وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان درد و احساس فصل 1

گوشه ی اتاق مشترکم با خواهرم کز کرده بودم.پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و دستامو محکم دورش حلقه کرده بودم.


صدای ناله های بی جون مامانم به روح و تن خسته ام چنگ میکشید.

بیشتر تو خودم مچاله شدم.اشکام به پهنای صورتم جاری بود...تنها همدم این لحظه های زندگیم همین اشکا بود که روی گونم سُر میخورد و بعد روی لباسم گم میشد.

دهنمو چسبوندم به پام تا صدای هق هق ام رو خفه کنم...تا صداش از اتاق بیرون نره...

آخه هر وقت گریه میکردیم یا جیغ میکشیدیم بابا دیوونه میشد...اوّل می خندید بعد صورتش قرمز میشد و شروع میکرد داد زدن...

حرفای بد میزد...خیلی بد...انقدر دیوونه میشد که همه مونو میزد.

طفلک مامان...همیشه سپر بلای من و شمیم بود.هر وقت بابا صداش کشدار و شُل میشد ما رو میاورد تو اتاقو مجبورمون میکرد درو از پشت قفل کنیم.

نگاه تارمو به تخت شمیم میدوزم...رو شکم خوابیده و سرشو برده زیر بالش...

با دستاش محکم بالشو فشار میده...پشتش می لرزه...حتماََ اونم داره گریه میکنه!

به خاطر مامانی!!آخی مامانی الان حتماََ خیلی درد داره...

صدای پایی رو میشنوم که نزدیک میشه...

سریع نفسمو تو سینه ام حبس میکنم...صدای کشیده شدن پا روی زمین ترسو مهمون دلم میکنه...آره مطمئنم باباست!داره میره بخوابه...

هر وقت مارو میزنه بعدش میره میخوابه!انگار مثل شام شب براش حیاتیه!!

صدای کوبیده شدن در که میاد با آسودگی نفسمو ول میکنم که پشت سرش چندتا سکسکه میکنم.

صدای ناله ها و حرفای نامفهوم مامانم هنوز میاد...

با دست اشکامو پاک میکنم.تمام توانمو جمع میکنم از سرجام بلند میشم...هر قدمی که بر میدارم انگار سوزن تو پام فرو میکنن!

از درد پام اشک دوباره مهمون چشمام میشه...

هنوز زخم کف پام خوب نشده...از درد میشینم روی زمین...

پارچه ی کهنه ای که دور پام بسته بودم خونی شده...یکم رو پام تکونش میدم که از سوزشش چهره ام درهم میره...

با خودم فکر میکنم اگه بابا دیشب بطریشو نزده بود زمین الان پام نمیسوخت...دست مامان نمیسوخت...کمر شمیم نمیسوخت!

ولی سوزش این زخم ها در برابر سوزش دلامون ناچیزه...

از رو زمین بلند میشم و رو تخت شمیم میشینم....

طبق عادت دستمو میذارم پشتش و یکم فشار میدم...

جیغ خفیفی میکشه و تکون شدیدی میخوره که از رو تخت پرت میشم پایین...

دردی تو کمرم میپیچه...سرشو از زیر بالش بیرون میاره...

نگاهش میکنم...موهاش به صورتش چسبیده و چشماش قرمزه...

بغض میکنم...سریع میاد کنارم میشینه و دستشو دورم حلقه میکنه...

سرمو میذارم رو سینه اش که آروم بالا و پایین میره...ولی قلبش سریع...

سردی دستش رو از روی لباس نازکم حس میکنم...

با صدای بغض داری میگم:ببخشید!یادم نبود کمرت زخمه..!

فشار دستاش دورم بیشتر میشه...با صدای گرفته میگه:من باید معذرت بخوام که پرتت کردم رو زمین...

چشمامو میبیندم به هارمونی تپش قلبش که تو گوشم طنین انداز میشه گوش میسپرم...

چقدر تو آغوشش آرامش دارم...چقدر احساس داشتن یه آرامگاه خوبه...

با اینکه شمیم 15 سالشه و 4 سال ازم بزرگتره از هرکسی تو این دنیا بهم نزدیکتره...از هرکسی...

چونه امو میذارم رو سینه اشو میگم:شمیم مامان کتک خورده بریم پیشش !!

با لبخند مهربونی نگاهم میکنه و دستشو میکشه لای موهام ...ترس جای خودشو به آرامش داده...

با هم از روی زمین بلند میشیم...

شمیم با احتیاط درو باز میکنه...روی پنجه ی پا حرکت میکنیم تا یه وقت بابا صدامونو نشنوه...

هر چی به هال نزدیکتر میشدیم صدای ناله ها بلندتر میشد...

وسط هال ایستادیم و دنبال مامان گشتیم...چشمم به مامان خورد...

سرجام میخکوب شدم...گوشه لباسه شمیمو کشیدم که بهم نگاه کرد...

مسیر نگاهمو دنبال کرد ...با دهن باز به مامان نگاه میکرد...

با دیدن مامان تو اون وضع هیچ دردی رو حس نمیکنم..

مامانم مثل یه تیکه گوشت که با چاقو لهش کرده باشن رو زمین از درد به خودش میپیچه...

چشماش از درد بسته ست و اشک جاری از چشمش با خون روی صورتش قاطی شده...

زیرچشمش کبود شده و لبش خونیه...جای سگک کمربند روی پوست سفیدش خودنمایی میکنه...

با دوییدن شمیم به سمت مامان منم از شوک بیرون میامو می دوم سمت مامان...

هیچکدوم جرأت نداریم بهش دست بزنیم...از ترس اینکه یه وقت دردش نگیره...

چشمای هر دومون بارونی شده...آسمون دلامون بدجوری گرفته...

ازین همه بی رحمی...ازین همه نامردی...ازین همه وحشی گری

همینجور مثل مجسمه بالای سر مامانمون نشستیم...با بیحالی از سرجام بلند میشم و میرم توی آشپزخونه...

یه کاسه برمیدارم و توش آب میریزم..قطره های اشکم میفتن توی آب و گم میشن...

آهی میکشم و به گم شدن اشکام حسرت میخورم...

چند تیکه پارچه برمیدارم و با کاسه ی آب از آشپزخونه خارج میشم...

دوباره کنار مامان جای میگیرم...یکی از پارچه هارو میذارم تو دست شمیم...

با گنگی نگاهم میکنه..حتی حال اینکه بهش توضیح بدمو ندارم...

پارچه رو نمناک میکنم و روی خون های خشکیده شده ی صورت مامان میکشم...

چشمای بی فروغشو باز میکنه...تو چشمای خیسم خیره میشه...بعد دوباره چشماش بسته میشه

شمیم هم به تبعیت از من همون کارو انجام میده...

چقدر سخته دیدن شکستن مادر...شکستن شخصیتش...

حرمتش...غرورش...

چقدر سخته دیدن کسی که همیشه مثل یه کوه محکم بوده...اما دیگه چیزی ازون استحکام و مقاومت نمونده...

چقدر سخته دیدن درد کشیدن مادر...دیدن ناله های تنهایی و بی کسیش...

دیدن گریه های شبانه اش...دیدن چشمای غمگین و نامیدش...

بعد ازینکه زخماشو تمیز کردیم شمیم از توی اتاق یه ملافه آورد و کنار مامان انداختش...

زیر پا و بغل مامانو گرفتیم و گذاشتیمش روی ملافه...

دوسر ملافه رو گرفتیم و مامانو بلند کردیم...از شدت درد و خستگی به خواب رفته بود

بردیمش توی اتاق و روی تخت شمیم خوابوندیمش...پتو رو انداختم روش...

به چهره ی تکیده اش خیره شدم...هرکی مامانو میدید فکر میکرد 50-55 سالشه در صورتیکه مامانم 40 سال بیشتر نداشت...

ولی به خاطر مصیبت ها و مشکلات زندگی انقدر شکسته شده بود...

خیلی سخته که از عرش به فرش پرت بشی!

زیرلب زمزمه کردم:چقدر مامان محکمه که تا حالا دووم آورده...

رفتم روی تخت کنار شمیم نشستم...

شمیم آهسته گفت:اگه تا الان دووم آورده و دم نزده به خاطر ما بوده...به خاطر راحتی ما...

ولی این چند وقته هر وقت که نماز میخونه از خدا مرگشو میخواد!!

دستشو مشت کرد و با بغض ادامه داد:آرزو میکنه هر شب که چشماشو میبنده دیگه فردایی نباشه...حقم داره...

هر کسی یه تحملی داره...دیگه چقدر میتونه تحمل کنه؟!

هر روز دعوا...هر روز کتک کاری...

منم بودم جا میزدم..خیلی زودتر ازینها...

هیچکس نمیتونه با آدمی زندگی کنه که روی زندگیش قمار کرد...روی آینده ی خانواده اش...

بعدشم بشه یه آدم دائم الخمر مست و پاتیل که اگه یه شب با اون رفیقای پست تر از خودش قمار نکنه شبش روز نمیشه...

نفس عمیقی کشید و روی تخت دراز کشید...دست راستشو گذاشت رو پیشونیشو به سقف چشم دوخت...

لباشو روی هم فشار داد و با صدای لرزون ادامه داد:ولی من هروقت نماز میخونم به جای اینکه مرگ خودمو بخوام..از خدا میخوام جون بابارو بگیره...

هر نفسی که میکشه اون نفس نفس آخرش باشه...

زندگی خودشو مارو به گند کشید...دیگه چه بلایی میخواد سرمون بیاره؟

دیگه چی ازمون مونده؟!...جونمون؟اونم ارزونی خودش...

یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمش راه خودشو باز کرد و روی بالش افتاد...

-من این زندگی سگی رو نمیخوام شبنم...!!

دستای سردشو تو دستام گرفتم..فشار دادم...اونم

چشماشو آروم بست و به دنیای بی خبری خواب فرو رفت...منم...

 


با صدای ناله های بی جونی به زور پلکامو که به خاطر گریه ی دیشبم بهم چسبیده بود باز کردم..یکم طول کشید تا اتفاقای دیشب یادم بیاد...

به سرعت سرمو چرخوندم سمت مامان که گردنم تقی صدا کرد...صورتش خیس بود و لباش تکون میخورد.

از روی تخت بلند شدم و کنارش نشستم...دستمو گذاشتم رو صورتش...

از داغیش آتیش گرفتم..دلم آتیش گرفت...

با وحشت شمیم رو صدا زدم...بدون اینکه چشماشو باز کنه با صدای خواب آلودی گفت:چیه؟!چی شده؟!

-شمیم مامان!

یه دفعه مثل فنر از جاش پرید و با چشمای گشاد شده به مامان نگاه کرد...

از روی تخت پرید پایین و سمت دیگه ی مامان نشست...

دستشو گذاشت رو پیشونی مامان...اخماش رفت تو هم...

شمیم-داره تو تب میسوزه...حتماََ زخماش عفونت کرده!

دست و پامو گم کرده بودم پرسیدم:حالا چیکار کنیم؟!

سرشو با کلافگی تکون داد:نمیدونم!باید ببریمش دکتر!

با ناراحتی بهش نگاه کردم:امّا ما که...

عصبی حرفمو برید و گفت:خودم میدونم احتیاج نیست بهم یادآوری کنی!!

حالام به جای اینکه انقدر حرف بزنی پاشو برو یه تشت بردار آب بریز بیارش باید تا میتونیم تبشو بیاریم پایین!

=========

دو روز بود مامان تو تب میسوخت...همه زخماش عفونت کرده بود...خیلی درد میکشید!

هیچ کاری از دستمون برنمیومد...

جز اینکه یه گوشه بشینیم و زانوی غم بغل کنیم...کار روز و شبمون گریه و زاری بود...

من که از اتاق اصلاََ بیرون نرفته بودم..شمیم هم فقط واسه تعویض آب و غذا درست کردن میرفت.

بابا هم که انگار نه انگار ما تو این خونه وجود داریم...زنش داره درد میکشه...

هر شب صدای قهقهه های مستانه ی خودش و دوستاش سکوت خونه ی دلگیرمون رو میشکست!!

روز سوّم بالاخره مامانم چشماشو باز کرد...انگار دریچه ی امیدم به رومون باز شده باشه...

ولی باز موندنش زیاد دووم نیاورد...ای کاش به این زودیا چشماشو باز نمیکرد

ای کاش...!

========

با شوق به مامان چشم دوخته بودیم...با اشتیاق تک تک اعضای صورتشو از نظر میگذروندم...

دستای لرزونشو تو دستمون گرفته بودیم...

با صدای آروم و خسته ای شروع کرد:بهتون گفتم کنارم باشید تا حرفایی ناگفته ای رو که خیلی وقت پیش باید بهتون میگفتم بگم و جواب سؤالای بی جوابتونو بدم!

با زبونش لبشو تر کرد و ادامه داد:می دونم مادر خوبی نبودم...میدونم باباتون براتون پدری نکرد...

اگ..اگه میتونستم همون روزی که باباتون خودش و مارو نابود کرد ترکش میکردم...

شاید روزی هزار بار این فکر از سرم میگذشت ولی وقتی به بعدش فکر میکردم منصرف میشدم...

من تو این دنیا جز باباتون و شما دوتا که ثمره ی زندگیم هستین هیچ کسی رو ندارم...

چشماشو بست و بعد چند لحظه دوباره باز کرد...چشماش براق شده بود...

-بی کس و تنها بودم...نه کاری...نه خونه ای
نه درآمدی از خودم داشتم که بتونم زندگیمونو اداره کنم...

اهل کار خلاف و کثافت کاری نبودم...نمی خواستم و نمی تونستم...

نمی دونستم باباتون روز به روز بدتر و بی قید تر میشه!

انگار با دود شدن زندگیمون غیرت اونم دود شد...

خیلی در حقتون بد کردم..میدونم

از روتون خجالت میکشم...من شما رو به این دنیای بی رحم آوردم...

زندگیتونو تباه کردم...

با بغض گفتم:مامان!تو رو خدا اینجوری نگو!تو هر کاری در توانت بود برای ما انجام دادی!

شمیم دنباله حرفمو گرفت:آره مامان!اگه تو نبودی بدبخت تر از اینی که هستیم میشدیم...اگه تو جلوی بابارو نگرفته بودی همه بلاهایی که سرت آورد سر ما می آورد!شاید هیچ کدوممون تا حالا زنده نبودیم!

چند تا سرفه کرد:بذارید حرفم تموم شه...خوشحالم ازینکه تا حالا پاتونو کج نذاشتید...اگه از شوهر شانس نداشتم روزی صد هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم که بچه هام صالحن!

از برگ گل پاک ترن...از آب زلال ترن...دامنشون به هیچ گناهی آلوده نشده!

حداقل دیگه بیشتر ازین شرمنده ی خدا نمیشم!

کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:من چیزی ندارم که براتون بذارم و وصیت کنم براتون...

قلبم به قفسه ی سینم میکوبید...با وحشت به دهن مامان چشم دوخته بودم...
شمیم سراپا گوش شده بود...چشمای هر سه مون خیس بود!

-فقط یه درخواست ازتون دارم...

پرسشگر بهش نگاه کردیم...اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد:حلالم کنید!

با حرفش شیشه بغضمون شکست و اشکمون بی مهابا راه خودشونو روی صورتمون باز میکردند!

مثل مسخ شده ها به مامان زل زه بودم!من حلالش کنم؟!من کی باشم که همچین حقی داشته باشم!؟

هیچوقت به خاطر زندگیمون از مامانم گله نکردم...چون میدونستم خودش وضعش بهتر از ما نیست که بدتره!

هیچوقت به خودم اجازه ندادم از مامان دلگیر باشم...از چیش دلگیر باشم...

دعواهایی که به خاطرمون با بابا کرده؟!از کتک هایی که به جای خورده؟!از فحش های که شنیده؟!

از چی؟!!!

دستامونو فشار داد هر دو به چشمای زاغش خیره شدیم:حلالم میکنید؟!

بی درنگ سرمونو به نشونه ی مثبت تکون دادیم!

لبخند مهمون لبهاش شد...چیزیکه خیلی وقت بود همه مون باهاش غریبه بودیم...شادی و لبخند تو دنیای سیاه ما معنایی نداشت!

چشماشو آروم بست..چند قطره اشک باز هم از گوشه ی چشمش افتاد...هنوز لبخند روی لبهاش بود

نفس عمیقی کشید ....و بعد...

برگشتی برای نفسش نبود...

دستش تو دستم سنگین شد...خون تو رگهام منجمد شد...دستشو تکون دادم

به آرومی صداش زدم..جوابی نداد!

شمیم هم صداش زد...

لحظه به لحظه صدامون اوج میگرفت همراه با اشکامون...

با صدای جیغ و دادمون در باز شد و بابا با عصبانیت اومد داخل اتاق...

درو بهم کوبید و با فریاد گفت:چه مرگتونه مثل سگ زوزه میکشید توله سگا!!؟

شمیم با گریه گفت:مامان!!

به شمیم بُراق شد و گفت:مامان چی؟!هان؟!

شمیم بریده بریده گفت:ر..رفت!!

بابا مات شد...به بدن بی جون مامان روی تخت نگاه کرد...یه قدم عقب رفت

به در تکیه داد..آروم سُر خورد و روی زمین نشست...

من با حیرت به حرکاتش نگاه میکردم وضع شمیم هم بهتر از من نبود...

تنها سؤالی که تو ذهنم پر رنگ شد این بود:که بابا هنوز مامانو دوست داره؟!

بابا محکم کف دستشو کوبوند به پیشونیش که من و شمیم از جا پریدیم

با صدای ناله مانندی گفت:وای بدبخت شدم!وای که بیچاره شدم!

ای خدا این چه مصیبتی بود که به سرم اومد؟!حالا چه خاکی به سرم بریزم؟!

منو شمیم بهم نگاه کردیم...هر دو به همون سؤال فکر میکردیم...

ولی جمله ی بعدی بابا همه افکارمونو نیست کرد!

سرشو تکون داد و دوباره صربه آرومی به سرش زد:ای خدا حالا خرج کفن و دفن اینو از کجا بیارم؟!

به کی رو بندازم؟! اه لعنتی! الانم وقت در رفتن جونت بود؟!مرده شور هر سه تونو ببرن که فقط مایه دردسرین!!

با خشم و نفرت بهش خیره شدم!همه نفرتمو میخواستم بوسیله ی چشمام به وجود بی ارزشش نشون بدم!

چقدر پسته این آدم!!...آدم؟!نه این موجودی که روبروی ما نشسته اسم آدم روش سنگینی میکنه!

حتی اسم حیوونم نمیشه روش گذاشت!حیوونا تا پای جونشون از خانوادشون محافظت میکنن!

همونجور که زیرلب با خودش حرف میزد از اتاق بیرون رفت...

نفس آسوده ای کشیدم و به شمیم نگاه کردم..

چشماشو بسته بود...لبشو گاز گرفته بود!

گونه هاش گلگون شه بود!

نفس های تند و کوتاه میکشید...حرفی نزدم...گذاشتم آروم بشه!

حرفای بابا خیلی برامون سنگین بود!!