وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان خان/پارت دوم

دستمو روی دستش گذاشتم و تمام بدنم آتیش گرفت نفس عمیق میکشیدم من از نزدیک شدن به این دخترم اینطور رنگم عوض میکردم!

مهتاب به من خیره شده بود و پرسید

_ حالت خوبه چشات قرمز شده!

چشمام بخاطر شهوت قرمز شده بود شهوتی که فقط این دختر توی وجودم بیدارش می کرد…
به سمت مهتاب نگاه کردم و گفتم

فکر کنم مادرم دنبالت میگشت کارت داره سریع از جاش بلند شد مثل یه عروس خوب به دنبال مادرم رفت الان منو ماهرو تنها بودیم
خودمو بهش نزدیک تر کردم دستمو روی رون پاش گذاشتم و نوازشش کردم دخترک تکون نمیخورد از دیشب که بهش قول داده بودم و به قولم عمل کرده بودم بهم اعتماد کرده بود

نوازش وار دستمو روی رون ظریفش می کشیدم اون بهم خیره شده بود ازش پرسیدم
اینجا رو دوست داری ؟
لبخندی زد و گفت
_من هر جایی که خواهرم باشا رو دوست دارم
پرسیدم شما دوتا خواهر اصلا شبیه هم نیستین

سرش و پایین انداخت و گفت
_من دختر زن دوم خان ام اما مهتاب دختر زن اول خان …
خان بعد مرگ همسر اولش با مادر من ازدواج کرده
اما خواهر های خوبی هستیم همدیگرو دوست داریم.

تازه می فهمیدم چرا با مهتاب اینقدر فرق دارن..

یه دستش توی دستم بود و دست دیگم روی رون پاش دلم میخواست من الان این دختر از اینجا بردارم برم یه جای دوری که دست هیچ کسی بهم نرسه و تا میتونم ازش لذت بررم این شهوت بیدار شدم و یه طوری رامش کنم…

از اینکه مجبور بودم مهتاب و توی اتاقم تحمل کنم واقعا کلافه و عصبی بودم هرگز از داشتن هم اتاقی خوشحال نمیشدم مهتاب امشب برای اینکه با من باشه هیچ تقلایی نکرد بود وبی سر و صدا روی تخت دراز کشید و خیلی زود به خواب رفت .

اما شب من دراز بود چند روزی بود که شهوت و غریزه ام بیدار شده بود و من نتونسته بودم سرکوبش کنم

امشب از اون شبایی بود که کلافه و عصبی بودم و فقط مشروب میتونست ارومن کنه
هرگز پیش نیومده بود که من کسی رو بخوام ولی نتونم بدستش بیارم سیگارو خاموش کردم نگاهی به بطری های خالی مشروب که گوشه و کنار اتاق پخش شده بودن انداختم .

خودم خوب میدونستم که امشب چقدر مستم برای فرار از این حس حالی که درگیرش بودم فقط مستی راه چاره بود.

از جام بلند شدم دستی به صورتم کشیدم و چند بار پلک زدم و از اتاق بیرون رفتم ماهرو درست دو اتاق با ما فاصله داشت یعنی همین بغل گوشه خودم بود.

الان ساعت ۳ نصفه شب بود و همه به خواب رفته بودن دستم و روی دستگیره ی در اتاقش گذاشتم و درو باز کردم و نگاهی به داخل انداختم اتاق کوچیکی که هیچ نوری بهش نمیتابید

پنجره کوچکش با پرده های ضخیم قهوه‌ای رنگ پوشانده شده بود و تاریکی شب اینجا بیشتر از هر جای دیگه خودشو به رخ می کشید.

دو دل بودم اما نیازی که به این دختر داشتم باعث می‌شد که این ریسک بکنم پس وارد اتاق شدم آهسته درو قفل کردم توی این تاریکی تشخیص دادن تختخواب اون دختر کمی مشکل بود بالاخره به سمتش رفتم کنار تخت روی زمین نشستم صدای نفس کشیدنش داشت اینو بهم میگفت که به خواب عمیقی رفته…

دلم میخواست لمسش کنم پس همین کارو کردم آهسته موهاشو که دورش ریخته بود لمس کردم و بیشتر از قبل حس نیاز توی وجودم فوران کرد …

نمی دونستم خوابش سنگینه یا نمی دونستم اگه بخوام دست روی تنش بکشم بیدار میشه یا نه !
اما دیگه برام مهم نبود
دستم زیر پیراهنش فرستادم روی شکمش که دستم نشست لرزید و تکون خورد اما بیدار نشد دستمو روی بالا تنه و بالا تنه اش گذاشتم

دیوونه کننده بود محشر بود وقتی لمسش میکردم مطمئن تر میشدم که من این دختر رو باید به دست بیارم عرق کرده بودم
بی اندازه تنم داغ شده بود دلم می خواست همین امشب کار یکسره کنم
پس بی ترس و شروع کردم به در آوردن لباساش وقتی پیراهنش از سرش بیرون می کشیدم
دیگه چشماشو باز کرد به منی که روی تنش خیمه زده بودم نگاه کرد

می دونستم تو این تاریکی تشخیص دادن صورتم چندان آسون نیست اما تاچند لحظه دیگه چشماش به تاریکی عادت می کرد و راحت‌تر منو می دید و این یعنی دستم رو میشد بی آبرویی به بار میومد اما مست بودم نمیفهمیدم

من فقط این دختر رو میخواستم تا خواست دهن باز کنه وفریاد بزنه دستم روی دهنش گذاشتم گفتم صدات در نمیاد دربیاد همین جا جون تو میگیرم تو که نمیخوای بمیری؟

احساس میکردم زیر تنم داشت میلرزید
دستم روی همه جای بدنش می کشیدم و لذت می بردم
یه دستم رو دهنش بود دست دیگه ام روی بالاتنه اش

بالاتنه اش که هنوز حتی قد یه سیب کوچیکم نشده بود
هرچی بیشتر جلو میرفتم قلبش داشت از جا کنده می شد سرمو زیر گردنش بردمو شروع کردم
به کام گرفتن ازش
میخواستم شیره جونشو از پوست تنش از توی وجودش بیرون بکشم به حدی دیوونه شده بودم که تا به حال این حال و تجربه نکرده بودم تمام وجودش را برای خودم میخواستم کنار گوشش آهسته نجوا کردم

دستم و بر می دارم اما اگه صدات در بیاد لباتو به هم میدوزم شک نکن که این کارو می کنم دستمو کنار کشیدم فقط آهسته زمزمه کرد

_چرا این کار می کنی شوهرخواهر ؟

حالم از این کلمه شوهرخواهر به هم می‌خورد موهاش داره دستم پیچیدم کمی کشیدمش و گفتم

من شوهر خواهر تو نیستم اینو توی گوشات فرو کن من از تو خوشم میاد من خواهرت و نمیخوام
برای اینکه برادرت زنده بمونه برای اینکه خواهرتو از این عمارت نندازم بیرون و بی آبرو نشه تو باید جورشو بکشی من نزدیکه اون نمیشم اما تو رو می خوام!

بچه بود نمی فهمید چی میگم اما کم کم باید راه می افتاد

_خواهش می کنم من نمیدونم چی میگی

بالا تنه شو توی دستم گرفتم و فشار دادم و گفتم

خواهرت همه فکر میکنن زن منه اما در واقع اون فقط اسمش مال منه می خوام هر دو تا خواهر کنارم باشین اون اسمش وتو تنت….

چشمای ترسیده اش برای من هیچ اهمیتی نداشت الان تنها چیزی که مهم بود فقط و فقط آروم کردن خودم بود.

از این کارم آنچنان راضی نبودم ولی شهوت و اون همه مشروب کاری کرده بودن که به وجدانم هیچ بهایی ندم.

کاملا لخت زیر تنم لود و من تمام تنش و می بوسیدم و زبون میزدم و چه لذتی بالاتر از این ؟
و من انگار که به شراب صد ساله رسیده باشم کام می‌گرفتم جون می گرفتم

اتش وجودم بالامیگرفت و شعله ورتر می شد
هر لحظه ممکن بود آتشفشانی که توی وجودم بیدار شده به فوران برسه و سرریز کنه
دستمو بین پاش کشیدم انگار که به بهشت برین رسیده باشم هوش از سرم رفت مثل دیوونه ها سرمو بین پاش بردم و شروع کردم به بوسه زدنش

من بوسه می زدم و اون صدای هق هق هقش توی اتاق پخش میشد دیگه برام اهمیتی نداشت که کسی اون بیرون صدای ما رو بشنوه یا حتی داخل بیاد فقط و فقط میخواستم این دختر رو بدست بیارم .

دستم بالاتر بردم روی دهنش گذاشتم و گفتم نکنه صدات بره بیرون و کسی بیاد اینجا مطمئن باش همه بهت میگن به شوهر خواهرش چشم داشته میفهمی که چی میگم؟

لبش و به دندان گرفت تا سکوت کنه و من به کارم ادامه دادم یکی از انگشتامو واردش کردم که صدای جیغ شو زیر دستم خفه کرد.
به قدری تنگ بود که انگشتم اصلاً توان جابجا شدن نداشت
لذتی که داشتم و هرگز تصور وتجربه نکرده بودم

چشمای ترسیده اش برای من هیچ اهمیتی نداشت الان تنها چیزی که مهم بود فقط و فقط آروم کردن خودم بود.

از این کارم آنچنان راضی نبودم ولی شهوت و اون همه مشروب کاری کرده بودن که به وجدانم هیچ بهایی ندم.

کاملا لخت زیر تنم لود و من تمام تنش و می بوسیدم و زبون میزدم و چه لذتی بالاتر از این ؟
و من انگار که به شراب صد ساله رسیده باشم کام می‌گرفتم جون می گرفتم

اتش وجودم بالامیگرفت و شعله ورتر می شد
هر لحظه ممکن بود آتشفشانی که توی وجودم بیدار شده به فوران برسه و سرریز کنه
دستمو بین پاش کشیدم انگار که به بهشت برین رسیده باشم هوش از سرم رفت مثل دیوونه ها سرمو بین پاش بردم و شروع کردم به بوسه زدنش

من بوسه می زدم و اون صدای هق هق هقش توی اتاق پخش میشد دیگه برام اهمیتی نداشت که کسی اون بیرون صدای ما رو بشنوه یا حتی داخل بیاد فقط و فقط میخواستم این دختر رو بدست بیارم .

دستم بالاتر بردم روی دهنش گذاشتم و گفتم نکنه صدات بره بیرون و کسی بیاد اینجا مطمئن باش همه بهت میگن به شوهر خواهرش چشم داشته میفهمی که چی میگم؟

لبش و به دندان گرفت تا سکوت کنه و من به کارم ادامه دادم یکی از انگشتامو واردش کردم که صدای جیغ شو زیر دستم خفه کرد.
به قدری تنگ بود که انگشتم اصلاً توان جابجا شدن نداشت
لذتی که داشتم و هرگز تصور وتجربه نکرده بودم

الان نمیخواستم بکارت این دختر و با این استرسی که وجود داره بگیرم
اما بی شک برای من بود و بس‌..

پس روی شکم خوابوندمش گفتم باید تحمل کنی ماهرو
من تقصیری ندارم اگر تو اینقدر خواستنی نبودی هیچ وقت توی دل آدمی مثل من برای خودت جا باز نمیکردی

با تموم کردن حرفم شروع کردم به فشار دادن خودم روی تنش
هر کاری می کردم نمی تونستم واردش کنم سخت بود دختربچه بود و رابطه هیچ وقت نداشته و این باعث می شد که به شدت تنگ باشه و نفس گیر..

سرش رو روی بالش فشار میدادم تا صدایی ازش در نیاد و بلاخره تونستم شاید اندازه یک سانت باهاش یکی بشم دیگه صدایی ازش در نمیومد چند باری موهاشو کشیدم و اسمش و صدا زدم اما هیچ جوابی بهم نمیداد این همه تلاشی که برای وارد کردن از من سر زده بود و بیخیال بشم مجبور شدم ازش فاصله بگیرم سرشو که به سمت خودم چرخوندم با ماهرویی که چشماش بسته بود و انگار از حال رفته بود روبرو شدم ترسیدم خیلی ترسیدم اما شهوت عقلم از کار انداخته بود

بیخیال بی حالی و بیهوشیش دوباره شروع کردم دست زدن روی تنش و لمس کردنش و حتی از این کارم لذت می بردم به حدی زیر تنم بودنش برای من حس لذت داشت که به اوج برسم

وقتی با تمام وجود ارضا شدم وقتی شهوتم خوابید وقتی اون همه مستی از سرم پرید و هوشیار تر شدم فهمیدم چه اشتباهی کردم

اگه به کسی حرفی میزد باید چیکار میکردم
اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟

بغلش کردم سرش روی پام بود
هر چی صداش زدم
هرچی روی صورتش زدم بیدار نشد
روی صورتش اب پاشیدم وبالاخره چشماشو باز کرد
نفس اسوده ای کشیدم پیشونیم روی پیشونیش گذاشتم و گفتم

خدا روشکر که بیدار شدی ترسوندیم

آفتاب بالا زده بود هوا روشن تر شده بود با ترس بهم نگاه میکرد چشماش از بس که گریه کرده بود قرمز بود و ورم کرده …
موهای خیس از عرقشو از روی پیشونیش کنار زدم و گفتم هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیزو فراموش کن اگر از ما اگر در مورد امشب در مورد من حرفی به کسی بزنی برادرت میمیره و همینطور خواهرت و تا اینو نمیخوای مگه نه؟

دخترک چنان ترسیده بود و وحشت کرده بود که میتونستم حدس بزنم از ترس لب از لب باز نمیکنه.

واقعیت این بود که دلم نمی خواست از اون اتاق بیام بیرون
دلم نمیخواست از اون دختر دوربشم دلم میخواست جای مهتاب این دختر برای عقد و ازدواج من نشون کرده بودن….

چرا همیشه برعکس اتفاق می افتاد؟

ماهرو می لرزید دستمو که روی پیشونیش گذاشتم انگار که کوره ی اتیش بود
تب بالایی داشت اما باز می لرزید نگران شدم دیگه کم مونده بود که هگه بیدار بشن..
سریع شروع کردم به تنش کردن لباس هاش
لباساشو تنش کردم موهای عرق کرده اش و کنار زدم و پتورو روی تنش مرتب کردم
نمی تونستم این طوری به حال خودش بزارمش
نمیتونستم بیخیالش بشم این دختر برای من مهم بود خیلی مهم بود
کنار گوشش گفتم نترس الان برمیگردم!

از اتاق بیرون رفتم آفتاب تازه می خواست بالا بیاد هوا روشنتر شده بود خودم به اشپزخونه رسوندم یه ظرف آب با یه دستمال برداشتم و سریع به اتاق برگشتم.

با دستمال نمدار شروع کردم به پایین آوردن تبش

چشماش غیرمعمولی باز بود و بهم خیره شده بود و و حتی پلک نمی زد آهسته رو بهش گفتم
نباید از من بپرسی توی این دنیا تنها کسی که به تو اسیبی نمیرسونه اون منم
اگه کنارت بودم به خاطر این که از تو خوشم میاد
میفهمی من از تو خوشم میاد
فقط اونطور نگاهم می کرد بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنه

امااشکی که سر خوردو روی صورتش افتاد با انگشت شکار کردم و گفتم

نباید گریه کنی هنوز بچه ای اینا رو نمیفهمی اما اینکه وقتی یه مرد اینطور درگیریه دختر بشه معنیش چیه وقتی بزرگ شدی میفهمی …

میفهمی که من درگیره توام
که درگیر حس و حالی ام که نمیتونم ازش فرار کنم
باید کنار تو باشم و تو باید منو کنارت تحمل کنی!
تحمل که نه باید توام مشتق من باشی
.
هیچ وقت فراموش نکن هیچ کسی هیچ کسی حق نداره به تو نزدیک بشه
لمست کنه
کنارت باشه
تنها کسی که این اجازه رو دارم منم پس سعی کن هیچ وقت خطا نکنی چون من آدم بخشنده ای نیستم
به بدترین شکل ممکن تقاص اشتباهی که کردی رو ازت پس میگیرم
پس بفهم چیکار میخوای بکنی

برای پایین آوردن تبش این دستمال کمی جواب داد انگار که پایین اومد به دیوار تکیه کردم خسته بودم خیلی خسته بودم از سر و صدای بیرون می تونستم بفهمم که همه بیدار شدن
ماهرو چشماش بسته شده بود و به خواب رفته بود لبای کوچیکش رو بوسیدم تمام خستگیم در رفت وقتی با اون ظرف دستمال می خواستم از اتاق بیرون برم با مهتابی که داشت وارد اتاق می شد روبرو شدم
از دیدن من توی اتاق خواهرش متعجب نگاهی به من و بعد به ماهرو انداخت
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم نزدیکای صبح داشتم بیرون سیگار میکشیدم که صدای ناله کردنشو شنیدم مریض شده
وقتی بهش سر زدم دیدم تب داره سعی کردم تبش و پایین یارم تا صبح بشه و بیدار بشی

مهتاب بیچاره با چنان محبتی به من نگاه می‌کرد که خودم شرمنده شدم و منو بغل کرد و گفت
_ممنون که کمکش کردی

و بعد سریع به سمت خواهرش رفت اون دو نفر رو با هم تنها گذاشتم از اتاق بیرون اومدم
شب بی نظیری که گذرانده بودم بعد این همه نزدیکی که با اون دختر تجربه کرده بودم حالا یه خواب یه خواب طولانی واقعاً میچسبید مگه نه ؟

روی تخت دراز کشیدم تمام بدنم بوی اونو میداد دلم نمی‌خواست دوش بگیرم دلم نمیخواست که هیچ وقت زیر دوش یا آب یا حتی بارون بایستم

نمی خواستم از هیچ عطر و ادکلنی استفاده کنم نمیخواستم عطر تن ماهرو از روی تنم بره
مستم میکرد بی اندازه مستم میکرد اما این‌که با بوی تن مهتاب گم میشد باعث آزارم بود
پس از روی تخت بلند شدم و روی مبلی که کنار اتاق بود دراز کشیدن اینطوری بهتر بود الان فقط عطر ماهرو بود که حس میکردم

بعد از یه خواب حسابی لبریز از حس سرزندگی از خواب بیدار شدم اولین چیزی که ذهن مو درگیر کرد حال اون دخترکه مو طلایی بود .

از اتاق بیرون رفتم نگران این نبودم که کسی حرفی بزنه یا حرفی دربیارن!

به سمت اتاقم ماهرو رفتم درو که باز کردم تنها روی تخت دراز کشیده بود خبری از خواهرش نبود.

با دیدن من ترسیده گوشه تختش کز کرد در و بستم به سمتش رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم

_هنوز که از من میترسی
اون چشمای دریاییش کلی حرف برای گفتن داشت بهش حق میدادم دیشب به خاطر مست و شهوتی که وجودمو گرفته بود بدجوری آزارش داده بودم اما …

اما این دلیل نمی‌شد که از من بترسه
ترسیدن از من برای اون یع ممنوع بود
چون قرار بود تا همیشه حداقل تا وقتی که دلمو بزنه همراه من باشه پس باید یاد می‌گرفت که از کنار من بودن لذت ببره…

دستمو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم تبت پایین اومده حالت بهتره!

سرشو تکون داد و گفت
_ میشه بری بیرون؟

 

اخم کردم و گفتم دختر خوبی باش منو عصبی نکن حرفایه دیشبم اگه یادت رفته باشه میتونم حرفام باز موبه‌مو برات تکرار کنم

تو موظفی که کنار من باشی چون چشم منو گرفتی بدجوری ان چشمامو گرفتی از من که انتظار نداری ازت بگذرم؟

تو حق انتخاب داری یا کنارم میمونی و به خواسته های من تن میدی یا برادر و خواهر تو ازت میگیرم!
انتخاب برای تو یا خودتو انتخاب کن یا خانوادتو..

چشمای دریاییش خیلی زود خیس شد موهای طلاییش نوازش کردم و گفتم مطمئن باش کنار من بودن هیچ وقت به ضرره تو نمیشه تو قراره کنار من بمونی…

همین خواهرت مهتاب از خداشه که من بهش دست بزنم کنارش باشم اما من اونو نمیخوام توعه موطلایی رو می خوام چون بدجوری منو درگیر خودت کردی..‌

آهسته زمزمه کرد
_ اما تو شوهرخواهر منی
خواهرم عروسته!

لبخندی بهش زدم و گفتم من ترجیح میدم خواهرت فقط اسمش عروسم باشه یعنی اسمش عروسه ولی من تورو می خوام

با گریه گفت
_منو ازار نده خواهش میکنم
خواهش می کنم

پیشونیشو بوسیدم صورتش لمس کردم و لباش و با انگشتم نوازش کردم و گفتم