عدالت فروشی
سیگار های مختلفی که امروز در تمام ممالک جهان به مردم فروخته می شود و هر ## به فراخور حال و مال خویش نوعی از آن را مصرف می کند مراحل گوناگونی را طی کرده تا به این شکل و صورت درآمده است.
تنباکو که ریشه اصلی و سر سلسله انواع توتون ها است نخستین بار به وسیله همراهان کریستف کلمب کاشف اسپانیایی امریکا به اروپا برده شد و در آن جا به سرعت رواج یافت.
در این مقال به چه گونگی اعتیاد مردم اروپا و نحوه انتشار تنباکو در آن قاره کاری نداریم. موضوع مورد نظر حادثه ای است که با مصرف تنباکو در ایران ارتباط دارد.
تنباکو به صورتی که در آن تاریخ یعنی قرون شانزدهم و هفدهم در اروپا مصرف می شد توسط دریانوردان پرتقالی و اسپانیایی به ایران رسید.
مورخین درباره اینکه آیا تنباکو قبل از سلطنت شاه عباس صفوی ( 996 )
در ایران رایج بوده است یا نه چیزی ننوشته و ذکری نکرده اند.اسکندربیگ ترکمان مورخ تاریخ معتبر عالم آرای عباسی که منشی مخصوص شاه عباس و از سال 1003 تا 1038 در سفر و حضر همراه پادشاه بود از تنباکو در چند مورد یاد کرده است.
از سیاحتنامه سیاحان بیگانه که در دوران سلطنت شاه عباس به ایران سفر کرده و آثاری از خود باقی گذاشته اند این طور استنباط می گردد که در این تاریخ مردم ایران به استعمال تنباکو علاقه ای وافر داشتند وآن را به طور عجیبی مصرف می کردند.
شاه عباس نیز گاهی قلیان میکشیده به خصوص در اواخر عمر به استعمال تنباکو علاقه مندی نشان می داد.مصرف تنباکو به همین علت در ایران آزاد و خرید و فروش و کشت آن رونقی به سزا داشت.خزانه دولت نیز از این طریق استفاده هایی می برد و مالیات هایی وصول میکرد ولی گاه و بیگاه به مناسبت هایی قدغن می شد و کنترل شدید به عمل می آمد.
نوشته اند یک روز شاه عباس در ملا عام یعنی در جشن نوروز و در میدان سعادت آباد قزوین قلیان میکشید ولی سال بعد مقارن همان تاریخ مصرف تنباکو را قدغن کرد و یک بازرگان شیرازی را به گناه حمل قاچاق تنباکو زنده زنده در آتش سوزانید.
ژان باپتیست تاورنیه سیاح معروف فرانسوی که چندین سال در ایران اقامت داشته و کتابی درباره سفر خود به ایران نگاشته در اطراف مصرف تنباکو در کشور ما به طور مفصل و مشروح بحث کرده است.
شاه صفی نوه شاه عباس که در سال 1038 به سلطنت رسید ابتدا نسبت به تنباکو علاقه ای خاص ابراز می داشت و خودش نیز به کشیدن قلیان معتاد بود.
جهانگردان خارجی درباره علاقه عمومی ایرانیان به تنباکو تقریبا متحد به قول و مفق العقیده هستند ور در سیاحت نامه هایی که به دست ما رسیده نوشته اند که ایرانیان خرید تنباکو را واجب تر و ضروری تر از خرید نان می دانند و یک کارگ ساده که فقط چهار عباسی دستمزد روزانه دارد نصف درآمد خود را با خرید تنباکو از دست می دهد و با علاقه و شوق تنباکوی خریده شده را در قهوه خانه های پرجمعیت شهر در قلیان نهاده و میکشد و اگر چیزی از تنباکو زیاد آمد برای خریدن نان و گوشت و میوه و تامین معاش خانواده مصرف می کند.قول ژانوریه فرانسوی در این باره صراحت دارد و چون او در زمان سلطنت شاه صفی در ایران زندگی می کرد می توان به صحت گفتار وی اعتماد کامل داشت.
یکی از روز های بهار،شاه صفی برای شکار و گردش صحرا را از شهر خارج شد و پیشاپیش همراهان به تاخت و تاز پرداخت.
مقدار مختصری که از شهر دور شد ناگهان تنگی شدیدی در مجرای تنفس خویش احساس کرد و چون دست روی قلب نهاد از ضربان تند آن به وحشت افتاد.بالضروره دهانه اسب رو کشید و متوقف شد تا اینکه همراهان رسیدند و به او پیوستند.
شاه صفی قبل از رسیدن دیگران به زمین جست و جوی کنار جوی آب و زیر درخت پرشکوفه ای نشست و پاها را دراز کرد.او دچار وحشت شده زیرا این حالت در عنفوان شباب و بلوغ جوانی و نشاط به طور یقین علتی بزرگ و وفق العاده داشت.
اعتمادادوله که به سمت صدارت عظمی انجام وظیفه می کرد و در گردش های نزدیک،همیشه همراه شاه بود دچار پریدگی رنگ و کبودی لب های شاه صفی را دید،پس از اینکه از علت توقف و سبب انقلاب حال وی آگاه شد،شخصی را به سرعت به شهر فرستاد که طبیب مخصوص را به آنجا بیاورد.
ساعتی بعد طبیب سراسیمه و هراسان رسید و به معاینه پرداخت.قبل از هر کار ضربان قلب شاه را گوش داد،آن گاه نبض وی را گرفت،سپس زبانش را دید و لثه ها و دندان هایش را معاینه کرد و بلاخره از شاتها به غذا و آرامش خواب سوال نمود.
جواب هیچ یک از سوال های طبیب مثبت نبود.لذا وی پس از لحظه ای تفکر گفت علت التهاب و انقلاب مزاج شاه مصرف بیش از اندازه تنباکو است.
شاه صفی به همه چیز فکر می کرد و هزار علت برای بیماری خویش تصور می نمود مگر اینکه آشفتگی حالش معلول مصرف تنباکو باشد.طبیب استدلال کرد و برای اثبات عقیده خویش اطلاع داد که از عوامالناس نیز عده بی شماری به این قبیل بیماری گرفتار شده و دچار تنگی نفس و ضربان قلب گردیده اند.
شاه صفی بدون درنگ چپق چی را احضار کرد و دستور داد که هر چه قلیان در دربار هست نابود کند وبعد در کنار همان جوی آب و زیر همان درخت پر شکوفه که هر ## به کشیدن چپق و قلیان شاءق و راغب می شد فرمان منع استعمال تنباکو را صادر کرد.
شاه به منظور حسن اجرای فرمان برای مصرف کننده تنباکو و فروشنده و دایر کننده محل استعمال و بلاخره زارع و کشت کننده توتون چپق و تنباکو مجازات های شدید معین کرد.
مجازات ها بسیار شدید و مخصوصا برای فروشنده و مصرف کننده مجازات اعدام در نظر گرفته شده بود.دایر کننده استعمال و زارع نیز به بریده شدن گوش و بینی محکوم می گردیدند.
فرمان شاه صفی از همان ساعت به وسیله جارچی ها به مردم شهر های بزرگ و پرجمعیت ابلاغ گردید و رونوشت فرمان شاهی به شهر ها و استان های دیگر نیز ارسال شد تا در همه جای کشور مصرف تنباکو ممنوع باشد.
نخستین کسی که از این حادثه دچار زیان و خسران گردید شخص شاه صفی بود زیرا به ناگاخ و از همان ساعت مبالغ هنگفتی از درآمد وی قطع شد.
نوشته اند که مالیت تنباکو در اصفهان به چهل هزار تومان بالغ می گردید و این پول مستقیما عاید خزانه سلطنتی می شد.
از شهر تبریز بیست هزار تومان و از شیراز دوازده هزار تومان ول از طریق مالیان مصرف تنباکو و توتون و چپق به خزانه سلطنتی می رسید.
این زیان مالی شاه صفی بود لیکن زیان روحی نیز داشت زیرا او به تنباکو علاقه مند بود لذا هفته ها و ماه ها رنج کشید و تحمل عذاب روحی و ناراحتی کرد تا اینکه به ترک تنباکو موفق شد.
برای مراقبت حال مردم شهر و حسن اجرای فرمان شاه،عده ای ماُمور شدند که با لباس درویش و گدا در شهر بگردند تا هرجا فروشنده تنباکو و یا مصرف کننده ای یافتند گزارش داده و او را رسوا نمایند.
این عده در شهر می گشتند و به هر گوشه و کناری می رفتند و به هر سوراخ و بیغوله ای سر می کردند.یکی روز دو نفر از همین جاسوسان که لباس مبدل به تن داشتند و شناخته نمی شدند به کاروانسرایی که محل اجتماع بازرگانان هندی بود رفتند.
به محض ورود به دالان کاروانسرا بوی تنباکو به مشامشان رسید و زانوانشان را سست کرد... از خود پرسیدند:
-آیا ممکن است کسی بر خلاف فرمان ادشاه اقدام کند و تنباکو بکشد؟
آن ها نمی توانستند باور کنند که به راستی کسی جراًت و جسارت چنین کار خطرناکی را داشته باشد.
به هر حال چون بوی تنباکو را که برای خود ایشان نیز فرح بخش و بهجت افزاری بود نمیتوانستند استشمام نکرده تلقی نمایند و موضوع را نادیده بگیرند و بگذرند درصدد تحقیق برآمدند و به جستجو پرداختند.
البته بدون اینکه به کاواش و تفحص تظاهر نمایند به یک یک اتاق ها و دالان های کاروانسرا ها رفتند و از هر دری که گذشتند از شامه قوی خویش کمک خواستند و سر به درون بردند.
اندک اندک بوی تنباکو در یکی از اتاق های دور افتاده کاروانسرا مصرف کنندگان جسور تنباکو را یافتند.
آن ها دو نفر بازرگان هندی بودند که به مخده تکیه داده و با فراغ بال و آسودگی خیال قلیان می کشیدند و دود غلیظ آن را از بینی و دهان خارج می کردند.
جاسوسان فوراُ آن ها را بازداشت کرده و با آت جرم نزد داروغه بردند و به وی سپردند.ماجرای امر از این نظر که با دو نفر هندی تبعه بیگانه مربوط می شدبه اطلاع شاه صفی رسید.شاه به محض اطلاع از موضوع رفمان داد که آن ها را به میدان اعدام ببرند و در حضور عامه مردم،سرب مذاب در دهانشان بریزند تا بمیرند.
کسی باور نمی کرد که این حکم به راستی اجرا شود.همه ## حتی اطرافیان شاه گمان می کردند که این ذستور برای ارعاب و تنبیه مردم صادر شده و قبل از اینکه حکم اجرا شود فرمان خلاص استخلاص ایشان و عفو گناهان میرسد و آزاد می شودند.
دیگر بازرگانان هندی برای جلب عفو و بخشایش شاه به فعالیت پرداختند و به گرفتن توصیه و سفارش مشغول شددند و چون از این راه طرفی نبستندومستقیماٌ نزد اعتمادالدوله رفتند و به او گفتند:
-در مقابل عفو این دوو نفر بیست هزار تومان یعنی نصف در آمد سالیانه خزانه سلطتنتی از فروش تنباکو را در پاییتخت می دهیم که این مبلغ عاید خزانه شاه شود.
اعتمادلدوله در مقابل اصرار و الحاح آن ها تسلیم شد و به ناچار نزد شاه صفی رفت و استدهای ایشان را به عرض رسانید و کسب دستور کرد.
شاه صفی به شنیدن این جمله به ناگاه مثل شیری که رخم خورده و از زنجیر گریخته از جای جست و با چهره ای برافروخته و خشمگین و سیمایی آشفته و دیدگانی که شراره های خشم و نفرت از آن ساطع بود چند قدم به اعتمادالدوله نزدیک شد و گفت:
-این سیاهروزان بدبخت گمان می کنند که شاه ایران عدالت فروش است؟
چه کسی به آن ها فهمانیده و چطور این فکر در ایشان پیدا شده که در سرزمین ایران و دولت صفوی عدالت و اجرای قانون و احکام شاهی با پول خرید و فورش می شود؟
و بعد هر دو دست را به صورت گذاشت و سر به آسمان گرفت و ناله و افغان گفت:
-ای وای بر من و ملت من که چنین گمان و تصوری درباره ما دارند؟
خداوندا مرا کور و کر کن تا نبینم و نشنوم که یک روز در ایران؛در سرزمین اجداد و نیاکان من؛عدالت خریده و فروخته می شود.خداوندا راضی مشو که مردم این مرز و بوم گرفتار احکام و والیان سیاه روزگاری شوند که عدل و داد را چون کالا در معامله و مزایده بگذارند و حق و انصاف را با در هم و دینار و طلا مبادله و انصاف کنند.
ای وای ... ای وای.
وقتی شاه صفی دست ها را از روی صورت برداشت>اعتمادالدوله دید که قطران درشت اشک از دیدگانش فرو میریزد و آن قدر دچار هیجان و اندوه گردیده که بی اختیار می گرید و قدرت خودداری از وی سلب شده است.
شاه صفی چند لحظه سر را به دیوار تکیه داد و اندیشید و بلاخره مثل
عاید خزانه شاه شود .
اعتمادالدوله در مقابل اصرار و الحاح آن ها تسلیم شد و به ناچار نزد شاه صفی رفت و استدعای ایشان را به عرض رسانید و کسب دستور کرد.
شاه صفی با شنیدن این جمله به ناگاه مثل شیری که زخم خورده و از زنجیر گریخته از جای جست و با چهره ای برافروخته و خشمگین و سیمایی آشفته و دیدگانی که شراره های خشم و نفرت از آن ساطع بود چند قدم به اعتمادالدوله نزدیک شد و گفت :
ــ این سیاه روزان بدبخت گمان می کنند که شاه ایران عدالت فروش است؟ چه کسی به آن ها فهمانیده و چطور این فکر در ایشان پیدا شده که در سرزمین ایران و دولت صفوی عدالت و اجرای قانون و احکام شاهی با پول خرید و فروش می شود؟
و بعد هر دو دست را به صورت گذاشت و سر را به آسمان گرفت و به ناله و فغان گفت :
ــ ای وای بر من و ملت من که چنین گمان و تصوری درباره ی ما دارند. خداوندا مرا کر و کور کن تا نبینم و نشنوم که یک روز در ایران ، در سرزمین اجداد و نیاکان من، عدالت خرید و فروش می شود. خداوندا راضی مشو که مردم این مرز و بوم گرفتار احکام و والیان سیاه روزگاری شوند که عدل و داد را چون کالا در معامله و مزایده بگذارند و حق و انصاف را با درهم و دینار و طلا مبادله کنند.
ای وای ... ای وای .
وقتی شاه صفی دست ها را از روی صورت برداشت، اعتمادالدوله دید که قطرات درشت اشک از دیدگانش فرو می ریزد و آنقدر دچار هیجان و اندوه گردیده که بی اختیار می گرید و قدرت خودداری از وی سلب شده است.
شاه صفی چد لحظه سر را به دیوار تکیه داد و اندیشید و بالاخره مثل اینکه تصمیم گرفته باشد خطاب به وزیر اعظم گفت:
ــ در مرگ این دو نفر تردید نیست... آن ها را در مقابل چشم همه ی مردم بکشید، مثل سگ اجسادشان را در گذرگاه بیافکنید تا بدانند که هرکس بر خلاف قانون رفتار کند جز این سزایی و جزایی ندارد ولی درباره ی آنها که به من پیشنهاد رهایی این دو تن را کرده اند... این اشخاص نیز باید مجازات شوند... گوش و بینی آنها را ببرید و آن تیره بختگان را وارونه بر استر بنشانید و در شهر بگردانید و به عموم مردم بفهمانید که هر ## گمان حق کشی و قانون کشی به دل راه دهد و آن ## که بخواهد عدل و داد را با نیروی پول و ثروت به نفع و اراده ی خویش اجرا کند سرنوشتی بهتر از این اشخاص نخواهد داشت...
اعتمادالدوله که از فرط ناراحتی می لرزید و از کرده ی خویش پشیمان بود نزد بازرگانان هندی بازگشت تا آن ها را که صد در صد به موفقیت خویش اطمینان داشتند به دست مجریان عدالت بسپارد.
ساعتی بعد جسد دو بازرگان خاطی و هندیان گناهکار را در دو طرف میدان اعدام به چوبه دار آویختند و آن عده گوش و بینی بریده را نیز در شهر گردانیدند و جارچیان اعلام کردند که تقصیر و گناه ایشان چیست...
این بود طرز اجرای عدل و داد و چگونگی رفتار اجداد دادگر و گرانمایه ما مردم... نام نیک ایشان پایدار و و روحشان قرین رحمت الهی باد.
ماجرای بیعت سلطان مسعود
کشور ما ایران در طول 525 سال مدت خلافت عباسیان برای خلفا کانون وحشت و نگرانی و منبع بیم و هراس بود.
خلفای عباسی همیشه از امرا و سلاطین ایرانی وحشت داشتند و چونقدرت مخالفت علنی در خود نمی دیدند در خفا تحریک می کردند و در ظاعر به دوستی و مدارا مماشات می پرداختند.
می گویند القادر بیست و پنجمین خلیفه عباسی چنان از سلطان محمد غزنوی می ترسید که اگر در خواب او را می دید سراسیمه و وحشت زده برمی خاست و دیگر در آن بستر نمی خوابید که مگر مجدداً شمایل تصوری پادشاه غزنوی را در خواب ببیند.
جاسوسان خلیفه در ایران فعالیت می کردند و درباره ی فرزندان سلطان محمود که جانشینان او بودند اخباری به بغداد می فرستادند و القادر را از چگونگی حال و اخلاق امیرمحمد و امیرمسعود آگاه می کردند.
روزی سابقه و بنابر اخبار و اطلاعاتی که از ایران برای خلیفه می رسید، او می دانست که اگر سلطان محمود بمیرد، جانشین وی هر یک ازدو پسرش لیاقت و شخصیت پدر را ندارند... پس خلیفه مترصد مرگ پادشاه غزنوی بود و به جرأت می توان گفت که برای مرگ او روزشماری می کرد.
بالاخره روز بیستم جمادی الاول سال 421 نزدیک غروب آفتاب خبر مرگ سلطان محمود انتشار یافت و بلافاصله امیرمحمد به جای وی نشست و زمام امور را در دست گرفت.
سلطان محمود در آغاز کار امیرمسعود را به جانشینی خویش نامزد کرده بود ولی در پایان عمر فسخ عزم نموده و پشیمان شد و برای اینکه بین دو برادر جنگ ایجاد نشود امیرمسعود را از غزنین دور کرد و به بهانه ی خاموش کردن قیام کاکو به اصفهان فرستاد.
به هرحال چهل روز بعد مسعود به هرات رسید و به سرعت و با حیله و نیرنگ و کمک ( علی قریب حاجب بزرگ ) و ( ابوالنجم ایاز ) و سپهسالار برادر سلطان محمود و عموی خودش امیرمحمد را دستگیر کرد و به زندان قلعه کوه تیز فرستاد.
امیرمسعود به این طریق و بدون جنگ و خونریزی به سلطنت رسید و بر کار ها مسلط گردید و اختیار عموم مملکت را در دست گرفت.
یکی را کشت، دیگری را عزیز گردانید، جمعی را تبعید کرده و عده ای را از بند و زندان خلاص نمود و بالاخره بین دوست و دشمن خط تمیز کشید و حساب ها را یکسره کرد.
القادر خلیفه عباسی که از سال ها قبل انتظار مرگ سلطان سلطان محمود را داشت و اخبار واصله از ایران را با رویی گشاده می گرفت و مطالعه می کرد و به خبرگزارانی که مرگ پادشاه غزنوی را اعلام داشته بودند پاداش های بسیار داد...
به عقیده ی او در انجام مقصود، فکر و درنگ جایز نبود. کار خیر نیز به استخاره و استشاره احتیاج نداشت. او مطمئن بود که امیرمسعود شخصیت پدر خویش را ندارد و روی همین اطمینان دست به کاری زد که پایانش نامشخص و نتیجه اش نامعلوم بود.
القادر خلیفه می خواست بدون مطالعه ی اوضاع و احوال به ایران حمله کرده و استان های غربی را به تصرف درآورد و در جواب اطرافیان خویش می گفت :
ــ هیچ موقعی بهتر از حالا نیست. مسعود به رتق و فتق امور در بلخ و غزنین و هرات سرگرم است و ما با آسودگی خیال می توانیم کار خود را انجام دهیم. به فرض اگر مسعود جرأت جنگ با ما را داشته باشد موقعی به غرب ایران می رسد که نیمی از کشورش در تصرف و اختیار ما است.
او چنین اندیشه ای داشت اما مشاورین و اطرافیان به محض اینکه از خیال او مطلع شدند یا از ترس و یا از خیراندیشی و مصلحت جویی به مخالفت پرداخته ومانع اقدام خلیفه شدند.
بحثو گفتگو چند روزی ادامه یافت تا عاقبت القادر را به نوشتن نامه و اعزام قاصد راضی کردند.
در اوایل سال 422 رسولی از طرف خلیفه به غزنین رسید و نامه خلیفه را به حاجب بزرگ دربار پادشاه غزنوی تقدیم داشت.
خلیفه نامه خویش را با لحنی سبک نوشته و سلطان مسعود را تهدید کرده بود که ار بر خلاف رفتار کند خاک ایران را به توبره می کشد و به ایران حمله می کند.
نامه او با تهدید مسخره ای از این قبیل آغاز می شد و به دو شرط پایان می یافت... دو شرط پیشنهادی خلیفه این بود که :
اولاًـ در مساجد و تکایا به نام خلیفه القادر باید خطبه خوانده شود. سکه نیز به اسم خلیفه باید ضرب گردد و از این گذشته مسعود به نیابت از تمام ایرانیان باید بیعت نامه ای بنویسد و با عده ای از بزرگان غزنین به بغداد بفرستد.
ثانیاً مسعود موظف است از طرف خلیفه مالیات بگیرد و خراج وصول کند ولی سه چهارم مالیات های وصولی و خراج های مأخوذه می بایستی به بغداد و به درگاه خلیفه فرستاده شود.
سلطان مسعود به همان اندازه که در عیش و نوش و خوش گذرانی افراط می کرد در شجاعت و بی باکی شهرت داشت... او جوانی جنگ آزموده و سرد و گرم روزگار چشیده بود لذا نه تنها از نامه خلیفه القادر نترسید بلکه آن را به استهزاء گرفت و رسول را به خفت و خواری بازگردانید.
مسعود در پاسخ خلیفه نامه ای نوشت که لحنی بسیار سبک و عناوینی تمسخرآمیز داشت.
در این نامه نوشته شده بود:
« هیچ شنیده ای و یا هرگز در کتاب ها خوانده ای که شیر روباه بزاید؟ بچه شیر، شیر است و زاده روباه، روباه... پس نام من امیر مسعود است و فرزند خلف سلطان محمود هستم... این را بدان که از آن شیر زیان، شیری درنده تر به وجود آمده و نام او را مسعود گذاشته اند...
همان خونی که در عروق سلطان ماضی جریان داشت در شرائین من جاری است... دلی که در سینه وی می تپید در فقس سینه من تپش دارد...
مسعود از تهدید نمی ترسد و برای جنگ آماده است. از میان ما دونفر تنها کسی می تواند داعیه خراج گیری داشته باشد که در جنگ پیروز شود »
رسول القادر خلیفه با چنین پاسخ اهانت آمیزی بازگشت ولی این نامه هرگز به دست القادر خلیفه نرسید زیرا رسول موقعی قدم به شهر بغداد گذاشت و از دروازه گذشت که منادیان خبر مرگ خلیفه را در شهر اعلام می کردند و مردم را از چنین فاجعه ای آگاه می نمودند.
به هر حال القادر در سال 422 دار فانی را بدرود گفت و پسرش ابوجعفر مکنی به ( القائم بامرالله ) به خلافت رسید و از مردم بیعت گرفت.
چند ماهی کارها نامرتب بود و کسی از رسول بخت برگشته نپرسید که کجا بودی و از کجا می آیی و چون کارها به سامان رسید و ترتیبی یافت، القائم را از موضوع نامه پدرش به امیر مسعود غزنوی آگاه کردند و آن گاه بود که رسول را خواستند و جواب را گرفتند و خواندند.
القائم به تنهایی نشست و همه جهات کار را در نظر گرفت و بعد مشاورین خود را احضار کرد و با ایشان نیز مشورت نمود.
همه یک دل و یک زبان با جنگ مخالفت کردند و لشکر کشی به ایران را نوعی انتحار و خودکشی قلمداد نمودند.
القائم که جواب سلطان مسعود را خیلی تند می دید و از طرفی می دانست در ظرف چند ماه گذشته بر قدرت و شکوت پادشاه جدید غزنوی افزوده شده صلاح کار را در آن دید که از در صلح و صفا درآید و آب رفته را به جوی بازگرداند.
پس از اندیشه بسیار بالاخره روزه سه شنبه بیستم ذیقعده یکی از بزرگان عرب را که از فقهای بزرگ نیز محسوب می شد و اهمیت و مقام علمی داشت با نامه ای مطول و هدایای بسیار از بغداد به طرف ایران حرکت کرد.
این شخص فقید ابوبکر محمدبن السلیمانی الطوسی نامیده می شد . مردی فصیح و خوش بیان بود.
جاسوسان سلطان مسعود قبلاً خبر حرکت قاصد خلیفه را به ایران فرستاده بودند لذا پادشاه جوان غزنوی قبل از ورود از ماجرای نامه و هدایا آگاهی داشت و می دانست که خلیفه جدید از در صلح و آشتی در آمده است.
سلطان مسعود در آن تاریخ به بلخ رفته بود و می خواست تا پایان محرم سال آینده در آن شهر زیبا بماند، پس رسول را نیز به بلخ هدایت کردند و با عزت و احترام به شهر وارد کرده و در منزلی بزرگ وسایل راحت او و همراهانش را فراهم نمودند.
##### مسعود این طور اقتضا می کرد که از ماجراهای مرگ القادر خلیفه اظهار بی اطلاعی کند و همین کار را نیز کرد.
سه روز از رسول پذیرایی شایسته کردند و بعد اطلاع دادند که در مسجد جمعه شهر بلخ باید به حضور شاه شرفیاب شود. نوشته اند که سلطان مسعود آن روز بر خلاف عادت با کبکبه و دبدبه به مسجد رفت. مقصودش این بود که با نمایش تشریفات قدرت و شخصیت خویش را به نماینده خلیفه تحمیل کند و به وسیله او به آگاهی القائم برساند.
چهار هزار غلام در دو طرف راه ایستادند.
غیر از این چهار هزار نفر، دوهزار نفر از زبده ترین سپاهیان با کلاه های چهار پر و نیزه های نقره و زره مطلا و کمربند و شمشیر و تیردان و کمان در نزدیکی مسجد در دو صف فشرده قرار گرفتند.
سیصد غلام با کمربند و نیزه های طلایی و کلاه های دوشاخ و لباس های سرخ فاخر و جواهرات و زینت های دیگر در واقع اسکورت شاه را تشکیل می دادند.
نوشته شده که سلطان مسعود هنگام بازدید ساخلوی بلخ هزار و هفتصد فیل جنگی را سان دید.
فبل ها پشت سرهم و در صف های مرتب قرار داشتند. بزرگان کشور همه با اسب فاخر و خلعت های خاص روزهای رسمی و جواهرات گران قیمت به ترتیب اهمیت و مقام بیرون در اقامتگاه شاه ایستاده بودند.
بالاخره سلطان مسعود از اقامتگاه خویش خارج شد و پیاده به طرف مسجد حرکت کرد.
به هر حال شاه به این ترتیب وارد مسجد شد و روی مخده ای زربفت نشست. همه بزرگان کشور ایستاده و دست بر سینه باقی ماندند، تنها کسی که اجازه نشستن یافت خواجه بزرگ احمد حسن وزیر بود.
در این موقع محمد السلیمانی رسول خلیفه را وارد کردند.
او پیش رفت، سلام و درود گفت و زمین را بوسید.
سلطان مسعود از او سؤال کرد که چه می گوید. رسول نامه خلیفه را که در پارچه اطلسی سیاه پوشیده بود به دست شاه داد. سلطان مسعود آن را به خواجه بزرگ سپرد و دستور داد که بگشاید و بخواند.
موضوع بسیار مهم همین جا است. رنگ از چهره رسول خلیفه پرید. زیرا او می دانست که القادر در آن نامه چه نوشته و چه گونه از سلطان مسعود استدعای بیعت کرده است.
سلطان نیز از این امر آگاه بود و عمداً دستور داد با آن تشریفات نامه را به صدای بلند بخوانند و به صدای بلند ترجمه کنند که قدر خلیفه بشکند و او را کوچک نماید.
بالاخره این کار انجام شد و نامه ای که خلیفه به طور خصوصی برای سلطان مسعود نوشته بود علناً خوانده شده. در این نامه که عناوین بسیار بزرگ و القاب بی شمار داشت خلیفه از سلطان مسعود خواسته بود که برای حفظ آبروی اسلام با او بیعت کند و غیر از بیعت هیچ چیز نمی خواهد و ضمناً تضمین کرده بود که در مقابل بیعت تا عمر دارد و تا سلطان مسعود زنده است از جانب اعراب خطری متوجه مرز های ایران نباشد.
بالاخره کار پایان یافت. به دستور سلطان مسعود سه روز برای خلیفه متوفی عزاداری کردند و همه حتی خود شاه لباس سفید(1) پوشیدند.
بعد دو روز نیز برای خلیفه جدید دعا کردند و در مساجد مراسم انجام گرفت.
پس از انجام این امور مسعود نامه ای در پاسخ خلیفه القائم به امرالله نوشت و با او بیعت کرد ولی این بیعت که قرار بود با ریختن خون گرفته شود با فتح نهایی سلطان مسعود و از بین رفتن احترام خلیفه تحصیل شد.
سلطان مسعود بیعت کرد و بیعت نامه فرستاد ولی همه افراد ملت ایران فهمیدند که پادشاه آن ها به جهت حفظ آبروی اسلام این کار را کرده نه از ترس.
اردشیر دوم
دختر اردشیر اول معروف به ( اردشیر درازدست ) پادشاه نیکو سرشت و پاک نهاد هخامنشی به همسری داریوش دوم در آمد و نتیجه این ازدواج چهار پسر بود که بزرگترین آن چهار پسر به نام اردشیر به تخت سلطنت نشست.
( پاروساتیس ) مادر اردشیر دوم و همسر داریوش دوم زن کاردان و با نفوذی بود و به استظهار همین نفوذ می خواست دومین پسر خود یعنی کورش را به تخت سلطنت بنشاند و اعمال او نتیجه ای نبخشید و طبق آداب و رسوم موبدان و بزرگان کشور که هنگام مرگ بر بالین داریوش دوم حاضر بودند وصیت او را به کار برده و اردشیر را بر تخت نشانیدند.
اردشیر دوم از جد خود اردشیر درازدست کمتر مهربان نبود. از مهربانی ها و عطا و بخشش او حکایت ها نقل می کنند.
اردشیر سه برادر داشت. یکی از آنها همان کوروش مدعی تاج و تخت بود ودوتای دیگر او ( اوستاتیس ) و ( اکساترس ) نامیده می شدند، بر خلاف آنچه که تصور می رفت مورد محبت و علاقه اردشیر قرار داشتند. به طوری که حتی بر سفره مخصوص سلطنتی می نشستند و با برادر خویش غذا صرف می کردند.
گفتیم اردشیر بر خلاف تصور عمومی به برادران خویش خود محبت داشت. برای ثابت کردن این محبت دو دلیل در دست است.
اول انکه اردشیر دوم از جانب برادران خویش، مخصوصاً کوروش امنیت نداشت، آن ها علیه وی در دسته بندی ها شرکت می کردند، ولی اردشیر با بلند همتی و گذشت و جوان مردی تمام این گناهان را نادیده می انگاشت و باز برایشان خشم نمی گرفت.
اردشیر می توانست با یک اشاره هر سه برادران خود را از میان بردارد اما هرگز این کار را نمی کرد و اگر کورش علناً قصد جان او را نکرده بود، بعدها نیز کشته نمی شد.
دوم آنکه طبق آداب و رسوم بر سر سفره ی شاه فقط دو نفر حق نشستن داشتند. اول مادرش پاروساتیس، دوم همسرش که ملکه کشور و مادر بچه هایش بود. شاه مادر را بالای دست و ملکه را پایین دست خود می نشانید و غذا صرف می کردند.
این رسمی بود که تمام پادشاهان هخامنشی پیش از معمول می داشتند، اما اردشیر دوم این قانون را رعایت نکرد و اجازه داد دو برادر کوچک ترش یعنی اوستانیس و اکساترس نیز بر سر سفره ی وی بنشینند.
همان طوری که ذکر شد بلافاصله پس از مرگ داریوش دوم، پسر بزرگ وی اردشیر به نام اردشیر دوم بر تخت سلطنت نشست.
کورش برادر اردشیر به حکمرانی کشور های ( پاون ) و ( لودیا ) و فرماندهی شهر های کنار دریای سیاه آسیای صغیر و ترکیه فعلی باقی ماند.
قاعده چنین بود که پادشاه جدید می بایست برای تاجگذاری رسمی به پازارگاد رفته و در معبد مهر ضمن تشریفات باشکو و مخصوص، تاج را از دست موبدان بگیرد و بر سر بنهد.
اردشیر پس از تعیین حکام و فرماندهان جدید کشور های کوچک و بزرگ تحت الحمایه خویش با عده ای از درباریان و بزرگان مملکت به طرف پازارگاد حرکت کرد.
کوروش کبیر سر سلسله پادشاهان هخامنشی لباسی داشت که هنگام جنگ با استیاک جد مادری خود و پادشاه ماده می پوشید. این لباس در آن معبد و به دست موبدان سپرده شده بود و پادشاه جدید می بایست در تالار معبد لخت شود و آن لباس را بر تن بپوشاند.
پوشیدن این لباس که در چند نقطه پاره و خون آلود بود، فلسفه مخصوصی داشت موبدان این لباس را از آن جهت بر پادشاهان جدید می پوشانید که در کسوت سلطنت روزگار تیره بختان و برهنگان را از خاطر نبرند... به او شیر ترشیده و انجیر می خورانیدند. بیست و چهار ساعت به او نان جوین و به جای مشروب، آب ساده می دادند که طعم و مزه غذای طبقات پایین را نیز چشیده باشند.
به هر حال اردشیر برادر خود کورش را که به راستی مرد ناراحت و کینه جویی بود از پایتخت دور کرد و خودش برای انجام مراسم تاجگذاری به معبد معروف مهر در پازارگاد رفت.
هنگامی که شاه لخت می شد که لباس مندرس پیش از سلطنت جد خود را بپوشد غیر از دونفر از بزرگ ترین موبدان هیچ ## در معبد نمی ماند و همه از ساختمان عظیم سنگی معبد خارج شده و به نقاط دور دست می رفتند. هیچ انسانی حق نداشت بدن لخت شاه را ببیند.
روی این حساب در بنای عظیم معبد نه قراول و نگهبان وجود داشت و نه خدمتگزاران معمولی و بی سلاح پرستشگاه. همه رفته و آنجا را خالی باقی گذاشته بودند.
شاه به تالار مخصوص رفت. موبدان مشعل ها را افروخته و در آتشدان ها عود و عنبر و کندر می سوزانیدند و فضا را معطر و خوشبو می کردند. بعد صندوق زرینی را پیش آورده و با کلیدی طلایی در صندوق را باز کرده و لباس کورش را بیرون آوردند.
در این مواقع اردشیر نیز لخت شده و آماده عوض کردن لباس خود بود که به ناگاه در جنوبی تالار باز شد و کورش برادر اردشیر در حالی که شمشیری آخته و فولادین در دست داشت وارد گردید وبه برادر بدون سلاح خویش حمله برد.
اردشیر از دیدن برادر سخت متعجب شد زیرا او را دور از کشور تصور می کرد و هرگز به این نمی اندیشید که کورش در یک چنین موقعیتی به او حمله ور شده و قصد جانش را داشته باشد.
موقعیت بسیار خطرناک و عجیبی پیش آمده بود و شاه که نیمه لخت و فاقد سلاح ارزنده بود نمی دانست چه کند و با برادر چه گونه روبه رو شود.
کورش به سرعت طول تالار معبد را پیمود. دو نفر موبدان عقب عقب رفته و پشته ستون های عظیم سنگ ها مخفی شدند.
در وسط تالار اردشیر لخت و بدون سلاح و در مقابل کورش که غرق در اسلحه و لباس رزم بود قرار داشت.
هرکسی آن منظره را می دید یقین پیدا می کرد که اردشیر کشته می شود ولی همیشه تقدیر و سرنوشت وضع غیر قابل تصوری پیش می آورد.
کورش به برادر خود حمله کرد و اردشیر شاه نیز چند بار از پیش روی او گریخت. از این طرف و آن طرف پله های معبد و پایین رفت و کورش را به دنبال خود کشانید و چون از برهنگی خود رنج می برد بلافاصله چیزی یافته بر تن کرد.
اردشیر فریاد می کشید و نگهبانان و افراد گارد سلطنتی را احضار می کرد ولی صدای او با اینکه در فضای معبد می پیچید وطنین سنگینی ایجاد می کرد به گوش هیچ ## نمی رسید. همه نگهبانان دور از معبد بودند. اردشیر چند دور دوید و چون از کمک دیگران نا امید شد در صد برآمد که مردانه بایستد و کشته شود.
روی این تصمیم به سرعت به طرف دیگر تالار دوید و تا کورش خواست خود را به برساند اردشیر شاه جستی زد و یکی از مشعل های پایه فولادین و سنگین دیوار معبد را از جای مخصوص بیرون آورد و در دست گرفت.
مشعل نمی توانست در مقابل شمشیر، اسلحه ارزنده ای باشد ولی در آن موقعیت هر چه بود خیلی برای اردشیر ارزش داشت.
زد و خورد در گرفت و دو برادر یکی با شمشیر و دیگری با مشعل به جان هم افتادند.
اردشیر با مشعل مردانه و با شجاعت تحسین آمیزی از خود دفاع می کرد و کورش با تمام مجاهداتی که می نمود و تعجیلی که داشت نمی توانست کاری از پیش ببرد. شمشیر خود را به هر طرف حواله می داد اردشیر شاه با مشعل پایه فولادین راه را بر شمشیر او می بست و حتی ضربات و حملات متقابل نیز وارد می آورد.
زد و خورد چندین دقیقه به طول انجامید و بالاخره موقعی که کورش می خواست سینه برادر را با شمشیر سوراخ کند. اردشیر با مشعل سنگین چنان ضربتی به شانه راست او وارد آورد که فریادی کشید و روی پله های سکوی پهن وسراسری معبد نشست و شمشیر را به دست چپ داد.
اردشیر ضربت دیگری به ساق چپ برادرش زد و به این ترتیب او از پای درآمد و افتاد. اردشیر پیش دوید و شمشیر کورش را که آن طرف افتاده بود برداشت و به عزم اینکه سر را از بدن برادر نمک ناشناس کینه توز جدا کند به طرف وی دوید.
کورش نیز انتظار مرگ خود را داشت زیرا این دومین بار بود که پیمان می شکست و از محبت و صافدلی برادر استفاده می کرد.
درست در همین هنگام که اردشیر شاه به طرف برادر دوید، در تالار باز شد و زنی که گیسوان خود را پریشان کرده بود و جیغ می کشید به درون جست و جوی را روی کورش افکند و با موی آشفته و سفید خویش چهره و سر وی را پوشانید. اردشیر جداً قصد کشتن برادر را داشت ولی به دیدن آن زن که جز مادرش پاروساتیس ## دیگری نبود یک قدم عقب رفت و نفس زنان و خیس عرق ایستاد.
معلوم نشد پاروساتیس چه گونه از ماجرا مطلع شد و خود را به آن جا رسانید تا کورش را از چنگ اردشیر نجات دهد. این رازی است که هنوز هم کشف نشده و هیچ ## از آن آگاه نیست.
می گویند کورش قبلاً مادر را از ماجرا مطلع کرده و درپشت در یکی از اتاق های معبد آماده نگه داشته بود که اگر در جنگ شکست خورد به وساطت و شفاعت مادر از مرگ رهایی یابد.
این عقیده ای است که مورخان یونانی داشته و در نوشته های خویش نقل کرده اند ولی ما نمی توانیم بپذیریم که مادری از نژاد هخامنشی، آن هم پاروساتیس، دختر اردشیر دراز دست و همسر داریوش دوم و بالاخره نوه خشایارشا به نفع پسر دوم علیه پسر تاجدار خویش توطئه کرده و قصد جان وی را داشته باشد.
مورخان یونانی حوادث بی شماری از تاریخ ما را تحریف کرده و واژگونه نوشته اند که این حادثه یکی از کم اهمیت ترین آن ها است. در این صورت می توانیم بگوییم که پاروساتیس به وسیله یکی از دونفر موبدان که در تالارحاضر بودند از ماجرا مطلع شد و دوان دوان خود را به آن جا رسانید که برادر کشی اتفاق نیافتد و دامن شرف خانواده سلطنتی هخامنشی لکه دار نشود.
به هر حال با گریه و زاری مادر، اردشیر مهربان از تنبیه برادر خود کورش منصرف شد و مجدداً او را به والیگری کشور های ساحل دریای سیاه فرستاد.
اردشیر این بزرگی را درمورد برادر نشان داد اما کورش کینه توز باز از توطئه فارغ ننشست و چند سال بعد تعداد زیادی سپاهیان یونانی و اسپارتی و فنیقی و سامری را مزدور گرفت و با سپاهی بزرگ علیه برادر خود شورید و به طرف پرسپولیس حمله ور شد و شهرها را یکی پس از دیگری متصرف گردید.
مزدوران اسپارتی و فنیقی و سامری و دیگران چندان برای ایران ضرر و زیان نداشتند ولی خیانت غیر قابل بخشش کورش، برادر اردشیر این بود که پای یونانیان یعنی دشمنان دیرین ایرانیان را به کشور باز کرد و دست آن ها را در غارت شهرها و کشتارمردم باز گذاشت.
یونانیان که تشنه خون سپاهیان و مردم ایران بودند از این موقعیت استفاده کرده و هر چه خواستند کردند.
فرماندهی سی هزار یونانی مزدور با مردی ( کلیار خوس ) نام بود.
به هر حال جنگ در نزدیکی بابل در گرفت و دو سپاه به هم ریختند. تمام آن روز جنگ ادامه داشت.
کوروش و اردشیر دوبار رو به روی هم واقع شدند و برادر توانست سینه شاه را با نیزه سوراخ کند ولی این زخم چندان مهلک نبود.
در پایان آن روز بود که کورش کشته شد و سپاه پراکنده او گرد شاه اردشیر جمع شدند و کار خاتمه یافت.
به این ترتیب ماجرای تخت و تاج طلبی کورش پایان پذیرفت و او به قتل رسید. می گویند باروساتیس که بی اندازه به کورش علاقه مند بود در مقام انتقام جویی برآمد و چون راضی نمی شد فرزند بزرگ تر خود اردشیر را بکشد استیاتر همسر اردشیر دوم و ملکه محبوب ایران را به قتل رسانید و با سم مار مسموم کرد.
پس از مرگ کورش سی هزار یونانی به سرکردگی کلیارخوس با غنائمی که از غارت ها به دست آورده بودند به طرف شمال گریختند.
ولی ( مهرداد ) از سرداران اردشیر آن ها را تعقیب کرده و تا سواحل دریای سیاه همه آن ها را کشت و عده بسیاری را نیز به اسارت گرفت و غنائم را بازستاند.
یک ضربت
در طول تاریخ بشر، گاهی حوادث کوچک سبب اتفاق های بزرگ گردیده و چه بسا پیش آمده که یک تبسم، یک قطره اشک و بالاخره یک کلمه حرف بجا یا نابجا و یا یک ضربت کوچک مسیر تاریخ ملتی را عوض کرده است. در زندگی ملت های مختلف مخصوصاً تاریخ خودمان از این حوادث زیاد مشاهده می کنیم و در این صفحه ماجرای یک ضربت را نقل می کنیم.
این ضربت تاریخی، ضربتی است که سردار بزرگ و نامی ایران باستان یعنی سپهرداد با تبرزین بر سر اسکندر مقدونی فرود آورد. یونانیان سپهرداد را در زبان خود ( اسپی تریدات ) می نامند ولی معلوم می شود که اسپی تریدات با اندکی اختلاف تحریف شده سپهرداد است.
برخورد سپهرداد با اسکندر در ساحل شرقی رود ( کرانیکوس ) اتفاق افتاده و می توان حدس زد که طبعاً قبل از جنگ معروف کرانیکوس به وقوع پیوسته است زیرا در این هنگام داریوش به آن جا نرسیده و یا اگر رسیده بود خود و سپاهیان برای جنگ و مقابله با اسکندر آماده نشده بودند. به هر حال اسکندر مدتی در ساحل رود کرانیکوس سرگردان و پریشان بود. برای یافتن گدار آب تلاش می کرد و موفق نمی شد که گدار اصلی رود خانه را بیابد.
پس از سه هفته سرگردانی دسته تفتیش سپاه اسکندر گداری یافته و آن را به عنوان یک موفقیت بزرگ به اطلاع فرمانده خویش رسانیدند. اسکندر شخصاً با سیزده دسته از سواران خویش که عده آن ها به هزار و سیصد نفر بالغ می شد از آب رودخانه و گدار مورد بحث گذشت و به ساحل دیگر رسید.
شب پیش باران سختی باریده و زمین را گل آلود کرده بود و چون اسکندر با اسب خویش به خشکی رسید متوجه شد که جنگ در این نقطه لیز بسیار خطرناک است.
اردوی سپاهیان در فاصله دور قرار داشت ولی دسته های کرانیکوس را در نظر داشتند و مراقبت می کردند. درست در همین هنگام دسته ای از گشتی ها مشاهده کردند که عده ای از سواران یونانی از رودخانه عبور کرده .و به ساحل دیگر رسیده اند.
ذکر این نکته کمال ضرورت را دارد که تنها مانع بزرگ سر راه اسکندر همان رودخانه کرانیکوس بود و اگر فرمانده جوان و دلیر مقدونی در آن جا از داریوش شکست می خورد، برای همیشه می بایست چشم از فتح ایران بپوشد و به کشور خویش بازگردد.
جد و جهد داریوش نیز در این راه مصروف می گردید که اسکندر را در آن نقطه شکست دهد ولی چه سود که سرنوشت خط دیگری بر پیشانی ملت ما نوشته و نقش دیگری بر صفحه حیات کشور پهناور ایران کشیده بود.
در این هنگام که اسکندر به ساحل رسید، عده ای از سرداران داریوش در میدان وسیعی آن طرف مسیر آب به بازی چوگان مشغول بودند و به تنها چیزی که فکر نمی کردند این بود که اسکندر بتواند از آب بگذرد.
چیز دیگری که در اولین نظر باعث حیرت و تعجب آن ها شد این بود که اسکندر اولین کسی بود که اسب را از آب به خشکی جهانید. وقتی فرمانده با چنین دل و جرأت خود را به آب خروشان و مواج رودخانه زده و گذشته بود طبعاً دیگران درنگ را جایز ندانسته و از او تبعیت می کردند.
به دنبال اسکندر هزار و سیصد سوار جنگنده و برگزیده ی او به خشکی رسیدند و بلافاصله دسته های دیگر وارد آب شده و به طرف ساحل شرقی مرتفع تر بود حرکت کردند.
نقشه ی اسکندر این بود که آن گدار را حفظ کند لذا سیزده دسته سواران را به شکل نیمدایره به حفاظت گدار گماشت. پشت آن ها به رودخانه و روی ایشان به دشت رو به رو که چادرهای زرد و سفید و سیاه سپاهیان ایران در منتهاالیه آن دیده می شد متوجه بود.
افراد دسته ی کوچک گشتی ایران به محض مشاهده ی سواران مقدونی به دفاع و جنگ پرداختند و دونفر از آن ها نیز برای اطلاع به اردو شتافتند. دو سوار شتابان خود را به میدان چوگان رسانیده و اطلاع دادند که اسکندر شخصاً از رودخانه گذشته است.
اسکندر سپر مخصوصی داشت که عکس ( آشیل ) یکی از قهرمانان افسانه ای یونان که هومر شاعر معروف آن را در ایلیاد ستوده است نقش بود.
به علاوه کلاه خود وی با پرهای سفید بلندی که در چپ و راست و پیش و پس آن دیده می شد فرمانده ی جوان را به خوبی مشخص می کرد. همه جا حتی از فاصله ای بعید ایرانیان می توانستند اسکندر را بشناسند و از سرداران و سپاهیان دیگر یونانی تمیز دهند.
آن روز نیز دو نفر خبر گزار با همان نشانه ها که می دانستند اطلاع دادند که اسکندر از رودخانه کرانیکوس گذشته است. این خبر در ایرانیان چندان وحشتی ایجاد نکرد زیرا سرداران داریوش به خوبی می دانستند که بالاخره یک روز اسکندر از رودخانه می گذرد، برای جنگ با اسکندر نقشه هایی داشتند و می خواستند تمام قوای او را به ساحل شرقی بکشند و بعد حمله کنند.
دونفر از سرداران معروف داریوش یکی موسوم به ( رولیاکس ) و دیگری همان سپهرداد داوطلب جنگ شدند و با عده ای قلیل به استقبال اسکندر شتافتند. نقشه ی جنگ دو شاخه و دو جنبه دارد داشت.
یکی آن که اگر توانستند اسکندر را در همان مرحله ی نخست به قتل برسانند و کار را تمام کنند. دیگر آن که اگر در قتل اسکندر موفق نشدند. سپاه او را با جنگ و گریز به جایی بکشند تا در وسط دو شاخه ی گازانبری سپاهیان ایران قرار بگیرند.
رولیاکس و سپهرداد داوطلب انجام این منظور شده و با عده ای قلیل پیش رفتند و جنگ را آغاز کردند.
دو سردار شجاع ایرانی اسب را مستقیماً به طرف محلی که اسکندر ایستاده بود رانده و با زحمت خود را به نزدیکی او رسانیدند.
هریک از سرداران ایرانی که از خانواده ای بزرگ بودند علامت مخصوصی داشتند که در واقع نشانه خانوادگی آن ها به شمار می رفت. آن ها علامت خانوادگی خود را روی زره و یا بر سپر خویش نقش می کردند که در جنگ شناخته شوند و اگر اسیر شدند و یا به قتل رسیدند. درهر حال احترامشان محفوظ باشد.
از طرف دیگر اسکندر قبلاً درباره یکایک سرداران ایران تحقیق کرده و نام و نشانی آن ها را به خاطر سپرده بود لذا به محض اینکه چشمش به نقوش سپر آن دو نفر افتاد زیر لب گفت:
ــ سپهرداد و رولیاکس ...
اسکندر درباره شجاعت سپهرداد داستان ها شنیده بود و خوب می دانست که در جنگ و نیزه افکندن و شمشیر زدن حریف او نمی شود لذا به همراهان خویش دستور داد که راه بر سپهرداد بگیرند و او را محاطره کنند.
به یک طرفه العین سپهرداد و چند نفر از سوارانش در حلقه محاصره واقع شدند و به جنگ پرداختند. اسکندر نیز به طرف رولیاکس رفت و طبق رسوم معمول ابتدای نیزه را کشید.
بازی چوگان، قهرمانان ما را خسته کرده بود فاصله زیادی نیز اسب تاخته و به آن جا رسیده بودند. از خستگی نفس نفس می زدند. اسب ها نیز عرق کرده و پوست بدنشان در زیر نور آفتاب برق می زد، با این حال رولیاکس که خود را با اسکندر مقدونی مقابل دید خوشحال شد و دست به نیزه برد.
سپهرداد هرچند لحظه یک بار روی زین اسب نیم خیز می شد و به آن طرف می نگریست. او می دانست که رفیقش رولیاکس حریف اسکندر نمی شود و به زودی از پای در می آید لذا در خود احساس نگرانی می کرد و می کوشید هر چه زودتر خودش را به آن معرکه برساند ولی سربازان اسکندر چنان راه را بر او بسته بودند که او ناچار هر قدم به ده ضربت شمشیر و چند مقتول پیش می رفت، و اسب را از روی اجساد می جهانید.
اسکندر و رولیاکس سرگرم جنگ بودند. نیزه معمول در سپاه ایران باریک بود ولی نیزه مقدونیان کلفت تر و در انتها که دست آن جا را می گرفت ضخامت بیش تری داشت. تقریباً به شکل مخروط دراز ساخته می شد. جنگ با نیزه خیلی به طول نیانجامید و به زودی نیزه رولیاکس شکست و دو نیمه شد و به زمین افتاد شمشیر کشیده شد و هر دو با شمشیر به جان هم افتادند.
اسکندر خیلی خوب می جنگید و عرصه را بر رولیاکس تنگ می کرد. از طرف دیگر از پشت سر به سردار ایرانی حمله می کردند و او ناچار گاهی نیز به پشت خود می نگریست.
قریب یک ربع ساعت آن ها به طول انجامید که ناگاه تیری از کمان یک یونانی جدا شد و نفیر زنان به ##### رولیاکس فرو رفت.
رولیاکس فریادی کشید و شمشیر را از دست رها کرد اما با یک جست خویشتن را از روی زین جهانید و به طرف اسکندر انداخت. گریبان اسکندر را گرفت و با سر خود ضربتی به صورت سردار یونانی وارد آورد اما خنجر شکمش را درید و روی خاک افتاد.
سپهرداد این منظره را با چشم دید و چنان به خشم دچار شد که خون بیش دیدگانش را گرفت و دیوانه وار به محاصره کنندگان حمله کرد و خود را به اسکندر رسانید و به جای هر چیز دیگر تبرزین خود را کشید. سپهرداد با تبرزین خویش خوب می جنگید و در این کار مهارت و شهرت بسیار داشت. در جنگ هر گاه دست سپهرداد به دسته تبرزین قرار می گرفت دشمن هرکس بود و هر قدرتی داشت در خون و خاک خود می غلتید و فرقش شکافته می شد لذا آن روز نیز سپهرداد دست به تبرزین برد که هر چه زودتر کار اسکندر را یکسره کرده و انتقام رولیاکس را بگیرد.
هر دونفر مثل شیر درنده می غریدند و می جنگیدند، سواران دو طرف نیز به کار خود مشغول و ایرانیان موفق شده بودند که قسمتی از مقدونیان را به آب بریزند. مهم ترین قسمت جنگ آن بود که بین سپهر داد خم شد و با تبرزین ضربتی به سینه اسکندر زد و اسکندر نیز در همان حال با شمشیر ##### اسب سپهرداد را درید. در نتیجه هر دو بر زمین افتادند و از آنجا به بعد جنگ بدون مرکب انجام گرفت.
باز شرایط بهتری برای سپهرداد پیش آمد زیرا او در حال پیاده مسلط تر از سواره بود و به همین سبب و برای اینکه فرصت از دست نرود خود را به جانب حریف نیرومند انداخت و تبرزین خون آلود را حواله اسکندر کرد.
اسکندر سر خود را زیر سپر برد. تبرزین سپر را شکافت و به مچ دست سردار مقدونی آسیب وارد آورد و خون جاری شد. اسکندر دیگر قدرت نگهداشتن سپر خویش را نداشت، ناچار آن را به طرفی پرتاپ کرد.
سپهرداد موفقیت را پیش چشم می دید و اصولاً به اسکندر آن قدر با بی اعتنایی نگاه می کرد که او را لایق جنگ با خود نمی دید. داریوش و سرداران او همه مغرور بودند و نتیجه همین غرور و خود خواهی و پایان کوچک شمردن دشمن شکستی بود که از اسکندر خوردند. سپهرداد حمله دیگری کرد. این دفعه تبرزین او به کلاه خود اسکندر رسید. این همان ضربت تاریخی بود. همین یک ضربت می توانست سرنوشت ما را عوض کند. شاید اگر سپهرداد آن روز اندکی بیش تر به دست خود نیرو داده بود، اگر اندکی تبرزین برنده تر بود و اگر سر اسکندر خم نمی گردید امروز وضع دیگری داشتیم.
کسی چه می داند؟ در هر حال همان یک ضربت خیلی کارها می توانست انجام دهد. تیغه فولادین تبرزین به کلاه خود را رسید و سپر سمت چپ را از کلاه کند. و به زمین انداخت. جدار کلاه خود را درید و پایین رفت، جدار داخلی را نیز شکافت و باز هم پایین رفت. دسته ای از موی سر اسکندر را قطع کرد و پوست سرش را شکافت و خون جاری شد.
تیغه تبرزین در همین جا متوقف شد. اسکندر سوزشی در سر خود احساس کرد و دچار سرگیجه گردید. زانوان فرمانده جوان مقدونی سست شد و خم گردید. دستش دیگر توانایی حرکت کردن نداشت، سرش خم مانده بود. سپهرداد تبرزین را کشید و مجدداً بالا برد ولی هرگز نتوانست پایین بیاورد.
ضربت اول ناقص بود و اگر دومین ضربت نیز فرود آمده بود. اسکندر به
قتل می رسید. کار جهانگشایی او ناقص می ماند، سپاهیان او باز می گشت، دوازده میلیون تالان طلای ناب خزانه داریوش به دست غارت سپرده نمی شد. تالار آپادانا و بارعام خشایارشا مجلس شراب و خوشگذرانی نمی گردید و بالاخره قصر باشکوه و با عظمت پرسپولیس دستخوش حریق نمی شد و نمی سوخت.
سرنوشت ملت ما، تاریخ ما، حیثیت و آبروی ما به این بستگی داشت که دست سپهرداد آن روز پایین بیاید... اما بدبختانه نیامد و نشد...
در همان موقع که سپهرداد دست را بالا برده بود، (کلیتوس) یکی از سرداران مقدونی با نیزه به ##### راست سپهرداد زد و آن دلاور بی نظیر را کشت. مرگ سپهرداد برای ایرانیان خیلی گران تمام شد و ماتمی عظیم به پا کرد ولی باید دانست که سپهرداد فدای غرور خویش شد که یکه و تنها میان انبوه دشمن رفت.
اندکی پس از افتادن سپهرداد، سه تن دیگر از سرداران داریوش رسیدند و مجدداً اسکندر و سپاهیانش را به آب ریختند... اسکندر در اثر ضربت تبرزین سپهرداد چند روز بیمار بود.
روز بعد جسد سپهرداد و رولیاکس را با تشریفات بسیار و در حضور داریوش به خاک سپردند و با مرگ آن ها صفحه درخشانی از تاریخ بزرگی های کشور ما سیاه و به سینه تاریخ پر عظمت ایران باستان سپرده گردید.
1. در آن عصر لباس سفید لباس ماتم و سوگواری بود.