وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق خوناشام پست ۷

فصل ششم ترس

 

منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم

,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,,

صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد

,, سلام عزیزم,,

 با صدای کنترل شده ای غریدم

,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,,

چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود

,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,,

سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد

,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,,

,, نه ,,

با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم

نت زمزمه کرد

,, مدی چی شده؟,,

با لکنت جواب دادم

,, ...هـ..یـچی....,,

باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند

,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,,

,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,,

 همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم

,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,,

صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم

شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود  لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم:

,, تو واقعی هستی,,

این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید!

خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت 

,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,,

به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش!

و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم

,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,,

,, ولی تو صدمه دیدی ,,

به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم 

,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,,

و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد

,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,,

چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند

,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,,

حالت صورتش متعجب بود

قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید

عشق خوناشام پست ۷

عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,, صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد ,, سلام عزیزم,, با صدای کنترل شده ای غریدم ,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,, چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود ,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,, سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد ,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,, ,, نه ,, با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم نت زمزمه کرد ,, مدی چی شده؟,, با لکنت جواب دادم ,, ...هـ..یـچی....,, باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند ,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,, ,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,, همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم ,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,, صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم: ,, تو واقعی هستی,, این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید! خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت ,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,, به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش! و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم ,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,, ,, ولی تو صدمه دیدی ,, به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم ,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,, و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد ,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,, چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند ,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,, حالت صورتش متعجب بود قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید