بقیه ی راهو در سکوت طی کردیم تا به خونه رسیدیم. علی با خوشرویی گفت:"شما بفرمایید بالا من وسایلو میارم!"
"اجازه بدین خودم می برم!"
"نه! خواهش میکنم این چه حرفیه شما بفرمایین!"
باشرمندگی وارد خونه شدم، مهناز جون دم در منتظر ایستاده بود. لبخندی زد و آغوششو برام باز کرد:"خوش اومدی دختر گلم!"
گونشو بوسیدم و گفتم:"ممنون مامان!بخدا نمی خواستم مزاحمتون بشم...."
حرفمو قطع کرد و گفت:"این چه حرفیه تو مثل دختر نداشتمی! دیگه ام ازین حرفا نزن که ناراحت میشم"
"چشم!"
"چشمت بی بلا!"
با هم به طرف اتاق نشیمن رفتیم. چند دقیقه بعد، علیم اومد تو و روی یه صندلی در دورترین فاصله از ما نشست. بسته های کادو شده رو از توی کیفم در آوردم یکی شو به مهناز جون دادم و بوسیدمش"این چیه دخترم؟ چرا زحمت کشیدی؟"
"چه زحمتی؟ به هرحال شمام باید این لباسارو درآرین دیگه!"
بعد بلند شدم و بسته ی دیگه رو به علی دادم. شگفت زده لبخندی زد، برای اولین بار در طول مدت آشناییمون، نگاهی کوتاه و گذرا بهم انداخت و گفت:"برای منه؟"
"بله!"
"دستتون درد نکنه!"
"قابل شما رو نداره!"
بعد به بسته اشاره ای کردم و گفتم:"بازش نمی کنین؟"
"آهان! چرا حتما!"
به عقب برگشتم. مهنازجون نبود. چند دقیقه بعد با لباسی که براش خریده بودم، برگشت. بغلش کردم و گفتم:"الهی قربونتون برم چقدر بهتون میاد!"
لپمو کشید و گفت:"ای شیطون چه زبونی میریزه!!!"
خندیدم و گفتم:"علی آقا شما نمی خواین لباستونو بپوشین؟"
"چرا حتما!"
مهنازجون گفت:"بیا بشین چایتو بخور!"
"چشم اومدم!"
کنارش نشستم و مشغول صحبت شدیم.
"من اومدم!"
با صدای علی، سرمو بالا آوردم. چای پرید توی گلوم و به شدت سرفه کردم.مهناز چون پقی زد زیرخنده و گفت:"چت شد دختر؟"
علی با تعجب پرسید:"یعنی انقدر زشت شدم؟؟"
لبخندی زدم و گفتم:"نه نه اتفاقا خیلیم بهتون میاد! واقعا خوش تیپ شدین!!"
با خجالت روی مبل گوشه ی سالن نشست! صورتش سرخ شده بود! مهنازجون بازم خندید و گفت:"سلیقه ی توئه دیگه بایدم قشنگ باشه!"
فنجون چای رو روی میز گذاشتم و گفتم:" من میتونم برم بالا؟"
"البته! اتاقت درست سه تا اتاق با اتاق علی فاصله داره! همون دکور صورتیه میدونی که کدومو میگم؟"
"آره! ممنون! با اجازه"
از پله ها بالا رفتم، قبل ازینکه به اتاقم برم. سری به اتاق شهاب زدم. مثل همیشه مرتب بود.
روی دیوارها پوستر های کشتی کج دیده میشد! همیشه سر همین موضوع با هم اختلاف داشتیم!بوی ادکلن همیشگیش توی اتاق پیچیده بود. اشک توچشام جمع شد اما دیگه دلم نمی خواست گریه کنم. خیلی سریع از اتاق بیرون اومدم.به اتاقممیرفتم که حس کنجکاوی وحشتناکی منو به طرف اتاق علی کشوند!! یواشکی در اتاقو باز کردم و رفتم تو! فضای اتاق آروم و دل نشین بودو بوی ادکلن خنک علی توی اتاق پخش شده بود.تخت و میز چوبی با ملافه و پتوی آبی گوشه ی اتاق بود.دکوراسیون اتاق واقعا زیبا بود، تابلوی شعری با خط تحریری روی دیوار نصب شده بود:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
در سمت دیگه ای از اتاق چیزی توجهمو جلب کرد، سجاده و جانماز زیبایی با نقش ترمه. متحیر و سرگردان از اتاق بیرون اومدم و زیر لب گفتم:"عجیبه! این دوتا برادر واقعا هیچ شباهتی به همدیگه ندارن!"
به اتاقم رفتم. وسایل اتاق چوبی بودن و خیلی زیبا تقریبا کار زیادی روش انجام نداده بودن تا به سلیقه ی خودم تزیینش کنم.لباس راحتی پوشید و خزیدم به زیر پتو. و برای اولین بار در این مدت طولانی به خوابی شیرین و عمیق فرورفتم.
صبح، وقتی از خواب بیدار شدم موهامو شانه کردم، لباس پوشیدم و به طبقه ی پایین رفتم. علی گفت:"صبح بخیر! خوب شد که بیدار شدین."
"چیزی شده؟"
"امیر اومده"
تعجب کردم امیر معمولا این وقت صبح از خونه بیرون نمیرفت. به مهناز جون سلامی کردم و به سمت امیر رفتم:"سلام خوبی؟ چیزی شده؟"
با نگرانی گفت:"سلام خداروشکر انگار بهتری! حتما باید چیزی بشه که من به خواهرزادم سر بزنم؟!"
گفتم:"نه! اما من می فهمم که قضیه این نیست. بگو چیشده لطفا؟"
"خب... راستش... اون دست سوخته... اون"
"تو که منو کشتی از نگرانی بگو چیشده؟ اون دست چی؟"
آهی کشید و گفت:"اون دست شهاب نبوده."
با اطمینان خندیدم:"اشتباه میکنین! حلقه ی ما از تو اون دست پیدا شده."
"متاسفم که اینو میگم هنوز هیچ چیز معلوم نیست اما پلیسا اعتقاد دارن که این... خب که این فقط یه صحنه سازی بوده."
مهناز جون با دلهره پرسید:"یعنی ممکنه که شهاب زنده باشه؟"
"فعلا هرچیزی ممکنه هرچیزی!"
علی که متوجه لحن خاص امیر شده بود،پرسید:"هرچیز؟ منظورت چیه؟ تو چیزی میدونی؟"
"بزودی خودتون می فهمین. معذرت می خوام دیگه باید برم با اجازه."
علی تا دم در به استقبالش رفت..اما من و مهناز جون شوکه تر از این بودیم که بخوایم حرکتی کنیم.
همونجا روی زمین نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. صدای پای علی به گوش رسید:"چیزی شده رزا خانم؟"
لبخند بی رمقی زدم و گفتم:"نه! من خوبم."
با نگرانی سرشو تکان داد انگار با نگاهش می گفت آره جون خودت!
اما وقتی دهانشو باز کرد، گفت:"مادر، رزا خانم برین حاضر شین."
مهناز جون با تعجب گفت:"چرا؟"
"فکر کنم یه تغییر آب و هوا برای هممون لازمه چند روزی میریم شمال."
مخالفت کردم:"نه... اگه خبری شه...."
نگاه سردی بهم انداخت و گفت:"اونوقت امیر بهمون میگه.همین الان برو وسایلتو جمع کن."
متوجه شده بودم که چیزیو ازم قایم می کنه اما با این حال نمی تونستم روی حرفش حرف بزنم.سلانه سلانه به اتاقم رفتم و خیلی زود وسایلمو جمع کردم. مطمئن بودم علی می خواد یه مدت از اینجا دورباشم برای همین آروم شماره ی کسی رو با گوشی گرفتم.
بعد از چند بوق صدای رضا توی گوشی پیچید:
_به به علیک سلام رزا خانم! کم پیدا شدی؟
بی توجه، باعجله گفتم _سلام. گوش کن رضا به من بگو قضیه چیه؟
_خودتو نزن به اون راه. امیر امروز صبح اینجا بود.
آهی کشید و گفت_ گوش کن فعلا هیچی معلوم نیست! هیچی! اما من بهت قول می دم هروقت خبری شد بدون سانسور همه ی خبرو بهت میدم.
با تردید پرسیدم _ قول میدی؟
_مواظب خودت باش. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و با اطمینان به طبقه پایین رفتم.
علی با تعجب یک تای ابروشو بالا انداخت و پرسید:"به این زودی آماده شدین؟"
"بهتره بشینین تا مادر بیاد نیم ساعتی طول میکشه."
بدون حرف روی مبل مقابلش نشستم و به گل های روی فرش خیره شدم.
سکوتو شکست و خیلی ناگهانی پرسید:"دوستش داشتین؟"
با حواس پرتی گفتم:"چیزی گفتین؟"
تکرار کرد:"گفتم شهابو دوست داشتین؟"
خواست چیز دیگه ای بپرسه که با شنیدن صدای پای مهناز جون منصرف شد. از جاش بلند شد و گفت:"بیا اجازتون من میرم ماشینو بیارم بیرون پایین منتظرتونم."
به نشانه ی احترام نیم خیز شدم و جواب دادم:"اختیار دارین.چشم."
بعد از برداشتم چمدون مهناز جون و ساک من به طرف حیاط رفت. من و مهناز جونم خونه رو مرتب کردیم، در خونه رو قفل کردیم و از خونه خارج شدیم. با وجود اصرار من مهناز جون عقب نشست می گفت زانوهاش درد میکنه و اینجوری راحت تره.
درو براش باز کردم و بعد خودم جلو نشستم.طولی نکشید که مهناز جون به خواب عمیقی فرو رفت. از سکوت زیادی به ستوه اومدم و از علی پرسیدم:"شما همیشه انقدر ساکتین؟"
متعجب پاسخ داد:"متاسفم که همسفر خسته کننده ایم."
عذرخواهانه گفتم:"منظورم این نبود، فقط شخصیتتون برام جالبه! می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟"
خیلی رک گفتم:"مشکل شما و شهاب چی بود؟"
"من مشکلی باشهاب نداشتم."
"خب پس مشکل شهاب با شما چی بود؟ چی باعث شده بود نذاره من شما رو ببینم؟ می دونین شما با اون چیزی که تصور می کردم و شهاب برام تعریف کرده بود خیلی فرق دارین."
لبخند جذابی زد:"حتما فکر می کردین من یه غول بی شاخ و دمم."
سرخ شدم و با خجالت گفتم:"باور کنین چنین منظوری نداشتم."
دوباره خندید:"می دونم! رزا خانم مشکل عمده ی من و شهاب اعتقاداتمون بود. اون هیچ جور حاضر نبود عقاید منو بپذیره و منم همینطور."
"بله اون همیشه می گفت اگه کسی واقعا بخواد با خدا حرف بزنه همینجوریم می تونه."
"آره این چیزی بود که همیشه در موردش اختلاف داشتیم."
آهی کشید و گفت:"حالا من یه سوال دارم. وقتی ازتون پرسیدم شهاب شمارو دوست داشت یا نه جوابتون شوکه ام کرد."
خندید و گفت:"چرا از عشق شهاب مطمئن نیستین؟"
"بارها به شهاب گفته بودم کسی که ادعا می کنه عاشق منه باید عاشق خدای منم باشه اما اون همیشه یه جور دیگه جوابمو می داد."
برق تحسین رو توی نگاهش دیدم. با لحنی پر از احترام گفت:"حق با شماس."
پرتقالی پوست کندم و به دستش دادم. گرفت و خجالتزده گفت:"دستتون درد نکنه."
بعد بدون مقدمه گفتم:"شما خیلی خوبین."
تیکه ای از پرتقال پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن، بدجوری خندم گرفته بود، بهش آب دادم و گفتم:"حرفم انقدر وحشتناک بود؟"
به آرومی جواب داد:"نه! فقط من انتظار شنیدنشو نداشتم."
با تعجب پرسیدم:"چرا؟ یعنی تا حالا هیچکس اینو به شما نگفته بود؟"
با خجالت سرشو پایین گرفت و گفت:"چرا اما تا حالا هیچوقت این حرفو از یه خانم نشنیده بودم."
دوباره خندم گرفت و گفتم:"همچین میگین یه خانوم انگار خانوما جزو موجودات فضایین!"
اونم خندید. به ویلا که رسیدیم مهناز جونو بیدار کردم وگفتم:"خوب خوابیدینا"
خندید و گفت:"آره خواب خوبی بود. چسبید."
ویلا به اندازه ی کافی برای همه اتاق داشت. هرکس اتاقی جداگانه انتخاب کرد و وسایلشو چید. خستگی راه هنوز به تنم مونده بود. واسه ی همین، سریع لباسمو عوض کردم و خوابیدم. صبح زودتر از همه بیدار شدم. زیادی خوابیده بودم. به حیاط ویلا رفتم تا کمی ورزش کنم. وقتی برگشتم مهنازجون هنوز خواب بود اما علی اصلا توی ویلا نبود! دوش گرفتم، لباس عوض کردم و مشغول آماده کردن صبحانه شدم.
"سلام عزیزم کی بیدار شدی؟"
برگشتم و با لبخند گفتم:"سلام مهنازجون. چند ساعته!! علی آقا کجان؟"
گونه امو بوسید و گفت:"نمی دونم احتمالا رفته ساحل عاشق اونجاس."
با هم میز و چیدیم و مشغول صرف صبحانه شدیم. هردو سکوت کرده بودیم. بی اختیار نگران شدم، مهناز جونم انگار همین حسو داشت، چون درحالی که بلند می شد گفت:"عزیزم میری دنبال علی؟ فکر کنم خیلی دیرکرده."
لبخندی زدم و گفتم:"چشم شما بفرمایید بالا استراحت کنید، اگه طول کشید نگران نشین."
ژاکتم رو برداشتم و از ویلا خارج شدم، نسیم ملایم دل انگیزی می وزید و هوا بوی نم خوشایندی می داد. به سمت دریا کشیده شدم و پامو به آب سرد دریا سپردم. قطره اشکی از گوشه ی چشم راستم سر خورد و پایین افتاد. همینجا بود که بهم قول داده بود همیشه باهام می مونه. سرمو تکون دادم و سعی کردم از خاطرات خالیش کنم از ته دل از خدا خواستم، کاری کنه باورم شه که شهاب دیگه مرد زندگیم نیست. آهی کشیدم و از دریا دور شدم. چند دقیقه ای طول کشید تا علی رو پیدا کنم. آروم روی صخره ای نشسته بود و متفکرانه به دریا خیره شده بود. زانوهاشو بغل کرده بود نسیمی که به صورتش میخورد، باعث شده بود موهاش به هم بریزه. صحنه ی قشنگی درست شده بود، درست انگار به یه تابلوی نقاشی نگاه می کردم. بهش نزدیک شدم اما متوجه نشد، با فاصله کنارش نشستم و گفتم:"خیلی دیر کردین. اومدم دنبالتون."
انگار حالش چندان خوب نبود، بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:"همینجا باهاش آشنا شدم یه روز بارونی توی پاییز."
با تعجب پرسیدم:"شما درباره ی چی حرف می زنین؟"
با لحن پر غمی گفت:"از اولین کسی که تونست دلمو بلرزونه."
حیرتزده تر از قبل پرسیدم:"مگه شما عاشق شدین؟"
به طرفم برگشت با لحنی که دل آدمو به آتیش می کشید، گفت:"توام فکر می کنی من بی احساسم نه؟ توام فکر کردی من دل ندارم؟ که نمی تونم عاشق شم؟"
با کلافگی سنگی به سمت دریا پرت کرد. با ناراحتی گفتم:"متاسفم ناراحت نشین فقط نمی دونستم. می تونم یه خواهشی کنم؟"
دستی به موهاش کشید و گفت:"با مینا کنار همین دریا آشنا شدم، چشمای اونم به رنگ دریا بود و توی نگاهش برق عجیبی داشت. موهای مشکی و براق لخت با پوستی سفید، لحظه ی اولی که دیدمش دلم به لرزه افتاد. مثل دیوونه ها افتادم دنبالش زندگی رو بدون اون غیر ممکن می دونستم. رفتم خواستگاری. جوابش مثبت بود اما می خواست یه مدت نامزد باشیم تا مثلا بیشتر باهم آشنا شیم.قبول کردم. روز به روز بیشتر توی دام عشقش گرفتار می شدم. مهمونیای مسخره ی جورواجوری می رفت که ازشون متنفر بودم اما به خاطر اون تحمل می کردم. تا اینکه یه روز صبرم تموم شد و بهش گفتم باید بین من و اون دوستای مسخرش انتخاب کنه اونم به راحتی گفت اونا رو به من ترجیح میده. گفت من زیادی قدیمی و بی احساسم گفت یه پسر لوس و متعصبم که بی خودی غیرتی میشم. گفت از من حالش به هم می خوره و رفت... به همین راحتی رفت و من موندم و یه دل شکسته و یه نیم غرور خورد شده..."
با ناراحتی گفتم:"متاسفم. میدونین یکی از دوستام همیشه بهم می گفت برای آدم نابینا الماس و شیشه یه جوره اگه یه روز کسی قدرتو ندونست بدون تو شیشه نیستی، الماسی اما اون کوره."
"حرف قشنگیه دوستتون راست گفته اما منم الماس نیستم دیگه اینو فهمیدم."
لبخندی از شیطنت زدم همین چند دقیقه پیش بود که بهم مب گفت تو! اما حالا دوباره داشت منو جمع می بست:"راحت باشین اگه بهم بگین تو راحت ترم."
اونم خندید:"باشه اما تو ام همین کارو کن."
"باشه حالا دیگه بهتره برگردیم مهنازجون نگران می شه."
بلند شد و همراه من به راه افتاد. پشت در ویلا که رسیدیم،مهنازجون با نگرانی به استقبالمون اومد و گفت:"کجا بودین؟ دلم هزار راه رفت."
علی، گونه ی مادرشو بوسید و گفت:"الهی قربونت برم مامان،ببخشید داشتیم یه کم حرف می زدیم."
مهنازجون لبخندی زد و گفت:"خدانکنه پسرم. گشنت نیست؟"
علی دستی به شکمش کشید و گفت:"اوه اوه دار قاروقور می کنه چیزی واسه خوردن داریم؟"
"آره رزا جون صبحانه آماده کرده چه صبحانه ای!"
علی لبخند تشکر آمیزی زد و گفت:"دستت درد نکنه این صبحانه خوردن داره!"
با خجالت گفتم:"خواهش می کنم."
مهناز جون و علی به آشپزخونه رفتند. منم به اتاقم برگشتم. نگاهی به گوشیم انداختم پنج تا میس کال داشتم که همش از طرف رضا بود. با نگرانی شمارشو گرفتم اما انگار بازیش گرفته بود،حالا اون بود که جواب نمی داد.
گوشی رو پرت کردم روی تخت و خودمم دراز کشیدم. کسی در زد و بعد مهناز جون وارد شد. لبخندی زد و گفت:"عزیزم بلند شو آماده شو بریم خرید."
با بی حالی جواب دادم:"میشه من نیام حالم زیاد خوب نیست."
"نه شما برین یه کم بخوابم خوب میشم."
"باشه عزیزم اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن."
و رفت. دراز کشیدم و چشمامو بستم اصلا نفهمیدم کی و چه جوری خوابم برد که با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.
با نگرانی جواب دادم:"سلام چیزی شده؟"
رضا با خون سردی گفت:"علیک سلام منم خوبم."
"خودتو لوس نکن. بگو چی شده لطفا؟"
"نمی تونم باید بیای تهران گفتنی نیست."
"ولی ما تازه اومدیم مهنازجون اومده یه آب و هوایی عوض کنه."
با لحن محکمی گفت:"گوش کن رزا قضیه کاملا جدی و محرمانس هیچکس نباید چیزی بدونه یا شهاب و همه چیز در مورد اونو پولارو برای همیشه فراموش کن یا تنها برگرد."
و گوشی رو قطع کردم.حس خوبی نسبت به صحبتهای رضا نداشتم اما باید میرفتم. نمی تونستم ماشینوببرم چون مهنازجون و علی بی ماشین می موندن، یه ماشین گرفتم و بدون برداشتن چمدون به سمت تهران رفتم.چند ساعت بیشتر طول نکشید که به تهران برسم چند ساعتی که مثل چند قرن گذشت. مهنازجون چندین بار بهم زنگ زده بود اما جواب ندادم. با رضا تماس گرفتم و گفت که خودش میاد دنبالم. منم نزدیک فرودگاه امام پیاده شدم. خیلی طول نکشید که رضا رسید ماشینی که آورده بود ماشین خودش نبود. نشستم و گفتم:"ماشین جدید مبارک باشه."
لبخندی زد و گفت:"مال یکی از بچه هاس."
بی حوصله گفتم:"به هرحال. قضیه ی شهاب چیه؟"
"عجله نکن زودتر از اونکه فکرشو بکنی می فهمی."
با ماشین وارد پارکینگ آپارتمان نقلی زیبایی شدیم. کمی ترسیدم و گفتم:"رضا اینجا کجاس؟"
"به من اعتماد کن.خواهش میکنم."
نمی دونم اون لحظه چی تو چشماش دیدم که حرفشو قبول کردم. باهاش همراه شدم سکوت همه جارو فرا گرفته بود. در یکی از واحد هارو باز کرد و ازم خواست برم تو. همینکه وارد شدم حیرتزده به چیزی که میدیدم خیره شدم. نمی تونستم به چشمام اعتماد کنم، شهاب مثل همیشه رو به روم ایستاده بود. اونقدر خوشحال شدم که بدون فکر کردن خودمو در آغوشش رها کردم. اما با مرور اتفاقات پیش اومده به خودم اومدم، به عقب پرتش کردم و با دقت بیشتری اطرافمو نگاه کردم. مردی روی مبل لم داده بود، قیافش بی نهایت آشنا به نظر می رسید.
" از دخترایی مثل تو خیلی خوشم میاد! با اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادی هنوزم خیلی بی پروایی"
با به یاد آوردن اون لحظه فریاد زدم:"خوشه شهاب این همون مرده! خودشه. اما...."
تیکه های پازلو کنار هم چیدم شقیقه هامو محکم فشردم و با گریه گفتم:"امکان نداره.شهاب تو چی کار کردی؟ چه طور تونستی این کارو با من بکنی!؟ هان؟ با اینکارت داری هردومونو بدبخت میکنی."
شهاب گفت:"هیس آروم باش عزیزم. نترس هیچ اتفاقی نمیوفته ما امشب از ایران می ریم همین امشب."
رضا معترضانه فریاد زد:"اما قرارمون این نبود. تو گفتی فقط می خوای ببینیش. من نمی ذارم رزا رو با خودت ببری. محاله."
شهاب پوزخندی زد و گفت:"اینو دیگه من تعیین می کنم."
با حرص گفتم:"نه، من با تو بهشتم نمیام."
زانوهام به شدت می لرزید به زمین افتادم و گفتم:"چطور تورو نشناخته بودم؟ تو اصلا قلب داری؟ پس مادرت چی؟ برادرت چی؟ یه ذره ام به اونا فکر کردی؟"
"مامان علی رو داره. پسر عزیز دردونه ی مهربونش. علیم به قول خودش خدارو داره! همیشه حالمو با حرفاش به هم می زده."
نعره کشیدم:"لعنتی من چی؟ ترجیح می دم بمیرم تا اینکه با تو بیام. منو بکش بعد هرجا خواستی برو."
همون مرد از جاش بلند شدو گفت:"شهاب، چرا تمومش نمی کنی؟ اگه نمی تونی بسپرش دست من کار هردوشونو تموم می کنم."
به رضا که کنارم زانو زده بود نگاه کردم. لبخند کمرنگی زد با اینکارش مثلا داشت بهم روحیه می داد.