داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
چنان غرق مهمونی و رقصند ها ی اون وسط بودم که اصلا متوجه نبودم دارم درباره چی با شهاب حرف می زنم ..........از سکوت شهاب استفاده کردم و ادامه دادم
-می دونی از این اهنگای شش و هشتی اصلا خوشم نمیاد ..... بعضیاش قشنگن ولی هیچ وقت محتواشو درک نمی کردم
ببین مثل اینکه الان گذاشتن و مژی و فریده دارن با تمام وجود خودشون با اهنگ هما هنگ می کنن
خوب گوش کن
اهان اهان بین داره اولش داره چند اسم مزخرفو می گه که نمی دونم کیا هستن
Ashkin0098 &alishmas ft keyan
تازه بعد از 20 بار شنیدن این اهنگ به این نتیجه رسیدم که 0098 پیش شماره ایرانه
اولشو گوش کن ...
دون .. دون دووو نبال دختر دم در با کسی نپر
یا اینجا... پر پر می شه دل من وقتی تو نیستی دلبر ...مگه دل ادم پر پر میشه..... خدایی نکرده که مرغ نیستیم
یا دیدمت کرکو پرم ریخت تو بنز دون اناری ... سوار ماشین شدن.... اونم بنز ...که ادمو باید ببره تو ابرا ....نه اینکه باعث ریخن کر کو پرش بشه
اخه ماشین مال تو نیست ... ماشین محمد قناری ایست
حالا معلوم نیست محمد قناری دیگه کدوم خریه ولی هر کی هست خوشبحالش که بنز اونم دون اناری داره مگه نه
یا اینجاش ....می خوام برسونمت ... سونمت ... سونمت
خوب برسون ...پولتو بگیر... چرا هی می گی برسونمت ....بی سواد اخرشم همش می گه سونمت بلد نیست کامل کلمه رو بگه
مصیبت بیشتر اینجاست
لامپ بترکونمت
نمی دونم این وحشی بازیا یعنی چی.... لامپ ترکوندن اخه چه معنی می ده
وای بدترش اینجاست ..کسی که این شعرو می خونه خیلی باید بی شعور باشه
که اینجای شعر می گه ماچ ابدار کنمتو
تازه پرو تر از اینه که می گه .......هیچی نگیو بشینی ساکت ... اخه شما بگو مگه الکیه هر کی هر غلطی خواست بکنه بعد طرف صداشم در نیاد
می خوام بمونم پیشت ... تو غلط می کنی می خوای بمونی پیشم
اخرشم می گه هیچکی کیوان نمیشه
اره معلومه هیچکی کیوان نمی شه ....هم ماچ ابدار بکنتتو هم بمونه پیشت هر نفهمی هم باشه می گه هیچکی کیوان نمی شه
خلاصه اینکه من هنوز این شعرو خوب درک نکردم همانطور که دست به سینه بودم به طرف شهاب برگشتم
-نظر شما چیه؟
دهنش باز بود و منو نگاه می کرد
-چیزی شده حالت خوبه ؟
شهاب- دباغ
-جانم
شهاب- اون لامپ نیست
-پس چیه
شهاب- لاو
-لاو؟
با درموندگی سرشو تکون داد
-خوب لاو باشه یا لامپ در هر دو صورت دارن ترکیده می شن و این اصلا خوب نیست .
شهاب- بیبن دباغ جان من می رم میام فقط تو بهتره اصلا از جات تکون نخوری
-باشه مشکلی نیست تو برو......... و اگه دیدی به کمک من احتیاج داری حتما صدام کن
شهاب- باشه فقط تو جایی نری
حتما تو برو ....موفق باشی
با لبخند دوباره به وسط سالن خیره شدم......... انچنان سرگرم تحلیل اهنگ بودم که حتی متوجه نشده بودم که شهاب برام میوه اورده ....خوشه انگور ی رو برداشتم و دونه دونه شروع کردم به خوردن
شما خیلی خانوم شوخ طبعی هستی.... حبه انگور پرت شد تو گلوم و به سرفه افتادم
داشتم خفه می شدم که دوتا ضربه زد پشتم و دونه انگور زرتی رفت پایین
ببخشید نمی خواستم بترسونمت
سرمو اوردم بالا اقای محمودی بود........ رئیس شرکت
تو اون لحظه خفه خون گرفته بودم
باورم نمی شد رئیس شرکت کنارم وایستاده باشه
محمودی - شما از کارمندای شرکت هستی؟
همونطور که به چشاش خیره بودم سرمو اوردم پایین.... بله
محمودی - کدوم قسمت کار می کنی؟
- بایگانی
محمودی - اون اقا دوستتون بود
خواستم بگم نه
محمودی - چه دوست بی معرفتی... نباید خانوم به این با شخصیتی و بذلگویی رو تنها بذاره
- نه الان میاد
محمودی - من دقت کردم شما تنها کسی هستی که از اول مهمونی اینجا نشتی و اصلا تکون نمی خوری و دوستت هی میره و میاد اینطوری که به ادم خوش نمی گذره
-گفتم که الان میاد
محمودی - دوستتونم تو شرکت کار می کنه
-بله اونم تو قسمت بایگانی
محمودی – بگذریم.....احتمالا دوستتون هم داره یه جای دیگه خوش می گذرونه ..... دستوشو به طرف من دراز کرد... افتخار یه رقص خوبو به من می دید.
نمی دونستم چیکار کنم
چشمم خورد به مژی و فریده که با تعجب به من نگاه می کردن..... هنوز دستش دراز بود .....حتی یه لحظه به این فکر نکردم چرا رئیس امده سراغ من..... تو اون موقعیت فقط مغزم بهم میگفت تو هم می تونی مژی و فریده رو بیشتر بسوزونی
وقتی ببینن با رئیس می رقصی ای حالشون می گیره که نگو
حتی شهابو هم برای یه لحظه فراموش کردم
و دستمو گذاشتم تو دست محمودی و به طرف وسط سالن رفتیم
بیشتر نگاها به سمت ما جلب شد
احساس غرور می کردم از اینکه من مورد توجه رئیس شرکت هستم و خودش بهم پیشنهاد رقص داده
از گرما داخل سالن گونه هام کمی قرمز شده بود و با ارایش که داشتم صورتم قشنگتر شده بود
دست راستش گذاشت پشت کمرم که باعث شد کمی بلرزم فکر کنم فهمید که دستشو به جای اینکه اروم بگیر پشت کمرم محکمتر گذاشت و و با دست دیگش دست راستمو گرفت و با اهنگ ملایمی که گذاشته بودن شروع کرد به رقصیدن . .... این اولین باری بود که داشتم با یه مرد می رقصیدم
انقدر هول کرده بودم که نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم
موقعه چرخیدن چشمم اقتاد به شهاب که با یه علامت سوال بزرگ بالای سرش داشت منو نگاه میکرد
رنگش پریده بود
با حرکت سر بهم فهموند تو اون وسط چه غلطی می کنی
من که نمی تونستم جوابشو بدم با خودم گفتم خوب دارم می رقصم دیگه
محمودی - اسمت چیه؟
با این سوال چشم از شهاب گرفتم
- بله
محمودی - گفتم اسمت چیه ؟
ژاله
ژاله....ژاله چه چشای قشنگی داری؟
با تعریفش سرمو انداختم پایین
محمودی - چند سالته ؟
سرمو که اوردم بالا به چشماش نگاه کردم که حسابی قرمز شده بودن انگار دوتا کاسه خون بودن
با لرزش تو صدام 22
هنوز داشتیم می رقصیدیم که خدمتکاری از کنارمون رد شد
محمودی - هی وایستا
خدمتکار سینی رو جلو گرفت و محمودی حین رقص یکی از جاما رو برداشت
محمودی - تو هم بردار ژاله جون
- نه من نمی خورم
محمودی - ضد حال نزن دیگه بردا
با ترس برداشتم دوباره به شهاب نگاه کردم که با سر از این کار منعم می کرد
محمودی - بردار
و من برداشتم همونطور که جلو و عقب می رفتم
محمودی - می خورم به سلامتی ژاله عزیز
و لاجرم تمام جامو سر کشید
محمودی - تو نمی خوای به سلامتی من بخوری
-من اخه
محمودی - بخور دیگه وگرنه حسابی بهم بر می خوره
بازم به شهاب نگاه کردم
بیچاره دیگه پاک یادش رفته بود برای چی امدیم اونجا رنگ صورتش شده بود مثل گچ
از چشای محمودی می ترسیدم چندان حالت طبیعی نداشت جام تو دستم بود و من مونده بودم حالا چه خاکی بریزم تو سرم .
خواستم بچزونم که بلایی بدتر از چزوندن امد سرم
جامو از دستم گرفت و خودش به لبم نزدیک کرد.دیگه مطمئن بودم هیچ اراده ای برای کاراش نداره
محمودی - باز کن اون غنچه رو
و من که هاج واج داشتم نگاش می کردم با یه حرکت تمام محتوای جامو خالی کرد تو دهنم
این چی بود که به خوردم داد خیلی بد مزه و تلخ بود بر خلاف رنگش که هوس انگیز بود طعم افتضاحی داشت .
چشات دیونم می کنه کوچولو...... چرا من زودتر از اینا ندیده بودمت
دیگه داشتم حسابی قبض روح می شدم .
سرم کم کم داشت به دوران می فتاد . چشام خوب نمی دید چند بار سرمو تکون دادم ولی هنوز حالم همونطوری بود
دیگه شهابو نمی دیدم .
حالا خوب بود فقط همون یه جامو به خوردم داده بود و بیشترش از گوشه لبم ریخته بود بیرون
صداها برام گنگ بود ادما رو نمی تونستم خوب تشخیص بدم
وقتی به خودم امدم که به محمودی تکیه دادم و داریم از پله ها بالا می ریم .
وارد طبقه دوم شدیم فکر کنم حدود 4- 5 تایی اتاق بود به طرف راهرو رفت وسط راهرو در یکی از اتاقارو باز کرد و باهم وارد اتاق شدیم
هنوز سرم گیج می رفت
- برای چی امدیم اینجا
در حالی که در و قفل می کرد
محمودی - پایین خیلی شلوغ بود خانومی اینجا بهتره
-پس چرا درو قفل می کنی
محمودی - برای اینکه کسی مزاحمون نشه خوشگله
دستم رو سرم بود فکر می کردم هر ان بخورم زمین.... دستمو گرفت و به طرف یه تخت دونفره برد.
و منو روش نشوند
کمی حالت تهوع داشتم بهش نگاه کردم که داشت کتشو در میورد ...خودشم حسابی تلو تلو می خورد...
من که یکی کوفت کرده بودم حالم این بود وای به حال اون که از اول مهمونی داشت فرت و فرت کوفت می کرد .
کتشو پرت کرد یه گوشه و امد به سمتم ......و.....اروم کنارم نشست و با دستش چونمو گرفت و صورتمو به طرف خودش چرخودن و اروم لبای بد بوشو به لبام نزدیک کرد .
گیج و خمار بودم و از اینکه لباش رو لبام بود یه جورایی لذت می بردم .
تو همون حالت اروم دستشو گذاشت رو شونمو و منو وادارکرد که رو تخت دراز بکشم و خودشم با هام دراز کشید .
با اینکه سرم درد می کرد متوجه یه چیز غیر طبیعی شدم .... انگار مخم داشت دوباره کار می کرد........ من اینجا چیکار می کردم چرا اینجام.... چشم باز کردم که دیدم تو بغل محمودیم و اونم در حالی که چشاشو بسته و لباش رو لبامه ...........با یه حرکت پسش زدم
ولی یادم رفته بود که کسی که مسته چیزی حالیش نیست چه برسه به اون که هیکلش 2 برابر من بود خواستم از روی تخت بیام پایین که خودشو روم انداخت
محمودی - کجا شیطون با هزار ترفند کشونمدمت این بالا حالا می خوای راحت در بری
شروع کرده بودم به دست و پا زدن ولی انگار اون داشت پشه می پروند و دست و پا زدن من به چشمش نمی یومد
باید کاری می کردم تا وضع خرابتر از این نمی شد .
ژاله تاکار دستت نداده زود باشو اون مخ اکبندتو کار بنداز .
خرس گنده چقدر سنگینم هست دارم له میشم ......وای مامان
محمودی - هرچی زور بزنی بی فایده است ساکت باشو بذار دوتایمون لذت ببریم
یه لحظه یاد صحنه ای از یه فیلم افتادم که زنه برای اینکه از دست نگهبانی که براش گذاشته بودن فرار کنه شروع می کنه و با زبون چرم و نرم باهاش حرف می زنه و به حساب طرفو خر می کنه ..... ولی بعد از اون یادم نمیاد اون زن چیکار می کنه .... خوب ژاله تو هم همون کارو کن بعدش خودت یه فکری برای بقیه اش می کنی
-عزیزم باشه منم می خوام باهام لذت ببریم ولی اینطو ری که من له میشم و فقط تو لذت می ری
هنوز حسابی منگ بودو به سکسکه افتاده بود
-قربون برم از روم بلند شد تا بگم
محمودی - زرنگی خوشگله می خوای فرار کنی
- نه عزیزم کلید که پیشه توه........ من چطور می تونم فرار کنم... بعدشم دلم میاد تو رو ول کنم...... تازه تو رو پیدا کردم
محمودی - راست می گی
-اره راست می گم حالا پا میشی؟
محمودی - یادت باشه قول دادی
- اره عزیزم یادمه
اروم از روم تکون خورد و خودشو کشید کنار
نفسم بالا امد خواستم سریع در برم که جلدی دستمو چسبید
محمودی - دیدی داشتی فرار می کردی
-نه فدات شم کدوم فرار......... خواستم پرده رو بندازم که به بیرون دید نداشته باشه
محمودی - اه پس زود باش اهو خوشگله
-باشه عزیزم اروم باش
در قفل بود.......... طبقه دوم هم بودم........ با یه غول بیابونی هم در افتاده بودم
چشامو بستم و تمرکز کردم
برای یه بارم شده تو زندگی درست فکر کن...... بذار شهاب بفهمه تو خنگ نیستی
یادم امد که کلیدو انداخته تو جیبش ولی کتش انور نزدیک در بود.... اگه می رفتم می فهمید و دیگه بهم اعتماد نمی کرد و ممکن بود دیگه بهم فرصت کاری رو نده
محمودی - چی شد چرا نمیای قربون اون لبای نازت بیا دیگه
- باشه عزیزم الان میام
اروم بالای سرش رفتم
-اول می خوای یه بازی کنیم و بعد خوش بگذرونیم
محمودی - نه حوصله بازی ندارم
-بازیش خیلی خوبه...... کافیه تو چشاتو ببندی و با لبخند بگی سیب
محمودی - بعدش چی میشه
-بعدش یه سیب خوشگل میاد رو لبات
محمودی - ای جان چه بازیه با حالی باشه فقط طولش ندیا
محمودی چشاشو بست و با یه لبخند حال بهم زن گفت سیب
چشم چرخوندم چشمم افتاد به اباژور کنار تخت
محمودی - کو این سیب ژاله جونم
-عزیزم از ته دل بگو سیب
محمودی - باشه شیطونم سیــــــــــــــب
توی یه چشم بهم زدن اباژورو برداشتم محکم کوبیدم رو سرش
انگار زمان متوقف شده و نمی تونم نفس بکشم به دستم نگاه کردم که اباژور تو دستم بود و از سر محمودی خون می یومد
شروع کردم به نفس زدن
من .... من کشتمش من کشتمش ......چرا به حرف شهاب گوش نکردم و از جام تکون خوردم
شهاب کجایی .............من ادم کشتم
اباژورو ول کردم و به طرف در دویدم ولی در قفل بود به کت افتاده رو زمین نگاه کردم برشداشتم و گشتمش .......کیلدو پیدا کردم
دستام می لرزید ...... اشک بود که از چشام می بارید درو اروم باز کردم از اتاق زدم بیرون
کسی تو راهرو نبود به پله ها نزدیک شدم از اون بالا توی سالونو نگاه کردم خبری از شهاب نبود همه داشتن خوش می گذروندن و کسی از غیبت محمودی خبر دار نشده بود
خوب می رم پایین و بدون جلب توجه وسایلمو بر می دارم و فرار می کنم ولی من یه ادم کشتم............. وای سرم داره می ترکه حالم بده پامو رو اولین پله گذاشتم که یادم امد تو اون اتاق چشمم به یه لپ تاپ خورده بود
شاید سوئیچ اونجا باشه
محمودی مرده من می ترسم برم تو اون اتاق .... بین رفتن و موندن مونده بودم که یادم امد من و شهاب برای اون سوئیچ امده بودیم نه برای چیز دیگه ای ........
با گریه سریع خودمو به اتاق رسوندم و شروع به گشتن کردن سریع لپ تاپو روشن کردم ........ دوباره تمام جیبای کتشو گشتم ولی خبری نبود ......تمام کشوها رو گشتم اونجا هم نبود .....پشت قاب ....... رو میز ....کمد...... زیر تخت همه جا رو گشتم پس کجاست
به هیکل محمودی نگاه کردم جرات نزدیک شدن بهشو نداشتم
شاید تو جیب شلوارش باشه
اون مرده من می ترسم ............برو برو به خاطر شهاب برو
اروم به جسم بی جون محمودی نزدیک شدم چند بار با نوک انگشت بهش دست زدم ولی تکون نخور
جرات پیدا کردم و جیب پیرهنشو گشتم اونجا که هیچی....... دست کردم تو جیب شلوار ..دستم خورد به یه چیزی باید خودش باشه . وقتی دستمو بیرون کشیدم و مشتمو باز کردم یه فلش دیدم
تمام ارایشم بهم ریخته بود . فلشو به لپ تاپ زدم دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودیم .... برگشتم به محمودی نگاه کردم بی جون رو تخت افتاده بود
- تقصیر خودت بود........ نباید اینکارو می کردی...... تقصیر خودت بود
بازم گریه ام گرفته بود فلشو تو دستم دوباره مشت کردم وسط اتاق وایستاده بودم
مستاصل بودم دستامو گذاشتم رو صورتم و همون وسط رو زانوهام نشستم و شروع کردم به گریه کردن
حسابی کم اورده بودم . چرا این اتفاقا افتاد.... قرار نبود اینطوری بشه
اشکامو با دامن لباسم پاک کردم بینیمو کشیدم بالا و بلند شدم و برگشتم که از اتاق بزنم بیرون خوردم به یه نفر
نفسم بند امد نزدیک بود غش کنم........ اما تو اوج نا باوری شهاب بود . که جلوم وایستاده بود.
چشمش افتاد به محمودی و دوباره به من نگاه کرد
شهاب ................شهاب.......... من اونو کشتمش..... اون دیگه نفس نمی کشه اون مرده....... من ادم کشتم ........تقصیر خودش بود ....... باور کن من ادم کش نیستم......... من فقط ... فقط از خودم دفاع کردم
گریه ام به هق هق تبدیل شده بود اروم به طرفم امد و منو کشید تو بغلش شهاب- هی اروم باش اروم
- شهاب من کشتمش ........ کشتمش
شهاب- اروم باش بذار ببینم چی شده
سرم رو سینه اش بود و گریه می کردم
شهاب- ژاله اروم باش ...الان همه رو با گریه هات می ریزی تو اتاق
منو اروم از خودش جدا کرد و به طرف محمودی رفت... انگشتشو گذاشت رو گردن محمودی دوباره مچ دستش گرفت و اخرم سرشو گذاشت رو سینه محمودی
به جای ضربه ای که رو سر محمودی کاشته بودم نگاه کرد . نفسشو راحت داد بیرون خداروشکر هنوز زنده است
- زنده است زنده است زنده است
شهاب- اروم چه خبرته ساکت باش
با دوتا دستم دهنمو گرفتم
-یعنی زنده است اره زنده است
خداروشکر جای حساسس نکوبیدی ولی باید یه جور خبر بدیم که بیان ببرنش همین طوری خون بره خطرناکه
-خوب بریم زود باش
تو که با این سر و وضع که نمی تونی بری پایین جلب توجه می کنی
باید از همینجا از پنجره بریم پایین ... بعدشم یه جوری خبرشون می کنیم
دیدم شهاب داره ملافه ها رو پاره می کنه و بهم گره می زنه سر ملافه ها رو به پایه تخت بست و بقیه رو از پنجره ریخت بیرون
شهاب- من اول می رم تا مطمئن بشم محکمه بعد تو بیا
رفت بالای پنجره خواست بره پایین
-شهاب
شهاب- چیه؟
فلشو به طرفش گرفت...پیداش کردم
شهاب- سوئیچه
-اره
شهاب- بده ببینم
-به لپ تاپپ وصل کردم اطلاعاتت همش اینجاست
شهاب- کدوم لپ تاپ
-اوناهش رو میزه
از پنجره امد پایین و به سمت لپ تاپ رفت
-می گم امتحانش کردم مطمئن باش
شهاب- خیلی خوب باید لپ تاپم ببریم ......این باید کیفش همین اطراف باشه
کمد بغل میزو باز کرد و گشت
شهاب- پیداش کردم
سریع لپ تاپو گذاشت تو کیفو بندشو باز کرد و انداخت رو دوشش
شهاب- خیل خوب زود باش بریم ...اول شهاب رفت خیلی زود خودشو رسوند پایین
سرم درد می کرد هنوز گیج بودم از پنجره بیرونو که نگاه کردم چشام دوباره شروع کردن به چرخیدن حالت تهوعم بیشتر شده بود
شهاب- ژاله بیا زود باش
-شهاب نمی تونم سرم داره گیج می ره
شهاب- ملافه رو محکم بگیر و چشاتو ببیند و بیا پایین من هواتو دارم
-نمی تونم شهاب
شهاب- می تونی چشاتو ببند و بیا
رفتم رو پنجره و ملافه رو محکم گرفتم چشامو بستم موقعه امد به پایین کمی چشامو باز کرده بودم که ببینم پامو کجا می زارم....... دستام درد گرفته بود چیزی نمونده بود که به شهاب برسم و لی دیگه قدرتمو از دست دادم و ملافه از دستم رها شد و قبل از اینکه با مخ بخورم زمین تو بغل شهاب فرود امدم
حالم خوب نبود....... حتی نمی تونستم جوم بخورم .خود شهابم فهمیده بود
و بدون اینکه چیزی بگه همونطور که تو بغلش بودم ساختمونو دور زد . و سعی کرد از در پشتی بیرون بریم. نمی دونم کجا بودیم که منو رو زمین گذاشت و تلفنشو در اوردم
چیزای نامفهومی می شنیدم چشام نیمه باز بود بعد از اینکه تلفنش تموم شد
شهاب- وقتی حرف گوش نمی کنی... حقته.... یه بار گفتم لب به این زهرماری نزنیا.... تو هم که حرف گوش کن.... اولین کاری هم که کردی خودن همین زهرماری بود.
قدرت جواب دادن نداشتم از گریه زیاد چشام می سوخت و سرم به شدت درد می کرد
دوباره بغلم کرد خداروشکر لاغر بودم و راحت می تونست منو مثل هندونه اینورو انور بره
نمی دونم منو و خودشو چطور از خونه اورد بیرون گیج تر از اونی بودم که موقعیتمو تشخیص بدم
تا اینکه صدای دزدگیر ماشینشو شنیدم و صدای باز کردن درو
حالا که جام ثابت شده بود چشام نیمه باز شده بود شهاب بالا ی سرم بودو روم خم شده بود و داشت منو جابه جا می کرد ...می دیدمش ولی اون فکر می کرد من هنوز منگ و بی هوشم
احساس کردم گرمای بدنش داره بهم نزدیک و نزدیکتر می شه بوی ادکلنش به خاطر نزدیکی بیش از حدش بد جوری تو بینیم رفته بود
ژاله...ژاله........ چند باری صدام کرد ولی من با اینکه صداشو می نشیدم نمی تونستم جوابشو بدم
وقتی از من جوابی نشنید روم خمتر و خمتر شد و در بعد یه لحظه داغی لباش بود که رو لبام احساس می کردم از اون زهرماری بدنم داغ بود و با این کار شهاب داغتر شدم .
تو همون منگی که داشتم لذت می بردم
ناخوداگاه صداش کردم شهاب
که از ترس زود از جاش پرید
ژاله بیداری؟
گرممه شهاب ........گرممه .....لبام می سوزه
شهاب- چیزی نیست الان می ریم خونه
سریع پشت فرمون نشت برگشت عقب و به من خیره شد
شهاب- ژاله بیداری؟
- نمی دونم....... یعنی خوابم.... احساس می کنم یکی لباشو گذاشت رو لبام
یه لحظه ساکت شد.... اشتباه می کنی
-ولی خیلی واقعی بود
شهاب- وقتی می گم از اون زهرماریا نخور برای همینه .....مستی دیگه ....حالیت نیست.... داغ کردی
-راست می گی ....
شهاب- اره
-با صدای خماری گفتم اگه مستی اینه که فوق العادست
شهاب- بگیر بخواب تا برسیم خونه
با حرکت ماشین کم کم چشام سنگین شد و دیگه چیزی حالیم نشد
چشم باز کردم سرم هنوز درد می کرد نمی دونستم کجام اروم بلند شدم اینجا کجا بود ......این اتاق کیه؟....... هنوز لباسام تنم بود احساس کوفتگی می کردم
افتاب تا وسط اتاق امده بود چشمم به ساعت روی دیوار خورد ساعت 11 بود
هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد
به طرف در رفتم و اروم درو باز کردم و قتی درو باز کردم با دیدن هال تازه فهمیدم خونه شهاب و پدرش هستم
پس خودش کجا بود........ دوباره به اتاق برگشتم تمام وسایلم گوشه اتاق بود سریع لباسم عوض کردم ...... مانتو مشکی و شلوار جینمو پوشیدم و یه شال ابی سرم کردم .......خونه تو سکوت مطلق بود به طرف اتاق پدرش رفتم در اتاقو باز کردم پدرش رو صندلیش نشسته بود و در حال خوندن کتابی بود.
انقدر غرق خوندن بود که متوجه من نشد.......... دوباره همونطوری که اروم درو باز کرده بودم بستم کیفمو برداشتم و یواش از خونه زدم بیرون....
یعنی دیشب کسی سراغ محمودی رفته الان زنده است از کجا باید بفهم .....پس شهاب کجاست
اگه مرده باشه من که بدبختم
تنها جایی که می تونستم برم شرکت بود و از اون طریق بفهم حال محمودیه چطوره ؟
چون معمولا کیهانی دربون شرکت هست و از همه چیز خبر داره
یه عالمه سوال تو ذهنم بود
دیشب چه اتفاقی افتاد............... شهاب سر و کلش از کجا پیدا شد......... محمودی زنده است...........چرا من خونه شهابم ..........پس خودش کجاست
جمعه بود پرنده پر نمی زد به زور ماشین پیدا کردمو و خودمو به شرکت رسوندم
با قدمهای اروم وبه طرف در وردی رفتم خیلی بیش از حد سوتو کور بود
به اتاق نگهبانی نزدیک شدم
اقای کیهانی رو صدا کردم ولی جوابی نشنیدم چند ضربه ای به پنجره اتاق زدم ولی بازم صدایی نبود .
اینم نیست انگار همه ی ادما امروز گمو گور شدن
اتاق نگهبانی رو رد کردم به طرف قسمت مدیریت رفتم من باید می فهمیدم اون زنده است یا نه ؟
این که من یه ادم کشته باشم داشت دیونم می کرد . شهاب هم نیست تا بدونم دیشب چه اتفاقی افتاد.
خالی بودن محوطه شرکت بیشتر ادمو می ترسوند صدای باد که لابه لای درختا می پیچید به جونم وحشت می نداخت
دستمو گذاشتم رو دستگیره در و درو باز کردم
که یهو صدای زنگ تلفن از روی میز منشی بلند شد و من دو متر پریدم رو هوا و سریع خودمو پشت در پنهون کردم قلبم امد تو دهنم...... ولی انگار کسی قصد برداشتن تلفنو نداشت
احتمالا کسی هم نیست که بخواد جواب بده ........اروم به میز منشی نزدیک شدم هنوز تلفن زنگ می زد .
خواستم گوشی رو بردارم ولی صدایی که از اتاق رئیس میومد مانع از برداشتن گوشی تلفن شد......... رنگم به وضوح پریده بود . به طرف در رفتم
صدای قدمای کسی میومد انگار داشت راه می رفت گاهی هم صدای برگه هایی که دارن رو زمین ریخته میشن می یومد
خواستم برگردم اما باید بدونم محمودی زنده است یا نه؟
اروم و بدون صدا درو باز کردم چشمم به زمین خورد ... کف اتاق پر بود از برگهای که از زونکنا و لایه پروند ها جدا شده بود ن
هنوز صدای پخش شدن برگها می یومد....... قدم تو اتاق گذاشتم ولی کسی رو ندیدم
کمی جلو تر رفتم احساس کردم کسی پشت میز بزرگ محمودیه .....به طرف میز رفتم صدای تپش قلبمو می شنیدم اب دهنم خشک شده بود به میز رسیدم کمی روی نوک پاهام وایستادم تا انور میزو ببینم که در یه لحظه
خوب که یه سیب خوشگل میاد رو لبام اره؟
صدای محمودی بود در حالی که دستشو انداخته بود دور گردنم
داشتم می میردم
-من من .... مگه نیومد رو لبات
محمودی - خفه شو زود باش... بگو...... زود بگو....... فلشو چیکار کردی ؟
-فلش........ کدوم فلش ؟
محمودی - همونی که از تو جیبم برداشتی
داشت نفسم بند میومد چشاش مثل گرگا شده بود احساس کردم تا دو دقیقه دیگه می رم پیش بابام که از این به بعد با هم تو قبر از کارای مامانم بلرزیم
- باور کن می خواستم سیب بذارم رو لبات ولی تو خوابیدی
محمودی - اره جون عمه ات منم خوابیدم و تو هم محض تفریح کوبیدی رو سرم ..............من خرو باش فکر می کردم یه دختر ساده گیر اوردم که خوشیه شبمو کامل کنم
محمودی - نگو توی عفرینه قیافت ساده است وگرنه از منم گرگتری
-دارم خفه می شم تو روخدا ولم کن
محمودی - تا نگی فلش کجاست گلوتو فشار می دم .......که جونت از چشات بزنه بیرون
ای خدا منو باش نگران جون کی بودم حالا طرف می خواد جون منو بگیره
داشتم کم کم غزل خداحافظی رو می خوندم
که در اتاق به شدت کوبیده شد و باز شد.
شهاب - بی حرکت دستاتو ببر بالا
محمودی - اوه اوه ببین کی اینجاست
محمودی همونطور که گلومو فشار می داد سرشو به طرف من خم کرد
می شناسیش دوستته همون دیشبیه ...می گم چرا هی تو جات وول می خوردی یه جا بند نمی شدی ..........پس نقشه از قبل طراحی شده بود
شهاب - اونو ولش کن تمام شرکت تو محاصره نیروهای ماست
محمودی - شما مدکی از من ندارید
شهاب - چرا اتفاقا چیزی که الان دنبالشی پیش ماست و با همون مدرک امدیم سراغت.... جناب خشایار راد... یا مدیر شرکت اقای محمودی
محمودی منو بیشتر به خودش چسبوند و تفنگشو که یه کلت کمری بود گذاشت رو شقیقه ام
شهاب- انو ولش کن
محمودی - که راحت منو بگیرید .