وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان درد و احساس فصل 2

رمان درد و احساس فصل 2
تا شب تو اتاق مونده بودیم و گریه میکردیم.چشمم میسوخت...ورم کرده بود و قرمز شده بود.

دماغمو بالا کشیدم و به شمیم که روی تخت خودشو جمع کرده بود با چشمای پر اشک به مامان خیره شده بود.

با باز شدن در سرمون به سمت در کشیده شد.بابا بود.با چهره ای عبوس و ابروهای در هم کشیده یه چیزی توی دستش بود.

به سمت مامان رفت.

هم ترسیده بودم از چهره اش هم جرأت حرف زدن نداشتم.معلوم بود اعصابش داغونه...

پارچه ی سفیدی تو دستش بود...یه نگاه به من و شمیم کرد از ترس میلرزیدم.

هیچ وقت این نگاهو دوست نداشتم...چون نشونه آرامش قبل از طوفان بود...

روی مامان خم شد...دستشو گرفت و کشیدش سمت لبه ی تخت...

مامانو با یه حرکت از لبه ی تخت پرت کرد پایین...قلبم مالامال از درد شد...

از روی تخت نیم خیز شدم...با صدای شمیم چشم از بابا برداشتم

شمیم معترضانه گفت:بابا!چیکار داری میکنی؟!با جنازه مامان چرا اینجوری میکنی؟

همونجوری که با پارچه ور میرفت نفس نفس زنان گفت:به تو ربطی نداره!فضولی تو کارای من نکن!فهمیدی؟!

شمیم با داد:این مامان ماست که مث آشغال داری باهاش رفتار میکنی!

سرشو آورد بالا و داد زد:خفه میشی یا خودم خفت کنم؟!میخوام مامان جونتونو خاکش کنم!

هر دو با هم پرسیدیم:این موقع شب؟!کجا؟!

چپ چپ نگاهمون کرد و زیرلب غرید:قبرستون!خوب معلومه تو حیاط!

چشمامون گشاد شد و با بهت پرسیدیم:توحیاط؟!!!

بابا سر پارچه رو گرفت و رو زمین میکشید...به سمت در راه افتاد...

شمیم از روی تخت پرید پایین و جلوی بابارو گرفت با حالت تهاجمی گفت:

-حق نداری همچین کاری بکنی!اون لیاقتش این نیست که بخوای مثل یه حیوون تو باغچه خونت خاکش کنی!

صدای سیلی تو فضای سرد و بی روح اتاق پیچید...صورت شمیم به راست متمایل شده بود از ترس مثل بید میلرزیدم و به تخت چسبیده بودم!

شمیم هم میلرزید ولی نه از ترس ...از خشم...

جای دست بابا روی پوست سفیدش خودنمایی میکرد...لبش پاره شده بود و خون میومد.

دستش مشت شد...توی یه لحظه به بابا حمله ور شد...با مشت و لگد میزدش و جیغ میکشید...

نفسم تو سینه ام حبس شده بود...میدونستم بابا الان مثل آتش فشان شده و هر آن ممکنه فوران کنه...

همینم شد...یه دفعه داد وحشتناکی زد که شمیم تو جاش میخکوب شد!گوشامو محکم گرفتم!

شمیم رو محکم هل داد که تعادلشو از دست داد و محکم خورد زمین...ناله ای کرد از درد...

بابا با چند قدم خودشو رسوند به شمیم که روی زمین افتاده بود...موهای بلند و مشکی شمیم رو دور دستش پیچوند...

دستشو عقب کشید که سر شمیم هم باهاش عقب رفت و از درد جیغ کشید.

با یه دستش سعی میکرد به بابا چنگ بندازه و با دست دیگه اش در تقلای آزاد کردن موهاش بود.

ولی بابا فشار دستشو بیشتر کرد و یه دفعه دستشو انقدر سریع عقب کشید که شمیم مث عروسک خیمه شب بازی از زمین کنده شد...

جیغ میکشید و اشک میریخت.

شمیم-آیــــــــــــــــــــــی ول کن موهامو!کندیشون کثافت!!!

با این حرفش بابا جری تر شد و شمیم رو چرخوند جوری که صورتشون مقابل هم قرار گرفت.چشماش مثل دوکاسه خون شده بود.

بابا از بین فکای قفل شده اش غرید:به کی گفتی کثافت هان؟!

شمیم از درد صورتش در هم رفته بود داد زد:به توی آشغال عوضی گفتم...بعدم تف انداخت تو صورت بابا به دنبالش نعره ای که گوشمو کر کرد

قدرت حرکت نداشتم...فقط نظاره گر جدال بین اون دوتا بودم حتی اشکم نمیریختم!

بابا با صورت برافروخته ای موهای شمیم رو کشید و به طرف دیوار هلش داد...

موهاشو ول کرد...

شمیم با صورت به دیوار خورد و جیغ کوتاهی کشید...نقش زمین شد...

با دو دستش صورتشو پوشونده بود...زیرلب ناله میکرد و به بابا بد و بیراه میگفت!

با رفتن بابا به سمت مامان به خودم اودم با یه جست خودمو زودتر به مامان رسوندم.

جلوشو سد کردم.

با دیدنم سرجاش ایستاد و فریاد کشید:چیه؟!تو هم واسه ی من دُم درآوردی؟!ازین به بعد خودم آدمتون میکنم بوزینه ها!!

پوزخندی زدم و با گستاخی تو چشماش زل زدم:چطور میخوای مارو به موجودی تبدیل کنی که حتی خودتم نیستی؟!تو از حیوونم کمتری!

شمیم و بابا با دهن باز به من نگاه میکردن...خودمم ازین همه خونسردی و حرفام تعجب کرده بودم!

بابا یه قدم بهم نزدیک شد...دستشو روی کمربندش گذاشت...

ترسیدم اما بروز ندادم حتی عقبم نرفتم...دیگه نمیخواستم ضعیف باشم...

اگه ضعیف بمونم نابود میشم!

تو چشمای همیشه سرخش خیره شدم...

لبخند کجی زدم:چیه؟!حقیقت تلخه نه؟!

با یه حرکت کمربندشو در آورد...چند لحظه بعد تلخی و گزندگی کمربند بود که بند بند وجودمو از هم می گسیخت...

صدای گوش خراش برخورد کمربند با تنم با صدای داد بابا و ناله های شمیم درهم آمیخته بود.

ضربه های پی در پی روی بدنم فرود می اومد اما من مثل سنگ شده بودم...

نه حرفی...نه حرکتی...

فقط به چهره ی سرد و بی روح مامانم خیره شده بودم.

درد وحشتناکی تو پهلوم پیچید و بعد ازون هم توی کمرم...

بابا با لگد به پهلوم زده بود که به دیوار کوبیده شدم...

چشمام از درد بسته بود...با کوبیده شدن در چشمامو باز کردم...

از بابا خبری نبود..مامان هم نبود..

با چشمای پر اشک به شمیم نگاه کردم...از دماغ و دهنش خون مثل فواره جاری بود.

اونم به من نگاه کرد...تازه گرمای خون رو روی بدنم حس میکردم...

ولی هیچ درد و سوزشی نداشتم...

چرا...یه درد داشتم...فقط یه درد!!

اونم درد دل خونم که هیچ مرهمی نداشت!!

با حال زار از روی زمین بلند شدیم...دست به دیوار به طرف حیاط رفتیم...

صدای کنده شدن خاک اعصابمو کش می آورد...سرعتمو بیشتر کردم...

بالای پله ها ایستادم و به حیاط نگاه کردم...

 


با دیدن بابا که با بیل افتاده بود به جون باغچه عصبانی شدم.هر دو از پله ها سرازیر شدیم و خودمونو رسوندیم به بابا...

بابا با دیدنمون چند لحظه دست از کارش کشید ولی دوباره به کارش ادامه داد.

شمیم به بابا نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد بلند نشه گفت:حق نداری مامانو اینجا خاک کنی!همزمان دستشو روی دسته ی بیل قرار داد.

بابا بیلو از دستش کشید و با پشت دست زد تو دهنش که شمیم چند قدم به عقب رفت و روی زمین افتاد.

با حرفای شمیم جرأتم بیشتر شد .رفتم جلو و بیلو از دستش کشیدم بیرون.

چون حواسش به شمیم بود از کارم غافلگیر شده بود.

عقب گرد کردم و لنگ لنگون ازش فاصله گرفتم.

به پشت سرم نگاه نمیکردم...یه دفعه بیل با شدت از دستم کشیده شد و بعد درد وحشتناکی که توی شکمم پیچید...

صدای جیغ شمیم رو شنیدم...بابا با بیل زده بود تو شکمم!

زانوهام خم شد و روی زمین افتادم...

صدای داد و فریادهای بابا و شمیم تو گوشم میپیچید...

شمیم کشون کشون خودشو بهم رسوند لبش پاره شده بود و خون میومد.

با نگرانی دستای سردشو رو بازوهام گذاشت.

نگرانی و ترس تو چشماش موج میزد.

بابا دوباره کارشو از سر گرفته بود...شمیم مسیر نگاهمو دنبال کرد...

یه گودال تو باغچه کنده بود...مامان دقیقاََ کنار گودال بود.

دست از کار کشید و نفس عمیقی کشید...

نفس نفس میزد.صورتش عرق کرده بود و به سرخی میزد.

با دست عرق پیشونیشو پاک کرد.بیلو تو زمین فرو کرد و رفت طرف مامان!

داشتیم بهش نگاه میکردیم...هیچکدوم حریفش نمیشدیم.

همیشه در برابرش احساس عجز میکردم ولی حالا این حسم اوج گرفته بود و با خشم و نفرتی بی اندازه در هم آمیخته بود...

از خودم بدم میومد که هیچکاری نمیتونم بکنم.


هر دومون با هم جیغ کشیدیم:نـــــــــــــه!!

بابا با پاش یه لگد به جنازه ی مامان زد و پرتش کرد تو گودال!

با صدای به برخوردش به زمین بغض من و شمیم شکست و گریه کردیم.

جیغ میزدیم و به بابا بد و بیراه میگفتیم ولی اون حتی خم هم به ابرو نیاورد.

با بیخیالی داشت روی جنازه ی مامان خاک میریخت.

کارش که تموم شد لبخند نیم بندی زد و با رضایتی که از چهره اش معلوم بود لباساشو تکوند.

چشمش به ما دوتا که روی زمین نشسته بودیم افتاد.اخماشو کشید تو هم گفت:پاشید انقدر زر زر نکنید اعصابمو خورد کردید.برید بتمرگید تو اتاقتون صداتونم درنیاد وگرنه انقدر میزنمتون تا جونتون مثل مامان جونتون در بره!

از عصبانیت چونه ام لرزید به بابا خیره شدم...با نفرت...تو اون چشمای همیشه خمار نفرت انگیزش!

شمیم زیر بازومو گرفت و از روی زمین بلندم کرد...آروم به طرف اتاق رفتیم...


===============


دو هفته از رفتن مامان گذشته بود....و ما هر روز بیشتر حسرت نبودنشو میخوردیم...

دلتنگش بودیم...زیاد..
خیلی زیاد...جاش خیلی خالیه....

با رفتنش این خونه مث خونه ارواح شده سرد و بی روح تر از گذشته...

من از اتاق بیرون نمی رفتم..هم به خاطر زخمام که هنوز خوب نشده بود هم به خاطر اینکه شمیم بهم اجازه نمیداد.

نمیدونم چرا ولی هر دفعه میومد تو اتاق رنگش پریده بود و مضطرب بود.

هر بار صدای قهقهه های بابا و رفیقاش میومد عصبانیتش تشدید میشد.

سرشو میکرد تو بالش و گوشاشو میگرفت...با پاش محکم به هر جایی که نزدیکش بود ضربه میزد.

نمی فهمیدم چش شده!هر چقدرم ازش میپرسیدم در جوابم سکوت میکرد و حرفی نمیزد...

و من هر روز نگرانتر میشدم..نگران این آرامش که بابا تو این دو هفته تو خونه برقرار کرده بود...

نه حرفی...نه دادو بیدادی...

نه دعوایی..نه کتکی...

نگرانیم بی مورد نبود...همش آرامش قبل از طوفان بود!

طوفانی که ویرونه های زندگیمونو ویرون تر کرد...طوفانی که زندگیمونو سیاه تر کرد!

 


سه هفته بود که بابا کاری به کارمون نداشت.خیلی برام عجیب بود.دوستاش هرشب میومدن تا صبح!

و شمیم...

شمیم هر روز لاغرتر و رنگ پریده تر میشد...کم حرف و گوشه گیر شده بود...

یه ترس مبهمی تو چشماش لونه کرده بود که روی رفتار و حرکاتش تأثیر گذاشته بود.

اون شب خودمو تو اتاق با سرگرمی همیشگیم مشغول کرده بود.از وقتی مامان رفته بود نقاشی چهره اشو میکشیدم تا کمتر دلتنگش بشم...

در اتاق باز شد.برگشتم سمت در و شمیم رو دیدم که دستاش می لرزید...

چشماش خیس بود...انقدر لباشو گاز گرفته بود که سرخ سرخ شده بود!

موهای مشکی و براقش روی شونه هاش ریخته بود...آشفته بود!

پوست سفیدش رنگ پریده تر بود!

اومد کنارم روی تخت نشست با صدای لرزونی گفت:شبنمی فقط هرکاری میگم بکن و سؤال نپرس باشه؟!

دلشوره ام بیشتر شد.تا دهن باز کردم انگشت سبابه ی کشیده اشو روی لبم گذاشت.

ملتمسانه نگاهم کرد:خواهش میکنم!

چشمای سیاهش برق میزد..از اشک...

-پاشو برو تو کمد صداتم در نیاد.هر اتفاقیم افتاد بیرون نمیای.سر و صدام نمیکنی!فهمیدی؟!

با گیجی نگاهش کردم.دستمو کشید و از روی تخت بلندم کرد.

به سمت کمد بردم...کمد کهنه ای که تو کنج اتاق بود...روی درش چندتا سوراخ بود که میشد راحت بیرونو دید و تقریباََ به همه جای اتاق مشرف بود!

در کمدو باز کرد و هلم داد توی کمد!

نشستم کف کمد..شمیم هم روبه رو نشست.

لبخندی زد:آبجی کوچیکه نگران نباش خودم میارمت بیرون فقط بازم میگم هر چی شد حق نداری ازین کمد بیای بیرون فهمیدی؟!

فقط سرمو تکون دادم و زل زدم تو چشماش!

دلم آشوب بود...گواه بد میداد...شمیم آروم روی موهام بوسه ای زد و در کمدو بست.

من موندم و کمد...

چشمام بسته بود...صدای چندتا مرد که معلوم بود مستن نزدیک و نزدیک تر میشد.

چشمامو باز کردم از توی سوراخ به در نگاه کردم...

شمیم با قدم های بلند خودشو به در رسوند دستش رو روی کلید گذاشته بود که در باز شد...

خورد به صورتش و آخی گفت و افتاد رو زمین...

قامت سه تا مرد تو چهارچوب در پدیدار شد.هیکل درشتی داشتند.

اونی که درو باز کرده بود نگاهش روی شمیم میچرخید لبخند کجی زد و با صدای شُلی گفت:

راضی به زحمت نبودیم خانوم خانوما!احتیاج نبود بیای استقبالمون!

با این حرفش سه تاشون خندیدن!

تمام وجودم چشم و گوش شده بود!

همون مرد نگاهی به دورتادور اتاق کرد...دستاشو بهم مالید و گفت:خوب همه چیز که آماده ست برای یه شب رویایی به جز...

برگشت سمت اون دوتا مرد...اونام اومدن تو اتاق و درو قفل کردن...

به طرف تخت هامون رفتن...تخت هارو بهم چسبوندن...

رو به همون مرد گفتن:همه چی آماده ست فرامرز!

چشمام تا آخرین حدّ ممکن گشاد شده بود!!دستمو گذاشته بودم رو دهنم که صدام در نیاد...

شمیم هنوز رو زمین بود...اون مرد که فهمیدم اسمش فرامرزه رفت طرف شمیم.

بازوشو گرفت و بلندش کرد..

شمیم با شدت دستشو بیرون کشید و هلش داد عقب.. داد زد:به من دست نزن کثافت!!

فرامرز دوباره بهش نزدیک شد:به به چه دختر وحشی!!چه بهتر!خودمون رامت میکنیم!

بعد برگشت سمت اون دوتا و گفت:مگه نه؟!

شمیم به دیوار چسبیده بود...تند تند نفس میکشید...

حالت تهاجمی داشت.هر سه شون بهش نزدیک شدن.شروع کرد جیغ و داد کردن!

هر کدوم بهش نزدیک میشدن دورشون میکرد!

ولی انگار اونا بیشتر لذّت میبردن!

شمیم خسته شده بود فرامرز دوباره بهش نزدیک شد...اینبار هیچ واکنشی نشون نداد!

چسبیدم به در کمد و نگاهشون میکردم!

دستشوگذاشت روی بازوهای شمیم و چسبوندش به دیوار...

سرشو به صورت شمیم نزدیک کرد با صدای آرومی گفت:

اوخی!چی شد خانوم کوچولو!خسته شدی؟!می خوای...

با مشتی که شمیم به فکش زد نقش زمین شد..اون دوتام سرجاشون میخکوب شدن!

شمیم با عصبانیت در حالی که دستاشو مشت کرده بود داد زد:

کثافتا دست از سرم بردارید نمیذارم دستتون بهم بخوره هوس بازای بی همه چیز!!

فرامرز روی زمین افتاده بود با صدایی که از عصبانیت دورگه شده بود داد زد:

بچه بازی دیگه بسه!هر چی بهت رو دادیم وحشی تر شدی!جفتک پرونیاتو کردی بسته!!ببرینش!!

اون دوتا سریع رفتن سمت شمیم و بازوهاشو گرفتن...تقلا میکرد تا خودشو آزاد کنه ولی زورش نمیرسید!

بردنش طرف تخت و پرتش کردن رو تخت...فرامرزم درحالیکه چونه اشو میمالید از روی زمین بلند شد!

بابا کجا بود؟!چرا اجازه داده بود اینا بیان تو اتاقمون؟!

سکسه ام گرفته بود...خواستم برم بیرون که یاد حرفای شمیم افتادم پشیمون شدم.

اون دوتا دست و پاهای شمیم رو گرفته بودن...فرامرز رفت روی تخت...

شمیم رو نمیدیدم!!فرامرز جلوی دیدمو گرفته بود...

با صدای جیغ شمیم و بعد صدای پاره شدن لباسش از ترس به دیوار کمد چسبیدم...

تازه فهمیدم برای چی اومدن تو اتاق...تازه فهمیده بودم چرا مامان موقعی که اینا میومدن مارو میفرستاد تو اتاق...

فهمیدم چرا شمیم این سه هفته حالش بد بود و نمیذاشت من برم بیرون...

اشکام بی مهابا روی گونه ام می ریخت...دوباره یکی دیگه شده بود سپر بلای من!

اگه شمیم تو کمد نفرستاده بودم الان منم زیر دست اینا بودم...

با وحشت به صحنه روبه روم نگاه میکردم...

جیغ های شمیم...ناله هاش....خدا رو صدا میزد....مامانو صدا میزد...گریه های از سر عجز و ناتوانیش...

تقلاشو میدیدم...

خنده های مستانه اونا...صدای غرق در لذتشون...با صدای ناله های شمیم قاطی شده بود...

خواهرم داشت زیر دستشون جون میداد...سه نفری افتاده بودن به جونش و امونش نمیدادن....

نمیدونم چقدر گذشته بود که دیدم سر و صداشون نمیاد...

بیشتر گوش دادم صدایی نمیومد...از سوراخ کمد به تخت نگاه کردم...از صحنه ای که مقابلم روی کمرم عرق سردی نشست

حالت تهوع داشتم...قلبم به کندی میزد...تمام تنم یخ کرده بود

چه بلایی سر شمیم آوردن...توان دوباره نگاه کردنشونو نداشتم...

صدای شمیم هم نمیومد

نمیدونستم چیکارش کردن که هیچ حرفی نمیزنه....

سرمو گذاشتم رو زانوهام که تو شکمم جمع کرده بودم...

مامان کجایی که ببینی شوهر بی غیرتت چه به سر دخترت آورد...

دختری که به پاکی و معصومیتش میبالیدی...

حالا کجایی که ببینی شوهرت همون پاکیشو...همون معصومیتشو به نجاست کشید!

به خاطر...به خاطر قمار....

به خاطر عشق و حال خودش ببین باهامون چیکار کرده...

ببین کارش به کجا رسیده که سر ناموسش قمار کرده...

خدایا اون بالایی...داری مبینی زندگیمونو...بازم باید شکرت کنم؟!

بازم باید بگم توش این کارم حکمتی بوده؟!آره؟!

 


با صدای یکیشون سرمو بلند کردم و با دقت به حرفاشون گوش کردم...

-بچه ها این چرا لال مونی گرفته؟!

-چه میدونم بابا!ازش بپرس چرا دیگه آژیر نمیکشه!

-چشماش که بسته ست فک کنم بیهوش شده!

صدای بی حوصله یکیشون اومد:خوب به درک اَسفلُ السافلین!!

-اینجوری که دیگه حال نمیده کیفش به همون جیغ و داد و وحشی بازیاش بود!

-آره بابا راست میگه!

با عصبانیت گفت:خوب به هوشش بیارید اَه! نشستن اینجا واسه من روضه میگن!

از صحنه که مقابل چشمام بود هم خجالت میکشیدم هم عصبانی بودم...

خواهرم با اون وضعیت تو بغل سه تا آدم مست و بُلهوس...

چشمامو بستم و روی هم فشار دادم...شاید این کابوس وحشتناک تموم بشه...

چشمامو باز کردم...ولی خواب نبود...همش حقیقت بود

یه حقیقت تلخ و زجرآور...

صدای ضربه هایی که به شمیم میزدن تا به هوش بیادو میشنیدم...

-بچه ها جواب نمیده!!

-اهــــه به درک انقدر فک نزن سرم درد میکنه!

صدای نگران یکیشون اومد که گفت:نمرده باشه؟!

با این حرفش قلبم از حرکت ایستاد...نه....نه...

خدایا...نه...تحمل این یکی رو دیگه ندارم!

خدایا پس کجایی؟!چرا نمیبینی چی به روزمون اومده؟!تقاص چیو داریم پس میدیم؟!

خدایــــــا!!

تقه ای به در خورد که از ترس به دیوار کمد چسبیدم...

صدای بابا اومد:چه غلطی دارین میکنین اون تو بیایین بیرون گفتم یه ساعت نه سه ساعت!!باز شما چشمتون به دوتا دختر خورد؟!!مث قحطی زده ها افتادین به جونشون؟!

دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشم!!چیزایی که میشنیدمو نمیتونستم هضم کنم!!

بابا خودش به اینا گفته بود...وای...خدایا!!

خیلی پستی...بی غیرت!!

صداشون دوباره توجهمو جلب کرد:

-زر مفت نزن بابا!دوتا کجا بود؟!یکی بود!تازه دو ساعت داشتیم رامش میکردیم که انقدر جفتک نپرونه!که ازش فیض ببریم!

صدای خنده ی کوتاه همشونو شنیدم...

-بسه جمع کنید بیایید برید رد کارتون!

صدای اعتراضشون بلند شد:خوب بابا حالا انگار نوبرشو آورده!!

دوباره صدای بابا اومد:اون کثافت کاریاتونم جمع کنید!!

صدای آه و ناله شون بلند شد.

-بچه ها جدی دختره چش شده؟!

با صدایی که تمسخر توش بود گفت:اولاََ دختره نه و خانومه!ثانیاََ من چه میدونم حتماََ از زیادت لذّت ذوق مرگ شده پس افتاده!!

-خفه بمیر بابا!!معلوم بود داره خیلی حال میکنه با اون جفتک پروندناش!!

-ول کنید دیگه حالا هر مرگش که شده باشه مارو سننه!!جمع کنید لَشتونو بریم!

صدای قیژ قیژ تخت خبر از بلند شدنشون میداد!

بعد نیم ساعت از اتاق رفتن بیرون.

خونه که ساکت شد فهمیدم گورشونو گم کردن!

آروم در کمدو باز کردم و با پاهای لرزون ازش خارج شدم...

محتاطانه به اطرافم نگاه کردم...

به تخت نگاه کردم...قلبم از جا کنده شد...چی به روز خواهرم آورده بودن

روی بدنش جایی نبود که کبود و زخم نباشه!!

دوباره چشمه اشکم به جوش و خروش اومده بود...زیرلب صداش کردم...

جوابی نداد.بالا سرش رفتم.چشمای قشنگش بسته بود...مژه های سیاهش بهم چسبیده بود

موهاش صورتشو قاب گرفته بود و دورش پریشون شده بود!

از همیشه رنگ پریده تر بود!

کنارش نشستم...ملافه روی تختو آروم روش کشیدم.

دستمو گذاشتم رو صورتش سرد بود...دستاشم سرد بود...

نفس...

با صدای فریادم خونه به لرزه افتاد.

داد زدم:شمیم!!چــــرا نفس نمیکشی؟!
شمیم خیلی بی معرفتی!!مگه بهم قول نداده بودی تا آخرش باهم میمونیم!؟

چرا قولتو شکستی شمیم؟!

به ملافه ای که روش بود چنگ زدم!

-شمیم چرا تنهام گذاشتی؟حالا من تنهایی چیکار کنم؟!

چرا اون چشمای قشنگتو باز نمیکنی؟!!

افتادم به جونش با صدای لرزون فریاد زدم:لعنتی چرا جوابمو نمیدی؟!

تکونش دادم:حق نداشتی بری شمیم!!

زجه میزدم...به صورتم چنگ میکشیدم...موهامو میکشیدم

بابا سراسیمه اومد تو اتاق...با دیدنش داد زدم:کثافت قاتل!!

دم در خشکش زد...به سمتش حمله کردم..با سر رفتم تو شکمش

آخی گفت و روی زمین افتاد!

خودمو انداختم روش...هیچکدوم از کارام دست خودم نبود...

به صورتش چنگ میزدم...موهاشو میکشیدم...مشت بهش میزدم

فریاد کشیدم:کثافت نامرد!...قاتل..مامانمو کشتی بست نبود؟!

خواهرمم ازم گرفتی !...بی همه چیز...بی غیرت

چطور تونستی بذاری دخترت زیر دست سه تا آدم هرزه و کثافت تر از خودت جون بده؟!

چطوری گذاشتی اینجوری بی عفتش کنن؟!

یه مشت خوابوندم زیر چشمش که سرش به زمین خورد و از درد ناله کرد:بی عفتش کردی عوضی!!

موهاشو تو دستم گرفتم و میکشیدم:وقتی داشت جیغ میکشید کدوم گوری بودی؟!

وقتی داشت برای حفظ پاکیش تقلا میکرد!!!برای معصومیتش می جنگید سرت کجا گرم بود؟!

هـــــان؟!!!

وقتی از ته دلش زجه میزد و کمک میخواست کجا بودی آشغال؟!

تو یه لکه ی ننگی...یه انگل که باعث مرگ همه اطرافیاش میشه!!

خودم میکشمت...خودم با همین دستام خفت میکنم...

دندونامو رو هم فشار دادم...دستمو رو گلوش گذاشتم و با همه ی توانم فشار دادم..

سرخ شده بود و خس خس میکرد...

خودمم نفس نفس میزدم...هیچی نمیفهمیدم فقط میخواستم نفسشو ببُرم!!

یه دفه همه انرژیم تخلیه شد...اونم تا دید دستام شل شد از روی خودش پرتم کرد!

سرفه میکرد..دستشو رو گلوش گذاشته بود و ماساژش میداد...

بدون اینکه حتی نگاهم کنه بلند شد و رفت کنار تخت...

با صدای خش داری گفت:وای حالا اینو چیکار کنم...

کف دستشو کوبوند رو پیشونیش :اه!احمق های بیشعور چقدر گفتم زیاده روی نکنن!!

با این حرفش خون جلوی چشمامو گرفت از اتاق رفتم بیرون....