-
داستان سلطان بایزید بسطامی
7 آذر 1399 14:04
داستان سلطان بایزید بسطامی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . می گویند که پادشاه وقت آنقدر به وجود و شخصیت جناب حضرت بسطامی احترام و عقیده خاصی داشته که به اصطلاح لیوان آب و یا لقمه نان را بدون...
-
داستان شانس و ایثار
7 آذر 1399 14:04
داستان شانس و ایثار یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب...
-
داستانی از حسین پناهی
7 آذر 1399 14:03
داستانی از حسین پناهی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . اکبرعبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود، حسین پناهی از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه...
-
داستان بایزید بسطامی و مادر
7 آذر 1399 14:03
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . ماه مرشد بر بالای بسطام بود، سخن میگفت. یعنی که مهتاب بود. ماه مرشد مشتی نور بر مزار بایزید پاشید، بر سنگی چلیپایی که مناجاتی بر آن کنده بودند و گفت که هزار و...
-
داستان زن با حیا
7 آذر 1399 14:03
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . ابن جوزی در کتاب مدهش می نویسد: مردی از پرهیزگاران وارد مصر شد. آهنگری را دید که آهن تافته را با دست از کوره بیرون می آورد و حرارت آن به دست او هیچ تأثیری...
-
داستان بهشت و جهنم
7 آذر 1399 14:01
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز...
-
داستان رقابت
7 آذر 1399 14:01
داستان رقابت یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود . فقط نام و آدرسش...
-
داستان قرآن
7 آذر 1399 14:00
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ...
-
داستان دیدار یار
7 آذر 1399 14:00
داستان دیدار یار یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . می خواستم : صدای خدا را می خواستم بشنوم ندا آمد: به ناله و توبه گنهکار گوش کن *********************** می خواستم خدا را نوازش کنم... ندا رسید:...
-
داستان گفتگو با حضرت آدم
7 آذر 1399 13:59
داستان گفتگو با حضرت آدم یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین خاک آن چیست بر گرده...
-
داستان دل بستن و آواز جغد
7 آذر 1399 13:59
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می...
-
داستان چهار همسر پادشاه
7 آذر 1399 13:59
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت. اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست با لذیذترین غذاها از او پذیرائی...
-
داستان خدا
7 آذر 1399 13:58
داستان خدا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس وخشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته...
-
داستان خدا رهایت نمیکند...
7 آذر 1399 13:58
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می توانی...
-
داستان بهشت فروشی
7 آذر 1399 13:57
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها...
-
داستان بهلول و ابوحنیفه
7 آذر 1399 13:57
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . آورده اند که روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشه ای نشسته و به درس او گوش می داد. ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق...
-
ملا صدرا و عشق پسر جوان
7 آذر 1399 13:56
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد . در همان ایام در قمصر ، جوانی...
-
داستان چگونه ثروتمند زندگی کنیم
7 آذر 1399 13:56
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که...
-
داستان پیرزن و مرد جوان
7 آذر 1399 13:55
داستان پیرزن و مرد جوان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد ..... یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله...
-
داستان راز شقایق
7 آذر 1399 13:54
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی...
-
داستان ما و خدا
7 آذر 1399 13:54
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !...
-
داستان سیستم ارتباطی ما با خدا
7 آذر 1399 13:54
داستان سیستم ارتباطی ما با خدا یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . درسطح داخلی معده سی وپنج میلیون غده کوچک وجود دارد کار این غده ها تولید اسیدی است که هضم غذا را ممکن می سازد این اسید آن قدر...
-
داستان عابد و ابلیس
7 آذر 1399 13:53
داستان عابد و ابلیس یکی بود، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!! عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن...
-
داستان شب عطش
7 آذر 1399 13:53
یکی بود ،یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . هفت روز است که زمین را آفریده اند . هفت روز است که زمین را شخم میزنیم . همه گندمهاى ممنوعه را کاشتیم و جاودانگى نرویید همه دانه هاى پنهان در جیبهایمان را...
-
داستان مسیر مسجد و شیطان
7 آذر 1399 13:52
داستان مسیر مسجد و شیطان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و...
-
داستان لطف و عذاب خداوند
7 آذر 1399 13:52
داستان لطف و عذاب خداوند یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین...
-
داستان جذابیت
7 آذر 1399 13:51
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او...
-
داستان پرستار مهربان
7 آذر 1399 13:49
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . اسفند 1364 - تهران - بیمارستان آیت الله طالقانی بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8 یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدوداً 17 سال سن داشت و آن طور...
-
داستان پسرک نوازنده
7 آذر 1399 13:48
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا...
-
داستان پادشاه و پیرزن گوژپشت و کنیز زیباروی (قسمت دوم)
7 آذر 1399 13:46
یکی بود، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . و اما حالا که من سر و احوال درونم را بر تو آشکار کردم چشم دارم که شهریار نیز حال خویش را بر من نهان نکند و جواب این سئوال مرا بدهد که چرا با آنکه کنیزان زیباروی...
-
درس زندگی
7 آذر 1399 11:20
درس زندگی آموخته ام.......بهترین کلاس درس دنیا ، کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست . آموخته ام.......وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود . آموخته ام.......تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند ، کسی است که به من می گوید : تو مرا شاد کردی . آموخته ام.......داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته...
-
مصاحبه با خدا
7 آذر 1399 11:19
مصاحبه با خدا خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه کنی ؟ پاسخ دادم : اگر شما وقت داشته باشید . خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من ابدیت است ، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی ؟ من سؤال کردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند ؟ خدا جواب داد : اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله...
-
روزها و شبهای شهر ما
7 آذر 1399 11:19
روزها و شبهای شهر ما میگویند عارفی در مسیر سفر خود وارد شهری شد ، وقتی بطرف میدان شهر حرکت میکرد به همراهان خود گفت : زود باید از این شهر خارج شویم . آنها تعجب کردند و علتش را جویا شدند . عارف پاسخ داد : فساد این شهر را فرا گرفته زود باید از اینجا بیرون برویم چون اینجا بزودی طعمه غضب الهی خواهد شد . با این حرف ترس به...
-
درسی که از بُز گله آموختم
7 آذر 1399 11:19
درسی که از بُز گله آموختم از صبح دشت و صحرا رو زیر پا گذاشته بودم ، چیزی تا غروب نمونده بود ، باید گله رو زودتر به روستا میرسوندم . زبل اسم سگی بود که بیشتر نقش یه همکار رو برام داشت ، با یه صوت هر کاری برام انجام میداد . وقتی سوت زدم از انتهای گله به سمت من اومد وقتی گله رو هی کردم انگار خودش متوجه شد که منظورم چیه و...
-
آنچه من از زندگی آموختم
7 آذر 1399 11:18
آنچه من از زندگی آموختم در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم . در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود . در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته ، و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند . در 30 سالگی پی بردم...
-
شهید یعنی چی؟
7 آذر 1399 11:17
شهید یعنی چی؟ وقتی آب رو ریختم روی سنگ مزارش ، مهدی کوچولو با اون دستای کوچیکش شروع کرد به پاک کردن روی مزار ، انگار براش شده یه عادت یه عادتی که از وقتی چشم به جهان باز کرده بجای پدر اونو دیده . وقتی دستشو روی سنگ مزار میکشه انگار انگشتهای کوچیکش بین تارهای ریش حسن جا خوش میکنه و مثل یک شونه اونا رو بی تاب میکنه ....
-
بهلول به حمام میرود
7 آذر 1399 11:17
بهلول به حمام میرود روزی بهلول به حمام رفت ، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند . با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد . کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند ، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی...
-
افسر عراقی چشم دیدن ایرانیها را نداشت
7 آذر 1399 11:17
افسر عراقی چشم دیدن ایرانیها را نداشت جستجو کردن برای پیدا کردن یه تیکه استخون اگر عاشقی نباشه ، کمتر از عاشقی هم نیست . چند وقتی بود همراه نیروهای عراقی مشغول جست و جو بودیم . فرمانده این نیروها دستور داده بود در ظرفی که ایرانی ها آب می خورند نیروهایش حق آب خوردن ندارند . هم کلام شدن با ایرانی ها خشم این افسر را...
-
من لباسی را که نامحرم دیده باشد نمی پوشم
7 آذر 1399 11:16
من لباسی را که نامحرم دیده باشد نمی پوشم یکی از خلفای بنی عباس دستور داده بود که اکیدا از مردم مالیات گرفته شود . خانواده ای در بلخ توانایی پرداخت مالیات را نداشتند . زن این خانواده که لباس زربافتی داشت ، به شوهرش پیشنهاد کرد آن لباس را به جای مالیات بدهد ، در حالی که ارزش آن بسیار بسیار بیشتر از مالیات تعیین شده بود...
-
علم کیمیا بیاموزید
7 آذر 1399 11:16
علم کیمیا بیاموزید شرح ماجرا به نقل از فرزند آیت الله شبیری زنجانی از زبان پدر بزرگوارشان اینگونه نقل میشود که : در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند ، امام در صحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می شوند . امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال...
-
انصاف
7 آذر 1399 11:15
انصاف یک روز عده ای از مردم ملا را دیدند که مقداری سبزی و میوه خریده و در خورجین گذاشته و خورجین سنگین را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه میرود . یکی از آن میان گفت : ملا چرا خورجین را روی شانه خودت گذاشته ای ؟ ملا پرسید : پس چکار باید می کردم ؟ آن مرد گفت : بهتر نبود آن را روی...
-
از خاطرات طنزآمیز شاه
7 آذر 1399 11:15
از خاطرات طنزآمیز شاه قرار بود در یکی ازشهرهای محروم و در بین مردم عادی سخنرانی کنیم و از مصیبتهاشان بشنویم . خواب و خوراک نداشتیم که چه میشود آنها چقدر از من ناراضی هستند . من که کاری برایشان نکرده ام . نکند جلوی دوربینهای خبری ما را سنگ روی یخ کنند . خلاصه آن روز از راه رسید ما برای سخنرانی رفتیم جمعیت زیادی آمده...
-
گرگ و شتر
7 آذر 1399 11:15
گرگ و شتر آورده اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و ما بین کودکان آنها ، تفاوتی نباشد . روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید . چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت : ای برادر بیا...
-
گرگ و شتر
7 آذر 1399 11:15
گرگ و شتر آورده اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و ما بین کودکان آنها ، تفاوتی نباشد . روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید . چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت : ای برادر بیا...
-
خواسته های دختر کم توقع از خواستگارش
7 آذر 1399 11:13
خواسته های دختر کم توقع از خواستگارش می توانی خوشحال باشی ، چون من دختر کم توقعی هستم . اگر می گویم باید تحصیل کرده باشی ، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیش تر از من می فهمی ! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی ، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند داماد سر است و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود ! اگر...
-
چرا میخواهید آنجلینا جولی را بکشید ؟
7 آذر 1399 11:13
چرا میخواهید آنجلینا جولی را بکشید ؟ یک روز بوش و اوباما در یک بار نشسته بودن . یک نفر میرسه و می پرسه : چیکار دارین می کنین ؟ بوش جواب می ده : داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم . یارو می پرسه : چه اتفاقی قراره بیافته ؟! بوش میگه : قراره ما ۱۴۰ میلیون مسلمان ، و آنجلینا جولی رو بکشیم ! یارو با تعجب میگه :...
-
بخیل نباشید
7 آذر 1399 11:12
بخیل نباشید شیخ مجتبی آقا تهرانی استاد مشهور اخلاق در جایی نوشته بودند که وقتی دعا می کنید هیچ وقت بخلتان نیاید ، برای هیچ کس ، بله باید مؤمن باشد تا برایش دعا کنیم امّا برای کسی که فریب خورده و یا اهل ایمان نیست درست است که نمی شود طلب استغفار کرد اما هدایتشان را بخواهید . امّا اهل ایمان که باشند ، برایشان استغفار...
-
خدا هست
7 آذر 1399 11:12
خدا هست دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره خدا بود . استاد پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ کسی پاسخ نداد . استاد دوباره پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ دوباره کسی پاسخ نداد . استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد...
-
چرا برایم دعا نمیکنی؟!
7 آذر 1399 11:12
چرا برایم دعا نمیکنی؟! آیت الله مرحوم صافی اصفهانی (رحمه الله) میفرمودند : سفر حج مشرف شده بودیم و هم اتاقیِ ما چند نفری را انتخاب کرده بودند تا با ما هم راحت باشیم . یکی شان ، یکی از دوستان بود که در اصفهان استاد دانشگاه بود و آدم متدیّن و دانایی بود . این بنده خدا یک روز خیلی مضطرب و منقلب از خواب بلند شد و گریه...
-
من چهار نفر را شفاعت میکنم
7 آذر 1399 11:11
من چهار نفر را شفاعت میکنم شیخ مفید یک روز در میان درس و بالای منبر ، ده بار برخواست و نشست . ایشان را گفتند : جناب شیخ ! این چه حالی است ؟ شیخ گفت : علوی زاده ای جلوی در مسجد بازی می کند ، هر بار که در برابر من می آید ، به حرمت وی بر می خیزم که روا نبود که فرزند رسول خدا فراز آید و بر نخیزم . پیامبر فرمودند : من چهار...