-
عبادت سقف خانه
7 آذر 1399 16:50
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می روی؟ گفت: می ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
-
خدا باش
7 آذر 1399 16:50
خدا باش پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند. او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید. پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت...
-
جِنی
7 آذر 1399 16:50
جِنی یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو میکوبه تو سرش! مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جِنى نوشته شده بود. مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش...
-
هدیه فارغ التحصیلی
7 آذر 1399 16:50
هدیه فارغ التحصیلی مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو میکرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد....
-
آدم مقدس
7 آذر 1399 16:49
آدم مقدس مردی مشغول نماز خواندن بود. رفقای وی تعریف و تمجید از او نموده و گفتند: خیلی آدم مقدسی است که با این خضوع و خشوع نماز می خواند. مرد نماز خود را قطع کرد و گفت: در عین حال روزه هم هستم.
-
مرکز خرید شوهر
7 آذر 1399 16:49
مرکز خرید شوهر در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن. شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد. روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن. در طبقه اول نوشته...
-
انصاف
7 آذر 1399 16:48
انصاف یک روز عده ای از مردم ملا را دیدند که مقداری سبزی و میوه خریده و در خورجین گذاشته و خورجین سنگین را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه می رود. یکی از آن میان گفت: ملا، چرا خورجین را روی شانه خودت گذاشته ای ؟ ملا پرسید: پس چکار باید می کردم؟ آن مرد گفت: بهتر نبود آن را روی...
-
گناهان یک شهید شانزده ساله
7 آذر 1399 16:48
گناهان یک شهید شانزده ساله راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود. گناهان یک روز او عبارت بودند از: سجده نماز ظهر طولانی نبود. زیاد خندیدم. هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد. راوی در سطر آخر...
-
دخترک حاضرجواب
7 آذر 1399 16:48
دخترک حاضرجواب یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود. دختر کوچولو کمى فکر...
-
شایعه
7 آذر 1399 16:47
شایعه هر زمان شایعه ای رو شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد: لحظه ای...
-
راننده اتوبوس
7 آذر 1399 16:47
راننده اتوبوس مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده...
-
شیطان و نمازگذار
7 آذر 1399 16:47
شیطان و نمازگذار مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا(مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره...
-
راز خوشبختی در زندگی مشترک
7 آذر 1399 16:45
راز خوشبختی در زندگی مشترک روزی یک زوج بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند، به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون(راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی...
-
زیرکی بهلول
7 آذر 1399 16:45
زیرکی بهلول آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو می دهم. بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند. به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم: اگر سه...
-
عفاف زن علوی
7 آذر 1399 16:45
گروهی از زنگیان و اوباش بصره دختری علوی را گرفتند و خواستند با او بی عفتی کنند. دختر گفت: من دعایی دارم که اگر آن را بخوانید شمشیر بر شما کار گر نیست. برای اینکه سخن مرا آزمایش کنید به هر زوری که دارید شمشیری به من بزنید، اگر کارگر نیفتاد بدانید به سبب این دعا است. یکی از آنها شمشیری بر وی زد و دختر روی زمین افتاد و...
-
عشق
7 آذر 1399 16:44
عشق مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی این مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و...
-
پنج آدمخوار در یک شرکت کامپیوتری
7 آذر 1399 16:44
پنج آدمخوار در یک شرکت کامپیوتری پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوش آمدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود...
-
داستان پادشاه و دو پرنده قوش
7 آذر 1399 16:26
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی در سرزمینی دوردست، عاشق تماشای پروازپرندگان به بلندای آسمان، هدیهای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو میشناخت. دو قوش از...
-
داستان اولین نماز
7 آذر 1399 16:26
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان زیر داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است.(ص 158 کتاب). وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی بی...
-
داستان منصور حلاج
7 آذر 1399 16:25
حسین بن منصور حلاج بیضاوی، از طبقه سوم صوفیان بود و کنیه او ابوالمغیث بود. در حدود سال 244 هجری در بیضاء، نزدیک فارس به دنیا آمد و در واسط (عراق) پرورش یافت. او مرید جنید بغدادی بود. سه بار به سفر حج رفت و در حدود سال 292 هجری از راه دریا به سرزمین هندوستان رهسپار شد. در سال 294 هجری سومین سفر حج خود را که دو سال بطول...
-
داستان مرد خردمند و مرد مار خورده
7 آذر 1399 16:25
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . خردمندی سوار بر اسب می رفت، ناگهان دید ماری به سوی دهان مردی خفته در زیر درخت می خزد، اسب را هی کرد و چهار نعل تاخت تا مار را از کام آن نگون بخت در آورد. ولی...
-
داستان پیامبر و مرد نابینا و سوره عبس
7 آذر 1399 16:24
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . عبدالله بن ام مکتوم، مردی نابینا و فقیری بود، ناگهان به مجلس پیامبر آمد و با صدای بلند گفت: یا رسول الله، از آنچه خدا به تو آموخته به من هم بیاموز. و این در...
-
داستان مرد ثروتمند و دختر زیبا
7 آذر 1399 16:24
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامهای بدین مضمون نوشته است : میخواهم در آنچه اینجا میگویم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسیار زیبا ،...
-
داستان جانباز و توهین به پیامبر
7 آذر 1399 16:24
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید. همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند، فحش می دادند، تحریم می کردند،...
-
داستان محتسب و مست
7 آذر 1399 16:23
داستان محتسب و مست یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . محتسب در نیمه شب جایی رسید دربن بازار مستی خفته دید گفت: هان، مستی! چه خوردستی؟ بگو گفت: از آن خوردم که هست اندر سبو گفت: خود اندر سبو واگو...
-
داستان شیخ و کودک حلوا فروش
7 آذر 1399 16:22
داستان شیخ و کودک حلوا فروش یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یکی از مشایخ طریقت که به جوانمردی و فتوت آوازه ای به هم رسانیده بود، به سبب دستگیری فراوان از بینوایان و فقیران، آهی در بساط نداشت،...
-
داستان باقلی پلو با ماهیچه
7 آذر 1399 16:22
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و...
-
داستان واقعی نامه به خدا
7 آذر 1399 16:22
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که...
-
داستان و داستان
7 آذر 1399 16:21
داستان و داستان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . تغییر دنیا بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا...
-
داستان درویش و کریم خان زند
7 آذر 1399 16:21
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد، با دست اشارهای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت:...
-
داستان دلال بازی
7 آذر 1399 16:20
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . اوضاع خیلی مناسبی بود، هر روز قیمت سکه و دلار بالا میرفت و من به دنبال اینکه هر چه زودتر نقدینگیم را تبدیل به دلار و سکه بهار آزادی بکنم تا در این وانفسای...
-
داستان بازنشستگی شیطان
7 آذر 1399 16:20
داستان بازنشستگی شیطان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز...
-
داستان عاشقی و معشوقی
7 آذر 1399 16:19
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . جوانی عاشق زنی شد و شور عشق، خواب و خور از او در ربود. اما هر گاه که این عاشق، نامه ای به معشوق خود می نوشت و ضمن آن اظهار عشق و علاقه می کرد، نامه رسان و یا...
-
داستان بیت المقدس یا مسجد الاقصی
7 آذر 1399 14:10
داستان بیت المقدس یا مسجد الاقصی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . خداوند متعال به داود (ع) فرمود که در روی زمین خانه ای برای من بساز. داود پیش از آنکه برای خدا خانه ای بسازد برای خود خانه ای...
-
داستان معجزه قرآن و فرعون
7 آذر 1399 14:10
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود...
-
داستان عزراییل و مرد فراری از مرگ
7 آذر 1399 14:09
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مردی بامدادان به سرای سلیمان نبی(ع) در آمد، در حالی که از ترس رنگ از رویش پریده بود. سلیمان(ع) پرسید: چیست که این همه هراسانی؟ مرد پاسخ داد: اینک که می آمدم...
-
داستان خانه خدا
7 آذر 1399 14:09
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن نداشت پیاده سفر...
-
داستان مولانا و شمس تبریزی
7 آذر 1399 14:09
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . قصه پردازان در مورد دیدار شمس و مولانا حکایتها گفته اند، از جمله گویند: روزی مولانا با مریدان در کنار حوض مدرسه نشسته بود، کتابها در پیش و قیل و قال و بحث و...
-
داستان مسلمانی
7 آذر 1399 14:08
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید...
-
داستان خدا و سوسک
7 آذر 1399 14:08
داستان خدا و سوسک یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . سوسکی با حالتی شکایت آمیز به سراغ خداوند آمد و به او گفت: چرا مرا بگونه ای آفریدی که کسی دوستم ندارد؟ می دانی که چه قدر سخت است که کسی دوستت...
-
دو داستان کوتاه
7 آذر 1399 14:08
دو داستان کوتاه یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان خیام و شادی روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!...
-
داستان اختلاس سه هزار میلیاردی
7 آذر 1399 14:08
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این...
-
داستان ذوالنون مصری
7 آذر 1399 14:07
داستان ذوالنون مصری یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان ذوالنون و مریدش ذوالنون مریدی داشت که چهل چله به مراقبت نفس پرداخت و چهل سال به پاسبانی حجره دل نشست. روزی به نزدیک ذوالنون آمد و...
-
داستان مستحق بودن
7 آذر 1399 14:07
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …...
-
داستان لحظه غفلت
7 آذر 1399 14:07
داستان لحظه غفلت یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی...
-
داستان شیخ صنعان_قسمت دوم
7 آذر 1399 14:06
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شیخ از آن چهار شرط میخوارگی را برگزید و از سه شرط دیگر سر باز زد، دختر او را به دیر برد و جام می به دستش داد. شیخ که مجلس را تازه دید و حسن میزبان را...
-
داستان شیخ صنعان_قسمت اول
7 آذر 1399 14:06
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شیخ صنعان پیر صاحب کمال و پیشوای مردم زمان خویش بود و قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هرکس به حلقه ی ارادت او درمیآمد از ریاضت و عبادت نمیآسود. شیخ خود...
-
داستان عشق واقعی
7 آذر 1399 14:05
داستان عشق واقعی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست...
-
داستان دعای جنید بغدادی
7 آذر 1399 14:05
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . گویند وقتی پیرزنی به نزد جنید آمد و گفت: مدتی است پسرم رفته است و خبر او منقطع شده و بیش از این بر فراق او صبر نتوانم کرد. جنید گفت: علیک بالصبر. پیرزن پنداشت...
-
داستان شیخ ابوالحسن خرقانی
7 آذر 1399 14:04
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که، ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه...