-
یک ایمیل از طرف خدا
12 آذر 1399 11:06
یک ایمیل از طرف خدا امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی...
-
یک کلام و تمام
12 آذر 1399 11:05
یک کلام و تمام ابو سعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند. جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. سپس شاگرد ابو سعید گفت: تو رو به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند. سپس نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که...
-
لعنت بر شیطان
12 آذر 1399 11:05
لعنت بر شیطان گفتم: لعنت بر شیطان. لبخند زد. پرسیدم: چرا می خندی؟ پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام می گیرد. پرسیدم: مگر چه کرده ام؟ گفت: مرا لعنت می کنی درحالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام. با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟ جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است، تو را زمین...
-
رعیت و عتیقه فروش
12 آذر 1399 11:05
رعیت و عتیقه فروش عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می خری؟ گفت:...
-
گربه
12 آذر 1399 11:05
گربه یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه می رسه می بینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمی گیره. یک روز گربه رو برمیداره میذاره تو...
-
گروه 99
12 آذر 1399 11:04
گروه 99 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و...
-
ملاقاتی
12 آذر 1399 11:04
ملاقاتی سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد. سه پایهاش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی «منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد. هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد. تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت. جک خواهرت از مینه سوتا...
-
مصاحبه شغلی
12 آذر 1399 11:04
مصاحبه شغلی در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟ مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود. مدیر منابع انسانی گفت: خوب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه...
-
بخشندگی کوروش کبیر
12 آذر 1399 11:03
بخشندگی کوروش کبیر روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه(که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و...
-
آخرت ناطلبیده
12 آذر 1399 11:02
آخرت ناطلبیده یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید: دنیا را دوست داری؟ گفت: بسیار. پرسید: برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت: بلی. سپس عارف گفت: در اثر کوشش، آن چه می خواهی بدست آوری؟ گفت: متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام . عارف گفت : این دنیایی که تاکنون با همه کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای، پس چطور...
-
رمان واقعی . علی خوشگله ، بقلم شهروز براری صیقلانی نشر ابرنگ پاییز 96
12 آذر 1399 10:57
هر آدمی ، یک زندگیست هر زندگی یک قصه ست و اما برخی از این قصه ها به هزار و یک دلیل دچار فراز و فرود و پیچش های غیر معمولی هستند که فرای باور های ماست. پس ناگزیر خوانش آنان جذاب تر و پربار تر خواهد بود. تابستان سال 1340 ناحیه ی کتم جان ، از توابع روستای ضیابر در اطراف شهرستان صومعه سرای گیلان ، ایران سر راه کنار برید ،...
-
عاشقانه رمان ، قصه تقویم بی بهار ، جفای یار بی وفا ، قصه های حلق آویز، از شهروز براری صیقلانی
12 آذر 1399 10:57
اسفند ماه سال یک سه هشت و سه رسید و من در عبور از پیچ تند هجده سالگی با ه دغدغه های دخترونه ای درگیر شدم که از جنس اضطراب و استرس های ناتموم و همیشگی بود و هروقت و هرمکانی بی اختیار به یاد دبیر بداخلاق شیمی می افتادم و از اینکه ترم اول توی سوم تجربی برای اولین بار در زندگی شیمی رو تجدید شده بودم عذاب وجدان میگرفتم ،...
-
جن حقیقی ، کلبه متروکه در روستای هفت دغنان انزلی
12 آذر 1399 10:56
روستای تاریخی و قدیمی به نام هفت دغنان وجود دارد . این روستا یکی از بزرگترین و کهنترین روستاهای تاریخی در شمال ایران به شمار می رود. در این منطقه درست در وسط جنگل یک کلبه متروکه وجود دارد که به محلی ترسناک و اسرار آمیز تبدیل شده است. به گفته مردم محلی در این کلبه شبها صداهای عجیب و ترسناک به گوش می رسد و همچنین...
-
کشیش و جن +16
12 آذر 1399 10:55
ورود افراد بابیماری قلبی وافرادزیر18سال ممنوع دراین وبلاگ نهایت وحشت را تجربه کنید کشیش سرای بورلی "سال 1863 از سوی کشیش اعظم عالیجناب " هنری بال "در نزدیکی رودخانه ای به نام" استور "در" ساکس" انگلستان بنا گذاشته شد. این خانه بزرگ در پی یک آتش سوزی مهیب در فوریه سال 1939 نابود شد....
-
داستان شماره 2 داسونی بقلم شهروز براری صیقلانی بازنشر از پست بانک رمان وحشتناک +18
12 آذر 1399 10:55
}{}{}{}{}{}{}{}{} هشدار 16+ هشدار {}{}{}{}{}{}{} اگر در جریان نیستید و از افراد جویای ماجرا و ارسال کننده ی نامه و تومار پیرامون روشن شدن داسونی نبوده اید ، خواهشن نخوانید ادامه اش را. دیباچه : ایران_گیلان_کلانشهر رشت _بیمارستان روانی شفاه ، طبقه ی زیرزمین ، قرنطینه ی قدیمی و مخفی در زیر سالن شش ، انتهای کلیدُر سیاه ،...
-
داستان کوتاه جن شماره 1
12 آذر 1399 10:53
داستان کوتاه جن شماره 1 دوستان اینو از کتابناک بازنشر کردم. فکر کنم واسه شهروز براری صیقلانی باشه. جن خانه ی وارثیو خبر مرگی پیش از وقوع . به نام تاری تمام کوچه رو گذاشته بود روی سرش از بس داد و شیون و فریاد میکشید ، همسایه ها ته بن بست اجنان تجمع کرده بودن و از لای درب چوبی و زهوار در رفته ی خانه ی وارثی سرک میکشیدن...
-
اسامی فرزندان شیطان
12 آذر 1399 10:53
1. ولها یا ولهان ؛ او ماءمور طهارت و نماز و عبادت است . او انسان را در طهارت و نماز وسوسه مى کند و به شک مى اندازد که این نماز باطل است ؛ نماز دیگرى شروع کن ؛ وضوى تو ناقص بود؛ دو مرتبه تجدید کن . گاهى در سجده در بدن انسان چیزى مى دمد، به طورى که انسان خیال مى کند وضوى او باطل شد و مجبور شد دو مرتبه وضو بگیرد. 2. هفاف...
-
جن زده
12 آذر 1399 10:52
جن زده اسرار90 روزه دخترجنی در زیر گفتگویی را که با اون شده رو براتون گذاشتم بخونید حتماً نظر هم بدین: دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید که بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند . خانه آنها در یکی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید: **از سه ماه پیش...
-
طنز امیز
12 آذر 1399 10:52
طنز امیز جشن 22بهمن اول دبستان مترسک سوار بر دسته بیل با پرچم امریکا واسراییل پیچیده شده بود و یک کلاه قیفی هم بر سرش بود که معلم روحانی و متعصب پرورشی با غیض و غضب با رگ های برجسته در شقیقه و پیشانی مُهر خورده انرا در اسمان میچرخاند و تمام دانش اموزان مدرسه ی بزرگ ما در حیاط جیغ میکشیدند سوت میزدند و دست میزند و بالا...
-
جن خاطره سربازی
12 آذر 1399 10:51
برجک : روز اولی بود که پامو میذاشتم تو پادگان... پادگانمون وسط کویر های شهرستان میبد توی یزد بود وسط مرداد ماه بود هوا خیلی خیلی گرم بود و هرجارو که میدیدی فقط کویر بود جو پادگانم خیلی جو سنگین و فوق العاده نظامی تر از نظامی بود کسی با سربازای جدید حرف نمیزد و بهتره بگم اصلا آدم حساب نمیکردن سنگین ترین کارا رو دوش...
-
جن
12 آذر 1399 10:51
جن دوستی تعریف می کرد که در یکی از مهد کودکهای یه شهر بعد از اینکه مربی آموزشی راجب بهشت و جهنم و شیطان و خدا صحبت کرد دختربچه ی پنج ساله سواله عجیبی پرسید که این داستان رو از زبان مربی آموزشی تعریف می کنم مثل همیشه تا وارد کلاس شدم همه ی بچه ها بلند شدن و همون خوش آمد گویی همیشگی رو با هم گفتن. بعد از کمی خوش وبش...
-
چشم عاشق
12 آذر 1399 10:50
چشم عاشق در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می...
-
دعای کودک خودخواه
12 آذر 1399 10:50
دعای کودک خودخواه می خواهم بخوابم. از خدای بزرگ می خواهم که روحم را حفظ کند. و اگر در خواب مردم، تمام اسباب بازی هایم را بشکند! تا بچه دیگری از آنها استفاده نکند. آمین...
-
پسرک و خدمتکار
12 آذر 1399 10:50
پسرک و خدمتکار در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت. پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار...
-
صدقه
12 آذر 1399 10:49
صدقه پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد.
-
فرصت بهتر
12 آذر 1399 10:49
فرصت بهتر دانه اولی گفت: من می خواهم رشد کنم. من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم. من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم. من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی...
-
[ بدون عنوان ]
12 آذر 1399 10:49
عکس عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا...
-
جن و گربه ی سخنگو
12 آذر 1399 10:48
جن و گربه ی سخنگو محله امین الضرب در رشت محله ای که میتوان آنرا به کتاب قصه ای قدیمی همچون هزار و یک شب توصیف کرد . این محله ، بافت سنتی و کوچه های خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محله ی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی...
-
عشق مادرانه
12 آذر 1399 10:46
عشق مادرانه مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم،...
-
فقط یکی بردارید
12 آذر 1399 10:46
فقط یکی بردارید بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید، خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچهها رویش نوشت: هر چند تا مىخواهید بردارید، خدا مواظب سیبهاست.
-
پیرمرد باهوش
12 آذر 1399 10:45
پیرمرد باهوش یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا اینکه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و درحالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند...
-
دزدِ جوانمردی
12 آذر 1399 10:44
دزدِ جوانمردی اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه اسب را کشید و گفت: اسب را بردم و با اسب گریخت. اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو...
-
استجابت دعا
12 آذر 1399 10:44
استجابت دعا روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود. به کوه نظری انداخت و از اونجا که با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.
-
من دخترک را همان جا رها کردم
12 آذر 1399 10:43
من دخترک را همان جا رها کردم دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه...
-
هرگز زود قضاوت نکنید
12 آذر 1399 10:43
هرگز زود قضاوت نکنید مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. درحالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و درحالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر...
-
چشمان زیبا
12 آذر 1399 10:42
چشمان زیبا زنی زشترو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت. شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت. قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهره ظالمان.
-
تصمیم گیری
12 آذر 1399 10:42
تصمیم گیری دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو...
-
ازدواج پایدار
12 آذر 1399 10:41
ازدواج پایدار دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نه! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نه! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نه! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج...
-
کارمند تازه وارد
12 آذر 1399 10:40
کارمند تازه وارد مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید. صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ای، می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟ کارمند تازه وارد گفت: نه. صدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق....
-
امتحان ارزیابی
12 آذر 1399 10:39
امتحان ارزیابی پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد . پسرک پرسید: خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست...
-
قدرت انگیزه!
8 آذر 1399 22:07
قدرت انگیزه! در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت....
-
خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:
8 آذر 1399 22:07
خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای: هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد...
-
لطیفه های بانمک!
8 آذر 1399 22:07
لطیفه های بانمک! دماغ ایرانی در حال انقراض است! لطفا در حفظ این سرمایه ملی و الهی بکوشیم! *********************** زنگ زدم خونه خواهرم،بچه خواهرم گوشی رو برداشت. گفتم:سلام،بگو مامانت صحبت کنه. گفت:نمیشه،داله گلیه می تونه : گفتم:بابات کجاست؟ گفت:دم دله،داله با آقا پلیسه صحبت می تونه. گفتم:داداش حامد کو؟ گفت:اونم لفته...
-
خودکشی دختر ۱۵ ساله در بهزیستی مشهد؛ دادستانی، بهزیستی را متهم کرد
8 آذر 1399 16:25
حمیدرضا پوریوسف، مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی، از خودکشی یک دختر ۱۵ ساله در مرکز نگهداری از دختران در معرض آسیب بهزیستی مشهد خبر داد. همزمان دادستانی مشهد این خودکشی را ناشی از «ضعف عملکرد» بهزیستی دانست. پوریوسف روز شنبه هشتم آذرماه به خبرگزاری ایسنا گفت این دختر که «ساجده» نام داشت و از حدود شش ماه پیش در این مرکز...
-
قصه باران ساز
8 آذر 1399 13:59
قصه باران ساز پاره یی از حکایت ها را هرازگاه باید دوباره شنید. مانند قصه باران ساز. آن مرد چینی که وردی می دانست و باران باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پسرک کنار کلبه باران ساز دکه یی ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با نیم یوان. در آن سال خشک، چند روزی مشتریان فراوان...
-
بدترین موجودات جهان
8 آذر 1399 13:57
بدترین موجودات جهان یه سوال: به نظر شما بدترین موجودات، چه کسانی هستند؟! می دونید از نظر خداوند بدترین انسان ها چه افرادی هستند؟! ....
-
خاطراتی از دکتر بهشتی
8 آذر 1399 13:56
خاطراتی از دکتر بهشتی مرحوم دکتر جواد اژهای داماد شهیدبهشتی که به تازگی درگذشته است، درباره اتهامزنیها به شهیدبهشتی خاطراتی شنیدنی داشت: «علیه ایشان دروغهای فراوانی را شایع کرده بودند. یک شب من منتظر ایشان بودم تا بیایند و شام بخوریم. ایشان مقید بودند که حتماً ۱۵ دقیقه مسواک بزنند. مشکل دندان داشتند و پزشک این...
-
قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است.
8 آذر 1399 12:39
قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است. اینستاگرام اعلام کرده است که ابزارهای جدید را ارائه داده تا کاربران امکان کنترل بیشتر روی فید خود و کاهش تأثیر ترولها و اقدامات سواستفاده کننده در برنامه را داشته باشند. در آپدیت جدید اینستاگرام، شما میتوانید کامنتها را به صورت چندتایی انتخاب و...
-
واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران
8 آذر 1399 11:21
واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران محسن فخریزاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هستهای ایران که روز جمعه کشته شد. واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران محسن فخریزاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هستهای ایران که روز جمعه کشته شد. ترور محسن فخریزاده مهابادی، چهره...
-
چگونه به سویت بیایم
8 آذر 1399 09:32
چگونه به سویت بیایم ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است ؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است ؟ ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است ، پس چگونه دستم...