-
سامانهمحورشدن تخصیص ارز؛ خواسته همه فعالان اقتصادی
12 آذر 1399 11:26
بانک مرکزی اعلام کرده به منظور شفافیت بیشتر در تخصیص ارز و برای دوری از مداخلات فراقانونی، فرآیند تخصیص ارز را کاملا سامانهمحور کرده است؛ اقدامی که با واکنش مثبت فعالان بخش خصوصی مواجه شده است. بانک مرکزی اعلام کرده به منظور شفافیت بیشتر در تخصیص ارز و برای دوری از مداخلات فراقانونی، فرآیند تخصیص ارز را کاملا...
-
یا خدا اشتباه می کنه یا مامان
12 آذر 1399 11:24
یا خدا اشتباه می کنه یا مامان خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : با چنگال غذا بخور . خدا به ما صدا داده ، مامان میگه : جیغ نزن مامان میگه : کلم بخور ، حبوبات و هویج بخور ، ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده . خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : دستمال بردا . ر خدا به ما آب گل آلود داده ، مامان میگه : شالاپ شولوپ...
-
جمله معروف ویلیام شکسپیر
12 آذر 1399 11:20
جمله معروف ویلیام شکسپیر دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن یک جمله معـــروف از هــم جـــدا می شــوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار دیگــری همدیگر را نمی بینند . چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند : عشقت را رها کن ،...
-
قطار
12 آذر 1399 11:19
قطار سوار که شدند جا مانده بود ، با دستی وبال گردنش . نشسته بود روی نیمکتی بی خیال هیاهوی مسافران و عابران . شنید که کسی گفت : (تمام شد آقا : رفتند.) شنید اما حرکت در بدنش نبود . پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود . در راه که می دوید تکرار صحنه آخر ، تصویر او بود که می رفت تا تنهایی را به...
-
مرد و نامرد
12 آذر 1399 11:18
مرد و نامرد یه دختر کور توی این دنیای نامرد زندگی میکرد . این دختر یه دوست پسر داشت که عاشقش بود . دختر همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده . وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره . بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو . پسره با ناراحتی...
-
حمید
12 آذر 1399 11:18
حمید روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم . یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم . حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای...
-
تو همانی که می اندیشی
12 آذر 1399 11:17
تو همانی که می اندیشی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم...
-
فرشته و خانم میان سال
12 آذر 1399 11:15
فرشته و خانم میان سال خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد . زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید . از فرشته پرسید : آیا زمان مردنم فرا رسیده است ؟ فرشته پاسخ داد : نه ، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد . بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل...
-
چه کسی باید بیدار باشد
12 آذر 1399 11:15
چه کسی باید بیدار باشد مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند . سربازان مانع ورودش می شوند . خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست ؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند . مرد به حضور خان زند می رسد . خان...
-
پادشاه
12 آذر 1399 11:14
پادشاه در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با...
-
گل سرخی برای محبوبم
12 آذر 1399 11:12
گل سرخی برای محبوبم جان بلا نکارد از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود . از...
-
نوشته ای روی دیوار
12 آذر 1399 11:11
نوشته ای روی دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان ! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی...
-
به اندازه فاصله زانو تا زمین
12 آذر 1399 11:09
به اندازه فاصله زانو تا زمین روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند : فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است ؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت : فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است . آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون...
-
حکمت خدا
12 آذر 1399 11:08
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ، افتاده بود . او هر روز را به امید کشتی نجات ، ساحل را و افق را به تماشا می نشست . سرانجام خسته و ناامید ، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید . اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود ، از دور دید...
-
تیز هوشی کودک
12 آذر 1399 11:07
تیز هوشی کودک دو حکیم فرزانه با هم دوستی داشتند. روزی یکی از انها بر دیگری مهمان بود. در میان گفتگوی آن دو، فرزند خردسال حکیم میزبان نیز به جمع آنها پیوست. حکیم مهمان برای اینکه هوش و عقل کودک را بسنجد، گفت: اگر گفتی خدا کجاست، من برایت یک جفت جوراب قشنگ می خرم. کودک بدون تامل پاسخ داد: شما بگویید که خدا کجا نیست، من...
-
راز موفقیت
12 آذر 1399 11:06
راز موفقیت مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود...
-
یک ایمیل از طرف خدا
12 آذر 1399 11:06
یک ایمیل از طرف خدا امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی...
-
یک کلام و تمام
12 آذر 1399 11:05
یک کلام و تمام ابو سعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند. جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. سپس شاگرد ابو سعید گفت: تو رو به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند. سپس نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که...
-
لعنت بر شیطان
12 آذر 1399 11:05
لعنت بر شیطان گفتم: لعنت بر شیطان. لبخند زد. پرسیدم: چرا می خندی؟ پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام می گیرد. پرسیدم: مگر چه کرده ام؟ گفت: مرا لعنت می کنی درحالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام. با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟ جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است، تو را زمین...
-
رعیت و عتیقه فروش
12 آذر 1399 11:05
رعیت و عتیقه فروش عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می خری؟ گفت:...
-
گربه
12 آذر 1399 11:05
گربه یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه می رسه می بینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمی گیره. یک روز گربه رو برمیداره میذاره تو...
-
گروه 99
12 آذر 1399 11:04
گروه 99 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و...
-
ملاقاتی
12 آذر 1399 11:04
ملاقاتی سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد. سه پایهاش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی «منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد. هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد. تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت. جک خواهرت از مینه سوتا...
-
مصاحبه شغلی
12 آذر 1399 11:04
مصاحبه شغلی در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟ مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود. مدیر منابع انسانی گفت: خوب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه...
-
بخشندگی کوروش کبیر
12 آذر 1399 11:03
بخشندگی کوروش کبیر روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه(که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و...
-
آخرت ناطلبیده
12 آذر 1399 11:02
آخرت ناطلبیده یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید: دنیا را دوست داری؟ گفت: بسیار. پرسید: برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت: بلی. سپس عارف گفت: در اثر کوشش، آن چه می خواهی بدست آوری؟ گفت: متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام . عارف گفت : این دنیایی که تاکنون با همه کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای، پس چطور...
-
رمان واقعی . علی خوشگله ، بقلم شهروز براری صیقلانی نشر ابرنگ پاییز 96
12 آذر 1399 10:57
هر آدمی ، یک زندگیست هر زندگی یک قصه ست و اما برخی از این قصه ها به هزار و یک دلیل دچار فراز و فرود و پیچش های غیر معمولی هستند که فرای باور های ماست. پس ناگزیر خوانش آنان جذاب تر و پربار تر خواهد بود. تابستان سال 1340 ناحیه ی کتم جان ، از توابع روستای ضیابر در اطراف شهرستان صومعه سرای گیلان ، ایران سر راه کنار برید ،...
-
عاشقانه رمان ، قصه تقویم بی بهار ، جفای یار بی وفا ، قصه های حلق آویز، از شهروز براری صیقلانی
12 آذر 1399 10:57
اسفند ماه سال یک سه هشت و سه رسید و من در عبور از پیچ تند هجده سالگی با ه دغدغه های دخترونه ای درگیر شدم که از جنس اضطراب و استرس های ناتموم و همیشگی بود و هروقت و هرمکانی بی اختیار به یاد دبیر بداخلاق شیمی می افتادم و از اینکه ترم اول توی سوم تجربی برای اولین بار در زندگی شیمی رو تجدید شده بودم عذاب وجدان میگرفتم ،...
-
جن حقیقی ، کلبه متروکه در روستای هفت دغنان انزلی
12 آذر 1399 10:56
روستای تاریخی و قدیمی به نام هفت دغنان وجود دارد . این روستا یکی از بزرگترین و کهنترین روستاهای تاریخی در شمال ایران به شمار می رود. در این منطقه درست در وسط جنگل یک کلبه متروکه وجود دارد که به محلی ترسناک و اسرار آمیز تبدیل شده است. به گفته مردم محلی در این کلبه شبها صداهای عجیب و ترسناک به گوش می رسد و همچنین...
-
کشیش و جن +16
12 آذر 1399 10:55
ورود افراد بابیماری قلبی وافرادزیر18سال ممنوع دراین وبلاگ نهایت وحشت را تجربه کنید کشیش سرای بورلی "سال 1863 از سوی کشیش اعظم عالیجناب " هنری بال "در نزدیکی رودخانه ای به نام" استور "در" ساکس" انگلستان بنا گذاشته شد. این خانه بزرگ در پی یک آتش سوزی مهیب در فوریه سال 1939 نابود شد....
-
داستان شماره 2 داسونی بقلم شهروز براری صیقلانی بازنشر از پست بانک رمان وحشتناک +18
12 آذر 1399 10:55
}{}{}{}{}{}{}{}{} هشدار 16+ هشدار {}{}{}{}{}{}{} اگر در جریان نیستید و از افراد جویای ماجرا و ارسال کننده ی نامه و تومار پیرامون روشن شدن داسونی نبوده اید ، خواهشن نخوانید ادامه اش را. دیباچه : ایران_گیلان_کلانشهر رشت _بیمارستان روانی شفاه ، طبقه ی زیرزمین ، قرنطینه ی قدیمی و مخفی در زیر سالن شش ، انتهای کلیدُر سیاه ،...
-
داستان کوتاه جن شماره 1
12 آذر 1399 10:53
داستان کوتاه جن شماره 1 دوستان اینو از کتابناک بازنشر کردم. فکر کنم واسه شهروز براری صیقلانی باشه. جن خانه ی وارثیو خبر مرگی پیش از وقوع . به نام تاری تمام کوچه رو گذاشته بود روی سرش از بس داد و شیون و فریاد میکشید ، همسایه ها ته بن بست اجنان تجمع کرده بودن و از لای درب چوبی و زهوار در رفته ی خانه ی وارثی سرک میکشیدن...
-
اسامی فرزندان شیطان
12 آذر 1399 10:53
1. ولها یا ولهان ؛ او ماءمور طهارت و نماز و عبادت است . او انسان را در طهارت و نماز وسوسه مى کند و به شک مى اندازد که این نماز باطل است ؛ نماز دیگرى شروع کن ؛ وضوى تو ناقص بود؛ دو مرتبه تجدید کن . گاهى در سجده در بدن انسان چیزى مى دمد، به طورى که انسان خیال مى کند وضوى او باطل شد و مجبور شد دو مرتبه وضو بگیرد. 2. هفاف...
-
جن زده
12 آذر 1399 10:52
جن زده اسرار90 روزه دخترجنی در زیر گفتگویی را که با اون شده رو براتون گذاشتم بخونید حتماً نظر هم بدین: دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید که بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند . خانه آنها در یکی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید: **از سه ماه پیش...
-
طنز امیز
12 آذر 1399 10:52
طنز امیز جشن 22بهمن اول دبستان مترسک سوار بر دسته بیل با پرچم امریکا واسراییل پیچیده شده بود و یک کلاه قیفی هم بر سرش بود که معلم روحانی و متعصب پرورشی با غیض و غضب با رگ های برجسته در شقیقه و پیشانی مُهر خورده انرا در اسمان میچرخاند و تمام دانش اموزان مدرسه ی بزرگ ما در حیاط جیغ میکشیدند سوت میزدند و دست میزند و بالا...
-
جن خاطره سربازی
12 آذر 1399 10:51
برجک : روز اولی بود که پامو میذاشتم تو پادگان... پادگانمون وسط کویر های شهرستان میبد توی یزد بود وسط مرداد ماه بود هوا خیلی خیلی گرم بود و هرجارو که میدیدی فقط کویر بود جو پادگانم خیلی جو سنگین و فوق العاده نظامی تر از نظامی بود کسی با سربازای جدید حرف نمیزد و بهتره بگم اصلا آدم حساب نمیکردن سنگین ترین کارا رو دوش...
-
جن
12 آذر 1399 10:51
جن دوستی تعریف می کرد که در یکی از مهد کودکهای یه شهر بعد از اینکه مربی آموزشی راجب بهشت و جهنم و شیطان و خدا صحبت کرد دختربچه ی پنج ساله سواله عجیبی پرسید که این داستان رو از زبان مربی آموزشی تعریف می کنم مثل همیشه تا وارد کلاس شدم همه ی بچه ها بلند شدن و همون خوش آمد گویی همیشگی رو با هم گفتن. بعد از کمی خوش وبش...
-
چشم عاشق
12 آذر 1399 10:50
چشم عاشق در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می...
-
دعای کودک خودخواه
12 آذر 1399 10:50
دعای کودک خودخواه می خواهم بخوابم. از خدای بزرگ می خواهم که روحم را حفظ کند. و اگر در خواب مردم، تمام اسباب بازی هایم را بشکند! تا بچه دیگری از آنها استفاده نکند. آمین...
-
پسرک و خدمتکار
12 آذر 1399 10:50
پسرک و خدمتکار در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت. پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار...
-
صدقه
12 آذر 1399 10:49
صدقه پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد.
-
فرصت بهتر
12 آذر 1399 10:49
فرصت بهتر دانه اولی گفت: من می خواهم رشد کنم. من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم. من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم. من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی...
-
[ بدون عنوان ]
12 آذر 1399 10:49
عکس عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا...
-
جن و گربه ی سخنگو
12 آذر 1399 10:48
جن و گربه ی سخنگو محله امین الضرب در رشت محله ای که میتوان آنرا به کتاب قصه ای قدیمی همچون هزار و یک شب توصیف کرد . این محله ، بافت سنتی و کوچه های خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محله ی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی...
-
عشق مادرانه
12 آذر 1399 10:46
عشق مادرانه مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم،...
-
فقط یکی بردارید
12 آذر 1399 10:46
فقط یکی بردارید بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید، خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچهها رویش نوشت: هر چند تا مىخواهید بردارید، خدا مواظب سیبهاست.
-
پیرمرد باهوش
12 آذر 1399 10:45
پیرمرد باهوش یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا اینکه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و درحالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند...
-
دزدِ جوانمردی
12 آذر 1399 10:44
دزدِ جوانمردی اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه اسب را کشید و گفت: اسب را بردم و با اسب گریخت. اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو...
-
استجابت دعا
12 آذر 1399 10:44
استجابت دعا روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود. به کوه نظری انداخت و از اونجا که با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.
-
من دخترک را همان جا رها کردم
12 آذر 1399 10:43
من دخترک را همان جا رها کردم دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه...