-
داستان کوتاه حقیقی جنایی. عباس آدمخوار
12 آذر 1399 20:52
داستان کوتاه حقیقی جنایی. عباس آدمخوار آذر ماه سال 66 بود که گذر ایام به یک پیچ تند و یک تراژدی نزدیک میشد . همیشه انسان ها طی گذران زندگانی چنان درگیر روزمرگی ها میشوند که یادشان میرود حادثه خبر نمیکند. و یا اینکه باید همواره ، منتظر غیر منتظره ها بود. دم ظهر بود و از اخبار شبکه یک شماره جدید کوپن های شهر و روستا...
-
رمان بامداد خمار
12 آذر 1399 20:49
رمان بامداد خمار - بلایی به سرت بیاورم که دل مرغان هوا به حالت بسوزد. حالا برای من عاشق می شوی؟ آن هم عاشق شاگرد نجار سر گذر! ای خاک بر آن سر بی لیاقتت بکنند دختر بصیرالملک. ای خاک بر سرم با این دختر بار آوردنم! صدای گریه مادرم بلند شد. خواهرم گفت: - نکنید خانم جان، این طور نکنید. شیرتان خشک می شودها!... دست به گردن...
-
مش تقی برای که نحسه؟!
12 آذر 1399 18:22
مش تقی برای که نحسه؟! مش حسن تو بیمارستان بستری بود. ۱۵ نفر از اهالی محل خواستن برن عیادتش. یک مینی بوس دربست گرفتن با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن. راننده گفت: یک نفر دیگه هم بیارید که صندلی ها تکمیل بشن. بهش گفتن: نه دیگه کسی نیست. فقط ماییم . خواستن حرکت کنند که یکی از دور بدو اومد طرف مینی بوس ! راننده...
-
ماجرای ممههای درشت ملکه
12 آذر 1399 18:21
ماجرای ممههای درشت ملکه روزی روزگاری مملکتی بود که یک ملکه داشت با سینههای بسیار زیبا و سفت و درشت و آبدار! شوالیهاى به نام «نیک» هم به همین علت علاقهی شدیدی به ممههاى ملکه داشت، اما ، اما میدانست کوچکترین تماسی با ملکه به حکم مرگش ختم میشود. یک روز او این علاقهاش را با دوستش «هُراتیو» در میان گذاشت. (هُراتیو...
-
نامه ای به معلم
12 آذر 1399 18:13
نامه ای به معلم م من : آرش شغل پدر : مغازه دار میزان درآمد خانواده : پدرم گفت به درآمد بقیه مردم بستگی دارد ولی تقریباً برجی 250 هزار تومن . تعداد اعضای خانواده : 10 نفر به همراه پدربزرگم که مادر می گوید خیلی غذا می خورد . کرایه خانه : 50 هزار تومن کرایه مغازه : 50 هزار تومن خرج لباس : 30 هزار تومن خرج غذا : 100 هزار...
-
ده مرحله ی طراحی رمان با تدریس اقای شهروز براری صیقلانی هنرکده سروش
12 آذر 1399 18:12
ده مرحله ی طراحی رمان با تدریس اقای شهروز براری صیقلانی هنرکده سروش دلیل بیاطلاعی از نحوه نوشتن ، زود دل زده میشوند و شاید برای همیشه کنار گذاشته ، دیگر به سراغ این کار نروند. در ادامه این مطلب ، اصول صحیح نوشتن رمان را که برای افراد مبتدی و حتی برای حرفه ای ها هم لازم است ، بیان کرده ایم. با بکار گیری این اصول ، حتما...
-
داستان کوتاه خلاق شین براری
12 آذر 1399 18:10
قصهی تلخ آن سال ها قصه ی تلخ و یخ بخت وزیدن باد جان گرفته و لته های پنجره بی تاب تر شده اند. پتو را روی چانه کشید. هوهوی باد در دل تیرگی شب، شلاقی، سر شاخه های درخت ها را به بازی می گرفت. و سپیدارها و چنارهای پیر را خم و راست می کرد و حتمن چین های ریز و درشتی روی سطح آب حوض می انداخت (بهاره هر کجا که باشد، حتمن این...
-
آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم
12 آذر 1399 17:49
آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم اعتماد السلطنه را می شناسید ؟ وی از مقربان دربار ناصر الدین شاه قاجار بود ، و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد . آورده اند روزی ناصر الدین شاه از همین آقا پرسید : در مملکت چه چیز بیش از همه داریم ؟ گفت : قربان پزشک ! شاه با تعجب پرسید : دلیل این سخنت چیست ؟ اعتماد السلطنه...
-
آنهایی که نخواندم افسوس
12 آذر 1399 17:49
آنهایی که نخواندم افسوس در ادامه جلسه بحث : چگونه میتوان از طریق ادبیات زندگی نمود ؟ و در پاسخ به اینکه : چه رمانهایی را باید خواند ؟ حکمت ، نویسنده و کتابفروش شهر ، دستش را بسوی خانم مارگریت دوراس ، نویسنده فرانسوی ، در قفسه دراز کرد و چند رمان و نوول او را بیرون کشید و گفت : از اینجا شروع کنید ! چون نمایشنامه...
-
ترفند کتابخانه انگلیس
12 آذر 1399 17:48
ترفند کتابخانه انگلیس ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد...
-
زندگی را نخواهم فهمید اگر...
12 آذر 1399 17:48
زندگی را نخواهم فهمید اگر... زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است ؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در...
-
راز طراوت چهره
12 آذر 1399 17:48
راز طراوت چهره حضرت عیسى ، از شهرى گذر کرد که در آن ، مرد و زنى به یکدیگر فریاد مى کشیدند . پرسید : شما را چه شده است ؟ مرد گفت : اى پیامبر خدا ! این زن من است و او را مشکلى نیست . زنى درستکار است ، اما دوست دارم از او جدا شوم . گفت : به هر حال ، به من بگو که او را چه مى شود ؟ مرد گفت : بى آن که کهن سال باشد ، چهره اش...
-
ماجرای هدیه خون یک یهودی به یک عرب
12 آذر 1399 17:48
ماجرای هدیه خون یک یهودی به یک عرب بیمار عربی جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد . پزشکان تشخیص دادند که بر حسب احتیاط می باید مقداری خون از گروه خونی او ذخیره کنند . اما این مرد عرب دارای گروه خونی نادری بود و در آن منطقه خونی از گروه خونی او یافت نشد . پزشکان درخواستی برای دریافت آن گروه خونی به مناطق و کشور های...
-
اقتصاد چیست؟
12 آذر 1399 17:47
اقتصاد چیست؟ هر چه به این دوست عزیزم گفتم جلسه ى سهامداران شرکت فلان و بهمان به درد من نمى خورد به خرجش نرفت . گفت تو باید همه جا را ببینى ، تو باید توى هر سوراخى سر کنى ، از بس که اصرار کرد گفتم باشه ، بیا . آمد دنبالم . توى ماشین هم که بودیم ، جرّ و بحث ما ادامه داشت . گفتم آخه تو اقتصاد خوندى ، به این مقولات علاقه...
-
اصل موضوع را فراموش نکن
12 آذر 1399 17:47
اصل موضوع را فراموش نکن خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت . روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی...
-
استجابت دعای زوج جوان
12 آذر 1399 17:47
استجابت دعای زوج جوان زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند . با هر کسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت ، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند . پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند ، او در جواب اون زوج گفت : ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما...
-
قتل سجودی ، داستان بلند
12 آذر 1399 16:37
داستان بلند ، اپیزود قتل ی سف سجودی براساس ماجرایی واقعی . نویسنده شهروز براری صیقلانی ، داستان بلند محله ی ضرب. . ( خانم و پسرش شهریار _قصهی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞ -- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زادهی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در...
-
داستان کوتاه ، الو 118
12 آذر 1399 16:37
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که عمه ام با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم لذت میبردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه...
-
داستان کوتاه ، جنون
12 آذر 1399 16:36
(جنون_مرگ) __مهربانو ، در امتداد شومترین و کینهجویانهترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپرهی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشهی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های...
-
داستان جنایی
12 آذر 1399 16:34
صه این داستان _ پسرکی جوان در خانه ای انتهای باغ با همسر مسن خود پیرامون حادثه ای شوم و تراژدی ای غم انگیز اختلاف نظر دارد و از اصل حادثه چیزی عنوان نمیشود بلکه مبهم و مرموز باقی میماند و بانوی غمگین و نادم ساکن باغ، با عذاب وجدان دست به گریبان است، و پسرک تلاش میکند خودش را مقصر اصلی حادثه جلوه دهد و بانو را از غصه ی...
-
متن دلنؤیس
12 آذر 1399 16:33
متن دلنؤیس مقوله این کلاغ بیدارم کرد، ولی خواب نبود ، عجیب بود ، روحم بالاسرم نشسته بود و حرف میزد، چه خواب وحشتناکی وقتی توی خواب میتونی خودتو توی خواب ببینی که ناله میکنی ، روحم داشتش رپ میخوند، خدااا چرا از هرچی بدم میاد سرم میاد؟... یعنی خول شدم؟... یا شاید از بس دلنویس میکنم که چنین خوابی دیدم؟ نجوای درون ........
-
وارونگی جنسی
12 آذر 1399 16:33
وارونگی هویت. تعصبات هرزه ء پیر ظاهر گربه باطن شیر ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ . ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺷﺖ ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﺪﻧﺶ میچکید قدمهای کوتاه و بلندش با ریتم تندتری میگرفت، گویی از مهلکهی دوزخ متواری میشد...
-
داستان کوتاه فرار عاشقانه
12 آذر 1399 16:32
فرار عاشقانه ♠آبجی بهاره ♦ شکوفه های گیلاس ♥نعمت داشتن فرزند ♥ برکت فرزند ♣نگبت فرزند ♠سنت ★ مدرنیته ؟ شکوفه های گیلاس- محمد ایرانی آبجی بهاره رو بیهوش کنار دو ورق قرص ارامش بخش الپرازولام ۱ پیدا کردش مامان . و انگار دیت به خودکشی زده بود الان حالش بهتره و معده اش رو شستشو دادن . این اواخر بهاره عاشق شده بود ولی مامان...
-
داستان کوتاه برگزیده
12 آذر 1399 16:32
مهشید حامل خبر خوشی است و سر از پا نمیشناسد از غربت تا به خانه خود برسد. او تمام وسایلش را جمع کرده و در چمدان ها جا کرده , شب هنگام به شهر رسید و و راننده چمدان ها را یکی یکی از صندوق عقب ماشین بیرون می آورد و می گذاشت کنار ساختمان با سنگهای سیاه ، نام ساختمان پارسا بود اما حروف برجسته ی نصب شده بر نمای ساختمان کج و...
-
داستان نویسی
12 آذر 1399 16:31
چشمهام را باز میکند. زِبری ان گشتهاش از روی پلکهام عقب میرود. حالا حتا با چشمهای باز هم نمیتوانم ببینمش. چیزی را که میبینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین میشود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده میشود که یحتمل باید صدای خود او باشد: ـ «نترس، عادت میکنی. وقتی که توانستی همه چیز را ببینی در...
-
دیگو آرماندو مارادونا
12 آذر 1399 16:28
دیگو آرماندو مارادونا مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان روانی بستری بود وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد : آنجا دیوانه های زیادی بودند ؛ یکی می گفت من چگوارا هستم همه باور می کردند . یکی می گفت من گاندی هستم همه قبول می کردند . ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم ، همه خندیدند و گفتن هیچ کس مارادونا نمی...
-
اگر نمی خواهید بیمار شوید ...
12 آذر 1399 16:27
اگر نمی خواهید بیمار شوید ... اگر نمیخواهید بیمار شوید ، احساساتتان را بیان کنید... هیجانات و احساساتی که سرکوب یا پنهان شده باشند به بیماریهایی نظیر ورم معده ، زخم معده ، کمر درد و درد ستون فقرات منجر میشوند... سرکوبی احساسات به مرور زمان حتی میتواند به سرطان هم بیانجامد... در آن زمان است که ما به سراغ یک محرم...
-
مهم نیست چند دفعه زمین خورده اید
12 آذر 1399 16:24
مهم نیست چند دفعه زمین خورده اید میمون هایی که ترسیدن را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مارها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگوها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مارها نمی ترسیدند یاد گرفتند که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون...
-
تربیت
12 آذر 1399 16:24
تربیت پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت: این فرزند تست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملک، دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت: بر رأی خداوند روی زمین پوشیده...
-
ماه شب چهارده
12 آذر 1399 16:23
ماه شب چهارده باز هم رطوبت تنهایی و پوچی، پی خانه احساساتش را تهدید می کرد و او می ترسید و ترسش از این بود که روزی خانه احساساتش با تمام مصالح شادی و غم و گریه و خنده خراب شود و سر تعظیم در برابر تنهایی و پوچی فرود آورد، اما او زنده بماند. آری، از این گونه زنده ماندن هراس داشت و بر این باور بود که اگر قرار است قطع...
-
افسانه ای از فداکاری زنان
12 آذر 1399 16:23
افسانه ای از فداکاری زنان بر بالای تپهای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است. افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره میکند. اهالی شهر از زن و...
-
ارزش صدقه
12 آذر 1399 16:22
ارزش صدقه مُعلّى بن خُنیس، که یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام و از راویان حدیث است حکایت کند: در شبى تاریک و بارانى امام صادق علیه السلام از منزل خارج شد و به سوى محلّه بنى ساعده روانه گشت، من نیز به دنبال آن حضرت حرکت کردم. در بین راه چیزى از دست آن حضرت روى زمین افتاد، فرمود: خداوندا آن را به ما باز گردان....
-
عشق زمینی
12 آذر 1399 16:21
عشق زمینی چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی (یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده) مردی به نزد او آمد و پرسید: راه رسیدن به خدا را نشانم بده. رامانوجا پرسید: هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟ سوال کننده پرسید: راجع به چی صحبت می کنی. عشق؟ من تجرد اختیار کردم،...
-
مصیبت
12 آذر 1399 16:21
مصیبت پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
-
مترسک
12 آذر 1399 16:21
مترسک از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای؟ پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است، پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم. اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی، من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم . گفت: تو اشتباه می کنی، زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی...
-
مشتری فقیر و شیرینی فروش
12 آذر 1399 16:20
مشتری فقیر و شیرینی فروش در اوزاکای ژاپن، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت . مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد، مهم نبود که مشتری...
-
سوال خلیفه
12 آذر 1399 16:20
سوال خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست داری خلیفه باشی؟ بهلول گفت:نه. هارون پرسید: چرا؟ بهلول گفت: از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام، ولی تو که خلیفه ای، تاکنون مرگ دو بهلول را ندیده ای.
-
قضاوت یا علم آشکار
12 آذر 1399 16:19
قضاوت یا علم آشکار عبداللّه بن عبّاس حکایت نموده است: روزى عمر بن خطّاب به امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام گفت: یا ابا الحسن، تو در حکم و قضاوت بین افراد، بسیار عجول هستى و بدون آن که قدرى تامّل کنى، قضاوت می نمائى؟! امام علىّ علیه السلام به عنوان پاسخ، کف دست خود را جلوى عمر باز کرد و فرمود: انگشتان دست من چند عدد...
-
راز زندگی
12 آذر 1399 16:18
راز زندگی در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن. فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده. سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده، ولی خداوند...
-
بوسه
12 آذر 1399 16:18
بوسه مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای...
-
خوشبخت ترین آدم
12 آذر 1399 16:17
خوشبخت ترین آدم پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست . تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،...
-
مرد بدکار و تار عنکبوت
12 آذر 1399 16:16
مرد بدکار و تار عنکبوت مرد بدکاری هنگام مرگ، ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت: کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی، تا همان یک کار تو را برهاند، خوب فکر کن. مرد به خاطر آورد یکبار که در جنگلی قدم میزد، عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود . ملکه لبخندی به لب آورد و در این...
-
عکس
12 آذر 1399 16:16
عکس عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا...
-
شغل
12 آذر 1399 16:15
شغل نزدیک عید که میشد تنگهای ماهی قرمز را روی گاری دستیاش میچید و تا شب عید، ماهی میفروخت. در فصل بهار چغاله و گوجه سبز، در تابستان خاکشیر و آب زرشک و در زمستانها هم لبوی داغ. وقتی معلم از پسرش که تازه به مدرسه رفته بود پرسید: بابات چکاره است؟ پسر گفت: نمیدانم بابام هزار تا شغل دارد.
-
راننده های باحجاب
12 آذر 1399 16:14
راننده های باحجاب همیشه وقتی از اتوبوس و یا تاکسی پیاده میشوم، سعی میکنم طوری پول را به راننده بدهم که دستم به دستهایش برخورد نکند ، حالا شده از روی چادر باشد و یا اگر اسکناس بود به پهنا بازش میکنم و از انتهای اسکناس به سمت راننده دراز میکنم . چند وقت پیش موقع دادن کرایه اتوبوس دیدم راننده دست راستش را با دستکش...
-
پنج ویژگی یک دوست خوب
12 آذر 1399 16:14
پنج ویژگی یک دوست خوب امام صادق علیه السّلام فرمود: دوستى را شرایطى است و اگر همه این شرایط در کسی نباشد او را دوست کامل نشمار و کسى که هیچ یک از این شرایط در او نباشد در هیچ مرتبه از دوستی با او رفاقت نکن . شرط اول آنکه: پنهان و آشکارش براى تو یکى باشد . دوم آنکه : آراستگى تو را آراستگى خود بداند و سرافکندگى تو را...
-
جعبه کفش
12 آذر 1399 16:14
جعبه کفش زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوری بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند، مگر یک چیز: یک جعبه کفش بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه...
-
داستان وحشتناک
12 آذر 1399 15:44
اگر در جریان نیستید و از افراد جویای ماجرا و ارسال کننده ی نامه و تومار پیرامون روشن شدن داسونی نبوده اید ، خواهشن نخوانید ادامه اش را. دیباچه : ایران_گیلان_کلانشهر رشت _بیمارستان روانی شفاه ، طبقه ی زیرزمین ، قرنطینه ی قدیمی و مخفی در زیر سالن شش ، انتهای کلیدُر سیاه ، مخوف ، نمور و آزاردهنده ای که هیچ بویی از لطافت...
-
رمان تیام4
12 آذر 1399 15:43
یک ماهی که گذشت یک همسایه جدید برامون اومد.پریدم توی حرفش و گفتم:همین خانم ترابی؟ بدون اینکه نگام کنه گفت:بله. مکث کرده بود انگار داشت به چیزی فکر میکرد زود گفتم:خب بقیش. _یکی از صبح های معمولی بود...حاضر شده بودم و داشتم میرفتم دانشگاه که توی راهرو ملینا رو دیدم چشمهای ابی و موهای مشکی که از زیر شال صورتیش زده بود...
-
رمان تیام 3
12 آذر 1399 15:43
رمان تیام 3 زنگ اخر که میخوره همه باسرعت خارج میشن ..کیفمو روی دوشم میندازم و از کلاس خارج میشم. مثل همیشه از روی جدول سه سالی میشه که صمیمی ترین دوستام همین جدولان. تا اونجایی که یادمه هیچ وقت نذاشتن بخورم زمین. کلید توی قفل میچرخه ولی قبل اینکه وارد بشم خارج میشم. یعنی به کسی میخورم و به عقب میرم .فرهاده با تعجب...