-
خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است
8 آذر 1399 09:32
خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟ داوود (علیه السلام) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند . سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤ ال را مى کنى ؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر...
-
یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟
8 آذر 1399 09:32
یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟ یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید : دنیا را دوست داری ؟ گفت :بسیار . پرسید :ب رای بدست آوردن آن کوشش می کنی ؟ گفت : بلی . سپس عارف گفت : در اثر کوشش ،آن چه می خواهی بدست آوری ؟ گفت : متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام . عارف گفت : این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست...
-
مصاحبهء شغلی
8 آذر 1399 09:31
مصاحبهء شغلی در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟ مهندس گفت : حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود . مدیر منابع انسانی گفت : خوب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با...
-
ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ
8 آذر 1399 09:31
ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه (یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند ) از او پذیرایی شد ، بعد از مراسم شام ، اعلیحضرت سلطان به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی...
-
خاطره ای از حسین رضازاده
8 آذر 1399 09:31
خاطره ای از حسین رضازاده به گزارش «طلبه بلاگ» ، رضا رشیدپور مجری توانمند صدا و سیمای کشورمان در ادامه یکی از یادداشت های خود با عنوان "عجیب اما واقعی" که در وبلاگ شخصی اش "فقط چند خط" منتشر کرده است به نقل خاطره ای خواندنی از حسین رضا زاده از زبان هادی ساعی پرداخته که خواندن آن خالی از لطف نیست ....
-
یک آدم خوش شانس
8 آذر 1399 09:30
یک آدم خوش شانس از بدو تولد موفق بودم ، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید . از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های» ، «هوی» است . هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد ، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و...
-
مرگ رهایی بخش
8 آذر 1399 09:29
مرگ رهایی بخش دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم . فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی . صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم ؟ صفحه دوم : خدایا چرا اینقدر زندگی سخته ؟ صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم ؟ البته...
-
کاتب بدخط
8 آذر 1399 09:27
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
خروپف های زن پیر
8 آذر 1399 09:27
خروپف های زن پیر زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیرمرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. پیرزن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد. وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل...
-
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان
8 آذر 1399 09:26
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد، بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور که هست بچینی؟ و دوباره سراغ روزنامه اش...
-
ادب
8 آذر 1399 09:26
ادب روزی شخصی پیش بهلول بیادبی نمود. بهلول او را ملامت کرد که چرا شرط ادب به جا نیاری؟ او گفت: چه کنم آب و گل مرا چنین سرشتهاند. گفت: آب و گل تو را نیکو سرشتهاند، اما لگد کم خورده است!(تنبیه و تربیت نشدهای)
-
چیزهای کوچک زندگی
8 آذر 1399 09:25
چیزهای کوچک زندگی بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکتهای دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند. در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت، داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه...
-
ازدواج
8 آذر 1399 09:22
ازدواج گویند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است که در آن تو صحبت میکنی و زنت گوش میدهد. مرحله دوم او صحبت می کند و تو گوش میکنی. اما مرحله سوم که خطرناکترین مراحل است و آن موقعی است که هر دو بلند بلند داد می کشید و همسایهها گوش میکنند!
-
نیمه پر لیوان
8 آذر 1399 09:21
نیمه پر لیوان بعضی فکر می کنند این منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ، خار گذاشته است. بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها، گل سرخ گذاشته.
-
نزاع بین خیر و شر
8 آذر 1399 09:20
نزاع بین خیر و شر شبی نوه پیرمرد سرخ پوستی از وی در مورد کشمکش و نزاع موجود در نهاد آدمیان سوال نمود. او در جوابش گفت: این نبرد مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد. و ادامه داد: یکی از گرگها شر و بدی و یا همان عصبانیت، حسادت، حزن، حسرت، حرص و آز، نخوت، خودخواهی، گناه، خشم، دروغ، دنائت، غرور کاذب و...
-
پدر
8 آذر 1399 09:20
پدر وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می تونه انجام بده. وقتی 5 ساله بودم: بابام خیلی چیزها میدونه. وقتی 6 ساله بودم: بابام از بابای تو باهوشتره. وقتی 8 ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقا نمیدونه. وقتی 10 ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود. وقتی 12 ساله بودم: خوب طبیعیه پدر در آن...
-
سوال و جواب قیامت
8 آذر 1399 09:19
سوال و جواب قیامت آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست. روزی برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود، چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟ بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند....
-
صورت نیکو
8 آذر 1399 09:18
صورت نیکو زشترویی در آینه به چهره خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.
-
قولنج
8 آذر 1399 09:18
قولنج مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد میکرد و میگفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازه آسمانها و زمین است از تو...
-
جذابیت انسانی
8 آذر 1399 09:17
جذابیت انسانی دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندانهایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: می دونی...
-
شناخت
8 آذر 1399 09:17
شناخت از وردکی پرسیدند که امیرالمؤمنین شناسی؟ گفت آری شناسم، گفتند چندم خلیفه است؟ گفت خلیفه ندانم ولی هموست که حسین وی را در دشت کربلا شهید کرد.
-
چقدر ما کارمان را دوست داریم
8 آذر 1399 09:17
چقدر ما کارمان را دوست داریم یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که: که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در...
-
لباسهای کثیف همسایه
8 آذر 1399 09:16
لباسهای کثیف همسایه زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش در حال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید، احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه...
-
عشق و عیب
8 آذر 1399 09:16
عشق و عیب عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند. بعد از مدتی عاشق به معشوق گفت: در چشم راست تو لکی می بینم، به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟ معشوق گفت: از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است، یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت، در من نه تنها عیب نمی دیدی بلکه همه عیوب را حسن می دیدی، چنانکه این...
-
به امانت گرفتن خر
8 آذر 1399 09:16
به امانت گرفتن خر روزی یکی از همسایهها خواست خر حیف نان را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه او رفت. حیف نان گفت: خیلی معذرت میخواهم، خر ما در خانه نیست. از بخت بد، همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست، اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند! حیف نان عصبانی شد و گفت: عجب...
-
انیشتین و راننده اش
8 آذر 1399 09:15
انیشتین و راننده اش انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانیها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند...
-
صورت نیکو
7 آذر 1399 21:27
صورت نیکو زشترویی در آینه به چهره خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.
-
کاتب بدخط
7 آذر 1399 21:26
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
عبادت سقف خانه
7 آذر 1399 21:26
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می روی؟ گفت: می ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
-
یقین، انکار و تردید
7 آذر 1399 21:25
یقین، انکار و تردید روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد. ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد. اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به...
-
شباهت
7 آذر 1399 21:25
شباهت با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده بودند. اگر یک روز او را نمیدید، زلزلهای در افکارش رخ میداد. اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد....
-
سکه یک سنتی
7 آذر 1399 21:20
سکه یک سنتی پسر کوچکی در هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد(به دنبال گنج). او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک...
-
کاتب بدخط
7 آذر 1399 16:51
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
یقین، انکار و تردید
7 آذر 1399 16:51
یقین، انکار و تردید روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد. ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد. اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به...
-
عبادت سقف خانه
7 آذر 1399 16:50
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می روی؟ گفت: می ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
-
خدا باش
7 آذر 1399 16:50
خدا باش پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند. او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید. پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت...
-
جِنی
7 آذر 1399 16:50
جِنی یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو میکوبه تو سرش! مرده میگه: برا چی این کار رو کردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جِنى نوشته شده بود. مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش...
-
هدیه فارغ التحصیلی
7 آذر 1399 16:50
هدیه فارغ التحصیلی مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو میکرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد....
-
آدم مقدس
7 آذر 1399 16:49
آدم مقدس مردی مشغول نماز خواندن بود. رفقای وی تعریف و تمجید از او نموده و گفتند: خیلی آدم مقدسی است که با این خضوع و خشوع نماز می خواند. مرد نماز خود را قطع کرد و گفت: در عین حال روزه هم هستم.
-
مرکز خرید شوهر
7 آذر 1399 16:49
مرکز خرید شوهر در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن. شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد. روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن. در طبقه اول نوشته...
-
انصاف
7 آذر 1399 16:48
انصاف یک روز عده ای از مردم ملا را دیدند که مقداری سبزی و میوه خریده و در خورجین گذاشته و خورجین سنگین را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه می رود. یکی از آن میان گفت: ملا، چرا خورجین را روی شانه خودت گذاشته ای ؟ ملا پرسید: پس چکار باید می کردم؟ آن مرد گفت: بهتر نبود آن را روی...
-
گناهان یک شهید شانزده ساله
7 آذر 1399 16:48
گناهان یک شهید شانزده ساله راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود. گناهان یک روز او عبارت بودند از: سجده نماز ظهر طولانی نبود. زیاد خندیدم. هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد. راوی در سطر آخر...
-
دخترک حاضرجواب
7 آذر 1399 16:48
دخترک حاضرجواب یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود. دختر کوچولو کمى فکر...
-
شایعه
7 آذر 1399 16:47
شایعه هر زمان شایعه ای رو شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد: لحظه ای...
-
راننده اتوبوس
7 آذر 1399 16:47
راننده اتوبوس مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده...
-
شیطان و نمازگذار
7 آذر 1399 16:47
شیطان و نمازگذار مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا(مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره...
-
راز خوشبختی در زندگی مشترک
7 آذر 1399 16:45
راز خوشبختی در زندگی مشترک روزی یک زوج بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند، به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون(راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی...
-
زیرکی بهلول
7 آذر 1399 16:45
زیرکی بهلول آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو می دهم. بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند. به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم: اگر سه...
-
عفاف زن علوی
7 آذر 1399 16:45
گروهی از زنگیان و اوباش بصره دختری علوی را گرفتند و خواستند با او بی عفتی کنند. دختر گفت: من دعایی دارم که اگر آن را بخوانید شمشیر بر شما کار گر نیست. برای اینکه سخن مرا آزمایش کنید به هر زوری که دارید شمشیری به من بزنید، اگر کارگر نیفتاد بدانید به سبب این دعا است. یکی از آنها شمشیری بر وی زد و دختر روی زمین افتاد و...
-
عشق
7 آذر 1399 16:44
عشق مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی این مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و...