-
هرگز زود قضاوت نکنید
12 آذر 1399 10:43
هرگز زود قضاوت نکنید مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. درحالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و درحالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر...
-
چشمان زیبا
12 آذر 1399 10:42
چشمان زیبا زنی زشترو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت. شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت. قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهره ظالمان.
-
تصمیم گیری
12 آذر 1399 10:42
تصمیم گیری دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو...
-
ازدواج پایدار
12 آذر 1399 10:41
ازدواج پایدار دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نه! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نه! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نه! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج...
-
کارمند تازه وارد
12 آذر 1399 10:40
کارمند تازه وارد مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید. صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ای، می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟ کارمند تازه وارد گفت: نه. صدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق....
-
امتحان ارزیابی
12 آذر 1399 10:39
امتحان ارزیابی پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد . پسرک پرسید: خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست...
-
قدرت انگیزه!
8 آذر 1399 22:07
قدرت انگیزه! در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت....
-
خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:
8 آذر 1399 22:07
خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای: هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد...
-
لطیفه های بانمک!
8 آذر 1399 22:07
لطیفه های بانمک! دماغ ایرانی در حال انقراض است! لطفا در حفظ این سرمایه ملی و الهی بکوشیم! *********************** زنگ زدم خونه خواهرم،بچه خواهرم گوشی رو برداشت. گفتم:سلام،بگو مامانت صحبت کنه. گفت:نمیشه،داله گلیه می تونه : گفتم:بابات کجاست؟ گفت:دم دله،داله با آقا پلیسه صحبت می تونه. گفتم:داداش حامد کو؟ گفت:اونم لفته...
-
خودکشی دختر ۱۵ ساله در بهزیستی مشهد؛ دادستانی، بهزیستی را متهم کرد
8 آذر 1399 16:25
حمیدرضا پوریوسف، مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی، از خودکشی یک دختر ۱۵ ساله در مرکز نگهداری از دختران در معرض آسیب بهزیستی مشهد خبر داد. همزمان دادستانی مشهد این خودکشی را ناشی از «ضعف عملکرد» بهزیستی دانست. پوریوسف روز شنبه هشتم آذرماه به خبرگزاری ایسنا گفت این دختر که «ساجده» نام داشت و از حدود شش ماه پیش در این مرکز...
-
قصه باران ساز
8 آذر 1399 13:59
قصه باران ساز پاره یی از حکایت ها را هرازگاه باید دوباره شنید. مانند قصه باران ساز. آن مرد چینی که وردی می دانست و باران باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پسرک کنار کلبه باران ساز دکه یی ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با نیم یوان. در آن سال خشک، چند روزی مشتریان فراوان...
-
بدترین موجودات جهان
8 آذر 1399 13:57
بدترین موجودات جهان یه سوال: به نظر شما بدترین موجودات، چه کسانی هستند؟! می دونید از نظر خداوند بدترین انسان ها چه افرادی هستند؟! ....
-
خاطراتی از دکتر بهشتی
8 آذر 1399 13:56
خاطراتی از دکتر بهشتی مرحوم دکتر جواد اژهای داماد شهیدبهشتی که به تازگی درگذشته است، درباره اتهامزنیها به شهیدبهشتی خاطراتی شنیدنی داشت: «علیه ایشان دروغهای فراوانی را شایع کرده بودند. یک شب من منتظر ایشان بودم تا بیایند و شام بخوریم. ایشان مقید بودند که حتماً ۱۵ دقیقه مسواک بزنند. مشکل دندان داشتند و پزشک این...
-
قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است.
8 آذر 1399 12:39
قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است. اینستاگرام اعلام کرده است که ابزارهای جدید را ارائه داده تا کاربران امکان کنترل بیشتر روی فید خود و کاهش تأثیر ترولها و اقدامات سواستفاده کننده در برنامه را داشته باشند. در آپدیت جدید اینستاگرام، شما میتوانید کامنتها را به صورت چندتایی انتخاب و...
-
واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران
8 آذر 1399 11:21
واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران محسن فخریزاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هستهای ایران که روز جمعه کشته شد. واکنشها به ترور محسن فخریزاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران محسن فخریزاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هستهای ایران که روز جمعه کشته شد. ترور محسن فخریزاده مهابادی، چهره...
-
چگونه به سویت بیایم
8 آذر 1399 09:32
چگونه به سویت بیایم ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است ؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است ؟ ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است ، پس چگونه دستم...
-
خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است
8 آذر 1399 09:32
خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟ داوود (علیه السلام) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند . سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤ ال را مى کنى ؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر...
-
یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟
8 آذر 1399 09:32
یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟ یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید : دنیا را دوست داری ؟ گفت :بسیار . پرسید :ب رای بدست آوردن آن کوشش می کنی ؟ گفت : بلی . سپس عارف گفت : در اثر کوشش ،آن چه می خواهی بدست آوری ؟ گفت : متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام . عارف گفت : این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست...
-
مصاحبهء شغلی
8 آذر 1399 09:31
مصاحبهء شغلی در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟ مهندس گفت : حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود . مدیر منابع انسانی گفت : خوب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با...
-
ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ
8 آذر 1399 09:31
ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه (یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند ) از او پذیرایی شد ، بعد از مراسم شام ، اعلیحضرت سلطان به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی...
-
خاطره ای از حسین رضازاده
8 آذر 1399 09:31
خاطره ای از حسین رضازاده به گزارش «طلبه بلاگ» ، رضا رشیدپور مجری توانمند صدا و سیمای کشورمان در ادامه یکی از یادداشت های خود با عنوان "عجیب اما واقعی" که در وبلاگ شخصی اش "فقط چند خط" منتشر کرده است به نقل خاطره ای خواندنی از حسین رضا زاده از زبان هادی ساعی پرداخته که خواندن آن خالی از لطف نیست ....
-
یک آدم خوش شانس
8 آذر 1399 09:30
یک آدم خوش شانس از بدو تولد موفق بودم ، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید . از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های» ، «هوی» است . هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد ، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و...
-
مرگ رهایی بخش
8 آذر 1399 09:29
مرگ رهایی بخش دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم . فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی . صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم ؟ صفحه دوم : خدایا چرا اینقدر زندگی سخته ؟ صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم ؟ البته...
-
کاتب بدخط
8 آذر 1399 09:27
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
خروپف های زن پیر
8 آذر 1399 09:27
خروپف های زن پیر زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیرمرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. پیرزن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد. وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل...
-
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان
8 آذر 1399 09:26
ساخت انسان مساوی با ساخت جهان پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد، بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور که هست بچینی؟ و دوباره سراغ روزنامه اش...
-
ادب
8 آذر 1399 09:26
ادب روزی شخصی پیش بهلول بیادبی نمود. بهلول او را ملامت کرد که چرا شرط ادب به جا نیاری؟ او گفت: چه کنم آب و گل مرا چنین سرشتهاند. گفت: آب و گل تو را نیکو سرشتهاند، اما لگد کم خورده است!(تنبیه و تربیت نشدهای)
-
چیزهای کوچک زندگی
8 آذر 1399 09:25
چیزهای کوچک زندگی بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکتهای دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند. در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت، داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه...
-
ازدواج
8 آذر 1399 09:22
ازدواج گویند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است که در آن تو صحبت میکنی و زنت گوش میدهد. مرحله دوم او صحبت می کند و تو گوش میکنی. اما مرحله سوم که خطرناکترین مراحل است و آن موقعی است که هر دو بلند بلند داد می کشید و همسایهها گوش میکنند!
-
نیمه پر لیوان
8 آذر 1399 09:21
نیمه پر لیوان بعضی فکر می کنند این منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ، خار گذاشته است. بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها، گل سرخ گذاشته.
-
نزاع بین خیر و شر
8 آذر 1399 09:20
نزاع بین خیر و شر شبی نوه پیرمرد سرخ پوستی از وی در مورد کشمکش و نزاع موجود در نهاد آدمیان سوال نمود. او در جوابش گفت: این نبرد مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد. و ادامه داد: یکی از گرگها شر و بدی و یا همان عصبانیت، حسادت، حزن، حسرت، حرص و آز، نخوت، خودخواهی، گناه، خشم، دروغ، دنائت، غرور کاذب و...
-
پدر
8 آذر 1399 09:20
پدر وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می تونه انجام بده. وقتی 5 ساله بودم: بابام خیلی چیزها میدونه. وقتی 6 ساله بودم: بابام از بابای تو باهوشتره. وقتی 8 ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقا نمیدونه. وقتی 10 ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود. وقتی 12 ساله بودم: خوب طبیعیه پدر در آن...
-
سوال و جواب قیامت
8 آذر 1399 09:19
سوال و جواب قیامت آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست. روزی برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود، چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟ بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند....
-
صورت نیکو
8 آذر 1399 09:18
صورت نیکو زشترویی در آینه به چهره خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.
-
قولنج
8 آذر 1399 09:18
قولنج مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد میکرد و میگفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازه آسمانها و زمین است از تو...
-
جذابیت انسانی
8 آذر 1399 09:17
جذابیت انسانی دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندانهایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: می دونی...
-
شناخت
8 آذر 1399 09:17
شناخت از وردکی پرسیدند که امیرالمؤمنین شناسی؟ گفت آری شناسم، گفتند چندم خلیفه است؟ گفت خلیفه ندانم ولی هموست که حسین وی را در دشت کربلا شهید کرد.
-
چقدر ما کارمان را دوست داریم
8 آذر 1399 09:17
چقدر ما کارمان را دوست داریم یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که: که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در...
-
لباسهای کثیف همسایه
8 آذر 1399 09:16
لباسهای کثیف همسایه زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش در حال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید، احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه...
-
عشق و عیب
8 آذر 1399 09:16
عشق و عیب عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند. بعد از مدتی عاشق به معشوق گفت: در چشم راست تو لکی می بینم، به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟ معشوق گفت: از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است، یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت، در من نه تنها عیب نمی دیدی بلکه همه عیوب را حسن می دیدی، چنانکه این...
-
به امانت گرفتن خر
8 آذر 1399 09:16
به امانت گرفتن خر روزی یکی از همسایهها خواست خر حیف نان را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه او رفت. حیف نان گفت: خیلی معذرت میخواهم، خر ما در خانه نیست. از بخت بد، همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست، اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند! حیف نان عصبانی شد و گفت: عجب...
-
انیشتین و راننده اش
8 آذر 1399 09:15
انیشتین و راننده اش انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانیها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند...
-
صورت نیکو
7 آذر 1399 21:27
صورت نیکو زشترویی در آینه به چهره خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.
-
کاتب بدخط
7 آذر 1399 21:26
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
عبادت سقف خانه
7 آذر 1399 21:26
عبادت سقف خانه ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می کند، پرسید: این صدا چیست؟ گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد. ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می روی؟ گفت: می ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.
-
یقین، انکار و تردید
7 آذر 1399 21:25
یقین، انکار و تردید روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد. ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد. اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به...
-
شباهت
7 آذر 1399 21:25
شباهت با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده بودند. اگر یک روز او را نمیدید، زلزلهای در افکارش رخ میداد. اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد....
-
سکه یک سنتی
7 آذر 1399 21:20
سکه یک سنتی پسر کوچکی در هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد(به دنبال گنج). او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک...
-
کاتب بدخط
7 آذر 1399 16:51
کاتب بدخط کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می گیرم. رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.
-
یقین، انکار و تردید
7 آذر 1399 16:51
یقین، انکار و تردید روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد. ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد. اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به...