-
زندگی
7 آذر 1399 11:11
زندگی تو زندگی لحظه هایی هست که احساس میکنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت میخواد اونارو از رویاهات بگیری کنارت بنشونی وواسشون درد دل کنی وقتی که در شادی بسته میشه یه در دیگه باز میشه ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته خیره میشیم که اون دری که واسمون باز میشه رو نمیبینیم دنبال ظواهر نرو اونا میتونند گولت بزنند...
-
پرویز پورحسینی چشم از جهان فروبست
7 آذر 1399 11:02
پرویز پورحسینی چشم از جهان فروبست پرویز پورحسینی بازیگر مطرح سینما، تئاتر و تلویزیون ایران بامداد امروز جمعه ۷ آذر بر اثر ابتلا به کرونا و در سن ۷۹ سالگی چشم از جهان فروبست. پرویز پورحسینی (زاده ۲۰ شهریور ۱۳۲۰ در تهران- درگذشته ٧ آذر ١٣٩٩ در اثر ابتلا به ویروس کرونا) ، بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون ایرانی است. وی در...
-
غم و شادی
7 آذر 1399 10:38
غم و شادی در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه...
-
داستان کوتاه من
7 آذر 1399 10:36
داستان کوتاه من دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر میزد. وقتی تلفن میزد همیشه می گفت: سلام مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می...
-
دو برادر
7 آذر 1399 10:35
دو برادر سالها دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث برده بودند زندگی می کردند. آنها یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و پس از چند هفته سکوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید، نجار گفت : من چند روزی است دنبال...
-
مرگ مشکوک در ساعت 11
7 آذر 1399 10:33
مرگ مشکوک در ساعت 11 چند وقتی بود در بخش مراقبتهای ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و...
-
شیخ عرب
7 آذر 1399 10:32
شیخ عرب پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد. برلین فوق العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می شوند. مدتی بعد نامه ای به این شرح همراه با...
-
دوستی خدا
7 آذر 1399 10:30
دوستی خدا شیطان به خداوند گفت: چگونه است که بندگانت تو را دوست می دارند و تو را نافرمانی می کنند، درحالی که با من دشمن اند ولی از من اطاعت می کنند؟! خطاب رسید که ای ابلیس به واسطه همان دوستی که به من دارند و دشمنی که با تو دارند از نافرمانی های آنان در خواهم گذشت.
-
دو قورباغه در گودال
7 آذر 1399 10:29
دو قورباغه در گودال چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودا ل جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند : دیگر چاره ای نیست، شما بزودی خواهید مرد. دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند...
-
خدایا چرا من؟
7 آذر 1399 10:28
خدایا چرا من؟ گاهی اوقات ما انسانها وقتی شاد هستیم و به موفقیت می رسیم، معتقدیم استحقاق پیروزی را داشته ایم و تلاشهای خودمان به نتیجه رسیده است اما وقتی شکست می خوریم یا به مشکلی بر می خوریم که خودمان قادر به حل آن نیستیم به یاد خدا می افتیم و همه چیز را در دست او می بینیم و از خدا می پرسیم چرا شکست خوردم؟ چرا...
-
زندگی با عشق
7 آذر 1399 10:27
زندگی با عشق دو دانه در بیابانی از دستان عاشقی افتادند و شروع به روئیدن کردند. بعد از اینکه دوران نهالی را پشت سر نهادند عاشق هم شدند و کبوتری پیغام رسان عشق دو درخت جوان شد. روزی شکارچی زیر درخت اول کبوتر را با تیر زد و برد. سه روز بعد دو درخت جوان خشکیدند.
-
درخواست سیانور از داروخانه
6 آذر 1399 21:36
درخواست سیانور از داروخانه خانمی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره. داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟ خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشمهای داروسازه چهار تا میشه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمیتونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف...
-
پاسخ برنارد شاو
6 آذر 1399 21:35
پاسخ برنارد شاو شخصی از برنارد شاو پرسید: برای ایجاد کار در دنیا بهترین راه چیست؟ او گفت: بهترین راه این است که زنان و مردان را از هم جدا کنند و هر دسته را در جزیرهای جای دهند. آنوقت خواهی دید که با چه سرعتی هر دسته شروع به کار خواهند کرد. کشتیها خواهند ساخت که به وسیله آن هر چه زودتر به یکدیگر برسند.
-
جای خالی
6 آذر 1399 21:35
جای خالی خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد. آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت: خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده و شلیک خنده کلاس را پر کرد. معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود....
-
دیوانه تر از بهلول
6 آذر 1399 21:35
دیوانه تر از بهلول آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند. بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد. در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود. هارون در آن روز سرخوش بود، امر نمود تا چهار هزار درهم...
-
آگهی مرگ نوبل
6 آذر 1399 21:34
آگهی مرگ نوبل آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف(مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی روزنامه های صبح را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ...
-
طلاق
6 آذر 1399 21:34
مردی میخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایهگذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها که میگویی که چیز بدی نیست! مرد...
-
دعای فقیر
6 آذر 1399 21:34
دعای فقیر یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند. در راه با خود زمزمه کنان می گفت: خدایا این گره را از زندگی من باز کن. همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و...
-
فوتبالیست کوچولو
6 آذر 1399 21:34
فوتبالیست کوچولو در تمام تمرینها سنگ تمام میگذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچههای تیم بود تلاشهایش به جایی نمیرسید. در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت کنار زمین مینشست اما اصلا پیش نمیآمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی میکرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه...
-
سگ خون آلود
6 آذر 1399 21:33
سگ خون آلود شخصی سگ خود را کنار رودخانه برد. تخته سنگی به گردن حیوان آویخته او را در آب انداخت. حیوان بعد از تقلا، کمی سنگ را از گردن خود رها کرده شناکنان به طرف رودخانه نزدیک می شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زمانی که به دسترس رسید، ضربت شدیدی با کارد روی سر حیوان می زند. در همین ضربت پای خودش نیز...
-
پیرمرد و دخترک
6 آذر 1399 21:33
پیرمرد و دخترک فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ نه. مطمئنی؟ نه. چرا گریه می کنی؟ دوستام منو دوست ندارن. چرا؟ چون قشنگ نیستم. قبلا اینو به تو گفتن؟ نه. ولی تو قشنگترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. راست میگی؟ از ته قلبم آره. دخترک بلند شد، پیرمرد...
-
نصیحت لقمان
6 آذر 1399 21:33
نصیحت لقمان روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری. دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم، چطور من می توانم این کارها را...
-
عرضه
6 آذر 1399 21:04
عرضه چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف… هستید که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما...
-
داستان مجازی
6 آذر 1399 21:03
پشت در مانده بود. شوهرش بی هوا رفته بود بیرون. روی پله های راهرو نشسته بود و سبد خریدش را نگاه میکرد. چراغ های راهرو هر دقیقه خاموش میشد و او حوصله نمیکرد روشنشان کند. نور کمرنگی که از پنجره نورگیر پشت سرش میتابید سایهاش را پهن میکرد کف راهرو. در تاریکی به نظرش میآمد کفشدوزکی لای کاهوهایی که خریده بود بالا و...
-
دو زاویه از عشق
6 آذر 1399 21:02
ه ی شخصی نویسنده در مواجهه با پدیده ای اعجاز انگیز بنام عشق. این اثر از دو اپیزود کوتاه تشکیل شده که به روایت مشترک از جانب دو سوی ماجرا میپردازد . نوشته شده توسط شهروزبراری صیقلانی اپیزود اول عین،شین،قاف، عاشقانه های برفی از دیدگاه شخصیت پسر --> شهروز پیش گفتار سلام شهروز براری ام ، 33 ساله سالهاست که دور شدم...
-
پیشگویی های درون رمان نیلیا
6 آذر 1399 21:02
تاکنون 13 کابوسی که کاراکتر جذاب و مرموز نیلیا در کتاب ، بانوی محله ی ضرب " آمده است به طرزی خارق العاده و اعجاز انگیز تعبیر گشته که میتوان به ؛ []!1_مرگ مرحوم مهدی هاشمی بهرمانی رفسنجانی و فوت وی در استخر فرح (صفحه08) با این جمله ؛ حوضچه ی فرح و شادکامی عمیق تر از غوطه خوردن باغبان پسته چین بود که آقا اکبر و...
-
داستان بلند وفاداری بشرط چاقو
6 آذر 1399 21:01
داستان مجازی | | چکیده و خلاصه ی نسخه مجازی داستان بلند جذاب بانام: []آزمون وفاداری بشرط چاقو[] [] #براساس،واقعیت [] [] بقلم #شهروزبراری.صیقلانی [] [] آنچه گذشت ... فصل دوم ~نسخه مجازی ~ تارنمای مجازی کتابدان نت بوک Www.Netbook.ir.center صفحه 02 (بقلم شین براری) #اثر داستان بلند با نام ؛ آزمون وفاداری بشرط چاقو صفحه...
-
آه ه ه ه ه ....
6 آذر 1399 21:00
داستان مجازی | | پسرک درون خلوت تنهاییش تکیه به دیوار سرد بی وفایی ها زده بود که تقدیر به سراغش امد تا لحظاتی او را از تنهایی در بیاورد اما پسرک که توان دیدن حضور تقدیر را با کالبد زمینی اش نداشت و خیره به نقطه ای نامعلوم غرق در افکاری محزون گشته بود و آه..... آهی از ته دل بر آورد و تقدیر صدای آه را شنید و پیامی را...
-
داستان بلند اپیزود B
6 آذر 1399 21:00
داستان بلند اپیزود B _در سینهی سیاه و جَلاخوردهی شب، میان ستارههای پرنورِ سوسوزن، قُـدخ ـرصِ کامل ماه، ساکت و مبهوت سینهی آسمان را میساید و پیش میاید و هالهای وسیع از نور را به هرسوی میتاباند. خلوت آسمان را توده ابرِ کمین کردهای در انتهای افق خط میزند که تیرگیش انگار برابتدای کوچه ی میهن در دلِ محلهی ضرب خیمه...
-
چهار دانشجو
6 آذر 1399 18:07
چهار دانشجو چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود...
-
نامه
6 آذر 1399 18:05
نامه روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را می نویسد، اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به...
-
لطفا لبخند بزن
6 آذر 1399 18:04
لطفا لبخند بزن بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو" اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم، اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی...
-
معلم
6 آذر 1399 18:03
معلم معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا. دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن، هـــا؟! فردا...
-
الاغ مرده
6 آذر 1399 18:01
الاغ مرده چاک از یک مزرعهدار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: متأسفم جوون، خبر بدی برات دارم، الاغه مرد. چاک جواب داد: ایرادی نداره، همون پولم رو پس بده. مزرعهدار گفت: نمیشه، آخه همه پول رو خرج کردم. چاک گفت: باشه، پس...
-
راز طراوت چهره
6 آذر 1399 18:01
راز طراوت چهره پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم): برادرم عیسى، از شهرى گذر کرد که در آن مرد و زنى به یکدیگر فریاد می کشیدند. پرسید: شما را چه شده است؟ مرد گفت: اى پیامبر خدا! این، زن من است و او را مشکلى نیست، زنى درستکار است، اما دوست دارم از او جدا شوم. گفت: به هر حال، به من بگو که او را چه می شود؟ مرد گفت: بى...
-
داستان پادشاه و پیرزن گوژپشت و کنیز زیباروی (قسمت دوم)
6 آذر 1399 18:00
یکی بود، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . و اما حالا که من سر و احوال درونم را بر تو آشکار کردم چشم دارم که شهریار نیز حال خویش را بر من نهان نکند و جواب این سئوال مرا بدهد که چرا با آنکه کنیزان زیباروی...
-
خدایا شکرت
6 آذر 1399 17:58
خدایا شکرت روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد. ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه...
-
اوج بخشندگی
6 آذر 1399 17:57
اوج بخشندگی حاتم را پرسیدند که: هرگز از خود کریمتر دیدی؟ گفت بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم. گفتم: والله این بسی خوش بود. غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع (آن قسمت) را می پخت و پیش من می...
-
زخم عشق
6 آذر 1399 17:57
ال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه زد. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذّت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی...
-
پاىولو کویلیو داستانک
6 آذر 1399 16:37
داستانک 1 : راه بهشت مردی با اسب و سگش در جادهای راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه ای فرود آمد و آن ها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول می کشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب...
-
2روز بعد از خواستگاری...!
6 آذر 1399 16:29
این ها بخشی از اظهارات دختر 19ساله ای است که وحشت زده و پریشان حال وارد کلانتری شد و در حالی که از شدت اضطراب و نگرانی نمی توانست لرزش دستانش را پنهان کند، به کارشناس اجتماعی کلانتری قاسم آباد مشهد گفت: با آن که فرزند بزرگ خانواده بودم، اما ارتباط خوبی با خواهر و برادر کوچک ترم نداشتم. دختری مغرور و خودسر بودم که دوست...
-
عاشقی در فضای مجازی!
6 آذر 1399 16:29
من عاشق گلناز بودم و در رویاهایم مدام به او فکر می کردم و فقط ازدواج با او می توانست مرا آرام و راضی کند اما انگار نمی دانستم این عشق یک طرفه است و... مرد جوان در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود و از شدت ناراحتی و غم نمی توانست سرپا بایستد، با دلی آزرده، به کارشناس و مددکار اجتماعی کلانتری گلشهر مشهد گفت: من عاشق...
-
رویاهای بی تعبیر!
6 آذر 1399 16:29
روزی که با یک شماره تلفن ، عاشق جوان «آزرا سوار» شدم هیچ گاه فکر نمی کردم که روزی این گونه آشفته و سرگردان شوم. حالا هم نه تنها همه اموالم را از دست داده ام بلکه هیچ کدام از رویاهایم به واقعیت نپیوست و ... زن 32 ساله درحالی که عنوان می کرد شکست در ازدواج، روحم را آزرده بود و به همین خاطر تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم به...
-
از چاله به چاه افتادن
6 آذر 1399 16:28
چند ماه است که خواب و خوراک ندارم. اضطراب و استرس سراسر وجودم را فرا گرفته است. با هر جمله و کلامی که نزدیک به راز پنهانی زندگی ام باشد، بر خود می لرزم و همواره از افشای ماجرایی که زندگی ام را به آتش خواهد کشید، بسیار وحشت دارم چرا که ... این ها بخشی از اظهارات زن 34ساله ای است که به خاطر ارتباط غیراخلاقی در فضای...
-
انتخاب همسر
6 آذر 1399 16:25
انتخاب همسر جوانی می خواست زن بگیرد، به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است. پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباسهای خانم ارزانتر...
-
ارزش ملک و سلطنت
6 آذر 1399 16:24
ارزش ملک و سلطنت روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد. خلیفه گفت: مرا پندی بده. بهلول پرسید: اگر در بیابانی بیآب، تشنهگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟ گفت: صد دینار طلا. پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟ گفت: نصف پادشاهیام را. بهلول گفت: حال اگر...
-
پاسخ انیشتین
6 آذر 1399 16:24
پاسخ انیشتین می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت انیشتین" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم، بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند. آقای انیشتین هم نوشت، ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه...
-
قدرت تصویر ذهنی
6 آذر 1399 16:22
قدرت تصویر ذهنی در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری، از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری...
-
اطلاعات لطفا
6 آذر 1399 16:22
اطلاعات لطفا خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی...
-
جرات تلاش کردن
6 آذر 1399 16:21
جرات تلاش کردن رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند. اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قویتر از اوست در فکرش شکل می گیرد. وقتی حیوان...