-
پست 15 رمان پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 22:12
پست 15 رمان پرتگاه ناپیدا هردو خندیدیم نگاهی به به خونه کوچیکم کردم یک هال اندازه ی دو فرش 12متری البالویی یک دست مبل 7 نفره ی یاسی دوتا پشتی قرمز تیره یماور هم گوشه اتاق بود و یک کتابخونه کوچولو هم داشتیم اشپزخونه یک در به داخل هال و یک در سبز رنگ رو به بیرون داشت یک اتاق به اندازه ی یک فرش 6 متری هم داشتیم که تخت...
-
پست 14 پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 22:12
پست 14 پرتگاه ناپیدا -برو بابا. بعد خاموش کرد از شدت وحشت سرجام خشک شده بودم -چی شد فرشاد؟ به بابا نگاه کردم بعد با اخرین انرژی که در وجودم داشتم سر چرخوندم تا خیالم راحت شه مامان نیست اروم گفتم -بابا بدبخت شدیم نیهاد می خواد فدا رو با خودش ببره می گه می رن یکجای تازه نمی تونم پیداش کنم. دستاشو سرش گذاشت و نشست تقریبا...
-
پست 13 پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 22:11
پست 13 پرتگاه ناپیدا فدا دستشو فشورد کامیار هم دستشو سمتش دراز کرد فدا امد دستشو بالا بیاره که نیهاد زد رو دستش -هوو پرو. خندم گرفت -نیهاد بهت نمی خوره غریتی باشی ها. فدا به من نگاه کرد و لبخند زد تازه یادم امد من نرفتم جلو رفتم سمتش دستشو سمتم دراز کرد ولی من دستامو از هم باز کردم و محکم بغلش گرفتم -عزیززززم خیلی...
-
پست 12 پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 22:11
پست 12 پرتگاه ناپیدا مامان با گریه گفت -بچه مو بردند تو به فکر ابروتی؟؟! -بسته دیگه. فرشاد درست تعریف کن. تند تند کل ماجرا رو تعریف کردم مامان زد تو صورتش و نشست رو زمین -بدبخت شدمممم بچه مممم دخترممم!!! بعد استین بابا رو گرفت -بریم بریم شکایت کنیم. -چرت و پرت نگو زن بحرحال اون خواهرشه کاریش نداره. -اون شومه شومیش...
-
پرتگاه نا پیدا پست 10
11 بهمن 1399 22:10
پرتگاه نا پیدا پست 10 -اقا یک کاسه هم برای ما. اون یک کاسه پر کرد و داد بهش کاسه رو گرفت و امد سر میز من نشست با دهنی پر و چشمایی گرد نگاش کردم -هوووی یارو خلی؟ -هووومممم تا دلت بخواد. -در اون که شکی نیست می شه از سر میز من پاشی؟ -نه. اخمی کردم می خواستم بگم کوفت نه ولی چون من زیر دست شیدا بزرگ شده بودم عین یک خانم...
-
رمان پرتگاه ناپیدا پست 9
11 بهمن 1399 22:10
رمان پرتگاه ناپیدا پست 9 فردا صبح با حال داغون هر کس رفت پی کارش خوشیار که از قدیم هم خییل لوس و ناز پروریده بود موند خونه که استراحت کنه حالا خوبه یک هزارم خاوین هم کتک نخورده بود ها قبلا هم هر وقت ارژنگ می زدش کلی ادا اطفار از خودش در می اورد خشایار با من امد باورم نمی شد یک روز برای شغلی که عاشقش بودم هیچ هیجانی...
-
پرتگاه ناپیدا پست 8
11 بهمن 1399 22:10
پرتگاه ناپیدا پست 8 منکه با پاهای سست و لرزون اونجا واستاده بودیم به محظ اینکه این حرفو زد دویدیم سمت ماشین تا باخره اول خشایار حرکت کرد سمت ماشین بعد من و حرکت کردیم سمت خونه خوب حالا بهتر یکم راجب خودمون بگم ارژنگ برادر بزرگ تر ما بود و 27 سال داشت بعد از نیهاد خشایار و خوشیار بودند که 25 سالشون بود بعد هم خاوین با...
-
رمان پرتگاه ناپیدا پست هفتم
11 بهمن 1399 22:09
رمان پرتگاه ناپیدا پست هفتم -سلام. چندین جواب به سمتم پرت شد بابا طبق معمول روی مبل تک نشسته بود و روزنامه می خوند فدا تو اشپزخونه به مامان کمک می کرد خشایار و خوشیار هم فوتبال دستی بازی می کردن لباسامو با تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم و رفتم بیرون خشایار گفت -بیا فرشاد این بلد نیست همش گل می خوره ببینم تو می تونی در...
-
رمان پرتگاه ناپیدا پست ششم
11 بهمن 1399 22:09
رمان پرتگاه ناپیدا پست ششم از خرم اباد تا مشهد خیلی راه بود و مجبور بودیم سر راه چند جا توقف کنیم که البته این از خدا برای من بود چون می تونستم جاهای جدید رو ببینم تو ماشین شیدا و نیهاد که جلو نشسته بودند حرف نمی زدند ولی کامیار و مریم تا حدی حرف می زدند ولی من خیلی بیشتر از حدی حرف می زدم سر شب رسیدیم تهران نیهاد و...
-
رمان پرتگاه ناپیدا پست پنجم
11 بهمن 1399 22:08
رمان پرتگاه ناپیدا پست پنجم -بله چی فکر کردی؟ -فکر کردم که شما حسابی گوگولی خانم. خندیدم مریم برام غذا جا کرد -بخور یکم چاق شی این چند وقتی که باهمیم اگه چاقت نکنم مریم نیستم. شیدا بجای من که بشقاب به دستم نرسیده دهنمو پر کرده بودم گفت: -خدا خیرت بده اگه بتونی با این هیکل خیلی زود مریض می شه. -خدا نکنه. بعد از غذا...
-
رمان پرتگاه ناپیدا قسمت چهارم
11 بهمن 1399 22:07
رمان پرتگاه ناپیدا قسمت چهارم با دیدن ماشین نیهاد رو به روی مغازه اهی کشیدم نیم ساعتی بود که بیرون بودم می دونستم به وسیله ردیاب هاشون راحت پیدا می کنند تابلوی دختری در غروب رو که برای اتاقم خریده بودم تو بغلم فشوردم لاک مشکی م رو که از قبل تو کیفم گذاشته بودم با ترس رفتم جلو و دم ماشین واستادم بدون اینکه پیاده بشه در...
-
پست سه پرتگاه نا پیدا
11 بهمن 1399 22:07
پست سه پرتگاه نا پیدا -نیهادم. رفتم و در رو باز کردم -سلام. با شنیدن لحن دپرسم ابرویی بالا انداخت. -سلام هنوز نیومدند؟ -نچ. -خیلی خوب. بعد اشاره کرد برو کنار رفتم کنار امد تو شیدا بی حرف بلند شد و رفت براش یک بشقاب اورد من هم درو بستم و رفتم کنارشون نشستم تینا تو بشقاب سه تا دلمه براش گذاشت و گذاشت جلوش -نوش جون. بعد...
-
پست دو پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 21:36
پست دو پرتگاه ناپیدا نگاهم رو تپه های سرسبز غرب رد می شد هرچند که بهار بود ولی باز هم رو کوهای نزدیک برف دیده می شد .می دونستم یکم به اون سمت بریم جاده های اطراف برفیه روستا کم کم از دور پیدا می شد. نصف خونه های مکعبی به حالت پله کانی رو کوه قرار داشت و ادم رو یاد ماسوله می نداخت نصف دیگه خونه ها با فاصله بیست متری...
-
پست یک پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 21:35
بزار اول محاصرش کنیم تبسم. -بیخیال نیهاد، تو که می دونی کار من عالیه. می دونست نا سلامتی من بهترین مامورشون بودم چون زیر دست دوتا از بهترین ها بزرگ شدم و آموزش دیدم. حالا هم گرفتن این پسر بچه دزد که مثل آب خوردن کیف دزدی می کرد برای من کاری نداشت.با یک حرکت از قسمت 5 متری کوه پرید پایین با یک حرکت دنبالش پریدم...
-
رمان عشق مقدس قسمت هشتم(قسمت آخر)
11 بهمن 1399 21:33
رکه ..تموم کنیم این قضیه رو تا شاداماد نپریده شما هی شرطو شروط میذارین....ببینین یه شیشه شکسته هم گذاشتن رو دستمون.... همه از لحن بامزه ی محمد رضا زدیم زیر خنده.... عزیز آروم آروم با یک منقل کوچیک اسپند اومد داخل اتاق ....با مشتش کمی اسپند دور سر تک تکمون چرخوند و روی ذغال های گداخته منقل ریخت و برای سلامتی...
-
قسمت هفتم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 21:33
قسمت هفتم رمان عشق مقدس هیراد با این حرفم اخم غلیظی کرد و بازوی چپم و تو دستش فشرد و گفت: چی داری میگی ؟این حرفها چیه که میزنی؟ بازومو کشیدم بیرونو گفتم:مگه دروغ میگم؟ جوشش اشکو توی چشمهام حس کردم...سرمو برگردوندمو و ادامه دادم: میدونی اون آرش عوضی چه بالهایی که به سرم نیورد...میدونی تا دم مرگ رفتم و...
-
قسمت ششم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 21:32
قسمت ششم رمان عشق مقدس ..شوکت خانوم با یک بغل خرید اومد تو آشپزخونه و رو بهم گفت:سلام سارا جان...خوبی عزیزم....بعد زنبیل خریدشو گذاشت روی زمینو و چادرشو انداخت روی پشتی صندلی.... زن مهربونی بود...تو خونه کمک عزیز میکرد...در واقع دست راست عزیز بود.... لبخندی زدم و سرمو به نشونه سلام تکون دادم....تمام افراد توی...
-
قسمت پنجم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 21:32
قسمت پنجم رمان عشق مقدس من که تا حالا از این چیزا نخوردم....رفتم تو روشویی و صورتمو گرفتم زیر شیر آب سرد...خیلی گرمم شده بود... روسری رو از سرم در آوردم...مانتو رو هم همینطور... نشستم روی تخت....یه حس سر خوشی کاذب اومد سراغم....انگار مشروب داشت اثر خودشومیذاشت... نیشم شل شده بود.. . نمی تونستم جمعش کنم...سر...
-
قسمت چهارم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 21:32
قسمت چهارم رمان عشق مقدس -خونه -مثل اینکه فراموش کردی...خونه تو اینجاست... اروم گفتم:بس کن آرش...الان وقتش نیست... آرش بی تفاوت به من رو کرد به بابا و گفت:با اجازه تون هیال امشب اینجا می مونه.. بابا به آرش لبخندی زد و گفت:اجازه هیال دیگه دست شماست آرش جان... وا....انگار من اینجا نقش هویجو بازی می کردم...کلا...
-
قسمت سوم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 21:31
قسمت سوم رمان عشق مقدس ..همونطور که زیر لب هرچی فحش بلد بودم نثار آرش میکردم مانتو مشکی بلندم که توش با طرح های سنتی طلایی کار شده بود با شال مشکی رنگی که موج طلایی میزد سرم کردم و کامل موهامو پوشوندم...همیشه لباسامو باهم ست میکردم...کفش عروسکی مشکی مو هم پوشیدمو و کیف دستی مو برداشتم و زدم از اتاق بیرون......
-
قسمت اول رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 15:30
قسمت اول رمان عشق مقدس نسیم خنکی تمام وجودم را پر کرده بود...انگار که پری بودم در باد...همونقدر سبک و آروم در هوا می غلطیدم... تمام ریه هایم ازاون هوای لذت بخش پر شده بود... نفس عمیقی کشیدم و خنکای معطر نسیم را با تمام وجود بلعیدم....حس خوبی بود دیدن نورهای زرد رنگ بارگاه ....انگار نسیم هم به زیارت امده بود که...
-
قسمت دوم رمان عشق مقدس
11 بهمن 1399 15:29
قسمت دوم رمان عشق مقدس گفتم:از نظر عقاید گفتم ...منظور بدی نداشتم... آرش زل زد بهم و گفت:عقاید ...پوزخندی زد و گفت:که اینطور... اب دهانمو قورت دادمو گفتم:میشه از ازدواج با من منصرف بشین... آرش جدی شد و گفت:خودتو خیلی بالا گرفتی دختر جون ...خیلی ها آرزو دارن من بهشون نگاه کنم...اونوقت تو خانوم کوچولو منو کم...
-
عشق خوناشام پست ۷
11 بهمن 1399 09:55
عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام...
-
عشق خوناشام پست ۷
10 بهمن 1399 22:08
عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام...
-
عشق خوناشام پست ششم
10 بهمن 1399 22:08
عشق خوناشام پست ششم فصل پنجم بخش دوم ,, اونا کین نت؟,, ,,اون ها همون گروه هشت نفری هستن که بهت گفتم البته یکیشون نیست اون دختر که موهای بلند و سرخ داره اسمش اوریناست ,, اسمش هم مانند چهره اش اسطوره ای بود چشم های سیاه و تاریکش کوچک بود و اندامی باریک و کشیده داشت بینیش بیش از حد به سمت بالا قوس داشت که چیزی از زیباییش...
-
عشق خون اشام پست پنجم
10 بهمن 1399 22:07
عشق خون اشام پست پنجم فصل پنجم چشم تاریک ها ناتالی در راه حرف میزد ,,چرا از بین اینهمه کالج اومدی اینجا؟,, ,,شاید به همون دلیلی که بقیه اومدن,, ,,اینجا هر کسی دلیلی برای خودش داره مثلا من مجبور بودم چون هیچ کالجی تو ایالت به اندازه اینجا هزینش کم نیست و در ضمن خونه من هم همینجاست ،راستی تو با کی هم اتاقی شدی؟,,...
-
عشق خون اشام پست چهار
10 بهمن 1399 22:07
عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم...
-
عشق خون اشام پست چهار
10 بهمن 1399 22:06
عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم...
-
عشق خون اشام پست سوم
10 بهمن 1399 22:05
عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در...
-
عشق خون اشام پست سوم
10 بهمن 1399 22:05
عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در...
-
عشق خون اشام پست دوم
10 بهمن 1399 22:04
عشق خون اشام پست دوم فصل دوم کلبه پیکاپ را جلوی کلبه پارک کردم باد می وزید و از درختان اطراف کلبه صدای زوزه شنیده می شد به سمت کلبه رفتم هوا گرگ و میش بود به سمت پله های چوبی اش رفتم دستم را روی نرده گذاشتم قسمتی از روی نرده بریده شده بود و دستم را که روی نرده گذاشتم تیزی آن انگشتم را برید می توانستم خیسی و گرمی خون...
-
عشق خون اشام پست اول
10 بهمن 1399 22:04
فصل اول لوناپییر هر چه جلوتر میرفتم دمای هوا پایین تر می آمد از روی سیستم به ساعت نگاه کردم 5:30صبح را نشان می داد به دما سنج روی پیکاپم نگاه کردم دما خیلی پایین بود چندین روز بود که در راه بودم وقتی از مکزیک حرکت کردم فقط یک تاب دوبنده و شلوارک جین به تن داشتم ولی با سرمای میشیگان ابدا احساس سرما نمیکردم لعنت به کالج...
-
تعاریف و تفاوتهای عرفان و اخلاق از منظر آیتالله جوادی آملی
10 بهمن 1399 17:46
تعاریف و تفاوتهای عرفان و اخلاق از منظر آیتالله جوادی آملی تعاریف و تفاوتهای عرفان و اخلاق از منظر آیتالله جوادی آملی آیتالله جوادی آملی در تشریح عرفان (نظری و عملی)، تفاوتهای آن با وحی و اخلاق در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۰کتاب دینشناسی که از سلسله بحثهای فلسفه دین و به همت مرکز نشر اثرا منتشر شده است، توضیحاتی می...
-
وقتی عیب جویی واجب است!
10 بهمن 1399 16:20
وقتی عیب جویی واجب است! علایم ابتلا به این بیماری: افراد عیب جو، از نظر روان شناسی اجتماعی، به بیماری منفی نگری به جای مثبت نگری دچار هستند. آنان به جای آن که مثبت های هر چیزی را مد نظر قرار دهند و نیمه پر لیوان را بنگرند، به نیمه خالی آن اشاره می کنند. این شیوه برخورد با مسایل، ریشه در بیماری بینشی و نگرشی دارد و...
-
اخلاص و خوشحال شدن از قدردانی برای کاری که برای خدا انجام شده
10 بهمن 1399 09:21
اخلاص و خوشحال شدن از قدردانی برای کاری که برای خدا انجام شده پاسخ توجه به نکات ذیل برای دستیابی به پاسخ حائز اهمیت است: 1- هیچ ملازمهای بین قصد قربت و مخفی کاری وجود ندارد؛ یعنی یک کسی میتواند برای رضای خدا در ملاء عام و در جلوی چشم و دیدگان میلیونها نفر کار خیری انجام دهد و ریا هم نکند و حتی در بعضی از موارد چنین...
-
پیشینه تغییر نام خلیج فارس
9 بهمن 1399 18:30
پیشینه تغییر نام خلیج فارس درباره نام خلیج فارس تا اوایل دههٔ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامهها و نقشههای جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبانها به همین نام یاد شدهاست. اصطلاح «خلیج عربی» برای نخستین بار در دوره تحت قیمومت شیخ نشینهای...
-
برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم
9 بهمن 1399 11:10
برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم» «الحمدلله رب العالمین بعدد ما أحاط به علمه، الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی» سابقه پیمانشکنی از ماجرای غدیر ۱- اول از همه پیمان شکنی؛ زیرش زدند. یک شب حضرت زهرا در دل شب...
-
آثار معنوی و ملکوتی وضو
8 بهمن 1399 21:36
آثار معنوی و ملکوتی وضو آثار معنوی و ملکوتی وضو فلسفه تشریع بسیاری از احکام دین بر ما پوشیده است و ما با این حساب و کتاب های عقلی نمی توانیم دقیقا مشخص کنیم که به فلان دلایل این حکم رسیده است و لاغیر . پس اگر از چند و چون بعضی از احکام چیزی دستگیر ما نشد نباید کج اندیشانه به آن نگاه کنیم بلکه باید متواضعانه سر تسلیم...
-
جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی
7 بهمن 1399 20:29
جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی ملت ایران پس از انحطاط تمدنی در قرون اخیر، با انقلاب اسلامی مسیر احیای تمدنی را پیش گرفت. در این مسیر جنگ تحمیلی هرچند ضربه های فراوانی بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی وارد نمود اما از دیگر سو، باعث همبستگی تمدنی، همکاری و تعاون تمدنی، امنیت و اقتدار تمدنی و نیز رشد بی نظیر اخلاق و...
-
لپ های خیس و صورتی 6
7 بهمن 1399 10:39
چشمام از تعجب شده بود اندازه دوتا نعلبکی ....سرد شدم.....از ماهیار فاصله گرفتم ...چطور تونست این حرفو بزنه؟؟..من بچگی کردم درست!! اما ..خوب خودش میگه بچه ام.....عقب عقب رفتم ......نکنه واقعا از اول قصدش این بوده.....اره ....نه ..اره...نه ..ماهیار نمیتونه اینقد بد باشه.....نمیتونه اون با بقیه فرق داره .....پس چرا اینو...
-
پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا
6 بهمن 1399 22:41
سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشقهای ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان میآموزد. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند پنج سرمشق طلایی در...
-
لپ های خیس و صورتی 5
6 بهمن 1399 18:32
-هوا سرد شده ها -برم پنجره رو ببندم؟؟ -اره ....شومینه رو هم زیاد کن - پنجره رو میبندم ولی شومینه رو شرمنده بلد نیستم خندید و با زانو رفت شومینه رو زیاد کرد و دوباره خم شد رو کتابا -راستی تو سه ساعت حموم چیکار میکردی؟؟ یه خط از مسئله فیزیکو خوندم و درحالی که کاملا تو فکر مسئله بودم گفتم : حموم میکردم دیگه.. توهم که نود...
-
لپ های خیس و صورتی 4
6 بهمن 1399 17:18
- پس داماد من کو؟؟ - گفتم که دایی!!.........خونه ی دوستشه - یعنی خونه ما احساس غریبگی میکرد که رفته خونه دوستش - والا من نمیدونم دایی......... صدای تعارف چای تو سینی و تشکر یه اقا و دو تا خانوم اومد گوشمو محکم تر به در چسبوندم تا بهتر بشنوم - خودت چه میکنی؟؟ درسا حالشون چطوره؟ - خوبه ....... صدای یه خانومه اومد :...
-
رمان لپ های خیس وصورتی3
6 بهمن 1399 11:02
- آخیش ......بالاخره تموم شد ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله -نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ...... ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور...
-
لپ های خیس و صورتی 2
6 بهمن 1399 09:21
ماهیار تا منو دید دوستاشو ول کرد و اومد طرفم چه مرامی !!ولی جون عمه ات الان مرام پرامو بیخیال شو نیا اینجا!! اخه من به قزی و نازی چی بگم؟؟ ولی ماهیار همچنان میومد منم با چشم و ابرو مژه و لب و لوپچه و لپ و خلاصه هر چی اعضا داشتم اشاره میکردم نیا ......د جون هانا نیا!! ای داد بیداد نازی اینا هم دارن میان!! و خوشبختانه...
-
خاطرات دفاع مقدس
6 بهمن 1399 09:18
خاطرات دفاع مقدس خاطره سردار شهید حسین همدانی از اعزام نیروهای ایرانی به لبنان بین عملیات الی بیتالمقدس تا عملیات رمضان و حمله به جنوب لبنان یک ارتباطی وجود داشت، اگر ما به سمت بصره رفته بودیم، آنجا را میگرفتیم، به همین خاطر تقریباً کشورهای خلیج فارس آن را تهدیدی برای خودشان میدانستند، از سوی دیگر آنها به حساسیتی...
-
لپهای خیس و صورتی قسمت1
5 بهمن 1399 22:00
میدونی بهترین یونجه مال کجاست..............؟ اشکال نداره میرم از یه گاو دیگه میپرسم ای کثافت بی شعور!! این اس ام اسای جلف چیه برا من میفرستن!! اه اه....... اس ام اس رو هنوز کامل نخونده بودم که صدای بلبل بلند شد........چَه چَه می زد لاکردار!! زنگ بلبلی هم عالمی داره!! چادرمو برداشتم و با دنپایی های نارنجی پاره پوره کنج...
-
تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی
5 بهمن 1399 18:06
تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی یک کارشناس علوم قرآنی گفت: امام جعفر صادق (ع) نقش موثری در ترسیم مکتب اهل بیت (ع) داشتهاند. محمد هادی هدایت پیرامون جایگاه «امام جعفر صادق (ع)» و نقش ایشان در زنده نگاه داشتن اسلام ناب محمدی گفت: «امام جعفر صادق (ع)»...
-
کلید همۀ بدیها از نگاه امام حسن عسکری (ع)
5 بهمن 1399 09:40
کلید همۀ بدیها از نگاه امام حسن عسکری (ع) کلید همۀ بدیها از نگاه امام حسن عسکری (ع) امام حسن عسکری (ع) در روایتی به کلید تمام بدیها و شرّها اشاره فرموده است. بهرهمندی از حسن خلق و اخلاق نیکو و از سوی دیگر کنار زدن بداخلاقی و پرهیز از عصبیت چه در محیط خانواده و چه در محیط بزرگتری مثل جامعه، پیوسته از جمله تأکیدات...
-
هولناکترین لحظهی قیامت!
29 دی 1399 10:52
هولناکترین لحظهی قیامت! قیامت پنجاه ایستگاه دارد که در هر ایستگاه انسان هزار سال باید توقف کند. [1] شاید به جرأت بتوان گفت: در میان این پنجاه ایستگاه، سختترین آنها ایستگاه حسابرسی است در این ایستگاه خداوند بیهمتا، با دقت تمام پروندهی اعمال انسان را بررسی نموده و ریز و درشت آنها را محاسبه خواهد کرد. به همین خاطر...