-
یگانه قسمت3
29 دی 1399 10:25
ذوق کردم و گفتم:واقعا؟خیلی خوبه.ببخشید بهت زحمت دادم دیگه. فرناز-زحمت چیه فدات شم؟بکش غذا رو تا من دست و رومو بشورم بیام بزنیم تو رگ. از آشپزخونه رفت بیرون و منم رفتم سراغ غذا.برنجو رختم تو بشقاب و گذاشتم سر میز.خورشت هم ریختم تو ظرف و با سالاد گذاشتمش رو میز.بعد از چند دقیقه فرنازم اومد سر میز و شروع کردیم به خوردن...
-
یگانه قسمت2
29 دی 1399 09:49
فرشته کای تعجب کرد و گفت:نیمای دیوونه.چرا اومده خونتون؟کار دیگه ای به مخ انترش نرسیده؟ -حالا باید چیکار کنیم؟ فرشته:با این عقل کل بازی های نیما دیگه کاری نمیتونین انجام بدید -جز فرار..؟ فرشته:اره فقط همین راه مونده.چون پدر و مادر تو حتما پی گیر نیما میشن.شایدم دیگه نزارن بیای مدرسه. -بعد اینکه رفتم چی؟بعدشم مدرسه...
-
یگانه قسمت1
28 دی 1399 22:08
کاش می شد به عقب برگشت و اشتباهات را جبران کرد بنام خدایی که آمرزنده اشتباهات ماست اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.انگار یه اتفاق خوبی میخواست بیوفته.صبح با لبخند بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه ی کاملی که مامانم مثل همیشه برام آماده کرده بود به سمت ماشین سرویسم رفتم و با خنده به همه سلام دادم.تو مدرسه با...
-
با توجه به آیه 23 سوره نساء چرا دو خواهر نمى توانند زن یک مرد شوند؟
28 دی 1399 19:15
1. وجوب حفظ حجاب از سوى زنان نامحرم؛ 2. حرمت ازدواج با محارم و برخى زنان از جمله خواهر زن. علت حرمت ازدواج با این گروه آن است که در خانواده معمولا مرد، با این چند گروه سرو کار دارد و با آنان نشست و برخاست مى کند. این اختلاط ممکن است ذهن انسان را منحرف و او را به سوى امیال حیوانى سوق دهد. لذا در این گروه ها تنها به...
-
تأثیر حضور امام رضا (علیه السلام) در گسترش تشیع در ایران
27 دی 1399 10:36
https://s17.picofile.com/file/8421651168/XiaoYing_Video_1610866624727.mp4.html تأثیر حضور امام رضا (علیه السلام) در گسترش تشیع در ایران امام رضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان اثنی عشری بنا به درخواست و اجبار مأمون، خلیفه عباسی مدّتی را در ایران (مرو) حضور یافتند و در این مدّت عنوان ولایتعهدی مأمون را علی رغم میل...
-
داستان کوتاه : ناشکری
26 دی 1399 22:29
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود... اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ... به پسر خیره شد و خیال...
-
ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ
26 دی 1399 21:20
یکی از آفات روکردن دنیا به انسان، از قبیل قدرت، شهرت، ثروت و حتی علم غرور و تکبر است! خیلی مرد می خواهد که به دنیا برس و خود را فراموش نکند. ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : “ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ” ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ! ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ...
-
آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟
26 دی 1399 17:44
آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟ حدیث غدیر خم آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟ دهمین سال هجرت، رسول خدا(ص) قصد زیارت خانه خدا را نمودند فرمان حضرت مبنی بر اجتماع مسلمانان، در میان قبایل مختلف و طوائف اطراف، اعلان شد، گروه عظیمی برای انجام تکالیف الهی (ادای مناسک حج) و پیروی از...
-
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان
26 دی 1399 16:02
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان دربـاره معمای بزرگ خلقت یعنی «انسان» در طی شانزده مقاله بحث های متنوعی به عمل آمد و قسمت هائی از اسرار وجـود وی مورد بررسی قرار گرفت، گرچه این معمای شگفت به این آسانی حل نمی شود و ایـن موجود اسرارآمیز با ایـن بـیانات مختصر معرفی کامل نمی...
-
شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 2
26 دی 1399 16:01
شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 2 شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 2 در هوائی که تنفس می کنیم مقدار معینی اکسیژن موجود است و اکسیژن یک ماده یحیاتی است کـه بـرای تـولید حرارت غریزی؛حائز اهمیت فـوق العاده ای اسـت و زنـدگی بدون آن پنج دقیقه هم ممکن نیست. در اجتماع بشری دو نوع بازار موجود است...
-
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان
26 دی 1399 16:01
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان دربـاره معمای بزرگ خلقت یعنی «انسان» در طی شانزده مقاله بحث های متنوعی به عمل آمد و قسمت هائی از اسرار وجـود وی مورد بررسی قرار گرفت، گرچه این معمای شگفت به این آسانی حل نمی شود و ایـن موجود اسرارآمیز با ایـن بـیانات مختصر معرفی کامل نمی...
-
تقلید و اجتهاد در میان شیعیان
26 دی 1399 15:59
تقلید و اجتهاد در میان شیعیان تقلید و اجتهاد در میان شیعیان وما کانَ الْمُؤمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» «شایسته نیست مؤمنان همگى [ به سوى میدان جهاد] کوچ...
-
آیا کیفیت انجام نماز در قرآن آمده است؟
26 دی 1399 15:58
آیا کیفیت انجام نماز در قرآن آمده است؟ آیا کیفیت انجام نماز در قرآن آمده است؟ در قرآن فقط به اصول کلی اشاره شده است. مثلا قرآن بصورت قانون کلی می فرماید: اقم الصلاه یا کتب علیکم الصیام . نماز بخوانید و روزه بگیرید. اما اینکه نماز را با چه وضعیتی و کیفیتی بخوانیم ، دیگر در قرآن نیامده . اینکه در هر وقت نماز چند رکعت...
-
آیا وضو گرفتن مرد با زن متفاوت است؟
26 دی 1399 15:57
آیا وضو گرفتن مرد با زن متفاوت است؟ بر اساس فتوای بیشتر فقها در کلیت وضو و واجبات آن تفاوتی وجود ندارد و تنها فرقشان در برخی از آداب است؛ مانند اینکه براى مردها مستحب است که هنگام شستن آرنج از قسمت بیرونى آن شروع کنند و زنها از قسمت داخلى آن.چنانکه در روایتی امام رضاعلیه الاسلام فرمود: «خداوند عزّ و جلّ بر مردمان...
-
داستان ابن سیرین جوان پاک دامن
26 دی 1399 15:56
داستان ابن سیرین جوان پاک دامن عبادت خدا کردن فقط به نماز و روزه نیست، بلکه ترک گناهان و گناه نکردن هم جزء بالاترین عبادات بلکه شرط پذیرش و تأثیر اعمالاند! چه بسا فردی مخصوصاً جوانی در شرایط گناه قرار میگیرد و خود را حفظ میکند و از بندگان خوب خدا میشود . به این داستان واقعی توجه کنید: جوانک شاگرد پارچه فروش، بی...
-
ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ
26 دی 1399 15:55
ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ یکی از آفات روکردن دنیا به انسان، از قبیل قدرت، شهرت، ثروت و حتی علم غرور و تکبر است! خیلی مرد می خواهد که به دنیا برس و خود را فراموش نکند. ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : “ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ” ﻋﻠﺖ ﺭﺍ...
-
داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد!
26 دی 1399 15:54
داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد! بر اساس آیات و روایات شراب یکی از دامهای شیطان است که اگر کسی در آن گرفتار شد به مفاسد بزرگتری مبتلا خواهد شد. حکایت شده که شیطان روزی بر جوانی وارد شد و گفت: من مرگ هستم. اگر میخواهی از دست من رها شوی باید پدر پیر خود را به قتل برسانی، یا دست و پا و سینه خواهر خود را بشکنی، یا چند...
-
داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد!
26 دی 1399 15:54
داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد! بر اساس آیات و روایات شراب یکی از دامهای شیطان است که اگر کسی در آن گرفتار شد به مفاسد بزرگتری مبتلا خواهد شد. حکایت شده که شیطان روزی بر جوانی وارد شد و گفت: من مرگ هستم. اگر میخواهی از دست من رها شوی باید پدر پیر خود را به قتل برسانی، یا دست و پا و سینه خواهر خود را بشکنی، یا چند...
-
رمان لالایی بیداری7
26 دی 1399 09:43
وحشت زده شاخه رو ول کردم و سریع برگشتم پایین و صاف ایستادم و تند برگشتم که ببینم کی پشتمه که شاخه رو آورده پایین. صاف رفتم تو سینه ی یکی و خشک شدم. نه تماسی نه برخوردی هیچی اونقدی فاصله داشتیم از هم که بهش نخورم. ولی چشمم رفته بود تو سینه اش و تکون نمیخورد. وحشت زده با چشمهای گرد و در اومده خیره شدم به دکمه ی پیراهن...
-
رمان لالایی بیداری6
26 دی 1399 09:42
سری چرخوند و آهی کشید. بی اختیار گفتم: مامان چرا بیمارستان بود. برگشت سمتم و با لبخند پر بغض گفت: مامان قلبش مشکل داشت. تقریباً با دستگاه زنده بود. پارسال پیوند قلب داشت. تا اینکه الان تونسته سر پا بمونه. اما دیگه مثل قبل نشد. دیگه حتی تو باشگاه هم ورزش آنچنان سنگینی نمیکنه. خیلی جلوی خودم و گرفتم که نپرسم آیدین چی؟...
-
رمان لالایی بیداری5
26 دی 1399 09:40
خودم و به دستشویی رسوندم و با آب و مایع دستشویی چند بار صورتم و دستم و شستم و خونها رو پاک کردم. اما برای مانتوم نمی تونستم کاری بکنم. تو آینه به صورت خیسم نگاه کردم. مقالهی امروزم به چه فضاحتی کشیده شد. وای خدا صورت خونی فرهاد چقدر بد بود. چقدر ناجور. بهش فکر که میکردم دلم مچاله میشد. هنوز روز تولدشون یادمه. وقتی...
-
رمان لالایی بیداری4
26 دی 1399 09:39
در باز شد و مژگان خانم با لبخند ازمون استقبال کرد و تعارف که بفرمایید داخل. همه ی انرژیم رو جمع کردم که یه لبخند خوب بنشونم رو لبهام. تو هال که رفتیم آیدا از توی یکی از اتاقها اومد بیرون. اتاق وسطیه رو گرفته بود. اتاق مامان اینا رو. راهروی اتاقها و سالن و با پرده های آویزی طرح چوب جدا کرده بودن. کنجکاو نگاهم رو تو کل...
-
رمان لالایی بیداری3
26 دی 1399 09:37
اصولاً آدم فضولی نیستم ولی این دلیل نمیشه که نخوام بدونم دور و برم چه خبره. بنابر این تلاشی برای نشنیدن صحبتهای مامان و کیمیا خانم مامان مهرانه نکردم. چایی به دست رفتم سمت میز و نشستم پشتش. از جایی که نشسته بودم به دوتا مامانا دید داشتم. مخصوصاً حالت حرف زدن کیمیا خانم باعث شده بود که حواسم بیشتر بره سمتشون. کیمیا...
-
رمان لالایی بیداری2
26 دی 1399 09:35
*رمان لالایی بیداری قسمت دوم* کلاه که کامل از سرش بیرون اومد من دهنم باز موند. موهاش همراه کلاه که بالا میرفت، بالا رفته بود و کلاه که از سرش در اومد موهای پرش که به نسبت موهای پژمان خیلی بلند بود مثل آبشار ریخت پایین و رفت تو صورتش. کلاهش و گرفت زیر بغلش و با دست چند بار مثل شونه کشید به موهای رو پیشونیش و خیلی...
-
رمان لالایی بیداری1
26 دی 1399 09:35
بچه ها اول مقدمه رمان لالایی بیداری رو بخونین بعد رمان رو..... آهنگ پوست شیر ابی: قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر زندون تن و رها کن ای پرنده پر بگیر اون ور جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن اون ور روزای تاریک پشت این شبای روشن برای باور بودن جایی باید باشه شاید برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو به روی...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(10)
25 دی 1399 21:21
با جیغ برگشتمو بهش نگاه کردم .... مخم کار نمیکردمو صورتش تو تاریکی بودو هیچی معلوم نبود .ترسیدم.... عقب عقب میرفتمو اون جلو جلو میومد هنوز صورتشو ندیده بودمو تو شُک بودم... وحشت کرده بودم ... پام به یه چیز گیر کرد داشتم عقبی میفتادم که به سمتم هجوم آوردو دساشو دور کمرم انداخت......
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(9)
25 دی 1399 21:20
یه هفته گذشت... من تو هر لحظه بیشتر احساس ضعف میکردمو امیدمو بیشتر از دست میدادم... احساس میکردم هر لحظه بار رو دوشم سنگین تر میشه و غمام داره کمرمو خم میکنه... آخر هفته شده بودو اصرار ارسلان واسه اینکه برم ببینمش بیشتر شده بود.از یه طرفم اصلا درک نمیکردم که این همه لجبازی سپهر واسه این که ارسلانو نبینم چیه....
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(8)
25 دی 1399 21:19
- رها ؟رها؟ پاشو اینو بخور. رها؟ - هاان؟ - مریم خانوم اینو بهش بده بخوره من برم شرکت - چشم آقا... - دخترم؟؟چشماتو باز کن رها خانوم. - بله؟ - پاشو.اینو بخور. - این چیه؟ - سوپه - نمیخورم. ساعت چنده؟ - هفته. - چی؟وای مدرسم. اومدم پاشم که نذاشت. با هزارو یک بدبختی بلند شم. تنم خیلی درد میکرد... تو آینه که خودمو دیدم یه...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(7)
25 دی 1399 21:19
رسیدیم خونش... به باغ نگاه کردم...چطوری میتونم اینجارو خونه خودم بدونم؟؟؟ خدایا مامانم تنهام گذاشت... بابام تنهام گذاشت ... آقا جون (بابای زن عمو)تنهام گذاشت... عموم ازم رو برگردندون و زن عموم بهم نیشخند زد...دانیال بجای برادری بهم دست درازی کرد . تو تنهام نذار... کمکم کن ... - به چی نگا میکنی؟؟؟ - (با نفرت نگاش کردم)...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(6)
25 دی 1399 19:22
واقعا نمیتونم تحملش کنم . ادای بابابزرگارو در میاره . خیال میکنه خیلی بزرگه . خوبه حالا همش 28 سالشهاااا. غضمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ... اعصابم خیلی خورد بود واسه همین کیفمو برداشتمو از ویلا زدم بیرون... تو باغ داشتم به سمت در خروجی میرفتم که گفت: - میری با ارسلان جوونت بیرون؟؟ - به تو...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(5)
25 دی 1399 17:36
مدرسه که تموم شد با نهال درسا و پرستو رفتم خونه. باهم ناهار خوردیمو کلی حرف زدیم نهال:- میگم رها عکس از سپهر نداری -اههه بره بمیره عکس از کجا داشته باشم... - نمیدونم گفتم شاید تو تولد آرزو انداخته باشید راس میگفتااااااا تو تولد عکس انداختیم -آره دارم صب کن بیارمش پاشدم دوربینو بیارم که زنگ اف اف خونه خورد بی توجه درو...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(4)
25 دی 1399 16:24
ساعت شیش با صدای آلارم گوشیم بیدارم شدم.اطلا دلم نمیخواست با سپهر همراه شم... نمیخواستم زنش شم...مطمئن بودم این وسط یه چیزی هست که چسبیده به من... باید یه کاری میکردم... عمرو نمیشد منصرف کرد.مستقیم نمیگفت برو ولی زیادی بودنمو حس میکردم...اون سرپرستم بود ولی حتی یه اپسیلونم احساس مسئولیت نداشت... حرف رو حرفش میزدم...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(3)
25 دی 1399 16:21
اقای دکتر مجیدی لطفا به بخش ای سی یو .آقای دکتر مجیدی لطفا به بخش آی سی یو . صدای نازک زنه بود که تو مخم میپیچید اههههههههههههه ذلیل شی مجیدی گمشو برو دیگه این زنه رفت رو اعصابمون. حالم داشت جا میومد دکتر داشت با عمو حرف میزد میگفت :- یه فشار عصبی بهش وارد شده نباید با یه دختر ظریف و ضعیفی مثل ایشون این طور رفتار شه...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(2)
25 دی 1399 16:18
پرستو:- رها؟؟چی شده فرشته کوچولو ؟؟؟چرا چشات بارونیه آجی؟ همیشه آرزو داشتم یه خواهر مث اون داشته باشم دیگه تحمل نکردم بغضم ترکید تو بغلش زار میزدمو اون مدام تو گوشم زمزمه میکرد که اروم باشم ... همه چیزو بهش گفتم هر چی که از عمو و زن عمو شنیدم .... ********************************************************* زنگ خورد از...
-
رمان عشق یعنی بی تو هرگز...
25 دی 1399 16:17
تنهام ... خیلی تنها ... همه بچگی میکنن ...ولی من نکردم . همه که از اولش عاقل و بالغ به دنیا نمیان ولی من از همون اولش خواستم با عقل تصمیم بگیرم... نمیگم با بقیه فرق دارم... ولی خیلی زود وارد بازی سرنوشت شدم...واسه چشیدن طعم عشق عجله کردم... با صدای گوشیم بیدار شدم اههههههههههههههههه دیگه حالم از این آهنگ بهم میخوره...
-
رمان قلب یخی من20
25 دی 1399 16:08
همین که جین از پزیرایی خارج شد صدای رادان اومد که داشت رادینو صدا میکرد نمیدونم چرا ولی باز مثل قبلا با شنیدن صداش ضربان قلبم رفت رو 1000 رادان_رادین؟؟؟؟کجایی داداش؟؟؟ رادین از توی پزیرایی داد زد_توسالن پزیراییم بیا اینجا.. همین که خواستم پاشم برم بیرون رادان وارد شدو نگاهش به من افتاد.... جین با خنده وارد سالن شد و...
-
رمان قلب یخی من19
25 دی 1399 16:08
دلم برای خودمو فرزام گرفـــــت!!!! از لحاظ مالی مشکل نداشتیم که هیچ ... زیاد هم داشتیم ولی هیچ شادی و خنده ای توی خانواده نداشتیــــــــم... رفتم از اشپزخونه بیرون و فرزامو صداش کردم _فرزام؟؟ فرزام از اتاقش خارج شدو گفت _بله؟؟ _میشه باهات حرف بزنم؟؟؟؟ فرزام سرشو تکون دادو اومد نشست روی کاناپه... منم رفتم نشستم روبه...
-
رمان قلب یخی من18 (پست طولانی)
25 دی 1399 16:07
رمان قلب یخی من * از در ورودی که وارد خونه شدم مامانو صداش کردم و گفتم که دارم با نادیا و روژان و نازنین مثل هر دوشنبه میرم شام بیرون .... رفتم توی اتاقم و یه شال سفید با کفشو کیف ست سفید و مانتوی سفید مشکی که بلندیش تا یه وجب پایین تر از باسنم بود رو با شلوار مشکی پوشیدم و بعد از یه خط چشم و مداد چشم و برق لب صورتی و...
-
رمان قلب یخی من17
25 دی 1399 16:06
رمان قلب یخی من قسمت 17 اگه گذاشتن دو دیقه من کپه ی مرگمو بزارم ... گوشیم داشت زنگ میزد ولی من حالو حوصله ی این که بخوام جوابشو بدمو نداشتم.... بالاخره با اکراه دستمو دراز کردم و گوشیو برداشتم ولی همین که خواستم جواب بدم قطع شد ... با خیال راحت خواستم چشمامو ببندم و بخوابم که بازم زنگ خورد ... با حرص و صدایی خوابآلوده...
-
رمان قلب یخی من16
25 دی 1399 16:06
اوووووووووووووف اگه گذاشتن دو دیقه من کپه ی مرگمو بزارم... با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ولی اصلا حوصله ی جواب دادن بهشو نداشتم.... با اکراه دستمو دراز کردم و برش داشتم ولی همین که خواستم دکمه ی سبزو فشار بدم قطع شد ... اخیــــــــــــــــــــش... با خیال راحت چشمامو بستم تا بخوابم که بازم زنگ خورد.. با حرص گوشیو...
-
رمان قلب یخی من15
25 دی 1399 16:06
همین که پیچو رد کردم احساس کردم رفتم توی بغل کسی ..... یه قدم عقب اومدم و سرمو بالا اوردم که بگم میشه برید کنار ولی با بالا اوردن سرم حرف توی دهنم ماسیــــــــــــــد.... واااااااو ..... چه تیپی زده بود ایــــــــن !!!!!!! از تجب کم مونده بود دهنم باز شه ولی زود جلوشو گرفتم و شروع کردم به بررسی کردنش .... کت و شلوار...
-
رمان قلب یخی من14
25 دی 1399 11:21
همین که اهنگ تموم شد سرمو از روی پشت صندلی برداشتم و به روبرو چشم دوختم تا این که رادان منو جلوی ازمایشگاه پیداه کرد و خودشم رفت تا ماشینو پارک کنه و بیاد ..... کنار در ورودی ازمایشگاه مونده بودم که دیدم یگی دستمو گرفت همین که برگشتم تا چن تا چیز تپل بارش کنم قیافه ی اخموی رادانو دیدم یه ابرومو انداختم بالا و گفتم ــ...
-
رمان قلب یخی من13
25 دی 1399 10:52
مونا ــ اقای رادفر هستن همراه خانواده و نادیا خانم هم باهاشونن ..... چن لحضه بعد مامان و بابا که قیافه هاشون علامت سوال بود اومدن و کنارم ایستادن .... اول عمو وارد شد .. بعد زن عمو .. وبعدش رادین و رکسانا و نادیا .... اوووووف ..... و در اخرم رادان وارد شد ... اوه اوه اوه چه به خودشم رسیده بود طرف(رادان).... یه کت و...
-
رمان قلب یخی من12
25 دی 1399 10:52
وایــــــــــــــــــــــی خدایا خودت کمکم کن امروز روز اخر از روزی بود که بابا بهم وقت داده بود وقرار بود عمو اینا امشب بیان خونمون ولی بابا نمیدونست که عمو اینا میان ....... ساعت ۴ بعد از ظهر بود که رفتم توی سالن تا قهوه بخورم .... نشستم روی مبل تک نفره و ی قهوه برداشتم بدون زدن شکر داشتم می خوردمش که صدای بابا رو...
-
رمان قلب یخی من11
25 دی 1399 10:51
وارد کافی شاپ شد و نگاهی ب اطراف انداخت وقتی منو دید ب سمتم اومد و نشست رو ب روی من .... بعد از چن دیقه گارسون هم اومد .. گارسون ــ سلام چی میل دارین؟؟؟ ــ ی قهوه ی تلخ لطفا .... رادان نیم نگاهی ب من انداخت و گفت ـ منم قهوه ی تلخ می خورم.... ...... نشسته بود رو بروم داشتن بهم زل زل نگا میکرد اخر سر دیگه عصبی شدمو با...
-
رمان قلب یخی من10
25 دی 1399 10:49
رکی ـ عه؟؟؟؟...... اذیت نکن دیگه .... باید قبول کنی همین که گفتــــــم .. وگرنه من دیگه باهات حرف نمیزنم ـ............ رکی ـ نخیــــــــــرم اون اصلا روحشم خبر نداره که من از تو کمک می خوام .......... ــ ................ رکی ـبزار من فقط تورو ببینم نشونت میدم .. خیلی عوضی شدی تازگیا .... ــ ........... رکی ـ اصلا کمک...
-
رمان قلب یخی من9
25 دی 1399 10:48
باباـ خــــب؟؟؟؟؟؟ میشنوم.... با این که میدونستم منظورش چیه ولی خودمو زدم ب اون راهو خیلی جدی گفتم ـ چیو؟؟؟ بابا ی نگاه عاقل اندر صهیفانه بهم کردو گفت ـ این که کیو دوس داری؟؟.... پسر خوبیه؟؟؟؟.....چقدر میشناسیش؟؟؟ تا خواستم دهن باز کنم رکسانا ب حرف اومد رکی ـ عمو جون؟؟؟ بابا ـ جانم عمو؟؟؟؟ رکی ـ می تونم ازتون ی سوال...
-
رمان قلب یخی من8
25 دی 1399 10:47
ـــــ ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای الهی لال بشی ماهتی الهی بمیـــــــــــــــری من راحت شم از دستت ...... این حرفت چی بـــــــــــــود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا منو بکش راحتم کــــــــــن..... اع اع اع دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟ برگشتم جلوی بابا و مامانو اووون فرزام احمق و باباش...
-
رمان قلب یخی من7
25 دی 1399 10:46
دستمو شستم ولی همین که برگشتم .... فرزامو دیدم که تکیشو داده ب دیوار و نگام می کنه ... لحظه اول که دیدمش جاخوردم .... ولی خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و ب خودم مسلط شدم و از کنارش رد شدم ک صداشو شنیدم فرزام ـ ماهتی ؟؟؟؟؟ ...... ماهتیسا صبر کن من باید دلیل کارمو بهت بگم .... ماهتیسا صبر کـــــــن وقتی دید توجهی بهش...
-
رمان قلب یخی من6
25 دی 1399 10:43
وارد کلاس شدم و چن دیقه بعدم رادان اومد سر کلاس و تدریسو شروع کرد ....... بعد از تموم شدن کلاس ب سمت پارکینگ رفتم و همراه نادیا سوار ماشین شدیم همین که خواستم استارت بزنم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد وقتی نگا کردم دیدم نازنین اس داده <<سلام داری میری خونه؟؟؟>> منم فرستادم <<اره ...چطور؟؟؟>>...