-
رمان قلب یخی من5
25 دی 1399 10:42
_ اها مهم نیس ....... یکمی دورو برمو نگاه کردم دیدم همه مشغولن ..... ناخداگاه رفتم توی فکر....... فکر زمانی رو کردم که بعد از دوسال از پاریس که رفته بودم پیش مامانی(مامانه مامانم) برگشتم ....... همه مثل پروانه دورم می گشتن ..... اون موقع نمی دونستم نامردی چیه؟؟؟ ..... نامرد ب کی میگن ؟؟؟؟....... نارو زدن ینی چی؟؟؟؟....
-
رمان قلب یخی من4
25 دی 1399 10:41
از کنار رکی و رادین رد شدم و رفتم کنار نازنین و روژان و نادیا باهاشون دس دادم و سلام کردم ..... هنوز ۱۰ دیقه از اومدنم ب سالن نگذشته بود که ی اقای خوش پوش وارد سالن شد.... احساس کردم برام اشنا میاد ........ یهو رنگم پرید ..... نه !!!!!!!!!!!!!!!...... امکان نداره!!!!!! ......... یکم که دقت کردم دیدم اره باباشه ........
-
رمان قلب یخی من3
25 دی 1399 10:40
نیم ساعته که داریم با روژان و نازنین و رکی و نادیا توی ی پاساژ رژه میریم ولی دریغ از اون چیزی که مورد پسندمون باشه ....... دیگه دارم کلافه میشم _اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه........ من که از چیزی خوشم نیومد میگم چطوره بریم ی جای دیگه ؟؟؟؟ هوووم؟؟؟؟ رکی_اره منم باهات موافقم _بقیه هم موافقن؟؟؟؟؟؟؟؟ نادیا_ اره بابا بریم ی جا...
-
رمان قلب یخی من2
25 دی 1399 10:37
همین که وارد حیاط خونه شدم ی پوزخند نشست رو لبم (ایشششششششش تو فقط پوزخند بزن افرین کار دیگه ای انجام نده باشه؟؟_اوکی_دررررو اوکی فارسی را پاس بدار بچه) ماشینو بردم تو پارکینگو ب ماشین های نا اشنا نگاه کردم ... ی مرسدس بنزcls بود که منم ی زمانی می خواستم از اینا بخرم ولی نشد که بشه .. ی بنز دیگه هم بود که رنگش...
-
رمان قلب یخی من1
25 دی 1399 10:00
ب نام خالق عشق _ماهتیسااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟....... ماهتیسا؟..... پاشو دیگه چقد می کَپی اخه؟؟؟؟ ........ اههههههههههه *یا امام غریب این که صدای نادیاست !!!!!!!!!... این اینجا چکار میکنه؟؟؟؟؟ ـ تو این جا چ غلطی می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نادیا_ بخف باوا .... چ خوب خودش گفت فردا بیا با هم بریم دانشگاه.......بعد ب من...
-
پست 6 اقای مغرور خانم لجباز
24 دی 1399 22:21
سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری... عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن... خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه...داشتم برای...
-
پست 5 اقای مغرور خانم لجباز
24 دی 1399 22:21
خیلی خوب دیگه باشه جایی نمی رم بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین... همه درحال رقص بودن متین و مانی همه ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن.نیلوفر با نگرانی چندقدم اومد جلو دستم روگرفت. یلوفر:چی شد عسل؟ عسل:چیزی نیس مرسانا:مانی همه چی رو گفت الان بهتری؟ عسل:آره خوبم مانی:از بس تو خوشگلی همه چشمت می زنن.نمونه اش...
-
پست 4 اقای مغرور خانم لجباز
24 دی 1399 22:20
الاخره شب شدمتین هم رفته بود خونه خودش.خیلی دوست دارم یبار بچه پررو متین مارو ببره آپارتمان خودش.نکنه بیشور اینجا زن گرفته نمی خواد ما با خبرشیم؟رسیدیم تهران می دم سردار یه صاف کاری مَشت بیاد روش.(بی ادب) بیخیال بپردازیم به خودم بنده هم تو اتاق خودم داشتم آماده می شدم.سورن هم وسایلش رو برد تو یه سالن که اونجا لباساش و...
-
پست 3 اقای مغرور خانم لجباز
24 دی 1399 22:13
پست 3 اقای مغرور خانم لجباز دلم می خواست یه زیر پایی بهش بزنم.پامو آوردم جلو نگاه کرد.زیرلب باحرص در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه .گفت:چیه؟فکرای شوم زده به سرت؟پاتو جمع کن مگرنه خودم یه کاری می کنم بیافتی عسل:نخیر...من کاری نمی خواستم بکنم ..من خیلی بلد نیستم عین شما... سورن:دروغگوی خوبی نیستی تو خیلی به این رقص...
-
رمان اقای مغرور خانم لجباز پست 2
24 دی 1399 18:46
بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟ متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم...بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود...اما دیگه نه تا این حد عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟ متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه...یه چیزی...
-
رمان اقای مغرور خانم لجباز پست 1
24 دی 1399 18:44
ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟بازم که خشاب خالی کردم...یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟آهان اینجا بهتره...خدایا عجب شیرتو شیریه ها! صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه... نادری:قربان...اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده صادقی:ای وای...اون دیگه...
-
رمان من ی پسرم7
24 دی 1399 18:27
به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم: -یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.... خنده عصبی ای کرد و گفت: -توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟ سام و سعید منو از علی جدا کردن. علی-منتظر تماست می مونم ماهان... نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر...
-
رمان من ی پسرم6
24 دی 1399 18:26
به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم: -یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.... خنده عصبی ای کرد و گفت: -توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟ سام و سعید منو از علی جدا کردن. علی-منتظر تماست می مونم ماهان... نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر...
-
رمان من ی پسرم5
24 دی 1399 18:24
از این حرفش نتونستم خودمو کنترل کنم وپقی زدم زیر خنده...حالا نخند،کی بخند....اما با دیدن قیافه عصبی عمه،خشکم زد.از جام بلند شدم و سریع گفتم: -شب به خیر... و با حالت دو از آشپزخونه خارج شدم...رو به بابا اینا هم بلند گفتم: -شب بخیر.... منتظر جواب نموندم و سریع از پله ها بالا رفتم.در اتاقم رو باز کردم و خودم رو روی تخت...
-
رمان من ی پسرم4
24 دی 1399 18:24
یه تی شرت مشکی جذب،با شلوار لی پوشیدم واز توی آینه نگاهی به خودم انداختم؛محشر شده بودم...! از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم... مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی... با خنده گفتم: -من ماهانم مانی... به سرعت سرشو بلند کرد وگفت: -فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟ اومدم جوابشو بدم که...
-
رمان من ی پسرم3
24 دی 1399 18:23
بهار آب دهنش رو قورت داد ونگاهی به تایمر ماشین انداخت.ساعت00:00دقیقه یا به عبارتی همون 12 شب بود..!!! به تابلو های کنار جاده نگاه کردم: -به کاشان خوش آمدید... رو به بهار گفتم: -توی خود اصفهان زندگی میکنید دیگه؟ به آرومی گفت: -آره -الان کاشانیم..شهر گل وبلبل لبخندی زد وگفت: -خیلی کاشان رو دوست دارم..مخصوصا قمصرش رو...
-
رمان من ی پسرم2
24 دی 1399 18:22
وارد پارکینگ رستوران(...)شدم وماشینو پارک کردم و رو به بهار گفتم: -بریم؟ بهار-بریم... با ورودمون همه با تعجب نگاهمون میکردن...شاید تا حالا،این موقع شب،دوتادختر،واسه صرف شام،به رستوران نیومده بودن... صندلی رو واسه بهار عقب کشیدم و خودمم رو به روش نشستم.. بهار-این جا خیلی خوشگله.. -آره...منم خیلی اینجا رو دوست...
-
رمان من ی پسرم - قسمت اول
24 دی 1399 18:21
نگاهی بهش انداختم و بادیدنش دلم هری پایین ریخت...خیلی جذاب و خواستنی شده بود.دستش رو جلوی صورتم تکون دادوگفت: -آدم ندیدی؟ بالبخند گفتم: -به خوشگلی تو نه...! هلیا-اگه توی خر هم قبول میکردی بیای،الان مثل من میشدی... ابرویی بالا انداختم و گفتم: -من همینجوریش هم از همه خوشگل ترم! هلیا-اوه اوه...یادم نبود کوه غرور جلوم...
-
تپش عشق 14
24 دی 1399 16:06
آویسا) --------------------- ارشا عصری گفت برم اتاقش کارم داره و وقتی رفتم گفت بعد از کار شرکت بمونم کارم داره اومدم بگم اگه کاری داری خب همین الان بگو دیگه با خودم گفتم دوباره قاطی میکنه مثله شیراز دوباره مشت میزنه ولی اینبار بجا دیوار تو صورت من پس یه باشه گفتم و برگشتم بعد از اینکه کار شرکت تموم شد منم از اتاق زدم...
-
تپش عشق 13
24 دی 1399 16:06
آویسا) --------------------- ارشا عصری گفت برم اتاقش کارم داره و وقتی رفتم گفت بعد از کار شرکت بمونم کارم داره اومدم بگم اگه کاری داری خب همین الان بگو دیگه با خودم گفتم دوباره قاطی میکنه مثله شیراز دوباره مشت میزنه ولی اینبار بجا دیوار تو صورت من پس یه باشه گفتم و برگشتم بعد از اینکه کار شرکت تموم شد منم از اتاق زدم...
-
تپش عشق 12
24 دی 1399 16:05
آویسا) --------------------- بیشتر از هشت ماه از اومدنم به شرکت می گذشت دوهفته پیش نامزدی سادنا و پارسا بود امروزم عروسی اق داداشمون بود من نمیدونم نه به اینکه عقده ی عروسی و جشن داریم یه دونه پیش نمیاد نه به اینکه چند تا پشت سر هم می افته بدبخت جیب بابا این چند وقته فقط پول بود که خرج میکرد بابا رو نمیدونم ولی به من...
-
تپش عشق 11
24 دی 1399 16:05
آویسا) --------------------- صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم اماده شدیم و به سمته زمین رفتیم... متراژ زمین از اون چیزی فکر میکردم بیشتر بود... از موقعی که رسیدیم بعد از اشنایی با بقیه افراد شروع کردیم به اندازه گیری و یادداشت کردن و مقدمات نقشه را کشیدن... چون اگه میخواستیم اروم اروم پیش بریم بیشتر از یک ماه و نیم...
-
تپش عشق 10
24 دی 1399 16:05
اویسا) --------------------- ارشا با لحنی کاملا خشک و جدی:گفتم که من با اونا میریم شما هم با پارسا بیاد و راه افتاد به سمتی که ماشینا بود.... ****************** -بفرمایید خانومه شریفی این کارته اتاق برایه شما و خانومه سلطانی... کارته اتاق رو ازش گرفتم... مثله اینکه سه تا اتاق گرفته بود چون تخت ها دوتا یک نفره بوده......
-
تپش عشق 9
24 دی 1399 16:04
(آرشا)---------------------وقتی کیک رو اوردن من وپارسا هم رفتیم یه گوشه که زیاد تو دید نبود وایسادیم...پاهامو تکیه دادم به دیوارونگاهمو چرخوندم روی پارسا که کلا رفته بود تو دپرسی...رقص سادنا با مانی بدجور حالش رو گرفته بود..اخه یکی نیست بگه داداش من...درست برو حرفتو بزن...که نه اینقدر خودت حرص بخوری نه اون دختره...طرز...
-
تپش عشق 8
24 دی 1399 16:03
(آرشا)----------------------بفرماییدبا دیدن اویسا پشته در تعجب شدم...فکر کردم سلیمیه...پس سلیمی کجا بوده که بدونه اینکه اون بهم خبر بده اومده اینجا؟...-اقای صالحی این نقشه ای که میخواستید تموم شد...زدم به کوچه علی چپ...!-نقشه؟کدوم نقشه؟-پنت هاوسه برجی که بیست طبقه هست... مربوط به شرکت...هست هر مهندس چند تا طبقه...
-
تپش عشق 7
24 دی 1399 16:03
(آرشا)---------------------راه افتادم سمته در...اویسا داشت در و می بست منم از اینور میخواستم باز کنم ولی ول نمیکرد...وقتی دید هی میخواد در و ببنده و بسته نمیشه برگشت عقب...من و که دید همینطور بازم دستش رو فشار میداد ببنده...فهمیدم حواسش نیست...من: میشه درو ول کنی؟بعد از اینکه درو ول کرد منم اومدم بیرون و درو بستم...خب...
-
تپش عشق 6
24 دی 1399 16:03
(آویسا)--------------------- داشتم میرفتم که دره اتاق این اق رییسه باز شد ای بابا چرا هروقت من از اینجا رد میشم اینم از اتاقش میاد بیرون...اینم شانسه منه بدبخته دیگه...ادم قحطه...چون از صبح ندیده بودمش به عنوانه کارمندی که تو شرکتش کار میکنه تو سلام پیش قدم شدم...اونم جوابم رو داد...بعد چشمش به دستم خورد یه پوزخند...
-
تپش عشق 5
24 دی 1399 16:00
(آویسا)---------------------اول نگرفتم ...یه یک دقیقه بعد دوزاریم افتاد انگار سادی هم فهمید اولش نفهمیدم و منتظر بود تو ذهنم تجزیه تحلیل کنممن:چــی؟؟؟پارسا ملکی؟؟؟؟منظورت همینه پارسای خودمونه؟؟؟یه لبخند غمگین کناره لبش بود ...سرش رو تکون دادمن:دروغ میگـــی؟اونم ادا منو دراوردسادنا:نــه راست میگماره اق پارسا همینی که...
-
تپش عشق 4
24 دی 1399 15:59
(آرشا)---------------------من:بلهسلیمی:اقای صالحی خانومه شریفی میخوان ببیننتونشریفی کیه؟........اهان همون دیروزیاشریفی چشم مشکیه بود یا سبزه؟؟؟من:بگو بیادتلفن رو گذاشتم سرجاشچند دقیقه صدای در بلند شدمن:بفرماییددر باز شدو خانومه شریفی تشریف فرما شدناهان پس چشم سبزه شریفی هستاین چرا همینطور ساکته... حتما وایساده من سلام...
-
تپش عشق 3
24 دی 1399 15:59
(آویسا)--------------------- با صدای بفرمایید رفتم تو اتاق اولین چیزی که وارده اتاق شدم دیدم که پنجره طولی بلند بود که میتونستی کاملا بیرون رو ببینی که پس این اق رییسه کوش سرم رو چرخوندم این ور اون ور که دیدم سمته چپم یه میزه مشکیه بزرگه که یه نفر پشتش نشسته و سرش پایینه همین که رومو کردم اونور دیدمش سرش رو اورد بالا...
-
تپش عشق2
24 دی 1399 13:54
تپش عشق2 همون طور میخوندم و پام رو تکون میدادم که مامان وارده حال شدمامان:وای آویسا بازم داری این رو میبینی خسته نشدی؟هم کلیپش رو تو گوشیت داری هم تو رمی که زدی به ماهواره ضبط شده داری بازم وقتی میبینی مثله اینکه باره اولته میشینی با ذوق و شوق میبینی؟اخه چقدر یه چیز رو ادم میبینه؟واه واه واه سیرم نمیشه انگار چی نشون...
-
تپش عشق 1
24 دی 1399 13:17
وای خدا جونم باورم نمیشه یعنی ممکنه؟واقعا ممکنه؟من بیدارم؟خوابم؟ولی فکر کنم بیدارم اره بابا بیدارم. وای وقتی یادم میاد امروز چه اتفاقی افتاده میخوام بال در بیارم . همونطور که تو اینه به خودم خیره شده بودم به خودم نگاه میکردم یاد امروز صبح تو دانشگاه افتادم وقتی استاد بعد از اینکه کلاس تموم شد به من و سادنا و مانی گفت:...
-
رمان عروس خون بس - قسمت دهم
24 دی 1399 11:10
سهیل:الو روژان روژان:سلام سهیل:سلام خوبی؟ روژان:ممنون،تو خوبی سهیل:خوبم،خداروشکر،سارا یه چیزایی میگه درسته؟ روژان:چی میگه؟ سهیل:میگفت،نمیخوای بری رشته تجربی،چرا؟ روژان:خب،دوست دارم برم رشته انسانی. سهیل:چرا نظرت عوض شد؟ روژان:نمیدونم،فکر نمیکنم،تو پزشکی موفق بشم. سهیل:باشه عزیزم هرجور خودت دوست داری. روژان:تو چیکار...
-
رمان عروس خون بس - قسمت نه
24 دی 1399 11:09
سهیل رو تخت،نشسته بود،سرشو تو دستش گرفته بود،سارا سرش انداخت پایین اومد داخل. سارا:سهیل من نمیخواستم بگم یه دفعه از دهنم پرید. سهیل:تو خواهرمی سارا من بهت اعتماد کردم،وقتی تو اینجور با آبروی من بازی میکنی،از کی دیگه باید توقع داشته باشم. سارا:تو که میدونی آبروریزیه پس چرا قبول کردی،ردش کن بره پیش خانوادش،بودن روژان...
-
رمان عروس خون بس - قسمت هشتم
24 دی 1399 11:09
یکماه بود که اونجا زندگی میکرد، زیاد بیرون نمیرفت ،ولی داشت به اون نوع زندگی عادت میکرد،سعی میکرد مثل سهیل حرف بزنه زیاد لهجه نداشته باشه،.ولی میدونست زمان میبره سهیل مثل یه دوست خوب کمکش میکرد، درساشو بخونه و هم درس خودش میخوند وقتی دید سهیل نماز میخونه اونم تصمیم گرفت نماز خوندن شروع کنه ،هنوز خبری از بی بی گله سهیل...
-
رمان عروس خون بس - قسمت هفتم
24 دی 1399 11:08
آزا با ناباوری به مادرش نگاه میکرد که خبر فرار روژان رو بهش می داد.قط یک روز به شهر رفته بود و دوباره از دست داده بودش -من گفتم روژان قسمت تو نبود،لجبازی کردی حالام که نیستش میخوای چیکار کنی بیا بریم سمیه دختر خواهرم با افتخار برات خاستگاری میکنم منتظر تو لب باز کنی آزا با خشم نگاش کرد.مادر به با ناراحتی به پسرش چشم...
-
رمان عروس خون بس - قسمت ششم
24 دی 1399 11:08
صبح که چشماش باز کرد.مهیار ندید سریع بلندشد رفت پیش مینا -سلام مینا -سلام صبح بخیر -مهیار کجا رفت -رفت پیش پدرش که کاری نکنه دوباره -من برم خونه دیگه کاری نداری؟ -بشین ببینم مگه میزارم بدون صبحانه بری -سلام زن عمو -سلام حسنی صبح بخیر مینا سفره انداخت صبحانه رو خوردند.بازم نذاشت روژان بره.مشکوک شده بود از این همه اصرار...
-
رمان عروس خون بس - قسمت پنجم
24 دی 1399 11:07
پاییز بود.هوا داشت سرد میشد.دوباره چراغ نفتی رو از انبار آوردن بیرون.چند روزی بود حالش خوب نبود کنار چراغ دراز کشیده بود.احساس سرما میکرد.پتو رو دور خودش پیچید ولی گرم نمیشد.مهیار و اورنگ از سرزمین اومدن خونه مهیار در باز کرد.روژان رو دید که بی حال افتاده رفت کنارش بدنش داغ بود ولی میلرزید. -روژان خانومی خوبی ؟ -سردمه...
-
رمان عروس خون بس - قسمت چهارم
24 دی 1399 10:57
مهیار بدون هیچ حرفی بلند شد رفت بیرون.دلش برای چشمای روژان تنگ شده بود اسبش برداشت زد به کوه همونجایی که پیداش کرده بود نشست -هی دختر از دست یه گرگ نجاتت دادم انداختمت تو گله گرگا منو ببخش یکساعتی اونجا با خودش خلوت کرد گریه کرد.سوار اسبش شد رفت پایین به خودش که اومد جلو خونه پدر روژان بود.کوبه در گرفت به در زد. در...
-
رمان عروس خون بس - قسمت سوم
24 دی 1399 10:56
دکترتوی درمانگاه نشسته بود.وبه دخترمعصومی فکر میکرد که در حال مرگ بود تصمیم گرفت شب بهش سربزنه .تو فکر روژان بود که صدای همکارش شنید -سهیل چیه تو فکری؟ -تو فکر اون دخترم که برات گفتم -دختران بیچاره -کاش میشد گزارش بدیم -به کجا -به مددکارای اجتماعی این دختر 14 یا 15 سالش بود -فکر میکنی چیکار میکنن طرف شوهر داره اینجا...
-
رمان عروس خون بس - قسمت دوم
24 دی 1399 10:56
خواستگارا رفته بودن جواب هر دو طرف مثبت بود.شام آماده بود سفره شام انداختن.همه نشسته بودن.مشغول خوردن با صدای حسن همه بهش نگاه کردن -مامان روژان کجا اشپزی میکنه غذا میخوره؟ هیچکس جوابی نداشت تازه یادشون افتاده بود که از صبح چیزی براش نبردن.دلینا رو به دنیا کرد -دنیا براش ناهار بردی -نه یادم رفت -این دختر صبحانه هم...
-
رمان عروس خون بس - قسمت اول
24 دی 1399 10:55
هوا گرگ ومیش بود. روستا در سکوت غریبی فرو رفته بود .تنها صدای گرگ هایی که اطراف روستا پرسه می زدند هر از گاهی سکوت کوچه ها را میشکست. و نور ضعیفی از بعضی پنجره های خانه ها به بیرون میتابید که نشان از سحرخیزی اهل روستا می داد. زن بیدارشده بود و نگاهی به بچه هایش که معصومانه خوابیده بودند انداخت.یه دختر و سه پسر حاصل...
-
هیچ کسان 3
24 دی 1399 10:55
امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر و مادرم نداشتم.اونجا جوری بود که بدون اجازه ی بابام حق نداشتم جایی برم! انگار نه انگار که من...
-
هیچ کسان 2
24 دی 1399 10:54
نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش هم درشت بود.فکر کردم شاید منتظر کسی باشه...توی کوچه...
-
هیچ کسان 1
24 دی 1399 10:53
وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه درس خوند...ما هم که هر وقت به هم می رسیم به تنها چیزی که فکر نمی کنیم درسه.توی...
-
رمان خانه ی من قسمت آخر
24 دی 1399 10:27
؟ میترسم اما این ترس را فقط دستان او کم میکند..من ھیچ آمادگی برای با او بودن ندارم..کسی بھ من چیزی نگفتھ..جائی نخوانده ..ام...ندیده ام..من ساده ی بکر را فقط این مرد می شناسد ھمین مرد بلند قامت کھ دستانش را دوست دارم..او می تواند مرا بھ دنیای جدیدی ببرد..دنیائی کھ با عشق و بی عشق می توانی واردش شوی..از روی...
-
رمان خانه ی من6
24 دی 1399 10:27
اما مردی اینجا نشسته که ھنوز می 182 گوید خانم مشکات و من ھیچ وقت برایش مستان نمی شوم و نخواھم شد و حالا پاھایم بلاتکلیف مانده اند و مستان جان دامون در سرم ..صدا می کند دامون نگاھم می کند و من نھ..نرگس میپرسد پس چرا نمیشنی خانم..نکنھ من و حبیب مزاحم شدیم..؟ می گویم نھ کھ مبادا ناراحت شود و خودم متنفر میشوم از خودم..فقط...
-
رمان خانه ی من5
24 دی 1399 10:27
فکر کردن بھ آن ھم ناراحتم میکند..مرا خرد میکند و زھرا ھم..پول ھایم را قسمت میکنم و تھ کیفم اندکی می ماند..شاید ماه بعد بتوانم مانتوی جدید بخرم..اخر ماه بعد نزدیک عید می شود و خیلی مغازه ھا حراج می کنند..شاید بتوانم یک مانتوی ساده گیر بیاورم..از ھمان ھائی کھ میشود ھمھ جا پوشید و ھیچ وقت خیلی تکراری نباشد..حالا عید کھ...
-
رمان خانه ی من4
24 دی 1399 10:26
خنده ام میگیرد از غرغرھایش..نمی داند کھ تا بوده ھمین بوده..او نخندد من بخندم یا شکوفھ کھ دردھایش را پشت خنده ھایش پنھان میکند...شکوفه انگار طاقت سکوت را ندارد که دوباره به حرف می آید..می گوید فصل جوجه کشی کمی کار بیشتر است..البته برای آقای بھنود..می گوید مجبور است تا دیروقت سر کارگرھایش بماند.با بدجنسی اضافه میکند که...
-
رمان خانه ی من3
24 دی 1399 10:25
خودم و بھ خودم دلداری می دھم و خستگی ھایم را با شانھ ی خستھ ام قسمت می کنم..باید کار تازه ای پیدا کنم..منتظر چاری ..ماندن را دوست ندارم...شاید فردا روز بھتری باشد..شاید..م عید است و مامان گلی سمنو پزان دارد روضھ ی حضرت زھرا دارد و بھ زمین و زمان شک می کند و ھمھ را دروغ میداند..گاھی مھربان است و گاھی نیش میزند..خالھ...