-
رمان خانه ی من2
24 دی 1399 10:23
مامان فروغ بھ این پسرھا می گفت جواھر..؟!ترسیدم بیشتر بمانم و چیزھای بدتری بشنوم..قدم اول ھمان و رفتن چادر زیر پایم ھمان.. انگار با چادر روی سرم گولھ شدم کنار ماشین..ظرف یخ با صدا خورد زمین..تو بگو آبروریزی بدتر از این..؟ ...بھ قول مامان گلی خاک با شووا صدای باز شدن در ماشین را شنیدم..یکی شان بالای سرم بود..حبیب یا...
-
رمان خانه ی من1
24 دی 1399 10:23
مادرم عصبانی کھ میشد نفرین میکرد:کاش خدا بھ جای بچھ سنگ زائیده بودم..کاش تو گھواره میمردین..میگفت کاش آل شما را میبرد.پدرم صبور بود.ساده و رام واھلی...معتاد ھم بود،اما آرام بود..صدایش بلند نمیشد.زیر بساط چای ..وتریاکش یک کلمھ میگفت:نگو زن مادرم سینی چای را پس میزد.فریاد بی طاقتی اش کھ بلند میشد میرفتیم عقب تر:از دست...
-
رمان خالکوبی قسمت30
24 دی 1399 10:00
با خیرگی نگاهش کردم.. مرد محبوب..! تنها صفتی که به آزاد نمی آمد! خنده ام را خوردم... شبنم خندید و خودش را عقب کشید: خب بالاخره کسی که تــــوی یـــخ واسش همچین هدیه گرونی بخری محبوبه دیگه، نه ؟! گوشه ی لبم بالا رفت. دلم می خواست هم پای شبنم مسخره بازی دربیاورم و بلند بلند بخندیم... اما آنقدر فکر و خیال در سرم بود که...
-
رمان خالکوبی قسمت29
24 دی 1399 10:00
کدوم مامان..؟؟ عاطفه؟؟ گونه ام را نوازش کرد... می خواستم بگوید عاطفه.. بگوید مامان مهتاج.. بگوید... - مامان خودم...! مامان خودش.. یادم رفته بود... یادم رفته بود فقط من نیستم که مادر دارم... یادم رفته بود که کیمیا هم مادر دارد... - تو.. مگه مامانتو دیدی؟! احمقانه بود! احمقانه پرسیده بودم! احمقانه !!! چند بار پلک زد.....
-
رمان خالکوبی قسمت28
24 دی 1399 09:59
باید می رفتم.. دوش می گرفتم.. و چشم هایم را تا هر زمانی که می شد، روی هم می گذاشتم...من خراب کرده بودم..خرب کرده بودم.. و او مرا رها کرده بود...چشم هایم سوخت..احتیاج به دوش آب سرد داشتم..ولم کرده بود..ده دقیقه گذشته و او ولم کرده بود..از خودم متنفر بودم...صدای چرخیدن کلید توی قفل..، و.. تق... باز شدن در...، یک یکِ...
-
رمان خالکوبی قسمت27
24 دی 1399 09:58
ساره؟! عزیزم..؟ چشماتو باز کن.. ساره..!؟صدا دور و سرم سنگین بود.. کسی تکانم داد.. و باز صدای « ساره.. ساره..» گفتن های مزخرف.. فقط می خواستم بخوابم.. گیج و منگ بودم.. این صدا را می شناختم اما قدرت تجزیه و تحلیل نداشتم.. قوه ی تشخیصم از کار افتاده بود.. حتی نگرانی موج دار لحنش را آن طور که باید، درک نمی کردم.. معده ام...
-
رمان خالکوبی قسمت26
24 دی 1399 09:57
اول اردیبهشت ماه بود و من خیال می کردم هنوز قرارست همه چیز در همین آرامش و بی خبری بگذرد. خیال می کردم وقتی دور بعضی چیزها را در زندگی خط می کشی..، خط کشیده ای دیگر! اما.. این زندگی بود که بارها و بارها به من ثابت کرد، همه چیز آن طور که من دلم می خواهد.. پیش نمی رود....همه ی برنامه هایم درهم بود. فستیوال تابستان نزدیک...
-
رمان خالکوبی قسمت25
24 دی 1399 09:56
هر سال تو این لحظه ها حالم همینه... انگار که غرق یه حس اضطرابم.. چند ساعته دیگه درست یک ســـال می شه.. یک سال می شه که نمی تونم بخوابم.... چشم هایم را به صفحه ی رنگی اما خاموش تلویزیون دوختم. از طبقه ی بالا صدای بزن و بکوب می آمد. یک ساعت قبل خانم همسایه آمد و دعوتم کرد اگر تمایل دارم برای مهمانی آخر سال، همراهی شان...
-
رمان خالکوبی قسمت24
24 دی 1399 09:55
رمان خالکوبی قسمت24 برای اولین بار صدای حاج خانوم رفت روی اسپیکر تلفن و از لابه لای ملافه ها پیچید و به گوشم رسید: سلام.. ساره.. ام.. روز.. این.. جا.. بیا... ظهر... خدافظ.. ملافه ی سفید را با رخوت کنار زدم... دلم نمی خواست بروم ! اما وقتی حوالی یازده ظهر خانه ی پدری بودم، همه ی این دلم نمی خواست ها، رنگی از پوزخند...
-
رمان خالکوبی23
24 دی 1399 09:54
من غلط بکنم دست رو تو بلند کنم.... تکان سنگینی خوردم....! دست کشیدم به گودی گردنم... هیچی نبود...! توهم! خیال!! قلبم ضربان گرفت و نبض گردنم ریز تر و سریع تر نواخت.... لبم را گاز گرفتم... خدای من..... چه فکری کرده بودم.! نفس عمیقی کشیدم... عطر چوب زیر بینی ام جریان گرفت..... برگشتم طرفش که کمی عقب تر، ایستاده و دست...
-
رمان خالکوبی23
24 دی 1399 09:54
من غلط بکنم دست رو تو بلند کنم.... تکان سنگینی خوردم....! دست کشیدم به گودی گردنم... هیچی نبود...! توهم! خیال!! قلبم ضربان گرفت و نبض گردنم ریز تر و سریع تر نواخت.... لبم را گاز گرفتم... خدای من..... چه فکری کرده بودم.! نفس عمیقی کشیدم... عطر چوب زیر بینی ام جریان گرفت..... برگشتم طرفش که کمی عقب تر، ایستاده و دست...
-
رمان خالکوبی22
24 دی 1399 09:52
تا آوردن قهوه ها دیگر حرفی میانمان رد و بدل نشد... تنها صدای ملایم پیانو می آمد... و آتش زدن سیگار او... و التهاب صورت من...! که نمی دانستم به کی پناه ببرم از این همه خیال.. از این همه وهم...! ذهنم می رفت سراغ بی رحمی و حقیقت تلخی که به زبان آورده بود..، اما دلم.. می رفت پی تمام حرف هایی که زد و دلایلی که آورد.... و...
-
رمان خالکوبی21
24 دی 1399 09:51
دست کشید به سرم و...هق زد: الهی خدا لعنت کنه کامرانو.. ببین چی به روزت آورده.. ای خدا چرا سهم این بچه باید این باشه!؟؟ نکن مادر.. اینجوری تا نکن با خودت... داری خورد می شی نفس عمه.... کجا بودم ای عشق؟ چرا روشنی را ندیدم؟ چرا روشنی بود و من لال بودم؟ چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟ چرا کوچه ی رنج سرشار یک...
-
رمان خالکوبی20
24 دی 1399 09:50
قلبم.. به کوبش افتاد... دلم بهم خورد... دلم.... باید بالا می آوردم.. بــــاید.... به چشم هایم خیره شد... چشم هایی که... خیس بودند..... و من... نمی دانم چی توی چشم هایم دید که... دست هایش از دو طرفم افتاد... که شانه هایش... افتـــــاد....عقب عقب رفت.... و ازم دور شد.... لب هایم بهم خورد تا اسمش را صدا کنم.... تا.. بهش...
-
رمان خالکوبی19
24 دی 1399 09:49
*** موهای خیسم را با کش بستم. شال پشمی ام را به دورم انداختم. بند سبز رنگ دور مچم را سفت کردم و با خاموش کردن چراغ ها، از خانه بیرون رفتم.. صدای موسیقی ملایمی که در راهروی انتهایی پاساژ می پیچید، ذهنم را نشانه گرفته و از بند هر چه فکر و خیال بود، می رست.. تق تق آرام و با طمانینه ی کفش هایم روی سنگ گرانیت و تیره رنگ ،...
-
رمان خالکوبی18
24 دی 1399 09:46
متعجب و خیره، نگاهش کردم... مگر ساعت چند بود؟! مگر به عمه قول شام نداده بود؟؟... - کجا بری؟؟ این پا و آن پا کرد... می توانستم بی قراری را به وضــــوح از چشمهایش بخوانم..... چنگ زد میان موهایش: باید برم خونه... میام از عمه ت خداحافظی می کنم و می رم... و بی آنکه منتظر من باشد، راهی ساختمان شد... همان طور مات، به مسیر...
-
رمان خالکوبی17
24 دی 1399 09:46
حنا که در راباز کرد، اصلا نشناختمش...!!.. چاق تر از قبل شده و از آن لاغری بی اندازه درآمده بود.... این اولین نکته ای بود که به چشمم آمد... موهایش های لایت خوشرنگی داشت.. گونه های همیشه تپلش رو به سرخی بود... چشم های عسلی اش درشت تر از همیشه به نظر می رسید و وقتی بغلش کردم.....، حس کردم بارزترین تغییرش، در آغوش...
-
رمان خالکوبی16
24 دی 1399 09:44
دستش رفت سمت تلفن روی میزش: خانوم سلیمی یه لیوان آب قند بیار..! میزش را دور زد.. چشم هایم سیاهی می رفت و.. می سوخت... و جانی که در بدنم، نمانده بود.... به دقیقه نکشیده ضربه ای به در خورد... خودش رفت و از لای در نیمه باز، آب قند را گرفت!! حتی اجازه نداد سلیمی تو بیاید!! مظلومانه و معصومانه.. با اینکه هیچ دوست نداشتم...
-
رمان خالکوبی15
23 دی 1399 22:23
بی سوال پیاده شدم... بی سوال تر، از در شیشه ای اتوماتیک، عبور کردم.... و آنقدر در خودم و غرق در دنیای خودم بودم که، حتی نپرسیدم اینجا آمده ایم چکار....؟!... لابی هتل... کرم شکلاتی بود... میز ها با صندلی های پشت بلند کرم رنگ... من پشت سر کیانی راه می رفتم.. و حتی از ذهنم هم نمی گذشت که اصلا من را نمی بیند!!!... میز دو...
-
رمان خالکوبی14
23 دی 1399 22:22
« نفهمیده بودم.... وقتی مدارکم را از دست های لرزانم بیرون کشیده و خودش.. خیلی جلوتر از من به راه افتاده بود.. و چطور و کجا.. در پیچ و خم کدام راهرو.. پشت در بسته ی کدام اتاق، دکتر حقی را پیدا کرده بود... و من... که بیرون اتاق... از در..کنده نمی شدم... حقی صدایم زده بود... خودم را کشیده بودم..، تا ورودی گروه... حقی از...
-
رمان خالکوبی13
23 دی 1399 22:21
حواسم را که جمع کردم، معینی بالای سرم ایستاده بود... نگاهی به طرح ها انداخت... چانه بالا کشید: یقه ایراد داره... فکرم را از همه جا جمع کردم وبه چشم های پشت عینک معینی دادم... لبخند زدم: هنوز تموم نشده... بذارید تموم شه... اوهوم کشیده ای گفت.. دست هایش را زد پشتش و یکی دو قدم از من دور شد و به سمت بقیه رفت.... به کار...
-
خالکوبی قسمت12
23 دی 1399 22:21
هیچی به ذهنم نمی رسد... جر اینکه بهش آب بدهم و فقط بگویم که: نترس!! نترس زنگ زدم اورژانس!! نمی دانم چجوری لباس می پوشم.. حتی نمی دانم..، چی می پوشم.... مانتوی سیاه و کوتاه و گشاد این روز هایش را، روی پیراهن بلند و سفیدش، تنش می کنم.... و تا شالش را سرش بیندازم....... تمام امیدم را به رسیدن اورژانس... از دست... می...
-
خالکوبی قسمت10
23 دی 1399 22:18
کسی می زند به در..... هی.. ساره... یکی دارد در می زند...... باز نمی کنی.....؟! کسی می زند به در.... سر تکیه داده ام به در، درد میگیرد..... دلم می خواهد بگویم آخ.... بگویم نکوب... کسی خانه نیست.... در مزنید.... کسی می کوبد به در..... و صدای آشنایی..... که چقدر...... ملتمس است... که چقدر..... توفنده است..... - ساره...
-
خالکوبی قسمت9
23 دی 1399 22:18
در با صدای وحشتناکی بهم کوبیده شد!!! چهار ستون خانه لرزید!! حس بدی... زیر پوستم دوید.... حس بدی... ناشی از... نمی دانم چی... نسبت به.... به کسی که.... مچ دستم را گرفت و کوبیدم به دیوار....! چشمهایم پرید پس سرم!! صورتش را خم کرد... نزدیک من... درست جلوی چشم های من.... نه.... نفسش بوی هیچی نمی داد!!! نه بوی دلتنگی......
-
خالکوبی قسمت7
23 دی 1399 22:16
خزیدم گوشه ی سمت خودم.... و غلط زدم.... نیم ساعتی که گذشت.. تازه چشم هایم گرم می شد که حس کردم از جایش بلند شد... مکثی کرد، و راه افتاد... گوشه ی چشمم را باز کردم.. کنار پنجره ایستاده بود... آرنجش را زده بود به قاب پنجره و با دستش گوشه ی پرده را کنار نگه داشته بود.... نمی توانستم چشم هایش را ببینم... نمی توانستم بفهمم...
-
خالکوبی قسمت6
23 دی 1399 22:15
رمان خالکوبی قسمت 6 دو تا دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و جلوی پایم، زانو زد: چیه ساره...؟!نگاهم را دادم به گلویش....دست هایم را گرفت و من از داغی دست های او و یخی دست های خودم، تکان خوردم!داشت دو طرف دامنم را روی تخت و دورم، مرتب می کرد.....صورتش را گرفتم توی دست هایم.... لبخند آرامی زد..... زمزمه کردم: تو خیلی...
-
خالکوبی قسمت5
23 دی 1399 22:14
----------------------------------------------------------------------------------- شادی این روز ها خیلی به من محبت می کند.... هر روز عصر می آید دنبالم و می رویم دنبال لباس و آرایشگاه و خرده کاری های مانده..... دیروز با بنز پدرش آمد دنبالم و کلی پزش را به من و ماکسیمای به قول خودش فکسنی کامران داد!!! بردم چهره ها و...
-
خالکوبی قسمت4
23 دی 1399 22:14
رمان رمان رمان یک هفته ای که گذشت، خانوم صدر یکی دوباری با حاج خانوم حرف زده بود... گفته بود کامی که از سفر آمد، تماس میگیرم و نظر نهایی ساره جون را می پرسم..... حاج خانوم هم گفته بود دیگر دوست ندارم بچه ها با هم بیرون بروند و من، این وسط کلی حرص خورده بودم!!! لابد باید با همین دو سه بار دیدن، جواب می دادم...... آن هم...
-
خالکوبی قسمت3
23 دی 1399 22:12
داشتم باغچه ی بزرگ گل کاری شده مان را آب می دادم و برای خودم آهنگ محبوبم را زمزمه می کردم.. ای... صدایم همچین بدک هم نبود ها!! خنده ام گرفت... شلنگ را گرفتم به برگ های دختر انجیر و خیسشان کردم.... عصر دوشنبه ی خنکی بود، بر خلاف این چند روز گذشته و این هوای آخر اردیبهشتی...بالاخره دیشب خود پدر احمد زنگ زد آقاجون و...
-
خالکوبی قسمت2
23 دی 1399 22:11
رمان خالکوبی احمد مثل همان یکی دو باری که دیده بودمش، سرش پایین بود.... فقط گل را داد دستم و سلامی زیر لبی گفت.... به جایش بهجت خانوم جفت چشم های احمد و شوهرش را قرض گرفته بود و جوری نگام می کرد که انگار زیر چادرم را هم میبینه!! کنار آقاجون ایستاده بودم و سعی می کردم سرم پایین باشد.... پدر احمد به نظرم خونگرم می...
-
خالکوبی قسمت1
23 دی 1399 18:18
« سر آغاز » تمام درهای جهنمت را به روی من باز کن! کبریت نمی خواهم! من، خود سوخته ام........ ببین ام...!؟ ببین......!؟ شعله ی به خاکستر نشسته ام.. که هر از گاهی، به نسیمی، شعله ور می شوم........ من، به اسارت چشم های تو، ایمان دارم..... به جنگیدن برای آب زقوّم..... به ترکش خوردن، از تو..... ببین م......؟! دفاع من، مقدس...
-
قرعه به نام سه نفر20 و اخر
22 دی 1399 18:28
فصل بیست و پنجم با فریاد و شیونی که از انتهای راهرو شنیدم سرمو از دیواره سرد و بی روحه بیمارستان کشیدم کنار .. همه اومده بودن.. تانیا با گریه و نگاهی سرگردون زل زد تو چشمام و گفت: چی شده؟..تو رو خدا بگو که خواهرم زنده ست..تارااااااا.. با جیغی که کشید یکی از پرستارا به طرفش اومد و اخطار داد که سکوته بیمارستان رو رعایت...
-
قرعه به نام سه نفر19
22 دی 1399 18:27
فصل بیست و چهارم رادوین: ببینم نکنه شماها هم می خواین با ما بیاید؟..اخه جمع می بندید.. تانیا جدی رو به او کرد و گفت: پس چی؟..این که معلومه.. رادوین با اخم نگاهش کرد: ولی من این اجازه رو نمیدم..معلوم نیست اونجا چی می خواد بشه.. تانیا از جایش بلند شد و مستقیم به چشمان رادوین زل زد: مگه ما خودمون نمی تونیم واسه خودمون...
-
قرعه به نام سه نفر18
21 دی 1399 21:37
هر سه با تعجب به کلبه ی نسبتا بزرگی که میان درختان محفوظ بود نگاه می کردند..اطرافِ کلبه توی زمین تیرهای چوبی کار شده بود که به روی هر تیر یک فانوس ِروشن قرار داشت..تعداد انها زیاد بود برای همین اطراف ِکلبه کاملا روشن بود.. میزو صندلی های چوبی که صندلی های ان شبیه به کنده ی درخت بودند هر کدام جداگانه بیرون از انجا درست...
-
قرعه به نام سه نفر17
21 دی 1399 16:02
رادوین با کنجکاوی نگاهش می کرد..رایان سرش را پایین انداخت..به انگشتانش خیره شده بود..رادوین کنارش نشست.. رایان :راشا کجا رفت؟.. رادوین:یکی از شاگرداش بهش زنگ زد ..ظاهرا باهاش کار داشت اونم رفت.. رایان سکوت کرده بود..رادوین نگاهش کرد و گفت :چی شده؟!..چرا پکری؟!.. نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد :ذهنم درگیره...
-
قرعه به نام سه نفر 16
19 دی 1399 21:14
رایان بازوی ترلان رو در چنگ داشت..راشا هم تارا و رادوین هم تانیا رو اسیر خودشان کرده بودند.. دخترا به ون تکیه دادند..بدنه ی سمت چپِ ون تانیا..بدنه ی سمت راست ترلان و پشت ون تارا.. هر کدام با شخصی که از سوی اون مورد اذیت قرار گرفته بودند می خواستند تسویه حساب کنند.. کاری که پسرها می خواستند بکنند تلافی تمام اذیت های ان...
-
قرعه به نام سه نفر15
19 دی 1399 16:24
یه کم که گذشت دیدم مسیر ویلا رو در پیش گرفته.. -داری میری ویلا؟!.. --نه.. -ولی این.. --گفتم که نه.. زهرمار و نه..داره میره سمت ویلا اونوقت میگه نه..پس کدوم گوری داریم میریم؟!..دلم می خواست همینو بلند بهش بگم ولی حال و حوصله ی داد و بیدادش رو نداشتم.. یهو ماشین رو منحرف کرد و پیچید تو یه راهه باریک که دور تا دورش دار و...
-
قرعه به نام سه نفر 14
18 دی 1399 18:38
چشمام گرد شد..عمه خانم از کجا می دونست که پسرای بزرگوار اینجان؟..روهان هم چیزی در این مورد نمی دونست.. سعی کردم صدام نلرزه و امیدوار بودم که اینطور نباشه.. -این چه حرفیه عمه خانم؟!..ما که قبلا در اینباره صحبت کرده بودیم.. سرشو تکون داد و مستقیم تو چشمام زل زد :اره..خوب یادمه که گفتید تا مدتی که اینجا هستید اونا هم...
-
قرعه به نام سه نفر13
18 دی 1399 17:26
ترلان نفس زنان وارد ویلا شد..خودش را جلو کشید و دستش را به میز اینه ی کنار دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه ی سینه ش گذاشت.. حس می کرد راه نفسش بند امده..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا اینکه بهتر شد.. با صدای تارا ترسید و برگشت.. تارا:ترلان اینجا چکار می کنی؟!..مگه نرفتی بخوابی؟!.. یقه ی لباس تارا رو تو مشت گرفت...
-
قرعه به نام سه نفر12
18 دی 1399 10:29
قرعه به نام سه نفر12 فصل شانزدهم " راشا " ماشینو بردم تو ..چند دقیقه پشت فرمون نشستم و از همونجا به ویلاشون خیره شدم ..پیاده شدم و تا خود ویلا دستام توی جیبم بود و هر از گاهی با نوک کفش به زمین ضربه می زدم.. رادوین توی سالن نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا می کرد..نیم نگاهی به برنامه ش انداختم ..یه فیلم اکشن...
-
قرعه به نام سه نفر11
17 دی 1399 22:33
فصل هشتم دخترا لباس ورزشیشون رو پوشیده بودند ..می خواستند تو باغ نرمش کنند.. تارا :میگم خوب شد نعمت رو با خودمون نیاوردیما..می خواستیم یه مدت دور و برمون شلوغ نباشه اونوقت عمه خانم می گفت نعمت رو هم ببرید.. تانیا زیپ لباسشو بست و گفت :اره خونه رو هم نمی شد به امان خدا وِل کرد.. تارا لباشو جمع کرد :دیشب بد خواب شده...
-
قرعه به نام سه نفر10
17 دی 1399 16:54
" رادوین " موچ دستم می سوخت..دردش طاقت فرسا بود..با کوبیده شدن در سرمو بلند کردم..مار زیر میز چمبره زده بود..به در نگاه کردم..راشا با پا بهش لگد می زد .. -- تا کار رو به جاهای بدتر از این نکشیدید این در لعنتی رو باز کنید..وگرنه مجبور می شیم بشکنیمش.. رایان هم کمکش کرد..هر دو با مشت و لگد افتاده بودن به جون...
-
قرعه به نام سه نفر9
17 دی 1399 16:16
قرعه به نام سه نفر9 "تانیا" زیر بالکن وایسادیم..اون دوتا هم با نیش باز زل زده بودن به ما.. از پله ها پایین اومدن و درهمون حال راشا گفت :به به..همسایه های عزیز..خوش اومدید..بفرمایید تو دم در بده.. رایان نگاهی به اطراف انداخت و با پوزخند گفت :یادم نمیاد ما رو دیوار در کار گذاشته باشیم.. زل زد به ما و گفت :کی...
-
قرعه به نام سه نفر8
16 دی 1399 21:36
قرعه به نام سه نفر8 تانیا طلبکارانه رو به انها گفت :چیه چه خبرتونه؟..مگه سر اوردید؟..درو از پاشنه کندید..رادوین با خشم گفت :اره سر اوردیم..زیادی بهتون رو دادیم که حالا اینجوری جلومون قَد عَلَم کردید..ترلان :اقای محترم حواست باشه چی میگی..این شماها هستید که باعث ازار و اذیت ما شدید..اون شب اگر حواسم به خودم نبود همین...
-
قرعه به نام سه نفر7
16 دی 1399 21:36
قرعه به نام سه نفر7 فصل دهم ترلان نفس زنان وارد ویلا شد..خودش را جلو کشید و دستش را به میز اینه ی کنار دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه ی سینه ش گذاشت.. حس می کرد راه نفسش بند امده..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا اینکه بهتر شد.. با صدای تارا ترسید و برگشت.. تارا:ترلان اینجا چکار می کنی؟!..مگه نرفتی بخوابی؟!.....
-
قرعه به نام سه نفر6
16 دی 1399 21:35
قرعه به نام سه نفر6 فصل هشتم دخترا لباس ورزشیشون رو پوشیده بودند ..می خواستند تو باغ نرمش کنند.. تارا :میگم خوب شد نعمت رو با خودمون نیاوردیما..می خواستیم یه مدت دور و برمون شلوغ نباشه اونوقت عمه خانم می گفت نعمت رو هم ببرید.. تانیا زیپ لباسشو بست و گفت :اره خونه رو هم نمی شد به امان خدا وِل کرد.. تارا لباشو جمع کرد...
-
قرعه به نام سه نفر5
16 دی 1399 18:05
قرعه به نام سه نفر5 تانیا و ترلان و تارا هر سه تو مسیر برگشت بودند..تانیا رو به دخترا گفت:بچه ها.. به نظرتون یه نمه مشکوک نمی زدن؟..ترلان :کیا؟!..تانیا:پسرا دیگه..مخصوصا اونی که قرعه رو کشید..تارا جواب داد:نه ..واسه چی مشکوک؟!..خب رای به ما افتاد و اونا هم دمشونو گذاشتن رو کولشون و رفتن پی کارشون..ترلان:حق با...
-
قرعه به نام سه نفر4
16 دی 1399 13:30
فصل چهارم تانیا:الو.. روهان:سلام عزیزم.. تانیا مکث کرد..نگاهی به تارا و ترلان انداخت.. روهان:الو..خانمی چرا جواب نمیدی؟..صدام میاد؟..الو.. تانیا:سلام.. روهان:وای نمی دونی چقدر دلم واسه صدات تنگ شده بود تانیا..خوبی؟.. تانیا:ممنون..واسه چی زنگ زدی؟.. روهان:نامزدمی..حق ندارم حالتو بپرسم؟.. تانیا با خشم کنترل شده ای گفت...
-
قرعه به نام سه نفر3
16 دی 1399 11:34
چرخ و فلک حرکت کرد..تارا سنگینی نگاه راشا را روی خودش حس می کرد..خواست بی خیال باشد ولی امکانش نبود.. تارا:چیه؟..نیگا داره؟.. راشا با لبخند جذابی گفت : پ نه پ..اگر نیگا نداره پس چی داره؟.. تارا با حرص زیر لب گفت :پررو.. راشا با همان لبخند نگاهش کرد و چیزی نگفت..ولی همچنان مسیر نگاهش به سمت تارا بود.. چرخ و فلک از حرکت...
-
قرعه به نام سه نفر2
16 دی 1399 11:34
فصل دوم دلناز زیر همون الاچیقی که همیشه با هم قرار می گذاشتند نشسته بود..رادوین با دیدنش اخم کرد..به طرفش رفت..همه ی حواس دلناز به رو به رو بود..رادوین مسیر نگاهش را دنبال کرد..درست روبه رویشان..دختر و پسری جوان کنار هم نشسته بودند .. نگاه بی تفاوتی به انها انداخت و به دلناز نگاه کرد..با تک سرفه ی رادوین دلناز در جا...