-
قرعه به نام سه نفر1
16 دی 1399 11:33
فصل اول رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی.. راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند.. رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا.. توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید.. رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ...
-
الهه ناز2-12 و اخر
12 دی 1399 22:19
منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟ مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم منصور مادر از صبح...
-
الهه ناز2-11
12 دی 1399 22:18
آخر شب وقتی کنار منصور دراز کشیدم، گفت: بیست روزه بیچاره م کردی، حالا غیر از یه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم. منم ازت انتظار نداشتم. خب ازت می ترسیدم که دروغ گفتم. مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه می گفتی می خوام برم مشکل فرهان رو حل کنم، می کشتمت؟ فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه می دونی که طاقت دوری تو ندارم و می گفتم....
-
الهه ناز جلد دوم2
12 دی 1399 22:18
آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم: بفرمایین مادر جون سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین سلام. شما که حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه کردی دخترم؟ چی شده؟ منصور کجاست؟ چیزی نیست مادر جون، کمی حرفمون شده. آخه برای چی؟ مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف کنین. پدر گفت: مثل اینکه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا...
-
الهه ناز2-9
12 دی 1399 22:17
گوشی را گذاشتم و به طبقه بالا رفتم. میز آرایشم را مرتب کردم. لباسهایم را آویزان کردم. مایو پوشیدم ربدو شامبر حوله ای را تنم کردم و پایین آمدم. منصور روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد. نگاهی به قد و بالای من کرد. * ثریا خانم! * بله خانم. * می خوام برم شنا، لطفا به آقا نبی و آقا مرتضی بگین نیان بیرون. * چشم،...
-
الهه ناز2-8
12 دی 1399 22:17
صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده . کاری نکردم نگین جان .فقط...
-
الهه ناز2-7
12 دی 1399 22:16
روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .زهره از صبح برای آرایش من به منزل آمد .لباس عروسی را با مادرجون خریده بودیم و منصور از آن بی خبر بود .لباس دکلته بود با دامن پف پفی .وقتی کار زهره تمام شد ولباس و کفشم را پوشیدم .درست مثل عروسک شده بودم .ساعت...
-
الهه ناز2-6
12 دی 1399 21:46
از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم .خوشبختانه خانه خالی بود و ما توانستیم ده روزه آپارتمان را به صاحبش پس بدهیم و به خانه جدید اسباب کشی کنیم .تا در آنجا جا به جا شدیم و کمی...
-
الهه ناز2-5
12 دی 1399 21:45
بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟گفتم : بله و برایش نوشتماینها هیچکدام از چشم منصور دور نماند .احساس کردم سرخ شده وحالت عصبی دارد .انگار خواب مادر...
-
الهه ناز2-4
12 دی 1399 21:36
مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .بعد از آن، وقتی احساس کردم مادر از حال طبیعی خارج نشده .خیالم راحت شد ویک روز بعد از ظهر چمدانم را بستم و به طبقه پایین آمدم .منصور و مادرش در سالن مشغول صحبت از خاطرات گیتی بودند.تا مرا با چمدان دیدند بی اختیار ا زجا...
-
الهه ناز2-3
12 دی 1399 21:33
و شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی! بفرمایین امشب می ری تو اتاق شوهرت میخوابی ولی مادر جون من...... هیچ بهونه ای رو نمی پذیرم .اگه منصور رو هنوز دوست داری باید قبول کنی وثابت کنی. مگر خواهر برادرین ؟شورش رو در آوردین .الان سه ماهه!اِ یعنی چی؟ منصور آخرین...
-
الهه ناز جلد دوم2
12 دی 1399 21:28
تو برای من گیتی هستی .دلم براش تنگ شده .بذار احساسش کنم عصبانی بلند شدم .دستم را کشیدم وگفتم :عصر بخیر شوهر خواهر عزیز چرا عصبانی شدی گیسوجان؟ می رم بیرون قدم بزنم خیابون؟ بله تنها نمیخواد بری من گیتی نیستم که بهم امر کنی خودم می برمت نمیخوام شما حس بگیرین .اینطور بهتره منصور با عصبانیت بلند شد آمد مقابلم...
-
الهه نازجلد دوم1
12 دی 1399 17:56
سالها از آن روز پاییزی می گذرد.از آن روز غم انگیزی که فهمیدم دیگر مونسی ندارم .بارها در خواب دیده ام گیتی در جای باشکوه زندگی میکند و خیلی شاداب است .انگار آنجا خوشبخت تر از اینجاست .باری تصمیم گرفتم قلم گیتی عزیزم را زمین نگذارم ووقایع بعد از مرگش را روی کاغذ بیاورم ********************** منصور، بعدها آن روز شوم...
-
پشت ابر های سیاه8 و اخر
12 دی 1399 17:54
و با این جملھ اش منو بھ سمت خودش و کمی بھ سمت بالا کشید. لبھام لرزید و کمیصدام بالا رفت:- میگم ولم کن ... چرا لج می کنی!؟کف دستامو با دلھره بھ قفسھ سینھ اش چسبوندم. ھنوز موشکافانھ نگاھم می کرد، باصدای آروم و لحن بازخواست کننده ای پرسید:- آره؟!چشمھام پراز اشک شد و با لبھایی کھ می لرزید گفتم:- بس کن ... خواھش می کنم.بھ...
-
پشت ابر های سیاه7
12 دی 1399 17:54
- این کھ احتیاج ھست یا نھ رو من تشخیص میدم.داشت باعث شد دوباره بھم یادآوری بشھ کھ دیگھ « من » تاکیدی کھ روی کلمھ یغزالھ قدیم نیستم. دخترخودساختھ و مغروری کھ عزت نفس داشت و توی شرکت وکارخونھ بھ عنوان یھ دختر مقتدر ازش یاد می شد!ھمین کھ آسانسور رسید آقای ضیایی وکیل شرکت ھم از ماشینش پیاده شد و ھمراه ماسوار شد. تا قبل از...
-
پشت ابر های سیاه6
12 دی 1399 17:54
- ما یھ ھدف مشترک داریم ... سر پا نگھ داشتن کوھستان! ... الان بھم ریختھ امولی ...چرا بھم فرصت نمیدی؟!خم شد و لیوان شربتش رو برداشت.- موندگاری کارخونھ و شرکت بھ یھ تار مو بنده! نمی خوام با اعتماد دوباره امبھت ھمھ چیز نیست و نابود بشھ. خودت کھ شاھد بودی امشب با چھ مکافاتیراضیشون کردم کھ نقدینگی رو تامین کنن؟! البتھ حق...
-
پشت ابر های سیاه4
12 دی 1399 17:53
- حالا علت شام امشب چیھ؟!در حالی کھ برای خودش غذا می کشید گفت:- چند تا دلیل داره، اولین و مھم ترین دلیلش پایان دادن بھ قھر یک ھفتھ ای!لبخند عمیقی روی لبم نشست و حالا کھ دقت می کردم چقدر غذا اشتھا برانگیز بود.با دیدن لبخندم، لحنش صمیمی تر شد:- علت دوم، توی شرکت یکی از دوستام کار گرفتم، بعد از فوت ساره خیلی بھماصرارکرد،...
-
پشت ابر های سیاه5
12 دی 1399 17:53
نگاھی بھ من انداخت و بعد بی تفاوت یھ قلوپ دیگھ از بطریش نوشید. نفس حبس شدهام رو رھا کردم و نگاھم رو دوختم بھ در بزرگی کھ بی شک در خروجی بود ودوباره نگاھمو بھ کیانمھر دوختم.دیگھ اونقدر خنگ نبودم کھ نفھمم بھ شدت مستھ! در عرض ھمین دو سھ ساعت!یعنی بھ خاطر حرف من؟ بدون شک رفتن زنش خیلی براش گرون تموم شده بود کھاین طور داره...
-
پشت ابر های سیاه3
12 دی 1399 17:52
- دو سالھ کھ محمد فوت شده، تا ھمیشھ کھ نباید عزادارش باشی. از اون خونھ کھبری فکرت آزادتر میشھ و بھ امید خدا اگر یھ روزی کسی خواست وارد زندگیت بشھ...حرفشو با بی حوصلگی قطع کردم:- کی بھ ازدواج فکر می کنھ؟!با دلخوری گفت:- چتھ کھ فکر نکنی؟ ھم خوشگلی ھم شاغلی، ھم ...کامل بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- بی خیال لیلی، دلت خوشھ!با...
-
پشت ابر های سیاه2
12 دی 1399 17:52
دستم بدجور می سوخت و آستین لباسم اذیتم می کرد. اما چاره چیھ؟! پماد سوختگیزدم و روش رو ھم باندپیچی کردم کھ با کشیده شدن آستینم روی جای سوختگی بیشتراذیت نشم.با باز کردن در خونھ و برفی کھ توی حیاط و روی ماشین نشستھ بود مثل بچھ ھابغض کردم. نھ از خوشی ھا! چون می دونستم چھ اتفاقی افتاده! وقتی توی ماشیننشستم و ھر چی استارت...
-
پشت ابر های سیاه1
12 دی 1399 17:51
پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستمچلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصلھ با عطسھ ی محکمی کھ زدمسرم بھ جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاھم می کنھ، با صدای بلند خندیدم.از روی صندلی بلند شد و بھ نرده ھای تراس تکیھ زد و صدای محکمش تویساحل پیچید:- سرما می خوری دختر، بسھ دیگھ...
-
الهه ناز15 و اخر
12 دی 1399 17:45
ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .چرا نباید به همنوع اطمینان کنیم .بنظر من این ماییم که به آدمها فرصت نمی دهیم خوبیهای خود را نشان بدهند .آذر گاهی برایم از زندگی تلخی که داشته می گوید و مرتب تکه کلامش این است. آقا واقعا آقاست. خدا عمرش را...
-
الهه ناز 14
12 دی 1399 17:45
ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود. چند دقیقه بعد چند ضربه به در خورد . گیتی جان! گیتی! جوابی ندادم و خودم را بخواب زدم آرام در را باز کرد .بالای سرم آمد .مطمئن شد خوابم .ملحفه را رویم کشید و رفت خدای من! وقتی الناز تو این...
-
الهه ناز 13
12 دی 1399 17:44
نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت بفرمایین شما؟ آقای مهندس شمایین؟بفرمایین بالا! اف اف را گذاشت و بلند گفت: گیتی منصوره،خاک بر سرم از تو اتاق خواب گفتم:شوخی میکنی؟ با اضطراب گفت:شوخی چیه.پتوت رو مرتب کن ببینم. بعد رفت جلو آینه موهایش را شانه زد که زنگ در آپارتمان بلند شد.((اینجا اومده چکار؟)) عشق...
-
الهه ناز12
12 دی 1399 17:43
لبخند زد و بهم نزدیکتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا که به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حرکت نداشتم .بی حرکت ایستاده بودم . چیه؟ راستش خجالت می کشم، نمی دونم چرا در برابر شما نمیتونم .خواهش میکنم بنده را معاف کنید. دوست دارم اما نمیتونم کمی نگاهم کرد و سپس گفت:...
-
الهه ناز11
12 دی 1399 17:43
روز میهمانی فرا رسید.برای جشن گیسو هم دعوت شد.اما ترجیح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرین حسابی صمیمی شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصی بر خانه حکمفرما بود. همه در تکاپو بودند . ولی من انگیزه ای برای خوشحالی نداشتم .آخر چرا باید خوشحال می بودم؟از اینکه امشب الناز ومنصور همدیگر را می بینند؟ یا از اینکه با هم...
-
الهه ناز10
12 دی 1399 17:42
خیلی خوشحالم! خیلی! ممنونم خودتون دیدین چی به من گفت . قسم میخورم فراموش کرده بودم .منظوری نداشتم . می دونم. منصور هم اهل این حرفها نیست .خودم تعجب کردم .نمی دونم چرا اینکار رو کرده عیب نداره، عوضش باعث شد صدای قشنگ شما رو بشنوم . همینکه به آرزوم رسیدم همه چیز رو فراموش کردم ممنونم عزیزم چرا سکوت می کردین مادرجون؟ خب،...
-
الهه ناز9
12 دی 1399 17:41
گوشی را که گذاشتم گیسوی ذلیل نشده گفت: فکر کنم میخواد بلایی سرت بیاره · خجالت بکش · هنوز تحولی رخ نداده؟ با چشم و ابرو ناز آمدم وگفتم:چرا ازش خوشم میاد کف زد و گفت: مبارکه،مبارکه.چه شود! گیتی رادمنش همسر مهندس منصور متین من دارم با احساسم مبارزه می کنم . اون به درد من نمیخوره .امروز دوتا دختر قشنگ مهمونش بودن. تا...
-
الهه ناز8
12 دی 1399 17:41
کمی استراحت کردم ، کمی مطالعه کردم ، کمی فکرهای جورواجور کردم و ساعت یک ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود . سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نکنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم که من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب کنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد پس بلند شین...
-
الهه ناز7
12 دی 1399 17:41
گیتی بلند شو. ساعت هشت شد . میخوای خرخرهتو بجوه؟ پریدم و بساعت نگاه کردم .دستم را روی قلبم گذاشتم وگفتم: خدا ذلیلت نکنه گیسو، ترسیدم!ساعت یک ربع به هفته ، میگی هشته؟ داشتم خوابهای خوب می دیدم معلومه خیلی جذبه داره ها! حالا چه خوابی دیدی؟ مامان رو خواب می دیدم .سرحال بود .انگار خانم متین هم بود. با مادر حرف می زد چی...
-
الهه ناز6
12 دی 1399 17:40
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟! شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه یعنی بنده حالم خرابه؟ شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از...
-
الهه ناز5
12 دی 1399 17:40
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟! شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه یعنی بنده حالم خرابه؟ شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از...
-
الهه ناز4
12 دی 1399 17:39
یدن وسایل اتاق وکشوها و تلویزیون سرگرم کردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و کتاب میخواند . سلام مادر جون عصرتون بخیر سرش را تکان داد و از جا حرکت کرد. راحت باشین به کجا رسیدین؟ و کنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر...
-
الهه ناز3
12 دی 1399 17:39
کجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س که حد نداره چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت! عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم که مثل قصر می مونه ، گیسو پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟ قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام کنه، روزها بعد شبانه روز منو استخدام کنه؟...
-
الهه ناز2
12 دی 1399 17:38
بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشکی که بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشکی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریک . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هیکله لا...
-
الهه ناز1
12 دی 1399 17:38
راهروزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شد و گیسوهم آواره شدیم .خدایا...
-
عشق فلفلی8 و اخر
12 دی 1399 17:37
صاف ایستادم و گفتم:پارسا بخاطر همه چی ممنون.****با استرس به شماره ای که به گوشیم زنگ زده بود خیره شدم.شماره مهدی بود اونم ساعت 12 شب...چند دقیقه بعد ازش اس ام اس اومد.(تیام،مهدی ام جواب بده)دیوونه میدونم مهدی دقیقا به خاطر اینکه مهدی هستی نمیخوام جواب بدم.اونقدر زنگ زد که مجبور شدم جواب بدم._الو_سلام تیام خانم._کاری...
-
عشق فلفلی7
12 دی 1399 17:36
عشق فلفلی7 گفت:4سال پیش وقتی 16سالم بود با داداش دوستم تو دبیرستان دوست شدم..اون یک پسر ایده ال بود...قد بلند ..زیبا ..مهربون و پولدار..ماهم پولدار بودیم ولی اونا خر پول...اسمش بردیا بود..من عاشقش بودم و میپرستیدمش..هر وقت میشد میرفتم میدیدمش..وقتی کسی خونمون نبود...وقتی مامان اینا مهمونی بودند...2سال باهم دوست بودیم...
-
عشق فلفلی6
12 دی 1399 17:35
اونجا..ناهارم مگه مامانت نیست؟_چرا چرا...الان میاد...طول میکشه...ها_بدودوباره نشست روی تخت و من مشغول برداشتن لباسام شدن..مانتو فیروزه ایم که فرهاد اتو کرد رو داخل پلاستیک گذاشتم..یک روسری ابی مایل به سبزم برداشتم ..با یک جین مشکی...یک تی شرت استین بلند خاکستری رنگ داشتم که روش طرح جالبی داشت..سشوارمم برداشتم و همرو...
-
عشق فلفلی5
12 دی 1399 17:34
اقاجون داشتم را دوره میکردم . هر کدام از کارهای اشتباهم ازارم میداد. _تیام. سرموبالااوردم..دم در ایستاده بود..چه قدر امروز حواس پرت بودممم.چه قدر امروز صدایم کرد از جا بلندشدم. ***************** و همراه باهم خارج شدیم..در ماشین سکوت کرده بودیم که پارسا گفت:منم وقتی پسرخالم و بعدش خالمو از دست دادم خیلی افسرده...
-
عشق فلفلی4
12 دی 1399 17:34
یک چادر رنگی کوتاه ولی تمیز توی یکی از کابینت ها بود...ولی با شک اینکه ممکنه غصبی باشه با هاش نماز نخوندم و با مانتو خوندم. وقتی نمازخوندم چیزی که سرم بود رو در اوردم و موهای مشکی بلندم را با یک کش بالای سرم دم اسبی بستم..مانتوم رو دراوردم...یک بلوز استین کوتاه سرمه ای تنم بود....احساس گشنگی کردم ...تا در یخچال رو باز...
-
عشق فلفلی3
12 دی 1399 17:33
همون موقع کوروش خان گفت:تیام خانم تشریف بیارید.نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به مهدی به هال رفتم.کنار پونه جا بود رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین .هستی خانم گفت:با اجازه کوروش خان و محترم خانم(عزیز) ما تیام خانم رو برای پارسا جان خواستگاری کردیم و جواب +بوده خدا رو شکر حالا در این شب میخوایم این دوتا جوون باز هم...
-
عشق فلفلی2
12 دی 1399 10:16
نگاهش نکردم و از اتاق خارج شدم.مامان با دیدن من لبخند پهنی زد و به صندلی کنارش اشاره کردم. دلیل کاراشونو نمیفهمیدم فقط نشستم. تا شب اونجا بودیم و گروهی از مهمان ها رفتند حرم. امیر نگاهش روی من خیره بود و من هر کار برای فرار از نگاهش میکردم نمیتونستم. در اخر بلند شدم و رفتم داخل اشپزخونه.مروارید پشت صندلی نشسته بود و...
-
عشق فلفلی1
12 دی 1399 10:15
فصل اول..... قسمت 1 با اشاره چشم از صبا خواستم بلند شه...اونم بی هیچ حرف بلند شد و نشستم کنار سوگل.دستمو دور شونش حلقه کردم .سرشو گذاشته بود روی میز و زار زار اشک میریخت...دهنمو بردم نزدیک گوشش و گفتم:«سوگل این امتحان اونقدر هم مهم نیست که تو داری براش گریه میکنی.....» _چی چی رو مهم نیست.....گفت تو معدل تاثیر داره....
-
سخنان فردریش نیچه
11 دی 1399 22:41
سخنان فردریش نیچه دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند. فردریش نیچه سیاستمدار انسانها را به دو دسته تقسیم میکند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را میشناسند و آن هم دشمن است. فردریش نیچه بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فردریش نیچه...
-
توسکا3
9 دی 1399 16:27
مردی که جلوی در ایستاده بود با دیدن آرشاویر کامل خم شد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد آرشاویر هم با مهربانی جوابشو داد و رفتیم تو ... اول یه جاده شنی بود که وقتی تا تهش می رفتی می رسیدی به یه محوطه گرد که دور تا دورش اتاقک اتاقک بود و داخل اتاقک ها تخت گذاشته بودن ... وسط اون محوطه گرد استخر کوچیکی بود که داخلش چند تا...
-
توسکا2
9 دی 1399 16:24
توسکا2 ساعت سه بعد از ظهر بود که رسیدم خونه ... پنج شش ساعتی وقت داشتم واسه مهمونی ... باید یه کم استراحت می کردم ... در خونه رو باز کردم و رفتم تو ... اگه هوا سرد نبود حتما دست و صورتمو لب حوض می شستم ... همین که وارد خونه شدم از چیزی که دیدم سر جا خشک شدم ... خدای من!!! همه فامیل اونجا بودن ... عمو ... عمه ... دایی...
-
توسکا1
9 دی 1399 16:23
به ساعتم نگاه کردم و غر زدم ... - اه ... چهار ساعته اینجا علاف شدیم ... طناز ... خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون ... مردم از گشنگی ... از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم ... طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت: - ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره...
-
جوک 1
9 دی 1399 13:20
ﺩﯾﺸﺐ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ . . :ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﻔﻮﻧﻮ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺎﮊﯾﻠﺖ ﺗﻤﯿﺰﺵ ﮐﺮﺩﯾﻦ؟ . . ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺏ ﺷﺪﯾﻢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺯﻣﯿﻦ طنز نوشته های خنده دار بابای ﻣﻦ ﺁﺧﺮ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯿﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ؛ﻣﺜﻼ ﻣﯿﮕﻪ . . . میخوای فحشت بدم؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭﺭﺭﺭﺭ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ...
-
جدال پر تمنا7
9 دی 1399 11:37
- درسته! ولی نه با از بین بردن خودت ... اومد نزدیک تر و نشست روی چمن های روبروی تاب ... گفتم:- زمین خیسه ... بیا بشین روی تاب ...یه نگاهی به تاب کرد و یه نگاه به من ... سرشو انداخت زیر و گفت:- نه ... همینجوری راحتم ...اصراری نکردم ... آهی کشید ... زل زد به آسمون و گفت:- دوست داری برات یه قصه بگم ... شاید بعد از شنیدنش...