-
رمان عشق پاییزی1
9 دی 1399 10:38
عشق پاییزی روز اول مدرسه بود مثل همیشه کاروبار سرویس مدارس به هم ریخته بود مجبوربودم پیاده به خانه بروم خانه حدودا سه خیابان ان طرف تر بود اما مامان من رالوس کرده بود هرچی باشه من آخری هستم ودختر ... توفامیل ماهم به جز من دختری نبود...ازمدرسه خارج شدم به نظرم معلم دین وزندگی خوبی داشتیم این قدر دین،دین،کرد که همه...
-
تا باشه دیگه مخ نزنی!!
9 دی 1399 09:02
تا باشه دیگه مخ نزنی!! تو دانشگاه از یه دختر خوشم اومد. یه اسکناس در آوردم روش شماره مو نوشتم و رفتم بهش گفتم: این پول از جیب شما افتاد. دختره خنگ اسکناسو ازم گرفت رفت باهاش ساندویچ خرید! حالا مشکل اینا نیست. درد من اینه که یارو ساندویچیه از ساعت ۱۲ شب تا الان داره پیام میده میگه :از ساندویچ خوشت اومد ،عزیزم؟ اینو...
-
افشاء و تمسخر دیکتاتورها.
9 دی 1399 09:00
افشاء و تمسخر دیکتاتورها... قاضی: اسم؟ برتولت برشت: شما خودتان می دانید! قاضی: می دانیم اما شما خودتان باید بگویید. برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می کنید! دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟! قاضی: با این حال باید اسم تان رو بگویید. اسم؟ ... برشت: من که گفتم. برشت هستم. قاضی: ازدواج کرده اید؟ برشت : بله!...
-
آموزش جدول قرار دادن در وبلاگ
8 دی 1399 22:09
آموزش جدول در بلاگفا آموزش میخوانید : روش های رسم جدول در ورد تغییر ساختار جدول و شکل بندی آن وارد کردن سطر و یا ستون جدید به جدول حذف سلول ها، سطر ها و ستون های موجود در جدول رسم شده وارد کردن و یا حذف خطوط دلخواه جدول ادغام یا تقسیم سلول های موجود در جدول رسم شده تغییر اندازه ارتفاع و عرض سلول ها وارد کردن داده ها و...
-
رمان رازهای مگوی قلبم5
8 دی 1399 21:00
عجولانه و مضطرب آبی به سر و صورت زدم و بی توجه به سهراب، داخل سالن شدم و در رو بستم. سهراب هنوز همونجا کنار حوض ایستاده بود و به عکس ماه توی حوض ذل زده بود. به اتاقی که کمد لباس هام اونجا بود رفتم و با دستپاچگی در رو بستم و بهش تکیه دادم. چند نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم.رفتم سمت کمد و یکی از بهترین لباس هام رو...
-
رمان رازهای مگوی قلبم4
8 دی 1399 21:00
حرصم گرفته بود اما سارا هم پر بیراه نمیگفت .چه اهمیتی داشت که سهراب عیبی در من ببینه و نظرش منفی بشه.با خودم گفتم "اون که برای من هیچکس نیست." سارا که اونقدر من رو تو فکر دید دو تا دستم رو گرفت توی دستاش و گفت -لیلا...توی این قضیه هیچکس مثل خودت نمی تونه به تو کمک کنه.شش سال ترسیدی و از واقعیت فرار کردی. اما...
-
رمان راز های مگوی قلبم3
8 دی 1399 20:59
-بله،بهترین تصمیم همونطور که اسد خان هم خواستن جبران خسارته.به هر شکل، خواسته یا ناخواسته ضرری به این خانواده وارد شده که نمیشه با مقابله به مثل و انتقام جبرانش کرد.اما از از راه مصالحه و آشتی چرا. صدای عمو اینبار غمگین و افسرده بلند شد و همراه با بغضی آشکار گفت -یعنی میگید از چشم جگر گوشه ام بگذرم و آشتی کنم؟این...
-
رمان رازهای مگوی قلبم2
8 دی 1399 20:58
صمد آخرین فرزند خاله بود که بعد از چندین بار حاملگی پیاپی خاله، برای او مونده بود و حالا توی هفت سالگیش هنوز هم عزیز دردونه اونا محسوب میشد. با اینکه محمود ما، 3 سال از صمد بزرگ تر بود اما اون دوتا همبازی خوبی برای هم بودن. احمد سومین برادر من بود که چهارده ساله بود و او هم، پای جای پای هدایت گذاشته بود و معتقد بود...
-
رمان راز های مگوی قلبم1
8 دی 1399 20:57
به نام خدا نه، انگار فایده نداره و نمی تونم از دست فکرهای آزار دهنده خلاص بشم. بهتره با خودم لااقل روراست باشم. هر کی ندونه خودم که خوب میدونم الان تقریبا شش سال میشه که شب ها به زور قرص خوابم میبره. اما از وقتی مامان اون خبر رو به من گفته دیگه حتی قرص ها هم نمیتونن مشکل بی خوابیم رو حل کنن.شدم شبگرد، اونقدر شب ها...
-
تبسم قسمت اخر
8 دی 1399 20:57
اونروز بعد از اون ماجرا رفتم خونه..تو حال خودم نبودم...گیج بودم از احاس خودم مطمئن نبود.... دوستش داشتم اما نمیدونستم چقدر؟ برای همین یه تصمیمی گرفتم... تصمیم گرفتم چند روزی برو سفر تا فکر کنم...به دور از همه....با خودم.. نمیخواستم شروین بفهمه وگرنه نمیذاشت که برم... به مامان اینا هم گفتم میرم تا مدتی حال و هوا عوض...
-
تبسم 5
8 دی 1399 20:56
فصل12: چشمامو باز کردم...مامان کنار تختم بود و دستمو توی دستاش گرفته بود..بابا هم داشت با دکتر حرف میزد..دوباره چشامو بستم... سرم سنگینه....به دستم سرم وصل شده...دستام خراش برداشته....پام...به سختی یکم تونستم تکونش بدم...اینکه نشکسته جای شکرش باقی... صدای دکترو میشنوم اما چشمامو باز نمیکنم: -خداروشکر آسیب جدی...
-
تبسم4
8 دی 1399 20:55
میگ میگ میگ.....ای کوفت...خواب بودما..وقتی یدفعه از خواب بلند شم خیلی قاطی میکنم...این گوشی لامصبم هی زنگ میزنه... بزنی بشکونیش راحت شی... اه...گوشی رو برداشتم: -ها چیه... جواب نداد...الان باید به فحش بکشمشا... -د بنال دیگه... سرمو فرو کردم تو بالش...حالا کدوم بیچره ای هست؟؟؟؟؟؟؟؟! بزور چشامو باز کردم و اسمشو...
-
تبسم3
8 دی 1399 20:55
دو روز بود که با شروین حرف نمیزدم...اونم سراغم نیومده بود..خیلی پرووو... باشه پس بچرخ تا بچرخیییییییم!!! 1 اسمس اومد...حسش نبود که برم ببینم کیه...یا تهمینه ست یا فامیله..ما که کس دیگه ای رو نداریم بهمون اس بده!!!والا... چند ثانیه بعد یه اس دیگه اومد...پاشم ببینم کدوم بدبختیه... با دیدن اسم شیرین بانو(شروین خودمون)پقی...
-
تبسم2
8 دی 1399 20:54
...شمال: -وای خدای من چه بوی خوبببببببببببببی!!!من عاشق بوی شمالم... شروین-آره بوی خیلی خوبیه! تو همیشه خودتو نخود کن خوب؟!آخه مگه من با تو بودم!!با هوا بودم!! به سمت درختای گلابی حیاطمون راه افتادم...تو تابستون یه گلابی هایی میداد درشت و خوشمزه..منم که شکمو.... حالا مگه طاقت دارم تا کارگرمون بیاد اینارو بچینه...نه مث...
-
تبسم1
8 دی 1399 20:53
عشق یعنی: گم شدن در کوی دوست هرچه در دل آرزوست..... یک تبسم یک نگاه.... تکیه گاه و جان پناه.... یک تیمم یک نماز..... .....فصل1 پاهامو توی هوا تکون میدادم ومنتظر بودم....نه مثل اینکه خیال ندارن بیان....مگه چقد کار داره آخـــه؟!بالاخره طاقتم تموم شد و از شـــروین پرسیدم: -اه پس اینا کجا موندن؟؟؟حوصلم سر رفت! شروین با...
-
رمز توسعه یافتگی ملت ها / گفت و گو با دکترسریع القلم
8 دی 1399 20:33
رمز توسعه یافتگی ملت ها / گفت و گو با دکترسریع القلم رمز توسعه یافتگی ملت ها گفتگو با دکتر سریع القلم چندی پیش در بخش مطالب برگزیده رستاک، مقالاتی در معرفی کتاب "فرهنگ سیاسی ایرانیان" نوشته دکتر محمود سریع القلم منتشر شد که با بازتاب متفاوت خوانندگان مواجه شد. البته بخشی از این اظهارنظرها به موضوع قومیت ها...
-
عوارض مصرف شراب قرمز
8 دی 1399 20:31
عوارض مصرف شراب قرمز کمبود خواب: برخی از افراد زمانی که شراب مصرف می کنند ممکن است کمی حالت خواب آلوده داشته باشند. این شرایط بدین خاطر رخ می دهد که الکل هضم نمی شود و به طور مستقیم از طریق دیواره شکم و دیواره روده کوچک وارد جریان خون می شود. زمانی که الکل وارد جریان خون می شود به هر سلولی در بدن مهاجرت می کند و...
-
خانه های قدیم اتاق خواب نداشت
8 دی 1399 20:28
خانه های قدیم اتاق خواب نداشت هر جایی که هوس می کردی می خوابیدی. چون خوابیدن اصالت نداشت... پارسینه: خانه های قدیمی را که می بینم، این نکته را درک نمی کنم که آن زمان که امکانات در حد بسیار پایین تری از حالا بوده و قدرت و توان اقتصادی مردم نیز با امروز قابل مقایسه نبوده، چگونه پدران ما این قدر برای زیبایی و آراستگی محل...
-
کرونا و باورها( بخش اول)
8 دی 1399 18:47
کرونا و باورها( بخش اول) [رادیولوژی مطهر] کرونا و باورها( بخش اول) حدود یک سال از ظهور کرونا گذشت و هنوز معلوم نیست که پایان بحران کجاست. با مرور وقایع این یک سال می توان گفت که یکی از اثرات بارز این بحران بر ذهن بسیاری از کنشگران، تقدس زدایی از باورها بوده است. قبلا درباره رابطه کرونا و مقدسات مذهبی زیاد شنیده ایم و...
-
روزای بارونی30
8 دی 1399 18:42
چمدونش رو کنار پاش گذاشت .. چمدونی که توش پر بود از آرزوهای رنگارنگش ... پر از حسرت هاش، پر از رویاهاش ، اما حالا مجبور شده بود برش دارم و برگرده خونه باباش ... دستش ررو بالا برد و زنگ خونه رو زد. چقدر با باباش کلنجار رفته بود تا راضی بشه خونه رو بفروشه و برن یه جای بهتر، اما باباش زیر بار نرفته بود ... با صدای ریحانه...
-
روزای بارونی29
8 دی 1399 18:41
روزای بارونی29 لباس های مد روزش رو پوشید، جلوی آینه ایستاد و به گودی کمرش که توی مانتوی سورمه ایش بهتر خودشو نشون می داد خیره شد، پوفی کرد و گفت: - زیادی گوده این گودی کمر من! اما خودش هم می دونست که قشنگه، فقط توی مانتوهای تنگ زیادی خودشو نشون می داد ... بیخیال شال سفید سورمه ایشو روی سرش انداخت، کیف سفیدش رو هم...
-
روزای بارونی28
8 دی 1399 18:41
روزای بارونی28 - بابـــــــا! نیما با یه حرکت نیاوش رو که داشت از پشت نیمکت دالی می کرد گرفت و توی بغلش اسیر کرد ... نیاوش هیجان زده جیغ کشید و صدای خنده هاش توی صدای خنده های باباش گم شد: - ورپریده! بهت گفتم بسه دیگه ... بریم خونه ... مامان منتظرمونه! نیاوش همینطور که با موهای نیما ور می رفت اخم کرد و گفت: - بابا...
-
روزای بارونی27
8 دی 1399 18:40
روزای بارونی27 ویولت در حالی که دفتر دستک هاشو زیر بغلش جا می داد کلید رو از توی کیفش در آورد و توی قفل در انداخت، صدایی سر جا متوقفش کرد: - استاد ... عذر می خوام ... بیخیال کلید و قفل سر جا کمی چرخید و اشکان رو پشت سرش دید، لبخند محوی زد و گفت: - بفرمایید آقای خسروی؟! اسکان سرشو زیر انداخت، کمی این پا اون پا کرد و...
-
روزای بارونی26
8 دی 1399 18:40
روزای بارونی26 خسته و کوفته با بدنی خسته کوله پشتی راه راه سفید و نارنجیشو روی شونه اش جا به جا کرد و سعی کرد به چیزای خوب فکر کنم تا کوچه لعنتی طول و درازشون زودتر تموم بشه. مسیر دانشگاه تا سر کوچه یه طرف این کوچه طویل هم یه طرف ... ته مونده های انرژیشو هم از ته وجودش می کشید بیرون و جنازه اش رو تف می کرد توی خونه....
-
روزای بارونی25
8 دی 1399 18:39
روزای بارونی25 عصاشو از کنار تخت برداشت، صدای آرتان رو می شنید که داشت از خانوم برزگر تشکر می کرد و مرخصش می کرد که بره ... - دست شما درد نکنه! خسته هم نباشین ... انشالله فردا صبح که می یاین؟ - بله آقای دکتر حتماً ... فقط یه چیزی ... ترسا خانوم خواب بودن قرصای شبشون رو نتونستم بهشون بدم. لطفا وقتی بیدار شدن خودتون...
-
روزای بارونی24
8 دی 1399 18:39
بهترین رمان ها فقط در...............ڪلبـــــہ رمــان ♥ روزای بارونی24 گوشیشو برداشت و با کمی استرس شماره گرفت ... یه روزی این شماره رو با حالت عادی و حتی کمی سرخوشی می گرفت اما این روزا حتی با دیدنش هم دچار استرس می شد. بالاخره تماس وصل شد و صدای خانوم دکتر توی گوشی پیچید ... - جانم توسکا جان؟ - سلام خانوم دکتر ......
-
روزای بارونی23
8 دی 1399 18:38
روزای بارونی23 - خانوم شاهمرادی ... امروز نمی تونی حس بگیری! اتفاقی افتاده؟ طناز دستی روی پیشونیش کشید و رفت از صحنه بیرون ... کارگردان با خشم نفسشو فوت کرد و به منشی صحنه اشاره کرد بره دنبالش ... طناز بی توجه به نگاه های کنجکاو بقیه خودشو پرت کرد توی اتاق گریم و در رو بست ... بغض به گلوش چنگ می انداخت ... شاید این...
-
روزای بارونی22
8 دی 1399 18:37
روزای بارونی22 پشت در شیشه ای ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ... ساعت ها بود که میثم کنار حوض نشسته بود و بدون هیچ حرفی فقط با انگشتش روی آب موج درست می کرد ... داشت توی ذهنش دنبال یه بهونه می گشت که هر طور شده بره کنارش. درسته که مثل خروس جنگی به هم می پریدن اما دوسش داشت ... واقعاً میثم رو دوست داشت. طاقت نداشت...
-
روزای بارونی21
8 دی 1399 18:36
روزای بارونی21 طرلان خانومم من ازت خواهش کردم! - خودم تنها می رم ... - عزیز من ... زشته! والا بلا زشته! ملاقات با من نیومدی، حداقل عیادتش بیا با هم بریم. به خدا آرتان می فهمه صحیح نیست ... - ببین نیما، تو انگار نمی خوای منو درک کنی! من از نگاه های تو به ترسا خوشم نمی یاد!!! نیما تحملش رو از دست داد و گفت: - بس کن دیگه...
-
روزای بارونی20
8 دی 1399 18:36
روزای بارونی20 در مطب رو قفل کرد کیفش رو توی دستش جا به جا کرد و به سمت آسانسور رفت. با صدای تمیزکار در جا چرخید: - آقای دکتر ... کلیدتون توی در جا مونده! دستی توی پیشونیش کوبید برگشت و کلید رو با خشونت از در بیرون کشید، سری برای تمیز کار تکون داد و سوار آسانسور شد. توی آینه به خودش خیره شده بود. ذهنش به قدری مشغول...
-
روزای بارونی19
8 دی 1399 18:35
روزای بارونی19 خسته و کوفته کتاب و وسایلش رو روی میز انداخت و نشست روی صندلی پشت میز. همون موقع کسی به در زد ، آراد سر جا تکونی خورد و گفت: - بفرمایید ... در اتاق باز شد و اشکان به داخل سرک کشید. آراد با جدیت گفت: - بفرمایید؟ کاری داشتین؟ اشکان به خودش جرئت داد، وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.جلوی میز آراد کمی این...
-
روزای بارونی19
8 دی 1399 18:07
روزای بارونی19 خسته و کوفته کتاب و وسایلش رو روی میز انداخت و نشست روی صندلی پشت میز. همون موقع کسی به در زد ، آراد سر جا تکونی خورد و گفت: - بفرمایید ... در اتاق باز شد و اشکان به داخل سرک کشید. آراد با جدیت گفت: - بفرمایید؟ کاری داشتین؟ اشکان به خودش جرئت داد، وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.جلوی میز آراد کمی این...
-
روزای بارونی18
8 دی 1399 18:06
روزای بارونی18 سرشو بین دستاش گرفته بود. هیچ از برخوردای ترسا سر در نمی اورد. این همه سردی رو باور نداشت! اول فکر کرد تاثیر تصادفه اما وقتی برخوردش رو با بقیه دید فهمید یه جا یه چیزی می لنگه! با صدای بابای ترسا دستاشو برداشت و به راست چرخید: - چته آرتان؟ شکر خدا ترسا که خوبه ... آرتان سرشو تکون داد و چند بار گفت: -...
-
روزای بارونی17
8 دی 1399 18:06
روزای بارونی17 با خستگی کلید رو توی در چرخوند و وارد شد. صدای نیاوش لبخند رو لباش نشوند: - پسرا شیرن مث شمشیرن، دخترا بادکنکن دست بزنی می ترکن. طرلان با خنده پشت سرش گفت: - دخترا نازن مث الماسن پسرا پنیرن دست بزنی می میرن ... نیاوش غش غش خندید و گفت: - نخیرم! پسرا نازن مثل پیازن ... یه دفعه هر دو سکوت کردن و بعد صدای...
-
روزای بارونی16
8 دی 1399 18:06
روزای بارونی16 آرشاویر ماشین رو پارک کرد و همراه توسکا پیاده شدن، پاهای توسکا می لرزید و آرشاویر واقعاً نگرانش بود. دستشو گرفت و گفت: - آروم باش عزیزم، اگه بخوای اینجوری کنی بر می گردیم. توسکا سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - من خوبم، یه کم استرس دارم که اونم طبیعیه. باور کن! آرشاویر لبخندی تقدیمش کرد و هر دو وارد مطب دکتر...
-
روزای بارونی15
8 دی 1399 18:05
روزای بارونی15 با صدای در کمی خودش رو جمع کرد، سردش شده بود، نمی دونست هوا سرد شده یا فشارش افتاده! صدای احسان رو شنید: - خانومم ، حاج خانومم ... کجایی پس؟ طناز سر جاش کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد. سایه احسان رو جلوی در دید. سعی کرد از جاش بلند بشه اما حس کوفتگی و خستگی مانع از بلند شدنش می شد. با همه وجود دوست داشت...
-
روزای بارونی14
8 دی 1399 18:05
روزای بارونی14 همه دانشجوها توی سر و مغز هم می زدن ، روز اول کلاس بعد از حدف و اضافه همه به خودشون زحمت داده بودن و اومده بودن سر کلاسا. حالا هیجان زده هر کس می خواست دوستی برای خودش انتخاب کنه. ترم اول بودن و پر از شور و هیجان. تیپ ها همه هنری و شخصیت ها همه هنر دوست. در کلاس باز شد و خانم قد بلندی با روپوش بلند مشکی...
-
روزای بارونی13
8 دی 1399 18:04
روزای بارونی13 آرتان همراه دکتر وارد اتاق شد، دکتر بی توجه به حال و روز آرتان داشت توضیح می داد: - خانومت شاس باهاش یار بود که خونریزی نکرده، وگرنه اگه مرگ مغزی هم نمی شد کما صد در صد پیش می یومد. علاوه بر اون دست و پای چپش و سه تا از دنده هاش شکستن. دو ماه استراحت مطلق داره که البته دو هفته اش رو باید توی بیمارستان...
-
روزای بارونی12
8 دی 1399 18:03
روزای بارونی12 کلیدشو از توی کیف رنگ و رو رفته مشکی رنگش که دیگه دودی شده بود کشید بیرون و در زهوار درفته سبز رنگ فلزی رو که رنگاش تیکه به تیکه ریخته بود و زیر رنگ های قهوه ای بهش دهن کجی می کردن رو باز کرد. مریم و مروارید توی حیاط کوچیک مشغول خاله بازی بودن ، دروازه های فوتبال میثم رو با فاصله جلوی هم قراره داده و...
-
روزای بارونی11
8 دی 1399 18:03
روزای بارونی11 آرشاویر دسته گل رو گذاشت روی صندلی کنار و گوشیشو برداشت. اما بدون اینکه شماره ای بگیره گوشی رو گذاشت توی جیبش و از ماشین پیاده شد. ترجیح می داد خودش بره داخل موسسه. موسسه آموزش بازیگری توسکای عزیزش که با وجود اینکه فقط یک سال از تاسیسش می گذشت اما حسابی گل کرده بود. وارد موسسه که شد منشی از جا بلند شد و...
-
کلاه جادویی
8 دی 1399 18:03
کلاه جادویی ﻣﺎﺭﻳﺎ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪی ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺭﺗﺒﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺴﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﻜﺮﺍﺭﻱ ﺩﺍﺷﺖ . ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﺎﺭﺵ، ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ کلاه فروشیﺷﺪ . ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻼﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻨﻪ ﻛﻼﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎن می کرد. ﻣﺎﺭﻳﺎ ﭼﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ...
-
روزای بارونی10
8 دی 1399 17:59
بهترین رمان ها فقط در...............ڪلبـــــہ رمــان ♥ روزای بارونی10 احسان ماشین رو گوشه ای پارک کرد و به در مدرسه غیر انتفاعی خیره شد. چیزی طول نکشید که در مدرسه باز شد و دختر ها با جیغ و داد و هیاهو اومدن از مدرسه بیرون. احسان دستشو روی فرمون گذاشت و با انگشتش ضرب گرفت. چیزی طول نکشید که عسل از مدرسه اومد بیرون....
-
روزای بارونی9
8 دی 1399 17:58
روزای بارونی9 نیما نگاهی به ساعت مچیش انداخت و وارد شرکت شد، درست به موقع رسیده بود. منشی که پسر جوونی بود با دیدنش از جا بلند شد و سلام کرد. نیما تند جوابش رو داد و رفت سمت اتاق مانی، در رو باز کرد و وارد شد. مانی هم با دیدن نیما لبخندی زد و خودکاری که باهاش مشغول نوشتن لیست خریدهای جدیدشون بود رو روی میز انداخت و...
-
روزای بارونی8
8 دی 1399 17:58
بهترین رمان ها فقط در...............ڪلبـــــہ رمــان ♥ روزای بارونی8 کاغذ رو توی دستش چند بار زیر و رو کرد، به نظر بد نمی یومد. روزهای شنبه و دوشنبه و سه شنبه کلاس داشت فقط روزی چهار ساعت. کاغذ رو گذاشت لای کلاسورش و زیر لبی گفت: - کاش آراد هم مثل من باشه. سوار ماشین شد و آفتابگیر رو پایین آورد تا بتونه توی آینه خودشو...
-
روزای بارونی7
8 دی 1399 17:57
روزای بارونی7 دستی روی سیم های گیتارش کشید، نت سل صداش زیر تر از حد عادی بود، مشغول کوک کردن گیتار شد، در همون حالت حواسش توی آشپزخونه هم دور می زد، توسکا تند و فرز مشغول درست کردن شام بود. عاشق روزهای جمعه بود، هم خودش خونه بود و هم توسکا ، می تونستن یه دل سیر همو ببینن. به خصوص برای اون که حس می کرد هر چی هم توسکا...
-
روزای بارونی6
8 دی 1399 17:54
روزای بارونی6 بابا شــــــوت کن! صدای شکستن چیزی اومد ... ترسا نفسش رو با حرص فوت کرد و کتاب رو زد به هم ... فایده نداشت! باز تصمیم گرفت درس بخونه و بازی های این پدر و پسر شروع شد ... صبح تا شب که آترین بهش اجازه نمی داد درس بخونه شبا هم که آترین رو دست آرتان می سپرد و تصمیم می گرفت یکی دو ساعت درس بخونه اینقدر شلوغ...
-
روزای بارونی5
8 دی 1399 17:53
روزای بارونی5 دست نزن نیـــــاوش! نیما از جا پرید و گفت: - طرلان چته سکته کردم! طرلان دستشو روی پیشونیش گذاشت و گفت: - نیما این اخر منو دق می ده ... نیما از جا بلند شد ، تلویزیون رو خاموش کرد ، رفت سمت همسرش و سرشو در آغوش کشید ... صدای طپش های قلب نیما همیشه طرلان رو آروم می کرد و نیما اینو خوب می دونست ... طرلان چند...
-
روزای بارونی4
8 دی 1399 17:52
روزای بارونی4 - اوپس! تور پایین لباسم از پاشنه کفشم نابود شد! - طناز مواظب باشه! طناز که داشت لی لی کنون می رفت سمت در خونه جوی آب رو ندید و نزدیک بود کله پا بشه که دستای احسان سریع دور کمرش پیچیدن ... طناز با خنده گفت: - وای جــــون! حاج آقا! چه دستاتون ماشالله قدرتمندن! احسان خنده اش گرفت ، در ماشین رو که هنوز باز...
-
روزای بارونی3
8 دی 1399 17:51
روزای بارونی3 - در ماشین رو قفل کردی آرشاویر؟ آرشاویر سوئیچ ماشین رو توی جیبش فرو کرد و گفت: - آره عزیزم ... بعد خودش رو به توسکا که بالای پله ها منتظرش ایستاده بود رسوند دستشو انداخت دور شونه اش و گفت: - موافقی یه کم توی حیاط بشینیم؟ توسکا نگاهی به دور تا دور حیاط بزرگشون انداخت و گفت: - این وقت شب؟ - تازه ساعت یکه!...
-
روزای بارونی2
8 دی 1399 17:51
روزای بارونی2 - گرممه! گرممه! گرممه! آراد با خنده نگاهی به ویولت که داشت تند تند خودشو باد می زد انداخت و گفت: - خوب عزیز من! آخر مرداد ماهیم! می خوای گرم نباشه؟ - حرف نزن آراد ... کولر رو برسون! آراد کولر رو روشن کرد و دریچه اش رو کامل روی ویولت تنظیم کرد. ویولت سر جاش بی حرکت شد و گفت: - های! آراد با لبخند دستشو...