-
عشق ارباب18
8 دی 1399 11:06
عشق ارباب18 دستانش را از هم باز کرد که باز ساشا...یقه اش را گرفت و او را به کنار خودش کشید و با حرصی گفت ساشا: آنی خانوم نه ... آناهیتا خانومپویا:جــــونساشا مشتی به بازوی پویا زد و زیر لب غریدساشا:ای کوفت و جــــون خندیدم ... از بحث آن دو بعد از یک هفته از دل خندیدم و آناهیتا همراهم خندید ... با دستان شایا که دور...
-
عشق ارباب17
8 دی 1399 11:06
عشق ارباب17 آناهیتا:بله خودم هستم ... افتخار آشنایی با کی رو دارم نوید لبخند عمیقی زد و همانطور که دست آناهیتا را در دستش می فشرد با لبخند دختر کشش در جواب آناهیتا گفت نوید:نوید هستم .. نوید الهی ....وکیل پایه و دوست صمیمی شایا و وکیلش آناهیتا خنده ای کرد ...دستش را از دست نوید خارج کرد و تابی به گردنش داد و با دلبری...
-
عشق ارباب16
8 دی 1399 11:06
آناهیتا:هـــووم چیه چرا اینطور نگام می کنی چشمامو ریزتر کردم و عمیق تر نگاهش کردم ...اخمهایش در هم رفت و تکیه اش را از دیوار گرفت آناهیتا:ستاره می زنم تو سرتا همانند او دست به سینه ایستادم و لبخندی زدم ... لبخندی از روی شیطنت ..از روی کاری که می خواستم با او بکنم ...آناهیتا یک تای ابرویش را بالا داد و با تعجب نگاهم...
-
عشق ارباب15
8 دی 1399 11:05
نگاهم را از خاک گرفتم و به شایا دوختم و با لبخندی گفتم -کاری که می کنم اجازه داده که دقیق باشم بدونم چی خوبه چی بد لبخند جذابی زد و سرش را تکان داد ... همانطور که کنارم نشسته بود سرش را بالا گرفت و به آناهیتا که با با پشیمونی نگاهش به دور دستها بود دوخت و گفت شایا:درسته دو هکتاره اما فقط یک هکتارش مال ماست اناهیتا با...
-
عشق ارباب14
8 دی 1399 11:05
عشق ارباب14 شایا:بهش فک نکن ستاره -پس تو چرا به این چیزا فکر می کنی لبخند مهربانی زد و موهایم را که بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد به آرامی گفت شایا:من با این فکرا زندگی می کنم ستاره ... به اینا فکر می کنم تا به چیز خوبی برسم دستم را جلو بردم و بر روی گونه اش کشیدم و گفتم -بهش فکر نکن شایا .. شاید روزی کنار اومدی...
-
عشق ارباب13
8 دی 1399 11:04
ساشا:دکتر چی گفت شایا:همون حرفایی که شنیدی ...همون حرفای بی خودی ...اینکه باید بیشتر مواظب باشم ... اینکه نزارم اینطور بهم بریزه ...صداش غمگین بود ... صدایی که غم را به دلم راه می داد ... چطور می تونستم با این کارام عذابش رو بیشتر کنم ...با ناراحت کردنش چطور می تونستم راحت باشم ...خم شد و انگشتان دستم را بوسید ......
-
عشق ارباب12
8 دی 1399 11:04
عشق ارباب12 کتش را از تن خارج کرد و دور بدن لخت آروین پیچید ... غمگین همانطور که قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شد ... نگاهم را به جاده دوختم ... دستانم از زور غم از زور دلهره می لرزید ... همانطور که بدن ضعیف آروین در آغوشم می لرزید ... آب بینی ام را بالا کشیدم و فرمان را در میان مشتم فشردم ... از آروین دور شده بودم...
-
عشق ارباب11
8 دی 1399 11:04
عشق ارباب11 با فشاری که به سینه اش وارد کردم ...کنارم افتاد و هر دو نفس های عمیقی کشیدیم ... دستم را بالا آوردم و کنار چشمم را که اشک جمع شده بود را پاک کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با چشمان بسته ...نفسهای عمیق می کشید ... چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد ... صورتم را برگرداندم ... دلم گرفته بود ... از شایا از کاری...
-
عشق ارباب10
8 دی 1399 11:03
عشق ارباب10 غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم ... نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت ...توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود.... چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته ... با احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم...
-
عشق ارباب9
8 دی 1399 11:03
عشق ارباب9 به چشماش نگاهی انداختم که سرتا پامو نگاه کرد ... اخمهایم بیشتر درهم رفت و با انزجار گفتم -برو کنار ساشا:یوسف با صدای ساشا هر دو به طرف پله ها برگشتیم ... که ساشا با لبخندی به هر دوی ما نزدیک شد و دستی بر روی شانه ی یوسف کشید و رو به من کرد و گفت ساشا:مهتاب آناهیتا بالا کارت داشت سرم را تکان دادم که ساشا به...
-
عشق ارباب8
8 دی 1399 11:02
عشق ارباب8 تکونی به خودم دادم و با حالت زاری که در میان آغوشش ذوب می شدم نالیدم -شـــایـــا فشار دیگری به من داد و بعد از چند دقیقه ای رهام کرد که نفس حبس شده ام را بیرون دادم ... دستی به بازوهام کشدم و با اخمی نگاهش کردم که لبخندی به لب داشت ... نمی دونستم از لبخندش تعجی کنم ... یا از اخلاقی که تغییر کرده بود ...با...
-
عشق ارباب7
8 دی 1399 11:02
عشق ارباب7 -کمکم کنبا تعجب نگاهم کرد که لبخند بی جونی زدم و با ناراحتی گفتم-باش که از اخلاق گندت که هر دقیقه ی یکبار عوض می شه بدم می آد اما ازت می خوام کمکم کنیشایا اخمی کرد و گفتشایا:چه کمکی؟-انتقاماخمهایش بیشتر درهم رفت و با خشمی در صدایش گقتشایا:با انتقام به جایی نمی رسی بهتره برگردیلجوجانه ابرویی بالا انداختم و...
-
عشق ارباب6
8 دی 1399 11:01
عشق ارباب6 -معدم می سوزهشایا نفسش را پر صدا بیرون داد و با صدای پر از خشم رو به قاسم کرد و گفتشایا:از این راه برو نزدیکترهقاسم:ولی ارباب حالا تاریکه ممکنه...صدای فریاد شایا اجازه بیشتر حرف زدن را به او ندادشایا:کــــاری که می گــــم انجام بدهقاسم حرفی نزد که شایا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفتشایا:تحمل کن تا برسیمبی...
-
عشق ارباب5
8 دی 1399 11:01
عشق ارباب5 -نکنه می خوای کمکم کنیچیزی نگفت فقط با دلخوری نگاهم کرد ... نزدیکش شدم و گفتم-این نگاه رو به من ندوز اگه اینقدر جربزه داشتی می رفتی به فرهاد کمک می کرد به اون دوستت که به خاطر جون خواهرش پرید توی آتیش و هرچی داد و فریاد کرد که دوستش بپره و نجاتش بده اما نپرید فقط از دور به تماشای آتیشی که برپا بود نشستاحمد...
-
عشق ارباب4
8 دی 1399 11:01
عشق ارباب4 -آنی این مردک رو می شناسیآناهیتا صاف نشست و همانطور که نگاهم را دنبال می کرد با اخمی گفتآناهیتا:اه چقدر من ازش بدم می آد-کی کی هستآناهیتا با حرصی که از نگاه خیره ی او به من می خورد گفتآناهیتا:بابای آروینه شوهر آتوسا... یوسف-عجــــــبآناهیتا:تورو خدا نگاهش کن چطور نگاه می کنهبا صدای پر از عصبانیتش خنده ای...
-
عشق ارباب3
8 دی 1399 11:00
عشق ارباب3 آناهیتا:چون منم فکر می کردم باعث و بانی تمام اتفاقات اونه... اونه که زندگی مهتاب رو خراب کرد ولی از دیشب که شناختمش فقط دونستم اشتباه کردم اون غرور زیادیش لج آدمو در میاره نه چیز دیگه با خنده نگاهش کردم و گفتم-نــــوچ نظر تو اونقدرام برام مهم نیست آناهیتا:ســـــــتاره می زنم لهت می کنما ابریی براش بالا...
-
عشق ارباب2
8 دی 1399 11:00
عشق ارباب2 برق شادی را در چشمان هر دوی آنها دیدم منشی:ولی خانوم آقا پو... اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و با اخمی گفتم -تصمیم با منه پس من فعلا" نمی آم با عصبانیت گوشی رو گذاشتم و رو به آن دو گفتم -من باید این منشی رو در به در کنم به جای من تصمیم می گیره ... اینجور منشی ها هم نوبرن به والا آناهیتا با خنده از جایش...
-
عشق ارباب1
8 دی 1399 10:59
عشق ارباب1 مقدمه: دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ،دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی... دستان ظریف و لطیفش از بین دستهایم شل شد واز روی تخت آویزان شد ...نگاهم را به حلقه ای که کف دستم گذاشته بود...
-
زندگی تمنا 7 و اخر
8 دی 1399 10:58
زندگی تمنا 7 و اخر سر سفره ی هفت سین به اتفاقاتی که تو این مدت برام اُفتاده بود فکر می کردم...از تابستون پارسال تا ...و حالا که شروع سال جدیدی بود...آه می کشم...تموم این 18 سال عمرم یه طرف...این یک سال و یک ماه یه طرف... این یک سال و یک ماه طولانی تر از اون 18 سال گذشته بود...پر حادثه تر از اون 18 سال گذشته بود...چه...
-
زندگی تمنا6
8 دی 1399 10:57
زندگی تمنا6 ظعصر می شه...دخترا میان خونه...شهره با نامردی تمام همه چیز رو براشون تعریف می کنه...و من در مقابل چشمای سرزنش گر اونا خورد میشم...شکسته می شم...هر کدوم چیزی می گن:-رفتی با دشمنمون دوست شدی؟!-دیوانه ی نفهم-واقعاً برات متأسفم-خیلی احمقیوتنها کسی که سرزنشم نمی کنه شیلاس...با فاصله ای کم دره گوشم پچ پچ می...
-
چشمان سرد10 و اخر
8 دی 1399 10:25
چشمان سرد10 و اخر فورابه سمتش رفتم وگفتم -چکارمیکنی؟آریا -پیداش میکنم ومیکشمش! بعدهم فورامنوکنارزدوخواست که ازخونه بیرون که دستش روکشیدموگفتم -صبرکن!این چکاریه؟ شروع کردبه تقلاکردن وخواست که بامشتش منوازخودش جداکنه که جاخالی دادم ومشتم روتوی صورتش فرودآوردم که پرت شدروی زمین -بسه دیگه!چته؟نمیبینی دارن کارشون...
-
چشمان سرد9
8 دی 1399 10:24
چشمان سرد9 بااین حرفش من برگشتم به النازنگاه کردم وصدای بلندآرادکه میگفت -چی؟ هم توی سالن پخش شد مامان-تااونجایی که من ازپسرم خبردارم به دختری ابرازعلاقه نکرده تاهمین چندروزپیش ،که خیلی هم عجول پیش رفته حلقه نامزدی هم دستش انداخته. بااین حرف مامان چایی توی گلوی خاله پریدکه باادامه حرفای مامان روبه الناز کاملاناک اوت...
-
چشمان سرد8
8 دی 1399 10:23
چشمان سرد8 آریا بااینکه ازخوشحالی طنین واسه تبریک خوشحال بودم امابازم یه کم احساس ناراحتی میکردم دلم میخواست امشب که تولدشه کنارش باشم.حالااون به کنار.بدترازهمه چی اینکه دیگه نمیتونم ببینمش آزارم میداد.اون دیگه خوب شده بود ومن بهونه ای واسه دیدنش نداشتم روی تختم درازکشیده بودم وداشتم باخودم کلنجارمیرفتم که آراداومدتو...
-
چشمان سرد7
8 دی 1399 10:22
آریا طنین دیگه آروم شده بودوناله نمیکردگرچه خیلی ضعیف شده بودچون نه میتونست غذابخوره نه دیگه توانایی مقاومت روداشت صبح هارومیرفتم اداره وعصر میومدم بیمارستان بهش سرمیزدم گرچه میدونستم کارم خیلی شک برانگیزه امانمیتونستم دست خودم نبودمخصوصااینکه طنین هم دیگه مثل قبل نبودوخیلی راحت تربامن برخوردمیکرد جوری که هرکسی...
-
چشمان سرد6
8 دی 1399 10:22
-آریاتواینجوری فقط داری خودت رواذیت میکنی؟بیابروخونه یه کم استراحت کن -نمیتونم مرد!نمیتونماین دفعه عصبانی شدوگفت -یعنی چی که نمیتونی؟فکرخودت رونمیکنی فکراون مادربدبختمون باش که هرشب که من میرم خونه میگه پس چراآریانیومد؟فکرمیکنه مابهش دروغ گفتیم که توسالمی وزندهبافکرمادرم یه دفعه ازجام بلندشدم وگفتم...
-
چشمان سرد5
8 دی 1399 10:21
طنینقراربودازفردابرم پیش حنا.براش گفته بودکه پدرم فهمیده ومنوبیرون کرده اون هم بهم گفته بودکه دوستش که همون مازیارباشه یه جوررابطه برای فرستادن آدمااونورآب وکلی تعریف کردتامثلامنوخرکنه منم که خرشدم.البته بلانسبت.قراربودکه برم پیشش واونم منوببره پیش احسنی!دیگه قراربوداین ماموریت روبه آخربرسونیم بایدهمه تلاش خودم...
-
چشمان سرد4
8 دی 1399 10:21
چشمان سرد4 آریا ازاون روزکه طنین بااون برخوردتندش جلوی هرشوخی روکه میشدگرفت دیگه هیچ کس جرات نمیکردحرفی بزنه چون طنین باهمون اخم روی صورتش برگشت توی سالن وکلایه جورحکومت نظامی توی جومحل کارمون ایجادکرد حتی دیگه آرادهم توی تماساش شوخی نمیکردوبدون هیچ حرف اضافه ای اطلاعاتش رومیداد جوبدی بود.بااینکه خودم آدم شوخی نبودم...
-
چشمان سرد3
8 دی 1399 10:20
طنیناه دارم تواین لباساخفه میشم!حالم داره ازخودم بهم میخوره!یعنی دیگه داشتم ازغلط کردن خودم پشیمون میشدم امامیدونستم که کارم درسته واردکافی شاپ شدم وروی یکی ازصندلی هانشستم وباهمون صدای مسخره گارسن روصدازدم-چی میل دارین-یه نسکافه لطفاباگفتن چشمی دورشد!من هم سرم روچرخوندم تاپیداش کنم.آره خودش بود!یه مانتوی خردلی...
-
چشمان سرد2
8 دی 1399 10:20
چشمان سرد2 جلواومدوبعدازاحترام گذاشتن بهم گفت -خوش آمدین سرهنگ!من سرگردامینی ام!ازاین طرف لطفا! بعدهم روبه دختره گفت -ستوان حسنی!به بچه هابگوتوسالن اجتماعات جمع شن! پشت سر سرگردامینی حرکت کردم امادرآخرمتوجه ایش وفحش اون دختره که حالافهمیدم اسمش حسنیه شدم!وبرگشتم بهش نگاه کردم وپوزخندی زدم که باعث شدمتوجه بشه که من...
-
چشمان سرد1
8 دی 1399 10:19
چشمان سرد1 مقدمه2 به ابد خواهم برد! من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن...
-
زندگی تمنا5
8 دی 1399 09:53
زندگی تمنا5 هی پریا؟!=هان؟!-چه مرگته؟!ناراحتی؟!=نمی دونم...فقط می دونم حالم خوب نیس-نکنه واسه خاطر اینکه داشتیم گیر می اُفتادیم ناراحتی؟!=نه بابا-پس چی؟!=به خاطر وضعیت الانم-برو بابا...بچه مثبت...مگه تا الان برات عادی نشده؟!=عادی بود...دیگه نیس-من که نمی فهمم چی می گی=بیخیال3روز پیش، بعده شنیدن حرفای علی بدجوری به هم...
-
رمان زندگی تمنا4
8 دی 1399 09:53
رمان زندگی تمنا4 یه نگاه به ساعت مچی ام می اندازم...5عصر رو نشون میده...یه دونه برف ستاره ای شکل می شینه رو صفحه ی ساعت...از زیباییش یه لبخند می زنم...خیلی از خونه دور شدم...امروز ازمریضی شهره سوءاستفاده کردم و از خونه زدم بیرون...هوا خیلی سرده...پنجه ی پاهام یخ کرده... کنار خیابون می ایستم منتظر تاکسی...یه ماشین شخصی...
-
رمان زندگی تمنا 3
8 دی 1399 09:52
رمان زندگی تمنا 3 خسته و کوفته خودمو روی مبل رها می کنم و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های مانتو م می شم...بی اراده یه لبخند پت و پهن می شینه رو لبام!! امروز اولین روزی بود که دست خالی برگشتیم خونه... بدون هیچ مال دزدی!یه بار که نزدیک بود گیر بیفتیم که شکر خدا نجات پیدا کردیم... بعدشم که مورد خوبی به پستمون...
-
رمان زندگی تمنا2
8 دی 1399 09:51
رمان زندگی تمنا2 ساعت 3نیمه شبه و من هنوز بیدارم...وسایلمو شب قبل آماده کردم و تو کوله پشتی مدرسه ام گذاشتم ...چند تیکه لباس با 15 تومن پول همین!!!!!! پا می شم و از تو کمد چوبی مانتو ترانه رو بر می دارم... نو و قشنگه.. می دونم که خیلی دوستش داره ولی مطمئنم که راضیه من ازش استفاده کنم!..حدود چند سانت ازم گشادتره... آخه...
-
رمان زندگی تمنا 3
8 دی 1399 09:51
رمان زندگی تمنا 3 خسته و کوفته خودمو روی مبل رها می کنم و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های مانتو م می شم...بی اراده یه لبخند پت و پهن می شینه رو لبام!! امروز اولین روزی بود که دست خالی برگشتیم خونه... بدون هیچ مال دزدی!یه بار که نزدیک بود گیر بیفتیم که شکر خدا نجات پیدا کردیم... بعدشم که مورد خوبی به پستمون...
-
رمان زندگی تمنا1
8 دی 1399 09:50
رمان زندگی تمنا1 از وقتی چشم باز کردم خودمو میون چند بچه قد و نیم قد و توی یه خانواده فقیر و محتاج به نون شب پیدا کردم. سومین فرزند خونواده بودم و2 برادرقبل از خودم داشتم طاها و رضا هر کدوم بعد از دیپلم توی یه مکانیکی به عنوان شاگرد مشغول به کار شدن وترانه و ترنم و تبسم که هر کدوم به فاصله یه سال از هم به دنیا اومدن...
-
عشق دردناک10واخر
8 دی 1399 09:49
عشق دردناک10واخر ستت دارم .... می خوام همه بفهمن که عاشقتمممممممممممم خدای من این کوهستان بود که اینقدر راحت داشت عشقشو ابراز میکرد ... زندگی دیگه داشت روی خوبشو نشونم میداد اون شب تا صبح با کوهستان حرفای عاشقونه زدیم حتی اسم بچه هامونم انتخاب کردیم کوهستان گفت دو قلو دوست داره یه دختر یه پسر منم گفتم هر جی آقامون بگه...
-
عشق دردناک9
8 دی 1399 09:49
عشق دردناک9 آخر یه آدم عصبی ... پول پرست و ... کوهستان زل زده بود تو چشمام . تاب نگاهشو نیاوردم و سرم و انداختم پایین رگه های خشم تو صداش موج می زد ... - سیما اینا رو جدی میگی ؟ - مگه غیر از اینه ؟ هم چنان صدای نفس هاش می اومد ... دستشو مدام تو موهای وحشی سرکشش می کشید . معلوم بود حسابی بر خورده . منتظر بودم بزنه تو...
-
عشق دردناک8
8 دی 1399 09:48
عشق دردناک8 خوب چی ؟ - این یعنی اینکه عمه به من دروغ گفته ... چرا اینکارو کرده ؟ نمی دونم چی شد که اینقدر مهربون شدم : عزیزدلم خوب وقتی طعمه ی خوبی مثل تو داشته باشه حق داره دختر جفنگشو بهت قالب کنه حالا از اینکه نتونسته حرصش گرفته برگشت سمتم . نگاه خاصی بهم کرد . دیدم هوا پسه ... رفتم تو هالو و خودمو با تلویزیون...
-
عشق دردناک7
8 دی 1399 09:47
عشق دردناک7 نه.....چیزی نیست...بی توجه از کنار من رد شد و رفت بالا ! چه احساسات قابل توجهی از خودش بروز داد !!!! نمی دونم چرا ته دلم احساس نگرانی می کردم . خواستم برم بالا اما جلوی خودمو گرفتم .... اصلا به من چه ! رفتم توی آشپزخونه تا برای ناهار چیزی سر هم کنم . حوصله نداشتم. می خواستم برنج رو کته بذارم . سه پیمونه...
-
عشق دردناک6
8 دی 1399 09:47
عشق دردناک6 تا آخر کلاس نازی شوخی می کرد و ما رو مسخره می دیگه اون از اون رامین مادر مرده که منتظر یه نگاه خانومه...به مریم اشاره کرد...اینم از این کوهستان و ریز خندید نگاش کردم ... ا - اوی اوی گازم نگیر خوب نشنیدم تا به حال ... اینم اسمه شوهر تو داره ؟ مریم اشاره کرد که چیزی نگه .. ولی من اصلا بابت حرف نازی ناراحت...
-
عشق دردناک5
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک5 بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:یعنی انقدر ترسناکم ؟حرفی نزدم . اونم ساکت بود . پشتم بهش بود و موهام تو باد می رقصیدند یه طرف موهام خشک شد منو به سمت خودش برگردوند که اونورو خشک کنه ... فاصله مون خیلی کم بود . یه لحظه تو چشماش زل زدم اونم همین طور . نمی دونم چی شد که لباشو رو لبام گذاشت . بی حرکت مونده بودم ....
-
عشق دردناک4
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک4 وقتی رفت از پله ها بالا رفتم و راهی اتاق مشترکمون شدم ...اتاقی بسیار بزرگ و دلباز که یکی از دیواراش یاسی بود .پنچره های بلندی داشت و یک تراس بسیار بزرگ که منظره باغ رو به خوبی به نمایش میزاشت....سرویس خواب قهوه ای که شامل یه تخت خواب دو نفره با پاتختی یه کمد خیلی بزرگ... دراور و میز توالت... یک نیم ست هم...
-
عشق دردناک3
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک3 نشست سرجاش و با جذبه گفت :اهان حالا شد .... بزور لقمه ی دیگری رو به دهانم حواله کردم ساکت بود و فقط زل زده بود به من سرمو به طرفش برگردوندم و اروم و با خجالت گفتم:اقای کوه ...یعینی نصیری من تا کی باید بمونم بابا من میخوام برم دانشگاه اخه ...بابازحمت کشیدم واسه رشتم ..داره وقتم هدر میره لبخند نصفه نیمه ای...
-
عشق دردناک 2
8 دی 1399 09:44
عشق دردناک 2 چند دقیقه ای گذشت من هم بیکار بودم و فقط درو دیوارو نگاه میکرد و تو دلم به عالم و ادم فحش میدادم که دوباره اومد تو اندفعه تلفن دسش بود :بیا بابا جونته .... اشک چشمام واسه خودشون یه رودخونه ساحته بودن گوشی رو با دستای سردم ازش گرفتم و با صدایی که از تته چاه در میود گفتم:الو انگار بابا نشنید:الو سیما ......
-
عشق دردناک1
8 دی 1399 09:44
عشق دردناک1 هندز فری رو از تو گوشام دراوردم ...صدای داد و فریاد جواد و بابا فک کنم تا ده تا کوچه اونور ترم می رفت ....دیگه تو این خونه همه چی شده بود پول...همه چی شده بود طلبکارای بابا...همه جا شده بود دعوا و فحش و فحش کاری...اینبارم مثل همیشه یکی از دعواها بین جواد و بابا بود نمیدونم سرچند هزار پول....دیگه واسم عادی...
-
نجوا ی شیطان3و اخر
8 دی 1399 09:42
نجوا ی شیطان3و اخر فصل پنجم آرامتــر تکــآنــَـش دهیـــد !!مـَـرگــ ِ مـَـغــزے شــدهـ .. چــیـزے بـرآے إهــدا نــدآرد ..بــآیــد زودتــر دَفــטּ شــوَد ..اِحـســآســَمـ اســتـ !!تــآ همــیـטּ دیــروز زنــده بـــود .. خــودمـ دیــدَمـ ،کــَــســے لـِــهــَــش کــرد و رفـــتـــ ..بهوشم اما هیچ تمایلی برای باز کردن...
-
نجوای شیطان2
8 دی 1399 09:42
فصل سوم-از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم خانم.لبخند قشنگی می زنم و در حالی که تمام تلاشم رو برای تاثیر گذار بودن جمله هام می کنم میگم:-واقعا سعادت بزرگی نصیب من شد که تونستم از نزدیک با شما آشنا بشم.حقیقتا شما قابل تعریف بودید و آقای کریمی غلو نفرموده بودند.برای چند لحظه نگاهش قفل میشه تو چشمای بازیگوش و شیطونم....
-
نجوا ی شیطان1
8 دی 1399 09:41
فصل اول قطره های آب سرگردون روی پوست تنم سر می خوردن و به سمت پایین می رفتن. چشمام بسته بود. سردم شده بود اما داشتم بازم مثل همیشه لجاجت می کردم. نمیخواستم چشمامو باز کنم. باید این سر درد لعنتی رو یه جوری آرومش می کردم. حتی به قیمت سرما خوردگی فردا. حرفای مریم بدجور توی سرم می کوبید.بالاخره لرزش کار دستم داد و با یه...
-
زیرک7 و اخر
8 دی 1399 09:41
زیرک7 و اخر کم کم رفتم جلو که دیدم 5 ،6 نفر آدم روی زمین خوابیدن وسراشون رو توی بغـ ـلشون گرفتن.کپ کردم اینجا چه خبر بود.همون طور ایستاده بودم که یکی داد زد بخواب یالا. سریع روی زمین نزدیک یکی از آقایون خوابیدم.بنده خدا اون مرد از ترس زرد کرده بود ردیاب کنار پامو زدم فقط خدا خدا می کردم تا فعال شده باشه. دستمو بردم...