-
عشق ارباب2
8 دی 1399 11:00
عشق ارباب2 برق شادی را در چشمان هر دوی آنها دیدم منشی:ولی خانوم آقا پو... اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و با اخمی گفتم -تصمیم با منه پس من فعلا" نمی آم با عصبانیت گوشی رو گذاشتم و رو به آن دو گفتم -من باید این منشی رو در به در کنم به جای من تصمیم می گیره ... اینجور منشی ها هم نوبرن به والا آناهیتا با خنده از جایش...
-
عشق ارباب1
8 دی 1399 10:59
عشق ارباب1 مقدمه: دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ،دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی... دستان ظریف و لطیفش از بین دستهایم شل شد واز روی تخت آویزان شد ...نگاهم را به حلقه ای که کف دستم گذاشته بود...
-
زندگی تمنا 7 و اخر
8 دی 1399 10:58
زندگی تمنا 7 و اخر سر سفره ی هفت سین به اتفاقاتی که تو این مدت برام اُفتاده بود فکر می کردم...از تابستون پارسال تا ...و حالا که شروع سال جدیدی بود...آه می کشم...تموم این 18 سال عمرم یه طرف...این یک سال و یک ماه یه طرف... این یک سال و یک ماه طولانی تر از اون 18 سال گذشته بود...پر حادثه تر از اون 18 سال گذشته بود...چه...
-
زندگی تمنا6
8 دی 1399 10:57
زندگی تمنا6 ظعصر می شه...دخترا میان خونه...شهره با نامردی تمام همه چیز رو براشون تعریف می کنه...و من در مقابل چشمای سرزنش گر اونا خورد میشم...شکسته می شم...هر کدوم چیزی می گن:-رفتی با دشمنمون دوست شدی؟!-دیوانه ی نفهم-واقعاً برات متأسفم-خیلی احمقیوتنها کسی که سرزنشم نمی کنه شیلاس...با فاصله ای کم دره گوشم پچ پچ می...
-
چشمان سرد10 و اخر
8 دی 1399 10:25
چشمان سرد10 و اخر فورابه سمتش رفتم وگفتم -چکارمیکنی؟آریا -پیداش میکنم ومیکشمش! بعدهم فورامنوکنارزدوخواست که ازخونه بیرون که دستش روکشیدموگفتم -صبرکن!این چکاریه؟ شروع کردبه تقلاکردن وخواست که بامشتش منوازخودش جداکنه که جاخالی دادم ومشتم روتوی صورتش فرودآوردم که پرت شدروی زمین -بسه دیگه!چته؟نمیبینی دارن کارشون...
-
چشمان سرد9
8 دی 1399 10:24
چشمان سرد9 بااین حرفش من برگشتم به النازنگاه کردم وصدای بلندآرادکه میگفت -چی؟ هم توی سالن پخش شد مامان-تااونجایی که من ازپسرم خبردارم به دختری ابرازعلاقه نکرده تاهمین چندروزپیش ،که خیلی هم عجول پیش رفته حلقه نامزدی هم دستش انداخته. بااین حرف مامان چایی توی گلوی خاله پریدکه باادامه حرفای مامان روبه الناز کاملاناک اوت...
-
چشمان سرد8
8 دی 1399 10:23
چشمان سرد8 آریا بااینکه ازخوشحالی طنین واسه تبریک خوشحال بودم امابازم یه کم احساس ناراحتی میکردم دلم میخواست امشب که تولدشه کنارش باشم.حالااون به کنار.بدترازهمه چی اینکه دیگه نمیتونم ببینمش آزارم میداد.اون دیگه خوب شده بود ومن بهونه ای واسه دیدنش نداشتم روی تختم درازکشیده بودم وداشتم باخودم کلنجارمیرفتم که آراداومدتو...
-
چشمان سرد7
8 دی 1399 10:22
آریا طنین دیگه آروم شده بودوناله نمیکردگرچه خیلی ضعیف شده بودچون نه میتونست غذابخوره نه دیگه توانایی مقاومت روداشت صبح هارومیرفتم اداره وعصر میومدم بیمارستان بهش سرمیزدم گرچه میدونستم کارم خیلی شک برانگیزه امانمیتونستم دست خودم نبودمخصوصااینکه طنین هم دیگه مثل قبل نبودوخیلی راحت تربامن برخوردمیکرد جوری که هرکسی...
-
چشمان سرد6
8 دی 1399 10:22
-آریاتواینجوری فقط داری خودت رواذیت میکنی؟بیابروخونه یه کم استراحت کن -نمیتونم مرد!نمیتونماین دفعه عصبانی شدوگفت -یعنی چی که نمیتونی؟فکرخودت رونمیکنی فکراون مادربدبختمون باش که هرشب که من میرم خونه میگه پس چراآریانیومد؟فکرمیکنه مابهش دروغ گفتیم که توسالمی وزندهبافکرمادرم یه دفعه ازجام بلندشدم وگفتم...
-
چشمان سرد5
8 دی 1399 10:21
طنینقراربودازفردابرم پیش حنا.براش گفته بودکه پدرم فهمیده ومنوبیرون کرده اون هم بهم گفته بودکه دوستش که همون مازیارباشه یه جوررابطه برای فرستادن آدمااونورآب وکلی تعریف کردتامثلامنوخرکنه منم که خرشدم.البته بلانسبت.قراربودکه برم پیشش واونم منوببره پیش احسنی!دیگه قراربوداین ماموریت روبه آخربرسونیم بایدهمه تلاش خودم...
-
چشمان سرد4
8 دی 1399 10:21
چشمان سرد4 آریا ازاون روزکه طنین بااون برخوردتندش جلوی هرشوخی روکه میشدگرفت دیگه هیچ کس جرات نمیکردحرفی بزنه چون طنین باهمون اخم روی صورتش برگشت توی سالن وکلایه جورحکومت نظامی توی جومحل کارمون ایجادکرد حتی دیگه آرادهم توی تماساش شوخی نمیکردوبدون هیچ حرف اضافه ای اطلاعاتش رومیداد جوبدی بود.بااینکه خودم آدم شوخی نبودم...
-
چشمان سرد3
8 دی 1399 10:20
طنیناه دارم تواین لباساخفه میشم!حالم داره ازخودم بهم میخوره!یعنی دیگه داشتم ازغلط کردن خودم پشیمون میشدم امامیدونستم که کارم درسته واردکافی شاپ شدم وروی یکی ازصندلی هانشستم وباهمون صدای مسخره گارسن روصدازدم-چی میل دارین-یه نسکافه لطفاباگفتن چشمی دورشد!من هم سرم روچرخوندم تاپیداش کنم.آره خودش بود!یه مانتوی خردلی...
-
چشمان سرد2
8 دی 1399 10:20
چشمان سرد2 جلواومدوبعدازاحترام گذاشتن بهم گفت -خوش آمدین سرهنگ!من سرگردامینی ام!ازاین طرف لطفا! بعدهم روبه دختره گفت -ستوان حسنی!به بچه هابگوتوسالن اجتماعات جمع شن! پشت سر سرگردامینی حرکت کردم امادرآخرمتوجه ایش وفحش اون دختره که حالافهمیدم اسمش حسنیه شدم!وبرگشتم بهش نگاه کردم وپوزخندی زدم که باعث شدمتوجه بشه که من...
-
چشمان سرد1
8 دی 1399 10:19
چشمان سرد1 مقدمه2 به ابد خواهم برد! من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن...
-
زندگی تمنا5
8 دی 1399 09:53
زندگی تمنا5 هی پریا؟!=هان؟!-چه مرگته؟!ناراحتی؟!=نمی دونم...فقط می دونم حالم خوب نیس-نکنه واسه خاطر اینکه داشتیم گیر می اُفتادیم ناراحتی؟!=نه بابا-پس چی؟!=به خاطر وضعیت الانم-برو بابا...بچه مثبت...مگه تا الان برات عادی نشده؟!=عادی بود...دیگه نیس-من که نمی فهمم چی می گی=بیخیال3روز پیش، بعده شنیدن حرفای علی بدجوری به هم...
-
رمان زندگی تمنا4
8 دی 1399 09:53
رمان زندگی تمنا4 یه نگاه به ساعت مچی ام می اندازم...5عصر رو نشون میده...یه دونه برف ستاره ای شکل می شینه رو صفحه ی ساعت...از زیباییش یه لبخند می زنم...خیلی از خونه دور شدم...امروز ازمریضی شهره سوءاستفاده کردم و از خونه زدم بیرون...هوا خیلی سرده...پنجه ی پاهام یخ کرده... کنار خیابون می ایستم منتظر تاکسی...یه ماشین شخصی...
-
رمان زندگی تمنا 3
8 دی 1399 09:52
رمان زندگی تمنا 3 خسته و کوفته خودمو روی مبل رها می کنم و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های مانتو م می شم...بی اراده یه لبخند پت و پهن می شینه رو لبام!! امروز اولین روزی بود که دست خالی برگشتیم خونه... بدون هیچ مال دزدی!یه بار که نزدیک بود گیر بیفتیم که شکر خدا نجات پیدا کردیم... بعدشم که مورد خوبی به پستمون...
-
رمان زندگی تمنا2
8 دی 1399 09:51
رمان زندگی تمنا2 ساعت 3نیمه شبه و من هنوز بیدارم...وسایلمو شب قبل آماده کردم و تو کوله پشتی مدرسه ام گذاشتم ...چند تیکه لباس با 15 تومن پول همین!!!!!! پا می شم و از تو کمد چوبی مانتو ترانه رو بر می دارم... نو و قشنگه.. می دونم که خیلی دوستش داره ولی مطمئنم که راضیه من ازش استفاده کنم!..حدود چند سانت ازم گشادتره... آخه...
-
رمان زندگی تمنا 3
8 دی 1399 09:51
رمان زندگی تمنا 3 خسته و کوفته خودمو روی مبل رها می کنم و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های مانتو م می شم...بی اراده یه لبخند پت و پهن می شینه رو لبام!! امروز اولین روزی بود که دست خالی برگشتیم خونه... بدون هیچ مال دزدی!یه بار که نزدیک بود گیر بیفتیم که شکر خدا نجات پیدا کردیم... بعدشم که مورد خوبی به پستمون...
-
رمان زندگی تمنا1
8 دی 1399 09:50
رمان زندگی تمنا1 از وقتی چشم باز کردم خودمو میون چند بچه قد و نیم قد و توی یه خانواده فقیر و محتاج به نون شب پیدا کردم. سومین فرزند خونواده بودم و2 برادرقبل از خودم داشتم طاها و رضا هر کدوم بعد از دیپلم توی یه مکانیکی به عنوان شاگرد مشغول به کار شدن وترانه و ترنم و تبسم که هر کدوم به فاصله یه سال از هم به دنیا اومدن...
-
عشق دردناک10واخر
8 دی 1399 09:49
عشق دردناک10واخر ستت دارم .... می خوام همه بفهمن که عاشقتمممممممممممم خدای من این کوهستان بود که اینقدر راحت داشت عشقشو ابراز میکرد ... زندگی دیگه داشت روی خوبشو نشونم میداد اون شب تا صبح با کوهستان حرفای عاشقونه زدیم حتی اسم بچه هامونم انتخاب کردیم کوهستان گفت دو قلو دوست داره یه دختر یه پسر منم گفتم هر جی آقامون بگه...
-
عشق دردناک9
8 دی 1399 09:49
عشق دردناک9 آخر یه آدم عصبی ... پول پرست و ... کوهستان زل زده بود تو چشمام . تاب نگاهشو نیاوردم و سرم و انداختم پایین رگه های خشم تو صداش موج می زد ... - سیما اینا رو جدی میگی ؟ - مگه غیر از اینه ؟ هم چنان صدای نفس هاش می اومد ... دستشو مدام تو موهای وحشی سرکشش می کشید . معلوم بود حسابی بر خورده . منتظر بودم بزنه تو...
-
عشق دردناک8
8 دی 1399 09:48
عشق دردناک8 خوب چی ؟ - این یعنی اینکه عمه به من دروغ گفته ... چرا اینکارو کرده ؟ نمی دونم چی شد که اینقدر مهربون شدم : عزیزدلم خوب وقتی طعمه ی خوبی مثل تو داشته باشه حق داره دختر جفنگشو بهت قالب کنه حالا از اینکه نتونسته حرصش گرفته برگشت سمتم . نگاه خاصی بهم کرد . دیدم هوا پسه ... رفتم تو هالو و خودمو با تلویزیون...
-
عشق دردناک7
8 دی 1399 09:47
عشق دردناک7 نه.....چیزی نیست...بی توجه از کنار من رد شد و رفت بالا ! چه احساسات قابل توجهی از خودش بروز داد !!!! نمی دونم چرا ته دلم احساس نگرانی می کردم . خواستم برم بالا اما جلوی خودمو گرفتم .... اصلا به من چه ! رفتم توی آشپزخونه تا برای ناهار چیزی سر هم کنم . حوصله نداشتم. می خواستم برنج رو کته بذارم . سه پیمونه...
-
عشق دردناک6
8 دی 1399 09:47
عشق دردناک6 تا آخر کلاس نازی شوخی می کرد و ما رو مسخره می دیگه اون از اون رامین مادر مرده که منتظر یه نگاه خانومه...به مریم اشاره کرد...اینم از این کوهستان و ریز خندید نگاش کردم ... ا - اوی اوی گازم نگیر خوب نشنیدم تا به حال ... اینم اسمه شوهر تو داره ؟ مریم اشاره کرد که چیزی نگه .. ولی من اصلا بابت حرف نازی ناراحت...
-
عشق دردناک5
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک5 بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:یعنی انقدر ترسناکم ؟حرفی نزدم . اونم ساکت بود . پشتم بهش بود و موهام تو باد می رقصیدند یه طرف موهام خشک شد منو به سمت خودش برگردوند که اونورو خشک کنه ... فاصله مون خیلی کم بود . یه لحظه تو چشماش زل زدم اونم همین طور . نمی دونم چی شد که لباشو رو لبام گذاشت . بی حرکت مونده بودم ....
-
عشق دردناک4
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک4 وقتی رفت از پله ها بالا رفتم و راهی اتاق مشترکمون شدم ...اتاقی بسیار بزرگ و دلباز که یکی از دیواراش یاسی بود .پنچره های بلندی داشت و یک تراس بسیار بزرگ که منظره باغ رو به خوبی به نمایش میزاشت....سرویس خواب قهوه ای که شامل یه تخت خواب دو نفره با پاتختی یه کمد خیلی بزرگ... دراور و میز توالت... یک نیم ست هم...
-
عشق دردناک3
8 دی 1399 09:46
عشق دردناک3 نشست سرجاش و با جذبه گفت :اهان حالا شد .... بزور لقمه ی دیگری رو به دهانم حواله کردم ساکت بود و فقط زل زده بود به من سرمو به طرفش برگردوندم و اروم و با خجالت گفتم:اقای کوه ...یعینی نصیری من تا کی باید بمونم بابا من میخوام برم دانشگاه اخه ...بابازحمت کشیدم واسه رشتم ..داره وقتم هدر میره لبخند نصفه نیمه ای...
-
عشق دردناک 2
8 دی 1399 09:44
عشق دردناک 2 چند دقیقه ای گذشت من هم بیکار بودم و فقط درو دیوارو نگاه میکرد و تو دلم به عالم و ادم فحش میدادم که دوباره اومد تو اندفعه تلفن دسش بود :بیا بابا جونته .... اشک چشمام واسه خودشون یه رودخونه ساحته بودن گوشی رو با دستای سردم ازش گرفتم و با صدایی که از تته چاه در میود گفتم:الو انگار بابا نشنید:الو سیما ......
-
عشق دردناک1
8 دی 1399 09:44
عشق دردناک1 هندز فری رو از تو گوشام دراوردم ...صدای داد و فریاد جواد و بابا فک کنم تا ده تا کوچه اونور ترم می رفت ....دیگه تو این خونه همه چی شده بود پول...همه چی شده بود طلبکارای بابا...همه جا شده بود دعوا و فحش و فحش کاری...اینبارم مثل همیشه یکی از دعواها بین جواد و بابا بود نمیدونم سرچند هزار پول....دیگه واسم عادی...
-
نجوا ی شیطان3و اخر
8 دی 1399 09:42
نجوا ی شیطان3و اخر فصل پنجم آرامتــر تکــآنــَـش دهیـــد !!مـَـرگــ ِ مـَـغــزے شــدهـ .. چــیـزے بـرآے إهــدا نــدآرد ..بــآیــد زودتــر دَفــטּ شــوَد ..اِحـســآســَمـ اســتـ !!تــآ همــیـטּ دیــروز زنــده بـــود .. خــودمـ دیــدَمـ ،کــَــســے لـِــهــَــش کــرد و رفـــتـــ ..بهوشم اما هیچ تمایلی برای باز کردن...
-
نجوای شیطان2
8 دی 1399 09:42
فصل سوم-از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم خانم.لبخند قشنگی می زنم و در حالی که تمام تلاشم رو برای تاثیر گذار بودن جمله هام می کنم میگم:-واقعا سعادت بزرگی نصیب من شد که تونستم از نزدیک با شما آشنا بشم.حقیقتا شما قابل تعریف بودید و آقای کریمی غلو نفرموده بودند.برای چند لحظه نگاهش قفل میشه تو چشمای بازیگوش و شیطونم....
-
نجوا ی شیطان1
8 دی 1399 09:41
فصل اول قطره های آب سرگردون روی پوست تنم سر می خوردن و به سمت پایین می رفتن. چشمام بسته بود. سردم شده بود اما داشتم بازم مثل همیشه لجاجت می کردم. نمیخواستم چشمامو باز کنم. باید این سر درد لعنتی رو یه جوری آرومش می کردم. حتی به قیمت سرما خوردگی فردا. حرفای مریم بدجور توی سرم می کوبید.بالاخره لرزش کار دستم داد و با یه...
-
زیرک7 و اخر
8 دی 1399 09:41
زیرک7 و اخر کم کم رفتم جلو که دیدم 5 ،6 نفر آدم روی زمین خوابیدن وسراشون رو توی بغـ ـلشون گرفتن.کپ کردم اینجا چه خبر بود.همون طور ایستاده بودم که یکی داد زد بخواب یالا. سریع روی زمین نزدیک یکی از آقایون خوابیدم.بنده خدا اون مرد از ترس زرد کرده بود ردیاب کنار پامو زدم فقط خدا خدا می کردم تا فعال شده باشه. دستمو بردم...
-
زیرک6
8 دی 1399 09:40
زیرک6 با بیسیم تمام تک تیرانداز هارو جاشون رو مشخص کردم که در دید راس باشن. اسلحه ی مخصوصم رو دست گرفتم با علامت ژرنال وسردار عملیات آغاز شد. منو مهیار سریع به طرف در هجوم آووردیم من از طرف راست مهیار از طرف چپ.هر دو نگهبانا رو بیهوش کردیم وطبقه به طبقه میرفتیم بالا وبا نقشه ی من و من بیسیم میزدم که طبقه ی اول پاک...
-
زیرک5
8 دی 1399 09:40
یه آه از ته دلم کشیدم که سوفی از پشت سرم گفت:آبجی من آه نکش برات ضرر نداره هوا ضرر داره برای ریه ات. تو دلم گفتم:مگه اگه آه بکشی هوای بیرون رو وارد ریه ات میکنی بعد یاد بعدش افتادم که وقتی آه میکشی پشت بندش نفس عمیق میکشی به خاطر همین گفت. دلم رو زدم به دریا گفتم:سوفی تو هنوز عاشق نشدی درسته؟ سوفی اومد پیشم نشست...
-
زیرک4
8 دی 1399 09:39
زیرک4 اومدم توی اتاق موهامو که کرده بودم توی یقه م داشت خفه م میکرد درش آوردم و گرفتم بغـ ـل سوفی روی تخـ ـت خوابیدم .چشمام داشت گرم میشد که حس کردم جسم سنگینی روی شکمم فرود اومد از درد چشمام رو باز کردم دوباره این سوفی توی خواب جفتک دَر کرده بود.عصبانی پاشو پرت کردم اون ور که خورد به دیوار ولی این سوفی رو اگه بمب بغـ...
-
زیرک3
8 دی 1399 09:39
زیرک3 با کمک یکی از سربازا رفتیم دم در یه سرباز دیگه بهم یه جعبه داد موبایلم و بقیه ی وسایلم از جمله بند کفشم و کمـ ـربند و کلاه و... بود رفتم دستشویی خودم رو تمیز کردم کمـ ـربندمو بستم همین طور بند کفشم رو.موهام خیلی بلند شده بود کلاهمو به حالت اریب سر کردم وتمام موهامو هم توش کردم .موبایلمو هم توی جیبم گذاشتم. رفتم...
-
ریما 7 و اخر
7 دی 1399 22:34
ریما** تو اتاقم بودم که رایان نگران بدون در زدن اومد تو! متعجب گفتم:رایان چیزی شده؟ رایان:نیست.. ریما:کی نیست؟ رایان:سانیار.....اون رفته! چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. ریما:مانی چی؟اونم... رایان:نه!اون هست ولی سانیار نیست!اه لعنتی!گفتم نباید به این زودی بهش اعتماد کنیم! سعی کردم آرو باشم:رایان جان هم من هم تو...
-
ریما6
7 دی 1399 22:33
ریما6 شیطون خندید و گفت:خودمو بچسب بو رو میخوای چیکار؟آروم و با خنده پسش زدم و گفتم:رایان بیخیال حال ندارم!تازه گرسنمم هست!رایان خندید و گفت:شیر موز رو که دادی کاکتوسم خورد،قول خودمو بهت داده بودم که الان سرو میکنم!نوش جان!اینو گفت و پرید سرم و شروع کرد به بوسیدنم.با خنده دست از تلاش برداشتم.تلاش چه فایده ای داره وقتی...
-
ریما5
7 دی 1399 22:33
من آخرش نفهمیدم اینا چه مرگشونه!این ویلا 5 تا اتاق داره ولی این 5 تا خرفت همشون میرن میچپن تو یه اتاق!شبا با یه وضع فلاکتباری میخوابن که اصلا اوووه!بعد از اینکه ناهار و صبحونه رو یکی کردیم راه افتادیم سمت تهران.بچه ها تو ماشین کلی رقصیدن و شفت باز درآوردن.تا برسیم خونه حسابی شادمون کردن!بعد از یه استراحت 2 ساعته...
-
ریما4
7 دی 1399 22:33
ریما4 سانیار:چرا بیداری؟مانی:تو چرا بیداری؟یه خمیازه کشید و بالششو انداخت کنارم و سمت چپم دراز کشید و قبل از اینکه چیزی بگم دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم!هنگ زل زدم بهش!مانی همونجور که خودشو تو بغلم جابجا میکرد تا راحتتر باشه گفت: چشماتو ببند فکر کنم کبری جونم...سه سوته خوابت میبره!با خنده گفتم:دیوونه...
-
ریما3
7 دی 1399 22:32
رادین متعجب گفت:پس خرجش چی؟فکر نکنم پدر و مادرم حاضر شده باشن حتی یه قرون هم به ریما کمک کرده باشن! رایان:کاملا درست فکر کردی!خرج ساخت اینجا رو خود ریما داد.مجبور شد یه خورده از پس اندازش رو خرج کنه! رادین ابروشو انداخت بالا و گفت:میشه بگی این آبجیه ما چیکارست؟ رایان:برنامه نویس،تجارت لوازم کامپیوتری،5 تا شرکت داخل...
-
ریما2
7 دی 1399 22:32
یه لبخند خبیث زدم و با نیش باز قفل در اتاق رضا و امیر علی رو با تب لتم هک کردم.مستقیم رفتم سراغ اتاق خواب.دو تاشون با بالا تنه ی لخت و شلوارک رو تختشون وا رفته بودن و داشتن خواب هفت کچلان رو میدیدن!اوففف!نه بابا!جونم هیکل!نیشمو بستم و سعی کردم نخندم.بتری آب یخم رو از تو کولم درآوردم.چیکار کنم از بچگی عاشق مردم آزاری...
-
ریما1
7 دی 1399 22:31
ریما1 نه یه قطره اشک ریختم،نه التماسشون کردم،که چی بشه؟اونا ارزش یه قطره از اشکای منو ندارن!آدم بی خیالیم...ولی این دیگه خیلیه!آروم زل زدم تو چشماشون و قسم خوردم یه روزی نابودشون کنم،به خاک و خون بکشمشون!نگامو از اون دوتا جونور یا به قول معروف ننه بابام گرفتم و دوختم به اون مرتیکه.مجید سعادت،یا کثافت!چه فرقی میکنه؟با...
-
زیرک2
7 دی 1399 22:26
همین یه لحظه گفت قانون من فکر کردم میگه سرساعت 7 صبحانه سر ساعت 14 ناهار صرف می شه.خندم گرفته بود .صدای داد احسان منو به خودم آورد :کجایی پسر دارم باهات حرف می زنم - ببخشید داشتم به قانون هاتون فکر می کردم. احسان:خوبه تا آخرم قبل از هر کاری فکر کن حالا دیگه همه باید بخوابن رایان ،عرفان رو ببر واتاقشو نشونش بده....
-
زیرک1
7 دی 1399 22:25
انگلستان/لندن پا کوبیدم رفتم داخل سرهنگ نشسته بود :سلام سرهنگ امری داشتید؟ سرهنگ برونی:بفرمایید بشینید سرگرد. با احترام خاصی نشستم که یهو بی سیم سرهنگ روشن شد:سرهنگ سرهنگ ما نیاز به نیرو داریم نیاز به نیرو داریم! سرهنگ با سرعت عمل خاصی بلند شد گفت :سرگرد بدو با سرعت رفتم توی اتاقم سریع جلیغه ی ضد گلوله مو پوشیدم مو...
-
رمان رقص2
7 دی 1399 22:24
سرم رو از در اتاق بردم بیرون و دیدم غلغله ایه! این بهترین موقع برای من بود.. مانتوم رو تنم کردم و شالمو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت در پشتی حرکت کردم. مارال رو دیدم که داشت به طرز مزحکی میرقصید و حواسش به جای دیگه نبود و متوجه من نشد... انقدر صدای آهنگ بلند بود که آدم احساس میکرد هر لحظه ممکنه پرده ی گوشش...
-
رمان رقص1
7 دی 1399 22:24
رمان رقص1 ساعت دوازده ظهر شده بود ولی هنوز خرس قطبی(آیدا خانوم خواهر عزیزم!!!)از خواب زمستونیش بیدار نشده بود!!! پارچ رو پر از آب کردم و رفتم که عملیات بیدار کردن رو انجام بدم!!! رفتم تو اتاقمون که دیدم بله!خانوم داره خواب هفت پادشاه رو میبینه!ولی حیف که باید از پادشاه ها خدا حافظی میکرد! پارچ رو بردم بالای سرش و با...
-
رمان مسابقه عاشقم کن4
7 دی 1399 22:23
رمان مسابقه عاشقم کن4 جرج میکروفن رو سمت من گرفت و گفت :به به ....عزیزم نو بت توا .....خودت رو چندم میبینی ....به نظرت شانسی هم داری؟ طبق معمول با اخم و بی تفاوت گفتم:راستش من از اولشم برای برنده شدن نیومده بودم فقط اومده بودم که مجانی تابستون خوبی داشته باشم ....چی از این بهتر؟ :یعنی اصلا علاقه ای به دنیل نداری...