رایان**
مدام تو جمع چشم میچرخوندم بلکه بتونم پیداش کنم.یه لحظه یه نفر رفت تو آشپز خونه.حس کردم ریمام بود.ریمام؟خود به خود نیشم شل شد.هنوز میخ بودم رو در آشپزخونه که یه نفر تقریبا خودشو انداخت روم!برگشتم سمتش دیدم پریما خواهر پریا دوست دختر امیر سعی داره بیاد تو بغلم!یه خورده رفتم سمت مخالفش.
رایان:ببخشید پریما خانوم چیزی میخواین؟
با عشوه به موهاش یه تابی داد و گفت:بله!یه هم زبون.مثل اینکه شما هم تنهایین!
سعی کردم نخندم!نمیدونم چرا هر وقت این دختر رو میدیدم یاد بستنی پریمای میهن میوفتادم!اون یارو هست که تو تبلیغات داره گلف بازی میکنه شانسش (...)یده بود توپ دم سوراخ وامیسته،یهو یارو شاد میگه: و حالـــــا!پریما!خندمو قورت دادم.
رایان:منتظر ریمام.
یعنی برو گم شو!
با ناز یه ایش گفت وادامه داد:خوب نیست جوون عاقل و بالغی مثل شما انقدر به خواهرش وابسته باشه!
با خونسردیه ذاتیم گفتم:ریما خواهر خونیه من نیست!
پریما:ولی در هر صورت شما مثل خواهر و برادر بزرگ شدین!همه شما رو برادر ریما خانوم میدونن!
اومدم جوابشو بدم که با صدای رضا توجهم به جمع،جلب شد.
رضا:بـــه بـــه!به این میگن رئیس!یعنی چند درصد از جوونای مملکت رئیس به این خوشکلی دارن؟خدا سایشو رو سرمون حفظ کنه!
صدای رضا و پریما که با حرص داشت زر زر میکرد واسم مثل مز مز پشه بود!تموم وجودم شده بود چشم و زل زده بودم به فرشته ی رو به روم!انقدر ضایع نگاش میکردم که کلافه شد!برگشت سمتم و با سر پرسید چیه؟منم که دیدم اوضاع خرابه سرمو به نشونه ی هیچی تکون دادم.
تو کل مهمونی نگاهم روش بود،وقتی از زیر نگاهم فرار میکرد و میرفت پیش رادین آتیش میگرفتم!دیگه حساب مشروبی که میخوردم دستم نبود.یه گشه واستاده بودم و لیوان مشروبم رو تو دستم تکون میدادم.یه نفر زد رو پشتم.هنوز مست نشده بودم،خمار بودم ولی هنوز کاملا میفهمیدم اطرافم چه خبره!رادین بود.
رادین:چند وقته فهمیدی؟
یه جرعه خوردم و سوالی نگاش کردم.
با چشماش به ریما اشاره کرد و گفت:چند وقته فهمیدی ریما رو میخوای؟
مشروب پرید تو گلوم و به سرفه افتادم!
میگن خر طرف از پل رد شه مشکلش حله،میگن گاو طرف زاییده یعنی طرف مشکلی براش پیش اومده...حالا تکلیف من چیه که خرم سر پل زایید.....ها؟رادین یه نگاه بهم انداخت و خندید!
رادین:ببند دهنتو بابا توش مگس میره!
شکه گفتم:من...من..
رادین:تکذیب نکن که میزنم خوردت میکنم!در ضمن تو هم نمیتونی منو بزنی چون حق تقدم با منه،گفته باشم!
رایان:از...از کجا فهمیدی؟
رادین:از همون روز اول ضایع بود!وقتی ریما رو بغل میکردم و بوسش میکردم تو چشمات میخوندم که میخوای منو بگیری زیر مشت و لگد! خیلی ضایع حرص میخوری داداش!
نمیدونستم چی بگم.لیوانمو ازم گرفت و یکم ازش خورد.
رادین:ریما هر چقدر تو هک و روابط تجاری نابغه باشه تو احساسات ضعیفه!نمیگم اساساتی نیست،هست ولی درک احساسات براش سخته!سعس نکن با رفتارای پنهونی مثل غیرتی شدن و چشم و ابرو اومدن بهش بفهمونی.یا عملی ثابت کن یا مستقیم بهش بگو!
متعجب گفتم:یعنی تو...تو با رابطمون مشکلی نداری؟
شونشو انداخت بالا و گفت:هر دوتون بالغین ،در ضمن تو این مدت خوب فهمیدم که ریما خیلی دوست داره!
پوزخند رو لبم جا خشک کرد!
رایان:اون منو مثل داداشش میدونه!ندیدی بهم میگه داداش؟
رایان با خنده گفت:تو هم هر دفعه پاچشو میگیری!
یه ذره نگام کرد و جدی ادامه داد:علاقه رو بهت داره!فقط باید یه ذره روش کار کنی تا بتونی نوع علاقش رو تغییر بدی!
رایان:یعنی میشه؟
رادین:هر چیزی که بخوای امکان پذیره!
لیوانمو داد دستم و رفت.ته مونده ی لیوانم رو هم سر کشیدم و رو نزدیک ترین صندلی نشستم و سرمو گرفتم تو دستم.
بعد چند دقیقه صدای عصبیش رو از نزدیکم شنیدم.
ریما:باز مست کردی؟
خمار زل زدم بهش.مست نبودم...ولی بذار فکر کنه هستم!شاید به نفعم شد!
ریما با حرص رفت سمت جمع و گفت:خیلی خب پسرا جمع کنین بریم.رایان حالش زیاد خوب نیست!
یه سری از پسرا بهم فحش میدادن و یه سری نفرینم میکردن!ریما بی توجه به اعتراض بچه ها رفت سمت اتاق سابقم.یه نگاه انداختم دیدم کسی حواسش به من نیست.عین جت خودمو رسوندم به اتاق و پریدم تو.تکیه دادم به در و زل زدم بهش.
ریما انگار هل کرده بود!
ریما:را..رایان تو اینجا چیکار میکنی؟
صدامو کشیدم و عین آدمای مست گفتم:سرمممم...درد میــــکنه!
کشون کشون رفتم نزدیک تخت و ولو شدم روش.ریما اومد بالا سرم.مهربون بود...مثل همیشه!
ریما:الان واست یه لیوان شربت آب عسل و لیمو میارم.
رفت و بعد چند دقیقه با لیوان شربت برگشت.مثلا به زور یه ذره نشستم سر جام،ریما نشست کنارم و شربت رو کم کم به خوردم داد. دوباره دراز کشیدم سرجام.
ریما:بهتری؟
با نیش باز گفتم:فکــــر کنم...هیع...دارم بهتر میشـم!
ریما:نچ نچ نچ!خدا میدون چقدر خوردی که با یه لیوان پر شربت هم مستیت نپرید!
دوباره نیشمو واسش باز کردم.با مهربونی رو موهام دست کشید،بلند شد بره که مچشو گرفتم.خب تقصیر خودشه که انقدر خوشکله!با چشمای درشت زل زد بهم.از فرصت استفاده کردم و کشیدمش سمت خودم،افتاد کنارم.
متعجب گفت:چی...چیکار میکنی؟
فقط نگاهش کردم.اومد بلند شه که یه طرفمو انداختم روش...دیگه نمیتونه بره جایی بره!
با تته پته گفت:چی..چی شده ...رایان؟حا..حالت خوبه؟
رایان:ن..هیع....نچ!
ریما:تو چت...
نذاشتم ادامه بده!خم شدم روش و لبمو گذاشتم رو لبش!به محض تماس لبامون آتیش گرفتم.اول چند تا بوسه ی کوچیک از لبش گرفتم ولی تشنه تر شدم.دو طرف صورتشو گرفتم و با ولع شروع کردم به بوسیدنش.نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم!یه لحظه چشمامو باز کردم که دیدم مبهوت داره نگاهم میکنه...یه ذره دقت کردم...آره؟هه هه!چشماش یه ذره خمار شده بود!یعنی..اونم میخواد؟با ذوق چشمامو یستم و با ولع بیشتری بوسیدمش!نفس نفس میزدم ولی نمیتونستم ولش کنم!تشنه بودم..خیلی...خیلی زیاد!دستامو تو موهاش فرو کردم و لباشو با حرص بیشتری خوردم.بوسه ی طولانی و نفس گیری بود!سرمو که بلند کردم به نفس نفس افتادیم.زل زدم تو چشمای خوشکلش.با لذت لبخند زدم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش. هنوز شروع نکرده بودم که هلم داد عقب!
ریما:نه!رایان ...تو مستی..حالیت نیست..برو کنار!
خورده بود تو پرم ولی نمیتونستم به این زودی لو بدم که مست نیستم.
دوباره نیشم رو باز کردم و گفتم:چی...هیع..چی رو حالیم نیست؟من...میخوام!
سریع لباشو با لبام قفل کردم.چنبره زدم روش و با حرص بیشتری لباشو خوردم.تو کفش بودم که یهو با تموم توانش هلم داد عقب.
سریع از رو تخت بلند شد و گفت:تو...حالت خوب..نی..نیست!الان به رامتین میگم بیاد ببرتت.
سریع رفت بیرون!خودمو با حرص کوبیدم رو تخت.چند بار لبشو بوسیدم ولی یه بارم همراه نشد!نخواست!چیزی نگفت ولی نخواست!
ریما**
سریع اومدم بیرون و تکیه دادم به در.نفس نفس میزدم...بازم همون اتفاق!چرا هر وقت مست میکنه میاد سراغ من؟خب دیوانه تنها دختر اطرافش تویی دیگه!نمیتونه بره یکی از پسرا رو ماچ کنه که!ولی...خب پریما که بود!از اول مهمونی خوب بهش چسبیده بود که!وقت عشق و حال شد اومد سراغ من؟شانس آورد مست بود وگرنه..وگرنه!اه!کلافه یه دست به پیشونیم کشیدم و نفسمو فوت کردم بیرون.هنوز تو همون حالت بودم که یه نفر زد رو شونم.هل شدم،اومد یه سمتی در برم که با دماغ رفتم تو در!
ریما:آخ!
رادین:ریما!ریما حالت خوبه؟
برگشتم دیدم رادین نگران زل زده بهم.
ریما:آره خوبم.
رادین:اینجا چیکار میکنی؟
یهو یاد راین افتادم و هل کردم.
ریما:چیزه...چیز...آها!رایان مست کرده.تو اتاقه.میشه بری جمعش کنی؟من حریفش نمیشم.من رفتم!
اومدم در برم که مچمو گرفت.دست کرد تو جیبش و یه دستمال تمیز گرفت سمتم.
متعجب گفتم:من که دستمال نخواستم!
رادین:یه لحظه وایستا بچه!
چونمو گرفت و با دستمال دور لبمو پاک کرد!وااااااااااای!آبـــروم رفــت! بگم خدا چیکارت کنه رایان!حالا رادین در موردم چجوری فکر میکنه؟
نگران زل زدم بهش .
ریلکس گفت:حالا برو!
دیگه صبر نکردم و با تموم سرعت جیم زدم.
برگشتم سمت جمع و گفتم:خب پسرا بسه دیگه!کاسه کوزتون رو جمع کنین بریم!دیر وقته و فردا خبری از مرخصی نیست!
پسرا غر غر کنون رفتن تا لباس بپوشن.رامتین اومد سمتم،قیافش کنجکاو بود!
رامتین:راستی آبجی رایان رو ندیدی؟
یه اخم وحشتناک واسش اومدم و گفتم:تازه یادت اومد باید حواست بهش باش؟ها؟مگه نگفتم رایان بدمسته،تا یه ذره میخوره مست میشه حواست بهش باشه؟اگه از رو بالکن اتاق میوفتاد پایین چی؟ها؟
سرش پایین بود و چیزی نمیگفت.
صدامو آوردم پایین تر و تهدید آمیز ادامه دادم:فقط یه بار دیگه تو مهمونیا چشم ازش برداری و خدایی نکرده بلایی سرش بیاد حکم قتل خودتو امضا کردی!
با عصبانیت رفتم سممت ماهرخ.یه نفس عمیق کشیدم تا یکم آروم بشم.
ریما:ماهرخ جون نمیخواد امشب دست به چیزی بزنی.فردا چند نفر رو واسه نظافت میفرستم.باشه؟
ماهرخ:لازم به زحمتت نیست دخترم.خودم جمع و جورش میکنم.
گونشو بوسیدم .
ریما:نمیخواد فدات بشم.تا همین جاش حسابی تو زحمت افتادی!خب من دیگه میرم.کاری داشتی حتما زنگ بزن.
گونشو بوسیدم و رفتم سمت اتاق.یه سرک کشیدم.مثل اینکه رادین، رایان رو برده بود.سریع رفتم و مانتو و شالمو برداشتم.وقتی داشتم میرفتم بیرون چشمم خورد به تخت که یکمی نا مرتب بود.دوباره ضربان قلبم رفت بالا و هل شدم.ترجیح دادم جیم بزنم!همونجور که تند تند میرفتم سمت در خروجی لباسامو تنم کردم.رادین کنار ماشین منتظر ایستاده بود.تو ماشین هم که...پس رایان کو؟رادین یه نگاه بهم انداخت،انگار داشت حرفمو از تو چشمام میخوند.
رادین:با پسرا فرستادمش.زودتر بیا بریم که دارم از خواب میمیرم.
تا خونه هیچ حرفی رد و بدل نشد و من خیلی از این موضوع خوشنود شدم!وقتی رسیدیم سر سری ازش خداحافظی کردم و سریع پناه بردم به اتاقم.واقعا رو نداشتم تا تو چشماش نگاه کنم!
وااااااااای!این چه غلطی بود که تو کردی رایان؟اه!عصبی شالمو از رو سرم کشیدم و پناه بردم به یه وان آب داغ!
************************************************** *
رادین**
سریع ازم دور شد!خندم گرفت!آبجی کوچولوم حسابی خجالت کشید! درو باز کردم و رفتم تو.رایان رو تخت ولو بود و آرنجش رو پیشونیش بود. خدایی نه از نظر قیافه و تیپ و هیکل،نه از نظر اخلاق هیچ مشکلی نداره!کامله کامله و آرزوی هر دختری میتونه باشه!ریما واقعا لیاقت این عشق رو داره!رفتم کنار تخت و زل زدم بهش.با زانو زدم تو پهلوش!
رادین:هوی پاشو!میدونم بیداری!
آرنجشو از رو صورتش برداشت و نفسشو فوت کرد بیرون.
رایان:داداش کمکم میکنی بلند شم؟
حدسم کاملا درست بود!این از منم هوشیارتره!نشستم کنارش و محکم زدم رو پیشونیش که پرید و نشست سرجاش!خبیث خندیدم!
رایان:چرا میزنی؟مگه آزار داری؟
با خنده گفتم:بی شرف گفتم بهش مستقیم بگو و عملی وارد شو نه به این زودی!یهو رفتی سر اصل مطلب؟
چشماش درشت شد!
رادین:نکنه فکر کردی باورم شده که مستی؟
یهو هل شد و گفت:یعنی ریما هم فهمید؟
رادین:فکر نکنم!خیلی هل کرده بود،احتمالش کمه فهمیده باشه!
یهو ذوق کرد و نیشش شل شد!
رایان:نه سرم داد زد،نه زد تو گوشم!
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:خاک تو سرت!چه ذوقیم میکنه!البته این ریمایی که من دیدم بعید میدونم دلش بیاد محکم نازت کنه!چه برسه به اینکه بخواد بزنه تو گوشت،اونم وقتی که فکر میکنه مستی!
دوباره نیشش شل شد!
رادین:ببند!بی ظرفیت!گفتم که اونم دوست داره فقط باید یه ذره روش کار کنی تا جوری که میخوای دوست داشته باشه!کم کم،نمه نمه!نه که مثل این وحشیا بپری روش و ماچش کنی!چیکارش کرده بودی؟ لباش باد کرده بود!
دیدم چیزی نمیگه.خیره شد به دیوار،یه ذره لب و لوچش کج شد و یه لبخند نیم بند زد!خاک بر سر داشت تصور میکرد!محکم زدم پس کلش!
رادین:هوی بوفالو!من هنوزم اینجاما!برگ چغندر که نیستم!
مظلوم سرشو تکون داد و آروم از رو تخت بلند شدونه مثل اینکه یه نمه مسته!زیر بازوشو گرفتم و بردمش بیرون.
رادین:رضا بیا ببرش تو ماشین خودت.
رضا:بدش من داداش.ماشاالله!به گودزیلا گفته زرشک!یا عـــــلی!
یهو رامیتی پرید وسط و گفت:نه نه!بدینش به من این کاکل پسرو!تا همین جاش حسابی بخاطرش فحش خوردم!بدین خودم میبرمش!
شونمو انداختم بالا و همراه رامتین فرستادمش.رامیتن خودش دیروز گفته بود که محافظ شخصیه رایانه!البته با ناراحتی اعتراف کرده بود که حریف رایان نمیشه!البته من خوب میدونستم که رامتین رزمی کار ماهریه پس...رایان باید بد جونوری باشه!
رفتم کنار ماشین و منتظر ریما موندم.بعد 5 دقیقه بالاخره خانوم تشریف آورد!بی سر و صدا سوار شد و تا وقتی که برسیم یه نیم نگاهم بهم ننداخت!معلوم بود حسابی خجالت کشیده!یکم عجیبه!ریما و خجالت؟همچین رسیدیم مثل مرغ پرکنده سریع خداحافظی کرد و تقریبا با دو رفت تو!خندیدم و بعد سپردن ماشین به پارکر رفتم تا بکم بخوابم!سانیار**
جمشید یه نگاه به ما و یه نگاه به مردی که جلوی پامون افتاده بود انداخت.
جمشید:کسایی که کارایی خاصی ندارن مثل دزدای ساده و زورگیرا تو گروه ما جایی ندارن،وقتی رد میشن تو دنیای بیرون هم جایی ندارن!پس پویا...به مردی که روی زمین افتاده بود اشاره کرد و ادامه داد:میره سراغشون!تا حالا کسی حریفش نشده بود!حالا که همچین کسایی وجود دارن جاشون تو دنیای ماست!خوش اومدین!
یهو با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن یه نفر.
جمشید:سامان...سامـان!
یهو یه پسر جوون بدو بدو اومد تو.
سامان:جانم رئیس؟
جمشید:ببرشون پیش بقیه.
سامان ازمون خواست که دنبالش بریم.هم واسه من هم واسه مانی جای سوال داشت که یه پسر 17 ،18 ساله چجوری وارد گروه اینا شده!
سامان نشست پشت فرمون و گفت:خب همونطور که شنیدین اسمم سامانه.به گروه خوش اومدین.اسمتون؟
مانی:مایکل دودره.
سانیار:اسی بی کله!
سامان با خنده گفت:اعصاب نداری؟
سانیار:نچ!
دوباره خندید و گفت:دزدین؟
مانی که انگار خیلی بهش برخورده بود که به شغلش توهین شده،عصبی گفت:دزد باشیم بهتر ازاینه که پادو و شوفر باشیم!
سامان با خنده گفت:خب بابا!حالا چرا بهت بر میخوره؟راستی...
از تو آیینه با هیجان به من و مانی که کنار هم نشسته بودیم نگاه کرد.
با ذوق گفت:نمیدونین کی زد پویا رو له کرد؟
مانی بادی به قبقب انداخت و گفت:استاد میتی کمان و زمبه!خب من و داداش کایکوم بودیم دیگه!
سامان با ذوق گفت:جدی؟شما کوبوندینش؟پس بگو چرا آوردنتون تو گروه!دستتون طلا!نمیدونین من چقدر از این پویا بدم میومد!با اون سیبیلای بی ریختش!آدم حس میکنه...
مانی با ذوق گفت:میدونستم،میدونستم حسم بهم دروغ نمیگه!تو هم فهمیدی آدم خواره؟
سامان متعجب نگامون میکرد!با حرص کوبوندم رو پای مانی.
سانیار:تنبیه های دوران کودکی بدجور روش تاثیر گذاشته!هنوزم فکر میکنه آدمای قد بلند و هیکلی و سیبیلو آدم میخورن!
سامان غش غش میخندید!
مانی:مرض!تو که نمیدونی بابام چجوری میترسوندتم!اصلا اسی تو که خودت میدونی چجوری تنبیه میکرد!خوبه خودتم چشیدی!
با خنده تاییدش کردم.
سامان متعجب گفت:شما داداشین؟
با هم گفتیم:آره!
سامان:پس چرا قیافه هاتون زمین تا آسمونه؟
مانی:به ننم رفتم.
سانیار:به آقام رفتم.
سامان:آهــــا!ولی خدایی نونتون تو روغنه!چند تا از بالایی ها زنای ترشیدن،راحت میتونین مخشون رو بزنین و خودتون رو بکشین بالا!خوب برو رو دارین!
مانی محکم زد پس گرنش و گفت:این کارا به تو نیومده!رانندگیتو بکن بچه!
دیگه تا برسیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم.سامان جلوی یه ویلای شیک با نمای قرمز و مشکی نگه داشت.
برگشت سمتمون و باخوشرویی گفت:خب بچه ها موفق باشین.شاید دیگه هرگز همدیگه رو نبینیم ولی در هر صورت از دیدنتون خوشحال شدم.
مانی:دمت گرم بچه...بپر پایین داداش.
سانیار:مرسی پسر جون.
مانی پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم.
ماشین که رفت برگشتم سمت مانی که دیدم با نیش باز داره نگاهم میکنه!یه ابروم پرید بالا!
مانی:باورم نمیشه زندگیمون به همین راحتی تغییر کرده باشه!
سانیار:واسه همین نیشت بازه؟
مانی تند تند سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
رفتم سمت در.دستم رو ،رو زنگ نذاشته در باز شد.حدس مانی درست بود!تو کوچه هم دوربین داشتن.اگه نداشتن باید تعجب میکردیم!در رو باز کردم و رفتیم تو.یه حیاط کاملا معمولی.برخلاف زرق و برق خود ویلا حیاطش چیز خاصی نداشت.یه حیاط کوچیک با یه باغچه ی مستطیلی سمت چپ حیاط که توش پر علف بود!
مانی:چیه؟انتظار داشتی یه مشت قاچاقچی و دزد بشینن واست باغچه گلکاری کنن؟
یه لبخند عمیق زدم.خیلی خوشم میاد که میتونه ذهنم رو بخونه!احساس آرامش میکنم!در ویلا آروم باز شد و یه پسر 31،32 ساله ی ریز ه میزه و چهره ی شیرینی اومد بیرون.
مانی:اوخی!چه ماهه!
پسره بر خلاف چهرش اخم عمیقی کرد و گفت:میرین تو،یه گوشه میشینین تا وقت رفتن بشه!
بدون حرف رفتم تو.مانی هم پشت سرم میومد.نمیدونم چی به پسره گفت که دادش رو درآورد!
پسر:برو گم شو تو!
مانی همونجور که تند تند میومد سمتم زیر لب زمزمه میکرد:میخوره...میخوره!
خندیدم و گفتم:آخه برادر من مگه مرض داری سر به سرش میذاری؟
مانی مظلوم گفت:فقط ازش اسم شامپوش رو پرسیدم!
یه نگاه به پسره انداختم و همونجور که سعی میکردم جلوی خندم رو بگیرم گفتم:کویر لوت بیشتر از سر این تراکم داره!کچله که!
ریز خندیدیم و رفتیم سمت هال.با ورودمون هر دومون خشک شدیم ومتعجب زل زدیم به رو به رومون!دو تا دختر ریزه میزه ی خیلی ملوس!البته قیافشون خیلی خشن میزد!مانی زودتر از من دست بکار شد.
مانی:سلام عرض شد خانوما!من مایکل دو درم،ایشونم داداشزرگترم اسی بی کلست.من دزدم داداشم زورگیر،شما چطور؟
خندم گرفته بود.چه با افتخارم میگه!یکی از دخترا که موهای مشکیش از زیر شالش زده بود بیرون و چشمای درشت قهوه ای داشت ریز خندید که با نگاه چپ چپ دختر کناریش ساکت شد.دختر کنارش مثل خودش ریزه میزه بود،با این تفاوت که چشمای خاکستری و موهای بلوند تیره داشت.چهره ی هر دوشون تقریبا به یه اندازه خوشکل بود ولی انگار چشم خاکستریه خشن تر بود!رو یکی از مبلا با فاصله از دخترا نشستم.مانی هم بلافاصله کنارم نشست.
چشم خاکستریه با پوزخند طوری که ما بشنویم گفت:معلوم نیست رئیس این جوجه ها رو میخواد چیکار کنه!یکیشون که انگار دلقکه اون یکی هم...
یه نگاه بهم انداخت و پوزخندشو عمیق تر کرد و گفت:چوب خشک!
ریلکس پای چپم رو انداختم رو پای راستم و با آرامش همیشگیم گفتم:حتما دلیلی دیدن که ما الان اینجاییم!
یه نیم نگاه بهم انداخت و برگشت سمت مخالف.
یهو یه پسر هیکلی در حالیکه یه لیوان آب دستش بود با سر و صدا اومد تو هال.تا من و مانی رو دید شاد شد و با خوشرویی اومد سمتمون.دستشو سمتون دراز کرد.
پسر:اسمم پدرامه!خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.دیگه کم کم داشتم از جنس و نسل خودم ناامید میشدم!
با خنده به چشمش به دخترا اشاره کرد!دخترا خیلی بد نگاش میکردن!
باهاش دست دادم و گفتم:میتونی اسی صدام کنی.
پدرام:از دیدنت خوشحال شدم اسی جون.
مانی هم باهاش دست داد و گفت:منم مایکلم.
پدرام ابروشو متعجب انداخت بالا.
مانی با خنده گفت:تو محل بر و بچ میگفتن!
پدرام کنارمون نشست و گفت:خب شما چجوری تونستین از قربال رد بشین؟امسال خیلی سخت گیری میکردن!انگاری فقط ما 5 نفریم!
مانی متعجب گفت:واقعا؟چه باحال!
پدرام:من تو کار هکم.بخاطر تواناییم تو هک اینجام،این دوتا آبجی ما هم که هنوز اسمشون رو نمیدونم جاسوسن.یه جورایی تو کار پاک کردن رد پا هم هستن.خب شما چی؟نگفتین!
قبل از اینکه دهن باز کنم مانی فکشو راه انداخت!
مانی:من دزدم داداشم زورگیر.
پدرام خندید و گفت:ا داداشین؟جدا؟یهو جدی شد و ادامه داد:دروغ نداشتیم!امکان نداره گروه همچین کسایی رو استخدام کنه!البته قصدم توهین نیستا!منظورم شغلتونه!
جدی گفتم:ما دروغی نگفتیم!تا امروز هم شغلمون همین بود.البته ما بخاطر شغلمون اینجا نیستیم!
پدرام کنجکاو گفت:پس چجوری وارد گروه شدین؟
مانی سریع فیگور گرفت و گفت:زور بازو داداش!ما نون بازومون رو میخوریم داداش!
متوجه شدم که دختر چشم قهوه اییه داره زیر چشمی مانی رو دید میزنه!با اینکه لباسامون گشاد بود ولی بازم هیکلامون معلوم بود.
پدرام گجی گفت:یعنی بخاطر هیکلاتون...
مانی:رفیق زدیم پویا رو کتلت کردیم الانم اینجاییم!
سه تاشون با چشمای درشت زل زدن بهمون!
پدرام:پویا...همون که کارش زیر آب کردن سر ردیاست؟
مانی:اوهوم!ما رو هم رد کردن اومد بزنه من و داداشم مقاومت کردیم زدیم لهش کردیم!همین!
پدرام:آخه...اون که خیلی گنده بود!
آروم خندیدم و گفتم:یه دلیل بهتر واسه من و داداشم بیار!
پدرام با هیجان گفت:پس بگو!آوردنتون واسه بادیگاردی!یا احتمالا مبارزات رو در رو!اینطور که از وجنات هم پیداست همون اول میفرستنتون اون بالا بالا ها!
مانی شیطون گفت:چطور؟
بی خیال گفت:تعارف ندارم!هم خوشکلین هم خوش هیکل!اینطور که معلومه بزن هم که هستین!بالایی ها از این جور بادیگارد ها نهایت استقبال رو دارن!نونتون تو روغنه!
مانی مردونه خندید و شونشو انداخت بالا!بی شرافت!هر وقت میخواد مخ بزنه اینجوری میخنده و شونشو میندازه بالا!این دختره هم که انگار بدش نیومده!یه گربه ی ملوس و شیرین!مانی تازه گرم گرفته بود و داشت مثل همیشه جمع رو رو دستش میچرخوند که یه صدای کلفت و خشن توجه ما رو جلب کرد.
مرد:همین 5 نفرن؟
کچلو با تته پته گفت:ب...بله رئیس!
یه نفر اومد تو هال بگم قیافش شیطان رجیم رو میذاشت تو جیبش دروغ نگفتم!
مانی بهم نزدیک شد و گفت:لعنت خدا بر شیطان رجیم!
خندمو خوردم و یه لبخند ریز زدم که باصدای مرده از جا پریدم.
مرد:پچ پچ نداریم!
یهو مانی همونطور که کپ کرده بود و به مرده خیره شده بود با صدای بلند گفت:این دیگه میخوره!
قیافه ی مرده متعجب شد!
مرد:کی؟چیو میخوره؟
سریع گفتم:شرمنده،داداشم یه خورده شوخ طبعه،شوخی کرد!
مرد یه اخم غلیظ کر و عصبی گفت:شوخی نداریم.مفهوم شد؟
5 تامون یکصدا گفتیم :بله رئیس!
مرد برگشت سمت کچلو و گفت:بیارشون.
کچلو:زود باشین.راه بیوفتین!
به ترتیب از کنارش رد میشدیم و سوار ون نارنجی رنگی میشدیم. مانی که داشت از کنارش رد میشد یه دستی به کل کشید.
با نیش باز گفت:پیس....پیس....بــــــــس!ش یشه شور میزنی یا تی میکشی؟
کچلو عصبی اومد یه چیزی بگه که انگار پشیمون شد،بجاش مانی رو هل داد سمت ون.مانی با خنده اومد تو و کنارم نشست.
سانیار:آزار داری؟
مانی:آخه خیلی ناز بود!خیلی دوست داشتم لپشو میکشیدم ولی حیف!حیف که خیلی وحشی بود!
پدرام:مثل اینکه شنیده با پویا چیکار کردین وگرنه کامران از کسی که به سرش دست بزنه نمیگذره!
مانی:کچلو؟اسمش کامرانه؟کامران کچلو؟
یه نفس عمیق کشید و همونطور که رو صندلی وا میرفت گفت:خوب شد قبل اومدن واکسن هاری زدم!
من و پدرام کوتاه خندیدیم و ساکت شدیم.مستقیم رفتیم فرودگاه.نمیدونم چجوری ولی در کمال ناباوری به محض رسیدن بلیطامون رو تحویل دادیم و سوار هواپیما شدیم!بعد چند ساعت رسیدیم بوشهر و از فرودگاه مستقیم رفتیم به یه خونه.یه خونه ی قدیمی و کوچیک.ساعت طرفای 10 شب بود که کامران اومد دنبالمون،دوباره سوار یه ون بی ریخت سبز شدیم و راه افتادیم.مانی تمام راه رو خواب بود و منو پدرامم تو فکر بودیم ولی دخترا داشتن مدام پچ پچ میکردن.نزدیک 10 دقیقه بود که ون خیلی اینور و اونور میشد.معلوم بود جاده خاکیه.بعد چند دقیقه صدای ماسه رو زیر لاستیکا تشخیص دادم.
مانی سرشو رو شونم جابجا کرد و گفت:قاچاق آدم از طریق آب...هه!کارمون اونور آبه!
بعد چند دقیقه ون ایستاد.صدای باز و بسته شدن در اومد.
مانی:ای جون!کله قشنگ اومد!
سانیار:مایکی خفه!
مانی:باشه!
کامران درو باز کرد و گفت:بریزین بیرون!
تک تک پیاده شدیم.یه نگاه به دور و برم انداختم.
زیر لب گفتم:بندر بوشهر!
پدرام که انگار صدام رو شنیده بود گفت:مطمئنی؟من تا حالا نیومدم!
مطمئن؟هه!اینجا حداقل برای من و مانی که 7 سال توش زندگی میکردیم خیلی خیلی آشنا بود!کچلو داشت با موبایلش حرف میزد.
مانی با ذوق گفت:خونه ی حاج عمو نزدیکه!بریم بیدارش کنیم برگردیم؟
چپ چپ نگاش کردم!
سرشو انداخت پایین و گفت:خب بابا!چرا میزنی؟
کامران: دنبالم بیاین.
عین جوجه دنبالش راه افتادیم.هر چی نزدیکتر میشدیم لنج بزرگ و بزرگتر میشد.با راهنمایی کامران سوار شدیم.برخلاف تصورم اتاقی که توش بودیم هیچ شباهتی به اتاقک های حمل انسان قاچاق نداشت!
دختر چشم عسلیه که بهت من و مانی و پدرام رو دید با پوزخند گفت:رئیس نمیذاره به افرادش بد بگذره!
پس سابقه داره!برخلاف تصور قبلیم ما بجای یه اتاق نمور و تاریک تو یه اتاقک مخصوص لنج بودیم!از یخچال و تی وی و مبل بگیر تا هر چیزی که بخوای توش بود!یه اتاق کاملا مجهز!دختر چشم قهوه ایه رو تخت خواب بود،پدرام یکی از کوسن های مبل رو برداشته بود و رو زمین خواب بود،طبق گفته ی خودش جاش باید سفت باشه،مانی هم رو مبل بیهوش شده بود!دختر چشم خاکستریه رو زمین نشسته بود و تو فکر بود.منم...نه خوابم میبرد..نه میتونستم بشینم!از پنجره ی گرد وکوچیک لنج به بیرون زل زده بودم،فقط آبیه آب بود و بس!نزدیکای ظهر تودبی مستقر شدیم.یه ویلای شیک و مدرن!داشتم به درستیه حرفای دختره پی میبردم!این قاچاقچیه کله گنده واقعا واسه افرادش ارزش قائله!
مانی همونجور که کلشو از تو یخچال در میاورد گفت:سان..
چپ چپ نگاش کردم که سریع گفت:ساندویچ میخوری؟
پدرام با شادی گفت:اگه بازم باشه منم میخوام.
مانی خیره نگام کرد که زیر لب گفتم:فقط یه لیوان آب!
5 دقیقه بعد مانی با 5 تا ساندویچ تو دست چپش و یه لیوان آب تو دست راستش اومد تو هال.ساندویچا رو بین بچه ها پخش کرد و دو تا برای خودمون آورد.لیوان آب رو هم گذاشت رو عسلیه رو به روم.
با اخم گفتم:من ساندویچ خواستم؟
مانی همونجور که پدر از ساندویچ در میاورد با دهن پر گفت:نه!ولی منم یه داداش جنازه نمیخوام!
حق با مانی بود.نباید ضعیف میشدم ولی دست خودم نبود!نگران پروندم بودم!معلوم نیست تو این مدت که مشغول این پروندم چه کارا که نمیکنه!فقط خدا میدونه که چی تو ذهن اون میگذره!اون؟اون لعنتی کیه؟
با ضربه ی مانی به بازوم به خودم اومدم و سعی کردم بیخیال بشم و ذهنم رو رو این پرونده متمرکز کنم.کاور ساندویچ رو درآوردم.اخمام رفت تو هم!مانی یه نگاه به قیافم انداخت و بی حوصله ساندویچم رو ازم گرفت و خیارشوراشو درآورد و داد دستم.با رضایت لبخند زدم و مشغول شدم!3 ساعت بود که کامران ما رو گذاشته بود و خودش معلوم نبود کدوم قبرستونی رفته!دخترا یه گوشه نشسته بودن و داشتن با ناخوناشون ور میرفتن.دخترا ناخون بلند نداشتن میخواستن چیکار کنن؟پدرام سرش تو لب تابش بود.مانی بعد زیر و رو کردن خونه یه پلی استیشن 2 پیدا کرده بود و با ذوق مشغول بود!ای خداااا!انگار نه انگار 24 سالشه!
واسه نشستن نیومده بودم ولی هیچ کاری ازم بر نمیومد!در با کلید با زشد و کامران عرق ریزون اومد تو.یه سره رفت جلوی کولر ولو شد.
مانی نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:داداش تی بیارم؟شرشر میریزه!
کامران عصبی بهش نگاه کرد ولی چیزی نگفت!نشست سر جاش و پیراهنشو که خیس عرق بود درارد.اولین چیزی که توجهمو جلب کرد عدد(II) یونانی بود که رو بازوش هک شده بود.تا جایی که مغز من یاری میکنه این عدد به تنهایی به معنیه نفوذه!یعنی کامران نفوذیه؟؟ نگاه خیرمو که رو بازوش دید با اخم رکابی آستین دارش درست کرد که خالکوبی رفت زیر آستین.
کامران:پسرا برین تو اتاق راستی،دخترا تو اتاق چپی.از تو کمد یه دست لباس آدمیزادی برمیدارین نیم ساعت دیگه حرکته.
یه نگاه به من و مانی انداخت و گفت:از این تیپای عجیب غریب هم نمیزنین!برین!
مثل بچه ی آدم رفتیم تا لباسامون رو عوض کنیم.چون نیم ساعت وقت بود میتونستم یه دوش یه ربعه بگیرم.
همونجور که گردنبندم رو درمیاوردم گفتم:مایکی من میرم یه دوش بگیرم،یه ربعه برمیگردم.
گردنبند رو که گذاشتم رو میز چشمم خورد به مانی که تیشرتش رو درآورده بود و با نیش باز زل زده بود به من!