-
جانی فرشته(قسمت اول)
7 دی 1399 20:54
مقدمه نویسنده : به نیکی فرشته همیشه عاشقت خواهم بود وتو همیشه با من خواهی بود.....در قلبم مامان وبه جولی که فرشته من ونیکی بود. میدانم که انها حالا با هم هستند خوشحال ،خندان ،پراز شیطنت . چقدر دلمان برای هردوی شما تنگ میشود تاوقتی که دوباره همدیگرراببینیم. باتمام عشقم دنیل استیل متن نامه دانیل استیل به لیلی کریمیان...
-
تائیس(قسمت 7)
7 دی 1399 20:53
عدالت فروشی سیگار های مختلفی که امروز در تمام ممالک جهان به مردم فروخته می شود و هر ## به فراخور حال و مال خویش نوعی از آن را مصرف می کند مراحل گوناگونی را طی کرده تا به این شکل و صورت درآمده است. تنباکو که ریشه اصلی و سر سلسله انواع توتون ها است نخستین بار به وسیله همراهان کریستف کلمب کاشف اسپانیایی امریکا به اروپا...
-
تائیس(قسمت 6)
7 دی 1399 20:53
اسیر در ظلمت غلیظ شب ، دو سوار مغول که اسب ها را به درخت بسته و پشت تخته سنگی نشسته بودند صحبت می کردند . یکی از آنها گفت : - صدای سم اسب ها را می شوی ( چاهاز ) ؟ قزاق ها هستند که از دزدی بر می گردند . - ژنرال می داند که این ها به قراء و قصبات حمله می کنند و اغنام و احشام و دختران مردم را می برند . مغول اولی که جوانی...
-
تائیس(قسمت 5)
7 دی 1399 20:52
ماجرای کفن پوشان این واقعه حقیقی را پدرم برای من تعریف کرد و ممکن است باز هم اشخاصی از اهالی قدیمی تهران باشند که همین قصه را از زبان پدر یا مادرتان شنیده باشند زیرا کمتر کسی یافت می شود که خودش شاهد این واقعه بوده و ماوقع را آن طور که باید و شاید به خاطر داشته باشد. در واقع یک چنین شخصی باید خیلی معمر و مسن باشد. در...
-
تائیس(قسمت 4)
7 دی 1399 20:52
صلیبی از یشم آرمانیوس سردار سالخورده در حالی که روی پای چپ خود می لنگید و با دست راست گوشه شنل مخمل آبی خود را گرفته بود، راهروی کوتاه خانه را ابهت خاصی پیموده و بی پروا در اتاق دختر ماهرویش مائیلا را گشود و وارد شد. دختر زیبا کنده زانوان را روی بالش از اطلس سرخ نهاده، دست ها را بهم گرفته و مقابل مجسمه مصلوب مسیح با...
-
تائیس(قسمت 3)
7 دی 1399 19:28
به شاه گفتند که او متمول ترین مرد امپراتوری هخامنشی است و راستی نیز چنین بود. شاه در پاسخ او لبخندی زد و گفت: -من از تو رضایت دارم و امیدوارم همیشه چنان باشی که هستی.هدیه ات را می پذیرم ولی آن را به تو باز می گردانم و در ضمن هفت هزار دریک طلا هم به تو می بخشم که چهار میلیون دریک تمام داشته باشی. خشایارشاه چند روزی...
-
تائیس(قسمت 2)
7 دی 1399 19:28
_ اوه اسکندر بزرگ... تائیس هنوز هم زیبا است و به خدایان سوگند که در پشت پرده این زیبائی که سال ها تو را مجذوب کرده بود روحی ملتهب پنهان است که تو را نمی بخشد و از تقصیرت نمی گذرد. همین امشب، امشب قبل از اینکه شب تاریک تمام شود، به تو نشان خواهم داد که تائیس زود رنج و سخت دل است. و به آسانی از استاتیرا، از آن زنی که از...
-
تائیس(قسمت اول)
7 دی 1399 19:27
تائیس(قسمت اول) تائیس یا ماجرای آتش زدن تخت جمشید جنگ ایسوس با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت، لشکریان داریوش پادشاه بزرگ ایران هنگام طلوع آفتاب حمله سختی را آغاز کرده و سپاهیان مقدونی را عقب راندند ولی وقتی خورشید به بالای آسمان رسید و همه دشت را روشن کرد. یک عده قوای تازه نفس از تنگه بیرون آمده و جناح چپ سپاه ایران را...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت آخر)
7 دی 1399 19:26
- البته با کمال تاسف حقیقت دارد. شما و پسرتان شخصیت واقعی این مرد را هرگز نشناختید. او یکی از خطرناکترین افراد در انگلستان است و مبلغ هنگفتی را در قمار و بازی ورق و مسابقات اسبدوانی از دست داده است. او مردی سنگدل و بیرحم است. وقتی او به برادزاده ی شما ابراز محبت و عشق کرد، مری نیز تمام حرفهای او را باور کرد. غافل از...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت سوم)
7 دی 1399 19:26
فصل دوم – راهگشایی هلمز در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مسئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزی از او نپرسیدم. قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهری جدید برگشت. او...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم)
7 دی 1399 19:25
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم) مری با کمی اضطراب و تشویش از من پرسید: عمو جان، شما به لوسی اجازه داده بودید که امشب از خانه بیرون رود ؟ - مسلماً خیر . - او همین حالا از درب پشتی آشپزخانه وارد شد. مطمئنم که به دروازه ی کناری رفته بوده تا با کسی ملاقات کند و فکر می کنم که کار درستی نباشد. ما بایستی او را از این عمل...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت اول)
7 دی 1399 19:25
فصل نخست – مشکل بانکدار همانطور که صبح هنگام کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان بیکر نگاه می کردم، گفتم: هلمز، مرد دیوانه ای در خیابان است و از اینکه خویشانش به او اجازه داده اند خانه را به تنهایی ترک کند ناراحت به نظر می رسد. دوستم هلمز از صندلی راحتی اش برخواست و از بالای شانه هایم به بیرون نظری افکند. یک صبح سرد...
-
رمان ناتاشا(2
7 دی 1399 19:23
از چند تا راهرو گذشتیم . _ببینم حالا واقعا مطمئنی همینسالنه؟ نیوشا_اره بابا خودم وقتی داشتم همراه سردار دکتر میاوردمت دیدم از اینجااومدن بیرون.. _میگم نیو بیا قیدشو بزنیم . ببین چند تا سربازم دارن نگهبانیمیدن... نیوشا_نه دیگه شرفتتو از دست دادی راه برگشتی تو کار نیست ... _بیا برگردیم شاید بچهها واسمون غذا نگه داشته...
-
رمان ناتاشا(1)
7 دی 1399 19:23
نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره دل و رودم از تو حلقم میاد بیرون ... ای خدا .. مردم.. _لال میشی یا نه ..؟ همه دارن نگامون میکنن .. نیوشا _نگاه کنن ..بزار همه ببین چطور داری خواهر دوقلوتو میکشی... ای که اون زبونتو مار میزد تا به بابا نگی دارن نیرو اعزام میکنن . ابت نبود نونت نبود ..افغانستان رفتنت چی بود .. _ای...
-
رمان مسابقه ی عاشقم کن (4)
7 دی 1399 19:20
جرج میکروفن رو سمت من گرفت و گفت :به به ....عزیزم نو بت توا .....خودت رو چندم میبینی ....به نظرت شانسی هم داری؟ طبق معمول با اخم و بی تفاوت گفتم:راستش من از اولشم برای برنده شدن نیومده بودم فقط اومده بودم که مجانی تابستون خوبی داشته باشم ....چی از این بهتر؟ :یعنی اصلا علاقه ای به دنیل نداری پوزخندی زدم و بهش خیره...
-
رمان مسابقه عاشقم کن(2)
7 دی 1399 19:19
رمان مسابقه عاشقم کن(2) بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم 1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش} 2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم 3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی 4.شغلی که دوستداری داشته...
-
رمان مسابقه عاشقم کن(3)
7 دی 1399 19:18
نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا...
-
رمان مسابقه ی عاشقم کن (1)
7 دی 1399 19:18
به نام خدا یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم :مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه...
-
امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند
7 دی 1399 18:07
امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند على همتبنارى مقدمه : مقوله تربیت از ابتدایىترین و اساسىترین نیازهاى زندگى بشرىاست و نه تنها تربیت لازمه جدایى ناپذیر زندگى که متن آن بوده وبلکه زندگى ، از گهواره تا گورش جلوهاى از آن است . انسان تنهادر پرتو تربیت صحیح است که بهعنوان موجودى هدفمند و اندیشه ورزبه اهداف...
-
و اما داستان آیه الله امجد
5 دی 1399 16:40
و اما داستان آیه الله امجد در مجموع شناخت نزدیکی از آیه الله «محمود امجد» ندارم. تنها در دهه 70 که در دانشگاه تهران مقطع دکتری، در حال تحصیل بودم، گاه شب ها در خوابگاه دانشجویی می ماندم، در مسجد کوی دانشگاه تهران، می دیدم که یک روحانی به نام آقای امجد، مورد اقبال دانشجویان مذهبی است. پس از سخنرانی به دورش حلقه می زنند...
-
سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن
5 دی 1399 16:40
سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن ✔️ما در طی تاریخ خود هر چه جلوتر میآییم، این گرایش بیشتر دیده میشود که بین ظاهر و کُنه دین ارتباطی نباشد، بدین معنی که فرائض خواستهشده به جا آورده شود، و از آن پس دیگر خیالها راحت گردد که ما هر چه بوده است، کردهایم و دلیلی نیست که بنده صالح خدا نباشیم. کمکم قسمت دیگر که روح و جوهر...
-
تئوریِ سوسک
5 دی 1399 16:27
تئوریِ سوسک این داستان منسوب به ساندار پیچای است. ساندار پیچای یک مهندس و مدیر اجرایی هندی تبار در حوزه فناوری اطلاعات است که آگوست ۲۰۱۵ به عنوان مدیر عامل اجرایی شرکت گوگل انتخاب شد. این داستان را ساندار در سخنرانی خود در گوگل بیان کرده است.... "تئوری سوسک در توسعه شخصی" در رستورانی، یک...
-
رمان انتقام ناتمام پارت یازده
5 دی 1399 16:19
 با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت : -واقعا که، بیحیا! به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی ورودی رسیدیم، مرضیه خانم با...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هفده
5 دی 1399 16:15
با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد -بله اقای سرمد کاری داشتین ؟! -اره ،کارایی که بهت سپردمو تموم کردی که اینجا داری لاس میزنی ؟هاان -الان وقته ناهارمه ! نگاهی به ساعت گرون...
-
پیکنیک
5 دی 1399 12:39
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار
5 دی 1399 12:15
با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه درست برعکس تو که اصلا صبور نیستی . صدای ارباب سالار اومد _من اصلا از این دختره خوشم نمیاد...
-
داستانی از خانم فرنوش زنگویی ۲۰ ساله از تهران+ داستان(18)
5 دی 1399 12:12
داستان(18) داستانی از خانم فرنوش زنگویی ۲۰ ساله از تهران: خورشید برای تو کل میکشد شب اول شب بود . فرهاد کلاهش را از سر برداشت و دستی به سرش که با نمرهی دو زده بودند کشید. سرباز وظیفه بود. امشب نوبت دیدهبانیش بود . خیلی خوابش میآمد . مدام زیر لب غرغر میکرد و میگفت: "آخه مگه آلان جنگه که باید دیدهبانی داد ....
-
دهلیز
5 دی 1399 12:08
دهلیز فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند. غروب که هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یک پزشک قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازک لاله...
-
آتش زردشت
5 دی 1399 12:08
آتش زردشت هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر...
-
چنار
5 دی 1399 12:08
چنار چنار نزدیکیهای غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می رفت. دو دستش را به آرامی به گره های درخت بند می کرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می خزید . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجی می کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود مردم که به مغازه ها نگاه می کردند برگشتند و بالا...
-
سخنان جبران خلیل جبران
5 دی 1399 12:07
سخنان جبران خلیل جبران شگفتا که از مرگ میهراسیم ولی آرزوی خفتن و رویاهای زیبا را داریم.جبران خلیل جبران زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل...
-
سخنان بزرگمهر
5 دی 1399 12:06
سخنان بزرگمهر اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر به بسیار گفتن آبروی خود مبر.بزرگمهر دوستان برای شکار دشمنان چون تیر و کمان اند.بزرگمهر ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر آنچه دلخواه همه است جز تن درستی...
-
سخنان آلبرت انیشتن
5 دی 1399 12:06
سخنان آلبرت انیشتن * «در برابر یک قدرت متشکل و منظم،فقط یک قدرت متشکل و منظم تاب مقاومت دارد!»آلبرت انیشتن * «این دیگر چه معمایی است که هیچکس مرا درک نمیکند ولی همگان مرا می پذیرند!»آلبرت انیشتن * «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیتها را تغییر بده.»آلبرت انیشتن * «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین...
-
سخنان نادر شاه افشار
5 دی 1399 12:06
سخنان نادر شاه افشار میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . نادر شاه افشار باید راهی جست در...
-
سخنان ارد بزرگ
5 دی 1399 12:06
سخنان ارد بزرگ 1 بارش باران از پستان گیتی ، فرزندان را در دل خاک جانی می دهد و زندگی را هویدا می کند و چه نیک مردان و زنانی که می بارند برای شکوفا شدن بستر آیندگان . ارد بزرگ باران مهر آسمان است نه بغض آن ، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند . ارد بزرگ روزهای سخت بهایی ست که باید برای...
-
کویر
5 دی 1399 12:04
کویر … آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ، تردید ،نوسان ،...
-
سخنان دکتر شریعتی
5 دی 1399 12:04
سخنان دکتر شریعتی اگر تنهاترین تنها شوم ، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن های من است.دکتر علی شریعتی خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام ، سوگوار نباشم!دکتر علی شریعتی به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان آن را نگه داشت !دکتر علی شریعتی ارزش وجودی هر...
-
...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...
5 دی 1399 12:04
...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست... ...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است...
-
رمان راز نگاه4
4 دی 1399 21:37
راز نگاه ثنا خمیازه ای کشید و زمزمه کرد: از کلاس بعدازظهر بدم میاد. آیدا که لم داده بود و از لای چشمهایش به استاد نگاه می کرد، گفت:هوم. مریم با صدای زیری غرید: شماها چرا نت برنمی دارین؟ آیدا گوشی اش را کمی بالا گرفت و گفت: گذاشتم رو ضبط. ــ ــ اوووف بعدش دوباره باید بنویسیشون. ــ ــ خفه. دارم ضبط می کنم. مریم شکلکی...
-
رمان راز نگاه3
4 دی 1399 21:36
ر مان راز نگاه هنوز خوابش نبرده بود که با صدای زنگ از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. ده شب بود. کی می توانست باشد؟ سهیل که کلید داشت. شاید هم فراموش کرده بود. اما به این زودی که نمی آمد. خواب آلود بیرون آمد. مرضیه جواب در را داد و با لبخند گفت: برو بخواب عزیزم. آژانسه. من خواسته بودم. ثنا یک ابرویش را بالا داد و خواب...
-
رمان راز نگاه2
4 دی 1399 21:35
ان راز نگاه هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر غصه بخوری نمی برمت. ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام. حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟ ــ ــ نمی...
-
رمان راز نگاه1
4 دی 1399 21:35
رمان راز نگاه ثنا کولی بنفشش را روی شانه اش جابجا کرد و نگاهی توی کلاس انداخت. آیدا با نگرانی او را هل داد و گفت: خب برو تو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ همینجاست. ثنا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و پرسید: چته تو؟ اعصاب نداری؟ ــ ــ مثل این که اصلاً دلت آشوب نیست! بابا روز اول دانشگاهه! من که از بس از کله سحر رفتم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو سه
4 دی 1399 21:30
بلاخره امروز نغمه و سپهر اومدند ، از نغمه اصلا خوشم نیومد یه جوری داشت رفتار میکرد انگار از دماغ فیل افتاده به سپهر خیره شدم که خیلی سرد داشت برخورد میکرد و هیچ عشقی تو صورتش نسبت به نغمه دیده نمیشد اصلا هیچ بچه ای هم نداشتند معلوم نبوده نغمه این سال ها چه دروغ هایی ردیف میکرده برای بقیه! همه نشسته بودیم که نغمه رو...
-
مراقبت از دیگری گاهی یعنی هیچ کاری نکردن
4 دی 1399 21:26
مراقبت از دیگری گاهی یعنی هیچ کاری نکردن ایرج شهبازی مراقبت از دیگری از طریق هیچ کاری نکردن عشق ورزیدن به دیگری، مستلزم مراقبت از اوست و مراقبت از دیگری بدون آگاهی و دانایی ممکن نیست. مراقبت از دیگری باید با علم به تواناییها و محدودیتهای او، شناختِ دقیق خوشایندها و مصالح او، و آگاهی از نیازها و خواستههای او انجام...
-
سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا)
4 دی 1399 11:54
سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا) سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا) حاج آقا میرباقری: بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه علی اعدائهم...
-
رمان یک عشق یک تنفر6
4 دی 1399 11:52
یک ماه از طلاق فاطمه وشاهرخ میگذشت وبدون همدیگر را ببینند وفاطمه هم در اخلاقش هیچ تغییری نداده بود. مامان:سلام دخترم بالاخره اومدی؟؟؟بدو برو لباس هات رو عوض کن که داداشت نیم ساعت دیگه میرسه.بدو برو -مامان من اصلا حوصله ندارم میرم بخوابم -یه امروز رو بخاطر مادرت حوصله داشته باش دیگه؟؟ فاطمه لحظه ای دلش به حال مادرش...
-
رمان یک عشق یک تنفر1تا 5
4 دی 1399 11:50
فاطی...فاطی....صدای مرضیه بود که فاطمه را صدا می کرد.مرضیه وبهاره دوست های صمیمی فاطمه بودند(البته دوست نه خواهر!)مرضیه وبهاره دریکی ازپرورشگاههای تهران بزرگ شده بودند و پدر ومادر نداشتند.مرضیه بهاره فاطمه وندا چهار دوست جدانشدنی وهمسن وسال که از کودکی با هم بودند بله ندا دختر خا له ی فاطمه که درشش ماهگی در اثر تصادف...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو دو
4 دی 1399 11:48
ارباب زاده نگاه خیره ای به من انداخت و با صدای جدی گفت: _چرا بهش چیزی نگفتی مگه زبون نداری !؟ با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد همچنان متعجب با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای مامان نازگل بلند شد: _اهورا اهورا با شنیدن صدای مامان نازگل نگاهش رو بهش دوخت و محکم گفت: _این دختر زن منه! زن ارباب زاده باید یاد بگیره...
-
رمان آوای بی قراری5
4 دی 1399 11:30
وقتی نتایج اولیه اعلام شد ، من بی سر و صدا انتخاب رشته کردم و تا می تونستم جاهای دور رو انتخاب کردم . برام مهم نبود چه رشته ای قبول بشم ، مهم این بود که از اون خونه دور بشم . همه چیز داشت آروم و خوب پیش می رفت ، خوشبختانه نتیجه عملم عالی بود و هر کس منو می دید می گفت واقعا باعث شده قیافه ام خیلی تغییر کنه . بابا...
-
رمان آوای بی قراری9
4 دی 1399 11:27
با اینکه از صبح کاری نکرده بودم جز صاف نشستم ، احساس خستگی می کردم . مریم توی سالن بود .منم رفتم و کنارش نشستم . دلم بدجوری پر بود . بدون اینکه بهش مجال صحبتی بدم شروع کردم تمام گفتگوهای خودم رو با امیر براش تعریف کردن . مریم – آسمان نکن این کار رو . دلش رو نشکن . - من ... مریم – بابا اون بچه کوچولو هم فهمید که داییش...