-
رمان عملیات مشترک2
7 دی 1399 21:01
از قسمت بازرسی خارج شدم .بدجور احساس خستگی می کردم اینجور مواقع حتما باید قهوه می خوردم به کافی شاپ فرودگاه رفتم و گوشه ای دنج نشستم به عادت همیشگی قهوه تلخ سفارش دادم مشغول مزه مزه کردن قهوم بودم که صندلی رو به روم عقب کشیده شد و چهره ای اشنا روی آن جا خوش کرد ترک پست در حین ماموریت !!!!!!!!!.جالبه کارای عجیبی می...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 5)
7 دی 1399 20:59
الن دین به داستانش اینگونه ادامه داد:-من همراه کاترین به اینجا آمدم.او به شوهرش بسیار علاقه داشت و رفتارش با خواهر شوهرش ایزابلا هم در نهایت احترام و محبت بود .آنها سعی داشتند محیط خانه را به شکلی در آورند که کاترین آرامش داشته باشد و پس از مدتی در واقع کاترین فرمانروای خانه شد.آقای ادگار مرد بسیار دقیق و ملاحظه کاری...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 4)
7 دی 1399 20:59
او کاملاً بی قید شده و شرابخواری می کرد.خدمتکارها به تدریج از دست اخلاق او به تنگ آمدند و خانه را ترک کردند و فقط من و جوزف باقی ماندیم .دلم نمی خواست کودک را رها کنم و بروم بنابر این همه چیز را تحمل می کردم. ارباب با هیث کلیف جوری رفتار میکرد که اگر فرشته هم بود به شیطان تبدیل میشد. پسرک از اینکه هیندلی روز به روز...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 3)
7 دی 1399 20:59
- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی...
-
بلندی های بادگیر(قسمت دوم)
7 دی 1399 20:58
سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه !...
-
بلندی های بادگیر(قسمت اول)
7 دی 1399 20:58
سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش...
-
جانی فرشته(قسمت آخر)
7 دی 1399 20:58
فصل یازدهم درصبح کریسمس ، بابی مثل رعد و برق از پله ها پایین امد تا هدیه هایش را در زیر درخت پیدا کند.چند دقیقه بعد، شارلوت و پدر و مادرش هم به او و جانی ملحق شدند. جیم تمام وسایل ورزشی اش را که می دانست شارلوت می خواهد، برایش خریده بود. از جمله یک ماشین پرتاب توپ اوتوماتیک که شارلوت بتواند با ان تمرین ضربه و پرتاب...
-
جانی فرشته(قسمت 10)
7 دی 1399 20:57
فصل دهم دسامیر ، برای همه ان ها ماه شلوغی بود. کارجیم روبه راه بود. علاوه بر دو مشتری جدید چند ماه قبلش ، سه مشتری جدید دیگر هم پیدا کرده بود و ناگهان به نظر می رسید که بار کاری اش ده برابر شده است. الیس مطئن نبود که بهتر شدن کار او ربطی به ترک کردنش داشته باشد. اما این را می فهمید که او خیلی سخت تر از قبل کار می کرد...
-
جانی فرشته(قسمت 9)
7 دی 1399 20:57
فصل نهم جو سنگینی که به خاطر تصادف جیم و شارلوت در خانه به وجود امده بود، فردای ان روز مثل سیمان ، سخت شد. نه جیم و نه الیس ، سر صبحانه کلمه ای با هم حرف نزدند. بابی مثل همیشه ساکت بود . شارلوت هنوز خواب بود. بعد از این که الیس میز را تمیز کرد، جیم سرپا ایستاد و یک دقیقه او را نگاه کرد.سعی می کرد این جرات را به خودش...
-
جانی فرشته(قسمت 8)
7 دی 1399 20:56
فصل هشتم ان سال جشن شکرگزاری برای ان ها دردناک بود. مخصوصا برای جیم و شارلوت. الیس برای هر دوی ان ها متاسف بود و اروز می کرد که می توانست قضیه حضور جانی را در ان جا به ان ها بگوید. جانی مداوم دور و بر او و بابی بود و وقتی که مادرش بوقلمون را در اشپزخانه می برید، بالای سر او ایستاد و از خودش شکلک دراورد. تا ان موقع جیم...
-
جانی فرشته(قسمت 7)
7 دی 1399 20:56
فصل هفتم اولین قرار ملاقات بکی با بوز خوب پیش رفت. هر چند که او تقریبا تمام مدت در مورد جانی حرف زد. بوز او را به سینما برد و بعد برای خوردن همبرگر به اغذیه فروشی جو رفتند. شبی که جانی مرد هم می خواستند به ان جا بروند. ان جا میعادگاه مورد علاقه همه بچه های مدرسه بود. بکی در مورد خاطراتی که در سال های دبیرستان با جانی...
-
جانی فرشته(قسمت 6)
7 دی 1399 20:56
جانی فرشته(قسمت 6) فصل ششم طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید. الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید: "کجا بودی؟" جانی به سوال او خندید. "خانه...
-
جانی فرشته(قسمت 5)
7 دی 1399 20:55
فصل پنجم آلیس چند روز اینده را در خانه سرگرم بود. خیلی کار داشت. به دکترش هم قول داده بود که استراحت کند و این کار را هم کرد. جیم هر روز صبح، بچّه ها رابه جای او به مدرسه می رساند. مادر یکی از بچّه ها هم بابی را به خانه برمی گرداند. شارلوت می دانست که مادرش نمی تواند ان هفته به دیدن بازی بسکتبالش برود و گفت که شرایط...
-
جانی فرشته(قسمت 4)
7 دی 1399 20:55
فصل چهارم جیم بعد از ظهر ان روز ،در ساعت ناهارش به دنبال الیس امد واورا به خانه برد.الیس سرحال بود ویک کمی قویتر از قبل به نظر می رسید.به دکترش قول داده بود که خوب استراحت کند.وقتی که او به خانه رسید،یکی از همسایگانش به دیدنش امد.پم وبکی هم ان شب به او سرزدند واو تحت رژیم غذایی خاصی بود وشارلوت برای همه شام درست کرد....
-
جانی فرشته(قسمت 3)
7 دی 1399 20:55
جانی فرشته(قسمت 3) فصل سوم تاروز چهارم جولای یک ماه از مرگ جانی میگذشت.الیس عکس های شب مهمانی فارغ التحصیلی را ظاهر کرده بود.وقتی که این کار را کرد،لبخند جانی با لباس رسمی اش در عکس ،قلب اورا شکست.او سه تا از ان عکس ها را قاب گرفت وانها را در اتاق شارلوت،بابی وخودش گذاشت.گاهی فکر میکرد که دیدن عکس های او همه چیز را...
-
جانی فرشته(قسمت 2)
7 دی 1399 20:54
جانی فرشته(قسمت 2) فصل دوم اوه،خدای من !چقدر باشکوه شدی! الیس پیترسون با چشمانی درخشان به پسربزرگترش که با کت وشلوار رسمی عاریه ای اش از پله ها پایین می امد،نگاه کرد.جانی با پیراهن سفید پلیسه وکت وشلوار رسمی مشکی ،بسیار جذاب،قد بلند واتو کشیده به نظر می رسید.یک رز سفید هم در جیب بالایی کتش گذاشته بود. الیس ادامه داد:...
-
جانی فرشته(قسمت اول)
7 دی 1399 20:54
مقدمه نویسنده : به نیکی فرشته همیشه عاشقت خواهم بود وتو همیشه با من خواهی بود.....در قلبم مامان وبه جولی که فرشته من ونیکی بود. میدانم که انها حالا با هم هستند خوشحال ،خندان ،پراز شیطنت . چقدر دلمان برای هردوی شما تنگ میشود تاوقتی که دوباره همدیگرراببینیم. باتمام عشقم دنیل استیل متن نامه دانیل استیل به لیلی کریمیان...
-
تائیس(قسمت 7)
7 دی 1399 20:53
عدالت فروشی سیگار های مختلفی که امروز در تمام ممالک جهان به مردم فروخته می شود و هر ## به فراخور حال و مال خویش نوعی از آن را مصرف می کند مراحل گوناگونی را طی کرده تا به این شکل و صورت درآمده است. تنباکو که ریشه اصلی و سر سلسله انواع توتون ها است نخستین بار به وسیله همراهان کریستف کلمب کاشف اسپانیایی امریکا به اروپا...
-
تائیس(قسمت 6)
7 دی 1399 20:53
اسیر در ظلمت غلیظ شب ، دو سوار مغول که اسب ها را به درخت بسته و پشت تخته سنگی نشسته بودند صحبت می کردند . یکی از آنها گفت : - صدای سم اسب ها را می شوی ( چاهاز ) ؟ قزاق ها هستند که از دزدی بر می گردند . - ژنرال می داند که این ها به قراء و قصبات حمله می کنند و اغنام و احشام و دختران مردم را می برند . مغول اولی که جوانی...
-
تائیس(قسمت 5)
7 دی 1399 20:52
ماجرای کفن پوشان این واقعه حقیقی را پدرم برای من تعریف کرد و ممکن است باز هم اشخاصی از اهالی قدیمی تهران باشند که همین قصه را از زبان پدر یا مادرتان شنیده باشند زیرا کمتر کسی یافت می شود که خودش شاهد این واقعه بوده و ماوقع را آن طور که باید و شاید به خاطر داشته باشد. در واقع یک چنین شخصی باید خیلی معمر و مسن باشد. در...
-
تائیس(قسمت 4)
7 دی 1399 20:52
صلیبی از یشم آرمانیوس سردار سالخورده در حالی که روی پای چپ خود می لنگید و با دست راست گوشه شنل مخمل آبی خود را گرفته بود، راهروی کوتاه خانه را ابهت خاصی پیموده و بی پروا در اتاق دختر ماهرویش مائیلا را گشود و وارد شد. دختر زیبا کنده زانوان را روی بالش از اطلس سرخ نهاده، دست ها را بهم گرفته و مقابل مجسمه مصلوب مسیح با...
-
تائیس(قسمت 3)
7 دی 1399 19:28
به شاه گفتند که او متمول ترین مرد امپراتوری هخامنشی است و راستی نیز چنین بود. شاه در پاسخ او لبخندی زد و گفت: -من از تو رضایت دارم و امیدوارم همیشه چنان باشی که هستی.هدیه ات را می پذیرم ولی آن را به تو باز می گردانم و در ضمن هفت هزار دریک طلا هم به تو می بخشم که چهار میلیون دریک تمام داشته باشی. خشایارشاه چند روزی...
-
تائیس(قسمت 2)
7 دی 1399 19:28
_ اوه اسکندر بزرگ... تائیس هنوز هم زیبا است و به خدایان سوگند که در پشت پرده این زیبائی که سال ها تو را مجذوب کرده بود روحی ملتهب پنهان است که تو را نمی بخشد و از تقصیرت نمی گذرد. همین امشب، امشب قبل از اینکه شب تاریک تمام شود، به تو نشان خواهم داد که تائیس زود رنج و سخت دل است. و به آسانی از استاتیرا، از آن زنی که از...
-
تائیس(قسمت اول)
7 دی 1399 19:27
تائیس(قسمت اول) تائیس یا ماجرای آتش زدن تخت جمشید جنگ ایسوس با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت، لشکریان داریوش پادشاه بزرگ ایران هنگام طلوع آفتاب حمله سختی را آغاز کرده و سپاهیان مقدونی را عقب راندند ولی وقتی خورشید به بالای آسمان رسید و همه دشت را روشن کرد. یک عده قوای تازه نفس از تنگه بیرون آمده و جناح چپ سپاه ایران را...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت آخر)
7 دی 1399 19:26
- البته با کمال تاسف حقیقت دارد. شما و پسرتان شخصیت واقعی این مرد را هرگز نشناختید. او یکی از خطرناکترین افراد در انگلستان است و مبلغ هنگفتی را در قمار و بازی ورق و مسابقات اسبدوانی از دست داده است. او مردی سنگدل و بیرحم است. وقتی او به برادزاده ی شما ابراز محبت و عشق کرد، مری نیز تمام حرفهای او را باور کرد. غافل از...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت سوم)
7 دی 1399 19:26
فصل دوم – راهگشایی هلمز در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مسئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزی از او نپرسیدم. قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهری جدید برگشت. او...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم)
7 دی 1399 19:25
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم) مری با کمی اضطراب و تشویش از من پرسید: عمو جان، شما به لوسی اجازه داده بودید که امشب از خانه بیرون رود ؟ - مسلماً خیر . - او همین حالا از درب پشتی آشپزخانه وارد شد. مطمئنم که به دروازه ی کناری رفته بوده تا با کسی ملاقات کند و فکر می کنم که کار درستی نباشد. ما بایستی او را از این عمل...
-
شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت اول)
7 دی 1399 19:25
فصل نخست – مشکل بانکدار همانطور که صبح هنگام کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان بیکر نگاه می کردم، گفتم: هلمز، مرد دیوانه ای در خیابان است و از اینکه خویشانش به او اجازه داده اند خانه را به تنهایی ترک کند ناراحت به نظر می رسد. دوستم هلمز از صندلی راحتی اش برخواست و از بالای شانه هایم به بیرون نظری افکند. یک صبح سرد...
-
رمان ناتاشا(2
7 دی 1399 19:23
از چند تا راهرو گذشتیم . _ببینم حالا واقعا مطمئنی همینسالنه؟ نیوشا_اره بابا خودم وقتی داشتم همراه سردار دکتر میاوردمت دیدم از اینجااومدن بیرون.. _میگم نیو بیا قیدشو بزنیم . ببین چند تا سربازم دارن نگهبانیمیدن... نیوشا_نه دیگه شرفتتو از دست دادی راه برگشتی تو کار نیست ... _بیا برگردیم شاید بچهها واسمون غذا نگه داشته...
-
رمان ناتاشا(1)
7 دی 1399 19:23
نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره دل و رودم از تو حلقم میاد بیرون ... ای خدا .. مردم.. _لال میشی یا نه ..؟ همه دارن نگامون میکنن .. نیوشا _نگاه کنن ..بزار همه ببین چطور داری خواهر دوقلوتو میکشی... ای که اون زبونتو مار میزد تا به بابا نگی دارن نیرو اعزام میکنن . ابت نبود نونت نبود ..افغانستان رفتنت چی بود .. _ای...
-
رمان مسابقه ی عاشقم کن (4)
7 دی 1399 19:20
جرج میکروفن رو سمت من گرفت و گفت :به به ....عزیزم نو بت توا .....خودت رو چندم میبینی ....به نظرت شانسی هم داری؟ طبق معمول با اخم و بی تفاوت گفتم:راستش من از اولشم برای برنده شدن نیومده بودم فقط اومده بودم که مجانی تابستون خوبی داشته باشم ....چی از این بهتر؟ :یعنی اصلا علاقه ای به دنیل نداری پوزخندی زدم و بهش خیره...
-
رمان مسابقه عاشقم کن(2)
7 دی 1399 19:19
رمان مسابقه عاشقم کن(2) بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم 1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش} 2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم 3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی 4.شغلی که دوستداری داشته...
-
رمان مسابقه عاشقم کن(3)
7 دی 1399 19:18
نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا...
-
رمان مسابقه ی عاشقم کن (1)
7 دی 1399 19:18
به نام خدا یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم :مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه...
-
امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند
7 دی 1399 18:07
امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند على همتبنارى مقدمه : مقوله تربیت از ابتدایىترین و اساسىترین نیازهاى زندگى بشرىاست و نه تنها تربیت لازمه جدایى ناپذیر زندگى که متن آن بوده وبلکه زندگى ، از گهواره تا گورش جلوهاى از آن است . انسان تنهادر پرتو تربیت صحیح است که بهعنوان موجودى هدفمند و اندیشه ورزبه اهداف...
-
و اما داستان آیه الله امجد
5 دی 1399 16:40
و اما داستان آیه الله امجد در مجموع شناخت نزدیکی از آیه الله «محمود امجد» ندارم. تنها در دهه 70 که در دانشگاه تهران مقطع دکتری، در حال تحصیل بودم، گاه شب ها در خوابگاه دانشجویی می ماندم، در مسجد کوی دانشگاه تهران، می دیدم که یک روحانی به نام آقای امجد، مورد اقبال دانشجویان مذهبی است. پس از سخنرانی به دورش حلقه می زنند...
-
سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن
5 دی 1399 16:40
سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن ✔️ما در طی تاریخ خود هر چه جلوتر میآییم، این گرایش بیشتر دیده میشود که بین ظاهر و کُنه دین ارتباطی نباشد، بدین معنی که فرائض خواستهشده به جا آورده شود، و از آن پس دیگر خیالها راحت گردد که ما هر چه بوده است، کردهایم و دلیلی نیست که بنده صالح خدا نباشیم. کمکم قسمت دیگر که روح و جوهر...
-
تئوریِ سوسک
5 دی 1399 16:27
تئوریِ سوسک این داستان منسوب به ساندار پیچای است. ساندار پیچای یک مهندس و مدیر اجرایی هندی تبار در حوزه فناوری اطلاعات است که آگوست ۲۰۱۵ به عنوان مدیر عامل اجرایی شرکت گوگل انتخاب شد. این داستان را ساندار در سخنرانی خود در گوگل بیان کرده است.... "تئوری سوسک در توسعه شخصی" در رستورانی، یک...
-
رمان انتقام ناتمام پارت یازده
5 دی 1399 16:19
 با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت : -واقعا که، بیحیا! به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی ورودی رسیدیم، مرضیه خانم با...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هفده
5 دی 1399 16:15
با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد -بله اقای سرمد کاری داشتین ؟! -اره ،کارایی که بهت سپردمو تموم کردی که اینجا داری لاس میزنی ؟هاان -الان وقته ناهارمه ! نگاهی به ساعت گرون...
-
پیکنیک
5 دی 1399 12:39
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار
5 دی 1399 12:15
با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه درست برعکس تو که اصلا صبور نیستی . صدای ارباب سالار اومد _من اصلا از این دختره خوشم نمیاد...
-
داستانی از خانم فرنوش زنگویی ۲۰ ساله از تهران+ داستان(18)
5 دی 1399 12:12
داستان(18) داستانی از خانم فرنوش زنگویی ۲۰ ساله از تهران: خورشید برای تو کل میکشد شب اول شب بود . فرهاد کلاهش را از سر برداشت و دستی به سرش که با نمرهی دو زده بودند کشید. سرباز وظیفه بود. امشب نوبت دیدهبانیش بود . خیلی خوابش میآمد . مدام زیر لب غرغر میکرد و میگفت: "آخه مگه آلان جنگه که باید دیدهبانی داد ....
-
دهلیز
5 دی 1399 12:08
دهلیز فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند. غروب که هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یک پزشک قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازک لاله...
-
آتش زردشت
5 دی 1399 12:08
آتش زردشت هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر...
-
چنار
5 دی 1399 12:08
چنار چنار نزدیکیهای غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می رفت. دو دستش را به آرامی به گره های درخت بند می کرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می خزید . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجی می کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود مردم که به مغازه ها نگاه می کردند برگشتند و بالا...
-
سخنان جبران خلیل جبران
5 دی 1399 12:07
سخنان جبران خلیل جبران شگفتا که از مرگ میهراسیم ولی آرزوی خفتن و رویاهای زیبا را داریم.جبران خلیل جبران زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل...
-
سخنان بزرگمهر
5 دی 1399 12:06
سخنان بزرگمهر اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر به بسیار گفتن آبروی خود مبر.بزرگمهر دوستان برای شکار دشمنان چون تیر و کمان اند.بزرگمهر ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر آنچه دلخواه همه است جز تن درستی...
-
سخنان آلبرت انیشتن
5 دی 1399 12:06
سخنان آلبرت انیشتن * «در برابر یک قدرت متشکل و منظم،فقط یک قدرت متشکل و منظم تاب مقاومت دارد!»آلبرت انیشتن * «این دیگر چه معمایی است که هیچکس مرا درک نمیکند ولی همگان مرا می پذیرند!»آلبرت انیشتن * «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیتها را تغییر بده.»آلبرت انیشتن * «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین...
-
سخنان نادر شاه افشار
5 دی 1399 12:06
سخنان نادر شاه افشار میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . نادر شاه افشار باید راهی جست در...