-
سخنان ارد بزرگ
5 دی 1399 12:06
سخنان ارد بزرگ 1 بارش باران از پستان گیتی ، فرزندان را در دل خاک جانی می دهد و زندگی را هویدا می کند و چه نیک مردان و زنانی که می بارند برای شکوفا شدن بستر آیندگان . ارد بزرگ باران مهر آسمان است نه بغض آن ، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند . ارد بزرگ روزهای سخت بهایی ست که باید برای...
-
کویر
5 دی 1399 12:04
کویر … آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ، تردید ،نوسان ،...
-
سخنان دکتر شریعتی
5 دی 1399 12:04
سخنان دکتر شریعتی اگر تنهاترین تنها شوم ، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن های من است.دکتر علی شریعتی خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام ، سوگوار نباشم!دکتر علی شریعتی به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان آن را نگه داشت !دکتر علی شریعتی ارزش وجودی هر...
-
...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...
5 دی 1399 12:04
...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست... ...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است...
-
رمان راز نگاه4
4 دی 1399 21:37
راز نگاه ثنا خمیازه ای کشید و زمزمه کرد: از کلاس بعدازظهر بدم میاد. آیدا که لم داده بود و از لای چشمهایش به استاد نگاه می کرد، گفت:هوم. مریم با صدای زیری غرید: شماها چرا نت برنمی دارین؟ آیدا گوشی اش را کمی بالا گرفت و گفت: گذاشتم رو ضبط. ــ ــ اوووف بعدش دوباره باید بنویسیشون. ــ ــ خفه. دارم ضبط می کنم. مریم شکلکی...
-
رمان راز نگاه3
4 دی 1399 21:36
ر مان راز نگاه هنوز خوابش نبرده بود که با صدای زنگ از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. ده شب بود. کی می توانست باشد؟ سهیل که کلید داشت. شاید هم فراموش کرده بود. اما به این زودی که نمی آمد. خواب آلود بیرون آمد. مرضیه جواب در را داد و با لبخند گفت: برو بخواب عزیزم. آژانسه. من خواسته بودم. ثنا یک ابرویش را بالا داد و خواب...
-
رمان راز نگاه2
4 دی 1399 21:35
ان راز نگاه هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر غصه بخوری نمی برمت. ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام. حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟ ــ ــ نمی...
-
رمان راز نگاه1
4 دی 1399 21:35
رمان راز نگاه ثنا کولی بنفشش را روی شانه اش جابجا کرد و نگاهی توی کلاس انداخت. آیدا با نگرانی او را هل داد و گفت: خب برو تو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ همینجاست. ثنا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و پرسید: چته تو؟ اعصاب نداری؟ ــ ــ مثل این که اصلاً دلت آشوب نیست! بابا روز اول دانشگاهه! من که از بس از کله سحر رفتم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو سه
4 دی 1399 21:30
بلاخره امروز نغمه و سپهر اومدند ، از نغمه اصلا خوشم نیومد یه جوری داشت رفتار میکرد انگار از دماغ فیل افتاده به سپهر خیره شدم که خیلی سرد داشت برخورد میکرد و هیچ عشقی تو صورتش نسبت به نغمه دیده نمیشد اصلا هیچ بچه ای هم نداشتند معلوم نبوده نغمه این سال ها چه دروغ هایی ردیف میکرده برای بقیه! همه نشسته بودیم که نغمه رو...
-
مراقبت از دیگری گاهی یعنی هیچ کاری نکردن
4 دی 1399 21:26
مراقبت از دیگری گاهی یعنی هیچ کاری نکردن ایرج شهبازی مراقبت از دیگری از طریق هیچ کاری نکردن عشق ورزیدن به دیگری، مستلزم مراقبت از اوست و مراقبت از دیگری بدون آگاهی و دانایی ممکن نیست. مراقبت از دیگری باید با علم به تواناییها و محدودیتهای او، شناختِ دقیق خوشایندها و مصالح او، و آگاهی از نیازها و خواستههای او انجام...
-
سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا)
4 دی 1399 11:54
سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا) سخنرانی مکتوب حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – هدف قیام امام حسین (علیه السلام)(برنامه سمت خدا) حاج آقا میرباقری: بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه علی اعدائهم...
-
رمان یک عشق یک تنفر6
4 دی 1399 11:52
یک ماه از طلاق فاطمه وشاهرخ میگذشت وبدون همدیگر را ببینند وفاطمه هم در اخلاقش هیچ تغییری نداده بود. مامان:سلام دخترم بالاخره اومدی؟؟؟بدو برو لباس هات رو عوض کن که داداشت نیم ساعت دیگه میرسه.بدو برو -مامان من اصلا حوصله ندارم میرم بخوابم -یه امروز رو بخاطر مادرت حوصله داشته باش دیگه؟؟ فاطمه لحظه ای دلش به حال مادرش...
-
رمان یک عشق یک تنفر1تا 5
4 دی 1399 11:50
فاطی...فاطی....صدای مرضیه بود که فاطمه را صدا می کرد.مرضیه وبهاره دوست های صمیمی فاطمه بودند(البته دوست نه خواهر!)مرضیه وبهاره دریکی ازپرورشگاههای تهران بزرگ شده بودند و پدر ومادر نداشتند.مرضیه بهاره فاطمه وندا چهار دوست جدانشدنی وهمسن وسال که از کودکی با هم بودند بله ندا دختر خا له ی فاطمه که درشش ماهگی در اثر تصادف...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو دو
4 دی 1399 11:48
ارباب زاده نگاه خیره ای به من انداخت و با صدای جدی گفت: _چرا بهش چیزی نگفتی مگه زبون نداری !؟ با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد همچنان متعجب با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای مامان نازگل بلند شد: _اهورا اهورا با شنیدن صدای مامان نازگل نگاهش رو بهش دوخت و محکم گفت: _این دختر زن منه! زن ارباب زاده باید یاد بگیره...
-
رمان آوای بی قراری5
4 دی 1399 11:30
وقتی نتایج اولیه اعلام شد ، من بی سر و صدا انتخاب رشته کردم و تا می تونستم جاهای دور رو انتخاب کردم . برام مهم نبود چه رشته ای قبول بشم ، مهم این بود که از اون خونه دور بشم . همه چیز داشت آروم و خوب پیش می رفت ، خوشبختانه نتیجه عملم عالی بود و هر کس منو می دید می گفت واقعا باعث شده قیافه ام خیلی تغییر کنه . بابا...
-
رمان آوای بی قراری9
4 دی 1399 11:27
با اینکه از صبح کاری نکرده بودم جز صاف نشستم ، احساس خستگی می کردم . مریم توی سالن بود .منم رفتم و کنارش نشستم . دلم بدجوری پر بود . بدون اینکه بهش مجال صحبتی بدم شروع کردم تمام گفتگوهای خودم رو با امیر براش تعریف کردن . مریم – آسمان نکن این کار رو . دلش رو نشکن . - من ... مریم – بابا اون بچه کوچولو هم فهمید که داییش...
-
رمان آوای بی قراری8
4 دی 1399 11:26
ت ا در رو بستم چشمم خورد به ماشینی که کمی بالاتر پارک شده بود و شخصی که ازش پیاده می شد . چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم تا به خودم بیام سیلی سنگینی روی صورتم نشسته بود . بعد هم رفت طرف امیر و .... دوست امیر با سرعت از ماشین من پیاده شد و اومد سمتمون . - امیر مشکلی پیش اومده ؟ به خودم اومدم و پریدم طرف امیر . دست...
-
رمان آوای بی قراری7
4 دی 1399 11:26
توی اون جمع فقط مهتاب خانم رو می شناختم . نمی دونم به این خاطر بود یا نه ولی ناخودآگاه نگاهم کشیده شد طرفش . همین باعث شد که اون شروع کنه به حرف زدن . مهتاب – خیلی خوش اومدی آسمان . - متشکرم . مهتاب – اینها خواهرهام هستند . و ایشون هم عمه خانم ، بزرگ فامیلمون . با پوزخندی به عمه خانم نگاه کردم و رو به مهتاب گفتم : -...
-
رمان آوای بی قراری6
4 دی 1399 11:25
مریم – آسمان بگیر اینو بخور . تو چت شد یه دفعه . من فقط یه سوال پرسیدم ازت . به سختی تونستم زبونم رو بچرخونم . - مریم...تو...تو ...فکر می کنی خودشه باشه ؟ مریم – نه . من گفتم هر احتمالی رو در نظر بگیریم . - عکس هایی که ازش دارم با بقیه مدارکم توی صندوق امانات بانکه . مریم – خیلی خوب نمی خواهد اینقدر هول کنی . فردا با...
-
رمان آوای بی قراری4
4 دی 1399 11:24
رمان آوای بی قراری مریم _ وقتی از حال رفتی ....همون موقع زنگ در رو زدن و منم که حسابی هول کرده بودم بدون اینکه ببینم کیه آیفون رو برداشتم کمک خواستم . نمی دونم چی شد ، فقط توی یه چشم بهم زدن .....آقای حقیقت تو رو روی دستهاش بلند کرده بود و داشت می برد پایین . تنها کاری که تونستم بکنم این بود که منم دنبالش بدوم بیرون...
-
رمان آوای بی قراری5
4 دی 1399 11:24
وقتی نتایج اولیه اعلام شد ، من بی سر و صدا انتخاب رشته کردم و تا می تونستم جاهای دور رو انتخاب کردم . برام مهم نبود چه رشته ای قبول بشم ، مهم این بود که از اون خونه دور بشم . همه چیز داشت آروم و خوب پیش می رفت ، خوشبختانه نتیجه عملم عالی بود و هر کس منو می دید می گفت واقعا باعث شده قیافه ام خیلی تغییر کنه . بابا...
-
رمان آوای بی قراری3
4 دی 1399 11:23
با این حرف من دو تاشون برگشتن طرف من . بابا با عصبانیت می خواست هجوم بیاره طرف من که مامان وسط من بابا قرار گرفت و گفت : _ به خدا اگه بهش دست بزنی می زارم میرم . خوب حق داره دیگه . تا حالا یه بار ازش پرسیدی که خودش چی دوست داره . بابا با این حرف مامان خودش رو عقب کشید و انداخت روی مبل . _ اون بچه است . چی می فهمه...
-
رمان آوای بی قراری2
4 دی 1399 11:22
صدای مضطرب مامان رو شنیدم که پشت در ایستاده بود و منو صدا می کرد : _ آسمان ، حالت خوبه ؟ چرا داد می زنی ؟ باز کن این در رو ببینم ،آخرش من از دست تو سکته می کنم . آه ، نه . مثل اینکه داد آخری رو توی دلم نزدم . _ مامان من خوبم . یه لحظه دستم خورد به این شیر آب و درد گرفت .شما برو من الان میام . _ خوبی ؟ دستت طوریش نشده...
-
رمان آوای بی قراری1
4 دی 1399 11:19
رمان آوای بی قراری صدای عاقد مثل یک ملودی خوش آهنگ توی گوشش پیچید : _ دوشیزه آسمان مقدسی ، برای بار سوم آیا وکیلم شما را با مهریه 500 سکه طلا و یک واحد آپارتمان به عقد دائم آقای غلامرضا دریانی در بیاورم ؟ وکیلم ؟سرش را بلند کرد و به روبرویش نگاه کرد . عاقد پشت میزش نشسته بود ،او و غلامرضا روبرویش ، روی صندلی نشسته...
-
تو فقط عشق منی قسمت5(قسمت آخر)
3 دی 1399 21:56
فصل 9 -مامان تیپم خوبه؟ -چیه ؟ چه خبرته کجا می خوای مگه بری؟ -می رم کتابفروشی -با این تیپ وقیافه ؟ فکر کردم مهمونی می ری یا قراری چیزی داری -مامان حالا خوبه یانه؟ -اره خوبه دوباره با وسواس جلوی اینه قدی کنار در ایستادمو به خودم نگاه کردم .شلوار جین ابی و یه تیشرت سفید که روش یه ژاکت بهاری سفیدم پوشیده بودم .موهامو فشن...
-
تو فقط عشق منی قسمت4
3 دی 1399 21:54
تو * بعد از اینکه صبحونه خوردیم به سمت کتاب فروشی حرکت کردیم .درسته که جمعه بود اما ما نیست وظیفه شناسیم جمعه ها هم می ریم سر کار *** -شل کار می کنی اتنا .مثلا رزمی کاری ها .یکم خشن باش لطافتو بذار کنار -نمی شه باورکن نمی شه -حرفمو گوش ندی یه پاکات می خوابونم تو سرت -اصلا من دیگه نیستم -یعنی چی دختره ی پررو برگرد سر...
-
تو فقط عشق منی قسمت3
3 دی 1399 21:54
به چشمای مردی که موهاش زود سفید شده بود نگاه کردم که با چه شرمی داشت غذا می خورد .اولش غذا از گلوم پایین نمی رفت اما وقتی دیدم اونا راضی ان خواستم ناراحتی خودمو فراموش کنمو به اونام خوش بگذره نمی تونستم جو حاکمو عوض کنم .پدر احسان. اقا حمید تمام زندگیشو تویه تصادف لعنتی از دست داده بود .هم زنشو هم دخترشو وهم اینکه چون...
-
تو فقط عشق منی قسمت2
3 دی 1399 18:18
پانیذ –کیوان بای بای -کجا می ری؟ -شب برمی گردم البته با مامان بابا -خوب چه کاریه بمون دیگه -نه خونه کار دارم شونه هامو با بی قیدی بالا انداختمو رفتم تو -پیرزن مهربون چیکارم داری؟ -زهرمار من هنوز جوونم -حالا شما 14 ساله کی با این صورت چروک میاد بگیرتت اروم زد پشتمو رفت سمت میز و یه برگه برداشت -این چیه ؟ -لیست خرید -چه...
-
تو فقط عشق منی قسمت1
3 دی 1399 18:14
گاهی فکر می کنم گاهی می خندم گاهی فحش می دم گاهی تخس می شم اما تا الان گریه نکردم اه این باغم دیگه قدیمی شده .من نمی دونم این همه ماهی قرمز تو این حوض چه جوری باهم زندگی می کنن .یعنی خسته نمی شن؟با دیدن گربه ی سیاهی که بیشتر وقتا دور این حوض می پلکید لبخندی زدمو چشمام پر از شرارت شد . استین بلوزمو کشیدم بالا ومثل...
-
رمان میراث5
3 دی 1399 18:14
نه...نه..نه...نه...نهههههههههههه هههههههههههه هههههههههه هههههههه امکان نداره که منو ...منو ........منو سامان باهم...........نه امکان نداره سامان داره خالی میبنده ولی نه همه میدونن سامان هرچی باشه دروغگو نیست موبایلم هی زنگ میخوره ولی برام مهم نیست ولی خدا را شکر موبایل سامان به موقع زنگ زد وگرنه....خدا نکنه زبونتو...
-
رمان میراث4
3 دی 1399 18:13
روی مبل نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چجوری پندارو به طرز ماهرانه ای بپیچونم دیگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس این سامان کوش؟ در همین حین فکری به مغزم رسید برم خونه ! لباس پوشیدمو و درهای خونرو قفل کردمو به سامان اس ام اس دادم که من دارم میرم خونمون خواستی تو هم بیا سوار ماشینم شدمو به سمت خونه حرکت تقریبا هرروز...
-
رمان میراث3
3 دی 1399 18:12
سرمو که برگردوندم یکی محکم منو تو بغلش گرفت ای خدا.....سعید بود اشکم در اومده بود داد زدم : سعید خودتی؟ چرا این قدر سیاه سوخته شدی؟ گفت: میگن سربازی آدمو مرد میکنه تو میگی سیاه شدی؟ با خنده گفتم: تو هر کاری کنی خوش قیافه ای به چهره ی جذابش نگاه کردم که به خاطر گرمای بندر عباس سیاه شده بود از اون ور صدای سهیلو شنیدم که...
-
رمان میراث2
3 دی 1399 18:10
یه دفعه عصبانی شدم با خشم گفتم: تو بی جا میکنی دست روی من بلند کنی مگه من بی صاحابم که هر وقت دلت خواست منو بزنی؟ گفت: تو بی صاحاب نیستی .......نه من صاحابتم که باید آدمت کنم تا دیگه از این غلطا جلوی غریبه نکنی با همون لحن عصبانی گفتم: منظورت مینا جونه؟ اون که غریبه نیست از خودمونه نفس عمیقی کشید و بالحن آرومی گفت:...
-
رمان میراث1
3 دی 1399 18:09
- ازت بدم میاد تو چشمام زل زد و گفت: چه خوب اتفاقا منم همین نظرو در مورد تو داشتم گفتم: خوبه حداقل تو یه چیز با هم تفاهم کامل داریم خاله سامان جلو آمد و گفت: بسه دیگه چقدر قربون صدقه هم میرید سمیرا جون بیا باید برقصی در حالی که خودم را کنترل میکنم نزنم زیر خنده گفتم: خاله جون شما جای من دلم میخواد سامان احساس تنهایی...
-
محمد بهمن بیگی ، ابر مردی فرزانه
3 دی 1399 18:00
محمد بهمن بیگی ، ابر مردی فرزانه در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی به جای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاس ها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند. معلّم متوجّه شد که این دانش آموز...
-
معلم ها خیلی عزیزند
3 دی 1399 18:00
معلم ها خیلی عزیزند داستانی جالب و واقعی در سال ۵۹ با خانم معلمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم. ایشان معلم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند و پس از دو سال معلمی، مدیر مدرسه ای شدند که مختلط بود. من آن موقع با ژیانی که داشتم در راهِ رساندن ایشان به مدرسه با محل آشنا شدم و زمینی در آن جا خریدم و طبقه پایین را...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده
3 دی 1399 16:13
ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم -تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟! خم...
-
پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن
3 دی 1399 10:59
پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – « بگو اى بندگانم! که بر(اثر گناه کردن)برخویشتن زیاده روى کرده اید! از رحمت خدا نومید مشوید! در حقیقت خدا همه گناهان را مى آمرزد! چراکه او خود بسیار آمرزنده مهربان است (آیه ۵۳ سوره زمر) » – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – « دعای...
-
پیا مک های قرآنی
3 دی 1399 10:58
پیا مک های قرآنی « اِنَّ النَّفْس لاَمّارَه بالسُّوءِ إِلاّما رَحِم ربی(یوسف۵۳) دام سخت است مگر یار شود لطف خدای ورنــه آدم نبـرد صـرفـه ز شیـطــان رجیـم » – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – « روحمان کوچک است،اینست که به هم گیر میدهیم و تحمل یکدیگر رانداریم. خدابه موسی گفت:تو رهبر شدی. گفت:اگرمن رهبرم،پس روح...
-
پیام های قرآن در زندگی
3 دی 1399 10:50
پیام های قرآن در زندگی """ جمعه های انتظار """ فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ (هود/١١٢) همانگونه که مامور شدی (دستور رسیده تورا) پایداری و استقامت کن """ جمعه های انتظار """ فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ (العنکبوت/١٧) فقط روزی را در نزد خدا(از جانب او)...
-
فقط با من حرف بزن
3 دی 1399 10:50
فقط با من حرف بزن فقط با من حرف بزن آنگاه که تنها شدی و در جستجوی تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن ( نمل /79) آنگاه که ناامیدی بر جانت پنچه افکند ورها نمی شوی به من امیدوار باش(زمر /53) انگاه که سرمست زندگی دنیا هستی وبه آن مغرور شدی به یاد قیامت باش(فاطر /5) انگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا...
-
یک ایه هم در مورد سبقت درقول نگرفتن است
3 دی 1399 10:49
یک ایه هم در مورد سبقت درقول نگرفتن است یک ایه هم در مورد سبقت درقول نگرفتن است لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ ﴿الأنبیاء: ٢٧﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لَا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا...
-
پیامک های قرآنی – سری اول
3 دی 1399 10:49
پیامک های قرآنی – سری اول پیامک های قرآنی پیامک قرآنی پیامک قرآنی گاهی پشت ویترین بعضی کتاب فروشی ها می ایستم و با خودم فکر می کنم بشر برای این که قرآن و مفاتیح نخواند باید چقدر کتاب بخواند؟ ******************************** دنیا چیز بدی نیست، چیز کمی است. رجوع شود به آیه ۲۰ سوره حدید. ********************************...
-
*گلچینی از آیه های زیبای قرآن برای زندگی پیامک قرآنی
3 دی 1399 10:48
*گلچینی از آیه های زیبای قرآن برای زندگی پیامک قرآنی قرآن کریم *گلچینی از آیه های زیبای قرآن برای زندگی پیامک قرآنی """ جمعه های انتظار """ آیه 135 سوره آل عمران نیکان آنها هستند که هرگاه کار ناشایست از آنها سرزند یا ظلمی به نفس خویش کنند(گناه)خدا را به یاد می آورند و از گناه خود به درگاه...
-
پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن
3 دی 1399 10:48
پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن « ..إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(بقره /۱۵۶) ما زدریاییم و دریا می رویم ما زبالاییم و بالا می رویم آنچه از دریا به دریا می رود از هر آنجا کامد آنجا می رود (مولانا جلال الدین بلخی) » « هَل مِنْ خَالِقٍ غَیْراللَّهِ یَرْزُقُکُم مِّنَ...
-
پیا م های قرآنی
3 دی 1399 10:47
پیا م های قرآنی از خدا پروا داشته باشید و بدانید که خدا به هر چیزى داناست بقره ۲۳۱ از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است بقره ۱۹۴ پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى آل عمران ۸ پروردگارا به یقین تو در روزى که هیچ...
-
پیا م های قرآنی
3 دی 1399 10:46
پیا م های قرآنی إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (الحجرات۱۳) همانا گرامی ترین شما در نزد خدا با تقواترین شماست وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (بقره/۱۹۱) فتنه انگیزی از کشتار سخت تر (وبدتر) است وَلا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ (البقره/۲۳۷) فضل و نیکی به یکدیگر را از یاد نبرید وَأَمْرُهُمْ شُورَى...
-
ریسک های نامشهود و مشهود در حد توانایی خویش است .
3 دی 1399 09:54
ریسک های نامشهود و مشهود در حد توانایی خویش است . آموزگار و روزگار هر دو تعلیم می دهند. یکی از استاد های با تجربه همواره در کلاس های درسش به دانشجویان خود توصیه می کرد ،کتاب ها و جزوه های درسی و ولو کتاب ها و مقاله های غیر درسی خود را با مکث بیشتر و تعمق بخوانید ، زیرا هدف نهایی از مطالعه ، نوشتن و نهایتا زیستن ، به...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده
3 دی 1399 09:48
ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم -تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟! خم...
-
call of duty modern warfare 3 به صورت شبکه لن
2 دی 1399 21:39
call of duty modern warfare 3 به صورت شبکه لن ندای وظیفه: جنگاوری نوین ۳ یک بازی تیراندازی اول شخص از سری بازیهای ندای وظیفه است که توسط شرکت اینفینیتی وارد و اسلجهمر گیمز ساخته شدهاست و توسط شرکت اکتیویژن برای پلیاستیشن ۳، ایکسباکس ۳۶۰ و ویندوز در ۸ نوامبر ۲۰۱۱ منتشر شدهاست. که به صورت شبکه قابل اجرا میباشد...