ت ا در رو بستم چشمم خورد به ماشینی که کمی بالاتر پارک شده بود و شخصی که ازش پیاده می شد . چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم تا به خودم بیام سیلی سنگینی روی صورتم نشسته بود . بعد هم رفت طرف امیر و ....
دوست امیر با سرعت از ماشین من پیاده شد و اومد سمتمون .
- امیر مشکلی پیش اومده ؟
به خودم اومدم و پریدم طرف امیر . دست بابا رو که با رفته بود تا بخوابونه تو صورت امیر تو هوا گرفتم .با التماس گفتم :
- بابا ، لطفا . خواهش می کنم یه دقیقه به من گوش بده .
بابا با عصبانیتی که از چشماش بیرون می زد برگشت سمت من . نگاهش چهار ستون بدنم رو به لرزه انداخت . چنان محکم و با جدیت نگاهم کرد که فهمیدم کارم تمومه و فاتحه ام خونده است .داد بابا رفت هوا .
بابا – تو یکی خفه شو . نمی خواهم صدا تو بشنوم .
امیر که شنید من دارم می گم بابا ، رنگش پرید . حالت تدافعی که به خودش گرفته بود رو پس زد و با سری پایین افتاده ایستاد . این وسط دوستش هم دست بردار نبود .
- امیر این هم سوئیچ ماشین اگه مشکلی هست من بمونم .
بابا یه نگاهی به دوستش کرد
بابا – این سوئیچ مال کیه ؟
امیر نگاهی به من کرد .
- بابا مال منه .
بابا کلید رو از دست دوست امیر گرفت و با عصبانیت گفت :
بابا – ممنون آقا شما می تونید تشریف ببرید .
دوست امیر نگاهی بهش کرد و وقتی امیر سرش رو به نشانه تایید تکون داد خداحافظی کرد و رفت .
بابا – سامان تو دست این دختره رو بگیر و ببر منم اینو میارم .
تازه اون وقت بود که سامان رو دیدم که کنارم وایستاده . بابا امیر رو هول داد به سمت ساختمون . سامان هم دست منو گرفت و کشید . جلوی در ورودی مامان وایستاده بود . چشماش نشون می داد که حسابی گریه کرده .
اینها دیگه از کجا پیداشون شد .سال به سال یادشون نمی افتاد به من یه زنگ بزنن . حالا اون هم موقعی که با امیر دارم می یام خونه باید جلوی در سبز بشن . این مریم کدوم گوریه پس ؟ حتما کسی خونه نبوده که در رو براشون باز کنه . اینها هم جلوی در منتظر موندن تا بیام . مریم حسابت رو می رسم .
همین جور که داشتم موضوع رو توی ذهنم بالا و پایین می کردم .رسیدیم در واحد من . در کمال تعجب بابا در زد و چند دقیقه بعد مریم در رو باز کرد . با چشمهایی از حدقه در اومده داشت به ما نگاه می کرد . به من که سامان گرفته بودم و به بابا که امیر رو طوری گرفته بود که انکار دزد گرفته و به مامان که داشت بی صدا اشک می ریخت .
بابا مریم رو کنار زد و با حرص وارد خونه شد . مریم هم از تعجب زبونش بند اومده بود . بابا امیر روی به طرف مبل بزرگ هل داد و گفت
بابا – بشین .
سامان هم من رو کنار امیر نشوند . بیشتر از دو سه وجب باهاش فاصله نداشتم .
این یه آبرو ریزی بود تمام آبروم پیش امیر رفت . دیگه حتی به صورتم هم نگاه نمی کنه . امکان نداره بعد از این با من حرف بزنه . اینها چرا همیشه باید زندگی منو خراب کنن آخه !!!!!!!
بابا روبروی ما توی مبل تکی نشست . مامان هم روی مبل بغل دستی بابا نشست .
- بابا من توضیح می دهم . شما اشتباه...
نذاشت حرفم رو ادامه بدهم . داد زد :
بابا – آره من اشتباه کردم . از اولش هم اشتباه کردم . من احمق به حرف تو اعتماد کردم . یادته آخرین باری که با هم صحبت کردیم چی به من گفتی ؟؟؟؟
سکوت کردم ... و این بابا رو بیشتر عصبانی کرد . اون یه نظامی جدی و خشن بود که یه عمر عادت کرده بود به همه دستور بده و این باعث می شد بیشتر حس فرمانده بودن توش موج بزنه .
بابا – گفتم یادته ؟؟؟؟؟ گفتی خیالتون راحت باشه ، انقدر از جنس مردها متنفرم که امکان نداره تو روی یکیشون هم نگاه کنم . گفتی یا نه ؟؟؟؟؟
با فریاد بابا یه متر پریدم هوا .
- بابا به خدا اونطوری که فکر می کنید نیست . امیر ...
بابا – پس اسمت امیره ؟ چه قدر هم صمیمی ...امیر صداش می کنی .
- می شه اجازه بدیدن من هم حرف بزنم .
بابا با عصبانیت بلند شد و اومد جلوی ما ایستاد .
بابا – نه نمیشه . دیگه نمی خواهم یه کلمه هم بشنوم .
چرخید سمت امیر رو یه پاکت از جیبش در آورد و پرت کرد سمت امیر .
بابا – میشه توضیح بدید اینجا چی هستن ؟
چند تا عکس از توی پاکت افتاده بود بیرون . امیر بقیه عکسها رو هم کشید بیرون . سرم رو دراز کرد و نگاهی بهشون انداختم .
واااااای خدای من ، عکسها نشون می داد که من دارم سوار ماشین امیر می شم . پیاده می شم . با هم داریم وارد هتل می شیم . داریم با هم قهوه می خوریم و حتی توی چند تاشون بهرمند هم بود .
یکی داشته توی ماه گذشته زاغ سیاه منو چوب میزده و بعد هم برده گذاشته کف دست بابا .
نگاه ترسان و رنگ پریده ام رو به سمت امیر چرخونیدم .
صدای بابا منو از نگاه امیر جدا کرد :
بابا – دختره بی آبرو تو رو فرستادمت اینجا درس بخونی یا با آبروی من بازی کنی ؟ این عکس ها چیه ؟ چرا دم به دقیقه با این مرد می رفتی هتل هان ؟
مثل این بود که یه دیگ آب گرم روی سرم خالی کرده باشن . با چشمهایی از حدقه دراومده به بابا زل زدم .
بابا – فکر کردی من نمی فهمم که چه غلطایی می کنی هان ؟ اون ماشین چیه پایین .ننه بابات همچین ماشینی زیر پاشون بود یا هفت جد آبادت ؟ پول این ماشین رو از کجا آوردی ؟
تا خواستم لبهاو رو تکون بدم و حرفی بزنم باز بابا نذاشت .
بابا – صدات در بیاد همین جا خفه ات کردم . مگه با اجاره یه آپارتمان چه قدر میشه ریخت و پاش کرد ؟ تو داری چه غلطی میکنی اینجا ؟
دیگه اشکم در اومده بود .
بابا – گریه کن ، گریه کن . حالا حالا ها باید گریه کنی . تو کاری کردی که هر کس و ناکسی پاشه بیاد جلوی من واسته و برام شرط و شروط بزاره . می دونی اگه دوست و آشنا بفهمن چی میشه ؟ می خواهی برام ضرب بگیرن که دختر فلانی ، فلان کاره از آب دراومده .
بابا از عصبانیت کبود شده بود . به طرفم حمله کرد و توی یه حرکت موهامو توی دستش گرفت .
بابا – من همچین بچه ای نمی خواهم . مرده ات برام بهتره تا زنده باشی و این همه آبروریزی کنی . خودم می کشمت . نمی زارم زنده بمونی .
امیر آروم گفت :
امیر – خواهش می کنم آقای مقدسی . آروم باشید .
بابا – با تو یکی حسابم رو تسویه خواهم کرد . اول بزار سنگ هامو با این دختره وا بکنم بعد .
********
امیر – آقای مقدسی شما چند لحظه به ما فرصت بدید . همه چیز رو می تونیم توضیح بدیم براتون . مطمئنم توضیحات ما شما رو قانع می کنه .
بابا – متاسفم جوون ولی هیچ دلیلی منو قانع نمی کنه که شما با دختر من ول برگردید و با هم بشینین دل بدین و قلوه بگیرین . با هم برین هتل و هر روز دخترم رو ببری این ور اونور . ببینم اون ماشین رو هم تو براش خریدی ؟
- نه بابا . من خودم خریدمش .
بابا – پس به غیر از این آقا ، کسای دیگه ای هم بودند آره ؟
با گریه نگاهش کردم .چی می تونستم بگم اون حتی به من مهلت نمی داد که بگم امیر وکیلمه .
بابا – شما شغلتون چیه آقا ؟
امیر – وکیل هستم .
بابا – متاهل یا مجرد ؟
امیر – مجردم آقا .
بابا سری تکون داد و گفت :
بابا – خوبه . این مسئله فقط یه راه حل داره . باید همین فردا صبح آسمان رو عقد کنی .
با این حرف بابا من و امیر از تعجب به هم و بعد هم به بابا نگاه کردیم .
بابا – چیه ؟ اون موقع که با دختر من خوش می گذروندی باید فکر اینجاش رو هم می کردی .
- بابا این امکان نداره .
بابا – چرا امکان داره . خوبم داره . یا قبول می کنه یا همین فردا صبح با این عکسها و چند تا شاهد می روم پاسگاه و به جرم اغفال کردن دخترم ازش شکایت می کنم .
- بابا ...تو رو خدا ، فقط گوش کن به من ... چه اغفالی آخه ؟
بابا – به هر حال در هر دو صورت مجبوری آسمان رو عقد کنی . اما اگه با زبون خوش قبول کنی دیگه کار به دادگاه و آبروریزی و این چیزها نمی رسه . مخصوصا که برای شما هم چندان صورت خوشی نداره آقای وکیل .
- بابا به خدا داری اشتباه می کنی ....
بابا – گریه کردنت هیچ تاثیری روی من نمی زاره .
امیر – آقای مقدسی چیزی که شما می خواهید عملی نیست .
بابا – چرا ؟ نکنه نمی خواهی با آسمان ازدواج کنی یا شاید هم از اول قصد فقط خوش گذرانی بوده .
امیر – آقای مقدسی من منظورم این نبود . این طور با عجله نمیشه . به هر حال من هم خانواده دارم . به پدر و مادرم چی بگم .
بابا – نه ، ازت خوشم اومد . پسر عاقلی به نظر می رسی .
بی اراده از روی مبل بلند شدم و رفتم جلوی پنجره . توی دلم فقط از امام رضا کمک می خواستم . هر چی صلاحه همون بشه .
- بابا من نمی خواهم . من دوست دارم ازدواج کنم .
بابا – می دونم مشکل تو چیه . اونم حل می کنیم .
برگشت سمت امیر
بابا – شما اطلاع دارید که آسمان قبلا یه بار نامزد کرده ؟
امیر – بله در جریان هستم .
بابا – می دونی که هنوز هم نتونستیم طلاقش رو بگیریم ؟
امیر با تعجب نگاهی بهم انداخت .
بابا – این موضوع رو در کوتاهترین زمان ممکن حل می کنم . الان ساعت هفته . تا ساعت 9 وقت داری . ساعت 9 منتظر خانواده ات هستم .
باید جلوی بابا رو می گرفتم
- بابا اینکار رو نکنین .
بابا – باید خیلی هم از من ممنون باشی که دارم مجبورش می کنم باهات ازدواج کنه .
- نمی تونید منو مجبور به ازدواج کنید . شما نمی تونید برام انتخاب کنید .
بابا – که اینطور . می تونم خیلی هم خوب می تونم .
- من نمی خواهم ازدواج کنم .
بابا – از اونجایی که من یه پدر با ذهن باز و امروزی هستم بهت اجازه انتخاب می دهم . یا امیر رو با زبون خوش قبول می کنی یا اینکه می برمت خونه و آخر همین هفته با شهرام عقد می کنی
- چی ؟؟؟؟؟شهرام !!!!! بمیرم هم این کار رو نمی کنم .
بابا – به خداوندی خدا اگه شده باشه از موهات کشون کشون ببرمت این کار رو می کنم .
- بابا رحم کن .
بابا – اگه فکر کردی می دهمت دست اون پسره عوضی ، گور خوندی . دیگه جنازه ات رو هم روی دوش اون مردک نمی اندازم .
- بابا من کسی رو نمی خواهم باور کن . دست از پا هم خطا نکردم .
بابا – می دونم که منتظری غلامرضا برگرده . ولی من دوباره تو رو دستش نمی دهم .
زانوهام سست شد . دیگه توان ایستادن نداشتم روی دو زانو نشستم و هق هق گریه کردم . با صدای آرومی که از ته چاه در می اومد گفتم
- اون مرده . دیگه نمی تونه برگرده .
به وضوح جا خوردن بابا رو دیدم . چند ثانیه طول کشید ولی زود خودش رو جمع و جور کرد .
بابا – چه بهتر . پس می تونی همین فردا صبح با امیر عقد کنی .
امیر بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت جلوی بابا ایستاد .
امیر – اگه اجازه بدید من برم و ساعت 9 با خانواده ام مزاحمتون بشیم .
با این حرف امیر صورت بابا پر از لبخند شد .
امیر رفت و من همون طور روی زمین نشسته بودم و گریه می کردم .مریم اومد سمت من و کمکم کرد بلند شم و برم توی اتاقم . دم در اتاق بودم که صدای بابا رو شنیدم
بابا – آسمان من جدی گفتم . یا امیر رو قبول می کنی یا می ریم خونه و شهرام رو می شونم کنارت . حالا هم برو به خودت برس که باید 2 ساعت بعد بیای جلوی خواستگارا ، کاری کن که حسابی ازت خوششون بیاد .
بدون هیچ جوابی وارد اتاق شدم . مریم هم اومد . روی تخت نشستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام .
مریم – آسمان می دونم که تو هم نسبت به امیر بی میل نیستی .پس دیگه چرا ناراحتی ؟
- مریم اون هم باید منو بخواد یا نه . نمی تونم که خودم رو بهش تحمیل کنم . اون واقعا پسره خوبیه . لیاقت اینو داره که با کسی که دوستش داره ازدواج کنه .
مریم – از کجا اینقدر مطمئنی که دوستت نداره ؟
- من الان چند وقته اونو می شناسم و باهاش در ارتباط هستم ولی اون هیچ کاری نکرده تا علاقه ای رو که داره نشون بده . اگه بهم علاقه داشت حداقل سعی می کرد با حرفی ، عملی ، چیزی به من نشون بده . اون ....
مریم – به خدا توکل کن و همه چیز رو بسپار به اون . کمی استراحت کن . خیلی داغون هستی .
مریم رفت و من موندم و هزار تا فکر . توی یه لحظه فکری به ذهنم رسید . گوشیم رو برداشتم و زود شماره امیر رو گرفتم .
امیر با اولین بوق جواب داد .
امیر – بله ؟ آسمان مشکلی پیش اومده ؟
چند لحظه ای سکوت کردم ، انکار زبونم قفل شده بود .
امیر – آسمان خوبی ؟ داری نگرانم می کنی ؟
اشک هام دوباره سرازیر شدن .
امیر – آسمان لطفا گریه نکن . بگو چی شده . می خواهی بیام اونجا ؟
- من .....من خیلی شرمنده ات هستم . معذرت می خواهم .
امیر نفس راحتی کشید .
امیر – منم گفتم چی شده حالا ، فکر کردم دوباره اذیتت کردن .
- امیر من دیگه نمی تونم تو روی توی نگاه کنم . تو لایق یه چنین برخوردی نبودی . از طرف خانواده ام .....
امیر نذاشت جمله ام رو تموم کنم .
امیر – آسمان گفتم که مهم نیست . ببینم این شهرام کیه ؟
بینی ام رو بالا کشیدم .
- پسر عمه ام .
امیر – چه جور آدمیه ؟
- یکی مثل بقیه .
امیر – پس چرا اونجوری با قاطعیت گفتی که بمیری بهتره ؟
- ازش خوشم نمی یاد .
لحن امیر رنگ شیطنت به خودش گرفت :
امیر – از من چی ؟
آروم گفتم :
- تو اصلا با اون قابل مقایسه نیستی . اون یه تن لش بی عرضه است همین .
امیر – واو....یه خورده خودم رو تحویل بگیرم پس .
- امیر ....می خواستم ....می خواستم بگم که ....
امیر – راحت باش . حرفت رو بزن .
- من خودم یه جوری بابا اینا رو راضی می کنم . تو نیازی نیست که امشب با خانواده ات بیای .
امیر – چی می گی تو ؟ اگه نیام که بابات ، پدرت رو در میاره .
خنده ام گرفته بود .
- نگران من نباش ، قلق اونها دست منه .
امیر – ولی من ...
- بابا الان عصبانیه ، یک ساعت دیگه که کمی آرومتر شد می روم و باهاش صحبت می کنم . گفتم که می دونم چطور راضیشون کنم .
امیر – اون بابایی که من دیدم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه .
یه نفس عمیق کشیدم .
- امیر نگران نباش .به من اعتماد کن ، نمی زارم بابا ازت شکایت کنه .
صدای امیر رگه هایی از عصبانیت توش بود .
امیر – تو فکر میکنی من نگران اینم که پدرت ازم شکایت کنه ؟
- باور کن من از رفتار پدرم به اندازه کافی شرمنده و خجالت زده هستم .
امیر – چیزی رخ نداده که تو به خاطرش خجالت زده بشی .
- امیر اگه این اتفاق بیفته من تا آخر عمرم شرمنده می شوم . نمی تونم خودم رو راضی کنم که تو پیش خانواده ات سرافکنده بشی .
امیر – چرا فکر می کنی با اومدن به اونجا پیش خانواده ام سرافکنده می شوم ؟
- تو واقعا پسر خوبی هستی ، توی این مدت دوست خوبی برام بودی ، تو لایق بهترین ها هستی .
امیر خواست چیزی بگه که بهش فرصت ندادم .
- امیر خواهش می کنم به حرفم گوش کن . نیازی نیست چیزی به خانواده ات بگی . برو خونه و استراحت کن . لطفا ازت خواهش می کنم .
امیر خداحافظی سردی باهام کرد و تماس قطع شد .یه نفس عمیق کشیدم .
آره اینطوری بهتره . اصلا منو چه به جوان مجرد ، یه بیوه ..... خانواده اش اگه بفهمن چی می گن ؟؟؟؟ این درست ترین کاری بود که انجام دادم .چرا به خاطر من مجبور بشه رو در روی خانوادهاش وایسته . شاید کس دیگه ای رو براش در نظر گرفته باشن . ....
مریم آروم در اتاقم رو باز کرد و اومد داخل .
مریم – هشت و ربعه . تو هنوز نشستی . بلند شو اماده شو .
- نیازی نیست .
مریم – می خواهی با همین سر و وضع بیای جلوی مهمونها .
- مریم گفتم نیازی نیست . اصلا مهمونی قرار نیست بیاد .
مریم – چی داری می گی ؟ حالت خوبه ؟
- اره . زنگ زدم به امیر بهش گفتم که نیاد .
مریم محکم کوبید تو صورتش .
مریم – خاک بر سرم . چیکار کردی تو . بابات می کشدت .
- کاری نمی کنه . یه خورده عصبانی میشه و بعد می دونم چطوری آرومش کنم .
مریم – آسمان همین الان زنگ بزن و بگو اگه شده یه ننه باباب کرایه ای پیدا کنه بلند شه بیاد .
- وا یعنی چی ؟
مریم – بابات خیلی عصبانیه . هنوز از ترسم نتونستم بهش سلام هم بکنم . اگه بفهمه خونت رو می ریزه .
- تو نگران نباش . دیگه حناشون پیش من رنگی نداره . میدونم چیکار دارم می کنم .
مریم – از من گفتن بود . بعد که بابات کشتت ، دم به دیقه روحت رو نفرستی بیاد سراغ من که چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه ؟ چرا جلوم رو نگرفتی ؟
خنده تلخی کردم و سرم رو تکون دادم . حتی توی این وضعیت بحرانی هم دست از شوخی کردن بر نمی داشت این دختر .
بلند شدم و مانتو رو در آوردم و یه لباس راحتی تنم کردم . موهام رو که بابا پریشون کرده بود باز کردم و دوباره بالای سرم دم اسبی بستم . توی آینه نگاهی به خودم کردم . تو می تونی ، تو سخت تر اینها رو رد کردیی و دوام آوردی . قوی باش و با اعتماد بنفس برو بیرون .
یه دونه قرص هم برای اطمینان خوردم و رفتم توی سالن .
*************************
بدون هیچ حرفی نشستم روی مبل . بابا زیر چشمی نگاهی بهم کرد .روی اپن آشپزخونه خم شده بود و داشت با مامان صحبت می کرد .همه جای خونه داشت برق می زد و کلی هم میوه و شیرینی روی اپن ردیف شده بود .
بابا که دید من همون جوری نشستم اومد جلو
بابا – تو که هنوز حاضر نشدی ؟ الان دیگه میان .
نگاهی به بابا کردم . نه این قیافه آرومش نیست . معلومه که هنوز عصبانیه . ولی چاره ای نیست .
- بابا اونها نمی یان .
بابا – مطمئنی ؟ یعنی اینقدر پسره رو خوب میشناسی که می دونی سر قولش نمی مونه ؟
نفس عمیقی کشیدم .
- من باهاش تماس گرفتم و گفتم نیاد .
با مثل فشفشه از جاش پرید بالا .
بابا – تو خیلی غلط کردی . مگه تو خود سر شدی . دختره احمق .
خواست بیاد طرفم که مامان جلوش رو گرفت و نشوندش روی مبل .
بابا – چرا اینکار رو کردی ؟بده ببینم اون گوشیت رو به من ؟
- بابا نیازی نیست باهاش تماس بگیری .
بابا – گفتم بده من اون گوشیت رو .
گوشیم رو از جیبم در آوردم و گرفتم سمت بابا .
سامان سوت بلندی کشید و گوشی رو از دست من قاپ زد .
سامان – اینجا رو ببین . چه خبره . تبلیغات این گوشی رو تو اینترنت دیده بودم . مگه توی ایران هم هست از اینها .
بابا چشم غره ای بهش رفت ولی سامان همین طور ادامه داد :
سامان – می دونی این قیمتش چنده ؟
- بله می دونم .
سامان – اینو از کجا گرفتی ؟
- برام از دوبی آوردن .
سامان مشغول زیر و رو کردن گوشی من شد . منم که دیدم فرصت مناسبیه شروع کردن به زدن مخ بابا .
- بابا شما پیش امیر به من اجازه ندادین یک کلمه حرف بزنم . آبروم پیشش رفت .
بابا پوزخندی زد .
بابا – مگه تو آبرویی هم گذاشتی بمونه که حالا فکر رفتنش رو می کنی .
سامان پرید تو حرف بابا .
سامان – آسمان واقعا اون پرادو مشکی مال توئه ؟
با سرم حرفش رو تایید کردم .
سامان – وای خیلی ماشین باحالیه . فردا بده یه دوری باهاش بزنم .
بابا عصبانی به سامان نگاه کرد
بابا – پاشو برو پی کارت ، وسط دعوا نرخ تعیین می کنه واسه من .بزار ببینم این خواهرت چه توضیحی می خواهد بده که منو خر کنه .
سرم پایین بود . چند لحظه سکوت کردم . سرم رو بالا آوردم و توی چشماش نگاه کردم و گفتم
- بابا امیر وکیل منه . به کارهای حقوقی من می رسه . به اموالم رسیدگی می کنه .
بابا خنده بلندی کرد . یه خنده عصبی .
بابا –به اموالت ......آره آخه کارخونه هات موندم بلاتکلیف . بایدم وکیل داشته باشی .
سامان هم خندید .
سامان – حالا کارخونه چی هست . خلال دندون ... می گم یه چند تا از این خلال ها بده ما ، لازمون میشه .
- اگه امیر کمکم نمی کرد باید خودم دوره می افتادم و به کارهام می رسیدم . باید تازه ازش خیلی هم ممنون باشید . اون خیلی بهم کمک کرده . آدم قابل اعتمادیه .
بابا و سامان به قیافه جدی من نگاهی کردن .
بابا – دیگه داری شورش رو در میاری . فکر کردی اگه بگی وکیلت بوده من باور می کنم . یه آپارتمان فکسنی که وکیل گرفتن نمی خواهد .
بابا با فریاد اینو گفت . منم مثل یه سنگ اونجا نشسته بودم .
- بعد از فوت غلامرضا ، وکیلش اومد سراغ من . تمام اموالش برای من مونده بود چون من ازش طلاق نگرفته بودم .
مامان و بابا با دهنی باز داشتن نگاهم می کردن . حالا وقتش بود
- شما همیشه نگران آینده سامان بودید . من می تونم کاری بکنم که خیالتون از بابت سامان راحت بشه . مگه شما نمی خواستین براش خونه بخرین ، من علاوه بر خونه براش یه مغازه هم می خرم .
مامان با بهت گفت
مامان – کی این اتفاق افتاد؟
- هفت ، هشت ماه پیش . وکیلش دو ماه قبل بهم خبر داد .
مامان – خدا لعنتش کنه که بچه ام رو بدبخت کرد .
- مامان لطفا اینو نگو . اون دستش از دنیا کوتاهه .
سامان – مامان جان کجا بچه ات رو بدبخت کرده . ببین حسابی هم براش خوب شده .
بابا – سامان یه دقیقه ساکت شو ببینم .
بابا همچنان با بهت و تعجب بهم نگاه می کرد و لحنش دیگه عصبانی نبود . و این یعنی اینکه دارم توی مسیر درست حرکت می کنم .
بابا – هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه تو دوره بیفتی و با یه مرد جوون و مجرد اینور و آنور بری . می فهمی که منم برای خودم آبرو دارم .
- بابا نمی دونم چی باعث شده فکر کنید که من باهاش اینور و انور می روم . من فقط زمانی که لازمه باهاش ملاقات کردم و تا اونجایی که میشده کارها رو به خودش واگذار کردم . منتها بعضی موارد بودن که من خودم باهاش اونجا می رفتم ، همین .
بابا – خانواده اون مردک رو دیدی ؟ اون خواهرش نگفت چرا گذاشتن و رفتن .
- دیدمشون . هم مهتاب رو هم بقیه خواهرهاش رو .
بابا – چه عیب و ایرادی روی تو گذاشته بودن که اونطوری بی خبر رفتن . کی مخ پسره رو زده بود . اون که برات می مرد .
به سردی نگاهی به بابا کردم .
- هنوز از بعد از این همه سال فکر میکنید که تقصیر من بوده که اونها گذاشتن و رفتن .
بابا – دلیل دیگه ای می تونسته داشته باشه ؟ اونها که اولش اینهمه رفتن و اومدن تا من راضی بشم .
دستهام رو بغل کردم و رفتم جلوی پنجره .
- بابا اسم دریانی چیزی رو به یادت نمی یاره .
بابا – چرا ، یه مردک عوضی از خدا بی خبر که ما رو پیش همه سنگ روی یخ کرد .
- سال ها قبل ، توی بندر وقتی من خیلی کوچیک بودم . یادتون نمیاد . مردی که پسرش رو از مرگ نجات دادین . مرد ثروتمندی که حاضر بود همه دار و ندارش رو بده تا پسرش سالم برگرده خونه .
رنگ بابا به وضوح پرید . صداش می لرزید .
بابا – حاج دریانی .......
- بله . غلامرضا دریانی همون پسر بچه ای بود که شما نجاتش دادی تا بشه بلای جون من . تا اینهمه بهم سرکوفت بزنید ......
بابا ناله ضعیفی کرد
بابا – نه ...
- بله ، همون مردی که پسرش رو نجات دادید ، برای نجات دادن دوباره پسرش منو وسیله قرار داد . وصیت کرده بود که اگه با من ازدواج نکنه چیزی به پسرش نمیرسه . اینم باعث شد تا غلامرضا و زنش ما رو بزارن سر کار .
مامان داد زد
مامان – زنش ؟؟؟؟؟!!!!!! مگه زنم داشت ؟
تا خواستم جوابش رو بدهم زنگ در به صدا در اومد . مریم که تمام مدت از ترسش توی آشپزخونه قایم شده بود ، اومد بیرون و نگاهی به صفحه مانیتور آیفون انداخت .
مریم محکم زد توی صورتش
مریم – خاک بر سرم . اینها که اومدن .
بابا – کیه ؟
مریم – امیر آقا با یه دست گل و چند نفر دیگه پشت سرش .
رنگم پرید ،زبونم بند اومده بود . این احمق چی کار داره می کنه .من که بهش گفتم نمی خواهد بیاد .
مریم فوری پرید سمت منو و من رو پرت کرد توی اتاقم .
مریم – این دیگه کیه . انکار از خدا خواسته پاشده اومده .
- نمی دونم چیکار کنم . احتمالا فکر کرده اگر نیاد برام دردسر ایجاد میشه .داشتم راضیشون می کردم ها ...
مریم بی خیال نگرانی من خنده ای کرد
مریم – ولی آسمان خودمونیم ها ، وقتی گفتی اموال غلامرضا به تو رسیده ، قیافه هر سه نفرشون دیدنی بود .پدرت که ....
با صدای در مریم حرفش رو قطع کرد .
سامان – آسمان ، بابا میگه زود آماده شو بیا ، خوب نیست مهمونها رو منتظر بزاری .
- باشه تا چند دقیقه دیگه میام .
توی اتاقم قدم می زدم
- حالا چیکار کنم ؟ اخه این پسره چرا حرف گوش نمی کنه . فقط بزار تنهایی گیرش بیارم ، خفه اش می کنم .
مریم – به جای اینکه هی دور خودت بچرخی و غر بزنی ، بیا یه چیزی تنت کن بریم بیرون . الان دیگه بابات میات خودش میبردت هاااا
- خیلی خوب ، تو هم با این دلداری دادن هات . لطف کن و خودت یه چیزی برام انتخاب کن بپوشم . راست راستی که خواستگاری نیست .
مریم – هه ...پس فکر کردی چیه ، حنابندون ؟؟؟؟ دختر خنگ خواستگاری رسمیه ، شوهرت دادن رفت ، تو هنوز نشستی و داری میگی که رسمی نیست .
مریم از کمد یه سارافون خوشگل بنفش کشید بیرون .
مریم – بیا اینو بپوش با شلوار جین . اون شال بنفشه رو هم که تازه خریدی ، اون رو هم سرت کن .
- با سارافون و شلوار جین برم جلوی خواستگارها ؟؟؟
مریم – تا همین چند دقیقه پیش که داشتی می گفتی ، رسمی نیست و ....
- خیلی خوب بده بپوشم . راست میگی هر چقدر معمولی تر باشه بهتره . آنوقت فکر می کنند که از دیروز راضی بودم .
لباسم رو پوشیدم و یه ارایش ملایم هم کردم . دستمام از استرس یخ بسته بود . مریم یه شکلات رو به زور کرد تو حلقم تا به قول خودش کمی فشارم بره بالا .
پامو که گذاشتم توی سالن ، یک خانم و آقای مسن رو دیدم .خانمه شباهت زیادی با امیر داشت . نزدیک تر که شدم یه دختر تقریبا 30 ساله هم بود و همین طور امیر که سرش رو انداخته بود پایین .
- سلام . خوش اومدین .
با سلام من ، متوجه حضور من شدن . مادرش ، سرتاپام رو نگاه کرد و بلند شد صورتم رو بوسید .
- ماشالله ، خدا براتون حفظش کنه . بیا عروس گلم ، بیا بشین کنار خودم ببینم .
مهربونی مادرش ، کمی از استرسم کم کرد . نگاه مهربونی داشت .
واااااو ، امیر چه خوش تیپ کرده .تا حالا اینجوری با لباس رسمی ندیده بودمش . چه بهش میاد . یه کت و شلوار کرم پوشیده بود و حسابی به سر و صورتش رسیده بود .
امیر سرش رو بلند کرد و نگاهم رو غافلگیر کرد .لبخندی بهم زد منم جواب لبخندش رو با لبخند دادم . یهو نگاهم متوجه بابا شد که داشت با عصبانیت بهم چش غره می رفت . سرم رو انداختم پایین و دیگه هم بلند نکردم .
پدر امیر بابا رو مخاطب قرار داد
- می بخشید آقای مقدسی که ما اینجوری بدون هماهنگی و با عجله خدمت رسیدیم . سر از کار جوانهای امروز نمیشه در آورد .
بابا – خواهش می کنم . خیلی خوش اومدید .
مادرش در ادامه صحبت پدرش گفت :
- وظیفه بود که توی خونه خودتون خدمت می رسیدیم . ولی امان از دست این بچه ها . اومده خونه که زود باشین باید بریم خواستگاری وگرنه دختر مورد نظرم رو به کسی دیگه ای می دن .
بابا لبخندی زد و نگاه معنی داری به امیر کرد . فهمیدم که امیر اصل موضوع رو به خانواده اش نگفته .
بابای امیر گفت :
- دیگه ظاهر و باطن همینه ، شما هم منت بزارید سر ما و اجازه بدین این دو تا جوان بهم برسن .
بعد از نیم ساعت حرفهای معمول فرمالیته و سوال جواب های معمولی ، بلاخره بابا رضایت خودش رو اعلام کرد . خواهر امیر ، با لبخند بلند شد و ظرف شیرینی رو گردوند .
این وسط فقط من بودم که لال مونی گرفته بودم .انکار نه چیزی می شنیدم و نه می دیدم . اصلا باور نمی کردم که اینطوری بشه . خیلی خودم رو کنترل کردم تا همونجا داد نزنم .
پدر امیر رو به بابا کرد :
- آقای مقدسی اگر اجازه بدید فردا یه صیغه محرمیت بین بچه خونده بشه تا کارها رو انجام بدیم .
بابا با قاطعیت نگاهی به امیر انداخت و گفت :
بابا- نه ، آقای حقیقت متاسفم ولی ما رسم نداریم که دختر صیغه بشه .
پدر امیر نگاهی به امیر کرد و گفت
- اگر اجازه بدید ما هفته دیگه با چند نفر از بزرگهای خانواده برسیم خدمتتون و همونجا یه مراسم عقد هم بگیریم .
بابا – هر طور میل خودتونه . در این صورت من مجبورم آسمان رو با خودم ببرم .
مادرم دخالت کرد :
مامان – ولی آقا آسمان فصل امتحاناتشه .
بابا رو به خانواده امیر کرد
بابا – اگر از نظر شما اشکالی نداره ، فردا صبح بریم محضر و بچه ها عقد کنند . بعد از اون سر فرصت می تونیم یه مراسم بگیریم.
برخلاف انتظار من ، این پیشنهاد بابا با استقبال خانواده امیر روبرو شد . پدرش فوری با دوست محضر دارش تماس گرفت و برای فردا صبح قرار محضر گذاشت .
مادر امیر انگشتری که به دستش بود در آورد و گفت :
- اجازه می دید این انشگتر رو دست عروسم کنم . بعدا خودشون می رن و حلقه رو انتخاب می کنن .
با موافقت بابا ، مادر امیر دستم رو گرفت و حلقه رو کرد توی انگشتم . صورتم رو بوسید و آروم زیر گشوم گفت :
- امیدوارم با هم خوشبخت بشین .
****************
ب
ه همین راحتی قرار مدار هاشون رو گذاشتن . منم اونجا کشک بودم کلا . یه نفر هم نظر منو نپرسید . آخه ما هم ادمیم ، بله رو من باید بدم ، آنوقت به بابام می گن راضی هستی . مگه بابام داره شوهر می کنه .
ای خدااا من دردمو به کی بگم . این پسره از کجا معلوم دلش پیش من باشه . من تحمل خیانت رو ندارم . اگه فردا ، پس فردا گفت من تو رو نمی خواستم تحمیلی بودی برای همین رفتم دنبال یکی دیگه ، من چیکار کنم . باید سر بزارم به کوه و بیابون که من انوقت .
الان ساعت از 2 شبم هم گذشته و من دارم مثل دیوانه ها دور اتاقم می چرخم و غر می زنم . مریم توی اتاق من خوابیده و مامان و بابا توی اتاق مریم . سامان هم ولو شده توی سالن .
حدودا ساعت 12 بود که خواستگارهای محترم رفع زحمت کردن . از اون موقع هم به قول مریم چپیدم توی اتاق دارم عین پیرزن ها غر می زنم .
مریم – آسمان خفه می شی یا بلند شم خودم با روسری دهنت رو ببندم . من فردا کلی کار دارم . بزار بخوابم . جون شوهرت بزار من تو دقیقه بخوابم .
- شوهرم کجا بود دیگه ؟ اخه مریم دلم می سوزه . دیدی ، اه اه اه ...حتی یه نفر هم از من نپرسید نظر تو چیه .
مریم – خیلی خوب بابا ، من می پرسم . نظرت چیه ؟
- مریم به خدا حرصم رو سر تو خالی می کنم هااااا
مریم – به من چه ؟؟؟ کاش بابای ما هم من رو به زور شوهر می داد .
- خیلی دلت می خواهد بیا فردا تو جای من بله رو بگو .
مریم – نه عزیزم ، ارزونی خودت .
مریم نیم خیز شد و گفت :
مریم – آسمان بلاخره نتونستی بفهمی عکسها کار کی بوده ؟
- نه ، وقت نشد که . بابا عصبانی بود . باید از من مامان بپرسم .
یه چند لحظه سکوت کردم ....
مریم – باز داری چه نقشه خبیثانه ای میکشی تو ؟
- می دونم از کی باید بپرسم .
مریم – از کی ؟
سوئیچ ماشین رو از میز کنار تخت برداشتم و جلوی صورتش تکون دادم
- از سامان .
آروم از اتاق زدم بیرون . سامان یه خر و پفی راه انداخته بود که نگو . رفتم کنارش نشستم و تکونش دادم .
- سامان ، سامان ....
نه خیر این توپ هم در کنی بیدار نمیشه .
- داداشی ....سامان..... سامااااااااااااان
آخری رو توی گوشش داد زدم . سامان طوری پرید هوا که کم مونده بود بخوره به سقف .به زور خودم رو کنترل کردم که بلند نزنم زیر خنده .
سامان با موهایی آشفته و سر و صورتی پریشون نشست روی رختخوابش .
سامان – چته تو ؟ مرض داری ؟ نصف شبی عین عزرائیل اومدی نشستی بالای سر من .
- سامان می خواستم یه چیزی ازت بپرسم .
سامان - مگه روز خدا رو کردن تو گونی که نصف شبی اومدی نشستی بالا سر من . من بیچاره امروز کلی رانندگی کردم مثلا .
سوئیچ رو جلوی صورتش تکون دادم
- سامان می دونم که از ماشین من خوشت اومده . می خوای بدمش به تو ؟
با این حرف من خواب از سر سامان پرید و صاف نشست .
سامان – شوخی میکنی ؟
- نه چه شوخی ای دارم . مال تو .
سامان نگاه مشکوکی به من کرد
سامان – خوب انوقت من باید چی به تو بدم .
لبخندی براش زدم .
- چیزی نمیخواهم . فقط ....راستش موندم که کی اون عکسها رو برای بابا گرفته ؟ یعنی بابا یکی رو فرستاده بوده تا منو تعقیب کنه ؟
سامان – اهان اون جریان .... راستی راستی می دی ، یا برای یه دور زدن داری می دی ؟
- نه عزیزم مال خودت . هر وقت خواستی سندش رو هم به نامت می کنم خوبه ؟
سامان – یعنی انقدر وضعت خوب شده ؟
- خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی . ده بگو دیگه جریان چی بود ؟
سامان – یکی از همکلاسی هات یه ماه پیش اومده بود دیدن بابا . طرف خیلی پرت بود . رفته بوده شرکت بابا رو ببینه .فکر می کرده بابا صاحب شرکته .
- اسمش چی بود ؟
سامان – فکر کنم کاوه بود .
- ای مارمولک .... هر چی میکشم از دست توئه . حالیت می کنم .
سامان – می خواهی بقیه اش رو بگم یا نه .
- بگو ...
سامان – هیچی دیگه میره پیش بابا و تو رو از بابا خواستگاری می کنه .
- چی ؟؟؟؟؟
سامان – یواش تر الان همه رو بیدار می کنی .
- بابا چیکار کرد ؟
سامان – حسابی عصبانی شد و یه چند تا بارش کرده بود و بیرونش انداخته بود از شرکت . فرداش باز هم اومد . اتفاقی منم اونجا بودم . طرف خیلی سوسول بود . به بابا گفت به جای اینکه به من عصبانی بشید بهتره فکری به حال دخترتون بکنید . من اگه اینجام به خاطر اینه که دوستش دارم . ولی اونهایی که دخترتون باهاش می گرده فقط دنبال وقت گذرونی هستن .
- جدی می گی ؟ احمق اینها رو به بابا گفت ؟
سامان – آره . من خودم اونجا بودم . بابا خیلی عصبانی شد . به زور تونستم جلوش رو بگیرم . کاوه گفت اگه ثابت کنم که راست گفتم آسمان رو به من می دید یا نه ؟ بابا هم گفت تو به من ثابت کن ، آسمان مال تو .
- نه...... باور کردنی نیست . پس چرا بابا زد زیر قولش ؟
سامان – کدوم قول .بابا اونطوری گفت که پسره رو از سرش وا کنه . بعدش هم بهم گفت یه تار موی آسمان رو به این بی عرضه نمی دهم .
- چی شد که امروز پاشدین اومدین اینجا ؟
سامان – دیروز کاوه با بابا تماس گرفت و گفت که کلی عکس داره و اگه امروز بیایم می تونه بهون ثابت کنه .
- وااای . پس خرابی ماشین هم کار خودش بود تا من با امیر برگردم .
سامان – حالا می زاری بخوابم یا نه ؟
- خیلی خوب تو هم خوش خواب ، بگیر بخواب .
بلند شدم برم که سامان مچ دستم رو گرفت .
- ول کن دستم رو .
سامان – کجا سرت رو انداختی پایین ؟ رد کن بیاد .
- چی رو ؟
سامان – سوئیچ ماشینم رو .
نگاهی بهش کردم و سوئیچ رو گذاشتم کف دستش . مثل بچه ها ذوق زده شده بود .فوری سوئیچ رو گذاشت زیر بالشش و خوابید .
برگشتم توی اتاق . شدید توی فکر بودم . اینبار دیگه باید یه درس حسابی به این کاوه بدهم . این کارش دیگه تمام خط قرمزها رو رد کرده بود .مریم از شدت خستگی خوابش برده بود .ولی من تا صبح نتونستم چشم روی هم بزارم .
باید یه راهی باشه . نمی تونم بزارم اینطوری تموم بشه . اگه واقعا هم قرار باشه که ما با هم باشیم ، می خواهم در شرایطی متفاوت و بهتر باشه نه اینطوری اجباری و زوری . حتما باید یه راهی باشه . کلی فکر و خیال جورواجور اومد تو سرم راه حل های مسخره و غیر عملی ....
ساعت هفت و نیم بود و چشم هام داشت می سوخت .خدایا خودت کمکم کن ....هر چی صلاح می دونی همون بشه .
ساعت هشت هنوز کسی بیدار نشده بود . دیگه بیشتر از این نتونستم تحمل کنم . شماره امیر رو گرفتم .کمی طول کشید تا جواب بده . صداش خواب آلود بود .
امیر – بله ؟؟؟
- سلام .
امیر – سلام . اتفاقی افتاده خانمی ؟
لحن مهربونش دلم رو لرزوند .
- نه . فقط می خواستم بگم که ....یه کاری بکن . همین طوری ساکت نشستی تا برامون تصمیم بگیرن ؟
امیر – چیکار باید بکنم ؟ منظورت چیه ؟
- امیر مراسم امروز رو بهم بزن . بگو نمی خوای چه می دونم یه بهانه ای جور کن دیگه .
امیر – برای چی ؟ اینقدر ازم متنفری ؟
- می دونی که اینطور نیست . من نمی خواهم خودم رو به تو تحمیل کنم .الان قبول کردی چون فکر می کنی راه دیگه ای نداری .
امیر یه نفس عمیق کشید
امیر – آسمان جواب منو بده ، تو فقط به خاطر اینکه از تحمیلی بودنت نگرانی می خواهی این عقد بهم بخوره ؟؟؟جواب من فقط یه کلمه است آره یا نه ؟
کمی مکث کردم .
- آره ، باور کن احساس بدی دارم . حس اضافی بودن و تحمیل شدن .
امیر – خیلی خوب حالا بهتره بری و یه دوش بگیری تا اعصابت آروم بشه . ساعت ده و نیم میام دنبالتون باشه ؟
ناله کردم
- امیررررر
ولی امیر دیگه ادامه نداد . خداحافظی کرد .
حالا چیکار باید بکنم . خوب می ریم سر نقشه بعدی . سریع مدارکم رو برداشتم و کارت بانکی و مقداری پول و گذاشتم توی یه کوله پشتی . مانتو و شلوار تنم کردم و یه شال هم همین جوری سر سری انداختم روی سرم .
آروم و بی صدا در اتاق رو باز کردم و سرکی توی حال کشیدم . خوبه مثل اینکه سامان خوابه . آروم و پاورچین رفتم سمت در . می خواستم بزارم برم . با بهرمند تماس می گرفتم تا ترتیب خروج منو از کشور بده .
دستم رو بردم سمت دستگیره در و پایین کشیدمش . در باز نشد . به خشکی شانس این که قفله . کلید پس کو؟ باید روی در باشه . توی کیفم داشت دنبال کلیدم می گشتم و متوجه حضور کسی پشت سرم شدم .
یه آه بلند و صدا دار کشیدم . بابا پشت سرم وایستاده بود و کلید رو گرفته بود توی دستش .
بابا – دنبال این می گردی ؟
- بابا من .....
بابا – تو چی ؟ فکر کردی می تونی سر منو کلاه بزاری . من به وقتش یه گردان آدم رو روی انگشتم می چرخوندم . آنوقت تو یه وجب بچه می خواهی زرنگی کنی و در بری .
بدون فکر از دهنم در رفت .
- من می خواستم برای صبحانه خرید کنم .
بابا – ا....ولی بهتر نبود قبلش یه نگاه به آشپزخونه می انداختی بعد . در ضمن تا حالا کی با کوله پشتی رفته نون بخره . منو دست انداختی . کجا داشتی فرار می کردی ؟
- من هیچ جا . به خدا ....
بابا عصبانی شد .
بابا – قسم نخور . می دونی که بدم میاد هی قسم بخوری . تو داشتی از دست من فرار می کردی . همین حالا بر می گردی تو اتاقت و وقتی زمانش رسید خیلی مرتب و شیک می یای بیرون . تا اون موقع هم در قفله و من خودم اینجا می شینم .
سرم رو انداختم پایین و رفتم طرف اتاقم . صدای بابا رو شنیدم
بابا – در ضمن حتی از ذهنت هم نگذره که بخواهی توی محضر ادا در بیاری .اگر بعد از سه بار ، به جز بله چیز دیگه ای ازت بشنوم زنده ات نمی زارم اینو مطمئن باش.
ای خدا عجب گیری کردیم ها......
برگشتم توی اتاق و روی تخت نشستم . مریم بیدار شده بود .
مریم – هان داشتی در می رفتی مچت رو گرفت ؟
- تو از کجا فهمیدی ؟
مریم – حتی یه ادم عقب مونده هم تو رو ببینه می فهمه که داشتی فرار می کردی . حالا کجا می رفتی ؟
- قبرستون . کجا دارم که برم . گفتم می روم هتل و با بهرمند تماس می گیرم تا منو از ایران خارج کنه .
مریم – بیخودی خودت رو به در و دیوار نزن . امیر پسر خوبیه . از قسمت و سرنوشت نمیشه فرار کرد .
- ظاهرا همین طوره که تو میگی .من برم یه دوش بگیرم بلکه کمی آروم بشم .
جلوی آیینه داشتم موهام رو خشک می کردم . توی آیینه به خودم نگاه کردم
دختر تو که ته دلت راضیه ، چرا داری این کارها رو می کنی .به خودت که نمی تونی دروغ بگی . تو از امیر خوشت میاد .
بارانیه کرم رنگی پوشیدم و کمی آرایش کردم . برای آخرین بار نگاهی تو آیینه به خودم نکردم و از اتاق اومدم بیرون .ساعت 10 بود . خبری ار مامان و مریم نبود . بابا نشسته بود توی سالن و با دیدن من ، صورتش باز شد و لبخندی زد .
بابا – خوبه حالا شدی دختر حرف گوش کن .
بابا سامان رو صدا کرد .سامان از آشپزخونه اومد بیرون .
سامان – بله بابا ؟
کی میره این همه را رو ....آقا کت و شلوار پوشیده انکار عروسیه .
بابا – صبحانه ات تمام شد ؟
سامان – بله .
بابا – خیلی خوب این دختر رو دست تو می سپارم . می روم لباس عوض کنم . حتی یه لحظه از جلوی چشمت اونطرف تر نمی ره .فهمیدی ؟؟؟
سامان – بله بابا .
بابا رو کرد به من :
بابا – برو یه چیزی بخور تو محضر ضعف نکنی ، بکن عروس از ذوقش غش کرده .
خدااااااا نجاتم بده ...
سرم عین گوسفند انداختم پایین و رفتم نشستم پشت میز .چند دقیقه بعد مریم و مامان هم اومدن . اینها مثل اینکه جدی جدی فکر می کنند خبریه . چه شیک کردن .این مریم رو نگاه داره حرص منو در میاره .چنان لباس پوشیده و آرایش کرده نشسته جلوی من که انکار خبر مرگم الان مجلس عروسیمه .....
هیچ کدوم حرفی نمی زدند . فقط توی سکوت داشتند منو با چشماشون می خوردند .یه ربع بعد بابا هم اومد تو آشپزخونه .
بابا – خوب من آماده ام . اگه کاری دارید انجام بدید من خودم مواظب آسمان هستم .
یعنی چی ؟؟؟؟؟ یعنی اینها سه نفری مواظب من بودن که فرار نکنم . مریم می کشمت رفتیی تو جبهه دشمن ....
بلند شدم و خواستم از آشپزخونه بیام بیرون .
بابا – کجا داری می ری ؟
- میرم اتاقم .
بابا – موقع اومدن شناسنامه ات رو هم بیار .
سرم رو تکون دادم و بی هوا دست مریم رو گرفتم و کشیدم .
- مریم یه دقیقه بیا کمک من .
مریم هم بلند شد و دنبال من راه افتاد .
مریم – چیکار داری ؟
- حالا دیگه میری تو جبهه دشمن ؟؟؟؟؟آررررررررررررررررررر رره
مریم – کدوم دشمن ؟
- به بابا داشتی کمک می کردی تا مواظب من باشی .من می کشمت مریم صبر کن ...
مریم – خل و چل دشمن کدومه . اون باباته . تازه من چون باهاش هم عقیده بودم بهش کمک کردم . به نظر من تو و امیر خیلی بهم میایید و دلم نمیخواد به خاطر لجبازی و حماقت آینده ات رو خراب کنی .
- ووووااااااااااااااااای مریم . دارم از دلشوره می میرم . یعنی چی میشه ؟؟؟
مریم – چیزی نمیشه . میریم و شما یه بله کوچولو میگی و خیال همه ما راحت میشه . بعد شما می مونی و امیر جون و عشق و صفا..... من از همون اول هم می دونستم .از همون اولین اغوش رمانتیک بهم الهام شده بود که .....
خوشبختانه صدای زنگ گوشی من مریم رو خفه کرد وگرنه حالا حالا ها مخ منه بیچاره رو تیلیت می کرد .نگاهی به گوشیم کردم امیر بود .
- بله ؟
امیر – سلام . صبح بخیر .
- صبح شما هم بخیر .
امیر – آسمان من پایین منتظر هستم . اگه اماده هستین بیایید پایین .
- چشم .
بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم . از دست امیر هم عصبانی هستم می تونست جلوی این عقد رو بگیره فقط خودش نخواست دیوانه . فکر میکنه من خیلی تحفه به درد بخوری هستم .
امیر رو نگا..... خدا اینها همشون زده به سرشون . اون از مریم که اونطوری به خودش رسیده بود ، اون از بابا و مامان و سامان ، این هم که امیر ..... کراوتشه رو ببین ...آدم دلش می خواهد بره بچسبه از کرواتش و بکشه طرف خودش و.....
مریم – آسمان حواست کجاست ؟ پسر مردم تموم شد .
- چی شده مگه ؟
مریم – هیچی .....از وقتی در رو باز کردی زل زدی به امیر ، اون هم خر کیف شده حسابی .
- برو پی کارت .جاسوس دو جانبه .
رفتم طرف پارکینگ تا ماشین رو بیارم بیرون . سامان زودتر از من دست به کار شده بود .
سامان – این دیگه ماشین منه . پس خودم رانندگی می کنم .
لبخندی بهش زدم . امیر با بابا دست داد و اطلاع داد که پدر و مادرش توی محضر منتظر ما هستند . منو به زور نشوندن تو ماشین امیر و خودشون با ماشین من که دیگه حالا سامان صاحب شده بود نشستن .
نمی دونم چرا دوست نداشتم هیچ حرفی بزنم . سکوت کرده بودم . امیر هم توی سکوت به خیابون نگاه می کرد . وقتی رسیدیم در محضر و ماشین رو پارک کردیم خواستم پیاده بشم که امیر دستم رو گرفت .
امیر – آسمان مطمئن باش من انقدرها هم که فکر می کنی بد نیستم .
لبخندی بهش زدم .
- امیر تو فوق العاده ای .
این حرف باعث شد چشماش برق بزنه و لبخند قشنگی روی لبهاش بشینه .
مادرش با دیدن من به استقبالم اومد و بغلم کرد . پدرش لبخند مهربونی زد . کلا این زن و شوهر خیلی نگاه مهربونی دارن . مثل امیر ..... وای حالا میگین چه بی جبنه هستم . هم نمی خواهم هم هلاکشم .
عاقد برای سومین بار از من پرسید وکیلم ......و من در سکوت به بابا نگاه کردم . مامان کنارم ایستاده بود با آرنجش زد به پهلوم . واااای مامان کلیه ام سوراخ شد. بابا هم چشم غره وحشتناکی بهم کرد . سرم رو انداختم پایین و توی دلم از خدا کمک خواستم . چشمهامو بستم و بله رو دادم .
امیر با یه لبخند قند توی دل آب کن بهم نگاه کرد و یه حلقه ساده با سه ردیف نگین قشنگ انداخت دستم . سرش رو آورد کنار گوشم .
امیر – می دونم به قشنگی انگشترهایی که خودت داری نیست . توی اولین فرصت با هم می ریم و خودت انتخاب می کنی . این فقط یه هدیه است .
بیرون محضر مامان و بابای امیر آویزون ما شدند که باید نهار مهمون ما باشید و ما تدارک نهار دیدیم و از این حرفها .....
خونه پدری امیر ، نمی تونم بگم خیلی بزرگ بود . خونه قشنگی بود یه ساختمان دو طبقه با یه حیاط بزرگ و قشنگ . معلوم بود که خیلی به باغچه شون می رسن . با اینکه همه برگها زرد شده بودند و دیگه اثری از سبزی و قشنگی نداشتند ولی خیلی جالب بودند . این باغچه رو باید توی بهار و تابستون دید .
امیر کنارم ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد . به دور و برم نگاه کردم .اااا پس اینها کجا رفتن .
امیر خندید .
امیر – داری دنبال چی می گردی ؟؟؟؟؟ مثلا ما رو تنها گذاشتند که دو تا کلمه حرف بزنیم . ولی اگه دقت کنی دارن زاغ سیاه ما رو از پشت پنجره چوب می زنن .
- خوب پس چرا اینجا بمونیم بریم داخل .
امیر – ولش کن بزار کمی مشغول باشن . بلاخره باید یه جوری حس کنجکاویشون رو خفه کنن یا نه .
- امیر من واقعا متاسفم . می تونستم جلوش رو بگیرم ، خودت نذاشتی .
امیر – تو هنوز هم از اینکه با من ازدواج کردی ناراحتی ؟
- نه . تو می تونی انتخاب های خیلی بهتری داشته باشی .
امیر – اگه انتخاب من تو باشی چی ؟
- نمی دونم چرا نمی تونم این حرف رو باور کنم .
امیر به چشمهام زل زد . توی چشمهاش ناراحتی موج می زد .
- امیر بلاخره فهمیدم کی موضوع رو به بابا لو داده .
امیر مثل اینکه از خواب بیدار شده باشه
امیر – چی ؟ کدوم موضوع ؟
- منظورم ارتباط من و تو و اون عکسهاست .
امیر – کار کی بوده ؟
- کاوه ...
امیر – باید برم ازش حسابی تشکر کنم .
- ولی من باید برم و حسابی از خجالتش در بیام .
امیر – به نظر من بدترین تنبیه برای اون ، از دست دادن توئه .
- ولی من اینطور فکر نمی کنم . می خواهم کاری کنم که بفهمه اذیت کردن من یعنی چی .
امیر – چه نقشه ای تو کله ات داری ؟
- باید به بهرمند زنگ بزنم و ازش بخواهم بدون اینکه که اسمی از من برده بشه ، کاری بکنه که پدرش ورشکست بشه . انوقت ببینم باز هم می تونه این کارها رو بکنه و دیگران رو بدبخت کنه .
امیر با لحن ناراحتی گفت :
امیر – یعنی اون با این کارش تو رو بدبخت کرد ؟
لحن بیان این جمله منو حسابی ناراحت کرد .
- منظورم این نبود که من ....
امیر اجازه نداد حرفم رو تموم کنم .
امیر – بهتره بریم داخل .
- امیر صبر کن ....
ولی امیر دستم رو گرفت و محکم کشید .
دختر نمی تونستی دو دقیقه خفه بشی . چرا ناراحتش کردی . لعنت به من.....
با هم وارد ساختمون شدیم . مادر امیر برامون اسپند دود کرد . وااای خفه شدم . چه خبره انکار تمام مردم دنیا قرار منو چشم بزنن که حاج خانوم داره اینقدر اسپند دود می کنه .
امیر – مادر تمام لباس هام دوده ای شد .
حاج خانوم – خوبه خوبه ، فکر و خیال ورت نداره برای تو که نیست برای عروس خوشگلمه .
امیر – راسته که می گن نو که اومد به بازار ، امیر می شه دل آزار .
حاج خانوم – به جای اینکه وایستی اینجا و هی حرف بزنی ، آسمان رو راهنمایی کن توی اتاقت لباسش رو عوض کنه .
امیر چشمی گفت و دستم رو گرفت و کشید . ای بابا چرا عین کش منو می کشی ، مثل آدم بگو خودم میام دیگه .
امیر در اتاقش رو باز کرد و کشید کنار تا من وارد بشم .
امیر – بفرمائید خانم .
- متشکرم آقا .
بارانیم رو در آوردم که دست امیر رفت سمت شالم .
امیر – خیلی دلم می خواهد ببینم موهات چیه جوریه .
- جور خاصی نیست . مثل مو می مونه .
امیر خندید
امیر – هر موئی یه عطر و بویی داره .
- شاعر داری می شی هاااا
امیر – اینها هم از علاقه است خانمم .
امیر آروم موهام رو نوازش می کرد . خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم .
- امیر بهتره بریم پایین .
خواستم شالم رو دوباره سرم کنم که امیر از دستم گرفتش .
امیر – اینو می خواهی چیکار . پایین که کسی غریبه نیست .
- گفتم شاید پدرت ناراحت بشه و فکر کنه بهش بی احترامی کردم .
امیر – نه نیازی نیست . بابا مذهبیه درست ولی هر چی سر جای خودش .
با امیر اومدیم پایین و من رفتم پیش خانمها نشستم . خواهرش نسیم ازدواج کرده بود و یه دختر 2 ساله داشت . دخترش مدام دور و بر ما می چرخید و تو گوش مامانش پچ پچ می کرد .
نسیم – می دونی دخترم چی میگه ؟
- نه . مشکل چیه ؟
نیسم – گیر داده که عروس دایی کو پس . هی میگم اینها نشسته اینجا . میگه نه این عروس نیست . اینکه لباس عروس نداره .
خندیدم و اینبار وقتی اومد سمت مامانش بغلم گرفتمش .
اون روز دیگه با امیر تنها نشدم . گاهی سنگینی نگاهش رو حس می کردم ولی بیشتر ترجیح می دادم با نسیم یا حاج خانوم صحبت کنم .
وقتی که حاج خانوم می خواست بساط نهار رو بچینه مامان بهم چشم غره رفت و اشاره کرد که پاشو کمک کن .ناچار بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه ، امیرم دنبالم اومد . دم در آشپزخونه حاج خانوم جلوم رو گرفت که نمیشه برو بشین تو امروز اولین روزه که میای خونه ما مهمونی ، تو بشین به جای تو ، امیر کار می کنه .
وقت رفتن ، خیلی اصرار کردن که من بمونم ولی گفتم نه و با بابا اینها رفتیم خونه . تقریبا بلافاصله بابا اینها وسائلشون رو جمع کردن و آماده برگشتن شدن . سامان هم نامردی نکرد و گفت که ماشینم رو با خودش می بره .
در آرین لحظه وقتی بابا نشست پشت فرمون تا حرکت کنه به من گفت :
بابا – توی اولین فرصت ترتیب خونه و مغازه سامان رو بده .
فقط همین و رفتند.....
اشک هام روی صورتم روان شدند . حتی برام آرزوی خوشبختی هم نکرد .