وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان آوای بی قراری1

  رمان آوای بی قراری
صدای عاقد مثل یک ملودی خوش آهنگ توی گوشش پیچید :
_ دوشیزه آسمان مقدسی ، برای بار سوم آیا وکیلم شما را با مهریه 500 سکه طلا و یک واحد آپارتمان به عقد دائم آقای غلامرضا دریانی در بیاورم ؟ وکیلم ؟سرش را بلند کرد و به روبرویش نگاه کرد . عاقد پشت میزش نشسته بود ،او و غلامرضا روبرویش ، روی صندلی نشسته بودند . مادرش با نگاهی نگران و پدرش با چشمهایی عصبانی او را نگاه می کردند . سرش رو پایین انداخت و به آرامی گفت :
_ با اجازه پدر و مادرم ، بله ......
مهتاب ، خواهر غلامرضا ، کل کشید و دست زد . غلامرضا نفس حبس شده اش را به آرومی بیرون داد و لبخندی به رویش زد .
******
با جیغ بلندی که کشیدم چشمهایم رو باز کردم .همه چیز رو مه آلود می دیدم .دستم سنگین بود و درد می کرد آروم سرم رو برگردوندم ،به دستم سرم وصل بود و مادرم با چشمهایی که از فرط گریه قرمز شده بودند بالای سرم وایستاده بود . عمه نگین تا دید که چشم هام رو باز کردم به طرف اومد .اون هم گریه کرده بود .
_ عمه فدات شه عزیزم ، خوبی ؟
من اینجا چیکار می کردم ، مامان چرا داشت گریه می کرد، آه سرم ، داره منفجر می شه .دستم رو گذاشتم رو سرم و چشمهایم رو بستم .
_ آه سرم ......
مامان سریع خودش رو به بالای تخت رسوند و زنگ رو زد .
وقتی برای بار دوم چشمهایم رو باز کردم هیچ کدوم توی اتاق نبودند. هوا تاریک شده بود و نوری که از پنجره می آمد اتاق رو کمی روشن کرده بود .وقتی چشمهایم به تاریکی عادت کرد دیدم یه خانم میانسال روی صندلی که کمی با تخت من فاصله داره نشسته و یه پایش رو انداخته روی پای دیگه اش ، یه لبخند مهربون هم روی لبش بود .
تا متوجه بیدار شدن من شد بلند شد و چراغ رو روشن کرد و با مهربونی پرسید :
_ حالت چطوره دخترم ؟
با یه حالت گیجی بهش نگاه کردم .اومد سمتم و گفت :
_ من دکتر ایمانی هستم .منیره ایمانی . چند روزه که منتظرم باهات آشنا بشم .ولی مثل اینکه این دفعه مریض من خیلی ناز داره .هر بار که اومدم بالای سرت خواب بودی . خسته نشدی از این همه خوابیدن .بسه دیگه دختر .
با صدایی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم :
_ اینجا کجاست ؟ من چرا اینجام ؟مامانم کو؟
_ دختر جون یکی یکی بپرس چه خبرته . فشارت افتاده بود و حالت بد شده بود ، برای همین آوردنت بیمارستان .منتها شما خوش خواب تشریف داشتی و برای همین هم است که الان 3 روزه روی تخت بیمارستان جا خوش کردی و داری کسری خوابت رو جبران می کنی .
_ چی 3 روز ؟ آه خدای من حتما غلامرضا حسابی نگرانم شده .میشه بگین.......
وای نه ،حالا داشت کم کم همه چی به ذهنم بر می گشت . دوباره اون درد لعنتی توی سرم پیچید و شدیدا حالت تهوع بهم دست داد .
دکتر سریعا خودش رو به من رسوند و دستم رو گرفت و گفت :
_ حالت خوبه ؟ سر درد داری ؟
با تکان دادن سرم حرفش رو تایید کردم . همون طور که دستم رو گرفته بود روی گوشه تخت نشست و آروم گفت :
_ اینقدر خودت رو عذاب نده . هیچ چیز و هیچ کس ارزش این رو نداره که خودت رو به خاطرش اینطوری شکنجه کنی .حالا چند تا نفس عمیق بکش و سعی کن به یه چیز خوب فکر کنی ، مثلا یه کیک خامه ای قشنگ .راستی دوست داری کیک شکلاتی باشه یا معمولی ؟
آه این دکتر هم مخش عیب داره ....توی این گیر و واگیر داره از من سراغ کیک رو می گیره .
دکتر فشاری به انگشتام وارد کرد و گفت :
_ چی شد ؟ نتونستی تصمیم بگیری که کیک با چه طعمی دوست داری؟
_ میشه بگین من واقعا اینجا چیکار می کنم ؟ هیچ کس رو به خاطر یه افت فشار ساده این همه وقت توی بیمارستان نگه نمی دارند .
_ خوبه ، خیلی خوبه ، پس حواست برگشته سر جاش .
اخمی کردم و گفتم :
_ ولی این جواب سوال من نبود .
_ دقیقا ، برای اینکه این تو هستی که باید بهم بگی چه اتفاقی افتاده . من اینجام تا بهت کمک کنم به شرایط عادی و زندگی عادی ات برگردی .
خدای من ، این دکتر دیوانه است .بیشتر از من ،خودش احتیاج به دکتر داره .من که حالم خوبه ، زندگی عادی ...هه هه هه ...مگه الان دارم غیر عادی زندگی می کنم .
_ خانم دکتر ، می تونم بپرسم تخصص شما چیه ؟
خنده کوتاهی کرد و گفت :
_ من یه روانپزشکم . مدتیه که دیگه توی بیمارستان کار نمی کنم بیشتر وقتم رو صرف تدریس می کنم .مورد تو یه استثناء است . یکی از آشناهام خواهش کرد که بهت سر بزنم و اگه بتونم بهت کمک کنم .
_ ولی من که مشکلی ندارم .به قول خودتون فقط یه کمی فشارم پایینه همین .
_ خیلی خوشحالم که این رو می شنوم .امیدوارم که همیشه خوب و سرپا باشی .دیگه دیر وقته من باید بروم .تو هم بهتره استراحت کنی .فردا باز هم به دیدنت میام .اگه یه دقیقه دیگه هم دیر کنم شوهرم خونه راهم نمی ده .
این رو گفت و خندید....شوهرش هم مثل خودش حتما خله .....وا چه معنی داره زنش رو راه نده .اگه غلامرضا یه همچین حرفی ..........
غلامرضا.....عقدمون....مهریه ام.......اون پاکت......
بی اختیار فریاد زدم :چرا.....؟ اشکهام از روی گونه هام سر می خوردند و روی ملافه می افتادند.
خانم دکتر روی صندلی کنار تختم نشسته بود و در سکوت نگاهم می کرد.یه مدت که گذشت نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
_ خیلی خوب یه ربع تخیله احساسی کافیه .حالا این دستمال رو بگیر و اشک هات رو پاک کن می خواهم مثل دو تا آدم عاقل با هم حرف بزنیم .
_ چه حرفی خانم دکتر .دیگه حرفی برای گفتن نمونده .اون گذاشت و رفت ، تنها چیزی که می تونم بگم همینه .گذاشت و رفت .....
جمله ام توی هق هقهام نا تمام موند .....
_ ببین دخترم بهتره با هم رو راست باشیم .فکر نمی کنی که دیگه وقتش رسیده که به خودت بیایی .تا کی می خواهی روی این تخت با کمک داروهای آرام بخش ، خواب بری .الان یک ماه و نیم هست که تو توی این وضعیت هستی و هیچ کس هم نمی تونه به تو کمک کنه جز خودت . تا تو نخواهی هیچ کاری از دست کسی بر نمی یاد .
با شنیدن این جمله اونقدر تعجب کردم که گریه ام قطع شد ....یعنی چی که من یک ماه و نیمه اینجام .....
_ چیه تعجب کردی ؟ باید هم تعجب کنی .اونقدر خودت رو توی گذشته حبس کردی که حساب شب و روز از دستت در رفته .دو هفته اولش که کاملا بیهوش بودی .دائما دچار حملات عصبی می شدی و نفست می گرفت و مجبور بودیم زیر ماسک اکسیژن ببریمت ، بعدشم که حملات عصبی ات کمتر شد ، هر دو سه روز یکبار به هوش می آمدی و چند کلمه حرف می زدی که همش هم به نامزدت خطم می شد و دوباره بیهوش می شدی .
با صدایی لرزان گفتم :
_ نامزدم ؟ الان کجاست ؟ برگشته ؟ اومده سراغم ؟
_ من اطلاعی ندارم. شاید هم اومده باشه ولی من چیزی نمی دونم .خوب حالا خانم خوشگله نمی خواهی برام تعریف کنی چه اتفاقی افتاده ؟
_ چه اتفاقی افتاده ؟ چه سوال ساده ای ولی جوابش اونقدر سخت و مشکله که از پس گفتنش بر نمی آیم .
لبخند محوی روی لب دکتر نشست .از جایش بلند شد و نزدیکتر اومد و آروم و زمزمه وار گفت :
_ پاک کردن صورت مسئله راه حل خوبی نیست ، بهترین راه روبرو شدن با مسئله است . تا وقتی نخواهی بپذیری که مشکلی وجود داره نمی تونی کاری برای حلش انجام بدی .خوب در مورد حرفهام فکر کن .هر وقت تصمیم گرفتی منو خبر کن تا بیام .فعلا شب بخیر .
بدون اینکه بهم اجازه بده عکس العملی نشون بدم از اتاق خارج شد .یعنی واقعا من بیشتر از یکماه بود که تو بیمارستان بودم . آه غلامرضا ، تو با من چه کردی ؟ ....آخه به کدوم گناه نکرده ای این طور مجازاتم کردی ؟ من که چیزی جز محبت و عشق بهت ندادم به خاطر تو مقابل خانواده ام ایستادم ، من حتی تو روی پدرم ایستادم و ازش سیلی خوردم .....
*****
با باز شدن در اتاق دو جفت چشم منتظر و نگران به طرف دکتر چرخیدند . آقای مقدسی به طرف دکتر رفت و پرسید :
_ خانم دکتر وضعیتش چطوره ؟
_ نمی دونم فعلا نمی تونم چیزی بگم باید اول کمی باهاش صحبت کنم بعد .
دکتر نگاهی به ساعتش کرد ادامه داد :
_ آقای مقدسی منو باید ببخشید یه کار مهم دارم که باید حتما سر وقت برسم . این شماره تماس منه .حتما فردا با من تماس بگیرید تا یه وقت بزاریم و صحبتی با شما و خانمتون داشته باشم .
مادر در حالی که به زحمت روی پاهایش بند بود ناله کنان گفت :
_ دکتر یعنی میشه من دوباره دختر شیطتون خودمو رو داشته باشم ؟
_ البته ، فقط امیدتون به خدا باشه .من از فردا شروع می کنم و باهاش وقایع یک چند ماه اخیر رو مرور می کنم .
مادر که زانوهایش تحمل سنگینی بدنش رو نداشت روی نیمکت سالن وار رفت :
_ ولی خانم دکتر اینجوری که حالش بدتر میشه .
_ شاید ولی بهتر از اینکه که زندگیش رو در بی خبری و بیهوشی بگذرونه .به هر حال اگه واقعا می خواهید بهش کمک کنید باید به توصیه ها من عمل کنید . و اول از همه اینکه همین الان با همسرتون برگردید خونه . بهتره فعلا کسی از آشنایان به دیدنش نره .
_ خانم دکتر آخه چطوری بزارم و برم خونه وقتی جگر گوشه ام اینجا افتاده ؟
_ به هر حال اگه می خواهید که من دکتر معالج دخترتون باشم باید به حرف های من گوش بدید از همین لحظه هم، مریض من ممنوع الملاقات میشه .ببخشید ولی من دیگه باید برم کار واجبی دارم فعلا خداحافظ .
با رفتن دکتر، مادر بغضش ترکید و های های گریه اش راهروی بیمارستان رو پر کرد .
******
صبح با صدای پرستاری که داشت سرمم رو چک می کرد چشمم رو باز کردم . شب بدی رو گذرونده بودم و تمام شب کابوس دیده بودم . با اینکه چند ساعتی خوابیده بودم ولی آنقدر خسته و بی رمق بودم که حتی قادر به حرکت دادن دستم هم نبودم . مثل این بود که واقعا توی اون کابوسها راه رفته بودم و جیغ کشیده بودم و از بلندی پرت شده بودم .
پرستار با لبخندی که روی لبش بود داشت فشارم رو چک می کرد که در باز شد و قیافه مهربون و شاد دکتر توی چهارچوب در ظاهر شد .توی دستش یه جعبه کوچیک شیرینی بود . با انرژی و سر حال سلام کرد و جعبه رو روی میز تختم گذاشت . نمی دونم چرا از دیروز که باهاش صحبت کردم یه حس عجیبی بهش دارم . حس می کنم آدم قابل اعتمادیه .
توی این فکرها بودم که دیدم دکتر اومد کنار تختم و گفت :
_ خانم خوشگله ناسلامتی من جای مادر شوهرت هستم .نه سلامی نه احترامی ، نه توجهی .اگه عروسم بودی کاری می کردم پسرم همین فردا طلاقت بده .
بعد هم شروع کرد به خندیدن . لبخند تلخی روی لبهام نشست . همیشه از این کلمه متنفر بودم، طلاق ، عملی که عرش خدا رو به لرزه می انداخت ، یعنی آدم ها آنقدر خودخواه بودند که حاضر نبودند کمی از خواسته ها و توقعات خودشون کم کنند و با هر باد مخالفی سر بلند می کردند و ساز جدائی می زدند . ( وای خدای من چه ادیبانه هم حرف می زنم من ) .
از این فکر خنده ای روی لبم اومد و دکتر هم که با نگاهش داشت تمام تار و پود ذهنم رو زیر و رو می کرد گفت :
_ چیه می خندی ؟ فکر می کنی برای مادر شوهر شدن خیلی پیرم ،آره ؟
_ نه فکر می کنم برای مادر شوهر شدن خیلی مهربون هستید .مطمئنم حتی پسری هم ندارید که بخواهید برای عروستون مادر شوهر بازی در بیارید .
دکتر نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ اتفاقا اشتباه می کنی .پسر دارم اونم یه گل پسر .
گل پسر ، چه کلمه مشمئز کننده ای . اول و آخرش یه پسره دیگه . همشون سر و ته یک کرباسن .
با دیدن اخمی که از این فکرها صورتم رو پوشونده بود ، دکتر سری تکون داد و گفت :
_ البته چه گل پسر چه بد پسر بلاخره همه شون مرد هستند .
از اینکه تونسته بود حدس بزنه به چی دارم فکر می کنم کمی خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم .
دکتر نگاهی به دور تا دور اتاق کرد و بعد هم به طرف پنجره رفت و پنجره رو باز کرد و گفت :
_ هوای خیلی خوبیه نظرت چیه بریم بیرون و توی چمن های محوطه بشینیم .
_ خانم دکتر احساس خستگی می کنم الان نمی تونم .
دکتر لبخندی به روم زد و گفت :
_ خوب هر کی مثل تو تمام مدت رو بخوابه احساس کسالت می کنه . بزار کمکت کنم بلند شی و از تخت بیای پایین . حداقل بیا کنار پنجره بشین کمی هوای تازه بهت بخوره .
بعد هم اومد طرفم و کمک کرد از تخت بیام پایین . احساس ضعف و سرگیجه می کردم . انکار که پاهام تحمل وزن بدنم رو نداشت .به شونه های دکتر تکیه کرده بودم هر آن می تونستم روی زمین ولو بشم . به سختی چند قدم برداشتم ولی دیگه قادر نبودم حرکتی به پاهام بدم .
آروم زمزمه کردم :
_ حالم خوب نیست .سرم گیج می ره .
_ مهم نیست . این سر گیجه یه عکس العمل ناخوداگاه از ضمیر وجودته .در واقع خودت داری در مقابل حرکت کردن مقاومت می کنی .ببین چند قدم دیگه هم بیایی می تونی روی کاناپه کنار پنجره بشینی .
آروم، آروم قدم بر می داشتم و همچنان به خانم دکتر تکیه داده بودم . با رسیدن به کاناپه روی اون ولو شدم .احساس می کردم کاملا از انرژی تهی شدم .راهی رو که اومده بودم برام اونقدر طولانی بنظر می رسید که با خودم گفتم : حالا چطوری باید برگردم روی تختم ؟.
خانم دکتر کمکم کرد تا روی کاناپه بشینم خودش هم رفت و یه صندلی آورد و روبروی کاناپه گذاشت و نزدیک من نشست . خیلی آروم و بدون عجله کارهایش رو انجام می داد . نشست و پاهاش رو انداخت روی هم و همین طور که اون لبخند همیشگی روی لبش بود گفت :
_ خوب حالا اول تو شروع می کنی یا من شروع کنم ؟
از پنجره داشتم محوطه پر از درخت بیمارستان رو نگاه می کردم محو گلهای توی باغچه شده بودم . یعنی واقعا الان یکماه بیشتره که من اینجام ؟
صدای دکتر منو از فکرم بیرون کشید
_ چه خبر مگه ؟ یه تصمیم کوچولو که این همه وقت فکر کردن نمی خواهد . اصلا خودم اول شروع می کنم .
اهم، اهم ، صداشو صاف کرد که بیشتر حالت مسخره بازی داشت :
_ من اسمم منیره است . منیره ایمانی . یه روانپزشکم . حدودا 30سالی میشه که ازدواج کردم و دو تا دختر دارم و یه پسر . یکی از دختر هام ازدواج کرده و یکی دیگه هنوز درسش رو ادامه می ده . پسرم هم یک ماه پیش برای ادامه تحصیل رفت فرانسه . خیلی دلم برایش تنگ شده . خوب این معرفی نامه من بود .حالا تو از خودت بگو. در ضمن اینقدر هم دکتر ، دکتر نکن . اونوقت احساس می کنم یه پیرزن 80 ساله هستم . من اسم دارم ، منیره ، اسمم رو صدا کن لطفا .
_ اجازه بدین من همون دکتر صداتون کنم . آخه صدا کردن به اسم یه کم زیادی بی ادبی میشه .
_ نگران نباش .هیچ هم بی ادبی نمی شه . من اینجوری راحت ترم . خوب من منتظرم شروع کن .
نگاهم رو به طرف پنجره دوختم و گفتم :
_ منتظر شنیدن چی هستین ؟ بدبختی هام ، بدشانسی هام که هیچ وقت دست از سرم بر نمی دارن . من اگه واقعا شانس داشتم یه پسر به دنیا می اومدم .
آروم پاهام رو جمع کردم تو شکمم و با دستهام بغلشون کردم . نگاهم رو از پنجره برداشتم و به سمت دکتر چرخوندم . همون طور آروم و با یه لبخند نشسته بود ،انگار انتظار شنیدن این حرف رو داشت . سکوتش یه جورهایی اذیتم می کرد .اون که هیچی نمی دونست ، نمی دونست بر من چه گذشته بود .اگه می دونست این جوری جلوی من نمی نشست و اون لبخند مسخره رو به من نمی زد . حالت تهوع داشتم و سرم گیج می رفت . چشمهامو بستم و سرم روی روی دستهام گذاشتم .
هنوز سکوت کرده بود . و این بیشتر و بیشتر عصبی ام می کرد . با صدایی که به سختی کنترلش می کردم که تبدیل به فریاد نشه گفتم :
_ دکتر شما هیچی نمی دونید . هیچی .باشه بهتون می گم ببینم بازم اون لبخند رو بهم می زنید .....

همین جور که چشمهام بسته بود و سرم رو روی دستهام گذاشته بودم با صدایی که از ته چاه در می اومد شروع کردم به حرف زدن :
_ اسمم آسمانه . آسمان مقدسی . مثلا تک دختر خونه هستم . یه برادر دارم که دو سال از من کوچیکتره . سامان ، پدرم یه نظامی بود و مادرم هم خانه دار . پدرم به خاطر شرایط شغلی و آدمهایی که مدام باهاشون سر و کار داشت به همه چی با دیده بدبینی نگاه می کنه مگر عکس این قضیه بهش ثابت بشه . از وقتی یادم می یاد ما مدام در حال اسباب کشی بودیم و هیچ وقت بیشتر از دو یا سه سال یه جا ساکن نشدیم . این چند سال آخر برگشتیم به شهر خودمون . پدر یه سال پیش باز نشسته شد و الان هم توی یه شرکت توزیع مواد غذایی که مال یکی از آشناهاس کار می کنه . به جز خونه و ماشینی که اون هم پدر با پول بازنشستگی اش خرید چیز دیگه ای نداریم . یه خانواده کاملا معمولی .
من توی جنوب به دنیا اومدم . وقتی دوسالم بود پدر رو به کردستان منتقل کردن و ما هم به دنبالش . برادرم توی همدان به دنیا اومد .
از زمانی که به خاطر می اورم برادرم همیشه توی خونه از جایگاه ویژه ای برخورد بود و همیشه به من زور می گفت . انکار سقف آسمون سوراخ شده و این برادر من از آسمون افتاده . و تنها جرم من اینه که دختر هستم . اجازه نداشتم هیچ دوستی داشته باشم و هیچ دوستی رو به خونه دعوت کنم یا دعوت دوستی رو برای مهمونی و تولد و این جور چیزها قبول کنم . وقتی پا به دبیرستان گذاشتم پدر با صراحت بهم گفت که اجازه ندارم شماره تلفن خونه رو به کسی بدم . اصلا دوست به چه درد آدم می خوره در واقع دوست به چه درد یه دختر می خوره جز اینکه اون رو از درس دور می کنه و ممکنه باعث انحرافش بشه . ولی پسرشون باید تا می تونست دوست برای خودش دست و پا می کرد مگه یه پسر می تونه تنها باشه حتما باید دوست داشه باشه .
خیلی مسخره اس نه . تو خونه ما این جور فرق گذاشتن ها خیل طبیعیه . با اینکه برادرم دو سال از من کوچیکتره ولی قد بلنده و هیکل درشتی داره برای همین هم از من بزرگتر به نظر می یاد . همیشه برای من ادای برادر بزرگتر رو در میاره . از وقتی هم رفت دبیرستان دیگه بدتر. مدام به من گیر می داد و سر هر بهانه بیخودی به جون من می افتاد که چی مثلا امروز چرا موقع اومدن به خونه سرت رو پایین ننداخته بودی یا چرا جلوی مغازه یه لحظه وایستادی و ویترین مغازه رو نگاه کردی ، هر دو سه روز یه بار یه گرد و خاک حسابی راه می انداخت و بعد کلی غر غر کردن و در نهایت کشیدن موهای منه بدبخت آروم می گرفت وقتی گریه می کردم و به مامان یا بابا شکایت می کردم فقط خیلی ریلکس می گفتن ، برادرته عیبی نداره تو هم حرفش رو گوش کن دیگه .خوب راست میگه چه معنی داره اصلا دختر نفس بکشه باید بره سرش رو بزاره زمین و بمیره .......
چند ماه بیشتر به بازنشستگی پدرم نمونده بود که فرمانده یکی از شهرهای مرزی توی درگیری کشته شد و از پدرم خواستن یه مدت به جای اون بره تا یه فکری برای انتخاب یه فرمانده برای اونجا بکنن و چون اون شهر مرزی خطرناک بود قرار شد ما همین جا بمونیم و پدر تنها بره .این موضوع باعث شد سامان میدون رو خالی ببینه و بیشتر جولان بده . خودش رو رسما مرد خونه می دونست و مدام هم این منه بیچاره بودم که باید با کتک خوردن ثابت می کردم که اون مرد خونه است . اما وقتی حرف خرید کردن و نون گرفتن می اومد اون کار داشت باید می رفتپیش دوستاش ،قرار داشت و اصلا دختر به چه دردی می خورد ،به درد این جورکارها دیگه . اون روزها هر بار بعد از دعوا با سامان ، توی دلم آرزو می کردم یکی پیدا بشه و بیاد خواستگاری من و با خودم می گفتم اولین خواستگاری که بیاد بهش جواب مثبت می دهم و از این جهنم می روم .ولی باز هم از شانس نحس من هیچ خواستگاری در خونه رو نزد و من همچنان بدون هیچ انگیزه ای روزهامو می گذروندم .
توی مدرسه چند تا همکلاسی داشتم که باهاشون دوست بودم اونها شرایط منو می دونستند و بهم دلداری می دادند که دنیا همین جوری نمی مونه و بلاخره اوضاع بر وفق مراد منم میشه . من حرفی از دوستام توی خونه نمی زدم و از بیکاری خودم رو با درسم مشغول می کردم تا اینکه ...
چند ماه قبل یعنی درست یک هفته بعد از تعطیلات عید بود که ....
تو حیاط مدرسه از دوستام خداحافظی کردم و تنها اومدم بیرون . سامان قدغن کرده بود با کسی توی مسیر مدرسه همراهی کنم . می گفت چه معنی داره چند تا دختر راه بیفتن توی کوچه و خیابون و تا برسن خونه هی کر کر خنده ......بدیش این بود که فقط کافی بود دست از پا خطا کنم و از دستورات صادره سرپیچی کنم از شانس بد من همون موقع یا خودش پیدا میشد یا یکی از اون دوستهای بدتر از خودش و می رفت همه چی رو می گذاشت کف دست سامان.
ساعت 4 بعد از ظهر بود و همه جا خلوت . چون سال آخر بودیم و قرار بود کنکور بدیم ، مدیر مدرسه ساعت درسی رو زیاد کرده بود تا بتونه آخر اردیبهشت کلاسهای ما رو تعطیل کنه و ما وقت بیشتری برای مطالعه داشته باشیم .آروم سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم خونه ...
_ ببخشید خانم . میشه لطفا کمکم کنید .
به طرف صدا برگشتم ، واووووووووووو چه تیکه ایه ....

به طرف صدا برگشتم ، واووووووووووو چه تیکه ایه ....&&&&&
یه پسر خوش تیپ و خوش هیکل ، وای خدای من دلم غش و ضعف رفت ، خدایا چی می شد برای یکبار هم که شده صدای منو بشنوی ، خدایا چی میشد اگه این پسر می اومد خواستگاری من و منو از دست این سامان دیونه نجات می داد . .....
هی ، هر چند که از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست .
_ببخشید خانم .من قصد مزاحمت ندارم .
به خودم اومدم و با صدایی لرزون گفتم :
_ چه کمکی از دست من بر میاد ؟
یه برگ کاغذ به طرف گرفت و گفت :
_ دنبال این آدرس می گردم . بیشتر از یه ساعته که دارم دور خودم می چرخم . من اهل این شهر نیستم اینجا غریبم . تا همین جا هم با کلی پرس و جو از این و اون رسیدم .
به کاغذی که به طرف دراز شده بود نگاه کردم . کاغذ رو گرفتم و آدرس رو خواندم . کوچه روبرویی ما بود .
کاغذ بهش برگردوندم و گفتم :
_ کوچه رو می شناسم راه زیادی نیست . کوچه روبرویی کوچه ماست ولی پلاک رو نمی دونم چون زیاد توی اون کوچه نرفتم .
لبخندی قشنگی صورت مرد رو پوشوند .وای خدایا دلم می خواهد برم و خودم رو از گردنش آویزون کنم ...
_ خدا رو شکر واقعا متشکرم خانم . من قرار کاری مهمی دارم و باید 40 دقیقه پیش اونجا می بودم . اگه میشه بفرمایید بشینید تو ماشین و منو راهنمایی کنید .
وااااااااااااااااای خاک عالم . تو دلم یه جیغ بنفش کشیدم و با خودم گفتم : من برم بشینم تو ماشین تو . اگه سامان یا یکی از آشنا ها و دوستهای سامان ببینند که سامان سرم رو گوش تا گوش می بره . حالا خوبه کمی دیرتر از معمول کلاس هامون تعطیل میشه و سامان تنبل این ساعت تو خونه خوابه وگرنه که تا حالا خبر به گوشش رسیده بود و سر و کله اش پیدا شده بود .
_ مشکلی هست خانم ؟
با صدای مرد به خودم اومدم و با دستپاچگی گفتم :
_نه نه ، من آدرس رو براتون می کشم تا شما بتونین راحت و بی دردسر کوچه رو پیدا کنید .
_ لطفا سوار ماشین بشین و اجازه بدین با هم بریم .
_ متاسفم ولی من نمی تونم با شما بیام ممکنه یکی منو توی ماشین شما ببینه و برای من دردسر بشه .
مرد لبخند دیگه تحویلم داد و آه لبو لوچه ام سرازیر شد
_ باشه هر جور راحت هستین . اگه براتون ممکن باشه می خواستم پیشنهاد بدم که ، شما جلو حرکت کنید من هم با فاصله از پشت سر شما می یام هر کوچه که شما واردش شدید منم کوچه روبروی اون رو می رم . می دونید واقعا این قرار برام مهمه و باید هر چه زودتر برسم .
قبول کردم و راه افتادم . صدای قدمهاشو که پشت سرم می اومد می شنیدم . وقتی می خواستم برم توی کوچه زیر چشمی نگاهی کردم داشت با فاصله ای که ایجاد شک نکنه دنبالم می اومد وقتی دید دارم نگاهش می کنم سرش رو به عنوانن تشکر برام تکون داد . از خجالت سرم رو بیشتر زیر انداختم و سریع رفتم داخل کوچمون . خونه ما چهارمین خونه داخل کوچه است وقتی داشتم جلوی در دنبال کلیدم می گشتم دوباره سرم رو بلند کردم تا ببینم داخل کوچه رفته یا نه .
وای خدای من آبروم رفت . اون مرد رو دیدم که اول کوچه روبرویی دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و داشت منو نگاه می کرد .نفهمیدم که چطوری در رو باز کردم و با سر خودم رو انداختم توی خونه .
تا شب همش داشتم به اون مرد رویایی فکر می کردم . خدایا چی میشد من یه خورده خوشگل بودم اون وقت اون پسر عاشقم می شد و می اومد خواستگاری من . هییییییییییییییی
مثلا کتاب جلوی روم باز بود ولی من اصلا اونجا نبودم . تمام فکرم پیش مردی بود که حتی اسمش رو هم نمی دونستم . یه چیزی رو خوب می دونستم اون هم این بود که امکان نداشت همچین پسری از دختری با قیافه معمولی ، مثل من خوشش بیاد . اخه من چی داشتم نه چشم و آبروی خوشگل داشتم و نه یه بابای پولدار .من حتی بلد نبودم چطور باید برای یه پسر عشوه بیام .
تمام شب فقط خواب اون مرد غریبه رو دیدم . دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و داشت به من لبخند می زد .

صبح با سستی چشمهام رو باز کردم و بدون اینکه صبحانه بخورم رفتم مدرسه . ساعت اول همه فکرم مشغول بود و هیچی از درس نفهمیدم همین طور ساعت بعد . زنگ تفریح با بچه ها دور هم نشسته بودم یکی از دوستام داشت از خواستگار خوبی که برای خواهرش اومده بود حرف می زد، دیگه نتونستم طاقت بیارم و پرسیدم :
_ کتایون به نظر تو من قیافه ام خیلی ضایعه ؟
با این حرف من همشون زدن زیر خنده .یکی از دوستام با خنده گفت :
_ چی شده آسمان . نکنه صف خواستگارهای جلوی درتون ناپدید شده که این حرف رو می زنی ؟
با خجالت گفتم :
_ چه ربطی داره دختر . همین جوری پرسیدم .
مریم که دختر مهربون و خوشگلی بود با مهربانی دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت :
_ عزیزم ، کی گفته قیافه تو خوب نیست . به نظر من که اون چشمهایت می تونه هر پسری رو دیونه کنه . همیشه خواهرم میگه یه برقی توی چشمهای آسمانه که آدم رو جذب خودش می کنه .
_ مریم خواهش می کنم ادامه نده . من که خودم می دونم خوشگل نیستم . اینها رو هم برای دلداری دادن به من می گی .
پروانه پرید وسط حرفم و گفت :
_ آسمان دیوونه شدی . این چرت و پرت ها چیه می گی . تو خیلی هم ناز و تو دل برو هستی . قرار نیست که همه قیافه خوشگلی داشته باشند . می دونی بعضی ها خوشگل هستن ولی اصلا تو دل برو نیستن خیلی کسالت بار و بی روح هستند .تو شاید قیافه معمولی داشته باشی ولی نگاهت یه جوری با آدم حرف می زنه .
کتایون یکی زد تو سر پروانه و گفت :
_ بسه دیگه چه خبرتونه اونقدر ازش تعریف کردین که دیگه چیزی نمونده عاشقش بشم ها .
با این حرف کتایون بچه ها شروع کردند به شوخی و مزه پروندن ولی من دیگه توی اون جمع نبودم فکرم فقط پیش اون غریبه ای بود که با دیدنش برای اولین بار از قیافه خودم بدم اومده بود .
وقتی زنگ به صدا در اومد یه استرس خاصی داشتم . یعنی میشه بازم برم بیرون و اون رو همون جای دیروزی ببینم که داره به من لبخند میزنه . دختر آخه تو چقدر ساده ای .همچین پسری چرا باید دوباره برای دیدن تو بیاد مگه عقلش رو از دست داده .
سرم پایین بود و داشتم با فکرهای جور و واجوری توی سرم کشتی می گرفتم که رسیدم به جایی که دیروز اون غریبه رو دیده بودم . یه لحظه سرم رو بالا گرفتم و .....دهنم نیم متر از تعجب باز موند. خودش بود همونجا ....تکیه داده بود به ماشینش و داشت به من نگاه می کرد . از هیجان چیزی نمونده بود قلبم از حلقم بپره بیرون . خدایا من خوابم یا بیدار . سرم رو پایین انداختم و بدون اینکه بتونم زیاد نگاش کنم از کنارش رد شدم . آروم یه نیشگون از دستم گرفتم .آخ .مگه مرض داری دختر ...دستم وای ...حتما به اندازه یه توپ سیاه می شه .
وقتی داشتم می رفتم داخل کوچه نگاهی به پشت سرم کردم ای واااااااااای پشت سرم داره میاد اگه سامان بفهمه حسابم پاکه پاکه ....
زود پریدم توی خونه و در رو بستم .اگه کسی منو می دید فکر می کرد که کسی یا چیزی دنبالم کرده . نفس نفس می زدم که یهو سامان جلوم ظاهر شد :
_ چته ؟ چرا اینجوری نفس نفس میزنی ؟ خیلی مشکوک می زنی ؟
_ علیک سلام سامان خان . یکمی برای فردا درس داشتم سریعتر اومدم تا بشینم و درسهام رو بخونم فقط همین . کجا داری می ری ؟
وای خدا نکنه اون پسر اومده باشه توی کوچه اونوقت سامان ببیندش و بعد هم بفهمه ...نه بابا اگه بیندشم از کجا می فهمه به خاطر من اومده . مگه تنها دختر این کوچه منم .
سامان یه قیافه برام گرفت و گفت :
_ به تو چه . تو چیکار داری من دارم کجا می رم برو تو دیگه هم از این غلطها نکن ها .
فقط خدا می دونه چطور خودم رو انداختم توی اتاقم . تا در رو پشت سرم بستم کیفم رو یه طرف پرت کردم و مقنعه ام رو هم یه طرف و همون طور با مانتو خودم رو انداختم روی تخت . صدای تخت بیچاره در اومد .داشتم ذوق مرگ میشدم یعنی اون به خاطر من دوباره اومده بود .اگه بابا خونه نبود حتما یه آهنگ باز می کردم و می گذاشتم رو آخرین ولو و شروع می کردم به رقصیدن . تا شب به بهانه اینکه برای فردا درس دارم و سرم خیلی شلوغه از اتاق بیرون نیومدم . هر چقدر هم مامان و سامان غر غر کردن انگار من چیزی نمی شنیدم . عین دیونه ها نشسته بودم روی تخت و یه کتاب جلوم گرفته بودم و ریز ریز می خندیدم .
دو روز همین ماجرا تکرار شد. هر روز اون پسر رو می دیدم که داره مشتاقانه به مسیر اومدن من نگاه می کنه . من هر روز مست و سر حال می اومدم خونه و مثل دیونه ها با خودم می خندیدم و شادی می کردم .
روز سوم ....
وقتی رسیدم به محلی که هر روز اون غریبه رو می دیدم خبری ازش نبود . کلی تو ذوقم خورد کمی دور و اطراف رو نگاه کردم ولی خبری نبود . مثل اینکه یه سطل آب یخ روم خالی کرده باشن . قادر نبودم حرکت کنم . برای این که بتونم به خودم مسلط بشم جلوی یه نوشت افزار فروشی وایستادم و سعی کردم به خودم دلداری بدم : حتما کاری برایش پیش اومده . پسر مردم بیکار نیست که هر روز بیاد اینجا دخیل ببنده .شاید هم برگشته رفته شهر خودش .....
حضور شخصی رو کنار خودم احساس کردم تا سرم رو بلند کردم دیدم که ...خودشه .کنارم ایستاده بود و داشت ویترین مغازه رو نگاه می کرد .یه لحظه حال خودم رو نفهمیدم سرم رو بلند کرم و زل زدم توی چشمهاش . اونم زل زده بود به من .صدایش رو شنیدم که داشت خیلی آروم حرف می زد . صداش منو به دنیا برگردوند و سرم رو انداختم پایین .
_ ببخشید که باز هم مزاحم شما شدم . می خواستم از بابت اون روز ازتون تشکر کنم .. این کارت منه . لطفا باهام تماس بگیرید . باید باهاتون حرف بزنم .
به دستش که به طرفم دراز شده بود نگاه کردم ولی نمی تونستم هیچ عکس العملی نشان بدم .یعنی واقعا این پسر داشت به من شماره می داد .
وقتی دید که کارت رو نمی گیرم آروم دستش رو جلو آورد و کارت رو گذاشت توی جیب مانتوم .این کارش باعث شد تمام تنم به لرزه بیفته . اگه یکی منو می دید که فاتحه ام خونده بود . یه عکس العمل غیر ارادی باعث شد که فوری شروع کنم به دویدن . تا اونجا که می تونستم سریع از اونجا دور شدم .دیگه چیزی نمونده بود به کوچه مون برسم که دستم رو کردم توی جیبم و کارت رو در اوردم . شرکت نقشه کشی ....به مدیریت مهندس دریانی .
دو تا تلفن ثابت و یه شماره موبایل هم روی کارت بود . پشت کارت رو برگردوندم . با یه دستخط زیبا نوشته بود : ارادتمند شما غلامرضا .

با تکونهای شدیدی سرم رو از روی دستهام بلند کردم . گیج و منگ بودم . ذهنم خالی بود ، خالی خالی .نگاه گنگم رو دور اتاق چرخوندم . من کجا بودم ؟ اینجا چیکار می کردم . دستهام رو بلند کردم و به کف دستهام نگاه کردم خیس بود ، لباس بی ریختی هم که تنم بود خیس خیس بود . خدایا اینجا چه خبره ؟

سوزش سیلی رو روی گونه ام احساس کردم . ضربه اونقدر ناگهانی بود که منو از دنیایی که توش غرق بودم بیرون کشید . خدای من ...

آه دستش چقدر سنگینه این دکتر . وای صورتم . ...دستم رو گذاشتم روی گونه ام و به دکتر نگاه کردم . از بس گریه کرده بودم لباس بیمارستانی که تنم بود حسابی خیس شده بود . من کی گریه کردم . این دکتر دیونه است به خدا آخه چرا می زنی ، مگه مرض داری الان صورتم تا چند روز کبود میشه . خوبه منم بیام یکی بزارم زیر گوشت .

همین طور که داشتم به دکتر بد و بیراه می گفتم متوجه شدم که دکتر خیز برداشت تا یه سیلی دیگه هم بزنه ، فکر می کرد هنوز از شوک خارج نشدم . همون طور که دستم روی گونه ام بود از روی کاناپه پریدم پایین و جلوش وایستادم و گفتم :

_ خانم دکتر تو رو خدا نزن . یه طرف صورتم بی حس شده .

دکتر که از حرکت ناگهانی من ترسیده بود خودش رو چند قدم به عقب پرت کرد و بعد زد زیر خنده .

همین طور که داشت می خندید گفت :

_ دختر منو ترسوندی فکر کردم دوباره حالت بد شده . این سیلی رو هم زدم تا از حالت بهت بیرون بیایی .

_ نمی دونم خانم دکتر . اصلا خودم هم نفهمیدم که چطور شد . مثل اینکه دوباره اون روزها رو داشتم تجربه می کردم . روزهای قشنگی بودن نه ؟

دکتر خودش رو جمع و جور کرد و اومد طرف ، دستم رو گرفت و کمکم کرد روی تخت دراز بشکم . بعد هم گفت :

_ آسمان جان کارت عالی بود . فکر نمی کردم بتونی این قدر دوام بیاری و این همه از ماجرا رو تعریف کنی . تو دختر قویی هستی . حالا هم استراحت کن . الان می گم بهت یه آرام بخش بزنن تا راحت بخوابی . ازت می خواهم به هیچ چیز فکر نکنی . فردا صبح دوباره بهت سر می زنم اون وقت بقیه اش رو برام تعریف کن باشه . ولی تا فردا صبح به این ماجرا فکر نکن .

_ گفتنش راحته . این چیزی نیست که من بتونم جلوش رو بگیرم . کاملا غیر ارادیه .

دختر لبخندی زد و گفت :

_ می دونم . منم ازت می خواهم سعی کنی به چیزهای دیگه ای فکر کنی . باید سعی کنی . قول بده ، باشه .

سرم رو به علامت قبول تکون دادم . دکتر رفت و چند دقیقه بعد پرستار با سرنگی توی دستش اومد و بعد چشمهام کم کم روی هم افتادند .

*****

دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و کتابی دستش بود بست و به طرف در اتاقش رفت . جلوی ایستگاه پرستاری با سر پرستار صحبت می کرد که صدایی او را به نام خواند :

_ خانم دکتر ایمانی ، ببخشید دیر شد منتظر یه تماس بودم به خاطر همین کمی دیر شد .

_ مسئله ای نیست .اتفاقا منم یه نیم ساعتی بیشتر نیست که از اتاق آسمان اومدم بیرون . بفرمایید بریم اتاق من .

مادر آسمان با نگرانی که توی صدایش بود پرسید :

_ دکتر حالش چطوره ؟ می تونم ببینمش ؟

دکتر با دست به پدر و مادر آسمان راه را نشان داد و گفت :

_ خانم مقدسی حالش خوبه . بهتره فعلا ملاقات کننده نداشته باشه .

دکتر پشت سر ان دو وارد اتاق شد و در رو بست . پشت میزش نشست و گفت :

_ امروز با آسمان صحبت کردم و یه مقدار از ماجرای نامزدیش رو برام تعریف کرد . فکر نمی کردم بتونه این همه دوام بیاره .خوشبختانه خوب مقاومت کرد ولی بعدش دیگه نتونست ادامه بده . الان هم فکر می کنم باید خواب باشه ، پرستار 20 دقیقه قبل یه آرام بخش بهش تزریق کرد .خوب آقای مقدسی از دامادتون چه خبر ؟ تونستید پیداش کنید ؟

_ نه ، انگار یه قطره آب شده رفته توی زمین . هر جایی که فکرم می رسید رفتم . توی این یکماه به تمام آدرسهایی که ازش داشتیم چه خودش چه اقوامش سر زدم . هر چند که اقوام زیادی نداره . خانواده خواهرش هم از اون خونه رفتن . از دوستها و آشناهایی که داشتم کمک گرفتم . یه دونه جریمه رانندگی هم نداره . آدرسی هم که تو سند ماشینش بود متعلق به همین آپارتمانی بود که مهریه آسمانه .تمام شماره هایی رو ازش داشتیم کنترل کردم چیزی در نیومد . حتی از طریق همکارهای قدیمی ام ، تونستم توی دادگستری آشنا پیدا کنم و اونهم بعد از چک کردن کامپیوتر گفت هیچ پرونده ای توی دادگستری نداره . دیگه نمی دونم باید کجا سراغش رو بگیرم .

دکتر رو به مادر بیمارش کرد و گفت :

_ شما چی فکر می کنید ؟ به نظر شما چه مسئله ای پیش اومده براش ؟

_ خانم دکتر به نظر من حتما اتفاق بدی براش افتاده وگرنه کسی که بعد از این همه اصرار و رفتن و اومدن دختر مورد علاقه اش رو عقد کنه و تازه یه مهریه به این سنگینی هم قبول کنه و بعدش چند روز بعد غیبش بزنه ، یه خورده که نه خیلی عجیبه . اون اگه واقعا آسمان رو نمی خواست می تونست مهریه کمتری براش در نظر بگیره . می دونید اون آپارتمان چقدر قیمتشه .

پدر با عصبانیت فریاد زد :

_ چقدر گفتم این پسر به درد آسمان نمی خوره .نه کس و کارش مشخصه نه پدر و مادرش زنده هستن که ازش حمایت کنن . ولی تو و اون پسره بی عقل پاتون رو کردین توی یه کفش که بده بره . از این بهتر خواستگار براش پیدا نمی شه .بفرما این هم نتیجه اش . از سامان تعجب می کنم که چطور اونقدر مصرانه طرف این پسره بی کس و کار رو می گرفت .آخرش هم دخترم رو بدبخت کردین .

صدای گریه مادرش بلند شد :

_ طوری حرف می زنی انگار من نامادری اش هستم . من هم خوشبختی دخترم رو می خواستم . چه می دونستم اینطور میشه . گفتم پسره خوبیه . کار و بارش هم خوبه . خونه که داره .ماشین زیر پایش هم که مدل بالا بود . تازه ما هر شرطی برای منصرف کردنش گذاشتیم قبول کرد . دیدم آسمان هم بی میل نیست گفتم خوب چرا بی خودی سنگ بندازیم جلوی پای پسر مردم . تو خودت هم که رفتی تحقیق کردی و گفتی همه از خودش و خانواده خواهرش تعریف می کنند . حالا که این قضیه پیش اومده شده تقصیر من .

پدر عصبی دستش رو داخل موهایش فرو برد و گفت :

_ چی بگم والله ، همه از خانواده خواهرش تعریف می کردن . می گفتن آدمهایی خوبی هستن .پسره هم همین طور . توی شرکت هم همه ازش تعریف می کردن می گفتن پسر سر بزیره . سیگار نمی کشه . اهل مشروب هم نیست . می گفتن نماز خونه و خدا پیغمبر می شناسه .

دکتر سعی کرد جو رو آرام کنه :

_ آقای مقدسی الان وقت این حرفها نیست . کاریه که شده ،نمیشه زمان رو به عقب برگردوند . دیگه دختر شما عقد کرده این پسره . بهتره فکر راه حل باشیم . شما فکر نمی کنید شاید تصادفی کرده باشن و توی شرایطی باشن که نمی تونن خبری به شما بدن ؟

پدر که سعی می کرد عصبانیت خودش رو کنترل کند گفت :

_ خانم دکتر مثل اینکه من یه نظامی بازنشسته هستم ها . اولین کاری که کردم این بود که از دوستام توی راهنمایی رانندگی کمک گرفتم ، تا ببینم ماشینی با این مشخصات تصادف کرده یا نه ؟ تمام بیمارستان های شهرهای مسیر تهران رو هم چک کردیم . اصلا تصادفی در کار نبوده . تازه کسی که تصادف کرده باشه طوری که نتونه خبری بده ، دو سه روز بعدش نامه می فرسته در خونه؟ بر فرض هم تصادف کرده باشه و وضعیت بدی داشته باشه ، خواهرش و خانواده اش اونو توی این شرایط ول کردن و رفتن . اونها حداقل می تونستن خبری به ما بدن .

_ آقای مقدسی اون نامه که گفتین ، می تونم ببینمش . آدرسی روش نبود .شاید بشه از اون نامه سر نخی به دست آورد .

پدر که همچنان عصبانی بود گفت :

_ نه خانم دکتر اون نامه رو هم پیک اورده بوده .هیچ ادرسی نداره .البته خیلی دنبال اون پاکت گشتیم ، آخرش هم زیر تخت آسمان پاکت رو پیدا کردیم ولی خالی بود .فکر می کنم آسمان قبل از اینکه بیهوش بشه محتویات پاکت رو یه جایی قایم کرده ، ولی چرا نمی دونیم . هر چقدر هم خونه رو زیر رو کردیم نتونستیم نامه رو پیدا کنیم . خود آسمان هم که این مدت بیهوش بود . بعد به هوش اومدنش هم شما اجازه ندادین ما اون رو ببینیم . اگه چند دقیقه اجازه بدین من از زیر زبونش می کشم که نامه رو کجا مخفی کرده اونوقت می فهمیم جریان چیه .

_ به چه قیمتی می خواهید بفهمید جریان چیه ؟ به قیمت یه حمله عصبی دیگه ، می خواهید دوباره یکماه بیهوش بشه . این همه صبر کردین یه مدت دیگه هم صبر کنید تا من خودم آروم اروم از آسمان همه چیز رو بپرسم .

پدر و مادر آسمان هر دو سکوت کرده بودند و در سکوت به دکتر نگاه می کردند .

کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش می شد دفتر تقدیر عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت .

غلامرضا ، عزیزم خودتی ؟ کجا بودی این همه وقت ؟ نگفتی من از دوری تو دق می کنم ؟ نمی دونستی چقدر دوستت دارم ؟
غلامرضا مثل اولین روز که دیدمش به دیوار تکیه کرده بود و داشت با لبخند نگاهم می کرد تا اشک های منو دید اخم کرد و پشتش رو به من کرد و رفت . هر چقدر التماسش کردم و گریه کردم و ناله کردم بهم توجهی نکرد رفت ، همه جا یکباره سیاه شد ، آسمان تیره شد و یه ابر سیاه بالای سرم ایستاد ، با رعد و برقی که می زد فریاد کشیدم .....
چشمهامو باز کردم و دیدم یه پرستار و یه مرد که فکر کنم دکتر بود بالای سرم هستن . پس داشتم خواب می دیدم . آه چه کابوسی بود ....
دکتر اومد نزدیکتر و گفت :
_ چشمهاشو باز کرد ، فکر می کنم یک شوک عصبی بوده . یه آمپول دیگه به سرمش بزنید .هر ساعت یکبار هم کنترلش کنید .اگه حالش بدتر شد باید بره زیر چادر اکسیژن .
تازه متوجه ماسکی که روی صورتم بود شدم . دوباره چشم هام بی اراده بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم .
با صدای خانم دکتر چشمهامو باز کردم :
_ شنیدم باز دیشب گرد و خاک کردی و بیمارستان رو گذاشتی رو سرت . فکر می کنی با این ماسک خیلی خوشگل میشی که ازش دست بر نمی داری .
آروم ماسک اکسیژن رو از روی دهنم برداشتم و گفتم :
_ من این رو دوست ندارم ، به زور گذاشتم روی صورتم .
_ خیلی خوب اگه دوستش نداری ، بزارش کنار ،کسی مجبورت نکرده .
دوباره دستم رو بردم طرف ماسک و اون رو از رو صورتم برداشتم چند دقیقه نگذشته بود که احساس کردم قادر به نفس کشیدن نیستم . یه چیزی داشت گلوم رو فشار می داد . آنقدر محکم که فکر کردم هر لحظه ممکنه خفه بشم . دستم رو به طرف دکتر دراز کردم . فوری اومد سمت من و دوباره ماسک رو گذاشت روی صورتم . مدتی طول کشید تا تنفسم به حالت عادی برگرده .
دکتر با همون لبخند مهربونش کنار تخت ایستاده بود ولی اینبار نگرانی هم توی چشمهاش موج می زد .
_ دخترم آروم باش . دیشب حالت کمی بد شده بود . این طبیعیه که فعلا نتونی بدون کمک نفس بکشی . اگه سعی کنی به چیزهای خوب فکر کنی زودتر از شر این ماسک خلاص می شی .
لبخند تلخی زدم ...چیزهای خوب ، مگه چیز خوبی هم باقی مونده که بهش فکر کنم .
دکتر به ساعتش نگاهی کرد و گفت :
_ من باید برم یک ساعت دیگه باید تو جلسه مهمی که تو دانشکده برگزار میشه شرکت کنم . تو هم استراحت کنم . سعی کن فکرت رو به چیزهایی که برات خوشاینده مشغول کنی .اگه تونستم بعداز ظهر هم یه سری بهت می زنم . خیلی مشتاقم که بقیه ماجرا رو بشنوم .
تو دلم گفتم ، آخه شنیدن بدبختی های من چه هیجانی برات داره مردم آزار ....
همون موقع پرستار اومد داخل . باز هم آرامبخش نه ، نمی خواهم ....دکتر که دید دارم با ناراحتی به سرنگ نگاه می کنم گفت :
_ لازمه ، باور کن لازمه . باید عضلات منقبض شده ات به حالت عادی برگرده وگرنه همچنان تو تنفس مشکل خواهی داشت . حالا مثل بچه های خوب اجازه بده این آمپول رو بزنن بعد هم استراحت کن تا بهتر بشی .
دوباره باز هم بی خبری و خواب . وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود . چند دقیقه ای گیج بودم ، وقتی حواسم درست و حسابی اومد سر جاش یادم اومد که دکتر قرار بود بعدازظهر بیاد ولی الان که دیگه شب بود . شاید اومده بود و من خواب بودم .
آروم حرکتی به دستم دادم . دستی که سرم بهش وصل بود درد می کرد . خدایا منو از دست این سرم نجات بده . دیگه یه رگ سالم توی دستم نمونده از بس که سرم به خورد منه بیچاره دادند . از هر چی بدم میاد ، سرم میاد . من از بیمارستان و از آمپول و سرم بدم میاد .
تمام نیرو رو جمع کردم و خودم رو یه خورده بالا کشیدم . اتاق نیمه تاریک بود . ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم و انداختمش کنار . آروم آروم سعی کردم بشینم . با هر حرکتی که به خودم میدادم احساس می کردم نفس کم می یارم . بلاخره بعد از کلی تلاش تونستم روی تخت بشینم .پاهامو جمع کردم تو بغلم و به خواب دیشبم فکر کردم . یعنی چی شده ؟ چرا غلامرضا از دستم ناراحت شد ؟ من که کاری نکرده بودم ؟
کاش می شد خودش رو ببینم و سوال هام رو از خودش بپرسم . فقط یکبار ، یکبار دیگه ببینمش و اون خودش با زبون خودش بگه منو دوست نداره ، برای همیشه فراموشش می کنم . ولی اینطوری با یه نامه بی احساس که نمیشه . من باید صبر کنم تا از زبون خودش بشنوم . هر وقت اومد و نوشته های تو نامه رو تایید کرد اونوقت منم برای همیشه این رابطه رو تمامش می کنم . ولی حالا نه ، نمی تونم ....نمی تونم .....سرم رو گذاشتم روی پاهام و بی صدا اشکهام روان شدن .
صبج وقتی چشمهامو باز کردم ،که خانم دکتر روی صندلی کنار تخت نشسته بود . به خاطر اینکه شب رو بیدار بودم تقریبا گیج می زدم . دوباره چشمهامو باز و بسته کردم . یادم نمی اومد کی خوابم برده بود .
_ خوب بلاخره آسمان خانم هم از خواب بیدار شدن . دیگه کم کم داشتم جل و پلاسم رو جمع می کردم برم . نمی خوای چیزی بگی .
سرم رو به علامت نفی تکون دادم . دکتر ادامه داد :
_ خوشحالم که امروز حالت بهتره و دیگه نیازی به ماسک اکسیژن نداری . خوب حالا نمی خوای برام بقیه ماجرا رو تعریف کنی .بزار ببینم کجاش مونده بودیم . اهان ، کارت رو از اون غریبه گرفتی و رفتی خونه .
به آرومی و با صدایی که شبیه ناله بود گفتم :
_ ولی اون دیگه برام غریبه نبود . از هر آشنایی ، آشنا تر بود . یه آشنای بی وفا .
وقتی پشت کارت رو خوندم فهمیدم اسمش غلامرضاست . غلامرضا دریانی ، مهندس نقشه کشی . یه لحظه با خودم گفتم اگه سامان یا یکی دیگه تو خونه این کارت رو ببینه چیکار کنم .
خیلی سریع کیفم رو باز کردم و یکی از گوشه های استری کیفم رو یه کوچولو پاره کردم و کارت رو انداختم توش .
دلهره و استرس خاصی داشتم . احساس می کردم تا پام رو بزارم توی خونه همه می فهمند من چی کار کردم . وقتی وارد خونه شدم طبق معمول سامان جلوی تلویزیون خوابش برده بود و مامان هم داشت توی اشپزخونه ظرفها رو می شست . با صدای در اومد بیرون و دستش رو گذاشت روی بینی اش و آروم گفت :
_ هیس ، سامان تازه خوابیده . انگار مریض شده بچه ام . بی سر و صدا بیا برو تو آشپزخونه نهارت رو بخور .
هیچ میلی برای غذا خوردن نداشتم ، میلی برای انجام هیچ کاری نداشتم دلم می خواست فقط بشینم و به غلامرضا فکر کنم .
به زور مامان چند قاشق غذا خوردم و فوری رفتم توی اتاقم . مامان و بابا این روزها تعجب می کردن که من چه بچه درسخونی شدم و بدون اینکه نیاز به گوشزد کردن باشه خودم میرم و میشینم پای درسم .باز هم رویای اون پسر توی سرم می چرخید . یعنی واقعا به من علاقه داره . یا نکنه فقط صرفا می خواهد یه چند روزی خوش بگذرونه . اگه این جور باشه من می میرم .
تا دو روز بعد ، باز هم هر روز غلامرضا رو می دیدم ولی همچنان از دور .
اما اون روز ...
وقتی از در مدرسه بیرون اومدم در کمال تعجب دیدم که غلامرضا اون طرف خیابون وایستاده و داره نگاهم می کنه . توی این چند وقتی که باهاش آشنا شده بودم هرگز جلوی مدرسه نیومده بود و همیشه همون محلی که برای اولین بار دیده بودمش می ایستاد . ولی امروز روبروی در مدرسه وایستاده بود .
سر رو انداختم پایین و اروم حرکت کردم . احساس کردم داره پشت سرم می یاد . چند دقیقه بعد از من جلو زد و طوری که منو متوجه خودش کنه جلوی یه مغازه لوازم آرایشی وایستاد . با سرش اشاره کرد که من هم برم و اونجا . کنارش وایستادم . چه عطر خوش بویی داشت . چشمهام رو بستم و بو کشیدم .صداش منو به خودم آورد .:
_ میرم داخل دنبال بیا لطفا .
و رفت . چند ثانیه ای صبر کردم و بعد رفتم داخل . وای خدای من حالا باید چی بگم . داشت با فروشنده صحبت می کرد و چند تا اسپری هم روی پیشخوان بود . با وارد شدن من به طرفم برگشت و نگاهی کرد و بعد برگشت سمت فروشنده و ازش خواست تا اون یکی اسپری رو هم براش بیاره . فروشنده پشتش به سمت ما بود و دستش رو دراز کرده بود تا جنسی رو که غلامرضا خواسته بود بیاره که برخورد دستش رو با دستم احساس کردم . برق 220 ولت بهم وصل کردن . تمام موهای تنم سیخ شد .
غلامرضا یه تکه کاغذ کوچیک رو گذاشت توی دستم و فوری رویش رو کرد به سمت فروشنده .
فروشنده بعد از اینکه اسپری رو که غلامرضا خواسته بود ، داد امتحان کنه ، اومد سمت من و پرسید چیزی می خواستین . وای خدا حالا چی بگم من که چیزی نمی خواهم . دستپاچه نگاهی به این ور و اون ور کردم . یه شیشه آستون به چشمم خورد . فوری گفتم :
_ یه شیشه ....یه شیشه استون لطفا .
تا خونه برسم از ترسم مردم و زنده شدم . دختر بی شعور حالا کارت به جایی رسیده که میری با پسر مردم کاغذ بازی می کنی . ولی خودمونیم ها آسمان ، آب نبوده وگرنه شناگر ماهری هستی ها ....
اون روز پنج شنبه بود و سامان با دوستاش رفته بود فوتبال . اونقدر استرس داشتم که وقتی رفتم داخل خونه فوری کیفم رو پرت کردم روی مبل و پریدم توی دستشویی .دستام می لرزیدن و از هیجان نفس ، نفس می زدم .
کاغذی رو که غلامرضا بهم داده بود از جیبم در آوردم و شروع کردم به خوندن :
سلام
سلام به آبی ترین آسمان زندگی من .
از وقتی تو رو دیدم دیگه آسمون برام ابری نیست . همیشه فکر می کردم آدم چه جوری عاشق میشه .تصور می کردم روزی که عاشق بشم یه اتفاق خاصی می افته ولی اینطور نشد . فقط تنها چیزی که برام روشنه اینه که اگر یه روز تو رو نبینم تا پایان روز کلافه ام . اگر با حضور هر روزه ام تو رو ناراحت می کنم ، منو ببخش . این من نیستم که میام ، دلم به زور منو با خودش می کشونه اونجا . برای دیدن دختری که حتی تا حالا یکبار هم باهاش حرف نزدم (البته به غیر از روز اول) . این چند روز ، هر لحظه اش توی انتظار گذشته . ولی تو سنگدل حتی برای چند ثانیه هم که شده با من تماس نگرفتی تا حداقل بهم بگی منو نمی خوای .من همچنان منتظر تماس تو هستم . اگر تو هم به من بی علاقه نیستی فردا بهم یه لبخند بزن تا دلم گرم بشه .
دوستدار تو غلامرضا .
واااای خدای من دوستم داره . اون هم منو می خواد خدایا شکرت خدایا شکرت .وای خدایا یعنی میشه من روزی رو ببینم که اومده خواستگاری من .وااااااااااااااای
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد