وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان آوای بی قراری2

  صدای مضطرب مامان رو شنیدم که پشت در ایستاده بود و منو صدا می کرد :

_ آسمان ، حالت خوبه ؟ چرا داد می زنی ؟ باز کن این در رو ببینم ،آخرش من از دست تو سکته می کنم .
آه ، نه . مثل اینکه داد آخری رو توی دلم نزدم .
_ مامان من خوبم . یه لحظه دستم خورد به این شیر آب و درد گرفت .شما برو من الان میام .
_ خوبی ؟ دستت طوریش نشده ؟ خوب مواظب باش بچه . از بس که شیطونی تو . یه دقیقه آروم نداری که . زود بیا ببینم چی شده .
حالا بیا این رو درست کن . زود کاغذ رو گذاشتم توی جیب شلوارم و مانتوم رو صاف کردم ، یه آبی هم به سر و صورتم زدم و اومدم بیرون . فکر می کنم لپهام کامل قرمز شده بودن . حرارت صورتم رو احساس می کردم . مامان تا منو دید با لحن نگرانی پرسید :
_ بیا بشین پیشم ببینم . چرا اینجوری قرمز شدی ؟ نکنه تب داری ؟ بزار ببینم .
دستش که به پیشونیم خورد ، سرمای دستش منو لرزوند . مامان فکر کرد تب و لرز کردم و فوری منو فرستاد توی اتاقم تا استراحت کنم و خودش هم رفت تا برام یه قرص سرماخوردگی بیاره .تا مامان بیاد فوری نامه رو از جیب شلوارم در آوردم و چپوندمش توی استر کیفم . مامان با یک لیوان آب و دو تا قرص برگشت . اول به زور قرص ها رو به خوردم داد و بعد هم کمک کرد لباسم رو عوض کنم و به زور منو فرستاد توی رختخواب .کلی هم سرم غر زد :
_ آخه دختر چرا مواظب خودت نیستی . هوای این فصل ، آدم رو گول می زنم . هی می گم یه لباس مناسب بپوش یا حداقل یه سوشرتی چیزی با خودت بردار ، حرف گوش نمی کنی که . هر دوتون کله شق هستین . هم تو ، هم این برادرت . اون هم مثل تو از وقتی اومده ، بیحال یه گوشه افتاده . من بچه هام رو می شناسم . یه لحظه هم آروم نمی شینن مگر اینکه مریض باشن . حالا من با شما دو تا چیکار کنم . لااقل یکی یکی هم مریض نمی شن که آدم بتونه بشون برسه .
بلاخره بعد از کلی غر زدن ، رضایت داد دست از سر من بیچاره برداره و بره یه سوپ درست کنه برای ما دو تا مریض . نمی دونم فقط به من این همه غر زد یا به پسر عزیز دردونه اش هم غر زده .فکر نمی کنم غر غر ها رو من می شنوم . قربون صدقه رفتن هاش هم مال سامانه .
پتو رو کشیدم رو سرم و شروع کردم به خندیدن . آنقدر بی صدا خندیدم که دل درد گرفته بودم . نمی دونم کی خوابم برد ولی حتی توی خواب هم قیافه غلامرضا رو می دیدم که بهم لبخند می زد .
وقتی مامان صدام کرد تا بلند شم و سوپم رو بخورم ، یه جورهایی گیج بودم نه از مریضی ، از احساس شادی که تمام سلولهای بدنم رو پر کرده بود . یه خلسه شیرین که دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا کنه .دوست داشتم هر چه زودتر صبح بشه و من برم مدرسه و دوباره ببینمش .....وای نهههههههههههههههههههههههه ههه، فردا جمعه بود و من مجبور بودم تا شنبه صبر کنم .
روز جمعه رو فقط با بداخلاقی گذروندم . دو سه باری هم با سامان دعوام شد . چیزی نمونده بود که هر دومون یه کتک حسابی از بابا بخوریم . سامان هم که دید بابا عصبانی شده ، فوری از جلوی چشمش دور شد و منم خودم رو انداختم توی اتاقم .
باید یه فکری برای این مواد منفجره ای که با خودم داشتم می کردم . اون کارت و نامه حکم مواد منفجره رو داشتن که ممکن بود هر لحظه توی کیفم منفجر بشن .هر جایی هم که توی اتاقم مخفی شون می کردم ممکن بود سامان پیداش کنه . اون هر چند وقت یکبار فضولیش گل می کرد و اتاقم رو زیر و رو می کرد . حتی از ترس سامان نمی تونستم دفتر خاطرات بنویسم .خدایا یه کمکی کن . من اینها رو کجا مخفی کنم که دست کسی بهشون نرسه ، حتی اگه تموم اتاقم رو هم زیر و رو کنن نتونم پیداش کنن.آره پیدا کردم . می دونم کجا قایمشون کنم که نتونن پیداش کنن . بعد از اینکه خیالم از مواد منفجره راحت شد از اتاقم زدم بیرون و آروم نشستم پیش بابا . بابا داشت اخبار گوش می کرد وقتی دید زل زدم بهش گفت :
_ چیزی شده ؟ چرا اون جوری نگاه می کنی ؟
خودم رو براش لوس کردم و گفتم :
_ بابایی ، میشه اجازه بدی من فردا بعد از تعطیل شدن مدرسه برم و چند تا کتاب تست کنکور بخرم .
بابا حرکتی به خودش داد و گفت :
_ هر چی می خوای بنویس بده دست سامان برات بگیره .
_ نمیشه بابا ، باید خودم برم انتخاب کنم . لطفا بابا ، خواهش می کنم برای یکبار هم که شده اجازه بده خودم برم . پس چطور منو می فرستین برم نون بگیرم یا خرید کنم ولی برای کارهای خودم نمی تونم برم .
بعدش هم لبم رو جمع کردم و قیافه دلخوری به خودم گرفتم . وقتی قرار بود برای راحتی آقا سامان کارها رو انجام بدم نمی گفتن دختری نرو . ولی الان سامان بره تا این وسط با دوستاش هم یه گشت و گذاری بکنه .آره دیگه ، پسره به این تفریح ها احتیاج داره .
بابا کمی فکر کرد و گفت :
_ آسمان این کارهایی که میگی ، به خاطرشون بلند نمیشی بری اون سر دنیا که . همین محله خودمون خرید می کنی . اما به خاطر کتاب باید بری اون سر شهر .
_ بابا جون ، اون سر شهر کجا بود .همش دو سه تا خیابون اون ورتر .قول می دهم زود برگردم . با هیچ کدوم از دوستام هم نمی رم . سرم رو می اندازم پایین و پیاده می روم و چند تا مغازه کتاب فروشی رو می بینم و بعد هم سرم و می اندازم پایین و بر می گردم .
_ حداقل با سامان با هم برین .
قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم :
_ بابا می خواهی وسط خیابون با هم دعوامون بشه و آبروم بره . این پسرت رو نمی شناسی به همه چی گیر می ده . بابا لطفا .خواهش می کنم ...
بابا لبخندی زد و گفت :
_ باشه برو ولی به شرطی که همون جوری که گفتی می ری و برمی گردی در ضمن بیشتر از یک ساعت هم طول نمی گشه .
خودم رو انداختم بغل بابا و گفتم :
_ مرسی بابا . حالا بده .
بابا نگاهی به دستم که طرفش گرفته بودم کرد و با تعجب گفت :
_ چی رو بدم ؟
_ خوب پول بده دیگه . کتاب رو که مجانی نمی دن باباییییییییییی.
بابا خندید و گفت :
_ باشه .صبح میزارم برات .
از خوشحالی داشتم سکته می کردم . تیری بود که تو تاریکی رها کرده بودم و حالا درست به هدف خورده بود . فردا می تونستم مدت بیشتری رو با غلامرضا بگذرونم . اون هم دور از محله خودمون . سعی کردم موضوع رو پیش سامان عنوان نکنم . اگه اون با خبر می شد حتما می افتاد دنبالم ولی وقتی فردا بفهمه در مقابل کار انجام شده قرار می گیره و خوب منم که بدون اجازه نرفتم ، بابا خودش اجازه داد برم .تا آخر شب همش استرس داشتم که نکنه یه وقت بابا چیزی بگه که سامان بفهمه من فردا قراره جایی برم ولی خوشبختانه حرفی زده نشد، با این حال باید خیلی مراقب باشم .واااااااااااا مگه من می خواهم چیکار کنم . میرم کتاب بخرم و این وسط زمان بیشتری دارم تا غلامرضا کنارم باشه و از دور ببینمش همین .

شب با رویای دیدار فردا خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم ، یه هیجان وحشتناک داشتم . از استرس حالت تهوع داشتم . مامان سعی کرد به زور صبحانه به خوردم بده که باعث شد حالم بهم بخوره . مامان هی می گفت حالت خوب نیست نمی خواد امروز بری مدرسه . بمون خونه با هم بریم دکتر .به هر زحمتی بود از دست مامان در رفتم و رفتم مدرسه .
تموم مدت صبح دلهره داشتم و حالت تهوع دست از سرم بر نمی داشت . بلاخره زنگ به صدا در اومد و دخترها مثل مور و ملخ ریختن بیرون . من کمی معطل کردم تا جلوی مدرسه خلوت بشه بعد برم بیرون . آروم آروم قدم بر می داشتم همین که از در رفتم بیرون ، غلامرضا رو دیدم که با یه شاخه غنچه رز قرمز اون طرف خیابون وایستاده تا نگاهم به نگاهش افتاد لبخندی روی لبم نشست که از اون فاصله احساس کردم که یه نفس راحت کشید .

منتظر بود که من مسیر همیشگی رو برم .وقتی دید که دارم سمت مخالف مسیر همیشگی می روم ، اول کمی تعجب کرد ولی بعد آروم آروم دنبالم راه افتاد و اومد .کمی که از محدوده مدرسه دور شدیم نزدیک شد و آروم گفت :
_ همین جوری یواش یواش برو تا من برم ماشین رو بیارم .
اجازه نداد من حرفی بزنم و با سرعت راهی رو که اومده بودیم برگشت . منم آروم داشتم می رفتم ده دقیقه ای طول کشید که دیدم یه ماشین داره برام بوق می زنه ، اولش اعتنایی نکردم ، اون راننده هم خیلی سمج بود و مدام داشت بوق می زد ، سرم که بلند کردم دیدم غلامرضا ست .جرات نکردم برم و سوار ماشینش بشم .بلاخره منم با یه تربیتی که منو مدام از جماعت مردها می ترسوند بزرگ شده بودم . سرم رو به علت نه تکان دادم و راه افتادم . غلامرضا سرعتش رو بیشتر کرد و کمی جلوتر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . اومد کنارم و با من همقدم شد . خیلی می ترسیدم اگه کسی اون رو کنار من می دید حتما منو می کشتن . با صدای لرزونی گفتم :
_ لطفا از من فاصله بگیرین .ممکنه کسی ما رو کنار هم ببینه .
خندید و خنده اش دلم رو برد .
_ باشه اگه شما اینطوری راحت هستین حرفی نیست . فقط بگین مقصدتون کجاست تا من برم ماشین رو بیارم .
با هول گفتم :
_ نه ، نه ، ممنون . من نمی تونم سوار ماشین شما بشم . دیگه راه زیادی نمونده این چهاراه رو که رد کنیم ،می ریم سمت چپ و اونجا چند تا کتاب فروشی هست . می خواهم کتاب بخرم .
_ باشه شما همین مسیر رو برو . منم می ریم ماشین رو می یارم همون جا . بعد هم میریم داخل کتاب فروشی . اونجا کسی بهمون شک نمی کنه .
رفت و منم سرم رو انداختم پایین و راه خودم رو رفتم . با خودم فکر کردم : جای سامان خالی .
وقتی رسیدم جلوی اولین کتاب فروشی ایستادم و منتظر شدم تا بیاد . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اومد . ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . یه نگاه به من کرد و مستقیم رفت داخل همون مغازه ای که من جلوی ویترینش وایستاده بودم .منم تا ده شمردم و رفتم داخل . اول نتونستم ببینمش ، یه دور کل مغازه رو نگاه کردم و اون رو پشت یکی از قفسه ها دیدم . اشاره کرد برم پیشش . منم خودم رو مشغول نگاه کردن کتابهای توی قفسه ها نشان دادم و آروم رفتم سمتش .
جلوی قفسه ای از کتابها وایستاده بودیم و داشتیم همدیگر رو نگاه می کردیم . مثل اینکه با نگاه با هم حرف می زدیم . صدای یکی از فروشنده ها ما رو به خودمون اورد :
_ دنبال کتاب خاصی می گردید؟
غلامرضا برگشت سمت پسر فروشنده و با لبخند گفت :
_ نه خیر فعلا داریم کتابها رو نگاه می کنیم . اگر احتیاج به کمک داشتیم حتما به شما می گیم .
پسره رفت و من و غلامرضا به هم نگاه کردیم و شروع کردیم به خندیدن .
_ تو رو نمی دونم . ولی من دارم تو رو تماشا می کنم نه کتابها رو .
واااااااااااا؛ این کی با من چایی خورد که اینطوری پسر خاله شده ؟
دوباره صدایش رو شنیدن که می گفت :
_ نمی خوای جوابی بدی ؟ خوب یه چیزی بگو .بزار باور کنم که الان پیشم هستی .با توام آسمان کجایی ؟
خاک عالم ، این اسم منو از کجا می دونه . من که بهش نگفتم .با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم :
_ اسم منو از کجا می دونید؟
خندید :
_ خوب ما هم یه آشناهایی داریم دیگه . کافی بود کمی پرس و جو بکنم . همین .
_ حالا از من چی می خواهید ؟
_ آسمان تو متوجه نشدی که چی می خواهم .من تو رو می خواهم .فقط تو رو .
با این حرفش احساس کردم که تمام بدنم داره می لرزه . بی اراده حرکت کردم و از مغازه بیرون اومدم . غلامرضا هم دنبالم اومد . بی اعتنا وارد مغازه دیگه ای شدم و یه راست رفتم سراغ قفسه کتابهای تستی . غلامرضا هم اومد و با چند قدم فاصله کنارم ایستاد . دست بردم تا یکی از کتابها رو بردارم که غلامرضا زودتر از من اون رو برداشت و به طرفم گرفت . خواستم کتاب رو بگیرم که یه لحظه فکر کردم که سامان رو دیدم . فوری دستم رو عقب کشیدم و زیر لب گفتم :
_ وای برادرم اینجاست .
غلامرضا دور و برش رو نگاه کرد ولی من از ترس قادر نبودم حتی کوچکترین حرکتی بکنم . صدای غلامرضا رو شنیدم که خیلی آروم زمزمه می کرد :
_ آسمان نگران نباش . همه چی رو بسپار به من . درستش می کنم . بدون اینکه جلب توجهش رو بکنی برو کتابهایی رو که می خوای بردار و بعد هم برو سر صندوق . طوری وانمود کن که اصلا ندیدیش . من فردا بر می گردم تهران . فقط به من بگو تو هم منو می خوای یا نه . اگه تو بخوای من هفته دیگه با خواهرم میام برای خواستگاری . فقط کافیه تو بخوای . حالا هم همین جا باش تا من برم چند دقیقه بعد برو پول کتابها رو بده و یه راست برو خونه . اگه سامان چیزی بهت گفت کلا وانمود کن که اونو ندیدی . بقیه اش رو من درست می کنم .حالا هم یه لبخند به من بزن تا من بدونم موافقی بیام خواستگاری .
عضلات صورتم هم قفل شده بودند، به زور لبم رو تکون دادم و لبخند مسخره ای بهش زدم .
غلامرضا رفت و من موندم اونجا .پاهام دیگه قدرت نداشتن . به زور خودم رو کشوندم سمت صندوق . نگاه دزدکی انداختم به اطرافم . نه خبری از سامان بود و نه غلامرضا . یه نفس عمیق کشیدم . پول کتابها رو دادم و اومدم بیرون . هر آن منتظر بودم ، سامان پیداش بشه و یه سیلی بزاره دم گوشم .
اطراف رو نگاه کردم خبری از ماشین غلامرضا هم نبود . یعنی اینها کجا رفتن . نکنه من خیال کردم که سامان رو دیدم . با این فکر یه خورده جون گرفتم و سریعتر حرکت کردم تا خودم رو برسونم خونه .
خدایا صد تا صلوات نذر می کنم تا همه چیز به خیر بگذره . خدایا خودت که می دونی من کاری نکردم اگه سامان فکر کنه من با غلامرضا دوست بودم چیکار کنم . یعنی من با غلامرضا دوست نبودم ؟ پس این دل دادن و قلوه گرفتن پس چی بود .آخه دختر تو عقل توی کله ات نیست . چرا کاری می کنی که آخر و عاقبت خوشی نداره . وای خدایا ، غلط کردم دیگه از این کارها نمی کنم قول می دهم . خواهش می کنم کاری کن که اوضاع خونه درست باشه .اصلا نمیشه کاری کنی که وقتی رسیدم خونه ببینم سامان لم داده جلوی مبل و از خونه بیرون نیومده و بعدش هم با عصبانیت بپرسه کجا رفته بودم و منم با خیال راحت جواب بدم از بابا اجازه گرفته بودم برم کتاب بخرم .
خدایا به من رحم کن .خدایااااااا ااااااااا اااااااا اا. من به غیر از تو امیدی ندارم .
وقتی رسیدم سر کوچه ، تمام تنم به لرزه افتاده بود . چیزی نمونده بود از حال برم . جلوی در خونه آنقدر دستم می لرزید که نمی تونستم کلید رو درست بندازم روی قفل .بلاخره در رو باز کردم و رفتم داخل حیاط . خدایا به امید تو . خدایا آبرومو نبر .یه بسم الله گفتم و رفتم داخل خونه . به طور غیر عادی همه جا ساکت بود . با صدای آرومی مامان رو صدا کنم . :
_ مامان ، مامان ، کجایی ؟
صدای مامان از اتاق خواب می اومد .:
_ اینجام .آسمان اومدی؟ بیا ببینم چی خریدی ؟
رفتم طرف اتاق خواب مامان و بابا ، در رو باز کردم . مامان کمد لباسهاشو خالی کرده بود و داشت مرتب می کرد . تا منو دید از جاش پرید و اومد سمت من .
_ آسمان ، حالت خوبه ؟ چرا اینقدر رنگت پریده . من که گفتم نرو مدرسه .
لبخند بی حالی زدم و گفتم :
_ خوبم مامان .خیلی خسته ام اگه کمی استرحت کنم خوب میشم .راستی سامان کجاست ؟ سر و صداش نمی یاد .
_ بچه ام از بس درس خوند خسته شد . برای همین هم رفت بیرون یه دوری بزنه و بیاد .
تنم افتاد به لرزه . یعنی اون که من دیدم سامان بوده . بازم به خودم دلداری دادم : سامان حتما تازه رفته بیرون .
_ آسمان حالت خوبه ؟ پاشو بریم دکتر . خیلی رنگ و روت پریده .
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
_ مامان به خدا خوبم .پاشیم بریم دکتر که چی بشه . تازه بابا و سامان نگران می شن . سامان هم که تازه رفته و حالا حالا ها پیداش نمیشه .ولش کن مامان نمی خواهد .
_ راست میگی باشه پاشو برو لباست رو عوض کن ، یه کم دراز بکش . سامان خیلی وقته رفته .الان دیگه باید پیداش بشه . اون که اومد با هم میریم .
سرم گیج رفت ،و حالت تعوع بدی گرفتم . خدایا سامان خیلی وقته رفته بیرون . دیگه دارم دیوونه میشم . اگه واقعا منو دیده بود ، خودش رو با آخرین سرعت می رسوند خونه و حسابم رو می رسید . گوشه تخت نشستم و باعث شد داد مامان بره هوا :
_ بلند شو اونجا نشین . می دونی که دوست ندارم کسی روی تختم بشینه . پاشو یاالله برو توی اتاق خودت . تو بخواب وقتی سامان یا بابات اومدن بیدارت می کنم بریم دکتر . سرم گیج می رفت و نمی تونستم چشمهام رو باز نگه دارم . خیلی سعی کردم که از جام بلند شم ولی مثل اینکه با یه وزنه صد کیلویی پاهامو به زمین کلید کرده بودند . مامان که دید از روی تخت بلند نمی شم اومد طرفم و با عصبانیت دستم رو کشید و بلندم کرد برد توی اتاق خودم . روی تخت که افتادم دیگه هیچی نفهمیدم .
وقتی چشمم رو باز کردم ، دکتر اورژانس بالای سرم بود و داشت سرمم رو کنترل می کرد . اون شب وقتی از اورژانس برگشتیم خونه ، سامان یه جور بدی نگاهم می کرد ولی هیچ حرفی بهم نزد . ظاهرا فشارم خیلی پایین بوده و دکتر هم تشخیص استرس داده . هر چی بود سامان داشت طوری رفتار می کرد که همه چی عادیه ولی من می شناختمش توی نگاهش یه حرف خاصی بود که هرگز جرات نکردم ازش بپرسم .
دکتر دو روز بهم استراحت داده بود ، منم اون دو روز رو توی خونه تخت گرفتم خوابیدم . شب وقتی بابا نشسته بود جلوی تلویزیون و منم کنارش بودم ، سامان اومد و نشست روبروی بابا و گفت :
_ بابا ، من می خواهم برای خودم یه گوشی موبایل بخرم .
_ پسرم تو هنوز بچه ای . زوده برات پسرم . دانشگاه که قبول شدی من خودم برات می خرم .
_بابا من خودم یه مقدار پول دارم . تازه یه گوشی معمولی می خرم ، سیمکارتم از این اعتباریا می گیرم سرجمع 60 تومنم در نمی یاد .
بابا صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت :
_ آخه موبایل به چه درد تو می خوره؟ هان
_ بابا خیلی به دردم می خوره . مثلا همین دیروز ، اگه من موبایل داشتم زنگ می زدن می اومدم با مامان ، آسمان رو می بریدم دکتر . دیگه نمی موند اینقدر حالش خراب بشه که اورژانس بیاد و ببردش .
بابا ساکت شد و چیزی نگفت . این یعنی هر کاری دوست داری برو بکن ولی یه قرون هم از من نخواه که نمی دهم .
فردای اون روز توی تختم داشتم استراحت می کردم که سامان اومد توی اتاقم و یه گوشی و شارژر گرفت طرفم و گفت :
_ آسمان ، این گوشی من شارژ نداره ، بذار شارژ بشه تا من یه چند دقیقه برم بیرون و بیا
م . اگه کسی زنگ زد جواب بده . مامان بلد نیست باهاش کار کنه .
تعجب کردم . از سامان این کارها بعید بود . چند دقیقه بعد مامان اومد تو اتاقم و گفت میره حال خانم همسایه رو که مریض بوده بپرسه و بیاد . تا مامان رفت بیرون گوشی سامان زنگ زد .
_ بله ، بفرمایید .
صدایی شنیدم که می گفت :
_ سلام آسمان . خوبی . شنیدم مریض شدی . خیلی نگرانت شدم .
گوشی توی دستم ، همین جوری خشکم زده بود . این که غلامرضا بود .شماره سامان رو از کجا گیر اورده بود . تازه اگه سامان بفهمه که منو می کشه .

 آسمان خوبی ؟ چی شد ، صدات در نمی یاد . نگران نباش .من که گفتم مشکل سامان رو حل می کنم . حالا هم خیالت راحت . سامان مخصوصا این گوشی رو گذاشت خونه تا من بتونم باهات صحبت کنم .
با صدایی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم :

_ ولی چه جوری ؟ چطور راضی شد ؟ چی گفتی بهش ؟
_ تو با این کارها ، کار نداشته باش . این گوشی و سیمکارت هم مال خودته . از این به بعد راحت می تونم باهات تماس بگیرم . خوب حالت چطوره ؟ اون روز که مشکلی نداشتی ها ؟ سامان می گفت فشارت افتاده بوده و مجبور شدن ببرنت بیمارستان ؟
_ الان دیگه خوبم . اون روز از صبح چیزی نخورده بودم . بعدش هم که توی کتاب فروشی ترسیدم .به همین خاطر بود .از او روز، خونه دارم استراحت می کنم . دیگه از فردا صبح باید برم مدرسه .
سامان آهی کشید و گفت :
_ خیلی دلم می خواهد فردا هم بتونم ببینمت ولی نمی تونم بیام . کمی توی شرکت کار دارم ولی قول می دهم پنج شنبه اونجام .
_ یعنی دو روز دیگه . باشه منتظرت می مونم .
_ البته تنها نیستم ها با خواهرم میام .
صورتم گر گرفته بود .دلم می خواست بپرم زیر دوش آب سرد .
_ آسمان ، چی شد ؟ هنوز اونجایی ؟ مثلا الان داری خجالت می کشی ؟ باشه فعلا خداحافظ تا بعد . یادت نره گوشی رو بزار روی سایلنت تا یه وقت شبی نصفه شبی بهت زنگ زدم همه رو از خواب بیدار نکنه .
بدون اینکه فرصت برای گفتن خداحافظ به من بده تماس رو قطع کرد . بهت زده روی تختم نشسته بودم و فکر می کردم . چطور امکان داره این سامان قبول کرده باشه .حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست .باید سر در بیارم . ولی نمیشه که برم از سامان بپرسم .تا همین جاش هم که حرفی نزده ، خیلی آقایی کرده .اصلا ولش کن دختر تو چیکار به این کارها داری مهم اینه که داره میاد خواستگاریت .
با یادآوری این موضوع باز توی دلم قند آب شد اون یه صد کیلویی ...!!!!
شب که سامان اومد خونه ، منو صدا زد . دلم هوری ریخت پایین . نکنه بخواد پیش بابا و مامان چیزی بهم بگه . وای خدایا خودت کمک کن . لباسم رو مرتب کردم و رفتم توی هال کنار مامان نشستم . بابا طبق معمول روبروی تلویزیون نشسته بود و کمی آنطرف تر هم سامان نشسته بود و داشت با یه گوشی توی دستش بازی می کرد . تا نگاهم رو احساس کرد سرش رو بلند کرد و گفت :
_ آسمان ، پولی چیزی لای این بالشت و متکاهات قایم نکردی ؟
_ نه چطور مگه ؟
_ هیچی فقط می خواستم ببینم اگه پول داری ، اون سیم کارتی که دیروز خریدم رو بدم به تو ، گوشی هم مال خودت . امروز این رو از یکی از دوستام خریدم ، دست دومه برای همین خیلی ارزون حساب کرد . حیفه اون گوشی بی مصرف بمونه .
با دهن باز داشتم گوش می کردم ، یعنی واقعا غلامرضا اون گوشی رو برای من فرستاده بود . خوب این وسط چی به سامان می رسید که اینطور گوش به حرف غلامرضا می داد ؟
_ سامان اون گوشیت رو بده ببینم .
سامان با نیشخندی گوشی رو به طرفم دراز کرد .وای چه گوشی با حالی . این که تمام لمسیه . شبیه گوشی یکی از دخترای همکلاسی ام بود . اون دختر یه خر پول به تمام معنا بود و حالا سامان لنگه همون گوشی رو داشت . مطمئن بودم که دروغ میگه و این گوشی نو ، نو ست .
حالا دیگه مطمئن بودم که سامان حسابی غلامرضا رو تیغ زده .پسره مارمولک فرصت طلب، بزار این روزها هم می گذره . فقط بزار خرم از پل رد بشه می دونم باهات چیکار کنم .
******
به اینجای ماجرا که رسیدم صدای خانم دکتر منو از عالم خیال بیرون کشید :
_ عالی بود عزیزم . فوق العاده بود . تو دختر قوی هستی . برای امروز کافیه منم دیگه باید برم .دوست دارم فردا صبح که می بینمت ، سرحال باشی و من بتونم بقیه ماجرا رو بشنوم . راستی اگه خواستی می تونی از تخت بیای بیرون و کمی توی محوطه قدم بزنی .

دکتر رفت و منو با یه دنیا فکر نامفهوم تنها گذاشت . یعنی عاقبت این عشق به کجا ختم می شود . کاش می شد دوباره برگرده .چرا وقتی که داشت همه چی درست می شد ، دوباره کابوس زندگی من خودش رو نشون داد . بدشانسی من . حتی نتونستم یه دل سیر دستش رو بگیر و نگاهش کنم . مگه چه خطایی از من سر زده بود که مستحق چنین مجازاتی شدم . خدایا انتقام دل سوخته منو ازش بگیر . خدایااااااااااااااااا ..... هق هق گریه هام سکوت شب رو شکستند و به آسمون ها بلند شدند .
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون

تو زندگی چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
امشب از اون شبهاست که من دوباره دیوانه بشم ،تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاس که من می خواهم داد بزنم ،تو شهر این غریبه ها دردم رو فریاد بزنم

این آهنگ رو خیلی دوست داشتم . اون رو زیر لب زمزمه می کردم و اشک می ریختم ، بی صدا ، خودم هم نمی دونستم این همه اشک رو از کجا آوردم . هر چی بود تمامی نداشت . تمام آهنگ رو به خاطر نمی آوردم و این بیشتر کلافه ام می کرد . مدام این تیکه رو تکرار می کردم و بیشتر و بیشتر ........
فردا صبح وقتی دکتر اومد ازش می خواهم یه ضبط یا چیزی که صدا ازش در بیاد برام دست و پا کنه . دلم می خواهد صدای آهنگ رو آنقدر زیاد کنم که تمام دنیا رو کر کنه . تمام دنیا صدای ناله منو بشنون ......آنقدر صدا بلند باشه که خودم هم توش گم بشم . آنقدر بلند که اجازه نده حتی یه فکر کوچولو هم به ذهنم بیاد ، همه ذهنم رو پر کنه .......
می خواهم همه چیز رو فراموش کنم ، همه چیز رو . کاش می شد یه پاک کن بردارم و قسمتهای رو که دوست ندارم از زندگیم پاک کنم ....
******
دکتر خودش رو روی صندلی جابه جا کرد و نگاهی به من کرد :
_ خوب آسمان خانم .من آماده ام . شروع کن .
کنار پنجره نشسته بودم . باز هم همون حس بی وزنی رو داشتم . نگاهم به بیرون بود و فکرم توی گذشته سیر می کرد :
_ غلامرضا می شه بگی اینجا چه خبره ؟
_ بلاخره گفتی ، بلاخره اسم منو گفتی .
وای این پسره هم یه چیزیش میشه ها ....
_ آسمان ، کجایی ؟ باز که صدات نمی یاد .
_ من از شما یه سوال پرسیدم .
خنده غلامرضا رو از آنطرف خط شنیدم :
_ چی شد یه لحظه این وری ، یه لحظه اونوری . بلاخره من غلامرضا هستم یا نه ؟
_ خیلی خوب ، آقا غلامرضا میشه لطفا بگی جریان این گوشی من چیه و همین طور اونی که دست سامانه ؟ چطور تونستی راضیش کنی ؟
_ خوب ما اینیم دیگه .هیچ کس نمی تونه مقابل من نه بیاره .ولی خودمونیم ها این برادرت خیلی خوش غیرته .
_ چطور مگه ؟
_ هیچی دیگه تا پیشنهادهام رو شنید فوری قبول کرد . تو که خیلی از این می ترسیدی . من فکر کردم حتما یه کتک کاری حسابی با هم می کنیم .اون روز تو کتابخونه رنگت مثل گچ دیوار شده بود .
وای یعنی این سامان باز چه گندی زده بود که این ،این طوری ازش تعریف می کرد .
_ چه پیشنهادایی بهش دادی ؟
_ این دیگه یه موضوع مردونه است ،بین منو و سامان .می دونی چیه عزیزم ، این دو روز انکار نمی خواهد تموم بشه . هر لحظه اش به اندازه یک سال برام می گذره . هر بار که به ساعت نگاه می کنم می بینم هنوز چند دقیقه بیشتر از زمان نگذشته .
_ غلامرضا ، واقعا پنج شنبه می خوای بیای اینجا ؟
_ پس چی مگه من با تو شوخی دارم . می یام با خواهرم هم می یام .اصلا تا وقتی بله رو از خانواده ات نگرفتم ، هر هفته می یام .
_ از وقتی دیدمت آروم و قرار ندارم . چی میشد همین پنج شنبه بابات موافقت می کرد و ما با هم نامزد می شدیم .
وای خدا ، مگه چه عجله ای هست ...
_ خوب تو هم یه چیزی بگو ؟ آسمان ، آسمان ...هنوز اونجایی ...
_ غلامرضا بعدا با هم صحبت می کنیم . الان دیگه نمی تونم . ممکنه مامان سر برسه .خداحافظ .
بدون شنیدن جوابش گوشی رو قطع کردم . یه استرسی ته دلم بود ، خدایا خودت همه چی رو به خیر بگذرون .
دو روز رو توی هیجان و اضطراب گذروندم . تا حالا اضطراب مداوم و پشت سر هم رو تجربه کردین ؟ حتی شب توی خواب هم دست از سرت بر نمی داره . انقدر کابوس می بینی که قید خواب رو هم می زنی .
پنج شنبه صبح با هیجان شروع شد . تا پام رو از خونه گذاشتم بیرون ، لرزش گوشی توجه منو جلب کرد . یه اس ام اس از غلامرضا بود که می گفت : عزیزم ، ما رسیدیم همین الان وارد شهر شدیم . خیلی دلم می خواد خواهرم تو رو ببینه .
اینها کی حرکت کردن که این وقت صبح اینجا رسیدن . مگه خواب و خوراک ندارن اینها . منو از حالا نگران کرد که چی بشه ، دلشوره تا شب پدر منو در میاره .
جواب دادم : من تو راه مدرسه هستم .
: پس شما فعلا برو . موقع برگشت می بینمت .بای .
پای رفتن نداشتم . دلم می خواست برگردم خونه و خودم رو توی اتاقم حبس کنم . توی مدرسه آنقدر شلوغ کردم و شیطنت بازی در آوردم که حسابی صدای دبیرها و حتی ناظمون رو در اوردم . خوب چیکار کنم دست خودم نبود از بس دلشوره داشتم یه جا بند نمی شدم . باید یه جوری سر خودم رو گرم می کردم تا وقت بگذره . از باز کردن پیچ شوفاژها گرفته تا قایم کردن دفتر حضور و غیاب بگیر برو تا اجازه گرفتن برای رفتن به دستشویی اونم سه بار سر هر کلاس .حتی دوستام هم عقیده داشتن من امروز یه مرگم شده ، شیطنت امروزم با هر روز فرق داره .
وای که چی کشیدم تا زنگ تعطیلی رو شنیدم . سر کلاس اخر که از شانس مزخرف من هندسه هم بود دیگه داشتم منفجر می شدم . از بس سر جام ول ول خوردم ، دبیر هندسه حسابی عصبانی شد و یه نمره منفی بهم داد . می گفت اونقدر سر جات تکون می خوری که حواس من پرت میشه نمی تونم درست فرمول ها رو توضیح بدم .خوب به من چه، مگه تو صورت من گل و بوته رشد کرده که همش زل زدی به من . به یکی دیگه نگاه کن ، به یکی که تکون نمی خوره ، اونوقت دیگه فرمول ها از یادت نمی ره . البته خودمونیم ها این دبیر ما هم بلد نیست برقصه تقصیر رو می اندازه سر کج بودن اتاق .خوب اگه فرمول ها رو فراموش کردی دیگه چرا بهونه میاری . برو کتاب رو باز کن و از روی اون بنویس .واه واه واه ......ایشششششششششششششششش.
عین پیرزن های غر غرو زیر لب هی غر غر می کردیم البته بعد از گرفتن اون نمره منفی . به جهنم که منفی گرفتم . اصلا غلامرضا رو بچسب که عشق است . بقیه رو بی خیال . حالا برای امشب چی بپوشم .آخیششششششششششش خدایا شکرت بلاخره این زنگ رو زدن .....فراررررررررررررررر

انتظار داشتم وقتی پامو می زارم بیرون ، غلامرضا منتظرم باشه .جلوی در مدرسه که خبری ازش نبود . بدجوری تو ذوقم خورد .فکر می کردم می یاد دیدنم ...
مثل بادکنکی که بادش رو خالی کرده باشن ، سست و بی حال راه افتادم طرف خونه . چطوره یه اس ام اسی بهش بدم ببینم چرا نیومده . ....نه بابا ولش کن حالا فکر می کنه خیلی کشته و مرده اش هستم . اوهم..مگه کشته مرده اش نیستم ؟ خوب باشم نباید که به این زودی بفهمه . اونوقت فکر می کنه خیلی آش دهن سوزیه ......یعنی نیست ؟

ای بابا بسه دیگه سرم ترکید...... سرم رو تکان دادن تا هر چی فکر و خیال مربوط به غلامرضا هست ، بریزه بیرون .
تا رسیدن به خونه مدام اطرافم رو کنترل می کردم شاید ببینمش ولی نبود که نبود . در رو که باز کردم ...اوه اوه اوه ...اینجا چه خبره ؟ قراره مهمون بیاد؟ خونه عین دسته گل شده . مامان یه خونه تکونی درست و حسابی کرده بود. صداش کردم :
_ مامان ، من اومدم .
_ بیا تو آشپزخونه ام .
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم :
_ مامان ، خونه تکونی کردین . حسابی همه جا برق می زنه .
وااااا، این مامان ما چرا اینجوری شده . نیشش تا بناگوش بازه و چشاش داد می زنن که حسابی کوک، کوکه .
_ مامان خبریه ؟ خیلی خوشحال به نظر می رسی .
_ نه . خبر خاصی نیست . فقط قراره شب مهمون بیاد برامون . تو هم نهارت رو بخور و پاشو برو حموم . چند روزه این موهاتو نشستی . زود باش بخور کلی کار دارم .
_ خوب مامان بزار لباسم رو عوض کنم بعد .
_ نمی خواد بیا دست و روت رو همین جا بشور و بشین نهارت رو بخور که کلی کار دارم و بعدش هم یه راست میری حموم و درست و حسابی خودت رو تمیز می کنی .
_ وا مامان هر کی ندونه فکر می کنه من 1 ساله حموم نرفتم .
_ هر چی .امشب باید مثل یه دختر خانم خوب و برازنده جلوی مهمونها بیای ها .
یه لحظه از این لامپ ها روی سرم روشن شد . حالا فهمیدم موضوع از چه قراره . پس خواهر غلامرضا تماس گرفته و قرار خواستگاری رو گذاشته . پس بگو چرا این مادر ما اینقدر سر کیفه . خوب بیچاره چیکار کنه این اولین خواستگاریه که داره برای دخترش میاد . همه هم سن های من تا حالا یه چند تا خواستگار داشتن ولی مال من این اولیشه . خوب بیچاره حق داره نیشش تا بناگوش باز باشه .
_ مامان ، کی قراره بیاد که اینقدر مهمه ؟
_ کسی نیست . از دوستای منه .
واووووو ...مامان هم بلده دروغ بگه ....من که می دونم دوست شما نیست .
_ کدوم دوستت مامان ؟
_ تو نمی شناسیش . اولین باره که می بینیش . خوب پاشو دیگه چقدر می خوری .بسه دیگه . این روزها چاق شدی ها .باید به فکر اندامت باشی وگرنه فردا پس فردا لباس عروس تنت نمی شه .
_ به خدا دارم از گشنگی میمیرم حالا شما هم گیر دادی به این چند کیلو اضافه وزن من . تازه کی خواست عروسی کنه که شما فکر لباسش هستی .
تو دلم یه عروسی واقعی بودها ولی خودم رو زده بودم به کوچه علی چپ .
_ میگم بسه دختر . الان بشقاب رو هم می خوری .پاشو برو لباستاتو بردار و برو حموم ببینم یاالله ....یادت نره به موهات نرم کننده هم بزنی ها وگرنه شب مثل این آدم هایی که از چیزی می ترسن و موهاشون سیخ میشه ، موهای تو هم سیخ وامیسته .
آخه موهای به این خوشگلی مگه چشه . دوست ندارم نرم کننده بزنم موهام رو میریزه .اولش فقط یه خورده وز وزی میشه بعدش درست میشه . چقدر من غر می زنم . برم تا این مامان با لگد و پس گردنی منو تو حموم نچپونده .
حتی توی حموم هم آروم و قرار نداشتم . یه چیزی ته دلم هی ول می خورد . من تا شب صد بار از استرس و دلشوره می میرم و زنده می شم . انقدر تو حموم جفتک زدم و بالا و پایین پریدم که تا پامو گذاشتم توی اتاقم از خستگی ولو شدم روی تختم . حتی نای خشک کردن موهام رو هم نداشتم .
با داد و بیداد مامان چشم هامو باز کردم :
_ دختر آخه چرا تو اینقدر تنبلی ؟ وای به حال اون بدبختی که بخواد تو رو بگیره . از حموم اومده همین جوری با یه تاپ و موهای خیس گرفته خوابیده . اگه مریض نشی شانس اوردی . حالا تو شب پیش این خواستگار ها آبروی منو ببر ، ببین اونوقت من چیکارت می کنم .
با شنیدن اسم خواستگار مثل فنر از جام بلند شدم و نشستم .
_ مامان ، مگه قراره برای من خواستگار بیاد ؟
_ خوبه خوبه ، جمع کن اون لبو لوچه ات رو دختر . تا اسم خواستگار اومد ببین چه مثل ترقه از جاش بلند شد . پس چی . فکر کردی قراره برای من خواستگار بیاد . پاشو زود اماده شو . ساعت ششه . تا یه ساعت دیگه سر و کله مهمونها پیدا میشه ، انوقت تو هنوز گرفتی خوابیدی . ببین تو رو خدا ، چشم هاش هم از بس خوابیده پف کرده . حالا بزار اینها تو رو نپسندن من می دونم و تو .
_ مامان من چه تقصیری دارم . خوب قیافم این طوریه .
_ مامان من چه تقصیری دارم .....بلند شو از اون تخت بیا بیرون . یه خورده هوا بخوره به اون سر و صورتت بلکه به یه چیزی شبیه بشی .
مامان غر غر کنان رفت بیرون و من همین جوری مات و مبهوت روی تخت مونده بودم . یعنی قیافه ام اونقدر ضایعه که حتی مامان هم که باید از دخترش تعریف کنه داره این حرف رو می زنه .
حرف های مامان حسابی زده بود توی ذوقم . اگه خواهر غلامرضا از من خوشش نیاید چی ؟ وای خدایا صد تا صلوات نذر میکنم تا به چشم این خواهر شوهره خوشگل بیام . وااااا دختر بی چشم و رو نه به باره نه به داره ، خواهر شوهر کجا بود .
با سستی از تخت پایین اومدم و نگاهی به خودم توی آینه کردم . مامان حق داشت ، حسابی چشمام قرمز شده بود و پف کرده بودند . وای چرا اینقدر سردم شده . لرز افتاده بود به جونم ، فکر کنم از هیجان باشه . بهتره تا صدای مامان در نیومده .لباسم رو عوض کنم و برم بیرون .

کمد رو یه نگاهی کردم ، یه کت و دامن به زنگ سبز پسته ای در آوردم . کت کوتاه بود و دامن بلندی داشت . دفعه پیش که توی مهمونی پوشیده بودم همه تعریف می کردن و می گفتن خیلی بهم می یاد . اه، بسته شو دیگه ، زیپ لعنتی . چرا بسته نمی شه . نکنه مامان راست می گه و من حسابی چاق شده باشم . وای حالا چیکار کنم . اصلا یادم نبود . باید این یه هفته رو ورزش می کردم .
به هر جون کندنی بود کت و دامن رو تنم کردم .حالا نوبت موهام بود. خدایا صبر ایوب به من بده بلکه بتونم این موهامو درست کنم . باید بلافاصله که از حموم اومدم خشکش می کردم و می بستمشون . حالا به هیچ صراطی مستقیم نمیشن . ولش کن بابا ، اصلا نخواستم موهام باز باشه، جمعشون می کنم پشت سرم و با یه گیره می بندمشون .

آآآآآآ پچی ....
وای همینم کم بود . یه عطسه دیگه هم کردم و ..... آب بینی ام که راه افتاد . مامان منو می کشه . عجب خواستگاری بشه امشب .
از اتاقم که اومدم بیرون ، مامان و بابا داشتن پچ پچ می کردن و سامان نشسته بود و با گوشی اش ور می رفت . ای باجگیر ، صبر کن یه گوشی بخرم برای خودم ده برابر گرون تر از گوشی تو .
مامان سرش رو بلند کرد و نگاهی به سر تا پای من کرد :
_ لباست خوبه . ولی چرا موهاتو اونجوری مثل مرغ جمع کردی پشت سرت .
سامان پرید وسط حرفش و گفت :
_ مگه قراره همین جوری بیاد جلوی مهمونها . من نمی زارم . برو یه چیزی سرت کن . حالا چادر نذاشته بس نیست می خواهد بی حجاب بیاد جلوی غریبه . برو ببینم .
نه که خیلی غیرتی هستی آقا . نه جانم دیگه حنات پیش من رنگ نداره . اگه چیزی نمی گم و سکوت می کنم به خاطر ترسم از تو نیست چون به اندازه کافی ازت آتو دارم که بدمت دست بابا .فقط می خواهم امروز بدون دردسر بگذره . بعدا باهات تصفیه حساب می کنم .
برگشتم توی اتاق و یه روسری انتخاب کردم و سرم کردم . دیگه حسابی حالم خراب بود .آب بینی و چشام راه افتاده بود . چشمام و نوک بینی ام هم قرمز شده بود . بینی ام رو با حرص بالا کشیدم و رفتم سر وقت یخچال تا قرصی چیزی پیدا کنم بلکه یه کم این زکامم بهتر بشه . صدای زنگ خونه بلند شد . دو تا قرص رو با عجله با یه لیوان آب فرستادم پایین و از آشپزخونه سرکی کشیدم ببینم چه خبره که سامان چه غره ای بهم رفت و من دوباره برگشتم توی آشپزخونه . روی صندلی ولو شدم . تمام تنم درد می کرد و لرز داشتم .سرم روی گذاشتم روی میز و منتظر شدم تا مامانم صدام کنه .
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای مامان رو شنیدم که خیلی مهربون می گفت :
_ آسمان ، عزیزم ، لطفا برای مهمونهامون چایی بیار .
طوری هول هولکی بلند شدم که صندلی افتاد زمین . خجالت کشیدم .الان می گفتن این عروس چه دست و پاچلفتی .چایی رو ریختم . دستام می لرزید و از یه طرف هم آب بینی ام بند نیومده بود و مدام بینی ام رو می کشیدم بالا . یه آش شله قلمکاری شده بود که نگو ...
وای خدایا ، الان که سکته کنم . غلامرضا یه کت و شلوار یه دست سیاه براق پوشیده بود که خیلی بهش می اومد واقعا شبیه دامادها شده بود .سامان چشم غره ای دیگه ای بهم اومد و منم زود سرم و انداختم پایین و زیر لبی سلامی کردم و سینی رو جلوی بابا گرفتم . بابا با دستش اشاره کرد که اول به مهمونهامون .رفتم طرف خواهر غلامرضا . یه خانم خیلی شیک پوش و با کلاس که حسابی هم آرایش کرده بود مثل اینکه می خواهد بره عروسی .اصلا بهش نمی خورد که خواهر غلامرضا باشه . تقریبا هم سن مامان من بود شاید هم بیشتر . بیشتر می خورد که مادرش باشه تا خواهرش .
سینی رو گرفتم جلوش و خیلی آروم گفتم بفرمایید .نگاهی به سر تا پای من کرد و با مکث چایی رو برداشت . دلم غوغایی بود از یه طرف هم آب بینی او داشت سرازیر می شد . دیگه خودتون تصور کنید چه اوضاعی بوده ....نکنه از من خوشش نیومده که اینطوری داره نگاهم می کنه . ...
_ ماشالله . خدا براتون نگهش داره . خیلی خانم و نازه .
چی ؟ این چی گفت ؟ با من بود ؟ من نازم . نکنه این شب کوری چیزی داره . من با این قیافه داغون و سرمایی که خوردم و بینی قرمز، خیلی نازم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چایی رو گرفتم جلوی غلامرضا ، زیر چشمی نگاهی به من کرد و خیلی آروم چایی رو برداشت .
واااااااااااا، این چرا دستش نلرزید ؟ آخه مگه دامادها روز خواستگاری ، چایی رو نمی ریزن ؟ یا نه مثل اینکه من باید چایی رو می ریختم روش ها....وای چه بد شد حالا چیکار کنم !!!!!

با صدای سامان به خودم اومد و سینی رو جلوی مامان و بابا گرفتم .می خواستم برگردم توی آشپزخونه و دوباره بگیرم روی میز بخوابم که صدای خواهر غلامرضا رو شنیدم :
_ عزیزم بیا بشین پیش من ببیینم .

نگاهی به مامان کردم و مامان هم با سرش اشاره کرد که برم و بشینم کنارش .
_ خوب آسمان خانم ، بگو ببینم سال چندم هستی ؟
_ سال آخر هستم . امثال دیپلم می گیرم .
_ خوبه ، مشخصه که دختر درس خوانی هستی .
غلامرضا آروم سرفه ای کرد که فکر کنم بیشتر برای خاطر خواهرش بود . خواهرش هم رو کرد به طرف مامان و بابا و گفت :
_ اگه اجازه بدید من میرم سر اصل مطلب . برادر من دفعه پیش که برای یه پروژه کاری اومده بود اینجا به طور تصادفی دختر شما رو می بینه . و الان هم ما اینجا در خدمت شما هستیم که اگر قسمت باشه دست این دو تا جوون رو بزاریم تو دست هم .
بابا با یه حالت عصبی گفت :
_ میشه کمی در مورد شرایط برادرتون توضیح بدید ؟
_ البته ، ببخشید راستش من اولین باره که دارم برای برادرم میرم خواستگاری به همین خاطر زیاد وارد نیستم .غلامرضا تنها برادر منه و بعد از فوت پدر و مادرم تنها کسیه که برام مونده . مهندس نقشه کشی و یه شرکت هم برای خودش داره . خونه پدریمون هم به نام غلامرضاست . علاوه بر اون یه اپارتمان هم داره که تازه تحویل گرفته .ماشین زیر پایش هم چند ماهی میشه که از کارخونه تحویل گرفته .
مهتاب (خواهر غلامرضا) هر چه بیشتر در مورد برادرش توضیح می داد ، لبخند روی لب مامان بیشتر و پر رنگتر می شد . مثل اینکه داماد مقبول مادر زنش افتاده . حالا بزار ببینیم از هفت خان پدر زن هم رد می شد یا نه .
اون شب پدر حرف زیادی نزد و بیشتر سکوت کرده بود . قرار شد خواهرش دو سه روز دیگه زنگ بزنه و جواب بگیره . وقتی رفتن بابا بدرقه شون نکرد . حسابی اخمهاش توی هم بود و داشت فکر می کرد . من هم که دیگه نای سر پا ایستادن هم نداشتن رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباسم ، گرفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم .
سرمای بدی خورده بودم و صدام هم گرفته بود . تازه داشت چشمهام گرم می شد که لرزش گوشی ام رو حس کردم . دستم رو بلند کردم و جواب دادم :
_ بله ؟
_ سلام .
غلامرضا بود .
_ سلام . چطوری ؟
_ من خوبم ، خیلی خوب . رفتم خواستگاری دختر مورد نظرم و الان هم از دیشب منتظر هستم که کی جوابی به منه بینوا میدن . شما هم که خانم خانما اصلا حالی از من نپرسی ها خوب . ببینی توی چه حال و روزی هستم .آسمان خوابیده بودی ؟
_ نه ، داشتم می خوابیدم .
_ الان چه وقت خوابیدنه . من انقدر استرس دارم که دیشب هم نتونستم بخوابم . ببین چقدر هم خوابیدی که صدات اینطوری در میاد .
بدجنسی ام گل کرد و با صدایی که به زور در میامد گفتم :
_ برای چی استرس ؟ فوقش جواب منفی یه دیگه . در ضمن من سرما خوردم و گلوم هم چرک کرده . صدام به خاطر اون گرفته نه از خوابیدن زیاد .
_ وای نه ، آسمان اینجوری نگو . اگه جواب خانواده ات منفی باشه من میمیرم . من بدون تو نابود میشوم . می فهمی ، نابود می شوم...... اگه بابا موافقت نکنه ، هر هفته می یام خواستگاریت تا بلاخره قبول کنه .
_ اگه بازم موافقت نکرد چی ؟
_ آسمان داری کم کم نگرانم می کنی .نکنه چیزی شده ، خبری هست که به من نمی گی آره ؟
_ نه خبری نیست . من از وقتی شما رفتین تقریبا توی اتاقم بودم چون مدام مسکن می خورم و بعد هم می خوابم .
_ آسمان..... اگه پدرت مخالفت کرد تو چیکار می کنی ؟ طرف منو می گیری یا طرف خانواده ات رو ؟ یعنی هیچ کمکی به من نمی کنی .
_ چه کاری از دست من بر میاد آخه ؟
_ نمی دونم ، خوب بلاخره یه گریه ای ، قهری ، چیزی ، یه کاری بابات راضی بشه دیگه .
به فکر رفتم . یعنی اگه بابا راضی نشه ، چی کار کنم . من که جرات نداشتم هیچ کدوم از این کاها رو بکنم .
بعد از چند دقیقه صحبت ، خداحافظی کردم و دوباره روی تختم ولو شدم . بابا باید راضی بشه . باید ...من نمی زارم کسی مانع این ازدواج بشه .

دو روز بعد فقط به جنگ و دعوا توی خونه گذشت . مامان معتقد بود که باید اجازه بدیم که خانواده دریانی دوباره بیان ولی بابا کاملا مخالف بود و می گفت نمیشه ندیده و نشناخته دختر شوهر داد . تازه اینکه بعد از ازدواج قرار بود توی تهران زندگی کنیم یه دلیل دیگه بود که باعث شده بود بابا سرسختانه جلوی مامان ایستادگی کنه .
_ خانم ، من دختر به غربت نمی دهم . این که آخرین خواستگار آسمان نیست . صبر کن . مطمئن باش موقعیت های از این بهتری هم پیش می یاد .

_ داری با دست خودت لگد به بخت دخترت می زنی . دور و برت رو یه نگاه کن ببین کدوم دختر فامیل خواستگاری بهتر از این داشته ها ....چرا داری بیخودی بهانه می یاری . یه جوری میگی تهران که آدم فکر می کنه یه قاره دیگه است . همین بیخ گوشمونه . مگه چند ساعت با ما فاصله دارن . تازه برای رفتن و امدن یه بهانه ای داریم . جایی رو داریم که بریم و کسی رو داریم که بیاد دیدنمون .
_ مگه شما این پسره رو می شناسی که اینطوری طرفش رو می گیری ؟
_ خوب میریم تحقیق می کنیم ، از دو نفر می پرسیم . این پسر رو حداقل باید توی محل کارش بشناسن . تازه برای آینده سامان هم خوبه . میتونه دست سامان رو هم یه جایی بند کنه . مرد اینقدر لجبازی نکن . من که می دونم تو خیال داری این دختر مثل دسته گلم رو بدی به پسر خواهرت . ولی خواهرت کور خونده من دختر به اون نمی دهم . فهمیدی . این پنبه رو از گوشت در بیار . من دختر بی سر و زبونم رو نمی دم بره زیر دست اون عفریته .
_ حالا دیگه خواهر من عفریته است آره ، من اصلا دختر شوهر نمی دم . دختر من می خواهد درس بخونه ...
_ بله که عفریته است ، فکر کردی می زارم دستی دستی دخترم رو بدبخت کنی ؟ نه خیر از الان تا صد سال دیگه هم اگه صبر کنی من نمی زارم آسمان عروس خواهرت بشه .

این بحث و جدال ها رو می شنیدم و کاری از دستم بر نمی اومد جز اینکه بشینم و بی صدا توی اتاقم گریه کنم .این وسط سامان هنوز سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت . پدر و مادرم داشتن روی من معامله می کردن . پدر می خواست من با خواهر زاده اش ازدواج کنم و مادرم هم فقط برای اینکه پوز عمه ام رو بزنه می خواست هر طور شده منو به این خواستگارم غالب کنه . این وسط تنها چیزی که براشون ارزش نداشت من بودم و اینکه اصلا نظر من چیه . هیچ کدوم توی اون دو روز حتی یکبار هم از من نپرسید که نظر من چیه .
وقتی بابا به طور قطعی و محکم به خواهر غلامرضا جواب رد داد ،من شکستم ، خرد شدم . شکستهام رو کسی جمع نکرد و من با احساس اضافی بودن و شاید هم نامرئی بودن ، خودم رو توی اتاق حبس کردم . مامان با بابا قهر کرده بود و در اتاق رو روی خودش بسته بود . منم توی اتاقم به این شانسم گریه می کردم . آخه چرا مگه گناه من چی بود ، حالا که بعد از عمری از یه نفر خوشم اومده بود و شانس در خونه ام رو زده بود که اونم از من خوشش بیاد ، چرا باید بابا همه چیز رو خراب می کرد . غلامرضا حسابی کلافه بود . روزی بیشتر از ده دفعه با من تماس می گرفت و حرف می زدیم . خیلی بهم ریخته و داغون بود و مدام از من می خواست یه کاری بکنم . ولی من چیکار می تونستم بکنم . وقتی دید که من جوابی ندارم که بهش بدم دیگه ازم نخواست که خودم توی خونه صحبتی از علاقه ام بکنم .
روز پنج شنبه بود . دلم بد جوری گرفته بود ......
درست یک هفته است که غلامرضا رو ندیدم .امروز آخرین روزی بود که کلاس هامون دایر بودند . دیگه مدرسه تعطیل شد و باید بشینم توی خونه و برای امتحانهای آخر ترم و همین طور برای کنکور خودم رو آماده کنم .یه چیزی توی دلم هی ول می خورد ، استرس داشتم و دلم می خواست یکبار دیگه هم ببینمش . از دیروز باهاش صحبت نکرده بودم یعنی در واقع اون باهام تماس نگرفته بود و من هم خجالت می کشیدم خودم باهاش تماس بگیرم .
چی می شد امشب هم بیاد خونمون و بتونم ببینمش .هه هه به همین خیال باش ، با اون جواب توهین آمیزی که بابا بهشون داد عمرا دیگه پاشونو بزارن توی این خونه . مگه برای همچین پسری ، دختر قحطه .وای اگه غلامرضا بره و با کس دیگه ای ازدواج کنه من می میرم . خودم رو می کشم . نمی زارم دست کس دیگه ای به جز غلامرضا به من برسه . اگه بخوان منو بدن به اون پسره ایکبیری ، شهرام ، خودم رو می کشم .
تا شب به بهونه درس و امتحان از اتاقم بیرون نیومدم و منتظر بودم که غلامرضا تماس بگیره . حتی دریغ از یه دونه اس ام اس خالی .صدای در اومد ، یعنی کی بود این وقت شب .به من چه هر کی باشه من از جام تکون نمی خورم مثلا من چند وقته دیگه کنکور دارم هااااااا. از پشت میز بلند شدم و رفتم روی تختم نشستم . پاهامو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام . هیییییییییییییی هفته پیش این موقع ها داشتم آماده می شدم برای بردن چایی . هفته پیش این موقع غلامرضا این جا بود . کاش زمان همون موقع از حرکت می ایستاد و اون برای همیشه کنار من می موند .
یکی در اتاق رو باز کرد ولی من هیچ حرکتی نکردم . حتما اومدن که برم پیش مهمونها ولی من نمی رووووووم .
_ آسمان ، آسمان ، خوابیدی ؟
صدای سامان بود . سرم رو بلند کردم و با حرص گفتم :
_ چیه ؟ چه خبرته داد می زنی .چی می خواهی ؟
_ هیچی فقط می خواستم بگم که مامان گفت بیای توی سالن . مهمون داریم .
همون طور که حدس می زدم .
_ به ماما بگو نمی تونه بیاد . داره درس می خونه .
_ چرا دروغ بگم . تو که درس نمی خونی . نشستی اینجا داری گریه می کنی .
من کی گریه کرده بودم .دستم رو کشیدم روی صورتم خیس بود .
_ من گریه نمی کردم . هنوز خوب نشدم . مال زکامه .

سامان همین طوری که جلوی در وایستاده بود و دستش به دستگیره در بود نیشخندی زد و گفت :
_ باشه منم خرم و قبول کردم . ولی خود دانی اگه اومدی که اومدی وگرنه من خودم برای غلامرضا جونت چایی می برم و تو دیگه بعد از اون حق نداری از اتاقت بیای بیرون . فهمیدی ؟

همین طور که با دهن باز داشتم نگاهش می کردم از اتاق خارج شد .در رو کامل نبسته بود که برگشت و سرش رو کرد داخل اتاق و گفت :
_ بدون حجاب نمی یای ها
همین طور روی تخت خشکم زده بود . یهو به خودم اومدم و از روی تخت پریدم پایین و رفتم سمت کمدم . وای خدایا ، عاشقتم . مرسی که حرف دلم رو شنیدی . غلامرضای من اینجاست . دوباره اومده ، همون طور که گفته بود .....
با عجله یه چیزی تنم کردم و برای اینکه صدای سامان رو در نیارم یه شال هم انداختم روی سرم و پریدم بیرون .از پشت ستون دیدم که غلامرضا و خواهرش نشستن توی سالن .وای چه جیگری شده این پسر . چه تیپی زده . فکر کنم این پسر هر چی در میاری فقط خرج رخت و لباس و سر و وضعش می کنه . بی سر و صدا وارد سالن شدم و آروم سلام کردم . غلامرضا سرش رو بلند کرد و به رویم لبخند زد .
وای وای واااااااااااااای ، بابا با یه اخمی نشسته که نگو و نپرس . آدم در جا سنکوب می کنه . این بابای ما چرا اینقدر خفن عصبانی میشه .تا نگاه عصبانی بابا رو دیدم سرم رو انداختم پایین و رفتم نشستم کنار مامان . خواهر غلامرضا داشت آسمون و ریسمون به هم می بافت . بابا با حرص و عصبانیت براندازشون می کرد .
چند دقیقه ای بود که مهتاب خانم همین طوری داشت حرف می زد و از برادرش تعریف می کرد .آخرش هم بابا با عصبانیت گفت :
_ خانم محترم ، برادر شما خیلی خوب و آقا و همه چی تموم . ولی ارزونی خودتون . دختر من قصد ازدواج نداره . فعلا به ادامه تحصیل علاقه داره .
_ آقای مقدسی ما که با درس خوندش مخالفتی نداریم . اگه شما اجازه بدین اینها نامزد می کنند . آسمان جان هم درسش رو تموم کرد بعد عروسی می گیرن .
_ ای بابا ، خانم دریانی من نمی خواهم دختر شوهر بدم ، جرمه ؟
_ آقای دریانی ....
غلامرضا حرف خواهرش رو قطع کرد و رو به بابا گفت :
_ ببخشید که من وارد بحث می شوم . می تونم بپرسم از نظر شما من چه ایرادی دارم که شما قبول نمی کنید
بابا عصبانی نگاهی بهش انداخت و گفت :
_ شما ایرادی ندارید . من نمی خواهم حالا دخترم ازدواج کنه . زوده براش . در ضمن من دوست ندارم دخترم دور از من باشه . می خواهم توی همین شهر زندگی کنه .
_ این که مشکلی نیست . من می تونم بیام اینجا . البته احتیاج به زمان دارم . یه چند ماه بهم وقت بدین کارهام رو ردیف می کنم و میام اینجا .
یعنی من اونقدر براش مهم هستم که حاضره به خاطر من بیاد اینجا و توی این شهر زندگی کنه . واااااااای شکرت خدایا .کم مونده بود همونجا از خوشحالیم بپرم بالا و پایین . دلم می خواست برم و به بوس گنده از لپ غلامرضا بگیرم .
بابا دیگه جوابی بهش نداد و فقط در آخر مجلس گفت که باید فکر نکنه و جواب رو بعدا می ده .
مامان حسابی از برخورد بابا با مهمونها ناراحت بود . به محض بسته شدن در ، داد مامان رفت هوا :
_ مرد مگه تو ادب نداری ؟ این چه وضع مهمون داری کردنه . بده به خدا ،زشته . مهمون حبیب خداست . از وقتی اومدن نمی شد تو رو با یه من عسل هم خورد . قیافه گرفته بودی که نگو . حالا اگه اون خواهرت با اون پسر بیکار و لاتش می اومد نیشت تا بنا گوش باز می شد آره ؟
_ اولا که من قیافه نگرفته بودم، دوما این موضوع چه ربطی به خواهر من داره . شما زود می بری می چسبونی به خواهر من . در ضمن شهرام بیکار و لات نیست اگه بود من دخترم رو بهش نمی دادم
_ ا !!!!!!!!!!پس بدون ما بریدن و دوختین . ما رو هم برای عروسی دعوت می کنین دیگه آره ؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و پریدن وسط بحثشون و گفتم :
_ من هم توی این خونه آدم هستم ها . یکی هم نظر من بپرسه آخه .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد