-
رمان مسابقه عاشقم کن3
7 دی 1399 22:23
نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا...
-
رمان مسابقه عاشقم کن2
7 دی 1399 22:23
رمان مسابقه عاشقم کن2 بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم 1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش} 2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم 3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی 4.شغلی که دوستداری داشته...
-
رمان مسابقه عاشقم کن 1
7 دی 1399 22:22
رمان مسابقه عاشقم کن 1 به نام خدا یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم :مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو...
-
من و بارون 4
7 دی 1399 22:21
من و بارون 4 -حالا تو برو کلیدو بیا.... آندی بعد از 5دقیقه اومد...کلید رواز داخل کیفش دراووردو داد دستم.... -حالا چرا کیفتو آووردی؟؟؟...کلیدو برمیداشتی میومدی دیگه... آندی:جلوی چشم مامان که نمیشد... رفتمسمتاتاقامیرعلی...دیگه مثل اوندفعه استرس نداشتم...کلیدو چرخوندم در باز شد...وارد اتاق شدیم....برای اینکه اندی رو...
-
من و بارون 3
7 دی 1399 22:21
من و بارون 3 آندی:آهایــــــــــی خانوم خوشله ...کوپس کادوی شما...؟؟؟ -عــروس به این پــــــــررویـــی ندیده بــــودم...منکه کادو نخریدم....!! ارشیا کادویی که من برای آندی خریده بودم رو از زهرا گرفته بودو برد جلویه آندی... ارشیا:پـــس این چــــیه؟؟ -ا ...ا ..ا .این دسته تو چیکار میکنه؟؟ جعه رو از دستش گرفتمو دادم دسته...
-
من و بارون 2
7 دی 1399 22:21
بعد از قطع کردن مکالمه با نگین آندی وارد اتاقم شد. آندی:خسته نباشی.چقدر میخوابی .نترکی یه وقت. -چشم نداری ببینی .!!!!!من 2 ساعت خوابیدما .حسود. -خانوم حالا که بیدار شدی .افتخار میدین تدریس شیرین زبان رو ادامه بدین.؟ -بله بانو بشین. در حال درس دادن به آندی یاد امیر علی افتادم.درس دادنم تموم شده بود.آندی داشت از اتاق...
-
من و بارون1
7 دی 1399 22:20
مرا میبینی و هردم زیادت میکنی هردمتوراترا میبینم و میلم زیادت می شود هردمبه سامانم نمی پرسی میدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاکوبگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت ازدامن بجز درخاکو آندم هم که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم...
-
دروغ شیرین(قسمت آخر)
7 دی 1399 22:20
دروغ شیرین(قسمت آخر) آرتام نگام کرد و گفت: - حتما نتونسته هضمش کنه و خواسته زهرشو بریزه... - دلم براش میسوزه... فدای دروغ های عمه و مهری شد... - پس همه چی رو فهمیدی؟ - آره... تو نبودت مهری هم اومد باهام حرف زد... یاد حرفای آخرم با مهری افتادم... ********************* رومو برگردوندم تا برم تو بیمارستان که صدای آخ گفتن...
-
دروغ شیرین12
7 دی 1399 22:19
سریع یه قدم رفتم عقب و بازمو از بین دستاش که حالا فشارشون کمتر شده بود، کشیدم بیرون... آرتام چند قدم اومد جلوتر و رو به کاوه گفت: - میشه بگی دقیقا با زن من چیکار داری؟ قبل از کاوه من زودتر رفتم طرفش و گفتم: - چیر مهمی نبود... بیا بریم پیش بقیه. آرتام نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به کاوه نگاه کرد... خیلی عصبانی بود: -...
-
دروغ شیرین11
7 دی 1399 22:19
آرتام با اخم گفت: - خوبه... پس میدونی خرید کردن باهاش چه لذتی داره. کاوه چیزی نگفت و بجاش رفت تو فکر... شام رو تو محیطی دوستانه خوردیم... همیشه بخاطر تک فرزند بودنم از اینکه بین یه جمعیت زیاد باشم خوشحال میشدم حالا برام فرقی نمیکرد که تو اون لحظه از کدومشون بدم میاد... بعد از شام چند ساعتی دور هم بودیم و بابا بیژن از...
-
دروغ شیرین10
7 دی 1399 22:18
همه به من نگاه میکردن و من... نمیدونم چرا نگاهم رفت سمت مهری... در حالی که دست کاوه رو گرفته بود داشت میخندید. سریع چشمامو که داشت توش اشک جمع میشد دوختم به گل های روی فرش... الان نه... الان نه... خدایا خردم نکن... خواهش میکنم... آرتام دستشو دور کمرم حلقه کرد و فشاری خفیفی بهم وارد کرد. خیلی خونسرد گفت: - تبریک میگم،...
-
دروغ شیرین9
7 دی 1399 22:18
امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود... البته این هفته کلا خیلی بد گذشت... از صبح شنبه که رفتم بیمارستان حالم خوب نبود. بخصوص اینکه بعد از ماجرای اونشب رفتار منو آرتامم ناخواسته سردتر شده بود... یعنی هردومون از هم کناره میگرفتیم... شاید اینطوری بهتر بود... رفته بودم برای تست ورزش یکی از بیمارا... داشتم با یکی از دکتر ها...
-
دروغ شیرین8
7 دی 1399 22:18
نگاهمو از روی سقف سفید اتاق مامانی برداشتم و با بی حالی از جام بلند شدم... دیشب بعد از رفتن آرتام خواب از سرم پرید... از دست خودم شاکی بودم که ناراحتش کردم... دمدمای صبح بود خوابم برد. با نگاهی به ساعت تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم سمت در اما با یاد آوری اینکه باز با کاوه روبرو میشم پاهام از حرکت ایستاد... بالاخره که...
-
دروغ شیرین7
7 دی 1399 22:17
چشمامو باز کردم. هنوزم خوابم میاد. فکر کنم نزدیکای صبح بود که مهمونا رضایت دادن برن. نگاهی به آرتام کردم که روی زمین بغل تخت دمر خوابیده بود و دستاشم از دو طرف باز کرده بود. از مدل خوابیدنش خنده ام گرفت. عقربه های ساعت عدد 8 رو نشون میداد. تعجب کردم. معمولا این ساعت آفتاب طلوع میکنه ولی اتاق خیلی تاریک بود. آروم از...
-
دروغ شیرین6
7 دی 1399 22:17
صبح که از خواب بیدار شدم آرتام تو اتاق نبود....با تعجب به جایی که دیشب خوابیده بود نگاه کردم...ساعت 8:10 بود...کجا رفته بود؟ بی خیال شدم و کش و قوسی به بدنم دادم...دلم نمی خواست از تختش بیام پایین....زیادی نرم و راحت بود. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. توی اتاقش یه در بود که منتهی میشد به سرویس بهداشتی. بعد از...
-
دروغ شیرین55
7 دی 1399 22:17
-مطمئنی که نمی خواین با ما بیایین؟ ما بریم؟ -آره. شما برین...من هنوز حاضر نیستم، آرتامم که نرسیده. -پس ما رفتیم باباجوون...زیاد دیر نکنین. -نگران نباشین، ما تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم. بعد از رفتن مامان و بابا سریع رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم...از ظهر رفته بودم آرایشگاه و موهامو یه ذره مرتب کردم، این مدت اصلا بهشون...
-
دروغ شیرین4
7 دی 1399 22:16
نمی دونم الان دقیقا چند ساعته که بی حرکت کف اتاقم نشستم و زل زدم به انگشتای پام....قیافه ی پری و همکارام یادم نمیره ولی از همه بدتر قیافه ی مهری با اون لبخند مسخرشه که از جلوی چشام کنار نمیره.... از خودم بدم میاد که مثل بی عرضه ها وایستادم تا هر کاری که دلش می خواد بکنه. من واقعا بی عرضم...اگر نبودم که نمی ذاشتم انقدر...
-
دروغ شیرین3
7 دی 1399 22:16
آخرین دکمه پالتومو بستم و خودمو توی آینه نگاه کردم. با اینکه آرایش ملایمی کردم اما قیافم تغییر کرد چون توی بیمارستان معمولا آرایش نمیکنم. نمیدونم چرا ولی استرس دارم. اولین باریه که مهرزاد رو خارج از بیمارستان ملاقات میکنم. فقط دعا میکنم چیزی نگه یا نگم که دعوا بشه... هنوز نمیدونم کارم درسته یا نه اما احساس بدی هم...
-
دروغ شیرین2
7 دی 1399 22:15
دروغ شیرین2 پری بعد از شام اون شب با حرفایی که زدم حسابی ترسیده بود و نمی دونست باید چی کار کنه.سردرگمی کاملا توش پیدا بود.از همه ی خانم های توی بخش که ازدواج کردن در مورد زندگیشون میپرسید که با شنیدن حرفای بعضی هاشون امیدوار میشد و از شنیدن حرفای یه عده ی دیگه پکر و نا امید.اینطور که به نظر میومد پری از دکتر گوهری...
-
دروغ شیرین1
7 دی 1399 22:15
دروغ شیرین1 ماشینو پارک کردم. دوست ندارم پیاده شم. فضای تاریک و سکوت پارکینگ بهم آرامش میده. چه روز مزخرفی بود دیگه حوصله ی خودمم ندارم. بالاخره از ماشین دل کندم و پیاده شدم، آهنگ شاد توی آسانسور روی مخمه... چشامو بستم و سرمو به دیوار اتاقک آسانسور تکیه دادم. اَه ... چقدر سرم درد میکنه. با ایستادن آسانسور ازش بیرون...
-
یکی از خصوصیات قلب بشر
7 دی 1399 21:26
یکی از خصوصیات قلب بشر (زمینه کلى سوره حج) نخستین آیات سوره حج هول و هراسهاى ساعت قیامت را براى ما مصوّر و مجسّم مىسازد تا روح پرهیزگارى نسبت به خداى متعال را بر انگیزد. شاید تقوا و پرهیزگارى از هدفهایى باشد که تمام سورههاى قرآنى آن را محقّق مىسازند، ولى بازتابهاى آنها بر زندگى متفاوت است. این سوره چنین آغاز...
-
رمان کلت طلایی قسمت7
7 دی 1399 21:18
یاشار و یاسین سوار ماشین یاشار شدند و منم رفتم پیش آرتین.در طول چند ساعت گذشته آرتین خیلی ساکت شده بود و من علتش رو نمی فهمیدم. - پخش نداری؟ آرتین - من آهنگ گوش نمی دم. - می شه من بذارم؟ آرتین با کمی مکث گفت- باشه. You’re everything I thought you never were تو تمام اون چیزی هستی که همیشه فکر می کردم هرگز نبودی And...
-
رمان کلت طلایی قسمت6
7 دی 1399 21:18
یه خونه خیلی بزرگ بود.زنگ در رو زدم و منتظر شدم.کسی در رو باز کرد. - بله؟ - ببخشید... نذاشت حرفمو بزنم- شمایین؟ بیاین تو آقا افشین. شدیدا کنجکاو شده بودم.این از کجا منو می شناخت. - یگانه کجاست؟ - منتظرتونن.توی سالن اصلی. - بهش بگو بیاد... - سالن اصلی از اینجا فاصله داره آخه. بی طاقت بودم- باشه من میام. داخل خونه...
-
رمان کلت طلایی قسمت5
7 دی 1399 21:17
آقا ... آقا. چشمام رو باز کردم.سرم به شدت درد می کرد. - چی ... چی شده؟ - شما اینجا افتاده بودین... - من...وای یگانه...یگانه. دختر نگاهی بهم کرد- چی؟ از جام پریدم- با شما نبودم...ببخشید. گوشیم رو درآوردم و شماره گرفتم. - الو..ارتین. - سلام. - خونه ای؟ - نه... - سریع برو خونه منم میام باید یه چیزی رو بهت بگم. سوار ماشین...
-
رمان کلت طلایی قسمت4
7 دی 1399 21:17
رمان کلت طلایی قسمت4 **** - جدی می گی؟ - شوخیم چیه...پسر فرید رو کشتن. - یعنی...یعنی کار کیه؟ - نمی دونم...والا.خاله وضعش خیلی خرابه.یه سکته رو رد کرده. - الان کدوم بیمارستانی؟ - .... - من می رم خونه یه سر به یگانه بزنم بعدش میام اونجا. - اوکی منتظرم. گوشی رو پرت کردم روی داشبرد و بیشتر گاز دادم. - یگانه...یگانه...
-
رمان کلت طلایی قسمت3
7 دی 1399 21:16
رمان کلت طلایی قسمت3 صدای جیغم تموم خونه رو گرفت.افشین خودشو در عررض چند ثانیه پرت کرد تو اتاق. - چی شده؟ با وحشت بهش خیره شدم. - پرسیدم چی شده؟ - هیچی. - چی؟ - هیچی...می گم چیزی نشده. - پس چرا جیغ زدی؟ - همین جوری. - یگانه! - بله؟ - راستشو بگو؟ - کابوس دیدم... - همین؟ وقتی جواب مثبتمو شنید پوفی کرد و بیرون رفت.صدای...
-
رمان کلت طلایی قسمت 2
7 دی 1399 21:16
داشت کلتشو تمیز می کرد که کسی زنگ در رو زد.کلت رو جمع کرد و گذاشتش یه جای محفوظ و در رو باز کرد.مائده بود. - سلام مانده خانم. - سلام دخترم...خوبی؟ - ممنونم. - یه خواهشی داشتم عزیزم. - بفرمایید. - راستش...من داشتم لپ تاپ افشینو تمیز می کردم فکر کنم خرابش کردم. یگانه سرشو برد جلو- چجوری تمیزش کردین؟ - با پاک کننده. -...
-
رمان کلت طلایی قسمت 1
7 دی 1399 21:15
مقدمه از نور می آیم.... نفس می کشم.... چشم باز می کنم.... زندگی می کنم..... و.... به سوی تاریکی می دوم.... با قلبی بسان سنگ.... در تاریکی شناور می شوم.... مهربانی را سر در قلبم بر دار می آیزم.... چاقو را در قلب محبت میزنم و ..... سه گلوله حرام انسانیت مینمایم.... در تاریکی می رقصم.... چشمانم را میبندم.... نفس نمی...
-
کلاه جادویی
7 دی 1399 21:14
کلاه جادویی ﻣﺎﺭﻳﺎ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪی ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺭﺗﺒﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺴﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﻜﺮﺍﺭﻱ ﺩﺍﺷﺖ . ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﺎﺭﺵ، ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ کلاه فروشیﺷﺪ . ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻼﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻨﻪ ﻛﻼﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎن می کرد. ﻣﺎﺭﻳﺎ ﭼﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج
7 دی 1399 21:05
بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد _ستاره با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم: _جان چیشده !؟ با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت: _بیدار شو...
-
رمان عملیات مشترک5
7 دی 1399 21:03
با نزدیک شدن به ایست بازرسی دلهره ی منم بیش از پیش شد ... دوست نداشتم به خاطر یه مامور ایرانی که مثل کنه همه جا دنبالم بود موفقیت توی این ماموریت رو که میتونست باعث ترقی بیش از پیش توی کارم بشه رو از دست بدم .... با ترمز کامیون کنار پلیس راه بلافاصله صدای یکی از مامورها اومد که رو به راننده میگفت : - وقت بخیر ......
-
رمان عملیات مشترک4
7 دی 1399 21:03
نگاهی به کوچه انداختم بازم به یاد شهر مردگان افتادم سوت و کور بود و بی سر و صدا اهسته در نیمه باز را باز تر کردم و وارد شدم سرکی تو حیاط کشیدم کسی نبود.وارد شدم و در را پشت سر بستم حیاط کوچکی بود با چشمام به دنبال راهی به پشت بام خانه گشتم نرده بانی چوبی و پوسیده نظرم را جلب کرد از نردبان بالا رفتم و خودم را به پشت...
-
رمان عملیات مشترک3
7 دی 1399 21:02
بی توجه به حرف سروان به راهم ادامه دادم اگه می ایستادم بعید نبود بفهمه سر و وضعم جعلیه. سروان-خانم؟؟؟؟ خودم و به نشنیدن زدم و به راهم ادامه دادم انقدر تند حرکت کردم که به سر کوچه رسیدم.اینجوری حداقل همکاراش بهش نزدیک نبودن و اگه درگیر می شدیم راحت تر می تونستم از دستش فرار کنم سروان خودش را به من رسوند جلوم ایستاد و...
-
رمان عملیات مشترک1
7 دی 1399 21:01
عملیات مشترک نام:جسیکا تیلور ملیت:ایرانی سن:25 درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات...
-
رمان عملیات مشترک2
7 دی 1399 21:01
از قسمت بازرسی خارج شدم .بدجور احساس خستگی می کردم اینجور مواقع حتما باید قهوه می خوردم به کافی شاپ فرودگاه رفتم و گوشه ای دنج نشستم به عادت همیشگی قهوه تلخ سفارش دادم مشغول مزه مزه کردن قهوم بودم که صندلی رو به روم عقب کشیده شد و چهره ای اشنا روی آن جا خوش کرد ترک پست در حین ماموریت !!!!!!!!!.جالبه کارای عجیبی می...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 5)
7 دی 1399 20:59
الن دین به داستانش اینگونه ادامه داد:-من همراه کاترین به اینجا آمدم.او به شوهرش بسیار علاقه داشت و رفتارش با خواهر شوهرش ایزابلا هم در نهایت احترام و محبت بود .آنها سعی داشتند محیط خانه را به شکلی در آورند که کاترین آرامش داشته باشد و پس از مدتی در واقع کاترین فرمانروای خانه شد.آقای ادگار مرد بسیار دقیق و ملاحظه کاری...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 4)
7 دی 1399 20:59
او کاملاً بی قید شده و شرابخواری می کرد.خدمتکارها به تدریج از دست اخلاق او به تنگ آمدند و خانه را ترک کردند و فقط من و جوزف باقی ماندیم .دلم نمی خواست کودک را رها کنم و بروم بنابر این همه چیز را تحمل می کردم. ارباب با هیث کلیف جوری رفتار میکرد که اگر فرشته هم بود به شیطان تبدیل میشد. پسرک از اینکه هیندلی روز به روز...
-
بلندی های بادگیر(قسمت 3)
7 دی 1399 20:59
- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی...
-
بلندی های بادگیر(قسمت دوم)
7 دی 1399 20:58
سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه !...
-
بلندی های بادگیر(قسمت اول)
7 دی 1399 20:58
سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش...
-
جانی فرشته(قسمت آخر)
7 دی 1399 20:58
فصل یازدهم درصبح کریسمس ، بابی مثل رعد و برق از پله ها پایین امد تا هدیه هایش را در زیر درخت پیدا کند.چند دقیقه بعد، شارلوت و پدر و مادرش هم به او و جانی ملحق شدند. جیم تمام وسایل ورزشی اش را که می دانست شارلوت می خواهد، برایش خریده بود. از جمله یک ماشین پرتاب توپ اوتوماتیک که شارلوت بتواند با ان تمرین ضربه و پرتاب...
-
جانی فرشته(قسمت 10)
7 دی 1399 20:57
فصل دهم دسامیر ، برای همه ان ها ماه شلوغی بود. کارجیم روبه راه بود. علاوه بر دو مشتری جدید چند ماه قبلش ، سه مشتری جدید دیگر هم پیدا کرده بود و ناگهان به نظر می رسید که بار کاری اش ده برابر شده است. الیس مطئن نبود که بهتر شدن کار او ربطی به ترک کردنش داشته باشد. اما این را می فهمید که او خیلی سخت تر از قبل کار می کرد...
-
جانی فرشته(قسمت 9)
7 دی 1399 20:57
فصل نهم جو سنگینی که به خاطر تصادف جیم و شارلوت در خانه به وجود امده بود، فردای ان روز مثل سیمان ، سخت شد. نه جیم و نه الیس ، سر صبحانه کلمه ای با هم حرف نزدند. بابی مثل همیشه ساکت بود . شارلوت هنوز خواب بود. بعد از این که الیس میز را تمیز کرد، جیم سرپا ایستاد و یک دقیقه او را نگاه کرد.سعی می کرد این جرات را به خودش...
-
جانی فرشته(قسمت 8)
7 دی 1399 20:56
فصل هشتم ان سال جشن شکرگزاری برای ان ها دردناک بود. مخصوصا برای جیم و شارلوت. الیس برای هر دوی ان ها متاسف بود و اروز می کرد که می توانست قضیه حضور جانی را در ان جا به ان ها بگوید. جانی مداوم دور و بر او و بابی بود و وقتی که مادرش بوقلمون را در اشپزخانه می برید، بالای سر او ایستاد و از خودش شکلک دراورد. تا ان موقع جیم...
-
جانی فرشته(قسمت 7)
7 دی 1399 20:56
فصل هفتم اولین قرار ملاقات بکی با بوز خوب پیش رفت. هر چند که او تقریبا تمام مدت در مورد جانی حرف زد. بوز او را به سینما برد و بعد برای خوردن همبرگر به اغذیه فروشی جو رفتند. شبی که جانی مرد هم می خواستند به ان جا بروند. ان جا میعادگاه مورد علاقه همه بچه های مدرسه بود. بکی در مورد خاطراتی که در سال های دبیرستان با جانی...
-
جانی فرشته(قسمت 6)
7 دی 1399 20:56
جانی فرشته(قسمت 6) فصل ششم طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید. الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید: "کجا بودی؟" جانی به سوال او خندید. "خانه...
-
جانی فرشته(قسمت 5)
7 دی 1399 20:55
فصل پنجم آلیس چند روز اینده را در خانه سرگرم بود. خیلی کار داشت. به دکترش هم قول داده بود که استراحت کند و این کار را هم کرد. جیم هر روز صبح، بچّه ها رابه جای او به مدرسه می رساند. مادر یکی از بچّه ها هم بابی را به خانه برمی گرداند. شارلوت می دانست که مادرش نمی تواند ان هفته به دیدن بازی بسکتبالش برود و گفت که شرایط...
-
جانی فرشته(قسمت 4)
7 دی 1399 20:55
فصل چهارم جیم بعد از ظهر ان روز ،در ساعت ناهارش به دنبال الیس امد واورا به خانه برد.الیس سرحال بود ویک کمی قویتر از قبل به نظر می رسید.به دکترش قول داده بود که خوب استراحت کند.وقتی که او به خانه رسید،یکی از همسایگانش به دیدنش امد.پم وبکی هم ان شب به او سرزدند واو تحت رژیم غذایی خاصی بود وشارلوت برای همه شام درست کرد....
-
جانی فرشته(قسمت 3)
7 دی 1399 20:55
جانی فرشته(قسمت 3) فصل سوم تاروز چهارم جولای یک ماه از مرگ جانی میگذشت.الیس عکس های شب مهمانی فارغ التحصیلی را ظاهر کرده بود.وقتی که این کار را کرد،لبخند جانی با لباس رسمی اش در عکس ،قلب اورا شکست.او سه تا از ان عکس ها را قاب گرفت وانها را در اتاق شارلوت،بابی وخودش گذاشت.گاهی فکر میکرد که دیدن عکس های او همه چیز را...
-
جانی فرشته(قسمت 2)
7 دی 1399 20:54
جانی فرشته(قسمت 2) فصل دوم اوه،خدای من !چقدر باشکوه شدی! الیس پیترسون با چشمانی درخشان به پسربزرگترش که با کت وشلوار رسمی عاریه ای اش از پله ها پایین می امد،نگاه کرد.جانی با پیراهن سفید پلیسه وکت وشلوار رسمی مشکی ،بسیار جذاب،قد بلند واتو کشیده به نظر می رسید.یک رز سفید هم در جیب بالایی کتش گذاشته بود. الیس ادامه داد:...