-
روزای بارونی16
8 دی 1399 18:06
روزای بارونی16 آرشاویر ماشین رو پارک کرد و همراه توسکا پیاده شدن، پاهای توسکا می لرزید و آرشاویر واقعاً نگرانش بود. دستشو گرفت و گفت: - آروم باش عزیزم، اگه بخوای اینجوری کنی بر می گردیم. توسکا سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - من خوبم، یه کم استرس دارم که اونم طبیعیه. باور کن! آرشاویر لبخندی تقدیمش کرد و هر دو وارد مطب دکتر...
-
روزای بارونی15
8 دی 1399 18:05
روزای بارونی15 با صدای در کمی خودش رو جمع کرد، سردش شده بود، نمی دونست هوا سرد شده یا فشارش افتاده! صدای احسان رو شنید: - خانومم ، حاج خانومم ... کجایی پس؟ طناز سر جاش کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد. سایه احسان رو جلوی در دید. سعی کرد از جاش بلند بشه اما حس کوفتگی و خستگی مانع از بلند شدنش می شد. با همه وجود دوست داشت...
-
روزای بارونی14
8 دی 1399 18:05
روزای بارونی14 همه دانشجوها توی سر و مغز هم می زدن ، روز اول کلاس بعد از حدف و اضافه همه به خودشون زحمت داده بودن و اومده بودن سر کلاسا. حالا هیجان زده هر کس می خواست دوستی برای خودش انتخاب کنه. ترم اول بودن و پر از شور و هیجان. تیپ ها همه هنری و شخصیت ها همه هنر دوست. در کلاس باز شد و خانم قد بلندی با روپوش بلند مشکی...
-
روزای بارونی13
8 دی 1399 18:04
روزای بارونی13 آرتان همراه دکتر وارد اتاق شد، دکتر بی توجه به حال و روز آرتان داشت توضیح می داد: - خانومت شاس باهاش یار بود که خونریزی نکرده، وگرنه اگه مرگ مغزی هم نمی شد کما صد در صد پیش می یومد. علاوه بر اون دست و پای چپش و سه تا از دنده هاش شکستن. دو ماه استراحت مطلق داره که البته دو هفته اش رو باید توی بیمارستان...
-
روزای بارونی12
8 دی 1399 18:03
روزای بارونی12 کلیدشو از توی کیف رنگ و رو رفته مشکی رنگش که دیگه دودی شده بود کشید بیرون و در زهوار درفته سبز رنگ فلزی رو که رنگاش تیکه به تیکه ریخته بود و زیر رنگ های قهوه ای بهش دهن کجی می کردن رو باز کرد. مریم و مروارید توی حیاط کوچیک مشغول خاله بازی بودن ، دروازه های فوتبال میثم رو با فاصله جلوی هم قراره داده و...
-
روزای بارونی11
8 دی 1399 18:03
روزای بارونی11 آرشاویر دسته گل رو گذاشت روی صندلی کنار و گوشیشو برداشت. اما بدون اینکه شماره ای بگیره گوشی رو گذاشت توی جیبش و از ماشین پیاده شد. ترجیح می داد خودش بره داخل موسسه. موسسه آموزش بازیگری توسکای عزیزش که با وجود اینکه فقط یک سال از تاسیسش می گذشت اما حسابی گل کرده بود. وارد موسسه که شد منشی از جا بلند شد و...
-
کلاه جادویی
8 دی 1399 18:03
کلاه جادویی ﻣﺎﺭﻳﺎ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪی ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺭﺗﺒﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺴﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﻜﺮﺍﺭﻱ ﺩﺍﺷﺖ . ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﺎﺭﺵ، ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ کلاه فروشیﺷﺪ . ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻼﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻨﻪ ﻛﻼﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎن می کرد. ﻣﺎﺭﻳﺎ ﭼﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ...
-
روزای بارونی10
8 دی 1399 17:59
بهترین رمان ها فقط در...............ڪلبـــــہ رمــان ♥ روزای بارونی10 احسان ماشین رو گوشه ای پارک کرد و به در مدرسه غیر انتفاعی خیره شد. چیزی طول نکشید که در مدرسه باز شد و دختر ها با جیغ و داد و هیاهو اومدن از مدرسه بیرون. احسان دستشو روی فرمون گذاشت و با انگشتش ضرب گرفت. چیزی طول نکشید که عسل از مدرسه اومد بیرون....
-
روزای بارونی9
8 دی 1399 17:58
روزای بارونی9 نیما نگاهی به ساعت مچیش انداخت و وارد شرکت شد، درست به موقع رسیده بود. منشی که پسر جوونی بود با دیدنش از جا بلند شد و سلام کرد. نیما تند جوابش رو داد و رفت سمت اتاق مانی، در رو باز کرد و وارد شد. مانی هم با دیدن نیما لبخندی زد و خودکاری که باهاش مشغول نوشتن لیست خریدهای جدیدشون بود رو روی میز انداخت و...
-
روزای بارونی8
8 دی 1399 17:58
بهترین رمان ها فقط در...............ڪلبـــــہ رمــان ♥ روزای بارونی8 کاغذ رو توی دستش چند بار زیر و رو کرد، به نظر بد نمی یومد. روزهای شنبه و دوشنبه و سه شنبه کلاس داشت فقط روزی چهار ساعت. کاغذ رو گذاشت لای کلاسورش و زیر لبی گفت: - کاش آراد هم مثل من باشه. سوار ماشین شد و آفتابگیر رو پایین آورد تا بتونه توی آینه خودشو...
-
روزای بارونی7
8 دی 1399 17:57
روزای بارونی7 دستی روی سیم های گیتارش کشید، نت سل صداش زیر تر از حد عادی بود، مشغول کوک کردن گیتار شد، در همون حالت حواسش توی آشپزخونه هم دور می زد، توسکا تند و فرز مشغول درست کردن شام بود. عاشق روزهای جمعه بود، هم خودش خونه بود و هم توسکا ، می تونستن یه دل سیر همو ببینن. به خصوص برای اون که حس می کرد هر چی هم توسکا...
-
روزای بارونی6
8 دی 1399 17:54
روزای بارونی6 بابا شــــــوت کن! صدای شکستن چیزی اومد ... ترسا نفسش رو با حرص فوت کرد و کتاب رو زد به هم ... فایده نداشت! باز تصمیم گرفت درس بخونه و بازی های این پدر و پسر شروع شد ... صبح تا شب که آترین بهش اجازه نمی داد درس بخونه شبا هم که آترین رو دست آرتان می سپرد و تصمیم می گرفت یکی دو ساعت درس بخونه اینقدر شلوغ...
-
روزای بارونی5
8 دی 1399 17:53
روزای بارونی5 دست نزن نیـــــاوش! نیما از جا پرید و گفت: - طرلان چته سکته کردم! طرلان دستشو روی پیشونیش گذاشت و گفت: - نیما این اخر منو دق می ده ... نیما از جا بلند شد ، تلویزیون رو خاموش کرد ، رفت سمت همسرش و سرشو در آغوش کشید ... صدای طپش های قلب نیما همیشه طرلان رو آروم می کرد و نیما اینو خوب می دونست ... طرلان چند...
-
روزای بارونی4
8 دی 1399 17:52
روزای بارونی4 - اوپس! تور پایین لباسم از پاشنه کفشم نابود شد! - طناز مواظب باشه! طناز که داشت لی لی کنون می رفت سمت در خونه جوی آب رو ندید و نزدیک بود کله پا بشه که دستای احسان سریع دور کمرش پیچیدن ... طناز با خنده گفت: - وای جــــون! حاج آقا! چه دستاتون ماشالله قدرتمندن! احسان خنده اش گرفت ، در ماشین رو که هنوز باز...
-
روزای بارونی3
8 دی 1399 17:51
روزای بارونی3 - در ماشین رو قفل کردی آرشاویر؟ آرشاویر سوئیچ ماشین رو توی جیبش فرو کرد و گفت: - آره عزیزم ... بعد خودش رو به توسکا که بالای پله ها منتظرش ایستاده بود رسوند دستشو انداخت دور شونه اش و گفت: - موافقی یه کم توی حیاط بشینیم؟ توسکا نگاهی به دور تا دور حیاط بزرگشون انداخت و گفت: - این وقت شب؟ - تازه ساعت یکه!...
-
روزای بارونی2
8 دی 1399 17:51
روزای بارونی2 - گرممه! گرممه! گرممه! آراد با خنده نگاهی به ویولت که داشت تند تند خودشو باد می زد انداخت و گفت: - خوب عزیز من! آخر مرداد ماهیم! می خوای گرم نباشه؟ - حرف نزن آراد ... کولر رو برسون! آراد کولر رو روشن کرد و دریچه اش رو کامل روی ویولت تنظیم کرد. ویولت سر جاش بی حرکت شد و گفت: - های! آراد با لبخند دستشو...
-
روزای بارونی1
8 دی 1399 17:51
روزای بارونی1 صدای موسیقی رو قطع کرده بودن و فقط صدای خودشون می یومد ... - تولد تولد تولدت مبارک ... پسر بچه با چشمای گرد و سبز- عسلی رنگش موشکافانه به مامانش خیره شد ... مامانش خندید ... چشمکی زد و بلند گفت: - فوت کن دیگه فدات شم! جمعیت همه با هم خوندن: - بیا شمعا رو فوت کن ... تا صد سال زنده باشی! پسر اینبار به...
-
اگه گفتی من کیم؟!!11 و آخر
8 دی 1399 17:48
اگه گفتی من کیم؟!!11 و آخر پرهام-الان احساسه خوبی داری نه؟؟؟ -آره می خوام کَلتو بکنم.... پرهام-جرات می خواد... -از الان حسابی مراقب خودت باش... +باز هم خندید... ********** +4روز مثل برقو باد گذشت...شدیدا هم دیگرو می پاییدیم...همین هم باعث شد که نتونیم هیچ کاری کنیم... صبح،زودتر از همه بیدار شدم...رفتم پایین که صبحانه...
-
اگه گفتی من کیم؟!!10
8 دی 1399 17:47
اگه گفتی من کیم؟!!10 خواستم از در برم بیرون دستمو گرفت کشید،برم گردوند....بازوهامو گرفت....یک وجب باهاش فاصله داشتم.... پرهام-چرا متوجه نمیشی...من مجبور بودم.... -چرا مجبور بودی؟؟؟تو نباید زیر بار می رفتی... پرهام-درکم کن....من که عذر خواهی کردم.... -حالا چرا داری این حرفارو به من میزنی.... پرهام-می خوام که از نو شروع...
-
اگه گفتی من کیم؟!!9
8 دی 1399 17:47
اگه گفتی من کیم؟!!9 +1 ماه از اون روز می گذره...و من حسابی در گیر کارامم...ویکی از فردای اون روز دلش طاقت نیاورد و خونمون موندگار شد... هفته ای 3 روز بعد از رفتن پرهام می رفتم خونه ی سامان و درگیر برنامه ی مهمونی بودیم...نمی دونم چوب تو سر پرهام خورده که جدیدا مهربون شده و بهم توجه می کنه...البته برای من که اصلا مهم...
-
اگه گفتی من کیم؟!!8؟!!8
8 دی 1399 17:46
اگه گفتی من کیم؟!!8 +رفتیم تو اتاقش...درو بست و تکیشو داد به در...رو تختش نشستم... سامان-می شنوم... -ازت می خوام یه کاری برام انجام بدی.... +یک تای ابروشو داد بالا... سامان-مثلا؟ -می خوام دنیلو بفرستم ایران پیش پدر و مادرم...اینجوری اگه نتونستم کار ویلیو انجام بدم،حداقل خیالم راحته که نمی تونه آسیبی به دنیل برسونه......
-
اگه گفتی من کیم؟!!7
8 دی 1399 17:46
اگه گفتی من کیم؟!!7 از ترسم تا نزدیکای ناهار بیرون نیومدم..برای ناهار سارا اومد دنبالم...باهم رفتیم پایین..مخصوصا کنار سارا نشستم که سامان نشینه بغلم... سامان از پله ها اومد پایین... سامان-سارا گوشیت خود کشی کرد از بس زنگ خورد... +بــــه...به خشکی شانس...اینم که رفت...اَد سامان نشست ور دله من... +نیشش باز بود......
-
اگه گفتی من کیم؟!!6
8 دی 1399 17:46
اگه گفتی من کیم؟!!6 صبح با سامان رفتیم خونه پرهام...اوه اوه اینجا چه خبرِ...؟؟؟نکنه ویکی مرده...نکنه خفه شده!!! خیلی ترسیدم...وارد خونه شدیم ویلیامو بادیگارداش اینجا بودن...رفتیم پیش پرهام... سامان-چه اتفاقی افتاده؟؟؟ پرهام-ظاهرا یکی از دشمنای ویلیام،خواسته به ویکی آسیب برسونه...صبح یکی از خدمه میره ویکیو صدا کنه...در...
-
اگه گفتی من کیم؟!!5
8 دی 1399 17:45
اگه گفتی من کیم؟!!5 +ویکی تو بغل پرهام گریه می کرد....صداش رو نِروم بود...رسیدیم به همون آدرس که پرهام گفت.... دهنم چسبید به داشبورد...اینجا چیزی کمتر از قصر نداشت....جلو در آهنی بزرگی ایستاد....چند تا مرد شبیه بادیگاردا جلو در ایستاده بودن.....یکیشون اومد جلو...داخل ماشینو نگاه کرد..با گوشی گفت درو باز کنن...رفتیم...
-
اگه گفتی من کیم؟!!4
8 دی 1399 17:45
اگه گفتی من کیم؟!!4 روبه روی ویکی نشستم...-بهتر شدی؟ویکی-بله بهترم-میگم پرهام،به دوستت امیرهم می گفتی بیاد+یه تای ابروشو داد بالا:پرهام-که چی بشه؟-هیچی دور هم باشیم...ویکی- پرهام بیا درباره ی تاریخ ازدواجمون صحبت کنیم...نظرت راجع به آخر همین ماه چیه؟پرهام-عزیزم،گفتم تا این پروژه تموم نشه،من نمی تونم فکری واسه ازدواج...
-
اگه گفتی من کیم؟!!3
8 دی 1399 17:44
اگه گفتی من کیم؟!!3 آخیش به خیر گذشت پرهام-واقعا من می خوام با تو زندگی کنم؟ -چیه خیلی خوشحالی؟ پرهام-نه دلم به حال خودم میسوزه آروم گفتم:دلت به حال عمت بسوزه پرهام-نشنیدم معذرت خواهیتو؟؟؟ -100ساله سیاه،واسه چی باید معذرت بخوام؟؟ پرهام-چشممو نا کار کردی،لباسام داغون شده،خونه هم نرفتم،جامم که تنگ کردی،اینا عذر خواهی...
-
اگه گفتی من کیم؟!!2
8 دی 1399 17:44
اگه گفتی من کیم؟!!2 -سلام سلام من اومدم....میثم-علیک سلام می زاشتی 1 ساعت قبل از پروازت میومدی-نیست شما هم خوش به حالتون نشدمامان-بیا عزیزم بشین خسته ای(جــــاااان با منه؟؟؟!!یادم نمیاد تا حالا باهام اینجوری حرف بزنه،مگر در موارد ویژه)بابا-خوب چه خبرا خوش گذشت؟-جا شما خالی،شما چه خبر؟بابا-سلامتی،می گذره،راستی زنگ بزنم...
-
اگه گفتی من کیم؟!!1
8 دی 1399 17:43
اگه گفتی من کیم؟!!1 بهار راد 21ساله لیسانس معماری تنها فرزند ارمین راد هستم برعکس کسایی که می گن تک فرزندا (البته بلانسبتا) لوسن تنها خصوصیتی که ندارم همینه یه روز جدیم یه روز شوخم یه روز ارومم یه روز سگم،گلم،خانومم خلاصه خودمم نمیدونم واقعاً کی هستم تا دلتون بخواد دوست ورفیق دارم ولی با هیچ کس صمیمی نیستم. 8ساله...
-
پشت یک دیوار سنگی10
8 دی 1399 13:22
ملیکا یکم جلو تر رفت و یه چشمک زد و گفت: خوب شیطون در مورد نقره ات بگو ببینم. پس فلز دوست داری.پرشان چشمکی زد و گفت: ای همچین. راستش دوستمه. یه 4 ماهی میشه که دوستیم.دوستشه؟ خوب شاید مثل من و کوهیار باشن ما بی خودی داریم گناه یه زن شوهر دار و می شوریم.با لبخند گفتم: دوستین؟یه لبخند زد که نفهمیدم خجالت زده بود یا ذوق...
-
پشت یک دیوار سنگی9
8 دی 1399 13:21
پشت یک دیوار سنگی9 با آزاد با یه اس ام اس خداحافظی کردم، برای همیشه. لیاقتش بیشتر از یک اس ام اس نبود. اما یا نمیفهمید یا خودش و زده بود به نفهمی که بازم زنگ می زد و من بارها مجبور شدم ریجکتش کنم. برای بهتر شدن روحیه ام زنگ زدم به آرشا و با هم رفتیم خرید. کلی خرت و پرت خریدم. خیلیهاشون شاید مصرفی نداشتن اما تو لحظه ی...
-
پشت یک دیوار سنگی8
8 دی 1399 13:21
پشت یک دیوار سنگی8 -: یا قمربنی هاشم.... با ترس یه قدم به عقب رفتم. کوهیار: هیـــــــش .. آروم... بشین ... با چشمهای گرد به کوهیار که تیپ زده، زانو به بقل تکیه داده بود به تراس و نشسته بود خیره شدم. نزدیک بود پس بی افتم. این پسره تخته هاش کمه ها. اخم کردم و گفتم: چرا بشینم؟ تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟ چرا آروم حرف می...
-
پشت یک دیوار سنگی7
8 دی 1399 13:20
پشت یک دیوار سنگی7 آرشا آدرس و داد. حرص و عصبانیت و نگرانیم باعث شده بود که قدم هام محکم بشه. با اخم غلیظی راهم و کج کردم تا برم سر کوچه و ماشین بگیرم. عصبانیتم جلوی فکر کردنم و گرفته بود. کوهیار که هنوز داشت نگاهم می کرد دنده عقب گرفت و جلوی پام ترمز کرد. شیشه رو داد پایین و گفت: آرشین چی شده؟ چرا نمیری خونه؟ با این...
-
پشت یک دیوار سنگی6
8 دی 1399 13:19
دلخور دوتا بشقاب و برداشتم بردم تو هال. حقیقتاً این شیده من و مثل میمون میدید که خیلی راحت می تونه ملت و سرگرم کنه. بطری ها و گیلاس ها رو دور اول برده بودم سر میز. ارشیا ساقی شده بود و گیلاسها رو پر می کرد. از حرص حرف شیده بشقاب ها رو که بردم دیگه برنگشتم تو آشپزخونه برای کمک نشستم رو مبل و با حرص گیلاسی که تازه ارشیا...
-
پشت یک دیوار سنگی4
8 دی 1399 13:18
پشت یک دیوار سنگی4 هـــــــــــه بلندی گفتم و لبم و گاز گرفتم. چشمهام و ریز کردم و گفتم: بی تربیت. باید زودتر اعلام حضور می کردی که من کمتر ضایع می شدم. ابروشو بالا انداخت و سر خوش لبخند زد ... سر خوش .... با داد گفتم: سرمست ..... با ذوق بلند خندیدم. کوهیار با چشمهای گرد شده نگام کرد. سریع صاف ایستادم. وقتی بهش گفتم...
-
پشت یک دیوار سنگی5
8 دی 1399 13:18
دلم گرفته بود. پیاده و قدم زنان رامو کشیدم برم خونه. از حرفهای آرشا دلم گرفته بود. از بغضی که موقع حرف زدن داشت دلم گرفت. از حسرتی که موقع گفتن جیگر خوردن میلاد با خانواده اش تو صداش بود. یاد روزهایی افتادم که خودمم همین حسرتها رو داشتم اونقدر داشتم تا یه روز فهمیدم حسرت خوردن فایده نداره باید فراموششون کرد. دلم بد...
-
پشت یک دیوار سنگی3
8 دی 1399 13:13
پشت یک دیوار سنگی3 بغض کردم. ماشین قشنگم قر شد رفت. من هی بیرون نبردمش نو بمونه ببین چه ریختی شد الان. عصبی بلند گفتم: آقا یعنی چی درمو بردی حالا من بی در چی کار کنم؟ ماشینم اپن شد رفت. ملت دورمون جمع شده بودن. اعصاب هیچکیو نداشتم مخصوصاً این فضولا که همچین نگاه می کردن انگار به مهیج ترین صحنه مسابقات رانندگی چشم...
-
پشت یک دیوار سنگی2
8 دی 1399 13:12
پشت یک دیوار سنگی2 با صدای زنگ ساعت گوشیم از خواب بیدار شدم. اه چقدر من از آلارم گوشی بدم میومد. یه آهنگ آروم بود اما خیلی رو مخ بود. چون هر وقت می شنیدمش بی اختیار یه جمله تو ذهنم تکرار می شد. خواب تعطیل ..... از جام بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم. دکمه قهوه جوش و زدم. پشت میز نشستم و به زندگیم فکر کردم. با اینکه...
-
پشت یک دیوار سنگی1
8 دی 1399 13:07
پشت یک دیوار سنگی1 به نام خدا کلید و تو قفل در چرخوندم. در با صدای تیکی باز شد. رفتم تو. کلید برق و زدم. خونه روشن شد. کفشامو در آوردم و سرپاییهامو پوشیدم. وای که پدرم در اومد. داشتم نصف می شدم از خستگی. چه روزه اعصاب خورد کنی بود. چراغهای خونه رو روشن کردم. خونه چلچراغ شد و نورانی. رفتم تو اتاقم. کیفمو پرت کردم یه...
-
رمان آرشیدا6
8 دی 1399 11:38
رمان آرشیدا6 اینطرف اونطرفمو یک نگاه کردم که چشمم به یک فراری قرمز خورد،ای خدا من چقدر از فراری بدم می یاد ، از جام بلند شدم و همون دقیقه که رفتم اونور خیابون تا حال این راننده ی بی ملاحظه رو بگیرم راننده ی فراری هم که یک پسر بود از ماشین پیاده شد و نگران امد سمتم که تقریباً همون کنار ماشینش بهم رسیدیم ، اِ اِ اِ این...
-
رمان آرشیدا5
8 دی 1399 11:38
امیر: بچه ها بریم دیگه که الان وقت پر کردن دخل همه رفتیم پیش 4 تا ماشینی که پسرا اورده بود به جز علی که با هومن امده بود ایستادیم ، هیچ کس جرئتشو نداشت هومن : آرشیدا تو اول باید بری چون تو پیشنهاد دادی من: بابا رفتن نمی خواد که همینطوری ملت دار نگامون می کنن شبنم که مثل اینکه با این طرح حال کرده بود اما منتظر یک پیش...
-
رمان آرشیدا4
8 دی 1399 11:37
رمان آرشیدا4 سوار ماشین شدم و سعی داشتم ماشینو روشن کنم، دِ روشن شو لعنتی ، ساعت چنده؟ واااااای ساعت نه و پنجاهو پنج دقیقه است ، اَه روشن شو دیگه ، آخ جون روشن شد ، وای من که بلد نیستم برم دانشگاه ، تا ساعت 10:20 داشتم می پرسیدم چه شکلی برم دانشگاه ، بالاخره رسیدم ، ماشینو پارک کردم و دویدم سمت دانشگاه اونجا هم تا...
-
رمان آرشیدا3
8 دی 1399 11:37
رمان آرشیدا3 در سکوت وارد میلاد نور شدیم ، به به چه ساعت 3ظهری اینجا شلوغ ، خوب آستینا رو بدیم بالا که می خوایم خرید کنیم ، اَی بابا چرا اون دختر از ذهنم نمی ره ، باید ازش پند بگیرم و به فراموشی بسپارمش من نمی تونم و نمی تونستم براش کاری کنم ساعت 5 بعد از ظهر بود و من کلی خرید کرده بودم و طی این 2 ساعت منو پارمین...
-
رمان آرشیدا2
8 دی 1399 11:36
من: راستی پارمین بالاخره اون فامیلتون خونشو می فروشه یا نه ؟ پارمین : میزنم تو دهنتا . تو خونه ما می مونی من: برو بمیر ببینم چه قدر می خوام خونه شما بمونم بعدم اگه تا دیروز یک دهم درصد امکان داشت که من اینجا بمونم دیگه اصلا نمی شه پارمین : چرا مثلا من: به خاطر اینکه آرشیا کاراش جور شده داره می یاد ایران پیش من ،پارمین...
-
رمان آرشیدا1
8 دی 1399 11:36
منو حالا نوازش کن ، که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره ، که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن ، همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش..... ( نوازش ابی ) اَه چی می گه این . همه غم و غصه ی آدم یادش می یاد . اِبی هم آدم فرصت...
-
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
8 دی 1399 11:30
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط حاج منصورارضی قبل ازاینکه کسی دست یتیمی به سر اینها بکشه،خودم می خوام بکشم،فضه می گه هر چی خانم گفت:گوش کردم،آب گرم کردم،حسنین و زینبین و آروم می شست،دست می لرزه،جوان هیجده ساله دستش...
-
عشق ارباب23 و آخر
8 دی 1399 11:09
عشق ارباب23 و آخر دکتر:بهتره شایا رو ببری شایا با خشمی از جایش بلند شد و رو به روی دکتر ایستاد ... با بغض با خشم ..با التماس نگاهش کرد ... شایا:بذار ببینمش ..برای آخرین بار ...تورو خدا ...می خوام باهاش حرف بزنم ...می دونم که زنده است ..می دونم که نمی تونه تنهام بذاره دکتر لبش را گاز گرفت سرش را به زیر انداخت ....شایا...
-
عشق ارباب22
8 دی 1399 11:08
عشق ارباب22 حرفهایش از دردی که می کشید کش دار و سنگین شده بود ...چشمانش را باز کرد و با نگاهی خسته زل زد به من و لبخند تلخی زد ...میلاد:نــگاهت درســت مثل نــگاهش می مونه ..ســـنگین اما بــرعکــس تو پر از مهر و محبت بود نگاهش ..حتی اون زمان که رهام کرد و رفت بدون اینکه به من بگه چـــرانفس عمیقی کشید و چشمانش را بست...
-
عشق ارباب21
8 دی 1399 11:08
عشق ارباب21 نگو نمی دونستی ...نگو نمی دونستی از مهتابی که ناجوانمردانه عفتش رو ازش گرفتن و ناجوانمردانه مادرش کردن اما نگذاشتن طعم مادری بچشه ... همون کاری که با گل سرسبد خونه ات کردن ... همون کاری که با خواهرت کردن زانوهایم خم شد و با نفسهایی که به سختی از سینه ام خارج می شد نگاهم کرد -نگو عمه نگو قطره اشکی از چشمان...
-
عشق ارباب20
8 دی 1399 11:07
عشق ارباب20 شایاتکیه ام را به درخت دادم و عرق روی پیشانی ام را با پشت دست پاک کردم ...نگاهم را به دهقانها که روی زمین کار می کردن دوختم ...لبخند کجی به لبم آوردم و نگاهم را به آسمان که دلگیر شده بود چشم دوختم ...چشمانم را بستم ...و دو نفس پر صدا و عمیقی کشیدم صورت زیبا و چشمان شیطونش در نگاهم جان گرفت و لبخند بر روی...
-
عشق ارباب19
8 دی 1399 11:07
عشق ارباب19 از نگاهش ترسیدم و سرم را برگرداندم ... نمی خواستم در چشمانم دروغم را بخواند... من احساس گناه داشتم ... کنار مردی در یک اتاق بودن مردی که همسر من نه همسر خواهر مرحومم بود ...این یک گناه بود...اما مرحم شدن با او ... در توانم نبود ... دلیلش برای قلب عاشقم قانع کننده نبود ... شایا رو به رویم ایستاد ..بازوهایم...