صداش منو از توی شوک کشید بیرون ...- جمع کن این بساطو ... این بچه بازیا چیه؟ مدارک ماشینتو بیار زنگ می زنم افسر بیاد ....اصلا نفهمیدم چی شد که یه ضربه مای گیری ول کردم توی رون پای پسره ... انگار رنگ چشماش اینقدر شوکه ام کرده بود که دیگه دست خودم نبود ... پسره پاشو گرفت و داد زد:- چته وحشی؟عینکشو پرت کرد سمت دختر چادریه و گفت:- اینو بگیر بببینم آراگل ...دختره با ترس گفت:- آراد تو رو خدا ... این کارا از تو بعیده ... خانوم خواهش می کنم ... اومدم به پسره بگم خدا بیامرزتت که مشت محکمش خورد توی شونه ام و نفسم رو توی سینه حبس کرد ... شونه امو گرفتم و از درد کمی خم شدم ... جمعیت داشت دورمون جمع می شد ... پسره رفت سمت دختره و گفت:- الحمدالله روز به روز جامعه مون داره بهتر می شه ... بریم آراگل ...حس کردم غرورم زخمی شده ... پسره بی شرف جلوی همه آبروی منو برد ... اینا همه دانشجوی همین دانشگاهن ... دو روز دیگه باهاشون چشم تو چشم می شدم ... باید یه کاری می کردم که بتونم سرمو بالا بگیرم ... پسره پشتش به من بود ... با غیض رفتم طرفش و این بار یه ماواشی گری زدم صاف توی گردنش که نفسش بند اومد ... گردنشو گرفت و گفت:- آههههجیغ دختره بلند شد و دستشو گرفت جلوی دهنش ... همه به هیجان اومدن و صدای دست و جیغشون بلند شد ... مردم علاف ... الان دیگه باید در می رفتم ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد از اون حرکت ماهرانه این پسر مشخص بود که رزمی کاره ... بزنه ناکارم کنه خیلی بد می شه ... وای آرسن کجایی از من دفاع کنی؟ راه افتادم سمت ماشین ... باید ماشینو یه جایی پارک می کردم و می رفتم داخل دانشگاه ... به کلاس ساعت شش دیگه باید می رسیدم ... هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که پخش زمین شدم ... طول کشید تا فهمیدم چی شده ... کثافتتتتتت! از پشت زده بود توی پشت زانوم ... پام خم شد تعادلمو از دست دادم و خوردم زمین ... خواستم بلند شم گازش بگیرم ... انگار دفاع حرفه ای فایده نداشت ... باید هم موهای سیاهشو می کندم ... هم گازش می گرفتم ... هم اینقدر سرش داد می زدم که کر بشه ... اما با صدای سوت و داد دو تا مرد همه افکارم پرید دود شد رفت توی هوا ... - اینجا چه خبره؟!!!!! مگه میدون جنگه؟!!!جمعیت سریع متفرق شد ... از لباسای آبی مردا متوجه شدم که مسئولین حراست هستن ... دیگه تموم شد ... الان مثل آرسن اخراج می شم و باید بشینم دوباره بخونم واسه سال بعد ... وای که اگه اخراج بشم این پسره رو از هستی ساقط می کنم ... یکی از مردا اومد سمت من ... یکیشون هم زیر بازوی پسره رو گرفت و بردش سمت در دانشگاه ... ایستادم و مظلومانه زل زدم توی صورت مرده ... چه چهره خشن و عبوسی داشت ... از قماش همون پسره است! دیگه اینبار مسیحم نمیتونه به دادم برسه ... معلومه که اینا طرف اون پسره رو می گیرن ... من حتما اخراجم ... خدایا این انصاف نیست!!! مرده گفت:- دانشجوی همین دانشگاهی؟با تته پته گفتم:- بب ... بب .. بله ...با بی سیمش سمت در اشاره کرد و گفت:- راه بیفت ...- ک کجا؟داد زد:- راه بیفت میگم ... کمیته انضباطی ...واااااای! کمیته انضباطی ... همه دخترای فامیل بهش می گفتن وحشت کده! اگه می فهمیدن همین روز اول دچار وحشت کده شدم چقدر مسخره ام می کردن ... به تلافی همه حرفایی که بهشون می زدم ... - آخه دو تا مرد ریشو ترس داره؟ چهارتا عشوه می یای کار حله!چقدر اونا حرص می خوردن و می گفتن تو نمی فهمی ... منم با خنده می گفتم خودتون نمی فهمین ... حالا می فهمیدن چی میگن! آدم سکته می کرد ... وارد یه جایی شبیه اداره شد ... منم پشت سرش بودم ... پشت در یه اتاق ایستاد که روش نوشته بود رئیس کل ... بی اراده دستم رفت سمت مقنعه ام و سعی کردم موهامو بکنم تو ... دختر چادریه پشت در نشسته بود و داشت اشک می ریخت ... مرده با تحکم به من گفت:- بشین اینجا تا صدات کنن ...بدون هیچ حرف اضافه ای نشستم ... خود مرده زد به در اتاق و رفت تو درو هم بست ... نگام چرخید سمت دختر چادریه ... اووووه من و اون پسره رو گرفتن این چه زاریییی می زنه! با اخم گفتم:- شما چرا گریه می کنی حالا؟!با تعجب نگام کرد و گفت:- شما نمی ترسی؟- چرا ...- خب پس!- انتظار داری منم بشینم اینجا مثل تو اشک بریزم؟ نه ... من اشک ریختن اصلا بلد نیستم ... فوقش اخراجم می کنن ... بعد چی می شه؟ هان پاپام دو تا داد می زنه سرم ... مامی باهام قهر می کنه تا یه هفته ... بعدم خیلی راحت همه چیز فراموش می شه و من سال بعد دوباره کنکور می دم ...دختر مبهوت مونده بود روی صورت من ... لابد داشت با خودش می گفت چه احمق الکی خوشیه این! ولی من فقط داشتم به یه چیز فکر می کردم ... اون تو هر اتفاقی هم که می افتاد منو دار نمی زدن! دختره دستمو گرفت یهو توی دستش ... مثل برق گرفته ها نگاش کردم ... لبای خوش فرمشو با زبونش خیس کرد ... تازه فرصت کردم توی صورتش نگاه کنم .... چقدر چشماش شبیه چشمای اون پسره بود! سبز زمردی ... ولی برق چشمای اونو نداشت ... خوشگل بود تقریبا ... البته اگه دماغشو عمل می کرد ... چون دماغش یه جورایی تو ذوق می زد ... زیادی پهن بود ... یه کم فکر کردم تا قیافه پسره یادم بیاد! اه ... جز چشماش هیچی یادم نبود ... صدای دختره منو از فکر به چهره پسره کشید بیرون ...- تو رو خدا رفتی تو یه چیزی نگی که داداشمو اخراج کنن ... تو رو جون مامانت ... به امام زمون آراد حقش نیست ... امروز روز اولشه که اومده دانشگاه ...چی می گفت این برای خودش پشت سر هم ... با تعجب نگاش کردم و گفتم:- داداشت؟ من فکر کردم شوهرته بابا ... ببینم دانشجوی ترم اوله؟!!!دماغشو کشید بالا ... چونه ظریفش لرزید ... چادرشو یه کم صاف کرد و گفت:- آره ...- وا! بهش نمی یاد ... این که سنش ...سریع گفت:- مشکل داشت ... تازه تونست بیاد ... خواهش می کنم ... - من باید چی کار کنم؟- نمی دونم ... فقط چیزی نگو که اخراجش ...در اتاق با صدای نکره ای باز شد ... کله گنده مرد ریشوئه اومد بیرون ... - بیا تو ...مثل عزرائیل به آدم نگاه می کرد ... دختره دوباره دستمو سریع گرفت و زل زد توی چشمام ... با یه دنیا التماس ... نمی دونم چرا دلم براش سوخت و سرمو تکون دادم ...لند شدم لنگ لنگون راه افتادم سمت اتاق ... پام هنوز از ضربه ای که خورده بودم درد می کرد ... سه تا مرد به جز اون مرد گندهه توی اتاق بودن ... با دیدنشون سکته رو زدم ... یا عیسی مسیح من جز از مرگ از هیچی نمی ترسم ... می دونم از اونم نباید بترسم ولی خوب می ترسم دیگه ... الانم ترسم فقط از اینه که اینا منو بکشن! چرا اینجوری به آدم نگاه می کنن آخه ... پسره روی یه صندلی چوبی کوچیک نشسته بود ... اخماش بدتر از قبل در هم بود و با پاش صرب گرفته بود روی زمین ... آب دهنمو قورت دادم و نگام کشیده شد سمت مردی که با صدای زخمتش خطاب قرارم داد:- موهاتو بپوشون ... این چه وضع پوششه؟دوباره دستم رفت سمت موهام ... خوب لخت بود! مرتیکه مگه کوری؟ هر کاری می کنم دوباره می زنه بیرون ... باید اینو تنگش کنم ... فایده نداره ... «این» استعاره از مقنعه! حالا خنده ام هم گرفته بود ... مرده شور این نیش شل منو ببرن ... به سختی جلوی خودمو گرفتم ... یارو دوباره هوار زد:- دانشجوی اینجایی؟آب دهنمو قورت دادم ... اه چقدر گلوم خشک می شد ... فقط تونستم سرمو تکون بدم ... خودمو می شناختم ... یه کم طول می کشید تا با شرایط مانوس بشم و زبونم باز بشه ... ولی وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد ... کاش اینجا اصلا باز نشه ... - اسم ...انگار اسم فامیل داره بازی می کنه ... کم مونده بود بپرسم با چی بگم؟ جلوی زبونمو گرفتم و گفتم:- ویولت آوانسیان ...سر یارو از روی برگه اومد بالا ... با تعجب سر تا پامو برانداز کرد و گفت:- اقلیتی؟اخمام در هم شد ... از این سوال دیگه متنفر بودم ... زمزمه کردم:- بله ...- یهود؟!اه مرتیکه بی سواد ... از روی فامیل هم نفهمید دینم چیه ... لبامو کج کردم و گفتم:- مسیحی ...سنگینی نگاه پسره رو حس کردم ... داشت با تعجب نگام می کرد ... با نفرت نگاه ازش گرفتم ... از این نگاه ها خسته شده بودممممممم ... مرده سرشو به نشونه تفهیم تکون داد و گفت:- ببین دختر ... اینکه دینت اسلام نیست اصلا دلیل نمی شه که توی یه محیط اسلامی هر کاری که دوست داشتی بکنی ... توی همین روز اول اغتشاش به وجود آوردی و کاری کردی که همه فکر کنن از فردا می تونن همین کارو انجام بدن ... خجالت نکشیدی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟ سرمو انداختم زیر ... هیچی فعلا نمی تونستم بگم ... دور دور اینا بود ... ولی همین که خودش هم می دونست اگه کارم بهش گیر نبود می شستم می ذاشتمش کنار خودش غنیمت بود ... یه کم نطق کرد تا بالاخره خسته شد و گفت:- حرفایی که آقای کیاراد می زنن درسته؟سرمو آوردم بالا ... آقای کیاراد کی بود؟ اشاره اش به اون پسره بود ... می تونستم خیلی راحت با دو قطره اشک و یه کم ننه من غریبم بازی در آوردن همه چیز رو به نفع خودم تموم کنم ... اما چشمای اشک آلود اون دختر ... نمی دونم چرا هر چی یاد چشماش می افتم یه معصومیت خاص تو ذهنم شکل می گیره ... بی اختیار سرمو تکون دادم و گفتم:- بله درسته ...- پس قبول داری که مقصر تو بودی ...ناخنام داشت کف دستمو تیکه تیکه می کرد ... من مقصر بودم؟!!! صدایی از درون فریاد زد آره ... ویولت همه اش زیر سر خودت بود ... شاید باید برای اولین بار توی عمرم صادقانه عمل می کردم ... نتونستم حرفی بزنم به جاش فقط سرمو تکون دادم ... یارو اخمی کرد و گفت:- هر دو تون باید تعهد بدین ... اما شما خانوم ...طبیعی بود ... فامیل من تو ذهن هیچکس حک نمی شد ... دوباره زمزمه کردم:- آوانسیان ... - بله خانوم آوانسیان ... شما علاوه بر اون دو هفته هم اخراج میشین و حق حضور در کلاس ها رو ندارین ... در صورت اخطار مجدد عذر شما برای همیشه خواسته می شه ...پاهام می لرزید ... من که می تونستم این شرایط رو برعکس کنم چرا نکردم؟! حس می کردم لبخند حضرت مسیح رو حی می کنم ... هان چیه؟ لبخند می زنی پسر بزرگ ... برای اولین بار دخترت یه کار باب میلت انجام داد ... هان؟ با غیض رفتم و زیر برگه رو امضا کردم ... دیگه معطل نشدم و زدم از اتاق بیرون ... دختره پرید سمتم ... - چی شد؟فقط نگاش کردم ... حس کرد حالم خوب نیست ... حالم از اینکه دو هفته اخراج شده بودم ... یا اینکه تعهد دادم خراب نبود ... حالم از این خراب بود که مجبور شدم به خاطر یه پسر کوتاه بیام و ضعف رو بپذیرم ... من باید تلافی می کردم ... باید ...دختره دستمو کشید و منو نشوند روی نیمکت ... - بیا بشین ببینم ... نگاه کن رنگ به روش نیست ...ناچارا نشستم و چشمامو بستم ... در اتاق باز شد ... لای چشمامو به صورت نامحسوس باز کردم ... پسره اومد بیرون ... دختره اینبار پرید سمت اون:- چی شد آراد ؟ پسره داشت زیر چشمی به من نگاه می کرد ... با سر اشاره کرد این چشه؟ و دختره هم شونه بالا انداخت و دوباره گفت:- نگفتی؟- هیچی به خیر گذشت ... فقط یه تعهد ...- وای خدا رو شکر! باور کن هزار تا صلوات نذر کردم برات داداشی ... - اوکی مرسی ... بریم؟- تو برو من خودم می یام ...و با سر به من اشاره کرد ... پسره هم که دیگه می دونستم اسمش آراده سری تکون داد و با چشم و ابرو چیزی به خواهرش گفت که متوجه نشدم ... بعد راه افتاد که بره از ساختمون بیرون ... الان وقت تلافی بود ... من باید حال اینو می گرفتم ...
همین که نزدیکم شد یهویی پامو دراز کردم ... پاش گرفت به پام و سکندری خورد و رفت توی دیوار روبرو ... اما زود دستاشو گرفت جلوش و خودشو کنترل کرد ... سریع چشم باز کردم و با حالت شرمندگی مصنوعی گفتم:- اوا ... چی شدین؟!!! پسره با خشم نگام کرد و گفت:- وسط راهرو جای خوابیدن و پا دراز کردنه ؟دختره سریع گفت:- آرادجان حالش خوب نبود ... خوب چرا خودت حواستو جمع نمی کنی ... با این بنده خدا چی کار داری ...- من کاری با ایشون ندارم ... ایشون انگار خیلی دوست داره کار به کار من ...از جا پریدم و گفتم:- آقای محترم ... حواستون رو کاملا جمع کنین که با من در نیفتین ... چون هر کس تا حالا با ویولت در افتاده سر یک ماه بولدوزر هم نتونسته جمعش کنه ... فهمیدین؟با پوزخندی که تازه فهمیدم زینت همیشگی صورتشه اومد سمتم ... اونم آروم آروم ... با حفظ فاصله قانونی ایستاد جلوم و گفت:- مطمئنی؟دختره سریع پرید وسط و گفت:- اِ آراد ... خوبه همین الان از از کمیته انضباطی اومدین بیرون ... این کارا از تو یکی بعیده ... بیا برو بیرون خجالت بکش ...آراد با خشم و نفرت نگام کرد و بعد با سرعت رفت بیرون ... دختره اومد سمت من نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستش ... با دست دیگه اش تند تند داخل کیف کوچیکشو گشت و بعد یه دونه شکلات پیدا کرد ... باز کرد گرفت جلوی دهنم و گفت:- بیا اینو بخور .. فکر کنم فشارت افتاده ...دهنمو باز کردم و دختره شکلات رو گذاشت توی دهنم .... واقعا اون لحظه برام مفید بود ... دستمو نرم ماساژ داد و گفت:- اسمت چیه؟- ویولت ...- چه اسم قشنگی! اسم منم آراگله ...با لبخند گفتم:- اسم توام قشنگه ... - مرسی ... اسم منو بابای خدابیامرزم انتخاب کرده ... درست مثل آراد ...- خیلی به هم شبیهین ... البته بیشتر چشماتون ...- درسته ... آخه ما دوقلوئیم ...با حیرت گفتم:- راست می گی؟!- آره ... - ایول! دوقلو ... یه دختر یه پسر ... دوست دارم بچه های منم دو قول بشن ... عین شما دختر پسر ... اما اگه پسرم عین داداشت بشه روز دوم شوتش می کنم تو دیوار ...غش غش خندید و گفت:- تو چه شیطونی دختر ... با خنده سر تکون دادم و گفتم:- آره همه همینو می گن ... راستی کدوم بزرگترین؟- آراد ...- اوفففف!- از من می شنوی با این دادش من زیاد یکی به دو نکن! نگاه به اخم و تخمش نکن ... پاش بیفته شیطونو درس می ده ...- خودش پا می ذاره روی دم من ...- خوب تو کوتاه بیا ... همه می گن بخشش از بزرگونه ...ابرو بالا انداختم و گفتم:- اون که از من بزرگتره ... راستی چند سالتونه؟- بزرگی به سن نیست که خانوم! ما هم بیست و پنج سالمونه ...- نه!- چرا ...- توام ترم اولی؟ چه رشته ای؟- من ترم اول کارشناسی ارشدم ... واسه ارشد یه کم دیر قبول شدم ... رشته ام هم نقاشیه ... ولی داداشم ترم اول کارشناسیه ...- بچه تنبل بوده؟خندید ... نرم و با وقار ... ولی زود جمعش کرد و گفت:- نه ... گرفتاریاش زیاد بود ...- اوووه! همچین می گه گرفتاری انگار چی بوده ...لبخند زد و گفت:- اگه خوبی بلند شو بریم ... دیگه کلاس نداری؟- چرا ... ساعت شش هم دارم ... ولی نمی تونم برم سر کلاس ... می خوام بیام یه دور بزنم توی محوطه ...با تعجب گفت:- چرا نمی تونی بری کلاس؟- چون دو هفته تعلیق شدم ...- نه!!!!- آره ... داداشت بد زیر آبمو زد ...- آراد؟ آراد زیر آب کسیو نمی زنه ... ولی بلد نیست دروغ بگه ...پوزخندی زدم و سرمو انداختم زیر ... برای اینکه بحثو عوض کنه گفت:- راستی رشته ات چیه؟- سینما ...یهو سرجاش ایستاد ... منم ایستادم ... چرخیدم سمتش و گفتم:- چرا خشک شدی آراگل؟- جدی رشته ات سینماست؟ - خب آره ... - گرایشت که کارگردانی نیست؟- چرا ... مگه چیه؟لبخند زوری زد و گفت:- هیچی هیچی ... بریم ... هر دو از اون ساختمون نفرین شده خارج شدیم و رفتیم سمت محوطه ...
آراگل با نگرانی گفت:- آراد کجا رفته یعنی؟ - آراگل ... می شه خسارت ماشینتون رو بعدا بهم بگی ؟ - بیخیال آراد محاله ازت پول بگیره ...- بیخود ... من زیر دین این داداش تو نمی رما ... گفته باشم ...- دختر تو چرا اینقدر غدی ... اصلا خوب نیست یه دختر اینقدر لجباز و یه دنده باشه ...- چرا مثلا؟- خوب واسه اینکه دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه ... غد بودن توی ذات مرداست ... زن همیشه باید جلوی مرد کوتاه بیاد ... البته به حق ... نه ناحق! اینجوری می تونن جفت خوبی باشن و کنار هم زندگی قشنگی رو تشکیل بدن ...- تو شوهر کردی؟- نه ...- پس هیچی نگو ... من عمرا بتونم اینجوری بشم ...- توی سن تو این طرز تفکر زیاد هم دور از ذهن نیست ... یه روز خودت به حرفای من می رسی ...صدای کسی از پشت سر بلند شد:- کجایی تو خانومی ... چقدر دنبالت گشتم ... خوبی؟رامین بود ... برگشتم و با لبخند گفتم:- تو کجا در رفتی؟- من در رفتم؟! نه اصلا ... جا پارک گیرم نیومد ...توی دلم گفتم جون خودت ... ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:- کلاس نداری؟- به کلاس اولیم که نرسیدم .. منتظر دومیم ...- چی داری؟- آشنایی با هنر در تاریخ ...- جدی؟!!!- آره ... چطور ...- رشته ات سینماست ...- آره خوب ...- ایول ... هم رشته ایم ...دستشو دراز کرد به طرفم و گفت:- پس بزن قدش ... این همه خوش شانسی برای من یکی عجیبه به خدا ...خیلی عادی دست دراز کردم و باهاش دست دادم ... دستمو گرفت توی دستش و یه فشار خیلی کم بهش وارد کرد ... چشماش یه جوری عجیبی درخشید ... آراگل با صدای لرزان گفت:- من می رم دیگه ویولت ... باید آراد رو پیدا کنم ...دستشو گرفتم و سریع گفتم:- نه وایسا ... می خوام با هم بریم ... من که جایی رو بلد نیستم حداقل از تو یاد بگیرم ...رامین که فهمید نمی خوام بیشتر از این پیشش باشم سریع موبایل اپل فورشو در آورد و گفت:- شمارتو بگو ...بیخیال تند تند شماره ها رو گفتم ... خواستم ازش فاصله ای بگیرم که خودشو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:- بهت نمی یاد با این قماش آدما بتابی ...و با سر به آراگل اشاره کرد ... اخمی کردم و گفتم:- ظاهر بین نباش ...- آهان ... پس از اون عشقیای زیر چادر مشکیه ...اینبار دیگه موندم بهش چی بگم ... خندید و دستی تکون داد و رفت ... شونه ای بالا انداختم و همراه آراگل راه افتادم ... می دونستم الان تک می زنه ولی نمی تونستم جواب بدم ... گوشیم توی ماشین بود ... وقت نکردم از توی ماشین برش دارم ... نه گوشیمو نه کوله مو ... آراگل با لحنی که سعی داشت ناراحتم نکنه گفت:- همیشه اینقدر راحت با پسرا دوست می شی؟- آره خوب ...- ولی ... ولی این درست نیست ...- چرا؟- والا ... نمی دونم باید چی بهت بگم ... می ترسم از حرفام بد برداشت بکنی ... من و تو که زیاد با هم آشنایی نداریم ... من نمی خوام قضاوت بدی در مورد تو بکنم ... و نمی خوام که تو منو جور دیگه ای بشناسی ...فقط نگاش کردم سر در نمی یاوردم ... زد سر شونه ام و گفت:- باشه واسه بعد ... فقط می تونم یه چیزی رو بگم ... من تو شناخت آدما تبحر خاصی دارم ... چشمای تو در عین وحشی و گستاخ بودن معصومیت عجیبی دارن که می گن اصلا اونی که نشون می دن نیستن ...با تعجب گفتم:- چه جالب! پاپا هم دقیقا همیشه همینو بهم می گه و ازم میخواد معصومیتم رو حفظ کنم ...- چرا به بابات می گی پاپا؟ می دونی اینجوری همه فکر می کنن دختر لوسی هستی!چشمامو گرد کردم و گفتم:- خوب وارنا هم می گه پاپا ... به مامی هم می گه مامی ...- وارنا؟- داداشم ...- آهان ... خب چرا مثل بقیه نمی گین بابا و مامان؟- نمی دونم ... از بچگی مامی اینجوری یادمون داد ...- یه کم عجیب شد ... ببینم تو ایرانی هستی دیگه ...- خب ... تردید رو که توی چشمام دید با حیرت گفت:- نیستی؟!!!دلو زدم به دریا ... آخر که همه می فهمیدن ...
- من دو رگه هستم ... - یعنی چی؟- مامی فرانسویه ... پاپا هم دو رگه اس ... یعنی ... چه جوری بگم ...- هر جور که راحتی ...- ببین ... مامی پاپا ایرانی بوده ولی پاپاش فرانسوی ... یعنی پاپا از طرف مامی ایرانی می شه ... فهمیدی؟- اوهوم ...- اونا می رن فرانسه ... و پاپا اونجا با مامی ازدواج می کنه ... ولی چون علاقه زیادی به ایران داشته می یان ایران ...
- خدای من!!!! پس تو بیشتر از اینکه ایرانی باشی فرانسوی هستی ...- درسته ...- ولی خیلی خوووووب ایرانی حرف می زنی ...- ماما ... من به مامی پاپا می گم ماما ... ماما ایرانی رو به پاپا خیلی عالی یاد می ده ... حتی به عروسش که می شه مامی من هم یاد می ده ... پاپا هم از همون بچگی ما رو میاره تو ایران و باهامون فارسی حرف می زنه ... من فرانسه رو فقط در حد مسافرت ... اونم دو سال یک بار دیدم ... کشور من ایرانه ... من خودمو ایرانی می دونم ... - یعنی فرانسه بلد نیستی؟- معلومه که بلدم! فرانسه زبون مادری منه ...یهو انگار یاد یه چیزی افتاد ... با تردید گفت:- دینت چی؟مقنعه مو صاف کردم و گفتم:- کاتولیک ...نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:- پس مسلمون نیستی ...- نه ...- باورم نمی شه ... یعنی من الان یه دوست دو رگه دارم؟ چه بامزه!نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:- چرا همه اینطوری فکر می کنن ... من دیگه خسته شدم آراگل ...- مگه همه چطوری فکر می کنن؟ از چی خسته شدی؟- همه به من به یه دید دیگه نگاه می کنن ... یه عده با انزجار ... یه عده به دید یه آدم فضایی خیلی خیلی با کلاس ... انگار من نمی تونم عادی باشم ... دقیقا برای همینه که همه جا دوست داشتم هویتمو پنهان کنم ... اما آخرش اسم فامیلم همه چیز رو لو می ده ... تازه الان بهتر شده ... حداقل الان همه فکر می کنن ارمنی هستم ... اما قبلا خیلی تابلوتر بود ...- مگه قبلا چطور بود؟- قبلا فامیل من مایر بود ... ویولت مایر ... ولی وقتی بابا دید خیلی اذیت می شیم ... فامیلمون رو به فامیل مسیحی های داخل ایران تغییر داد ... اونم با کلی پارتی بازی ... و شد آوانسیان ... ولی بازم اونی که من می خواستم نشد ... آراگل تو نمی تونی حتی تصور کنی که من توی مدارس چه زجری کشیدم ... چون مجبور بودم برای نزدیک بودن به خونه مون توی مدارس عادی درس بخونم ... همه معلم ها به یه چشم دیگه به من نگاه می کردن و بدتر از همه بچه ها مدرسه بود ... همه می خواستن به شکلی خودشون رو به من نزدیک کنن ... با دست منو به هم نشون می دادن ... و وقتی با یکی دو نفرشون صمیمی می شدم خیلی زود باید منتظر می موندم تا یکی از والدنشون بیان مدرسه و درخواست تعویض کلاس بچه شون رو بکنن ... خیلی رک به مدیر می گفتن دوست ندارن یچه هاشون با یه آدم نجس ... بغض گلومو فشرد ... آراگل با ناراحتی گفت:- خدای من! دختر این حرفا چیه؟ هر کس برای خودش عزت داره اونم فقط به صرف انسان بودنش ... این افکار رو یه مشت آدم ابله نادون بیسواد به خورد تو دادن ... من اصلا تو رو بد که نمی دونم هیچ ... خیلی هم خوب می دونم ! هر کسی می تونه توی دین خودش مومن باشه گلم ...توی سکوت فقط زل زدم به چشماش ... حرفاش آرومم می کرد ... اینا چیزایی بود که عمری خودمو باهاشون آروم می کردم .... با لبخند مهربونش دستمو گرفت و گفت:- عزیزم ... هیچ وقت این چیزا چیزی از ارزش آدما کم نمی کنه ... مطمئن باش ..صدای آراد روی اعصابم خط کشید:- ساعت یه ربع به ششه آراگل ... بیا دیگه دیر شد ... همچین این دخترو چسبیدی کسی ندونه فکر می کنه ضریح امام هشتمه ...تند نگاش کردم و گفتم:- شما حسودیت می شه برو خودتو درمون کن ... خواهرت هم کلاساش طبقه بالاست ... شما که ترم اولی برو سر کلاست یه وقت استاد جیزت نکنه ... نکنه باید با خواهرت بری سر کلاس ... تنهایی می ترسی؟همچین نگام کرد که گفتم الان تنه درخت کنار دستشو می کنه می کوبونه توی سرم ... آراگل خنده اش گرفته بود ... دست منو فشار داد و گفت:- می خوای بیای سر کلاس من؟خمیازه ای کشیدم و گفتم:- نه برم خونه یه کم استراحت کنم تا مامی بیاد ... باید یه جوری خودمو براش لوس کنم تا یه موقع قهر نکنه سر این جریان باهام ... با خنده گفت:- باشه عزیزم برو ... مواظب خودت هم باش ...- باشه توام همینطور ... راستی آراگل جونم ... شمارتو بگو حفظ کنم ...یه تیکه کاغذ از کلاسورش کند ... شمارشو نوشت و داد دستم ...سریع گونه اشو بوسیدم و بدون اینکه نگاهی به آراد بندازم رفتم سمت در خروجی ... پسره جعلق نفله! من تو رو آدم نکنم که ویولت نیستم ... ماشینا به همون شکل نا مرتب کنار خیابون پارک بود ... گل بیچاره من از جلو داغون و له شده بود و آزرای مشکی آراد عوضی هم از پشت ... فکری به سرم زد ... نگاهی به اطراف کردم ... خلوت بود ... سریع خم شدم و باد لاستکیای عقبش رو خالی کردم ... مسلما یه زاپاس بیشتر نداشت و حالا با دو تا لاستیک کم باد نمی تونست هیچ کاری بکنه ... تا تو باشی منو اذیت نکنی پسره خودخواه بسیجی! با لبخندی رضایت بخش در ماشین رو باز کردم و سوار شدم ... در حالی که نمی دونستم دارم با دم شیر بازی می کنم ...توی راه داشتم به این فکر می کردم که حالا چی کار کنم؟ پاپا اگه ماشین رو می دید منو می کشت! مامی هم سر دانشگاه باهام قهر می کرد ... باید یه کاری می کردم تا دلشون نیاد دعوام کنن ... از بچگی از دعواهاشون در می رفتم ... یا می انداختم گردن وارنا ... یا آرسن بیچاره ... خودم هم همیشه در حال مسخره بازی بودم ... اینبارم باید برم سراغ یکی از این دو تا .... نمی شه بندازم گردنشون ولی حداقل می شه یه جوری ضمانتم رو بکنن ... خواستم برم سمت شرکت آرسن ... اوه نه! بار قبل هم آرسن ضامنم شد ... اینبار دیگه پاپا محاله راضی بشه ... حتما ماشینو ازم می گیره ... باید برم سراغ وارنا ... راضی کردنش سخته ... ولی راضی می شه ... با این فکر روی پدال گاز فشار آوردم ... خونه اش توی طبقه دوم یه آپارتمان نوساز توی یکی از محله های متوسط غرب تهران بود ... پاپا برای جداییش هیچ کمکی بهش نکرد و وارنا خودش با پس اندازش و کمک های پاپای پاپا اینجا رو گرفت ... الان هم دنبال کاراشه که هر طور شده برای همیشه بره پاریس ... وارنا واقعا به درد اینجا نمی خوره ... شاید از دوریش ناراحت بشم اما ترجیح می دم بره جایی که خوش باشه ... ماشین رو توی پارکینگ خونه اش پارک کرد و با آسانسور خودم رو به طبقه دوم رسوندم ... زنگ در رو سه بار به صدا در آوردم ... این رمز من بود ... همیشه سه تا زنگ ... چند لحظه طول کشید تا صداش از پشت در بلند شد:- Oh mon dieu! Avez le tremblement de terre( اوه خدای من! زلزله اومد به زبان فرانسه)با پا کوبیدم به در و در جوابش گفتم:- باز کن درو! پسر بد اخلاق فرانسوی ... در باز شد و قد بلند وارنا توی درگاه مشخص شد ... خونه اش اینقدر تاریک بود که درست نمی دیدمش ... اما مشخص بود بالاتنه اش برهنه است ... یه شلوارک هم پاش بود ... سیگارش لای انگشت دستش می سوخت و همین که درو باز کرد موج دود از در اومد بیرون ... دماغم رو گرفتم و گفتم:- Pooh! (پیف!) خفه نکنی خودتو وارنا!از جلوی در رفت کنار ... وارد شدم و اون پشت سرم گفت:- غر زدن ممنوع! از دست غر های لیزا کارم به اینجا کشید ...مامی رو می گفت ... خودم رو پرت کردم روی کاناپه وسط پذیرایی و گفتم:- چقدر هم که تو بدت می یاد!خندید ... روی مبل کناریم نشست و زل زد توی چشمام ... طبق معمول دست گذاشتم روی صورتم و گفتم:- صد دفعه بهت گفتم اینجوری تو تاریکی زل نزن به من عین گربه می شی ... می ترسم!با خنده بلند شد ... پرده سرتاسری پذیرایی رو کنار زد و نور به داخل هجوم آورد ... حالا راحت تر می تونستم قامت خوش فرم برادرم رو ببینم ... یه فرانسوی اصیل ... من رنگ مو و رنگ پوستم رو از ماما به ارث برده بودم و برای همین خیلی هم شبیه فرانسوی ها نبودم ... اما وارنا کپی برابر اصل مامی و پاپا بود ... پوست سفید ... موهای طلایی و چشمای آبی ... زیاد از حد آبی! دلم براش ضعف رفت ... از جا بلند شدم و قبل از اینکه بتونه از زیر دستم فرار کنه پریدم توی بغلش ... بدون مخالفت منو گرفت توی بغلش و با دست آزادش مقنعه مو از سرم کشید و پرت کرد طرف کاناپه ... همونطور از روی زمین بلندم کرد راه افتاد سمت کاناپه و گفت:- باز چه دسته گلی به آب دادی؟- وارناااااا- خودتو لوس نکن! بگو ببینم چه گندی زدی ...- ماشینم!منو نشوند روی کاناپه و گفت:- تصادف کردی؟ سرمو تکون دادم و صدایی درآوردم شبیه:- اوهوم ...سیگار دیگه ای روشن کرد ... با کنترل کنار دستش استریوشو روشن کرد و پک محکمی به سیگارش زد ... یکی از آهنگای قشنگ ادیت پیاف خواننده معروف فرانسوی بود ... بی اختیار لال شدم و توی متن آهنگ فرو رفتم:
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز
Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم
Ni le bien qu'on m'a fait
مردم کارای خوبی با من نکردن
Ni le mal; tout ça m'est bien égal !
نه اینکه همه ی چیزای بد برای من یکسان باشه.
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز
Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم
C'est payé, balayé, oublié
من برای از بین بردن و فراموش کردن بها پرداخت کردم,
Je me fous du passé !
از گذشته خوشحالم
Avec mes souvenirs
با خاطراتم
J'ai allumé le feu
آتش رو روشن کردم
Mes chagrins, mes plaisirs
مشکلاتم، لذت هام
Je n'ai plus besoin d'eux !
دیگه بهشون نیازی ندارم
Balayées les amours
خاطرات عاشقانه رو دور ریختم
Et tous leurs trémolos
و تمام اون لرزیدن ها رو
Balayés pour toujours
برای همیشه دور ریختم
Je repars à zéro
دوباره از صفر شروع کردم
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز
Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم
Ni le bien qu'on m'a fait
مردم کارای خوبی با من نکردن
Ni le mal; tout ça m'est bien égal !
نه اینکه همه ی چیزای بد برای من یکسان باشه.
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز
Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم
Car ma vie, car mes joies
چون زندگی من لذت و خوشی من هست
Aujourd'hui, ça commence avec toi
که امروز با تو آغاز شده
وسطای آهنگ رسیده بود که وارنا گفت:- خب ... چی کار کردی با ماشینت؟- ببین وارنا ... دو تا اتفاق بد با هم افتاده ...لبخندی زد و گفت:- اتفاق بد! کوچولو ... تو اصلا می دونی اتفاق بد چیه؟! بگو ببینم ... چی کار کردی؟- جلوی در دانشگاه زدم به یه بچه بسیجی ...- اوه اوه ...- دیدی بده؟- ناقصش کردی؟- نه ... زدم به ماشینش ...- خب ...تند تند شروع کردم به تعریف کردن ماجرا با طول و تفصیل ... تا تموم شد وارنا غش غش خندید و گفت:- coquina ( شیطون!)بلند شدم رفتم نشستم روی پاش و در حالی که مثل بچه های لوس خودمو تاب می دادم گفتم:- وارنا ... حالا هم پاپا هم مامی منو تنبیه می کنن ...- نگران نباش ... من باهاشون حرف می زنم .... فقط به خاطر اینکه امروز اصلا حوصله نداشتم و تو با شیطنتت منو خندوندی ...خندیدم و موهای لخت و تکه تکه طلائیشو پریشون کردم ... سرشو از زیر دستم کشید بیرون و گفت:- بس کن دختر ... می دونی چند تا دختر حسرت این کارو دارن؟ پرو نشو!با اخم گفتم:- اون دخترا غلط می کنن با تو ... راستی ببینم چه می کنی با دوست دخترات؟ پوزخندی زد و گفت:- می خوای ببینیشون؟- بدم نمی یاد ...کنترل تلویوزیونش رو برداشت ... روشنش کرد و وارد سیستمش شد که وصلش کرده بود به تی وی ... یکی از فایلا رو باز کرد و زد روی اسلاید شو ... خودش بلند شد رفت داخل آشپزخونه نقلی اپنش ... محو تماشای دخترا شدم ... اصلا نمی تونستم تفاوتی بینشون قائل بشم ... انگار همه شکل هم بودن ... دماغ ها عملی قد یه بند انگشت و رو به بالا ... پوست ها برنزه ... چشمها مملو از خط چشم و سایه ... مژه ها اکستنشن ... موها بلوند ... ابروها پهن ... گونه ها عملی ... چونه عملی ... لبها پروتز ... با اخم گفتم:- وارنا ... تو رو جون لیزا تو اینا رو با هم قاطی نمی کنی؟خنده اش گرفت و گفت:- چه عجب! جای مامی گفتی لیزا! بزرگ شدی ...- ا! لوس نشو ... جواب منو بده ...- راستشو بخوای ... نه! من براشون رمز گذاشتم ...- چه جوری؟- دیگه اینا پسرونه است ... نمی تونم بگم ...- ا خب بگو که چهار روز دیگه یه پسر همین بلا رو نتونه سرم در بیاره ...- هی هی هی! حواست رو جمع کن!- مگه چیه؟! تو خودت می دونی که من با پسرای زیادی رابطه دارم ... - رابطه در حد نرمال ایرادی نداره ... اما روابطی که من دارم ...با گیجی نگاش کردم و اون با خنده گفت:- اینطور به من نگاه نکن! یعنی می خوای بگی نمی فهمی؟ من از روی اندامشون شناساییشون می کنم ... خجالت کشیدم ... صورتم رو چرخوندم و جیغ زدم:- وارنا!!! خیلی کثیفی ...وارنا با دو ظرف بستنی از آشپزخونه اومد بیرون ... نشست کنارم و گفت:- نه عزیزم ... این خودشون هستن که این روابط رو دوست دارن ... برادر تو خیلی هم پسر خوبیه ...- نخیر ... تو خودت اگه روزی بفهمی پسری با من اینکارو کرده چی کار می کنی؟- اگه فرانسه بودیم هیچی ... ولی اینجا ... محاله اجازه بدم ... اون پسر باید نامزدت باشه - خب فکر کن اون دختر ها هم برادر دارن ...قاشقی بستنی آورد سمت دهن من ... مجبور شدم حرفمو قورت بدم و بستنی رو بخورم ... عاشق بستنی طالبی بودم ... در همون حالت گفت:- هیچی نگو خواهر کوچولو ... این چیزا درکش واسه تو سخته ...بستنی رو سریع قورت دادم و گفتم:- نخیر ... می خوام بدونم ...- عزیزم ... اونا خودشون می خوان ...- منم شاید خودم بخوام ...- من تو رو می شناسم ... چون توی تربیتت نقش داشتم ... تو محاله همچین چیزی رو بخوای! ولی اگه روزی خواستی مطمئن باش جلوتو نمی گیرم ... چرا؟ چون من توی تربیتت سهل انگاری کردم که تو به خودت اجازه دادی همچین چیزی رو بخوای ... نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم ... همیشه با وارنا راحت بودم ولی نه تا این حد! سکوت کردم ... می شد روی حرفش خیلی فکر کرد ... همینجور که توی فکر بودم بستنیمو خوردم ... صدای زنگ بلند شد ... وارنا از جا بلند شد و گفت:- این دیگه کیه؟!- دوست دخترت باشه وارنا من از پنجره می پرم بیرون ...خندید و گفت:- تو چرا عزیزم؟ اونو می ندازم بیرون ...از پشت بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم کی پشت دره ... از صدای احوالپرسی گرم کنجکاو شدم و رفتم طرف در ... - اوه مسیح! ببین کی اینجاست!با خنده گفتم:- آرسن! تو اینجا چه غلطی می کنی؟آرسن خم شد توی صورتم و گفت:- خجالت بکش نیم وجبی! هفت سال از من کوچیکتری ... یه احترامی چیزی بذار ...- خب توام دو سال از وارنا کوچیک تری! مگه بهش احترام می ذاری؟! دائم داری فحشش می دی ...اینو که گفتم آرسن خیز گرفت بگیرتم و من شروع کردم به دویدن از روی مبل ها می پریدم و جیغ می زدم ... دستای قوی وارنا منو روی هوا گرفت ... مثل گونی زد زیر بغلش و گفت:- آروم بگیر بچه ... ا! خونه رو خراب کردی ...- وارنا ... الان بالا می یارم روی فرشت ... منو بذار روی زمین ... آرسن هم داشت بهم می خندید ... وارنا ولم کرد روی کاناپه و گفت:- صاف بشین ...بعد چرخید سمت آرسن و گفت:- چی می خوری ؟- یه چیز سبک ...- جین خوبه؟- عالیه ...وارنا رفت توی آشپزخونه و گفت:- راه گم کردی آرسن ...- نه ... راستش حوصله ام سر رفته بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ...چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ... اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت ... همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه ... و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت ... وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:- آره ... منم امروز حوصله نداشتم ... بریم یه سر جردن ... - خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟- چه برنامه ای؟- تور دو هفته ای ترکیه ... شارلوت زنگ زد بهم گفت ... - اوه! چه خوب ... - آره دعوتیم من و توام ...لب ورچیدم و گفتم:- منم می یام ... خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین ...وارنا جدی نگام کرد و گفت:- نمی شه ...- چرا؟!- به همون دلایلی که بهت گفتم ... برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست ...آرسن هم اخمی کرد و گفت:- بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا ...- ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین ... اصلا ...صدای زنگ گوشیم بلند شد ... خم شدم از داخل کیفم درش آوردم ... شماره ناشناس بود ... جواب دادم:- بله؟- سلام خوشگل من ...صدای یه پسر بود ... با تعجب گفتم:- شما؟- ای بابا ... به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم ...اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود ... سریع گفتم:- اوه رامین! چطوری ... - ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی ... می خوام ببینمت ...- رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی ...- خوب دله دیگه عزیزم ... کاریش نمی شه کرد ... می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم ...- آخ جون مهمونی ... من مهمونی خیلی دوست دارم ...نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود ... ترجیح دادم قطع کنم ... تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم ... همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت:- ویولت!!!!وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت:- تو پسرای فامیل رامین نداریم .... توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم ... این کیه؟پامو انداختم روی پام و گفتم:- دوست جدیدم ... از اون بچه مایه داراست ... امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم ...آرسن با خشم گفت:- هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت!وارنا گفت:- حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟- اوهوم ...- کنسلش کن ... - خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم ...- ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی ... معلوم نیست اینجا کجا باشه ... یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم ... - باشه ... شما هم بیاین ... به رامین می گم ..آرسن با عصبانیت گفت:- تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه ... هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو ... - چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟- حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم ... ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم ... اگه بلایی سرت بیاد چی؟- اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها ... اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت ...وارنا گفت:- چرا اتفاقا ... بازم مورد داشت ... مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم ... چه دختر چه پسر ... خودت می دونی با دوست پسر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم ... اما با شخصش مشکل دارم ...آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد ... منم مجبور بودم قانع بشم ... دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم:- خیلی خب قبول ... خودتون بیاین ... اگه قبول کردین ادامه می دم ...**وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت:- دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟- چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون ... هیچ چیز بدی نداشت ... - هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟- نه؟نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت:- بگو براش ... آرسن تند تند سیگارش رو پک می زد ... برگشت سمت وارنا ... اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت:- اینا یه مشت بچه مسلمونن ... که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن ... اینا به قول خودشون دینشون کامله ... اما ... اما ... - اما چی؟- کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم ... - چی؟- ویولت ... توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه ... من نمی خوام به دین اونا حمله کنم ... اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن ... خیلی ولع دارن ... من و تو دو تا پیک مشروب یا شراب یا ودکا ... یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه ... ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن ... که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن ... من و تو دو تا پک سیگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشروب کیفور می شیم ... اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود ... تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا ... توی اون اتاقای جهنمی ... شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم ... اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی ...داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم ... وقتی سکوت کرد گفتم:- ولی رامین همچین پسری نیست ... شاید اونای دیگه ...وارنا با جدیت گفت:- بس کن دیگه ویولت ... حرفایی که باید می زدیم رو زدیم ... توام می تونی گوش کنی ... می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی ...وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره ... پس سکوت کردم ... منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن ... وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه ... با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود ... الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود ... هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه ... اینا زیادی شورش کرده بودن ... همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه ... پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود ... من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده ... مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود ... با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من ... دستامو گرفتم بالا و گفتم:- آقا اجازه سلام عرض شد ...مامی دلخوری از چشماش مشخص بود ... اما سعی می کرد به روم نیاره :- سلام مامی ... خوبی؟آخرش این لهجه فرانسویش منو فداییش می کرد ... با غش و ضعف پریدم سمتش و گفتم:- نخیرم مادام ... خوب نیستم دارم فدای شما می شم ...مامی خنده اش گرفته بود و سعی می کرد منو که داشتم لپاشو درسته می کندم از خودش جدا کنه ... پاپا با اخم ولی همراه با لبخند گفت:- ویولت ... مامی رو اذیت نکن ...- پاپا من براش می میرم خوب ...مامی بالاخره منو از خودش کند .... نشوند کنارش و گفت:- سعی نکن با این کارهات روی رفتارت رو بپوشونی ...انگشتامو توی هم قفل کرد ... دستمو گرفتم زیر چونه ام و با التماس گفتم:- مامی s'il vous plait(لطفاً)پاپا روزنامه شو تا کرد و گفت:- با حرفایی که وارنا زد اینبار رو فراموش می کنیم ... اما بار آخرت باشه ... - پاپا باور کن تقصیر من نبود ... - تقصیر در و دیوار و هوا که نبوده! هر کس کاری می کنه باید فکر عواقبش هم باشه و سعی نکنه اون رو به عوامل دیگه نسبت بده ... سرمو انداختم زیر ... اینجوری وقتا نباید نطق می کردم ... پاپا ادمه داد:- بهتره بری توی اتاقت ... این دو هفته هم از ماشین خبری نیست ...- پاپا !!!