وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز2-11

آخر شب وقتی کنار منصور دراز کشیدم، گفت:

بیست روزه بیچاره م کردی، حالا غیر از یه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم.

منم ازت انتظار نداشتم.

خب ازت می ترسیدم که دروغ گفتم.

مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه می گفتی می خوام برم مشکل فرهان رو حل کنم، می کشتمت؟

فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه می دونی که طاقت دوری تو ندارم و می گفتم.

منم طاقت دوری تو ندارم، با اینکه خیلی ازت متنفر شده بودم، ولی هوست رو می کردم.

مگه من هوس انگیزم خانمی؟

بله.

فدای اون صداقتت بشم.

و بوسه به گونه ام زد و ادامه داد:

حالا این ناز نازی کی به دنیا میاد؟

هشت ماه دیگه، یعنی حدودا اواسط اردیبهشت.

برای تشریف فرماییش لحظه شماری می کنم. دیدی نذاشتم بری؟

پس مخصوصا این کار رو کردی. ولی من که رفتم.

این فسقلی باعث شد برگردی. ترفند خوبی زدم.

نکنه با اومدنش منو از یاد ببری منصور.

اون وقت هم همسرم هستی، هم مادر بچه م، پس دو برابر دوستت دارم.

منم همین طور. می دونی منصور، این آرزوی گیتی بود که ازت بچه داشته باشه. می گفت افتخار می کنم پدر فرزندم منصوره. ولی خب عمرش به دنیا نبود. احساس می کنم فرزند اونو تو وجودم پرورش می دم. دیشب خواب دیدم گیتی می گه می خوام برم پیش بچه هام، یعنی بچه منو بچه خودش می دونه. یکی هم خودش داشت می شه دو تا، برای همین جمع بسته.

گیسو! از این پله ها زیاد بالا پایین نکن، لباس بلند نپوش، حسابی هم خودت رو تقویت کن، آروم و خونسرد باش، عصبانی نشو و استراحت کن.

منصور اگه قرار باشه هشت ماه بهم سفارش کنی، روانی می شم ها

نگرانم گیسو، خاطره خوبی ندارم. باورم نمی شه بچه م رو به چشم ببینم.

انشاءالله می بینی، توکل به خدا. از این حرفا هم نزن.

بله یاد خدا آرام بخش دلهاست.

لابد شرکت هم نباید بیام.

اتفاقا کنار خودم باشی راحت تره. فقط بپا اخلاقت عوض نشه.

منصور!

خوب دو دانگ صاحب شدی ها، شیطون!

زحمت کشیدم.

اینهم حق الزحمه شما.

و مرا بوسید و بوسید.

من فقط تو رو می خوام منصور، اون شرکت حق مادرت هم هست.

دو دانگ مال من، دو دانگ مال تو، دو دانگ مال مادر.

پس این بیچاره چی؟

این پدر سوخته که وارث همه ماست.

پدرش کجاش سیاه سوخته س؟ ماشاءالله! خدا روز به روز سفیدتر و خوشگلترت کنه! قربونت برم الهی!

وای وای از این نازها نریز که دیوونه می شم. الهی منصور پیش مرگت بشه.

********************************

پنج شنبه طبق دعوت قبلی، خانواده آقا کریم به منزل ما آمدند. نسرین با آن موهای صاف و بلند مشکی، چشمان درشت و مژه های برگشته، بینی قلمی و لبهای غنچه اش دل مرا به لرزه درمی آورد، وای به حال فرهان کت و شلوار مشکی دخترانه ای پوشیده بود و مثل همیشه سنگین و موقر بود. فرهان نیم ساعت بعد رسید. با آقایان دست داد و با خانمها سلام و احوالپرسی کرد.

منصور شروع به معرفی کرد. فرهان هنگامی که می نشست، نگاهی به نسرین انداخت، بعد به من نگاه کرد و لبخند زد فهمیدم پسندیده.

منصور کمی از کمالات فرهان و کمی از فضایل اخلاقی خانواده آقا کریم تعریف کرد و مجلس را گرم کرد. وروجکی بود که لنگه نداشت.

ثریا برای صرف شام صدا زد و همه سر میز رفتند. من و منصور بیرون سالن، از فرهان پرسیدیم:

خب چی شد؟

باور کنید سی و سه ساله دنبال همچین دختری می گردم.

گیسو جان بدون دروغ می گه. چون یه روز هم این حرفها رو به گیتی و تو می زد. اینو من می شناسم.

زدیم زیر خنده. فرهان گفت:

دخترهای خوب کم نیستن، اینم دوست گیتی خانم خدا بیامرز و گیسو خانمه.

تو هر دختری رو می بینی، می گی تو رویاهام دنبال شما می گشتم؟

زدیم زیر خنده.

نمی دونم چطور تا حالا متوجه ایشون نشده بودم؟ البته چهره شون آشناست.

برای اینکه اهل خودنمایی و جلب توجه و بزن و برقص نیست. تازه اون لختی پتی ها مگه واسه تو حواس می ذارن؟

گیسو خانم، تو رو خدا از دستم نره.

پرویز خجالت بکش. یه کم خودت رو کنترل کن.

آخه شانس ندارم. می ترسم ترتیب اینم بدی منصور جان.

صدای خنده بلند شد.

پس ببریم و بدوزیم؟

بله فقط بگید لباسم کی حاضره؟ یعنی کی می تونم تنم کنم؟

و چشمک زد.

خیلی رو داری پرویز! برو دعا کن نسرین قبول کنه. صد تا مثل تو رو جواب کرده.

بفرمایین. منتظرن.

مادرجون سر میهمانها را خوب گرم کرده بود. عذرخواهی کردیم و سر میز نشستیم. برای اینکه فرهان را با زبان شیرین نسرین آشنا کنم، پرسیدم:

راستی نسرین جان ثبت نام کردی؟

بله گیسو جان، دیروز ثبت نام کردم.

دو سال دیگه می شی دبیر ادبیات. به به!

ممنون.

حالا چرا ادبیات رو انتخاب کردی؟

عاشق شعر و نوشتنم. احساس کردم استعدادم تو این رشته بیشتره.

خیلی عالیه. منم خیلی ادبیات را دوست داشتم ولی بابا معتقد بودن که زبان بیشتر به دردم می خوره.

و به زبانم اشاره کردم و ادامه دادم:

خیلی راست می گفتن. فعلا زبان باعث خوشبختی من و گیتی شد.

همه خندیدند. و منصور گفت:

انشاالله ادبیات هم، برای شما خوشبختی به ارمغان بیاره، نسرین خانم.

ممنونم مهندس. اما فکر می کنم زیبایی، نجابت، صداقت و دلسوزی گیسو جان بود که باعث خوشبختیش شد، البته اینها همه خواست پروردگاره.

فرهان نگاه تحسین آمیزی به نسرین کرد و گفت:

حق با شماست نسرین خانم.

منصور نگاه بامزه ای به من کرد و ابرویی بالا انداخت.

آقا کریم گفت:

خدا شاهده وقتی گیسو خانم گیسو خانم رو تو ترمینال سوار کردم، مهرشون به دلم نشست. انگار نسرین و نرگسم بودن. قسمت چیز عجیبیه. روح گیتی خانم شاد، چه دختر خوبی بود! درست مثل گیسو خانم، خوش اخلاق، خوش رفتار، با محبت و همه چی تموم.

شما لطف دارین. خوبی از خودتونه. گیتی هم شما رو دوست داشت.

پدر گفت:

اگه مادرشون رو می دیدین چی می گفتین آقا کریم/ زن نمونه ای بود.

خدا رحمتشون کنه.

توی دلم گفتم حتما شب مادرجون پوست از کله بابام می کنه. که مادر گفت:

بله دیگه. دختر به مادرش می ره، هم خوشگلیش هم اخلاقش.

ممنون مادر جون. خدا ملیحه جون رو رحمت کنه. مطمئنم ایشون هم از زیبایی و خانمی نمونه کامل شما بودن.

ممنونم دخترم.

بعد از غذا به سالن پذیرایی برگشتیم و به صحبت ادامه دادیم.

فردای آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرین برای فرهان خواستگاری کردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنین دامادی، آرزوی دیرینه او و آقا کریم بود. از نرگس هم که خیالشان آسوده بود، مرتضی هم از نرگس خواستگاری کرده بود.

طاهره خانم گفت:

ما که از خدامونه دخترم، ولی این نسرین قبول نمی کنه. خودت که می دونی چه عقایدی داره. می گه حتما باید همسرم هم سطح خودمون یا فقط کمی بالاتر باشن

از طاهره خانم خواستم که اجازه دهد با خود نسرین صحبت کنم. بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتم:

خوشگلی و خانمی کار دستت داد دختر. مهندس فرهان رو شدیدا شیفته و دیوونه کردی. حق با تو بود. به خودنمایی و رقص نیست، اونکه باید بیاد میاد.

برو، دست بردار گیسو.

به جان تو شوخی نمی کنم.

منو چه به مهندس فرهان؟ حرفا می زنی ها!

فعلاً که به التماس افتاده. دیشب سفارش می کرد تو رو خدا از دستم نره، سی و سه ساله دنبال همچین دختری می گردم.

به گیتی خدایا بیامرز هم همین حرفا رو زده بود، همین طور به خود تو.

خب، ما سه تا مثل همیم: خوب، خانم، باوقار، زیبا!

البته! البته!

خب، چی می گی؟

آرزومه چنین همسری داشته باشم. یعنی ای کاش ما هم پولدار بودیم که می تونستم چنین همسری اختیار کنم، اما خودت که وضع ما رو می دونی. ما یه زندگی معمولی داریم و البته با صفا. نا شکری هم نمی کنم. فقط معیارم برای انتخاب اینه که اولاً با ایمان و خوش اخلاق باشه. دوماً تحصل کرده باشه. سوماً در سطح خودمون باشه، چه از نظر مالی، چه از نظر فرهنگی. خودت که دیدی من چه خواستگارهایی رو رد کرده م.

آره، می دونم چه کله شقی هستی، بالا خونه تو اجاره دادی.

اگه وضع ما رو ببینه، نظرش عوض می شه.

هیچ هم این طور نیست. لگد به بخت خودت نزن. فرهان مرد ایده ال توئه.

البته، ولی من معذوریت دارم. ازشون عذرخواهی کن.

نسرین! خواهش می کنم بازی در نیار.

به خدا بازی در نمیارم. جدی می گم. من حاظر نیستم زن مرد پولداری بشم و تحقیر بشم.

اون اهل تحقیر و مسخره کردن نیست. پسر با ایمان و فهمیده ایه. من آدم بد به تو معرفی نمی کنم.

می دونم. ازت ممنونم گیسو، ولی شرمنده م.

نسرین عاقل باش. حیفه.

شرمنده م. یه ضرب المثل هست که می گه همیشه پات رو به اندازه گلیمت دراز کن.

دیوونه، برو زن یه گدا بشو که هشتت گرو نهت باشه و همان گلیم هم نداشته باشه.

راضی ترم، بهتر از سرزنش و تحقیر همیشگی یه.

واقعاً نمی خوای؟

واقعاً.

باشه، هر طور میلته. در مورد ازدواج نمی شه اصرار کرد.

ازت ممنونم. از قول من عذرخواهی کن گیسو جان.

مسئله ای نیست. خدانگهدار.

منصور با حوله از حمام بیرون آمد و پرسید:

چیه؟ چرا پکری گیسو جان؟ زانوی غم به بغل گرفتی. نبینم عزیزم تو رو در این حال!

نسرین می گه نمی خوام.

عجب دختر فهمیده ایه! عاقل، باهوش، باریکلا! دماغ فرهان رو خوب سوزوند.

منصور.

آخه عزیزم، من که گفتم قبول نمی کنه. چیز عجیبی نبود.

حالا چیکار کنیم؟

هیچی، به فرهان بگو یکی دیگه برات پیدا می کنم.

به همین سادگی؟ اون دلش رو خوش کرده.

دیگه بدتر از دست دادن تو و گیتی که نیست.

دختره بی عقل دنبال گداگدوله ها می گرده!

از این بفهم که دختر قانع و مغروریه.

منصور، یه کم کله ات رو به کار بنداز، ببین چیکار کنیم؟

انقدر به اعصابت فشار نیار، واسه بچه م خوب نیست.

حالا دیگه واسه ما بچه دوست شدی؟ گیسو مرد که مرد، مسئله ای نیست؟

خدا نکنه.

کمی ادوکلن به کف دستش زد و آن را با چند ضربه به صورتش مالید، بعد آمد روی تخت کنارم نشست و گفت:

دوست توئه، قلقش رو تو بهتر بلدی.

خیلی التماسش کردم. دیگه چی کار کنم؟

حتماً قسمت نیست گیسو جان، خودت رو ناراحت نکن. من می گم بنفشه رو واسه فرهان جور کنیم.

من به خونواده آقا کریم مدیونم و باید کاری کنم این وصلت سر بگیره، چون فرهان پسر خوبیه.

خب پس نا امید نشو و دوباره برو جلو. خودت یادت رفته چقدر التماسم کردی؟

بربر نگاهش کردم.

چرا این طوری نگام می کنی گیسو جان؟ می گم یادت رفته چقدر التماست کردم؟ این حرف بدیه؟

نه حرف درست کجاش بده منصور جان؟

ای شیطون بلا.

منصور من دارم فکرم رو متمرکز می کنم. مزاحم نشو.

گور بابای پرویز کرده، فکر من باش زن.

لااله الا الله

قدیمها مردها که از حمام بیرون می اومدن، زنهاشون بقچه ای براشون پهن می کردن، نازی نوازشی، ماساژی، مشت و مالی. کاش تو عصر قدیم به دنیا اومده بودم. انگار نه انگار منصور خان از حموم اومده بیرون. والله هویج رو که می شورن، دستی به سر و روش می کشن ببینن تمیز شده یا نه؟ از هویج کمتریم گیسو خانم؟

آخر مرا به خنده آورد حقه باز!

· شما آقایی، ولی موقعیت آدم رو باید درک کنی. هویج کی میاد می گه منو بشورین، منو ماساژ بدین؟

· بابا ما آدمیم نه هویج. من کجام نارنجیه زن؟

· حالا سرت رو بذار رو پام تا ببینم خودت رو تمیز شستی یا نه، عزیزم؟

· با کمال میل آخیش.

موهای منصور را نوازش کردم کمی شانه هایش را مالیدم و گفتم:

· می دونی منصور، وقتی خودم رو خوشبخت ترین زن دنیا می بینم، دلم می سوزه نسرین خودش رو از این نعمت محروم کنه. فرهان مثل توئه، زن دوست و با عاطفه. برای همین انقدر مصرم.

· اون طرف قضیه رو هم بگو عزیزم، بگو که فرهان هم مثل منصور خوشبخت می شه.

· اون رو تو باید می گفتی که گفتی. ممنونم.

· من می گم به فرهان بگیم خودش بره جلو، این طوری توی رودرواسی می افتن و قبول می کنن. بره موی دماغشون بشه.

· اگه نکنن؟

· خب فرقی با الان نداره، ما سعی خودمون رو کردیم.

· پس بلند شو به فرهان زنگ بزن.

· حالا بعداً.

· بلند شو دیگه، دستم درد گرفت. ماساژ کافیه، خیلی تمیز شستی به خدا.

· امان از دست این مویز که آرامش رو از ما سلب کرده، تازه داشتم گرم می شدم.

منصور شماره فرهان را گرفت و قضیه را به او گفت. از مکالمه آنها فهمیدم که فرهان خیلی التماس می کند. منصور هم نگذاشت و نه برداشت، بی رحم گفت:

· من که بهت چند سال پیش گفتم تو تا آخر عمرت مجرد می مونی. به حرفهای من ایمان داشته باش، ولی حالا چون پسر خوبی هستی و گیسو وکیل مدافعته، می خوام دعوتت کنم اینجا، به نسرین هم می گیم بیاد، با هم حرف بزنین. بلکه حلقه به انگشتت رفت. گفتم یه کم لاغر کن پسر جان.

در حالی که می خندیدم گفتم:

· منصور انقدر اذیتش نکن، خدا رو خوش نمیاد.

وقتی منصور گوشی را گذاشت، به نسرین زنگ زدم و از او خواهش کردم غروب به منزل ما بیاید. با اصرار من پذیرفت. به فرهان هم خبر دادیم که بیاید. حالا یا به هدف می خورد یا نمی خورد.

غروب آمدند. نسرین کت و دامن آبی نیلی خوشرنگی پوشیده بود که خیلی نازترش کرده بود، حتی ذره ای هم آرایش نکرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی و پذیرایی، منصور گفت:

· بدون تعارف، بریم سر اصل مطلب، چون می دونم الان دل تو دل پرویز نیست.

نسرین و فرهان با خجالت نگاهی به هم کردند. منصور ادامه داد:

· ببین نسرین خانم! غرض از اینکه دوباره مزاحمتون شدیم، اینه که یه جوری بله رو ازتون بگیریم و البته از پدر و مادرتون قبلاً کسب اجازه کردیم. من شخصاً فرهان رو تضمین می کنم. الان حدوداً نه ساله با ایشون همکارم و همه ش ازش بدی دیدم. از من می شنوین اصلاً رضایت ندین.

فرهان با تعجب به منصور چشم دوخت. همه زدیم زیر خنده. فرهان گفت:

· آدم یه دوست مثل شما داشته باشه، نیاز به دشمن نداره. هر چی رشته کردیم پنبه کردین مهندس!

· اگر حقیقت رو نگم، پیش خدا مسئولم.

صدای خنده در اتاق پیچید. منصور ادامه داد:

· نه، حالا از شوخی بگذریم، فرهان رو مثل برادر می دونم. خدا گواهه. اصلاً می خواستم ملیحه خدا بیامرز رو بدم بهش. حرف نداره، طرز فکرش قابل تحسینه، بیانش قابل ستایشه و اخلاقش غیر قابل تحمل. اصلاض نمی شه دو کلمه باهاش حرف حساب زد.




از خنده غش کرده بودیم. فرهان در حالی که لبخند به لب داشت گفت:

· گیسو خانم، تو رو خدا شما حرف بزنین. این منصور امشب ما رو بدبخت می کنه، می دونم.

نسرین غش غش می خندید و از شوخیهای منصور لذت می برد، بعد گفت:

· خیلی ممنون منصور خان که آگاهم کردین، پس دیگه حرفی باقی نمونده

فرهان گفت:

· دیدین مهندس! حالا خودتون درستش کنید وگرنه دوباره شر به پا می کنم.

باز صدای خنده بلند شد.

· نه تو رو خدا پرویز جان، الان یه طومار ازت تعریف می کنم.

· بله پرویز بسیار خوشگل، خوش مشرب، خوش اخلاق، خوش صدا، خوش هنر، خوش ذوق، خوش سفر، خوش بیان، خوش خوراک، خوش پول، خوش خونه زندگی، خوش جیب، خوش ماشین، خوش ....

نسرین گفت:

· از خوش پول به اون ورش رو که فرمودین مهندس، نظرم عوض شد. می دونید که با پولدار جماعت نمی تونم بر بخورم.

· بابا نخواستم منصور جان، نمی خواد از من تعریف کنی. اصلاً خودم با نسرین خانم صحبت می کنم.

صدای خنده اتاق را پر کرد.

· خیلی خب حالا که این طور شد، من و گیسو می ریم، ولی اگه بازنده شدی نیای بگی دستم به دامنتون، دستم به شلوارتون ها، حالا خوددانی!

· من دلم به گیسو خانم گرمه منصور جان، وکیل مدافع زبردستی دارم.

· نسرین خانم هم دلشون به بنده گرمه پرویز جان، یکی از خصلتهات رو بگم تومه، بگم؟

دست منصور را کشیدم و گفتم:

· بیا بریم، انقدر شیطونی نکن منصور.

و در حالی که همه می خندیدیم، گفتم:

· راحت باشین، ما می ریم اون سالن، نیم ساعت وقت دارین.

وقتی به سالن کناری می آمدیم، نسرین گفت:

· ببینید مهندس فرهان! من در شخصیت شما شک ندارم، ولی مطمئنم که اختلاف توی زندگی هرکسی هم پیش میاد. دلم نمی خواد در آینده خدای ناکرده میون بحث ما، صحبت مادیات و خونه پدری وسط کشیده بشه. ما با شما خیلی متفاوتیم مهندس. پدر من سالهاست مسافرکشی می کنه. البته الحمدلله به کسی نیازمند نیستیم و راضی هستیم، فقط قصر و ماشین مدل بالا و زندگی آن چنانی نداریم. من برای همون زندگی ساده و معمولی ارزش قائلم. تلاش پدرم رو به چشم دیدم و دوست ندارم حرمت خونواده م و زندگی خوبی که با اونا داشتم، از بین بره. نه اینکه منظورم به شخص شما باشه. من تا حالا چند نفر مثل شما رو رد کردم. من دلم می خواد با خونواده ای وصلت کنم که از نظر مادی هم سطح خودمون باشن. تحصیلات و شخصیت معیار منه. امیدوارم منو ببخشید. اتفاقا صبح به گیسو جان گفتم، آرزومه چنین همسری داشته باشم و ای کاش ما هم از نظر مالی و فرهنگی همسطح ایشون بودیم. من دوست ندارم با بهانه های پوچ و الکی شما رو رد کنم. مثلا بگم می خوام به درسم ادامه بدم یا تفاوت سنمون زیاده. حقیقت از هر چیزی دلنشین تره. می دونم درکم می کنین و منو بابت گستاخی ام می بخشین. شما آرزوی هر دختری هستین، من بدون رودرواسی اعتراف می کنم. ولی از آینده م می ترسم. همیشه دلم می خواست وقتی پدر و مادرم به خونه خودم میان، راحت باشن و معذب نباشن و این وقتی میسره که من و همسرم، به کمک هم زندگی مون رو بسازیم و به قول معروف از صفر شروع کنیم. اینه که شرمنده شما هستم. انشاءالله یکی بهتر از من پیدا می کنین در ضمن از اینکه ما رو قابل دونستین، ازتون سپاسگزارم.

· شما هم آرزوی هر مردی هستین نسرین خانم. باید بگم بدون تعارف برای به دست آوردن شما، هر کاری لازم باشه می کنم. حتی حاضرم بیام کنار منزل پدرتون، یه خونه ساده و معمولی بگیرم. حاضرم ماشینم رو با یه ماشین ساده و معمولی عوض کنم. حاضرم دوباره از صفر شروع کنم، فقط نگین نه. من توی این دنیا یه خواهر دارم که اونم ازم هزارها فرسخ فاصله داره و با خونواده اش آمریکا زندگی می کنه. اینه که خیلی تنهام. همیشه سعی کردم دنبال دختری بگردم که به معنویات خیلی توجه داشته باشه و به زندگیم با فهم و کمال و صداقتش صفا ببخشه. آره من از مال دنیا بی نیازم، اما به یه همسر مهربون و فهمیده نیاز دارم، به یه غمخوار، به یه شریک، همون طور که شما با من صادق بودین، منم با صداقت به این حقیقت اعتراف می کنم که تا به حال سه دختر تونستن نظر منو جلب کنن و مطمئنم می دونین دو نفر دیگه چه کسانی بودن. دور و بر من دخترهای پولدار فراوانه، ولی هیچ کدوم رو نخواستم. علتش رو هم لازم نیست بگم، چون می دونین بهم اعتماد کنین. من سخت به کسی دل می بندم و سخت فراموش می کنم. نذارین از این به بعد در حسرت شما بسوزم و به وضع مالی مساعدم لعنت بفرستم. شما هر شرایطی بفرمایین می پذیرم. منم مثل شما اهل تجملات نیستم. البته تو ثروت بزرگ شدم، ولی از معنویات دور نیستم، می تونین در مورد خونواده ام تحقیق کنین. خانم متین مادر و پدرم رو کاملا می شناختن. اگه در آینده دیدین یا شنیدین به شما و خونواده تون توهینی کردم، هر کاری دوست داشتین انجام بدین.

ما هنوز فالگوش بودیم و گوش می کردیم. منصور گفت:

· گیسو جان! این ثریا امروز چی به خورد فرهان داده؟

· چطور مگه منصور؟

· چقدر حرف می زنه! فکر دیگرون رو نمی کنه هیچ، فکر خودش رو هم نمی کنه. نمی گه این هیکل به اکسیژن نیاز داره. یک ریز حرف می زنه، یه نفس نمی کشه.

· ا .. منصور! خودت رو یادت بیار، اون شب که عکسم رو دستت گرفته بودی و یک ریز حرف می زدی.

· بله. بله، درست می فرمایین.

· حالا باز هم التماس کنم، نسرین خانم؟

· این بدبخت هم بدتر از من، زن ذلیله. ای خاک بر سرت کنن.

· اختیار دارین مهندس. شما بیش از حد به من لطف دارین، اما باور کنین نگرانم.

· من امضا می دم. خوبه خانم؟

· این چه حرفیه؟ اما ما اصلا به هم نمی خوریم. من با گیسو جون و گیتی خدابیامرز زمین تا آسمون فرق می کنم، انگشت کوچیکه اونا هم نمی شم.

· این رو دیگه باید از ما آقایون بپرسین. گیسو خانم و گیتی خانم در انتخاب دوست دقیقن. وقتی انقدر به شما علاقه دارن، پس وجه تشابهی با اونا دارین. شکسته نفسی نفرمایین.

· ممنونم. شما منو شرمنده می کنین. پس اجازه بدین بیشتر فکر کنم.

· مسئله ای نیست، کی جواب می دین؟

· دو سه روز دیگه.

· تا دو سه روز دیگه چی به من می گذره؟ خدا عالمه.

· من نشدم، یکی دیگه مهندس. زیاد امیدوار نباش.

· اومدین نسازین ها!

· شما که با کار کردن من مخالفتی ندارین؟

· راستش هیچ وقت دوست نداشتم همسرم شاغل باشه، ولی اگر شما بخواین مخالفتی ندارم.

· نکنه بعد از ازدواج نظرتون عوض شه؟

· ثبت می کنیم، چطوره؟

· تا چه حد برای همسرتون آزادی قائلین؟

· من آدم متعصبی هستم، ولی برای شما بی نهایت آزادی قائلم. شما خانم موقر و متینی هستین و این مهر آزادی شماست.

· ممنونم.

به منصور نگاه کردم و ابرویی بالا انداختم و گفتم:

· برو یه کم از فرهان یاد بگیر.

· تو چه ساده ای! اینها همه اش حرفه! من می شناسم چه زندانبانیه! شاهنامه آخرش خوشه.

· من دو سال از تحصیلم باقی مونده، صبر می کنین درسم تموم شه؟

· نیازی نیست صبر کنیم. تشریف بیارین منزل خودتونف اون جا درس بخونین.

· آخه من تا نمره اول رو نیارمف آروم نمی گیرم. این باعث ناراحتی شما نمی شه؟

· مطمئنم شما خانم عادلی هستین و در کنار تحصیل، شوهرتون رو هم راضی نگه می دارین.

· محبتم رو که دریغ نمی کنم، ولی شبهای امتحان از من توقع آشپزی و خونه داری و مهمون داری و گردش نداشته باشین.

· دو تا مستخدم در منزل هستن که مشکل شما رو حل می کنن. نگران خونه داری و آشپزی و این طور مسائل نباشین. شما توی اون خونه فقط خانمی کنید. فقط محبتتون رو دریغ نکنید، کافیه.

· این هم از اون بد پیله هاست گیسو. خدا به نسرین رحم کنه، به دلش بندازه که جواب منفی بده و مجبور نشه مرتب بگه پرویز برو کنار، پرویز ولم کن درس دارم، پرویز چقدر بد پیله ای! حالم رو به هم زدی.

در حالی که از خنده غش کرده بودم، گفتم:

· شما مردها چقدر ساده این! اینها همه ش ناز و عشوه س، وگرنه کی می تونه از شما بگذره؟

· گیسو اینها کی می روند؟

· منصور!

· راستی این رو هم بکم مهندس، ما خونواده پر رفت و آمدی هستیم. عاشق مهمونیم. روابط اجتماعی و دید و بازدید رو دوست داریم. شما هم همین طورین؟

· منم عاشق مهمونم و به صله رحم معتقدم. خیالون راحت باشه.

هر دو خندیدند. منصور گفت:

· چه وعده های الکی می ده گیسو! خودت رو واسه دعواها آماده کن. پرویز میاد می گه خسته شدم. دیگه حالم رو به هم زده، انقدر درس می خونه، نه کسی می تونه بیاد خونه مون، نه جایی می ریم، نه محبتی، نه اختلاطی.

· ا ... منصور، چقدر حرف می زنی! صبر کن ببینم چی می گن؟

· خب، باز هم باید دو سه روز صبر کنم نسرین خانم؟

· اگه اشکالی نداره.در صورتی که جواب مثبت باشه، چه اشکالی داره؟

· خب گیسو جان بیا بریم. اینا مثل اینکه می خوان حالا حالا حالا حرف بزنن. بیا بریم به کار و زندگیمون برسیم.

· منصور مهمون داریم. ا ... یعنی چه؟

· خب، اونها این طوری راحت ترن، ما هم این طوری.

· عصبانی می شم ها.

· اینم یه نوع ناز و عشوه س؟

· نخیر، یه نوع تهدیده. تا دو نفر عاشقانه حرف می زنن، آویزون آدم می شی.

· آخه یادم می افته با چه بدبختی هایی زن گرفتم، قدر می دونم زن. بذار اقلاً استفاده ببرم.

· از این بیشتر استفاده می خوای؟

به شکمم اشاره کردم و ادامه دادم:

· از دست تو، دیگه نه دامن می تونم بپوشم نه شلوار.

با تعجب و نگرانی پرسید:

· پس می خوای چی بپوشی عزیزم؟

با خنده گفتم:

· همون طور که به دنیا اومدم، عریان.

· پس بگو رشد نکنه گیسو، چون خودم با همین دستهام خفه ش می کنم. با ناموس من که نمی شه شوخی کنه. اصلاً بچه نخواستم، استفاده هم بخوره و سرم.

· خودت گفتی نمی خوای ها.

· به خدا فداشم می شم. الهی دورش بگردم، ثمره سی و هشت سال زندگی منه. خب پیرهن بپوش.

· تو می گی به کی می ره؟

و از پله ها پایین آمدم. دنبالم آمد و گفت:

· فکر کنم به فرهان بره.

· وا‍! بسم الله! عموشه؟ باباشه؟ داییشه؟ اخه کی شه؟

· آخه این مدت مرتب صحبت اون بوده.

· جدی می پرسم منصور.

· فکر کنم به ثریا بره.

· لابد چون دستپخت اونو می خوره.


· نخیر چون در هنگام شکل گیریش چشممون به جمال ثریا روشن شد. یادته؟

زدم زیر خنده و گفتم:

· تو اون روز خجالت نکشیدی منصور؟ آبر حیثیت ما رو بردی.

· برای نگهداشتن تو، حثیت و آبرو و خجالت رو می ذارم کنار. تازه ثریا مثل مادرم می مونه، هزار بار منو تر و خشک کرده، من فقط داشتم تو رو می بوسیدم.

· وای اصلاً یادم می افته یه جوری می شم. خیلی بد شد. کاش صداش نمی زدم!

· یعنی دلت نمی خواد به اون بره؟

هر دو زدیم زیر خنده.

· از خدامه، ثریا خانم خیلی با نمکه.

وارد سالن شدیم. منصور گفت:

· خب علیک سلام، علیک سلام، تهیت بگم یا تسلیت پرویز جان؟

· فعلاً دعا کنین.

· برای چی؟

· هنوز از نسرین خانم جوابی نگرفتم. فقط ونستم وادارشون کنم کمی تامل کنن، همین.

· نسرین جان بلاخره چی شد؟

· والله گیسو جان، خودت شاهد بودی که به خواستگارهای دیگه ام می گفتم نه، یک کلام. ولی گویا در برابر مهندس قاطعیتم رو از دست دادم. نیاز دارم کمی فکر کنم.

· به به! مبارکه، منصور پاشو شیرینی تعارف کن.

· من که هنوز بله نگفتم. تازه نظر خونواده م هم شرطه.

· این شیرینی رو که خوردی، بله رو می گی. آخ دعا خونده س نسرین جون.

نسرین شیرینی برداشت و گفت:

· ممنون.

فرهان گفت:

· ممنون مهندس. انشاالله شیرینی پدر شدن شما رو بخوریم.

· اون روز که من شیرینی انقدری پخش نمی کنم، نفری یه کیک بزرگ می دم فرهان جون.

· ممنون منصور جان.

و شیرینی را برداشتم. آن شب فرهان و نسرین را شام نگهداشتم و آخر شب فرهان نسرین را به منزلش رساند. از پر حرفیهای فرهان در ماشین بی خبرم، ولی نسرین می گفت خیلی التماس کرده. بیچاره فرهان با ان ابهتش چه ذلیل شده بود

و اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد. بیچاره فرهان لپهایش فرو رفته بود، بسکه غصه خورده بود .گاهی عصبانی میشدم و با نسرین تماس میگرفتم و می گفتم : خودت رو خیلی لوس کردی ها، یا بگو آره یا بگو نه ، یعنی چه؟ بیچاره فرهان رو زجرکش کردی

می خندید و می گفت : خونسرد باش دوست من ، خونسرد باش .به خودت فشار نیار ، یه موقع بچه ت زود بدنیا میاد .همیشه همینطور بود، آرام و خونسرد و مسلط به کار. هرکاری را آهسته و آرام انجام می داد .انگار می ترسید از زیبایی ووقارش چیزی روی زمین بریزد و حیف ومیل شود . وقتی روز خواستگاری ، جلوی فرهان چای تعارف کرد ، در گوش منصور گفتم: میتونی یه چرت بخوابی عزیزم ، تا خم بشه و فرهان چای برداره و دوباره راست بشه ، نیمساعتی طول میکشه

منصور لبخند زد و گفت : همینش آدم رو می کشه عزیزم ، البته به چشم خواهری ها .دوباره اون ابروهات رو گره کور نزنی

خوشم باشه ، خوشم باشه

می دونی مردها از آروم بودن خانمها چه استنباطی دارن؟

نخیر، متخصص این موارد شمایین ، لطفا بفرمایین

وقتی زنی آروم وخونسرده ، یعنی ناز داره ، یعنی دیر عصبانی میشه و با ظرفیته .یعنی بهترین پناهگاه و آرامگاه برای شوهرشه

آهان ، که اینطور

گیسو، نترسون منو با اون نگاههات تو رو خدا

لبخند زدم چون حق با منصور بود. تمام زیبایی زن ، در آرامش ومتانت اوست ، و فرهان حسابی در برابر نسرین خودش را باخته بود .چنان نگاه قشنگی به نسرین کرد که یک لحظه حسادت کردم .چرا اولین بار که منصور برای عیادت از گیتی به منزل ما آمد و من به او شربت تعارف کردم ، از چنین نگاهی محروم ماندم .ولی بعد سریع یادم افتاد که نگاه منصور وقتی که در حضور بهرام و خانواده اش به منصور چای تعارف کردم، از این هم قشنگتر بود، ملتمسانه تر وعاشقانه تر .همان روز که بهرام به خواستگاریم آمده بود و منصور قالب تهی کرده بود ، تا آن حد که سر شام قلبش درد گرفت و دچار تشنج شد

ما نباید رفتار همسرانمان را با هم مقایسه کنیم .شاید ظاهر عمل متفاوت باشد، یکی احساسی تر برخورد کند و یکی سنگین تر و تو دارتر . ولی مهم باطن عمل ونیت عمل است . مهم نفس عمل است .باید بدانیم همه مردها دیوانه وار به همسرانشان علاقه دارند ، درست همانقدر که ما به همسرانمان عشق می ورزیم .همه مردها بهترین و بارزشترین چیزهای دنیا را برای همسرشان می خواهند، حالا یکی می تواند و تهیه می کند ، یکی نمی تواند و خجالت می کشد .مهم این است که میخواهند، مهم اینست که ما را می پرستند ،حتی مردی که با همسرش عصبانی تر از دیگری برخورد میکند شاید بیشتر عاشق همسرش باشد .فقط شیوه رفتار وتربیتش متفاوت است .روش ابراز علاقه اش متفاوت است و البته چه بهتر که رفتارش را اصلاح کنه . پس چقدر زیباست که در زندگی زناشویی جویای باطن افراد باشیم

فرهان بالاترین مهر، بهترین خرید و مجلل ترین عروسی رابرای نسرین خانم قانع ومتواضع ترتیب داد .چون وسعش می رسید .اگر هم نمی رسید فرقی نمیکرد .همانقدر نسرین را دوست داشت . جالب اینجا بود که فرهان آنقدر برای بردن نسرین عجله داشت که به او فرصت نداد اقلا کمی خجالتش بریزد .نسرین حتی خجالت می کشید با فرهان برقصد، چه برسد به اینکه در آغوش فرهان برود. خود این مسئله برای فرهان دنیایی ارزش داشت چون می فهمید که چه همسر پاک و نجیبی اختیار کرده است . بالاخره شیطنت کردیم و آنها را وادار به رقص کردیم . مثل معروفی هست که می گوید طرف آب نمی بیند وگرنه شناگر ماهری است .نسرین آنقدر قشنگ با فرهان می رقصید که همه حیرت کرده بودیم .فرهان گونه اش را به گونه نسرین چسباند و در گوشش پچ پچ کرد .متاسفانه نفهمیدم چه گفت .بعد نسرین دستش را دور گردن فرهان حلقه کرد و گونه اش را به گونه همسرش بیشتر فشرد .با دقت لب خوانی کردم. در گوشش گفت : زیباترین لحظه زندگیمه پرویز جان ، چون الان که توی آغوشتم و با گرمای وجودت گرم میشم ، مطمئنم که انتخاب درستی کردم .بعد صورتش را مقابل صورت پرویز گرفت وگفت: دوستت دارم پرویز .پرویز نگاه عاشقانه ای به نسرین کرد و بعد بدون رودرواسی بوسه ای به لب نسرین زد و اینبار فهمیدم که گفت:آخ که چقدر دوستت دارم .نسرین دوباره سرش را روی شانه فرهان گذاشت و در خوشبختی اش غرق شد

من خودم را خوشبخت تر از آنها می دانستم ، از این جهت که بانی ازدواج و خوشبختی آنها شدم .از اینکه توانستم زحمتهای آقا کریم و همسرش را جبران کنم و عشق خودم را از قلب فرهان بیرون بکشم و مهر دختر خوبی چون نسرین را جایگزینش کنم . به اضافه اینکه منصور را دارم. اوکه عشق من، هستی من، شریک غمها و شادیهای من و پدر فرزند من است

************************

دوران شش ماهگی بارداریم را می گذراندم که مرتضی ونرگس با هم عقد کردند . هرروز که می گذشت بیشتر از پیش به راز و حکمت سفر از شیراز به تهران پی میبردم .روزگار چه بازیهای عجیبی را با انسان شروع میکند و هیچ پایانی هم براش قائل نیست

روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟

حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری .

دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد

سلام

سلام، نسرین چطوری؟

خوبم، تو چطوری ؟

بد و عصبانی .پشیمان وخسته

چرا؟

خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم

خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم

خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه

آن که البته

خب، چه خبرها؟

بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم

نه بابا، بگو بخدا

عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم

یادم نمیاد

وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد

ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟

پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی

دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی

احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟

من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم

تو چی دوست نداری؟

هوو رو اصلا دوست ندارم

باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی

خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم

اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم

چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده

من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم

تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره

تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟

همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره

خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی

این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین

واسه شامهای من چی؟

لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست

میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم

مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری

پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم

یک چیزی بهت می گم ها

نگو

خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم

خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید

ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟

نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم

نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند

بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم

تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم

آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان

قابل دار نبود

پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟

خودش یا پولهایش؟

خودش

خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم

ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی

آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که

تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره

باشه .ببینم نظر منصور چیه

پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه

اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده

آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف

تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه

هر دو خندیدیم

نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم

من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون

خواهش میکنم .قربانت گیسو جان

خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم

همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم

هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور

چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم

خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید

وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟

مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد

می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه

عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟

خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه

در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام

فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده

بفرمائید نصیب رادمنشها

قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده

از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید

برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم

الان براتون می آورم

ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره

هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه

حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم

بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟

خسته م چیزی نیست

مگه چکار کردی؟

استراحت

باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من

منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست

منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی

منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟

از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن

مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور

ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید

سلام ثریا ، شما خسته نباشی

ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا

مامان شما خوردید؟

من میرم با رادمنش میخورم پسرم

پس برای من هم بیار بالا ثریا

چشم

پدر کجان؟

یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد