-
قسمت دوم تک عشق
24 بهمن 1399 21:51
فصل سوم صدای زنگ گوشیم بلند شد. ساعت را نگاه کردم5 بود ق_ هان ؟ _ اخ عزیزم . خواب بودی ؟ گفتم شاید شب زنده دار بودی برای نماز صبح بیدارت کنم قضا نشه حالام اگه میخوای قضا بشه مهم نیست بای . بعدا میزنگم خندیدم و نفهمیدم چه جوری از خواب بیدار شدم _ نه بابایی قربونت به دو دلیل همین الان بهتره _ چه دلیلایی ؟ _ یکی چون دلم...
-
تک عشق - فسمت 1
24 بهمن 1399 21:50
فصل اول از وقتی که یادم میاد هر چی تو زندگیم خواستم بهش رسیدم اما لوس و ناز نازی هم بزرگ نشدم باباو مامانم بیشتر خارج از کشور بودن و این باعث شده که روی پای خودم باشم . درسته که خانوادم همیشه پیشم نبودن اما خدایی هیچی برام کم نگذاشتن .... - کیا امشب یه پارتی خوب افتادم میای ؟ - ترنم نمیزاری دو دقیقه تو افکارخودم باشما...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
24 بهمن 1399 10:44
واقعیت هایی از کرامات حسینی فلسفه عزاداری برای امام حسین(ع) مرحوم علامه بزرگوار و عالم جلیل القدر شیعه محدث اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام زنده کننده اسلام مرحوم علامه مجلسی رضوان اللّه تعالی علیه از بعضی از اهل وثوق از سید علی حسینی رحمة اللّه علیه نقل فرمود: من مجاور برقبرمولایم آقا علی بن موسی الرضا ع بودم ، چون...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
24 بهمن 1399 10:44
واقعیت هایی از کرامات حسینی عالم ربانی حضرت آیتالله حاج سید احمد موسوی نجفی فرمودند: چند سال پیش از یکی از خیابانهای تهران رد میشدم، که ناگهان به طور غیر عادی به سمت یک مغازه کشیده، و وارد آن مغازه شدم، مغازه متعلق به یک عتیقه فروش بود. اما چیزی را متوجه نشدم. تا سه روز این قضیه تکرار شد، بعد از سه روز به صاحب...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
24 بهمن 1399 10:43
واقعیت هایی از کرامات حسینی آقای محمد کریم محسنی، آموزگار یکی از دبستانهای شهرستان خرمآباد که از معلمین دقیق و علاقمند به فرهنگ میباشد از قول یک نفر به نام احمد کاوسی که ایشان نیز آموزگار است چنین تعریف میکند که: چند سال پیش برای انجام کاری، عازم اهواز بودم، در بین راه و در محلی که به نام «تنگ فنی» معروف است. و...
-
در کربلا چه گذشت؟
24 بهمن 1399 10:41
در کربلا چه گذشت؟ در کربلا چه گذشت؟ عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز کرد و گفت: نزد عبیدالله شهادت دهید که من نخستین تیر را رها کردم. عمر بن سعد خطاب به کوفیان گفت: منتظر چه هستید! اینان یک لقمه برای شما هستند. زمانی که عمربن سعد تیر انداخت، دیگر سپاه ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازی کردند. (فلمّا...
-
روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان
24 بهمن 1399 10:40
روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان این روایت به زبان عربی در کتاب «انّ مع الصبر نصراً» -خاطرات خودگفتهی رهبر انقلاب اسلامی از دوران مبارزه علیه رژیم پهلوی- آمده است. این کتاب توسط دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای...
-
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران
24 بهمن 1399 10:39
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در دهه 60 مسئولین و سران نظام را هدف ترورهای خود قرار داده بود، جنایت دیگری نیز به نام خود ثبت کرد: قتلعام مردم بیگناه. در جای جای برگهای تاریخ ایران، نام مردان، زنان و کودکانی وجود...
-
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران
24 بهمن 1399 10:35
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در دهه 60 مسئولین و سران نظام را هدف ترورهای خود قرار داده بود، جنایت دیگری نیز به نام خود ثبت کرد: قتلعام مردم بیگناه. در جای جای برگهای تاریخ ایران، نام مردان، زنان و کودکانی وجود دارد که بدون هیچگونه پیشینه سیاسی، قربانی ترورهای...
-
رمان شیدا اخر
20 بهمن 1399 08:16
مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت. -نه اینجا نیای ها.... -چرا؟ -نمی خوام بهونه دست بابا بدم -باشه پس کجا؟ -میام میدون .... -باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا. -میبینمت -بای گلم. تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم. ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما وقتی به یاد چشمهای اشکی...
-
رمان شیدا 5 و6
20 بهمن 1399 08:15
دستشو تکون داد و گفت: -از دست شما دیونه ها وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت: -شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم -چی؟ -کامران فردا برمیگرده آلمان خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی...
-
رمان شیدا3 و4
20 بهمن 1399 08:14
باور کنید خیلی متعجب شدم خندید و گفت: -چرا -من فکر میکردم که شما فقط... -کارهای داخلی رو انجام میدم -بله -نه من کارهای خارجی شرکت رو هم نظارت میکنم -مهندس وهابی من واقعاً از اینکه شماها من رو در موفقیت این پروژه همراهی کردید ممنونم -ما وظیفه مون رو انجام دادیم کامران به ما نزدیک شد و رو به وهابی گفت: -خوب آقای مهندس...
-
رمان:شیدا قسمت:1 و2
20 بهمن 1399 08:13
قسمت 1 روی تخت دراز کشیده بودم و مقاله ای رو مطالعه میکردم که صدای در بلند شد همون طور که به مقاله زندگی یا کارنگاه میکردم گفتم: -بفرمایید شیما وارد اتاق شد و گفت: -ای بابا باز که تو این مقاله مذخرفتو گرفتی دستت بسه بابا فهمیدیم که تو این مقاله رو نوشتی نابقه مقاله رو جمع کردم و گفتم: -تا چشت در بیاد حالا چی کار داری...
-
رمان مهسا6
20 بهمن 1399 08:12
خوشحال بودم که بالاخره همه چی آروم شدفقط یه فکری داشت داغونم میکرد اونم این بود که مهسا چرا نمی ذاشت من بهش بگم دوسش دارم .....الان یک ماه از اون کشمکشا گذشته و روابطمونم خوبه ومنم دارم انتظار میکشم که یه روزی این دختر چشم عسلی حاضر بشه اعترافاتمو بشنوه........... *********** -الو سلام..... صدای مهدی که کلی ام شاکی...
-
رمان مهسا5
20 بهمن 1399 08:12
همین حرکت کرد بهم گفت: -با یه آهنگ موافقی؟ با خودم گفتم این چرا امروز اینقدر عجیب شده ای باباجواب دادم: -بدم نمیاد فقط غمگین باشه ترجیحا سیاوش باشه چرا که نه یه ابروشو داد بالا و گفت: -ااااااااااا.....چه تفاهمی!!!! -تفاهم سر چی آقا نوید؟ -اولا آقا نوید نه ....نوید خالی آقام چند وقت پیش عمرشو داد به شما گفتم :...
-
رمان مهسا4
20 بهمن 1399 08:11
یه هفته مونده بود به محلت ثبت نام دانشگاه باید براش یه فکری میکردم باید مدارکمو کامل میکردم و میرفتم برا ثبت نام ولی مدارک پیش و دیپلمم و نداشتم خودم که نمیتونستم برم تهران یعنی کیارش این اجازه رو بهم نمیداد که برم تحقیقاتشون هنوز کامل نبود ولی پی برده بودن با گروه خطرناک و خیلی زرنگی سروکار دارن و هیچ ردیم ازشون...
-
رمان مهسا3
20 بهمن 1399 08:10
چشمامو که باز کردم درختای نخل توجه امو جلب کرد ماهان متوجه شد که بیدار شدم -سلام خانم گل بیداری شدی پاشو که رسیدیم تورو خدا همسفر مارو باش از وقتی دیشب شام خوردیم راه افتادیم تو خوابیدی -چقدر زود رسیدم -از دیشب یه سره دارم میرونما گفتم زودتر برسیم بهتره خودمو رو صندلی جابجا کردم به اطراف نگاه کردم قبلنم اومده بودم...
-
رمان مهسا2
20 بهمن 1399 08:09
صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم به خاطر بد خوابی دیشب کمی سرم سنگین بود گیج بودم به ساعت نگاه کردم 6صبح بود تا یه ساعت دیگه باید آماده میشدم رفتم تو دستشوئی که تو اتاقم بود دست و صورتمو شستم اومدم پایین خونه مثل همیشه ساکت بود چون زود بیدار شده بودم فرزانه ام هنوز نیومده بود که صبحونه درست کنه اصلا در کل من...
-
رمان مهسا1
20 بهمن 1399 08:09
کنار پنجره اتاقم نشسته بودمو به خیابون و رفتو آمد ماشینا نگاه میکردصدای خندهای چندش دوستای مامانم از طبقه پایین می اومد دیگه از دست کاراش خسته شده بودم حالا خوب بود از خونه میرفت بیروناولی وقتی این دوست بازیا قمار بازیاشو می آورد تو خونه دیگه نمی تونستم تحمل کنم اعصابم خط خطی می شد به خدا ساعتو نگاه کردم 12:30بود تا...
-
پست 21 پریچهر<اخر>
20 بهمن 1399 08:08
پست 21 پریچهر<اخر> جلوی پدرم ایستادم. - چرا سرت پایینه پسر؟مگه کار بدی کردی؟ مگه کوتاهی کردی؟! من- نه پدر اما کاری هم نتونستم براش بکنم. پدرم- همون که تا آخر در کنارش محکم ایستاده بودی کار بزرگی بوده سرم رو بلند کردم و به چشمان پدرم نگاه کردم. پدرم- زندگی دست خداونده پسرم نه دست من و تو! من- پدر خیلی تنها...
-
پست 20 پریچهر
20 بهمن 1399 08:08
پست 20 پریچهر هومن از صبح زود بیدار شده بود و دنبال کارها بود. البته ترتیب کارهارو قبلا داده بود. ساعت 9 تو فرودگاه بودیم. قرار بود با یه پرواز خارجی به ایران برگردیم. من- تابوت رو تو قسمت بار می ذارن؟ هومن- آره انگار سردخونه دارن. من- با ایران تماس گرفتی؟ هومن- آره خیالت راحت. همه چیز درست و مرتبه! من- مرتب و درست...
-
پست19 پریچهر
20 بهمن 1399 08:07
دکتر- قرار نیست تنها بمونه! حداکثر برای سه ساعت تنها می مونه بعد تو هم برمی گردی پیشش! اینا همه طبیعیه! تو حالت افسردگی پیدا کردی و همه چیز برات وحشتناک جلوه می کنه الان می گم بهت تزریق کنن. قول بهت می دم که فردا شب خوشحال و خندان روی این تخت خوابیده باشی و به فکرهای امشب بخندی! دکتر بعد از این حرف اتاق رو ترک کرد و...
-
پست18 پریچهر
20 بهمن 1399 08:07
پست18 پریچهر وارد رستوران شدیم و سفارش غذا دادیم و هر دو با اشتها خوردیم وقتی حسابی سیر شدیم گفتم: خانم شب زنده دار ! می دونی ساعت چنده؟ فرگل- چنده؟ من- دو بعد از نیمه شب! فرگل- عالیه! باید از هر دقیقه اش لذت ببرم! توقدر لحظه ها رو نمی دونی! من که از سفر مرگ برگشتم می دونم ثانیه ها چقدر قیمت دارن! من- دیگه منو یاد اون...
-
پست 16 پریچهر
20 بهمن 1399 08:06
خوشحال بودم. دلم نمی خواست این سوالها تو ذهنم بیاد. فقط دلم می خواست که حرف دکتر درست باشه و فرگل معالجه بشه. چند دقیقه بعد بیمارستان بودیم و یکراست به دفتر دکتر رفتیم. توی مطب مریض بود. صبر کردیم تا بیرون بیاد بعد دوتایی وارد دفتر دکتر شدیم تا مارو دید خوشحال بلند شد و به طرف ما اومد. دکتر- خوش اومدید! خوشحالم. خیلی...
-
پست15 پریچهر
18 بهمن 1399 09:47
فرگل مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت: فرهاد باید قول بدی که منو تنها نذاری باید قول بدی از اینکه صادقانه احساساتم رو برات گفتم ازش سو استفاده نکنی و باید به من قول بدی که همیشه دوستم داشته باشی. من- نه تنها سو استفاده نمی کنم بلکه برعکس با ای چیزها که برام تعریف کردی وقتی فهمیدم واقعا دوستم داری یه احساس امنیت خاطر در من...
-
وحدت در عین کثرت یعنی چه
17 بهمن 1399 21:57
فلسفه وحدت در عین کثرت، یا کثرت در عین وحدت با هم تفاوت ماهوی دارند! اینکه ریشه پلورالیسم را یونیتی بدانیم، یا ریشه وحدت را تکثرگرایی: دو دیدگاه توحید و شرک است. در ظاهر جای مسند و مسندالیه عوض شده ولی در عمل یکی کافر است و در اعماق جهنم، دیگری موحد است و در بهشت و رضوان الهی جای دارد. وقتی گفته می شود که خداوند از...
-
هولناکترین لحظهی قیامت!
17 بهمن 1399 13:11
هولناکترین لحظهی قیامت! قیامت پنجاه ایستگاه دارد که در هر ایستگاه انسان هزار سال باید توقف کند. [1] شاید به جرأت بتوان گفت: در میان این پنجاه ایستگاه، سختترین آنها ایستگاه حسابرسی است در این ایستگاه خداوند بیهمتا، با دقت تمام پروندهی اعمال انسان را بررسی نموده و ریز و درشت آنها را محاسبه خواهد کرد. به همین خاطر...
-
پست15 پریچهر
17 بهمن 1399 09:56
فرگل مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت: فرهاد باید قول بدی که منو تنها نذاری باید قول بدی از اینکه صادقانه احساساتم رو برات گفتم ازش سو استفاده نکنی و باید به من قول بدی که همیشه دوستم داشته باشی. من- نه تنها سو استفاده نمی کنم بلکه برعکس با ای چیزها که برام تعریف کردی وقتی فهمیدم واقعا دوستم داری یه احساس امنیت خاطر در من...
-
آموزش تبدیل گوشی به وبکم
16 بهمن 1399 10:32
آموزش تبدیل گوشی به وبکم زمانی که بخواهید با فرد دیگری به صورت تصویری صحبت کنید باید تصویر خود را از طریق وبکم برای او ارسال کنید. وبکم یک دوربین کوچک است که در بیشتر لپ تاپ ها وجود دارد. اما در کامپیوتر های خانگی شما باید آنها را به صورت جداگانه به دستگاه متصل کنید. شاید بخواهید یک تماس تصویری برقرار کنید اما وبکم...
-
افسر قابل تقدیر
15 بهمن 1399 10:30
افسر قابل تقدیر بهمن ۱۳۳۱ اتومبیلی خلاف از خیابان اکباتان وارد خیابان یک طرفه ی میدان شاه اباد شد. افسر جلویش را گرفت و جریمه اش کرد. سرنشین اتوموبیل خانم ضیاء السلطنه نوه ناصرالدین شاه به افسر گفت: من همسر نخست وزیر هستم ! افسر بدون توجه برگ جریمه را نوشت و گفت: اگر می دانستم، همسر نخست وزیری که دو برابر جریمه ات...
-
پیامبرخدا:
15 بهمن 1399 09:23
پیامبرخدا:
-
سرود ملی
13 بهمن 1399 17:59
سرود ملی داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت احمدشاه قاجار برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای دکتر جلال گنجی فرزند مرحوم سالار معتمد گنجی نیشابوری نقل کرده است. ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد احمدشاه تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه...
-
پست 14 پریچهر
13 بهمن 1399 11:25
پست 14 پریچهر از پنج سالگی خودم باهاش درس و مشق کار کردم که مدرسه می ره آماده باشه. هر چی می گفتم تا از دهنم در می اومد یاد می گفت. یه زبون داشت مثل قند شیرین. جونم بود و اون. مامان، مامانی می گفت! نقاشی می کشید مثل ماه! با اون سن کمش بقدری چیز می فهمید! دنیارو اگر از من می گرفتی برام مهم نبود فقط سعید رو داشته باشم...
-
جنایات رژیم پهلوی
13 بهمن 1399 09:06
جنایات رژیم پهلوی سوگواری و نوحهخوانی مردم جهرم در واکنش به جنایات رژیم پهلوی بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان این بار نوبت جنایتی دیگر بود. در تاریخ 24 مهر ماه سال 1357 بعد از به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان توسط ماموران رژیم، قرآنها نیز توسط آنها به آتش کشیده شد. مردم سراسر کشور از جمله جهرم نسبت به این حادثه...
-
پست 13 پریچهر
12 بهمن 1399 21:00
بلند شدم و کارهامو کردم و صبحانه خوردم و با هومن حرکت کردیم. هومن- لیلا هم دلش می خواست بیاد. من- فرگل هم همینطور. وقتی فهمید هفته پیش تنها رفتم خیلی ناراحت شد می ترسم ببرمش دوباره حالش بد شه. هومن- فهمیدی فرهاد؟ آذر فرداش رفته بود چک رو نقد کرده بود! من- خب چه انتظاری داشتی؟ اومده بود پول بگیره که گرفت. هومن- دلم...
-
پست 12 پریچهر
12 بهمن 1399 17:19
امراله شده بود عین آتیش! مثل کارخونه دارها شده بود. با این که از صبح تا شب یه لنگه پا کار می کرد اما شب همه دور هم می گفتیم و می خندیدیم. روزها همسایه ها به خونه ما می اومدند و با تعجب و احترام کار رو می دیدند که چطوری پیش می ره. دیگه واسه همه شده بودم پریچهر خانم! پریچهر خانم از دهنشون نمی افتاد! هر کدوم می خواستند...
-
پست 11 چی شد که اینطوری شد؟
12 بهمن 1399 12:13
پست 11 چی شد که اینطوری شد؟ اول کیک یا کادو؟ من و دنیا شروع کردیم دست زدن -کادو،کادو،کادو. خنده ای کرد نگاهی به کادو ها انداخت و کادوی هیربد که تو جعبه البالویی رنگی به شکل قلب بود برداشت و اروم بازش کرد -وای هیربد خیلی نازه! یک انگشتر فانتزی از طلای سفید و طلایی گونه ی هیربد رو بوسید بعد کادوی دنیا رو برداشت و باز...
-
پست 10 چی شد که اینجوری شد؟
12 بهمن 1399 12:13
پست 10 چی شد که اینجوری شد؟ وقت نشد اشکم در بیاد چون در اتاقم به بدترین شکلی باز شد با ترس و چشمانی که التماس می کردم نزنم بهش زل زدم -پسره ی بیشعور نمی دونی ثنا چقدر رو تو حساسه؟!به چه اجازه ای اشکش رو در اوردی؟! بزور زبون باز کردم: -معذرت می خوام! یک قدم جلو امد -معذرت می خوامو .... صدای در اتاقی امد در عرض چند...
-
پست 9 چی شد که اینجوری شد؟
12 بهمن 1399 12:12
پست 9 چی شد که اینجوری شد؟ ثنا دوباره لبخندی زد و چیزی نگفت من با اینکه از حرف باباش عصبانی شده بودم ولی از اونجایی که فردا داشتیم می رفتیم حسابی شارژ شده بودم. هیربد رفت تو اتاق تا ماجرا رو به خواهرش بگه اونم دیگه بیرون نیومد هیربد گفت داره وسایلش رو جمع می کنه هوشنگ تا صبح تو بغلم گریه می کرد خیلی دوست داشتم اون رو...
-
پست 8 چی شد که اینجوری شد؟
12 بهمن 1399 12:12
پست 8 چی شد که اینجوری شد؟ یکم ازم فاصله گرفت تو چشمای خوشگلش اشک جمع شده بود دوباره تاکید کردم: -ثنا جان باور کن خوبم. بعد دستی رو صورتش کشیدم -ببخشید حالت بد شد. مشت اروم به سینه م زد -دیونه. لبخندی بهش زدم و رفتم تو اشپزخونه از جعبه ی کمک های اولیه باند برداشتم و دستمو باش بستم بعد هم یک مسکن از یخچال برداشتم و با...
-
پست 7 چی شد که اینجوری شد
12 بهمن 1399 12:08
پست 7 چی شد که اینجوری شد می میرم؛اما مثل بید مجنون ایستاده. سرشو برد دم گوش بابا -زخمی که می خوری مزه مزه کن شاید بازگشتش اشناست. بابا چشماشو بست من معنی حرفشو نفهمیدم اما نگار خود بابا فهمید بعد گفت -من هرکاری کردم بخاطر عشق تو بود.می گن عشق عشق میاره دنیا ولی عشق تو...اشک. -اره،می دونم. بابا با التماس گفت -بیا برام...
-
پست 6 چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 11:03
پست 6 چی شد که اینطوری شد چی می گی؟! وازم می خوای کتکم بزنی؟! بابا بلند شد و چپ چپی نگاش کرد مامان نیم خیز شد -هومن ببین چی می گه؟ رفتم سمت مامان یکجور که بابا بشنوه گفتم: -نه مامان نگران نباش. بابا شوخی کرد. پاشو بریم صبحانه بخوریم حرکت کنیم دیگه. مامان برو بابایی گفت و دوباره دراز کشید بابا ساندویچ مامان رو اماده...
-
پست 5 چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 11:03
جان بابا؟ -یک سوال بپرسم؟ -بپرس،ببینم چی ذهن هومن کوچولوی ما رو درگیر کرده. اروم خندیدم اونم بم خندید لبخند کم کم از رو لبم رفت -اون قرص ها چی بود؟ یک لحظه موند بعد گفت: -سرما خوردم. زل زدم بهش -کاش باورمون می شد،دروغگو دشمن خداست. سرشو پایین انداخت و دستی تو موهاش کشید -بابا می شه نخوری؟ خواهش می کنم! با صدای دو رگه...
-
پست 5 چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 11:03
جان بابا؟ -یک سوال بپرسم؟ -بپرس،ببینم چی ذهن هومن کوچولوی ما رو درگیر کرده. اروم خندیدم اونم بم خندید لبخند کم کم از رو لبم رفت -اون قرص ها چی بود؟ یک لحظه موند بعد گفت: -سرما خوردم. زل زدم بهش -کاش باورمون می شد،دروغگو دشمن خداست. سرشو پایین انداخت و دستی تو موهاش کشید -بابا می شه نخوری؟ خواهش می کنم! با صدای دو رگه...
-
پست 4 چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 11:02
پست 4 چی شد که اینطوری شد -چیکار داشتید؟ -ها،بیا فیلم ببینیم. یک فیلم گذاشت یکم نگاه کردم نچ داشت بد بد می شد -این چیه اخه؟ راشا-چیه مگه؟ نترس پسر کوچولو در بسته بابایی;نمی تونه بیاد تو. چنگ انداختم یقه شو گرفتم و بلندش کردم -قد خر شعور نداری گفتم که نمی ترسم تو حتی فرق ترس و احترام و نمی فهمی؟ بعد بلندش کردم و به...
-
پست 3 چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 11:00
پست 3 چی شد که اینطوری شد نگهداشت مامان پرید پایین یک خانم مسن جلو امد و مامان رو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش و قربون صدقه ش رفتن با تعجب و کنجکاوی نگاشون می کردم -بابا اینا چرا اینطوری هستند؟ -واستا احوال پرسی مامانت که تموم شد پیاده شو. جواب سوالمو نداد. ولی خوب چی می خواست بگه؟باخره پیاده شدیم به زنه نگاه کردم قد...
-
پست دو چی شد که اینطوری شد؟
12 بهمن 1399 10:59
پست دو چی شد که اینطوری شد؟ -اصلا من دوست دارم مامان بزرگ و بابا بزرگم رو ببینم. بابا بلند شد و به سمت پله ها رفت پشتش راه افتادم و شروع کردم به غر غر کردند نمی دونم بحث چقدر ادامه پیدا کرد به با سوختن یک قسمت از صورتم متوجه ی وخامت اوضاع شدم صورتم به یک طرف کج شده بود دو دستم رو روی گونه م بود نگامو از رو مامان که یک...
-
پست اول چی شد که اینطوری شد
12 بهمن 1399 08:49
پست اول چی شد که اینطوری شد بسم الله الرحمن الرحیم ساعت کلاس پیشرفته که خورد بدون توجه به صدا زدنای بهنام شروع کردم به دویدن وقتی فهمیدم بهم نزدیک شده وایسادم از ایستادن یکدفعه ای من محکم بهم برخورد کردیم و رو زمین کنار هم افتادیم -پسر خل شدی؟ تو چرا زنگ می خوره عین کش تنبون شوت می شی بیرون؟ با خنده دستمو زیر سرم...
-
پست 17 رمان پرتگاه ناپیدا
11 بهمن 1399 22:13
پست 17 رمان پرتگاه ناپیدا همه با وحشت برگشتیم سمت شیدا رنگ از صورت نیهاد پریده بود فکر کنم ترسیده بود که نکنه هلش داده شیدا تکیه ش رو به دیوار داد و با اخرین نایی که داشت گفت: -بچه..بچه داره دنیا میاد. بعد کنار دیوار نشست و از ته دل جیغ کشید مامان نیهاد و فدا دویدن سمتش نیهاد امد بره سمتش ولی وسط راه برگشت و رو به...
-
رمان پرتگاه ناپیدا قسمت 16
11 بهمن 1399 22:13
رمان پرتگاه ناپیدا قسمت 16 شیدا و فدا رفتند سمتش و شروع کردند هر کدوم یک شونه شو ماساژ دادن شیدا که معلوم بود دلش سوخته بود گفت: -خیلی خوب من باش صحبت می کنم سعی می کنم راضیش کنم شما رو ببینه. مامان نیهاد دستش رو گرفت -راست می گی دخترم؟! -تمام تلاشم رو می کنم؛ولی قولی نمیدم. مامان نیهاد گونشو بوسید چند ثانیه نگاش کرد...