-
منم طهورا3
شنبه 25 بهمن 1399 17:59
حا لا این بار اشکالی نداره ولی یه نظامی باید اسرار شو تحت هیچ شرایطی به زبون نیاره به حرف امیر خوب فکر کردم بی راه نمی گفت ........... بهش گفتم : امیر خیلی چیزهاست که باید به من یاد بدی !/ امیر لبخندی زدو گفت : باشه هرچی خواستی ازم بپرس مطمئن باش دریغ نمی کنم / با امیر در حال حرف زدن بودیم که عمه با صدای بلندی امیرو...
-
منم طهورا2
شنبه 25 بهمن 1399 17:55
جلوی در خونه عمه رسیدم از شدت دلهره و اضطراب تهوع گرفته بودم .... بارها تو خونه با خودم تمرین کردم که چه جوابی به امیر بدم ولی حالا احساس می کنم چیزی تو ذهنم نیست حس بازنده ها رو داشتم *** یه نفس عمیق می کشم چند ثانیه نفسو تو سینه ام حبس می کنم با خارج کردن نفس از سینه ام زنگ ایفون و می زنم و منتظر می مونم -بله...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1399 17:54
نام کتاب:منم ,طهورا خلاصه: منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای............ انتقام انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت طهورا ....یه قناصه...
-
گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر
شنبه 25 بهمن 1399 16:55
نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی صندلی خوابش برد امیر حاج...
-
گشت ارشاد | پنجم
شنبه 25 بهمن 1399 16:55
رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟ رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو...
-
گشت ارشاد | چهارم
شنبه 25 بهمن 1399 16:54
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این...
-
گشت ارشاد | سوم
شنبه 25 بهمن 1399 16:53
رها اوهومی کرد و گفت:بریم دربند من اونجا رو دوست دارم هواش الان خیلی خوبه سهند خنده ای کرد و گفت:به روی چشم خوشگل خانم فقط شما اون روسری رو سرت کن که گشت نگیردتمون حوصله ی دعوا و جواب دادن ندارم رها با نارضایتی ایشی گفت و روسری که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ضبط ماشین رو روشن کرد دیگه به ایام عید نزدیک...
-
گشت ارشاد | دوم
شنبه 25 بهمن 1399 16:52
فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری...
-
گشت ارشاد | اول
شنبه 25 بهمن 1399 16:52
گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی...
-
مفهوم سعادت حقیقی
شنبه 25 بهمن 1399 16:48
مفهوم سعادت حقیقی نکته اول (مفهوم سعادت حقیقی) قبلا، اشاره کردیم که سعادت و کمال واقعی که مطلوب همه انسانهاست، رسیدن به بالاترین و ماندگارترین خیرات است و بهمین دلیل قرآن کریم برای ترغیب انسان ها به جهان آخرت بر دو ویژگی آن جهان، یعنی ویژگی بالا بودن کیفیت خوبی ها و زیاد بودن کمیت آنها، تأکید می کند. آیه شریفه و...
-
ایمان های ناپایدار(عاریه ای)
شنبه 25 بهمن 1399 16:47
ایمان های ناپایدار(عاریه ای) ایمان های ناپایدار(عاریه ای) علاوه بر روایتی که امکان زوال ایمان را به صورت مستقیم یادآور می شوند، برخی روایات به صورتی غیرمستقیم به این مهم پرداخته اند از جمله آنها، کلماتی از معصومین (علیه السلام) است که نوعی از ایمان را به نام ایمان عاریه ای مطرح ساخته اند و در برابر آن، در بعضی روایات...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
شنبه 25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت فصل پنجم: نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت أ) نگرانی امیرمؤمنان (علیه السلام) از سوء عاقبت یکی از شگفت انگیزترین نگرانی ها از سوءعاقبت، نگرانی کسی است که به فرمایش پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله وسلم)، ایمان، با گوشت و خون او...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
شنبه 25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت گریه های امام مجتبی (علیه السلام) امام حسن مجتبی (علیه السلام) نیز به مانند پدر بزرگوارشان امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از آینده خویش به شدت نگران بودند. گریه ها و ناله های امام مجتبی (علیه السلام) از آینده خویش، و اظهار ناراحتی های شدید آن حضرت از احتمال...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
شنبه 25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت ج) امام سجاد (علیه السلام) و اندیشه سوءعاقبت اندیشه سوءعاقبت در چهارمین امام شیعیان حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام)، هم از نشانه های اهمیت توجه به مسأله عاقبت و به معنای امکان ذاتی سوء عاقبت برای هر انسانی است که از مقاماتی معنوی برخوردار است....
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
شنبه 25 بهمن 1399 16:45
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت د) راز نگرانی معصومین همانطور که قبل از این یادآور شدیم در مورد غیرمعصومین این گونه حاجات، شگفتی چندانی ندارد. شگفت آور این است که در میان مناجات ها و دعاهای معصومین ( علیه السلام) این گونه عبارت یافت می شود . البته اینگونه تعبیراتی گاهی، برای تربیت مؤمنین...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
شنبه 25 بهمن 1399 16:44
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت عدم تعارض عصمت و نگرانی از سوء عاقبت در برابر این گونه سوالات، پاسخ های گوناگونی مطرح شده است که از جمله آنها می تواند این باشد که علم ما به عصمت این بزرگواران، نتیجه استدلالی عقلی برگرفته از حکمت الهی یا مفاد دلائل نقلی است. بر اساس این گونه شواهد می توانیم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو پنج
شنبه 25 بهمن 1399 16:41
ارباب زاده وقتی دید همچنان ساکت دارم بهش نگاه میکنم با خشم به سمت من اومد گردنم رو تو دستش فشار داد محکم که با گریه نالیدم : _ دارید چیکار میکنید ارباب زاده دارم خفه میشم _ مگه نمیخواستی خودکشی کنی من دارم بهت کمک میکنم پس چرا انقدر ترسیدی هان !؟ نمیتونستم نفس بکشم داشته خفه میشدم که دستش رو برداشت شروع کردم به سرفه...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو چهار
شنبه 25 بهمن 1399 16:37
_ دستم رو دید ! با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد چند ثانیه بعدش گفت : _ دستت !؟ _ آره آستین من رو بی هوا بالا زد که با دیدن جای بریدگی با تیغ چشمهاش گرد شد با بهت داد زد : _ ستاره تو چیکار کردی چشمهام رو با درد بستم که مامان نازگل گفت : _ ستاره به من نگاه کن !؟ چشمهام رو باز کردم که در اتاق باز شد و ارباب سالار...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو سه
شنبه 25 بهمن 1399 16:34
با باز شدن در اتاق و اومدن مامان نازگل داخل اتاق ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ چرا قبل اومدنت به اتاق یه در نزدی !؟ با شنیدن این حرف ارباب سالار مامان نازگل متعجب گفت : _ ببخشید یادم رفت . نگاهم و ازش گرفتم بلند شدم به ارباب سالار خیره شدم _ باز هم خیلی ممنون هیچوقت لطف شما رو فراموش نمیکنم شما قلب خیلی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو دو
شنبه 25 بهمن 1399 16:30
با دیدن دختر خوشگل روبروم دهنم باز موند هانیه دختر دوست ارباب بود و جوری با خانواده ارباب صمیمی بود که من دهنم باز مونده بود ، دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم لبخند قشنگی زد و گفت : _ و شما !؟ لبخند خجولی بهش زدم که صدای مامان نازگل بلند شد : _ همسر اهورا . هانیه با شنیدن این حرف مامان لبخندش جمع شد و ناباور...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهویک
شنبه 25 بهمن 1399 16:29
لبخندی کنج لبهام نشست که صدای ارباب زاده اومد : _ تو چرا نیشت تا بناگوشت باز شد !؟ با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و هول شده بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم گفتم : _ چون من فکر میکردم شما عاشق بیتا خانوم هستید و الان که مامان اینو گفت و از رفتار های شما که مشخص اون حس رو ندارید خوشحال شدم برای همین … با دیدن...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاه
شنبه 25 بهمن 1399 16:28
ترسیده به مامان نازگل خیره شدم و گفتم : _ سپهر از کجا فهمیده !؟ مامان نازگل با ناراحتی گفت : _ مثل اینکه تو روستا یکی بهش گفته اینم باورش نشده رفته پیش بیتا و با دیدن پسرش همه چیز رو فهمیده الان هم قاطی کرده که چرا این همه سال ازش پنهان شده بچه اش که حق داره . _ چرا سقط نکرد !؟ با شنیدن صدای نغمه به سمتش برگشتیم بهت...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو نه
شنبه 25 بهمن 1399 16:27
_ داغون برای یه لحظه اس اون نابود میشه ، سپهر همیشه عاشق بچه بود و دوست داشت هر چه زودتر از بیتا صاحب بچه بشه اما خوب با اتفاقاتی که پیش اومد بیتا مجبور شد ساکت باشه ، مخصوصا سپهر که الان هیچ بچه ای نداره حالا با فهمیدن این موضوع میتونه بدترین کابوس زندگیش رو ببینه . _ من میخوام نابود شدن نغمه رو ببینم . با شنیدن این...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هشت
شنبه 25 بهمن 1399 10:23
ارباب سالار نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گذاشت رفت با رفتنش به مامان نازگل خیره شدم که وقتی نگاهم رو دید با صدای گرفته ای گفت : _ چرا انقدر بهش فرصت میدی برای اشتباه دوباره آخه !؟ _ دوستش دارم . مامان نازگل برای چند دقیقه ساکت شد و داشت به من نگاه میکرد انگار داشت حرفم رو تجزیه و تحلیل میکرد بلاخره سکوتش رو شکست و با...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هفت
شنبه 25 بهمن 1399 10:21
نمیخواستم صورت اهورا رو پیش مادرش خراب کنم من داشتم به اهورا علاقمند میشدم و از همه مهمتر اون شوهر من بود پس هیچ دلیلی وجود نداشت من اون رو خراب کنم _نه بخاطر کار زیاد نبود من خودم از قبل داشتم مریض میشدم تازه من خودم به ارباب زاده گفته بودم دوست دارم کار کنم برای همین ایشون کاملا بی تقصیر هستند مامان نازگل با شنیدن...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو شش
شنبه 25 بهمن 1399 10:21
ناراحت یه گوشه نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های بیتا بودم دست خودم نبود از رفتار های ارباب زاده ناراحت میشدم اون هم بدون اینکه بفهمه خیلی خواسته داشت من رو ناراحت میکرد _ستاره با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم لبخندی زدم و گفتم: _جان با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد _همراه من بیا باهات کار دارم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو شش
شنبه 25 بهمن 1399 10:21
ناراحت یه گوشه نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های بیتا بودم دست خودم نبود از رفتار های ارباب زاده ناراحت میشدم اون هم بدون اینکه بفهمه خیلی خواسته داشت من رو ناراحت میکرد _ستاره با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم لبخندی زدم و گفتم: _جان با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد _همراه من بیا باهات کار دارم...
-
قسمت هفتم و آخر تک عشق
شنبه 25 بهمن 1399 10:07
پیاده از رستوران تا هتل اومدم و رفتم داخل هتل قوطی های ویسکی رو برداشتم و تند تند سر کشیدم تا شاید بتونم فراموش کنم چشمای ابیشو فراموش کنم امشبو یه لحظه از جلو چشمام نه امید و نه بابام کنار نمی رفتند یه حس دوگانگی داشتم عشق و نفرت دوست داشتن و تنفر اخرین قطرات بطری و هم ریختم داخل لیوانو رفتم کنار پنجره بابایی کجایی...
-
تک عشق - قسمت شش
شنبه 25 بهمن 1399 10:07
از زبون شراره چون اولش نمیخواستم برم ارایشگاه گفتم من نیستم و تو ارایشگاهی که بچه ها رفتن اسم ننوشتم اما یه دفعه نظرم دیروز تغییر کرد اما خب اون ارایشگاهِ اصلا جا نداشت مجبور شدم برم یه ارایشگاه دیگه البته اینم کارش خوب بود و جا نداشت اما وقتی پولش دادم قبول کرد کارشم خدایی خوبه خوشکل شدم یه لباس مشکی تنگ که تا سر...
-
قسمت پنج - تک عشق
شنبه 25 بهمن 1399 10:06
کیارش_کیانا میای مثل قدیم بریم کوه؟ _بزار یه هفته دیگه کنکورمو بدم بعد _باشه یه هفته تاخیر مشکلی نداره به شرطی که کنکورتو خوب بدی _سعی میکنم _زرنگی؟؟؟؟؟نشد دیگه ******** مدتی گذشت کنکورم هم خوب دادم با کیارش هر روز صمیمی تر و صمیمی تر میشدم حتی تصمیم گرفتم که کم کم بهبابام هم بگم _کیارش _جان کیارش _میخوام به بابام بگم...
-
تک عشق - قسمت چهار
شنبه 25 بهمن 1399 10:06
از زبون شراره اولش که کیا گفته بود عضو گروه بشیم فکر کردم شوخیه بعدشم گفتم من هستم اخه هیجانو دوست دارم اما وقتی فهمیدم چه غلطی کردیم که توی یه باغ پر از پسر بودیم خواستم کنار بکشم اما به خاطر کیانا کنار نکشیدم درسته اوایل کاملا ضد هم بودیم اما وقتی امیدُ دیدم نمیدونم چرا درکش کردم و حالا هم که شدیم 4 تفنگدار... از...
-
قسمت 3 - تک عشق
شنبه 25 بهمن 1399 10:02
طرلان _ به به رها خانم چه عجب بالاخره امدی!!! _اره امدم سوار شین عجله دارم طرلان _اخه ادم عاقل ساعت 1 به ما گفتی اماده باشین یه ربع دیگه اینجایی الان ساعت 4 تو که بد قول نبودی ترنم _ بد قولیت به جهنم وایستادن ما به جهنم مردیم از نگرانی گفتیم بیایم خانه نیستی شاید بیای اینجا گوشی هم که اصلا جواب نمیدادی گفتیم تصادف...
-
قسمت دوم تک عشق
جمعه 24 بهمن 1399 21:51
فصل سوم صدای زنگ گوشیم بلند شد. ساعت را نگاه کردم5 بود ق_ هان ؟ _ اخ عزیزم . خواب بودی ؟ گفتم شاید شب زنده دار بودی برای نماز صبح بیدارت کنم قضا نشه حالام اگه میخوای قضا بشه مهم نیست بای . بعدا میزنگم خندیدم و نفهمیدم چه جوری از خواب بیدار شدم _ نه بابایی قربونت به دو دلیل همین الان بهتره _ چه دلیلایی ؟ _ یکی چون دلم...
-
تک عشق - فسمت 1
جمعه 24 بهمن 1399 21:50
فصل اول از وقتی که یادم میاد هر چی تو زندگیم خواستم بهش رسیدم اما لوس و ناز نازی هم بزرگ نشدم باباو مامانم بیشتر خارج از کشور بودن و این باعث شده که روی پای خودم باشم . درسته که خانوادم همیشه پیشم نبودن اما خدایی هیچی برام کم نگذاشتن .... - کیا امشب یه پارتی خوب افتادم میای ؟ - ترنم نمیزاری دو دقیقه تو افکارخودم باشما...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
جمعه 24 بهمن 1399 10:44
واقعیت هایی از کرامات حسینی فلسفه عزاداری برای امام حسین(ع) مرحوم علامه بزرگوار و عالم جلیل القدر شیعه محدث اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام زنده کننده اسلام مرحوم علامه مجلسی رضوان اللّه تعالی علیه از بعضی از اهل وثوق از سید علی حسینی رحمة اللّه علیه نقل فرمود: من مجاور برقبرمولایم آقا علی بن موسی الرضا ع بودم ، چون...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
جمعه 24 بهمن 1399 10:44
واقعیت هایی از کرامات حسینی عالم ربانی حضرت آیتالله حاج سید احمد موسوی نجفی فرمودند: چند سال پیش از یکی از خیابانهای تهران رد میشدم، که ناگهان به طور غیر عادی به سمت یک مغازه کشیده، و وارد آن مغازه شدم، مغازه متعلق به یک عتیقه فروش بود. اما چیزی را متوجه نشدم. تا سه روز این قضیه تکرار شد، بعد از سه روز به صاحب...
-
واقعیت هایی از کرامات حسینی
جمعه 24 بهمن 1399 10:43
واقعیت هایی از کرامات حسینی آقای محمد کریم محسنی، آموزگار یکی از دبستانهای شهرستان خرمآباد که از معلمین دقیق و علاقمند به فرهنگ میباشد از قول یک نفر به نام احمد کاوسی که ایشان نیز آموزگار است چنین تعریف میکند که: چند سال پیش برای انجام کاری، عازم اهواز بودم، در بین راه و در محلی که به نام «تنگ فنی» معروف است. و...
-
در کربلا چه گذشت؟
جمعه 24 بهمن 1399 10:41
در کربلا چه گذشت؟ در کربلا چه گذشت؟ عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز کرد و گفت: نزد عبیدالله شهادت دهید که من نخستین تیر را رها کردم. عمر بن سعد خطاب به کوفیان گفت: منتظر چه هستید! اینان یک لقمه برای شما هستند. زمانی که عمربن سعد تیر انداخت، دیگر سپاه ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازی کردند. (فلمّا...
-
روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان
جمعه 24 بهمن 1399 10:40
روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان این روایت به زبان عربی در کتاب «انّ مع الصبر نصراً» -خاطرات خودگفتهی رهبر انقلاب اسلامی از دوران مبارزه علیه رژیم پهلوی- آمده است. این کتاب توسط دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای...
-
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران
جمعه 24 بهمن 1399 10:39
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در دهه 60 مسئولین و سران نظام را هدف ترورهای خود قرار داده بود، جنایت دیگری نیز به نام خود ثبت کرد: قتلعام مردم بیگناه. در جای جای برگهای تاریخ ایران، نام مردان، زنان و کودکانی وجود...
-
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران
جمعه 24 بهمن 1399 10:35
فهرستی از جنایتهای سازمان منافقین در سراسر ایران سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در دهه 60 مسئولین و سران نظام را هدف ترورهای خود قرار داده بود، جنایت دیگری نیز به نام خود ثبت کرد: قتلعام مردم بیگناه. در جای جای برگهای تاریخ ایران، نام مردان، زنان و کودکانی وجود دارد که بدون هیچگونه پیشینه سیاسی، قربانی ترورهای...
-
رمان شیدا اخر
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:16
مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت. -نه اینجا نیای ها.... -چرا؟ -نمی خوام بهونه دست بابا بدم -باشه پس کجا؟ -میام میدون .... -باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا. -میبینمت -بای گلم. تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم. ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما وقتی به یاد چشمهای اشکی...
-
رمان شیدا 5 و6
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:15
دستشو تکون داد و گفت: -از دست شما دیونه ها وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت: -شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم -چی؟ -کامران فردا برمیگرده آلمان خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی...
-
رمان شیدا3 و4
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:14
باور کنید خیلی متعجب شدم خندید و گفت: -چرا -من فکر میکردم که شما فقط... -کارهای داخلی رو انجام میدم -بله -نه من کارهای خارجی شرکت رو هم نظارت میکنم -مهندس وهابی من واقعاً از اینکه شماها من رو در موفقیت این پروژه همراهی کردید ممنونم -ما وظیفه مون رو انجام دادیم کامران به ما نزدیک شد و رو به وهابی گفت: -خوب آقای مهندس...
-
رمان:شیدا قسمت:1 و2
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:13
قسمت 1 روی تخت دراز کشیده بودم و مقاله ای رو مطالعه میکردم که صدای در بلند شد همون طور که به مقاله زندگی یا کارنگاه میکردم گفتم: -بفرمایید شیما وارد اتاق شد و گفت: -ای بابا باز که تو این مقاله مذخرفتو گرفتی دستت بسه بابا فهمیدیم که تو این مقاله رو نوشتی نابقه مقاله رو جمع کردم و گفتم: -تا چشت در بیاد حالا چی کار داری...
-
رمان مهسا6
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:12
خوشحال بودم که بالاخره همه چی آروم شدفقط یه فکری داشت داغونم میکرد اونم این بود که مهسا چرا نمی ذاشت من بهش بگم دوسش دارم .....الان یک ماه از اون کشمکشا گذشته و روابطمونم خوبه ومنم دارم انتظار میکشم که یه روزی این دختر چشم عسلی حاضر بشه اعترافاتمو بشنوه........... *********** -الو سلام..... صدای مهدی که کلی ام شاکی...
-
رمان مهسا5
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:12
همین حرکت کرد بهم گفت: -با یه آهنگ موافقی؟ با خودم گفتم این چرا امروز اینقدر عجیب شده ای باباجواب دادم: -بدم نمیاد فقط غمگین باشه ترجیحا سیاوش باشه چرا که نه یه ابروشو داد بالا و گفت: -ااااااااااا.....چه تفاهمی!!!! -تفاهم سر چی آقا نوید؟ -اولا آقا نوید نه ....نوید خالی آقام چند وقت پیش عمرشو داد به شما گفتم :...
-
رمان مهسا4
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:11
یه هفته مونده بود به محلت ثبت نام دانشگاه باید براش یه فکری میکردم باید مدارکمو کامل میکردم و میرفتم برا ثبت نام ولی مدارک پیش و دیپلمم و نداشتم خودم که نمیتونستم برم تهران یعنی کیارش این اجازه رو بهم نمیداد که برم تحقیقاتشون هنوز کامل نبود ولی پی برده بودن با گروه خطرناک و خیلی زرنگی سروکار دارن و هیچ ردیم ازشون...
-
رمان مهسا3
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:10
چشمامو که باز کردم درختای نخل توجه امو جلب کرد ماهان متوجه شد که بیدار شدم -سلام خانم گل بیداری شدی پاشو که رسیدیم تورو خدا همسفر مارو باش از وقتی دیشب شام خوردیم راه افتادیم تو خوابیدی -چقدر زود رسیدم -از دیشب یه سره دارم میرونما گفتم زودتر برسیم بهتره خودمو رو صندلی جابجا کردم به اطراف نگاه کردم قبلنم اومده بودم...
-
رمان مهسا2
دوشنبه 20 بهمن 1399 08:09
صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم به خاطر بد خوابی دیشب کمی سرم سنگین بود گیج بودم به ساعت نگاه کردم 6صبح بود تا یه ساعت دیگه باید آماده میشدم رفتم تو دستشوئی که تو اتاقم بود دست و صورتمو شستم اومدم پایین خونه مثل همیشه ساکت بود چون زود بیدار شده بودم فرزانه ام هنوز نیومده بود که صبحونه درست کنه اصلا در کل من...