-
کلاهبرداریهای رایانهای چگونه انجام میشوند؟
25 بهمن 1399 22:04
کلاهبرداریهای رایانهای چگونه انجام میشوند؟ در ماده ۱۳ قانون جرائم رایانهای، هرگونه استفاده غیرمجاز از سامانههای رایانهای یا مخابراتی برای ارتکاب اعمالی از قبیل واردکردن، تغییر، محو، ایجاد یا متوقفکردن دادهها یا مختلکردن سامانه و تحصیل وجه یا مال یا منفعت یا خدمات یا امتیازات مالی برای خود یا دیگری را جرم...
-
درحسرت آغوش تو - دوازده و آخر
25 بهمن 1399 21:59
نفس بریده بریدم رو بیرون دادم و حلقه رو بوسیدم و با صدایی که زیر فشار بغض نامفهوم بود گفتم : « کوچولو خیلی خوبه که من و تو با هم می مونیم ! » قطره های اشک راه نفسم رو برام باز کردند ... به سرعت از رو صورتم پاکشون کردم و لبخند زدم .... نگاهم به در بسته ی اتاق خیره مونده ! نمی تونم باور کنم که .... همه چیز تموم شده !...
-
درحسرت آغوش تو - یازده
25 بهمن 1399 21:58
« داداش تو واقعا پانته آ رو دوست داری ؟! » لبخندی زدم و گفتم : « آره ، من عاشقشم ! » کیانا زیر لب گفت : « خوش به حالش ! » تو بغلم گرفتمش و گفتم : « خوشگل خانوم تو رو هم دوست دارم ... » کیانا لبخند مهربونی زد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد . داشتم موهای کیانا رو نوازش می کردم که یهو با هیجان از من فاصله گرفت و گفت : « کیا...
-
درحسرت آغوش تو - دهم
25 بهمن 1399 21:57
کیفشو از روی میز برداشت و به سرعت از رستوران خارج شد . انگیزه ای واسه این که دنبالش برم وجود نداره ! شاید الان بهتره که همدیگه رو نبینیم ! شعله ی شمع روی میز رو بین دو انگشتم خفه کردم ! صدای تیک تیک عقربه های ساعت اتاقم رو می شنوم ! دیگه به این صدا عادت کردم ! چشمامو باز کردم ! چرا صبح نمیشه ؟! از این شبا متنفرم ! از...
-
درحسرت آغوش تو - نهم
25 بهمن 1399 21:56
صدای پای کیارش رو می شنیدم که به طرف اتاقم می اومد .... دستم رو روی قلبم گذاشتم ، صدای قلبم تمام گوشم رو پر کرده بود . قدم های کیارش پشت در اتاقم متوقف شدند .چشمام رو بستم و منتظر صدای در شدم اما .... تنها چیزی که شنیدم صدای دور شدن قدم ها بود .... نمی تونم خودم رو قانع کنم که اتفاقی نیفتاده ، نمی تونم تظاهر کنم که...
-
درحسرت آغوش تو - هشت
25 بهمن 1399 21:51
جوابش سکوت بود . کیارش با عصبانیت آهی کشید و رو دستاش بلندم کرد و محکم بغلم کرد و به سمت خونه براه افتاد . عطر تن خیسش مثل عطر شب بو های بهاری بود ! تو هال نشسته بودم و از پشت پنجره به نم نم بارون نگاه می کردم . صدای غر غر بی بی رو از آشپزخونه می شنیدم ! « معلوم نیست دیشب زیر بارون چی کار می کرده !! ... آخرش با این...
-
درحسرت آغوش تو - هفت
25 بهمن 1399 21:50
از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود . بدون این که لباسم رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم . قلبم از خوشحالی می رقصید . چشم هامو به امید یه خواب خوب رو هم گذاشتم و خوابیدم ! رو...
-
درحسرت آغوش تو - شش
25 بهمن 1399 21:49
« این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود . « کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . » « نه !! » نگاهی به چهره ی عصبانی کیارش انداختم . نگاهش را به جلو دوخته بود و ظاهرا تمام حواسش به رانندگیش بود . سرعتش خیلی بیشتر شده بود . داشتیم می...
-
درحسرت آغوش تو - پنجم
25 بهمن 1399 21:46
منو بغل کرد و گفت : « خوشحالم که عروس خوشگلی مثل تو دارم . » دوباره ماه تو آسمون می رقصه و من از پنجره ی اتاقم کرشمه هاشو نگاه میکنم . همه چی تو ذهنم به هم ریخته !!! مطمئنم کیارش هم حالش بهتر از من نیست . باید ببینم سرنوشت چه چیزی برام در نظر گرفته ! خمیازه ای کشیدم و با چشمای خسته ام برای بار هزارم به ساعت نگاه کردم...
-
درحسرت آغوش تو - چهارم
25 بهمن 1399 21:46
دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!! گیج و منگ به شلوارم که هر لحظه...
-
درحسرت آغوش تو - سوم
25 بهمن 1399 21:45
از بس بغضم رو قورت داده بودم گلودرد گرفته بودم مهمان ها بعد از صرف شام رفتند . بابا خیلی از کیارش خوشش اومده بود . منم سریع به اتاقم پناه بردم . میدونستم بی بی میاد که بهم سر بزنه ! به بهانه ی دوش گرفتن به حموم رفتم و ساعت ها زیر دوش آب بی صدا گریه کردم . رز های قرمزی که در دستم بودند را محکم فشار دادم . فرو رفتن خار...
-
درحسرت آغوش تو - دوم
25 بهمن 1399 21:45
تماس را قطع کرد و به سمت من برگشت و با دیدن لرزش بدنم گفت : « تو چرا داری می لرزی ؟ سردته ؟ » به ناچار گفتم : « آره » پتو را رویم کشید و گفت :« خوب ضعف داری دیگه ! طبیعیه که سردت بشه ! » زیر پتو داشتم بخارپز می شدم . « به خاطر من از جشن افتادی ، واقعا متاسفم » « بی خیال ، خوب شد که نتونستم برم چون اگه میرفتم دماغ چند...
-
درحسرت آغوش تو - اول
25 بهمن 1399 21:44
داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و…… صدای داد و فریاد بی بی دوباره خونه رو برداشته بود . باز گیر داده بود به آقا غلام بدبخت (باغبونمون رو میگم )که...
-
درحسرت آغوش تو - اول
25 بهمن 1399 21:44
داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و…… صدای داد و فریاد بی بی دوباره خونه رو برداشته بود . باز گیر داده بود به آقا غلام بدبخت (باغبونمون رو میگم )که...
-
منم طهورا7 و اخر
25 بهمن 1399 18:02
منم طهورا7 و اخر با همون لباسها از در اتاق بیرون رفتم تا از پندار بخوام یه لباس به من بده پله ها رو نیمه تا پایین رفته بودم پندار و دیدم که عرض سالن و هی قدم می زنه برای بار اول بود که می دیدم سیگار می کشه پله ها رو پایین رفتم و وارد سالن شدم اونم متوجه من شد و برگشت سمتم چشماش از ساق پاهام شروع به حرکت و در مردمک...
-
منم طهورا6
25 بهمن 1399 18:02
دیگه ازت چیزی نم یموند که ببرمت اتلیه با باحالت موزی خندیدو گفت : اگه سرتیپ می فهمید من ازت چه بوسهای گرفتم فکر کنم خونم و حلال می کرد خندیدمو گفتم : واقعا بی حیایی !!!! پندار مکثی کردو گفت با این دفه فکر کنم شد 6بار ...! با ترمز ماشین به اطراف نگاه کردم جلوی یه باغ ایستاده بودیم پندار گفت : شالتو بکش جلوتر خیالتم...
-
منم طهورا5
25 بهمن 1399 18:01
با رفتن مینوو فرید .... پندار سریع گفت : چته طهورا ؟؟؟/چی شده که منو حتی لایق صحبت کردن هم نمی دونی ؟ به پندار نگاه کردم ولی قسم خورده بودم کمی ادبش کنم بدون جواب دادن رومو سمت دیگه ای چرخوندم نگاه به جمعیت در حال رقص کردم چند باری پندار صدام کرد که بی نتیجه موند متوجه پدرام شدم که به من نگاه می کرد یاد حرف عسل و نیلو...
-
منم طهورا4
25 بهمن 1399 18:00
هانیه خانوم دوباره نشست سرجاش من اروم بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه می خواستم یه لیوان اب بخورم هنوز پارچ اب و از یخچال بیرون نیاورده بودم که سلما رو دیدم که وارد اشپزخونه شد در یخچال و باز کرد و ظرف میوه رو برداشت وقتی می خواست از اشپزخونه بیرون بره برگشت سمت منو گفت : ببین دختر جون من نمی دونم تو کی هستی اصلا برام...
-
منم طهورا3
25 بهمن 1399 17:59
حا لا این بار اشکالی نداره ولی یه نظامی باید اسرار شو تحت هیچ شرایطی به زبون نیاره به حرف امیر خوب فکر کردم بی راه نمی گفت ........... بهش گفتم : امیر خیلی چیزهاست که باید به من یاد بدی !/ امیر لبخندی زدو گفت : باشه هرچی خواستی ازم بپرس مطمئن باش دریغ نمی کنم / با امیر در حال حرف زدن بودیم که عمه با صدای بلندی امیرو...
-
منم طهورا2
25 بهمن 1399 17:55
جلوی در خونه عمه رسیدم از شدت دلهره و اضطراب تهوع گرفته بودم .... بارها تو خونه با خودم تمرین کردم که چه جوابی به امیر بدم ولی حالا احساس می کنم چیزی تو ذهنم نیست حس بازنده ها رو داشتم *** یه نفس عمیق می کشم چند ثانیه نفسو تو سینه ام حبس می کنم با خارج کردن نفس از سینه ام زنگ ایفون و می زنم و منتظر می مونم -بله...
-
[ بدون عنوان ]
25 بهمن 1399 17:54
نام کتاب:منم ,طهورا خلاصه: منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای............ انتقام انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت طهورا ....یه قناصه...
-
گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر
25 بهمن 1399 16:55
نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی صندلی خوابش برد امیر حاج...
-
گشت ارشاد | پنجم
25 بهمن 1399 16:55
رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟ رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو...
-
گشت ارشاد | چهارم
25 بهمن 1399 16:54
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این...
-
گشت ارشاد | سوم
25 بهمن 1399 16:53
رها اوهومی کرد و گفت:بریم دربند من اونجا رو دوست دارم هواش الان خیلی خوبه سهند خنده ای کرد و گفت:به روی چشم خوشگل خانم فقط شما اون روسری رو سرت کن که گشت نگیردتمون حوصله ی دعوا و جواب دادن ندارم رها با نارضایتی ایشی گفت و روسری که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ضبط ماشین رو روشن کرد دیگه به ایام عید نزدیک...
-
گشت ارشاد | دوم
25 بهمن 1399 16:52
فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری...
-
گشت ارشاد | اول
25 بهمن 1399 16:52
گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی...
-
مفهوم سعادت حقیقی
25 بهمن 1399 16:48
مفهوم سعادت حقیقی نکته اول (مفهوم سعادت حقیقی) قبلا، اشاره کردیم که سعادت و کمال واقعی که مطلوب همه انسانهاست، رسیدن به بالاترین و ماندگارترین خیرات است و بهمین دلیل قرآن کریم برای ترغیب انسان ها به جهان آخرت بر دو ویژگی آن جهان، یعنی ویژگی بالا بودن کیفیت خوبی ها و زیاد بودن کمیت آنها، تأکید می کند. آیه شریفه و...
-
ایمان های ناپایدار(عاریه ای)
25 بهمن 1399 16:47
ایمان های ناپایدار(عاریه ای) ایمان های ناپایدار(عاریه ای) علاوه بر روایتی که امکان زوال ایمان را به صورت مستقیم یادآور می شوند، برخی روایات به صورتی غیرمستقیم به این مهم پرداخته اند از جمله آنها، کلماتی از معصومین (علیه السلام) است که نوعی از ایمان را به نام ایمان عاریه ای مطرح ساخته اند و در برابر آن، در بعضی روایات...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت فصل پنجم: نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت أ) نگرانی امیرمؤمنان (علیه السلام) از سوء عاقبت یکی از شگفت انگیزترین نگرانی ها از سوءعاقبت، نگرانی کسی است که به فرمایش پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله وسلم)، ایمان، با گوشت و خون او...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت گریه های امام مجتبی (علیه السلام) امام حسن مجتبی (علیه السلام) نیز به مانند پدر بزرگوارشان امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از آینده خویش به شدت نگران بودند. گریه ها و ناله های امام مجتبی (علیه السلام) از آینده خویش، و اظهار ناراحتی های شدید آن حضرت از احتمال...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
25 بهمن 1399 16:46
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت ج) امام سجاد (علیه السلام) و اندیشه سوءعاقبت اندیشه سوءعاقبت در چهارمین امام شیعیان حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام)، هم از نشانه های اهمیت توجه به مسأله عاقبت و به معنای امکان ذاتی سوء عاقبت برای هر انسانی است که از مقاماتی معنوی برخوردار است....
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
25 بهمن 1399 16:45
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت د) راز نگرانی معصومین همانطور که قبل از این یادآور شدیم در مورد غیرمعصومین این گونه حاجات، شگفتی چندانی ندارد. شگفت آور این است که در میان مناجات ها و دعاهای معصومین ( علیه السلام) این گونه عبارت یافت می شود . البته اینگونه تعبیراتی گاهی، برای تربیت مؤمنین...
-
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت
25 بهمن 1399 16:44
نگرانی امامان معصوم (علیه السلام) و عالمان دینی از سوءعاقبت عدم تعارض عصمت و نگرانی از سوء عاقبت در برابر این گونه سوالات، پاسخ های گوناگونی مطرح شده است که از جمله آنها می تواند این باشد که علم ما به عصمت این بزرگواران، نتیجه استدلالی عقلی برگرفته از حکمت الهی یا مفاد دلائل نقلی است. بر اساس این گونه شواهد می توانیم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو پنج
25 بهمن 1399 16:41
ارباب زاده وقتی دید همچنان ساکت دارم بهش نگاه میکنم با خشم به سمت من اومد گردنم رو تو دستش فشار داد محکم که با گریه نالیدم : _ دارید چیکار میکنید ارباب زاده دارم خفه میشم _ مگه نمیخواستی خودکشی کنی من دارم بهت کمک میکنم پس چرا انقدر ترسیدی هان !؟ نمیتونستم نفس بکشم داشته خفه میشدم که دستش رو برداشت شروع کردم به سرفه...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو چهار
25 بهمن 1399 16:37
_ دستم رو دید ! با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد چند ثانیه بعدش گفت : _ دستت !؟ _ آره آستین من رو بی هوا بالا زد که با دیدن جای بریدگی با تیغ چشمهاش گرد شد با بهت داد زد : _ ستاره تو چیکار کردی چشمهام رو با درد بستم که مامان نازگل گفت : _ ستاره به من نگاه کن !؟ چشمهام رو باز کردم که در اتاق باز شد و ارباب سالار...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو سه
25 بهمن 1399 16:34
با باز شدن در اتاق و اومدن مامان نازگل داخل اتاق ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ چرا قبل اومدنت به اتاق یه در نزدی !؟ با شنیدن این حرف ارباب سالار مامان نازگل متعجب گفت : _ ببخشید یادم رفت . نگاهم و ازش گرفتم بلند شدم به ارباب سالار خیره شدم _ باز هم خیلی ممنون هیچوقت لطف شما رو فراموش نمیکنم شما قلب خیلی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو دو
25 بهمن 1399 16:30
با دیدن دختر خوشگل روبروم دهنم باز موند هانیه دختر دوست ارباب بود و جوری با خانواده ارباب صمیمی بود که من دهنم باز مونده بود ، دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم لبخند قشنگی زد و گفت : _ و شما !؟ لبخند خجولی بهش زدم که صدای مامان نازگل بلند شد : _ همسر اهورا . هانیه با شنیدن این حرف مامان لبخندش جمع شد و ناباور...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهویک
25 بهمن 1399 16:29
لبخندی کنج لبهام نشست که صدای ارباب زاده اومد : _ تو چرا نیشت تا بناگوشت باز شد !؟ با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و هول شده بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم گفتم : _ چون من فکر میکردم شما عاشق بیتا خانوم هستید و الان که مامان اینو گفت و از رفتار های شما که مشخص اون حس رو ندارید خوشحال شدم برای همین … با دیدن...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاه
25 بهمن 1399 16:28
ترسیده به مامان نازگل خیره شدم و گفتم : _ سپهر از کجا فهمیده !؟ مامان نازگل با ناراحتی گفت : _ مثل اینکه تو روستا یکی بهش گفته اینم باورش نشده رفته پیش بیتا و با دیدن پسرش همه چیز رو فهمیده الان هم قاطی کرده که چرا این همه سال ازش پنهان شده بچه اش که حق داره . _ چرا سقط نکرد !؟ با شنیدن صدای نغمه به سمتش برگشتیم بهت...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو نه
25 بهمن 1399 16:27
_ داغون برای یه لحظه اس اون نابود میشه ، سپهر همیشه عاشق بچه بود و دوست داشت هر چه زودتر از بیتا صاحب بچه بشه اما خوب با اتفاقاتی که پیش اومد بیتا مجبور شد ساکت باشه ، مخصوصا سپهر که الان هیچ بچه ای نداره حالا با فهمیدن این موضوع میتونه بدترین کابوس زندگیش رو ببینه . _ من میخوام نابود شدن نغمه رو ببینم . با شنیدن این...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هشت
25 بهمن 1399 10:23
ارباب سالار نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گذاشت رفت با رفتنش به مامان نازگل خیره شدم که وقتی نگاهم رو دید با صدای گرفته ای گفت : _ چرا انقدر بهش فرصت میدی برای اشتباه دوباره آخه !؟ _ دوستش دارم . مامان نازگل برای چند دقیقه ساکت شد و داشت به من نگاه میکرد انگار داشت حرفم رو تجزیه و تحلیل میکرد بلاخره سکوتش رو شکست و با...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هفت
25 بهمن 1399 10:21
نمیخواستم صورت اهورا رو پیش مادرش خراب کنم من داشتم به اهورا علاقمند میشدم و از همه مهمتر اون شوهر من بود پس هیچ دلیلی وجود نداشت من اون رو خراب کنم _نه بخاطر کار زیاد نبود من خودم از قبل داشتم مریض میشدم تازه من خودم به ارباب زاده گفته بودم دوست دارم کار کنم برای همین ایشون کاملا بی تقصیر هستند مامان نازگل با شنیدن...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو شش
25 بهمن 1399 10:21
ناراحت یه گوشه نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های بیتا بودم دست خودم نبود از رفتار های ارباب زاده ناراحت میشدم اون هم بدون اینکه بفهمه خیلی خواسته داشت من رو ناراحت میکرد _ستاره با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم لبخندی زدم و گفتم: _جان با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد _همراه من بیا باهات کار دارم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو شش
25 بهمن 1399 10:21
ناراحت یه گوشه نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های بیتا بودم دست خودم نبود از رفتار های ارباب زاده ناراحت میشدم اون هم بدون اینکه بفهمه خیلی خواسته داشت من رو ناراحت میکرد _ستاره با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم لبخندی زدم و گفتم: _جان با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد _همراه من بیا باهات کار دارم...
-
قسمت هفتم و آخر تک عشق
25 بهمن 1399 10:07
پیاده از رستوران تا هتل اومدم و رفتم داخل هتل قوطی های ویسکی رو برداشتم و تند تند سر کشیدم تا شاید بتونم فراموش کنم چشمای ابیشو فراموش کنم امشبو یه لحظه از جلو چشمام نه امید و نه بابام کنار نمی رفتند یه حس دوگانگی داشتم عشق و نفرت دوست داشتن و تنفر اخرین قطرات بطری و هم ریختم داخل لیوانو رفتم کنار پنجره بابایی کجایی...
-
تک عشق - قسمت شش
25 بهمن 1399 10:07
از زبون شراره چون اولش نمیخواستم برم ارایشگاه گفتم من نیستم و تو ارایشگاهی که بچه ها رفتن اسم ننوشتم اما یه دفعه نظرم دیروز تغییر کرد اما خب اون ارایشگاهِ اصلا جا نداشت مجبور شدم برم یه ارایشگاه دیگه البته اینم کارش خوب بود و جا نداشت اما وقتی پولش دادم قبول کرد کارشم خدایی خوبه خوشکل شدم یه لباس مشکی تنگ که تا سر...
-
قسمت پنج - تک عشق
25 بهمن 1399 10:06
کیارش_کیانا میای مثل قدیم بریم کوه؟ _بزار یه هفته دیگه کنکورمو بدم بعد _باشه یه هفته تاخیر مشکلی نداره به شرطی که کنکورتو خوب بدی _سعی میکنم _زرنگی؟؟؟؟؟نشد دیگه ******** مدتی گذشت کنکورم هم خوب دادم با کیارش هر روز صمیمی تر و صمیمی تر میشدم حتی تصمیم گرفتم که کم کم بهبابام هم بگم _کیارش _جان کیارش _میخوام به بابام بگم...
-
تک عشق - قسمت چهار
25 بهمن 1399 10:06
از زبون شراره اولش که کیا گفته بود عضو گروه بشیم فکر کردم شوخیه بعدشم گفتم من هستم اخه هیجانو دوست دارم اما وقتی فهمیدم چه غلطی کردیم که توی یه باغ پر از پسر بودیم خواستم کنار بکشم اما به خاطر کیانا کنار نکشیدم درسته اوایل کاملا ضد هم بودیم اما وقتی امیدُ دیدم نمیدونم چرا درکش کردم و حالا هم که شدیم 4 تفنگدار... از...
-
قسمت 3 - تک عشق
25 بهمن 1399 10:02
طرلان _ به به رها خانم چه عجب بالاخره امدی!!! _اره امدم سوار شین عجله دارم طرلان _اخه ادم عاقل ساعت 1 به ما گفتی اماده باشین یه ربع دیگه اینجایی الان ساعت 4 تو که بد قول نبودی ترنم _ بد قولیت به جهنم وایستادن ما به جهنم مردیم از نگرانی گفتیم بیایم خانه نیستی شاید بیای اینجا گوشی هم که اصلا جواب نمیدادی گفتیم تصادف...