ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
داستان کوتاه:فاخته های اهلی و وحشی
یک روز یک شکارچی پرنده به جنگل رفت تا تعدادی فاخته وحشی شکار کند.او چند فاخته اهلی را بست و آنها را روی تور شکارش گذاشت و خودش در پشت درختی پنهان شد.
بزودی گروهی فاخته وحشی در آسمان مشاهده شدند.آنها فاخته های اهلی را که در تور گیر کرده بودند،مشاهده کردند و به سمت شان رفتند. فاخته های اهلی نگاهی که نشان دهد آنها در خطر هستند،به آنها نکردند. فاخته های وحشی نزدیکتر رفتند تا به کنار فاخته های اهلی رسیدند.بلافاصله تور کشیده شد و آنها به دام افتادند.
فاخته های وحشی خیلی ترسیده بودند و تلاش زیادی می کردند تا خودشان را آزاد کنند.
شکارچی از جایی که پنهان شده بود،بیرون آمد و فاخته های وحشی را براحتی گرفت.
فاخته های وحشی با ناراحتی و عصبانیت به فاخته های اهلی گفتند،چرا به ما هشدار ندادید؟چرا کمک کردید که ما گرفتار شویم؟ ما با شما فامیل هستیم،چرا مراقب ما نبودید؟
فاخته های اهلی پاسخ دادند:
ما می خواستیم ارباب مان را خوشحال کنیم.راضی کردن اربابمان برایمان از راضی کردن فامیلمان مهمتر است.
نکته:(خدمتکاران خوب همواره بدنبال رضایتمندی اربابانشان هستند.)