وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق خوناشام پست ۷

فصل ششم ترس

 

منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم

,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,,

صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد

,, سلام عزیزم,,

 با صدای کنترل شده ای غریدم

,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,,

چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود

,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,,

سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد

,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,,

,, نه ,,

با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم

نت زمزمه کرد

,, مدی چی شده؟,,

با لکنت جواب دادم

,, ...هـ..یـچی....,,

باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند

,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,,

,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,,

 همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم

,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,,

صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم

شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود  لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم:

,, تو واقعی هستی,,

این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید!

خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت 

,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,,

به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش!

و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم

,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,,

,, ولی تو صدمه دیدی ,,

به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم 

,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,,

و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد

,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,,

چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند

,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,,

حالت صورتش متعجب بود

قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید

عشق خوناشام پست ۷

عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,, صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد ,, سلام عزیزم,, با صدای کنترل شده ای غریدم ,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,, چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود ,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,, سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد ,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,, ,, نه ,, با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم نت زمزمه کرد ,, مدی چی شده؟,, با لکنت جواب دادم ,, ...هـ..یـچی....,, باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند ,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,, ,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,, همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم ,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,, صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم: ,, تو واقعی هستی,, این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید! خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت ,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,, به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش! و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم ,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,, ,, ولی تو صدمه دیدی ,, به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم ,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,, و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد ,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,, چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند ,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,, حالت صورتش متعجب بود قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید

عشق خوناشام پست ششم

عشق خوناشام پست ششم فصل پنجم بخش دوم ,, اونا کین نت؟,, ,,اون ها همون گروه هشت نفری هستن که بهت گفتم البته یکیشون نیست اون دختر که موهای بلند و سرخ داره اسمش اوریناست ,, اسمش هم مانند چهره اش اسطوره ای بود چشم های سیاه و تاریکش کوچک بود و اندامی باریک و کشیده داشت بینیش بیش از حد به سمت بالا قوس داشت که چیزی از زیباییش کم نمیکرد لب های باریکی داشت و رژ لب سرخی روی آن کشیده بود با یک نگاه کلی متوجه شدم همه شان چشم هایی سیاه و تاریک داشتند عجیب بود با کمی تخفیف میتوانستم بگویم همشان از یک خانواده هستند شباهت های شاخصی داشتند رنگ چشم هایشان پوست رنگ پریده و گچ مانندشان و زیبایی و غروری که در چهره همشان بود ,, اون دختر که کنار جرالد نشسته دوست دخترش لیندیه اونا همیشه با همن انگار قراره ازدواج کنن,, دختری بسیار باریک اندام بود و قدش نسبت به اورینا بلند تر بود سنش نسبت به جرالد بیشتر نشان میداد موهای سیاه و بلندش که یک طرف شانه اش رها شده بود به رنگ چشمانش میامد دستش را روی بازوی جرالد گذاشته بود و قسمتی از پوستش را نوازش میکرد و روی یک طرف پای جرالد نشسته بود ، کلمات زیبا و لوند برازنده اش بود! ,,اون پسر که داره موهای اورینا رو نوازش میکنه دیمیتریه اون دوست پسر اوریناست و با هر کسی غیر از گروهش خیلی بداخلاقه,, دیمیتری قدش نسبت به بقیه بلند تر بود و چانه مربعی شکلی داشت و بینیش هم انگار شبیه یک مربع کوچک بود و به زیبا ییش افزوده بود موهایش فر بود و تا زیر شانه اش میرسید و آن ها را بالای سرش جمع کرده بود برای هیکل های پسر ها فقط کلمه عظیم الجثه به ذهنم میرسید شبیه ستاره های فیلم های اکشن بودند هیکلی بزرگ سینه های درشت و شکمی که زیر تیشرتشان شش تکه بنظر می رسید بازوها یشان طوری بود که وسوسه ام میکرد تا لمسشان کنم تا ببینم همانطور که به نظر می آید مثل سنگ محکم هستند یا نه ! جدا از همه اینها اینکه در این هوا تیشرت به تن داشتند برایم عجیب بود بقیه پسر ها بلوز بافت پوشیده بودند حتی خود من هم فقط کافشن و کلاهم را در اورده بودم با اینکه هیچ وقت در هیچ هوایی احساس سرما نمی کردم ,,اون دو تا پسری که کنار هم نشستن برادرن جورج و جاکوب ،اونی که دلم میخواد باهاش بخوابم جاکوبه کاش بهم توجه میکرد ,, با حسرت آه کشید هر دو پسر موهایشان را کوتاهه کوتاه کرده بودند ابرو هایشان پر بود و حالت قشنگی داشت زیبا بودند مثل بقیه ,, اونی که به تو نگاه میکنه اسمش لورنزوئه اصلیتش ایتالیاییه محبوب خیلی از دختر هاست,, به دختر های اطرافش نگاه کردم با حسرت نگاهش می کردند و مدام با لوندی دستشان را لای موهایشان می کشیدند ولی لورنزو توجهی نمیکرد ،نگاهش کردم از آن فاصله میفهمیدم به چشم هایم نگاه می کند دیگر حرف های نت را نمیشنیدم اخم کرده بود چشم هایش مدل چشم گربه بود درشت ولی سیاه ! بینیش خوش تراش بود و حاضر بودم قسم بخورم که پره های بینیش باز و بسته میشد انگار داشت بو میکشید هنوز هم نگاهم میکرد سعی میکردم نگاهم را از او بگیرم ولی نمیتوانستم درون چشم هایش چیزی داشت چیزی ترسناک! اوه خدای من آن ها با هم حرف میزدند ولی لبهایشان تکان هم نمیخورد ولی مطمئن بودم صدایشان را میشنوم حرف هایشان واضح نبود چشمانم را بستم تا با دقت بیشتری بشنوم ,,یا مسیح,, ,,من نتونستم لورنزو خیلی راحت تو چشماش نگاه کردم و چیزی نشد ,, ,, مطمئنی انسانه؟,, ,,مگه بوی خونشو حس نمی کنی از همینجا هم می تونی رگ های آبی روی پوستش و ببینی بوی خیلی خوبیم میده,, ,,دیشب رفتم کلبه ،این دختر،کلبه رو اجاره کرده اونجادیدمش دستش و زخم کرده بود نتونستم مقاومت کنم نزدیک بود بهش حمله کنم بوش خیلی قویه,, ,, آره اون خیلی عجیبه بوی عجیبی هم میده,,

عشق خون اشام پست پنجم

عشق خون اشام پست پنجم فصل پنجم چشم تاریک ها ناتالی در راه حرف میزد ,,چرا از بین اینهمه کالج اومدی اینجا؟,, ,,شاید به همون دلیلی که بقیه اومدن,, ,,اینجا هر کسی دلیلی برای خودش داره مثلا من مجبور بودم چون هیچ کالجی تو ایالت به اندازه اینجا هزینش کم نیست و در ضمن خونه من هم همینجاست ،راستی تو با کی هم اتاقی شدی؟,, ,,خابگاه نیستم یه کلبه نزدیک کالج اجاره کردم,, ایستاد ,,کدوم کلبه؟همونی که تو جاده هفتادو پنجه؟,, ,, آره همون,, ,, اوه خدای من تو کلبه ی لیندی و اجاره کردی,, ,,کلبه ی لیــندی؟,, ,,هیچی مهم نیست,, ,,نگفتی تو چرا اومدی اینجا؟,, ,,چون تمام روز و خوابم و شب ها بیدارم ,, باز هم ایستاد و با تعجب نگاهم کرد ,,چرا روز ها خوابی و شب ها بیداری؟,, ,,نمیدونم شاید یه جور بیماریه ,, چیز بیشتری به ذهنم نمیرسید تا به او بگویم چند نفر از دانشجوها کنار ما حرکت می کردند تا راحت تر حرف هایمان را بشنوند یکی از آن ها آرام گفت ,,دوست پسر که نداری؟,, ,,نه خوشبختانه,, با حالتی خنده دار و از روی شوخی گفت ,,اوه عالیه نظرت راجع به من چیه؟,, ,,واقعا از پیشنهاد عالیت ممنونم ولی همینجوری راحتترم ,, چند نفر کنارمان خندیدندپسر صدای مسخره و دلخوری از دهانش خارج کرد ناتالی با دلخوری گفت: ,,اونا همیشه همینجورین اون اسمش جیمزه فکر کنم دختری نمونده باشه که بهش پیشنهاد نداده، اینجا با کالج های دیگه فرق داره شبیه یه مدرسه ی محلیه تا یه کالج همه از حال هم خبر دارن و همدیگه رو میشناسن و مثل پیر زن ها درباره هم حرف میزنن و غیبت میکنن بساط شایعه همیشه داغه پس اینجا از چیزی ناراحت نشو ,, سرم را به معنی باشه تکان دادم و آرام خندیدم،از روبرو پسری به ما نزدیک شد زیبا تر از آن بود که واقعی به نظر بیاید به من نگاه میکرد ،چشمانش..!،تا به حال همچین چشم هایی ندیده بودم رنگ چشم هایش شبیه همان مردی بود که در بدو ورود دیده بودم سیاه بود ولی تاریک تر از آن بود که به آن سیاه بگویم قدش حدود شش فوت بود ،موهای مشکی اش را به صورت زیبایی روی سرش درست کرده بود امروزی و شیک روبرویم ایستاد نفسم را حبس کردم ،به چشمانم نگاه میکرد انگار میخواست چیزی را از مردمک چشم هایم بخواند بقیه دانشجو ها با دیدن آن پسر از کنارمان رد شدند و بالاخره حرف زد ,,سلام عزیزم نظرت چیه بریم تو حیاط با هم قدم بزنیم,, این دیگر چه بود عجیب بود هنوز با من آشنا هم نشده بود و می خواست با من قدم بزند؟ با عقل جور در نمی آمد ,,و چرا باید باهات قدم بزنم؟,, صورتش شبیه یخ سخت شد چشمانش نشان می داد تعجب کرده است و دهانش کمی باز مانده بود پوستش به طرز عجیبی رنگ پریده بود با کمی لکنت گفت: ,,تو..تو هیچی حس نکردی؟,, ,,متوجه نمیشم چی میگی ولی حدس میزنم نعشه باشی ,, پسر کمی نگاهم کرد و با عجله از راهی که آمده بود برگشت با تعجب به ناتالی نگاه کردم ,,ناتالی اون کی بود؟؟چقدر عجیب غریب بود,, ,,نَت صدام کن عزیزم،اون جزو یه گروه هشت نفرست اونا همیشه با همن با کسی هم غیر خودشون زیاد حرف نمیزنن مگه اینکه بخوان با کسی بخوابن,, خندید و ادامه داد ,,اسمش جرالده با یکی از دخترای گروهشون دوسته,, ,, خدای من چقدر جذاب بود ,, ,, اره همشون جذابن ولی به کسی غیر از گروه خودشون توجه نمیکنن خیلی سعی کردم برای یکیشون دلبری کنم ولی فایده ای نداش،از حالا تو این کالج کلی پسر و دختر جذاب و چشم سیاه میبینی که بهت توجه نمیکنن ,, خندید ,,خب چه مرگش بود,, ,, اونا همشون عجیبن یدفعه از یکی می خوان باهاش قدم بزنه یه شب و باهاشون میگزروندن و بعد دیگه باهاش کاری ندارن تا دفعه بعدی که دلشون بخواد باهاش بخوابن,, ,,این ،... این ناراحت کنندس چجوری دخترا اجازه میدن؟,, ,,دخترا براشون غش و ضعف میرن مگه ندیدی چقدر جذاب بود ,, بلند خندید به غذا خوری رسیدیم زیاد شلوغ نبود پنجره ی سرتاسری نشان میداد بیرون کاملا تاریک شده ! ,,چی میخوری یه جا بشین من میگیرم,, ,,فقط یه قهوه ...ممنون,, روی یکی از میز های کوچک نشستم بعد از چند دقیقه نت هم با دو قهوه و دو تکه کیک کوچک آمد قهوه ام را مزه مزه کردم داغ بود و کمی طعم خاک میداد انگار همین چند ساعت پیش اسیاب شده بود به اطراف نگاه کردم صداها را کاملا میشنیدم حتی حرف هایی که درباره من آرام و دم گوشی گفته میشد میز ها از کوچک به بزرگ چیده شده بود و اکثرا چهار نفر دور هر میز نشسته بودند بغیر از یک گروه که هفت نفره بودند و جرالد هم بینشان بود زیاد سخت نبود تا بفهمم آن ها همان گروه هشت نفره ای بودند که نت درباره اش به من گفت البته یکی از آنها نبود حق با نت بود همشان بسیار زیبا بودند و انگار از کتاب های قصه بیرون پریده بودند دو دختر که بیشتر شبیه ملکه ها بودند تا دانشجویان معمولی و پنج پسر که هیکل هایشان به طرز شگفت انگیزی وسوسه کننده بود شاید همشان از سالن مد لس آنجلس یکراست به اینجا امدند چشم از ان ها برداشتم و گوش دادم صدای دختر و پسر های دیگر را واضح میشنیدم ولی از آن ها هیچ صدایی نمی آمد ,, اون جدیده؟,, ,, چقدر خشگله از چشم هاش خوشم میاد,, راست میگه اهل مکزیکه ،آخه یه نگاه به پوستش بنداز انکار هیچوقت رنگ خورشید و ندیده,, ,.این یکی دیگه مال منه,, ,,نظرت چیه برم و باهاش بلاسم بنظرت پا میده,, خنده ام گرفته بود دوباره به همان گروه عجیب نگاه کردم از نت پرسیدم:

عشق خون اشام پست چهار

عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم کلین,, حتی میترسیدم مژه بزنم ,,ممنونم,, جوابی نداد و با همان چشم های ترسناکش به من نگاه کرد به سمت ته راهرو تقریبا دویدم روی دیوار را نگاه کردم راست میگفت راهنمایی درباره کلاس ها و دفاتر گذاشته شده بود پشت در شیشه ای ایستادم خانمی حدود 45ساله روی صندلی نشسته ،و مشغول کار با کامپیوترش بود قیافه ای شبیه فرانسوی ها داشت موهای قرمزش به زیبای تا زیر گوش هایش رها شده بود خط پر رنگ اخمش نشان میداد که آنچنان خوش اخلاق نیست،چند تقه به در زدم و به داخل اتاق رفتم سرش را بلند کرد و با نگاه بی احساسی نگاهم کرد ,,سلام خانم کلین مدیس سانچز (madeys sanchez)هستم دانشجوی جدید برنامه کلاس ها رو میخواستم ,, عینکش را از روی بینیش بالا تر گذاشت ,,چند لحظه صبر کن ,, دوباره با کامپیوترش مشغول شد بعد از پنج دقیقه یک برگه از کشوی زیر میزش و برگه ای از روی میز را برداشت و به دستم داد ,,این برنامه کلاس هاته و این هم راهنمای کلاس هاست کلاس ها طبقه دوم و سوم برگزار میشن غذا خوری و بهیاری و اتاق مدیریت طبقه اول و ازمایشگاه ،کتابخانه،بخش علوم شناسی و ستاره شناسی و آمفی تئاترطبقه چهارم موفق باشی,, با چنان سرعتی این حرف ها را میزد که مرا به یاد منشی تلفنی می انداخت انگار در روز بار ها آن کلمات را تکرار می کرد برگه را از دستانش گرفتم ,,ممنونم خانم,, جوابی نشنیدم به طبقه دوم رفتم برنامه و راهنما را نگاه کردم کلاسم را پیدا کرده بودم پشت کلاس cایستادم تپش قلبم را میشنیدم چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم چند تقه به در زدم و وارد شدم استاد روی وایت برد چیزی می نوشت با دیدن من ایستاد نگاهش به سمتم برگشت هنوز همان لبخند به لبم بود در کلاس حدود 30دانشجو نشسته بودند و به من نگاه میکردند کمی خجالت زده بودم قبل از اینکه دهانم را باز کنم و چیزی بگویم پسری گفت ,,لبخند مونالیزارو ببینین افتخار اومدن به کلاس مارو بهمون داده ,, همه خندیدند لبخندم جمع شد ,,اومممم من امشب شام فقط هویج می خورم ,, این را پسری گفت که به سر تا پایم نگاه میکرد منظورش کافشن نارجی و کلاه سبزم بود ,,بلوزتو با رنگ چشمات و موهات ست کردی,, خب این کنایه زیاد هم بد نبود! ,,بسه آقایون دارین اذیتش میکنین ،بفرمایید بنشینین دوشیزه؟؟؟....,, با لکنت گفتم: ,,سانچز هستم مدیس سانچز,, اسم استادم را در راهنما دیده بودم اسمش آقای همیلتن بود هنوز ایستاده بودم یکی از دختر ها به سمتم آمد و دستم را گرفت ,,من نمی دونم چرا شما پسرا عادت کردین تو اولین برخورد همه کمبود هاتون و نشون بدین,, مرا روی صندلی کناریَش نشاند دستش را به سمتم گرفت ,,ناتالی ریورا,, ,,مدیس سانچز خوشبختم,, ,, از کجا میای؟,, ,,مکزیک,, ,,خدای من اگه قرار بود تا فردا هم حدس بزنم امکان نداشت اسم مکزیک و بیارم با این رنگ پوست جایی تو قطب شمال بیشتر بهت میومد مگه مکزیکی ها پوست برنزه ندارن؟,, ازرک بودنش تعجب کردم ،پوستم رنگ پریده بود شاید بخاطر این بود که خورشید افتخار دیدن پوستم را کسب نکرده بود آقای همیلتن روی میزش کوبید ,,دوشیزه سانچز نظرتون چیه خودتون رو بغیر از دوشیزه ریورا برای ما هم معرفی کنین؟,, نظرم کاملا منفی بود! ,,مدیس سانچز هستم از مکزیک اومدم و .....,, حرف هایم ته کشید ,,واو شهر های زیبای مکزیک ولی اصلا قیافه ی یک مکزیکی اصیل رو ندارین ,, ,,مادرم فرانسوی بود,, ,,بود؟,, نباید اسمَش را می آوردم خاطرات مثل یک زنجیره به مغزم هجوم آورد و به تابوتش ختم شد واضح و روشن انگار همین لحظه در مراسم خاک سپاری بودم مطمین بودم اَثرِ غم در صورتم مشخص بود آقای همیلتن زمزمه کرد ,,میتونین بنشینین دوشیزه,, آرام نشستم و گوشه چشمانم را که تر شده بود پاک کردم تا آخر کلاس که زیاد هم طول نکشید ساکت نشستم برای اولین روز افتضاح بودم نگاه بیشتر دانشجویان را روی خودم حس میکردم به محض تمام شدن کلاس ناتالی دستش را روی بازویم گذاشت ,,بیا بریم غذا خوری ،کلاس بعدی 20دقیقه ی دیگست,, ,,باشه,, همراهش از پله ها پایین رفتم

عشق خون اشام پست چهار

عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم کلین,, حتی میترسیدم مژه بزنم ,,ممنونم,, جوابی نداد و با همان چشم های ترسناکش به من نگاه کرد به سمت ته راهرو تقریبا دویدم روی دیوار را نگاه کردم راست میگفت راهنمایی درباره کلاس ها و دفاتر گذاشته شده بود پشت در شیشه ای ایستادم خانمی حدود 45ساله روی صندلی نشسته ،و مشغول کار با کامپیوترش بود قیافه ای شبیه فرانسوی ها داشت موهای قرمزش به زیبای تا زیر گوش هایش رها شده بود خط پر رنگ اخمش نشان میداد که آنچنان خوش اخلاق نیست،چند تقه به در زدم و به داخل اتاق رفتم سرش را بلند کرد و با نگاه بی احساسی نگاهم کرد ,,سلام خانم کلین مدیس سانچز (madeys sanchez)هستم دانشجوی جدید برنامه کلاس ها رو میخواستم ,, عینکش را از روی بینیش بالا تر گذاشت ,,چند لحظه صبر کن ,, دوباره با کامپیوترش مشغول شد بعد از پنج دقیقه یک برگه از کشوی زیر میزش و برگه ای از روی میز را برداشت و به دستم داد ,,این برنامه کلاس هاته و این هم راهنمای کلاس هاست کلاس ها طبقه دوم و سوم برگزار میشن غذا خوری و بهیاری و اتاق مدیریت طبقه اول و ازمایشگاه ،کتابخانه،بخش علوم شناسی و ستاره شناسی و آمفی تئاترطبقه چهارم موفق باشی,, با چنان سرعتی این حرف ها را میزد که مرا به یاد منشی تلفنی می انداخت انگار در روز بار ها آن کلمات را تکرار می کرد برگه را از دستانش گرفتم ,,ممنونم خانم,, جوابی نشنیدم به طبقه دوم رفتم برنامه و راهنما را نگاه کردم کلاسم را پیدا کرده بودم پشت کلاس cایستادم تپش قلبم را میشنیدم چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم چند تقه به در زدم و وارد شدم استاد روی وایت برد چیزی می نوشت با دیدن من ایستاد نگاهش به سمتم برگشت هنوز همان لبخند به لبم بود در کلاس حدود 30دانشجو نشسته بودند و به من نگاه میکردند کمی خجالت زده بودم قبل از اینکه دهانم را باز کنم و چیزی بگویم پسری گفت ,,لبخند مونالیزارو ببینین افتخار اومدن به کلاس مارو بهمون داده ,, همه خندیدند لبخندم جمع شد ,,اومممم من امشب شام فقط هویج می خورم ,, این را پسری گفت که به سر تا پایم نگاه میکرد منظورش کافشن نارجی و کلاه سبزم بود ,,بلوزتو با رنگ چشمات و موهات ست کردی,, خب این کنایه زیاد هم بد نبود! ,,بسه آقایون دارین اذیتش میکنین ،بفرمایید بنشینین دوشیزه؟؟؟....,, با لکنت گفتم: ,,سانچز هستم مدیس سانچز,, اسم استادم را در راهنما دیده بودم اسمش آقای همیلتن بود هنوز ایستاده بودم یکی از دختر ها به سمتم آمد و دستم را گرفت ,,من نمی دونم چرا شما پسرا عادت کردین تو اولین برخورد همه کمبود هاتون و نشون بدین,, مرا روی صندلی کناریَش نشاند دستش را به سمتم گرفت ,,ناتالی ریورا,, ,,مدیس سانچز خوشبختم,, ,, از کجا میای؟,, ,,مکزیک,, ,,خدای من اگه قرار بود تا فردا هم حدس بزنم امکان نداشت اسم مکزیک و بیارم با این رنگ پوست جایی تو قطب شمال بیشتر بهت میومد مگه مکزیکی ها پوست برنزه ندارن؟,, ازرک بودنش تعجب کردم ،پوستم رنگ پریده بود شاید بخاطر این بود که خورشید افتخار دیدن پوستم را کسب نکرده بود آقای همیلتن روی میزش کوبید ,,دوشیزه سانچز نظرتون چیه خودتون رو بغیر از دوشیزه ریورا برای ما هم معرفی کنین؟,, نظرم کاملا منفی بود! ,,مدیس سانچز هستم از مکزیک اومدم و .....,, حرف هایم ته کشید ,,واو شهر های زیبای مکزیک ولی اصلا قیافه ی یک مکزیکی اصیل رو ندارین ,, ,,مادرم فرانسوی بود,, ,,بود؟,, نباید اسمَش را می آوردم خاطرات مثل یک زنجیره به مغزم هجوم آورد و به تابوتش ختم شد واضح و روشن انگار همین لحظه در مراسم خاک سپاری بودم مطمین بودم اَثرِ غم در صورتم مشخص بود آقای همیلتن زمزمه کرد ,,میتونین بنشینین دوشیزه,, آرام نشستم و گوشه چشمانم را که تر شده بود پاک کردم تا آخر کلاس که زیاد هم طول نکشید ساکت نشستم برای اولین روز افتضاح بودم نگاه بیشتر دانشجویان را روی خودم حس میکردم به محض تمام شدن کلاس ناتالی دستش را روی بازویم گذاشت ,,بیا بریم غذا خوری ،کلاس بعدی 20دقیقه ی دیگست,, ,,باشه,, همراهش از پله ها پایین رفتم

عشق خون اشام پست سوم

عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد

عشق خون اشام پست سوم

عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد

عشق خون اشام پست دوم

عشق خون اشام پست دوم فصل دوم کلبه پیکاپ را جلوی کلبه پارک کردم باد می وزید و از درختان اطراف کلبه صدای زوزه شنیده می شد به سمت کلبه رفتم هوا گرگ و میش بود به سمت پله های چوبی اش رفتم دستم را روی نرده گذاشتم قسمتی از روی نرده بریده شده بود و دستم را که روی نرده گذاشتم تیزی آن انگشتم را برید می توانستم خیسی و گرمی خون را روی دستم حس کنم به اندازه ی یک عدس روی انگشتم خون جمع شده بود انگشتم را در دهانم گذاشتم بویی بین فلز و مس میداد مزه شورش حالم را بهم زد آب دهانم را بیرون ریختم همان لحظه از میان درختان قسمت شرقیِ کلبه صدایی شنیدم صدایی بین صدای نفس نفس زدن از ترس در خود جمع شدم با سرعت به سمت کلبه رفتم ،خانم سامسون گفته بود کلید کلبه را زیر گلدان گل رین بو میگزارد البته گلش خشک شده بود ،همانطور که گلدان را برمیداشتم چشمانم در تاریکی گشت می زد ،کلید را پیدا کردم و درون قفل چرخاندم ،چشمم را به تاریکی دوختم حاضر بودم قسم بخورم که دو چشم را در تاریکی دیدم شبیه چشم یک حیوان بود که در تاریکی می درخشید ولی مگر حیوانی هست که در این نزدیکی قدش بیشتر از 6فوت باشد؟از ترس موی دستانم سیخ شده بود به سرعت خودم را داخل کلبه انداختم و در راقفل کردم هنوز می توانستم صدای نفس نفس زدن را بشنوم شاید اگر کسی غیر از من بود صدای نفس زدنش را نمی شنید ولی من از بچگی شنواییِ خیلی خوبی داشتم شاید هم علت اصلیِ نخوابیدنم در شب هم همین بود یادم میاید شب روی تختم دراز می کشیدم و از کوچکترین صدا مثل صدای نفس نفس زدن گربه ها،صدای خش خش برگ ها زیر پای موجودات موزیِ کوچک صدای غرش گربه ها که گاهی با جفتشان درگیر بودند حتی می توانستم در ذهنم حالتی را که گربه هنگام غرش به خود گرفته بود را ببینم به همان اندازه واضح که در واقعیت می دیدم گربه ای که دست و پایش را کنار هم گذاشته بود پشتش را به سمت بالا قوس داده بود و مو های بدنش سیخ شده بود حتی گاهی صدای دعوای پسر های چند محله ان طرف تر را می شنیدم صدای دختری که چندین کوچه آن طرف تر مشغول بوسیدن یک پسر بود صدا ها آن قدر واضح بود که می توانستم تمام جزئیات آن را ببینم پسری که روی زبانش را نگین زده بود و دختر دندان هایش را اورتودنسی کرده بود،،ولی این صدا اصلاً واضح نبود نمی توانستم بگویم صدای یک حیوان است برای انسان بودنش هم مطمئن نبودم . از 13سالگی خوابیدنم به روز موکول شده بود در مدرسه نیز مشکل داشتم چون بیشتر روز را خواب بودم مجبور شده ام همه درس هایم را غیر حضوری بخوانم حتی دبیرستان را هم غیر حضوری گذراندم سال های اول نزد پزشک و روان پزشک رفتم و فقط چند قرص ارام بخش و خواب اور تجویز کردند که ان هم زیاد دوام نمی آورد و به وضع گذشته بر میگشتم بعد از آن کم کم همه عادت کرده بودند ولی اتفاق ها به همانجا ختم نشد و اتفاق های بدتری هم افتاد یک شب که با یک پسر قرار داشتم پدرم اجازه بیرون رفتن سر قرارم را به من نمی داد همیشه نگران بیرون رفتنم بود گاهی حس می کردم دوست ندارد کسی مرا ببیند کمتر در مهمانی ها مرا با خود میبرد البته از نظری حق هم داشت من بسیار بازیگوش بودم و امکان نداشت جایی حضور می داشتم و اتفاق بدی نمی افتاد پدرم گفته بود ترجیح می دهد قرار هایم در روز باشد ولی خب من روز ها خواب بودم این هم شگردی بود که پدرم برای بیرون نرفتنم به کار می برد آن شب هر چه بحث کردم فایده ای نداشت عصبانی شده بودم در دستانم احساس گرما می کردم تا حدی که دیگر نمی توانستم آن گرما را تحمل کنم جیغ کشیدم و سر پدرم داد زدم پدرم هم عصبانی شد و فریاد زد ,,زود میری به اتاقت تا متوجه اشتباهت نشدی بیرون نمیای,, و من هم با بالاترین حد صدایم جیغ کشیدم ,,تو بدترین پدری هستی که یه نفر میتونه داشته باشه مایکل,, و دستم را به نشانه تهدید به سمتش گرفتم در آن لحظه چند اتفاق افتاد که من بطور فیزیکی در آن نقشی نداشتم ظرف شیشه ایِه شکلات به سمت پدرم پرتاب شد بدون آنکه حتی آن را لمس کرده باشم ظرف شکلات به پیشانیِ پدرم برخورد کرد و خون از آن جاری شد مادرم بدون حرکت فقط به من نگاه کرد بعد از اینکه از شک بیرون آمدم به سمت پدرم دویدم پدرم دستانش را از ترس جلوی صورتش سپر کرد ,,قسم میخورم من حتی به اون دست هم نزدم حتی لمسش هم نکردم ,, مادرم نالید: ,,یا مسیح,, به سرعت جعبه کمک های اولیه را آورد و سر پدرم را پانسمان کرد در طول پانسمان کردنش من فقط به پدرم نگاه می کردم و پدرم با ترس به من نگاه می کرد آرام رو به مادرم زمزمه کرد ,,از همونی که میترسیدم داره سرم میاد,, مادرم آرامتر گفت ,,چیزی نگو میدونی که میشنوه,, ,,یعنی اونم.....,, ,,مایک لطفا..!,, غریدم ,,نظرتون چیه منو هم در جریان بزارین ببینم چه مرگم شده ,, مادرم موضع گرفت ,,قضیه اینه که تو انقدر گستاخ شدی که ظرف شکلات و پرت کردی طرف پدرت ,, ,,مامان محض رضای خدا خودتم می دونی من حتی نوک انگشتمم به اون ظرف نخورد,, ,,دیگه چیزی نمی خوام بشنوم,, ,,ولی ماما.....,, ,,مد گفتم چیزی نگو ,, آن بحث همانجا به پایان رسید و روز های بعد بدتر از آن هم شد میتوانستم هر چیزی را فقط با اشاره دستانم آتش بزنم حتی میتوانستم در دستانم آتش درست کنم بدون اینکه حتی کوچکترین صدمه ای به دستم برسد چندین بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم حتی یک بار با یک بارمن دعوایم شد و نزدیک بود کل بار را به خاکستر تبدیل کنم بعد از آن پدر و مادرم سعی کردند تا با من مدارا کنند تا عصبانی یا هیجان زده نشوم آن ها هم میدانستند چیزی در من اشکال دارد ولی نه من و نه آن ها حرفی از این مشکل نمیزدیم خود به خود رابطه ام با تمام دوستانم قطع شد چه کسی میخواست با کسی دوست باشد که ممکن بود هر لحظه در کنار من بلایی سرش بیاید هیچ کس از مشکلم چیزی نمی دانست ولی مرا بلک کت (گربه ی سیاه ،نشانه شومی و بد یمنی)صدا میکردند چون هر وقت با من بودند اتفاقی می افتاد،جایی آتش میگرفت ،چیزی میشکست ،چراغی میترکید ،در طی روز ها توانستم کم کم روی آن چیز گرمی که در دستانم حس می کردم تمرکز کنم کم و بیش هم موفق شدم ولی خب اینکه همه صدا ها را آنقدر خوب بشنوم زیاد هم جالب نبود. بزرگترین مشکلم بعد از مرگ مایکل و کلوئه فکر کردن به گذشته بود وقتی به خاطره ای فکر می کردم آنقدر واضح بود که انگار همین حالا اتفاق می افتاد،واضح تر از واقعیت ،کاملاچند بُعدی حتی مثل دیدن در تلویزیون نبود از آن هم واضح تر! وقتی به مراسم خاکسپاری پدر و مادرم فکر می کردم دوباره انگار کنار تابوتشان ایستاده بودم حتی صورتشان را برای اخرین بار در تابوت ندیدم چون می دانستم خاطره اش تا آخر عمر مرا آزار خواهد داد . از پنجره چوبی به بیرون نگاه کردم کسی نبود دیگر صدای نفس نفس نمی آمد نور نارنجی رنگی از افق دیده می شد دیگر خورشید در حال طلوع بود هنوز هم هوا کمی تاریک بود پرده ها کشیده بود و این اتاق راتاریک می کرد کلید برق را زدم با روشن شدن کلبه ام متوجه شدم آنجااز آنچه که در عکس دیده بودم بزرگتر بود تمام وسایل ابتداییِ یک خانه را داشت کمی قدیمی نشان میداد ولی برای من عالی هم بود باید چند چیز کوچک میخریدم با سهامی که پدرم برایم به ارث گذاشته بود اندک پولی دستم را میگرفت. در آشپزخانه اش یک میز ناهار خوری چهار نفره ی کوچک بود روی یکی از صندلی هایش نشستم ساختار خانه طوری بود که انگار سال ها از ساختش میگذشت قسمت پایین در ورودی اش شیشه های چهار خانه رنگی داشت که مرا به یاد خانه های قدیمی اسپانیایی می انداخت یک تلویزیون کوچک یک یخچال کوچک که از سکوتش معلوم بود خاموش است در کل خانه ساعتی نبود یا بود و کار نمی کرد چون صدای تیک و تاکی نمی آمد یک راحتی بزرگ قدیمی ولی تمیز در نشیمن جلوی تلویزیون بود از پله های چوبی که با هر قدم لق لق میکرد بالا رفتم سه اتاق بالا بود یک به یک باز کردم یک سرویس بهداشتی و دو اتاق خواب ،یکی از اتاق خواب ها را انتخاب کردم معلوم بود قبل از آمدنم یک نفر حسابی انجا را تمیز کرد است یک تخت دو نفره ی چوبی با ملافه هایی که تمیز بود یک میز کوچک یک کشوی تقریبا بزرگ یک کمد دیواری یک میز تحریر و چراغ مطالعه ای هم روی آن بود یک آینه بزرگ که یک طرف آن ترک خورده بود و روی میز چوبی قرار داشت و یک قفسه چوبی ِ بزرگ در اتاق قرارداشت بیخیال نگاه کردن به اتاق شدم لباسم را در اوردم عجیب آن بود که کلبه کاملا گرم بود فقط خواب می خواستم روی تخت دراز کشیدم و ملافه را تا گردنم بالا کشیدم بوی بدی نمی داد بوی مواد شوینده میداد!چشمانم را بستم و گوش دادم نه صدای دعوا میامد نه صدای ماشین و گربه های غران فقط صدای چند پرنده در پس زمینه ی سکوت بود آرامش بخش بود بدون استفاده از هنزفری خوابم برد

عشق خون اشام پست اول

فصل اول لوناپییر هر چه جلوتر میرفتم دمای هوا پایین تر می آمد از روی سیستم به ساعت نگاه کردم 5:30صبح را نشان می داد به دما سنج روی پیکاپم نگاه کردم دما خیلی پایین بود چندین روز بود که در راه بودم وقتی از مکزیک حرکت کردم فقط یک تاب دوبنده و شلوارک جین به تن داشتم ولی با سرمای میشیگان ابدا احساس سرما نمیکردم لعنت به کالج های مکزیک در کل امریکا نتوانستم کالجی شبانه پیدا کنم حداقل امیدوار بودم همچین کالجی وجود داشته باشد جست و جو هایم فایده ای نداشت آنقدر بی ثمر گشتم تا بالاخره ناامید شدم و تصمیم گرفتم بجای ادامه تحصیل بدنبال یک شغل آبرومند بگردم در روزنامه وسایت های مختلف بدنبال کار می گشتم در یکی از سایت های کاریابی بدنبال کار می گشتم که در صفحه پنجره ای برایم باز شد روی صفحه نوشته شده بود کالج آفوتیک اِدِن(aphotic eden،بهشتِ تاریک)اول که اسمش را خواندم به یاد بار یا کلاب شبانه افتادم آنقدر متعجب بودم که چند ثانیه به نوشته روی صفحه چشم دوختم شب ها و روز ها به دنبال یک کالج شبانه می گشتم و حالا که کاملاً ناامید شدم یک کالج شبانه پیدا کرده بودم بعد از بیرون آمدن از حالت بهت زدگی نوبت به ذوق زدگی بود بعد از آن حالت هم فورا مطالب و شرایط آن کالج را مطالعه کردم همانی بود که می خواستم کلاس ها بعد از غروب خورشید شروع می شد تا 12شب ،هزینه ترم ها به اندازه ی غیر قابل باوری کم بود و خابگاه هم داشت دیگر چه میخواستم تنها بدیش این بودکه در میشیگان بود فورا ایمیلی برای کالج آفوتیک ادن فرستادم مدارکم را برایشان ایمیل کردم و باسرعت غیر قابل باوری جوابم را دادند و پیامی با این مضمون که یک جای خالی برای رشته مورد نظرم دارند و مفتخر میشوند تا هر چه زودتر خود را به میشیگان برسانم چون کلاس ها از هفته آینده آغاز خواهند شدبالای همان صفحه آگهی خانه ای برای اجاره گذاشته بودند پنجره اش راباز کردم و عکس های خانه را دیدم شبیه یک کلبه کوچک بود و با کالج به اندازه ده دقیقه فاصله داشت با شماره ای که گذاشته بودند تماس گرفتم با توافق راجع به مبلغ اجاره قرار بر این شد که به آنجا بروم مبلغ چهار ماه اجاره را برایشان فرستادم نمیتوانستم در خابگاه بمانم چون باید تمام روز می خوابیدم و مطمئنا هم اتاقی داشتم و اگه هم اتاقیه پر سر و صدایی بود دچار مشکل می شدم از13سالگی همین مشکل را داشتم تمام شب را بیدار بودم و روز ها با هنزفری روی گوش هایم می خوابیدم برای همین بود که 13برایم عدد نحسی بود نحسی اش به همانجا ختم نشد در 13فوریه هفده سالگی ام پدر و مادرم در یک حادثه از دنیا رفتند هنوز هم دلیل مرگشان باعث تعجبم می شد ماشینشان در راه آتش گرفت و آن ها سوختند همیشه یادآوریش برایم دردناک بود تا دو ماه پیش با مادر بزرگم زندگی می کردم که او هم در یک غروب یک روزغم انگیز روی صندلی گهواره ایَش با آرامش خوابید و دیگر بیدار نشد از قبل تنها تر شده بودم کسی را نداشتم نه فامیل و نه دوستی . از دور می توانستم نور چراغ های کمی که در خیابان بود را ببینم پس بالاخره به لوناپییر رسیده بودم گوشه ای پارک کردم و به نقشه شهر نگاه کردم باید چند خیابان دیگر میرفتم تا به کلبه می رسیدم چراغ خانه ها هنوز خاموش بود ساعت6بود ولی هنوز خورشید طلوع نکرده بود از چند خیابان گذشتم اکثر خانه ها از چوب ساخته شده بود ولی بعضی از خانه ها بزرگ تر بودند و از سنگ ساخته شده بودند دوباره به نقشه نگاه کردم مسیری را که در نقشه نشان می داد را رفتم در طول مسیر دیگر خانه ای نبود بعد از ده دقیقه دیدن جاده ای که خانه ای در آن نبود به کلبه رسیدم

تعاریف و تفاوت‌های عرفان و اخلاق از منظر آیت‌الله جوادی آملی

تعاریف و تفاوت‌های عرفان و اخلاق از منظر آیت‌الله جوادی آملی

جوادی‌آملی

آیت‌الله جوادی آملی در تشریح عرفان (نظری و عملی)، تفاوت‌های آن با وحی و اخلاق در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۰کتاب دین‌شناسی که از سلسله بحث‌های فلسفه دین و به همت مرکز نشر اثرا منتشر شده است، توضیحاتی می فرمایند.

 آیت‌الله جوادی آملی در تشریح عرفان (نظری و عملی)، تفاوت‌های آن با وحی و اخلاق در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۰ کتاب دین‌شناسی که از سلسله بحث‌های فلسفه دین و به همت مرکز نشر اثرا منتشر شده است، توضیحاتی مختصر و کاملی را می‌فرمایند که در ادامه بخش‌هایی از آن را می‌خوانید.

عرفان نظری و عرفان عملی

همان‌گونه که تجربه دینی مؤمنان در مسائل دینی با وحی انبیا فرق دارد، تجربه عرفانی و شهودی عارفان نیز با وحی انبیا تفاوت دارد، ولی پیش از بیان این فرق، به عرفان و شهود عارفان اشاره می‌شود. عرفان دارای دو بخش است، بخش عملی و بخش نظری، بخشی عملی عرفان، رابطه و وظایف انسان را با خود، جهان و خدا توضیح می‌دهد. در این بخش از عرفان بیان می‌شود که انسان چگونه می‌تواند به قله منیع انسانیت یعنی توحید برسد؛ از کجا سلوک را شروع و چه منازل و مراحلی را به ترتیب طی کند تا به مرحله‌ای برسد که جز خدا چیزی را نبیند. به دیگر سخن، عارف در بخش عملی به جایی می‌رسد که به وحدت شهود، راه می‌یابد، اما در بخش نظری عرفان جهان‌بینی عارف بیان می‌شود.

عارف، وقتی به سیر و سلوک و تجربه عرفانی مشغول است، حقایقی برای او کشف می‌شود و محصولات حال یا گذشته خود را در خواب یا بیداری، در مثال متصل یا منفصل می‌یابد. وقتی وی چیزی را یافت، معیاری می‌طلبد که با آن مشهودهای خود را بسنجد، زیرا بسیاری از عارفان در شهود با یکدیگر اختلاف داشته و دارند و گاهی مشخص می‌شود که مشهود عارف اشتباه است. از این رو، به معیار و میزانی نیاز دارد تا مشهودات صحیح و ربانی را از مشهودات باطل و شیطانی جدا کند.

البته اگر عارفان در سیر و سلوک، تابع شریعت و ولایت اهل‌بیت هم باشند و راه صحیح را طی کنند، گوشه‌ای از علوم شهودی انبیا و اولیا به آن‌ها می‌رسد؛ چنانکه گوشه‌ای از علوم حصولی به آن‌ها رسیده است.

فرق وحی و تجربه عرفانی

بنا بر آنچه گذشت، وحی با تجربه عرفانی فرق دارد، زیرا اولاً در بین انبیا اختلافی نیست، بلکه یافته‌های انبیا با یکدیگر اتفاق دارد و موافق هم است، از این رو، در قرآن کریم [آیه ۹۷ سوره بقره]آمده است: «مصدقا لما بین یدیه»؛ یعنی پیامبرِ پسین، پیامبر پیشین را تصدیق می‌کند؛ چنان که پیامبر سابق به پیامبر آینده بشارت می‌دهد. ثانیاً اگر در برخی موارد یافته‌های انبیا اختلاف دارد، آن اختلاف نیز پیش‌بینی شده است.

بنابراین، وحی، سنخ خاصی از علوم شهودی است که با مشاهدات عرفا فرق دارد، زیرا عرفا در شهود دچار اختلاف و خطا می‌شوند، چون گاهی مشاهدات خود را در مثال متصل می‌بینند و زمانی در مثال منفصل، ولی انبیای الهی پیوسته از مثال منفصل خبر می‌دهند، زیرا همان را مشاهده کرده‌اند.

فرق عرفان و اخلاق

علم اخلاق، بخشی از فلسفه است و با عرفان ارتباط ندارد، زیرا موضوع و مسائل علم اخلاق، نفس و تهذیب شؤون نفس، شناخت فضایل و رذایل آن، راه تحصیل فضایل و پرهیز از رذایل و مانند آن می‌باشد. اصل وجود نفس و تجرد آن و شؤون و قوای ادراکی و تحریکی‌اش در فلسفه ثابت می‌شود؛ آن گاه در علم اخلاق درباره کیفیت تخلق وی سخن به میان می‌آید.

در اخلاق، انسان متخلق به فضایل می‌شود و واجبات را انجام می‌دهد و مستحبات را ترک نمی‌کند و نیز از حرام پرهیز و مکروهات را ترک می‌کند و برای رضای خدا کار و تلاش می‌کند، ولی همه این‌ها در محور تهذیب نفس است. اما در عرفان، اولاً عارف تلاش و کوشش دارد که واحد حقیقی یعنی خدای سبحان و جمال و جلال او را مشاهده کند و توحید ذاتی و توحید اوصاف و افعال و آثار را ببیند. ثانیاً عارف از حد تهذیب نفس می‌گذرد، زیرا تهذیب نفس از پله‌های سکوی پرواز عارف است؛ یعنی عارف، زمانی در سکوی پرواز قرار می‌گیرد که متخلق به اخلاق خوب بوده و با تهذیب نفس تزکیه شده و واجب‌ها و مستحبات را انجام داده باشد.

ثالثاً همانگونه که عرفان، برتر از فلسفه است و اخلاق پایین‌تر از فلسفه، عارف نیز برتر از فیلسوف است و متخلق نیز پایین‌تر از فیلسوف؛ البته در صورتی که فیلسوف، الهی و عالم به عمل باشد.

*روزنامه جوان

وقتی عیب جویی واجب است!

علایم ابتلا به این بیماری:

افراد عیب جو، از نظر روان شناسی اجتماعی، به بیماری منفی نگری به جای مثبت نگری دچار هستند. آنان به جای آن که مثبت های هر چیزی را مد نظر قرار دهند و نیمه پر لیوان را بنگرند، به نیمه خالی آن اشاره می کنند.

این شیوه برخورد با مسایل، ریشه در بیماری بینشی و نگرشی دارد و بیانگر شخصیت سست و ناتوانی است که خرده گیران از آن رنج می برند. آنان می کوشند تا ضعف ها و سستی های خویش را با ایرادگیری از عیب های دیگران و تفحص و جست و جو در خطاهای آنان، بپوشانند. لذا خرده گیری نسبت به هر کار و عملی، در این گونه از انسان ها امری عادی و طبیعی جلوه می کند.

این گونه افراد اصولا دارای شخصیت های متزلزل و بی ثباتی هستند و از عزت نفس (اعتماد به نفس در مفهوم مثبت آن) بهره ای نبرده اند.

یکی از موارد وجوب عیب جویی، عیب جویی از بیگانگان و زیر نظر گرفتن افراد اجنبی و مشکوک، جهت جلوگیری از رسیدن به اهداف شوم خود است

از مجموعه مصادیقی که قرآن درباره عیب جویان ارائه می دهد، این معنا تقویت می شود که انسان های عیب جو، اصولا انسان های با شخصیت ناسالم و بیمار می باشند که نمی توان با آنان به عنوان انسان سالم تعامل کرد و توقع و انتظار رفتاری سالم را از آنان داشت. بر این اساس هرگونه خرده گیری و عیب جویی همانند دیدن نیمه خالی لیوان، در حقیقت بیانگر بیماری و شخصیت ناسالم است که می بایست شخص تحت درمان قرارگیرد و بینش و نگرش وی تغییر یابد.4

 

عوامل بیماری زا

ریشه و اساس پیدایش این صفت مذموم در دل انسان از دیدگاه علم اخلاق می تواند موارد زیر باشد:

1- عیب جویی نتیجه عداوت و حسد است به این معنا که اگر کسی کینه و دشمنی دیگری را در دل داشته باشد به دنبال عیوب او می‌افتد تا آنها را پیدا کند و رسوایش سازد.

2- تجسس ممکن است در برخی موارد از آثار طغیان قو? شهوت باشد به این معنا که شخص بدون اینکه کینه و حسد نسبت به دیگران داشته باشد دنبال لغزشها و عیوب آنها می‌افتد.5 به طوری که در این قوه نوعی پستی و زبونی پدید می‌آید که فرد بیمار از آشکار شدن زشتی‌ها و عیوب دیگران، شاد می‌شود.6

3-   بدگمانی، عامل دیگری بر عیب جویی و بدگویی است.7

 

پیامدهای بیماری:

اعمال و افکار انسان چه خوب و چه بد، هم بر خودش تأثیر گذار است و هم بعضاً بر دیگران و اجتماع، عیب جویی نیز به عنوان یک بیماری اخلاقی آثاری شوم و منفی بر خود عیب جو و بر دیگران دارد. از جمله بدترین این آثار، رسوایی خود عیب جو است. آبروی مؤمنین نزد خداوند، ارزشمند است و اجازه نمی‌دهد تا حیثیت آنها، توسط عده‌‌ای بی تقوا و حسود به خطر بیفتد و علاوه بر مجازات اخروی، در همین دنیا نیز او را رسوا می‌سازد.

 امام صادق (ع) از حضرت رسول اعظم (ص) نقل می‌فرماید:

«لغزشهای مؤمنین را جستجو نکنید زیرا هر که لغزشهای برادرش را جستجو کند، خداوند لغزشهایش را دنبال نماید و هر که خدا لغزشهایش را دنبال کند، رسوایش سازد گرچه در درون خانه‌اش باشد.»8

از دیگر آثار تجسس و عیب جویی می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود:

عیب جویی مایه ریخته شدن آبروی دیگران،‌باعث تهییج کینه ها و عداوت باعث از بین رفتن محبت و از دست دادن دوستان و موجب از هم گسیختگی نظام و شیرازه اجتماع می‌گردد.9

 

راه درمان

هر کسی با مراجعه به نفس خویش متوجه می‌شود که خودش مانند دیگران خالی از عیوب نیست و خداوند از روی لطف، صفات بد و زشت و اشتباهات او را از دیگران مخفی کرده است.10 توجه به این نکته همچنین توجه به آثار شوم عیب جویی بر خود فرد و دیگران،‌ چه دنیوی و چه اخروی، از مهمترین راهکارهای درمان این صفت زشت است.

حضرت امیر (ع) در این باره می‌فرماید:

«مَنْ نظَرَ فی عَیْبِ نَفْسِهِ اِشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیرِهِ »11

«هر که عیب خود را ببیند  از پرداختن به عیب دیگران باز ایستد.»

امام صادق علیه السلام می فرماید: لغزشهای مؤمنین را جستجو نکنید زیرا هر که لغزشهای برادرش را جستجو کند، خداوند لغزشهایش را دنبال نماید و هر که خدا لغزشهایش را دنبال کند، رسوایش سازد گرچه در درون خانه‌اش باشد

تجسس ممدوح یا عیب جویی جایز:

لازم به تذکر است که در پی عیوب دیگران افتادن و تجسس در امور مردم و به طور کلی عیب جویی، بعضاً نه تنها مذموم نیست بلکه واجب است از جمله:

1-   عیب جویی از خود در جهت خودیابی و خودسازی (رفع اشکالات و دفع بیماری‌های اخلاقی).

2- کشف عیوب دیگران در انتخاب افراد مسئول برای مسئولیت‌های اجتماعی و نیز جهت انتخاب همسر و...

3- عیب جویی از بیگانگان و زیر نظر گرفتن افراد اجنبی و مشکوک، جهت جلوگیری از رسیدن به اهداف شوم خود.

4- در عیوبی که فراگیر هستند، برخی از آنها را مورد توجه قرار دادن و بازگو نمودن آن جهت اخطار و هشدار  به دیگران.

5- بازگو نمودن برخی عیوب به افراد ذیصلاح و دلسوز و مربی جهت علاج و اصلاح.12

 


[1] . مصطفوی، حسن؛ التحقیق، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368، اول، ج 8، ص 270.

[2] . خرمشاهی، بهاء الدین؛ دانش نامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377، اول، ج 2، ص 1501.

[3] . نراقی، مهدی؛ علم اخلاق اسلامی، (جامع السعادات) ترجمه جلال الدین مجتبوی، تهران، حکمت، 1366، دوم، ص 360.

[4] . محمود عدالتخواه، سایت موسسه باقر العلوم

[5] حقانی زنجانی، حسین؛ پژوهشی در ارزشهای اخلاقی، تهران، دانشگاه الزهرا، 1383، اول، ص 117.

[6] . علم اخلاق اسلامی، پیشین، ص 363.

[7] . پژوهشی در ارزشهای اخلاقی، پیشین، ص 129.

[8] . شیخ کلینی، اصول کافی، ترجمه جواد مصطفوی، تهران، علمیه الاسلامیه، بی تا، اول، ج 4، ص 58.

[9] . شفیعی مازندرانی، محمد؛ پرتوی از اخلاق اسلامی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی 1372، اول، ص 237-233.

[10] . پژوهشی از ارزشهای اخلاقی، پیشین، ص 120.

[11] . محمدی ری شهری، محمد؛ میزان الحکمه، ترجمه حمید رضا شیخی، قم، دارالحدیث، 1379، دوم، ج 9، ث 4216.

[12] . همان، ص 241.

اخلاص و خوشحال شدن از قدردانی برای کاری که برای خدا انجام شده

 پاسخ

 توجه به نکات ذیل برای دستیابی به پاسخ حائز اهمیت است:

1- هیچ ملازمه­ای بین قصد قربت و مخفی کاری وجود ندارد؛ یعنی یک کسی می­تواند برای رضای خدا در ملاء عام و در جلوی چشم و دیدگان میلیونها نفر کار خیری انجام دهد و ریا هم نکند و حتی در بعضی از موارد چنین حالتی ترجیح دارد. مثلا به منظور تشویق مردم بدین کار اقدام نماید.

اخلاص یک حالت روحی و روانی است، که ممکن است در زمان تلاش برای مخفی ماندن عمل واجب یا استحبابی، هم وجود نداشته باشد. مثلا انسان بدان خاطر اصرار بر مخفی ماندن عمل بورزد که در آینده اگر افشاء شد، تحسین بیشتری را نثار او نمایند.

2- اخلاص درجاتی دارد و از بالاترین درجه آن اینست که انسان انتظار تقدیر و پاداش از کسی نداشته باشد و فقدان درجه ای از درجات اخلاص موجب محرومیت از ثواب آن مرتبه است.

آنچه که موجب بطلان عمل عبادی می­شود، ریا است و ریا یعنی انسان تمام و یا قسمتی از کار را برای غیر خدا انجام دهد و آنچه در سؤال شما آمده است موجب بطلان عمل نمی­شود و فقط شما را از رسیدن به ثواب درجات بالای اخلاص محروم خواهد کرد.

3- حب به ذات و اینکه انسان محبوب دیگران باشد، از غرایز و خواسته های انسانی است. حضرت ابراهیم (ع) هاجر و اسماعیل (ع) را در سرزمین مکه اسکان داد و دعا کرد و از خدا خواست که خدایا تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز. [i]  پس محبوب دلها شدن هیچ اشکالی ندارد اما باید مواظبت کنید که اعمال خود را برای چنین چیزی انجام ندهید و اگر ایمان داشته باشید و عمل صالح انجام دهید، خداوند خود زمینه محبوبیت شما را فراهم می­نماید. [ii]
و البته همین هم در روایات اسلامی وارد شده است که اگر انسان رابطه­اش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه­اش را با مخلوقات اصلاح می­کند. [iii]

4- توجه به این نکته که: در محضر خدا هستیم، و هیچ موجودی در شرافت با خدا قابل مقایسه نیست، و همه بدو محتاجند و گدای درگاه اویند، می­تواند در حل مشکل شما راه گشا باشد.

اگر کسی را بدرگاه سلطان راه دادند، عدم توجه و نگاه به سلطان و توجه و عنایت داشتن به خادم آنجا، نادانی بزرگی محسوب می­گردد و لذاست که در روایات وارد شده است که ریاکار در روز قیامت به شکل حمار (الاغ) محشور می­شود [iv] و در واقع این همان باطن کاری است که در دنیا انجام داده است . زیرا انسان در این دنیا با رفتار و اعمال خود بدن اخروی خودش را می­سازد.

علاوه اینکه این یک نوع توهین به سلطان و مالک هستی هم تلقی می­گردد.



[i]  سوره ابراهیم، آیه 37.

[ii] برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به آیه 96 سوره مریم.

[iii] وسائل الشیعه ج15 ص298 حدیث20561 و 20562

[iv] برگی ازدفتر آفتاب، از بیانات آیت الله بهجت ، ص 128 و 129.


نقش اخلاص در مبارزه با نفس پنهان

 

صوت

 

 

چطور می‌توانیم مبارزه با هوای نفس را برای خود شیرین کنیم؟/ اخلاص، همۀ شیرینی‌های دین را در خودش دارد  


در جلسه قبل گفتیم که باید توجه خودمان را به «یک» امر معطوف کنیم و همّ خودمان را «همّ واحد» قرار دهیم. در این صورت تمرکز و قدرت‌مان هم بیشتر می‌شود و امکان برنامه‌ریزی ما بهتر خواهد شد. خداوند متعال در حدیث معراج به پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «همّ خودت را همّ واحد قرار بده(به یک نقطه توجه کن)، زبان خودت را یک زبان قرار بده... از من غافل مباش، کسی که از من غافل شود دیگر برای من مهم نیست که او در کدام وادی به هلاکت برسد؛ یَا أَحْمَدُ اجْعَلْ‏ هَمَّکَ‏ هَمّاً وَاحِداً فَاجْعَلْ لِسَانَکَ وَاحِداً... لَا تَغْفُلْ أَبَداً، مَنْ غَفَلَ عَنِّی لَا أُبَالِی بِأَیِّ وَادٍ هَلَکَ»(ارشاد القلوب/1/205) توجه داشتن به خداوند و غفلت نداشتن از خدا باید به این شیوه باشد که انسان فقط به یک نقطه توجه پیدا کند.

در این جلسه می‌خواهیم یک‌مقدار به قسمت‌های شیرین این مسیر بپردازیم. همان‌طور که قبلاً گفتیم مبارزه با هوای نفس بالاخره یک تلخی‌هایی دارد چون در جریان آن با برخی از شیرینی‌ها و دل‌بخواهی‌ها مبارزه می‌کنیم. حالا اگر انسان بخواهد این مبارزه‌ای که تا حدّی تلخ است را برای خودش شیرین کند، چکار باید بکند؟ واقعش این است که مبارزه با هوای نفس در یک مرحله‌ای، با مفهوم بسیار برجسته‌ای به نام اخلاص، مساوی می‌شود و این اخلاص از آنجایی که غایت و نهایت دین است(الْإِخْلَاصُ‏ غَایَةُ الدِّین‏؛ غرر الحکم/ص44)، همۀ شیرینی‌های دین را هم در خودش دارد.

دینداری کردن مسلماً باید شیرینی‌‌هایی داشته باشد. البته ممکن است دینداری در ابتدا، شیرینی‌های خودش را نشان ندهد اما وقتی آدم به نقطۀ اوج دینداری برسد، به شیرینی‌هایش خواهد رسید. در دین، شهدی شیرین‌تر از اخلاص وجود ندارد. همۀ قسمت‌های دین و فضایلی که در دین توصیه می‌شود را در نظر بگیرید؛ مثل محبت، عدالت، تواضع و سخاوت و ... همۀ این‌ها خوب و شیرین هستند، و لذت‌هایی برای انسان دارند. مثلاً اگر انسان سخاوتمند باشد و به فقرا کمک کند، یک لذت خاصی در این کار وجود دارد که از آن لذت بهره‌مند می‌شود. اما شیرین‌تر از همۀ این خوبی‌ها این است که انسان به روحیۀ اخلاص دسترسی پیدا کند، روحش یگانه بشود، توجه قلبش فقط به یک چیز معطوف شود. اینجاست که حقیقت دین و اوج شیرینی دین چشیده می‌شود. و هیچ چیز دیگری این‌قدر حلاوت و شیرینی ندارد و اصلاً قابل مقایسه با اخلاص نیست.


کسی که «چند چیز» می‌خواهد یا خودش را می‌خواهد زندگی شیرینی ندارد/کسی که اهل اخلاص نیست واقعاً درمانده و روان‌پریش است


وقتی اخلاص غایت و نهایت دین است، یکی از لوازمش این است که شیرین‌ترین بخش دین هم، همین اخلاص باشد. از نظر روان‌شناختی هم اگر نگاه کنید، کسی که چند چیز می‌خواهد یا کسی که خودش را می‌خواهد این انسان کلاً ناراضی است و آرامش ندارد و در مجموع زندگی‌اش شیرین نیست. ضمن اینکه بنابر قواعد زندگی دنیایی، حوادثی هم یکی پس از دیگری برایش پیش می‌آید که زندگی‌اش را تلخ‌تر می‌کند. هر حادثه‌ای می‌تواند زندگی او را تلخ کند. اما کسی که فقط یک‌چیز خواست و آن یک چیز هم خدا بود، و هیچ چیز دیگری-حتی خودش را- در کنار خدا نخواست، زندگی‌اش شیرین می‌شود و از پراکندگی بیرون می‌آید.

کسی که اهل اخلاص نیست، واقعاً درمانده و مسکین و روان‌پریش است. اصلاً آدم مخلص با آدم غیرمخلص قابل مقایسه نیست. لازم نیست که شما به خدا معتقد باشید تا این موضوع را عمیقاً درک کنید، حتی اگر کسی به خدا معتقد هم نباشد، اما این معنا برایش خوب ترسیم شود، شیرینی آن را خواهد چشید.


رابطۀ اخلاص با مبارزه با شهوت پنهان چیست؟/ ترک معصیت، مرحلۀ اول مبارزه با هوای نفس پنهان


اما رابطۀ اخلاص با مبارزه با هوای نفس پنهان چیست؟ در جلسات قبل گفتیم که مرحلۀ اول و دوم مبارزه با هوای نفس پنهان، معصیت نکردن و ترک کارهای خلاف مروت است.

وقتی گناه نکنی، کم‌کم نفس تو، آن خواسته‌های بدی که تو حتی باور نمی‌کنی چنین خواسته‌هایی داشته باشی را برایت رو می‌کند و خودش را به تو نشان می‌دهد. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «وقتی کسی بخواهد خودش را درست کند، گناهان بزرگش خود را به او نشان می‌دهند؛ عِنْدَ تَصْحِیحِ‏ الضَّمَائِرِ تُبْدُو الْکَبَائِر»(کافی/8/24) پس با ترک معصیت، بخشی از بدی‌های پنهان تو رو می‌آید. در مرحلۀ دوم هم، گفتیم کارهای خلاف مروت هم انجام نده و نامردی نکن تا بخش دیگری از بدی‌های پنهانت رو بیاید و بتوانی آنها را نابود کنی.

وقتی شروع می‌کنی به خوب شدن، تازه با بدی‌های پنهان خودت مواجه می‌شوی. بعضی‌ها در مرحله‌ای به «خوب شدن» علاقمند می‌شوند و این مرحلۀ قشنگی است که انسان تازه می‌خواهد به سوی خدا حرکت کند. اما وقتی شروع می‌کنند به خوب شدن، یک‌دفعه‌ای با فجایعی روبرو می‌شوند؛ فجایعی که از درون‌شان نشات گرفته است. و چه ‌بسا گناهان بزرگی را هم مرتکب شوند، به حدّی که فکر می‌کنند طرح و نقشه‌شان برای خوب شدن کلاً به‌هم ریخته است. می‌گویند: «خدایا! من می‌خواستم آدم خوبی باشم اما برعکس شد؛ انگار آدم بدتری شده‌ام! چه جنایت‌هایی را مرتکب شدم!» دلیلش این است که تازه بدی‌های پنهانش دارد رو می‌آید. شبیه کسی که غذای مسمومی خورده باشد، و وقتی بخواهد خوب بشود، حالت تهوع به او دست می‌دهد. درست است که آن لحظۀ تهوع خیلی زشت و ناخوش‌آیند است اما باعث می‌شود از شر آن غذای مسمومی که در معده‌اش هست، خلاص شود.   

وقتی کسی بخواهد باطن و ضمیر خودش را پاک کند، گناهانش رو می‌آید. ولی باید بایستد و مقاومت کند و این لحظات سخت را تحمل کند. او با استغفار و گریه و تضرع به درگاه خدا می‌تواند این سختی‌ها را تحمل کند.


ترک نامردی، مرحلۀ دوم مبارزه با هوای نفس پنهان/ممکن است یک کاری گناه نباشد اما نامردی باشد


برای اینکه بدی‌های پنهان از بین برود، مرحلۀ اول این است که گناه نکنیم. وقتی گفته می‌شود «گناه نکن» فقط برای این نیست که همین عمل خاص را انجام نده و دیگر هیچ؛ بلکه یک غرض دیگرش این است که بدی‌های پنهان نفس تو خودش را نشان دهد تا بتوانی از شرّ آنها خلاص شوی.

مرحلۀ دوم هم این است که علاوه بر اینکه گناه را ترک کنیم، نامردی هم نکنیم. البته نامردی نکن با گناه نکن، خیلی فرق دارد. ممکن است یک کاری گناه نباشد اما نامردی باشد. این مسأله خصوصاً در سبک زندگی خیلی باید مورد بحث قرار بگیرد که کجاها نامردی محسوب می‌شود. مقابل به مثل کردن و تلافی کردن، یکی از همین موارد است. اما آنهایی که اهل جوانمردی هستند، در این مواقع گذشت می‌کنند. مثلاً ماشینی که نمی‌گذاشت از او سبقت بگیری، عقب افتاده و می‌خواهد از تو سبقت بگیرد. آدم جوانمرد در این هنگام مقابل به مثل نمی‌کند. آدم‌هایی که اهل جوانمردی هستند، واقعاً ناب هستند.

همۀ این مراقبت‌ها برای این است که «باطن پاک» داشته باشیم. چون همین باطن پاک است که در آخرت به درد می‌خورد: «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتىَ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیم»(شعراء/88 و 89) یعنی ما همۀ این‌ کارها را انجام می‌دهیم برای داشتن یک قلب سلیم و باطن پاک. اینکه می‌گویند: «ظاهر را رها کن، اصل این است که باطنت پاک باشد» درست نیست، چون اساس و علت اینکه ما این‌همه به اصلاح ظاهر (گناهان ظاهری) می‌پردازیم، این است که باطن خودمان را پاک کنیم.


مرحلۀ سوم مبارزه با هوای نفس پنهان «مخلص بودن» است/اخلاص نقطۀ مقابل شهوات مخفی است


بعد از مرحلۀ اول و دوم که بخشی از بدی‌های پنهان ما را رو می‌آورند، نوبت به مرحلۀ سوم می‌رسد. مرحلۀ سوم در مبارزه با هوای نفس پنهان، مخلص بودن است. باز وقتی می‌خواهی مخلص باشی، یکی یکی بدی‌های پنهانت رو می‌آیند. بدی‌هایی که اصلاً از آنها خبر نداشته‌ای. وقتی آدم می‌خواهد مخلص بشود، تازه می‌فهمد چه نفس وحشتناکی دارد. 

وقتی می‌خواهی اخلاص را رعایت کنی، تازه اژدهای هفت‌سرِ نفس، خودش را نشان می‌دهد و تازه می‌فهمی با چه موجود وحشتناکی مواجه هستی. هنگام رعایت اخلاص و نیت خالصانه است که انسان واقعاً بدی‌های پنهان خودش را می‌بیند. این فضا خیلی عارفانه‌تر و نورانی‌تر از دو مرحلۀ قبل است. ترک معصیت و ترک نامردی، خیلی خوب و زیبا هستند اما سطح آنها از مرحلۀ اخلاص پایین‌تر است، چون اخلاص یعنی «ترک غیر خدا».

پیامبر گرامی اسلام(ص) می‌فرماید: «مهمترین چیزی که بر امت خودم می‌ترسم شرک آوردن به خداست، منظورم از شرک آوردن به خدا این نیست که امت من بروند خورشید و ماه و بت‌ها را بپرسند بلکه از این می‌ترسم که امت من برای غیر خدا عمل انجام بدهند و به خاطر آن شهوت مخفی عمل انجام دهند؛ إنّ أخوفَ ما أخافُ على أمّتی الإشراکُ باللَّهِ أما إنّی لستُ أقولُ یعبدون شمساً و لا قمراً و لا وثناً و لکنَّ أعمالاً لغیرِ اللَّهِ و شهوةً خفیّةً»(نهج‌الفصاحه/ص271) در مقابل شهوت مخفی «اخلاص» قرار دارد. اخلاص در واقع نقطۀ مقابل شهوات مخفی است. وقتی می‌خواهی اخلاص داشته باشی آن شهوات مخفی تو خودشان را نشان می‌دهند.


کسی به حقیقت اخلاص می‌رسد که دوست نداشته باشد به خاطر کاری که برای خدا انجام داده از او تعریف کنند


پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «هر امر حقّی، یک حقیقتی دارد(یک راز و یک گوهری در آن هست) و کسی به گوهر حقیقت اخلاص نمی‌رسد، مگر زمانی که دوست نداشته باشد به خاطر کاری که برای خدا انجام داده است، کسی از او تعریف کند؛ إِنَ‏ لِکُلِ‏ حَقٍ‏ حَقِیقَةً وَ مَا بَلَغَ عَبْدٌ حَقَّ حَقِیقِیَّةِ الْإِخْلَاصِ حَتَّى لَا یُحِبَّ أَنْ یُحْمَدَ عَلَى شَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِ اللَّه»(‏مستدرک الوسائل/1/100 و مشکاة الأنوار/11) یعنی آدم ناراحت شود از اینکه دیگران به خاطر عمل خوبش، از او تعریف کنند و خوش‌شان بیاید. خیلی سخت است که آدم به اینجا برسد که اصلاً دوست نداشته باشد و ناراحت شود از اینکه دیگران به خاطر کارهای خوبی که انجام داده، از او تعریف کنند. چون این حالت(خوشحال شدن از تعریف دیگران) خود به خود و خیلی راحت وارد قلب آدم می‌شود. باید ببینیم که ما چه بدی‌هایی در خودمان پنهان کرده‌ایم که به سادگی نمی‌توانیم به حقیقت اخلاص برسیم. آن بدی‌ها هوای نفس پنهان ما هستند.  


اگر نظام تعلیم و تربیت ما «از بین بردن هوای نفس» را تبدیل به یک رویه کند، اکثر بچه‌های ما نخبه می‌شوند


هوای نفس پنهان، قدرت تمرکز، خلاقیت و بسیاری از استعدادهای انسان را از بین می‌برد. متاسفانه نظام تعلیم و تربیتی ما به هوای نفس آشکار و پنهان و آشکار بچه‌ها کاری ندارد و می‌خواهد علی‌رغم وجود هوای نفس پنهان و آشکار، استعداد بچه‌ها را به شکوفایی برساند و این اشتباه است. در صورتی که اگر نظام تعلیم و تربیت ما «از بین بردن هوای نفس» را تبدیل به یک رویه کند، اکثر بچه‌های ما نخبه می‌شوند؛ یعنی هر کدام در رشتۀ خودشان می‌توانند به اوج شکوفایی برسند. چون انرژی‌ها و استعدادهایشان هرز نمی‌رود. اگر مبارزه با نفس در جامعۀ ما یک رویه و یک خوی ثابت قرار بگیرد، آن‌وقت است که استعدادها به خوبی رشد می‌کند و ذهن‌ها کاملاً متمرکز می‌شود و حوصله‌ها افزایش پیدا می‌کند.

پدر و مادرها در هفت سال اول باید به فرزندان خودشان محبت کنند تا وقتی در هفت سال دوم با هوای نفس بچۀ خود مخالفت کردند، بچه از آنها بپذیرد و بگوید: «پدر و مادرم هفت سال مرا نوازش کرده‌اند و به من ثابت کرده‌اند که مرا دوست دارند، پس الان که می‌گویند فلان کار را انجام نده، من از آنها قبول می‌کنم» ولی ما غالباً در این هفت سال دوم(از 7 تا 14 سالگی) که بچه باید ریاضت بکشد و بندگی کند و اطاعت کند، او را رها می‌کنیم تا هر کاری دلش خواست انجام دهد و توجیه‌مان این است که: «او که بچۀ خوبی است، چرا به او ریاضت و سختی بدهیم؟!» و با این کار، یک مرگ خاموش نسبی برای روح بچه اتفاق می‌افتد. بعد از 14 سالگی تازه آثار اینکه شما هفت سال دوم به بچۀ خودتان ریاضت نداده‌اید کم‌کم خودش را نشان می‌دهد و بعد تعجب می‌کنید که «چرا بچۀ من نماز نمی‌خواند؟! چرا حرف ما را گوش نمی‌دهد؟ چرا دنبال گناه و هرزگی می‌رود؟ چرا این‌جوری شد؟ هرچه نصیحت می‌کنیم گوش نمی‌دهد! با ما دعوا می‌کند!» اما دیگر برای این حرف‌ها دیر است، آن موقعی که باید به او امر و نهی می‌کردید از 7 تا 14 سالگی بود، اما آن موقع او را آزاد گذاشتید و ادبش نکردید.


هوای نفس پنهان خودمان را چطوری بزنیم؟ با اخلاص/ وقتی بخواهی اخلاص داشته باشی، تازه نفس تو به خیلی از بدی‌های پنهانش اقرار می‌کند


پس بعد از اینکه هوای نفس آشکار خودمان را زدیم، باید به سراغ هوای نفس پنهان خود برویم. حالا هوای نفس پنهان خودمان را چطوری بزنیم؟ با اخلاص. یعنی سعی کنیم فقط به خاطر خدا کار کنیم.

یک روایت دربارۀ اخلاص می‌خوانیم تا معلوم شود که اخلاص داشتن چقدر سخت است. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «خالص کردن نیت برای عاملین، سخت‌تر از جهاد و سعی طولانی توأم با سختی‌های فراوان است؛ تَصْفِیَةُ الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ تَخْلِیصُ النِّیَّةِ مِنَ الْفَسَادِ أَشَدُّ عَلَى الْعَامِلِینَ مِنْ طُولِ الْجِهَادِ»(کافی/ج8/ص24)  اگر خواستی مفهوم این روایت را عمیقاً متوجه شوی، سعی کن نیت خودت را خالص کنی، بعد می‌بینی که با چه مسائلی مواجه می‌شوی. وقتی بخواهی اخلاص داشته باشی، تازه نفس تو به خیلی از بدی‌های پنهان خود اقرار می‌کند. و این اعتراف‌های نفس تو آن‌قدر وحشتناک خواهد بود که از خودت خجالت می‌کشی و بعد می‌روی در خانۀ خدا و از این نفس وحشتناک به خدا پناه می‌بری و از دست نفست به خدا شکایت می‌کنی. این شکایت از نفس را می‌توانید در «مناجات خمس عشر» امام سجاد(ع) ببینید. 


سه کار مهم که باید خودت را در آنها خالص کنی


فکر نکن همین‌که چهارتا گناه و بدی آشکار را ترک کردی، دیگر آدم خوبی شده‌ای و کار تمام شده است؛ چون این نفس وحشی و خطرناک تو بسیاری از بدی‌های پنهان را در درون خود مخفی کرده است.

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «سه کار مهم که باید خودت را در آنها ممحّض و خالص کنی (برای آنها مهیا شوی و خودت را روی آنها متمرکز کنی) عبارتند از اینکه: خودت را ممحض کنی در اینکه نفس خودت را بشناسی و عیوبش را آشکار کنی و از آنها ناراحت شوی (به عیوب خودت غضب کنی)، خودت را ممحض کنی در تقوای الهی، و خودت را ممحض و متمرکز  کنی در اینکه خودت را حذف کنی و یاد خودت را از زبان‌ها و ذهن‌ها ببری؛ وَ أَمَّا الثَّلَاثُ‏ الَّتِی تَخَلَّصُ‏ إِلَیْهَا؛ تَخَلَّصْ إِلَى مَعْرِفَتِکَ نَفْسَکَ، وَ تَجْهَرُ لَهَا بِعُیُوبِهَا وَ مَقْتِکَ إِیَّاهَا، وَ تَخَلَّصْ إِلَى تَقْوَى اللَّهِ تَعَالَى، وَ تَخَلَّصْ إِلَى إِخْمَالِ نَفْسِکَ وَ إِخْفَاءِ ذِکْرِکَ»(غررالحکم/ص106) و این سه کار مهم، در واقع با هم یک وحدتی دارند. یعنی هرسۀ اینها یک مسیر را به ما نشان می‌دهند.


کسی که به عیوب خودش غضب نکند، به عیوب دیگران غضب خواهد کرد


اگر کسی دنبال پیدا کردن عیوب خودش نباشد، از عیوب خودش ناراحت نباشد و به عیوب خودش غضب نکند، به عیوب دیگران غضب خواهد کرد. اما کسی که دنبال عیوب خودش باشد، اصلاً فرصت و توانی برایش باقی نمی‌ماند که به عیوب دیگران بپردازد.

دنبال این باش که کسی از تو تقدیر نکند، گم‌نام باشی و کسی جز خدا و اولیائش تو را نشناسد. سعی کن نام و یاد خودت را حذف کنی. اگر دوست نداشته باشی کسی به یاد تو باشد، آن‌وقت خداوند بیشتر به یادت خواهد بود، امام زمان(ع) بیشتر به یاد تو خواهد بود و تو را از تنهایی در می‌آورد. اما همین‌که دلت بخواهد دیگران به یاد تو باشند، توجه امام زمان(ع) کم می‌شود. چون در این صورت تو از جنس امام زمان(ع) نخواهی بود.

از حضرت زینب کبری(س) آنچه که مهمتر از هر چیز دیگری می‌توان دید، اخلاص ایشان است. خیلی اهمیت دارد که حضرت زینب(س) واقعاً در راه خدا مخلصانه تازیانه خورد و خداوند متعال از ایشان پذیرفت. در کربلا این‌همه شهید داد و مصیبت دید و حتی یک‌نفر هم بعد از کربلا از او قدردانی نکرد، بلکه برعکس، هر کجا رفت تازیانه زدند و سنگ انداختند و خاکستر ریختند، اما حضرت زینب(س) در مقابل همۀ اینها آرام بود، چون هرچه کرده بود برای خدا بود. هرچه جلوتر می‌رفت بیشتر به او لطمه می‌زدند و هیچ کس از زینب(س) قدردانی نکرد و زینب(س) خوشحال بود که هرچه کرده، نزد خدا محفوظ مانده است...

پیشینه تغییر نام خلیج فارس

 پیشینه تغییر نام خلیج فارس

درباره نام خلیج فارس تا اوایل دههٔ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامه‌ها و نقشه‌های جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبان‌ها به همین نام یاد شده‌است.

اصطلاح «خلیج عربی» برای نخستین بار در دوره تحت قیمومت شیخ نشین‌های خلیج فارس توسط کارگزاران انگلیس و بطور ویژه از طرف یکی از نمایندگان سیاسی انگلیس مقیم در خلیج فارس به نام رودریک اوون در کتابی به نام حبابهای طلایی در خلیج عربی در سال ۱۹۵۸ نوشت که «من در تمام کتب و نقشه‌های جغرافیایی نامی غیر از خلیج فارس ندیده بودم ولی در چند سال اقامت در سواحل خلیج فارس متوجه شدم که ساکنان ساحل عرب هستند بنابراین ادب حکم می‌کند که این خلیج را عربی بنامیم» وی و فرد دیگری به نام سر چارلز بلگریو به قصد تفرقه بین ایران و کشورهای عرب این موضوع را مطرح کردند.

سر چارلز بلگریو که بیش از ۳۰ سال نماینده سیاسی و کارگزار دولت انگلیس در خلیج فارس بوده‌است، پس از بازگشت به انگلستان در سال ۱۹۶۶ کتابی درباره سواحل جنوبی خلیج فارس منتشر کرد و در آن نوشت که «عرب‌ها ترجیح می‌دهند خلیج فارس را خلیج عربی بنامند».

بلافاصله پس از انتشار کتاب سرچارلز بلگریو که نام قبلی سواحل جنوبی خلیج فارس یعنی «ساحل دزدان» را بر روی کتاب خود نهاده اصطلاح «الخلیج العربی» در مطبوعات کشورهای عربی رواج پیدا کرده و در مکاتبات رسمی به زبان انگلیسی نیز اصطلاح «عربین گولف» جایگزین اصطلاح معمول و رایج قدیمی «پرشین گولف» شد.

نظر قوم‌ گرایان افراطی عرب
در بیست سال گذشته، مقالات و کتاب‌هایی که در دفاع از تغییر نام خلیج‌فارس در همین کشورهای تازه تأسیس، منتشر شده، بر سه موضوع استوار است:

در سال ۱۷۶۲ «کارستن نیبور» نوشته‌است: سواحل خلیج‌فارس تابع دولت ایران نیست!
«رودریک اوون» در کتاب «حباب‌های طلایی در خلیج عربی» نوشته‌است: در همه نقشه‌هایی که دیده‌ام، خلیج‌فارس در آنها ثبت شده‌، اما من با زندگی در بحرین دریافتم که ساکنان دو سوی این دریا عرب هستند، پس ادب حکم می‌کند که این دریا را «خلیج عربی» بنامیم.
کشورهای عربی بیشتر از ایران هستند.
فقط ایرانی‌ها آن آبراه را خلیج فارس می‌نامند!

خلیج انگلیسی و خلیج آمریکایی
انگلیس‌ها نخستین عاملان کاشته شدن این تخم نفاق بودند زیرا از قدیم در صدد بودند که خلیج فارس را تبدیل به یک دریای انگلیسی کنند. بعدها در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی آمریکایی‌ها هم به پیروی از آن‌ها از تبدیل خلیج فارس به خلیج آمریکایی سخن گفتند. از نظر آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها این منطقه «شریان حیاتی غرب» در منطقه «استراتژیک غربی» و «حوزه منافع ویژه» است، لذا اگر قادر باشند خلیج فارس را به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت تسلط خود در می‌آورند.

تلاش‌های دولت ایران در برابر تغییر نام
دولت ایران در روز ۱۳ مرداد سال ۱۳۳۷ به دلیل تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی از سوی عراق و برخی دیگر از کشورهای عربی و انگلیس اعتراض خود را به دولت جدید عراق به رهبری قاسم که با یک کودتای نظامی بر سر کار آمده بود و تمایل به حرکت‌های آزادی خواهانه مصر به رهبری جمال عبدالناصر داشت، اعلام کرد.

همچنین دولت ایران در همان زمان در برابر این نام مجعول واکنش نشان داد و گمرک و پست ایران از قبول محموله‌هایی که به جای خلیج فارس نام خلیج عربی بر روی آن نوشته شده بود، خودداری کرد. ایران همچنین در مجامع و کنفرانس‌های بین‌المللی نیز در صورت به کار بردن این اصطلاح ساختگی از سوی نمایندگان کشورهای عرب واکنش نشان می‌داد. در این زمان بعضی از کشورهای عربی حتا اعتبار هنگفتی از محل درآمدهای کلان نفتی خود در اختیار بعضی از ماموران سیاسی در خارج می‌گذاردند تا با تطمیع مطبوعات خارجی نام مجعول خلیج عربی را به جای خلیج فارس رواج بدهند.

برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم

برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم

1

 «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم»
«الحمدلله رب العالمین بعدد ما أحاط به علمه، الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی»

سابقه پیمان‌شکنی از ماجرای غدیر
۱- اول از همه پیمان شکنی؛ زیرش زدند. یک شب حضرت زهرا در دل شب رفت در خانه بعضی از اصحاب را زد. چه کسی است؟ من فاطمه زهرا هستم. شما؟ دختر پیغمبر، چه عجب این وقت شب تاریکی، گفت: شما در غدیر خم نبودی پدرم گفت: بعد از من علی، می‌دانی چه گفتند؟ گفتند: ما آن دورها بودیم صدا را نشنیدیم. نمی‌خواهد، اگر کسی نخواهد بفهمد هزار تا هم دلیل برایش بیاوری، نمی‌فهمد. برگ درختان سبز در نظر هوشیار، اما کسی که مست خواب است، همه برگ‌ها را هم نشان بدهی، ایمان ندارد. شما از مغازه‌ی آینه فروش رد می‌شوی، می‌بینی یک یقه داخل است و یک یقه بیرون است. مثل الآن، تا نگاه می‌کنی می‌بینی یک طرف یقه داخل رفته است، فوری درستش می‌کنی. چرا؟ چون با یک نگاه خواستی بفهمی، ولی خود آینه فروش ممکن است صبح مغازه بیاید و یقه‌اش چنین باشد، این آینه فروش هزار بار در آینه نگاه می‌کنی و آخر هم یقه‌اش صاف نمی‌شود. چون او با هزار تا نگاه نمی‌خواهد یقه‌اش را صاف کند، شما با یک نگاه می‌خواهی صاف کنی. من خودم، چرا مثل غریبه بزنم. من چند هزار ساعت با کم و زیادش در ماشین نشستم اما هنوز رانندگی بلد نیستم چون نخواستم یاد بگیرم. اگر سی ساعت می‌خواستم یاد می‌گرفتم.
برو دکان جگر فروش بگو: آقا سلام علیکم؛ این مویرگ و رگ مو چیست؟ می‌گوید: مویرگ نمی‌دانم چیه؟ می‌گوییم: تو صبح تا شام جگر پاره می‌کنی. می‌گوید: من می‌خواستم به سیخ بکشم و پولش را بگیرم. ولی یک معلم وقتی می‌خواهد سر کلاس مویرگ را بگوید، جگر را می‌شکافد و مویرگ را می‌گوید. یعنی او با یک جگر مویرگ را به همه بچه‌ها نشان می‌دهد ولی خود جگرفروش با هزار جگر مویرگ را... یک خانم دارد ساعت را پاک می‌کند. می‌گوییم: چه ساعتی است؟ تا می‌گوییم: چه ساعتی است، دستمال را برمی‌دارد و یکبار دیگر نگاه می‌کند، می‌گوید: فلان! یعنی آنوقت هم نگاه می‌کرد ولی هدفش پاک کردن بود، هدفش چه ساعتی است، نبود. اگر می‌خواهد بگوید: چه ساعتی است، باید یک نگاه دیگر هم بکند. الآن بنده اینجا صحبت می‌کنم، بیرون بروم بگویند: آقا مسجد چند متر بود؟ می‌گویم: نمی‌دانم. فرش‌های مسجد چه رنگی بود؟ نمی‌دانم. من آمدم سخنرانی کنم. بله اگر برای خرید فرش آمده بودم فرش‌های کهنه را بخریم و فرش نو کنیم. نگاه به فرش‌های نو کنیم، نگاه‌ها فرق می‌کند. تا با چه نگاهی، اگر حسادت باشد، پیمان را شکستند. قول دادند و زیر قولشان زدند. قرآن می‌گوید: اگر به هرکس، به دشمن هم قول دادی باید عمل کنی. «فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ» (توبه/۷) وفا از حق انسانی است نه از حق اسلامی، اگر به یک یهودی هم چک دادی نباید چکت برگردد. نباید بگویی: این یهودی است. قول دادی فلان روز بانک بررود بانک پول بگیرد. به بچه گفتی: بسکوئیت می‌خرم باید بخری. یا نگو یا اگر قول دادی می‌خری.
به دوست، به دشمن و بچه، به زنت گفتی: مهریه‌ات اینقدر است. قول دادی باید بدهی. اگر از اول بگو: حالا بگو پانصد سکه، کی داد و کی گرفت. اگر از اول داماد نیتش باشد، که زیرش بزند، هروقت کنار خانم می‌خوابد انگار زنا می‌کند. حدیث است. به همسر، به بچه، به دوست و دشمن قول دادی، هرچیزی حقی دارد. پیغمبر یک کسی را دید، دید خیلی زلف‌هایش به هم ریخته و ژولیده است. گفت: آقا ببین زلف هم حقی دارد، یا بتراش و یا شانه کن. زلفت را ول کردی مثل جنگل شده، یا بتراش یا شانه کن. زلف هم حق دارد، دست حق دارد، چشم حق دارد، در تاریک و روشن شما حق نداری مطالعه کنی، چون مطالعه در تاریکی برای چشم ضرر دارد. شما حق نداری غذای نجویده بخوری. پیمان شکنی کردند.
نمونه‌های پیمان‌شکنی در قرآن
قرآن خیلی از پیمان شکنی نقل می‌کند که اینها به امام حسین قول دادند بیا کمک تو کنیم، رفتند امام حسین را کشتند، یعنی زیر قولشان زدند. شخصی به نام ثعلبه با «ث» و عین، آمد نزد پیغمبر و گفت: من کشاورزی دارم، مدینه تنگم است. شما دعا کن من بیرون مدینه بروم وضع من بهتر می‌شود. توسعه پیدا می‌کنم و مزرعه‌ها و فلان... حضرت فرمود: این مقداری که داری به نفع توست، بس است. گفت: نه، من می‌خواهم توسعه بدهم. هی گفت: بس است. رفت و توسعه داد و درآمد زیادی، پیامبر، یک کسی به کسی گفت: برو زکات بده. گفت: نخیر ما نمی‌دهیم. برای چه زکات بدهم؟ قول داده بود، این آیه قرآن دارد که قول داده بود «فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ‏ فَضْلِهِ‏ بَخِلُوا» (توبه/۷۶) گفت: خدایا اگر وضعم خوب شد، خمس می‌دهم و زکات می‌دهم، ولی وضعش خوب شد زیرش زد. آنوقت کسی که زیر قولش بزند، این مقدمه‌ی کشتن امام حسین است. چون انسان یک مرتبه صبح بلند نمی‌شود تریاکی شود، اول سیگاری می‌شود، بعد تریاکی می‌شود، بعد هروئینی می‌شود. اول تخم مرغ می‌دزدد، بعد مرغ می‌دزدد، بعد کشتی نفت را در دریا می‌دزدد. لذا قرآن می‌گوید: «خطوات» یعنی گام به گام آدم بد می‌شود. چرا کربلا پیش آمد؟ به پیغمبر قول دادند، « بخٍِّ بخّ» در غدیر خم گفتند: قول می‌دهیم که بعد از تو علی باشد، زیر قولشان زدند. به امام حسین قول دادند بیا کمکت می‌کنیم، زیر قولشان زدند. به مسلم قول دادند، بیعت کنیم، غروب همه برگشتند.
گاهی زن و شوهر بچه‌دار می‌شوند، قرآن می‌گوید: «فَلَمَّا تَغَشَّاها» «حَمَلَتْ‏ حَمْلًا خَفِیفاً» (اعراف/۱۸۹) نطفه در شکم مادر منعقد شد، «دَعَوَا» عروس و داماد با هم می‌گویند: ای خدا یک بچه صالح به ما بده، انشاءالله بچه‌ی من خوب شود، حافظ قرآن شود. تیزهوش شود و جزء نوابغ باشد، هی می‌گویند: خدایا بچه خوب، بچه خوب، همین که خدا بچه خوب داد، می‌گوییم: اسم مذهبی بگذار، حسن، علی، تقی، جواد. می‌گوید: اینها را خواهر و برادرهای ما دارند، دیگر ما یک اسم نو رویش بگذاریم. خواهر و برادرت یخچال نو هم دارد، شما دیگر نمی‌خرید؟ نه، یخچال نمی‌خواهیم، اخوی ما یخچال دارد. در همه خانه‌ها علی و فاطمه باشد، مگر چه می‌شود؟ با اسم کار سیاسی می‌شود کرد، امام حسین(ع) با اسم کار سیاسی کرد، چون معاویه بخشنامه کرد اسم علی روی بچه‌هایتان نگذارید، امام حسین فرمود: به کوری چشم معاویه من همه بچه‌هایم را علی می‌گذارم. سه تا پسر داشت، هر سه را علی گذاشت. علی اکبر، علی اوسط، علی اصغر، حالا که دشمن می‌خواهد فرهنگ ما را عوض کند ما باید اصرار داشته باشیم که فرهنگ خودمان را... نمی‌دانید چقدر برای این عاشورا دشمن داریم. پیمان‌ شکنی.
نقش لقمه حرام در انحراف فکری و عملی
۲- لقمه حرام؛ لقمه حرام هم آدم را بد می‌کند. قرآن بخوانم، یک سوره هست همه حفظ هستید. «بسم الله الرحمن الرحیم، وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» (مطففین/۱) مطفف یعنی کم فروش، وای به کم فروش‌ها، قالب پنیر، قالب شیر، هی کم می‌گذارد. چانه‌های خمیر، وای به اینهایی که کم فروشی می‌کنند. بعد از «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» می‌گوید: «إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ» (مطففین/۷) آدم همین که لقمه‌ی حرام خورد، کم فروشی کرد، فاجر، فاسق می‌شود. بعد از فجار می‌گوید: «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ» (مرسلات/۱۵) یعنی آدم اول لقمه حرام می‌خورد، بعد که فاسق شد، فاسق کافر می‌شود. لقمه حرام! امام حسین فرمود: چرا جمع شدید مرا بکشید؟ آخر فرمود: «قد ملئت بطونکم من الحرام» لقمه حرام خوردید. لقمه حرام روی بچه‌ها اثر می‌گذارد. «مال الحرام یبین فی الذریه» لقمه حرام روی بچه‌ها اثر می‌گذارد. خدا وقتی می‌خواهد به پیغمبر فاطمه بدهد، به پیغمبر می‌گوید: چهل روز از این غذاهای دنیایی نخور. میوه خاصی را خداوند برای ایشان می‌فرستد و می‌گوید: از این میوه بخور. زهرا باید از این میوه متولد شود. چطور شد کربلا آمدند امام حسین را کشتند؟ ۱- زیر قولشان زدند. خداوند در قرآن چند بار حضرت ابراهیم را تجلیل کرده است، هروقت تجلیل و تعریف کرده چند کمالات ابراهیم را با هم در یک آیه آورده است ولی به وفا که می‌رسد فقط یک کلمه می‌آورد. می‌گوید: «وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی‏ وَفَّى‏» (نجم/۳۷) ابراهیم وفادار بود. کار دیگر هم... بله، ابراهیم صد تا کمال داشت. اما وفا به اندازه‌ی همه کمالات خودش یک آیه است. «ابراهیم الذی وَفّی» آیه تمام شد. یعنی وفای به عهد اینقدر مهم است که در آیات متعدد که خدا از حضرت ابراهیم ستایش می‌کند، به وفا که می‌رسد یک کلمه‌ی وفا می‌گوید: بس است. اول می‌گوید: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» بعد کم فروشی،«إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ» بعد «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ».
آیات برای کم فروشی زیاد است. «وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیاءَهُم‏» (اعراف/۸۵) کم فروشی نکنید. «وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ‏ الْمُسْتَقِیمِ» (اسراء/۳۵) اصلاً اگر کسی لقمه‌اش حرام باشد، عبادت هم بکند، عبادتش قبول نیست. «العبادة مع‏ أکل‏ الحرام‏ کالبناء علی الرمل‏» (بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۲۵۸) کسی که لقمه‌هایش حرام است ولی نذر می‌دهد، عاشورا و تاسوعا و افطاری، این طرف و آن طرف پول خرج می‌کند و عیدی می‌دهد و بریز و بپاش می‌کند و خیریه می‌دهد. اگر لقمه‌ات حرام باشد، تمام عبادت‌هایت مثل ساختمان روی ریگ است.

برخورد گزینشی با دستورات اسلام
۳- چه شد که مردم جمع شدند کربلا امام حسین را کشتند، ۱- زیر قولشان زدند. ۲- لقمه حرام خوردند. ۳- اسلام گزینشی. می‌گوید: من اینجای اسلام را قبول ندارم. نماز می‌خواندند، می‌گفتند: حکومت دست یزید باشد. ولی ما نماز می‌خوانیم و قرآن می‌خوانیم. بله من نماز می‌خوانم ولی حجابم اجازه بدهید که ببینم سایت‌ها چطور نشان می‌دهند و ببینم دیگران چطور هستند؟ آقا خمس، من خودم فقرا را می‌شناسم و خمس می‌دهم لازم نیست... آقا یک سؤال می‌کنم شما جواب بدهید. انسان‌هایی که پول دارند هوس دارند یا پاک هستند؟ هوس دارند یا نه بی هوس هستند؟ با هم بگویید.. هوس دارند. تو که می‌گویی: خمسم را خودم می‌دهم، یعنی چه؟ یعنی ممکن است در خمس دادن دنبال هوست باشی، از یک سید خوشت بیاید به او بدهی، از یک سید خوشت نیاید به او ندهی، پس هوس است. یک سال شب سال ما بود، برای خمس و سهم امام نزد مرجع رفتم. گفت: خودت فقیر سراغ داری بده. گفتم: نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفتم: من نفس دارم، ممکن است از کسی خوشم بیاید و خمس بدهم و از کسی خوشم نیاید، خمس ندهم. آنوقت خمس باید برای خدا باشد نه برای نفس من. منتهی کسی نمی‌گوید: به چه کسی بده. هرکسی که خودت می‌خواهی قبول کنی، بالآخره یک مرجعی را شما پذیرفته‌ای که دینت را از او بگیری. از مرجعت که دینت را از او گرفتی خمست را هم به او بده.
یکجای اسلام را قبول ندارد. یکی حجابش را قبول ندارد. یکی خمسش را قبول ندارد. یکی زیارت کربلایش را قبول ندارد. چرا پولمان را به این عرب‌ها بدهیم؟ همین‌جا ایران خرج می‌کنیم. مگر قرآن نمی‌گوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ إِخْوَةٌ» (حجرات/۱۰) عرب و عجم ندارد، ترک و فارس ندارد. لر و بلوچ ندارد. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ إِخْوَةٌ» یعنی همین که ایمان دارند، همه با هم برادر هستند. عده‌ای مثلاً... یک کسی چند وقت پیش از من پرسید: نظر شما در مورد فلانی، حالا اسمش را نمی‌خواهم در تلویزیون ببرم، چیست؟ گفتم: بنده به ایشان یک سر سوزن ارادت ندارم. گفت: چرا؟ دانشمند است. گفتم: دانشمند باشد. هشت سال در ایران جنگ شد، چندین هزار جوان شهید شد، تشییع جنازه‌ی یک شهید نیامد. در کتابخانه هی مقاله‌ی علمی می‌نویسد. خوب بنویسد تا خسته شود. یکجای اسلام را قبول نکنند...
قساوت قلب، عامل بدعاقبتی
مسأله‌ی دیگر، سنگدلی، قساوت قلب؛ سنگدل، انسان سنگدل که شد علی اصغر را هم روی دست پدرش شهید کند، باکی ندارد. سنگدلی از کجا پیدا می‌شود؟ بعضی منظره‌ها یک فیلمی را شما می‌بینید، دیگر آن شب نمی‌توانی نماز شب بخوانی، آن چشمی که صحنه‌های گناه می‌بیند، این چشم دیگر نمی‌تواند حضرت مهدی را ببیند. با این چشم نمی‌شود او را دید، اگر او را دیدی، از این محروم می‌شوی. گفتگوها، بعضی حرف‌ها سنگدلی می‌آورد. مثل غیبت، من و شما همدیگر را دوست داریم. یکی می‌آید غیبت مرا نزد شما می‌کند، مرا خراب می‌کند. یکی دیگر غیبت شما را نزد من می‌کند و شما را خراب می‌کند. یعنی حرف‌ها سنگدلی می‌آورد. اینها از خودم نیست، حرف لغو، چرت و پرت می‌گوید. شما اگر یک روز حرف‌هایی که می‌زنی بنویسی، می‌بینی اوه به اندازه سه چهار روزنامه شد. چقدر حرف می‌زنی؟ حرف لغو، رفیق بد آدم را سنگدل می‌کند. می‌گوید: بابا جوان هستیم دنبال کیفمان برویم، پیر شویم توبه می‌کنیم. ۱- از کجا می‌دانی که پیر می‌شوی؟ شما برو قبرستان ببین عکس جوان بیشتر است یا عکس پیر؟ جوان‌ها مرگ و میرشان کمتر ار پیرها نیست. منتهی پیرها به عمر طبیعی می‌میرند، جوان‌ها با تصادف و کارهای خطرناکی که گاهی می‌کنند.
شنیدن بعضی از آهنگ‌ها، آقا این موسیقی را ارشاد اجازه داده است. هر موسیقی که تحریک کند شما را حرام است، ولو ارشاد مهر بزند. بعضی فیلم‌ها، بعضی غذاها سنگدلی می‌آورد. کلمات شوخی، راه را باز می‌کند برای کلمات جدی. قرآن یک آیه دارد می‌گوید که انسان اول گناه می‌کند، شیطان می‌آید «باض» باضَ بیضه، یعنی تخم می‌ریزد. این تخم‌ها رشد می‌کند، یک ذره یک ذره طوری می‌شود که فکر شیطانی می‌شود، چشم شیطانی می‌شود. حرف که می‌زند انگار شیطان حرف می‌زند. نگاه‌ها همه، یک ذره یک ذره آدم عوض می‌شود. مثل دود، دود اگر داخل اتاق آمد اگر زود بیرون نرود، این دود همه جا را سیاه می‌کند. چطور کربلا پیش آمد؟ در غدیر خم زیرش زدند و لذا شاعر می‌گوید: نگویید حرمله تیر زد، غدیر خم وقتی که زیرش زدند، شمشیر حرمله همانجا تیز شد. «و ما رماه اذ رماه‏ حرمله‏*** و انما رماه من حى علیه» نگاه کنید ریشه‌ی این کجا بود. ریشه‌ی کربلا چه بود؟ ابن زیاد، ابن زیاد را چه کسی نصب کرد؟ یزید، یزید را چه کسی نصب کرد؟ معاویه، معاویه را چه کسی نصب کرد؟ عثمان، ریشه را ببینید که از کجا آب می‌خورد؟ چطور انسان جمع می‌شود پسر پیغمبر را می‌کشد؟ ۱- زیر قولش می‌زند. لقمه حرام می‌خورد. گزینشی یک جای اسلام را خوشش می‌آید عمل می‌کند، می‌گوید: نماز می‌خوانم و روزه می‌گیرم اما حکومت دست یزید باید باشد. یک جای اسلام را قبول می‌کند و یکجا را قبول نمی‌کند. سنگدلی است.
دنیازدگی و دل‌بستن به غیر خدا
قرآن در مورد سنگدلان می‌گوید: «لا تُحِبُّونَ‏ النَّاصِحِینَ» (اعراف/۷۹) به تو تذکر دادند، اما خوشت نیامد. آقا بوق می‌زند، عروسی می‌برند، هیچی نمی‌گوید. اما یک اذان می‌گویند، آقا این صدای مسجد اذان ما را بیدار کرد. بابا الله اکبر، البته قبل از اذان جایز نیست. به اسم سحرخوانی نمی‌شود مردم را از خواب بیدار کرد. ولی اذان آدم بد صدا را هم گفتند نه، اذان خوش صدا، یک آدم خوش صدا چقدر اذان طول می‌کشد؟ «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ‏ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸) اگر انسان ایمان داشته باشد، با اذان آرام می‌شود. نباید بگوید: صدای اذان مرا اذیت می‌کند. [صدای زنگ موبایل]
«وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ‏ وَحْدَهُ‏ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ» (زمر/۴۵) نشانه سنگدلی این است که وقتی می‌گویند: خدا گفته، مشمئز می‌شود و بدش می‌آید. اما «وَ إِذا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ» غیر خدا، می‌گویند: بله، قوانین بین الملل، او می‌گوید: خدا گفته، او می‌گوید: بین الملل چه گفته است. من نمی‌دانم شما تا به حال از بین الملل خیری دیدید یا ندیدید؟ اگر دیدید به من هم بگویید. هشت سال شما بمباران شدید، این بین الملل چه کرد؟ یک عطسه کرد، یک سرفه کرد و یک آروغ زد؟ هی بین الملل، بین الملل، قرآن یک آیه دارد می‌گوید: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏» (انعام/۹۱) بگو خدا و کار به کس دیگر نداشته باش.
جهانی‌شدن عزاداری در روز عاشورا
از کسانی که نماز جماعت در این سالها در تاسوعا و عاشورا راه انداختند، به عنوان یک طلبه تشکر می‌کنم. خیلی کار خوبی بود. سالها غصه می‌خوردم که امام زمان سر نماز است، امام حسین سر نماز است و مردم سینه می‌زنند، اصولاً این نماز ظهر عاشورا کار خوبی بود. کم کم، الآن چند سال است در آمریکا هم شیعیان جمع می‌شوند و وسط خیابان نماز جماعت می‌خوانند. زور امام حسین را می‌بینید؟ امام حسین نماز جماعت را در خیابان‌های آمریکا برقرار کرد. هزار نفر مثل من نمی‌توانند نماز جماعت را در خیابان‌های آمریکا برقرار کنند. زور دارد. یک یاحسین بگو، هفتاد میلیون سیاه پوش در خیابان بریزند. این زور است. الآن این سیل و زلزله که آمد، آن کسی که کمر همت بست، همین مسأله‌ای بود که آنهایی که برای امام حسین و اربعین غذا می‌دهند همان‌ها بیایند برای سیل زده‌ها و زلزله زده‌ها غذا تهیه کنند. امام حسین همه چیز ماست. انرژی هسته‌ای ما امام حسین است. تعلیم و تربیت ما امام حسین است. دعای ما امام حسین است. مناجات ما امام حسین است. شب عاشورا نگفت: می‌خواهم نماز بخوانم، گفت: «انی أحبّ الصلاة» نگفت: «انی ارید أن اصلی» نگفت: من می‌خواهم نماز بخوانم. فرمود: من نماز را دوست دارم. این نماز چیست که امام حسین دوست دارد و ما دوست نداریم؟ امام حسین می‌فرماید: من نماز را دوست دارم. من یک شب عاشورا می‌خواهم بمانم، فردا جنگ شود. فردا جنگ شود. من نماز را دوست دارم. چرا ما نماز را دوست نداریم؟
خدایا به خون حسین، به آبروی حسین، به اشک حسین، به مناجاتش، به اصحابش، به اسارت خواهرش قسمت می‌دهم آن به آن بر عذاب کسانی که قائله‌ی کربلا را راه انداختند، از روز غدیر خم خط را کج کردند و کربلا راه افتاد، آن به آن بر عذاب ستمگرها بیافزا. ما و نسل ما را تا آخر تاریخ از بهترین طرفداران اهل‌بیت و قرآن قرار بده. قلب حضرت مهدی را برای همیشه از ما راضی و نسل ما را تا آخر تاریخ حفظ بفرما.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

سوالات این هفته:
۱- بروز واقعه کربلا، ریشه در کدام پیمان‌شکنی مردم دارد؟
۱) ماجرای غدیر خم
۲) جنگ صفین
۳) صلح امام حسین علیه‌السلام

۲- آیه ۷۶ سوره توبه به چه امری اشاره دارد؟
۱) پیمان‌شکنی با مردم
۲) پیمان‌شکنی با خدا
۳) پیمان‌شکنی با پیامبر

۳- آیات اولیه سوره مطففین، به کدام یک از عوامل تکذیب حق اشاره می‌کند؟
۱) گران‌فروشی
۲) کم‌فروشی
۳) احتکار

۴- قرآن در آیه ۳۷ سوره نجم، کدام ویژگی حضرت ابراهیم را ذکر می‌کند؟
۱) بت‌شکنی
۲) خدامحوری
۳) وفاداری

۵- قرآن در آیه ۴۵ سوره زمر، به کدام نشانه‌ی سنگدلی اشاره می‌کند؟
۱) دل‌بستن به غیرخدا
۲) نپذیرفتن نصیحت دیگران
۳) ترک ذکر خدا


آثار معنوی و ملکوتی وضو

 آثار معنوی و ملکوتی وضو

  حکم وضو گرفتن قبل از اذان


آثار معنوی و ملکوتی وضو آثار معنوی و ملکوتی وضو آثار معنوی و ملکوتی وضو فلسفه تشریع بسیاری از احکام دین بر ما پوشیده است و ما با این حساب و کتاب های عقلی نمی توانیم دقیقا مشخص کنیم که به فلان دلایل این حکم رسیده است و لاغیر .

پس اگر از چند و چون بعضی از احکام چیزی دستگیر ما نشد نباید کج اندیشانه به آن نگاه کنیم بلکه باید متواضعانه سر تسلیم فرو آوریم و یقین کنیم که خیری است از جانب خداوند حی و قیوم و منتی است بر عبد ضعیف و محتاج پس منّتش را با جان و دل می پذیریم و سپاس به جا می آورییم برای این همه لطف .

وضو یکی از احکامی است که آثار و برکات زیادی از نظر جسمس و روحی دارد در مورد اثرات جسمی آن قبلا با شما عزیزان صحبت کرده ایم وضوء یک بعد باطنی و معنوی و ملکوتی دارد که اینک به آن روایات توجه فرمائید.



1- باعث شستشوی گناهان:

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: « انّ العبد اذا نوضّا فعسل وجهه تناثرت ذنوب وجهه، و اذا غسل یدیه الی المرفقین نناثرت عنه ذنوب یدیه، و اذا مسح براسه تئاثرت عنه ذنوب راسه، و اذا مسح رجلیه تناثرت عنه ذنوب رجلیه، و ان قال فی اوّل وضوئه « بسم الله الرّحمن الرّحیم» طهرت اعضاوه کلّها من الذّنوب... »

هنگامی که نمازگزار وضو می گیرد آثار و برکاتی به دنبال دارد از جمله وقتی که صورتش را می شوید آثار گناهان از چهره اش زدوده می شود، و زمانی که دو دستش را تا آرنج (مرفق) می شوید گناهانی که بوسیله دست هایش انجام داده از بین می رود، و آن وقت که سرش را مسح می کشد معصیّت هایی که بوسیله سرش انجام داده زدوده می شود، و آن وقت که پاهایش را مسح می کشد گناهانی که به کمک پاهایش انجام داده است از بین خواهد رفت، اگر کسی در اوّل وضو گرفتن « بسم الله الرّحمن الرّحیم » را (با دقّت و فهمیدن معنایش) بگوید تمام اعضایش از گناهان پاک می شود. 1



2- جهت معنوی و ملکوتی وضو:

امام رضا علیه السلام فرمود: «الوضوء الّتی من اجلها صار غسل الوجه و الذّرا عین و مسح الرّاس و الرّجلین فلقیامه بین یدی الله عزّ و جل و استقباله ایّاه بجوارحه الظّاهرة و ملاقاته بها الکرام الکاتبین، فغسل الوجه للسجود و الخضوع و غسل الیدین لیقلبهما و برغب بهما و یرهب و یتبتل، و مسح الراس و القدمین، لا نهما ظاهران مکشوفان یستقبل بهما فی کلّ حالاته و لیس فیهما من الخضوع و التّبتّل ما فی الوجه و الذّراعین.»

وضوئی که برای آن شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها لازم شده علّتش آن است که نمازگزار در پیشگاه خداوند بزرگ قرار می گیرد و با این اعضای ظاهری (مثل صورت و دست و پا و...) در برابر حق تعالی می ایستد. و با همین اعضای بدن فرشتگان بزرگ که نویسنده اعمالند ملاقات می کند.

بنابراین شستن صورت برای سجده و فروتنی (در برابر ذات اقدس الهی) است. و شستن دست ها برای آن است که ( آنها از آلودگی ظاهری و باطنی مثل گناه پاک شوند) تا بتواند آن دو را با حالت امید ( به فضل خداوند سبحان ) و ترس از ( عاقبت گناهش ) به درگاه خدای بزرگ بلند کند. و مسح سر و پاها برای این است که آن دو ظاهر و آشکاراند و در تمام لحظاتش باید (با فکر و پاهای غیر آلوده) متوجّه خداوند بزرگ باشد. و آن فروتنی و حالت معنوی که در صورت و دست ها در هنگام عبادت است در سر و پاها نیست. 2

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: هنگامی که نمازگزار وضو می گیرد آثار و برکاتی به دنبال دارد از جمله وقتی که صورتش را می شوید آثار گناهان از چهره اش زدوده می شود، و زمانی که دو دستش را تا آرنج (مرفق) می شوید گناهانی که بوسیله دست هایش انجام داده از بین می رود، و آن وقت که سرش را مسح می کشد معصیّت هایی که بوسیله سرش انجام داده زدوده می شود، و آن وقت که پاهایش را مسح می کشد گناهانی که به کمک پاهایش انجام داده است از بین خواهد رفت، اگر کسی در اوّل وضو گرفتن « بسم الله الرّحمن الرّحیم » را (با دقّت و فهمیدن معنایش) بگوید تمام اعضایش از گناهان پاک می شود
همچنین در روایت آمده:
وضو

« جاء نفر من البهود الی رسول الله صلی الله علیه واله فسالوه عن مسائل، و کان فیما سالوه اخبرنا یا محمد لای علّة توضّا هذه الجوارح الاربع و هی انظف المواضع فی الجسد؟ قال النبیّ صلی الله علیه واله وسلم.

لمّا انّ وسوس الشّیطان الی آدم علیه السلام، دنامن الشّجرة فتظر الیها فذهب ماء وجهه، ثمّ قام فعشی الیها و هی اوّل قدم مشت الی الخطیئة ثمّ تناول بیده فذهب منها ممّا علیها فاکل فطار الجلیّ و الحلل من جسده فوضع آدم یده علی ام راسه فبکی، فلما تاب الله عزو جل علیه فرض الله علیه و علی ذریته تطهیر هذه الجوارح الاربع، فامر الله عزو جل بغسل الوجه لما نظر الی الشّجرة، و امره بغسل الیدبن الی المرفقین لما تناول بهما، و امره بمسح الراس لما وضع یده علی ام راسه وامره بمسح القدمین لما مشی بهما الی الخطیئة.»

یک نفر یهودی به محضر مبارک رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم آمد، و سوالاتی را از آن حضرت پرسید و یکی از آن پرسش ها این بود که برای چه این اعضای چهار گانه بدن که تمیزترین اعضای بدن هستند در وضوء شسته می شود؟

آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم فرمود: وسوسه شیطان در حضرت آدم علیه السلام باعث شد که آن حضرت به آن درختی که نباید نزدیک شود، نزدیک شد و نگاهی به آن درخت انداخت و در اثر آن نگاه حجب و حیاء (حضرت آدم علیه السلام) رفت، سپس به طرف آن درخت آمد و این اولین قدمی بود که به طرف خطا بر داشته شد. 3

بعد حضرت آدم علیه السلام از میوه آن درخت خورد و در اثر این خوردن زینت و لباس از بدنش برداشته شد، و او در این حالت دستش را روی سرش گذاشت و شروع به گریه کرد، بعد از آن که خداوند بزرگ توبه حضرت آدم علیه السلام را قبول کرد، اما بر او و فرزندانش شستن این اعضای چهارگانه را واجب کرد، دستور داد که صورت را بشوید به خاطر این که نگاه کرد به آن درخت، و امر کرد به شستن دو دست تا آرنج برای این که با دو دستش از میوه آن درخت خورد، و دستور داد به مسح سر، برای این که دستی را که میوه با آن خورده بود روی سرش گذاشت، و مسح پاها به خاطر آن بود که به وسیله آن ها به طرف خطا رفت. 4



خداون سبحان در معراج به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

« یا محمد خذ ذلک الماء فاغسل به وجهک، و علمه غسل الوجه فانّک ترید ان تنظر الی عظمتی و انت طاهرّ، ثمّ اغسل دراعیک الیمین و الیسار و علمه ذلک فانّک ترید ان تتلقّی کلامی، و امسح بفضل ما فی یدیک من الماء راسک و رجلیک الی کعبیک و علمه المسح براسه و رجلیه، و قال: انی ارید ان امسح راسک وابارک علیک فاما المسح علی رجلیک فانّی ارید ان اوطئک موطئاً لم یطاه احد من قبلک و لایطاه غیرک فهذا علّة الوضوء و الاذان. »

ای محمّد، این آب را بگیر و با آن صورتت را بشوی و به دیگران و امّتت بیاموز، زیرا تو با این صورت می خواهی عظمت و بزرگی مرا بنگری، در حالی که (با وضوء گرفتن) پاک و طاهر می گردی ( و لازمه نگاه به عظمت و بزرگی حقّ تعالی پاک بودن چشم و صورت از هر نوع آلودگی ظاهری و باطنی است).

سپس دست راست و چپت را بشوی و به دیگران یاد بده، زیرا تو با دو دستت می خواهی کلام و سخن مرا از طریق وحی بگیری، و با آب اضافی دست ها، سر و پاهایت را تا بر آمدگی مسح بکش و به دیگران هم یاد بده، زیرا من می خواهم با مسح سر به تو تبریک بگویم (زیرا مسح سر باعث خیر و برکت و پاک شدن فکر و ذهن انسان از گناهان می گردد) و با مسح پا می خواهم (پاک شوی) و قدم هایت را در جایی قرار دهم که تا به حال هیچ کس غیر تو در آن (مکان مقدّس) قدم ننهاده و این است علّت وضوء و اذان . 5

در واقع نمازگزار در وقت وضوء با زبان حال و قال می گوید: خدایا با فکر خود بسیار خیال های باطل نمودم که بعضی از آن افکار باطل مرا به گناه و رو سیاهی کشاند. پروردگارا: با چشمانم معاصی زیادی مرتکب شدم. و با تهمت و غیبت و دروغ به وسیله زبانم آبروی افراد بسیاری را بردم و شخصیت آنها را لکه دار نمودم. خدایا: با شنیدن غیبت و تهمت و صدای موسیقی و ده ها گناه دیگر به وسیله گوش هایم موجب خشم و غضب را فراهم کردم، و با پاهایم راه های بسیاری را به خطا رفتم
- زبان حال در وضو:
وضو

از این چهار حدیثی که در بحث آثار معنوی وضوء ذکر شد، یک مطلب مهمّ استفاده می شود، که نمازگزار وقتی وضوء می گیرد، می خواهد از فرق سر تا نوک انگشتان پا از تمام آلودگی ها پاک گردد. چشم و زبان و بینی و دست و پائی ... که با آنها انواع گناهان را مرتکب شده و آثار گناه آنها را کدر و ظلمانی کرده است می خواهد با وضوء معنوی و حقیقی آنها را پاک و نورانی سازد. زیرا با چشم و زبان و گوش کثیف و پلیدی که دل را سیاه کرده نمی توان به محضر ربّ العالمین حضور یافت و با او به راز و نیاز پرداخت. لذا حضرت آدم علیه السلام وقتی با اعضای چهار گانه (صورت، دست و پا و سر) خطا کرد، و وضوء صحیح گرفت و با حالت طهارات به محضر خالق هستی مشرف شد و به عبادت و گریه پرداخت، تا خداوند توبه اش را قبول کرد.

در واقع نمازگزار در وقت وضوء با زبان حال و قال می گوید: خدایا با فکر خود بسیار خیال های باطل نمودم که بعضی از آن افکار باطل مرا به گناه و رو سیاهی کشاند.

پروردگارا: با چشمانم معاصی زیادی مرتکب شدم. و با تهمت و غیبت و دروغ به وسیله زبانم آبروی افراد بسیاری را بردم و شخصیت آنها را لکه دار نمودم.

خدایا: با شنیدن غیبت و تهمت و صدای موسیقی و ده ها گناه دیگر به وسیله گوش هایم موجب خشم و غضب را فراهم کردم، و با پاهایم راه های بسیاری را به خطا رفتم.

و چه بسیار من زن و دختر غافل و بی خبر با پوشیدن لباس و جوراب نازک، و نمایان کردن بدن و پاهایم و، خنده و و اطوار و حرکات سبک، مردان و جوانان زیادی را تحریک و منحرف نمودم و موجب شادی شیطان شدم.

خدایا: وقتی به خود می نگرم می بینم ما با این اعضای بدنی که برای رشد و کمال و استفاده مشروع به طور امانت در اختیارم نهادی جز خیانت کاری نکردم. با این که همه اینها را سالم به من عطا فرمودی، ولی در اثر غفلت و پیروی از هوی و هوس و فریب شیطان آن ها را به وسیله گناه سیاه و آلوده نمودم،و چه جرم و خیانت و جنایتی از این بالاتر.

خدایا: اکنون که برای عبادت و نماز می خواهم به محضر اقدست مشرف شوم، از پیشگاه با عظمتت درخواست می کنم مرا که از فرق سر تا نوک انگشتان آلوده ام، پاک و طاهر گردانی و با حالت ندامت و پشیمانی از گذشته به درگاهت آمده ام تا به عبادت و ناله و گریه از گناهانم درگذری، و قلب و سائر اعضایم را به نور وضوء و نماز و جمالت منوّر سازی.

چنین وضوء گرفتن است که انسان را متحوّل می سازد و نور خواهد بود و نمازگزار را آماده نماز واقعی می گرداند.

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

ملت ایران پس از انحطاط تمدنی در قرون اخیر، با انقلاب اسلامی مسیر احیای تمدنی را پیش گرفت. در این مسیر جنگ تحمیلی هرچند ضربه های فراوانی بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی وارد نمود اما از دیگر سو، باعث همبستگی تمدنی، همکاری و تعاون تمدنی، امنیت و اقتدار تمدنی و نیز رشد بی نظیر اخلاق و معنویت در میان ملت ایران گردید که به عنوان الگوی تاریخی و ماندگار این ملت خواهد ماند.

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی تاریخ تمدن اسلامی که هسته نخستین آن، با شکل گیری حکومت نبوی در مدینه النبی آغاز گردید، سیر پر فراز و فرودی دارد که دوران های مختلف اعتلا و انحطاط و رکود تمدنی را پشت سر گذارده و در نهایت به ضعیف ترین سطح تاریخی خود در دوران پیش از انقلاب اسلامی رسیده است. اما با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییر ساختارهای سیاسی و اجتماعی، موضوع احیاء تمدن اسلامی مطرح گردید و ذیل آن نظریه تمدن نوین اسلامی به عنوان یکی از دیدگاه­های قابل توجه در این حوزه مورد توجه قرار گرفت.
 

مراحل تمدن سازی

تمدن نوین اسلامی در یک سلسله مراحل زنجیره وار، حرکت خود را تا رسیدن ایران اسلامی به وضعیت مطلوب تمدنی طی می کند و در فرایند آن، بایستی پنج مرحله از اسلامی سازی ساختار تمدنی به وقوع بپیوندد: مرحله نخست آن «انقلاب اسلامی» است که یک دگرگونی بنیادی لحاظ شده و منظور از آن، همان حرکت انقلابی و جنبشی است که نظام مرتجع وابسته و فاسد را سرنگون کرده و زمینه را برای برای ایجاد یک نظام جدید آماده نمود. مرحله دوم آن «نظام اسلامی» است که در آن مهندسی و شکل کلی اسلامی در ساختار جامعه پیاده بشود که به وسیله قانون اساسی این مرحله پیاده­سازی گردید. مرحله سوم آن «دولت اسلامی» است که بایستی کارگزاران نظام اسلامی، جهت گیری ها و رفتارهای اجتماعی و فردی و رابطه شان با مردم، منطبق با موازین اسلامی باشد. مرحله چهارم آن «جامعه اسلامی» است که یعنی جامعه ای که در آن، آرمان ها و اهداف اسلامی تحقق پیدا کند. این زنجیره با تحقق چهار حلقه پیشین به حلقه پنجم می رسد که «تمدن اسلامی» است و ایران اسلامی برای مسلمان های تمام عالم الگو و اسوه خواهد بود. از آن به بعد، بایستی «تمدن بین الملل اسلامی» را با ابعاد وسیع و جهانی آن دنبال نمود که وضعیت ایده آل جهان اسلام در جامعه بشری خواهد بود.
 

 جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی


ملت ما آن چه تا کنون در تاریخ انقلاب و ایران پس از انقلاب، از مراحل زنجیره فوق به دست آورده، دو حلقه آغازین آن است و هنوز نتوانسته حلقه سوم آن که دولت اسلامی است را با همان تعریف بیان شده به دست آورد. اما آن چه در این مقطع مورد توجه است، جایگاهی است که تاریخ هشت ساله دفاع مقدس در این زنجیره داشته و یا می تواند داشته باشد. باید پرسید آیا اساساً می توان مدعی شد که میان آن فصل از تاریخ ما با این موضوع ارتباطی وجود دارد و یا این که میان این دو موضوع، هیچ ارتباطی وجود ندارد؟
 
تاریخ هشت ساله دفاع مقدس از چند جهت با مسائل تمدنی ارتباط پیدا می کند:
 

1 . همبستگی تمدنی

تمدن پژوهان معتقدند تمدن در مسیر پیدایش و اعتلا نیازمند همبستگی است. این موضوع عاملی است که انگیزه را برای همکاری میان یک ملت شکل می دهد و سبب می شود انسان ها در گسترش تمدن مشارکت کرده و در برابر سختی ها و فشارها بایستند.[1] در واقع این همان پایبندی به اصل وحدت و یکپارچگی اجتماعی است که به عنوان یک عامل مهم و موثر در پیشرفت تمدن ها شناخته می شود.[2]
 
در تاریخ انقلاب اسلامی هرچند حمله رژیم بعث با همکاری غرب و شرق، بخش­های زیادی از ساختارهای شهری و صنعتی ایران را دچار آسیب نمود، اما باعث گردید که مردم مسلمان ایران در یک هدف مشخص به اشتراک برسند و همگی ذیل آن هدف هم صدا شوند و به تعبیر امام راحل جنگ را تا «رفع فتنه» با قدرت و قوت دنبال کنند.
 
بنابراین ملت ایران در حالی که در جنگ از لحاظ جمعیتی و کمیّتی دچار آسیب و تلفات می شدند و هر روز تعدادی از نظامیان و غیرنظامیان ایرانی، به شهادت می رسیدند، اما از لحاظ کیفیتی سطح همبستگی آنان هر روز افزایش پیدا می کرد و همگی در تکاپوی آن هدف مشترک، فداکاری و ایثار می نمودند.
 

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی
 

2 . همکاری و تعاون تمدنی

دیگر نکته ای که در مباحث تمدنی جایگاه ویژه­ای دارد، مسئله تعاون و همکاری است که به عنوان یکی از عوامل مؤثر در زایش و اعتلای تمدن ها شمرده شده است.[3] به طور طبیعی اگر اعضای یک تمدن، دارای همبستگی باشند، همکاری و هم افزایی میان آنان به وجود خواهد آمد و نیازمندی های خود را به صورت مشترک با یکدیگر برطرف خواهند نمود. فضایی که جنگ برای مردم ایران به وجود آورد، یک سری نیازهایی برای رزمندگان در جبهه­ها ایجاب می نمود. تأمین این نیازها جز با همکاری میان مردم قابل تحصیل نبود. در تمام سال های دفاع مقدس، بسیاری از کالاهای مصرفی که برای نیروهای جنگی تأمین می شد، از جزئی­ترین اقلام خوراکی و پوشاکی گرفته تا اقلام بهداشتی و پزشکی و وسایل امداد و نجات، از طریق شبکه های مختلف کمک های مردمی جمع آوری گردیده و یک مشارکت به معنای واقعی عمومی در این جهت انجام می پذیرفت که تجربه آن در سال های پس از دفاع مقدس نیز کارآمد بوده و همچنان یکی از نکات مثبت روحیه ملت ایران شمرده می شود.
 

3 . امنیت و اقتدار تمدنی

می دانیم جنگ یک موضوع ضدتمدنی است. زیرا هم به نهادها و ساختارهای اجتماعی آسیب می رساند و هم ساختارهای عمرانی و صنعتی را نابود می کند. در جنگ مسجد و مدرسه و بیمارستان از یک سو دچار آسیب و تخریب می شوند و از سوی دیگر کارخانه و نیروگاه و پالایشگاه، تخریب شده و فعالیت های اقتصادی و صنعتی آسیب می بینند و یا به کلی نابود می شوند. اما آن چیزی که بستر امنیت را فراهم آورده و می تواند از مضرات بیشتر جنگ جلوگیری کند، مفهوم ارزشمند «جهاد» است که در دفاع مقدس شاهد آن بودیم. قرآن کریم در بیان رسای خود تاکید می کند که اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها، صومعه ها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می شود، ویران می گردند.[4] این یعنی امنیت و ماندگاری تمام نهادهای اجتماعی از جمله نهادهای دینی تماماً وابستگی به دفاعی دارد که رزمندگان جهادگر در میدان جهاد آن را به عهده دارند. در واقع استواری و برقراری تمام ساختارهای شهری مرهون نقش نظامی نظامیان است که در عرصه جنگ سخت با دشمنان مبارزه می کنند. به همین جهت است که تمدن پژوهان، نگاهبانی از حدود سرزمین و تقویت بنیاد نیروی نظامی را به عنوان یکی از مولفه­های موثر در پیشرفت تمدن ها عنوان نموده­اند.[5]
 
از همین رو می توان به نقش پراهمیت صنایع نظامی در حفظ اقتدار و امنیت یک تمدن پی برد. تزاحم منافع بین المللی و وجود دولت­های استعماری و سلطه جو نشان می دهد که یک کشور به هر میزان در بخش دفاعی از توان و قدرت بالاتری برخوردار باشد، به همان میزان، ضریب امنیت خود را افزایش داده و نسبت به تهدی های خارجی بازدارندگی ایجاد می کند؛ مسئله ای که در ابتدای جنگ تحمیلی وجود نداشت اما در فرایند دفاع مقدس ملت ایران با استفاده از توان داخلی خود و نقش نوآورانه نیروهای کارآمد خود، بدان دست یافت و امروزه وامدار همان همت و تلاش است.
 
بنابرین در حالی که جنگ توان داخلی یک کشور را مصروف خود می کند و با هزینه های سنگینی که بر ملت تحمیل می کند، باعث می شود حکومت و مردم از بسیاری از فعالیت های عمرانی و اقتصادی و صنعتی باز بمانند؛ اما این یک روی سکه جنگ است؛ روی دیگر آن بستری از «نیاز» است که ملت را به تکاپو و تحرک وا می دارد و آنان را در جهت تأمین نیازهای نظامی و غیرنظامی خود، به ابتکار عمل وادار می کند.
 

4 . رشد بی نظیر اخلاق و معنویت

ویل دورانت یکی از چهار رکن اصلی تمدن را این گونه می شمارد:  سنن اخلاقی که مقوم جامعه تمدنی است؛ در واقع اخلاق مبتنی بر ارزش های فرهنگی جامعه به شکل گیری، هدایت و استمرار حیات تمدنی منجر می شود.[6]
 

 جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی


پس از انقلاب اسلامی، جنگ در شرایطی بر ملت ایران تحمیل شد که در سال هایی نزدیک، فضای جامعه با فرهنگ سازی ضدارزشی و ضداخلاقی حکومت طاغوت اداره می گردید و جوانان به انواع رذایل اخلاقی سوق داده می شدند و بی بند و باری اخلاقی و دوری از ارزش های اسلامی، ترویج می گردید. اما در مدتی کوتاه، انقلاب اسلامی جوانانی را به کارزار جنگ و جهاد آورد که در تحولی شگرف، زیباترین صحنه های مردانگی، شجاعت، ازخودگذشتگی، و شهادت طلبی را به نمایش گذاردند. جوانانی که تا پیش از انقلاب، درک روشنی از بسیاری مفاهیم اخلاقی نداشتند، در کارزار جهاد و دفاع مقدس و در پرتو رهبری والای امام امت، گوی سبقت اخلاق و عرفان را از یکدیگر ربوده و نمونه های مثال زدنی  اخلاق و معنویت گشتند. آنان به درجاتی از معرفت رسیدند که منافع شخصی را فراموش کرده و همه وجودشان دغدغه اسلام و انقلاب گردید؛ تا جایی که امام امت خطاب به علما درباره عظمت وصایای شهدای دفاع مقدس فرمود: «پنجاه سال عبادت کردید و خداوند قبول کند؛ یک بار هم بنشینید و یکی از این وصیت نامه ها را بخوانید و تفکر کنید...». به راستی تاثیری که فرهنگ جهاد و شهادت بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی گذارد، موضوعی است که فراتر از نقش های معمول نظامی در عرصه تمدنی است.
 
بر اساس آن چه بیان گردید، دفاع مقدس در ابعاد مختلفی از جامعه پردازی بر تمدن انقلاب اسلامی اثر گذارده و با الگوها و صحنه های تاریخی ماندگار خود، تا سال ها می تواند تابلوی الهام بخش ملت ایران در حرکت تمدنی خود باشد.


پی‌نوشت:
[1] . کاشفی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 45.
[2] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[3] . ولایتی، فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 20.
[4] . حج 40.
[5] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[6] . ویل دورانت، مشرق گاهواره تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران ج 1 ص 3.

لپ های خیس و صورتی 6

 چشمام از تعجب شده بود اندازه دوتا نعلبکی ....سرد شدم.....از ماهیار فاصله گرفتم ...چطور تونست این حرفو بزنه؟؟..من بچگی کردم درست!! اما ..خوب خودش میگه بچه ام.....عقب عقب رفتم ......نکنه واقعا از اول قصدش این بوده.....اره ....نه ..اره...نه ..ماهیار نمیتونه اینقد بد باشه.....نمیتونه

اون با بقیه فرق داره .....پس چرا اینو گفت؟؟
سرم بیشتر گیج رفت .....
خندم گرفت
عرق سردی رو پیشونیم نشست!!
من کادو تولدم ؟؟
کادوی یه لاشخور عوضی
از طرف کی؟؟
از طرف یه عوضی تر؟؟
دوباره خندم گرفت
تارمومو که دانیال موقع حرف زدن از زیر مقنعه دراورده بود و باهاش بازی میکرد کردم تو مقنعه و خنده ترسونی کردم

عقب تر رفتم
ماهیار با لبخند بهم نگاه میکرد
اینگار خیلی راضی بود
چشمام سیاهی رفت
باورم نمیشد
ماهیار باهمون خندش ادامه داد : مسلمه که......
اما من بیشتر از این نشنیدم
فقط یادمه بی جون روی زمین افتادم ...


چشمام بسته بود ، اما بازم نوری رو که دکی با چیراغ قوه میتابوند تو چشمم رو حس میکردم...زبونم سنگین شده بود...زمان و مکانو فراموش کرده بودم
فقط یادم بود که من یه ادم بیچاره ام
حتی اسمم برای چند دقیه یادم نمیومد
دکتر با انگشتش پلکم رو به زور باز نگه داشت...چند بار چراغ قوه رو تو چشمم روشن و خاموش کرد
-میبینی منو دخترم؟؟
نه نمیبینمت پدرم
والا...دو دقیقه نیس منو میشناسه دخترم دخترم...
میخواستم بگم :اره پدر ...من تورو دوس داشتم پدر(با لهجه دوبله فیلم های هندی)
اما نای حرف زدن نداشتم...حتی دستامم نمیتونستم تکون بدم...یه چیزی مثل چکش مدام تو سرم میکوبید
یه صدای مثل صدای اونگ ساعت یا ناقوص کلیسا افکارمو به جون هم می انداخت...تا این که یهو همه چی یادم اومد ...کلی زور زدم تا تونستم فقط یه ذره دهنم رو باز کنم و بگم :اب
تشنم بود داشتم تلف میشدم
صدای خوشحالی یکی اومد با گوشام رو اهنگ صدا زوم کردم ...اون کصافط بی همه چیز بود...
برام اب اورد و دستشو به طرف دراز کرد که یعنی بگیر

با بی رمقی رومو برگردوندم
میخواستم برم
از این دیوارای سفید بزنم بیرون...این ادمای سفید پوشو نبینم...همه این بیمارستان منو یاد کفن پوشان ورامین میاندازه
تو اون حالت بیجونی خنده ام گرفته بود
ماهیار حرف نزد، فقط ابو گذاشت رو میزکنار تخت ...دکتر بدون توجه معاینه میکرد و من دور اتاق چشم میگردوندم و دنبال ساعت میگشتم...اما بی فایده بود ...
انگار گذاشته بودنم رو تخت قصال خونه...این دکتره هم بیشتر شبیه این مرده شورابود تا دکتر با اون قیافه اش.......چیرا اینقد هوای بیمارستان برام سنگینه؟؟...اه
بازم به شرف این بیمارستان...باعث شد امشبو سرپناه داشته باشیم....وای نه فردا مدرسه رو چی گولی بمالونم تو این فرق سرم؟؟
دکتر و ماهیار رفتن بیرون و من تو اون اتاق سراپا سفید داشتم غرق میشد ...اکسیژن تو اون محیط خفه بود ولی انگار برای من نبود ...بغض سنگینم نمیذاشت که اکسیژن بهم برسه....بی پناهیم بهم اجازه نمیداد همون جا بزنم تو دهان ماهیار به خاطر اون حرفش...بی کسیم بهم فرصت تصمیم نمیداد ...
دستمو بردم و قلوپ قلوپ بغضم رو با اب دادم پایین
فرصت خوبی واسه گریه نبود....

نمیدونم چرا جای انژیکت تو دستم درد میکرد .......یه نگاه به دستم کردم که دیدم همه اش کبوده ......و پرستار بی انصافم مستقیم ابادی اون سوزن کوچیک سرمو زده تو اوج کبودی و درد . بابا دمت گرم با این لوتی گریت
همین ایثارهای پرستاراس که باعث شده من علاقه فراوانی داشته باشم که هی مریض بشم و بیام مریضخونه دیگه
مگه نه؟؟
اتاق خصوصی بود
ماهیار اومد تو.....


ماهیار اومد تو.....تو دستش دو تا پلاستیک بود که توش پیدا نبود اما از نون هایی که از توش مشخص بود فهمیدم غذاس
عمرا من بخورم......پلاستیک ها رو گذاشت رو میز پایین تخت که متحرک بود و جای غذا

ملحفه رو کشیدم رو صورتم
-قهری مثلا؟؟
پ نه پ ...میخواستی بپرم بغلت بابات کادو دادن من روتم ببوسم
وای خدایا نمیدونم چرا با وجود تمام کارهایی که ماهیار باهام کرده بازم مثل قبل برام فرشته اس...
چشمام باز بود ولی چیزی بجز اون تار و پود های ملحفه گل گلی به چشمم نمیخورد ...نور چراغ های پرنور بیمارستان می خورد به چشمم
اعصابمو ریز ریز میکرد
- تو اصلا منظور منو فهمیدی؟؟
نه خیلی حالا منظورت خیلی قشنگ بود
- من که کلی بهت زنگ زدم ، میخواستم بهت بگم نری اونجا ، اونا سر یه قضیه ای ازم میخواستن باج بگیرن منم مجبور شدم اون شب بهشون گیم نتو بدم برا کثافت کاری هاشون
پس حتما منم میخواسته باج بده !!!!!!!
چشمام زیر پتو دو دو میزد و هی یه مایعی توش جمع میشد...مگه من چی ام که ماهیار منم میخواسته باج بده؟؟.....پلک که زدم اون مایعه روون شد رو گونه هام.....شنیده بودم بهش میگن اشک.....همه اش از سر خریت خودمه....اره الان که دارم فکر میکنم...خل بازی های خودم بوده همه اش...همون شب که پلیسا اومدن دنبالش باید می گفتم بیان ببرنش...چرا اعتماد کردم ...منی که واسه بدترین مشکلات زندگیم خم به ابرو نیاوردم...واسه یه پسره عوضی نگاه کن به چه فلاکتی افتادم.....من کجا بیمارستان کجا......ولی حالا نمیتونم حرفی بزنم
ادم بدبخت ..همیشه بدبخته...اخه اگه من اینو جیز مرغی کنم کی میخواد پول این خرابشده خصوصی رو بده؟؟
فکرشو بکن از یکی ناراحت باشی در حد مرگ...اونوقت نتونی چیزی بگی
اشکا پی درپی از چشمم میچکیدن و من سعی میکردم صدا نکنم....سایه ماهیار از پشت ملحفه کاملا نمایان بود...داشت جلو میومد ..داشت نزدیک میشد...بینیمو کشیدم بالا که اونم صداشو شنید و ملحفه رو از رو صورتم کشید
- داری گریه میکنی جوجه کوچولو؟؟
جوجه کوچولو؟؟
اون از کجا میدونه؟؟ کی بهش گفته...
یه صدایی میگفت نه هانا نه احتمالا تصادفی بهت گفته...اون هیچی از جوجه کوچولو نمیدونه.....ولی نکنه بدونه
یادم رفت داشتم گریه میکردم......همه چی یادم رفت
حالا فقط اون جوجه کوچولویی که ماهیار از روی عمد یا غیر عمد گفته بود برام مهم بود
دستاشو گذاشت این طرف و اون طرفم و خیره خیره زل زده بود تو چشمم
رومو به سمت دیوار چرخوندم چونمو با یکی از دستاش گرفت و چرخوند طرف خودش
-ببینمت!!
با غیض گفتم : به من دست نزن عوضی
با دستش اروم زد تو دهنم : دیگه به من نگی عوضی ها ، بدم میاد
دندونامو رو هم فشار دادم و خیره تر از خودش زل زدم تو چشاشو گفتم : معنی بد بودنم دارم یاد میگیرم...(عین این بچه ابتدایی ها گفتم) خوب..پس فروختن یه دختر جلو چشمش خوبه ...اونوقت گفتن عوضی به اون یارو بده...
- من کی خواستم تو رو بفروشم؟؟تو دانیالو نمیشناسی
- اهان پس قصدت خیر بوده میخواستی مارو اشنا کنی نه؟؟
چشماشو بست ، مثل اینکه داشت جلو خودشو میگرفت به من نپره
منم وقتی یاد پول امشب بیمارستان میافتادم سعی میکردم با ملاحظه تر باشم


با دستش موهاشو یه بادی داد و با رگه های عصبی گفت :با با اون دانیال خر سر یه قضیه ای از من اتو داره ...از همه چیم زدم و بهش دادم اما وقتی دیدم این دفعه تو رو میخواد.......
قیافه امو جمع کردم و گفتم : اصلا نگران نباش عزیزم درکت میکنم...حتما این دفعه نوبت من بود....ولی تو میگی از همه چیت زدی نمیدونم من چیت بودم که داشتی از منم میزدی .....منو کادو دادی...هه ..دستت درد نکنه
بدنم لرز کوچیکی داشت و یه حس خجالت از اینکه ماهیار کاملا خم شده رو صورت منو داره هارت و پورت میکنه
- کدوم کادو دادن......من فقط گفتم تو کادویی ...کادوی من...کادو به این خوش زبونی که خدا برام فرستاده.......به قران قسم به اون خدایی که میپرستی قسم به جون خودت که عزیزترین رفیقمی قسم راست میگم....
یه حس سفیدی تو مغزم میکردم...حس خالی بودن....حس مبهم صلح
دوباره یه اشک دیگه: راست میگی؟؟
رو لپم جایی که اشکم ایستاده بودو بوسید و گفت : دیگه نبینم گریه کنی ها!!
بوسیدم؟؟ماهیار؟؟
ایییییییییی...بدم میاد..روی لپمو با دستم پاک کردم و دماغمو چین دادم....نه خجالتی نه چیزی ......
ماهیار با قهقهه اش رفت سمت پلاستیکا و بازشون کرد ...
- جیگر که دوست داری؟؟ میدونم دوست داری...حالا باید همه اشو بخوری تا خوب بشی
اخم کردم......دوباره بچه شدم: نمیخوام
- باز که بچه شدی
دراورد و اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش
دومین لقمه رو هم داد پایین
خیره شده بودم رو دهانش
ملچ مولوچ میکرد کصافط دل منو اب کنه
- نکن اونجوری......اینگار داری گوشت تن منو میخوری
لقمه سوم رو با ولع قورت داد و گفت : اونم میخوریم...مخصوصا جیگرتو...میخوام مثل همین جیگره بخورمش...اوووم
ای بی شعور....
اهنگ موبایل ماهیار تو فضا پیچید ......
- الو سلام مامان.....بیرونم....میام دیگه......میگم میام......ماهدخت اینا؟؟باشه اومدم ...اومدم دیگه
قطع کرد
ماهدخت اینا اومدن خونه ما!!
خندیدم : پس برو برو دیرت نشه
ابروهاشو داد بالا : نمیرم
- وا!! ماهدخت اومده ها
- خوب اومده باشه.....اول تو باید همه این غذا ها رو بخوری......بعدم باید شب پیشت بمونم
- بیا برو ببینم....من که میدونم الان دلت اونجاست.......نمیخوام مانع عشق و حالت بشم ...خیالتم تخت.....همه رو میخورم......شبم مراقب خودم هستم
- یعنی برم؟
- اره ..خاطرت جمع
دستمو گرفت : مراقب باشی ها....من امشب نمیخوابما ....چیزی شد بهم بگو....به پرستارا میگم مراقبت باشن
- باش..برو
ماهیار رفت ولی هر پنج دقیقه زنگ میزد ....نمیدونم جلو اون ماهدخت چه جوری هی هانا هانا میکرد.......به تذکرای من هم اعتنا نداشت
تو اون هیری ویری اما تمام هم و غم من درس نخوندن برا فردا بود......ماهیار که میگفت فردا حق مدرسه رفتن ندارم....اما......


تقریبا دو هفته بعد

پاهامو زیر میز تکون تکون میدادم
و با اهنگی که زیر لب زمزمه میکردم چاییمو هم میزدم...
نیلیا : صبح بخیر
- صبح شما هم بخیر
بلند شدم و یه لیوان چایی هم برای نیلیا ریختم...
دقایقی بعد فقط صدای چاقو و مالیده شدن کره و پنیر روی نون میومد و بس
چشمام مشغول هضم خط به خط نکاتی بود که گوشه و کنار کتاب شیمی یادداشت کرده بودم و از اون طرف دستام لقمه هارو میگذاشتند تو دهانم
عینکو برا لحظه ای از چشمم دراوردم و اروم روی پلکامو مالیدم...
که صدای نیلیا و پرسشش متعجبم کرد :اینجا راحت نیستی؟؟
- معلومه که راحتم.....اینجا عالیه
- اوهوم
و دوباره مشغول لقمه گرفتن شد
بعد قضیه بیمارستان ماهیار با نیلیا صحبت کرد ونمیدونم چی بهش گفت که من اومدم و تو خونه مجردی نیلیا زندگی کردم .اونم صبح ها دانشگاه میرفت و منم صبح ها مدرسه... و تا دم دمای غروب هم بر نمیگشتیم...تو این دو هفته اصلا به ماهیار سر نزده بودم فقط یک ان وقتی داشتم ترخیص میشدم دیدمش....
ساعت شش و نیم بود و خیلی مونده بود تا مدرسه شیمی رو جمع کردم و جزوه فیزیک رو گذاشتم رو میز که دوباره پرسید :اگه راحتی....پس چرا شبا نمیخوابی؟؟
آب دهانم رو قورت دادم، زل زده بود تو چشام و ول کن نبود :اوم..خوب درسا زیاده ....
دستاشو تو هم قفل کرد و گذاشت رو میز؛پرید وسط حرفم : اینا رو به من نگو ...من دارم یکی از سخت ترین رشته ها رو میخونم و شبا با خیال تخت میخوابم ...درسای سال چهارم به اون اندازه سخت نیست که تو بخوای شبا بیدار بمونی!!
- قبلا خونه خاله ات بودی دیگه؟؟
مضطرب و دستپاچه پرسیدم : خاله ؟؟ اره.. اره ...خونه ماهیار اینا بودم
- دلت واسه اونجا تنگ شده یا مامان و بابات؟؟
ماهیار معلوم نبود چی درمورد من به این گفته بود که هر دفعه یه چیش درمیومد!!
-هیچکدوم نیلیا ...باور کن
اخماش کمی تو هم رفت و باز نگاه خیره اشو دوخت تو چشام
که فقط یه معنی داشت " جلو قاضی و ملق بازی"
- ماهیار پسر خاله اته نه؟؟
- معلومه
- و تو خیلی بهش وابسته ای؟؟
نوچی گفتم و سرمو چند بار تکون دادم و باسرگردونی گفتم :نمیفهمم...یعنی چی؟؟
- نخواه که باور کنم دانش اموز ممتاز سال چهارم ریاضی اینقدر کودن باشه؟؟
تیک ابروم برگشته بود ، مدام بالا و پایین می پرید !!
پشت سر هم نفس میکشیدم
پاشدم که برم که دستامو گرفت و دوباره نشوندم رو میز
- تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی؟؟ نه؟؟
لبخند زدم ..کم کم لبخندم گنده شد و اخر سر قهقهه ام فضا رو پر کرد
از برداشت های نیلیا خنده ام گرفت !!
اون چی پیش خودش فکر میکرد در حالی که هیچی نمیدونست
لبامو روی هم مالیدم و در حالی که سعی میکردم تیک ابرومو کنترل کنم گفتم : باید برم نیلیا..مدرسه داره دیر میشه
- امروز دیگه روز اخر مدرسه اته !! ببینم از فردا چه بهونه ای داری؟؟
صدای بوق ماشین باعث شد که تند تند پاهامو مثل دمپایی بکنم تو کفشم و بدون بستن بنداش بپرم تو ماشین .
- سلام
با لبخند برگشتم سمت الوند
ماهیار ازش خواسته بود که دربست در اختیار من باشه و بشه راننده شخصی من !! معامله ای بود که بین خودشون بود !
و من بی خبر بودم.....راستی سر قضیه کار و بار !!
شب اولی که اومده بودم اینجا یهو خوابم گرفت و خواب دیدم که رفتم آژانس و مشتری زنگ میزنه گوشی رو برمیدارم میگه اشتراک 111 هستم و منم میگم منم هانام مثلا که چی؟؟
و اون قطع میکنه و بعدش یکی دیگه زنگ میزنه ولی باز میگه اشتراک 111 هستم منم میگم خوشبختم امرتون؟؟
اونوقت صاحب آژانس پا میشه و میگه باید از فردا بری مسافر کشی سر چاله میدون منم میگم من رانندگی بلد نیستم یکی رو میاره سن بابام با سیبیل های قیصری و یه لنگ دور گردنش ...و در حالی که زنجیر میچرخونه میگه : داش ماهیارم نوکرم چاکرم مخلصم کوچیک شما ..مدرس چی؟ رانندگی
و هی بینیشو با لنگش پاک میکنه
خدا داند که چقدر بعدش به اون خوابم خندیدم و دیگه اونجا نخوابیدم
یعنی نتونستم نمیدونم چرا؟؟
- رسیدیم مادمازل بانو
- ممنون ....فقط یه خواهش... بعد از ظهر دنبال من نیا...
مشکوک نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟؟
با اخم گفتم : جایی کار دارم!!
با اخم گفت : پس خداحافظ ...عیدت هم پیشاپیش مبارک!!
اخمامو وا کردم ..اوخی یه مدت این قیافه اویزونو اول صبح نمیبینم ...از الان دلم براش تنگ شده این مدت خیلی خوب بود که الوند بود و تو مسیر مدرسه من یه هم صحبت داشتم ...گرچه اکثرا درس میخوندم تو ماشین
یهو با کف دست زدم تو پیشونیم : ای وای!!
نگران پرسید : چی شده؟؟
- هیچی جزوه فیزیکم مونده خونه
بیهوا برگشت گفت : خوب بابا! فدای سرت ...گفتم حالا خودت خدای نکرده چیزیت شده
با یه لبخند که سعی داشتم مخفیش کنم پرسیدم :چی؟؟
فهمید چه گند زده و گفت : هیچی گفتم دیرت شده بپر پایین
- کجا بپرم پایین؟؟نزدیک سه هفته نمیخوام اون ریختتو ببینم بذار یه خداحافظی چیزی بکنم
- تعطیلات کجا میری؟؟
سر قبر بابام
- مشخص نیست هنوز...
- هر جا هستی خوش بهت بگذره ...بیخبرم نذاری یه اسی بده خوب؟؟
- خوب
لبخند زدم و براش دست تکون دادم و اونم با اخم همیشگی راه افتاد و رفت تا سه هفته دیگه!!


چه حس بیخودی دارم!!
یه نفس عمیق بکش هانا ...همه چی ارومه
یه نفس عمیق میکشم
ای بر پدرت نیلیا با اون حرفات
" تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی "
نفسمو میدم بیرون
یعنی حق با اونه؟؟
حالا اون به درک جواب المپیاد چرا اینجوری شد؟؟
خانم احسانیا واقای مهرگان نفرات اول
مگه میشه دو نفر یه اندازه رتبه بیارن؟؟
بدم میاد از این پسر خرخونا!!! دِ درس نخون بذار ما اول بشیم دیگه!!!!!!!!!
اینقد بدم میاد از این بیشعورا که زیاد میخونن
یه نفس عمیق دیگه و یه پرش ابرو
اه.....لعنت به این تیک لعنتی!!
- چته هانا؟؟ چرا هی اه میکشی؟؟ نکنه تو هم اره؟؟
من هم که پرت از همه جا :چی اره؟؟
قزی : همون دیگه همون شتری که درخونه دخترا دراز میکشه چرت میزنه؟؟
یه ور صورتمو جمع کردم و درحالی که سعی داشتم تیک ابرومو مهار کنم گفتم : چی میگین شما؟؟
نازی: با ماهم اره؟؟ ما که خودمون این کاره ایم ...حالا طرف کی هست؟؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و گفتم : کدوم طرف؟؟
قزی : نه تنها درسش خوب نیست خوبم فیلم بازی میکنه
- ول کنین منحرفا ...فعلا ...میشه...کمکم کنید!!
نازی که با نخی که از مقنعه اش اویزون بود و کنده نمی شد درگیر بود بدون نگاه بهم گفت : شما جون بخواه
- کاری دارین؟؟ یا بیکارین
- نه طبق معمول داریم میریم گیم نت!!میای؟؟
- اوم..خوب راستش
حرف تو حرف اومد : میگم راستی اون پسر تیپ خفنه امروز نیومد دنبالت؟؟ کنتاک کردین؟؟
- هوم؟؟پسر تیپ خفنه کیه؟؟ اقای سپهری رو میگی؟؟
قزی: من که نمیدونم فامیلیش چیه ؟؟ ولی همون که سه هفته اس هر روز میاد دنبالت...
- همون سپهریه...نوکر بابام...راننده سرویسم
( اوی که اگه الوند میفهمید بهش گفتم نوکر بابام...هی هی...قیافه اش دیدنی میشه)
-میگم بابات همیشه نوکراش اینقدرخوشگلن؟؟
شونه هامو انداختم بالا و سنگ جلوی پامو غلت دادم
ای وای به کل یادم رفت : راستی داشتم میگفتم ، میشه اگه زحمتی نیست باهام بیاین خرید؟؟
- خرید؟خرید چی؟؟عیدی میخوای بخری؟؟
- اوم...نه..خوب یه جورایی......یعنی اره...
- بالاخره؟؟
- اره میخوام بریم خرید
قزی با اون هیکلش پرید بالا و گفت :اخ جون !دلم لک زده بود واسه خرید !! حالا واسه کی و میخوای چی بخری؟؟
- اگه میدونستم چی میخوام بخرم که به شما نمیگفتم بیاین بریم!!در ضمن نمیدونم کجا باید برم؟؟
نازی : بگو برای کی و تو چه سنی میخوای بخری !! تا بگیم کجا بری
ای خاک تو سر و گور و همه چیت !!
اخه اینم فکر بود حالا میخوای چی بهشون بگی ..بگی میخوام به پاس قدر دانی از یه اشکول پسری برای جا دادن به من یه چیزی بخرم....خاک تو سرت
- برای.....برای.... داداشم ...اره برای داداشم .....نه برای پسر خاله ام....نه همون داداشم ...میخوام براش یه چیزی بخرم
- حالا تو چه قیمتی میخوای؟(یهو مثل این که یه چیزی یادش بیاد، گفت )چند سالشه؟؟
- نه ارزون ارزون نه گرون گرون...هفده -هجده
- فکر کنم لباس خوب باشه نظر تو چیه نازی؟؟
و یه چشمک زد
نازی هم خندید و گفت : منم موافقم
(الان چه افکار پلشتی پشت این چشمک ها بود خدا داند و بس!!!!!!)


- این چطوره؟؟
- نه بابا !! خیلی گرونه
- اه هانا توهم که همه اش فکر قیمتشی!!
- اصلا هانا به ما نمیگه تو چه اندازه ای میخواد !! ببینم عکسی از برادرت نداری ببینیم چه ریختیه!!
قزی: اگه مثل خودش باشه که خیلی نایسه !!
کجا ماهیار با اون قیافه درپیتش به من شبیهه اخه
- هیچم شبیه من نیس
نازی: پس ما باید برای کی لباس بخریم ...ما که نمیدونیم چه شکلیه
قزی: توصیفش کن هانا!!
اگه بگم ماهیار چه شکلیه ابروم نمیره ...نمیگن تو با این زیبایی این چه برادریه که داری؟؟
- خوب میدونین شبیه کیه....چیجوری بگم ...یه ذره از من بلند تره ...موهاش قهوه ایه...شبیهه ...شبیه اون پسره بود صاحب اون گیم نتی که میرفتین ...شبیه اونه یه ذره خوشگل تره !!
نازی: wow!!!!!!!!!!اون که جیگره تازه تو میگی خوشگلتره !!وویی!!
قزی : ازداداش هانا کمتر از این انتظار نمیره!!راننده اش که اونجوری داداش که اونجوری خودشم که ......اه
- حالا نه این که شما زشتین
درین درین دریییی ریرین درید درین درییی درین !!
اوای موبایلم داره میزنگوله !!
همون طور که به خودمون (من و نازی و قزی معروف به سه احول )نگاه میکردم که با اون مانتوهای مدرسه خجالت اور اومدیم توی این بازار گنده و شیک گوشیمم جواب دادم!!
-الو.....
- سلام هانا کجایی تو دختر؟؟
- اومدم با دوستام بازار ...یه خرید کوچولو داشتم..ببخشید نشد خبر بدم..یهویی شد
کم دروغ بگو دروغگو !! که یهویی شد دیگه !!
- خیلی نگران شدم !! زدم به الوند که چرا نیاومدین ، گفت بهش گفتی نیاد دنبالش
- اره ، اصلا کی گفته این باید بیاد دنبال من ؟؟مگه خودش کار و زندگی نداره ...هر روز صبح باید اون قیافه نحسشو ببینم
- ماهیار خان دستور دادن !!
اومدم بگم ماهیار چیز خورد با تو که گفتم الان اسم ماهیارو جلوی این دو عدد بی جنبه بیارم باید از فردا خر بیاریم بریم تو کار باقالی بار کردن !!
- من با اون مفصلا حرف میزنم از بعد عید لازم نیست دیگه بیاد دنبالم
- خوب دیگه زود بیا خونه !!
- باش



کیف شیکی رو که توش کادوی ماهیارو گذاشته بودم ،همون طور که راه میرفتم بالا و پایین تکون میدادم! عین این شنل قرمزی هست که تو جنگل راه میرفت سبدشو تکون میداد عین اون شده بودم ...
یعنی احول احول وسط خیابون خودمو تابلو کرده بودم.ولی اصلا تو این باغا نبودم !!هوه تو خیالات قدم میزدم که یهو خودمو جلوی در خونه دیدم !
یه لبخند پت و پهن زدم و رفتم سمت در ...زین زین !!
دستم درد گرفت ..کیسه رو با اون دستم گرفتم !
زین زین .......
وا چرا باز نمیکنه !! این که همین یه ساعت پیش زنگ زد گفت چرا نمیای خونه!!
خونه که خودشه هان؟؟
نکنه باز اشکول بازی دراوردم اشتباهی اومدم اخه یه بار این جوری شده بود !!
یادش بخیر ؛اونروز ،هی زنگ میزدم هی یکی میگفت بابا اشتباه اومدی منم اون پشت میگفتم اِ نیلیا شوخی نکن بذار بیام تو ...بیشعور حوصله شوخی ندارم خستم
خلاصه اقاشونو فرستاد بیرون یه چهارتا حرف درشت که شنیدم حالم جا اومد که دیگه خونه رو اشتباهی نیام.اخه من چیکار کنم همه خونه ها شبیه همن همه در دارن پنجره دارن دیوار دارن دیگه !!!
پام درد گرفته بود نصفه راهو پیاده اومده بودم نصفشو با اتوبوس !! دیگه نا نداشتم ...هی این پا و اون پا میکردم !!
حالا خوبه من عادت دارم باخودم موبایل بیارم مدرسه وگرنه الان نمیدونستم از کدوم نوع خاک بریزم توسرم .
دون دین دین دون دییین خوب اینم شماره خود چلغوزش !!
چون بزرگتره احترامشو دارما وگرنه از این قشنگ تر باید بارش کرد !!
-الو ...نیلی !!معلوم هست کجایی تو دختر ؟؟
صداش گریه ای بود !! خاک تو اون سرش دوباره با کی بهم زده !! اه اه حالمو بهم زد
نامحسوس و بعد از گرفتن دهنه وشی که صدا نره ادای بالا اوردنو دراوردم !!
-وای...هانا ......نمیدونی چقدر خوشگله !!اینقدره نازه !! میخوای تو هم بیا ببینش
کی رو میگه این ؟؟ نکنه از داغ دوری بی افش خل شده ؟؟اما خوب... نه.... آخه کدوم خوشگلی میاد با این خل بانو رفیق شه ؟؟
-چی میگی تو نیلی ؟؟ حالا من چیجوری برم تو ؟؟اصلا توی بی مسئولیت مگه زنگ نزدی؟؟ مگه خونه نبودی؟
- خوب یهویی شد زنگ زدم گفتن خواهر زاده ام به دنیا اومده اومدم شهرستان !!(جیغ )
گوشی رو از گوشم فاصله دادم
ادامه داد : خاله شدم هانی ......
-اولا هانا نه هانی ، دوما تو خاله شدی من بی خانه !! حالا کجا برم
-تو مگه کلید نداری ؛ نگو نداری که همین جا قلبم وایمیسته !! نکنه باز یادت رفته
چیزی نگفتم
یهو صداش عصبی شد : اره هانا ؟؟ حالا من چه خاکی بریزم سرم ؟؟ توی الاغ حواست کجا بود اخه...کلید چرا نبردی
- هوی الاغ من نیستما ...تو اینقدر صبح اعصابمو خورد کردی و منم امتحان داشتم که یادم رفت !!
- حالا میخوای چیکار کنی ؟؟ ببین کسی تو خیابون پیدا نمیشه بگی قلاب بگیره
- چی میگی تو؟؟ تو این محل مگس هم پر نمیزنه ...چه برسه به بشر
- تو فک و فامیلی نداری بری پیشش ...؟؟
- اگه داشتم نمی اومدم پیش تو باشم که
نفسشو با حرص داد بیرون!
مانتومو جمع کردم و نشستم رو جدول کنار خیابون ...
-ببین هانا ، خوب فکر کن اگه کسی هست که میتونی بری پیشش
حرفشو قطع کردم : فقط ماهیار هست و یکی دیگه
- ماهیار که با داییش اینا رفته شمال تا سال تحویل بر نمیگرده !اون یکی دیگه کیه؟؟
- جاش امنه ولی دوره باید همین راهیو که اومدم بر گردم
- بهتر از خیابونه که ........پس تو برواونجا ...هانا حواست باشه ماهیار نفهمه ها ...پدرمو درمیاره اگه بو ببره ها .....
تعجب کردم اخه بگو تو که مثل سگ از این میترسی اون چرندیات چی بود صبح به من میگفتی
-باشه ....خاطرت جمع......فقط دیگه تکرار نشه
- اوفففف...دیگه از خونه خودمونم میخوام بریم نمیذارن
- خدافظ....
- تو شعور نداری یه تبریک بگی خاله شدم ...
-خدافظ
- بی ادب
با لحن شدید تری گفتم :خدافظ
-باشه بابا خداحافظ
یه نگاه به خیابون خلوت کردم ..یهو صدای اذان فضا رو پرکرد، یه ذره اروم شدم دست زدم تو جیبم تا ببینم چقدر پول دارم برا اژانس که .....
حالم جون شما دگرگون شد !!
نخ هم تو جیبم نبود چه برسه به پول !
یعنی اینقدر دلم پرشده بود ....دلم میخواست وسط خیابون دراز بکشم با ماشین بیان لهم کنن خونم به پاچه رو ملت.........
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...


- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
برگشتم سمت صدا ...اِ؟؟این که اشناس!!
-سلام پسرحاجی...اِاِ(این چی بود گفتی هانا ...)
با تعجب نگام کرد که گفتم : یعنی اقای سلیمی...
سرمو انداختم پایین ..: ببخشید
خندید : هرچی دوس دارین صدا کنین شما...مشکلی پیش اومده چرا دم در ایستادین ؟؟
- راستش نیلیا خونه نیس....منم ول معطلم..یعنی چیزم ...چی میگن ..نوک زبونه ها
عمیق تر خندید گوشه ی لپش فرو رفت !!
- متوجه شدم ، سرگردونید !درسته
- تقریبا ...
- ببخشید که نمیتونم تعارف کنم بیاید خونه ما اخه صلاح نیست
یعنی ادمو مار نیش بزنه گاو شاخ بزنه سگ گاز بگیره ...حتی جو بگیره ولی بچه مثبت نبینه!!
- منم توقع نداشتم ..میرم خونه یکی از برو ...یعنی خونه اشناها
- پس من براتون اژانس میگیرم ، دیگه هوا داره تاریک میشه
- شما بهتره سریع تر برید مسجد ..وقت نماز میگذره
- حالا که اصرار میکنید هردو بریم مسجد بعد از اون جا براتون اژانس میگیرم
مسجد؟؟
عجب غلطی کردم با این جناب به علاوه (مثبت) هم صحبت شدما!!
-بفرمایین
اوف چه تعارفم میکنه ...
راه افتادم ...گرچه داشت دیگه داد پاهام در می اومد!!
یه ذره ازش فاصله گرفتم که براش مشکلی پیش نیاد داره با من راه میره !!
با نگاه متشکری بهم نگاه کرد ...
پوف!!این دیگه چه مغز خر خورده ایه ؟؟
یه نگاه به سرتاپاش انداختم یه شلوار جین پوشیده بود و پیراهن سرمه ای شیکی هم به تن داشت نه یقشو تا اخر بسته بود نه استیناشو..چی این به حاج پسرا میخورد اخه؟؟...قیافه ی بدی نداشت ...تازه خیلی هم ناز بود ...از اونا که دوست داری بپری لپشو بکشی ماچش کنی...گوگولی مگولی بود ...چشمای درشت مشکی داشت لب های قلوه ای ...بینیشو !!بی شرف چه تیغه ای داره! این بینیش خدادادی عمله ها ...موهاشم لخته از هر طرف میریزه رو صورتش ..با هر قدم هم از بس نرم و لخته زیر موهاش باد میخوره، میره بالا، بعد فرود میاد تو صورتش ...پسر حاجی سلیمیه،پیش نماز مسجد محل ، اما یه جورایی باباش داخل ادم حسابش نمیکنه...هی !!به خاطر همین سبک لباس پوشیدن و چه میدونم این که یه ذره پاشو فراتر از اصول گذاشته...مثلا همین که بامن حرف میزنه..قباحت داره والا ... پسر حاجی به این لارجی و روشن فکری ندیده بودیم که دیدیم...بچه های محل پسر حاجی صداش میکنن گاهی هم حاج پسر ... فکر کنم اسمش امیررایا باشه .اسمش به درون حلقم فرو رود!!..خیلی بچه راحتیه ...یه جورایی شیرینه و شیطون ..من که باهاش خیلی راحتم ، البته قبلا فقط یه دفعه دیدمشا ولی ازش خوشم اومده
و دقیقا حضورش درکنارم همون حسی رو میده که حضور یکی دیگه بهم میداد !!ولی یادم نمیاد کی بود ...هه هه
اون قضیه اش با پدرش رو هم هیچ کی نمیدونه اما خوب نیلی از مادرش شنیده بود گویا باهم اشنا بودن ..نمیدونم والا
زیر چشمی نگاهش کردم جلوتر از من راه میرفت داشت با یکی از بچه های محل احوال پرسی میکرد ...اخی دلم براش میسوزه
راستی این بچه محل های عوضی کجا بودن از دیوار برن بالا من امشب خونه بمونم....اه اه...
دوباره نگاش کردم ...ناکس عجب حافظه ای ام داره ....فامیل سخت منو از کجا یادش بود ؟؟ولی به جدم قسم اگه به خاطر بی پولی نبود با این بچه مثبت یه نیم قدم هم راه نمی اومد چه برسه به مسجد...کیفِ کادوی ماهیارو محکم تر فشردم ...ای بمیری که هرچی میکشم به خاطر توئه بی خیالته ...چه پاشده تنهایی رفته شمال واسه خودش ...البته تنهای تنها هم که نه با ماهدخت جون...تو دلم خندیدم و پاهام دیگه داشت میترکید !!
اما هر جوری بود ، کم کم به مسجد رسیدیم ...یه نگاه به ساختمون و حیاط شلوغ مسجد کردم و واردشدم !

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا

سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشق‌های ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان می‌آموزد‌. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند

 

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا

 

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا وقتی دفتر زندگی شهدای دفاع مقدس را ورق می‌زنیم، با نکات درس آموز و هدایت بخشی مواجه می‌شویم که گویی خدای متعال این بار سرمشق چگونه زیستن را از لابه لای صفحات زندگی فرزندان روح الله(ره) در پیش روی ما قرار داده است، سرمشق های طلایی و نابی از چگونه زیستن و  بر قرار کردن ارتباط صحیح با خدای متعال، الگوهای صادقی که در روابط اجتماعی و خانوادگی شهره ی نیک نامی شهر و دیار خود بوده و اهالی آن شهر و محله همگی به خوبی و بزرگی فضایل اخلاقی آنها معترف بودند. بدون شک اخلاق و حق شکر گزاری ایجاب می کند به پاس مردانگی و رشادت‌های این استوره های تاریخ انقلاب اسلامی را بزرگ داشته و یاد و نام آنها را از زبان و قلم نیندازیم.
 

 

سرمشق‌های طلایی در دفتر زندگی شهدا

 

سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشق‌های ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان می‌آموزد‌. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند و افراد را به سوی زندگی سعادت بخش رهنمود می‌سازد، تنها راه رسیدن به این سعادت آشنایی با ادبیات زندگی این عزیزان و درست چیدن پازل زندگی قرآنی و اخلاقی آنهاست تا رمز ماندگاری زندگی شهدا را به دست آورد.
 

 

سرمشق اول: ایجاد مَعبر و کانال ارتباطی با خدا

 

اولین و مهمترین سرمشق زندگی شهدای دفاع مقدس، ایجاد معبر و کانال‌های دقیق و مهندسی برای رسیدن به خدای متعال است. معبر و کانالی که شهدا در زندگی مادی و معنوی خود در آن قرار گرفته بودند، آنها را به سوی قرب الی الله هدایت می‌کرد، مهمترین و شاخص‌ترین ویژگی زندگی این سبکبالان عاشق، دوستی و ارتباط عاشقانه با خدای متعال بود، ارتباطی آسمانی که عیار وجودی آنها را بالا برده بود و خلوص بندگیشان همچون خورشیدی در زمین برای آسمانیان می‌درخشید. گویی زندگی آنها جلوه‌ای از این آیه شریف بود که باری تعالی فرموده است: «قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛[1] بگو: در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است».
 

 

پسرم خدارا فراموش نکن

 

در گوشه‌ای از زندگی شهید پر آوازه دفاع مقدس شهید والا مقام دکتر مصطفی چمران، که این چنین سفارش مادرش را با خود مرور می‌نماید: «ای مادر! هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می‌کردم، تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: «مصطفی! من تو را بزرگ کرده‌ام، با جان و شیره خود تو را پرورش داده‌ام، اکنون که می‌روی از تو هیچ نمی‌خواهم و هیچ انتظاری ندارم، فقط یک وصیت می‌کنم و آن اینکه خدای بزرک را فراموش نکنی». ای مادر! بعد از 22 سال به میهن عزیز خود باز می‌گردم و به تو اطمینان می‌دهم که در این مدت دراز، حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آنقدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود».[2] این سکانس زندگی شهید چمران تداعی کننده این آیه شریف است که باری تعالی می فرماید: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ؛[3] مردانى که نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از یاد خدا به خود مشغول نمى‌دارد».
 

 

سرمشق دوم: ساخت سنگر مقاوم در مقابل گناه

 

شهدای دفاع مقدس پیش از آنکه به فکر پناه گرفتن در سنگر و جان پناه دنیوی برای حفظ بدن خود باشند، به دنبال ساخت خاکریز و سنگرهای ضد زره‌ای بودند که وسوسه‌های شیطان و هوای نفس یاری نفوذ در آن را نداشته باشد، سنگرهای مقاوم و مستحکمی که نه تنها روح و جان رزمندگان را بلکه جسمشان را نیز از تبعات شوم و ویرانگر گناه مصون نگه داشته بود، سنگر تقوا و پرهیزکاری چنان آنها را در خود مصون نگه داشته بود که گویی اینان فرشتگانی در کالب خاکی انسان هستند چرا که طهارت و پاکی وجودشان گواه بر صدق و درست کاریشان بود.

 


تاکتیک‌های جنگ چریکی با شیطان

 

یکی از تاکتیک‌های جنگ چریکی که شهدا در مصاف با گناه به همگان آموزش داده‌اند، تکنیک در رفتن بود، محیطی که مهیای ورود شیطان شده و هر لحظه باید منتظر آلودگی شیطان بود، جایی برای درنگ کردن نبود، از این رو بهترین تکنیک جا خالی کردن و فرار کردن بود، این تکنیک اثر بخش را در سبک زندگی بسیاری از شهدا می‌توان مشاهده کرد، شهید عبد الحسین برونسی یکی از طلایه‌داران این رزم چریکی است که سعید عاکف در کتاب ارزشمند خاک‌های نرم کوشک به گوشه هایی از آن اشاره کرده است:

 


عروسی مختلط و رزمنده فراری

 

کلی راه از سرخه آمده بودیم برای شرکت در مراسم عروسی، جلوی در که رسیدیم محمد باقر ایستاد و من رفتم داخل،  چششم که به مهمان ها افتاد، به سرعت برگشتم بیرون، خنده‌اش گرفت، گفت: «تا حالا عروسی اینجوری ندیده بودی؟!» گفتم: «نه! ولی اینجا انگار زنونه‌اس!» گفت:«نه! زنونه و مردونه قاطیه» چون می‌دونستم اینجوریه نیومدم». با هم رفتیم بیرون و تا آخر شب توی خیابان‌ها دور زدیم تا بالاخره مراسم عروسی تمام شد، برای خوابیدن رفتیم خونه‌ی خواهرم، خواهرم تا چشمش به ما افتاد با عصبانیت گفت: «از سرخه تا اینجا اومدید که تو خیابونا بچرخید؟! ترسیدید بیاید تو بخورنتون؟!» محمد باقر گفت: بحث خوردن یا نخوردن نیست، اگه می‌اومدیم تو، باید به زن و بچه مردم نگاه می کردیم...ما هم که اهل این داستان‌ها نبودیم».[4] این داستان شیرین به نوعی تداعی گر این آیه شریف است که خدای متعال می فرماید: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِم‏؛[5] به مؤمنان بگو چشم‌هاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند».از جمله عرصه‌هایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضع‌گیری می‌کردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.

 

سرمشق سوم: فاتح خاکریزهای اخلاقی

 

از جمله سرمشق‌های زیبای زندگی در سیره و سلوک شهدا، برخورداری از فضایل و کمالات اخلاقی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی است، همه کسانی که با شهدای دفاع مقدس پیش از شهادتشان ارتباط و آشنایی داشته‌اند، به این موضوع اعتراف و اذعان دارند، که رویکرد اجتماعی آنها بر اساس موازین اخلاقی پایه ریزی شده بود، خوش زبانی با همنوعان، عدم اذیت و آزار، تواضع و فروتنی، در برابر خانواده و آشنایان، مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی، احسان و نیکو کاری، همه و همه گوشه‌ای از رفتار اخلاق‌مدارانه شهدا در ارتباط با دیگران بوده است.

در خصوص سلوک تربیتی و اخلاقی شهیده اعظم شفاهی نقل شده است: «برای نگهداری از بابا، از جان و دل مایه می‌گذاشت. کنار پیرمرد می‌نشست، ناخن‌هایش را می‌گرفت، لباس‌هایش را می شست، و او را به حمام می‌برد،از آن طرف همدم و مونس مادر هم بود، مادر می گفت: به یاد ندارم حتی یک بار، اعظم از روی عصبانیت یا با صدای بلند با من حرف زده باشد».[6] بدون شک این رویکرد اخلاقی شهیده خانم چیزی نیست جز رعایت آداب و قوانین اخلاقی و قرآنی در زندگی خانوادگی، شاخص بسیار زیبا و ارزشمندی که باری تعالی این چنین همگان را به رعایت آن امر کرده است: «و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکى کنید! هرگاه یکى از آن دو، یا هر دوى آنها، نزد تو به سن پیرى رسند، کمترین اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بال‌هاى تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان‏گونه که آنها مرا در کوچکى تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده‏».[7]

 

 
سرمشق چهام: پیشگام در عرصه اقتصاد مقاومتی و جنگ اقتصادی

 

شهدا به واسطه بینش و بصیرت ژرفی که داشتند، از استراتژی و تحلیل جامع‌ای نسبت به جهانی که در آن زندگی می‌کردند برخوردار بودند، از اینرو شاهد هستیم نه تنها در جبهه نظامی خط شکن و پیشتاز بودند، بلکه در عرصه‌های مختلف زندگی اجتماعی از جمله سیاسی، فرهنگی،اقتصادی بهترین رویکرد و تصمیم را اتخاذ می‌کردند که منافع و آرمان‌های مقدس جامعه اسلامی متحقق شود. از جمله عرصه‌هایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضع‌گیری می‌کردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.
 

 

دنبال جنس ایرانی بودیم

 

دوم آبان را برای عروسی خودمان انتخاب کردیم از فردای ماه رمضان پیگیر مقدمات عروسی شدیم تالار را هماهنگ کردیم طبق قرار روز عقد چهار وسیله یعنی یخچال، تلویزیون، فرش و لباسشویی را حمید خرید و بقیه جهاز را هم تاجایی که امکان داشت حمید همراهم آمد و با هم خریدیم خیلی دنبال چیزهای انتیک و گران نبودیم هر فروشگاهی که می رفتیم دنبال جنس ایرانی بودیم. حمید روز اول خرید جهاز گفت: وقتی حضرت آقا گفتند:  از کالای تولید داخل حمایت کنین ما هم باید گوش کنیم و جنس ایرانی بخریم.[8]
 

 

سرمشق پنجم: مدیریت هوشمندانه برای اوقات فراغت

 

اوقات فراغت و تعطیلی شهدا هم رنگ بوی، نشاط، سرزندگی، تحرک و پویایی، هوشمندی، درایت و اخلاق مداری به خود گرفته بود، این چنین نبود که اوقات فراغت آنها به بطالت و حرکات ناشایست سپری شود، برای تفریح کردن برنامه و طرح نشاط آور داشتند، از زمان و فرصت به دست آمده بهترین استفاده را می‌بردند تا اینکه تجدید قوا نمایند و امید را در زندگی قوت ببخشند.
 

 

مطالعه در فضای جنگی

 

در خصوص مدیریت اوقات فراغت شهید «احمد عوض کننده قراقی» نقل شده است: «وقت استراحتمان بود و داشتیم اوقات فراغت را سپری می کردیم من مشغول صحبت با یکی از مسئولان بودم که نگاهم به احمد افتاد گوشه ای نشسته بود و کتابی از شهید مطهری را مطالعه می کرد، صحبت هایم که تمام شد، صداش کردم تا به سنگر برویم، وقتی آمد دیدم کتاب دستش نیست. گفتم: «اونجا داشتی کتاب می خوندی، ولی الان کتاب دستت نیست کتابو چیکار کردی؟ دکمه بلوزش را باز کرد  کتاب را از لباس بیرون آورد و گفت این کتاب همیشه اینجاست وقت هایی که فراغت داشته باشم می خونمش»[9]

پی نوشت ها:
[1]. سوره مبارکه انعام، آیه 162.
[2]. بخشی از یادداشت شهید دکتر مصطفی چمران، به نقل از زندگی به سبک شهدا، عبد العزیز فاتحی مجرد، ص 63.
[3]. سوره مبارکه نور، آیه 37.
[4]. جلوه ای از سلوک شهید محمد باقر اسدی نژاد، به نقل از زندگی به سبک شهدا، ص 28.
[5]. سوره مبارکه نور، آیه 30.
[6]. زندگی به سبک شهدا، ص 74.
[7]. سوره مبارکه اسراء، آیات 23و 24.
[8].  کتاب «یادت باشد» خاطرات همسر اولین شهید مدافع حرم قزوین.
[9]. زندگی به سبک شهدا، ص 96.

لپ های خیس و صورتی 5

 

-هوا سرد شده ها
-برم پنجره رو ببندم؟؟
-اره ....شومینه رو هم زیاد کن
- پنجره رو میبندم ولی شومینه رو شرمنده بلد نیستم
خندید و با زانو رفت شومینه رو زیاد کرد و دوباره خم شد رو کتابا
-راستی تو سه ساعت حموم چیکار میکردی؟؟
یه خط از مسئله فیزیکو خوندم و درحالی که کاملا تو فکر مسئله بودم گفتم : حموم میکردم دیگه.. توهم که نود تر از من رفتی با بهار سال دیگه اومدی بیرون
داشتم داده ها مسئله رو مینوشتم که دستم خط خورد
همون طور که کتابو نیگام میکردم دست کشیدم رو قالی تا پاککنو بردارم اما نبود
ای بدم میاد .....همیشه تو این هیر و دار وسیله هام گم میشه...
-چته تو باز دور خودت میچرخی؟؟باز قضیه خاله سوسکه اس؟؟
-ای نگو دیگه......پاک کن منو ندیدی؟؟
یه نوچی گفت و منم سرمو بلند کردم و این ور و اونور و نگا انداختم
نبود که نبود ...هی زیر پا و زیر و روی دفترهایی که انداخته بودم رو زمین رو نگا کردم اما اون فنچوله پاک کنم معلوم نیس کجا رفته؟؟
سرمو اوردم بالا که پاک کن ماهیارو قرض بگیرم که پاک کنمو دیدم
- پاک کن من تو خشتک شوما چیکار میکنه اخه؟؟
- تو تو خشتک منم کار داری؟؟
به عملیات ریاضی دفترم اشاره کردم و گفتم : ماهیار به خاک بابام قسم میکنمت تو قدر مطلق میارمت بیرونا ...خو دنبال پاک کنم بودم اقای منحرف
(محض اطلاع قدر مطلق چیزیست در ریاضی که هرچی بره زیرش مثبت میشه و میاد بیرون علامتش هم اینه lیه چیزی این وسطl
ماهیار تک خنده ای کرد و پاک کنو پرت کرد تو بغلم ....مسئله اخر بود اینم حل کردم و جمع کردم ماهیارم پنج مین بعد از من جمع کرد و رفت از زیر تخت یه جعبه ای اورد بیرون و اومد طرف من
-هانایی ، این موبیل قبلی من بوده الان این جدیده رو دارم دیگه اونو نمیخوام
و جعبه رو گرفت جلوی من!!
-خوب نمیخوای نخواه...من چیکارش کنم
-بگیرش دیگه ...لازمت میشه
اروم تشکر کردم و گرفتمش
جعبه رو باز کردیم و یه نیم ساعتی ماهیار طریقه کارو اینارو بهم یاد داد و یه سیم کارتم انداخت توش...
من همه اش اروم بودم و چیزی نمیگفتم هم خسته بودم هم خجالت زده
-هانا !! میگم روز جمعه اس ها مثلا...پاشو بریم بیرون
منم اروم بلد شدم و رفتم لباس پوشیدم
و رفتیم تو حیاط...میخواستیم پامونو از در بذاریم بیرون که صدای تلفن بلند شد ...ماهیار بدو بدو دوید تو خونه و یه ربع بعد برگشت
چیزی هم نگفت که کی بود ...به من هم ربطی نداشت که بپرسم
خیابونا تقریبا خلوت بود ....بازم اروم و بی صدا قدم میزدم...اسمون تیره و بارونی بود و قطره های باران ریز ریز زمین رو خیس میکرد
اسفالت خیس خورده بود و چاله های خیابون پر اب بود ...یادش بخیر بچه تر که بودم مامان و بابام هر کدوم دستای اینور و اونورم رو میگرفتن و من از رو چاله ها می پریدم....
-تو اون چاله چی هست؟؟
به خودم اومدم .......خیره به یکی از هزاران چاله ی خیابون بودم که توش اب جمع شده بود ......همونجور اروم گفتم: تو خیلی دل گنده ای ماهیار!! خیلی ماهی
ماهیار از وسط خیابون کشدم کنار و این همزمان شد با بوق بلند یه راننده عوضی که دو تا تیکه هم پروند و رفت
ماهیار دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت : حالت خوب نیست هانا؟؟
نگاه نگرانشو با نگاهم پس زدم و به قدم زدن ادامه دادم اونم اومد دنبالم
- هانا اگه خوب نیستی برگردیم
- نمیدونم چرا اینقدر ادما باهم فرق دارن ....نمیدونم دل بعضی ها چه قدر میتونه بزرگ و پاک باشه که به یه دختر پاپتی جا و مکان بده ....نمیدونم این دختر کوچولو بی سرپناه مگه چقدر جا اشغال میکنه که بابابزرگش واسش جا نداره.....چیجوری یه پسر 17ساله میتونه یه دختر بچه رو درک کنه و یه پیرمرد 50 ساله نمیتونه....
مرزی بین اشک هام و اشکای اسمون نبود ...معلوم نبود قطره هایی که رو گونه مه مال منه یا مال اسمون خدا
با لب و لوچه اویزون و چشمای اشکی دستامو قلاب کردم جلومو و اروم گفتم : مگه من چقدر تو دنیای به این بزرگی جا میخوام؟؟
سرم پایین بود و به دیوار کوتاه ترک خورده ای تکیه داده وبدم که از پشت چشمای اشکیم سفیدی دستمالی که ماهیار جلوم گرفته بود خودنمایی کرد.
از دستش گرفتم...
-اشکاتو پاک کن هانا......گریه نکن دیگه......به خدا اگه گریه کنی میرم تا اون روزی که مامانم اینا میان نمیام ها
سرمو اوردم بالا که دیدم ماهیارم انگار بغض کرده...دستاشو باز کرد و منم پریدم تو بغلش و زیر نور تیر چراغ برق خیابون اونقدر گریه کردم یا بهتره بگم گریه کردیم تا وقتی که خوابمون گرفت
برگشتیم خونه و رفتیم تو جاهامون ........دستمو از تخت بالا اویزون کردم پایین و تکون میدادم.......به این فکر میکردم که ماهیار چقدر اقاس که با من مثل یکی از اعضای خانواده اش رفتار میکنه و یا چقدر دلش پاکه..........که یهو دستمو گرفت
هوا سرد بود و منم ترس از پتو ...اما دست ماهیار گرم بود ......دستمو گرفته بود وبا انگشتش اروم روشو نوازش میکرد ......
اونقدر این کار تکرار شد تا من خوابم گرفت ...چه شب سختی بود .


یه چیزی انگار گذاشته بودن روقفسه سینه ام اصلا نمیتونستم نفس بکشم به نظرم همه چیز خفه بود ...هوا سنگین بود
یه قلوب از لیوانم خوردم و ژتون ها رو برداشتم و با یه لبخند مصنوعی رفتم که تو صندوق پولشون کنم
و بعد رفتم توی اون اتاقی که کیفا رو میزاشتن پولا رو گذاشتم تو کیفم و برگشتم طرف سالن .......
نمیخواستم برم .....نشستم گوشه سالن و به بار کوچولوی کنار سالن خیره شدم ...اینقدر این شیشه های مشروبا خوشگل و رنگ رنگی بود ادم دلش میخواست همه رو بخوره..........
ساعت مچیمو نگاه کردم نزدیکای دو بود ....سرم درد میکرد ...گیره ای که موهامو باعاش بالا بسته بودم بازکردم و همه موهام ریخت تو صورتم ....بازم یه اخر هفته دیگه بود .....اخرین اخر هفته ای که من خونه ماهیار اینا بودم ...یه اه کشیدم و رفتم طرف همون باره .......یه صندلی کشیدم بیرون و دستامو تکیه دادم به میز و چونه مو روشون تکیه دادم .....خوشم میومد هیچکی یه هیچکی کاری نداشت فقط بعضی وقت ها باید چند تا پیشنهاد بیشرمانه رو رد میکردم...متوجه بودم که الوند هر وقت یکی میاد طرفم دقیق زوم میکنه روم تا ببینه من چیکار میکنم.......به جان شما یه ذره دیگه فوضولی میکرد از وسطش یه تونل میزدم تا سوراخ شه ...کوه هم کوهای قدیم ...
صندلی رو برگردوندم سمت سالن...چه قدر دلشون خوشه ....چه قدر انرژی دارن....نگاه کردم به میزهای بازی لوت بودن اما من حوصله بازی نداشتم بچه ها هم مدام علامت میدادن که میزا داغن ......داغن که داغن ....من بیام چیکار کنم مثلا؟؟ببین خانوم احسانیا به کجا کشیده شده.....
همه اش حرفای ماهیار میومد تو ذهنم
ما دو گروه میشیم یکی بچه هایی که میشینن سر میز و شرطهای کوچیک میبندن و یکی اونایی که بازی میکنن
ماهیار بهم گفته بود بدرفتاری مهرسام و الوند رو توجه نکنم چون تا قبل از اینکه من بیام اونا بهترینا بودن .........
وقتی بچه ها دستاشونو پشت صندلی رای رفع خستگی میکشیدن یعنی میز داغه ...حالا نوبت بازیکن فعال میشه که بره سر میز .....یکی به عنوان بانکدار پشت میز می ایستاد و به ما برگ میداد ......
این موقع بود که کناری من مثلا میرسام بهم با علامت میگفت جمع کارت هایی که بیرون رفته چقدره تا منم بتونم به اندازه شرط ببندم .....
خلاصه من برای بانکدار میخوندم که مثلا سیصد تومان .....
اونوقت اون به من کارت میداد و من بعد دیدن اون کارت باید میگفتم که بازم میخوام یا نه.......
تو همین حین نوبت سهراب میرسه ...سهراب براچند دقیقه نقش ساقی رو بازی میکنه و میپرسه نوشیدنی میخوایم یا نه؟؟(همچینم میگه نوشیدنی اینگارشیر پاستوریزه اس)
ماهم برای این که بقیه شک نکنن با اشتیاق قبول میکنیم ....چون اگه بقیه بفهمن که ما مست نمیکنیم و کارتا رو میشماریم ...الفاتحه مع صلوات
اونم میره یه اب معدنی ...اب پرتغالی ...شیرکاله ای ...رانی پیدا میکنه میاره براما
بعد یه مدت من میگفتم نمیخوام دیگه و حالا این بانکدار بود که باید ریسک میکرد که میخواد کارت برداره یا نه
اونوقت رو میکردیم کارت ها رو .....
اصولا این وقتا قلبم عین گنجشک میزنه(به قول افشین قلبم میزنه بوم بوم)
اگه کارتها بانکدار از بیست و یک بزنه بالا تو میبری و اگه مال تو بزنه بالا اون میبره.....
به همین سادگی
اما خوب توش میشد کلی تقلب کرد ......
صدای یه دختره توجهمو جلب کرد ....برگشتم سمتش ، پشت بار نشسته بود ...سرش خلوت بود ....یه دختر ناز بیست و شش ساله بود ....
: چقدر اروم نشستی؟؟ به چی فکر میکنی؟؟
-به اینا ......چقدر سرخوش و بی غمن
: تازه واردی؟ چند سالته؟؟
-شو ...نه نوزده سالمه...اره تازه واردم
: بهت نمیاد نوزده باشی...قیافه ات کوچیک تر میزنه
یه لبخند زدم که یعنی چقدر تو باهوشی
دستشو اورد جلو و گفت : من فائزه ام ...
دست دادم باهاش : منم هانا ام
: نوشیدنی میخوای؟؟ (اینا یه جوری میگن نوشیدنی انگار دوغ ابعلیه )
اومدم خیر سرم طفره بروم: من راستش اسم اینا رو نمیدونم ...اصلا نمیدونم چی ان؟؟..
فائزه دستمو گرفت و بردم اون سمت بار و شروع کرد :از کدوم کشور خوشت میاد
-هان؟؟
: کدوم کشورو دوس داری؟؟
اومدم بگم مکه دیدم خیلی خواهر بسیجی میشم گفتم : فرانسه
فائزه یه ژستی گرفت و گفت : پس بهتون کنیاک پیشنهاد میدم ...از یه انگور مخصوص توی فرانسه بدست میاد...یه براندیه ...میل میکنید مادام؟؟
خندیدم و گفت: مقسی ما فیله......(مرسی دخترم)
فائزه خندید و ادامه داد : اون براندی رو میبینی اون گوشه ...عکس سیب روشه ...اپل جکه ...امریکاییه .....
بعد با انگشتش گوشه پایینی قفسه چوبی رو نشون داد و گفت اینا هم چند تا ودکا اند
چند تا دیگه هم معرفی کرد و برام یه مون شاین (نور مهتاب ..یکی از انواع ویسکی)ریخت ، که من نخوردم ،همون موقع یکی اومد و فائزه ازم خواست که چند دقیقه سرجاش باشم و اون با اون اقا پسره بره
جای فائزه ایستادم که الوند اومد و خیلی خونسردانه گفت ک یه لیموناد بهش بدم...منم دادم و خونسرد تر از اون یه گوشه ایستادم فائزه هم اومد و ازم معذرت خواهی کرد در عوض من ازش خواستم که از هر کدوم از اینا که خالی میشه شیشه اشو برام نگه داره
خیلی خوشگل بودن اخه...................اونم قبولید
و من رفتم خونه

از بحث های اخر شب چیزی نمیخوام یاد کنم شاید اشتباه کردم که به ماهیار گفتم جا دارم شاید باید حرف اونو قبول میکردم ویه چند روزی تا ماهیار برام یه جایی رو پیدا کنه میرفتم مسافر خونه .....اما من نمیخوام سربار یکی دیگه باشم ........تا همین قدر هم که وبال گردن بودم کافیه

سرمو تو بالشت فرو کردم ......و سعی کردم بخوابم


دستامو گذاشته بودم تو جیب مانتوی مدرسه ام و قدم میزدم
ای به خشکه شانس .......اول هفته امون این باشه خدا به خیر کنه اخر هفته رو
سنگ جلوپامو غلط دادم و به خونه ی روبروم نگاه کردم ...خونه ای که ازتوش پرتم کرده بودن بیرون....خونه ای که توش من یه ننگ محسوب میشم.....و اونا برا من یه وجود اضافی که باید به بدترین شکل از رو زمین محو بشن....دهنمو از حس نفرت با انزجار تمام یه گوشه صورتم جمع کرده بودم به خونه قصر مانندی که روبروم بود نگاه میکردم دوست داشتم تک تک این اجر را رو روسر اهالی این خونه خراب کنم
سیماناشو بکنم تو حلقه شون تا بیخود اون دهن نجسشونو برا ادمای بیگناه به هرزه گویی باز نکنن
همون طور که با انتقام به خونه نگاه میکردم یهو درش باز شد البته درورودی
دیوارهای نرده ای باغ حوالی خونه اجازه میداد داخلو ببینم .....یه اقا و خانوم بلند قدی اومدن بیرون ....
صورتاشون متین و مهربون بود ...مطمئنا اهل این خونه نبودن...مهمونی چیزی بودن حتما.......
از خونه خارج شدن و سوار ماشینشون شدن ، وقتی نزدیک من شدن توی یه لحظه ای که از کنارم رد میشدن یه حس خاصی داشتم...مثل اینکه قبلا دیده باشم و باهاشون زندگی کرده باشم ......یه حس اشنا بودن
نمیدونم شاید چون شبه از بیخوابی دارم چرت و پرت میگم
یه نگاه به خونه کردم ...نه اصلا نمیتونم یعنی پاهام نمیکشه که بره طرف این خونه
بابا بمیرم بهتراز رفتن تو این خونه اس نمابیرونشم برام سنگینه چه برسه به فضای درونش
موبایلی که ماهیار بهم داده بود زنگ زد : ...سلام هانا
با یه صدای خسته که دو شب بود به خاطر بازی های اخر شب نخوابیده بود گفتم : سلام
- کجایی؟
- خیابون
- مگه قرار نشد بری خونه پدربزرگت؟؟
- نمیشه ماهیار ...جلوی درم ...(برگشتم سمت خونه )اما نمیشه .....سخته...بعدش هم منو میکنه بیرون
-میخوای برگردی...به بابا و مامانم میگم...قبول میکنن
-میگم نه دیگه ...هی ذرت و ذرت اصرار کن ......حتما راحت نیستم دیگه .....ولم کن دیگه ......هی من میخوام خانوم باشم تعارف کنم نمیذاری ...اخه رشته ماکارونی تو برو خودت اول دم بیا بعد بیا به من تعارف بزن بیان خونه اتون ....اصلا چه معنی داره من بیام خونه یه پسر غریبه ...خجالت نمیکشی پیشنهادات بوقی میکنی ...بسیجی باش برادر !!.....حالا هم ممنون ...من تاحالا کلی اذیتت کردم...از الان به بعدم یه کاری میکنم
-هانا ...نفس کم اوردی بگو بهت قرض بدم...خیلی مواظب خودت باش...خوب؟؟
-نفس قرض بدی؟؟ تو که باز رفتی به انحراف ...بزنم از همون جا به فناهم بری؟؟....تو به نفس من چیکار داری ...اینده ساز مملکت مارو به فکر نفس منه ...برو بشین درس بخون فردا المپیاد داریم
- درس خوندی؟؟
-اره تا الان کتابخونه بودم
-صاحب خونه قبلیت بهت جا نمیده؟؟ اشنایی ؟؟همکلاسی؟؟
- غیب نگو ماهیار ...کی به من جا میده غیر تو اخه؟؟
- هانا فوقش دیدی شب جایی رو پیدا نکردی برگرد ..خوب؟؟ ....تو خیابون نمونی؟؟
-نمیمونم ...نمازخونه ای ...مسجدی چیزی هست دیگه
-خوب پس...دیگه سفارش نکنم تا یه ساعت دیگه جا پیدا نکردی برمیگردی؟؟....منتظر تماست هستما...باشه
برو منتظر باش..من که دیگه برنمیگردم..اخرش اینه که دوباره میرم قبرستون
-باشه ماهیاری..بذار برم یه دوشی با خاک بگیرم (خاکی بریزم تو سرم)
-خدانکنه...هانا!!!!!
-جان...
-توروخدا مواظب خودت باش.....خیلی نگرانم
خندیدم و برای اینکه از نگرانیش کم کنم گفتم : نیگران نمیخواد باشی ...شما باید نگران نسترن باشی....الان کجاس؟؟ نمیان خونه اتون ؟؟
خندید و گفت : نگاه کن تو چه وضعی به چه فکریه....فعلا تو مهم تری
- بابا شرافت
- برو دیگه ...من باید زنگ بزنم ببینم داداشم کجا مونده ...امشبم قصد اومدن نداره...نگرانی هامون که یکی دوتا نیس...نگران اینی نگران اونی...نگران همه ای
خلاصه خدافظی کردیم و من سعی کردم سریع تر برگردم به خیابون اصلی ...


......داشتم از زیر نگاه های بد مردم خیابون عبور میکردم که چشمم به یه موبایل فروشی رفت ...موبایل قدیمیمو دراوردم و نگاهش کردم ...به گمونم از فروشش یه بیست تومنی دستمو میگیره.....
رفتم داخل ...فروشنده یه نگا به سرتا پام کرد و گفت : بله خانم
موبایلو گذاشتم رو میز و گفتم: میخوام بفروشم
نگاه کرد و گفت : چقدر مد نظرتونه
با اخم گفتم :شما فروشنده این ...قیمت دست شماست
- 25 تومان
پنج تومان بیشتر ...ببین قیمت درستش چیه...این میخواد سرمنو گول بماله
- 30
- سی زیاده خانم
-30
-27 خیرشو ببینی
این فکر کرده من اعصابمو از تو جوب اوردم : میگم سی بگو چشم
فروشنده خیره نگاه کرد و پولو بهم داد و منم سیمو دراوردم و موبایلو با کارتونش دادم بهش
پولو گذاشتم جیبمو و دوباره راه افتادم .....بارم سبک بود یه دست لباس راحتی برده بودم و موبایل .....بقیه چیزا خونه ماهیار اینا مونده بود
اومدم بیرون از مغازه .....سرمو پایین گرفتم و دوباره به پرسه زدن ادامه دادم دو تا چهار راه رو بی هدف و به امید پیدا کردن یه مسجد که درش رو بنده اس و پاس خدا باز باشه رد کردم اما دریغ
یهو یه صدایی باعث شد سرمو بیارم بالا...یه خانومه بود....
- خانم جان ...به این بچه نیگا بینداز...روله ام داره از دست میره ...به خلق خدا کمک کن دختر جان.......
دستشو جلوم دراز کرده بود...حالشو میفهمیدم ...نداری رو کشیده بودم .....
کوله امو باز کردم و یه روسری و پنج تومان از پول فروش موبایلو براش گذاشتم و دادم دستش..
اومدم رد شم که چشمم خورد به بچه اش که داشت تو خواب میلرزید ...یه نوزاد کوچولو بود .........دلم سوخت...اتیش گرفت
با این که خودم نداشتم اما اون فرق داشت
اون بچه داشت ....
دوباره کوله امو باز کردم و کلاه بافتنی مو دراوردم و کشیدم رو سر بچه اش براش بزرگ بود اما خوب بود ......
- ایشالله از خدا هرچی میخوای بگیری.......ایشالله مشکلاتت حل شه روله ....ایشالله خوشبخت شی
لبخند زدم و به راهم ادامه دادم ......یه چند دقیقه بعد خودمو تو یه کوچه پیدا کردم ......روبروی ...روبروی....اینجا که مدرسه ماست......اصلا من کی اومدم اینجا .....ساعتمو نگاه کردم ده بود
وا ...یعنی چی؟؟
اومدم از کوچه رد شم رم که یهو یه صدایی تو ذهنم پیچید .....
برگشتم و به مدرسه نگاه کردم
باد سردبه صورتم میخورد ......اروم اروم نیش منم باز شد و دویدم سمت مدرسه
چراغا خاموش بود .....سرایدارمون نبود ...میدونستم که بیمارستانه و همین روزا به دیار باقی میشتابه
دیوار رو گرفتم و سرمو بردم بالا
هیچ خبری نی
کیفمو پرت کردم اونور دیوار و از شیر گاز رفتم بالا
اوی کمرم .....با یه دستم کمرمو گرفتم و لی لی کنان رفتم سمت سالن ورودی
تا حالا تو شب تو مدرسه نبودم
چه حیاط مدرسه شبا باحاله
حال میده شب اینجا گند بزنی به کل مدرسه اونوقت صبح بیای مثلا تعجب کنی
تمام اون غلطایی که بهت اجازه نمیدن بکنی بری نمره ها رو دستکاری کنی و باد توپا رو خالی کنی......رنگ دیوارا رو بکنی.....حیاطو پر اشغال کنی و صبح بیای تعجب کنی
ای که چه حالی میده
اومدم برم تو سالنی که کلاسا هست که دیدم زپرشک .......قفله
رفتم سمت سالن غذا خوری و سالن ورزش .......قفل و قفل و قفل
فقط در یکی از دستشویی های خراب باز بود
دوست داشتم داد بزنم اون لحظه که یه لحظه یکی گفت : کاری داری؟
نه جون تو من بیکارم....


برگشتم و تو تاریکی به اونی که به دیوار تکیه داده بود گفتم : پ نه پ... از طرف مدرسه شب اوردنمون اردو اینجا ....کار دارم دیگه
-چقدر بلبل زبون.....شب ...تنها....پیش یه غریبه ناشناس ...تو مدرسه ...هیچ ترس و اضطرابی نداری؟؟
-مگه تو داری؟؟...(اداشو داوردم )شب.......تنها ...پیش یه غریبه ناشناس......تو مدرسه....نمیترسی اقا لولو بیاد یه لقمه ی چپت کنه؟؟
از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون ؛فکر کردم زده به سرم ،دارم باخودم حرف میزنم اخه شب کی میاد تو مدرسه؟؟)......
اومد تو نور یه اب نبات تو دهنش بود و بدون اینکه بادست نگهش داره میمکید
این حرکت مخصوص کودکان زیر 5 ساله این خرس گنده دیگه چرا؟؟ جوانانمون به تباهی رفتن دیگه
چه باولعم میلیسه .......رنگ نارنجی ابنبات نشون میداد پرتغالیه منم چقدر دوس دارم ........کصافط ....چرا ابنبات میخوری جلو دختر مردم ؟؟بزنم بری به اجرای دیوار چین بپیوندی؟؟
راستی این کیه؟؟اینجا چیکار میکنه؟؟ وایییی نکنه جای سرایدار اومده ....دخلم اومد........ابروم رفت .....برای شادی روحم صلوات ختم کنید!!!!!
- بیا اینجا
ترسیدم...جنه نکنه؟؟ بسم الله بسم الله خدایا سر جدت ببرش ....خدایا راستی تو که جد نداری سر کی قسمت بدم ....خدایا توروخدا این جنو پرش بده
دو بارهم فوت کردم که اون اقا پسره ابنباتشو گرفت تو دستشو و گفت : دیوونه ای؟؟
خوب پس جن نیس؟؟ شاید یه روحی چیزی؟؟
از قدیم گفتن راستی بهتر از هرچیز دیگه اس بهتره از خودش بپرسم؟؟
- روحی؟؟
- هان؟؟.......
کوله امو گرفت و کشید کنار دیوار و درحالی که زیر لب غر میزد گفت : تو دیگه نصفه شبی از کجا اومدی؟؟
رو کرد به اسمون و گفت : خدایا حداقل نصف شبی یکی رو میخوای اعزام کنی یکی رو اعزام کن ادم باشه ...این خل و چله کیه دیگه؟؟
گفت اعزام؟؟ فکر کنم این همون برادر بسیجیه
ولی نه :او او....غلطای زیادی؟؟.... اصلا ببینم تو شب تو مدرسه ما چیکار میکنی اق پسر؟؟
: به تو چه زرد الو
یه نیشگون از اون پنیسیلینی ها از گردنش گرفتم و فشار دادم و گفتم :توی شلیل چی میگی این وسط اخه؟؟ من کم بدبختی داشتم یه شلیل ذلیل و علیلم اومد وسط مشکلاتم چهار زانو رویید
- فراری؟؟
فراری ...فراری ...فراری.......فراری ام فراری
- نه بابا فراری چیه؟؟ کاش فراری بودم...متواری ام...متواری از ادم ها نه ببخشیید متواری ام از ادم نما های بیرون.......تو اینجا چه میکنی؟؟
- مثل تو ، متواری ام .....
- یه نگاه تو تاریکی به اطراف انداختم و گفتم
- اینجا که دراش قفله ،کجا میخوابی؟؟
- قفل در پشتی نماز خونه هرزه با یه چهار تا ضربه خوابوندش رفتم تو ...میخوای بیا ببین
در حد مرگ ترسیده بودم ......خوب اخه خیلی عجیبه که این یارو اینجا چیکار میکنه......یه شب خدایا مارو راحت نمیذاری....بابا فردا خیر سرم المپیاد دارم ......(پشت سرمو خاروندم و کوله امو رو دوشم جا به جا کردم )...این یارو خیلی مشکوک میزنه ...یعنی بید بگردم تو خیابون یا برم تو نماز خونه؟؟
کدوم بهتره؟؟ سرگردونی تو خیابونا یا خوابیدن تو نماز خونه مدرسه با یه ادم غریبه و مشکوک ؟؟
گیج شدم ،نمیتونم تصمیم بگیرم........ لامپ چراغ برقی که جلوی مدرسه ما بود سوخته بود...و فقط از چراغ برق بعدی و قبلی یه نور ضعیفی میومد توی حیاط..من حتی قیافه اینم ندیده بودم ......فقط برق چشماش تو تاریکی مشخص بود ...عین این کارتونا !!
دستامو تو هم قفل کردم و از خدا کمک خواستم !!
دلم میگفت برم تو بهتراز اینه که برم خیابون
ولی عقلم میگفت شاید تو خیابون اتفاق بدی نیوفته ولی رفتم تو نماز خونه صد درصد یه خطری داره..........
- ترسیدی؟؟میتونی نیای؟؟نه سودی واسه من داره نه زیانی...برا این گفتم که جا داشته باشی شب بخوابی.......
- تو......تو .........اه
- نترس....جن و روح و توهم نیستم .....یکی از دانش اموزای پیش تیزهوشان اونوری ....اونجا همه درا قفله یه چند وقته میام اینجا شبا ...البته از فردا دیگه نیستم...میرم خونه خودمون......
از بچه های تیزهوشان اونور؟؟مگه میشه؟؟
صداش اروم و ملایم بود و با احترام حرف میزد ، یه جورایی ادمو خر میکرد که ادم قابل اعتمادیه
- اگه خونه داری چرا میای اینجا ؟؟
- اگه به چهار تا دیوار میگی خونه اره خونه دارم اما توش اسایش ندارم ....اینجا حد اقل کسی نیس مزاهم درس خوندنم بشه
یه ذره مکث کردم مثل اینکه واقعا کلامش خرم کرد
- میشه بریم تو هوا سرده؟
خندید و گفت : البته


امروز المپیادو دادیم ...بد نبود؛ همچین خوبم نبود ...
ابروهامو درهم کرده بودم و قدم میزدم ...روز خسته کننده ای بود ...اما خوشبختانه فردا درس خاصی نداریم....رفتم داخل یه اغذیه فروشی و یه ساندویچ گرفتم و رفتم تو پارک بغلیش دلی از عذا در اوردم....
یکی در میون هم که یه گاز میزدم پلکام میوفتاد ازبیخوابی...
این یارو درپیته دیشب نذاشت دو دقیقه بکپیم ....ذرت و ذرت موبایلش زنگ میزد و ایشون کلاس میذاشت نه جواب میداد نه میذاشت رو سایلنت....
منم که ترسیده بودم در کل نخوابیدم....اونم تا صبح نشست خر زد واسه المپیاد...
این دیگه کی بود روی منو سفید کرده بود بااین خرخونیش!!
نمیدونم این در به دری تا کی قراره ادامه داشته باشه؟؟
کی قراره ما از ولگردی خلاص پیدا کنیم؟؟
کی قراره سرمونو بذاریم زمین بریم پیش خوش ازش بپرسیم بنده دیگه ای نبود هرچی بدبختی بود ریختی تو سرمن ؟؟
داشتم کاملا میخوابیدم که روی پام قلقلک اومد .....
یه لبخند تو خماری خواب زدم و خم شدم و کفش و جوابمو دراوردم و موبایلو دراوردم ...ماهیار بود که داشت زنگ میزد
-یه بله کش داری گفتم و یه خمیازه هم زدم تنگش)
-خوبی تو؟؟دیشب چی شد؟؟
اوخی دیشب از ترسم یادم رفت بهش زنگ بزنم اونم حتما درگیر بوده که ز نزده دیگه
-اره خوبم...تو خیالت تخت ...سوغاتی برات چی اوردن؟
-چی میگی تو هانا؟؟ مثل اینکه حالت اصلا خوب نیست؛کجایی الان؟؟
-پارک دو خیابون بالاتر ازمدرسه مون..اسمشو نیدونم
بعد هم بدون خداحافظی قطع کرد ...فقط خدا کنه زود تر بیاد وگرنه همین جا میگیرم میخوابم
یه ربع بعد ماهیار با حالت دو رسید ...ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا ای بد نبود !
چتری های فر فریم از زیر مقنعه مشکی مدرسه زده بود بیرون و ژولیده پولیده ریخته بود تو صورتم ...دست راستمو گذاشته بودم رو دسته نیمکت و گذاشته بودمش زیر چونم .....اینقدر خسته بودم که وقتی کاهیار دیگه کاملا به منرسید نتونستم سلام کنم همون جوری نگاش میکردم
- هانا؟؟ چته دختر ؟؟ چرا اینجوری نشستی ؟؟
- چه جوری بشینم پس ؟؟
- حالت خوبه؟؟ دیشبو چیکار کردی؟؟ نمیگی ما نگران میشیم؟؟
درسته من خما رخوابم اما...
: ما نگران نمیشیم ؟؟تو مگه چند نفری؟؟
- گیری ها...همون منظورم من بود...پاشو ..پاشو بریم خونه ما
- برو بابا...مگه مامانت اینا نیستن
- چرا...ولی تو باید پاشی بیای
- باید ماید نداریم...فقط قربونت ماهیاریه جا برامن غیر خونه اتون ردیف کن فقط بخوابم
- مگه دیشب نخوابیدی؟؟
- بابا دیشب رفتم تو نماز خونه مدرسه امون بخوابم ....یه وضعی شد ...حالا فعلا برا من جاخواب ردیف کن
- پاشو بیا گیم نت بگیر بخواب
- جون من؟؟ اونجا مگه باز نیس؟
- یه اتاق داریم اون پشت ...بیا برو اونجا بخواب ...به میرسام میگم قبل رفتنش بیدارت کنه ...شبم همون جا بمون...اگه نمیترسی
- نه بابا چرا بترسم...دستت درد نکنه
- راستی....دستشو اورد جلو و یه بسته پول بهم داد و گفت اینم سهمت از اون چند تا بازی که کردی
- من که نمیتونم اینقدر پول باخودم جابه جا کنم
- پس فردا بریم باهم یه حساب باز کنیم .....
وای خواب چه قدر به ادم فشار میاره ......
یه دونه محکم ماهیارو هل دادم و گفتم : میبریم گیم نت یا نه.......میخوام بخوابم
-میبرم ولی چه جوری؟؟ تورو الان باید یه جرثقیل بیاد بلند کنه ...با این حالت
-تاکسی بگیر خوب...این همه پول تو اون جیبات داری میخوای چیکار کنی
-راننده تاکسی نمیگه چقدر تنبلی که دو تا خیابون نمیتونی راه بری؟؟
-اون اگه حرف زد بگو من بزنم با در و دیوار ماشینش یکیش کنم....
بعد هم تلو تلو خوران رفتم سمت خیابون .....


چشماش برق زد و گفت : نازی دیدی دیشب اون فیلمه رو؟؟
نازی هم یهو با شوق و ذوق دستاشو تو هوا تکون داد و گفت : وای...اره ...توهم دیدی هانا؟؟
با خستگی دستمو گذاشتم زیر چونمو و همون طور که بی رمق غذامو میخوردم گفتم : کدومو؟؟
قزی اخماشو درهم کرد و خودشو بیشتر نزدیک ما کرد و گفت : وا...تازه میگه کدومو ...همون که دیشب کانال (بوق) میداد.
یه قلوپ آب خوردم و گفتم : نه ...
یغوب(یغما) و سیپی(سپیده ) هم کاسه به دست اومدن نشستن پیش ما
یغوب: موضوع چیه بچه ها؟؟
نازی: شما ها هم فیلم دیشبی هه رو دیدین؟؟وای ..چقدر باحال بود!!
حالا هرکی میاد باید نازی ازش این سوالو بپرسه...اصلا مگه دیشب فقط همین یه فیلمو دیده که ملت نشستن پاش...مردم چه بلا شدن
سیپی با یه صدای ناراحتی گفت : اه ...نگو نازی...دیشب کلی گریه کردم
ته کاسه لوبیا رو اومدم هرت بکشم که یهو یادم اومد اینجا کجاست و من کی ام..شدم ختر دوهزار چهره..
- حالا چی بوده این فیلم لب سوز و لب دوز و خانمان سوز؟؟
- قزی تو تعریف کن...اخه تو هیجانی میگی...
قزی یه تعظیم کوتاهی کرد و گفت : تو رو خدا خجالتمون ندید اساتید...من میخ کف کفشتونم
خوب شد گفت میخ کف کفش با این کفشم این چند وقته از بس راه رفتم داره پاره میشه..اگه تو مدرسه اینجوری بشه ابروم میره
قزی استیناشو زد بالا و سرشو هی به چپ و راست تکون داد و شروع کرد: نمیدونی چه معرکه ای بود ...به جون تو نباش به جون خودم باید کارگردانشو یه دست خوش خفن گفت ...چی ساخته بود لوتی...دمش گرم ...
نازی: اه ادا در نیار دیگه...خودم میگما
قزی یه تنه حوالی نازی کرد و گفت : برو اونور ابجی ، خوبیت نداره شوما فیلمای مستهجول باز گو کنی...
دو سه تا از بچه های دیگه هم اومدن و دورمون نشستن روز های ماه بهمن بود ولی هوا خیلی خوب بود ماهم که زنگ غذامون بود و مطالعه ازاد ...
اونم چه مطالعه ای...وسط حیاط با کاسه لوبیا
قزی: داشتم میگفتما....داستانشو از اون جا شروع شد که ...
شروع نکرده بود که سیپی زد زیر گریه...ای بترکی که لحظه های حساس رو گند میزنی...
قزی : از اونجا که مِی سار برای نقاشی از طبیعت میره توی یه دشت خوشگل پرگل
یغوب: خیلی خوشگل..
قزی: اره خیلی خوشگل بود...یه دشت پر از گل های قرمز ناز بود ...بوم و وسایلاشو میاره و شروع میکنه به نقاشی کشیدن
نازی: دختره رو بگو بهش...بگو چه قدر ناز بود کصافط
قزی : ماه بود جیگر بود ..داداش من که رسما پشت تلویزیون خودکشی کرد
- خوب ادامه اش...
یهو روی پام قلقلک اومد .....وا یعنی کی میتونه باشه....ماهیار که الان مدرسه اس..ویبره شدت گرفت و منم که قلقلکی شروع کردم به خندیدن .......
سیپی: وا هانا ...قسمت حساسشه ها چرا میخندی
والا من که اصلا نمیفهمیدم قزی چی میگه...
بریده بریده و با خنده گفتم : بچه ...بچه ها ..شَ..شرمنده...من یه لحظه برم دستشویی...
یغوب: پ قربون دستت این اشغالارم ببر
ظرفی یه بار مصرف لوبیا رو برداشتم و با پای قلقلکی رفتم سمت اشغالی و درحالی که داشتم از خنده منفجر میشدم دویدم سمت دستشویی و موبایلو دراوردم حالا طرف تا دو ثانیه پیش ولکن نبودا همین که من دستم رفت طرف گوشی قطع شد...شماره ناشناس بود ...حتما اشتباه شماره گرفته....
گوشی رو گذاشتم تو جیب لباسی که زیر مانتو پوشیده بودم و یه ابی الکی زدم رو سر و صورت و رفتم بیرون...اینجا ما یه سالنی داریم به اسم سالن غذا خوری ولی جون شما اگه یه بار ما اونجا غذا خورده باشیم اونجا فقط برای طبخ غذاهای مقوی از جمله عدسی و لوبیا میباشد....به همراه ظرف یه بر مصرف و یه تکه نان بربری و گاهی سنگک قاشق هم باید خودمون بیاریم...موندم چرا اسم این سالنو گذاشتن غذا خوری.....به بچه ها رسیدم و اومدم بشینم که یهو موبایل شروع کرد به ویبره رفتن رو شیکم من......وای خدا دوباره شروع شد.....زدم زیر خنده و دستمو گذاشتم رو شیکمم که جلو حرکتشو بگیرم اما نمیشد ....دیگه داشتم میترکیدم از خنده اون دوستان ذلیل شده منم که زل زل نگام میکردن و دریغ از یه چه مرگته؟؟


- پس چرا نمیای؟؟
- بیا اینجا ماهیار...
کلافه قدم زد واومد طرفم با خستگی گفت : ها.. چیه؟؟
- ببین چی زدن به دیوار ...به نظرت عالی نیست
برگشت سمت دیوار و به کاغذ بارون خورده و چروکی که به دیوار کنار بانک چسبیده بود نگاه کرد بی صدا چشماشو روکاغذ خط به خط پایین میبرد و من با لبخند منتظر بودم که بگه به به چه چیز خوبی ...اما کور خوندم
خوندنو تموم کرد :خوب که چی ؟؟ چیش عالیه؟؟
یه لبخند پهناور به وسعت کویر لوت زدم که گرفت مطلبو
دستمو گرفت و کشید و گفت : اصلا ...اصلا ...هیچوقت به این خیال نیوفت ...
اینقده بدم میاد دستمو میکشه...ایش
دستمو عین این بچه تقص ها کشیدم و گفتم : می...خوا...م ....کار.. کنم
- مگه اخر هفته ها کار نمیکنی...همون بسه
- کار ثابت میخوام...توروخدا ماهیار....دیدی که آژانس بانوانه...منم اگه قبولم کنن فقط تلفن جواب میدم ...(لبامو مظلوم و ناراحت دادم بیرون و با التماس ادامه دادم)...توروخدا!!
پیش خودم گفتم اخ جون الانه که خر بشه

- میگم نه
این خودشه خیلی بالا گرفته
-میگی نه که میگی نه...من باش که اقا رو ادم حساب کردم گفتم بهش بگم ...اصلا تو بخوای یا نخوای...اجازه بدی یا ندی ..من کار خودمو می کنم....(حالا الکی میگفتما چون کارم پیش ماهیار گیر بود اگه میگفت نرم نمیرفتم)
دیدم عکس العمل نداره اضافه کردم : تو روخدااااااااااااا
خندید ...به این معنا که اخرشم به التماس افتادی
بخند آق پسر...فعلا کارم گیرته نی قیلیون دو روز دیگه که دنیا به کام ما شد چنان پدری ازت درمیارم...آسیاب به نوبت ژیگولی!!
شماره تلفنو برداشت که شب زنگ بزنه...کارمونو با بانک انجام داده بودیم و و پولا رو حواله کردیم به حساب ....حالا تا عصری بیکار بودیم ...
کتاب زبان فارسی رو گرفته بودم دستمو و حواسم نبود جلوم سنگه ..دیواره... گودزیلاس...فقط میخوندم و میرفتم
یهو متوجه شدم صدا قدم های ماهیار دیگه نمیاد ، سرمو بلند کردم ، نبود...عین این بچه ها که بابا ننه اشونو گم میکنن قلبشون تند تند میزنه تو چشماشون اشک جمع میشه میخوان گریه کنن بعد انگ و ونگ میکنن تو خیابون بلند میگن مامان مامان...یه همچون حالتی بودم .....پشتمو نگاه کردم که دیدم ایستاده جلوی ویترین یه مغازه بزرگ ....
حالا نوبت من بود که بپرسم : پ چرا نمیای؟؟
جواب نداد ...یکی از دستامو گذاشتم تو جیب مانتوو کج و کوله راهی رو که رفته بودم برگشتم...نگاش کن !! عین این پسر بچه هاس ببین به چی نگاه میکنه؟؟
-ها...چه مرگت شد یهو؟؟
-خوشگلن نه؟؟
-کجاشون خوشگله ...با این رنگا....چه برقم میزنن از دور
- همینشون قشنگه دیگه
(این دخترا چیشون جالب توجهه واقعا؟؟)
- حالا خریداری که این طور خریدارانه نگاهشون میکنی؟؟
- بابام نمیذاره فعلا....
(معلومه نمیذاره...خو هنوز دهنت بو شیر میده )
ولی واقعا این خود ماهیار بود
- کاش زودتر بزرگ شم....
- اه ماهیار حالمو به هم زدی اخه پسرم اینقد هیز !!
- هیز چیه؟؟مگه نمیبینی چه ماشینای شیکی داره؟؟
یه نگاه به نمایشگاه ماشین مدل بالا و یه نگاه به دخترای خریدار که تو مغازه بودن کردم و از فکر خودم خنده ام گرفت ...
- به خدا به موتورشم راضی ام ولی بابا میگه باید تا 18 صبر کنم
خنده امو قورت دادم و زبان فارسی رو دوباره گرفتم جلو صورتم وبا رگه هایی از خنده گفتم : بریم دیگه!!
-بریم!!


-بریم!!
- بیام بزنم تو سرت...کجا بریم اخه؟؟
- بریم یه جایی زنگ بزنیم به این شمارهه ببینیم شرایطش چجوره؟؟
- اخ جونم
رفتیم اطراف یه ورزشگاه که همون دور و ورا زده بودن کنارش یه فضای سبز بود
خودمونو ولو کردیم رو چمن ها و ماهیار بلافاصله شروع کرد به زنگ زدن ...
داشتم کتاب زبان فارسیمو میذاشتم تو کیفم که ماهیار گفت : الو...سلام
سرمو برگردوندم به طرفش
- برای اون اگهی استخدامی که زدید تماس گرفتم
- نه ...نه ...برای خودم نه ...برای خواهرم
والا ما نفهمیدیم خواهریم دختر خاله ایم یه دوروز دیگه میشیم مادر و مادربزرگ این ماهیار ...
- بله بله...پشت کنکوریه ...تا ساعت دو کلاس کنکور میره بقیه اش بیکاره
ای دروغگو !! من کجام پشت کنکوریه
- موردی نیست شما میتونید دست مزد شیفت صبحو کم کنید
سرمو خاروندم و جابه جا شدم تا برم تو افتاب بشینم ،اخه هوا سرد شده بود یه ذره
یهو ماهیار داد زد: تا 1 شب؟؟
گوشی رو قطع کرد و با اخم زل زد تو چشای من !!
شونه هامو دادم بالا و گفتم : هان...شاخ دراوردم نکنه ؟؟
- اونو که داشتی....
تکیه دادم به درخت کنارم و کوله مو گذاشتم تو بغلم : گرسنه مه
- تو چرا منو میبینی گشنه ات میشه؟؟ (اندکی مکث) واستا ببینم، تو میدونستی تا 1 شب باید تو اژانس بمونی؟؟
ابروهامو دادم بالا : تا 1 شب؟؟
- اره...نمیدونستی؟؟
- از کجا میدونستم من که با خودت اون اگهی رو دیدم خنگولی؟
- احیانا منو با سیب زمینی اشتباه نگیری ها...من نمیذارم بری
- یعنی چی نمیذارم بری؟؟ اصلا به تو چه؟؟
- تا ساعت 1 شب بذارم تو اژانس کار کنی واسه ماهی چقدر ؟؟ چهار صد تومان ؟؟
- جون من چهار صد تومان میدن ، این که عالیه!!
- کجاش عالیه؟/ ساعت 1 شبش؟؟یا چندر غازش؟؟
- تو به چهارصد تومان میگی چندرغاز؟؟البته که باید بگی چندر غاز شوما تو ارزوی ماشین مدل بالایی و من تو ارزوی یه جای خواب صد در صد باید چهارصد تومان از نظر اقازاده ها چندر غاز بیاد...
- چی میگی هانا؟چرا اینقدر عصبی شدی یهو؟اینقدر بدم میاد مسائلو باهم قاطی میکنی؟؟ لطفا یه ذره منطقی تر و بزرگ گونه تر فکر کن ...اینقدر بچه نباش هانا!!
بند کیفمو که با حرص داشتم میجویدم از دهنم انداختم بیرونو و پاشدم و دویدم به سمت خیابون .....تا نفس داشتم دویدم ....رسیدم به یه چهار راهی که نزدیک یه کتابخونه عمومی بود ، سرعتمو کم کردم ،ماهیار حتی دنبالم هم نیومدم ...اصلا مهم نیست؟؟ شایدم هست؟؟
نمیدونم!!
نگام رفت سمت سیبای قرمز یه میوه فروشی!!
رفتم که یه نیم کیلو بخرم شب ببرم باخودم گیم نت.....درسته با ماهیار قهرم ولی خوب جایی رو ندارم و حوصله شب خیابون موندنم ندارم ....چاره ای نیست!!
- اقا سیب کیلو چنده؟؟
صدای کلفتش از تو مغازه اومد ،بار اول باورم نشد!!
- چقدر؟؟
وای خدا !! چقدر گرون!!
سرمو بذارم بمیرم به صرفه تر درمیاد!!
رامو کشیدم و رفتم سمت کتابخونه، قصد داشتم شب موقع بستن گیم نت برم اونجا!! صدای شکمم هم بلند شد !!
به گمونم اگه حوا میدونست روزی سیب اینقد رگرون میشه کیلو کیلو سیب میچید !!


موبایلمو که هنوزم داشت از طرفم ماهیار زنگ میخورد رو گذاشتم رو سایلنت و گذاشتمش تو جیبم ،کله امو بردم تو : میرسام!!
رفتم تو ودرو پشت سرم بستم ......صدای اهنگ بلندی میومد ، برگشتم به سمت سالن تعجب کردم هنوز مشتری بود !!
نوچ نوچ...چه خبره اینجا !!
اب دهنمو قورت دادم ...بد جور بهم زل زده بودن ....اوضاع خیلی خیط بود تعدادشون خیلی زیاد بود اومدم دوقدمی رو که اومدم تو رو برگردم که یکی از پشت شونه هامو گرفت .
-نمیدونستم یه همچین کادوی خوبی رفقام برا تولدم می فرستن!!
کادوی خوب!!؟؟
تولد؟؟
من؟؟
نه.....!!
ترسیدم !! چرا ماهیار هیچی نگفت؟؟ چرا نگفت امشب یه جشن تولدپسرونه دارن با یه صدتا پسر کله خراب!!چرا بهم گوشزد نکرد بیام !!
اصلا من مهلت دادم؟؟ نه ...من بازم بچه شدم... بچه بازی کردم ...فرار کردم...حالا هم خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!
با اخم برگشتم ، این گیر افتادن برام بی سابقه بود!!
-دستتو بکش!!
خندید : بچه ها کادوی سرتق مثل این تاحالا دیده بودین؟؟
بچه ها: نه والا
تو این زمینه ها بی تجربه بودم ، دلم شور میزد ، دستام به وضوح میلرزید و حتما طبق معمول رنگ چشمام تیره شده بود !!
اروم پلک زدم : برش دار!!
یکی از پسرا با حالت خواب الودی جوابمو داد : خودت اومدی اونوقت میگی دستتو بردار!!
- اصلا برندار، راحت باش ، ولی خوب امرتون؟؟
با انگشت کشید رو چونه ام : تو اومدی وسط جشن ما عزیز دلم ...به نظر من که همه ی اینا با حکمته ...مگه نه بچه ها؟؟
-اره والا ..اره والا
چشم گردوندم تو سالن...اهنگ هنوز میخوند ولی همه متوجه من بودن
صدای یه پسره دراومد ، روی کاناپه لم داده بود و ارنجشو رو دسته مبل گذاشته بود ، با ارامش با انگشتش به روی لباش میکشید ،چشماشم خیلی اروم بود کلا خیلی اروم به نظر میرسید:تو واقعا به این دختر بچه هم کار داری دانیال؟؟
(پوخ !!گفتم حالا چی میخواد بگه
...ولی از حق نگذریم ته چهره جذابی داشت ، تو اون هیری ویری من اون تَه مَهای چهره اینم دراوردم دیگه!
دانیال که صاحب جشن تولد بود کوله امو از رو شونم دراورد و پرت کرد یه گوشه !!
- به این شیرینی عسلی میگی دختر بچه؟؟ (رو کرد سمت من ) تو خودت بگو که کادوی تولد منی جیگر!!
یه ذره اروم شده بودم ، تمرکز داشتم ...اون هیچ غلطی نمیتونست بکنه!!
صورتمو به حالت تنفر جمع کردم و گفتم : من به گور بابام بخندم اگه بخوام کادوی تولد قالتاقی مثل تو باشم ...
-او او ...روبان روی کادومون یه ذره سفت و سخته باید به ذره زور به کار ببریم تا بازش کنیم
اصولا از این تشبیهات ادبی چند تا برداشت میشه کرد
ولی تمام برداشت هایی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید همه اش منفی بود...
همون پسر ارومه باز به ارومی پلک زد و گفت : ولش کن دانیال!!
اینم که فقط لم داده ارد میده!!
بیرون گود نشسته میگه لنگش کن !!
سرم درد گرفت یهو !! چشمامو یه ثانیه بستم ...اما حالم خراب تر شد !! نه حالا نباید حالم بد بشه!!الان نمیتونم ...الان وسط میدونم نیرو میخوام
خدایا !! کمک .....
دانیال بهم نزدیک میشد و از اون طرف صدای اهنگ زیاد تر میشد!! اون پسر ملوسه هم بیخیل شد ...بالاخره جشن تولد این یابو بود باید به فکرش میبودن وگرنه اون پسر ارومی که من دیدم با اون هیکل این دانیال پیزوریه رو نگاه میکرد به صورت کنترل از راه دور ذوب میشد !!
جون داداش!!
- خیلی دخی باحالی هستی ؟ حالا عین دختر خوب بابایی پا میشی میای قاطی بچه ها میشی تا اخر جشن باهات کار دارم
یا خدا!!
من بخوام قاطی اینا بشم که دیگه به اخر جشن نمیرسم از همین جا مرا موجودی غیر جان دار به حساب اورید ...مثل اینکه مامان و بابام طلبیدن منو !!
دارم میرم زیارت اونور دنیا یاشاید دنیای اونور !!
دانیال میخواست بازومو بگیره تا به قولی به میان رفقا بپیوندیم و منم میخواستم بگیرم این غول تشنو اینقده چنگ بندازم تا دل و روده اشم بیاد بیرون
...(گفتم پیزوری اما نه درمقابل من درمقابل اون یارو تیریپ ریلکسه !)
در این افکار دلنشین انتقام سیر میکردم که صدای ماهیار باعث شد به طرف در ورودی برگردم
- ولش کن دانیال!!
حالا مثلا دانیالم ول کرد !!
- به داش ماهیار گل گلاب!!!کادوی شما بود ...خیلی دختر باحالیه!!
گریه ام گرفت..یه دونه از اشکام اومد پایین و رو صورتم روونه شد ! فوری دویدم طرف ماهیار
عین این بچه ها که از ست کسی فرار میکنن و پشت بزرگتراشون قایم میشن
دقیقا همون حالو داشتم و همون حالتو !
دست ماهیار رو چسبیدم با خشونت دستشو کشید بیرون ، تعجب کردم
دانیال یه دونه دوستانه زد رو بازوش : دستت درد نکنه داداش ..کادوی تو بود دیگه
ماهیار برگشت نگام کرد ، پیش خودم گفتم حالا که دیگه ماهیار هست همه چی حله الان دیگه همه چیزای بد تموم میشه !!گریه امو پاک کردم و محکم واستادم سر جام...ماهیار با اخم روشو برگردوند!
- معلومه که کادو منه!! پس فکر کردی مال کی میتونه باشه؟؟یه کادو به این خوش سر و زبونی!!
....

لپ های خیس و صورتی 4


- پس داماد من کو؟؟
- گفتم که دایی!!.........خونه ی دوستشه
- یعنی خونه ما احساس غریبگی میکرد که رفته خونه دوستش
- والا من نمیدونم دایی.........
صدای تعارف چای تو سینی و تشکر یه اقا و دو تا خانوم اومد
گوشمو محکم تر به در چسبوندم تا بهتر بشنوم
- خودت چه میکنی؟؟ درسا حالشون چطوره؟
- خوبه .......
صدای یه خانومه اومد : دامادم که امسالو گل کاشته .....اسمش همه جا سر زبوناس به خاطر معدل بیستش......نریمان! زنگ بزن بیاد
دو دقیقه صدایی نبود و من رفته بودم تو فکر،که یهو صدای گوشی از تو اتاق بلند شد و همزمان جیغ زدن من از ترس.......
دایی ماهیار (نریمان) اومد پشت در و دستگیره رو چند بار داد پایین و گفت : صدا از اینجا میاد!!!!موبایلش اینجاس یا خودش هم اینجاس و دوس نداره مارو ببینه
- نه دایی موبایلش اینجاس
-دایی!! نمیخوای بیای این درو باز کنی.....ماهدخت بره تو یه دوری بزنه .....دخترم خسته شد داداش تو ام که همه اش فکر درسه نمیاد اینو ببره بگردونه
-شرمنده دایی اون تو به هم ریخته اس .......
از در فاصله گرفتم و رفتم بالا روی تخت و دوباره کتابامو باز کردم ...........
نمیدونم چقدر عقربه ها دنبال هم کردن و چقدر گذشت که خوابم برد و یهو با صدای در بلند شدم........در رو باز کردم وبا دیدن ماهیار برگشتم سر جامو خوابیدم......
نمیدونم ساعت چند بود ؟؟نمیدونم کجا بودم؟؟فقط احساس میکردم دارم خفه میشم ...انگار گذاشته بودنم توی یه خلا بدون هوا یا یه چیزی مثل طناب دار گذاشته بودن دور گردنم و هی فشار میدادن ......چند بار که قفسه سینه امو بالا و پایین کردم و با دستام اون چیزی که روم بودو زدم کنار بلند شدم و نشستم........بلند بلند نفس میکشیدم .....که یکی گفت : چت شده هانا؟؟ حالت خوبه؟؟
هوا تاریک بود و منم نفسم بالا نمیومد .......ترسیده بودم ....صدا از تراس میومد که درش تو اتاق ماهیار بود ، یهو چراغا روشن شد و منم چشمامو جمع کردم .ماهیار اومد کنار تخت ایستاد و گفت : چی شده ؟؟ خواب بد دیدی؟؟
-نه ، این پتو .....یعنی اره اره خواب بد دیدم خیلی بد
ماهیار مشکوک نگام کرد و گفت : میخوای برات اب بیارم؟؟
احساس کردم ناراحته،گفتم : نه
-پس بگیر بخواب!!
-میشه بیام بیرون یه هوایی بخورم؟؟
یه لبخند غمگین زد و گفت : فکر نکنم اونجا هوایی باشه که بخوای بخوری
اروم از تخت اومدم پایینو و چراغو خاموش کردم و رفتم تو تراس
تراس کوشولویی بود اما ارتفاعش از زمین زیاد بود و اخه خونه ماهیار اینا ذاتی از زمین فاصله زیادی داشت زیرش یه زیر زمین گنده بود که سونا و جکوزی و استخر داشت و حتی اتاق کار پدرش هم اونجا بود ، من که نرفته بودم ، ماهیار تعریف کرده بود .
نشستم رو زمین سرد تراس و زانو هامو بغل کردم ...ساعتو قبلش دیده بودم دو و نیم بود ...ماهیارم کنارم رو زمین نشست یه نخ سیگار روشن کرد راست میگفت تو تراس هوایی نبود که من بخوام تنفس کنم همه اش دود سیگار بود ........
- فکر نمیکردم سیگاری باشی؟؟
- نیستم ، بار اوله
- منم بار اول همینو گفتم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تو هم میکشی؟؟
خندیدم و گفتم : نه بابا شوخی کردم
روشو برگردوند و گفت : خوش به حالت که تو بدترین شرایط بازم میخندی
- پس به نظرت شرایط من بدترین شرایطه.....دستت درد نکنه!!
یه کام خوشگل از سیگار گرفت و گفت : یکی از بدترین شرایطه
اه کوتاهی کشیدم و گفتم : شاید
و به اسمون خیره شدم .....خدایا!! واسه همه شرایط افریدی واسه ما هم افریدی .....یکی مثل این نی قلیون باید تو بهترینش باشه منم تو بدترین
بنازم عدالتو !!
زشته دختره !! غیبت نکن
-امروز الوند چیکارت داشت ؟؟


الوند گفته پیش خودمون بمونه؟؟ باید بگم؟؟ اره ، بابا ......اتفاقا باید ماهیار بدونه شاید این الونده یه تخته اش کمه و بقیه چیزی به من نمیگن
بلند شدم و کادو رو اودرم و دادم به ماهیار
-چیه این؟؟
ماشالله دستور زبان ......برود در حلقم
-الوند داد برا از دل دراری
-نه بابا؟؟ الوند؟؟
کادو رو نگاه کرد و دو دقیقه بعد دوباره گفت : جون من؟؟ شوخی نمیکنی؟؟الوند؟؟
-اره بابا چیش اینقد تعجب داره ماهیار جعبه رو باز کرد و به داخلش خیره شد و دوباره پرسید : الوند؟؟
ماهیار یه کاغذی از توش دراورد و گفت : نامه ی عاشقونه اشو!!!!
جدا پشیمون شدم از اینکه به ماهیار گفته بود اومدم ازش برگه رو بگیرم که اونم کشیدم وبرگه پاره شد .....وقتی صلح برقرار شد تیکه ها رو گذاشتیم رو زمین و نامه رو خوندیم یه خط من یه خط ماهیار
گرچه فقط دو خط بود
" خودتو خسته نکن.......دنبال هدیه نگرد
همون جعبه از سرت زیاد بود،اخه امثال تو دلی ندارن که بخوام از دلشون درارم"
ماهیار و من به طرز فجیعی عصبی بودیم
اونکه مدام پوک میزد و منم که دیگه داشتم منفجر میشدم
البته از خنده
یهو بلند بلند شروع کردم به خندیدن
-چیشد ؟؟جنی شدی؟؟
لابه لای خنده هام گفتم : خیلی با حال بود
-مرتیکه دستت انداخته ....تو میگی باحال بود
خنده رو خوردم و گفتم : ماهیاری یه وقت به روش نیاری ها ...گفته بود به کس چیزی نگم
-واقعا که یه چیزیت میشه
-راستی!! تو چرا امشب اینقدر غم الودی؟؟
-صداشونو شنیدی؟؟
-صدای کیا رو؟؟
-دایی نریمانو و زن دایی رو ؟؟
-نه اینکه فالگوش بایستما .....اما گوش دادم
چشمامو از اسمون برداشتم و به صورت ماهیار که جلوشو دود گرفته بود نیگا کردم و پرسیدم : راستی دامادشون کیه؟؟
احساس کردم یه قطره اشک از چشمای ماهیار اومد پایین...برای اینکه مطمئن بشم گردنمو جلوی صورتش خم کردم و از پایین نیگاش کردم...این جور مواقع شبیه بچه های تخس و فوضول میشم ...خودمم میدونم
انگار منم بغض گرفتم صورتمو جمع کردم و با حال ناراحتی گفتم : داری گریه میکنی؟؟
ماهیارم عین بچه ها صورتشو کرد اونور و گفت : دامادشون برادرمه...
-این که گریه نداره.......ولی فکر نمیکردم داداشت خیلی زن داشته باشه
-نداره، اونم چهارمه ، زن داییم خیل اصرار داره ماهدختو بده به اون
با تعجب گفتم : وا....یعنی چی؟؟مگه میشه تو و داداشت توی یه سال باشین
-جهشی خوندم
-مثل من....البته من دوسالو جهشی خوندم....
وقتی دو عدد نخبه به هم میرسن این میشه
-خوب داشتی میگفتی
اب دهنشو غورت داد و سیگارو رو زمین فشار داد و خاموشش کرد
اشکاش دونه دونه پایین اومد :ماهدختو دوس دارم هانا!!....اما اون داداشمو میخواد...اگه من پا پیش بذارم همه چی خراب میشه .....رابطه ام با مامان اینا با داداشم با دایی اینا با کل فامیل .....با عذاب وجدان خودم
وقتی میدیدم داره گریه میکنه دلم کباب میشد تاحالا گریه یه پسر به سن و سال خودمو ندیده بودم
ماهیار ژیشونیشو گذاشت رو شونه امو و ادامه داد : دلم گرفته هانا.....هیچکی حرفمو نمیفهمه ...همه چی بهم ریخته
- کی میرن سر خونه زندگی خودشون؟؟
- داداشم راضی نیس.....از ماهدخت خوشش نمیاد.....اصلا به این چیزا فکر نمیکنه اون بیشتر تو فاز درسه ....ولی اگه راضی بشه ....یه سال بعد کنکور داداشم ٰوقتی که تکلیفشون با درسا روشن شد
- این که حله ......غصه نداره....تا اون موقع خدابزرگه...تازه هانا رو دست کم گرفتی.....خودم برات ردیف میکنم ....البته اگه تا اون موقع از گرسنگی و فقر توی این بدترین شرایط نمردم
ماهیار بلند شد و گفت : راس میگی هانا؟؟
-چرا باید دروغ بگم ......(اندکی مکث)...ام ...ماهیار ....یه چی هست که هی میخوام بپرسم اما ....بنظرت این بچه های گروه از دستم ناراحت شدن؟؟
- نه بابا ٰچرا همچین فکری کردی؟؟ راستی برو پیغام گیرو بزن مهرسام باهام کار داشت ...برو تامنم برم قهوه درست کنم...مثل اینکه ما خیال خواب نداریم
بلند شدم و رفتم پیغام گیرو زدم قبلا دیده بودم ماهیار چیجوری روشنش میکنه .....اولین پیام مال مامان ماهیار بود که بعد درمیان اون همه قربون صدقه و سفارش نکته ی بدرد بخورش برای من این بود که ده روز دیگه میان
تا پیام بعدی بیاد ماهیار گفت : راستی امروز به گوشتون رسید المپیاد افتاده واسه ده روز دیگه؟؟
مثل اینکه این ده روز دیگه قراره دنیا برا من تموم شه
خدا به خیر بگذرونه اون ده روز دیگه رو
پیام بعدی مهرسام بود: سلام ماهیار .....میخواستم بهت بگم اصلانی برا دو روز دیگه برنامه چیده ...خودتو اماده کن ......راستی این دخترخاله ات چرا اینجوری بود .....؟؟ یه ذره قیافه داشت بیچاره چه قدر خودشو دست بالا گرفته؟؟...ناراحت نشیا اما ازش خوشم نیومد سعی کن دفعه ی بعدی نیاریش ...معلومه ازون عقب مونده هاس که باید براش ده بار بازی رو توضیح بدی ....البته نظر من بود باز تو سرگروهی......تا دو روز دیگه...فعلا
با حالت طلبکارانه ای برگشتم به ماهیار که مبهوت ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : تحویل بگیر
چه شب مزخرفی بود ..فشارای عصبی بهم هجوم اورده بود ...اونقدر به حرف و حدیثا عادت داشتم که اینا ناراحتم نمیکرد .
بیشتر طرز فکر غلطتشون بود که رو مخم بود.......


روپوش سفید ازمایشگاه رو دراوردم و به طرف الینا که صدام میکرد برگشتم
سرشو خاروند و گفت : راستش هیچی از این تحقیقی که بهادری به من سپرده حالیم نیس...میشه یه ذره برام توضیح بدی
با این که دیشب یه ثانیه هم نخوابیده بودم ولی با مهربونی قبول کردم و باهم رفتیم تو کتابخونه تا براش توضیح بدم.....
از قضا جایی نشستیم که توی قفسه جلویی مون یه کتابی بود به اسم خواب زیر درخت البالو.....منم که خواب الود شیطونه هم هی وسوسه ام میکرد همینجا بلندشم رو یکی از میزهای کتابخونه دراز بکشم ، تخت بخوابم ....البته با اجازه تون یدونه خوابوندم تو دهن شیطونه تا یادبگیره جلوی من از این بیجنبه بازی ها درنیاره ....
هر دو خطی که واسه الینا توضیح میدادم یه وجب رو صندلی میرفتم پایین تا اینکه کم کم داشتم از رو صندلی میوفتادم ...وقتی کارم با الینا تموم شد یکی از بچه ها خبر اومد که معلم کامپیوترمون نیومده و منم همون جا سرمو گذاشتم رو میز که متوجه شدم خیلی ضایع اس دانش اموز سال چهارم با ان هیکل و ابهت بگیره زرتی بخوابه واسه همین رفتم همون کتابه رو برداشتم و خودم رو کردم که یعنی دارم میخونم عینکم هم زدم و چشمامو اروم بستم ولی لامصب تا چشمام گرم میشد دستم شل میشد و من با ملاج میرفتم تو میز...دیگه طاقت نداشتم گور پدر حرف مردم سرمو گذاشتم رو میز ...حالا که همه چی جوره خوابم نمیبره ....بمیری ماهیار که دیشب نذاشتی دو دقیقه کپه امونو بذاریم
اداشو در اوردم عاشق شدم عاشق شدم......شدی که شدی ...
والا ...من چه کنم؟؟
اقا برا من نصف شبی تیریپ لاو برداشته ...حیف که دیشب نمیخواستم اون فضای شاعرانه رو خراب کنم و بزنم تو فاز رمانتون وگرنه دیشب همچین خوشگل میزدم توشیکمش که عاشقی از سرش بپره بره بگیره بتمرگه
عشقشم عین ادم نیس
من که میدونم اینا فقط حس گذراس....من این ماهیارو بزرگ کردم
هر کی ندونه شما که میدونید چه روزایی تو کالسکه اینو هل میدادم و چه شبایی تا صبح بالا سرش بیدار میموندم ....نمونه اش همین دیشب ....
این دو روز دیگه منو یادش میره چه برسه به ماهدختو
اصلا فرض کن یادش نره ...من که میدونم سر سفره عقد همه منتظر جواب اقان اونوقت این گرفته خوابیده....اخه این همیشه داستان به جاهای مهم که میرسه تازش یادش میوفته خسته اس...عین این معتاداس......کی به این زن میده اخه .....اونوقت میگه همه بین من و داداشم فرق میذارن........ولی خدایی این ماهیار خیلی مهربونه خیلی بامرامه اخه کی حاضر میشد به یه دختر بی سر پناه بدبخت و اواره و یتیم و صغیر و دربه در که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد جا بده .....خیلی هم از اون داداشش سره
اون بزمجه چیه اخه؟
انگار از رو پلیپ دماغ یه فیله اومده پایین ( از دماخ فیل افتاده )...با اون چشاش ...والا
یه ذره گذشت که نازی تکونم داد و گفت : بیا بابا ما که شانس نداریم یکی دیگه رو برای کامپیوتر فرستادن ...پاشو
منم خمیازه کشون رفتم دنبالش...


بعد مدرسه وقتی ماهیار ریخت وارفته امو دید تصمیم کبری گرفت که تاکسی بگیریم و وقتی رسیدیم خونه من بدو بدو رفتم بخوابم و چون حوصله نداشتم برم بالا رو همون تخت ماهیار که پایین بود خوابیدم ...کثافت چقد جاش گرم و نرمه ...بگو چرا نمیاد بالا!!
- اه هانا پاشو برو بالا میخوام دراز بکشم
با صدای کش داری گفتم : برو بالا بخواب...
- من ترس از ارتفاع دارم
- باشتو زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت ، من خوابم میاد ، هرکی عاشق میشه پای ارتفاعش هم میخوابه
- چی میگی هانا؟؟ جون ماهیار پاشو برو بالا
ولی من دیگه خوابیده بودم و کار از کار گذشته بود
طرفای چهار بعد از ظهر بود که ماهیار اونقدر سر و صدا کرد که من بلند شم
امروز چهارشنبه بود و مادرس نداشتیم منم که نقشه کشیده بودم بگیرم تخت بخوابم که این ماهیار گند زد به هرچی نقشه بود و نبود
- پاشو برو دست و صورتتو بشور ، فردا بازی داری ها
- میخوام بخوابم ...ولم کن
دستامو کشید و عین این گونی برنج های محسن کشیدم که منم با جیغ و داد لقد پرونی میکردم......
بردم تو اشپزخونه و صورتمو شست ، اما بیشتر صورتمو با اب ناز میکرد تا شستن ....
بعد هم که حوله رو برداشت و کشید رو صورتمو و هولم داد تو اتاق تا لباس های مدرسه رو درارم
ماهیار بعد از این که بازی رو بهم یاد داد و دو دست باهام بازی کرد و من بردم بساط بازی رو جمع کرد و رفت تخمه و پفک ویه عالمه قره قوروت اورد ، شبکه سه فوتبال داشت و ماهم که هردو سوباسا !! عشق فوتبال
لنگامونو دراز کرده بودیم وسط حال و رفته بودیم تو زمین ...
ماهیار: فردا من زود تر میرم و تو هم خودت باید تنها بیای ، اونجا هیچکدوم از ما هم دیگه رو نمیشناسیم ...راستی از کدوم یکی از دخترا بیشتر خوشت اومد؟؟
من که رفته بودم تو نخ این داور منگوله هیچ چی نمیفهمیدم
ماهیار یه بار دیگه سوالشو پرسید که من گفتم :اون شبنمه که همه اش جیغ و داد میکرد این مهرسام هم که ابه زیر کاهه ...نیلیا ولی اروم بود
ماهیار: حدس میزدم ، پس فردا میم بیاد اینجا کمکت کنه لباساتو عوض کنی و اماده شی
دوباره ساکت شدیم ...دستمو بردم رو زمین و میخواستم تخمه بردارم که دستم خورد به یه چیز خاصی ...توجه نکردم اوردمش بالا که .....
با جیغ پرتش کردم طرف ماهیار و بلند داد زدم : سوسک
ماهیار : کو ؟؟ کجاس؟؟
- اوناها... اوناها
ماهیارم پرید رو مبلی که بهش تکیه داده بودیم ..منم همون طور
به اینم میگن مرد اخه ؟؟
- بکشش
- فعلا فوتبال مهم تره ببینیم یه ربع اخره بعد میکشیمش
بگو چرا اقا اومد رو مبل ...فکر فوتباله
- تا اون موقع فرار میکنه
یهو سوسکه از مبل اومد بالا ...لامصب سوسک نبود که کوروکودیل عصر ژوراسیک بود !!
و دقیقا همون موقع گوینده اعلام گل داد
از زور هیجان و ترس ماهیارو یهو بغلم کرد و منم که از گل خوشحال بودم جیغ میزدم من که توبغل ماهیار بودم مبل سنگین شد و یهو پوف
به فنا رفتیم
همه جا تاریک بود و من احساس خفه گی میکردم ...دقیقا مثل همون موقع هایی که پتو رو دماخم بود ....
صورت من طرف پایین بود و صدای نفس نفس زدن های ما دو تا و تکرار صحنه ی گل از بیرون میومد ....
من : ماهیار اینجایی
یه صدای مبهمی از ماهیار دراومد که میگفت داری خفه ام میکنی
بدبخت با ارنج رفته بودم رو گردنش ...
دستمو برداشتم که گفت : نمیتونی مبل رو تکون بدی؟؟
- میدونی من کی ام؟؟
- این سوالا چیه؟؟ وقت گیر اوردی ها؟ خوب تو هانایی دیگه
- گفتم شاید با بروسلی اشتباه گرفتی منو
با جفت پا اومدم مبل رو پرت کنم که ماهیار گفت : مبلمون خراب نشه
- اون موقع که ابراز هیجانات میکردی باید فکر مبل خونتون هم میبودی
- زپرشک...
- هیس......
- چی شد؟؟
- فکر کنم یه چی داره رو دستم راه میره
- نه؟؟ یعنی کی میتونه باشه
- مسخره ...برو هیجانات خودتو مسخره کن......فکر کنم (اب دهنمو قورت دادم و گفتم )فکر کنم سوسکه
ماهیار یه خنده سریالی زد( از اینا که دنباله داره ) و منم این قدر ورجه وورجه کردم تا مبل رفت کنار
خودمو تکوندم و وقتی سوسکی ندیدم گفتم : چرا میخندیدی؟
ماهیار مبلو چپه کرد و نشست روش و گفت : اخه من داشتم رو بازوتو قلقلک میدادم
چشمام از خشم زده بود بیرون کوسن رو برداشتم و اینقد زدم تو سر ماهیار که به غلط کردن افتاد
ولی خوبما که اخرش نفهمیدیم این سوسک الهی کجا رفت؟؟
واستا دفعه ی بعدی ببینمت با دمپایی های دستشویی یک انتقام زیبایی ازت میگیرم که تو تاریخ ایران و جهان بنویسن اسمتو.........


نیلیا دو تا کوچه مونده بود به منطقه که فعلا باهام بای بای کرد و منو با یه من ارایش که سنمو بیشتر میکرد و البته کاملا عمدی و برنامه ریزی شده بود تنها گذاشت بابا منو تنها نذار .....من 16 ساله رو چه به اعمال بالای 18
نیلی که خیلی خوشش اومده بود میگفت ماه شدی
منم گفتم پ چرا هنوز رو زمینم؟؟
اقا خلاصه من با یه صورت رنگین کمونی و مانتوی تنگ و کوتاه سرمه ای و یه شال شل و ول با یه کفش پاشنه ده سانتی بین اون همه نگاه خیره مونده بودم باید چیکار کنم
خلاصه ترش کنم ، رسیدیم
مانتو و شال و کیفمو دادم به اونی که دم در بود و خودم رفتم تو
یه اخم کمرنگ داشتم و فوق العاده مغرور قدم میزدم همون جوری که بهم یاد داده بودن یه گوشه پیدا کردم که مشرف به بقیه جاها باشه
پارو پا انداختم و نشستم ...یه جوراب شلواری رنگ پوست پوشیده بودم و یه پیراهن مشکی دکلته... ماشالله سلیقه ماهیار
نور های قرمز و بنفش و رنگ رنگی هم دور سالن میچرخید ...ناخود اگاه لبخند زدم و مشغول دید زدن شدم...
اکثرا برای خوشگذرونی اومده بودن و گله ای ریخته بودن وسط
بعضی ها هم مثل من نشسته بودن....و مینوشیدند حالا چی ؟؟ من که تو لیوانشون نیستم
گوشه های دیگه میز های بازی بود و یه عده هم اونجا جمع بودن
بلند شدم و شروع کردم به قدم زدم
امروز چه همه مهربون شدن ...اقا پسرا لبخند میزنن
میخوان با ما اشنا شوند گرچه ما افتخار نمیدهیم
میرسام دستاشو مثلا برای رفع خستگی کشید بالا
یه علامت بود یعنی میز داغه
با همون ارامش رفتم سمت میز و از بانکدار اجازه گرفتم که بشینم
بانکدار یه پسر 25 ساله بود تقریبا و با یه لبخند بهم گفت که بشینم
میرسام در حالی که به برگه ها نگاه میکرد گفت :امشب چه شب سردی بود
سرد بازم یه علامت یعنی عدد 11پس جمع کارت ها یازده یه دهی لازمه
پاهامو زیر صندلی تکون میدادم و با قاطعیت شرط میبستم
میدونستم میرسام و بقیه که سر میزها اول میرن شرط های کوچیک میبندن اما ما باید میزو جمع کنیم ...
بانکدار که اسمش کیوان بود تر و فرز بازی میکرد و منم تر و فرز میشمردم
حالا نوبت سهراب بود
-خانوم نوشیدنی میل ندارین؟
- چرا ..تکیلا لطفا
من که نمیدونستم چیه؟؟فقط مثل طوطی چیزایی که یادگرفته بودم میگفتم
سهراب رفت و برام یه لیوان پایه دار اورد که توش یه نوشیدنی بود و رفت
منم یه ذره خوردم و متوجه پوزخند کیوان شدم
الان تو دلش میگه این که الان پخ پخ میشه و بازی رو میبرم
واستا ...الان یک پدری ازت درارم
با انگشتام میزدم رو میز و منتظر بودم کارتا رو برگردونه
باید از بیست و یک بیشتر بشه
اونجوری که من حساب کردم باید اون ببازه
اصطلاحا (هر وقت از بیست و یک بزنه بالا میگن سوز شده)
کارتارو برگردوند
جمع مال من که بیست و یکه
ده...سه...تک........بیست و چهارشنبه یه جیغ کشیدم و ژتون ها رو از وسط برداشتم و رفتم سمت یه میز دیگه
شبنم اشاره داد که میز داغه
به محض اینکه نشستم یه جیغ خفیفی کشید و گفت : وای خدا انگشترم گم شده؟؟
انگشتر یعنی جمعشون ........
و به همین ترتیب گذشت تا این که یه چیزی کشیدن رو سرم و بردنم یه گوشه
من فقط دست و پا میزدم و میگفتم که اشتباه کردم ...من کاری نکردم
دیگه گریه ام گرفته بود صدای خشن یه مرده اومد: جمعش چند بود؟؟
-من چیزی نمیدونم ......ولم کنین
-میگم جمعش چند بود؟؟
-یازده
یهو یکی اون پارچه رو از سرم برداشت و من با دیدن بچه ها یه نفس راحت کشیدم
یهو همه شون خندیدن و البرز گفت : به گروه ما خوش اومدی؟؟
- دیوونه ها نمیگین قلبم میگیره میمیرم میوفتم رو دستتون
ماهیارو که تا اون لحظه ندیده بودم جلو اومد و گفت : خدا نکنه ...کارت عالی بود ...
و من هنوز قلبم مثل گنجشک میزد

رمان لپ های خیس وصورتی3

- آخیش ......بالاخره تموم شد
ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله
-نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ......
ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم
ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد
ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش
یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور درس خوندیم
زمین سرد سرد بود و به احتمال ما خاکی خاکی شده بودیم
چشمامو به خاطر نور لامپ جمع کرده بودم و دستامو زیر سرم گذاشته بودم: ساعت چنده؟؟
ماهیار: فکر کنم سه
سریع بلند شدم و گفتم :چی؟؟
ماهیار: سه شایدم چهار..چیه مگه؟؟
من: هیچی فقط باورم نمیشه به این زودی اواره کوچه خیابونا شدم که ساعت سه بیرون خونه خودم کنار یه پسر علاف تر از خودم دراز کشیدم
ماهیار: چقدر زود میگیری ماشالله
من: برو خودتو مسخره کن
ماهیار: راستش یه چیزی تو ذهنم میچرخه نمیتونم بپرسم؟؟
من: چی؟؟
ماهیار:تو کسی رو نداری؟؟خاله ای ،عمه ای؟؟ فامیلی چیزی؟؟
اخم کردم و با صدای سرما خورده ای گفتم: نه
ماهیار: پس پول دفن پدر و مادرتو اونم تو بهشت زهرا کی داده؟؟
ساکت بودم
به درخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم
ماهیار:نکنه کمیته امداد؟؟
نباید دروغ میگفتم: نه
ماهیار: پس کی؟؟صاب خونه ات؟؟
من: نه
ماهیار:انجمن اولیا و مربیان مدرسه؟؟
من :نه........هیچ کی در مورد مشکلات من چیزی نمیدونه ....حتی دوستام !!فقط مدیرمون میدونه
ماهیار: چرا ازشون کمک نمیخوای؟؟
من : چقدر میتونن کمکم کنن ........یه تومن ......دو تومن ......بیست تومن.....؟؟.......به مدت چقدر .؟؟به چه قیمتی؟؟ به قیمت بد شدن بین همه دوستام ؟؟به قیمت نگاه کردن مادراشون به یه چشم دیگه؟؟و اخرشم انداختنم بیرون از مدرسه ای که واسه درس خوندن توش جون کندم؟؟غیر از اینه؟؟
ماهیار: چرا اینقدر بدبینی؟؟میتونی بخوای کسی نفهمه که .......
حرفشو قطع کردم:بسه!!........بسه ماهیار !!!!!تمومش کن !!!!!اونا هر چقدر هم که خوب باشن منو درک نمیکنن ......حتی تو هم منو درک نمیکنی!........میدونم تو ذهنت چی درموردم فکر میکنی.....میدونم تو دلت میگی !!این دختره چه جور دختریه که قبول کرد شبو پیش من بمونه!!چه جور ادمیه که تونسته با اون همه بدبختی تو اون مدرسه با اون همه مخارج دووم بیاره ......یا چرا اینقدر راحت با دوستاش تو گیم نت نشته بود و بازی میکرد؟؟ یا چه میدونم اصن چیجوری قبول کرد اونشب من پیشش بمونم ؟؟به پیر به پیغمبر من همه اینا رو میدونم ....میدونم اونایی که اسما خیر و خوب و با خدان هم همینجوری به من نگاه میکنن یه سرخر یا یه گدایی که باید یه چی بذارن کف دستش تا کنه نشه.......
دیگه اشکام میریخت رو صورتم و منم کلافه پاکشون میکردم...اونم بلند شده بود و با سری که زیر انداخته بود گوش میداد ....گرچه فکر کنم بازم خوابیده ...پس با خیالت راحت دردد و دل میکنم:دلت چی میخواد بدونی؟؟کی خرجمو میداد؟؟کی منو گذاشت اون مدرسه؟؟ کی ؟؟دلت میخواد اسم اون فرشته ی نجاتی رو بگم که شده فرشته ی مرگم ؟؟فرشته ی مرگ مادر و پدرم ؟؟
یه کثافت عوضی که هر روز تو پول بیشتر غرق میشه......پدربزرگم ........یه احمق خر پول که فقط پول تحصیلات منو میده ....میذاره مامانم تو بیماستان جون بده و حتی ملاقاتش نره .....اجازه میده بابام دق کنه و من بدبخت با گریه نصفه شب به هر کس و ناکسی رو بزنم و جلو هرکسی هق هق کنم که تورو خدا بابامو ببرید بیمارستان اونوقت خودش فقط گوشیو برداره بعد تمام حرفای من بگه ، اگه دیگه کاری ندای قطع کن .......تو نمیفهمی ............وقتی پدر بزرگ من خودش نمیتونه منو بفهمه من از کی کمک بگیرم اخه .......برم پیش قاتل عزیز ترین ادم های زندگیم؟که بازم مثل دفعه ی قبل در رو روم ببنده و بگه :من شما رو نمیشناسم
خسته شدم .....یهو انرژیم تموم شد و فقط تونستم با زحمت از جام بلند شم و با ماهیار که برخلاف تصور من بیدار بود تا خونه هم قدم بشم......................

**********


مدرسه چه طور بود؟؟
برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟
با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم
اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟
منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟
نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده
قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟
اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟
به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط
واستادم.........واستاد
لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین
ماهیار: ها؟؟
من : کی به تو گفت بیای دنبال من
اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش )
و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن .........
ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت
و منم دنبال خودش میکشید
دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار
زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی .....
پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های ..........
ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟
پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟
یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟
یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟
کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب )
اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ
فکر کنم همون ستونه اس..........
سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟
بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی
جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم
اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!

اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت
مرتیکه لوس
خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک
ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟
- حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟
ماهیار: باید روش فکر کنم
- بیشعور......یالا راه بیوفت
ماهیار: هانا!! ادم باش
- نه این که توادمی!!
ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن
- نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟
ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری
اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید
ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد
ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو
پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم
با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟
یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!!
ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟
اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟
من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه
ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده
خوششان امد
واستا یه ضد حالی بهت بزنم !!
پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن....
من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
یا علی !!
من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟
من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه
ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟
منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........
ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر
- وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم
ماهیار : اینم حرفیه .....
ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده
پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟
سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !!
هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود
ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!!
استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم!
ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟
خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!)
با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........


اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم )
غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !!
دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم
نوشابه رو دادم بالا
ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟
نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم )
نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم.....
- ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه
ماهیار: واست یه کاری دارم!!
جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی)
با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟
ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه
من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟
ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟
- : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت
ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟
- : خودت میگی نخبه ام
:ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم .....
- : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟
- خیلی چیزا.......
اَی ناقلا
-: مثلا؟؟
- یه تقلب ماهرانه تو بازی
اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه
: تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن
: چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟
اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن
- : چی گیر من میاد؟؟
- پولش
- : چی گیر تو میاد پس؟؟
- پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه
نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !!
با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم
باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟
- باید چیکار کنم؟
ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو......
ماهیار: قبول میکنی پس؟؟
بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟
پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟
ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه
یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست
ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!!
با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟
ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم
تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد .....
من : باید توضیح بدی تا بعد
ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه
فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا
این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوت

**************

یه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن)
راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم
رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ......
ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟
من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟
ماهیار: چرا؟؟
من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه .....
ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟
بله ......بله
سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟
سر و ته داشتم نگاش میکردم
پ چرا حرف نمیزنه؟؟
ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟
موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین
سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت
ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش
همین دیگه راحت بودم که این شد
موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!!
موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا
حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند .............
راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی )


این که خوابید منم با پام پتو رو دادم پایین
میترسیدم دیگه ..... یهو دیدی این پتوهه اومد رو دهنم
یه بیست مین گذشت هنوز نخوابیده بودم کامل ......یعنی مطلقا در عالم هپروت بودم ....که اقا بلند شد رفت اب خورد و اومد دوباره پتو رو کشید رو من و دوباره خوابید
منم که داشتم تلف میشدم اون زیر سریع پتو رو دادم با جفت پا پتو رو دادم پایین
ای کاش این جفت پارو فرود میووردم تو شکم ماهیار .....ای کاش!!
سردم شد دوباره پتو رو دادم بالا ......اما کامل نیووردم بالا که نیاد رو دهنم ...دوباره یه ساعت بعد روز از نو روزی از نو
هی من میدادم پایین اون میداد بالا
تا خود صبح از ترسم نخوابیدم و بیدار موندم........این هم یکی از دردای بی درمونه دیگه صبح با صدای خروس گوشی ماهیار بلند شدم
الارمشم اهل دله ........
با صدای دلنشین خروس نرقصیده بودیم که صبح از ترسمون با اونم یهو پریدیم .......حالا باید عین میمون از این نردبونه برم پایین ........اینم شد زندگی خودم که میمونم صدای خروسم که در فضا پخش میشه این ماهیارم که عین خر تا صبح لقد میپروند بالا
در کل یک باغ وحش خونگی تدارک دیده بودیم .......
الارمو خاموش کردم و رفتم تو دستشویی
یه بیست مین بعد صدای تق تق میومد ......اوا در میزنن تو دستشویی هم ادمو راحت نمیذارن
.....ای وای......من سر همین سنگه خوابم گرفته !!
ببین خدا به چه روزی افتادیم عین این معتادا تو دستشویی خوابمون میبره ....
عملی و مفنگی نشده بودیم که شدیم.........حالا بریم بیرون بذاریم این ماهیارم از این فضا فیض ببره و خودشو بسازه ....اره داداش ما تو کارمون معرفت داریم ..دوتاهم بینیمو دادم بالا و رفتم تو روشویی و صورتم هم شستم .......دستشویی شون ماشالله یه قالی دوازده متری میخورد .........یه ده ساعتی تو راهی تا برسی به درش
امشب باید یه جوری پتو رو دو در کنم ......داشتم دوباره میخوابیدم که ماهیار صداش بلند شد: جان مادرت بیا بیرون دارم جون میدم
سریع اومدم بیرون و باهمون خماری خواب گفتم : ساعت چنده .....؟؟
ماهیار: 8.......
و سریع رفت تو..........اوخی ......دلم سوخت چقدر به برادرمون فشار وارد شد ....فکر کنم به درجه شهادت داشت نایل میشد که ما شیطان صفت ها مانع شدیم ....!!

لپ های خیس و صورتی 2

ماهیار تا منو دید دوستاشو ول کرد و اومد طرفم چه مرامی !!ولی جون عمه ات الان مرام پرامو بیخیال شو نیا اینجا!!
اخه من به قزی و نازی چی بگم؟؟
ولی ماهیار همچنان میومد منم با چشم و ابرو مژه و لب و لوپچه و لپ و خلاصه هر چی اعضا داشتم اشاره میکردم نیا ......د جون هانا نیا!!
ای داد بیداد نازی اینا هم دارن میان!!
و خوشبختانه یا بدبختانه اونا زود تر رسیدن!!قزی گفت:چه طور بود بازی!!
یهو همه چی یادم رفت و با هیجان و شکلک گفتم: توپ توپ بود !!بدجوری فاز داد!!
نازی:خوبه که خوشت اومده!!
من:البته فقط برای یه روز!!
قزی:ما هم اولش همینو می گفتیم!!
ماهیار رسید بهم و وقتی دید با دوستامم و دارم خودمو هلاک میکنم که بگم نیا اینجا!!بالاخره متوجه شد و یه چشمک زد که والا منظورشو نفهمیدم!!(این حرکات زننده چیه ؟؟دختر مردمو منحرف میکنی که چی بشه؟؟پسره ی از خود بی خود رفیق باز)
همه بلند میشدن و یه مدلی با ماهیار دست میدادن و میگفتن:به اقا ماهیار چه عجب از این طرفا!!
قریبا همه همینو میگفتن به جز یکی که برگشت گفت:بابا ما گفتیم دیشب رفتی پیش برادرهای گشت شب !!
و اون یه نفر میر سام بود .
ماهیار هم با یه لبخند نازی و قزی کش به جمع ما نیگا کرد و تو گوش میرسام یه چی گفت که ابروهاش از تعجب تا کره ی ماه رفت بالا و قر داد دور منظومه شمسی و اومد پایین ....
حالا نوبت میرسام بود که یه نگه به ما بکنه
نازی و قزی هم که ندید بدید ...به خودشون گرفتن .......اه اه این سبک بازی ها چیه؟؟ابروی هر چی گیم نت بردین
یه ربعم بازی کردم و یه نگا به ساعت کردم پنج و نیم بود باورم نمیشد...چه قدر زود میگذره و چه قدر خوش میگذره
ولی من نه جا دارم نه وقت برای خوندن درسا
داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم که میرسام صدام کرد:فکر کردم پول شیرکاکائو و بازی رو میخواد بگیره، احتمالا نازی اینا هم همین فکرو کردن چون اومدن و گفتن:سامی!!به حساب ماست ها !!ازش هیچ چی نگیر(سامی دیگه چه صیغه ایه؟؟)
منم که پول نداشتم تعارف نکردم و فقط زیر لب گفتم:شرمنده ام کردین!!
میرسام با یه حالتی گفت:قبلا حساب شده!!من هانا رو برای یه کار دیگه صدا زدم
نازی با تعجب:حساب شده؟؟
قزی:کی حساب کرده؟؟
میر سام:یکی عشقش کشید حساب کنه حالا شما دوس ندارین؟؟
دوباره با بچه ها خداحافظی کردم که میرسام با یه حالتی نیگام کرد و گفت:ماهیار بیرون منتظرته!!
هان؟؟

 

رفتم بیرون ...بله اقا همین جاست
از دور اومد سمتم و گفت:به هانا خانوم؟؟چه خبرا؟؟راه گم کردی؟؟
بینیمو کشیدم بالا و با یه پرستیژ بالا شهری تو حلق ماهیار گفتم:ببخشید شما؟
ماهیار یهو حالتش صد و هشتاد درجه عوض شد و زیر لب گفت:چی میگه این؟؟
ماهیار:ناز میکنی؟؟
من:اقا مزاهم نشین لطفا ما تو این محل ابرو داریم
ماهیار از ته دل خندید و گفت:نازتم میخریم
برگشتم و دست به سینه نگاهش کردم و کیفم رو از یه شونه ام گذاشتم رو اون شونه و گفتم:اینجا چیکار میکردی؟؟
ماهیار:من اینجا چیکار میکنم؟؟اسم گیم نتی که توش بودی رو مگه ندیدی؟؟وقتی گیم نت به اسم منه انتظار داری اینجا چه کنم؟؟
برگشتم و یه نیگا به سر در گیم نت کردم ........ای بمیری هانای الاغ !!
"سرای بازی ماهیار"
ماهیار کله منو برگردوند طرف خودش و گفت:بازم میخوای نادید بگیری هانا خانوم؟؟
دیگه ضایع بازی بیشتر از این ؟
باهم قدم زدیم و من هم کل ماجرا رو گفتم!!اون هم گوش داد
رسیدیم به یه فضای سبز و نشستیم رو نیمکت
ساکت بودیم که یهو من برگشتم گفتم:شرمنده مون کردی شازده!!پول بازی رو تو حساب کرده بودی نه؟؟
ماهیار خندید و گفت:میرسام گفت؟؟
یعنی واقا من اینقد خنگ میزنم
من:دیگه خنگ نیستم که .........
با دستش سرمو هل داد و گفت:باشه بابا
همون موقع دو عدد برادر اومدن تا به قولی مارا ببرن تو راه راست
برادر نامبر وان رو به من:دختر خانوم! شما با اقا نسبتی دارین؟
به تو چه مرتیکه مف خور
ماهیار:فرمایشی هست با من صحبت کنین
اخوی نامبر تو:شما ساکت
چرا اینا از من میپرسن؟؟حالا من باید چی بگم؟؟
من:لزومی نمیبینم به شما بگم
اخوی نامبر وان: وقتی اعزام شدین به محل لزوم رو بهتون میگم باجی!!
از باجی گفتن و لهجه اش معلوم بود ترکه
با یه گارداش گفتن کشوندمش یه گوشه و یه چی ترکی سمبل کردم و گفتم و اونم ابراز ارادت کرد که همولایتی و رفت به اون یکی اخوی گفت:مشکلی نیست و رفتن
ماهیار با گنگی نگام میکرد و بعد گفت:پول مول داشتی؟؟
من:نه چطور؟؟
ماهیار:پس با چی بهشون رشوه دادی؟؟
من:رشوه ندادم خره..........ترکی حرف زدم !!
ماهیار:مگه ترکی؟؟
من:نه بابا....... فقط بلدم !!
ماهیار:راستی تو اصالتن مال کجایی؟؟
اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!!

 اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!!
ماهیارکه دید ج نمیدم گفت:نمیخوای امشب مهمون من باشی ؟؟از قبرستون که بهتره.......
با سپاس گذاری نگاهش کردم و گفتم:نه زحمت نمیدم
ماهیار:نکنه زده به سرت دختر!!قبرستون شبا وحشتناکه....
من:فکر بودن تو خونه ی شما هم همین طور
ماهیار:من رو که اون شب دیدی...بچه سر به زیریم.........اصلا رو حساب ترحم نذار فقط واسه جبرانه هانا
سرمو پایین تر انداختم و اون ادامه داد:گرچه نمیشه اون کاری رو که تو برام کردی جبران کنم عزیزم
سرمو خیلی پایین تر بردم و کیفمو بغل کردم، ماهیار:اصلا یه شب نه تا هر وقت که مامان اینا بخوان بیان باید بمونی پیش من
چونه ام می لرزید من چه قدر بدبختم اخه !اون داره خونه ی درب و داغون منو با مال خودش مقایسه میکنه؟؟بازم یکی دیگه میخواد برام دل بسوزونه گیرم دو سه روز هم پیش ماهیار باشم بعدش چی؟؟اونم یه روزی از دست من خسته میشه
اشکام دونه دونه میریخت رو کیفم و من سرم بیشتر تو سینه ام فرو میرفت
ماهیار چونمو گرفت تو دستاش و گفت:هانا ؟؟چرا گریه میکنی؟؟
همین حرفش کافی بود تا من باشدت بزنم زیر گریه صدای گریه ام فضای پارکو گذاشته بود رو سرش و هر کی رد میشد نگام میکرد........ماهیار مبهوت مونده بود و نمیدونست چیکار کنه؟؟
یهو اومد سمتم و سرمو بغل کرد و گفت:........
نه هیچ چی نگفت گذاشت اروم گریه کنم.....اروم تر شدم...خیلی اروم با به یاداوری هر بدبختی گریه ام شدت میگرفت
نمیدونم چه قدر گذشت ولیدیگه میخواستم سرمو بلند کنم اما نمیشد ....با زور سرمو از رو سینه ی ماهیار بلند کردم و .........
باورم نمیشد ماهیار گرفته خوابیده؟
بابا به جان خودم این معتاده!!اون شبم همین طوری گرفت خوابید
ساعتمونگاه کردم یه چهل و پنج دقیقه ای بود که گریه میکردم!
تو خواب ماهیارو نیگا میکردم!!یه پیراهن کلاه دار و تنگ شیری تنش بود و یه جین فاق کوتاه پاش بود
از تیپش خوشم اومد
منم همیشه فاق کوتاه میخریدم البته اون موقع ها که بابام زنده بود
موهای خوش رنگی داشت خیلی از رنگ موهاش خوشم اومد .....موهای خوش حال قهوه ای سوخته اما روشن .....یه حالتی بود ....
یهو دوباره گریه ام گرفت(گریه تو هم قطع و وصل میشه ها) اما گریه نکردم و اروم ماهیارو بیدار کردم!!
- ماهیار جان !!
پا نشد
- اقای محترم پاشو
(بابا این شده مجسمه که ....تکون بخور تن لش!!........درست صحبت کن خانوم نویسنده نذار من دهنم باز شه)
- هوی اقا پسر پاشو دیگه
وقتی به زور مشت و تکون بلند نشد دیگه لگد میزدم :د هیکلتو تکون بده دیگه ماهیار
اروم چشماشو باز کرد تازه رنگ چشماشو میدیم البته با کیفیت فول اچ دی چون به معنی واقعی رفته بودم تو صورتش همرنگ موهاش بود اما یه کم خوشگل تر خمارخوابم که بود اون لحظه گیج میزد....
دو دقیقه نگام کرد و یهو همه چی یادش اومد گفت :ببخشید که خوابم برد
شروع کردم به بلند خندیدن !
این نکنه مشکل داره؟؟اخه کدوم ادم سالمی اونجوری میوفته میخوابه
یه قرن بعد خنده ام تموم شد همیشه همین طور بودم یه چیز کوچولو که میشد ریسه میرفتم تا سال دیگه عید نوروز خنده ام تموم شه!!
با دستم اشک چشمامو پاک کردم و ماهیارشرمنده گفت:برم دست و صورتمو بشورم
و رفت سمت سرویس های بهداشتی یا به عبارت ساده تری مستراح!!!!!!!!
موبایل ماهیار که رو نیمکت جامونده بود شروع کرد به زنگ زدن .........متوجه اش نشده بودم تا اون موقع .......نمیدونستم بردارم یا نه !! ناراحت میشه یا نه!!کار خوبی میکنم یا نه!!یه نگاه کردم به گوشی....که انگار از نگاهم ترسید و قطع شد
(ماشالله ابهت رو گوشی ام تاثیر میذاره)
همون لحظه ماهیار هم اومد ........و رو کرد طرف منو گفت :تصمیمتو گرفتی ؟؟خونه مایی دیگه نه؟؟
من:اخه میدونی........
ماهیار: دهه........نیم ساعت گریه میکردی سبک نشدی....بیاد دیگه
کوله امو کشید و گفت :یالا بجنب
ماهیار:خوب اینم خونه امون
یه نگاهی به خونه کردم
یا ابولفضل عباس !!ای خونه اس یا کاخ سفید ؟؟
بابا کاخ سفید میاد اینو میبینه شرمنده میشه جان تو!!
معمارش کدوم الاغی بوده که فرق خونه و قصرو تشخیص نداده؟؟
داشتم سعی میکردم فک افتاده وسط خیابونم جمع کنم که نگاهم افتاد به ته خیابونو و دیگه با کارتک هم فکم جمع نمیشد
وای خدا چه باغ خوشگلی !!
ته خیابون یه باغ خیلی خوشگل بود چون شبیه پارک بود اول فکر کردم عمومیه ولی از قفل درش و فضای فوق العاده با صفای توش دست گیرم شد که مفتی نیست و صاحاب داره !!بخشکی شانس
ماهیار دعوتم کرد که برم داخل خونه و منم یه ذره تعارف که کردم رفتم تو
بدون توجه به داخل خونه و دکوراسیون شیکش رومو کردم سمت ماهیار که داشت میرفت سمت آشپزخونه
من:یه چیز بپرسم؟؟
یه بطری اب از تو یخچال برداشت و سر کشید و نگام کرد که یعنی بپرس
خوب حالا که چی؟؟ زبون نداری؟؟
من:اون باغ ته خیابون .....چیزه یعنی چیزه دیگه؟؟ خیلی با مزه نه نه خیلی اینه اه............جونم در بیاد ....منظورم اینه که مال کیه که اینقدر با صفا و مامانیه؟؟
ماهیار اب از تو دهنش پرید بیرون بیشعور و با خنده گفت:مگه باغم با مزه و مامانی میشه ؟؟
من: حالا که شده ...جواب منو بده
ماهیار:خوشت اومده ازش ؟؟
من:اوهوم
ماهیار:میخوای بری توش بگردی؟؟
من:اوهوم
ماهیار: یه ساعت دیگه خوبه؟؟
من: عالیه!.......مگه ازصاحب باغ اجازه داری؟؟
ماهیار:صاحب باغ عمومه......اره بابا اجازه دارم
من با ذوق پریدم بالا !! عادت های ناپسنده دیگه چه میشه کرد حالا حیف که ماهیار بود وگرنه یه حرکت مخصوص با کمرم داشتم که هر وقت ذوق میکردم اون حرکتو میکردم !!
عین این مصری ها دستامم تکون میدادم
ولی الان جلو این پسره زشت بود یهو دیدی میگفت این خله کیه من راه دادم تو خونه امون !!و با تیپا به سوی بیرون هدایتم میکرد
به همون بالا پریدن بسنده کردم و رفتم سمت مبل و کوله امو گذاشتم روش !! از صبح رو دوشم بود؟؟
خیلی سنگین بود لا مصب منو باید جز زنان اهنین حساب میکردن با این زورم به خدا
رضا زده از بلند کردنش عاجز میموند
زیپشو باز کردم و همه ی لباس هامو که چپونده بودم توش ریختم بیرون ....البته نه همه اشو
(بعضی از لباس ها که نباید بذاری بیرون که همه ببینن که یه حریمی گفتن یه وسایل شخصی گفتن یه پسر نامحرمی گفتن .....کشکی نی که!!)
عروسک خرس خوشگلمو هم که اسمش خرسی بود و عروسک دانیاسور سبزم که اسمش دانی بودم در اوردم و گذاشتم رو مبل یه دست لباس و شال برداشتم و منتظر شدم ماهیار از دستشویی تشریف بیارن تا بپرسم کجا برم تعویض لباس
ده دقیقه صبر کردم نیومد
رفتم دو رخونه چرخ شدم البته همه اشو که نتونستم ببینم خیلی گنده بود والا یه ملت تو این خونه جا میشدن حتی میتونستن تو حالش زمین کشاورزی درست کنن و تو اتاقا دام داری کنن !!
گوسفنداشونم میتونن بذارن تو حیاط بچرن
رو پشت بومم جون میداد واسه کفتر بازی بچه محلای ما
احتمالا یه استخر گنده هم دارن که توش میتونن کوسه موسه پرورش بدن
به فکرای چرت و پرتم خنده ام میگرفت مخصوصا از فکر اینکه الان تو اتاق هاشون به جای گوسفند دارن اون ماهیار و بردارشو می پروروندن.......
یهو چشمم خورد به یه عکس گنده که رو دیوار یکی از اتاقا زده بودن از اون جا مشخص نبود کیه و چه شکلیه اما از همون دور چشم های سبزش چشمک میزد !!
یه نگاه به دور پذیرایی انداختم و به چهار دست مبلی که تو سالن با نظم و سلیقه چیده شده بود نگاه کردم یه طرف سالن مبل های قرمز و مشکی بود و یه دکوراسیون مدرن با تابلو هایی کلاسیک که داد میزد یه پول خوشگل براش پیاده شدن !!همه اش هم خط خطی بود !!انگار داده بودی تقی بچه نق نقوی همسایه امون کشیده بودشون
اما خوب خوشگل بودن دیگه
یه طرف دیگه مبلمان قهوه ای شکلاتی بود که وسطش یه فرش پرز بلند قهوه ای بود این مبلا به شکل دایره به هم میچسبیدن و روبروش یه ال سی دی اندازه پرده سینما گذاشته بودن که دو طرف ال سی دی باند های گنده بود و کنار باند ها عروسک های بزرگ دو تا دختر بود که دامن های گنده و پفی پوشیده بودن و یه چتر خوشگل هم رفته بودن این قسمت سالن پر از عتیق بود و مجسمه و تابلو های چهره ی فوق العاده طبیعی که پولشم فوق العاده طبیعی بوده از اون قسمت یه پله میخورد و رفت سمت پنجره ی بزرگ کنار سالن که کنارش یه مبل یه تیکه چسبیده بود بهش که رنگشم بنفش خوشرنگ بود و کوسن های رنگاوارنگ داشت
سمت دیگه ی سالن که من باشم گلخونه بود و کنارش مبل های چرم سبز روشن که میچرخیدن و خیلی نرم بودن معلوم بود که خیلی گرم و نرمن !!
و با فضای گلخونه که پر گل و گیاه بود ست شده بود و شده بود ماه سرمو چرخوندم و دیدم ماهیار اب چکون از دستاش داره میره تو یه اتاق که داد زدم :شازده یه لحظه تشریف بیارین
اومد طرفم و درحالی که دستاشو با شلوارش خشک میکرد گفت : بله
من: رفته بودی نصف عمرت تو دستشویی فکر کرده بودی رفتی جزایر قناری که نمیومدی بیرون نه ؟؟
ماهیار خندید و گفت :تو به تایم دستشویی رفتنم هم کار داری؟؟
من: نه شازده اما چون وقت طلاست شما داشتی طلاتو صرف دستشویی میکردی گفتم امر به معروف کرده باشم
ماهیار یه نیم خنده ای کرد و گفت: این زبونه یا گردن زرافه که اینقد درازه ؟؟
یه لبخند گنده به پهنای کل صورتم زدم که یعنی گردن زرافه اس!!
ماهیار :خوب حالا کارت؟؟
نیشمو بستم و گفتم: اهان !!من کجا باید برم تعویض لباس
ماهیار: خانوم محترم اتاق پرو نیداریم باید بیای تو اتاخ ما لباس عوض کنی؟؟
من : اتاخ؟؟یا اتاق؟؟
ماهیار: همون!!مهم معنی و باطنه که همون اتاق بود
من : کدومه اتاختون ؟
ماهیار :اونا ها
با دست به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد و گفت :برو عوض کن
رفتم سمت اتاق و بدون اینکه به اتاق نگا کنم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون ماهیار جلوی تلویزیون داشت با موبایلش حرف میزد رفتم کنار کیفم و به ساعت نگاه کردم یه ربع مونده بود
همون موقع ماهیار تلفنشو قطع کرد و نگام کرد یه لباس فیروزه ای با یه شال فیروزه ای سرم بود چندان گرون نبود اما خوب بود !!
-میگم اون تخت دو تایی مال کیه؟؟
جون شما اگه من به اتاخ نیگا کرده باشم
-من و داداشم دیگه نابغه
-وا....با این همه سکنات و ممکنات و خدم و حشم و کاخ و باغ و اینا یهه اتاق رو دونفری مصرف میکنین...واقعا که دست لامپ کم مصرفو از پشت بستین
خنده اشو خورد و گفت : جای خواب ما یکیه اما اتاق مطالعه و لباس و وسایل داداشیم اونجاست
با دست به جایی که اشاره کرد نگاه کردم اما......درش بسته بود
ماهیار خندید و گفت : درشو اکثرا قفل میکنه ...ماهم نمیدونیم اون تو چی داره؟؟
یه ذره سکوت کرد و بعد
ماهیار با لبخند گفت: هانا خانم امروز کارنامه های مارو دادن مال شما رو چی ؟؟
من :اره دادن
در ضمن نیشمم باز کردم
ماهیار: مال من که افتضاح شد !!
من :چند شدی مگه؟؟
ماهیار : نوزده و نود و هشت
یه پوف کردم و گفتم: منو مسخره کردی
ماهیار: نه جون تو خیلی بده من انتظار 20 داشتم
من: کدوم مدرسه میدرسی؟؟
ماهیار: هان؟؟
من : کدوم مدرسه درس میخونی؟؟
ماهیار: تیزهوشان عارف
من :اه .....به به .....پس شما هم تو المپیاد علمی هستین
ماهیار یه پشت چشم خوشگل برام نازک کرد یاد شمسی خانوم(صاحب خونه قبلیم) افتادم که واسه زنای محل پز میداد
من :خوب حالا
ماهیار: معدل شما چند شد؟؟
بدون شرح کارنامه رو دادم دستش دو دقیقه ای ساکت بود برگشتم گفتم: جارو کجاس؟؟
ماهیار: هان؟؟میخوای چیکار؟؟
من : میخوام فکتو از رو زمین جمع کنم
ماهیار از شوک در اومد و گفت :تو چیجوری میرسی درس بخونی؟؟
من :همون جوری که شما درس میخونی .......
با مظلومیت گفتم : ماهیار !!
ماهیار : هان؟؟
من : میشه امشب رو تا صبح بیدار بمونی باهام درس بخونی و یادم بدی !!اخه امروز اصلا درس نخوندم
ماهیار: میخوای بریم باغ درس بخونیم
چه قدر ماها مثبتیم تورو خدا!!همگی در راه کسب علم و دانش و در جهت پیشرفت کشور میکوشیم
سرفراز باشی میهن من!!
هه هه!!- آخیش ......بالاخره تموم شد
ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله
-نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ......
ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم
ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد
ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش
یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور درس خوندیم
زمین سرد سرد بود و به احتمال ما خاکی خاکی شده بودیم
چشمامو به خاطر نور لامپ جمع کرده بودم و دستامو زیر سرم گذاشته بودم: ساعت چنده؟؟
ماهیار: فکر کنم سه
سریع بلند شدم و گفتم :چی؟؟
ماهیار: سه شایدم چهار..چیه مگه؟؟
من: هیچی فقط باورم نمیشه به این زودی اواره کوچه خیابونا شدم که ساعت سه بیرون خونه خودم کنار یه پسر علاف تر از خودم دراز کشیدم
ماهیار: چقدر زود میگیری ماشالله
من: برو خودتو مسخره کن
ماهیار: راستش یه چیزی تو ذهنم میچرخه نمیتونم بپرسم؟؟
من: چی؟؟
ماهیار:تو کسی رو نداری؟؟خاله ای ،عمه ای؟؟ فامیلی چیزی؟؟
اخم کردم و با صدای سرما خورده ای گفتم: نه
ماهیار: پس پول دفن پدر و مادرتو اونم تو بهشت زهرا کی داده؟؟
ساکت بودم
به درخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم
ماهیار:نکنه کمیته امداد؟؟
نباید دروغ میگفتم: نه
ماهیار: پس کی؟؟صاب خونه ات؟؟
من: نه
ماهیار:انجمن اولیا و مربیان مدرسه؟؟
من :نه........هیچ کی در مورد مشکلات من چیزی نمیدونه ....حتی دوستام !!فقط مدیرمون میدونه
ماهیار: چرا ازشون کمک نمیخوای؟؟
من : چقدر میتونن کمکم کنن ........یه تومن ......دو تومن ......بیست تومن.....؟؟.......به مدت چقدر .؟؟به چه قیمتی؟؟ به قیمت بد شدن بین همه دوستام ؟؟به قیمت نگاه کردن مادراشون به یه چشم دیگه؟؟و اخرشم انداختنم بیرون از مدرسه ای که واسه درس خوندن توش جون کندم؟؟غیر از اینه؟؟
ماهیار: چرا اینقدر بدبینی؟؟میتونی بخوای کسی نفهمه که .......
حرفشو قطع کردم:بسه!!........بسه ماهیار !!!!!تمومش کن !!!!!اونا هر چقدر هم که خوب باشن منو درک نمیکنن ......حتی تو هم منو درک نمیکنی!........میدونم تو ذهنت چی درموردم فکر میکنی.....میدونم تو دلت میگی !!این دختره چه جور دختریه که قبول کرد شبو پیش من بمونه!!چه جور ادمیه که تونسته با اون همه بدبختی تو اون مدرسه با اون همه مخارج دووم بیاره ......یا چرا اینقدر راحت با دوستاش تو گیم نت نشته بود و بازی میکرد؟؟ یا چه میدونم اصن چیجوری قبول کرد اونشب من پیشش بمونم ؟؟به پیر به پیغمبر من همه اینا رو میدونم ....میدونم اونایی که اسما خیر و خوب و با خدان هم همینجوری به من نگاه میکنن یه سرخر یا یه گدایی که باید یه چی بذارن کف دستش تا کنه نشه.......
دیگه اشکام میریخت رو صورتم و منم کلافه پاکشون میکردم...اونم بلند شده بود و با سری که زیر انداخته بود گوش میداد ....گرچه فکر کنم بازم خوابیده ...پس با خیالت راحت دردد و دل میکنم:دلت چی میخواد بدونی؟؟کی خرجمو میداد؟؟کی منو گذاشت اون مدرسه؟؟ کی ؟؟دلت میخواد اسم اون فرشته ی نجاتی رو بگم که شده فرشته ی مرگم ؟؟فرشته ی مرگ مادر و پدرم ؟؟
یه کثافت عوضی که هر روز تو پول بیشتر غرق میشه......پدربزرگم ........یه احمق خر پول که فقط پول تحصیلات منو میده ....میذاره مامانم تو بیماستان جون بده و حتی ملاقاتش نره .....اجازه میده بابام دق کنه و من بدبخت با گریه نصفه شب به هر کس و ناکسی رو بزنم و جلو هرکسی هق هق کنم که تورو خدا بابامو ببرید بیمارستان اونوقت خودش فقط گوشیو برداره بعد تمام حرفای من بگه ، اگه دیگه کاری ندای قطع کن .......تو نمیفهمی ............وقتی پدر بزرگ من خودش نمیتونه منو بفهمه من از کی کمک بگیرم اخه .......برم پیش قاتل عزیز ترین ادم های زندگیم؟که بازم مثل دفعه ی قبل در رو روم ببنده و بگه :من شما رو نمیشناسم
خسته شدم .....یهو انرژیم تموم شد و فقط تونستم با زحمت از جام بلند شم و با ماهیار که برخلاف تصور من بیدار بود تا خونه هم قدم بشم......................
**********
مدرسه چه طور بود؟؟
برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟
با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم
اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟
منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟
نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده
قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟
اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟
به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط
واستادم.........واستاد
لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین
ماهیار: ها؟؟
من : کی به تو گفت بیای دنبال من
اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش )
و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن .........
ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت
و منم دنبال خودش میکشید
دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار
زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی .....
پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های ..........
ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟
پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟
یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟
یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟
کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب )
اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ
فکر کنم همون ستونه اس..........
سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟
بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی
جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم
اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت
مرتیکه لوس
خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک
ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟
- حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟
ماهیار: باید روش فکر کنم
- بیشعور......یالا راه بیوفت
ماهیار: هانا!! ادم باش
- نه این که توادمی!!
ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن
- نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟
ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری
اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید
ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد
ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو
پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم
با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟
یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!!
ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟
اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟
من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه
ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده
خوششان امد
واستا یه ضد حالی بهت بزنم !!
پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن....
من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
یا علی !!
من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟
من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه
ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟
منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........
ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر
- وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم
ماهیار : اینم حرفیه .....
ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده
پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟
سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !!
هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود
ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!!
استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم!
ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟
خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!)
با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........
اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم )
غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !!
دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم
نوشابه رو دادم بالا
ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟
نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم )
نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم.....
- ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه
ماهیار: واست یه کاری دارم!!
جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی)
با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟
ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه
من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟
ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟
- : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت
ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟
- : خودت میگی نخبه ام
:ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم .....
- : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟
- خیلی چیزا.......
اَی ناقلا
-: مثلا؟؟
- یه تقلب ماهرانه تو بازی
اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه
: تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن
: چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟
اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن
- : چی گیر من میاد؟؟
- پولش
- : چی گیر تو میاد پس؟؟
- پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه
نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !!
با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم
باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟
- باید چیکار کنم؟
ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو......
ماهیار: قبول میکنی پس؟؟
بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟
پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟
ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه
یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست
ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!!
با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟
ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم
تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد .....
من : باید توضیح بدی تا بعد
ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه
فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا
این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوت
یه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن)
راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم
رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ......
ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟
من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟
ماهیار: چرا؟؟
من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه .....
ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟
بله ......بله
سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟
سر و ته داشتم نگاش میکردم
پ چرا حرف نمیزنه؟؟
ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟
موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین
سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت
ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش
همین دیگه راحت بودم که این شد
موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!!
موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا
حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند .............
راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی )

خاطرات دفاع مقدس

حسین همدانی

 بین عملیات الی بیت‌المقدس تا عملیات رمضان و حمله به جنوب لبنان یک ارتباطی وجود داشت، اگر ما به سمت بصره رفته بودیم، آنجا را می‌گرفتیم، به همین خاطر تقریباً کشورهای خلیج فارس آن را تهدیدی برای خودشان می‌دانستند، از سوی دیگر آنها به حساسیتی که ایران نسبت به جنوب لبنان داشت، واقف بودند، لذا سربازان اسرائیلی به جنوب لبنان حمله کردند که فکر می‌کنم یک توفق و توطئه بود، زیرا باعث شد که نیروها که برای چند روز استراحت به تهران آمده بودند به لبنان اعزام شوند تا بین عملیات الی بیت‌المقدس و عملیات بعدی فاصله ایجاد شود و عراقی‌ها نیز فرصت پیدا کنند که به یک تاکتیک و حرکات جدید دست بزنند به نحوی که ما در عملیات رمضان با خاکریزهای مثلثی دشمن مواجه شدیم و در آنها گیر کردیم و عملیات نیز ناموفق بود.

به نظر من از موفقیت عملیات الی بیت‌المقدس نتوانستیم برای تصرف بصره استفاده کنیم، بعد از آزادی خرمشهر حاج احمد و حاج همت برای عیادت از مجروحین و دیدار با خانواده شهدا به تهران رفتند، یک روز برادر رحیم صفوی مرا خواست و بعد از خبر حمله به جنوب لبنان، گفت شما آماده شوید که خط را تحویل تیپ۷ نجف اشرف به فرماندهی احمد کاظمی بدهید و قطار آماده است تا وسایل و نیروهایتان را به تهران انتقال دهد.

این کار سنگینی بود که ۲-۳ روزطول کشید تا ما خط را تحویل تیپ نجف دادیم، البته حاج همت هم از تهران به منطقه آمد که زودتر کار انجام شود، ما از محل انرژی اتمی‌ به آبادان و خرمشهر آمدیم، چون پل خرمشهر را عراقی‌ها منهدم کرده بودند، یک پل جدیدی در کنارش زده شده بود که ما نیز از آن به سمت جاده خرمشهر عبور کردیم و هوا هم گرم بود که در این زمان یک ماشین ارتشی از پشت خاکریز جلو ما آمد.

من که پشت فرمان بودم زدم روی ترمز چون پایم مجروح بود، برایم خیلی سخت بود که درنتیجه ماشین با سرعت ۴۰-۵۰ کیلومتر واژگون شد وروی یک خاکریز گیر کرد و چهار چرخش رفت هوا و روی من روغن داغ و بنزین می‌ریخت و حاج همت هم زیر ماشین گیر کرده بودند و منتظر بودیم که کِی آتش می‌گیرد چون هیچ ماشین و کسی هم نبود که به داد ما برسد.

حاج همت نیز با همان لهجه اصفهانی می‌گفت همدانی دیدی کجا شهید شدیم، آیا این شهادت محسوب می‌شود یا نه؟ دراین هنگام دو ماشین اتوبوس از برادرهای نجف آبادی که می‌رفتند با نیروی خط تعویض شوند، رسیدند. این جمعیت با یاالله و یاعلی ماشین را برداشتند و ما را بیرون آوردند که البته مقداری آسیب دیده بودیم، درنهایت تیپ به تهران انتقال داده شد و وقتی به تهران رسیدیم، بخشی ازنیروها از تهران به وسیله هواپیما به سوریه منتقل شده بودند، این تحول پایان عملیات الی بیت المقدس بود.

بعد از فتح خرمشهر ما شاهد یک تحول در بین حامیان حاکمیت بعث هستیم ازجمله در کشورهای عربی واروپایی، بعد از این عملیات است که عراقی‌ها یک اتوبان مخصوص از کویت به بصره می‌زنند وطی ۲۴ ساعت نقل و انتقالات انجام می‌شود. از اینجاست که تانک‌های مدرن، هواپیما وحتی سلاح‌هایی که می‌خواستند آزمایش کنند دراختیار عراق گذاشته شد.

حتی سلاح‌های کشتار جمعی، وعملاً شوروی و فرانسه وارد صحنه نبرد شدند و معادلات جنگ به هم خورد و همه بسیج شدند که ازصدام حسین حمایت و دفاع کنند و از همان موقع تا آخر جنگ تحلیل‌های نظامی‌ و سیاسی غرب بر این بودند که دیگر جنگ به موازنه قوا رسیده و دو نیرو برابرند و هیچکدام به پیروزی نمی‌رسند و این جنگ یک جنگ فرسایشی است و برنده ندارد.

اما تا قبل ازاین می‌گفتند برنده این جنگ صدام است، درضمن ما برتری نظامی‌ خود را در عملیات کربلای پنج به همه دنیا ثابت کردیم ولی بازهم می‌گفتند که این جنگ برنده ندارد، ما هر دو عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ را خوب طراحی کردیم و نیروهای ایرانی از اروند عبور کردند و عملیات را انجام دادند و به نزدیکی بصره رسیدند، اینجاست که یک توطئه همه جانبه علیه ما طراحی می‌شود و هواپیمای مسافربری ما را می‌زنند، چاهای نفت نوروز را گلوله باران می‌کنند و کشتی‌های تجاری ما را با موشک می‌زنند و به عبارت دیگر آمریکا وارد جنگ می‌شود و شرق و غرب پیام‌های تهدیدآمیز برای ما می‌فرستد و هشدار می‌دهند که اگر بیش ازاین ادامه دهید، خطرات بیشتری متوجه شما می‌شود.

لپهای خیس و صورتی قسمت1

میدونی بهترین یونجه مال کجاست..............؟
اشکال نداره میرم از یه گاو دیگه میپرسم
ای کثافت بی شعور!!
این اس ام اسای جلف چیه برا من میفرستن!! اه اه.......
اس ام اس رو هنوز کامل نخونده بودم که صدای بلبل بلند شد........چَه چَه می زد لاکردار!!
زنگ بلبلی هم عالمی داره!!
چادرمو برداشتم و با دنپایی های نارنجی پاره پوره کنج حیاط دویدم سمت در و داد زدم:کیه؟؟
مملی از پشت در گفت:اون توپ ما افتاده تو خونه ات ....بدش بیاد اینور!!
این ور و اون ورو نگاه کردم کنار باغچه افتاده بود انداختم بالا و خواستم شوت کنم که یادم افتاد برادران محترم کفتر باز درحال دید زدن ان!!و این بود که منصرف شدم........
توپ رو از بالای دیوار پرت کردم براش و گفتم:حواست باشه دیگه اینورا نیوفته ها!!
داشتم بر میگشتم طرف خونه که تالاپ یه چی خورد تو سرم...... ای بر پدرت لعنت!!
چادرمو زدم به کمرم و به قول مامان خدا بیامرزم عین این هِتِه ها (لات ها) زدم بیرون..........:چرا حواست نیست بچه؟؟
یه چاقو که گوشه ی دیوار حیاط بود برداشتم و توپو خالی کردم.......و پرت کردم طرفش...
والا...فکر کرده من اعصاب دارم........
انجمن شورای سبزی پاک کن ها دم در بودن و داد زدن:هو دختره!!چیکارش داری؟؟بچه یتیمو میزنی؟؟
تو دلم گفتم شما خفه!!فعلا من از همه یتیم ترم......
برگشتم تو خونه و به در تکیه دادم و سرم رو گرفتم تو دستام....همیشه این طور بودم...اعصابم در حد شعبون بی مخ بود!!
اخوی کفتر باز از بالای بوم اطلاع رسانی کرد:بچه ها جیم شین نادر داره میاد!!
حالا مثلا نادر کدوم خریه .... اینا ازش میگرخن!!
صرفا جهت اطلاع: نادر برادر مملی (مخفف محمد علی)بود یعنی پسرای شمسی جووون صاب خونه محترم من!!
همون جور به در تکیه داده بودم که بی شرف با مشت افتاد به جون در:باز کن درو ....د بهت میگم باز کن
درو باز کردم و گفتم:بله؟؟فرمایشی بود؟؟
نادر نگام کرد و گفت:شنیدم اشک مملی رو دراوردی؟؟
من:پو!!من؟؟برو عمو دلت خوشه!!اون برادر تو رو غرق شدن تایتانیک هم ناراحت نمیکنه چه برسه به من!!
نادر صداش رفت بالا...و همزان با افزایش ولوم ،،،زوم اراذل و اوباش کوچه هم رو ما بیشتر شد!!
نادر:پس توپشو عمه ام اومده بود جر داده بود دیگه؟؟
من:صداتو برا من نبر بالاها!!بخوام ببرم بالا گوش اسمون کر میشه...افتاد؟؟
نادر:ولوم پایین واسه ادمای زبون فهمه نه واسه امثال توی زبون نفهم...
من:زبون نفهم هستم که هستم تورو سننه ؟؟
نادر نگام کرد و گفت:ننه ام پیغام داده باید بزنی تو فاز تخلیه وگرنه به خاک بابات قسم با خاک این جا زیر و روت میکنم!!
من:چرا اونوقت؟؟
نادر:زکی!!یه دختر تنها...کم سن و سال...بی ننه بابا....بی پول...به پیشنهاد من که جواب منفی دادن خانوم....صداش رو هم که واسه ما میبره بالا....بازم بگم؟؟
چه بهتر...گورمو گم میکنم میرم یه جای بهتر...
من:باش!! وقت میخوام
نادر:نوچ ....فردا که میری مدرسه تون خانوم کوچولو دیگه نباس بیای اینجا ....میری خونه جدید
من:فردا؟؟چی میگی نادر؟؟من کجا برم؟؟
نادر برگشت و راهشو کشید ونرفت و گفت:اگه بیشتر عقل داشتی بیشتر رو پیشنهاد من فکر میکردی ؟؟....مهلت تا فردا
من:شتر در خواب بیند پنبه دانه...مهلت تا قیامتم بهم بدی جواب من همونه!!
نادر خنده ی بلندی کرد و این دفعه دیگه رفت.......
پچ پچ ها شروع شد و اخوی های کفتر باز نمایان شدند.....

چراغا رو خاموش کردم و کنار کیف مدرسه ام سرمو گذاشتم زمین....
هوا یه خورده سرد بود...و من افتاد بودم به بالا کشیدن دماغ
نگاهی به قاب عکس بابا کردم.....بغض گرفتم.......شاید باورتون نشه اگه بگم یه هفته پیش مرده....درست یه سال بعد از مرگ مامان........
بابا معلم بود ....اما چون برای عمل مامان کلی بدهی بالا اورده بود مجبور شدیم خونه رو بفروشیم و بیایم اینجا...یه محله پایین و بی فرهنگ!!
بابام دق کرد...البته بعد از اینکه بدهیاشو داد...بیچاره بعد مرگش هم به فکرم بود!!
حالا من موندم و خودم.....
یه اواره ی بیخیال.....
"لا اله الا الله...این چه غلطی بود من کردم"
یا خدا!!این صدای کی بود؟؟؟....نکنه صبح شد دارن اذان میگن....خدایا نمیذاری حداقل کامل به خواننده ها معرفی بشیم بعد قیامت بشه....
اروم از جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم
از گوشه ی پرده یه نگاه کردم....فقط با یه نگاه.....هیچی نفهمیدم!!
مقنعه مدرسه رو زدم و رفتم تو
روی یارو طرف دیگه بود و حواسش نبود...زدم رو شونه اشو گفتم:هوی !چیه این ساعت شب اذان میگی تو خونه ی من ؟؟
برگشت و جلوی دهنم رو گرفت و کشوندم تو خونه!! تو همون اتاقخودم انداختم و بعد یه نگاه بهم کرد و پقی زد زیر خنده!!
ای زهرمار....مرتیکه دلقک!!
نگاهش کردم
یه پسر جوون همسن و سال خودم بود...یعنی 16.....17 رو داشت
پسره:توی خاله ریزه چی میگی به من اخه...
من:حالا نه که تو زیر ذره بینی و گنده ای...اینجا چه غلطی میکنی؟؟
پسره:ساکت شو بابا...وگرنه مجبور میشم یا دهنتو ببندم یا اون فکتو بزنم خورد کنم
یه نگاهش کردم.... لاغر مردنی بود بیچاره....مال این حرفا نبود غضمیت خان!!
من:بدبخت بگیرم اون دماغتو که به دیار باقی میپیوندی....اینجا چیکار میکنی تو اخه؟
پسره:مشخص نیس ؟دزدم
دزدی که دزدی هر کی که میخوای باش...
من:شازده زدی به کاهدون....این قبری که داری روش گریه میکنی محتویاتش همین بنده ی حقیر و کیف مدرسه امه
نکنه میخوای مارو بدزدی؟؟
و پقی زدم زیر خنده......
یه نگاه به چهار دیوار من انداخت و گفت:مادر و بابات خونه نیستن؟؟
اوهو..مادر و بابا؟؟..ادبت بره تو حلق و لوله گوارشیم!!
منم با خنده گفتم:نه پاپی و مامی هر دو رفتن مسافرت ...اون دنیا...
اول نگرفت چی میگم بعد نگام کرد و گفت:فوت شدن؟؟
من:به تو چه اقا دزده؟؟تو مگه گفتی چرا اینجایی؟
اقا دزده:با بچه ها شرط بسته بودیم بریم از یه دختره لوس از دماخ فیل سر خورده یه چی بدزدیم که خوردیم به مامور بازار.......و الانم در خانه ی شما پناهنده شدیم
من بلند شدم و گفتم"جناب عالی بیخود کردی........
دزده:من گفتم حالا تو بگو.........مامان و بابات مردن؟؟
من:پ نه پ ....زنده انو و من به این فلاکت افتادم؟؟
دزده:خدا رحمتشون کنه؟؟حتما قضیه اعتیاد و ایناس دیگه
من:خفه شو....تو چی میدونی اخه...سر قرض و بدهی بود
و اون هی سوال پرسید و جواب دادم . کل زندگیمو ریختم رو ذوزنقه!!

اشک هام که همراه با صحبت هام میریختن تمام صورتمو خیس کرده بودن....اما سبک شده بودم
سرمو بلند کردم.....دزده هنوز نشسته !!فک کنم تو شوکه!!
اشکامو ا پشت دست پاک کردم و گفتم :حالا نوبت توهه...از خودت بگو
تکونی نخورد.....بسه دیگه بابا!!من اونقدرا هم بدبخت نیستم
تکونش دادم و گفتم:هو هو
اوخی.....خوابیده
خوابیده؟؟غلط کرده ........بیشعور!!مگه من لالایی میگم براش؟؟
اصلا مگه اینجا جای خوابه؟؟
نکنه فیلمشه؟؟
(نه بابا خوابه طفلی نیگا کن چشماشو بسته....مگه من قصه حسن کرد میگفتم که این خوابید؟؟عجب ادمیه؟؟)
حرصم گرفته بود
خنده م گرفته بود
دستشویی ام هم گرفته بود
بلند شدم و رفتم دستشویی .....تو دستشویی بودم که بلبل شروع کرد نغمه بهاری سر داد(استعاره از زنگ خونه)
این وقته شب ؟؟یعنی کدوم الاخی میتونه تویله اشو گم کرده باشه؟؟(کنایه از یهنی کی میتونه باشه؟؟)
{ادبیاتم دارم بهتون درس میدم.....ایه اینجا ....ایه اونجا.....ایه همه جا}
رفتم دم در که وسط راه دزده بیشعور دستمو کشید و گفت:مامورن؟؟
من:نمیدونم ....اخه ایفون تصویریمون خرابه؟؟
والا....فکر کرده اومده تو کاخ سفید قایم شده!!که من بدونم پشت در چه خبره؟؟
دزده:سوتی موتی ندیا!!شترو دیدی ندیدی
من:خوبه خودتم میدونی شکل شتری؟؟یه خنده هم کردم در حد لبخند مونالیزا و رفتم درو باز کردم خودمو زدم به خواب الودگی و رفتم دم در
راست میگفت مامور بودن.....البته ماموت نه مامور
این هیکله اینا دارن؟؟
ماموره:سروان اکبری ..هس.....برو بگو بزرگترت بیاد
من:این خونه کسی رو بزرگتر از من نداره
با تعجب نگام کرد و گفت:تنهایی دختر خانوم؟؟
من:بله
ماموره:مورد مشکوکی ندیدی؟؟خونه ات کسی نیس
من:نه
اون یکی ماموره:این خودش مشکوکه ها
من:تو که خودت بیشتر مشکوک میزنی....همین الان داشتم میدیدمت .....تو خوابم بودی.......داشتی پشت سر این سروان اکبری بد میگفتی
سروان اکبری:پشت سر من بد میگفتی؟؟
اون یکی:نه والا
سروان اکبری:من که میدونم اون حرفا رو تو پشت سرم تو اداره در اوردی
اون یکی:هی هیچ چی نمیگم پرو بشو
فهمیدم بزرگی به هیکل ماموتی نیس
به عقله که اینا ندارن
درو بستم و رفتم تو.......
دزده:رفتن؟؟
من:نه ......لوت دادم.....باید بری دم در
دزده:خیلی بی معرفتی
اومد بره که گفتم
من:شوخی کردم بشین تو تعریف کن
دستمو گرفت و گفت:راس میگی
من:نیشتو ببند دستمو ول کن...خودتم جمع کن......
دستمو کشید و گفت:بریم بشینیم برات تعریف کنم
من:باز که دست منو گرفتی؟؟؟
دزده:من اسمم ماهیاره......با بابا و مامانم تو یه خونه ویلایی زندگی میکنیم تو زعفرانیه
من:خوب؟؟
ماهیار:بابام دکتر مغز و اعصابه.......مامان یه شرکت دارو سازی داره........داداشم هم درس میخونه
من:خوب؟؟
ماهیار:امشب هم با رفقا زده بودیم بیرون چون مامانم اینا رفتن حج و نیستن......
من:حج؟؟
ماهیار:من این هممه حرف زدم تو فقط از همین خوشت اومد
من:نمیدونی چه قدر دوز دارم برم ماهیار
ماهیار:همین دیگه تو اسمتو نگفتی....
من:هانا....البته اسم واقعیم نیس......ولی برای اینکه تو محل اسممو ندونن همه هانا صدام میکنن
ماهیار:اسم واقعیتو نمیگی؟؟
من:نه اینجوری راحت ترم
پشتش یه خمیازه کشیدم و گفتم:نمیخوای بری؟؟
ماهیار:نمی بینی مگه چه مامور بازاریه ........نمیتونم برم
من:نکنه.........؟؟نکنه میخوای اینجا بمونی
ماهیار:تورو خدا........همین یه شب
من:من چه جوری به تو اهتماد کنم
ماهیار:اهتماد نه اعتماد......ثانیا نکنه جدی جدی فک کردی من دزدم.......
من:فعلا که هستی
ماهیار:اخه من کجا برم هانا؟؟
من:خونه ی عمه ام..........چه میدونم هرجا غیر اینجا.......
ماهیار:نمیشه برم بیرون میگیرن منو
من:الهی بگیرن راحت شم
ماهیار مشتشو زد رو قالی رنگ و رو رفته اتاق و گفت:خدایا!!اینم ادم بود مارو انداختی پیشش همه میخوان من یه شب پیششون باشم.......این برا ما افه میاد
فکر شیطانی زد تو سرم:قبول...با یه شرط
یه فیگور پسر مایه دار گرفت که درسته تو حلقم و بعد گفت:به چه شرطی؟
من:شب تا صبح که میخوام برم مدرسه باید تو دستشویی بخوابی و درم ببندم
ماهیار:ها؟؟؟؟؟

ساعت شش صبح بود که بلند شدم و رفتم سمت دسشویی
چند تا تقه زدم......صدایی نیومد
به خاطر فشاری که داشتم متحمل میشدم عصبی شده بودم و رو زمین درجا میزدم
یه چند تا تقه دیگه زدم
چرا این پسره الدنگ باز نمیکنه درو ؟؟بیشعور اومده رفته تو دستشویی درم نمیاد
دیگه نمیدونستم چیکار کنم ،خودمو تکون تکون میدادم تا شاید یادم بره دستشویی دارم اما .....
یهو رو در الومینیومی دستشویی ضرب گرفتم و بلند میخوندم:
هلی دان دان .........هله یه دانه یه دانه
(ادما بعضی وقت ها به خاطر فشار دسشویی چه کارهایی که نمی کننن!!)

ماهیار با یه قیافه وحشتناک یهو دررو باز کرد و یدونه پس گردنی حواله من کرد
(بی شعوری چه قدر!!!!
حد اقل قبلش یه زنگ خطری ......یه چیزی
اخه چرا بی مقدمه عمل میکنی ؟؟؟؟؟
فعلا وقت جر و بحث نداشتم .......سریع رفتم تو دسشویی و...و دست و رومو شستم
و اومدم بیرون .......(نه تورو خدا می موندی اون تو)
یه اخیشی تو دلم گفتم و با اعصاب اروم رفتم طرف ماهیار:چرا زدی منو؟؟
ماهیار:خوب کاری کردم !!چی میگی تو اصلا؟؟از شب تا صبح منو گذاشته تو دسشویی میگه چرا زدی؟؟
من:میخواستی قبول نکنی......در ضمن کجا از شب تا صبح ؟؟2 -3 ساعت اون تو بودی دیگه.....
ماهیار:اونجا هم جا بود اخه........تمام بدنم درد گرفت ......الانم که یه راست باید برم حمام
من: حد اقل یه خوبی داشت که تو مجبور شی بری حموم.....چند قرنه به اون موهات شامپو نزدی؟؟
سریع یه نماز مفید-مختصر خوندم و کیفمو برداشتم و قبل از این که همسایه ها بخوان متوجه حضور ماهیار بشن ما زدیم بیرون ......
لباس هام رو هم گذاشتم تو کیف مدرسه ام....از این به بعد باید مثل حلزونا تو خودم زندگی میکردم؟؟
(ها؟؟تو خودم دیگه چیه دختر؟؟یه ذره با ملاحظه حرف بزن.......همون ،منظورم مثل لاک پشت بود که تو لاکش زندگی میکنه اشتباهی گفتم خلزون......خلزون چیه؟؟.......اه بابا همون حلزون.........من امروز زرت و پرت میکنم فقط.......خوبه خودتم میدونی)
رفتیم تا سر خیابون مدرسه و اونجا از هم جدا شدیم
ماهیار کلی تشکر کرد و گفت که جبران میکنه.....منم تو دلم گفتم تو اول دعا کن خدا بهت عقل و شعور بده ...نمیخوام جبرا کنی!!اخه پسره لندهور تو که زندگی داری ......خونه داری.......پدر و مادر داری........چه مرگته پس؟؟
دیشب استعدادهاشم شکوفا شد .......تو دستشویی برا من کنسرت گذاشته بود
اومده بود رو دست زنگ بلبلی خونه....همچین چه چه میزد که نگو و پرس
راستی دلم واسه اون زنگ بلبلی خیلی تنگ میشه
دلم واسه اون خونه فکسنی و زندگیم خیلی تنگ میشه
یعنی واقعا من باید امشبو کجا سر کنم؟؟کجا برم؟؟
این چند ساعتی که ماهیار بود اینقدر در گیر بودم که یادم رفت ته فلاکتم!!
وای..حالا چیکار کنم؟؟
نکنه بلایی سرم بیاد؟؟ ........نکنه منم بشم مثل این بیخانمان های ولگرد و کارتون خواب بدبخت که سر چهار راه ها گل میفروشن؟؟(بسه دیگه هر چی انرژی مثبت داشتیم تو زندگی با موج منفی خنثی کردی)
خدایا کمکم کن!!
اسمونو نگاه کردم و گردنمو کج کردم و گفتم : با شما بودما !!
زنگ مدرسه باعث شد که مثل افتا پرست رنگ عوض کنم
کارم همین بود ............تو مدرسه یه ادم مغرور و با اصالت جلوه میکردم نه اینکه همه شون یه جوری بودن ،منم باید همرنگشون میشدم......هیچ کی هم وضع زندگی مو نمیدونست ...اصلا به بقیه چه مربوطه؟؟حتی نزدیک ترین دوستام!
و این ک همیشه باید ساکت بمونم و این چیزا رو تو دلم نگه دارم باعث میشد دردام بیشتر و زخمام عمیق تر بشه
اه کشیدم و از جلوی ناظممون که ناخون ها رو چک میکرد گذشتم و وارد کلاس شدم........

زنگ شیمی بود و ما همه داشتیم به این فکر میکردیم که این فرمولایی که معلممون(خانوم بهادری) تند تند پای تخته مینویسه ....چیجوری میشه که اینجوری میشه!!که یهو یکی تق تق در زد و معلممون یه مکثی کرد و گفت بفرمایید ودوباره شروع کرد به نوشتن!!درکل براش مهم نبود که کی پشت دره!!مهم نوشتن خودش بود....ما هم سرامون یهو چرخید سمت در که یهو مدیرمون اومد داخل (کلا همه چی یهویی شد)
الینا:برپا..
مدیرمون بعد از اینکه از خانوم بهادری معذرت خواهی کرد که وقت کلاسشو گرفته حرفاشو شروع کرد!!

مدیر: کارنامه های شما حاضره بچه ها.......نمره های همه تون خوبه!!.....کارنامه ها رو داد به الینا که بهمون بده و خودش دوباره ادامه داد:در ضمن خانوم احسانیا امسال باعث سر بلندی مدرسمون شدن!!معدل بیست سال چهارم اونم توی مدارس تیزهوشان واقعا جای تحسین داره!!
جیغ بچه ها رفت بالا....و شروع کرد به تبریک
ولی خانوم بهادری همچنان فرمول مینوشت
الینا کارنامه ام رو که اخر همه بود داد و تبریک گفت ......
کارنامه رو گرفتم و نگاه کردم ..وای همه اشون بیسته
باورم نمیشه !!اخ جون
سرمو میخواستم بیارم بالا که سنگینی سایه یکی رو حس کردم
خانوم بهادری بود!!کارنامه امو ازم گرفت و نگاه کرد و گفت:دانش اموز خوبی هستی !(منتظر بودم تو بگی)!موفق باشی(مثلا اگه تو به نمی گفتی موفق باشی من نمی شدم؟؟)
گلاره یکی دیگه از بچه های کلاس که میون خوبی باهام نداشت بلند شد و گفت:خانوم شنیدیم امسال یکی از بچه های مدرسه پشتی هم تو چهارم ریاضی بیست شده......مثل اینکه احسانیا رقیب پیدا کرده
بهادری:بله ...آقای مهرگان هم ممتاز شدن ...واقعا من کسی به زرنگی این دو تا ندیدم!!تو المپیاد علمی رقابتشون تنگ تر هم میشه
وای نه!! دیگه حوصله المپیادو ندارم توی این هیری ویری!!
بهادری دوباره رفت پای تخته تا فرمول بنویسه و من هم کما بیش چرت میزدم......دیشب اصلا خوب نخوابیده بودم!!
وقت هایی هم که هوشیار بودم سر کلاس فقط به این میفکریدم که امشبو باید چه کنم!!!
در کل بگم نه از بهادری نه از فرمول هاش هیچ چی حالیم نشد!!
المپیاد علمی رو باید چیکار کنم ؟؟
البته تا پنج روز دیگه خدا بزرگه ولی..............

الینا مدادشو تو دهانش کرده بود و چرت می زد.
نازی و قزی هم در گوش هم حرف میزدن....
گلاره هر از گاهی به من نگاه میکرد
ولی من تمام حواسم به ساعت بود
10(انگار میخواد تحویل سالو اعلام کنه)
9
8
7
6(بابا فهمیدیم شمردن بلدی!! ول کن جون هر کی دوس داری)
5
4
3(چی میشد از همون اول از سه شروع میکردی !!حتما باید از ده شمارش معکوس میگفتی حالا!!)
2
1
و 0(یا خدا........الان منفجر میشم)
زیین........آغاز بی خانمانی من ..
(تا حالا دقت کردین زنگ مدرسه چه خاصیت عجیبی داره ؟وقتی زنگ اول باشه و باید بری سر صف،برات عذابه!!اما زنگ اخر حکم آزادی رو داره)
و حالا زنگ آخر هم خورد و همه مشغول پوشیدن سویشرت ها و فرار کردن از مدرسه بودن..(به معنای واقعی فرار از زندان!!)..
اما من دلم نمیخواست برم...
برم کجا آخه ......کدوم قبرستون؟؟
قبرستون؟؟
اره ......خودشه......سر قبر مامان و بابام که اجازه دارم برم!!
کارنامه ام رو هم بهشون نشون میدم(دیگه فیلم هندی نیست که!!)
در هر حال یه اخ جون بلندی گفتم و شروع کردم به حمله طرف در کلاس
یهو ایستادم.......ولی تا اون موقع چی کار کنم من که تو شلوغی قبرستون نمیتونم درس بخونم؟؟
اها!!کتابخونه ......با بچه ها میرم کتابخونه..........اینه
همون طور که بادو سمت در میرفتم نازی و قاضی مرادی (قزی) رو هم صدا زدم....همیشه بعد مدرسه مستقیم آبادی کتابخونه میرفتن!!
:نازی........قزی.......وایسین
نازی:خودتو نکش!!ما ایستادیم
من:میخوام باهاتون بیام کتابخونه
نازی:وا!!شما که کلاستون به ما نمیخوره
قزی با ارنج زد به نازی و گفت:اِ.....چی میگی نازی؟؟خانوم شاگرد اول مدرسه میخواد بیاد باهامون.....چه پُزی بدیم ما!!
نازی هم دستمو کشید و گفت:راست میگه قزی......بریم دوست عزیز و گل...تاحالا تو کجا بودی؟قربونت بشم من
و من هم با دهن باز به دنبالشون میرفتم........

قزی:بیا بریم تو دیگه
من:اینجا کجاست؟؟من گفتم کتابخونه
نازی پغی زد زیر خنده و گفت:تو واقعا باور کرده بودی ما هر روز میریم کتابخونه.......بابا ایول داری!!
من:خوب حداقل بهم میگفتین!!
قزی:یه روز که هزار روز نمیشه!!بریم تو حالا
بعد هم یه نگا به این ور و اونور کرد که یعنی ما اینجا ابرو داریم .....بریم تو تا کسی ندیده
(میگن فقط با یه نگا کلی حرف میشه زد همینه!!)
من:بچه ها فردا کلی درس داریم آخه!!!نمیشه.......من رفتم
نازی دستمو کشید :کجا؟؟شما میمونی ؟؟با بچه ها اشنا میشی ؟؟اونوقت شب میری خونتون
کدوم خونه؟؟اینم دلش خوشه ها؟؟حالا من چیکار کنم؟؟ برم تو؟؟جای دیگه ای هم ندارم!!حداقلش اینجا بچه ها پیشم ان!!
سرمو با عجز انداختم زیر با اخرین ولوم ممکن گفتم:بریم
رفتیم تو از همون جلوی در دونه دونه سلام میدادن و با نازی و قزی دس میدادن و بعضی ها هم روبوسی میکردن یه پسره که به نظر صاحب گیم نت بود اومد جلو و گفت:جای همیشگی رو براتون خالی کردم ...(یه نگاه به من انداخت و گفت)البته نمیدونستم که مهمون دارین !!!معرفی نمیکنین؟؟
نازی گفت:پَ...
که یه سقلمه حوالی پهلوش کردم و گفتم : هانا هستم .....
پسره دستشو اورد جلو و گفت:میرسام ام!!خوشبختم از اشناییتون
- منم همین طور !!
برام جالب بود که نه دست داد نه سوسه اومد نه چیزی!!انتظار خیلی چیزا رو داشتم البته برا من توفیری نداشتا اما.......
نازی و قزی رفتم پشت دو تا کامپیوتر نشستن و منم رو یه صندلی دیگه
یه پسره دیگه اومد و گفت:چیزی نمیخواین؟؟
نازی و قزی یه اسم سخت خارجی گفتن که نفهمیدم چیه !!اما من شیر کاکائو داغ میخواستم!!
اونا مشغول بازی شدن و منم به در و دیوار نگاه میکردم........در و دیوارش مشکی و قرمز بود با قلب های سفید ریز ریز !!
نه خوشمان امد!!کامپیوتر ها هم که همه ال سی دی بزرگ بودن!! و هر میز دور تا دور سالن بزرگی چیده شده بودن......انتهای سالن که همینجا باشه یه دست مبل به دیوار تکیه دادن و جلوش یه میز شیک گذاشتن !!در کل بالا شهری کار کردن دیگه.....یه گوشه دیگه هم یه اشپزخونه کوچولو هست که همراهای علافی مثل من یه چیزی بزنن تو رگ!!
یعنی هم کافی شاپ هم گیم نت....بابا کلاستون تو حلق و معده و روده ی کوچیکم !!

شیرکاکائو داغمون هم رسید و من هم رو همون میزه بساط کتابامو پهن کردم و شیر کاکائوم هم قلوپ قلوپ میخوردم .......البته یه نی خیلی خوشگل داشت که من درش اوردم و انداختمش تو اشغالی........من با قلوپی خوردن بیشتر حال میکنم !!(دهاتی بازی چرا درمیاری اه اه)
به حرفای نازی هم گوش میدادم یعنی به صورت یه ماشین چند کاره عمل میکردم !!
نازی:اره خانوم شاگرد اول !!ما هر هفته یه بار میایم اینجا یه جورایی پاتوقمونه دیگه ، ما هم با اینجا حال میکنیم.......مثل شما که با درس ها و کتاب دفترات حال میکنی...........
یه نگاه به قزی کردم که هد فون تو گوشش بود و گفتم:واقعا با این چیزا حال میکنین؟؟
نازی:قزی که تموم کرد پاشو بیا جاش یه دستی به موس ببر مطمئنم که خوشت میاد!!
یه قلوپ از اون چیزه رو خورد و ادامه داد:با بچه های اینجا همه هم محله ایم...همه ما رو میشناسن تو هم که معرفی کردیم ...پس دیگه غریبگی نکن ،بدون ما هم خواستی برای تعویض روحیه پاشو بیا اینجا ...دلت وا میشه دو دست بازی کنی!!
دلم میخواست بپرسم مزنه چنده واسه هر دست؟؟که دیدم خیلی ضایع بازیه......پشیمون شدم!!
سرمو یه دور دور سالن چرخوندم کماکان همه اخم کرده بودن و تا ستون فقرات رفته بودن تو مانیتور و بازی میکردن یه هر از چند گاهی هم با مشت میزدن رو میز و بلند میشدن!!(اینا با چی حال میکنن ما با چی؟؟والا قباحت داره)
یهو همین حرکتو قزی انجام داد و بلند شد ....
نازی:خوب قزی که گیم اور شد.....تو بلند شو ببینم چه گلی میزنی سر ما!!
رفتم نشستم پشت میز ....یه لبخند گل و گشاد زدم و گفتم:خوب که چی حالا ؟؟من چه کنم؟؟
نازی:چرا عین افغانیا حرف میزنی هانا؟؟نگا کن ببین چه میکنم
بازی باحالی بود شوالیه که من باشم(خواهش میکنم بلند نشین ...استدعا دارم)میرفتم سوار یه اسب لیزینگی و فول اتومات میشدم و میرفتم خر میروندم تا قصر ملکه اونا پیاده میشدم میجنگیدم با یه چند تا قزمیت خفن!!و تو این مرحله دیگه اکثریت میسوختن ......
من:نازی جون دستتو بکش که میخوام سوسکشون کنم .....
ای وای چه سوتی !!
من:منظورم اینه که میخوام نفله نه نه یعنی میخوام رکورد بزنم !!
نازی با یه صورت خندون بهم گفت که فهمیده دیگه بیشتر از این زر مفت نزنم که هر چی پته دارم بره رو اب
محو مانیتور شده بودم و بازی میکردم عینکی بودم اما چون عینکم شیکسته بود و پول مول تو بساطم نبود بیخیل شده بود و روز به روز کور تر میشدم
اوه اوه برامن غمه میکشی مرتیکه قزمیت .....بکش کنار بذار باد بیاد .......
هی!!نکنه این چیزا رو نازی و قزی شنیده باشن بازی رو زدم رو پازو و برگشتم عقبو نگا کنم که دیدم نه اینا اون جا نیستن یا به عبارتی اونا اینجا نیستن ...........اما یکی دیگه اینجاس ای خاک هر دو عالم بخوره تو ملاجت هانا که بدبخت شدی!!
چه حرکاتی هم انجام میده!!ای بابا!

تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی

 تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی

یک کارشناس علوم قرآنی گفت: امام جعفر صادق (ع) نقش موثری در ترسیم مکتب اهل بیت (ع) داشته‌اند.

تدابیر «امام ششم (ع)» برای بسط و گسترش مکتب شیعه: از اتخاذ تقیه برای حفظ دین  تا آگاه سازی اذهان عمومی

 محمد هادی هدایت  پیرامون جایگاه «امام جعفر صادق (ع)» و نقش ایشان در زنده نگاه داشتن اسلام ناب محمدی گفت: «امام جعفر صادق (ع)» یکی از امامان تاثیرگذار بر دین اسلام خصوصا در مکتب شیعه بوده‌اند به طوری که ۹۰ درصد معارف شیعه از زبان این امام بزرگوار بیان شده است، «امام جعفر صادق (ع)» نقش مهمی در بنیان فکری شیعه و جهان اسلام داشته‌اند.

وی در همین راستا ادامه داد: «امام جعفر صادق (ع)» نقش موثری در ترسیم مکتب «اهل بیت (ع)» داشته‌اند به حدی که بخش اعظمی از روایات فقهی برجای مانده از این امام بزرگوار نقل شده است، ایشان پایه گذار علوم اخلاق، سبک زندگی، طب و احکام هستند، به عبارت دیگر «امام جعفر صادق (ع)» پایه‌گذار پازلی که نظام اندیشه اسلامی و شیعه را بیان می‌کند هستند.هدایت به ذهنیت مردم جامعه در عصر «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و بیان کرد: یکی از مهمترین عواملی که در زمان امامت هر کدام از «ائمه معصومین (ع)» وجود داشته میزان بصریت اندیشی مردمان آن عصر است، در زمان «امام حسین (ع)» مردم بصیرت و تدابیر لازم را نداشتند به حدی که حتی «سیدالشهدا (ع)» را به عنوان امام عصر خود نپذیرفته بودند، در حالی که مردم هم عصر «امام جعفر صادق (ع)» تا حدود زیادی به بصیرت رسیده بودند، آنان شناخت بیشتری نسبت به خلفای ظلم و جور پیدا کرده بودند و «امام جعفر صادق (ع)» را بهتر درک کرده و به مقام ایشان تا حد زیادی آگاهی داشتند، البته این آگاهی نیز بر اثر تلاش دیگر ائمه پیش از ایشان در برخورد با شرایط زمانشان بوجود آمده بود.

تربیت شاگرد در مکتب «امام جعفر صادق (ع)»

این کارشناس علوم قرآنی تربیت شاگرد را در مکتب «امام جعفر صادق (ع)» مورد بررسی قرار داد و تاکید کرد: «امام جعفر صادق (ع)» توانستند با تدابیر و هوشمندی مسیری را در پیش بگیرند که بتوانند به بسط و گسترش مکتب شیعه بپردازند، ایشان تربیت کننده بسیاری از علما بودند و در توسعه علوم اسلامی نقش بسزایی در تاریخ دارند. این توسعه در حدی بود که عالمان از سراسر دنیا برای کسب علم و حتی پرسش یک سئوال مسیر طولانی را به خود هموار می‌کردند و به دیدار این امام بزرگوار می‌آمدند.

هدایت به خفقان موجود در دوران امامت «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و تاکید کرد: امامت «امام جعفر صادق (ع)» مصادف با عصر حکومت منصور دوانیقی بود، او حاکمی بود که خود را فقیه‌ترین مردم می‌دانست و معرفی می‌کرد، قائدتاٌ در چنین شرایطی تنها تدبیر امام ششم (ع) بود که باعث می‌شد اسلام بتواند به رشد و توسعه خود ادامه دهد، لذا «امام جعفر صادق (ع)» نیز بهترین رویکرد را برای زنده نگه داشتن مکتب اسلام بکار بستتند و با خفقان موجود در آن دوران به شیوه خاص برخورد کردند و در این زمینه بسیار موفق بودند.

رویکرد «امام جعفر صادق (ع)» در آگاه سازی اذهان عمومی

وی به رویکرد «امام جعفر صادق (ع)» در آگاه سازی اذهان عمومی اشاره و تصریح کرد: «امام جعفر صادق (ع)» تلاش داشتند تا حقیقت فکری منصور دوانیقی که خود را فقیه عصر معرفی می‌کرد را به مردم نشان دهند لذا از طریق انتشار علوم اسلامی وارد شدند همین امر سبب شد تا در مدت زمانی کوتاه شاگردان فراوانی پیدا کنند، «امام جعفر صادق (ع)» ادعای دروغین منصور دوانیقی را با شیوه جنگ نرم برطرف کردند و از طرفی برتری علمی «امام جعفر صادق (ع)» ادعا‌های دروغین منصور دوانیقی را در میان مردم آشکار کرد.

این کارشناس علوم قرآنی رویکرد تقیه را یکی از تدابیر ارزشمند «امام جعفر صادق (ع)» دانست و تصریح کرد: خفقان در دوران «امام جعفر صادق (ع)» بسیار زیاد بود لذا ایشان رویکرد خاصی را در این دوران در پیش گرفتند و در سایه تقیه اقدام به توسعه فرهنگ اسلامی و علمی نمودند.

 «امام جعفر صادق (ع)» برای حفظ اصول دین مجبور به اتخاذ تقیه شدند

وی ضرورت تقیه «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و اظهار کرد: روایت‌های متعددی پیرامون تقیه «امام جعفر صادق (ع)» بیان شده است، در روایتی از کتاب اصول کافی جلد ۴ صفحه ۸۲ آمده است: روزی یکی از یاران «امام جعفر صادق (ع)» همراه با ایشان به بارگاه حاکم رفته بودند حاکم رو به «امام جعفر صادق (ع)»کرد و گفت: نظر شما در مورد اولین روز ماه رمضان چیست؟ «امام جعفر صادق (ع)» فرمودند: نظر من ملاک نیست این شما هستید که به عنوان امام مسلمین بر حکومت تکیه زده اید پس شما باید در این زمینه حکم بدهید، حاکم نیز از فرصت استفاده کرده و دستور داد تا سفره آورند و از ایشان خواست تا همراه با وی به خوردن طعام بپردازند، در حالی که آن روز اولین روز ماه رمضان محسوب می‌شد، سپس «امام جعفر صادق (ع)» روزه خود را خوردند پس از اینکه از بارگاه حاکم دور شدند یار و همراه «امام جعفر صادق (ع)» که با ایشان همراه بود نسبت به این حرکت ایشان نارضایتی خود را اعلام کرد، «امام جعفر صادق (ع)» فرمودند اگر من روزه واجب خودم را نخورده بودم حاکم گردنم را میزد و دیگر فردی در این دوران در زمین باقی نمی‌ماند تا تبلیغ اسلام ناب محمدی کرده و از انحراف دین اسلام جلوگیری نماید، پس تلاش «پیامبر اکرم (ص)» و همه ائمه معصومینی که پیش از من آمده بودند نابود می‌شد، بنابراین باید تقیه می‌کردم. این امر نشان می‌دهد که «امام جعفر صادق (ع)» برای حفظ اصول دین مجبور به اتخاذ تقیه در برابر حاکم جبار زمان خود شدند.

هدایت به برخی روایات پیرامون ارزش‌های نهفته در وجود «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و تاکید کرد: جایگاه و ارزش «امام جعفر صادق (ع)» به حدی بود که ایشان در دنیا اثر گذار بودند تا جایی که بسیاری از عالمان اهل سنت نیز به شاگردی ایشان افتخار می‌کردند و به صراحت از علم ایشان سخن می‌گفتند، مالک بن اَنَس یکی از این افراد است، همچنین محمد ابوزهره فقیه، مورخ و متکلم قرآن کریم کتابی با عنوان «امام جعفر صادق (ع)» دارد که در آن به ابعاد وجودی و علم ایشان اشاره و تاکید شده است.

تدابیر و هوشمندی «امام ششم (ع)»

وی پیرامون تدابیر و هوشمندی «امام جعفر صادق (ع)» تاکید کرد: «امام جعفر صادق (ع)» مدبرانه و هوشمندانه قدم در میدان مبارزه با ظلم حاکم عباسی گذاشته بودند لذا توانستند در برابر منصور دوانیقی ایستادگی کنند حاکمی که حدود ۱۲۰ هزار نفر را کشت و ۸۰ هزار نفر را در زندان‌های خود محبوس کرد، «امام جعفر صادق (ع)» چنان هوشمندانه دوران امامت خود را گذراندند که هرگز بهانه‌ای به دست منصور دوانیقی ندادند در حالی که این حاکم ظالم بار‌ها این امام بزرگوار را به فتنه و بر اندازی حکومت اسلامی متهم کرده بود و سرانجام نابخردی برخی از اطرافیان بهانه به دست حاکم وقت داد.

هدایت سیاست‌های دوگانه دولت‌های ستمگر و حاکمان وقت در زمان «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و افزود: حاکمان ظالم در زمان گذشته برای اینکه بهتر بتوانند بر سرزمین‌ها حکومت کنند و یا بتوانند اهداف خود را به خوبی اجرا کنند دست به اجرای سیاست‌های ستمگرانه می‌زدند، بدین ترتیب فرقه‌های مختلف را در جامعه اسلامی رواج می‌دادند و جامعه را به سمت فساد می‌کشیدند یکی از این فرقه‌ها غالیان بودند، سیاست غالیان بر این مبنا بود که جایگاه «امام جعفر صادق (ع)» را در برابر خداوند متعال بالا می‌بردند و ایشان را اینگونه به مردم معرفی می‌کردند، تداوم این کار در مدتی کوتاه بدبینی را در بین مردم رواج می‌داد، «امام جعفر صادق (ع)» با این مهم مبارزه فراوان کردند و بدین ترتیب مقام اصل امامت را به مردم معرفی نمودند.

ارائه عرفان ناب اسلامی

این کارشناس علوم قرآنی پیرامون تعالیم ارزشمند و عظیم «امام جعفر صادق (ع)» بیان کرد: «امام جعفر صادق (ع)» با عرفان‌های دروغینی که در زمان منصور دوانیقی در جامعه اسلامی گسترش پیدا کرده بود به مبارزه پرداختند و تعالیم و عرفان اسلامی درست را جایگزین آن کردند، در روایتی از شیخ صدوق آمده است: روزی فردی از «امام جعفر صادق (ع)» پرسید آیا من می‌توانم در روز قیامت خداوند را ببینم «امام جعفر صادق (ع)» در پاسخ به وی فرمودند: «مومنان قبل از روز قیامت و هنگامی که در قید حیات هستند هم می‌توانند خداوند را ببینند و این عمل زیبا را با چشم قلب می‌توان درک کرد»، این همان عرفان ناب اسلامی است.

وی شیوه رفتار و اندیشه عمیق «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و خاطرنشان کرد: «امام جعفر صادق (ع)» با تمام وجود خود برای پیشبرد اهداف اسلام تلاش کردند، ایشان از اندیشه‌های عمیق و ارزشمندی که حاکی از مولفه‌های ارزشمند انسانی است بهره می‌بردند، در کتاب اصول کافی جلد ۴ روایت شده است در یکی از شب‌ها هنگامی که «امام جعفر صادق (ع)» برای مواسات به درب خانه فقرای شهر می‌رفتند و به آنان کمک می‌کردند یکی از یاران ایشان نیز همراه این امام بزرگوار بود و پشت سر ایشان قدم بر می‌داشت و به امام کمک می‌کرد، پس از آنکه آذوقه را به نیازمندان رساندند وی از «امام جعفر صادق (ع)» پرسید آیا شما مطمئن هستید به کسانی که کمک کردید از شیعیان و دوستداران شما هستند، «امام جعفر صادق (ع)» در پاسخ به وی فرمودند: هیچ یک از آنان از شیعیان نبودند که اگر بودند من حتی نمک سفره ام را با آنان تقسیم می‌کردم، این امر نشان می‌دهد که «امام جعفر صادق (ع)» تا چه میزان نسبت به اطرافیان توجه داشتند و ایشان حتی به افرادی که از دوستان ایشان بودند نیز کمک می‌کردند.

منبع: میزان

کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

 کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) در روایتی به کلید تمام بدی‌ها و شرّها اشاره فرموده است.

 بهره‌مندی از حسن خلق و اخلاق نیکو و از سوی دیگر کنار زدن بداخلاقی و پرهیز از عصبیت چه در محیط خانواده و چه در محیط بزرگتری مثل جامعه، پیوسته از جمله تأکیدات اهل بیت علیهم‌السلام بوده است. این موضوع به قدری در رشد و پرورش الهی ما تأثیر دارد که مولایمان امام حسن عسکری (ع) در این باره فرمود: «أَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ خشم و غضب، کلید هر گونه شرّ و بدی است.»


 

عصبیت نقطۀ مقابل حسن خلق و اخلاق حسنه است؛ به عبارت دیگر، جایی که عصبیت وجود داشته باشد نباید به دنبال رفتار رحمانی و کریمانه بود. عصبیت و ایجاد خشم نسبت به دیگران از قوی‌ترین ابزار‌ها و حربه‎های ابلیس لعین در حرکت دادن انسان‎ها به سوی تاریکی و ضلالت به شمار می‌رود.

در روایت دیگری پیامبر اکرم (ص) در حدیثی می‌فرمایند: «إنّ الغضب من الشّیطان و إنّ الشّیطان خلق من النّار و إنّما تطفا النّار بالماء فإذا غضب أحدکم فلیتوضّأ»، خشم از شیطان و شیطان از آتش آفریده شده است و آتش با آب خاموش مى‎شود، پس هرگاه یکى از شما به خشم آمد، وضو بگیرد. (نهج‌الفصاحه، ص ۲۸۶، ح ۶۶۰)

منبع: تسنیم


هولناک‌ترین لحظه‌ی قیامت!

عذاب الهی

قیامت پنجاه ایستگاه دارد که در هر ایستگاه انسان هزار سال باید توقف کند. [1] شاید به جرأت بتوان گفت: در میان این پنجاه ایستگاه، سخت‌ترین آن‌ها ایستگاه حسابرسی است در این ایستگاه خداوند بی‌همتا، با دقت تمام پرونده‌ی اعمال انسان را بررسی نموده و ریز و درشت آن‌ها را محاسبه خواهد کرد. به همین خاطر در آن روز انسان‌های گناه کار با چشمانی گریان و دلی مملوّ از غم و غصه رو به درگاه الهی نموده و از آن دریای لطف و رحمت عاجزانه طلب عفو و بخشش می‌نمایند.
 در حدیثی از امیر المومنین علی(علیه‌السلام) ضمن بیان اقسام گناه، به این دسته از گناهان پرداخته« اما آن گناهی که آمرزیده نمی‌شود، ستم‌هایی است که مردم به یکدیگر کرده‌اند زیرا هنگامی که (حقیقت) خداوند بر مردم آشکار و معلوم گشت، خداوند قسم یاد کرده و فرمود: به عزّت و جلالم قسم که از ستم هیچ ستمکاری نخواهم گذشت هرچه به‌اندازه‌ای کوبیدن مشتی، و یا سائیدن دستی به کف دست دیگری باشد ... . خداوند از بعضی بندگان خود به نفع بعضی دیگر قصاص خواهد نمود، تا زمانی که هیچ حقی برای کسی باقی نماند و همه به حق خویش برسند.» [2] بدون شک خداوند در مورد حق‌الناس ذره‌ای اغماض و چشم پوشی نخواهد کرد و با دقت تمام به قضاوت نشسته و به قول معروف مو را از ماست بیرون خواهد کشید.
حال به کسانی که در این دنیا به راحتی حقوق مردم را پایمال کرده و احترامی برای آن‌ها قائل نیستند، باید گفت: این رفتار ناشایست آن‌ها دوامی نداشته و در نهایت طشت ظلم و ستم آن‌ها به زیر آمده و عذاب سخت الهی آن‌ها در چنگال خود خواهد گرفت، عذابی دردناک که هیچ قدرتمندی تاب تحمل آن را ندارد.« اگر خداوند، ستمگر را چند روزی مهلت دهد، هرگز از مجازات و عذاب او غافل نمی‌شود، و او بر سر راه، در کمین گاه ستمگران است، و چنان گلوی آنان را در دست گرفته که هر زمان بخواهد آن را چنان می‌فشارد که حتی آب دهان از گلویشان پایین نرود.» [3]
بنابراین اگر ما در این دنیا، حقی از کسی به گردن داریم و در حق شخصی ظلم و ستمی روا داشته‌ایم، هرچه سریع‌تر باید آن را اداء نموده و یا اینکه از صاحب حق طلب رضایت نماییم، تا در روز قیامت با خاطری آسوده و دلی سرشار از نشاط و شادمانی در جوار رحمت الهی قرار گرفته و با قدم نهادن در بهشت موعودش، از نعمت‌های بی‌نظیرش بهره‌امند شویم.

 منابع:
[1] بحار الانوار؛ مجلسی، ص126.
[2] کافی، ج2، ص443.
[3] فرازی از خطبه97 نهج‌البلاغه، ص178، ترجمه محمد دشتی.

یگانه قسمت3

 


ذوق کردم و گفتم:واقعا؟خیلی خوبه.ببخشید بهت زحمت دادم دیگه. فرناز-زحمت چیه فدات شم؟بکش غذا رو تا من دست و رومو بشورم بیام بزنیم تو رگ. از آشپزخونه رفت بیرون و منم رفتم سراغ غذا.برنجو رختم تو بشقاب و گذاشتم سر میز.خورشت هم ریختم تو ظرف و با سالاد گذاشتمش رو میز.بعد از چند دقیقه فرنازم اومد سر میز و شروع کردیم به خوردن غذا. بعد از غذا فرناز رفت یکم استراحت کنه و منم رفتم سر لپتاپم و نشستم به رمان خوندن. به خودمم اومدم دیدم ساعت شده 5 عصر و فرنازم بیدار شده بود. دست از رمان خوندن کشیدم و رفتم سراغ فرناز.قول داده بود منو میبره بیرون.مگه میشه ولش کنم؟!! -فرنازی بدو حاضر شو که بریم بیرون! رو مبل نشسته بود.پای راستشو رو پای چپش انداخت و گفت:خانوم رمان خون.من حاضرم.تو برو حاضر شو. -نه بابا؟زودتر حاضر شده بودی تو؟ فرناز-بله.برو حاضر شو تا من برم ماشینو از پارکینگ در بیارم. فرناز رفت بیرون و منم رفتم حاضر شدم. چند دقیقه بعد تو ماشین کنار فرناز بودم داشتیم میرفتیم سمت یکی از پاساژای بزرگ تهران. بدبختی ای بود دم در پاساژ.شتر با بارش گم می شد.دو خیابون اون ور تر ماشینو پارک کردیم و پیاده رفتیم پاساژ.مگه جا پارک پیدا می شد؟با این ترافیک! رفتیم تو پاساژ و مشغول نگاه کردن به مغازه ها بودیم.چشمم به یه مغازه ی مانتو فروشی افتاد.به فرناز گفتم:فرنازی بیا بریم من یه مانتوی خوشگل بخرم واسه فردا. فرناز-مگه نداری؟ -چرا دارم اما میخوام یه چیز جدید و خوشگل بخرم. فرناز-خب بیا بریم اون مانتو فروشی ته پاساژ.آشناس.مانتو هاشم قشنگتره. -باشه.بریم رفتیم تو مغازه.فرناز یکم چشم چرخوند بعد به من گفت:تو برو مانتو ها رو ببین منم میام الآن. شونه هامو بالا انداختم رفتم سمت دیگه ی مغازه.واقعا مانتوهایی که داشت قشنگ بود.خیلی خوشم اومد.به فرناز نگاه کردم داشت با فروشنده که یه پسر جوون بود صحبت می کرد.این فرنازم یه چیزیش میشه ها..دو سه تا از مانتو ها رو برداشتم و رفتم اتاق پرو. اولیشو پوشیدم.خیلی قشنگ بود اما یکمی برام بزرگ بود.لاغری ام بد دردیه ها!! دومی رو پوشیدم خیلی بهم میومد.مخصوصا یقه ی نقره ایش که بد به رنگ چشمام میومد.مدلشم خیلی قشنگ بود.تو کف قشنگیه مانتو بودم با صدای در به خودم اومدم.فرناز بود میخواست ببینه نظرم چیه در مورد مانتو ها.درو باز کردم و گفتم:قشنگه نه؟ فرناز یه نگاه به سر تا پام انداخت،یه سوت زد و گفت:چه تیکه ای شدی تو !یه شال نقره ای کم داری فقط. اینو گفت و رفت سمت قسمت شال های مغازه.به همون پسره یه چیزایی گفت و یه شال ازش گرفت و اومد سمت من:بیا اینو بنداز سرت ببینم چطور میشه. شالو سرم کردم.خودمو که تو آینه دیدم دلم غش رفت.واقعا به قول فرناز چه تیکه ای شدم.وحشتناک خوشگل بود. -بمیری فرناز چطور فهمیدی این بهم میاد؟ ابروهاشو انداخت بالا و گفت:اولا" ما اینیم دیگه.دوما" من انتخاب نکردم کار بهزاد بود.اون میدونه چه چیزی به چه کسی بیشتر میاد. چشمامو ریز کردمو گفتم:بهزاد؟؟این پسره؟؟ فرناز-آره دیگه.این بوتیک و دم و دستگاه مال بهزاده. -دوست پسرته؟ فرناز-انقده سوال نپرس.اینو میخوای؟در بیار بریم بدیم حسابش کنه دیگه. -بعدا" به خدمتت میرسم فرناز خانوم. مانتو و شال و در آوردم و رفتم بیرون از اتاق پرو.فرناز داشت با اون پسره حرف میزد.چندتا سرفه کردم که متوجه حضورم بشن:مرسی اینا رو میبرم.چقدر شد؟ پسره یه نگاه به من کرد و یه نگاه به فرناز:خب زشته من از شما پول بگیرم.مهمون من باشین.

-خیلی ممنونم اما نمیشه که بدون حساب کردن اینا از اینجا بریم.چقدر باید تقدیم کنم؟ خواستم کیف پولمو در یبارم که فرناز یکی زد بهم و گفت:بهزاد جون داره میگه مهمون باش.گوش کن دیگه. -باشه.چرا میزنی؟؟؟ فرناز-چون بهزاد دوس نداره رو حرفش حرف بزنی.بردار بریم. -خیلی ممنون آقا بهزاد.جبران میکنه فرناز جون. بهزاد-قابل شما و فرناز خانومو نداشت. فرناز-مرسی بهزاد جان.ما بریم دیگه.یگانه چند جا دیگه خرید داره.خدافظ بهزاد تا دم در باهامون اومد و ما خداحافظی کردیم و رفتیم.چند قدم که از مغازه ی بهزاد دور شدیم فرنازو کشیدم کنار و بهش گفتم:فرناززززز این پسره کی بود؟ فرناز-دوستم بود مگه ندیدی؟ -اِه؟پس چرا بهت میگم دوست پسرته میگی نه؟ فرناز-من کی گفتم نه؟من فقط گفتم زر نزن! -بمیری تو.حالا کی هست این پسره ی دراز؟ فرناز-درست حرف بزن.دراز چیه؟ -خب منظورم اینه که قدش بلنده زیادی.حالا کی هست؟چند سالشه؟چندوقته میشناسیش؟ فرناز-اسمش که بهزاده.یه سال از من بزرگتره یعنی 27 سالشه.یه دو سه ماهی میشه میشناسمش.خیلی هم دوسم داره. -تو هم دوسش داری؟ فرناز-اومممم خب آره.چرا که نه؟آره دوسش دارم. یه پوف کردم و گفتم:خدا خیرتون بده شما ها رو.بیا بریم من یه جفت کفشم بخرم و بریم دیگه. خودم جلوتر رفتم و فرنازم بدون حرف دنبالم اومد.کفشو که خریدیم ساعت 8 شب شده بود.تصمیم گرفتیم بریم خونه. یه ساعت بعد رسیدیم خونه ی فرناز. فرناز درو باز کرد و رفتیم تو. کیفو وسایلمو انداختم رو مبل نزدیک در و خودمم ولو شدم رو مبل کناریش. -وای که مردم از خستگی فرناز-تو مردی یا من؟منم که یه ساعته پشت فرمونم نه تو خانوم خانوما.پاشو برو یه دوش بگیر و بخواب.فردا باید بری دبیرستان. -باشه بزار از در بیام تو بعد بهم گیر بده عزیزم. فرناز-نخیر پاشو پاشو.زود زود. به زور بلندم کرد و پرتم کرد تو حموم.منم اجباری یه دوش گرفتم و اومدم بیرون.شامو گرم کرده بود.نشستم خوردم و انقد خسته بودم ساعت 10 شب رفتم و گرفتم خوابیدم. صبح زودتر از همیشه ساعت 6 بیدار شدم و صبحونه آماده کردم.فرنازو بیدار کردم و بعد از جمع کردن وسایلم ساعت 7 از خونه زدم بیرون. چهل و پنج دقیقه ی بعد جلوی در دبیرستان بودم. چی ساختن اینا..بزرگترین دبیرستان تو قم اندازه ی یکی از کلاسای اینام نمی شد. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل. دو تا ساختمون بزرگ وسط یه حیاط خیلی بزرگتر بود.منم نمیدونستم کدوم به کدومه.از یکی دو تا از بچه ها پرسیدم دفتر مدیر مدرسه کجاس.اونام راهنماییم کردن به ساختمون شماره ی یک.دفترو که پیدا کردم در زدم و با صدای تایید که گفت:بفرمایید رفتم تو. خانوم علیزاده مدیر مدرسه از رو عینکش بهم نگاه کرد و گفت:بفرمایید. گفتم:من سلطانی هستم.هماهنگ کرده بودیم برای تدریس من خانوم علیزاده ذوق کرد و از جاش بلند شد و به طرفم اومد:بله بله.خیلی خوش اومدین خانوم سلطانی.علیزاده هستم مدیر دبیرستان. -خیلی ممنون.منم که سلطانی هستم دبیر فیزیک پایه ی دوم و سوم. خانوم علیزاده-خیلی ممنون که افتخار دادین و قراره اینجا تدریس کنین.تعریفتون رو خیلی از خانوم پارسا شنیدم.هم درباره ی تدریستون و هم درباره ی کمالات و اخلاق و رفتارتون. لبخند زدم و گفتم:خانوم پارسا به من لطف دارن. خانوم علیزاده:دبیر فیزیک قبلی بچه ها به دلیل تصادفی که چند روزه پیش تو جاده های اطراف داشتن تا پایان سال تحصیلی متاسفانه نمیتونن بیان.این شد که ما به دبیرستانای شهرستان های اطراف پیغام دادیم که به یه دبیر فیزیک ماهر نیازمندیم.ساعت های کاری دبیر قبلی رو از خانوم محمدی بگیرین و اگه احیانا" با ساعت هاش مشکلی داشتین بگین ایشون براتون تغییر میدن. -خیلی ممنون. خاونم علیزاده:خواهش میکنم.دفتر خانوم محمدی انتهای راهرو سمت چپه میتونین برین پیش ایشون و ساعتاتون رو باهاشون هماهنگ کنین. -چشم.مرسی از راهنماییتون. از دفتر مدیریت اومدم بیرون و رفتم سمت انتهای راهرو.عنوان دفترو خوندم:معاونت پرورشی.. در زدم و وارد شدم.خانوم محمدی مشغول تایپ کردن چیزی تو کامپیوتر رو به روش بود.با ورود من دست از کارش کشید و گفت:میتونم کمکتون کنم؟ -بله.من سلطانی هستم.دبیر فیزیک جدید بچه ها.خانوم علیزاده گفتن بیام اینجا برای هماهنگ کردن ساعات کاریم. گفت:چند لحظه منتظر باشین. و از تو دفتر و دستکِ جلوی دستش یه برگه رو در آورد و نشونم داد:بفرمایید.این برنامه ی ساعات کاری خانوم شایسته. برگه رو از دستش گرفتم و نگاه کردم. چهار ساعت در هفته یکشنبه و سه شنبه با بچه های سال دومی کلاس داشتم و پنج ساعت روزای شنبه و چهارشنبه با سومی ها. خوب بود.منم که کار بخوصی نداشتم.من اوکی بودم با برنامه شون. برگه رو پس دادم به خانوم محمدی و گفتم:من با این برنامه مشکلی ندارم.میتونم به همیتن روال ادامه بدم بچه ها هم ناراحت نشن. خانوم محمدی ذوق کرد و گفت:چه خوب.منم لازم نیست یه برنامه ی دیگه بریزم. منم خندیدم و گفتم:آره همین برنامه خوبه. خانوم محمدی-پس یعنی اولین کلاستون برای فرداس.فردا ساعت دوم با سال دومی ها. -آره..ممنونم.با اجازتون من مرخص میشم. خانوم محمدی:بفرمایید به احترامم بلند شد. -زحمت نکشید.خودم میرم درو باز کردم و اومدم بیرون. رو به در مدرسه رفتم که برم.من داشتم میرفتم که یه آقایی وارد مدرسه شد.چهره ش خیلی آشنا بود اما توجه نکردم و به راهم ادامه دادم. یادم باشه یه شیرینی درست و حسابی بدم به بچه ها.خیلی خوشحالم..

از مدرسه زدم بیرون.دلم میخواست از خوشحالی بپرم هوا.اما نمی شد.چون دبیرستان برِ خیابون بود و کلی آدم رد می شدن پریدن هوا خیلی ضایع بود!!سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه.فرناز خونه نبود.به موبایلش زنگ زدم جواب داد گفتم:فرنازیییییییی امروز ناهار مهمون من.دوستاتم بردار بیار با خودت.

فرناز-علیک سلام.چی شده تو دوباره کبکت خروس میخونه؟ -خانوم علیزاده کلی ازم تعریف کرد فردام اولین کلاسمه.الآن من رو ابرام ! فرناز-واو چه خبر خوبی.بودجه ی چند نفرو داری؟چندتا از بچه ها رو بیارم با خودم؟ -اوممم تا پنج شیش نفرو میتونم ساپورت کنم.اما تو هر چندنفری که میخوای بیار با خودت. فرناز-چه بریز و بپاشی ام میکنه.لازم نکرده.من فقط الهام و فرشته رو با خودم میارم. با شنیدن اسم فرشته ذهنم یه فلش بک زد.فرشته مرادی دوست عزیز تر از جون دوران دبیرستانم..یعنی الآن کجاس؟حدود هشت سالی هست که ندیدمش.آخرین باری که دیدمش با کاوه دوست پسر معروفش بود.بعد از اون فقط یکی دو بار توسط نیما تونستم تلفنی باهاش حرف بزنم.نمیدونم چطوری و از کجا اما نیما فرشته رو میشناخت.احتمالا" از طریق کاوه بوده دیگه.. خودم به خودم گفتم:بیخیال بابا.اینم حتما" یه تشابه اسمیه فقط.الآن فقط وقت خوشحالیه. گوشیو قطع کردم و رفتم تو اتاق فرناز و اسپیکرای کامپیوترشو کش رفتم و وصل کردم به لپتاپ خودم.آخه اسپیکرای لپتاپ من زیاد قوی نبودن.بعد از اینکه کار وصل تموم شد یه آهنگ شاد از تو لپتاپم گذاشتم و صداشو تا آخرین حد ممکن زیاد کردم.تنظیمش کردم رو پلی لیست و پخش خودکار اومدم بیرون.صداش تا اون سر حال می اومد انقدر که زیاد بود. همراه حرکات موزونی که میدادم لباسامم در آوردم و لباسای خونه رو پوشیدم. دوشنبه بود فرناز 11 میومد خونه.پس وقت بود برای ناهار خوردن. خب چیکار باید می کردم؟بیکار بودم میرفتم یه دوش میگرفتم تا فرناز و دوستاش برسن. من کلا" وقتی بیکارم میرم حموم و دوش میگیرم!!!! ساعت 10 بود رفتم حموم و نیم ساعته اومدم بیرون.ده و نیم یه زنگ یه فرناز زدم گفت دارن با بچه ها از شرکت میان بیرون.یه ربع که گذاشت صدای زنگ اومد. از آیفن دیدم فرنازه دیو براشون باز کردم و خودم با آسانسور رفتم پایین. وقتی رسیدم فرناز و دوستاش داشتن از ماشین پیاده می شدن.رفتم سمت فرناز و بهش گفتم:یعنی تو فقط همیتن دو تا دوست رو داری؟ فرناز خندید و گفت:برای تو که خوب شد.به جیبت فشار نمیاد!ولی جهت اطلاع بگم فرشته دختر خالمه و الهام همکارم. یکی از دوستاشو آورد جلو و به من معرفیش کرد:الهام یگانه یگانه الهام. باهاش دست دادم و روبوسی کردم و گفتم:خیلی از آشناییت خوشحالم الهام جان. اون گفت:منم همینطور یگانه جون. فرناز سمت دختر خاله ش که مشغول برداشتن یه چیزی از تو ماشین بود رفت و گفت:فری چیکار داری میکنی اونجا؟بیا دیگه دختر خاله ش جواب داد:باشه بابا اومدم. صداش خیلی آشنا بود.. در ماشینو بست و اومد به طرف من.با دیدن چهره ش تو جام خشک شدم و خون تو رگام یخ بست.یعنی...یعنی اینی که من دارم میبینم واقعیه؟...هنوزم بعدِ این همه سال اون شوخی و معصومیت تو چهره ش معلوم بود... اونم مثل من شوکه شده بود.با تکونای دست یه نفر به خودم اومدم فرناز بود که می گفت:یگانه..یگانه چی شدی؟؟..ای بابا یه حرفی بزن. فقط تونستم آروم بگم:این امکان نداره. فرناز سریع اومد کنارم:چی امکان نداره؟چرا یهو خکت زد؟ این بار اون به حرف اومد:این واقعا" تویی؟؟...یگانه..سلطانی؟.. با ناباوری انگشتمو به سمتش گرفتم و گفتم:فرشته مرادی؟ فرناز بیچتاره که این وسط هنگ کرده بود گفت:شما همدیگرو میشناسین؟ فرشته زودتر از من از بهت در اومد و جواب داد:آره..خیلی سال پیش تو دبیرستان با هم دوست بودیم...اما بعد از اون..اصلا" همدیگه رو ندیدیم. یه قدم به سمتش رفتم و بغلش کردم:دیوونه ی روانی کجا بودی این همه سال؟ جواب داد:من که اینجا بودم.تو کجا بودی؟شنیدم اون اوایل رفتی قم.فکر نمیکردم دیگه ببینمت. از خودم جداش کردم و گفتم:که چی؟حالا ناراحتی که داری میبینیم؟ خندید و گفت:نه دیوونه.خیلی هم خوشحالم.دلمم خیلی برات تنگ شده بود. -منم همینطور..ولی تو کی دختر خاله ای به اسم فرناز داشتی و من نمیدونستم؟ فرشته:خب اون خاله م با فرناز یه مدت خیلی زیادی یا از همون اولش شیراز تشریف داشتن از وقتی فرناز خیلی کوچیک بود رفتن اونجا.درس فرناز که تموم شد خاله م بهونه میگیره میگه باید قم زندگی کنیم.این میشه که جول و پلاسشونو جمع میکنن و میان قم.که ظاهرا" شما اونجا زندگی میکردی.الآنم که یه سالی میشه فرناز اومده تهران و سبب خیر شده که من و تو همدیگرو پیدا کنیم! فرناز اومد وسط حرفمون و گفت:اهم اهم..خیلی معذرت میخوام بحث شیرین تعریف خاطراتتونو قطع میکنم.اما به اطرافتون یه نگاه بندازین.اینجا پارکینگه.و زیاد موقعیت برای تعریف خاطره های گذشته خوب نیست. من و فرشته زدیم زیر خنده و رفتیم سمت آسانسور. بعد از 8 سال فرشته رو پیدا کرده بودم.نمی شد به همین راحتی ولش کنم که !! با بچه ها رفتیم تو خونه و نشستیم.بعد از چند دقیقه فرناز جیغش در اومد:چرا نشستین پس؟مگه قرار نبود بریم ناهار؟

-هی وای من.به کلی یادم رفته بود. پا شدم سر پا و دستامو به هم کوبیدم و گفتم:زود پاشین پاشین بریم ناهار.اومدن اینجا بشینن ور دل من.پا شین ببینم. همه رو بلند کردم و بردم پایین.و رفتیم سمت رستوران. جلوی رستوران فرناز ماشینو پارک کرد و رفتیم تو.یه میز چهارنفره گیر آوردیم و نشستیم. گارسون اومد سفارش هامونو گرفت و رفت.بعد از چند دقیقه با یه سینی پُرِ غذا اومد و گذاشت رو میز ما. با کلی خنده و شوخی و حرف زدن ناهار و خوردیم. بعد از ناهار فرناز دستشو گذاشت رو شونم و گفت:خب خانوم خانومای پولدار بپر برو صورتحسابو پرداخت کن.پول داری یا بهت بدم؟ بهش خندیدم و گفتم:وقتی با سه تا شیکمو اومدم رستورانِ به این گرونی حتما" پولشم با خودم آوردم دیگه. با دستش یکی زد بهم و گفت:شیکمو با کی بودی؟ -جز من سه تا از خودتونو بشمر میفهمی کی رو میگم !! فرناز-بی مزه ی مسخره.برو پولو بده بیا.تو ماشین منتظرتیم. خودشون راه افتادن سمت در رستوران.منم رفتم سمت میز صاحب رستوران و پولو دادم.هرچند مُخم سوت کشید از قیمتها ولی حساب کردم و اومدم بیرون. تو ماشین منتظرم بودن.رفتم سوار شدم و راه افتادیم سمت خونه. -بچه ها مرخصی که گرفتین؟لازم نیست دیگه برگردین شرکت؟ فرناز-من و الهام مرخصی گرفتیم فرشته هم که کار نداره کلا" بیکاره. -آره فرشته؟بابا یه شغلی دست و پا کن واسه خودت. فرشته-نیاز ندارم بهش.هروقت نیاز پیدا کردم میگردم دنبالش. -هنوزم عادت دقیقه نودی بودنتو ترک نکردی؟دردسر میشه برات آخرش. فرشته-چیکار کنم؟نمیتونم ترکش کنم ! ساعت یک و نیم بود که رسیدیم خونه. هرکی یه طرف ولو شده بود.خیال داشتن بخوابن؟؟عمرا" اگه میزاشتم. رفتم همشونو بیدار کردم و گفتم:موافقین بریم بیرون؟ فرشته:یگانه سر جدت بیخیال بزار استراحت کنیم. -چی چی و استراحت کنیم؟پاشو ببینم.یه دفعه اومدم تهران من.میخواین برام بخوابین؟پا شین بریم بیرون. فرناز از دستشوئی اومد بیرون و حوله به دست گفت:من که نمیام.خودتون تنها برین. -بیخود.تو نباشی ما چیکار کنیم؟ فرناز-الهام رانندگی بلده ماشینو ببرین و برین. -نخیر مگه میشه تو نباشی؟ فرناز-خب بزار یه ساعت استراحت کنیم بعد بریم بابا. پوف کردم و گفتم:باشه بابا.ساعت دوئه.تا سه استراحت کنین بعد میریم بیرون. با هزار خواهش و التماس فرنازو راضی کردم که باهامون بیاد.ساعت سه همگی حاضر بودیم برای اینکه بریم بیرون.با ماشین فرناز راه افتادیم تو خیابونا و این طرف ، اون طرف گشت زدن.چه جالب بود تو شهر خودم ، زادگاه خودم باید مثل یه توریست رفتار میکردم.الکی هم نبود.نزدیک نُه سال ازش دور بودم.به اندازه ی یه عمر عوض شده بود و واقعا" توش مثل یه توریست تازه اومده شده بودم. بعد از یه نیم ساعت چرخ زدن و دور دور کردن تو شهر الهام پیشنهاد یه کافی شاپ اون دور و برا رو داد و رفتیم اونجا.انصافا" کافی شاپِ شیکی بود و معلوم بود فقط مایه دارا و بچه پولدارا یا کسایی که آشنا دارن میرن اونجا. رفتیم نشستیم دورِ یه میز تقریبا" انتهای کافی شاپه.گارسون اومد سفارشامونو گرفت و رفت.الهام و فرناز میلک شیک توت فرنگی سفارش دادن.من یه آیس پک شکلاتی اما فرشته فقط یه لیوان آبمیوه.هر چقدرم اصرار کردم چیز دیگه ای نخواست.منم گذاشتم راحت باشه. موقع خوردن بستنی کلی با هم حرف زدیم و از خاطرات گذشته و حال و آینده واسه هم تعریف کردیم.فرناز این یه سال که تهران بوده کلی بهش خوش گذشته.بالاخره فرنازی گفتن بهزادی گفتن!!الهام که اینجایی بود.یه دختره سبزه و با نمک با چشمای سبز تیله ای.انصافا" که خیلی خوشگل بود.کاش می شد می گرفتمش واسه داداشم... داداشم؟...فربد...راستی الآن چیکار داره میکنه؟احتمالا" با لادن ازدواج کرده. هی...!! نیما...چی بودم که به خاطر تو از همه ی زندگیم دست کشیدم...تو چی بودی که تونستی منو وادار کنی از همه چی بگذرم...البته منم زیادی ساده و بی عقل بودم...چیکار کنم؟حالا که 8 سال گذشته.افسوس خوردنم چیزی رو درست نمیکنه.بی خیالش...زندگی حال و نباید از دست داد... با صدای خنده ی فرناز به خودم تکونی دادم و از خیالات بیرون اومدم. مبهم نگاشون کردم.میخواستم دلیل خنده هاشونو بفهمم. فرشته یه نگاه به من کرد و رو به فرناز گفت : میبینی فرناز؟اصلا" عوض نشده هنوز همون خیالبافیه که بود.اون موقع هم اینجوری می رفت تو رویا و در نمی اومد!!..و همه با هم شروع کردن به خندیدن. قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم : به من میخندین؟باشه.دنگی دونگی هرکی هرچی رو که خورده حساب میکنه از شیرینی هم خبری نیست.به من میخندن. خنده هاشون قطع شد و فرناز گفت : نه یگانه جون.من غلط کردم.اینام غلط کردن.دیگه اصلا" نمیخندیم.شما اینا رو حساب کن. -بترکی با اون جیب تنگت دختر.حساب کردن دو تا میلک شیک و آیس پک دیگه اینقدر خسیسی داره؟ یه پشت چشم واسم نازک کرد و گفت : تو که میدونی.یه پاپاسی ام ته جیبم ندارم.شیپیش دارم ولی پول...گمون نکنم!!! با این حرفش هممون به خنده افتادیم. بعد از چند دقیقه هم به قصد رفتن از جامون بلند شدیم. ساعت 6 صبح بود.دیشب تا دیر وقت با فرناز اینا بیرون بودم.امروزم حتما" میخوام برم سر کلاس جلو بچه ها بخوابم.! رفتم تو دستشوئی و یکم آب به صورتم زدم.تو آینه که خودمو دیدم خندم گرفت.چشمام گود رفته بود و قرمز شده بود.موهامم ژولیده شده بود.در یک کلام خلاصه کنم شبیه زامبی شده بودم! صورتمو شستم و واسه صبونه سه تا تخم مرغ نیمرو کردم و رفتم سراغ فرناز.از خواب بیدارش میکردم میگم : تنبل خانوم پاشو. روشو اون طرف میکنه میگه : ولمون کن بابا.دیشب تا ساعت 12 دور دور کرده حالا 6 صبح انتظار داره بیدار شیم. دهنم باز موند.دوسته ما داریم؟؟!تنبل به تمام معناییه.تو نوع خودش تکه!! ولش کردم و رفتم صبنونه خوردم و راه افتادم سمت دبیرستان.ساعت هفت و نیم رسیدم اونجا.همه ی دبیرا تو دفتر خانوم علیزاده جمع بودن.آروم در زدم و وارد شدم.خانوم علیزاده از جاش بلند شد و با صدای بلند منو به همه معرفی کرد : خانوما آقایون ایشون خانوم سلطانی هستن دبیر فیزیک جدید سال دوم و سوم. همه با سر بهم سلام دادن و خوش آمد.منم با سر جواب همه شونو دادم.بین جمعیت یه چهره ی آشنا دیدم.اون روز موقع برگشت هم دیدمش اما توجه نکردم.خیلی آشناس لا مصب...کجا دیدمش؟...اه مُخِ لعنتی به کار بیفت دیگه...آره آره..یادم اومد اون روز تو پارک.همون آقاهه که گفت دبیر شیمیه.پس دبیر شیمیِ بچه های اینجاس؟!!! مثلِ اینکه اونم منو شناخت ، سرشو به علامت سلام تکون داد و لبخند زد.منم مثل خودش جوابشو دادم. زنگ خورد و بچه ها رفتن سر کلاساشون.برعکس بچه های راهنمایی قُم اینا چه بچه های آرومیَن !!خوبه خب سرسام نمیگیرم از دستشون. بعد از چنددقیقه دبیرای که ساعت اول کلاس داشتن رفتن سر کلاس و فقط من و چند نفر دیگه موندیم.یکی از خانوما اومد جلو ، دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:سلام.من باران ملکی هستم.دبیر تاریخ بچه ها. دستشو گرفتم و با لبخند گفتم : خوشبختم منم یگانه ام.دبیر فیزیک جدید. باران-خوشبختم یگانه جان.امیدوارم از تدریس تو اینجا لذت ببری. -ممنون از لطفت باران-خواهش میکنم.این وظیفه ی یه همکاره.میتونی رو من به عنوان یه دوست و یه همکار حساب کنی. -چشم حتما" مرسی عزیزم. باران-ساعت چندم کلاس؟؟ -ساعت دوم با بچه های دوم.ساعت سومم با سومی هام. باران-خوبه منم ساعت اول یه تک زنگ دارم با سومی ها.پس وقت داریم. -آره.راستی باران اون آقاهه هم دبیرن اینجا؟..و به چهره ی آشنا اشاره کردم. باران جواب داد : آره.ایشون آقای فرهمند هستن.یکی از دبیرای خوبِ اینجان. -دبیر چه درسی؟ باران-شیمی 1 و 2 و 3 و پیش.!! -اوکی !! باران ازم خداحافظی کرد و رفت سر کلاس.منم رفتم نشستم تو دفتر تا ساعت دوم که باید می رفتم سر کلاس.آقای فرهمند هم تو دفتر بود.احتمالا" اونم ساعت بعد کلاس داشت که با خیال راحت پاشو رو پاش انداخته بود و با موبایلش کار می کرد.سرش تو گوشیشی بود منم فرصت گیر آوردم یه آنالیز درست و حسابی از قد و بالاش در بیارم. موهاش کوتاه بود و جلوشو خیلی قشنگ داده بود بالا.صورتش تقریبا" گرد بود و چشماش قهوه ای روشن. (واو ! )یه پراهن چهارخونه ی آبی زرد هم تنش بود که آستیناشو تا آرنج تا زده بود بالا.کنار دستشم یه کت کتان بلند بود. بعد از نیم ساعت علافی و بیکاری بالاخره زنگ خورد. آقای فرهمند گوشیش و برداشت ، بلند شد و از دفتر خارج شد. منم رفتم بیرون که برم سر کلاس.راستش نمیدونستم کلاس دوم کجا بود.نمیخواستم از بچه ها هم بپرسم و خودمو همین اول جلوشون ضایع کنم.واسه همین سرمو انداختم پایین و رفتم سمت ته راهرو دفتر خانوم محمدی.که سر پایین انداختن من همانا و با سر تو یه چیز سفت خوردن همانا. سرمو که بلند کردم اقای فرهمندو جلوم دیدم.ایشون هم کله شون تو گوشی بود وگرنه با بنده برخورد نمیکردن. گوشیشو کنار گذاشت و گفت : خیلی معذرت میخوام.اصلا" حواسم به راه نبود..کلاس تشریف میبرین؟ -بله آقای فرهمند : خب کلاس ها که ساختمون شماره ی دو هستن. -خب راستش من تازه واردم.یکم با آدرسا مشکل دارم.میخواستم برم از خانوم محمدی بپرسم. آقای فرهمند : اشکال نداره.با کدوم کلاسین این زنگ؟ -دوم تجربی آقای فرهمند : تشریف ببرین ساختمون شماره ی 2 اونجا رو در کلاس ها تابلو داره.دوم تجربی هم همونجاس. -خیلی ممنون از راهنماییتون. آقای فرهمند : خواهش می کنم.بازم با آدرس ها مشکلی داشتین در خدمتم..راستی ، من فرهمندم.میلاد ِ فرهمند. -خوشبختم آقای فرهمند.منم سلطانی هستم..من شما رو قبلا" توی پارک دیدم.درسته؟ لبخند زد و گفت : بله بله !فکر نمیکردم همکار باشیم.به هر حال خوشوقتم از آشناییتون. صدای دوباره ی زنگ باعث شد به بحث خاتمه بدیم و بریم سر کلاسامون. آقای فرهمند : بعد از کلاس میبینمتون.فعلا" منتظر جواب من نشد و به سمت ساختمون 2 حرکت کرد.منم باید کم کم می رفتم سر کلاس دیگه.جلسه ی اول دیر می کردم خیلی ضایع بود. داشتم از ساختمون خارج می شدم که باران اومد پیشم. باران : داری میری کلاس ؟ -آره باران : موفق باشی.آقای فرهمند کلاس بغلیتونه.حواست باشه! -به چی ؟! باران : کلا" گفتم. -باشه بابا حواسم هست.فعلا" باران : موفق باشی یگی. -کوفت و یگی.اسم من یگانه س. باران : باشه بابا نزن.موفق باشی یگانه ! با ورود من به کلاس بچه ها به احترامم بلند شدن.لبخند زدم و گفتم : بشینید بچه ها. رفتم پشت میز نشستم و دفتر اسامی رو برداشتم.بچه ها هم زومِ حرکات من شده بودن و با دقت به کارام نگاه می کردن.از جام بلند شدم و گفتم : خب خبر دارین که از امروز من دبیر درس فیزیکتون هستم.اسمم هم یگانه سلطانیه.شما هم یکی یکی خودتونو معرفی کنین تا من بشناسمتون...به نیمکت اول اشاره کردم و گفتم : از شما شروع می کنیم. یکی یکی خودشونو معرفی کردن.تا رسید به یه دختره که نیمکت آخر نشسته بود و خودشو معرفی نکرد.رفتم سر نیمکتش و بهش گفتم : شما نمیخوای خودتو معرفی کنی؟ با ترس و لرز جواب داد : چرا خانوم..اجازه خانوم..ما اسممون سونیاس خانوم..فامیلیمونم رشیدیه خانوم.. چقد خانوم خانوم کرد !!!! یاد سونیا دانش آموز راهنماییم افتادم.بهترین دانش آموزم بود. کاش می شد یه بار دیگه بر می گشتم اونجا و معلم اونا می شدم.اما افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده. رو به دختره گفتم : از من میترسی سونیا جان؟؟ سونیا : نه خانوم نمیترسیم.. -خب من که ترس ندارم.قول میدم معلم خوبی باشم و بد اخلاقی نکنم در صورتیکه شما هم محصل های خوبی باشین. بعد شروع کردم به توضیح دادن روال کار و درس دادن خودم : من هر روز یه مبحث رو بهتون درس میدم و جلسه ی بعدش امتحان همون مبحث رو میگیرم.و بعد از پایان هر فصل همون فصل رو ازتون میخوام.اگه قول بدین درساتونو خوب بخونین ، منم امتحانامو آسون میگیرم که مشکلی با هم نداشته باشیم.در طول درس دادن من چیزی نمی نویسید و حواستون رو فقط به درس می دید.بعد از اتمام درس هم هر مشکلی داشتین میگین تا من براتون توضیح بدم..حالا موافقین درس رو شروع کنیم؟؟ با جواب مثبت بچه ها درسو شروع کردیم.یه مبحث رو به کلی درس دادم.دانش آموزای خوبی بودن ! حداقل مثل راهنمایی ِ قُم شلوغ نمیکردن و سرشون به درس بود.بایدم اینجوری می بود چون اینا دبیرستانی بودن و اونا راهنمایی ! با صدای زنگ درسو تموم کردم ، امتحان جلسه ی بعد رو هم اعلام کردم و از کلاس رفتم بیرون.همزمان با خارج شدم من از کلاس آقای فرهمند هم از کلاس بقلی یعنی پیش تجربی خارج شد. داشتم با تعجب به دخترایی که دورشو گرفته بودن و ازش سوال می پرسیدن نگاه می کردم که متوجه من شد.یقه ی پیراهنشو صاف کرد و اومد سمت من. اون : خسته نباشید خانوم سلطانی.اولین کلاستون چطور بود؟ من : ممنون.عالی بود.بچه های خوبین. راه افتادیم سمت ساختمون ِ یک. اون : آره خیلی دخترای خوبین.همشون. در حالیکه اینو می گفت واسه یکی از بچه های پیش دانشگاهی دست تکون داد !!!! در حالیکه دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم : آقای فرهمند از شما بعیده.زشته این حرکت. سریع خودشو جمع کرد و گفت : نه ... اون دختر یکی از آشناهام بود. سرمو تکون دادم و گفتم : بله درسته. اون : ساعت بعدی کلاس هستین ؟؟ من : بله با سال سوم هام. خندید و گفت : اوه پیشاپیش بهتون خسته نباشید میگم.سومی ها برعکس دومی هان. منم خندیدم و گفتم : اشکال نداره.من با بدتر از ایناشم ساختم. از دور باران و دیدم که داشت به ما نگاه می کرد.با یه ببخشید از آقای فرهمند جدا شدم و رفتم سمت اون. باران : خسته نباشید خانوم مهندس. -ببند بابا.مهندس کیه؟ به آقای فرهمند اشاره کرد و گفت : با میلاد حرف میزدی؟؟ جاااان؟؟چی شد؟؟میلاد؟؟پسر خالته مگه؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : آره چطور مگه؟ باران : کور شده دو هفتس با من قهره.یه کلمه هم باهام حرف نمیزنه. گیج شدم دیگه : ببینم ... تو با آقای فرهمند نسبتی داری؟؟ باران : نه ... اما دوس دارم نسبت داشته باشم باهاش. با خنده کتابای تو دستمو کوبوندم تو سرش و گفتم : خاک بر اون سرت بی مُخت باران بعد از کلاس با سومی ها از باران خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.سرراه رفتم به همون پارک قبلی.خوشم اومده بوئ از نشستن اونجا و نگاه کردن به به بچه ها.یه ارامش خاصی داشت.رو نیمکت نشسته بودمکه گوشیم زنگ خورد. اسم حسنا رو نشون می داد.جواب دادم : سلام عزیز دلم تاج سرم حسنا خانوم. اما به جای حسنا صدای حسین رو شنیدم : سلام یگانه خانوم.منم حسین. اووف چه گندی زدم ! سریع خودمو جمع کردم و گفتم : سلام آقا حسین.شمایین ؟ چرا با خط حسنا زنگ زدین ؟ حسین : همینجوری.گفتم شاید شماره ی منو بر نداری. - نه این چه حرفیه ؟چرا بر ندارم ؟ .. بگذریم .. حسنا جون خوبه ؟ حسین : سلام میرسونه.یگانه برنمیگردی ؟ -نمیدونم آقا حسین.فعلا" که تازه اومدم اینجا و هرروز کلاس دارم.شاید اومدم یه سری زدم. حسین : به فکر همسایه های این سر دنیاتم باش.مام دل داریم.دلمون واست تنگ میشه.مخصوصا" .. من الهی بگردم.بچم چه عاشقه -خیلی ممنون .. باید برنامه هامو بچینم تا بتونم یه روز بیام. ذوق کرد و گفت : واقعا" ؟ کی میای ؟ خندم گرفت.مثه بچه ها ذوق کرد !! -تا ببینم.فعلا" که کار دارم اینجا خیلی زیاد. حسین : باشه.پس ما همه اینجا منتظر خبرت هستیم. -باشه.به همه سلام برسونین. حسین : یگانه -جانم ؟! جانم و مرض.کی به برادر همسایه ش میگه جانم ؟؟ حسین : زودتر برگرد.دلم برات تنگ شده. خنددیم و گفتم : باشه. حسین : یگانه اسم گذاشتی برام ؟؟چی میگی خب ؟؟ -بله ؟ حسین : دوستت دارم .. هی وای من .. ! تا به خودم اومدم گوشی رو قطع کرده بود.عین دخترا گفت دوست دارم و قطع کرد.!! اینم عاشقه ها !! از جام بلند شدم و به سمت خونه ی فرناز به راه افتادم. به خونه رسیدم.رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی گرم کنم و بخورم که یادداشت فرنازو رو میز ناهارخوری دیدم : سلام یگانه امروز تا 6 اضافه کاری ام.بعدش با الهام و فرشته میام خونه.واسه شام یه چی درست کن.قربانت فرناز خیلی ممنون برناممو تا شب تکمیل کرد.ناهارو گرم کردم و خوردم.تازه ساعد دو و نیم بعد از ظهر بود.رفتم نشستم پای لپتاپم و با اینترنت پرسرعتِ فرناز رفتم تو سایت کتابخونه ی نودهشتیا و سرگرم خوندن رمان شدم. دو سه تا رمان خوندم تا شد ساعت 5 بعد از ظهر.سریع رفتم تو آشپزخونه و مواد اولیه رو آماده کردم تا واسه شام یه پیتزای خونگی درست و حسابی درست کنم بچه ها کیف کنن !! همه چی آماده بود. باید طرفای عصر پیتزا رو می ذاشتم تو فر تا آماده بشه واسه شام.هنوز زود بود.ساعت 6 و ربع بود که زنگو زدن و الهام و فرناز و فرشته اومدن.با کلی بگو بخند عصر و تا شب گذروندیم .. ساعت 8 پیتزا رو گذاشتم تو فر.به بچه ها هم نگفتم شام پیتزا داریم که سورپرایز شن اما بوش اومد و لو داد ! بعد از شام فرناز گفت : فردا تا عصر شرگتم بیاین الآن بریم بیرون یه دوری بزنیم خوش بگذرونیم.همه موافقت کردن منم با اینکه فرداش کلاس داشتم اما موافقت کردم و رفتیم بیرون. الهام پیشنهاد داد بریم ساختمون در حال ساخت شرکتشونو ببینیم.رفتیم همون سمت که اون گفت. به ساختمون که رسیدیم از 206 فرناز پیاده شدیم و رفتیم تو ساختمون. ساختمون بزرگی بود.هفت طبقه بود. و قرار بود هر طبقه 2 واحد مسکونی داشته باشه برای کاکرنان همون شرکت. پنج طبقه ش ساخته شده بود.به همراه الهام و فرناز و فرشته رفتیم به آخرین طبقه ای که ساخته شده بود .. جلوی پنجره ای که دیوارش هم هنوز ساخته نشده بود ایستادم و به شهر نگاه کردم.چون بالای شهر بود و ما طبقه ی پنجم وایساده بودیم می شد نصف شهر تهرانو دید. فرشته متوجه من شد و اومد کنارم وایساد : به چی نگاه می کنی ؟ -به این منظره .. نگاه کن .. همه ی تهرانو میشه دید .. فرشته : آره قشنگه .. یگانه .. -هوم ؟! فرشته : ناراحتی از اینکه از خونوادت جدا شدی ؟ بهش نگاه کردم نگاهش به رو به رو بود. منم نگاهمو به رو به رو دوختم و جواب دادم : خب .. آره .. خونواده بزرگترین نعمیته که خدا به یه آدم میده .. منم خیلی ساده بودم .. نباید ازشون جدا می شدم .. حرفی نزد. من دوباره ادامه دادم : بعد از اون اتفاق من فهمیدم تنها چیزی که واسه آدم می مونه خونوادشه .. من به خاطر نیما خونوادمو ول کردم .. امروز نیما هم پیشم نیست .. در صورتیکه اگه نیما رو ول می کردم .. الآن خونوادم باهام بودن .. گاهی وقتا .. افسوس می خورم که چرا به حرف فربد گوش نکردم و بیخیال نیما نشدم .. گاهی وقتا فکر می کنم .. که بزرگترین اشتباه بشریت ول کردن خونوادس .. صدای نفس هاش منو متوجه کرد که داره گریه میکنه. برگشتم به طرفش و گفتم : گریه می کنی فرشته ؟! اشکاشو با پشت دستش پاک کرد و گفت : نه .. -گم شو .. اشکاشو نیگا .. چرا گریه می کنی ؟ .. من 8 سال پیش یه کار احمقانه کردم و الآن پشیمونم .. تو واسه چی گریه می کنی ؟! فرشته بریده بریده بین گریه گفت : خب .. خب آخه .. آخه من مسبب همه ی این اتفاقاتم .. مغزم قفل کرد .. چی شد ؟! .. این الآن چی گفت ؟! مسبب ِ چی شد ؟! -چی گفتی ؟! فرشته : من یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم یگانه .. یه معذرت خواهی اندازه ی تموم این سالها که دوری خونوادتو تحمل کردی .. همه ی این اتفاقا تقصیر منه .. تقصیر من اون نیمای کثیف .. منو ببخش یگانه .. اون وقتا من خام بودم .. فکر می کردم اگه کمک نیما کنم خیلی خوبه .. به کل هنگ کردم. حرفای فرشته چه معنی داشت ؟ یعنی چی ؟ من نمی فهمم .. یکی واسم توضیح بده .. فرشته داره چی میگه ؟ .. همچنان با چشمای گشاد شده و دهن باز به فرشته نگاه می کردم که با صدای الهام توجهم بهش جلب شد .. الهام : بچه ها بیاین بریم.کارگرا صداشون در اومد ازمون با یه نگاه منتظر به فرشته نگاه کردم. فرشته : بریم .. بعدا برات توضیح میدم. از ساختمون بیرون اومدیم و سوار ماشین فرناز شدیم. تو راه رسیدن به خونه همش فکرم درگیر حرفای فرشته بود .. حرفاش چه معنی داشت ؟! یعنی ممکنه اون و نیما .. ؟ نه .. من نباید به دوست خودم شک کنم .. حتما منظورش یه چیز دیگه بوده .. باید از خودش بپرسم .. اگه برسیم خونه با وجود بچه ها نمیشه .. نزدیک همون پارکی که همیشه می رفتم بودیم .. به فرناز گفتم نگه داره و من و فرشته رو پیاده کنه .. فرناز و الهام تعجب کردن .. منم برای منحرف کردن بحث گفتم : من و فرشته سالهاس همو ندیدیم .. میخوایم یکم با هم تنها صحبت کنیم .. شما برین خونه ما هم تا نیم ساعت دیگه میایم .. فرناز با شک یه باشه گفت و زد کنار .. من و فرشته خداحافظی کردیم و پیاده شدیم .. فرنازم راه افتاد و رفت .. من و فرشته وارد پارک شدیم .. خلوت بود .. پرنده هم پر نمی زد .. رو یکی از نیمکت ها نشستیم .. منتظر به فرشته چشم دوخته بودم .. خودش انتظارو تو چشمام دید چون شروع کرد به تعریف کردن : -آره یگانه .. این 8 سال دوری تو از خونوادت تقصیر من و نیماس .. یعنی اکیپ ما .. نیما ، کاوه ، پدرام ، من و الناز .. کاوه و پدرام و نیما سه تا دوست بودن که با آشنا شدن پدرام و الناز از طریق همسایه بودنشون ، من و النازم بهشون اضافه شدیم .. اونا تو یه خونه زندگی میکردن .. تنها چیزی هم که واسشون مهم بود "پول" بود .. حاضر بودن واسه یه قرون آدم هم بکشن .. یه روز بحث سر ِ مُخ کردن دخترای پولدار بود که کاوه از من پرسید بین بچه های کلاسمون دختر پولدار کیه ؟ من ِ ساده هم اسم تو رو بهش دادم .. .. .. .. کاوه که با من بود الناز و پدرام هم با هم بودن .. پس قرارمون این شد که نیما بیاد سمت تو و یه پولی ازت در بیاره .. اون قرار ملاقات الناز و پدرام هم که من تو باهاش رفتیم و نیما بهت شماره داد ، همش از پیش تعیین شده بود .. نیما وقتی فهمید نقطه ضعفت پدر و مادرتن و نقطه ضعف اونا هم تویی اومد سمت اونا و کاری کرد که اونا با رفتاراشون تو رو از خودشون بیزار کنن ، موفق هم شد و تو راضی شدی ازشون دل بکنی و با نیما که هیچی ازش نمیدونستی فرار کنی .. .. .. بعد از اونم تو رو برد قم که دستشون بهت نرسه .. تو خونه ای که مال پدرام بود .. فرشته اینا رو گفت ، اشکاشو پاک و یه نفس عمیق کشید و ادامه داد : -با اون پول و جواهراتی که تو با خودت برده بودی دیگه لازم نبود هیچ کدوم دختری رو مخ کنن .. برای همین 7 سال نیما با تو زندگی کرد .. تو این 7 سال ما لحظه به لحظه از اتفاقات بینتون با خبر بودیم .. که تو تو مدرسه درس می دادی و پول در میاوردی نیما هم با دوستاش تو یه مغازه کار می کرد .. تو نیما رو سر به راه کردی .. اما افسوس که اون به کارای قبلیش عادت کرده بود و نمی توست سالم زندگی کنه .. وقتی یه دختر جوون و بیوه ی پولدار و دید دوباره به فکر کارای قبلش افتاد و رفت سمتش .. برگشت تهران و به کارش ادامه داد .. باهاش دوست شد و به بهانه های مختلف همونجوری که از تو پول گرفت اونم تیغ زد .. حرفشو قطع کرد و یه نگاه به من که با ناباوری به حرفاش گوش می کردم انداخت و دوباره ادامه داد : -اینا همه خوب بود تا جائیکه کارشون به جایی رسید که می رفتن خونه ی دخترا و گاهی تا صبح بر نمی گشتن .. اما باز خوب بود ، من از کثافت کاری هاشون خبر نداشتم ، داستان وقتی بیخ پیدا کرد که من تو خونه کاوه رو با یه دختر در بدترین وضعیت ممکن دیدم .. با همه ی اصرار های کاوه ازش جدا شدم ، از خودش و همه ی کثافت کاری هاش حالم بهم می خورد .. با جدایی من و کاوه الناز هم از پدرام جدا شد و برگشت خونه پیش برادرش .. دیگه از اون به بعد از هیچ کدومشون خبر ندارم .. نمیدونم دیگه چه غلطایی کردن .. باورم نمی شد منم یه موقعی باهاشون بودم و تو کاراشون کمکشون می کردم .. میدونم باورش سخته یه دختر اول دوم دبیرستانی این جوری باشه اما من یه دختر بچه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من و سپردن پرورشگاه .. بعد ِ اونم با حمایت خاله م یعنی مادر فرناز اومدم دبیرستان و اونجوری شدم .. بچه ای که پدر و مادر بالا سرش نباشن چیزی بهتر از من از اب در نمیاد .. هنوز تو بهت بودم .. واقعا این فرشته بود داشت این حرفا رو می زد ؟ من می گفتم دوستمه .. من بهش اعتماد کرده بودم .. یعنی .. یعنی خاک بر سر ِ بی مغز ِ من .. می دیدم فرشته و نیما مشکوکن اما .. ای خدا .. حالا چیکار کنم ؟ نمی تونم ببخشمش .. اون بزرگترین چیزی که من تو دنیا داشتم و ازم گرفت .. حالا همراه ناراحتی عصبانیت هم به احساسم اضافه شده بود .. یه حس تنفر .. تنفر از کسی که تمام این مدت فکر می کردم دوستمه .. یه قطره اشک روی گونه م سر خورد و اومد پایین .. بدون حرف از جام بلند شدم و به راه افتادم ..

یگانه قسمت2

 فرشته کای تعجب کرد و گفت:نیمای دیوونه.چرا اومده خونتون؟کار دیگه ای به مخ انترش نرسیده؟ -حالا باید چیکار کنیم؟ فرشته:با این عقل کل بازی های نیما دیگه کاری نمیتونین انجام بدید -جز فرار..؟ فرشته:اره فقط همین راه مونده.چون پدر و مادر تو حتما پی گیر نیما میشن.شایدم دیگه نزارن بیای مدرسه. -بعد اینکه رفتم چی؟بعدشم مدرسه نمیتونم بیام یعنی؟ فرشته:میتونی بیای ولی باید مراقب باشی کسی تو راه نبینتت. -ولی آخه پول از کجا بیاریم واسه زندگی؟ فرشته:خب میتونی یکی دوتا از دسته چکهای بابات یا کارت حساب بانکی مامانتو کش بری.خودتم که ماشالا کم پول نداری.بعدشم تو و نیما میتونین کار کنین و پول در بیارین...بهت گفته امشب؟ -آره امشب ساعت چهار فرشته زیر لب گفت:خیلی زود دست به کار شده پسره ی الدنگ. با تعجب بهش گفتم:چی؟ هول شد و سریع گفت:ها؟هیچی هیچی. -هییییی....یعنی امروز بای بای کنم با زندگیم دیگه؟ فرشته:چاره ی دیگه ای نداری عزیزم. بعد از تعطیل شدن مدرسه نیما رو دم در مدرسه دیدم.رفتم باهاش حرف زدم.ازم پرسید:تصمیمتو گرفتی؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:آره تقریبا نیما-پس امشب ساعت چهار -وسیله که نیاز ندارم؟ از حرفم خنده ش گرفت و گفت:مگه داری میری پیک نیک که وسیله با خودت بیاری؟فقط لوازم خودت و با یکم پول بردار بیار. -چقدر بیارم؟ نیما زیرلب گفت:هرچی بیشتر بهتر -چی؟ هول شد و گفت:هیچی.میگم هرچقدر فکر میکنی لازم میشه بیار.راستی ممکنه با ماشین پدرام بیام. -باشه.حالا بهتره من با سرویسم برم خونه مامانم شک نکنه. ازش خدافظی کردم و با سرویسم رفتم خونه.فربد خونه بود داشت میز ناهارو میچید.سلام کردم و رفتم اتاقم.لباسامو عوض کردم.بعد از ناهار یه چرت کوچیک زدم.آخرین چرتی که میتونستم تو خونه ی خودمون بزنم. ساعت 6 عصر که بیدار شدم شروع کردم به جمع آوری وسایل مورد نیازم. بزرگترین و جادار ترین کوله امو برداشتم و وسیله هامو ریختم توش.چند دست لباس تو خونه و راحت و اینا.به علاوه ی خرت و پرتای شخصیم و لوازم مورد نیازم. کارم با وسایل که تموم شد رفتم سر وقت کامپیوترم.هرچی فایل مورد علاقه داشتم با آهنگا و کلیپا و عکسام همه رو ریختم رو یکی از لپتاپام و کامپیوتر و خالی کردم.گفتم شاید بعد از من بدنش به کسی!سیستم صوتیو که نمیتونستم ببرم،به جای اسپیکرامو برداشتم.وقتی داشتم وسایلو تو کوله ام میچیدم با خودم فکر کردم که چقدر دل کندن از این اتاق و وسایلش سخته خداییش!لپتاپیو که میخواستم گذاشتم تو کوله و اون یکی رو که مخصوص فایلای درسی بود رو گذاشتم تو کمد کامپیوترم.ولی بعدش پشیمون شدم گفتم شاید به دردم بخوره.اونم جا دادم تو کوله ام.تقریبا همه چیم اماده بود به جز...پولام.رفتم سر جعبه ی جواهراتم و هرچی پول نقد و طلا ملا داشتم ریختم تو یه نایلون مشکی و گذاشتمش تو جیب مخفی کوله.حدود پنج میلیون طلا و پول نقد داشتم.فقط می موند پول بیشتر که باید از اتاق کار بابام کش می رفتم و اونم می موند واسه شب دیگه.کوله امو تو کمد قایم کردم اگه کسی اومد تو اتاق مشکوک نشه.بعد جهت خالی نبودن عریضه یه سی دی آهنگ گذاشتم تو سیستم و واسه آخرین بار تو اتاق خودم آهنگ گوش دادم.آهنگ نرو پخش شد.یه تلنگر نیاز داشتم تا بیوفتم گریه و اون آهنگم شد یه تلنگر.همراه خواننده ها خوندم و کلی اشک رختم گوله گوله! نرو نگو نمیشه /بمون واسه همیشه نگو که شاید / باید از هم جدا شیم نگو نمیشه / من و تو ما شیم نگو که شاید / قسمت همین بود که با سکوت / شب آشنا شیم نگو شکستی / عهدی که بستی به اون خدایی / که می پرستی نگو که تنها / گل بهارم فقط تو بودی / فقط تو هستی صدای در اومد.اشکامو پاک کردم و گفتم بفرمایید.فربد اومد تو اتاق و صدای سیستمو کم کرد.اومد کنارم رو کاناپه نشست و گفت:باز چی باعث شده چشمای آبجی کوچولوی من بارونی بشه؟ بینیمو بالا گشدیم و گفتم:هیچی.آهنگه غمگین بود گریه م گرفت. فربد:فکر کردی من نمیشناسمت؟تو وقتی ناراحتی آهنگ غمگین میزاری باهاش گریه کنی...چی شده؟ -هیچی بابا.چیزی نشده. فربد:من که میدونم یه چیزی شده.ولی تو نمیخوای بگی نگو. ناراحتی رو بیخیال شدم و گفتم این دم آخری با داداشم خوش بگذرونم! -امروز برنامه ت چیه؟ فربد-هیچی بیکارم.چرا؟ -بریم یه دوری بزنیم. فربد-اوکی من پایه م.تو حاضر شو تا من برم سر وقت ماشین. رفت به اتاق خودش.منم مانتو و شلوار لی مو پوشیدمو و رفتم دم پارکینگ منتظرش شدم.فربد با ماشین اومد جلو من ترمز کرد و من سوار شدم. مامان با دوستاش تو حیاط نشسته بودن و حرف میزدن.فربد کنارشون وایساد و به مامان اعلام کرد که دوتایی میریم بیرون. یکم که از خونه دور شدیم فربد گفت:خب کجا بریم؟ -نمیدونم.هر جا دوست داری.من نظری ندارم. فربد:خب انتخاب کن.خرید،عشق و حال،شام با کلاس،یا ... پارتی؟؟ انگشتمو گذاشتم کنار سرم و گفتم:اممممم...به نظر من همششششش!! فربد ابروهاشو برد بالا و گفت:نه بابا؟؟!! منم همونجوری مثل خودش جواب دادم:آره بی بی !! فربد دنده ی ماشینو عوض کرد و گفت:خب پس بزن بریم..و گاز داد و با سرعت از اونجا دور شد. نیمه های راه حوصلم سر رفت و گفتم:احیانا این هیوندای ذاقارت جنابعالی چیزی به اسم سی دی پلیر نداره؟ فربد اخم کرد و گفت:اولا به عروسک من نگو ذاقارت.دوما سی دی پلیر چی هست اصلا؟!! منم مثل خودش اول دوم کردم و گفتم:اولا این عروسک تو یه هیوندای ذاقارته.دوما سی دی پلیر یه چیزیه به شکل مکعب مستطیل که یه شیء گرد و میندازی توش میپخشه برات!! فربد:اهااان منظورت همون سیستم خوشگلس که دیروز انداختم رو عروسکم؟ -اه باز گفت عروسکم.جمع کن بابا با این ماشین قراضه ات! بعد یه ذره افکارمو ریوارد کردم و بردم عقب.چی گفت؟؟ -سیستم انداختییییییییی؟؟؟؟ فربد:آره حالا چرا جیغ میزنی؟ -با اجازه ی کی سیستم انداخی؟ فربد:با اجازه ی بزرگترا.خب سیستم قبلیه کهنه شده بود دیگه! سرمو تکون دادم و گفتم:تو یه ماه سیستم عوض نکنی میمیری؟ خندید و گفت:آ قربون آدم چیز فهم! -با چه پشتکاری هم میری جلو!ماشالا!موفق باشی پسرم. فربد:مرسی سلامت باشی خاله! عصبی شدم و گفتم:خاله عمته پررو!! فربد:حالا آهنگ بزارم یا نه؟ -اینم من باید بگم؟خب بذار دیگه! فربد-خب...چی بذارم؟نمره ی بیست؟ -آره آره!خوبه آهنگو پلی کرد و صداشو زیاد کرد.خداییش با اون سیستم جدیدی که نصب کرده بود رو ماشینش میتونست راحت یه عروسی رو راه بندازه!! با آهنگ همخونی کردیم دوتامون.میشه گفت دوتا خل اگه میخواستین ببینین اون روز باید تو خیابون میبودین و من و فربد رو می دیدین!! من:نمره ی بیست کلاسو نمیخوام / بهترین هوش و حواسو نمیخوام فربد:دختر خوشگل شهر پریا / اون که جاش تو قصه هاسو نمیخوام من:چشمای یکمی شیطون نمیخوام / موهای خیلی پریشون نمیخوام فربد:عشق مخفی عشق پنهون نمیخوام / آره تنهام ولی مهمون نمیخوام دو تایی با هم:من تو رو میخوام تو رو میخوام اونا رو نمیخوام / نفسم تویی تو میدونی هوا رو نمیخوام... آهنگ که تموم شد دوتایی با هم جیغ زدیم و به دیوونه بازی های خودمون کلی خندیدیم!جیغ زدنمون که تموم شد فربد گفت:صدات خوبه ها یگانه! من در حالیکه داشتم از خنده روده بر میشدم گفتم:ولی عوضش صدای تو خیلی افتضاحه! با مشت زد به دستم و گفت:گم شو بابا. منم از حالت خنده در اومدم و خیلی جدی گفتم:گم شدی پیدات نکردم!! در حالیکه به قیافه ی جدی من میخندید ماشینو خاموش کرد و گفت:پرنسس دستور بفرما الآن کجا بریم؟واسه خرید که دیر شده.بریم شام یا پارتی؟ -نمیدونم.انتخاب سخته.تو میگی کدومو بریم؟ فربد:دیوونه بازی زیاد در آوردیم دیگه پارتی نریم.بریم شام. -اوکی بریم شام. دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتاد.و چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت و گفت:بفرما پرنسس.رسیدیم. رفتیم تو رستوران و غذا خوردیم.بعد از شام فربد از جاش بلند شد و گفت:خب حالا پایه هستی بریم پارتی؟ با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:مگه تو نگفتی دیگه نریم؟ فربد-خب حالا نظرم عوض شده.بیا بریم.لادنم هستا! -نوچ حسش رفت.دیگه نمیام.میخوام برم خونه بخوابم! خندید و گفت:تنبل خوابالو.پاشو بریم...خونه که میای؟پاشو صورتحسابو پرداخت کرد و با هم به سمت خونه حرکت کردیم.ساعت حدودای 12شب بود که رسیدیم خونه.مامان و بابا خوابیده بودن.فربد هم گفت خودش تنها میره پارتی پیش لادن.با خودم گفتم:فربد که رفت.مامان و بابا هم که خوابن،ای جان حالا وقتشه!! رفتم تو اتاق کار بابام و از اونجایی که دو،سه بار در حضور من از تو گاو صندوقش بهم پول داده بود خیلی راحت رمزشو زدم و درشو باز کردم.تقریبا دو برابر هیکل من تو اون گاو صندوق پول بود!!مات و مبهوت اون همه پول شده بودم.یکمی از پولا رو برداشتم.نشمردم چقدر بود ولی احتمال میدادم یه هشت نه تومنی باشه دیگه.اگه بیشتر بر میداشتم بابام شک میکرد.در حالیکه اون گاو صندوق یه گوشه ی کوچیکی از مال و اموال بابام بود که واسه خرج زندگی و اینا اونجا نگه میداشت اما همیشه حساب تومن به تومنشو داشت.کل پولاش تو بانک و این ور و اون ور سرمایه گذاری شده بود. از اتاق بیرون اومدم و بی سر و صدا به اتاق خودم رفتم و پولا رو تو کوله م جا سازی کردم.تا اومدن نیما وقت زیاد داشتم.آلارم گوشیمو گذاشتم رو 3 و خوابیدم.تو خواب همش میدیدم که یه سری ادم با هم دعوا میکنن.این طرفی ها به اون طرفیا میگن تقصیر شما بود.اون یکی ها به این یکی ها میگن نخیر شما بهش کم محلی کردین فراری شد.یکم که جلوتر رفتم دیدم یه طرف پدر و مادرم و فربد وایسادن یه طرفم نیما و فرشته و کاوه...با صدای ویبره ی ناگهانی گوشیم از خواب پریدم.میشه گفت سکته کردم!ساعت سه و نیم بود.گوشی بدبختم نیم ساعت زده بود تو سر خودش من بیدار نشده بودم.ماشالا به من! سریع رفتم یه آب به دست و صورتم زدم که خواب از سرم بپره.بعدش رفتم یه مانتو و شلوار مشکی با شال سرمه ای پوشیدم و حاضر و آماده کوله امو برداشتم که برم.دستمو رو دستگیره ی در گذاشتم ولی بازش نکردم.برگشتم و برای آخرین بار به اتاق خوشگلم نگاه کردم.اتاقم خیلی بزرگ و دلباز بود.یه تخت دو نفره وسطش گذاشته بودم.گوشه ی دیوار یه سیستم صوتی بود که خیلی دوسش داشتم.کنار سیستم یه کاناپه ی آبی و سفید بود همرنگ تخت و اتاقم.طرف دیگه ی اتاق میز کامپیوتر آبی و صندلی سفیدش قرار داشت و کنار اون میز آرایشم که اونم آبی و سفید بود.خدا میدونست چقدر عاشق این ترکیب رنگ آبی و سفید اتاقم بودم اما باید ازش دل می کندم..واسه همیشه.خیلی سخت بود برام ولی هرطور بود دل کندم.درو باز کردم و از اتاق اومدم بیرون.در پشتی خونمون فقط یه راه اداشت که از دم در اتاق مامان و بابا میگذشت.کفشامو در آوردم و رو پنجه ی پام از اونجا رد شدم.یه نفس راحت کشیدم و به سمت در رفتم.پشت در وایسادم و به ساعتم نگاه کردم ساعت دقیقا چهار بود.یواش درو باز کردم و پریدم بیرون.درو که بستم یه قدم عقبکی رفتم که خوردم به یه چیزی،یا بهتر بگم یه کسی!تو اون تاریکی داشتم از ترس قبض روح می شدم.خواستم جیغ بکشم که اومد جلو و دستاشو رو دهنم گذاشت و نذاشت صدام در بیاد. همونجور که دستاشو از رو دهنم میاورد پایین گفت:آروم باش بابا مگه جن دیدی؟ دستشو سریع از رو دهنم کشیدم پایین و گفت:سکته ام دادی نیما چته؟نمیتونستی عین آدم بگی اینجا وایمیسی؟ نیما:من داشتم میومدم سمت در،چه میدونستم جنابعالی داری از در میای بیرون اونم عقب عقب؟ سرمو تکون دادم و گفتم:اه بسه بابا.بریم الآن یکی صدامونو میشنوه. نیما:پول مول آوردی؟ -آره یه ده پونزده تای آوردم.کافیه؟ زیرلب گفت:کافی که نیست ولی خوبه. به حرفی که زد دقت نکردم و گفتم:پس ماشین کو؟مگه نگفتی با ماشین پدرام میای؟ به سر خیابون اشاره کرد و گفت:اونجاس.گفتم اگه بیارمش سر و صدا میکنه یکی بیدار میشه.بعد یه نگاه به خونه انداخت و گفت:کسی که متوجه اومدنت نشد؟ -نه مامان و بابا خواب بودن.فربدم رفته بود پارتی هنوز برنگشته. نیما-خوبه.دنبال من بیا.صداتم در نیاد..خودش جلوتر رفت و من پشت سرش.به ماشین رسیدیم نیما کوله مو گرفت و گذاشت تو ماشین و هر دوتامون که سوار شدیم گفت:آماده ای؟ یه نفس عمیق کشیدم،اب دهنمو قورت دادم و گفتم:اره بریم. با این حرف من نیما پاشو رو گاز گذاشت،فشار داد و به سرعت از محله مون دور شد... 8 سال بعد...


با صدای آیفن از پای برگه هام بلند شدم و اف افو برداشتم.صدای سونیا تو گوشم پیچید:سلام خانوم سلطانی.سونیام دعوتش کردم بیاد تو.با هم رفتیم تو کلاس درسمون که زیر زمین خونه من بود. -چرا تنها اومدی عزیزم؟دوستت کو؟ سونیا-سارا امروز مریض بود نتونست بیاد. -آخی.خدا بد نده.چی شده؟ سونیا-هیچی سرما خورده فقط -آره هوا سرده مواظب خودتون باشین. سونیا لبخند زد و گفت:چشم! -خب درسمون کجا بود؟ سونیا-سر مبحث پنجم بودیم.فقط خانوم سلطانی سارا گفتش که امروز نیومده شما یکم کمتر درس بدین که اون زیاد جا نمونه. -چشم.کم درس میدیم! هنوز درسو شروع نکرده بودیم که گوشی سونیا زنگ خورد.ازم اجازه گرفت و جواب داد:بله؟...سلام عزیزم...آره الآن سر کلاسم عزیزم بهت زنگ میزنم...نه بای. حرفش که تموم شد درسو شروع کردیم یه ساعتی درس دادم و به خاطر سارا که نیومده بود درسو تعطیل کردیم و سونیام بعد از چنددقیقه رفت. منم رفتم سر کامپیوترم.ایمیل از دبیرستان داشتم.نوشته بود با درخواست تدریسم موافقت کردن. با خوشحالی پا شدم و یهدور دور خودم چرخیدم و گفتم:آفرین یگانه!تو تونستتی!آفرین! بعدش وایسادم و به حرکات بچه گانه ی خودم خندیدم.باورم نمی شد یکی از بهترین دبیرستانای تهران منو واسه تدریس انتخاب کردن!!چه ابوهتی داشته باشم من تو اون مدرسه! گوشیمو از زیر کوه برگه ها در آوردم و یه زنگ به فرناز زدم که خبر قبول تدریسو بهش بدم.با بدبختی گوشیمو پیدا کردم و شماره ی فرنازو گرفتم:سلام فرنازییییییییییییییییی!! فرناز خنده اش گرفت و گفت:علیک سلام خانوم خانوما!چی شده؟کبکت خروس میخونه؟ -فرناززززززززز باورت میشه؟قبول کردن با درخواس تدریسم! فرنازم اون طرف خط یه جیغ از خوشحالی کشید و گفت:تبریک میگم بهت!خیلی خوشحالم!!کی میای تهران؟راستی شیرینی یادت نره! -مرسی مرسی مرسی!!چشم حتما شیرینی شما یه نفر که محفوظه!! فرناز-خب نگفتی کی میای؟ -هفته ی دیگه اولین کلاسمه.احتمالا دو سه روز دیگه بیام. فرناز-اومدی حتما یه زنگ به من بزن.راستی یگانه مدرسه رو اونجا چیکار میکنی؟ -اینجا؟...خب دبیر بهتر از منم هست واسه بچه های راهنمایی اینجا فرناز-کوفت تو بهترین دبیر فیزیکی هستی که من تا الآن دیدم.مطمئنم بچه هام خیلی دوست دارن و ناراحت میشن از اینکه دیگه تو درسشون نمیدی. -آره میدونم.تو این یه سال و نیم خیلی به هم عادت کرده بودیم..ولی خب هیچ دبیری موندگار نیست که من باشم. فرناز-یگانه...از نیما چه خبر؟هنوز هیچی؟ یه آه کشیدم و گفتم:نه بابا دیگه چه خبری؟دو سال شده که رفته.حتما خوش میگذره بهش که یاد من نیوفتاده.منم فراموشش کردم دیگه بیخیال فرناز-اوکی عزیزم.پس اومدی حتما یه زنگ به من بزن. -چشم قربان.امر دیگه ای باشه؟ فرناز-نه عرضی نیست عزیزم -طولی بود در خدمتمااا! از حرفم خنده اش گرفت و گفت:کوفت.!طولی هم نیست برو دیگه مزاحم نشو عزیز من! -خیلی بدجنسی فرنازی.ولی باش بای با حرفای فرناز دوباره رفتم به گذشته.گذشته ای که هیچ دل خوشی ازش ندارم.گذشته ای که میشه گفت حماقت بچه بودنم بود.حماقتی که هیچی نمیتونه جبرانش کنه...روزی که واسه تدریس تو راهنمایی بهم پیشنهاد دادن میخواستم موفقیتمو با نیما جشن بگیرم اما...اما اون رفته بود.یادداشت گذاشته بود که رفته و دیگه برنمیگرده و من باید فراموشش کنم.دلم شکست.دوسش داشتم اما نه اونقدری که قبلا فکر میکردم اما بودنش خودش یه حمایت بود.وقتی که رفت من خیلی تنها شدم اما بعد چندماه فهمیدم بدون اونم میتونستم زندگی کنم.وقتی با نیما از خونه فرار کردم نوجوون بودم.خام بودم همه ی فکر و ذکرم و رویای شبم نیما و هوسی که من بهش میگفتم عشق بود.اما الآن 8 سال از اون موقع میگذره.من بزرگتر شدم عاقل تر شدم و فهمیدم اون حسی که من به نیما داشتم یه حس بچگونه بود.فقط از روی خامی و ساده بودن من.اما من زمانی این چیزا رو فهمیدم که خیلی دیر بود...خیلی دیر.من چیزی رو از دست داده بودم که هیچ طوری نمیتونستم قیمتشو بپردازم و دوباره بدستش بیارم.من خونوادمو از دست داده بودم.چیزی که یه نوجوون بیشتر از همه چی بهش نیاز داره. فردای اون روزی که از خونه رفتم پدر و مادرم همه جا دنبالم گشتن.حتی عکسمم تو روزنامه دادن.اما من همه ی راه هایی که واسه پیدا کردن من بود رو بستم تا دست هیچکس بهم نرسه.اون موقع دلم نمیخواست برگردم چون بچه بودم.فکر میکردم خوشبختی من با نیماس.اما الآن...حاضرم همه چی مو بدم و فقط واسه یه لحظه برگردم به خونمون.به اتاق خودم پیش پدر و مادرم.خبر سرمایه گذاری های بابام به گوشم میرسید.نبود من براشون اهمیت نداشت بدون منم خوشبخت بودن.چند بار خواستم برم شرکت بابام یا برم محل کار فربد اما یه حس تحقیر و کوچیکی جلومو میگرفت و نمیذاشت نزدیکشونم بشم.میترسیدم اگه برم جلو و بگم از کاری که کردم پشیمونم همه چیو سر من خراب کنن و بگن تو دیگه عضو خونواده ی ما نیستی. اون شبی که با نیما فرار کردم نیما منو برد خونه ی خودش.خونه ی اون یه اتاق داشت با یه آشپزخونه و یه حموم و دستشوئی.کل خونه اش روی هم به اندازه ی نصف اتاق منم نمی شد...منی که تا اون موقع زندگی پایین تر از شاهانه و مرفه رو حتی به چشم ندیده بودم باید در حد آدمای معمولی زندگی میکردم.از امکانات و پول زیاد و ولخرجی خبری نبود.از لباسای اینجوری و اونجوری و کفشای شیک خبری نبود.یه زندگی از صفر شروع شده...

مجبور شدم دبیرستانمو عوض کنم چون پدر و مادرم برام بپا گذاشته بودن.یه دبیرستان معمولی ثبت نام کردم.دبیرستانی که رتبه ی اول معدل دانش آموزاش 18 بود.یه دبیرستان جدید،دوستای جدید،خونه ی جدید و زندگی جدید.چیزایی که اصلا با زندگی قبلیم قابل مقایسه هم نبودن... ساعت 6 عصر بود.هرروز این موقع سریال مورد علاقمو پخش میکرد.واسه همین یه بسته چیپس خالی کردم تو ظرف و رفتم نشستم پای تلویزیون و مشغول فیلم دیدن شدم.ده دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که تلفن زنگ زد.تو دلم گفتم:ای تو روح هرچی مزاحمه! با غر زدن رفتم و تلفنو جواب دادم.پشت خط سارا بود.با صدای گرفته و سرماخورده گفت:خانوم سلطانی راسته که میگن دیگه نمیخواین به ما درس بدین؟ ای وای حالا اینو کجای دلم بزارم من.کی به این گفته بود؟بچم سلامشم خورد از ناراحتی! -کی به شما خبر داده عزیزم؟ سارا-پس راسته.آره؟ -اره خب...قراره واسه تدریس تو یه دبیرستان برم تهران.ولی کی بهتون گفته؟ سارا-خاله فرناز. ای تو روحت فرناز.باز تو نتونستی جلوی اون زبون درازتو بگیری؟ با حالت پرسشی گفتم:خاله فرناز؟؟؟ سارا-آره خاله فرناز.زنگ زد حال منو بپرسه که از دهنش پرید. -خب ببین سارا جان.اون پیشنهادی که بهم شده خیلی کار بهتریه و من واقعا نیاز دارم بهش.اما قول میدم که هر چند وقت یه بار بیام بهتون سر بزنم.باشه عزیزم؟ سارا با حالت گریه گفت:دلمون براتون تنگ میشه خانوم. دلم براش سوخت.ولی کارمو نمیتونستم از دست بدم. -آخی!عزیزم هزارتا دبیر فیزیک بهتر از من تو این شهر ریخته.یکی بهتر از من واستون میارن.غصه نخور. سارا-اما شما خیلی خوب بودین واسه ما.اگه شما برین خانوم الوند رو میارن کله ی تک تکمونو میکنه. خندم گرفت از حرفش.اما جلوی خندمو گرفتم و گفتم:نه بابا دیگه اینجوریام نیست.ولی باشه به مدیرتون میگم خانوم الوندو نذاره واسه کلاس شما. سارا خوشحال جواب داد:خیلی مرسی خانوم سلطانی.فداتون بشم. -خدا نکنه دختر جون.کاری نداری؟ سارا-نه خدافظ خدایا چقدر این بچه ها دوست داشتنین.برعکس بچگی های من.ما معلم خوبا رو مخ میکردیم و عند سوء استفاده بازیو سرشون در میاوردیم ولی اینا چه عاشقانه معلماشونو دوست دارن!حتما مباید یه سر برم مدرسه وگرنه این بچه ها هرکدوم منو گیر بیارن موهامو یکی یکی میکنن! داشتم با لبخند به دوست داشتنی بودن بچه ها فکر میکردم که زنگ درو زدن.لبخندم به اخم تبدیل شد و گفتم:امروز چقده من خاطرخواه پیدا کردم. با هزار غر زدن رفتم اف افو برداشتم.پشت در سه تا از دانش آموزام بودن.درو زدم و رفتم دم در.در که باز شد بچه ها خیلی قشنگ خراب شدن سرم،جوری که به غلط کردن افتادم!!یکیشون میگفت خانوم سلطانی توروخدا از اینجا نرین.اون یکی میگفت خانوم خواهش میکنیم به ما درس بدین.همه باهم حرف میزدن داشتم خفه میشدم بینشون. دستامو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:وایسین وایسین.خفه شدم بچه ها آروم تر خواهشا! همشون معذرت خواهی کردن و رفتن عقب.یه نفس راحت کشیدم و گفتم:وای داشتم خفه میشدماا.خب حالا بگین ببینم چیکار دارین با من. دوباره همه با هم شروع کردن به حرف زدن.دستامو جلوشون تکون دادم و گفتم:بچه ها!!خواهش میکنم یکی یکی حرف بزنین بابا.من نمیتونم بفهمم چی میگین. معصومه اولین نفر شروع کرد به حرف زدن:خانوم سلطانی از دست ما ناراحتین که دیگه نمیخواین معلم ما باشین؟ -نه عزیزم کی همچین حرفی زده؟ نرگس:پس چرا دیگه ما رو درس نمیدین؟ -ببینین بچه ها.موقعیت بهتر کاری و درآمد بهتر و این چیزا باعث شده من برم.من اصلا اینجا نیستم که به شما درس بدم.شما هم قول بدین با معلم جدیدتون راه بیاین و درس بخونین باشه؟ با قیافه های بغ کرده سرشونو تکون دادن که یعنی باشه.بعد از چند دقیقه فک زدن بالاخره رضایت دادن و رفتن.منم رفتم فیلممو ببینم.به محض اینکه من رو مبل نشستم آهنگ آخر فیلم رو زد و تموم شد!!به سریالمونم نرسیدیم دیگه...تلویزیونو خاموش کردم. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.به برنامه ریزیام فکر کردم.باید یه سر میرفتم مدرسه.با بچه ها و معلما خدافظی میکردم.بعدشم باید بلیط اتوبوس واسه تهران میگرفتم.مایه ی هتلم که نداشتم باید میرفتم سربار فرناز بیچاره می شدم.فرناز خودش اونجا تازه وارد بود باید منم تحمل میکرد.خودش دو ساله که رفته اونجا قبل از اینکه بره همینجا تو قم رو به روی خونه ی من و نیما زندگی میکردن.نیما...قبل از اینکه نیما غیبش بزنه فرناز و پدر و مادرش رفتن تهران.فرناز تنها دوست من بود.بهترین دوستم. تو گذشته هام غرق بودم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. با صدای پیام بازرگانی تلویزیون بیدار شدم.ساعت 8 شب بود.رفتم تو آشپزخونه و یکم غذا گرم کردم و خوردم.بعدشم رفتم نشستم پای کامپیوترم و رفتم تو اینترنت. ساعت 11 شد.باید میخوابیدم چون صبح باید میرفتم مدرسه و بعدشم میرفتم بلیط میگرفتم واسه تهران. بالاخره با کلی کشمکش درونی و بیرونی با خودم ساعت 12 رفتم خوابیدم. صبح از خواب پا شدم و صبحونه ی سبکی خوردم و راه افتادم که برم مدرسه. پامو که از در گذاشتم تو یه دسته از بچه ها ریختن سرم.همشونو کنار زدم و رفتم تو دفتر.جمع معلما جمع بود.یه سلام کلی کردم و نشستم.خانم پارسا مدیر مدرسه عینکشو از رو چشماش برداشت و با لبخند بهم گفت:تبریک میگم خانم سلطانی.شنیدم درخواستتون تو دبیرستان تهران قبول شده. منم لبخند زدم و گفتم:مرسی.بله قبول کردن که برم اونجا تدریس کنم. خانم پارسا:کی قراره برید اونجا؟ -اگه خدا بخواد امروز میخوام برم بلیط بگیرم.الآنم اومدم اینجا که اگه اجازه بدین از شما و بچه ها خداحافظی کنم که اگه رفتنم عجله ای شد شما دلخور نشین از دستم. معلم علوم بچه ها که کنار من نشسته بود بلند شد و گفت:دلخوری چیه یگانه جون.ما همه تورو دوست داریم.میدونیم موقعیت اونجا برات بهتره. خانم پارسا هم حرفشو تایید کرد و گفت:حالا پاشین برین که فکر کنم بچه ها خیلی از دستتون عصبانی هستن...به در شیشه ای که پشت سر من بود اشاره کرد و گفت:اونجا رو ببین!! به پشت سرم نگاه کردم .بچه ها با چشمای گریون پشت در وایساده بودن. اجازه گرفتم که برم بیرون،خانم پارسا صدام زد و گفت:خانم سلطانی اگه فردا نتونستید برای گرفتن چک تصویه حساب بیاین من پولو به حسابتون واریز میکنم. -دستتون درد نکنه خانم پارسا.زحمت میکشین.من حتما فردا میام. خدافظی مختصری کردم و رفتم بیرون.بچه ها اومدن جلوم و خواهش و التماس که نرو خانوم.مهربون بهشون نگاه کردم و گفتم:بچه ها ببینید.اونجا موقعیت بهتر کاری دارم.در آمد بهتر دارم.من مجبورم برم.باشه؟ سارا-اما ما دلمون براتون تنگ میشه. بغلش کردم و گفتم:فداتون بشم.من که برای همیشه نمیرم اونجا.برمیگردم.بهتون سر میزنم.یکمی که پول تو دستم اومد و وضعم بهتر شد استعفا میدم و برمیگردم همینجا پیش شما. سونیا-قول میدین زود زود بهمون سر بزنین؟ لبخند زدم و گفتم:آره قول میدم. یکی یکی همشون بغل کردم و خدافظی کردم و از مدرسه رفتم.سر راه وسایل مورد نیاز سفرو خریدم.بعدشم رفتم خونه که وسایلو بزارم بعدش برم بلیط بگیرم رفتم تو خونه وسایلو گذاشتم رو میز.وسایلو که گذاشتم دیدم یه بلیط اتوبوس رو میزه.یه نامه هم کنارش بود.نامه رو برداشتم و خوندم:خبرش رسیده بود داری میری تهران خانوم سلطانی.من رفتم اول صبح واست بلیط گرفتم که زحمت نکشی دیگه.امیدوارم سفر خوبی داشته باشی. لبخند زدم و زیر لب گفتم:با اینکه ازت خوشم نمیاد ولی مرسی که از بلیط خریدن راحتم کردی! لازم به گفتن نبود.این بلیطو حسین برادر همسایه ام حسنا گرفته بود.سه ماهه افتاده دنبالم.امروزم رفته بلیط گرفته داده پروین خانوم بیاره بزاره اینجا. ازش بدم نمیومد اما زیادی خودشو بهم میچسبوند.حسنا بیچاره خودش دختر خوب و سر به زیری بود نمیدونم این برادره چرا انقده شر از آب در اومده بود.دو سه بار تو کوچه جلومو گرفته بود،چندبار اومده بود در مدرسه دنبالم،یه بارم تو خونه خفتم کرد که خدا رو شکر پروین خانوم اومد و کردش بیرون. پسر بدی نبود.هیچوقتم به فکر کارای بد بد نیوفتاده بود.تنها چیزی که میخواست این بود که من باهاش دوست بشم و رفت و آمد کنم بلکه ازش خوشم بیاد و به ازدواج باهاش تن بدم. منم که یه بار از سوراخ دوست پسر داشتن گزیده شدم.عمرا دوباره به دوستی با یه پسر اونم تا این اندازه شر و شیطون تن بدم.مگه دیوونم؟بزار یه مدت که بگذره از ذهنش میوفته خودش.پسر به اون خوشتیپی مگه میشه هیچ دختری طرفش نره؟ قد بلند و اندام ورزشی و پول و پله کم چیزی نیست واسه بدست آوردن هر دختری!حسینم که اینا رو داشت.حتما حتما میتونست یه دختر دیگه رو پیدا کنه و باهاش خوشبخت بشه.

من سرنوشتم جای دیگه نوشته شده.من باید برم تهران.واسه تدریسم نه واسه هرچیز دیگه ای که باشه.اینم باید به این حسین قد بفهمونم.من سرنوشتم جای دیگه نوشته شده... صبح زود از خواب بیدار شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. این دومین بار بود که برای رقم زدن سرنوشتم محل زندگیمو ترک میکردم.اما اون بار سرنوشتم به سمت تاریکی رفت ولی این بار روشن میشه.. بلیط واسه ساعت 9 بود و تا اون وقت من هنوز یه ساعت و نیم وقت داشتم.با صبر و حوصله نشستم یه صبحونه مفصل خوردم و بعدش وسایلمو جمع کردم.از اونجایی که من حافظم خیلی خرابه گوشیمو گذاشتم رو زنگ که ساعت 8و نیم زنگ بزنه من سرگرم وسایل نشم از اتوبوس جا بمونم. داشتم وسایلمو خیلی آروم جمع میکردم که صدای گوشیم اومد.فهمیدم ساعت 8ونیم شده.اما کارام مونده بود.با خودم گفتم:خب من که یه ربعه میرسم ترمینال.حالا وسایلمو جمع کنم.سریع حاضر میشم.تند و تند وسایلمو جمع کردم و حاضر شدم.گوشیمو برداشتم که برم دیدم ساعت گوشیم 8وپنجاه دقیقه رو نشون میده.سریع چمدونامو برداشتم و درو قفل کردم و کلیدو دادم به پروین خانوم.بعد از کلی سفارش پروین خانوم برای زندگی تو غربت بالاخره از خونه زدم بیرون. دم در پرادوی سفید حسین پارک شده بود.خواستم رد شم برم که صدای حسین منو نگه داشت. -کجا خانوم سلطانی.ماشین به این بزرگیو اینجا نمیبینی؟بیا میرسونمت. -نه زحمت میکشین.خودم میرم. حسین-دیوونه ای دیگه.ده دقیقه به حرکت اتوبوس مونده.بیا من مثل جت میبرمت.جا میمونیااا. خودمم میدونستم دیرم شده و ممکنه نرسم ترمینال.یکم مکث کردمو رفتم سوار شدم.حسین اومد چمدونامو گذاشت رو صندلی عقب که من نتونم برم عقب و برم بشینم جلو.خواستم حرف بزنم که گفتم ولش کن.روز آخری بزار دلش خوش باشه کنارش نشستم! رفتم جلو نشستم.اونم که دید من خودم رفتم جلو خندید و سریع چمدونارو گذاشت و اومد سوار شد.عینک آفتابیشو از رو داشبرد برداشت و گذاشت رو چشماش و تو آینه یه نگاه به خودش انداخت و لبخند زد. خدا این پسر دیوونه س!به خودش لبخند میزنه! -راه نمیوفتین؟دیر شد. خندید و گفت:تا حسینو داری غمت نباشه.پنج دقیقه دیگه تو ترمینالی...و پاشو رو گاز گذاشت و راه افتاد. با سرعت حرکت میکرد.جوری که به گفته ی خودش پنج دقیقه ای رسیدیم به ترمینال.اتوبوس رو پیدا کردیم و خواستم برم که گفت:قابل نداشت خانوم سلطانی. وای یادم رفت ازش تشکر کنم. -مرسی آقا حسین.ممنون از اینکه وقت گذاشتی منو تا اینجا بیاری. حسین-گفتم که قابل نداشت.من واسه شما هرکاری لازم باشه میکنم. -نظر لطفته آقا حسین. حسین-نه لطف نیست یگانه خانوم..من از رو... صدای راننده ی اتوبوس نذاشت حرفشو بزنه:مسافرای تهران سوار شین دیگه داریم راه میوفتیم. برگشتم یه لبخند بهش زدم و گفتم:میدونم.شما از رو علاقتون به من این کارا رو می کنید.اما من واقعا متاسفم که باید ردتون کنم. سرشو انداخت پایین و گفت:آره منم میدونم شما همیشه منو رد کردین.برو دیگه جات میذارن. ساکمو برداشتم و گفتم:بازم ممنون...و رفتم و سوار اتوبوس شدم.از پشت شیشه میدیدمش که وایساده بود اونجا و به من نگاه میکرد.اتوبوس دراشو بست و راه افتاد. حسین که دید منم دارم نگاش میکنم دستشو بالا آورد و برای من تکون داد.منم براش دست تکون دادم که نگه ادبش کجاس! تا وقتی که اتوبوس خیلی از ترمینال دور شد اون همونجا بود.خداییش پسر خوبی بود.با اون تیپی هم که اون روز زده بود حاضرم شرط ببندم تو ترمینال کمِ کم دو سه تا دختر کشته مرده ش شدن!!اما من نه...من به این چیزا دیگه توجه ندارم. به قول یه نفر که میگفت:از ما دیگه گذشت..برو تو کار بقیه!!!(نمیدونم از کجا آوردم این جمله رو اما گفتم دیگه!!)

از قم که دور شدیم تصمیم گرفتم که یکم بخوابم بلکه راه کوتاه شه.پس به خودم گفتم:پیش به سوی سرنوشت جدید...و چشمامو بستم و خوابیدم. با یه تکون شدید از خواب پریدم.اتوبوس از رو سرعت گیر رد شده بود.هنوز نرسیده بودیم.از پنجره بیرونو نگاه کردم.تا چشم کار میکرد سبزه و چمن بود.چه منظره ی قشنگی بود واقعا. از زنی که کنارم نشسته بود پرسیدم:چند ساعته که تو راهیم؟ زنه به ساعتش نگاه کرد و گفت:چهل و پنج دقیقه ای میشه.احتمالا یه نیم ساعت دیگه برسیم. وقت داشتم پس...برم به گذشته و کارایی که توش انجام دادم...8سالِ پیش وقتی 17 سالم بیشتر نبود.بزرگترین اشتباه بشریتو انجام دادم...از خونه و خونوادم که تنها چیزایین که برای یه نوجوون به اون سن نیازن رو ترک کردم...به خاطر یه نفر که حتی الآن نیست که ببینه دختری که از خونه و زندگیش جدا کرده کجاس و داره چیکار میکنه...دریغ از یه ذره حس مسئولیت...اصلا حس مسئولیت کجا و نیما کجا...؟!راستی الآن کجاس؟؟چرا دیگه برنگشت؟...خیلی وقته ندیدمش...از اون وقتی که میخندوندم یه سال و خورده ای میشه که گذشته...کاش لااقل بود تا از ترک خونه پشیمون نمی شدم...کاش حداقل بود ببینه بدبخت نشدم...اما نیست... یه چیزی تو مغزم داد زد:نیست به درک!!دیوونه ای یگانه؟ منم جواب دادم:آره دیوونم...دیوونه نبودم خونه زندگیمو به خاطر یه پسر که ارزششم نداشت ترک نمیکردم... آخرین باری که نیما رو دیدم تو خونه پای تلویزیون بود...کاش اون موقع بهم می گفت قراره بزاره بره...پشیمونی سودی نداره دیگه...8 سالی میشه خونوادمو ندیدم...اونام احتمالا فکر میکنن من مردم و دیگه دنبالم نمیگردن... با توقف اتوبوس مردم از جاشون بلند شدن که پیاده شن.منم وسایلمو برداشتم و رفتم.از اتوبوس که پیاده شدم یه نفس عمیق کشیدم...هوای هیچ جا هوای شهر خود آدم نمیشه...اونم برای من که 8 ساله تنفسش نکردم... ساعت 10 صبح بود.یه زنگ به فرناز زدم و بهش گفتم رسیدم اما نمیدونم کجا باید برم.اونم گفت خودش میاد دنبالم..نیم ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت برم جلوی ایستگاه تاکسی تا اونم بیاد اونجا. رفتم اونجایی که گفت رو پیدا کردم و وایسادم.چشم میچرخوندم اطراف بلکه پیداش کنم.یه 206 آلبالویی چراغ زد برام.اولش دقت نکردم کیه و رومو برگردوندم.این بار بوق زد.چشمامو ریز کردم و دیدم بله فرناز خانومه.به خودش زحمت اینم نمیده بیاد پایین.رفتم طرف ماشین.نزدیکش که شدم اومد پایین از ماشین.عینک آفتابیشو زد بالای روسریش و یه نگاه به سر تا پای من انداخت. فرناز-اممممم میبینم نبود من بهت ساخته!خوشتیپ شدی! خندم گرفت:ببند بابا.. اونم خندید و اومد بغلم کرد:دلم برات تنگ شده بود سفید برفی! -منم دلم برات تنگ شده بود خانوم تپلی! ازم جدا شد و گفت:کوفت.مگه نگفتم بدم میاد از این اسم؟ با لب و لوچه ی آویزون نگاش کردم و گفتم:خب ببخشید...آخه تپلی دیگه چیکارت کنم؟ فرناز-ببند دهنتو!!دفعه دیگه تکرار نشه ها!! خندیدم و گفتم:چشم! فرناز-حالا میخوای همینجا وایسی یا میای بریم؟ -نهههههه بریم!!

منم کرمم وول میخوردااا!فرناز یکم استخون بندیش بر عکس من درشت بود منم خانوم تپلی صداش میکردم.بدش میومد.!اما چشمای آبی فرنازو هیچکی نداشت.آبی چشماش مثل آبی آب دریا بود.پر آرامش.پر بزرگی و بخشش.باز اونشم برعکس چشمای مشکی من بود.همه چیش برعکس من بود.به خاطر همینم دوستای خوبی بودیم.!!

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.حدود یه ساعت بعد رسیدیم به خونه ی فرناز.خودش پیاده شد و در پارکینگو باز کرد و ماشینو برد تو.بعدشم چمدون منو آورد پایین و با هم رفتیم سمت آسانسور.چون خونه ی فرناز طبقه ی چهارمِ یه آپارتمان 5 طبقه بود.. -فرنازی ببخشید بهت زحمت میدم..همین چندروزه بعدش یه اتاقی چیزی اجاره میکنم ... نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت:عمرا..یگانه مدیونی خونه اجاره کنیاااا.تو همین جا میمونی تا وقتی که کارت اینجا تموم شه و برگردی خونتون. -ولی شاید هیچوقت نخوام برگردم..اینجا شهر منه.میخوام اینجا بمونم. فرناز-واقعااا؟؟؟؟؟چه خوب.خب پس منم خونه رو میفروشم یه خونه ی بزرگتر برای دو نفر میگیرم.چطوره؟ -فرناز؟؟حالت خوبه؟؟میزنمتاااا.من یه مدت اینجا هستم اما به محض اینکه پولم به خونه ای اتاقی چیزی برسه اجاره میکنم و میرم. فرناز-یه دنده تر از تو من هیچ جا ندیدم.باشه هرطور میلته. -آفرین خانوم تپلی! فرناز-باز گفتتتتتتتتتتت -اوخ شرمنده!! آسانسور وایساد و اومدیم بیرون.واحد رو به روی آسانسور خونه ی فرناز بود.جلوتر از من رفت و در رو باز کرد:به کلبه ی کوچیک من خوش اومدی. کفشامو در آوردم و رفتم تو..خونه ی کوچیکی نبود..کفش سرامیک سفید بود..آشپزخونه ش اُپن بود..دو تا هم اتاق خواب داشت.. -واو فرناز تو به این میگی کوچیک؟! فرناز-آره خب کوچیکه یکم. -نه بابا کجاش کوچیکه؟از خونه ی من بزرگتره. فرناز-بابا بیخیال.بیا تا اتاقتو نشونت بدم.و خودش جلوتر از من به طرف یکی از اتاقا راه افتاد.منم دنبالش رفتم. در یکی از اتاقا رو باز کرد و گفت:اتاق بزرگه س اما کوچیکه دیگه.بفرما. رفتم تو اتاق و یه نگاه به اطرافش انداختم..یه تخت یه نفره وسط اتاق بود و یه دراور قهوه ای روشن یه گوشه ی اتاق قرار داشت.اونقدرام که فرناز میگفت کوچیک نبود. -مرسی فرناز جون.جبران میکنم فرناز-لازم نکرده جبران کنی.تو همین که اینجا بمونی برا من جبرانه. -چشم!! فرناز-چشمت بی بلا.کی باید بری دبیرستان؟؟ -فردا ساعت 8 فرناز-امروز میخوای چیکار کنی؟ -نمیدونم.بریم خریدی جایی فرناز-باشه.منم امروز فقط تا 5 تو شرکتم.بعدش میام با هم بریم خرید. -5؟؟؟؟تا اون موقع من چیکار کنم؟ فرناز-برو بیرون..پارکی جایی..یا تو خونه بشین. -باشه.پارک نزدیک اینجا هست؟ سرشو خاروند و گفت:نزدیک اینجا که نه اما دو خیابون بالاتر هست. -اوکی میرم اونجا.تو چند میری؟ فرناز-من دیگه کم کم باید برم.دو ساعت مرخصی گرفته بودم که بیام دنبال تو. -به خاطر همه چی ممنون فرناز جان فرناز-قابل شما رو نداشت خانوم گل..صبحونه خوردی؟ -آره دستت درد نکنه. فرناز-پس من برم..کاری نداری؟ -نه فدات.برو به سلامت.خدافظ فرناز که رفت منم یه چند دقیقه نشستم پای تلویزیون و حوصله م سر رفت.بعدشم خواستم برم چمدونمو باز کنم که حسش نبود..بابت خونه هم نگرانی نداشتم چون فرناز قبلا کلید برام گذاشته بود.زین جهت رفتم ببینم این پارکی که فرناز خانوم میگفتن چجوریه..لباسامو پوشیدم کیفمو برداشتم و زدم بیرون. پیاده به سمت پارک رفتم.بعد از کلی گشتن آدرس رو پیدا کردم و وارد پارک شدم.رو به روی محل بازی بچه ها روی یه نیمکت خالی نشستم و به بچه ها نگاه کردم.کی باورش می شد من الآن یه دختر 25 ساله هستم؟این 8 سال تو یه چشم بهم زدن گذشت.انگار همین دیروز بود که من یه دختر بچه ی دبیرستانی خام و ساده بودم.اما الآن با گذشت این چندسال به یه دختر عاقل و بزرگ تبدیل شدم.واثعا که خیلی زود گذشت.. تو افکارم غرق بودم که صدای گرمی بهم گفت:میشه اینجا بشینم؟ به صاحب صدا نگاه کردم،پسر قد بلندی بود که قیافه ش به 28-29 سال می زد.کنار نیمکت وایساده بود و از من میخواست بشینه.خودمو جمع و جور کردم و گفتم:البته..بفرمایید. کت روی دستش رو جا به جا کرد و نشست:خیلی ممنون! سعی کردم توجهی بهش نکنم و نگاهمو روی بچه ها که بازی میکردن متمرکز کنم.اما نشد چون اون گفت:به بچه ها علاقه دارین؟ در حالی که به بچه ها نگاه میکردم جنواب دادم:آره..یه زمانی منم مثل این بچه ها بودم. اون-مگه چندسالتونه؟ -من..25 اون:سنتون زیاد نیست که..فقط 5 سال از من کوچیکترین.!! درست فهمیدم سنشو ایول به خودم!! لبخند زدم و گفتم:آره خب اما این 25 سال خیلی زود گذشت. اون:چیکار میکنین؟قیافتون به پزشکا میخوره.پزشک هستین؟ خنده م گرفت از حرفش.چیه من شبیه پزشکاس؟؟ -نه راستش من دبیرم...دبیر فیزیک تعجب کرد:واقعا؟؟پس همکاریم.منم دبیر شیمی ام. دیگه باید می رفتم.فرناز برای ناهار چیزی نذاشته بود.باید می رفتم ناهار درست میکردم و کلی وسیله باز میکردم. -موفق باشین..و بلند شدم که برم. اون:ممنون.شمام همینطور سرمو پایین انداختم و راهمو ادامه دادم. رسیدم به خونه.کلیدی رو که فرناز زیر پایه ی گلدون دم در برام گذاشته بود رو برداشتم و درو باز کردم. لباسامو عوض کردم و تصمیم گرفتم اول ناهار درست کنم.برای همین رفتم تو آشپز خونه.مواد غذایی همه موجود بود!برای همین دست به کار شدم و یکم برنج پختم.بعدشم یه خورشت قیمه گذاشتم تا ظهر که فرناز میاد آماده بشه. بعد از اونم رفتم سر چمدونام تا وسایلمو باز کنم. چمدون اول و باز کردم و لباسای توش رو چیدم تو کمد لباسا.چمدون دوم وسایل شخصیم بود.اونا رو هم مرتب کردم و گذاشتم سر جاشون. کارم که تموم شد یه نگاه به اتاق کردم.خوب شده بود.از اون خلوتی که اول بود در اومد و شلوغ شد.اونم تازه اولش بود.چون تازه وارد بودم مرتب بود.وگرنه هفته ی دیگه همین موقع همین اتاق بازار شام می شد!!! ساعت طرفای دو بود که فرناز اومد خونه. فرناز-سلام خانوم تمام..چیکارا کردی امروز. بعد یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:واو ببین چه کرده.اینجا که آمازون بود قبل از اینکه من برم!چطور تمیزش کردی؟ ابرو هامو انداختم بالا و گفتم:ما اینیم دیگه.حالا بیا ناهار بخور.سرد میشه. اومد تو آشپزخونه یه نگاه به غذاها انداخت و گفت:به به!کاش زودتر می گرفتمت یگانه. یکی زدم به بازوش و گفتم:خفه.بشین بخور مگه دو و نیم نباید برگردی؟ فرناز-نوچ.اون دو ساعت و نیمو مرخصی گرفتم.نمیخوام روز اولی تنهات بزارم اینجا.

یگانه قسمت1

 کاش می شد به عقب برگشت و اشتباهات را جبران کرد

بنام خدایی که آمرزنده اشتباهات ماست



 

اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.انگار یه اتفاق خوبی میخواست بیوفته.صبح با لبخند بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه ی کاملی که مامانم مثل همیشه برام آماده کرده بود به سمت ماشین سرویسم رفتم و با خنده به همه سلام دادم.تو مدرسه با روحیه ای شاد برخلاف همیشه که دوستام منو به جمع دعوت میکردن،من خودم جمع رو به خنده انداختم.نمیدونم چرا ولی روز خوبی به نظرم میومد.و وقتی که من این حس رو داشته باشم یعنی اون روز یه اتفاق خوب میوفته.
از دور فرشته رو دیدم که با ابروهایی که از تعجب بالا رفته بود به سمتم میومد:به به یگانه خانوم!نمردیم و خنده شما رو هم دیدیم!
-نکنه فکر کردی فقط خودت میخندی؟؟
فرشته-نخیر،بنده بیجا بکنم از این فکرا کنم.
-فری به نظرت امروز چه اتفاقی میوفته؟
فرشته-نمیدونم.حالا فعلا بیا بریم سر کلاس تا ببینیم چی میشه.
فرشته بهترین دوستمه،خیلی دوسش دارم.دختر ماهیه. اول راهنمایی باهاش آشنا شدم.تقریبا پنج سالی هست که باهم همکلاسیم.در کل بچه خیلی خوبیه!
اون روز تو مدرسه به خوبی گذشت و اون اتفاق که من فکر میکردم خوبه زمانی افتاد که الناز بهمون گفت با پدرام،دوست پسرش،قرار داره و اگه تنها بخواد بره مادرش بهش اجازه نمیده.واسه همین به من و فرشته هم گفت که همراهش بریم.من و فرشته با بیرون رفتن مشکلی نداشتیم اگه مدتش طولانی نمی شد.به خاطر همین قبول کردیم که باهاش بریم.
پدرام با چندتا از دوستاش اومده بود،بین دوستای پدرام یکیشون نظر منو جلب کرد.عادت نداشتم کسی اونجوری بهم نگاه کنه در کل اصلأ عادت نداشتم به جمعهای اونجوری برم،ولی اون روز چون از صبحش حس خوبی داشتم به خاطر الناز قبول کردم باهاش برم.
پدرام متوجه ما شد که وارد کافی شاپ شدیم،برای الناز دست تکون داد که بریم کنارشون.بعد پدرام شروع کرد به معرفی دوستاش.اولین پسری که کنارش با یه تی شرت و شلوار جین وایساده بود رو کاوه معرفی کرد.نفر بعدی سینا بود که اصلأ نگم چه مدلی بود سنگین ترم!!نفر بعدی پسری که نیما معرفی شد پسر ساده ای که با پیراهن چهارخونه سفید و آبی و شلوار لی معمولی اومده بود همون پسری بود که منو تو اون جمع معذب میکرد.نمیدونم هدفش چی بود از اونطور نگاه کردن به من ولی به ظاهرش میخورد که پسر ساده ای باشه نه از اوناش.
من و فرشته هم توسط الناز به همه معرفی شدیم.
الناز:این دوستم یگانه،و ایشون هم فرشته.اینا هم که دوستای پدرامن.
اون روز با نگاه های اون پسر که دیگه میدونستم اسمش نیماس،گذشت.موقع خارج شدن از کافی شاپ شماره ی خودشو روی یه تیکه کاغذ نوشت و به من داد.پرسیدم:این چیه؟
نیما-خب...شاید یه موقعی لازم بشه
زیر لب خدافظی کردم و به همراه فرشته به سمت خونه رفتم.تموم مدت به اون پسر فکر میکردم.اصلأ چه معنی میده که اون به من نگاه کنه اونم اونطوری!اصلأ من چرا دارم به اون فکر میکنم؟کلی سوال بی جواب تو ذهنم بود که نمیدونستم چیکارشون کنم.به خاطر همین بی خیالش شدم و به درسام رسیدم.تا اونجا رو خیلی خوب اومده بودم.معدل پارسالم 19.90 بود.و این معدل برای سال اول دبیرستان خیلی خوب بود.
آره درسته.من تازه دوم دبیرستان بودم که نیما رو برای اولین بار دیدم.
بعد از اون هر بار که پدرام رو با الناز میدیدم نیما هم همراهش بود.خیلی برام عجیب بود که چرا اینقدر دنبال منه.نمیدونستم نمیفهمیدم یا نمیخواستم که بفهمم.حتی الآنم نمیدونم.
دو ماه بود که نیما رو دم در مدرسه یا تو کوچه یا...بالاخره هرجایی دور و بر خودم میدیدم.طاقتم طاق شد و رفتم جلو باهاش حرف زدم.
-شما چرا اینقدر دنبال من هستین؟من نمیفهمم
نیما-خب...همینجوری
-شما با این کارتون خیلی منو اذیت میکنید.
نیما-معذرت میخوام
-لطفا دیگه اینجا نیاید
نیما-اما خانوم سلطانی من باید بگم که...
-بگید که چی؟؟
نیما-خب...هیچی...بفرمایید
-نه جملتون رو کامل کنید
نیما-خب...من به شما علاقه دارم...
بقیه حرفشو نشنیدم.آروم گفتم:بیخیال شید و اونو تو حال خودش رها کردم و رفتم.
تا دو ماهه بعد نیما هرروز و هرروز اونجا بود.نمیدونم کار و زندگی نداشت؟دانشگاه نداشت؟معلوم نبود چی از جون من میخواست؟ولی نه اون گفت بهم علاقه داره.درست نیست دربارش اینجوری فکر کنم.دوباره باهاش صحبت کردم.ولی بازم حرف خودشو زد.
نیما-میشه دیگه ازم نخواید که فراموشتون کنم؟
-نه شما باید بیخیال من شید.من هنوز خیلی بچم واسه علاقه و عشق و این حرفا.
نیما-ولی دوست که میتونیم باشیم
-خب...
نیما-این شماره منه...اگه هر موقع به یه دوست احتیاج داشتین،رو من حساب کنید.
شماره رو ازش گرفتم.دربارش با فرشته حرف زدم.اون گفت:خب تو که تنهایی،اون داداشتم که به من رو نمیده(!!!)میتونی باهاش دوست شی.اونم که عاشققق!
-خب آخه من...نمیدونم
فرشته-یعنی چی نمیدونم؟شمارشو بگیر و بهش بگو پیشنهادشو قبول کردی.به همین راحتی.
-باشه.ولی الآن نه.بعدأ
فرشته-باشه هرجور راحتی.
اون شب شماره نیما رو گرفتم.بعد از چندتا بوق صداش تو گوشم پیچید.
نیما-بله؟
-...
نیما-بفرمایید
-نیما...منم...یگانه(چرا به اسم کوچیک صداش زدم؟؟آها خب چون اسم بزرگشو نمیدونستم!!)
نیما-یگانه تویی؟
-آره منم.زنگ زدم که بگم پیشنهاد دوستیتو قبول میکنم
نیما-واقعا؟؟
-آره...
نیما-مرسی یگانه...تو خیلی خوبی.راستی این شماره خودته دیگه؟
-آره مال خودمه
نیما-باشه.بهت اس میدم.
-باشه خدافظ
نیما-خدانگهدار
چند لحظه بعد اس ام اسش اومد که نوشته بود:عشق منی تو یگانه.خیلی دوستت دارم.
یه چیزی ته دلم وول میخورد.از اینکه اونجوری بهم ابراز علاقه میکرد خوشم میومد.نمیدونم چرا ولی منم ازش بدم نمیومد!!!
روز بعدش دم مدرسه دیدمش.اومد جلو و سلام کرد و گفت:میای تا خونه ببرمت؟؟
-پس سرویسم چی؟؟
نیما-بهش بگو با دوستت میری.
-باشه
اون اولین باری بود که سرویسمو پیچوندم.اونم به خاطر یه پسر...فرشته ازم پرسید با کدوم دوستم میخوام برم؟...خب اون از دوستی من و نیما خبر داشت،واسه همین بهش گفتم نیما ازم خواسته که باهاش برم.اونم یه لبخند بهم زد و رفت.منم با نیما راه افتادم به سمت خونه.تو راه نیما سوال میکرد و من جواب میدادم.
نیما-یگانه تو چجور پسری دوست داری؟
-امممم...خب هنوز بهش فکر نکردم...
نیما-خب الآن فکر کن...یه پسر ساده و آس و پاس مثل من؟یا یه پسر جیگول و فشن پولدار؟؟
سوال سختی پرسیده بود خب!!درسته که پول مهمه ولی خب سیرت آدماس که مهمتر از پوله.و همین جواب رو به اونم دادم
-درسته که پول مهمه ولی خب سیرت آدما مهمتره.
نیما-خب پس حاضری با من بمونی؟
-نیما الآن واسه زدن این حرفا زوده
نیما-نه یگانه زود نیست...حتی فکر یه لحظه زندگی دور از تو برام سخته.من واقعا بهت علاقه دارم
-من احتیاج به فکر کردن دارم نیما.خواهش میکنم بهم فرصت بده
نیما-هرچقدر بخوای بهت وقت میدم.فقط منو پس نزن.
-خب دیگه رسیدیم.کاری نداری؟
نیما-بهت زنگ میزنم
-باشه.خدافظ
نیما-خدانگهدار
تو خونه کلی بهش فکر کردم.پسر بدی به نظر نمیومد.از یه طرف عقلم بهم میگفت خریت نکنم و عاشق نشم،ولی از طرف دیگه دلم بهم میگفت تو بهش علاقه داری(چه اعتماد به نفسی هم داره این دل من!!)
بین عقل و دلم مونده بودم.نمیدونستم چیکار باید بکنم...صبح روز بعد تو مدرسه فرشته رو دیدم.در حالیکه کله شو تو کتاب زیست کرده بود و سعی داشت دو،سه کلمه ای رو به خاطر بسپره!من که درسمو خونده بودم و نیازی به نگاه کردن به کتاب هم نداشتم.
رفتم سر نیمکت فرشته و گفتم:فری به مشورت نیاز دارم.
فرشته به من نگاه نکرد و گفت:میبینی که دارم میدرسم
روی میز کنار کتاب فرشته نشستم و گفتم:بیخیال فری.ضروریه.
فرشته گفت:خب بگو میشنوم.
-فری موندم چیکار کنم.
فرشته-در مورده...؟
-در مورد نیما
فرشته چشماشو گرد کرد و نگاشو از کتاب گرفت و به من دوخت و گفت:مگه چی شده؟
در حالیکه سعی میکردم تعجبشو نادیده بگیرم گفتم:چیزی نشده.اون میگه عاشق منه ولی من نمیدونم،نمیدونم میتونم عاشقش باشم یا نه؟
رنگ نگاه فرشته تغییر کرد و گفت:واسه این انقدر مغشوشی؟
-آره...خب دلم میگه عاشقش شم.ولی مغزم نمیذاره...نمیدونم به حرف دلم گوش کنم یا به حرف عقلم
فرشته لبخند زد و گفت:این که کاری نداره دوست جونی.به حرف دلت گوش کن.
-اخه فکر نمیکنی من واسه عاشقی و این حرفا بچم؟
فرشته-نه عزیزم بچه چیه؟مگه ندیدی بیشتر بچه های کلاس واسه خودشون یه عشقی دارن.ولی بازم هرجور خودت صلاح میدونی.
و دوباره کله شو کرد تو کتاب زیست.منم عصبی شدم.کتابو از زیر دستش کشیدم و بستم و گذاشتم طرف دیگه ی میز که دستش نرسه.
فرشته جیغ زد و گفت:یگااانه...داشتم میخوندم بابا.الآن امتحان شروع میشه من هیچی بلد نیستم.
-نترس بابا خودم بهت میدم
فرشته خندید و گفت:ای شیطون...باز درس خوندی؟
-من که همیشه درس میخونم
فرشته گفت:واسه جون من بدبخت...قبل از امتحان میگی میدم ولی بعدش عین سرخپوست خیمه میزنی رو برگه امتحانیت.
-خیله خب بابا.عصبی نشو.این بار بهت قول میدم
فرشته-باشه.رو قولت حساب میکنم...خانوم عاشق!!!
اینو که گفت یه حسی ته دلم وول خورد.چرا انقدر دوست داشتم طعم عاشق بودنو بچشم خدا میدونه...
زنگ امتحان رو زدن و من و فرشته دوتا نیمکت خالی پشت سر هم نشستیم و امتحان شروع شد.تا مراقبه میچرخید یه تیکه کاغذ از بالای سرم میوفتاد رو میز.بله فرشته خانوم تقلب نیاز داشتن!!
منم همه کاغذاشو جمع کردم و تو یه فرصت مناسب که مراقب برای عوض کردن شیفت بود نمیدونم واسه چیکار رفت بیرون.من و فرشته هم برگه هامونو عوض کردیم!
از بالا تا پایین برگه سفید بود.کلا این عقل فرشته کار دستش نده خوبه!همه رو واسش نوشتیم و برگه ها رو دادیم به مراقب و اومدیم بیرون.
بیرون مدرسه نیما رو دیدم که منتظر من وایساده.فرشته یه چشمک واسه من زد و گفت:بهانه با من.برو خوش باش.
منم بهش خندیدم و رفتم که با نیما برم خونه
تو راه نیما بهم گفت:یگانه.یه چیزی بهت بگم؟

 

-بگو
نیما-میشه...یکمی پول بهم قرض بدیقول میدم پول تو دستم اومد بهت پس بدم.
-مگه خودت پول نداری؟
نیما-خب...یکم بیشتر لازم دارم.داری بهم بدی؟
-آره دارم...چقدر میخوای؟
نیما-اگه داری،یه چهارصدتا بهم بده!
-باشه...بریم بانک تا برات بردارم
نیما-واقعا؟؟!!؟؟
-آره واقعا.فقط زود بهم پس بده.مامان حسابمو چک کنه میفهمه.
نیما-عاشقتم یگانه!باشه قول میدم زودی بهت پس بدم
من تو حساب عابر بانکم یک میلیون تونم پول داشتم.واسه خودم،هرچقدر که میخواستم میتونستم خرج کنم.رفتیم بانک و من چهارصد تومن از حسابم برداشتم و به نیما دادم.کلی هم بهش سفارش کردم که زود بهم برگردونه.
هفته بعدش باز هم نیما ازم پول خواست.این بار هم دویست هزار دیگه بهش دادم.نمیدونم این همه پول واسه چی می خواست ولی رو حساب علاقه ای که به هم داشتیم بهش اعتماد کردم و بهش دادم.
یه ماه گذشت و حساب من خالی شد...در طی یک ماه همه پول رو خورد خورد به نیما دادخ بودمف و اون حتی اهمیت هم نمی داد که داره از یه دختر پول میگیره و باید پس بتده...!این دیگه چه مدل بود؟نمیدونم.
راستش من...خیلی سعی کردم مثل بقیه دوستام فقط باهاش دوست باشم و بهش علاقه پیدا نکنم اما من دختر خیلی احساساتی بودم.هیچ کسی نبود که من دوسش نداشته باشم.من همه آدمای اطرافمو به نحوی دوست داشتم.به قول فرشته من با احساس ترین دختر دنیا بودم!
واسه همین چشمامو رو همه کارای مشکوک نیما بستم و سعی کردم به خوبیاش و سادگیش فکر کنم.به علاقه ای که اون ازش برام می گفت فکر کنم.اما ای کاش این روزای خوب ادامه داشت...ای کاش...
*******************
اون روز زمستونی رو هیچوقت فراموش نمیکنم که زندگیم از عرش به فرش سقوط کرد.در واقع شروعش از اون روز زمستونی و برفی بود،که خسته و کوفته از مدرسه رفتم خونه و مادرم دست به سینه و اخم کرده و عصبی دم در حال منتظر من وایساده بود.هر وقت مادر من این شکلی می شد یعنی یگانه یه جای کارت داره لنگ میزنه!!
بدون توجه به قیافه عصبی مامان سلام کردم و خواستم برم سمت اتاقم که مامان صدام زد:یگانه وایسا...باهات کار دارم.
یه نفس عمیق کشیدم،چشمامو بستم و برگشتم سمت مامان:چیزی شده مامانی؟
مامان-حسابت خالیه...چرا؟(وای نه اینو از کجا فهمیده بود؟؟!)
-حساب من؟...خب چیزه...به یکی از دوستام قرض دادم...
مامانم عصبی تر شد و یه لحظه فکر کردم الآنه که از گوشای مامان دود بزنه بیرون از شدت عصبانیت!
مامان-یگانه به من دروغ نگو.به کی قرض دادی؟
-خب به یکی از دوستام
مامان یه نفس عصبی کشید و گفت:باشه...من امشب با پدرت در میون میذارم،اون میفهمه به کی دادی.
وای نه.اگه به پدر می گفت گورم کنده بود!بدبخت می شدم.ولی اگه جلوشو می گرفتم که ضایع می شد مشکوکم.اما هرجور بود نباید میذاشتم به پدر بگه.پدر تا ناکجا آبادو چک میکرد واسه امنیت!
مامان منو به خودم آورد و گفت:باید به پدرت بگم؟
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و گفتم:نه لازم نیست.گفتم که به دوستم قرض دادم
مامان تو چشمام زوم کرد و چند ثانیه بی حرکت نگام کرد.چشمام منو لو دادن...
مامان گفت:کیه یگانه؟
-کی کیه مامان؟
مامانیه پسر؟...
-پسر؟؟!!
مامان-آرههمون پسری که پول دادی بهش
-پسر نیست مامان.پولا دست النازه.زود بهم پس میده.
مامان-دروغ نگو یگانه.قرار بود پس بده تا حالا داده بود.یه ماهه تو داری بهش پول میدی و حتی یه قرونش هم پس نیومده
با چشمای گرد بهش نگاه کردم.یعنی همه چی رو میدونست؟
مامان گفت:بله میدونم.یه ماهه داری خرجشو میدی از پول حساب بانکیت.حالا بگو کیه؟
-مامان گیر نده بهم.میگم کسی نیست.پولا دست النازه.
مامان اصلا به من توجه نمیکرد.واسه خودش حرف میزد و سوال می کرد:چند وقته یگانه؟...تا کجا پیش رفتی؟...چرا بهش پول دادی؟
-ماماااان تورو خدا بیخیال شو
مامان از کوره در رفت وگفت:یا میگی یا با پدرت صحبت میکنم.
حرفی نزدم.مامان دوباره پرسید:علاقتون در چه حده؟
در تعجب بودم مامان همه چیو خیلی خوب فهمید!ولی من باید چه جوابی بهش میدادم؟؟میگفتم تو این سن عاشق شدم؟
میگفتم از الآن فکر آیندمو با نیما کردم؟
مطمئن بودم که میگفت واسه این کارا هنوز کوچیکم.
ولی اگه هم جواب نمیدادم با پدرم در میون میذاشت و خر بیار باقالی بار کن!
سر دو راهی مونده بودم بدجور!
چیکار باید میکردم؟
ساکت می موندم و بعدش دعوای پدر رو جمع میکردم یا حرف میزدم و غرغرای مامانو تحمل میکردم؟...
مونده بودم جواب مامانو چی بدم.مامان دوباره تکرار کرد : چند وقته با هم دوستین؟
خیلی آروم جواب دادم:یه ماه و نیم.
مامان-چندسالشه؟
دوباره آروم گفتم:23
مامان-یگانه تو چی کار کردی؟اون جای پدرته دیوونه
سرمو پایین انداختم و حرف نزدم.
مامان-تو هنوز بچه ای یگانه.نمی فهمی تو جامعه چی میگذره.
زیرچشمی مامانو نگاه کردم که گفت:دوستیتو باهاش بهم میزنی...فردا بهش میگی که دیگه نمیخوای به این رابطه ادامه بدی.
این بار جواب دادم:ولی من...دوسش دارم
مامان دوباره عصبانی شد و شمرده گفت:تو..هنوز..بچه ای یگانه.
صدامو بالا بردم و گفتم:من 17 سالمه مامان.بچه نیستم دیگه.میدونم چی خوبه و چی بده.میفهمم کی رو دوس دارم.
چشمای مامان قرمز شد و با عصبانیت سرم داد زد:یا باهاش بهم میزنی یا به پدرت میگم
منم با همون لحن جواب دادم:من دوسش دارم و باهاش می مونم.
مامانم دستشو بالا برد و یکی خابوند تو گوشم.دستمو رو صورتم گذاشتم و با لحن مظلومانه ای گفتم:مامان...باور کن من دوسش دارم،اون پسر خوبیه.از شما انتظار نداشتم اینجوری برخورد کنی
لحن مامان آروم شد و گفت:من میدونم آخر این دوستی چی میشه.من صلاحتو میخوام که میگم باهاش بهم بزن.تو هنوز خیلی بچه ای واسه اینکه بدونی عشق و علاقه چیه.
-مامان تورو خدا این کارو ازم نخواه
مامان-یگانه من مادرتم.حداقل به حرمت این کلمه به حرفم گوش کن
-مادر من،احترامتون سر جاش ولی من نیما رو دوست دارم و باهاش بهم نمیزنم.
کوله پشتیمو که در اثر سیلی مامان از رو شونم پرت شده بود رو زمین رو برداشتم و رفتم تو اتاقم.جلوی آینه نشستم و به خودم تو آینه نگاه کردم.
جای انگشتای مامان رو پوست سفیدم مونده بود.ناخود آگاه لبخند زدم.فرشته و دوستام منو سفیدبرفی صدا میزدن به خاطر سفیدی پوستم!!
دلم واسه خودم میسوخت.هرکس دیگه ای صورت خوشگل و باریک و چشمای درشت و مشکی منو داشت با این همه پول و امکانات،قطعا خوشبخت تر از من بود.
دستمو رو جای سیلی مامان کشیدم و به خودم دلداری دادم:آروم باش یگانه...امروز برو با نیما حرف بزن،بهش بگو اگه پدرت از رابطتون بویی ببره کار جفتتون تمومه.اون میدونه چیکار کنه.حتما یه راهی پیدا میکنه واسه خلاص شدن از این بدبختی.
خسته بودم واسه همین لباسامو عوض کردم و خواستم یه چرتی بزنم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.نیما بود نوشته بود:سلام عزیزم.از مدرسه برگشتی؟خسته نباشی.
تو جوابش نوشتم:نیما مامان از دوستیمون با خبر شده چیکار کنیم؟
نیما زنگ زد و بدون سلام و علیک گفت:چطوری فهمیدن؟
جواب دادم:مامان حسابمو چک کرده.بهت که گفتم خطرناکه
نیما زیر لب یه چیزی گفت که من نشنیدم.من گفتم:فعلا خسته ام.فردا باهات حرف میزنم.
نیما با حالت نگرانی گفت:باشه عزیزم.فردا در مدرسه میبینمت..
از خستگی و غصه زیاد تا فرداش خوابیدم و حتی واسه شام هم بیدار نشدم...
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.کش و قوسی به بدنم دادم وبه خودم گفتم:ماشالا به خودم!از دیروز عصر تا حالا یه سره خوابیدم!!به خودم خندیدم و بعد از چندتا حرکت نرمشی و چرخشی و اینا حوله هامو برداشتم و پریدم تو حموم!یه ساعتی واسه دوش گرفتن و بقیه ی کارها وقت داشتم.یه دوش آب گرم اول صبحی گرفتم و اومدم بیرون.هرروزی که صبحش دوش میگرفتم سرحال بودم و مطمئنن باید بعد از دوش باید آهنگ گوش میدادم!واسه همین سیستم صوتی رو روشن کردم و باس بلندگوهاشو تا آخر زیاد کردم و یکی از سی دی های سامی بیگی مورد علاقه مو انداختم روش و پلی زدم.صداشو تا آخرین حدی که می شد زیاد کردم و خودم تو خوندن و رقصیدن همراهیش کردم!
ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالمو دگرگون کن و برو
دیوونه بازی کن و بازی کن و باز دلو راضی کن و برو
موهاتو افشون کن،بیا باز دلو پریشون کن و برو
شیدا شو و غوغا کن و بیا آتیشو برپا کن و برو
نمون اینجا برو نمون اینجا برو
نمون اینجا برو نمون اینجا برو
در حالیکه خوانندگی و رقصندگی میکردم رفتم جلو آینه و سشوارمو زدم به برق و حولمو از رو سرم برداشتم و انداختم رو صندلی.شروع کردم به خشک کردن موهای صاف و بلندم.در حین سشوار کشیدن هم سامی رو ول نمیکردم و همراهش میخوندم!
این یه حس موندگار نیس برو
به این عشقا اعتبار نیس برو
نه گناه منه نه تقصیر تو
این زمونه سازگار نیس برو
نمون اینجا برو
نمون اینجا برو
رقص اول صبحی خیلی حال میداد!ولی خودمونیما صدای منم خوبه!
یه نگاه به موهام کردم.خوب خشک شده بود.گیره ی موهامو برداشتم و موهامو بستم.تقریبا نیم ساعتی وقت داشتم.باید از خیر صبحونه میگذشتم،چون الآن مامان و بابا و فربد سر میزن حتما.برم پایین واسه صبحونه مامان یه چیزی میگه و بدبختم میکنه.پس گفتم برم یه نگاهی به کتابام بکنم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشن!کتابامو مرتب کردم و واسه خریدن صبحونه یکم پول گذاشتم تو کیفم.
به ساعت اتاقم نگاه کردم.پنج دقیقه به اومدن سرویسم مونده بود.منم حاضر بودم.سیستم صوتی رو خاموش کردم و رفتم پایین.مامانم و فربد سر میز بودن.پدرم رفته بود.مامان که اصلا منو جز آدم حساب نکرد.ولی فربد واسه صبحونه صدام زد و منم رد کردم و گفتم:ببخشید داداشی امروز نمیتونم باهات صبحونه بخورم.کاری نداری؟
فربد عین دخترا یه پشت چشم برام نازک کرد و گفت:نه که هر روز ور دل من صبحونه میخوری که امروز نخوری؟برو سرویست منتظره
هول شدم و گفتم:زودتر نمیتونی بگی؟
اینو گفتم و با کله رفتم بیرون از خونه.این ور خیابون و نگاه کردم،اون ور خیابونو نگاه کردم ولی خبری از ماشین آقای میری سرویسمون نبود.یکمی که فکر کردم تازه دو زاریم افتاد که سرکارم!!یه جیغ کشیدم و رفتم تو.فربد پشت در وایساده بود واسه همین در رو که با شدت باز کردم خورد بهش و آخش بلند شد!نمیدونست باید بخنده واسه اینکه منو گذاشته سر کار؟یا باید از درد دستش گریه کنه؟!منم رفتم یکی کوبوندم به همون دستش که در خورده شده بود که باعث شد اشکش در بیاد!همونجوری که میزدمش با حرص گفتم:فربد میزنم لهت میکنم.مرض داری منو میزاری سرکار؟
فربد در حالیکه دستشو می مالید گفت:تو مرض داری در رو میکوبونی به من؟
منم از رو نرفتم دوباره گفتم:تو مرض داری که وایسادی پشت در!
یکی اون میگفت یکی من میگفتم.رابطمون با هم خیلی خوب بود ولی شوخی زیادی با هم داشتیم و همیشه هم به دعوا و جیغ کشیدن من و خندیدن اون تموم می شد.اون ده سال از من بزرگتر بود.واسه همین خیلی هوامو داشت.خب خواهر برادر بودیم دیگه!دعوا زیاد میکردیم ولی بازم همدیگرو دوست داشتیم.خلاصه اینقدر گفتیم و گفتیم که صدای بوق ماشین آقای میری اومد که معلوم بود خیلی وقته منتظر منه!
-فربد زنده ت نمیذارم.از مدرسه که برمیگردم.من میدونم با تو!
فربد زبونشو برام در آورد و گفت:هیچ کاری نمیتونی بکنی بچه کوچولو!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:حالا میبینی بچه کیه!
رفتم سوار ماشین شدم.به فرشته و لادن سلام دادم و از آقای میری عذر خواهی کردم و گفتم به خاطر دعوا با فربد دیر رسیدم!
آقای میری سرویس خصوصی من و فرشته و لادن،دختر خاله م بود.من و فرشته که خونمون دو کوچه با هم فاصله داشت و لادن هم یه خیابون بالاتر از ما زندگی میکرد.لادن دانشجو بود یعنی یکم از فربد خودمون کوچیکتر.یه چند وقتی هم تو فامیل شایع شده بود که فربد و لادن همدیگرو دوست دارن.دیگه این شایعه تا چه حد درست بود.خدا عالمه!!
تو مدرسه دو زنگ اول رو بیکار بودیم.منم نشستم با فرشته در مورد نیما اختلاط کردم.
اون گفت:مامانت تو بد منگنه ای گذاشتت یگانه!یا باید قید خونوادتو بزنی یا باید نیما رو فراموش کنی.
با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:یا اون یا خونوادم؟
فرشته خیلی خونسرد جواب داد:اره دیگه.اگه نیما رو دوست داری باید از خونوادت دل بکنی چون با اون پدری که تو داری محاله بتونی با نیما بمونی.اگه هم میخوای با خونوادت بمونی باید نیما رو واسه همیشه فراموش کنی.
-ولی آخه...من چطور باید از خونوادم جدا شم؟
فرشته:خب تو که پول به اندازه ی کافی داری.میتونی با نیما فرار کنی.

چشمام چهارتا شد و فکم خورد زمین.با ناباوری گفتم:فرار؟؟؟؟؟؟؟
فرشته با خونسردی گفت:آره راه دیگه ای نداری...داری؟
-ولی بعدش؟...بعدش چطور باید زندگی کنیم؟پدر و مادرم چی میشن؟فربد چی؟
فرشته شونه هاشو بالا انداخت و گفت:دیگه اونشو نمیدونم.من میدونم اگه بخوای با نیما باشی باید از خونوادت بگذری
دیگه حرفی نزدم.میشه گفت کپ کرده بودم.مونده بودم سر دو راهی.نیما رو انتخاب میکردم باید جدایی خونوادمو تحمل می کردم.اگه خونوادمو انتخاب می کردم باید نیما رو بیخیال می شدم...
بعد از مدرسهمنتظر نیما بودم که کاوه دوست پدرام و نیما رو دیدم.داشت به فرشته نگاه می کرد.یا بهتر بگم فرشته رو قورت میداد با چشماش!منم خواستم فرشته رو بکشم ببرم از اونجا دورش کنم دیدم نخیر فرشته با چسب دو قلو چسبیده به زمین و نمیاد.نگاش کردم دیدم داره با اشاره با کاوه حرف میزنه.یعنی به معنای واقعی فکم افتاد!فرشته...کاوه؟؟فرشته نگاهشو از کاوه گرفت و به من که با دهن باز بهشون نگاه میکردم یه لبخند زد و به سمت سرویس راه افتاد.با اینکه داشتم شاخ در میاوردم ولی دخالتی نکردم.مگه من کاشف بودم یا فضول محله؟واسه همین بیخیال شدم.
اون روز نیما نیومد در مدرسه.منم رفتم خونه و با کلی افکار مغشوش و قاطی پاتی سر و کله زدم.تا عصر کسی خونه نیومد.منم دیدم به امید فربد یا مامان بشینم باید از گرسنگی بمیرم.برای همین خودم رفتم یه چیزی گرم کردم که بخورم.داشتم غذا رو تو بشقاب می کشیدم که صدای گوشیم اومد.همچین شیرجه زدم روش که فکر کنم گوشی بدبختم سکته کرد!نیما بود.جواب دادم و بلافاصله گفتم:نیما امروز چرا نیومدی؟
نیما-اولا سلام.دوما امروز اومدم ولی کاوه اونجا بود من دیگه نیومدم تو کوچه
-آها راستی کاوه اونجا چیکار میکرد؟
نیما-اومده بود دوست دخترشو ببینه خب
-دوست دخترش؟؟؟؟
نیما-آره فکر کنم بشناسیش اسمش فرشته س.
نا خود آگاه جیغ کشیدم:فرشته؟؟؟؟
نیما-آروم دختر پرده ی گوشم پاره شد...آره فرشته.میشناسیش؟
-دوستمه...ولی چطوری؟از کی با همن؟
نیما-خیلی وقته...گوش کن یگانه میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم
-بگو دارم گوش میدم.
نیما-تو منو دوست اری یا نه؟
-واسه چی؟
نیما-خب میخوام بدونم
-خب...آره دارم
نیما خندید و گفت:آها دقیقا چی داری؟
-تو رو دوست دارم دیگه
نیما-خب پس حاضری با من باشی؟
-چطور؟
نیما-واسه زندگی.حاضری؟
-نیما...واسه زدن این حرفا زوده هنوز
نیما-زود نیست یگانه.مهم عشق و علاقه ایه که بین من و توئه.من حاضرم با تو باشم.تو حاضری؟
-ولی خونوادم...
حرفمو قطع کرد و گفت:من باهاشون حرف میزنم.خوبه؟
- اگه مخالفت کردن؟
نیما-خب اگه مخالفت کردن من و تو با هم فرار می کنیم
-فرار؟؟؟آخه چطوری؟
نیما-اگه کارمون به اونجا کشید یه فکری دربارش می کنیم.من فردا میام در خونتون با پدر و مادرت حرف میزنم.
-باشه.
نیما هم در مورد فرار حرف زد.یعنی واقعا باید فرار می کردیم؟
***
فردای اون روز فربد خونه نبود.طرفای ساعت 11 صبح بود که نیما اومد.بابام رو کاناپه نشسته بود و با تلویزیون ور می رفت و مامانم مشغول کتاب خوندن بود.با صدای زنگ در مامانم دم در رفت و منم پشت سرش.در رو که باز کرد دید یه پسر غریبه دم دره بهش گفت:بفرمایید؟
پسر گفت:من نیمام.فکر کنم یگانه در مورد من با شما صحبت کرده.
مامانم با شک بهش نگاه کرد و گفت:خب اینجا چیکار داری؟
از اون طرف صدای بابام اومد که گفت:کیه دم در؟
مامانم جواب داد:یکی از دوستای یگانس.بعد رو به نیما کرد و گفت:اگه زندگیتو دوست داری از اینجا...
بابام حرفشو قطع کرد و گفت:ایشون دوست یگانه س؟ عینکشو پایین آورد و از رو. عینک یه نگاه به ما سه تا که داشتیم از ترس سکته می کردیم انداخت و گفت:از کی تا حالا دوستای یگانه پسر شدن؟بعد به مامانم گفت:مهری این پسر کیه؟اینجا چیکار داره؟
مامانم گفت:من نمیدونم.بعدشم سرشو پایین انداخت و رفت.
من که داشتم قبض روح می شدم.حال نیما رو نمیفهمیدم چون خیلی ریلکس رفت جلوی بابام،دستشو دراز کرد و گفت:من نیمام.
بابام با خونسردی جواب داد:خب باش.
نیما دستشو عقب کشید و گفت:اومدم در مورد یگانه باهاتون حرف بزنم.
بابام یه نگاه تحقیر آمیز به سر تا پای نیما انداخت و با یه پوزخند گفت:تو میخوای در مورد یگانه حرف بزنی؟با این سر و ریخت فکر کردی در حدی هستی که بتونی در مورد یگانه حرف بزنی؟
یعنی وقت سر و ریخت نیما مهم بود؟اینکه من دوسش داشتم چی؟من مهم نبودم؟
بابا یه نگاه به من و نیما کرد و گفت:یگانه این پسر چی میگه؟
سرمو پایین انداختم.جوابی برای سوالش نداشتم
بابام با فریاد گفت:دارم میگم این کیه؟میشناسیش؟
از ترس کم مونده بود خودمو خیس کنم!با ترس جواب دادم:آره میشناسم
بابا:از کجا؟
حرفی نزدم.بابام بلندتر داد زد:دارم میگم از کجا میشناسیش؟
نیما که دید من جواب نمیدم خودش حرف زد:آقای سلطانی من و یگانه خیلی وقته که همدیگرو میشناسیم.
بابام داد زد:من از تو سوال کردم؟من از تو سوال کردم که تو جواب میدی؟
نیما از رو برو نبود دوباره حرفشو تکرار کرد:من و اون همو دوست داریم
بابام جری شد و یکی خوابوند تو گوش نیما.بعدم اومد طرف من و کشون کشون بردم تو اتاقم و درو روم قفل کرد.صدای داد و فریادش میومد که داشت به نیما میگفت اگه یه بار دیگه دور و بر یگانه پیدات شه خونت پای خودته
رفتم کنار پنجره و نیما رو که داشت می رفت نگاه کردم.با خودم گفتم:چرا اینطوری شد؟چرا همه چی بهم ریخت؟یعنی هیچ راهی نمونده؟
لب پنجره نشستم زانوهامو جمع کردم تو شکمم و سرمو گذاشتم روشون.به حال زندگی خودم و نیما که الآن داشت به بدبختی کشیده می شد اشک ریختم.به گذشته هام فکر کردم.وقتی بچه بودم و با مامانم میرفتم پارک و بستنی میخوردم.روزی که هنوز وضعمون اینقدر خوب نشده بود و نیاز داشتیم پول پس انداز کنیم واسه سرمایه گذاری بابام.اون روزا من بچه بودم و مثل همه ی بچه های دیگه به شیطنت و بازی کردن علاقه داشتم.هیچوقت اون روزا رو فراموش نمیکنم روزی که با مادرم رفته بودم پارک که دست یکی از بچه هایی که اونجا بازی میکردن یه عروسک خیلی خوشگل دیدم.با هزار خواهش و تمنا مامانمو راضی کردم تا رفت و آدرس مغازه ای رو که اون عروسکو ازش خریدنو از مادر اون دختر بپرسه.با هر بدبختی بود آدرس رو پیدا کردیم اما وقتی قیمت رو از فروشنده پرسیدیم سر مامانم سوت کشید و گفت:یگانه از فکر این عروسک بیا بیرون خیلی گرونه بابات عصبانی میشه اگه بخریمش.منم هیچی سرم نمی شد،پامو کوبیدم زمین و گفتم:الا و بلا من این عروسکو میخوام.اونقدر دم اون مغازه گریه کردم تا بالاخره مامانم رفت و خریدش.
از خوشحالی سر از پا نمیشناختم.تا شب همه چی خوب بود.ولی شب که بابام اومد خونه و اون عروسک به اون گرونی رو دست من دید...کلی داد و بیداد کرد که چرا مامان اون همه پول رو داده عروسک؟از سر اون عروسک من یعنی یه دختر بچه ی 5ساله سه روز تموم تو اتاقم زندونی بودم.بعد از اونم اون عروسکو ندیدم و نفهمیدم بابام چه بلایی سرش آورد..!
میشه گفت از اون به بعد رابطه ی من و پدر و مادرم خراب شد.وقتی یاد اون شب میوفتم از همه ی دنیا متنفر میشم.از اون به بعد فهمیدم که پدر و مادر من با بقیه ی پدر و مادرا فرق دارن.اونا من براشون مهم نبودم.فقط پولشون براشون مهم بود.فقط پول...
با صدای گوشیم از گذشته هام بیرون اومدم.اشکامو پاک کردمو جواب دادم.صدای نیما تو گوشم پیچید:یگانه...حالت خوبه؟
با بغضی که سعی در پنهون کردنش داشتم گفتم:آره من خوبم.تو کجایی؟بابام چی بهت گفت؟
نیما-گفت دیگه حق ندارم تو رو ببینم یا حتی بهت فکر کنم.یگانه فکر کنم دیگه راهی برامون نمونده.
-نیما باز شروع نکن.میشه بگی بعد از اینکه فرار کردیم کجا بریم؟با کدوم پول زندگی کنیم؟
نیما-عاقل باش یگانه.اگه میخوای با من باشی راهی جز این نداری.من خونه دارم.بزرگ نیست ولی واسه زندگی دو نفر خوبه.میتونیم بریم اونجا.تو هم که پدر و مادرت کم پول ندارن،یکمشو تو بردار و بیار.
-آخه این کار درست نیست...
نیما-دیگه خودت میدونی.شاید تا فردا بیشتر نتونی فکر کنی.فکراتو بکن ببین علاقه ات به من در چه حده.میتونی به خاطرش از خونوادت جدا بشی یا نه.در هر حال هر تصمیمی تو بگیری تو احساس من بهت تغییری ایجاد نمیشه.ولی اگه حاضر بودی بهم خبر بده..
دوباره به همون دوراهی رسیده بودم.پدر و مادرم رو دوست داشتم اما نه اونقدری که نیما رو میخواستم.پدر و مادرم منو دوست نداشتن اونا عاشق پولاشون بودن.ولی نیما نه.نیما منو دوست داشت.منم دوسش داشتم.اما واقعا باید چیکار میکردم؟اگه باهاش میرفتم از زندگی شاهانه و مرفه خبری نبود.دیگه از این همه ثروت و امکانات خبری نبود.خودمم تو کار خودم مونده بودم.
تا شب تو اتاقم بودم و به این موضوع فکر میکردم.یه چندساعتی گذشت که یکی در اتاقو زد.اهمیت ندادم حتما مامان بود میخواست سوال پیچم کنه.اما در باز شد و فربد اومد تو اتاق.
با دیدنش ذوق کردم و دویدم طرفش.اونم دستاشو برام باز کرد و منو تو آغوش کشید.همیشه وقتی اونجوری بغلم میکرد آروم می شدم.اما اون بار سرمو رو شونش گذاشتم و گریه کردم.فربد که فهمید دارم گریه میکنم سرمو از رو شونش برداشت و اشکامو پاک کرد و گفت:باز چی شده ابجی کوچیکه؟بازم بابا؟
سرمو تکون دادم و گفتم:مگه جز این من ناراحتی دیگه ای هم دارم؟
خندید و گفت:بازم مثل همیشه.این بار چی شده؟نمیخوای تعریف کنی؟
دوباره سرمو تکون دادم و گفتم:نه ولش کن.
فربد-برم از بابا بپرسم؟
-گفتم ولش کن.بیخیال
فربد-رفتم از بابا بپرسم. اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.اگه بابا بهش میگفت نیما اومده اینجا چی؟فربد چیکار میکرد؟نه..اون منطقی تر از این حرفا بود که عصبانی بشه و بهم بپره.
چند دقیقه که مثل چند سال گذشت فربد اومد.از چهره ی شادش خبری نبود اما اثری هم از عصبانیت تو صورتش دیده نمی شد.رو کاناپه نشست و گفت:بابا میگه یه پسره امروز اومده اینجا.آره؟
حرفی نزدم.فربد ادامه داد:چرا به من نگفتی؟اگه اولش به من میگفتی الآن این اتفاقات نمی افتاد.حالا واقعا دوسش داری؟
با سر جواب دادم:آره.
فربد:مامان و بابا از کجا فهمیدن؟
اگه میگفتم به نیما پول دادم باید سرکوفتای فربدم تحمل میکردم.پس قسمت حساب بانکی رو سانسور کردم و گفتم:نمیدونم.شاید گوشیمو دیدن.
فربد:امروز اینجا چیکار داشت؟
-اومده بود به مامان و بابا بگه که ما همو دوست داریم و میخوایم باهم باشیم.
فربد-یگانه تو میدونی که برای این کارا هنوز کوچیکی؟
-تو هم که داری حرفای مامانو میزنی.من 17 سالمه.بچه نیستم.خوب و بد رو تشخیص میدم.
فربد:ولی به نظر من بهتره فراموشش کنی.هنوز برای تو زوده که درگیر این مسائل شی عزیزم.
-حالا میشه تو یکی نصیحت کردن منو بیخیال شی؟
فربد-باشه.من بیخیال میشم ولی تو به حرفای من و مامن فکر کن.حالام بیا اینجا بشین که حرف باهات دارم.
رفتم نزدیکش نشستم.دستشو رو شونم گذاشت و گفت:تو باید الآن به فکر داداش بزرگت باشی.
-چرا؟
فربد-دیگه دارم پیر میشم بابا.باید یه آستینی برام بالا بزنی دیگه نه؟
بهش نگاه کردم و گفتم:داری جدی میگی؟
با دوتا انگشت بینیمو کشید و گفت:مگه من با توی فسقلی شوخی دارم کوچولو؟
با دهن باز بهش نگاه کردم.گفت:چیه؟باورت نمیشه؟
من همونجوری با چشمای گشاد شده نگاش میکردم.اون گفت:بابا ببند اون دهنو!!
به خودم اومدم و دهنمو بستم و گفتم:دروغ که نمیگی؟
فربد-نه!
-سر کارمم که نذاشتی؟
فربد-نه!
-پس یعنی واقعا...زن میخوای؟
فربد-آره دیگه!
-که اون کی باشه؟
فربد-خودت بگو
-میشناسمش؟
فربد-کمی تا کوتی!
ابروهامو بالا بردم و گفتم:دروغ میگی؟؟؟؟؟؟؟؟لادن؟؟؟؟؟؟؟؟
فربد-به چه خواهر باهوشی!
پریدم و بغلش کردم:میدونستم میدونستم.خیلی مشکوک بودین دوتاتون!
فربد-آره بابا!میدونم.فقط خواجه حافظ شیرازی نمیدونست که اونم الآن با این جیغی که تو کشیدی فهمید.
-ای جان!یه عروسی افتادیم پس؟!!
فربد-دیوونه.عروسی برادرته ها!افتادن نداره.خودت میشی اجاق گاز و مجلس گرم کن.
از بغلش اومدم بیرون و گفتم:جمع کن بابا!عمرا من تو عروسی تو نمی رقصم.
فربد-حالا میبینیم
زبونمو براش در آوردم و گفتم:نمیبینی.من از فردا دونه دونه موهای لادنو میکنم.یه خواهر شوهری بشم براش که حال کنه.
از حرفم خندش گرفت و گفت:اوهو،کی میره این همه راهو؟بزار طرف بشه زن داداشت بعد خواهر شوهر بشو براش!
-نخیر دیگه.باید قبلش زهر چشم بگیرم ازش که بعدش برام شاخ نشه
فربد-بابا خدا لادنو از دست تو نجات بده!!
-نمیتونه.حالام پاشو برو خونتون که وقت لا لاس!
داشت میرفت صداش کردم و گفتم وایسه.وقتی وایساد بغلش کردم و گفتم:داداشی خیلی دوستت دارم.
موهامو نوازش کرد و گفت: چی شد یهو؟
تو دلم گفتم شاید این آخرین باره که نزدیکتم.ولی هیچی به زبون نباوردم.
فربد شب بخیر گفت و رفت.منم طبق معمول با شکم گرسنه به رختخواب رفتم و با کلی فکرای عجق وجق خوابیدم.
صبح بازم با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.دوش گرفتم و آهنگ گوش دادم.شاید اون آخرین باری بود که میتونستم تو اتاق خودم باشم و اهنگ گوش بدم.مثل ادمایی که میدونستن چیزی به آخر عمرشون نمونده شده بودم.دلم میخواست از همه ی لحظه هایی که تو خونه بودم استفاده کنم.چون اگه با نیما میرفتم دیگه امیدی نبود که برگردم اونجا.حاضر شدم و رفتم مدرسه.با فرشته حرف زدم و بهش گفتم چه اتفاقاتی افتاده.

با توجه به آیه 23 سوره نساء چرا دو خواهر نمى توانند زن یک مرد شوند؟

1. وجوب حفظ حجاب از سوى زنان نامحرم؛

2. حرمت ازدواج با محارم و برخى زنان از جمله خواهر زن. علت حرمت ازدواج با این گروه آن است که در خانواده معمولا مرد، با این چند گروه سرو کار دارد و با آنان نشست و برخاست مى کند. این اختلاط ممکن است ذهن انسان را منحرف و او را به سوى امیال حیوانى سوق دهد. لذا در این گروه ها تنها به حرمت زنا اکتفا نشده و افزون بر آن ازدواج با آنان حرام دانسته شد تا انسان چشم طمع را براى رسیدن به آنان بسته و امیال حیوانى را در خود به کلى بمیراند.[19]حکمت دیگرى که براى حرمت چنین ازدواجى مى توان بیان کرد این است که:دو خواهر به حکم نسب و پیوند طبیعى نسبت به یکدیگر علاقه شدید دارند؛ ولى هنگامى که رقیب هم شوند طبعاً نمى توانند آن علاقه سابق را حفظ کنند و به این ترتیب یک نوع تضاد عاطفى در وجود آن ها پیدا مى شود که براى زندگى آنان زیان بار است؛ زیرا همیشه انگیزه «محبت» و «رقابت» در وجود آنان در حال کشمکش و مبارزه خواهد بود.[20]

داستان کوتاه : ناشکری


در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود...

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. 

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ...

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده...

چقدر عینک آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فکر می کنه؟ 

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه...

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)...

می دونم پسر یه پولداره...  با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن ؛ میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی... چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار استاحساس بدبختی کردکاش پسر زودتر پیاده می شد...!!!

 

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. 

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود..

 

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد...

 

 یک، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند..

 

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد.

ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ


یکی از آفات روکردن دنیا به انسان، از قبیل قدرت، شهرت، ثروت و حتی علم غرور و تکبر است! خیلی مرد می خواهد که به دنیا برس و خود را فراموش نکند.

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ”
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ!
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ……….
ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ

گر به دولت برسی،
مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی،
پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی…

آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟

 آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟

حدیث غدیر خم

آیا دلیل کافی بر متواتر بودن حدیث غدیر اقامه شده است؟
دهمین سال هجرت، رسول خدا(ص) قصد زیارت خانه خدا را نمودند فرمان حضرت مبنی بر اجتماع مسلمانان، در میان قبایل مختلف و طوائف اطراف، اعلان شد، گروه عظیمی برای انجام تکالیف الهی (ادای مناسک حج) و پیروی از تعلیمات آن حضرت، به مدینه آمدند. این تنها حجّی بود که پیامبر بعد از مهاجرت به مدینه، انجام می‏داد، که با نام‏های متعدد، در تاریخ ثبت شده است، از قبیل: حجةالوداع، حجة الاسلام، حجةالبلاغ، حجةالکمال و حجةالتمام.

رسول خدا(ص)، غسل کردند. دو جامه ساده احرام، با خود برداشتند: یکی را به کمر بسته و دیگری را به دوش مبارک انداختند، و روز شنبه 24 یا 25 ذی‏قعده، به قصد حج، پیاده از مدینه خارج شدند. تمامی زنان و اهل حرم خود را نیز، در هودج‏ها قرار دادند. با همه اهل‏بیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه بزرگی از مردم، حرکت کردند.[1] بسیاری از مردم به علت شیوع بیماری آبله از عزیمت و شرکت در این سفر باز ماندند با این وجود، گروه بی‏شماری با آن حضرت، همراه شدند. تعداد شرکت کننده‏ها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بیشتر، ثبت کرده‏اند؛ البته تعداد کسانی که در مکه بوده، و گروهی که با علی(ع) و ابوموسی اشعری از یمن آمدند به این تعداد افزوده می‏شود.

بعد از انجام مراسم حج، پیامبر با جمعیت، آهنگ بازگشت به مدینه کردند. هنگامی که به غدیر خم، رسیدند، جبرئیل امین، فرود آمد و از جانب خدای متعال، این آیه را آورد: (یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...)[2] « ای رسول ما! آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ کن.» جحفه، منزلگاهی است که راه‏های متعدد، از آن‏جا منشعب می‏شود. ورود پیامبر و یارانش به آن‏جا، در روز پنج‏شنبه، هجده ذی‏الحجّة صورت گرفت.

امین وحی، از طرف خداوند به پیامبر امر کرد تا علی(ع) را ولی و امام، معرفی کرده و وجوب پیروی و اطاعت از او را به خلق ابلاغ کند.

آنان که در دنبال قافله بودند، رسیدند، و کسانی که از آن مکان عبور کرده بودند، باز گشتند. پیامبر فرمود: خار و خاشاک و خار آن‏جا را برطرف کنند. هوا به شدت گرم بود، مردم، قسمتی از ردای خود را بر سر و قسمتی را زیر پا افکندند و برای آسایش پیامبر، چادری تهیه کردند.

اذان ظهر گفته شد و پیامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا کردند. بعد از پایان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعی ترتیب دادند.

پیامبر با صدای بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را این‏گونه آغاز فرمود: «حمد، مخصوص خداست، یاری از او می‏خواهیم، به او ایمان داریم، و توکل ما بر اوست. از بدی‏های خود و اعمال نادرست به او پناه می‏بریم. گمراهان را جز او، پناهی نیست. آن‏کس را که او راهنمایی فرموده گمراه کننده‏ای نخواهد بود. گواهی می‏دهم معبودی جز او نیست و محمّد بنده و فرستاده اوست. پس از ستایش خداوند و گواهی به یگانگی او فرمود ای گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگای داده که دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سرای باقی خواهم شتافت. من و شما هر کدام بر حسب آنچه برعهده داریم، مسئولیم. اینکه اندیشه و گفتار شما چیست؟

مردم گفتند: «ما گواهی می‏دهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردی و از پند دادن ما و کوشش در راه وظیفه، دریغ ننمودی، خدای به تو پاداش نیک عطا فرماید!» سپس فرمود: «آیا این که شما به یگانگی خداوند و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهی می‏دهید؟ و اینکه بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت تردیدناپذیر است و اینکه مردگان را خدا بر می‏انگیزد، و اینها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟» همگان گفتند: «آری! به این حقایق، گواهی می‏دهیم.»

پیامبر(ص) فرمود: «خداوندا! گواه باش». پس، با تأکید فرمود: «همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به کنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در کنار حوض بر من وارد می‏شوید؛ پهنای حوض من به مانند مسافت بین «صنعا» و «بصری» است، در آن به شماره ستارگان، قدح‏ها و جام‏های سیمین، وجود دارد. بیندیشید و مواظب باشید، که من پس از خودم دو چیز گران‏بها و ارجمند در میان شما می‏گذارم، چگونه رفتار می‏کنید؟» در این موقع، مردم بانگ برآوردند: یا رسول الله، آن دو چیز گران‏بها چیست؟ فرمود: «آنچه بزرگ‏تر است کتاب خداست، که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن، در دست شماست. بنابراین آن را محکم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. آنچه کوچک‏تر است، عترت من می‏باشد. همانا، خدای دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، که این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ من این امر را از خدای خود، درخواست نموده‏ام، بنابراین بر آن دو پیشی نگیرید و از پیروی آن دو باز نایستید و کوتاهی نکنید، که هلاک خواهید شد.»

سپس دست علی(ع) را گرفت و او را بلند نمود، تا به حدّی که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد. مردم او را دیدند و شناختند. رسول الله، این‏گونه ادامه داد: «ای مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟» مردم گفتند: «خدای و رسولش داناترند.» فرمود: «همانا خدا مولای من است و من مولای مؤمنین هستم و بر آنها از خودشان اولی و سزاوارترم. پس هر کس که من مولای اویم، علی مولای او خواهد بود.» و بنا به گفته احمد بن حنبل (پیشوای حنبلی‏ها)، پیامبر این جمله را چهار بار تکرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: «بارخدایا! دوست بدار، آن‏که او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد. یاری فرما یاران او را و خوارکنندگان او را خوار گردان. او را معیار، میزان و محور حق و راستی قرار ده».

آن‏گاه، پیامبر فرمود: «باید آنان که حاضرند، این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ کنند.»

قبل از پراکنده شدن جمعیت، امین وحی، این آیه را بر پیامبر(ص) نازل نمود: (ألْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمع الاِسْلامَ دیناً)؛[3] «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.» در این موقع پیامبر(ص) فرمود: «الله اکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی(ع) بعد ازمن.»

جمعیت حاضر، از جمله شیخین (ابوبکر و عمر) به امیرالمؤمنین، این‏گونه تهنیت گفتند: «مبارک باد! مبارک باد! بر تو ای پسر ابی طالب که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتی»

ابن عباس گفت: «به خدا سوگند، ولایت علی(ع) بر همه واجب گشت.»

حسان بن ثابت گفت: «یا رسول الله! اجازه فرما تا درباره علی(ع) اشعاری بسرایم» پیامبر(ص) فرمود: «بگو با میمنت و برکت الهی.» در این هنگام، حسّان برخاست و چنین گفت: «ای گروه بزرگان قریش! در محضر پیامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولایت، که مسلّم گشت بیان می‏نمایم.» و این‏گونه اشعار خود را سرود:

ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم بخم فاسمع بالرسول منادیا»[4]

تا آخر اشعار

اجمالی از واقعه غدیر را، که همه امت اسلامی، بر وقوع آن اتفاق دارند بیان نمودیم. شایان ذکر است که در هیچ جای جهان، واقعه و داستانی به این نام و نشان و خصوصیات، ذکر نشده است.

اهمیّت واقعه غدیر

داستان نصب علی(ع) به مقام ولایت، در غدیر خم، از داستان‏های مهم تاریخ اسلام است؛ شاید داستانی با اهمیت و مهم‏تر از این واقعه نداشته باشیم. این واقعه بیانگر بقای رسالت پیامبر اکرم(ص) و دوام دوره الهی آن حضرت در تجلّی‏گاه وجود مبارک علی(ع) بوده است.

غدیر، نشانِ اتحاد و پیوند رسالت و امامت است؛ این دو از یک ریشه و بن روییده‏اند؛ غدیر، محل ظهور حقایق مخفی و به واطن پنهان شده و ارشاد و هدایت مردمان به این راه است.

غدیر، روز بیعت با حق و روز سرسپردگی است، روز داد و ستد جنود شیطان با جنود رحمان است.

غدیر، روز درخشش خورشید عالمتاب از پس ابرهای تاریک است.

راویان حدیث غدیر، از صحابه

حدیث غدیر را به مضمون ذکر شده، تعداد کثیری از صحابه پیامبر(ص) نقل نموده‏اند. در این مقال به اسامی تعدادی از آنان، بسنده می‏کنیم:

1ـ ابو هریره دوسی؛

2ـ ابو رافع قبطی؛

3ـ ابو الهیثم بن تیهان؛

4ـ ابوبکر بن ابی قحافه؛

5ـ اسامة بن زید؛

6ـ اسماء بنت عمیس؛

7ـ ام سلمه همسر پیامبر(ص)؛

8ـ براء بن عازب؛

9ـ جابر بن سمره؛

10ـ جابر بن عبدالله انصاری؛

11ـ ابوذر غفاری؛

12ـ حذیفة بن اسید؛

13ـ حذیفة بن یمان؛

14ـ حسّان بن ثابت؛

15ـ امام مجتبی(ع)؛

16ـ امام حسین(ع)؛

17ـ ابی ایوب انصاری؛

18ـ خالد بن ولید؛

19ـ خزیمة بن ثابت؛

20ـ زبیر بن عوام؛

21ـ زید بن ارقم؛

22ـ سعد بن ابی وقّاص؛

23ـ سعد بن عباده؛

24ـ سلمان فارسی؛

25ـ سهل بن حنیف؛

26ـ سهل بن سعد انصاری؛

27ـ عامر بن واثله؛

28ـ عایشه دختر ابی بکر؛

29ـ عباس بن عبدالمطلب؛

30ـ عبدالرحمن بن عوف؛

31ـ عبدالله بن جعفر؛

32ـ عبدالله بن عباس؛

33ـ عبدالله بن عمر؛

34ـ علی بن ابی طالب(ع)؛

35ـ عمر بن الخطاب؛

36ـ عمرو بن عاص؛

37ـ عمرو بن حمق خزائی؛

38ـ صدیقه فاطمه زهرا(ع)؛

39ـ مقداد بن اسود.

راویان حدیث غدیر از تابعین

حدیث غدیر را 84 نفر از تابعین نقل نموده‏اند؛ از جمله:

ـ اصبغ بن نباته؛

ـ ابی لیلی کندی؛

ـ زیاد بن ابی زیاد؛

ـ سالم بن عبدالله بن عمر؛

ـ سعید بن جبیر؛

ـ سلیم بن قیس هلالی؛

ـ معروف بن خربوذ.

راویان حدیث غدیر خم، در قرن دوّم

ـ حافظ محمد بن اسحاق مدنی، متوفای 151؛

ـ حافظ سفیان بن سعید ثوری، متوفای 161؛

ـ حافظ وکیع بن جراح، متوفای 196.

راویان حدیث، در قرن سوم

در قرن سوم 92 نفر از علمای عامه، این حدیث را نقل کرده‏اند، از جمله:

ـ محمد بن ادریس شافعی، متوفای 204؛

ـ احمد بن حنبل، متوفای 241؛

ـ حافظ محمد بن اسماعیل بخاری، متوفای 256 (تاریخ البخاری، ج 1، ص 375)؛

ـ حافظ محمد بن عیسی ترمذی، متوفای 279؛

ـ حافظ احمد بن یحیی بلاذری، متوفای 279 (انساب الأشراف، ج 2، ص 108).

راویان حدیث غدیر در قرن چهارم

در قرن چهارم 43 نفر از علمای عامه حدیث غدیر را نقل نموده‏اند؛ امثال:

ـ احمد بن شعیب نسائی، متوفای 303 (خصائص النسائی، ص 16)؛

ـ حافظ احمد بن علی موصلی، ابویعلی، متوفای 307 (مسند ابی یعلی، ج 11، ص 307)؛

ـ حافظ محمد بن جریر طبری، متوفای 310 (جامع البیان، ج 3، ص 428)؛

ـ حافظ ابوالقاسم طبرانی، متوفای 360 (المعجم الأوسط، ج 3، ص 133).

راویان حدیث غدیر در قرن پنجم

در قرن پنجم 24 نفر از علمای عامه حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ از جمله:

ـ قاضی ابی بکر باقلانی، متوفای 403 (التمهید، ص 169)؛

ـ ابی اسحاق ثعلبی، متوفای 427 (الکشف و البیان، ص 181)؛

ـ ابی منصور ثعالبی، متوفای 429 (ثمار القلوب، ص 636)؛

ـ حافظ ابی عمر قرطبی، متوفای 463 (الاستیعاب، ج 3، ص 1099)؛

ـ ابی بکر خطیب بغدادی، متوفای 463 (تاریخ بغداد، ج 8، ص 290)؛

ـ ابن مغازلی شافعی، متوفای 483 (المناقب، ص 25)؛

ـ حافظ حساکانی، متوفای 490 (شواهد التنزیل، ج 1، ص 201).

راویان حدیث غدیر، در قرن ششم

در قرن ششم، 20 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ از قبیل:

ـ حجة الاسلام عزّالی، متوفای 505؛

ـ جارالله زمخشری، متوفای 538 (ربیع الابرار، ج 1، ص 84)؛

ـ موفق بن احمد خوارزمی، متوفای 568 (المناقب، ص 154)؛

ـ ابن عساکر دمشقی، متوفای 571 (ترجمه الامام علی(ع)، حدیث 572).

راویان حدیث غدیر، در قرن هفتم

در قرن هفتم 21 نفر از علمای عامه حدیث غدیر را نقل نموده‏اند؛ امثال:

ـ فخر رازی، متوفای 606 (تفسیر رازی، ج 3، ص 636)؛

ـ ابن اثیر جزری، متوفای 630 (اسد الغابة، ج 1، ص 364)؛

ـ ابن ابی الحدید، متوفای 655 (شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 13)؛

ـ حافظ گنجی شافعی، متوفای 658 (کفایة الطالب، ص 16).

راویان حدیث غدیر، در قرن هشتم

در قرن هشتم، 18 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ از قبیل:

ـ شیخ الاسلام جوینی، متوفای 722 (فرائد السمطین، ج 2، ص 274)؛

ـ جمال الدین زرندی، متوفای 750 (نظم درر المسطین، ص 109)؛

ـ قاضی ایجی شافعی، متوفای 756 (المواقف، ص 405)؛

ـ حافظ ابن کثیر شافعی، متوفای 774 (البدایة و النهایه، ج 5، ص 209)؛

ـ سید علی همدانی، متوفای 786 (المودّة القربی، مودّت پنجم)؛

ـ سعد الدین تفتازانی شافعی، متوفای 791 (شرح المقاصد، ج 5، ص 273).

راویان حدیث غدیر، در قرن نهم

در قرن نهم، 17 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ امثال:

ـ حافظ ابی الحسن هیثمی شافعی، متوفای 807 (مجمع الزوائد، ج 9، ص 165)؛

ـ حافظ ابن خلدون مالکی، متوفای 808 (مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 246)؛

ـ سید شریف جرجانی حنفی، متوفای 816 (شرح المواقف، ج 8، ص 360)؛

ـ ابن حجر عسقلانی شافعی، متوفای 852 (الاصابه، ج 7، ص 780)؛

ـ ابن صباغ مالکی، متوفای 855 (الفصول المهمّه، ص 24)؛

ـ علاء الدین قوشجی، متوفای 789 (شرح التجرید، ص 477).

راویان حدیث غدیر، در قرن دهم

در قرن دهم، 14 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ از قبیل:

ـ حافظ جلال الدین سیوطی، متوفای 911 (تاریخ الخلفا، ص 114)؛

ـ نور الدین سمهودی شافعی، متوفای 911 (جواهر العقدین)؛

ـ حافظ ابی العباس قسطلانی شافعی، متوفای 923؛

ـ ابن حجر شافعی، متوفای 974 (الصواعق المحرقه، ص 25)؛

ـ متقی هندی، (کنز العمّال، ج 2، ص 154).

راویان حدیث غدیر، در قرن یازدهم

در قرن یازدهم، 13 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل نموده‏اند؛ امثال:

ـ زید الدین مناوی شافعی، متوفای 1031 (کنوز الحقایق، ج 2، ص 118)؛

ـ نور الدین حلبی شافعی، متوفای 1044 (السیرة الحلبیّة، ج 3، ص 274).

راویان حدیث غدیر، در قرن دوازدهم

در این قرن، 13 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل نموده‏اند؛ امثال:

ـ ضیاء الدین مقبلی، متوفای 1108؛

ـ ابن حمزه حرّانی، متوفای 1120 (البیان و التعریف، ج 3، ص 274)؛

ـ ابی عبدالله زرقانی مصری مالکی، متوفای 1122 (شرح المواهب، ج 7، ص 13).

راویان حدیث غدیر، در قرن سیزدهم

در قرن سیزدهم، 12 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ از قبیل:

ـ محمد بن صبّان شافعی، متوفای 1206 (اسعاف الراغبین، در حاشیه نور الأبصار، ص 152)؛

ـ قاضی شوکانی، متوفای 1250؛

ـ سید شهاب الدین آلوسی، متوفای 1270 (روح المعانی، ج 6، ص 194).

راویان حدیث غدیر، در قرن چهاردهم

در قرن چهاردهم، 19 نفر از علمای عامه، حدیث غدیر را نقل کرده‏اند؛ مانند:

ـ احمد بن زینی دحلان شافعی، متوفای 1304؛

ـ سید مؤمن شبلنجی؛

ـ شیخ محمد عبده مصری، متوفای 1323 (تفسیر المنار، ج 6، ص 464)؛

ـ شیخ عبدالحمید آلوسی (نثر اللئالی، ص 166)؛

ـ عبدالفتاح عبدالمقصود.

اعتراف‏کنندگان به تواتر حدیث غدیر

چهارده نفر از علمای اهل سنت ادعای تواتر حدیث غدیر را نموده‏اند؛ از قبیل:

ـ علامه مناوی (شرح جامع الصغیر، ج 2، ص 442)؛

ـ علامه عزیزی (شرح جامع الصغیر، ج 3، ص 360)؛

ـ جلال الدین سیوطی (اخبار متواتره)؛

ـ ملاعلی قاری حنفی (شرح مشکاة، ج 5، ص 568)؛

ـ ابن کثیر دمشقی (تاریخ ابن کثیر).

اعتراف‏کنندگان به صحت حدیث غدیر

سی نفر از علمای اهل سنت، به صحت حدیث غدیر اعتراف کرده‏اند؛ مانند:

ـ ابن حجر هیتمی (الصواعق المحرقه، ص 42ـ43)؛

ـ حاکم نیشابوری (مستدرک حاکم، ج 3، ص 109)؛

ـ حلبی (السیرة الحلبیه، ج 3، ص 274)؛

ـ ابن کثیر (البدایة و النهایة، ج 5، ص 288)؛

ـ ترمذی (صحیح الترمذی، ج 2، ص 298)؛

ـ ابوجعفر طحاوی (مشکل الاثار، ج 2، ص 308)؛

ـ ابن عبدالبرّ قرطبی (الاسنیعاب، ج 2، ص 373)؛

ـ سبط بن جوزی (تذکرة الخواص، ص 18)؛

ـ ابوحامد غزالی (سرّ العالمین، ص 21)؛

ـ ابن ابی الحدید (شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 166)؛

ـ حافظ گنجی شافعی (کفایة الطالب، ص 64)؛

ـ حافظ نور الدین هیثمی (مجمع الزوائد، ج 9، ص 104ـ109)؛

ـ شمس الدین ذهبی؛

ـ ابی العباس شهاب الدین عسقلانی (مواهب اللدنیّه، ج 3، ص 365)؛

ـ زین الدین مناوی شافعی (فیض القدیر، ج 6، ص 218)؛

ـ میرزا احمد بدخشی (نزل الابرار، ص 54)؛

ـ ألبانی، (محدث وهابیان) (السّنة لابن ابی عاصم، تحقیق البانی، ج 2، ص 566)؛

ـ ابن حجر عسقلانی (فتح الباری، ج 7، ص 61)؛

ـ ابن مغازلی شافعی (المناقب، ص 26)؛

مؤلفین حدیث غدیر، از عامه

عده‏ای از علمای اهل سنت، کتابهایی در باب غدیر، تألیف نموده‏اند، از قبیل:

ـ محمد بن جریر طبری، در دو جلد که در آن طرق حدیث غدیر را ذکر کرده است؛[5]

ـ حافظ ابن عقده، 105 حدیث را در کتابی به نام الولایه نقل کرده است؛

ـ ابوبکر جعابی، به 125 طریق، حدیث غدیر را در کتابی مستقل نقل کرده است؛[6]

ـ علی بن عمر دارقطنی؛[7]

ـ ذهبی، بنا به نقل خودش، طرق حدیث را در کتابی ذکر کرده است؛[8]

ـ جزری شافعی، در اثبات تواتر حدیث غدیر کتابی به رشته تحریر در آورده است؛[9]

ـ ابو سیعد سجستانی.

دلالت حدیث غدیر

دلالت حدیث غدیر بر امامت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را از دو طریق می‏توان اثبات کرد:

الف) دلالت به وضع لغوی؛

ب) دلالت به قرائن.

دلالت به وضع لغوی

ابن بطریق می‏گوید: «کسی که کتاب‏های لغت را بررسی کند، در می‏یابد که برای لفظ «مولی» معانی زیادی ذکر نموده‏اند؛ از قبیل: مالک، عبد، آزادکننده، آزاد شده، صاحب، قریب، همسایه، هم قسم، دوست، تابع و معانی دیگر. لکن حق آن است که «ولی» یک معنا بیشتر ندارد و آن اولی و سزاوارتر به کاری است، که این معنا به حسب استعمال، در هر موردی فرق می‏کند. پس مشترک معنوی است. و در اصول گفته‏اند که اشتراک معنوی اولی از اشتراک لفظی است...»[10]

علامه امینی فهم صحابه از حدیث غدیر را بهترین دلیل بر دلالت بر ولایت گرفته‏اند، زیرا با مراجعه به اشعار و کلماتشان پی می‏بریم که آنان از حدیث غدیر معنای ولایت را فهمیده‏اند.

و نیز می‏توان ادعای تبادر خصوص معنای ولایت و اولی به تصرف و امامت را از لفظ مولی نمود.

دلالت به قرائن

قرائن متصل و منفصلی در حدیث غدیر وجود دارد، که دلالت می‏کند بر اینکه «مولی» به معنای «اولی به تصرف» است. اینک به تعدادی از آن قراین، اشاره می‏کنیم:

الف) صدر حدیث

جمله (الست اولی بکم من انفسکم)؛ آیا من اولی به شما از خود شما بر نفستان نیستم. در این که «اولی» به معنای امامت است؛ تعداد 64 نفر از علمای عامه نقل کرده‏اند. و این خود قرینه‏ای بر جمله «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» می‏باشد، که مراد امامت است.

معنای اولویت

قسطلانی می‏گوید: «نبی اولی به مؤمنین است؛ در تمام امور از خود آنها در نفوذ حکمش و وجوب طاعتش.»

ابن عباس و ابن عطا در شرح آیه (النَّبِیُّ أوْلی بِالْمُؤمِنِینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ) می‏گویند: «یعنی، هرگاه پیامبر(ص) آنان را برای امری دعوت کند، ولی نفسشان آنان را بر امری دیگر دعوت نماید، اطاعت پیامبر(ص)، اولی از اطاعت نفس‏شان است.»[11]

گفتاری به همین مضمون، از قاضی بیضاوی،[12] زمخشری،[13] نسفی[14] و سیوطی[15] رسیده است.

ب) گرفتن شهادت از مردم

در حدیث حذیفة بن اسید، به سند صحیح نقل شده است، که پیامبر فرمود: «آیا شهادت نمی‏دهید که جز خدا الهی نیست و محمد(ص) رسول اوست؟...

گفتند: بلی، شهادت می‏دهیم. در این هنگام پیامبر عرض کرد: خدایا! شاهد باش. سپس فرمود: ای مردم! خدا، مولای من، و من مولای مؤمنانم. و من اولی به مومنین از خود آنهایم. پس هر که من مولای اویم، علی مولای اوست».[16]

قرار گرفتن ولایت در سیاق شهادت به توحید و رسالت و در ردیف مولویت خدا و رسول، دلیل بر آن است که در حدیث، ولایت به معنای «امامت» و «اولی به تصرف» است.

ج) تاج‏گذاری امام علی(ع)

دلیل دیگر بر این ادعا، گذاشتن عمامه به دست پیامبر(ص) بر سر علی(ع) در روز غدیر است که در تاریخ آمده است.

ابن قیّم جوزیّه، نقل می‏کند: «برای رسول خدا(ص) عمامه‏ای بود، به نام سحاب، که بر سر علی(ع) قرار داد.»[17]

عبدالاعلی بن عدی بهرانی، نقل می‏کند: «رسول خدا(ص) در روز غدیر، علی(ع) را خواست و عمامه‏ای بر سر او نهاد.»[18]

کسانی از عامه، که به دلالت حدیث غدیر بر امامت اعتراف نموده‏اند

جماعت زیادی از علمای اهل سنت، تصریح کرده‏اند که حدیث، دلالت بر امامت امیرالمؤمنین دارد. اسامی بعضی از آنها را ذکر می‏کنیم:

1ـ محمد بن محمّد غزالی (سر العالمین)؛

2ـ حکیم سنایی (حدیقة الحقیقة)؛

3ـ فرید الدین عطار (مثنوی مظهر حق)؛

4ـ محمد بن طلحه شافعی (مطالب السؤول، ص 44ـ 45)

5ـ سبط بن جوزی حنفی (تذکرة الخواص، ص 166ـ167)؛

6ـ محمد بن یوسف گنجی شافعی (کفایت الطالب، ص 166ـ167)؛

7ـ سعید الدین فرغانی (شرح تائیه ابن فارض)؛

8ـ تقی الدین مقریزی (المواعظ و الاعتبار، ج 2، ص 220)؛

9ـ تفتازانی (شرح المقاصد، ج 2، ص 290).

آیات غدیر

1ـ آیه تبلیغ

آیه تبلیغ از جمله آیاتی است که در مورد غدیر نازل شده است و قرینه‏ای بر امامت امام علی(ع) می‏باشد. خداوند متعال می‏فرماید: (یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ... و اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَغت رسالَتَهُ وَ للهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس)؛[19] «ای رسول! ابلاغ نما، آنچه را که پروردگارت بر تو نازل نموده است و چنانچه ابلاغ نکنی رسالتت را ابلاغ ننموده‏ای و خداوند تو را از مردم، محافظت می‏نماید.»

مفسّرین فریقین می‏گویند: این آیه شریفه، در هیجده ذی‏حجه، سال دهم هجری در حجة الوداع، در غدیر خم بر پیامبر(ص) نازل شده است. و لذا پیامبر دستور داد تا جمعیت (که حدود صد هزار یا بیشتر بودند)، در غدیر خم گرد هم آیند، سپس، علی(ع) را به مقام خلافت منصوب نمود.

الفاظ حدیث

1ـ حبری، به سند صحیح از ابن عباس نقل می‏کند: «این آیه در شأن علی(ع) نازل شده است. رسول خدا به تبلیغ ولایت امر شد، سپس دست علی(ع) را گرفت و فرمود: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.»[20]

2ـ ابونعیم اصفهانی، به سند صحیح از ابی سعید خدری نقل می‏کند: «این آیه بر رسول خدا(ص) در شأن علی(ع) نازل شده است.»[21]

3ـ ابن عساکر به سند صحیح از ابی سعید خدری نقل می‏کند: «آیه شریفه در روز غدیر خم، بر رسول خدا(ص) در شأن علی(ع) نازل شده است.»[22]

راویان حدیث نزول آیه، در شأن علی(ع)، از صحابه

تعدادی از صحابه، نقل کرده‏اند که آیه تبلیغ در شأن علی(ع) نازل شده است. از قبیل:

1ـ عبدالله بن عباس؛

2ـ ابوسعید خدری؛

3ـ زیدبن ارقم؛

4ـ جابر بن عبدالله بن انصاری؛

5ـ براء بن عازب؛

6ـ ابوهریره؛

7ـ عبدالله بن مسعود؛

8ـ عبدالله بن أبی أوفی.

راویان حدیث از علمای عامه

تعداد زیادی از علمای اهل سنت، آیه «تبلیغ» را در شأن علی(ع) دانسته‏اند، مانند:

1ـ حافظ أبو جعفر طبری، (الولایه)؛

2ـ حافظ أبو اسحاق ثعلبی (الکشف و البیان، ص 234)؛

3ـ حافظ أبو نعیم اصفهانی (ما نزل من القرآن فی علی(ع)، ص 86)؛

4ـ واحدی نیشابوری (اسباب النزول، ص 135)؛

5ـ حاکم حسکانی (شواهد التنزیل، ج 1، ص 255)؛

6ـ حافظ ابن عساکر شافعی (تاریخ مدینه دمشق، ج 12، ص 237)؛

7ـ فخر الدین رازی شافعی (تفسیر کبیر، ج 12، ص 49)؛

8ـ شیخ الاسلام حموئی (فرائد السمطین، ج 1، ص 158)؛

9ـ نور الدین ابن صباغ مالکی (الفصول المهمه، ص 42)؛

10ـ جلال الدین سیوطی (الدر المنثور، ج 3، ص 116)؛

11ـ بدر الدین عینی (عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، ج 18، ص 206)؛

12ـ قاضی شوکانی (فتح القدیر، ج 2، ص 60)؛

13ـ شهاب الدین آلوسی (روح المعانی، ج 6، ص 196)؛

14ـ شیخ محمد عبده (المنار، ج 6، ص 463).

قراینی که دلالت بر ولایت دارد

در آیه «تبلیغ» دو قرینه وجود دارد که بر مسئله ولایت علی(ع) دلالت می‏کند.

الف) اهتمام خداوند متعال به مسئله، زیرا خداوند فرمود: «و اگر این دستور را امتثال نکنی، رسالت را ابلاغ ننموده‏ای.»

ب) از آیه شریفه استفاده می‏شود: آنچه بر او نازل شده، مهمّ و سنگین بوده است.

سنگینی مسئله به جهت خوف از خود نبوده، بلکه خوف آن حضرت از جهت مردم بوده است، لذا خداوند برای تسکین خاطر آن حضرت فرمود: «وَ الله یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ).

2ـ آیه اکمال

آیه اکمال، از جمله آیاتی است که دلالت ضمنی بر ولایت و امامت علی(ع) دارد. خداوند می‏فرماید: (ألْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمْ الاِسْلامَ دیناً)؛[23] «امروز دینتان را بر شما کامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام کرده و راضی شدم بر شما که اسلام دین شما باشد.»

در روایات فراوانی اشاره شده که بعد از واقعه غدیر، این آیه در شأن امام علی(ع) نازل شده است.

الفاظ حدیث

الف) ابو نعیم اصفهانی، به سند صحیح از ابی سعید خدری، نقل می‏کند: «پیامبر(ص) در غدیر خم مردم را به علی(ع) دعوت کرد و دستور داد تا زیر درختی را جاروب کنند، سپس علی(ع) را دعوت کرده و دو دست او را بلند نمود، ـ به حدی که مردم زیر بغل‏های رسول خدا(ص) را مشاهده نمودند ـ قبل از این که مردم متفرق شوند، این آیه بر پیامبر نازل شد: (الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...) پس رسول خدا(ص) فرمود: خدا اکبر است بر اکمال دین و اتمام نعمت... سپس فرمود: هر که من مولایم اویم، این علی(ع) مولای اوست...»[24]

ب) خطیب بغدادی، به سند صحیح از ابی هریره نقل می‏کند: «هر کس روز هیجده ذی‏الحجة را روزه بدارد، خداوند برای او ثواب شصت ماه روزه را می‏نویسد و آن، روز غدیر است؛ آن زمانی که پیامبر، دست علی را گرفت و فرمود: آیا من ولی مؤمنان نیستم، گفتند: آری! فرمود: هر که من مولای اویم، علی مولای اوست. در این هنگام عمر بن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد، ای پسر علی بن ابی طالب! مولای من و مولای هر مسلمانی گردیدی. آنگاه این آیه نازل شد: (الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...).[25]

ج) ابن عساکر نیز، همین مضمون را به طریق صحیح، در تاریخ خود نقل نموده است.[26]

آیه «اکمال» و راویان عامه

علمای امامیه بر نزول آیه «اکمال» بر پیامبر در غدیر، اتفاق دارند، علاوه بر آن عده زیادی از علمای اهل سنت نیز با امامیه موافقند، از قبیل:

1ـ ابوجعفر محمد بن جریر طبری؛

2ـ ابوالحسن علی بن عمر دارقطنی؛

3ـ ابو عبدالله حاکم نیشابوری؛

4ـ ابوبکر ابن مردویه اصفهانی؛

5ـ ابو نعیم اصفهانی؛

6ـ ابوبکر احمد بن حسین بیهقی؛

7ـ ابوبکر خطیب بغدادی؛

8ـ ابوالحسن ابن المغازلی؛

9ـ ابوالقاسم حاکم حسکانی؛

10ـ خطیب خوارزمی؛

11ـ ابوالقاسم ابن عساکر دمشقی؛

12ـ سبط بن جوزی؛

13ـ شیخ الاسلام حموینی؛

14ـ ابن کثیر دشمقی؛

15ـ جلال الدین سیوطی.

دلالت آیه بر امامت و ولایت

نازل شدن آیه اکمال، بعد از خطبه غدیر، شاهد صدقی بر قول رسول خداست که فرمود: «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه» زیرا، معنایی غیر از امامت و خلافت، سزاوار نیست که از آن به «اکمال دین» تعبیر شود.[27]

3ـ آیه «سأل سائل»

از جمله آیاتی که بعد از واقعه غدیر، بر پیامبر نازل شد، آیات اول سوره «معراج» است؛ آن جا که می‏فرماید: (بِسْمِ اللهِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، سَأَلَ سائِل بِعَذا واقِع، لِلْکافِرین لَیْسَ لَهُ دافِع، مِنَ الله ذِی المَعارِج...) «سؤال کننده‏ای از خداوندی که صاحب معارج است، از عذابی که واقع است سؤال کرد، برای کافران دفع‏کننده‏ای نیست.»

الفاظ حدیث

الف) ابو اسحاق ثعلبی، می‏گوید: «از سفیان بن عیینه سؤال شد: آیه (سَألَ سائِلٌ...) در حق چه کسی نازل شده است. او در جواب گفت: از من سؤالی کردی که هیچ‏کس قبل از تو نپرسیده بود. پدرم حدیثی از جعفربن محمد از پدرانش برای من نقل کرد: هنگامی که رسول خدا(ص) به غدیر خم رسید، مردم را ندا داد و پس از اجتماع مردم دست علی(ع) را گرفت و بلند نمود، و فرمود: «هرکس من مولای اویم پس علی مولای اوست».

این خبر در تمام بلاد، پخش شد وقتی این خبر به حارث بن نعمان رسید، نزد رسول خدا آمد از شتر خود پیاده شد، و به رسول خدا گفت: ای محمد! ما را به شهادت دادن به توحید و رسالت امر نمودی، قبول کردیم. ما را به نماز پنج‏گانه، زکات، روزه و حج امر نمودی، همه را پذیرفتیم و قبول کردیم، به این امور اکتفا نکردی و دست پسر عموی خود را بلند کردی و او را بر ما تفضیل دادی و گفتی: هر که من مولای اویم این علی مولای اوست. آیا این عمل از جانب توست یا از جانب خدا؟ پیامبر فرمود: قسم به کسی که به جز او خدایی نیست، این عمل از جانب خداوند بوده است! در این هنگام حارث بن نعمان برگشت در حالی که این‏گونه زمزمه می‏کرد: «خدایا! اگر آنچه محمد می‏گوید حق است، از آسمان بر ما سنگی ببار و یا ما را به عذابی دردناک مبتلا گردان.» هنوز به شتر خود نرسیده بود که سنگی از آسمان بر زمین فرود آمد و بر فرق او رسید و از پایین او بیرون آمد، و او را به جهنّم واصل کرد.

در این هنگام این آیه نازل شد: (سَأَلَ سائِل بِعَذا واقِع، لِلْکافِرین لَیْسَ لَهُ دافِع...).[28]

ب) ابو عبید هروی این حدیث را به همین مضمون، در تفسیرش به نام «غرایب القرآن» نقل نموده است.[29]

ج) شیخ الاسلام حمّوئی، این مضمون را در کتاب (فرائد السمطین) در باب 15 نقل کرده است.[30]

راویان حدیث، از عامه

مضمون این حدیث را، تعدادی از علمای اهل سنت، در کتابهای خویش نقل نموده‏اند؛ از قبیل:

1ـ حافظ ابو عبیده هروی (غریب القرآن)؛

2ـ ابو اسحاق ثعلبی (الکشف و البیان، ص 234)؛

3ـ حاکم حسکانی (شواهد التنزیل، ج 2، ص 383)؛

4ـ ابوبکر یحیی قرطبی (الجامع لأحکام القرآن، ج 18، ص 278)؛

5ـ سبط بن الجوزی (تذکرة الخواص، ص 30)؛

6ـ شیخ الاسلام حمّویی (فرائد السمطین، ج 1، ص 92)؛

7ـ نور الدین ابن صباغ ملکی (الفصول المهمّه، ص 41)؛

8ـ نور الدین سمهودی شافعی (جواهر العقدین، ص 179)؛

9ـ زین الدین مناوی شافعی (شرح جامع الصغیر، ج 6، ص 218)؛

10ـ برهان الدین حلبی شافعی (السیرة الحلبیّه، ج 3، ص 274)؛

11ـ سید مؤمن شبلنجی (نور الابصار، ص 159)؛

12ـ شیخ عبدالرحمن صفوری (نزهة المجالسف ج 2، ص 387)؛

13ـ شیخ محمد عبده (المنار، ج 6، ص 464)؛

14ـ قندوزی حنفی (ینابیع المودّه، ص 274)؛

15ـ حافظ گنجی شافعی (کفایة الطالب).

دلالت حدیث

حارث بن نعمان از حدیث غدیر ولایت و سرپرستی را فهمیده، و لذا به جهت عنادی که داشته تقاضای مرگ کرده است.

شیعه‏شناسی، پاسخ به شبهات، علی اصغر رضوانی، ج 2، صص: 632ـ653

 

منابع:

1 . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 225؛ مقریزی، المتاع، ص 511 و ارشاد الساری، ج 6، ص 329.

2 . مائده (5)، آیه 67.

3 . مائده (5)، 6.

4 . الغدیر، ج 1، ص 31ـ36.

5 . البدایة و النهایه، ج 5، ص 183، طبقات الحفّاظ، ج 2، ص 54.

6 . الغدیر، ج 1، ص 154.

7 . همان

8 . تذکرة الحفّاظ، ج 3، ص 231

9 . الغدیر.

10 . عمده ابن بطریق، ص 114ـ115.

11 . ارشاد الساری، ج 7، ص 280.

12 . انوار التنزیل، 552.

13 . کشاف، ج 3، ص 523.

14 . مدارک التنزیل، ج 3، ص 294.

15 . تفسیر جلالین.

16 . اسد الغابه، ج 6، ص 136، تاریخ دمشق، ج 12، ص 236، الصواعق المحرقه، ص 43، نوادر الاصول، ج 1، ص 163، السیرة الحلبیه، ج 2، ص 374 و... .

17 . ابن قیم، زاد المعاد، ج 1، ص 129.

18 . الریاض النضره، ج 2، ص 289؛ اسد الغابه، ج 4، ص 54 و...

19 . مائده (5)، آیه 67.

20 . تفسیر حبری، ص 262.

21 . ابی نعیم اصفهانی، ما نزل من القرآن فی علی(ع).

22 . ابن عساکر، ترجمة الامام علی(ع)، ج 2، ص 86.

23 . مائده (5)، آیه 3.

24 . خصائص الوحی المبین، ص 61ـ62.

25 . تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.

26 . تاریخ دمشق، ترجمه الامام علی(ع)، رقم احادیث، 575، 578 و 585.

27 . خلاصه عبقات الانوار، ج 8، ص 275.

28 . الکشف و البیان، ص 234.

29 . غرائب القرآن.

30 . فرائد السمطین، ج 1، ص 82، ح 63.

شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان

شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان

دربـاره معمای بزرگ خلقت یعنی «انسان» در طی شانزده مقاله بحث های متنوعی‌ به عمل آمد و قسمت هائی‌ از اسرار وجـود وی مورد بررسی قرار گرفت، گرچه این معمای شگفت‌ به این‌ آسانی حل نمی شود و ایـن‌ موجود‌ اسرارآمیز با ایـن بـیانات مختصر معرفی کامل نمی گردد، اما قسمت های مختلف و حساسی که تذکر داده شد برای هدف ما کافی است، زیرا منظور ما این بود که قسمت های متعددی از سازمان‌ وجود «انسان» را مورد توجه قرار دهـیم و از این راه‌ درس توحید بخوانیم و به همین جهت گمان می کنیم با همان مقداری که تذکر داده ایم هدف‌ ما تأمین گشته است. زیرا در‌ نظر‌ اهل تحقیق و دقت هر اندکی بسیار و هر قطره‌ ای‌ دریا است.
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان
هـر کـه را باشد زسینه فتح باب‌
او ز هر ذره ببیند آفتاب

افـرادی که خانه‌ ی دل را از آلودگی های رذائل اخلاق‌ پاک نموده و با چراغ تقوی و فضیلت‌ روشن ساخته‌اند، و عملا به وظایف دینی‌ قیام‌ و اقدام‌ می کنند، نور الهی و صفای معنوی در محیط دل آنها پرتـو افـکن شده مسلما؛ پیوند ارتـباط و مـحبت و ایمان ‌‌میان‌ آنها و خدا محکم‌ می گردد و البته این پیوند چون بر اساس ایمان و تقوی قرار‌ گرفته‌ هرگز‌ گسستنی نیست. به عکس، افرادی که در انحطاط اخلاقی به سر می برند و عملا به منکرات و معاصی آلوده انـد‌ هـر قدر در نظام موجودات این جهان بنگرند، خداشناس واقعی نمی گردند و از این نظر‌ سطحی‌ نتیجه‌ای نمی گیرند:

خلوت‌ دل‌ نیست جای صحبت اغیار


قدمی به جهان گیاهان

اکنون می خواهیم برای بررسی «شگفتی های جهان‌ آفرینش‌» قدم دیگری برداریم و با جهان دیگری آشنا شویم، جهانی که از جهاتی از عالم انـسان وسـیع تر است و آن عالم‌ گیاهان است.
از نخستین روزی که بشر برای شناسائی موجودات‌ طبیعت‌ قدم برداشت؛ اسرار عالم‌ گیاه توجه وی را جلب کرد و روی همین جهت علوم طبیعی را به سه قسمت اساسی در تحت عـنوان‌ «گـیاه شناسی، جانور شناسی، زمین شناسی» تقسیم نمود‌.
امروز‌ در‌ نتیجه‌ ی توسعه و تکمیل علوم؛ دانشمندان‌ تا‌ حدود‌ زیادی بر موز و دقایق موجودات‌ خلقت آشنا شده و تحقیقات شایانی به عمل آورده و ارمغان های پر ارزش و سودمندی بـرای‌ جـوامع بـشری تهیه نموده‌ اند و مخصوصا‌ً برای‌ مـعرفت‌ طـرز رشـد و نمو و تغذیه و تولید مثل و بررسی ساختمان‌ گیاهان‌ و طبقه بندی آنها علمی به نام «زیست شناسی گیاهی» به وجود آورده‌ و کتاب هائی به رشته تألیف کـشیده‌ اند.
امـروز بـه وسیله میکروسکوپ قسمت های بسیار‌ ریز‌ و دقیق‌ ریشه و ساقه و بـرگ و گـل‌ و دانه را مورد دقت قرار داده‌ به طرز ساختمان جالب هر یک از این اندام ها پی برده‌اند.
امروز به وسیله‌ ی تجزیه های گوناگون مـوفق شـده‌اند عـناصر‌ اصلی‌ سازنده‌ ی گیاهان را بشناسند و بالاخره امروز باید درس هائی از توحید و خـداشناسی را‌ بر‌ اساس کشف اسرار سلسله ی گیاهان بخوانیم.

تنوع گیاه

در صفحه ی پهناور گیتی که عرصه‌ ی تظاهرات موجودات‌ زنده‌ و جـولانگاه‌ پدیـده هـای‌ حیاتی است، انواع و اقسام گیاه در سطح خاک و درون دریاهای‌ ژرف‌ و بر‌ دامـنه و قـلل‌ کوه های بلند حتی بر روی صخره‌ های عظیم و به صورت معلق در هوا، موجود‌ است‌، قسمتی‌‌ از این گیاهان به اندازه‌ای کـوچک و ریـزند کـه فقط با چشم مسلح دیده می شوند و عده‌ای‌ آن قدر‌ بزرگند که عظیم ترین مـوجودات زنـده ی روی زمـین به شمار می آیند.
شماره‌ ی انواع گیاه که‌ تاکنون‌ شناخته‌ شده از صد هزار متجاوز است و هـر یـک دارای آثار مخصوصی است و چون شناختن‌ فرد‌ فرد گیاهان غیر مقدور است لذا علمای علم گـیاه شـناسی‌ آنها را طبقه‌ بندی‌ نموده‌اند‌، و این طبقه بندی بر اساس اندام های گیاه مثل ریـشه و سـاقه و بـرگ و گل قرار گرفته است‌ و طبق‌ همین نظر در ابتدا آنها را به دو قسمت اصلی و سپس هـر قـسمت‌ را‌ به چند‌ قسم تقسیم نموده‌اند؛ و ما برای نمونه فقط دو قسمت اصلی را نام می بـریم:
1-گـیاهان‌ گـلدار‌-که‌ دارای ریشه و ساقه و برگ و گل بوده و عالی ترین گیاهان‌ می باشند.این همه گل های‌ رنگارنگ‌ که سـطح خـاک را زینت بخشیده و در صحن بیابان و صفحه ی باغستان مناظر زیبا و جالبی بوجود آورده‌اند و انـواع‌ مـیوه‌ هـا و سبزیجات که قسمت مهمی از احتیاجات زندگی انسان را تأمین نموده‌ و غلات‌ و حبوباتی که نیازمندی های غذائی را دفـع مـی‌ کـنند‌ و بالاخره‌ قسمت مهمی از این گیاهانی که مصرف‌ طبی‌ دارند، همه و همه جـزء ایـن دسته‌ محسوب می گردند.
2-گیاهان بی گل،این دسته‌ از‌ گیاهان فاقد گل هستند بنابراین‌ تولید‌ مثل در‌ آنـها‌ بـرخلاف‌ گیاهان گلدار به طریق خاصی انجام می‌ گیرد‌ که بعدا شرح داده خواهد شـد.
گـیاهان بی گل نیز دارای اقسام‌ مختلفی‌ هستند، بـه طوری که بـعضی از آنـها ریشه‌ و ساقه و برگ داشته فقط‌ گل‌ نـدارند، و بـرخی از آنها ساقه‌ و برگ‌ داشته ولی بدون ریشه و گل‌ میباشند این قسمت اغلب روی تنه‌ءدرختان و نـقاطیکه آبـ‌ و اوای‌ معتدل دارند؛ زیست مـی نمایند، هـمین ها‌ هستند‌ کـه‌ سـراسر قـسمت های شمالی‌ ایران را‌ چون فرشی از مخمل‌ زمـردین‌ پوشـیده و منظره‌ ی جالبی بوجود آورده‌اند و بالاخره قسمتی فاقد برگ و گل و ریشه و ساقه بـوده و در پائیـن‌ آنهنا‌ رشته های تار مانندی وسـیله جذب‌ آب‌ و سایر مـواد‌ غـدایی‌ بوده‌ و باعث اتطال آنها به زمـین‌‌ مـی گردد، و ما نوعی از آنها را که «جلبک» نامیده می شود، در جویبارها و آب های راکد و حوض ها‌ به مقدار‌ زیـاد مـی بینم.

اهمیت گیاهان

می دانیم انواع‌ حـیواناتی که‌ در‌ عـرصه‌ ی پهـناور‌ گیتی پراکنده شـده‌ و سـطح‌ زمین را میدان‌ زندگی خـود قـرار داده اند،شدیدا به غذا نیازمندند،و برای ادامه‌ ی حیات باید از‌ عناصری‌ که‌‌ در روی زمین موجود است اسـتفاده کـنند‌، و از‌ طرف‌ دیگر‌ عناصری‌ که‌ در آب و خاک و هـوا مـوجود است. بـه همین صـورت قـابل استفاده و تغذیه ی حیوانات نـیست، اینجا است که گیاهان‌ برای تأمین احتیاجات غذائی حیوانات نقش مهمی را ایفا می کنند‌ زیرا گـیاهان عـناصر آب و خاکرا بوسیله‌ ی دستگاه های مخصوصی که در سـاختمان آنـها قـرار دارد بـه صورت سـاقه و برگ‌ و میوه در مـی آورند بـالنتیجه مواد غذائی حیوانات را در اختیار آنها می گذارند.
از این‌ نظر‌ طبقه‌ ی انسان نیز با حیوانات دیگر یکسان اسـت، و انـسان تـاکنون نتوانسته‌ است از عناصر زمین بدون واسطه‌ ی گـیاه اسـتفاده‌ ی کـامل بـنماید و احـتیاجات غـذائی خود را تأمین‌ کند، بلکه همواره‌ دست‌ حاجت به سوی گیاه دراز کرده و از محصول کارگاه نبات بهره‌مند گردیده است.
سلسله گیاه علاوه بر تأمین نیازمندی های غذائی فوائد دیگری نـیز‌ دارد‌ که شرح داده‌ خواهد شد‌:


صفای‌ دل

سلسله ی گیاهان دارای اسرار و عجائب بسیاری است که با مختصر دقتی در آنها روشن می شود که دست قدرتی که منبع علم و حکمت است آنها‌ را‌ بوجود آورده و برای هـر‌ یـک‌ از آنها نظام تکاملی معینی قرار داده است به طوری که:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لاشریک له گوید
و ما در ضمن بیان اسرار و دقایق عالم گیاهان نکات توحیدی جالبی را‌ به استحضار‌ خوانندگان محترم خواهیم رسـانید ولی در ایـنجا این نکته لازم بتذکر است که: راه شناسائی‌ ذات مقدس پروردگار و ارتباط و ایمان و توجه به خدا منحصر به دیدن و شنیدن آثار صنع خدا نیست، بلکه‌ پاکیزگی‌ و صفای دل‌ بـرای ایـن هدف عالی در درجه‌ ی اول اهمیت اسـت.
افـرادی که خانه‌ ی دل را از آلودگی های رذائل اخلاق‌ پاک نموده و با چراغ تقوی و فضیلت‌ روشن ساخته‌اند، و عملا به وظایف دینی‌ قیام‌ و اقدام‌ می کنند، نور الهی و صفای معنوی در محیط دل آنها پرتـو افـکن شده مسلما؛ پیوند ارتـباط و مـحبت و ایمان ‌‌میان‌ آنها و خدا محکم‌ می گردد و البته این پیوند چون بر اساس ایمان و تقوی قرار‌ گرفته‌ هرگز‌ گسستنی نیست.
به عکس، افرادی که در انحطاط اخلاقی به سر می برند و عملا به منکرات و معاصی آلوده انـد‌ هـر قدر در نظام موجودات این جهان بنگرند، خداشناس واقعی نمی گردند و از این نظر‌ سطحی‌ نتیجه‌ای نمی گیرند:

امروز‌ در‌ نتیجه‌ ی توسعه و تکمیل علوم؛ دانشمندان‌ تا‌ حدود‌ زیادی بر موز و دقایق موجودات‌ خلقت آشنا شده و تحقیقات شایانی به عمل آورده و ارمغان های پر ارزش و سودمندی بـرای‌ جـوامع بـشری تهیه نموده‌ اند و مخصوصا‌ً برای‌ مـعرفت‌ طـرز رشـد و نمو و تغذیه و تولید مثل و بررسی ساختمان‌ گیاهان‌ و طبقه بندی آنها علمی به نام «زیست شناسی گیاهی» به وجود آورده‌ و کتاب هائی به رشته تألیف کـشیده‌ اند.


خلوت‌ دل‌ نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیررون رود فرشته در آید
می دانیم پیغمبر عالی قدر اسلام (صلی الله و علیه وآله) یکایک آیات الهـی را بـا بیان شـیوا و منطق رسائی که‌ مخصوص آن حضرت بود تذکر می داد ولی در‌ عین حال در افرادی که سرگرم هوس بازی و معصیت بودند تأثیری نـمی کرد و آن چنان غبار معصیت بر آئینه‌ ی دل آنها فرو نشسته بود که‌ نـمی گذاشت جـمال دلارای تـقوی و ایمان اصلا در آن‌ منعکس‌ شود، و قرآن مجید رمز این‌ حقیقت را در طی آیاتی روشن ساخت؛ برای نمونه بـه آیه ی «‌ ‌15» از سـوره‌ ی مطففین توجه کنید:
پس از آنکه در آغاز این سوره، «مطففین» یعنی‌ آنهائی را‌ که در داد و ستد از حـقوق‌ اشـخاص کـم می گذارند مورد مذمت و انزجار قرار می دهد، و خاطر نشان می سازد که این‌ دسته از مردم از خدا غـافلند و آیات الهی را تکذیب‌ می کنند‌؛ علت این موضوع را در این عبارت‌ خلاصه می کند: «کلا بـل ران علی قلوبهم ما کـانوا یـکسبون» یعنی: ظلمت اعمال‌ به دل های آنها را فرا گرفته و این آئینه را غبار غفلت‌ و معصیت‌ تاریک‌ کرده است و همین موجب‌ گردیده‌ است‌ که‌ آیات الهی را تکذیب کنند:
دعوی دل مکن که جز غم حق‌ نـیست اندر حریم دل دیار
منبع:
«درس هایی از مکتب اسلام » آذر 1340، سال سوم - شماره 10

شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 2

شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 2

در هوائی که تنفس می کنیم مقدار‌ معینی‌ اکسیژن‌ موجود است و اکسیژن یک ماده یحیاتی است کـه‌ بـرای‌ تـولید حرارت غریزی؛حائز اهمیت فـوق‌ العاده‌ ای اسـت و زنـدگی بدون‌ آن پنج دقیقه هم ممکن نیست.
 
 شگفتی های جهان آفرینش/ اسرار سلسله گیاهان 
در اجتماع بشری دو نوع بازار‌ موجود است که در هـر یک از آنها «طبق قانون عرضه‌ و تقاضا» کالاهای مخصوصی‌ رواج دارد:یکی بازار‌ کسب‌ و تجارت و دیـگر بازار علم و معرفت.
 
در بـازار کـسب و تجارت متاع هائی رایج است و قدر و قیمت دارد که نیازمندی های جسمی‌ و مادی انسان را تأمین می‌کند، و قسمت مهمی از لوازم زندگی وی را فراهم‌ می سازد.
در بازار علم و معرفت کالاهائی رواج دارد که با حساس ترین جزء وجود انسان سر و کار دارد یعنی احـتیاجات فکری و روحی وی را تأمین می‌کند و سطح معرفت او را بالا می برد‌. روی‌ همین اصل ملاک ارزش و اهمیت در این دو نوع بازار متفاوت است، یعنی: ممکن است‌ متاعی در بازار تجارت ارزشی نداشته باشد اما در بازار علم و مـعرفت، ارزنـده و پراهمیت‌ باشد‌، مثلا‌ یک نهال؛ یک شکوفه ی زیبا، یک گل رنگین؛ حتی یک برگ که مسلما در بازار تجارت قیمتی ندارد؛ در بازار علم و دانش، دارای ارزش شایانی است. به طوری که‌ هر یک‌ از‌ آنها در ایـن بـازار گوهر گرانبهائی به شمار می آید؛ زیرا یک نفر دانشمند چون در قیافه ی همین شکوفه ی زیبا و گل رنگین، اسرار شگرفی می‌ بیند و حقایق درخشانی درک می کند به آنها با نظر اعجاب‌ می نگرد‌، و برای‌ آنها اهمیت مخصوصی قـائل مـی شود‌ از‌ اینجاست‌ که‌ گفته‌اند؛ «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری»

تناسب عجیب و تعادل دقیقی‌ که‌ میان «اکسیژن» و گـاز کـربونیک برقرار گردیده‌ تا نیازمندی حیات جانوران و گیاهان برای‌ همیشه‌ تأمین شود یکی از آیات بزرگ‌‌ خداشناسی اسـت زیـرا از‌ همین‌ ارتباط شگفتی که میان حیات‌ حیوانی‌ و نباتی برقرار شده است‌ بـه خوبی روشـن می شود که آفریننده ی گیاه و حیوان یکی اسـت‌، و پیـدایش‌ آنـها با این نظام دقیق‌‌ و نقشه ی حکیمانه‌ مـولود تـصادف نیست‌.



نمونه‌ای از تناسب سلسله ی حیوان و گیاه

در هوائی که تنفس می کنیم مقدار‌ معینی‌ اکسیژن‌ موجود است و اکسیژن یک ماده یحیاتی است کـه‌ بـرای‌ تـولید حرارت غریزی؛حائز اهمیت فـوق‌ العاده‌ ای اسـت و زنـدگی بدون‌ آن پنج دقیقه هم ممکن نیست.
هنگام تنفس مقداری «اکسیژن‌» وارد‌ ریه‌ ها‌ می شود و با خونی که در ریه‌ ها موجود است ترکیب می گردد‌ و دسـتگاه پخـش خـون آن را در تمام قسمت های بدن توزیع می کند، و همین‌ «اکـسیژن» غـذا را در سلول های مختلف بدن‌ آهسته‌ و آرام‌ با حرارتی ضعیف می سوزاند (حرارت غریزی بدن، در نتیجه ی همین احتراق‌ است‌) در اثر احتراق غـذا در سـلولها، یـک‌ گاز سمی به نام «کربونیک» ایجاد و با خون (در بازگشت‌ مجدد‌ خـون‌ به ریه‌ها) داخل ریه‌ می گردد و با تنفس‌ های بعدی از بدن خارج شده به هوای محیط‌ بر‌ می گردد‌، به این ترتیب کلیه ی جانوران «اکـسیژن» اسـتنشاق مـی‌ کنند و «گاز کزبونیک» بیرون می دهند.
اگر این عمل‌ به همین‌ صورت‌ ادامه پیـدا مـی کرد، پس از مدت کوتاهی این ماده ی حیاتی‌ یعنی «اکسیژن» که به اندازه ی معینی‌ در هوا موجود است تمام می شد و گـاز سـنگین و غـلیظ و سمی «کربنیک» جایگزین آن‌ می گردید‌ و آن وقت‌ حیات کلیه ی حیوانات با خطر بسیار بـزرگی‌ مـواجه مـی شد و رفته رفته می بایست همه ی جانوران مسموم‌ شوند‌؛ و از آنها در روی زمین اثری‌ و خبری نماند، و انسان هـم از ایـن پیـش‌ آمد‌ خطرناک‌ البته مستثنی نمی گردید، زیرا هر فردی‌ از انسان در 24 ساعت در ضمن تنفس معمولا‌ «250‌» گـرم «کـربن» خالص از ریه ی خود بیرون می فرستد و روی این حساب اگر‌ مجموع‌ افراد‌ فعلی بشر را سـه مـیلیارد بـدانیم در ظرف‌ یک سال «دویست و هفتاد و سه ملیون و هفتصد و پنجاه‌ هزار‌ تن‌» از این گاز سمی تـولید مـی کنند و چندین برابر این مقدار را حیوانات‌ دیگر‌ در ضمن تنفس تولید می نمایند، اینجا است که‌ بـه اهمیت یـکی از اعـمال گیاهان پی می‌ بریم و آن عمل‌ «کربن‌گیری‌» است گیاهان در حرارت‌ آفتاب «گاز کربونیک» را که از دو عنصر‌ کربن‌ و اکسیژن تـشکیل شـده است تجزیه‌ می کنند و اکسیژن‌ را‌ در‌ هوا رها می‌ سازند و کربن را در تنه ی خود‌ نگه می دارند، و قـسمت مـهم‌ وجـود گیاهان از همین کربن تشکیل یافته است و این عمل‌ کربن‌ گیری‌ که به وسیله ی برگ های گیاهان انجام‌ مـی‌ گیرد‌، درسـت بـه عکس‌ تنفس‌ جانوران‌ است.
این تناسب عجیب و تعادل دقیقی‌ که‌ میان «اکسیژن» و گـاز کـربونیک برقرار گردیده‌ تا نیازمندی حیات جانوران و گیاهان برای‌ همیشه‌ تأمین شود یکی از آیات بزرگ‌‌ خداشناسی اسـت زیـرا از‌ همین‌ ارتباط شگفتی که میان حیات‌ حیوانی‌ و نباتی برقرار شده است‌ بـه خوبی روشـن می شود که آفریننده ی گیاه و حیوان یکی اسـت‌، و پیـدایش‌ آنـها با این نظام دقیق‌‌ و نقشه ی حکیمانه‌ مـولود تـصادف نیست‌.

کوچکترین‌ واحد زنده
کوچکترین واحدی‌ که‌ در پیکر موجودات زنده، اعم از حیوان و گـیاه بـه کار رفته‌ و این ساختمان منظم را‌ تـشکیل‌ داده اسـت «سلول» اسـت و از کـشف‌ ایـن‌ حقیقت تقریبا‌ دو‌ قرن‌ بیشتر نمی گذرد؛ زیـرا بـرای‌ نخستین بار در نیمه ی دوم قرن هفدهم میلادی دانشمندی‌ به نام «رابرت هوک» هنگامی کـه در‌ راه تکمیل میکروسکوپ سعی می نمود، قطعه‌ ای چـوب‌ پنبه‌‌ را‌ در‌ زیر‌ میکروسکوپ قـرار داد‌ و مـشاهده‌ کرد که قطعه ی نامبرده از حـجره‌ های کـوچک‌ و میان تهی که به لانه ی زنبور شباهت داشت بوجود آمده‌ است‌ لذا‌ به هر یک از این حـجرات نـام‌ سلول نهاد‌ (سلول‌ در‌ لغت‌ لاتـین‌ بـه معنای‌ حـجره ی کوچک است) تـا ایـنکه رفته‌ رفته معلوم شد کـه کـلیه ی اندام های گیاهی و اعضای حیوانی یعنی به طور کلی پیکر موجودات زنده از همین‌ موجود یعنی سـلول سـاخته شده‌ است.
دانشمندان به همین اندازه قـانع نـشدند و به تحقیق بـیشتری پرداخـتند؛ تـحقیق و بررسی‌ درباره ی این مـوجود مرموز همچنان ادامه می یافت تا اینکه در نیمه ی اول قرن نوزدهم دانشمند دیگری به نام «روبرت برون‌» بـه کشف‌ هـسته ی سلول موفق شد و ده سال بعد از ایـن مـوفقیت؛ قـسمت های دیـگر سـلول در نتیجه ی کوشش جـانورشناس فـرانسوی به نام «دوژاردن» کشف شد بالاخره امروز مسلم شده است که اساس‌ ساختمان‌ همه ی موجودات زنده سلول اسـت.
سـلول عـلاوه‌ بر اینکه واحد ساختمانی بدن جانداران است، کـلیه ی آثـار حـیاتی را از قـبیل‌ رشـد و نمو و تـغذیه و تولید مثل‌؛ دارا‌ می‌ باشد و به همین مناسبت واحد حیاتی‌ نیز‌ به شمار می رود.
بعضی از گیاهان دارای سازمان بسیار ساده‌ای هستند یعنی بدنشان از یک سلول‌ ساخته شده و همه یآثار حیاتی در داخل هـمین یک‌ سلول‌ انجام می‌ گیرد، و به گیاهان تک‌ سلولی‌‌ معروفند‌، و بعضی دیگر از عده ی زیادی از سلول تشکیل یافته و به گیاهان پر سلولی موسم‌ اند؛ و در ضمن باید متوجه باشیم که سلول های گیاهی مانند سلول های حیوانی دارای انواع‌ مختلفی هـستند کـه هر‌ نوعی‌ در یک قسمتی از ساختمان گیاه مثل برگ و ریشه ی و گل و ساقه‌ بکار رفته است.
در شماره ی پنجم سال دوم این نشریه درباره ی سلول حیوانی مطالبی گفته‌ ایم لذا در اینجا بیش‌ از‌ این شرح‌ و تـفصیل را لازم نـمی دانیم زیرا ساختمان سلول گیاهی با سلول حیوانی‌ مشابه است، ولی از این نکته ی جالب نباید غفلت کرد که این موجود مرموز و این ذره ی کوچک‌‌ کـه‌ بـا‌ چشم غیر مسلح دیده نـمی شود و تـنها با میکروسکوپ دیدن آن امکان‌ پذیر است، هنوز کاملا شناخته نشده است ‌‌یعنی‌ هنوز علم نتوانسته است پرده از روی همه ی اسرار آن بر دارد و به ساختمان پیچیده‌ و نیروی‌ حیاتی‌ آن کاملا پی بـبرد، زیـرا تنها راهی که فـعلا وسـیله ی پی بردن به ترکیب شیمیائی سلول‌ است، تجزیه ی آن است به این معنی که اکنون دانشمندان‌ سلول را خرد کرده‌ اجزاء آن را مورد بررسی‌ و دقت‌ قرار می دهند و از این راه به اجزاء تشکیل دهنده ی آن پی می‌ برند ولی متأسفانه خرد کـردن و شـکستن این موجود ظریف با مرگ آن توأم می باشد و پس از مرگ با حالت حیات تفاوت‌ فاحشی پیدا می‌کند، و این موضوع‌ شناخت کامل آن را غیر ممکن می سازد.
سلول‌شناسان کنونی ناگزیر پس از تجزیه سلول که به مرگ آن مـنجر مـی گردد، در عالم فـکر و اندیشه آن را مجددا ترکیب می‌کنند و به ساختمان‌ آن‌ در عالم تصور و خیال پی می‌ برند و واضح‌ است که این تصور بـا حقیقت، درست وفق نمی دهد.
از همین راه یعنی «تجزیه» این اندازه مسلم و ثـابت شـده اسـت که این موجود‌ اسرار‌ آمیز در عین کوچکی از عناصر بسیاری از فلزات و شبه فلزات ساخته شده و دارای قسمت های‌ مختلفی از قـبیل ‌ ‌غـشاء (پوسته ی سلول) و هسته و غیر آن می باشد.
آفرینش این موجود ریز‌ و ظریف‌ که اساس سـاختمان مـوجودات زنـده است با این نقشه‌ و هندسه و حساب؛ در نظر هوشمندان دلیل روشنی بر وجود آفریدگار خلقت اسـت.

شکافنده دانه و هسته

راستی برای ما این نکته‌ بسیار‌ جالب‌ و در عین حال فـوق‌ العاده پرارزش‌ است‌ که‌ فـکر کـنیم این همه گل های رنگارنگ و شکوفه‌ های رنگین و میوه‌ های گوناگون و دانه‌ های‌ غذائی و بالاخره این همه مناظر زیبا و بهجت‌ زا که سطح زمین‌ را‌ زینت‌ مخصوصی بخشیده‌ اند سر از خاک بر می آورند، از‌ همین‌ خاک تیره‌ ای که در زیـر پای ما قرار گرفته است می رویند.

آن پروردگاری که نطفه را می‌ شکافد و با قلم‌ قـدرت‌ در‌ مـحیط تـاریک رحم اعضاء و اندام جنین را ترسیم می‌ کند و نقش زیبای انسان‌ را‌ در پشـت پرده‌ های متراکم بر صفحه ی وجود وی می‌ نگارد، دست قدرت همان آفریدگار در دل خاک‌ تیره‌، دانه و هسته را می‌ شکافد و اساس‌ پیدایش ایـن هـمه مـناظر زیبا و مواهب حیات‌ را‌ تحقق می‌ بخشد ... ذلکم الله فانی تؤفکون‌ این‌ است‌ پروردگـار‌ شـما کجا رو گردان می شوید؟


مگر خاک چه قدرت خلاقه‌ای دارد که بتواند‌ هر‌ سال‌ این همه مظاهر زیبا و حیات‌ بخش‌ را تولید کند؟ مگر در نهاد خاک‌ چه لابراتور مجهزی است که منشأ این همه آثـار خـیره کننده است؟
آیا همه مواهب حیات از خاک سرچشمه‌ گرفته‌ است؟ آیا فراش‌ باد صباست که‌ فرش زمردین را در سطح زمین گسترانیده است؟ یا دایه ی ابر‌ بهار است که بنات نبات را در مهد زمین پرورش داده است؟
قرآن مجید این سـؤالات را‌ پاسـخ‌ می دهد‌ و طبق منطق فطرت و عقل این مواهب سرشار را به قدرت و حکمت خداوند استناد‌ می دهد‌: ان‌ الله فالق الحب و النوی یخرج الحی‌ من المیت و مخرج المیت من الحی ذلکم الله‌ فانی‌ تـؤفکون‌ یـعنی شکافنده ی دانه و هسته خداست زنده را از ماده ی مرده پدید می آورد و مرده را‌ از‌ زنده به وجود می آورد، این است‌ پروردگار شما کجا رو گردان می شوید؟ (آیه 95 سوره ی انعام‌)
انواع‌ دانه‌ های‌ غذائی، اقسام هسته‌ های میوه‌ها، هـنگامی که در دل خـاک قـرار گرفتند و این محیط مناسب از‌ لحـاظ‌ حـرارت و رطـوبت برای روئیدن آنها مساعد گردید، شکافته می شوند و از طرف بالا جوانه‌ ای‌ به نام‌ ساقه‌ و از طرف پائین جوانه دیگری به نام ریشه می روید و دو عضو اصـلی گـیاه بـه وجود می آید، و در‌ نتیجه‌ عناصر مرده و بی‌ جان زمین به صورت مـوجودات زنـده‌ ای‌ یعنی: گیاهانی که دارای گل ها‌ و شکوفه‌ های‌ رنگین‌ و میوه‌ های گوناگون و دانه‌ های‌ متنوع است در می آید.
آن پروردگاری که نطفه را می‌ شکافد و با قلم‌ قـدرت‌ در‌ مـحیط تـاریک رحم اعضاء و اندام جنین را ترسیم می‌ کند و نقش زیبای انسان‌ را‌ در پشـت پرده‌ های متراکم بر صفحه ی وجود وی می‌ نگارد، دست قدرت همان آفریدگار در دل خاک‌ تیره‌، دانه و هسته را می‌ شکافد و اساس‌ پیدایش ایـن هـمه مـناظر زیبا و مواهب حیات‌ را‌ تحقق می‌ بخشد ... ذلکم الله فانی تؤفکون‌ این‌ است‌ پروردگـار‌ شـما کجا رو گردان می شوید؟

منبع:
«درس هایی از مکتب اسلام » دی 1340، سال سوم - شماره 11

شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان

شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان

دربـاره معمای بزرگ خلقت یعنی «انسان» در طی شانزده مقاله بحث های متنوعی‌ به عمل آمد و قسمت هائی‌ از اسرار وجـود وی مورد بررسی قرار گرفت، گرچه این معمای شگفت‌ به این‌ آسانی حل نمی شود و ایـن‌ موجود‌ اسرارآمیز با ایـن بـیانات مختصر معرفی کامل نمی گردد، اما قسمت های مختلف و حساسی که تذکر داده شد برای هدف ما کافی است، زیرا منظور ما این بود که قسمت های متعددی از سازمان‌ وجود «انسان» را مورد توجه قرار دهـیم و از این راه‌ درس توحید بخوانیم و به همین جهت گمان می کنیم با همان مقداری که تذکر داده ایم هدف‌ ما تأمین گشته است. زیرا در‌ نظر‌ اهل تحقیق و دقت هر اندکی بسیار و هر قطره‌ ای‌ دریا است.
شگفتی های جهان آفرینش/ سلسله گیاهان
هـر کـه را باشد زسینه فتح باب‌
 
او ز هر ذره ببیند آفتاب

افـرادی که خانه‌ ی دل را از آلودگی های رذائل اخلاق‌ پاک نموده و با چراغ تقوی و فضیلت‌ روشن ساخته‌اند، و عملا به وظایف دینی‌ قیام‌ و اقدام‌ می کنند، نور الهی و صفای معنوی در محیط دل آنها پرتـو افـکن شده مسلما؛ پیوند ارتـباط و مـحبت و ایمان ‌‌میان‌ آنها و خدا محکم‌ می گردد و البته این پیوند چون بر اساس ایمان و تقوی قرار‌ گرفته‌ هرگز‌ گسستنی نیست. به عکس، افرادی که در انحطاط اخلاقی به سر می برند و عملا به منکرات و معاصی آلوده انـد‌ هـر قدر در نظام موجودات این جهان بنگرند، خداشناس واقعی نمی گردند و از این نظر‌ سطحی‌ نتیجه‌ای نمی گیرند:

خلوت‌ دل‌ نیست جای صحبت اغیار


قدمی به جهان گیاهان

اکنون می خواهیم برای بررسی «شگفتی های جهان‌ آفرینش‌» قدم دیگری برداریم و با جهان دیگری آشنا شویم، جهانی که از جهاتی از عالم انـسان وسـیع تر است و آن عالم‌ گیاهان است.
از نخستین روزی که بشر برای شناسائی موجودات‌ طبیعت‌ قدم برداشت؛ اسرار عالم‌ گیاه توجه وی را جلب کرد و روی همین جهت علوم طبیعی را به سه قسمت اساسی در تحت عـنوان‌ «گـیاه شناسی، جانور شناسی، زمین شناسی» تقسیم نمود‌.
امروز‌ در‌ نتیجه‌ ی توسعه و تکمیل علوم؛ دانشمندان‌ تا‌ حدود‌ زیادی بر موز و دقایق موجودات‌ خلقت آشنا شده و تحقیقات شایانی به عمل آورده و ارمغان های پر ارزش و سودمندی بـرای‌ جـوامع بـشری تهیه نموده‌ اند و مخصوصا‌ً برای‌ مـعرفت‌ طـرز رشـد و نمو و تغذیه و تولید مثل و بررسی ساختمان‌ گیاهان‌ و طبقه بندی آنها علمی به نام «زیست شناسی گیاهی» به وجود آورده‌ و کتاب هائی به رشته تألیف کـشیده‌ اند.
امـروز بـه وسیله میکروسکوپ قسمت های بسیار‌ ریز‌ و دقیق‌ ریشه و ساقه و بـرگ و گـل‌ و دانه را مورد دقت قرار داده‌ به طرز ساختمان جالب هر یک از این اندام ها پی برده‌اند.
امروز به وسیله‌ ی تجزیه های گوناگون مـوفق شـده‌اند عـناصر‌ اصلی‌ سازنده‌ ی گیاهان را بشناسند و بالاخره امروز باید درس هائی از توحید و خـداشناسی را‌ بر‌ اساس کشف اسرار سلسله ی گیاهان بخوانیم.

تنوع گیاه

در صفحه ی پهناور گیتی که عرصه‌ ی تظاهرات موجودات‌ زنده‌ و جـولانگاه‌ پدیـده هـای‌ حیاتی است، انواع و اقسام گیاه در سطح خاک و درون دریاهای‌ ژرف‌ و بر‌ دامـنه و قـلل‌ کوه های بلند حتی بر روی صخره‌ های عظیم و به صورت معلق در هوا، موجود‌ است‌، قسمتی‌‌ از این گیاهان به اندازه‌ای کـوچک و ریـزند کـه فقط با چشم مسلح دیده می شوند و عده‌ای‌ آن قدر‌ بزرگند که عظیم ترین مـوجودات زنـده ی روی زمـین به شمار می آیند.
شماره‌ ی انواع گیاه که‌ تاکنون‌ شناخته‌ شده از صد هزار متجاوز است و هـر یـک دارای آثار مخصوصی است و چون شناختن‌ فرد‌ فرد گیاهان غیر مقدور است لذا علمای علم گـیاه شـناسی‌ آنها را طبقه‌ بندی‌ نموده‌اند‌، و این طبقه بندی بر اساس اندام های گیاه مثل ریـشه و سـاقه و بـرگ و گل قرار گرفته است‌ و طبق‌ همین نظر در ابتدا آنها را به دو قسمت اصلی و سپس هـر قـسمت‌ را‌ به چند‌ قسم تقسیم نموده‌اند؛ و ما برای نمونه فقط دو قسمت اصلی را نام می بـریم:
1-گـیاهان‌ گـلدار‌-که‌ دارای ریشه و ساقه و برگ و گل بوده و عالی ترین گیاهان‌ می باشند.این همه گل های‌ رنگارنگ‌ که سـطح خـاک را زینت بخشیده و در صحن بیابان و صفحه ی باغستان مناظر زیبا و جالبی بوجود آورده‌اند و انـواع‌ مـیوه‌ هـا و سبزیجات که قسمت مهمی از احتیاجات زندگی انسان را تأمین نموده‌ و غلات‌ و حبوباتی که نیازمندی های غذائی را دفـع مـی‌ کـنند‌ و بالاخره‌ قسمت مهمی از این گیاهانی که مصرف‌ طبی‌ دارند، همه و همه جـزء ایـن دسته‌ محسوب می گردند.
2-گیاهان بی گل،این دسته‌ از‌ گیاهان فاقد گل هستند بنابراین‌ تولید‌ مثل در‌ آنـها‌ بـرخلاف‌ گیاهان گلدار به طریق خاصی انجام می‌ گیرد‌ که بعدا شرح داده خواهد شـد.
گـیاهان بی گل نیز دارای اقسام‌ مختلفی‌ هستند، بـه طوری که بـعضی از آنـها ریشه‌ و ساقه و برگ داشته فقط‌ گل‌ نـدارند، و بـرخی از آنها ساقه‌ و برگ‌ داشته ولی بدون ریشه و گل‌ میباشند این قسمت اغلب روی تنه‌ءدرختان و نـقاطیکه آبـ‌ و اوای‌ معتدل دارند؛ زیست مـی نمایند، هـمین ها‌ هستند‌ کـه‌ سـراسر قـسمت های شمالی‌ ایران را‌ چون فرشی از مخمل‌ زمـردین‌ پوشـیده و منظره‌ ی جالبی بوجود آورده‌اند و بالاخره قسمتی فاقد برگ و گل و ریشه و ساقه بـوده و در پائیـن‌ آنهنا‌ رشته های تار مانندی وسـیله جذب‌ آب‌ و سایر مـواد‌ غـدایی‌ بوده‌ و باعث اتطال آنها به زمـین‌‌ مـی گردد، و ما نوعی از آنها را که «جلبک» نامیده می شود، در جویبارها و آب های راکد و حوض ها‌ به مقدار‌ زیـاد مـی بینم.

اهمیت گیاهان

می دانیم انواع‌ حـیواناتی که‌ در‌ عـرصه‌ ی پهـناور‌ گیتی پراکنده شـده‌ و سـطح‌ زمین را میدان‌ زندگی خـود قـرار داده اند،شدیدا به غذا نیازمندند،و برای ادامه‌ ی حیات باید از‌ عناصری‌ که‌‌ در روی زمین موجود است اسـتفاده کـنند‌، و از‌ طرف‌ دیگر‌ عناصری‌ که‌ در آب و خاک و هـوا مـوجود است. بـه همین صـورت قـابل استفاده و تغذیه ی حیوانات نـیست، اینجا است که گیاهان‌ برای تأمین احتیاجات غذائی حیوانات نقش مهمی را ایفا می کنند‌ زیرا گـیاهان عـناصر آب و خاکرا بوسیله‌ ی دستگاه های مخصوصی که در سـاختمان آنـها قـرار دارد بـه صورت سـاقه و برگ‌ و میوه در مـی آورند بـالنتیجه مواد غذائی حیوانات را در اختیار آنها می گذارند.
از این‌ نظر‌ طبقه‌ ی انسان نیز با حیوانات دیگر یکسان اسـت، و انـسان تـاکنون نتوانسته‌ است از عناصر زمین بدون واسطه‌ ی گـیاه اسـتفاده‌ ی کـامل بـنماید و احـتیاجات غـذائی خود را تأمین‌ کند، بلکه همواره‌ دست‌ حاجت به سوی گیاه دراز کرده و از محصول کارگاه نبات بهره‌مند گردیده است.
سلسله گیاه علاوه بر تأمین نیازمندی های غذائی فوائد دیگری نـیز‌ دارد‌ که شرح داده‌ خواهد شد‌:


صفای‌ دل

سلسله ی گیاهان دارای اسرار و عجائب بسیاری است که با مختصر دقتی در آنها روشن می شود که دست قدرتی که منبع علم و حکمت است آنها‌ را‌ بوجود آورده و برای هـر‌ یـک‌ از آنها نظام تکاملی معینی قرار داده است به طوری که:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لاشریک له گوید
و ما در ضمن بیان اسرار و دقایق عالم گیاهان نکات توحیدی جالبی را‌ به استحضار‌ خوانندگان محترم خواهیم رسـانید ولی در ایـنجا این نکته لازم بتذکر است که: راه شناسائی‌ ذات مقدس پروردگار و ارتباط و ایمان و توجه به خدا منحصر به دیدن و شنیدن آثار صنع خدا نیست، بلکه‌ پاکیزگی‌ و صفای دل‌ بـرای ایـن هدف عالی در درجه‌ ی اول اهمیت اسـت.
افـرادی که خانه‌ ی دل را از آلودگی های رذائل اخلاق‌ پاک نموده و با چراغ تقوی و فضیلت‌ روشن ساخته‌اند، و عملا به وظایف دینی‌ قیام‌ و اقدام‌ می کنند، نور الهی و صفای معنوی در محیط دل آنها پرتـو افـکن شده مسلما؛ پیوند ارتـباط و مـحبت و ایمان ‌‌میان‌ آنها و خدا محکم‌ می گردد و البته این پیوند چون بر اساس ایمان و تقوی قرار‌ گرفته‌ هرگز‌ گسستنی نیست.
به عکس، افرادی که در انحطاط اخلاقی به سر می برند و عملا به منکرات و معاصی آلوده انـد‌ هـر قدر در نظام موجودات این جهان بنگرند، خداشناس واقعی نمی گردند و از این نظر‌ سطحی‌ نتیجه‌ای نمی گیرند:

امروز‌ در‌ نتیجه‌ ی توسعه و تکمیل علوم؛ دانشمندان‌ تا‌ حدود‌ زیادی بر موز و دقایق موجودات‌ خلقت آشنا شده و تحقیقات شایانی به عمل آورده و ارمغان های پر ارزش و سودمندی بـرای‌ جـوامع بـشری تهیه نموده‌ اند و مخصوصا‌ً برای‌ مـعرفت‌ طـرز رشـد و نمو و تغذیه و تولید مثل و بررسی ساختمان‌ گیاهان‌ و طبقه بندی آنها علمی به نام «زیست شناسی گیاهی» به وجود آورده‌ و کتاب هائی به رشته تألیف کـشیده‌ اند.


خلوت‌ دل‌ نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیررون رود فرشته در آید
می دانیم پیغمبر عالی قدر اسلام (صلی الله و علیه وآله) یکایک آیات الهـی را بـا بیان شـیوا و منطق رسائی که‌ مخصوص آن حضرت بود تذکر می داد ولی در‌ عین حال در افرادی که سرگرم هوس بازی و معصیت بودند تأثیری نـمی کرد و آن چنان غبار معصیت بر آئینه‌ ی دل آنها فرو نشسته بود که‌ نـمی گذاشت جـمال دلارای تـقوی و ایمان اصلا در آن‌ منعکس‌ شود، و قرآن مجید رمز این‌ حقیقت را در طی آیاتی روشن ساخت؛ برای نمونه بـه آیه ی «‌ ‌15» از سـوره‌ ی مطففین توجه کنید:
پس از آنکه در آغاز این سوره، «مطففین» یعنی‌ آنهائی را‌ که در داد و ستد از حـقوق‌ اشـخاص کـم می گذارند مورد مذمت و انزجار قرار می دهد، و خاطر نشان می سازد که این‌ دسته از مردم از خدا غـافلند و آیات الهی را تکذیب‌ می کنند‌؛ علت این موضوع را در این عبارت‌ خلاصه می کند: «کلا بـل ران علی قلوبهم ما کـانوا یـکسبون» یعنی: ظلمت اعمال‌ به دل های آنها را فرا گرفته و این آئینه را غبار غفلت‌ و معصیت‌ تاریک‌ کرده است و همین موجب‌ گردیده‌ است‌ که‌ آیات الهی را تکذیب کنند:
دعوی دل مکن که جز غم حق‌ نـیست اندر حریم دل دیار
منبع:
«درس هایی از مکتب اسلام » آذر 1340، سال سوم - شماره 10

تقلید و اجتهاد در میان شیعیان

 تقلید و اجتهاد در میان شیعیان

وما کانَ الْمُؤمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ  لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» «شایسته نیست مؤمنان همگى [ به سوى میدان جهاد] کوچ کنند؛ چرا از هر گروهى، طایفه اى از آنان کوچ نمى کنند [ و طایفه اى بمانند] تا در دین [ و معارف و احکام اسلام ]آگاهى پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود آنها، را انذار نمایند تا [ از مخالفت فرمان پروردگار] بترسند و خوددارى کنند».

 

تقلید
 

تقلید از مجتهد از چه زمانى شروع شده است؟، آیا در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله)  و ائمه (علیهم السلام) نیز مطرح بوده است؟

مراجعه به فقیه و اسلام شناس جهت آگاهى به احکام الهى و اطمینان نسبت به درستى اعمال، ریشه در تاریخ صدر اسلام و عصر ائمه (علیهم السلام)  دارد و طبق نظر برخى از بزرگان، دو آیه در این زمینه نازل شده است

 آنجا که خداوند متعال مى فرماید: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»[۴]؛ «اگر نمى دانید از آگاهان بپرسید».

هر چند «اهل ذکر» در روایات به امامان (علیهم السلام)  که مصداق بارز و کامل آیه هستند تفسیر شده؛ ولى شأن نزول و مورد، کلیت آیه را تخصیص نمى زند و محدود به آنان نمى سازد و شامل هر اهل خبره اى مى گردد و فقیهان نیز از جمله آنها است.

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله)  برخى از صحابه را براى تبلیغ و تعلیم احکام دین به سرزمین هاى اطراف مى فرستاد. مصعب بن عمیر و معاذ بن جبل از نمونه هاى بارز آن به شمار مى آیند. آن حضرت مى فرمود: « از افت بدون علم خوددارى کنید که لعن فرشتگان را به دنبال خواهد داشت».

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله)  برخى از صحابه را براى تبلیغ و تعلیم احکام دین به سرزمین هاى اطراف مى فرستاد. مصعب بن عمیر و معاذ بن جبل از نمونه هاى بارز آن به شمار مى آیند. آن حضرت مى فرمود: « از افتا بدون علم خوددارى کنید که لعن فرشتگان را به دنبال خواهد داشت».

این امر نشانگر آن است که فتوا دادن از سوى مفتى و فقیه، و تقلید و پیروى کردن از طرف مردم، در عصر پیامبر (صلی الله علیه وآله) مطرح بوده است و رجوع به فقیه پس از رحلت آن حضرت نیز همانند گذشته، ادامه داشت تا آنکه در دوران امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) ، فزونى گرفت.

فقاهت و مرجعیت شیعه از چه زمانی شروع شده است؟

مسئله تقلید و رجوع عالم به جاهل امری عقلی بوده و منحصر به زمان، مکان و دانش خاصی نیست، بلکه تمام عاقلان اگر در کاری متخصّص نباشند به متخصّص آن رجوع می‌کنند.

همچنین قرآن و سایر منابع اسلامی، همچنین سیره  پیامبر صلی الله علیه وآله و امامان معصوم علیه الاسلام  دلالت بر ترغیب رجوع به راویان احادیث و اسلام شناسان حتی در زمان حضور معصومان علیه الاسلام می‌کند، و این امر در زمان غیبت امام مهدی(عج) خود را بیشتر نشان داده است. شواهد تاریخی از صدر اول بر آن دلالت داشته و نقش بی‌بدیل علمای شیعه در همه دوران‌ها غیر قابل انکار است.

۱. طبق آموزه‌های اسلام کسب معارف دینی بویژه اصول دین بر هر شخصی واجب است و قرآن کریم در موارد متعددی انسان را به علم فرا خوانده، همان‌طور که به تفکر ترغیب کرده است. فقاهت به معنای عام نیز امری است که خداوند نه تنها بر آن ترغیب نموده، بلکه ترک آن‌‌را مذمت کرده: «چرا از هر فرقه‌‌ای دسته‌‌ای کوچ نمی‌‌کنند تا این‌‌که در دین آگاهی یابند».

از طرفی تربیت شاگردان فقیه و آگاه، در زمان ائمه علیه الاسلام و ارجاع مردم به آنان از همان صدر اول آغاز گشته و ائمه اطهارعلیه الاسلام بعضاً مردم را به شاگردان خود ارجاع می‌دادند. در این باره روایاتی وجود دارد؛ از جمله امام علی علیه الاسلام  به قثم بن عباس می‌نویسد: «صبح و شام بنشین و برای مردم سؤال کننده فتوا بده و جاهل را آگاه و با عالم مذاکره کن».

این دسته از روایات، امر ارجاع به غیر امام معصوم علیه الاسلام  تا قبل از غیبت امام مهدی(عج) را روشن می‌کند و این‌که ارجاعات ائمه علیه الاسلام  به شاگردان مورد اطمینان امری شایع بوده است. در زمان غیبت امام مهدی(عج)، این روایت معروف از آن‌حضرت است که فرمود: «وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ‏ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ»؛ اما راجع به حوادثی که اتفاق می‌افتد پس در آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید؛ چون آنهایند که حجت من بر شما بوده و من حجت خدا بر آنان خواهم بود.

بر اساس این روایت؛ تکلیف مردم در عصر غیبت امام مهدی(عج) روشن شده و مراد از راویان حدیث که در روایت آمده همان کسانی هستند که در اثر سر و کار داشتن زیاد با روایات و منابع دینی، توانایی استخراج احکام دینی را دارند.

مراجع دینی به عنوان کارشناسان این فن بوده، و مراجعه به کارشناس امری عقلی و در  همه شئونات زندگی بشر لازم بوده و اختصاص به احکام دین ندارد، بلکه در تمامی رشته‌ها و نیازمندی‌ها، وضعیت به همین صورت است؛ یعنی یا باید هر کس خود پزشک باشد یا به پزشک مراجعه کند و یا خود باید مکانیک باشد و یا در امور فنی به مکانیک مراجعه نماید  و… .

مراجع دینی به عنوان کارشناسان این فن بوده، و مراجعه به کارشناس امری عقلی و در همه شئونات زندگی بشر لازم بوده و اختصاص به احکام دین ندارد، بلکه در تمامی رشته‌ها و نیازمندی‌ها، وضعیت به همین صورت است؛ یعنی یا باید هر کس خود پزشک باشد یا به پزشک مراجعه کند و یا خود باید مکانیک باشد و یا در امور فنی به مکانیک مراجعه نماید

حال، اگر در زمینه احکام فقهی کسی خود کارشناس باشد نیازی نیست – بلکه جایز نیست – تقلید کند؛ ولی کسی که متخصص فن نیست باید رجوع به عالم کند؛ زیرا این دستور عقلای عالم و مورد پذیرش همه خردمندان است.

امام صادق علیه الاسلام  فرمود: «علما وارثان پیامبرا‌نند؛ چون پیامبران از خود درهم و دینار باقی نگذاشتند، بلکه احادیثی را به میراث گذاشتند. کسی که بخشی از آن‌را فراگیرد، همانا بهره‌‌ای فراوان برده است. پس بنگرید که دانش خود را از چه کسی می‌گیرید؟ همانا در میان ما (اهل البیت) در هر نسلی، عدالت پیشگانی هستند که علوم ما را از تحریف غلوّ کنندگان و شبهه‌‌های شبهه افکنان و تأویلات نابجای جاهلان، حفظ می‌کنند.

مرجع تقلید به چه کسی گفته می شود؟

 مرجع تقلید به کسی گفته می‌شود که متخصّص در مسائل فقهی باشد؛ یعنی سعى و تلاش فراوان در راه استخراج احکام دین از منابع آنکرده باشد، به نحوی که این امر برای او ملکه‌ای را به وجود آورده باشد که به راحتی بتواند مسائل را از منابع آنها استخراج کرده و ارائه نماید که معمولاً نتیجه آن‌را در کتابی با نام «توضیح المسائل» گردآوری می‌کند. مرجع تقلید شرایط دیگری مانند تقوا و پارسایی و آگاهی لازم از مسائل جهان اسلام و تشیع را نیز باید داشته باشد.

همان‌طور که گذشت تقلید در مذهب شیعه از عصر امامان(ع) آغاز شد که پیروانشان را به راویان حدیث و یاران نزدیک خود، ارجاع می‌دادند و گاهی یاران خود را به حضور در مساجد و مراکز عمومی برای فتوا دادن و ارشاد مردم تشویق می‌کردند.[8] که این امر، احیاناً به علت فاصله زیاد میان شهرها، فراهم نبودن امکانات ضروری برای مسافرت مردم و دشواری دست‌رسی به امام معصوم(ع) بود. در عصر غیبت صغرا نیاز به تقلید در احکام شرعی بیشتر احساس شد و بنابر روایتی که از امام مهدی(عج) نقل شد مرجع شناخت احکام در موضوعات جدید را فقیهانی معرّفی فرموده که دارای شرایطی هستند و مردم باید از آنها تقلید کنند، و این امر اختصاص به زمان خاصی ندارد.


منابع:
اسلام کوئست

آیا کیفیت انجام نماز در قرآن آمده است؟

آیا کیفیت انجام نماز در قرآن آمده است؟

در قرآن فقط به اصول کلی اشاره شده است. مثلا قرآن بصورت قانون کلی می فرماید: اقم الصلاه یا کتب علیکم الصیام . نماز بخوانید و روزه بگیرید. اما اینکه نماز را با چه وضعیتی و کیفیتی بخوانیم ، دیگر در قرآن نیامده . اینکه در هر وقت نماز چند رکعت باشد؛ و کیفیت خواندن نماز چگونه باشد این وظیفه پیامبر است. پیامبر موظف است نحوه نماز خواندن و تعداد رکعات هر وعده را مشخص کند .

 

نماز
 

میخواستم بدونم آیا در قرآن در رابطه با اینکه مثلا نماز صبح دورکعت است آیه ای آمده یاخیر؟ اگر اومده آیه و سوره رو ذکر کنید.

از آنجائی که قرآن کریم کتاب هدایت وبرنامه زندگی است، لذا امکان بیان همه جزئیات احکام در آن وجود ندارد و خداوند بیان جزئیات را به رسول مکرم خویش واگذار نموده است. لذا حکم وجوب اصل نماز در قران آمده؛ ولی کیفیت و تعداد رکعات آن در قران ذکر نشده و در روایات بیان گردیده است.

پیامبر از طریق اتصال به منبع غیب، از احکام الهی مطلع می‌شدند و مأمور به تبلیغ این احکام بودند. پس از پیامبر طبق نص و تصریح ایشان، ائمه علیه الاسلام  برای تبیین احکام الهی منصوب شدند، اگر ائمه علیه الاسلام  حکمی یا کیفیت عملی را بیان می‌کنند، تنها بیان حکم الهی و نحوه عمل و سیره رسول اکرم صلوات الله علیه است.

پیامبر از طریق اتصال به منبع غیب، از احکام الهی مطلع می‌شدند و مأمور به تبلیغ این احکام بودند. پس از پیامبر طبق نص و تصریح ایشان، ائمه علیه الاسلام برای تبیین احکام الهی منصوب شدند، اگر ائمه علیه الاسلام حکمی یا کیفیت عملی را بیان می‌کنند، تنها بیان حکم الهی و نحوه عمل و سیره رسول اکرم صلوات الله علیه است.

امامان ما نحوه نماز خواندن را آن گونه که پیامبر می‌خواند به ما آموختند. بدین‌سان ما آن گونه نماز می‌خوانیم که پیامبر می‌خواند. شیعیان کیفیت نماز و اصل آن را از پیامبر آموختند و به گونه‌ای عمل می‌کنند که او عمل کرد. این مسئله نه تنها در نماز، بلکه در بسیاری از احکام دین هم است.

این سیره و روش از طرق روایات متعدد و فراوان به صورت قطعی و یقینی برای ما از پیامبر صلوات الله علیه  و اهل بیت پیامبرصلوات الله علیه نقل گردیده است که برخی از آن ها بیان می شود؛ اما قبل از بیان روایات ذکر این نکته لازم است که اگر چه در بین روایات سیره و روش نماز خواندن پیامبر صلوات الله علیه  روایات متواتر (طبق معنای اصطلاحی علم حدیث ) نیز وجود دارد؛ لکن برای یقین و اطمینان به یک روایت حتما متواتر بودن آن روایات به همین معنای اصطلاحی خاص لازم نیست؛ بلکه روایات متعدد صحیح و معتبر و... نیز انسان را به یقین می رساند که معرفی آن ها و تفکیک آن ها مربوط به حوزه علم حدیث شناسی بوده و ذکر آن در این مقام لزومی ندارد.

لذا اجمالا به ذکر چند روایت اکتفا می شود:

گفتنی است این که چرا نماز صبح دو رکعت است و ظهر و عصر چهار رکعت یا در شبانه روز ۱۷ رکعت نماز واجب است و یا چرا نمازها در تعداد رکعات یک‌جور نیستند و یا چرا حمد و سوره در بعضی از نماز‌ها بلند و در بعضی آهسته خوانده می‌شود و یا چرا قنوت و تشهد در رکعت دوم است و یا در سال یک ماه روزه واجب شده نه بیش تر و نه کمتر، تنها یک پاسخ قطعی دارد و آن این که چون خداوند دستور داده و ماهیت این عبادات تسلیم و تعبد است . اگر چه روایاتی در برخی از این زمینه ها وارد شده، اما نمی‌توان چندان به آن ها استدلال قطعی کرد.

به علاوه در این زمینه اموری به عنوان احتمالات عقلایی هم قابل طرح است مانند آسان تر بودن نماز در وقت صبح و هنگام برخواستن از خواب و کمتر وارد کردن فشارهای کششی بر عضلات و ... لکن روشن است که این احتمالات به هیچ وجه دلیل قطعی محسوب نمی شوند و در خوش بینانه ترین حالات تنها برخی حکمت های جانبی این احکام و دستورات قلمداد می شوند.

امام صادق علیه الاسلام در پاسخ به سبک خاص قرآن اشاره کرد و فرمود:

وقتی برای پیامبر آیه نماز نازل شد، خدا در آن سه رکعت و چهار رکعت را نام نبرد تا آن‏که رسول خدا صلوات الله علیه آن را شرح داد . آیه زکات نازل شد، خدا نام نبرد که باید از چهل درهم یک درهم داد تا رسول خدا صلوات الله علیه آن را شرح داد و آیه حج نازل شد و نفرمود به مردم که هفت دور طواف کنید تا آن‏که رسول خدا صلوات الله علیه  آن را برای مردم توضیح داد . «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم‏» درباره علی و حسن و حسین - علیهم السلام - نازل شد و رسول خدا صلوات الله علیه  درباره علی فرمود: «هر که من مولا و آقای اویم، علی علیه الاسلام   مولا و آقای او است; و فرمود من به شما وصیت می‏کنم درباره کتاب خدا و خاندانم; زیرا من از خدای - عزوجل - خواسته‏ام میانشان جدایی نیفکند تا آن‏ها را کنار حوض به من رساند . خدا این خواست مرا برآورد ... .»

 

 


منابع:

 

شهر سوال مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی

پرسمان دانشجویی

آیا وضو گرفتن مرد با زن متفاوت است؟

آیا وضو گرفتن مرد با زن متفاوت است؟

بر اساس فتوای بیشتر فقها در کلیت وضو و واجبات آن تفاوتی وجود ندارد و تنها فرقشان در برخی از آداب است؛ مانند این‌که براى مردها مستحب است که هنگام شستن آرنج از قسمت بیرونى آن شروع کنند و زن‌ها از قسمت داخلى آن.چنان‌که در روایتی امام رضاعلیه الاسلام   فرمود: «خداوند عزّ و جلّ بر مردمان چنین مقرّر ساخته است که در وضو زن از درون دست شروع بکند و مرد از پشت دست»؛این تعبیر به جهت تأکید در استحباب است.

وضو، وضو گرفتن، آب وضو

 

البته باید توجه داشت که درباره حکمت این تفاوت مختصر در شیوه وضو، روایتی وجود نداشته و بر این اساس، ما آن را به عنوان امری تعبدی می‌پذیریم.


آیا در احکام اسلامی فرقی بین وضوگرفتن مرد با زن اشاره شده است؟

وضو گرفتن خانم‌ها و آقایان در آن بخش‌هایی که واجب است ، هیچ تفاوتی با هم ندارد. یعنی در وضو بر زنان همان چیزهایی واجب است که بر مردان واجب است. اما در برخی از مستحبات وضو مانند ریختن آب بر دست تفاوت‌هایی وجود دارد. این گونه تفاوت‌ها بر اساس روایاتی است که از پیامبر و امامان معصوم علیه الاسلام  وارد شده ؛ در قرآن نیامده است. همان گونه که بسیاری از احکام و واجبات و اجزا و شرایط نماز در قرآن نیامده، بلکه در سنت پیامبر و ائمه علیه الاسلام   وارد شده است.


در نحوه وضو مستحب است مردان ابتدا آب را به پشت دست، سپس به باطن دست بریزند . زنان بر عکس مردان. این مسئله واجب نیست.


علت این فرق‌ها بر کسی معلوم نیست، ولی به لحاظ محفوظ ماندن بانوان، در روایات سفارش شده که در کیفیت ایستادن، نشستن، رکوع و سجود، جمع و جور باشند. برآمدگی‌های بدن محفوظ بماند.(شاید ریختن آب از داخل دست(باطن دست) برای خانم‌ها نیز از این قبیل موارد باشد.


 


چرا خانم ها هنگام وضو گرفتن رو دستشون را آب می ریزند ولی آقایون پشت دستشون را آب می ریزند؟

تفاوت ریختن آب روی دست هاو پشت دست ها میان مردان و خانم ها، مستحب است و اگر هر دو از پشت آرنج و یا جلو دست آب بریزند وضو باطل نیست. در این رابطه باید توجه داشت؛ احکام فقهی، جنبه تعبدی دارد به این معنی که ما چون می دانیم اسلام دین حق است و کلیت دین را با دلایل قطعی و حق پذیرفتیم؛ یقین می کنیم که دستورات کوچک و بزرگ دارای حکمت و فلسفه است، از این رو هر چند که عقل ما به فهم مصلحت و فایده آنها دسترسی نداشته باشد، در پذیرش و عمل به آنها تردیدی نمی کنیم در مورد تمایز احکام بین زن و مرد مانند آنچه نام بردید این حداقل این نکته قابل تذکر است که بر خلاف آنچه جریان سازی فمینیسم به دنبال آن است که مرز حریم های میان زن و مرد را از بین ببرد و به این وسیله کارکردهای مشابه برای مرد و زن تعریف نماید در اسلام همواره به تفاوت ساختاری و کارکردی بین زن و مرد اشاره و تاکید گردیده است. حداقل حکمت این احکام عملکرد ان به عنوان آنتی تز مشابه سازی زن و مرد است. رعایت این حکم مستحب در وضو در کنار دیگر احکام اختلافی بین زن و مرد موجب می شود همیشه مردان و زنان میان خود تفاوتی قایل بشوند و مانع تشابه زن و مرد در بعضی از رفتار ها و ظاهرشوند ,در نتیجه حفظ حریم ها به عنوان یک هنجار درجامعه نهادینه شود که نتیجه مبارک آن تقسیم وظایف و تکالیف فردی و اجتماعی بر اساس استعداد و توانایی هایی که خداوند متعال برای آن ها قرار داده خواهد بود. بی شک رسیدن به کمال ایده آل فردی و اجتماعی در سایه توجه به بهترین تقسیم کار و وظایف بر اساس استعداد ها و توانایی هایی خواهد بود که خداوند متعال برای هریک از زن و مرد قرار داده است.


علت این فرق‌ها بر کسی معلوم نیست، ولی به لحاظ محفوظ ماندن بانوان، در روایات سفارش شده که در کیفیت ایستادن، نشستن، رکوع و سجود، جمع و جور باشند. برآمدگی‌های بدن محفوظ بماند.(شاید ریختن آب از داخل دست(باطن دست) برای خانم‌ها نیز از این قبیل موارد باشد


استفتائات مراجع عظام:

 آیا وضوى زن و مرد تفاوت دارد؟

همه مراجع: خیر، تفاوتى ندارد؛ تنها هنگام شستن دست، براى مرد مستحب است در شستن اول از قسمت ظاهر دست شروع کند و در شستن دوم از قسمت باطن و داخلى آن. اما براى زن مستحب است برخلاف آن عمل کند. (العروة الوثقى، ج 1، بعض مستحبات الوضو، العاشر؛ خامنه اى، اجوبه، س 146). (احکام وضو، غسل و تیمم-پرسمان).


لطفاً تفاوت وضوی زن و مرد را بیان فرمایید.

 بین زن و مرد در افعال و کیفیت وضو فرقى نیست، جز این که براى مردها مستحب است که هنگام شستن آرنج از قسمت بیرونى آن شروع کنند و زنها از قسمت داخلى آن.اجوبه الاستفتائات مقام معظم رهبری .


کیفیت آب ریختن روی دست در وضو

در خصوص وضو گرفتن براى بانوان بفرمائید آیا براى ریختن آب بر روى دست بانوان باید از جلوى آرنج بریزند و مردان از پشت آرنج چنانچه این موضوع رعایت نشود و زنان هم مانند مردان از پشت دست آب بریزند حکم چیست؟


عمل مذکور براى زنان و مردان استحباب دارد، و اگر رعایت نشود وضو صحیح است.


حضرت آیت الله مکارم شیرازی:

عدم فرق بین کیفیت وضوی زن ها و مردها در واجبات [کلیات وضو ]


پرسش : در توضیح المسائل راجع به آداب وضو گرفتن زن ها توضیح داده نشده، لطفاً بفرمایید وضو گرفتن زن ها چه فرقى با وضو گرفتن مردها دارد؟


پاسخ : در واجبات وضو تفاوتى ندارد.


منابع:


مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی


پرسمان دانشجویی


هدانا

داستان ابن سیرین جوان پاک دامن

عبادت خدا کردن فقط به نماز و روزه نیست، بلکه ترک گناهان و گناه نکردن هم جزء بالاترین عبادات بلکه شرط پذیرش و تأثیر اعمال‌اند!

چه بسا فردی مخصوصاً جوانی در شرایط گناه قرار می‌گیرد و خود را حفظ می‌کند و از بندگان خوب خدا می‌شود. به این داستان واقعی توجه کنید:

جوانک شاگرد پارچه فروش، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست.

یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول‏ همراه ندارم، گفت: ” پارچه‏ها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه‏ به من تحویل دهد و پول بگیرد “.

مقدمات کار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سر، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین – که عنفوان جوانی را طی می‏کرد و از زیبایی بی بهره نبود – پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد.

ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق‏ گذاشت.

ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده ‏خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت چاره‏ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏کند، او را تهدید کرد، گفت: ” اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می‏کشم و می‏گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که‏ چه بر سر تو خواهد آمد “.

موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می‏داد که پاکدامنی خود را حفظ کن. از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می‏شد. چاره‏ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه‏ باقی است، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من‏ دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک‏ لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضاء حاجت، از اطاق بیرون‏ رفت، بعد از کمی با سر و صورت و لباس آلوده از دستشویی برگشت. و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فوراً او را از منزل خارج کرد. محمد خود را به نزدیکی آب روانی رساند و خود را شست، تنش برای همیشه بوی عطری بر خود گرفت از هرجا که عبور می‌کرد همه متوجه می‌شدند که محمد ابن سیرین از اینجا گذشته است. آری محمد با این نقشه پای بر نفس خویش نهاد و پوزه شیطان را بخاک مالید و از مهلکه نجات یافت.

محمد همان ابن سیرین معروف است که به تعبیر خواب معروف است. بزرگان و عارفان گویند هرکه بر شهوت خویش غلبه کند خداوند چون حضرت یوسف بر او علم خوابگزاری عطا نماید. و او نیز یکی از همان مردان بزرگ و وارسته است.

حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله:

إنّ اللهَ یُحِبُّ الشّابَّ الّذی یُفنیِ شَبابَهُ فی طاعَهِ الله.

خداوند جوانى را که عمر خود را در عبادت خدا بسر می‌برد، دوست دارد.

[ نهج الفصاحه، ص: ۳۱۶]

راستی ما اگر جای او بودیم چه می‌کردیم؟!!

ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ

یکی از آفات روکردن دنیا به انسان، از قبیل قدرت، شهرت، ثروت و حتی علم غرور و تکبر است! خیلی مرد می خواهد که به دنیا برس و خود را فراموش نکند.

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ”
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ!
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ……….
ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ

گر به دولت برسی،
مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی،
پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی

داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد!

بر اساس آیات و روایات شراب یکی از دامهای شیطان است که اگر کسی در آن گرفتار شد به مفاسد بزرگتری مبتلا خواهد شد.
حکایت شده که شیطان روزی بر جوانی وارد شد و گفت: من مرگ هستم. اگر می‌خواهی از دست من رها شوی باید پدر پیر خود را به قتل برسانی، یا دست و پا و سینه خواهر خود را بشکنی، یا چند جرعه از شراب بخوری، جوان قدری فکر کرد و گفت: پدرم که احترامش بر من واجب است. خواهرم هم که برای من عزیز است، درباره آنها ظالمی نمی‌کنم. اما برای نجات خود چند جرعه شراب می‌خورم و از دست مرگ رهایی می‌یابم. وقتی که شیطان او را به دام انداخت و در دام شراب گرفتار کرد، هم پدر خود را کشت و هم دست و پا و سینه خواهر را شکست!؟

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ، اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو، یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا ساغری از باده گلرنگ بنوشی
تا آن که بپوشم ز خطای تو خطر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
می ‌نوشم و با آن بکنم دفع خطر را

جامی چو بنوشید بشد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

شعر از ایرج میرزا

داستان جوانی که اسیر دام شیطان شد!

بر اساس آیات و روایات شراب یکی از دامهای شیطان است که اگر کسی در آن گرفتار شد به مفاسد بزرگتری مبتلا خواهد شد.
حکایت شده که شیطان روزی بر جوانی وارد شد و گفت: من مرگ هستم. اگر می‌خواهی از دست من رها شوی باید پدر پیر خود را به قتل برسانی، یا دست و پا و سینه خواهر خود را بشکنی، یا چند جرعه از شراب بخوری، جوان قدری فکر کرد و گفت: پدرم که احترامش بر من واجب است. خواهرم هم که برای من عزیز است، درباره آنها ظالمی نمی‌کنم. اما برای نجات خود چند جرعه شراب می‌خورم و از دست مرگ رهایی می‌یابم. وقتی که شیطان او را به دام انداخت و در دام شراب گرفتار کرد، هم پدر خود را کشت و هم دست و پا و سینه خواهر را شکست!؟

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ، اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو، یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا ساغری از باده گلرنگ بنوشی
تا آن که بپوشم ز خطای تو خطر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
می ‌نوشم و با آن بکنم دفع خطر را

جامی چو بنوشید بشد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

شعر از ایرج میرزا