وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان لالایی بیداری7


وحشت زده شاخه رو ول کردم و سریع برگشتم پایین و صاف ایستادم و تند برگشتم که ببینم کی پشتمه که شاخه رو آورده پایین.
صاف رفتم تو سینه ی یکی و خشک شدم.
نه تماسی نه برخوردی هیچی اونقدی فاصله داشتیم از هم که بهش نخورم. ولی چشمم رفته بود تو سینه اش و تکون نمیخورد.
وحشت زده با چشمهای گرد و در اومده خیره شدم به دکمه ی پیراهن مردونه اش که رو سینه اش شل بود و هر آن احتمال افتادنش می رفت.
سعی کردم تمرکز کنم و سرم و بلند کنم ببینم کی هست این آدم اما اون دکمه بدجوری رو اعصابم بود.
به دکمه و بند کفش باز و شل حساسیت داشتم. مثل مته میرفتن تو مخم و باید درستشون میکردم.
حالا این دکمه هم باز بود هم شل. یه چیز مضاعفی بود که انگار با انگشت میفرستادنش تو چشمم.
آخرم مجبور شدم با دست جلوی چشمم و بگیرم که دیگه نگاه نکنم. سرم و بلند کردم و دستم و از جلوی چشمم برداشتم.
وای خدا...
ترسیده یه قدم به عقب برداشتم.
آیدین اینجا چی کار می کرد؟
طبق معمول همیشه که تو موقعیتهای حساس و هول شدیگی و غافلگیری چشمهام خود به خود به صورت چشم غره در میومد اینبار هم چشمهام درشت شده بود که به این ورود بی صدا و بی اعلام اعتراض کنه اما تو یه لحظه با یاد آوری اینکه 2 تا درخت اون طرف تر السا و پژمان نشستن و چه دلها که نمیدن و قلوه ها که سیخ نمی کشن و تو این وضعیت اصلاً درست نبود که یه همسایه ی به شدت غریبه ی تازه وارد جیک و پیک زندگی عشقی خواهرم و از نزدیک ببینه. برای همین چشمهایی که میرفت درشت بشه و زهره چشم بگیره گرد شد و متعجب خیره شد به آیدین.
با یه صدای بلند گفتم: وای آقا آیدین شما اینجا چی کار می کنید؟ وسط باغ؟
صدام اونقدر برای این فاصلهی نیم قدمی بینمون زیاد بود که گوش این پسر و اذیت کرده بود.
چون شونه هاش بالا رفت و یه دستش رفت سمت گوشش و سریع یه قدم ازم فاصله گرفت و با صدای آرومی که میخواست نشون بده همین اندازه بلندی صدا برای رسوندن حرفت به من کافیه گفت: می خواستم قدم بزنم. خوابم نمی برد.
اما من دوباره بلند تر از دفعه ی قبل گفتم: آهان می خواستین قدم بزنید؟ ته باغ هیچی نداره. همه اش تا همین جا قشنگه بقیهی باغ درختای خشکن.
یه دستی به موهاش کشید و جا به جاشون کرد تا چشمهاش معلوم بشه و بتونه خوب ببینتم. یه نگاه دقیق همراه با تعجب به من انداخت. سرش و کج کرد و یه نگاهی هم به پشت و درخت های تازه جوونه زده و برگ و شکوفه دادهی پشتم انداخت و دوباره خیره شد به من.
از ترس اینکه نکنه از این فاصله بچه ها رو ببینن مدام تکون می خوردم انگار کک تو جونم افتاده بود.
لبهاش به طرز خواصی جمع شد و نگاه سرتاپایی بهم انداخت و سری از روی تأسف برام تکون داد و دستهاش و گذاشت تو جیبش و مسیر مخالف و در پیش گرفت و از راهی که اومده بود برگشت.
یه نفس راحتی کشیدم و تند برگشتم و سعی کردم ببینم که السا اینا جاشون امنه یا نه. ولی نه، انگاری صدای ماورا بلند من بهشون رسیده بود و فهمیده بود باید فلنگ و ببندن.
برگشتم و نگاهی به مسیری که آیدین رفته بود انداختم. یاد سر تکون دادن تأسف بارش که افتادم چشمهام جمع و صورتم ناله شد.
سرمو انداختم پایین. یادم باشه حتماً السا رو درست و حسابی بزنم.
پسره فکر کرده بود من مشکل روانی چیزی دارم.
ای خدا بگم این خواهرای من و چی کار کنه که من و تو این موقعیت قرار ندن.
یادمه یه بار به خاطر افروز و سعید مجبور شدم خودمو از پله ها پرت کنم تا توجه بابای سعید که می خواست بره دستشویی جلب بشه و این دوتا رو در حال نامزد بازی نبینه.
شانس آوردم که سر جمع 5 تا پله بیشتر نداشت وگرنه مطمئنن همون خل و چل و شل و پلی که الان آیدین تو ذهنش تصور کرده بود میشدم.
دیگه حتی گوجه سبزها هم نتونستن حال خوشم و برگردونن. بیخیال دله بازی شدم و برگشتم تو خونه.

روز سیزده به در از صبح زود بارو بندیلمون و جمع کردیم و رفتیم تو یه زمین بازی و خالی جا گرفتیم.
بابا دیشب رفته بود کاهو خریده بود و هندونه و کلی میوه و خرت و پرت. قرار بود آقایون ناهار بهمون کباب بدن.
مامان اینا یه زیر انداز پهن کرده بودن و هه روش نشسته بودیم.
اول صبحی که جوونا خواب آلود بودیم و نمیفهمیدیم اصلا چی به چیه. همه خمیازه می کشیدیم.
مخصوصاً دخترا که این چند شب تا صبح بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم.
صبحونه که خوردیم با چایی که رو آتیش دم کشیده بود سر حال اومدیم.
آرمین یه توپ والیبال دستش گرفت و گفت: کی میاد بازی؟
تقریباً همه ی جوونها از جامون پریدیم. پژمان و آیدین یارکشی کردن.
من و شهرام و السا و پژمان تو یه گروه بودیم و آیدین و آرمین و آیدا و شراره تو گروه دیگه.
زمین، زمین بازی فوتبال بود اما یه تور والیبالم گوشه ی زمین بود که باید وصلش می کردن به دوتا تیرکی که دو طرف زمین بود.
پسرا تورو نصب کردن و همه جا گیر واگیر شدیم و آماده ی بازی.
10 دقیقه از بازی که گذشت دوباره خمیازه ها اومد سراغم.
گوشه ی سمت راست زمین ایستاده بودم و تو این 10 دقیقه فقط یه توپ بهم رسیده بود.
السا هم بدتر از من داشت ناخن هاش و تمیز می کرد.
اون سمت زمین شراره و آیدا مشغول حرف زدن با هم بودن.
کلاً ماها در نقش مترسک بودیم.
تا توپ میومد این ور زمین همچین پژمان و شهرام هجوم می بردن سمتش که آدم می ترسید بهش نزدیک بشه. حتی وقتی توپ میومد سمت یکی از ما دخترا این پسرا آنچنان خیزی بر میداشتن سمت توپ که از ترس تصادف کردن خودمون جا خالی می دادیم و در میرفتیم.
20 دقیقه از بازی گذشته بود و نسبت به 10دقیقه ی اول پیشرفت چشمگیری داشتم. تو این 10 دقیقه ی دوم بازی 3 تا توب با دستهام برخورد کرده بود.
بی حوصله خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و گردن و سرم و خاروندمو دهنم در شرف بسته شدن بود که حس کردم صورتم مثل گوشت کوبیده شده.
چشمهام قیلی ویلی رفت و تعادلم و از دست دادم و پهن زمین شدم.
نمیدونم چی شد که یه توپی از ناکجا وسط خمیازه ی شیرین من اومد و کوبیده شد تو صورتم و از شدت ضربه نتونستم خودم و کنترل کنم.
السا جیغ کشون اومد سمتم و صدای هم همه ی دخترا رو بالا سرم می شنیدم.
چشمهام باز بود و کله های خم شده رومو میدیم اما اونقدر هنگ و شوکه بودم که نمی تونستم تشخیص بدم که باید پاشم بشینم.
پژمان داشت یکی و دعوا می کرد.
پژمان: 10 بار بهت گفتم ضربه هات سنگینه داریم با دختر بازی می کنیم مواظب باش.
شراره جیغ و کشید سمت پژمان: نه که ضربه های خودت خوبه؟ اصلا کدوم بازی ما رو آوردین اینجا که فقط بگین بازیکن دارین. وقتی تو کل بازی 2 تا توپم به ما نمیرسه دیگه چه بازئیه؟
آرمین: به آیدین چه؟ خودش حواسش نبود.
السا عصبانی گفت: انقدر توپ بهمون نمیدید که اصلاً انتظار نداریم که اشتباهی هم سمتمون بیاد. وقتی بدون آمادگی توپ می ندازید این جوری میشه.
آیدین: ببخشید من از قصد نزدمشون.
السا نشست کنارم و سرم و تو بغلش گرفت و نگران گفت: آرام جونم حالت خوبه خواهری؟
چند بار پلک زدم تا بتونم موقعیتم و درک کنم و از شوک بیام بیرون.
دستهام و به زمین فشار دادم تا از جام بلند شم. این جور که مثل شیر برنج رو زمین ولو شده بودم خجالت آور بود.
تو جام نشستم و آروم گفتم: من خوبم.
دستم و آروم گذاشتم رو صورت و بینی دردناکم و به خاطر درد، صورتم جمع شد.
آیدا: خیلی درد میکنه؟
دستم و پایین آوردم و به زور لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم چیزی نشده.
با کمک شراره و آیدا از جام بلند شدم و سرم و بالا گرفتم و چشم تو چشم آیدین شدم.
به نظر نمیومد از ضربه ای که بهم زده چندان ناراحت باشه.
نگاهم رفت رو پوزخند مسخره اش. دوباره چرخید رو چشمهاش. از تو نگاهش شرارت می بارید.
پسره ی ... معلوم نیست چه پدر کشتگی با من داره که همچین توپی و حواله ی من کرده اونم از عمد.
خواستم برگردم برم بشینم پیش مامان اینا که صدای آرومش تو گوشم فرو رفت.
آیدین: منتظر بهانه بود.
چشمهام گرد شد. من مصدوم صورت صاف شده رو میگفت؟ من بیچاره که داشتم بازیم ومی کردم این کوبید بهم. کی من منتظر بودم؟
همچین بهم برخورده بود که برگشتم و چشم غره ای حواله اش کردم و با صلابت رفتم و صاف وایسادم جلوی تور و گفتم: من می خوام اینجا بازی کنم.
پژمان و السا اومدن که نزارن بازی کنم.
پژمان: آرام جان تو حالت خوب نیست بیا برو بشین.
همچین برگشتم و تیز نگاهش کردم که باقی حرفش و قورت داد و دیگه چیزی نگفت.
چشمم خورد به آیدین که یه لبخند گشاد زده بود.
بی توجه بهش برگشتم و رو به السا که مدام غر میزد که اینا مارو بازی نمیدن برای چی باید دوباره باهاشون بازی کنیم گفتم: حرف نزن برو سر جات وایسا.
برگشتم و خطاب به پژمان و شهرام گفتم: من اینجا وامیستم ببینم کدومتون جرات دارید بیاید جلو و توپی که سمت من میاد و بگیرید. هر کی بیاد جلو پی لگد و مشت و به خودش بماله.
اونقدر جدی گفتم که هیچ کدوم صداشون در نیومد و هر کدوم با فاصله ازم ایستادن.
اونقدر حرف آیدین برام سنگین بود که تا آخر بازی یه نفس به توپ ضربه زدم اونم چه ضربه هایی.
من و دست کم گرفته بودن. انگار یادشون رفته بود که من جزو تیم والیبال دانشگاهمون بودم.
در اخرم با یه اختلاف خیلی خوبی از تیم مقابل بریدم.
بعد مدتها حس رضایت از خودم آنچنان انرژی بهم داده بود که تا یه ماه می تونستم باهاش سر کنم.

نمی خوام.
آرمین: تروخدا. ببین لازم دارم.
من: نه.
آرمین: آخه از تو که چیزی کم نمیشه. اصلا از اون استفاده هم نمیکنی.
سرم و از رو لبتاپ بلند کردم و نگاه سرد و بی تفاوتی بهش انداختم و با همون جدیت و خونسردی قبل گفتم: دقیقاً چند بار دیگه باید کلمه ی نه رو تکرار کنم تا تو معنیش و درک کنی؟
چشمهاش ریز و پر نفرت شد و با بدترین لحنی که بلد بود گفت: برو به جهنم. نباشی که من بخوام ازت یه چیزی بگیرم. اونقدر شعورت نمیرسه که بهت میگم گوشی ندارم و این خرابه نمیفهمی.
خشک گفتم: گوشیت فقط برای ماها خرابه؟ شب تا صبح داری باهاش حرف میزنی سالم به نظر میرسه.
پر حرص گفت: به توی گدای عقده ای، زشت ربطی نداره.
پر حرص تر روشو برگردوند و از اتاق رفت بیرون و در و محکم کوبید به هم.
به در بسته خیره شدم.
"گدای عقده ای، زشت".
پوزخندی زدم. کی به کی میگه عقده ای. رو این بشر حرف خوش تاثیر نداشت. هنوز یادم نرفته که دو روز پیش آنچنان دعوایی با بابا کرد که این پدر بیچاره ی من وقتی این پسر ناخلفش عصبانی از خونه زد بیرون قلبش گرفت و نفسش بالا نمیومد و ماها همه در حالت سکته بودیم.
اونقدر آب یخ بهش دادیم و بادش زدیم تا یکم بهتر شد و رفت دکتر و 2 تا آمپول فشار زد تا تونست برگرده خونه.
این از اون رفتارش و اینم از چیز قرض کردنش. میاد و اول با چاپلوسی و نشد با قلدری و نشد با تهدید و در آخر با تخریب شخصیتی سعی میکنه وسایل شخصیت و از چنگت در بیاره.
درسته که از گوشی قدیمیم زیاد استفاده نمی کنم اما این دلیل نمیشه بدم بهش. از اونجایی که تا حالا 3 تا گوشی رو نابود کرده و 2 تا از گوشی قدیمیهای افروز و سعید و بعد از قرض گرفتن جنازه تحویلشون داده جوری که دل و روده اشون بیرون بوده کاملاً نشون میده که به این بشر اعتباری نیست.
بعد تازه میگه چرا خودت و لوس میکنی. کجای کارم لوس کردنه؟ یه ذره موقعیت و درک نمیکنه بفهمه الان بابا هم تو شرایطی نیست که بتونه براش گوشی نو بخره. همون بابایی که چند روزه باهاش حرف نمی زنه.
هر چند بابا سعی میکنه نادیده بگیرتش اما همه اش نگرانشه. هر چی باشه پدره.
وقتی برای شام و ناهار سر سفره نمیاد با اشاره و زبون بهمون میگه براش غذا ببریم. یا وقتی می خواد بره بیرون آروم از جیبش پول در میاره و میزاره رو میز.
این پسرِ هم اینا رو میبینه ولی اونقدر نمک نشناسه که همه رو پای وظیفه می نویسه و یه ذره قدردانی سرش نمیشه.
شایدم میدونه ولی راحت تره که به روی خودش نیاره.
بی حوصله پوفی کردم. حرص خوردن من چه فایده ای داشت در حالی که مطمئن بودم بابا تو اولین فرصت اون چیزی و که این پسر میخواد و میخره.
منم نمی گفتم نخره، حرف من این بود بزاره به وقتش. مثلاً الان که نزدیک آخر ساله بزاره امتحاناتش و بده و اگه نمره هاش خوب بود براش گوشی بخره.
من که میدونم بابا اینا محلت نمیدن این دو ماه بگذره. همیشه همین بوده اون موقع که وقت عمل نبود و باید صبر می کردن یهو میرفتن بیرون میومدن با ذوق می گفتن این کارو کردیم. چند وقت بعد به نتیجه می رسیدن که نه انگاری من بد حرفی هم نمیزدم.
گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم. السا بود. این که رفته بود خونه شراره اینا چرا زنگ زده؟
من: بله؟ سلام.
السا: سلام چه طوری خوبی؟ آرام بی کاری بیا خونه مهرانه اینا. اومده اینجا ما هم خراب شدیم رو سرش (ریز خندید) بیایا منتظریم.
بدون اینکه خداحافظی کنه یا منتظر جواب من باشه تماس و قطع کرد. یه نگاه به گوشی تو دستم انداختم. همه دیوانه ان....
بی اختیار ذهنم رفت سمت چهارشنبه سوری و قاشق زنی و همین جمله که از دهن آیدین بیرون اومده بود.
" همه دیوانه ان"
بدبخت خوب حق داره. این چیزا رو میبینه میگه دیگه.

از جام بلند شدم و مانتو شالم رو تنم کردم و موبایلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
نمیدونم مامان کجا بود همون جور که به سمت در میرفتم داد زدم.
من: من میرم خونه مهرانه اینا.
نمیدونم مامان شنید یا نشنید البته یه صدای هومی به گوشم خورد احتمالاً معنیش همون " برو به سلامت بود" منتها با کلمات کمتر.
تو این خونه یاد میگرفتی از هوم و ام و آهان جمله ها تعبیر کنی.
تا زنگ خونه مهرانه اینا رو زدم در باز شد و یه دستی کشیدم تو خونه. مینا بود. کشون کشون من رو برد تو اتاق مهرانه حتی مهلت نداد با مامان مهرانه سلام علیک کنم.
من: چرا همچین می کنی؟
مینا: بدو جای حساس رو از دست میدی.
متعجب اما بی حرف دنبالش رفتم تو اتاق. مهرانه معرکه گرفته بود و همه دورش جمع بودن و با هیجان به دهنش خیره بودن و کلمات رو از تو حلقش میکشیدن بیرون.
کسی به سلام من جواب نداد. منم خودم رو سنگین گرفتم و آروم نشستم تو جام.
نمیدونم چرا حالا اخمای مهرانه آنقدر تو هم بود. پر حرص حرف میزد.
مهرانه: هیچی دیگه از من به شما نصیحت. شوهر کردین نکردین. هیچ چیزش اون جوری که میگن نیست. مامانا در باغ سبز نشونتون میدن برای جلب توریست تو دام این بازاریابا نیفتین شما.
شراره که دستش زیر چونه اش بود و قشنگ تو حرفهای مهرانه غرق بود با همون حالتش گفت: یعنی میگی بده؟ تو نفست از جای گرم در میاد. شوهر داری دیگه غمت نیست.
مهرانه: چی چیو غمم نیست. باورت میشه این چند وقت یه خواب راحت نداشتم؟
السا بهت زده گفت: وای چرا؟
مهرانه پر حرص گفت: از دست آقا.
لبم رو گاز گرفتم. دخترهی بی تربیت نمیگه دختر مجرد اینجا نشسته در مورد این چیزا حرف نزنه. شوهر کرده شعورش پریده.
در صدد بودم که یه چشم غره بهش برم که توضیح اضافه نده که زودتر دهن باز کرد و گفت: بابا بیچاره ام کرده. شب یه مدل می خوابه صبح یه مدل دیگه بیدار میشه.
قیافههای چپ و چولهی ماها رو که دید خودش توضیح داد.
مهرانه: بابا شب اول گفتم مثل این عاشقا و این کتابا دست دور کمر هم می خوابیم اما کدوم خواب؟ آقا خوابیدن من داشتم جون میدادم. یه دستش رو انداخته بود دور گردنم و پاشم تو شکمم بود. یعنی نفسم داشت بند میاومد. نفس تنگی گرفتم.
به زور وقتی خوابش برد پاش رو دستش رو آروم گذاشتم سمت خودش. تازه چشمهام گرم شده بود که همچین با پا کوبید پشتم که می خواستم جیغ بکشم. برگشتم یک چیزی حوالش کنم دیدم آقا خواب خوابه.
بی خیالش شدم و گرفتم خوابیدم. نصف شب یهو گرومپ پرت شدم پایین تخت. تو خواب لگد می پرونه و باز باز می خوابه. از حرصم رفتم رو مبل خوابیدم، به خیال اینکه میاد دنبالم و با ناز و نوازش برم می گردونه اما دریغ.
صبح بیدار شدم برم صداش کنم دیدم جایی که دیشب سرش بوده الان پاهاشه.
بعداً مامانش گفت این پسر شبا جاشو یه جا پهن می کنه صبح اون سر اتاق چپکی پیداش میکنن.
چند شب سعی کردم باهاش سر کنم دیدم نمیشه هر شب پرتم میکنه پایین. از خودم نبوغ به خرج دادم چند شب پیش رفتم سمت دیوار خوابیدم که نتونه پرتم کنه.
عصبانی دستی به صورتش کشید و با جیغ گفت: تا صبح حس کردم با آجرای دیوار یکی شدم بس که فشارم داد به دیوار. اینم زندگیه من دارم؟
یه نگاهی به ماها انداخت که حرفش رو تایید کنیم و براش غصه بخوریم اما ماها بدتر همه کبود شده فقط بهش خیره بودیم.
یهو اول شراره بعد السا و به نوبت بقیهامون زدیم زیر خنده. چقدر این خنده ی از ته دل بهم چسبید.
ماها میخندیدم و مهرانه حرص میخورد. خنده امون که بند اومد السا پرسید: خوب حالا میخوای چی کار کنی؟
مهرانه هم پیروز مندانه گفت: کار رو کردم. از اتاق انداختمش بیرون و گفتم هر وقت یاد گرفتی چه جوری بدون آسیب جسمی و روحی کنار کسی بخوابی بیا تو اتاق. به خدا از کمر درد نمی تونم خم شم. آنقدری که موقع پرت شدن از رو تخت کوبیده شدم رو زمین. خوب آدم ناراحت میشه بهش بر میخوره.
دوشب پشت در التماس کرد که محلش ندادم.
دو شبِ دوباره میاد تو اتاق میخوابه منتها آنقدر دقت میکنه که لگد نزنه و بد نخوابه که فکر میکنم تا صبح بیداره از ترس اینکه یه وقت حواسش پرت بشه و کار رو خراب کنه.
بعد یه لبخند شیطانی زد و ابروهاش رو انداخت بالا. دوباره ترکیدیم از خنده.
چقدر این دوره همیِ دخترونه خوب بود. به کل از یاد آرمین درم آورده بود.
بعد دو ساعت حرف زدن بالاخره رضایت دادیم و هر کدوم برگشتیم خونهی خودمون.
با السا وارد خونه شدیم.
السا: مامان ما اومدیم.
مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت: خوش گذشت؟ چی میگفت این مهرانه؟
سه تایی رفتیم و رو مبل نشستیم. مامان رو به روی ما نشست. گذاشتم السا با نهایت هیجان واو به واو حرفهای مهرانه رو برای مامان تعریف کنه. کاری بود که عاشقش بود و مامانم ترجیه میداد السا تعریف کنه چون میدونست من از سرش و تهش و وسطش می زنم و به یه جمله ی " خوب بود هیچی نگفت اکتفا میکنم.
حرفهای السا که تموم شد مامان از ته دلش یک خوشبخت باشن گفت و با یک آه جگر سوز یه نگاه آرزومند بهم انداخت و پر حسرت گفت: ایشا.. همه ی جونها خوشبخت بشن. یه شوهر خوب و سر به راهم برای آرام پیدا بشه من دیگه آرزویی ندارم.
بی حوصله پوفی کردم. دقیقا علت اصلی که من زیاد دم پر مامان نمیشم همین بود. تا وقت گیر میآورد پیله میکرد به شوهر و مرد و ازدواج.
بی حوصله گفتم: مامان جان وقت گیر آوردی؟ خسته نمیشی تو؟ دوتا داماد داری دیگه.
السا سریع برگشت سمت من و وقتی مطمئن شد منظورم از دوماد دوم پژمانه خوشحال نیشی باز کرد.
مامان سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره و یه اخمی به السا بکنه که انقدر ذوق شوهر نداشته باشه و رو به من گفت: درسته که دارم اما هر گلی یه بویی داره. دلم می خواد شوهر تو رو هم ببینم. دلم پوکید یکی هم نیست در این خونه رو بزنه تو رو خواستگاری کنه.
چشمهام و تو کاسه چرخوندم و سرم و بی حوصله کج کردم.
مامان که از حرکات من کفری شده بود گفت: حالا اشکالی هم نداره ها فوق فوقش دیدم داری جدی جدی رو دستم می مونی میدمت به این مهدی. پسر خوبی هم هست مدامم چشمش به توئه.
با این حرفش خندهی السا بلند شد و من پر حرص و پر اخم با تحکم گفتم: مامان....
حتی شوخیشم جالب نبود. از جام بلند شدم و بی اعتنا به لبخند خبیث مامان از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. در رو که بستم ترکیدم.
با صدایی که سعی می کردم آروم باشه اما آنقدر کفری بود که نمیشد کنترلش کنم گفتم: اینام برای من دست گرفتن. حالا هر چی پسره خوب باشه. گیریمم بخوام باهاش ازدواج کنم، من که نمیتونم بعد هر باری که با شوهرم حرف می زنم یک راست برم تو حموم یا مدام حوله به دست باشم تا حرف زد سریع صورتم رو خشک کنم.
کلافه دستی به موهام کشیدم و نشستم پشت لب تاپ و شروع کردم به ور رفتن باهاش.

دو روزه که با مامان اینا درست و حسابی حرف نمیزنم. قهر تو کارم نیست بیشتر ترجیح میدم بی محلی کنم.
دو روز پیش بابا در کمال خونسردی خیلی شیک رفت و برای فرزند ذکورشون یک گوشی خرید که اگه بخوام صادق باشم به اندازهی پایه حقوق بازنشستگیش بود.
نذاشت یک هفته بگذره نذاشت دو روز از آشتی کردنشون بگذره. نذاشت این پسره یکم درک کنه که هر چیزی رو که میخواد باید به راهش بگیره نه با زور نه با تهدید و نه با قلدری. نذاشت یکم مزهی درک شرایط نامساعد زیر دندون این پسر بره که بفهمه همیشه همه چیز تو زندگی آنقدر آماده و محیا نیست.
نذاشت یکم حس پشیمونی از رفتارهاش رو بفهمه.
و خیلی نذاشتهای دیگه که الان فکر کردن بهشونم فایده ای نداشت.
بابا کار خودش رو کرده بود مثل همیشه و من مطمئن بودم یک ماهه دیگه میفهمه بازم گوش نکردن به حرف منطقی چقدر بده. مطمئنم یک ماه دیگه به مفهوم حرفهام میرسه و اونا رو پای حسادت به خرید ی گوشی چند صد هزاری برای برادرم نمیذاره.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که وقتی من سر سنگین شدم دقیقا بابا به تنها چیزی که فکر نکرد حرفهام بود و با عصبانیت گفت: خیلی بده که به یک گوشی حسودی میکنی.
و من واقعا فهمیدم که یک وقتهایی دل سوزوندن برای آدمها حتی عزیزترینها وقتی خودشون نمیخوان واقعا چیز مزخرف و بدیه.
اما مگه میشه یه دختر غم پدر و مادرش رو نخوره. میدونم که به وقت نیاز بازم من و السا هستیم و پسر عزیزشون نیست.
آنقدر این چند وقت روم فشار کاری بود که حس میکردم دارم پیر میشم.
السا با سرو صدا وارد اتاق شد. برگشتم و نگاهی به کاسه ی تو دستش کردم که با تمرکز داشت محتویات داخلش رو هم می زد.
السا: آرام پاشو هر کار داری ول کن میخوایم یکم به خودمون برسیم.
اخم ریزی کردم. دقیقاً قرار بود چه جوری به خودمون برسیم؟
دوباره نگاهی بهم کرد و وقتی دید هیچ تکونی نمیخورم اخمهاش رو کشید تو هم و معترض گفت: اِ... مگه با تو نیستم پاشو دیگه.
من: یعنی چی؟ چی کار کنم؟
اومد جلوتر و کاسه ی تو دستش رو گرفت سمتم.
السا: ببین چی درست کردم. ماسکه. از همونایی که تو دیروز داشتی تو نت پیداشون میکردی. پاشو بذاریم رو صورتمون یکم رنگ و رومون باز بشه.
ابروهام پرید بالا. زیاد اهل این کارها نبودم.
من: بابا بی خیال این کارا چیه؟
اخمش بیشتر شد.
السا: یعنی چی این کارا چیه؟ بده به خودمون برسیم؟ به پوستمون؟ مخصوصاً تو که داری کم کم میرسی به سی سال باید بیشتر به خودت برسی. یکم از مامان یاد بگیری بد نیست. هر روز میاد به زور میگه رو صورتم این ماسک رو بذار این کرم رو بزن. حتی وقتی خودش حوصله نداره ماها رو مجبور میکنه براش این کارها رو بکنیم. خودشم خلاص کرده یک کلمه میگه " من بلد نیستم" و میاندازه گردن ما. پاشو ببینم.
حرفاش چندان بی ربطم نبود. به صفحه لپتاپ نگاه کردم و از توی شیشه اش به هاله ای از صورتم که پیدا بود خیره شدم. دستی به صورتم کشیدم. یعنی واقعاً داشتم پیر میشدم که السا هم بهم میگفت؟
پیر شدن بدون انجام هیچ کار مفیدی. بدون سامون پیدا کردن زندگیت و بدون برآورده شدن خواسته هات. چقدر بد بود.
به صورت خستهام نگاه کردم. باید از یه جایی آدم رسیدگی به خودش رو شروع میکرد. بدمم نمیاومد این ماسک رو امتحان کنم وقتی آنقدر کم خرج بود که میتونستم تو خونه درستش کنم و مثل دوستم نیاز به لیزر نداشتم.
چند روز پیش رفته بودم خونه ی دوستم و اون با ذوق و شوق گفته بود: آرام رفتم پوستم رو لیزر کردم و همه ککمکا و خالهام رو برداشتم.
و من به اون پوست شفاف و براق نگاه کردم و حس کردم چقدر پوستم داغون شده.
هر چند من آنقدری پول نداشتم و بدتر از اون داشتمم دلم نمیاومد پولهایی که به زحمت بدست آوردم رو تو این سن بدم برای صورتم.
شب که برگشتم خونه رفتم پای لپتاپ و از تو اینترنت طرز تهیهی چند تا ماسک رو پیدا کردم اما آنقدر همّت یا جرات نداشتم که بخوام درستشون کنم و امتحان کنم. شاید به خاطر همین حرف السا بود شاید می ترسیدم بهم بگن داری پیر میشی و به اینا نیاز داری.
بی حرف از جام بلند شدم و اجازه دادم السا اون مواد سبز رنگ و رو صورتم بماله.
به نظر ماسک مفیدی میاومد چون توش چیزهای خوبی داشت.
صدر و کمی شیر، یکم گلاب و بهار نارنج رو با هم مخلوط کرده بود تا یه خمیر نرم ازش در اومد و بعد اون خمیر رو به صورت من و خودش مالیده بود.
مامان تو اشپزخونه مشغول کار بود و چون دستش بند بود قرار شد بعد ما برای اون ماسک بذاره.
کل صورتم سبز رنگ شده بود.
خیلی شیک رو مبل وسط هال دراز کشیدم و تو آرامش کتاب خوندم.
السا تو اتاقش مشغول حرف زدن با تلفن بود و آرمین خدا رو شکر خونه نبود. مامان هم تو آشپزخونه میچرخید.
چند صفحه از کتابم رو خوندم که زنگ در رو زدن. احتمالا یکی از همسایه ها بود چون مستقیم در آپارتمان زده شده بود.
مامان به در نزدیکتر بود و در رو باز کرد. تا در باز شد افروز خودش رو پرت کرد تو خونه و سونیا رو انداخت بغل مامان و هیجان زده گفت: وای بچه ها چرا نشستین؟ بیاید ببینید پسرا تو حیاط دارن مسابقه میدن.

صداش اونقدر بلند بود که حتی السای تو اتاقم بیرون کشید. افروز خودش سریع بدون توجه به ماها رفت سمت پنجرهی هال.
السا هیجان زده داد زد: کی با کی؟
و خودش تند دویید سمت پنجرهی اتاقمون.
افروز: همه با هم. حتی سعیدم به بازی گرفتن.
وقتی دیدم مامان هم با سونیا به سمت پنجرهی آشپزخونه رفتن حس کنجکاویم به اندازه ی کافی تحریک شد که از جام بلند بشم و برم پشت پنجره و کمی خم بشم تا بتونم پایین رو ببینم.
پنجره های اطرافم مامان و سونیا و السا اشغال کرده بودن.
السا البته بیکار نبود همون جور که آویزون بود گوشی به دست به کل ساختمون خبر داد که تو حیاط بازیه و تقریباً همهی سرها از پنجره ها بیرون اومده بود و افروز کلا آویزون شده بود تا بهتر ببینه.
پسرا دو تیم شده بودن. یه تیم پژمان و آیدین و شهرام بودن و تیم بعدی سعید و مهدی و آرمین و این بار به جای والیبال بسکتبال بازی میکردن.
به توری که به دیوار حیاط نصب کرده بودن نگاه کردم. هر بار که توپ دست یکی از تیم ها میافتاد هجوم میبردن سمت تور و حریف سعی میکرد جلوشون رو بگیره.
بعد ده دقیقه، بازی به شدت هیجانی شده بود جوری که حتی من خونسردم با شور و هیجان تشویقشون میکردم.
با اینکه یک جورایی خانواده تو کل دو تیم تقسیم شده بودن اما به خاطر آرمین و ناراحتی که ازش داشتم به شدت دلم میخواست تیم پژمان اینا برنده بشه.
چون از باخت آرمین بسیار بسیار دل خنکی پیدا میکردم.
تیم پژمان اینا دوتا امتیاز جلو بودن که پژمان گرفته بودش. با شوت آیدین که درست توپ رو تو تور پرت کرد تیمشون برنده شد. غیر بازیکنای تیم که همه اشون بالا میپریدن و خوشحالی میکردن ماها که از پنجره ها آویزون بودیم هم جیغ میزدیم و ابراز احساسات میکردیم.
یه لبخند خوشحال رو لبم بود و دونه دونه بچه ها رو نگاه میکردم که البته غیر پژمان که چشمش به پنجرهی اتاق ما و السا بود بقیه حتی سرشونم بالا نیاورده بودن.
تو یه لحظه که داشتم نگاه پژمان به السا رو شکار میکردم چشمم خورد به آیدینی که چند قدم عقب تر از پژمان ایستاده بود و یک جورایی بهت زده به خونهی ما نگاه میکرد.
به خاطر عرقی که کرده بود و موهایی که رو پیشونیش چسبیده بود چشمهاش پیدا بود. چشمهام رو ریز کردم تا ببینم کجا رو نگاه می کنه اما تو یه لحظه با حس اینکه داره به پنجره ی هال و دقیقا به من نگاه میکنه اخمهام رفت تو هم.
پسره ی هیز چه وقت نگاه کردنه. اه اه خوبه خواهر بزرگم کنارم و مامانم پشت اون یکی پنجره است. یکم حیا هم خوب چیزیه.
داشتم بهش چشم غره می رفتم که پوزخند رو لبش عجیب عصبیم کرد. چشم غره ام و آتیشی تر کردم و با افروز هر دو همزمان خودمون و کشیدیم عقب و چرخیدیم که برگردیم تو خونه که افروز با دیدن من یه جیغ بلندی کشید و یه قدم رفت عقب و دستش رو گذاشت رو قلبش و با داد گفت: مرده شورتو ببرن این چه ریختیه برای خودت درست کردی زهره ام آب شد.
و من مونده بودم که ریختم مگه چشه؟ و پی برده بودم که افروز به شدت بی تربیته.
اما با شنیدن جیغ السا که از تو اتاق بلند شده بود و جملهی: وای آبروم رفتش به خودم اومدم.
یاد ماسکم که افتادم وحشت زده دستم رو به صورتم کشیدم و با حس ماده ی خشک شده روی صورتم چشمهام گرد شد و با سرعت هر چه تمامتر رفتم سمت در دستشویی و همزمان با السا رسیدم به در.
جفتمون چسبیده بودیم به در و هیچ کدوم رضایت نمیدادیم که اون یکی زودتر بره و از این وضعیت اسفبار خلاص بشه.
السا: بزار من برم آبروم رفت دیدم پژمان هی به صورتم اشاره میکنه از اول بازی من خر نفهمیدم.
و من یاد پوزخند آیدین افتادم و چشم غره خودم و واقعا خجالت زده شدم.
با خنده ی مامان و سونیا و افروز برگشتیم سمتشون.
هر سه کنار هم ایستاده بودن و به ماها میخندیدن.
سونیا: ببین خاله السا و خاله آرام شدن مثل شرک و فیونا.
و من به شدت دعا می کردم که تو تصورات این دختر بچه حداقل من فیونا باشم و تغییر جنسیت نداده باشم.
در آخر مجبور شدم یه پس گردنی به السا بزنم و با زور لباسش رو بکشم تا پرت شه عقب و من بتونم بچپم تو دستشویی و از دیدن خودم وحشت کنم و مشت مشت آب بپاشم تو صورتم که شاید این ماده ی سبز رنگ آبرو بر رو زودتر پاکش کنم.
و چقدر اون شب سعید به صورت سبز رنگ من و السا خندید و بیشتر به السا که با اون ریخت به شدت برای پژمان عشوه میاومد و السا تا دم دمای صبح غصه میخورد و پژمان پای تلفن سعی میکرد آرومش کنه و اینکه هر جوری باشه برای اون فرق نداره همین که الساست براش کافیه و من چقدر تو دلم بهشون فحش دادم که زمزمه های عاشقونهاشون رو دم گوش من بزرگتر دختر بچهی چشم و گوش بسته میگن و آدم رو هوایی میکنن.

من: نمی خوام، نمیام.
السا: آرام جان من، السا بمیره، تروخدا.
با اخم برگشتم و نگاش کردم. قیافه اش شکل التماس بود. زیاد برام مهم نبود.
کلافه از بحث بی خودمون گفتم: آخه چرا من باید بیام. اصلاً به من چه؟
السا که حس کرد ممکنه نرم بشم تند اومد کنار صندلیم ایستاد و دست راستم و بین دوتا دستش گرفت و با ذوق گفت: کلش به تو ربط داره به اینکه خواهریت و به من و پژمان ثابت کنی. تو که بابا رو می شناسی تو نیای نمیزاره منم برم. تروخدا، برام مهمه. مگه چند بار پیش میاد که دوستای پژمان بخوان برن چیتگر و پیکنیک و منم بتونم باهاشون برم.
سرم و کج کردم و گفتم: خوب برو، من و چرا دنبال خود ت خِرکِش می کنی؟
دلخور گفت: همین الان بهت گفتم. تو نیای بابا نمیزاره منم برم. تو که می دونی نمیزاره تنها با پژمان جایی برم. یا تو باید بیای یا اون آرمین.
قیافه اش شکل چندش شده بود. با صدای آروم و غمزده ای گفت: آرمینم ببرم رسماً یعنی برم کوفت بخورم. کل پیکنیک زهرِمارم میشه همه اش باید حواسم بهش باشه که یه وقت با پسرای 10 سال بزرگتر از خودش زیادی حس صمیمیت نکنه و شوخی های ناجور باهاشون نکنه. آرام.....
نفسم و عصبی بیرون دادم. دو ساعت بود یه ریز حرف می زد خسته هم نمیشد. هر چی بهش می گفتم بابا من نمی خوام با دوستای پژمان جایی بیام اما مگه گوش می کرد؟ از طرفی هم حق داشت تحمل آرمین تو یه جمعی که باهاشون رودربایستی داری خیلی سخت بود چون به شدت جو زده میشد و تو اون موقعیتها هم رسماً ماها رو به عنوان خواهرهاش نمی شناخت چه برسه به اینکه یادش بیاد ما بزرگتر از اونیم و با ما اومده.
دستی تو موهام کشیدم. تو این دو ساعت تو یه خط کتاب مونده بودم. السا با حرفهاش نمی زاشت که هیچی ازش بفهمم. فقط و فقط برای ساکت کردن صدای ممتد التماس آمیزش کلافه گفتم: باشه باشه میام تو فقط یک ساعت حرف نزن باشه؟
یهو با ذوق تو هوا پرید و دست منم که تو دستش بود محکم پرت شد رو پای خودم. یه چشم غره بهش رفتم که داشت با ذوق و خوشحالی بالا و پایین می پرید و شیرجه برده بود سمت گوشیش.
دختره منتظر بود. وروره جادو حتی 5 دقیقه هم نتونست ساکت بمونه. درسته که دیگه با من حرف نمی زد که اونم جای شکر داشت اما اونقدر واضح و بلند با پژمان حرف می زد که من به جای خوندن کتاب فکرم مشغول حرفهای السا و کشف جمله های پژمان از اون سمت خط بودم و با هر حدس درست بی اختیار لبخند میزدم.
البته یکم از خودم به خاطر حرکت زشتم خجالت کشیدم اما این به اون که السا نمیزاشت کتاب بخونم در.
در حال حدس زدن جمله ی پژمان که نمیشنیدم بودم که تصدیق السا باعث شد با دهن باز تند برگردم سمتش و خیره بشم بهش.
السا: آره آرام کیک درست می کنه قول داده.
معترض گفتم: من کی قول دادم. چرا از طرف من حرف در میاری. یعنی همون حرف تو دهنم میزاری.
السا خوشحال لبخند گشادی زد و رو به من گفت: آرامی جونم درست می کنی دیگه. می دونی پژمان چقدر کیکای تو رو دوست داره اصلاً به عشق کیکای تو برنامه ی فردا رو ترتیب داده.
چشمهام ریز شد. مطمئنم داشت بچه خر میکرد. صدای پژمان و نشنیدم اما السا آروم تر گفت: هیچی نگو تو، بزار درست کنه.
چشمهام ریز تر شد. بدبخت پژمان اصلاً روحشم خبر نداشت که به خاطر کیکای من برنامه پیکنیک گذاشته.
سری تکون دادم و برگشتم سمت میزم.
السا: خواهری درست می کنی دیگه؟
بی توجه بهش کتابم و تو دستم گرفتم و گفتم: درست می کنم فقط برای اینکه پختن کیک و دوست دارم نه به خاطر کلمات خر کننده ی تو.
بلند خندید و به ادامه ی حرفهاش با پیمان پرداخت.

 آرام... آرام بیدار شو دیگه، دیرمون میشه. پژمان تا 10 دقیقه ی دیگه پایین منتظرمونه.
دستی به چشمهام کشیدم و رومو برگردوندم سمت دیوار. این السا چرا خفه نمیشد؟؟؟
دستی محکم کوبیده شد تو کمرم جوری که برق از چشمهام و خواب از سرم پرید.
مثل کسی که تو خواب بهش صاعقه زده باشه مثل فنر تو جام نشستم. هنوز گیج بودم و درک اینکه چی کوبیده شده بهم و چه اتفاقی افتاده رو نداشتم فقط حس می کردم کمرم می سوزه.
گیج به السا نگاه کردم و گفتم: سوختم. چایی ریخت روم.
السا چشم غره ای بهم رفت و گفت: خوابی هنوز؟ چایی چیه؟ من زدم به کمرت که بیدار بشی پژمان منتظرمونه. دیر شده.
یکم مات نگاش کردم که بی توجه به شوکی که بهم وارد شده بود داشت لباس می پوشید. وقتی فهمیدم قضیه چیه پر حرص چشم غره ای رفتم.
دختره ی گاگول نمیگه تو خواب سکته میکنم می میرم. بی حوصله از تخت پریدم پایین و رفتم سمت دستشویی.
برای همین صبح بیدار شدنش بود که قبول نمی کردم باهاشون برم. الانم که غلط کردم فایده نداشت.
بابا رفته بود نون بگیره. مامان مشغول صبحونه حاضر کردن بود. السا خانم شده بود و کوله هامون و بسته بود. البته علت اصلیش این بود که می دونست من خوابم و می ترسید چیزی و جا بزاریم.
معمولا من مسئول جمع آوری وسایلم ولی چون السا دیشب هیچ گونه کمکی تو پختن کیک بهم نکرد و سرمم با حرفهاش برد اعلام کرده بودم که یا خودش بارو بندیل و جمع می کنه یا من نمیام. اونم که نمی خواست فرصت دیدار آزاد و راحت با پژمان و از دست بده خودش دست به کار شده بود.
میز صبحونه خوشگل و آماده چیده شده بود. دلم داشت ضعف می رفت. دیشب شام نخورده بودم. یه هفته می شد که شام نمی خوردم و غذام از گنجشکم کمتر شده بود به امید آب شدن چند کیلو از گوشتام اما دریغ.
نمیشد امروز که روز تعطیله رژیم منم تعطیلی بهش بخوره؟
دیدن چایی داغ و بوی دارچینش باعث شد شکمم سر و صداش در بیاد. پر ذوق خواستم برم سمت میز که السا از پشت مانتوم و کشید و گفت: کجا خانم؟ پژمان و یادت رفته؟ بدو بریم.
همون جور که به سمت در کشیده میشدم پر حسرت به میزی که بهم چشمک میزد نگاه کردم.
از مامان خداحافظی کردیم و بعد از اطمینان دادن به مامان که حواسم به بچه ها ( همون پژمان و السا ) هست از خونه زدیم بیرون.
فکر کنم منظور مامان از این سفارشا این بود که نکنه یه وقت چشم از این دوتا بردارم برن خاک برسری بکنن. انگار روزهای عادی که پژمان میرفت دنبال السا دم دانشگاه من یا کسی همراهشون بود که ببینیم موازین اسلامی و رعایت می کنن یا نه. هر چند قول و قرار پژمان با بابام در چهار چوب موازین بود.
خودم و پرت کردم رو صندلی عقب 206 نقره ای پژمان و به یه سلام خالی اکتفا کردم. بدبخت همون سلامم به زور جواب داد چون حال و احوال با السا جایی برای جواب به من خواهر زن نمیزاشت.
بهتر بود از فرصتهام به نحو احسن استفاده می کردم برای همین تا به محل قرار با دوستای پژمان برسیم خوابیدم.
تکونهای دستی باعث شد خمیازه ی بزرگی بکشمو وسطش چشمهام و باز کنم. اما با دیدن یه دسته آدم که بیشترشون هم ذکور بودن و همگی خیره به شیشه ی ماشین و مستقیم به من، خمیازه ی بالا بلندم کوفت شد و نصفه رها شد و فکم با طومأنینهبسته شد.
السا: آرام پاشو رسیدیم همه منتظر تو هستن.
دماغم و بالا کشیدم و خودم و صاف کردم. قیافه ی جدی به خودم گرفتم که نیش اون عده از ذکوری که به خودشون جرأت داده بودن به حالت بهت زدم بخندن بسته بشه.
با صلابت از ماشین پیاده شدم و کوله ام و انداختم رو دوشم و صاف خیره شدم به دوستای پژمان که یکی معرفیشون کنه.
پژمانم از سر صف شروع کرد به معرفی چقدم ماشا... زیاد بودن.
پژمان: محمد، حسین، نوید، حسام،.....
با سر به تک تکشون سلام دوباره کردم.
بین 10-12 تا پسر 4-5 تا دختر بیشتر نبودن. اونا هم یا نامزد و یا دوست دختر دوستان بودن.
بعد معرفی همه پژمان گیج سرش و چرخوند به اطراف انگار دنبال کسی می گشت.
پژمان: بچه ها پس اصل کاری کجاست؟
اخم ریزی کردم. اصل کاری دیگه کیه؟ این همه آدم اصل و فرعم دارن؟
محمد: اوناهاش داره میاد.
برگشتم سمت مسیری که اشاره می کرد. یه پسری بود که یه زیر انداز بزرگ و یه سبد بزرگتر روی دستهاش بود جوری که به زور جلوشو می دید و تقریباً حفظی و حدسی قدم بر می داشت. اون طفلی از منم بدبخت تر بود، رسماً خر بارکش شده بود.


پژمان با دیدنش ذوق زده گفت: بفرمایید اینم اصل کاری آقا....
پسر: پژمان خفه بیا اینا رو بگیر از دستم.
ماشا.. اصل کاری چه مودبم بود.
بچه ها به فک باز مونده در حال معرفی و ذوق کور شده ی پژمان خندیدن و پژمانم بی خیال آقا ماقا شد و سبد بزرگ و از رو دست پسر برداشت.
چشمهام گرد شد. برگشتم یه نگاه به السا و یه نگاه به بقیه انداختم. قیافه ی عادی همه نشون می داد که همه از این حضور خبر داشتن و فقط من بی خبر بودم.
چرا یه درصد فکر کردم پژمان بدون دمش بیرون میره. من نمیدونم این دمه چه جوری این همه مدت ازش دور بوده.
از وقتی به قول آیدا اومدن تهران پژمان و آیدین همیشه با هم بودن. برادرهای واقعی هم انقدر همدیگه رو نمیبینن که اینا میبینن.
آیدین با دیدنم بی حرف سری تکون داد و منم به رسم ادب همون جوری جوابش و دادم. رومو برگردوندم و منتظر موندم راه بیافتیم.
بعد کلی گشتن بچه ها یه جایی بین کلی درخت که خلوتم بود و انتخاب کردن. هر چند باب میل من نبود.
اما خوب حق نظر دادن نداشتم من فقط همراه بودم.
زیرانداز و پهن کردیم و وسایل و چیدیم و هر کس مشغول کاری شد. پسرا رفتن سراغ زغال داغ کردن و قلیون درست کردن و ...
من نمیدونم اول صبحی قلیون چه فازی داره.
من ولی بی سر و صدا رفتم یه گوشه با کمی فاصله دور از جمعیت سر و صدا کن، نشستم و بهشون نگاه کردم. دخترا که معلوم بود قبلاً هم همدیگه رو دیده بودن و آشنایی داشتن مشغول حرف زدن بودن. یه بسته شکلات و تنقلاتم جلوشون گذاشته بودن و به بقیه هم تعارف می کردن. بابا این چیزا چیه می خورین غذا بدین بهمون به قول مامان آیدین اینا مواد پر کالری ولی با ارزش غذایی کمه فقط چربی رو چربی میاره.
غذا خوبه.
به منم شکلات تعارف کردن که با مبارزه ی شدید با خودم تونستام جواب رد بدم و چشم از کاکائوهای پیش روم بردارم.
پسرها در حال شوخی و بحث و بلند بلند خندیدن بودن.
یه خمیازه ی درون دهانی کشیدم و با چشمهای خمار خیره شدم به جمع. شکمم صداش در اومد. تند دست گذاشتم رو شکمم و یه نگاه اجمالی به اطراف انداختم.
خدا کنه کسی نفهمیده باشه آبروم بره.
نه خدا رو شکر انگار کسی صدای شکم معترض من و نشنیده.
خیلی گشنم بود نزدیک 18 ساعتی میشد که هیچی نخورده بودم. اون یه ذره غذایی هم که برای ناهار دیروز خوردم به هیچ جام نرسیده بود.
رسماً داشتم بیهوش میشدم. کم خوابی هم مزید بر علت شده بود و ضعف کرده بودم. چشمهای خمارم داشت سیاهی می رفت. نگاهی به السا انداختم دریغ از یه نیم نگاه به من. به پژمان نگاه کردم اونم مشغول بود. دستی به چشمهام کشیدم از سر گیجه متنفر بودم و الان دچارش شده بودم. دنیا دور سرم می چرخید.
باید به السا می گفتم یه شکلات بهم بده که فشارم و بیاره بالا تا این سرگیجه ی لعنتی از بین بره. سرم کج شد به طرف. خیلی بی حال تر از این حرفها بودم که بتونم السا رو صدا کنم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. یه نفس عمیق کشیدم. دستی به چشمهام کشیدم و عرق سرد روی پیشونیم و پاک کردم.
چشمهام و باز کردم و بی حال دوباره به السا و ظرف شکلات جلوش خیره شدم.
خدایا آبرومو حفظ کن نزار اینجا غش کنم. غش کردن و بی حیثیت شدن یه طرف، سنگین وزنم هستم کسی نمیتونه بلندم کنه.
در حال التماس به خدا بودم که یه مشت پر شکلات جلوم ظاهر شد. ذوق زده به شکلاتها نگاه کردم و تند یکیش و برداشتم و سریع بازش کردم و چپوندمش تو دهنم. خدا چه زود بهم نگاه کرد و آّرومو نگه داشت. شیرینیش که وارد بدنم شد چشمهام بسته شد و یه نفس راحت و پر آرامش کشیدم.
اولیش که تموم شد دست بردم و دومیش و برداشتم و بازش کردم و گذاشتم تو دهنم. چه لذتی داشت ثابت موندن دنیا و خوردن شکلات.
-: صبحونه نخوردین نه؟ میدونستم پژمان عجله می کنه.
هول شکلات گنده رو قورت دادم جوری که گلوم و خراشوند. برگشتم و به آیدین نگاه کردم. اونقدر محو شکلاتها و قشنگی دنیا شده بودم که پاک یادم رفته بود ببینم کی برام شکلات آورده.
نگاهش به روبه رو بود. وقتی نگاه خیره ام و حس کرد برگشت و بهم نگاه کرد، بی حرف بدون عکس العمل.
آیدین: بهتر شدی؟
به خودم اومدم و با یه سرفه چشم ازش برداشتم. باید تشکر می کردم. دیگه اونقدر بی ادبم نبودم.
من: بله ممنونم. دستتون درد نکنه.
سری تکون داد و گفت: این بچه ها شعورشون نمیرسه به جای قلیون چاق کردن اول صبحونه بخورن.
از جاش بلند شد و رو به بچه ها گفت: ببینم امروز وعده های غذایی و کنسل می کنیم؟ بابا کسی نمی خواد به ما یه چایی، نون و پنیری چیزی بده؟
یکی از دخترا که نفهمیدم اسمش شیما بود یا شیوا گفت: آخی بچه امون گشنش شده شرمنده الان میز می چینیم براتون.
بقیه خندید و من فهمیدم که این جمع چقدر لوسن که به یه همچین چیز بی مزه ای این جوری می خندن.

بالاخره با تشر آیدین بساط صبحونه رو پهن کردن و من تونستم بعد چند روز درست و حسابی غذا بخورم. از ترس سرگیجه و افتادن فشار بی خیال رژیم و آب کردن گوشتام شده بودم.
بعد صبحونه بچه ها نشستن به بازی. یه عده ورق بازی می کردن و دو نفرم تخته. همه هم از دم شرطی. منم که کلا شانس درست و حسابی نداشتم ترجیح دادم بی خیال بازی بشم و خودم وبا کتاب خوندن سرگرم کنم.
برای ناهار پسرها جوجه درست کردن و انصافا خوشمزه بود.
بعد ناهار هر کسی یه طرفی ولو شده بود. یه لحظه که حواسم نبود نفهمیدم السا و پژمان یهو کجا جیم شدن. یکی دو تا دیگه از زوج ها هم رفته بودن قدم بزنن. پسرها مشغول بازی و قلیون کشیدن بودن.
نیم ساعتی میشد که به خودم می پیچیدم و تو دلم به السا فحش می دادم.
الهی بگم خدا چی کارش کنه منو به امان خدا بین این قوم غریب ول کرده معلوم نیست رفته چی کار کنه.
یکم به اطرافم خیره شدم. اینجا هم که همه اش درخته از آب و آبادانی خبری نیست که. برای همین اینجا رو دوست نداشتم.
من خودم هر وقت یه جا میرم اول نگاه می کنم ببینم دستشوییش کجاست و سعی می کنم همون دورو برا یه جا پیدا کنم بشینم.
الان من و آوردن ناکجا من با این مثانه ی پر از کی سراغ دستشویی و بگیرم.
2 تا از دخترا خانمی کرده بودن و نرفته بودن تو کوه و کمر و رو زیر انداز نشسته بودن ولی اونقدر محو حرف زدن با نامزداشون بودن که نمیشد بهشون بگم دستشویی کجاست از طرفی رومم نمیشد.
چشم چرخوندم. اونقدر کلافه بودن که محمد دوست پژمانم فهمید.
محمد: آرام خانم چیزی لازم دارین؟
بهش نگاه کردم. آبروم رفت. فهمید دارم به خودم می پیچم.
لبم و گاز گرفتم و نگران نگاش کردم. سعی کردم عادی باشم.
من: نه آقا محمد چیزی نمی خوام ممنون.
محمد: تعارف می کنید؟ چیزی می خواید بگیدا.
ای بابا چه پیله ایه. ببینم می تونی انقدر اصرار کنی که من اختیار از کف بدم همین جا بلند اعلام کنم که نیاز به دست به آب دارم؟
من: نه ممنون.
سری تکون داد و بالاخره بی خیال شد. نفسی به زور کشیدم و دوباره سعی کردم از بین دار و درخت یه جای آجری و سیمانی که شکل و نوید دستشویی بده رو پیدا کنم.
-: چیزی شده؟
به آیدینی که کنارم نشسته بود نگاه کردم.
نگاهش منتظر بود. راستش دو دل بودم بگم یا نگم. واقعاً تحملم تموم شده بود دیگه داشت از تو چشمام می زد بیرون.
یه نگاه به جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. با اینکه با این بشر زیادم اوکی نبودم اما خوب در حال حاضر تنها آشنایی بود که توی این جمع داشتم. هر چی باشه همسایه بود و 4 بار بیشتر از بقیه می شناختمش.
مرده شور السا و پژمان و ببرن که به هیچ دردی نمی خورن.
دو دل سرم و بردم نزدیک گوشش. متعجب از حرکتم و نزدیکیم چشمهاش کمی گشاد شد اما تکون نخورد.
کنار گوشش آروم و با خجالت و مختصر گفتم: دستشویی...
یهو همون جور کج برگشت و خیره شد بهم. انگار مطمئن نبود که واقعا گفتم دستشویی. وقتی نگاه عاجزم و دید یه لبخند خیلی ریز گوشه ی لبش اومد. نه پوزخند بود نه مسخره. انگار به زور جلوی خودش و گرفته بود که بلند نخنده.
نگاهش و ازم گرفت و از جاش بلند شد. برگشت سمتم و گفت: پاشو ببرمت.
دوباره لبم و گاز گرفتم. ترو خدا می بینی تا گفتم دستشویی سریع صمیمی شد "پاشید می برمتونم" نه " پاشو می برمت. هی روزگار آدم و عاجز نکن که عزتش می افته.
اما ته دلم داشتم دعا به جونش می کردم.
از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. دستش و برده بود تو جیبش و یه قدم جلوتر از من راه می رفت.
باید از یه سر بالایی می رفتیم بالا که خیلی سخت بود. هی پام و می زاشتم رو این خاکها اما لیز می خوردم و دوباره میومدم پایین.
این خاک و خلم تو این وضعیت با من شوخیش گرفته بود.
پر اخم به زمین خاکی و شل نگاه کردم. یکی می دید فکر می کرد دارم خاکها رو برای اینکه باعث میشن لیز بخورم دعوا می کنم.
داشتم بررسی می کردم که چه جوری پام و بزارم که سُر نخورم که دست آیدین اومد نزدیکم و آروم آستین مانتوم و گرفت و با یه حرکت کشیدم بالا و من با یه قدم بزرگ تونستم اون خاکی و رد کنم و پام و رو یه زمین سفت بزارم.
سرمو بلند کردم و آروم گفتم: مرسی.
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد.