وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان خالکوبی17


حنا که در راباز کرد، اصلا نشناختمش...!!.. چاق تر از قبل شده و از آن لاغری بی اندازه درآمده بود.... این اولین نکته ای بود که به چشمم آمد... موهایش های لایت خوشرنگی داشت.. گونه های همیشه تپلش رو به سرخی بود... چشم های عسلی اش درشت تر از همیشه به نظر می رسید و وقتی بغلش کردم.....، حس کردم بارزترین تغییرش، در آغوش منست.... آغوشی که وقتی بغلش کردم، به وضوح حس کردم که از دخترانگی درآمده.... زنیت گرفته... و لحظاتی بعد، وقتی صدای ماما ، ماما گفتن پسر بچه ی تپل و سفیدی از پشت سرش بلند شد، تمامی احساساتم را تصحیح کردم.... حنا، به شدت مادر شده بود.........!...
اشک توی چشم های حنا بود و توی چشم های من، نه... دوباره بوسیدم و تعارفم کرد تو.... با هیجان به ظاهر جدیدم زل زده بود و هی لبخند می زد...! دلم... غش رفت برای بچه کوچولوی خواستنی اش... نشستم روی زمین و به میل عجیبی که برای به آغوش کشیدنش داشتم، مبارزه نکردم.... پسرک را سفت توی بغلم فشردم.... بو کشیدمش... بوسیدمش... بوی خود حنا را می داد.. بوی پاکی آن روزهامان را...... و وقتی شروع به نق زدن کرد و خواست ازم جدا بشود، جریان سریعی از برق، از ذهنم.. و تمام بدنم گذشت.... صدای جیغ های بی اکسیژن مانده ی صورتی پوش بی گناه، در سرم پیچید..... بزاق دهانم خشک شد.... چشم هایم.. فکم رو به سختی رفت.... و فشارم به طرز غریبی افتاد! حنا بود که بی هوا دستم را گرفت تا از روی زمین بلندم کند و با لمس دست های به ناگهان یخ بسته ی من، جیغ خفه ای کشید... نشاندم توی پذیرایی کوچک و جمع و جورش و دوید تا برایم شربت قند درست کند.... و دقایقی بعد، خاکشیر خنک و پر قند که از گلویم پایین م یرفت..، رنگ نگاهم برگشته بود... دوران سرم آرام گرفته بود و فکر اینکه من به قولم و گرفتن آن گردبند عمل نکردم، جایش را به دل ضعفه ای عمیق برای مک زدم پستونک پسر حنا و تاتی تاتی راه رفتن و سنکدری خوردنش، داد......
رو به حنا چرخیدم.... مادری.... خانومی... از سر و رویش می بارید.... خودش نهار دعوتم گرفته بود و بوی میرزا قاسمی ولایت اجداد مادری اش، خانه ی گرمش را پر کرده بود..... انگشتش را به شوخی به بینی ام زد: خیلی عوض شدی! اینم بردی زیر تیغ، مامانی شدی!!
خنده ام گرفت! مامانی!! بلند خندیدم....
- اما تو اصلا عوض نشدی....
چشمهای درتش را، گرد کرد: عالم و آدم منو میبینن باور نمی کنن خودمم!
- عــــــالم و آدم و بی خیال! تو همونی... همون حنانه ای...، فقط انگار یه دوره ی پیشرفته ی دگردیسی داشتی!!
ضربه ی آرامی به بازویم زد و پر صدا خندید... صدای پسرش که حالا می دانستم اسمش علیرضاست، بلند شد.. حنا رت بغلش کرد و شیشه شیرش را بهش داد.... مات و متبسم.... نگاهشان می کردم.. و دست خودم نبود.......
- چند وقتشه؟!
- دو سال و شیش ماه!
چند سالش بود....؟!.. ذهنم را منحرف کردم..... دستی روی شکمش کشید: یکی دیگه م تو راه دارم!
و لبخند عمیق و مادرانه ای زد..... چشم هایم گرد شد: واو... نگو...!!... چه خبره؟؟ می ذاشتی این یکی یکم بزرگ شه...
گونه هایش گل انداخت: پیش اومد.. بعدم، با هم بزرگ می شن.... من راحت ترم در آینده....
گونه هایش گل انداخته بود.. دست کشیدم به گونه هایم... گونه های من، خیلی وقت بود که گل نمی انداخت......
ادامه داد: محمد خیلی کمکمه... نمیذاره دست تنها بمونم.....
پیش دستی برداشت و برایم میوه پوست گرفت: تو چه خبرا؟؟ چیکارا می کنی خـــــانوم؟!
و من، برایش گفتم... از همه ی چیزهایی که گاه روی دلم سنگینی می کرد.. از خوشی ها.. از تغییرات... دردها را گذاشتم یک گوشه جا خشک کنند و تنها از اتفاقات مثبت حرف زدم... مشکلات من برای خودم بود و دلیلی نداشت باعث کدورت خاطر حنانه بشوم. از کیانی که گفتم، چشم هایش چهار تا شده بود و هی می گفت: بگو جون علــــــــی...!!!!...
نهار در آرامش خاصی که مربوط به خود حنا بود صرف شد.... هر سه گرسنه بودیم و با شیرین زبانی علیرضا، بیشتر سر میز ماندیم.... ظرف ها را من شستم.. حنا نمی گذاشت اما بعد بی خیالم شد... هنوز همان آدم سابق بود.. ساده و خونگرم...، و انگار که این همه سال دوری، از گرمای روابطمان، نکاسته بود........
تمام عصر صرف حرف زدن و خندیدن و چرت و پرت گفتن شد!.. حنا می گفت شادی رفته امریکا... از گلی که حرف زدم، صورتش درهم شد و گفت که خبری ندارد... اما بعد با خنده افزوده بود: اما از اون پسره سامان!! از اون خبر دارم..!! پارسال دیدمش تو خیابون. البته اون منو نشناخت.... خیلی خوش تیپ شده بود. من فکر کردم این شادی آتیش پاره قاپشو دزدیده!! ولی با یه دختر دیگه بود...
ساعت از شش گذشته بود که زنگ آپارتمان کوچک و دوست داشتنی حنا بلند شد... شوهرش بود... مردی محترم و خوش برخورد، که به محض دیدنش، یاد احمد پسر بهجت خانوم افتادم.. همانی که وقتی آمد، علی سرش قشقرق به پا کرده بود.... و به این فکر کردم، که آیا من می توانستم با همان احمد ازدواج کنم و اینطور از زندگیم، راضی باشم...؟!.. نه... قاطعانه ترین جوابی که داشتم!! حالا به هر دلیلی که مجال فکر کردن بهش نبود، من نمی توانستم امثال احمد را بپذیرم........ گرچه، گاهی فکر می کردم که شاید با احمد، خیلی خوشبخت تر از حالای خودم بودم..........
شوهر حنا پسرشان را بغل گرفته بود.. باهاش بازی می کرد... حنا چای آورد و ازش پذیرایی کرد... با محبت توی چشم های حنا زل زد و ازش تشکر کرد.... داشتم با شیشه شیر علیرضا بازی می کردم و با تبسمی کمرنگ، تمام حواسم، به خانواده ی پیش چشمم بود..... از دلم گذشت... حنا چقدر خوشبخت بود... حنا خانواده داشت... بچه داشت... شوهرش هم رده و هم توقع خودش بود.... و گرما، به وضوح از در و دیوار خانه شان تراوش می کرد..... کلمه ی خانواده، در سرم تکرار شد.... خانواده... خانواده... خانواده.... من هم می توانستم جای حنا باشم... می شد که من هم احساس خلا نکنم.... و می شد، چهار تا دیوار و چند تا قلب همخون و چشمهایی مهربان داشته باشم، که بهشان بگویم ، خانواده....!..
علیرضا تاتی تاتی کنان، برای گرفتن شیشه شیرش آمد سمتم... به خنده و به هوای شیشه، بغلش کردم و بوسیدمش و بوییدمش... و از ورای شانه ی کوچک و سپیدش، چشمم به حنا و شوهرش افتاد که در آشپزخانه آهسته حرف می زدند و باز....، گونه های حنا، گل انداخته بود..... دست کشیدم به گونه هایم.... من هم می توانستم زن باشم....؟!.. من هم می توانستم زنیت داشته باشم....، و زن بودن و دور انداخته نشدن را، امتحان کنم؟!... خیره و ساکت، موهای علیرضا را بوسیدم.... من هم می توانستم تمام حواس زنانه ام را به کار بیندازم و .. خانواده داشته باشم... و احساس خوشبختی کنم........؟!


از پیش حنانه که می آمدم، ساعت از شش گذشته بود و عمه داشت یکریز پای تلفن غر می زد که قرار بود من را ببری شاه عبد العظیم.... هی توی گوشی قربان صدقه اش رفتم و تا برسم، باهاش حرف زدم... دلم بدجوری تنگ بود.. تنگ چیزی که نمی دانستم چیست و فقط و فقط بسته به دیدار حنانه می دانستمش.... کلید انداختم توی در.. همه جا تاریک بود.. یادم رفته بود چراغ آشپزخانه را روشن بگذارم... دستم را به دنبال کلید روی دیوار کشیدم که موبایلم زنگ خورد و اسم « همکلاسی » روی اسکرینش نقش بست. گوشی را چسباندم به گوشم و برای اینکه آدم تیز پشت خط، دلتنگی توی صدایم را نفهمد، سعی کردم لبخند بزنم: سلام!
با صدایی پر انرژی سلام کرد: علیک! کجایی؟!
کلید را زدم... روشن نشد.. مثل اینکه برق نداشتیم..!
- خونه. همین الان رسیدم.
- خوش گذشت؟!
- جای شما خالی...
با صدا خندید: یک درصد فکر کن که جای من پیش دوست بدتر از خودت خالی بوده باشه!
نخندیدم.... ناراحت نشدم اما لبم به خنده کش نمی آمد.... در را با پشت پا بستم و به دنبال کبریت به آشپزخانه رفتم....
حالا صدایش آرام تر به نظر می رسید: خوب بود دوستت؟!
- بد نبود... یه بچه دو سه ساله داره... بزرگ شده بود!
جمله اخرم با حس عجیبی ادا شده بود.. انگاری که یک دنیا شگفتی داشت، یک دنیا تعجب... کمرم را راست کردم و کبریت زدم و گاز روشن شد..... نشستم کف اشپزخانه...
متوجه مکث نسبتا طولانی اش شدم.....
- همه بزرگ می شن... توقع نداشتی که همونجوری ببینیش؟!
- واقعا همه بزرگ می شن؟!
- خوبی سرشار؟! نه! همونجوری می مونن..!! چت شده تو؟؟
چقدر از این « چت شده » ، بدم می آمد... تمام وقت هایی که دلم می خواست مردَم، ناراحتی ام را، ذره ذره و با ملایمت از زبانم بیرون بکشد، با این جمله ی سرد و کوبنده مواجه شده بودم......سردم شد.. خیلی سرد... سرمایی که از آن جمله و روزهای سرد می آمد و به جان دی ماه می رفت و مرا بهم می پیچید.... دلخور جواب دادم: هیچیم نیست! می خوام بخوابم! کاری نداری؟!
منتظر جوابش نماندم: خداحافظ!!
گوشی را قفل کردم و گوشه ای انداختم....
پاهایم را توی شکم جمع کردم... چه مرگم شده بود؟! چرا به این بیچاره گیر دادم؟؟... باز صورت خندان و بشاش حنا در ذهنم جان گرفت.. صورت علیرضای کوچکش.... و نگاه حمایتگر محمد، شوهرش.... سردم بود.. سردم شده بود و توان این را نداشتم که بلند شوم و لباسی عوض کنم... سردم بود و انگاری که مغزم هم، یخ بسته بود!!! تلفن خانه زنگ خورد... جان نداشتم بلند شوم... رفت روی انسرینگ.. صدای نیاز پیچید... آزاد بهش زنگ زده بود.... مطمئن بودم... دیده اخلاق من گند شده، خودش هم که محال ممکن بود به کسی دوبار پشت هم زنگ بزند، خصوصا اگر بی ادبی مثل من فوری قطع می کرد!!! گفته نیاز زنگ بزنم شاید با او حرف زدم! وگرنه من که همین نیم ساعت پیش با نیاز صحبت کرده بودم......
دراز کشیدم کف آشپزخانه... بازویم را زیر گونه ام گذاشتم و دست کشیدم به زمین سرد و سعی کردم مسیر گرم لوله کشی را پیدا کنم.... که چشمم خورد به کشوی پایینی کابینت و ... جرقه ای ذهنم را روشن کرد.... جرقه ای که دلم نمی خواست اسمش را بیاورم و علنی اش کنم، اما... حس می کردم بهش احتیاج دارم... احتیاج دارم تا کمی.. حداقل کمی.. آرام بگیرم.... میان تاریکی و ظلمات، چشم هایم را هم بستم و... دست کشیدم کف کشو.... قایمش کرده بودم زیرِ زیر... حسش کردم.. جعبه ی مکعب مستطیلی شکل... زرورق هم داشت هنوز... لبخند کم جانی روی لبم نشست و صورت شاد حنا را، خط خطی کرد...! کشو را با یک حرکت پا بستم و با همان پلک های بسته، جعبه را باز کردم و پیکر لاغر و سفید رنگ سیگار را، بیرون کشیدم.... ESSE مشکی بود اگر درست یادم مانده باشد... شبنم گذاشته بودشان لای لباس هایی که چند ماه پیش برایم فرستاده بود و آریا آورد.. دو سه بسته بود انگاری.... پیکر لاغرش را با شعله ی گاز روشن کردم و گرفتمش جلوی چشم هایم و مردمک هایم را گشاد کردم و بهش خیره ماندم.....
چند سال از آخرین پک هایم.. می گذشت........؟!
صدای بلند خنده های حنا در گوشم بود....
سیگار را لای انگشتانم چرخاندم....
چطور دلم آمده بود بچسبانمش به تنم.........؟!
چطور با خودم این کار را کرده بودم....؟!...
چطور دلم آمده بود آنطور فشارش بدهم و گوشت و پوستم را باهاش.. بسوزانم.......؟!...
بغضم گرفت.. ای ساره.. ای ای ای... نفس عمیقی کشیدم و سیگار را به لب هایم چسباندم.... نفسم را کشیدم تو و... دود را باهاش..... نگه داشتم.... یک ثانیه.. دو ثانیه.... خیلی وقت بود که به سرفه نمی افتادم.... هـــه.. چه افتخاری!! چه سعادتی!! خنده ام گرفت.... بـــــی خیال ساره.... چکار به کار خنده ها و خوشبختی حنا داری؟!... بچسب به زندگی خودت...!! به این فکر کن که همین روز هاست که نیاز عروسی بگیرد.... همین روزهاست که شبنم یکسر بیاید تهران.. خودش گفته شاید، اما تو امید داشته باش..... به این فکر کن که همین فردا پس فردا بساط کرسی عمه جور می شود و با هم می خزید زیر لحاف و چای دارچینی می خورید و می خندید و...... می خندیم...؟! با عمه می خندیم.....؟!... خب... بعدش چه...؟!.. دیگر کسی توی زندگیم نیست که باهاش بخندم.....؟! کسی که نیست که مال این یکی دو روز نباشد؟ رفتنی نباشد؟ چشم ندوزی به روزها، یا لحظاتی بعد که باز برای مدتی از دستشان خواهی داد.... پک ملایمی به سیگار زدم.... اسکرین گوشی روشن و خاموش شد.... اسم همکلاسی بار دیگر روی صفحه نشست... خب، مقبول به نظر می رسید...! نیم ساعتی گذشته و دوباره تماس گرفته بود!! بله ام این بار، میان خلسه ی دود، آرام بود.... همان طور که در صدای او، خبری از رنجش نبود....
- حـــــالت خوبه؟!
حالت را کشید.... حــــالم...؟!
- معلومه که خوبه... چیزی شده؟ کاری داشتی؟
طعنه زد: حالا نه که خیلی هم مهمه که من کاری داشته باشم یا نداشته باشم!!
سیگار بعدی را گرفتم کنار شعله ی آتش... « حالا هر چی... » و کشیدمش به لبم....
- حتما باید کاری داشته باشم که زنگ بزنم بهت؟! نمی تونم باهات صحبت کنم؟! حوصله نداری یا کلا تو لیست ممنوعیاتتم؟؟!!
ای بابا... دلخور شده بود که.... فیلتر سیگار را با انگشت اشاره تکاندم: لیست کدومه؟؟ بی خیال تورو خدا... اصلا حوصله کشمکش ندارم....
و در اثر پک بدی که زدم، دود به گلویم پرید و به سرفه افتادم....
مکث کوتاهی کرد: داری چیکار می کنی؟!
سرفه کردم: هیچی! برق نداریم، نشستم برقا بیاد پاشم یه چیزی درست کنم!
لحنش کشدار شد: آها!
افزود: اوکی... می خوای بیام دنبالت بریم یه چیزی بخوریم؟!
می خواستم...؟!.. نه .. نمی خواستم... نه با آزاد... نه شام... نه تکان خوردن از همین یک متر جایی که اشغالش کرده بودم!! انگار چسبیده بودم به این زمین یخ بسته و یک نخ سیگار...! دهان باز کردم بگویم نــــه...، که خودش گفت: به نظرم خوب نمیای! باید ببینمت!
پوزخند زدم... حالا مثلا میدید، می خواست چکار کند؟! چه فرقی به حالش داشت!!؟؟
امتناع کردم، جوری که ناراحت نشود: خیلی خسته م. باشه یه وقت دیگه. سرم به شدت درد می کنه.
حوصله اش سر رفت!
- اَه...! بس کن دیگه! چت شده در عرض چند ساعت شدی مث پیرزانی غرغرو و سبزی پاک کن؟؟!!! حالمو بهم نزن دیگه ساره....
عادت داشتم...!
به همین سادگی!
به گاهی وقت ها، اینجوری حرف زدن آزاد، مردانه و خشن و بی رحــــم، عادت داشتم!
بدم نمی آمد... ناراحت نمی شدم... حس نمی کردم نباید با من، با یک زن، این طور صحبت کند.... شاید چون وقتی با آزاد بودم، وقتی حرف می زدیم یا جایی می رفتم، احساس زن بودن، اخرین حسی بود که در من می نشست و بهش فکر می کردم...! با آزاد زنی بودم که زنانه رفتار می کرد، حرف می زد، می پوشید، اما حس زنانگی نداشت...!
دقیق تر که می شدم، با همه ی مردهای دور و برم این طور بودم. بیرون و شرکت و کلاس زبان.. بی هیچ حسی از زنانگی خودم و مردانگی آنها... و شاید این حس در ارتباط با آزاد، کمی قوی تر هم می شد... که حالا نمی دانم از بی تفاوتی خودش نشات می گرفت یا مانع درونی خودم....
- باشه، حالتو بهم نمی زنم! مث پیرزنا هم غرغر نمی کنم! ولی بیرون هم نمیام!
خندید.. کشـــــدار....
- خیــــــلی خوب...!حالا اگه خودت دلت می خواد دعوتم کنی و به یه غذای خونگی مهمونم کنی، اون یه چیز دیگه ست!
من کی دعوتش کرده بودم که بار دومم باشد!!؟؟ پای آزاد از آن طرف در حیاط، یک قدم هم این طرف تر نیامده بود!!!
پک بعدی ام، سطحی تر بود: بهتره ده دقیقه دیگه بیای دنبالم!
قهقهه زد... بلند...! گوشی را از گوشم فاصله دادم و با خودم زمزمه کردم: نخراشیده !
ده دقیقه ی من، شد نیم ساعت آزاد کیانی! نیم ساعتی که همان جور چسبیدم کف آشپزخانه و سیگار، پشت سیگار.... سرم هنوز درد می کرد... اما حالم، بهتر شده بود... سرم گیج می رفت اما فکر و خیال دست از سرم برداشته بود!.. صدای بوق ممتد ix55 آزاد که امد، با رخوت از جایم کنده شدم.... زیر سیگاریِ پر از ته سیگار رژ لب خورده را همان جا رها کردم و کت کوتاه و گرمِ قرمز رنگ با آستر Burburriکِرِم را روی لباس های سر تا پا تیره ام پوشیدم و آدامس اکالیپتوس تندی را مزه ی دهانم کردم... حالم از طعمش بهم می خورد اما بوی دهانم هیچ جوره از بین نمی رفت....
نشسته بودم توی رستوران « ریحونِ » پیشنهادی من و خیره به دیزاین سنتی و تنور نانی که دیده می شد، به مچ گیری همکلاسی، درست دقایقی قبل در ماشین فکر می کردم....
باورم نمی شد تا زانو برف نشسته باشد و اینقدر سرما توی هوا بدود...! پریده بودم توی ماشین، دست هایم را بهم مالیده و ها کرده بودم... آزاد خیابان اصلی را دور زد و ملاصدرا را تا انتها رفت.. گیج می زد و خیابان ها را عوضی می پیچید.... نیم نگاهی به من انداخت و همان طور که نمی دانستم برای چی از وقتی سوار شده ام، اخم هایش را در هم کشیده، گفت: نیاز گفت تلفنشو جواب ندادی. می خواست برات کارت بیاره!
کارت! تو گفتی و من هم باور کردم!! زل زدم به خیابان: آخر شب باهاش حرف می زنم..
من با حال خوب و تلقین به خوبی سوار ماشینش شده بودم و او به محض اولین جمله و سلام من، ابرو در هم کشیده و خشن شده بود! تغییر خلق ناگهانی اش را درک نمی کردم و آنقدری هم سردرد داشتم که حوصله ی زهرمار شدن شبم را، نداشته باشم!
از فکر زهرمار شدن، خنده ام گرفت! یاد اولین باری افتادم که دعوتم کرد شام... سر جمع ده بار هم با هم غذا نخورده بودیم که نصفش را نیاز و کوروش هم شریک بودند... باقی اش عصرانه بود خانه نیاز و از این قبیل... اما از همه زهرماری تر و در عین حال خنده دار تر، همان بار اولی بود!
« درست یک هفته بعد از کنسرت! پیاده و سلانه سلانه از شرکت برمی گشتم... و آنقدر فکری بودم که نفهمیدم ماشینی که ده دقیقه پشت سرم بوق می زندو پا به پایم می آید، رییس بد اخلاق شرکت خودمان است! بماند که وقتی برگشتم و سوار شدم، چقدر داد و بیداد کرد و اخم و تخم که « فردا نمیای سرکار، برات مرخصی رد می کنم، به جاش یه وقت میگیری از متخصص شنوایی!!!! » من خندیده بودم.... ناخواسته... و او، به طرز بدی چشـــم غره رفته بود..........! آن موقع بود که صاف سر جایم نشستم و فهمیدم که کیانیِ توی آن لحظه، به هیچ وجه شوخی ندارد و شوخی بردار نیست!!! صورتش را جمع کرده و با حالت چندشی گفته بود: دختره ی گیج!!!
سر انتخاب غذا مکافات داشتیم! نظر من را پرسید، گفتم سوخاری! لب و لوچه در هم کشید و گفت یک جای دیگر انتخاب کنم.... من و نیاز پای ثابت سوخاری بودیم و آزاد هیچ جوره باهاش کنار نمی آمد! هی گفت یک جای دیگر... اصرار کردم... نظر من را پرسیده بود!! مثلا!!!
چه بساطی داشتیم آن شب... یک ساعت در خیابان چرخیدیم و آخر... رضایت دادم به هر جا که می خواهد برود... موذیانه سر کیف آمد و گازش را گرفت! آن لحظه به کل دلم می خواست، سر به تنش نباشد!!!
رفتیم و نشستیم و سفارش دادیم... من پایم را حرصی تکان می دادم... او هی بی مزه!! می خندید و تلاش می کرد بحثی پیش بکشد... غذا آمد... قاشق دوم را نخورده، موی کوچکی که شاید اصلا جای بحث هم نداشت، از لای پیتزایم بیرون کشیدم.... و چنــــان... چنــــان بشقابم را پس زدم که محکم خورد به بشقاب آزاد و چشم های گرد شده اش را تا من، بالا آورد! دست به سینه شدم و با خشونت، به غذا اشاره کردم: حالا هی بگو یه چیز دیگه انتخاب کن!!!
بماند که چقدر صاحب رستوران عذرخواهی کرد.. بماند که غذا را عوض کردندو من با لجبازی تمام، در عین گرسنگی، لب نزدم... و بماند که آزاد، چقدر سعی کرد حرص خوردنش را پشت لبخندی زورکی، پنهان کند!
و بماند، که آن شب را چطور زهرمارش کردم و تا هفته ها...، و ماهها، گهگاه با بدجنسی تمام، به رویش می زدم....... »
صدای بداخلاق آزاد، از خلسه بیرونم کشید: به چی می خندی؟؟!
دست بردم طرف پخش ماشین که روشنش کنم: چی شدی تو؟! بد اخلاق!!
پوزخند زد....
رویم را با ناراحتی گرفتم...
دست هایم را به بغلم زدم و به خیابان پوشیده از برف چشم دوختم....
- از کِی می کشی؟!
گردنم آنقدر با شتاب چرخید که سایش مهره هایش را حس کردم...!
- چی؟!!!
باز پوزخند زد و همان طور که بخاری را کم می کرد، سربالایی جردن را در پیش گرفت: پرسیدم از کی می کشی!
اخم هایم ناخواسته، درهم رفت: اصلا معلوم هست چی میگی و چت شده؟؟!!
دستم را عصبی توی هوا تکان دادم و دلخور، رو برگرداندم...
- تا قبل از اینکه در ماشینو باز کنی و بوی گند سیگارو با خودت بیاری تو، هیچی! کاملا خوب بودم!!!
لب گزیدم... خاک بر سرت ساره!!... ناخنم را کف دستم فشار دادم... محکم...!!.. حسی که همیشه در برابر رفتار های آزاد در من تحریک می شد، باز سر به شورش برآورد! لجبازی!
کلامم پر از کنایه بود: نه که شما پسر پیــــــغمبری!!! یه جوری گفتی فکر کردم از ده فرسخی دود و بوی گنــــد!! سیگار هم رد نمی شی!!
گند! را حرصی ادا کرده بودم...
پوف محکمی کرد و با بداخلاقی گفت: من با تو فرق می کنم! چرا نمی فهمی؟! تو زنی!!! نباید دهنت بوی سیگار بده!
تو زنی...
حس کردم... چیزی توی گوش هایم.. شکست... قلبم سوزن سوزن شد.. و حسی شبیه به ریزش آب..، در دلم.. شُرشُر.. ریز..ریز....
با چه وضوحی گفته بود.. اینقدر حرف داشت زن بودن من؟؟!!... اینقدر دور بود که حالا با یک جمله، هزار جور حس بیگانه دَرَم ریخته بود.....؟!
نگاهش کردم... پس آن همه آدامسی که خوردم، فایده نداشت...؟! نه... انگاری که برای شامه ی کیانی که عمری با سیگار دست و پنجه نرم کرده بود، نداشت....
بغض کردم....
صورتش سخت و انعطاف ناپذیر شده بود...
اصلا دلم نمی خواست ببینمش! اصلا دلم نمی خواست یک لحظه ی دیگر هم، آن ماشین شاسی بلند و سفید را تحمل کنم!! داشتم خفه می شدم!! خفه!! خفه شدنی که دست بوی آدامس و سیگار نبود! دست زن بودن من بود!! زن بودنِ.. من...!
بغض کردم...
آنقدر غیر ارادی..
آنقدر یکهو....
برای فرار از هر عکس العمل نسنجیده و بچگانه، رویم را گرفتم و به پنجره دادم و رنجیده، زمزمه کردم: دهنمو می بندم، که حالتو بهم نزنم!
نفسش را محکم پرت کرد بیرون.... چنگ زد لای موهایش و کلافه صدایم زد: ساره..!
جوابش را ندادم... شاید بیش از حدواکنش نشان داده بودم اما، دست خودم نبود... همان یک جمله کافی بود تا باز صورت حنا بیاید پیش چشم هایم و اثر آن همه دودِ ESSE بپرد و کلافه ام کند و باعث شود به دم دست ترین مردی که اطرافم است، بپرم!!! داخل کوچه ی رو به روی رستوران پارک کرد و چرخید طرفم: ساره..، یه دقیقه گوش کن به حرفم...
کیفم را برداشتم و همان طور که پیاده می شدم، پریدم وسط حرفش: کار من به خودم مربوطه، تو هم حرفاتو برای خودت نگه دار!
و بی توجه به او، راه افتادم به طرف رستوران... نشسته بود و جُنب نمی خورد!! میزی انتخاب کردم و نشستم... تا همین حالا... دلخور، که بیاید و زهرمار دوممان را هم، سپری کنیم!!!
بالاخره بعد از ده دقیقه ،همان طور که دست های شسته شده اش را با دستمال کاغذی خشک می کرد، پیدایش شد... خودم را سرگرم منو کردم... سفارش داد و طبق معمول مثل طلبکارها، تکیه داد به صندلی اش و زل زد به من!
اخمم را غلیظ تر کردم... خودش را جلو کشید: به سلامتی قراره زهر نوش جان کنیم؟!
خنده ام را از حالتش خوردم: تا شـــــــما چی میل داشته باشین!
با تاسف نگاهم کرد: آخه دختر جون...! من اگه حرفی می زنم، به خاطر خودته! چرا نمی فهمی؟!
فکم را سخت کردم و زل زدم به صورتش: لطفا دیگه به خاطر خودم، حرفی نزن!
سری به نشانه ی تاسف تکان داد.... چند لحظه نگاهم کرد....
- ندیده بودم تو این مدتی که می شناسمت، از این خلافا بکنی!
خنده ام گرفت! جدی بود اما منعطف تر! سعی کردم فراموش کنم چی راجع به زنانگی ام گفته..... بی تفاوت شانه بالا کشیدم: دلیلی نداشت ببینی...!
بعددر حالیکه سعی می کردم موذی و مریض و بدجنس به نظر برسم، اضافه کردم: چیه؟! بهم نمیاد خلاف کنم؟
خیره نگاهم کرد... جوابی نداد.... فقط نگاه ممتدش را حفظ کرد.... چشمم را گرفتم و به ظرف سبزی تازه ی روی میز دوختم.... زمزمه کردم: چرا اینجوری نگام می کنی...؟!
همان طور خیره... آهسته تر از من زمزمه کرد: دارم به این فکر می کنم که، خیلی کارای دیگه هم از تو برمیاد.....!
مستقیم نگاهش کردم! نفهمیدم چه گفته! اما حس بدی به جمله اش داشتم!
- یعنی چی؟!
عاقل اندر سفیه، و یکجور دیگری که نمی دانم چجوری بود، نگاهم کرد: هر آدمی، بسته به زن یا مرد بودنش، هزار تا زن یا مرد تو خودش داره، که گهگاه به واسطه بعضی موقعیت ها، یه شمه ای از هر کدومو نشون می ده!
اشاره ای با ابرو به من انداخت: تا حالا چند تاشونو به مننشون دادی! اولیش زن عاصی ت بود! وقتی اومد تو اتاقم و برام خط و نشون کشیدی که آتیش یه پا می کنی! یادته؟!
خوب یادم بود.....
خیلی خوب...
- باقیش؟
تکه ای از نان داغ روی میز، به دهان گذاشت: باقیشو بعدا بهت میگم! الان پررو می شی!!
چشم هایم را گرد کردم و اخم بدی تحویلش دادم... اصلا به حساب نیاورد و گفت: حالا عین بچه ی آدم بگو، از کی می کشی؟!!
کف دست هایم را چسباندم روی میز.. ناخن های مانیکور شده با لاک کمرنگ صدفی... معده ام از ضعف و گرسنگی سوخت....
- از خیلی وقت پیش...
- اینو که می دونم! از یه پاکت کشیدنت مشخصه!
فوری گفتم: یه پاکت نبود!
پیشخدمت مشغول چیدن دیس غذا روی میز شد... بی حوصله گفتم: اصلا چه اهمیتی داره از کی و برای چی.. بذار غذامونو بخوریم...
دست بردم به چنگالم و فرو بردمش در خیارشور کنار غذا.... هیمن جوری داشت نگاهم می کرد... و دست به غذایش نمی زد... بی خیال مشغول شدم... همان طور که نگاهم پایین بود، آرام گفتم: آزاد می شه لطفا غذاتو بخوری؟! وانمود هم نکنی که پسر پیغمبری و یه مرد سنتی که این چیزا براش اخ و جیزه! من بعد چند سال یه غلطی کردم، خواستم یکم آروم شم... اگه می دونستم قراره اینجوری بازخواست بشم و آرامشو بگیری، طرفش نمی رفتم! حالام لطفا غذاتو بخور.....
لیوان دلسترش را به دهان برد و همان طور که مزه مزه اش می کرد، آرام پرسید: چت شده بود که می خواستی آروم شی؟!
به سرعت سر تکان دادم... دلم نمی خواست آزاد دستم را بخواند.. به هیچ عنوان! اگر یک کلمه ی دیگر می پرسید، تا ته خط را می خواند....!!.. دلم نمی خواست... دلــــم............
- هیچی..!..
- هیچی؟! به من نگاه کن ساره...!
- دارم غذا می خورم!
- اگه سی ثانیه به من نگاه کنی، اون دیسو از جلوت جمع نمی کنن!! منو نگاه کن لطفا!
بی نهایت خشک و جدی بود..! با تردید نگاهش کردم... زمزمه کرد: چی شده؟!
حس کردم بی دلیل و با دلیل، یک لحظه، چشم هایم سوخت.... صدایم ضعیف بود وقتی دست بردم به لیوان ابم: فقط دلم برای حنا تنگ شد....
کف دستش را چسباند یک طرف صورتش و به من خیره شد... سعی کردم جو را عوض کنم: راستی! عروسی افتاد کی؟! نگفته بود نیاز...
جوابش را نمی شنیدم.. از کبابم خوردم و بی هوا و تند و پشت سر هم ادامه دادم: این همه دیروز باهاش حرف زدم، یک کلام نگفت می خواد برام کارت بیاره! عاشقه..، حواس پرت شده...راستی آزاد! کوروش می گفت....
صدایش آهسته بود، اما نه آنقدری که نشننوم.. وقتی پرید وسط حرفم و زمزمه کرد: دلت برای خودت تنگ شده بود؟!
ساکت و صامت، زل زدم به غذایم... چرا بس نمی کنی آزاد؟!!... میز را عقب زدم و برخاستم. سرم را بالا گرفتم: من سیر شدم.. بریم...
امشب خیلی ممتد نگاهم می کرد و چشمش را نمی گرفت.. داشتم اذیت می شدم...!
تقریبا..، التماس کردم: داری اذیتم می کنی آزاد....
نفسش را فوت کرد و دستی به صورتش کشید: خیلی خوب.. بشین غذاتو تموم کن، بعد می ریم!
همانطور سر پا جواب دادم: می رم دستامو بشورم...
و راه دستشویی را در پیش گرفتم... آبی به صورتم زدم و کمی به آینه زل زدم و برگشتم سر میز... یک سوم غذایش را هم نخورده بود... با دیدن من از جایش بلند شد: بریم....
کنارش راه افتادم و از ریحون خارج شدیم... برف هنوز می بارید.. ریز ریز و نرم نرمک.... دست هایم را زیر بغلم جمع کردم و با حالت عذرخواهانه ای گفتم: اصلا چیزی نخوردی..
لبخند کمرنگ و کجی زد و جوابی نداد.. فکری بود و من ترجیح می دادم مزاحمش نشوم... همراهم آمد و در را باز کرد و ایستاد تا سوار شوم... خودش هم سلانه سلانه ماشین را دور زد و.. نشست... پنجره ام پایین بود و سوز می آمد تو و صورتم را رد و کمی قرمز کرده بود.. پخش را روشن کردم و صدایش را پایین کشیدم... چند لحظه ای نشست... برگشت طرفم: سیر شدی؟!
لبخند زدم: آره ولی فکر کنم تو زهرمارت شد!
لبخند محوی زد و نگاهش را دور تا دور صورتم چرخاند... بی هوا دستش را دراز کرد و گونه ام را کشید: دختر خوب! اگه چیزی بهت گفتم، فقط برای این بود که بدونی مردا از زنی که دهنش بوی دود بده، خوششون نمیاد! وگرنه من که پایه ی خلافتم..، تا تهـــــــش....!!!
چشم های گرد شده ام را به دستش دوختم.. اخم کردم... باز ادایم را درآورد.. ادای وقت هایی که رگ مذهبی ام بالا می زد....! کفری نفسم را فوت کردم بیرون: من بهت بگم، که بدونی، بعضی زنا از اینکه مردی دستش هرز بپره، خوششون نمیاد!!!!
ابروهایش را بالا فرستاد و با لودگی گفت: اِ.....؟! تا اون جایی که من تجربه دارم و می دونم.... همـــــــه شون خوششون میاد!! باقیش ناز و اداست!
چشمکی زد و افزود: تو باور نکن!!
پوزخند زدم : تو رو خــــدا؟؟ ضعف نکنی یه وقت! محض اطلاعت ، اینم بگم بدونی... همون زنایی که گفتم خوششون نمیاد، اگه یه بار دیگه تکرار کنی و دیگه پا رو دمشون بذاری، چنـــــــان جفت دست و پاتو قلم کنن، که خودت حظ کنی!!
لبخند دندان نما و مسخره و گل گشادی زدم: فقط گفتم که بدونی!!!
مکثی کرد و بعد بلند زد زیر خنده.....
زیر لب « مرضی» گفتم و حواسم را دادم به ترافیک رو به رو.... کمی که گذشت، از صندلی عقب کتش را برداشت و از توی جیبش پاکت سیگاری بیرون کشید... نگاهی به من انداخت و نیشخندی زد: آتیش داری؟!
« زهــــــرمــــــــــار» بلندم قهقهه اش را به هوا برد.... سیگارش را روشن کرد و میان خنده گفت: ولی بی خیال زن بودن و خوش بویی که بشیم،
چشمکی کشــــدار زد: من از این زن خلافکارت خوشم میاد!
خنده ام گرفت.... چقـــدر هم که زن خلافکار بودن، به من می آمد.... یکوقت ها فکر می کردم، شاید آزاد و نیاز زیادی فکر می کنند من طیب و طاهرم... دلم نمی خواست خیال کنند خیلی پاستوریزه ام .... نه که بخواهم بگویم من هم آره..، نه... فغقط این که پیش وجدان خودم.... سعی کردم فراموش کنم... کسی از خلوت من خبر نداشت و نخواهد داشت... بگذار همینجوری فکر کنند.. کسی که نه چیزی پرسیده، نه من دروغی تحویل داده ام....
- می کشی..؟!
ابروهایم را بالا فرستادم: نگو که همین الان پسر عمه ی من بود که اون روضه ها رو می خوند!!
خندید: نه! ولی همون پسر عمه ت بعدش گفت که پایه ی خلافته!!
خندیدم... دست تعارفش را رد کردم و گفتم: اول اینکه من بعد عمری یه غلطی کردم... تموم شد رفت پی کارش...!.. خلاف خلاف هم به من نبند! فکر کردی با یه پوکر باز قهار که صبح تا شب یه پیک مشروب دم دستش و یه سیگار برگ گوشه لبشه ، طرفی؟! هرگز هم منو با خودت مقایسه نکن! بعدشم.... هیچ وقت فکر نکن جلوی تو حاضر می شم یه پک به اون سیگار لعنتی بزنم! تمــــــام!!
لبخند روز لبش جا خشک کرده بود.... فیلتر سیگارش را از پنجره بیرون تکاند.... و چیزی نگفت....
کمی متمایل شد به طرفم و با تبسمی پر از ژست و مهربانی، پرسید: خـــــب..، خانوم خلافکار..! بریم یه قهوه بزنیم؟!
ساعتم را چک کردم: ده شده!
شانه بالا انداخت: خب شده باشه! کسی خونه منتظرته یا مامان جونتون گفتن این وقت شب با یه مرد غریبه بیرون نمونی؟!!
همینجوری نگاهش کردم.... دست خودم نبود.... دست خودم نبود که یکهو آنجوری و با بغض نگاهش کردم.... قصد جان مرا کرده بود امشب!.. کسی خونه منتظرته؟!.... نه... که هیچ کس منتظرم نبود.... چی می گفت امشب آزاد......
دستش را بالا، جلوی صورتم گرفت و انگار که فهمیده باشد چه گفته و من چه مرگم شده، تند و پشت هم گفت: باشه باشه! غلط کردم! عین بچه آدم می رسونمت خونه و دیگه هم حرف اضافه نمی زنم! باشه سرشار؟!! باشه؟؟
لب هایم را بهم فشار دادم و دستم را گرفتم بیرون.. زیر دانه های ریز و درشت برف.....
بغضم را خوردم و آهسته گفتم: ولی من قهوه می خوام.... از اون قهوه ها که بعدش هیشکی منتظرت نیست....!....
حرفی نزد... عوضش صدای پخش را بالا برد و با سرعت بیشتری، ترافیک را پشت سر گذاشت.... فضای ماشین آرام بود.... سکوت بود.. من هم، آرام بودم... این آزاد امشب هی کبریتی به من می زد و می رفت...... به فردا فکر کردم... به کارهایم که مانده بود... به اینکه باید می رفتم دنبال عمه و چند روزی می آوردمش پیش خودم...
- ساره...!
- هوم..
- می گم... به نظرت کووش به درد نیاز می خوره؟!
داشت بحث را عوض می کرد..... باشد.. من هم هستم...!.. نفسم را فوت کردم بیرون و کلافه بهش چشم غره رفتم: باز به این بیچاره گیر دادی؟! بابا جان بذار زندگیشونو بکنن...
سیگار دومش را از پنجره پرت کرد بیرون: جدی حرف می زنم... اگه یکی یک درصد بهم اطمینان بده که به درد هم نمی خورن، بهمش می زنم!
- قلدر شدی؟؟!!
- نه! برادر شدم.....
و از ماشین کناری سبقت گرفت....
- از تو می پرسم، چون خیلی به نیاز شبیهی...
شانه بالا انداختم و حروف، بی فکر، انگار با زمینه ای قبلی، با یادآوری روزهایی که خانه ی حاج خانوم بودم، روی زبانم جاری شدند: مگه یه زن چی می خواد....؟! مگه نیاز چی می خواد.... یه زندگی آروم و بی دردسر... که به نظر میاد کوروش می تونه فراهمش کنه... بی تنش و اختلاف.... نیاز همینارو می خواد دیگه... یه دوست داشتن ساده......!
مستقیم نگاهم کرد و ماشین را نزدیک کافه ای نگه داشت: همین...!؟ به حرفایی که می زنی اعتقاد داری؟؟ یه دوست داشتن ساده؟!
سر تکان دادم... که آره، اما یک درصد هم اعتقاد نداشتم................! اعتقاد نداشتم چون زن نبودم.. چون ساره ی قدیم نبودم... به چی اعتقاد داشتم و چی می خواستم را نمی دانستم، اما هیمن قدر می فهمیدم که همه ی خواسته های یک زن این است، نه ساره ی امروز.........
- فکر می کنی دوست داشتن، ساده ست؟!
ترجیح می دادم درباره این معقوله، اصلا فکر نکنم.....!!!... به کافه اشاره کردم: تُرک باشه لطفا!
و لبخند از سر باز کنی زدم... چند لحظه مکث کرد و بعد.. پیاده شد.....
یک ربع بعد که برگشت.... چشم هایم را بسته بودم و با موسیقی و برف و خنکی... به معنای واقعی کلمه... حـــــــال می کردم...... نشست و سرما را با خودش آورد.... بخاری را روشن کرد.... فنجانم را از دستش گرفتم و به لب بردم... همان طور که از اسپرسوی همیشگی خودش می خورد، خیره به من گفت: ساره می دونستی بر خلاف این همه مدرنیته ای که به ظاهر ازش دم می زنی، درونت یک زن به شدت ستنی هست...؟!
گنگ نگاهش کردم.... فنجانش را تا ته سر کشید و من را منتظر نگه داشت... بعد گذاشتش توی سینی پاکتی کوچک و با حالتی استفهامی..، ازم پرسید: مگه یه زن از زندگیش چی می خواد؟!
و آنقدر نگاهم کرد تا برایم جا بیفتد.... ماشین را روشن کرد.... زن سنتی...؟!... فنجان خالی را از دستم گرفت و همان طور که می برد بگذاردشان داخل سطل مکانیزه ی شهرداری، گفت: بعدا درباره ش باهات حرف می زنم.....
نزدیک خانه شدیم.... هنوز داشتم به حرفی که زده بود فکر می کردم.... هنــــوز.... جلوی خانه، زد روی ترمز و با لبخند برگشت طرفم: شب خوبی بود...!
گیج نگاهش کردم... زن سنتی...؟!... نگاهم را خواند... در سمت من را باز کرد: زود برو تو، ببین اگه برقات هنوز نیومده بود تماس بگیرم اداره برق... بعدا درباره ش حرف می زنیم.. اوکی؟!
از ماشین پایین پریدم...
صدایش توی سرم بود....
صدای آزاد و بحث هایمان از سر شب و دود سیگار و حنانه ای که تمام ظهر و عصر، مهمانش بودم....
و هزار جور فکر و خیال....
نمی دانم خداحافظی کردم یا نه.... فقط وقتی وارد خانه شدم و دیدم برق آمده و شعله ی گاز هنوز روشن ست، گوشی ام را برداشتم زنگ بزنم که همان لحظه مسیج رسید: دیدم چراغت روشن شد. شب بخیر.
لباس هایم را وسط هال کندم.... گنگ و گیج.. راه افتادم توی اتاقم... در کمد رو به روی تختم، باز بود.... نشستم لبه ی تخت.... چادر ساده ی سیاه رنگ، چشمم را می زد..... خیره ماندم بهش... پاکت سیگار و زن سنتی و حنانه ی خوشبخت، چشم و دلم را، می زد....!
از خودم پرسیدم.. برای چی درش آوردم...؟!.. کسی در من جواب داد... دیگه دوستش نداشتی.... مشتم را گره کردم... چانه ام رو به بغضی شدن می رفت... نه.. دوستش داشتم... لیاقتش را نداشتم... نه... این هم دلیل کاملی نبود.. پس چی دلیل بود ساره؟! پس چی دلیل است؟!... دست لرزانم را، مردد، کشیدم سر چادر و.. با احتیاط.. لمسش کردم.... سر خورد توی دستم.... افتاد پایین.... توی هوا گرفتمش... چسباندمش به خودم.. بی اراده.... وقتی چمدانم را باز می کردم و لباس هایم را میچیدم، این یکی را بی آنکه رویش مکث کنمف بی آنکه به دلم اجازه ی هوایی شدن بدهمف گذاشته بود انتهای کمد...!.. چسباندمش به خودم.. بینی ام را فرو کردم میان پارچه ی کرپ سبک و سیاهش.... نفس کشیدم.... ازت دلچرکین شده بودم..، خــــوب من.....!.. ازت دلچرکین شده بودم و... حس می کردم... طرفت بیایم، ضربه می خورم.. حس می کردم دوست ندارم لمست کنم.. بندازمت سرم.... دوست ندارم شبیه به آن بچه ای باشم که با سماجت تو را نگه می داشت و حرف توی سرش نمی رفت و... به خاک سیاه نشست.. می دانم.. با ربط و بی ربط، همه چیز را، تمام اشتباهات خودم را، به تو ربط داده ام.... متاسفم عزیزدلم.... متاسفم مأمن اشک های من... دلم ازت گرفته بود و.... تمام اعتقادم را بهت از دست داده بودم..... از خودم می پرسیدم این همه که به حکم تو و اعتقادات پشتت، ضربه خوردم ام، کی بهت خدشه ای رسانده ام....؟!.. از خودم می پرسیدم.... همان ده روز لعنتی... همان ده روز نفرین شده... که لایعقل بودم... که قدرت فهم و درک درَم مرده بود...!... ازت بدم می آمد.... دوستت نداشتم، خــــوب من...... دوستت..، نداشتم..........
حالا چی....؟!
این را انگاری... همان پوشش همیشه به آرامشم، ازم پرسید.... نگاهش کردم... بینی ام را کشیدم به پارچه ی لطیفش و هی.. نفس بلند و عمیق کشیدم... چند قطره اشک از گوشه ی چشمم پایین ریخت.. اشک هایی، از سر دلتنگی.. از سر.. ندامت و... پشیمانی..... بوسیدمش.... تو ســـاره ی منی...! تو طفلکی منی... ساره ی پاک و معصوم آن روز ها...، هر چقدر پر از خطا و دوست نداشتنی.... تو... بند دل منی... من را یاد روزهای بی دغدغگی ام می اندازی.. یاد تمام وقت هایی که فقط دختر خانه ی پدرم بودم....!.. تمام وقت هایی که فکر و خیال نداشتم، قید و بند نداشتم، کابوس نداشتم، زخـــــــــم....، نداشتم................ رها شدم روی تخت.. پاهایم را توی شکمم جمع کردم... چشم هایم را بستم و چادر را به صورتم فشردم.... حالا... هر چی که بودم، پاک و معصوم، نبودم... ساره ای نبودم که با حنا می رفت دعای کمیل.... من، هیچ شباهتی به حنانه ی امروز، هیچ شباهتی به آن همه پاکی و خوشبختی...، نداشتم..... حالا هر چی که بودم، یک بار لغزش در پرونده ام نوشته شده بود... ضعیف بودم.. پیشانی سیاه بودم... لغزیده بودم! لغزشی که منتهی شد به توبه.. منتهی شد به ببر پشت کتف... منتهی شد به... هزاران درس و عبرت.... چادر ساده و سیاهم را...، بوییدم و... بوسیدم.... تو ساره ی پاک درون منی...، که حالا.. شاید مُــــرده باشد..... که حالا شاید توی تاریکی وجودم... دست و پا می زند و.... گم شده.....! دوستت دارم..، ساره ی من... ساره ی خوب من.... ساره ی پر از حماقت و خطای من....! دوستت دارم.... ای تمام آرامش من.....




بدری جون یکی دو روزی می شد که آمده بود پیش من و به قول خودش ییلاق...! من پشت میز طراحی ام، توی اتاق کار می نشستم و عمه هی به بهانه ی چای و شیرینی، به کارم سرک می کشید.... هی لابه لای پارچه ها و کاغذهایم می گشت و جمله ی پرسشی یا خبری کوتاهی بر لب می راند... از آن مدل حرف زدن ها که هم می خواهی طرفت نفهمد چقدر مشتاقی، هم می خواهی حواسش به تو جمع شود!! آخر سر هم طاقت نیاورد و حرف دلش را زد: اگه من دوره زمونه ی خودم کسی رو داشتم، حالا صد تای تورو میگذاشتم تو جیبم!!!
عینکم را از چشمم برداشتم و همانجوری که نمی توانستم هیچ جوره لبخندم را پنهان کنم، دست انداختم دور گردنش و چند ماچ ابدار زا صورت گرد و تپلش گرفتم: تو جای من... اصلا هرچی که من دارم، مال تو..! راضی می شی؟!
عمه نشست روی صندلی و با ذوق گفت: از پسرای محل کارت بگو مادر.. چطورین؟؟ خوبن؟ مقبولن؟!
اوففف غلیظ و محکمی گفتم و باز عینکم را گذاشتم سر چشمم: چی می گی عمه....
و مدادم را روی کاغذ چرخاندم... عمه با همان شور و اشتیاق و با همان لحن پر ولع همیشگی اش نسبت به پسر ها، گفت: اِ !!!؟؟ خب مگه چیه عمه؟؟ ایرادش کجاست؟ تو که نمی تونی تا آخر عمرت تک و تنها و مجرد بمونی... میگم ساره جان... مادر! بیا بذار اگه کسی هست، پا پیش بذاره! اصلا تعریف کن ببینم چجورین؟ خونواده دارن؟!! از کسی خوشت نیومده؟؟
اینبار، با حوصله... عینک را روی مز گذاشتم، چرخیدم سمت عمه، و شمرده شمرده گفتم: عمه جان...! نه من از کسی خوشم اومده، نه فکر می کنم کسی از من خوشش بیاد...!! بهتره دیگه درباره ش حرف نزنیم عمه... چون نه من دیگه آدم زندگی مشترکم، نه کسی میاد یه زن مطلقه رو که قبلا یکی تفش کرده، بگیره!!!
و رو برگرداندم و حس کردم بقدری جمله هایم تلخ بوده، که زبانم تلـــخ شده و... نمی بینم دارم چکار می کنم..... صدای نفس های آرام عمه آمد.. بعد از جایش برخاست... سلانه سلانه راه افتاد طرف در... و من، شنیـــــدم که با خودش می گفت: مطلقه... مطلقه.. این دختره چی میگه؟؟؟
شام در سکوت صرف شد و تا من ظرف ها را بشورم، عمه رفت و یک طرف تخت دو نفره ی من، جا گرفت.... از غروب و حرف هایمان در اتاق،سر جمع دو جمله هم باهام حرف نزده بود!! دست های خیسم را می تکاندم و با حوله دستی کوچک آویخته به در خشک می کردم و نگاهم به عمه بود که چشم هایش را بسته و ابروهایش به حالتی نالان، در هم گره خورده بود....
- خوابیدی عمه؟؟
نزدیک شدم... درز چشم هایش را باز کرد.... چراغ را خاموش کردم و گوشه ی لحاف را کنار زدم....
- عمه؟! خوبی؟؟
لبخند زد ... سر جایم چرخیدم که آباژور کوچک را روشن کنم که دست عمه روی کتف چپم قرار گرفت.... نفس در سینه ام حبس شد.... انگشت پیر و چروکیده ی عمه با ببر سیاه و کوچک، بازی می کرد.... و من... لرزش انگشتانش را... به وضــــوح، حس می کردم......! سعی کردم با صدای شوخی برگردم طرفش: عمه ی خوشگل مَــــ....
چشم های عمه خیس بود.... چانه ی گرد و کوچکش می لرزید و انگشتش توی هوا، مانده بود..... دلم فشرده شد.... لب هایش بهم خورد: آخه مادر.... این چی بود کَندی رو تنت؟؟!!... این چکاری بود کردی ساره جانم...........
نتوانستم.. طاقت نیاوردم.... خزیدم زیر لحاف و سرم را فرو کردم توی بغل عمه.... هر چی که شده بودم، قلبم هر چقدر سفت، هنوز طاقت اشک های عزیزترین را، نداشتم......
هی گفتم: هیش... عمه.. عمه جان... بدری جونم... هی... اینکارا چیه می کنی؟؟؟ بدری خانوم؟؟ بی خیال بدری جـــــون!! ی کاری کرده م دیگه.... خواستم همیشه یادم باشه.... تو که می دونی.... خواستم همیشه جلو چشمم باشه.... عمه؟؟
خودم را کشیدم عقب تا صورتش را ببینم... اخمی تصنعی کردم و به شوخی گفتم: از پسرای شرکتمون بگم حله؟؟!!!
اما بر خلاف تصورم، اشکش که بند نیامد هیچ... چانه اش بیشتر لرزید و با بغض، هیهــــــات کرد که: آخه گناه تو چیه بچه م...؟!... گناه تو چیه که این حرفارو می رنی مادر؟؟ دیگه زنی این حرفا رو ها مادر... باشه؟! باشه ساره جانم؟! دیگه اون دری وری ها رو به خودت نچسبونی ها....
لبخند تلخی زدم: مگه دروغه عمه جونم...؟!
سرم را این بار، محــــکم گرفت توی بغلش و فشار داد: دیگه نشنوم ازت.... مگه می شه آدم بی سر و همسر بمونه؟ منو ندیدی این همه سال؟؟ زن احتیاج داره عزیزکم... جون من... این حرفا چیه که می زنی.... تو ماهی... به کس کسونش نمی دم...!!... باشه جون عمه؟! باشه ساره م؟!... ای خدا... کی بشه من عروسی این بچه مو ببینم که من باعث بدبدختیش شدم.......
و تمام وقت حرف های عمه، صورت خندان حنا و علیرضا ومحمد پیش چشمم بود.... سرم توی بغل عذاب وجدان دار عمه بود و فکرم پیش زندگی ساده ای که می توانستم داشته باشم...

***

صبح پنج شنبه ی روز بعد، تمام و کمال، روز عمه بود!
از صبح که بیدار شدیم، هی این پا و آن پا می کردم... عمه دم در ایستاده بود وغر می زد: پس چرا نمیای؟؟ چیکار داری می کنی؟؟؟
و من.... که رو به روی در باز کمدم نشسته بودم و.... زل زده بودم به چادر سیاه رنگی که صاف و اتو کشیده، یک گوشه تا شده بود....
برای سر کردنش، دل دل می زدم...
دل دل....
دستم را جلو بردم و بهش کشیدم.... وای.. مگر می شد زیارت بروی و این خوب را نپوشی؟! مگر می شد دلت تنگ باشد و پا بگذاری روی دلتنگی ات و لگدمالش کنی....؟!.. تمام کن ساره... این همه دلت را لگد مال کردی، چی شد؟!.. برش دار! معطل نکن!
حالا، جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر زنی در آینه زل زده بودم، که در عین غریبی..، آشنایی اش، در پوست ورگ من جاری بود....
صدای عمه نزدیک تر شد: ساره؟؟ پس چرا نمیا....
صدا ، ساکت شد. از گوشه ی اینه دیدمش. همان جوری خیره و مــــسخ...، زل زده بهش.... گونه هایش بالا رفت... چشم هایش برق زد.... نه که عمه من را این جوری دوست نداشته باشد...، نه که اصلا پی چادر پوشیدن و نپوشیدم من باشد...، نه...! عمه ی قرتی من، همیشه توی گوشم خوانده بود هر طور که دلت می خواهی بپوش.. هر طور که دلت می کشد باش.... فقط به هر چی که هستی، یقین داشته باش!
نمی دانم چرا بی اختیار خجالت کشیدم....
مثل دخترهای هفده ساله...
شرم زیر پوستم دوید....
سرم را انداختم پایین و با سرعت از کنار عمه رد شدم: بیا دیگه عمه... دیر می شه ها...
و تا دم در، پا تند کردم......
که من کار بدی نکرد بودم... که این سرخی و خجالت..، از... دلتنگی بود..... از اصل..... از دلتنگی برای بازگشتن به اصـــل.....!
تا برسیم عمه بلند بلند می خندید.. جوک می گفت و هی به شانه ام می زد و سر به سرم می گذاشت!.. هر ده دقیقه هم می گفت کاش پسرم علی هم بود.....!.. و من... تا برسیم.... تا پا بگذارم توی حرم و چشمم بیفتد به گنبد و دلم پر بکشد و بعد از چند ســـال بروم زیارت کسی.. تا بچسبم به ضریح و صورتم رابهش بکشم و چشم هایم را ببندم و غرق لذت شوم و این خوشی را زیر پوست و توی رگ هایم هُل بدهم.......، لحظه ی سر کردن چادر دوست داشتنی ای را که حس می کردم بهم تقدس می بخشد...، ذره ذره به دور خود کشیدنش را.، و تمام راه ، همراه بودنش را.....، زیر دندان مزه مزه می کردم........
با عمه خندیدیم.. توی ماشین رقصیدیم و ادا درآوردیم... و من، که نه تنها در خودم، که در چشم های عمه هم برق آشتی با از دست رفته ها و دلتنگی ها را...، حس می کردم.....
پایش آنقدر درد می کرد که نیم ساعت آخر رسیدنمان به خانه، زیر لب نالید و غر زد... برف به شدت می بارید و هوا بدجوری سرد بود و...برف هم مزید بر علت شد و عمه می گفت « آدم مگه تو این هوا می ره زیارت؟!! » و چشم های من، که گرد می شد.... دلم هوای کرسی داشت و برای آخر هفته ای دلچسب، برنامه ریزی می کرد....! ماشین را که نزدیک بود روی برف سر بخورد، کشیدم جلوی پارکینگ و پیاده شدم تا عصای عمه را بدهم و کمکش کنم پیاده شود. در سمت عمه را باز کردم. خم شدم و کمک کردم پایش را بگذارد بیرون که کسی زد به شیشه ی راننده... از پشت برف پیدا نبود... خودم را عقب کشیدم و سرم را بالا گرفتم و چشم دوختم به آزاد که اولش با دهان نیمه باز و بعد خیره خیره... به چادرم زل زده بود.....!
هول شدم..! شاید هم در عین سبزه بودنم، کمی هم قرمز... نمی دانم از چی و برای چی.... درست همان حسی را داشتم که صبح در برابر عمه....! چیزی شبیه به خجالت.....! به سرعت نگاهم را گرفتم و در جواب عمه که با یک پای بیرون مانده، با صدای بلند می پرسید« کیه؟! ساره چیکار می کنی؟؟» ، دولا شدم و لب گزیدم و چشم غره ام را پرت کردم به چشم های گشاد شده ی عمه که: هیـــــس!!
با صدایی بلندتر افزودم: همکارم هستن عمه..! می تونی پیاده شی؟؟
برق چشم های عمه...، انکار نکردنی بود!
لبم را از واکنش تابلویی که البته آزاد نمی دید، محکم تر گزیدم و نفهمیدم چطور عمه با آن پای آرتروزی اش، در چشم بر هم زدنی از ماشین پیاده شد! با مهربانی سلام کرد: سلام پسرم....
آزاد.. چشمش را از من گرفت و از گنگی درآمد و با خوشرویی رو کرد به عمه: سلام حاج خانوم... حال شما خوبه؟
عمه دستم را محکم فشار داد و ابروهایش را هـُـــــــل داد سمت آزاد: ساره جان، معرفی نمیکنی؟؟
بارش برف تند شده بود... نیم نگاهی هنوز گریزان...، به آزاد انداختم... برف نشسته بود روی شانه هایش... روی موهایش... آهسته جواب دادم: آقای کیانی، مدیرعامل شرکت هستن عمه جون...
و چطـــور.... ذوقِ توی صدا و.... فشار دست هایش عمه به دست من، صد برابر شد.... !!
احوالپرسی کردند... خودم را مشغول بیرون کشیدن وسایل از ماشین نشان دادم... نمی دانم چرا ولی، دلم می خواست آزاد زودتر برود.... دلم نمی خواست بیش تر از این به چادر روی سرم، خیره بماند.
صدایش، که بر خلاف تصورم، آرام بود، بیرون کشیدم: خانوم سرشار..! می تونم چند لحظه وقتتو بگیرم؟!
عمه مهــــــلت نداد!!!!
- چرا نمی شه پسرم؟؟!! ساره، مادر؟!!
این یعنی چـــــی عمه؟؟!! یعنی چی؟؟!! این جور مادر مادر گفتنت، این جور چشم گرداندن و تحریک حس مهمان نوازی ام، یعنی چــــی بدری جون؟؟!!! خشکم زد!! هر جور را نگاهش می کردم، خودش را به کوچه ی علی چپ می زد!!! برگشتم: حتما. طوری شده؟!
لبخند بی حواسی روی لبش بود، وقتی نگاهش را که میان من و عمه می گشت، می گرفت و کاملا به من می بخشید: نه... برات کارت آوردم و.. یه کار کوچیکی باهات داشتم....
و نگاه مستاصلی به عمه انداخت... لب زدم: البته!
باز عمه پرید وسط!!
- این جا؟! تو این برف و سرما؟؟؟!! ساره جان تعارف نمی کنی بیان تو؟!
ای خـــدا لعنتت نکند عمه!! پای چه کسی را هم به خانه ام باز می کنی!!! یک سال و خرده ای ست که می شناسمش، یکبار نه خودش پا از این در کوفتی فراتر گذاشته، نه من تعارفش زده ام، نه حتی محض کنجکاوی، همراه نیاز سرک کشیده تو!! هول به آزاد نگاه کردم و آمدم لب باز کنم که انگار بی میلی ام را فهمید، که رو کرد به عمه و لبخند زنان، به پشت سرش اشاره زد: ماشین هست حاج خانوم! زیاد طول نمی کشه!
عمه نمایشی، به گونه اش زد و لب گزید: اوا این چه حرفیه پسرم؟! تشریف بیارید تو... یه چای در خدمتتون باشیم...
آزاد کیانی به من نگاه کرد... ناچار، ادامه ی حرف عمه را که به هیـــچ صراطی مستقیم نبود و هنوز من را بچه فرض می کرد، گرفتم: بفرمایید...
عمه هن و هن کنان، راه افتاد.... کلید انداخت و در را باز کرد.... برگشتم رو به آزاد که دستش را گذاشته بود روی سقف ماشین و مثل من، مسیر رفتن عمه نگاه می کرد.... در را با شدت بستم که از جا پرید و به من نگاه کرد! خودم هم نفهمیدم چرا آنقدر محکم کوبیدم!! از واکنشش خنده ام گرفت!! ابروهایش را فرستاد بالا و... با سر به ماشینش اشاره کرد: بیا تو ماشین بهت می گم... نمیام تو..
کلافه نگاهم را گرفتم و راه افتادم تا سوار شوم و پارک کنم: ناراحت می شه...
میانه ی راه دستش را گذاشت روی در نیمه باز من و مکث کرد... سرم را بالا گرفتم و چشم دوختم به صورتش... چند لحظه روی صورتم چرخید و بعد به ساختمان اشاره کرد: من میارمش تو... سُره...
برای فرار از نگاه ممتد و موشکافانه اش، یک قدم رفتم عقب: یه ساعت دیگه باید برم داروهاشو بگیرم... همین بیرون بذارش... لطفا...!
همان طور که می نشست داخل ماشین، صدایش آمد: خودم می رم برات میگیرم.. ریموتو بزن..!
از دیدنش پشت دویست و شش دوست داشتنی ام، خنده ام می گرفت! اصلا بهش نمی آمد پشت رل همچین ماشینی بنشیند...!! خنده ام را خوردم و ریموت را زدم و تقریبا دویدم تو! با عجله چند تکه لباسی که روی مبل ها افتاده بود را برداشتم... پایم گیر کرد به روفرشی و نزدیک بود با مغز زمین بخورم.... اگر دستم به عمه می رسید..... صدای آزاد می آمد.. انگاری داشت با موبایلش حرف می زد.. لباس های خاک بر سرم زیر بغل بود وقتی عین احمق ها لبخند می زدم و تعارفش می کردم تو... نگاهش حین حرف زدن، باز سر خورد روی چادرم.... چنگم را داخل لباس ها فرو بردم.... باز می خواست مسخره ام کند؟! زبانش می رفت که آلوده به حقارت بشود؟؟!!... سوییچ را به حالتی آویزان توی هوا گرفت.. دستم را جلو بردم... رهایش کرد و به شخص پشت خط گفت: آخر شب باهات تماس می گیرم، فعلا!
تعارفش کردم... عمه نشسته بود روی مبل و دعوتش می کرد... دویدم توی آشپزخانه و چای ساز اهدایی آریا را زدم به برق... برگشتم.. آزاد نشسته بود... لبخندی هول هولکی بهش زدم و دویدم توی اتاق خوابم.. لباس ها را شوت کردم روی تخت و نفسم را پرت کردم بیرون! چادرم را از سرم کشیدم و چند لحظه آرامش و نفس گرفتم.... الکی الکی هول شده بودم... هر کی به جای آزاد بود، آن هم آزادی که من را با این سر و وضع میدید، هرگز اینطور نمی شدم.! دستی به شال آلبالویی روی سرم کشیدم... عطر ملایمی زدم و وارد هال شدم.. چای ریختم و کنارش توت و قند گذاشتم و به هال بردم.... آزاد از حرف زدن با عمه دست کشید و به من نگاه کرد... اولین بار بود به جز نامزدی نیاز، من را اینطوری می دید.... با این بلوز و شلوار مشکی و لَخت.... تازه یادم افتاد که هنوز می توانم خودم را به دلخوری بزنم و به جای گریز، بابت حرف زدن آن شبش و قضیه ی سیگاری که کاملا حل شده بود!! کمی هم، طلبکار باشم...!
عمه با ذوق حرف می زد: خب پسرم... خوش اومدی... ساره جان خیلی تعریف شما رو می کنه...!
چشم هایم دو تا نعلبکی شد!! من کی تعریف آزاد را کرده بودم؟؟ اصلا من کی ازش حرف زده بودم؟؟ آن هم این طور با آب و تاب...!! آزاد پاکت نباتی رنگ کارت را از جیب پالتویش بیرون کشیدو روی عسلی مقابلش گذاشت... شعف در قلبم ریخت و در چشم هایم.. کارت را با ولع باز کردم و خواندم... لبخندم پهــــن بود: وای آزاد.. خیلی خوشحالم!
و حواسم نبود... که نگاه متفکر و پر خنده ی عمه، چطور روی صورت آزاد می گردد..... آزاد گفت: خودش می خواست برات بیاره، کاری براش پیش اومد، داد دست من...
عمه داشت می گفت: نمی دونم شبنم تاج بشناسید یا نه... والا یه مدتی ساره...
و با آزاد مشغول حرف زدن شد.. از من.. شبنم.. طراحی و دوخت... نگاهم سر خورد روی چای آزاد... سرد شده بود انگاری.... برخاستم: می رم چاییتو عوض کنم.. سرد شده...
حین حرف زدن با عمه، سری تکان داد.... ایستادم جلوی چایساز و زل زدم بهش تا به جوش بیفتد.... ایمان داشتم که هزار فکر در سرش چرخ می خورد... لابد حالا که داشت با عمه صحبت می کرد، حواسش به چادرم بود... می خواست حرفی بزند؟! حتما می زد.... حتما به وقتش می گفت.. می پرسید... اگر هم دلش می خواست...، مسخره می کرد....! گوشه ی لبم را گاز گرفتم.. کاش دلش نخواهد....
صدایش از هال آمد: ساره جان....؟! تو بساطت سیگار داری؟!
صدای قل قل چایساز بلند شد... ابروهایم را فرستادم بالا و نگاهش کردم.... بهش نرسیده بود، داشت از دست می رفت یا کلا جلوی عمه مرض داشت؟!!!.. چشم غره ی غلیظی رفتم: نخیــــــر جناب کیانی!
کتری را بلند کردم... صدای زنگ تلفن آمد.. عمه برداشت... دولا شدم و از کشوی پایینی بسته ی سیگار را بیرون کشیدم و داخل سینی گذاشتم... کتری را خم کردم داخل فنجان... عجب خری بود آزاد!!! از صفتی که بهش داده بودم خنده ام گرفت که صدایی از پشت سرم گفت: به چی می خندی؟!
هیــــــنِ خفه ای کشیدم و با ترس از جا پرسیدم! پشت سرم ایستاده و خم شده بود.... دستم را گذاشتم روی قلبم... بیشتر خم شد و به فنجان توی دستم نگاهی انداخت و با بی خیالی گفت: یه نخ نداری؟! کلافه م.....
برگشتم و چند ثانیه، عاقل اندر سفیــــه نگاهش کردم...!! بعد... پاکت ESSE توی دستم را تخت سینه اش کوبیدم! نیشش باز شد!! و با حالت بامزه ای گفت: مخلصیـــــــم !
سینی را برداشتم و راه افتادم به طرف هال.. آزاد همان طور که پشت سرم می آمد، آرام گفت: برگشتی به دوران جاهلیت؟!
چرخیدم... رو به رویش... ابروهایم بالا پرید... استفهامی... نیشخند زد: شبیه خانوم معلم ها شده بودی!!
مسخره می کرد...؟! نه مسخره نمی کرد...! جور دیگری بود.. لحنش فرق داشت.. حداقلش من نمی توانستم مفهومش را بفهمم...! بی هوا زمزمه کردم: ازم بدت اومد....؟!
پکی به سیگار توی دستش زد... نگاهم سر خورد روی سیگار.. کی روشنش کرده بود....؟!... به آزاد که نه...، حالا و آن لحظه، به کیانیِ همکلاسی نگاه کردم... چشم هایش را تنگ کرد... از ذهنم گذشت، درست شبیه روزی شده که برای اولین بار در اروس دیدمش...... خیره ، نگاهش را نگرفت.... مکثی کوتاه در من نشست... روی پاشنه چرخیدم و راهم را گرفتم و رفتم.....
نیم ساعت بعد که بلند می شد.... نیم ساعت بعد که هنوز آن نگاه متفکر و مرموز و... بی حواس! را داشت.... عمه لب به دعوت گشود: فردا شب حتما برای شام تشریف بیار پسرم...
چشمم روی لب عمه خشک شد... برگشتم به آزاد نگاه کردم که کتش را می پوشید.... معمولا آخر هفته برنامه های خودش را داشت... کمتر دیده بودم حتی با نیاز باشد...!.. با بی میلی نگاهش کردم.... کاملا بی میل! نگاهم را خواند! محال بود که نفهمد! تقریبا مطمئن بودم که رد می کند.... مطمئن بودم برنامه های مجردی خودش را دارد... که در عین ناباوری، موزیانه نگاه از من گرفت و رو به عمه لبخند زد: اگر مزاحم نباشم....

***

نهار را پیش آقاجون و حاج خانوم مانده بودم. آقاجون می گفت آخر هفته می رود دیدن عمه و حاج خانوم هم لبخندی تقریبا راضی بر لب داشت... بوسیدمش و در دلم فکر کردم که چی می شد، اگر کمی زودتر این کار را می کردید؟!... هیچی... هیچ اتفاقی نمی افتاد جز اینکه، این زمان از دست رفته را جبران می کردید.... این زمانی که به پلک زدنی از دست می رفت و.... هیچ جوره، به دست بازنمی گشت....!..
کیسه های سنگین خرید را گذاشتم روی کانتر و در جواب عمه که حال برادرش را می پرسید، به گفتنِ « خوب بودن » اکتفا کردم... از دیشب تا حالا باهاش سرسنگین بودم و خودش هم فهمیده بود اما... طبق معمول با قربان صدقه و شیرین زبانی، می خواست از یادم ببرد.... تا عصر حال خیلی مساعدی نداشتم.. دلشوره داشتم و دست و پایم یخ زده بود. زنگی به علی زدم و حالش را پرسیدم.. از ثریا که پرسیدم، او هم جوابی را داد که من به عمه داده بودم... اکتفا کرد... اما خودش به نظر بهتر می رسید... یاد روزی افتادم که آمد اروس... شاید شش هفت ماه پیش بود... آمدو یکراست رفت دیدن کیانی... دیداری نیم ساعته که وقتی تمام شد، من تازه فهمیدم.... هیچ وقت هم بهم نگفت چی گفته و چی شنیده....
دم غروب، نمازم را که خواندم، آرایش مختصری کردم و کمی به کارهای شرکت سر و سامان دادم که نیاز آمد.. قرار نبود بیاید... در را که باز کردم، حجم عظیمی از سرما را با خودش آورد تو و همان طور که سر پا بند نبود، با ذوق گفت: ساره بیا اینو ببین، نمیام تو!
و ساک کوچک دستش را باز کرد و تاج عروسی اش را، نشانم داد...... نیاز با ذوق و هیجان زده.. بالا و پایین می پرید و جیغ های کوتاه و پر از شادی می زد... از جیغ های نیاز، من هم به خنده افتاده و سر ذوق آمده بودم... محکم بوسیدمش و از ته دل تبریکش گفتم! تعارفش کردم تو که گفت کوروش دم در منتظر است و رفت.... پنج دقیقه از رفتنش نگذشته بود که باز صدای آیفون بلند شد... گوشی را برداشتم و با حرص به نیشخند آزار دهنده ی آزاد غریدم: آزاااااد !!!
جوری که یعنی.... از هفت دولت آزاد... از هزار فکر و خیال آزاد... از چیزی به اسم مغز، آزاد.....!!! صدای خنده اش را شنیدم و گوشی را گذاشتم.... شال مشکی ام را روی سرم مرتب کردم و با فکر اینکه اخر نفهمیدم دیروز برای چی آمده بود دم خانه و چکارم داشت..، و آخر هم یادش رفت برایم داروهای عمه را بگیرد و من هم یادش ننداختم، منتظر ایستادم... عمه داشت با ذوق نگاهم می کرد... تا کی قرار بود از دست عمه حرص بخورم، خدا می دانست!!! به صدای قدم های آزاد توی راهرو، برگشتم... آمد... با نگاهی متفکر و هجم عظیمی از اضطرابی ناگهانی! دلم می خواست مسکن بخورم... یا.. یا شاید.. سیگار بکشم...! احتیاج مبرمی به آرام بخش داشتم....! یا شاید، چیزی شبیه به آرام بخش!
سبد جمع و جور لیلوم ها را بالا گرفت و لبخند زد: شب بخیر بانو!
بانو!! زبان باز متملق!!! دست هایم را برای گرفتن گلها جلو بردم که فوری دستش را کشید: آ آ ! نیستن بدری خانومِ مهربون؟!
اسم عمه را از کی فهمیده بود؟!! صدای عمه بلند شد و متعاقبش، اندام فربه ای که با درد از آرتروز، به سختی تا جلوی در می کشیدش: سلام پسرم... خوش اومدی مادر... بیا تو...
دست های من میان زمین وهوا مانده بود وقتی آزاد، سبد گلها را به عمه می داد....... و من، که آن لحظه حقیقتا دلم می خواست سر به تنش نباشد!!! عمه تشکر کرد و با صمیمت دعوتش کرد داخل.... حس خوبی به این گلها... به این جمع سه نفره... به این صمیمیت ها.. ، نداشتم..... تا مشغول احوالپرسی بودند، گلها را روی عسلی کنار آباژور گذاشتم و برای بردن چای به آشپزخانه رفتم.... صدایشان می آمد... و من داشتم به این فکر می کردم که اصلا ادب را رعایت نکرده و نپرسیده بودم چی میل دارد....! سینی کوچک و چوبی چای را برداشتم... ظرف شیرینی لبنانی های کوچک و خوشمزه را کنارش گذاشتم و به هال رفتم.... سینی را گرفتم جلوی آزاد وخم شدم.... خودش را جلو کشید و زیر لبی پرسید: احوال خانوم بداخلاق؟!
همین جوری، بِر و بِر نگاهش کردم....! روی پاشنه های سبکم چرخیدم و خودم را رها کردم رو یمبل رو به روی LCD ... حالا زاویه ام با عمه و آزاد، نود درجه بود... عمه تعارفش کرد... از روزی که گذرانده بود پرسید.... جواب های آزاد، تماما، کامل و با خوشرویی بود... حتی وقتی داشت می گفت از صبح دنبال یک سری کار شخصی بوده و من فکر کردم کار شخصی یعنی خانوم های خوش بر و رو...! بعد توی دلم خودم را بابت غیبتم، ملامت کردم.... نگاه ساکت و صامتم به صفحه ی سیاه LCD بود.... حس خوبی نداشتم... هیچی.... صدای اخطار دهنده ی عمه، از میان افکار مخرب، بیرون کشیدم: ساره جان، شما چرا ساکتی؟!
نگاهشان کردم.... با فاصله ی کمی از هم نشسته بودند... صمیمی.... بلا فاصله از ذهنم گذشت که عمه، یک پسر باز قهار است!!!
لبم را از خنده ی احتمالی جمع کردم و دستم را ناخواسته روی شکمم گذاشتم و به خیال اینکه دلشوره ام کاملا بی معنی ست، لبخندی زورکی زدم: من...
آزاد لبخند زد و نمی دانم چرا لحنش تسلی دهنده به گوشم رسید: احتمالا از حضور من راضی نیست....
احـــمق! این چه حرفی بود جلوی عمه ی پسر پرست من؟!؟!
چشم هایم را گرد کردم: این چه حرفیه!!
عمه به بهانه ی سر زدن به غذا با چشم غره ای به من، از جا بلند شد... آزاد با چشم بدرقه اش کرد و بعد... آهسته پرسید: خوبی؟!
چقدر مسخره بود اگر می گفتم نه... اگر می گفتم اضطراب و دلشوره ای که نمی دانم از سر چیشت، دارد خفـــه ام می کند آزاد! چقدر زشت واحمقانه و.. بچگانه بود.... از قالب بدخلقی درآمدم: خوبم...
به صورتم اشاره کرد: خیلی بی رنگ و رویی.. چته؟! مریضی؟!
کفری شدم!!
- انقدر به من نگو چته!!! نـــع!!
و تلویزیون را روشن کردم....
- سرشار!
روی یکی از کانال ها نگه داشتم.. صدای سنتور در خانه پیچید....
- بله...
- به من نگاه کن...
دل و روده ام بهم می پیچید....! عاصی، با فشاری سقوط کرده، چشم هایم را بهش دادم.... لبخند کمرنگی زد: می خوای من برم؟!
چرا مهربان شده بود؟!!.. چرا اینجوری شرمنده ام می کرد؟!!.. خاک بر سرت ساره! چقدر بد شده ای که این طور رسم مهمان نوازی را به جا می آوری....... بلند شدم.. باید می رفتم دستشویی....
تلاشم برای لبخند زدن، بیهوده بود: الان میام....
و بی آنکه منتظر بمانم، قدم هایم را به سمت دستشویی داخل حمام پشت سر آزاد، تند کردم.... صورتم را با آب شستم.. نباید به فکرهای خرابم اجازه ی بال و پر می دادم.. نباید حتی علنی شان می کردم... نمی گذاشتم... اجازه نیم دادم.... بیچاره آزاد که تقصیری نداشت!... باز مشتی آب به رویم پاشیدم... کمی ایستادم... و از حمام بیرون رفتم....
عمه مشغول سرو غذا ها بود و آزاد داشت با موبایلش حرف می زد.... گوشم قربان صدقه هایش را شنید... البته که آزاد هرگز از روابط شخصی اش با من حرف نمی زد.. هرگز! هر جی که بود، اگر می خواست، به نیاز می گفت.. عمه را مجبور کردم بنشیند پشت میز کوچک و چهار نفره ی جلوی آشپزخانه و سریال محبوبش را ببیند تا من همه چیز را اماده کنم... همان طور که سرم گرم بود، با صدای تقریبا بلند گفتم: شما که داشتی نماز می خوندی، نیاز اومده بود تاجشو نشونم بده...
برگشتم پی عمه که آزاد همان طور که موبایلش را قطع می کرد، نزدیکم شد و لبخند زد: نمی دونستم...
با استرس به عمه نگاه کردم... محو تماشای سریال، هیچی نمی شنید انگار...! نیم نگاهی به آزاد که کنارم بود، انداختم: آره... قبل از شما اومد...
و روی پنجه ایستادم تا لیوان های دهان گشاد آبی را از کابینت بالایی بیرون بکشم....
- چطور بود؟!
و یکی از لیوان ها را بدستم داد.... حالا درست از پشت سر حایلم شده بود و در حالیکه حرف می زدیم، یکی یکی لیوان ها را بدستم می داد....
- خیلی خوشگل بود....
- خوشت اومد؟
- اوهوم...
آخرین لیوان را از دستش گرفتم و چرخیدم... کمرم را به کابینت ها چسباندم تا حداکثر فاصله را حفظ کنم...
- آزاد...!
منتظر، فقط نگاهم کرد... باز دلشوره جانم چنگ زد... پشیمان از بدرفتاری ام، زل زدم به یقه ی پلیور نازک و طوسی تیره اش: من اصلا منظوری نداشتم که...
سه تا لیوان را با هم برداشت و راه افتاد به طرف میز: اینارو کجا بذارم؟
مستاصل، نالیدم: آزاد!
برگشت... دست های خالی اش را توی هوا بالا گرفت: واقعا مهم نیست ساره! خودتو درگیر نکن! من ناراحت نشدم!..
چشم هایم را تنگ کردم... خب خدا را شکر که بهش برنخورده بود.. که اگر می خورد، یقیننا یک ثانیه هم نمی ماند! لب زدم: تو چرا انقدر مهربون شدی امشب؟!
بعد لب هایم را با بی میلی جمع کردم: نباش! اصلا بهت نمیاد!!
آهسته خندید و نگاهش میان من و عمه پیچید....
عمه و آزاد رو به روی هم نشستند و من بینشان... برای خودم سالاد ریختم و عمه برای آزاد غذا کشید... آزاد تشکر کرد و با خوشرویی مشغول تعریف از دستپخت عمه شد..... دلم چنگ می خورد.... آزاد جواب عمه که تاریخ عروسی نیاز را می پرسید ، داد و عمه با مهربانی گفتد: ان شالا عروسی شما پسرم...
باز دلم بهم خورد....
چنگالم را داخل کاهوی سس خورده فرو بردم و به دهان کشیدم....
عمه بود که داشت می گفت: به خدا من همیشه به همه جوونا می گم... تنهایی فقط برازنده ی خداست! آدمیزاد باید جفت داشته باشه!
فشارم به طرزی عجیــــــب و ناگهانی، سقوط کرد کف سالن.....
مات زل زدم به دهان عمه .....
آزاد در جواب تبسم کرد: خب همه که جفتشونو پیدا نمی کنن بدری خانوم! بعضی ها تنها بمونن براشون بهتره!
عمه که انگاری بحث مورد علاقه ای را پیدا کرده بود، لب هایش رابا زبان تر کرد: این چه حرفیه می زنی پسر جان! من همیشه به ساره می گم! تنها فقط خدا! شما هنوز جوونید... هزار جور سودا تو سرتونه... سر پیری باید یکی باشه دستتونو بگیره...! این برادر زاده ی من گوش نمی کنه! لج می کنه آقای کیانی.... شما بهش بگو.... زن که نمی تونه از پس یه زندگی، یه تنه بربیاد! آخرش می شه یکی مث من.... سر پیری.... این دختر، لـــج می کنه آزاد جان! الآن مدتیه یه خواستگار خوب داره.....
غذا، درسته توی گلویم گیر کرد....!
سرم گیج رفت....
زل زدم به عمه....
چی داشت می گفت....
من که اصلا خواستگار نداشتم!!! عمه داشت از کی حرف می زد؟؟ خدای من.... چشم هایم سیاهی رفت.... فشارم با سرعتی هزار برابر سرعت نور.... کف سالن پرت شد..... دست عمه را....، خــــــــوانده بودم................!....
نفسم تنگ شد.... چشم های گشاده ام را به عمه دوختم.... دلشوره ام برای همین بود.. دلشوره ام.... از این جمع گند گرفته ی سه نفره!! از همه ی جمع هایی که به عمه و نقشه هایش منتهی می شد.... « خانه ی عمه بودیم.... سبزی خوردن ها را من چیده بودم.... کامران داشت می گفت: دختر مردم صاحاب داره عمه خانوم.........»....
صدای آزاد را می شنیدم و نمی شنیدم: والا من چی بگم....
و عمه... که تیر های آخرش را پرتاب می کرد: این بچه داره خودشو تباه می کنه... شما که دوستشی...، شما بهش بگو.... بهش می گم سر کاری که هستی، دور و برت...
با لقمه ی توی گلویم گیر کرده... با بغض.. با درد.... برگشتم سمت عمه و تقریبا داد زدم: عمـــــــه !
چنگالم را پرت کردم... بشقابم را برداشتم و قدم های لرزانم را، به طرف آشپزخانه، تند کردم.....
صدای عمه پیچید: اِوا ساره جان....
نشستم کف آشپزخانه... تکیه زدم به کابینت ها... انگشت هایم را توی هم قلاب کردم و هی.. بهم پیچیدمشان..... عمه.. عمه ... عمه.. خدا لعنتت نکند عمه...... نقشه کشیده ای من را بیندازی به آزاد؟! عمه داری من را چوب حراج می زنی؟! عمه داری به بهانه ی تنها نماندنم سر پیری، آواره ی خانه ای کنی که خشت خشتش به قلبم فشار می آورد....؟؟!!.. داری خرابم می کنی عمه.... داری خرابم می کنی... کـــــــاش بفهمی........
کسی نشست رو به رویم.. سر بلند نکردم... عوضش.. دست هایم را که به وضوح می لرزیدند، در هم گره زدم....
- ساره؟!
کاش برود گورش را گم کند....
کاش عمه را هم ببرد....
خدایا... خجالت بکشم یا متنفر باشم...؟!..
- پاشو زشته جلوی عمه ت....
سرم را بالا گرفتم و عصبی نگاهش کردم: به تو ربطی نداره!!
همان جوری.. فقط بهم خیره ماند.... نگاهم را گرفتم... بوی گند اونتوس توی سرم پیچیده بود....
صدای عمه آمد: بیا پسرم.. اینو بگیر...
صدایش.. شرمنده بود....؟! آزاد چیزی روی شانه هایم انداخت و زمزمه کرد: پاشو یه دقیقه با من بیا تو حیاط.... پاشو...
عصبی بودم... پرخاش داشتم.. بغض داشتم.... داد داشتم.....!..
دستی را که نمی دانم چطور آنقدر احمقانه به سویم دراز کرده بود ، پس زدم و از جایم بلند شدم.... کاپشنم از سر شانه ام افتاد....راه افتادم.. عمه به دنبالم پا زد....
- ساره.. عمه جونم...
در راباز کردم.. حجم عظیمی از سرما.. زبانه کشید.....
لرزم گرفت... دلم بهم پیچید....
در را بهم کوبیدم و راهی حیاط پوشیده از برف شدم.... باید با این جماعت چه می کردم؟!... خدایا... عمه بسش نبود...؟! عمه.. به قول خودش همان یکبار هولم داد و ذوق زده شد، بسم نبود؟!! چطور همچین فکری درباره کسی مثل آزاد!! به ذهنش خطور کرد؟؟!!!.. نشستم لبه ی باغچه که پنجاه شست سانتی با زمین فاصله داشت.... صدای قدم هایی روی برف دست نخورده ی به شب نشسته، در گوشم نشست..... خودم را سرزنش کردم.. نباید بیرون می زدم.. نباید سر عمه خالی می کردم.. نباید صدایم را رویش، جلوی میهمانی که به گمان عمه هیچی نمی داشست، بلند می کردم.... خدا لعنتم کند... خدایا.. چقدر کارم زشت بود!..
کاپشنم باز، دورم پیچیده شد.... گوشه چشمی به آزاد نگاه کردم.. کنارم نشست.... لبه های کاپشن را میان دو انگشتم، محکم گرفتم.... صدای آتش زدن سیگارش، تنها صدایی بود که حیاط را پر کرد....
- تو خیلی بد با این پیرزن رفتار می کنی ساره...
نگاه تندی بهش انداختم: تو هیچی نمی دونی!
از پشت دود، چشم هایش را تنگ کرد: بگو تا بدونم!
دستم را به علامت « برو بابا » تکان دادم.... ناگهان مچ دستم را محکم در هوا گرفت وفشار داد: احمق! من که بچه نیستم نفهمم هرچی میگه منظوری نداره و از سر دلسوزیه!!
همان جور که مچم را.. دردناک تر فشار می داد.... صورتش را نزدیکم گرفت و با هر کلمه اش، دود را توی صورتم پرتاب کرد: تو چرا بچه بازی درمیاری؟!! نمی فهمی نباید دلشو بشکنی؟!! هر چیم که بگه، من که خر نیستم بذارمش پای خورد کردن تو!! پس دهن ِ کله ی پوکتو ببند و انقد همه رو محکوم نکن!!!
دستم را محکم رها کرد و رویش را برگرداند ...
مچ دردناکم را با دست دیگرم مالیدم.. بی شعور...! اگر حق با او نبود، مسلما بلندتر می گفتم!!!
سکوتش طولانی شد.... تا من حرف نمی زدم، حرف نمی زد... حتی اگر تا صبح می نشست.. این اخلاق هایش دیگر دستم آمده بود.... بوی اونتوس.. بوی خانه ی عمه... هنوز در سرم بود وقتی آهسته... و با بغض... زمزمه می کردم: تو نمی دونی....
سیگارش را انداخت میان برف های زیر پایش و صدایش کمی بالا رفت: هیشکی نمیدونه ساره! چون این زندگی توئه و خودت هم باید یه تنه جورشو بکشی!! مـــی فهمی؟؟!! یه تنه!! به هیچ کس ربطی نداره که تورو درک کنه... یا دائم نگران ناراحت نشدن تو باشه....! اگرم اون پیرزن بیچاره دو جمله از سر دلسوزی گفت، بازم وظیفه ش نبوده که بگه! درست یا غلط، وظیفه ش نبوده!! اینو بفــــــهم!!
با دهانی نیمه باز و چشم هایی اشکی... زل زدم بهش....
چقدر من را می کوبید....
و از نو.. می ساخت......
لب هایم بهم خورد....
چشم هایش حالا، زیر نور کم جان چراغ حیاط، خسته به نظر می رسید.....
دلم فشرده شد....
لب هایم بهم خورد... اما... نتوانستم حرفی بزنم....
کلافه چنگ زد میان موهایش... سرش را به اطراف چرخاند... چند لحظه بعد برگشت سمت منی که هنوز زل زده بودم بهش و... دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم.......
به سرفه افتادم... دود را با دستم پس زدم.. لبخند مهربانی زد.... دماغم را بالا کشیدم... سردم بود.. خیلی....
- آزاد...
- ساره میدونی که نباید انقد زود واکنش نشون بدی... نمی دونی ؟!
لب هایم را بهم فشردم... چقدر که من افتضاح بودم......!... سعی کردم... همه ی تلخی های خانه ی عمه را... همه ی کور شدن ها و دل بستن ها را.. فراموش کنم و..... لبخند کجی بزنم: من خیلی افتضاحم..... نه..؟!
چند لحظه نگاهم کرد و بعد با تک خنده ای، کلاه کاپشنم را تا صورتم پایین کشید: یه چیزی اونور تر!
پاهایم را بهم چسباندم و دست هایم را در بغلم جمع کردم و زل زدم به برفی که دوباره باریدن گرفته بود.....
- من دلسوزی نمی خوام... محبت نمی خوام.. دل نگرانی نمی خوام.....
- خودتم می دونی که اختیار دل دیگرانو نداری...!
- کلافه می شم.... کلافه می شم از این حرفها... من... آزاد من .... من یه بار با طناب عمه م رفتم تو چاه...! یه بار دیگه، محــــاله ممکنه!!
- خودتو گول نزن! اختیارت کجا رفته ؟! شعورت کجا بود؟!
چانه ام را تا حد ممکن.. چسباندم به سینه ام.....
- یه طناب، هر چقدرم پوسیده که البته من بعید می دونم، همون قدری که می تونه تو رو بندازه تو چاه، می تونه درِتم بیاره..! اختیارش تو دست خودته! می خوای بندازی گردن این و اون؟؟
- نمی ندازم اما... تو زن نیستی! نمی فهمی!
پوزخند زد... بلند.. آزار دهنده...!
- چقدر احمقانه!
راست می گفت... چقدر احمقانه....
- یه بار افروز با شوهرش دعواش شده بود... اومد خونه مامان... قهر! من نمی دونستم اونجاست... وقتی رفتم و دیدمش، با هم دعوامون شد... انتخاب حمیدو انداخت گردن من! گفت تو و مامان انتخابش کردید... و یکسری مزخرفات دیگه....
برگشت نگاهم کرد: چنان خوابوندم تو گوشش.... که تا دو سال باهام حرف نمی زد!
فقط نگاهش کردم.....
انگشت اشاره اش را بالا گرفت: تا یادش باشه اشتباهات خودشو، کوتاهی های خودشو، گردن دیگران نندازه!
زیپوی طلایی رنگش را از کتش بیرون کشید.... سیگار بعدی را آتش زد....
زل زدم به سیگارش.... اشتباه از من بود... من بلد نبودم.. من.... من خرابش کردم... صاحب اونتوس را...، من خراب کردم......... آره.. می دانستم... و این دانستن، چقــــدر بها برده بود........ سردم بود.. خیلی سرد..... چقدر احتیاج به آرام بخش داشتم... که بگیرم بخوابم و...... نگاه خیره ام به پاکت سیگار آزاد بود.. بی اراده و معصومانه گفتم: یه دونه هم به من می دی...؟!
از پشت دود، تنگ نگاهم کرد... با خجالتی که نمی دانم از کجا آمده بود، اضافه کردم: البته اگه از بوی گند دهنم...
اجازه نداد ادامه بدهم.... پاکت را به طرفم گرفت.... یکی برداشتم... فندکش را آتش زد و جلو گرفت... برف می بارید.... سیگار را... که خجالت نمی کشیدم... که اصلا خیال نمی کردم جلوی آزاد زشت باشد... که اصلا آزاد کسی باشد که بخواهی جلویش خجالت بکشی...، به لب کشیدم......
رویم را برگرداندم به برف های نشسته بر زمین.... به برف هایی که یکی یکی و دانه دانه... از آسمان فرود می آمدند....
صدایم... خش داشت....
صدایم.... آرام بود اما...،
درد داشت.....
- هیچکس به من یاد نداد... حتی.. حتی خودشم... یه بار نگفت درستش چیه.. یه بار توجیهم نکرد.... فقط یه بار.... من.. من خیلی ضعیف بودم.... خیلی بچه بودم... هیچی بلد نبودم.... زندگی رو نمی دونستم... حتی.. حتی اونو نمی شناختم....! من... من فقط عشقو می شناختم.... و اونقدر احـــمقانه و ناباورانه توش غرق شدم که..... هیشکی دست و پا زدنمو ندید..... هیشکی...........
بغضم را خوردم و.... پک محکم تری به سیگار توی دستم زدم....
- بیا.. تو گوش منم بزن اما... ،
برگشتم به آزاد که به سیگارش پک می زد نگاه کردم: من یه تو دهنی، بدترشو خوردم!...
فکش سخت شد... رویش را گرفت.... ادامه دادم: من کور بودم... من کور شدم... عمه چرا ندید؟! عمه چرا دل و دینش رفت؟!.. پدر و مادرم چرا کور شدن؟!.. آزاد.... هیچکس ندید!! همه گفتن خوبه! همه هولم دادن! بعد... یه دفعه... رهــــام کردن.....!... حتی اونایی که دم از تا پای جون بودن می زدن....
بد کام گرفتم و دودش به گلویم پرید... به سرفه افتادم.... خانه ی عمه در ذهنم جان گرفت... من یاد گرفته بودم.. یاد گرفته بودم خودم را کنترل و گذشته ها را، گذشته تلقی کنم.......! عیب های خودم را به مدد خودم و این و آنی که شامل آزاد و نیاز می شد، می دیدم و بهتر خودم را کشف می کردم.... من، که خیلی وقت بود دلم نمی خواست به پشت سرم نگاه کنم..... و حالا، یکهو بی طاقت شده بودم! لب گزیدم... خیلی بد شد... خیلی.... من...، که خیلی وقت بود یاد گرفته بودم که همه چیز را، به دست های باد بسپارم...... بغضی را که همیشه از خودم می پرسیدم « چطور می شود قورتش داد؟!» ، قورت دادم : یه لحظه بچه شدم... و اینکه، فکر کردم... تو.. ممکنه که تو...
حرفم را برید: ساره گل یخ دیدی...؟!
دماغم را که از سرما قرمز شده بود، بالا کشیدم: نه...
داشت به باغچه نگاه می کرد... ابروهایش را بالا فرستاد و نگاهم کرد: جدا؟! حیاط خونه ی ما پر از گل یخه..... یه بار می برم نشونت می دم....
نفهمیدم چرا از گل یخ حرف زد... باهاش همراه شدم: چه رنگیه؟!
سیگارش را توی برف انداخت... تکه ی برف جلوی پایش آب شد و زمین را سوراخ کرد.... لبخند زد: گلبرگای بیرونیش لیمویی هستن..، داخلش هم تقریبا بنفشه....
ته مانده ی دلشوره و ناراحتی ام را هم همراه بازدمم بیرون فرستادم: خوش بوئن؟
نفس بلند و عمیقی کشید....! خیره نگاهم کرد و سر تکان داد: خیلی...
از جایم بلند شدم... زیرم برف بود و جفت پاهایم رو به منجمد شدن می رفت: من لاله دوست دارم..! لاله ی قرمز...!
با مکثی نسبتا طولانی.. از جا برخاست.... سرش پایین بود... رو به رویم ایستاد و وقتی سرش را بالا گرفت، تمام دسترسی ام به ته مانده ی نور چراغ حیاط، از بین رفته بود.....
- ساره...
نفسش.. بخار شد و پرت شد توی هوا....
منتظر ماندم...
جوری صدایم زده بود... جوری که برایم غریب بود و اصلا درکش نمی کردم.... یاد دیروز افتادم... بی هوا....
و نمی دانم چرا... دلم خواست بپرسم: دیروز...، بازم دلت می خواست تحقیر و مسخره م کنی...؟!
همین جوری.. فقط زل زد بهم...
همین جوری... فقط زل زدم بهش....!
آهسته گفت: من کی تورو تحقیر کردم...
جوری گفت... انگار بخواهد طفره برود... انگار بخواهد بگوید از چی حرف می زنی؟ من که یادم نیست..! یادش نمی آمد؟!... ایرادی نداشت... اگر یادش نمی آمد، اگر می خواست فراموش کند، من هم به یادش نمی آوردم.....
دست هایش را توی جیب های شلوارش فرو برد و لبخندی کاملا تصنعی زد: می خوای برگردی به دوران جاهلیتت؟؟!
خنده ام گرفت.... او چه می خواست؟!
خنده ام را نخوردم... رهایش کردم در فضای بینمان.....
- برای تو مهمه؟! اگه برگردم بهش، دیگه دوستم نیستی؟!
- سوالمو با سوال جواب می دی؟!
شانه بالا انداختم: نه.. اما می خوام تو اول بگی.
و شمرده شمرده.... تکرار کردم: منفور می شم؟! بهم پوزخندای نیش دار می زنی؟؟ تورو یاد همه ی کسایی می ندازم که ازشون بدت میاد؟؟ یا شایدم... اُمــــل و غیر قابل تحمل؟! هوم....؟! دیگه منو تو شرکتت راه نمی دی؟ نمی ذاری برات کار کنم؟؟
اخم کرد....
بیشتر.....
پررنگ تر......
با غضب گفت: چرند نگو!
خودم را از سرما، جمع کردم: من کاملا جدی پرسیدم همکلاسی....
نگاهش را چند ثانیه دور حیاط گرداند و بعد معطوفش کرد پشت سرم... نفس بلندی کشید و به انتظارم پایان داد: نمی دونم...!
لبخند زدم....
نمی دانم برای چی اما...، لبخند زدم.....
شاید از سر اینکه آزاد..، هنوز همان آدم بود... تنها کمی منعطف تر.... شاید برای اینکه راستش را می گفت...! برای اینکه... آزاد، تنها مرد راست گویی بود که دور و برم سراغ داشتم....! طی این یکسال و خرده ای عوض نشده بود.. و من، نه که نتوانتسه باشم، نخواسته بودم ... سعی نکرده بودم برای تغییر باورهای آوار شده اش.. من خودم بودم، و اجازه می دادم که خودش، به باور برسد....... آزادی که حتی یکبار هم بابت تحقیر ها و توهین هایش، هنوز هم از من عذرخواهی نکرده بود.... حتی یکبار.... آزادی که سعی نمی کرد هیچ کس را با دروغ بپیچاند... رک و راست حرفش را می زد.... علی نبود که به خودش و گلی و ثریا...، برای رهایی و به بهانه ی خوشبختی شان، دروغ بگوید.. یا حتی نه، کمتر، حداقلش راستش را نگوید!.. لبخند زدم.. شاید برای اینکه آزاد هنــــــوز...، و همیــــــشه....، راستش را می گفت...........
- راستشو گفتی؟!
پلک هایش را باز و بسته کرد: راستشو گفتم....
برف قطع شده بود... سوز بیشتری می پیچید.... آمدم بگویم برویم داخل، که پرسید: حالا تو بگو... می خوای برگردی؟!
می خواستم برگردم.....؟!
- نمیدونم....
یک تای ابرویش را، با تردیدی که نمی دانم چرا در چشم هایش افتاده بود، بالا برد: راستشو گفتی؟!
لبخند زدم....
- راستشو گفتم.....
با نوک کفشش، برف های جلوی پایش را کوبید... به پشت سرم اشاره کردم: بریم تو؟ من دارم یخ می زنم....
به ساعتش نگاه کرد : باید برم....

رمان خالکوبی16

دستش رفت سمت تلفن روی میزش: خانوم سلیمی یه لیوان آب قند بیار..!
میزش را دور زد.. چشم هایم سیاهی می رفت و.. می سوخت... و جانی که در بدنم، نمانده بود.... به دقیقه نکشیده ضربه ای به در خورد... خودش رفت و از لای در نیمه باز، آب قند را گرفت!! حتی اجازه نداد سلیمی تو بیاید!!
مظلومانه و معصومانه.. با اینکه هیچ دوست نداشتم جلوی او... اما درست مثل بچه های یتیم ... درست مثل وامانده و درمانده ها.... آهسته... هق هق می کردم: از اینجا می رم... به خدا... فقط منتظرم... این طرح مشترک نیمه کارم با معینی تموم شه... بعدش برای همیشه از این خراب شده ، مــــــی رم...!!!!
لیوان را گرفت طرفم.. زدمش کنار.. با همان اشک ها.. با همان ناتوانی و سقوط عجیبی..، که در خودم حس می کردم.... مصرانه لیوان را چسباند به دهانم.... داشت خیسم می کرد!!... مجبوری... با دست هایی که به طرز شگفت آوری خالی از انرزی بودند، لیوان را از دستش گرفتم......
نشست مقابلم.. روی مبل تکی... خم شد.. آرنج هایش را گذاشت روی زانوانش و دستانش را در هم قلاب کرد.. و باملایمتی که از طوفانی که همین چند لحظه پیش به راه انداخته بود، بعید می نمود، گفت:از اینجا بری، بعدش می خوای چیکار کنی..؟!
باز... توی چشم هایش که نگاه کردم... اشکهام ریخت پایین....
باز... بعد از سه سال انگار.. تمام چیزهایی که ازشان فرار کرده بودم..، داشت بدجوری توی ذوق می زد......
فاصله مان زیاد نبود که خم شد و از جعبه روی میز، دستمال کاغذی بیرون کشید و به دستم داد....
چانه ام.. می لرزید...
و انگاری که دیگر... برایم مهم نبود کجا نشسته ام... پیش کی نشسته ام.... و دارم.. چطور مثل بچه های بی پناه... بابت گذشته ای که بر من گذشته!..، اشک می ریزم.....
دستمال اشکی را... توی دستم مچاله کردم و از نو.... به چشم هایم کشیدم....
لیوان آب قند را به دهانم بردم.. احساس ضعف شدیدی داشتم که دلم نمی خواست بیش از این جلوی آدم رو به رو.. خوردم کند......
لیوان را که از دهانم جدا کردم... نگاه کیانی.. ممتد و عمیـــق... هنوز به من بود.... لب برچیدم: داری اذیتم می کنی.......
نگاه همیشه به خشونت و تحقیر و تمسخرش..!..، رنگ کمرنگی از مهربانی گرفت... دستم را به نشانه ی ممانعت بالا آوردم: ببین.. گوش کن...
باز همان جور ممتد و ... مسکوت....!
قلبم چنگ خورد.... حس می کردم که تمام عمر.. که تمام این سه سال.. خودم را گول زده ام..... و کیانی... باز همان نگاه مبارزه طلبی را داشت، که همین چند دقیقه پیش، در جنگ تن به تن چشم هامان.... زمینم زده بود....!!
بغض... بی هوا... چانه ام را به لرزش انداخت: حتی فکرشم نکن!
و نگاهم را که حالا خشم هم چاشنی اش بود، ازش گرفتم...
و گوشه چشمی دیدم که رضایتمندی و لبخندی محو.. چشم هایش را پر کرده....
عصبی شدم.. لب هایم را می جویدم: می خوام برم!! خب؟؟... می خوام از این در لعنتی برم بیرون و اون مناقصه ی مزخرفو به عهده ی خودت و باقی تیمت بگذارم!!! می فهمی آزاد کیانی؟؟!!!.. مــــی تونی بفهمی؟؟؟!!
همان طور که خم شده بود، دستش را به طرف در بزرگ اتاق نشانه رفت: برو... من جلوتو نگرفتم....!
چنگ زدم لبه ی مبل... و تلاش کردم که بلند شوم.... و همه ی تلاشم.. انگار که پوچ... بیهوده.. بــــی گاری!!... باز شدم همان دختر بچه ی بی پشت و پناه.... دست از جنگیدن برا ی برخاستن...، برداشتم.... خودش هم.. خود نامردش هم..! می دانست که نمی توانم از جایم جُم بخورم! می دانست که هیچ رمقی در من نمانده.. می دانست... با من چه کرده.... که تمام انرزیم تحلیل رفته و حتی نمی توانم... ذره ای... جا به جا بشوم.......
پشت دستم را کشیدم به صورت خیسم: داری آزارم می دی....
سرش.. چپ و راست شد.. تاسف وار... زمزمه کرد: خودت باعث آزار خودت هستی...
- من...؟!... مگه.. مگه من چیکار کردم...؟!.. من.. چیکار کردم که باید لایق این همه آزار باشم.... و حالا...، این بار، از طرف تو!!...
چشم هایم سیاهی می رفت....
- واقعا فکر می کنی دارم آزارت می دم؟!..
سر تکان دادم... بغض داشت خفه ام می کرد... با دست هایی که می لرزید... با چشم هایی که مدام باز و بسته می شد...، شبیه به آدم هایی که دارند از خواب بیهوش می شوند...، شبیه به آدم هایی که دارند از دار دنیا می روند...!..، پچ پچ کردم: با من.. چیکار کردی...؟! حتی.. حتی نمی تونم.. تکون بخورم......
چشم هایم می رفت پس سرم و برمی گشت... تار بود اما..، می دیدم که ابروهایش درهم رفته... و صورتش.. متفکرانه.. من را می پاید....
دستم را گذاشتم بیخ گلویم و فشار دادم و... خفه...، بی آنکه بدانم دارم چی می گویم....درست تحت جاذبه ی هیپنوتیزمی اش...، گفتم: احساس می کنم... درست سه سال و نیم پیشه.... هَـ... هوا... مث اون روز.. مث.. اون روزا.. داره... خفــــه می کنه...، آ.. آزاد... مَـ.. من... یه عمر کابوس برای خودم خریدم.... نمی.. نمی خواستم اما... این کارو کردم...!.. اِ.. انگار... از یه چاه.. از.. از یه دره.. یه کـــوه...!.. پرت شدم پایین..... سرم درد می کنه.... سرم.....
زمزمه اش.. تمام هوش و حواسم را.. گرفته بود.... حس می کردم روی آب شناورم... بی وزنِ بی وزن... تهی از انرژی....
- چرا این کابوسارو با خودت نگه می داری..؟!
صدایم شل بود.... آشفته نالیدم....
- رهام نمی کنن.... رهام نمی کنن......!
تن صدایش داشت رنگی از خشونت می گرفت... رنگی از.. تحکم... اجبار...
- تو دو دستی چسبیدیشون! ولشون کن...! بذار برن...!!
بغضم شکست....
- نمی تونم... نمی تونم....
تند شد...! برخاست... راه افتاد سمت میزش...: واقعیتو ببین خانوم سرشار!..
صدایش هر لحظه بالا می رفت... پرونده ها و کاغذهایی را که احتمالا قرارداد های ایران ایر بودند، برداشت و روی میزش کوبید: واقعیت ایـــنه سرشار!! واقعیت امروزه..!!
انگاری که از شناور بودن.. از سقوط... از رهایی... کَنده شدم....!... چشم هایم باز شد و تیره ی پشتم... از حرف هایش... لرزید... بی توجه به من.. بی توجه به حال من.. بی اعتنا.... به ساره ای که داشت وسط اتاق بزرگ طبقه ی ششم اروس..، از هم می پاشید....، داد زد: تو یه موجود ترحم برانگیز و حقیر هستی، که تمام دنیات اندازه ی یه قوطی کبریته!! از اون آدم هایی که قدرت مواجه شدن با حقیقتو ندارن!! ا زاونایی که حــــالمو بهم می زنن!! از اونا که فکر می کنن حرف نزدنشون، نشونه ی بزرگی و بخشندگیشونه!! نه خــــانوم ساره سرشار!! نــــع!! سخت در اشتباهی!!! تو یه موجود نفرت انگیزی که دور خودت پیله ای به اسم گذشت و فراموشی پیچیدی!!! و با سعه ی صدر تمـــــــام..، فکر می کنی هم بخشیدی..، هم فراموش کردی....!..
پوزخند حقارت باری زد: اما خیلی احمقی بچه جون!! چون با پنهان شدن پشت یه اسم و فامیل جعلی... با فرار کردن و پشت سر گذاشتن واقعیت ها....، با جلوی من شاخ و شونه کشیدن و تظاهر به چیزی که نیستی... ، چیزی به اسم گذشت و فراموشی..، وجود نداره!
نفسی گرفت و ادامه داد: هر وقت تونستی بری و تو روی هر چی که دردت میاره، بایستی...، هر وقت تونستی با چشم های باز...، حقیقتو..، درست همون جوری که هست ببینی،
پوزخند عصبی ای زد.... صدایش پایین تر آمد....: اون وقته که بزرگ شدی.... خانوم ســــاره...، سرشار......!...
سکوت کردم و اجازه دادم که انگشت هایم.. در هم تنیده شوند...
سکوت کرد و اجازه داد که نفس های تند و عصبی اش.. نفس هایی که نمی دانستم از سر چی!..، این طور به تکاپو افتاده اند....، اتاق را پر کنند....
اشکم بند آمده .... و تنها...، گرمم بود....!.. به شدت، گرمم بود...!!
انگشت اشاره اش را به سرش زد و داد زنان.. ادامه داد: تو حتی نمی تونی بفهمی من چرا بهت همچین مسئولیتی دادم!!! بهتر از تو نبود؟؟ با تجربه تر از تو؟؟ اما تو حتی قدرت تشخیص اینو نداری که بفهمی.. من برای چی این مسئولیت رو به تو دادم.......
دستم را به نشانه ی تهدید، به طرفش گرفتم و با نفس هایی کوتاه و بریده بریده.... خشمگین... داد زدم: من از تو کمک نخواستم !! تو چی از زندگی من می دونی؟؟!! اصلا.. چی باعث شده که کاسه ی داغ تر از آش بشی!!؟؟ چطور به خودت اجازه می دی درباره ی من اینجوری قضاوت کنی؟؟!.. چطــور می تونی انقدر راحت درباره ی چیزی که ازش خبر نداری، حرف بزنی...؟!. آقــــای کیانی...!
درد... در تمام تنم پیچید: دیگه نمی خوام بشنوم.....!!..
انگار که... آتشش زده باشم... از جا پرید و داد زد: باشه!! هیچ کس جای تو نبوده و نیست!! هر کسی فقط به جای خودش زندگی می کنه!!.. اما تو اونقدر بچه و احــــمق هستی، که حتی حاضر نیستی به این فکر کنی که تو قرار نیست برای شوهرت یونیفرم بدوزی!!! اینو تو کله ی پوکت فرو کن!!!!
زبانم را تکان دادم اما... صدایی ازم نیامد...
لال شدم....
حرف هایش.. جمله به جمله... در سرم می پیچید....
مات.. نگاهش کردم....
آرام تر شد: اینجا می تونی وانمود کنی... اینجا داری سعی می کنی رو پاهات وایستی و گردن بکشی و بگی مــــی تونم....
سرش را کج کرد و .... با تاسف... با حسی.. شبیه به همدردی... ادامه داد: اما.. خانوم سرشار... کافیه یه تلنگر بخوری...، مث این....
به طرف میزش رفت و قرارداد های ایران ایر را، برداشت و به طرف من.. روی زمین پرت کرد: می ریزی...
نزدیک آمد.. لیوان بلند وکشیده ی آب قند را از میز وسط مبل ها برداشت... با دو انگشت گرفت و خیره در چشم های من...، رهایش کرد....
- می شکنی....
صدایش... آرام تر.... اشک های من.. بی صدا تر....
- نابود می شی......!....
از پس پرده ی اشک... نگاهش کردم.... صدای قدم هایش روی گرانیت کف اتاق... تا بیاید و بنشیند رو به رویم.... نگاهش کردم.... حالا.. باز هم در چشم هایش... چیزی بود شبیه به.. هیپنوتیزم.... از خودم بدم آمد... نگاهش را برنداشت.... از خودم بیزار شدم..، با ذهنیتی که دیگران ازم دارند..... از خودم.. و تمام پوچی ام....!!.. چقدر بیچاره بودم ....!.. هر بار که می آمدم بلند شوم...، هر بار که دست می زدم سر زانویم.... کسی باید می آمد و توی گوشم می زد و بهم می گفت که راه را..، غلـــــط رفته ای!!...و حالا... این همکلاسی قدیمی... نمی دانم برای چه.. نمی دانم از کجا.... که حالا... حتی این که از کجا می دانست و چقدر می دانست هم، برایم مهم نبود....!... داشت به من می گفت.... مواجهه... مبارزه....
این بار خودم دست بردم و ... دستمال کاغذی برداشتم و به صورتم کشیدم....
هنوز داشت نگاهم می کرد....
همان طور ساکت.... هیپنوتیزمی...
دستم را زدم لبه ی مبل... باید.. می رفتم.....
داشت تقلایم برای ایستادن و رفتن را.. تماشا می کرد....
صدای قدم های بی جانم... تق تق پاشنه های کفشم.. که امروز.. با هزار دل خـــوش!! پوشیده بودمشان.... تنها صدایی بود که در اتاق می پیچید..... دستم را گرفتم به دستگیره ی در.... باید می رفتم.... باید....
- ساره!
ایستادم....
- من این طرحو، فقط از تو می خوام! بقیه کارت، و بقیه طراحای تیمتون، تو اولویت های بعدین!!
دستگیره را کشیدم پایین...
- ساره!
حالا در، نیمه باز بود...
برنگشتم...
ارام گفت: ققنوس..اول باید تو آتیش خودش بسوزه.... تو خاکسترش..، دست و پا بزنه.... بـــــعد، ققنوس بشه....!


از خانه ی آقاجون برمی گشتم... باران گرفته بود و برف پاک کن ها هم، کفاف نمی دادند.... آقاجون ازم پرسیده بود که چرا اینقدر در فکری بابا...؟!... فقط نگاهش کرده بودم....
حاج خانوم... اصوات نامفهومش... کم کم برایم رنگ می گرفتند... واژه های کج و کوله اش، رنگ داشتند.... و من... هر بار که می دیدمش..نمی دانتسم باید کی را لعنت کنم...... که من... کسی نبودم که لعنت کنم...........
سرم را گذاشته بودم روی شانه ی آقاجون و.. با هم نشسته بودیم توی ایوان.. زیر بارانی که تازه سر شب نم گرفته بود.... دست کشیده بود به سرم... یادم افتاده بود وقت هایی را که من و علی و روشی... سه تایی... توی همین حیاط بازی می کردیم.... من وعلی همین جا بالا و پایین می پریدیم و حاج خانوم از پشت همین پنجره حواسش بود که روشنک تقلا نکند..... و روشنک... که چشم های سبز و مغرورش را می داد به علی که داشت با من می پرید و می خندید و... بی هوا.. بی آنکه ما بفهمیم.. دستش را می گذاشت روی قلبش و نفسش را تنگ می کرد.. آن وقت بود که حاج خانوم می دوید توی ایوان و روشنک را بغل می زد و می بردش تو و داد می زد که علی اسپری بیاورد!... بعد.. با ما دعوا می کرد.... حیاط رفتن را ممنوع می کرد.... پارک رفتن ها و ورجه ورجه ها را ممنوع می کرد..... یادم نمی آمد که آقاجون یا حاج خانوم.. روزی.. به روی یکی از ما، دست بلند کنند... هرچی که بود، هر تنبیهی، زبانی و ممنوعیتی بود.... به جز... به جز همان یکباری که.... خانه ما مولودی بود... دختر بچه و پسر بچه توی حیاط ریخته بودند... خانوم بزرگ روشنک را مجبور کرده بود توی هال، بغل دستش بنشیند.... بغل دست خانوم بزرگ و خانوم مولودی خوان... وسط آن همه زن و حرف خسته کننده ی زنانه و... مولودی هایی که شاید روشنک هیچ وقت هیچی ازشان نمی فهمید...!.. مولودی هایی که صورت و نگاه روشنک را برافروخته می کرد.. برخلاف من... که دوست داشتم و عمیقا آرامش می گرفتم.. همان یکبار بود که روشنک تمام صبح تا شب را بغل دست خانوم بزرگ با آن اخلاق عهد بوقش گذراند.. و من و علی و بقیه ی بچه ها.. که جیغ های شادی و بدو بدویمان به هوا بود... یک وقت شد که دیدیم روشنک توی ایوان ایستاده.... خودم دیدمش.... چیزی توی نگاهش بود... چیزی شبیه به حسرت، که البته همیشه ضعف ها در روشنک، جور دیگری نمود داشتند..... هر ضعفی! به غرور تعبیر می شد... هر ضعفی.. به سردی نمود پیدا می کرد.. و باعث می شد که چشم های سبز و شفافش، یخ ببندند..... من دیدم.. یواشکی دیدم..! روشنک دوید حیاط پشتی.... گریه کرد.. دستش را گذاشت روی دهانش و گریه کرد... بعد.. یک هو..! شروع کرد به درجا زدن!! سرجایش بالا و پایین می پرید...!! تقلا می کرد... تا جایی که رنگش به کبودی رفت.... لب هایش... چشم هایش... و صدای جیغ من..... همه دویده بودند به حیاط... نفهمیدم روشنک کی خودش را انداخت وسط بچه هایی که بازی می کردند و کی.. از حال رفت..... فقط.. یادم مانده.. که همان یکبار بود.. همان یکبار بود که خانوم بزرگ با پشت دست زد توی دهان علی و... حاج خانوم هم من را.... یک هفته از دیدن تلویزون محروم کرد.... آن شب کار روشنک به بیمارستان کشید.... یادم هست.... باران می آمد... از پشت همین پنجره دیدم بودم.... از پشت همین پنجره....
- آقاجون...؟!
- جانم بابا...
باران.. ایوان را هم نشانه گرفت....
- بغلم می کنی...؟!
چشم های آقاجون... غم داشت.... دستش جلو آمد و سرم را در آغوش گرفت.... موهایم را نوازش کرد.... ازم پرسید چی شده...؟!.. و من... که درست سه روز بود..، برای هیچ چرایی، جواب نداشتم.....!
صدای چرخ ویلچر حاج خانوم آمد... تا پشت پنجره ی ایوان آمده بود و داشت مارا تماشا می کرد....
سرم روی شانه ی آقاجون بود: آقاجون...؟!
.
.
.
از خانه ی پدری که بیرون آمدم.. باران.. شر شر گرفته بود....
چند لحظه ای زیرش ایستادم...
ققنوس... ققنوس.. ققنوس.... حرف های آزاد از یک دنیــــــا آزادِ کیانی، توی سرم می پیچید...
نمی توانستم... نمی توانستم...
جرات تو روی اروس و اروسی ها ایستادن و سرشار شدن، خیلی خیلی بیش تر از تو روی واقعیت ایستادن ، در من بود.....!
پشت ماشین نشستم و به طرف خانه... به راه افتادم.....
.
.
.
دلم شبیه به سنگ شده بود... احساس می کردم سفت شده ام...! و چه بازیگر ماهری بود ذهن...، که بلافاصله به مبارزه با حرف های کیانی.. که عمیقا... ته ته دلم که رجوع می کردم، باورشان داشتم....، برخاست...! و شروع کرد به سخت شدن.. سفت شدن... که چیزی نیست...! که من که، خــــوبم...!!؟ برای چی حرف می بافی؟؟ هیچ اتفاقی نیفتاده.... من ساره سرشارم و... خــــوبم....!!
.
.
.
حواسم بود که معینی.. بدجوری زیر نظرم گرفته... حواسم بود که به وقت نشان دادن پارچه های انتخابیم بهش...، حواسش به لرزش دستم... بود...... و من.... تمام وقتی که برای ایرانایر طرح می زدم.... این جمل در سرم تکرار می شد و.. دوران می کرد که.... قرار نیست برای شوهرم لباس بدوزم......
شوهرم....
نمی خواستم... قلبم سفت شده بود... اما نمی دانم از کجا و چطوری... چشم هایم می سوت....
شوهرم...؟!
و خواهرم.......
این دومی که می آمد و به آن اولی می چسبید...، قلــــبم را جر واجر می کرد!!!!
نمی دانستم باید از کی بیزار باشم... نمی دانستم باید از کدام یکی... نمی داتستم.........
و بدتر از آن، نمی دانتسم باید چطور تو رو یواقعیت ایستاد... شاید هم می دانستم... آره.. می دانتسم و مثل سگ از این ایستادن!! می ترسیدم....!!!
و چه بدبخت و ضعی بودم من.... چه کم طاقت... چه ضعیف....
بعد... آن موقع بود که الکی... لب هایم را کش می دادم و.... به تصویر محو خودم در روکش صیفلی و سفید میز...، می خندیدم.....
.
.
.
همسر علی را که دیدم... احساس کردم با یخ ترین دریاچه ی جهان حرف می زنم! حاج خانوم طبق عادت کفری بود و این از صورت درهمش مشخص بود... آقاجون تنها لبخند می زد و سکوت داشت... و علی.... که تمام وقت سرش به تلفن بازی های کاری گرم بود... به ظاهر گرم بود... به ظاهر گرم می کرد.... می دانستم....
همسر علی... با چشم های بادامی و قهوه ای.. صورتی خوش فرم اما آنقدر سرد که ناخواسته ایجاد دافعه می کرد.... شق و رق... کت و دامن پوشیده و بی نهایت مبادی آداب بود.... با من تنها دست داد....!... لبخند کجی زد و گفت مشتاق دیدار... گفت بالاخره فامیل و خانواده ی علی را دیدیم!!... به روی خودم که نه... به روی علی نیاوردم.... تنها لبخند زدم و ... تعارفش کردم بنشیند صدر خانه ی پدری ما.... خانه ای که... برخلاف سال ها پیش... خالی از صدا بود.. خانه ی ساکت پدری.... نه خانه ای که علی رغم داد و بیداد و اختلاف ها، همیشه گرم و شلوغ بود..... و حالا.. بعد از چند سال.... امشب ... این من بودم که حس می کردم باید فضا را گرم نگه دارم... من بودم که حس می کردم حالا، این ذره ای از همان حقیقتی ست که کیانی گفته بود.... ذره ای.... و... به طرز غریبی.... احساس عذاب داشتم..... عذابی که من مقصرش نبودم... عذاب وجدانی که بر گردن من نبود اما، بر شانه های مـــــن سنگینی می کرد....!
شام را درست کرده بودم.. توقع که نه.. اما انتظاری جزئی داشتم که ثریا... محض تعارف هم که شده، سری به من که تک و تنها در اشپزخانه ایستاده بودم بزند.... فقط محض تعارف!... به جایش.. علی آمد.. آمد و به مجرد آمدنش، ثریا صدایش کرد: علی جان؟! می شه یه لحظه بیای؟!
لبخند زدم و... علی را فرستادم... علی را که نگاهش را می دزدید.... و تمام... سر شام.. به این فکر می کردم که وقتی علی صدا می زد: گلــــی...؟! ... و وقتی علی صدا می زد: ثریا..........
.
.
.
خسته بودم و بی حوصله... کارم که تمام شد، بی آنکه از کسی خداحافظی کنم، کیفم را برداشتم و سوار ماشینم شدم.... استارت زدم.... فکری بودم و استارت زدم.. ماشین از جا جهید... خیره به شیشه ی جلو.... خیره به نم بارانی که به شیشه می زد...، دوباره استارت زدم..... ماشین..، با پرش بیشتری از جا جهید...!!.. سرم را گرفتم پایین... خیابان اروس، در شبی واقع بود.. و من هر بار.. طبق عادتی که از... شوهرم داشتم....!!.. ماشین را توی دنده می گذاشتم..... کیانی گفته بود شوهرت...؟!.. استارت زدم.... دنده عوض نکرده، مات و خیره.. استارت زدم.... ماشین پرید!! یک متر مانده بود تا پژوی پارک شده ی جلویی... این یک متر را می دیدم اما، درک نمی کردم.....!... گفته بود شوهرت.... نگفته بود شوهر سابق... همسر سابق.... بدترین واژه ی ممکن را انتخاب کرده بود...! زنــــده ترین واژه ی ممکن را!!... استارت زدم.... زنده ترین... و پر مفهوم ترین وازهی ممکن را.... واژه ای که به اندازه ی هزاران جمله..، به اندازه ی هزاران مفهـــوم، در سرم انعکاس داشت....!!... شوهرت!!.، یعنی شوهری که پیش چشم های توست... در توست.. و با آنکه شاید نبینی...، دارد با تو زندگی می کند!! لحظه به لحظه...!!... و تو... چه بازیگر ماهری هستی ساره....! چه با استعدادی که به روی خودت نمی آوری و سرشار می شوی و...... نمی دانی.... که سرشاری.. از کینه... از.. نفرت.. از.... درد.......!.. و اجازه می دهی... که این سرشار، از خونت.. از روحت.. و از جــــانت....، تغذیه کند.....!.. ساره.... بازیگر خوب قصه ی زخم ها.... !.. ببین...؟! داری ذره ذره.. از تو.... فرو میریزی.....
ماشین جهید و محکم خورد به پژوی جلویی...!!.. هشیار شدم!! با چشم های گرد شده و آگاه شده ای که... رو به سوختن می رفت، از ماشین پیاده شدم.... هیچی نشده بود.... هیچی... فقط سپر به سپر شده بودیم.... برگشتم رو به اروس... نگهبان از دور دستش را بالا آورد: چی شد خانوم؟؟
سرم را عقب فرستادم.... که بگویم نه.... که توانستم پرده ی کنار رفته ی اتاق مدیریت را... ببینم.....
نگاه کردم.... چیزی نمی دیدم اما... مکث کردم.... نم باران به صورتم خورد...
دلم می خواست از این همه سنگینی...، رها شوم....!..
نشستم پشت ماشین....
دنده را خلاص کردم....
می شد من هم روزی... این طور خلاص شوم..............؟!
استارت زدم...
ماشین نپرید... نجهید... نکوبید...!
کلمات تند و پشت سرهم..، ذهنم را رج می زدند....« نمی خوام فرار کنم... دیگه نمی خوام... اما... هنوز در خودم نمی بینم .... قدرتشو ندارم... قدرت این مواجهه رو... می ترسم...... می ترسم......»
دلم می خواست که از این همه سیاهی... خلاص بشوم.... درست مثل این ماشین آهنی....
اما انگار باید یک دستی... می آمد و روی این دنده و ترمز دستی قرار می گرفت و... خلاصش می کرد....
من... به تنهایی... آنقدر تنها.... حتی با وجود خانواده ای که دوباره احیایشان کرده بودم، توان و نیروی خلاصی را....، نداشتم.....
اما دلم مــــی خواست که رها بشوم.....!...
دلم می خواست..........
.
.
.
عمه برگشته بود...
و با خودش... حجم عظیمی از خوشبختی به همراه آورده بود....
عمه برگشته بود و انگاری که تمام دلتنگی های دنیا را... با خودش.. با آغوش پر محبتش.. با بوی تنش... می بُرد.....
خانه اش را بو می کشید.. و من.. خودم را بابت دور کردنش از جایی که آن همه بهش تعلق خاطر داشت.. عمیقا سرزنش می کردم... حتی.. خجالت می کشیدم توی چشمهایش نگاه کنم....
علی آمد دنبالم و با هم رفتیم فرودگاه دنبالش.... به شوخی از پسرخوانده ی تازه رسیده اش می پرسیدم.. نمی دانم چرا اما حس می کردم که خجالتی توام با ذوق زدگی دارد! عمه ی شست و خرده ای ساله ی من! مدام هم به علی خیره می شد و انگاری که حرف تا نوک زبانش می رفت، اما پسش می زد.... علی رساندمان... چراغ ها را زد... گاز و برق و حیاط را چک کرد.... عمه را بوسید و... رفت....!..
جا انداختم کف هال کوچک خانه ی عمه....
نشستم میان تشک ها و تا عمه از یک دل سیر دیدن خانه اش فارغ شود، تماشایش کردم....
بعد هر دو دراز کشیدیم... قلبم می زد... کوتاه و مقطع اما می زد.... و باز کلمات بودند که در ذهنم می پیچیدند.. فرار.. فرار.. فرار.....
سفت بغلش کرده بودم.... قائدتا، باید اشک های همیشه دم مشکم جاری می شدند اما... اشکی نداشتم.... هیچی... تنها دلم می خواست سرم را بگیرد توی بغلش و من چشم هایم را ببندم و بخوابم.... و آنقـــــدر عمیق.... که بیدار شدنش... سالها طول بکشد...


حمام آب گرم نصف شبی و بیدار ماندن تا خود صبح و قهوه نوشیدن و از پشت پرده ی پنجره ی هال، به حیاط کوچک و دویدن مرد همسایه زل زدن، حالم را بهتر کرده بود... اما صورتم بی خواب و بی حال به نظر می رسید... روز پر کاری نبود... بیشتر کسل کننده می نمود آن هم وقتی مجبور بودی تمام بعداز ظهرت را با یکی دو تا از بچه ها و معینی در کارگاه بگذرانی...
سرم به کارهای خودم گرم بود... ظهر با نیاز حرف زده بودم... حال مادرش بهتر بود... بهش گفتم همین امروز و فردا می روم دیدن خودش و مادرش... اما خودم هم می دانستم که یک جای حرفم، می لنگد..!! و نمی دانستم چیست که اینطور از رفتن پیش نیاز... و از رفتن به هر جــــایی که احتمال حضور آزاد کیانی درش، حتی یک صدم درصد باشد، می گریزم......!
حسی که توی بیمارستان پیدا کرده بودم... حسی که نمی دانستم چیست... چیزی شبیه به احساس اضافی بودن... غریبی کردن.... دوستم را، نیاز تازه بهش اعتماد کرده ام را، گرفتن...!!... و شاید... احساس خلا عجیبی که از دیدن دست کیانی روی شانه ی نیاز بهم دست داده بود..... حسی که هیچ رنگی نداشت.. بی رنگ بی رنگ بود... مهم نبود که دست کیانی بوده، یا شانه ی نیاز!!... مهم این بود که شانه ای محتاج نوازش بود، و دستی بود!!...، که نوازش کند...... حسی که.... تمام سعیم را، برای سرکوبش، به کار گرفته بودم!!!
و حالا این حس... از بعد از آن بعد از ظهر کذایی در اروس.. از بعد از آن سقوط و شکستن نقابی که با هزار چنگ و دندان، سعی در حفظش داشتم، تشدید می شد....!
به وضــــوح از مواجهه با کیانی و کلیه ی کارها و آدم هایی که به نوعی به او مربوط می شدند، می گریختم! حالا.. احساس می کردم کیانی در من چیزهایی را میبیند، که به هیچ وجه بر وفق مرادم نیست!!
از طرفی هم... باید ازش می پرسیدم.... می پرسیدم از کجا می داند و.... چرا می داند!!... باید می پرسیدم و این حس قوی پرسش، باعث می شد که ناخودآگاه، هی به دوربین هایی زل بزنم که می دانستم کیانی آنقدر هم احمق و بیکار نیست که صبح تا شبش را به تماشایشان بگذراند.... و بهشان خیره بشوم... و از چشم هایم، سوال هایم بیرون بریزند! حالا.. می خواهد کسی پشتشان نشسته باشد، چه.... ننشسته باشد......
بالاخره تصمیمم با خودم و قرارم با نیاز را قطعی کردم و بهش گفتم که دم غروب، نیم ساعتی می روم دیدن مادرش... استرس داشتم!.. از آن استرس های الکی...!!
پشت کامپیوتر نشسته بودم و مشغول ور رفتن با فتوشاپ بودم که صدای آشنای افروز توجهم را جلب کرد... صدا از بیرون می آمد و آنقدری بلند بود که من بشنوم!.. داشت با یکی از بچه ها بحث می کرد... توجهی نکردم... کارم تمام شده بود... فلش را از دستگاه بیرون کشیدم و از اتاق بیرون آمدم.... افروز انتهای سالن ایستاده بود و با یکی از کارمندها حرف می زد.. نگاهم روی شکم برجسته و بامزه اش ثابت شد! لبخند به لبم آمد.... نمی دانستم چه حسی بود.... نفهمیدم چطور شد که حس کردم لبخند، تمام یأس های درونم را، پر کرد... راهم را کج کردم طرف اتاق خودمان تا لوازمم را جمع کنم و بروم، که سینه به سینه ی کیانی و بعد کوروش درآمدم..!.. لبخندم تا به خودم بیایم و از دیدن کیانی، ابروهایم را درهم بکشم، کِش آمد....!.. این کش آمدن و ایجاد برداشتی غلط برای او، عصبی ام کرد و باعث شد که درست مثل سگ!!..، به کوروش بیچاره بند کنم: بد نیست یه نگاهی هم به جلوتون بندازین!!
چشم های کوروش رو به گشادی رفتند.. دهان باز کرد: خانوم سر..
صدای کیانی روی اعصابم رفت: کوروش!!
ناخواسته چشمم بهش افتاد.. به آن لبخند مضحک گوشه ی لب و بیش تر از آن توی چشم هایش...
کوروش زیر لب عذرخواهی کرد... فوری و با حرص!! رویم را گرفتم و کف کفشم را محکم به زمین کوبیدم و دور شدم...!!
درست شبیه به دخترهای مدرسه ای سرتق!!!
جوری که بعدش.. خودم هم خنده ام گرفت..... و در دل به خندیدن کیانی حق دادم.... کیانی ای که..، از آن شب گم شدن بی تا، با وجود برخورد هنجار شکن چند روز گذشته، هنــــوز برایم خاکستری روشن بود.... ازش دلخور نبودم... حداقلش این یکی را که می توانستم به خودم بگویم! با خودم که دروغ نداشتم... ازش دلگیر نبودم... ناراحت نبودم... اما عصبانی، چرا!.. ازش عصبانی بودم و حس می کردم که باید به طور جدی باهاش حرف بزنم.... فقط منتظر فرصت بودم.. فرصت....!!...
به نیاز سر زدم.... هول هولکی... جوری که کاملا مشخص بود آمده ام، که در بروم!! نگاهش موشکافانه و متبسم بود.... از اروس پرسید... و از کوروش... جواب هایم همه سرسری بود..!!.. مادرش که خوابید، نیاز ملک را پای سریال ترکی اش رها کردم و تقریبا از خانه اش، از هر جایی که احتمال حضور کیانی داشت، فرار کردم......

*******

دو شنبه باز هم باهاش رو به رو شدم...
نمی دانستم چرا باید این همه ببینمش... نمی دانستم چرا هر بار، انگار منتظر است چیزی توی صورتم بخواند... و من... با همان اخم میان دو ابروی کشیده، جوابش را می دادم.....
تنها می دانستم که به قطع یقین، در چنین شرکت بزرگی، میان من طراح جزء و کیانی رییس، که کارمان خیلی خیلی کمتر بهم می افتاد، نباید همین برخوردهای کوتاه هم صورت بگیرد....
اما.. ته ته ذهنم.... کلمه ی همکلاسی قدیمی... پررنگ بود.... احمق نبودم... خر هم نبودم!.. هر دلیلی که داشت، آزاد کیانی به حکم همان یک سال و خرده ای همکلاسی بودنمان، یک بعداز ظهر کذایی من را خورد کرده و تکه تکه های قلبم را گوشه گوشه ی اروس، جاگذاشته بود..... پس.. شاید..، به حکم همکلاسی بودنمان، می شد حق بیشتری به این برخوردهای هر چند کوتاه، داد.......

*******

آذر رو به انتها می رفت... دو هفته از تشنج تقریبا بی نتیجه ی میان من و کیانی می گذشت و تمام این دو هفته.... چشم هایم را از همه کس و همه چیــــز در اروس، دزدیده بودم! هِــــه...! نه.... انگاری که او با این کار، بیشتر به فرار کردن تشویقم کرده بود تا....
معینی صدایم زد... دو تا پوشه به دستم داد... مربوط می شد به طرح مشترک مردانه ای که با هم داشتیم و رو به انتها بود....
- خانوم سرشار اینو می بری مدیریت امضاش کنه؟! می خوام این اتود ها رو هم نشون بدی...
چند لحظه همان طور لال .....!!!... نگاهش کرده بودم...
دقیقا به من چه ربطی داشت؟؟؟
اخم هایم را در هم کشیدم: میگم خانوم سلیمی بیاد ببره... یا... بدید به یکی از بچه های خدمات...!!
جرات نکردم بگویم یا خودتون!! ابروهایش را بالا فرستاد: اینارو که خودم می دونستم.... اونا حالیشون نمی شه....
دستش را تکان داد: پاشو سرشار.. پاشو اینا رو ببر تا دیر نشده...
همان طور که از جایم بلند می شدم، زیر لب غرغر کردم: امیدوارم نیاز زودتر برگرده!!
پوشه به دست خانوم سلیمی را با آن نگاه مهربان و چهل ساله رد کردم و در اتاق نیمه باز کیانی را زدم و رفتم تو.. سرش طبق معمول میان یک مشت کاغذ بود.... جلو رفتم و با نگاه شکاری که به شدت پنهانش می کردم، پوشه ها را روی میزش گذاشتم...
ابروهایش را بالا فرستاد و نگاهم کرد... چشم هایم، مصرانه به کاغذ های روی میزش بود...
- می داد سلیمی بیاره...
- منم همینو گفتم! به خرجشون نرفت!!
سنگینی نگاهش را حس کردم... باز به خطوط ترسیم شده بر کاغذ A4 چشم دوختم.... خودنویسش را روی نقطه ای که درست پیش چشم من بود، گذاشت و فشار داد....
- پیوستش کو؟
ابرو درهم کشیدم... فضای اتاق به قدر کافی برایم خفقان آور بود...!!! حوصله ی بازجویی را دیگر نداشتم!
- من اطلاعی ندارم... همه ی چیزی که به من دادن، همینه...!!
نفسش را فوت کرد بیرون....
- اینجا رو ببین... من امضاش می کنم اما...
داشت حرف می زد.... عینکم را از بالای سرم برداشتم و با یک انگشت روی بینی ام فرستادم.... عینک ظریف و شیشه ای با فریم صدفی رنگ و ظریف... چقدر ترسیده بودم وقتی دکتر گفت باید عینک بزنم برای دید نزدیک.... حواسم بود که حرف کیانی نصفه ماند... سرم را بالا آوردم که بگویم چی شد... دهانش کمی نیمه باز بود و داشت با خنده به عینکم نگاه می کرد..... دلم نمی خواست نگاهش کنم.... دلگیر بودم... و یک جورهایی..، انگاری.. بدهکـــــار....!.. بدهکار بابت مبارزه ای که نصفه مانده بود..... لبخند کمرنگی از صورتش گذشت: این دیگه چیه؟؟!
تمام وجودم، تعجب و شگفتی شد!!... ابروهایم شش متر بالا پرید... دو سه بار پشت سر هم پلک زدم.... ابروهایش را به سمت کاغذ ها هل داد: اینو داشته باش...
دو سه دقیقه ی کوتاه توضیح داد... وقتی کاغذ ها را مرتب می کردم و پوشه را برمی داشتم، هنوز نگاهش نمی کردم.... با اجازه ای گفتم و پشتم را کردم بهش... عینکم را طبق عادت این دو سه روز فرستادم بالای سرم که صدایش آمد: سرشار...
دندان هایم روی هم ساییده شد.... هیچ حس خوبی نسبت به این جور صدا زدنم، این جور بی شیله پیله و ساده، نداشتم....!!!.. نمی دانم چی شد که.... توجهی نکردم و راهم را ادامه دادم.... از در که بیرون می رفتم، صدای غرغرش می آمد: دختره ی تفلون نچسب!


در را محکم بهم زدم و ... با جسارتی که نمی دانستم از کجا آمده، به اتاقم برگشتم!
سه کلمه ی آخرش هی توی ذهنم تکرار می شد، و علی رغم همه ی اتفاقات، روشنی طیف خاکستری اش را حفظ کرده بود... مشغول شدم... با معینی هم با اخم برخورد کردم... با همه با اخم برخورد کردم !! قاطی کرده بودم اما این قاطی کردن، خیلی هم بد به نظر نمی رسید......!...
*******
بیست و هشتم آذر ماه به بدترین شکل ممکن سپری شد!! شلوغ و درهم و برهم... معینی هم عصبی بود و بدتر روی اعصابم می رفت.... از صبح سرم و چشم هایم درد می کرد.. تکیه داده بودم به صندلی گردانم و چشم هایم را بسته بودم.. داشتم به دو روز باقیمانده و تعطیلات احتمالا کسل کننده فکر می کردم.... داشتم به شب یلدا فکر می کردم.... به اینکه باید چطور بگذرانمش؟! مثل این چند سال با عمه... یا با آقاجون و حاج خانوم....؟!.. نمی دانم... چرا هیچ چیز در نظرم دلچسب نبود... ترجیح می دادم تنهایی توی خانه ی خودم بمانم و شب را..، هر چند طولانی و سیاه.....، به صبح و سپیدی اش برسانم......
زنگ تلفن، باعث شد دست ببرم و گوشی را بردارم و حواسم نباشد که صدایم چطور کسل و خواب آلود است: بله؟!
صدایی کاملا غریبه!! توی گوشی پیچید: الان می گم بچه ها یه دست رخت خواب برات پهن کنن اون وسط، از خجالتت دربیایم!!!
دروغ نگفته ام اگر بگویم کمرم سوخت و شقیقه ام تیر کشید و دو متر از جایم روی صندلی، پریدم!!!
شوک شده و بهت زده به دهانی گوشی چشم دوختم و سعی کردم باور کنم که این صدا، مختص آزاد کیانی مخل آسایش است!!!
لال شده بودم!! اصلا چی گفت؟؟؟
باز صدایش در گوشی پیچید: چیه..، چرتت پرید؟!!
داشتم به این فکر می کردم که صدای، سر جنگ ندارد! که انگاری دارد تفریح می کند...!! چشمهام دور تا دور اتاق چرخید و گوشه گوشه، دوربین ها را دید....!! لبم را گاز محکمی گرفتم و ابرو درهم کشیدم و سعی کردم که واژه ها را پیدا کنم: سلام...!!
صدای خنده ی حرص درآرش توی گوشی پیچید: بــــــه ... علیک سلام خـــــانوم سرشــــآر!!! ساعت خواب!!!
نیشگونی از پایم گرفتم و جدی گفتم: همش دارم به این فکر می کنم که یه مدیر، چقدر می تونه بیکار باشه!! که صبح تا شب بشینه یه شرکت به این بزرگی رو زیر نظر بگیره!!
باز خندید: بالاخره باید ببینم چقدر از حقوقی که به کارمندام می دم، حلاله!!!
پوزخندی گوشه ی لبم نشست!
- حلال و حرومش پای کارمنداتونه! از گردن شما، ساقطه!!
- دِ نه دِ خانوم سرشار!! اومدیم و یکی مث شما...
عجبا... سری تکان دادم و پریدم وسط حرفش: خیالتون راحت راحت باشه جناب کیانی!! حقوقی که به حساب من واریز می شه، حلال حلاله!!
خندید....
و من فکر کردم که اصلا چکار داشت؟!! چکاری بود که باعث شده بود مدیرعامل اروس گوشی را بردارد و تلفن اتاق مارا بگیرد...؟!! آن هم درست خطی که من بغل دستش نشسته بودم!!!
سکوتم باعث شد لحنش کمی جدی تر شود: امشب برنامه ت چیه؟!
چشم هایم تو.ی کاسه، گرد شد!! و می دانستم که مردمک هایم.... بیش از این جایی برای باز شدن، ندارند!!
- بله؟؟
با حوصله...، تکرار کرد: پرسیدم امشب برنامه ای نداری؟!
تنها توانستم زمزمه کنم نه.... و با خودم فکر کنم که ممکن است چه کاری باهام داشته باشد.....
- خوبه... من دو تا بلیت کنسرت دارم برای امشب....
اصلا نمی دانستم به کدام ائمه پناه ببرم!!!! صاف زل زده بودم توی چشم های کنجکاو میثمی و دهانم خشک شده بود!!! کاش یکی بود که می توانستم بهش بگویم یا دو تا توی گوش من بزند، یا یک کشیده ی محکم به کیانی!!!!
من بودم که با اخم گفتم: خوش بگذره...!
انگاری وقت کافی برای اذیت کردن من و به کرسی نشاندن حرفش، داشت!!
- خوش می گذره... دو ساعت اضافه کاری رد کن، هفت منتظرم!
و بی آنکه منتظر جواب من باشد، گوشی را گذاشت! همین طور مات به تلفن توی دستم زل زده بودم... این چـــــــــــی گفت؟؟


عزمم را جزم کرده بودم تا چنان حال اساسی ای ازش بگیرم.... که بی تا و افروز، یکجا برایش تب کنند!!!!
هر چند... این جمله فکاهی ای بیش نبود و نه دلم می آمد بی تا و افروز تب کنند، و نه وسوسه ی کنسرت و بیش تر از آن، رو در رو حرف زدن با کیانی و پرسیدن سوالهایم ازش، ولم می کرد...... آخر وقت بود و همان طور که درونم جنگی میان وسوسه ی رفتن و ماندن به پا شده بود، وسایلم را جمع می کردم... دزدکی به ساعت نگاه کردم.. هفت و ده دقیقه....!!.. نیشخندی گوشه ی لبم نشست.... و ناگهان.. ته دلم.. از خودم پرسیدم: داشتیم بازی می کردیم....؟!
بوی خنک عطری مردانه، باعث شد سرم را بالا بگیرم....
با دیدن کیانی ،درست بالای سرم، آن هم با چهره ای کــــاملا صلح طلبانه، خشکم زد!!
پیراهن یاسی رنگی به تن داشت و آستین هایش را تا نیمه ی ساعد بالا زده بود... شلوار سفید به پا داشت و شال گردن شیری سفید نه چندان پهنی را سر شانه انداخته بود....
نگاه خیره ی مهتاب که با من اضافه کاری مانده و آن سوی سالن نشسته بود، دقیقا من را هدف گرفت.... حرف هایش در رابطه با کیانی و حال بد و دل باخته ی آن روزش، در ذهنم نقش بست.... لبخند کمرنگی از دلم گذشت.. رویم را سفت کردم و همان طور که صاف می نشستم، با جدیت نگاهش کردم... نگاهش را نگرفت....
زیر لب گفتم: هیچ کس نبود دو ساعت ناقابلو باهاش خوش بگذرونید؟!! دِ آخه من که همش موجب نفرت و بیزاری و داد و بیداد شمام جنـــــاب....!!
سری تکان داد... که اصلا نفهمیدم نشانه ی چیست.... آهسته تر از من گفت: یه دعوت دوستانه بود...!
چند ثانیه نگاهش کردم....
حروف.. کلمات... ناخواسته از دهانم بیرون پریدند: مگه ما دوستیم؟!
تکیه ام روی دو حرف اول زیاد بود.... تکیه ام نشان از دوستی و عدم تحقیر و نفرت بود.... نمی دانم.. نمی دانم چرا توی صدایم رنجش بود... و نمی دانم چرا دیدم، اما نخواستم ببینم که نگاه کیانی، از همان صبح تیره و روشن، رنگی از بیزاری و تحقیر، ندارد......
لب هایش را روی هم فشرد و آرام ودوستانه گفت: بی خیال ساره.....
و رفت....!...
دست هایم روی میز بلاتکلیف مانده بود و نگاهم به مسیر رفتنش بود.... قطعا در وجود این آدم، چیزی بیشتر از نفرتی تمام عیـــار برای من وجود داشت!! چیزی که باعث می شد در روی پاشنه ی همیشگی نچرخد...، ورق برگردد...، و من بتوانم لحن و نگاه کاملا دوستانه ی آزاد کیانی را...، بالاخره، ببینم.....
چیزی که نگاه من را روشن تر... و تحقیر و تمسخر نگاه او را، دور تر می کرد... چیزی... شبیه به شناخت... شبیه به از نو شروع کردن...
اصلا نمی دانستم کیانی هنوز هست یا نه... نمی دانستم رفته یا منتظر مانده.... ، وقتی توی دستشویی دستی به سر و رویم می کشیدم و سعی داشتم با رژگونه، گونه های رنگ پریده ام را کمی سرحال تر کنم.... از دستشویی بیرون آمدم.. قدم هایم، کند و کشدار بود.... و در شش و بش رفتن و... نرفتن..... یادم بود اولین باری را که شبنم من را به زور برد کنسرت... چقدر که آن روزها مغموم و گاها پرخاشگر بودم... و چقدر که تحمل عمه و شبنم، زیاد بود...! آن شب دو سه تا از دوست های شبنم بودند.. دختر و پسر... یکی از پسر ها که اسمش عبدالله بود و سوری تبار، بند کرده بود به من.... و من.. کوچولو و بیمار... هی پشت شبنم قایم می شدم و ازش می گریختم.... لبخندی سر دلم و روی لبم نشست وقتی همزمان با یادآوری خاطره ام، از اروس خارج می شدم.... نگاهم را دور تا دور دوختم... خبری از کیانی نبود... شاید ماشینش هنوز توی پارکینگ بود اما.... بافتنی ام را به دورم پیچیدم و سرازیری خیابان شرکت را در پیش گرفتم... سرد بود ومن ماشین نداشتم.. سرد بود و به نظر می رسید که کیانی رفته باشد.... سرد بود و من...، دوستی نداشتم...........!....
صدای تک بوقی که از سمت چپ شنیدم، قدم هایم را متوقف کرد.... برنگشتم... صبر کردم... صدای روشن شدن ماشین و در پی آن...، نگه داشتن ماشین شاسی بلند کیانی..، کنارم.....
دست در جیب.. برگشتم.. از همان تو خم شد و در را باز کرد... سوار شدم.. کمربندم را بستم...
- سلام.....
صدای کیانی.. کمی دیرتر به گوش رسید: سلام...


برج میلاد با ابهت تمام... خودش را به رخ ما می کشید .... هوا سوز داشت و تاریک شده بود... دست هایم به بغلم بود و منتظر بودم کیانی بیاید.... توی ماشین فقط سکوت کرده بودیم... انگاری که آن سلام...، احتیاج به مزه مزه کردن داشت... احتیاج به فرصتی برای جا افتادن..... کیانی رسید. نگاه ی به من انداخت و راه افتادیم سمت سالن.... چند دقیقه ای دیر شده بود اما ظاهر این چیزی نبود که فکرش را، به شدت مشغول نشان می داد...
متصدی سالن راهنمایی مانکرد.. تاریک بود و همهمه ی مردم کمتر شده بود... نشستیم.... درست رو به روی سن.... و من.. آنقدر فکرم درگیر بود، که حتی نمی دانستم چه کسی قرار است بخواند!! به محض سکوتی که به آمدن خواننده و تشویق منجر شد، کیانی سر جایش جا به جا شد و لبخند و چشمکی همزمان، به من زد....!
چشم هایم را برایش گرد کردم و نگاهم را به سن و نوازدنده ها دادم.... یادم نمی آمد که این خواننده را دیده یا شنیده باشم..... کیانی نزدیک گوشم گفت: چیزی نمی خوای؟! خوبی؟!
قطعـــــا ازش حرف می کشیدم!!!
تبسم محوی از صورتم گذشت و نگاهم را گرفتم: مرسی.. خوبم...
به راحتی روی صندلی لم داد و من.. تمام حواسم را به سن دادم... همهمه بود.. جیغ بود... تشویق بود... تاریکی و بعد روشنایی دایره ای شکلی که روی خواننده ملبس به کت شلوار مشکی و کمربندی که سگک مارکش کاملا مشخص بود، افتاد.... توی ذهنم هزاران حرف بود و روی لب هایم، مهر سکوت.... با شروع اولین آهنگ و خواندن بیت اول، چنان سوت و جیغی توی سالن پیچید که ناخواسته و با لبخند به کیانی نگاه کردم.... لبخند کجی زد و نگاهش را به سن دوخت... نگاهی که حرف داشت.. و باز... من را به فکر برد... اما چندان طولی نکشید، که صدای گرم خواننده...میان جیغ و سوت مردمم پیچید و در گوش هایم... و جانم نشست....

« من که تو آسمون تو... حتی ستاره ندارم.....
کجـــــا برم که بی تو من.... یه راه چــــــاره ندارم.........
عشق تو مثل آتیشه... خودت ولی کوه یخی....!...
عشق تو عشق آخره...... عشق دوباره...، ندارم..................... »

سوز عجیب صدایش... گوش هایم را نوازش داد... باز... بی اختیار تر، به کیانی که محو تماشا بود، نگاه کردم.... با مکثی کوتاه نگاهش را گرفت و به من داد..... چشم هایم گرم شده بود.... سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و میان نواها و ترانه ها.. غرق شدم....
آهنگ دوم هم به پایان رسید و من احساس می کردم چه خوب شد که اینجا نشسته ام و برای ساعتی، دغدغه هایم را کنار می گذارم... اگرچه.... غم عجیب و در عین حال دلچسب آهنگ اولی هنوز تن و چشم هایم را... می سوازند.... حواسم به خواننده بود که داشت دو سه خطی با مردم حرف می زد، که صدای کیانی، در گوشم نشست: من از تاریکی و فضای بسته، می ترسیدم......
چرخیدم و به فاصله ی چند سانتی صورتم دیدمش... کمی خودم را عقب کشیدم.... چشم هایم را تنگ کردم... لبخند محوی زد و نگاهش را به سن داد: خیلی خجالت آوره؟!
جوابی ندادم... یعنی جوابی تو ذهنم نبود... هر چی که بود، سوال بود و سوال....! تنها بهش خیره ماندم.... جمله اش ادامه داشت اما چیز نگفت... تا وقتی که خواننده آنتراکت اعلام کرد.... کیانی از جایش بلند شد... همان طور که سالن را ورانداز می کرد، پرسید: بریم یه چیزی بخوریم؟!
خیلی راحت بود! و این راحتی هم برایم عجیب بود، هم آرام بخش...!.. توی تاریکی نگاهی بهش انداختم .... و سعی کردم لبخند بزنم ، با چشم اشاره ای به پاهایم کردم :
ــ پاهام خواب رفته !!
سر تکان داد: باشه. میام الان...
چهار پنج دقیقه بعد که برگشت، دو تا ظرف محتوی سیب زمینی و اسنک و از این چیزها دستش بود... این لحظه درست مثل علی شده بود.. وقتی من و روشنک را بیرون می برد.... نشست... ازش تشکر کردم.. لبخند مسخره!! اما با مزه ای زد: خواهش می کنم خانوم!
او مشغول شد اما من، ظرف بدست، بهش خیره مانده بودم....
- چرا فرار کردن و جعلی بودن من...، برات مهمه...؟!
آرام پرسیده بودم... در نهایت صلح... صلحی که انگار از رنگ روشن لباس هایش می آمد و درون من هم می نشست.... سرش را بالا گرفت... مکث کرد.... و جواب داد: چون تو عاقبتشو نمی دونی...
- چرا برات مهمه که عاقبتشو بدونم یا نه....؟!
دست از خوردن کشید.... توی چشم هایم دقیق شد: این مساله که خودت، گور خودتو با دستای خودت نکنی...، همیشه برام مهم بوده...!..
- اما به نظر نمی رسه که من جزو این اهمات باشم...
اشاره ای به خودمان کردم: اونم با سابقه ی درخشانی که ما داریم..!!
- ممکنه ما با هم مشکل داشته باشیم، اما به هر حال تو هم آدمی!!
- اون روز... تو راهروی آموزش.... بازم همین جوری فکر می کردی...؟!
ظرف آلومینیومی را کناری گذاشت... به کف دست هایش خیره شد.... هنوز صدای قدم هایش با آدیداس های سفید توی سرم بود... آدم هیچ وقت محبت هایی را که در اوج استیصال بهش روانه می شوند، فراموش نمی کند....!...
لبخند محوی زد... و من فکر کردم که آن شب، چقدر لبخند می زند....!
- اون شب که با من اومدی... تا هرجا که رفتم....
پریدم وسط حرفش: تو یه رابین هودی... دستگیر مردمی... یا این بار، احساس دین می کنی؟!
ابرو درهم کشید و به سرعت سر تکان داد: هرگز فکر نکن من آدمی باشم که به کسی احساس دین کنم....!.. قدرشناس هستم اما دین.... ابدا ! اگر هم کاری می کنم، به احساس دین برنمی گرده.... مطمئن باش خودم خواستم... دوست داشتم..، که اون کارو انجام دادم...!
با انگشت هایم بازی کردم: اون شب... شاید هر کسی به جای تو بود اون کارو می کردم... بی محبتی، تو مرام من نیست...!
ضربه ای با انگشت اشاره و شست، به قوطی خالی دلسترش زد: منم حس کردم که تو ارزششو داری...
سرم را بالا گرفتم.. با لحن شوخی افزود: اگرچه اون همه حرف و عز و جز منو، هیچی حساب نکردی!!
خندیدم... کوتاه.... و صدایی هر در دلم می گفت... خدای من... این آدم... اینجا... چقدر با همه ی کیانی های که می شناسم، فرق دارد!!!
سر حرفم مانده بودم: بازم نگفتی... چرا...؟!
نفس عمیقش را فوت کرد بیرون..... چشم هایش را به نور لیزرهایی که روی سن بازی می کردند دوخت: بذار پای تجربه... پای اینکه بابت هر تجربه بهایی پرداختم، که دلم نمی خواد یه انسان دیگه هم ، تجربه ش کنه.... پای اینکه من در طول زندگیم، سخت ترین مشکلاتو داشتم... هر کدومشو بخوام برات بگم،
سرش چرخید به طرف من و لبخندش ... به نظرم غمگین رسید...: دردای خودت یادت می ره....!
بعد از لختی سکوت... زمزمه کردم: چقدر از من می دونی؟ چرا این همه می دونی....؟!
چشم های دوستانه ی کیانی، درست مثل دو تا تیله، توی تاریکی سالن، پیدا بود...... تکیه اش را به صندلی اش داد و سکوت کرد.... دقایقی بعد، وقتی آنتراکت به پایان رسیده بود و صدای موسیقی شنیده می شد... هنوز منتظر جواب سوالم بودم... به کیانی زل زدم... خواننده داشت حرف می زد.. مردم می خندیدند.... می دانستم که بی خودی به این کنسرت نیاورده ام.. می دانستم که کیانی هیچ کاری را بی دلیل و بی برنامه انجام نمی دهد.... و شاید خیلی چیزها بود که من نمی فهمیدم اما، برای همراه شدنم در این شب آذر ماهی، برهان شده بود.....
- ساره من هشت سال با پدربزرگم زندگی کردم....
سرتا پا گوش شدم تا میان آن همه ساز، صدایش را بشنوم....
- پدر بی تا... از اون مردای مستبدی که وقت پیری، دانا و آروم می شن.... یه باغ داشت تو شمیران... و چون تنها بود و بیماری قلبی داشت و مامان خیلی روش حساس بود، من از شش هفت سالگی ، گهگاه می رفتم پیشش می موندم... چون همون فامیل کمی هم که داشتیم، ایران نبودن و من تنها نوه ی پسریش هم محسوب می شدم... این جوری بود که من می رفتم پیشش... چون پدرم هم به خاطر کار زیادش مسافرت های طولانی می رفت، و از طرفی رابطه ی احساسی بین من و بی تا زیاد بود، خیلی وقتام اون با افروز میومدن باغ.... جوری بود که من مدرسه مو هم به خاطر پدربزرگم عوض کردم تا پیشش باشم... پیر مرد خوبی بود.... زبونش نیش داشت اما من کنارش خیلی بزرگ شدم... عمارت پدربزرگم درندشت بود و کلی سوراخ سنبه و اتاق داشت... یه طبقه هم می رفت پایین و به یه اتاق می رسید که خودش می گفت قبلا آشپزخونه بوده اما حالا درشو بسته بودن... نه چراغ داشت، نه پنجره.... همیشه ی خدا هم سرد بود....! من یادم نمیاد هیچ وقت پامو گذاشته باشم اونجا... از وقتی خیلی بچه بودم، از اون اتاق و از اون تاریکی و سرما، وحشت داشتم....!!... شاید مسخره به نظر برسه اما من واقعا می ترسیدم... یه روزهایی می رسید که پدربزرگم تو اتاق خودش که طبقه بالا بود ساعت ها می خوابید و من تک و تنها با دو سه تا خدمتکار سر می کردم... سرک می کشیدم تو عمارت... گوشه گوشه ش.... اما وحشت داشتم از اینکه برم تو اون اتاق و اون جا یه چیزی باشه که ترس منو تشدید کنه!
نفس عمیقی کشید.... صدای آهنگ توی کلامش می پیچید و من برای شنیدن، به گوش هایم فشار می آوردم...!!و چشمهایم ناخودآگاه ریز شد ! کیانی انگار که فهمید و با صدای بلند تری گفت :
- داستان پیچیده ای نیست... و نبود...!.. من از اینکه بترسم، از اینکه در اون اتاقو باز کنم و یه چیزی تو اون تاریکی باشه، می ترسیدم....!... با اینکه پدربزرگم گاه می رفت پایین و به اونجا هم سر می زد... اما من می ترسیدم.. چند باری هم تا دم درش رفتم و برگشتم.... پدربزرگم سر تکون می داد و می گفت چیزی نیست... یه وقتا از عمد منو می فرستاد اون طبقه که براش یه چیزی بیارم.... بعضی وقتام بهم می خندید و مسخره م می کرد.. و من نمی تونستم از اون ترس مسخره اما آزار دهنده، با کسی حرف بزنم...! حتی با مامانم....
دستی به صورتش کشید..... و نگاه غمگینی به من انداخت: ساره من چهار سال تمام از اون اتاق فرار کردم....!
چهار سال این فکر که اونجا... تو اون تاریکی.. چی می تونه باشه...، منو زجر داد....!...
من از تاریکی... از اینکه از رویارویی با حقیقت پنهان شده تو اون اتاق بترسم، می ترسیدم...!..
تا اینکه یه شب پدربزرگم کشیدم کنار...ده سالم بود شاید... دستمو گرفت و بردم پایین.... کلید انداخت تو در اتاق... از شدت اضطراب، یخ زده بودم!! حس می کردم ممکنه هر لحظه سنگ کوپ کنم!! چنگ زدم به دست پدربزرگم..... خودشو کشید عقب! رفت تکیه داد به دیوار و گفت که خودت باید بری تو..!! لال شده بودم... می دونستم راه فراری ندارم... می دونستم این ترس احمقانه.. می تونه منو تا آخر عمر عذاب بده!.. دستمو گذاشتم روی دستگیره ی سرد در اتاق.... شاید داشتم جون می دادم.. شاید برام حکم مرگ رو داشت... اما دستگیره ی قدیمی رو کشیدم پایین و در رو پاشنه چرخید و تا آخر باز شد و صدای لولاش تو عمارت پیچید.... قلبم می زد.... قلبم می زد اما از همون لحظه ی باز شدن در.... وقتی یه قدم رفتم تو.... تا ثانیه ای که چشمام به تاریکی عادت کرد.....، احساس کردم چهار سال تمام... خودمو به خاطر این آزار دادم.....؟! اتاق خالی بود... بزرگ و تاریک و خالی.... احساس حماقت کردم.... ترسام رفتن.... وحشت ها رفتن... و من فکر کردم به جای فرار از این اتاق، به جای این همه ترس بی مورد، می تونستم خیلی زودتر بیام و خودمو راحت کنم...!.. دور تا دور اتاقو نگاه کردم... و یه حس حماقت بزرگ...، در کنار یه جور آرامش عجیب....، بهم دست داد.... نشستم کف اتاقی که پنجره هم نداشت... و با خودم فکر کردم... که آیا این همه سال، ایــــن منو می ترسوند.......؟!...
برگشت و... زل زد توی چشم های من.... حتی نمی توانستم پلک بزنم.... هیچی در ذهنم نبود که بهش بگویم.... فقط توانستم نگاهش کنم.... لبخند محوی زد... لبخندی که پشتش، درد داشت..... : وقتی آدمی رو می بینم که به جای مواجهه با یه ترس... با یه مشکل....، فرار می کنه، یه پسر بچه ی ترسو تو ذهنم تداعی می شه.... و دلم نمی خواد که این فرار رو...، بازم تو کسی ببینم............
آن لحظه.... فقط دلم می خواست دستم را بگذارم روی دستش و بگویم.. ممنونم آزاد کیانی.... بابت آدمی که پشت نقابت نشسته.....
چشمکی دوستانه زد و ادامه داد: هر چقدر هم حرفام تو کله ش فرو نره...!
صدای خواننده پیچید....
سرم را تکیه دادم به صندلی وقتی داشت آهنگ اولی را به درخواست مردم، دوباره می خواند....
من فرار کرده بودم.. خودم هم می دانستم.. اما نیرویی برای مواجهه نداشتم.... چشم های کامران... چشم های آدمی که کیانی، «شوهرت!» خطابش کرده بود.... در ذهنم نقش بست.... نمی دانستم چه حسی دارم.... زن مطلقه ای بودم که فرار کرده بود و حالا کسی داشت از نگریختن برایش می گفت.....
چشم هایم گرم شده بود... و نشد که سوز صدایش... چشمهایم را خیس نکند... خیس.. اما آرام.... اما با لبخند... اما.....
داشت می خواند....

« نگو ستاره گم شده... تو آسمون تار من.....
نگو پرنده کشته شد.... با زخمای شکار من.......
من که با ترانه هام.. لحظه به لحظه با توام....
نگو نموندی تا ابد... تو هر نفس... کنــــــار من............!... »

از سالن بیرون آمدیم... هوا به شدت سرد بود.... باید از فردا لباس گرم تری می پوشیدم... کیانی ماشین را نزدیک پایم متوقف کرد.... به آسمان سیاه و پر ستاره نگاه کردم.... قطعا کسی آن بالا نشسته بود...، که میان هزاران هزار آدم، من را هم می دید... کسی که هر کدام از بنده هایش، جای خودشان را داشتند.....
سوار ماشین شدم.... بخاری را زد.... حرکت کرد.... چشم هایم را بستم.... امشب... سرشار بودم... از حس قدردانی... از به چشم دیگری دیدن.. از... روشن تر شدن طیف خاکستری کیانی.....
زمزمه کردم: امشب... با خودم فکر می کنم که تو نه همکلاسی غیرقابل تحمل دانشجویی هستی...، نه رییس غیرقابل تحمل تر اروس....!...
آرام خندید....
چند ثانیه مکث کرد و بعد همان طور که بلوار را دور می زد، گفت: می دونی چرا...؟! چون به آدم ها، با همون چشم و بُعدی نگاه می کنی که با تو در ارتباطن...!.. همیشه یا منو تو قالب یه همکلاسی دیدی.... غیر قابل تحمل!!... یا تو قالب مدیرت...... آدم ها تو روابطشونن که بُعد پیدا می کنن.... وجه پیدا می کنن.... و همه اینا در کنار هم از من یه شخصیت می سازه!... تو همیشه منو به دو تا چشم دیدی... هیچ وقت منو به چشم یه برادر، یه پسر، یه دوست پسر، یا یه دوست.....، ندیدی......!...
سکوت... آن شب... تنها کار من بود....
و هی مزه مزه کردن حرف های آدمی که هر لحظه در چشمم، اوج می گرفت و بزرگ تر به نظر می رسید.....
واقعا من کجا بودم....؟!... نه.. کیانی یک شبه رنگ عوض نکرده بود... کیانی از سیاهی به سفیدی نرسیده بود.... حتی هنوز تحقیر هایش یادم نرفته بود...! اما.... بُعد دوستانه ی شخصیتی اش، این آدمی که من امشب دیده بودم، همه ی پیش بینی ها و حدسیاتم را کور می کرد...!
برای عوض کردن جو، با لحنی که سعی می کردم شوخ باشد، حسم را گفتم: اما هنوزم به چشم من، یه آدم خودخواه هستی که فکر می کنی برنامه ریزی هات برای خلع سلاح آدما، حرف نداره!
بلند خندید... نیم نگاهی بهش انداختم و تصنعی، اخم کردم: واقعا چرا فکر کردی وقتی میگی کنسرت، باید بی چون و چرا قبول کنم؟؟!
شانه بالا انداخت: من فکر نکردم باید قبول کنی... فکر کردم دلیلی برای مخالفت وجود نداره....!
سکوت کردم....
صدای گرم و دوست داشتنی خواننده هنوز در گوشم بود... سرم را چسباندم به شیشه ی خنک ماشین و به آسمان چشم دوختم.... چقدر ستاره... چقدر نور.... چقدر خوب بود که من را فراموش نکرده بود... چقدر خوب بود که اگر گاهی یک قدم ازش دور می شدم، روزی ده قدم به من نزدیک می شد.....!... توی دلم... و ذهنم بود.... « اوست نشسته در نظر..... من به کجا نظر کنم....... اوست گرفته شهر دل.... من به کجــــا سفر برم............ »


و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی میفرستد.. و رحمت خود را فراوان می گرداند.. و اوست خداوند محبوب الذات ستوده صفات..


و از نشانه هاس او آفریدن آسمانها و زمین است و آنچه در آنها از جنبندگان پراکنده کرده است ، و او بر گرد آوردن آنان هرگاه بخواهد تواناست.


و آنچه از رنج و مصائب به شما می رسد، همه از دست خود شماست... در صورتی که خدا بسیاری از اعمال بد را عفو می کند... »





- می شه یه نگاهی به اینا بندازی..؟! معینی داشت می رفت سپرد بیارمشون برات قبل از اینکه برم.
کاغذهایی را که روی میزش گذاشته بودم، نگاه کرد و همان طور که زیر بعضی ها شان امضا می زد، گفت: زحمت کشیدی.
و به ساعتش نگاه کرد: نیم ساعت دیگه جلسه س... نیاز هنوز نیومده! شبم پرواز دارم!!
- ساعت چند؟! کجا؟؟
- ده.. ترکیه!
و کاغذها را از جلوی دستش جمع کردم و برگشتم بروم که وسط راه، چیزی یادم افتاد: راستی! پاک یادم رفت! نیاز به گوشیم زنگ زد، مث اینکه سلیمی جواب نداده، گفت قبل از دو خودشو می رسونه...!
سرش را از توی کاغذهای روی میزش بلند کرد و چشم های قرمز از بی خوابی اش را به من دوخت: خیلی زحمت کشیدی خانوم سرشار...!
و با دهان بسته، لبخند عمیق و قدردانی زد....
چند لحظه نگاهش کردم.... لبخند گوشه ی لبم نشست... و عمیق تر شد....
فکر کردم.. از کی اینطور به من لبخند زد و من از کی در برابر لبخند هایش..، گارد نگرفتم.....؟!
در اتاق را بستم.... تکیه ام را دادم بهش... خیلی وقت بود که به این اتاق نیامده بودم... اینجا کاری نداشتم و گهگاه، مگر چی پیش می آمد که گذرم می افتاد.... در ذهنم به دنبال لحظه ای بودم که این اتفاق افتاد... لحظه ای که کیانی، دیگر کیانی نبود... آزاد بود، و به همان آزادی صدایش می زدم... فکر کردم... که نمی دانم از کجا شروع شد..... برگشتم سالن پایین و نشستم پشت میز.... دستی به رویش کشیدم.... فکر کردم امروز کلی حرف دارم که به حنانه بزنم.... امروز که بعد از چند سال قرار است ببینمش، کلی باید سرش را بخورم.... از خودم بگویم... از خوشی ها.. تلخی ها را رها می کنم.... شاید امروز باید از همه ی اتفاقاتی که افتاده حرف بزنم..... از...
از وقتی که درست دو ماه بعد از برگشتن نیاز، باز حال مادرش رو به وخامت گذاشت و نیاز رو در روی کیانی ایستاد و گفت که پروین خانوم با پرستارها راه نمی اید... گفت خودش هم کلافه شده.... عصبی و پریشان به نظر می رسید... گفت که هفته ای دو روز بیشتر نمی تواند بیاید.... نمی تواند تنها خانواده اش را، تنها کسی را که دارد، رها کند و به اروس برسد.... گفت غصه دارد و دلش هم قطعا اینطور نمی خواهد اما، مجبور است..! و بهتر است که کیانی به فکر معاونی جدید باشد!! افروز ماههای آخر بارداری بود... شکمش به طرز بامزه ای برجسته بود و در کنار اندام ظریفش، کمی خنده دار به نظر می رسید.... هر بار می آمد شرکت، شوهرش هم همراهش بود.. بلا استثنا... می بردش اتاق خودش و می نشست تا به کارهایش برسد... اگر هم نمی توانست بماند، می سپرد به یکی از خانم ها.... آن وقت اگر آزاد، که آن موقع و تمام وقت هایی که شرکت بودم، برایم کیانی بود، وقت اضافی گیر می آورد، می رفت پیش افروز و کلی سر به سرش می گذاشت و بهش می خندید.... از ماه هشتم به بعد افروز استراحت مطلق بود.... وقت زیادی را با نیاز می گذراندم... من از خصوصی هایم نمی گفتم، او نمی پرسید، اما هر دو انگار که مدت ها بود همدیگر را می شناسیم.. و نیاز ملک بود که به عنوان اولین نفر، جوانه ی اعتماد را... کم کم... در من کاشت و.. بارور کرد..... خیلی وقت ها که می نالیدم از غر زدن های بچه ها و مخصوصا معینی و ایرادگیری هایش، وقت هایی که طرحی را که آن همه برایش زحمت می کشیدم، کنار می گذاشت و می گفت نــــه!!! به درد نمی خوره!! برو روش کار کن!!! ، نیاز بود که می نشست و باهام صادقانه حرف می زد... می گفت ببین ساره..! تو خودت را هم که بکشی...، چند سال دیگر هم که زحمت بکشی، طراح اسم و رسم داری نخواهی شد! گفت از من ناراحت نشو... گفت این را معینی هم قبول دارد.... به جز طراحی خاص چادرها که پرش و رزومه ی خوبی برایم محسوب می شده، طرح شگفت آور دیگری نداشته ام!.. گفت طرح هایت از خیلی ها سر است ساره اما...، من فکر می کنم که راه طولانی ای در پیش داری... گفت با چشم های باز ببین ساره... تو هرجایی که هستی، از استعداد شگفت آورت نبوده! از همت خودت و تشویق های دیگران بوده، استعدادی بسته به رشته ات هم، چاشنی اش!!
آن روز از حرف های نیاز ناراحت نشدم... بچه نبودم که نبینم و نفهمم که چطور مو به موی کلماتش، عین حقیقت است! به نیاز و محیط کارش و زحماتش فکر کردم... محیط کار نیاز را دوست داشتم... طبقه ی خودمان و بریز و بپاش ها و شلوغی هایش، گاه برای من که ذاتا آدم آرامی بودم، خسته کننده می شد.... به هر حال نیاز روحیا ت وافکار خودش را داشت و من، مال خودم را.....
باید برای حنانه بگویم... از تغییراتی که در خودم، به وضوح حسشان می کنم... از صبری که هنوز در من هست اما، احمقانه به خریت بدلش نمی کنم....!!.. از دوستی ام با کوروش... از راه آمدنم با معینی و سر به سر گذاشتنش.... از سفری که نیاز دعوتم کرد دوتایی برویم و رفتیم... دوتایی رفتیم رامسر و یک هفته ی تمام، احساس مفرط زندگی می کردم! احساسی که آنقدر در من نیرو گرفت، که تا ماهها تامینم کرد.... از اینکه خدا را گم نکرده ام اما...، لباس هایم رنگی ست و هنـــوز در خودم نمی بینم که چادرم را از ته کمد دربیاورم و روی سرم بکشم..... روابط اجتماعیم به طرز عجیبی خوب شده و دیگر نه آن ساره ی قدیم، و نه حتی ساره ای هستم که سه سال درامارات زندگی کرد، اما موش بود و بی زبان و بی اعتماد به نفس!! ساره که وقتی برمی گشت... فکر می کرد دریایی از اعتماد بنفس ست اما... اعتماد بنفسی که این مدت به دست آورده، هرگز قابل قیاس با آن روزها نخواهد بود...! ساره ای که شاد است.. سعی می کند شاد باشد.. بگوید و بخندد... توی خلوتش، کمی بلند تر... اما دعای کمیل هر شب جمعه اش، به جاست...... باید برای حنانه بگویم که چقدر احساس خوبی دارم... بگویم حس می کنم جهش ژنتیکی در من رخ داده!! بگویم ببینم حنا...؟! عوض شده ام.. بزرگ شده ام... با همه مردها حرف می زنم و اظهار نظر می کنم، حتی گاهی به ناخن های مرتبم، لاک قرمز می زنم اما...، بی دین نشده ام... که بر خلاف خیلی ها... حس می کنم از همیشه مومن ترم.... از همیشه که باب دلم نبود، از همیشه ای که ارثی بود و عادت، هرچند محکم.... حس می کنم حالا.. خدا جایگاه بالاتر و والاتری در زندگیم دارد و من..، تمام آنچه را که هستم، مدیون اویم.........
باید از نامزدی نیاز و کوروش بگویم.... از دوست داشتن عمیق و آرامی که میانشان جریان دارد و من لذت می برم اما.... ته دلم.... باور ندارد..... به جایش قلبم را میگیرم توی مشتم و با همه ی وجود برای خوشبختی شان دعا می کنم.... باید از جشن نامزدی شان بگویم... از دعوت شدنم.. از پیراهن بلند و ساده ای که پوشیدم و روسری ظریفی که مدل دار بستمش... که خنده ی مسخره ی کیانی که بر خلاف همیشه، دلم را خش ننداخت... نه خنده ی کیانی.. نه نگاههای نه چندان دلچسب بعضی مهمان ها.... سرم بالا بود و کمرم صاف و لبخند بر لبم و روشنی درچشم هایم..! از بار گوشه ی سالن نامزدی نیاز و جمع شدن گاه و بیگاه پسرها اطرافش... از نیشخندی که هنوز در نگاه کیانی بود و هی به مسخره تعارفم می کرد و من، خیره و معنی دار، تنها لبخند می زدم که: صرف شده!
از دوباره آمدن بی تا به شرکت و این بار، در هشیاری کامل بودنش... بهش لبخند زده بودم.. و با صمیمیت عجیبی که نسبت بهش در خودم حس می کردم، بغلش کرده بودم.... بغل بی تا گرم بود.. درست مثل مامان ها... پشتم را نوازش داده و گفته بود: تو چقدر منو یاد نیاز میندازی!
باید برای حنانه بگویم.....
از ذره ذره شناختن آزاد..... از دوستی ساده مان... که دقیقا نمی دانم از کی و کجا شروع شد... شاید از آن کنسرت و حرف های بعدش... و خیلی قبل تر، از سلام ساده من و جواب ساده ترِ... همکلاسی قدیمی... باید برایش بگویم از عصبانیت ها و پاچه گیری های گاه و بی گاه آزاد.... از تحملی که در سرشت منست..! از فراموشی!! از اینکه مدت هاست در زمان حال زندگی می کنم.. اینکه حس می کنم بزرگ شده ام، حس می کنم آدم دیگری هستم.... با اینکه شاید به قول آزاد، هنوز جاهای خالی ای پشت سرم هست که پرشان نکرده ام، اما قلبم، آرامست.... باید برایش بگویم... از وقتی که برای اولین بار با آزاد از کامران حرف زدم.... از آوردن اسمش، هر چقدر لرزان.... از اعتمادی که توی چشم های آزاد بود و من.. در عین دست و پا زدن در بی اعتمادی، باهاش حرف زده بودم... توی SFC ولیعصر نشسته بودیم و من با تکه ران سوخاری توی دستم بازی بازی می کردم..... بعد از کار آنقدر خسته و گرسنه بودم که کیانی وقتی شنید دارم می روم چیزی بخورم، همراهی ام کرد.... جزو معدود دفعاتی بود که با هم بیرون می رفتیم یا غذا می خوردیم... حالا... روبه روی من نشسته بود و من... با صدایی که به وضوح می لرزید... برایش از گذشته ها می گفتم.....
سرم را بالا گرفته بودم: نمی دونم چرا دارم انیا رو برای تو می گم!... نمی دونم... اما...
- چون مَردم؟!
با شتاب سر تکان داده بودم: نه.. نه.... این نیست...
مکث کرد.... آهسته... خیلی آهسته گفته بود: به من اعتماد نداری؟!
نگاهش کرده بودم.... اعتماد....؟! چقدر غریب بود......
چشم هایم... رنگی از درد داشت وقتی زمزمه می کردم: اعتماد....
لبخند زد....
با آرامش....
و گفت: مساله ی اعتماده ساره... اما تو، حالا، فقط یه جفت گوش می خوای...!
سرش را کج کرد و به خودش اشاره زد: گوش های من، در اختیار توئه! هر چقدر که می خوای بگو... تموم که شد، گوشامو رفرِش می کنم...!
و من... با نگاهی عمیق به دوستی که تازه پیدا کرده بودم.. به آدمی که همیشه ی خدا فکر می کردم آخرین نفری باشد که از دلم باهاش حرف می زنم، حرف زدم.....! این بار گریه نمی کردم.. این بار، اشک نمی ریختم... این بار و برای اولین بار!.. با کسی از درد توی قلبم حرف می زدم و.... از خیلی از احساساتم فاکتور می گرفتم.... از آزاد پرسیدم چقدر از زندگی من می دانی؟!... و آنقدری که می دانست، نه اندازه ای بود که آن همه انرژی سر فروپاشی من صرف کند، و نه اندازه ای بود که... دردم را بفهمد......
آزاد کیانی... تنها می دانست به قول من همسر سابق و به قول خودش شوهرم!!! کی بوده.. چکاره بوده.... و اینکه یکسال نشده، زن دیگری را به زندگی مان راه داده.... کیانی همین قدر می دانست! گفت همه اش را از همان زمان دانشجویی می دانسته.... از صحبت های شادی در اکیپشان... فکر کردم کاش می شد جلوی دهان شادی را گرفت!... بعد.. گفت درباره علی و امارات بودن من، از مدتی پس از مشغول شدنم در اروس و شوک شدنم با آن ظاهر متفاوت در اتاقش، پیگیر شده....
از نوشابه ام خورده بودم... سرم سنگین بود... و دلم.... با قوطی نوشابه بازی کردم و گفتم.... از روشنک گفتم... از تفاوتی که همیشه بینمان بود... از خیلی وقت ها سرکوب شدنم توسط روشنک خصوصا در بچگی.... از کامران اما نگفتم.... به اسمش که رسیدم، سکوتی طولانی میانمان نشست.... اهسته آهسته.. ادامه دادم که: خواهرم، با شوهرم.....
و حس کردم که کیانی نفس سنگین و پر صدایی بیرون فرستاد.....
لبخند تلــــخی زده بودم: من دارم فراموش می کنم...دیگه... دیگه بهش فکر نمی کنم آزاد....
نگاهش به پیاده روی شلوغ جلوی رستوران بود: کمکی از من برمیاد؟!
قدرشناسانه... نگاهش کردم...
- نه... من باید تنهایی از پسش بربیام.... کسی نمی تونه کمکی کنه...
لبخند زد: خوبه که اینو می دونی...
گفتم.... مختصر ... اما گفتم ماندم تا بچه اش به دنیا بیاید... گفتم خیلی سخت بود آقای کیانی... خیلی شکنجه آور بود.... و حالا که فکر می کنم، میبینم انگاری آن روزها به قدری شوک زده و مات بودم، که اعمالم دست خودم نبود... که گنگ بودم وقتی دکتر از سندروم تنفسی بچه ی حرام اندر حرام خواهرم می گفت....
- باور داری که اون بچه، حرومه؟!
تند... پرخاشگر... با بغض.. سر تکان داده بودم: نه... نه....!!
چقدر گفتنش سنگین بود....
چقدر استفاده از این کلمه.... که حاج آقای مسجد محله ی پدری حکمش را داده بود....
- سرشار حرف بالا منبری ها رو بریز دور لطفا!! تو چی میگی؟؟ مهم اینه که تو چه فکری می کنی؟؟!! یه بچه ی بی گناه و بی خبر... چطور می تونه حروم باشه ساره؟!!
صورتم را با دست هایم پوشاندم....
قلبم.. از یادآوری جیغ هایش.. می سوخت....
- من باید تحمل می کردم آزاد... آره.. شاید من بازم باید تحمل می کردم و.... اون بچه رو نگهش می داشتم!
دست هایم را پایین کشیدم و با صدایی پر از درد و التماس، نالیدم: آزاد...! من به قولی که به روشنک دادم وفا نکردم! اون از من قول گرفته بود آزاد... قــــول....
برایم آب ریخته بود توی لیوان یکبار مصرف.... خم شده بود روی میز و هلش داده بود به طرفم: هی هی هی... ساره! چی داری میگی؟!! مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟ مگه یه دختر بیست و بیست و یکی دو ساله چقدر عقلش می رسه؟! هان ساره؟ چقدر عقلش می رسه؟ کاری ندارم به اشتباهات خودت، اونم قبل از این اتفاقات.... فقط دارم بهت می گم که تو، تا جایی که تونستی، ایستادی....!
پریشان.. نگاهش کرده بودم....
چشم هایش انگاری قرمز بود....، وقتی لبخند بی جانی می زد:باشه ساره؟! می پذیری حرف منو؟!
و من.... که شاید باید می پذیرفتم... شاید باید قبول می کردم که دیگر، جانی در من نمانده بود، برای ایستادن.... برای مبارزه کردن و... بــــاز...، جنگیدن....!
سر تکان دادم که آره....
که خیالش راحت بشود...
که خیال تمـــــام آدم هایی که نگران من بودند، راحت بشود.....!
اما.. ته ته دلم... باور داشتم که هنــــوز...، به بچه ی روشنک...، بدهکــــارم.........!
نفس عمیقی کشیدم و... ادامه دادم.... گفتم.. از مرگ روشنک.... گفتم از اینکه هیچ وقت سر خاکش نرفته ام، به جز وقتی که دفن می شد..... از باقی چیزها فاکتور گرفتم... بقیه اش.. جزئیات، به خودم مربوط می شد... مال خودم بود.. کسی حسش نمی کرد... آن هم کیانی، که خواه ناخواه، درد زنانه را، نمی فهمید.......
باید برای حنا بگویم.. از غمگین شدن چشم های کیانی.... ، که آن روز از صبحش به شدت قاطی و عصبی بود.... از لبخند زدن خودم وجمع کردن بحث... از اظهار تاسفم برای زهر کردن شام!... و از دست کیانی که آمد و خواست برای تسکین و همدردی روی دستم بنشیند و من...، به سرعت دستم را پس کشیده بودم...!!.. لبهایش را جمع کرده بود... بهش گفته بودم: هنوز منو نشناختی؟؟!
باز به جمع کردن لب هایش و ادا اصولش ادامه داد که: جمع کن بابا...!!
باید برای حنانه تعریف کنم.... از دوست های دختر و پسری که هنوز گهگاه می آیند پایین شرکت و اکیپی با آزاد بیرون می روند... از دختر خوشگلی که یکی دوبار آمده دفتر و من با خوشرویی راهنمایی اش کردم داخل.... از لبخندی که بهش زده بودم.. از موهای سیاهی که یکوری بیرون ریخته بودشان.. رژ کرم و بندهایی که چندین دور به دور مچش پیچیده بود.... از کمر شق و رقی که وقتی نزدیک می ایستادی، کاپ لباس زیرش به خوبی نمایان می شد... و از قد بلندش که وقتی کنار آزاد می ایستاد، من خنده ام می گرفت بابت چهار پنج سانت بلندتر بودنش.... اما خنده ام را می خوردم و رویم را می گرفتم و خودم را مشغول نشان می دادم... یکی دوبارهی که صدای خنده های لوند دخترک از اتاق کیانی بیرون آمده بود و من...، کنجکاو نشده بودم.. ذهنم امر به معروف نکرده بود.. توبیخ و تنبه نکرده بود... تنها، تماشاچی بودم.. تماشاچی بودم و از خوشبختی آدمهایی که اطرافم بودند، خوشحال می شدم..... می خواست با خنده های ضعف آور دخترک باشد، با چشم های پر برق کوروش و نیاز.....
از شبی تابستانی که چهار تایی با کوروش و نیاز و کیانی بیرون رفتیم و وقتی کوروش رفته بود دست هایش را بگیرد، نیاز با خنده پرسیده بود: آزاد دلت که واسم تنگ نمی شه؟!
آزاد خندیده بود: نه.. خانوم سلیمی هست!!
دستش را توی هوا تکان داد و مثل همیشه لحنش نسبت به کوروش، درست مثل برداری شد که خواهرش را بی رغبت شوهر داده باشد: البته... لیاقت همین پسره س!! با همین بپر!!
نیاز خندید.... غش رفت... ضربه ی آرامی به بازوی آزاد زد....
آزاد به من نگاه کرده بود، اما روی سخنش با نیاز بود: گاهی فکر می کنم تو یه خواهر دوقلو هم داشتی و به من نگفتی!

باید برای حنانه بگویم پروژه ی مهمانداران ایران ایر، اصـــلا آن طوری که فکر می کردم پیش نرفت! باید برایش بگویم.. از ترس های بی موردی که به هیـــچ ختم شد! از وحشتی که باعث شده بود بروم اتاق کیانی و آتش به پا کنم.... و بعد.. تا چند ماه که کار لباس ها تمام شود، فهمیدم که ترس هایم، چقـــدر خنده دار بوده.. فهمیدم کار من.. ایران ایر.. هیچ ربطی به گذشته ام ندارد.. گذشته ای که آزاد بعد از آن، دیگر ازش حرف نزد ... دیگر وادارم نکرد.. مجبورم نکرد.... آزاد.. می دانست هنوز آنقدر قوی نشده ام، برای مقابله با این بخش از گذشته ام.....!...

برای حنا از روزهایم می گویم که می گذرند، با اینکه امید و هدفی طولانی ندارم، اما.....، امیدهایم را در لحظه میگیرم.. در لحظه زندگی می کنم و در لحظه بهم خوش می گذرد.... برایش از کلاس زبانم می گویم... از اینکه منتظرم این ترمم تمام شود و دوره ی آیلتس بگذرانم.... از کلاس ده نفره مختلطمان! از پسر شیطانی که می خواست به بهانه ی هماهنگ کردن ساعت امتحان، شماره ام را بگیرد و من... در اوجی که از حالتش به خنده افتاده بودم، پیچانده بودمش.....

تقویم رومیزی ام را ورق زدم و روی تاریخ امروز ایستادم. اول دی ماه... از پشت پنجره ی سالن، ریزش برف پیدا بود... با همه خداحافظی کردم و سوییچم را برداشتم و یادم بود که برای حنانه شکلات و گل بخرم.... زیر برف ایستادم... چشم هایم را بستم.... پوستم قرمز شده بود اما تمام دلــــــم...، سپید بود.....! یکسال گذشته بود و من.... حالا.... قطعا... ساره ی دیگری بودم........

رمان خالکوبی15


بی سوال پیاده شدم... بی سوال تر، از در شیشه ای اتوماتیک، عبور کردم.... و آنقدر در خودم و غرق در دنیای خودم بودم که، حتی نپرسیدم اینجا آمده ایم چکار....؟!... لابی هتل... کرم شکلاتی بود... میز ها با صندلی های پشت بلند کرم رنگ... من پشت سر کیانی راه می رفتم.. و حتی از ذهنم هم نمی گذشت که اصلا من را نمی بیند!!!...
میز دو نفره و دنجی را نزدیک به پنجره های عریض و قدی در نظر گرفته بود... اشاره نکرد و من نشستم.... نگاهم به نیمه شبِ خواب زده ی پشت پنجره ها بود.... به صدای مردانه ای، رو برگرداندم.. پسر قد بلندی کنار میز ایستاده و با کیانی دست می داد... و من نیازی نبود از خودم بپرسم که کدام هتلی ست که نصفه شبی!! به شخصی غیر از مسافران خودش، سرویس بدهد!!... و نمی دانم جواب سلام پسر را دادم یا نه.. باز نگاهم را دادم به پنجره ... نمی دانم کدام ستاره بود که تک و تنها وسط آسمان برق می زد!... توی شیشه دیدم که پسرک رفت .. به آرامی چرخیدم.... چشمم افتاد به خون خشک شده ی روی پیشانی کیانی... زیاده روی کرده بود....؟؟!!.. آن لحظه حتی این را هم نمیدانستم..... انگاری رد چشم هایم را گرفت که دستش بی اراده پی زخم رفت... صورتش در هم شد... از جا بلند شد: می رم دستامو بشورم....
باز برگشتم سمت کوههای خاکستری....
پیشخدمت با صورتی درهم، فنجان های آبی رنگ قهوه را آورد.. از من پرسیده بود چه می خورم؟!!... از من نپرسیده بود.....
از پنجره دیدمش.. آمد، کتش را درآورد ، پشت صندلی آویزان کرد و نشست.. دست هایم دور فنجانم حلقه بود... و سرم پایین... و پشت لب هایم، سوالی بود که چند سال توی ذهنم وول خورده بود و جوابی برایش نداشتم....!... از جعبه ی شیشه ای روی میز دستمال کاغذی بیرن کشید... نگاه من هم کشیده شد... دستمال را کشید روی زخم... دلم ریش شد.... خونی نمانده بود.. تنها رد چند سانتی زخمی که اگر من به جایش بودم، تا بخیه بارانش نمی کردم، دست از سرش بر نمی داشتم.... زبانم به حرکت افتاد: بخیه نمی خواد؟!
دستی به زخم کشید. کمی خون بیرون زد.. دستمال را کشید روی زخم.. از توی کیفم آینه کوچک و سفید رنگی بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم.. با مکث آینه را گرفت و رد خون را پاک کرد.... بعد یادش رفت اینه را پسم بدهد... گرفتش توی دستش و باهاش بازی کرد... از قهوه ام خوردم... سکوت بود.. اما سنگین نبود.. سکوت بود.. آزاد کیانی همیشه به تحقیر و تمسخر بود...، من بودم... شب بود.... میز دونفره بود....، اما من معذب نبودم.....! واقعا ساره؟!.. لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست... از این همه تضاد... از این همه چرخیدن و چرخیدن روزگار و...... همچین جایی ایستادنش!!... از قهوه ام خوردم و به کوهها و محوطه ی هتل نگاه کردم.... صدای فندک زدن امد...
و پشت سرش... بوی سیگار و دودی که.. بینی عملی ام را نوازش داد...
به سرفه افتادم....
محکم و غلیظ....
ناگهان... دقیقا انگار نـــاگهان....، تازه چشمش به من افتاد....! انگار اصلا من را ندیده بود! من را ندیده بود که کنارش سر خورده بودم.. که سرم را انداخته پایین و وارد هتل شده بودم... که پشت این میز نشسته و از قهوه ی اجباری خورده بودم...!
تغییر رنگ و حالت نگاهش این را به من می فهماند که تا این لحظه، من را به درستی ندیده!! و اگر دیده...، درک نکرده!!
موهایش را کشید... انگار می خواست حرفی بزند... انگار می خواست چیزی بگوید به ساره ای که رو به رویش نشسته و تمام این شب... در عذابش..، سهیم بود......
جمله ای به شدت سوالی توی مغزم رزه می رفت!.... باید می پرسیدم....؟! باید نداشت.. دلم می خواست که بپرسم...؟! دلم می خواست..... لب هایم را روی هم فشردم... در کشاکش گفتن و نگفتن بودم.... در کشاکش نور های تک و توک روشن محوطه خاموش هتل.... می خواستم از بی تا بپرسم....؟! نه... نمی خواستم.... چشمم به مانتوی سفید تنم افتاد... به روسری آبی سفیدم....
که لبخند نامفهومی زد.. و اشاره ی مختصری به من کرد... و من رگه های بی خیالی و حتی قدری پوزخند را درش دیدم: این لحظه..، اتفاقات امشب.. اونم با تو..!.. و این جا....، هرگز به ذهنم هم خطور نکرده بود...!
دستی کشیدم و تارهای اضافی مو را زیر روسری راندم.... شاید منتظر اظهار نظر من بود.. منتظر دفاع.. توبیخ.. اما من.. داشتم با خودم فکر می کردم... داشتم با خود خرم شش و بش می کردم که زبانم نافرمانی کرد و لب هایم از هم فاصله گرفتند و.. سرم به نرمی به طرف کیانی چرخید.... داشت سیگارش را آتش می زد... پلک زدم... و به آهستگی پرسیدم: چرا از من خوشت نمیاد...؟!
و نفهمیدم..، که کیانی به نظرم خلع سلاح می رسد، یا من آن شب آنقدر شجاع شده بودم که تا بهشت زهرا بروم و تصادف بکنم و حالا...، شما و جناب و رییس و بزرگتر کوچکتری و غریبگی!! را کنار بگذارم و.... چنین خطابش کنم و... چنین بپرسم.....؟!...
به سرفه افتاد!
انتظار نمی رفت اما به سرفه افتاد!!
دود سیگار پراکنده شد و چشم های قرمزش تا چشم های آرام و منتظر من، بالا آمد...
چشم هایش را تنگ کرد... مکث کرد.... صدایش خش دار شده بود: چی باعث شده اینو بپرسی؟!
لبخند زدم.. بی اراده....
- یادمه که هیچ وقت از من و امثال من خوشت نمیومد....!
تک خنده ی بی صدایی کرد... سر تکان داد... پک محکمی به سیگارش زد... به پنجره نگاه کرد...
- چون تو و امثال تو.... همیشه مایه ی زیر سوال رفتن باورهای آدمین.....
بحث قدیمی... که چقدر این ور و آن ور می شنیدمش... که چقدر ازش فراری بودم..... لب هایم را بهم فشردم...
- منو می شناختی؟!
در سکوت و سیگار.. نگاهم کرد....
چراغ های لابی.. کم نور بود..
و فضا.. از خشونت صورت کیانی.. خالی....
هنوز بی جواب...، نگاه می کرد...
پاکت سفید سیگار رها شده وسط میز را برداشتم و میان انگشت هایم فشردم: من کاری کردم که باورهات زیر سوال بره؟! چیزی از من دیدی؟ منو.. به جز یه اسم.. می شناختی؟!
صدایم بی اختیار.. بالا رفت... راهروی دانشکده در نظرم جان گرفت... شاید خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم اما، باید می پرسیدم...
- تو و دوستات... شما آدم های خوب، که باورها رو زیر سوال نمی برید، منو امثال منو می شناختید که جلوی اتاق گروه..، بهم مارک خبر چینی زدید؟؟!!
آرام تر... پرسیدم: این همه تنفر...، برای چیه آقای کیانی؟!
سیگارش را.. تا مرز له شدن..!..، توی جا سیگاری فشار داد... منتظر بودم.. منتظر!.. و این انتظار داشت من را می کشت!!!... نفس سطحی و نصفه نیمه ای کشید و... سیگار را بیشتر فشار داد: من تبریز درس می خوندم....
ابروهایم بالا پرید... ربطش را نفهمیدم...! بیشتر روی میز خم شدم...
- وقتی قبول شدم، پدرم هنوز زنده بود.. بی تا دلش نمی خواست من برم... رابطه ما.. خیلی عاطفی بود... من.. پافشاری کردم... دلم می خواست برم... زندگی مجردی رو تجربه کنم... یه شهر دیگه... یه دنیای دیگه... آدمای دیگه...! بی تا راغب نبود... افروز هم.... منتهی... پدر من از اون دسته آدم هایی بود که خواسته های بچه هاشون... براشون اهمیت زیادی داره.... به هر حال... چیزی بود که می خواستم، و انجامش دادم... رفتم... مهندسی نساجی قبول شده بودم.. رشته مو آنچنان دوست نداشتم اما تو ذهنم چیزای دیگه ای بود... یه دانشگاه خوب... یه شهر دوست داشتنی.. با یه دنیا امید و باور جوون....!
رویش را از جاسیگاری گرفت و به پنجره داد....
دست هایم محکم تر در هم قفل شد...
- یه دوست صمیمی داشتم.... از اون دوستی های چندین ساله... از اونا که... شرفتو می دی براش!..
و من.. صدای دندان قروچه اش را..، شنیــــدم...!!!
ناخواسته زل زده بودم به دهان آدمی که به عمــــرم..، گمان نمی کردم از این دست حرف ها ازش بشنوم.....!!..
- حسین.. بچه ی خیلی ساده ای بود... زمین تا اسمون با من و طرز فکر من و خونواده م فرق داشت، اما یه چیزی بینمون بود که.... یه حس عمیق برادرانه رو به وجود آورده بود...
رفتیم تبریز... خونه گرفتیم... کلاسا خوب بودن... همکلاسیا از همه قشری... شهرو دوست داشتم!.. من خیلی سرم تو درس نبود ، اون برعکس ...
همه چی خوب بود.... شیش ماهه دوم سال ، حواسم جمع شد که حسین از یه دختره تو کلاسمون خوشش میاد.... دختره....
پوزخند زد: از اون خونواده های به شدت مذهبی! از اینا که سالی یه بارم آرایشگاه نمی رن!! همچین چادرشو می گرفت که انگار عالم و آدم می خوان بخورنش!! نمی دونم شایدم فکر می کرد صورتشو ببینیم نتونیم خودمونو کنترل کنیم!!!
و پوزخندی بلند تر......
و من.. که مدت ها بود از شنیدن این حرفها دندان قروچه نمی کردم...!... که برایم.. آنچه که دیگران فکر می کردند، اهمیتی نداشت.......
- واقعا نمی دونم عــــاشق چیه اون موجود بقچه پیچ شده بود!!!
به سرش اشاره کرد: عقل تو سرش نبود دیگه.... حسین روش نمی شد حرف بزنه... منم.. اصلا از دختره خوشم نمیومد که پیش قدم بشم!.. دیدم دوستم داره از دست می ره...!.. رفتم با دختره حرف زدم... از من فرار می کرد!! فکر می کرد با دو تا جمله می خوام بخورمش!!! حــــالمو بهم زده بود!! خلاصه... بهش گفتم و اونم هی سرخ و سفید شد.... هــــه....! حال حسین خوب شد... کم کم با دختره حرف می زد... تا دم خوابگاه باهاش می رفت.... خریداشو انجام می داد... تلفنی... حرف می زدن... یه احمق به تمام معنا شده بود!!
چنگ زد لای موهایش....
و زیر لب غرید: پسره ی عـــاشق....!
لبخند به لبم نشست... از این همه انزجارش..، از عاشقی...
- دختره هم روش باز شده بود!! به خودش می رسید... آرایش می کرد... می خندید... با پسرا حرف می زد کم و بیش... می دونی....، پسری مث حسین هیچ وقت نمی تونست همچین تغییری، تو همچین دختری ایجاد کنه! سال اول تموم شد... ما برگشتیم تهران... خبر داشتم که دختره برنگشته شهرشون... مونده بود خوابگاه.. حسینم اینو می دونست... می گفت مونده درس بخونه!! می گفت شش هفت تا بچه ن..، وضعشون خیلی خوب نیست.. بمونه براش بهتره.... همه ی هزینه هاشم خود خرش می داد!!
اووفف.. محکمی کرد....
دستش را به عادت تمام سیگاری ها.. روی جیب پیراهن سیاهش کشید.... چشمش افتاد به پاکت سیگار توی دست من... آرام پاکت را روی میز هل دادم.... سیگاری آتش زد....
- ترم سوم... وقتی ما برگشتیم... چیزی رو تو چشماش می خوندم اکه اصلا برام خوشایند نبود....! زمزمه های خوبی نمی شنیدم... یکی از دخترا... خیلی به من می گفت مواظب حسین باشم... می گفت اوضاع دختره خوب نیست... حسین خر شده بود! کور شده بود! به زبون بی زبونی بهش گفتم ولش کنه... نمی فهمید... نمی شنید...
سیگار بعدی را آتش زد...
- سال دوم... پاییز بود... دختره رو با یه پسر تو خیابون دیدم...
به حسین گفتم... باور نکرد... فکر کرد.. فکر کرد دروغ می گم!.. میونه مون بهم خورد... حسین از خونه رفت... تو خوابگاه اتاق گرفت.... تو دانشگاه فقط یه سلام ساده می داد... با من نبود... همش سرش پایین بود... لاغر شده بود... نگران بودم... رفتم با دختره حرف زدم... با اینکه لایق نمی دونستمش!!...
نیشخند دندان نمایی زد: یه دونه مو تو صورتش نبود!! سرشم پایین نمینداخت! صاف تو چشمام نگاه می کرد!! انگار... دیگه نمی ترسید بخورمش...!
نمی دونم اون روز اصلا حرفامو شنید یا نه....
نمی دونم اصلا می فهمید من چی می گم یا نه...؟؟!!...
فقط می دونم حسین تا خرخره تو عاشقی فرو رفته بود و.... قبضای آن چنانی موبایل دختره رو هم پرداخت می کرد!!
فکش روی هم سفت شد... چشم هایش ورای پنجره ها بود.... پک محکمی به سیگارش زد.... صدایش.. اهسته... خراشیده... و... درد دار.... به گوشم رسید....
- سال دوم، بهمن ماه بود... ما تازه کلاسمون تموم شده بود و داشتیم می رفتیم که دیدم جلوی خوابگاه دخترا..، بلبشویی شده.... همه جمع شده بودن... حراستیا.. نگهبان خوابگاه.. آمبولانس اومده بود.....
سرش چرخید... نگاهم کرد.. چشم هایش... سرخ سرخ بودند... و صدایش... و لب هایش.. و تمام صورتش.... بغـــض داشت......
- دختره.. رگشو زده بود...!..
پلک زد... چشمهایش.. برق می زد.. چشم های کیانی همیشه به تحقیر و تنفر...، نم داشت......
- چند روز بعد.. خبرش پیچید.. که.. دختره حامله بود!!...
دلم.. مچاله شد.....
احتیاجی نبود حرف دیگری بزند...
سرم را انداختم پایین....
و حس کردم که... اعتقادات من هم..، لجن مال شده.....!...
- حسین باور نمی کرد... یکی از دخترا شهادت داده بود... هم اتاقیش بود.. تو حموم رگشو زده بود... دختره... می گفت تعادل روانی نداشته چند وقت اخیر... شب قبلش هم.. خونریزی داشته....!.. نمی دونم چه غلطی کرده بود...حسین... همه اینارو می شنید... رنگ به صورتش نبود!... از دانشکده بیرون زد... راه افتاد پسره رو با هزار بدبختی و پرسون پرسون... پیدا کرد.... نمیدونم چجوری پیداش کرد... حتما خودش شک کرده بوده که تونست پیداش کنه... همونی بود که من بیرون دیده بودمش... حسین... وسط محوطه... جلوی سلف دانشگاه... یقه شو گرفت....
سیگار بعدی را آتش زد: خون تو صورت حسین بود.. تو چشماش... نمی شنید.. نمی دید.... منم..، قاطی درگیری شدم... مرتیکه ی بی ناموس نمی دونم از کجا چاقو آورد... یکی به من زد... یکی به .. حسین......

دستش را گذاشت روی قلبش.. وسط سینه اش.. یک جایی همان حدود... و فشرد... فکش سخت شده بود.. رویش را برگرداند سمت پنجره ی بلند... رو به آسمانی که به روشنایی می رفت....
و سکوت کرد....
سکوتی طولانی.. که من.. طاقت نیاوردم و.... شکستمش: حسین..، مرد...؟!
لبخند تلخی زد.... سر تکان داد: نه... ولی دو سه سال تحت نظر روانپزشک بود... زندگی خانوادگی خوبی نداشت، زندگی شخصیش هم که.... بعد از اون هم..... دیگه هیچ وقت مث آدمای عادی نشد... نمی دونم.. ظرفیتش پایین بود... یا عشق واقعا این طوریه... یا... یا فکر کرده بود اون دختر....، یه فرشته س.....، به جای فاحشه.....................!
فرشته..... یا عشق واقعا این طوریه..... عشق... چطور بود.....؟!.. باید برایش سر تکان می دادم و ... می گفتم که آره همکلاسی.... عشق براستی..، همین طور ویرانگر و.. مخرب است....... آره..، همکلاسی..........
نفسش را بیرون فرستاد و... بعد از مکثی طولانی... به من نگاه کرد.....
و حالا.. من حس می کردم که رنگ نگاهش.. که نه به من!.. چقدر عوض شده....
و قلبم.. از ظلم.. از تظاهر.. از قصه ی خیانت های مکرر....!.. از... به گند کشیدن نام امثال خودم.....، مــــی سوخت.....!..
زمزمه کرد: تو و.. امثال تو... منو یاد اون دختر.. یاد همه اون اتفاقات.. یاد حسین می نداختید...!.. مخصوصا تو...، که درست مثل اون..، مظلوم و ساده و بی زبون بودی!!...
در سکوت نگاهش کردم...
به چشم هایش....
چشم هایی که حالا.. فارغ از خشونت و عصبانیت می دیدمشان.. چشم هایی به وسعت تمامی ناشناخته های من و... پیش پیش برچسب زدن ها و...
و دلم.... که نه تنها برای آدم رو به رو..، که برای خـــــــــودم ســــوخت.....!
آدمی که انگار.... همه چیزش را گرفته بودند و مــــــن...، تمامی این سالها، به غلط!!..، به قضاوتش نشسته بودم....!
همکلاسی غریبه ی قدیم....
و فارغ از تمامی همکاری ها،
آدمِ وامانده و... درمانده ی.... شبی که می رفت تا... صبح شود......
و آدمی که من را... امثال من را.. با یک چوب رانده بود....!
این را یادم نمی رفت!
با رومیزی کرم رنگ بازی کردم: متاسفم..
صدایش آمد.. دیر، اما آمد: متشکرم..
سرم را بالا گرفتم... نگاهش کردم... آرام.. مسکوت....شاید..، تنها کاری که بلد بودم... شاید، تنها دلداری من.. تنها تسکینی که آن لحظه.. می توانستم بدهم........
لبخند کمرنگی زدم.... و در عین طوفانی که در قلبم از این ضربه و سنگی که یک بی خدا در چاه انداخته بود، عمیقا آزرده شده بود...، باز بند کردم به ریشه های رومیزی و برگشتم سر جای اولم....
- می دونی آقای کیانی... من عمیقا از این بابت متاثر و متاسفم اما.... هنوزم فکر می کنم درست نیست همه رو با یه چوب روند....!..
لبخندی که اصلا نمی دانم برای چه بود!!..، عمیق تر شد: من خودم و امثال خودمو مستحق اون همه تنفر و.. تحقیـــر زننده... نمی بینم!
چشم هایش نیشخند زد!
به مانتوی تنم اشاره کرد: عجــــب...!
خنده ام گرفت... خنده ای که از سر حرص دادن... از سر اینکه ای بابا.. این چرا نمی فهمد..؟؟.. بود...
دلگیر بودم.. و این دلگیری را.. به وضوح می شد در من دید!
مانتویم را با دو انگشت گرفتم و کشیدم و.. نگاهم را قفل کردم وسط مردمک هایش... مصمم...
- فکر می کنی من آدم متظاهریم؟!
اخم هایش در هم رفت....
لبخند تلخی زدم....
- زمانی چون شبیه باورای از بین رفته ت بودم، تحقیرم کردی.. و حالا.. که بازم هیچی نمی دونی.....!... چیزی می دونی و بازم تحقیر برانگیز به نظر میام؟!
ابروها از هم فاصله گرفتند... خودش را عقب کشید.... گوشه ی سمت چپ لبش..، بالا رفت.... نمی دانم لبخندش خالی بود یا نه.. نمی دانم نیشخند بود یا پوزخند.... آن لحظه، اصلا برایم مهم نبود....!...
خم شدم جلو و با تحکم... غریدم: تو باورای تو..، چیزی به اسم قضاوت ممنوع، وجود داره آقای کیانی....؟!
چرا سکوت کرده بود؟ چرا جوابی به این همه دل سوزاندن من نمی داد؟؟؟
چشم هایم سوخت و... ادامه دادم: تو مرام شما... تر و خشکو با هم می سوزونن آقای کیانی...؟!
سرم را به نشانه تاسف تکان دادم... عقب کشیدم و به پشتی بلند صندلی تکیه زدم... درد کشیده بود.. جگرم سوخته بود.. درست!.. من را به چه حقی تحقیر کرده بود؟؟
چشم هایش قرمز و بی حال بود...
و من.. نمی دانم چرا به جای تمام جواب های دنیـــا...، به جای اینکه حتی چیزی بپرسد..، تنها لبخندی آرام زد.. لبخندی.. از سر.. شاید تاسف.. شاید خستگی.. شاید... عذرخواهی...
نپرسیدم.. دیگر هیچ چیز نپرسیدم... تنها نگاهم را برگردندم و به پنجره دادم.... نگاهم را از آدمی که دیدم 180 درجه بهش عوض شده بود، اما هنوز فراموش نکرده بودم قضاوتش را...، گرفتم...
هوا روشن شده بود...
چراغ های بلند هتل.. درخت های قد کشیده.... ابرهای سفید...
گوشی ام را از کیفم بیرون کشیدم.. کی خاموش شده بود؟؟!.. به ساعتم نگاه کردم.. نزدیک پنج صبح را نشان می داد..!.. از توی پنجره دیدم که پیشخدمت آمد.. منو را به کیانی داد.... و کیانی.. که با مکث... با بی حالی... با... چیزی که نمی دانم چی بود!... منو را به طرف من دراز کرد.... از پنجره دیدم.... چشم هایم گرم بود از یادآوری گذشته های به نا حق.... جوابی ندادم.... برنگشتم.... منو را تکان داد... و آرام گفت: خانوم سرشار... انتخاب می کنی...؟!
از پنجره دیدم....
تند تند پلک زدم و احساسات جریحه دار شده ام را...، همزمان با اشک های طغیان کرده... رها کردم....
دست دراز کردم تا منو را بگیرم... دستش را کمی عقب کشید... چشم های خیسم را بالا آوردم.. چشم های دلگیرم را.... از جعبه ی شیشه ای.. دستمالی بیرون کشید و.. به طرفم گرفت و... لبخند زد.......
بند کردم به منو... سفت تر گرفتش!.. از نگاه کردن بهش گریزان بودم... دستمال را تکان داد... با تردید.. با تانی.. گرفتمش... و پهنش کردم روی چشم هایم و اشک های دلتنگم را... خاموش کردم....
منو را گذاشته بود جلویم.. برش داشتم... میلم به هیچ چیز نمی کشید.... زمزمه کردم: چای نعنا...
باز چرخیدم رو به پنجره....
کیانی لبخند زد: یک ربع بعدش هم یه صبحونه کامل می خوام...
از پنجره دیدم....
آدم رو به رو را...
بی تا از یادم رفته بود...
آن روز.. آن شب... حوالی پنج صبح... از پشت پنجره ی گرگ و میش گرفته..... بی تا را فراموش کرده بودم.... اما می دانستم که جایش..، امن ست.... می دانستم که بی تا.. هست.. پیدا می شود... همین نزدیکی ها... دور و بر پسرش.... و کیانی هم انگار... تسلیم شده بود.. تسلیم پیدا شدن و نشدن بی تا.. تسلیـــم... و بعد.. یادم افتاد که برای اولین بار... من را خانوم سرشار عاری از حقارت خطاب کرده.....
صبح شده بود...
صبحی روشن...
صبحی.. دیگر....
خمیازه ی بی صدایی کشیدم....
چای نعنا را آوردند... فنجان هایمان را برداشتیم... و نگاههایمان را به کوههای خاکستری رنگ و محوطه گلکاری شده ی محوطه هتل سپردیم.... و من... احساس می کردم که امروز... رنگ نگاهم... آبی روشن ست.... و دیدم..! که نگاه آزاد کیانی و نفرت و تحقیر و دردش...، خاکستری روشن... شاید هم آبی... اما..، نه به روشنی من.....
از پنجره دیدم......

هوا گرگ و میش بود.. تاریک و روشن.. که سوار ماشین شدیم و به طرف خانه ی کیانی ها به راه افتادیم... حالا.. وقتی که توی ماشین می نشستم... احساس سبکی نسبی ای داشتم... انگاری که بار قضاوتی نا به جا.. و پیکان اتهامی نابه جاتر، از روی شانه هایم برداشته شده بود... و حالا.. کیانی به نظرم صبور تر.. و آرام تر و صد البته... قابل تحمل تر! می رسید.....
بعد هم جیب های کت وداشبورد را برای پیدا کردن گوشیش گشت که انگاری تازه یادش افتاد شی مفقوده به دیار باقی پیوسته.. که روی صندلی وا رفت و آهسته گفت: نیاز... به تو زنگ نزده؟!
موبایلم را بالا گرفتم و کوتاه گفتم: خاموشه...
سری تکان داد و به مسیرش ادامه داد... نگاهم مستقیم به آسمان خوشرنگ صبح بود و حواسم به جز مرور چند باره ی شبی که گذشته بود، هیچ جای ماشین نبود... که صدایش در گوشم نشست: باورای تو هم.. زیر سوال رفتن؟!
و گوشه چشمی به لباس هایم اشاره کرد انگار....
نفسم را.. آهسته بیرون فرستادم و سعی کردم جوری حرف بزنم، که راهی برای ادامه بحث نگذارم: فقط حس کردم یه مدت لیاقتشو ندارم... و.. یه سری چیزای دیگه...
سکوت کرد... و در سکوت تا خانه ی کیانی ها همراهش شدم... کوچه ی پهن و پر از دار و درخت را پیچید تو... چشمم افتاد به ماشین کوچک و دوست داشتنی ام.. تصادف کرده بودیم.. گلگیر ماشینم... انگاری رد نگاهم را خواند که زیر لب زمزمه کرد: می دم درستش کنن...
سر تکان دادم و خودم نفهمیدم که منظورم چی بود...!..
جلوی در خانه و نزدیک ماشین منن پارک کرد.. پیاده شدم... کتش را از عقب برمی داشت و من نمی دانستم باید بروم.. یا باز در جستجوی بی تا بمانم...، که در خانه با شتاب باز شد و نیاز نفس زنان و بدون روسری، بیرون پرید: آزاد.. بی تا...
کیانی کتش را توی ماشین پرت کرد و به طرف خانه دوید: چی شده؟ کجاست؟
نیاز نفس نفس می زد: زیر .. زیر زمین... قدیمیه...
کیانی دوید تو.. نیاز به من اشاره کرد... به دنبالشان رفتم تو.. حیاط بزرگی پیش رویم بود با خانه ی یک طبقه ای که وسط قرار داشت... قدم هایم را تند کردم.. خانه را دور زدند... باغچه ها و درختان معلوم بود که مدت زیادی ست حرس نشده اند... پشت ساختمان که بدتر!.. انبوهی از شاخ و برگ چیده شده پشت ساختمان که شبیه به قسمت متروکه ی خانه بود، ریخته شده بود... کیانی پشت شاخ و برگ ها گم شد! خوب دقت کردم.. و وقتی دور زدم تازه پله های منتهی به دری فلزی با شیشه های مشبک قدیمی توجهم را جلب کرد... بی تا اینجا بود؟؟!!... این تنها سوالی بود که ذهنم را مشغول کرده بود.... نیاز دوید پایین... پله ها موزاییکی و رنگ و رو رفته بودند... قفل در باز بود و پایین پله ها افتاده بود... کیانی تنه ی محکمی به در زد و داخل شد.. نیاز هم.. و من.. وسط پله ها... چشمم به زنی میانسال با موهای فندقی رنگ و چشم هایی بسته افتاد، که آلبومی کهنه و قدیمی میان دستانش به چشم می خورد.... و تکیه داده به جعبه ها و کارتن های روی هم چیده شده، روی موکت آجری رنگ نشسته بود... لب های کیانی انگار.. به سختی از هم کنده شد: مامان...
نیاز جلو دوید... و آهسته گفت: خوابیده... بیدارش نکن...
کیانی دو زانو جلوی مادرش روی زمین نشست... به نرمی آلبوم را از میان دستش بیرون کشید و زیر لب با خودش حرف زد.. چشم هایم دور تا دور زیر زمین گشت.. معلوم بود که مدت هاست کسی بهش سر نزده... نیاز تند تند حرف می زد: قبل اینکه صدای ماشینتو بشنوم، ازاینجا صدا اومد.. من.. یک درصد هم فکرشو نمی کردم اینجا باشه آزاد!
چشم های بی تا.. از هم باز شد و خواب آلود زمزمه کرد: اومدی مامان؟!... بیا ببین... وسایل باباتو پیدا کردم...
کیانی دست انداخت دور شانه های بی تا... من نمیدیدمش اما صدایش لرزش داشت: آره مامان جان.. دیدم... چرا بهم نگفتی اینارو می خوای؟ خودم برات میاوردمشون..
بی تا مست خواب بود: مگه گم نشده بودن..؟ !.. نه.. تو نمی تونستی.. خودم باید می گشتم...
کیانی با صدای دو رگه شده ای.. نمی دانم از سر خشم یا بغض.. گفت: نیاز.. مگه در اینجا قفل نبود؟؟!!
نیاز تند تند جواب داد: منم تو همین موندم!! یادته کلیدشو گم کرده بودی؟؟؟
کیانی جوابی نداد... بی تا انگاری دوباره به خواب رفته بود... بی تا...؟! اینجا.. جای گم شدن بود...؟!... خدا را شکر کردم... کیانی دست انداخت زیر زانوی مادرش و بغلش کرد و از جا بلند شد... بی تا زمزمه کرد: آزاد..؟!.. دیگه در اینجارو قفل نکن..!.. باشه..؟!
فک کیانی منقبض شد.. خم شد و پیشانی بی تا را بوسید: باشه مامان جان.. باشه...
و در برابر چشم های به اشک نشسته ی من و نیاز.... از زیر زمین بیرون رفت.... لبخند خسته ای به صورت بی خواب نیاز زدم... جلو آمد و دستم را گرقت: بیا بریم تو... یه چیزی بخور...
خواستم بروم: مزاحم نمی شم دیگه.. خدارو شکر پیدا شدن...
دستم را کشید: بیا ساره...
و فضای آن روز و آن خانه جوری نبود که من بتوانم ممانعت کنم.... وارد خانه شدیم... اولین چیزی که بیشتر از همه به چشم می آمد، پذیرایی بی نهایت بزرگ و لوازم آنتیک و پرده های شکلاتی رنگ بود... نیاز رفت داخل آشپزخانه ای که به پذیرایی دور بود و صدایش از همان جا آمد: من تا صبح مردم.. اونوقت بی تا...
ایستاده بودم وسط پذیرایی... بلاتکلیف.. کاش زودتر کیانی و نیاز می آمدند تا خداحافظی کنم.... نیاز با سینی کوچک محتوی قهوه آمد و آهسته پرسید: زخم پیشونیش مال چیه؟ دهان با زکردم و همزمان در اتاق خواب انتهای سالن بسته شد و کیانی.. با چشم های قرمزی که از نگاه کردن به ما امتناع داشتند، بیرون آمد: نیاز... حواست بهش باشه... داروهاشو انگار نخورده بود دیروز.. شمردمشون... اضافه بودن!!..
بعد چشمش به من و سینی دست نیاز خورد و همان طور که با بی حواسی به سمت مبلمان می رفت، اشاره کرد: از ساره پذیرایی کن نیاز... هیچی نخورده...
و من... قدم هایم کف سالن بزرگ و سلطنتی کیانی ها... خشک شد.... کفش هایم.. سفت به زمین چسبیدند.... و سعی کردم که دوباره و چندباره با خودم دوره کنم که... چی شد که من را به اسم صدا زد......؟!
کیانی پرسید: چطوری کلیدو پیدا کرده؟؟ من خودم نمی دونستم کجاست..!!..
نیاز با نارحتی جواب داد: واقعا نمی دونم... ما که حتی عقلمون قد نداد اونجا رو بگردیم...
کیانی نفسش را فوت کرد بیرون: فکرشم نمی کردم.....
من هم فکرش را نمی کردم...!.. تا کجا رفته بودیم...
نیاز داشت صدایم می زد... برگشتم... هر دو نشسته بودند... نور لوستر بزرگ وسط سالن چشمم را می زد... دستم را جلوی چشمم گرفتم: ممنونم نیاز جان.. دیگه باید برم...
چشم های کیانی تا رفتن من بالا آمد... خسته بود.. و این خستگی را تک تک اجزای صورتش، داد می زد...
- با آزانس برو.. من ماشینتو می دم صافکاری...
راه افتادم: لازم نیست... با ماشین می رم...
نیاز را بوسیدم و از خانه بیرون می رفتم که کیانی هم از جایش بلند شد و به دنبالم راه افتاد... توجهی نکردم و در سکوت سر صبح.. حیاط پاییز زده را طی کردم... صدای قدم های می آمد... در را که باز کردم ، دست کیانی از آن طرف گرفتش... مکثی کردم و همان طور که داخل کوچه می ایستادم و ریموت ماشین را می زدم، گفتم: امیدوارم زودتر حالشون خوب شه...
نیم نگاهی به ماشین انداخت: فردا می دم یکی از بچه ها ببره درستش کنه...
برایم مهم نبود... یک جورهایی هم.. دلم نمی خواست این کار را بکند..!.. تنها گفتم: خداحافظ...
نگاه عمیقی به صورتم انداخت... و کوتاه گفت: اذیت شدی...
توی دلم لبخند زدم! به طرز تشکر کردنش... شاید حق داشت.. شاید من یادم رفته بود کیانی رییس است و آن شب همکلاسی بودنمان زیادی در ذهنم نشسته بود.... لبخند کمرنگی زدم و سر تکان دادم: کاری نکردم...
سوار ماشین شدم... استارت زدم... راه افتادم... کوچه را دور زدم و از خانه ی کیانی ها دور شدم... و کیانی.. با دست هایی در جیب... هنوز ایستاده بود و مسیر رفتنم را.. گنگ .. مبهم... با فکری که آنجا نبود، نگاه می کرد.... دیدم... از آینه دیدم....

خوب و سرحال بودم!.. با عمه حرف زده بودم و قرار بود همین روزها برگردد... باید می رفتم خانه اش را تمیز می کردم... باید با علی تماس میگرفتم... باید به حاج خانوم سر می زدم.... انگاری دل خیلی خوشی از پرستارش نداشت که هر بار مرا می دید، بهش دهان کجی می کرد.... تا ساعت دو بعد از ظهر با معینی مشغول طرح زدن بودیم و بعد هم بدون اینکه نهار بخورم، برای دادن فلش به طبقه ی بالا رفتم... کوروش سمیعی و نیاز وسط سالن ایستاده بودند و حرف می زدند... کیانی هم کمی آن طرف تر با موبایلش صحبت می کرد.... سلام کوتاهی کردم.... و سعی کردم فقط به نیاز نگاه کنم... نمی دانم چرا اما... خیلی دلم نمی خواست بعد از دو سه روز، با کیانی چشم تو چشم بشوم.... شاید دلم نمی خواست که هنوز همان نفرت را ببینم.... فلش را گذاشتم کف دست نیاز و دیدم که کیانی گوشه چشمی من را دید... چرخیدم بروم که به کوروش اشاره زد: کوروش... سوییچ خانوم سرشارو بگیر.
ابروهایم بالا رفت.. برگشتم امتناع کنم که چشم تو چشم شدیم.... ثانیه ای مکث کافی بود تا به سرعت نگاهم را بگیرم و نفس آسوده ای بکشم که جز همان خوش نیامدن نسبی همیشگی...، خبری از تحقیر و نفرت نیست....
- اصلا احتیاجی نیست...
- کوروش...
نشنید چی گفتم؟!.. کوروش جلو آمد وبا خوشرویی دستش را دراز کرد: این کارا که کار شما نیست خانوم سرشار.. بدین به من....
لحظه ای به کیانی نگاه کردم... مصر بود... و چیزی در نگاهش وجود داشت، شبیه به.. آرامش.... چرخیدم رو به کوروش و تسلیم شدم: اوکی.. ولی کیفم پایینه...
لبخند زد: میام ازتون میگیرمش.
کیانی رفت طرف اتاقش و من برگشتم بروم پایین که چشمم به نیاز افتاد... و .. خدای من..... لبخندی که.. آنجور ناشیانه... وعمیق... به کوروش دوخته شده بود....!!... تبسم روی لب هایم نشست.. قطعا نیاز یادش رفته بود اوضاع را تحت کنترل بگیرد.....
برگشتم سر کارم..... و باز با معینی سر و کله زدم.... آن روز از صبحش دلشوره داشتم... نه که دلشوره.. نوعی هیجان خاص... که نمی دانستم ریشه در چی دارد...، و با آمدن علی..... حس کردم که روزم، و روزهایم...، رنگ دیگری به خود گرفته است.... پارچه ی انتخابی توی دستم بود و داشتم می رفتم سمت اتاق معینی..... که متوه شدم بوی آشنایی... جاذبه و کشش خون آشنایی.... دورم را گرفته.... سرم را که بلند کردم، چشم های گشاد شده و خیسم.... علی را دیدند.. که لبخند به لب و عینک طبی به چشم... با یک دسته گل کوچک.... کمی دور تر ایستاده و.. من را تماشا می کند.....
آنقدر شوک شدم... که پارچه از دستم افتاد و فقط توانستم قدم هایم را تا علی... به پرواز دربیاورم.... سرم را گذاشتم روی شانه اش و حواسم نبود که گلها له می شوند.. یا حتی دوربین های مدار بسته، تمام طبقات را پر کرده اند.... حواسم نبود که علی ممکن است زیر فشار دست های به پناه رسیده ی من...، له شود........
علی را بوییدم... و برایم مهم نبود که چندین نفر در سالن ایستاده و نگاهمان می کنند... اشک هایم تند تند پایین می آمدند و حتی نمی شنیدم که چه می گوید... فراموش کرده بودم کجا هستم.... فراموش کرده بودم.... خودم را به سختی ازش جدا کردم... چشم های اشکی ام را دوختم به چشم های نم گرفته و... غـــم گرفته اش..... هیچ وقت نفهمیدم چرا... بی دلیل، اینقدر دوستش دارم......
شاید علی جزو همان کمبود های همیشگی زندگی من بود... تنها مردی که می شد بهش اعتماد کرد... آقاجون نه... به آقاجون و بی تفاوتی اش... به رابطه ی کمرنگمان ، اعتباری نبود.... فاتحه ی باقی مرد ه هم که، خود به خود خوانده می شد.... می ماند علی، که تنها مرد محکم دور و برم بود... بدون سود یا ضرر بردن از رابطه خونی مان... و بی هیچ نامردی ای....
حتی اجازه ندادم حرف بزند... فقط تند تند ومقطع گفتم: صبر کن.. الان میام.. الان....!! تو ماشین باش تا بیام.... نری ها علی.. نری یه وقت!!
و تا رسیدن به دفتر نیاز و نوشتن برگه مرخصی ام... تا نگاه ممتد و موشکافانه و پر حرف نیاز... و زمزمزه کردن این جماه که « ساره اگه این برگه رو نشونش بدم کله تو می کنه!!! می دونی چقد مرخصی گرفتی؟».... و برداشتن کیف و لوازمم.... ، پرواز کرده بودم.... اروس و نگهبانانش را پشت سر گذاشتم.... خودم را پرت کردم توی ماشین شاسی بلندش .... لبخندش... حالا.. خیلی غمگین تر به نظر می رسید... ماشین را کمی پایین تر نگه داشت... دستش را گرفتم توی دستم: علی...؟! علی جان از چی دلخوری....؟!...
نگاهش را دور تا دور صورتم گرداند... و با تبسم کمرنگی...، زمزمه کرد: چقد بزرگ شدی..، ســــاره.......!...
دستش را فشار دادم و گذاشتم روی قلبم... چقدر دلتنگش بودم.. اشک هام ریخت روی دستش و دهان باز کردم حرفی بزنم که.... برق چیزی... چشمم را کور کرد.........
بهت زده... نگاه خیسم.. میان صورت گرفته و حلقه ی طلایی رنگ بدون نگین، گشت....
لب هایم بهم خورد: این... این چیه عَـ.. علی....؟!.. اِ.. ازدواج.. کردی؟؟؟
لکنت گرفته بودم؟؟؟ چرا....؟؟!!...
جواب نمی داد؟؟... ذوق احــــمقانه ای..!! ، به صدایم ریخت: با.. با گلچین علی؟؟ آره؟ با گلی؟؟
دستش را از دستم بیرون کشید.. استارت زد و راه افتاد... داشتم دیوانه می شدم... پس منظور آقاجون همین بود؟؟... وای وای وای... داشتم دیوانه می شدم...!!.. زدم روی داشبورد: جواب منو بده علی..!!!!!
صدایم بالا رفته بود و با اشک قاطی شده بود.... حالم از خودم بهم می خورد...!!..
دندان هایش را بهم سایید: ول کن ساره.. مهم نیست...
مهم نبود؟؟؟ بازویش را محکم گرفتم: مهمه علی!! مهمه!!! با کی ازدواج کردی؟؟؟ چرا خبر ندادی؟؟ گلی کجــــاست علی....؟؟!!!...
بی مقدمه صدایش شبیه به فریاد شد: من نمـــی دونم ساره!!! نمی دونم!!! انقد ازم نپرس!!!
خدای من...؟! چه خبر شده بود...؟!... عصبی شدم: علی...! با گلی چیکار کردی....؟؟!!!...
نمی فهمیدم چه می گویم... لغات... بی حواس از دهانم بیرون می ریختند....
- این حرفا چیه که می شنوم؟؟؟ آقاجون چی میگه علی؟؟؟ تو که جونت به عمه بسته بود، سه سال نیومدی یه سر بهش بزنی!!... این رفتارا چیه علی؟؟....
دستش را گرفتم و محکم توی هوا تکان دادم: این حلقه ی لعنتی چیه علـــــــــی....؟؟

و اشک هام... ریخت پایین......
با یک حرکت ماشین را با صدای بدی که از چرخ ها آمد، کنار کشید... خواست بغلم کند... دست هایش را دورم گرفت... گریه می کردم: علی چرا همه چیو بهم ریختی...؟!... شما دو تا چیکار کردین؟؟
بغلم کرد.. سفت... می لرزیدم...
- ساره.. تورو به علی قسم اینجوری زار نزن من تحملشو ندارم.... ساره.. ساره جان... تو که نبودی.. نمی دونی... همه چیزمون رو هوا بود.... ساره.... بعد از اون افتضاح...!!.. چجوری باید سرمو بلند می کردم....؟!..
- تو توئون چی رو پس دادی علی...؟؟؟!!!
- خواهش می کنم ازت... منو بهم نریز ... ساره... همه چی تموم شده....
- چرا؟؟؟ چرا؟؟ مگه همو دوست نداشتین؟؟؟؟
- سسس.... ساره.... آروم... خب...؟!...
- آروم نمی شم علی..! آروم نمی شم!... چه خبر شده تو زندگیت که بی سر و صدا عروسی می کنی و به هیچ کس نمی گی؟؟؟ تو... تو چیــــکار کردی علی....؟!!...
نمی دانم چی شد که کلافه و عصبی.. مرا از آغوشش پس زد و تند و ... تلــــخ..، داد کشید: فرستادمش بره!! بره با یکی که بتونه هم خودشو، هم اونو جمع کنه!!! حالا دیگه بس می کنی یا نه ساره؟؟؟!!!...
صورتش قرمز و متورم بود...
بغض داشت خفــــه ام می کرد: فرستادیش بره... به بهای اتفاقی که به تو ربطی نداشت...؟!...
چیزی در صدایم.. شکست.....: ولش کردی علی....؟! به همین راحتی....؟!
صورتم را برگرداندم رو به پنجره... باران گرفته بود... عصبی شد: به من ربطی نداشت ساره؟؟ تاثیری تو زندگی من نداشت؟؟ اینقدر بی غیرت بودم که وقتی خواهرم با دامادمون می ریزه روهم، به روی خودم نیارم و یه خونواده ی از هم پاشیده رو ول کنم و برم پی عشق و کیف خودم؟؟!!!... آره ساره؟؟!!!... تو که حرف می زنی... ، جواب منو بده!!!
و من....، لـِــــــــــه شدم....
و انگار که... کلمه به کلمه ی نیشتر حرف های علی... توی قلبم... عمیق ترین حفره های جهان را ترسیم می کرد.........
خواهرم با شوهر خواهرم ریخته روهم....
آخ.... خدایا.....
تمام صورتم خیس بود و... به طرز بدی...، هِــــق می زدم..... : نه.. به تو ربطی نداشت.. این من بودم که له شدم.. این زندگی مـــــن بود علی!!... تو فقط به اندازه ی برادری خودت سهم داشتی.... نه کمتر..، نه بیشتر........
زد روی فرمان و... عربده کشید: ساره... به ولله قسم... یک کلمه دیگه حرف بزنی....!!... گور روشنکو به آتیش می کشم!!!
تمام تنم... لرزید....!...
و زنی سفید پوش.. که همین چند شب گذشته... باز در خواب هایم قدم گذاشته بود، در خاطرم پدید آمد....
دهانم را بستم.....
خفــــه شدم...!....
علی اما... ادامه داد: باید چیکار می کردم ساره...؟! تو بگو.. من... تنها مردی که از اون خونه ی غارت زده مونده... باید چیکار می کردم....؟!
بغض کرده بود و چانه اش می لرزید: تو یادت نیست گلی خودش دردسر داشت...؟.. اون دنبال بدبختی های من می تونست بدوئه...؟؟... ساره.... من گلی رو باید کجــــای زندگیم می ذاشتم؟؟؟... می تونستم مث همیشه... درست و محکم!.. پاش واستم؟؟ نه... نمی تونستم ساره... من.... زیر این بار وحشتناک... کم آوردم.............
گریه کردم: گفتی بره...؟!...
اشک از گوشه ی چشمش... پایین چکید.... دلم.. ریش شد.. از خودم.. منزجر شدم.......
- ما... قرار گذاشتیم یه مدت دور باشیم... تا من به زندگیم سر و سامون بدم.. اوضاع هیچکس خوب نبود... شرکت آقاجون و کار خودم رو هوا بود.. ازاون طرف.... مادر گلچین یه مدت بود اصرار می کرد براش دعوتنامه بفرسته.... بهش گفتم بره تا از هم دور باشیم... نمی خواست بره.. گفت نمی رم پیش مامانم.. می مونم تا همه چی درست شه.... من.... اما من... من نتونستم... درست شدن همه چی... خیلی طول کشید ساره...... خیلی......
اشکش را با کف دست پاک کرد: از روی تو شرمنده بودم و... هستم.... تو.. دوستتو امانت سپردی دست من.... اما ساره... به مولا علی قسم.....، من نمی خواستم ولی.. سرد شدن گلچین و من و... فاصله ای که بینمون افتاد... ناخواسته.. خیلی عمیق شد......
حتی پوزخندم هم...، اشک داشت : خراب کردی علی... خراب....
همان طور که به طرف خانه ی من، که نمی دانستم آدرسش را از کجا بلد بود حرکت می کرد، باز صدایش بالا رفت: بس کن ساره! بس کن!!... من کاری نمی تونستم بکنم!! واسه همین سه سال خودمو تو اون کار مزخرف غرق کردم..!! واسه همینه که دارم تاوان ندونم کاری یکی دیگه رو پس می دم ساره!!
صورت پر دردش را.. ازم برگرداند و زمزمه کرد: فکر می کنی واسه من آسونه...؟!.. ساره... ما.. همدیگه رو دوست داشتیم.... قول و قرار داشتیم.. اسمم روش بود!... اینقدر بی غیرت و نامرد بودم ساره؟؟ آره؟؟ منو اینجوری می شناسی؟؟!!... خـــدای من.. چرا هیچ کس نمی فهمه... من چطور می تونستم همه چیزو ول کنم ساره.....؟!... با یه مادر سکته کرده و فلج.. با آقاجونی که کمرش شکسته بود و فقط و فقط سکوت کرده بود.. با آبروی بر باد رفته..!!.. من.. ساره من دیگه اون آدم سابق نبودم.... روحم.. ذهنم.. خراب و آشفته بود.. گذاشتم بره... که شاید یکی خیلی بهتر از من بیاد تو زندگیش.. به ولله قسم که من فقط خوشبختیشو می خواستم ساره!!!.. حالا... حالام ناگزیرتر از همیشه شدم... بدون راه فرار... و دارم تقاص پس می دم... با زنی که نمی شناسمش...! با زنی که دست و پای منو بسته!!! زنی که ارتباط منو با خونواده م هم محدود کرده...!!.. من زیر بار این حرفا نمی رم ساره اما یه جاهایی از زندگی می رسی که... فقط.. مجــــبوری...! من دارم تقاص پس می دم... با زنی که از دنیای من نیست ساره...!... اینو بفهم.....!!..
تلخ شدم: پس چرا اونم درگیر کردی؟!...
کلافه شد: مجبور شدم... فرار کردم... خواستم گلی رو فراموش کنم.... موندم بین دو تا انتخاب..بین انتخاب تنها گردودنِ دو تا شرکت و منتهی شدن به ورشکستگی...، یا کمک گرفتن از مردی که می تونست کمکم کنه و نمی دونم از چی من خوشش میومد که دخترشو برام تیکه گرفت !!.. یه قصه ی تکراری ساره.... خیلی تکراری.. و من.. اونو انتخاب کردم!... حالام....
باز چانه اش لرزید: از روی تو شرمنده م ساره.... من.. من نمی تونم تو چشمات نگاه کنم... خواهرِ من... من ازت شرمنده م که امانتی تو... رنجوندم...........
نمی خواستم.. به خدا که نمی خواستم بعد از سه سال، این طور ازش استقبال کنم......، اما... زار زنان، داد زدم: شرمنده ای ولی گلی رو انداختی دور و رفتی تحت سلطه ی یکی دیگه ؟؟!! آره علی؟؟... اینجوری شرمنده ای.....؟؟!!!!...
دستمال کاغذی را روی چشم هایش گذاشت... رعد زد... برق شد....
هق هق کردم: از چی شرمنده ای علی....؟!..
باران شیشه ی ماشین را خیس کرده بود....
نمی خواستم.... اما انگار تمام شوق سه ساله ام برای دیدنش، به پوچی رسیده بود......
انگار این من نبودم که برای بوییدن عطر تنش.. پرپر زده بودم....
و گلهایی که حالا.. بی اختیار و با نفرت... و با عجــــز.. توی دستم.. پرپرشان می کردم.......
یادآوری روزی که گلی را تو مانیتور بهش نشان داده بودم.. یادآوری تمامی روزهای ننگ و نحسم.....، به آتشم کشیده بود......
اشکم ریخت پایین و با گریه ای به تلــــخی زهــــر..، داد زدم: تو نمی خواستی اما، پاتو درست گذاشتی جا پای کامران!!!! آره علی... آره.... گند زدی به همه چی و حالا شرمنده ای.........
و چپیدم گوشه ی صندلی و.... نگاه خیسم را به چراغ قرمز ممتد دوختم و.... از یادآوری اسمش.. ســــوختم..... تف به روی هر چی بی غیرتی و توست کامران....!!.. تُــــف.....!
اشک هایم ریخت پایین.....
زندگی کثافت زده ی من را... چه به زندگی آرام و عاشقانه ی برادرم و دوستم.....
آخ خدایا... قلبم می سوزد....
قلـــــبم.......

تا رسیدن به خانه و بی حرف، پیاده شدنم، فقط سکوت کردم... و علی.. به سکوت من ادامه داد.... و حجم عظیمی از دلخوری.. فضای ماشینش را پر کرد.....
کلید که انداختم... صدای کشیده شدن چرخ های ماشینش که آمد.... خانه ی تاریک و خاموشم را که دیدم... تنهایی فتوحی ها که یکجور ناجور...، توی ذوقم زد....!!..، چیزی درونم ریخت....!
قلبم آتش گرفت و به قدری خودم و زندگی نکبت بارم را در ناکام ماندن پاره ی تنم و دوستم مقصر دیدم، که به ناگاه، احساس بد عذاب وجدان... تمام تنم را تسخیر کرد!... و موج عظیمی از احساس پشیمانی و ندامت.... دورم را گرفت.....
تند رفته بودم......
این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید......
جمله ی بعدی این بود: چه کسی را.. به چه کسی مقایسه کرده بودم...؟!
نیمه ی خطاکار ذهنم.. نیمه ی .. ساده و تند رفته ی ذهنم.. نالید: من احساس حقارت کردم علی... به خدا قسم... من از پاشیده شدن زندگی تو، به خاطر اشتباه یکی دیگه...، شکستم......
صورتم را با دست هایم پوشاندم و اجازه دادم که اشک های بی پناهم.. بریزند... من نمی خواستم علی تقاص پس بدهد... نمی خواستم جای من باشد و.... این بار بازی عوض بشود....!... به خدا که نمی خواستم..... چرا علی نفهمیده بود.. دیدنش.. و زندگی کردنش با آدمی که از دنیای او نیست، این همه من را آزار می دهد... که حس کنم.. پا گذاشته جا پای کسی که....
داشتم از خودم دفاع می کردم..؟؟!
نیمه ی سرزنشگرم، مواخذه ام کرد: تو محکومش کردی به رها کردن گلی!... این عدالته ساره؟!.. تواینطور قیاس می کنی...؟؟!!..
نه! نه ! نه.... !!
و همه ی شب.. تا خود صبح.. خودم را لعنت کردم... من چطور علی را رانده بودم؟!.. اوه خدای من... سه سال از من شرمنده بود...؟!... من.. من چکار کرده بودم...؟! صدایی بدبین در سرم.. از حرف هایی که بهش زده بودم دفاع می کرد.. اما نیمه ی دیگر منصفم.. نیمه ی دیگر واقع بینم.... من .. آن لحظه تنها صورت گلی بی پناه و تنها پیش چشمم بود... و صورت دیگری از واژه ی تلخ خیــــانت...، که هنوز تلخی اش... جگرم را می سوزاند.....
راه رفتم.. هال کوچکم را راه رفتم و اشک ریختم... من حق نداشتم... حق نداشتم هر چی که دلم می خواهد و لایقش نیست، بهش بگویم.... من .. منی که پای همه چیز ایستادم تا کسی خبردار نشود... منی که لب فرو بستم و از مایه ی خیانتم، تا فارغ شدن.. حمایت و پرستاری کردم.... وای ساره...!... تو با علی چه کردی.....؟؟!!...
زدم توی صورتم..
اشک ریختم و به خودم فحش دادم....
من...
من احــــمق!! برادرم را با چه کسی مقایسه کرده بودم....؟!!..
با کسی که حتی به زندگیمان اجازه ی یک ساله شدن را نداد و خیانت کرد؟؟
نیمه ی منصفم... سرم داد زد: علی چیکار کرده بود؟؟ علی خیانت کرد؟؟ ساره!! حقیقتا که احمقی!!!... اون بیچاره.. اون فقط گلی رو رها کرد تا بتونه خوشبخت تر زندگی کنه.... علی موند!! علی پای زندگی جهنم شده تون موند....!!.. علی که از خونه فراری بود.. علی که با هیچ کس راحت نبود..!.. علی که عشق دانشجوییشو تو تصادف از دست داد...!! این همون علی بود ساره...، ندیدیش....؟!
علی موند و تو رفتی ساره...... علی موند و پای همه چیز وایستاد و....، تو رفتی و به بدترین شکل ممکن، به خودخواهانه ترین شکل ممکنه...، فرار کردی.....!!!... اینو تو گوشت فرو کن ساره....!!!...
گریه می کردم و نمی دانستم درست و غلط چیست.. حتی نمی دانستم چقدر از بد و بیراه هایی که نثار خودم می کنم، عادلانه است....!.. خدای من.... چطور تا خانه باهاش حرف نزدم؟؟.. چطور دلداری اش ندادم؟؟.. ساره....؟! این همه سال توی گوشت خواندند... خواهر، زینب ستم کش برادر.......!... تو چه کردی......؟!
شماره اش را گرفتم....
جواب نمی داد...
وسط خانه ی سرد و خالی ایستادم و... جیــــغ زدم: غلط کردم علی!! غلط کردم....!!!!...
دمدمه های صبح بود... دم اذان.. که فقط مسیج زد: جانم...؟!
و من....
من لعنت شده....
من غلط زیادی کرده!!!
که بر خلاف گفته ی علی... هنــــوز بزرگ نشده بودم...!!.
با هق هق برایش نوشتم: بیا.. فقط بیا...!..
باران هنوز می بارید وقتی روپوش بافتنی سرمه ای رنگی تنم کردم و بعد از ارسال مسیج، بی آنکه منتظر جوابش باشم، رفتم دم در....
زیر نم باران ایستادم... گریه کردم.. و هی با خودم گفتم که در دادگاه من... تو با هیچ کس قابل قیاس نیستی پاره ی تنم!!... و هی.... با خودم گفتم که می آید.... گفتم ازش معذرت خواهی می کنم.... گفتم..... و انگاری یکجور اطمینان خاص داشتم که... می آید......
و آمد.. او آمد... با همان ماشین شاسی بلند و با عصبانیت و توبیخ این وقت صبح.. توی این تاریکی و سرما.. وسط کوچه ایستاده ام...، پیاده شد...!!.. تنها توانستم بغلش کنم.. و هی هجی کنم که... من را ببخش علی...... من را...، ببخش.......!..

به همراه معینی از سرکشی به یکی شعب برگشته بودیم... این روزها توجهی بیشتری بهم نشان می داد و حس می کردم که از آن خوش نیامدن اولیه، چندان خبری نیست.... نمی دانم گذشت زمان و شناخت بیشتر، چه تاثیر شگرفی داشت...، که حالا علی رغم حفظ همان رفتار تقیربا خشک و جدی، تمایل زیادی برای آموزش من داشت...!.. خودم می دانستم که طراح چندان موفقی نیستم.. می دانستم که به جز محدوده ی کوچکی، خلاقیت آنچنانی ندارم..... اما این را حس کرده بودم که استعداد خوب در مدیریت و برنامه ریزی دارم.... شاید طراح خیلی خوبی نبودم اما، قوه ی یادگیری ام بالا بود و کم کم کنار دست معینی... به کارهای بعضی از بچه ها هم رسیدگی می کردم... طبق آخرین گفتگویی که با شبنم داشتم، معینی باهاش مکاتبه کرده بود.... شبنم چندان جزئی حرف نزد اما من حس کردم که معینی فکر می کند مدتی کار کردنم با شبنم تاج، باعث شده تجربه ی بیشتری داشته باشم.. تجربه ای که به مرور در کارهایم نمود پیدا می کرد و گاهی هم..، می درخشید...!. این وسط افروز هم که اخیرا به دلیل بارداری، تنها سه چهار روز به شرکت می آمد، نظر مساعدی داشت... طرح مشترک من و معینی خوب بود، اما به قول افروز کیانی و خود شخص معینی، در پوشاک زنانه، پیشرفت بیشتری داشتم.....
با ماشین معینی رفته بودیم و در راه برگشت بودیم که پیشنهاد نهار داد... یک ساعتی وقت داشتیم و من..، دلیلی برای رد کردن پیشنهادش پیدا نکردم.... از طرفی هم.. بدم نمی آمد بیشتر باهاش حرف بزنم و سر از ذهن تیزبین و باهوشش درآورم...!.. جلوی رستورانی نزدیک اروس نگه داشت... جایی که گهگاه پذیرای کارکنان اروس هم بود.... معینی داشت با موبایل حرف می زدو من داشتم به منو نگاه می کردم... و به گوشم آمد که معینی گفت: آره همین جا... من خیلی گرسنه مه زود باشین..!
متعجب نگاهش کردم... تماس را قطع کرد. پرسیدم: مهمون دعوت کردید؟!
چانه بالا انداخت: نیاز ملک... باید چند تا پرونده بهش تحویل بدم. مث اینکه داره بعداز ظهر مرخصی میگیره، دیگه نمیبینمش.
و هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که نیاز را دیدم و پشت سرش کیانی را که مشغول کنکاش رستوران بود... از حضورش معذب شدم!.. و حس کردم که شاید جمع چهار نفره مان ، چندان طبق اصول رتبه بندی شرکت نباشد.. اما با سلام گرمی و صمیمی نیاز، به خودم آمدم و سعی کردم راحت تر باشم.... کیانی با مهینی دست داد و برای من تنها سر تکان داد و احتمالا، سلامی زیر لبی...!!..
شانه بالا انداختم.... نیاز چند پوشه از معینی گرفت و کیانی برای خودش سفارش داد.... هوا طبق معمول چند روز گذشته بود و من بی توجه به بقیه و بحث هایشان، به پنجره ی سرتاسری رستوران و بارش باران خیره بودم.... که با صدای کیانی به خودم آمدم: تو جمع ما احساس غریبگی می کنی خانوم سرشار؟!
شاید اولین بار بود که در جمع های شرکت، این طور مستقیم مخاطب قرارم می داد...
- نه... فقط...
به پنجره اشاره کردم: هوا خوبه!
احمقانه ترین حرف ممکن!!
با خنده ای که کاملا توی چشم هایش پیدا بود، ابروهایش را بالا فرستاد و خواست حرفی بزند که غذا ها را آوردند... خودم را سرگرم کرده بودم و به خنده های نیاز و خاطره ی معینی گوش می کردم.... چند لحظه ای سکوت برقرار شد و تنها صدای بارش باران بود که نیاز کاملا بی مقدمه گفت: آزاد فکراتو کردی؟!
کیانی مشغول به غذایش، دستش را توی هوا تکان داد: فکرشم نکن!
من و معینی هم درست مثل ابله ها از این به آن و برعکس نگاه می کردیم!!
چنگالم بی هدف جلوی دهانم بود وقتی نیاز کلافه نفسی کشید و گفت: من که دو سه نفرو بهت معرفی کردم... حتی خانوم سلیمی هم خوبه! یا نه... آقای احمدیان! اون چطوره؟؟
معینی – چه خبر شده نیاز؟
نیاز مستاصل به نظر می رسید: من باید مرخصی بگیرم... یکم طولانیه... ازاد راضی نمی شه...!
کیانی چنگالش را وسط بشقاب گذاشت: نیاز جان... عزیز من!.. من کی رو پیدا کنم که بتونه جای تو بایسته؟!
معینی پرسشگرانه به نیاز نگاه می رد... نیاز به حرف آمد: مامانم حالش خوب نیست.. جراحی داره. باید یه مدت پیشش باشم.. مراقبش باشم... بعدشم می خوام ببرمش مشهد.. پیش خاله م... طول می کشه! و من مجبورم!!
معینی- نمی شه که.. کی بیاد جات؟؟
نیاز- افروز هست..!! دو سه نفرم بهش پیشنهاد دادم.. که اوففف... قبول نمی کنه!!
آزاد سر تکان داد و جرعه ای از دلستر لیمویی اش نوشید: افروز بارداره ... همین جوریشم زیاد نمیاد شرکت....
معینی- اونایی که اسم بردی... به نظر احمدیان بد نیست! هوم آزاد؟
کیانی کلافه شد: ازش خوشم نمیاد!
نیاز نگاه رنجیده ای به من انداخت... برای دلداری..، دستم را گذاشتم روی دستش.... و حس کردم که از چشم کیانی دور نماند.......
نیاز با صدای آرامی گفت: می دونی که اگه مجبور شم، حتی استعفا هم می دم.... مامانم خیلی مهم تره...
کیانی بشقابش را پس زد: خیله خب!! باشه! اما فقط یک ماه!!
چشم های نیاز گرد شد: یک ماه؟؟ آزاااد!!!... کم کم دو ماه و نیم وقت می خوام!!!
موبایلم زنگ خورد.... به شماره نگاه کردم و لبخند زدم.. علی بود... آمده بود کلید خانه ی عمه را ازم بگیرد... گفته بود دلش می خواهد خودش تمیزش کند....... همزمان با زنگ موبایل، صدای بوق ماشین هم آمد... و من از پشت پنجره دیدم که در کوچه خلوت رستوران... پارک کرده و به انتظار من نشسته.. گوشی را گرفتم دم گوشم: اومدم.. اومدم....
ببخشیدی گفتم و با ادامه اینکه « الان برمی گردم » ، صندلی را عقب زدم تا بلند شوم که همزمان صدای کیانی و ... کلام بهت آورش، به گوش رسید: سید علی فتوحی.... دانشجوی انصرافی مهندسی صنایع... مدیر عامل شرکتِ «....» !!...

بعد نگاهی به من.. که بهت زده..، سرم را بالا می آوردم انداخت و .. نیشخند دندان نمایی زد: و علاقه مند به سبد رزهای قرمز و سفید!!
پلک های شوک زده ام را...، بهم زدم.... موبایلم داشت زنگ می خورد.... لبخند کجی زد: زود بیا خانوم سرشار!اولین چیزی که به سرعت جلوی چشم هایم آمد، تصویر دوربین های مدار بسته ی شرکت، درست روز تولدم بود!! چی داشت می گفت؟؟!! جلوی نیاز و معینی؟؟؟!! نیاز از زیر میز به پایم زد !! کارش یکجورهایی شبیه به هشداری بود که باعث شد من به سرعت نگاهم را از کیانی موذی و معینی متعجب بگیرم و تا دم در رستوران، بدوم!!.. علی دستش روی فرمان و نگاهش به انتهای خیابان بود. خودش خم شد و در راباز کرد. از گردنش آویختم و راحت تر از همیشه... گونه اش را بوسیدم و کلید را کف دستش گذاشتم! لبخند مهربان اما خسته ای به لبش بود..، وقتی به رستوران اشاره می کرد: آدمای خوبین؟
سر تکان دادم و خیالش را راحت کردم: خوبن..!
دل کندن سخت بود اما باید می رفتم.. دستم را گذاشتم روی دستگیره: علی... می خوای یه شب، بیای خونه آقاجون.. با.. با خانُمـت....
اجازه نداد حرفم تمام شود: یه وقت دیگه!... دیرت نشه ساره جان..
نفس ناراحتم را بیرون فرستادم .. این روزها... دلم عجیب هوای گلی و شادی و حنا و.. جمع چهار نفره مان را می کرد.... باید از علی می پرسیدم از گلچین خبر دارد یا نه... ولی انگار، هنوز وقتش نبود..... انگار دلش نمی خواست حرف بزند... انگار.... ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم... و همان طور که ذهنم مشغول او و حرف های کیانی بود، پشت میز برگشتم....
داشتند بحث می کردند هنوز اما... نگاه کیانی موذیانه و به شدت مرموز بود!!
اخم کوچکی بر پیشانیم نشاندم و خیره خیره نگاهش کردم....!!.. روی انصرافی بودن ما.. چه تاکیدی داشت..!!؟؟ لیوان محتوی دلسترش را تا ته سر کشیدو نگاهش را از من گرفت..... توی ذهنم به دنبال چرایی حرف هایش می گشتم.. ما با کیانی هم دانشکده ای.. هم رشته بودیم... دو سه ترم سر یک کلاس... کیانی با سامان دوست بود.... شادی و گلی را به خوبی می شناخت..، گرچه انگار نه او از گلچین خوشش می آمد، نه گلی از او....!.. احتمالش وجود داشت که ماجرای نامزدی علی و گلی را از زبان شادی شنیده باشد.. و یا حتی.... با هم دیده باشدشان... اما... دانشجوی انصرافی بودن و.... مدیر عامل شرکت آقاجون بودن و..... پوف محکمی کردم که از چشم کیانی و معینی دور نماند!! لبم را گاز گرفتم و خودم را ملامت کردم که مدتی ست اختیار عکس العمل هایم را از دست داده ام!!!...
به هر حال آن روز کیانی با بدخلقی کامل و ابروهای درهم گره خورده، برای نیاز دو ماه مرخصی رد کرد و قرار شد که افروز کیانی سر بزند و خانوم سلیمی هم فعلا برای مدتی نامعلوم به جای نیاز برود....
بعد از نهار من و معینی باهم برگشتیم شرکت و کیانی و نیاز باید برای انتخاب پارچه به کارخانه می رفتند..... برای نیاز و تنهایی به دوش کشیدن بار مادرش نگران بودم.. برایش مسیج زدم که اگر کاری از دست من برمی آید، معطل نکند.... و بعد...ریال وقتی مسیج را فرستادم... لبخندی به اسکرین موبایل زدم و فکر کردم که انگاری... خیلی وقت است نیاز را می شناسم.. و عمیق تر از آن، زمان زیادی ست که یادم رفته بهش شک داشته باشم... یا.. از سر بی اعتمادی، برنجانمش...!.. درست بود که ارتباطمان اغلب محدود و کم بود اما... همان قدرش هم.... این حس را به من می داد که نیاز از جنس منست.. با یک ورژن دیگر...!.. و حالا که دقت می کردم... نه من هیچ حس بد و بی اعتمادی به نیاز داشتم، نه نیاز مثل روزهای اول....، من را با بقیه ی کارمندان شرکت یکی می کرد.....
نیاز آخر شب جواب داد.. تشکر کرد و گفت که فقط نگرانی زیادی از این جراحی قلب آخر هفته دارد.... روی تخت به بهانه ی خوابیدن دراز کشیده بودم و به موزیک شادی که از تلویزیون پخش می شد گوش می کردم که بلافاصله بعد از رسیدن مسیجش، خودش تماس گرفت..... حرف زد... و من حس کردم که بیشتر زا هر جور اظهار نظر من، احتیاج شدیدی به یک جفت گوش شنوا باشد... یک جفت گوش شنوای بی زبان... لالِ لال...!!.. و من... که در این کار ید طولایی داشتم......
نیاز حدود دو ساعت تمام حرف زد.... از مادرش گفت.... از سن و سالش.. از مسافرت پیش روی بعد از جراحی.... نمی دانم... نمی دانم نیاز به جز من ، در میان دوست هایش، گوش های شنوای دیگری هم داشت یا نه... اما این حس را به من می داد که احساساتش بسیار به من نزدیکست... شاید برای همین بود که وقتی بهم گفت: راستی ساره ماشینت درست شد؟!
لبخند به لبم نشست و با یادآوری کوروش و توداری عمیق نیاز ملک..... به غم کمرنگی منجر شد.... نیاز نمی خواست از مسایل عاطفی اش حرف بزند... حتی از گذشته اش هم سربست می دانستم... و بهش حق می دادم... چرا که خود نیاز هم چیزی زیادی از من، نمی دانست.....
مکالمه مان با دلداری من وراحت کردن خیالش...، و این جمله که « اگه مساله ای پیش اومد بهم خبر بده و لطفا اگر آزاد کاری داشت... یا اگه مث اون شب....،... ببین ساره .. مساله این نیست که من بخوام از تو کاری بخوام، یا.. یا کسی رو تو اون شرکت نداشته باشم که..... »
حرفش را قطع کردم: واقعا هیچ کس رو مطمئن تر از من نمی شناسی نیاز؟!... من خیلی درک نمی کنم که تو از من بخوای...
حرفم را برید!!...
- نه! مساله این نیست ساره.... می دونی که من آدم شناس خیلی خوبی هستم!.. و بخش زیادی از این آدم شناسی رو از طریق آزاد بدست آوردم..... و خب... شرایط ویژه ی زندگیم.... مساله این نیست که من کسی رو نداشته باشم..!!.. یا بین چهارصد پونصد نفر آدم، تو و چند تای دیگه مورد اطمنانم باشین..!... مساله اینجاست که تو، جزو معدود آدم های دلسوزی هستی که من اونجا..و کلا دور و برم می شناسم...!.. تو دنبال منافع خودت نیستی.. چشم و دلت از همه چیز... پول... پسر... کار...، سیره...!... سرت تو لاک خودته و دنبال یه زندگی آرومی.... نه دخالت و موش دووندن!... و من نباید مدام حواسم باشه که اگه فلان کارو به سرشار سپردم..، یا اگه داره با ما کار می کنه، قراره برامون مساله ساز بشه...!
لبخندی عمیقی.. صورتم را پر کرد..... چقدر نیاز را آزار داده بودم..... نفسش را با ناراحتی بیرون فرستاد: امیدوارم ازم ناراحت نشده باشی.... فقط می خوام بگم اگه چیزی بود که من نیاز شدم، فقط کافیه به افروز بگی.... یا... معینی.. دیگه اگر هیچ کس نبود،
حرفش را با تبسمی دندان نما، بریدم: به کوروش می گم...!
سکوت کرد......
طولانی....
و شب بخیر من.... توی سکوت معنی دارش.... گم شد.........
******
روی صندلی پایه بلند گردانم چرخیدم و دست هایم را برای رفع خستگی به دو طرف کشیدم... مهتاب سرش را بالا آورد و لبخند زد: خسته نباشی...
با لبخند جواب ش را دادم: همچنین...
عینکش را روی بینی بالا داد: یه چای می خوری؟؟
با انگشت شست و سبابه، چشم هایم را مالیدم.. چند بار پلک زدم و باز و بسته شان کردم.... کمی تار می دیدم... خدای من.. اصلا دلم نمی خواست به عینک زدن، حتی فکر کنم!!... مهتاب از صندلی اش پایین پرید و کاربن آبی رنگ توی دستش را روی میز رها کرد: چی شدی؟؟
چشم هایم را باز کردم. حالا بهتر می دیدم و مهتاب هم ورای قصه ی چشم ها، کمتر روی اعصاب و کنجکاو به نظر می رسید...!!..
به دنبالش راه افتادم و برای خوردن چای به اتاق استراحت رفتیم... سرم را تکیه دادم به مبل و چشم هایم را بستم.. این روز ها علاوه بر تار شدن دیدم، گهگاه سردرد هم داشتم.... مهتاب پیشنهاد داد: یه اپتومتریست برو... شاید چشمات ضعیف شده!
سر تکان دادم... نای جواب دادن هم نداشتم بس که خسته بودم.... چهار روز از رفتن نیاز می گذشت و من به شدت.. جوری که خودم هم باورم نمی شد، دلتنگش بودم....! امروز صبح... روز پنج شنبه، جراحی مادرش انجام شده بود و تنها با مسیج خبردار بودم که حالش خوبست.... تصمیم داشتم شب بروم بیمارستان.... دلم بود... دلم بود و می زد توی دهان نیمه ی بدبین ذهنم!!.. که نه عقلم.....
چایم را که خوردم، چند دقیقه به پر حرفی های مهتاب گوش دادم و باز سر کارم برگشتم تا این یکی دو ساعت باقیمانده زودتر بگذرد....
راس ساعت اتمام کار، وسایلم را جمع کردم.. از بچه ها خداحافظی کردم و به طرف خانه به راه افتادم... شانس من ترافیک بدی بود و برای هر توقف کوتاه و خرید گل یا مایحتاج خانه، زمان زیادی معطلم می کرد.... خریدها را خانه گذاشتم... و بی آنکه لباسم را عوض کنم، با همان مانتوی سنتی و گشاد شکلاتی رنگ ، به طرف بیمارستان به راه افتادم.... هوا تاریک شده بود و آبان ماه رو به اتمام به نظر می رسید..... نیاز انتهای راهرو.. روی نیمکتی نشسته بود .... دستم را گذاشتم سر شانه اش... با لبخندی به شدت خسته اما خوشحال... از جا بلند شد.... از مادرش پرسیدم و جوابش کوتاه بود: خوابیده...
وسط راهرو ایستاده بودیم و حرف می زدیم... از اروس پرسید.. اطلاعات محدودم را که بیشتر مربوط به بخش خودم می شد، در اختیارش گذاشتم.... چشم هایش بی قرار بود... و من حس کردم.. که علی رغم اصرارش برای دانستن از اروس.... به دنبال چیز دیگریست.... و این بی قراری... و این چیز دیگر.... درونم را.... متاثر می کرد.... و من... قلبا نمی دانستم که باید برایش خوشحال باشم..، یا.... اجازه بدم گذشته ها... دردها... و ضربه ها.... نگاهم را سیاه کنند......
تنها توانستم بگویم: آقای سمیعی دیروز که تو اتاق معینی بودم اونجا بود... حال مامانتو پرسید...
لبخند متزلزلی زد و زود.. نگاهش را ازم گرفت......
دستش را توی دستم گرفتم و از سرمایش.... تعجب کردم....!.. نشستیم روی نیمکت و حرف می زدیم... نمی دانم چقدر گذشت اما وقتی به خودم آمدم، حسابی گرسنه بودم..!
- میای بریم یه کافی شاپی جایی...؟ گرسنه ت نیست؟
- آخه.. مامانم...
دستش را کشیدم: زود برمی گردیم... رنگ به روت نیست...
اما به محض برگشتنمان، کیانی از پیچ راهرو پدید آمد... بی حوصله و ناامید نگاهش کردم.. مثلا می خواستیم دو نفری... نزدیک رسید... خبری از اخم و تخم نبود... با نیاز دست داد: حالش چطوره؟
و سلام نصفه نیمه ای هم به من.... نیاز چشم های ناگاه اشکی اش را به او دوخت: خوبه.. خوابیده.. اجازه ملاقات ندارم ولی...
کیانی شانه اش را نوازش کرد: نگران نباش.. خوب می شه...
نگاهم به دست کیانی... روی شانه ی نیاز بود.... داشت می گفت: نشد از صبح بیام.. دو سه تا ملاقات داشتم... دو هفته دیگه م از ترکیه مهمون دارم... اینه که...
نیاز لبخند زد: ایرادی نداره...
نگاه کیانی بین ما چرخید: جایی می رفتید؟
نیاز- داشتیم با ساره می رفتیم یه چیزی بخوریم.. یه ساعته اینجا نگهش داشتم... خسته و گرسنه ایم... تو هم بیا بریم...
کیانی- من میل ندارم.. منتظر می مونم تا برگردی، برسونمت خونه...
نیاز- من شب می مونم آزاد... بیا بریم یکم استراحت کنیم..
حس بدی در وجودم بود... حس بدی که... علی رغم خوب بودن حالم...، به مجرد حضور کیانی، رگ هایم را پر کرده بود... نمی خواستم بمانم.. نمی توانستم.. دلم نمی خواست... یک قدم عقب رفتم: نیاز جان.. من می رم خونه....
چشم های نیاز گرد شدو ابروهای کیانی بالا رفت...!
نفهمیده بودم وسط کدام حرفشان، چه جمله ی بی حواس و بی ربطی پرانده بودم...!
نامتعادل... انگار که چیزی.. حسی... هر ثانیه.. درونم را بهم میریخت.. با دلشوره ای که ناگهانی آمده بودو دلم را چنگ می زد، کیفم را سر شانه ام مرتب کردم و باز عقب عقب رفتم: فردا.. میام پیشت... باید برم خونه... خداحافظ.....
و مثل احمق ها..... و درست..، مثل احــــمق ها....، از بیمارستان گریختم و... اجازه دادم که هر فکری می خواهند، درباره ام بکنند..


معینی با عجله کتش را برداشت و من را که عین شوک زده ها!!.. نگاهش می کردم، توبیخ کرد: خانوم سرشار!!.. حواست کجاست؟؟ گفتم دیگه... تصمیم من که نیست!! آقای کیانی گفته....
دست های یخ بسته ام را گرفتم سر میز و با زانوانی که به وضــــوح می لرزیدند، نیم خیز شدم: آقای معینی... آخه... برای چی قبول کردین؟؟ این همه کار سرمون ریخته!! اصلا.. اصلا چرا من؟؟
معینی کشویش را قفل کرد و راه افتاد سمت در اتاقش: خانم سرشار من جلسه دارم میرداماد... بی خیال بحث شو... لابد صلاح دیده!! تصمیم اونه! من چیکاره م؟؟
دندان به دندان ساییدم و توی دلم غریدم: تو چیکاره ای؟؟!!!.. با تو مشورت می کنه!! از تو نظر می خواد!!!!!
بهت زده.. با چشم هایی که می سوخت.. به مسیر رفتنش خیره شدم.... از میز کنده شدم و به دنبالش دویدم: آقای معینی...
با اخطار برگشت: خانم سرشار!!.. حرفی داری، به خودش بزن!!
و با ابروهایی گره رفته.. اروس را ترک کرد... قلبم.. محکم می می زد..!!.. یخ بسته بودم... سردم بود.... دکمه ی آسانسور را فشار دادم... چه لزومی داشت میان این همه شلوغی...، کاری را قبول کنیم که امتحانش هم دردسر بود!! و بدتر از آن.. چه لزومی داشت... که من هم، جزو انتخاب های کیانی باشم.....!؟!.. فک سخت شده ام را، از این برخورد به وضوح مغرضانه ی کیانی، بهم ساییدم و با مشت هایی گره کرده... جلوی میز نیاز که حالا خانم سلیمی چهل و خرده ای ساله ی مهربان اشغالش کرده بود، ایستادم: می خوام ببینمشون!!
و آنقدر مصمم بودم.. آنقدر... خشم... آنفدر... شوک در من بود...، که خانم سلیمی بی هیچ حرفی، گوشی را برداشت و به کیانی اطلاع داد.... نایستادم تا تاییدیه اش را اظهار کند.... کفش های پاشنه دارم روی گرانیت کف اروس کوبیده می شد و نفس هایم بلند و پر صدا بود وقتی در را با شتاب باز کردم و بی آنکه بدانم حتی در زده ام یا نه..، و بی آنکه کیانی اجازه بدهد، وارد اتاقش شدم!!!.. سرش توی کاغذهای روی میزش بود و با ورود یک جا و یکباره ی من، نگاه متعجبش را بالا آورد... در را محکم بستم و با چنان طوفانی.... با چنان غرشی.... پا کوبیدم طرف میزش...، که ناخواسته کمی از میز فاصله گرفت و خودش را عقب کشید.....دست هایم را عمود کردم به میز و از میان دندان های بهم فشرده ام... با دردی که توی قلبم حس می کردم...، طوفان شدم و غریدم: چرا...؟؟؟؟!!!
چشم هایش را تنگ کرد و مثل من..، آهسته.. اما محکم، زمزمه کرد: چی چرا؟!
فکم ... تمام عضلات صورتم.... لبم را محکم گزیدم و چشم های وحشی ام را بهش دوختم: چرا منو برای طراحی لباس های مهماندارای ایران ایر، انتخاب کردی؟!

لبخند محوی.. از صورتش گذشت.... خودش را عقب کشید... مکث کوتاهی کرد: باید به یه کارمند جزء ، جواب پس بدم؟؟!!
آخ خدا که تک تک سلول هایم رو به انفجار بود.....!!!! دندان هایم را بهم کوبیدم و غرش کردم: تو همین کارمند جزء رو برای این طراحی انتخاب کردی!!!!!
داشت با من تفریح می کرد... داشت تفریح می کرد و من داشتم آتــــش می گرفتم...!!!!
آرام و شمرده... کلمات را بیرون فرستاد: خانوم سرشار.... خــــانوم ســــاره سرشار....!...
پلک زد و پچ پچ کرد: آروم باش...!
اتش گرفتم.. طوفان شدم.... صدایم اوج گرفت.... خدایی بود که جیغ نمی زدم!!!...
- آروم باشم؟؟ آروم؟؟ تو..!! تو چطور به من میگی آروم باش؟؟!!!! چجوری آروم باشم آقــــــــــای کیانی؟؟!!!! چجوری آروم باشم وقتی داری ریز و درشت زندگیمو تو صورتم می کوبی؟؟!!!! چطــــــــور؟؟!!!!
و جیغ کوتاه و ناخواسته ای که بعدش کشیدم....
میزش را عقب زد و از روی صندلی اش برخاست و همان طور که این طرف می آمد، گفت: داد هم نزنی، می شنوم چی میگی!!
داد زدم: داد نزنم؟؟ داد نزنم؟؟!!!! اصلا داد می زنم!!! این شرکتو رو سرم می ذارم!!!!!
موهایش را چنگ زد... تمام حرف هایش پیش چشمم بود.. پوزخند ها.. رو کردن اسم علی و شرکتش.. سرشار بودنم... داشتم دیوانه می شدم.. خدایا.. خدای من.. تمام کنترل و اختیارم را از دست داده بودم....!!!!
جلو رفتم.. دست به کمر و ساکت ایستاده بود و به من نگاه می کرد... فقط تمام سعیم این بود که یقه اش را نگیرم و توی گوشش نکوبم.!!!
- داری با من چیکار می کنی....؟!
- من کاری نمی کنم ساره..! بهتره بس کنی و بری سر کارت!!
- برم سر پروژه ی ایران ایر؟؟
چانه بالا انداخت و با حالت حرص درآر و دیوانه کننده گفت: اینم بد فکری نیست..!
ناخن هایم را در گوشت دستم فشار دادم...
باید می خواباندم توی گوشش....!!..
بــــــــــاید.....!!!
کفری... در حال جلز و ولز و سوختن.... با لحنی که سعی می کردم شمرده باشد... با چشم هایم... خط و نشان کشیدم.... : آزاد...، داری با آتیش بازی می کنی....!!..
اسمش را با تمسخر ادا کرده بودم... یک قدم جلو امد... چشم هایش..، تنگ و نَسَق کِش بود!!
- با کدوم آتیش...؟!
سرم ... و تمام صورتم.. می لرزید....
- با آتیش من....!.. با جهنمی که اگه یه بار... فقط یه بار دیگه بخوای باهام بازی کنی....، راه می ندازم...!! اینو تو گوشات فرو کن آزادِ کیانی!!!!
پوزخند صدا داری زد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد: آتیشتو....، نشــــــونم بده....!!
زمــــان...، ایستاد....!..
نفسش توی صورتم خورد...
قلبم .. محکم کوبید....
داشت با من چکار می کرد....
چکار می کرد....
دندان هایم.. به ناگاه.. لرزیدن گرفت... سردم شد.. خیلی بیشتر از قبل... ری اکشن های جسمی ام.. یکی پس از دیگری... داشت چکار می کرد... چشم هایش.. درست مثل دو گلوله ی سیاه... مثل چـــــاهی عمیـــــــق....!!... نمی توانستم خودم را بیرون بکشم....، وقتی حتی پلک هم نمی زد....!!... نفسم تند شد.... نزدیک بود.. خیلی نزدیک... آتش توی چشم هایم بود... آتش توی قلبم بود... اما دست هایم، یــــخ بسته بودند!!!... سینه ام داشت می سوخت... چشم هایم می سوخت.... خیره بودم... نمی توانستم نگاهم را بگیرم... وقتی نگاه شبیه به هیپنوتیزمش را... ازم نمی گرفت.. دلم بهم می خورد... معده ام می سوخت.. داشت با من کاری میکرد... داشت چیزی را نشانم می داد...! می خواست با من کاری کند... داشت پرده ی روحم را...، با چشم های بی رحمش.. پاره پاره می کرد....!.. و من...کر و کور و لال شده بودم... و توان هیچ حرکتی نداشتم...زمان ایستاده بود....و من داشتم توی گذشته ی سیاه و زشتی پرتاب می شدم، که سیاهی اش.. با تمام قوا...، توی صورتم می زد... داشتم سقوط می کردم... و این پرت شدن را.. و این سقوط را با چشم های آتش گرفته ی خودم..، در چشم های سیاه و مذاب گرفته اش...، مـــــی دیدم.... وبـــاید.... به ریسمانی.. چنگ می زدم....!.. ضربان قلبم تند شد... نفسم به شماره افتاد.... شانه هایم خم شد... سوزش چشم هایم را حس کردم و درست... مثل جنگنده ای که تمامی روح و جانش را در نزاعی مرگبار...، از دست داده باشد..، خـــــــالی شدم....... و اشک... آرام و بی صدا.. از گوشه ی چشمم.... پایین ریخت.............
احساس کردم.. که تمام اروس.. که تمام دنیـــــا.. دور سرم چرخید... جان در بدنم نماند... داشتم از حال می رفتم.... چشم های کیانی.. رنگ عوض کرد... پلک خورد... از سیاهی و سقوط..، درآمد.... اشک هام.. روی صورتم ریخت... و قلب تکه تکه شده ام.... عقب عقب رفتم... دستم را بالا آوردم.. انگار که بخواهم بگویم نـــــه... انگار که بخواهم بگویم.. بــــــس کن... و به جان هرکی که دوست داری قسم..، هیچی نگو..... دستم را بالا گرفتم... اشک هام ریخت پایین.. و کلمات.. بریده بریده ونامفهوم... از دهانم بیرون ریخت...: بس.. به.. با.. باشه.. م..من...
و انگار که از ازل..، جسمی معلق در فضا بوده باشم..، و حالا.. به یکباره، جاذبه بر من اثر کرده باشد...، روی مبلمان استیل وسط اتاق.... افتادم.......



ادامه دارد...

نظریادتون نره...


رمان خالکوبی14


« نفهمیده بودم.... وقتی مدارکم را از دست های لرزانم بیرون کشیده و خودش.. خیلی جلوتر از من به راه افتاده بود.. و چطور و کجا.. در پیچ و خم کدام راهرو.. پشت در بسته ی کدام اتاق، دکتر حقی را پیدا کرده بود... و من... که بیرون اتاق... از در..کنده نمی شدم... حقی صدایم زده بود... خودم را کشیده بودم..، تا ورودی گروه... حقی از او به من و از من به او نگریست... زیر لبی چیزی پرسید... نشنیده بودم.... اصوات در سرم میپیچید و می چرخید و تکرار می شد.... چشم هایم سیاهی می رفت.. کف دستم را گذاشته بودم روی سرم.... پلک هایم، افتاده بودند..... صدایش می آمد... نه از لب ها.. نه از چشم ها... صدای کفش هایش روی موزاییک اتاق گروه بود.... کشیده شده بودم.... به دنبالش... از این اتاق..، به آن اتاق... پیگیری داشت.... انتظار داشت... غرغر شنیدن داشت... من..، نشنیده بودم....!!... باز سرم گیج رفته بود و چشم هایم..، سیـــــاهی....

تمام راهروهای دانشکده را گم کرده بودم.. شماره ی کلاس ها را یادم نمی آمد... نام اساتید را از خاطر، برده بودم.... اما... هنوز.. کشیده می شدم....

پوشه ی سرخابی رنگی توی بغلم قرار گرفت....

دری باز شد...

رها شدم گوشه ی تاکسی....

کیف و مدارکم و پوشه..، توی بغلم...

یکی داشت با راننده تاکسی حرف می زد....

در، با صدا و محکم، بسته شده بود....

صدای گام برداشتن آدیداس هاس سفید.. از من و ماشین... دور می شد......

چشم هایم را..، بسته بودم................... »



هنوز... وسط چشم هایش بودم....

بی اختیار به زمین زیر پایش.. و به کفش هایش نگاه کردم... نه... خبری از آدیداس های سفید، نبود...!...

باز صورتم را بالا گرفتم....

هیـــــــچ شبیه به مادرش..، نبود....

لبخند نزدم!

- ممنونم جناب کیانی..! طراحی برای این شرکت، باعث افتخاره...

خندید.... کوتاه و بی صدا....

پاکت را لای انگشتانم، فشردم.... نمی دانم از چی بود.. از حرص.. هیجان.. یا.. یادآوری لطفی بزرگ.......

تک خنده ی نامفهوم تری کرد و بعد..... خیره به لپ تاپش.... زمزمه کرد....

- آدما چقدر عوض می شن خانوم سرشار...؟!

خیره نگاهش کردم....

خیــــــــره.....!...

چانه ام را بالا گرفتم: بستگی داره!

خم شد رو به جلو و دست هایش را روی میز در هم قلاب کرد: به چی؟!

داشت با من حرف می زد؟! از موضع تحقیر کننده اش پایین آمده بود؟؟!!... نه ساره.. خیال باطل نکن!!... فعلا دارد ازت حرف می کشد.....!..

با بی خیالی محض شانه هایم را و دست هایم را... تکان دادم: به همه چیز... به شرایط...

نگاهش مستقیم و موشکافانه بود.. و من می توانستم ببینم که خالی از توهین و هرگونه حالت بدی ست.. تنها یک چیز بود و آن، میل شدیدش به آرام حرف زدن و..... حرف زدن..!....

چشم هایش را تنگ کرد: عوضی هم می شن...؟!

تنم.. مور مور شد... و نگاهم..، یـــــخ بست......!....

صدایم آرام بود و.... متاسف..، برای همه ی همان اندک حس دین و نمک شناسی ام نسبت به لطفی که زمانی به من کرده بود......

- بستگی به آدمش داره...!

لبخند آمد روی لبش... نفهمیدم که چه معنی داشت... به هیچ عنوان نتوانستم ترجمه اش کنم..... من... من احمـــــق..، تنها بلد بودم نگاه یک نفر را دیلماجی کنم.........

لپم را از تو گاز گرفتم و حس بد زیر پوستم را ..، هـــــم......

سری تکان داد....

- خب... با معینی هماهنگ کردم. همین الان برید برای سرکشی به دو تا از شعبه ها...

امروز؟ امروز که بیست و پنج سالم می شد و علی برایم گل فرستاده بود.....؟! باشد.. می رفتم....اما قبلش باید چیزی را بهش یادآوری می کردم.. چیزی که بی ربط به سوال های اول حرفش، نبود...

چانه ام را تا جایی که می شد، بالا گرفتم و مطمئن و محکم، گفتم: همیشه همه چیز...، اون جوری نیست که به نظر می رسه و چشم ظاهر بین ما میبینه..، جناب کیانی...!

چند ثانیه مکث کرد... بعد...

خندید... کاملا غیرقابل پیش بینی!

- به سلامت، خانوم سرشـــــار...!!!

متعجب از عکس العمل هایش، اما مزین به لبخندی آرام، سرم را به نشانه ی احترام کج کردم و در اتاق را پشت سرم، بستم..


نه شمع داشتم.. نه کیک داشتم.. و نه شناسنامه ی پاکی که بتوانم بهش زل بزنم و تمام این بیست و پنج سال را...، یادآوری کنم....

سر راهم... باران گرفته بود... گرد و خاک قاطی اش بود... نم می زد و قطع می شد... شدت می گرفت و آرام می شد...

از کنار شیرینی فروشی... رد شدم...

از کنار تمام مغازه ها و فروشگاههایی که می توانستم برای خودم..، هدیه ای بخرم.....

گلویم درد می کرد... سرماخوردگیم خوب شده بود اما.... این گلوی لعنتی.. از صبح .. از کله ی سحر.. از وقت دیدن گلها.... گرفته بود و ... درد می کرد........

کلید انداختم و وارد خانه شدم.... همه ی چراغ ها خاموش بود... تنها تک چراغ کوچک راهرو... لباس هایم را پرت کردم یک طرف... اس ام اس رسیده بود.... اسم نیاز ملک روی صفحه ی موبایلم نقش بست... بی آنکه بازش کنم، رهایش کردم.... صدای دعوای زن و شوهر همسایه، از طبقه ی بالا می آمد.... چای دم کردم... از توی یخچال کاپ کیک شکلاتی دو روز مانده را بیرون کشیدم... لیوان کثیف توی سینک را شستم... شیر چکه می کرد... هر کاری کرده بودم درست نمی شد... باید یکی را می آوردم که درستش کند... برگشتم به هال... کف زمین نشستم... طبقه ی بالایی ها داشتند همدیگر را فحش می دادند... با الفاظی که هرگز.. نه به دهان من... و نه... به دهان.... چشم هایم سوخت.... از بسته ی شمع های ریزی که دو هفته ی گذشته از شیرینی فروشی خریده بودم، شمع کوچک و آبی رنگ و مارپیچی شکلی را درون کاپ کیک فرو بردم.... خب.. داشت بیست وپنج سالم می شد... برنامه ام چه بود....؟! می خواستم چکار کنم...؟! لیست کارهایی که باید در آینده انجام می دادم را تنظیم کرده ام؟؟.. نه... نکرده ام... باید بروم.. کاغذ و قلمی به دست بگیرم.. و رهااز تمام بود و نبود ها..، بنویســـــم....! بنویسم که من.. ساره سرشار.. کسی که نام فامیلی خودش هم فرار می کند... کسی که چطور به در و دیوار زد... چطر از آشنایی و پارتی های کلفت پدر شادی کمک گرفت تا فامیلش را عوض کند... آخ... شادی.. شادی که بعد از آن روز های سیاه.. تنها کسی بود که ازش کمک خواستم... ندیدمش... باهاش حرف زدم.. و چقدر اشک ریخته بود پای تلفن... اما من... چطور سکوت کرده بودم.. و فقط گفته بودم که برایم کاری میند یا نه؟!... که شادی آدم بامعرفتی بود و هم دردی سرش می شد... شادی.. باید بهش تلفن بزنم... باید بهش بگویم پیش چه کسی کار می کنم تا شاخ هایش دربیاید و من گرد شدن بی اندازه ی چشم هایش را ببینم و بتوانم از تـــــــــه دل... بخندم...!... بتوانم از ته دل بخندم....؟! لبم را گاز گرفتم... حتما شادی را پیدا می کردم.... بعد.. باهم از گذشته ها حرف می زدیم.. از گذشته هایی که فقط من بودم و گلی و حنانه... بعد.. بلند بلند می خندیدیم و اشک هامان از خنده هامان..، سرازیر می شد.........

بنویسم که ساره سرشار... آینده اش را گم کرده.... که ساره می ترسد از این گم کردن و گم شدن.. اما... هر روز و همه روز.. دارد تلاش م یکند... که از پیله بیرون بزند.. که عادی بودن و زندگی کردن را تمرین کند... ساره.. بهانه ندارد برای زیستن... تنها.. به حرمت چشم های پف کرده ی عمه اش، می ایستد و ... زندگی م یکند... همان طور که همه ی این سه سال... همه ی این سکوت سه ساله... با شبنم تمرین زیستن کرده بود.... بعد.. وقتی فکر کرد که عوض شده.. که می تواند کنار بیاید.. که پذیرفته...، برگشت... برگشت تا به خاطر عمه..، که هنوز هم نه به خاطر خودش!..، کاری انجام بدهد.... انجام داد.. تقریبا موفق شد... حالا به بعدش چه... حالا می خواست چکار کند....

نفس عمیقی کشیدم.....

حالا.. تنها باید به پیشرفت فکر کند.. که این بار نه برای عمه و جبران لطف های شبنم...که برای خودش!.. خودی که حق دارد.... ساره.. حق الله و حق الناس نمی شناسد.... ساره.. تنها وتنها حق خودش را می شناسد... تنها.. باید بخواهد و این بـــار... اساســـی...، بلند شود!

کبریت کشیدم... رعد زد.... تنها روشنایی خانه... نور کم نور کبریت بود... برق شد.... زل زدم به شعله ی بی جان.... و گرفتمش نزدیک فتیله ی شمع... امشب.. تولدم بود... بیست و ششم مهرماه....

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست... جشن تو طلوع زیبای تمام شادیاست....

رعد زد....

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشـــــقه....

برق شد.....

زندگیم با بودنت درست مثل بهشته......

قطره ی اشک.. بی اجازه و خودسر... روی گونه ام سر خورد....

لبهایم را جمع کردم....

بهشت...

گلویم.. و تمام قلــــــبم..، درد می کرد.....

تمام می کنم این قصه را...

تولدت مبارک...

تولدت.. مبارکــــــــــ.....

چشم های خیسم را به روی دردها و فراموشی ها بستم و..... فوت کردم..


پشت میز هجده نفره ی رستوران خصوصی نشسته بودم و دست هایم روی میز، در هم قلاب بود و نگاهم به شمع پایه بلند قرمز و گلهای کوچک و شاخه کوتاه روی میز بود....

رستوران تاریکی که حتی سر درش هم به درستی هویتش را معلوم نمی کرد! تنها دو مرد قوی هیکل و بادیگارد شکل جلوی در و ورودی خاصش متوجهم کرده بود... اسمم را پرسیده بودند.. بعد با احترام تمام در ورودی و سفید رنگ را باز کردند ومن توانستم سالن دو طبقه ی مجلل روبه رویم را، ببینم..... سالنی دیزاین شده با رنگ های کرم و طلایی.... میزهای بزرگ و جداگانه.... دیدم به طبقه ی بالا محدود بود.. مرد جوانی که از اول ورود کنارم ایسناده بود، با فرم مخصوصش، راهنمایی ام کرده بود... انتهای سالن دری را گشوده بود و من.... میان تاریکی منور به هالوژن ها و شمع های سالن مقابلم، قرار گرفتم..... چند نفر گوشه و کنار سالن ایستاده بودند...مرد به میز بزرگی اشاره کرد.... کیف دستی مشکی ام را توی حلقه ی ساعدم انداختم.... چند نفر پشت میز نشسته بودند.... جلو رفتم... کسی از پشت میز برخاست.. دقت کردم و توانستم نیاز ملک را ببینم... لبخند زنان و شیک پوش...جلو آمد.... کت دامن تنش بود.. تقریبا طبق معمول.. و نصف بیشتر موهایش را یکوری توی صورتش ریخته بود.... دست دادیم... نزدیک میز شدیم... اولین کسی که بلند شد، کوروش بود... نفهمدیم حضور مدیر تبلیغاتی اروس برای چیست.... معینی را دیدم... سلام کردم.. و در انتهای میز.. درست کنار جایی که نیاز برخاسته بود، مدیر عامل اروس را دیدم.. همکلاسی سابق و مدیر عامل جدید! خنده ام گرفت.... سرش را کج کرد و لبخند کج تری زد!... سلام دادم... نیم خیز شد و .. جواب داد... با افروز که دور تر از میزایستاده بود هم دست دادم و نگاهم روی شکم کمی برجسته اش از پشت پیراهن چسب با جوراب کلفت مشکی و شال کرم رنگ... ثابت شد.... نیاز جایم را نشانم داد... حدودا انتهای دیگر میز ... نزدیک دو تا از خانم های طراح و کوروش سمیعی... فشار مختصری به شانه ام داد و بعد از گفتن اینکه از خودت پذیرایی کن، رفت سرجایش کنار کیانی نشست.... از ظهر، از وقتی که از اروس بیرون زده بودم... حتی قبل تر! از شب گذشته که جواب اس ام اس تبریکش را ندادم و صبح هم نیامده بود شرکت، با هم حرف نزده بودیم.... عصر مسیج داده بود که رفتن به این میهمانی خالی از لطف نیست و نرفتنش، احتمالا عواقب بدتری خواهد داشت!.. خصوصا که با سرکشی دیروز من و معینی به شعبه ها، با چشم دیده بودیم که تبلیغات بی اثر نبوده و افرادی اغلب خاص اما زیاد، چادرها را خریداری می کنند....

دو نفر مهمان ایتالیایی داشتند به اضافه ی افروز کیانی و چند تا از بچه های مهم شرکت... دقیقا علت دعوت شدن خودم را نفهمیده بودم اما چندان اهمیتی هم نداشت....

پیشخدمت سفارش گرفت و رفت و باز حواس من پخش سالنی شد که نمی دانستم اسمش را چی بگذارم.. رستوران.. کافه...

سمت چپ سالن مربعی شکل، میز سلف سرویس و... کمی کنار تر... میز بار چوبی شکلی قرار داشت.... دختر جوان و مرد درشت هیکلی کنار میز بار ایستاده بودند و نمی دانم چه می نوشیدند.... موزیک ملایمی پخش می شدو .. همه چیز برایم در کنار مهیج بودن، عجیــــب به نظر می رسید.... نگاهم را از گیلاس های مدل دار گرفتم و آمدم چشم بچرخانم که کیانی را متوجه خودم دیدم.... سیگار کلفت برگ توی دستش را.. میان دو انگشت گرفته بود و صورتش از پس پرده ی دود... نا مفهوم بود... برگشتم سمت دیگر و خودم را سرگرم تماشای تابلوهای روی دیوار نشان دادم.... کیانی را نمی فهمیدم...! ، و این، تنها چیزی بود که می فهمیدم!!!... کت و شلوار مشکی و پیراهن مشکی تنش بود.... به همراه پاپیون بنفش تیره و من فکر می کردم که هر چه که باشد... بی اندازه خوش پوش و خاص است....


مانتوی مشکی زرشکی ام را توی تنم مرتب کردم و دستی به گردی روسری همرنگ لباسم کشیدم.... خانم عباسی سری به علامت ادب تکان داد و چند جمله ی کوتاه حرف زدیم.. از چادرها پرسید... گفت هفته ی پیش شعبه ی کوچک جنوب درخواست داده.... راضی بودم....کسی کنارم نشست.. نیاز بود... سرش را جلو کشید....

- چرا چیزی نمی خوری؟

- میل ندارم...

- اوکی... ببین... اون قد بلنده که طوسی تنشه... اون از طراحای ایتالیاییه... یه مدت با آرمانی کار می کرده.... چند سال پیش.. الان داره با افروز کیانی رو چند تا طرح مردونه کار می کنه....

چشم هایم از شنیدن آرمانی درشت شد: چجوری کشوندیش اینجا؟؟؟

خندید: به سختی!!

کسی صدایش زد.... تازه داشتیم حرف می زدیم مثلا!!.. کیانی بود.... نیاز ببخشیدی گفت و بلند شد... پیشخدمت کنار کیانی ایستاده بود و سینی شامل گیلاس پایه بلندی را تعارفش می کرد


چشم های مسخ شده ام.. که نه به کیانی... و نه حتی بار پشت سرش و نه به جام شراب... که به .. سال های دوری بود...، که از دست رفته و.. دوباره.... احیا شده بودم..... چشم هایم سوخت..... نتوانستم رو برگردانم... نتوانستم با بی خیالی محض برگردم و جواب سوال کوروش سمیعی را که داشت کنار گوشم حرف می زد، بدهم.......

شقیقه هایم..، تیر کشید.... سرانگشتانم... ، سِر شد....... تصویر زنی سیاهپوش... گوشه ی اتاقی تاریک.... تاریک... تاریک... میان مه غلیظی از دود... به تصویر ندیدنی خودم در جام شراب... پلک زدم..... صدای پرت شدن بطری ویسکی به طرف پنجره ی اتاق تاریک و.....

چشم هایم سوخت......

خورد شدن پنجره های اتاق و ....

چشم هایم.....

پایین ریختنشان..... و صدای جیغی.. که میان خورد شدن پنجره ها... پیچید....


«- تو هیچی نیستی...! هیچ جا... هیچ وقت... ازت متنفففرم..... متنففرم.....

خمیازه های کشدار.... سیگار..، پشت سیگار....

شب.. گوشه ای به ناچار.... سیگار..، پشت سیگار...

این روح خسته هر شب.. جان کندنش غریزی ست...

لعنت به این خود آزار...! سیگار... پشت سیگار..........

دست هایم روی گوش ها... زانوانم را توی شکمش جمع کرده... سیاه پوشیده بودم..... سیــــاه.....

صد صندلی در این ختم... بی سرنشین کبودند...

مردی.. تکیده.. بیزار... سیگار... پشت سیگار......

تصعید لاله ی گوش.. با جیغ های رنگی...!

شک و شروع انکار... سیگار... پشت سیگار....

سیگار از لای انگشتان لرزانم... روی زمین افتاد.... لرزان... پر از رعشه... خم شدم... دست کشیدم کف زمین... دست کشیدم روی خاکستر ریخته شده.... دست کشیدم روی شیشه خورده هایی که به هر طرف... پرت شده بودند...

گوشه ی پلکم... آخ.... گوشه ی پلکم می سوخت... دست کشیدم... خورده شیشه را از پشت پلکم جدا کردم...

بازویم سوخت.... نگاه کردم.... خورده شیشه ی خون آلود.... دست هایم سوخت.... خون و شیشه و.... ویسکی ریخته بر زمین.....

شیشه ی ناجی استخر... که گذاشته بودش بغل دستم و رفته بود بیرون... تا من فراموش کنم.. آرام بگیرم.. و نمی دانست.. که این فروپاشی.... این دست و پا زدن میان خوب و بد.. درست و غلط.... دارد از همه چیز منزجرم می کند و.... دارد من را از هم می پاشد.....

دست کشیدم کف زمین... سیگارم کو؟؟ سیگارم....

با ن و بدنی پر درد... روی زمین .. به دنبال پاکت سیگار....

شقیقه هایم تیر کشید....

دختر بچه ای با سرهمی صورتی... گریه می کرد... چهار دست و پا جلو رفتم.. دست کشیدم به سرهمی لطیف و صورتی اش... دستم... به زمین سرد خورد........

در لابه لای هر متن.. این صحنه تا ابد هست...!

مردی به حال اقرار.. سیگار... پشت سیگار....

اسطوره های خائن... در لا به لای تاریخ....

خوابند عین کفتار.... سیگار... پشت سیگار.....

صدای جیغ های عذاب آور و گریه های پر درد و صورت کبود شده از بی اکسیژنی..

دست هایم را وی گوش هایم گذاشتم.... جیــــــــغ کشیدم.....

کسی به در می کوبید....

کسی صدایم می زد...

کسی که شاید شبیه به ناجی استخر.. که پناه آورده بودم بهش.. که اتفاقی توی خیابان دیده بودمش... و حالا.. که نمی دانستم چند روزست... در خانه ی مجردی اش.. در این اتاق تاریک و تنها.... خودم را حبس کرده بودم... شبی که بهش پناه آوردم...برایم از این زهرماری ریخته بود... گفته بود بخور، یادت می رود....... خواستم پرهیز کنم اما... ذهنم... به ریشخندم گرفت!!... که به خاطر همین نبود که یکی از بهترین روزهای زندگیت زهرمارت شد؟ برای همین چیزها نبود که تا آخرین نفس ایستادی....؟!.. حالا... هنوز هم به ایستادن اصرار داری ساره؟!.. مصری که از اعتقاداتی که بر بادت داده اند.... دفاع کنی؟!... سرم را محکم تکان داده بودم... میان منجلاب دست و پا می زدم... لیوان زهر زده را توی دهانم ریخته بودم.. از خودم متنفر بودم.. از خدا.. از هر آنچه که به پایش ایستاده بودم.....

خودم را کشیدم عقب.. پاهایم را توی شکمم جمع کردم... صدای بلند پیانوی اعصاب خورد کن.. از طبقه ی بالا.. هنوز... می آمد....

پلک زدم....

چقدر آسمان سیاه بود....

چقدر چشم هایم... دستانم... و قلبــــــم... تاریک بود.....

پلک زدم...

و اشکم ریخت پایین....

چقدر خدای روزهای روشنم...، سیاه بود....

و همه ی الهی و ربی هایم.... پوچ ....

و چقـــــدر ... ازش... بیــــــــــزار بودم.............

مُردم از این رهایی... در کوچه های بن بست....

انگار ها نه انگار....! سیگار... پشت سیگار....

دختر بچه ی صورتی پوش... کی بهش شیر می دهد...؟! کی هی توی بغلش تکانش می دهد و از خودش بیزار می شود که این دوست داشتنی را..، دوست ندارد...! و هی... و یک ثانیه ی بعد... اشک هایش می ریزد پایین که چرا حس می کند...، دوستش دارد.......

دختر بچه ی صورتی پوشی که... هوا ندارد نفس بکشد.... دارو مصرف می کند.. آمپول... کپسول....

و مردی... سیاهپوش....

مردی که نگاهش.. لباسش.... و چشم های تبدارش... سیاه شده....

و زنی... سفید پوش.... میان خواب های... پر از بیداری ام.....

پچ پچ موذی.. توی گوشم وزوز کرد....

دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم...

و جیـــــــــــــــــغ کشیدم......

همه جا.....، تاریک شد..........

عکس تو بود و قصه... قاب تو بود و انکار...

کوبیدمش به دیوار... سیگار... پشت سیگار.....

مبهوت رد دودم.... این شکوه ها قدیمی ست....!

تسلیم اصــــل تکــــــرار.....

سیگار.....

پشت سیگار......»

سرم را... به نرمی .. برگرداندم و ... چشم های قرمز و به سوزش افتاده ام را... روی هم گذاشتم.... دستم دور لیوان استوانه ای شکل آب... حلقه شد... لب هایم از هم فاصله گرفتند و... آب التهاب سینه ام را آرام داد....

چشم هایم می سوخت...

چشم هایم....

دست هایم گذاشتم سر میز و بی حواس... کیفم را برداشتم و از جا برخاستم.... با چشم های آشفته ام.. به دنبال پیشخدمت گشتم و ازش خواستم سرویس بهداشتی را نشانم بدهد.... حواسم بود و حواسم... نبود...... جلوی روشویی ایستادم.. شیر آب را تا انتها باز کردم.... روسری ام را کشیدم عقب و.... صورتم را زیر شیر آب گرفتم..... یک.. دو.. سه.... چهار... نه... ده...!... با شتاب عقب کشیدم!... ناجی بودم! با درسا تمرین قورباغه می کردیم! اما حالا.. و این لحظه...، ریه هایم.. ده ثانیه بیشتر نمی کشید......... سرم را بالا گرفتم.. قطره های درشت آب از صورتم چکید.... مشتی آب به آینه پاشیدم..... چشم هایم را بستم و هـــــــی... نفس عمیق کشیدم.....!...

یادم رفته بود....

که وقت همان یکی دوبار خوردن و به فراموشی رسیدن... کسی هست... که تمامی حواسش به منست و.. در انتظار بازگشتنم.. و دستی که به سویش دراز کنم........

خدای من... بسم تو.. و هرآنچه که از تلفظش.. قلب بی مقدارم.. آرام می گیرد....

نفس بعدی... آرام تر و... عمیق تر بود..... بسم الله الرحمن رحیــــم...، بحق بسم الله الرحمن الرحیــــمـ .......

پوف محکمی حاوی تمام افکار مسموم، از ریه هایم بیرون فرستادم....

مژه های ریمل خورده ام به سختی از هم کندم.... صورتم از سیاهی های واتر پروف..!!... توی ذوق می زد....!... به خودم.. به خود طراحم.. به خود مستقلم.. به خود بیست و پنج ساله ام... لبخند زدم... و ته دل..، به خدا یادآور شدم که..، به نام خود مهربانی که دستم را گرفته بود و شرمنده اش بودم...، به حق خود مهربان و بخشنده اش......!

کیف دستی ام را باز کردم و آرایشم را تجدید کردم.... موهایم را فرستادم داخل و گره ی شل شده ی روسری را سفت بستم.....

و ناگهان.. از دوباره برهم ریختن ساره ای که باز.. با تلنگری... رو به شکستن رفته بود....، به خود توی آینه ام اخم کردم.. انگشت تهدیدم را بالا گرفتم.... از حالت خودم به خنده افتادم... دستم را پایین آوردم و به آینه .. خندیدم... این شکوه ها.. قدیمی ست.....!...

از سرویس سرد دل کندم و گونه های داغم را... به دستان نامهربان اروسی ها... سپردم.....


با عجله سر میز برگشتم و متوجه شدم که اغلب غذایشان را خورده اند و میز در حال جمع شدن است... لب گزیدم و دعا کردم که کسی دگرگونی ام را ندیده باشد.. بدون اینکه جرات سربلند کردن داشته باشم، کارد و چنگالم را از کنار بشقابم برداشتم و همان طور که فکر می کردم از غذای سرد بدم می آید...، به طرف ظرف خم شدم که دستی جلو آمد و با ببخشیدی بشقاب را از مقابلم برداشت!!! با چشم های گرد شده به پیش خدمت نگاه کردم!!... بشفاب دیگری پیش رویم گذاشت! و با گفتن « غذاتون سرد شده بود.. دستور دادن عوضش کنم»... رفت..!!

در حیرت و کشاکش دستوری که داده بودند!!!....، سرم را چرخاندم و نگاه ممتد و بی ابای کیانی را متوجه خودم دیدم...!

دستور داده بودند.....

برای چه دستور داده بودند...؟!

داشت با من بازی می کرد؟!

امتحانم می کرد؟! سرانگشتم می چرخاند؟؟... از رمز و راز خوشش می آمد یا تحت کنترل گرفتن آدم ها؟؟!!... نمی دانم.. هر چی که بود... من را الکی الکی و از سر طراح خوب اما تازه کار بودن، دعوت نکرده بودند!!

بوی خوب سبزیجات داغ و تازه زیر دماغم کشیده شد و به دلم وعده های خـــوب داد.. ! چند درجه سرم را خم کردم و زیر لبی... تشکر کردم..... مکث کوتاهی کرد و بعد... پلک هایش را روی هم گذاشت... که یعنی... باشد.... و درجا برخاست و به سوی دیگری از رستوران رفت..


غذا در آرامش کامل و حرف زدن با کوروش صرف شد.. پسر خوش اندیشه و مودبی بود و من عجیب از مصاحبتش لذت می بردم..... به ساعت مچی ام نگاه کردم.. از ده گذشته بود... بیش تر از این حضورم را ضروری نمی دیدم... مهمانی ای که من می دیدیم، تا نیمه های شب ادامه داشت.... نیاز ملک از سوی دیگری از سالن صدایم زد... با احتیاط از پشت میز بلند شدم و به طرفش رفتم.. به همراه خواهر و برادر کیانی، گوشه ای ایستاده و گیلاس به دست، مشغول حرف زدن بودند.... قدم هایم را سفت کردم و نزدیک شدم.... آرام بودم.. بیش تر از هر لحظه ای... و این آرامش متضاد با آدم های که انگار خیلی با من روراست نبودند، در نگاه و گام برداشتنم.. مشخص بود.... افروز با لبخندی کش دار سر تا پایم را برانداز کرد: خوشحالم امشب اینجا دیدمتون خانوم سرشار...

حواسم به برجستگی کوچک شکمش بود.... لبخند زدم: همچنین....

نگاهم را که دید، دستش را گذاشت روی شکمش و خندید: مشخصه؟

نه... نه آنچنان.. اما من فهمیده بودم...

- تبریک می گم....

و حواسم بود که کیانی هی گیلاس به دهان می برد و هی نگاهش از ما به هم می چرخد.... افروز خندید: ممنونم...

کیانی زیر لب غرید: انقدر که تنگ پوشیدی!

چشم هایم حتی جا داشت که هشت برابر هم بشود!!!

نه برای غریدن کیانی.. که برای تعصبی که به خاطر لباس خواهرش به خرج داده بود...!!.. نیاز بود که گفت: ساره از شبنم تاج نگفته بودی...؟!

گردنم را.. کمی.. کج کردم: نپرسیده بودید..

افروز با گرمای عجیبی که صدا و وجودش داشت، گفت: من میشناسمش!.. و بی نهایت از ایده هاش خوشم میاد!! فکر نمی کردم باهم همکاری داشته باشین...

- همکاری که... در حقیقت خانوم تاج از دوستانم هستن....

نیاز- اینو من زودتر از شما می دونستم افروز..!

افروز- دقیقا از کی؟!

نیاز: دقیقا از چهار روز پیش که تماس گرفت و گفت میخواد برای یکی از شهرای جنوب سفارش بگیره...!

چند جمله ی کوتاه دیگر هم رد و بدل شد و خواستم اجازه ی مرخصی بگیرم... با نیاز و افروز که داشت می رفت سمت میز دست دادم و رو به کیانی شب بخیر می گفتم که مرموزانه و از پشت گیلاس توی دستش، در جوابم گفت: شبتون بخیـــــــر...، خانوم سرشـــــــار....!

آخ که دیگر نتوانستم این تلفظ مسخره و مزخرفش را نادیده بگیرم و چشم هایم را به روی حضور خواهر و معاونش بستم ، فک سفت شده ام را بهم فشردم و صاف رفتم وسط چشم هایش و از میان دندان هایم، غریدم: شما با فامیلی من مشکلی دارین جنـــــاب کیانی...؟؟؟!!!!

ری اکشن به لحظه نکشیده ای که باعث شد در کسری از ثانیه گوشه چشمی به نیاز اشاره کند و تا به خودم بیایم، هیچ کس دور و برمان نباشد!!!!

یکور لبش را بالا فرستاد و با بی خیالی محضی گفت: خوش آهنگه! همین!

بعد ابروهایش را با بدجنسی و ... یکجور جدیت تمام بالا فرستاد که: ولی فکر کنم خودت مشکل داشتی که عوضش کردی..، خـــــانوم فتوحی!!!

صبـــــر کردم.... یک ثانیه.. چند ثانیه... و ناگهان..، رها شده از جلز و ولز چند دقیقه پیش.... با حالتی که نمی دانم از کجا آمده و چطــــــور... همچون مهری روی لب های بسته ام نشسته بود.....، زمزمه کردم: گاهی وقتا... توی زندگی... زمان هایی پیش میاد... که آدم ترجیح می ده همه چیزو بریزه دور....!.. فامیلی آدم که بی ارزشترینشه...، جناب کیانی....!

لال شـــــد...!!!!

به معنی واقعی کلــــمه..، لال شد!!!

لال شدنی که شاید از روی جواب دندان شکن.. اما از ته قلب من نبود..... اما.. هر چه که بود...، باعث شد در سکوت نگاهم کند و... من... لبخند آرامی بزنم و.... تشکری کنم و.... شب بخیری بگویم و.... میهمانی اروسی ها و مهمانان ایتالیایی شان را... تنها بگذارم....

در خروجی رستوران که باز شد، سرم را بالا گرفتم و نفس عمیقی رو به آسمان سیاه و بی ستاره ی شهرم کشیدم.... نم باران می زد... و من..... از دور ریختن گذشته ها... از دور ریختنی که ناخواسته... که از دل برآمده... برای کیانی برملاکرده بودم.....، دلتنــــــگ بودم................

چند لحظه به آسمان خیره شدم.. صورتم از بارش بی صدای باران، خیس شد..... و دلم.... دلی که دور ریخته بودم... تنگ تر.....

زنگ موبایلم داشت خودش را می کشت... نگاه کردم.... نیاز بود... دلم نمی خواست جواب کسی را بدهم.... دلم نمی خواست هیچ آدمی..، این خلسه ی خوشایند و.... این تصمیم ناخواسته ام را.... برهم بزند.... دلم تنگ بود..، و این دل تنگی بی حد و حصر... و این بریدن و دور ریختن و حـــــالا....، رسیدن به موفقیت و استقلالی که امشب.... مثل شب های گذشته زیر دندانم مزه نمی کرد..... ، باعث شده بود به تصمیمی فکر کنم که انگار برای عملی شدنش دیر.... و برای به تاخیر انداختن من..، دور تر می شد..... باران تند شد.... استقلال داشتم.. مدیون عمه و شبنم بودم اما دستم توی جیب خودم بود.... و حالا.... چادرهایی که از سر متفاوت نشان دادن محجبه ها طراحی کرده بودم....، مورد پسند قرار گرفته بودند... بیست و پنج ســـــالم شده بود... و هنــــــوز...، احساس خلأ و تنهـــــــــــــــایی می کردم.........


مشت هایم را.. که نه از سر خشم.. نه از سر اضطراب!.. که به خاطر عزم جزم شده ام.... گره کردم.. لبخند عمیق و دلتنگی بر لب نشاندم و ... گام هایم را به طرف دویست و شش خاکستری، تند کردم......

باران تند شد....

پایم را روی پدال گاز فشار دادم....

اشک هایم ریخت پایین...

خیابان های قلهک را گم کرده بودم....

باران زد...

برف پاک کن ماشین را روشن کردم....

گاز را فشردم...

صورت خسته ی آقاجون در ذهنم طنین انداخت.....

لب های کج شده ی حاج خانوم.. که روی بستر دردهــــــا.. افتاده بود.....

سرعتم.... صد و ده تا.....

باران کوبید به شیشه ها.....

به جایی رسیده بودم... محتاج دیگری نبودم.... لگــــــــــــد محکمی خورده بودم اما....، به لطف خدا و دست های یاری دهنده، دستم را سر زانویم زده و برخاسته بودم.....!... و حـــــــــالا.. و این لحظه ... و بعد از این میهمانی پر افتخار و پر از تداعی.... احساس خلأ و بی کسی می کردم... که موفقیتم را با هیــــــــــــــچ کس...!!..، شریک نیستم.........!

باید به کسی م یگفتم...

باید با کسی حرف می زدم....

باید اشک های دلتنگی ام را..، بیرون می ریختم.....

پدال گاز را تا جایی که جان داشت، فشار دادم.....

باران شلاقی می زد.....

اسم خیابان یادم بود...

اسم کوچه...

در بزرگ خانه....

و یاس هایی که تابستان ها از سر خانه ی همسایه قد می کشید و بویش حیاط کوچک ما را پر می کرد.....

وای آقاجون.....

وای بر من آقاجون.....

وایِ من....، مـــــــــــــــادرم.......!

هیهاتِ من و دلتنگی مـــن....، مادرم......

حاج خانوم.. مادر.. مامان... !! هر کسی که می خواهی باش..... هر طور که بخواهی صدایت می کنم..... هر طور که بخواهی اسمت را می برم..... فقط.. حالا.. و امشب... که به جان کندن بی هویتی افتاده ام...، رهایم مکنید.........

صدای پیچیدن چرخ ها توی کوچه ی مریم پیچید..... باران تند شد.... زدم روی ترمز..... دلم جمع شد..... اشک هایم ریخت پایین..... در ماشین را، باز و بسته... رهــــــــــــا کردم..... چند قدم مانده بود به رهـــــــایی......؟!

دستم را... دست لرزانم را.... نزدیک زنگ بردم..... باران ریخت روی صورتم... مانتوی نوی تنم.... خیـــــــس اشک های خــــــدا شد.......

امشب دردم آمده بود.....

امشب...، به اندازه ی همه ی این سه ســــال...، به اندازه ی همه ی این بریدن کندن...، به اندازه ی همه ی دلگیری ای که از آدم ها داشتم....، دردم آمده بود...........

دستم را گذاشتم روی زنگ و...... با تمام وجــــــــــــــــودم...، فشردم...........

چند ثانیه بعد... ساعت از یازده گذشته.. خوابند... اما من زنگ می زنم... دوباره زنگ را فشردم.... باران از موهایی که از زیر روسری ام بیرون زده بودند...، می چکید..... قلبم جمع شده بود.... یخ بسته بودم.... مشت های کوچکم را به در کوبیدم..... گوشم را چسباندم به در.... و از تـــــــــه دلم....، صدا زدم: آقاجــــــــــــون......!

و دری... که به سوی روشنایی ها.. بـــــــــاز شد.....

صورت تکیده ی آقاجون و زیر پیراهنی سفیدش....، چشم های ناباور و موهای یکدست سپیدش..... و قلب من... که آن جور دیــــــوانه وار م یکوبید......!!

لرزم گرفت....

چانه ام به کوبش افتاد...

لب های آقاجون از هم باز شد.....

لعنت به من....

لعنت به خودخواهی من.....

آقاجون پلک زد....

و صدایش.... آنقدر... دور و ناباور.....

- ساره....؟! بابا....؟!

اشک هایم ریخت پایین....

بابا....

باران زد....

خدا بخشیدم....

خدا من از خود رانده را...، می بخشید.....

حتـــــــــــــما می بخشید.....!

خدا من پشیمان را...، با دو جمله ی کوتاه.... با احساس اینکه کسی را نداری که خوشی هایت را باهاش شریک بشوی...، می بخشید.....

لب هایم.. بهم خورد....

صدا نیامد....

تلاش کردم...

لب های سِر شده ام...

و آنجور.... پریشان و ... پشیمان .... ملتمس..... صدا زدم: آقاجون.....؟!

و من.... که دیگر نتوانستم چشم هایم را روی اشک های آقاجون پیر و خسته ام ببندم و.... عکس نافرزندی و بی رحمی خودم را ببینم و..... خودم را انداختم توی بغلش و.... چنگ زدم به کتف استخوانیش.


نشسته بودم جلوی پای حاج خانوم..... روی زمین.... و دستم.. چنگ شده بود به لبه ی دامنش.... و می ترسیدم.. و خبری از دل چرکی نبود.... سرم را جلو بردم و... دامنش را.... بوسیدم......

تنها دستی را که می توانست کمی تکان بدهد...، تلو تلو خوران جلو آورد و به سرم کشید... اشک هایم ریخت روی دامنش... سرم را گذاشتم روی پای به ویلچر نشسته اش..... بوی مادرها را می داد.. بوی مادری.. بویی که اگر چه عمه جور دیگری جایش را پر می کرد اما، سه سال تمام از به مشام کشیدنش محروم بودم...... و حالا.. اینطور بی پناه... این طور ملتمس تقسیم کردن خوشبختی هایم.... مثل بچه های یتیم....، پاهایش را توی بغلم گرفته بودم و بی صدا..... گریه می کردم.....

دستی سرشانه ام نشست.... صدای آقاجون در خانه ی گرم پدری.. طنین انداخت: ساره.. بابا... خودتو اذیت نکن... ببین مادرتو... داری اونم عذاب میدی...

خودم را عقب کشیدم و به حاج خانوم زل زدم.... لب کج شده اش را... هی تکان تکان می داد..... از گلویش اصوات نامفهومی می آمد که من از همه اش همان سین سر ساره و گ گریه را می فهمیدم..... و رد باریکی از اشک.. که گونه ی گودرفته اش را... خط انداخته بود.....

جگــــــــرم.....، ســــوخت.....

دستش را گذاشتم روی گونه ام و بو کشیدم.....

و دستش از چشم های من... خیس شد....

آقاجون صدایم زد... قلبم می کوبید.. صدای رعد و برق بود....صدای باران بود.... صدای خدا...، بــــود.... صورتم را میان دامن حاج خانوم پنهان کردم..... بوی خانه می آمد.. بوی خانه ای که.... از من بود.... بوی خانه ای که سه سال از خودم... به حـــــــــــق و بی حق.... رانده بودمش و حالا.... داشتم جان می دادم برای صورت های تکیده و جگرسوز و ... بال و پرم... مــــــــی سوخت......!....

کسی یک لیوان آب داد دستم.... خیز برداشتم و لیوان را گرفتم جلوی دهان نافرم حاج خانوم و.... با دیدن لب هایش... اشک هایم ریخت توی لیوان آب..............

نفهمیدم چقدر گذشت....

نفهمیدم چند ساعت... من تکیه زدم به دسته ی ویلچر حاج خانوم و ... دست او روی سر من بود و ... آقاجون.. کمی دورتر.. چشم هایش را بسته بود.....

تنها به صدای اذان سبز مسجد سال های دختری ام بود که.... تکان خفیفی خوردم....

انگشت های تنها دست متحرک حاج خانوم.. میان موهای هنوز خیسم لغزید....

پشت دستش را.. بوسیدم....

و این بار.. با شرمندگی ودلتنگی بیشتری .. به آقاجون چشم دوختم..... دست هایش را باز کرد... سرم را گذاشتم روی سینه اش.... تپش قلب هایمان.. با هم..، آرام گرفت......

رفت که وضو بگیرد... سماور را به برق زدم... کمک کردم حاج خانوم روی تخت خوابش دراز بکشد.... تمام شب را... نشسته و چشم بر هم نگذاشته بود.... پرده ی پنجره ی اتاقش را کنار زدم و به پدری نگاه کردم... که تمام ایـــــــــــمانم را..، از او داشتم......

همان جا... وسط حیاط قامت بست.. همان جا به سجده افتاد.. و همانجا... زمیــــــن را...، بوسید........

حاج خانوم صدایم می زد.. با سینِ ساره و «بیا» ی نامفهوم..... کنارش دراز کشیدم.. سرم را گذاشتم توی بغلش.... بو کشیدم..... عمیـــــــــق.... بو کشیدم..... عمیــــــق تر..... دستم را گذاشتم روی قلبش و صورتم را میان شانه ی به گودی نشسته و بی حرکتش... پنهان کردم... : مامان.....؟!....

.

.

.

آقاجون نان تازه خریده بود و وقتی چشم های گرم شده از خوابم را باز کردم، سفره ی کوچک و آماده و سه نفره ی کنار تخت را دیدم.... باز اشک هایم ریخت پایین.... دلم جمع شد.... نگاهم رادزدیم و برای هر دویشان.. لقمه گرفتم.... بعد.. بی اختیار... خم شدم و پشت دست چروکیده ی آقاجون را.. بوسیدم..... سرم را کشید توی بغلش و ..... انگار که خیسی گرمی... از صورت پدرم.... میان موهای من....، گــــــــم شد......................

حرف زده بودم.... حرف و حرف و حرف.... موبایلم خاموش بود و اروس رها شده.... تنها داشتم حرف می زدم و .... از سال هایی می گفتم که با تمام خودسانسوری هایم.. که با تمام نگفتن از خودم و دردهایم.... هنوز عذابشان می داد.....

بعد... حس کردم که ابر شده ام.....

تو خالی...

رهــــــــــا....

رفته ام بالای بالای آسمان و.....

در بی وزنی تمام به سر می برم....

حالا.....

این بالا و.... روی ابــــــــــرها....

ادم هایی را داشتم که برایشان مهم بودم.... دلتنگم می شدند... و من... می توانستم خوشی هایم را.. شریکشان شوم......

می دانتسم که نیاز نگران شده.. که امروز سرکار نرفته ام.... که قرار بوده با معینی سر طرح جدیدمان بنشینیم..... که......

اما من....

حـــالا....

و همین حــــــــــالا.....

روی ابرهای سبک بودم و....

دست های مادرم و....

نگاه پدرم را....

داشتم..



« لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ»



براى او فرشتگانى است که پى در پى او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشت سرش پاسدارى میکنند. در حقیقت، خدا حال قومى را تغییر نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند. و چون خدا براى قومى آسیبى بخواهد، هیچ برگشتى براى آن نیست، و غیر از او حمایتگرى براى آنان نخواهد بود.» سوره ی مبارکه رعـــد... آیه 11


همیشه فکر می کردم لابد شبنم راست می گوید که تمام کردن کارهایی که در گذشته نیمه کاره رها کرده ایم..، باعث ساخته شدن آینده می شود...!

فکر می کردم حتما حالا که من.. دارم ذره ذره و کم کم.... خودم و ارتباط های قطع شده و کارهای نیمه کاره ام را سرانجام می بخشم..، درهایی از امید و آرامش به رویم باز خواهند شد.... اینکه حالا... بیایی و بخواهی و بمانی.... و بپذیری.......، اینکه تمام نصفه نیمه ها را ترمیم کنی... اینکه چشم هایت را ببندی روی پل هایی که شکسته اند... روی خراش های روحت... و روی اتفاقاتی که نمی توانی برشان گردانی به عقب و بازسازی شان کنی...، خواسته و ناخواسته بر روی هر قدمی که در آینده برمی داری... روی تمامی افکارت...، تاثیر خواهد گذاشت و باعث تازه بودن فکر و قدرت هر چه بیشتر آنالیز ذهنی ات می شود.....

اینکه من... بپذیرم.. دور بودنم از آدم هایی که دوستشان داشته و بنا به سختی ها و اشتباهات ریز و درشت خودشان و دیگران، رهــــایشان کرده ام....، باعث دگرگونی خاصی درشان نمی شود....

اینکه بپذیرم هنـــــوز که هنوزست... آقاجون همان پدری ست که دلش نمی خواهد دختر و پسرش یک شب بیرون بخوابند.... که نمی تواند به این باور برسد که ته تغاری اش بزرگ شده و حــالا.. علی رغم هر چه پشیمانی و دلتنگی و بازگشت...، قصد ندارد که از خانه و زندگی و استقلالش دست بکشد...... که حاج خانوم.... جدای از آرام تر شدن و سکوت ممتدش... به نداشتن چادرم سر تکان می دهد و... هنوز و بعد از دو سه روز ماندنم کنارش و بهم ریختن خانه و خانه تکانی و عزم رفتن کردن، بهم چشم غره می رود و .... سوای از دلنگرانی و دلتنگی.... دلــــــش... و فکرش.... پذیرای این تحول نیست.....

اما من لبخند می زدم....

من پذیرفته بودم که آدم ها... خصوصا با این سن و سال...عوض نمی شوند.... که من نمی توانم رنگ چشم های پدرم را عوض کنم، چه برسد به ذهنیت و عقایدش..... و این طور بود که...، راحت تر زندگی می کردم.... باهاشان کنار می آمدم.... قبول می کردم.. اما از موضع خودم..، کنار نمی آمدم....!!

حالا فقط به آدم ها لبخند می زدم و.... می پذیرفتمشان.......

به اروس که برگشتم، به شدت منتظر اخطار و توبیخ بودم! اما تنها با بازخواست معینی و نگاه سرزنشگر نیاز ملک مواجه شدم و بس.....

نمی دانستم چقدر تغییر کرده ام....

نمی دانستم از وقتی که خانه ی پدری را به همراه دلــــــم...، از بالا تا پایین شسته و برگشته بودم.. یا حتی قبل تر.. خیلی قبل تر... از زمانی که از شارجه برگشتم و در اروس مشغول به کار شدم... تا امروز که هفته ها و ماهها ازش می گذشت.....، چه اتفاقی در من افتاده بود که مهتاب... راه می رفت و با چشم هایی شیطان نگاهم می کرد.... که نیاز فقط لبخند دلگرم کننده می زد... و حتی معینی بداخلاق و نچسب، چشم هایش را تنگ می کرد و می پرسید: خبری شده خانوم سرشار....؟!

و من.... تبسم کوچکی بر لبم می نشاندم و.... زیرکانه و.... مــــــوذیانه.... سرم را پاین می انداختم که ای بــــابــــــــا....، آقای معینی.....!!! و بعد.. با هر خطاب شدن... یادم می افتاد که هنوز پدرم.. و مادرم.. از تغییر فامیلم خبر ندارند...... نمی دانستم چطور باید بهشان بگویم... نمی دانستم.... فقط این را می دانستم..، که اگر چه پذیرفتمشان و.... بهشان سر می زنم.... امـــــا....، هنوز دلم نمی خواهد که فتوحی باشم و..... خر باشم و......، سرم کــــــــــلاه به این گشادی برود.................!!!!


نیاز خسته بود و چشم هایش رو به خواب می رفتند وقتی رفته بودم بالا تا ازش خداحافظی کنم.. دلم به حالش سوخت و با همه ی سعیی که این روز ها در عوض کردن نگاه لرزان و صدمه دیده ام به آدم ها داشتم....، تعارفش زدم که برسانمش.... خیلی وقت بود که ماشین نداشت... ماشینش را فروخته بود تا عوض کند اما هنوز این کار را نکرده بود... نوری که به چشم هایش دوید و جمله ی کوتاه « راست می گی ساره..؟؟!» اش.... از خودم متنفرم ساخت.. که ببین چطور خودت را نشان داده ای ساره...که..... گفتم حتما و وسایلم را جمع کردم و مقابل چشم های نگهبان، از شرکت بیرون زدیم.... روز خسته کننده ای بود.. از وقتی که بعد از سه روز مرخصی بی خبر برگشته بودم، کار ها سرمان ریخته بود.. معینی سخت می گرفت و من فهمیده بودم که تا چه حد در کارش جدی و بی رحـــــم است....!... سه روز مرخصی ای که تنها وقتی حسابم را برای ریخته شدن حقوقم چک کردم، از دیدن کسر شدن سه روز کاری و رد شد مرخصی بدون حقوق... و تنبیه خـــــاموش مدیرعامل اروس ... که از صبح هنوز به شرکت نیامده بود...، لبخنده زده بودم.......


اواخر آبان ماه بود....

باد سردی می وزید و نیاز لباس تنش نبود وقتی پیشنهاد قهوه خوردن در کافه را می داد.... من قهوه ها را گرفتم و راه افتادم سمت پارک نزدیکی و کناری زدم کنار و قهوه هامان را خوردیم... فکرم پیش حرف های آقاجون بود... دیروز که باهاش حرف زده بودم، از دهانش در رفته بود که « علی هم بی معرفت شده از وقتی....».. گوش تیز کرده بودم!.. سکوت کرده بود.. گفتم آقاجون از وقتی که چی؟؟ هیچی در جوابم نگفته بود....!! اصرار که کردم، با ناراحتی و غصه گفته بود.. خودش بهت می گه بابا... از من قول گرفته... و حالا دلواپس شده بودم... و می خواستم هر جوری شده بفهمم علی چه دردی دارد که از همه دوری می کند!!... آقاجون تنها گفته بود: شرمنده ی توئه.... به خاطر همون... دوستت.....

نیاز سرفه می کرد و مشخص بود که سرما خوردگی سختی در پیش خواهد داشت.... گشتی در خیابان ها زدیم.. هر دو خسته بودیم اما نمی دانم چرا حس می کردم که او هم مثل من...، از رسیذن به خــــانه ی خــــــالی.... می ترسد......

مادرش دوباره به مشهد رفته بود و نیاز به نظرم لاغر تر از گذشته می رسید.... هنوز همان بودیم و همان میزان صمیمیت .. اما.... این بار من ... علی رغم جدال درونی ام.. خودم را مجبور می کردم که ملایمت بیشتری به خرج بدهم و باعث دلگیری اش نشوم.... و به خودم بباورانم که.... همه ی آدم ها مثل هم نیستند.... که... خریت های منست که جسارت و وقاحت دیگران را نشانه می گیرد...... که نیاز بیچاره با این همه پویایی و محبت و دوستی.... گناهی ندارد ....

گرچه ... باز آخر راه..، دل شک زده و شوک زده ام پیروز می شد و من... هنوز در بی اعتمادی به باور ها.. و آدم ها....، همانی بودم...، که بـــــــــودم........

نه و نیم بود که جلوی خانه اش رسیدیم... تعارفم کرد تو و خواستم فرار کنم که این بار، نیمه ی سرزنشگرم بنای ناسازگاری گذاشت که... دلش را... نشکن.... که خانه بروی که چه بشود...؟؟ که بگیری بخوابی و در سکوت به در و دیوار روح زده نگاه کنی....؟؟ !!.....

قفل دوم بالایی بدقلق بود ونیاز می گفت فقط مادرش از پسش برمی آید... ده دقیقه ی تمام باهاش ور رفت و آخر سر هم نمی دانم چجوری فشار آورد که کلید بلند با تنه ی باریک، توی قفل شکست...!!! هاج و واج به دست هایی نگاه کردم که عمرا فکر نمی کردم چنین زوری داشته باشد..!!.. زد به گونه اش: وااای... چی شد؟؟؟

و تنه ی محکمی به در زد....

در سالم بود اما به خاطر شکسته شدن قفل بالا، باز نمی شد.....

فقط همین را کم داشتیم!!! چشم غره ام بهش دست خودم نبود... عصبی شد: الان چیکار کنیم؟؟...

کنارش زدم و این بار من چند تنه ی جانانه به در کوبیدم.. نه... سفت تر از این حرف ها بود... باز نمی شد...!!...

دست هایش را به کمرش زد و دو سه قدم جلو و عقب رفت... آمدم بگویم تو هم با این خانه و با این قفل و کلیدت!!!...، که سرش را بالا آورد: یه دسته کلید پیش آزاد دارم!.. از همون دفعه که کلید ساز آورد و درو باز کرد....

با خودم گفتم خب.... حالا باید چکار کنیم.... من را که بی خیال می شدیم، خودش که خانه اش را می خواست...!!؟؟

نگاه شرمنده ای به من کرد: تورو خدا شرمنده تما... ببین چه بساطی شد... من هیچ وقت نباید با این در ور برم..!!..

- حالا می خوای چیکار کنی؟

نگاهی به ساعت گوشیش انداخت: زنگ می زنم آژانس بیاد.. برم ازش بگیرم....

این پا و آن پا کردم....

- شرمنده ی توام هستم... مثلا بار اولی ببین چی شد...

- منم مهم نیستم.. یه دفعه دیگه میام... الان بیا برو کلیدو بگیر...

- آره.. الان تماس میگیرم آزانس... تو برو ساره....

این بار من به ساعتم نگاه کردم... دیر وقت بود..... سرم را بالا گرفتم: بیا بریم.، من می برمت کلیدو بگیری...

ابروهایش رفت بالا: جدا..؟ نه تو برو.. دیرت می شه...

آمدم راه بیفتم سمت پله ها: قفل پایینو محکم کن بیا...

که زنگ تلفن خانه به گوش رسید... گوشش را چسباند به در: خونه کوچیکه.. تلفنم نزدیکه.. بذار ببینم اگه مامانمه یه تماس باهاش بگیرم.....

تکیه ام را دادم به در و به کلید شکسته و باریک نگاه می کردم که.... صدای عصبی و به شدت لرزان و مردانه ای..، روی اسپیکر تلفن..، نشست......

- الو نیاز...؟؟!!.. جواب بده... بی تا نیست... رفته!! بردار گوشیتو.... نیاز بردار دارم دیوونه می شم....!!!...

نگاه شگفت زده ی من و چشم های گرد شده ی نیاز...، درهم پیچید.....



نفهمیدم چطور شش تا پله را یکی کرد و از ورودی آپارتمان.. آن طور با شتاب بیرون پرید....! از گیجی درآمدم و به دنبالش دویدم... صدایم بلند بود تا به نیاز که جلوتر از من وسط خیابان می دوید، برسد: کجا داری می ری؟؟ چی شده؟؟

هول و عصبی می رفت: باید برم... تو برو.. خودم باید برم...

فراموش کردم که دارم هوا تاریک شده و ممکن است دیرتر هم بشود.. پریدم پشت ماشین و استارت زدم و جلوی پایش زدم روی ترمز... حتی نتوانست تعارف کند.. نشست و من.. پر گاز به سوی آدرسی که می داد، حرکت کردم....

ورودی شهرک را وارد شدم و خیابان تقریبا طولانی را گاز دادم.. نیاز تند گفت: کوچه یازدهم... بعدیه..

استرس گرفته بودم و نمی توانستم هم باهاش حرف بزنم... بی آنکه راهنما بزنم، فرمان را تا آخر پیچاندم و وارد کوچه شدم که ناگهان ماشینی که از رو به رو می آمد چنان محکم و کوبنده به ماشین کوبید که به جلو پرت شدم و سرم به فرمان خورد و صدای جیغ کوتاه نیاز بلند شد.... انگار که راننده پشت فرمان خشکش زده بود که هیچ حرکتی نمی کرد!! شوکه شده از برخوردی کاملا دور از انتظار، در را باز کردم وهمان طور که نور لعنتی چراغ های ماشین رو به رو چشمم را می زد، پیاده شدم.... همزمان با من راننده از ماشین سیاهرنگ بیرون زد... و من توانستم با ناباوری... آزاد کیانی را ببینم که چطور عصبی و پر از اضطرابی کاملا مشهود...، بی آنکه به من نگاه کند به طرف گلگیر آسیب دیده ی ماشین می رفت... صدای نیاز آمد: آزاد..؟ اینجا چیکار می کنی؟ من داشتم میومدم...

کیانی سرش را بالا گرفت... گیج به نیاز و بعد به ما نگاه کرد.... سر تکان دادم که یعنی سلام... چنگ زد لای موهای بهم ریخته اش و به ماشین اشاره کرد: اصن ندیدمت... اوه... چی شده...

به گلگیر نابود شده نگاه کردم... ماشین خودش فقط چراغش شکسته بود.... نیاز رفت جلو: چه خبر شده آزاد؟ بی تا کجاست؟

آزاد رو به من... باز دستش را به اشاره ی ماشین برد: می دم درستش کنن.. ندیدمت...

دستم را گذاشتم روی گردنم که از شدت برخورد و تکان، درد می کرد و مالیدم و کمی صدایم را بردم بالا تا ماشین را ول کند: اصلا مهم نیست....!

نیاز نزدیکش شد... لبه ی کتش را کشید: آزاد..؟

صدایش رفت پایین تر...

نیاز کی بود....

دست کیانی.. کلافه تر از قبل لای موهایش لغزید و صدایش.... به من حس بی پناهی داد: نیست نیاز... رفته... از صبح که بیدار شدم نیست....

نیاز- پس صدیقه کجا بوده که نفهمیده؟؟

کیانی- اون از دیروز نیومده... مامان تنها بود....

نیاز کلافه دو سه قدم رفت و برگشت و دستش را توی هوا تکان داد: همه جارو گشتی؟؟ به پلیس خبر دادی؟؟؟؟

مشت کیانی روی سقف ماشین سیاه رنگ.. کوبیده شد: همه جارو!!! نیست نیاز! نیست.... کلافه م.. کلافه....

نیاز به من نگاه کرد.. نگاهش.. درخواست کمک داشت.. نمی دانم.. شاید هم درخواست همدردی....

آرام و بی صدا.. جلو رفتم... نگاهم بند شده بود به گلگیر نابود شده ی ماشین....

صدای نیاز آرام تر شد: چرا زودتر بهم نگفتی...؟!

صدای کیانی.. هم...

- نمی دونم... خودم پیداش می کردم... تو چیکار می خواستی بکنی...

نیاز دست هایش را بالا گرفت: خیله خب.. خیله خب.. چند لحظه صبر کنی با هم می ریم پیداش می کنیم...

راه افتاد سمت ماشین کیانی: شماره کجا رو دادی به پلیس؟!

کیانی پیشانیش را فشرد: خونه... موبایلم.. فکر کنم...

نیاز که انگار به حواسپرتی رییسش شک کرده بود، دستش را جلو برد: بده موبایلتو...

کیانی جیب هایش را گشت... نیاز سری تکان داد: همرات نیست حتما.. می رم از خونه بیارمش برات..

کیانی راه افتاد: تو نمی دونی کجاست... صبر کن بیام...

ماشین کیانی هنوز وسط خیابان بود.. دویست و شش دلبندم را.. انگاری که عزیزترین شی زندگی ام از دست رفته باشد... کناری پارک کردم و به تنه اش تکیه دادم و خیره ماندم به جای تصادف.... گردن و سرم را مالیدم... درد می کرد.... بعد.. حواسم جمع شد که بی تا.. همان زن شیک پوش ودوست داشتنی.. غیبش زده!.. فکرم رفت طرف آلزایمر.... بیچاره بی تای دوست داشتنی....

دست هایم را زدم به بغلم و به ساختمان ویلایی با در فلزی مشکی.. خیره ماندم...

سوز سردی زد...

خودم را بیشتر جمع کردم....

چشمم رفت پی ماشین کیانی... اریب وسط کوچه مانده بود.... صدای زنانه ی نیاز توی کوچه پیچید: آزاد خواهش می کنم..... بذار تا صبح صبر کنیم...

حواسم جمع شد... کیانی با گام های تند می آمد و نیاز پشت سرش... وسط کوچه چرخید طرف نیاز ملک: من نمیتونم صبر کنم! چرا نمی فهمی؟؟. اگه یه بلایی سرش بیاد چی نیاز...؟!..

دست هایش را زد به کمرش و عرض کوچه را رفت و... برگشت....

نیاز کلافه بود.... یک دستش هم به کمرش... صورتش در هم و معلوم بود که درد زنانه دارد.... کیانی گفت: می گم مهرداد بیاد.. تو برو خونه... با مهرداد می رم...

نیاز اخم داشت: مهرداد؟ رفیقتو نصف شبی بیدار کنی که چی بشه؟؟... چرا به شوهر افروز نمی گی؟؟

آزاد- افروز حامله س! اگه می خواستم بگم، از صبح می گفتم!!.. شوهرشم هیچ غلطی نمی تونه بکنه!!

نیاز- اوکی.. باشه.. من باهات میام...

آزاد- نیاز تو بمون خونه... من مطمئن نیستم شماره موبایلمو درست به پلیس داده باشم...حتی شاید برگرده همین جا... تنها می رم...

نیاز- تو می خوای با این حالت پشت فرمون بشینی؟؟ اصلا!!

و من.. مسکوت و دست به بغل زده... تکیه داده به ماشین... نیاز نگاه پر استیصالی به من انداخت... به کیانی نگاه کردم.... کلافه.. عصبی... نا متعادل!!...

نفهمیدم چه شد....

نمی دانستم چرا دارم این کار را می کنم....

فقط...

حس کردم که.... این بــــــار... دست کمکی که باید دراز شود...، دست منست.......

یک قدم.. جلو رفتم.. و صدای آرام و زمزمه وارم.. در کوچه ی سرد و تاریک و خــــــــــالی.... پیچید: کمکی از من برمیاد...؟!

سر نیاز و کیانی همزمان بالا آمد!...

نیاز لبخندی پر از قدردانی زد...

و کیانی....

که همیشه تحقیر می کرد....

و حالا...

و آن شب....

نمی خواستم که یادم بیاید... تا دست های کمکم، عقب نشینی نکنند.....،

انگار من را تازه دید....

به شدت سر تکان داد: ممنونم... برید خونه ! نیاز؟!

برگشت سمت نیاز... میدیدم که دستش توی هوا.. می لرزد: تو هم برو تو خونه..!..

و راه افتاد سمت ماشینش و بلند و پر تلاطم و عصبی ادامه داد: خودم پیداش می کنم...!!

نیاز به من نگاه می کرد....

من... هزار جور حس مختلف داشتم....

اگر پسم بزند....

اصلا چرا باید این کار را بکنم....

درست است؟!

خب.. ظاهرا تنها کاری ست که ازم برمی آید... من که نمی توانم خانه اش بمانم!!! نیاز هم که.. اینقدر زار و نزار...

درست نیست...؟!

چـــــه می دانم.....

گناه دارد...

نکند باز هر چه دلش می خواهد بهم بگوید...؟؟؟ نکند جوری بگوید لــــــــازم نکرده، که مثل سگ!! پشیمان بشوم؟؟؟!!!...

و بارزترینش....

حس عمیـــــق کمک کردن و.... نوع دوستی و... یک جور احساس دِیــــــــنِ... خاص....، بابت انصرافی که سال ها قبل... دستم را .. توی راهروی تاریک و پر پیچ و خم دانشکده...، گرفته بود........

سوز زد کنار گوشم و... قدم بعدی ام به طرف ماشین کیانی و دری که قصد سوار شدنش را داشت...، محکم تر شد... چشم های پرسشگر همکلاسی سابق و... رییس حاضر.. تا چشمهای آرام و مصمم بالا آمد.... دستم را گرفتم لبه ی در ماشین و آرام ترو... خلع سلاح کننده تر از هر لحظه ای.. گفتم: من رانندگی می کنم.


بی آنکه بهش فرصت تصمیم گیری بدهم، نشستم پشت فرمان هیوندای سیاه رنگ و در را بستم و ماشین را روشن کردم... چند ثانیه بعد داشت سوار می شد... از توی اینه به نیاز نگاه کردم که دست هایش را به بغل زده و وسط کوچه ایستاده بود... به خاطر نیاز هم که شده... پایم را روی پدال گاز گذاشتم و قبل از آنکه کیانی کامل سوار شود و در را ببند، حرکت کردم....!

چند لحظه تعجب زده به من خیره مانده.... به رویم خودم نیاوردم و فرمان را پیچاندم... کمربندش را بست.. توی دلم..، خندیدم..... چند هزار درهم خرج نکرده بودم که کسی از گواهینامه بین المللی ام، وحشت کند!!... و حالا.. ترساندن این آدم .. با این حال و روز... نه.. حالا دلم را خنک نمی کرد.....!...

گاز دادم و از خیابان اصلی... بیرون زدم....

- کجا برم..؟!

موبایلش زنگ خورد... به تابلوی ورود ممنوع اشاره کرد..!!... و جواب داد: بله... نه... نمی دونم حمید.. نه احتیاجی نیست.. به افروز که چیزی نگفتی؟!.. خوبه، بذار بخوابه... بهش زنگ زدم.. اونجام نبود...!... این دفعه دیگه نمیدونم کجاس!! خودم پیداش می کنم...

نگاهم به رو به رو ثابت بود اما.. حواسم به تک شاخه ی رز قرمز خشک شده ی روی داشبورد بود... به آویز وان یکادی نقره و ظریفی که از آینه آویزان بود و من.. به تمام عمــــــرم..، فکرش را هم نمی کردم....!..

چهار راه بعدی چراغ قرمز بود... زدم روی ترمز... دو سه تا ماشین بیشتر به چشم نمی خورد... آرنجش را به شیشه ی بغلش تکیه داد... به رو به رو نگاه می کردم... نفس هایم.. آرام بود... بوی ادکلن مردانه مشامم را پر کرد... شیشه را تا انتها پایین فرستادم و سرم را بیرون گرفتم...... و نفس عمیقی از هوای نیالوده به هیچ عطری..، کشیدم......

راهنما زدم و حرکت کردم....

- آلزایمر دارن...؟!

نمی دانستم جراتم.. از کجا آمده....

هر چی که بود، کیانی آنقدر عصبی و داغون بود که امکان هرجور توهین و بد دهانی ای را به خودم می دادم...!!

صدایش.. در عین اضطراب.، آهسته بود: نه..

بلوار را دور زدم و در انتظار جمله ی بعدی، سکوت کردم.... از اینکه نکند ادامه ندهد و سنگ روی یخ بشوم، حس بدی وجودم را گرفت...!!

- افسردگی شدید...

باز به خودم جرات تزریق کردم: مگه افسردگی.. باعث حواس پرتی هم می شه؟!

جلوی خانه ای که آدرسش را داده بود، توقف کردم... بی آنکه جوابم را بدهد، از ماشین پایین پرید و دستش را گذاشت روی زنگ خانه و تا قیام قیــــــــــــامت...!!!..، فشار داد!!!

صدای پیرمردی آمد و به دنبالش در باز شد: کیه؟؟؟ مردم آزاری...؟؟ اِ... سلام مهندس... چی شده نصفه شبی...

کیانی پرید وسط حرفش: مامان اینجاست مش باقر؟؟

پیرمرد کله اش را خاراند و سرش را به علامت نفی چپ و راست کرد: نه والا... خیلی وقته ندیدمشون بعد از اون اتفاق...

دیدم.. از توی آینه بغل دیدم که چطور فک کیانی روی هم فشرده شد و راه افتاد به طرف ماشین.. صدای پیرمرد در کوچه ی تنگ پیچید: باز غیبشون زده ؟؟ پسرم کجا میری...؟؟

کیانی دستش را توی هوا تکان داد: برو بگیر بخواب باقر... برو....

و نشست سرجایش....

و هجوم باری از حسرت را... به درون ماشین کشید....

صورتش را با دست هایش پوشاند... و من.. ایــــــمان داشتم که اگر هر وقت دیگری بود... ، همه ی این واکنش ها.. آن هم جلوی من... همکلاسی حقیر و مورد تنفر سابق و.. کارمند فعلی.... بعید و غیر ممکن به نظر می رسید....!

- کجا رو بگردم....

داشت با خودش حرف می زد.... موبایلم زنگ خورد... نیاز بود.... سعی کردم آنقدر آرام حرف بزنم تا صدایم تنش دیگری ایجاد نکند.. نیاز می گفت: بگو بره مدرسه قدیمی ش... خودش می دونه کجا رو می گم ساره... خیلی احتمالش زیاده که مث دفعه قبل بره اونجا....!.. من الان دو جا تماس گرفتم... نبود... بهش بگو یه سری هم به کافه نادری بزنه....

- باشه نیاز... می گم..

- ساره...

- هوم؟

- دنیایی ازت ممنونم...

لبخند زدم: کاری نمی کنم....

و گوشی را قطع کردم و همان طور که از کوچه خارج می شدم، گفتم: گفت بهتون بگم... مدرسه ی قدیمی تون... و کافه...

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد...دستش، اشاره وار به سوی کوچه ای که پشت سر گذاشته بودیم بالا آمد و... صدایش.. دردمند.. بگوشم رسید: اینجا... همون مدرسه ی قدیمی بود... خراب شده.. دیگه ازش استفاده نمی شه... سرایدارشم که دیدی... اینجام نبود...!...

- کافه چی؟!

پوزخند زد: از صبح دو بار رفتم سر زدم... نیست...

گاز بیشتری به هیوندای زیر پایم دادم و به طرف خیابان جمهوری..، به راه افتادم: یه بار دیگه م می ریم... شاید این بار، بود....!

حواسش به من نبود.. حواسش به خیابان های خلوت و تاریک بود... به ساعتی که از یازده گذشته و هنوز اثری از گمشده اش پیدا نکرده بود....

با نیاز تماس گرفت.. پرسید خبری از پلیس نشده.. و جوابی که.. منفی بود....

توی گوشی... سر نیاز بدبخت عربده کشید: پس چه غلطی دارن می کنن؟؟؟ هــــــــان!!؟؟؟

لبم را به دندان گرفتم.. موبایلش را پرت کرد روی داشبود... یک لحظه از ترس تکان خوردم... پایش را با استرس تکان می داد...

نفسم را بیرون فرستادم و جلوی کافه کنار زدم... از ماشین بیرون پرید.. چند دقیقه خیابان اطراف کافه را گشت... اینجا هم...، نبــــــود.........!

باز راه افتادیم توی خیابان ها.. دو جای دیگر هم سر زدیم... نبود.. بی تای کیانی ها... آب شده و در زمیـــــنِ سخت فرو رفته بود...!!.. کیانی کلافه بود.. پایش را با استرس تکان می داد.. سر نیاز و پلیس عربده می کشید... داشت دیوانه می شد...!!... ناگهان با حالتی هیستریک و کــــاملا نامتعادل، رو کرد به من: بریم شما رو برسونم.. خودم باید برم جایی...

چشم هایش.. دو دو می زد....

نه دلم می خواست اصرار به ماندن کنم، نه می توانستم رهایش کنم...!

- می برمتون...

کلافه بود: نمی شه.. نمی تونی...

حرصم را سر پدال گاز خالی کردم و با همان آرامش و اطمینان جواب دادم که: گفتم که... می برمتون...

ناگهان عربده اش در گوش های من هم، نشست...

- می خوام برم قبرستون!! می خوای بیای؟؟!!!

با مکث..، رویم را گرفتم... به خودت مسلط باش ساره... آرام باش ساره... آرام... تو پیش بینی همه این ها را کرده بودی.. پس..، سکوت کن...!

نفس عمیقی کشیدم و با آرامش تمــــــــام.. پرسیدم: دقیقا کدوم قبرستون...؟؟!

چشم غره اش را... چشم های تنگ شده اش را.. گوشه چشمی، دیدم و ندیدم...

زیر لبی جواب داد: بهشت زهرا...

و ادامه داد: صبح رفتم... بعیده اما... آخرین احتماله.....

راستش را می خواست، از رانندگی در اتوبانی که می دانستم کامیون ها چطور نصفه شبی درش می ریزند، ترس داشتم.... اما نه به روی خودم آوردم... نه... آدمی که آن ساعات...تنها چیزی که ازش ساطع می شد، اضطراب و پریشانی بود....

بیست دقیقه بعد در اتوبان منتهی به بهشت زهرا بودیم.. و من دودستی اما با ظاهی مسلط، فرمان را چسبیده بودم که خوراک کامیون های غول پیکر و بی حواس...، نشوم.... یکبار هم که گیر کردم، مجبور شدم لایی بکشم که چشم های کیانی گرد شد و دستش رفت برای سفت کردن کمربندش...!!...

- بار اوله که گم می شن...؟!

نگاهش را از رانندگی من و... کمربند گرفت و به پنجره داد....

- نه... بار اول نیست...

و باز.. سکوت.....

- عمه ی منم یه دوره ای افسردگی گرفته بود... اما هیچ وقت گم نشد...!

از عمد گفته بودم! به دروغ! وگرنه انقدر ها هم خر نبودم که فرق و افسردگی و آلزایمر را نفهمم...!!!

صدایش لرزان وبی حوصله بود: بی تا افسردگی شدید داشت... بعد از... بعد از فوت پدرم... بردمش آلمان... اونجا مناسب ترین روشو ECT دیدن... درمان با شوک الکتریکی...

نفسش را به محکم ترین شکل ممکن!!..، پرت کرد بیرون: بعضی از این بیمارا بعد از شوک یه مشکلی پیدا می کنن که تا حدودی حافظه شونو از دست می دن...

دستش را با کلافگی مشت کرد و به شیشه کوبید: گاهی وقتا گیج می شن.. زمانو مکانو گم می کنن...

شوک!! خدای من....

صورت زنانه و دوست داشتنی بی تای کیانی در ذهنم نقش بست....

دلم... جمع شد....

مگر چقدر شوهرش را دوست داشت....؟!

کامیونی با شتاب و گردو خاک برانداز از کنار ما رد شد و من از ترسم عقب کشیدم!.... نمیدانستم بهشت زهرا رفتن... این وقت شب.. خدای من.... تا برسیم به ورودی با در بزرگ..، تمام وقت چشمم به وان یکاد آویز ماشین بود..... چشمم که به ورودی بهشت زهرا و همزمان ساعت ماشین که حوالی یک را نشان می داد، افتاد...، انگشت هایم.. روی فرمان.. یـــــخ بست........!....

و انگار.. از چشم های تیزبین کیانی دور نماند... که گوشه چشمی نگاهم کرد و آهسته پرسید: ترسیدی..؟!

جوابی نداشتم که بدهم...

سکوت...

لب هایم را بهم چسباندم و تمام آیه هایی را که بلد بودم، به کار گرفتم، تا از شر ترس و وهم نصفه شبی... وسط بهشت زهرا... رهایی پیدا کنم.....

بار اول راه را اشتباهی رفتیم و من مجبور شدم دور بزنم.... یخ زده بودم.. ناخواسته... و شیشه های تا انتها پایین هم، بر ترسم اضافه می کرد... و حضور کیانی این اجازه را بهم نمیداد که ببندمشان.... این بار تحمل پوزخند و مسخره شدن را، به راستــــی، نداشتم....!!

نزدیک قطعه دویست و خرده ای شدیم....

پایم روی گاز دل دل می کرد...

خدایا نصفه شبی کجا آمده بودیم!!؟؟؟

به جدول آبی سفید اشاره کرد: همین جاس.. نگه دار...

آرام گوشه ای نگه داشتم.... اما با فاصله از قبر ها.... حتی اسم قبر هم پاهایم را به تکان دادنی عصبی وادار می کرد...!!!..

در را باز کرد و همان طور که با استرس، هنوز پای چپش را تکان می داد، از ماشین بیرون پرید....

حواسم به درخت های سر به فلک کشیده و پاییز زده بود.. به قبر های خــــــوابیده... و به شتاب و سرعت گام های کیانی مشکی پوشی ....، که تا به خودم بیایم، توی تاریکی قبرها...، گم شد..........!

وحشت زده به فرمان چنگ زدم !!

شیشه ها را بالا فرستادم و سعی کردم فقط به وان یکاد نگاه کنم.... زیر لبی شروع کردم به صلوات فرستادننه که از بهشت زهرا بترسم.. نـــه... فقط از شب می ترسیدم و اوهام و خیالات و... تاریکی.....

به حالت عصبی شروع به جویدن ناخنم کردم و به ساعت خیره ماندم.. یک دقیقه.. دو دقیقه... غلــــــط کردم پذیرفتم!! حداقل کاش همراهش رفته بودم....!!!...

ده دقیقه گذشت....

قلبم می کوبید....

دلم را به دریا زدم و از ماشین پیاده شدم.... تمام بدنم یخ زده بود.... صدا از جایی در نمی آمد.. فقط سوز باد می زدو... خش خش برگ های پاییزی روی زمین.... دستم را زدم به سقف ماشین و به اطراف نگاه کردم... عجب احمقی بود !! یا عجب احمقی بودم.....؟؟!!...

چند قدم جلو رفتم... فکر کنم گفت ردیف چندم.. یادم نبود.. اما مطمئنم که گفته بود اواسط قبرستان.... نزدیک تر رفتم و با احتیاط... از کنار فبر ها عبور کردم..... صدایی نمی آمد... دست هایم را زیر بغلم سفت کردم... دندان هایم با آهنگی ریز....، بهم می خورد.... چشمم خورد به قبر کوچک و سیاه رنگی... فاطمه امجد... طلوع.. یک هزار و سیصد و هفتاد و شش.... قلبم توی دهانم ایستاد و احساس کردم احتیاج مبرمــــــی به دستشویی دارم....!!!!

صدایم گرفته بود و به زور در می آمد.. بسم الله ی گفتم و... با احتیاط.. صدایش زدم: آقای کیانی...؟!

نبود..!! نبـــــود...!!!

صدای میوی گربه ای آمد که باعث شد ده متر از جا بپرم و از وحشت پاهایم هم.. بلرزند....

من ایستاده بودم وسط قبرها... و انگاری که روح ها هم.... ایستاده بودند....

قدم هایم را تند کردم .. حتما پشت همین شمشادها بود.. حتما همین جاها بود.. باز بلندتر از قبل صدایش زدم.... فامیلش کامل از دهانم خارج نشده بود که صدای زمخت و گرفته ای ، با لهجه ای علیــــظ از پشت سرم گفت: با کی کار داری..؟؟؟


جیـــغ کشیدم و دو متر از جا پریدم و همزمان ، چشمم به کیانی افتاد که کنار یکی از قبر ها، روی یک زانو نشسته بود....

با شتاب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. باغبان پیری با صورت چروکیده و اخم های درهم.. دستم را به قلبم چنگ زدم و حس کردم که لال شده ام......

کیانی از جایش بلند شد و نزدیک آمد.. باغبان داشت نمی دانم چی می گفت.. نمی فهمیدم... حتی لهجه اش را هم تشخیص نمی دادم... کیانی نزدیک شد... گرفته و خــــراب... ، با چشم هایی قرمز، از باغبان پرسید: چیه؟؟

باغبان با اخم و تخم چیزهایی شبیه بد و بیراه گفت ... کیانی عصبی شد: چی می گی نمی فهمم؟؟؟

باغبان نگاه بدی میان من و کیانی رد و بدل کرد .... و در امتداد همان نگاه بد!..، هجی کرد: اینجا.. چکار.. داری..؟؟

کیانی دستش را به سمت جلو تکان داد که یعنی برویم و جواب داد: اومدم سر خاک پدرم.

باغبان با صدای پر از خشی گفت: این وقته شب؟؟

اخم کیانی غلیظ تر شد: به شما ارتباطی داره؟!

بعد رو به من که هنوز چنگم به قفسه سینه ی بالا و پایین رونده ام بود، اشاره کرد... و خودش جلوتر به راه افتاد... نیم نگاهی به قبر چند متر آن طرف تر پدر کیانی انداختم... دلم می خواست برایش فاتحه بخوانم اما آن لحظه فرار را بر قرار ترجیح می دادم!! توی دلم گفتم آقای کیانی بعدا یک سر می آیم و سفارشی برای خود خودتان فاتحه می خوانم!! فعلا شبتان بخیر!!... باغبان را پشت سر گذاشتم و همان طور که لب هایم بهم می خورد و زیر لب فاتحه راه دوری می خواندم و تلاش می کردم به جایی جز روبه رویم نگاه نکنم، به طرف ماشین به راه افتادم....

- خودم می شینم..

و من که حالا حالم بهتر بود اما ترسم به قوه ی خودش باقی، سر تکان دادم: حتما...

کیانی نزدیک ماشین ایستاده بود... با بی حالی... نگاه نصفه نیمه و بی حوصله ای به من انداخت: چرا پیاده شدی؟!

چند ثانیه صبر کردم فاتحه ام تمام شود.. ابروهایش روی به هم خوردن لب هایم، درهم گره خورد....

- فکر کردم.. گم شدین!!

ندیدم، اما صدای پوزخند آهسته اش را شنیدم و بعد همان طور که سوار می شد: فکر کردی من گم بشم؟؟.. یا...

و بابدجنسی تمام اضافه کرد: ترسیــــدی....!!

نشستم روی صندلی و کفری از بی نمکی اش، غریدم: گفتم که! ترسیدم شما گم بشید!

بعد فکر کردم با آن جیغی که من کشیدم، هر حرف و توضیح اضافه ای، ناکارآمد ست....

نگاهم دور تا دور بهشت زهرای شبانه می چرخید... به دنبال راه خروج... نمی دانستم.. می شود از شب های اینجا هم، مثل روزهایش آرامش گرفت ؟!.. نه.... انگاری که نمی شد... بی اراده پرسیدم: همه جارو گشتید؟! شاید همون گوشه کنارا...

نفسش را فوت کرد بیرون: نه... نبود...

یاد قبر سیاهرنگ پدرش افتادم...

ذهنم را.... نمی توانستم رها کنم از درک عشقی که به شوک الکتریکی انجامیده بود..... نمی توانستم....ذهنم.. حافظه ام.. پرت شده بود میان آدم ها.. آدم های که می شناختم و ... نمی شناختمشان... داشتم به دنبال مثال می گشتم.. و حواسم به شب و بهشت زهرا.. بود و.... نبود....

- همدیگه رو خیلی دوست داشتن....؟!

فرمان را تا انتها.. با یک دست پیچاند.... و میدان را دور زد...

خوشش نیامده بود که سوال کنم؟!...

از میان قطعه ها رد شدیم...

شیشه اش را پایین کشید....

شیشه ی من را هم....

- اندازه ای بود که بی تا یک ماه .. شبانه روز.. کنار سنگ قبرش بشینه....

دلم... بی تابِ.. بی تایِ... بی تا شد.....

و لرزشی که در صدای آدم همیشه بداخلاق کنار دستی... شنیده می شد... و دوباره به چشم دیدن اضطراب و تشویشی که بهش هجوم آورد و فضای ماشین را گرفت... و نحوه ی پیچاندن فرمان... گاز دادن... و خراب بودن حالش....

متاسف بودم.. و متاسف تر از اینکه هنـــوز آدم هایی این چنین پایبند و عاشق و.. لایـــق..... وجود دارند...، برای گم شدن و پیدا نشدن بی تا... تاسف می خوردم..... آرام و ناخواسته... آه کشیدم....

از بهشت از دست رفته ی بی تا... خارج شدیم....


موبایل کیانی زنگ خورد.... و من اسم نیاز را روی مانیتورش، دیدم.... کاش نیاز به جای من آمده بود.. کاش....

- جواب بده بگو انقد زنگ نزنه رو اعصاب من بره!

لب گزیدم و.. به روی خودم نیاوردم که چطور با من، مثل نوکر در خانه ی پدرش حرف زده!!

پچ پچ کردم: نیاز.. اینجا نبود...

او هم.. انگاری که ناخواسته، پچ پچ کرد: ساره... برگردید بیاید خونه... من فکر نمی کنم اونجا باشه... پلیس هم هست... منم دارم به هرجا احتمالشو می دم زنگ می زنم...! اینجوری پیدا نمی شه...

- باشه..

- ساره..! من یه آرام بخش بهش دادم..! اثر کرده؟؟

گوشه چشمی کیانی را پاییدم.... لب هایش را می جوید... آرام بخش..؟! هــــِـــــه....!!

- نه! هیچی!!

- نچ... گوشی رو می دی بهش؟؟

گوشی را گرفتم طرف کیانی.... بی حوصله.. از دستم کشیدش....

- نه.. اینجام نبود... از نگهبان پرسیدم...

- نیاز هنوز خبری نشده؟!..

- نه....نـــه..!!

- من دارم دیوونه می شم!! اگه تصادف کرده باشه؟؟ نیاز من طاقت ندارم دوباره گوشه بیمارستانا ببینمش... زنگ بزن صدیقه... نه نه...به پلیس زنگ زدی؟؟.... نیاز یه بار دیگه باغو بگرد!! اونجام نبود!! ایندفعه هیچ جا نیست نیاز... ایندفعه پیداش نمی کنم.... این بار، ناپدید شده نیــــاز.....نیاز اگه پیداش نکنم چـــــــــــی....؟؟!!....

سرعت بالا رفت... داشتم می دیدم.... صد و بیست... وارد اتوبان شدیم.. داشت فریاد می کشید و من رگ برجسته شده ی گردن و صورت برافروخته اش را .. مـــی دیدم....

می ترسیدم... دست هایم را توی هم می پیچاندم.. باز بهم ریخته بود.... از فریاد زدنش ارتعاش می گرفتم.... بین دو تا کامیون بزرگ می راند.... دلم می خواست گوشی را از دستش بگیرم و توی اتوبان پرت کنم!!... با مشت روی فرمان کوبید وسر نیاز عربده کشید: اگه بلایی سرش اومده باشه؟؟!!

کامیون غول پیکر سمت راستی..، داشت راه خودش را می رفت اما کیانی ، حواس پرت و نا متعادل، پیچید طرفش... خاک از آسفالت بلند شد.... صدای کشیده شدن لاستیک ها روی اسفالت و عربده ی کیانی و گم شدن بی تا....

از وحشت به صندلی چسبیدم و لال شده از بــوق بلند و کشدار کامیون و فاجعه ای که می رفت تا رقم بخورد.... جیــــغ کشیدم: مواظب بــــــــاش.



سرم محکم به شیشه ی بغل کوبیده شد... صدای جیغ لاستیک های کامیون ها در سرم پیچید.... ماشین با شتاب دور خودش چرخید... پرت شدن چیزی به شیشه ی جلو.... و صدای یا ابولفضل گفتنم.... که میان نور شدیدی که از رو به رو به چشمم پاشید و... جیغ چرخ ها و... بوق ماشین ها و.... عربده ی آزاد کیانی......، گــــــــــم شد...................

کسی.. با صدایی آرام و... دوست داشتنی.. توی سرم نجوا می کرد...

« بک یاالله و... بک یا الله و.... بک... یا الله.................»

آزاد؟!

صدا.. اشنا بود...

آنقدری که بتوانم... تشخیص بدهم.... کسی... شبیه به زنی میانسال .. با چشم های قهوه ای خوشرنگ و موهای فندقی... زنی شبیه به... به بی تا... صدایم می کند.....

با شوک عظیمی از این شهود ناگهانی...، هیـــــــــــن بلندی کشیدم و چشم هایم را .. که برای چند ثانیه.. از شدت وحشت روی هم گذاشته بودم، باز کردم...

آویز و ان یکاد نقره... توی هوا.. تاب می خورد.... چشمم را.... به سختی ازش گرفتم... و به شیشه دوختم...خاک زیاد نشسته بر شیشه ی ماشین بود.... گردنم به شدت درد می کرد و پیشانی ام می سوخت.... صدای بلند حرف زدن مردانه ای می آمد... با یادآوری چند ثانیه قبل، به سرعت به سمت چپم چرخیدم!.. کیانی... بهت زده... به رو به رو خیره بود... باز به ماشین متوقف شده وسط اتوبان، پهلو به پهلوی کامیون، خیره شدم.... سالم بودیم؟؟؟

چنگ زدم به قلبم.. به قلبی که بی امان می کوبید.. لب هایم.. لب های ترسیـــده ام.... بهم خورد....

- م.. ما... ک... ا...

اصوات... حروف... بی مفهوم.....

سر کیانی به طرفم چرخید....

چشم هایش.. از کاسه بیرون زده بود.........

پلک زد....

شوک شده.....!....

پلک زدم....

خدای من.....

خدای بخشنده ی من....

دهان باز کردم.. نفسم درنیامد.... برگشتم و به کاپوت ماشین چشم دوختم.... و دستی...، که انگار از آسمان بر ماشین نشسته و..... متوقفمان کرده بود.....!!...

کسی از بیرون داد زد: آقا؟؟؟ کوری؟؟ یا خدا...

در سمت کیانی باز شد... مردی با موهایی کم پشت سرش را داخل آورد... کیانی را تکان داد: خوبی؟؟ سالمی؟؟ خانوم؟؟

به خودم آمدم.... صدای بوق ماشین ها از پشت سر می آمد... وحشت زده از اتفاق بعدی، داد کشیدم: بزن کنار الان له می شیم!!

مرد که از من مطمئن شده بود، در سمت کیانی را محکم بست... کیانی تکان محکمی خورد... از ماشین بیرون پرید... نه.... به هیچی نخورده بودیم... فقط دور خودمان چرخیده بودیم... و حالا.... وسط اتوبان... برعکس!!! وحشت زده!! چشم در چشم ماشین هایی که از رو به رو می آمدند!! چشم هایم، ذهنم... خون پاشیده شده بر شیشه ها را از تصادف احتمالی، می دید!!... که اگر فاجعه ای رخ داده بود......

کامیون راه افتاد... کیانی نشست تو... استارت زد... قلبم می کوبید.... ماشین را به حرکت درآورد....

دیدم که دستش می لرزید!!

باز موبایلش داشت زنگ می خورد....

ماشین را کشید کنار اتوبان...

تمام بدنم... انگشت هایم.. یخ زده بود....!!

صدای نیاز روی انسرینگ گوشی و در فضای یخ بسته و هول برداشته ی ماشین... پیچید: آزاد جان...؟! الان با پلیس تماس گرفتم... هنوز خبری نشده.... هیچ بیمارستانی....

ماشین با قیژ محکمی...، گوشه ی اتوبان ایستاد....

کیانی پیاده شد....

نیاز، هنوز داشت صدایش می کرد....

قلبم می کوبید....

ناخواسته... بــــی اراده.... هنوز از شوک درنیامده.... پیاده شدم....

در های دو طرف.. باز مانده بود....

کیانی... رفت طرف خاکی جاده ی خاکی.... لرزش خفیف بدنش را.. توی تاریکی... مـــــی دیدم.....

سوز سردی وزیدن گرفت...

هوهوی باد پیچید....

دست هایم را بغلم حلقه کردم....

پلک هایم.. گرم شد....

صدای نیاز، ضعیف، اما می آمد: آزاد جان؟ بیا خونه.. من مردم از نگرانی....

کیانی حمله کرد به ماشین....

از سمت من خم شدو موبایلش را برداشت....

برگشت و دوید سمت جاده ی خاکی.....

گوشی را.... با یک حرکت... چنـــــان پر قدرت.....!.....، پرت کرد توی تاریکی و جاده ی خــــاکی و سرش را بالا گرفت و..... دست هایش را... آن جور عـــــذاب آور.. تکان داد و.. از تـــــــــــــه دل..... و عــــــــــــاجزانه...... و.... جگــــــــــــرســــــوز.. ...، عربده کشید: خــــــــــــــــــــــــ ـــــدا......................!!

سوز زد....

ســــردم شد.....

اشک... یک قطره ی.. بی اجازه ی.... اشک..... از گوشه ی چشمم... پایین چکید.


دست هایش را... به موازات بدنش.. بالا گرفت... سرش را گرفت بالا.. بالاتر... رو به آسمان سیاهی که... سیاهی اش، نهایت نداشت.....!...

فریاد کشید.... : پس تو کجـــــــایی..........؟!...

قطره ی اشک بعدی...

بی اجازه تر....

سر خورد روی صورتم......

تکه سنگی از روی زمین برداشت....

باد می زد...

- دیگه تحمل ندارم لعنتی....!! چرا نمــــــــی فهمی؟؟؟!!!!

تکه سنگ را با نفرت....!... با درد.........، به طرف آسمان پرتاب کرد: دیگه نمی کشم!! بـــــــس کن !!! دارم کم میارم....!! می خوای کم آوردنمو به چشم ببینی؟؟!!!.... بـــــــــــس کن لعنتی!!! بس کن.....

باد می زد...

کت کیانی.... تکان می خورد....

سردم شد....

خودم را توی بغلم مچاله کردم....

چنگ زد به پیراهن سیاه تنش و....عربده کشید: می خوای بی تا رو ازم بگیری؟؟؟می خوای بخوابونیش بغل بابام؟؟!!! می خوای همین آدم نصفه نیمه رو... زنی رو که هیچی ازش به جز یک جفت چشم بی حواس و دستایی که دائما می لرزن....،مونده..، ازم بگیری؟؟!!!! دیگه باید تو کدوم تیمارستن دنبال شوک بگردم؟؟ کدوم دکترو ببرم بالای سرش؟؟!! کدوم داروخانه رو.. کدوم شرکتو زیر و رو کنم واسه پیدا کردن قرص هایی که باید مشت مشت بخوره؟؟؟!! ... تو خــــدایی؟؟؟!!! تو به من بگو این بار... از کدوم گوشه ی این شهر کثافت زده پیداش کنم.....!!!.... تو به من بگــــــو...! دیگه داره حــــــــــــالم از تحمل هرچی که تو اسمشو زندگی می ذاری و من بهش می گم لجـــــن!!! ، به هـــــــم می خوره!!! می فهمی؟!!!

یخ زده بودم.....

لرز گرفتم...

دندان هایم.. بهم خورد....

صورت قرمز و برافروخته ی همکلاسی قدیمی.... وسط جاده ی بهشت زهرا... دو ساعت از نیمه شب گذشته.... آنجور دردآور... آنجــــور درد..، کشیـــده....!...

دست هایم را بالا آوردم و.. گونه ها و بینی ام را پوشاندم....

اشک هایم...

گریه هایم...

خیلی وقت بود که اینطور گریه نکرده بودم..............

من ندیدم اما..، حس کردم که چطور... چشم هایش.. صورتش.. و تمام سلول هایش... از بی تابی بی تا... به عجــــز نشسته بود......

مشتش را به طرف آسمان سیاه و بـــــی ستاره کوبید....

- تموم کن... تمومش کن این بازی رو..... من دیــــگه طاقت بازی خوردن ندارم ...!!! من دیگه تحمل دیدن یه تیکه گوشت شوک زده رو.. گوشه ی بیمارستانا... با نگاه بی پناه و رنج کشیده ...، ندارم...... مــــی فهمی؟؟!!!

اشک هام...

ریخت پایین....

نمی دانستم چی باید صدایش بزنم..... حتی نمی دانستم باید صدایش بزنم......؟!... لب هایم بهم خورد.... لب هایم بهم خورد و فقط توانستم زمزمه کنم: بسه......

ناگهان کیانی برگشت.... دست هایم به صورتم.. چشم هایم پنهان شده پس دست های لرزانم... یخ بسته.... نگاهش می کردم.... که جنون گرفته بودش.....، و من..... خیلی وقت بود که نمی توانستم مسکن خـــــوبی باشم.......

جنون گرفته بودش... هجوم برد طرف ماشین و.... فریاد کشید... عربده.. از بیخ گلویش... و سرش را...، در کسری از ثانیه.... به لبه ی سه گوش درِ بازمانده ی ماشین کوبید...!!.... خون از پیشانیش بیرون زد.... جیغ زدم..... هیستریک... ناخودآگاه.. بی طاقت.... کامیونی با شتاب و بوقی گوشخراش...، از کنارمان رد شد... خاک پاشید.... جیغ کشیدم..... « بس کـــــــن...!!! » .....

چشم هایش رو به بسته شدن رفت..... سرش عقب افتاد... پایش لنگید و همان جا کنار ماشین.. سر خورد و روی زمین افتاد و.... تیکه اش را به تنه ی هیوندای سیاه داد......

سوز زد....

خاک پاشید....

چشم های کیانی.. خاموش... روی هم افتاد....

رد باریکی از خون... از گوشه ی پیشانیش.... جاری بود....

و سکــــــوت.....

بس عظیــــم....

لرزیدم...

و پاهایم... که تحمل نگاه داشتن بدنم را نداشت....

من هم....، سـُــــــــــــر خوردم.


چشم هایم را بسته بودم.... سرم را تکیه داده بودم به تنه ی ماشین... و گوش هایم.. به نوازش تردد ماشین ها.... و گاه پاشیدن خاکشان به کناره های جاده.... صدای بی صدای آسمان سیاه.... و تنها... تنفسی خالی از امید..... خالی از خشم... مسکوت... تنفسی...، مغروق خستگی............

نمی دانم چند تا کامیون رد شد...

نمی دانم گذر چند تا ماشین رنگ و وارنگ.. به اتوبان تاریک بهشت زهرا افتاد....

حتی نمی دانم... ثانیه ها... چند بار سر هم را شیره مالیدند و... به سراب رسیدن به دقایق، از هم سبقت گرفتند....

نفهمیدم کی بود... چطور شد... و کجا..... که ریتم نفس های همکلاسی قدیم و.....آدم جدید این روزها.....، عاری از تپش و تلاطم شد....

کی بود که من... تنها به بهانه ی درد گرفتن دستم، که کف زمین عمود شده بود و حالا، می سوخت...، درز پلک هایم را...، به روی همه ی آدم های جدید.... و شرمسار از قضاوت های گذشته ...، باز کردم......

مردمک هایم... دور تا دور زمین خاکی روبه رو گشت.... آسمان سیاه بود اما مهتاب.... کمی.. تنها کمی هوا را روشن می کرد.... کف دستم را از زمین برداشتم و سنگریزه های چسبیده را، جدا کردم..... و به خراش کوچکی که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود، دست نوازشی کشیدم..... مهره های گردنم از سرما... سخت شده بود.. تکانی به سرم دادم و همان طور متکی به ماشین، به طرف چپ، چرخاندم....

چشم های همکلاسی قدیم.... باز... رو به آسمان.... مات... مسکوت....

نگاهش کردم... نه جوری که به یک مرد نگاه کنم.... نه جوری که بخواهم کسی را... کنکاش کنم و...، به قضاوت بنشینم... فقط جوری نگاهش کردم...، که به آدمی... پیش چشم هایم.. از نو متولد شده.......!....

آدمی که سرش را تکیه داده بود به تنه ی ماشین و... نگاه گنگش به آسمان تاریکی ها بود.... و رد باریکی از خون خشک شده... گوشه ی پیشانیش....

آدمی که انگــــار...، من بود...!

من سه سال پیش!! منِ درمانده و مفلوک سه سال پیش که حتی نمی توانست از یک تا ده بشمرد!!!... منی که.... ده روز تمام... خودم را در اتاق نفرین شده ی ناجی استخری که هرگز نشناخته بودمش، پنهان کردم و .. به تبعیت از راهی که در اولین شبی که بهش پناه برده بودم و او به خیال و روش خودش، برایم از یادبرنده ی نوشین در جام های کریستال ریخته بود و... من نفهمیده بودم و.... فرامـــــوش کرده بودم......، به خالقم کفر گفتم و... ویسکی خوردم و... سیگار کشیدم و.... زار زدم...............

من از دنیا بریده ای که... نمی دانستم سیگار را چطور می نویسند..

من ترحم برانگیزی که... حواسم نبود به دختر و پسر هایی که هر شب به خانه ی ناجی مغروق می ریختند! به آدم هایی که یا چشم هاشان خمار بود، یا خنده هایشان... عذاب آور.... و صدای موزیک و رقص و....

من از عـــــالم و آدم بریده ای که، حتی نمی دانستم خورشید که طلوع می کند، روز می شود یا شب.........؟!

هوهوی باد که وزیدن گرفت، نفس من که از شدت سرما پله پله شدو تکانی که جهت مچاله کردن خودم خوردم، انگاری متوجهش کرد.... که سرش.. همان طور متکی به ماشین... چند درجه چرخید به طرف من...

نگاهم را گرفتم و سرم را به سمتی دیگر چرخاندم.... سردم شده بود و هر آن..، امکان بارش چشم ها و ریزش باورهای غلطم ...، وجود داشت.....!..

چند ثانیه بعد.. صدای نفس عمیقی آمد... صدای دست به زمین زدن و بلند شدن...

و من... که بی اراده به نگاه کردن برگشتم... چشمش توی چشمم افتاد.... آهسته گفت: سرد شده....

به ماشین اشاره ی کوتاهی کرد و... ســــلانه سلانه..، به طرف در راننده.. به راه افتاد...

و من آنقدر سردم بود، که با تن و بدنی کرخ شده و دندان هایی لرزان...، سنگین و متفکر... به دنبالش سوار ماشین شدم....

استارت زد و.... به راه افتاد.....

شیشه ی خودم را تا انتها بالا کشیدم...

شیشه ی خودش را .. تا انتها، پایین کشید.....

دستش را گذاشت لبه ی پنجره و ماشین را از شانه ی خاکی بیرون کشید.....

فضای داخل ماشین، آرام بود.. خالی از اضطراب چند دقیقه قبل که البته علتش هنوز هم وجود داشت... اما من نمی دانم چرا خیالم از یک جایی که نمی دانستم کجاست، بابت بی تا راحت بود!.. از شهود بود یا حضور خدایی که آن شب بعد از مدت ها.. به وضوح درون قلبم و کنارم، حسش می کردم......

توی خودم داخل صندلی مچاله شده بودم... و اختیار را سپرده بودم به دست آدمی که نمی دانم چرا آن شب هیچ جوره، دلم نمی آمد باهاش مخالفت کنم.....

دکمه ی کوچک پخش را فشار داد.... خودم را توی صندلی غرق کردم و به جاده ی تاریک و روشن مقابل چشم سپردم......

صدای ملایم و دلنشینی..، گوش هایم را نوازش داد.....


من برای تو می خونم.. هنوز از این ور دیوار....

هرجای گریه که هستی....، خاطره هاتو نگه دار................


دست هایم را زیر بغلم مچاله کردم .... چشم هایم.. آرام اما گرم... اما داغ.. به رو به رو بود.... و گوشه چشمی، مردی را می پاییدم، که همین چند دقیقه پیش تا دم مرگ برده و برمان گردانده بود....!.... آدمی.. که تنها انرژی ای که ازش به من می خورد، دلگیری و... خستگی بی حد و حصری بود.......


تو نمی دونی عزیزم.. حالِ روزگار مارو.....

توی ذهن آینه بشمر.. تک تک حادثه هارو....


دستم رفت روی دکمه و شیشه ام را.. علی رغم آن همه سرما... پایین فرستادم......

نیم نگاهی گوشه چشمی.. به من انداخت...

رویش را گرفت... و همان طور که انگشت هایش را میان موهایش می لغزاند، با خودش زمزمه کرد: پیر شدم بی تا........


خورشیدو از ما گرفتن... شکر شب..، ستاره پیداس....

از نگاه ما جرقه..، صد تا فانوسه.. یه رویاس......

من برای تو می خونم... بهترین ترانه هارو.........

دل دیـــــوارو بلرزون...!.. تازه کن خلوت مارو.....


دلم... جمع شد... برای زمزمه ی... دردآورش....

گرمم بود.. و دلم.. در یکجور آرامش خالص... می تپید برای جرقه هایی که رویا نشده، رو به خاموشی می رفتند....

و من که به اندازه ی همه ی رودخانه های دنیا، اشک های بی صدا داشتم.... تنها سر تکان دادم... و گوش هایم را سپردم به موسیقی.... و سکوت آدمی که.... آن شب، من و... باورهاو... درد هایم را... کن فیکون کرده بود.........!


هم غصه .. بخون با من.... تو این قفس بی مرز... لعنت به چراغ ســرخ..... لعنت! به چراغ سبـــــز.....!


لب هایم بهم خورد...

صدایی ازم نیامد اما.... خودم می دانستم که چی دارم می خوانم... خودم می دانستم که توی دلم.. و توی چشم هام.. چه خبر شده ست.....

خورشیدو از ما گرفتن.. شکر شب ستاره پیداس....

از نگاه ما جرقه... صد تا فانوس یه رویاس......

اشک.. بی صدا.. از گوشه ی چشمم روان بود.....، وقتی موسیقی نمی دانم برای بار چندم به انتها می رسید و.. فرمان ماشین آزاد کیانی...، داخل محوطه ی هتلی تقریبا جمع جور و خوش نما..، حوالی خیابان کوههای درکه... می پیچید.....

خم شدم بودم به جلو، دستم را چسبانده بودم به پنجره ی یخ زده... و فکر می کردم که چرا اینقــــدر...، صبــــور و... آرامم......؟


رمان خالکوبی13


حواسم را که جمع کردم، معینی بالای سرم ایستاده بود... نگاهی به طرح ها انداخت... چانه بالا کشید: یقه ایراد داره...
فکرم را از همه جا جمع کردم وبه چشم های پشت عینک معینی دادم... لبخند زدم: هنوز تموم نشده... بذارید تموم شه...
اوهوم کشیده ای گفت.. دست هایش را زد پشتش و یکی دو قدم از من دور شد و به سمت بقیه رفت.... به کار خودم مشغول شدم و به آبریزش کلافه کننده ام.... قرص ها داشتند اثر می کردند انگاری که چشم هایم رو به گرمی می رفت و خواب بر من مستولی می شد.... با کوبیده شدن لیوان چای روی میز از جا پریدم...!..مهتاب بود: می خوای مرخصی رد کنی؟!
چشم هایم را مالیدم وصورتم را نزدیک بخار برخاسته از لیوان گرفتم: نه... خوبم...
و همان لحظه به بدترین شکل ممکن عطسه کردم.... جوری که معینی از جا پرید و با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد!!... گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و به روی خودم نیاوردم.... معینی باز نزدیک شد: حالتون خوبه خانوم سرشار؟!
از پس پرده ی چشم های اشکی ام، تار بود....
پلک هایم را محکم جمع کردم: بله.. خوبم...
نگاهی به ساعتش انداخت: اگه بخواید می تونید یه ساعت زودتر برید.. مساله ای نیست...
دلم نمی خواست ... دلم نمی خواست بروم خانه وتنها بنشینم وسط هال و به صفحه ی خاموش تلویزیون زل بزنم.... و به این فکر کنم که چقــــدر...، کار نکرده دارم...
لبخندی پر از مریضی و بی حالی زدم: ممنونم از لطفتون.. اما احتیاجی نیست.. بهتر می شم الان...
شانه بالا انداخت: والا خانوم اگه بنا به خوب شدن بود که از صبح صدای عطسه های شما تا اتاق منم میاد!!
مهتا و یکی دیگر از پسرها زدند زیر خنده... اما من همچنان خاموش، نگاه کردم.... سرم را پایین آوردم وبی توجه به بقیه به کارم ادامه دادم.... باز داشت چشم هایم می رفت که از این دنیا کنده شود.. اما سنگینی سرم اجازه نمی داد... و با تکان محکمی بیدار می شدم...
بالاخره ساعت کاری تمام شد و ز شرکت بیرون آمدم... دو بار نزدیک بود تصادف کنم... گیج و منگ بودم.. خدا لعنتتت نکند نیاز!!... ماشین را توی پارکینگ رها کردم و خودم را داخل خانه انداختم... خانه ی تاریک.. چراغ های خاموش.. اما مثل همیشه.. به عادت باقی مانده از خانه ی پدری و حاج خانوم...، چراغ آشپزخانه روشن بود..... خانه ی پدری...؟!... حاج خانوم....؟!... کفش هایم را کندم و برای فرار از فکر های خوره وار، در را بهم کوبیدم....!!...
دکمه های مانتویم را نفهمیدم چجوری باز کردم... چجوری صورتم را زیر شیر آب گرفتم و کی یک لیوان بزرگ شیر و دارو خوردم.... و چطور شد که روی مبل دو نفره ی هال، پتو روی خودم کشیدم...، مچاله شدم و به خواب رفتم.........
آفتاب زده بود و من یادم رفته بود پرده ها را کنار بزنم.. پس هیچ نوری از درز هیچ پنجره ای عبور نکرده و من را بیدار نکرده بود.... از جا پرسیدم... بدنم درد می کرد... گلویم بسته شده بودم... کوبیده و کلافه به دنبال موبایلم گشتم.... معده ام می سوخت اما دهانم بی میل بود.... موبایل سفید... ساعت یازده را نشان میداد....!!... با عجله شماره ی دفتر را گرفتم... بعد عدد چهار... وصل می شد به نیاز... صدای ظریفش که توی گوشی پیچید، خش دار و گرفته گفتم: سلام خانم ملک... سرشارم..!
چشمم خورد به دریچه ی کولر... لعنت بلند بالایی برایش فرستادم و در جواب نگرانی نیاز، ازش درخواست مرخصی کردم... گفت بمان.. با معینی حرف می زنم... گفت بمان و استراحت کن... فردا هم پنج شنبه... نیمه وقت... اصلا نمی خواهد بیایی امروز و فردا... آدمدم امتناع کنم... اجازه نداد حرف بزنم... گفت دارو بخور و بگیر بخواب که تا شنبه خوب بشوی....
موبایل را کنار بالشم گذاشتم... پلک های داغم روی هم می رفت و اعتراض معده ی گرسنه ی به سوزش افتاده ام....، شنیده نمی شد.....
ساعت هفت و نیم بود... آره.. انگار هفت و نیم بود .... پاهایم را از لبه ی مبل آویزان کردم... تنم درد می کرد... دستم را جلوی دهانم گرفتم و سرفه کنان، راه افتادم سمت پنجره ها... گوشه ی پرده را کنار زدم.. حیاط ساختمان خلوت بود... و چراغ های دور باغچه ، روشن.... چرخیدم به طرف هال کوچک و تکیه ام را دادم به دیوار... هیچ کس نبود... هیچ صدایی نمی آمد.... من بودم و ... من بودم و .... خودم.... پرده را انداختم و برای فرار از سکوت بیش از حد خانه، پاور ضبط را فشار دادم... پاهایم را درون روفرشی های حمامم کردم و از کمد دوم توی اتاق خواب سفیدم، بلوز و شلوار ابریشمی شیری رنگ خوابم را تنم کردم.... همان جور مریض و کلافه راهی آشپزخانه شدم... در یخچال را باز کردم.... هیچی نداشتم... خالی خالی... فقط دو تا قوطی شیر عسل و باکس شکلات و پنیر و ... لیمو ترش .. همین ها.... کاش پریشب به جای خرید بهداشتی، یخچالم را پر کرده بودم!! چای ساز را زدم و کرخ و بی حال پشت کانتر نشستم.. قوطی شیرعسل توی دستم را باز کردم.... معده ام بدجوری گرسنه بود و رو به سوراخ شدن می رفت!!.. قوطی کوچک شیر عسل را یک نفس سرکشیدم و سعی کردم به معده ام حالی کنم که نه چیزی برای خوردن داریم، و نه جانی برای بیرون زدن و خرید..... فکرم رفته بود سمت زنگ زدن به رستوران سر خیابان و سفارش دادن که صدای زنگ در، از جا پراندم......

قوطی خالی شیر عسل را توی دستم فشردم....
کی بود....؟؟
من کی را داشتم که بیاید و زنگ در خانه ام را بزند؟؟....
از جا بلند شدم... دودیم پشت پنجره ی هال.... نه... هیچی معلوم نبود... یادم افتاد که مثلا این خانه آیفون دارد!!... مانیتور آیفون را روشن کردم... خدای من... گوشی را برداشتم ودهان باز مانده از حیرتم را جمع کردم: تو اینجا چیکار می کنی....؟؟؟
صدا و تصویر نیاز ملک، همزمان شد: عوض مهمون نوازیته خانوم سرشار؟؟!! عوض استنطاق من، پاشو بیا دم در... دستم سنگینه، تنهایی زورم نمی رسه...
صدای بلند رعد... توی سرم پیچید...
شال پهنی از روی مبل چنگ زدم .. مانتوی گشاد دیروزی را به دور خودم پیچیدم و ب توجه به نامرتب بودنم، از خانه بیرون زدم....
در را که باز کردم، نیاز ملک بود و ... جعبه های پیتزا و..... دو سه تا کیسه ی خرید و ..... لبخند دلنشین معاون اروس و.... حیرانی من و.... گیجی من و.... یک دنیا ترس و شرمندگی همزمان ...!...
کیسه ها ی شهروند را از دستش گرفتم و زمزمه کردم: چیکار کردی....
خندید وبی تعارف وارد حیاط شد: کاری نکردم... خیلی داغونی... نگران شده بودم...
کیسه ها را بالا گرفتم: اینجوری؟!
چشمکی دلنشینی زد و خودش راه ورودی ساختمان را در پیش گرفت: هرجوری...!!
نم باران نادر مردادماهی، به صورتم زد...
به مسیر رفتنش نگاه کردم.... ذهنم داشت آنالیز می کرد....نیاز ملک.. معاون نازنین اروس... اینجا بود... وسط خانه ی من... درست بود...؟! درست نبود....؟!...
قدم هایم را سرعت بخشیدم و همان طور که کلید می انداختم توی قفل و در را برای غریبه ی میهمان باز می کردم، پرسیدم: آدرس اینجا رو از کجا آوردی؟!!
با اجازه ای گفت و با لبخند وارد شد: مث اینکه همه تو اروس فایل دارن!!.. منم که.. سربازرس!!
و خنیدد....
و خندیدم...
لبخند زنان خانه و دکوراسیونش را از نظر گذراند... کیسه های خرید را روی کانتر گذاشتم.. جعبه های پیتزای توی دستش را کنار دست من گذاشت و همان طور که آشپزخانه را هم دید می زد، گفت: wow... عجب جای دنجی...!
چرخید و رو به روی من ایستاد: خونه ی قشنگی داری... تنها زندگی می کنی...؟!
محو شدم وسط چشم هایش... حل شدم... شل شدم... بعد به سرعت یخ بستم... عضلاتم سفت و منقبض شد.... لبخند زدم... تند و سرسری... دستم را دراز کردم: مانتوتو بده آویزون کنم...
با تانی... شالش را از سرش کشید... و وقتی میان دست هایم می گذاشتش، هنوز نگاهم می کرد.... و جوری که... انگار تنها کلامی که ازش ساطع می شد، درک بود.....
لباس هایش را آویزان کردم و همان طور که تعارفش می کردم بنشیند، به اتاق خواب رفتم... موهای بهم ریخته ام را با کش سبکی بستم و با همان لباس خواب بلند و خوش دوخت، رفتم سراغ خرید ها... با شرمندگی سرم را بالا گرفتم: اینا دیگه واسه چیه آخه...
باز با همان مهربان ذاتی ، همان طور که دست هایش را روبه روی من به کانتر عمود می کرد، گفت: هیچی.... فقط با خودم گفتم شاید حوصله غذا درست کردن نداشته باشی... مهمون سر زده شامشم باید بیاره... تازه! شیرینی یادم رفت بگیرم... دوست دارم بار اول می رم خونه ی کسی حتما شیرینی یا شکلات ببرم.. یادت باشه ازم طلب داری...!
خندیدم.... و پلک زدم.. آرام...
- خوش اومدی... خیلی لطف کردی...، خانوم ملک....!
خنده ی بامزه ای کرد که بیشتر شبیه به پوزخند بی خیالی بود: کاری نکردم خانوم سرشار...
نگاهم را از اندام ظریف و بلوز حریر و گشاد و آجری رنگش گرفتم و جعبه های پیتزای ولع آور و نوشابه و لیوان های بزرگ را داخل سینی گذاشتم... خودش نشسته بود روی زمین، پشت میز مربعی شکل و بزرگ و پایه کوتاه وسط.... چهارزانو و مثل بچه ها... از دیدنش خنده ام گرفت.... حالا، بدون پوشش و خارج از اروس و معاون رییس بودن، کم سن و سال تر به نظر می رسید....!
بادیدن خیرگی من و تبسم محوم، خنید: چیه؟! عجیب به نظر می رسم؟؟!!
محتویات شام را روی میز چیدم....
و خواستم بگویم که نه.... غریب به نظر می رسی.....
لیوانش را پر از نوشابه پر گاز کردم: نه... عجیب نیستی...
لیوانش را نزدیک دهانش برد: پس چی ام؟!
اولین برش پیتزای توی دستم، روی هوا معلق ماند....
لیوانش را توی هوا گرفته بود... انگاری که تا نمی گفتم، اجازه ی خوردن نداشتم.... گاز کوچکی به برش مثلثی شکل پیتزا زدم: غریبی...
ابرویش را فرستاد بالا... مکثی کرد و متبسم، نگاهش را ازم گرفت...
درحالیکه چنگالش را توی سالاد فصل فرو می برد ، زمزمه کرد: دیروز خیلی مریض بودی.. صبح هم صدات واقعا شوکه م کرد... عصر دو سه بار گوشیتو گرفتم جواب ندادی....، با خودم گفتم یه سری بهت بزنم...
سرش را بالا گرفت: فقط همین....
بعد، باز شد شبیه وقت هایی که توی دفتر، لبخند های زنانه و اطمینان بخش می زد: حال... هنوزم به نظرت غریبم...؟!
سکوت کردم....
رعد و برق زد...
از گوشه ی باریک پنجره، باران.. پیدا بود....
او که نمی دانست...
او که نمی فهمید.....
حواسم را از پنجره گرفتم ... داشت به نیمه ی خالی هال نگاه می کرد....
- هنوز کامل نشده.. وقت نمی کنم....
دست هایش را از هم باز کرد: مگه مهمه..؟؟ من با خونه ی نو وهنوزمبله نشده ، کلی کیف می کنم!
دستمال کاغذی ها را روی بینی ام فشردم وچشم های اشکی ام را باز و بسته کردم...
و حواسم نبود....
و حواسم نبود که نیاز ملک... چطور به چشم های بی حالم زل زده.... و چطور فکری ست... و چطور... من را می کاود.....
جعبه ی نیم خورده ی پیتزا را پس زدم... زانوانم را توی شکمم جمع کردم و دست هایم را به دورشان حلقه زدم.. متعجب به غذای مانده اشاره کرد: دوست نداشتی؟؟
تند سر تکان دادم: نه نه... سیر شدم...
چشم هایش را گرد کرد: رنگت خیلی پریده س... یکم دیگه بخور...
دستم را بالا گرفتم: اصلا نمی تونم...
و باز همان طور که زیر نظرش داشتم، این سوال مثل موریانه مغزم را می جوید که نیاز ملک از من.... چی می داند......
آنقدر آرام و با طمانینه غذا می خورد که حوصله ام سر رفت و برای ریختن چای به آشپزخانه پناه بردم... کیانی از من بهش چی گفته....؟! کیانی از گذشته ها به نیاز چه گفته.......؟! خدای من.... نیاز چه می داند... نیاز از من و گذشته ی من...، از شناسنامه ی لعنت شده ای که برای نوشتن قرار داد بهش دادم ، اما ندیدم که دم دست کیانی باشد، چه می داند......؟!!
شاید... اصلا شاید کیانی او را فرستاده... فرستاده برای سرک کشیدن در زندگی من.. فرستاده اش برای درآوردن ته و توی زندگی من....
آه خدای من... کیانی اینقدر بیکار بود...؟؟!!

- چرا از خودم نمی پرسی ساره....؟!
سـاره.........؟!
ساره....؟!
بعد از مدت ها.... بعد از روز ها... کسی.. غریبه ای.. مرا به این نام صدا زده بود... جدا از خانوم سرشار توی دفتر... جدا از عزیز دل عمه بودن و دیوانه خواندن های شبنم.... جدا از همه ی این حرف ها..... انگار یکی.... از میان گذشته های دور.... صدایم زده بود... ساره....؟!.. و با چنان معصومیتی... و با چنان صمیمیتی.... که دلم را خون می کرد..........
چنان با شتاب برگشتم که اب جوش از لیوان سر پر، روی دستم ریخت....
لیوان را رها کردم ودستم را نزدیک دهان بردم و فوت کردم....
نگاه گنگ... اما پر از حرف نیاز... میان دست و چشمم.. در گردش بود....
صدایش را پایین آورد: معذرت می خوام....
و من... احمقانه.. به این فکر می کردم که همقدیم.. و تقریبا هم وزن... و شاید هم فکر.... مژه هایم را تند نتد بهم زدم: چیزی نشد...
دستم را زیر شیر آب گرفتم.... نیاز ملک در خانه ی من چه غلطی می کرد...!!!!؟ شیر را بستم و برای تمام کردن تمام فکرهای آزار دهنده، چرخیدم طرفش که دست به سینه و مثل همیشه محکم، به کابینت ها تکیه زده بود و سردتر از همیشه،ازش پرسیدم: تو خونه ی همه ی بچه های شرکت میری خانوم ملک....؟!!

ابروهایش به فاصله ی کمی از کامل شدن جمله ام، بالا پرید!! اخم کمرنگی بر پیشانیش نشست... چانه اش را بالا گرفت و همان طور که سعی داشت چشم هایم را حلاجی کند، گفت: ناراحتی که اومدم..؟!
پشتم را به سینک چسباندم و دست هایم را به لبه اش فشار دادم... فکم را... هم....
سر تکان دادم و نقطه ی نامعلومی را توی هوای آشپزخانه مد نظر گرفتم: کنجکاوم...!
ناراحت شده بود.... آره... نیاز ملک از حرف زدن آنجور برودت زده و سنگینم، ناراحت شده بود.... دست چپش را زیر دست راستش گرفت.. ناخنش را به دندان گرفت و با لحنی که می رفت تا عصبی و دلخور شود، سرتکان داد: نیستی! کنجکاو نیستی! ناراحتی!! من فرق کنجکاوی و ناراحتی رو می فهمم سرشار!
درگیر بودم.. هم نمی خواستم ناراحتش کنم.. هم مهمان من بود.. هم لطف کرده بود.. هم... ذهنم داشت مبارزه می کرد با تمام اتفاقات خوب..!!
سکوتم را که دید، از کابینت ها فاصله گرفت.. باز دست هایش را به بغلش زد و نفس عمیقی کشید... این بار، صدایش ملایم تر بود: نه سرشار.. خونه ی هممه شون نمی رم....
سرم را بالا گرفتم... تلاقی نگاه فراری من و... نگاه راسخ نیاز ملک.. دیدنی بود....!
پوف محکمی کردم و رویم را برگرداندم....
گوشه چشمی دیدم که شانه بالا کشید : حالام اگه ناراحتت کردم...
پشتش را به من کرد: اگه خوشت نیومد که وارد خونه ت شدم...
به خرید های روی کانتر نگاه می کردم...
از آشپزخانه بیرون می رفت: همین الان از اینجا می رم...
نگاهم به جعبه های مانده ی پیتزا، خشک شده بود... به سرعت سرم چرخاندم... داشت مانتوی گشادش را تنش می کرد... ذهنم شروع کرد... یکی بد گفت... یکی سرزنش کرد.. یکی منفی بافی کرد... یکی تاسف خورد!!.. به خودم که آمدم، یادم که افتاد که هستم و که هست، یادم که افتاد حرمت مهمانی اش را نگاه نداشته ام، پاهایم به سرعت از زمین کنده شد و تقریبا خودم را پرت کردم توی هال...
داشت شالش را سرش می انداخت....
داشتم خودم را لعنت می کردم...
بیچاره که حرفی نزده بود... چیزی نگفته بود.. کاری نکرده بود!!...
انگار قصد نداشت نگاهم کند!!.. دست هایم را زدم به کمرم: یکم تند رفتم...
لبه ی شالش را صاف کرد: نه... حق با تو بود...
دستم را بالا گرفتم: برام عجیب بود.. همین!!
دست هایش دو طرف بدنش افتاد... چشم های درشتش را به من دوخت... حالا فکر می کردم که کیانی باید چقدر احمق باشد که از این زن چشم بپوشد!!... برای فرار از حرف اضافه ای.. برای گریز از اصرار بیشتر... برای دور نشدن از موضع خودم..!!...، راه افتادم سمت آشپزخانه: تا من یه قهوه درست می کنم، توام مانتوتو دربیار...
هنوز ساکت و متفکر و صامت، وسط هال ایستاده بود وقتی من قهوه دم می کردم....
جعبه های پیتزا یک طرف میز شوت شدند و سینی کوچک حاوی فنجان های قهوه ترک، یک طرف... و نیاز هنوز متفکر و مسکوت.. نشسته بود... روی زمین ولو شدم... همان طور که عطسه ی بلند بالایم را توی دستمال کاغذی خفه می کردم، بی مقدمه گفت: امروز از صبح داشتم به این فکر می کردم که خانم سرشار توی شرکت، با خانم سرشار توی خونه ش، چه فرقی می کنه....
سرش را بالا گرفت: من واقعا به خاطر خودت و سرماخوردگیت اومدم اینجا.... هر فکر دیگه ای که داری، از ذهنت پاک کن!
فنجانم را بالا بردم.... نزدیک دهانم... مزه مزه اش کردم... بعد... با آرامش و یکجور بی تفاوتی، نگاهش کردم: فکری ندارم!
پوزخند زد.. جلو کشید وقهوه اش را به لب برد: می دونم!!
شانه بالا انداختم: به این جور صمیمت ها..، عادت ندارم....!
فنجانش را توی نعلبکی گذاشت و از جلد دلگیری، بیرون آمد: یه اخلاقی دارم... دوستامو خودم انتخاب می کنم.... اومده بودم اینجا که همینو بهت بگم... فکر نمی کردم انقدر گارد بگیری!!
گرمای خفیفی...، از قلب یخ زده ام... گذشت.....
به فنجان قهوه ام نگاه کردم....
انگار که هنوز هم... حسی به نام گرما... در من هست...
آمده بود که دوست باشد...
سرم را بالا گرفتم و به چشم های صادق و بی ریای نیاز ملک نگاه کردم....
چه اشکالی داشت.....؟!

حواسم به همه چیز بود... به عکس طرح دوست داشتنی ام در بروشور های جدید.... به ژورنال های پاییزه ای که کم کم آماده می شد.... به تبلیغات بزرگی که گاه در سطح شهر می دیدم..، که نه تنها به طرح من، که به کالکشن پاییزه مربوط می شد.... اروس بوی پاییز می داد .... طرح ها بوی پاییز می دادند.... فصل، تابستانی بود..... و من..، بوی.......
مانکن های خوش سر و زبان فروشگاههای اروس، ملبس به هر سه چادر طراحی شده ی من، قد بلند... زیبا.... فروش چادرها ، افتتاح شده بود......
من دلشوره داشتم....
من... علی رغم تمام حفظ ظاهرهایم.. علی رغم لبخند های معتمد به نفس و حق به جانبم به معینی... دلشوره داشتم.....!
دلشوره ی نگرفتن... نفروختن.... باختن....!
شبنم حرف می زد....
من حرف می زدم..
شبنم مطمئن بود...
من ترس داشتم.....
شبنم شک نداشت...
من می گفتم اگر.. اما.. شاید......؟!
کیانی را نمی دیدم.... انگار که سایه بود... خیلی کم.. گریزی می زد به طبقه ی ما.... سرکی می کشید... اخمی می کرد... اخطاری می داد.... می رفت........
اما همان حول و حوش دیدن و ندیدن ها... همان وقت هایی که سرم را می انداختم پایین وحواسم را می دادم به کار خودم.... بخشی از ذهن قدرتمند و چند کاره ی زنانه ام، به آنالیز آدم های دور و برم می پرداخت..... که یکی از همان ها، هر چند کمرنگ، مدیرعامل اروس بود... مدیر عاملی که می شناختمش و نمی شناختمش..... و این روزها... و از وقتی که میدیدمش.... گنگ بود و نبود... سردرگم بود ونبود... عصبی و آتشین بود و نبود..... نمی فهمیدمش..... و این نفهمیدن هم، برایم مهم نبود............!
- برام مهم نیست که چه توجیهی داری مهتاب!! حق نداشتی پاتو بذاری تو اتاق و دست به لاکر میثمی بزنی، و نداری!!!
مهتاب تند وهول، جواب داد: وای خانوم ملک چرا نمی ذاری برات توضیح بدم؟؟ کاغذام دست میثمی بود!!! خودشم نبود که ازش بگیرم!!! باید چیکار می کردم؟؟
نیاز اخمش را غلیظ تر کرد: به من می گفتی!
و من... داشتم به این فکر م یکردم که این اخم پررنگ و ضخیم، اصلا به این صورت ملیح، نمی آید......
نیاز از مهتاب رو برگرداند و صدای پاشنه های کفشش به طرف اتاق معینی، روی زمین اروس، پژواک داشت: دفعه ی بعد گزارش می کنم....!!
از شبی که رفت و من پشت به در بسته ی خانه ، تکیه زدم و خودم را برای مهمان نانوازی ام!!...، لعنت کردم....، مکالمه ی زیادی باهم نداشتیم.... نه این که میانمان تاریک باشد... نه اینکه من لطف او و او چای من را یادش رفته باشد، نه... فقط آنقدر سرمان شلوغ شده بود که به دوست بودن، نمی رسیدیم...........!
همه جا شلوغ بود.. شرکت پر از جنب و جوش و ازدحام.... گاه پر از مهمان های خارجی.... اشتیاق برای هر چه زودتر رسیدن پاییز.... برای نشان دادن کالکشن منحصر بفردی که انگار اروس، اولین بار به خود میدیدش.... پرسنل در تکاپو بودند.... همه جا کار ریخته بود... سیصد چهارصد نفر در طبقات چهارصد متری پخش بودند..... و میان همه ی این ازدحام، انگار که کسی، امید فوق العاده و توجه چندانی به چادر طراحی شده ی من نداشت....! علی رغم همه ی پیگیری های بخش فرهنگی و معینی و کیانی... علی رغم همه ی تلاش ها و به یقین رسیدن هایی که منجر به پذیرش طرح من از جانب اروس شده بود، انگار کسی...... به پوشش خاص من... دل نبسته بود.........
برای فرار از هیاهو وبحث پر حرارت اتاق طراحی، موبایلم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم...... اتاق استراحت با دیوار های قرمز و پنجره ی گرد با قاب بژ...، علی رغم واقعیت استرس آور این رنگ، به من آرامش عجیبی داد....... دو دیوار رو به روی هم قرمز رنگ بودند و باقی دیوار ها سفید.... قهوه ساز را روشن کردم و ایستادم تا فنجان کوچکم، پر شود..... از تمام اروس، این اتاق را دوست داشتم...... وسط اتاق کاناپه های راحتی بژ رنگ به چشم می خورد که آن لحظه چقدر تلاش کردم برای مقاومت در برابر نگاه نکردنشان...، و فرار از خوابی عمیق که با لمس پارچه ی خوشرنگشان، مرا می ربود....!!... سمت چپ اتاق چیزی شبیه به آشپزخانه ای بدون کانتر و اوپن وجود داشت.. با طبقه های چوبی و قوطی چای و قهوه ساز و جعبه ی بیسکویت و خوراکی و یخچالی کوچک.... سمت راست لاکرهای مخصوص ما برای حفظ لوازم شخصی مان..، و دری که به منتهی به سرویس بهداشتی مجزای اتاق می شد.....
فنجانم را برداشتم و خیره به اسکرین موبایل، اتاق را به سمت پنجره طی کردم........، که دیدن اسم علی.... ، گام هایم را متوقف کرد!!.. همان شماره ی ناشناسی که دفعه ی قبل به نام خودش سیو کرده بودم.... هیجان زده و ترسان از قطع نشدن تماس، نفهمیدم چطور جواب دادم...........
اما صدای علی... خـــــــــــــالی..... تنم را.. مور مور کرد.....
شاید بشود گفت توی گوشی... التماسش کردم: علی جــــان...؟! چرا صدات اینجوریه؟! علی؟؟
همان طور خالی.. همان طور کسالت زده... جواب داد: اوضاعت چطوره...؟! چیکار می کنی؟!
نشنیده بود........
حرف هایم را... التماس صدایم را.. نشنیده بود.....
نشنیده بود.......؟!
نشنیده گرفته بود................!
راه پنجره را در پیش گرفتم و پیشانیم را چسباندم به پنجره ی خنکش و حس کردم که علاوه بر سرمای فن اتاق، سرمای کلام برادرم هم...... ، منجمدم کرده..............!
- همین روزا میام ببینمت....
- کی علی؟؟ کــــی....؟؟!!
و علی... چطور نمی دانست..... که در برابر هیچ کس به جز او، اینطور واقعی و پر حس و عمیق، نیستم.............
- دارم می رم سوئد....
مرد جوانی با قد و بالای متوسط و پوشیده میان جین و بلوز جذب یاسی و طوسی..، از پیاده روی اروس رد شد و عرض خیابان را به سمت مورانوی مسی رنگ پارک شده رو به روی اروس، طی کرد.....
کلافه و پر از سوال از این همه سفر پی در پی و پریشانی که نکند بیشتر از روزهایی که من گنجایشش را دارم، طول بکشد...، پرسیدم: سوئد؟؟ سوئد چه خبره ؟؟ چرا انقد منو می پیچونی علی؟!!!
مدیرعامل اروس.. که حالا کم سن تر و کم ابهت تر از وقت هایی که داخل اتاقش و با کت شلوار بود، به نظر می رسید، سوار مورانو شد... راننده را می دیدم.... و پشت سر راننده... کسی که عقب نشسته بود.. هر دو دختر.. هر دو جوان.. هر دو... خوش صورت.... گونه ی داغ کرده از رفتارهای علی را به پنجره کشیدم....
- یک ماه بیشتر طول نمی کشه. دارم یه قرارداد می بندم... طرف قراردادم سوئده....
دختری که عقب نشسته بود با خنده به جلو خم شد.... با هم دست دادند... کیانی می خندید... راننده ی جوان می خندید... دختری که عقب نشسته بود گوش مدیرعامل اروس را کشید!!!.... فنجان قهوه را به لب هایم چسباندم و مایع محتویش را سر دادم توی حلقم....
- خب ساره... دیگه باید برم... کاری با من نداری...؟؟
کیانی خندید... دختر را هول داد.... راننده خم شد... زد توی سر و کله ی مدیرعامل اروس.... مدیرعامل اروس خندید.... دختر عقبی گوشش را کشید و خندید.... راننده جوان بلند بلند حرف می زد..... خواستم به علی جوابی بدهم..... صدای زنانه ای از دورها.... از پشت خطوط تلفن.... انگار از جایی که علی نشسته بود، گوش هایم را هدف گرفت: چرا نمیای پس؟؟!!
- می بینمت ... مواظب خودت باش....!
در جلوی مورانو باز شد... کیانی یک پایش را بیرون گذاشت... صدای بوق های تند و سبقت گیرانه ی ناشی از گریختن بردارم، اعصاب مغز و گوشم را نشانه رفت.... قطع کرده بود..؟! من که هنوز خداحافظی نکرده بودم!! قطع کرده بود؟؟!.. کمترین چیزی که خانه ی پدری به ما یاد داد، ادب بود..... سلام و خداحافظی جزء لاینفک هر مکالمه..... قطع کرده بود؟؟... داشت می رفت سوئد..... با تمام صداهای زنانه..... گوشی سفید را میان دستم فشردم... به اسکرین خاموش نگاه کردم.... خداحافظ....، علی.....
گوشی را لاک کردم.... فنجان قهوه ام را تا ته سر کشیدم.... نفس حبس شده ام را رها کردم..... و بی تفاوت تر از همیشه....، از پنجره دور شدم...

در اتاق استراحت را پشت سرم بستم و مسیر خروج را در پیش گرفتم... پایم را از در اصلی سالن بیرون نگذاشته ، چشمم به معینی.. و کنار دستش افروز کیانی افتاد که از پله ها بالا می آمدند... چشم های تیز بین افروز من را هدف گرفت... سلام متبسم و سنگینی بر لبم نشست... لبخندش، مثل دفعه ی قبل، پهن بود...
- حال شما چطوره خانوم سرشار؟!
دستم را از احوالپرسی دست لطیفش پس کشیدم و نگاهم را گذرا، میان او و معینی پخش کردم: تشکر می کنم...
نیم تنه اش را به طرف معینی چرخاند: من و نیاز پشت این طرح بودیم!! می خوام ببینم نظر شما و آزاد که اون همه مخالفت داشتید، حالا که خانم های مملکتی و ... نمونه ش دیروز..، خانم یکی از مجلسی ها تو اروس بود، چیه؟!
بعد بی آنکه منتظر جوابی از جانب معینی با اخم های درهمش باشد، به من نگاه کرد: من از چادر خوشم نمیاد... اما... با کارایی که کوروش انجام داده.. با اون همه کارت پستال دعوت و تبریک و فرستادنشون برای خانواده های مخصوص...،
بینی اش را کمی چین داد و همزمان ابروهاش را بالا فرستاد: بوهای خوبی میاد خانوم سرشار...!!
لبخند از دلم.. و بعد لب هایم گذشت... عمیق.. آنقدر عمیق که معینی دیدش و نفس پر صدایی بیرون فرستاد.... آنقدر عمیق که حس کردم صورت به شادی نشسته ی عمه را میبینم.... و همین حالا.. که هنوز چیزی نشده...، باید زنگ بزنم و از شبنم تشکر کنم..... صدای پاشنه های کفش افروز متوجهم کرد... تکانی خوردم و خودم را کنار کشیدم تا خودش و لبخندش، از من دور شود......
پایم روی پله ی دوم نرفته بود که معینی صدایم زد: سه مدل از روسریارو پسندیدم.. برگشتم بیاین اتاقم صحبت کنیم...
مشتم را سفت کردم و ذوق زده، بله ی بالا بلندی گفتم و به اتاق طراح ها دویدم......
جلوی در طبقه ی خودمان، با کیانی سینه به سینه شدم... که علی رغم همه ی وقت هایی که می شناختمش، با خنده و حین صحبت با کوروش سمیعی، مدیر تبلیغات و بخش فرهنگی، از سالن بیرون می آمدند... کوروش با احترام سر خم کرد.. مثل یکی دو دفعه ی قبلی که دیده بودمش... با همان لبخند عمیق باقیمانده از رضایت افروز کیانی، جواب سلامش را دادم.... برگشتم رد شوم که نگاهم با نگاه کیانی با آن پیراهن چهارخانه ی ریز یاسی طوسی ، تلاقی کرد.... بی خیال و بی قید، مشغول وارسی سر و وضعم بود...!...
سرم را کج کردم بروم که صدایم زد: خانوم سرشــــــــار.....؟!
اوف غلیظی از کشیدن آنجور با قصد و غرض فامیلی عوض شده ام، در دلم نشست!!... قدم برداشته ام را به عقب برگرداندم و منتظر نگاهش کردم... اشاره ای به مانتوی سفید و تا زیر زانویم کرد: شما که چادر طراحی می کنی، این همه واسش می ری و میای...، وقت می ذاری.. هزینه می کنی....، که مثــــــــلا!!!...، دید مردمو عوض کنی....!!!!..،
چانه اش را اشاره وار به مانتوی تنم، بالا و پایین کرد: پس حکمت این چیه....؟!
حواسم به کوروش سمیعی بود.. حواسم بود که تمام حواسش به ماست... و طی یک دو دو تا چهار تای ساده، به این نتیجه رسیدم که اینجا، و حالا، وقت دهان به دهان گذاشتن با کیانی نیست!!... زل زدم به صورت مسخره اش... که آن لحظه مسخره تر از همیشه به نظر می رسید: کاملا شخصیه!
خندید... بلند و کوتاه... بعد به کوروش نگاه کرد... کوروش حتی لبخند هم نمی زد!!... سرش پایین بود... و به ما نگاه نمی کرد... کیانی سر تکان داد: قانع شدم..!!
شانه هایم را نا محسوس به کوروش و رابطه ی رییس و مرئوسی، و محسوس به دید تیز کیانی و یادآوری اینکه نه.... انگاری که هنوز هم، آنطور که باید و شاید، بزرگ نشده.....، بالا انداختم و لبخند حرص درآری زدم: خوشحالم براتون!
و با ممتد کردن لبخندم، نگاهم را از گوش قرمز شده اش گرفتم ...، با اجازه ی کوتاهی گفتم و به سمت میز طراحی ، پرواز کردم..

دور کاغذ الگوهای لوله شده کش بستم و ماگ بزرگ و پر از چایم را به دهانم نزدیک کردم.... به انعکاس تصویرم در سطح چای خیره شدم... صدای علی از گوشم گذشت... لبخند افروز... متانت کوروش... فروش مورد قبول چادرها.... با یادآوری زخم زبان کیانی، ماگ را روی میز گذاشتم. برای عوض کردن دید مردم..... خودم گفته بودم.... شبنم عقیده داشت... می گفت مثل عرب ها.... عمه توپیده بود که عرب ها را با ایرانی ها مقایسه نکن... من فقط شاهد بودم... نشسته بودم وسط عمه و شبنم و به بحثشان گوش می کردم..... عمه داشت حرف می زد.. بعد از مدت ها آه کشیدن و غصه خوردن، بالاخره از وقتی که انگار کورسویی از امید به برخاستن من دیده بود، به حرف افتاده بود... به بدبختی اصطلاحات انگلیسی و عربی شبنم را می فهمید.... از روی جبر تن به دیدن فشن شوهای تلویزیون می داد.... و آن روز ها... من فقط نظاره گر بودم... نمی فهمیدم از چی حرف می زنند... نمی فهمیدم حتی چادر را چطور می نویسند..... نمی فهمیدم...........
و انگار...، که از همه ی آدم ها به دور افتاده بودم.... تا روزی که شبنم از فرق سر تا نوک انگشت پایم را شست و روی بند رخت بالکن کوچک خانه ی عمه، پهن کرد...........
« - مث آدمی که همه کسش مردن نشسته یه گوشه و زانوی غم به بغل گرفتی!! پاشو جمع کن خودتو!! حــــالت بهم نخورد از این رکود؟؟ خجالت نمی کشی وقتی اون پیرزنو می بینی که شب و روزش به خاطر تو یکی شده؟؟!!...
سرم را میان دامنم فرو برده بودم...
چنگ زده بود به کتاب ها و دو سه تا سی دی ولو شده روی تخت و پرتشان کرده بود توی دیوار: وبال گردن شدی ساره؟؟!!! وبال شدی؟؟؟ اونم وبال یه پیرزن علیل و بدبخت؟؟؟ نمی بینی یه چشمش اشکه ، یه چشمش خون؟؟ تو چه جور آدمی هستی؟؟؟.... چطور دلت میاد باهاش اینکارو بکنی؟؟ از شهرش.. خونواده ش... از شصت سال زندگی جداش کردی، آوردیش یه جا که تا دو قدم راه می ره نفسش از گرما تنگ می شه و خودتم در دنیا رو به روت بستی، چپیدی گوشه ی اتاقت که چی؟؟!!! بس نبود از تعلقاتش جداش کردی؟؟ می تونی بفهمی چقدر سخته واسه کسی به اون سن؟؟؟...
و من... چقدر دلم نمی خواست.. که توجیه کنم.. دلیل بیاروم.. داد بزنم.. اصلا بیرونش کنم...!!.... نه.. من حتی دلم نمی خواست که..، حرف بزنم......
سر نکان داده... و چشم های قهوه ای اش را ...، با تاسف گردانده بود: فکر می کنی من نمی دونم....؟!.. من نمی فهمم...؟!.. ساره.... گاهی توی زندگی... زمان هایی می رسه..، که باید بلند شی.. بایستی.. و نفس بکشی.... اونم نه برای خودت... برای کسانی که هستی شون به بودن تو بستگی داره....
کف دستش را به پیشانیش چسبانده بود.. ملافه داشت زیر دستم مچاله می شد.....
- زمان هایی می رسه که زنده بودنمون دست خودمون نیست ساره... باید باشیم، به خاطر کسانی که نبودن ما، از پا درشون میاره.......... »
کسی با چیزی روی میزم ضرب گرفته بود... سرم را بالا گرفتم.. نیاز با خنده و تاسفی شوخی وار بالای سرم ایستاده بود!... مداد توی دستش را روی میز رها کرد.. ضرب قطع شد... به ماگ پر از چای اشاره زد: چایی ترکی می خوری؟؟
خنده ام گرفت...
کش و قوسی به کمرم دادم: خیلی هوس کرده بودم!
دستش را توی هوا تکان داد: معلومه!
بعد همان دستش را روی شکمش کشید: من خیلی گرسنمه!
و صمیمانه افزود: شام بریم بیرون؟!
شام...؟! با نیاز بروم شام بخورم....؟! چه اشکالی دارد....؟ چه اشکالی ندارد؟؟؟.... حالم را بهم می زنی ساره... حــــــــالم را.....
داشت با ذوق می گفت « مهمون من...»...، که « نـــــــــــه ... » ی کوتاه و بی حواسم..، میان جمله و چشم هایش پیچید....
مکث کرد...
توی نگاهش حرف بود...
انگار داشت می گفت من فقط پیشنهاد یک شام دوستانه دادم..... انگار داشت می گفت رد می کنی؟.. پس می زنی...؟! ریجکت می کنی....؟؟....
و لحظه ی آخر...، انگار که نه.... قطعا ! داشت می گفت، برایت متاسفم، ساره.......
و حتی اجازه نداد من به خودم بیایم و حرفی بزنم و جلویش را بگیرم که آن طور به سرعت و پر شتاب چرخید و تقریبا تمام سالن را تا رسیدن به در، دوید.....
بهت زده از گریز نیاز و شوک شده از واکنش بی رحمانه و دور از انتظار خودم، روی صندلی چرمی، رها شدم....
من.. دقیقا... چه کرده بودم.....؟!
آه خدای من...
پشیمان از نه ی بی موقعی که از دهانم بیرون پریده بود... وای خدای من... چطور شده بودم؟!.. چطور نمی توانستم مثل آدم های عادی رفتار کنم...؟ چطور شده بود که این همه.... از دوستی ها... از تمام دست های محبت... وحشت داشتم............؟؟!!
کاغذ ها و وسایلم را از روی میز پس زدم و به سرعت از جا برخاستم و بی توجه به هواس معطوف شده ی طراح ها، برای عذرخواهی از نیاز ملک، گام هایم را به طرف طبقه ی مدیریت، تند کردم.

نیاز پشت میزش نشسته بود و سرش توی کاغذ های جلوی دستش بود... به صدای قدم هایم حتی، سرش را هم بالا نیاورد...!!... انگشت هایم را بهم پیچیدم و من من کنان، جلو رفتم... یکی دو متری میزش ایستادم... نفس عمیقی کشیدم و در حالیکه علی رغم این مدت، لحن پوزش طلبانه ام دست خودم نبود، گفتم: خب... می تونیم بریم خونه... راستش.. در واقع...
ناخن نرم شده ی انگشت شصتم، از گوشه شکست...
- اصلا حوصله ی بیرونو ندارم... ترجیح می دم تو خونه باشم...
دست هایم را با شتاب از هم جدا کردم و با صدایی که کمی عصبی به گوش می رسید پرسیدم: حواست به منه نیاز..؟!
و جمله ام تمام نشده بود که در اتاق مدیرعامل باز شد و کیانی همزمان با بالا آمدن سر نیاز، از اتاقش خارج شد..... نگاه مشکوکش میان من و نیاز که حالا ایستاده بود، به حرکت درآمد... ترجیح دادم چشم هایم به جای دیگری معطوف باشد... جلو آمد و همان طور که هنوز مشکوک به نظر می رسید، پوشه ی سبز رنگی روی میز نیاز گذاشت و بعد از مکث کوتاهی پرسید: لوراتادین داری؟!
نیاز سرش را تکان داد: میارم برات...
نگاه کیانی از من به نیاز چرخید... و من.. دقیقا حس کردم که چقدر از حضور من و احتمالا حرف زدنم با نیاز، خوشش نیامده.... رو کرد به نیاز و چند کلمه ی کوتاه نامفهوم گفت.. کلمات و شاید جمله ای که من حتی پرسشی یا امری بودنش را، نفهمیدم...!!
با تمسخری ناخواسته..، به نیاز نگاه کردم... همان طور که چشم هایش را که حالت توبیخ داشت ، گرد کرده بود و به در اتاق کیانی اشاره می کرد، در حد دو سه کلمه جوابش را داد...
گوشم تغییر زبان نچسب و برخورنده ی آلمانی را..، حس کرد.....
کیانی با اخم کمرنگی از ما رو گرفت ... برگشت و به سمت اتاقش رفت.. و همان جور که می رفت، پشت گردن قرمز شده اش را مالید....
لبخند... نا خواسته.... جاری از یادآوری همه ی روزهایی که خوب بودند...، روزهایی که عاری از تعلق و درد بودند....، روزهایی که همه و همه شان.. سرشار از بی خیالی و بی دغدغه گی بودند....، هر چند کمرنگ.... ، از صورتم... گذشت.....
بوی پاییز....
بوی تغییر فصل...
در دلم پیچید...........

« نیم ساعتی از کلاس گذشته بود... من و حنانه...، دست زیر چانه، محو تماشای استاد افرش بودیم...!!! کم کم داشت از لحن کند و بی جان استاد، خوابم می گرفت....، که افرش از پنجره ی کم عرض بالای در، نگاهی به بیرون انداخت و با صدای بلندی گفت: بیا تو کیانی!!! بیا تو معطل نکن!!!
در باز شد... صورت بی حوصله و خسته ی کیانی... لباس های نه چندان مرتبش، بر خلاف معمول... ته ریش همیشگی... و اخم وسط پیشانی...! و بوی فوق العاده ی عطری که در وهله ی اول، خواب را از سر من و حنانه، پراند!!! افرش به شیشه ی ساغتش زد: کی می خوای مث آدم برسی؟؟!!!
که استاد افرش گاه شوخ و کیانی، با هم از این حرف ها نداشتند... تنها کسی که افرش هم توبیخش می کرد و هم شوخی، کیانی بود، و تنها استادی هم که کیانی از غرولندش ناراحت نمی شد، افرش.......!
من و حنا طرق معمول ردیف دوم نشسته بودیم و کیانی هم به عادت همیشگی، سرش را انداخت پایین و ردیف اول را با نگاه جستجو کرد.. معمولا یکی از دخترها برایش جلو جا می گرفت... آن روز هم کنار در و همان ردیف اول نشست... به فاصله ی سه چهار صندلی با ما.... تا بنشیند و استاد قصه از سر بگیرد و بوی جاافتاده ی ادکلن به ما برسد، چنان سرگیجه ی بدی گرفتم که دلم می خواست بروم عقب تر بنشینم...!! به حنا نگاه کردم.... یک دستش به شقیقه اش بود و با دست دیگرش مقنعه اش را بالا آورده و دهان و بینی اش را پوشانده بود....!! از وضعیتش هم حرص خوردم، هم خنده ام گرفت!!! گفتم تحمل می کنیم... امــــــــا!!! ده دقیقه که گذشت، دیدم رنگ به روی حنا نمانده... حنا به بوی عطر حساس بود و معمولا هم استفاده نمی کرد... من هم حالت تهوع گرفته بودم... معلوم نبود چی به خودش زده که اول آدم را گول می زند، بعد.....! حشره کش مزخرف!!!
دو تا سرفه ی مصلحتی من کردم و دو تا حنا، که افرش با نگاه پرسید چی شده؟؟!! حنا که سرش را تا خرخره انداخت پایین، من اما به در اشاره کردم.. افرش اخم کرد: صدا می ره بیرون!!!
یک ربع دیگر را به چه جان کندنی بود نمی دانم، تحمل کردیم.. نه... جدا حالم داشت بهم می خورد... سیگار هم کشیده بود، نور علی نور....!!! دل خجالتی ام را زدم به آب و آهسته گفتم: ببخشید...!
نفهمید... شانس آوردم که دختر بغل دستی اش چیزی می خواست که مجبور شد کمی متمایل شود و من بیفتم توی تیررس نگاهش.... دستم را توی هوا تکان دادم: ببخشید...!!
و آخخخخ که چقـــــــدر حرصی بودم!!!!
گونه های حنا گل انداخته بود و نگاهش جان نداشت....
کیانی با همان نگاه مسخره، به من نگاه کرد... اخم نکردم... صورتم را دلخور نشان ندادم... حرصی و عصبانی بودم، اما اخم نکردم.....! نباید دید بدی از حجاب من داشته باشد... نباید مثل خیلی ها فکر کند که همه ی ما چقدر آدم های خشک و بسته و گاها... عزاداری هستیم....
به در اشاره کردم: می شه درو باز کنید؟!
ابروهایش را داد بالا.. به در نگاه کرد... بعد به من: می خوره به پام!!!!
آخخخخ که چقدر دلم می خواست قدرت داشتم و خفه اش می کردم!!!!!!
حنا مقنعه اش را محکم تر جلوی دهان و بینی اش گرفت...
به حنا اشاره کردم: دوستم....
منتظر نگاهم کرد: خب؟!
پشت افرش به ما و روبه تخته بود....
چی بگویم آخر؟؟؟ چی می گفتم؟؟؟ می گفتم بوی گند عطرت حال من و دوستم را بهم زده؟؟؟
- هوا نیست تو کلاس...!!!
پوف پر حرصی کشید و دستش رفت به در.... همان طور که در را باز می کرد، زبر لب گفتم: خودتم گمشو بیرون!!!!
و حنانه.... از لحن من و آنجور حرف زدنم، پقی زد زیر خنده....
گرده های درشت درختان محوطه دانشگاه که آن روز ها همه جا را پر کرده بودند، دو دقیقه بعد از باز شدن نصفه نیمه ی در، فضای کلاس را گرفتند.... کیانی با خودش درگیر شد... حواس من و حنانه ی تابلو بهش بود... لباسش را می تکاند... دست می کشید به موهای سرش... یقه اش را می خاراند.... دو سه نفر داشتند می خندیدند.... افرش برگشت: باز چته بچه؟!! دو دقیقه نمی تونی آروم بگیری؟؟!!!
کیانی بامزه و بی حوصله و کمی عصبی، همان طور که به خودش می پیچید ، جواب داد: خب خارش می گیرم استـــــــاد!!!!!
استاد خنده اش را خورد و دستش را به نشانه ی خاک بر سرت!!! به سمت کیانی تکان داد.... و با لحن بامزه ای گفت: فصل گرده افشانیه دیگه... می دونی که....
صدای بلند خنده ی شادی از ته کلاس آمد...
خدای من!! باز حرف های تنظیم خانوادگی شد و هر و کر شادی شروع شده بود!!!!
کیانی... نیم رخش به ما بود... نگاه مسخره ای به استاد انداخت: بــــــله دیگه!!!! فصــــــلشه!!!!! »

چرخیدم طرف نیاز... مشغول بررسی پوشه ی توی دستش بود...
نفس عمیقی کشیدم... تغییر زبانی نچسب، برای متوجه نشدن من... خوشم نیامده بود.. گرچه، اینجا، من و خوش آمدن من مهم نبود.... ازش دور شدم: یه ساعت دیگه منتظرتم..
همین...
که همینش هم، سختم بود....
برگشتم سر میز نور.. حواسم جمع نمی شد... هی راه رفته را برمی گشتم و از نو وارسی می کردم... آقای جمالی..، پیرمرد دوست داشتنی خدمات، ماگ حاوی چای سرد شده ام از از روی میزم برداشت....
- پرش کنم خانوم سرشار؟
سرم را بالا گرفتم... صورتش از چروک، پر بود..!
نگاهی به سیبیل سفید و چشم های خسته اش انداختم و لبخند زدم: مرسی.. میل ندارم...
خندید: شما هر بار که برات چای میارم، نمی خوری. باید یخ کرده شو برگردونم...
بارقه ای از آشنایی، از صورت پیرش گذشت و به صورت من نشست...
بی قراری و اضطراب، در کسری از ثانیه..، به دلم ریخت....
دستم شل شد...
فوری و بی اختیار، پشتم را بهش کردم و هی پشت هم تکرار کردم که: نمی خورم آقای جمالی.. نمی خورم...
و چیزی توی دلم... جوری مچاله شد... قلبم گرفت... نفسم تنگ شد.. چه مرگم شده بود.. چه مرگم...
صورت پیر و خسته ی آقاجون در ذهنم نقش بست...
بی تاب شدم...
بی قرار...
عصبی...
میز نور را رها کردم...
از بچه ها فاصله گرفتم....
قلبم... قلبی که خیلی وقت بود نمی زد.... برای چند صدم ثانیه، در چهره ی همیشگی مستخدم شرکت..، چیزی دیده بود.... و حالا.. داشن این طور خودش را پاره پاره می کرد...
دست کشیدم به پیشانیم...
آمده بودم که آرامش بگیرم....
و حالا...
هر لحظه..
طوفانی از راه می رسید....
و مرا بهم می پیچید......
راه اتاق پرو را در پیش گرفتم... باید به کار خیاط خانه رسیدگی می کردم.... باید یکجوری فراموش می کردم.... باید بریدن و کندن را، به خودم.... گوشزد می کردم.........
و حالا.. و امروز که باید می رفتم اروس... باید می رفتم و از نزدیک می دیدم که چطور با طرح پیشنهادی ام برخورد می شود.. باید می دیدم که استقبالی در کار هست یا نه.... نیاز دلگیر می شد... ساعت ها با هم مسابقه می گذاشتند... خاطره ها هجوم می آوردند... و مستخدم میانسال شرکت، برایم تداعی درد می کرد......... و من.... در گریز از تمامی تعلقات و فکر و خیال ها...، می دانستم که باز .. از همین امشب.. خواب درستی نخواهم داشت....
از زیر شال با دسته موی بافته شده ام بازی می کردم و دست دیگرم به کمرم و نگاهم به مانکن قد بلند و خوش هیکلی بود که داشتم تن خور کت دامن تنش را که خیاط خانه فرستاده بود، می دیدم....
با دست اشاره کردم راه برود...
و بر سر وجدان آواره ام..، فریاد زدم....
جلو رفتم و سوزن ته گرد توی دستم را فشار دادم... دخترک چرخید... از سرانگشت سبابه ام، خون باریکی بیرون زد... خدای من... ضربان قلبم تند شد... داشتم خفه می شدم از این همه جنگ و کشمکش درونی..... مانکن و کت دامن و اتاق پرو را رها کردم و به طرف میز طراحی، دویدم.... خم شدم روی اولین تلفن دم دست و شماره تلفن فراموش نشدنی ذهنم را، گرفتم....
صورت شکسته ی آقاجون.. ذهنم را زیر و رو کرد...
بوق ممتد خط ویژه ی منشی مخصوص..، خط بطلانی بر وجدان عصیان زده ام کشید.....
انگشتم را روی شاسی تلفن فشار دادم..... شماره ی بعدی.. شماره ی بعدی.. یادم نبود... یادم بود...، یادم نمی آمد.... نمی خواستم که یادم بیاید.. ببین..؟! من اولین قدم را برداشتم.. ببین..؟! به حرفت که گوش کردم.... ببین....؟! خودش برنداشت...... ببین؟! ولم می کنی یا نه؟؟......
گوشی را روی میز رها کردم...
ولش کن....
چه مرگت شده یکدفعه؟؟!!
باز دست هایم نافرمانی کردند....
گوشی را برداشتم.... شماره ی بعدی... موبایل.... گرفتم.. بوق اول... انگشت هایم رو به خرد کردن گوشی توی دستم می رفت.... سر و صدای سالن طراحی بالا رفت.... بوق سوم... قطع کن ساره.. قطع کن...!!.... بوق چهارم، خورده و نخورده، صدای آشنای آقاجون را... به گوش من، کشیده زد.....
قلبم، از زدن باز ایستاد....
- الو..؟ بله؟؟
چشم هایم جوشش غریبی حس کرد....
آقای جمالی پشت دراتاق معینی ایستاده بود و داشت برایش نسکافه می برد....
پلک هایم گرم شد....
دستم را گذاشتم روی دهنی گوشی...
- بفرمایید؟؟
گوشی را محکم و با صدا..، روی دستگاه تلفن.. کوبیدم!!
لعنت به وجدان خواب زده ی من.... لعنت به دلتنگی من..... لعنت به....... مــــــــــــــن....!

نیاز تخم مرغ ها را از یخچال بیرون آورد و داخل کاسه ی بنفش رنگ گذاشت... سرش را گرفته بود پایین و محو تماشای چیزی بود انگار، وقتی که داشتم محتویات توی ماهیتابه را هم می زدم... با صدای پر سوالش، سرم را بالا گرفتم: همیشه به پاته؟؟
سرم را بالا گرفتم.. نگاهش به خلخال پای چپم..، خشک شده بود...
نگاهم را گرفتم و ظرف سالاد را روی کانتر گذاشتم: همیشه.
همان طور که جای من را پشت گاز می گرفت، باز پرسید: اذیتت نمی کنه؟؟ دستبند و پابند منو خفه می کنه!!
بعد با صدا خندید: اصولا هر بنــــدی منو خفه می کنه!!!
لبخندی مصنوعی تحویلش دادم و به بهانه ی چیدن میز کوچک هال، ازش دور شدم....
شام در سکوت دلچسبی صرف شد.. گاهی نیاز تکه ای می پراند.. و گاهی من، حرفی می زدم... هر چقدر که می گذشت، به تفاوت های نیاز ملک شرکت و نیاز ملک بیرون پی می بردم... این یکی، بی نهایت بی تکلف تر و... خودمانی تر بود.....
تعریف کرد.. کوتاه و مختصر.... که پدرش را در جنگ از دست داده.... تنها برادرش از ایران رفته... و به همراه مادرش ..، تنهــــــــا... زندگی می کند......
مادر پیری که این چند روز مشهد بود....
ظرف ها را نیاز شست و من چای سبز دم می کردم.... که باز گفت: خوبیش اینه که سر و صدا نداره... خوشگله اما کسی متوجهش نمی شه...
رد نگاهش را گرفتم و باز به مچ پای چپم رسیدم...
به هیچ عنوان روی مود نبودم اما بیشتر از این بدرفتاری را جایز نمی دیدم...
بنابراین..، پایم را بالا گرفتم و کمی تکان دادم و اشاره کردم که: آره.. زیاد صداش درنمیاد...
و نیاز ملک...، که ول کن معامله نبود....
- از جرینگ جرینگشه که آدم خوشش میاد... این یکی همونم نداره..!
و خندید...
و من...
که بی هوا از دهانم در رفته بود: واسه جرینگ جرینگش نیست که می بندم......
نیاز منتظر و پرسشگر نگاهم می کرد..، اما من.. نگاهم را گرفته بودم و... قصد نداشتم به هیــــچ عنوان...!!..، گند زده شده ام را ..، به روی خودم بیاورم.......
چای سبز که خوردیم..، نیاز عزم رفتن کرد.. ساعت از دوازده گذشته بود و من.. تازه حس نگرانی از نیمه شبی تنها را برای یک دوست.. برای دوستی که به خوبی نمی شناختمش...، در خودم حس می کردم... داشت مانتویش را تنش می کرد که پریدم وسط: می خوای برات آژانس بگیرم؟؟
خندید: ماشین دارم...
با انگشت هایم ور رفتم: آره می دونم...
توی کیفش به دنبال سوییچ می گشت.... ناگهان با عجله سرش را بالا گرفت: وای خدای من...!... یادم رفت..!!
ابروانم گره خورد: چی شده؟؟
مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، وا رفت و پوف محکمی کشید: دسته کلیدمو خونه جا گذاشتم... قرار بود امروز کلید ساز ببرم..، به کل یادم رفت!!!!
داشتم توی ذهنم تجزیه تحلیل می کردم که خب... این یعنی چه....؟؟!!...
گوشی اش را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد..
- حالا به کی زنگ می زنی؟؟
- آزاد گفت اگه یادش بمونه کلیدساز می بره برام... بذار ببینم برده یا نه...
چند ثانیه بعد، گوشی را از گوشش فاصله داد: اه... مشترک مورد نظر... رفته تو کمـــــا...!!!
نگاهش کردم...
خب رفته باشد توی کما....
خب اصلا رفته باشد به جهنم...
اصلا کلید نداشته باشد نیاز....
مادرش هم خانه نباشد...
چشم های از درون گرد شده ام را ملایم کردم و سعی داشتم، صدایم.. از تصمیم نامطمئنم.. نلرزد: بمون همین جا...

نگاهش را از محتویات کیفش گرفت و تا چشم هایم بالا آورد...
پلک زد...
سعی کردم فکر نکنم.. به درستی.. و یا نادرستی حرفی که زده بودم....
پلک زد...
یعنی.. باید پیش من می ماند؟!... باید یک شب تمام.... غریبه ای.. که چه اصرار عجیبی به آنشا شدن داشت ... از هوای مشترک من و خانه استشمام می کرد....؟!
پلک زد....
حرف زده بودم... آب ریخته شده را...، نمی شد جمع کرد.....
لبخند کج و انگار.. درک کننده ای زد: نه... مرسی... می رم...
باز دلم، نافرمانی کرد: کجا بری این وقت شب...؟! بمون...
چند ثانیه مکث کرد.. نیاز ملک... تا کجا می خواهی پیش بروی....؟!
- ساره من نمی خوام تو معذورات بمونی.. می رم خونه یکی از دوستام...
زبانم..، بی اجازه، چرخید: تو معذورات نیستم... باور کن...!
قیافه اش وقتی که گفته بودم نمی شود شام برویم بیرون... وقتی برایم خرید کرده بود.. وقتی... نه... نمی توانستم اینقـــدر... بی رحــــم و میهمان نانواز باشم........!...
برای بستن تمامی درها به روی خودم و عقلم و نیاز ملک، دسته ی کیفش را گرفتم و کشیدم: تعارف نکن...
چرخیدم طرف هال.. تنها مبل راحتی که می شد رویش خوابید.... فکر اتاقت را هم، نکن ساره!!
صدای نیاز می آمد: من رو همین مبل می خوابم.. ایرادی که نداره؟؟
حتی برنگشتم توی چشم های میهمانش، نگاه کنم...! فوری راهم را کج کردم طرف اتاق خوابم: باشه..!! می رم برات پتو بیارم..!!
تک لنگه ی در کمد را باز کردم و پتوی سبُک گلبافت را بیرون کشیدم... توی هال بخوابد؟... به تخت نگاه کردم... کلافــــــه....!!... بلوزم را از تنم بیرون کشیدم و روی تخت پرت کردم... چرخیدم از روی کنسول کش سرم را بردارم که چشمم به ببر کوچک کتف چپم افتاد..... لرزه ی خفیفی.. تنم را پوشاند... با شتاب چشم از آینه گرفتم و بلوز و شلوار خنک و پوشیده ی خوابم را برداشتم... یواشکی هال را دید زدم... لبه ی مبل نشسته بود... و به سقف نگاه می کرد... عرض اتاق را چهار بار طی کردم.... دست به کمر شدم... اوففف به تو ساره!!... بالش ها را از روی تخت چنگ زدم.. پتو و روتختی نازک خودم را زدم زیر بغلم.... و از اتاق بیرون رفتم.....
ابروهای نیاز با دیدنم بالا رفت... خندید: چیه؟ چرا قرمز شدی؟؟
با حرصی که نیم دانستم و... می دانستم از کجا می آید...، بالش و پتویش را پرت کردم توی بغلش: خوابم دیر شده!! سوال اضافه، موقوف!!!
و خودم.. نمی دانستم جسارتی که بر زبانم نشسته.. از کجا آمده.. از عصبانیتم.. یا صمیمیت نیاز ملک.....
نیاز روی مبل خوابید و من.. پایین مبل.. روی زمین... چراغ ها به جز تک هالوژن توی آشپزخانه، روشن بود... گوشه چشمی به نیاز نگاه کردم.. ساعدش روی پیشانیش بود... نگاهم را از حالت خوابیدنش گرفتم.... که به پهلو چرخید ، یک دستش را زد زیر گوشش و با اشتیاق پرسید: فردا باید باهم بریم فروشگاه... باید بریم ببینیم چه کردی...!
حس خوبی زیر پوستمدوید.. و این بار من هم، مثل خودش به پهلو شدم: نظر تو چیه؟
- من اولین کسی بودم که از طرحت دفاع کرد!! همون موقع که ایمیل زدی ... افروز اولش خوشش نیومد.. ایمیل دومت که رسید، اومد تو جبهه ی من!!... اما خب مخالفت مهره ی اصلی به قوه ی خودش پابرجا بود و.....
نفسم را فوت کردم بیرون: هســــــت....!!!
نگاه نیاز دور تا دور خانه چرخید... گوشه ی پرده را کنار زده بود و نور کمی از مهتاب خانه را مزین می کرد.... خیره به سقف، زمزمه کرد: از تنهایی نمی ترسی.....؟!
رد نگاهش را گرفتم... و در نقطه ی نامعلومی... من هم به سقف خیره شدم....
زمزمه کردم: باید بترسم...؟!
خندید... انگار.. یک جورهایی.. خیلی عاقلانه....
- نباید بترسی..؟!..
- تو می ترسی؟؟!!..
پتو را تا چانه اش بالا کشید....
هنوز پاییز..، نرسیده بود....
- گاهی وقتا...
دلم.. گرما نداشت.. اما، برای نیاز ملک... برای گاهی ترسیدن های نیاز ملک... می ترسید....
و حالا.. چقـــــــدر به نظرم.. بی گناه تر.. معصوم تر.. و بی دفاع تر می رسید.......
و چطور شد که... برای اولین بار.. بعد از چهار پنج ماه در اروس بودن.... بعد از این همه دیالوگ و مونولوگ مشترک و غیر مشترک..، با نیاز و بی نیاز، داشتن.....، خیره به سقف..، صدایش زدم: نیـــاز....!
- هوم....؟!
- نترس....
خندید: خدا با ماست....!
نخندیدم: نیــــاز....!
- هوم...
- تنهایی ترس نداره...
- داره... هنــــــــوز نمی دونی......!
گلویم سفت شده بود....
- نیــــــــاز....!
- بله سرشار...!...
- نترس... حتی.. گاهی وقتا....
گلویم سفت شده بود.... و انگار که سرما.. از تک تک سلول های من..، به مولکول های هوای توی خانه.. اصابت می کرد.....
و انگاری که پاییز... خیلی وقت می شد که...، آمده بود.......

خبر های خوبی می شنیدم و پاییز آمده بود که خبرهای بهتری هم، بدهد....
زمان به سرعت می گذشت و گوش های من انگار... اعتماد چندانی به موفقیت چادرهایم.. نداشت...!
نیاز خبرم داده بود... بعد معینی صدایم زد توی دفترش و جلوی نیاز.، تبریکم گفت.... مطلعم کرد که نمایندگان شهرستان ها سفارش داده اند.. بازدید و سفارشاتی هر چند معدود، از امارات داشته اند.... و خبر داد که برای فشن شوی پاییزه ی برپا شده در هتل استقلال..، آماده شوم..... نگاهم از نیاز به معینی و برعکس..، به چرخش درآمد... از اتاق معینی بیرون زدم... تمام اروس..، روشن شده بود....!... دویدم توی دستشویی... چشم هایم گرم شده بود.... موبایلم را زا جیب مانتویم بیرون کشیدم.... قلبم می تپید.. آرام..، اما می تپید...!... هجوم اشک را پشت پلک هایم، حس کردم.... سرم را بالا گرفتم و چانه ام را عقب دادم... پلک زدم.. نه.. من گریه نمی کردم.. نه.. حتی برای خوشحالی.. حتی از سر رضایت.. حتی برای برد...!... گوشی را بالا آوردم و شماره ی عمه را گرفتم.... خانه بودن شبنم، آن وقت روز..، بعید بود... اما وقتی صدای گریه های عمه و جیغ شبنم.. از پشت خطوط تلفن گوشم را نشانه گرفت، مطمئن شدم که این بار... و برای اولین بار.. در اولین پیروزی زندگیم..، تنها نیستم.....!...
سرم را بالا گرفته بودم تا اشک هایم.. پایین نریزند....
صدای قربان صدقه های عزیزترین و اشک های خالصانه اش... دلم را از هر لحظه ای، تنگ تر می کرد....
- الهی عمه قربونت بره.. مبارک باشه دختر گلم.. تبریک می گم بهت جون دلم.... من می دونستم عمه.. من می دونستم دخترم... چقدر بهت گفتم.. ببین موفق شدی...!؟ ببین چقدر ترست الکی بود؟؟
شبنم زده بود روی اسپیکرو داشت جیغ جیغ می کرد: ساره ی خر!!!... همین دیروز بعدازظهر داشتم با یکی از طراحامون حرف می زدم.. قراره این هفته بیاد ایران!!.. چادرارو تو نت دیده ساره!!! احتمال سفارش دادنش خیلی زیاده!! به رییست بگو شانسشو از دست نده!!
صدای شبنم... دور و دور تر می شد....
و رگه های خوشحالی صدای عمه... محو تر....
حالا.. تنها تصویر دختر قد بلند و باریکی را می دیدم، که طراح یکی از برندهای خوب ایتالیایی بود و وقتی که عمه در یکی از mall ها گم شده بود و من هم صدای زنگ موبایلم را نشنیده بودم..، کمکش کرده و من را پیدا کرده بود.... دختری با اعتماد به نفس بالا ... نه چندان مهربان، اما خوش قلب... ، که از همان روز اول جوری به دل عمه نشست که ولش نکرد و تا نکشاندش خانه و برایش چای سنتی مخصوصش را نریخت، دست از سرش برنداشت.... شبنم که بار اول خیلی از من افسرده ی آن روز ها.. از من مسکوت... از من پریشان... خوشش نیامده بود..... بعد.. کم کم.... ذره ذره.... با عمه که صمیمی شد..، که آن هم جدای از دوست داشتنی بودن عمه، به بی مادر بودن شبنم و بی قوم و خویشی اش در زندگی گذرا میان اروپا و امارات..، برمی گشت.....، چند جمله ای هم با من همکلام شد...!!..
بعد.. کمی بعد تر که عمه را شناخت و من را هم... پیشنهاد داد باهاش کار کنم.... گفت کار کنی، زندگی برایت آسان تر می گذرد... کمتر فکر می کنی... روزهایت خالی نیست...!.. و این طور بود که به پیشنهاد شبنم تاج... به عنوان عضو بسیار بسیار کوچکی از شرکت نوپای ایرانی عربی خودش و دو تا از اقوامش، مشغول به کار شدم... ویزایم تمدید شد... روزهایم سبک تر.... و چیزهای زیادی از طراحی و پوشاک.. یاد گرفتم....
عمه خبر داده بود.. ویزایش رو به اتمام است... و بیش از این نمی تواند بماند... از طرفی، اخیرا سر و کله ی پسر شوهر مرحومش پیدا شده بود و انگاری تمایل زیادی برای بردن یکی دو ماهه ی عمه در انگلیس داشت.. عمه مردد بود.. اما انگار در صدایش یک جور میل به رفتن.. یکجور حس خوب از بالاخره دیده شدن و بی کس نماندن هم، بود....!...
گذاشتم پای خودش... خانه را سپرد دست شبنم و قرار شد من همین روزها برای پس دادن خانه و جمع کردن اثاثیه، برگردم..... شبنم گفته بود هر چه زودتر بروم....
شبنم.. که سبزه رو و خوش استایل... تعریف می کرد که اوایل.. خیلی سال پیش..، فروشنده ی یکی از همین فروشگاههای بزرگ بوده... بعد پی تحصیلات و استعدادش را گرفته.... رشد کرده..... و حالا از طراحان موفق محسوب می شد.... دختر بیست و نه ساله ای که از گیر دادن به کوک زدن های بی هدف من، به لباس های نیم دوخته شده ی عمه و پیچیدن به پر و پایم سر سکون و سکوتم..، شروع کرده بود....

یک هفته در هتل استقلال، به خوبی برگزار شد... ژیله ها و لباس های خوش دوخت پاییزه مورد استقبالا قرار گرفته بود و نیاز تمام وقت یا آنجا بود، یا با مسئولین اروس در هتل در حال مکالمه.... از بغل من که رد می شد لبخند می زد... حرفی.. کلامی.. یک دو بار کاملا اتفاقی ، هم معینی و هم کیانی دیدند.. کیانی خوشش نیامده بود... مطمئن بودم... و معینی... که داد می زد نه از این روابط، که هنوز از من خوشش نمی آید...!!...
و من دقیقا چند روز قبل از این فشن شو، مرخصی یک هفته ای گرفته بودم... برگشتم شارجه... خانه را تحویل دادم.... اثاثیه را فرستادم خانه ی شبنم.... باقی لوازم مورد نیاز خودم و عمه را با کمکش جمع کردم.... خداحافظی دلگیر... اما متبسمی از خانه.. از هوای همیشه شرجی و گاه غبار گرفته ی سه سال از زندگیم، کردم.... و راهی فرودگاه شدم.... فکر کرده بودم چرا اینجا را برای زندگی انتخاب کردیم...؟!... شاید چون تجارت شرکت علی و معاملاتش با اینجا، زیاد بود.... شاید چون یکی از دوستان خود علی بود که خانه اش را به ما پیشنهاد داد و گفت که جای دنج و آرامی ست.... بعدش.. من و عمه کوچ کردیم.... عمه از خانه اش دل کند و من.... از خانه ام... فـــــرار کردم........
شبنم را با محبت عجیبی بغل گرفتم و از خوبی هایش... از روزهای سیاهی که با کمک او و عمه به خاکستری ختم شده بود...، و از شهر خوبی که به من بد نکرده بود، جدا شدم........
داخلی سالن زنگ خورد.. محمدی صدایم زد: خانم ملک با شما کار دارن خانوم سرشار..
روز خوبی بود.. و انگاری که... نبود.... بیست و ششم مهر ماه...، با خنکای سر صبح و برگ های هنوز سبز شروع شده بود... و من... دلشوره ی عجیـــبی داشتم..... دلشوره ای که نه از اتفاق..، که از بی قراری.. از نا آرامی.. و کلافگی پاییزی و علی الخصوص مهرماهی ام ریشه می گرفت.... از همان سر صبح که از جا برخاستم.. گوشه ی پرده را کنار زدم و به مرد جوانی که توی حیاط نرمش م یکرد خیره ماندم... بعد.. یادم آمد که امروز.. که از شب گذشته.... که از اذان صبح که برای نماز برخاسته ام، انگاری که قلبم توی سینه ام.. سفت شده....
بعد... یادم آمد که سردم شده...!.. بیشتر از هر روزی.. بیشتر از هر زمستانی...!... که امروز... بیست و چهار سالم تمام می شود و من... با این هویت نامعلوم... من بلاتکلیف.. منِ... بازنده.... بازنده ای که دارد جان می کند تا روی پای خودش بایستد...، بیست و پنج ساله می شوم...... از یادآوری و هجی عدد بیست و پنج..، جوشش غریبی را به بینی و پلک هایم حس کردم.. چشم هایم داغ شد.. پوست تنم یخ بسته و مور مور... عضلاتم سفت و منقبض... و گویی که روحم.... خاکستری شده بود..............
پرده را انداخته بودم و از دیدن هر آنچه که پشت دیوار های خانه می گذشت، فرار کرده بودم.....
نه... نمی شد... تا کی می توانستم فرار کنم...؟ حداکثر تا چند ساعت دیگر م یتوانستم خودم را توی خانه حبس کنم و..... به رویم خودم نیاورم که اگر در من تلاطمی نادیده گرفته شده از وحشت بیست و پنج سالگی هست....، آن بیرون.. پشت دیوار های خانه.... اتفاقی رو به افتادن است.....
تند تند.. لباس عوض کردم.. مانتو سفید و جین تیره و کیف آبی نفتی... روسری پهن و پاییزه ی آبی را سرم انداختم ... چشم هایم لرزانم را از سراسر خانه گرفتم و.... خودم را قعر همه ی پاییزهای به انتظار نشسته در پشت دیوار ها.....، پرت کردم.........
همزمان با معینی رسیدم ونگاه خیره اش روی پوششم را ندید گرفتم.. سلام بلند بالایی کرد.. و عجیــــب آنکه..، لبخند داشت...!
و من.... که به رویش لبخند زدم اما... دلم... داغدار طوفان از راه رسیده بود......
همان وقت.. رسیده و نرسیده بودم که محمدی صدایم زد که ملک کارم دارد.... از آینه جیبی کیفم هم فرار کردم اما، تمرین لبخند و گشاده رویی ام بی تاثیر نبود... به آسانسور نرسیدم و راهی پله های طبقه ی ششم شدم.... و جنگ درونی ام.. هنـــــوز.. ادامه داشت..... ، که در پاگرد طبقه ی سوم، زنی در وهله اول مضطرب، به چشمم خورد...! دست هایش را توی هم گره کرده بود و بهم می پیچاند.. به سر در ورودی سالن نگاه می کرد.... به در نیمه باز... و باز راه رفته را برمی گشت... کت شلوار مشکی تنش بود... موهای فندقی داشت و بینی خوش ترکیب عمل شده..... قد بلندی که پاشنه های 5 سانتی درش بی تاثیر نبود.... و حول و حوش پنجاه، نشان می داد.... تعبجم پنهان شدنی نبود وقتی جلو رفتم و همانطور که دستم را می گذاشتم روی بازویش، پرسیدم: می تونم کمکتون کنم؟؟!..
با هولی حیرت برانگیز برگشت طرفم و چشم های قهوه ای اش وسط چشم هایم، دو دو زد......
- بلـــه؟؟؟
ترسیده بود؟؟؟
اینطور نشان می داد.....!
دستم را روی بازویش کشیدم و تلاش کردم از این راه، آرامشم را بهش منتقل کنم....
- می تونم کمکتون کنم...؟! با کی کار دارید؟!
نفهمیدم چی شد که جفت دست هایم را میان دست هایش گرفت و صورت مقتدرش را، خواهشمندانه کرد: شما اینجارو بلدی؟؟...
همانطور که گرماو استخوان های دستش را حس می کردم، صورتش را کاویدم: بله.. می شناسم... شما.. با کی کار دارید؟!!
تند تند مژه های پر پشتش را بهم زد... چقدر به نظرم، آشنا می رسید....
- من اومدم پسرمو ببینم.... هر بار میام، گم می شم..! بس که شلوغه... چقدر بهش گفتم این بزرگی و شلوغه دردسره...، به خرجش نرفت...!!
دلم می خواست بدانم که این زن پریشان و مضطرب ، کیست....!!؟؟
دستش را نوازش کردم و تنها جمله ای را که به ذهنم آمد، گفتم: منم همین فکرو می کنم....
یاد عمه افتادم وقت هایی که گیج می شد... یا ... یا حاج خانوم که می رفت به آشپزخانه و یادش نمی آمد که چکار دارد...... ادامه دادم: آاینجا خیلی شلوغه... سروصداش هم زیاده... حالا... می تونم بپرسم اسم پسرتون چیه؟!
لبخند مهربانی زد... گونه هایش برجسته شد... لب های میانسال اما برجسته و بینی قلمی و کشیده اش، بی نهایت خوش استایلش کرده بود: آزاد... اسمش آزاده!!

حس کردم مثل سیبل شده ام و یکی از دارت های پرشتاب، به طرفم پرت شده!!!
چشم هایم در کسری از ثانیه دو برابر شد و دهانم باز ماند!!!
مادر آزاد کیانی؟؟؟
این زن بی حواس و این طور بی قرار....؟؟!!
خــــــــــــدای من......!!!
دستم را گذاشتم پشت کمرش و .... سعی کردم که تبسمم، دلگرم کننده ی این زن باشد: من راهو بلدم.. بفرمایید بالا.. از این طرف...
خوشحال شد... خندید... اما با همان بی قراری...!!... قدم هایش را تند تر از من برمی داشت و من هزار جور فکر مختلف، در سرم می چرخید......
- اسم شما چیه دخترم؟!
- سرشار هستم خانوم... ساره سرشار..
پله ی بعدی را بالا رفت و با خودش زمزمه کرد: سا.. ره... سا .. را؟؟
تند سر تکان دادم و به صورت دوست داشتنی اش، خندیدم: نه.. سا، ره!
ابروهایش را بالا داد و به نشانه ی اطمینان، پلک بست....
رسیده بودیم به پاگرد طبقه ی ششم: شما برای آزاد کار می کنی؟ می شناسیش؟؟
کنار ایستادم تا زودتر از من، وارد شود: البته..!.. رییسم هستن...
خندید.... اما هنوز دست هایش را توی هم میپیچاند...!!...
به محض ورود، دست من را چسبید و به نیاز و آزاد کیانی که روی میز نیاز خم شده و مشغول یادداشت چیزی بودند، نگاه کرد....
صدای بلند نیاز، سالن خالی مدیریت را، پر کرد: آزاد....!
کیانی سرش را بالا گرفت... اول من را دید.. بعد... زن مضطرب را..!!.. کمرش را صاف کرد و با حالی میان تعجب و .... کلافگی و ... انگاری که شاید.. تکرار...، جلو آمد: شما اینجا چیکار می کنی مامان؟!
زن هنوز دستم را رها نکرده بود... از جایش هم تکان نمی خورد!!.. با دست دیگرش به من اشاره کرد: این خانوم... به من کمک کردن... یادم نمی اومد چجوری باید بیام.....
و جمله ی آخرش.. ده بار در سر من، تکرار شد...
چیزی شبیه به خصم از نیم نگاه کیانی به من، گذشت.. نیاز از پشت میزش بیرون آمد: بیتا جون... خوش اومدید...
دلم می خواست دستم را رها کند تا از شر سنگینی چشم های پسرش، خلاص شوم!!... نوازشی به دستش دادم... متوجهم شد.. نیاز جلو آمد و با اشاره ازم پرسید « چی شده؟! » که جوابش را ندادم.... آزاد جلو آمد و دستش را دراز کرد: بیا مامان.. بیا بریم تو اتاق من...
عصبی و کلافه شده بود! این را به وضوح حس می کردم!!
زن هنوز دست من را رها نکرده بود. نگاه تند کیانی به من چرخید... نه برای نگاهش، که برای به آرامش رسیدن تشنج به وجود آمده در اتمسفر شرکت، با ملایمت به زن گفتم: خب.. خیلی خوشحال شدم از آشنایی تون خانوم کیانی... اگر اجازه بدید، از خدمتتون مرخص شم...
دستش را شل کرد... آزاد بازویش را گرفت... دستم را آهسته، بیرون کشیدم.... لبخند مادرانه ای به رویم پاشید وبازویم را نوازش داد: لطف کردی مامان جان... برو...
خلا بی مقدمه ای که روح بی مادرم را نشانه گرفت، با صدای آزاد، شکست: ممنون خانوم... بیا مامان جان....
نیاز نزدیک آمد و زیر گوش منِ خیره مانده به رفتن کیانی ها، زمزمه کرد: کجا بود؟؟
- تو پله ها... گم شده بود انگار...
خودم از حرف خودم، شگفتی زده برگشتم طرفش و پرسیدم: گم شده بود؟؟؟
راه افتاد سمت میزش و من ندیدم که آیا عادی بودن و جدیت صدایش، در صورتش هم هست...؟!
- مهم نیست...!... راستی.. بیا اینو ببین..
هنوز ایستاده بودم دور تر... دور.. خیلی دور تر از مهم نبودن نیاز ملک.....
باز صدایم زد: فرد شب، یکی از میهمانان رسمی اروس هستی...
سرش را بالا آورد و با لبخند به من هنوز پر از سوال، نگاه کرد... به خودم حرکتی دادم و نزدیک میزش ایستادم: مهمون؟؟
کارت دعوت بنفش سیری را بدستم داد: چند تا از بچه های شرکت و طراحا... کالکشن تابستونیمون موفقیت آمیز بوده... و همچنین..،
چشم هایش به راستی... خوشحال بود: چادرای تو..!
کارت میان دست من وهوا خشک شده بود... احساس داشتم.. احساس یک جور هیجان ناشناخته... احساسی که انگار..، هنوز به مرحله ی بلوغ نرسیده بود.. از همان دو سه روز گذشته که نیاز و معینی خبرم دادند..، از همین شروع صبح جدید، حس به بلوغ نرسیده ای داشتم.... هیجان نارسی که نمی دانست باید خودش را چطور نشان بدهد......
به کارت نگاه کردم.... بدا به حال مدیرعامل اروس و این همه خرج، پشت خرج.... وقتی اسمی از هتل یا رستوران ندیدم و تنها نکته ی پرنگ کارت، شماره پلاک بود، از نیاز پرسیدم: کجا هست؟؟ این تو که ننوشته...
داخلی تلفنش زنگ خورد... داشت گوشی را برمی داشت: یه رستوران خصوصیه..
و توی گوشی جواب داد که: جانم....
و بعد.. به ثانیه نکشیده... چند جمله ی ناآشنای آلمانی پشت همردیف کرد... ناخوشایندم بود!!... کاملا ناخوشایند!!... شانه بالا انداختم و همانطور که از دفتر بیرون می رفتم، میان حرفش آمدم: فکر نکنم بتونم بیام...
دستش را گذاشت روی دهانی گوشی و به من نگاه کرد... و فقط..، نگاه کرد... مسکوتِ.... مسکوت.....!...


تو چشــــــمات.. مال من نیست و...
نگات.. دنبال من نیست و...
چشــــاتُ دزدکی دیدم...
تو قهوه ت...، فــــــــال من نیست و.....
نمـــی دونی.....

نایستادم تا بیش از این حلاجی کنم... که مثلا داشت می گفت بس کن...!... که تمام کن این قصه ی دوری را ساره..!..
رفتم پایین و به کارم مشغول شدم... ثانیه ها به جان کندن می گذشت اما.... تمام وقت..، در حال فرار بودم.. فرار از فکر های پی در پی ... فرار از هر یادآوری.... معینی صدایم زد... آن سوی میز طولانی سالن نشسته بود... گفت که قرار است با هم!!..، روی طرح مشترکی کار کنیم.... طرح مردانه... پالتوی زمستانی و ژیله ی خاص... دیر نبود؟!.. این را من پرسیدم... بی آنکه تغییری در چهره اش پدید اید، چانه بالا انداخت که نــــــع....!!!... آقای جمالی با سبد کوچکی از گل... از رز های سفید و قرمز... از رز هایی که به رنگ عشق بودند و صلــــح...، نزدیک آمد.... دست هایم روی میز، سفت شده بود...!!.. انگاری که به آدم الهام شود... انگاری که حس های بد و خوبم... با حس ششمم درآمیخته باشند.... نگاه همزمان چند نفر، روی جمالی که حالا در یک قدمی من بود، خشک شده بود: اینو برای شما آوردن خانوم سرشار..
نمی توانستم دست هایم را از میز شیشه ای جدا کنم....
نمی دانستم چرا... نمی فهمیدم چه مرگم شده... که دارم از جمالی و سبد کوچک گلش، فرار می کنم!!!
زبانم را توی دهانم به کار انداختم و خونسرد پرسیدم: کی آورده آقای جمالی؟؟
نگاه مستقیم معینی، اذیتم می کرد!!... گل ها را روی میز گذاشت: پیک خانوم...
چرخید برود... نیشخند دو سه تا از بچه ها و معینی، محسوس بود!!!.. نیشخندشان به زنی که همه را نادیده می گرفت و حالا.... چطــــــــــور دیده بودندش!!!
صدایم را بالا بردم: آقای جمالی!
ایستاد...
بلند شدم: صبر کنید... وقتی نمی دونید از طرف کیه، چطور قبولش می کنید؟؟
صدای مهتاب آمد: بابا خانوم سرشار... بیا و خــــــوبی کن..!!..
و صدای خنده ی آزار دهنده اش...
خم شدم روی سبد گل... و به دنبال نشانی از کارت، لا به لایشان را گشتم.... معینی داشت می گفت: درست می گن جمالی.. بیا ببرش...
انگشتم روی کارت سفید رنگ... روی تولدت مبارک.. روی.. علــــــــــــی....، لغزید.....
دست های جمالی برای بردن گل ها.. جلو آمده بود... گنگ نگاهش کردم.. لب هایم، بهم می خورد..
- نمی خواد... ببریدش...
صدای سوت دختر ها بلند شد...
نفهمیدم برای کدامین رویای باطل، اینطور به حماقت افتاده اند....!!...
صورتم را میان گل ها فرو بردم.... چشم هایم را بستم.... خط علی بود... خط خودِ.. خودش..... « تولدت مبارک.. ساره م... قربانت ، علـــــی..».....
صورت داغ شده و پلک های داغ ترم..، که نه به استقبال بیست و پنج سالگی ترسناک...، که به دلتنگی بیچاره کننده ام برای علی.... نشسته بودند..... من را یادش بود... تولدم را یادش بود... ساره اش را... فراموش نکرده بود..!!... صدای زنگ تلفن توی سالن پیچید.... میثمی صدایم زد: خانوم سرشار....، باید بری مدیریت...!!...
سرم را بالا کشیدم و به بدبختی از بوی گل ها.. دل کندم.... چشم هایم..، صاف ...، خورد وسط دوربین های مدار بسته ی چهارگوشه ی سالن.

دست و پایم نمی لرزید اما آنقدر از حس خوب به یاد ماندن و دوست داشته شدن سرشار بودم که هیجان بر خونسردی ام غلبه کرده بود و پاهایم روی زمین بند نبود...!
من و سه نفر دیگر با هم داخل آسانسور بودیم و وقتی رسیدم بالا، ساعت حوالی چهار بود. نیاز داشت توی سالن قدم می زد و با موبایلش ور می رفت.... یاد صبح و زن خوش پوش در خاطرم تداعی شد... دلم می خواست از کسی بپرسم.. اما.... عقلم، به هیچ عنوان، نمی خواست!! به محض دیدنم، به در اتاق کیانی اشاره کرد: بدو دیرش شده. باید بره جایی...
گوشه ی لب هایم ناخواسته بالا پریده بود و این، از چشم تیزبین نیاز دور نماند!! نگاه عمیقی روانه ام کرد و راه افتاد سمت میزش: دیر کنی خودش میاد بیرونا!!
دست هایم را بهم چسباندم و پشت در اتاق کیانی، ایستادم. در زدم و بی حواس تر از آنکه منتظر اجازه باشم، داخل شدم....
نشسته بود پشت میز مدیریت و پر ابهتش و به لپ تاپش زل زده بود...
- با من کاری داشتید؟!
سرش را با رخوت... و یک جورهایی جـــــان کندن!!..، بالا آورد... چند ثانیه مکث کرد.. بعد سرش را خفیف تکان داد: بیا تو...
تو؟؟ از این بیشتر؟؟ نگاهش به مانیتور لپ تاپ بود. با هیجان باقیمانده از گلهای قرمز و سفید، دو قدم جلو رفتم. دستش را به طرفم دراز کرد. پاکت تقریبا بزرگ سفید رنگ با آرم اروس میان انگشت سبابه و سومش ، کنجکاوترم می کرد..!!..
دستش را تکان داد: بگیرش دیگه..!
اخم کمرنگی بر پیشانی نشاندم و سنگین، جلو رفتم... پاکت را تقریبا از میان دستش، کشیدم!! و همین اصرار بر رها نکردن پاکت، باعث شد سرم را بالا بگیرم و برای چرایی کارش، بهش خیره شوم..!..اما هنـــــوز داشت به لپ تاپش نگاه می کرد: قطعا معینی درباره کار جدید و مشترکتون باهات صحبت کرده. اینم طرحای پیشنهادی چند تا اماتوره... یه فلشم داخلشه.. با معینی چکش کن... اولین کاریه که خودم شخصا بهت می دم!
« ت..؟؟؟ »... بهت؟؟
مخاطب صمیمی اش را رها کردم و پاکت را ... هیجان زده... نگاه کردم... اولین طرح اختصاصی... آرم خوشگل اروس در نظرم جان گرفت و با ذوق گلها و ترس از بیست و پنج سالگی، قاطی شد....
- تبریک می گم... طرحات موفقیت آمیز بود...
چشم هایم را با لبخندی ناخواسته، تا چشم هایش بالا آوردم.... تکیه اش را به صندلی اش زد... عقب کشید... و دیـــــــدم که یه طرف لب لعنتی اش، بالا رفت: خانوم سرشـــــــــار....!!..
خون با بالاترین سرعت ممکن، به صورتم دوید... گرمم شد وحس کردم که هر لحظه ممکن است گر گرفتگی ام را، ببیند...!!..
نگاه حاوی هزار جور حرفم، عمیــــقا و با منظور و مصر، میان نگاه جدی و تا حدودی تمسخر دارش، پخش شده بود....
آزاد کیانی...
مشکلت با من چیست....؟!

خالکوبی قسمت12

هیچی به ذهنم نمی رسد... جر اینکه بهش آب بدهم و فقط بگویم که: نترس!! نترس زنگ زدم اورژانس!!
نمی دانم چجوری لباس می پوشم.. حتی نمی دانم..، چی می پوشم....
مانتوی سیاه و کوتاه و گشاد این روز هایش را، روی پیراهن بلند و سفیدش، تنش می کنم.... و تا شالش را سرش بیندازم....... تمام امیدم را به رسیدن اورژانس... از دست... می دهم......
زیر بغلش را میگیرم.... جیغ می کشد: نمی تونم.....
درد... امانش را.. بریده....
صورتش.. گود و بی رنگ.. سفید... مثل... ارواح.....
اجبارش می کنم و تنه اش را می اندازم روی خودم... اشک می ریزد: تو نمی تونی.... زنگ بزن کامران بیاد.....
یک جای جگرم.... می سوزد.........
ساکش را برمی دارم و به هزار بدبختی.... از آسانسور... پایین می برمش.....
سرایدار برج.. می دود جلو.... نور قرمز و آبی آمبولانس را.. از پشت شیشه های لابی... می بینم....
مایع بی رنگی ، زمین زیر پای روشنک را.. می پوشاند.....
وحشت زده و به لکنت افتاده..... به پیراهن بلند و سفید و خیسش... نگاه می کنم.... و فقط و فقط.. یک کلمه توی ذهنم... وول می خورد.... کیسه ی آب.....؟!
دو تا مرد قوی هیکل.. می دوند توی لابی.....
روشنک... از حال.. می رود.... لال می شوم..... مرد ها برانکار می آورند.... باران می زند..... درب شیشه ای لابی، باز مانده.... پشت اتاقک کوچک آمبولانس.... چمباتمه می زنم.... مرد اولی می پرد عقب و در را با صدا می بنند و..... آمبولانس سفید با نور های قرمز و آبی... زیر باران شلاقی... راه می افتد...

دست می کشم روی پیشانی عرق کرده اش... درز چشم هایش را باز می کند... مرد کناری ماسک روی بینی اش را برمی دارد... آمبوانس ویراژ می دهد.....
خفه... دور.... پر از تانی و التماس... زمزمه می کند: اسمش... اسمش بابک بود.. اگه... اگه دیدیش... بهش بگو... بگو منو ببخشه.... بگو منو... بگو...
گیج حیران از حرف های بی سر و تهش.. سرم را کنار گوشش می گیرم.... تا بهتر بشنوم...
دلم.. بهم فشرده شده.....
خواهرم دارد... میــــــــمیرد.....
- بابک کیه روشی...؟! هان؟؟
و به جرقه ای گنگ توی ذهنم، ادامه می دهم: اون پیانیسته؟؟ باهاش چیکار کردی روشی؟؟ چیکارش کردی؟؟!!!
روشنک... خس خس می کند....
- از... از رستوران... انداختمش بیرون.... با.. با صاحبش.... حرف زدم....
به رعشه ای وحشتناک می افتد... قفل کرده ام....! کبود شده... کبود.....! چنگ می زند به سینه اش.... چیشانی اش، خیس عرق شده.....
مسئول اورژانس ماسک اکسیژن را روی دهان و بینی اش می گذارد....
خم می شود و...عق می زند....
مرد قد بلند و درشت هیکل، سرنگی توی رگش فرو می کند......
صدای جیغ های کوتاه و کوتاهش ... اتاقک کوچک آمبولانس را... من را... باران را....، می لرزاند.......
نفس پر دردی می کشد و همان طور که چشم های دریده از سقفش را.. به پشت سر من دوخته.... ماسک را از روی صورتش کنار می کشد و... با صدایی دورگه، که سخت به گوش می رسد، دستم را سفت می چسبد: حلالم می کنی....؟!
انگشت می کشم روی گونه ی خیسم.....
خواهر از هر محرمی، به من محرم ترِ... من.....
دستم را.. بی جان.. فشار می دهد: می بخشی؟؟
نوار باریک و.... صاف روی مانیتور گوشه ی آمبولانس.... جوابی که توی دهانم.. خشک شده..... و رعد و برقی که.... باران شاق گونه اش را.... به صورتم... سیلی می زند......
آمبولانس با سر و صدای بدی.... وسط حیاط بیمارستان..... می ایستد......
.
.
.
پشت درب بسته و شیشه ای اتاق عمل..... قرآن کوچک توی کیفم را.. در آورده و توی بغلم می گیرم.. بغل می گیرم، که فقط گرفته باشم......!
صدا ها توی سرم دوران می کنند....
توی گوشی روشنک.. به دنبال اسمی... نشانه ای.... روی تارا، مکث می کنم.... احتمالا یکی از دوست های صمیمی اش باشد... بی حواس به ساعت از سه گذشته، شماره را میگیرم.....
ریجکتم می کند... دوباره میگیرم.... جواب نمی دهد..... ده دقیقه بعد، خودش زنگ می زند و صدای خواب آلودش... میان قدم های پر اضطراب من .. توی راهروی خالی بیمارستان... گم می شود.....
- بابک کیه تارا؟!
تعجب می کند.... توجیهش می کنم.... می گویم روشنک خوب نیست... می گویم دارند قلبش را می شکافند، که نه شکمش را!!!
ساده و بی تفاوت.... از آن دست آدم هایی که انگار هیچ وقت خاطرات و بعضی آدم ها برایشان ارزشی ندارند، جواب می دهد که: روشنک از بابک خوشش میومد! آخه سلیقه داشت؟؟ ما خیلی زدیم تو سرش... البته ما یعنی من و پریسا! کسی خبر نداشت. همین ما دوتام یه بار اتفاقی فهمیدیم که حالش خراب بود.... قصه ی خاصی نداره ساره جون....! روشنک از بابک خوشش میومد و بابک حواسش نبود... حواسش نبودم که.... خر که نبود!!؟؟؟ می فهمید!! ولی بی اعتنا بود!! نمی فهمید هفته ای یه بار کافه رفتن روشی شده هر شب، یعنی چی!!!! مرتیکه ی خر ساده ی الدنگ!!! یه روز.... یه روز که ما بعد مدت ها کلی رو روشی کار کردیم که یا فراموشش کن، یا بهش بگو، آخرم یه خورده از خر شیطون پایین اومد که یه نخی چیزی به طرف بده... آخه بدمصب خوشگلم بود پسره!!! همون شب... من نبودم، پری باهاش بود.... روشی میره پیش مدیر کافه که باهاش آشنا شده بودیم، کارش داشته که یه کارت دعوت عروسی رو میزش می بینه.... خلاصه... با کلی پرس و جو..، معلوم می شه که مال بابکه... با دختر عمه ش.....
فکر نکنم دیگه باید برات بگم چه حـــــــــــالی شد روشی...... مثل اینکه اومده بشینه، چشمش میفته به یه دختره از این سر و ساده ها.. پشت یه میز نزدیک پیانو نشسته بوده.... بابکم می ره چند دقیقه بعد پیششو... خلاصه..... مثل این فیلما..... فردا شبش... روشنک تنها رفت... یادمه..... البته حالش انقد خراب بود که من و پری یواشکی دنبالش رفتیم طوریش نشه.... نمی دونم چجوری بابکو کشونده بود در پشتی کافه.... انقدم تاریک بود که کسی ما رو نمیدید..... ما اینجاش رسیدیم که انگاری همش بابک می خواست بره!! مردک واینمیستاد روشنک حرفشو بزنه!! نمی دونم روشی چی بهش گفته بود که یهو اونم برگشت گفت « من زن خانوم و عادی و ساده ی خودمو با دنیایی از غرور و منیت... با کسی که از پس یه دوستت دارم ساده هم برنیاد.... عوض نمی کنم.....» دیگه مگه می شد روشیو کنترل کرد؟؟؟ همچین خوابوند تو گوش پسره که.... به هر حال... بابک رفت و روشنک نشست زیر بارون...... خدا می دونه تا کی نشسته بود... اولاش ریز ریز گریه می کرد... بعد.... ساکت شد... هیچی نمی گفت....... بین گریه هاشم فقط یکی دو تا جمله ی بی سر و ته گفت....« من ضعیفم... نمی تونم مث باقی آدما حامله شم.. نمی تونم چند تا بچه بیارم.... من.... من نمی تونم مث همه ی آدما حرف بزنم..... لمس کنم... بدوم.. بخندم..... احساس کنم...... چرا......؟! »
صدای بی روح تارا... مثل اسمش.... سلول های سر شده ی مغزیم را... نشانه میگیرد: حالا حالش چطوره؟؟ عملش خطرناکه؟؟ ساره؟؟ الوووو؟؟؟؟!!!!
طنین آهِ حسرت زده ی دختر بچه ای... با چشم های سبز تیله ای.... که از تمام کودکیش... حسرت به تماشا نشستن بازی های پر هیجان و تقلای همسالانش را به دوش می کشید.... توی گوش هایم.. می پیچد.......
کف دستم را می چسبانم به شیشه ی سرد در اتاق عمل و..... به تیم پزشکی حاضر شده فکر می کنم و...... به بارانی که.... بی رحمانه.... بر سقف بیمارستان.... می کوبد.............
.
.
.
کسی... تکانم می دهد... درز پلکم.. به روی علی... گشوده می شود..... چشم های به خون نشسته اش.... و لحنی... بسی... آرام....
- با من بیا ساره.....
گنگ و مات... میان مه سفیدی که همه جا را گرفته.... دستم را میان دست های گرم علی می گذارم و..... بلند می شوم..... در اتاقی را باز می کند..... حس بدی دارم... به این اتاق... به علی ای که کنارم ایستاده... به چشم های... خون گرفته اش.......!
می نشاندم روی صندلی و خودش کنارم می نشیند... زنی سفید پوش... پشت میز نشسته.... دست بی قرارم را میان دست های داغ علی... تکان می دهم..... حالم بد است... بد....! دلم دارد بهم می خورد...... موجی سراسر منفی، از زن پشت میز نشسته تا قلب من... نشانه می رود......!
صدای زن.... شبیه به فشار هوای ناشی از سوار شدن بر هواپیما... گوش هایم را پر می کند.....
- متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که به علت بیماری قلبی مادر.... استرس شدید و زایمان زودتر از موعد..... نوزاد دچار عارضه ای به نام سندروم دیسترس تنفسی... یا به زبانی، زجر تنفسی شده....
آب خشک شده ی گلویم را... قورت می دهم......
- نوزاد نارسه و به دلیل عدم تکامل ریه و کمبود سورفاکتانت ، کیسه های هوایی ریه روی هم می خوابن و محتوی مایعِ خیز میشن...بافت ریه ملتهبه، مجاری تنفسی نابالغه و تبادل گازهای هوایی مختل... نتیجه ش اینه که نوزاد دچارکمبود شدید اکسیژن میشه...
دست علی را.. با تمام قدرت... با ته مانده ی نیرویی که در من مانده... فشار می دهم.....
- اما متاسفانه به همین جا ختم نمی شه...! مشکل جدی تر نقص شدید ساختمان ریه هاست ... دستگاه تنفسی، امکان رشد کافی درون رحم مادر رو نداشته...پس...این نقص تنفسی .. به شکل دیگه ای.. به نام دیسپلازی مزمن ریه.. در دوران کودکی و نوجوانی هم ادامه پیدا می کنه.....

دستش را... فشار می دهم....
- ما نوزاد رو تو NICU بستری کردیم.... فعلا تحت تهویه مکانیکی با دستگاه ونتیلاتوره و این وضعیت ممکنه چند هفته ادامه پیدا کنه...
احساس... خفگی می کنم.......
سرم را بالا میگیرم.. و با چشم هایی از حدقه درآمده.... از عمق چاهی خفته در گلو... لب هایم را تکان می دهم: روشنک....؟!
دکتر... رو به علی اخم می کند.....
شانه های علی... سخت.... تکان می خورد......
دهان باز مانده ام... نگاه مات و یخ بسته ام... از علی به دکتر و... از دکتر... به علی....
روشنک.. مرده............
و من... نمی دانم... دلم بلرزد..... دستم... یا.... شانه هایم................
.
.
.
بالای سرش ایستاده ام....
گوشه ی ملافه ی سفید را.. با نوک انگشتم... لمس می کنم....
اینجا که سردخانه نیست... اینجا که سرد نیست.... پس من چرا...، اینطور دردآور.... یخ بسته ام.............؟!
ملافه را.. به آرامی... با بهت.... با شوک.... با ترس... با.... درد..... کنار می زنم.....
چشم های درشتش را...، بسته...
روشنک...؟! چرا چشماتو بستی...؟!
گلویم.. از خراش چنگال های درنده ی بغض... درد می گیرد....
از من خجالت می کشی خواهری....؟! از من...؟! مگه ساره چیکارت کرده بود روشنک؟! مگه از جانب ساره ی بدبخت، چه خطری تورو تهدید می کرد؟!
دستم را.. با تردید... جلو می برم و... لرزان... پشت پلک هایش می کشم....
روشی؟! باز کن چشماتو.... عزیزم...؟! صدای منو می شنوی؟! آخه من به کامی چی بگم روشی؟؟! بگم تو کجایی؟! اون تورو به من سپرده عزیزدلم.... به من.............
دست می کشم به پیشانی سفید و بلندش.....
روشی....؟! من که نذاشتم از اون خونه بری..... من که نگهت داشتم... تو... تو کجا م یخواستی بری خواهری؟! کی راهت می داد؟! آقاجون؟ حاج خانوم... کی می خواست ازت پرستاری کنه معشوقه ی خوب شوهرم.....
ملافه را توی چنگم می فشارم..... آرام و لرزان.... با چشم هایی که رو به تاریکی و سیاهی می روند.... بسم ا... الرحمن ارحیم.... الحمدلالله رب العالمین..... ملافه ی سفید را... تا روی چشم های همیشه بسته اش... بالا می کشم و..... با دردی که شبیه به ضجه... ضجه ای.. خالی از اشک.... از سینه ام بیرون می زند.....، صدا می زنم که....
- روشنک.......؟!
.
.
.

سنگ سرد و خاک گرفته ی قبر زنی..... که روزی... کسی را دوست می داشت... زیر گلابی که عمه آغشته اش می کند... خیس می شود..... حاج خانوم... روی ویلچر نشسته... سرش روی گردنش افتاده.... و آقاجون... حتی برای ختم رویاهای دخترش هم... نیامده........ و من..... نمی دانم.... چرا آنقـــــدر دور ایستاده ام...... دور از زنی که زیر سنگ سخت و سرد خوابیده..... دور از زنی باردار...... دور از چشم های سبزی.. که روزی.. به قیام بر من..... برخاستند...... ایستاده ام... همین گوشه...... دور.............
.
.
.
کف دست هایم را می چسبانم به شیشه ی سرد و به کودک لاغر و کبود رنگ توی انکوباکتور نگاه می کنم......
حسی... از وسط دست و پای لاغر و ناتوان حرام زاده ی توی انکوباکتور..... مستقیم می آید و می رود توی قفسه ی سینه ام و.... قلبم را.... سوراخ می کند................
.
.
.
نمی دانم چند روز گذشته... چند ماه... و یا چند سال.... که من.... روی نیمکت آبی رنگ راهروی بخش نوزادان می نشینم.... با خودم حرف می زنم... و در برابر حرف های علی که...« می دیمش پرورشگاه....!!! باید ساره!! می فهمی؟؟؟ بـــــــــــــــاید!!!! »..... سکوت می کنم.....
خودم هم... ته ته دلم... رجوع که می کنم..... می بینم که... نمی توانم.....
سه ماه تمام.. نگه داشتن زنی که حالا...مرده... و این شب ها.. هر جا که سرم را گوشه ای می گذارم تا آرام بگیرم، یک جفت چشم سبز و پاهای برهنه ی میان آتش ایستاده و گردنبند لعنتی ای که میان دست هایم می گذارد...، خواب را بر من حرام می کند........!
دست هایم را هی توی هم قفل می کنم... هی پاهایم را تکان می دهم... تند تند.... عصبی و بی قرار... به سنگ سفید کف بیمارستان چشم می دوزم....
به علی گفته بودم..... تمام مسئولیت این زندگی، با منست......
فریاد کشیده بود که یا این تخم حرام، یا دور من را خط می کشی....!
من.... خندیده بودم... شوک زده... تلـــــــــــــخ.... خیلی وقت است که به جز تو... دور همه ی آدم های زندگیم را....، خط قرمزی ... کشیده ام....................
عمه با ساک صورتی سفید کوچکی... می آید....
چشم های دریده از اضطرابم را.. توی چشم های مریض و ... خسته اش... می دوزم......
- باید ببریمش...

انگشت پر از تردیدم را.. می کمش روی بازوی لاغر کودک.....
یکی از چشم های بسته اش را...، باز می کند.....
از دیدن مردمک درشت و سیاهش...، و مشت کوچکی که انگشتم را ول نمی کند، خنده ام می گیرد.....!
کسی توی سرم... فریاد می زند... حروم زاده......
بغض توی گلویم را قورت می دهم .... کودک را با خشمی مهار ناکردنی پس می زنم.... و از بچه ی بی پناهی که وسط تخت اتاق کار خوابیده...، می پرسم: چطوری باور کنم...؟!
.
.
.
عمه با عشق بغلش می کند... با عشق بغلش می کند و با همان عشق هم... گریه می کند.....
دختر روشنک را از بغلش می گیرم و با تحکم و سردی ای باورنکردنی، می گویم: نمی خوام اینجا باشی عمه! باید!!! بری!!!
.
.
.
ژاکت بافت و نازک و سیاهم را...، به دورم می پیچم و به صدای باز و بسته شدن در، که آهنگ همه ی در زدن های دنیا را نداشت.... که ضربان قلبم را ناممنظم و تند کرد.....، از اتاق، بیرون می زنم.....
مردی قد بلند.... سیاهپوش.... با موهایی پریشان... نگاهی خسته... و... دندان هایی.. بدون روکش....، وسط هال تنهایی...، ایستاده.....
پلک می زنم.....
خواهرم مرده......
پلک می زنم.....
طلاق گرفته ام.....
پلک می زنم...
شوهرم... با خواهرم..... خوابیده......
پلک می زنم و پشتم را بهش می کنم و همان طور که گلویم را می فشارم، تا نفس تنگ شده ام را از حضور ناگهانی اش، خالی کنم.....، پیش خود بیچاره ام، زمزمه می کنم که: ازت متنفرم.....
.
.
.
صدای گریه ی جگر سوز کودک شوهرم...، خواهرم.... از خواب بیدارم می کند.....
نمی دانم باید چکار کنم....
هیــــــــــــچی بلد نیستم......!!
پوشکش را چک می کنم....
نه، هیچی نیست.....
بغلش می گیرم...
آنقدر ظریف و ضعیف و شکننده است....، که از بغل کردنش، می ترسم....!
نفسش... مثل همیشه... مثل همه ی وقت های نفس کشیدنش...، عادی ، نیست.....!
میگیرمش توی بغلم و توی اتاق راه می روم و هی می گویم: ششش...... و هی می خواهم که آرامش کنم... و هی.... که نه از روی عمد....، دارم ادای مادرهای خوب را.... درمی آورم....... ادای مادرهایی را که... از پاره های تنشان...، فرار می کنند......
آرام نمی شود..... موهای پریشانم را کنار می زنم و محکم تر می گیرمش و در همان حال....، یقه ی باز پیراهن خوابم... کمی کنار می رود...... و بعد.... چنگ زدنِ.... عــــــــاجـــــزانه ی..... بچه.... به سینه ی رگ نکرده ی من..............!
تکانش می دهم....
بگذار سینه ام را.... چنگ بزند.....
تکانش می دهم.....
مریم مقدس شده ام......؟!
تکانش می دهم.....
اشک هایم... به پهنای صورتم جاریست وقتی..... به خودم می فشارمش و برای اولین بار در همه ی این روز ها..... سرم را توی گودی میان گردم و شانه ی پودر زده اش فرو می برم و....... با لذتی گنگ و.... حســـــرتی... عمیـــــــــق......، بو می کشم........
.
.
.
شالم را روی سرم می کشم و... از اتاق... بیرون می زنم.. از شب گذشته تا به حال... تمام این بیست و چهار ساعت آمدنش را.... توی اتاق تنهایی، کز کرده ام..... سکوت به لبم داده ام و سنگینی... به قلبم.... دلم نمی خواهد ببینمش.... دلم............
روی مبل تک نفره... نشسته... خم شده.... سرش را میان دست هایش گرفته و آرنج هایش را روی زانوانش گذاشته.....
معده ام پیچ می خورد و تصویر سفید و روح مانند روشنک... زیر آمبولانس... وسط هجوم باران و زوزه ی باد..... توی ذهنم... نقش می بندد......
سرش را به شنیدن صندل های ابری ام... که شاید نه... به شنیدن... نفس هایم..... بالا میگیرد.....
حتی نمی توانم چشم هایم را روی چشم های قرمز و داغ دار و خیانت کارش، برای لحظه ای، متمرکز کنم.....!
در آستانه ی راهروی سرخابی می ایستم و گواهی تولد و شناسنامه ی زن سفید پوش و رعب آور خواب هایم را... روی عسلی کوتاه دم دستم، می گذارم.......
چشم هایش.... گشاد می شوند......
حکم را.... فهمیده............!
.
.
.
می کوبد به در بسته ی اتاق کار: باز کن درو!!! باز کن باید باهات حرف بزنم!!! باز کن این لعنتیو!!!
چقـــــــــدر صدا.... آشناست.....
« باز کن این درو ساره.... خوابی.....؟! » او از سفر آمده بود یا من پیراهن پرتقالی پوشیده بودم............؟!
می کوبد به در و بچه ... با جیغ بدی، از خواب می پرد....
- اینو تو گوشات فرو کن که من واسه اون حرومزاده شناسنامه نمی گیرم!!!! می شنوی یا کر شدی؟؟!!!!!
بچه ی درمانده را... بغل می گیرم و... مسکوت.... لبخند می زنم.....
تو این کار را می کنی....، طبلِ... توخالیِ... من.......
لگد محکمی نثار در قفل شده می کند: کری؟؟!!!! فردا میبریش تحویل یه خراب شده ای میدیش که نگهش دارن!!! من ثمره ی ترس تو از گناه کبیره رو، نمــــــــی خوام!!!! می شنوی یا نه لعنتی؟؟!!! می شنوی یا می خوای داغونم کنی؟!!!!!
کودک چند ماهه را توی بغلم تکان می دهم و...... لبم را به در می چسبانم و..... حروف را یکی یکی تکرار می کنم که: این کارو می کنی...، چون هنوزم واسه آزمایش DNA ، وقت دارم...... چون با یه جمله م ی تونم جوری آبرتو تو کادر پروازیتون ببرم....، که...... این کارو می کنی، چون می تونم کاری کنم که عذاب بی کس و کار گذاشتنش، تا آخر عمر گریبانتو بگیره!
بعد از ماه ها..... روز ها... و شاید..... سال ها...... صدایش می کنم...... این بار... جوری.....، که عرش هم.....، بلرزد..........!
- کامران.....! می تونم تمام عمرت، ملکه ی عذابت بشم و تو خواب و بیداری....، بکشونمت، وسط آتیش جهنــــــــــم......!!!
سکوت می کند..... و من... سایش پیراهنی را.. به دیواری... سُر خوردنی را..... خورد شدنی را..... حس می کنم......
کودک حرام زاده را توی بغلم تکان می دهم......
چه کسی تو را می پذیرد.....؟!
مشت کوچکش را می بوسم...... بوسه ای از سرِ.... اضطراب... درد.... تلخی......
مشت کوچکش را.... می بوسم......
تمام خواب هایم....، ترک بست و....... دیوار اعتمادم..... فرو ریخت.............
.
.
.
سرهمی صورتی اش را تنش کرده ام.... این روز ها که بیشتر بیدار است و بیشتر چشم هایش را باز می کند...، برق دوست داشتنی غریبی میان مردمک هایش...، می بینم.....
موهای کرکی اش سیاه و صورتش تقریبا گرد است.... و مژه های برگشته اش.... یادآور دردی عظیــــــم... توی قلبم...
بینی ام را می کشم به صورتش و... بو می کشم.....
بوی پودر بچه و حمام سر وقت می دهد....
بوی پروانه ها را.....
بوی..... پروانه ها را ..... می دهد.......!
می گذارمش روی تخت و..... گام های سنگینم را... می کشم.... به سمت اتاق مجاور..... و حتی توی راهرو، بر هم نمی گردم، که کسی را... سیاهپوشی را... سایه ای را....، ببینم.......
کلید را توی قفل می چرخانم و پای خواب رفته ام را... یک قدم... تو می گذارم.....
عصب سیاتیکم، بدجوری گرفته.....!!
چشم هایم را دور تا دور اتاق می چرخانم......
« می خوام یه دیوارشو کاغذ دیواری کنم...، یکی روبه روییشم صورتی چرک...! پرده ها هم... اومممم.... سفید و صورتی چرک..... خوبه؟؟!! »
دکمه های لباس هایم را... یکی یکی... باز می کنم.....
شالم... روی زمین می افتد....
تونیک بلندم، هم.....
دامنم.... روی زمین رها می شود....
تا آخرین لباسم را.. ازتنم... بیرون می کشم......
مانتو روسری و دو سه دست لباسی را که علی، با پول خودش و به خواست خودم، برایم خریده، می پوشم.....
احساس آرامش می کنم....... آرامش......
اما... در پس همه ی این آرامش ها.... قلبم... تند.. می کوبد.......
در کمد را باز می کنم.....
« کامی؟!! چند بار بگم لباساتو با لباسای من قاطی نکن؟؟!!! خب من هر دفعه باید یه ساعت بگردم دنبالشون!!....».......
بختک... افتاده روی گلویم.....
چادر سیاه و ساده ام را... چادر کشیده به اسمم را.... از گوشه ی آویزان شده برمی دارم و به سرم می کشم.....
در کمد را... می بندم.....
چشمم را... به روی همه ی روز های خوب...، هم............
جلوی آینه ی کنسول.... می ایستم.... به راستی...، این هنوز، همان ساره ی قدیمی ست.....؟!
چادرم را از سرم..... می کشم..... سر می خورد و... روی شانه هایم می افتد.....
کف پاهایم...، درد می کند.....
تمام بدنم...، تمام قلبم.....، درد می کند......
آرام روی صندلی چوبی سفید رنگ و پایه کوتاه کنسول، می نشینم.... خم می شوم رو به جلو..... دستم را به سمت شالم می برم.... عقب می کشمش..... با دست، تکه ای از موهای سیاهم را... بیرون می ریزم...... خوشگل بودم.... نه نه.... خوشگل مـــــی شدم..... خوشگل می شدم......؟! نـــــــــــــــه.......... بدون این گیسوان سیاه و براق و بیرون زده از شالم...، نمی شدم....... با آن مقنعه ی کیپ صورتم....، با آن چادر ساده و مشکی...، نبودم...... نمی شدم...... با این شال... با این موهای یکوری رها شده......، بودم..... با این شال عقب رفته...، بودم.......
نوک دماغم را به سمت بالا، هل می دهم.....
نگاه مسخره ای..، بهم این هشدار را می دهد که.... غالب و اغواگر نبودم..... بودم........؟!
نگاهم کشیده می شود سمت لوازم آرایش خاک گرفته.... خاک که نه... توی برج سفید رنگ و یازده طبقه ای پاسداران که، خاک مکی شیند....! فقط... گردی.... غباری.......
دستم می رود پی ماتیک گوجه ای روی کنسول.... قفسه ی سینه ام...، انگاری که... سردش می شود........
می لرزد.... ریز.... خفیف..... و گلویم.....
ماتیک را توی دستم می گیرم... شصتم را فشار می دهم و درش می پرد بالا و روی کنسول می افتد..... می چرخانمش.... قرمز گوجه ای خوشرنگ....! ماتیک را روی لب هایم می کشم..... و از کشیده شدنش، خوشم می آید..... نگاه می کنم به آینه.... خواستنی نبوده ام.... بودم......؟! بودم...... با این ماتیک سرخ، بودم.......
بدون مقدمه و از سر رفلکسی عصبی، ماتیک را روی میز پرت می کنم و از جایم بلند می شوم.....
در اتاق خوشبختی ها را... اتاق تنش ها... اتاق.... دردها را..... به روی خودم می بندم و.... قدم هایم را به سوی هال... تند می کنم.......
از جایش می پرد....
سیاه پوشیده ای.....؟! در عزای چه کسی.......؟!
چادرم را... توی مشتم... سفت می کنم.....
دهانش را باز می کند که: داری چیکار می کنی با خودم و خودت.....؟! جان علی ت قسم....
کلمات پر ازنفرتم، توی صورتش، پخش می شوند: اسم برادر منو به زبون کثیفت نیار!
وا می رود... به وضوح.... پیش چشم هایم... وا می رود......
اجازه ی دفاع نمی دهم و..... با جنگی که در من به راه افتاده....، حمله می کنم: هیچ کدوم از لباسامو با خودم نمی برم.... هیچی..... حتی لباسای تنمم، مال دوران خریتم، نیستن.....!
و مانتویم را توی تنم، تکان می دهم....
انگشت می کشم به لب ماتیک خورده ام.....
- به خاطر این منو ول کردی.....؟!
دستم به چادرم می خورد..... با زلزله ای... بس عظیم... که سلول سلولم را... به رعشه انداخته...، از سرم می کشمش و... پیش چشم های به آوار نشسته اش..... پرتش می کنم..... توی صورتش......
- یا به خاطر این....؟! بیا! بگیرش!! می تونی بندازیش رو هر جایی که بوی تعفن گرفته و کثافت کاریاتو، بپوشونی!!!
سکوت کرده.....
مردِ.... منفعلِ.... من.......!
پای درد و دل زن و شوهری نبوده ام..... بودم.....؟! نــــــــه...... نبودم.......
صدای گریه و ریه های خس خس کنان کودک خواهرم.. و شوهرم... از اتاق بلند می شود....
نمی خواهم، اما بی اراده.... به هر دلیلی که نمی دانم چیست، می دوم سمت اتاق و کودک صورتی پوش را، توی بغلم می گیرم.....
تکانش می دهم و همان طور که آرام می شود، به هال برمیگردم.....
این بار... دست هایش... به کمر.... سرش را عصبی تکان می دهد...... داری زجر می کشی....، مرد محبوب من.....؟!
- چی عایدت می شه از بزرگ کردن این بدبخت؟!! می دونی آینده ش چی می شه؟؟ می دونی همسن و سالاش باهاش چجوری رفتار می کنن؟؟ چی رو می خوای ثابت کنی؟؟
بچه را... که حالا حتی نمی دانم به چه اسمی برایش شناسنامه گرفته...، روی مبل می خوابانم....
- که خیلی خوبی؟؟!! دایه ی مهربون تر از مادر شدی؟؟!!!
فکم را سفت می کنم و... جلوتر می روم.....
صبر زندگیم... به سر آمده کامران......
عربده می کشد... و از عربده اش... خانه ی نا امنم..... به لرزه می افتد.....
- بس کن این دایه ی دلسوز تر از مادریتو!! بس کن!!! تو کجا بودی وقتی من داشتم زیر تخم کاشته شده از هوس خواهر تو و آتیشی که توی زندگیم انداخت، لـــِــــه می شدم............؟!
چنگ می زند به لباسش و به سینه اش می کوبد و من.... حواسم پی تار های تک و توک... سفید شده ی... موهای اندک... سینه اش....
- منو از چی می ترسونی؟!! از مایه ی عذاب شدنت؟؟!! می خوای شبانه روز آینه ی دقم بشی؟! خیالت تخــــــــــت!!! خواهرت وظیفه ی خطیر تورو به دوش گرفته......!!! بیا!! برو به هر پدرسگی که می خوای بگو!! بگو منِ بی ناموس زنا کردم! بیا برو بگو!!! بگو و دست از سر منِ لعنت شده، بردار......
نگاهم... به چادر افتاده روی زمین..... خشک شده.....
از دلم رست گیاهی سرسبز.....
سربرآورد درختی شد و... نیرو بگرفت....
- به خدای احد و واحد که مث سگ از این شناسنامه ی پر از ننگ پشیمونم!! می خوای ذلت منو ببینی.....؟! آره ساره....؟! می خوای خورد شدنمو ببینی.....؟!
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز....
این برآورده درخت اندوه...
حاصلِ.... مهــــــر تو بود..........
زنی... دختر دم بختی... یک گوشه ی دلم... نشسته و ... مویه وار... خون گریه می کند..... « چیکار کردی کامران....؟! چیکار کردی.........؟!.....»
زانوی شکسته ام را.. خم می کنم..... چادرم را.... از زمین انسان ها برمی دارم..... و گوش هایم را... جوری کیپ می کنم، که دعا می کنم ، که کر شوم.....
راه می افتم سمت در.....
صدای گریه ی کودک... بلند می شود.....
صدای پر ترس زنی سفید پوش، گوش هایم را می گیرد: ساره؟؟ ساره داری ولش می کنی؟؟ ساره تو قول دادی!!! تو قول دادی ساره!!!
دستم را به دستگیره ی در می برم.....
و در آخرین لحظه.... توانم از دست می رود و.... نگاهم... تا امتداد مرد تکیده و چشم هایی پر از قرمزی و... تنـــــهایی و.... ناباوری..... سر می خورد.....
و چه رویاهایی....
که تب گشت و گذشت......
و چه پیوند صمیمیت ها....
که به آسانی یک رشته...، گسست.......
ناخن کف دست می فشارم و..... نگاهم را.... دلم را... از نگاه تبدار و دردمند و.... سرهمی صورتی.... می گیرم......
صدای بهم خوردن در..... میان پیخ و خم راه پله.... میان جیغ های به گوش رسنده از واحدِ چهل و شش طبقه ی یازدهم...... منعکس می شود....
از برج که بیرون می زنم.....، زوزه ی باد وحشی پاییزی و خیابان خزان زده ی ابری...... به دورم می پیچد......
قدم های سنگینم را.... روی زمین آبستن دردها.... روی برگ های زرد و قرمز و نارنجی به خش خش افتاده..... می کشم.......
و فکر می کنم... که سالها بعد..... شاید..... جایی ثبت شود....، تصویر زنی.... که چادرش..... در باد..... تکان می خورد....

 3 سال بعد، تهران ، فرودگاه امام خمینی »

مردی خاکستری پوش با سبیل های پرپشت و سیاه و سفید، دسته ی چمدان را از دستم گرفت: بفرمایید خانوم، بفرمایید!
چمدان را روی زمین کشید و داخل صندوق عقب جا داد. در عقب کمری سفید و سبز را باز کردم ، لبه ی دامن سفیدم را بالا گرفتم و سوار شدم. کیف Prada آبی نفتی رنگم را کنارم گذاشتم و iPhone سفید را روشن کردم.....
انگشتم را کشیدم به سیب گاز زده و نقره ای رنگ پشت گوشی و ماشین از جا، کنده شد....
شیشه را پایین کشیدم و اجازه دادم که باد خنک سه شنبه ی اردیبهشتی، توی صورتم بخورد....! راننده ی میانسال پخش را از روی رادیو برداشت و در ادامه ی موزیک وطنی اش، از توی آینه نگاهم کرد: جسارتا...، خیلی ساله ایران نیستید؟! از کجا میایید؟!
انگشتر طلا سفید با نگین درشت آبی کمرنگ و خوشرنگ توی دستم را چرخاندم: نه زیاد....
جواب کوتاه، ادامه ی پرسش، ممنوع.....!
باز سرم را گرفتم بیرون و باد خنک شبانه را بلعیدم...... چشمهایم را بستم و اجازه دادم که تمام بدنم... صورتم... مژه هایم... از تماس با این خنکای دلچسب، آرامش بگیرند....
..........، مدیتیشنم را بهم زد... درز پلک هایم را باز کردم... زودتر از آن چیزی که فکر می کردم، به خیابان های شلوغ و پر ازدحام رسیده بودیم...! نگاهی به شماره انداختم و چشمم را از نقش اسم شبنم، گرفتم و گوشی را به گوشم چسباندم: بذار دو دقیقه تو این هوای غبار گرفته نفس بکشم، بعد زنگ بزن چکم کن!
صدای شاد و پر انرژی اش، لبخند به لبم نشاند: علیکم الســــــلام یا حبیبی!!!! کیف حالک؟! کی رسیدی؟؟
خندیدم: تو نگران من نباش.... خوبم.. نیم ساعته، دارم می رم هتل...!
- خب به سلامتی... کارای رزروشو من دیشب برات انجام دادم. خیالت تخت! حالا بگو ببینم، اصل حالت چطوره؟!
روی دامن سفید و بلندم... رد کشیدم....
- اصل حالم، خــوبه شبنمی!
نفس آسوده ای کشید و تند و پشت سرهم گفت: فردا صبح یه زنگ بزن آریا بیاد دنبالت! سرتو نندازی پایین تنهایی بری دنبال کارات!
- پ نه پ! توقع داری جدی جدی بزنگم داداش گردن کلفت تو و وبالش بشم؟؟!!
جیــــــغ کشید: زهرمار!! بیشعور!! زنگ می زنی آریا بیاد دنبالت!!!
خندیدم... آرام....
- باشه باشه... خونتو کثیف نکن.... تماس می گیرم باهاش....
ماچ محکم و پر سر و صدایی فرستاد و گفت: پس فعلا برو جاگیر شو، من آخر شب بهت زنگ می زنم... بابای....!
به چراغ های روشن و خاموش شهرم نگاه کردم... به برج میلاد وسط این همه بدبختی و بی پولی مردمم، قد کشیده.... به پورشه ی قرمزی که گوش به گوش تاکسی فرودگاه، ویراژ می داد... راننده از توی آینه پرسید: می خواین یه کم دور بزنین؟!
خنده ام گرفت... پیش خودش فکر کرده لابد چقدر غربت نشین و دور بوده ام، که حالا نه کلامی باهاش حرف می زنم...، نه جوابش را می دهم.... نگاهم هم...، پر از دلتنگی و تازگی ست... به همه ی چیزهای معمولیِ... شهرم....!
گرفته ای مارا آقا؟؟!!!
لبخند زدم: نه آقا... احتیاجی نیست....
با خودش حرف زد: نمی دونم چرا امشب چرا انقد اینجا شلوغه.... مثلا وسط هفته س...
انداخت توی بزرگراه چمران....
به بیلبوردهای بزرگ و تبلیغاتی نگاه کردم.... من بی جنبه ام یا براستی....، همه چیز را عوض شده می بینم....؟!
نفس عمیقی کشیدم....
هوای پر گرد و غبار آلود تهران من.....
لبخند زدم.....
حتی سربت را هم..، دوست دارم......!
دوست دارم...؟! نمی دانم... نمی دانستم... اما حتما، حسی داشتم.... حسی که به نگاه تازه ام، که نه تغییر و تحول خاصی در شهرم، مربوط می شد.....
کمری پر شتاب، جلوی هتل هایت سابق و آزادی فعلی، ایستاد....
از ماشین پیاده شدم.. راننده دوید و چمدانم را از صندوق عقب بیرون کشید.... کیف پول کرم طلایی ام را از کیفم بیرون کشیدم وجلوی چشم راننده، باز کردم: چقدر می شه؟!
نیشخندی به ریال و درهم توی کیف پولم زد و جواب داد... با لبخند پول را بهش دادم.... چمدان را تا داخل لابی آورد و... رفت...!
نگاهم را دور تا دور لابی چرخاندم و به سمت رزروشن رفتم... مرد جوانی با خوشرویی مدارکم را چک کرد...
- به نامِ..؟!
به ساعتم نگاه کردم.... از ده و نیم، گذشته.....
- سرشار!
کف دست خدمتکار خوش خدمت، پنج تومانی نویی گذاشتم و در اتاق را به روی سکوت راهروی خالی هتل، بستم.....
نگاهی دقیق اما سریع دور تا دور اتاق یک تخته انداختم و همان طور که شال آبی سفیدم را از سرم می کشیدم، کفش های سبکم را با یک جفت سندل ابری و لاانگشتی عوض کردم و لبه ی تخت نشستم....
استند کنار تخت را روشن کردم.. نور از زیر کلاهک کرم قهوه ای، کم نوریِ اتاق را نشانه گرفت... مانتوی نخ و خنک سفید را از تنم بیرون کشیدم و روی تخت انداختم.... باز به دور تا دورم، خیره شدم.... تلفن اتاق زنگ خورد....
برنداشته، صدای جیغ شبنم فضای خالی اتاق را، نور بخشید: چططططوری تو؟؟ رسیدی؟؟
- یعنی هر ثانیه من تحت نظرمااا!!!! بابا بذار برسم!!
- امکان نداره بذارم برسی!! اصلا برسی که چی بشه؟؟ یا می خوای بشینی یه گوشه و لبخند ژکوند بزنی و فکرای قشنگ قشنگ کنی، یا بگیری کپه مرگتو بذاری!!! مرررگ من دروغ می گم؟؟!!!
خندیدم..... گوشی بدست پشت میز توالت تمیز و گردگیری شده نشستم و همان طور که خودم را چک می کردم..، دستی میان موهای پر پشت و سیاهم کشیدم: گزینه ی دومو ترجیح می دادم!! انقد که این یک هفته بدو بدو کردم، بیهوشی لازمم!!
ایستادم.... تنه ام را به سمت آینه کج کردم.... تاپ قرمز و رکابی، با گردنبند مهره ای چوبی سرمه ای، جور درنمی آمد!!
- می شنوی چی میگم یا باز کر شدی؟؟!!!!
- هااا!!؟؟ حواسم رفت یه لحظه!! ببخشید!! بگو!! چی گفتی!!؟؟؟
چمدان را باز کردم..... حوله ی لباسی و سبز خوشرنگم را بیرون کشیدم....
- می گم زنگ بزنی به آریا ها!!! یادت نره!!
- باشه!! چشم!! حالا دست از سر من برمی داری یه دوش بگیرم یا نه؟؟!!
جلوی ورودی حمام، دامنم را به آویز آویزان کردم و خلخال دور مچ پایم را، آزاد.....
- شام خوردی حالا؟؟
- آره تو هواپیما یه چیزی خوردم... میل نداشتم...
- به قرآن بخوای فیلم دربیاری و گشنگی بکشی من می دونم و توآ!!! جواب عزیز جونتم خودت باید بدی!!!
کلافه، نمی دانستم باید از دست گیر سپیچش، گریه کنم یا بخندم، جواب دادم: واااای!!! شبنم جون مادرت بذار برم یه دوش بگیرم، بهت زنگ می زنم!!! اوکی؟!
با غرغر تماس را قطع کرد .... حوله را سر شانه ام انداختم و وارد حمام شدم.....
آینه ی بخار گرفته را... خط کشیدم....
بوی شامپوی شهرم.... شامه ام را نوازش کرد....
حوله را به دورم پیچیدم.... کلاه حمام یشمی رنگم را هم به سرم بستم....
قطرات ریز آب... تا رسیدن به پنجره ی اتاق بزرگ هتل هایت.... بدرقه ام کرد......
نگاهم را دادم به شهر زیر پایم.... به چراغ هایی که کم کم... رو به خاموشی می رفت.....
انگشتم را به شیشه ی بخار گرفته کشیدم.... صدای موسیقی فرانسوی زنگ گوشی ام.... اتاق را پر کرد..... به تصویر زن توی شیشه ی بخار گرفته، نگاه کردم..... به موهای جمع شده اش، زیر کلاه یشمی رنگ..... صدای موسیقی فرانسوی، برای لحظه ای، قطع نمی شد..... حتما عزیزترین، نگران شده...... آستینم را کشیدم پایین تر و بخار شیشه را.. تند تند... پاک کردم.....
چراغ های شهرم...، یکی یکی...، رو به خاموشی می رفتند.

کیف لوازم آرایشم را توی کیف دستی ام انداختم ، دل از صورت آراسته و ملایمم گرفتم و از اتاق بیرون زدم....
صبحانه ی مفصلم رو به اتمام بود که گوشی ام زنگ خورد و آریا گوشزد کرد که جلوی در هتل، به انتظار ایستاده..... آب پرتقال نیم خورده را رها کردم و از هتل خارج شدم... آریا توی بنز مشکی نشسته بود.. دست چپش روی فرمان و نگاهش به سمت پنجره ی خودش...! خم شدم و به شیشه زدم.. با لبخند سر تکان داد و در را برایم باز کرد... دامن سفیدم را بالا گرفتم و سوار شدم: سلام!
لبخند مردانه و مهربانی زد: علیک سلام خانوم.. حال شما؟! رسیدن بخیر!
لبخند زدم و همان طور که به عادت دیرینه کمربندم را می بستم، جواب دادم: ممنونم... شرمنده م به خدا نمی خواستم زحمتتون بدم....
به شوخی اخم کرد و همان طور که ماشین را به حرکت در می آورد، گفت: نزن این حرفارو....
نگاهی به لباس های دیشب خودم و پیراهن مردانه و مشکی اش انداختم... آستین هایش را تا ساعد بالا زده بود... از توی کیفم ساک کوچک و بژرنگی درآوردم و گرفتم سمتش: اینم امانتی شما!!
خندید: سوغاتی فرستاده شبنم؟!
و ساک را گرفت... ساعتم را دور مچم آزاد کردم: باج داده احتمالا!! به خاطر زحمتای من....
لب گزید : نفرمایید خانوم....
فرمان را چرخاند و میدان را دور زد.... ماشینش بوی عود می داد... خیلی خوشم نمی آمد اما به شخصیت آریا می آمد.... انداخت توی خیابان بهار و چشمهای من، چسبیده بودند به آدم های پشت شیشه..... به مغازه هایی پر از.. لباس های دل لرزاننده.... دستم را روی قلبم گذاشتم و... فشار دادم.....
آریا نگاهم کرد... نگاهم را از پنجره ها و او دزدیم و به کیف آبی نفتی ام سپردم....
جلوی ساختمان شش طبقه ای ایستاد: الان میام...
تا برود و برگردد، ده دقیقه هم طول نکشید.... وقتی دوباره نشست، پاکتی روی کیفم گذاشت: اینم امانتی شما...!
نگاهی به محتوی پاکت انداختم...
- مونده یه تایمی رو مشخص کنی بریم سند بزنی...
سپاسگزارانه، لبخند زدم: ممنونم واقعا.... حتما... منتهی احتمالا بیفته برای شنبه! فردا که قرار دارم، امروزم که راستش اصلا تو حوصله م نیست.....
نگاهی به ساعت مچی و گردش انداخت: پس بریم یه دوری بزنیم...؟!
شور موافقت نداشتم... دل و میل مخالفت، هم.....
بنر تبلیغاتی سریال های جدید خانگی...
سه چهار تا دختر بچه و پسر بچه ی تپل مپل و خوردنی ، برای سفارش به برند پوشکی فوق العاده..!! ، روی بیلبوردی نرسیده به پارک وی.....
نفس کشیدم...
این شهر من را....، می شناسد......؟!
حواسم نبود که پارک وی را کدام طرفی رفت... من به موزیک گوش دادم، او با دوست دخترش حرف زد.... با موکلش حرف زد.... بعد هم وقتی برای صرف نهار انداخت توی خیابان ولیعصر و چشم من به خیابان پهن و.. درخت های بلند افتاد..... با دهان خشک شده ای گفتم: اینجا نه....!
فقط سرش را به آرامی تکان داد: اوکی... اوکی....!
و من را برد سفره خانه سنتی و به قول شبنم و به تضمین از او، یک دیزی مشتی!!! به خوردم داد.....!!
کنار آریا بودن، خوب بود....
کنار آریا بودن یعنی یک جور آرامش بدون فکر و خیال... یعنی حواست نباشد به حرف های آدم ها... یعنی برایت اهمیتی نداشته باشد که دختر های تخت بغلی چطور به آریا نگاه می کنند و.... چطور به بی تفاوتیِ....تو......!
عصر که جلوی هتل پیاده ام کرد، خم شدم لبه ی پنجره و دست هایم را تکیه دادم تا تشکر کنم: خیلی امروز دردسرت دادم... واقعا ممنونم ازت....
لبخند پر ژستی زد و سرش را با احترام، خم کرد: افتخاری بود....!
داشتم به آقا بودنش فکر می کردم که حدش به سمت بی نهایت میل می کرد......
تک بوقی زد برای برگرداندن حواسم: فردا بیام دنبالت؟!
سرم را به چپ و راست تکان دادم: نه... مرسی... باید تنها برم...
ابروهایش را داد بالا: باید...؟!
- نه که باید... خودم اینجوری می خوام....
- اصلا به خودت انرژی منفی نده... این بشر آدم کله خریه ولی حالا که بهت وقت ملاقات داده، حتما نظرش مساعده...!
دست هایم را از لبه ی پنجره برداشتم...
- امیدوارم اینجوری باشه...
- شواهد و مکاتبات که اینطور نشون می ده...!
خودم را.. کشیدم عقب....
صدایم زد: خانوم سرشار...!
خم شدم... لبخند محکم و مطمئن و مردانه ای زد: فردا منتظر یه جیغ و هورای بلندم! شایدم... یه مهمونی به صرف شام!
خندیدم....
خنده ای که خودم هم می دانستم، تویش همه چیز، هست.... اضطراب... آرامش... اطمینان... بی خیالی...
- ان شالا...
یک قدم رفتم عقب...
همان طور که می رفت برای گاز دادن، افزود: گوشیم روشنه، هر کاری داشتی فقط کافیه تماس بگیری!
نگاه کردم... بی صدا... و دور شدن بنز سیاهش... میان خیابان شلوغ را... به تماشا نشستم.....
قدم های آرام و کندم را... روی زمین کشیدم.... پلک زدم... از هیچ چیز، نمی ترسم.... پلک زدم.... تمام دنیا...، ذره ای... ارزش غصه خوردن من را... ندارد......! اینجا.. بزرگراه چمران... تقاطع اوین... تمام شهر، زیر پای منست.... تمام قدرت جهان...، تحت اراده ی من..... پلک زدم.... بازدم سرب زده ام را بیرون فرستادم.... این بار، برای جنگیدن... آماده ام.... جلوی در ورودی..، نگاهی به خورشید رو به غروب و آسمان قرمز و کبود انداختم.....
لبخند تلخی... گوشه ی لبم نشست....
شهر من......، سلام..

به خودم مطمئن بودم اما شاید بیشتر از ده بار لباس هایم را چک کردم!! حالا از استرس دیدن این ملاقات پر اهمیت که مدت ها برایش تلاش کرده ام، حتی لباس های تایید شده ام توسط شبنم، به نظرم بی خود می رسیدند....!!
مانتوی لخت و سبز زیتونی سیر و خوشرنگ... کمربند چوبی دور مانتو.... روسری ساده ای به رنگ مانتو با حاشیه ی ریز طلایی که گردی صورتم را دربرمی گرفت... کفش های پاشنه پنج سانتی و ساده ی طلایی مات...
ساعتم را دور مچ چپم بستم... دستبند تنیس اهدایی شبنم را، هم...
عطر... مممم..... با اینکه زیادی دوستش نداشتم و گاهی حتی ازش سردرد هم می شدم، با بی میلی دستم به سمت میس دیور رفت.....
برای بار هزار به آینه چسبیدم!! آخر سر هم با حرص رویم را گرفتم، کیف ست کفشم را چنگ زدم و در اتاق را محکم، بستم!!!
ماشین دم در منتظرم بود. قلبم ریز، اما آرام می کوبید....
خیابان ها را می دیدم و نمی دیدم.... آخ که اگر طرحم را قبول کند....!! آخ که اگر آدم باشد و بشود باهاش دو کلام حرف حساب زد!! آخ که اگر......!!!
باز باید ولیعصر را می دیدم و باز.... باید چشم هایم را تا رسیدن به مقصد، می بستم.... نیم ساعت بعد...، ماشین جلوی ساختمان شیک و چند طبقه ای.. با نمای کرم آجری خوشرنگ.... ایستاد....
اسکناس ها را را کف دست راننده رها کردم و نگاهم را به ساختمان دوختم....
سر درش نوشته شده بود.... « اِروس....» .... Eros.....
اروس... الهه ی عشق و زیبایی..... برند ایرانی الاصل پوشاک ....
نگاهم را از ساختمان گرفتم.. شانه های صاف و شق و رقم را دادم عقب... پایین مانتویم را به حالت همیشگی بالا گرفتم و از پنج پله ی نیم دایره ای شکل جلوی ورودی، بالا رفتم....
نگهبان فرم پوشیده و کراوات زده، اسمم را چک کرد... لبخند زد.... و افزود: طبقه ی آخر...
چشم هایم را بستم و به موزیک ملایم داخل آسانسور گوش سپردم...
تمام تلاش هایم.. تمام این در و آن در زدنم... سفارش های شبنم... کمک های آریا و آشنای دورادورش با یکی از سهامداران شرکت.... و بالاخره... فرستادن رزومه و طرح پیشنهادی ام، مبنی بر پوششی خاص، که اولویتش برای خانم های مهم و مملکتی بود.... چیزی توی مایه های حجاب برتر...! ملی! این بار، با نگاهی تازه....!
یک هفته طول کشید... درست یک هفته، تا جواب اولین ایمیلم از طرف معاون مدیر عامل، به دستم برسد..... جواب را که خواندم، مشت کوبیدم وسط مانیتور!! شبنم لپ تاپ را از روی پایم برداشت ، عینکش را به چشم زد و مشغول خواندن جوابیه شد!! بعد نگاهی به من انداخت: تو که فکر نکردی با یه بار ایمیل زدن، اونم همچین طرح پر ریسکی، قبول کنن؟؟!!
نگاهش کرده بودم... مشکوک.... انگشتش را توی هوا تکان داده بود: اینجا یه متد داریم، به اسم رو کردن یه طرح تازه ، و پیله شدن!!
خنده ام گرفته بود... خنده ام گرفته بود و میان آن همه ناامیدی، به حرف شبنم و دلداری های عزیزترین گوش سپرده بودم.... گوش سپرده بودم و این بار، طرح چادر مخصوصی را که با شبنم طراحی کرده بودیم و عزیزترین، پیاده اش کرده بود... به اضافه ی دو سه مدل لباس پوشیده و خاص دیگر....، فرستادم... رزومه و طرح هایم را میل کرده بودم... و باز به انتظار نشسته بودم... این بار ده روز طول کشید تا جواب برسد....! طرح توی جلسه با سهامداران و طراحان، مطرح شده بود.... نظر مساعدی داشتند... و این نظر مساعد که نه با میل شدید و نه با بی میلی ناجوری همراه بود، به معنی سکوی پرشی.. برای صعود و رشد من بود......!
و اینجوری که شد که تمام همتم را به کار گرفتم... شور در منِ دنیا زده، دمید.... انرژی.... و چیزی به نام امید...، که روز ها بود در من...، مرده بود.........!
شبانه روز... بیست و چهار ساعته... طرح زدم.. اتود زدم و پاک کردم... با شبنم و دوستانش مطرح کردم.. کوک زدم و شکافتم..... یک ساعت خوابیدم.. جنازه شدم... دو کیلو کم کردم....مرغ سوخاری شده ی زوری عزیزترین و شبنم را به دندان کشیدم..... به چرت ده دقیقه ای قناعت کردم.... و باز.. طرح زدم....
و این طوری شد که طرح بعدی، بهتر، خاص تر، اِروس پسندانه تر!! مورد تایید یکی از سهامداران، هیات طراحان، و معاون مدیر عامل.... قرار گرفته بود.....
روزی که ایمیل را دریافت کردم....
شاید... بعد از روز ها و ماه ها.... لبخند زدم.... لبخندی که از سر رضایت بود.... لبخندی که نقاب نبود....! لبخندی که....، لبخنـــــــد بود

حالا... تنها نگرانی ام که به قول شبنم عرض نداشت، اما عمق داشت، از جانب سرمایه دار اصلی... و مدیر عامل شرکت بود.... از آنجایی که تمام مکاتباتم با آی دی ای معاونش به اسم Niaz.Malek صورت می گرفت، میل بیشتری داشتم با خود مدیر عامل صحبت کنم.... خیلی در اینترنت سرچ کرده بودم... این برند سه چهار ساله و نوپا اما موفق را تنها با چند اسم می شناختم... که از اصلی ترین هایش همین نیاز ملک بود... بعد می رسید به کوروش ملک.... یکی دو تا عکس هم پیدا کردم از زنی بی نهایت خوش پوش که نه اسمی داشت، نه نشانی...
نوای آسانسور قطع شد و چشم های من باز....
اولین چیزی که توی طبقه ی ششم به چشمم خورد، نورپردازی ملایم و چشم نواز سالن بود... مبلمان و تک پرده ی سمت راست سالن و دیوار ها... ترکیبی از آجری و نارنجی و کرم.... خوشم آمد! دختر جوانی که درست در انتهای سالن، جایی درست مشرف به ورودی نشسته بود، لبخند زد و به احترام من که حالا نزدیک میزش رسیده بودم، لبخند زد...
- سرشار هستم....
سرش را به احترام خم کرد.... دستش را جلو آورد... لبخند زد: خوشوقتم... نیاز ملک....!
دست نرم و لطیفش را فشار اندکی دادم...
به استیل و تک نفره ی رو به رویش، اشاره کرد: بفرمایید بنشینید...
تشکر کردم و همان طور که باز نا محسوس، دکوراسیون دفتر و تابلوهایی از مدل های خاص و فرم تن نیاز ملک را دید می زدم، نشستم...! کت شلوار شیک و عنابی رنگی تنش بود... شالش را هم یکوری بسته بود و تکه ای از موهایش روی پیشانی ریخته بود....
پا روی پا انداختم... نفس آسوده ای کشیدم..

حالا تمام مشکلم، نارضایتی نسبی مدیر عامل و سهامدار اصلی بود....!! حتی به ایمیلش هم دسترسی نداشتم!! یکی از همان شب های خوره به جان افتادنم بود و داشتم Inbox م را چک می کردم که ایمیل تازه ای... از طرف معاون مدیرعامل اروس.. به چشمم خورد.... تمام ایمیل مبنی بر پرسش هایی از طرح های فرستاده شده بود.... و تاکید بر ملاقات حضوری و مذاکره درباره قرار داد..... پایین ایمیل هم تنها چیزی که به چشمم خورد، یک امضای نامفهوم بود و بس.... مدیرعامل اِروس...
گیج و ویج خواندن میل و امضای پایینش بودم که چراغ آی دی نیاز ملک، روشن شد....!
هول و تند تند شروع کردم به سوال پرسیدن ازش و اصلا حواسم نبود که دو دقیقه بعد چراغش خاموش شده....
نفسم را فوت کرده بودم بیرون و کلافه لپ تاپ را کناری انداخته بودم....

نیاز ملک که صدایم کرد و به در آجری سیر سه متر آن طرف تر از میز خودش اشاره کرد، چشمم را از تابلوی بزرگی که رویش لگوی منحصر بفردی از اروس طراحی شده بود و بالای میز دختر جوان نصب بود، گرفتم..... برخاستم.... صدای تق...تق... آرام... پاشنه های کفشم.... دسته ی کیفم را میان دست هایم فشردم..... تقه ای به در زدم.... و دستگیره ی در را... با یک حرکت.... پایین کشیدم.......
اولین چیزی که حس کردم، ورود به اتاقی حدود 60 متر، با دیزاینی کاملا متفاوت با سالن بیرون بود.....
دیوار های آبی سیر..... چارچوب های سفید... سنگ سفید... مبلمان سرمه ای سفید.... و میز پایه کوتاه وسط.... که به میز بزرگی در انتهای اتاق و درست رو به روی در، ختم می شد..... حالا... تمام حواسم به مردی با کت و شلوار مشکی بود که پشت به من، گوشه ی پرده ی سفید پنجره را کنار زده.... یک دستش را به دیوار تا کرده بود.... با همان دست سیگار می کشید.... دست راستش هم توی جیبش.... سلام کشیده و محکمم، میان اتاق سرد... تیره... اما دلچسب، طنین انداخت.....!
و به صدای سلام کشیده ی من..... مدیرعامل اِروس.... با همان ژست قبلی.... به طرفم چرخید......
سینه ی چپم... تیر کشید....
بزاق دهانم... دریاچه ی به خشکی افتاده....
مردمک چشم های من.... و مردمک چشم های مرد..... گشاد شده....
یک تای ابرویش بالا رفت.... یک قدم جلوتر ایستاد... سیگارش را توی جاسیگاری روی میزش... خاموش کرد....
رد خالکوبی روی کتف چپم... ســــــــــوخت.......!
قلبم.... و تمام گذشته ام.... تیــــــــــر کشید.............
سرش را بالا گرفت... چشم هایش را تنگ کرد.... لبخند کج و محوی.. سر تاپایم... پاشید.... و با لحن پر تمسخر و کشیده ای گفت: خانوم سرشـــــــــــار.......؟!
کلمه ی تحقیر... تنها واژه ای بود که به یادم آمد.... دردی... ناشی از به رخ کشیده شدن همه ی آنچه که سعی بر فراموش کردنش داشته ای...، یک جا... به دلم ریخت...... و گذشته ام... و همه ی این سه سال.... مثل نوار جمع شده ی ضبط های قدیمی.... ریز و پر صدا.... جیــــغ کشید و توی ذهنم... جمع شد.....
آزاد کیانی........؟!
غیر ممکن بود...







ادامه دارد.....

خالکوبی قسمت10

کسی می زند به در.....
هی.. ساره... یکی دارد در می زند...... باز نمی کنی.....؟!
کسی می زند به در....
سر تکیه داده ام به در، درد میگیرد.....
دلم می خواهد بگویم آخ.... بگویم نکوب... کسی خانه نیست.... در مزنید....
کسی می کوبد به در.....
و صدای آشنایی..... که چقدر...... ملتمس است... که چقدر..... توفنده است.....
- ساره جان؟؟ عزیز دلم؟؟ باز نمی کنی درو خواهرم؟؟ باشه عزیزم... باشه جونم..... باز نکن... فقط حرف بزن..... فقط بهم بگو که خوبی..... ساره جان... علی ت بمیره..... فقط یه نشونه بهم بده که حالت خوبه... ساره م.....؟! عزیز دلم؟؟ عمر من.....؟! ساره با من حرف نمی زنی.....؟!
سرم را فشار می دهم به در.....
نگاه صامتم روی چوب قهوه ای سوخته......
هی.... چقدر تاریک شده ساره......! حواست هست؟! به گمانم غروب شده که خانه ات اینجور رو به ظلمات رفته......
باز کسی..... مشت می کوبد به در.... و ضجه ی مردانه اش..... توی همه ی این بی حسی ها.... یک جای جگرم را.... می سوزاند.....
- علی ت بمیره ساره!! علی ت بمیره عمرم!! علی ت بمیره که کور شد!! که چشماشو بست.... که ولت کرد و رفت پی خوشیش..... علی ت نابود شه که وایساد تا پای نابودیت..... ساره م..... دینم.... عزیز دلم.... باز کن این درو..... باز کن این وا مونده رو...
نفس پله پله ای می کشم....
دست راستم را که خشک شده... زیر بدنم تکان می دهم.....
عمه بود که می گفت....؟! هیشکی پاره ی تن آدم نمی شود.......
باز می کوبد به در....
باز چیزی توی سرم..... تکان می خورد......
هی ساره.... غروب شده.... می بینی....؟! خانه ات خاموش شده..... و این بنده ی خدا... این میهمان همیشه حبیب خدا... چه مدت ست دارد پشت این در چوبی... به تو التماس می کند.....
می کوبد به در: حرف بزن تا خورد نکردم این درو!! حرف بزن تا این برجو به آتیش نکشیدم....!!
باز عز و جز... می ریزد توی صدایش: باز کن جونم..... باز کن خوبم.... باز کن عمرم...... حرف بزن با من.... حرف بزن با این برادر بی غیرتت...... حرف بزن جــــــونم...... یه مشت بزن تو در تا بفهمم سالمی..... با من حرف بزن ساره.... حرف بزن تا این کلید لعنتیو بیارن.... حرف بزن عمرم........
و صدای بد.... هق هق مردانه ای..... که در را سوراخ می کند... و تا توی گوش های من... و قلبِ... وامانده ی من... قلب بی در و پیکر من.... می نشیند....... مشت چنگ شده ام را...... می فشارم...... تنم را.. تکان می دهم.... همه ی بدنم.. خشک شده..... خودم را گوشه ی در... می کشم بالا..... می چسبم به لولای در..... مشت خشک شده ام را... می گذارم روی در... و...... دو تا ضربه ی آرام......
هق هقش خاموش می شود..... گوش هایش..، تیز....
- ساره جان؟؟ عزیزدلم؟؟ تویی؟؟ تویی ساره م؟؟ حرف می زنی؟؟ با من حرف می زنی ساره ی من؟؟
مشت بعدی ام..... بی رمق تر..... جوری که بخواهم بهش بگویم.... برو..............
باز حرف می زند.....
باز... التماس می کند....
این بار... سرش را محکم به در می کوبد......!
قلبم... سوراخ می شود.......
قلبی که در من.... نمانده..............
چشمم روی قاب عکس روبه رو.. خشک می شود....
باز.... کسی به در مشت می کوبد.....
مشت خشک شده ام را به سینه می فشارم.... و با آن یکی دستم.... خودم را بالا می کشم....به در تکیه می دهم... چشم هایم سیاهی می رود.... دستگیره را چنگ می زنم...... کلید را نچرخانده..... کسی... که شاید شبیه به علی ست... خودش را می اندازد تو.....
باز مچاله می شوم گوشه ی پشتی در.....
و کسی.... که شبیه به علی ست.... جفت زانو.... جلوی پایم... به زمین می افتد.......
هی ساره..... این خود علی ست... فقط... فقط یک کمی قیافه اش فرق کرده..... یک کمی گوشه ی ابروی چپش به کبودی و پارگی رفته..... لباس هایش خاکی ست... چشم هایش به خون نشسته..... و از پیشانیش.... رد باریکی از خون.. جاریست......
بیشتر توی خودم مچاله می شوم.. وقتی خم می شود طرفم.... و با آن همه در بدری توی چشم هایش... می خواهد که لمسم کند.....
خودم را می کشم عقب که محکم تر می خورم به دیوار.... و سنگ سرد و سفت زیر تنم.... استخوان هایم را... بیشتر از پیش... آزار می دهند......
اشک هایش... اشک های کسی که شبیه به علی ست... قلپ قلپ.. می ریزد پایین......
- دردت بخوره تو قلبم ساره........ دردت بخوره تو قلبم......
و چقدر... دلم نمی خواهد...... زجر توی صدایش را........
- لعنت به من ساره... تف به من!! تف به روی من و برادریم!!
چقدر همه چیز برایم بی مفهوم است..... چقدر هیچی از این صورت متلاشی و این چشم هایی که احیانا بهش می گویند داغون.... نمی فهمم......
نزدیکترم می شود..... بیشتر توی دیوار و در... مچاله می شوم....
چشم های حیرت زده اش را.... ازم می دزدد...... می دهد به گوشه و کنار خانه... از رد خون خشک شده ی روی زمین میگرد...... و..... ولو می شود... و مثل من..... تکیه می دهد به در......
مشت چنگ شده میان خون و عرق و سردی ام را...... بیشتر می فشارم..

قاشق حاوی سوپ تهوع آور را.. به دهانم نزدیک می کند.....
امتناع می کنم.....
دست می کشد به سرم....
باز توی در فرو می روم.....
و پتوی مسافرتی کوچکی را که از دیشب رویم انداخته..... بیشتر روی خودم می کشم......
پیاله ی سوپ را کناری می گذارد......
دستمال خیس برداشته....
می کشد گوشه ی لبم.....
روی پیشانیم.....
روی گونه هایم......
صدایی توی سرم چرخ می خورد: من عاشق گونه های خوشگلتم........
عق می زنم.....
و تمام بوی سوپ نخورده را... روی سنگ سفید و صورتی کف... بالا می آورم........


زانوانش را توی بغلش جمع کرده......
چشم هایش را بسته.....
دارم به صدای نفس هایش گوش می کنم......
به صدای کسی که علایم حیاتی دارد.....
اذان ظهر شده ساره..... چرا بلند نمی شوی...؟! چرا وضو نمیگیری..... چرا نمی روی سجاده ی سبزت را پهن کنی.......؟! ساره.........؟!
چشم های به اشک و خون نشسته اش را.... باز می کند.... خم می شود طرفم.... پتو را تا گلویم بالا می کشم.... گلویم می سوزد..... اشک هایش.. میریزد روی پتوی مسافرتی.....
- باید چیکار کنیم ساره......؟!
صدایش توی خانه... دوران می کند.....
و هی می پیچد....
و هی چرخ می خورد....
هی ساره.....
این همان علی ست که یک بار هم اشک هایش را ندیده ای....
هی ساره...... مگر باید کاری کنیم؟؟!!


سیگار هزارمش را توی جاسیگاری خاموش می کند.....
سرفه می کنم.... بی حرف... بی لبخند.... بی اشک......
مشتش را می کوبد به دیوار و عربده می کشد.......
سرم را فشار می دهم توی کنجی در و دیوار و........ به تور بلند و..... لباس سفید..... نگاه می کنم.........


- ساره؟؟ خواهرم؟؟ ساره جانم؟ یه قاشق از این غذا بخور.... ببین به خاطر تو... زنگ زدم جوجه بیارن..... ببین ساره... من که از جوجه متنفرم.... دارم به خاطر تو جوجه می خورم...... ساره م.....؟! عزیزم.....؟؟
دستم را می گذارم لبه ی بشقاب و.... با فشاری کم.... هلش می دهم.....
گلویم می سوزد.......
چشم هایم... داغ می شود......
مگر کسی به خاطر من هم... کاری می کند.......؟!


خوابش برده.......
دراز کشیده جلوی پایم... روی سنگ سفید و صورتی...... هیچی روی تنش نیست..... لباس هایش هنوز خاکی.... شکاف پیشانی و ابرویش..... صورت خرابش.... صورت تکیده اش..... صورت......
به استخوان های خشکم... حرکتی می دهم...... و صدای ترق و ترق شان...... پتو را می زنم کنار..... خم می شوم.... و پهنش می کنم روی علی... و تا گردنش... بالا می کشم.... چشم های سرد و ماتم.... روی چشم های بسته اش.. می لغزد.....
« - من می ترسم علی!!!!
- بس که لوسی!! ببین روشنکو !!! ببین چجوری سر می خوره تا پایین....!!!
- آخه... آخه من می ترسم.... یه جوری... دلم یهو یه جوری می شه داداشی.... خیلی می ترسم.....
کسی جیغ شادی آوری می کشد: علی!! اونو ولش کن..... بیا ببین این چقد کیف می ده.......
خیره به سرسره ی دلهره آور و پر ارتفاع... آستینش را میگیرم: نرو علی... من می ترسم....
دست می کشد به سرم: نترس.... اول من می رم.... بعد تو بیا... من مواظبتم... اون پایین میگیرمت...... »
دست هایم می لرزد..... پتو را مرتب می کنم.... و خودم را می کشم عقب.......
چانه ام به لرزه می افتد..... با جفت دست هایم.. محکم میگیرمش..... آرام شو... آرام شو... هی ساره.... چه مرگت شده؟؟؟ سرم را از پشت می کوبم به دیوار..... یک بار... دو بار.... سه بار...... چانه ام.... می کوبد......


لیوان آبی را که به زور به دهانم چسبانیده... عقب می کشد... بعد با گوشه ی دستمال کاغذی طرحدار... گوشه ی لب هایم را پاک می کند... هوا تاریک و روشن ست... شب شده یا صبح......؟! دستش را می آورد جلو.. که دست هایم را بگیرد... مشت هنوز باز نشده ام را.... پشتم قایم می کنم.... و دست دیگرم را.. عقب می کشم...... دست می کشد میان موهای بهم ریخته اش..... موبایلش را که از صبح ده بار یواشکی توی دهنی اش عربده کشیده... پرت می کند طرفی...... مشت می کوبد به زمین....... زمین... می لرزد........ هی ساره..... یادت هست رفته بودی بیمارستان.. عیدات بچه هایی که زیر آوار بم مانده بودند.....؟! یادت هست عمه دستت را گرفت و با چند تا کیسه ی عروسک.... راهی بچه های زیر آوار مانده شدید......؟! قیافه شان یادت هست....؟! لکه های سیاهی... شبیه به سیمان.. جای جای صورت و بدنشان به چشم می خورد... از عمه پرسیده بودی مگر چه شده.....؟! یادت هست ساره......؟! درد توی چشم هایشان را.. یادت هست......؟!
زیر آوار مانده بودند ساره........
زیر آوار مانده بودند......
همیــــــــن.........


غروب شده......
گوشه گوشه ی برج یازده طبقه ای.... تاریک به نظر می رسد......
علی دست می کشد به موهایم.... انشگت هایش... با چه محبتی.... میان موهایم.. می لغزد......
- ساره م.....؟! عزیز دلم......؟!
شانه ی چوبی را از کنارش برمی دارد..... و می کشد به موهایم......
- عمر علی.....؟!
گلویم... خراش برمی دارد......
چشم هایم.... می سوزد.....
تب کرده ام........
تب......
موهایم را... از سر شانه... جدا می کند......
- سه روزه با من حرف نزدی ساره..... چطوری دلت میاد.....؟! دلت میاد من اینقدر زجر بکشم ساره م....؟1 دلت میاد آجی.....؟!
چیزی... یک جایی توی تنم... یک جایی که رگ دارد و دریچه دارد و خون دارد و.... احتمالا گرما هم دارد... می زند.......
دست های سردم... تن سردم.... به لرزه می افتد..... و چانه ام... بی امان.... می کوبد.....
خودش را می کشد جلوتر......
لایه های مغزی ام... انگاری که کم کم..... باز می شوند... شیار ها... عمیق تر..... پلک می زنم........ دست های یخم را میگیرد...... به مشت عرق کرده و سفت و یخ کرده ام نگاه می کند..... فشاری بهش می آورد... حرکت بالا و پایین چانه ام... بیشتر می شود...... می لرزم... تمام تنم..... تک تک سلول هایم...... نفسم بند می آید..... گلویم... میگیرد... می سوزد...... مشتم را..... به حالتی غریزی... سفت تر می کنم...... می فشاردش..... و سعی می کند که... بازش کند...... مشت سه روز بسته ام را..... می فشارد... انگشت های یخ و کشیده ام را... می کشد..... و جلوی چشم های من... جلوی چشم های ناباور و... بی روح و... یخ زده ام...... قطره های عرق و... حلقه ی زرد و سفید و...... خون خشک شده.... می ریزد بیرون......
عربده ی تلخش...... تمام هستی ام را... تمام خانه را... می لرزاند......
می کشدم جلو.... دستم را می گذارم بیخ گلویم.....اشک هایش می ریزد پایین..... گلویم می سوزد.... چشم هایم... آتش می گیرد.... زبانم توی دهانم.. به ولوله می افتد..... پتوی مسافرتی.. از شانه هایم پایین می افتد.... همه جا تاریک شده.... چیزی توی گلویم... و چشم های خیسم..... با صدای بدی..... می شکند...... و صدایم.... آنقدر تلخ... آنقدر ملتمس..... آنقدر ناباور..... آنقدر دور و ضعیف از جیغ و ضجه های پر دردم..........
- علی............؟!
می کشدم توی بغلش.....
سرم را می گذارم روی سینه اش.....
سینه اش.... تند تند.. بالا و پایین می رود......
درد توی رگ و پی ام..... میپیچد.......
اذان شده ساره...... یادت هست چه اتاق کوچک و خوبی داشتی؟! یادت هست چقدر سبز بود؟! یادت هست سر هر اذان.. نور بود و سبزینگی... که قلب و چشم هایت میریخت....؟! پس چرا اینجا همه جا تاریک شده.....؟! پاشو...... تکانی به خودت بده..... ببین که هیچ نور سبزی.. توی این خانه نیست...... ببین که همه جا تاریک شده...... ببین ساره.......؟!
چنگ می زنم به سینه ی پهن علی.......
و تلـــــــــــخ......
و پر درد......
توی صدای به اشک و خون نشسته ام..... می شکنم........
- چــــــرا...........؟!

خودم را از بغل آخرین پناهم..... بیرون کشیدم....
صدایم.. چقدر خفه و گرفته بود....
- باید بریم علی....
دست آغشته به خون و عرق و سردی ام را میان دست هایش گرفت: کجا؟!
دستش را پس زدم.... تنه ام را روی زمین کشیدم.. درد استخوان هایم را به لب به دندان گرفته ام سپردم.... و از جا..... کنده شدم: باید بریم جشن بگیریم.... باید کادو بخریم.... باید... باید به همه بگیم.... به همه بگیم که... که اون... اون... اون بابا شده.... که.. که روشنک مامان شده... بیا علی.... بیا بریم......
راه افتادم سمت راهروی سرخابی....
چشمم به انتهای راهرو... به در نیمه باز خواب های مرده..... خشکید....
تند تند عقب عقب کشیدم: علی.. علی بیا... علی بیا....
خودش را بهم رساند...
هلش دادم سمت در نیمه باز: برام لباس بیار....
چشم های سرخش را ازم دزدید.....
وسط راهروی سرخابی ایستاده ام.. و با انگشت های بلاتکلیفم.. بازی می کنم.....
- به نظرت براشون چی بخریم؟! جشنمون چجوری باشه؟..... حاج خانوم و آقاجونم بگیم؟؟ یا اصلا بریم رستورانی.. جایی..... هان؟!
تکانم داد.....
پلک زدم....
تکانم داد و عربده کشید: چرا دری وری می گی؟؟؟
یک چیزی توی گوش هایم.. توی مغزم... توی خونم..... تکان خورد.....
تکانم داد و لرزید: ساره تو رو به علی قسم!! منو ببین ساره!!؟ منو ببین؟؟
دارم دری وری می گویم علی.....
می دانم.....
تو غصه نخور....
با همین دری وری هاست....
که یک ور دل آتش گرفته ام را.....
یک ور جگر سوخته ام را.....
آه علی........
چادر سیاهم را انداختم سرم : بیا بریم.....

خیابان ها ساکت بود....
همه جا تاریک و سیاه.....
دستم میان دست علی..... یخ و... سرد......
هواپیمایی توی آسمان غبار گرفته ی شهرم... چشمک زد....
چشم هایم..... لرزید.....
قدم های شلم ... شل تر شد....
حتی نمی دانستم کجاییم... حتی نمی دانستم وسط کدام خیابان.... کجای کدام پیاده رو.... حتی نمی دانستم............
چرا هیچ باد خنکی... صورتم را نوازش نمی کرد....؟!
چرا هیچ حسی توی بدنم نبود......؟!
نگاه یخم را دادم به آسفالت غبار گرفته.....
سرم را کشیدم بالا و تا آسمان دادم......
ته قلبم......
سوخت........
چرا................؟!
تاکسی زرد و کهنه که ولمان کرد... باز هم افتادیم به جان پیاده رو ها.... باز هم خیابان های شلوغ و خلوت را... متر کردیم..... علی ساکت بود...... انگار... انگار می دانست..... که هیچ چیز به اندازه ی سکوتش.... برایم ارزش ندارد........
به خودمان که آمدیم.... به خودم که نیامدم..... جلوی مسجد محله ی پدری ایستاده بودیم...... و تمام تن من را... رعشه ای خفیف فرا گرفته بود...... چشم های گنگم... دوید پی گنبد سبز و پر نور..... بغض کردم..... چانه ام لرزید..... بغضم خالی از اشک بود.... چانه ی لرزانم... خالی از خیسی..... چقدر از پس پرده ی پنجره ی اتاق دختریم..... اتاق روز های خوب دخترانگی و پروانگی ام..... به این گنبد سبز...چشم دوخته بودم...... چقدر آرزو کرده بودم.. چقدر دعا... چقدر خنده... چقدر گریه..... حالا...... وسط حجم بزرگی از هیاهوی این آشفته بازار...... نفسم تنگ شد..... چشمم به گنبد پر نور... لرزید..... چیزی قلبم را... خراش داد...... صدای علی... کاش نمی شنیدمش.......
- روشنک.... بیمارستانه... ساره.. ببین ساره.... حاج خانوم.. آقاجون.. حالشون... حال هیچ کس خوب نیست ساره... آقاجون... ساره.... خانوم صدر چند بار زنگ زده.... من.. من نمی دونم از کی شنیده ولی... دنبال بلیته... خواهرم.... ساره م.... منو میبینی...؟! می شنوی حرفامو...؟! می شنوی عمرم.....؟!
دستم را فشار داد و با صدای خفه ای گفت: اون مادر...
مهره های گردنم را یکی یکی چرخاندم و... نگاهش کردم: شششش.......
علی خیره شد.... بغض کردم.... نگاهم را ازش گرفتم و دادم به مسجد..... با بغض... با درد.... با صدایی پر از گرفتگی از جیغ های بی امان...... زمزمه کردم: زدیش......؟!
دستم را.... رها کرد....
چند قدم... دور شد.....
مشت های گره کرده اش... تیر شد به قلب بیچاره ام.....
غرید و من از غرشش..... لرزیدم......
- مادرشو به عزاش می شونم!!
چشم های پر از پوزخندم را.... از سبزی مسجد... گرفتم.... و سلانه سلانه... راه افتادم... تو...... و توی ذهنم..... سوالی... مدام... دوران می کرد....... « باورت کنم.........؟!... »
نشسته بودم پیش حاج آقا..... نشسته بودم دور تر..... دور تر از نوری که از عبای بوی پیغمبر گرفته اش.. می آمد........ و چادرم را.... کشیده بودم روی سرم.. روی چشم هایم... پایین تر... تا چانه ام... پایین تر..... تا زیر چانه ام.... پایین تر.......
و حرف های پر از تاسف حاج آقای مسجد محله ی پدری...... آوار می شد و.... به دلم می نشست.......
و من..... چقـــــــــــدر دلم می خواست..... که هیچ کدام از جواب هایش را... هیچ کدام از دلداری هایش به دل سوخته ام را..... نشنوم........
حاج آقای نورانی.... خم شد.... تسیبح توی دستش را روی فرش رنگ و رو رفته ی مسجد رها کرد و..... مثل پدری که داغ به دلش گذاشته باشند...، لرزید: چی به سر زندگیت اومده دختر......؟!
پایم را که از مسجد آرزوهای دختران هفده ساله بیرون می گذارم..... به ورای شانه ی علی.... خیره می شوم....... احساس آدمی را دارم.. احساس بچه ای را دارم.. که یک شبه...، بزرگ شده...!.. که دیگر نمی تواند بچه بماند و.. بچگانه حرف بزند و... باید.. شبیه به آدم بزرگ ها رفتار کند... همان آدم بزرگ هایی که ازشان ضربه خورده.. همان آدم بزرگ هایی که عمری برای جلب رضایتشان.. جنگیده.. و سکوت پیشه کرده....
چادرم را میان مشت عرق کرده ام... سفت می کنم...... و با صدایی که رو به بی صدایی می رود..... و با تلخی ای... هزار بار تلخ تر از اسپرسوهای هر صبح....... تلـــــــــــــــخ تر از همیشه...... سرد و گنگ و...... مبهم..... اما... سفت و محکم... جوری که خلائی از لحن لرزانم به قلب آخرین حامی ام وارد نشود...... به تلخی..... زمزمه می کنم...... « خبرشون کن..... فردا..... تو خونه ی خودم....... »
دهانش را باز می کند، که حرفی بزند... که اعتراضی بکند.... که مادری.. به عزای کسی......
چشم های به اشک و خون نشسته اش.... جگرم را خراش می دهد..........اما.... این بار... من.... سرد و تیز نگاهش می کنم.... این بار... من، اجازه نمی دهم......! « بدون تو.....! »
کبود شده اما.....
رگ گردنش گرفته اما.....
مشت هایش را گره کرده اما....
راه می افتم...
با پوزخند.....
و پوزخند... میان هر قدمم... می پیچد.......
خونه ی خودم..........؟!

کارت ویزیت دکتر ادیب... متخصص قلب و عروق... لای مشت به گِل نشسته ام..... مچاله می شود.....
چشم های پر از... هیچی ام.. را.... به آسفالت ذغالی رنگ کف خیابان ونک می دوزم..... قدم هایم... رنگ و رو رفته.... دلم......
پایم را می کشم کف زمین... کف پیاده روی خالی از حضور.... پایم را می کشم... لخ لخ می کنم....
از جلوی اسباب بازی فروشی.. با آن قورباغه ی بزرگ و گنده و سبز رنگ... رد می شوم....
دکتر چی گفت....؟!
آها.... گفت خطر.....
گفت های ریسک؟؟ آره... آره فکر کنم.... یک همچین چیز هایی......
ریش پرفسوری و خاکستری رنگ دکتر ادیب و یک جفت چشم آبی سیرش... توی ذهنم جان می گیرد..... « خانوم فتوحی!! امکان نداره!! جون مادر در خطره!!!! »
حتی نخندیده بودم....
ختی مثل همه ی روز های قبل... قبل... خیلی قبل تر...... به یک لبخند ساده هم.. اکتفا نکرده بودم.........
فقط میان حجم عظیمی از سکوت و خستگی.... میان حجم عظیمی از پوچی.... نگاهش کرده بودم........
عصبی روی میز قهوه ای سوخته اش... رنگ گرفته بود... بعد.... دکمه های روپوش سفیدش را یکی یکی باز کرده و با لحنی پر از خشونت، زل زده بود وسط چشم های... بی حیثیت من..........
- عقل تو سر این خواهر تو نیست؟؟ نه!! تو به من بگو!! عقلش کجا رفته؟؟؟؟ با کی مشورت کرد که رفت شکمشو آورد بالا!!؟؟ می خواست خودشو بکشه؟؟؟ خب عزیز من، می گفت، راه های ساده تری بهش پیشنهاد می کردم!!!
از جایم بلند شده بودم.....
پاهایم را.... پاهایی که.... آرزوی یخ بستن داشتند را..... روی زمین کشیده بودم......
- متخصص زنان چی گفت؟؟
برگشته بودم.....
نگاهم را توی صورتش... میان موهای خاکستری اش... دور و بر چشم های آبی اش... گردانده بودم.......
پایم را کشیده بودم کف زمین....
و پوزخندم.......
تمام مطبش را........
پر کرده بود..........
- ساره....؟!
- ساره جانم....؟!
- نمیای با من بیمارستان....؟!
- حرف داداشیتو زمین میندازی...؟؟
- ساره م؟!
- نمی خوای من بمونم.....؟؟ نمی ذاری!!؟؟
- حرف نمی زنی ساره جانم.....؟!
- دلخوری ازم.....؟!
- دلگیری.....؟!
- ازم بدت میاد......؟!
- بی ناموس عالمش می کنم.......!!!
- اونجوری نگام نکن!!!
- به علی قسم!! به الله و بالله قسم!! اسمشونو از زمین پاک می کنم!!!
- آخخخخخخ ساره......
- تف سر بالاس ساره......
- تف سر بالاس خدااااااا.......
- یقه ی کی رو بگیرم؟؟؟
- خواهرمو؟؟؟ خواهر!!؟؟؟؟؟
- مرگ منو برسون.......
- مرگمو برسون....
و سرش را می کوبد به دیوار......
و می کوبد به دیوار.....
می کوبد.
دست هایم را می گذارم دو طرف صورتم... پوستم را می کشم.... گونه هایم... به سمت گیج گاه..... چشم های بی رنگ و رویم را... صاف به آینه می دوزم..... کسی توی آینه..، می خندد.....
- خل شدی ساره؟؟ بـــــــــی خیال!!!! می خوای بری چی بگی؟؟ اصلا می تونی بشینی جلوشونو این دری وریارو بگی؟؟!!! خل شدی ساره!!! فکر کردی به همین راحتیه؟؟ خل شدی!!!
بی هیچ لبخندی.... با عمق نگاهم... به آینه رسوخ می کنم.......
کسی دست هایش را میان موهایم فرو می کند.. « چقد خوشگل شدی! »
کسی بهم می خندد..... « پرتقالی بهت میاد....»
کسی..... با انگشت شست... اشک هایم را... اشک هایی را که از سر اضطراب لندینگ با تاخیر جاری شده..... پاک می کند.... « من بمیرم زنم اینجوری گریه نکنه...... تو نمیگی من تا تورو نکشم، نمی میرم؟!!».... می خندد.... چقدر خنده اش را....دوست دارم..... « دِ آخه دیوونه.....! دیوونه ای تو!!! »
حلقه ی دوتایی ام... گم شده... گذاشته بودمش کنار سینک... مطمئنم! وقتی برگشتم..، نبود... همه جا را گشتم... همه جای خانه را زیر و رو کردم..... حالا... هر چی بهش می گویم... باور نمی کند! گوش نمی کند! برایش که مهم نیست........! حالا.... هی بیاید گونه ی عرق کرده ام را ببوسد........... حالا.... هی........
توی صندوق عقب ماکسیمای دوست نداشتنی.... دو سه جور بطری پیدا کرده ام.... دست هایم می لرزد... پایم.. نمی کشد که سوار شوم... حتی اگر مقصد.. خانه ی عاطفه باشد.....
حاج خانوم زنگ می زند و غرغر می کند.... زنگ می زند و از سرویس جدید منیر خانوم و عروس تازه ی بهجت و پدر مولتی میلیاردرش می گوید...! زنگ می زند و شکایت علی و روشنک را می کند... با خودش چی فکر کرده؟!! فکر کرده من می توانم راهنمای خوبی باشم؟؟ فکر کرده می توانم راه حلی بهش بدهم؟؟ فکر کرده می توانم جلوی خانه مجردی گرفتن روشی را بگیرم؟؟؟؟....... آخر سر... می پرسد... شوهرت خوبه؟! مشکلی نداری؟! جواب از دهان من درنیامده، خداحافظی می کند......
آقاجون زنگ نمی زند.... یک وقت ها که راهش این وری باشد... یک وقت ها که حوصله اش بکشد و کارش بگذارد.... حالی هم از من می پرسد..... یک وقت هایی که... خیلی کم پیش می آید......
علی با گلی... خوش می گذراند.... هــِــــه......! انگاری یادش رفته.... روزی.. برادری بود...، که برای شوهر نکردن و بدبخت نشدن من...، سینه چاک داد..........!
چــــــقدر...... زندگیم..... خـــــــــــــالی شده..................
عصبی شده... گیر بی خودی می دهد... نه.... بیشتر خونسرد و بی تفاوت شده..... من را هم انگار نمی بیند.... بوی اونتوس هم که..... نمی دهد...................
با من قرار شمال و رامسر می گذارد...، بعد خودش م یرود سفر.... همان وقت ها هم روشنک غیبش می زند.... همان وقت ها هم همه ی عالم توی زندگی ام ...، گم می شوند...........
روشنک......؟!
چقدر اسمش..... آشناست..............
حالا تو هی بترس ساره.... حالا تو هی گریه کن... هی زجر بکش..... و حالا..... هی بیاید و..... خودش را از تو..... عقب بکشد...........
سر من داد می زند... به من مارک می زند! فاحشه! روشنک را بیرون می کند... و من... تمام وقت... حتی به ذهنم هم... اجازه ی شکاک شدن، نمی دهم...... حتی نمی پرسم... چرا......؟!
حالا... هی... وسط این معرکه ی ویران کننده....... هی..... از خودت بپرس که..... چـــــــــــــرا.................. ...
وای! حاج خانوم گفته الان می رسند! گفته بجنبم! گفته پسره خلبان است!! گفته خانواده دارند! گفته ساره مبادا قرمز بپوشی! گفته فقط خودش حرف می زند و حاج آقا!! گفته علی حتما باشد!! گفته.......
سرما می خورد.... امن یجیب می خوانم.... سرما می خورد.... الهی و ربی می خوانم..... سرما می خورد...... بابی انت و امی..... می خوانم..........
با هم بلال می خوریم... شیشلیک می خوریم... می رویم خیابان گردی..... می رویم فرودگاه... من از همه ی زن های پروازی...، می ترسم........
صدا.. توی سرم دوران می کند....
- احمق شدی!! بچه شدی؟؟ این بچه بازیا چیه می خوای دربیاری!!؟؟؟ فکر کردی می تونی برای یک ثانیه، این تصمیم لعنتیتو عملی کنی؟؟ فکر کردی تو مردشی؟؟؟ فکر کردی تو مرد عملی؟؟!!!!
انگشت هایم... از پوست سرم... رها می شوند.....
من خواستم..... من دودستی چسبیدم به این هوای بوی تعفن گرفته... من..... میان همه ی حماقت هایم...... دست های آغشته به ایفوریا را... پرستیدم....... من..........
چشم هایم.... توی آینه... برق می زند.... بینی ام... بینی خوش تراش با تیغه ی کشیده ام.... تیر می کشد.... جمع می شود......
صدای ظریف و آهسته ای... از شیار های مغزی ام.. عبور می کند....
- تو می دونی چرا......؟!
دست های بی حرکتم را.. دو طرف بدنم رها می کنم.... صدای Answering تلفن.... آدرنالین توی خونم را.. تغلیظ می کند....
- ساره....؟! ساره چی شده؟؟؟ ساره علی چی میگه؟؟؟؟ راست می گه؟؟؟ ساره جان خونه ای!!؟؟؟ ساره!!! بردار گوشی رو!! بردار ببینم!!! ساره؟؟ عزیزم تو رو خدا جواب بده!! ساره جون مادرت جواب بده دارم میمیرم از نگرانی.... ساره! من دارم میام اونجا.... تازه از دماوند راه افتادم.... ترافیکه ولی من خودمو بهت می رسونم... ساره سر جدت هیچ کاری نکن تا بیام! ساره، گلچین بمیره کاری نکن!! ســــــــــــــاره!!!!
بوق کشدار و جان به لب رساننده ی پیغامگیر... گوش هایم را... پر می کند....
چند دست لباس دم دستی ام را.... از روی تخت نفرین شده... جمع می کنم....
زن های پروازی... از من، به من محرم تر بودند.......
لباس هایم را توی مشتم... می فشارم......
آجر به آجر خانه ام... از جای دیگری..... فرو ریخت..........
به پیراهن پاره شده ی پرتقالی... به پیراهن تکه تکه شده ی پرتقالی..... خیره می شوم....... بینی ام... از بغضی کهنه..... چین می خورد.......
پاهایم را به سمت در اتاق می کشم......
و نگاهم را از آینه ی حسرت ها میگیرم....، که من...... مردِ.... عملم..
دامن ساده و سرمه ای ام را.. مرتب می کنم و ..... روی صندلی پشت میز گرد وسط آشپزخانه...... رو به روی در ورودی... می نشینم......
دست می کشم به بلوز سفید و سرمه ای تنم.....
به گردنبند چوبی و سرمه ای رنگی که..... گلی برایم خریده بود..... همان روزهای اول... همان روز های اول دوستی اش با علی....
آرنج هایم را روی میز می گذارم.....و دست هایم را توی هم قلاب می کنم...... و..... نفسِ... عمیقی می کشم......
صدای چرخیدن کلید... توی در......
چشم های خیره و نافذم را.... چشم هایی را که می دانم، آنقدر نفوذ دارد، که از در عبور کند.... و تمام هدف ها را نشانه بگیرد...... به در می دوزم.....
در... روی پاشنه... می چرخد....
و من.... صدای لولای به خشکی نشسته اش را... می شنوم......
آستین های بلوز مشکی اش را... تا ساعد... بالا زده.....
روزی.. چقدر.. این ژست ها.. برایم... مهم بود..............
پوزخند تلخی.. گوشه ی لبم می نشیند.....
از چیزی که میبینم...، شوک نمی شوم..... حتی مات و مبهوت هم، نمی شوم! فقط... خیرگی گذرایی.. از دلم...، رد می شود.....
تمام صورتش را... ته ریش پُری، پوشانده......
موهایش.... بلند شده....
و حالا که دقیق تر نگاهش می کنم، حس می کنم که...، لاغرتر هم، شده.....!
سرش پایین و افتاده است..... آنقدر پایین....، که نمی توانم چشم هایش را ببینم.....
فشار انگشتان قلاب شده ام بهم، بیشتر می شود......
هنوز در نیمه باز... و دستش... به دستگیره.... مانده.....
مهره های گردنش..... یکی یکی... بالا می آیند...
نفسم... سنگین می شود.....
چقدر اکسیژن کم دارم...... چقدر......!
چشم های تبدار و قرمزش را.... از چشم های سردم... میگیرد......
در را پشت سرش می بندد و..... آرام.... راه می افتد..... سمتِ....میزِ...... تنهایی...........
دستم را می برم سمت یقه ی بلوزم و جوری تکان می دهم، که همه ی حجم سنگین خانه ی به آوار نشسته ام....، نفس تنگ شده ام را....، آزاد کند..
دستش را می گذارد لبه ی اوپن و صدای آهسته اش.... صدای خالی اش... مو به تنم... راست می کند......
- می تونم.....، بشینم.......؟!
آخــــی!! طفلکی!! چقدر خوار و زبون شده!!
پوزخند بلندم..... ابروهایش را به بالای پیشانی.. هدایت می کند....
- اجازه میگیری؟!! چه جــــــــــــــــالب!!!!
دستش از لبه ی اوپن.. می افتد.... نگاهش... عمیق و پر نفوذ می شود...... لباس رزم و چشم های جنگنده ام را، دیده.....!
نمی دانم چرا.. اما میان فک بهم فشرده و سفت شده اش....، میان چشم های... پر از... پر از... چیزی شبیه به آهش.....، من هم...، پوزخندی بر لب هایش... می بینم.......!
صندلی مقابلم را.. عقب می کشد....
سرم را برمی گردانم به سمت یخچال ساید سمت راستم....
دست های قلاب شده ام را... آنقدر چلانده ام...، که سفید شده...!
صدای نفس های آرامش.... بوی مزخرف عطرش.... و حضور سیاه و پر از تاریکی اش....، دلم را...، بهم می زند......!
صدای مویه ی ضعیفی....، ته دلم... شنیده می شود.... « عطر مزخرفش.....؟! »
نفسم به پت پت می افتد و تمام تنم....، یخ می بندد.........
دست هایش را مثل من روی میز قلاب کرده... سرش پایین... و من.... پارگی گوشه ی لبش را.... می بینم......
یک چیزی..... ته ته های دلی که اسمش...، دیگر دل نیست.....، مچاله می شود.......
سرش را... آرام... بالا می گیرد..... چشم هایش را.. مثل همه ی وقت هایی که قصد نفوذ داشت...، تنگ می کند.....
نگاهش.. سرتاسر صورت و لباس هایم.. می گردد......
لبخند تلخی... گوشه ی پارگی لبش... جان می کند.....
دلم...، بهم می خورد......
دندان هایم را روی هم می فشارم و با چشم ها و لب هایی پر از پوزخند به کبودی گونه و احتمالا بدن و پارگی لبش ، صاف می روم قعر دره ی چشم هایش....
- لات شدی......!!؟
و با تحقیر ادامه می دهم که: کاپتان!!!!!!

شانه هایش.. از پوزخند تو دلی اش...، تکان خفیفی می خورند...!
تحریک می شوم!!
تحریک!!
تحریک می شوم که ساره ای بشوم، که نباید! تحریک می شوم که انگشت بیندازم ته کاسه ی چشم هایش و خون بپاشم به در و دیوار.... که بکوبم توی صورتش و تف کنم سرتا پایش و.......
کسی ته دلم، زار می زند.... « ساره...؟! چه مرگت شده.........؟! »
ناخن می فشارم کف دستم و...... حلقه ی دوتایی سر میز را..... سر می دهم طرفش.....
و صدایم..... خلع سلاح....... گنگ و مات و.... ترحم برانگیز..... فضای میانمان را...، پر می کند.....
- بیا.... پیداش کردم........
نگاه پر از... همه ی چیز هایی که نمی توانم تفسیرشان کنم.... روی حلقه ی زرد و سفید دوتایی.... روی حلقه ی پر از امید های دخترانگی.... روی حلقه ی بدبختی ها.... سر می خورد......
لعنت به این دیدار......
لعنت به این دیوار.......

نفسم تند و سنگین می شود.....

لعنت به این آوار......
من زیر آوارم......................

اشک هایم... تند تند...... درشت درشت.... می ریزد پایین.......
- یادته....؟! می گفتی از حلقه های دوتایی خوشت میاد! می گفتی این حلقه فقط تو دستای تو قشنگه.....! می گفتی من تورو دوست دارم ساره! من دیوونه ی آرامشتم! من خوشم میاد وقتی عصبی ام و به چشمات نگاه می کنم، آرامش میگیرم....! یادته شوهر خوبم.....؟! یادته......؟!
از جایم بلند می شوم و وسط اشپزخانه راه می روم و هی دست هایم را توی هوا تکان می دهم........
- وای خدای من! می گفتی تو با همه ی دخترای زندگی من فرق داری! می گفتی ما زن و شوهر خوشبختی میشیم...!
دست هایم را محکم می کوبم روی میز و زجه می زنم: ببیــــــــــــن!!! ببین ما چه زن و شوهر خوشبختی ایم!!!!؟؟؟
سرش را انداخته پایین...... شانه هایش... ریز ریز.... تکان می خورند.....
خودم را عقب می کشم و این بار بدون اشک، شبیه به ساره ی ی ساکت و مظلوم خانه ی پدری... شبیه به همان دختر بچه ی ترسو و بی دل و جراتی که از ترس شیطنت های خواهر و برادرش.. گوشه ای قایم می شد و خودش را مچاله می کرد....، تند و عصبی...، حرف می زنم......
- از اینکه باهات راه بیام خجالت می کشم.. ببین نازی رو!؟؟ ببین چجوری با شوهرش می رن اینور اونور... ببین اونجوریه که شوهرش دوست داره..... ساره داری حااالمو بهم می زنی.... ساره بس کن این جانماز آب کشیدنارو... ساره واست جشن تولد گرفته م!!! ساره از کی حامله شدی؟؟!! ساره روشنک خونه ی ما چیکار می کنه......؟!
سرم را روی شانه ام... کج می کنم و پر از ناباوری و درماندگی... زمزمه می کنم: شوهر خوبم......؟! روشنک خونه ی ما چیکار می کرد.........؟!
چشم های خیسش را... تا چشم های اشکی و بیچاره ام... بالا می آورد.......
دست می کشم دو طرف گونه هایم و... می خندم: عزیزم....؟! داری گریه می کنی.....؟! آخـــه چرا.....؟؟!
دست های بهم قلاب شده اش... از فرط فشار... بی رنگ شده....
گردنش... آنقدر خم...
و صدای ساییده شدن دندان هایش.....
خودم را عقب می کشم و تکیه ام را می دهم به سینک ظرفشویی و با خودم...، حرف می زنم......
- دیدی چی شد ساره.....؟! دیدی......؟! آخه خره!! اگه خواهرمو می خواستی! اگه انقد مرد نبودی که توروم وایسی و بگی نمی خوامت، بیا بریم طلاقت بدم!! بعد می رفتی پی کثافت کاریت!! ،
چنگ می زنم به قفسه ی سینه ام و جیغ می کشم.......
- آخه من که کاریت نداشتم!! من که حرفی نمی زدم! منِ فاحشه که کاریت نداشتم!!! چرا اینقد مردونگی نداشتی که طلاقم بدی بعد بری پی کثافت کاریت؟؟؟!!!
می خندم و می کوبم تخت سینه ام: اونم با خواهرم؟؟!
جیغ می کشم و تمام جگرم از جیغ های دردآورم...... می سوزد.......
- چــــــــــــــــــــــــ ـــــــرا..........؟؟؟؟؟؟!!!!
چشم های آبدارش را.... به چشم های دردمندم.. می دوزد....
کاش صدایش را...نشنوم......
- بسه.....
از جایش بلند می شود.... می آید طرفم... تنم به لرزه می افتد... گوشه ی پلک چپم.. عصبی...، می پرد...!!
خودم را می کشم عقب و وحشت زده از دست های بازش....، میان یخچال و دیوار، مچاله می شوم......
- نه... نه.....
بازوهایم را می گیرد....
- جیغ نزن!! جیغ نزن!!
می لرزم... جیغ می کشم و مشت می کوبم به دست ها و سر و صورت و تخت سینه ی پهنش....
- گمشو... برو اونور..... بروووو.... ولم کن!!! ولم کن لعنتی!! دستتو به من نزن!! ولم کن!!!
عربده می کشد و تمام تلاشش را می کند که بگیردم: کاریت ندارم!!! کاریت ندارم جیغ نزن!!
توی این خونه... پوسیدم خدایا.....
مگه.. دیوار اینجا.. در نداره......؟!
چقدر باید تحمل کرد.. بی عشق.........
مگه دنیا..... در و پیکر نداره......................
بی جان و بی رمق از تقلای بیهوده.....
سر می خورم گوشه ی دیوار.......
سر می خورد... دور تر... آن طرف تر.....
نفسم ناهماهنگ و... پر از هق هق.....
چشم هایش را بسته.....
زانوانم را توی بغلم.... جمع می کنم.......
و با چشم های بارانی ام.....
نگاه می کنم.....
به زندگی از دست رفته و..... مردی که... روزی..... دوستش داشتم.........
درست... از اولین باری که رفتی......
درست... از اولین باری که.... مردم............
اشک هایم.... تند تند.... روی گونه ام... رد می گیرد.....
مشتش را روی زمین می فشارد و صدای به درد نشسته اش... تنم را.... به لرزه می اندازد.....
- هیچی ندارم که بهت بگم..... هیچی.......
درست.... از آخرین برگی که باختی......
درست.... از آخرین دستی که بردم...............
هق می زنم......
خانه ام..... آوار شده.......
سرش را که تکیه داده به کابینت... کج می کند..... و با بغضی مردانه..... همان جور که چشم هایش.. دور تا دور سر و صورتم می گردد.... همان طور که جوری نگاهم می کند...، که به عزیزی از دست رفته.........، زمزمه می کند.....
- چی شد ساره......؟!
درست.. از روز اول رفته بودی......
همون روزی که من... از دست... رفتم........
اشک هایم..... بی امان... روی صورت تکیده ام... می چکند.......
تمام روز هایی که.... یک قدم برداشتم..... ده قدم...دور شد........
پلک هایم را برای رهایی اشک های بیچاره ام... می فشارم.....
عزیزم عشق تو بن بست من بود........
منم تا آخر بن بست....، رفتم......................
تصویر مردی.... میان کاخ رویاهای ویران شده....... می لرزد..
پیراهن پرتقالی تکه تکه شده... در نظرم... جان میگیرد.....
دست می کشم پشت پلک هایم.....
نفس عمیقی میگیرم.....
و باز دم تازه ای.... در هوای خانه ی تاریکی ها... پخش می کنم......
نگاهم را از مرد به ویرانی نشسته ی پیش رویم میگیرم....،
و دستم را میگیرم زمین و..... بلند می شوم.......
- بسم الله!
صندلی را می کشم عقب و می نشینم سر جایم و... بر میگردم، به لحظه ای که، من حکم می کردم.....!
صدایم... سرد و خالی شده....
- بشین!
دقایق کند و کشدارند.... تا بنشیند و پر از هیچی و سکوت، به من نگاه کند!
به رویش، لبخند می زنم: خب...؟! چطور بود.....؟!
حیرت زده از تمام حالت های غیرقابل پیش بینی من... ابرو درهم می کشد و چشم تنگ می کند....
دست به سینه می شوم: خواهرمو میگم...! مزه داد...؟!
رنگ از چشم هایش.. می رود.....
رگ گردنش پر کوبش.. می زند....
عضلات صورتش... سفت و... قرمز.......
می خندم و سرم را کج می کنم: اِ....!؟ نشدا.... باید راستشو بگی.... فرارم نمی تونی بکنی.....! حالا زود باش!! زود تند سریع، بگو چجوری بود!! یالا!! زود باش عزیزم!!
از میان دندان هایش.. می غرد که.....
- خفه شو.....!
پقی... می زنم زیر خنده......
- عجب مردی!!! گردن کلفت شدی!!
چشم های خطرناک و وحشت آورش را بهم می دوزد......
شانه بالا می کشم و..... لبخند دلبرانه ای... به صورت قرمزش... می پاشم....
- یه روووزی با این نگاه خودمو خیس می کردم!
دستم را توی هوا تکان می دهم: الان دیگه اون روز، خیلی دور شده.....!
خیره می شوم به حلقه ی دوتایی آن سوی میز.....
- نگفتی.....!؟
رویش را برمی گرداند.....
- خب خواهرم دختر جذابیه! وسوسه برانگیزه! چیزیه که نمی تونی ردش کنی! من همه ی اینارو قبول دارم کامران....!
مشتش را روی میز... گره می کند......
سرم را روی شانه ام... کج می کنم: عزیزم......؟! از سوالای من خوشت نمیاد.....؟! ناراحت می شی.....؟!
کسی... به در می زند....
نمی دانم... شاید خجالت می کشد زنگ بزند و کسی صدای زنگ خانه ی خیانت زده مان را....، بشنود.....!
بلند، صدا می کنم....
- الان میام!
از جا بلند می شوم و... با قدم هایی که... فقط خودم می دانم... که چقدر تلاش بر نلرزیدنشان دارم... به سمت در می روم.....
و باور نمی کنم.... که این روشنایی خانه ی پدری ماست... که با چشم های سبز و صورت زرد و لاغرش.... میان حجم عظیمی از تاریکی خانه ی خیانت زده ی من.....، ایستاده...


لبخند لرزانی می زنم... و تعارفش می کنم.... تو.....
و تا برسم به صندلی ام و بتوانم لرزش پاهایم را پنهان کنم..... قلبم.. خودش را به در و دیوار قفسه ی سینه ام.. می کوبد.....
سرم را بالا می گیرم... هنوز.. ایستاده... بلاتکلیف....
به صندلی سمت راستم اشاره می کنم..
- بیا خواهر... بیا بشین... بیا...
چشم هایش بدجوری بی رنگ و از حدقه درآمده شده....
نچی می کنم: تعارف می کنی؟!
برمی گردم سمت کامران: تو بش بگو بیاد!! حرف تورو که گوش می کنه!!؟
سرش را پایین می اندازد... تا خرخره....
روشنک... دسته ی کیفش را.. می فشارد و.. کند و آرام... راه می افتد.... از همین فاصله هم، می توانم لرزش بدن و دست هایش را ببینم.... می نشیند.... دست هایم را زیر چانه ام می زنم و از روشنک به کامران... و از کامران.. به روشنک... نگاه می کنم....
- خب.... روشنک... شوهرم چطور بود.....؟!
و قلبم..... از سوال هایی که می پرسم...... پاره پاره..... می شود......
به روشنک نگاه می کنم..... چقدر... لاغر شده.....
بغض می کنم.....
و بغضم.... خودش را میان صدایم... به رخ می کشد.....
- روشنک....؟!
نگاهم می کند... چانه اش می لرزد..... اشک هایش... می ریزد پایین.....
واژه ی تلخ و کمرشکن « زنا...» توی سرم دوران می کند .....
رویم را ازش میگیرم......
رعشه ی سرانگشتانم را کنترل می کنم و با صدایی عاری از لرزش، زمزمه می کنم: چه زود مادر شدی روشنک.... چه زود...........!
اشک... روی صورتش... رد می گیرد.......
و من... چقدر بدبختم.. که هنوز هم... طاقت دیدن اشک هایش را... ندارم.............
کامران.. عصبی... پای چپش را تکان می دهد....
نگاه خسته اما سردم را به دست های یخ و گره کرده ام می دوزم.....
و شبیه به گوسفندی که سرش را می برند و.. به خرخر می افتد..... برای گفتن پر درد ترین حرف زندگیم...... جان می کنم.......
- حکم... سنگساره.... می دونی که.... اما... حتما.. منِ خرم می شناسین.... می شناسین که....
بختک روی گلوی به خرخر افتاده ام.... می نشیند...
دستم را می گذارم بیخ گلویم و..... با چشم هایی که از فرط درد.... از حدقه بیرون زده اند..... خفه و دردآور.... جان می کنم که......
- حکم بچه ی تو شیکمت... حرام اندر حرامه......
تمام سلول های تنم...... به رعشه می افتد.....
پاهایم را بهم می فشارم..... یخ بسته ام..... یخ........
- نمی خوام.... نمی ذارم..... جمعش می کنیم.... این گندو.... این... این گندی رو که بالا آوردیدو... جمعش می کنید.....
عرق سردی..... کمرم را می پوشاند..... انگشت اشاره ام را.. خیره به نقطه ی نامعلومی.... روی میز.. به سمت کامران میگیرم..... و قلب بیچاره ام..... و تیره ی پشتم..... از تمامی حروف مصلوب به زبان درمانده ام...... تیر می کشد.......
درد توی صدای غریب و بی کسم..... می شکند.....
- دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم.......
بغض... دارد بیچاره ام می کند......
هی ساره....! نباید گریه کنی.....! نباید......
گلویم را فشار می دهم......
- دیگه نمی تونم نفس بکشم.... جایی که.. تو هستی.....
دارم... خفه می شوم................
- باید طلاقم بدی.....
ناخن می کشم به گلویم......
- باید طلاقم بدی.....
نفسم... بریده بریده شده.....
دردم.... پنهان کردنی...... نیست..........
- نمی تونم تحملت کنم.......
انگشت اشاره ام.... پاره ی تن به خاک و خون نشسته ام را نشانه می گیرد.....
دستم را می گذارم.. روی قلبم......
- نمی تونی بچه تو بندازی...... نمی تونی.....
پاهایم را بالا می آورم و... از فرط سرما... توی شکمم... جمع می کنم........
- چهار ماهته..... دیگه نمی تونی.... دیگه نه می تونی.... نه خدا می ذاره......
کسی توی دلم...... زجه می زند..... « خدا.....؟! »
و تمام تنم.. و قلبم.. از این همه آبروداری.... درد می کشد.....
و کسی... و مردی... که می خواهد.. تمام مردانگیش را به رخم بکشد... مشت می کوبد روی میز: خفه شو ساره!! خفه شو!!!
چشم های خیس...، اما بدون ریزشم... توی چشم های سرخ ..... درمانده... مفلوک... و پریشانش..... قفل می شود....
حرفم را... تصمیمم را... تا ته... تا آخر خط.... خوانده.......
عضلات صورت و گردنش.... برجسته شده... قرمز و برافروخته... فریاد می کشد: من این کارو نمی کنم!! من اون غلطیو که تو میخوای، نمی کنم!!! اینو تو گوشت فرو کن!!
گلویم را... فشار می دهم.... و آرام.... با همان آرامشی که او.. روزی ازش آرامش می گرفت و حالا.... ایمان دارم... که چطور می سوزاندش..... زمزمه می کنم که......
- تو این کارو می کنی......
عربده می کشد......
از عربده اش... نمی ترسم......
- می ری اون توله ی تو شکمتو می ندازی!! فهمیدی!!؟؟؟؟ می ری اون تخم حرومو میندازی!!!!
باز... با همان سکوت... با همان آرامش هیستریک و اعصاب خورد کن..... جواب می دهم که......
- تو این کارو می کنی.....!!!
حمله می کند... سمت روشنک.....
- پاشو گمشو از خونه ی من بیرون... گمشو اون توله ی لعنتی رو بنداز!! می فهمی؟؟؟
روشنک.. میان گریه... جیغ می کشد.....
چه همسایه های آبروداری داریم...، ما.........!
- من نمی تونم!! نمــــــــــی تونم!! اگه بندازمش میمیرم!!! گفتنش واسه تو راحته!! من این کارو نمی کنم!! من وحشت دارم!!! توام هیچ غلطی نمی تونی بکنی!! چون این توله سگ مال توئه!!!!
روشنک را.. می کوبد... به دیوار آشپزخانه.....
خودم را به صندلی فشار می دهم... که یکوقت... به حمایت ..... به طرفداری.. به پشت شدن... از جا... نپرم......
- تو گه می خوری!!! یادت رفته؟؟ یادت رفته فتنه شدنات؟؟ یادت رفته با زندگی من چیکار کردی؟؟!!! پتیاره خانوم!!! یادت رفته چجوری شیطون شدی و نشستی وسط زندگیم؟؟!!! یادت رفته؟؟؟
روشنک... مشت می کوبد... به سری... صورتی....
طلاقم بدهد.. بچه را هم بیندازیم.. عرش خدا..... کن فیکون می شود.......
نگاهم را... فقط... به میز چوبی پیش چشمم... متمرکز می کنم......
- هه!! نه که توام بدت اومد!! نه که توام دلت نمی خواست!! گندی که بالا آوردی رو گردن من ننداز!!! دهنتم آب بکش!!! آقــــــــــای صدر!!!!!!
کشیده ی شوهرم.... توی گوش خواهرم..... خواهرم...؟! نه... معشوقه ی شوهرم.... نه نه.... خواهر زن شوهرم.... نه نه..... فاسق شوهرم...... شوهرم.....؟! هــِــه.....!
دست هایم را روی میز می کوبم و... بلند می شوم......
این بار.... منِ به گل نشسته..... حکم می کنم......
چشم های خشمگین و ببر وار و بی روحم را... به کامران می دوزم....
و فریاد می کشم....
- تو این کارو می کنی....!! چون این ولد زنا....، تخم حروم توئه....!!!!!!
خانه...، ساکت می شود.....
صدایی از کسی... نمی شوم.....
دست کامران.. بیخ گلوی روشنک..خشک می شود...
چشم هایش... ناباور.... دهانش... نیمه باز..... موهایش.. بهم ریخته.....
روشنک.. گوشه ی دیوار سر می خورد... پاهایش را چهارزانو می کند.....
و صدای گریه اش.... به طرز بدی.... خانه ی به ویرانی نشسته ام را.... می پوشاند....
کلافه و بی قرار می شوم.... دست می کشم به گلویم.... نفسم...تنگ تر از همیشه....
دست های کامران.. دو طرف بدنش، آویزان شده....
و نگاه مات و ناباورش را... هنوز... از من... برنداشته....
چند ثانیه طول می کشد... تا تمام آنچه که گفته ام... تا تمام حقیقت کثیفی که شبیه به کشیده ای جانانه، بر صورتش نشانده ام....، برایش.. جا بیفتد......
سرش... پایین می افتد.... دستش می رود پی سوییچ رها شده روی اوپن..... صدای بهم خوردن کلید ها... معده ام را... بهم می زند......
دستش که به دستگیره ی در می رود..، صدای سرد تر از هر سوز زمستانی من....... گریه های روشنک را.... خاموش می کند.....
- صبح درخواست طلاق دادم....
به سرعت برق و باد، روی زانویی که یقین به خشک شدنش دارم، به طرفم برمی گردد.....
نمی خواهم.....، اما..... انگار این روزها... هیچ چیز...، به خواست من... نیست........!
حتی.... زخم زدنم......
باز از آن لبخند های حرص درآر و سوزاننده... بر لبم... جاریست....
- توافقی...! توام باید بری! همین فردا! می دونی که.... انگاری که مثلا ما باهم هیچ وجه مشترکی نداریم! پروسه شم خیلی طولانی نیست! اذیت نمی شی! مطمئن باش! فقط کافیه یه جلسه قاضی باهامون حرف بزنه، یه حکم بی ارزش عدم بارداری می خواد، و یه مهر محکم تر، تو محضر!
پوزخندم...، تلخ تر..... چشم های آبدارش را... می سوزاند.....
- می بینی که؟! همه چیشو پرسیده م...! پس کشش نده و بذار زودتر این شکم بالا اومده، جمع بشه!
انگشتم را توی هوا، تکان می دهم..... و انگاری که برای بچه ای.. تکرار کنم...، تکرار می کنم که....
- اینم می دونی که...! تفاهم و این دری وریا....، به کمیت نیست! به کیفیته!!
دستش از دستگیره... شل می شود..... و نگاهش.... انگاری که بخواهد بگوید... تمام کن این قصه را.......!
تکیه اش را می دهد به در چوبی و..... شانه هایش.... چقـــــــــدر..... فرو افتاده.....
نگاهم را... از تمام بلال های به دندان گرفته... از تمام وعده وعید های رویا وار... از تمام رستوران های بی دغدغه... و همه ی دوستت دارم های تهوع آور....... میگیرم.... دستم را می گذارم لبه ی میز دونفره های به اشک و خون نشسته و..... از جایم... بلند می شوم.....
روشنک... دم ورودی آشپزخانه.. چنگ می زند به دامنم.....
- ساره! ساره تورو خدا!! من نمی تونم !! ساره تورو خدا اینکارو نکن!! ساره آقاجون سکته می کنه!! من از سقط وحشت دارم! به این وحشی بگو!! اما اینکارم نکن! نذار.... ساره تو رو به هرکی می پرستی نذار!!
به دست چنگ خورده اش.. به دامنم.. نگاه می کنم....
آقاجون....؟!
کجاست راستی.....؟!
لبخند بی رمقی... از بازی بی برنده مان.... گوشه ی لب هایم.. نقش می بندد.....
- تو ناراحت می شی خواهر.....؟! ناراحت می شی که دیگه همه چیز واست شرعی باشه؟ شرعی دوست نداری؟! لجن مال دوست داری روشنکم...؟! پنهون کاری و کثافت کاری دوست داری عزیز دلم.....؟!
و باز... گریه هایی.... که منِ خر... که منِ احمق... که منِ به این رگ و ریشه وابسته...... طاقت دیدنش را... ندارم.......
توی خواب هایم آمده بودی روشنک.... و من.... همه ی روز های استرس زای عملم.... فکر کرده بودم که به کمک احتیاج داری..... خواستم دستت را بگیرم...، نشد......!
توی آتش سوختی روشنک.......
توی آتش... سوختی........
دامنم را از چنگی که حالا... فکر میکنم نجسم کرده.... بیرون می کشم.... و راه می افتم... طرف راهروی سرخابی ها..... راهروی نفرین ها..... راهروی... درد ها........
مچ دستم، از حلقه شدنی.. از گرمایی... از آتش گرفتنی.... می سوزد.....!
پلک هایم را.. محکم فشار می دهم....
و تمام همتم را به کار می گیرم، که دست هایم.. بی اراده... به کشیده ای... که حالا، هر چقدر، حق منست...، از جا... نپرند.......!
برمی گردم سمت کامران.. و دستی.. که دور مچم حلقه شده... و همان طور که هزار بار فریاد توی دلم را... مثل تمام جیغ های بی دریغ این روزها.... به عرش می برم.....، از میان دندان هایم، پر از نفرت و بیزاری...، می غرم که: دست کثیفتو به من نزن!
چشم های تبدارش را.. توی چشم هایم می ریزد.....
با صدای بم و گرفته ای.. زمزمه می کند....
- باید حرف بزنیم....
« کامران...؟! بیا حرف بزنیم! تو رو خدا کامی جونم..... بیا باهم حرف بزنیم.. بیا همه چیزو حل کنیم... بیا بهم بگیم که از چه چیزایی ناراحتیم..... کامی جونم.....؟! »
قهقهه ی بلند و از ته دلم...، توی صورتش.. پاشیده می شود....
- کامی جونم؟!
سرم را... روی شانه ی چپم.. کج می کنم....
- بیا با هم حرف بزنیم! کامی جونم...؟! از من فرار می کنی؟ از حرف زدن با من خوشت نمیاد؟ دلت نمی خواد ریخت منو ببینی؟؟ دلت نمی خواد صورت زشت منو تحمل کنی؟؟ آخ کامی جونم!! بهت حق می دم! به خـــــدا که بهت حق می دم!!
دندان هایش را روی هم می ساید... عضلات صورتش.. منقبض...
- من اینکارو نمی کنم! باید اون تخم حرومو.. بندازه..... یک ماهه دارم می کشم..... ! من با طناب تو تو چاه اون عفریته، نمـــی رم!!
نگاه پر از نفرتم را به مچ دستم می دوزم... و می غرم که: دستتو بکش کنار....!!
حلقه ی دستش را... تنگ تر.. می کند....
چیزی توی صدایش... شکسته.....
- ساره.....؟!
دیگر نمی فهمم که چه می شود.....
دیگر...، حتی نمی فهمم کیست که در من.. چنین سر به طغیان برداشته.....
و چی توی چشم های مردی ست... که نمی توانم.. تحملش کنم.....
صدای عربده وارم را توی سرم می اندازم....
و با لحنی.... پر از تحقیر.....
کلماتم را... می پاشم... توی صورتش....
- اسم منو به دهنت نیار!! اسم منو به دهن کثیفت نیار!! شنیدی چی گفتم؟؟ اسم منو ، حتی تو ذهنتم تکرار نکن!!
تمام بدنم... به رعشه افتاده.....
- می ری دادخواست میدی! می ری و دهنتو می بندی و بدون هیچ حرف اضافه ای، اسم منو از شناسنامه ت پاک می کنی! نمی خوام هیچ نشونی از تو توی زندگیم باشه! هیچی!!
و با چشم هایی گریان..... و پر از درد..... جیغ می کشم.......
- مــــــــی تونی بفهمی یا نــــــــــــــه......!!!؟؟؟
گوش هایم.. خالی از هوا....
چشم هایم... به چشم های مردی... که برق اشک های جاری.. روی گونه اش.... هزار بـــــــار... چشمم را.... کور می کند......
خفه و تلخ..... به روی چشم هایی که روزی.... دوستشان داشته ام..... پر از نامردی.... خنجر می کشم.....
- داری لــــــِـــــه می شی مرد خوبم....؟!
شانه بالا می اندازم....
اشک هایم.... خشک می شوند.....
و زبانم... گزنده تر.... از هر زبانی.....
- از طناب من می ترسی شوهر خوبم....؟! از افتادن تو چاهی که این همه توش دست و پا زدی... می ترسی...؟؟ دارم با حرفام اذیتت میکنم؟! چرا نگاهتو میگیری عزیزدلم...؟! از من خجالت می کشی؟؟ وای... نگو آره که خنده م میگیره..... آره آقـــــــای صدر....؟! ازم خجالت می کشی....؟!
خم می شوم.. روی صورتش.... و نفرت و عجـــــــزم..... میان کلمات به درد نشسته ام...... جاریست......
- داری خورد می شی عزیـــــــزم.......؟!
رو می کنم به روشنک... روشنکی که حالا... مات و عزادار.. با موهایی که دورش ریخته.... به ما نگاه می کند...... و به تلخی... زمزمه می کنم که : حتی ازت نمی پرسم، چرا......!
بوی گند خیانت.... شامه ام را... پر کرده.....
برمی گردم سمت کامران.... دستش دور مچم... شل شده.....
بغض توی گلویم را... برای هزارمین بار.... پایین می فرستم و...... باز.... خنجر می کشم.....
خنجر کشیدن.... حتی...، به بهای زخم خورن.......!
- حالا این منم که نمی خوام حرف بزنیم....! حالا... این منم.... که حتی از تو هم نمی پرسم..، چرا......
مچ دستم را.. با خشونت.. از دستش.. بیرون می کشم.....
و یک قدم.. به عقب گام برمی دارم.....
- بار آخری بود که دستتو به من زدی....! دیگه م نمی خوام ببینمت.... هیچ کدومتونو....! می تونید تو این قصری که ساختی، زندگی کنید... می تونید تو همین خونه نفس بکشید...، اما.... جلوی چشم من نباشید.....
سرم گیج می رود....
دستم را می گذارم کنار شقیقه ام.....
تمام خانه دور سرم.. می چرخد.....
همه جا... سیاه می شود......
روشنک خیز برمی دارد طرفم که: ساره.....
دست هایم را... گارد می گیرم جلویم....
تلو تلو می خورم....
مست از دردی که هر لحظه... زهرش.... بیشتر به رگ و پی ام می نشیند.... عقب عقب می روم.....
- شششش...... نمی خوام صدای هیچ کدومتونو بشنوم.......
و توی راهروی سرخابی و..... اتاق کار خالی از مهربانی و ..... دنیای سیاهم...... گم می شوم...
ساره م....؟! عزیزکم...؟! بیدار نمی شی..؟! صدامو می شنوی عمر من....؟!
صدا توی سرم.. هزار بار... تکرار می شود....
دست گرمی.... دست های یخم را.. می گیرد.......
زبان چوب خشک شده ام را.. تکان می دهم.. هیچ حرفی.. بر زبانم.. جاری نیست...
صدای گرم و حمایت گر کسی... شبیه به برادری... توی سرم.. دوران می کند....
- چشمای خوشگلتو باز می کنی خواهر نازنازی...؟! عزیز دلم....؟!
و من... چقــــــدر... به این قربان صدقه ها... احتیاج دارم......
مسکنم نیستند.... آرامم نمی کنند... حتی خیلی وقت ها نمی فهممشان..... اما... مثل همه ی روزهایی که مریض می شوی، و احتیاج داری که یکی...، فقط یکی باشد که توی گوشت... زمزمه های خوب کند... فقط یکی باشد که قربان صدقه ات برود.... به همه ی این حرف ها... احتیاج دارم....... به حرف هایی... که حتی یکی شان را نمی فهمم...، اما....، تسکینم می دهند.......
دستش را.. سفت.. میگیرم.... و.. فشار می دهم....
صدای ضعیفم... میان همهمه ی مبهمی که می شونم.... گم می شود....
- علی....؟!
دستم را می فشارد... نزدیک می شود.. و من.. بوی خوب برادرانه هایش را... بوی خوب مرهم بودنش را... حس می کنم......
- جونم...؟! جونم خواهرم؟! بگو!
لب هایم را.. با زبان.. تر می کنم.....
پلک هایم را.. به سختی.. از هم فاصله می دهم... اول همه چیز تار و کدر... بعد.. کم کم... شفاف... واضح... علی.... پرده های آبی تیره.... مهتابی های ریلی سقفی.... علی که بالا سرم خیز برداشته..... و زنی سفید پوش، که همین حالا، وارد اتاق می شود....
- چطوری خانوم خوشگله؟! همه رو نگران خودت کردیا....
چیزی توی ساعدم.. می سوزد.... سرم را کج می کنم..... دارد سرم را تنظیم می کند....
- دیگه تمومه.... یه بار دیگه اینجوری به خودت گرسنگی بدی، حالت بدتر از اینا می شه! الانم به زور سرم و دارو سرپایی....
سوزن را از دستم بیرون می کشد و رو به علی می گوید: می تونید ببریدش... باید کاملا هواشو داشته باشید.. احتیاج به تغذیه مفید داره... و گرنه نمی تونه سر پا بایسته...!
لبخندی به من می پاشد....
و من... میان مقنعه ی سفید و چشم های مهربانش... گم می شوم.....
- دیگه این دور و برا نبینمت...!
و با صدای تق تق پاشنه های کوتاهش.. از محدوده ی پرده پوش احتمالا توی اورژانس... خارج می شود....
به علی نگاه می کنم... به علی...، که حالا.. چشم هایش سرخ و متورم است... به علی... که حالا... توی نگاهش... درد دارد......
دستش را فشار می دهم: من.. خوبم....
یک قطره اشک.. از گوشه ی چشمش.. پایین می چکد.....
خفه.. زمزمه می کند که...
- می دونم....
پلک می زنم... پلک می زنم و فکر می کنم که چطور از اینجا سر درآورده ام.... پلک می زنم و صدای علی، بی آنکه چیزی پرسیده باشم... محدوده ی کوچک و خالی را.. پر می کند....
- بیهوش شده بودی وقتی... وقتی اون.. وقتی روشنک... زنگ زد...اون بی ناموس رفته بود! نفهمیدم چجوری که من ندیدمش! من پایین بودم.... من پایین بودم و هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا نیومدم بالا! من پایین بودم و نمی دونم چجوری جلوی خودمو گرفتم که نیام بالا....
تلخ نگاهم می کند.....
- چجوری تونستم به حرفت گوش کنم ساره....؟! چی شد؟! چرا همه چی اینجوری شد؟! ساره زندگیمون چی شد.....؟!
سرش را می گذارد لبه ی تخت و هق هق مردانه اش..... آرزوی مرگ کردنم را... تحریک می کند.....
- ساره زندگیت چی شد....؟!



ادامه دارد...


نظر فراموش نشه...

خالکوبی قسمت9

در با صدای وحشتناکی بهم کوبیده شد!!! چهار ستون خانه لرزید!! حس بدی... زیر پوستم دوید.... حس بدی... ناشی از... نمی دانم چی... نسبت به.... به کسی که....
مچ دستم را گرفت و کوبیدم به دیوار....!
چشمهایم پرید پس سرم!!
صورتش را خم کرد... نزدیک من... درست جلوی چشم های من....
نه.... نفسش بوی هیچی نمی داد!!! نه بوی دلتنگی... نه.....!!
- حامله ای؟!
اشک هایم، تند تند ریخت پایین....
دلم بهم خورد....
دلم بهم خورد از این همه بی مهری....
دست دیگرم را کشیدم روی شکم هنوز سفت و صافم....
نالیدم: کامران......
صدای ترق استخوان مچم را شنیدم... کمرم چسبیده بود به دیوار.... چشم هایش را تنگ کرد..... حس کردم از فشار کلماتش... صورتم خیس شد.....
- از کی....؟!
گاه می اندیشم...
چه کسی خواهد دید... مردنم را بی تو....
بی تو مُردم... مردم......
رعد زد.....
دیدم....
برق شد.....
دیدم.....
باران شد....
طبقه ی یازدهم برجی سفید...، زیر باران... سوخت........
قلبم افتاد کف زمین....
شکست...
تکه تکه شد....
دیـــــــدم..............!
تیره ی کمرم.....، تیر کشید.....
آسمان غرید......
چشم های کامران روبه تاریکی رفت.....
هواپیمایی سقوط کرد...
هیچ بویی از اَونتوس مست کننده... از دست هایش.. به مشامم نرسید..........
و آن همه امنیت....، از آغوشش.... پر کشید......
سینه ی چپم..، تیر کشید......
سینه ی چپم را چنگ زدم........
الهی و ربی.... من لی غیرُک......؟!
مشتم را گذاشتم روی سینه اش..... چشم هایم را... چشم های پر از التماسم.. برای گریز از دیدنش... چشم های پر از آوارگی ام را.... از چشم های پر از بی رحمی اش... از چشم های پر از بی اعتمادی اش.... از چشم های پر از خالی اش... پر از دوست نداشتنش..... پر از دوست نداشته شدنش.... ، گرفتم...... *افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی......* پلک هایم را روی هم فشردم.... مچم را با انزجار از دستی که دیگر دلم نمی خواست قلبم را به آرامش و امنیتش خوش کنم...، گرفتم و..... مشت کوچکم را روی سینه اش....، فشار دادم.... با عجــــــــــــــــز...... فشار دادم...... با درد...........................
و ضجه زدم......
- خداااااااااااااااااااا
کمرم خم شد... انگشتانش از دور مچم شل شد.... نشستم زمین... سرم را گرفتم میان دست هایم و نشستم زمین..... موهایم ریخت دورم.... همان موهایی که برای او!! ، آراسته بودمش..... همان موهایی که معطر بود.... همان....
هق زدم....
کی حامله س...؟!
هق زدم....
از کی.....؟!!!!
هق زدم........
هق زدم.....
هق زدم...................
حالا... حتی برایم مهم نبود که چطور کلافه است..... حتی برایم مهم نبود که چطور به خودش می پیچد و این راهروی دو متری را طر می کند..... حالا..... ورای همه ی بلال خوردن ها..... ورای همه ی شیشلیک های خوب دنیا.....، برایم مهم نبود...............
دستم را گرفتم به دیوار....
از جایم بلند شدم....
به سختی....
سخت تر از هر روزی......
چشمم را از راهروی سرخابی گرفتم.....
در اتاق خواب را پشت سرم قفل کردم.....
و نشستم پشتش.................................
یک ساعت......
کامران صدر، بیست و هفت ساله، سه چهار ماه دیگه میشه بیست و هشت، مهندس مکانیک، دارای گواهینامه ی ATPL، قد 186 ، سلامت کامل چشم، قلب، گوش و حلق و بینی، مغز هم... اِی......! یه دونه دندون روکش هم ندارم!!!
دو ساعت.....
روزی که اومدم خونه تون هم همین حسو داشتم! ببین، در اینکه می خوام ازدواج کنم که هیچ شکی نیست! اصلا واسه همین اینجام!! اما این که.... خیلی دقیق نمی دونم من و تو چقدر به درد هم می خوریم!
سه ساعت........
همه چیز برام مث یه توهم می مونه.... انگار که منو از یه دنیای دیگه، آوردن و چسبوندن به دنیای تو....!! راضیم... و....... آروم...........
هق زدم.......
چهار ساعت..........
قول می دم کمکت کنم..... تا هر وقت که تو بخوای.... فقط... فقط نمی خوام تو اینجوری بلرزی.......
لرزیدم......
هق زدم و لرزیدم.........
هق زدم و.... هق زدم و...... هق زدم و.................
مهتاب افتاد روی روتختی مرتب و ارغوانی..... پشت دستم را کشیدم به گونه ی خشک شده ام..... اینجا... طبقه ی یازدهم برجی سفید رنگ توی پاسداران... هیچ اذانی...، خانه ی ما را روشن نمی کرد.......
از زمین کنده شدم.... توی سرویس بهداشتی اتاق وضو گرفتم..... سجاده ی سبزم را پهن کردم...... قامت بستم...... دو رکعت نماز صبح می خوانم.... برای رضای خدا... برای.... برای..... برای......
وقتی اینجوری می بینمت، همه ی چیزای که تو دوست داری و من دوست ندارم، برام ارزش می شن!!
الله اکبر....... دست هایم از کناره های گوشم پایین افتاد...... و صدای بلند گریه ام..........
قامت بستم.....
دوباره.....
خدایا... گفته بودی جز برای تو اشک بریزم.... نمازم به پشیزی نمی ارزد.... گفته بودی باطل.... گفته بودی باطل.........
قامت بستم.....
چهار باره..........
کر می کنم تو دورت یه حلقه ی محافظ داری....!! بعضی وقتا که عصبی می شم، یا نا خواسته صدام بلند می شه، می ترسم ساره!! دلم نمی خواد!! نمی خوام اذیتت کنم!! می ترسم خدات یه جوووری بزنه تو کاسه کوزه م که....
اشک روی گونه ام رد گرفت.....
شانه هایم خم شد.....
پرت شدم روی سجاده ی سبز و خالی از مُهر و مِهر.......
زار زدم.....
زار زدم.........
هی گفتم... الهی و ربی... من لی غیرک.........؟! و..... زار زدم..
لبه های چادرم را سفت گرفتم و پا توی هال گذاشتم.....
خوابش برده بود....
روی مبل سه نفره.....
روی همان مبلی که می گفت گردنش را اذیت می کند.....
به من گفته بود حامله ای....؟! و از من پرسیده بود از کی..... و سر من داد زده بود..... و من را با زن های توی خیابان.... آخخخخخ خدای من...... قلبم........ چشمم... سرم..... دلم..............
چشمم افتاد به کوسن سفید روی زمین....
بروم بگذارم زیر سرش.....؟!
چشمم را از کوسن سفید گرفتم.... چادرم را سفت تر کردم ..... لعنت به تو ساره......و از خانه زدم بیرون......
گفتم جواب فوری می خواهم.....
گفتم عجله دارم....
دختره دلش برایم سوخت نمی دانم........؟!
یا حوصله اش را سر بردم.....
نشستم همانجا.....
گوشه ی آزمایشگاه لوکس و استریل و زل زدم به تابلویی که رویش نوشته شده بود پاتولوژی....
کسی صدا زد....
ساره فتوحی.....
دست کشیدم به شکم سفت و صافم....
بسم الله الرحمن الرحیم....
یک قدم رفتم جلو....
هیچ لبخندی روی لب های دختره نبود.....
شکمم را فشار دادم.....
هر چی که خدا بخواهد.....
شکمم را فشار دادم......
خدای من..... هر چی که.... تو بخواهی..........
دخترک جواب پاکت باریک و سفید رنگی را به طرفم گرفت: حامله نیستی.......
حامله نیستی..... حامله نیستی.... حامله نیستی.......
چرا خوشحالی ای آنی .... از دلم گذشت.......؟!
پلک زدم که اشک هایم پایین نریزد.....
حامله نبودم.... که نه از کامران.....، از هیشکی..............!!!!!!
از هیشکی!!! لبم را به دندان گرفتم.... خداااااا....... اشک هایم چکید کف آزمایشگاه..... دیگر بچه ای از کامران توی شکم من نبود...... اشکم چکید کف آزمایشگاه..... دیگر کسی نمی توانست به من انگ فاحشگی بزند...... اشکم چکید کف آزمایشگاه....... هیچ نطفه ای توی شکم من، بسته نشده بود......... و شکم من... حتی لیاقت به دل کشیدن بچه ی تورا.....، نداشت..........
کجا باید می رفتم؟! کجا را داشتم که بروم؟!
گوشی حاوی بیست میس کال از « کامی » را خاموش کردم......
بروم خانه ی عمه.....
آره...... باید بروم خانه ی عمه......
عمه که با آن حال زار و نزار.... با آن آرتروز آزار دهنده ی پاها... در را باز کرد.... بعد آنجور ذوق زده پرسید که: پس کو شوهرت؟!..... لال شدم........
دهانم را بستم.....
خط کشیدم روی دردهایم.....
و عمه را بوسیدم و زمزمه کردم: کار داشت.....
چقـــــــــــــــــــدر.... ......، بی کس بودم...
عصبی گفتم: عمه واسه چییییی بهش گفتی!!!!!!! من اگه می خواستم بدونه که!!! اَه !!!!!!!
عمه اخم کرد: وا؟؟!! بد کردم!!؟؟؟ شوهرته!! نگرانه!!! پسر به اون دسته گلی! چیکارت کرده که اینجوری زدی زیر کاسه کوزه ش و قهر کردی!؟
بی حوصله رفتم سمت مانتو و چادرم: هیچی!! چیزی نشده!!
عمه آمد دنبالم... با آن زانو دردش....
- ساره جان! عمه!! قربون قد و بالات برم! یه دقه وایسا به من بگو چی شده.....
دکمه های مانتویم را بالا و پایین می بستم: هیچی... هیچی....
چادر و شالم را برداشتم و رفتم سمت حیاط... عمه داشت می آمد... با آن آرتروزش....
- الهی درد و بلات به جونم عمه.....! سر جدت وایسا..... چرا جهنمی می شی یهو؟!
ایستادم وسط حیاط و با بغضی که هر لحظه خفه ام می کرد، و صدایی که سعی می کردم کنترلش کنم....، لرزان و عصبی و پرخاش کنان، نالیدم: نمی خوام عمه! نمی خوام! من کی گفتم شما بهش بگید؟؟ کی گفتم بگید اومدم اینجا؟؟ نگفتم عمه یه وقت سوتی ندی؟؟ آخه چراااا گفتی!!!!
عمه داشت بغض می کرد.... دیدم که چانه اش لرزید و قلبش و دلش و..... زیر نور کم سوی حیاط و ماه، دیدم.....
- فدات شم عمه... به خدا فک کردم پسره گناه داره.... فک کردم داری ناز می کنی.....
با التماس نگاهم کرد: داری ناز می کنی عمه....!؟ مگه نه؟!
دست کشیدم به پیشانیم......
خداااااا.........
دست عمه رفت به زانویش.....
چادرم از شانه هایم افتاد زمین..... طاقت نداشتم بی تابی عمه را ببینم..... دستم را گذاشتم سر شانه اش: من... آخه... عمه....! ببخشید... باشه نمی رم... یکم بحثمون شده... همین... می خواستم امشب پیش شما باشم...
چشم های عمه پر شد از التماس به امیدواری....!
- سر چی عمه؟؟
دستم را توی هوا تکان دادم: هیچی... خیلی جزیی بود....
دستم را محکم گرفت: عمه زن هیچ وقت خونه شوهرشو ترک نمی کنه.... هیچ وقت جای خوابشو جدا نمی کنه..... هیچ وقت راهو باز نمی ذاره واسه لغزیدن....! باشه عمه....؟! باشه؟؟
صدای زنگ حیاط بلند شد.....
قلبم کوبیدن گرفت.....
عمه با ذوق به در نگاه کرد.....
من، به چشم های پسر دوست و عقیم عمه......
لبخند زدم.....
تلـــــــــخ.....، لبخند زدم............
عمه پایش را کشید روی زمین و همان جور که می رفت تو، گفت: برو استقبالش عمه... برو نذار شوهرت سرد شه... برو دورت بگردم........
صدای تقِ باز شدن در حیاط آمد.....
پشتم به در بود.....
و نگاهم... محو موزاییک های کف... محو چادر رها شده روی زمین..... محو کاغذ آزمایش توی دستم...... دست کشیدم به شکمم...... بوی اونتوس مست کننده....، حیاط را پر کرد.....
سرم را چرخاندم... و از ورای شانه ام... گوشه چشمی..... ایستاده بود.... زیر نور ماه و چراغ کم سوی حیاط خانه ی عمه.... سوییچ توی دستش..... نگاهش نمی دانم کجا..... باز به چادرم نگاه کردم..... صدای ذوق زده و تشویق کننده ی عمه که توی درگاهی ایستاده بود، از چادر و کاغذ آزمایش رد شد و به گوش هایم نشست: چرا دور وایسادی مادر؟!!
کامران وارد میدان دیدم شد... دستش را پیش کشید و با عمه دست داد... عمه بوسیدش و گفت: ساره؟!
نگفت... توبیخم کرد! خواهشم کرد! توی جمله اش مستتر بود که پس چرا جلو نمی روی؟؟ پس چرا نگاهش نمی کنی؟؟
دهان باز کردم که چیزی بگویم......، دهانم خشک شد.....
کامران یک قدم آمد جلوتر.... صدایش، توی گوشم اکو پیدا کرد: سلام....
سلام... سلام... سلام.....
بینی ام جمع شد..... بغض گلویم را گرفت.....
عمه آمد نزدیکم ایستاد و جوری که نبیند، از رانم نیشگونی گرفت....
کاغذ آزمایشگاه توی مشتم، مچاله شد.....
عمه رفت عقب: من می رم شامو بچینم...
کامران یک قدم آمد جلو..... خم شد... خم شد که صورتم را ببیند.... اشک توی چشم هایم حلقه زد.... گلویم دچار خفگی و خس خس شد... صورتم را برگرداندم آن طرف.... نزدیک تر شد..... صدایش..... انگاری که خنجر به قلـــــــــبم فرو کرد.....
- ساره.....؟!
احساس کردم دوباره وسط جشن تولدم ایستاده ام..... و دارم برای خودم گوش های دراز می کشم... و دارم احمق می شوم.... و دارم احمق می شوم.. و دارم..........
یکی دو قدم رفتم عقب..... خوردم به دیوار.... حالا دقیقا روبه رویم ایستاده بود..... همان مردی که پا به پایش صبوری کردم و..... به من تهمت فاحشگی زد.......
رویم را برگرداندم سمت دیوار.... سرش را خم کرد.... نفسش خورد به صورتم..... دلم، لرزید...... مشت کوبیدم به دلم.....! ناخن هایم را فشار دادم کف دست های سرکشم..... و هی تکرار کردم که، دوستش ندارم.... دوستش ندارم..... اذیتم کرده.... اذیتم کرده.....
دست هایش را، دو طرفم، عمود کرد به دیوار.... خم شد....
- ساره.....؟! با من حرف نمی زنی.......؟!
با من حرف نمی زنی...؟! با من حرف نمی زنی....؟!
حتی نگاهش هم نکردم... فکم را سفت کردم که چیزی نگویم..... تز علی بود، بی محلی و سگ محلی، بدترین عذاب است!!!
اما من... همان لحظه... درست همان لحظه ی کوتاه....، که فهمیدم نمی خواهم عذابش بدهم.... و هی دلم برای خود بیچاره ام سوخت..... و هی دلم برای خود خاک بر سرم سوخت....... و هی.........
اشک هایم چکید کف زمین: برو.....
نزدیک تر شد.... بیش تر بر من سایه افکند.....
- ساره؟!
لعنتی..... این طور صدایم نکن!! همان جوری صدایم کن که به من گفتی فاحشه!!! و از من پرسیدی که از چه کسی....؟؟؟!!!!
لبم از خیسی اشک، شور شد.....
رویم را گرفتم: ولم کن.....
گونه ی چپش را چسباند به گونه ی راستم.....
- منو ببخش عشق من
,....
آخ که اگر ساره نبودم می زدم توی صورتش! آخ که اگر ساره نبودم موهای خودم را همان وسط حیاط می کندم و تار تار.... طنابی می بافتم و خودم را جلوی چشم هایش، به دار می آویختم...... آخ که......
ولی من ساره بودم.......
می دانی....؟!
من ساره بودم و آخم، می ماند ته قلبم و هیچ کشیده ای از دست من، بر صورت کسی، نمی نشست.....
من ساره بودم و ..... من ساره بودم و...... من ساره بودم..........
گونه اش را مالید به گونه ام....
- قهر نکن با من.....
دلم می خواست پرتش کنم آن طرف...... و دلم....، نمی خواست..............
دستانش را حلقه کرد دورم... و به آرامی... و به نرمی..... گرفتم توی آغوشش.... منِ تشنه.... من احمق.... من دور افتاده... من ساره...... اوی از تو به یک اشاره.... منِ.... منِ.... منِ.... از من، به سر دویدن...............!
اشک های شورم، پیراهن سفیدش را خیس می کرد.....
- چرا با خواهر من اونجوری حرف زدی...؟! به چه حقی؟!
- ششش.......
- دوستم نداری....
- شششش.....
- ازم بدت میاد....
- ششش.....
- به من گفتی... گفتی.... تو... تو چطور تونستی.....
- ششششش.....
تکانم داد... شبیه مادر هایی که بچه هایشان را توی بغلشان ، ننو وار تکان می دهند و لالایی می خوانند، تکانم داد و..... گفت ششش و....... لالایی خواند.......
- چرا داد می زنی؟!
- چرا ازم راضی نیستی؟؟
- چرا وقتی می پرسم چرا، جوابمو نمی دی!!!؟؟
- چرا از این که از تو حامله باشم عربده می کشی؟؟!!!....
- چرا وقتی می خوام باهات حرف بزنم... می خوابی....؟!
- ازم بدت میاد...... نه؟!
دستش را روی کمرم فشار داد: من دوستت دارم جوجه.....
هق زدم: تو از جوجه هام بدت میاد....!
خندید.... آرام....
دلم...، لرزید.... آرام.....
- من جوجه های رنگی رو....، دوست دارم.....
خودم را با یک حرکت، با یک هول ناگهانی، کشیدم عقب.... آب چشم و بینی ام راه افتاده بود..... با خنده، بلوزش را گرفت جلو: می خوای؟!
لبخندی در من نبود... خنده ای در من نبود..... چشم هایم خشک شد به جواب آزمایش مچاله شده ی کف حیاط... درست جلوی پایم.... به من گفته بود فاحشه.....!! و از من پرسیده بود، از کی!!؟؟
یکی برای دلم، گوش های مخملی کشید: نـــــــه......! رو قصد نبوده... عصبانی بوده... اون دوستت داره ساره!
سر خوردم روی موزاییک حیاط...... کامران خم شد.. و با دو انگشت، کاغذ مچاله شده را از زمین برداشت.... تازه داشتم نگاهش می کردم... تازه.... دلم می خواست و نمی خواست که نگاهش کنم.... کاغذ را به سرعت باز کرد... چشم هایش لا به لای خطوط گشت.... و صدایش.... که چقـــــــــــدر دلم نمی خواست خوشحالی اش را بشنوم: این چیه؟؟
نگاهم را.... از نگاهِ.... به نور نشسته و..... گیجش... گرفتم.....
- نیستم.....
عمه داشت صدایمان می زد: بچه ها؟؟ کجا موندین؟؟
پشت آستینم را کشیدم به چشم هایم....
زیر بازویم را گرفت: پاشو... پاشو ضعف کردی... یه چیزی بخور.....
و من.... در انتهای حیاط کوچک خانه ی عمه..... ذوق توی صدایش را دیدم...... برق چشم هایش را... شنیدم.....و رد شدم.... از عذرخواهی نکرده اش..... و شدم کسی که سر خودش هم، کلاه می گذارد.... و دیدم و.... نخواستم که ببینم........!
و من، دیدم...... دیدم که چطور، اسماعیل دلم را....... پیش چشم های پرده پوشم...... به مسلخ می برند.... و من...، چطور ..... دلم نمی خواهد که.... ببینم...
شام عمه را با بی میلی خوردم... فقط هی قاشقم را زدم به بشقابم که کسی نگوید چرا چیزی نمی خوری؟؟ و هی سرم پایین بود و... هی به کامران نگاه نمی کردم و.... هی.......
کامران چند کلام با عمه حرف زد... خوب حس می کردم که حرفش نمی آید... خوب... عمه هم انگاری حس کرد که فوری و به شوخی گفت جمع کنید بروید و من پیرزن را تنها بگذارید..... کامی... نه نه....! کامران... خندید... سوییچش را برداشت و گفت بزن بریم!
کسل و بی حال با عمه خداحافظی کردم.. دم گوشم قربان صدقه رفت... دم گوشم گفت باید باهات حرف بزنم.... کامران اشاره کرد که بدو..... سوار شدم و سرم را چسباندم به پنجره.... شیشه ی سمت خودش را پایین داد.... نسیم فروردین ماهی توی ماشین پیچید.... صدای کم جان ضبط گوش هایم را پر کرد... چشم هایم را بستم..... به من گفته بود فاحشه..............
ماشین را برد داخل پارکینگ... قدم هایم را تند تر کردم... تا باهم توی یک آسانسور نباشیم... تا بتوانم بیشتر فکر کنم.... تا.... بتوانم از خودم و این همه فکر لعنتی... فرار کنم..........
در را نیمه باز گذاشتم... دیر کرد.... پنج دقیقه.... ده دقیقه..... زیر ملافه ی نازک خزیده بودم، وقتی صدای بسته شدن در هال را شنیدم......ملافه را تا گردنم بالا کشیدم.... چشم هایم را روی هم فشار دادم..... بخواب......
چراغ خاموش اتاق را، روشن نکرد.... فقط چند ثانیه توی درگاهی مکث کرد... بعد آرام لباس عوض کرد و.... آلوده به اونتوس...، کنارم دراز کشید......
نفسم تند شد... دستم را گذاشتم روی قلبم و فشار دادم.... بمیر ساره... بمیــــــــر.......! پلک هایم را بیشتر فشار دادم.... حس کردم که باز به عادت همیشگی... ساعدش را روی پیشانیش گذاشت... و نفس های آرامش..... پیشانیم عرق کرده بود و در جدال با خواب و بیداری بودم...، که صدایم کرد....
- بیداری...؟!
و ضربان قلب من... آنقدر بالا... که گوش عالم را کر کرد..... و جنگ درونی ام... و صدای از کی گفتنش... و عربده اش.... و توی حیاط خانه ی عمه.....
- نمی دونم چرا اون حرف احمقانه رو زدم.....
اشک هایم ریخت روی بالش....
- آخه.. اصلا امکان نداشت... من... من مطمئن بودم....
بالشم خیس شد....
- بچه دیگه چه صیغه ایه!!!
خیس تر....
- من دلم نمی خواد بچه دار شیم....
خیس تر....
- ببین... به هر حال.... سعی کن ناراحت نباشی.....
چرخید به پهلو: شب بخیر...
ملافه را کشیدم روی سرم.........
خیس تر.......

******************************************
امروز چهارم اردیبهشت ماه است....
و دقیقا چهار روز می شود....، که کامران خانه نیامده.....
نه اینکه پرواز داشته باشد....
نه اینکه درگیر کار باشد....
حتی نه اینکه مشغول مسایل خانواده اش باشد....
فقط.... با سیامک و یکی دو تا از دوست های دیگرش...، رفته اند شمال....
گفت سفر.... گفتم مجردی؟! خندید..... گفت بچه نشو.... خندیدم.... گفت دو سه روزه... بهانه آوردم: دلم تنگ می شه.... خندید..... ترس از دست دادنش را، پشت خنده های احمقانه و دلتنگی ام پنهان کردم...... گفت توام برو یه جایی.. خونه نمون... برو خونه آقاجونت.... خندیدم: من که بی تو جایی نمی رم...... خندید: پس بمون تا بیام..... خندیدم..... خندیدم.... خندیدم..........
علی و گلچین نیستند.....
این روزها هر چه می گردم، پیدایشان نمی کنم.....
روشنک جواب نمی دهد... می گوید درس دارم... خوابم... دارم نهار می خورم.....
حاج خانوم دعوایم می کند که چرا شوهرت را فرستاده ای برود.... بهش نگفته ام سفر تفریحی....! گفته ام مجبور شده... کار واجب داشته..... آقاجون همین دیروز زنگ زد... گله کرد که چرا نیامدی اینجا؟ گفتم خانه تنهاست..... گفتم خانه ی بی کامران، خانه نمی شود.......
.
.
.
دیشب کامران دیر وقت آمد....
دیر وقت آمد و.... حتی پایش را هم توی اتاق خواب نگذاشت....
دیر وقت آمد و..... من... روز بعد.... مبل بهم ریخته از خوابیدنش را... دیدم......
.
.
.
آرایش کرده بودم.... روسری قرمز سرم بود... به آینه خیره شده و توی گوشی گفته بودم: کامی جووونـــــــــــــــــم ؟! امشب شام بریم بیرون؟!
بی حوصله جواب داده بود: نه امشب خیلی خسته م....
نازش را کشیده بودم: بریم دیگه... پسر خوبی باش.... من یه عااالمه حرف باهات دارم.... می خوام یه چیزایی رو باهم حل کنیم.... باشه کامی؟! بریم همون رستورانی که رفتیم اوایل عروسیمون.... همونی که گفتی ناجیا چقد خوش هیک......
صدای خشدارش..... سوت قطار شد و...... گوش هایم را خراش داد: اون رستوران جمع کرده........
.
.
.
تلفن های عاطفه را جواب نمی دهم....
به عمه هم سر نمی زنم....
زندگیم خلاصه شده توی مسیر دانشگاه و.. کلاس های خسته کننده و... تکالیف بر دوش مانده و..... تمیز کردن خانه و...... لبخند های احمقانه........
.
.
.
هنوز گهگاهی به کاغذ مچاله شده ی آزمایش، پنهان شده توی کشوی عسلی کنار تخت، سری می زنم.....
صبح به صبح بازش می کنم و لا به لای خطوطش... به دنبال چیز جدید می گردم.....
به دنبال حسی تازه....
پیدا که نمی کنم، کلافه می شوم و همه چیز را ، رها می کنم........
دیروز صبح کامران مچم را گرفت... کاغذ را از دستم کشید... چشم هایش قرمز شد و با عصبانیت به من نگاه کرد: این چیه؟؟
جوابی نداشتم که بدهم..... کاغذ را تکان داده بود: واسه چی نگهش داشتی؟؟؟...... سکوت کردم... پوزخند زد..... کاغذ را پرت کرد توی صورتم: نشستی که منِ دیوث واست بچه درست کنم؟!!!!!
دهانم را باز کردم: نه......
در اتاق را بهم کوبیده بود.....
گنگ و خیره، با در اتاق حرف زده بودم: نه به خدا... آخه می دونی.... همش فک می کنم یه چیزی تو این برگه جا گذاشته م.... همش فک می کنم ممکنه این کاغذ معجزه کنه..... ممکنه....... ممکنه....... ممکنه..........
.
.
.
مشروط شده ام!
میبینی؟!
هیچ نمره ی بالای دهی نداشته ام.....
به تصویر کارنامه ام توی مانیتور لپ تاپ کامران، لبخند می زنم.....
احساس آدمی را دارم.....،
که یکی..... از رویش رد شده.....
آدمی که.... لـــــــــــِـــــه شده...........
لبخند می زنم.....
احساس آدمی را دارم.....،
که هیچ چیز.... از دست.... نداده........
مشروط شده ام.............
.
.
.
حلقه اش را روی کنسول... جا گذاشته........ جا گذاشته.............................
.
.
.
تیر ماه ست.... هوا گرم شده.... فن ها را روشن کرده اند.... کامران با گوشیش ور می رود.... دست می کشم به تاپ صورتی و جذبم و می نشینم روبه رویش: از یه مشاور وقت گرفته م....
صدای سوختن هیزم تنم را... در جهنم چشم هایش... می شنوم.......
گوشی اش را پرت می کند توی دیوار: دنبال بهانه ای؟! دیوونه شدی؟؟ می خوای بری دکتر؟؟ خب برو!! به درک!! ولی تنها برو!!! تنها!! انقدم واسه من موش مرده بازی درنیار!!!! تو کله ی پوکت فرو رفت؟!!!!!!!!
.
.
.
نازی توی گوشم پچ پچ می کند: قهرین با هم؟!
لبم را گاز میگیرم....
امان از روزی که برای غریبه ها.... پرده ای بر حریم خصوصی ات، نباشد......
.
.
.
تولد عاطفه است.....
برایش بلوز مجلسی خریده ام... و یک روسری ابریشمی.... کامران گفت تو بخر... من قبولت دارم..... قبلا... خیلی قبل تر ها..... دوتایی می رفتیم خرید...... کادوی حاج خانوم را.... دوتایی خریده بودیم... برای مادر زن سلام.... با کلی شوخی و خنده.....
نگاه مشتاق عاطفه توی نقش روسری ابریشمی.. گم شد: واااااای! چه خوشگله!!! سلیقه ی کیه؟؟؟
کسی گونه ام را از پشت سر.. می بوسد: ساره.....!
پدر لبخند می زند و با نگاهی خیره به کامران... فقط... سر تکان می دهد....
عاطفه از پشت روسری... به کامران نگاه میکند... بعد به من.... توی نگاهش... دلخوریست.... رنجش ست.... تاسف است.... خر خودتانید است......!
دست می کشم به گونه ی بوسیده شده ام....
بوی اونتوس.....، نمی دهد......
.
.
.
امروز رفته بودم پیش دکتر... جراح پلاستیک و زیبایی... دارای بورد تخصصی نمی دانم چی....
یک نگاه اخم آلودی به دماغم انداخت... بعد با غرغر گفت: چشه مگه؟؟؟

این روز ها بله بران حنانه است.... با یکی هم قبیله ای خودش..... شادی دیروز آمده بود کارت عروسی حنا را بدهد و..... هم... به قول خودش.. من را ببیند....
شادی می گوید افسرده شده ای....
تا چشمش بهم افتاد، مشت هایش گره شد....
پرسید مادرت؟ لبخند زدم.... پرسید علی؟ سکوت کردم.. روشنک و عمه؟؟ خندیدم...... گفت کامران...؟! اشک هایم ریخت پایین......
خیز برداشت برود سراغ کامران..... به هزار قسم و آیه نگهش داشتم...... فحش می داد... به کامران... می گفت بگذار بروم دهانش را سرویس کنم..... التماسش می کردم.... گفتم نیست... گفتم چیزی نشده که......!؟ گفت بگو چی شده.... خندیدم...... گفت حرف بزن ساره..... رفتم که برایش شربت بیاورم..... توی آشپزخانه شانه هایم را گرفت و..... تکانم داد: چرا لال شدی؟؟ می ترسی رازداریت کن فیکون شه؟؟ می ترسی من زر زر کنم؟؟؟ از چی می ترسی ساره؟؟؟ چرا این ترم سر کلاسا منگ بودی؟؟ چرا مشروط شدی؟؟ چرا افرش باید بهت تذکر بده؟؟؟ چرا باید به تو تذکر بدن ساره؟!!!!! داری چیکار می کنی؟؟؟
سرم را کج کردم.. لبخند مظلومانه ای زدم.. و سن ایچ آلبالو را بالا گرفتم: این خوبه؟!
دستش بالا رفت و کشیده اش... خوابید توی گوشم..................
.
.
.
عاطفه و پدر.... امشب می روند دوسلدورف..... می روند پیش عموی کامران... عمویی که تا به حال نه اسمش را شنیده بودم... نه زیاد حرفش را... فقط می دانستم کسی هست که آنجا زندگی می کند... مثل اینکه زن عمویش سرطان گرفته.... عاطفه پریشان شده.... تمام وقت کنارش بوده ام... کمکش کرده ام چمدان ببندد..... متلاطم است.... امشب می وند.... معلوم نیست تا کی..... و من امشب چادر سرم نکرده ام... کامران حتی... تعجب هم...نکرد....... عاطفه می گوید دو سه ماه... کامران حرف نمی زند... پدر کامران را می کشد کناری و باهاش حرف می زند... کامرام عصبی شده... مدام قدم می زند و با پدر بحث می کند.... عاطفه تند تند حرف می زند... می گوید داری خراب می کنی ساره... می گوید خوابی؟؟ می گوید برو پیش مشاور... با هم بروید... می گوید من باهاش حرف می زنم.... می گوید.... می گوید.... می گوید..... .
.
.
.
کلید توی قفل می چرخد و کامران... با سوشرت سفید و مشکی.... رنگ های متضادی که علاقه ی خاصی بهشان دارد و زیاد با هم ستشان می کند....، با خنده ای نادر... می آید تو....
نگاهم را از لبخندش می گیرم: سلام..... شام حاضره....
دست هایش را به طرفم باز کرده....
دارد می آید جلو...
- شامو ولش..... خودتو عشقه.......!
بینی ام اذیت می شود.....
بینی ام....
شامه ام.........
به دست هایش نگاه می کنم......
بوی ایفوریا..... شامه ام را تیز می کند....
خودم را می کشم عقب.... سر تکان می دهم.... « نه... نمی خوام.....» می خندد.... کمی عصبی... کمی بی خیال... کمی....
پشتم را می کنم بهش.... لازانیای مخصوص را از فر درمی آورم..... شبیه آدم های مست نیست.... شبیه آدم های... نخورده مست است.............!
کارد و چنگال را میان دست هایش میگیرد و با اشتها به لازانیا ور می رود....
زمزمه می کنم: فردا صبح وقت عملمه...
ابروهایش بالا می رود و صاف..... نگاهم می کند: عملِ....؟!
نگاهم را می دزدم.... بینی ام چین می خورد... صدای خنده ی بلندش... گوش هایش را... آزار می دهد.....
- نگفته بودی!!؟ بالاخره به فکرش افتادی؟!!
چنگم را دور لیوان آبم، حلقه می کنم....
خودش را بهم نزدیک می کند ... بینی اش را می کشد به موهایم... به گونه ام..... و صدایش را آرام و خواستنی می کند : ممممم...... پس بیا این دم رفتنی....
سرم را تا انتها توی یقه ام فرو می برم.....
دست هایم.. می لرزد....
دلم..... هم......
باز زمزمه می کند: بی خیال... توام که دوست نداری.... لازانیارو بچسب....! حالا چی شد به فکر افتادی یه تکونی به خودت بدی؟! خیلیم مهم نبودا.......
خودش را می کشد عقب و ... پوزخندش.... قلبم را خراش می دهد......
- فکر می کنی با یه دماغ عمل کردن، همه چی حله؟! زندگیمون بهشت می شه؟!
بلند... می خندد.....
- خوابی ساره.... یه خواب خرگوشی........
می لرزم... چشمم می افتد به تار موهای بلند و سیاه افتاده کنار بشقابم.... به تار موهایی.. که این روزها... همه جای خانه پیدایشان می کنم.... تار موهایی... از ریشه ی جان من.... بس که می ترسم این روز ها از ریختنشان....، برس نمی کشم... شانه نمی کنم...... می ترسم....... می لرزم و پلک می زنم.... می لرزم و پلک می زنم و فکر می کنم که چطور نمی توانم باهاش.. از تنهایی هایم... و از ترس روز بعد... حرف بزنم.......
از من فاصله می گیرد..... مشغول غذایش می شود.....
باز به دست هایش نگاه می کنم.....
بینی ام را بو می کشم و... چین می دهم.....
شامه ام تیز شده....
شامه ام....
باز به دست های بزرگ و مردانه اش نگاه می کنم...... انگار یکی توی بینی ام.. نوشابه باز می کند..... از گاز نوشابه، چشم هایم، می سوزد...... هنوز هم این دست ها را.....، دوست دارم..................؟!
.
.
.
خوابم نمی برد.... هی پهلو به پهلو می شوم.....
کامران کلافه از جابه جا شدن و بی خوابی من، از جایش بلند می شود و به هال می رود... کمی بعد... صدای یکی از فیلم های ام بی سی ها... تا اتاق خواب هم می رسد.....
دماغم را می کشم به بالش کامران.... بار آخری ست... بار آخر... معلوم نیست از فردا... تا چند وقت نتوانم بینی ام را به بالش و لباس هایش بمالم و... بویش را به ریه هایم بکشم.......
چقــــــــدر دلم م یخواهد صدایش کنم... و بهش بگویم... که بیا و من را بغل کن... که بیا و..... کمی... فقط کمی... به من امنیت ببخش..... من، مـــــی ترسم...........!
از استرسی عمیق و ویران کننده... باز توی جایم، جا به جا می شوم......
خواب ندارم.....
خواب....، ندارم......
می ترسم.....
اضطراب دارم.....
وحشت......!!
دکتر گفت چجوری می خواهی؟؟ گفتم تیغه اش کشیده باشد... گفتم سر بالا نباشد... گفتم یک جوری باشد، که شوهرم....، خوشش بیاید......
دکتر.... پوزخند صدا داری تحویلم داده بود......
عکسم را توی مانیتور نشانم داده بود..... بدم نیامد... خوب شده بود!
فردا... عمل.... بیهوشی کامل.....
نکند فردا زیر عمل بمیرم؟؟ نکند بمیرم و کسی سر قبرم....، شاخه گلی هم نگذارد........؟!
نکند خوب نشود؟؟ نکند از ریخت بیفتم؟؟؟ توی دلم... بلند بلند....می خندم...... مگر کی توی ریخت بوده ای ساره.....؟؟!!
صدای حرف زدن کامران با تلفن می آید... عصبی و بی حوصله است.... چند لحظه بعد، توی چارچوب در اتاق خواب، ایستاده....
به گوشی اش اشاره می کند: واسه فردا...، بگو یکی از دوستات بیاد.. یا اصلا، من یکیو پیدا می کنم بیاد پیشت...
هاج و واج نگاهش می کنم.....
کلافه چنگ می زند میان موهایش: خانم یکی از خلبانا وضع حملشه... من باید جاش برم.....
دارم می روم اتاق عمل... به خاطر تو... برای تو... برای تویی که به من گفته ای دوست نداشتنی.... و از من پرسیده ای...، از کی.......
ملافه را توی مشت چنگ شده ام، و قلبم را...، میان رگ و پی به خون نشسته ام....، می فشارم......
- عیبی نداره......
.
.
.
همه جا قرمز است.... همه جا گرم است... و من... حتی این گرما را توی خواب هم احساس می کنم.... روشنک ایستاده میان آتش..... پاهایش برهنه است... دامنش تا زیر زانو.... هیچ رنگی به جز قرمز...، نمیبینم.... خودم را تکان می دهم... موهای روشنک به دورش پخش شده.... یادم می افتد که باید بهش زنگ بزنم... یادم می افتد که حاج خانوم، همین دیروز پای تلفن گفت که روشنک حالش خرابست... که رفته خانه ی دوستش.. که چند روزست آنجاست... که علی نیست... که علی و گلچین رفته اند شمال... و حاج خانوم دست تتنهاست.... و حاج خانوم، نگران روشنک است...... عرق می کنم.... تمام گردن و تنم.. خیس عرق می شود..... روشی سرش را بالا می گیرد... چشم هایش... چشم های همیشه سبز و وحشی اش...، دو کاسه ی خون شده......! وحشت می کنم...!! حتی توی خواب هم، وحشت می کنم!!! تکان می خورم... خودم را تکان می دهم که بیاید طرفم..... نگاهش غریبست... نگاهش درد دارد... نگاهش... خیس است...... قلبم می زند... قلبم، تند تند می کوبد..... جیغ می زنم... صدایی ازم در نمی آید.... دست هایش را میگیرد طرفم.. می خواهد حرف بزند... به جایش.. از دهانش... خون میریزد بیرون.... قبضه روح می شوم..... و همان لحظه توی خواب.. یادم می فتد که خون، خواب را باطل می کند............. دست هایش را می برد پشت گردنش.... برق گردنبند یادگاری آقاجون... همان که وقت خریدن حلقه بردیم و درستش کردیم..، چشمم را می زند....... گردنبند را میگیرد میان دست هایش... و دست هایش را.. به طرفم دراز می کند.......... خودم را توی خواب.. عقب می کشم.... وحشت زده... شعله های آتش... همه جا را گرفته.... خیس عرق می شوم... خیس تر....... پاهای برهنه ی روشنک... توی آتش شعله کش و سرخ... می لرزد.... دست هایش را دراز می کند و گردنبند را می گذارد میان دست هایم.......... آتش....، شعله می کشد....... وحشت می کنم..... از خواب.....، می پرم.................
دست می کشم پشت گردنم.... تمام هیکلم، خیس عرق شده..... از وحشت.. از اضطراب..... همه اش از اضطراب فرداست... از اضطراب روزی که نمی دانم، چطور خواهد گذشت... تمام شب بیدار بوده ام.. و حالا... دو دقیقه هم که خوابم برد.... آه خدای من..... چه خواب آشفته ای.... بس که این روز ها..... بس که از ترس فردا..... توی خودم مچاله می شوم.... قرآنی را که هر شب کنار بالشم می گذارم، برمی دارم و.... بغل می کنم..... پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و به پهلو دراز می کشم..... دست می کشم... به جای خالی کامران... کمی آن طرف تر...... باید به روشنک زنگ بزنم....... باید.........
.
.
.
7 صبح راه می افتم.... کامران رفته..... وقتی که من خواب بودم.... وقتی که بعد از آن کابوس عذاب آور... بعد از آن کابوس جهنمی.... برای نیم ساعت چشم هایم را بستم، رفته.......
فرم رضایت نامه را پر می کنم.... اسم خودم.. اسم دکترم.... رضایت خودم... رضایت یکی از نزدیکانم.... کامران که نیست........!؟ بغض می کنم......
علی امضا می کند....
روی برگه نوشته شده... زمان ترخیص... زمان فوت..... قلبم تند تند می کوبد..... گلی می گوید چیزی نیست... اصلا نمی فهمی هیچی!
پرستار راهنمایی ام می کند... باید لباس هایم را عوض کنم... برهنه می شوم... لباس های آبی بیمارستانی.... که همیشه ازشان بدم می آمده.... می پوشمان..... شماره ی کامران را میگیرم... باید باهاش حرف بزنم... نیست.... خاموش ست..... رفته.......!
اشک هایم میریزد کف کلینیک و تار تار مویم...، به لباس های آبی....، می چسبد......
پرستار نصفه قرص آرام بخشی کف دستم می گذارد.... توی اتاق عمل...، همهمه است.... چیزی شبیه به بازار شام... هر کسی، پی مریض خودش می گردد.... دکتر اخمو را میبینم... دکتری که به همه می خندید... و به من...، اخم می کرد.... روی تخت دراز کشیده ام... مسئول بیهوشی...، آمپول را وارد رگ هایم کرد... دکتر میانسال و بداخلاقم... نگاه دلسوزی به صورت و چشم های خیسم انداخت... دماغم را میان دو انگشتش گرفت و کشید: باید عادت کنی از این به بعد تا یه مدت، اینجور ینفس بکشی..... باشه دختر خوب...؟؟ می تونی.....؟!
صدای دکتر.... دور می شود.... و تصویرش.... شبیه به هاله ای از ابهام.....
چشم هایم را باز می کنم.....
گلچین بالای سرم ایستاده.....
چشم هایم کمی.. خنک است....
خوب نمی بینم... خوب، نمی فهمم..... انگاری دارد می گوید بهتری؟؟ و شاید... دارد حالم را می پرسد......
باز... به خواب می روم.....
آفتاب کامل غروب کرده وقتی... پایم را از کلینیک بیرون می گذارم.....
دست سردم توی دست های گرم علی، می لرزد........
صندلی را می خواباند... چشم هایم را تا رسیدن به خانه و فرار از بحث و جدالش برای رفتن پیش حاج خانوم.... می بندم..... حتی طاقت شنیدن غرغر های حاج خانوم از جراحی سبک سرانه و جلف و.... دوری از خانه ی آغشته به بوی کامران را...، ندارم......
گلی روی تخت ملافه ی سفید دیگری پهن می کند... دراز می کشم و... چشم هایم را می بندم و... می خوابم.....
بیدار که می شوم.... گلویم درد می کند..... می سوزد... بینی ام اما نه..... گیجم... ترس هم دارم... می ترسم و به گلی م یگویم آینه ی کنسول را با چیزی، بپوشاند.... می خندد و مسخره ام می کند که مگر زاییده ای؟؟؟؟
با نی.... بهم سوپ می دهد.... گلویم درد می کند... معده ام جمع می شود و....... استفراغ می کنم...... و خون بالا می آورم انگاری ....... و انگاری که گلچین دارد می گوید دکتر گفته طبیعی ست... بعضی ها اینجوری می شوند... به خاطر زخم گلو و خونریزی ناشی از آن و این حرف هاست...... چشم هایم... دو کاسه ی خون ست..... گریه می کنم...... با دهانم نفس می کشم و تمام صورتم، درد می گیرد.......
علی کلافه توی اتاق قدم می زند.... عصبی به گلی می گوید: دوباره شماره ی روشنکو بگیر!! ببین کدوم گوریه که نمیاد پیش خواهرش!!!!

گریه می کنم و با صدایی ضعیف، زجه می زنم: درد دارم...........
علی شماره ی دکترم را میگیرد....
گلی با نگرانی می گوید: به خدا بهت مسکن زدن... آرام بخش.... نباید درد داشته باشی اصلا!!!
اشک هایم از کنار بینی گچ گرفته ام، جاری می شوند....
گلی سرش را می آورد نزدیک دهانم.... هق هق می کنم: حلقه م.... پیداش کن.....
گیج نگاهم می کند.....
علی می بردم کلینیک..... دکترم عصبی ست..... می گوید امکان ندارد درد داشته باشی.... می گوید کلی آرام بخش زده ام بهت..... گریه می کنم.... درد دارم.... کامران کجاست....................؟!
.
.
.
بهم آمپول ضد تهوع زده اند.... و مورفین... دکترم گفته بخواب... دکترم گفته همه اش عصبی ست... دکترم گفته پس شوهرش کدام گوری ست؟؟؟؟؟؟
.
.
.
باید با دهانم نفس بکشم... تنبیه سختی ست.... برای نبوییدن تمام روز هایی.... که تو نیستی...............
.
.
.
سه روز گذشته... امروز.. تامپون ها را از بینی ام در آوردند.... حالا، احساس بهتری دارم..... اما.... هنوز عذاب الیم ست... هنوز وقتی غذا می خورم، نمی دانم باید نفس بکشم، یا غذا بخورم..... نمی دانم باید به تلفن های خالی از تماس تو فکر کنم، یا اخم و تخم غلیظ این روز های علی .... به من... به تو.... و به در و دیوار خانه مان.....
.
.
.
یک هفته گذشته.... زنگ زده ای... من صدایت را نشنیده ام اما علی پای تلفن سرت داد کشیده است... بحثتان شده.... دکتر گچ بینی ام را باز می کند.... و شروع می کند به ماساژ دادن.... یا علـــــــــــــــــــــــ ی!!!!!!!!
درد تمام تنم را می لرزاند.... دلم م یخواهد جیغ بزنم.... دلم می خواهد دست دکتر را پس بزنم.... به جایش.... اشک هایم... روی گونه... رد می گیرند......
دکتر سر تکان می دهد: دردو بیش از حد حس می کنی... آستانه ی دردت پایینه.....
علی نگاهش را از صفحه ی موبایلش می گیرد و میان من و دکتر که امروز، نرم تر به نظر می رسد، پخش می کند: تو راهه.... تازه رسیده.....
.
.
.
استرس دارم..... خیلی..... زیاد!! تمام راه تا رسیدن به خانه، دلم م یخواهد توی آینه به خودم نگاه کنم.... علی نمی گذارد.... دکتر ممنوع کرده.... به علی التماس می کنم: خیلی زشت شده ام؟؟
دنده ی پرشیا را عوض می کند و با حرص، گاز می دهد و نگاهش را از من می گیرد: تو زندگیت چه خبره؟!!
.
.
.
عاطفه زنگ زده به گوشم... صدایش ضعیف ست... ناراحت است که کنارم نیست.... خبر ندارد که شوهرم هم کنارم نیست... چه برسد به... مادر شوهرم..........
.
.
.
علی با عصبانیت نشسته روی مبل و پایش را تکان می دهد... و من... حسرت زده... به کامرانی نگاه می کنم که کلافه است و من هنوز نتوانسته ام در خلوت.... خلوتی که این روز ها پرده پوش ست.....، ببینمش....... علی غر می زند... واسه چی رفتی؟؟ ندیدی زنت زیر عمله؟؟ کامران خونسرد و مغرور..... مجبور بودم... زنم بچه نیست.... اتفاقیم نیفتاده.....!
باز بینی و تمام صورتم... درد میگیرد.....
کامران نگاهی گذرا.... گذرا!! به صورتم می اندازد: خوبی؟!
لبخند می زنم.....
حالم را پرسیده..... به درک که صدایش را نشنیده ام... حالا اینجاست... و دارد حالم را می پرسد......
.
.
.
بحث علی و کامران بالا گرفت.... علی کشیدش بیرون برج... با نگرانی پای پنجره ی یازده طبقه ای ایستاده ام.... گلی دست می گذارد سر شانه ام.... بر می گردم سمتش: چی شده؟!
لبخندش... تلخ ست...
- منم نمی دونم.. ولی علی آتیشیه....
دست می کشم به موهایش: می خواین با هم عروسی کنین؟؟
می خندد: فک کنم ساره.... فک کنم......
.
.
.
تمام سعیم را کرده ام که مطبوع و دلپذیر باشم... تمام تلاشم را کرده ام که خوش بو و تمیز باشم.... موهایم را صبح با کمک گلی شستم و تنم را خودم آب گرفتم...... کامران از وقتی با علی رفت، نیامده.....
دراز کشیده ام روی تخت.... گلی می گفت خوبی... می گفت هنوز ورم داری اما خوب شده... می گفت این چسب را که چند ماه تحمل کنی، تمام می شود.......
دست می کشم به یقه ی گرد و بازم.... صدای بسته شدن در می آید.... ذوق زده لبه ی تخت می نشینم.... تمام شامه ی چسب زده ام را بکار میگیرم... برای بوییدنش..... توی چارچوب در ظاهر می شود... خسته..... و انگاری.... مانده...... و.... بدون لبخند.....
دستش می رود به دکمه های پیراهنش و لبه ی تخت می نشیند: چطوری؟!
ذوق زده تر......
- یکم درد دارم... ولی خوبم!! خوبم!! تو خوبی؟ خسته ای؟ بمیرم....
دست می برم که شانه هایش را ماساژ بدهم... خودش را رها می کند روی تخت.....
- فقط می خوام بخوابم.....
به دست هایم نگاه می کنم.... که میان زمین و هوا مانده......
بینی ام... تیر می کشد.......
لبخند می زنم و چراغ خواب کلاهکی را خاموش می کنم......
نیم ساعت می گذرد.... هنوز خوابش نبرده... این را از ریتم نامنظم نفس هایش می فهمم.... بینی ام درد می کند.... درد...، در تمام صورتم پخش می شود...... آرام صدایش می کنم: کامی......؟!
جوابی نمی دهد..... عوضش، پهلو به پهلو می شود.....
بالشم خیس می شود.....
دست می کشم پشت پلک هایم.....
دلم برایش تنگ شده......
باز....، صدایش می کنم.......
- کامی .....؟! با من حرف نمی زنی....؟! از من بدت میاد......؟! دلت نمی خواد اینجا بخوابی....؟! من بو می دم؟ من تمیز نیستم؟؟ زشت شده ام؟؟ کامی با من حرف بزن........ من دارم میــــــــــمیـــــــــــ ـــــرم......................
صورت خیسم را بالا میگیرم و تمام عضلاتم، از درد....، مچاله می شود......
دلم را به دریایی طوفانی و پر از درد.... می زنم.... و غرورم را.. زیر پاهایم... خرچ خرچ..... خورد می کنم...... لـــــِــــــــه می کنم..........
- باید بغلم کنی کامران..... باید منو توی بغلت بگیری و آرومم کنی.... تمام این روز ا... به تو احتیاج داشته م.... حلقه م گم شده کامران...! گم شده!! هرچی می گردم پیداش نمی کنم.....!! باید منو مث شب عروسی مون بغل بگیری و آرومم کنی و امنیتم بدی و پناهم بشی...... باید کامران.... باید... شوهر خوبم.......
یک ساعت دیگر... می گذرد.... چشمم به عکس عروسی مان است...... دست هایش را دور کمر من حلقه کرده..... چشم هایش... نیمه باز و تبدار است..... دلم ضعف می رود.... بینی ام تیر می کشد..... بالشم خیس می شود...... تمام صورتم، درد می کند......
به هق هق می افتم... دستم را گاز می گیرم.... که عجــــزم را.... نبیند.....
دستی به طرفم دراز می شود.... دستی... که گویی... از بهشت آمده...... و بهشتی... که بوی اونتوس....، نمی دهد.....
منِ بی پناه... منِ درمانده... منِ دور از محبت مانده......، هجوم می برم.... حمله می کنم.... سرم را روی بازویش می گذارم و چشم هایم را فشار می دهم و صورت از درد مچاله شده ام را... از اشک خیس شده ام را.... پاک می کند......
کمی نَنو وار.... تکانم می دهد: هیش........ بخواب.....
.
.
.
زیر دوش آب سرد... دست می کشم به موهایم....
تار های بلندی.. کف دستم می نشیند.....
صدای عصبی کامران و تلفنی حرف زدنش.. می آید.....
و صدای عادل فردوسی پور و... گزارش بازی حساس تیم محبوبِ محبوب من.......
دست می کشم به موهایم....
یک مشت موی دیگر......
کامران داد می زند.....
سرم را می گیرم بالا تا قطرات آب... مستقیم به صورت و چشم هایم بخورد.....
دست می کشم میان موهایم.......
یک مشت دیگر......



*************************


« یَعْلَمُ خَائنَةَ الْأَعْینُ‏ِ وَ مَا تُخفِى الصُّدُور...... »

او چشمهایى را که به خیانت مى‏گردد و آنچه را سینه‏ها پنهان مى‏دارند، مى‏داند.....



شانه را میان موهای بلندم حرکت می دهم..... شانه ی چوبی دوست داشتنی... نگاهم روی دندانه هایش ثابت می شود.... لبخند می زنم.... لبخند می زنم و تار های موی کنده شده را ازش جدا می کنم و توی سطل کوچک کنار کنسول می اندازم... بعد خم می شوم روی زمین.... زیر کنسول را با دقت نگاه می کنم... از زمین مفروش با موکت قرمز دل می کنم.... در کمد لباس ها را باز می کنم... لباس های من سمت چپ.... لباس های کامران سمت راست.... دست می کشم به آستین پیراهن کمرنگی که رو به سفیدی می رود.... بینی ام را می کشم به آستینش..... بوی اونتوس مشامم را پر می کند...... لبخند می زنم و باز بینی ام را می کشم بهش.... ایفوریا ست... نه اونتوس.... باز بو می کشم.... علی هر بار می رفت ترکیه، برای روشینک از این عطر می آورد..... لبخند می زنم و توی جیب های کامران، به دنبال حلقه ی مفقود شده ام می گردم.... چیزی دارد... توی رگ و پی ام وول می خورد... و من...و من.... اجازه ی نشستنش را به تنم، نمی دهم....... باز لبخند می زنم و به پیراهن کامران چشم می دوزم..... چقدر دوستت داشته ام کامران...... چقدر دوستت دا... ر....م...... کامران....... و چقــــــــــــــدر من را نمی بینی کامران..................
صدای زنگ هال بلند می شود.... قدم های آهسته و.... سنگینم.... راهی سالن می شود..... چشمم را از راهروی سرخابی و حلقه ی جا خوش کرده ی کامران روی کنسول می گیرم.... دستم را روی دستگیره ی در می فشارم...... پلک می زنم.... نفس عمیقی می کشم...... و دستگیره را... می کشم پایین.......
چرا پای چشم چپ روشی کبود شده؟؟
چرا دست هایش دارد می لرزد...؟؟
چرا رنگش اینقدر پریده و زرد شده؟؟
خدای من...... این اشک ها چیست.... که بی وقفه... از صورت خواهرم... جاری ست.....................؟!
پلک می زنم....
یک بار....
دو بار...
سه بار....
بوی ایفوریا می پیچد توی رگ و پی ام......
زمین زیر پایم.... می لرزد.....
خانه ام.... خانه ی امنم.... توی لرزه هایی ناگهانی..... به رعشه می افتد......
و انگار که.....
چیزی با همین کبودی وحشت برانگیز....
چیزی با همین سبزی چشم ها.....
با همین رایحه ی.... دوست.... نداشتنی......
توی وجودم...... ، فهم می شود........
می نشیند.....
به یاخته هایم...، فهمانده می شود.....
و انگار که اخبار ساعت ده.... وقوع زلزه را پیش بینی می کند.....
کدام ساکم را ببندم.....؟!
و من...... ذره ذره.... غبار آگاهی را می بینم..... که روی دلم می نشیند...... و قطره قطره..... ریختن.... شر شر....... چک چک..... چیزی.... حسی........ دردی...... توی قلبم...........
و انگاری که.... همه ی پرده ها.... با چنان قدرت عجیبی کنار می روند...... با چنان نور قوی و چشم زننده ای.... چشم هایم را نشانه می روند...... که چشم های پرده پوشم.... که پرده ی ضخیم کشیده شده روی دلم....... آخ چشمم........ کور شدم............
چیزی.... انگاری توی صدایم شکسته.... وقتی آنجور آهسته... وقتی آنجور ناباور... وقتی آنجور... ملتمس..... صدایش می کنم: روشی........؟!
چشم های سبز و خواستنی اش... به کبودی می نشیند....... کبودی صورتش بیشتر می شود..... چیزی به قلبم... خش می اندازد..... خودش را پرت می کند توی بغلم.... توی بغل کوچک من..... توی بغلی که بوی ایفوریا نمی دهد...... و زار.... زار......... زجــــــــه می زند.........
- منو ببخش ساره...... منو ببخش......
از توی بغلم می کشمش بیرون و به رویش می خندم: خل شدی دیوونه؟؟ چی رو ببخشم؟؟؟
چشم های به زاری نشسته اش را... چشم های پر از حرفش را.... چشم های پر از.... چیزی شبیه به... عذابش را..... توی چشم هایم... حل می کند: ساره....! من حامله م......!
و آنگاه که زمین به لرزش [شدید] خود لرزانیده شود و بارهاى سنگین خود را برون افکند.......
پلک می زنم.......
و انسان گوید [زمین] را چه شده است .....؟!
دست می کشم روی شکمش.......
شکمی که.... علی رغم همه ی پرهیز ها و غذا نخوردن ها و... پیاده روی های شبانه..... صاف نیست..... سخت... نیست.....
دست می کشم روی شکم روشنکی که.... میان خواب هایم... میان آتش ایستاده... موهایش دورش ریخته..... و پاهایش... برهنه است....... و می خندم: چه زود مامان شدی روشی..! از کی....؟!

توی چشم های خندانم... محو می شود... مات می شود..... سکندری می خورد.... و می افتد کف زمین سنگ شده..... و باز اشک هایش می ریزد پایین......
زانو می زنم جلوی پایش.....
روشنک میان آتش ایستاده.....
از خواب می پرم........
عق می زند....
وحشت می کنم....
دستش را می گذارش روی قلبش و چنگ می زند.....
چشم هایش دارد از حدقه بیرون می زند....
حمله می کنم به کیفش....
و به دنبال قرص هایش....
و به دنبال نیفدیپین ونیتروگلسیرین و هر چه داروی این درد بی درمان ست....
حتی نمی توانم ببینم........!!
دست هایم می لرزند....
خانه ی امنم... دارد تکان می خورد.....
چرا زلزله را از پیش اعلام نکرده اند....؟؟
دو بار با زانو زمین می خورم تا بتوانم یک لیوان سر خالی آب برایش ببرم......
دست های لرزانش را... از دست های لرزان من.... از تمام تن لرزان من..... پس می کشد....
لیوان را می گذارم روی لب های ورم کرده و کبودش.....
تو دهانی خورده......
خواهر من..... از کسی.... تو دهانی خورده........
کی جرات کرده؟؟؟
حالا... حتی صدایم هم.... به رعشه افتاده: کی جرات کرده دست رو تو بلند کنه آجی؟؟ کی؟؟
لیوان از دستش رها می شود....
پرت می شود کف زمین جلوی پایمان.....
و هزار تکه می شود......
و تکه ای از شکسته هایش.... می پرد گوشه چشم من.....
مشت چپش را به قلبش می فشارد.....
شیشه را از گوشه ی چشمم برمی دارم.......، روشنک جیغ می زند: خدااااااااااااااااااااااا اا!!!!!
دست هایم را می گذارم روی بازوهایش و محکم میگیرمش..... اشک های جفتمان...... قلپ قلپ.... درشت درشت.....
- آجی چی شده؟! روشی؟؟ روشی جونم چرا؟؟ روشی جونم از کی؟؟؟
دارم می بینم.....
ایستاده میان آتش.......
از درد.... به خودش می پیچد.......
زجه می زند: ساره...................................
تند تند... اشک هایش را... با دست هایم... پاک می کنم......
- جون ساره... جونم خواهری... بگو دردت به جونم... چیکار کردی... بگو چیکار کردی آجی.....
تکه ای شیشه ی شکسته شده را از زمین برمی دارد و میان چنگش، می فشارد...
- ساره دارم میــــمیــــــرم.................. ..
اشک های بند آمده ام... صورت خشک شده ام..... نگاه ماتم.....
پوچ......
تلخ و ناباور.... ، زمزمه می کنم: روشنک.....؟!
زار می زند..... و من... طاقت دیدن زار زدن هایش را... ندارم.......
- اولین باری که دیدمش.....
بی اختیار... انگار که یکی بهم حکم کند.... انگشتم را می گذارم روی بینی بدون گچ و بخیه و کشیده ام...... ششششششش..........
خون از میان مشت دیگرش... بیرون زده....
خون... خواب را باطل می کند.....
- ساره بهش بگو من نمی تونم... برو بهش بگو من دارم میمیرم... بگو نمی تونم این لعنتیو بندازم..... ساره!!!! تو رو به علی قسم!!! برو بهش بگو من از کورتاژ وحشت دارم!!! بگو دیگه از انداختنش گذشته!!! بگو من های ریسکم... بگو اگه بندازمش میمیرم..... بگو نفهمیدم... بگو دیر شد... بگو جنون گرفتم..... بگو من میمیرم...... ساره!!
مثل دیوانه ها شده..... صورت زردش.... حس بدی بهم می دهد.... شیشه را از دستش رها می کند و خم می شود طرفم و زل می زند وسط مردمک چشم هایم: تو بهش میگی..... مگه نه!؟؟ تو بهش میگی ساره!! میگی..... آره؟؟ میگی؟؟
گلویم خراش برداشته......
نگاهم می دود پی شکمش......
خانه دارد می لرزد.....
می ترسم که همین الان، از بالای این برج یازده طبقه، سقوط کنیم.......
مات... گنگ...... نگاهم را تا نگاه به خواری نشسته اش..... بالا می آورم...... و خودم هم..... نمی دانم..... صدای چه کسی در من جاری ست...... اینقدر خشک.... این قدر سرد........ این قدر... بی روح...........
- مال کیه....؟!
چی توی چشم هایم دیده..... که خودش را می کشد عقب..... تکیه ی مرتعشش را می دهد به در..... مشت چپش... روی قلبش... روی مانتوی گشاد و سیاهش... می لرزد...... دهانش باز شده.... چشم هایش.... دریده... از چیزی.... مثل... شبیه به.... وحشت......
دارم می لرزم.......
زمزمه می کند: من نمی خواستم.... نمی خواستم.. ولی خراب کردم ساره.....
نفس نمی کشم... تا بوی ایفوریا.. آزارم ندهد.......
فقط نگاهش می کنم......
پلک می زنم....
می لرزد....
چشم هایش پس می رود.....
حمله می برم سمت گوشی.....
حتی حمله ام...... خالی ست.......
صد و بیست و پنج... نه نه... خانه مان که آتش نگرفته....!!؟ روشنک دارد آتش میگیرد....... صد وپانزده.... اورژانس..... آقا تو را به خدا بیایید خواهرم دارد از دست می رود...... آقا تو را به خدا بیایید خواهرم زنا کرده....... آقا..... تو را به خدا بیایید..... خواهرم دارد آتش می گیرد..............
زانو می زنم جلوی روشنک و نیتروگلیسیرین را می چپانم توی دهانش و تکانش می دهم......
مشت شل شده اش.....
نگاه پس رفته اش......
زمزمه می کنم: روشنک.....؟!
قطره ی اشک درشتی....
از گوشه ی چشمش....
پایین می افتد.....
صورت زرد و سفید و پر از کبودی و وحشت برانگیز و ترحم برانگیزش..... در هم می رود.......
فقط می خواهم که کر شوم و کور و... لال هم......
تکانش می دهم.......
و صدایم.... هنوز سرد .... هنوز خالی...... هنوز....... بی روح.......
- خودم کمکت می کنم روشنک..... فقط بگو..... تو رو خدا..... جون علی مون...... از کی؟؟؟؟
چشم هایش را می بندد.....
و رعشه ی تنش....
مشت شل شده اش..... از روی سینه ی چپش..... باز می شود.......و پایین می افتد......
و فرکانس بیست هزار هرتزی برخورد حلقه ی دوتایی زرد و سفید.... به سنگ کف سالن.......
هزار بار.....
بیست هزار بار.....
حلقه ی دو تایی من......
دارد می چرخد......
می چرخد.....
می چرخد......
دو نفر از اورژانس آمده اند..... زیر بغل روشنک را میگیرند..... یکی شان می آید طرف من..... همسایه ی بغلی پریده وسط خانه ی امن من......
حلقه ام.... هنوز دارد چرخ می خورد.......
دست مسئول اورژانس را پس می زنم......
قدرتم...... هزار برابر شده......
هلش می دهم عقب.....
یکی داد می زند....
یکی جیغ می زند به شوهرش زنگ بزنید.....
حلقه ی زرد و سفید من...... هنوز کف زمین...... چرخ می خورد.......
مرد های قد بلند اما لاغر را.. هل می دهم عقب.... و در سکوت..... از خانه ام بیرونشان می کنم.... از خانه ای که.... دیگر امن نیست...... از خانه ای که... دارد وسط آتش.... می سوزد...... می لرزد....... زلزله آمده....... می دوم توی آشپزخانه.... دستمال صورتی مخصوص پاک کردن سنگ اوپن..... خیسش می کنم...... می دوم توی هال... جلوی در...... خرده های شیشه... خون روشنک ریخته کف زمین..... دستمال را می کشم کف زمین..... خون ها کشیده می شوند..... شیشه توی دست هایم فرو می رود.... خون می زند بیرون.... دو دستی... دستمال را جلو و عقب می کشم...... برمی گردم و به حلقه ام نگاه می کنم...... هنوز دارد می چرخد...... هنوز روی سنگ سفید و صورتی کمرنگ کف.... دوران دارد... نوسان دارد..... و پژواکش... هزار بار... توی سرم...... تکرار می شود....... دستمال را می کشم روی خون و شیشه..... پاک نمی شود.... پاک نمی شود........
عرق کرده ام...... عرق می کنم...... نفس نفس می زنم...... دستمال پر از خرده شیشه و خونی را... رها می کنم..... خودم را می کشم عقب..... پشت در تکیه می زنم.... مچاله می شوم..... زانوانم را توی بغلم جمع می کنم....... چشم های گشاد شده ام... میخکوب عکس دو نفره ای می شود که روی دیوار روبه رو ست.... مردی که دست هایش را دور کمر دختری حلقه زده..... و دختری که می خندد...... و دختری که تور بلند و نیم تاج و لباس سفید دارد.........
تمام خانه دور سرم... می چرخد......
چشم هایم سیاهی می رود........
نمی توانم نفس بکشم.....
نمی توانم......
حلقه ی زرد و سفیدم... حلقه ی گم شده ام.... کف سالن..... می چرخد........
خانه می چرخد..... آجر به آجر خانه... روی سرم... آوار می شود....... چشم هایم سیاهی می رود.....و زیر آوار.... گیر می کنم...........
دست هایم را می گذارم روی گوش هایم......
و درد آور......
و تلـــــــــــــــخ......
و جگر سوز...............
جیـــــــــــــــــــــــ غ می کشم...




نظر.........

خالکوبی قسمت7

خزیدم گوشه ی سمت خودم.... و غلط زدم.... نیم ساعتی که گذشت.. تازه چشم هایم گرم می شد که حس کردم از جایش بلند شد... مکثی کرد، و راه افتاد... گوشه ی چشمم را باز کردم.. کنار پنجره ایستاده بود... آرنجش را زده بود به قاب پنجره و با دستش گوشه ی پرده را کنار نگه داشته بود.... نمی توانستم چشم هایش را ببینم... نمی توانستم بفهمم دارد به چی فکر می کند.... انگشت هایش را میان موهایش لغزاند.... دلم پر از غم شد.... هر وقت این کار را می کرد، کلافه و ناراحت بود.... و من چقدر نمی توانستم ناراحتی اش را ببینم....
چشم هایم را محکم تر روی هم فشار دادم..... بـــــــــــــــاید...، می خوابیدم.......
با فکر اینکه کامران ساعت یازده پرواز دارد، سر جایم سیخ نشستم...!! و با این فکر که یک هفته نمیبینمش، گونه ام را چنگ زدم.....
لحاف را زدم کنار و از تخت پریدم پایین... نبود!! صدایی هم از هال نمی آمد... پا تختی را چک کردم!! فرمش هم نبود!!! نکند رفته باشد؟؟؟
با نگاه به ساعت که هنوز هفت و نیم بود، نفس آسوده اما پر استرسی کشیدم و دویدم توی هال.... دور خودم چرخیدم و چشمم افتاد بهش که روی مبل تک نفره ای نشسته بود و در سکوت و خیرگی به نقش قالی، چای می نوشید....
یک لحظه دلم ضعف رفت برای آن آدم توی لباس های سفید و سردوشی های دوست داشتنی... برای آن آدمی که توی دست هایش مهربانی داشت......
و یک لحظه.....
یک لحظه یادم افتاد که دیشب با من چه کرده.....!!!
نگاهم را از نگاهی که حالا داشت من را سیر می کرد گرفتم و با کلی بد و بیراه توی دلم به خودم، رفتم که دست و صورتم را بشورم....
تاپ و دامن پومای صورتی کمرنگی را که با هم خریده بودیم را پوشیدم و رفتم برای خودم چای بریزم که چشمم افتاد به خلخال دور مچ پای چپم..... همانی که از سفری برایم آورد، که به وصالمان منتهی شد... و به آن پیراهن پرتقالی..... خلخالی که هیچ وقت از پایم باز نشد........
- این یه هفته میری خونه ی پدرت! نمی خوام تنها بمونی!!
آب جوش ریخت روی دستم....
صدایش بی احساس بود... آرام، اما بی احساس....
کتری را بی هیچ جیغ و دادی، رها کردم و لیوان را توی چنگ سوخته ام، فشار دادم: من هیچ جا نمی رم!!!
صدایش رگه های عصبانیت گرفت: یعنی چی هیچ جا نمی رم؟؟
باز نتوانستم برگردم و نگاهش کنم... حلقه ی دست هایم دور لیوان، تنگ تر شد: یعنی... نِ... می... رم!!!!
تمام خونسردی اش را از دست داد: ساره!! شنیدی چی گفتم!! نشنیدی؟؟
گردنم را نود درجه چرخاندم و زل زدم توی چشم هایش: شنیدم!!
سرش را تکان داد و با خونسردی بازیافته ی اعصاب خوردکنی گفت: پس همون کاری رو می کنی که من گفتم!!
یک قدمم شد دو تا و رو در رویش ایستادم... من این طرف و .... او آن طرف اوپن.... سعی کردم که آرام باشم.... خیلی آرام...
- اینجا خونه ی منه! زندگی منه! برای چی باید برم؟؟
- چون من دلم نمی خواد یک هفته تنها بمونی!!
چیزی توی قلبم....، شُر شُر کرد.......
نگران تنهایی من بود....؟!
پس چرا این قدر بی رحــــــــــــــــم.......؟!
پلک زدم و آهسته تر از قبل گفتم: چطور تا حالا مساله ای نبود؟! یک شبه خواب نما شدی؟!
حتی اسمش را هم صدا نکردم!... این را می دانستم.... می دانستم که وقت هایی که حاج خانوم با آقاجون بحثش می شد...، وقتی آقاجون با آرامش جواب می داد...، ته هیچ جمله ای اضافه نمی کرد: مهتاج.....
وقتی دلگیر بود... وقتی از هم ناراحت بودند....اسم هم را نمی چسباندند ته جملاتشان.... مگر از روی عصبانیت... مگ از روی داد.....
دست هایش را عمود کرد به میز: حالا مساله س!!
چشم هایم را بستم... و دوباره باز کردم....
چشم هایش قرمز بود....
نباید عصبی می شد.... نباید متلاطمش می کردم..... پرواز داشت....
زمزمه کردم: هیچ معلوم هست چته؟!
مشتش را کوبید روی اوپن: من چمه؟؟ من؟؟؟ تو چته!! تو چته که راه به راه واسه من جانماز آب می کشی!!! روزه میگیری، نصفه شب پامیشی نماز می خونی، تو مهمونی میشینی یه گوشه بُغ می کنی!!! تو چته ساره!!!!!
سال ها هست که در گوش من آرام آرام.....
خش خش گام تو تکرار کنان....
می دهد آزارم.....
چرا نمی شناسمش........
چرا اینقدردور شده.....
چرا این همه زود....، عادت شده ام.................................؟!
و من اندیشه کنان....
غرق در این پندارم....
که چرا...
باغچه ی خانه ی ما....
سیب نداشت.....
که چرا....
چرا....

چرا..........

صدایی از حنجره ام خارج شد...، آنقدر ویران و ناباور.........
- من......؟!
پشتش را به من کرد: نه!! من!!
بختکی که روی گلویم افتاده بود را عقب زدم و دویدم توی هال و روبه رویش ایستادم: من بُغ می کنم؟؟ من کی.... من جانماز...تو.... تو معلوم هست چت شده....؟!
دلم شکسته بود......
و هیچ حرفی تویش نبود......
- تو مگه زن من نیستی؟؟ مگه زن نباید اونجوری باشه که شوهرش دوست داره؟؟
و با فریاد اضافه کرد که: پس تو چرا اونجوری نیستی لعنتی!!!!!
دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم....
مثل همه ی وقت هایی که علی فریاد می زد و در بهم می کوبید و من روی پله های بالا، کز می کردم.....
دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم.....
مثل همه ی وقت هایی که از شنیدن آنچه که دوست نداشتم، فرار می کردم.......
دست هایش را گذاشت روی مچ هایم و خم شد روی صورتم و پر از غرش شد: از چی فرار می کنی؟!!
چشم های خیسم افتاد به چشم هایش عصبی و قرمزش....
من به تو گفته بودم لعنتی.....، وقتی آن جور خواستنی شده بودی......
و حالا...... تو به من می گویی لعنتی.........، وقتی اینجور.... نخواستنی شده ام.............................................!
کلمات از دهانم بیرون پریدند.... گنگ... نا مفهوم.....
- برو..... نمی خوام.... ببینمت... برو....
شانه هایم را تکان داد: چرا انقد ترسویی؟؟ چرا ساکتی؟؟ می خوای شرمنده م کنی؟؟ حرف بزن!! حرف بزن و از منِ بی شرف بپرس چه مرگم شده!!!!!
چانه ام از هجوم بی امان کلماتش، لرزید...
و اشک هایم، درشت درشت....، ریخت پایین.....
با شدت تمام، رهایم کرد....
چنگ زد میان موهایش.... مشت کوبید به دیوار.... رگ گردنش رو به ترکیدن رفت..... و سفیدی لباسش، رو به سیاهی.....
توانم از دست رفت و زار زدم که: از من بدت میاد......؟!
لیوان آب جوش من را پرت کرد کف آشپزخانه و تمام خانه، از صدایش لرزید: احمق!! احمق!! احمق!!!
رعشه بدنم را گرفت... باز دست هایم را گذاشتم روی گوشم و با عجز، جیغ زدم: داد نزن.....!!!!!!!
نشستم روی سنگ سرد آذر ماهی...
بدنم می لرزید...
هیچ وقت طاقت داد و دعوا نداشتم...
و هیچ وقت، طاقت پاره شدن پرده های حرمت و آوار شدن رویاهایم را..........
در اتاق خواب را بهم کوبید..... و من با صدای بلنــــــــــــــــــد....، زار زدم......
زار زدم و فکر کردم که کجای کارم اشتباه بوده... زار زدم و هی استدلال کردم که تقصیر را گردن کی بیندازم... زار زدم و از ناتوانی تشخیص اینکه من هم مقصرم، اما نمی دانم چجوری، خودم را لعنت ردم.......
پنج دقیقه.... ده دقیقه.... نیم ساعت..... و کامران...، که دیگر حاج خانوم نبود که منتظر باشم بیاید و بگوید بار آخرت باشد... و من که دختر بچه ی پنج ساله نبودم.... اما نمی دانستم....، که دقیقا دارم عین پنج ساله ها رفتار می کنم........
در اتاق خواب باز شد.... سرم را از روی زانوهایم برداشتم.... و با چشم های اشکی....، زل زدم به او که کلافه، وسط راهروی سرخابی ایستاده بود......
نمی دانم چشم هایم چه حالتی بود.... حتی نمی دانم فرم نشستن و آنجور زانوی غم بغل گرفتن و ریختن اشک هایم، قلپ قلپ..، روی دامن کوتاه و وصورتی...، چه چشم اندازی داشت..... که آمد جلو.... نشست جلوی پایم.... روی سنگ سرد آذر ماهی... چشم هایش قرمز و آبدار..... دست هایش را باز کرد...... و من....، که وسط همه ی فریاد ها... وسط همه ی تن لرزه ها و خورد شدن ها....، آن جور به آغوشش...، احساس بیچارگی می کردم.........
سرم را گذاشتم روی سینه اش.... و هی نفس کشیدم... پر از هق هق ..... پر از التماس برای فراموشی.... برای اینکه کـــــاش....، همه چیز یک خواب عمیق باشد...... پر از اینکه، ببین چقدر به تو محتاجم.............؟!
دست هایش را دورم انداخت.... چسباندم به خودش.... فشارم داد به بغل بی تمنا و پر امنیتش..... و هی گفت: شششششش.....
هق هق کردم: تو... برای چی.... تو.....
دستش را...، پدرانه...، کشید پشتم: ولش کن...
سردوشی اش را چنگ زدم: بگو... بگو واسه چی سر من... داد...زدی....
فشار دست هایش بیشتر شد..... هق هق من...، اعصاب خورد کن تر......!
- معذرت می خوام...... معذرت.....
سینه ام با صدای بدی، لرزید و گریه ام از معذرت خواهی کوه پر غرورم...، بیشتر شد......
- مع... معذرت نمی.. خوام....!! بگو... بگو تقصیرمو.... من.... نمی دونم... چرا....
- ساره....
- بگو... بگو دارم میمیرم..... بگو...
حرکت دستش دایره وار شد.... مثل اولین شب مشترکمان.... چقــــــــدر........، دور به نظر می رسید...................!
- ما اشتباه کردیم ساره.......

قلبم برای یک ثانیه، از ضربان افتاد.....
نفسم قطع شد...
و چشم هایم، گشاد و بدون پلک زدن....
خودم را توی بغلش کشیدم عقب و زل زدم بهش...
ناباورانه زمزمه کردم: یع..یع...یعنی...چ... چی....
گوشه ی پلک چپم، عصبی پرید بالا...!
زل زد به کف دست هایش: نمی دونم چرا اون روز تو پارک... وقت همه ی راه اومدنات... وقت همه ی به لکنت افتادنات... وقت... وقت لبه ی جدول نشستن .... منِ عاقل... منِ با منطق... فاتحه ی عقل و منطق و شعورمو خوندم!
دستم از سرشانه اش افتاد....
لب هایش را روی هم فشار داد.... سختش بود... چقدر حرف زدن، سختش بود..... با کلافگی گفت: تو ایده آل نبودی!! معمولی بود!! و یه دنیا با من فاصلله داشتی!! من احمق!! من خر!! ساره زندگی من و تو خیلی باهم فرق داره...! عاطفه هیچ وقت دینو به من تزریق نکرد! هیچ وقت منو مجبور نکرد نماز بخونم، روزه بگیرم... از این کارایی که تو می کنی!! از همون اول گفت خودت راهتو انتخاب کن... راهنماییم کرد، اما شد مصداق اون آیه ای که می گه راه و چاهو نشونت دادیم، خودت تصمیم بگیر!! مامان.... ساره اون هیچ وقت منو مجبور به هیچ کاری نکرد!! نمی دونم.. شایدم اشتباه کرد.. شاید راه غلطی انتخاب کرد... اما.....
دست هایش را سفت توی هم قلاب کرد....
- ساره من تو زندگی با تو..، احساس می کنم همه چیز برام جبره!! زوره!! دیکته س!! من از اطاعت کردن بیزارم!! من از تحمل کردن متنفرم!!! روز اول هم بهت گفتم... فقط... خدای من...... فقط نمی دونم چرا انقدر خر شدم و چشمامو بستم........... از من بعید بود ساره.... از من بعیده !!
یکی.... یکی که نمی دانم کی بود.... چنگش را گذاشت روی قفسه ی سینه ام...، روی قلب و ششم.....، و تا پایین....، با قدرت تمام........، کشید........................
رد اشکم...، بی صدا بود: از من... بدت میاد.....؟!
چشم هایش..... بی قرار تر... درگیر تر... آبدار تر... تبدار تر.....
کشیدم توی بغلش: نه لعنتی... نه.... نه......!!!
باز خودم را ازش پس زدم و ماندم توی چشم هایش: بدت میاد......
و زمزمه ام....، چقدر تلــــــــــــــــــخ........
اخم کرد.. اخمش زیر چشم های به درد نشسته اش...، مچاله شد......
- می خوای عذابم بدی....؟!
سرم را به چپ و راست تکان دادم: می خوام عذاب نکشی.....
دست کشید به لبه ی دامن صورتی ام... لبخند پر دردی گوشه ی لبش بود... دستش را گرفتم توی دستم... دست بزرگ و مردانه اش را.... مثل بچه هایی که می خواهند عروسکشان را به هیچ قیمتی از دست ندهند، و به هر چیزی!! ، هر!! چیزی متوسل می شوند...، خفه و اشکی....، التماس کردم: بیا.... عیسی به دین خود... موسی م.... به دین خود.........!
دستش توی دستم شل شد....
پلک زد....
نگاهش رفت پشت سرم... دورتر.... خیلی دور تر... مثل روزی آمد خواستگاری.... مثل روزی که امامزاده تاییدش کرد...... امامزاده تاییدش کرد؟؟
نمی دانم چجوری و از کجا....، آرامشی عمیق...، آرامشی که قطعا از آن مکعب سبز و نورانی نشات می گرفت....، به دلم ریخت.......
آره.....! ساره امامزاده تاییدش کرده!! امامزاده گفته که کامران مال توست!! پس مال توست!!! نگهش دار!! سفت!! محکم!! دو دستی!!! هر!!! جوری که شده!!! آره ساره... آره!!! این بهترین راهست..... همین عیسی به دین خود.... همین رویه ی جداگانه..... همین که هر!! جوری که شده، کنار هم باشید... حالا مهم نباشد که کی، چجوری ست.... ساره ساره ساره!!! ببین!!؟ خوب ببینش!!؟؟ کامران مال توست!! توی مشت های توست!!! نگهش دار!!! با قدرت تمام!!! نگهش دار، اما رهایش کن!!!
لبخند تلخی زد و انگشتش را کشید روی گونه ام...
- چی داری میگی....
انگشتش را گرفتم و بوسیدم: همین.. همینی که میگم! دارم درست میگم... همین کارو می کنیم.. باشه کامی؟؟ باشه نفسم؟؟
صورتش را با دست هایم پوشاندم: هر کاری تو بخوای می کنم... هرکاری...!! به جون ساره... به جون علی مون!! قول میدم کامی!! قسم می خورم!! نمی خوام از دستت بدم...... نمی خوام.............
و صدای بلند زار زدنم............. که دیگر کسی نمی توانست جلویش را بگیرد.......
و صدای خورد شدنم.....
و شکستنم.....
و پودر شدن شکسته هایم...، که هر کدام به یک سو پرتاب شده بودند.......
یکی... یکی داشت شکسته هایم را لگد می کرد.....
یکی داشت از رویم رد می شد......
یکی.........
صورتم را چسباندم به پیراهن سفیدش.....
و یادم رفت که همین وقت هاست که ماشین بیاید دنبالش.....
و یادم رفت که تمامی این ساعات...، چه بر من گذشته.....
و یادم رفت.....
و یادم رفت........
و یادم رفت..............
شانه ام را ماساژ داد: الان ماشین میاد دنبالم.....
دستم به هیچ جا بند نبود.... نه دستمال کاغذی داشتم....، نه هیچی!! هق هق زدم... و خیره شدم به پیراهن کامران.... رد اشکم رویش بود... پس..... ایرادی نداشت اگر..... خب آخه با آن وضعیت که نمی توانستم سرم را بلند کنم و آب از چشم و دماغم راه افتاده را..، به رخش بکشم!!!!
دستم خزید زیر پیراهنش....
قلقلکش آمد و خنده رفت لا به لای کلماتش: چیکار می کنی....؟! الان....؟!
با همان یک دست آزادم، یکی از دکمه ها را باز کردم.....
هنوز هق هق می زدم.... و نفسم منقطع بود..... پیراهن را میان دو انگشتم گرفتم و..... داشت می گفت: ساره... الان ماشین میاد دنبالم.. یه دقه سرتو بیار بالا... اِ...
حالا...، پیراهن سفید..، به آب از چشم و بینی من راه افتاده، آغشته بود......
و من، نمی دانم چرا لبخند احمقانه و مرموز و پر شیطنتی داشتم...، وقتی به آهستگی خودم را عقب کشیدم.....
نگاهش توی چشم هایم قفل شد.... رد لبخند پر از مریضی ام را گرفت....، چشم هایش تنگ شد.....، و...........
- سارههههههه!!!!!
دست هایم را گذاشتم پشتم و روی سنگ های کف، پریدم عقب تر و با خنده و صدای دو رگه گفتم: چیه مگه..... آبه....... اشکه....
داد بعدی را بلند تر کشید: من الان پرواز دارم!!!!!!!!!
خودم را مظلوم کردم: آخه دستمال نداشتم.....
کفری شده بود!!! کلافه!! نمی دانست داد بزند یا بخندد!! چشم هایش را گرد کردو حمله ور شد که بگیردم..... شش جفت پای دیگر قرض کردم و دویدم توی راهروی سرخابی و جیـــــــغ بنفشی کشیدم!!!!
کوبید به در اتاق خواب: باز کن این لامصبو تا حسابتو برسم!!! باز کن!!!
به وضوح می توانستم خنده را توی صدایش تشخیص بدهم!!! ریز خندیدم: برو دیگه!! مگه پرواز نداری کاپتان؟؟
و خم شدم و از سوراخ کلید، نگاه کردم... راهروی سرخابی را، دست به کمر قدم می زد....
- تو جرات داری بیا بیرون!! فقط می خوام ببینم جرات داری!!!؟؟؟
و با خنده، مشت دیگری به در کوبید....
نگاهی به یونیفرم سفید تمیز دیگری که تازه از خشک شویی گرفته بودم، انداختم و با خنده ای پر درد، زمزمه کردم: یکی دیگه هست.......

آقاجون سر یکی از دیگ ها را با کمک علی گرفت و گوشه ی دیگر حیاط گذاشت و همان طور عرق ریزان، به چند نفری که پشت در مانده بودند نگاه کرد: خانوم دیگه چیزی نمونده؟؟
حاج خانوم آخرین ظرف بسته بندی شده را روی یکی از پله ها گذاشت: نه آقا... بگید برن.. تموم شده....
علی سوییچش را توی دستش چرخاند و نگاهی به من انداخت : میای با من؟؟ یا می مونی خودش بیاد دنبالت؟؟
ظرف غذای کامران را برداشتم: نه.. میام باهات...
و برگشتم سمت حاج خانوم: با من کاری ندارید؟؟
ظرف دیگری روی دستم گذاشت و زد پشتم: نه.. به سلامت... به اون شوهرتم بگو بد نمی شد اگه یه سر میومد!!!
دلخور جواب دادم: حاج خانوم!! اون بنده خدا که زنگ زد عذرخواهی کرد! حتی پرسید بیام؟؟ خودتون گفتید نه بمون استراحت کن!!
حاج خانوم ساک پلاستیکی کوچکی را به دست دیگرم داد: خیله خب حالا.. برو... این چهار تخمم واسش دم گن گلوش واشه.
با آقاجون که داشت گوشه ی حیاط را آب می گرفت خداحافظی کردم که بوسیدم و خیر پیش گفت.... نگاهم را از حیاط که یک طرفش دیگ و سینی و کفگیر بود و گوشه ای ظرف های بسته بندی، گرفتم و سوار ماشین علی شدم... با لذن بینی اش را تکان داد و هوم کشیده ای کشید: جونم فسنجون!!
خندیدم: الان برمی گردی می خوری.
وارد خیابان اصلی شد: تا این سفارشات مادر گرامو برسونم دست هم قطاراش، زخم معده گرفته م...
- می خوای بازش کنم همین جا بخوری یکم؟؟
- نه.. بی خیال.. بیا من تورو برسونم الان شوهرت متصل می شه اون دنیا!!
جلوی خانه ایستاد و من پیاده شدم.. دستش را بالا آورد و گاز داد و رفت... یکی از ظرف ها را به سرایدار برج دادم و رفتم تو.... کلید انداختم و صدایش زدم... جوابی نداد... ظرف ها را روی اوپن گذاشتم و چشم گرداندم... روی مبل سه نفره دراز کشیده و ملافه ی تخت را رویش انداخته و چشم هایش بسته بود... لبخند زدم و گوشه ی ملافه را بالا گرفتم: تو نمیگی مریضی، منم مریض می کنی؟؟
درز یکی از چشم هایش را باز کرد و با صدای گرفته ای گفت: سلام....
خم شدم و پیشانیش را بوسیدم: علیک سلام آقـــــــا.....
دستی به صورت تب دار و مریضش کشید.... چادرم را از سرم کشیدم و همان طور که دکمه های مانتویم را باز می کردم، ظرف فسنجان را توی سینی گذاشتم: کی خوابیدی...؟
حالا تقریبا روی مبل نیم خیز نشسته بود: نمی دونم... نفهمیدم...
سینی غذا را روی عسلی گذاشتم و عسلی را کشیدم جلویش: بیا بخور... بعد بگیر بخواب تا شب که بریم خونه عاطفه جون...
چشم های کسلش را به ظرف فسنجان دوخت و باز ملافه را رویش کشید و شیرجه زد که بخوابد: نمی خوام... خوابم میاد.!!
خنده ام گرفت... ملافه ی قرمز را از رویش کنار زدم: غذای امام حسینه.... پاشو بخورش!! بعد!! مامانت سفارش کرده.. حاج خانومم واست جوشونده فرستاده! پاشو!
کلافه سر جایش نشست... نگاهم دور تا دور صورت سرماخورده و مریضش گشت... از موهای بهم ریخته اش فاصله گرفت و توی چشم هایش افتاد.... لبخند کمرنگی زدم و قاشق را پر از برنج و فسنجان کردم و جلوی دهانش گرفتم: بخور پسرم....
چشم های خسته و مریضش، به خنده ی خاموشی رفت و اولین قاشق را از دستم خورد....
خندیدم و قاشق بعدی... این را هم خورد اما بعدش دیگر خودش ادامه داد و من با لذت محو تماشایش شدم....
- خوش گذشت...؟
- بد نبود...شلوغ بود.. طبق معمول.... علی منو رسوند رفت سفارشای حاج خانومو ببره...
- چرا به مامانت میگی حاج خانوم؟!
چقدر بی مقدمه!!! دانه ی برنج را از روی ملافه برداشتم و شانه بالا کشیدم: نمی دونم.. عادته... از بچگی... خودش گفت بگین.. مام گفتیم...
اوهوم معنی دار و کشیده ای گفت و از لیوان آبش خورد.... رفتم اتاق و لباسم را عوض کردم و وقتی آمدم، نصف غذا را بیشتر نخورده بود... سینی را پس زده و خودش ا باز ولو کرده بود روی مبل... ظرف را برداشتم و به آشپزخانه بردم: نخوابیا... بذاراین جوشونده و قرصاتم بخور، بعد....
غرغر کرد: اه... من جوشونده نمی خورم...!!!
خندیدم و با سینی دارو و جوشانده و چهار تخم، برگشتم پیشش.... بی حوصله نشست و تی شرتش را توی تنش تکان داد: اون فن مسخره رو خاموش کن!! گرممه!!
خدایا... از دست مردی که مریض شود...... نفسم را فرستادم بیرون: عزیز من خونه سرده!! تو مریضی.... ببینم...
دستم را گذاشتم روی پیشانیش: تبم داری یکم...
فنجان جوشانده را به سمتش گرفتم که اول با یک حرکت، کلافه و عصبی، بلوزش را از تنش بیرون کشید، بعد با کلی اخم و تخم، جوشانده را سر کشید..... چشم از بازوی پیچ خورده اش گرفتم: عصر بریم درمونگا یه آمپول بزن زودتر خوب شی...
ابرو درهم کشید و قرصش را از دستم برداشت: عمرا!!!
خیره به نیم تنه ی برهنه اش، پوزخندی زدم که بیشتر شبیه تمسخرِ صِرف جمله ام بود: مردم مردای قدیم!!!
یک تای ابرویش را فرستاد بالا.... گوشه ی لبش را هم به همان سمت متمایل کرد و..... با صدای خشداری گفت: اِ...؟! مرد جدید دوست نداری....؟؟

چشم هایم را گرد کردم... اخمی تصنعی... و لیوان آب را از دستش گرفتم.... با یادآوری اینکه اگر شادی بود، چه ری اکشنی داشت، توی دلم زدم توی سر خودم!!.... جوووووون گفتن شادی پیچید توی گوش هایم.....
خودش را کشید جلوتر و توی صورتم فوت کرد: نگفتی....؟!
خودم را کشیدم عقب و خنده ام را از لحن اغواکننده اش، خوردم: قدیم و جدید، مریض و غیر مریض ندارین... فکرتون یه نقطه کار می کنه!!!
با صدا خندید و کشیدم سمت خودش... لیوان را روی عسلی گذاشتم و امتناع کردم: اِاِاِ......
صورتم را جلوی صورت خودش گرفت: خب می خوام بهت بگم که فرقشون چیه....!!!
مشت کوچکم را گذاشتم روی سینه ی برهنه اش و ضمن گفتن ِ « ملافه رو مریضی کردی که منم بگیرم....» فشار دادم و با خنده ای که می خوردمش، ادامه دادم که: برو اونور مریضم می کنی.....
چشم های تبدار از مریضی و غیر مریضی اش را نیمه باز کرد و کشیدم بالا و روی پایش نشاند: راه های بهتری بلدم برای مریض کردنت........
و او می دانست..... که چقدر از این بازی موش و گربه و ستیز و گریز با او، لذت می برم..... و من...، می دانستم... که او از سر به سر گذاشتن با من... از کشمکش و آزار و اذیت و خجالت دادنم...... که.... او نیز......
صدای زنگ موبایل روی اعصابم می رفت... کامران دست برد و زنگش را خفه کرد.... اما دستش را از روی شکمم برنداشت... خودم را جا به جا کردم و خمیازه کشان، به ساعت دیواری هال، کنار عکس دو نفره عروسی مان، زل زدم.... دستم را گذاشتم روی بازویش و ضمن بازی با عضلات درهم پیچیده اش، زمزمه کردم: دیره... الان مامانت نگران می شه...
دستش را گذاشت روی دهانم که، بخواب....! دستش را برداشتم و چشم هایم را مالیدم: سه بار زنگ زد ریجکتش کردی! نگران می شه.....
با صدای گرفته ای ، خواب آلود جواب داد: نمی شه...
آهسته زدم پشت دستش: پاشو! دیره.... از ده گذشته....!!
غرغر کرد: ساره چقد حرف می زنی!! بگیر بخواب دیگه!! اونا تا صبح بیدارن....
نالان توی بغلش چرخیدم و سعی کردم که نیم خیز شوم: خب الان مامانت قیافه ی منو ببینه، آبروم میره!!
جفت دست هایش را کشید به صورتش و چشمهایش را باز کرد: ببینه!! من خوابم میاد!! مرییییضم!!!!
ای خدااااا...... مثل پسر بچه ها شده بود..... ناله می کرد... پا می کوفت... و من آن روز، یقین یافتم که پشت نقاب و پوشش ظاهری هر مردی، کودکی پنج ساله، دست و پا می زند.....
انگاری داشتم با نگاهم قربان صدقه اش می رفتم که نیشخندی زد و صدایش را آرام کرد: جونم....؟!
این بار بی حس، اما محکم، زدم تخت سینه ی پهنش: هیچی...!!!
و ملافه را پس زدم و یک لنگه پا و به در و دیوار خوران از گیجی، به سمت راهروی سرخابی رفتم........
.
.
.
شیشه را پایین کشیدم و گذاشتم که سوز سرد، به صورتم بخورد... حنجره طلایی اصفهانی ماشین را پر کرده بود و من فکر می کردم که این خواننده، یکی از پررنگ ترین مشترکاتمان است.... حتی توی شب عاشورا... حتی برای منی که تا قبل از ازدواجم، تمام این ده روز دور موسیقی را خط قرمز گنده ای می کشیدم و فقط نوحه های هندزفری های خودم، یا گهگاه ماشین علی را دوست داشتم.... اما امسال.... حالا.... توی این فصل سرد.....، کنار مردی که این قدر دوستش دارم....، عذاب احساس گناه را به بهای بهشت لبخند همسرم می فروشم.....و به پیشنهادش برای شنیدن موسیقی، هر چند غیر ریتمیک و ملایم....، لبخند می زنم.......

سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و نگاهش کردم... از دو چهارم پنجم محرم، مشکی می پوشید.... نپرسیده بودم تویی که شراب می نوشی... نگفته بودم تویی که نماز نمی خوانی... فکر کرده بودم، تویی که معتقدی...... تویی که دلت...، دل ست... تویی که.... خیلی باور ها را...، باور داری..... پیراهن مشکی پوشیده بود.. شلوار مشکی... کفش مشکی... موهای ژل خورده ی مشکی.... چقدر این آدم بدون قید و بند را، در قید و بند عزای حسین....، دوست داشتم...............!
ای که بوی باران شکفته در هوایت..... یاد از آن بهاران... که شد خزان به پایت....
شد خزان به پایت.. بهار باور من... سایه بان مهرت.... نمانده بر سر من.............
از روبه رو دسته می آمد.... صدای کوبش طبل هایشان..، توی دلم.....
کامران پشت چراغ قرمز و خیل عظیم ماشین ها و دسته، متوقف شد....
دستش را که بوی in the mood for love man Gianfranco ferre دم دستی اش را می داد را ، از روی فرمان برداشتم و گرفتم میان دست هایم و چشم هایم را بستم..... صدای موزیک را بالاتر برد و شیشه ها را تا انتها بست.... تمام این چند روز... تمام این هفته های بعد از دعوا... به این فکر کرده بودم.. که مگر می شود...، دلمان صاف شود..... مگر می شود یادمان برود... مگر می شود وقتی چشم توی چشم هم می شویم، فراموش کرده باشیم....؟! حالا.... امشب... شب عاشورا... حس می کردم که در من، دارد این اتفاق می افتد.... که در من...، فراموشی هست.....
جز غمت ندارم به حال دل گواهی.... ای که نور چشمم در این شب سیاهی.... چشم من به راهت.. همیشه تا بیایی..... باغ من.. بهارم.... بهشت من! کجایی.................................؟!
ماشین راه افتاد، دستش را از دستم بیرون نکشید.... عوضش زمزمه کرد: می خوای یه دوری بزنیم، بعد بریم...؟!
از گوشه ی چشم نگاهش کردم و لبخند زدم: آخه تو مریضی....!
خندید... آرام.... میدان را دور زد و دستم را که به دستش متصل بود، به لب برد و بوسید ..... نگاهش را داد به پنجره ی سمت خودش.... باز هم پشت دسته ایستاد...
چشم هایش، غم عجیبی داشت.... صدای طبل و سنج ریخت توی دلم..... صدای اصفهانی گوش هایم را نوازش داد.....
جان من کجایی... کجایی.... که بی تو دلشکسته ام..... سر به زانوی غم نهاده ام... به گوشه ای نشسته ام.....
آرنجش را گذاشته بود لبه ی شیشه ی پایین کشیده... چشم های مریض و قرمزش، غمگین بود..... چنگ زد میان موهایش.....
آتشم به جان و خموشم... چون نای مانده از نوا..... مانده با نگاهی... به راهی..... که می رود به ناکجا......
راه افتاد.... پر گاز..... لایی کشید.... دسته را جا گذاشت... انداخت توی صدر..... دویست و شیش سفید را پشت سر گذاشت.... دور زد.... شیشه را داد پایین... سرش را گرفت بیرون و سوز خورد به صورتش... سوز خورد به صورتش و من تذکر ندادم که سرما خورده ای..... سرعتش را کم کرد.... خیابان اصلی را دور زد.... یادگار را تاخت..... چنگ زد میان موهای ژل خورده اش..... پیچید توی مرزداران..... سرسبز شمالی و جنوبی را رد کرد.... اطاعتی.... پر گاز... دسته از پشت سرمان رد شد.... ساعت نزدیک یازده و نیم بود.... ریز ریز برف می آمد.... پیراهن تنش، نازک بود.... چشم هایش، قرمز بود.... باید باهاش حرف می زدم... باید دلداری اش می دادم... بابت هرچیزی که توی دلش بود و من نمی دانستم...... دستش را گرفت زیر برف..... نفس عمیقی کشید.... یک لحظه چشم هایش را بست و باز کرد...... پیچید جلوی مجتمع پدری اش.... فرمان را با یک دست چرخاند و پشت سر تویوتا ، ترمز کرد...... کمربندش را باز کرد .... دهانم را باز کردم که حرف بزنیم: کامرا.....
لبخند خسته ای به صورتم پاشید: پیاده شو....
واااااای از این غم جــــــدایـــــــــــــــ ـی...............


پارکینگ خانه، شلوغ بود.... کامران می گفت پدرش هر ساله هشتصد نهصد تا غذا می دهد و من حضور آشپزها را بی دلیل نمی دیدم.... چند تا دیگ بزرگ بار گذاشته بودند... کنار کامران ایستاده بودم و به تکاپوی بی سر و صدا و پر از آرامش ارثی این خانواده نگاه می کردم... پدر کامران از دور با لبخند نگاهم می کرد... گردنم را به نشانه ی تعظیم تکان دادم... بوی مرغ سرخ کرده، دماغم را نوازش می داد... عاطفه بود که بشقاب حاوی ران سرخ شده و ته دیگ ولع آور را جلویم گرفت... ذوق زده بوسیدمش: واااای عاطفه جون!!! دیگه داشتم واسشون نقشه می کشیدم....!!!
گونه ام را کشید و به کامران اشاره کرد: ندی بش!!
و چشمکی زد و رفت.... گاز کوچکی به ران مرغ زدم.. بیش از حد لذیذ بود.... به کامران نگاه کردم... دست به سینه، میان آن همه مشکی....، پر غرور....، با نگاهی آرام و آمیخته به لبخندی خاموش..... داشت نگاهم می کرد... دهانم را با دستمال پاک کردم و نکه ای ته دیگ کوچک، به طرفش گرفتم.. لبخند زد... لبخندی که روی لبش لبخند بود و توی چشم هایش.....، درد بود........ دلم چنگ شد.... سرش را خم کرد و دهانش را کمی باز کرد... پلک زدم... یادم رفت که اقلا بیست نفر آدم آنجاست... یادم رفت که خیلی ها حواسشان به تازه عروس آقای صدر است..... یادم رفت........... تکه ی کوچک ته دیگ را گذاشتم توی دهانش.... یادم رفت که عاطفه با عشق نگاهمان کرد....، و یادم ماند که کامران انگشتان روغنی مانده میان هوا و دهانش را...، بوسید......
ظرف ران نصفه نیمه را گذاشتم روی یکی از صندلی ها و..... تازه عروس شدم و..... دستم را دور بازوی شوهرم حلقه زدم و..... وقتی که من را به خودش فشرد و صدای کوبش طبل و دسته ی حسین توی کوچه پیچی.....، خودم را بیشتر بهش فشردم..........
آن شب تا حوالی 2 بیدار بودیم.... کمی توی کوچه دل دادی م به دست ها و... کمی توی پارکینگ ماندیم... یک ساعتی هم بالا توی سالن نشستیم و ده بیست نفری دور هم، چای نوشیدیم.... همه خمیازه های نصفه می کشیدند و عاطفه روی پا بند نبود وقتی ما شب بخیر گفتیم و به اتاق قدیمی کامران رفتیم... خودش را روی تخت یک نفر و نصفی اش انداخت و با همان لباس های بیرون، ساعدش را روی چشم هایش گذاشت و سرفه کرد... دلم ضعف رفت برای گلویش.... رفتم از بیرون برایش آب ولرم و دارو ببرم... پدر داشت کتاب می خواند... از بالای عینکش نگاهم کرد و تبسم کرد: چی شده بابا؟!
لیوان توی دستم را بالا گرفتم: سرماخوردگیش بد شده... خیلی سرفه می کنه....
و ناراحت اضافه کردم که: خیلی براش نگرانم....
کتاب را کناری گذاشت و به کنارش اشاره کرد: سرماخورده دیگه بابا... نگرانی نداره دختر گلم....
نشستم کنارش... با مهربانی ذاتی اش، پرسید: اصل حالت چطوره؟!
دستم را دور لیوان کشیدم: اصل حالم... خوبه بابا.. خوبه!
- می سازین باهم؟؟
احتمالا این ها را باید حاج خانوم می پرسید..... اما نه... حاج خانوم این روز ها جلسه زیاد داشت... جمکران زیاد می رفت... با علی زیاد دعوا می کرد... حرص روشنک را زیاد می خورد..... نه... این ها را احتمالا همین پدر کامران باید می پرسید..............
لاپوشانی کردم: بله پدر... همه چی خیلی خوبه!
- سفراش... اذیت نمی شی؟؟
- راستش چرا.... ولی خب... سعی می کنم عادت کنم....
- عاطفه خیلی اذیت می شد! خدا می دونه سر هر پرواز چقدر نذر و نیاز می کرد.... اما کم کم عادت شد براش... برای توهم عادت می شه بابا....
جوابی نداشتم که بدهم.... صدای سرفه های پر خراش کامران گوشم را چنگ انداخت..... دستی به پشتم زد: پاشو برو دخترم... پاشو برو که الان صداش درمیاد.....
نتوانستم در برابر میل بی حد و حصرم به بوسیدنش خودداری کنم... فوری گونه ی ته ریش دار سفیدش را بوسیدم و دویدم به اتاق.... کامران نیم خیز شده بود... دو سه تا دکمه ی بالای پیراهنش باز بود... دستش را مشت کرده بود جلوی دهانش... و سرفه می کرد..... نشستم کنارش و لیوان آب را دادم دستش... قاشق را از شربت پر کردم و گرفتم جلوی دهانش... با بدخلقی خورد... و باز سرفه کرد.... دستم را گذاشتم پشتش و ماساژ دادم.... فاصله ی بین سرفه هایش بیشتر شد.... خش سرفه ها به دل من، کمتر....
کمکش کردم دکمه های پیراهنش را باز کند... گشتم و از توی کمدش دم دست ترین بلوز مشکی خاکستری ای را درآوردم و پوشاندمش.... خواباندمش روی تخت... چراغ را خاموش کردم... ، آباژور کوچک را روشن .... لحاف سرمه ای سفید را کشیدم رویش.... دست کشیدم به پیشانیش... تب داشت... تب بر خورده بود.... ماه از پشت پنجره ی اتاق پیدا بود... زیارت عاشورا را باز کردم و کنارش، چهار زانو نشستم.... خواندم.... امروز کامران غم داشت... خواندم... امروز کامران غمگین بود... خواندم... امروز با همه ی شیطنت های عصرش، کامران شاد نبود.....!! دستی از زیر لحاف خزید و دست چپم را گرفت.... نگاهم را از یا ثاره الله وابن ثاره گرفتم و به شوهرم دادم..... چشم هایش بسته... نفسش منظم... و به عادت همیشگی...، ساعدش روی پیشانیش بود..... سر من داد زده بود....؟! به درک.... یک وقت ها که توی چشمش می ماندم، جفتمان پر می شدیم از دلگیری و نگاهمان را می دزدیدیم....؟! به درک..... موسی یِ به دین خود بود....؟! به درک..... به دین من نبود....؟! به درک..!!! حجم حجیم دردی که توی اتاق حس می کردم... قلبم را گرفت..... باید باهاش حرف می زدم.. باید باهاش حرف بزنم... باید از عاطفه بپرسم چجوری می شود با پسرش حرف زد... باید از حاج خانوم بپرسم چجوری با آقاجون حرف می زند.... باید بگیرم ازش این سنگینی را... باید.... خواندم.... انّی سلمٌ لمن سالمکم.... دستم را فشار داد و چیزی.... چیزی شبیه به... آه...... از سینه اش به قلب من نشست.......... خم شدم..... خم شدم روی صورتش..... یک قطره اشکم، بی اجازه....، چکید روی صورتش..... چشم هایم را بستم.... لب هایم را چسباندم به پیشانیش........ عمیق........ طولانی........ این خوشبختی را از من نگیر..... قطره ی اشک بعدی..، بی اجازه تر.... بِابی انتَ.... و اُمّی.......


نظر فراموش نشه هووووووووو.


خالکوبی قسمت6


رمان خالکوبی
قسمت 6


دو تا دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و جلوی پایم، زانو زد: چیه ساره...؟!نگاهم را دادم به گلویش....دست هایم را گرفت و من از داغی دست های او و یخی دست های خودم، تکان خوردم!داشت دو طرف دامنم را روی تخت و دورم، مرتب می کرد.....صورتش را گرفتم توی دست هایم.... لبخند آرامی زد..... زمزمه کردم: تو خیلی خوبی...!آرام به پهلویم زد: پاشو لباستو عوض کن ، چشمات داره می ره...از جایش بلند شد.. چراغ را خاموش کرد... هنوز مستاصل نشسته بودم.... دلم می خواست نماز بخوانم... خیلی..... اما آنقدر خسته بودم که..... بلند شدم... کامران نزدیک آمد... دست برد و چراغ خواب کلاهک دار و سفید کنار تخت را، خاموش کرد.... چشمم به طرح مینیاتوری صورتی رنگ پایه ی چراغ خواب بود.....- کمک می خوای؟!پشتم را بهش کردم.... کمک کرد و زیپ لباس را باز کرد..... دست هایش را از پشت سر، دورم حلقه کرد... سرش را چسباند به سرم.. چانه اش را گذاشت روی شانه ام...... آرام گرفتم...... آرام..... چند دقیقه به همان حال ماند... ضربان قلبم رفته رفته کم می شد... آن قدر کم، که فکر می کردم دیگر نمی زند...... آهسته دست هایش را ازم جدا کرد..... چقدر نمی خواستم از دستش بدهم........ رو به رویم ایستاد و نگاهی به تور و نیم تاجم انداخت.... خندید و همان طور که تور بلند و دنباله دار را باز می کرد، گفت: تورت خیلی خوشگل بود.....لبخند زدم.... تور را با دست لمس کرد و آرام روی تخت گذاشت..... و همان طور که بیرون می رفت، زمزمه کرد: تموم شد صدام کن....به سختی لباس و ژیپون را درآوردم..... آخیش..... نفس راحتی کشیدم........کلید دست شویی توی اتاق خواب را زدم و وقتی که در را بستم، لعنت فرستادم به تمام کمر درد ها و استرس ها........لباس خواب آلبالویی یقه باز و تا زانو با آستین های بلند و حریر را پوشیدم..... سرم درد می کرد..... در را باز کردم و بیرون رفتم، که قامت کشیده ی کامران را توی چارچوب و تکیه زده به در، تشخیص دادم: حالت خوبه؟!صورتم درهم بود..... حتما توی این تاریکی، نمی دید.....- خوبم....- مطمئن؟!- اوهوم....و خواستم بروم آن طرف اتاق که بازویم را گرفت.... لیوانی به دستم داد و با صدایی گرفته و آهسته گفت: متاسفم......
و من.... با دهانی باز.... با بدنی یخ کرده و صورتی آتش گرفته...... به آب پرتقال و پروفن توی دستم نگاه می کردم..
با گونه هایی گل انداخته و لبخندی که نمی دانم چرا آنقدر لبخند بود!!! ، نشستم پشت میز کنسول......کامران روی تخت دراز کشید ، یک زانویش را خم کرد، و ساعدش را روی پشانیش گذاشت....با همان لبخند مرموز و مسکوت، سَر باکس نوی شیرپاک کن را فشردم و پنبه را بهش اغشته کردم: واسه آخرین بار می تونی منو انقد خوشگل ببینی......!!و با همان شوخی کمرنگ توی صدایم، ادامه دادم: خوب نگام کن!لبخند پر عاطفه و عجیبی روی لبش نقش بست.......با این که دلم نمی آمد... با اینکه داشتم ضعف می رفتم برای آن سایه های دودی و مشکی..... طی یک حرکت انتحاری، پنبه را کشیدم پشت پلکم........دستش را گذاشته بود زیر سرش و با لذت، آره... با لذتی پاک و خالص، نگاهم می کرد......مژه های نصفه را به بدبختی کندم..... زیر چشم هایم سیاه شده بود.... پشت چشم هایم عاری از سایه...... توی آینه به رویش لبخند زدم...... پنبه ی شیر پاک کنی دیگری را، نزدیک لبم بردم...... از توی آینه بهش خیره شدم..... لبخند زدم...... لبخندش پر رنگ تر شد...... پنبه را روی لبم گذاشتم........ صدایش، ته دلم را قلقلک داد: ساره......!با لب های بسته و پر لبخند، بهش خیره ماندم. روی تخت نیم خیز شد..... خنده ی من، عمیق تر.......- بذار اون باشه......پنبه را پرت کردم روی کنسول..... حالا هیچی روی صورتم نبود، به جز رژ قرمز .....نیم تاجم را باز کردم..... دستم رفت به سنجاق های سرم..... یکیشان را که کشیدم، ابروهایم بدجوری از درد، در هم رفت.......کامران به کمکم آمد..... با لبخند.... پشت سرم ایستاد و یکی یکی سنجاق ها را باز کرد........ آخرین سنجاق را که برداشت، موهای مواد خورده ام رها شد و دورم ریخت...... نگاهش توی آینه، ثابت شد...... روی زمین، جلوی پایم زانو زد..... دستم را گذاشتم روی یقه ی بازم.... نگاهش روی موهایم ریخت..... روی رژ قرمز، ذوب شد........ داغ شدم........ دست و پایم، یخ کرد...... پر از وسوسه، نزدیکم شد...... قلبم تند تند می زد..... برای یک لحظه چشمم افتاد توی چشمش...... فقط چند ثانیه... بعد.... ، رنگ نگاهش برگشت...... تکان سختی خورد...... چند بار پلک زد..... لُپم را کشیدو همان طور که بلند می شد، زمزمه کرد: برو صورتتو بشور...
صورتم را شستم و به آینه ی دست شویی لبخند زدم....صورت کامران را نمیدیدم..... کمی این پا و آن پا کردم...... به خاطر وضعیتم، حال بدی داشتم... و شرمی به مراتب بدتر و سنگین تر..... با دو دلی، لبه ی تخت، سمت خودم نشستم...... کمرم خیس عرق و درد بود...... دست بردم و چراغ خواب را، خاموش کردم..... و خجالت زده، گوشه ی سمت خودم دراز کشیدم.... و پاهایم را توی بغلم جمع کردم.... و مچاله شدم..... قلبم تپ تپ می کرد......سر ملافه ی سفید را گرفتم و کمی روی خودم کشیدم....... بی قرار بودم... آن قدر بی قرار که صدای نفس های آرام کامران، تویش گم می شد..........و تمام تلاشم برای کشیدن نفس های عمیق، که نه آن نفس های نصفه نیمه، برای بلعیدن بوی خوب تنش.....و تمام بی تابی ام... که آنقدر ها از سر عوض شدن جایم نبود.....دستی به کمرم خورد.....جیــــــغ کوتاهی کشیدم.....دستش را آرام دورم حلقه کرد و کشیدم توی بغلش و پچ پچ کرد: بخواب.....خودم را توی مامن جدیدم، جا به جا کردم... پر از بی قراری... پر از خجالت....... من تا به حال توی بغل علی هم ، محض اتفاق!!! ، خوابم نبرده بود......!!!!سرم را توی بغلش بالا گرفتم که ببینمش..... مهتاب افتاده بود توی چشم های خمار و نیمه بازش..... لبخند شیک و پر ژستی زد...... یک وری.....!! گوشه ی لبم را گاز گرفتم..... اخم کرد...- نکن.....!چند لحظه نگاهش کردم......برای من شده بود.......؟؟!!برای او شده بودم..........؟؟!!خانه ام عوض شده بود؟؟؟باید به این گرمای اعتیاد آور، عادت می کردم...........................!!!؟؟سرم را فرو بردم توی سینه اش: جای خوابم عوض شده..... ، خوابم نمی بره...دستش را گذاشت روی کمرم...... و آهسته آهسته.... و دایره وار...... و پُر مهر....... و پر از همسرانگی..... ماساژ داد....... پر از سر به سر شدن روی یک بالش و دیلماجی تمامی معانی خفته در همسری....... پر از لطف..... پر از مــــــــهـــر.............صدایش خواب آلود بود.......دردم، رو به بی دردی می رفت......- بهتر شدی.....؟!و من.......، جوری نفس کشیدم............. جوری هوایش را بلعیدم........... جوری کشیدمش توی مشامم........... که تا ابد، بنده ی عبد و عبید نفس های پر مهرش باشم........حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد..... ، من... ، حل شدم........- شب بخیر...
خودم را میان حصاری که به دورم بود، جا به جا کردم..... با چشمهای بسته، خمیازه ای کشیدم.... چیزی روی شکمم سنگینی می کرد.. دستم را گذاشتم رویش.... هنوز زمان و مکان را نیافته بودم..... درز پلک هایک را باز کردم... چی میدیدم؟؟ با وحشت خودم را کشیدم عقب و به کسی که کنار خوابیده بود، نگاه کردم...... بعد چشمم افتاد به دست کامران که روی شکمم بود.... هیــــــــن بلندی توی دلم کشیدم و صاف سر جایم نشستم......!!!چشم هایم را دور تا دور اتاق گرداندم.... خنک و دنج...، با پرده های بسته ی کیپی که تاریکش می کرد......باز به کامران نگاه کردم.... خواب خواب بود........لبخند روی لبم نشست....صورتش بیش از حد خواستنی به نظر می رسید.....ملافه را تا روی بازوانم بالا کشیدم.....چشم چرخاندم تا ساعت را پیدا کنم.... نبود!! حتما یادش رفته بزندش به دیوار..... چشمم خورد به ساعت مچی اش که روی عسلی سمت خودش بود..... با فکر اینکه امروز باید بروم خانه ی آقاجون، روی کامران خم شدم تا از آن طرف ساعت مچی اش را بردارم.... که صدای خفه اش بلند شد: بگیر بخواب دیگه ! چیکار می کنی؟؟تنه ام را بلند کردم و خواستم خودم را بکشم عقب، که نگذاشت و کشیدم توی بغلش.... ساعت مچی را جلوی چشم هایم گرفتم... فیکس، 12!!!! جیغ خفه ای کشیدم و توی بغلش تکان خوردم: بذار برم!! دیر شده کامران!! اِاِاِ !!!!محکم تر نگهم داشت و با چشم های بسته، خندید.....زدم روی بازویش.... حرصی شدم!!- کامران!!! میگم ساعت دوازدهه!!! پا نمی شی، بذار من برم!! حاج خانوم کله مو می کنه!!! ولم کـــــــن!!!!!و با زور و حرص، حلقه ی دستانش را کنار زدم و از روی تخت پریدم پایین.... در دستشویی را که می بستم، انگشت تهدیدش به طرفم بود: یه روز خواستم بخوابم!!! جرات داری بیا بیرون!!
دوش سبکی گرفتم.... موهای مواد زده ام را نرم کننده زدم و به هزار بدبختی گره شان را باز کردم.... توی آینه ی بخار گرفته ی حمام که نگاه می کردم، خبری از لوندی و خوشگلی بی نهایت دیروز، نبود......!!لبخند تلخی گوشه ی لبم نشست.....الکی الکی.....فکر های بد را زدم کنار... حوله را به دورم محکم کردم و حوله ی دستی کوچکی را هم به موهایم پیچیدم و زدم بیرون.... هنوز خوابیده و چشم هایش بسته بود!!!! با بدجنسی تمام، علی رغم همه ی وقت هایی که حاج خانوم این کار را می کرد و من متنفر بودم!! ، پرده ها را زدم کنار..... صدای غرغرش بلند شد..... خنده ام را ساکت کردم و پشت کنسول نشستم....یک چشمم به ساعت بود، یک چشمم به لوازم آرایش توی دستم... دلم از گرسنگی ضعف می رفت.... کمرم هم درد می کرد.... کرم زدم... بعد مات شدم به باقی لوازم... حتی بلد نبودم باید چجوری ازشان استفاده کنم!!!! بی خیال خودم را سرگرم کشیدن خط چشم کردم که تلفن زنگ خورد... دست من تکان خورد... و کل چشمم سیاه شد!!!! دویدم سمت تلفن..... خانوم صدر بود..... حالم را پرسید.... تشکر کردم و گفتم دارم آماده می شوم برای عصر..... با کلی محبت و دعای سلامتی و سفارش پیچاندن گوش پسرش، قطع کرد.... گوشی را گذاشتم کناری و خط را پاک کردم.... و از نو شروع کردم.... دستم می لرزید... بلد نبودم..... و یکهو که چشمم به کامران و آن چشم های نیمه باز و پر خنده اش افتاد، تا بناگوش قرمز شدم!!!! با بد اخلاقی گفتم: نگام نکن!لبخندش پر رنگ تر و چشم هایش، خندان تر شد.... روی شکم خوابیده بود، یک دستش را گذاشته بود زیر سرش و به من، جوری نگاه می کرد، که به لوازم تفریحی توی پارک.......!!!- چرا بد اخلاق شدی سر صبحی عروس خانوم؟!بی طاقت شدم...- چرا؟؟ واسه اینکه لنگه ظهره!!! منِ خاک بر سر!!! ( کوبیدم توی پیشانیم و با ناله ادامه دادم) تا این وقت خوابیدم و الانه که یه عالم مهمون بریزه خونه آقاجونم.... واسه اینکه من یه خط چشمم بلد نیستم بکشم!!!!!!گوش پاک کن را کشیدم پشت پلکم... افتضاح تر از قبل!!!!باز صدای زنگ تلفن بلند شد.... گوشی را برداشتم.... حاج خانوم بود!!! با صورتی نالان ، به کامران نگاه کردم..... دستش را به طرفم دراز کرد... پرسش گرانه نگاهش کردم...- بدش من!گوشی را دادم بهش... نگاهی کرد و پریز را از توی برق، کشید.....!!!!- حالا برو بشین، و تا هر وقتی که لازمه به خودت برس! هیشکی هم مزاحمت نمی شه....!لبخند نا مطمئنی روی لبم نقش بست....از جایش بلند شد..... پشت سرم خم شد... لبخند زد.... بوسه ای به موهای حوله پیچم زد و رفت توی حمام.
به هر بدبختی ای که بود، خط چشم را کشیدم... بدک هم نشد... کامران هم بعد از اینکه از حمام بیرون و آمد و من سرم را تا خرخره پایین انداختم و او با خنده رفت اتاق بغلی که لباسش را عوض کند، حالا داشت با موبایلش حرف می زد و من حواسم به کار خودم بود.... چند دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد.... اولین زنگ خانه مان، خورده بود........خندیدم.......کامران از توی هال صدایم کرد: ساره؟؟ بیا نهار....حوله را باز کردم و همان طور که دستم را میان موهایم فرو می بردم، به هال رفتم.... پشت اوپن نشسته بود و دستش را زده بود به چانه و به من نگاه می کرد.... نگاهم را از لبخند پر شیطنت معطوف به موهایم گرفتم و دادم به جوجه کباب روی میز....همان طور که می نشستم، گفتم: خیلی گشنه م بود....لبخند زد و برایم نوشابه ریخت.... و سرش را به غذایش گرم کرد..... آهسته پرسیدم: تو...... تو امروز خونه ای...؟!با همان لبخند دوست داشتنی، سرش را بالا آورد: کجا باید باشم....؟!- هیچی... همین جوری پرسیدم....- نکنه می خوای دعوتم کنی پاتختی؟؟خندیدم: آره... حتما......جدی گفت: نمی خوام خودتو اذیت کنی.. زیاد رو پا نمی ایستی.... دیشب به اندازه کافی خسته شدی.. با این وضعتم که.....لبم را با آخرین توان، گاز گرفتم......!!!!نفسش را داد بیرون: بفهمم کار اضافه کردی.....پریدم وسط حرفش: کامران.....! خونه ی بابامه..... مراسم منه....! برم مث خانوما بشینم؟؟؟چنگالش را به سمتم تکان داد: دقیقا!!نفسم را با حرص پرت کردم بیرون......غذایم که تمام شد، اشاره رد به ساعت توی هال: دیره.. برو به کارات برس...لبخند خر کننده ای به رویش پاشیدم و دویدم سمت اتاق... صدای پر خنده اش، می آمد: من که گفتم خر شدم!!! تو دیگه چرا تایید می کنی؟؟!


*رمان رمان رمان*رمان خالکوبی***

نفهمیدم چجوری همان یک ذره آرایش را هم کردم و لباسم را پوشیدم...... به خودم که نگاه کردم، بد نشده بودم.... پیراهنم را عاطفه جون خریده بود... یکی از همان روز هایی که کامران پرواز داشت و من مثل خر توی خرید عروسی گیر کرده بودم.... عاطفه آمد دنبالم..... من را برد پیش خیاط خودش.... دو دو تا چهار تا که کردیم، دیدیم به فردای عروسی و پرو من نمی رسد..... راهمان را کج کردیم سمت ونک..... توی پاساژ آسمان....، بعد از آن همه بالا و پایین و غر غر من و تحمل عاطفه و البته گهگاه هم چشم غره های مادرانه، بالاخره چیزی پیدا کردم که هم به درد مراسم پاتختی بخورد، هم به من بیاید.... پیراهن کوتاه و نباتی رنگی بود... با یقه ی کج و چین داری که یک آستین نداشت..... دامن لباس به شدت تنگ و خوش برش.... لوسیون بدن اهدایی روشنک را هم زدم... طلایی رنگ بود و دانه های براقی روی پوستم به جا می گذاشت..... موهایم را هول هولکی موس زدم و بالا جمع کردم و قسمتی شان هم از پشت آویزان شد..... سندل هایم را پوشیدم... عطر زدم و داشتم توی کمد دنبال مانتویم می گشتم که دست های کامران از پشت سر، روی شکمم قفل شد......دستم روی مانتوی آویزان به چوب لباسی، خشک شد...... سرش را توی موهایم فرو برد..... و نفس عمیقی کشید...... دستم را گذاشتم روی چفت دست هایش و خفه گفتم: کامران.....بناگوشم را بوسید........- جانم.......؟!نفس تکه تکه اش... صدای پر از خواهشش..... تنها چیزی که حس کردم، تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید، این بود که آن لحظه را خراب نکنم............نگذارم بیش از این شبیه به بچه های کوچولو و بهانه گیر به نظر بیایم.... بگذارم ترسم توی دلم بماند.... بگذارم بعد از آن همه لطف شب گذشته اش، کمی مِهر بگیرد.......سرم را بردم عقب و تکیه دادم به گودی شانه اش..... چقدر که من در کنارش، کوچک بودم...... آهسته گفتم: هیچی....چانه اش را گذاشت سر شانه ام و چشم هایش را بست.... دستم را روی دستش، به نوازش درآوردم..... و هی توی دلم ، به خودم تذکر دادم که: آدم باش ساره..... و هی سر خودم داد کشیدم که: دوست داشتنت را، هر چند به زبان نمی آوری، اما نشانش بده..... و کم کم... و آرام آرام... این پوسته ی ستیز و گریز را، بِدَر.......!گونه ام را بوسید: خوش بوئه.....لبخندم ، عمیق تر شد.....- می خوای بری......؟! منو تنها می ذاری.......؟!دلم، به معنای واقعی کلمه، ضـــعـــــف رفت....
دستم را گذاشتم روی بازویش: فقط سه چهار ساعته.....من را بیشتر فشرد: خیلیه......!خودم را میان دست هایش چرخاندم و رو به رویش قرار گرفتم. تکه ای از موهای نم دارش ریخته بود روی پیشانیش..... نگاهش ...... نگاهش...... آره.........! نگاهش دلتنگ بود............اگر تنها یک چیز را می توانستم از معنای نگاهش ترجمه کنم، همین دلتنگی بود......- نمی دونستم......قلاب دست هایش را پشتم، سفت تر کرد: اینو که چقد دلم نمی خواد بری...؟!لبخند موذیانه ای زدم: نه.... اینو که چقد خری.......!!!!یک ور لبش بالا رفت و آرام، خندید....و دل من ضعف رفت.....و نگاهش، هنوز بی قرار و دلتنگ بود.......سرش را کج کرد....- اینو که خیلی وقت پیش ثابت کردم......!!- با بی میلیت به این مهمونی؟؟سر تکان داد.... تکه ی دیگری از موهایش، روی پیشانی رها شد.....زل زد توی چشم هایم.... چشم هایش می سوخت......- نه.... با دوست داشتن تو......!!طاقت نیاوردم...! صبرم تمام شد! تمام پا فشاری ام برای ماندن و حفظ این فاصله، سر کشید..........! همه ی مبارزه کردن ها و دور از آتش ماندن هایم، پا پس کشید.............!سرم را فرو بردم توی آغوشش، و فکر کردم که آیا جایی امن تر از اینجا، هست؟!...
چادرم را سرم کشیدم و به صدای غرغر کامران که می گفت: دیر شد!! بجنب!!!دویدم بیرون... نگاهی به سر تا پایم انداخت.... لب هایش را جمع کرد و به چادرم اشاره کرد: حالا این لازمه؟؟به رویش لبخند زدم.... بگذار، من تو را شبیه به خودم کنم.........!دستش را توی هوا تکان داد: خیله خب! رفت تو فاز لبخندای ژکوند! بدو....توی ماشین که نشستیم، چادر را رها کردم روی شانه هایم... موزیک گذاشت و صدایش را کم کرد: خودتو خسته نمی کنی!! خب؟؟؟ بذار همه ی کارها رو روشنک بکنه!چشم هایم را گرد کردم: بدجنس!!! اون مریضه! گناه داره!لپم را کشید: خیلی وخیمه؟!با یاد آوری بیماری روشی، آهی کشیدم: نه خیلی... زیاد شناخته شده نیست... ژنتیکیه..... درمان نداره... حداقل اینجا...! ولی تشدید می شه... باید مواظبش باشیم.....جلوی در که نگه داشت، نگاهی بهم انداخت.... این پا و آن پا کرد: حالا نمی شه نری؟؟خنده ام را با صدای بلند، پاشیدم بیرون.........- چی میگی؟؟؟اخم کرد و به شوخی گفت: کوفت!در را باز کردم: شب بیا دنبالم... نخوابیا.....پیاده شدم.... خم شد به سمت در: ساره! حواست به گوشیت باشه.....دستم را به نشانه ی خداحافظی بالا آوردم.... در را که بستم و تکیه دادم بهش، صدای گاز ماشینش، تمام قلبم را نشانه گرفته بود.......نگاهی به چراغ های روشن انداختم... خوب شد که عاطفه پا فشاری کرد مراسم خانه ی خودمان نباشد... و چقدر خوب که اجازه داد یک روز نگذشته، همه ی زندگیم بهم نریزد.......!آن شب تا حوالی دوازده سرگرم میهمانی بودیم...... تعداد زیاد بود و پذیرایی و برآوردن توقعات ، آن هم با وجود آن همه دختر و کمک از پیش تعیین شده، سخت....... حاج خانوم شرط کرده بود موزیک بی موزیک! روشنک از همان اول، صدای ضبط خانه ی حاج اقا فتوحی را، تا انتها بالا برد.......!!!!همان اوایل حاج خانوم کشیده بودم کنار.... و توی گوشم چیزی پرسیده بود..... قرمز شده بودم..... فقط گفته بودم چه مرگم شده و از زیر دستش، در رفته بودم.......کادو ها را گذاشتم همان جا بماند تا بعدا بیایم سر وقتش... پتو!! ساعت!!! سکه.... تراول چک....... نقدی ها دست حاج خانوم ماند و ساعت و پتو و ظروف و البته یک روتختی خوشگل را سپردم به روشی.....هنوز چند نفر خودی نشسته بودند وقتی صدای بی قرار کامران از پشت خط می گفت تمامش کنم.......با همه که خداحافظی کردم و بیرون زدم و سوار ماشین شدم، تازه فهمیدم که از یک ساعت قبل تر منتظرم نشسته...
تمام روزهایی که ثانیه های عمر زندگیم می گذشت و پرت می شد توی کهکشان راه شیری، به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر خوشبختیم...... و چقدر راحت و بی دغدغه، می توانیم همدیگر را عمیقا دوست بداریم..... ، بی آنکه امتیاز خاص یا ویژگی منحصر بفردی داشته باشیم..... و همین ما آدم ها، چطور دو دستی تلی از خاک بر سر زندگیمان می کنیم و تمام امید ها و خوش بختی ها را همراه اشتباهاتمان، به قعر دره ی تنهایی و بیچارگی می فرستیم........فکر می کردم که باید از تک تک لحظاتم استفاده کنم... که باید در زمان حال زندگی کنم و اجازه ندهم هیچ نا خوشی تازه از راه رسیده ای، خوشی هایی را که من ذره ذره بدست آورده ام، آماج بگیرد........روز های اول، از شیرین ترین روز های زندگیم بود...... از دلچسب ترین هاش..... کامران پرواز نداشت و ما ، باهم، معنای واقعی کلمه ی « زی » را، به جا می آوردیم...... با هم رفتیم برای حاج خانوم کادو خریدیم و رفتیم مادر زن سلام.... با هم رفتیم دربند و تا حد توانمان، روی کوه را کم کردیم..... رفتیم خرید..... من غذا پختم..... اولین غذای زندگی مشترکمان.... ، همان فردای پاتختی بود..... لوبیا پلویی که کامران عاشقش بود!! آن روز شدم کدبانوی خانه..... با دقت پیاز داغ سرخ کردم... فوت و فن آشپزی حاج خانوم را به یاد آوردم...... رب را تفت دادم که بوی بدش برود.... گوشت را اضافه کردم..... کامران رفت، آمد، ناخنک زد.... رفت، آمد، من را حرص داد...... از پشت سر خم می شد روی گاز و من می زدم روی دستش.... می خندید... قلقلکم می داد.... اذیتم می کرد....... گریه ام می گرفت!!!! می گفتم تو را به هر کسی که می پرستی برو بیرون و بگذار آشپزی کنم!!!!! می خندید..... بغلم می کرد..... هنوز توی بغلش رهایی صد در صد نداشتم، اما داشت من را به خودش عادت می داد.... داشتم با بوی تنش، خو می گرفتم............... و اینجوری بود که اولین غذای عمرم، و اولین غذای زندگی مشترکم را، پختم.......دروغ نگویم.... کمی شور شد... فقط یک کمی.... فلفلش هم زیاد شد..... نه آنقدر زیاد که خودم بدم نیاید و کامران هم دوست داشته باشد، آنقدری که هر یک قاشق، یک لیوان آب بخوریم و کامران تهدیدم کند که بار بعد، می رود زنی میگیرد که آشپزی بلد باشد...............!!!چهار شب بعد، دعوت شدیم خانه ی صدر ها... عاطفه برایمان میهمانی گرفت.... دختر خاله ها و پسر عموهای کامران را دیدم..... همه می خندیدند... همه بهم تبریک می گفتند..... و کسی، هیچ نمی دانست که من از تمام این نگاه های مرموز زنانه ای که به سویم روانه می شود، چقــــــدر... ، بی خبرم..........عاطفه من را خوشگل خانوم صدا می زد... یکی از دختر خاله های کامران با نیش، خندیده بود.....! من به رویش لبخند زده بودم...... و عاطفه را، عاطفه جون صدا کرده بودم........میز سلف شام را همه با هم چیدیم... با یک عالم جیغ جیغ و خنده ....... به شوخی های در گوشی دختر عمه اش غش غش ریسه می رفتم..... کامران از دور نگاهم می کرد....... لبخند می زد....... از لبخندم، لبخند می زد........عاطفه خیلی زحمت کشیده بود..... این را بهش گفتم... من را بوسید.... و نگاه معنی داری که من در مفهومش درمانده بودم، روانه ی کامران کرد...... صدر پدر کنار دستم نشسته بود..... کامران را کنار زده و جایش را گرفته و گفته بود می خواهم کنار عروسم بنشینم.......و من، تمام وقت، گویی که توی خواب بودم.......توی رویا دست و پا می زدم......روی ابرهایی که کامران قرار بود از 4 صبح همان شب، به مقصد دوبی، بشکافدشان.....
همزمان که من را رساند خانه، ماشین آمد دنبالش..... آمد بالا لباس عوض کرد.... من، چادر به سر، هنوز جلوی در ایستاده بودم....... همان پایین... خیره به چرخ های ماشین سیاه...... و چقـــــــدر، دلم نمی خواست برود............کامران آمد پایین..... مهربان بود: تو چرا نیومدی بالا؟؟داشتم تک تک اجزای صورتش را، به خاطر می سپردم...... داشتم بوی خوبش را، به مدت چند روز دوری، برای خودم ذخیره می کردم....... داشتم........بماند که چجوری ازش دل کندم... بماند که وقتی بغلم گرفت و باهام حرف زد، وقتی از قفل کردن در ها و سپردن کارها به سرایدار برج می گفت، چطور به لرزه افتادم و اشک هایم، جوی روانی شد...... ، ریخته بر یونیفرم سفیدش......کلافه شد.... ناراحت... عصبی... هی چنگ زد میان موهایش... هی نفسش را فوت کرد بیرون... هی گفت ساره آرام باش..... هی گفت..... هی گفت..... هی گفت.........و چقدر طول کشید که من از لرز بیفتم.... و اشک هایم را با چادرم پاک کنم.... ، و راضی اش کنم که راننده منتظرش است.... و قول بدهم که مواظب خودم، خواهم بود..... و هر کاری داشته باشم، به علی خواهم گفت...... قول داده بودم......و اینجوری بود که کامران، رفت...............و من ماندم و خانه ی صد و سی متری و راهرو سرخابی و تختی که یک طرفش، خالی بود........تمام این چهار روز، راه رفتم.... از این اتاق، به آن اتاق.... دست کشیدم روی بالشش... و یادم آمد که تا به جال، نگفته ام که چقـــــدر.... دوستش دارم............تمام این چهار روز کتاب آشپزی رزا منتظمی حاج خانوم را قرض گرفتم، باز کردم جلویم و هی غذا پختم و هی غذا پختم و هی غذا پختم.........بعد دو تا بشقاب کشیدم... یکی این ور اوپن، یکی آن ور اوپن..... چنگال را دادم دست خیالی کامران.... نه.... چیزی نمی خورد.......!!غذا ها را توی ظروف یکبار مصرف میریختم، می بردم میدادم به کارگاران ساختمان دو تا کوچه آن طرف تر.......تمام این چهار روز، خودم را با شیفت های اضافی استخر سرگرم کردم......و در جواب به شادی که می پرسید چرا دمغی؟؟ سکوت می کردم.....روشنک برگشته بود شیراز..... علی هم انگار زیاد توی خانه پیدایش نمی شد... یکبار ازش درباره ی گلچین پرسیده بودم... شانه بالا انداخته بود: دوستیم دیگه!!!تمام این چهار روز، پای تلفن های صبح و شب کامران، سکوت می کردم... سنگینی سکوتم آزارش می داد... می گفت حرف بزن... حرف که می زدم، اشک هایم سرازیر می شد.............عصر چهار شنبه بود.....و دل من، پر از شور... پر از هیجان......از صبحش بدو بدو همه ی کارهایم را کرده بودم...... از آرایشگاه وقت گرفته بودم... سر و سامانی به سر و صورتم دادم.... خواستم موهایم را سشوار بکشد، که یادم افتاد کامران از موی موس خورده ام، خوشش می آید....... رفته بودم گل خریده و چیده بودم توی گلدان ها..... برای شام لازانیا ترتیب داده بودم....... یکی دیگر از غذاهای مورد علاقه ی جفتمان......و حالا، خیره مانده به ساعت، در انتظار گذر عقربه ها و رسیدنشان به 9، با رسیدن به این یقین که حالا....، علی رغم همه ی تردیدها، مــــــی خواهمش....، از لب پنجره ی باران خورده جهیدم و دویدم به سوی کنسول آرایشم، تا ببینم چقدر می توانم دوست داشتنم را، ثابت کنم.........
نگاه هولم روی عقربه های ساعت بود که انگار با هم مسابقه گذاشته بودند... کامران تماس نگرفته بود بگوید رسیده..... دلشوره داشتم.... زیاد...........!!گوشواره های کار دست گرد و با آویز های بنفش را به گوش هایم آویزان کردم.... دستی به پیراهن پرتقالی و لَختم کشیدم... بلند و خنک تابستانی ، با آستین های حلقه ای و یقه ی باز..... این را کامران خریده بود...... همان روزهای اول محرمیت....... یک بار هم نپوشیدمش که ببیند........موهایم را رها کرده بودم... همان طوری که او دوست داشت.....آرایشم... کم، اما ملیح.... ملایم.....عطر، عطری که او دوست داشت......دودیدم توی هال ..... موزیک ملایمی گذاشتم.... خوشبو کننده را به پرده ها و مبل ها اسپری کردم..... کبریت برداشتم و داشتم شمع های پایه بلند زرشکی رنگ سر میز شام را روشن می کردم.... ، که چشمم به حلقه ام افتاد.... چقدر دلم برایش تنگ شده بود........!!!به شمع ها لبخند زدم..... پسر خوبم...، کجایی.....؟؟لازانیا را توی فر چک کردم.... نگاهی به ساعت انداختم.... تاخیر داشت...... رفتم سمت پنجره ی بزرگ هال.....نگاهم را که به پایین دوختم، طبق معمول از این فاصله ی یازده طبقه ای، دلم هُری پایین ریخت.....سرم را بالا گرفتم و به ماه نگاه کردم......ماه کامل....ماه کاملی که امشب، شوهرم را برای من به ارمغان فرستاده بود.....لبخند زدم.....شوهرم داشت می آمد......شوهرم؟؟؟؟دست هایم را گرفتم جلوی دهانم و ریـــــــز.... ، خندیدم...........!!!!صدای ایستادن آسانسور را شنیدم.... قلبم تپیدن گرفت...... او....، آمده بود.........چند بار نفس عمیق کشیدم..... خدا را صدا کردم... و راه افتادم به سمت در..... کلید انداخت..... قلبم، بی قرار تر از هر لحظه ای...... چطور توانسته بودم چهار روز تاب بیاورم........؟؟حالا این در باز می شد... و من، اینقدر بی تاب...، شوهرم را توی یونیفرم سفید دیوانه کننده اش میدیدم.......... همین حالا.... به همین نزدیکی........کلید را دو سه بار چرخاند...! از این طرف هم کلید توی در بود! خنده ام گرفت...! پشت در ایستادم! زنگ را زد...... جواب ندادم.... صدای پا به پا شدنش را می شنیدم..... تقه ای به در زد... حس کردم صدایش خیلی نزدیکست: ساره؟؟دستم را جلوی دهانم گرفتم و صدای خنده ام را خفه کردم.....صدای موبایلم بلند شد..... از توی اتاق خواب می آمد...... جواب ندادم....مشت کوچکی به در زد....!!!- دِ کجایی دختر!!؟؟؟؟خندیدم..... رگه های نگرانی صدایش، دلم را مالش می داد.....
این بار خانه را گرفت...... جواب ندادم!! دو دقیقه بعد، صدای حرف زدنش با تلفن و احتمالا سرایدار پشت خط، می آمد: خانوم صدر امروز جایی نرفتن کریم آقا؟؟صدایش پر از ترس و استرس بود..... دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم...... تا آمدم در را باز کنم، مشت محکمی به در کوبید و بلند، صدا زد: ساره؟؟؟؟از ترسم، عقب کشیدم....مشت بعدی، محکم تر خورد!!!صدایم را خواب آلود کردم و دهانم را چسباندم به در: کیه......گوش هایش را تیز کرد: ساره؟؟ هستی؟؟ باز کن درو....نالیدم: خوابم..... چرا بیدارم کردی.....!!!کلافه بود، اما مهربانی توی صدایش، هنوز...، پا برجا.....!- شما این درو باز کن، بهت می گم چرا!!!خواب آلو تر از قبل، گفتم: برو فردا بیا..... خوابم میاد.......!!!!!خنده را توی صدایش تشخیص دادم....- برم فردا بیام؟؟؟؟ واقعا خوابی ساره!!!! باز کن اینو ، من کجا برم نصفه شبی!!!؟؟؟؟صدایی که نشنید، کلافه و مستاصل، مشت ضعیف دیگری به در زد: باز کن اینو!!! دارم میمیرم از خستگی ساره!!!!دستم را روی دستگیره گذاشتم.....کلید را.....آرام چرخاندم.......و دستگیره را کشیدم پایین........دست هایش را به کمرش زده بود...... سرش پایین بود...... از صندل هایم شروع کرد.... ذره ذره... بالا آمد....... نگاه روشنش.....، تا پیراهن و صورتم رسید....... تعجب.....! بارزترین ری اکشن! ..... چشم هایش را تنگ کرد....... مرموز و شیطنتی خسته..... دومین واکنش چشم هایش......لبخند دلپذیری زدم.......آره... ، دقیقا دلپذیر......یک قدم جلو آمد..... یک قدم، از جایم تکان نخوردم!!! و این، تمام دیلماجی عشق بود...
یک لنگه ابروی چپش را، بالا داد...... چشم هایش را، به سبک خودش، نیمه باز تر کرد........ لبخندم، عمیق تر شد..... تنم، بی قرار تر...... چقدر دلتنگ این چشم ها بوده ام..............آرام گفت: که خواب بودی.....!آهسته گفتم: خوش اومدی.....و دست هایم را دور گردنش حلقه کردم و صورتم را به یونیفرمی که تمام این روزها، شوهرم را در بر گرفته بود، مالیدم......با پایش در را بست.... محکم گرفتم... محکم تر از هر زمانی..... داشتم می گفتم: خیلی دلم برات تنگ شده بود..... خیلی.....بناگوشم را بوسیده بود: عزیز دلم........چشم هایم رو به خیسی رفته بود....، اما او نمی دید..... خفه گفتم: دیگه منو تنها نذار......از زمین جدایم کرده و توی بغلش، کشیده بودم بالا.....- تو ساره ای؟! تو دلت واسه من تنگ شده......؟؟خودم را کشیدم عقب، تا صورتش را ببینم... تا صورتم را ببیند.....- نه... من ساره نیستم....... من زن تم.....!!!و تازه..... ، آن وقت بود که فهمیدم، تمام این روزهای نبودنش، تمام جای خالی محبتش....، با من چه کرده...................نگاه خسته و ناباورش توی صورتم چرخ خورد..... روی لب های پرتقالی ام... روی چشم های خیس و پر از سوزشم......- تو..... مطمئنی.....؟!چشم هایم را بستم....... هیچ وقت تا این اندازه، مطمئن نبوده ام.................خودم را به سختی ازش جدا کردم..... تمام جسمم رو به مستی می رفت......- بذار شامو بیارم..... الان می سوزه.....و از چشم های خسته و مستش، دل کندم و به آشپزخانه رفتم..... لازانیا را از فر بیرون کشیدم و به هال رفتم.... پشت میز نشسته بود.... بالای میز.... دست هایش را عمود کرده، توی هم قلاب کرده و زیر چانه اش گذاشته بود..... و نگاه خیره اش، به شمع ها......برشی از غذا را توی بشقابش گذاشتم..... متوجهم شد.... لبخندی به رویم پاشید.... از لبخندش، فرار کردم.........سر جای خودم نشستم... آن طرف میز... مثل او، رأس..... نگاه نا امیدانه ای به صندلی بغل دستش انداخت: چقد دور.....!!!سرم را انداختم پایین و مشغول بازی با غذایم شدم..... و تععجب کردم که منی که آن همه گرسنه بودم، منی که تمام این چهار روز، لب به غذا نزده بودم، چطور رفع تشنگی ناشی از دوری ام، بر گرسنگی غلبه کرد.... و حالا، فقط چنگالم را توی بشقاب می چرخاندم، که چرخانده باشم........!!نگاهش کردم...... متفکر، مشغول بود...... کاردش را گوشه ی بشقابش گذاشت و سرش را بالا آورد ...... نگاهم را دزدیدم.....- خوشمزه نشده؟!- لذیذه!- واسه دلخوشی من؟؟؟- واسه خوشمزگی لازانیا......!!چشمکی زد و به شوخی افزود: چیکار کردی من نبودم؟؟ دوره دیدی؟؟ ببیـــــــــــن!!!! ، چه تهدیدم کار ساز بوده!!!چشم غره نرفتم.... اخم نکردم... حتی ادای لوس شدن را هم درنیاوردم......! فقط و فقط، به رویش لبخند پاشیدم.......داشت به لیوان توی دستش نگاه می کرد.... داشتم به لکه های نارنجی محو روی یقه اش نگاه می کردم.....لیوان توی دستم را روی میز رها کردم.....نگاهم کرد..... بی قرار و پر از استرسی که باز بر من مستولی گشته بود، از جایم بلند شدم...... لیوانش را رها کرد..... قدم هایم را به سمت راهرو، تند کردم... کاش زودتر برسم و در را، به روی او و همه ی تمنیاتم، ببندم......!!!!باز، دیوانه شده بودم.......!!!باز تمام حرف های ممنوعه ی حاج خانوم، توی ذهنم، رد می انداخت.......باز یادم می افتاد که نباید به هیچ مردی نگاه کرد... نباید بلند خندید... نباید رنگ های تحریک کننده پوشید... نباید با یک مرد، زیر یک سقف بود......!!باز داشت تیشه به ریشه ام می زد، تمام چیزهایی که یک عمر توی گوشم، کفر بود....................!بازویم را از پشت سر گرفت.... تکیه زدم به دیوار سرخابی..... چشمم را انداختم پایین...... فشاری به دستم داد.... سرم را بالا گرفتم....... چقدر نگاهش خسته بود........ چقدر داشتم آزارش می دادم........ چقدر از خودم و باعث و بانی این همه رنجش نگاهش، بیزار بودم........ بمیرم............- از من ناراحتی؟!باید از امشب چله می گرفتم، برای به آرامش رسیدن حاج خانوم.......حاج خانومی که من را کرد، ما.......نه حاج خانومی که یک عمر توی گوشم خواند، از همه ی مرد ها فرار کن.......و خود ساره ای که.. می ترسید از این ارتباط.... و شرم داشت..پرده های کوری تمام این سالها را، با یک حرکت سریع و شتاب زده، کنار زدم.......!دستم را یک طرف صورتش گذاشتم: خیلی اذیتت کردم....؟!لبخند آرامی زد.....- نه......و صورتش را کج کرد و همان دستم را، بوسید.....داشتم می مردم از این عذاب وجدان یکباره.... از هجوم این همه حس ناشناخته...... گنگی.... گیجی.... عذاب.... خواستن... ترس.... استرس.... میل.... شوق...... شرم......آب دهانم را قورت دادم..... من، می توانستم... من، باید یک چیزهایی را به خودم...، به کامران...، و به خدای خودم ثابت می کردم... و می دانستم که خیلی وقت ها، باید خودت خودت را آچمز کنی.... قفل کنی! خودت را دور بزنی، بپیچی...، و طی یک حرکت، توی روی ترس هایت، بایستی.......!!!!دستم را روی صورتش فشردم: بمیرم..... پس من خیلی اذیتت کردم.............حالا، من همان مادر پنج ساله ای بودم، که توی بازی با روشنک، علی پسرش می شد........ مادر پنج ساله ای، که تمام خستگی ها را کنار می زد، تا پسرش آرام باشد..... مادر پنج ساله ای که همه ی ناملایمات را کنار می زد، که پسرش...، ساکن جزیره ی امن و آرام عشق باشد........ حتی با همان یخچال پلاستیکی سفید و..... چرخ خیاطی صورتی و فنجان های کوچک چای.............چشم های تبدارش...، پر از مهر شد.... پلک زد: نه .... نه زیاد.....و من را توی بغلش بالا کشید، و در را، به روی راهروی سرخابی، بست...
احساس سرما می کردم.... تاریکی... و میلی مفرط، به خواب بیشتر......گوشه ی ملافه ی نازک را گرفتم و به دور خودم پچیدم.....پاهایم را توی شکمم جمع کردم....چقدر خوابم می آمد.....یکی از چشم هایم را به قدر دو میلی متر باز کردم و دنبال ساعت دیواری اتاق گشتم...... 9..... چشم هایم را بستم..... با هم خوابم می آمد..... امروز چند شنبه بود.....؟؟ فکر کنم پنج شنبه...... دیشب کامران آمد......دست های کرخم را کشیدم..... وااااای.... چقدر خوب بود که آمد....... خمیازه ی بلندی کشیدم...... چشم هایم را با لذت بیشتری بهم فشردم و لبیخند زدم.......... ساعت 9 بود...... و پنج شنبه..... چندم بود....؟! احتمالا سوم........ سوم؟؟ پنج شنبه؟؟ وای!! امروز دکتر بهروزی می آمد دانشگاه!!! وای!!! فقط امروز وقت داشتم که ازش امضا بگیرم......!!! اگر نه، این کورس را برای یک ترم از دست می دادم.....!!! جفت چشم هایم را باز کردم!!! اولین چیزی که دیدم، پیراهن سفید کامران، با لکه های پرتقالی، پرت شده کف اتاق.......!!!! لبم را به دندان گرفتم و از جا پریدم...!!!- کامران!!! کامران پاشو!!!و آرام زدم به بازویش! خواب خواب بود..... دستم را گذاشتم روی بازویش و صدایم را، آرام تر کردم: کامی؟! عزیزم....... بیدار نمی شی؟! من دیرم شده....!!و جمله ی آخر را تقریبا با ناله گفتم!با چشم های بسته، اخم کرد.....بهروزی تا یازده بیشتر دانشگاه نبود!!! کامران بلند شو!!!!!دستی میان موهایم کشیدم..... خم شدم روی صورتش و آهسته تر ونوازشگر تر، زمزمه کردم: استادم الان می ره.... امضاشو می خوام کامی.....بی هوا کشیدم توی بغلش.... پوف محکمی کردم... اما.... منکر این نشدم که همین آغوش امن و بی دغدغه، صبحم را، ساخت......! دستم را میان موهای پریشانش فرو بردم: بیدار نمی شی؟! کاپیتان......؟!همان جوری خواب، ابروهایش را فرستاد بالا و نچ کشیده ای گفت........!!!کلافه شدم... اما دلم نمی خواست اذیتش کنم..... بی نهایت خسته بود..... دلم نیامد..... شب گذشته هم... بعد از من بیدار بود انگار. دم دمای صبح که چشم باز کرده بودم، دیدم که با چشم های قرمز، هنوز بیدارست... باز خوابیده بودم... موهایش را بهم ریختم... ملافه را روی نیم تنه ی برهنه اش بالا کشیدم.... بوسه ی سریعی به گونه اش زدم و همان طور ملافه پیچ، از جایم بلند شدم......دولا شدم و از روی زمین لباس ها را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم... حوله ام را برداشتم و در حمام را که می بستم، لبخند روی لب هایش را، دیدم...... متبسم، پرسیدم: خوابی پسرم؟!یکی از چشم هایش را، که حالا، و امروز صبح، خمار تر از هر لحظه ای به نظر می رسید، نیمه باز کرد.... با شیطنت.... با خواب آلودگی..... و صدایش، پر از گرفتگی و دو رگه ای....- خوابم میاد.....پلک زدم... آرام... لبخند زدم... آرام تر.....- بخواب....و در را، بستم..
کامران هنوزخواب بود.... بدو بدو لباس پوشیدم...... کیف و چادرم را برداشتم و همان طور که از اتاق بیرون می زدم، گفتم: من می رم دانشگاه... تا ظهر کارم طول می کشه... خداحافظ....و از اتاق زدم بیرون... دلم داشت ضعف می رفت.........!!! رفتم سر یخچال... بسته ی خرما را کشیدم بیرون.... گردو ها را چپاندم میانش... چای ساز را زدم به برق.... نه وقت این یکی را نداشتم... صدای کامران، خیلی نزدیک بود: یه چیزی بخور، خودم می رسونمت.برگشتم.. دست به کمر.. وسط هال ایستاده بود.....خرما را قورت دادم و از شرمی ناگهانی از یادآوری همه ی آنچه که گذشته بود، رویم را برگرداندم: نمی خوام.. خسته ای، برو بخواب....صدایش، دو رگه بود هنوز: می گم می رسونمت، می رسونمت دیگه....با اخم، برگشتم طرفش: بد اخلاق....!و رفتم سمت چای ساز و دو تا لیوان برداشتم و لیپتون احمد نوار قرمز را، توی لیوان ها انداختم..... سر صبحی... بعد از... ببین چجوری بد خلقی کرد باهات ساره.... لبم را به دندان گرفتم تا اشک بی موقع و بی دلیلم، جاری نشود.....دست هایش، حلقه شد دور چادر سیاهم.....صورتش را چسباند به گونه ام: من بداخلاقم.......؟!اخمم را، غلیظ تر و دلخور تر کردم: ولم کن....ولم نکرد... محکم ترم گرفت..... نفس خوابش خورد توی صورتم.... اخمم رفت..... محکم بوسیدم: عشـــــق من......... یه چایی به ما میدی؟!با گریز و خجالت و خنده، زدمش کنار: اِاِاِ....! برو اونور!!!خندید..... لپ داغ و بخار گرفته ام را کشید......- صبحانه ی کامل بخور...، می رسونمت.....و رفت که دوش بگیرد....و من، هر چی فکر کردم، یادم نیامد که یکبار، صبحانه را، صبونه ادا کرده باشد.......یادم نیامد.....لبخند زدم.....و دو تا چاپ خوشرنگ ریختم..... و آب پرتقال..... و خرما... و پنیر و گردو و مربای توت فرنگی عمه خانوم.... و تخم مرغ عسلی... توی پایه های کوتاه و شیشه ای.....تی شرت آبی خوشرنگی تنش کرده بود.... خنده ام را که دید، چشمکی زد، پر از شیطنت : پیرهنمو میدی خشک شویی!! نارنجی شده!!!!سرم را انداختم پایین.... لعنتی.....................- خودت ببر بده!!!- نــــــچ!!! خودت می بری میگی پیرهن آقامونو رنگی کردم!!!لیوانم را کوبیدم روی میز: کـــــامــــــــــــران!!!!!!!!!!!!
قهقهه هایش هنوز توی گوشم زنگ می زد، وقتی جلوی در اصلی پیاده ام کرد و عینک آفتابی اش را بالا زد: 12 میام دنبالت.تا برسم به گروه و به دنبال دکتر بهروزی بگردم، از ده و نیم گذشته بود..... خانوم محمدی یک از مسئولین گروه ، گفت که باید الان ها پیدایش بشود.... رفتم بیرون.. داشت از ته راهرو می آمد و موجودی کنارش بود، که هیچ دلم نمی خواست اولین روز خوشبختی و آرامشم، چشمم بهش بیفتد......!!نزدیک شدند... کیانی داشت باهاش حرف می زد... بهروزی اهمیتی نمی داد...... صدایم را صاف کردم.....- سلام استاد.... ببخشید....ابروهای گره کور خورده ی کیانی، من را نشانه گرفت.... فکر کردم که حداقل سه چهار سالی از ما بزرگتر است....بهروزی نیم نگاهی بهم انداخت: بله؟؟- امضا می خوام استاد... واسه افزایش ظرفیت....تند سر تکان داد و نگاهش را به کاغذ های توی دستش دوخت: اصلا خانوم!! ظرفیت تکمیله!!!رو کرد به کیانی: شمام همین طور آقای کیانی... برید من کار دارم.. کلاس جا نداره!! داره منفجر می شه!! من نمی تونم چهل و پنج نفرو جمع کنم!!!!!کیانی زیر لب غرغر کرد: بی عرضه!!!و من شنیدم!! و بهروزی شنید!!!! چشم های گردش را معطوف او کرد: بلــــــــــــــــــه؟؟؟خنده ام را خوردم!!! چه عجب، یک بار یک حرف مثبت زد!!!!کیانی با همان قیافه ی درهم، جواب داد: من یه نفر آدم، چه اختلالی درست می کنم تو کلاس شما؟؟؟بهروزی موهای کم پشت جلوی سرش را عقب زد..، نگاه تحقیر آمیزی سر تا پای کیانی انداخت و با حالتی خورد کننده، گفت: شما سر تا پات اختلاله آقا!!!!!یعنی فقط دلم می خواست بنشینم، یک بسته پفک دستم بگیرم، و از ته دل، به قیافه ی وا رفته و هاج و واج کیانی، قهقهه بزنم..........!!!!!بهروزی راه افتاد سمت گروه.....کیانی نفس نفس می زد....نگاه غضب آلودی به من انداخت.....صدایش را بالا برد: اختلال جد و آبادته!!!!!!نمی دانم بهروزی شنید یا خودش را زد به نشنیدن...!!! نمی دانم کیانی چطور جرات کرد همچین جوابی بدهد.... حتی نمی دانم چرا آنطور ماتم برده بود به صورتش....!!! گوشی اش را گرفت کنار گوشش: هنگامه؟؟ کجایی؟؟؟هنگامه را دیدم که داشت از آن سوی راهرو می آمد....داشتم فکر می کردم لابد بهروزی گوش هایش سنگین بوده... و گرنه امکان نداشت از کنار کیانی بگذرد.... و اینکه کیانی، چطور با پول ها و نفوذش، می تازد.........!!!گوشی اش را قطع کرد و چرخید سمت من... سر تا پایم را براندز کرد.... اخمم، غلیظ شد.....پوزخند زد: برو بگو دوستات برات امضا بگیرن... بهروزی از لچک به سرا خوشش نمیاد...!!!!و رفت.......و دهان من، که به اندازه ی ورودی غار علی صدر، باز مانده بود......و بخاری که از گوش هایم بلند می شد.....و خاک بر سر من که جوابش را ندادم!!!و خاک!!!!!!!گوشی ام را گرفتم کنار گوشم: الو شادی؟؟؟ باید ببینمت!
آن روز به هر ترتیبی که بود، از بهروزی امضا گرفتم!!! نه به وسیله ی شادی ای که لچک به سر نبود!!!! با دست ها و زبان خودم!!! فقط شادی را بغلم نگه داشتم و ازش سوء استفاده کردم.....! و هی توی دلم گفتم که خدا من را ببخشد......برای کامران که تعریف کردم، از دیدگاه بهروزی کلی خندید... دلم نمی خواست بخندد، اما خندید......!! شاید هم حق داشت... من حرفی از کیانی و واژه ی مزخرفش نزده بودم..... فقط گفته بودم که بهروزی از چادری ها خوشش نمی آید.... شاید...، حق داشت......تمام آن روز به گشت زدن توی خیابان ها و نهار خانه سر زده مان به خانه ی عاطفه صدر گذشت... من گفتم سر زده نرویم، کامران دستم را کشید که مامانمه....!!! بیاااا!!!!عصر هم خراب شدیم خانه ی عمه..... و باز، سر زده.... این بار اما کامران از بیرون غذا گرفت..... و بعد از شام، هی با نگاهش گفت که برویم.. و من هی لب گزیدم.. و هی با خنده، رو برگرداندم... و عمه فهمید!! و کنار گوشم گفت: برو....و من خوشحال بودم که عمه ذوق کرد... به اندازه ی تمام بیست ، بیست و یک سال عمر من، از دیدن ما دو تا، آن جور شاد و سرحال، ذوق کرد..... و بیشتر از من، قربان صدقه ی کامران رفت!!! و من، باز توی دلم نالیدم که: باز پسر دید، منو یادش رفت!! ای عمه ی پسر پرست!!!!!!********************************************روز ها به آرامی می گذشت..... نا ملایمتی نبود..... اگر هم بود، زندگی بود...! باید ها و نباید های همیشگی زندگی !! آدمیزاد بودیم دیگر!! زندگیمان هم خرج داشت، هم کار خانه داشت، هم خرید داشت!!! و من...، چقدر عاشق خرید های دو نفره ی شهروند آخر هفته مان بودم.......یک شب یکی از همکاران کامران پاگشایمان کرد..... مستاصل بودم که چی بپوشم.... کامران از چادر حریر همیشگی ام، ناراضی به نظر می رسید..... من به رویش لبخند می زد... به روی من، لبخند نمی زد..........چادر را گذاشتم توی کیفم..... بهتر بود آنجا تصمیم بگیرم..... بلوز و دامن روشنی پوشیدم..... کامران گفت خوب شده ام..... دستم به شیشه ی عطر نرفت... کامران اخم کرد..... توی دلم گفتم خدایا.... و برای اخم نکردن و راضی نگه داشتنش، کمی عطر زدم......از وقتی عروسی کردیم و رفتیم سر زندگیمان، اصرارم به پاشنه های بلند، بیشتر شد... کامران به مسخره می خندید.... من ناراحت می شدم....و نمی توانستم بگویم که چقدر برایم مهم است، که کنارش، آنقدر جوجه به نظر نرسم........یک بار هم که پایم پیچید، کفش ها را ممنوعه اعلام کرد!!!! کلی قربان صدقه اش رفتم... کلی چشم هایم را مظلوم کردم و لبخند ژکوند تحویلش دادم، که پلمپ کفش ها را، باز کند............شب میهمانی همکارانش، شب خوبی بود..... خوب، اما پر از نقطه های تاریکی که تازه به چشمم می آمد...... پر از دلهره های کوچک، برای فرار از خنده های بی دغدغه ی زن ها و مرد ها با هم.... برای گریز از دست دادن کامران با خانم ها.... برای ترس های کور شده ی من!!!!!!! که ای کــــــــــــــاش......، یکبار، فقط یکبار، خیلی قبل تر، توی دوره ی محرمیت، حاج خانوم اجازه میداد و باهاش به معاشرت دوستانش می رفتم.......به خودم توی آینه ی چشم هایش، لبخند زدم.... نه... هیچ اتفاقی نیفتاده بود..... حال خراب شده ی من، هیچ ربطی به این تفاوت های جزیی و ریز ریز، نداشت...... باید حالمان را خوب نگه دارم... باید بعدا بهش بگویم که دلم نمی خواهد به جز دست های من، دست های دیگری را بفشارد...هر چند، کوتاه... بی منظور... بی حس......من.... ایمان داشتم که چشم های کامران، پاک ست..... ایمان داشتم که مرد ست...... مردی که چشم هایش خطا نمی کند..........کامران دستم را فشرده بود... بهم چشمکی زد... بهش لبخند ترسیده ای زدم..... دستم را، پنهان از چشم همه، بوسیده بود.....نفس آسوده ام، رها شد.......آن شب جمعا ده دوازده نفری بودیم.... تقریبا همه توی رنج سنی کامران بودند..، یا کمی بیشتر..... سیامک هم بود.. حال روشنک را پرسید.. معنی دار پرسید... کامران خندید.... من به سیامک، چشم غره ای تصنعی رفتم.....خانوم یکی از خلبانها ازم پرسیده بود: با چادر راحتی؟برایش توضیح داده بودم که تنها با این پوشش راحتم!.... دختر خوب و مهربانی بود.... مثل باقی خانم های جمع... به جز دو تا از مهماندار ها که اصلا دوست نداشتم چشمم بهشان بیفتد......!!!آخر شب...، توی راه، کامران پرسیده بود: امشب مث همیشه نبودی.....جوابش را نداده بودم.. تیز تر از آنی بود که بتوانم سرش را کلاه بگذارم......سکوت کرد.....حواسم را دادم به روشنک که قرار بود فردا بیاید تهران... و نمی فهمیدم که برای چی... که اول ترمی... این همه راه...کامران دستم را گرفت و راهنما زد.....به حلقه ی دست هایمان نگاه کردم.........چقدر حس بدی داشتم.... چقدر حس آدمی را داشتم که خودش دو دستی سر خودش را کلاه گذاشته.......! چقدر دلم می خواست همه ی حرف هایم را، رک بهش بزنم...... چقدر دلم می خواست دردی که آن شب...، روی دلم گذاشته شده بود را، برایش بیرون بریزم..............به حلقه ی دوتایی تو دستم نگاه کردم......من، شوهرم را، داشتم.......چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.....و خداوند حافظ همه ی انسان هاست...
سرم را که از سجاده برداشتم، نشسته بود لبه ی تخت و داشت با لبخند نگاهم می کرد.....مهرم را بوسیدم و به رویش لبخند زدم: چیه؟!هیچی نگفت... فقط همان جوری، خیره و متبسم و متفکر، ماند......تسبیحم را برداشتم و میان دست هایم گرفتم.... از تخت پایین آمد... جلوی پایم... کنار سجاده ی سبز، نشست..... نگاهش را دور تا دور چادر و مقنعه ی سفید صورتی ام گرداند و زمزمه کرد: چرا وقتی نماز می خونی... اینقدر دوستت دارم؟!تسبیح را لای انگشتانم پیچیدم.... سرم را انداختم پایین.... انگشتش را کشید به چادرم....- وقتی می خوای نماز بخونی... عطر می زنی؟؟با تکان سر، تایید کردم.....- تو چجوری می تونی روزی پنج بار، هر بار!! ، اینقد به خودت برسی....!!!!؟ تا حالا واسه من از این کارا نکردیاااااا....... به خدات حسودیم می شه!!!!لبخند زدم: دروغ نگووو!!! من از این کارا نکردم؟؟ بعدم....انگشت هایم را میان موهایش لغزاندم: خدای من نه، خدا مال همه س....از بازی انگشت هایم با موهایش، لذت می برد....گونه اش را به ساعدم سایید: وقتی اینجوری می بینمت، همه ی چیزای که تو دوست داری و من دوست ندارم، برام ارزش می شن!!چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید: اینجوری که می بینمت، زبونم لال می شه!!!خودم را کشیدم جلو.... تسبیحم را انداختم توی گردنش و لبخند زدم: پس همیشه همین جوری باشم!!خندید و دستی به تسبیح کشید: لال بشم، از خیلی چیزای دیگه م محروم میشیاااااا!!!خندیدم... و مقنعه ام را از سرم کشیدم.....- خیلی وقتا فکر می کنم تو دورت یه حلقه ی محافظ داری....!! بعضی وقتا که عصبی می شم، یا نا خواسته صدام بلند می شه، می ترسم ساره!! دلم نمی خواد!! نمی خوام اذیتت کنم!! می ترسم خدات یه جوووری بزنه تو کاسه کوزه م که....انگشتم را گذاشتم روی لبش: چی میگی تو؟؟؟ مگه داری با یه قدیس حرف می زنی؟؟ یا مگه خودتو با یه جانی اشتباه گرفتی؟؟ حالت خوبه کامران؟؟؟؟نگاهش را از من دور کرد: نه... خوب نیستم..........حواسم را دادم به مقنعه ی تا شده....باز نگاهش پی من بود... نمی دانستم چرا امروز، اینجوری می کرد...... نه که امروز... هر وقتی که نماز می خواندم، مخصوصا عصر و غروب، اگر خانه بود، همین جوری می نشست رو به رویم و خیره می شد بهم! هر چقدر هم بهش می گفتم که تو قبله ی من نیستی!! نمازم خراب می شود!! گوش نمی کرد!! آن وقت بود که من مجبور می شدم جایم را عوض کنم.... یکی دو بار که تهدیدش کردم، آن طرف تر رفت و دیگر اذیتم نکرد......نگاهش را تسبیح توی گردنش، کَند و به من داد..... جلوتر آمد.... چشم هایش داغ بود.... خنده ی مرموزی روی لبم نشست..... دستم را گذاشتم تخت سینه اش و هلش دادم: برو اونورررر!!!!!!با یک حرکت از جا کندم و میان خنده گفت: یه بار شد از این دیالوگ مزخرفت دست بکشی؟؟؟زدم روی شانه اش و از آن خنده های با دست پس بزن، با پا پیش بکش، کردم....- نه که تو خیلی گوش می کنی!! یا خیلیم بدت میاد......- بر منکرش لعنت!!و بلند خندید.........و ما، قطعا خانواده ی خوشبختی بودیم........آن شب شام مهمان من شد.... کامران گفته بود می خواهد ببیند پول یک ناجی، چه مزه ای دارد!!!! گفته بودم دوزار ده شه ی ناجی، آن هم ناجی ای که شوهرش اینقدر اذیتش می کند، خوردن ندارد!!!!! رفتیم بیرون... گشتی توی خیابان ها زدیم... نم باران پاییزی گرفته بود..... از ماشین تا رستوران را قدم زدیم..... کامران حرف زد.. من گوش کردم... از خاطرات بچگی هایش گفت...... من گوش دادم..... و یادم افتاد که امروز روشنک آمده ... و فردا باید بروم دیدنش....بعد که غذایمان تمام شد و من آخرین جرعه ی نوشابه و او آخرین سیب زمینی مانده توی ظرف را حلال کردیم، نیشخند زد که: دیدی خوردن داشت؟؟خندیده بودم.... بی شوخی می خواستم حساب کنم و کیف پولم را درآوردم که لپم را کشید و گفت که غلافش کنم...... بعد هم توی چشم هایم دقیق شد و با شیطنتی ویران کننده....، زمزمه کرد: نمی دونستم ناجی ها انقد خوش هیکلن!! واجب شد یه بار بیام بخش ممنوعه!!لبخند از لب هایم، وا رفت.......برق چشم های بی شرفش، بیشتر شد.....می خواست من را اذیت کند....!! می خواست من را بچزاند.....!!! می خواست حرص خوردنم را تماشا کند!!!فکر کرده بود!!!!نمی دانست که ساره ی دست پرورده ی این چند ماه خودش و این ازدواج آسمانی و زمینی هم، چیز هایی توی چنته اش دارد...........!!!لنگه ابرویی بالا دادم....، لبخند کج و وسوسه کننده ای به رویش زدم....، و کلماتم را پرت کردم توی صورتش:می ترسم گیر کنه تو گلوتون...!
کلید را توی در چرخاندم و ساک خرید بدست، خود خسته و هلاکم را پرت کردم تو.....ساک را رها کردم روی زمین و همان جور که چادر از سرم می کشیدم, چشمم افتاد به اوپنی که من صبح تمیزش کرده بودم و حالا پر از خرت و پرت بود!!! غرغر کنان گفتم: یه بار نمی تونه ببینه همه جا تمیزه.... اه... خسته شدم....که با احساس دیدن کسی از گوشه چشم, وحشت زده به سمت هال برگشتم.... واااااای خدااااااای من...........!!!!چادر از سرم رها شد و کیفم از توی دستانم سر خورد پایین....چی می دیدم؟؟؟؟کامران بود که با لبخند به طرفم می آمد: سلام عزیزدلم....! خسته نباشی....!با دهانی نیمه باز و چشم های درشت شده، به روشنک نگاه کردم که داشت روی میز ها را گردگیری می کرد... علی که روی نردبام ایستاده بود و بادکنک ها را به آرگ سقف می آویخت..... و کامران... که حالا نزدیکم ایستاده بود و آماده ی بغل کردنم.....همان طور شوک زده ، خودم را عقب کشیدم و جلوی علی لب به دندان گزیدم: اینجا چه خبره؟؟؟کامران با مهربانی، دستش را دور شانه ام انداخت: تولدت مبارک خانومم!!!مات شدم.... نگاهم از کامران رفت به روشی و از روشی به علی..... باورم نمی شد!!! که همه ی این کارها.. این تزیینات... این میوه های چیده شده ی گوشه ی سالن.....انگشت اشاره ام را گرفتم سمت خودم: تولد من؟؟؟علی با خنده گفت: چقد این خواهر مارو عذاب دادی که حالا این خوش ذوقیات باورش نمی شه؟؟؟؟کامی نیشخندی زد و مقنعه ام را از سرم کشید..... دستش را پس زدم و به سمت بچه ها رفتم: چیکار دارین می کنین؟؟ مگه تولدم امروزه؟؟ امروز چندمه اصلا؟؟روشنک بغلم کرد و بوسیدم: امروز بیست و شیشمه مهره! تولدتم مبارک آجی کوچولو!!خنده و ذوق ریخت توی چشم هایم و پاشیده شد به چشم های سبز خواهرم: من اصلا یادم نبود..... وااااای......دست هایم را کوبیدم بهم و همان طور بالا پایین پران، چرخیدم طرف علی... از بالای پله ها بهم خندید و چشمکی زد: خر حمالیاش مال ما بود، ذوقش مال خانوم!!!کامران با یک لیوان آب خنک به سمتم آمد: برادری گفتن!!!علی از پله ها پایین پرید: حیف که دامادی!!!و خودش را انداخت روی مبل.... لیوان خالی آب را به دست کامران دادم و توی چشم هایش، خندیدم: باورت می شه سال اولیه که یادم رفته بود؟؟؟ هی دو سه روزه دپرسم، میگم چمه هاا....دستش را انداخت دور گردنم... جلوی علی و روشی خجالت کشیدم و خواستم پسش بزنم که نگذاشت و چفت دست هایش را سفت تر کرد.... علی داشت می گفت: برو بگیر دو ساعت بخواب... هفت قوم تاتار خراب می شن اینجا!!- قوم تاتار؟؟؟علی-رفقا و خانوم بچه های ما!!روشنک-تو برو بخواب، من هستم...از زیر دست های کامران در رفتم و به روشی گفتم: کیا میان؟؟علی جواب داد: جوونانه س خواهرم!! ننه بابا، یُخ!!!دلم ریخت....... یعنی چی........؟؟؟!!روشنک چشمکی زد: سور و ساتی داریم!! یالا برو دیگه.. داری میمیری از رنگ پریدگی...!!دوست...؟ جوان......؟ تولد......تولد من مگر نبود.....؟؟؟؟باز از روشنک پرسیدم: شام چی؟؟ بذار برم یه چیزی درست....کامی پرید وسط حرفم: سفارش داده م... نمی خواد تو کاری بکنی... برو دیگه...روشنک هلم داد سمت راهروی سرخابی.... صدای ترکیدن یکی از بادکنک ها بلند شد... علی و کامران به چیزی که من نفهمیدم, خندیدند..... روی تخت نشستم و از روشنک که داشت به کمد لباس هایم نگاه می کرد, پرسیدم: روشنک.....؟!خیره به لباس ها، جواب داد: هوم.....؟!- روشنک مهمونیه؟؟چرخید طرفم: خنگ شدی؟؟ پس مراسم ختمه!!؟- نه... یعنی...- چی میگی ساره؟؟؟دستم رفت به دکمه های مانتویم: دوستای کامران هستن...؟!- آره!! دوستای خودتم هستن... ساره تولده دیگه!!! خوشحال نشدی؟؟- مو... موزیک....- اَه!! حوصله مو سر میبریاااا!! نه می خوایم بشینیم دو انگشتی دست بزنیم!!!نفسم را فوت کردم بیرون.... دو سه دست لباس روی پا تختی گذاشت....- یه چرت بزن، بیام با هم انتخاب کنیم چی بپوشی.....
گیج و با حالتی میان خوشحالی و درماندگی، چشمهای خسته ام را، بستم......
صدای موزیک باعث شد درز چشمامو باز کنم..... عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه...... زندگیم با بودنت درست مثل بهشته........لبخند روی لب هایم نشست... دستامو بالای سرم کشیدم و چرخی زدم که خوردم به کامران که لبه ی تخت نشسته بود.... و داشت با چشم های براقش، نگاهم می کرد...... سر جایم نیم خیز شدم و به صورت مهربانش خیره شدم... دسته ای از موهایم را کشید: بدو برو حموم!! شیش و نیمه!!!جستی زدم و خودم را انداختم توی حمام... صدای موزیک آنقدری بلند بود که هم من بشنومش...،هم با شنیدنش ذوق کنم....،هم.... هم دلهره به دلم راه پیدا کند که این تولد... خیلی معمولی نیست..... به سبک من نیست..... نیست.......از حمام که بیرون آمدم، روشنک و گلچین توی اتاقم بودند و داشتند حرف می زدند... گلی را بوسیدم: به شما یاد ندادن بی اجازه تو اتا کسی نرید؟؟گلی با شیطنت ابرو بالا داد: نخیییییییر!!!! مگه اینکه سر بریده داشته باشه!!!چشمکی به روشی زد: که سر بریده تم پیدا نکردیم!!!مشتی کوچک حواله ی شانه اش کردم .... روشنک موهایم را سشوار کشید... خواست بپیچد که مچش را گرفتم و از توی آینه نگاهش کردم: حواست هست؟؟ من روسری سرمه!چند لحظه نگاهم کرد... بعد آرام بابلیس را کناری گذاشت و رفت که لباس ها را بیاورد.... گلچین نگاهی به لوازم آرایشم انداختک کوفتت بشه!! چقد معرکه ن!!لبخند زدم.... روشنک لباس ها را روی تخت انداخت: بیا انتخاب کن....گلی یک چیز می گفت, روشی یک چیز، من یک چیز.... بالاخره هم با کلی چک و چانه زدن..., کت دامن آبی سفیدی را پوشیدم... روشنک خوشش نیامد! می گفت لابد می خوای روسری ات را هم لبنانی ببندی و حالم را بهم بزنی!! گلی با نگاه تاییدم کرد.... مستاصل شدم.... کت و دامنش میدی بود و گل های محو آبی سفید داشت..... روشنک جیغ جیغ کرد: آخه با اینکه نمی تونی ساپورت مشکی بپوشی!! یا باید لخت باشی، یا سفید!!! امل بازی درنیار ساره!!!و چقدر که من به این کلمه حساس بودم!!!!گلی باز لباس هایم را زیر و رو کرد!!! و با گفتن این خوبه، دامن سفید و بلند و تنگی را از کمد بیرون کشید. این یکی یادگار خانه ی پدری بود! خب.. بد نشد... دامن را پوشیدم و کت قبلی را.... خوب بود... خوب شد! روشنک هم راضی به نظر می رسید.....گلی نشاندم و پشت پلکم را خط آبی سیر کشید... زیر چشمم را سفید کرد... رژم را صورتی کمرنگ کرد... و گفت که خوبست!!صد بار خودم را چک کردم... برگشتم سمت گلی: یعنی اینجوری برم؟؟؟روشنک نفسش را فوت کرد بیرون و راه افتاد سمت در: من می رم لباسمو بپوشم...گلی فشاری به دستم داد: مهمونیه ساره.... کامران کلی دنگ و فنگ راه انداخته..... فقط کافیه بری بیرون و یه نگاه به باندها و رقص نور و بساط پذیرایی و چند نفری که اومدن بندازی!! تولد توئه! تو زنشی! می خواد افتخار کنه... لذت ببره.....نمی فهمیدم....... نمی فهمیدم..........سرم را گرفتم میان دست هایم......گلی کفش هایم را کنار پایم گذاشت: پاشو ساره... یکم بزرگ شو..
از اتاق که بیرون رفتم، سالن تقریبا تاریک بود.... دلشوره گرفتم... دلشوره گرفتم از این سبک دور..... از این سبک عجیب و غریب... از این سبک بدون سنخیت با من......هفت هشت نفری آمده بودند.... علی اولین کسی بود که دیدم... دست انداخت دورم و بوسیدم و تبریک گفت.... صدای موزیک، کمتر از قبل به گوش می رسید.... گلی داشت پذیرایی می کرد... هیجان داشتم.... تند رفتم به آشپز خانه... همه چیز درست بود.... با ذوق برگشتم بروم بیرون که کامران که در آستانه ی ورودی ایستاده بود، سوت بلند بالایی زد.....خندیدم.... نگاه چندشی به روسری سرم انداخت و با اشاره گفت: اون چیه!!!دلم لرزید....... اما لبخند زدم......رفتم و به دوستانش خوشامد گفتم.... رفتم و سعی کردم هر بدی ای را که میبینم, هر تفاوتی که به چشمم می آید..., بسپارم به دست های فراموشکار باد........ساعت نزدیک 9 بود که سالن خانه پر شد....! نزدیک سی چهل تا دختر و پسر..... با لباس های مختلف... پوشش هایی متفاوت با من..... و من چقدر دلم می خواست که حاج خانوم، طی الارض می کرد!!!!!!!از این فکر خندیدم....اکثر مهمان ها دوستان کامران بودند... تک و توک مجرد... بیشتر با خانم هایشان... چند تایی با لبخند, چند تایی با نیش نگاه به روسری سرم..... دوستان روشنک هم بودند.... چند تا از بچه های دانشگاه و دو تا از ناجی ها.... گلی و شادی... حنانه هم که مطمئن بودم نمی آید! اما هدیه اش را داده بود شادی بیاورد..... چقدر حنا خوب بود... توی دلم قربان صدقه ی چشم های روشن و قلب روشن ترش رفتم.....صدای موزیک بالا بود..... یک عالمه آدم وسط ریخته بودند.... چندتایی سیگار می کشیدند... چند تایی شربت می خوردند..... من توی دلم نمی دانستم باید چه حسی داشته باشم.... کامران خوشحال بود... من باید به رویش خوشحالی می پاشیدم..... عین احمق ها لبخند می زدم... به همه لبخند می زدم... هر وری که می چرخیدم، لبخند می زدم...... و هی خودم را توی آشپزخانه قایم می کردم... و یکی می رسید که بکشدم بیرون... و گهگاه، اخم کامران.......با استرس روی صندلی ای نشستم..... سیامک را دیدم که با روشی حرف می زد... داشتند با هم می رقصیدند.... صورت سیامک تا گردن قرمز بود... فکر کردم مگر مجبور بود انقدر برقصد........و کمی لبه ی روسری آبی سفیدم را تکان دادم که خنک شوم.....کسی کنارم نشست... کامران بود.....- تو چرا همش یه جا نشستی؟؟- خب... باید چیکار کنم؟؟- خوشحال نیستی ساره؟!و چشم هایش را تنگ کرد...... لبخند زدم... باز از همان احمقانه ها... باز از همان خود را خر پنداشتن ها......- این چه حرفیه......!؟سری تکان داد..... نگاهی به بقیه انداخت که می رقصیدند... باز از آن حالت ها که انگار آنجا نبود..... زمزمه کرد: تو نمی رقصی؟!فقط توانستم به رویش پلک بزنم.....من را نمی شناخت؟!رنگ به چشم هایش برگشت... دستی به شانه ام زد و از جایش برخاست و چشمکی زد: برم فنو بزنم.. گرمه..
شام با موزیک لایت صرف شد... سلف... بعضی ها دوتا دوتا.. بعضی تکی... بعضی دور اوپن.... من و کامران با هم..... با خنده چنگال را توی دهانم می گذاشت... اشاره می کردم که حواس خیلی ها به ماست... اشاره می کرد که به درک.................!!!شام جمع شد..... صدای موزیک رفت بالا... ساعت یازده شد.... من هنوز میان شادی و دلشوره بودم....یکی از پسرها, از دور سوت زد و بطری شیشه ای توی دستش را بالا گرفت و خودش را پرت کرد وسط جمع رقصان.....روی صندلی ام، صاف نشستم.... گردنم خشک شد......!! چیزی توی مغزم الارم می داد!!!با نگاهم کامران را جستجو کردم.... گوشه ای ایستاده بود و با یکی از دوستانش حرف می زد..... دنبال علی گشتم...... جیک تو جیک گلچین...، گوشه ی سمت چپ و انتهایی سالن....... برگشتم طرف شادی... داشت می رقصید..... آن طرف تر... یکی از پسرهای جوان تر، سیگار روشنم کرد... گرفت سمت دوست دخترش......دلم شور شد..... دلم چنگ شد... دلم، ریخت........................موزیک شاد تر از قبل... کوبنده تر... بیس بالا......من احمق این وسط چکار می کردم؟؟؟؟؟سر جایم ایستادم... چند نفری برگشتند نگاهم کردند... نتوانستم لبخند بزنم..... نتوانستم احمق باشم.......! اینجا خانه ی من بود!! آن بطری حرام توی خانه ی من چکار می کرد؟؟؟؟؟؟مشت هایم سفت شد.... کامران از دور دیدم... آمد جلو... داغ می شدم... داغ تر از هر لحظه ای..... دویدم سمت راهروی سرخابی.... کامران بازویم را کشید: ساره!!برگشتم.. نفسم بند آمده بود... خدایا... خدایا.... من را ببخش... من حقیر و احمق بیشعور را ببخش..... خدایاااااا.......دستم را از دستش کشیدم بیرون.....انگشت تهدیدم را گرفتم سمتش: تو... تو....نفسم بالا نمی آمد.....هنوز داشتند آن وسط می رقصیدند.... هنوز آن مهماندار لعنتی با آن پیراهن نصفه نیمه، داشت خودش را به همه نشان می داد..... هنوز حواس علی به من نبود... هنوز روشنک با سیامک می خندید.......هنوز من بهانه ی این همه شادی و پایکوبی بودم....................صدای خنده شان توی سرم دوران کرد......کامران ضربه ی آرامی بین دو کتفم زد... هین بلندی کشیدم و لاشه ی نفس گندیده و پر تعفنم را بیرون انداختم........- کام... کامران....- چرا حرف نمی زنی؟؟ ساره؟؟ آب بیارم برات؟؟؟چشم هایم می سوخت.... دستش را محکم گرفتم و بی واهمه...، بی خجالت....، التماس کردم: اون بطری تو خونه ی من چیکار می کنه کامران......!؟یک تای ابرویش بالا رفت..... چند لحظه نگاهم کرد... صدای خنده های توی هال، توی سرم می پیچید.....- ساره این... این تولده....!- تولد؟؟؟- ببین... باشه میگم جمعش کنن.... خوبه؟!اشک توی چشم هایم حلقه زد و ....... با حالتی که بی شباهت به درمانده ها نبود....، خفه نالیدم: من تو این خونه نماز می خونم کامران..................کلافه به صورتش دست کشید:مهمونیه دیگه ساره جان! میگی من چیکار کنم؟؟دستش را رها کردم.....بوی بدی از دهانش به صورتم پرت شد.....حتی نتوانستم آب دهانم را قورت بدهم......تکیه ام را دادم به دیوار سرخابی....چقدر.......، بریده بریده حرف می زدم........- تو.... تو.... کامران... توام.........؟!آمد جلو.... دست هایش را گذاشت دو طرفم: عزیزم.... ساره جان....دست هایش را با خشونت کنار زدم و جیغ زدم: به من دست نزن!!!!و خودم را انداختم توی اتاق خواب و درش را محکم بستم......تف به گور پدر من و تولدم، با هم!!....
خط آبی چشمم, از زار زدن ها.... پخش شد... کامران کلافه به در می زد... صدایم می کرد... عذر میخواست..... کم، اما می خواست... می گفت: عزیزم... بذار تموم شه، بعدا در موردش حرف می زنیم...هق هق می کردم.... دلم می خواست بمیرم......صدای روشنک بهش پیوست: ساره زشته!! پاشو بیا کیکو ببر!! ساره!!!کامران آهسته تر ازقبل زمزمه کرد: ساره جان... بیا بعدا در مورد حرف می زنیم... سر جدت آبرو ریزی نکن.....!!سر جدم..... سر جدم؟؟؟آخرین قطره ی اشکم را توی دستمال ریختم....خدایا..... دلم نمی خواهد اذیتشان کنم... خدایا... دلم نمی خواهد اذیتش کنم... نمی خواهم چیزی را بهم بریزم.....دستمال کاغذی را پشت پلک هایم کشیدم......خیره شدم به آینه.... پوزخند دردناکی زدم.... باز باید، احمق بشوم..........کلید را توی قفل چرخاندم... کامران نفس آسوده ای کشید... نگاهش نکردم... روشنک دستم را کشید: بیا تا کسی نفهمیده غیب شدی!!و توی گوشم پچ پچ کرد: خیلی نفهمی!!! نمی گی آبروی شوهرت می ره؟؟؟دستم را از توی دستش بیرون کشیدم..... و گوشه ای نشستم....علی و گلی آمدند نزدیک..... انگار واقعا هم هیچ کس این غیبت یک ربع بیست دقیقه ای را نفهمیده بود...... مبل سه نفره ی بالای سالن خالی شد... میز جلویش هم.... کادوها را شادی چید رویش.... روشنک گفت آنجا بنشینم... رقص نور بیشتر... زرد... سبز.... قرمز.....و باز صدای تولدت مبارک، توی سرم پیچید.... کسی وسط نمی رقصید.... همه با خنده و خوشرویی نشسته بودند و یا حرف می زدند، یا حواسشان به من بود.... فشفشه های توی دست ها...، یکی یکی...، توسط شادی روشن شد....... با خنده به سمتم آمد...امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره......بوسیدم....از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره.....فشفشه ای بدستم داد..... و من به این فکر کردم که تا به حال همچین تولدی نداشته ام.......... که نه همچین....، حتی تولدی که تویش بشود موزیک گذاشت........ که حاج خانوم نگوید قطع کنید آن صدای وامانده را... که علی غرغر نکند و از خانه بیرون نزند... که روشی و علی، تنها تنها مهمانی نروند و من کنار آقاجون و حاج خانوم، سال سوخته ام را، خاموش نکنم..........لبخند زدم.... خدایا.. من را ببخش... نمی خواهم احمق باشم.... نمی خواهم دل بشکنم......خانم یکی از کاپیتان ها با خوشرویی به سمتم آمد... ایستادم.... دست دادیم.. روبوسی کرد: خیلی ماهی عزیزم... انشالا صد سال به از این سال ها.....داشتم جوابش را می دادم...، که صدای سوت و جیغ بالا رفت......کامران داشت از دور می آمد.....کیک بزرگ پر فشفشه میان دست هایش بود.....میان چشم هایش، نور بود....خنده بود.....شادی بود....عشق بود.............زدم کنار همه ی آنچه را که دیده و شنیده بودم.....خدایا.... می خواهم، نگهش دارم....!!خنده ی لبم پررنگ شد.......صدای دست و سوت.... موزیک بالا.... نور پاشیده بر صورت کامران.... نور شمع ها و فشفشه های کیک پخش شده بر صورت دوست داشتنی اش......دهانش بوی الکل می داد.....؟! به... به درک.............. بوی ضعیف......؟! به.... به درک......... من....... من...... من می خواهم خوشحال باشم..... من.... من باید خوشحال باشم..... من دوست دارم که از تمام تولدم، از همه ی تولد هایی که نداشته ام، کامران را با این صورت مهربان و نورانی، داشته باشم...........عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه....... زندگیم با دیدنت درست مثل بهشته......و باهاش می خواند....و می خندید..... خندیدم..... نور ریختم به جشنم..... نور دادم به چشم هایش.....رسید نزدیکم..... داشت باهام بازی می کرد... می خواست کیک را بهم ندهد..... می خواست بروم دنبالش.....تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک... عزیزم دوستت دارم... تولدت مبارک... تولدت مبارک.........!!و صدای بلند تولدت مبارک.....و بلند....و بلند.....خندیدم... اشک توی دلم بود... زخم توی دلم بود... اما خندیدم..........جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست..... جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست.....کیک را چپ و راست کرد... دستم را گرفت... لبم را گزیدم..... خندید... دوست داشت باهاش بخندم.... دوست داشت ببینم که چقدر برایم زحمت کشیده......! دوست داشت که ببینم.....!! که باهاش باشم....!! خدایا..... چهل شب بر من حرامش کرده ای..........؟! زخم خورد به دلم..... دلم، خون گریه کرد....... اما لبخند زدم....... دلم زار زد.....، اما لبخند زدم................امشب رو لبا گل های خنده واسه ی توست... آرزوی ما بخت بلند در طالع توست.......کامران کیک را جلوی صورتم گرفت... همه دست زدند..... علی سوت زد... بلند و کشیده..... شادی فیلم می گرفت.... دوربین شادی توی صورت نورانی کامران بود..... کامران لبخند زد.... مشروب خورده بود....؟؟؟ کامران با حرکت لب، قربان صدقه ام رفت....... نفسم را جمع کردم..... امشب تولد من بود...... بیست و ششم پاییز دوست داشتنی من.......!دعا کردم.... آرزو کردم... که همیشه خوشبختی توی چنگم باشد... دعا کردم... که خدا نگهم دارد.... که من را حفظ کند..... که فرشته های نگهبانش را از روی دوشم برندارد.... و دعا کردم....، که کامران را برای من نگه دارد..... حتی اگر فرشته های من را بردارد و روی شانه های او بنشاند....... حتی.........عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک......چشم هایم را باز کردم.... صورت کامران پشت نور شمع ها بود.... خندیدم.... و فوت کردم.............و کامران هم فوت کرد..... تمام شمع ها را.... تمام فشفشه ها را.... با هم فوت کردیم.......نفسش توی نفسم خورد.....، اما بگذار برای من زهر شود.... نه او....کیک را گذاشت روی میز و کنارم نشست... دستش را انداخت دور گردنم..... سرش را کج کرد... همان جور، لعنتی وار................خم شد.... خواست ببوسدم...... رفت سمت گونه ام.... از آن بطری حرام نوشیده بود..... من ندیده بودم..، اما بویش را متوجه می شدم.. هر چند ضعیف...... پس چرا این همه هشیار بود؟؟ پس چرا نگاهش مثل همیشه بود.....؟؟ لب هایش را چسباند به گونه ام..... گونه ام را بوسید...... آرام و کوتاه...... شاید نخواست جلوی آن همه آدم خجالت بکشم... شاید ..... شاید فهمیده بود که دلم نمی خواهد لب به بطری خورده اش، بر گونه ام بنشیند......و من..... چقدر میان خواستن و نخواستن، دست و پا می زدم...............موزیک از اول پلی شد..... با صدایی بالاتر.... صدای اندی پیچید توی خانه.... کامران گفت می رود و برمی گردد...... علی و گلچین من را بوسیدند.. تبریک گفتند و دوتایی رفتند وسط..... و من فکر کردم که علی، همان علی گریزان از خانه و مومن به شیوه ی خودش است.... که اگر هوای من را دارد، درونش که عوض نشده...... شادی و یکی از خانم ها آمدند و مشغول بریدن کیک شدند.... چشمم به هدیه ها بود..... یکی یکی می آمدند و بهم تبریک می گفتند.... روشنک هم گوشه ای ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد... اما آنجا نبود.... کامران آمد... صدای سوت چند نفر رفت بالا.... کامران دست هایش را به سمت من باز کرده بود....... تمام قبلم......، تمام هستی و زندگی ام.....، ریخت.............................!از من می خواست باهاش برقصم؟؟؟قرمز شدم... آتش گرفتم... سوختم......برای چی؟ برای کی؟؟؟ برای چی دارم اینجور می سوزم؟؟ برای چی دارم هی توی دلم استغفار می کنم؟؟؟ و برای چی این همه دلم می سوزد که چرا نمی توانم باهاش باشم....... مطابق میلش باشم...... و چرااااا این همه تضاد در من بود..................کامران دوست داشتنی شده بود... دست هایش را باز کرده بود... آرام... بشکن می زد..... لبخند داشت..... من را می خواست..... منی که به شیوه ی شادی اش نبودم...... اشک توی چشمم حلقه زد...... کامران داشت بلند بلند می خواند: عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه... زندگیم با بودنت درست مثل بهشته....! تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک... عزیزم دوستت دارم! تولدت مبارک............. تولدت مبارک...............دستم را کشیدم زیر چشمم.... باز کاسه ی چشم سفید چشمم را، رطوبت گرفت.......نگاهم خورد به روشنک... دست به سینه.. یک گوشه... به روشنک اشاره کردم..... کامران اخم کرد..... سرم را به چپ و راست تکان دادم..... باز به روشنک اشاره کردم... روشنک رفت سمت کامران..... کامران نگاهش را از من گرفت..... من لبخند زدم... من شوهرم را دست کسی سپردم.... دست هم خونم... دست پاره ی تنم...... کامران رقصید.... نه آنقدر ها با میل که به طرف من آمده بود... روشنک رقصید..... با همان تبسم گنگ...... من لبخد زدم......و لبخند زدم.....و لبخند زدم..........مهمان ها یکی یکی رفتند..... خانه، تک به تک خالی شد..... رقص نور و فلاش... ، خاموش شد........ بوی دود و سیگار، قطع شد....... حواس کسی به من نبود....پاهایم از بس ایستاده بودم، گزگز می کرد... ضعف می رفت..... تمام کابینت ها را چک کردم... بطری ای نبود..... فقط روی اوپن پر بود از لیوان های یخ و تنقلات......کامران صدایم زد.....همه رفته بودند....به دنبال صدایش رفتم.......و چقدر دلم نمی خواست آن شب، چشمم توی چشمش بیفتد......کنار حمام اتاق خواب ایستاده بود... و دست هایش توی جیب جین تیره اش بودند.... با لبخندی محو، اشاره ای به داخل کرد: وانو برات گرم کردم.... یکم ریلکس کن... آروم می شی.... خستگیت در میره....نگاه خیس و ماتم بهش بود... نگاه پایین و دزدیده اش.... از اتاق بیرون رفت......پنجه ی پایم را گذاشتم توی حمام.... لبه ی وان، پر از شمع های کوتاه و کوچک... و سفید..... و قرمز.... اشکم ریخت کف حمام..... انگشتم را گذاشتم روی یکی از شمع ها... من سوختم... شمع خاموش شد...........با همان لباس ها...، نشستم توی وان.... چشم هایم را بستم........خدایا...... تو بگو... بگو چکار کنم........پلک هایم را فشردم.....چقدر شب سختی بود....چقدر پرده ی کنار نرفته داشتیم ما......چقدر....... ضعیف بودم...............اما خدیایا......!؟؟ من نمی خواستم به خاطر این تفاوت ها.... همه ی زندگیم را از دست بدهم.......!خوابم برد... گیج شدم.... منگ شدم...... محو شدم..... از شدت خستگی، نیمه هوش شدم... اما هنوز حواسم را از دست نداده بودم..... کسی در را باز کرد... حوله پیچید دورم.... کمی توی بغلش نگهم داشت..... حس کردم که دارد نگاهم می کند.... کسی که مشروب خورده بود... کسی که نگاه حرام نینداخته بود...، اما به یک باره، توی یک حرکت، ضربه فنی ام کرده بود...، و خواسته یا ناخواسته....، این همه تفاوت را، به صورتم کوبانده بود..................همان طور که توی بغلش بودم، لب هایش را چسباند به گونه ام.... طولانی...... ببین که چقدر تورا دوست دارد............!؟گذاشتم روی تخت.... لحاف پشم شیشه ی نازک را کشید رویم.... دست کشید میان موهایم..... انگشت کشید روی پیشانی ام..... نفسش را...، به سختی....، فرستاد بیرون..........زنجیری را که بهم هدیه داده بود...، همان که یک توپ پر نگین قرمز داشت، روی دست هایم گذاشت....و کلاهک چراغ خواب مینیاتوری را خاموش کرد...
چشم هایم را باز کردم..... هوا تاریک و روشن بود... لحاف نازک را کنار زدم و از جایم بلند شدم... کامران خواب بود.. ساعدش روی پیشانیش... منتهی الیه تخت.... دلم جمع شد..... روفرشی های سبکم را پایم کردم و لحاف را روی کامران کشیدم و از اتاق بیرون زدم.... وضو گرفتم و قامت بستم.... مسجد نداشتیم... نور هم نبود.... حتی صدای اذان را هم نمی شنیدم....دست هایم را گرفتم کناره های گوشم و الله اکبر گفتم....حواسم جمع نمی شد... حواسم جمع نمی شد... لعنت به من....!! دوباره قامت بستم....یک دور تسبیح همیشگی ام را فرستادم... و یادم افتاد که عمه خانوم بعد هر نماز صبح، برای همه ی از دست رفته گانش، فاتحه می فرستند.... چقدر دلم هوای عمه را کرده بود......جانمازم را جمع کردم و رفتم توی آشپزخانه.... چه بلایی سر آشپزخانه ی تمیزم آمده بود....... آه از نهادم بلند شد.... لبخند تلخی گوشه ی لبم نشست.... یکی یکی لیوان ها و بشقاب ها را جمع کردم..... سینک دوقلو را پر از آب کردم.... اول بشقاب ها را شستم.... بعد قاشق و چنگال... بعد ظرف های دیگر... آخر سر..... تمام دو سه دست لیوان را...، توی سینک پر از آب فرو کردم..... حالا باید پاک می شد... پاک.... کاش تمام ذهن من هم پاک می شد... کاش تمام شب گذشته هم پاک می شد... کاش از وجود کامران هم پاک می شد...... و احساس گناه، تمام وجودم را تسخیر کرد...........پاورچین پاورچین رفتم توی هال... آنجا خیلی بهم ریخته نبود.... آشغال ها را جمع کردم و بردم توی آشپزخانه.... زیر کتری را روشن کردم.... دلم ضعف می رفت... آنقدر گرسنه بودم که..... اما میل به هیچی نداشتم.....چای دم کردم... کره و عسل.... روی اوپن چیدم... چرا دست و دلم نمی رفت......؟! چرا اینقدر بی حال و بی جان بودم.........؟! دستکش هایم را کندم و گوشه ای گذاشتم..... سایه ی کامران افتاد توی هال... خواب آلود... نگاهم را از چشم هایش گرفتم و سلام آهسته ای دادم.... همان قدر آهسته، جوابم را داد.... نشست پشت اوپن... صورتش غرق خواب بود و نشُسته..... توی دلم لبخند کمرنگی زدم....باز یاد بوی دهانش افتادم.... باز.... صلوات فرستادم و توی لیوان های مخصوص دو نفره مان چای ریختم.... معمولا کمی پررنگ تر از من می خورد.... لیوان را گذاشتم جلویش و خواستم بروم که صدای ضعیف و خشدارش ، مولکول های اکسیژن و نیتروژن و هیدروژن را زد کنار و به پرده ی گوشم نشست: نمی شینی...؟!نتوانستم... نتوانستم گوش ندهم... نشستم... سرش را انداخت پایین و مشغول شد... سرم را انداختم پایین و تکه نانی به دهانم گذاشتم.... آرام پرسید: کی بیدار شدی...؟!چقدر آرام بود... چقدر آرام حرف می زد..... چقدر این آدم آرام را دوست داشتم............- وقت نماز....و دلم خواست ازش بپرسم که می دانی وقت نماز کی است؟؟؟؟دلم بد شده بود..... دلم......... لب گزیدم و خودم را سرزنش کردم.....لیوان چایم را نصفه رها کردم و خواستم بلند شوم که مچم را گرفت... نگاهی بهش انداختم.... دلخور... سرزنشگر... از آن نگاه ها که توی وجود من نبود........- چرا صبحانه تو نمی خوری؟!- میل ندارم......- دیشبم چیزی نخوردی... حواسم هست.....!دلم پوزخند زد..... از آن تلخ ها.... از آن دردناک ها.........خواستم دستم را بکشم که محکم تر نگهش داشت... از جایش بلند شد.... اوپن را دور زد و روبه رویم ایستاد..... سرم را انداختم پایین... خم شد.... برای من جوجه در مقابلش، تا کمر، خم شد....!!!- ساره.....؟!نفسش خورد توی صورتم..... دلم لرزید.... دلم..... دل وامانده ام........دست دیگرش را حایل کمرم کرد....تک تک حواس پنجگانه ام را از بر بود... تمام نقاط ضعفم را می دانست... حتی می دانست چجوری باید نگاهم کند تا رام بشوم....... حتی...........چانه ام را بالا کشیدم و نگاهش کردم.... باز سرش کج بود... باز لبخندش کج بود... باز.....ببخشم....؟! چی را ببخشم.......... مگر من باید ببخشم... منی که این همه خطاکارم...... منی که با چشم های کور شده ام دیدم و یک بار هم نپرسیدم.... ندیدم.... لال شدم..... و هنوز.... ، لالم..... و می خواهم که همینجور لال و عاشق، بمانم.......موهای چسبیده به پیشانی ام را زد کنار... چشم هایش... مژه های برگشته و نیمه بازش.... قلبم..... قلبم..... لبخند زد... محو.... کمرنگ......- تولدت مبارک......و خم شد و رفت سمت لب هایم...حرام نوشیده بود....حلال ترین آدم زندگی من...،حرام نوشیده بود......مشتم را چسباندم به سینه اش....بغضم را قورت دادم....با آخرین قدرت ممکن.....مشتم را فشار دادم..... که برو........... که برو..........بیشتر خم شد... رهایم نکرد... ولم نکرد... بیشتر.....داشتم می مردم از بغض... داشتم خفه می شدم.... داشتم........داشتم پسش می زدم......و نمی خواستم.....نه می خواستم...، نه.... می شد.... نه.... می توانستم.....سرم را چسباندم به سینه اش....و با هق هقی عظیم....، تمام فشار این بیست و چهار ساعت را تخلیه کردم...
پرواز های کامران و استخر و دانشگاه من، سر جایش بود......روشنک فردای تولد برگشت شیراز... عاطفه جون زنگ زده و پرسیده بود کی می روید ماه عسل؟؟ گفته بودم احتمالا تعطیلات بین دو ترم....حاج خانوم زنگ می زد... مو به مواطلاعات می گرفت... مو به مو سوال و جواب می کرد... ریز به ریز نصیحت می کرد.... نصیحت هایی که هیچ وقت به دردم نخورد....... هیچ وقت.........بعد از تولدم، دیگر حرفی درباره ی آن شب نشد.... و من همه ی آن روزها خودم را مقصر می دانستم بابت کوری و ندیدنم... بعد با خودم می گفتم...، خب..! حالا که دیدم!! چه کاری ازم می آید؟؟ چه کاری باید بکنم؟؟ باید چجوری حرفش را پیش بکشم... چجوری شروع کنم و ازش بپرسم که وقتی نماز من را دوست دارد، چرا خودش نمی خواند؟؟ چرا از حلقه ی محافظ خودش استفاده نمی کند......؟! اما نه بلد بودم که چجوری بپرسم....، نه فرصتی دست می داد...... کامران هیچ جوره به من راه نمی داد.... نمی فهمیدم... حالی ام نبود....... نمی دانستم چجوری من هم رگ خوابش را بدست بگیرم..... نمی دانستم..... و شاید هم مهم ترین مساله این بود که...، نمی خواستم!!!!! می ترسیدم!! وحشت داشتم!!!! فرار را بر قرار و مواجه شدن با واقعیت ها....، ترجیح می دادم.........یک شب تماس گرفتم خانه ی همکارش... خانمش نازی گوشی را برداشت و من برای آخر هفته دعوتشان کردم.... خوشحال شد و گفت که برنامه ای ندارند... با همکار دیگرش هم تماس گرفتم..... دعوتشان کردم.... به کامران که گفتم، چند لحظه بهم خیره شد..... بعد متبسم ازم تشکر کرد....اولین قدم را، برداشته بودم.......آن شب خوب پوشیدم.... به خودم رسیدم... کمی، بیشتر از همیشه.... کامران داشت بلوزش را تنش می کرد و من از توی آینه بهش خیره بودم... چشمکی زد و خندید: جونم؟!نگاهم را دزدیدم و شالم را بستم: هیچی....و فکر کردم که این دو سه هفته، چیزی توی دل هایمان است که شبیه حریر نازک پنجره های هال، میانمان کشیده شده.....تی شرت آبی پررنگش را تنش کرد و آمد دنبالم: یه دقه...توی راهروی سرخابی، ایستادم. و این بار فکر کردم که این رنگ چقدر بهش می آید....- اگه بخوای....به لباس هایم اشاره کرد و ادامه داد: می تونی چادرتو بپوشی...می توانم؟؟ داشت اجازه می داد؟؟ صدایی توی سرم گفت: نه... دارد محبت می کند......راه افتادم سمت هال: نه... همین جوری راحت ترم....شب خوبی بود.. و تقریبا خوش گذشت.... دست پخت من هم بد نشد... کامران به شوخی می گفت که تهدید هایش اثر کرده... و فقط من می دانستم که چقدر حاج خانوم توی گوشم خوانده که مرد است و شکمش.... و باز هم فقط و فقط خودم می دانتسم که چقدر تلاش کرده ام تا چیزی درست کنم، باب میلش....
بعد از آن جنجال و بیرون ریزی، چند روزی به سکوت گذشت.... به گریز... به مدارا.....روشنک آمده بود تهران... این را وقتی فهمیدم که صبح پنج شنبه زنگ خانه ام به صدا درآمد و روشی با یک جعبه شیرینی و سوغات، خودش را انداخت توی بغلم....!- تو اینجا چیکار می کنی؟؟- کشته مرده ی استقبالتم من خواهر!!!و نگاهی به دور تا دور خانه انداخت.... مانتویش را ازش گرفتم: خوش اومدی... فقط شوکه شدم...!!شالش را از سرش کشید: حوصله م سر رفت.... خوابگاه کسی نیست... واسه این دو سه روز تعطیلی همه رفتن ولایت! مام گفتیم بیام خونه خواهرمون!!چشم هایم گرد شد: کل این دو سه روزو؟؟؟خندید و خودش را انداخت روی مبل: چقدم که تو ذوق کردی!! نه بابا.... همین یه ساعتو....مانتویش را آویزان کردم و ازش پرسیدم چی می خورد.... همان طور که تاپش را توی تنش تکان می داد تا خنک شود، نگاهی به اتاق خواب ها انداخت: تنهایی؟؟سینی شربت را روی میز گذاشتم: آره.. کامران جایی کار داشت.... رفت...شربت را یک نفس سر کشید و گذاشت سر جایش...رفتم توی آشپزخانه .... آمد دنبالم و توی قابلمه های روی گاز، سرک کشید: چی داریم نهار؟؟به چشم های خوشگل و سبزش، خندیدم: هنوز هیچی.. پیاز داغ خالی...!!دستی به شانه ام زد: ببینم واسه خواهر بزرگت چجوری تهیه می بینی!!!!و نشست روی یکی از صندلی ها.... ظرف ها را جمع و جور کردم و گوشت را از فریزر درآوردم: امتحان کیه؟؟ آماده ای؟- آره... آماده م.... زدم تو گوشش!!- تو گوش شیراز؟؟- نمی دونم... شایدم تهران....تهران؟؟ با تعجب برگشتم طرفش: تو که می گفتی بمیرم پامو از شیراز بیرون نمی ذارم!!!؟؟شروع کرد ترق ترق، استخوان های دستش را شکستن: نمی دونم.... چهار ساله اونجام... دلم هوای اینجارو کرده....خندیدم و گوشت را تفت دادم: زیر سایه ی خانواده؟؟؟پوزخند کشداری زد: فک کن!! صد ساااال!!! خونه میگیرم!- چی؟؟ خونه؟؟ دختر حاجی فتوحی بره خونه بگیره؟؟ حالت خوشه روشی؟؟- خوشِ خوش!!- معلومه.... همین مونده بخوای خونه بگیری...بی حوصله از روی صندلی بلند شد: هنوز که تصمیمی نگرفته م...!! اما مطمئن باش من نه کاری به حرف مردم دارم، نه عقاید قرقره میرزایی خونواده م!!!سری تکان دادم..... چیزی نداشتم که بگویم......قیمه درست کردم.. روشنک عاشق قیمه بود.. این جا خواهرم در اولویت بود و شوهرم، میزبان.....زبانم خشک شده بود و دلم به شدت آب می خواست..... اما چشم به روی شیشه ی چشمک زن آب بستم و دل کندم.... کامران اس ام اس زد که نهار نمی آید... بهش نگفتم که روشی آمده..... نهار را برای روشنک کشیدم و وقتی فهمید روزه ام، جدا ناراحت و دلخور شد که چرا این همه پای گاز ایستاده ام... مهم نبود... بعد که قیمه را خورد، کلی تعریف کرد که فکرش را نمی کرده بتوانم چیزی درست کنم.....!!! توی خواب و بیداری و چرت عصر بودیم که کامران زنگ زد... صدایش بد به گوشم می رسید و محیطش شلوغ بود... گفت بیا به این آدرسی که می گویم.... از آن طرف برویم بام.....با روشی حاضر شدیم و راه افتادیم سمت کافه ی محبوب کامران.... نزدیک خانه ی بود و زود رسیدیم.... روشنک ریموت ماشین را زد و سوت کشید: همکارای جیگرشم هستن؟؟خنده ام گرفت: روشنک!!!چشمکی زد و دو تا پله ی ورودی را بالا رفت.... کامران بود که از پشت سر بازویم را گرفت.... لبخند زدم.. لبخند زد و بعد چشمش افتاد به روشنک... نمی دانم چرا... اما حس کردم که چهره اش درهم رفت......... و از این فکر که از حضور خواهر من خوشحال نیست، ناراحت شدم..... طبق معمول با هم دست دادند و کامی بردمان گوشه ی سمت چپ.... سیامک بود... با یونیفرم.... نازی و شوهرش بودند... با یکی دیگر از دوستانشان.... پیش خدمت آمد و همه سفارش دادند... کامی منو را داده بود دستم: چی می خوری عزیزم؟!منو را بستم.... لبخند زدم و آهسته توی گوشش گفتم: نمی تونم چیزی بخورم....اخم هایش درهم رفت و چشم هایش باریک شد: یعنی چی؟؟آهسته تر گفتم: روزه م....قفسه ی سینه اش، یکهو!! ، یکهو بالا و پایین شد.......! و دیدم که گردنش ، رو به قرمزی رفت...
با حرص زیر لب غرید: حالا نمی شد یه امروزو روزه نگیری...؟؟؟وا رفتم.... و تمام ذهنم پر شد از اینکه: من برای سلامتی تو و پروازهایت روزه گرفته ام..........سیامک داشت می پرسید: چی میل دارید ساره خانوم؟کامران به جای من جواب داد: چیزی نمی خوره...نازی پرید وسط: چرا؟؟متبسم بودم: روزه م.....ابرو های همگی شان پرید بالا... دیدم که کامران پای چپش را با استرس تکان داد......!دستم را از زیر میز، بدون جلب توجه کسی، گذاشتم روی پایش....پایش آرام گرفت....شوهر نازی پرسید: روز خاصیه؟؟روشنک به جای من جواب داد: نه بابا... ساره از این کارا زیاد می کنه!! یه دوره ای رِ به رِ واسه علی روزه می گرفت!!!! دوره ی دانشگاش...آن لحظه واقعا دلم می خواست از اصطلاحات شادی استفاده کنم و جفت پا بروم توی صورت روشنک!!!!سیامک خندید: بابا ساره خانوم دست راستت زیر سر ما!! یه دعاییم واس ما بکن!!صورتم داغ بود و به هیچ وجه دلم نمی خواست بحث به این سمت و سو برود.... کامران بحث را عوض کرد و از روشی درباره ی آمدنش پرسید.... و من خیره شدم به دسر شکلاتی نازی و قهوه اسپرسوی کامران و چای نعنای روشنک.....یک ساعتی که توی کافی شاپ بودیم، به سکوت کامران گذشت... و حرف زدن بقیه و بگو بخند... بگو بخندی که من هم، درش سهیم بودم.... نازی اصرار کرد بمانیم تا من افطار کنم، اما من امتناع کردم و گفتم که صبر می کنم تا برسیم بام.... هنوز یک ربعی مانده بود تا اذان.... کامران برایم چای نعنا گرفت تا توی ماشین روزه ام را باز کنم.. چای نعنا گرفت، اما اخم هایش درهم بود.....توی ماشین سکوت کامل بود. روشنک با ماشین خودش آمد و من با کامران.... دلم خیلی بهم بود... خیلی.... از وقتی رفتیم کافه اینجوری شدم.. هی گفتم صبر می کنم تا اذان... بهتر نشدم.. اخم های بی دلیل کامران هم بدترش می کرد.... یک جا ماشینی پیچید جلویش و او محکم ترمز زد که نصف بیشتر لیوان پلاستیکی توی دستم ریخت کف ماشین.... و باز غرغر... نه به خاطر ماشین.. به خاطر اینکه می گفت الان من می مانم و تو، که معده ات خالیست! اصلا نمی فهمیدم چرا یک دفعه اینجور بهم ریخته... اهسته گفتم: چیزی شده....؟!جوابم را نداد....بی طاقت شدم....و باز صدایش زدم: کامران.....سرعتش رفت روی صد و بیست....دلم بهم خورد....دستم را گذاشتم روی بازویش و صدایم رفت بالا: کامران!! چیکار می کنی؟؟نفس پر حرصش را پرت کرد توی صورتم: این روزه ت چه صیغه ای بود؟؟؟لیوان از دستم پرت شد کف ماشین و کامران شیب تند مقدس اردبیلی را پر گاز طی کرد...... جیغم بی اراده بود: چته؟؟چته؟؟ چته؟؟ ساره داری چجوری باهاش حرف می زنی؟؟؟صدایی شبیه به صدای شادی توی گوشم فریاد زد که: خففففه شو!!!!کامران طوفان شده بود.....قرمز شده بود....و من داشتم خفه می شدم از عجز درک این همه بهم ریختگی.........!!!فریادش، تمام تنم را به رعشه در آورد........، و صدای اذان ، ریخت توی فریادش: روشنک اینجا چه غلطی می کنه؟!
تو به من خندیدی....و نمی دانستی...من به چه دلهره.....از باغچه ی همسایه.......من به چه دلهره.....تو به من خندیدی....و نمی دانستی.....و نمی دانستی.....و نمی دانستی.......................پشت سر ایکس 3 سفید، زد روی ترمز....سرم روی داشبورد بود....بی هیچ ضربه ای....فقط افتاده بود روی داشبورد....و انگاری که بدنم، تحمل نگهداری اش را نداشت.......دستم را کشیدم روی لیوان پلاستیکی کف ماشین....سر من داد زده بود.......؟!بوی ضعیف نعنا، پیچید توی دماغم.....و زمزمه ی یا غیاث المستغیثین.......، دعای کمیل مهدیه ی تهران هر پنج شنبه با حاج خانوم و حنانه.....، گوش هایم را پر کرد.........هوا توی ماشین نبود..... هوا توی ریه های من نبود... هوا حتی ، توی دست های کامران هم نبود...............!در ماشین را باز کرد.... صدایش زدم... ضعیف.... با آخرین قدرتی که زیر آوار باور هایم داشتم.... ضعیف تر از همه ی صدا های دنیا....- کامران........؟!یک پایش بیرون بود..... مکث کرد... مشتش را روی فرمان که نه.....، روی قلب من کوبید و..............، پیاده شد......و در ماشین را...، چنان بهم کوبید که.......زبان خشک شده ام را توی دهانم گرداندم و پیاده شدم..... خفه شو ساره... نازی داشت به طرفم می آمد..... خفه شو و به روی خودت نیاور..... نازی می گفت: قبول باشه.... دهانت را ببند و عین خانم ها رفتار کن...... صدای روشنک، از پشت سرم بود: این چرا قاطی کرد یهو؟؟ دهانت را ببند و لبخند بزن...... نازی اخم کرد: رفت بالا؟؟..... سکوت کن و بعدا درباره اش فکر کن..... روشنک کیفش را انداخت توی بغلم: برم دنبالش ببینم کجا رفت...... خفه شو و بمیــــــــــــــــــــــ ـــر.................!!!نفهمیدم چجوری خودم را تا محوطه ی شلوغ، بالاکشیدم... نازی می پرسید بحثتون شده؟ من می گفتم نه... چه بحثی.....؟؟؟!!!!!سه ساعت تمام به زجر من گذشت.... سه ساعت تمام هر وری را که او نگاه می کرد نگاه کردم، بلکه ببیندم.... سه ساعت تمام سرم رو به انفجار بود و دلم به شدت بهم می خورد.....کامران درهم و اخمو بود... این را همه فهمیدند.. کامرانی که من ندیدم صدایش بالا برود..، ندیدم صورتش درهم شود...، ندیدم آبروداری نکند، بدجوری بهم ریخته بود!فقط شوهر نازی دستش را کشید و بردش، به بهانه ی خریدن چیزی برای من و باز کردن روزه ام......و باز وقتی که برگشت، درهم بود......و من جلوی دوست هایش...، و جلوی خواهرم....، خجالت کشیدم.........توی ماشین من هم خفه شدم. من هم نه صدایش کردم، نه پرسیدم چی شده!! فقط داشتم توی ذهنم جدال می کردم و تحلیل که چی شد، و تقصیر کی بود!!! به خانه که رسیدیم، مثل همیشه، نایستاد تا اول من بروم تو...! سوییچش را پرت کرد روی اوپن و رفت سمت اتاق خواب.... واقعیت این بود... ، که من، نه دلم می خواست آخر شبی قال کنم...، نه جراتش را داشتم که بروم طرفش......خودم را توی آشپزخانه سرگرم کردم.... ظرف های باقی نمانده!! را شستم.... دستمال کشیدم.. جا به جا کردم.... و وقتی که مطمئن که نه...! ، وقتی فکر کردم که خوابش برده.... راهی اتاق شدم...



ادامه دارد...
نظر یادتون نره!!!!!


خالکوبی قسمت5


-----------------------------------------------------------------------------------
شادی این روز ها خیلی به من محبت می کند.... هر روز عصر می آید دنبالم و می رویم دنبال لباس و آرایشگاه و خرده کاری های مانده..... دیروز با بنز پدرش آمد دنبالم و کلی پزش را به من و ماکسیمای به قول خودش فکسنی کامران داد!!! بردم چهره ها و عروس هایش را دیدیم.... بدم نیامد.... از بین دو سه تا آرایشگاه خوب دیگر، این یکی را بیشتر دوست داشتم.... زنگ زدم به کامران.... گفت آرایشگرش را نگه داریم تا خودش را برساند! تعجب کردم! تا برسد به ما، ساعت از هشت گذشته بود.... جلوی در آرایشگاه با من و شادی احوالپرسی کرد و شمرده و جدی و با تاکید، به خانوم مهری گفت: به هیچ عنوان نمی خوام اغراق آمیز باشه... کاملا ساده و بدون زرق و برق زیادی.... فقط کافیه یه عروسک بتونه کاری شده تحویلم بدید!!! اینجا رو رو سرتون خراب می کنم!!!!!!!!!
خانوم مهری ماتش برد..... قول داد و وقتی رفت، شادی دم گوشم گفت: بابا این دیگه کیه!!! قاطیه شوورت ها!!!!!!
کامران من را کشاند نزدیک خودش و با مهربانی نگاهم کرد: خوبی عزیز دلم....؟!
جلوی شادی خجالت کشیدم.... با اعتراض گفتم: چرا اینجوری حرف زدی باهاش؟؟؟
گونه ام را کشید: شما دخالت نکن...
.
.
.
دلم بدجوری گرفته بود... با حاج خانوم سر برنامه ی کامران برای ماه عسل بحثم شده بود... الا و بلا که مشهد!! کامران پرواز داشت.. گفته بود وقتی برگشتم، هر جا که خواستی می رویم.... و من علی رغم عشقم به امام رضا، نمی توانستم به کامران بگویم حاج خانوم چه گفته..... حاج خانوم می گفت بگو مامانم گفته.....!!!!
زنگ زدم به کامران..... هق هقم پشت تلفن، قطع نمی شد.....
- الو.. کامران....
- ساره؟؟ تویی؟؟ چیه؟؟
- کام..کامران.. بیا دنبالم..... بیا....
کلافه شده بود: چی شده ساره جان؟؟ داری گریه می کنی؟؟ حالت خوبه عزیزم...؟!
دستمال کاغذی خیس را توی دستم فشرده بودم: بیا دنبالم!! نمی خوام خونه باشم!!!
- باشه باشه... اومدم! یه ربع دیگه می رسم....
هرچی که دم دستم رسید را پوشیدم.... سر تا پا مشکی.... دویدم پایین.... حاج خانوم داشت با بهجت تلفنی صحبت می کرد... از آن حرف زدن های کج دار مریز..... نمایشی.... محض نگه داشتن آدم ها و پرت کردن تکه و کنایه ات، بهشان....
دلم بهم خورد........!
معده ام سوخت......
در را بهم کوبیدم و زدم بیرون! کامران تکیه داده بود به ماشین و دست به سینه، انتظار می کشید.... خواستم بزنمش کنار و سوار شوم..... بازویم را گرفت....... سرم را تا جایی که می شد بردم پایین تا چشم های خسته و پر اشکم را نبیند..... خم شد: سارا...؟!
سارا.... ساره.... هر جهنمی که می خواهی بگویی، بگو..........!!
اشکم ریخت پایین.....
دست برد و گونه ام را پاک کرد....
چشم های خیسم را تا چشم های نگرانش بالا آوردم......
دستم را زدم که کنارش بزنم: برو کنار... می خوام سوار شم.....

که نفسش را فوت کرد بیرون..... نگاهی به آسمان انداخت.... و در جدال با دست های جنگنده ی من، دست هایش را دورم حلقه کرد و برای اولین بار، به آرامی در آغوشم کشید...

می دونم چرا تا این موزیک و پلی کردم و شروع کردم به نوشتن این پست....
بی خیال... بخونید....


با تو این مرغک پر شکسته، مانده بودی اگر بال و پر داشت.....
با تو بیمی نبودش ز طوفان.....
مانده بودی اگر همسفر داشت....!
هستیم را به آتش کشیدی....
سوختم من ، ندیدی ندیدی.......!
مرگ دل آرزویت اگر بود..... مانده بودی اگر می شنیدی..............

================================================

سرم را گذاشتم روی سینه اش و تمام اشک هایم را خالی کردم.....
دیدی خجالت نداشت....
دیدی ترس نداشت.....
ببین چقدر محکم و آرام تو را گرفته.......
ببین دست هایش، چقدر مامن آرامش ست.......
ببین، که همه ی مردانگیش... ، همه ی آغوشش... ، همه ی بوی خوبش....، ببین که همه ی کامران.......! ، مال توست...........!
سرش را چسباند کنار گوشم و پچ پچ کرد: چی شده عشق من..........؟!
اشک هایم، با شدت بیشتری ریخت......
ببین که همه ی عشقش شده ای.......................!؟
لب هایم را چسباندم به پیراهن دودی اش: هیچی.....
حلقه ی دست هایش را، تنگ تر کرد........
- به من دروغ نگو دختر حاجی.......
- دروغ نمی گم....
خواست خودش را بکشد عقب، که نمی دانم چطور شد که آسمان به زمین آمد، سایه های تردید از دلم پر کشید، و برای داشتن و نگه داشتنش، این بار، من، کشیدمش و خودم را توی آغوش پر امنیتش ، نگه داشتم............
لبخندش را ندیدم، حس کردم...... و فشار دست های گرمش را، روی کمرم.......
بوسه ی آرامی به سرم زد......
تمام آرامش من...... ،
تمام امنیت من...... ،
تمام خوبی های توست........
ببین که با وجودی که آقاجون می گوید در کار خیر و وصلت، استخاره نمی کنم....، با وجودی که من ته ته دلم، هی از خدا می خواهم که برایم نشانه بیاورد....، باز می شوم ماهی تشنه لب و به تو پناه می آورم...........
نمی دانم چقدر خودم را توی بغلش قایم کردم.... چقدر ازش مهر گرفتم و چقدر صد و چهارده تای مهریه ی خودم را، به دست باد سپردم.........
نمی دانم.....
نمی دانم..........
بعد از تو... بعد از تمام محبتی که داری ذره ذره به تنم... به رگ و پی ام تزریق می کنی..... دست هایم خالی می شود کامران...... من را دوست بدار........
دوست بدار.......
خودم را آهسته و با سری به زیر، بیرون کشییدم...... مکثی کرد و در را برایم باز کرد تا سوار شوم..... وقتی نشست، پرسید: کجا بریم؟!
نگاه ماتم به وان یکاد آویزان شده به آینه ی ماشینش بود: نمی دونم.......
پایش را گذاشت روی گاز: پس خودم می برمت....
توی پارکینگ بزرگ امام زاده که توقف کرد، آرامش و معنویت، یکباره به وجودم سرازیر شد...... چرخیدم سمت کامران.... یک دستش روی فرمان و نگاه خیره و متفکرش، به رو به رو بود......
نگاهی که آنجا نبود.....
رنگ نداشت.....
مثل روز خواستگاری.....
مثل وقتی که با عمه آمدیم اینجا.....
با عمه آمدیم؟؟؟
صاف نشستم سر جایم..... چـــــــــــی.......؟؟؟؟ تکان خورد و متعجب به ابروهای درهم گره خورده من، نگاه کرد: چیزی شده.......؟؟
وقتی که چادر من توی باد خنک شهریوری تکان می خورد و به سمت امامزاده می رفتیم.....، وقتی همان موقع توی ماشین ازش پرسیده بودم که تو قبلا هم اینجا آمده ای؟؟......، وقتی که برایش از آبروریزی مکعب سبز و کوچک گفتم..... ، وقتی دهانش از حیرت بازمانده بود.........، و نگاهش ، مات شد به گنبد آجری...........، فهمیدم که وقتی این امامزاده ی دور افتاده و دوست داشتنی... وقتی این مامن مکعبی شکل پر از آرامش، وقتی این مقبره ی نورانی پر از ایمان و خدا و خلوص...، کامران را تایید کرده......، چه حاجتی به استخاره؟!؟>............

بعد تو خشم دریا و ساحل.... بعد تو پای من مانده در گل.....
مانده بودی اگر موج دریا.... تا ابد هم پر از دیدنی بود............
با تو و عشق تو زنده بودم.....
بعد تو من خودم هم نبودم.....................
بهترین شعر هستی رو با تو... مانده بودی اگر می سرودم.....


یک هفته مانده به بیست و یکم شهریور ماه....
می ترسم.....
نه از همه ی آن چیزهایی که وقتی برای اولین بار آمد به اتاقم.....
دلشوره دارم....
نه برای تفاوت هایمان.....
مــــــی ترسم از رفتن و کندن...... از جمع کردن لباس هایم..... از چمدان بدست شدن و بریدن، از خانه ی پدری....
دلـــشـــــوره دارم از رها کردن دخترانگیم...... از چشم بستن روی بی مسئولیتی ام...... از گسستن از حاج خانوم و علی و آقاجون، و پیوستن به مردی که برای کنارش نفس کشیدن، روزشماری کرده ام.....
پر از تضادم......
یک شب هایی اشک میریزم...... گریه می کنم..... سرم را فرو می برم توی بالش و اشک هایم، بند نمی آید.......
به کامران نگفته ام..... دلم نمی خواهد همدم اشک های دختری باشد که قرار است شادی هایش را باهاش تقسیم کند......
به روشنک هم نگفته ام..... دو روزی ست آمده تهران..... خیلی با من درد و دل نمی کند..... خیلی چشم توی چشم نمی شویم... نمی دانم چرا...... فقط این روز ها رنگ پریده تر از همیشه است..... و همه مان، به عادت همه ی روزهایی که از سر بیماری قلبی درمان ناپذیر و ژنتیکی اش حال خوبی نداشت ، مراعاتش را می کنیم...... سه کیلو کم کرده.... با حاج خانوم هم اگر یک درصد می توانستم حرف بزنم، حالا آنقدر غصه ی وزن کم کردن و تنگی نفس های گاه و بیگاه روشی را می خورد، که........
کامران زنگ زد.... بی حوصلگی و کم حرفی ام را که دید، گفت آماده شو میام دنبالت....
سرسری لباس پوشیدم..... طبق معمول همه ی این روزها، رژ کرم و ماتی زدم.... مداد مشکی را توی چشمم کشیدم و پاک کردم..... آمد... گفت عاطفه گفته برویم خانه ی ما.....
نشستم کنار عاطفه.... صدر پدر با مهربانی حال همه را پرسید..... کامران داشت برای همه چای می آورد.... عاطفه دستم را گرفت توی دستش و اهسته گفت: چقدر پریشونی ساره جان..... چیزی شده مادر؟!
سرم را گذاشتم روی سینه ی پر مهرش...
دست کشید روی سرم: طبیعیه دختر گلم.... همه چی طبیعیه..... یادمه زمان خودمو.... من تو یه خونواده ی خفقان بودم! کسی دخترارو آدم حساب نمی کرد.... وقتی ازدواج کردم... همه چیز رنگش برگشت...... ساره تو دختر به این ماهی و خوبی، از چی اینجوری بهم ریختی؟؟
سرم را بالا گرفت: از... از کامران می ترسی؟؟
لبم را گاز گرفتم و سرم را انداختم پایین.....
پشت دستم را نوازش کرد: اینم یه بخشی از زندگیه.....پاشو با من بیا....
و رو به کامران که سینی چای بدست و مشکوک نگاهمان می کرد، گفت: ما یکم بحث زنونه داریم!
کامی به شوخی گفت: یعنی من نیام؟؟
عاطفه خندید: داری از مردونگیت استعفا میدی؟!!
و در اتاق خوابش را به روی مرد های آن طرف دیوار، بست...............
.
.
.
از اتاق که بیرون آمدم، کامران داشت کلافه قدم میزد...... عاطفه رفت توی آشپزخانه و مارا به حال خود رها کرد... کامران آمد سمتم و دستم را گرفت توی دستش: خوبی؟؟!
لبخند زدم.... بهتر بودم..... بهتر.....
- بریم توی حیاط یه هوایی بخوریم؟!
- بریم...
- پس بدو یه چیزی بپوش.....
فقط شالم را سرم کردم و به دنبالش روان شدم...... نشستیم لبه ی حوض گرد وسط حیاط ورودی ساختمان..... دستم را فرو بردم توی حوض...... و به حرف های عاطفه فکر کردم..... جدای از بحث های زنانگی....، چقدر به مهر مادری و تسلی اش برای ترک کردن خانه ی پدری، احتیاج داشتم....... کامران دستم را توی آب گرفت......
نگاهش کردم و لبخند زدم.....
گونه ام را نوازش کرد: نبینم غمتو.....
سرم را کج کردم..... و شبیه به پیشی های ملوس....، گونه ام را مالیدم به دستش..... به شانه ام.......
زمزمه کرد: از من دلخوری؟!
سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم.....
- خیلی خصوصیه؟؟
پلک زدم که یعنی آره.....
لبخند ویران کننده ای زد وکمی نزدیکم شد: منم می تونم تو خیلی از مسایل خصوصی... کمکت کنما....
چشم هایم را گرد کردم.... نزدیک تر شد.... خودم را نکشیدم عقب.... فقط دستم را گذاشتم روی سینه اش و فشار کوچکی دادم......
چشم های قهوه ای تیره اش، تبدار بود.....
پر از عاطفه واری....
فشار دست کوچکم را بیشتر کردم و صدایم، خفیف و دورگه شد.....
- کامران.....
سرش را خم کرد.... مشت کوچکم که روی سینه اش بود، بوسید......
و من را وابسته ی خودش کرد.....
و من را بنده ی محبت هایش کرد.....
بنده ی راه آمدن هایش..... مراعاتش..... پا به پای رشد من، گام برداشتن هایش...... پا به پای کنار رفتن پرده های شرمم.... پا به پای قد کشیدن اعتماد بنفس کوتاهم..............
گونه اش را چسباند به گونه ام.....
نفسش تمام هوش و حواسم را، برده بود.......
- گشته ام در جهان و آخر کار......... ، دلبری بر گزیده ام، که مپرس..!

چمدانم را گذاشته بودم عقب ماشین و با کامران می رفتیم که لباس هایم را بچینم خانه ی جدید.....
خانه ی جدید.... خانه ی ی کامران که مبله نبود و جهیزیه ی من، مبله اش کرد...... طبقه ی یازدهم برج سفیدی اطراف پاسداران.....
تمام راه سکوت کردم.... و نگاهم به انگشتری توی دستم بود...... حلقه هایمان، توی کمد اتاق خانه ی پدری من، جا خشک کرده بودند..... روزی که رفتیم حلقه بخریم، روشنک هم گردنبند عزیزش را داد تا قفلش را درست کنم.... گردنبند اهدایی آقاجون ، که از پنج سالگی توی گردنش بود و من ندیدم که از خودش جدایش کند......
روز خریدن حلقه، علی و گلچین همراهمان شدند.... هنوز هیچ کس از ماجرای گلچین خبر نداشت.... فقط من و حالا هم، کامران...... کلافه شان کردم بس که گفتم حالا برویم مغازه ی بعدی......!! گلچین می خندید و کامران کلافه می گفت: علی اینم زن بود به من دادین؟؟؟؟
علی شیر می شد برود توی شکمش..... من و گلی قاه قاه می خندیدیم..... کامران می خندید و می نالید...... تازه خوب بود نصف خرید ها را هم نبود!!! این همه هم خسته شدم خسته شدم درمی آورد....
اول حلقه ی من را انتخاب کردیم..... مغازه ی خوشگل و خنکی بود و برایمان شربت هم آوردند!! ذوق زده به ردیف حلقه ها نگاه می کردم که کامران پشت سرم قرار گرفت و دستش را دور کمرم ، تنگ حلقه کرد....
سرم را بالا گرفتم تا بگویم زشته..... اما تمام حواس و لبخند دوست داشتنی اش، به حلقه ی توی دستم بود......
نگاه من را که دید، چشم های کشیده و همیشگی تبدارش را روشنی بخشید و آهسته گفت: جونم.....؟!
خندیدم.....
کمرم را فشرد.....
خودم را چسباندم بهش.....
با دست دیگرش، حلقه را توی انگشت دست چپم سر داد..... حلقه دوتایی بود... دو تا حلقه ی توی هم.... یکی زرد و باریک.... یکی پهن تر و سفید..... با نگین های ریز و براقی که به شکل مربع کوچکی، وسط قرار داشت...... و میان انگشت های ظزیف و کشیده ی من، برق قشنگی داشت.......
کامران دستم را فشرد......
- دوسش داری؟!
- تو دوسش داری؟
که برای دلم، من مهم نبودم....... او بود..... همه چیز، او بود.......
پلک زد: آره.... شیکه.....
حلقه ی کامران هم هر چند که من دوست نداشتم طلا باشد و به حرفم گوش نکرد، سفید و ساده بود..... با چند تا نگین خیلی ریز تر از من.... که به سختی دیده می شد....
هنوز رو به روی مغازه دار، بهم چسبیده بودیم که علی اهمی گفت و با کنایه زمزمه کرد: اگه تموم شد، بریم!!؟
چمدانم را گذاشتم وسط هال و نگاهم را دور تا دور خانه ی صد و سی متری چرخاندم......رو به روی در ورودی، آشپزخانه ی بزرگ و اوپنی بود..... سمت راست هال و بغل آشپزخانه هم راهروی اتاق خواب ها به چشم می خورد.... دو خواب بیشتر نداشت و خواب دوم شد اتاق کار و مهمان...... چقدرخندیده بودیم سرچیدن خانه..... یکی از دوست های کامران آمده بود کمک و روشنک و علی..... روشنک پکر بود اما انقدر که سیامک سر به سرش گذاشت و جلوی چشم علی بهش گفت تنبل تن پروری که دست به سیاه و سپید نمی زند، جیغ و خنده اش رفت هوا و از آن لحظه به بعد نقاب لبخند و حفظ ظاهر را کشید روی صورتش.... سیامک کباب گرفت و بعد از خوردنش همگی کف سنگ سرد و خنکی که وسط شهریور ماه می چسبید، ولو شدیم.... مرد ها دراز کشیدند و من و روشی رفتیم یکی از اتاق ها را بچینیم.... کامران رفت بالای نردبام که پرده های سفید و لمه را آویزان کند... پرده ها بلند و دو لایه تور و ساده بودند..... و خانه را درست شبیه به خانه ی عروس ها کرده بودند..... روشی پایه ی نردبام را گرفته و تکان داده بود: بندازمت؟؟؟؟
من جیغ کشیده و دویده بودم سمتشان...... روشی و علی وسیا، به قهقهه افتاده بودند.... من پر از ترس بودم.... و دل کامران برای این همه نگرانی من، ضعف رفته بود........
به همه شان توپیده بود و به روشی گفته بود: زن منو اذیت می کنی؟؟
وخیز برده و به دنبالش گذاشته بود....... من نگران قلب روشنک بودم و سیامک انگار، نگران چشم های سبزش.......! آخر سر هم کامران پارچ آب را روی سر روشی خالی کرد و فحش دو عالم را برای خودش، خرید.........
نگذاشتم کسی دست به اتاق خواب بزند..... روشی هم انگار تمایلی نداشت..... ساعت از ده گذشته بود وکامی گفته بود فردا پس فردا میام خوابو میچینیم...... و چشمکی به من زده بود...... و من، تمام روز های چیدن خانه، محال بود به تنها بودن با کامران راضی شوم......!!!! هر طور شده یکی را به دنبال خودم راه می انداختم!! یک روز گلی و شادی... یک روز روشی... یک روز عاطفه جون.......
کامران وسط وصل کردن لوستر ها و من وسط چیدن کابینت ها، اس ام اس داده بود که: بی شرف بچه منو میپیچونی؟!

هنوز ایستاده بودم وسط حال.... ، کنار چمدانم...... کامران رفت که از یخچال آب خنک بیاورد.... و از همانجا داد زد: چراوایسادی؟؟ برو بذارش تو اتاق خواب دیگه!
دسته ی چمدان را لمس کردم..... صدایش آمد: سنگینه؟ بذار من الان میام....
گفتم نه و راه افتادم به سمت راهروی اتاق خواب ها.....
چمدان را گذاشتم رو به روی کمد دولنگه ی سفید و نشستم رو به رویش...... زیپش را کشیدم و به دسته ی لباس هایم خیره ماندم...... یک دسته را برداشتم و گذاشتم طبقه ی اول...... لباسهای کامران آویزان شده بود.... دست کشیدم به یکی از پیراهن هایش و بینی ام را کشیدم بهش.......... چشمهایم بسته بود که صدای گرم و مردانه ی کامران، توی گوش هایم نشست: وقتی خودم بغل گوشتم......
و همان طور که چشم هایم بسته بود، از پهلو کشیدم توی بغلش.....
شالم را باز کرد و دستش را به نرمی روی موهایم حرکت داد..... خودم را بیشتر بهش فشردم.... دست هایش را محکم تر دورم قلاب کرد.....
- چرا می لرزی...؟!
می لرزیدم؟؟
آره.... داشتم می لرزیدم... تنم روی ویبره ی خفیفی بود.....
دستم را گذاشتم روی بازویش: چیزی نیست....
من را از خودش فاصله داد و توی چشم های گریزان و غمگینم، دقیق شد....
- هی... سارا....
- اسمم ساره س!
لبخند زد و تکه موی افتاده روی پیشانیم را عقب زد: می دونم.... حالا بگو چرا می لرزی...؟!
چانه ام لرزید: نمی دونم....
خم شد روی صورتم... چشم هایش شفاف و تب دار شده بود..... چشمهایش می سوخت... و چشم هایم، از سوختن چشم هایش.... می سوخت....
نفسش می خورد توی صورتم... دلم می خواست خودم را عقب بکشم... دلم می خواست چشم وحشت زده ام از آینده ، به چشم های نگرانش نیفتد...... دلم می خواست عقبش بزنم... بگویم برو بیرون... بگویم نمی خواهم من را اینطور ببینی... اما...... توانش را نداشتم..........
نزدیک تر شد....
- چی شده ساره..؟!
- هیچی کامران... چرا باور نمی کنی؟؟
عاقل اندر سفیه که نگاهم کرد، تازه فهمیدم که نمی توانم همه ی این هشت سال بزرگتری را، گول بزنم.........
- باید باور کنم؟؟
- نمی دونم... من... من خوبم! به خدا!!
سرش را کج کرد و لبخند کجی زد: ساره...!؟ دروغ!

لبخند زنان مشت کوچکی به سینه اش زدم: دروغ نگفتم!
مشتم را گرفت.... چشم هایش را تنگ کرد: از من می ترسی....؟!
لبم را گاز گرفتم و صورتم را برگرداندم: کامران......!
صورتم را برگرداند سمت خودش... خبری از شیطنت نبود... خبر از پناه شدن بود... خبر از کنار زدن همه ی ترس ها......
زمزمه کردم: من... من فقط.. ببین هر دختری... از اینکه داره از گذشته ش.. ازخونه ی پدریش....
انگار که فهمیده باشد چطور دارم بزرگترین دلیلم را کنار این دلیل های فرعی پنهان می کنم، گونه ام را نوازش کرد: ببین ساره... تا تو نخوای..، هیچ اتفاقی نمیفته... مث همه ی این مدت.....
آنقدر صورتم داغ شده بود که داشت دود ازش بلند می شد.....
خودم را کشیدم: ولم کن کامران.....
خندید...
آرام.....
و باز کشیدم توی بغلش....
- میگم دیوانه ای......
زدم روی دستش و هلش دادم: پاشو برو اونور.. نمی ذاری کار کنم.. کلی کار دارم هنوز اینا رو نچیدم... پاشو!
نگاهی به محتویات چمدان کرد: می خوای منم کمکت کنم؟؟
از یادآوری لباس هایم، درش را بستم و ابروهایم را دادم بالا: نخیر! پاشو.. بیرون!
نزدیک شد: فک کردی اونقدر قدرتشو داری که بیرونم کنی؟؟
کلافه نفسم را فوت کردم بیرون و دست هایم را به کمرم زدم: مث اینکه یادت رفته داری با کی حرف می زنی!!!
یکدفعه قاه قاه زد زیر خنده.... خودم هم نفهمیده بودم چی گفتم!! میان خنده گفت: آره... با دان سه کاراته!!!
مشتی حواله اش کردم: مسخره!!
از جایش بلند شد و نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و روی تخت سفید عروسکی با رو تختی طلایی از ست پرده ها، ثابت کرد..... و لبخندی شیطانی روی لبش نقش بست..... نگاهی به من انداخت.... داغ کردم..... زبانم بند آمد!! چرا اینجوری می کرد!!؟؟؟ یک قدم جلو آمد: یکم اذیتت کنم...؟؟
خفففه شده بودم!!!!
و تاپ صورتی که تازه برش داشته بودم، توی دستم خشک شده بود......
- آخه تو خیلی اذیتم کردی این سه ماهه......
صدایم گرفته و رگه دار بود: کامـ... ران.....
یک قدم برداشت به طرفم هجوم بیاورد که جیـــــــــــــغ بنفشی کشیدم.......!!!!
به قهقهه افتاد.... قرمز شده بود..... قبلم تند تند می زد..... دهانم را باز کردم جیغ بعدی را بکشم که دست هایش را به نشانه ی استاپ جلویش گرفت: نکش! جیغ نکش!! حیثیتمو به باد میدی!!! میگن هنوز نیومده.....
جیغ بعدی را کوتاه تر کشیدم: کاااااااااامراااان!!!! بییییرووووون!!!!!!
و کوسن روی تخت را به طرفش پرت کردم.... کوسن را توی هوا گرفت و روی تخت انداخت و همان طور که به طرف در می رفت، با خنده گفت: خدا به خیر کنه ... رفتم جغجغه گرفته م....!!!
جیغ نمایشی و کوتاه دیگری زدم!!
رفت بیرون... فکر کردم که فکر همه ی مردها، هر چقدر متفاوت، حول و حوش یک مساله می چرخد...!! همه تان سر و ته یکی هستید!!!
سرم را گرم کردم به چیدن لباس ها که حس کردم یکی دارد نگاهم می کند.... مثل بچه های خطاکار سرش را از کنار در آورده بود تو......
- سارا...؟!
روسری را پرت کردم توی کمد: ها!!!؟
رنگ نگاهش برگشت...... آرام شد.... مهربان شد... پر عطوفت شد.....
- قول می دم کمکت کنم..... تا هر وقت که تو بخوای.... فقط... فقط نمی خوام تو اینجوری بلرزی.

کامران رفت سفری که تا دو شب قبل عروسی، طول می کشید.... رفت و از من و امپراطوری دوست داشتنی ام، دور شد.......
من ماندم و لباس عروسی که هرگز ندیده بود و صورت بیرون ریخته از بندی که سه روز قبل از مراسم، به جانش افتادم.....
حالا ، شبی که فردایش قرار بود از این خانه رخت ببندم، بعد از از بین رفتن موها و تمیز شدن ابروهایم، آینه از دستم نمی افتاد.... روشنک بهم می خندید.... علی سرم را می بوسید..... و من، تمام حواسم به ابروهای برداشته ی هلالی و کشیده ام افتاد.... پهن و خوش حالت و بلند....
نشسته بودم لبه ی تختم.... تازه با کامران حرف زده بودم.... دلم تنگ شده بود... بهش نگفته بودم...... بهم نگفت..... فقط کلی سر ابرو های برداشته ی ندیده ام رفت..... گفت دم عقربت را باید زودی ببینم!! خندیدم.... پرسید خوشگل شده ام؟؟ گفتم که خوشگل، بـــــــوده ام........
آخر سر طاقت نیاوردم و کلافه گفتم: پس کی برمی گردی کامران؟؟
خندید!!از پشت خط خندید و گفت: چرا نمی گی چقدر دلت برام تنگ شده!؟
- اصلا هم همچین خبرایی نیست!!!
- مطمئنی؟!
نه! نا مطمئن بودم! توی گوشی زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده......
و فقط صدای نفس هایش بود.....
و سکوتی لذت بخش....
زمزمه کرد: دوستت دارم ساره.........
حاج خانوم زد به در و آمد تو..... نگاهم به عکس کامران روی اسکرین گوشی بود.... خودم را کشیدم کنار تر، تا بنشیند..... سرش پایین بود..... و من، دیـــــدم که نگاهش، رنگ و بوی دیگری دارد......
دستش رفت سمت قلب تپل قرمز.....
توی دستش بالا و پایینش کرد.....
لبخند کمرنگی گوشه ی لب هایش نشست......
خیره به قلب قرمز، زیر لب گفت: داری می ری........
بغضی که مدتی بود به گلویم راه داشت، سر باز کرد.... دست حاج خانوم، پرز های قلب کوچک و تپل قرمز را، لمس کرد.....
- می ترسی.....؟!
صدایم خفه بود..
- نه.

دماغش را بالا کشید و من فکر کردم که سال هاست حاج خانوم را به این حال ندیده ام... مگر وقت هایی که بابت روشنک غصه دار می شد.....
- ساره.....؟!
- بله حاج خانوم.....
- راضی ای.. مگه نه...؟؟!
راضیم... راضیم.... راضیم.....
- راضیم....
اگر احمد به جای کامران بود.... اگر بخت سپید من، به کت شلوار قهوه ای و نگاه مطیعش گره خورده بود..... اگر......اگر... اگر..........
باز هم جوابم به حاج خانوم، همین بود......؟!
با ذوق چرخید طرفم: ساره!؟ می خوای لباس عروس منو ببینی؟؟
چشم هایم پر از اشک شد.....
چرا تا به حال او را اینقدر صمیمی ندیده بودم.....؟!
سر تکان دادم....
بلند شد و جلو تر از من به سمت اتاق انتهای هال بالا که حالا سال ها بود انباری تمیز و مرتب خانه به شمار می رفت، به راه افتاد......
لباس عروس حاج خانوم را همان سال های بچگی، یکبار که علی چشم گذاشت و من و روشنک به اینجا پناه بردیم، پیدا کردیم.... پاورچین پاورچین رفتیم توی و از تاریکی و موزاییک های موکت نشده ی کفش، یخ زدیم.... انبار شلوغ و بهم ریخته بود.... بعد ها تمیز شد و درش برای همیشه، بسته...... من داشتم با صندوقچه ی خانوم بزرگ ور می رفتم و روشی صدایم کرده بود: هی.. ساره! بیا اینجا....!!
پاهای کوچکم را روی زمین سرد گذاشته و با احتیاط به سمتش رفتم.... قد روشی بلند تر از من بود و چشم های درشت و سبزش، به کلید توی قفل.... روی پنجه هایش بلند شد و آنقدر خودش را کشید، تا دستش به کلید رسید...... و به محض پیچیدنش، در با صدا باز شد و روشی پرت شد روی من.....! صدا آنقدری بلند نبود که کسی متوجه ما بشود.... توی کمد یک سری خرت و پرت و لوازم به درد نخور بود و چند دست لباس آویزان شده.... روشی خودش را کشید بالا و برق پارچه ی گیپور و سفیدی، چشمش را گرفت!! آستین لباس را کشید و با حیرت و خوشحالی کودکانه از کشف ممنوعه ها و خیالات برای پوشیدن لباس و پیوستن به دنیای عروس قصه ها.......... ، به من نشانش داد......
حاج خانوم کلید انداخت و در را باز کرد.... در انبار با صدای قیژی باز شد...... هنوز همان طور سرد و بی روح و تاریک بود..... تصور تاریکی از آن انباری داشتم.... سال هایی دور...... آنقدر دور من یادم نیست چطور شد که حاج خانوم بالای سرمان ظاهر شد و توبیخمان کرد و برای همیشه، قفل گنده ای به کمد دو لنگه ی قدیمی ته انباری زد.....! و من و روشنک، هرگز نفهمیدیم که چه چیزی باعث آن همه خشم و توبیخ شد..

حاج خانوم داشت می گفت: بیا... همین جاس....
پایم که موزاییک خنک را حس کرد، لبخند به لبم نشست......
حاج خانوم جلوی کمد ایستاد و من حواسم به خرت و پرت ها و میز و صندلی های کهنه و جارو برقی از کار افتاده ی نارنجی رنگ جهیزیه اش بود......
کلید را انداخت توی قفل کمد..... دو لنگه ی در را با دست و با زوری از سفت شدن لولا ها، از هم باز کرد..... نگاهی به کمد انداخت.... یکی یکی لباس ها را کنار زد... نمی دانم چرا قلب من، سنگین بود..... خیلی سنگین.....
دستش به لبه ی لباس خورد.... چشم هایش را بست.... و لباس عروس گیپور آستین بلند و پف دار سفید را، بیرون کشید........
پارچه ی لباس را لمس کردم.....
حاج خانوم روی زمین جلوی کمد زانو زد.....
هوای انباری، سنگین بود.....
و انباری، تاریک بود...
و من نمی توانستم اشک های حاج خانوم را بببینم.....
و من فقط حرکت بینی و تکان خوردن شانه هایش را حس می کردم......
و من.....
دلم می خواست بمیـــــــــــــرم....، که چرا نمی توانم برایش کاری کنم.......
دستم را گذاشتم کنار دستش، روی سنگ دوزی لباس.....
- ساره.....
- جونم حاج خانوم؟
لباس را رها کرد....
دست هایش را گذاشت دو طرف دامنم: راضی ای ساره؟؟ از ته دل راضی ای مامان؟؟
مامان......
دلم ریش شد......
چرا این همه عجـــــــز.......
چرا......
نشستم روبه رویش و اشک هایم، تند تند ریخت پایین...
- حاج خانوم چی شده؟؟ من راضیم به خدا....
دیگر یادم نبود که سر سفر مشهد قشقرق به پا کرده... یادم نبود از رنگ قرمز و خنده ی بلند، بدش می آید..... یادم نبود...........
دست هایش را گذاشت دو طرف صورتم...... چقدر دلم نمی خواست حاج خانوم مقتدر را، آنجور زانو زده... آنجور رنجور.... آنجور پر درد...... ببینم........
اشک های من، روی دست هایش می ریخت.....
و اشک های او، روی موزاییک های سرد.....
دست هایش را روی صورتم فشرده بود: من آرزوم خوشبختیه توئه...

لبخندم آنقدر پــــــهن و گشاد بود که تمام آینه ی عریض سالن آرایشگاه را گرفت......!
دست کشیدم به گونه ام و خندیدم.....!! با ذوق شانه هایم را جمع کردم و رو به اینه، دور خودم چرخیدم....!! وووووووووی!!!!!!
آرایش خانوم مهری که گفته بود شبیه عرب ها شده ای، شیک و ساده بود.... خبری از رنگ های اغراق آمیز و سایه هایی که پشت پلک آدم را با دفتر نقاشی اشتباه می گیرند، نبود!!! و من، عمیقا ممنون خانوم مهری بودم...و ممنون کامران و توپ و تشرش......!!
سایه های پشت چشمم دودی و مشکی بود.... گونه هایم برجسته تر از همیشه.. و رژ لب قرمز فوق العاده ای که کشته مرده اش بودم.... سر درست کردن موهایم، روشنک و شادی کلی تز دادند و کلی روی مدل انتخابی ام مانور دادند و آخر سر به هر نحوی بود پشت سرم جمع شد و نیم تاج کوچک و خوشگلی روی موهایم سوار شد.....
باز جلوی آینه چرخ زدم.... چقدر بحث کردیم سر خریدن لباس عروس... چقدر کامران دست روی پیراهن های دکلته می گذاشت و چقدر من می نالیدم که نمی خواهم..... با غیظ گفته بود: محاله بذارم پوشیده بخری!!! با غیظ گفته بودم: اصلا نمی ذارم ببینیش تو تنم!!!!
لباس دکلته بود با دو تکه تور کار شده ی سرشانه ها و متصل به دو طرف یقه.... بالا تنه ی چسب و سنگ دوزی شده.... و دامنی با چین و پف متوسط.... تور سرم حاشیه دار و کار شده بود و بلندی اش تا امتداد دنباله ی یک متری دامنم....... دستکش های سفید را گلچین کمک کرد بپوشم و چادر حریر سپیدی را که کامران به شدت ازش متنفر بود را، روشی روی سرم انداخت.......
بوی اسفند و کل کشیدن و تبریک خانوم ها، ته دلم را قرص می کرد که چیزی شده ام.... که امشب کامران از انتخابش پشیمان نمی شود.... که من هم، استعداد خوب شدن را، هر چند به بهای آراستن، دارم........
برای بار آخر به دختر توی آینه نگاه کردم.......
ساره.....
باید باهات خداحافظی کنم.....
ساره......
داری عوض می شوی....
داری خانوم می شوی......
ساره جانم.....
داری زن می شوی.......!
به چشم هایم خیره شدم...... لبخند زدم.... خدای خوبم...... تو را که دارم، بهشت، مـــــــــــال منست.......!
خدای خوبم..... من را توی آغوش امنت بگیر..... سفت بغلم کن.... و ببین که چه به محبت و شش دانگ حواس تو ، محتاجم........!
خدای خوبم.... ای، بهترینِ بهترین من.....! ای که تمام هستیم، ای که تمام نفس های بی مقدارم...، ای که تمام نماز های نیمه شبم، مــــــال توست............! ، قطره ای از محبت تو، برایم کافیست........!
به ساره ی توی آینه، میان سایه های مشکی و رژ لب قرمز و تور حاشیه کاری شده، لبخند پررنگی زدم و زمزمه کردم......
« الیس الله بکاف عبده.......؟! »
صدای جیغ خنده دار شادی و زنگ آرایشگاه و خنده ی عروس دیگری که آنجا بود، بهم پیچید...... دلم به تاپ تاپ افتاد....... روی پا بند نبودم..... روشی و شادی از دو طرف همراهیم کردند..... شادی جیغ می کشید و مثل دیوانه ها می خندید...... قبل از اینکه به در بالا برسیم، روشنک چادر را از سرم برداشت.... برگشتم اعتراض کنم که در سالن بسته شد و نگاه من، مـــــات.... به قامت کشیده ی کامران........
تو نگاهت عشقُ دیدم....... تپش قلبُ شنیدم...........
توی جاده های احساس.... من به عشق تو رسیدم..............
نفسم گرفت...! بدون اغراق، نفسم گرفت!!! کت شلوار مشکی خوش دوختی تنش بود..... بلوز سفید سفید..... کراوات نقره ای مشکی.... و دکمه سر دست هایی که خودم برایش خریده بودم........ و زر قرمز توی جیب کتش.... و دسته گل رز قرمز من.... میان دست هایش.... پیچیده شده میان ساتن شیری......
چشم هایم خیس شد......
یک قدم آمد جلو.....
لبه های تورم را گرفت..... بوی خوب ادکلنش.... تمام حیاط چهره ها را پر کرد...... نفس عمیقم، پله پله شد............
تور طلایی نقره ای حاشیه دارم را، بالا زد........
نگاهم دور تا دور صورتش گشت..... صورت اصلاح شده و داماد وارش..... موهای به سمت بالا و کج ژل خورده اش......
تو کتابا عشقُ خوندم........ عکس خورشیدو سوزوندم...... جای خورشید تو کتابا.... نقش چشماتو نشوندم...........................
چشم هایم ، خیس چشم هایش شد.......
چشم هایش....... تبدار..... نیمه باز.... عاطفه وار.........
تمام تنم را، « واللهُ غفور رحیم...» پر کرد....

خم شد.... به چشم های تبدارش، عشق پاشیدم.... به چشم های عاشقم، نـــــور پاشید................
و بوسه ای گرم و طولانی...، به پیشانیم نشاند......
توی شب های من و تو... لب عاشق بی صدا نیست..... توی دنیای من و تو... واسه غم ها.. دیگه جا نیست...............
دست هایم را توی دست هایش گرفت...... و من، فکر کردم که کاش برای حل شدن در عطارد دست هایش، پوششی نداشتم.........
تورم را کشید پایین.... اسفند گردید دور سرم... چادر روی تنم، بند شد..... صدای فیلم بردار مزاحم آمد..... دست های کامران بود..... احتیاطش به وقت بالا رفتن از پله های چهره ها، بود....... و سکوتی پر از خواستن... پر از احترام... پر از مردانگی.....
بنز سفید پدر شادی، زیر گل های صورتی و شیری و بنفش....، تمام شوقم را به نشانه کشید..... چقدر کامران امتناع کرد... چقدر گفتم همین ماکسیمای سرمه ای..... چقدر گفت دوست دارم سفید باشد... کرایه می کنیم...... و چطور شد که شادی یک هفته ی تمام مخش را خورد تا بنز را قبول کند........
تا برسیم به باغ آتلیه، توی سکوت گذشت...... و آن جا، و آن همه ژست های خاک بر سری فیلم بردار..... و آن همه خجالت من... و آن همه عشق کامران...... و آن همهه چرخیدن و تاب خوردن.... آن همه عکس های دوست داشتنی....
وقت رفتن به باغ ، آنقدر که فیلمبردار کشش داده بود، کامران کفری شد، پایش را روی پدال گاز فشرد، و تا رسیدن به خواندن خطبه ی عقد، قالشان گذاشت........! بعد دست دستکش پوشم را میان دست هایش گرفت .... و قربان صدقه ام رفت.... و گفت که چقدر آسمانی شده ام.... و گفت که با ابن ساره ی وحشی در عین معصومیت چشم ها، عشق می کنم......
و چشمکی زد.... و با شیطنت افزود که امشب را، فقط خــــدا می تواند که بخیر کند.........!!
و من، به کمر دردی فکر کردم که از نیمه های شب گذشته،امانم را بریده بود......
جلوی ورودی باغ، میان تاریکی غروب و خنکای دل پذیر شهریوری، همان جا که در بزرگ و دو لنگه چهار طاق باز باز بود....، همان جا که علی و صدر پدر و آقاجون و یکی دو تا از جوان های فامیل ایستاده بودند، با ویراژ فوق العاده و هیجان آوری پیچید....!
صدای دست.... سوت.... جیغ... شادی..... اسفند..... دود.... فرش قرمزی که از در تا رسیدن به سنگریزه ها امتداد داشت..... دو تا مشعل پایه بلند....... درخت های بلند و سبز..... مهمان ها.... زن و مرد.... دختر و پسر..... پوشیده و بی حجاب...... شور.... عشق..... امیــــــــــــــــــد...... ....!
قدم به قدم آمدن فیلم بردار..... نیمچه تعظیم بامزه ی کامران به من..... جلو آمدن حاج خانوم.... بوسیدنم..... عاطفه..... علی..... و عمه......!!! و بغل خوب و خالصش، که رنگ بودن را، به رگ هایم تزریق کرد.........!
چقدر همه چیز خوب بود.... چقدر غروب بیست و یکم شهریور ماه، روشن بود..... چقدر موج مثبت... چقدر دعا.... چقدر فرشته....... چقدر خــــــــــــــدا................ ...
قسمتی از باغ را برای عقد چیده بودند.... به سلیقه ی تمام و کمال و عالی روشنک و شادی....! و وقتی که نشستیم، از دیدن عسل طلایی توی جام، دلم ضعف رفت......
عاقد داشت می خواند: النکاح سنتی.....
دست کامران را زیر قرآن باز شده روی پایم گرفتم......
سرکار خانوم سیده ساره فتوحی...... به مهریه و صداق صدو چهارده سکه تمام بهار آزادی..... یک جلد قرآن مجید.... یک شاخه نبات......
دختر خاله ی کامران، از یک چهارم تور بالای سرم، داد زد: عروس رفته گل بچینه.....
کامران خندید......
سرکار خانوم...... سیده ساره....
نگاهم به آینه بود... شادی داشت به روشنک سقلمه می زد که بگوید عروس جایی رفته و نیست.....!! روشنک با صدایی لرزان، به عاقد جواب داد: عروس رفته گلاب......
به آیه های روشن و نورانی نگاه کردم........
برای بار سوم می پرسم.....
نگاهم را از آینه ی متصل به چشم های کامران گرفتم....... چشم هایم را بستم....... و با اجازه ی همه ی کسانی که دوستشان داشتم، بلــــه ای به بلندای امید به خوشبختی ام.... ، سر دادم..............
دستکشم را درآوردم..... حلقه ها رد و بدل شد...... و عسل ها شهد شیرین آینده مان ...... تورم بالا رفت....... دختر ها جیغ جیغ کردند......... کامران خندید.... من سرخ شدم...... و کامران گفت که دیگر خرِ سرخ شدنم نمی شود..................! و باز علی رغم خیالات من، پیشانیم را بوسید......... این بار، امن تر و محـــــــــرم تر....
کمی نشست و با اجازه ای گفت و رفت..... از عروسی جدا، خوشش نمی آمد....... اما من، به رویش لبخند زدم..........
صدای خواننده ی جوان ارکستر از قسمت مردانه می آمد...... شادی با حالت چندشی گفت: حــــــــالم ازت بهم می خوره با این مراسم جدات!!!! من میرم مردونه اصلا!!!!!!
گلچین را دیدم... پیراهن نباتی پوشیده و کنار حنا نشسته بود...... کم حرف شده بود و خانوم تر از قبل به نظرم می رسید...... حاج خانوم را پیدا کردم.... سر میز فامیل های کامران بود...... و روشنک.... که نمی دانم چرا رنگش پریده بود، اما به من لبخند می زد......
نیم ساعت بعد کامران برگشت.... دستم را دور بازویش حلقه کردم و برای خوشامدگویی معرفی به مهمان ها، رفتیم..... بعد موزیک..... و رقصی که من خودم را کشتم تا بتوانم جلوی خنده ام را بگیرم....... وقت شام که شد، دلم ضعف می رفت...... کنار گوش کامران گفتم و او با لبخند مراسم فیلمبرداری را زود جمع کرد..... یک قاشق توی دهان من.... یک قاشق توی دهان کامران...... و پناه بردنمان به آلاچیق کنار استخر.......
اواسط شام چهار تا از دوستان کامران آمدند.... سبد های بزرگ گلشان را دیده بودم...
حوالی یازده بود......
روشنک با تابلوی دو نفره مان رقصید......
عکسی که هر دو روی پل کوچک برکه ی آب باغ آتلیه انداختیم...... منن تکیه داده به شانه ی کامران... و لبخند خوبمان.... عکسی که بعد ها علی رغم مخالفت های شدید من، رفت به دیوار هال خانه و هر وقت که غریبه می آمد، می گذاشتیمش توی اتاق خواب.....!!
کامران آمد..... با آن قد بلندش..... با آن ژست فوق العاده و لبخند خاصش..... با آن چشم های بی نظیرش.........
تو همون عشقی که با تو.... بغض و کینه ها میمیره........
از تو دستای لطیفت.....مرغ شادی پر میگیره...........
موزیک......
رقص.....
و من ، که بلد نبودم تانگو برقصم.....
و کامران، که داشت یادم می داد..............
دست هایم را گذاشتم روی سینه اش.... روی کت خوش دوختش......
لبخند زد.....
دست هایش را گذاشت دو طرف کمر باریکم.....
یک قدم به سمت من... یک قدم به سمت کامران.......
سرم را روی شانه ام کج کردم.....
چشم هایش پرر از عطوفت..... برق زد..... شور شد... مهر شد.......
سرش را جلو آورد.......
به خلاف جهت سر من، کج کرد.........
لبخند زدم...... پر از خواستن...... پر از قرمزی لب ها.........
صورت دوست داشتنی اش، نزدیک شد......
گونه اش خورد به گونه ام......
تو نه شعری بی نشونه...... نه تب داغ شبونه...... خونِ عشقه توی رگ هام..... که از عاشقی می خونه...............
نفس خوش بو و داغش.......
من را می خواست.......
او را...، می خواستم................
لب هایش را چسباند به لب های قرمزم.........
تو همین عشقی که با تو... بغض و کینه ها میمیره........
لبخندم پررنگ تر شد........
خونِ عشقه توی رگ هام..... که از عاشقی می خونه............
بوسیدم.........
عمیق......
پر از نوازش......
طولانی...............
نفس نمی خواستم.......... نفس او، بَسَم بود....... نسیم نمی خواستم..... خنکای شهریوری وابسته به گرمای آغوشش، بسم بود.......... حتی درد کمرم هم با داغ دست هایش، فراموش شد.......
دستم را روی شانه اش چنگ کردم......
دستش را روی کمرم، چنگ کرد...............
آرام از صورتم فاصله گرفت.....
چشم هایم، هنــــــوز...، بسته........
تپش آرام گرفته ی قلبم......
حالا.......، یک قدم جلو..... یک قدم عقب.......
پلک هایم را به سختی و رخوت، از هم فاصله دادم.........
و پناه بردم..، به امّن یجیب چشم هایش...........
یک جفت چشم آبدار و نیمه باز.... با مژه های خوش حالت..... عاطفه وار........ پر از احساس امنیت...............
سرم را گذاشتم روی سینه اش و چشم هایم را بستم......
ای تو تنها خواهش من....... گرمی نوازش من........... سر رو سینه هات می ذارم.......... ای همه آرامش من....

وَ العصر....! اَنَّ الانسان لفی خُسر... الّا الذین ا منوا و عَمِلوا الصّالحاتِ... و تَواصَوْا بِالحقّ... و تواصوا بالصـــّــــــــبر.........!
قسم به عصر.... که انسان همه در خسارت و زیانست..... مگر آنانکه به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند... و به درستی و راستی و پایداری و صبر در دین سفارش کردند.......

----------------------------------رمان رمان رمان-----

تمام وقتی که از پله ها بالا می روم، فکر می کنم الان ست که پاشنه ام گیر کند و پرت شوم پایین... فکر می کنم که الان یکی بی جهت و بی دلیل بی سیم می زند و می گوید که اجازه ی پرواز ندارم.... فکر می کنم که الان حراست بابت هیچی، یقه ام می کند......
دلشوره، امانم را بریده......!
مهماندار خوش روی آراسته، به رویم لبخند می زند و کارت پروازم را چک می کند.... ردیف وسط..... خودم خواستم... خودم..... از تمام پرواز های کنار پنجره....، متنفرم...........! از تمام ابرهای تماشایی..........
کمربندم را می بندم... بغل دستی ام مرد میانسال و مشغول مطالعه ای ست....
با اضطرابی تهوع آور، گوش هایم را تیز می کنم..... همین وقت هاست که خلبان به سه زبان صحبت کند... همین وقت هاست.... چرا گوش هایم ، هنوز پرواز نکرده، کیپ شده....؟؟ چرا......
صدای زنگ موبایلم، یادم می اندازد که هنوز خاموشش نکرده ام....
خم می شوم و از لای خرت و پرت های کیف دستی ام، پیدایش می کنم.....
با دیدن اسم و عکس روی صفحه.....، لبخند متزلزلی می زنم......
اکسپت می کنم و گوشی را دم گوشم میگیرم......
صدایش، پر از دلتنگی... پر از غرور.... پر از لعنتی........!
- به خدای احد و واحد اگر بذارم یکبار دیگه منو دور بزنی!! بار آخری بودم که گذاشتم این همه ازم دور باشی!!! فهمیدی؟؟!!!!
اضطرابم را پشت خنده هایم، پنهان می کنم: سلام......
توی گوشی پچ پچ می کند: سلام عزیز دلم..... سلام عمر من..........
مهماندار اشاره به موبایلم می کند.... تند تند می گویم: باید قطع کنم.....
- هر وقت به من می رسی باید قطع کنی!!! خیه خب... همه چی اوکیه؟؟
- آره... همه چی خوبه....
- مطمئنی...؟!
آب دهانم را قورت می دهم... باید صدای خلبان را بشنوم.... قطع کن.........!
- تو نیستی...؟؟
- میشناسمت.....!! مهم نیست.... جات کجاست؟؟
می خندم: ردیف وسط.... صندلی اول سمت چپ!
- بغل دستیت کیه؟؟
- یه آقای متشخص و خوش تیپ!!!
- بله؟؟!!!
از لحنش خنده ام میگیرد.....
کف دست عرق کرده ام را به عبایم می کشم.....
- یه آقای میانساله... حالا قطع کنم؟!
- خیله خب.. خوبه! هر چقدر خواستی می تونی باهاش حرف بزنی....!!!!
مهماندار دارد نزدیکم می شود....
- من باید قطع کنم.....
- نیم ساعت دیگه فرودگاهم! مواظب خودت باش......
- توام....
- گیرت که میارم بالاخره!!
لبخند می زنم: کاری نداری؟!
پچ پچ می کند: خداحافظ عشق من...........!
گوشی را روی حالت پرواز می گذارم و برای مهماندار آراسته، سر تکان می دهم.....
تمام صدای خلبان را از دست داده ام.......
تمامش را.....
آهم را کسی از زیر روبنده ی سیاه، نمیبیند.....
موبایل را که توی کیف رها می کنم، دستم یخ می کند... منقبض می شود... دستم را به دور حلقه ی عقیق قرمز، چنگ می زنم..... تسبیح عقیق قرمزِ عزیز ترین..... باید بیندازمش توی گردنم... باید تمام وقت هایی که می ترسم، لمسش کنم... ذکر بگویم.... و آرام بگیرم.....
یک جفت چشم مخمور، توی نظرم نقش می بندد......
به حداکثر فاصله ی زمینی از این شهر رسیده ایم.....
تسبیح توی چنگم سفت می شود....
دندان هایم را روی هم می فشارم......
سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی....
چشم های لعنتی، دست از سرم بر نمی دارند....
چرا صدای خلبان را نشنیده ام؟؟؟
کلافه می شوم......
چشم های ریمل زده ام را روی هم می فشارم.....
چشم های خیس ریمل زده.....
باید بروم....
باید بروم و آخرین حلقه ی این حلقه ی نفرین شده....، آخرین دانه ی این تسبیح را....، پاره کنم........!!!
باید بروم!!!!
آتش به چشم هایم می نشیند....
مرد بغل دستی، تکان می خورد....
مژه های ریمل خورده ام را روی هم می فشارم......
دستم، شل می شود.....
تسبیح را، رها می کنم.

کامران در ورودی را پشت سرش بست و بهش تکیه داد..... هنوز بوی اسفندی که عمه پایین دور سرم گرداند، توی دماغم و خون گوسفند قربانی شده، جلوی چشمم بود.....باز دست هایم بی قرار شدند.... همان طور که به فاصله ی چند متری ازش ایستاده بودم، مضطرب نگاهش کردم و شروع کردم به ور رفتن با دست هایم....
تکیه اش را از در برداشت: چای یا قهوه؟!
شانه بالا کشیدم: خیلی خوابم میاد...
لبخند زد: بیا یه چیزی بخوریم، بعد میریم می خوابیم.
و رفت توی آشپزخانه....
همان طور که از شدت کمر درد و دل درد، لب می گزیدم، به سختی روی یکی از صندلی های این طرف اوپن، نشستم.... و مواظب بودم که تورم به جایی گیر نکند... پشتش به من بود.... و داشت توی شیرجوش، شیر میریخت. آهسته گفتم: بی خواب می کنه!
تنه ای را کمی رو به من کج کرد و لبخند نصفه نیمه ای زد: ریلکست می کنه....
و من با خودم فکر کردم که قهوه؟؟؟؟ زیر دلم تیر کشید..... سرم را گذاشتم وی دست هایم و چشم هایم را بستم..... حس میکردم کمرم خیس عرق شده... فنجان ها را که گذاشت روی میز، سرم را بلند کردم... نگاه نگرانش را دور صورتم گرداند... و همان طور که کتش را گوشه ای پرت می کرد، نشست و دستش را به طرف من گرفت.... دست خالی از دستکشم را توی دستش گذاشتم..... اخم کرد: چرا انقد یخ کردی؟!
ناخواسته و برای اولین بار، از اخمش ترسیدم....
- هی... هیچی....
- ساره؟!
و وادارم کرد که نگاهش کنم...... لبخند لرزانی به رویش زدم.... دستم را فشرد ، اما هنوز اخم داشت... چند ثانیه توی چشم هایم ماند و بعد همان طور که نفسش را فوت می کرد بیرون، خیره به دست هایم زمزمه کرد: بوسیدنت، یکی از بهترین لحظات زندگیم بود......
صورت بخار گرفته و قرمزم را، انداختم پایین....
فشار کوچکی به دستم داد: تو هم خوب بودی... نترسیدی... منو نترسوندی....
مکثی کرد و ادامه داد: اما... نمی خوام اذیت بشی..... ببین.... چطوری بگم....!!؟
کلافه چنگی میان موهایش زد و ادامه داد: انقد یخی که من .... من نمی خوام یک درصد تو اذیت بشی!! گوش کن، یک درصد!! همه چیز وقتی خوب پیش میره که تو هم بخوای ساره.... یه رابطه ی یکطرفه، به چه درد من می خوره؟! من.... وقتی لذت می برم، که تمام تورو تمام کمال داشته باشم..... تمام احساس خواستنتو! می فهمی چی می گم ساره؟!
می فهمیدم... خوب می فهمیدم.... اگر این کمر درد لعنتی می گذاشت..........
فنجان قهوه ام را به دستم داد و مهربان شد: بخور تا یخ نکرده.....
و همان طور که من قهوه ام را مزه مزه می کردم، شروع کرد به حرف زدن.... و من تمام وقت، از خجالت حرف هایش، از گوش هایم بخار بلند می شد.... و چقدر دلم می خواست از جلوی چشمش فرار کنم.......... اما نگذاشت! دستم را محکم گرفت و گفت که باید گوش کنم! به همه اش! تا آرام شوم.... تا بفهمم فقط خواستن دو طرفه برایش مهم است.... تا بفهمم برای چی زن گرفته..

حرف هایش که تمام شد، چشم های قرمز و بی حالم را که دید، دستش را انداخت دور کمرم و کشاندم سمت راهروی قرمز متمایل به سرخابی تیره ی خواب ها.... راهرویی که خودم و خودش، دو نفری رنگش کردیم.... و بدجوری توی چشم می زد، وسط آن خانه ی سفید و اتاق خواب های کاغذ دیواری دار، با طرح های کمرنگ و مینیاتوری....
دستم را رها کرد: آب می خوری؟
سرم را تکان دادم.....
در را با احتیاط باز کردم و انگار که برای اولین بار به اتاق نگاه می کنم، چشم هایم را دور تا دور چرخاندم..... رو به رویم پنجره ی پهن و بزرگی بود.... با قاب سفید و دیوار سرخابی چرک تیره..... باقی دیوار ها کاغذ دیواری با نقش محو..... سمت راست کنسول و سمت چپ تخت و عسلی های دو طرف و پا تختی پایین تخت...... دیوار پشت تخت، همان که در اتصال با دیوار رو به رو بود، کاغذی با گل های کمرنگ اما درشت و صورتی چرکی داشت.....
لبه ی دامنم را بالا گرفتم و با لبخند، لبه ی تخت نشستم.....
چقدر این اتاق را دوست داشتم....!
کامران همان طور که دستش به کراواتش بود و شلش می کرد، با یک لیوان آب آمد تو: دست مامانت درد نکنه.... مخزن یخچالو یادم رفته بود پر کنم، جورشو کشیده.... بفرمایید خانوم....
لیوان را از دستش گرفتم و جرعه ای نوشیدم....کتش را که توی دستش بود، پرت کرد روی پا تختی..... خیره خیره به قد کشیده اش نگاه می کردم و یادم می آمد که علی چطور جلوی در دم گوشش پچ پچ کرد و دست هم را فشردند... و عمه که دست کشیده بود به سرش: پسر گلم... حواست به نفس من باشه.....!
کامران خم شده بود دست عمه را ببوسد که عمه نگذاشت و سرش را بوسید.....
- چیه؟! نیگا نیگا می کنی؟!
لبخند زدم.... و حرفی زدم، که برای گفتنش تمام این مدت دست و پا زده بودم.....
- خوش تیپی آخه.....!!
چشم هایش روشن شد...... خندید..... همان طور که دکمه های آستینش را باز می کرد، گفت: چوبکاری می فرمایین....!!
با مهربانی چشم هایم، تصدق قد و بالایش رفتم........
- به هیچ عنوان کاپیتان.....!
دست هایش را زد به کمرش و با خنده نگاهم کرد: چی می خوای ساره؟؟ خر شدم!!!
دست هایم را توی دامنم جمع کردم و خودم را لوس کردم: هیچی به خدااااااا.....!!!!
بینی ام را میان دو انگشتش کشید: دروغ گو شدی خانوم صدر!
خانوم صدر....
خانوم صدر......
خانوم صدر.....
رها شدم.....
شناور شدم...




ادامه دارد...


نظر...


خالکوبی قسمت4

رمان رمان رمان



یک هفته ای که گذشت، خانوم صدر یکی دوباری با حاج خانوم حرف زده بود... گفته بود کامی که از سفر آمد، تماس میگیرم و نظر نهایی ساره جون را می پرسم..... حاج خانوم هم گفته بود دیگر دوست ندارم بچه ها با هم بیرون بروند و من، این وسط کلی حرص خورده بودم!!! لابد باید با همین دو سه بار دیدن، جواب می دادم...... آن هم منی که آن روز ها آنقدر ذهنم درگیر بود.... آنقدر پریشان و سر درگم و کلافه بودم، و هیچ کس نبود که راهنماییم کند.....
روشنک از صبح می رفت کتابخانه ، وقتی هم خانه بود در اتاقش را می بست و با تلفن و دوست هایش حرف می زد... لطف که می کرد، سر به سر من هم می گذاشت و حرف قد و بالای کامی را پیش می کشید.......!!
علی را هم زیاد نمیدیدم... بعد از آن شبی که آمد توی اتاقم، دیگر ندیدمش تا.... حدودا سه روز بعد که همگی سر میز شام جمع بودیم و آقاجون بدون مقدمه چینی از من پرسیده بود: بالاخره نظرت چیه بابا؟!
خوب می توانستم نگاه خیره ی حاج خانوم را روی خودم حس کنم..... به من من افتاده بودم.... رویم نمی شد توی چشم های آقاجون نگاه کنم و حرف از ازدواج بزنم.... حاج خانوم پریده بود وسط که: من خوشم نمیاد بیشتر کشش بدن حاجی! همینم که گذاشتم برن بیرون ، کلی جای حرف داره!
روشنک مداخله کرد: حاج خانوم می خوان زندگی کنن!!! با یه بار دیدن بگه باشه، قبوله؟؟
آقاجون میانه ی توپ و تشر مادر و دختر را گرفته بود: من که فکر می کنم پسر خوبیه.. ندیدمش، اما خب... یکی از بچه های شرکتو فرستادم محل کارش تحقیق.... حاج خانوم هم که از نظر خانوادگی تاییدشون کرده.... فقط... مساله ای که هست، کارشه بابا!! می تونی تحمل کنی شوهرت برنامه کاری منظمی نداشته باشه و پشت هم سفر بره؟؟؟
نمی دانستم... آن لحظه واقعا ذهنم کار نمی کرد که ببینم می توانم با این مساله کنار بیایم یا نه... آن روز ها، روز هایی که همه شان سفید بودند، فکرم صرفا روی خود کامران می چرخید......... و قد و بالایی که روشنک دم به دقیقه، توی گوشم می خواند.............
زیر لب گفته بودم: نمی دونم آقاجون.....
آقاجون رو کرده بود به علی که زیر چشمی میدیدم دارد با غذایش بازی می کند: تو چی میگی پسرم؟!
نگاه علی تا یقه ی پیراهن آقاجون بالا آمد....... قاشقش را رها کرد توی بشقابش و با اخم واضحی گفت: من با اصل قضیه مشکل دارم...... به هر حال...،
نیم نگاه دلگیر و رنجیده ای به من انداخت: صلاح مملکت خویش، خسروان دانند!!!
.
.
.
روی قالی سرمه ای رنگ جهیزیه ی عمه خانوم نشسته بودم و سرم توی کتاب فیزیک بود که صدای زنگ موبایلم بلند شد....
عمه از توی آشپزخانه گفت: اینجاس مادر!
کیف می کردم با مادر گفتن عمه خانوم!!!
خودش گوشی را برایم آورد و همان طور که می دادش دستم، لنگه ابرویی بالا انداخت و قری به سر و گردنش داد: صدر!!!
از حالتش خنده ام گفت و توی هوا برایش بوسه ای محکم و پر صدا فرستادم!!!! سری تکان داد و همان طور بالای سرم ایستاد: جواب بده دیگه دختر حاجی فتوحی!!!
با خنده گوش را گرفتم کنار گوشم: بله؟
صدایش متین و سرحال بود: سلام خانوم! احوال شما؟!
به عمه نگاه کردم.... داشت ابروهایش را بالا می انداخت و شیطنت می کرد.....!! خنده ام را خوردم: رسیدن به خیر......
و فکر کردم که از شنیدن صدایش بعد از یک هفته، یک جوری شده ام.............. یک جور خوبی.........
- مرسی... صبح رسیدم... یه کله تا الان خواب بودم!!
- خسنه نباشید!!!
خندید: سلامت باشید! خب.... امروز چیکاره ای؟!
- امروز؟؟؟ دیگه روز تموم شد!!!!
و نگاهی به ساعت که از هفت گذشته بود، انداختم.... از آن طرف خط صدای بوق ماشین می آمد... پس بیرون بود!
- این یعنی.... نمی تونم ببینمت؟!
بی اختیار به پیراهن عمه ، چنگ زدم.........
دلم، از نوازش صدایش، هری ریخته بود.......
به عمه اشاره کردم که می خواهد ببیندم.... چند لحظه فکر کرد و بعد چیزی گفت که شوکه شدم و بی توجه به کامران پشت خط، جیغ زدم: چــــــــی؟؟؟؟؟؟
عمه زد به گونه اش و آهسته گفت: کوفته قلقلی!!!! همینی که گفتم!!!!!
کامران پشت خط بود: چی شد؟؟؟؟؟
نفسم را دادم بیرون: هیچی... ببخشید... راستش..... من نمی تونم بیام بیرون!!!
مایوس جواب داد: باشه... مساله ای نیست.....
باز عمه نیشگونم گرفت که هول توی گوشی گفتم: ولی شما می تونید بیاید تو!!!!
صدایش پر از تعجب بود: جااااااااان ؟؟؟؟؟؟!!!!!!
این بار من زدم روی گونه ام: یعنی... من الان خونه ی عمه م هستم.... می تونید بیاید اینجا...
- خونه ی عمه ت؟؟
- بله! تشریف بیارین!
با شیطنت گفت: فقط تو و عمه این؟؟
به گوشیِ توی دستم چشم غره رفتم: بـــــــــــــــــله!!!!!
- فقط خودتون؟؟
- آقای صدر!!
نگاهم دور تا دور خانه ی کوچک و نقلی عمه گشت...... روی کتاب های ولو شده ام روی زمین.... بعد رفتم سمت پیراهن گشاد و گلدار عمه......
- می خواد بیاید اینجا؟؟؟؟؟؟؟

و بوی سوختن کتلت ها، توی دماغم پیچید.......

خدا می داند تا کامران برسد و دستش را بگذارد روی زنگ در، من و عمه چطور به هم پیچیدیم!!!! عمه چطور یک ساعته غذا بار گذاشت و من چطور خانه را سابیدم!!!! آخر سر هم دقیقا پنج دقیقه مانده به رسیدنش، سر و وضعمان را درست کردیم و من به زور و فحش و کتک عمه، ماتیک جگری اش را روی گونه هایم پخش کردم و کمی رنگشان دادم!!! آلبته پوست سبزه ام مجالی برای خود نمایی هاله ی رنگی، نمی داد......
کامران با یک دسته گل خوشگل زنبق بنفش آمد!!! نمی داتنم از کجا می دانست من شیفته ی زنبق بنفشم... شاید هم نمی دانست... به هر حال، آنقدر با دیدن گل ها ذوق کردم که یادم رفت عمه یک لنگه پا پشت سرم ایستاده ، تا من معرفی کنم!!!!
کامران اسپرت پوشیده بود و تا کمر برای عمه خانوم، خم شد!!! عمه ذوق کرد و من حس کردم که کامران هم، از عمه خوشش آمده.....
برایش شربت بیدمشک سفارشی عمه را که بردم، آهسته زمزمه کرده بود: من هر دفعه یه عضو جدید از خانواده ی شما میبینم، تا یه هفته تو شوکم!!!!!!
عمه نشست روی مبل رو به رویش شروع کرد باهاش حرف زدن..... از کارش پرسید... از درآمدش... از خانه و ماشین... تمام سوال هایی که من، نپرسیده بودم!!!! اواسطش هم وقتی حواسش نبود، کامران چشمک نا محسوسی به من زد و آهسته گفت: فکر کنم خواستگاری عمه ت می اومدم بیشتر به تفاهم میرسیدیم!!!!!!
و من چشم هایم را گرد کرده بودم و..................
لب هایم را گزیده بودم و................
فارغ از اینکه چقدر برایم محرمیت ندارد، چشم غره رفته بودم..................
وقت شام که شد ، من داشتم به این فکر می کردم که نکند عمه هوس کند از کامران روی زمین پذیرایی کند، که وقتی پایم را گذاشتم توی آشپزخانه، با دیدن میز کوچک و چهار نفره ی رنگین و چیده شده، با دیدن همه ی چیز هایی که عمه برای خرید یک ماهش نگه می داشت، شرمنده شدم و تا می توانستم، بوسیدمش................
و حواسم نبود که یک جفت چشم خوش حالت و عاطفه وار، ما را می پایند......
کامران با دیدن میز شام توی آشپزخانه ی نقلی عمه، لبخند زده و سرش را با شرمندگی خم کرده بود..... عمه هم با مهربانی برایش صندلی کشید و تا می توانست، بهش رسید..... و من، حین قاشق زدن به بشقابم، تمام وقت توی این فکر بودم که اگر من هم نمی خواستم، عمه، به این وصلت مجبورم می کرد!!!!!!
با این ذهنیت بهش چشم دوختم که با شوخی به کامران گفت: پسرم تو چرا می خوای زن بگیری مادر؟! اون همه دختر ترگل ورگل ریخته تو هواپیما!!! زنت دیگه چیه!!
چشم هایم را گرد کردم، اما دیدم که کامران، به وضوح ضعف رفت از این شیرین زبانی عمه خانوم......
زیر لب اخطار دادم: بدری جووووون........!!!!!
به من اخم کرد: چیه؟ مگه بد میگم دختر حاجی؟؟ پسره! بره کیفشو بکنه!!!
کامران خندیده و با متانت گفته بود: اختیار عمه خانوم..... دخترای ترگل ورگل مردم صاحاب دارن!!
عمه براق شد بهش: ساره بی صّاحابه؟؟؟؟
کامران لب گزید و انگار یک چیزی را توی حرف های عمه خانوم گرفت!! ، که آرام جواب داد: من جسارت نکردم......!! منظورم اینه که....
عمه که از لیوانش آب می خورد، چشمکی بهش زده و سری تکان داده بود: گرفتم منظورتو مادر......
و من، تنها کسی بودم که این وسط عین گیج ها و خنگ ها نگاه میکردم، و بی حواس و زیر لب، می نالیدم که: پس من چرا هیچی نگرفتم........!!؟
و خنده ی بلند عمه خانوم و کامران، که آشپزخانه ی پنج شش متری را، پر کرد.....

می توانستم به چشم ببینم که عمه خانوم، تمایلی ندارد به این که باز هم سر حرفش مبنی بر استقلال و ازدواج نکردن من، پافشاری کند......
می فهمیدم که از کامران خوشش آمده.....
و برق چشم هایش را، میدیدم.....
اما نمی فهمیدم چرا حواسش رفته از پی آرمان های بلندش... نمی فهمیدم چرا حواسش به من نیست!؟ چرا دل عمه، هم پای دل من، رفته!!!!
اواخر رفتن بود که عمه رو کرده بود به من: ساره، می تونی کنار بیای با زندگی بی برنامه ی پسرم؟!
پسرم؟؟؟ عمه بـــــــــی خیال!!!!
من خجالت زده سرم را پایین انداخته بودم.... کامران ادامه ی حرف عمه را گرفته بود: همینه خانم ساره... من زندگیم و چارت پروازیم، روی اصول نیست... شب و نصفه شب... هفته به هفته.... نه خوابم ریتم مشخصی داره، نه خیلی می تونم آن تایم باشم! زندگیم شناوره.... خیلی باید باهام کنار بیای..... می تونی....؟!
حالا هر دو داشتند نگاهم می کردند... نمی دانستم چی باید بگویم.... کامران آهسته تر ادامه داد: مساله ی منم که یادت هست.....! حالا بعدا در مورد اون صحبت می کنیم...
یادم بود!! خوب یادم بود!!! نمی دانم آن شب چجوری قضیه را فیصله دادم و کامران چی توی نگاهم خواند که بحث را منحرف کرد ..... با رفتنش، بوی خوبش، هنوز روی مبل ها... روی دسته ی فنجان چایش... روی ذره ذره هوای غبار گرفته ی قلبم، باقی مانده بود..........
روشنک برگشته بود شیراز... علی هنوز خانه نمی آمد.... آقاجون نظرش مساعد بود..... و من، بی قرار بودم........
کامران می گفت هنوز هم با سیاهی چادرم مشکل دارد... [COLOR="rgb(0, 191, 255)"]اما بعدا در باره اش حرف می زنیم... امروز نه.. امروز حوصله ی دلخوری ندارم....! [/COLOR]می گفت می دانم توی دلت می گویی مجبور نیستی!! باید بدانی که یک جورهایی، نه از جانب عاطفه یا هر آدم دیگری، اما یک جورهایی از جانب دلم، مجبورم.........!!
و من، باورم شده بود.......... باورم شده بود که من را می خواهد...... باورم شده بود که آقای خلبان، با آن قد بلندش، من را پسندیده..... عشق به آدم، اعتماد به نفس می داد.......!!!
این بار من را برده بود ولیعصر . گفته بود : « خودم جا انتخاب می کنم!!! » رفتیم نشستیم و خودش غذا ها را انتخاب کرد... بعد چشمکی زد و گفت: زوره!!
بعد که شیشلیک هوس انگیز را آوردند، دلم می خواست با مشت بکوبم توی صورتش و بگویم مرده شور ریختت را ببرند که از بهم ریختن ریخت و قیافه ی من، لذت می بری!!!!!!!
قیافه ام را که دید، قهقهه زد.........
نالان... خشمگین... خوددار..... غریده بودم: یک درصد هم به این ازدواج فکر نکنید!!!!!
صورت سبزه و با مزه اش رو به قرمزی رفت..... خنده اش بلند تر و نمایش دندان های بدون روکشش، طولانی تر شد........ بی حوصله از خنده ای که داشت حرصم را درمی آورد و من دستم به جایی بند نبود!! ، نگاهم را با غیظ از شیشلیک های دیوانه کننده گرفته بودم: به خدا دیگه باهات بیرون نمیام! بس که اذیتم می کنی....!! اون از بلال، اینم از......
وقتی نگاهش ریخت.......،
وقتی یک دریا آرامش و مهربانی سرریز شد به چشمهایش........،
وقتی گر گرفتم، وقتی قرمز و بنفش و آبی شدم، تازه فهمیدم که خواستنم، چقدر ورای باید ها و نباید های زندگیم است...........
خواستنی که شما را تو می کند.....، پرده های کوری ضخیم محرمیت را کنار می زند.....، و همه ی تردید ها و دلشوره ها را، با خود می برد..........................
تازه فهمیده بودم که من، بیشتر از بلال های زغالی و شیشلیک های دیوانه کننده، از نگاه حمایت گر و مردانه ی عشق.... ، لذت می برم.....................
گفته بود « خانوم فتوحی، می دانی که می خواهم ازدواج کنم.. و گفته بودم که تصمیمم جدی ست.... این را هم می دانی که خودم هم نمی دانم چطور از بین این همه تفاوت سلیقه و شیوه ی رفتاری، با تو کنار آمده ام...... » نگفت عاشقت شده ام...! نگفت خاطرت را می خواهم!! نه حرف های رمانتیک زد، نه ابراز علاقه ی داش مشتی کرد!! فقط خیلی عادی، داشت با عقلش تصمیم می گرفت.......! انگاری.......!
گفته بود : « من الان تصمیمم برای ازدواج جدیه. شیطنت هامو کرده م ساره... بهت دروغ نمی گم... چیزی تو گذشته م وجود نداره که پنهانش کنم.... چیزی تو گذشته تو وجود نداره که بخوای بهم بگی...؟! » خنده ام گرفته بود... توی دلم، ته تهش، چیزی لرزیده بود.... و داشتم فکر می کردم که.... گذشته ی من، تویی! گذشته ی من یعنی تو، که داره رقم می خوره!
و توی دلم بهش التماس کرده بودم که، تورو خدا خوب رقمش بزن..........!
دست هایش را عمود به میز، در هم قلاب کرده بود: پدر و مادر من خیلی خوشبختن ساره!... اغلب هم این طور فکر میکنم که مادرم خیلی خوب و خاصه... عاطفه خیلی آرومه... خوش رفتاره.... بسازه... انعطاف پذیره!... از وقتی هم که تو رو به من معرفی کرده... همه ش این مساله حول و حوش ذهنم می چرخه که تو مثل عاطفه ای!!... با همون اخلاقای به خصوص... معمولی هستی...خیلی... اما مثل عاطفه ای... آینده ت با یه مرد خوب، روشنه!!... می گیری چی میگم؟؟
گرفته بودم....؟!
نه... نگرفته بودم.....
حواسم بود که گفت عاطفه خوب است و تو مثل عاطفه ای....
اما حواسم نبود که گفت ، چون!! تو مثل عاطفه ای......................!
گیج بودم... پر از تلاطم و بهم ریختگی.... نه توی دانشگاه بند می شدم، نه توی اتاقم...، نه کنار استخر..... حتی درسا کوچولو هم که حرف می زد، نمی دیدمش...... فقط می دانستم که باید جواب بدهم... و نمی دانستم که باید چه جوابی بدهم...... خانوم بزرگ دو روزی آمد خانه ی ما و بیست و چهار ساعته نصیحتم کرد! حاج خانوم توی گوشم خواند که خانواده ی خوبی اند! وضعش خوب ست! خانه دارد! آقاجون لبخند زد و از حرف های میانمان نپرسید..... خانوم صدر جواب می خواست..... و من.....، میان این همه شلوغی و گیجی، گم شده بودم..

ابرو هایم را با نوک انگشت کشیدم بالا و توی آینه ، خیره شدم......
خم شدم و سرم را جلو بردم.....
چشم هایم، برق می زد!
لب هایم از هم فاصله گرفتند...... لب هایی با برق لب ده بار جویده شده، از ترس اکتشاف حاج خانوم..... کف دست های یخم را گذاشتم دو طرف صورتم..... گونه هایم، دو گلوله ی آتش بود.......! شانه هایم را منقبض، کشیدم به سمت بالا و به آینه، خندیدم......!! خندیدم و دیدم که من هم، یک دندان روکش، ندارم.......!! خندیدم و فکر کردم که فقط چشم های زمردی روشنک ، سگ ندارد!! چشم های من هم........... خندیدم و بینی ام را کشیدم به شانه ام و از بوی ملایم عطرم، سرشار از لذت شدم........ عطری محض شگون... و آنقدر خفیف، که عذاب وجدان نگیرم..... مداد سیاه روشنک را از جلوی آینه برداشتم و توی چشم هایم کشیدم...... بعد چند بار پلک زدم..... آخر سر هم با گوش پاک کن، پاکشان کردم... رنگ گرفته بودند....... این بار، عمیق تر و از ته دل، خندیدم........
خندیدم و خندیدم و خندیدم...............!
چادر حریر سپید را از لبه ی تخت برداشتم و روی سرم انداختم... شال قرمز و بلوز کرم و دامن همرنگ شالم، زیر چادر مخفی شدند..... خوب شده بودم؟؟ نمی دانستم... اما از خودم و شال قرمزم، راضی بودم! دلهره داشتم و حواسم به اس ام اس کامران بود... « چقدر آن تایم بودن سخته!!!! » .......
خانواده ی صدر که بیست و پنجم خرداد ، و این بار کامل، پا به خانه ی ما گذاشتند، باورم شد که باید همه چیز را جدی بگیرم..... باورم شد که کامران با پیراهن آبی فوق العاده روشن و کت و شلوار مشکی اش، خیالی نیست! و باورم شد که علاوه بر زنبق های بنفش، از یک جایی بهش الهام شده که من چقدر از کت شلوار سرمه ای بدم می آید و با پیراهنش ست نکرده!!! این بار که پدرش را هم دیدم، صدر بزرگ دوست داشتنی را که دیدم، یادم افتاد که عمه همیشه می گفت خانواده نسبت به خود فرد، اهمیت بیشتری دارد! وقتی خانواده ی شوهرت دوستت داشته باشند، همه چیز درست و سر جایش است..... و وقتی آقاجون گرم صحبت با صدر بزرگ شد و لا به لایش به من نگاه محبت آمیز پاشید....، وقتی حاج خانوم کیف می کرد و نگاهش به تلفن بود که به محض رفتنشان به خانوم بزرگ و دوست و آشنا خبر بدهد....، وقتی روشنک امتحان هایش را بهانه کرد.....، و وقتی علی از حضور سر باز زد، بـــــــاورم شد که این بار، توی این قسمت زندگی خودم، فقط و فقط خودم هستم که باید تصمیم بگیرم...............
حاج خانوم در را باز کرد و آمد تو.... روسری روشن سرش بود و لبخند می زد، اما به محض اینکه چشمش افتاد به شال قرمز و رو به آلبالویی رفته ی من، ابرو در هم کشید: این چه رنگیه؟؟؟
لبخند معصومی بهش زدم: قرمزه دیگه....
با کنایه ی همیشگی توی کلامش گفت: هر وقت شوهر کردی، واسه شوهرت از این رنگا سرت کن!!!
بی اختیار، با نیرویی که نمی دانم از کجای وجودم نشات گرفته بود، برگشتم و اعتراض کردم که: مگه الان دارم چیکار می کنم؟!
چشم های حاج خانوم کشیده شد... ابرو هایش از هم فاصله گرفت و بالای پیشانی بلندش، جا خشک کرد..... چیزی توی وجودم تکان خورد........! تلنگری.... سوزشی.... لرزه ای....... ایستادن و جنگیدن برای چیزی که دوستش داشتم،........، شروع شده بود...! هر چیزی ، هر چند کوچک!! خیره به اخم های حاج خانوم، لبخند روی لبم نشست....... عشق به آدم، جسارت می دهد..........!
نگاهش را که برای لحظه ای دور و مات شده بود، از من گرفت و همان طور که بیرون می رفت، زمزمه کرد: الان می رسن... بیا پایین.....
چرخیدم سمت اینه با قاب فرفورژه ی سیاه...... چشمکی نثار آینه کردم..... چشمکم با افتادن تصویر گلچین روی صفحه ی موبایل و زنگ خانه، قاطی شد..... پله ها را دو تا یکی کردم.... سه چهار تا مانده، چادر سپیدم پیچید زیر پایم و جیــــــــغ سرسام آوری کشیدم و چشم هایم را بستم که پرت شوم............
که افتادم توی بغل علی که با چشم هایی گرد شده ، پایین پله ها ایستاده بود....... به صورت اصلاح شده و موهای روی پیشانی ریخته اش، لبخند زدم...... لبخند محوی زد و همان طور که حین جدا کردنم از خودش، سر و وضعم را ورانداز می کرد، گفت: سر آوردی مگه..........
لبخند کجی زدم.. خنده اش گرفت... آهسته پرسید: خوبی...؟!
سرم را تکان دادم و بعد از این همه وقت، گونه اش را محکم بوسیدم!
صدای هراسان خانوم صدر در چند قدمی مان بود : چی شده مهتاج جون؟؟؟
لب گزیدم و سرم را انداختم پایین.... علی دستم را کشید و کنار خودش نگهم داشت..... آقاجون داشت توضیح می داد که دختر سر به هوایمان سه تا پله را ندیده ..... علی آرام بود... حاج خانوم به حرف آقاجون چشم غره می رفت...و کامران، که با لبخندی موذیانه، نگاهم می کرد.......
این بار لیلیوم آورده بودند...... و این بار کامران صدر، یونیفرم مخصوصش را پوشیده بود! همین که رفتم سبد را بگذارم گوشه ی هال، گوشه چشمی نگاهش کردم و دلم، ضعف رفت..........
هر بار که به کسی چای که تعارف می کردم، چادر لیزم یک سانت می رفت عقب.... به کامران که رسیدم، تقریبا روی شانه هایم افتاده بود که علی آمد و سینی را از دستم گرفت.... یک ربعی از آب و هوای سه شنبه شب حرف زدند، تا برسند به این مهم که « خب ساره خانوم....؟! وکیلم؟؟ »
این را پدر کامران گفته بود و من تا بناگوش، سرخ شده بودم....! به اولین کسی که نگاه کردم، علی بود! اولین کسی که برایم مهم بود! که اولین بله ام توی مراسم بله بران را، بشنود! بله؟؟؟ نگاهم از علی رفت به کامران... پا روی پا انداخته..... روی سردوشی های دل و دین بَرنده اش مات شدم..... بله؟؟؟؟
داشتم بسم ا.. می گفتم.... داشتم به عادت عمه ، که گفته بود برای عقدت می آیم، آیت الکرسی می خواندم... داشتم خدا را صدا می زدم..... علی بود که دستم را فشرد...... و بله ی من، که توی دست زدن ها و شادی نگاه ها، گم شد.

انگشتری خانوم صدر با تک نگین درشتش، توی انگشت وسطم، غلتید..... کمی گشاد بود... نه خیلی.. دست های من زیادی لاغر شده بود آن روز ها.... نگاهم را تا نگاه کامران بالا آوردم... لبخند زد.... علی شیرینی تعارف کرد.... حاج خانوم و آقای صدر پدر، پچ پچ کردند.... عاطفه بغلم کرد و بوسیدم..... حاج خانوم خندید..... و کامران، با نگاهی بَراق و خندان، نگاهم می کرد.......
توی دلم...... قند... شکر.... عسل.......
صیغه ی محرمیت شش ماهه را که آقاجون می خواند، و یکی یکی کلمات عربی ، و قبلتُ ی من... و قبلتُ ی کامران..... ، ابروهای خانوم جون به وضوح از مدت زمانش، درهم بود.... عاطفه لبخند زد.... و کامران....... و کامران که انگاری خوشش نیامد...........
آقای صدر پدر از جایش بلند شد، با همان قد بلند و شانه هایی پهن تر از پسرش، آمد جلو و پیشانیم را بوسید........
و تمام حس خوب خواسته شدن......
و احترام.....
و این همه مهربانی و حرمت......
حالا، دیگر مهم نبود که چادر سپید حریر، روی سرشانه هایم افتاده، و من که نه می توانم، نه دلم می خواهد، که جمعش کنم.......
علی بوسیدم.. با کامران دست داد.. و دیدم که دستش را فشرد.... خندیدم......
عاطفه خانوم کنار گوشم گفت: میشناسم جنس داداشتو!
برگشتم نگاهش کردم و خندیدم.... باز گونه ام را بوسید..... دوست داشتم کامران را نگاه کنم.... دوست داشتم باهاش حرف بزنم... از نزدیک... خجالتم زیاد بود، اما دوست داشتم........ حاج خانوم و عاطفه رفته بودند توی آشپزخانه برای چیدن میز شام..... آقاجون و صدر پدر هنوز حرف می زدند... من نشسته بودم روی دسته ی مبل..... و هی لبخند می زدم..... و هی، بی خودی..........!
و به خودم که آمدم، دیدم نه کامران هست، نه علی... سرک کشیدم..... دیدمشان!! توی حیاط ایستاده بودند و حرف می زدند.... چشم هایم گرد شد و خودم را کشیدم عقب تا بهتر ببینم.... علی کلافه بود و داشت توی موهایش چنگ می زد.. لبخند کامران ملایم بود..... انگشت اشاره ی علی به نشانه ی تهدید آمد بالا...... کامران سرش را کج کرد...... علی خندید..... کامران خندید...... علی دستش را برد جلو..... کامران دستش را محکم به دست علی زد........ کامران دست علی را فشرد..... علی لبخند زد............
دویدم توی آشپزخانه..... اجازه ندادم خانوم صدر دست به چیزی بزند.... میز شام از قبل چیده شده بود..... دو تا شمع پایه بلند و سفید سر میز را روشن کردم...... دستمال های توی بشقاب... قاشق سوپ خوری مخصوص..... سالاد..... سبزی خوردن..... جوجه کباب رستوران فارسی.... سوپ و مرصع پلوی درجه یک حاج خانوم.......! پر از مغز!
عاطفه خانوم با خنده کنار گوشم گفت: بدو پسرارو صدا کن خانوم خوشگله!
باز احساس کردم که مثل آن روز توی دانشگاه، اعتماد بنفسم از سقف بلند خانه مان، فراتر رفت.......
چادرم هنوز روی سرشانه هایم بود وقتی در را باز می کردم...... و نگاهم، ناباور، میان گپ و گفت تقریبا صمیمانه ی علی و کامران........ کامران متوجهم شد و سرش را با لبخند بالا گرفت..... بی اختیار لبخند زدم..... علی لبخندمان را از وسط جِر داد: جانم ساره جان؟!
و این جانمش، یعنی ته محبت و رفع کدورت علی...... سرم را کج کردم و تبسم کردم : شام حاضره!
علی تعارف کرد... کامران تعارف کرد... من، خندیدم........!!
به من که رسیدند، جفتشان به من تعارف کردند!! این بار، هر سه، بلند و شادی بخش، در آستانه ی در، خندیدیم...

هیچ کس حواسش نبود که مارا عین فیلم ها کنار هم بنشاند.... و من، روبه روی کامران نشستم.... خانوم صدر هم کنارم نشست و برایم غذا کشید.. هرچقدر گفتم میل ندارم، ریخت!!! و من، تمام وقت شام خوردن، جای خالی عمه را حس کردم............
دستم را بردم چنگالم را بردارم که چشمم به برق نگین برلیان افتاد و....... چشمم را زد و........ کـــــــــور شدم.............................
همه ی حواس پنجگانه ام را از دست دادم.... فقط نگاهم ماند، زل زده و مات، به انگشتری ای که انگار تازه، می خواست باورش کند...... دهانم را چند بار باز و بسته کردم....... حلقه ی من بود.....؟! مال من؟؟ مال خود خودم؟؟ صدای قبلت گفتنم توی سرم پیچید....... من بودم..... ساره..... داشتم ازدواج می کردم..... داشتم عروس می شدم...... صدر پدر گفته بود نامزدی طولانی نباشه... حاج خانوم تند تند سر تکان داده بود..... باز به انگشتری نگاه کردم.... ساده... با تک نگین درشت....... لبخند زدم...... و احساس کردم که صورتم داغ شد، از امواجی پر حرارت...... سرم را بالا آوردم..... کامران داشت لبخند می زد..........
رنگ به رنگ شدم و سرم را پایین انداختم....
ضربان قلبم تپیدن گرفت....
پس کسی هست.............
دو سه بار دیگر هم تا پایان شام چشمم به حلقه ام افتاد... بار آخر هم کامران با آن لبخند مخصوص و دیوانه کننده مچم راگرفته بود...، وگرنه تا خود صبح نگاهش می کردم!!!
شام که تمام شد، حاج خانوم با چای پذیرایی کرد.... این بار من نشستم و دست به چیزی نزدم!! حرف ها گل انداخت...... کامران بلند پرسیده بود: می تونم با ساره صحبت کنم آقای فتوحی؟!
چشم های من گرد شده بود!! و دلم، کف بلندی به افتخار مردانگی و جسارتش زد!!!!
علی نگفت حیاط، اما نگاه حاج خانوم به پله ها بی میل بود....!! آقاجون با تبسم جواب داد که: حتما پسرم...! ساره جان بابا راهنمایی کن اتاقتو.....
و مثلا که ما محرم بودیم!!
از بس هول بودم یادم رفت پایین چادرم را بالا بگیرم و دو سه تا پله مانده به بالا، با مخ داشتم می رفتم توی زمین که دست های کامران از پشت سر پناه شد و کمرم را چسبید و منِ خیز برداشته ماندم و دست های کامران و نگاه های خیره و خندان پایینی ها......
این بار خودم را آهسته از دست هایش جدا کردم و با سرعت نور دویدم توی اتاقم.!!!!!!!!!!!!!!!

ضربه ای به در نیمه باز اتاق خورد و کامران با لبخندی کج و خبیثانه، توی چارچوب در نمایان شد......
همان طور که لبه ی تخت نشسته بودم دست هایم را توی هم قفل کردم و تعارفش کردم تو... دست هایش را فرو برد توی جیب هایش و در حال وارد شدن، نگاهش را دور تا دور اتاق، گرداند! بعد روی گوشه ی سمت چپ، ثابت شد!! دنباله ی نگاهش را گرفتم و از چیزی که دیدم، محکم کوبیدم به گونه ام!!!! و شیرجه زدم روی سه چهار تا تکه بلوز و تاپ روی زمین افتاده......!!! و دیگر حواسم نبود که چادرم کج و کوله شد یا شالم نامرتب....
نشست لبه ی تخت... با فاصله... و لبخند زد: چرا اینجوری خودتو می زنی؟! قرمزیش معلوم نمی شه اما درد میگیره!
سرم را روی شانه ام کج کردم: خیلی سیاهم؟؟
نور دوید به چشم هایش......
برق زد....
رعد شد........
آرام گونه ام را کشید و زمزمه کرد: خیلی ملوسی.......
محرم شده بودیم!!!
محرم شده ایم ساره!!!! دستش به تو خورده، وقتی محرمت شده..... زندگی کن... حجالت نکش.... در این تماس عاشقانه، غرق شو..........
خودم را کشیدم عقب و خجالت زده، نگاهش کردم......
سرش را مثل من روی شانه اش کج کرد و لبخند کودکانه ای زد: داداشت گوشمو پیچوند!!!!!!!!...

خندیدم: عادتشه!
- اگه منم خواهر داشتم، بدترشو می کردم! زنده ش نمی ذاشتم پسره رو!!!
- بیچاره پسر مردم.........
با نوک انگشتم خطی فرضی روی رو تختی کشیدم..........
- گفت اگه یه مو از سر ساره کم شه.....
اخمی تصنعی کرد: مو داری اصلا؟؟
یک تای ابرویم را فرستادم بالا و بی مقدمه، خودم را کشیدم عقب.....
دستش را عمود کرد کنارش و با شیطنت، خم شد طرفم: نه ، واقعا.... بذار ببینم.....!! شایدم با کلک شدی زن پسر مردم!!!!!؟؟
زن پسر مردم..........................
زنِ.............
با شیطنتی که نمی دانم از کجا آمده بود، شانه بالا کشیدم: شـــــــــــــــاید..........!! !
دستش را جلو آورد.... آهسته.... قلب من، عقب رفت.... تند تند..... کوبید.... بلا درنگ...... لرزید..... بدون وقفه.... و ترسید....... که نه از عشق......... از همه ی دست های غریبه و نامحرم...... و حالا..... سر خودش فریاد می کشید که کامران، ته محرم ست به تو..................
دستش... دست بزرگ و دوست داشتنی اش... جلو آمد... ترسیدم.... بیشتر از هر حسی.....!! لرزه ام گرفت....!! و تمام فیلم های گوشی شادی... فیلم های امریکایی بدون سانسور... رمان های عاشقانه....... جلوی چشم هایم رژه رفت...... و فکر کردم که الان می خواهد چکار کند؟؟؟؟ شاید بخواهد بغلم کند...... نه نه...!!! نه!!! لابد چانه ام را میگیرد و نزدیکم می آید.... بعد خم می شود.... بعد نفسش می خورد توی صورتم... شبیه همه ی توصیفات رویایی و عاشقانه ی رمان های توی کتابخانه ی سر خیابان..... و من دلهره میگیرم از اینکه بوی خوب می دهم؟؟ لب هایم رژ دارد؟؟ دوست داشتنی هستم؟؟؟ شادی می گوید اولین بوسه خیلی مهم است.....!!! وای!! نه!! نه!!! لابد نزدیکم می شود و من را مــــــــــــی بوسد..............................
دست هایم را محکم کوبیدم روی چشم هایم و جیغ خفیفی از سر این ترس ناگهانی، کشیدم!!!!

ی آنکه دستش به صورتم بخورد، آرام لبه ی شالم را صاف کرد...........
نفسم رفت.......
ریخت بیرون.....
آبروریزی کرده بودم، بابت همین.....!!!
آهسته گفت: رنگش بهت میاد....
انگشتهایم را روی چشم هایم جابه جا کردم و از لابه لایشان، بهش خیره ماندم..... قلبم مثل توپ فوتبال، از این طرف به آن طرف پرت شده بود......! لبخند محوی زد: دیدی نخوردمت.....؟!
بنفش شدم... آبی شدم... زرد شدم......
مرده شور منِ آدم ندیده را ببرند!!!!
خیلی خجالت کشیده بودم... از خودم... فکر هایم... حرکاتم.... خیلی....... و دلم می خواست که زار زار، گریه کنم..........
دست هایش را با روی مچ هایم گذاشت و به نرمی کشیدشان پایین و با ملایمت گفت: من هیچی ندیدم.......!
همه ی بلال ها یادم آمد......
جای دست هایش روی مچم می سوخت... ضعف می رفت... اما دوست داشتم ببوسمش برای این همه شعور.... برای این همه درک........ برای این همه انسان بودن، و تحقیر نکردن.......
چند ثانیه که گذشت و حالم بهتر شد، باز شیطنت به صدا و چشم هایش برگشت: ولی فکر نکن من یادم رفته که تو مو نداری!!!!
خندیدم.... و زبان دراز شدم!!
- دارم!!!! خوبشم دارم!!!
به شوخی خیز برداشت به طرفم: ببینم!!
خودم را کشیدم عقب و از تــــــــــه دلم، خندیدم..........
- زبون میریزی، عواقب داره ها!!
و ابروهایش را نمایشی، بالا انداخت!!!
قلب تپل قرمز را توی بغلم گرفتم و بهش خیره شدم.....
- ساره.....
- بله....؟!
- همه چیز برام مث یه توهم می مونه.... انگار که منو از یه دنیای دیگه، آوردن و چسبوندن به دنیای تو....!!گیجم اما....... آروم...........
مکثی کرد و پرسید: تو چی؟!
نگاهم را دزدیدم: منم....
- می دونی بزرگترین دلیلی که قرار دومو گذاشتم، به این صیغه ی مسخره تن دادم، و الان اینجام، چیه؟؟؟
هیچ حسی از تحقیر توی حرف هایش نبود....
پرسشگرانه نگاهش کردم....
سرش را انداخت پایین... گوشه ی چادرم را توی دستش گرفت... لبخند آرامی زد و گفت: آرامش تو...

رها شدم توی آرامش عجیب چشم هایش..... توی نگاهش که شفاف بود..... و شناور شدم...... و حس کردم که هیچ کس را، تا این اندازه دوست نخواهم داشت.........
دید که دارم رها می شوم... دید که ممکن است علی رغم همه ی ترس هایم، کار بدهم دستش.... تن صدایش را بالاتر برد و من را از حال و هوای خطری ام، بیرون کشید: هی خانوم! نشونتو دوست داری؟!
به انگشتری نگاه کردم و با شادی گفتم: آرهههه!!! خیلی خوشگله کامـ.....
و دهانم را بستم!!!
با چشم هایش خندید.... و گوشه ی چشم هایش شِکن ریزی افتاد... و دل من، ضعف رفت برای همه ی این شِکن ها......
نگاهم را از چشم هایش گرفتم و دادم به یونیفرم وامانده اش....!!!! چقدر این لباس و سفید، بهش می آمد!!!
نگاهم را دنبال کرد....
- خوش تیپم؟!!
ابرو بالا دادم: نع!!!
قهقهه زد!!!
- دارم بهت امیدوار می شم......
لب هایم را به حالت نمایشی از بیزاری، جمع کردم.....
- منم دارم از شما قطع امید می کنم........
خنده اش پررنگ تر شد: ساره...!! یه کاری دستت میدما.....
عقب تر نشستم..... باز خندید..... یک وقت ها که به دستپاچگی من می خندید، می خواستم سر به تنش نباشد!!!!!!
اخمم و حتی لحن نالان و بداخلاقم، چیزی میان شوخی و جدی بود: خیلی به من می خندی.....!
خنده اش کمرنگ شد..... با مهربانی گفت: هیچ وقت بهت! نخندیدم!
باز افتادم توی چشم های عاطفه وارش.....
باز لال شدم......
سکوت میانمان افتاد.....
خیره به رو تختی، متفکر و آرام، زمزمه کرد: داداشت تهدیدم کرد... گفت مبادا اذیتش کنی.... گفت ساره گله نمی کنه اما من می فهمم..... یه سری حرفای مردونه.... یه سری تهدید کاری..... خط و نشون میون خودمون.... گفت ساره پاره ی تن منه.....
سرش را بالا آورد: ساره... پاره ی تنشی....؟؟
زیر لب جواب دادم: نمی دونم......
باز ساکت شد....
دو سه دقیقه بعد، نگاهم کرد: من دوست دارم سارا صدات کنم...
مایوس و غصه دار، زمزمه کردم: اسممو دوست ندارین؟!
لبخند حمایت کننده ای زد: دوست دارم... اما سارا ملوس ترت می کنه......!
بی فکر و آنی، اخم کردم: سارا شخص خاصیه؟!
نفس دلخورش را بیرون فرستادو « نخیـــــــــر ِ »غلیظی گفت....
برای خراب نکردن تمام حس های خوب و ببرگشتن سر موضوع قبل، انگشت تهدیدم را بالا گرفتم: اینم مث قضیه ی چادرم می مونه!!
خندید: سخت نباش.....! فقط گاهی... که ممکنه خیلی لوس و .......
نگاه گرمش دور تا دور صورتم گشت و زمزمه وار ادامه داد: خواستنی بشی..

ضربان بی حیای قلبم، بالا رفت......
پلک هایم لرزید.....
دست هایش را کشید جلو.... خودم را عقب، نکشیدم.................!
بگذار بوی خوب تنش، همه ی اتاقم را... همه ی تختم را.... قلب قرمزم را...و همه ی تنم را، بگیرد.........
خیره به حریر سپید، لبه های چادرم را که روی شانه هایم افتاده بود، گرفت و روی سرم مرتب کرد........
چشم هایم را بستم......
لذت بخش تر از هر، هم آغوشی......
دوست داشتنی تر از هر، کلام عاشقانه.....
و درگیر کننده تر از هر، نفس پر تلاطم........
زمزمه کرد: من باهاش کنار میام........
لبخند محو و دلنشینی به صورتم زد و صدایش، پر از مردانگی شد: خیلی آدم بلند پروازی نیستم.. ، اما پرواز تمام زندگی منه...! عشق اولمه...!
پلک زد..... قلبم... ، از پلک زدنش، ریـــــخت..........
پچ پچ کرد: می تونی عشق دوم باشی.....؟!
سرم را انداختم پایین....
دست هایش هنوز چادرم را چسبیده بود.....
عشق تو که باشم، همه ی پرواز ها را کنار می زنم.......
عشق تو که باشم ، هیچ پروازی، از آسمان خسته نخواهد شد.......
عشق تو که باشم، خوب تو که باشم، من را که بخواهی ، همه ی اسارت ها را کنار می زنم، و کنار تو ، عشق دوم می شوم، عشق آخر می شوم، و پرواز خواهم کرد.................!
خندید....
چیزی توی نگاهم دید که خندید.....
بعد خم شد و به نرمی، چادرم را بوسید.......
شب رویایی بله بران من.....
شب خوب پر از خواستن من......
و تک نگین درشتی که تا خود صبح چشمم بهش بود و فکر می کردم که برای کسی، عزیــــــــز شده ام...

بعد از آخرین امتحان، بچه ها توی یکی از کلاس ها جمع شده بودند و قرار کوه می گذاشتند.... شادی کشیدم کنار خودشان و شروع کردند به تعیین تاریخ.... من سرم پایین بود و نگاهم به صفحه ی موبایلم... صدای بلند شادی وسط همهمه ی بچه ها پیچید: آقای کیانی!!
سرم را گرفتم بالا... کیانی داشت از جلوی کلاس رد می شد و شادی خفتش کرده بود.... ایستاد... نگاه گذرایی به کلاس انداخت و گفت: بله؟!
شادی جواب داد: داریم برنامه ی کوه می ذاریم... هستین شمام؟؟
من نمی دانم شادی چکار به کار ترم بالایی ها داشت!! آن هم این یکی!!! کیانی با بی میلی گفت: اگه هنگامه بیاد، مساله ای نیست.
هنگامه!!! دوست دختر فابریکش را می گفت!!! همان که یک وقت ها میدیدم توی بوفه، به فاصله ی یک سانتی هم نشسته اند و توجهی به محیط ندارند!! دندان هایم را روی هم فشار دادم!!!
یکی از پسر ها که از دوستان کیانی هم بود، آمد جلو: هنگامه هست! بهش زنگ زدم!
باز کلاس پر از همهمه شد. کیانی نگاهی به گوشی اش انداخت: اوکی... اگه اونم هست... کیا هستن دیگه؟؟
شادی جوابش را داد: اکیپ سامان اینا، هفت هشت تا از ورودیای ما، من و دوستام.....
پسرک از من پرسید: شمام هستین دیگه خانوم فتوحی؟!
سوالش برایم بی مورد بود! نگاهم را از صفحه ی موبایلم گرفتم و خواستم جوابش را بدهم که پوزخند کیانی، قلبم را از وسط، پاره کرد........!!
- مگه چادر چاقچولیام کوه می رن؟؟؟
یخ کردم.......
زل زدم توی چشم های بی خیال و کینه توزش.....
شادی خواست حمله کند که دستش را گرفتم........ و همان طور که سعی می کردم آرام باشم، چرخیدم سمت پسری که حتی اسمش را نمی دانستم و سوال را پرسیده بود: اگه بتونم، بله.. میام.....
.
.
.
کامران زنگ زده بود به حاج خانوم و گفته بود می ایم دنبال ساره برویم بیرون....
حاج خانوم موافقت کرد و وقتی کامران زنگ زد، تعارفش کرد اول بیاید تو و گلویی تر کند، هوا که خنک تر شد برویم.....
من هنوز توی اتاقم بودم و نمی دانستم باید چجوری بروم پایین......
به موهای فر درشت و حالت دارم نگاه کردم که تا کمرم می رسید..... موهایم در اصل تقریبا لخت بود، اما خیلی وقت ها با سشوار حالتشان می دادم... آن روز هم از صبح توی خانه بودم و فقط به خودم رسیده بودم..... موهایم را هم از سر بیکاری بیگودی پیچیده بودم و حالا، درشت درشت، دورم ریخته بودند......
حاج خانوم داشت از پایین صدایم می کرد.....
شماره ی گلچین را گرفتم: الو گلی؟؟ من چادر سرم کنم برم پایین؟؟؟؟
گلی توی گوشی جیـــــــغ زده و کلی دری وری نثارم کرده بود.....
قطع کردم و به حنانه زنگ زدم. با خنده و آرامش همیشگی اش گفت که هر جور خودت راحتی.... اما به نظرم نه.... دلیلی ندارد خودت را بپوشانی... خجالت هم ندارد ساره!!!
آخر سر بعد از یک ربع معطل کردن کامران، خودم را راضی کردم و بلوز آستین سه ربع قرمز و مشکی ای تنم کردم... موهایم را دورم ریختم.... عطر ملایمی زدم..... و راه افتادم و از پله ها، پایین رفتم.

کامران درست در تیررس پله ها نشسته بود... پا روی پا انداخته و شربت می خورد.... لیوان بلند جلوی دهانش بود و نگاهش، روی من ثابت شد.......
قلبم، ریز ریز، سرخوشانه، می زد.......
لبخند زدم: سلام....
لیوان را کنار دستش گذشت و از جایش بلند شد.... سلام بلند بالایی گفت و به رویم، لبخند زد..... حاج خانوم به گل های ارکیده ی توی گلدان روی اوپن اشاره کرد: پسرم زحمتشو کشیده برای شما ساره...
خنده ام عمیق شد و نگاهم را دادم به گلها: پسرتون لطف کرده.........
و نشستم رو به رویش...! چشم هایش پر از خنده بود.... زد روی شیشه ی ساعتش: بریم؟؟
شانه هایم را خم کردم: یه ذره دیگه خنک شه، بعد......
نگاهش روی موهایم چرخید......
بگذار ببیند....
بگذار بفهمد که چادری ها و محجبه ها هم، آدمند.....
بگذار به چشم ببیند که آن ها هم می توانند خوشرو و خوش بو باشند... می توانند موهایشان را آرایش کنند.... عطر بزنند... و شیک بپوشند.........
بیست دقیقه بعد، مانتو و روسری و چادر به دست، رفتم طرفش: بریم.....
برخاست.. آمد طرفم... با چشم هایی پر از شیطنت.... دویدم سمت در.... حاج خانوم داشت می گفت: اونجوری نری تو حیاط....
نگاه کامران می گفت: دقیقا همین جوری برو تو حیاط!!!!!
و مثل آدم هایی که نیت پلیدی دارند، به طرفم می آمد.....
در را باز کردم و با همان لباس های توی خانه، دویدم بیرون... و خنده ی شادم.... و دست های توی جیب کامران..... و خونسردی بیش از حدش...... ایستادم سر جایم و با شیطنتی مهار نکردنی، به چشم هایش زل زدم.....
به فاصله ی یک قدم کوتاه، مقابلم ایستاد...... یک تای ابرویش را بالا انداخت و به موهایم اشاره کرد: که مو نداری......
نـــچ بلند و کشیده ای گفتم و دست هایم را مثل بچه ها توی هم قلاب کردم و توی هوا تکان دادم....... خندید و سری تکان داد... نگاهی به آسمان انداخت...... و یک خیز به طرفم برداشت... جیغ کشیدم و دویدم.....
و حواسم نبود که شاید حاج خانوم از پشت پنجره، تماشایمان کند.... که ما میان مردم و در و همسایه، آبرو داریم......
و دلم! ، نمی خواست که حواسم باشد......
پریدم پشت درخت انجیر..... بلند خندید: بیا کاریت ندارم.....
- دروغ میگی!!
و فکر کردم که این ژست و این صدا را، دوست دارم.......
- دیر می شه ساره.... بیا بریم... دروغ نمیگم!
- نخیر!!! نمیام اصن!!
و با دست به در سفید حیاط اشاره کردم: برو اونجا وایسا، تا بیام!!!
یک قدم آمد جلو: زود باش!
- برو اونجااااااااااااااا !!!
- نمیرم!! همین جا بپوش بریم!!
دست به سینه زدم: عمـــــــرا!!!!
- ساره!!
خنده اش گرفت..... دو سه قدم رفت عقب....
- به جون خودم کاریت ندارم.....
- قسم نخور!!
کلافه شد: خیله خب!!! آخه من چیکار می تونم باهات داشتم باشم جلو چشمای مامانت دیوانه!؟؟!

از پشت درخت آمدم بیرون و با تردید، به پرده ای که از پشت پنجره انداخته شد، نگاه کردم.... پشت کامران به پنجره بود... چه حواسی داشت... تیز....!!!
آمد جلو و لباس هایم را از دستم گرفت و کمکم کرد که بپوشم......
گل سرم را توی ساختمان جا گذاشته بودم.... بازویم را گرفت: ولش کن....
این پا و آن پا کردم: گرمم می شه....
- میریم یه جای خنک... دیگه نرو تو....!
موهایم را پیچیدم و بهم گره شان زدم... خندید.... و از پشت کشیدشان..... باز شدند و ریختند دورم.... داد آرامی زدم: کامران!!!
خندید.....
باز گره شان زدم و این بار با فاصله ایستادم تا دستش بهم نرسد.......
چادرم را که سرم می انداختم، زیر لب غر زد: یادم باشه در مورد ایـــــــنم!!! بعدا حرف بزنیم.....
بعدا...بعدا... این... این...غر..غر....
آهسته گفتم: این؟!! من که گفتم قبللا....
دستش را توی هوا تکان داد: ولش کن... گفتم که، بعدا!
دهان دلم را بستم که روزم خراب نشود... دهان دلم را بستم که اولین ما شدنمان...، من و تویی نشود....!
دلخوری را از صورت و دلم کنار زدم.... و سرم را با لبخند بالا گرفتم... نگاهش دور تا دور صورت قاب گرفته ام با شال آلبالویی و چادر، گشت.... کنار ایستاد و با احترام، اول من را فرستاد بیرون.....
آن شب که توی لابی هتل هما نشستیم، فهمیدم که کیک شکلاتی خودش را، بیشتر از کیک گردویی سفارشی من، دوست دارد.....!!
.
.
.
روشنک آمد تهران.... حاج خانوم خانواده ی صدر را دعوت کرد..... عاطفه می گفت پیشدستی کردید! داشتم تماس می گرفتم دعوتتان کنم! اول شما تشریف بیاورید، حاج خانوم گفت دفعه ی بعدی....
روز خوبی بود..... ژله ی میوه را من درست کردم و روشنک دست به سیاه و سفید نزد!! از کل آشپزی، چای دم کردن را بلد بود!!!
فوتبال بعد از ظهر، مرد ها را مقابل تلویزیون جمع کرد... و من فهمیدم که کامران طرفدار دو آتشه ی بارسلوناست.....
روشنک هم فوتبالی بود... با کامران کل کل می کرد.... بلند می خندیدند... علی چیزی نمی گفت.... نه وقت دست دادن روشی با کامران.. نه وقت خنده ها..... و تا وقتی که علی موردی نمی دید، من هم، مشکلی نداشتم........
.
.
.
علی چند روز یک بار باهام حرف می زد.... از کامی می پرسید... از اخلاقش... از حرف هایی که نکند زده باشد و ناراحتم کند.... از خوبی هایش می گفتم.... لبخند می زد...... آقاجون اما یکبار هم نپرسید.... نگفت دختر بیا بگو ببینم چطور شده تو را.......!!؟ و حاج خانوم، گهگاه، دور از چشم من، پشت تلفن از محترم بودن کامران و خانواده اش می گفت...... و من، لبخندش را می دیدم.

علی چند روز یک بار باهام حرف می زد.... از کامی می پرسید... از اخلاقش... از حرف هایی که نکند زده باشد و ناراحتم کند.... از خوبی هایش می گفتم.... لبخند می زد...... آقاجون اما یکبار هم نپرسید.... نگفت دختر بیا بگو ببینم چطور شده تو را.......!!؟ و حاج خانوم، گهگاه، دور از چشم من، پشت تلفن از محترم بودن کامران و خانواده اش می گفت...... و من، لبخندش را می دیدم.......
.
.
.
به من زنگ می زد... ازم می پرسید امروز چکار کرده ام.... کجاها رفته ام..... درس خوانده ام یا نه.... استخر چطور بوده.... خسته که نشده ام......؟! بهش زنگ نمی زدم...... رویش را، هنوز هم نداشتم..... محرم من بود و من هنوز، حافظ حرمت ها..... می رفت سفر... می آمد... گهگاه می آمد خانه ی ما..... می آمدو پا توی اتاقم نمی گذاشت.... می آمد و ته تهش می رفتیم توی حیاط و روی صندلی های خاطره برانگیز می نشستیم و حرف می زدیم...
.
.
.

داشتم توی نت سرچ می کردم که علی آمد توی اتاق.. نگاه فضولش را به مانیتورم دوخت و گفت: دوستم کو؟؟؟
متعجب نگاهش کردم... چند روزی بود که بوی سیگار نمی داد.....
با بی خیالی شانه بالا انداخت و لودگی اش اتاق را پر کرد: همون حیوونه!!!!
حیوونه؟؟؟؟؟؟
ادامه داد: توییتی بود، میگ میگ بود..... چی بود؟؟؟
جیــــــــــــغ کشیدم و به مجازات توهینش به گلچین، بازویش را با مشت، کبود کردم......
از اتاق که بیرون می رفت، بازویش را می مالید: بدبخت اونی که تو رو گرفته!!!!
.
.
.
رفته بود ایتالیا...... برای من ست کیف و کفش آورده...... با خنده می گفت نمی دونستم شماره ی پاتو.... با خنده می گفت ظریفی و کوچیکیشون یادم بود...... با خنده می گفتم اندازه ی اندازه است......
.
.
.
نمی دانم چرا روشنک بعد از مهمانی آن روز، برگشت شیراز... گفت پروژه دارد... گفت ارشد دارد... توی خانه نمی تواند درس بخواند..... نمی دانم چرا فقط یک بار با من تلفنی حرف زد و وقتی باز هم بهم تبریک گفت و گفت که یکی دو تا عکسی که گرفته ایم و برایش میل کرده ام را دیده، بهم می آییم... آخر سر هم اضافه کرد : جذاب و خوش تیپه ساره! مث جوجه ای بغلش ...!!!
.
.
.
حالا فقط دستم را می گرفت..... و دست من توی دستش، حس به عرش رسیدن داشت.......
.
.
با کلی شور و هیجان آماده می شدم که برویم رستوران... گفته بود دو سه تا از دوستانش به همراه خانم هایشان... دعوت شده بودیم شام... چقدر وسواس به خرج داده بودم برای انتخاب لباس... حتی حاج خانوم را هم صدا کردم بیاید بالا... آنقدر این مانتو آن مانتو کردم که کلافه شد و گفت: اصلا هرچی می خوای بپوش!!! مگه زیر چادرت معلوم می شه؟؟!!!
تمام هیجانم..به یکباره... رو به خاموشی و رکود رفته بود.....
وا رفته بودم روی تخت... مانتوی خنک تو دستم ول شد... به رنگ آبی نفتی سیرش نگاه کردم... چه سه ساعت برای خودم روسری و کیفش را هم ست کرده بودم!!!
بی حوصله با فکر اینکه الان کامران می رسد، از جا بلند شدم و لباس پوشیدم... رژ کمرنگ و رژگونه ی کمرنگ....
تقه ای به در اتاقم خورد: بیا تو...
خیال کرده بودم علی یا حاج خانم است اما با دیدن قامت بلند و مشکی پوش کامران... دلم توی آینه... لرزید....
اولین بار بود که بعد از آن شب... پا می گذاشت به اتاق من...
دست هایم از کش چادر روی سرم، شل شد.... لبخند صورت گر گرفته ام را پر کرد... لب هایم را از هم فاصله دادم تا حرفی بزنم... اما.. اما حس کردم که سلام پر امیدم... میان اخم نشسته بر ابروانش... گم شد........
سعی کرد اخمش را کمرنگ کند و لحنش را ملایم... فهمیدم!!...
- چادرت چیه دیگه!!!
یکی خش زد به دلم....
آهسته.. لبخند زدم: علیک سلام....
در را با تقی کوتاه بست و بهش تکیه داد... ملایمت نشست در نگاهش... صورتم را کاوید و آهسته جواب داد: سلام عزیزم....
عزیزم...
عزیزم...
عزیزم......
آینه را به بهانه ی همسرم..، رها کردم و چرخیدم سمتش: اخمت چیه...؟! سلام که اخم نداره....
دو قدم رفتم جلو... دست هایش هنوز مثل گارد، پشت سرش.. میان در و کمرش چسبیده بود...
چانه اش را هل داد سمت لباسم: اینو درش بیار تو رو جان هر کی دوست داری ساره!!
چشم هایم گرد شد.... قلبم درد گرفت اما.... پلک زدم: چی...؟!
در سکوت... نگاهم کرد....
چقدر نگاهش را دوست داشتم....
نگاه مسکوت و پر حرفش را...
دلم... دل لعنتی ام... لرزید....
نزدیکش... ایستادم: کامران...؟!
باز اخم هایش در هم رفت و نگاهش را از من گرفت: خوشم نمیاد از این!
گلویم... درد گرفت....
ذهنم شروع کرد به جستجو... وقتی آقاجون عصبانی و بی حوصله بود..، حاج خانوم چکار می کرد؟؟... چکار می کرد.... چکار.. یادم نمی آمد.. یادم نمی آمد... آقاجون که عصبی و بی حوصله نمی شد.. آقاجون همیشه یکجور بود!! خنثی....! آقاجون که جرات نمی کرد!!... یا دلش نمی خواست حاج خانم بی حوصلگی اش را ببیند.... یادم نمی آمد....
گلویم تنگ تر شد اما... نفسم را شکستم و صدایم هم... با ناباوری.. شکسته بود: کامران...؟! اومدی دعوا...؟!
چشم هایش افتاد توی چشم هایم... چشم هایم.. پر از اشک شده بود... نه ... نباید اجازه می دادم.. نباید... تنه اش را از در جدا کرد و آمد طرفم و دست هایش را باز کرد: سارا....؟!
عصبی.. اما خوددار خودم را کشیدم عقب: به من نگو سارا!!...
چنگ زد میان موهایش... نفسش را فوت کرد بیرون... چادر، روی شانه هایم.. و دلم... سنگینی می کرد.....! آمد جلوتر و صدایش را.. لحنش را... ملایم تر و .. مهربان تر کرد: عزیزم.... من جسارت نکردم...
جسارت... واژه های قشنگی استفاده می کرد... زدم توی گوش ذهنم و با چشم هایی که اجازه ی بارش نداده بودمشان، نگاهش کردم... لبخند زد و در یک قدمی ام ایستاد: اصلا هر چی می خوای بپوش...! ســـــاره.....!!
اما دیــــــــدم....
دیدم که تا برویم.. تا بنشینیم و آشنا شویم.... تا شام بخوریم.... چطور فکری بود......!
دیدم که نگاهش میان خانم های نشسته دور میزمان.. می گشت و... به چادر من می رسید....
دلم فشرده شده بود اما....
نگاهم که می کرد...
همه چیز پاک بود......!
فراموش می کنم ساره.. فراموش می کنم... دوستش دارم و فراموش می کنم.. دوستش دارم و کم کم... یادش می دهم.... دوستش دارم و..... حماقت می کنم...

دعوت شده بودیم خانه ی صدر ها..... خانه شان آپارتمانی و بزرگ بود..... با دکوراسیون روشن..... عاطفه من را بوسیده بود و محکم گرفته بودم توی آغوشش... نگاه کامران، از ورای شانه ی مادرش، پر از اشاره و شیطنت بود...... نگاهم را دزدیده بودم...........
برای نهار که رفتم کمک عاطفه توی آشپزخانه، کامران هم پشت سرم آمد..... رفت سراغ سیب زمینی های سرخ کرده و خواست بهشان ناخنک بزند که عاطفه دعوایش کرد و به شوخی زد پشت دستش..... من پشت سر عاطفه بودم.... سه چهار تا سیب زمینی طلایی برداشتم و دور از چشم عاطفه ، به سمت کامران گرفتم... چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد..... مست و شوریده، لبخند زدم و سیب زمینی ها را توی دهانش گذاشتم........
کامی همان طور که عقب عقب بیرون می رفت، چشمکی به من زده و با خنده گفته بود: مامان سیاست عروست منو کشته!!!
بعد از نهار من را برد اتاقش..... پر از هواپیما... پر از ماکت.... پر از سرمه ای و طیف کاملی از رنگ آبی..... پر از شگفتی من....! خودش را انداخت روی تختش..... آهسته گفتم: سخته... همش پرواز... همش.....
نشاندم بغل خودش... دست هایش را گذاشت دو طرف صورتم.... اشک هایم، الکی الکی... ، ریخت پایین......
اشک هایم را با انگشت شصتش زدود.... خم شد و برای اولین بار در طول عقد دو ماهه مان، پیشانیم را، گرم و طولانی، بوسید........................
.
.
.
حاج خانوم گیر می داد به من.... به شال قرمزم... به خنده های بلند و از ته دلم، وقتی قرار بود کامران بیاید.... می گفت آرامتر.. یواش.....
و من دلم برای عمه خانوم تنگ شده بود.......
کامران می گفت خانه ی عمه ات را پاتوق کنیم....!! می گفت عمه ات بدجور هوای مارا دارد.....!! و من، هنوز سرخ می شدم.........
.
.
.
.
امروز گاز و یخچالم را خریدم..... دلم می خواست همه چیز را بیندازم گردن علی و آقاجون.... کامران تازه از سفر رسیده بود و من خسته شده بودم و پر از ناله..... عصر علی بردم هفت تیر که فرش ببینم..... دیگر رو به مرگ بودم..... کامران که زنگ زد و حالم را دید، خودش را رساند... از خیر فرش شفقی تبریز و یزد و کاشان و هزار جای دیگر گذشتیم و من را بردند آبمیوه بستنی توی سهروردی یا به قول کامران « دوپینگ سلطنتی » و تا خرخره، معجون به خوردم دادند..........
یک قاشق علی... یک قاشق کامران..... داشتم بالا می آوردم....!!! جفتشان را زدم کنار و توپیدم بهشان: یه قاشق دیگه بهم بدید، همین جا، وسط خیابون، بالا میارم!!!!!!!!!
.
.
.
دیروز تمام یافت آباد را به دنبال سرویس خواب گشتیم... فقط من و کامران..... دستم را گرفته بود میان دست های گرمش و یکی یکی سرویس ها را نشانم می داد... یک وقت ها هم دم گوشم پچ پج می کرد و کاملا با منظور، از استحکام تخت ها حرف می زد....!! آن وقت بود که من وسط مغازه می زدم تخت سینه اش و دلخور می شدم و می نشستم و لب برمیچیدم که: عروست نمی شوم، که نمی شوم!!!!
می آمد کنارم..... کنار گوشم قربان صدقه ی اخمم می رفت...... بعد با انگشت اشاره ی کشیده اش، سرویس عروسکی سفیدی را نشانم می داد و من، خر می شدم.............
آخر سر هم همان سرویس را خریدیم.......
.
.
.
.
کامران خوب و مهربان و متواضع بود... اما اگر نمی شناختی اش، می گفتی مغرور... می گفتی قد بلندی که خودش را میگیرد... اما خودش را نمی گرفت.... برای هیچ کس..... یک بار من را برد فرودگاه..... نمی دانم چرا، اما دلشوره اشتم.....
گفت می رویم دنبال یکی از دوستهایش..... مهماندار های نفس گیر را که دیدم، فرودگاه دور تا دور سرم، می چرخید.......
آرایش های فوق العاده... کلاه کج.... فرم بی نظیر و دلبرانه.... نگاههای پر از ناز.... عطر های خفه کننده.......
چهار تا کاپیتان با فرم و کیف هایی در دست.... قلبم گرفت!!!! جای شادی خالی!!!!
یکی از مهمان دارها با کامران دست داد.....
رویم را برگرداندم... من، همه ی این جزئیات زندگیش را می دانستم......
من را با احترام معرفی کرد.....
دلم نمی خواست با دخترک مهماندار همکلام بشوم.....
از فرودگاه که بیرون می رفتیم، حتی به صدای پر از عشوه ی اطلاعات پرواز هم، آلرژی پیدا کرده بودم................
.
.
.
ست کامل لوازم آرایشم را کامران به یکی ازمهماندار ها سفارش داده بود از آلمان بیاورد...... دلم این همه دغدغه و تجمل نمی خواست... این همه بزرگ کردن لوازم آرایش ساده...... اما کامران ، دوست داشت......
.
.
.
حالم از خرید بهم می خورد..... ناله می کردم و خودم را توی استخر رها می کردم.... کامران محبت آمیز، خسته نباشیدم می گفت.......
.
.
.
علی یک ماهی ست که با گلچین دوست شده..... گلچین را نمیبینم.... تابستان است و ما همگی، دور افتاده از هم..... کوه هم نرفتم که ببینمشان... یکبار بچه ها آمدند استخر ما.... شادی کلی ذوق کرد و از سامان گفت... گفت که مدتی ست نرم شده و تلفنی حرف می زنند.... گلچین اما توی چشم های من نگاه نمی کرد... نمی دانم چرا... آخر سر من کشیدمش کنار، گونه اش را بوسیدم و گفتم که برادرم را هر جور که دلش می خواهد، اذیت کند!! خندیده و گفته بود: ساره.... علی تون یه وقتا واقعا غیر قابل تحمل و اعصاب خورد کن می شه، اما خییییلی خوبه!!!
.
.
.
دیروز عاطفه جون آمد خانه ی ما.... قرار عقد و عروسی را گذاشتیم.... سه ماه و خرده ای از مدت زمان صیغه باقی مانده... کامران تاریخ پرواز هایش را گفت.... حاج خانوم گفت اول شهریور... کامران پرواز داشت، من هنوز خرید هایم تکمیل نبود... افتاد بیست و یکم شهریور ماه......





نظر یادتون نره!

خالکوبی قسمت3

داشتم باغچه ی بزرگ گل کاری شده مان را آب می دادم و برای خودم آهنگ محبوبم را زمزمه می کردم.. ای... صدایم همچین بدک هم نبود ها!! خنده ام گرفت... شلنگ را گرفتم به برگ های دختر انجیر و خیسشان کردم.... عصر دوشنبه ی خنکی بود، بر خلاف این چند روز گذشته و این هوای آخر اردیبهشتی...بالاخره دیشب خود پدر احمد زنگ زد آقاجون و کاملا مردانه، قضیه را مختومه کرد... که انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته... جوری مردانه که آنقدر ها هم طوفان نشد.. آنقدر ها هم اتفاق وحشتناکی نیفتاد... فقط احتمالا رابطه ی حاج خانوم با بهجت خانوم کمرنگ می شد و توی مجالس به تیکه و کنایه می کشید... و اخلاق حاج خانوم که به قطع یقین، هیچ وقت با من سر راست نمی شد.... حالا ماجرای شراکت و 70 به 30، بماند به عهده ی خود آقاجون..! این وسط فقط زندگی ما و دل من بود که بالا و پایین شد....بی خیال... بی خیال ساره...!خندیدم... اول آرام... آرام و کمرنگ.... بعد بلند بلند و پر رنگ تر.....!!!ای ساره....!! ببین دوشنبه ی خنک و یک هفته سفر حاج خانوم، با تو چه کرده!!!این بار، بلند تر از قبل، خندیدم...... که صدای زنگ در بلند شد.... هول کردم.. اگر علی یا آقاجون بود یک اخم ناجوری می کرد بابت این خنده ای که احتمالا تا ده تا خانه آن ور تر هم رفته بود!!! بدو بدو شلنگ را ول کردم و داد زدم: الان میام!!چادر سفیدم را از روی صندلی های سفید توی ایوان پیدا کردم و همان جور که هول هولکی می انداختمش سرم و به طرف در می رفتم و حواسم پی شیر باز آب بود ، بلند بلند می گفتم: اومدم!! یه دقه....در را که باز کردم، ابروهایم با شدت 120 متر در ثانیه، پرید بالا....!! مرد قد بلندی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، پشت به من، ایستاده بود!! کی بود؟؟به صدای من که می گفتم « بفرمایید ؟ » برگشت و همان طور که سرش را خم می کرد و نگاهش پایین بود، مودبانه و جدی گفت: سلام خانوم.. منزل جناب فتوحی؟!ابروهایم هنوز آن بالا بود...!!بله ام میان نگاه ثابتم روی سرشانه هایش، خشک شد!! این یارو با یونیفرم سفید و خیره کننده ی خلبانی، با این سردوشی های مات کننده ، دم خانه ی ما چیکار می کرد؟؟؟؟دوست علی بود؟؟؟اصولا دوست های علی، یا خیلی مؤمن بودند، یا خیلی بی خیال و الواط! که البته سری اول کمتر به چشم می خورد! حالا این یکی چرا به من نگاه نمی کرد.....گوشه چشمی بهش نگاه کردم... بهش نمی خورد خیلی مؤمن باشد....الواط هم بهش نمی چسبید! حداقل به آن یونفرم سفید و وسوسه کننده، الواط نمی خورد!!شانه بالا انداختم....علی همه جور رفیقی داشت! از کارگر شهرداری و دکتر و مهندس بگیر، تا دزد و جانی و خلافکار!!!داشت می گفت: خانوم فتوحی هستن منزل؟!و من مردم از خجالت و نگاه مات شده ام به سرشانه هایش را پایین انداختم: نه.. نیستن! شما؟؟پس دوست علی نبود!!! با حاج خانوم کار داشت!!! پسر بیست و هفت هشت ساله با حاج خانوم چکار داشت؟؟؟؟ ساک مقوایی نوک مدادی رنگی به طرفم گرفت: من صدر هستم. این مال خانوم فتوحیه... خودشون می دونن....با یک دستم چادرم که داشت سر می خورد عقب را گرفتم و با دست دیگرم، ساک نوک مدادی را از دست او...یک قدم رفت عقب و با صدایی آرام و متین گفت : عذر می خوام مزاحمتون شدم... عصرتون بخیر....!سرم را آوردم بالا : باشه من اینو می دم به مامان.. عصر شما هم....داشتم حرف می زدم...داشتم جمله بندی می کردم.....داشتم می گفتم عصر شما هم بخیر!!!که یک لحظه چشمم افتاد توی چشمش....فوری نگاهم را گرفتم....اخم هایم رفت توی هم...برق آشنایی از ذهنم گذشته بود......
وسط جمله ی من، وسط عصر بخیر نصفه نیمه ی من، سرش را کج کرده بود و داشت می رفت و من ، هنوز تکیه ام را داده بودم به در و فکر می کردم که این کــی بودش؟؟؟!....
ساک را که دادم به حاج خانوم، انگاری که روح آمد به چشم هایش! ذوق کرد و حمله ور شد بهش! مثل اینکه یکی از خرید هایش را جا گذاشته بود پیش همسفرش... و انگاری که این یارو که من بهش وصله ی رفاقت با علی و دزدی و الواطی چسبانیده بودم، پسر همان همسفری بود که علی با شنیدن حرفش رو ترش کرد و من کلافه شدم و پناه بردم به حیاط....چای را که جلوی خانوم صدر می گرفتم، لبخندش به وسعت مهربانی چشم هایش بود! چشم های کشیده و مخموری داشت.... از آن تیکه هایی بود که زمان جوانی، کیا و بیایی داشته اند.... سرش را بالا آورد و با لبخند به من خیره شد... من نگاهم را دادم به دستهایش... یک انگشتر توی دست راست و حلقه ای هم توی دست چپش داشت ، با دستبند پهن و ساعت شیک طلای دو رنگ... داشت با محبت خاصی که توی صدایش بود، می گفت: من عاشق چای هِل دارم!بعد من فکر کردم که از چای هل دار، منتفرم!!!کنار حاج خانوم که نشستم، ادامه ی حرفش را گرفت : البته تو خونه ی ما فقط من اینجوریم. بقیه چندان علاقه ای ندارن!خیلی دلم نمی خواست کنارشان بنشینم.. خیلی دلم نمی خواست به این لقمه ی جدید حاج خانوم فکر کنم.... و به این که شاید این نگاه های محبت آمیز خانوم صدر که گهگاه روانه ام می شود، چندان بی منظور نباشد......!دستم به لبه ی استکان چایم بود و غرق فکر بودم که ازم پرسید: از مامان شنیدم ورزشکاری خــــانوم....!با شنیدن کلمه ی ورزشکار، خنده ام گرفت! با همان خنده ی نصفه نیمه سر بلند کردم: بله اگه خدا قبول کنه....! ناجی ام...خندید! خندید و چشمهایش خمار تر شد!! و من دلم ضعف رفت برای دیدن عکس های جوانیش.... البته حالا هم چندان پیر نبود! به نظرم چهل و دو سه سال بیشتر نداشت که بعدا وقتی گفت 48، ماتم برد.....! عجب ژن لامصّبی داشت!!!!!حاج خانوم با دلخوری پی حرفم را گرفت که: من خیلی دوست نداشتم ..... خودش علاقه داشت! جوونای الانم که حرف مارو گوش نمی کنن! ولی خب... نمی ذارم زیاد کار کنه. هفته ای سه چهار روز می ره سالن.... معمولا عصر ها.... بعد دانشگاهش.خانوم صدر با تحسین نگاهم کرد و چند باری فقط پلک زد..... بعد از مامان پرسید: اون یکی دختر خانومت چی مهتاج جون؟! نیست؟من بلند شدم که ظرف توت فرنگی و گوجه سبز چیده شده را از آشپزخانه بیاورم و حاج خانوم استکان خالی چایش را روی میز گذاشت : والا روشنک تهران نیست. شیراز درس می خونه. مکانیک... سال آخرشه دیگه. تهرانم نمیاد بست نشسته پای درسش که ارشد، یا دانشگاه خودش یا تهران قبول شه. روشنک تیزهوشانی بود! بچه م خیلی درسخون و باهوشه! اینه که دیگه من و حاجی هم خیلی به پر و پاش نمی پیچیم واسه تهران اومدن....توی دلم خندیدم و فکر کردم که چقدر سر همین روشنک و خواسته هایش، جار و جنجال داشتیم.....سر لباس پوشیدنش... سر رد کردن چادر و بیرون ریختن موهایش.... سر نماز خواندن و نخواندنش... سر قر و اطوار هایی که از همان دوران دبستان داشت!! سر انتخاب رشته ای که داد حاج خانوم را درآورد! روشنکی که می توانست به راحتی آب خوردن تهران قبول شود و بماند خانه ی پدری، فرار را بر قرار ترجیح داد و انتخاب اولش را زد شیراز!!! کیلومتر ها آن ور تر که از شر گیر دادن ها و امر و نهی های حاج خانوم، در امان باشد.... آقاجون مخالفتی نداشت. گفت برود بزرگ شود... اما حاج خانوم........ سه ماه تابستان عزاداری داشتیم!!! من که جرات نمی کردم حرفی بزنم!! از همان موقع ها هم بود که قلب درد حاج خانوم شروع شد... راست یا دروغ... فیلم یا غیر فیلم..... بالاخره هم کوتاه آمد.... بالاخره هم به خاطر بیماری روشنک ، سکوت کرد و گفت که برود.....!میوه ها را گذاشتم سر میز.. حاج خانوم هنوز داشت از تیزهوشی و پروژه های روشنک می گفت..... اما نگاه ملایم خانوم صدر، روی من بود.....حاج خانوم قاب عکس پنج نفره مان را از آن طرف سالن آورد..... ابرو های خانوم صدر بالا پرید و با خنده گفت: چقدر فرق می کنن بچه هات با هم!!فرق می کردیم. من و علی تقریبا سبزه و مشکی بودیم، روشنک اما تافته ی جدا بافته ی ما بود!! آقاجون می گفت شبیه مادر خدابیامرزش است و عمه هم تایید کرده بود...خانوم صدر که داشت می رفت، همان جلوی در ازش خداحافظی کردم و برگشتم از پله ها بروم بالا که صدای دو تا بوق پشت سر هم و بعد حرف زدنش با موبایلش بلند شد.. داشت با خنده می گفت: اومدم دیگه مامان جان! ... چشم... من معذرت می خوام! اومدم!بعد رو کرد به حاج خانوم: این پسره کار داره من کشوندمش بیاد دنبالم... کلی غرغر کرد.... زحمتت دادم مهتاج جون... حتما هماهنگ می کنم تشریف بیارین.....از پنجره ی هال کوچک بالا، گوشه ی پرده را زدم کنار.... خانوم صدر در را بست و همان پسری که آن روز دیدمش، از توی ماکسیمای سرمه ای، خم شد طرف پنجره ی سمت شاگرد ... عینک دودی به چشمش بود و خوب نمی توانستم ببینم چی دارد می گوید.... اما انگاری داشت غرغر می کرد و خانوم صدر، می خندید...
خم شده بودم و لبه های چادرم روی شانه هایم رها شده بودند وقتی سینی محتوی فنجان های چای توی دستم، بی قراری می کرد ، که در با شتاب باز شد و دختری با چشم های درشت سبز و شال عقب رفته ی کله غازی و لبخندی گیج اما پت و پهن، خودش را انداخت تو........باز علی قال کرده بود!! باز رگ گردنش متورم شده بود و داشت وسط هال با صدایی عصبی می گفت: نه به اون احمد با اون ریش و موهای آب شونه کرده، نه به این کبوتر نامه رسون که تازه علم کردیش!!!! قحط الرجاله؟؟؟ بابا من خودم ساره رو شوهرش می دم مهتاج خانوم!!! از این لقمه های آسمونی براش نگیر تورو به پیغمبر!!!آقاجون که مشغول نوشتن حساب کتاب هایش بود، اخم کرد: صداتو بیار پایین پسر!!! داری با مادرت حرف می زنیا!!!علی پوف محکمی کرد.... پایش را با استرس تکان داد و رفت جلوی اوپن ، نزدیک حاج خانوم: ما همین دو هفته ی پیش سر اون پسره ی چِندش کل کردیما.....!!!آقاجون از طرز حرف زدن علی خنده اش گرفت و سرش را انداخت پایین: خانوم خب راست میگه بچه.... ! می ذاشتی دو روز بگذره، بعد این بساطو پیش می کشیدی!علی نیشخندی به صورت خونسرد حاج خانوم زد: الان اگه بهجت جون بفهمه ، همه جا پشت سرت حرف درمیارنا.....!!و خنده ای حرص درآر تحویل حاج خانوم داد...من هم که پشت سر علی ایستاده بودم، خنده ام گرفت و سرم را انداختم پایین...علی جدیدا مِتُدش را عوض کرده بود!!! صاف می رفت سر حساسیت های حاج خانوم و با خنده های آزار دهنده و تیکه و کنایه و خلاصه شوخی شوخی، خونش را به جوش می آورد... اما من از همان شبی که حال حاج خانوم بد شد، تا همان روز که حرف خواستگاری خانوم صدر پیش آمد، بیشتر مراعاتش را می کردم.... دلم نمی خواست اذیتش کنم و باز آن جور زار و نزار ببینمش....حاج خانوم نمی دانم چرا اینقدر آرام بود آن روز عصر: تو چرا به جای ساره حرف می زنی..؟!دیدم که ابروهای علی پرید بالا و فوری برگشت سمت من: خب خودت بگو که خسته شدی و نمی خوای اینا بیان!!!نمی دانم چرا لال شدم......!همه ی قدرت تکلمم از دست رفت... زل زدم توی چشمهای استنطاق کننده اش و زبانم توی دهانم، چوب خشک شد.....!چه مرگیم شده بود؟؟؟ می خواستم باز پای خواستگار به خانه مان باز شود؟؟؟ خوشم آمده بود؟؟ می خواستم باز جنجال راه بفتد؟؟ یا... یا نکند..... نکند وسوسه شده بودم....؟؟؟ چـــــــــــی....؟؟؟؟؟؟ نه...!!!! امکان نداشت!!! امکان نداشت!!!علی دست هایش را زد به کمرش و یکی دوقدم آمد جلو.... چشم هایش را تنگ کرد و زل زد توی چشم های گشاد شده از لال شدنم...... صدایش پر از شک و تردید بود: تو..... تو می خوای اینا بیان؟! آره؟!مات شدم بهش.... لپ هایم را از تو گاز گرفتم.... نگاه های منتظر آقاجون و خانوم جون، در میدان دیدم بود.... می خواستم بیایند؟؟؟ وسوسه شده بودم که یک خواستگار خلبان هم داشته باشم؟؟؟ دلم می خواست لکه ی ننگ احمد را با حضور یک آدم متفاوت و احتمالا دارای شان اجتماعی ، پاک کنم.....؟!!حاج خانوم موذیانه زمزمه کرد: ببین کاسه ی داغ تر از آش می شی!علی داشت بهم می ریخت... رنگش می رفت که به قرمزی برود..... آقاجون روی مبل نیم خیز شده بود.... من، لال شده بودم.....یکدفعه به خودم آمدم.... با همان زبان الکن و چشم های درشت شده، سرم را محکم به چپ و راست تکان دادم، که نه.....!!!چشم های علی از شک و تردید پاک نشد، اما رنگش برگشت و همان طور که نفسش را می فرستاد بیرون، به حاج خانوم گفت: زنگ بزنید کنسلش کنید! عهد تیرکمون که نیست!دیدم که آقاجون خنده ای پنهانی زد و سرش را پشت دفتر بزرگ توی دستش، قایم کرد....حاج خانوم داشت به علی می گفت: نمی تونم!!! رودربایستی دارم!!! خانوم به اون ماهی رو سه چهار جلسه دیدم، اومده خونه م، نمی تونم بگم نه!!! بفهم علی!!!علی حرصی شد! خودش را ولو کرد روی مبل و همان طوری که حس می کردم دلش نمی خواهد به من نگاه کند، با تمسخر گفت: واقعا که من دیگه تو زندگیم از چیزی تعجب نمی کنم!!! به من که دختر مهماندار پیشنهاد می دی، واسه دخترتم که پسر خلبان پیدا می کنی! پرواز جماعت، مگه دلشون یه جا بند می شه؟؟؟ اصلا من موندم این چه پسریه که گذاشته تو قرن اتم، خانوم جلسه ایا واسش زن پیدا کنن!!! عقلش پاره سنگ برنداشته؟؟؟؟ دیدنیه این آدم!!! البته... ممکنه یه چیزی تو مایه های همون یارو چندشه باشه!! به دلت صابون نزن ساره......و با تمسخر، گوشه چشمی نگاهم کرد.....دود از سرم بلند شد....آب شدم از خجالت....همه اش تقصیر منه خفه شده بود که یک کلام از مدافعم، دفاع نمی کردم.....!چه مرگم شده بود؟؟؟؟علی پوزخند اشکاری زد و ادامه داد: ببین یه امام رضا رفتی، از این رو به اون رو شدی! اعتقاداتت کجا رفت حاج خانوم؟؟؟حاج خانوم اما با خنده و خونسردی تمامی که ازش بعید بود، جوابش را داده بود.... باهاش کل کل کرد و خندید.... و این بار، من حس کردم که حاج خانوم هم، از درِ دیگری وارد شده...
حالا خم شده بودم جلوی پسر خانوم صدر و زل زده بودم به روشنک که مثل وحشی ها و بی خبر، پریده بود وسط مجلس خواستگاری!!! نیش تا بناگوش شده اش را جمع کرد و با قهقهه ی توی چشم هایش، آهسته گفت: سلام....دیدم که یک لنگه از ابروهای کبوتر نامه رسان ، کشیده شد بالا و نگاه عمیقی به روشنک انداخت....عادت داشتم... یعنی هم عادت داشتم، هم فکر می کردم که نگاهش جنس خاصی نداشته... همه وقتی روشنک را میبینند، این جوری می شوند.... همه وقتی خانوم مهندس را می بینند که موهایش یک وجب از روسری اش زده بیرون و ناخن هایش لاک دارد و چشم هایش آنقدر درشت و سبز و خواستنی ست..... ، تعجب می کردند!روشنک دختر قد بلندی بود! حول و حوش یک و هفتاد و پنج..... ده سانتی از من بلند تر... کمرش هم باریک بود و اندام خوبی داشت.... با صورتی سفید که اکثر مواقع پنکیک های بژ و برنز، مخاطبش را به اشتباه می انداخت.... لب هایش درست مثل لب های من، پر و گوشتی.... بر خلاف من گونه نداشت، اما وقتی که می خندید، گونه ی چپش، می رفت تو... ابروهایش هم مدل ابروهای من، کشیده بود، منتها تمیز شده..... و چشم هایش.... بی نهایت خیره کننده....! وحشی...! شاید یک درصد از خوشگلی روشنک در من نبود!! اما خب عمه یک وقت ها برای دلداری من می گفت تو صورتت دست نخورده... صبر کن عروس شی....حالا خوشگلی که هیچی، از وقتی پی به ظاهر تکش برد، روی رفتار و حرکاتش هم کار کرد.... روی نحوه ی حرف زدنش... نگاه کردنش... پلک زدنش..... و از خودش چیزی ساخت، که حاج خانوم روزی هزار بار استغفار کند و آقاجون اخم کند و علی هرهر، بخنند!! خودش هم تو روی همه ایستاد و مبارزه کرد... پشتش به خودش بود و نارسایی قلبی اش... هیپر تروفی.... عموما هم رنگش پریده بود و تا حاج خانوم پر به پرش می داد و بحث می کرد، نفسش تنگ می شد....روشنک به هیچ وجه جلف و سبکسر نبود، این را خود حاج خانوم هم می دانست، اما خب..... به درد دختر حاج آقا فتوحی بودن، نمی خورد!!!علی تک سرفه ای مصلحتی کرد و خنده اش را خورد!! بالاخره باید یکجوری جای خالی آقاجون را پر می کرد دیگر!!! خانوم صدر با همان مهربانی بی وسعتش، از جا بلند شد: سلام خــــانوم.....روشنک فوری در را بست و جلو آمد.... مادر و پسر صدر، ایستادند.... علی، ایستاد... حاج خانوم هم... و من داشتم فکر می کردم که این چه وقت آمدن و چه طرز آمدن بود!!! روشنک بعد از احوالپرسی، رفت بغل حاج خانوم که داشت با صدایی خوشحال و لرزان می پرسید: تو چرا بی خبر اومدی؟؟؟ مادر چرا نگفتی یکی بیاد دنبالت؟؟؟علی تعارف کرد بنشینند... من هنوز همان وسط ایستاده بودم.... این بار داشتم فکر می کردم که چقدر کوچک و جوجه ام در برابر این کبوتر نامه رسان!!!روشنک با خنده خودش را جدا کرد: گفتم سورپرایزتون کنم!!! ببین چقد خوشحال شدی!!! مزه ش به همین بود!!!بعد برگشت سمت صدر ها و معنی دار گفت: البته... شمام بدجوری منو سورپرایز کردین......حاج خانوم – برو لباستو عوض کن بیا دخترم...روشنک – ببخشید من یهو پریدم وسط... شرمنده... الان میام.. بفرمایید...و بدو بدو رفت بالا و چمدانش را جلوی در، جا گذاشت....حاج خانوم نشست.... علی پا رو پا انداخت... و من هنوز ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم که چه عطری زده این روشنک ورپریده!!!!علی اشاره کرد بنشینم و چشم غره ی نامحسوسی رفت که اینقدر مثل احمق ها آن وسط نایستم و خیره نشوم! فوری نشستم کنارش و سینی را گذاشتم بغل دستم...قرار شده بود پنج شنبه شب بیایند... ما رسم نداشتیم پدر دختر جلسه ی اول خواستگار های غریبه حضور داشته باشد و صدر ها رسم داشتند که پدر پسر..... پنج شنبه از صبحش بی قرار بودم. نه شب قبلش خوب خوابیدم، نه توی اتاقم بند می شدم... از کلاس و استخر هم خبری نبود و مجبور بودم این استرس ناشناخته را تا شب، ساعت هفت، تحمل کنم! علی بد اخلاقی می کرد آن روز و از اینکه مجبور بود جای آقاجون بماند، غر می زد... عوضش حاج خانوم با خوشرویی ای باور ناکردنی برای ما نهار درست کرد..میوه پوست گرفت... حتی یکی دو باری هم قربان صدقه ی علی رفت!!! که باعث شد علی دستش را به نشانه ی دعا بالا بگیرد و بگوید: خدایا از مکر این زنا، به تو پناه بردم.......!!!!!!و غش غش خنده ی بی هوای من، که از حالت و دعایش به هوا رفته بود.... چشم غره ای خطری نثارم کرد و گفت: خیلی شنگول و منگول می زنیا!!!؟؟؟لب گزیدم و خودم را توی اتاقم قایم کردم تا بیشتر از این ازش خجالت نکشم....خنگ شده بودم آن روز پنج شنبه....احمق شده بودم!!!!هی بی قراری می کردم... بعد خودم را فحش می دادم که چرا قبول کردم بیایند.... یکهو می گفتم اصلا به درک ردشان می کنم.... مگر من نمی خواستم بشوم یکی مثل عمه؟؟؟..... آخر سر هم می دیدم که ته دلم استرسی ناشناخته است، که روز خواستگاری احمد، خبری ازش نبود.......!!! اعوذَ باا.... می گفتم و وضو می گرفتم دو رکعت نماز بخوانم......ساعت طرفای هفت و ربع بود که زنگ زدند... بی خود و بی جهت، بی هیچ دلیل موجهی، کف دست هایم عرق کرده بود... حاج خانوم از این ور می دوید آن ور... هول کرده بود.. علی هم هی نچ نچ می کرد و می گفت مادر من بشین انقدر تکون نخور!!! علی در را باز کرد و حاج خانوم کنارش ایستاد.. من هم کمی عقب تر... ، ایستادم.. پر از دلهره ی ناشناخته.....اولین چیزی که دیدم، چشم های مخمور و خندان خانوم صدر بود... چادر ساده ی مشکی سرش بود و روسری سفید و مشکی به سر داشت... با خوشرویی من را بغل کرد و من از فکر کردم که بوی عمه را می دهد.... خجالت زده بودم.. به طرز عجیبی....! بعد چشمم افتاد به کبوتر نامه رسان!! پسر قد بلندی که همان روز دیده بودمش... خیلی هیکلی نبود اما پر و کشیده بود.... پیراهن سفید تنش بود با شلوار مشکی ... نگذاشتم این بار چشمم بیفتد توی چشمش.... فقط سرم را انداختم پایین و پشت سر علی، تقریبا قایم شدم!!! علی یواشکی نیشگونی از بازویم گرفت که یعنی خاک بر سرت!! بیا این ور!!! اما من از رو نرفتم.... همان جا پناه گرفتم و آقای نامه رسان هم با خنده ای که انگاری داشت قورتش می داد، گل ها را داد دست علی!! علی هم با خنده سر تکان داد و نیشگون محکم تری ازم گرفت!!!تا حاج خانوم تعارفشان کند بنشینند، من دویدم توی آشپزخانه و مهندس معمارش را لعنت کردم که چرا به مراسم خواستگاری من فکر نکرده و آشپزخانه ی اوپن را درست روبه روی پذیرایی علم کرده!!!!!خودم را پشت ستون قایم کردم و چند تا نفس تند و عمیق کشیدم.... خوب بود؟؟ بد نبود... نه نه... نمی دانم... اصلا یادم نیست چه شکلی بود... اصلا هر شکلی که بود!!! تو که می خواهی ردش کنی!!!حاج خانوم داشت می گفت ساره جان بیا بشین مادر.... من به دستور خودم، رفتم که چای بریزم.... حسرت چای را هم به دل احمد گذاشتم!!!! چون وقتی آمده بودند پایم را کردم توی یک کفش که من چای نمی آورم!! آخر سر هم علی با کلی بد و بیراه مسئولیتش را قبول کرده بود........توی همین فکر ها بودم وقتی سینی بدست از آشپزخانه بیرون می آمدم و اولین کسی که دیدم، پسر صدر بود ، با آن چشم های خوش حالتی که انگاری از مادرش به ارث برده بود و من با دیدنشان یکهو دلم ریخت و بی هوا، لبخند زدم...
چشم های گرد شده ی علی در تیررس نگاهم بود وقتی آن لبخند بی هوا و ژکوند را می زدم.... فوری سرم را انداختم پایین و رفتم چای تعارف کنم... و جلوی صدر پسر خم شده بودم که روشنک عینهو جن بو داده، پریده بود تو!!!خانوم صدر داشت می گفت: چقد خوبه که دختر دارین مهتاج خانوم! نعمتیه!! من که حسرتش به دلم موند....ابروهای پسرش رفت بالا و علی با لحن شوخی گفت: از خداتونم باشه خانوم.... پسر عصای دستتونه!!! این دخترا که یه پسر ببین ، میرن حاجی حاجی مکه!!!!عجب ها!!! داشت شوخی شوخی حیثیت من را هم به باد می داد!!!! ابــــــله!!!!چشمم افتاد به صدر پسر که یک گوشه ی لبش رفته بود بالا و لبخند ملایمی داشت.... چیزی از دلم گذشت.... چیزی شبیه به اینکه خنده اش شیک و مردانه بود!!چی؟؟؟؟ شیک بود؟؟؟ بمیر ساره!!!!اوه نه نه!!! غلط کردم وجدان جان!!! نه شیک بود، نه مردانه!!!!!خانوم صدر- دختر محرم دل مادرشه... مگه با شماها می شه دو کلام حرف زد؟؟؟صدر پسر با شیطنتی که از یک خواستگار سنگین و رنگین بعید بود، گفت: ببینم اگه دختر داشتی، وقت و بی وقت کارشو ول می کرد در خدمت مادرش باشه؟؟!!علی هم از آب گل آلود ماهی گرفت: همینه!!!!بعد رو کرد به کبوتر نامه رسان: از طرق دانشگاه وارد شدی..؟!صدر پا روی پا انداخت: نه... آزاد... من مکانیک خوندم...حاج خانوم فوری گفت: روشنک هم مکانیکه! شیراز! الان میاد...و بلند، صدا زد: روشنک؟؟نگاهم روی ساعت دست چپش بود.. آستین کوتاه... بازوهای پر.... فوری چشم دوختم به کریستال پر از شیرینی.... ای لعنت به تو ساره!!!!خانوم صدر ، متبسم گفت: کامی خواجه نصیر بود...حالا حضور روشنک کم بود که دانشگاه های دولتی شان را بزنند توی فرق سر منِ بدبخت!!! اصلا حوصله نداشتم که باز حاج خانوم شروع کند به حرف زدن از افتخارات و پروژه ها و هوش سرشار روشنک.....! خوب شد علی رفت آزاد صنایع بخواند...، که آن را هم نصفه ول کرد!!! البته.... نصفه، آن هم ترم شش.... بابت خاطرخواهی اش.... ذهنم رفت به روزهایی که علی بست نشسته بود خانه ی عمه... روزها می رفت بیرون و شب ها می آمد.... به هیچ کسی هم جز عمه حرفی نزده بود... بعده ها، حدود یک سال بعد، عمه به من گفت که دوست دخترش توی تصادف از دست رفته......نگاه دلسوزم خورد به نگاه علی.....و انگار که خواسته ی دلم را گرفت...!! شروع کرد به حرف زدن... از کبوتر نامه رسان پرسید... از شرایطش.... و من داشتم فکر می کردم که چرا احساس خوبی دارم....؟! چرا دلم می خواهد بروم و با هیجانی که نشان دادنش از من بعید است، برای روشنک از صدر پسر و گواهینامه ی خلبانی اش بگویم...؟! نظرش را بپرسم و بگویم که خب...، من هم خیلی اصراری ندارم که حرف نزده، ردش کنیم....!! دوست داشتم بروم برای روشنک بگویم از شک هایم.... از تردید هایم... از اینکه چقدر برایم عجیب است پسری با این ویژگی ها، اختیارش را بدهد دست مادرش.... و عجیب تر آنکه، حاج خانوم این قدر مایل باشد...... چرا.......؟؟؟!بچه بودم..... بی نهایت بچه و ساده..... که فکر می کردم همه ی دلشوره های خوب دنیا، توی همین مراسم خواستگاری خلاصه می شود......علی داشت دست به سینه نگاهم می کرد و حاج خانوم منتظر و خانوم صدر با لبخند.... گیج شدم!! با پرسش به علی نگاه کردم.. خنده اش را خورد و زمزمه کرد: بپا از حول حلیم نیفتی تو دیگ!!!بعد صدای روشنک از پشت سر آمد که: می خوای همین جا دو کلمه حرف بزنی یا با پای خودت میری؟؟؟؟لبم را با شدت هرچه تمام تر، گزیدم!!!!! ای لعنت به تو روشنک با این حرف زدنت!!!!! خانوم صدر بلند خندید و من سرخ شدم و مثل فشنگ، از جا پریدم.....صدر پسر هم چند لحظه بعد، با آرامشی که برای من دلچسب بود، بلند شد.... علی داشت به راه پله ها و روشنک که همان جا ایستاده بود نگاه می کرد: میگم.. پله ها زیاده..، خسته می شین...وای که چقدر دلم می خواست در آن لحظه همه ی بد و بیراه های عالم را نثار علی کنم!!!! خب باشد!! کی خواست برود توی اتاق؟؟؟؟ رگ غیرتش حالا برای من باد کرده......!!!!!!صدایی آرام و دلهره آور، ته دلم نجوا کرد: آره.. حالا که حس کرده خطر بیخ گوششه.....حالا......راه افتادم جلو و در را باز کردم... صندلی های سفید، دور میز مرتب چیده شده بودند.. وسط میز گل های صورتی بنفش مصنوی بود... با رومیزی کوچک سفید قلاب بافی.... حیاط را خودم آبپاشی کرده بودم... هوا هم تقریبا خنک بود.... و احتمالا تا نیم ساعت دیگر ، صدای اذان مسجد، بلند می شد....با همان دلشوره ی ناشناخته نشستم.... لبه های چادر حریر سفیدم روی سر شانه هایم باز شد... صدر پسر مکثی کرد و بعد با همان آرامش، رو به روی من نشست....دست هایم را نمی دانستم کجا بگذارم!!!!!این مشکل دیگر از کجا پیدایش شده بود؟؟؟؟فکر می کردم فقط بعضی وقت ها موقع خواب است که نمی دانم با دست و پایم چکار کنم از شدت خستگی....!!! نمی دانستم وسط حرف زدن با پسر غریبه توی حیاط گلکاری شده هم، خِرم را میگیرد!!!!!داشتم به دست های بلاتکلیفم نگاه می کردم و هی زیر و رویشان می کردم و انگاری خیلی هول و بی قرار بودم که با صدای آرامی گفت: استرست واسه چیه...؟!
سرم را با تعجب اوردم بالا.... آرنج هایش را گذاشته بود روی زانوهایش و داشت با لبخند، نگاهم می کرد......گوشه ی لب هایم بی اختیار، از هم دور شد.. کمی... فقط کمی... دست هایم را گذاشتم روی پایم و توی هم قفلشان کردم. همان طور که خم شده بود، بی مقدمه پرسید: تو واسه چی می خوای ازدواج کنی؟!از آدم های زود پسرخاله شو و صمیمی خوشم نمی آمد، اما نمی دانم چرا « تو » گفتنش، اصلا گوشم را اذیت نکرد.... فقط فکر کردم که از دیباچه ای که برای شروع مکالمه مان استفاده کرده، خوشم می آید.....!سعی کردم جوابش را راست حسینی بدهم... و البته سعی هم کردم که نه صدایم بلرزد، نه هول شوم....- نمی خوام....!ابروهایش پرید بالا... از این حالتش خوشم می آمد... خنده ام گرفت.... خودش هم انگاری قیافه ی خودش را می دید که با تک خنده ای گفت: نمی خوای؟؟؟ پس من چرا اینجام؟؟؟؟خنده ام بیشتر شد.....خنده ی او هم....- نه جدی می پرسم.... چرا؟؟؟؟با سادگی گفتم: احتمالا مامانامون نتونستن روی همو زمین بندازن.....چند لحظه خیره شد توی چشم هایم... عمیق...... فوری نگاهم را دادم به پشت سرش.... بی خیال آقای صدر، اینجوری نگاه نکن دختر آفتاب مهتاب ندیده را... یک وقت هوایی می شوم ها..........!!؟فکر که می کنم، میبینم با همان دیباچه ی فوق العاده اش، همه ی دلشوره های من را از بین برده بود... و جوری رفتار کرده بود، که باعث شد نه احساس ناراحتی کنم، نه غریبگی....لبخند کمرنگی زد و خودش را عقب کشید: اینم حرفیه...!بعد از یک دو دو تا چهار تای کوتاه، سوالی که توی دلم بود را، پرسیدم: شما چرا اینجایین؟؟؟ می دونید... بعید می دونم تو این دوره، یه آدم تحصیل کرده، اینجوری بخواد ازدواج کنه! این قدر سنتی!سری تکان داد: خب می دونی..... من پسر خوبی ام!!!و با خنده ای پر از شیطنت، به من خیره شد...
چشم هایم را از گرد شدگی در آوردم و سرم را پایین انداختم... خدا عاقبت ما را بخیر کند با این پسرِ کبوتر نامه رسانِ صدرِ پر از شیطنت!!!!خودش را کشید عقب و با خنده ای توی صدایش، اضافه کرد: می دونی، برام از عجایب هفت گانه بود که یه روز بشینم روی این صندلی ها و با یه دختر خانوم محجبه در مورد ازدواج حرف بزنم..!! در واقع اینجوری بگم بهتره... درسته خانواده ی من، و بیشتر مادرم، اهل نماز و روزه ن، ولی خب... من فکرشو نمی کردم که یه روزی تو همچین شرایطی باشم و سلیقه م مماس شه با سلیقه ی عاطفه.... مامان!از لفظ واژه ی محجبه، تحت هر شرایطی از زبان یک آدم معمولی و با سوء نیت، منزجر می شدم...، اما این بار نمی دانم چرا هیچ حسی به این واژه نداشتم... بیشتر داشتم فکر می کردم که چطوری مادرش را صدا می زند... عاطفه!!داشت ادامه می داد و من هنوز حواسم پی دست هایم بود که این بار، گذاشته بودمشان روی دسته های فلزی صندلی....- اما همیشه یه اعتقادی داشتم..، حالا به هر دلیلی.... ، که اجازه بدم عاطفه برام انتخاب کنه... به هیچ عنوان آدم مطیعی نیستم، بچه ننه هم نیستم، ولی این اعتقادمه...! به خاطر یه سری حس خوب مادر و فرزندی که بین من و مامان هست....چند ثانیه سکوت کرد و نگاهی به آسمان انداخت: فکر کنم قراره خیس بشیم....سرم را بالا گرفتم... کی ابر شده بود؟؟؟بی خود و بی جهت پرسیدم: چند بار تا حالا خواستگاری رفتید؟؟؟خندید... لب هایش را بهم فشار داد و خنده اش را خورد: اولین بارمه....داشتم می رفتم توی عوالم رویایی خودم که چه دختر خوشبختی هستم من، که با شیطنت و خونسردی افزود: که خر شدم!!ای بابا عجب آدم بی تربیتی بود ها!!!!!!!پسر جان بگذار دو کلمه با هم حرف بزنیم بعد تربیتی که عاطفه خانوم خرجت نکرده را ، به رخم بکش!!!!بی مقدمه گفت: یه بیوگرافی به من بدی ممنون می شم...و دو ثانیه بعد اضافه کرد که: شایدم از هم بدمون نیومد....ساده می گرفت......!سومین چیزی که ازش برداشت کردم...!اولی خنده ی شیک و مردانه اش بود.... دومی احساس راحتی ای که به مخاطب القا می کرد... ، و سومی....الکی الکی، کف دست هایم عرق کرد.... به دست هایم نگه کردم.... باید از خودم می گفتم... از خودم..... خودم....... چقدر دستهایم خالی بود.................- من.... چی بگم...؟؟- نمی دونی؟ خب... من الان بهت یاد می دم چجوری بیوگرافی بدی!!!بعد با یک حرکت از جایش بلند شد و با ژست مهندسی ، خلبانی، کمک خلبانی، کاپتانی اش، گفت: کامران صدر، بیست و هفت ساله، سه چهار ماه دیگه میشه بیست و هشت، مهندس مکانیک، دارای گواهینامه ی ATPL ( گواهینامه ی خلبانی مسافربری ) ، قد 186 ، سلامت کامل چشم، قلب، گوش و حلق و بینی، مغز هم... اِی......! یه دونه دندون روکش هم ندارم!!!اینجا که رسید ، دیگر نتوانستم خنده ام را کنترل کنم.....خودش هم به خنده افتاده بود....نشست سر جایش....دیــــــوانـــــه.......!- اینقدرام دیگه خنده نداشت...!!چه یک نفس رفته بود!!!چه از خود راضی!!!یک کمی هم مغرور!!! وقتی که داشت از سلامتش می گفت!! لابد فکر کرده با یک دختر آلزایمری کور رنگ نازا طرف است!!!!!!خنده ام را جمع کردم: تا حالا.. اینجوری.. اوه...!صبر کرد تا من خودم و خانمی ام را پیدا کنم....پیدا کردم و پرسیدم: چرا دندون اینقدر مهمه؟؟لبخند زد: چون مثلا اگه دو سه تا دندون جلو نداشته باشی، ممکنه تو فشار بالا حالت تهوع بگیری.....سکوت کردم.... با صمیمیت جواب داده بود....حالا انگاری که نوبت من بود....دست هایش را توی هم قفل کرده بود و داشت منتظر نگاهم می کرد.....خنده ام تمام شد....به این فکر می کردم والا اینجوری که تو از خودت تعریف کردی و نمایش قدرت راه انداختی وهرچی پوئن مثبت داشتی گفتی، من چی بگویم؟؟؟باز دست هایم بی قرار شدند....برشان گرداندم روی پایم... باز برعکسشان کردم و گوشه ای از چادرم را گرفتم....نمیدیدمش اما می دانستم که دارد نگاهم می کند...به دست هایم نگاه کرد و با ملایمت گفت: می دونم که دانشجویی و ناجی هم هستی... ولش کن.. نمی خواد بگی...!سرم را آوردم بالا... و باز چشمم افتاد به چشم هایی شبیه به چشم های خانوم صدر... با همان آرامش و ملایمت....چند لحظه نگاهم کرد و بعد آهسته گفت: فکر کنم رودربایستی مامانامون بد هم نشد.... هوم..؟!لبخند کمرنگی زدم...نه، بد نشده بود....باز فکر کردم که مژه هایش هم خوش حالت و تاب دارست....و اینکه چشم های قهوه ای تیره دارد... پوست گندمی ای که می رود سبزه ملایم بشود... ابروهای نه چندان پر، اما خوش حالت... فک محکم.... باقیش را هم که خود از خود راضی اش گفته بود!!!!!صورتم خیس شد....سرم را بلند کردم و حیرت زده، به آسمان خیره شدم....صدای اذان مسجد می آمد و هوا تقریبا تاریک می شد....صدایش همراه با لبخند بود: اولین جلسه ی خواستگاری.. ، توی ایوون و حیاط پر از گل، صدای اذون.... ، نم نم بارون...... من دلم خیلی پاک نیست، اما فکر می کنم همه ی اینا به خاطر خالص بودن توئه که کنار هم چیده شده......نگاهم توی نگاهش لرزید.......دلم......چشم هایم رفت پی بنفشه های زرد و بنفش.......چطور می شد که دوباره کنار این بنفشه ها و روبه روی مردی که مدعی دو تا شدن داشت بنشینم و ، امروز، روز دیگری باشد.
علی بی هیچ حرفی سوییچش را برداشته و از خانه بیرون زده بود....نمی دانم چی باعث این بهم ریختگی ناگهانی اش شده بود.. درست از وقتی که ما از ایوان برگشتیم و چشمش بهمان افتاد، ترش کرد....! تمام مدتی هم که روشنک داشت با شیرین زبانی از شیراز حرف می شد و خانوم صدر با لبخند بهش گوش می داد، نگاه علی روی صدر پسر، ثابت بود......صدر پسر اما نگاهش روی روشنک بود... نگاهی خالی که چیزی ازش نمی فهمیدم.. نگاهی که انگار تکان خوردن لب های روشنک را میدید، اما نمی فهمید چی می گوید.... صدایی نمی شنید.. حتی سنگینی نگاه خیره و اخم آلود علی را حس نمی کرد....! و همین گنگی، به شدت برایم آشنا بود....! همین که حضور داشت، اما فکرش آنجا نبود.....آخر سر هم انگار خیرگی نگاه من، که نه علی!! ، کشیدش بیرون.. ، که سرش را بالا آورد و لبخند محوی به من زد....لبخندی که باعث شد حرصی بشوم از اینکه متوجهش کرده ام و قرمزم کُند.....اما همان لبخند، لبخند محوی بود که آنجا نبود................!نُه نشده بود که خانه از حضورشان خالی شد... در را که بستند، علی سوییچش را برداشت و فقط گفت: شب نمیام....حاج خانوم با نگرانی مسیر رفتنش را بدرقه کرد ، روشنک حواسش نبود و من..... با غصه.............شب نیامدنش نگرانی نداشت.. علی خانه ی کسی نمی ماند... اگر هم می ماند، پیش عمه بود... اما طوری رفته بود، که رفتنش نگرانمان می کرد......روشنک داشت از حاج خانوم می پرسید: این آقا خوش تیپه رو چجوری تور زده ساره؟؟حاج خانوم لب گزید و من، تمام قوایم برای تعریف کردن و تبادل نظر با روشنک، از بین رفته بود... راهِ پله ها را در پیش گرفتم...... روشنک بلند گفت: ساره الان میاما.. نخوابی کارت دارم!!از پیچ پله ها که می گذشتم، توی دیدشان که دیگر نبودم، شنیدم که حاج خانوم با صدای ضعیفی بهش می گفت: مادر کاش نمیومدی وسط مراسم.. می ذاشتی آخرش....- وا حاج خانوم؟؟؟؟ من از کجا می دونستم؟؟؟؟؟من کنار پله ها پناه گرفتم و علی رغم میل باطنی و ندای سرزنشگر وجدانم، گوش ایستادم: عزیزم خیلی ناگهانی شد... بعدم.. اگه می گم...صدایش را بیشتر پایین آورد... من، بیشتر حساس و کنجکاو شدم...!!- نمی گی دختره از سکه می افته...قلبم از دستم ریخت......ریخت کف پله ها....از پله ها رفت پایین...افتاد وسط هال....رفت سمت جایی که پسر صدر نشسته بود....صدای رعد و برق می آمد....روشنک داشت با اعتراض و بد خلقی و هشدار می گفت: مامان!!!!!!و قلبم که رسیده بود به حضور خالی صدر پسر، داشت ازش می پرسید که: من از سکه افتادم؟؟.....
صبح شنبه آخرین جلسه های دانشگاه بود... هفته ی بعد هم دو تا کلاس داشتیم و بعد، تمام! می رفت برای امتحان و شروع بدبختی دانشجویی..........ساعت سه و نیم بود که کلاس تمام شد و من گوشی ام را که یک ساعت تمام بود ویبره اش بند نمی آمد، از جیبم بیرون کشیدم!!! حاج خانوم، ده بار!!!! نگران شدم و فوری شماره گرفتم: الو؟؟ چی شده حاج خانوم؟؟؟با عصبانیت خفیفی گفت: چرا جواب نمیدی دختر؟؟؟- سر کلاس بودم.. اتفاقی افتاده؟ روشنک حالش خوبه؟؟- آره مادر چیزی نشده! ببین ساره! امروز که دیگه کلاس نداری، نه؟؟- نه. چطور؟؟- خب خدا رو شکر! ببین صبح داشتم با خانوم صدر حرف می زدم، در واقع اون تماس گرفت، می خواست مزه ی دهنمونو بدونه!! منم گفتم 50 – 50 مساعده!!چرا اعتراض نکردم؟؟چرا قیافه ی دلخور علی، یادم رفت؟؟؟چرا داشتم شیرینی دلچسبی را، توی دلم حس می کردم؟؟؟؟حاج خانوم ادامه داد: پسره گفته ، علی هم دیشب آخر وقت گفت، الانم روشنک نشسته بغل دست من داره می گه، یه دو سه بار با هم حرف بزنید...! ببینید چطور می شه!!!خدای من!!!! این حاج خانوم بود که داشت این حرف ها را می زد؟؟ این حاج خانوم بود که داشت از دیدن می گفت؟؟؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟؟؟ چی داشت می شد؟؟؟ نه... انگار حرف های اخر شب روشنک، داشت درست از آب درمی آمد..........باید یک بار دیگر حرف هایش را با خودم مرور می کردم.. باید! ولی حالا نه! حالا وقتش را نداشتم! حالا وقت تجزیه و تحلیل رفتار های حاج خانوم و اتفاقات دو سه روز گذشته را، نداشتم!!- من شماره تو دادم بهش. الاناس که بهت زنگ بزنه.. خبرم کن!تا آمدم توی گوشی هوار بزنم به کی؟؟ تماس قطع شد.... گلچین و حنانه با تعجب و شادی، با خنده نگاهم می کردند.....زیر لب گفتم: چی شد الان؟؟؟شادی پقی زد زیر خنده و همزمان گوشی ام زنگ خورد. شماره را نمی شناختم . هول شدم! کی بود؟ با ترس به گلچین نگاه کردم. آرام بود.... آرام شدم...دکمه ی اتصال را زدم: بله؟صدایی پر از مهربانی و عطوفت، گوش هایم را نوازش داد: سلام عزیزدلم... خوبی ساره جان؟!احتیاجی نبود به مغزم فشار بیاورم... این صدای آسمانی، نمی توانست به کسی جز خانوم صدر متعلق باشد!لبخند نشست به لب هایم و کَنده، نشد!!- سلام ... حال شما؟- من خوبم دخترم.. شما چطوری؟ با زحمتای ما؟!چه خوب بود که عروسم عروسم نمی کرد!!!- اختیار دارید....صدایم خجالت زده شده بود....خنده ی آرامی کرد: دانشگاهی خانوم خوشگل؟اعتماد بنفسم چسبید به سقف کلاس سیصد و شش!!- بله.. دیگه کلاسم تموم شده...- خب چه بهتر! مامان جان امروز کامی بیکاره.. البته بیکار که چه عرض کنم! آزاده! گفتم یه قراری بذارید همو ببینید....دستم را بی اختیار کوبیدم به گونه ام!!!- چی؟؟؟شادی که سرش را چسبانیده بود به گوش من، خنده ی شلیک واری کرد.......گلچین داشت می گفت: زهرمااااااااااار.......!!!!خانوم صدر داشت می گفت: عزیزم دیگه دوره ای نیست که خانواده ها فقط پسند کنن... من و مامان هم قرارمون بود شما ها یه جلسه همو ببینید، اگه خوشتون اومد، دیگه باقیش پای خودتون باشه. حالا من شماره تو با اجازه ت دادم به کامی... بازم جلو جلو عذر می خوام مامان جان... خودش باهات تماس میگیره...دیگر باقی حرف های خانوم صدر را نمی شنیدم!کامی؟؟؟شماره ی من را داده بود به کامی؟؟؟یااااا خداااا!!!!با این یکی چکار می کردم؟؟؟؟قبل از من گفت: خدا به همراهتون مامان جان.. می بوسمت...مامان جان.......دلم رفت.....دلم، پر کشید........گوشی را گذاشتم روی دسته ی صندلی چوبی. شادی اولین نفر بود: زود تند سریع بگو چه خاکی بر سرت شد!!؟؟؟حنانه ریز خندید... گلچین بی توجه به آنها پرسید: همون خواستگاره بود؟؟سر تکان دادم....شادی به همه مان آدامس تعارف کرد....وا رفته گفتم: گفت می خواد بهم زنگ بزنه!گلی مهربان گفت: خب بزنه!! لولو که نیست!!؟شادی نیشش را باز کرد: می خوای من حرف بزنم باهاش؟؟؟ همچین واست آمارشو دربیارم که حظ کنی!!!گلی اخطار داد: شادی!!!گیج و نالان و کلافه، نگاهش کردم....دستی جلویم دراز شد: موبایلت...!!!وحشت زده به گوشی میان دست های حنانه نگاه کردم!!! خط یک بود... روند.... یاااااا خدااااااا!!!!!!!!شادی تماس را برقرار کرد و سر خودش و گوشی را چسباند به گوشم!!!!!!!!!!صبح شنبه آخرین جلسه های دانشگاه بود... هفته ی بعد هم دو تا کلاس داشتیم و بعد، تمام! می رفت برای امتحان و شروع بدبختی دانشجویی..........ساعت سه و نیم بود که کلاس تمام شد و من گوشی ام را که یک ساعت تمام بود ویبره اش بند نمی آمد، از جیبم بیرون کشیدم!!! حاج خانوم، ده بار!!!! نگران شدم و فوری شماره گرفتم: الو؟؟ چی شده حاج خانوم؟؟؟با عصبانیت خفیفی گفت: چرا جواب نمیدی دختر؟؟؟- سر کلاس بودم.. اتفاقی افتاده؟ روشنک حالش خوبه؟؟- آره مادر چیزی نشده! ببین ساره! امروز که دیگه کلاس نداری، نه؟؟- نه. چطور؟؟- خب خدا رو شکر! ببین صبح داشتم با خانوم صدر حرف می زدم، در واقع اون تماس گرفت، می خواست مزه ی دهنمونو بدونه!! منم گفتم 50 – 50 مساعده!!چرا اعتراض نکردم؟؟چرا قیافه ی دلخور علی، یادم رفت؟؟؟چرا داشتم شیرینی دلچسبی را، توی دلم حس می کردم؟؟؟؟حاج خانوم ادامه داد: پسره گفته ، علی هم دیشب آخر وقت گفت، الانم روشنک نشسته بغل دست من داره می گه، یه دو سه بار با هم حرف بزنید...! ببینید چطور می شه!!!خدای من!!!! این حاج خانوم بود که داشت این حرف ها را می زد؟؟ این حاج خانوم بود که داشت از دیدن می گفت؟؟؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟؟؟ چی داشت می شد؟؟؟ نه... انگار حرف های اخر شب روشنک، داشت درست از آب درمی آمد..........باید یک بار دیگر حرف هایش را با خودم مرور می کردم.. باید! ولی حالا نه! حالا وقتش را نداشتم! حالا وقت تجزیه و تحلیل رفتار های حاج خانوم و اتفاقات دو سه روز گذشته را، نداشتم!!- من شماره تو دادم بهش. الاناس که بهت زنگ بزنه.. خبرم کن!تا آمدم توی گوشی هوار بزنم به کی؟؟ تماس قطع شد.... گلچین و حنانه با تعجب و شادی، با خنده نگاهم می کردند.....زیر لب گفتم: چی شد الان؟؟؟شادی پقی زد زیر خنده و همزمان گوشی ام زنگ خورد. شماره را نمی شناختم . هول شدم! کی بود؟ با ترس به گلچین نگاه کردم. آرام بود.... آرام شدم...دکمه ی اتصال را زدم: بله؟صدایی پر از مهربانی و عطوفت، گوش هایم را نوازش داد: سلام عزیزدلم... خوبی ساره جان؟!احتیاجی نبود به مغزم فشار بیاورم... این صدای آسمانی، نمی توانست به کسی جز خانوم صدر متعلق باشد!لبخند نشست به لب هایم و کَنده، نشد!!- سلام ... حال شما؟- من خوبم دخترم.. شما چطوری؟ با زحمتای ما؟!چه خوب بود که عروسم عروسم نمی کرد!!!- اختیار دارید....صدایم خجالت زده شده بود....خنده ی آرامی کرد: دانشگاهی خانوم خوشگل؟اعتماد بنفسم چسبید به سقف کلاس سیصد و شش!!- بله.. دیگه کلاسم تموم شده...- خب چه بهتر! مامان جان امروز کامی بیکاره.. البته بیکار که چه عرض کنم! آزاده! گفتم یه قراری بذارید همو ببینید....دستم را بی اختیار کوبیدم به گونه ام!!!- چی؟؟؟شادی که سرش را چسبانیده بود به گوش من، خنده ی شلیک واری کرد.......گلچین داشت می گفت: زهرمااااااااااار.......!!!!خانوم صدر داشت می گفت: عزیزم دیگه دوره ای نیست که خانواده ها فقط پسند کنن... من و مامان هم قرارمون بود شما ها یه جلسه همو ببینید، اگه خوشتون اومد، دیگه باقیش پای خودتون باشه. حالا من شماره تو با اجازه ت دادم به کامی... بازم جلو جلو عذر می خوام مامان جان... خودش باهات تماس میگیره...دیگر باقی حرف های خانوم صدر را نمی شنیدم!کامی؟؟؟شماره ی من را داده بود به کامی؟؟؟یااااا خداااا!!!!با این یکی چکار می کردم؟؟؟؟قبل از من گفت: خدا به همراهتون مامان جان.. می بوسمت...مامان جان.......دلم رفت.....دلم، پر کشید........گوشی را گذاشتم روی دسته ی صندلی چوبی. شادی اولین نفر بود: زود تند سریع بگو چه خاکی بر سرت شد!!؟؟؟حنانه ریز خندید... گلچین بی توجه به آنها پرسید: همون خواستگاره بود؟؟سر تکان دادم....شادی به همه مان آدامس تعارف کرد....وا رفته گفتم: گفت می خواد بهم زنگ بزنه!گلی مهربان گفت: خب بزنه!! لولو که نیست!!؟شادی نیشش را باز کرد: می خوای من حرف بزنم باهاش؟؟؟ همچین واست آمارشو دربیارم که حظ کنی!!!گلی اخطار داد: شادی!!!گیج و نالان و کلافه، نگاهش کردم....دستی جلویم دراز شد: موبایلت...!!!وحشت زده به گوشی میان دست های حنانه نگاه کردم!!! خط یک بود... روند.... یاااااا خدااااااا!!!!!!!!شادی تماس را برقرار کرد و سر خودش و گوشی را چسباند به گوشم!!...
نفسم توی سینه ام حبس شده بود!!!!و چشم هایم دریده از وحشت و اضطراب، به شادی دوخته شده....!!!صدایی متین و آرام، داشت می گفت: خانوم فتوحی...؟!لب هایم را با آخرین قدرت ممکن، گزیدم!!!آخخخخخخ!!!! سوختم!!!!شادی با جفت دست هایش کوبید توی سرم!!!! « خاااک بر سرت!!!! »کامران داشت از آن طرف می گفت: الو؟حنانه به سرعت دستم را گرفت و اشاره کرد که نفس عمیق بکشم... آرامش پر از معنویتش، به قلبم هجوم آورد......راه تنفسیم باز شد و به سختی توی گوشی زمزمه کردم: الو؟نمی دانم چرا، اما احساس کردم که آقای بدون دندان روکش، دارد لبخند می زند!!!- سلام خانوم.عادی گفته بود! عادی داشت حرف می زد! عادی گفته بود خانوم! من اما، پر از استرس جوابش را داده بودم: سسسلام!!!حنانه دستم را فشرد... پلک زد.. اشاره کرد به نفس عمیق... توی چشم های عسلی اش، یک دریا آرامش دیم.....، و آرام شدم.........- مزاحمت شدم؟!- نه! نه!- خوبی؟!- آره! آره!خنیدید....آرام....مکثی کوتاه کرد و گفت: امروز چیکاره ای؟!- امروز؟؟ذهنم زود آنالیز کرد!!!- الان تازه کلاسم تموم شد. ساعت چهار باید می رفتم سالن که کنسل شد به خاطر کلاسم!! می رم خونه ی عمه م!!!چقدر تند تند حرف زده بودم!!!!شادی ریز می خندید!!!کبوتر نامه رسان پرسید: وقت داری همو ببینیم؟!وقت دارم؟؟ وقت که دارم..... وقت دارم همو ببینیم؟؟؟ نه نه!!! اصصصصصلا وقت ندارم!!!!!خنده ام گرفت! جواب دادم: راستش.... بله، وقت دارم!- پس میام دنبالت. آدرسو اس ام اس کن واسم. فعلا!همین!!!! بووووووووق!!!! همین!!!! فعلا!!!!!! بوووووق!!!!! بوووووووق!!!!! بووووووق!!!!!شادی از گوشم فاصله گرفت: ناکس عجب صدایی داره!!!خودم را کشیدم عقب و با هراس و استرس و چشم های گشاد شده به شادی و گلی و حنا، دو دستی کوبیدم توی سرم: من با این ریختم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا رسیدن به دستشویی توی راهرو، چهار تایی با سرعت نور دویدیم!!!وقتی خودم را پرت کردم تو و دری را که پشتش با ماژیک نوشته بودند « خواهران » را بستم، به نفس نفس افتاده بودم!!! شادی محکم با کف دستش کوبید به کتفم: ای زهرمار بگیری تو!!! فک کردم جن دیدی اینجوری دوییدی زنیکه!!!! مرض داری مگه؟؟؟حنا با خنده، تکیه داد به دیوار: وای مردم... همه نگامون میکردن.. الان می گن این چهار تا.. این چهار تا خلن!!!!گلی نگاه عاقل اندر سفیهی روانه مان کرد: نه که نیستید؟؟؟!!!!شادی لب و لوچه اش را به حالت انزجار جمع کرد و همان طور که می آمد طرف من، رو به گلچین گفت: ایششش!!! خب خانوم بزرگ!!!!!!بعد رو به من گفت: یالا مقنعه کوفتیتو درآر سرتو بگیر زیر شیر آب!چشم هایم را گرد کردم: زیر آب اینجا؟؟ عممممرا!!!!!شادی هولم داد: دِ خره!! پسره الان بیاد تورو با این ریختت ببینه که می ره پشت سرشم نگاه نمی کنه!!! البته.. من همین حالاشم موندم چجوری مهماندارای به اون خوشگلی و جیگری رو ول کرده، اومده سراغ تو!!!!حنانه با دلسوزی گفت: شادی جان....!گلی خندید: چیه؟؟ چشم نداری ببینی یکی آدم از آب دراومده؟؟؟ فکر کردی همه مث اون سامی جووونتن؟؟!!شادی برایش ادا درآورد.... از حرف هایش ناراحت نمی شدم.. به هیچ وجه... نه از حرف حق، نه از شادی دوست داشتنی ام.........به هر ضرب و زوری بود، سرم را گرفت توی کاسه ی دستشویی و من تقریبا با حالت تهوّع!!! صورت و جلوی موهایم را، شستم...!! حنانه چادرم را گرفت و نگاهی کرد: تمیزه!نگاه خانوم معلم مآبانه ی گلچین، سر تا پایم را زیر نظر گرفت.... یاد نگاه همیشگی حاج خانوم افتادم.... روشنک گفته بود: مهم اینه که با کسی ازدواج کنی، که اون می خواد.......گلچین داشت می گفت: افتضاح!!!!قلبم چپید توی پاچه ی شلوارم!!!!باز دو دستی زدم توی سرم و نالیدم: من با این ریخت و قیافه م برم بگم چی؟؟؟!!!!!!شادی آمد سمتم: چرا اینجوری میگی بابا بچه هول کرد! خیلیم خوووبی ناجی جونم!! فقط..... همچین زیادی خوشتیپی!!! می ترسم تورو با جسیکا آلبایی... کیتی پری ای... چیزی اشتباه بگیرن!!!!بی اختیار، پریدم بهش: بس کن شادی!! من دارم از استرس میمیرم! شوخیت گرفته؟؟غش غش خندید: خب راست میگم دیگه!!! عین بچه مدرسه ایا شدی....!!!نگاهی به مانتوی سرمه ای ام انداختم... راست می گفت!گلی به جای من جواب داد: خودش خواسته بعد دانشگاه بیاد ببیندش!!! پس باید تحمل کنه!!! دنبال عروس نیومده که!!!قلبم با شنیدن کلمه ی عروس، تپیدن گرفت....صدر پسر داشت می آمد دنبالم....؟!قرار بود با یک مذکر بروم بیرون و حرف بزنم....؟!یا خدااااا........هول و هراسان و مستاصل، وسط دستشویی بالا و پایین می پریدم...حنا با آرامش همیشگی اش گفت: خیلیم خوبی عزیزم! ماهی، خوشگلی! از سرشم زیادی! انقد استرس نداشته باش فدات شم.......بهش لبخند پر اضطرابی زدم و نگاهی به لباسم انداختم... وای... مانتویم چروک بود.. عرق کرده بود.... نا مرتب بود....!!! رو به شادی کردم: می شه مانتوتو با من عوض کنی؟!ابروهایش رفت بالا: اَیییی!!! اصصصلا راه نداره! مال گلچینو بگیر!!- آیِش چیه!؟ مال گلچین به من نمی خوره. با تو یکیه سایزم. جون ساره....!!؟و سرم را کج کردم و با مظلومیت نگاهش کردم...نفسش را فوت کرد بیرون و دستش رفت به دکمه های مانتوی کرمش: مرده شور اون قیافه ی موش مرده تو ببرن!!!!!!خندیدم و محکم گونه اش را بوسیدم!بدو بدو مانتوی شادی را پوشیدم. شکر خدا آنقدر به خودش عطر می زد که هیچ بوی عرقی حس نمی کردم.... نگاه کردم به ساعتم.. دیر شده بود!! دویدم جلوی آینه... سه تایی دویدند پشت سرم.... سه تایی با هم، خندیدند....!! موهایم را دادم تو و مقنعه ام را مرتب می کردم که دستی با رژ لب صورتی کمرنگ، آمد طرفم!! اخم کردم: اصلا!!!!شادی غرید: دِ بزن این لامصبو!! رنگت عین مرده های قبرستون میمونه!!!گلی تایید کرد: راست می گه !! البته استثنائا!!!!سرم را به شدن به چپ و راست تکان دادم: نمی زنم!! به هیچ عنوان!! اصرار نکنید!!!شادی رژ را انداخت توی کیفش: به درک!!! پسره پرید، نگی نگفتی!!!!باز با شنیدن کلمه ی پسره، استرسم یادم آمد!!گوشیم داشت زنگ می خورد....جیغ زدم: هیــــــــــــــــن !!!!!!شادی زد توی بازویم: مَـــــــــــَــــــــرض !!!!!!!!گلی گوشی را پرت کرد طرفم. خدایی بود که توی هوا گرفتمش! پایم را با شدت و با اضطراب ، کوبیدم روی زمین: بله؟؟؟؟- دم در اصلی ام.... کجایی؟!- من؟؟ وای!! من دارم میام!! اومدم!! الان!!!شادی گوشی را از دستم گرفت و قطع کرد و با سرزنش گفت : آخه تو که پسره رو خفه کردی با این تابلو بازیات!!! این چه وضعشه ساره؟؟؟گریه ام گرفته بود....بی قرار و پر از استرس، اشک توی چشم هایم جمع شد.....حنانه آمد طرفم و به شادی تشر زد: دعواش چرا می کنی توام!؟بغلم کرد: آروم باش ساره جونم! چیزی نیست که.... یکم صلوات بفرست... نفس عمیق بکش..... باریکلا دختر خوب...دو سه تا قطره ی اشک را با پشت دستم پاک کردم و لب برچیده، به سه تاشان نگاه کردم.....گلیچن لبخند زد: بجنب دیگه... پایینه!چادرم را سرم کردم.... آخرین نگاه ها را توی آینه انداختم... قابل تحمل شده بودم! شادی شیشه ی عطرش را جلو آورد.... خودم را کشیدم عقب: نه.. نمی خوام...اخم کرد: وا؟؟؟ بابا یکم خوش بو باش! نترس گناه تحریک شدن پسر مردم ، با مـــــَـــــن!!!!!!قرمز شدم و لبم را با شدت گاز گرفتم....گلی پقی زد زیر خنده....حنانه دستش را گذاشت پشتم: بسه مسخره بازی.....! بدو ساره، دیرت شد!از دستشویی زدم بیرون. سه تایی شان پشت سرم دویدند.. خنده ام گرفته بود... هرکی توی راه پله ما را می دید، خنده اش می گرفت... به ساعتم نگاه کردم.. دیر شده بود.... استرسم بیشتر شد... چی بگویم؟؟ چجوری حرف بزنم؟؟ یعنی می شود مثل آن روز توی حیاط راحت باشم؟؟؟ خدایا... خدا جانم.....نفهمیدم چجوری آیت الکرسی خواندم و چجوری به خودم فوت کردم.....!!!اما حین فوت کردن فهمیدم که شادی مانتویش را با عطر خفه کرده!!! عصبی سر تکان دادم و قدم هایم را تند تر کردم!! نزدیک در که رسیدم، برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. ایستاده بودند عقب تر و می خندیدند.... لبه های چادرم را توی مشتم گرفتم و از در رفتم بیرون.... چشم گرداندم.. ماکسیمای سرمه ای رنگ، چند تا ماشین آن طرف تر بود..... نمی دانم آن لبخند بی هوا، از کجا آمد و روی لب هایم نشست..... دست های عرق کرده ام یخ کرد، اما لبخندم، از رو نرفت.......دستم که به دستگیره ی در رفت، احساس کردم یکی دارد خیره نگاهم می کند..... سرم را کشیدم بالا..... نه...... نمی خواستم.... نمی خواستم...... بدا به شانس من..... بدا.......کیانی داشت از ماشینش پیاده می شد......داشت من را نگاه می کرد....داشت من و ماکسیمای سرمه ای و پسر پشت رُل را نگاه می کرد.....با یک پوزخند مسخره.....پر از تحقیر.....و نگاهی که از سردی اش، تمام تنم ، یخ بست.
دستم را به دستگیره سفت کردم و خودم را کشیدم پایین و نشستم توی ماشین.....صدر پسر، لبخند قشنگی زد: سلام.لبخند ساره فتوحی، متزلزل بود.. و نگاهش، مضطرب و گریزان از نگاه کردن به جایی که صدر پسر و کیانی، در یک راستا توی دیدش بودند...- سلام....- خوبی؟!- ممنون... میشه.....بیشتر از این نمی شد نگاهش نکنم... آرام سرم را چرخاندم طرفش.... اولین چیزی که دیدم بلوز سفیدش بود و دومی، نگاه هنوز خیره ی کیانی............نفسم را فوت کردم بیرون و چشمم را دوختم به روبه رو: میشه از اینجا بریم...؟!مکثی کرد و راه افتاد: البته.....از توی آینه بغل داشتم می دیدمش....ایستاده بود کنار ماشینش و هنوز، آن پوزخند تهوع آور گوشه ی لبش بود....می خواستم به صدر بگویم نگه دارد... می خواستم بگویم باید صبر کنی بروم پیش آن پسره ی مزخرف که قیافه ی خشنی دارد و با سوییچ توی دستش بازی می کند.... باید... باید بروم و برایش توضیح بدهم که آن جوری نیست که او فکر می کند.... باید بروم و بگویم که اشتباه می کنی! این لبخند مسخره و مضحک را از گوشه ی لبت بردار و ببین که من هنوز همان ساره ی فتوحی سر به زیرم و این پسر سفیدپوش، خواستگار انتخابی حاج خانوم........ چرا؟؟ چرا می خواستم بروم و برایش توضیح بدهم؟؟ بگویم صرفا چیزی که میبینیم، حقیقت نیست! بگویم حقیقت محض، پشت پرده ی کوری چشم های توست! چرا می خواستم برایش توضیح بدهم؟؟ چرا در عین اینکه ازش بدم می آمد...، در عین اینکه اصلا به او ربطی نداشت، مـــــــــی خواستم که توجیهش کنم و از قضاوت عجولانه و اشتباه و ذهنیت نفرت انگیزی که حتم به یقین داشت توی سرش وول می خورد، درش بیاورم.........!؟؟؟؟ چرا....؟؟؟ چرا؟؟؟؟- آشناس؟!دو متر از جایم پریدم! فوری برگشتم طرفش! داشت از توی آینه به عقب نگاه می کرد.... و لبخند سمج و بی معنایی گوشه ی لبش بود!!!سر تکان دادم: نه! کی؟؟لبخندش، عمیق تر شد.....نگاهش را از آینه گرفت و چهار راه را سمت چپ پیچید: هیچی...چند ثانیه بعد ادامه داد: خب...، کجا بریم صحبت کنیم؟!به راستی که بهترین سوال ممکن را پرسیده بود!!! نه که من تا به حال با صد نفر رفته بودم بیرون و هم صحبت شده بودم، بابت این می پرسید!!!!!! آرام گفتم: نمی دونم.- جای خاصی مد نظرت نیست؟!- نه.- گرسنه چی، نیستی..؟!- نه! اصلا!دستی به موهایش کشید..... گوشه چشمی نگاهش کردم.... پیراهن سفیدی تنش بود که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود.... شلوار جین تیره..... دوست داشتم.....- بریم پارک!- پارک؟؟؟؟- بله.. می خوام تو هوای آزاد باشم..... خنکه امروز...!- خب... باشه! کجا؟آدرس دادم..... موزیک با صدای خفه ای پخش می شد......- تو کار انجام شده قرار گرفتی؟!به اندازه ی دو ثانیه، پرسش گرانه نگاهش کردم. ادامه داد: همین که دنبالت اومدم....نگاهم را دادم به دست هایم: راستش... بله.... خیلی هول هولی شد! من....- منم در جریان نبودم. صبح که می رفتم بیرون مامان شماره تو داد، گفت برنامه شون چیه!بی اختیار زمزمه کردم: برنامه.....نفسش را با صدا فرستاد بیرون.....بوی خوبی توی فضا پخش شد.....خوب شد مانتوی شادی معطر بود........!- من خیلی از این بساطا خوشم نمیاد خانوم فتوحی... منتها... خودم سپردم دست عاطفه، حرفیم توش نیست....! حالام اگه اینجام... باید بیشتر با هم حرف بزنیم... چون حس می کنم پنجاه شصت درصد نظرم مساعده... شما چطور؟!شما......بگو تو تا نظرم را بگویم........فکر کردم..... نظرم چی بود...؟! سکوتم طولانی شد......- خیلی سخته..؟!- نه... نه... خب....خب منم همین حدودا.....!!ابروهایش رفت بالا و خندید!باز، شیک و مردانه!!لبم را گاز گرفتم و رویم را برگرداندم سمت پنجره!!!!نگاهی به بستی فروشی سر پیچ انداخت: چیزی می خوری؟!سر تکان دادم: نه، مرسی...خندید: روزه ای؟؟؟لبخند زدم: نه ولی امروز اصلا میل ندارم.روبه روی پارک، زد کنار: شاید یکم دیگه میلت کشید....پیاده شدیم... از هر سه چهار تا جمله، یک بار نگاهش می کردم.. آن هم دو ثانیه ای.. طبق عادت... طبق طبیعت... طبق اعتقاد..... پارک دنج و خوشگلی بود که قبلا یکی دو بار با شادی و روشنک آمده بودم! روی شیب کمی قرار داشت و پر از پیچ و خم.. یک بار که با شادی و گلچین آمده بودیم، کلی گوشه ی دنج پیدا کردیم و چشممان هم به جمال دو سه تا دختر و پسر سوء استفاده کن از خلوت و دنجی پارک ، روشن شد! از خیابان پهن رد شدیم..... نگاه من به کاج ها بود و کامران، دست هایش را توی جیب شلوارش فرو برده و داشت از آن نگاه های زیر و بم کِش مردانه به پارک می انداخت....!!ساعت خلوتی بود... حوالی پنج..... خانم و آقای مسنی دست به دست هم قدم می زدند.... لبخند زدم..... دختر و پسری جیک تو جیک هم روی یکی از نیمکت های سبز نشسته بودند...... سرم را انداختم پایین... صدر پسر زیر لب غرغر کرد: عجب جایی هم ورداشتی مارو آوردیا!!!خنده ام را خوردم و سرم را بیشتر انداختم پایین تا نبیندم....اما آثارش، توی صدایم بود: دنج و خوشگله!نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت: اونکه صد البته!!!دلم می خواست بلند بلند و از ته دل، بخندم!!!بدجوری بامزه شده بود!زیر یکی از کاج های توی پیچ قسمت سنگفرش، روی یکی از نیمکت ها نشستیم.... چادرم را مرتب کردم.... پا روی پا انداخت و کمی چرخید به سمت من.....- می تونیم راحت صحبت کنیم؟!تو که اجازه نمی گرفتی.....!!لبخند کمرنگی زدم: بله....یک دستش را گذاشت روی تکیه گاه نیمکت و توی دست دیگرش، قفل کرد: تو برنامه ت چیه واسه آینده ت؟!برنامه ام؟؟؟ برنامه ام.... خب... خب می خواستم عین باقی آدم ها زندگی کنم... به حرف های عمه جان هم گوش بدهم... باید حرف بزنی ساره! تو را به خدا آدم باش!!! لکنت نگیری!!!لب هایم را تر کردم و سعی کردم که خش صدایم را بگیرم: می خوام درسمو تموم کنم.... کارمو که دارم.... بنا بر رشته ی خودمم شاید کار پیدا کنم.. برم سر کار.... شنا رو هم هیچ وقت ول نمی کنم...! همه ی زندگی منه!تبسم گوشه ی لبش، خفیف بود: ازدواج کجای برنامه ته؟!دست هایم را توی هم چفت کردم!!!- ازدواج؟؟؟ خب.... خیلی بهش فکر نمی کردم... یعنی... نمی خواستم ازدواج کنم.... اما....لبخند ملایمی زد و با لحنی که ازش اعتماد می بارید، گفت: اینجا فقط من و توییم! هرچی دوست داری و عقیده ته، می تونی بگی..... برای من، این مهمه!نگاهش کردم... چقدر چشم های آرامی داشت.......- من نمی خواستم ازدواج کنم! حاج خا.... مامانم! مامانم می خواد! یعنی نظرش اینه که به صلاحمه!چشم هایش را تنگ کرد: نمی خواستی، یا نمی خوای...؟!!اِی آدم نکته بین......ای......ای.......خودم هم نمی دانستم چرا فعلم را گذشته صرف کرده بودم!!! باید چی می گفتم؟؟ ماست مالی اش می کردم؟؟؟؟ دروغ؟؟؟ نه، اصلا...... دروغ نه...... راستش را هم که... به قول شادی هوا برش می دارد..... یکی توی دلم، که نه مغزم، پچ پچ کرد: خب برش داره.... پسر به این خوبی... چرا خوش اومدنتو انکار کنی ساره....؟؟لب هایم را تر کردم: نمی دونم!بهترین جواب ممکن!از سر خودت باز کن و توپ را بینداز توی میدان حریف!!- مستاصلی؟- اوهوم....- راستشو بخوای، منم همینم! پر از تردیدم! همش شک دارم.... نمی دونم راهم درسته یا غلطه... نمی دونم تردیدم طبیعیه یا نه.... عاطفه می گه طبیعیه!- شاید.....- روزی که اومدم خونه تون هم همین حسو داشتم! ببین، در اینکه می خوام ازدواج کنم که هیچ شکی نیست! اصلا واسه همین اینجام!! اما این که.... خیلی دقیق نمی دونم من و تو چقدر به درد هم می خوریم!انگاری که توی دلم، آب تکان خورد......اگر من را نخواهد..........- تو هم باید ببینی از من خوشت میاد یا نه..... ،و لبخندی شیطنت آمیز زد: با اینکه من خیلی فوق العاده و دوست داشتنی ام!!!!گونه هایم رنگ گرفت.....گرمم شد.....نوک کفشم را زدم به سنگریزه ی جلوی پایم.....پرروی از خود متشکر!!!خم شد و دست هایش را قلاب کرد توی هم و گذاشت روی زانویش.....- علت تردیدمو می دونم ساره..... بگم؟!ساره.....این همه آدم از کودکی صدایم کرده بودند..... این همه زن و مرد... با لهجه ها و گویش ها و تُن های مختلف.... چرا این یکی به دلم نِشست.......؟!!- بگین....حس کردم دارد حرفش را مزه مزه می کند..... بعد از چند لحظه، با صدای آرام و کنترل شده ای، گفت: تعارف که ندارم.... قراره زندگی کنیم..... من از این پوششت خوشم نمیاد ساره!....
آب توی دلم، تکان خورد.....*گوئیا زلزله آمد.... گوئیا خانه فرو ریخت، سرِ من.........رها کردم محرم و نامحرمی را... رها کردم عادت و طبیعت را...... رها کردم بند های دست و پاگیر پوشاننده ی معنای نگاهم را........هراسان، زل زدم توی چشم هایش.........چــــــی گفته بود؟؟؟چــــــی داشت می گفت؟؟؟؟؟خواستم حرفی بزنم....واژه ها را گم کردم......لب هایم از هم فاصله گرفت....زبانم تکان خورد.....اصوات، فرار کردند.....حروف ، گم شدند.........لال شدم.....اَلکن......ابرو در هم کشیده بود و داشت می گفت: چی شد؟؟ حالت خوبه؟؟حرف بزن ساره....تو را به خدا.....! تو را به جان مادرت یک کلام بگو!!!! بس کن این گنگ بازی و مضحکه ی خاص و عام شدن را!!!!! یک چیزی بگو!!!!!!!لب هایم چسبید بهم: مـَــــ...... من.....دستی به صورتش کشید....- حرف بدی زدم؟!نمی دانم.... نمی دانم...... نمی دانم......چرا نمی دانستم؟؟؟ چرا نگفتم آره؟؟!!!! چرا نتوپیدم بهش و محکم نگفتم که من همینم که هستم؟؟؟!!!! چرا هیچی به ذهنم نمی آمد؟؟؟؟؟!!!!صدایی توی سرم گفت: حرف بزن!!نفسم را رها کردم.....نگاهم را ازش گرفتم و زمزمه کردم: نه. هر کسی یه اعتقادی داره!- من به اعتقاداتت توهین نکردم.... فقط همین اول دارم می گم که فکرشم نمی کردم .... در واقع... این چادر....!!!و اشاره ای به چادرم کردم....بی اختیار چادرم را به خودم فشردم.....نگاه پر از تحقیر همیشگی کیانی توی ذهنم، نقش بست....!!چرا شبیه کیانی شده بود؟؟؟صدر پسر که حرفی نزد! صدر پسر که تحقیری توی کلامش نبود!!!!چرا برای یک لحظه، از دلم گذشت که کاش ندیده بودمش.................................!؟نگاهی به ساعت بند چرمی مشکی توی دستش انداخت: عاطفه میگه از خداتم باشه!!!خندید....دوست نداشتم بخندد......دوست نداشتم.......- میگه مهم نیست! من میگم مهمه! همین اول اگه بدونیم شیوه ی زندگی همو، خیلی مسایل برامون روشن می شه! نه؟!- بله....نمی دانم چرا یکهو کلافه شد...!! نفسش را فوت کرد بیرون و چنگی میان موهای سیاهش کشید: تو رو خدا دو کلمه پشت سرهم حرف بزن ساره!!!!!!
ناخن هایم را فشار دادم کف دستم.... یا الرحمن الراحمین.....بسم ا.....- من اعتقادم اینه آقای صدر! چادرمو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم! نماز می خونم، روزه میگیرم، مسجد میرم... البته نه همیشه! خیلی ادعای مومن بودن و مسلمونی ندارم، ولی وظایفمو انجام میدم....! خدا و خواستش هم که توی زندگیم حرف اولو میزنه......چهره اش باز شد.....روشن شد.....ابروهای نه چندان پر، اما بامزه اش، از هم فاصله گرفت.....خندید.....خندید........- پس خیلی هم خجالتی نیستی!!!کوله ی بنفش و کبودم را روی پایم جا به جا کردم.....آخیش........!!راحت شده بودم!!!!احساس کردم صمیمیتی که توی جلسه ی خواستگاری داشت و امروز کمرنگ تر به نظر می رسید، دوباره به صدایش جان داد!!- خب، خانوم خجالتی......! باید بگم من خیلی ذوق کردم !!خنده ام گرفت....با دلخوری رویم را از نگاه و لب های ظریف و خندانش گرفتم......مسخره ی مزخرف!!!!صدایی توی دلم گفت: تو دلش هیچی نیست.... پاکه ساره....! تو اونو بکش سمت خودت.....! پاکه!!- من نماز نمی خونم ساره.....برگشتم سمتش..... نگاهش، و لبخندش، ملایمت و آرامش عجیبی داشت.........ادامه داد: روزه هم نمی گیرم! مسجدم خیلی کم پام رسیده! گهگاه توی مهمونی ها، نه همیشه، مشروبم می خورم...... دوست دخترم داشته م.... اما آدم کثیفی نیستم! جزء سی قرآنو از بس عاطفه تو بچگی تو گوشم خوند و مجبورم کرد که یاد بگیرم، حفظم! نگاه خطا هم به کسی نمیندازم..... خدا رو هم قبول دارم!مات و مبهوت، نگاهش کردم..............خــــــــــــدااااای من..............واقعا که چه آدمی را حاج خانوم انتخاب کرده بود!!!چه گزینش دقیقی!!! مشروب؟؟؟ دوست دختر؟؟؟ نماز؟؟؟آفرین حاج خانوم!! آفرین!!!!بهترین گزینه ی ممکن را انتخاب کردی!!!چقدر که من و کامیِ صدر پسر ، بهم می آمدیم!!!!!!!!!!!سرش را کج کرد و لبخند بامزه ای زد: ببین من چه پسر خوبی ام!!پیغمبر گفته لعنت نکنید..... لعنت خوب نیست.... لعنت موج منفی دارد...... اما من نمی توانم به تویی که سرت را اینجور خواستنی کج کرده ای، نگویم لعنتی!!!!همان جور که سرش کج بود، گفت: به چی فکر می کنی؟؟!!مات و خیره، زل زدم توی چشم هایش......صدایم، پر از ندانم و چه کنم و استیصال و یک جور خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است، بود.......- دارم فکر می کنم ... ، منو این همه خوشبختی، محـــــــــــــــاله!!!!!!!!!! !!!!!!!!
قهقهه ی پر صدا و از ته دلش، اتمسفر پارک را پر کرد!!!!سرش را انداخته بود عقب و از ته دل، می خندید......خنده به لب های من هم آمد!!! دریغش نکردم! پنهانش نکردم! خجالت زده اش ، نکردم!!!میان غش غش خنده، گفت: تو فوق العاده ای دختر!!!!عادت نداشتم فحش بدهم یا حرف بد بزنم... ولی آن لحظه به شدت دلم می خواست بهش بگویم زهــــــــــــرمـــــــــ ـــــــــــار!!!!!!!کلافه شدم: خیله خب... بسه....! اینقدر خنده نداشت که!!!قفسه ی سینه اش هنوز تکان می خورد....- باور کن داشت....!!!نگاهی به دختر و پسری انداختم که تازه روی چند نیمکت آن طرف تر و روبه روی ما، نشسته بودند.... دست های پسر دور شانه های دختر با موهای قهوه ای خوشرنگ، حلقه بود... دختری که داشت لبخند می زد..... دختری که خوشحال بود.... دختری که با پسر، تفاهم داشت.......کامران امتداد نگاه محبت آمیز و لبخند گوشه ی لبم را گرفت و به آنها رسید.....چند لحظه مکث کرد... روی نگاه مانده بر مانتوی کوتاه و شیک دختر.... روی مکثش، با هراس و اضطراب... مکث کردم.... به سرعت نگاهش را گرفت و به من داد....با شیطنت و کنایه گفت: خوش می گذره؟!نگاهش کردم. موذی!! مکثش را از ذهنم پس زدم و لبخندم را خاموش کردم: نه خیر!!!لب هایش را جمع کرد و زیر لب گفت: خشن.......!دستم را چسباندم به دهانم که خنده ام را نبیند!سرش را نکیه داد به دستی که روی تکیه گاه نیمکت بود: ما چرا اینقدر وجه مشترک داریم با هم؟؟!شانه بالا کشیدم.....نگاهی به حوض سنگی و پر از آب وسط پارک انداخت: فکر می کنم صِرف تفاهم، زیاد بودن نقاط مشترک نیست....! کیفیتشونه، نه کمیت!بعد نگاه عاطفه وارش را به من دوخت: همین که می تونیم کنار هم باشیم و با هم بخندیم و بهمون خوش بگذره و حرفی براش گفتن داشته باشیم، تفاهمه! یعنی اینکه می تونیم کنار همدیگه دووم بیاریم! تو چجوری فکر می کنی؟!مکث کردم: من فکر می کنم ما آخر تفاهمیم!!!!خندید....باز.....چه بامزه شدم بودم من امروز!!!!!!!!چشم حاج خانوم، دور باد.......!!!!نخواستم خنده ی لب او و خنده ی دل خودم را زهرمار کنم، اما با صدایی آرام و جدی گفتم: من نمی تونم تحمل کنم ... در واقع... مشروب.... نماز... ببینید....جدی آمد وسط حرفم: من نمی خوام تو تحمل کنی!مستاصل نگاهش کردم: پس باید چیکار کنم؟!- واسه همین داریم با هم حرف می زنیم. و برای همین من تمام واقعیات زندگیمو بهت گفتم. که با چشم باز تصمیم بگیریم. هر دومون. من رو خودم و شیوه ی زندگیم، اسم تحمل نمی ذارم خانوم فتوحی....! نه آدم الکلی ای ام، نه هوسباز و بی غیرت!! اینارو گفتم که بدونی... همون جوری که من دارم به یه شناختی ازت می رسم، تو هم برسی! اگه قراره زندگی کنیم و اسم تحمل روش بذاریم، همون بهتر که همچین اتفاقی نیفته! ببین ساره.... من ایمانتو دوست دارم. بدون رودربایستی! باور کن! تو انتخاب عزیزترین موجود زندگیمی و من نه می تونم، نه می خوام ایراد بگیرم..... ولی واقعا از این چادر و این پوشش خوشم نمیاد! نه خوشم میاد، نه ذهنیت خوبی دارم!!خب دوست نداشت!!نداشت!!نداشت!!!!گناه که نکرده بود!!خوشش نمی آمد!!!لب تر کرد و ادامه داد: خب! همینه دیگه! من همینم!سکوت کرد... سکوت کردم..... داشتم توی ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم.... آدم بدی به نظر نمی رسید... واقعا بد نبود! واقعا! حاج خانوم می گفت پدرش مرد محترمی ست... می گفت او را ندیده، اما پسر کو ندارد نشان از پدر..... روشنک می گفت حاج خانوم خیلی هم شیفته ی پسره نیست، اما......!!! قضیه ی پیچیدن به پر و پای من بابت خواستگار پروازی، از جای دیگری آب می خورَد.........!!!!!خود خانوم صدر هم که زن دوست داشتنی و مومنی بود.... من.... من به راستی نمی توانستم به پسرش وصله ی ناجور بی ایمانی و بی خدایی بزنم...... نه تا وقتی که از خلوتش خبر نداشتم..... نه تا وقتی که نمی دانستم توی دلش چه می گذرد.... نه به پسری که بار اول توی چشم های من خیره نشد... و حالا توی پارک، حواسم هست که نگاهش هیچ جا نمی چرخد، جز شعاع یک متری خودمان........!آهسته اما محکم، حرف دلم را زدم : من به خاطر هیچ بنی بشری چادر و حجابمو از دست نمی دم!و توی دلم به افتخار خودم، کف بلندی زدم!!!!!مکثی کوتاه کرد و سپس آرام گفت: اصلا چنین قصدی ندارم خانوم فتوحی.....!بعد نگاهش را به من دوخت: من نمی خوام آدم بده ی قصه باشم!نتوانستم نگاهم را بگیرم....توی آن بعد از ظهر بهاری خنک، نتوانستم نگاه پریشانم را بگیرم......گوشه ی سمت چپ لبش، کمی بالا رفت..... لبخند کمرنگی زد..... آهسته گفت: بی خیال... بعدا در موردش حرف می زنیم. من خسته شدم... گرسنه هم هستم!و از جایش بلند شد و رو به رویم ایستاد... و من ، باز احساس کوتاهی مفرط کردم...... احساس جوجه بودن بیش از حد.... فقط خدا را شکر می کردم که هیکل دکلی ندارد.....!!! هنوز ایستاده بود رو به روی من..... ، که نسیم بهاری وزیدن گرفت.... بوی خوب ادکلن کامران صدر، پیچید توی دماغم..... ایستادم و کنارش، به راه افتادم.... دست هایش را توی جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش به آسمان بود... بالا.. خیلی بالا... پر از اوج.......وسط پارک، کنار حوض، زمین بازی بود.... هفت هشت تا بچه با دو سه تا پدر و مادر، بازی می کردند.... نگاهش را داد به آنها... حواسم پی لبخند نگاهش ، بود.........همان طور که چشمش به آن دختر بچه با لپ های سفید و قرمز و موهای بور بود، گفت: هیچی مث اینا نمی تونه به من آرامش بده!مرسی به تفاهم! همین بود!! همین!!خودش بود!!!برگشت سمت من: از بچه ها خوشت میاد؟؟سر تکان دادم: زیاد.ابروهایش را با شیطنت داد بالا: گفتم که به کیفیته، نه کمیت!!چشمم را ازش گرفتم.....از روبه رو خانم و آقایی مسن نزدیکمان می شدند و توی دست خانوم، بند قلاده ی سگ پا کوتاه سفیدی بود!!! وحشت کردم!!! خواستم بروم سمت راست، می رفتم توی شمشاد ها!!! سمت چپ، توی دهان کامران!!! همان طور که من درو خودم می چرخیدم، سگ پارس کوتاهی کرد و شروع کرد به ورجه وورجه کردن!!!!! هین بلندی کشیدم و فوری پشت سر کامران، گارد گرفتم!!!!!!!!با تعجب، به پهلو خم شد: چی شدی؟؟ کجا رفتی؟؟خودم را کشیدم عقب: هیچی!!ای خدااااا فقط همین یکی را کم داشتم!!!!!!باز از آن طرف خم شد عقب: ساره؟؟سگ سفید نزدیک تر شد و ورجه وورجه اش، بیشتر!!! ترسان و تندو تند گفتم: سگ!! سگ!!! بگید بره اونور!!!نه که فقط بترسم، به طرز ناجوری بدم می آمد!! خوشگل نجس!!!خنده اش گرفت: به سگه بگم بره اونور؟؟؟؟شوخی اش گرفته بود با من!!!! قبلم محکم می کوبید!!! اگر گربه دیده بودم که تا یک هفته زندگی نداشتم!!!!بی توجه به موقعیتم و نسبتش با خودم، توپیدم بهش: اِاااااه!!! هرچی!!!صورتش را نمی دیدم اما صدایش، می خندید: ببخشید خانوم.....خانوم لبخندی به من زد و سرش را پایین آورد: کاری به شما نداره دخترم....هر کسی سگ داشت، همین را می گفت!!!!! کاری با شما نداره!!! حتما باید جلویش غش می کردم تا بفهمد کاری دارد یا نه!!!!قلاده ی سگ را کشید و اسمش را صدا کرد.... سگ سفید فرفری پارس کوتاهی کرد و رفت وسط زمین بازی...- بدت میاد؟؟- به شدت!!لبخندش با بوی زغالی که توی دماغم پیچید، قاطی شد... بلال!!! چشمم خشک شد و دلم ضعف رفت!!! پسر هفده هجده ساله ای بود فروشنده اش.... مخ یک دختر و پسر دیگر را هم به کار گرفته بود و آنها هم حین خوردن بلال های شیرش، باهاش حرف می زدند....کامران بود که داشت می گفت: نظرت چیه شیک نباشیم و به جای میلک شِیک شکلاتی، بلال بخوریم؟؟؟!!
صورتم به خنده ای بی بدیل، شکفته شد!!!شانه هایم رفت بالا و میان خنده پرسیدم: بلال؟؟؟خیلی ناباوری داشت..... که برای بار اول با یک پسر بیرون بروی، خواستگارت هم باشد، بعد به جای شیک و متشخص بودن و تلاش برای خوب به نظر رسیدن، همه ی باید ها و نباید ها را کنار بزنی و با خوردن بلال های شیری دوست داشتنی، همه ی ظاهر حفظ کرده ات را، به هم بریزی!!!تند سر تکان دادم: نه نه!! نه!!لبخند کجی زد: قول می دم وقتی داشتی می خوردی، نگاهت نکنم!!!لبم را به شدت گاز گرفتم!!! گاز گرفتنی که نمی دانم از سر خجالت بود، یا شور پر هیجان دلم........!نگاهش را از گوشه ی لبم کند و رفت سمت پسرک بلال فروش! ایستادم کنار و فکر کردم که امروز خیلی صمیمی شده ام...... اما....... این صمیمیت را ، در ارتباط با آدمی که سوء استفاده چی و بی جنبه به نظر نمی رسد، برای پاک کردن همه ی باور هایش نسبت به امثال من و این پوشش، دوست دارم.............................شیر بلال هوس انگیز را که دستم داد، به غلط کردن افتادم!!! قیافه ی نالانم را که دید، خنده اش گرفت: گفتم که نگاهت نمی کنم!!! بخور!بعد به جدول های سفید و سبز کمی آن طرف تر اشاره کرد: خانوم فتوحی مساله ای نداره براتون اگه اینجا بشینیم؟؟روی جدول؟؟ بنشینیم لبه ی جدول های بلند و رنگی؟؟؟ من مهم نبودم... چادر و لباسم هم مهم نبود..... قد بلند او مهم بود..... فکر اینکه نکند پایش درد بگیرد مهم بود..........چرا مهم بود؟؟؟؟؟؟؟؟برای رهایی از فکر های گیج کننده، جلو رفتم و نشستم.....مکثی کرد و آمد و با فاصله، کنارم نشست. بعد آهسته گفت: فکر نمی کردم بشینی.....متعجب شدم، اما نگاهش نکردم... بس بود! امروز خیلی نگاهش کرده بودم!!بلال ها را که می خوردیم، داشت با خنده می گفت: ببین چه خواستگار پرفکتی ام من!!! اگه به عاطفه بگم کجا آوردمت و چی خوردیم، یه هفته تو خونه راهم نمی ده!!!!!از قهقهه اش، به خنده افتادم......با لبخند گفتم: منم اگه واسه روشی تعریف کنم، حتما حرف های ناخوشایندی می زنه!!ته مانده ی خنده اش را تمام کرد و گفت: شما چرا انقدر با هم فرق می کنید؟!گاز کوچکی به بلال شور زدم: این تفاوت بده؟- نه! محض اطلاع!- هر آدمی یه جوریه... با یه سری عقاید شخصی.... فرقی هم نمی کنه نسبت خونی داشته باشیم یا نه..... راه هامون برای زندگی، جداس..... محض اطلاعتون!!عبارت آخر را با شیطنت اضافه کرده بودم...... با شیطنتی بعید...... و صمیمیت و راحتی ای ، بعید تر.........!!سر تکان داد: متوجه شدم.... واقعیت اینه که.... اون روز، خونه تون، شوکه شدم!!!ذرت لعنتی کل لب و دندان و دهانم را بهم ریخته بود...... کلافه از این حس گفتم: می دونم.بعد با عذاب نگاهش کردم: کاش نمی خوردیم....!!!نگاه ملایم و متبسمش رفت سمت دهانم....فوری سرم را پایین انداختم....دستمال سفیدی به طرفم گرفته شد... زیر لب تشکر کردم..... با خنده به دندان هایم نگاه کرد!!! بدا به این شانس گند من!!! دستم را کوبیدم به دهانم! خنده اش بلند تر شد!! به صورتش نگاه کردم!! فوری لب هایش را روی هم چفت کرد!!! چشم هایش از شیطنت برق زد!!! خنده ام گرفت و بی خیال دندان های نا تمیزم، گفتم: فقط می خواستید به من بخندید!!بیشتر خندید اما لب از لب باز نکرد!!نگاهم را ازش گرفتم و توی کوله ام به دنبال آینه گشتم.... نبود!! یادم افتاد که پیش شادی جا گذاشته امش!- بی خیال خانوم ساره..... از اولش که اینجوری نبودی!!!بی اختیار، چشم غره ای رفتم.... باز خندید: خیله خب... بیا بریم تو ماشین، دستمال هست....زود از جا بلند شدم... با خنده و شوخی به دندان های بلال خورده مان، به ماشین رسیدیم. چوب های خالی از ذرت، توی سطل مکانیزه ی چند ماشین آن طرف تر افتادند.... ریموت را زد و من سوار شدم.... سوار نشد تا من ریختم را درست کنم! توی دلم به افتخار شعورش، کف بلندی زدم.................................راه که افتاد، شیشه ها را تا انتها پایین فرستاد..... نسیم خنکی توی ماشین در رفت و آمد بود..... آدرس خانه ی عمه را بهش دادم...... جلوی خانه ی عمه توی کوچه پس کوچه های امیر آباد که توقف کرد، کمی به سمتم چرخید: امروز همه ی محاسباتمو بهم ریختی!!!تبسم کمرنگی روی لب هایم ، جا خشک کرد.....دستم رفت به دستگیره ی در....هیچ حرفی نزد....زنگ خانه را فشردم....یکدفعه موجی از تلاطم و پریشانی، به وجودم ریخت......!من امروز چکار کرده بودم؟؟؟ احساسم نسبت به صدر پسر چی بود؟؟ چرا امروز ، برای اولین بار در ارتباط با مردی غریبه، اینقدر راحت بودم؟؟ چرا خبری از خجالت های بیش از حد و اضطراب دلم، نبود!!؟؟؟ می خواستم فردا را چکار کنم؟؟؟ می خواستم برای آینده ام چه تصمیمی بگیرم؟؟ از من خوشش آمده بود؟؟ ازش خوشم آمده بود؟؟؟خم شدم طرف ماکسیمای سرمه ای....یک دستش روی فرمان بود.. خم شد.... دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا آورد و پر گاز، دور شد........عمه در را باز کرد.... با پریشانی توی چشم هایش نگاه کردم: عمه باید باهات حرف بزنم!
شبی که خواستگار ها رفتند ، روشنک دو ساعت بعدش با تاپ و شلوارک خودش را روی تختم پرت کرده بود و با هیجان می پرسید: اینو از کجا تورش کردی ناقلا؟؟لبم را گزیده بودم: روشی.......!!خندید: بی خیال بابا این خانوم بازیارو!! خییییییلی خوووووب بود ساره!!! عالی بود!! فکرشم نمی کردم!!آن شب از دست حرکات علی، بی اندازه پریشان بودم: روشی علی چش شد؟؟دراز کشید: هیچی! اونو ولش کن!گره ی روسری ام را آزاد کردم: تو نظرات چیه در مورد اینا؟خندید و چشم هایش برق زد: بگو بله و خودتو از شر بکن نکن های حاج خانوم خلاص کن!!!لبخند محزونی زدم. دستی به موهایم کشیده بود: ساره... تکلیف خودتو مشخص کن. ببین تا کی می تونی از دست این خواستگار و اون پسر حاجی بکشی! می تونی بازم با حاج خانوم بجنگی؟؟ من نیستم که پشتت باشم!! علی رو نمی دونم، اما...... یا آدم باش و بلند شو، یا برو سر زندگیت!- تو چرا شوهر نمی کنی؟؟- مگه خرم؟؟؟ دارم کیف دنیارو می کنم!! من با تو فرق می کنم ساره!!دلم فشرده شد..... نگاه مشکوکی بهم انداخت: نمی دونم چرا همچین پسری... خیلی خوب بود آخه ساره!!باز دلم فشرده شده بود!!داشتم به این فکر می کردم که اگر روشنک هیپرتروفی نداشت، اگر بیماری اش درمان داشت، اگر رتبه نبود، اگر این چشم ها را نداشت، اگر وقت های روضه و مولودی، روبه روی حاج خانوم نمیایستاد و با جسارتی که از یک دختر دبستانی بعید بود، روسری از سرش نمی کشید و دست به کمر نمی زد که « من اینو سرم نمی کنم!! » ، حاج خانوم اینقدر مراعاتش را می کرد؟؟؟....................و اگر علی را اینقدر دوست نداشت... اگر اینقدر پسر پرست نبود که خط بکشد روی باورهایش............اگر.............روشنک نگاه متفکرش را داده بود به سقف و می گفت: بهت میگم داستان چیه، ولی دهنتو می بندی!! خب؟؟؟ مث اینکه واسه دختر بهجت خانوم، یه خواستگار پر و پا قرص پیدا شده.... دهان پر کن!! داره می بردش آلمان!! دست بر قضا پسر حاجی هم نیست!!!وا رفته نگاهش کردم..... حتما روشی از خواستگاری احمد خبر داشت. امکان نداشت حاج خانوم یک روز در میان بهش زنگ نزند و اخبار را گزارش نکند!- می دونی که... حاج خانوم می خواد حرف خودش باشه... از چشم و هم چشمی هم بدش نمیاد! در مورد شکوهی اینام که.... با اون دسته گل تو و مادره.... حاج خانوم پریروز بهم زنگ زد! کفری بود!! مث اینکه تو دوره ی این ماهشون، بهجت جونش بدجوری بی محلش کرده... حرفم زیاد زده پشت سرش.... حالش خیلی خراب بود پای تلفن ساره!یه لحظه دلم براش سوخت! حالا فهمیدی قضیه چیه؟؟ ببین تا کجا حاضره ارزش هاشو ول کنه و یه کاری رو انجام بده! البته.... بد تورو هم نمی خواد!مطمئن باش! من که از مادر پسره خیلی خوشم اومد!و با شیطنت اضافه کرد: از خودشم که......شیطنتش را ندیده بودم...........فقط داشتم به این فکر می کردم که چه بلایی دارد به سرم نازل می شود......چه مصلحتی توی این روز های من دارد اتفاق می افتد.....و یاد آیه ای افتادم که شما یک وقت ها صلاحتان را در چیزی میبینید که به صلاحتان نیست.. و یکوقت ها، از وسط همه ی ناخوشی ها، از وسط همه ی جور درنیامدن ها، خوشبختی، پرت می شود بیرون.....
دو شنبه از استخر برگشته بودم . حاج خانوم و روشنک خانه نبودند و من یک دستم میان موهای خیسم بود و با دست دیگرم کامپیوتر را روشن می کردم ، که موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم. قلبم تپیدن گرفت. یک کلمه سیو کرده بودم... « صدر » ...... و از فامیلی اش، بدجوری خوشم می آمد!!! شادی هم خوشش می آمد!!! داشتم فکر می کردم که فکر نمی کردم بعد از سه روز، تماس بگیرد.....فوری جواب دادم: بله؟!صدایش ، بی نهایت آرام بود......- سلام خانوم فتوحی....خانوم فتوحی....کِیف دلچسبی به دلم سرازیر می شد، وقتی اینجور صدایم می کرد.......لبخند زدم: سلام.. حال شما....- بد نیستم. شما خوبی؟! مزاحمت شدم؟!- نه.. نه! تازه رسیدم.. مزاحم نیستید.- پس خسته نباشی...لبخندم عمیق تر شد: مرسی...- چند ساعت در هفته سرکاری؟- سه روز. هر روز تقریبا پنج شیش ساعت.- آهان.....مکثی کوتاه کرد و ادامه داد: من خیلی فکر کردم ساره....دلم لرزید....دارد پسم می زند....می خواهد بگوید تو را نمی خواهم.....می خواهد.....- نمی دونم چرا با وجود حرف هایی که زدیم.....،کوبش قلبم ، هزار تا در ثانیه را رد کرد......بگو که دوستم نداری....بگو که از صورت معمولی و ابروهای برنداشته ام، خوشت نمی آید....بگو که ازم خوشت نمی آید.....فقط تو را به جان عزیزت، چادرم را بهانه نکن!!!- نمی تونم پرونده شو مختومه کنم!!!!یعنی چی؟؟؟ یعنی چی؟؟ درست حرف بزن!!! میبینی که قدرت تحلیل مغزم از کار افتاده!!!!!!!!!- بیا بیشتر آشنا بشیم..... البته، اگه می خوای!نفسم را که فوت کردم بیرون، گوشی را با وحشت از دهانم فاصله دادم.......................!!!! خدا کند که نشنیده باشد!!!!!نشستم روی صندلی میز کامپیوتر..... دستم را مشت کردم و سعی کردم که هیجان و خوشی ام، توی گوشی نپیچد!!!- چی شد؟! نظرت منفیه؟!لحنش عاری از شوخی یا نرمش بود.. انگاری که خسته بود.... شاید هم همین خستگی اش بود که شجاعت شیطنت را به من داد: به خانوم صدر گفتید برای همین به قول خودتون آشنا شدن، چه پذیرایی مفصلی ازم کردید؟؟احساس کردم که جدیت ازش دور شد... نرمش برگشت به صدایش.... و آهسته، خندید............- رندانه جواب میدی خانوم ساره!تا آخرین حد ممکن، قرمز شدم.......نا خواسته، برای فرار از جوابی مستقیم، حرفی زده بودم که از صد تا بله، بدتر بود!!!!!- من فردا پرواز دارم. نیستم یه هفته.هراسان پرسیدم: کجا؟؟؟احساس کردم که لبخند می زند: تایلند!نه.... دوست نداشتم... از تایلند چیز های خوبی نشنیده بودم..... دوست نداشتم برود... اصلا دوست نداشتم پایش را فراتر از مرز های ایران بگذار، یا حتی از تهران دوست داشتنی ام دور شود، و به تفاوت های فاحش پوشش من با باقی آدم های مطابق سلیقه اش، پی ببرد...................- فکر کن. زیاد! وقتی اومدم، حتما باید ببینمت.نمی توانستم حرفی بزنم.... عمه گفته بود ساره با چشم باز ببین.... عمه که نمی دانست من، یک شبه، کورم.
من از هواپیما می ترسم..........نگفتم که از تایلند، هم!!- جدا؟ فوبیا؟- نه در اون حد... ولی اصلا حس خوبی ندارم وقتی سوار می شم. اضطراب زیادی میگیرم.مهربان گفت: طبیعیه.. خیلیا این طورین... اینم یکی از اون مواردیه که زیاد باید روش فکر کنی! کار من !باقی حرف هایش توی دو سه تا جمله خلاصه شد.... و باقیمانده ی ترس من برای از دست دادن و رفتنش، توی سکوتم...........و نمی دانم چرا آخر سر، وقت خداحافظی، وقتی گفته بود حداحافظ، خودم را لو داده بودم که: مواظب خودتون باشید.......گوشی را رها کردم و نگاهم را به دسکتاپ مزین به عکس چهار نفره مان با بچه ها دوختم..... هر چهار تایی خم شد بودیم طرف دوربین.... یادم نیست کی ازمان عکس گرفت..... اما یادم هست که ترم دوم بود و هوا به شدت ناب و بهاری.... شادی نیشش را تا بناگوش باز کرده بود و از ته دل، می خندید..... گلچین چشمکی حواله ی دوربین کرده بود..... حنانه تبسم خانومانه و ملوسی داشت.... و من، سرم را کج کرده و به سر گلچین تکیه داده بودم........پدر شادی کارخانه دار بود... برق پول به معنای واقعی کلمه توی کیف و سر و لباس شادی، چشم را می زد....... ولی خودش، علی رغم برخی قیافه گرفتن هایش برای همه ی پسرها به جز سامان!! ، خاکی خاکی بود....... حتی یادم است یکبار که دید کیانی با شاسی بلند سفید و عروسکی آمده دانشگاه، ریش پیش پدرش گرو گذاشته و صبح روز بعد، بنز سیاه پدرش را راهی دانشگاه کرده بود.......!! به ما هم می گفت: فکر کرده خیلی آره!!!! فکر کرده یه پسر می تونه کل دخترا رو انگست به دهن کنه!!!!! همچین خودش و باقی پسرا رو تو کف بذارم که حظ کنید!!!!!و ساعت آخر، با تیک آف سر سام آوری، راهی همین پارکی شد که با کامران رفته بودیم......از حنانه چیز زیادی نمی دانستم.. همین که یک برادر ازدواج کرده دارد و مادرش هم فوت کرده.... همین که یک وقت ها دلم برای بی مادری اش ضعف می رود و ساده لوحی های هراز گاهش را ، نادیده می گیرم......و گلچین........تقه ای به در خورد و علی آمد تو.....صورتم شکفته شد......لبخندی زد: چیکار می کنی؟ذوق زده از اینکه بعد از چند روز دیده امش و دارد باهام حرف می زند، جواب دادم: هنوز هیچی! می خواستم یه نگاه به عکسایی که انداختم بندازم!جلو آمد و نگاهی به مانیتور و موهای یک وجب بیرون افتاده ی شادی و گلچین کرد... بعد با خنده رویش را گرفت و چشم هایش را گرد کرد: استغفرا.....!!!خندیدم!!! بلند!!! خواست برود که جرقه ای آنی، ذهنم و متعاقبا دلم را، قلقلک داد: یه دقه بیا!راه رفته را برگشت..... انگشت اشاره ام را گرفتم سمت صورت گلچین..... صورت گرد و سفیدی داشت..... با گونه های برجسته و بینی خوش فرم.... لب های کوچک و ابروهای کوتاه..... شادی بهش می گفت « توییتی!!! »- می خوای باهاش دوست شی؟!چشم های علی تا آخرین حد ممکن، گشاد شد!!!!دوست شدنش تعجبی نداشت.. حتی با دوست من دوست شدنش.... تعجب از شخص پیشنهاد دهنده بود... خواهرش... آن هم خواهری که خیلی وقت ها کفری می شد از دست دوست دخترهایی که دم به دقیقه به گوشی برادرش زنگ می زدند.....!! و من... خودم هم نمی دانم چطور شد که آن لحظه.. چنین پیشنهادی دادم...لبخند کوچکی روی لب های علی نشست....- ببینش چقد نازه... مث توییتی میمونه....بلند خندید.... نگاهم را دادم به گلچین... به گلچین که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند.... پدرش ایران بود و مادرش اروپا زندگی می کرد.... پدرش همه اش سر کار بود و مادرش سالی یکبار زنگ می زد..... گلچینی که خانه ی مجردی داشت، اما با پیرزنی زندگی می کرد که عنوان ظاهری خدمتکار و معنای پنهانی پوششی برای رفع اتهام از زنی تنها بودن را، به یدک می کشید...............به علی چشم دوختم... لبخند کمرنگی زد... نگاهش، پر از حرف بود..... خم شد و در کسری از ثانیه، روی موهایم را بوسید...... دوست نداشتم دربدری و ناراحتی اش را ببینم! دوست نداشتم ببینم که از من هم قطع امید می کند... دوست نداشتم شب خانه نیاید...، حتی اگر خانه ی عمه باشد...... و برای این دوست نداشتن، به هر ریسمانی ، چنگ می زدم................خواست برود، که آرام زمزمه کردم: علی تو نمی خوای من عروسی کنم؟!چند لحظه پشت به من ایستاد.... برگشت.... نگاهش، پر از سردرگمی و پریشانی بود..... یادم افتاد که روزی که دختر محبوبش توی تصادف از دست رفت هم، همین نگاه را داشت.........صورتش را برگرداند برود که دستش را گرفتم.... همان جوری که روی صندلی نشسته بودم، خم شدم به طرفش.... کامران را از ذهنم پاک کردم..... مکالمه ی چند لحظه ی پیش را به فراموشی سپردم..... من، فقط می خواستم که علی، خوب باشد.......!دست هایم را گذاشتم دو طرف صورتش و با پریشانی و بی قراری توی چشم هایم، همان طوری که قطره های اشک، بی اجازه، روی گونه هایم رد می انداختند، التماس کردم: علی.... علی جون...؟! بگو.... تو می خوای من چیکار کنم.....؟!و حس کردم که دلم، زیر فشار این همه خواستن و استیصال، لِـــــه می شود...............لبش را گاز گرفت....چشم هایش به مهربانی نشست و ابروهایش گره افتاد، بابت اشک های ناخواسته و صورت پر از مظلومیت من.....دست هایش را گذاشت روی دست هایم و آرام گفت: من خوشبختی تو رو می خوام..........!خم شد و پیشانی ام را محکم بوسید و از اتاق، بیرون رفت........و من ماندم و جای بوسه ای پر محبت که می سوخت و چشم های پر از حرف گلچین، که از توی مانیتور، به من دوخته شده بود........

ادامه دارد...

خالکوبی قسمت2

رمان خالکوبی


احمد مثل همان یکی دو باری که دیده بودمش، سرش پایین بود.... فقط گل را داد دستم و سلامی زیر لبی گفت.... به جایش بهجت خانوم جفت چشم های احمد و شوهرش را قرض گرفته بود و جوری نگام می کرد که انگار زیر چادرم را هم میبینه!!
کنار آقاجون ایستاده بودم و سعی می کردم سرم پایین باشد.... پدر احمد به نظرم خونگرم می آمد... و با شعور! چرا که همان اول کاری عروسم عروسم به من نبست...!
تا همه بشینند و من برای ریختن چای به آشپزخانه بروم، صدای سلام کشیده و بی اعتنای علی، توی پذیرایی پیچید....
دلم گرم شد....
خم شدم تا ببینمش.... حاج خانوم واسش پشت چشم نازک کرد و آقاجون بهش لبخند زد.... من هم بهش لبخند زدم.. گرچه ندید، ولی من زدم....
چای را که به سالن بردم، بهجت خانوم داشت دم گوش پسرش پچ پچ می کرد... بدم آمد..... بدم.....
به جایش شوهرش با لبخند ازم استقبال کرد و از چای خوشرنگم تعریف کرد... ذوق زده شدم.. در اوج بی حالی، فقط برای تعریف از یک استکان چای، ذوق زده شدم..... در عین بی اهمیتی برای خانواده م ، از اهمیت داشتن برای مرد میانسالی که آنجور با محبت به من نگاه می کرد و از چایم تعریف می کرد، ذوق زده شدم...... با چه چیزهای کوچک و ساده ای خوشحال می شدم..... چقدر کوچک... چقدر ساده.........
آقاجون صدایم کرد تا پیشش بنشینم. نشستم... بهم نگاه دلگرم کننده ای پاشید که دلم تاپ تاپ نکند...... اما دل من تاپ تاپ نمی کرد... دلم بی قرار نبود......! دلم مث دل دختری نبود که اولین خواستگار رسمی اش پا گذاشته توی خانه شان.......! دلم.......
پدرش شروع کرد.... پدرش شروع کرد و از پسرش گفت.... گفت که مؤمن ست.... گفت که درس خوانده ست... گفت که وضعش خوب ست و ما پشتش هستیم.... گفت و آقاجون سکوت کرد..... گفت و مامان ذوق کرد.... گفت و علی پایش را تکون داد......
گفت و من به احمد نگاه کردم... گفت و من به آن صورت کشیده و موهای شانه شده به یک طرف نگاه کردم.... گفت و من به سر به زیر انداخته و گردن قرمز شده اش نگاه کردم..... به کت شلوار قهوه ای بد رنگی که تنش بود.... به یقه ی بسته شده تا آخر.... به پاهای جفت شده ی کنار هم.... به جوراب های قهوه ای اش..... گفت و من فکر کردم که چطوری می توانم دوستش داشته باشم .... گفت و من دلم برای خودم سوخت و دلم برای خودم ، گریه کرد.............
علی سرش را بالا آورد و نگاه تاسف آمیزی به آقاجون انداخت... آقاجون اخم ظریفی انداخت روی پیشانیش که یعنی ساکت باش!! سرم را انداختم پایین..... بهجت داشت به حاج خانوم می گفت بچه ها بروند توی اتاق ساره جون صحبت کنند..... علی اخم کرد و گفت حیاط...!! من ذوق کردم...... با همین چیزهای کوچک و ساده........
همه به من نگاه کردند ، من به احمد! از جایم بلند شدم. یک لحظه پایم لرزید.. که انگار آقاجون دید و با گرفتن دستم و فشار دادنش، آرامم کرد.... احمد راه افتاد پشت سرم..... وارد حیاط که شدیم، یا ا... گفت ! نفهمیدم به چی و به کی!! گذاشتم پای عادتش برای ورود به یک محیط جدید!! من و من کرد برای نشستن.. آخر سر خودم نشستم روی یکی از چهار تا صندلی ای که توی ایوان بود.. او هم بعد کلی مکث رضایت داد و نشست.... باز هم سرش پایین بود... کلافه شدم...... نه می توانستم تحمل کنم، نه می توانستم چیزی بگویم.... فقط رویم را کردم به باغچه ی کوچک توی حیاط و فکر کردم که می شود کنار خواستگاری که دوستش نداری بشینی ، و به بنفشه های زرد و بنفش و سفید نگاه کنی.........!
احتمالا ده دقیقه ای گذشت که به حرف آمد.... اولین کلمه ای که گفت، فکر کردم خدایا، این همان مردی ست که من ازت می خواهم !!!! « اِ هـــِــم......!!!! »
کوتاه و منقطع حرف می زد..... استرس داشت و هر چند دقیقه یک بار دست هایش را بهم می مالید.... از خودش گفت.... اسمش.. فامیلش... سنش.... شغلش..... بعد دست کشید به ریش هایش..... نگاه گذرایی انداخت به صورتم..... نگاهی که فقط تا چانه ام رسید...... و آهسته گفت: شما سوالی ندارید...؟!
نه... من چه سوالی می توانستم داشته باشم.....؟! چی باید می پرسیدم ازش.....؟! من که نه بلد بودم، نه کسی یادم داده بود..... من که حاج خانوم یک بار هم بهم نگفته بود جز سر بزیری و نماز و روزه و نگاه پاک، چیز های دیگری هم هست که برای یک زندگی مشترک مهم ست......! سوال های ربطی و بنیادی زیادی هست که باید بپرسی.... نگاه های عمیق تر و دید وسیع تری هست که باید داشته باشی.........!!
هیچی به ذهنم نیامد... نه که سوالی نداشتم، نه که برایم مهم نبود، نه که نخواهم بپرسم، نه...!! فقط هیچی توی ذهنم نبود که ازش بپرسم... خالی بودم..... خالی....... و همین حس خالی بودن، باعث شد فقط یک جمله به مغزم خطور کند و جاری بشود روی زبانم: شما برای چی می خواید با من ازدواج کنید؟!؟...



بلکه دعای دلِ شکستهی همین چند چراغِ ناامید
آ‎وازی تازه از ترانههای تو باز آورد،
ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان
هیچ ستارهای از سفرهای دورِ دریا
به آسمان برنمیگردد!
دارم خودم را تکرار میکنم،
اصلا بیا معامله را تمام کن!
چقدر باید ببوسمت...
تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هقِ این همه آدمی ... تمام! ( سید علی صالحی...)

************************************

سرش را آورد بالا.... بعد آرام به چادرم نگاه کرد..... لبخند کمرنگ و بی جانی زد.... لبخندی که انگار نور بیشتری به چهره اش بخشید...... فکر کردم که مؤمن است........
آرام گفت: دیگه هر چیزی یه وقتی داره.....
همیـــــن......
همین را می خواستم.....
همین را می خواستم بشنوم.....
که آرام بشوم و به خودم حق بدهم که این تاپ تاپ نکردن ها، دلیل دیگری دارد.......
که او مرا نمی خواهد..... فقط می خواهد سیکل زندگیش کامل بشود... فقط می خواهد نیمه ی دیگر دینش را تکمیل کند....... خب وقتش شده دیگر.............!!!
از جایم بلند شدم.. فوری پا شد.. نمی دانم چرا صدایش خوشحال بود: همین؟؟ هیچی نمی خواید بپرسید؟؟
نمی دانم چرا صدایم خالی بود...... « نه... کافیه.... »
چقدر احمق بود.....
چقدر احمق بود که نفهمید تمام سوال های یک دختر از اولین خواستگار رسمیش، نمی تواند همین باشد.....!
چقدر احمق بود که خالی بودن صدایم را تشخیص نداد....
چقدر احمق بود که نفهمید فقط می خواهم از آن حیاط و آن باغچه ی پر بنفشه و آن کت و شلوار قهوه ای اش، دور بشوم.............
حاج خانوم با خنده نگاهم کرد و بهجت خانوم بلند گفت مبارک باشد.... نفهمیدم کی یا چی..... زل زدم به صورتی که از خنده ا ی احمقانه، لبریز بود........ مبارک باشد تو دهانش ماسید..... لال شد..... فقط نگاهم کرد..... شوهرش بود که با نگاه گذرا عمیقی به چهره ام، گفت: « ان شالا فرصت های بعدی..... هنوز باید همو بشناسن خانوم.....»
آقاجون با همان احترام همیشگیش برای مخاطب، از دیدار های بعدی گفت... حاج خانوم هم که رفته بود توی خودش شیرینی تعارف کرد و به من چشم غره پاشید.....!! علی با همان بی خیالی معمولش، همان جوری که برای خودش خیار پوست می گرفت و نگاهش به دسته ی چاقویش بود، گفت: احمد آقا....، واس چی می خواهی زن بگیری بابا!!؟؟ زن بگیری ، از کل دنیا عقب می مونی!!
حاج خانوم چشم هایش را گرد کرد.... آقاجون لب گزید... و من، به پهنای صورت، لبخـنـــد زدم.......!
احمد که تا یقه سرخ شده بود، گفت: والا.... ازدواج حکم پیغمبره.... امر خداس... دِین آدم به دینش ادا می شه!!!
همان حرفی که حالا ، نمی خواستم بشنوم..... نمی خواستم باور کنم......
باز خالی شدم....
علی خندید....!!
کوتاه و بلند!!
« یعنی واسه اینکه نصف ایمانتو کامل کنی می خوای خواهر مارو بدبخت کنی !!!؟؟؟ »
بهجت خانوم قرمز شد!!! اما شوهرش خندید!! هم طراز با علی، خندید!! آقاجون اما سرش را انداخت پایین.... و حاج خانوم، که کارد می زدی خونش در نمی آمد........
احمد جوابی برای علی نداشت... پدرش اما بحث را کشاند به شوخی... دو تا گفت، دو تا خندید..... جو آرام شد..... سبک شد.... دل من اما..............
نزدیک های هشت بود که عزم رفتن کردند.... حاج خانوم تعارف شام کرد و بهجت خانوم که انگار نه بوی شام شنیده بود، نه روی خوش دیده بود، رویش را سفت کرد و گفت که باید برویم!
در هال که بسته شد، حاج خانوم با حرص به علی توپید: « تو چرا یه دقه زبون به کام نمیگیری؟؟ این حرف ها چی بود زدی؟؟ هان؟؟؟ علی منو نگاه کن!!!! » علی چنگ زد به سوییچش و از جایش بلند شد.... « من فقط یه سوال از دوماد آینده تون پرسیدم حاج خانوم.... چرا جوش بی خود می زنی؟؟؟ »
آقاجون آستین هایش را زد بالا و بدون نگاه کردن به این مجادله ی دو نفره، رفت که وضو بگیرد...
حاج خانوم چادر از سرش کشید و گره ی روسری اش را باز کرد تا نفس بگیرد...
- من؟؟؟ من جوش بی خود می زنم؟؟؟؟ علی تو کی می خوای یاد بگیری!!!
- چیو مادر من؟؟؟ هان؟؟؟؟ چیو یاد بگیرم؟؟؟؟ یاد بگیرم زوری دختر شوهر بدم که پس فردا نمونه رو دستم؟؟؟ اونم دختری که هنوز اول زندگیشه؟؟؟ شما جماعت مردا رو نمی شناسی حاج خانوم؟؟؟ نمی دونی مرد یعنی چی؟؟؟
حاج خانوم کلافه نشست روی مبل....
خودش را باد زد...
من، هنوز همان وسط ایستاده بودم....
علی راه افتاد سمت در.... حاج خانوم صاف نشست...
- کجا؟؟
- بیرون!
- علی!!!!! انقد منو حرص نده!!! آقا؟؟؟
- داره نماز می خونه!! صدای ا.. اکبرشو نمی شنوی؟؟؟
و در را محکم بست و رفت بیرون.....
به حاج خانوم نگاه کردم....قرمز شده بود... هی بلوزش را می تکاند که خنک شود..... عین خانوم بزرگ... عین مادرش..... حاج خانوم کپی برابر اصل خانوم بزرگ بود.... سفت، سخت، بی هیچ راه نفوذی..........
رو به من با لحنی که هیچی ازش سر درنمی آوردم، با لحنی که نمی دانستم دلسوزانه است یا سرزنش گرانه، گفت: شماها چرا نمی فهمید....؟! مادرِ من... من واسه خودت میگم... شاید بعده ها از این پسر و این خونواده بهتر نباشه... دختر باید زود بره سر خونه و زندگیش.... وقتی خانوم خونه و شوهرت باشی، دیگه چی می خوای از دنیا ساره ؟؟!!
دنیای ساره....
دنیای مادرم.....کوچک......
مادرم نه...، حاج خانوم.................!
به مبل های خالی از خواستگار ها نگاه کردم..... به پیش دستی های تمیز... به استکان های چای خورده شده.... به شیرینی دست نخورده.......
دارند به زور، شوهرم می دهند...!

ما خانواده ی خوشبختی بودیم......!
یا لا اقل من این طوری فکر می کردم......
فکر می کردم وقتی آقاجون را دارم که علی رغم بد کردنش به عمه، علی رغم سکوت ذاتی و همه ی نفوذی که حاج خانوم درش دارد، به من اجازه می دهد هر رشته ای که می خواهم بخوانم، خوشبختم....!
فکر می کردم وقتی حاج خانومی هست، که علی رغم همه ی غیر متخلخل بودنش، علی رغم اسمی که روی خودش گذاشته تا ما صدایش کنیم، علی رغم همه ی گیر دادن هایش به علی و کج خلقی هایش برای من، باز هم برایم دلسوزی می کند و حرف از خانوم شدن و خانواده داشتن و تاج سری کردن می زند، خوشبختم.......!
فکر می کردم وقتی کسی به اسم علی هست که با همه ی شلم شوربا بودن شخصیتی اش، با همه ی بی خیالی و باری به هر جهت بودنش، با همه ی پارتی رفتن، در عین نماز خواندنش، جلوی حاج خانوم و خانوم بزرگِ همیشه مداخله کن در زندگی ما می ایستد و مدال نقره ی شنایم را نشانشان می دهد و می گوید ساره باید تا ته مربی گری و نجات غریقی برود، وقتی صد تا سالن سر می زند و با ده تا مربی خوب حرف می زند و برای مسابقاتم دوست دخترش را می فرستد تماشاچی، حتما حتما، خوشبختم............!!
و فکر می کردم اگر عمه ای دارم که همیشه می خندد، اگر عمه ای دارم که به من خیاطی یاد داده و گفته تو باید یکی بشوی که من توی گور هم قهقهه ی مستانه ی خنده های رضایت مندانه ات را بشنوم، اگر عمه ای دارم که بهتر از هر کسی، راه و رسم عاشقیت خدا و مومن بودن را به من یاد داده، که به قضاوت ننشینم، بد خلقی نکنم، تهمت نزنم، دروغ نگویم، و یک کلام، انسان باشم، ( حالا هر چقدر که من از پسش بربیایم یا نیایم.....) ، به راستی که خوشبختم.............!!!
حالا، حالا که من تمام شب گذشته را بیدار بودم و به احمد فکر می کردم، گمان می کردم که خوشبختی، معنایی ورای این ها دارد.......
معنایی ورای پوسته ی ظاهری زندگی عادی ما.....
معنایی فراتر از پوسته.... عبور از گوشته و رسیدن به هسته ی درونی.......
حالا ، گمان می کردم شاید بشود یک چیزهایی را با احمد امتحان کرد..... یک چیزهایی را ازش پرسید..... و در مورد یک چیزهایی بهش وقت داد...... حالا هر چقدر هم که از آن جوراب های قهوه ای اش، متنفر باشم!
اما با بهجت خانوم نمی شود ساخت....! نمی شود امتحان کرد! نمی شود نسوخت!!
با کسی که کپی برابر اصل مادر خودم است، نمی شود دست گذاشت روی تربیت ثمره اش و لبخند زد و ساخت.....
نه....!
نمی توانستم.....
تمام شب به پهلو غلتیدم....
تمام شب به نور سبز مسجدی که می آمد و از حفاظ پنجره ی اتاق من می گذشت و می رفت به جان من، خیره ماندم.....
غلتیدم و فکر کردم و خیره ماندم.....
ساره را پاک کردم....!
ساره را از تمام این روز های اخیر، از تمامی این ساعات دوست نداشتنی عصر، پاک کردم.... شدم شاهد و ناظر و به تماشا نشستم..... قضاوت هایم را زدم کنار و به تماشا نشستم..... بدبینی خودم و جوراب احمد و آن نگاه پایین و صدای خوشحال به شدت احمقانه اش را زدم کنار و سجاده ی سکوتم را پهن کردم ...........
من از جنس احمد بودم.... از جنس همین رو گرفتن ها... از جنس همین نگاه های پایین... همین متانت های رفتاری..... همین نماز های اول وقت .... همین روزه گرفتن های گاه و بیگاه.... همین صدقه دادن های هر صبح، که بدجوری به روزم می چسبید......
من از جنس همین احمد ها بودم، با افکاری متفاوت تر..... چیزی شبیه به لاک قرمز و قلب تپل اهدایی شادی....
و با انتظاری ، بس کشنده تر...... انتظار، برای رسیدن یک وهم طولانی....!!
انتظار برای رسیدن موعودی که جدا باشد از موعود بشریت و منجی من باشد، تنها......!
نه که من نخواهم... نه که ذاتا آدم راکدی باشم، نه......!
من، جسارت بلند شدن و ایستادن را، نداشتم...

حال درستی نداشتم... از سر صبح که نه، از همان دیشب حال درستی نداشتم...
فقط، تمام فکرم این بود: باید بروم شرکت و با آقاجون، حرف بزنم.....!!
کلاس که تمام شد، رو به گلچین گفتم: من نمی مونم ساعت بعدو..... میای بریم یه چیزی بخوریم؟!
نگاه گلچین دور صورتم گشت و ماند توی چشمهای بی حالم: چیزیت شده؟! رو به راه نیستی!
لبخند خالی از معنایی روی صورتم نشاندم: فقط یکم فشارم پایینه... امروزم کلاس دارم، اگه چیزی نخورم حالم خیلی بد می شه...
گلچین کلاسورش را زد زیر بغلش و بلند شد: آره منم حوصله ساعت بعدو ندارم.. بریم یه صفایی به شکممون بدیم...
از کلاس که زدیم بیرون، راهرو شلوغ بود! چند تا از دختر ها داشتند با صدای بلند می خندیدند.. یک دو تا از پسر ها با خنده شان ضعف می رفتند... عده ای هم اخم می کردند و از کنارشان می گذشتند....
گلچین پوزخندی زد و آهسته گفت: خوشم میاد دست رد به سینه ی هیچ کسم نمی زنه!!!
امتداد نگاهش را گرفتم.. کیانی داشت از ته راهرو می آمد و از همان سر با همه دست می داد و با بعضی ها هم خوش و بش می کرد!! دختر و پسر که نداشت...
صدای قهقهه ی یکی از دختر های ترم بالایی به هوا رفت... آمدم توی دلم اخم کنم، به جایش گفتم به من چه........
کیانی از کنار تنها دختر چادری ای که میان دختر ها نشسته بود با اخم غلیظ و دوست نداشتنی ای رد شد و با بغل دستی اش دست داد....
دلم بهم خورد....
معده ام ، سوخت...
باید یک چیزی می خوردم....
مهم بود آدم چشم بندازد توی چشم های یکی که به عقایدش اعتقادی ندارد و نفرت بپاشد بهش....؟!
مهم بود آدم دست بدهد و صدای خنده اش کل راهروی دانشکده را بردارد....؟!
مهم بود از همان اول راهرو این همه دست ظریف ، تپل، سفید، سبزه را بگیری میان دست های مردانه ای که ازش فقط همین اسم را به یدک کشیده ای...؟؟!!
معده ام می سوخت...
بازوی گلچین را محکم چنگ زدم...
باید بروم شرکت با آقاجون حرف بزنم....
کیانی داشت به ما نگاه می کرد...
گلچین با نگرانی به من چشم دوخت....
احمد من نمی خواهم زنت بشوم.....
دلم بهم خورد....
چرا این پوشش سیاه اینقدر برای تو و امثال تو با آن قیافه ی خشن و مزخرفت ، منفور ست....؟!
گلچین داشت صدایم می کرد....
احمد من زن خانه ی تو نیستم! من دوست دارم طراحی صنعتی بخوانم..... لاک قرمز بزنم...، و بپرم توی آب و یکی از آن بچه های کوچولوی دوست داشتنی را که دارد وسط بخش عمیق دست و پا می زند ، نجات بدهم.....
ببین ما به درد هم نمی خوریم.......!؟؟
ابرو های پر و سیاه کیانی توی هم گره خورد....
دلم زیر و رو شد...
صدای خنده ی دلبرانه ی یکی از دختر ها راهرو را خفه و تنگ کرد....
گلچین هلم داد سمت پله ها....
معده ام داشت می سوخت....
باید یک چیزی می خوردم...

گلچین با دو تا چای توی لیوان های بازیافت شده آمد....
یک بسته بیسکویت و یک کاسه ی کوچک عدسی هم دستش بود....
محبت کرده بود اما من نالیدم: من عدسی دوست ندااااارمممممم......
اخم کرد: تو غلط می کنی!! کم مونده بود غش کنی اون وسط!! کی می خواست بلندت کنه؟؟؟ من با این جُسه ی نحیفم؟؟
لبخند زدم: بابا نحـیـــــــف.....
جلد بیسکویت را باز کرد: شایدم می گفتم اون کیانی بی خاصیت بیاد کولت کنه!!
غش غش خندید...
باز دلم بهم خورد..
باز ، معده ام سوخت...
دست بردم به قاشق سفید توی ظرف عدسی.... بد نبود.... باید بروم با آقاجون حرف بزنم.......
سر و صدای شادی پیچید توی کانکس...
- بــــــه!!! بر و بچ اراذلم که اینجان!! چطوری تو گلی؟؟
گلی نیشگونی از بازوی شادی گرفت: زهر مااار!!!! صداتو بیار پایین!!!
شادی عینکش را زد بالای مقنعه اش و نشست کنار من.. قاشق را از دستم گرفت و شروع کرد به خوردن.... با لبخند نگاهش کردم.. می مردم برای این بی تعارفی و بی رودربایستی بودنش....
بهم خندید: چیه؟؟ کوفتت شد؟؟ دیگه نمی خوریش؟؟
دستم را گذاشتم پشت کمر کشیده و باریکش: نه تو بخور... بخوام می خرم...
چشمهای شادی همان جور که داشت می گفت « الان برات می خرم... » روی چند تا میز آن طرف تر، خشک شد....
- اونجارو......
برگشتم.... سامان بود...!! یکی از ترم بالایی ها.... با چند تا از دوست هایش نشسته بودند و حرف می زدند...
چرخیدم طرف شادی... گلچین داشت با خنده نگاهش می کرد.... من هم خندیدم.. به صورت گل انداخته ی شادی، زیر آن همه پنکیک و کم پودر، خندیدم......
ظرف عدسی را رها کرد و بلند شد: باقیشو خودت بخور...
با دهان باز نگاهش کردم.. گلی گوشه ی مانتویش را کشید: کجااا؟؟؟ آبروی خودتو نبر شادی!!!
شادی دوید سمت میز سامان.... با ذوق باهاش حرف می زد... با ذوق حرف می زد و دست هایش را توی هوا تکان می داد....
تکان می داد تا سامان نبیند لرزش خفیف دست هایش را...
تکان می داد، که نریزد آبرویش.....
آبرو..... ، که معنی نداشت...............
به سامان نگاه کردم.... قد بلند و خوش صورت بود.... قد بلند و خوش صورت و دوست داشتنی.... باز، لبخند زدم.....
از جایش بلند شد و همراه شادی آمدند سمت میز ما.... گلی زیر لب چند تا فحش آبدار نثار شادی کرد... من، سرم را انداختم پایین.....
سلام کرد... گرم سلام کرد... با من جدی و با گلچین، گرم تر.... گرم تر از من که هنوز ، معده ام می سوخت........
شادی تمام وقت لبخند می زد.... سامان با اجازه ای گفت و هم پای شادی از کانکس بیرون رفت....
سامان خوب بود... دوستش داشتم..... نه...!!! دوستش نداشتم!!! پسر غریبه را دوست نداشتم!! فقط یک وقت ها یک محبت کمرنگی توی دلم نسبت بهش حس می کردم..... محبتی که تا قبل از اینکه شادی پنکیک زده را این جور جلز و ولز کنان ببینم، می رفت که پر رنگ شود...... که نگذاشتم..... کمرنگش کردم.... صورت مهربان و دوست داشتنی سامان را زدم کنار و کمرنگش کردم...... کمرنگ.....
گلچین لیوان بازیافت شده ی چای را به دستم داد....
خیره شدم به یخچال پر از نوشیدنی....
خب..... شادی عاشق شده....!
لا.... لابد... لابد سامان هم دارد عاشقش می شود...

از گلی که جدا شدم، دربست گرفتم و خودم را انداختم عقب ماشین و چشم هایم را بستم...
راننده ی میانسال رادیو گرفته بود و هی موجش را دست کاری می کرد و هی صدای خش خش آنتن نداشته اش را درمی آورد و هی پا می گذاشت روی اعصاب من ....!! نه می گذاشت حواسم را بدهم به پزشک پوست و مویی که داشت در مورد لک صورت حرف می زد، نه مهلت می داد اخبار ورزشی ای را که وقت و بی وقت پخش می شد، گوش بدهم....!! یک بار هم پلک هایم داشت روی هم می رفت که صدای افتخاری با آن ولوم مزخرف پیچید توی ماشین و وحشت زده ام کرد!!!!
دستم را گذاشتم روی معده ام و نگاه خشمگینم را از راننده گرفتم و توی دلم صلوات فرستادم......
دو سه دقیقه بعد سر خیابان شرکت نگه داشت.... کرایه اش را با اخم هایی درهم دادم و لبه های چادرم را سفت کردم و راه افتادم......
منشی ناز و دوست داشتنی سی و خرده ای ساله ی آقاجون که هر وقت من را می دید کلی سلام و احوالپرسی می فرستاد برای حاج خانوم و روشنک، با دست فرستادم توی اتاق آقاجون و گفت: هیشک نیست عزیزم. آقای فتوحی رفتن نماز، الانه برمی گردن....
نشستم توی اتاق بزرگ و دلباز مدیر عامل، که به محض ورود پرده های عنابی رنگش می خورد توی چشمت و حال خوبی بهت می داد....... کولر روشن بود و دریچه اش درست روبه روی ست مبلمان چرم مشکی ای قرار داشت که من رویش نشسته بودم....
چشم هایم را بستم و داشتم فکر می کردم از کجا شروع کنم، که بوی عطر تن آقاجون، پیچید توی دماغم......
با لبخند، پلک هایم را از هم فاصله دادم....
داشت آستین های بلوز طوسی رنگش را پایین می زد و تبسم، نور بیشتری به صورت پر معرفتش بخشیده بود.....
نمی دانم چی شد....
نمی دانم چرا یکهو دلم گرفت....
و نمی دانم چرا یکدفعه حس کردم که چقــــــدر دلم برایش تنگ شده......
بلند شدم.... قدم هایم را سرعت دادم و سرم را گذاشتم توی بغلش...... خندید..... خندید و دست هایش را آرام دورم حلقه کرد.... خندید و هیچی نگفت و اجازه داد که من، تقلایی نکنم برای بهانه تراشی ، بابت پناه آوردن به این آغوش بی منــّـــت...........!
سرم را چسباندم به قلبی که خیلی وقت ها رویش را نداشتم گوشم را بچسبانم بهش..... روی قلبی که خیلی وقت ها فکر می کردم می کوبد، تا قلب من بکوبد...... که خیلی وقت ها فکر می کردم اگر چه مطیعانه گوش می سپارد به حرف های عهد تیر کمان حاج خانوم و مادرش، اما کوبشش، فقط و فقط برای من و علی و روشنک ست...... و حتی خیلی وقت ها بیشتر برای علی، که می دانستم از جانش هم بیشتر دوستش دارد...........
نفس عمیق کشیدم....
نفس عمیق کشیدم و هوا و بوی خوشش را ذخیره کردم برای وقت هایی که خجالت می کشیدم از پناه بردن به حمایت پدرانه اش.....
دستش را گذاشت پشتم و آرام گفت: خوبی بابا....؟!
آره بابا.....
خوبــــــم......
خوب.......
تو را که دارم، خوبــــــم........
سرم را گرفتم پایین و بی هیچ میلی، از آغوشش کنده شدم.....
- خوبم آقاجون....
خودش گفته بود بهم بگویید بابا.... خودش می گفت!! همان وقت های سرسره بازی و گرگم به هوا با علی و روشنک..... همان وقت های بستنی خوردن و وانیلی شکلاتی شدن دور دهان..... همان وقت های ختم انعام و جابه جا شدن کفش های مهمان ها به دست های روشنک......
همان وقت ها بود.....
همان وقت ها بود که حاج خانوم بهش می گفت « اقا » و خانوم بزرگ لب می گزید و چشم غره می رفت که بزرگ تری گفته اند... کوچک تری گفته اند...... بابا نداریم...!!! فقــــط آقا......!!!
همان وقت ها بود که دل علی بهم خورد از خانوم جون و روشنک لب برچید و من سرم را پایین انداختم و هی زیر لب و آهسته برای خودم تکرار کردم که: اقـــــــا.............؟!
کیفم را از صندلی بغل دستم برداشت و نشست کنارم....
- نهار خوردی دختر؟
لبخندم را ممتد کردم: آره آقاجون.... عدسی خوردم!
خندید! خندید و من دیدم که گونه ی آقاجون، زیر ریش های مرتب نشده ی چند روزه، فرو رفت......
چشمکی زد و گفت: تو که عدسی دوست نداری پدر صلواتی ..... !!!
آدرنالینِ ذوق ، ریخت توی رگ هایم.....
سرازیر شد به معده ام....
و لبخندی، که از لبم کنده نمی شد.........!
کجا بود حاج خانوم که ببیند در غیابش، چه صمیمیتی داریم.........
دست هایم را توی هم قلاب کردم و به خودم گفتم چه عیبی دارد جومان را خراب نکنم، با گفتن اینکه معده ام درد می کرد....؟؟!
پس زیپ درد هایم را کشیدم و به لبخندم ، ادامه دادم: راستش.... می دونین آقاجون....
خم شد و از پارچ آب یخ روی میز، برایم آب ریخت توی لیوان و داد دستم: بخور تا ببینم چی میگی....
یک قلپ از آب تگری خوردم....
لب هایم را با لبه ی لیوان تر کردم و آرام و مردد گفتم: من.... من اومدم باهاتون حرف بزنم اقاجون....
نگاه طولانی ای به من انداخت.... طولانی..... از آن نگاه ها که هیچ جوره ازش سردرنمی آوردم.....
بعد از جایش بلند شد.... رفت سمت میز بزرگ و مشکی رنگش.... خودش را مشغول کرد با برگه ها.... با مهر زدن و امضا کردن... با چپاندن کاغذ ها ، توی زون کن.....
نه.... داشت نشان می داد که ترجیح می دهد حرفی نزنم درباره اش.....
داشت نشان می داد که.....
این بار، من نه.............!!!
کیفم را برداشتم و رفتم کنارش..... دستهایم را گذاشتم لبه میز و بعد از آن همه صلوات و ذکر بی شمار توی دلم، زمزمه کردم: نمی خواین بچیزی بگم..؟! من این همه راهو اومدم که فقط با شما حرف بزنم...
سرش را آورد بالا.... و من دیدم که دارد از حجم موهایش کم می شود... و دیدم که توی چشمهایش، اقتدار بیشتر خودش را به رخ می کشد، تا انعطاف پذیری.... آقاجون بودن، تا بابا بودن.....
خودکارش را رها کرد روی میز و تکیه اش را داد به صندلی اش: پسر خوبیه!
نفس گیر کرده توی گلویم، آزاد شد......
آرامشم، بیشتر...
- من که نگفتم پسر بدیه آقاجون....
- از تیپش خوشت نمیاد؟؟
سکوت کردم....
- ساره تا حرف نزنی که من نمی فهمم مشکل از کجاست!! مهلت می خوای فکر کنی؟؟
- نه نه...
- پس به دلت ننشسته؟؟
خفه شدم... رویم نشد.. رویم نشد بگویم آره....
- از همه نظر مورد مناسبیه. هم کفو هم هستید.... من فکر می کنم وصلت خوبی باشه.. اما در آخر، این نظر خودته که مهمه. من دخالتی نمی کنم تو تصمیم گیریت....
دخالت؟؟ نه آقاجون دخالت نکن....!! فقط بیا و به حرف دلم، به حرف این چشم های اَلکنم گوش کن... بیا و من را راهنمایی کن که این کاسه ی چه کنم چه کنم را دستم نگیرم........
- می خوای من بگم نه؟!!
مات نگاهش کردم....
می خواستم...؟!
می خواستم آقاجون را بیندازم وسط...؟؟!!
نه!! آقاجون به خودی خود وسط بود!!! دخیل بود!!! درگیر بود!!!
آهسته گفتم: آخه... می... می دونید... چیزه....
زبانم بند آمد..... دلهره گرفتم... همه ی آرامشم از نگاه جدی ای که خبری از محبت چند ثانیه پیش درش نبود، پر کشید و رفت........ همه ی ذکرها، دود شد.......
- گوش کن ساره.....! امروز فرداست که زنگ بزنن و جواب بخوان ازت! همین الان برگرد خونه و با مادرت حرف بزن... همجنس توئه، بهتر می تونه راهنماییت کنه....! منم که گذاشته م به عهده ی خودت. تو باید بپسندی و هیچ کسم نمی تونه مجبورت کنه.... من جور دیگه ای نظرمو اعمال می کنم... تو مسایل دیگه ای که به من مربوطه.. بخش احساسیش به عهده ی خودت و مادرته... متوجهی....؟!
مادرم؟؟؟ راهنمایی؟؟ آقاجون تو را به خــــــدا.....!!! مادرم کی من را راهنمایی کرده؟؟؟؟ کدام پسند من؟؟؟ چی می گویی آقاجون؟؟؟
دست هایم از لبه ی میز شل شد..... زانو هایم ، هم......
پلک زدم و خیره به صورتی که حالا محو تماشای تسبیح توی دستش بود، گفتم: همین آقاجون...؟؟ همین.....؟! من..... من هنوز......
لبخند زد... لبخندی که حالا، ترجیح می دادم بهش دل نبندم و برگردم به روال قبلی زندگیم ، که از هیچ کس، هیچی نخواهم..... که از آقاجون، که یک وقت ها صمیمیتش گل می کند، توقع بیشتری نداشته باشم......
دست برد سمت کشوی کوچک میزش و تراول پنجاهی گذاشت مقابلم: بگیر بابا... شاید لازمت بشه.... امروز کلاس داری؟؟
سر تکان دادم... سر سنگینم را تکان دادم.....
از منشی دوست داشتنی اش که خداحافظی می کردم، از پله ها که پایین می رفتم، به سر در شرکت که نگاه می کردم، باز معده ام ، می سوخت...

تمام وقت نشسته بودم ضلع شمالی استخر و به دُرسا یاد می دادم که چطور مثل قورباغه های کوچولو با سر نرود توی آب و قلپ قلپ آب نخورد و بعد آنجور خواستنی چشم های خیسش را نمالد و به من نگوید: چقد بد مزه س ساره جون....
خم شده بودم لبه ی کاشی های ریز و مربعی شکل آبی و گونه اش را بوسیده بودم : چقد که تو خوشمزه ای به جاش......!!!
خندید... ریسه رفت... و این بار، شاید از ذوق حرف های من، توانست عین بچه ی آدم آن وسط پا بزند و عین بچه قورباغه ، قلپ قلپ آب نخورد......!
تا ساعت هشت و نیم استخر بودم و تا لباس بپوشم و راه بیفتم و برسم خانه، از نه گذشت..... کلید انداختم و در را باز کردم... داشتم با خودم به این فکر می کردم که از بس این یکی دو هفته درگیر این خواستگاری مسخره شده ام، درس هایم روی هم تلنبار شده... بروم بنشینم عین بچه ی آدم دو کلام فیزیک بخوانم که از اول هم لنگ می زدم....!!
صدای حاج خانوم، در آستانه ی در، متوقفم کرد: حاجی من نمی فهمم شما چی می گی!!! مگه ساره چند سالشه که بخواد برای خودش تصمیم بگیره؟؟؟ مگه عقلش قد می ده؟؟ شما چرا حاجی؟؟ شما که می دونی من خون جیگر خوردم تا اینا بزرگ شن!!!
صدای آقاجون، و آرامشی که لابه لای کلماتش وول می خورد، به گوشم نشست: مهتاج خانوم شما وظیفه مادریتو انجام دادی .... مادری کردی واسه بچه های سیده ت... حرف من چیز دیگه س...! می خوای واسه دخترت تصمیم بگیری؟؟ بگیر!! این گوی و این میدان!!! من از پس تو برنمیام!!! ولی بدون آه این دختر بره آسمون، یه جایی یقه مونو می گیره!!!
آه ِ من......
آه ِ من......
آه ِ من........
آه.............................
حالا حاج خانوم با آن بلوز و دامن سبز تیره ، توی تیررس نگاهم بود... نشسته بود روی مبل همیشگی اش و لیوان آب را سفت و محکم میان دست هایش می فشرد..... هنوز ، من را ندیده بودند......
- آه؟؟!! آه؟؟؟؟ ساره برای من آه بکشه؟؟؟؟ برای مادرش آه بکشه؟؟؟ برای منی که شب و نصف شب ، پا به پاش بیدار بوده م؟؟ منی که لحظه به لحظه ی بزرگ شدن بچه هام حواسمو دادم بهشون که مبادا قدم کج بذارن؟؟ از پس اون دو تا که برنیومدم!! اون از علی..... که من نمی تونم دو کلام باهاش حرف بزنم!!! باشه! حرف نمی زنم اصلا!! میگیم پسره! مرده!! عیب نداره بذار جوونی کنه.... ولی روشنک از رو دادن های شما خود سر شده!! وگرنه من کسی نبودم که بچه مو، اونم دختر!! بفرستم شهر غریب!! بعدم که برگرده، هر بار که یه هفته میاد اینجا، دو متر به زبونش اضافه شده باشه!!! می دونی چیه حاجی؟؟؟ اجر و مزد زحمت منو تو این زندگی خوب دادی......!! با همین دو تا جمله ت!! دخالت نکن تو زندگی ساره ، مهتاج!!! آه ساره میگیردت!!! آه؟؟؟؟ الله اکبر!!!!!
سرم درد می کرد....
دلم..........
دستگیره را توی دستم فشردم....
نفسم تنگ شده......
حاج خانوم کمی از آبش خورد و این بار با صورتی برافروخته تر از قبل، ادامه داد: تقصیر شماس که دختر بیست ، بیست و یک ساله باید تا این وقت شب بیرون بمونه!!! مربی چیه؟؟ ناجی چیه؟؟ ول کن حاجی!!! کوتاه بیا!!! غریق نجات بشه که چی؟؟؟ بپره وسط آب مردمو نجات بده که چی؟؟؟ ثوابه؟؟؟؟ نخواستیم!!! یه عمر تو گوشش ذکر نخوندم که پاشو بذاره وسط یه مشت زن و نا زن!! جایی که من نمی دونم چی می گه و چی میشنفه!! حاجی شما می دونستی من چقدر از محیط های خاله زنکی بدم میاد و اجازه دادی!!! اون علی درد نگرفته می دونست من تحمل ندارم چشم و گوش دخترم باز بشه و وایستاد تو روی من و مادرم!!! حالام...... حالام منو ننداز وسط میدون!! بفرما.........!! این تلفن!! بیا گوشی رو بردار و زنگ بزن شکوهی ، بگو نمی خوایم پسرتونو!! بگیر این تلفنو حاجی!! بیا دوستی ده دوازده ساله ی من و بهجتو بهم بزن!! بیا این شراکتی که می خوای با شکوهی راه بندازی رو بهم بزن ، ببینم چیکار می کنی!!! دِ بیا دیگه!!! بیا و هر چی این همه سال رشته م، پنبه کن.... بیا هرچی این همه سال سعی کردم دختر مومن و خانوم تربیت کنم که مردم واسش سر و دست بشکنن، پنبه کن!!! هر چند...... انگار همچین هم تو تربیتم موفق نبودم........!! فک کرده من خرم، نمی فهمم....!! فک کرده من خبر ندارم از شیطنت هاش!! از دوستای رنگ و وارنگش!! از اون ماتیک قرمز توی کشوی میز توالتش!! بس کن حاجی................ بس کن.............................!
مقنعه ام را تکان دادم....
نفسم تنگ شده.....
چرا خانه ی سیصد متری مان دارد کوچک می شود.....؟!
چرا پله ها دارند هجوم می آورند به طرف قلبم.....؟!
چرا زیر پایم سست شده.....؟!
چرا ماتیک قرمز خریده ام...........؟!
چرا با شادیِ قرتی دوست شده ام؟!
چرا حنانه ی محجبه ی نورانی را اینقدر دوست دارم.....؟!
چرا با گلچین خوشحالم؟؟
چرا سامان از شادی خوشش می آید؟؟
چرا کیانی هر بار من را می بیند، ابروهای کلفت و مشکی اش را توی هم می کشد.....؟!
چرا قلبم دارد می سوزد......؟!
چرا نفسم تنگ شده؟؟
چرا باید بروم خانه ی عمه؟؟
چرا...؟!

تمام دو تا چهار راه مانده به خانه ی عمه را، دویدم......
تمام شب تاریک را دویدم و هی مقنعه ام را گرفتم جلوی دهانم، بلکه جیغ بی اراده ای از گلویم بیرون نزند.....
عمه که در را باز کرد، چشمم که به چشم های پف کرده و با محبتش افتاد، حجم عظیم تنهایی پر از خوشبختی اش را که دیدم ، خودم را انداختم توی بغلش و زار زار، گریستم....................
دست هایم را چنگ کردم پشت کمر گوشت آلو و تپلش و سرم را گرفتم میان سینه ی پر درد، اما پر آرامشش..... چشم هایم را بستم و گذاشتم که اشک هایم بریزند روی پیراهن گلدار و بلندی که پوشیده بود..... و هی چنگ زدم به کتف هایش و هی هق هق کردم و هی، دلم برای خودم، سوخت.........
عمه هول کرده بود... هی می گفت ساره حرف بزن... هی می گفت ساره دق کردم، چی شده... هی می گفت ساره تو رو به جدت یه چیزی بگو......
قلبم شکسته بود.......
چی می گفتم به عمه......؟! چی را می خواست بند بزند......؟! چی را می توانست رفو کند.............؟!
هق هقم لابه لای قربان صدقه هایش، خفه می شد.....
- عمه.....
- جونم عمه... دردت به جونم عمه...... حرف بزن مادر... چی شده ساره م؟!
نمی خواستم عمه را درگیر کنم.... نمی خواستم عمه را برنجانم... نمی خواستم..... اما باید می گفتم... باید به یک کسی میگفتم ، این درد بزرگ و جانکاه را......
سرم را از توی بغلش کشیدم بیرون و با چشم های اشکی، نگاهش کردم.... لب هایم لرزید.... صدایم، خفه بود.....
- چرا هیشکی منو دوست نداره عمه........؟!
لب گزید.... زد به گونه ی گوشتی اش.... دست کشید به کمرم: وای نگو عمه...! کی تورو دوست نداره؟؟ کی دختر به این ماهی رو دوست نداره؟؟
خنده ام گرفت...... از آن خنده های تلـــــخ...... از آن خنده ها که انگار تف می کنی هر چه خوشی بوده را........
- منو؟! من ماهم عمه....؟! نگو بدری جون.. ! خنده م میگیره......! چرا هیچ کس خوشبختی این ماهو نمی خواد....؟؟ چرا کسی نمی ذاره اونجوری که دلش می خواد زندگی کنه؟؟
حاج خانوم گفته بود شیطنت هایش..... گفته بود دوست های رنگارنگ.... گفته بود تربیتم خراب شده!!! گفته بود من گند زده ام به تربیتش.............!!
هق هق کردم....
دست کشیدم پشت پلک هایم......
- چرا برادرت این قدر مطیعه عمه...؟! چرا واسه مردم گرگه، واسه زنش بره؟؟ چرا..... چرا عمه؟؟ چرا من هیچ نقشی ندارم تو اون خونه......؟! من که باب میلشونم.. من که به طبعشون عمل میکنم....... من که ...... پس چرا حاج خانوم نمی فهمه عمه؟؟ چرا نمی فهمه من خدا مو در کنار شیرینی های زندگیم می خوام....؟! چرا نمی فهمه اگه من مدال طلا می گیرم و رتبه ی خوب میارم، اولش می گم خدا، اولش می گم جدم، سرورم، بعد قدم برمی دارم........ بهش بگو عمه.... به ن داداشت بگو...... بگو که شنا کردن و دوست قرتی داشتن، بی دینی نمیاره...... بهش بگو که من تربیتشو غلط نکرده ام.................. بهش بگو عمه.....
نشستم همان جا گوشه ی هال کوچک و تکیه ام را دادم به دیوار.... چشم هایم را دوختم به سقف ترک خورده و فکر کردم که همین روز هاست که علی ، باز بند کند به کوبیدنش...... عمه نشست جلوی پایم.... یک لیوان شربت خاکشیر توی دستش بود.... گرفتش جلوی دهانم.... بوی بیدمشک که به دماغم خورد، تازه فهمیدم که چقدر معده ام خالیست..... و چقدر لب هایم، تشنه.......
چشم های عمه هم پر بود.... پر بود اما سرریز نمی شد.... پر بود اما لبخند می زد... پر بود، اما خالی نمی شد.....
صدایم درنمی آمد، بس که دلم گرفته بود.... بس که جگرم، سوخته بود...........
پچ پچ مانند گفتم: نه تو خونه م جایی دارم ، نه تو اجتماعم...... وقتی تو خونه ای که باب آداب معاشرت و رعایت اصولیم، که خودم بخش زیادی از این اصولو دوست دارم، جایی ندارم.....، دیگه.... دیگه.....
باز نفرت کیانی و سلام خشک سامان با من و گرم بودنش با گلچین، پیچید توی یادم.....
بغضم گرفت....
- دیگه چه توقعی دارم از آدمایی که با معیاراشون نمی خونم......... آدمایی که پشیزی ارزش قایل نیستن واسه ارزش های من، و انگار هیچ ترفیعی، هیچ نمره ی بیستی، هیچ تلاشی، پرده ی کوریِ جلوی چشماشونو کنار نمی زنه............هیچی عمه...... هیچی...........................
عمه نفس کشید... از آن نفس های پر حرص... پر آه... پُر.......
بعد دست زد به زانویش و سلانه سلانه ، راه افتاد سمت آشپزخانه.....
هنوز نگاهم به رد پایش بود....
به فرش گلدار قرمز و زرشکی....
به بوی خوب مریمش....
به رد پای حک شده ای از زبانی سوزاننده ، که روی قلبم، جا خشک کرده بود.....

عمه شامی های اشتها برانگیز را توی دیس سفالی آبی رنگی چید و گذاشت سر میز کوچک آشپزخانه.....
تلفن را که زنگ می خورد از کنار دستم برداشتم... علی بود...
- جانم؟!
- تو اونجایی؟؟؟
- آره.....
- چرا خبر ندادی؟؟
- یادم رفت......
مکث کرد.... انگار فهمید بی حوصله ام...... با لحن مهربانی گفت: شام چی داره عمه؟؟؟؟؟
لبخند زدم و خیره به سالاد شیرازی و نگاه شاد عمه از پشت خط بودن علی، گفتم: شامی....
ذوق دوید به صدای علی: من آخر شب میام ساره. واسه منم بذارین کنار. به عمه بگو کَرِتیـــــــــــــــــم!! !!!
خنده ام گرفت.... عمه نصف شامی ها را از دیس جلوی من توی بشقاب دیگری گذاشت: بچه م عاشق شامی های منه!!!
مات به شامی های مانده در ظرف نگاه کردم.... همه اش هفت تا؟؟؟ خنده ام کنترل نشد...... ای عمه ی پسر پرست..........!!!
ساعت از یازده گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد و علی آمد.... سوییچش را توی دستش می چرخاند و چشم های قهوه ای اش را دوخته بود به عمه که با آن پا دردش، می رفت که ازش استقبال کند! خم شد و دست عمه را بوسید.......! علی!!! علی خم شد!!! علی بوسید!!! عمه را!! پشت دست عمه را!!! اگر حاج خانوم اینجا بود..................
عمه مثل همه ی وقت هایی که علی بهش محبت می کرد یا او را بعد از مدتی طولانی میدید، چشم هایش نم برداشت و همان طور که می رفت شامش را بیاورد، شروع کرد به قربان صدقه اش رفتن......!!
« دردت به جونم تا الان گرسنه موندی؟؟.... مادر یه چیزی می خوردی... موقع رانندگی ضعف میگیردت.... علی جان بشین.. بشین همون جا پیش ساره من الان برات غذا میارم... بشین فدات شم....... »
اووووووووووفففففففف!!!!
غصه ی همین چند دقیقه پیش ساره دود شد رفت هوا!!! اصلا مگر کسی به اسم ساره آنجا بود؟؟؟؟ ای از دست تو عمـــــــــه...............!!!!!
عمه سفره ی کوچک، اما مفصلی برای علی انداخت... چشم هایم چهار تا شده بود....! آن وقت چرا برای من ترشی نیاورد؟؟؟ چرا برای من لقمه نگرفت؟؟؟ چرا به من گفت نوشابه نخور برایت خوب نیست، عوضش دلستر به این بزرگی را جلوی علی گذاشت؟؟؟؟؟ ای عمــــــــــه........................ ....!!!!!!
علی چشمکی شیطنت بار به من زد و لقمه ای که دستش بود را به طرفم گرفت. دستم را بردم بالا: سیرم.. تو بخور که عمه فکر می کنه یه عمر تو قحطی زندگی کرده ای!!!!
خندید!! غش غش خندید و سرش را انداخت پایین و موهای قهوه ای اش ریخت روی پیشانیش..... عمه داشت با ضعف نگاهش می کرد....!!! لب هایم را جمع کردم و خودم را کشیدم عقب تر و تکیه ام را دادم به پشتی قرمز رنگ.....
- عمه چی رو اینجوری با ذوق نگاه می کنی؟؟؟
عمه حتی نگاهم هم نکرد!!! عوضش از علی پرسید: خوشمزه س مادر؟؟؟ دوست داری؟؟؟
علی نیشش را باز کرد و با بدجنسی تمام گفت: همه شو ساره خورده، همین چهار تا تیکه رو واسه من نگه داشتی عمه!!!؟؟
عمه زد پشت دستش و گفت: الهی بمیرم علی جان!!! کمه؟؟؟
چشم هایم را گرد کردم سمت علیِ پررو!!!!
- علی؟؟؟ ده تا تیکه واست گذاشته!! من یک سوم تو خوردم!!!
عمه دست زد سر زانویش که برود و باز غذا درست کند... علی با خنده نشاندش زمین: شوخی کردم عمه... کافیه....!
عمه با نگرانی گفت: دروغ نگو مادر... می رم برات درست می کنم. مایه ش آماده س....!
علی گونه ی عمه را محکم بوسید: به جون تو کافیه بدری جون....! من سیرم!
برایش شکلکی درآوردم و رو به عمه گفتم: عمه اینو نمی شناسی؟؟؟
اصلا انگـــــــــــــــــار نه انگــــــار که با عمه بودم!!!! باز دست زده بود زیر چانه اش و به علی نگاه می کرد!!!!
کفری شدم!!!!!!
علی نگاه پر غضبم را دید و یکهو بی هوا، از آن سر سفره خم شد و گونه ام را بوسید......!!

چقدر خانه ی عمه دلباز بود..... چقدر دیوار ها فراخ بودند... چقدر سقف، بلند بود..... چقدر همه جا روشنی بود..... چقدر علی خوب بود.....! لبخند محوی روی لب هایم نشست.... خیره به شامی های توی بشقاب، دست کشیدم به گونه ام...... چقدر بی اهمیت بود هر چیزی که چند ساعت پیش بر من گذشت.........
عمه رفته بود توی آشپزخانه ی اوپنی که هیچ به خانه ی فسقلی و قدیمی اش نمی خورد و داشت برای علی چای دم می کرد و احتمالا بساط آجیل و قلیان می چید...... علی نگاه آرامی به من انداخت.... صورتم حالت عادی نداشت... می دانستم........ حال ندار بودم...... و تشنه ی یک خواب طولانی............
لبخند مهربانی زد و آرام گفت: حالت خوبه.....؟!
ابرو هایم را بالا کشیدم و زمزمه کردم: نمی دونم.....
دست برد تا آخرین لقمه ی شامی ها را بگیرد: می گذره.......
نفسم را فوت کردم بیرون..... پر صدا.....
حالا عمه ایستاده بود پشت سنگ اوپن و به ما نگاه می کرد.... علی با دهان پر گفت: می خوام مامانو چند روزی بفرستم مشهد!....

بالاخره حاج خانوم بعد از یک هفته سفر زیارتی از مشهد، برگشت. سر حال و تقریبا می شد گفت که خوشحال بود!!! اما خب کماکان با من سرسنگین برخورد می کرد ...... یعنی از وقتی که علی چمدانش را گذاشت وسط حال و رفت که خانوم بزرگ را برساند خانه اش، ابرو بالا کشید و انگار نه انگار که من داشتم با لبخند بهش سفر به خیر می گفتم، رفت و روی مبل همیشگی اش نشست...!
بی خیال شانه بالا انداختم و رفتم که برایش شربت سکنجبین ببرم.... هوا گرم شده بود و حاج خانوم، گرمایی..... آقاجون به هال آمد و کنارش نشست.... داشت بهش لبخند می زد و با ملایمت حرف می زد..... حاج خانوم هم.... نه، با حاجی قهر نبود..... هیچ وقت خدا با حاجی قهر نبود..... حاج خانوم حاجی را دوست داشت.....
شربت را تعارفشان کردم و تا نشستم، علی هم آمد.... چشمکی به حاج خانوم زد و به چمدان زرشکی اش اشاره کرد: چی واسه گل پسرت آوردی حاج خانوم؟؟
حاج خانوم در عینی که همیشه یک چیزی بود که بابتش از علی دلخور شود، اما با خوشرویی جوابش را داد: مادرم مشهد چیزی نداره جز زعفرون و نبات و از این دست... اما خب....! بیار اون چمدونو تا بهت بگم....
نشستم روی مبلی دورتر از آنها و به حاج خانوم چشم دوختم... آبی زیر پوستش رفته بود و بشاش تر به نظر می رسید.... لپ هایش هم حالا از گرما بود یا هر چی، گل انداخته بود و هی، تبسم می کرد.... احساس کردم که علی رغم همه ی این روز های گذشته، ازش دلخور نیستم........
علی جلوی چمدان زانو زد و زیپش را کشید..... آقاجون داشت از بالای لیوانش به حرکات علی نگاه می کرد و می خندید... حاج خانوم پلاستیک سفید و مشکی شیکی به طرف علی گرفت: اینا مال توئه... سعی کردم به سلیقه ی خودت باشه....
علی با خنده پلاستیک را باز کرد... دو تا بلوز خوشرنگ مردانه... یکی نخودی و یکی سبز ارتشی.... علی با خنده به آستین های بلند بلوز نخودی نگاه کرد: ولی انگار وسط این گرما، بدت نیومده سلیقه ی خودتم واردش کنی!!!!!
آقاجون خندید و حاج خانوم به شوخی اخم کرد: آدم باش علی!!!!
این بار ، من هم، با صدای بلند خندیدم.......
حاج خانوم سری تکان داد و سوغاتی آقاجون را هم داد.... ساک کوچکی را هم برای روشنک کنار گذاشت و آخر سر رو کرد به من و همان طوری که جلوی خودش را می گرفت تا خیلی باهاش پسر خاله نشوم، گفت: پاشو بیا اینجا ببینم..... ، دختره ی لوس و ننر حاجی............
شانه هایم کشید بالا... لبخند، به پهنای لبم...... رو پا بند نشدم... ده قدم را دو قدم کردم و نشستم جلوی پایش.... حاج خانوم، هر چی که بود، هر چی!!! ، مادر من بود....... من هم بچه اش بودم..... بگذار هرچی که می خواست بگوید، بگوید.......
برای من یک روسری نخی آبی لیمویی خوشرنگ آورده بود.... روسری ای که با دیدنش یاد تابستان و کولر می افتادم!!! خندیدم و گونه اش را محکم و آبدار، بوسیدم....... اخم کرد...، اما اخمش متفکر بود.... متبسم بود.... خوشایند بود......!
محو تماشای روسری بودم و داشتم اس ام اس شادی را جواب می دادم و همین طور هم صدای حاج خانوم را می شنیدم....
- وای حاجی گفتم که برات رفتنه چی شد..... تا بیام تو فکرش بودم! برگشتنه هم همش فکر می کردم نکنه باز تو پرواز ما باشه!!!
علی داشت می پرسید: چی شده مگه؟؟؟
- نگفتی بهش حاج آقا؟؟ وای علی جان.....!!! رفتنه تو هواپیما، همچی که نشستیم و کمرامونو بستیم...، دیدم خانومه تو ردیفمون دو تا صندلی اونور تر بچه کوچیک داره....
علی با صدا خندید: شمام که از بچه کوچیک منزجررررر!!!
چه پسر خاله و بی رگ شده بود علی!!!! انگار نه انگار که همین چند روز گذشته، بساطی داشته ایم......
حاج خانوم قری به سر و گردنش داد: حالا اون هیچی!!! نذاشت یه ربع بگذره!!! همچین صدای ونگ این بچه رفت بالا که...!! خانوم بزرگم خوابش می اومد.... کفری شده بود!!! ساره!! گوشت با منه؟؟؟
گاز محکمی به خیار دستم زدم و سر تکان دادم: آره آره!!
باز سری تکان داد: خدا بگم این مردم بی ملاحظه رو چیکار نکنه....!! نه گذاشت نه برداشت، جای اینکه پاشه بره تو دستشویی، وسط هواپیما جلوی همه، شروع کرد کهنه بچه شو عوض کردن!!!!!
شلیک قهقههه ی علی به هوا رفت.... سرم را بلند کردم و با تعجب به حاج خانوم نگاه کردم! آقاجون بلند شد تلفنش را جواب بدهد.... حاج خانوم با تاسف سر تکان داد: خدا نصیب نکنه!!! منم که اینو دیدم.... با اون وسواسم..... علی....... همچین قال کردم وسط هواپیما..... همچین می خواستم هرچی از دهنم میاد بهش بگم...... وای!!! یه لحظه اختیارم از دستم رفت..... چنان داد و بیدادی راه انداختم... مگه مهمانداره ( چقدم که خوشگل بود علی!!! ) ، می تونست آرومم کنه؟؟؟ اون وسطم صدای گریه بچه ش بلند شد... حالا شوهرشم عصبانی... خانوم بزرگم سر درد داشت.... اگر به من بودم خلبانو از کابینش بیرون می کشیدم اینارو از پنجره پرت کنه پایین!!!!
از مدل حرف زدن حاج خانوم خنده ام گرفت... کم پیش می آمد اینجوری حرف بزند.... این جوری خودمانی و پر هیجان...
داشت می گفت: یه خانومه بغل دستم نشسته بود...، همچین متشخص و خانوم... دست منو گرفته بود، هی می گفت آروم باش... رفت دستشویی دیگه... بی خیال باش.... دیگه از مهمانداره برام آب گرفت... انقد دستمو گرفت و ماساژم داد.... قلبم گرفته بود... واقعا دلم بهم می خورد علی.... خلاصه... دیگه چشمم تو چشم زنه نیفتاد!!! اصن محو شد!!! هم خودش ، هم صدای بچه ش! تا برسیم این خانومه منو آروم می کرد.... باهام حرف می زد بلکه از فکرش بیام بیرون.... می گفت پسرش کمک خلبان همین پروازه....
اس ام اسم به شادی،failedشد....
- من که ندیدمش، ولی مادرش که مقبول بود..... این یه هفته رو هم سه چهار باری دیدمش... تو هتل ما بود!! رفتیم یه سر با هم خرید، دو بارم رفتیم نهار بیرون.. یه بار هم حرم..... خلاصه.... شماره شو گرفتم..... ، ببینم اون خانوم مهمانداره رو می شناسه پسرش یا نه...البته... من خیلی خوشبین نیستم .... خوشم نمیاد زیاد.. ترجیح می دم یکی دیگه رو واست دست و پا کنم... حالا، نشناخت هم پسرشو ببینم چجوریه... شاید.....
گوشی ام را پرت کردم همان جا و راه افتادم سمت حیاط... این حاج خانوم ول کن ماجرا نبود!!!!! انگار باید دوباره قضیه ی احمد تکرار می شد.... لابد دوباره دلش بیمارستان می خواست و بند و بساطی که همین چند روز پیش راه افتاده بود.... در را که می بستم، صدای کنترل شده از عصبانیت علی می آمد: مادر من مگه من خودم چلاقم؟؟؟؟ بخوام خر بشم و زن بگیرم، خودم میرم میگیرم!!!! خدا رو شکر که حالا حالا ها همچین نیّتی ندارم......!! این دختره رم ول کن تو رو به جدّت!

یکی دو روز قبل از رفتن حاج خانوم به مشهد بود که بساط افتضاحی راه افتاد... بساطی که حالا بعد از گذشتن یک هفته، حاج خانوم هنوز هم دست بردارش نبود...! عصر که از استخر برگشته بودم خانه و خواسته بودم راه اتاقم را در پیش بگیرم، صدای حرف زدن حاج خانوم با تلفن می آمد : آخه این حرفا چیه شما می زنی بهجت جون...؟ نه والا...اخه... باشه من باهاش صحبت می کنم....
رنگ حاج خانوم به قرمزی زده بود.. کلید توی دستم قفل شده بود..... ترسیدم!! یکهو...!!
تا آمدم بپرسم چی شده، حاج خانوم گوشی تلفن را کوبید روی جایش و صدای فریادش به آسمان رفت: خداااااااا.....!!! من چقدر بکشم از دست این اولاد!!!! دقم دادن!!! دق!!!! ای خدا!!! بَسم نیست؟؟؟ چقدر حرف مفت بشنوم از مردم؟؟؟ چقدر؟؟؟؟
حرف توی دهانم ماسید..... وا رفتم... چی شده بود؟؟؟؟
زمزمه کردم: چی شده؟؟؟
از جایش بلند شد و بد تر و شدیدتر از قبل، فریاد کشید: چی شده؟؟؟ چی شده؟؟؟؟ ساره تو رو به خدا!!! تو به خدا اعتقاد داری دیگه، نه؟؟؟ چی به احمد گفتی که خون بهجت به جوش بود؟؟؟ من چیکار کنم از دست شماها؟!!!!! علی خدا بگم چیکارت نکنه با اون حرفی که وسط مراسم زدی!!!
احساس می کردم با هر دادی که می زند، مویرگ های سرش کشیده می شوند....
وحشت کرده بودم...
هیچ وقت حاج خانوم را اینطوری، ندیده بودم......
داد می زد: به من میگه ما فکر کردیم ساره تمایل داره!! میگه من فکر کردم دخترتم مث خودت راغبه!!!! اما انگار دخترات اصن مث خودت نیستن مهتاج!!! دیدی؟؟ دیدی چه کلفتی بارم کرد دختر حاجی فتوحی؟؟؟ دیدی؟؟؟؟؟ اینا تقصیر کیه؟؟؟ بگو!!! حرف بزن!!
دهان باز کردم حرفی بزنم که جیغ کشید: نه!!! هیچی نگو!!! اصن یک کلمه هم نگو!!!! خراب کردی ساره!!! دوستی این همه سالو خراب کردی!!! میگه ما خوشمون اومده، ولی ببین نظر ساره چیه! حرف از این بدتر؟؟ تف کنن تو روی آدم بهتره!!!
مبهوت و مات، همان وسط راهروی کوچک، خشکم زده بود.....
کسی از پشت سرم، در را بست... برگشتم و دیدم علی با ابروهایی گره کرده، پشت سرم ایستاده.....
با صدایی آهسته که سعی می کرد بلند نشود، پرسید: اینجا چه خبره....؟!
حاج خانوم پوزخند زد: عروسی خواهرته به سلامتی!!!!
اخم علی، غلیظ شد...!!
یک قدم رفت جلو: یعنی چی...؟!
حاج خانوم با صورتی بر افروخته و قرمز، غرید: یعنی عروسی خواهرته!!! یعنی همین!!! البته نه... این جوریام نیست... عزای مادرت باشه بهتره....!!! نه؟؟؟؟؟؟
یخ کردم!!!!
یخ!!!!!
امکان نداشت حاج خانوم این طوری حرف بزند!!! هیچ وقت!!! غیر ممکن بود!!! بهجت چطور آتشش زده بود.......
علی صدایش را کمی بالا برد: می گی چی شده یا نه؟؟؟؟ ساره اینجا چه خبره؟؟؟
و به من نگاه کرد.. استرسی شده بود..... حاج خانوم عصبی داد زد: از اون نپرس!! از من بپرس!! خانوم شکوهی زنگ زد هرچی از دهنش دراومد بار من کرد!!! هر چی که فکرشو بکنی!! گفت دخترتونو اگه طاقچه بالا می ذاره، نمی خوایم!! گفت پسر دست گلم!!! نگفت دختر خانومت!! نگفت عروسم!!! گفت دخترتون!! گفت ساره!!! می فهمی اینارو علی یا باید بیشتر برات بگم؟؟؟
حالا علی وسط هال ایستاده و رگ گردنش، بیرون زده بود...!!!
- خب نخوان!! به درک که نخواستن!! همینایی که تا حالا موس موس خودت و دخترتو می کردن، ببین با یه حرف چجوری رای شون برگشت!!! شما ببین مادر من!!! شما ببین!!!
- داری منو نصیحت میکنی؟؟ تو؟؟؟؟ تویی که وسط خواستگاری به پسرشون تیکه می ندازی و خیار گاز می زنی؟؟!!!! تو بیجا می کنی منو امر و نصیحت کنی!!!
علی داد زد... فریاد کشید.. گر گرفت.... آتش شد.....
- به درک!!! به درک!!! این پنبه رو از تو گوشت در بیار حاج خانوم!!! من خواهر به شکوهیا بده، نیستم!!!!
- تو کی هستی؟؟؟؟!!!!!!
- من؟؟؟؟ من صاحابشم!!! وکیل وصیشم!!! خودش که زبون نداره!!! من زبونشم!!!!! فهمیدین حالا من کیم؟؟؟؟؟
- علـــــــــــــی!!!!!!!! خداااااااااا !!!!! برو از جلوی چشمم......!!! ساره خودش زبون داره!! به تو احتیاجی نداره!!! تو اگه بیل زنی....!!! برو سر دخترای مردمو کلاه نذار!!! از کثافت کاریات خبر دارم!!! هر روز با یکی!!!
حاج خانوم کبریت زد....
علی گلوله ی آتش شد....
به جنون رفت....
طوفان شد....
غرید: من؟؟ کثافت کاریای من؟؟؟ تو روی پسرت وایمیستی میگی فاسد!!؟؟؟ دست به کدومشون زدم؟؟؟ بیا برو از همه شون بپرس!!! برو !!!!! برو بگو پسرم دست به کدومتون زده!!!! دِ نمی ری که آخه!!!! اصلا می دونی چیه مادر من ......؟!
لب هایش را که به کبودی می رفت، با زبان تر کرد و با صدای خش دارش ادامه داد: این ساره، این من، این شما، اینم خداتون، حیّ و حاضر!!! حالا که این طوریه، به همین قران قسم، به همین وقت اذون الله اکبر...!!!
علی داشت قسم می خورد.....
با تمام رگ و پی اش....
تنم مور مور می شد....
زانوهایم سست شد...
نشستم همان جا گوشه ی در....
ادامه ی حرفش را گرفت: اصلا نمی ذارم ساره ازدواج کنه!!!! اصلا!! با هیچ کس!!! نه با کسی که من تاییدش نکردم!!!! و السّلام......!!!
خون توی رگ هایم خشک شد....
علی رو به سکته بود....
حاج خانوم قلبش را گرفت....
داشتند اذان می گفتن....
و هیچ نوری از مسجد، خانه ی ما را روشن نمی کرد.......!
علی پله ها را دوتا یکی کرد بالا.... رفتم سمت حاج خانوم.... رنگش هم رنگ خون بود!! ساکت بودم.... ساکت و سنگین.... زیر بغلش را گرفتم... تکان نمی خورد... ناله می کرد.... زنگ زدم اورژانس.... صدای کوبیده شدم در اتاق علی آمد.... حاج خانوم را رساندیم بیمارستان.... گفتند باید دو سه ساعتی بماند ، اما طوریش نشده... رفتم حسابداری... پول پرداخت کردم.... حاج خانوم به حال بود... اما با من حرف نمی زد..... ساکت بود...... سنگین بودم..... ساعت از یازده گذشته بود که برگشتیم خانه..... آقاجون نرسیده بود.... روی پیغام گیر پیغام گذاشته بود که رفته تا قزوین و برمی گرددد..... حاج خانوم دستش را از دستم کشید..... رفت به اتاقش و در را بهم کوبید..... ایستادم وسط هال.... نفس عمیقی شنیدم..... یا الرحم الراحمین....... یا الرحم الراحمین.... یا الرحم الراحمین....... قرص های حاج خانوم را گذاشتم توی پیش دستی، یک لیوان آب هم تنگش.... گذاشتم روی عسلی کنار تختش و در اتاقش را پشت سرم بستم..... چشم هایم را بستم... نفس عمیقی کشیدم....
پنجره ی اتاق را باز کرده بودم.... پنجره ی اتاق علی، درست سمت چپم، باز بود.... آرنج هایش را تکیه داده بود به حفاظ و سیگار می کشید...... نگاهش کردم..... نیم نگاهی به من انداخت...... پُک عمیق تری به سیگارش ... و چشم هایش را باریک کرد..... فقط نگاهش کردم...... فقط.....
کش سرم را باز کردم... دست کشیدم میان موهای خیسم که هنوز نرسیده بودم خشکشان کنم ....
باز به علی نگاه کردم......
قرار بود ازدواج نکنم... هیچ وقت... قسم خورده بود.....
« خوش به حالش که مَرده....
خوش به حالش، ولی من از زن بودن خودم راضیم......
خوش به حالش، ولی با اینکه راضیم، زن بودن چقدر سخته.....
خوش به حالش، ولی مرد می خواد که زن باشی.......! »
پُک بعدی را به سیگارش زد.....
« خوش به حالش که اینقدر خوش به حالشه........... »
نگاهم را دادم به آسمان.....
بی ستاره ی بی ستاره......
خدایا........،
مگه دنیات، در و پیکر نداره!؟!....





ادامه دارد...

خالکوبی قسمت1

 « سر آغاز »

تمام درهای جهنمت را به روی من باز کن!
کبریت نمی خواهم!
من، خود سوخته ام........
ببین ام...!؟
ببین......!؟
شعله ی به خاکستر نشسته ام.. که هر از گاهی، به نسیمی، شعله ور می شوم........
من، به اسارت چشم های تو، ایمان دارم.....
به جنگیدن برای آب زقوّم.....
به ترکش خوردن، از تو.....
ببین م......؟!
دفاع من، مقدس است.......
من، به اسارت چشم های تو می روم....
تو، به معراج دستهای من.....
می بینی.....؟!
به همین سادگی....
هیچ نمانده از بهشتی که برایم ساخته بودی......
و من، هیچ نمی خواهم از نهرهای روانش....
فقط، بگذار، با دنیای جهنّمی ات، بجنگم............!
نه هیچ از تو می خواهم، نه هیچ از بهشتی که مقدّرم کرده ای.....
نه...
من از تو طلب ندارم...
نه طلب، نه نیاز، و نه خواسته...
من، تمام وقت، بدهکار توام..........!
بدهی بابت بهشتی که بر من بخشیدی....
بدهی بابت زلال آبی که سرازیر کردی به بهشتم....
بدهی بابت درخت های بلند و سرسبز... بابت باده های نوشین.... بابت جام های زرین...... بابت هر آنچه که تو، بهشت می خوانی اش........
و منِ جهنمی، جهنّمـــــــــــ.....!
تمام درهای جهنمت را به روی من باز کن !
به جهنم من، خوش آمدی....!!!



------------------------------------رمان رمان رمان------------------------------------------



 انسان ها چوبی اند......
با دماغ عشقی دراز تر از دروغ !
نهنگ خیانت هر دم........
ژپتوی وجدانشان را می بلعد.....
.....
دیگر ته هیچ قصه ای .....
پــیــنــوکــیــو آدم نمی شود!

Boarding pass میان دست چنگ شده و به عرق نشسته ام، مچاله شده....
چشمهایم را دور تا دور سالن ترانزیت، می چرخانم.....
اضطراب دارم...
خفیف.....
دسته ی کیف را سر شانه ام، محکم می کنم....
پاشنه ی میخی صندل های مشکی ام را به کفپوش سالن، می فشارم.....
راه می افتم سمت دستشویی.....
مستقیم... بعد سمت راست..... بپیچ سمت چپ.....
عبای سیاه را آویزان می کنم....
جلوی روشویی می ایستم....
زنی با روسری سفید، کنارم ایستاده و مشغول تجدید آرایش ست.... تاپ قرمز تنش را مرتب می کند..... ایرانی بودنش معلوم است....... حداقل از این همه آرایش و این یقه ی باز و این نگاه ابلهانه....! برای من، معلوم است..... نگاه خیره و کنجکاوش را بهم می دوزد.... از توی آینه، صاف نگاهش می کنم.... صاف........! آنقدر که از رو برود و چشم از من بردارد..... آنقدر خالی و بی تفاوت و خیره، که سرش را بیندازد پایین و هی لب هایش وول بخورد و برای خودش پچ پچ کند و با مرتب کردن لباسش سرگرم شود.......
دستم را زیر شیر آب می گیرم.... سرد.... حیف که آرایش دارم.... حیف...... حیف که اضطراب دارم.... حیف........!
زن قرمز پوش، با نگاه متظاهر و ظاهر تقلبی، می رود.....
چشمهایم را می بندم و boarding pass را لبه ی سنگ روشویی، رها می کنم..... جفت دستهایم را میگیرم زیر شیر آب سرد....... ســـــرد.......!
نفس عمیق می کشم...... می کشم..... عمیــــــــــــــق......... مدیتیشن می کنم..... با همان حالت ایستاده و پاشنه های میخی ده سانتی...... با همان شیر آب سرد.... با همان پیشانی عرق کرده........ حالا، هر چی که ندانم، فقط این را می دانم که وقت حرف زدن با خودم نیست.....! وقت تزریق استرس بیشتر، نیست.......! به جایش، باز هم مدیتیشن می کنم..... باز هم با شیر آب سرد...... روی قفسه ی سینه ام متمرکز می شوم..... از پوست و گوشت و خون، عبور می کنم....... دنده ها را رد می کنم..... حالا، این وسط، یک چیزی دارد بدجوری می زند...... بدجوری...... دارم قلبم را می بینم.... دارم دهلیز چپ و راستم را می بینم.... و ماهیچه ی قوی تر بطن چپ.......! دارد می زند... مثل یک ماهی توی تنگ بلور..... ماهی ای که بهش آب نرسیده... ماهی ای که بی اکسیژن مانده...... می کوبد.....! بی امان........! به قلبم نگاه می کنم.... دارم میبینمش..... فقط بهش خیره می شوم...... و نفس عمیق می کشم..... به تپش های نامنظم و ویرانگرش فکر می کنم...... و نفس عمیق می کشم........ دارم نگاهش می کنم...... ناظر..... شاهد...... فقط، نگـــــــــــاه می کنم..........
رها می شوم......
خون با سرعتی باور ناکردنی، توی رگ هایم پمپاژ می شود.......
اکسیژن، با شتابی غیرقابل وصف، به رگ و پی ام می دود........
آدرنالین، به چشم بر هم زدنی، کاهش پیدا می کند.........
دارم قلبم را نگاه می کنم......
و همه ی رگ و پی ام را.........
رها شده ام...................
چشمهایم را باز می کنم.......
لبخندی ندارم که تحویل آینه بدهم......
بی لبخند....، مسکوت....... بی اضطراب...، آرام.......!
با چشمهایی که شاید ته ته شان، بشود رنگی از نفرت دید..... رنگی از بیزاری...... رنگی شبیه به قیامتی که برپا خواهم کرد........ و جهنـــــّـــــــــــمی ، که به راه خواهم انداخت...............!!!
دستهایم را از زیر شیر آب، بیرون می کشم..... خودم را توی آینه چک می کنم..... دو طرف شقیقه هایم را به سمت بالا می کشم.... موهای قهوی ای سیرم را که زیر نور به قرمزی می زند، دم اسبی بسته ام...... چشمهایم را سرمه کشیده ام... سیاه..... رژ لبم...، قرمز..... پوست تنم، آفتاب سوخته ی آفتاب سوخته.......
چند درجه می چرخم.... خالکوبی کوچکی که پشت کتف چپم حک شده، ببر کمین کرده، از ورای تاپ تنگ سفید و ساده، نمایان شده...... ببر....... من....... ببــــر........ جین تنگ و صورتی جیغ خوش رنگم را، با دست مرتب می کنم.......عبای سیاه کار شده با نخ لمه ی صورتی و آبی .... روبنده را می بندم.....
کیفم را سرشانه ام می اندازم......
توی آینه، پلک می زنم......
دارم، مـــــــــــــــــــــی روم.....
بــــــــــــــــــایــــ ــد، بروم...........
نفس عمیقی می کشم.....
پرواز شارجه به سمت ایران، اعلام می شود.........
Boarding pass را از روی سنگ روشویی، چنگ می زنم...




***از دکتر علی شریعتی***




وقتی برای اولین بار توی آن امامزاده پا گذاشتم ، حس می کردم آن دیوارهای آجری بلند، آن گنبد سیمانی و بی انتها، آن فرش های نیمه جان قرمز و پر نقش که هیچ فاصله ای میانشون نبود، همه ی انرژی های مثبتشان را به من می پاشند.... انگار به من می گفتند چرا زودتر نیامدی....؟! و انگار، آن مقبره ی متبرّک سبز رنگ وسط امامزاده، آن مکعب نورانی که بنابر شکل هندسیش، پایدارترین و پرانرژی ترین حالت را داشت، میگفت اگه جایی تیو دنیا باشد که بتوانی روحت را از جسمت بکشی بیرون و ساعت ها، روزها، و حتی ماه ها، توی یک خلاء نسبی پر از آرامش باشی، اینجا، این مکعب شیشه ای و حفاظ زده ی منست.......

می گوید اگر جایی باشد که وقتی چشم هایت را می بندی و به خواسته ها و نداشته هایت فکر می کنی، فقط یادت بیاید که جز این گوشه ی سبز پر امنیت، جایی برای استغاثه و اظهار نیاز، نداری.... و اینجا، هر چی که توی ذهنت جان بگیرد، جز از خواستن، داشتن ست....... فقط و فقط ، داشتن.... اینجا، نداشته ای نداری..... فقط داشتنه..... فقط، داشتن....... همین کنج دوست داشتنی که وقتی پا می گذاری رو فرش های دور مقبره ی نورانیش که نمی دانی کی قرارست اداره اوقاف بهش رسیدگی کند و سنگ مرمر جایش را بگیرد ، حس می کنی پاهایت سرشار می شوند از حس خوب اعتماد..... اعتماد به جایی که می توانی پایت را محکم روی زمینش فشار بدهی و هراست نباشد که نکند یک روزی، یک وقتی، یک جایی، زیر پایت خالی شود..... همین کنج پر خلوص، که وقتی آن روز با عمه بهش سلام دادیم، من را مثل یک مغناطیس قوی، کشید سمت خودش......
دست هایم از دست های عمه جدا شد و یک قدمم شد دو قدم و خودم را چسباندم به ضریحش...... دست هایم لای چفت و بست مورّب چوبیش قفل شد.... پلک هایم افتاد روی هم... و صورتم، که خنکی دلچسبی از ضریح چوبی سبز رنگ حس می کرد.... نفس کشیدم.... عمیـــــــــــــق........ آنقدری که بوی خوش گلاب و عطر غلیظی که خانوم بغل دستیم زده بود، قاطی شد و ریخت توی ریه هایم..... با همان چشم های بسته، دست هایم را کشیدم به چوب سبز رنگ و یادم افتاد که برای چی، آمده ام اینجا......
.
.
.
تا تمام طول حیاط را بدوم و به ساختمان برسم، راه تنفسیم بسته شده بود. صدای قرآن خواندن حاج خانوم از داخل می آمد و من نمی توانستم بیشتر از این معطل کنم. گوشه ی چادرم را گرفتم و در را با شتاب باز کردم!
همه ی سرها به طرفم چرخیده شد.... همان جور آویزان دستگیره، مات و مبهوت و نفس زنان، زل زده بودم به سفره ای که از این سر تا آن سر سالن، پهن شده بود.... صدای بهجت خانوم بود که خانوم ها را از حواس پرتی و متوقف کردن قرآن، نجات داد: سلام به روی ماهت خانوم! بیا که دیر شد.... خانوما... بفرمایید.. بفرمایید وقت اذانه....
کفش هایم را درآوردم و در را با احتیاط بستم. هنوز چند نفری داشتنند نگاهم می کردند. لبخند نصفه نیمه و ژکوندی تحویلشان دادم و قدم هایم را تند کردم سمت راه پله. از پیچ راهرو که گذشتم و مطمئن شدم دیگر توی تیررس نگاهشان نیستم، یک نفس دویدم.....
در را محکم پشت سرم بستم و نفس راحتی کشیدم..... آخیش.............
با سرعتی باور نکردنی لباس هایم را عوض کردم... بلوز دامن نباتی پوشیدم.. گره ی روسریم را سفت کردم... چادری سفید با گلهای ریز صورتی انداختم سرم و رفتم پایین...
همزمان با رسیدنم ، قرآن خواندن یکی از خانوم ها تمام شد و داشتند صلوات می فرستادند که باز بهجت خانوم، اولین کسی بود که چشمش به من افتاد. نگاهش را سر تا پایم کشید و با چشمهایی که دلم از برقشان بهم می خورد، بلند گفت: ساره جونم تشریف آوردن!
نگاه حاج خانوم برگشت به من و صدای یکی از خانوم ها، فرصت هر واکنشی را ازش گرفت: بکشم آشو؟!
حاج خانوم رفت توی آشپزخونه و نرسید چیزی بگوید. هنوز آن وسط ایستاده بودم و می خواستم به همه سلام کنم که منیر خانوم قری به سر و گردنش داد: اوا ساره جون؟! مادر سلام نمی کنی به خانوما؟!
مادر!!!
لب هایم را جمع کردم و سعی کردم بخندم: والا فرصت نشد منیر خانوم. چشم.
و راه افتادم بالای سفره که خانوم بزرگ نشسته بود. خم شدم دستش را ببوسم که مثل همیشه صبر کرد تا اینکار را بکنم! مثل همیشه! نه دستش را کشید، نه گفت «این چه کاریه! » فقط، صبر کرد.....!
من هم لب هایم را چسباندم به پوست چروکیده ی دستش و با یک تماس لحظه ای، برداشتم!
خودم را کشیدم عقب. روسریش را طبق معمول گره زده و با یک لنگه ابروی بالا انداخته، به سفره خیره شده بود. نگاهش را برگرداند به من و از فرق سر تا نوک پامو ، وارسی کرد..... بعد سرش را آهسته بالا و پایین برد و گفت: خسته نباشی مادر....
«سلامت باشید» ی گفتم و از سر سفره بلند شدم. نزدیک ترین جا، آشپزخانه بود... اما چه آشپزخانه ای..... صحرای کربلا...... یکی آش رشته می کشید... یکی چای می برد... یکی ظرف می شست.... حاج خانوم بود که صدایم کرد: خسته نباشی. دیر کردی !!؟
نگاهی به صورت خسته اش انداختم: خیلی ترافیک بود. کلاسمم دیر تموم شد. همان جور که با تلفن شماره می گرفت، به پاهایم نگاه کرد : این چه رنگیه باز!!

سرم را انداختم پایین و به پاهایم نگاه کردم. جوراب شیشه ایه رنگ پا.... سرم را آوردم بالا: جورابه دیگه حاج خانوم....
به شخص پشت خط گفت: بگید حاجی بیاد.
و باز به من نگاه کرد: این رنگه؟؟
صدایش را پایین آورد و با لحن خودخوری گفت: این رنگه مادر من؟! همه باید بفهمن شما امشب نماز نداری؟!!
لبم را گاز گرفتم و تا جایی که می شد، سرم را کشیدم توی یقه م........ فکر نمی کردم اتفاق خاصی افتاده باشد... اما انگار افتاده بود....! انگار با معلوم بودن لاک های کمرنگ پای من، همه ی آبروی حاج خانوم، بر باد رفته بود...


آهسته گفتم: چادرم میفته روش معلوم نمی شه. الان دیگه وقت نیست برم بالا. دیر می شه ، سفره پهنه.
سری تکان داد و پشتش را کرد به من و مشغول حرف زدن با تلفن شد....
دلم نمی خواست برگردم به سالن اما هیچ چاره ای نداشتم... باید از جلو چشمش دور می شدم تا یک وقت نگوید « برو بالا هم لاکتو پاک کن، هم جوراب مشکی کلفت بپوش.....» گرچه....، منیر خانوم همیشه بهش می گفت: « دختر باید جوراب شیشه ایه نازک بپوشه.... مخصوصا ساره جان... طفلی پاهای ظریف و کوچیکش خفه می شن تو اون گونیا!! »
من هم تنها وقتی منیر خانوم را دوست داشتم، که جلوی حاج خانوم از این حرف ها می زد.....!!
برگشتم به پذیرایی. همه مشغول خوردن و حرف زدن بودند و صدای الله اکبر مسجد سر کوچه، انگار وسط خانه ی ما بود.... اولین چیزی که از این خانه دوست داشتم! چیزی که باعث می شد به خاطرش خیلی وقت ها سکوت کنم.. چیزی که باعث می شد به خاطرش خیلی اشتباه ها را مرتکب نشوم.... چیزی که باعث می شد به خاطرش حرمت خیلی چیزها را نگه دارم........! همان مسجد سر کوچه و نور سبزش که هر صبح می افتاد توی اتاقم و برای نماز، بیدارم می کرد.......
نشستم همان وسط ها.. لابه لای کسایی که نمی شناختم، اما سر هر سفره یا ختم انعام می دیدمشان... خانومی که کنارم نشسته بود لقمه ای نان پنیر سبزی دستم داد. خندیدم و تشکر کردم. یک استکان کمر باریک چای هم گذاشت جلویم: ضعف داری.
دقیق شدم تا نشانه ای از آشنایی پیدا کنم.. اما نکردم..! احتمالا حضورش، مختص همین مجالس بود. کسی سمت راستم نشست. برگشتم و با دیدن بهجت خانوم، لبخندی زورکی زدم. بهجت خانوم نگاه خریدارانه اش را سر تا پایم پاشید و پیاله ای سوپ، کنار استکان چایم گذاشت: معلومه « حال ندار » ی عروس خانوم! این سوپو بخور، قوّت بگیری عزیز دلم.
بعد دوباره چشم هایش را که انگار مجهز به اشعه ی ایکس بود، به اندامم دوخت و با یک موشکافی سریع دیگر، به رویم لبخند زد: چقدرم که لاغر شدی! کارت خیلی سنگینه؟!
همان طور که چایم را مزه مزه می کردم و به شدت از لفظ « عروس خانوم» گریزان و بی قرار شده بودم، متین جواب دادم: نه، سنگین نیست.... یکم درس داشتم این ماه، اونا زیاد بود.
بهجت جون خندید: خب ان شالا سر خونه زندگیت که رفتی، استرس هاتم کم می شه.
استرس...؟! کم...؟!!
اضطراب وجودم را گرفت و باعث شد که فوری از جایم بلند شوم و با عذرخواهی کوتاهی، به آشپزخانه پناه ببرم. لیوان مخصوصم را پر از آب کردم و یک نفس سر کشیدم. جگر ملتهبم از حرف های بهجت خانوم، آرام گرفت.... کلمه ای که هر بار با دیدنم رویش تاکید می کرد، توی سرم وول خورد: عروس... عروس... عروس.....!
- تو چرا پیش مهمونا ننشستی؟!
لیوانم را توی سینک گذاشتم و نگاه پر استیصالم را به حاج خانوم دوختم. چقدر دلم می خواست حرف بزنم....
- چیه مادر؟! چرا این طوری منو نگاه می کنی..؟!
چی می گفتم...؟! چی می گفتم که مادرم نمایش قلب درد راه نیندازد و پدرم لب به گلایه باز نکد....؟! هیچی.... هیچ حرفی برای گفتن، نداشتم.............
اضطراب را از چهره ام کنار زدم و لبخند پوشالی، اما پر اطمینانی تحویل حاج خانوم دادم: هیچی حاج خانوم! اومدم یه لیوان آب بخورم.
و گونه اش را بوسیدم و به سرعت از آشپزخانه خارج شدم.... مهمان ها کم کم می رفتند و پذیرایی خلوت می شد... اما بهجت خانوم، هنوز سفت و محکم، نشسته بود! و من که مشغول حرف زدن با یکی از دخترهای همسن خودم بودم، سنگینی نگاهش را حس می کردم. پس با طمانینه چرخیدم طرف بهجت خانوم، که با لبخند همیشگیش مواجه شدم.
کلافه شدم... به بهانه ی تلفن زدن به اتاقم رفتم و تا خالی نشدن کامل خانه، برنگشتم پایین.....
صدای بلند علی می آمد که از حاج خانوم طلب آب می کرد.... باز صدایش را انداخته بود توی سرش.....!!
از پله ها سرازیر شدم و پایین رفتم. آقاجون نشسته بود روی مبل. بلند سلام کردم که آقاجون با لبخند جواب داد و علی هم که مشغول سر کشیدن لیوان آب بود، فقط دستش را آورد بالا که یعنی دیدمت....
حاج خانوم با سینی چای وارد پذیرایی شد: حاجی یه چای بخور، حرف دارم باهات!
چادر از سرم افتاد...
برای پنهان کردن حس بدی که از این جمله زیر پوستم دویده بود، کنار اولین مبل دم دست، دو زانو روی زمین نشستم و صلوات فرستادم....
حالا، همه به راحتی نشسته بودند و فقط من بودم که منتظر و مضطرب، به فرش نگاه می کردم....
آقاجون استکان خالی چایش را روی عسلی کنار دستش گذاشت: بفرما خانوم. بنده در خدمتم..
چشم هایم رفت پی قد بلند و هیکل چهارشانه اش.... پی شانه های پهنش که هنوز، بس که صبح به صبح تو حیاط می دوید، بس که هوای فشار خون و قندش را داشت، سفت و محکم سر جایشان ایستاده بودند.... پی صورت کشیده و موهای سیاه و سفیدی که جلوشان خالی شده بود... پی ریش های خاکستری کم و مرتب...
حاج خانوم داشت می گفت: بهجت خانوم حرف پسرشو پیش کشید!
دست هایم روی دامنم، شل شد....
آقاجون تک سرفه ای کرد: با ساره حرف زدی؟!
حاج خانوم با لحن حق به جانبی جواب داد: شما پدرشی، بزرگشی!! حرف، حرف شماست...!
فقط یک کلمه توی سرم چرخ می خورد... عهد عتیق... عهد عتیق... عهد عتیق........!
آقاجون تسبیحش را میان دست هایش چرخاند: خانوم نقل این حرفا نیست... ما دیدیم، پسند کردیم. مونده دل دخترمون، که پسند کنه، یا نکنه.....
و نگاهش را به من داد...
سرمو انداختم پایین....
حاج خانوم بود که گفت: چی شد؟! چرا قرمز شدی؟!
تعجب، تنها وصف حالی بود که آن لحظه می توانستم در مورد خودم داشته باشم... قرمز...؟!! شاید به سفیدی می زدم... ، که به قرمزی، نه.....
علی با بی خیالی خاص خودش گفت: پسره که پسر بدی نیست! منتها یکم نچسبه! نه ساره؟!
حاج خانوم اخم کرد و آقاجون ریز، خندید....
حاج خانوم با لحن نه چندان دلچسبی گفت: والا پسره شناسه! پدرش که وضعش بد نیست، تک پسرم که هست، خودشم که پیش پدرش کار می کنه! از دین و ایمونم که... شکر خدا اهل هیچ فرقه ای نیست... اهل خدا و پیغمبره...! نگاهش خطا نمی ره. دیگه مگه یه زن چی می خواد؟!
دیگه مگه یه زن چی می خواد................
سرم به دوران افتاد....
پول.... کار... تک پسر.... خدا...، پیغمبر.... دیگه چی می خوام..... دیگه چی می خوام؟؟!....

چشم هایم می سوخت وقتی آقاجون با ملایمت همیشگی اش می پرسید: ساره جان، بابا... نظرت چیه...؟!
نتوانستم سرم را بلند کننم.... نتوانستم.....
کف دست عرق کرده ام را به دامنم کشیدم و خیره به گل های ریز فرش، آهسته گفتم: من... من نمی شناسمش آقاجون....
حاج خانوم نفس آسوده ای کشید و پرید وسط حرفم: خب دو جلسه حرف می زنید، تموم!
علی که به من خیره بود، به حاج خانوم نگاه کرد: مادر من! با دو جلسه که....
باز حاج خانوم پرید وسط: تو به خودت نگاه نکن!! پسری!! حالا تا سرت به سنگ بخوره و اهل بشی، وقت هست... دختر تا جوونه باید بره خونه ی شوهرش... بعدشم، نکنه شما توقع داری پسر غریبه بیاد شیش ماه با خواهرت بپره، اسم بذاره روش، آخرم بگه نمی خوام!!؟ همون دو سه جلسه کافیه......
راه افتادم سمت آشپزخونه...
صدای حاج خانوم از پذیرایی می آمد: دو تا خانواده می خوان وصلت کنن! اتم که نم یخوان بشکافن!! اونام که شیفته ی ساره شدن... اصل قضیه هم همینه!
ترجیح می دادم سکوت کنم... ترجیح می دادم حرفی نزنم.....
صبوری....
صبوری......
شیفته ی ساره... شیفته ی ساره....
برگشتم پذیرایی... آقاجون رفته بود وضو بگیرد و علی داشت با موبایلش ور می رفت....
راه افتادم سمت پله ها.... روسریم را از سرم کشیدم... جوراب های زنانه ام را درآوردم.... و به لاک صورتی ناخن پایم، خیره شدم..... با خودم شرط می بستم که تا به حال هیچ لاکی، با سرعت جت هم از بغل ناخن های حاج خانوم رد نشده......!
در اتاق را پشت سرم بستم.....
اتاق مربعی شکل ده دوازده متری جمع و جوری که تا می توانستم، تمیز و خلوت نگهش می داشتم.
نگاهی به تخت فرفورژه ام انداختم. تختی که حاج خانوم به شدت ازش بدش می آمد و هر بار لا به لای گیر دادن هاش، چه با ربط و چه بی ربط، لفظ « آهن قراضه » را بکار می برد.
چادرم را داخل کمد آویزون کردم و لبه ی تخت نشستم. کوسن قلبی شکل قرمز را از کنار بالشم برداشتم و توی بغلم گرفتم و فکر کردم که چقدر سر این قلب قرمز، با حاج خانوم جدل کردم!
قلب را شادی برایم خریده بود. ترم دوم و روز ولنتاین! برای من و حنا و گلچین. برای هر سه تا مان از این قلب ها خریده و گفته بود جای دوست پسری که نداریم...........!
اولش با هزار ذوق و شوق قلب را نشان حاج خانوم دادم. و با همان ذوق از شادی حرف می زدم که ابرو درهم کشیده و گفته بود که قلب را جلوی چشم نگذارم!
وا رفته بودم.....
به خاطر یک قلب تپل قرمز.....؟!
دویده بودم دنبال حاج خانوم و نالیده بودم که چرا... او هم مثل همیشه گفت چون خوبیت نداره!
خوبیت........!
اصرار می کردم و حاج خانوم ممانعت...از طریق آقاجون وارد شدم. آقاجون رگ خوابش را می دانست! دقایقی بعد از صرف شام، داشتن قلب تپل قرمز، تصویب شد!
انگشتم را روی پرزهای قلب کشیدم... فقط من می دانستم که حاج خانوم تا چه حد از رنگ قرمز بدش می آید.....! اما من این رنگ را دوست داشتم! بیشتر از هر رنگی! حالا، قاب دور پازل هزار تکه ای که تازه چیدنش را تمام کرده و به دیوار زده بودم هم، رنگ قرمز داشت! روفرشی هایم قرمز بودند... یک روسری نخی... و حتی لاکی که دور از چشم حاج خانوم خریده و داخل کمدم گذاشته بودم و هرازچندگاهی فقط نگاهش می کردم.
من، عاشق رنگ قرمز بودم!!!!!!!!!...

فشار دست هایم به ضریح چوبی، بیشتر شد...... بینی ام را کشیدم به چفت و بستش و زمزمه کردم:« تویی که مستجاب الدعوة ای......، اجابتم کن.......
اجابتم کن..... نذار به همین راحتی ببخشنم.... نذار به همین راحتی در موردم تصمیم بگیرن... نذار....... نذار دلم رضا نباشه..... نذار حس کنم یه طفیلی ام که برام تصمیم می گیرن... نذار تو این دنیا که سر موشک ساختن و اتم شکافتن دعوا می شه، فکر کنم هنوزم که هنوزه، تو خونه ی ما عهد عتیقه و یکی مث منو به زور، می برن زیر سایه ی یکی به اسم شوهر......
من..... خدای خوبم....، من فقط می خوام زیر سایه ی خودت باشم....... هیچ سایه ای نمی خوام.. هیچ سایه ای از نسل علی و پدرم نمی خوام..... هیچ سایه ی زوری ای......! من، فقط و فقط، سایه ی مهر و رحمت خودتو می خوام........»
چشم هایم را باز کردم..... آرام..... یک جفت چشم، از آن طرف میله های چوبی ضریح، افتاد تو چشم های من....... نمی توانستم واضح ببینم، اما انگار فقط نگاهش به من بود..... فکرش، روحش، یک جای دیگر....... نگاهم را نگرفتم..... اولین باری بود که یه جفت چشم، از قسمت مردانه ی یک امامزاده، آن هم توی فرحزاد، توی چشم های من درآمده بود..... و عجـــــــــیب که نمی توانستم خودم را بکشم بیرون....... داشتم فکر می کردم.... داشتم به این نوری که از مکعب پر نور می آمد و می رفت به چشم های محوش فکر می کردم.........، که یهو، پلک زد........ و انگار که روحش برگشت به جسمش..... نگاهش رنگ گرفت...... فضای مقبره آنقدر کوچک بود که بتوانم رنگ گرفتن نگاهش را، ببینم......... دوباره پلک زد...... خیره...، دقیق.... دلم، هری ریخت پایین......... هُری.....
خودم را کشیدم عقب و پشتم را کردم به مقبره! کمرم را چسباندم بهش و دستم را گذاشتم رو قفسه ی سینه ام که پر شتاب، بالا و پایین می رفت........ خاک بر سرم...... خاک بر سرم...... گوشه ی لبم را گاز گرفتم...... کشیده شدم پایین و تکیه کردم به مکعب کوچیک...... خدایا.... این چه کاری بود که کردم......؟! من چرا یک لحظه اینجوری شدم.....؟؟! لب هایم را بیشتر گاز گرفتم..... نیشگون محکمی هم از پایم گرفتم که یادم بماند...................
صدای عمه نشست توی گوشم که داشت می گفت: نگو هیچی نشده که باور نمی کنم!
نگاهش کردم. نشسته بود یک گوشه و با چشم هایی که پلک زیرینشان پف قشنگی داشت و گوشه هایش چروک افتاده بود، با شیطنتی که همیشه ی خدا توی نگاه و کلامش بود، من را می پایید.....! خودم را کشیدم کنارش و با لبخند گفتم: باااور کنین هیچی نشده عمه جون!
خرمایی که نمی دانم از کی تو دستش بود را داد دستم و گفت: دیدی چه جای قشنگیه؟!
نگاهم را دور تا دور امامزاده چرخاندم: وای عالی بود عمه! عالی! تا حالا هیچ جایی انقدر احساس آرامش نکرده بودم!
چشمکی زد و گفت: دعا کردی واسه شوهر؟!!
خندیدم، آرام.....
- عمه جان یافت نشود..... گشتیم، نبود! نگرد، نیست!
- برو پدر سوخته..... برو..... تو گشتی؟؟ تو بگردی؟؟ اصلا تو آدمی هستی که دنبال شوهر باشه؟! تو به جز اون استخر کوفتی و اون دانشکده ی بد آب و هوا، که محض رضای خدا یه نمونه پسر خوبم نداره، به چیز دیگه ای هم فکر می کنی؟؟؟!!!!
بعد سرش را تکان داد و آهسته گفت: وایسا رو پای خودت... دستت تو جیب خودت باشه.... اونوقت، وقتی که زنیّت داشتی، همدم هم داشته باش.... همــــ .... دم.....
عمه پیر بود....
خیلی پیر بود....
آنقدری که هر جای بدنش، یک دردی داشت.... آنقدری که وقتی سنش را می پرسیدی، باورت نمی شد که همچین ظاهری داشته باشه... باورت نمی شد با شصت سال سن، همچین چین و چروک هایی داشته باشه..... عمه خانوم با آن اندام تپل و صورت گردتر و تپل ترش.... با آن چشمهای پف دارش.... لب های باریک و بینی کوچولویش..... و آن ابروهای نازکی که نمی دانم ماهیچه هایش چه قوتی داشتند، وقتی بالا پایینشان می کرد و رقص ابرو راه مینداخت......
عمه دوست داشتنی بود...
 بیشتر از همه ی آدم هایی که تو زندگیم دیده بودم.... بیشتر از پدرم... مادرم.... خانواده ام...
**
 زبانش به تلخی نمی گشت.... چشم هایش به بی رحمی و ابروهایش به گره افتادن، نمی رفت..... لب هایش جز به خنده و زبانش جز به جوک گفتن و خنداندن، باز نمی شد....... این عمه بود..... عمه ی من، که یکی از استثنایی ترین آدم های زندگیم بود...... عمه ای که بچه دار نشد و طلاقش دادند...... بعد وایستاد.....
**
 رو پاهای خودش وایستاد..... کار کرد..... خیاطی کرد.... لباس دوخت برای مردم..... دختری که تو خانه ی پدر و شوهرش، دست به سیاه و سفید نزده بود، توی برف و باران، راه افتاد به دنبال کلاس های خیاطی...... یاد گرفت... بعد ازش استفاده کرد..... استفاده کرد و خرجش را درآورد...... استفاده کرد و یک قرانش را کرد صد تومن..... صد تومنش را کرد دویست تومن...... و توی همه ی این سالها، دستش را جلوی هیچ کس دراز نکرد..... جلوی هیچ کس، حتی برادرش، که پدر من بود....... پدر تنی من.......
، و برادر نا تنی عمه...!

پدری که من دوستش داشتم، اما برای خواهرش برادری نکرد....! پدری که به خواهرش شک کرد.... به گردنبند طلایی که بعد سالها کار کردن برای خودش خرید، شک کرد..... به خانه ای که با همان یک قران دوزارش خرید....، به حرفهای مردم، به تهمت هایی که پشت سرش می زدن، به اینکه این پول ها را از کجا آورده، شک کرد........! و ندیده را، دیده گرفت..........!!!
پدری که همیشه توی گوش ما خوانده بود خدا...، پیغمبر..... خدا...، پیغمبر..... ، همان پیغمبری که دید و گفت ندیدم....! پدر من مرید همان پیغمبر بود...، پدری که ندید و گفت، دیدم....................
بعد رابطه اش را با عمه قطع کرد..... یکی از مردم شنید، چهار تا هم حاج خانوم گذاشت رویش، عمه را ول کرد...... همان سال ها..... همان وقت ها که عمه تازه داشت کار می کرد..... همان سال ها که تازه داشت جان دوباره ای می گرفت.... و تنــــها بود...... آقاجون نا تنی بودن عمه را توی ذهنش پررنگ تر کرد..، و گذاشتش کنار....... حاج خانوم افتاد به جلز و ولز... گفت « نکن این کارو آقا.. خوبیت نداره... دست خواهرتو بگیر.... هزار راه پیش روشه..... » اما چه فایده داشت.....؟! آقاجون از تصمیمش، برنمی گشت....... به یاد ندارم که برگشته باشد...... حاج خانوم هم گهگاه می رفت دیدن عمه... نمی دانم وجدانش درد گرفته و فهمیده بود حرف های مردم صد من یه غازست، یا سیاستش بود...... نمی دانم....... اما بهش سر می زد... کم، ولی می زد...! تلفن هم می کرد و حالش را می پرسید..... همین......
تا اینکه من بزرگتر شدم.... مستقل تر شدم..... توانستم خودم بروم و بیایم.... توانستم برای رفت و آمد به خانه ی عمه، خودم تصمیم بگیرم....... و آقاجون، هیچ مخالفتی نکرد..... می دانستم که این ریشه ی از مادر جدا، از پدر سوا، خیلی وقت ها قلقلکش می دهد..... خیلی وقت ها دلش می خواهد خواهرش را، هر چند ناتنی، ببیند..... اما نمی خواهد پا روی حرفش بگذارد....... نمی خواهد حرف حاج آقا ، دو تا بشود....... و من، چقدر می نالیدم از این مردانه حرف زدن، مردانه ایستادن، و مردانه برنگشتن..............!
هر چی که بود، آقاجون مرد و مردانه، ایستاد سر حرفش.... اما یک تبصره زد به ماده ی قانونی ای که خودش وضع کرده بود و هر ماه علی را با یک ماشین پر از خرید، می فرستاد خانه ی عمه...... علی هم که عـــــاشق عمه بود.... می نشست و پا به پایش چرت و پرت می گفت و می خندید..... البه این دوست داشتن علی هم، قصه ی خودش را داشت..... شیوه ی خودش را داشت...... دوست داشتن علی، شیوه ای بود.... به شیوه ی خودش.... به روش خودش....
عمه اوایل علی را با ماشین پر از خریدش، برمی گرداند.... قبول نمی کرد.... دلش می شکست از دیدن خرید ها... از دیدن خرید هایی که خریدارشان، ریجکتش کرده بود.... آره....، عمه، ریجکت شده بود......
آقاجون که فهمید، بعد یکی دو سال علاف شدن علی سر همین خرید ها، پیغام فرستاد برابش.... پیغام فرستاد و سربسته گفت کوتاه بیا بدری خانوم.... سربسته گفت تو که اِهِن و تُلُپ ما مرد ها را می دانی.......، کوتاه بیا..... و عمه، کوتاه آمد....... کوتاه آمد و خرید ها را پذیرفت.... اما فقط در حد همان مایحتاجش.... هیچ پولی قبول نکرد... هیچی......! و این شد که پدر من، شد رابین هود قلابی زندگیش.......
حالا، ده سال بود که عمه را جز توی مراسم خیلی مهم، در جمع نمی دیدیم... توی جمعی که آقاجون ناپرهیزی می کرد و گوشه چشمی عمه را نگاه می کرد، بلکه دلتنگیش، خاموش بشود..... یک وقت ها هم می فهمیدم که چند کلام باهاش حرف زده... اما دل عمه، شکسته تر از این حرف ها بود...... شکسته تر از قوری بند زده ی دوره ی قاجارش، که من عاشق چای های تازه دمش بودم........
از همان وقت ها، پای من هم با علی به خانه ی عمه خانوم باز شد..... از همان وقت ها که تا علی از دست حاج خانوم کفری می شد، بند و بساطش را جمع می کرد و راهی خانه عمه می شد...... و حاج خانوم حرص می خورد از این اتراق های یک هفته ای علی.......... آقاجون هیچی نمی گفت... انگاری می دانست که توی خانه ی عمه، به جز شربت سکنجبین و شام خوشمزه و قلیان های گاه و بیگاه، خبر دیگری نیست...... خبری ، که باعث نگرانیش بشود......
علی که بزرگتر شد، دیگر خانه ی عمه اتراق نمی کرد..... دیگر حساب کارش دست حاج خانوم آمده بود و خرش توی خانه می رفت........ تنها مساله ای هم که سرش از آقاجون حساب می برد، قضیه ی شب خانه آمدن بود....... جرات نداشت یک شب خانه ی کسی، دوستی، به جز عمه بخوابه...... آن وقت آقاجون، باز هم به شیوه ی خودش، گوشش را می پیچاند.........
رفت و آمد علی که کم شد، دلتنگی من زیاد شد....... نتوانستم موهبت دیدن چهره ی پر نور و دوست داشتنی عمه را از دست بدهم و منتظر بنشینم تا یک وقت علی هوس دیدن عمه به سرش بزند و من را هم با خودش، راهی کند....... از آقاجون اجازه گرفتم..... فقط بهم لبخند زد..... لبخند زد و من دستش را بوسیدم....... طولانی و شکرگزارانه..... و بهش گفتم که هیچ جا مثل خانه ی عمه خانوم، به من خوش نمی گذرد....... اینجوری بود که پای من هم به خانه ی عمه، باز شد..... گل های نرگسی که عاشقشان بود و من هر بار برایش می خریدم.... شب نشینی های تا سحر.... فیلم دیدن ها...... آجیل خوردن ها..... غیبت کردن ها......! هر بار که عمه شروع می کرد در مورد کسی حرف زدن و من می خواستم جلویش را بگیرم و بگویم « عمه گناه داره » ، آرام می زد روی دستم و صورتش را یک جور بامزه ای جمع می کرد و می گفت: تو روشم می گم!! انقده واسه من مؤمن بازی در نیار ساره!! میندازمت بیروناااااا!!!
و من، غـــــــــش می کردم از خنده...... از حرف زدن هایش.. از مؤمن گفتن هایش.... از تهدید کردن هایش..... من به عمه، مؤمن بودم.........
ولو می شدم روی زمین و همانجوری که دلم را گرفته بودم، می گفتم: من که جیک و جیک می کنم برات........ بذارم برممممم......؟؟؟!!!
و اینجوری بود که من، در کنار عمه ای که زمان شاه قرتی بود و حالا آرزوی مکه رفتن داشت، مؤمن شدم.......................
عمه توی امامزاده هم ول کن نبود..... شروع کرده بود به حرف زدن از بهجت خانومی که تا به حال ندیده بودش و می گفت « من که می دونم سلیقه ی مامانتو....! لازم نیست بگی! نگفته می دونم کیو برات نشون کرده! » و فکر من را کشاند سمت احمد و خانواده ش..... و بلایی که حاج خانوم داشت با جفت دست های خودش، سرم می آورد....... صدای اذان مغرب، هر دو یمان را تکان داد.... و من ایستاده و عمه نشسته، نمازهایمان را خواندیم...... موقع رفتن، برگشتم و برای بار آخر ضریح چوبی را بوسیدم.... اما این بار، چشم هایم را ندوختم به قسمت مردانه..... چشم هایم را انداختم پایین و از ترس اینکه مبادا آن چشم ها موقع بیرون آمدن ، حالا یک در هزار، من را ببیند ، تا وقتی که سوار تاکسی بشویم، سرم را پایین نگه داشتم...

قدم هایم را تند کردم. حداقل حالا که حماقت کرده و نخواسته بودم علی برساندم، باید خودم را تنبیه می کردم.
شاید حالا که بزرگترین حماقت این هفته ام را مرتکب شده بودم، باید قدم هایم را تند تر از اینی که بود می کردم ، تا به کلاس ارگونومی استاد افرش برسم...! باید بی خیال پیاده روهای شلوغ می شدم و راه کنار خیابان را در پیش می گرفتم. از کنار ماشینها می گذشتم و خدا خدا می کردم که فقط، برسم...!!
حتی باید از این گودال بزرگ و پر آب روبه رویم، عبور می کردم.... باید....!! هنوز نرسیده بودم... هنوز نرسیده بودم به گودال پهن و پر آب و گل....هنوز یکی دو متری فاصله داشتم..... که چیزی شبیه به جت از کنارم گذشت و هر چی که آب توی گودال بود، هرچی که گل توی گودال بود رو....، سر تا پایم پاشید.........
ماتم برد...
یخ زدم وسط خیابان.....
بی ملاحظه.....
این تنها کلمه ای بود که از ذهنم گذشت........
چشمم به ماکسیمای تیره بود.... دستم را پشت پلک هایم کشیدم.. خیس.... گونه هایم... خیس.... چادرم.... خیس...........
حتی نایستاد یک عذرخواهی مختصر کند...
پایین چادرم را بالا گرفتم و نگاه زار و نزارم را به خودم دوختم..... این هم از اولین حماقت هفته!
به ساعتم نگاه کردم. هفت و چهل و پنج دقیقه..!! عمرا می رسیدم !! دستم را برای پیکان قراضه ای، بالا بردم. و با عجله از گودال دور شدم تا باز خیس نشم. نشستم صندلی عقب و فکر کردم که همین چند دقیقه پیش، پژویی، جوری از کنارم گذشته که انگار گفته باشه : میگ میگ......................!!!
------------------------
افرَش داشت توضیح می داد و با آن که آنقدر محو درس دادن بود هر از گاهی برمی گشت و چشم غره ای نثار من که دیر رسیده بودم می کرد ، که در با شتاب باز شد و یکی از پسرهای کلاس تا کمر توی چهارچوب، خم شد! لب هایم با دیدنش جمع شد و ته خودکار توی دستم رفت توی دهانم.... استاد ابروهایش را داد بالا... یک نگاه به ساعتش انداخت و یک نگاه به پسر، که موهای به شدت آشفته ش روی پیشانیش را پوشانده بود...! و با لحن توبیخ کننده ای گفت: نیم ساعت از کلاس گذشته، جناب آقای کیانی.....
ته خودکار را بیشتر به لب هایم فشردم و نگاهم از استاد به کیانی و از کیانی به استاد چرخید....
گلچین دم گوشم پچ پچ کرد: موندم تو کار این استاد! اگه می گی دیره، پس چرا هر جلسه راهش می دی!!؟
صدای خنده ی ریز شادی، با اخم استاد به ردیف ما قاطی شد: من که می گم این استاد یه تمایلاتی داره.......
لب هایم و خودکار را، با هم گاز گرفتم..... خدا خفه ت نکنه شادی...!!
کیانی داشت به استاد می گفت: حالا می تونم بشینم؟!
باز گلچین کنار گوشم پچ پچ کرد: بزنم تو دهانش پرروی طلبکارو!!! مـــُــهـــتاد !!!!!
نفهمیدم از کی محو صورت کیانی و آن موهای بهم ریخته اش شدم.... اما وقتی داشت می آمد به طرف ما، تا ردیف اول، روی صندلی خالی جلوی من بشیند، و نگاهش را برنمی داشت، به خودم آمدم.... داغ کردم و سرم را انداختم پایین.... حتی وقتی برگشت تا کیف کج آدیداسش را پشت صندلیش آویزان کند، هنوز نگاه خیره اش را حس می کردم..... سرم را تا آخرین حد ممکن توی مقنعه م فرو بردم و خودم را لعنت کردم..... الان چه فکری می کرد......
بعد از چند ثانیه سکوت، استاد بالاخره درس را ادامه داد و من هم تمام حواسم را دادم به تخته..... تند تند داشتم نت برمی داشتم که حنانه زد به پهلویم... نگاهش کردم... چشم های عسلی خوشگلش را گرد کرد و ابروهایش را هل داد سمت صندلی جلویی.... مسیر نگاهش را گرفتم...... هــــــیـــــــــــــــــ ـــــــــــــن.....!!!!!!!!
زودی چشم هایم را دزدیم و اخم غلیــــــظی به حنانه دادم و برگشتم سمت تخته..... اما به جای خط کج و معوج استاد، فقط طرح نوار ورساچه ی دور لباس زیر کیانی را می دیدم........ فقط..........!!
ازش بدم می آمد، تنفرم بیشتر شد...!!!
با آن بلوز جذب و تنگ سرمه ای که آستین هایش را زده بود بالا و آن طرز نشستن و شلواری که ندیدم، اما مطمئن بودم که مشکل اصلی از آنجاست....!
برای بار چندم لب هایم را گاز گرفتم و نوشته های استاد را یادداشت کردم....
یک ربع نگذشته بود که حس کردم یکی دارد پچ پچ می کند.... سرم را از روی کلاسورم بلند کردم که چشمم افتاد توی چشم کیانی که داشت با حنانه حرف می زد.... اخم هایم رفت توی هم... بدجوری رفت توی هم... خواستم رویم را برگردانم که حنا گفت: خودکار مشکی داری؟
آهسته گفتم:نع!
حنانه خم شد و سوالش را از گلچین و شادی هم پرسید..... جواب هایشان منفی بود.... استاد افرش همان طور که رویش به تخته بود، تذکر به سکوت داد... حنانه آهسته صداش کرد: آقای کیانی....
کیانی چرخید....
حنا پچ پچ کرد: هیشکی نداره... حالا حتما باید مشکی باشه؟؟
نگاهشان نمی کردم....
کیانی تند گفت: به جز مشکی نمی تونم با رنگ دیگه ای بنویسم!!
واااا ؟؟؟؟!!!!
خدا شفایت بدهد..........!!!
همزمان با حرفش، به خاطرش تعجبی که کرده بودم، ناخودآگاه باهاش چشم تو چشم شدم.... تا خواستم نگاهم را ازش برگردانم، چشم های سمجش را هل داد سمت خودکار مشکی توی دستم..... و برنداشت......!
به خودکار که داشتم بی هدف روی کاغذ فشارش می دادم، نگاهش کردم...یعنی چی...؟!!
اخم هایم را کشیدم توی هم و نگاهم را متمرکز کردم روی جزوه ام... ده ثانیه... بیست ثانیه.... نخیـــــــــــــــر.....! سمج تر از این حرف ها بود....! هنوز سنگینی چشم هایش روی خودکار مشکی ام بود.... نگاهش کردم.... با همان اخمی که همیشه موقع دیدنش، می نشست وسط ابرو هایم....با همان اخمی که همیشه موقع شنیدن اسمش، سرازیر می شد به صورتم...... با همان اخمی که.... ، نمی دانستم چرا اینقدر اخمـــــــه..........!!
ابروهایش را کشید بالا.... ابرو های مشکی و پرش را که تا شقیقه هاش امتداد داشت.... ابروها یش را کشید بالا و به خودکارم اشاره کرد..... هـــــِــــــه ! چی فکر کرده بود با خودش؟! فکر کرده بود باید خودکارم را بهش بدهم؟! به خاطر چی؟ بابت چی؟ بابت آن قیافه ی خشن و بوی تند و همیشگی سیگارش، یا ماشین هایی که هر روز یک مدلش را می آورد دانشگاه....؟!! بابت تا کمر چاپلوسی کردن پسرها یا خوش خدمتی دخترها که دم به دم نثارش می شد...؟! باید ازش حساب می بردم...؟؟! عمــــــــــــــری......!!!
گوشه ی لب بالایم به علامت انزجار از فکر هایی که توی سرم وول می خورد، رفت بالا و اخمم، غلیظ تر شد...... یکدفعه صدای حنا، فکر های مسموم من و نگاه طلبکار او را، دَرید.......!
- چیه آقای کیانی؟؟ خودکار ساره رو می خواین؟! خب بده بهشون ساره!!
و یکهو خودکار را از دستم کشید و گذاشت کف دست کیانی!!! احــــــــــــــــــــمــ ـــق !!!
شوکه شدم!!! چشم هایم گرد شد!!! تا خواستم چیزی بگویم، کیانی برگشت و شروع کرد به نت برداشتن از تخته!! برگشتم طرف حنا که از لطفی که به کیانی کرده بود، داشت پرواز می کرد........ لب هایم را جویدم.... « آخه چی به تو بگم من؟!!! »
آرام گفت: گناه داشت بیچاره! فقط با مشکی می تونه بنویسه!
آخ که دلم می خواست با جفت دست هایم خفه اش کنم!!!
دندان هایم را بهم فشار دادم و یواش گفتم: چقده که تو خـــــــــــــــری حنانه!!!!!!
دستش را آرام و با خنده کوبید به گونه اش و ریسه رفت: چه نا پرهیزی کردی تو!!؟؟؟ چرا فحش می دی؟؟؟
فقط توانستم بازویش را از روی چادرش نیشگون بگیرم و بگویم بعدا ترتیب این عمل احمقانه و خودسرانه تو می دم!!!!
کیانی خیلی ریلکس و بی خیال، مشغول نوشتن جزوه بود و هر از گاهی با آن مغز اندازه ی نخودش، جواب سوال های استاد را هم می داد!
تا چند دقیقه نمی توانستم ازش چشم بردارم.... آن هم چه چشمی....! پر از نفرت!!! یعنی ممکن نبود دیگر دستم به آن خودکار بخورد!!! امکان نداشت!!!
یک دفعه سرش را آورد بالا.. کج کرد سمت عقب.... و یک لبخند ژکوند که نه!! یک نیشخند شیطانی تحویلم داد!!!!
آتش گرفتم!!!!
داغ کردم!!!
مقنعه ام را تکان دادم و خودم را باد زدم!!!
ازت متنففففرم!!!
واای!!! خودکار من توی دستشه؟؟؟!!!!
اَ یییییی!!!!!
ازت متنففففرم!....

کلاس که تمام شد، کیانی بی آنکه به روی خودش بیاورد، خودکارم را انداخت توی کیفش و راهش را گرفت و رفت.....
با حرص به حنانه گفتم: کی به تو گفت خودکار منو بدی بهش!!؟؟؟
چشمهای درشتش را درشت کرد، تاج ابروهایش را با معصومیت کشید بالا، و لب برچید: من خواستم کمک کنم.....
گلچین پوفی کشید و دستش را به نشانه ی خاک بر سرت توی هوا تکان داد: موندم تو چجوری دانشگاه قبول شدی با این آی کیوت!!! خنگیااااا!!! می بینی ساره از این خوشش نمیاد، ور داشتی خودکارشو دادی بهش؟؟؟؟
حنانه نالید: به خدا... خب اصلا خودم می رم ازش میگیرم ساره جونی....! ناراحت نباش!
داشت می رفت دنبال کیانی که بازویش را کشیدم: کجا؟؟؟ نمی خواد بری!
شادی با نگاهش ته کلاس را می کاوید... نگاهم را ازش گرفتم و به حنانه گفتم: ولش کن... دارم خودکار...
حنانه باز اصرار کرد: نه بذار برم...
این بار چادرش را محکم گرفتم: حنا جان!!!! بی خیال!! چرا گوش نمی کنی!!؟؟
گلچین به به حرکات حنانه پوزخندی زد و سری تکان داد..... شروع کردم به جمع کردن وسایلم که شادی آهسته و تند گفت: بچه ها من برم کار دارم!! فردا براتون میگم!
و دوید و به دنبال دسته ای از پسر ها از کلاس خارج شد.... من و گلچین شانه ای بالا انداختیم و راه افتادیم که برویم.... حنانه هم تا برسیم در اصلی، از من عذرخواهی می کرد و هی چشمهایش را معصوم می کرد و دل من را سر رحم می آورد.....
حنانه را دوست داشتم..... بی شیله پیله و ساده بود! شاید خیلی بیش تر از این حرف ها، ساده.... صورتش گرد بود و موها و چشمهای روشنی داشت.... مهربان هم بود! فردین بازی هم زیاد درمی آورد! یک وقت ها هم ناجور می رفت روی مغز گلچین و حرصی اش می کرد.....!!
از هم که خداحافظی می کردیم، کیانی و یکی از دختر های هم ورودی خودش از کنارمان رد شدند....
حنانه با لبخندی احمقانه، گلچین با خصومت ، و من مات به پوزخند غلیظ روی لب کیانی نگاه می کردیم...........
امروز چهارشنبه بود....
وای!! چهارشنبه بود؟؟؟!!
قدم هایم را روی زمین کشیدم... قدم هایی که نمی خواستند راه راست خانه را بروند.... قدم هایی که عجیب، میلشان به کج روی بود..... به کج روی.............
همه چیز داشت به سرعت اتفاق می افتاد....
از تمام شدن روز های خوب من و رسیدن به روزهای تلخی که داشت با دست های حاج خانوم رقم می خورد......
انگار قرار بود توی یک روز، نطفه ی یک زندگی، بسته شود!
در را با پشت پا بستم و مقنعه ام را از سرم کشیدم. هیچ کس توی هال نبود. راهم را گرفتم سمت پله ها که حاج خانوم کفگیر بدست، در آستانه ی آشپزخانه ظاهر شد: علیک سلام!
پیشبند سفید بسته بود و می توانستم لکه های قورمه سبزی هزار بار وایتکس خورده را رویش ببینم...
- سلام. خسته نباشید.
- شما خسته نباشی. دیر کردی!؟
- نه.. یکم ترافیک بود...
یک قدم رفتم بالا که صدایش پیچید توی سرم: ساره امشب خانوم شکوهی میانا... برو حمام کن.. یه آبی بخوره به پوستت. خیلی زرد شدی!
زرد شده ام....؟! زرد.....؟! زرد شدن صورتم مهم بود یا خون شدن قلبم......؟!
نمی دانستم.....
هیچی نمی دنستم......
سرم را تکان دادم و دویدم بالا....
کولر را زدم و با همان لباس ها روی تخت رها شدم.... باد خنکش خورد به صورتم.. چشم هایم را بستم... دلم می خواست بخوابم و امشب، بیدار نشوم.... فقط همین امشب را.... زندگی که خوب بود.....! زندگی و زندگی کردن و طعم لحظه ها را چشیدن که خوب بود.....! اگر تلخی حرف های زور و زهرمار بودن تفکرات قدیمی را ازش می گرفتی، اگر می توانستی چشم ببندی روی چیزهایی که دوست نداری، اگر می شد از دایره ای که دور خودت کشیدی پا فراتر نگذاری و با خودت و توی حریم خودت عشق کنی، که زندگی خوب بود.......!!
اگر می شد فکر کنم که می شود توی همین اتاق طبقه بالا که امپراطوری من محسوب می شود، زندگی را زندگی کنم و کاری به کار کسی نداشته باشم، همه چیز خوب بود....
قلب قرمز را از بغل بالشم برداشتم و سرم را فرو بردم میان کرک های نرم و ظریفش... نفس داغم به قلب می خورد و صورتم را داغ می کرد.... تمام ذهنم تاریک شده بود.... امپراطوری من، تاریک شده بود...... به صورت روشن احمد فکر کردم..... به نگاه پایین و یقه ی دیپلماتش.... به موهای خمایی و ریش های مرتبش..... امپراطوریم، هر لحظه تاریک تر می شد..... من باید چی توی احمد پیدا می کردم که ازش خوشم بیاید......؟! چی.... منی که دلم می خواست به حرف های عمه گوش کنم و زن بشوم و روی پای خودم بایستم..... من که دلم می خواست خودم انتخاب کنم.... من که دلم می خواست حالا حالا ها فکر و خیال عاشقی توی مغزم وول نخورد...... من مشکلی با ریش های مرتب و یقه ی دیپلماتش نداشتم....! حتی مشکلی قد متوسطش هم برای من که خودم جز متوسط ها حساب می شدم، مساله ای نبود......! من ، فقط با نخواستنش مشکل داشتم...... با آن حسی که باید از قلب احمد می آمد و می رفت به قلب من و نبود!! باید چی توی احمد پیدا می کردم......؟! چی....
صورت روشن احمد، کم کم نقطه ی کوچکی می شد.... کوچک..... کوچک.....
تمام ذهنم، تاریک شد...... تاریک..........
.
.
.
بدترین قیافه ی ممکن را برای خودم رقم زدم.... اما نمی دانستم چرا با این همه بدترین، با این همه دلگیری، باز هم صورتم آرام بود... مثل باقی وقت ها... مثل همیشه که عمه می گفت ساره بد و خوبش توی دلش ست... که ساره هیچی به صورتش سرایت نمی کند جز لبخند کمرنگ و ملایم همیشگی... که ساره بد دلی نمی آید به صورت سبزه و چشمهای قهوه ای اش..... که ساره........
قوطی آبی کرم نیوآ را باز کردم و یک انگشت مالیدم به صورتم.... نیوآ سیاه می کند پوست آدم را.....! بگذار کمی تیره تر شوم، بلکه بهجت خانوم ازم خوشش نیاید.......!!
با این بدترین قیافه ی ممکن، احمد از من خوشش می اید...؟!
از صورت سبزه و چانه ی کشیده ام.... از چشم های قهوه ای و ساده ام، که ابروهای پر و هشتی کادرشان کرده..... از این گونه های برجسته، که تنها معیار زیبایی صورتم ست...
نه... شاید احمد دختر قد بلند بخواهد!!
شاید خوشش نیاید چادر ساده سرم می کنم....
راستی!! اگر بگوید زیر چادرت روسری رنگی نپوش، نپوشم...؟؟؟
اگر بهجت خانوم بگوید دور استخر و کرال سینه و پشت و پروانه را خط بکش، خط بکشم....؟؟؟
نه..... نه بهجت خانوم من را همین جوری دیده و پسندیده...
احمد هم انگاری همین جوری دیده و پسندیده... به یک نظر حلال......!!
حاج خانوم خودش گفت....
خودش گفت شیفته...
گفته شیفته ی ساره....
شیفته ی ساره.....
خوشش بیاید....؟!
خوشش نیاید......؟!
قوطی آبی رنگ نیوآ را پرت کردم گوشه ی اتاق.....

بدترین لباس ممکن را هم انتخاب کردم. بدترین رنگ ممکن! مشکی!! الان اگر حاج خانوم پایش را می گذاشت توی اتاق، حکم تیرم درآمده بود!! در با صدای بدی باز شد و علی بی اجازه، خودش را انداخت تو! اخم کردم: چرا در نمی زنی؟؟!!
نگاهی به لباس های تنم انداخت و نیشخند زد: با اینا می خوای بری خدمت احمد جون؟؟؟!!!
اعصاب نداشتم، آمده بود پیاده روی........!
بی حوصله نشستم لبه ی تختم: بی خیال علی. اصلا حوصله شوخی ندارم....
رفت سمت کمدم و در حالیکه لباس هایم را زیر و رو می کرد، گفت: فوقش می گی نه دیگه!! این که عزا گرفتن نداره!!!
ندارد؟؟؟ عزا گرفتن ندارد؟؟ نداشت؟؟؟!!! چی می گفت........
بلوز صورتی چرک و شلوار جینی انداخت روی تخت: آدم که به استقبال بدبختی نمی ره!! می ره؟؟
- نه! نمی ره! ولی اگه می تونی، برو این حرف هارو به حاج خانوم بزن!
سرش پایین بود و دست هایش به کمر جین تیره اش.... زیر لب با تمسخر گفت: حاج خانوم......!
چادر سفیدم را پرت کرد طرفم: غصه نخور... بالاخره یه چیزی می شه....!
آره..... بالاخره یک چیزی می شد.....
تا خانواده ی احمد برسند، حاج خانوم آنقدر سر چیدن میوه و تمیز بودن خانه داد و بیداد کرد و آنقدر حرص الکی خورد که حسابی اعصاب من و علی را بهم ریخت. آنقدری که علی رفت توی اتاقش و در را محکم بست! و این یعنی که من پایم را توی مراسم، نمی گذارم!!
کلافه نشستم روی مبل و گفتم: حاج خانوم آخه یه چای ریختن و یه پذیرایی ساده این همه دنگ و فنگ و حرص خوردن داره؟؟ خب قهر کرد علی!!!!
اخم هایش را کشید در هم و رو به آقاجون که همون موقع آمده بود توی هال، گفت: می بینی؟؟ میبینی حاجی؟؟ حرص بخور، زحمت بکش که دخترتو شوهر بدی، تهش همه ازت طلبکار باشن!!!
دخترت را شوهر بدهی؟؟!!!
دارند شوهرم می دهند؟؟؟!!!
موهای تنم راست شد......
کمرم راست شد....
قلبم...

لعنت به این اجبار!.....



ادامه دارد...

قرعه به نام سه نفر20 و اخر

فصل بیست و پنجم


با فریاد و شیونی که از انتهای راهرو شنیدم سرمو از دیواره سرد و بی روحه بیمارستان کشیدم کنار .. همه اومده بودن..
تانیا با گریه و نگاهی سرگردون زل زد تو چشمام و گفت: چی شده؟..تو رو خدا بگو که خواهرم زنده ست..تارااااااا..
با جیغی که کشید یکی از پرستارا به طرفش اومد و اخطار داد که سکوته بیمارستان رو رعایت کنیم..ولی توی اون موقعیت کی به فکره سکوت و این حرفا بود..
خودم ماتم گرفته بودم..باید چکار می کردم؟..انقدر اشک تو چشمام جوشیده بود که شده بود کاسه ی خون..

اینبارترلان زار زد و به طرف در اتاق عمل رفت و برگشت..انگار کنترلی روی رفتارش نداشت..
با صدای خفه و پر از بغضی رو به من گفت: چرا چیزی نمیگی و راحتمون نمی کنی؟..راشاااااا..تارا چش شده؟..بگو که زنده ست..بگو و خلاصمون کن..تو رو خدا بگوووو..

چی باید می گفتم؟..خودمم منتظر بودم دکتر بیاد بیرون و این خبره خوب رو بهمون بده..می دونم زنده می مونه..تارای من زنده ست..من مطمئنم..
رادوین سعی داشت تانیا رو اروم کنه ولی هیچ کدوم یکجا بند نبودن..فقط من عینه چوبه خشک سر جام وایساده بودم..
رایان کنار ترلان که به دیوار تکیه داده بود و گریه می کرد ایستاده بود و زمزمه وار سعی داشت ارومش کنه..

به ساعتم نگه کردم..ساعت ها..دقیقه ها وثانیه ها در گذر بودن ولی چرا انقدر دیر حرکت می کنن؟..مگه اینا نمی دونن که دله من بی قراره؟..مگه این عقربه های لعنتی خبر از دله لامصبه من ندارن؟..
ولی بالاخره تموم شد..در اتاق عمل باز شد و دکتر اهسته بیرون اومد..

نمی دونم چطوری ولی انقدر با شتاب خودمو از دیوار کندم و پرت شدم جلوش که بنده خدا قدم بعدی رو بر نداشت و سر جاش ایستاد..
اشفته حال هر کدوم از ما سوالی ازش می پرسیدیم..ولی صدای من بلندتر بود..خودم اینطور حس می کردم..
- دکتر تارای من چطوره؟..بگید که زنده ست..

دکتر نگاهی به تک تکمون انداخت و نگاش روی من ثابت موند..
حاله زارمون رو که دید گفت: همه تون از بستگانش هستید؟..
کم مونده بود یکی بزنم تو سره خودم 2 تا تو سره اون که اخه لامُروَت الان چه وقته این حرفاست؟..بگو حالش خوبه و راحتمون کن..

همگی سر تکون دادیم و من گفتم: بگید چی شده؟..خواهش می کنم ..
اروم گفت:ارامشتو حفظ کن پسرم..
مکث کرد و ادامه داد: ضربه ی شدیدی به سره بیمار وارد شده..دست و پای راستش از 2 ناحیه شکسته..خداروشکر به دنده هاش اسیبی نرسیده ولی..

بازم سکوت کرد..جونمون رو به لبمون رسوند تا باز به حرف اومد و گفت:ما همه ی تلاشمون رو کردیم..منتهی بیمارتون علائمه حیاتی نرمالی نداره و متاسفانه باید بگم که درحاله حاضر در کما به سر می بره..

مات نگاش کردم..مغزم قفل کرده بود..اصلا نمی فهمیدم چی داره میگه..صدای گریه ی تانیا و ترلان رو که شنیدم لبامو مثله ماهی که تشنه لب به دنباله اب ِ چند بار باز وبسته کردم..
نگاهه مات و سرگردونم و دوختم به دکتر و زمزمه کردم:ک..کم..کما؟..یعنی چی؟..کما یعنی چی؟..چرا کما؟..نه..کما؟..ک..
فهمید حالم خوب نیست..دستاشو کمی اورد بالا و گفت: اروم باش پسرم..اروم باش..تو که وضعِت از این خانما بدتره..
داد زدم: بگو کما چیه؟..یعنی چی که رفته تو کما؟..بگو دکتر..بگو این کمای لعنتی چیه؟..حالش خوب میشه؟..

پرستاری که کنارش ایستاده بود خواست اعتراض کنه ولی دکتر دستشو بلند کرد و رو به من گفت: پسرم من برات توضیح میدم..اینجا که نمیشه..بیا اتاقم..

راه افتاد..ناخداگاه دنبالش رفتم..نگام خشک شده به اون بود و قدمام هماهنگ با قدم های دکتر برداشته می شد..
باید می فهمیدم حالش چطوره..زنده ست..اره راشا..مطمئن باش تارا زنده ست..
*******************
دکتر سعی کرد اروم وشمرده برام توضیح بده که وضعیته تارا در چه حده..
دخترا هم می خواستن بیان تو ولی نذاشتم..با گریه و زاری که راه انداخته بودن تمرکز نداشتم بفهمم دکتر چی میگه..گفتم بیرون باشن بعد خودم بهشون میگم حالش چطوره..

-- کما یک حالت ِعدم هوشیاری عمیق و طولانی ِ که در اثر اختلال عملکرد هر دو نیمکره ی مغز یا مراکز و سیستم های مسئول هوشیاری ایجاد میشه..به غیر از کمای کامل.. حالات خفیف تر کاهش سطح هوشیاری مثل حالت نیمه کما و خواب آلودگی ِ شدید هم ممکنه اتفاق بیافته..و فعلا بیماره شما طبقه تشخیصه من در کمای کامل به سر می بره..و این شانس ازش گرفته شده ..متاسفم پسرم..فقط می تونم بگم که براش دعا کنید..من و همکارانم هر کاری که از دستمون بر بیاد دریغ نمی کنیم..ولی علم پزشکی هم در این زمینه نمی تونه کاری بکنه..در درجه ی اول خدا و بعد هم ما وسیله میشیم و برای نجات جونش هر کاری انجام میدیم..مطمئن باش پسرم..

میانه حرفش پریدم و بیتوجه به اینکه داره چی میگه تند گفتم: فقط بهم بگین که زنده می مونه یا نه؟..شانسش چقدره؟..همین و می خوام بدونم..

نفسشو اروم داد بیرون..سرشو کمی تکون داد و به انگشتاش که روی میز در هم گره کرده بود نگاه کرد..چرا هیچی نمیگه؟..د بگو لعنتی..مگه نمی بینی دارم عذاب می کشم؟..

-- بعضی از کماها قابل برگشت هستن ..مثل کماهای ناشی از اختلالات متابولیک و بعضی از کماهای ناشی از ضربه های مغزی که میزان آسیب کمتری به بافت مغزی رسونده باشه..ما هم امیدواریم بیمارتون در همین حد بمونه و یا بهبودی حاصل بشه..وگرنه..
-وگرنه چی دکتر؟..
-- اگر احتمال ِ این رو پیدا کنه که خون رسانی به مغز متوقف بشه.. مغز تمام کارکرد ِ خود رو از دست بده و دچار تخریب غیر قابل برگشت بشه. و همینطور ما بتدریج در طی چند روز آینده تغییره چشمگیری در علائم حیاتیش مشاهده نکنیم اونوقت..بیمارتون به مرگ مغزی دچار میشه..در اون صورت فقط می تونیم اکسیژنش رو با دستگاه تامین کنیم..دیگه کاری ازمون ساخته نیست..فقط دعا کنید به اون مرحله نرسه..

حس می کردم اتاق با همه ی دم ودستگاش داره دور سرم می چرخه..
خدایا اینا دیگه چیه که دارم می شنوم؟..نه این امکان نداره..تارای من زنده ست و زنده هم می مونه..اون می تونه..می مونه..تارای من زنده می مونه..
حس کردم چشمام داره سیاهی میره..ولی خودمو کنترل کردم و نفهمیدم چطوری اومدم بیرون..
همه دوره م کردن که بفهمن دکترچی گفته..و من فقط یه کلمه از دهنم اومد بیرون « کما » بعد هم دیگه نفهمیدم چی شد..تنم یخ بست وبی حس شدم..

 

 

 

 

تانیا و ترلان توی محوطه ی بیمارستان نشسته بودند..10 روز گذشته بود ولی تارا همچنان در همان وضعیت به سر می برد..
تانیا نفسش را همراه با آه بیرون داد و با بغض گفت: می ترسم ترلان..
--از چی؟..
- شماها یه جورایی دسته من امانتین ..می ترسم..می ترسم تارا خدایی نکرده چیزیش بشه و ..
--هیسسسسسس تانیا خواهش می کنم تمومش کن..
همراه با گریه ادامه داد: خدا اون روز و نیاره..تارا هیچیش نمیشه..

همانطور که جملاتش را زیر لب زمزمه می کرد رو به اسمان کرد و گفت: خدا نمیذاره که چیزیش بشه..بابا و مامان از اونجا هواشو دارن..

تانیا هم به اسمان نگاه کرد..قطره اشکی از چشمانش چکید..و همزمان قطره ای باران به روی گونه ش نشست..چشمانش را بست..قطرات باران نرم و ارام بر روی صورتشان می نشست..
دلشان گرفته بود و اسمان بارانی..گویی او هم دلگیربود..
از چه چیز؟..شاید ازاینکه امشب شب ِهشتم ماه محرم بود..از شب پنجم تا به الان باران نم نم شروع به باریدن کرده بود..
شب ها اسمان می غرید وبا بارشش دله درد دیده ی انان را نا ارام می کرد..
********************
" راشا"

دستشو تو دستم گرفتم..2 تا پرستار داشتن دستگاهها رو چک می کردن..نگام به صورته رنگ پرده ی تارا بود ولی صداشون رو می شنیدم..

--من دیگه کاری ندارم..
--کجا میری؟..
--نمازخونه..امشب شبه تاسوعاست..
--اره می دونم..منم تا نیم ساعت دیگه میام..به چند تا از بیمارا باید سر بزنم..یکی دوتا هم تزریق دارم..
--پس صبر می کنم با هم بریم..
--باشه..ای کاش امشب خونه بودم..بابام هیئت داره..
--پس نذری پزون داشتین؟..
--اره..ولی حیف که نیستم..

بعد هم از اتاق رفتن بیرون..به ساعتم نگاه کردم..9/5 شب بود..توی این مدت نه غذای درست و حسابی خورده بودم نه استراحت کرده بودم..حالم زار بود و رنگم پریده..
نگام فقط تارا رو می دید و کلامم اسمه اون بود..وقتایی هم که بهم اجازه ی ورود نمی دادن می رفتم نمازخونه ..انقدر دعا و گریه می کردم که همونجا بی حال می افتادم..

دلمو صاف کرده بودم..با خودم..با خدا..توی این شب ها ذکرم امام حسین بود و درخواستم شفای تارا.. ادم مذهبی نبودم..یادم نمیاد اخرین بار کی نماز خوندم..ولی ادم بودم..ازهمه مهمتر مسلمون بودم و همیشه اینو قبول داشتم..

خدایا چرا وقتی به دره بسته می خوریم..چرا وقتی محتاجت میشیم یادمون میافته اون بالا خدایی هم هست که چشمش به دله بنده هاشه؟..
چرا تو رو یادمون میره که حالا اینطوری و توی این شرایط بخوای ازمایشمون کنی؟..بفهمی که هنوز بنده ت هستیم؟..فراموشت نکردیم؟..
فراموشت نکردم خدا..از یادم نرفتی..ولی بهم تلنگر زدی..بدجور هم تلنگر زدی..
این رسمش بود؟..خدایا این راهش بود؟..قربونت برم می زدی ولی نه از ریشه..این جسمه شکسته و روحه عذاب کشیده دیگه به چه دردت می خوره؟..جسمم خورد شده..دیگه روح برام نمونده..اگه هم باشه نابود شده..


« آهنگ (بهش بگو) از حامد محضر نیا »

یکی از ما دوتا باید بمونه
تو میری وسفر باشه به کامت
دعای من همیشه پشته راته
تو که این «قرعه» افتاده به نامت

نمی دونم چه فرقی بین ما بود
ولی صبر ِ دلم اندازه داره
تو میری و دله من عاشقونه
تمومه لحظه ها رو می شماره

بهش بگو دلم می خواد منم مسافرش باشم
تمومه دلخوشیم اینه یه روزی زائرش باشم
بهش بگو یکی اینجاست که از این زندگی سیره
اگه راهش ندی اخر از این دلتنگی می میره

کناره گنبدش یاده منم باش
بهش بگو یکی خیلی غریبه
دلش تنگه برای دیدنه تو
همه ش بیتابه بوی عطره سیب ِ

همون دیوونه ای که عاشقت بود
بهش بگو دیگه طاقت نداره
با اینکه عمرش و پای تو سر کرد
داره از دوری ِ تو کم میاره


رفتم کنار پنجره..هیئت امام حسین سر تا سر خیابون ایستاده بودن و سینه می زدن..از همون بالا می دیدم که نصفه بیشترشون زنجیرزنن و زیر اون بارون به شونه وسینه ی خودشون می زدن و عزاداری می کردن..
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید..تلاشی برای پاک کردنش نکردم..برگشتم که..
******************
رو به پرستار و دکتر داد زدم: اون تو کما نیست..اگه هست پس چرا چشماش بازه؟..داره منو می بینه..
دکتر سعی داشت ارومم کنه..ولی من اتیش گرفته بودم..این مدت انقدر اعصابم ضعیف شده بود که تقی به توقی می خورد کنترلمو از دست می دادم..

دکتر اروم گفت:به این مرحله میگن زندگی نباتی پسرم..اون هنوز تو کماست..
فریاد زدم: زندگی نباتی دیگه چه کوفتیه؟..مگه اومدی بقالی دکتر؟..من از این اصطلاحاته کوفتیه شماها هیچی سر در نمیارم..فقط بهم بگین اون خوب شده..همین و بس..
--مشکل اینجاست که اون هنوز خوب نشده..فقط از وضعیتی که داشته میشه گفت شاید بهتر شده..
-خب همین دیگه..خوب شده..

لبخند کمرنگی زد و سرشو تکون داد..
--اروم باش پسرم..خوب گوش کن ببین چی میگم بعد هرچی خواستی بگو من می شنوم..
ببین این وضعیت تقریبا همیشه در پی کما رخ میده.. با اینکه شخص بیدار بنظر می رسه و دارای یه سری حرکات غیر ارادی اعضای بدن هست هیچ عملکرد ذهنی و شناختی نداره..به نظر هوشیاره بدون اینکه بتونه با محیط اطرافش ارتباط برقرار کنه..این می تونه هم خوب باشه و هم بد..بستگی داره..اینکه بیمار رو به بهبودیه یا اینکه ..
درهر صورت ما امیدومون رو از دست نمیدیم..چون علائمه حیاتیش تغییره چشمگیری داشته..این یعنی اینکه می تونیم امیدوار باشیم که بیمارتون دچار مرگ مغزی نمیشه..باز هم میگم توکلت به خدا باشه..ما هم هرکاری که بتونیم انجام میدیم..

از اتاق رفت بیرون..ترلان و تانیا بالا سرش ایستادن..
پرستار: لطفا اطرافه بیمار رو خلوت کنید..
سرمو تکون دادم..دوست داشتم باهاش تنها باشم..ولی نمی شد..
******************
امشب شب عاشورا بود..از صبح هوا گرفته بود و از ساعت 7 امشب شروع به باریدن کرده بود..شدتش حتی از دیشب هم بیشتر بود..
دیگه طاقت نیاوردم..امشب باید می رفتم..
ساعت 10 بود ..صداشون رو خیلی اهسته می شنیدم..رفتم تو محوطه..دیدم که تانیا و ترلان ایستادن و با گریه به هیئت نگاه می کنن..
چندتا از پرستارا و کارکنان بیمارستان هم بیرون بودن.. رادوین و رایان رو ندیدم..
بی توجه به بقیه رفتم جلو..از در بیمارستان رفتم بیرون و قاطی جمعیت شدم..شدت بارون زیاد شده بود..
صدای «یاحسین» گفتنشون تو سرم می پیچید..
بینشون ایستاده بودم و سینه می زدم..خیابون شلوغ شده بود..از گوشه و کنار صدای گریه می اومد و صدای بلنده « یـــا حســـیــن »سراسر خیابون و اون محله رو پر کرده بود..
از ته دل اسمشو صدا زدم..نذر کردم..خدا رو صدا زدم و به حسین قسمش دادم..تارا رو ازشون می خواستم..سلامتیش و..

دستی روی شونه م نشست..برگشتم ..رادوین و رایان با لباس مشکی کنارم ایستاده بودن..رایان یه زنجیر گرفت جلوم..ازش گرفتم..
رفتم تو هیئته زنجیرزنا ایستادم..هماهنگ با بقیه زنجیر می زدم و زیر اون بارون اشک می ریختم..
کسی نمی دید که اینا اشکه..می گفتن بارونه که صورتشو خیس کرده..کسی از حاله دلم خبر نداشت..فقط خدا می دونست و صاحبه این عزا..
تو دلم هق هق می کردم..چشمام می سوخت..سرمو رو به اسمون بلند کرده بودم و تو دلم ضَجه می زدم..

 

 

 

 

خدایا منم بنده تم..منو هم ببین..
درسته که نماز نمی خونم و کمتر یادت می کردم..ولی خداجون کَرَمِت و شُکر ..مسلمونی و ایمانه منو توی اینا نبین..
دلم باهات صافه خدا..ته دلم ازت حاجتمو می خوام..دست ِرد به سینه م نزن..حالا که اومدم پیشت..حالا که فهمیدم نباید هیچ وقت فراموشت کنم تو فراموشم نکن..
خدایا نماز نمی خونم ولی کافر نیستم..قبولت دارم چون ایمانمو هیچ وقت از دست ندادم..پس تنهام نذار خدا..تارای منو بهم برگردون..
دوستش دارم..خودت می دونی که از ته دل می خوامش نه از روی هوس..
تو عمرم گناه زیاد کردم..منکرش نمیشم..ولی مگه تو بخشنده نیستی؟..تو بزرگی منه کوچیک و ببخش..تو که رحیمی منه خطا کار رو ببخش..نذار قلبم بشکنه..
عشقم مثله یه تیکه گوشت ِ بی جون روی تخت ِ بیمارستان افتاده..منم اینجام..جلوی تو..وسطه دسته ی عزاداره حسینت..دارم التماست می کنم خدا..دارم قلبمو زلال می کنم تا بتونی نگام کنی..دارم از ندامتم پیشت حرف می زنم تا ببینی که منم بنده تم..
تو رو به آقا امام حسین..به این شب و به صاحبانه این عزا قسم میدم تارای منو بهم برگردون..بهم برش گردون خدا..تو می تونی..همه میگن که تو می تونی و منم میگم..خدایا ..نجاتش بده..نذار هم اون عذاب بکشه و هم من..نذار خدا..نذار..
*****************
تانیا با هق هق رو به ترلان گفت: می بینی راشا داره با خودش چکار می کنه؟..
ترلان لبانش را از زور بغض به روی هم فشرد ..
--اره..انقدر زنجیر زده که حس می کنم دستش دیگه جون نداره..
-- ولی طاقت میاره..می دونم که خدا امشب صدای «یاحسین»گفتنش رو می شنوه..

ترلان گریه کرد..اشک ریخت و سرش را تکان داد ..
--خدا امشب صدای همه ی ما رو می شنوه..من..تو..راشا که اینطور زیر بارون وایساده و به سر و سینه ش می زنه..هیچ فکر نمی کردم انقدر عاشقه تارا باشه..
تانیا با چشمانه مملو از اشک نگاهش کرد..
--حال ِ دله یه عاشق رو فقط معشوقش می فهمه..الان فقط تاراست که می تونه بفهمه راشا تا چقدر داره عذاب می کشه..

رادوین و رایان کنارشان ایستادند..تانیا رو به رادوین کرد وگفت: شرمم میشه..اینکه ما هیچ کدوم نماز نمی خونیم..ولی اینطور اینجا وایسادیم و به «یاحسین» گفتنه این مردم نگاه می کنیم و اشک می ریزیم..

رادوین که چشمانش سرخ شده بود..انگشتانش را به روی انها گذاشت و فشرد..
به تانیا نگاه کرد..با صدایی بم و گرفته که نشان از بغض ِ گلویش داشت گفت:اینو نگو تانیا..ماها درسته نماز نمی خونیم ولی خد ارو که می شناسیم..همین که قبولش داریم و هنوز ایمان ِ درونیمون قرص و پا برجاست مهمه..وگرنه همه ی ما می دونیم هستن ادمایی که نماز ِ اول وقتشون قضا نمیشه..ذکر ِ «الله» و نذری هر ساله یادشون نمیره..ولی پشته همین نمازی که می خونن کارهاشون رو مخفی می کنن..کارهایی که نه من و نه تو می تونیم انجامشون بدیم و نه بهشون حتی فکر کنیم..اون مسلمونی قبوله؟..اونی که اسمش مسلمونیه..اونی که نماز می خونی ولی حرمته نماز رو می شکنی..

بغضش را قورت داد..چشمانش را بست وباز کرد..نگاهی به جمعیت انداخت ..نگاهش روی راشا که با چشمانه بسته صورتش را رو به اسمان گرفته بود و محکم به روی شانه ش زنجیر می زد ثابت ماند..

ادامه داد: اشتباه نکن تانیا..ایمانه قوی رو این ادم داره..دله پاک و بی ریا ماله این ادمه..نگاش کن..راشا جلوی روته ببینش..اگه خدا رو قبول نداشت اینطور اینجا نمی ایستاد..زیر این بارون دلشو صاف نمی کرد..تانیا اگه راشا با اینکه نمازخون نیست ایمان نداشت می گفت تارا خوب میشه حتی اگه خدا نخواد..تارا باید خوب بشه چون من می خوام..ادمه بی ایمان اینطور میگه..ولی نگاه کن ببین راشا واسه کی داره زنجیر می زنه؟..از کی داره کمک می خواد؟..واسه چی داره تو دلش این همه غصه تلنبار می کنه؟..

رایان میان حرفش امد..اشکانش را پاک کرد و بغض دار گفت: جوابش پیشه منه..(تارا..خدا..و عشق)..
رادوین نگاهش کرد..سرش را تکان داد و قطره اشکی که از گوشه ی چشمش جاری شده بود را با نوک انگشتش زدود..
*********************
"راشا"

با امروز دقیقا 20 روز گذشته بود..از پرستارخواستم پیشش بمونم..گفت فقط چند دقیقه..
لبامو بردم زیر گوشش..زمزمه کردم: تارایی..عزیزدلم..می دونم صدامو می شنوی..خانمی 20 روز گذشته.. بس نیست؟..چرا بیدار نمیشی؟..می دونم خوابی..اره..یه خوابه اروم و پر از رویاهای قشنگ..می دونم به زودی از این خوابه رویایی بیدار میشی..قلبم میگه تارای تو برمی گرده..این روشنایی که تو قلبمه امیدوارم می کنه..
همراه با بغض با صدایی لرزان براش اروم خوندم..


« آهنگ (فرشته) از علی باقری»

وقتی یه مرد زمینی عاشق فرشته میشه

توی تقدیرش همیشه بی کسی نوشته میشه

دل نا امیدم هر شب رو به اسمون میشینه

از خدا میخواد فرشتش حتی خواب بد نبینه



اشک می ریختم..بغض ِ صدام بیشتر شده بود..ولی بازم براش خوندم..می خوندم که اروم بشه..شاید هم می خواستم قلبه بی قراره خودمو اروم کنم..


اسمون دلت نگیره باز نیاد بارون تازه

میباری اروم ببار که یه فرشته خواب نازه

اسمون دلت نگیره باز نیاد بارون تازه

میباری اروم ببار که یه فرشته خواب نازه



تو دلم هق هق می کردم..ولی صورتم غرق در اشک بود..چشمامو بسته بودم و زیر گوشش عاشقانه می خوندم..


شر شره اشکاتو بپا که تو صورتش نشینه

یه فرشته اشتباهی جای اسمون زمینه

خیلی سخته که یه ادم عاشق فرشته باشه

نه بتونه باهاش بمون نه بشه ازش جدا شه


خدایـــا فرشته م و نجات بده..

 

 

 

 

 

-- راشا میشه یواشتر بری؟..
نگاش کردم..خندون و با شیطنت گفتم: نُچ..خیر ِ سرم امشب شبه عروسیمونه بذار این هیجانه لامصبی که سره دلم قلمبه شده رو یه جا خالیش کنم ..
خندید: خب نمیشه یواش یواش خالیش کنی؟..
- نه اونجوری صفایی نداره..
--ولی برف نشسته رو زمین..لغزنده ست..یه وقت خدایی نکرده..

نذاشتم ادامه بده..دیگه زمانه غم و غصه تموم شده بود..الان باید شاد می بودیم..شادیی که خدا بهم برگردونده بود..
دستشو گرفتم تو دستم و در حالی که حواسم به جاده بود گفتم: تا وقتی تو پیشمی که نمیذارم اتفاقی بیافته گلم..

نگاش کردم..لبخنده نازی تحویلم داد که دلم براش ضعف رفت..با شیطنت نگاش کردم که چپ چپ نگام کرد و خندید..

2 ماه از اون شبه تلخ و پر از غم می گذشت..دکتر گفته بود که امکانش کمه تارا برگرده..کسی که تو مرحله ی زندگی نباتیه راهه برگشتش به چند درصد هم نیست..یعنی یه جورایی اب ِ پاکی رو ریخته بود رو دستم..
این وضعمو بدتر کرده بود..2 شب گذشت و من تو نمازخونه خواب بودم که خوابشودیدم....دستای همو گرفته بودیم و قدم می زدیم..اطرافمون رو مه ِ کمی گرفته بود ولی هنوز هم سرسبزی اونجا خیره کننده بود..

( -- ازاینکه پیشتم خوشحالم ..
- منم همینطور گلم..نمی دونی چه دورانه سختی بود..
-- و الان کنارتم..
-اره.. هستی..
--از اینکه برگشتم خوشحالی؟..
-خیلی ..
خندید..)

از صدای خنده ش که هنوز تو گوشام صدا می کرد از خواب پریدم..ولی وقتی دیدم پیشم نیست دلم گرفت..و فردای اون روز..راس ساعته 10 صبح تارای من برگشت..خدا اونو بهم برگردوند..بالاخره نتیجه ی اون همه دعا..راز ونیاز با خدا رو دیدم..
مردمکه چشماش حرکت کرد و زیر لب اسممو صدا زد..
تارا همه ی دنیای من بود..و خدا اون روز دنیا رو دو دستی بهم بخشید..خوشحال بودم..جوری که لحظه ای روی پا بند نبودم..
و امشب..شبه عروسیمون بود..عروسی من و تارا.. 
و همچنین ..
رادوین با تانیا..و رایان و ترلان..
******************
اقای شیبانی برای عرض تبریک و سلام و احوال پرسی جلوی هر 6 نفر عروس و داماد ایستاد..بعد از صحبت های معمول رایان همراه با لبخند گفت: اقای شیبانی می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟..چون بدجور ذهنه من و بقیه رو درگیر ِ خودش کرده..
اقای شیبانی با خوشرویی جوابش را داد: بله پسرم بپرس..
رایان نگاهی به بقیه انداخت و رو به اقای شیبانی گفت: راستش ما 6 نفر هنوز نتونستیم درک کنیم که چرا پدرامون موضوعه اون ویلا رو از ما مخفی کردن..یعنی یه جورایی برامون قابل قبول نیست..چون فکر نمی کنم موضوعه مهمی بوده باشه که بخواد سکرت بمونه..

اقای شیبانی ارام و متین خندید..سرش را تکان داد و گفت: می دونستم بالاخره این سوال براتون پیش میاد..همون اول هم فکر می کنم در این مورد ازم پرسیدید..ولی من جوابی ندادم..خواستم مدتی که اونجا موندید خودتون کم کم متوجه قضایا بشید..

و نگاهه متعجبه انها را که دید ادامه داد: فکر می کنم توی این مدت خسرو رو خیلی خوب شناخته باشید..اقای کیهانی از همه چیز با خبر بود..هم از کارهای خسرو و هم از خرابکاری های روهان..ولی زمانی این رو فهمید که دیگه دیر شده بود و عمرشون به دنیا نموند..
پدرای شما برای اینکه خسرو از موضوعه ویلا با خبر نشه اون رو مخفی نگه داشتن..فقط عمه خانم بود که خبر داشت..اقای کیهانی می دونست خسرو با علم به اینکه چنین ویلایی وجود داره دست به کار میشه و به بهانه ی سهم الارث نیمی از اونجا رو تصاحب می کنه..ایشون هر چقدرکه سهمه خسرو از ویلا می شد رو نقدا به حسابشون واریز کرده بودند..ولی هیچ وقت نگفتن که این پول از بابته چیه..
خسرو هم فکر می کرد باقی مونده ی ارثیه ای ِ که بهش تعلق می گیره..و به این شکل ویلا از همگان مخفی باقی موند و در اخر قسمته شما 6 نفر شد..راستی شنیدم همه تون می خواین اونجا زندگی کنید درسته؟..
همگی با لبخند نگاهی به یکدیگر انداختند و سرتکان دادند..
-- این عالیه..ولی تو 2 تا ویلا چطور می خواین زندگی کنید؟..

رادوین لبخند زد و در جواب اقای شیبانی گفت: تصمیم گرفتیم درست کناره اون دوتا ویلا یه ویلای دیگه هم بسازیم که هر سه تا خانواه پیشه هم باشیم..

اقای شیبانی همراه با لبخند سری تکان داد ..
******************
تو مسیر ویلا بودند..
تارا رو به راشا کرد وگفت: باورم نمیشه امشب شبه عروسیمون بود..یعنی همه چی تموم شد؟..
راشا خندید ..
--چی رو تموم شد؟..تازه از فردا همه چی شروع میشه خانمی..کجای کاری؟..

تارا هم خندید..بعد از سکوته کوتاهی گفت: راشا هر وقت یاده اون موقع ها و اون شب میافتم ترس وجودمو بر می داره..
راشا چشمانش را باریک کرد وگفت: کدوم شب؟..
--همون شبه تصادف..خیلی بد بود..

نفس عمیق کشید..ارام گفت: اره..برای من که یه عمر گذشت..توی همون چند شبه اول حس می کردم 10 سال از عمرم تموم شد..مرگ رو به چشم دیدم..
تارا اخم کرد:خدا نکنه تو چیزیت بشه..وقتی بهم گفتی اون شب که حقیقت رو فهمیدم و گفتم ازت متنفرم رفتی رگتو زدی نمی دونی چه حاله بدی بهم دست داد..
-پس ای کاش بهت نمی گفتم..
تارا چشم غره رفت که راشا هم خندید..

--دیگه خبری از اون دختره..پریا نشد؟..
راشا نگاهش کرد..تارا کاملا بی تفاوت بود..
- نه..دیگه نمیاد موسسه..
تارا هم نگاهش کرد..راشا با عشق به رویش لبخند زد..

و با همون لبخند کلافه سرش رو تکون داد و اروم زد رو فرمون ..
- هر چی تندتر میرم بازم نمی رسیم..انگار این جاده یه امشب رو قصد نداره تموم بشه..
--جاده که تموم نمیشه..جنابعالی کم طاقتی..
راشا شیطون خندید و گفت: کم طاقته چی؟..

تارا که تازه فهمیده بود چی گفته با گونه های سرخ شده از شرم صورتشو برگردوند و درحالی که سعی داشت لبخندش و مخفی کند زیر لب چیزی گفت که راشا نشنید..
راشا غش غش خندید..و بعد از چند لحظه گفت: با جک و جونورات می خوای چکار کنی خانمم؟..
تارا لب ورچید و نگاهش کرد: تو هم باهاشون مشکل داری؟..
-اوه اوه..چه جوووووووورم..بدت نیاد عزیزم ولی من زیاد از حیوونا خوشم نمیاد..مخصوصا اگه وحشی باشن..
--ولی این بیچاره ها که وحشی نیستن..
-هستن..نمونه ش همون ماره بی ریخت و خوشگلت..
خندید: اگه بی ریخته پس چرا میگی خوشگل؟..
-میگم بی ریخت چون از دیده من هم سطح با هیولاست..بعد که گفتم خوشگل واسه خاطره تو گفتم که خوشت بیاد..
--پس نه میذاری سیخ بسوزه نه کباب اره؟..
-- دقیــــقا..

تارا مکث کرد و گفت: قصد داشتم اگه موافقت نکردی بذارمشون خونه ی خودمون..منظورم خونه ی پدریه..اونجا بهشون می رسن..چطوره؟..
-از هیچی بهتره..کلا بی خیالشون بشی که دیگه چه بهتر..

اینبار تارا با شیطنت و سرتقی خندید و گفت: نُچ..دوست دارم با عشقم باشم..ولی از حیوونا هم خوشم میاد..
راشا به ظاهر خود را ناراحت نشان داد: حتی بیشتر از من؟..
تارا تند گفت: نه به خدا..اص..اصلا می دونی چیه؟..همین فردا میدم ببری تحویله باغ وحش بدیشون..هیچ کدوم از اونا برام مهم نیستن..فقط تو رو می خوام..تویی که برام بالاترین اهمیت رو داری..

راشا خندید ..
- باشه فدات شم..داشتم سر به سرت میذاشتم..من مخالفتی ندارم..همون خونه ی خودتون باشه بهتره..
--اما اگه می خوای..
-نه گلم..من فقط تو رو می خوام..هرکاری هم که بخوای انجام بدی و هر تصمیمی که بگیری منم بهش احترام میذارم..
و بلندتر گفت:شرطه اوله یه زندگی خوب و سراسر خوشبختی چیه؟..
خندید..هر دو همزمان گفتند: احترام به علایق و سلیقه های همدیگه..
- آی قربونه تو خانمی خودم که درهمه حال با هم تفاهم داریم..

دستش و تو دست گرفت و پشتش رو به نرمی بوسیدم..به روی لبام هاشون لبخند بود..لبخندی که هرگز محو شدنی نبود..

شیشه ی پنجره رو پایین داد..ماشین رادوین و رایان هم دو طرفشان در حرکت بودند..راشا دستشو برد بیرون و بلند داد زد: خداجون چاکرتـــــم..نوکرتـــــم..
قربونت برم خدااااااااا..
و پشت سر هم شروع کرد به بوق زدن..
******************
بخش آخر..«روز سیزده بدر»

راشا: باز تو این سبد و بلند کردی؟..میگم دست نزن بگو چشم..مگه نمی بینی سنگینه؟..
تارا صاف ایستاد..
- ای بابا..خیلی خب..خوبه حامله نیستم..
با شیطنت نگاهش کرد : شایدم باشی..کار از محکم کاری عیب نمی کنه..

تارا چپ چپ نگاش کرد که راشا خندید و گفت: چشماتو که چپ می کنی خوشگل تر میشی..می دونی الان با خودم چی می گفتم؟..
تارا با اشتیاق نگاهش کرد وگفت: چی؟..
راشا ریلکس گفت: ای کاش همیشه چشمات همینجوری چپ می موند..
تارا با حرص دندان هایش را روی هم سایید و همراه با ناز به شوخی زد به بازوی راشا و گفت: مرض..دیوونه..
راشا عاشقانه بهش نزدیک شد و نجوا کرد: دیووووونتم هستیم..خاطرخواتیمممممم به مولا..پاتو ورداری ما رو اون زیر میرا می بینی..

تارا دیگه کنترلی روی خود نداشت و قهقهه می زد..ولی نرمی لبهای راشا که به روی لبهاش نشست ادامه ی قهقهه ش را قورت داد..با اینکه داشت لذت میبرد کمی خودشو کشید کنار..نگاهی به اونطرفه ماشین انداخت و بعد هم زل زد تو چشمای خمار شده ی راشا..
-- نکن راشا.. بچه ها میان می بینن خوب نیست..

راشا بازوش و گرفت وبی هوا کشید تو بغلش..همونطور که می بوسیدش گفت: چی رو خوب نیست؟..ضد حال نزن خانمی بذار به کار و بدبختیمون برسم..
با خنده درحالی که تقلا می کرد گفت: خب برس مگه من حرفی زدم؟..میگم اینجا جاش نیست..

بوسه ی ریزی روی لباش نشوند وبا لحنه بامزه ای گفت: همه جا زمینه خداست..من و تو هم که زن وشوهریم و بنده هاش ..پس کی به کیه؟..
خندید..پشت ماشین ایستاده بودند و به اونطرف دید نداشت..
اینبار با ناز تقلا می کرد که راشا زیر گردنشو بوسید و با گرمای خاصی زمزمه کرد: وقتی میگی نکن.. هی دلم می خواد ب..
تارا میان حرفش پرید و تند گفت: راشا انگار یکی داره میاد..به خدا صدای پا شنیدم..
راشا اروم رهایش کرد..هر دو نفس نفس می زدند..راشا دستی به گردنش کشید و نفسش را بیرون داد..ولی باز هم طاقت نیاورد ..صورت تارا رو با دستاش قاب گرفت و در اخر محکم گونه ش رو بوسید..

صدای رادوین را شنیدند: شماها که هنوز اینجایین..
راشا: پس باید کجا باشیم؟..
--بیاین اونطرف چادر زدیم..خیلی با صفاست..
تارا سرش را زیر انداخت و جلو افتاد..راشا هم با لبخند پشت سرش رفت..
**********************
رادوین: خب حالا که همگی کیفتون کوکه بهتره راشا هم یه دهن برامون بخونه هم گیتار بزنه که الان وقتشه..
صدای دست و جیغ و هورای بقیه به هوا رفت..
راشا گیتارش رو برداشت..دست تارا رو گرفت و کشید سمته خودش..تارا با خجالت کنارش نشست..انگشتانه راشا به نرمی روی تارهای گیتار لغزید..

-وقتی شروع کردم به خوندن همگی همراهیم کنیدا..تنهام بذارید ادامه ش و نمی خونم..
رایان: باشه بابا ناز نکن بخون..

راشا با لبخند شروع به زدن و خواندن کرد..
تانیا کناره رادوین نشسته بود و دستش را دور بازوی او حلقه کرده بود..
ترلان و رایان هم دست تو دسته یکدیگر کنار هم نشسته بودند..ترلان سرش را خم کرده بود و روی شانه ی رایان گذاشته بود..

و تارا با نگاهی عاشق به صورته راشا خیره شده بود و راشا هم همراه با نواختن و خواندن نگاهه نوازشگرانه و خالصش را نثاره وجوده یگانه عشقش..تارا می کرد..

« آهنگ (عاشقتم) از سیروان خسروی و امید حاجیلی »

کی مثل من .. میتونه اینقدر عاشقت باشه

بگو کی غیرِ من .. تهِ تهِ دلت تا ابد جاشه

باورش سخته امّا .. میتونی بفهمی از حرفام

که اگه نباشی مـــن .. همیشه بدونِ تو تنهام

اگه بدونی که چقدرعاشقتم


میدونی احساسم به تو .. عزیزِ من خاصّــــه

دیوونتم .. داشتنه تو با تو بودن واسه ی من شانس ِ

عاشقتم


میدونی احساسم به تو ..عزیزِ من خاصّــــه

دیوونتم .. داشتنه تو با تو بودن واسه ی من شانس ِ


اگه تو بخوای میتونی با دلم 

کاری کنی که از کنارت برم

اگرم بخوای میتونی با نگات 

به من بگی که دل تو هم منو می خواد

بگو تو .. همونی 

که پیشم .. می مونی

هیچکی مثلِ من نمیاد .. که تورو فقط واسه خودت بخواد

اگه بدونی که چقدرعاشقتم


میدونی احساسم به تو .. عزیزِ من خاصّــــه

دیوونتم .. داشتنه تو .. با تو بودن واسه ی من شانس ِ

عاشقتم


پایان

قرعه به نام سه نفر19

فصل بیست و چهارم
رادوین: ببینم نکنه شماها هم می خواین با ما بیاید؟..اخه جمع می بندید..
تانیا جدی رو به او کرد و گفت: پس چی؟..این که معلومه..
رادوین با اخم نگاهش کرد: ولی من این اجازه رو نمیدم..معلوم نیست اونجا چی می خواد بشه..

تانیا از جایش بلند شد و مستقیم به چشمان رادوین زل زد: مگه ما خودمون نمی تونیم واسه خودمون درست و حسابی تصمیم بگیریم که میگی بهمون اجازه نمیدی؟..ما سه نفر باید باهاتون باشیم وگرنه که هیچی..بی خیاله جواهرات میشیم تا خودمون یه فکری واسه ش بکنیم..

رایان پشتیبان رادوین در امد و گفت: ولی منم با رادوین موافقم..اونجا که جای شماها نیست..
ترلان از جایش بلند شد .. جدی رو به او کرد وگفت: چرا جای ماها نیست؟..مگه ما چیمون از شماها کمتره؟..این درخواسته ما از شما بوده پس دیگه نباید حرفی هم روش بزنید..دارین ما رو دست کم می گیرینا..

رایان با ملایمت جوابش را داد: خانمی من که منکره این نشدم..ولی نگران خودتون هستیم..این حرفمون هم واسه همینه..
تارا رو به رایان و رادوین گفت: ولی ما هم باید باهاتون بیایم..وگرنه نمیذاریم شما هم برین..به قول ِ تانیا کلا بی خیالش میشیم تا خودمون یه فکری بکنیم..
تانیا و ترلان با تکان دادن سر حرف تارا را تایید کردند..

راشا نگاهی به جمع انداخت ..
-- ولی اخه چطور می تونیم مطمئن باشیم که اونجا اتفاقی براتون نمی افته؟..خودش ریسکه..
تارا: خب قول میدیم..بازم میگید نه؟..

انقدر مظلومانه و با نگاهی معصوم جمله ش را بیان کرد که راشا چند لحظه به او خیره ماند..
رایان با پشت دست زد روی پاش و گفت: هوووووی..خُشکت نزنه..
راشا به خودش امد ..همانطور که نگاهش به تارا بود با لبخند گفت:خب اگه قول میدن هر چی ما میگیم گوش کنن و کار دسته هممون و مخصوصا خودشون ندن چه اشکالی داره که با ما بیان؟..

در پایان جمله ش به پسرا نگاه کرد..
رایان زیر لب جوری که فقط راشا بشنود گفت: با یه نگاه به باد دادی؟..
راشا هم به همان ارامی جوابش را داد..
--چی رو؟..
- عقل..
--دادم که دادم اختیاره ماله خودمم ندارم؟..نیگا کن با یه کلام و جواب مثبته من چه گل از گلشون شکفت..سیاست نداری بیچاره..

رادوین: چی به همدیگه می گین؟..
صاف نشستند..راشا با خنده ی مرموزی نگاهش کرد وگفت: داشتم تعلیمش می دادم..ولی عقل داشت نفهمید چی میگم..

رادوین با تعجب و لبخند نگاهش کرد..
--چی میگی تو؟..
راشا با لبخند به تارا نگاه کرد وگفت: هیچی درده منه بی عقل رو یه عاشقه واقعی می فهمه..عقل و دل و جون و روح و همه چیمو دادم دسته یه بنده خدایی حالا رایان ازم می خواد عاقل باشم..ندارم برداره من..د ندارم..مگه نمی بینی؟..و به تارا اشاره کرد..

همگی می خندیدند و تارا سرخ شده از شرم سرش را زیر انداخته بود..
راشا رو به رادوین کرد وگفت: بابا یه اینبار رو بی خیال شو بذار بیان..اون غیرته تند و تیزت منو کشته به خدا..از همون اول هم می گفتم که تو زن بگیری طرف بدبخ..

با سرفه و چشم غره ی رادوین ساکت شد..تند و من من کنان حرفش را تصحیح کرد و گفت: اَهم اِهم آهان..هیچی دیگه..کجا بودم؟..خب خب یادم اومد..من کشته مرده ی این غیرتت شدم رادوین جون..خوشا به حاله همسره اینده ت..چه خوش غیرتی رو می خواد تحمل کنه..ولی خدا وکیلی اینبار رو بی خیاله خره شیطون بشو و بپر پایین بذار این بندگانه خدا هم با ما بیان..تو چطور دلت میاد دلاشون رو بشکنی..نیگا تو رو خدا..کم حرص بده بیچاره ها رو..و به دخترا اشاره کرد که با لبخند به او خیره شده بودند..

رایان پرید وسط حرفش: ..بــــسه..یه کم به این فکت استراحت بدی بد نیست..اسم خانما بد در رفته تو که بدتری..
رادوین نگاهی به تانیا انداخت..تانیا نگاهش ملتمسانه بود..ولی از طرفی نمی خواست کوچکترین التماسی به رادوین بکند..ولی خب جلوی نگاهش را هم نمی توانست بگیرد..

رادوین: خیلی خب..من حرفی ندارم..ولی همونی که راشا گفت..باید هر چی که ما گفتیم رو گوش کنید..همه ش هم به خاطره خودتونه..دوست نداریم این وسط به خاطره یه مشت جواهرات بلایی به سرتون بیاد..همه چی که روشنه؟..

نگاهش را روی تک تک انها چرخاند..همگی به نشانه ی موافقت سر تکان دادند..
راشا هم نفس راحتی کشید و با لبخند به پشتی مبل تکیه داد..
**************************
رادوین ماشین را نگه داشت..رایان هم پشت سرش ترمز کرد..
همگی پیاده شدند..به اطرافشان نگاهی انداختند..همه جا تاریک بود.. درختانه بلند و درهم پیچیده را از نظر گذراندند..
رادوین: همینجاست؟..
تانیا: نه .. ولی بقیه ی راه و باید پیاده بریم..با ماشین نمیشه..
رایان:مطمئنی اینجاست؟..اخه یه خرابه بینه این درختا چکار می کنه؟..
تانیا: اره مطمئنم..وقتی دیدینش خودتون می فهمید..
رادوین:شماها با راشا توی ماشین بمونید ..
تانیا با صدایی شبیه به ناله گفت:اخــه چــــرا؟..مگه..

رادوین میان حرفش پرید و جدی گفت: نه ..همین که گفتم..من و رایان میریم یه سر و گوشی این اطراف اب می دیدم..اگه دیدیم خبری نیست و همه جا امنه میگیم شما هم بیاین..
تانیا: ولی شماها که راه و بلد نیستین..منم باید باشم..

رادوین سرسختانه جوابش را داد: دقیق بگو کجاست زود بر می گردیم..
نگاهی بهشان انداخت..با بی میلی نشانی را گفت..
--از همین راه برید..بعد می رسید به یه کُنده ی درخت همون سمتی که کُنده هست بپیچید یه کمی که برید همونجاست..

سرش را تکان داد و رو به راشا گفت: پیششون بمون..ما میریم و زود بر می گردیم..
--باشه.. فقط دیگه نمی خواد برگردین ..یه اس بندازی میایم..
-باشه..
***********************
« هیچ کس اینجا نیست..با دخترا بیا ولی بازم مواظب باشید»
راشا:خب اینم از اسه داش رادوین..خانما بپرین پایین..

پیاده شدند..همان راه را طی کردند..دخترا جلو بودند و راشا پشت سرشان..همه جا را زیر نظر داشت..کمی انطرف تر رادوین و رایان منتظرشان بودند..
راشا: چی شد؟..
رایان: فعلا که هیچی..
راشا: کسی نیست؟..
رایان: نه..

دخترا نگاهی به خرابه و اطرافش انداختند..
تارا: این اطراف شهرکه؟..
تانیا: کمی جلوتر اره..ولی هنوز کامل ساخته نشده..درختای اونطرف رو قطع کردن و خاکش رو اماده کردن واسه ساختمون سازی..این طرف رو هم همینجوری ول کردن به امانه خدا..البته اینجا پرت تر از بقیه ی جاهاست..

ترلان: واسه روهانه؟..
تاینا: نمی دونم..شاید..
رادوین: حتی دوتا تیرآهن هم براش کار نذاشتن..دیواراش کوتاهه؟..
تانیا: اینجاها نه..ولی پشتش اره..اون روز درش باز بود الان بسته ست..
راشا: پس شاید یکی توش باشه..

نگاهی بینشان رد و بدل شد..دخترا کمی ترسیده بودند و پسرا احتمالات را در نظر می گرفتند..
تانیا: از کجا بریم تو؟..از در که نمیشه..ولی دیوار..
رادوین: از همون در میریم تو..

تانیا با تعجب نگاهش کرد..ولی انها کار خودشان را می کردند..لوازمشان را در اوردند..رایان که واردتر از بقیه بود با دو انبر و چند تا سیم جلوی در نشست..

ترلان: می خواین چکار کنید؟..
رشا اروم خندید و گفت: برای اخرین بار می خوایم دزدی کنیم..
تارا: ولی اخه..
راشا نگاهش کرد: اخه نداره خانمی..شما گفتید واسه اخرین بار ..ما هم گفتیم باشه..پس غمتون نباشه ما سه تا کارمونو بلدیم..

رایان ماهرانه مشغول کارش شد..راشا نور چراغ قوه را روی دستش انداخت و رادوین اطراف را می پایید..درست مثل زمانی که می رفتند دزدی..
راشا با حسرت آه کشید و اروم گفت:آخــــی..یادش بخیر..چه دورانی بود..
تارا نگاه تندی بهش انداخت و گفت: چی؟.. دزدی؟..
راشا خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد..
-ه..هان؟..کی؟..نه بابا..ک..کی گفت دزدی؟..مچ می گیریا..
--پس منظورت از اون حرف چی بود؟..
- کدوم؟..هیچی من که..

رایان:باز شد..
راشا حرفش را خورد و زیر لب گفت: خدا امواتتو کم کنه..خودت و این دره با هم دمتون گرم..
و جلوتر از بقیه با احتیاط وارد شد..بقیه هم پشت سرش ارام وبی سر و صدا رفتند تو..
رادوین: ظاهرا خبری نیست..
تارا: اون اتاقکا واسه چیه؟..
تانیا: نمی دونم..ولی شاید تو یه کدوم از اینا باشه..
راشا: من میگم تقسیم بشیم و هرکدوم یه طرف رو بگرده..اینجوری زودتر پیداش می کنیم..
تانیا:منم موافقم..
رایان: خب اینجوری که از هم دور میشیم ..دخترا چی؟..
ترلان با اخم کمرنگی نگاهش کرد: ما چی؟..قرار نیست اتفاقی بیافته..
رایان: خانمی چرا زود جوش میاری؟..من که بد نمیگم..فقط نگرانتم همین..

ترلان که لحن و نگاهه ارام ِرایان را به روی خود دید اخم هایش باز شد و لبخندی زیبا بر روی لبانش جای گرفت..
ترلان: ولی مطمئن باشید چیزی نمیشه..بهتر از اینه که همینجا وایسیم و دست دست کنیم..
بالاخره با کلی بحث بر سره این موضوع راضی شدند که تقسیم شوند و هر کدام از انها یک طرف را بگردد..
حدودا 1 ساعت بود که داشتند انجا را زیر و رو می کردند..

رایان ارام صدایشان زد..تو یکی از اتاقک ها بود..
-- بچه ها بیاین اینجا..فکر کنم پیداش کردم..
همگی به طرف اتاقک دویدند..رایان صندوقچه ای را از داخل گودال بیرون کشید..روی زمین گذاشت و با لبخند به انها نگاه کرد..
رایان: خودشه؟..
تانیا با لبخند جلو رفت: نمی دونم..فکر کنم خودش باشه..
ترلان: بازش کنید دیگه..

رایان دستش را به طرف قفل صندوقچه برد که راشا با صدای نسبتا بلندی گفت: تارا کجاست؟..
همان لحظه صدایی باعث شد همگی میخکوب سر جاهایشان بایستند..

-- به به..می بینم که همچین ساکت نموندید و خودتون دست به کار شدید..نه خوشم اومد..فکر نمی کردم انقدر زرنگ باشید..

برگشتند و نگاهش کردند..دخترا وحشت زده و پسرا با تعجب..ولی در این بین تنها راشا بود که با دیدن تارا در چنگاله ان عوضی نگاهش رنگ خشم گرفت .. به راحتی می شد در میانه ان همه خشم هراس را تشخیص داد ..ترس از ان داشت که بلایی سر تارا بیاید..

روهان اسلحه ش را روی شقیقه ی تارا گذاشته بود و از پشت او را در اغوش داشت..و با لبخندی کریه و شیطانی به انها خیره شده بود..

 

 

 

 

راشا قدمی به طرفش برداشت که فریاد زد: از جات تکون بخوری یه گلوله حرومش می کنم..
همراه با پوزخند ادامه داد:تو که دلت نمی خواد این خانم خوشگله غرقه به خون جلوی پاهات پرپر بزنه؟..

راشا دندان هایش را از زور خشم بر هم سایید و یک قدم به عقب برداشت..
فکش منقبض شده بود و این را لرزش محسوس چانه و شقیقه ش نشان می داد..صورتش به سرخی می زد و روی پیشانیش عرق نشسته بود..

با خشم زیر لب غرید: یه تار ِمو از سرش کم بشه زنده ت نمی ذارم کثافت..
روهان خونسرد لبخند زد و گفت: هر چی که از توی اون گودال برداشتین بذارید سر جاش..
رو به راشا ادامه داد: تو هم اگه خیلی به فکرش هستی هر چی که میگمو گوش کن..

و تارا را بیشتر به خود فشرد و صورتش را کنار گردن او گرفت..زیر گوش تارا چیزی را زمزمه کرد..تارا از ترس می لرزید..چشمانش را بسته بود و سفیدی صورتش نشان می داد که حالش اصلا خوب نیست..

راشا با خشم رو از روهان گرفت و به رایان که جعبه را در دست داشت اشاره کرد..رایان مردد نگاهی به جمع انداخت و جعبه را به داخل گودال برگرداند..
روهان: خیلی خب..همگی بیاین بیرون... دِ یالا.. چرا معطلین؟..

عقب عقب رفت..یکی یکی بیرون امدند..سر اسحله را به روی پیشانی تارا گذاشته بود ..فشار داد که صدای « اخ » ِ تارا بلند شد..
راشا نفسش را با خشم بیرون داد..هر قدمی که برمی داشت ریسک بود ونمی توانست با جان تارا بازی کند..فعلا مجبور بود کاری که او می خواهد را انجام دهد..

روهان: موبایلاتون و بندازین زمین..زود باشین..
همگی همراهاشون رو در اوردن و جلوی پای روهان انداختند..
روهان رو به رادوین و تانیا به اتاقکه اولی اشاره کرد:برین اون تو..
هر دو با تعجب نگاهش کردند..
داد زد: مگه کَرین؟..با شماها بودم..برین تو اتاق..

رادوین نگاهی به اتاقها انداخت..تعدادشان4 تا بود..یکی ازانها همان اتاقی بود که جعبه ی جواهرات درش قرار داشت..
هر دو به ارامی وارد شدند..روهان رو به رایان اشاره کرد وگفت: برو در و ببند..قفلش رو هم بزن..من دارم می بینمت..دست از پا خطا کنی این خوشگله رو زنده نمیذارم..پس حواستو جمع کن..

رایان بدون هیچ حرفی در را بست و قفلش را زد..
روهان: خوبه..حالا خودت و ترلان برین تو اون یکی اتاق..
رایان به ترلان نگاه کرد..ترلان که تمام مدت با ترس خودش را در اغوش گرفته بود لرزان به طرفش رفت..اینبار روهان به راشا دستور داد که در اتاق را ببندد..

از سر رضایت لبخند زد و رو به او گفت: حالا نوبته شما دوتاست..برو تو اتاق سومی..زود باش..
راشا عقب عقب رفت..تو درگاه ایستاد و با صدایی بم و دورگه ازخشم گفت: ولش کن عوضی..
روهان بلند خندید و جوابش را داد: برو تو..نگرانش نباش..می فرستم پیشت..
راشا یک قدم به عقب برداشت..منتظر بود تارا را رها کند..
روهان فریاد زد: مگه کَری؟..برو تو بهت میگم..
راشا داد زد: من که اسلحه ندارم..تو مسلحی بازم یه قدم جلویی..پس ولش کن بذار بیاد..
-به من دستور نده.. اینجا من تصمیم می گیرم کی چیکار کنه..پس حرف ِ اضافه نزن و برو تو..

ناچار شد که سکوت کند..دستانش را مشت کرد و کمی عقب رفت..روهان تارا را هول داد ولی همچنان اسلحه روی شقیقه ش بود..
جلوی اتاقک ایستاد..با یک حرکت پرتش کرد تو و تند و فرز در را بست..قفل تک تک اتاقک ها را نگاه کرد تا از بسته بودنشان مطمئن شود..

درها هر کدام یک دریچه داشتند که به وسیله ی یه تیکه تور ِفلزی پوشیده شده بود و نور خیلی کمی فقط همان قسمتی را روشن می کرد که دریچه قرار داشت..

روهان:همینجا میمونید تا تکلیفمو باهاتون یکسره کنم..نمیشه که همینجوری کارتون و تموم کنم..به خاطره شماها الان توی این وضع گیر افتادم..

و دیگر صدایی نشنیدند ..
**********************

" تانیا "


اتاق ِ تنگ و تاریکی بود..یه قسمت خیلی کم توسط همون نور روشن بود..همونجا نشستم..
رادوین رو نمی دیدم..
اروم صداش زدم: ر..رادوین؟..
صداشو نشنیدم..پس کجاست؟!..اینجا انقدر تاریکه که نمی تونم چیزی رو ببینم..
صدای نفس کشیدنش رو شنیدم..
--همینجام خانمی..

و دستی نشست روی شونه م..هراسون نگاش کردم..صورتش رو که توی نور دیدم نفس راحت کشیدم..
بغضی که از همون اول با دیدن روهان توی گلوم بود و چنگ مینداخت با دیدن رادوین و وضع و اوضاعمون شکست..ولی بی صدا بود..هق هقم و خفه کرده بودم و برای خفه نگه داشتنش هم لبمو می گزیدم..

اشکامو دید..جلوی نور که قرار گرفت صورتش رو مثل یه سایه می دیدم..محو و تاریک..
صورتمو تو دستاش قاب گرفت و زمزمه کرد: گلم چرا گریه می کنی؟..نباید خودتو ضعیف نشون بدی..
با بغض و گریه گفتم: نمی تونم رادوین..به خدا خسته شدم..یعنی میشه من یه روز حضور ِنحس ِ روهان رو توی زندگیم حس نکنم؟..از اینکه خیلی راحت پدرمو گول زد و اینطور میراث خانوادگیمون رو ازمون دزدید و اینکه همیشه باعث می شد نتونم رنگ آرامش رو توی زندگیم ببینم..همه و همه دارن ازارم میدن..خسته م رادوین..خسته..

به هق هق افتادم..با دستام صورتمو پوشوندم..شونه م می لرزید..درهمون حال حس کردم تو یه جای گرم و امن فرو رفتم..هیچ کجا برای من امن تر از اغوش رادوین نبود..چون تجربه ش کرده بودم و می دونستم..

صداش همچون نجوا به گوشم رسید..پر از آرامش..
-- بهت قول میدم که از فردا دیگه کسی رو به اسم روهان توی زندگیت نه ببینی ونه بشناسی..انگار که هیچ وقت نبوده..هیچ وقت..

با تعجب سرمو از روی سینه ش بلند کردم..نیم روخمون به سمت نور بود و حالا نیمی از صورت جذاب و چشمان ابی تیره ش رو می دیدم..
-چ..چی داری میگی رادوین؟..منظورت ..

انگشتش رو گذاشت روی لبام..صورتشو اورد جلو..تعجبم هر لحظه بیشتر می شد و با این کارش هیجان تمومه تنمو پرمی کرد..
می خواست چکار کنه؟..لباشو جلوی لبام نگه داشت..نگاهش توی نگام بود و نفس های گرم وسوزانش لبامو به اتیش می کشید..
لباشو از هم بازکرد..خدایا..خواستم چشمامو ببندم ولی نتونستم..
از هیجان بود؟..یا..
نمی دونم..هر چی که بود هر حسی که بود نمی خواستم از دستش بدم..نمی خواستم تموم بشه..بین این همه اشفتگی ِ ذهنی و دغدغه ی فکری این حس برام مملو از آرامش بود..

منتظر بودم یه حرکتی بکنه..یعنی می ذاشتم اینکارو بکنه؟..
آره..چرا که نه؟..
ولی اخه..
آه..نمی دونم..
نگاهش برق خاصی داشت..لباشو نزدیک تر کرد..دیگه نتونستم نگاهش کنم..پس چشمامو بستم ..ولی..

لباشو اورد کنار صورتم و به گوشم چسبوند..
زمزمه کرد: نمی خوام از این فرصت سواستفاده کنم یا تو چنین فکری در موردم بکنی..ولی من بهت قول دادم که فردا یه روز ِجدید تو زندگیت محسوب میشه..و سر حرفم هستم..پس هیچی نگو و آروم باش..و به این فکرکن که کنار همیم..فقط من و تو..همین..
و واقعا اروم شدم..با رادوین بودم و..کنارم بود..حرف هاش..جدیت صداش و کلامش به من می فهموند که باید امیدوار باشم و قوی..
ولی منظورش از اینکه می گفت فردا یه روز ِ جدید برای منه چی بود؟!..

 

 

 

" ترلان "

دستمو به دیوار گرفته بودم تا به طرف اون نور برم که حس کردم نور کمی اطرافمو روشن کرد..با تعجب نگاه کردم دیدم یه چراغ قوه ی کوچیک دسته رایان ِ..
-اینو از کجا اوردی؟!..
خندید: اون گفت موبایلاتونو بندازین نه اینکه جیباتون و هم خالی کنید..

بین اون همه ترس و استرس خندیدم..ولی عمرش زیاد نبود چون با بغض جمعش کردم و یه دفعه زدم زیر گریه..کنار دیوار سُر خوردم و نشستم..سرمو تکیه دادم..اشکام گوله گوله از چشمام جاری بود و روی صورتم می نشست..

رو به روم نشست..نزدیکه نزدیک..چقدر حضورش ارومم می کرد..
--خانمم گریه واسه چیه؟..
اخم کردم وبا همون وضع و اوضاعم نالیدم: واسه چیه؟!..رایان خداییش نمی بینی تو چه وضعی گیر افتادیم؟!..
ریلکس گفت: نه نمی بینم..تو هم نبین..
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد: اینجوری لااقل خودتو داغون نمی کنی و می تونی به فکر ِ راهه چاره باشی..وقتی بشینی یه گوشه و گریه کنی کاری پیش نمیره عزیزم..
-ولی نمی تونم..فکرم قفله مغزم هنگه..در کل ریختم به هم..

خندید و با شیطنت گفت: می خوای قفله افکارت رو باز کنم؟..می دونی که توش استادم..
لبخند زدم ولی به پوزخند بیشتر شبیه بود..می خواستم بخندم ولی ترس بهم اجازه نمی داد..نمی شد..

-حالم خوب نیست رایان..
سرشو اورد نزدیک و خودش و روی زمین کشید..چسبید بهم..
زمزمه کرد: چرا خانمم؟..
همراه ناله خندیدم وهولش دادم ولی یه کوچولو هم تکون نخورد..
- شوخی نمی کنم..خیلی می ترسم..

صورتشو اورد پایین تر..اصلا نمی خندید..جدی ِ جدی بود..گوشه ی شالم رو گرفت و زد کنار..لباش زیر گوشم بود..
--حتی با وجوده من؟..
ناخداگاه منم اروم گفتم: نه..اگه تو پیشم نبودی که دق می کردم و..
--هیششششش بقیه ش رو نگو..نمی خوام حرف از ناامیدی بزنی..ترلانم؟..
گرمی نفسش گوشم رو می سوزوند..لا به لای موهام می پیچید و از خود بی خودم می کرد..
زمزمه وار نالیدم: جانم؟..

دستشو گذاشت روی بازوم و کمی فشرد..منو برگردوند سمت خودش..چراغ قوه ش روی زمین بود .. ولی خب بازم خیلی خیلی کم اطرافمون روشن بود..اما من و رایان توی تاریکی ِ نسبی فرو رفته بودیم..همو می دیدیم ولی نه واضح..عینه یه سایه..

صداش فوق العاده من رو به آرامش دعوت می کرد..
لاله ی گوشم رو که بوسید تنم لرزید واین لرزش رو اون هم حس کرد..خوب تقریبا تو اغوشش بودم..باید هم می فهمید..
فقط اروم اسمم رو صدا می کرد..حس می کردم صداش می لرزه و نفسش داره داغ تر میشه..خدایا.. داره چی میشه؟..نگام خمار شده بود و تنم گر گرفته بود..ضربان قلبم انقدر شدید بود که کم مونده بود سینه م رو بشکافه و بزنه بیرون..

دست داغش روی دستم که روی پام بود قرار گرفت..برداشت و گذاشت روی سینه ش..خدایا قلبش تند تند می زد..این کوبش و ضربان رو زیر پوست ِ دستم حس می کردم..انقدر مشهود که حس می کردم دست منم با هر تپش تکون می خوره..

زمزمه کرد: ضربانش زیاده؟..
اروم گفتم: اره..خیلی..
--دلیلش رو می دونی؟..
لباش روی گردنم حرکت می کرد..چرا انقدر داغ بود؟..
-نمیدونم..شاید..
--بگو..همونی که می دونی رو بگو..
-نمی دونم..
--می دونی..
-نه..
-- می خوای که من بگم؟..بگم که چرا قلبم توی این موقعیت اینقدر بی تابه؟..بگم به خاطر کی داره خودش رو به در و دیوار می زنه که بیاد بیرون ؟..قلبم حرف داره ترلان..می دونی چی می خواد بگه؟..اصلا به کی می خواد بگه؟....
-نه..اون کیه؟..

سرشو بلند کرد..اجزای صورتش رو در هاله ای از تاریکی همچون سایه می دیدم..ولی اون برقه چشماش بود که توجهم رو به خودش جلب کرد..
به ارومی و با همون لرزشی که تو صداش بود گفت:دوستت دارم ترلانم..

بغض کردم..نمی دونم چرا..ولی از اینکه یکی رو داشتم و تنها نبودم..از اینکه توی اون موقعیت رایان پیشم بود و حس ِاینکه یکی هست و من می تونم در کنارش احساس امنیت کنم..همه ی اینها حسی رو در من تشدید می کرد..بغض..گریه..از سر خوشحالی بود..نه ترس و اضطراب..

چونه م لرزید و زمزمه کردم: منم دوستت دارم رایان..خیلی زیاد..خیلی..
صورتمو به سینه ش چسبوند..بوی خوش ِعطر ِ تنش رو به مشام کشیدم..سرمو نوازش کرد و روشو بوسید..
--پس اروم باش گلم..ما که همو می خوایم..این عشقی که بینمونه نمیذاره ترس به دلامون راه پیدا کنه..چون جایی براش نیست..پر از عشقه..پس اروم باش خانمم..باشه؟..
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..صورتمو بیشتر به سینه ش فشردم..

صدا و کلامش باعث شد سرمو بیارم عقب و نگاش کنم..
-- به من اعتماد کن عزیزم..فردا یه روزه دیگه ست..پر از ارامش و لبخند..جدا از روهان و این همه استرس..

منظورش چی بود؟!..
ولی جواب ِ نگاهم رو نداد و فقط لبخند زد..
لبخندش اطمینان بخش بود..
*******************
" تارا "

افتادم رو زمین..دستم درد گرفت..گریه م گرفته بود و اروم هق هق می کردم..
راشا زیر بغلم و گرفت و کمک کرد بشینم..حس می کردم پاهام جون نداره..ترس بهم غلبه کرده بود..حس بدی بود..
وقتی که سردی سر ِ اسلحه رو روی شقیقه ت حس کنی..و اینکه فکر کنی با یه « تیک » اشاره و تکون خوردنه ماشه مغزت از هم متلاشی میشه و مرگ باهات قدمی فاصله نداره..حس بدی بود..خیلی بد..درست مثله یه کابوس..

هق هقم رو تو اغوش راشا خفه کردم..لبمو گزیدم..سرمو نوازش کرد..
با صدایی پر از ارامش گفت: گریه نکن خانمی..اروم باش..همه چی تموم شد..
-نه..تموم نشده راشا..اون عوضی..
--هیسسس اسمشو نیار..من می دونم اون کثافت چکار کرده..ولی چطور دستش بهت رسید؟..مگه تو با ما نبودی؟..

با گریه به بلوزش چنگ زدم..سفت بغلش کرده بودم..
-چرا..ولی نگام افتاد به پشت اتاقکا گفتم شاید اونجا چیزی باشه..همین که رفتم اون طرف یکی از پشت ِ دیوار جلوی دهنمو گرفت و..
--باشه..دیگه چیزی نگو..فقط اروم باش..
-ولی اون می خواست..می خواست منو..بُکشه..
با حرص گفت: به گوره هفت جد و ابادش خندیده بی شرف..سگه کی باشه پدرسگ؟..بهش فک نکن..من که پیشتم..

از حرفاش خنده م گرفت..ولی فقط یه لبخنده محو نشست رو لبام..دوست داشتم ازته دل بخندم و بگم بی خیاله هر چی که دیدم و شنیدم ولی نمی تونستم..ذهنم پر بود و با چیزی هم خالی نمی شد..

سرم و از تو اغوشش بیرون اوردم..تو چشماش نگاه کردم و اروم همراه با بغض گفتم: قول میدی همیشه پیشم بمونی؟..به خدا اگه امشب کنارم نبودی کارم به گلوله و این حرفا نمی کشید همونجا سکته رو زده بودم و..

با انگشت اشاره ش لبامو بست..نگاش کردم..توی نور نشسته بودیم..کم بود ولی از هیچی بهتر بود..
شیطون خندید و گفت:یه چیزی ازت می خوام..اگه بذاری ، منم قول میدم هیچ وقت تنهات نذارم..
با تعجب گفتم: چی؟!..

هیچی نگفت..نگاهش از تو چشمام چرخید رو لبام..با انگشت اشاره ش لبامو لمس کرد یا به نوعی نوازشش می کرد..
از این حرکتش داغ شدم..از نوک انگشته پام تا فرق سرم سوخت..
منظورشو فهمیدم..رنگم دیگه پریده و سفید نبود و حالا حتم داشتم به سرخی می زنه..اینو از گونه های ملتهبم فهمیدم..

نگام به یقه ی بلوزش بود..انگشتشو حرکت داد و با پشتش گونه م و نوازش کرد..
اروم گفت: چرا انقدر داغه؟!..
این حرفش باعث شد هول کنم و ضربان قلبم بررررررره بالاتر..
تو چشماش نگاه کردم ولی نگام سرگردون بود..
-چ..چی داغه؟!..
خندید: گونه ت..لبات..
انگشتش رو اروم روی صورتم حرکت داد..اومد زیر گردنم ..
-- همه جات..داغ و پر حرارته..چرا گلم؟..

صداش موجی از شیطنت داشت..و نگاهش براق و شیطون..داشت باهام چکار می کرد؟!..خدایا یه حسی دارم..خوبم..خیلی خوبم..دوستش دارم..آره این حس رو خیلی دوست داشتم..چون منو به وجد می اورد و همه ی درد و غصه هام فراموشم می شد..اون لحظه هم همینطور بودم..یادم رفته بود الان کجاییم و تو چه وضعیتی هستیم..

با دستش شالم رو باز کرد..افتاد رو شونه م..موهامو دم اسبی پشت سرم بسته بودم..هیچی نمی گفت..حتی لبخند هم نمی زد..کمرمو گرفت..دستای اون مثل کوره سوزان بود..خدایا چه حرارتی داره..

دستشو برد بالا..نگام تو چشماش بود و نگاهه اون همه جای صورتم و می کاوید..کش ِ موهامو برداشت و حالا موهام ازادانه روی شونه م رها بود..
نالیدم..ولی هنوز هم صدام زمزمه وار بود: نکن راشا..ممکنه روهان برگرده و..
صورتشو به صورتم چسبوند..لال شدم..
-- هیسسسس..روهان رو فراموش کن..اون نمیاد..به این فکر کن..اون نمیاد خانمی..فقط من و توییم..من و..تو..

صداش رفته رفته ارومتر می شد..تا جایی که ریز به گوشم می رسید..نفسش انقدر داغ بود که وقتی با پوست صورتم تماس پیدا می کرد گر می گرفتم..گرمای تنم به حدی بود که حس می کردم از چشمام اتیش می باره و گرمای تن ِ راشا رو هم می تونستم به راحتی حس کنم..دستش..صورتش..اغوشش..همه و همه داغ و ملتهب بود..

بازهامو تو دست گرفت و منو تو اغوشش فشرد..حلقه ی دستاشو تنگ و تنگ تر کرد..صورتش تو گودی گردنم فرو رفته بود .. انگشتای دستش لا به لای موهام بود و در همون حال نوازشم می کرد..گردنمو که بوسید نفس عمیق و بلند کشیدم..

-ن..نکن راشا..
صداش می لرزید..بم و مرتعش..
-- چرا؟..
هیچی نگفتم..از خود بی خود شده بودم..چکار باید بکنم؟..گیج شده بودم..
- می خوای چکارکنی راشا؟..الان که..

هوووووومی کرد و سرش و اورد بالا..ولی نگام نکرد و حتی صورتش و یکجا نگه نداشت..باز خم شد و اینبار صورتشو اونطرف درست توی گودی گردنم فرو کرد..
از همونجا تا زیر گوشم رو بوسه های ریز می زد..تا حالا اینجوری نشده بودم..این چه حسیه که من دارم؟!..
از زور هیجان به نفس نفس افتاده بودم..بازوهاشو چنگ زدم که صدای «اخ » گفتنش رو شنیدم..ولی بازم سرش و بلند نکرد..لاله ی گوشمو که بوسید چشمامو بستم..حتی توانه اینو نداشتم که باز نگهشون دارم..
ریز صداش کردم:راشا..
توی گوشم لرزون نجوا کرد: هیچی گلم..می خوام اروم بشی..فراموش کنی..ذهنت رو از روهان پاک و از راشا پر کنی..اینو می خوام فدات شم..

لبخند زدم..این حرفش انقدر برام با ارزش بود که با خنده تو اغوشش فرو رفتم و صورتمو به سینه ش فشردم..
- من ارومم راشا..به خاطره تو..دوستت دارم راشااااااا..
« راشااااااا » رو با حرص و لذته خاصی به زبون اوردم..از ته دلم..
نوازشم کرد..
-- من که هم دوستت دارم و هم مخلصتم خانمی..دیدی؟..در همه حال واسه من دوبل حساب میشه؟..
خندیدم و برای اولین بار پیشقدم شدم..بدون اینکه حسش کنه خیلی ریز سینه ش رو از روی بلوز بوسیدم..دیگه طاقت نداشتم..باید این بوسه رو حتی همینقدر نامحسوس بهش می دادم..در غیر اینصورت دلم اروم نمی گرفت..گرچه الان هم بی تابش هستم..

یه دفعه بلند خندید..تعجب کردم ولی نگاش نکردم..دوست داشتم همونطور تو بغلش باشم..
با خنده گفت: فک کردی نفهمیدم؟..
لبمو گزیدم..خودمو زدم به اون راه و گفتم: چی رو؟..

سرمو بلند کرد..رو به روش نشستم..نگاش کردم..می خندید..
شونه م رو محکم گرفت و در کسری از ثانیه خم شد و قفسه ی سینه م رو بوسید ..جیغ خفیفی کشیدم و همراه با خنده کمی خودمو کشیدم عقب..
نگام کرد وبا لبخند گفت: اینو..
چپ چپ نگاش کردم که باز هم خندید..
*************************
رادوین همراهش را در اورد..تانیا با تعجب نگاهش کرد..
--تو مگه ..
با ارامش لبخند زد و گفت: ما سه تا مبتدی که نیستیم گلم..می دونیم درهمه حال باید جنبه ی ریسک رو هم در نظر بگیریم..
--ولی کجا قائمش کرده بودی؟..
رادوین خندید و به جورابش اشاره کرد..

-باید به پلیس خبر بدم..ولی قبل از رسیدنشون باید یه تسویه حسابه کوچیک با این مردکه رذل بکنم..
پوزخند زد و شماره رو گرفت..
************************
رایان دوتا سنجاق از تو جیبش در اورد..یه انبر ِکوچیک هم به انها اویزان بود..سیم هایی که به توری فلزی وصل بود را از هم جدا کرد..
ترلان با تعجب گفت: چکار می کنی؟..
رایان نگاهش کرد: هیسس..گفتم که کارمو بلدم خانمی..فردا یه روزه دیگه ست..
--یعنی چی؟!..
-صبر کن..خودت می فهمی..

به کارش ادامه داد..توری را برداشت..نگاهی به بیرون انداخت..کسی ان اطراف نبود..دستش را بیرون برد..با سنجاق ها قصد باز کردن قفل را داشت..کار ِ سختی بود..
-یه دستی نمی تونم..بیا اینجا..
ترلان کنارش ایستاد..
- دستتو بیار بیرون..از کنار دست من..اهان خوبه..سر قفل رو بگیر..می خوام بازش کنم..
--میشه؟..
-باید بشه..تلاشمو می کنم..

و بالاخره بعد از چند دقیقه «تیک» صدای باز شدن قفل لبخند بر لب های انها نشاند..رفتند بیرون..
-مراقبه پشت سر باش تا قفل بقیه ی درا رو باز کنم..
--باشه..
به همین ترتیب همگی ازاتاق ها بیرون امدند..

رادوین: به پلیس خبر دادم..ولی خب راه دوره طول می کشه تا برسن..
رایان پوزخند زد: بهتر..

پسرا نگاهی به یکدیگر انداختند..هر سه یک چیز را در سر می پروراندند.."تسویه حساب با روهان"..

رادوین با حرص نگاهی به اطراف انداخت: پیداش کنم زنده ش نمیذارم..
رایان پوزخند زد و گفت: فقط دست و پاهاش با من..خووووووردشون می کنم..
راشا با خشم دندان هایش را روی هم فشرد: حسابی از دستش شاکیم..تیکه تیکه ش می کنم مرتیکه ی لاشخور رو..

و در این میان دخترها با تعجب و نگرانی به انها خیره شده بودند..

 

 

 

 

رایان: پس کجا رفته؟..
رادوین: حتما همین اطرافه..بریم پشته اتاقکا نباید اینجا باشیم..

تانیا رو به رادوین کرد وبا نگرانی گفت: می خواین چکار کنید؟..
با مهربانی نگاهش کرد : فقط یه درسه کوچیکه..
--یعنی چی؟!..
-صبر کن می فهمی..
--آخه..
-هیسسسس..صبر کن خانمی..

رایان: اومد..
به اونطرف نگاه کردند..روهان وقتی دید که در اتاقک ها باز است سرجایش خشک شد..کمی به انها نگاه کرد..به طرفشان دوید و یک به یکشان را بازرسی کرد..سریع رفت تو اتاقی که جواهرات در ان بود..

رادوین رو به انها کرد ..ارام وشمرده گفت: ما سه تا میریم اونطرف..شماها هم از جاتون تکون نمی خورید..یادتون نره چی گفتم..به هیچ وجه نمیاین جلو..فهمیدید؟..
نگاه دختران رنگه نگرانی به خود گرفت..
تانیا: نکنه می خواین بکشینش؟..رادوین تو که..

رادوین میان حرفش پرید وبا لبخنده اطمینان بخشی گفت: نه خانمی به ما سه تا میاد ادم بکشیم؟..فکرشو نکن فقط هر اتفاقی افتاد شماها همینجا باشید..
راشا: وقت تنگه..الاناست که برسن..بریم دیگه..

نگاهه دخترها هنوزهم با نگرانی به انها بود ولی وقته ان نبود که بیشتر صبر کنند..
هر سه به طرف اتاق رفتند ..کناره در چسبیده به دیوار ایستادند..رادوین یک طرف و راشا و رایان هم طرفه دیگر..

روهان با لبخنده محوی که بر لب داشت غافل از حضوره پسرها بیرون امد ولی تا به خودش بیاید رادوین مشت محکمی به پشت گردنش زد که سینه خیز روی زمین افتاد..
هر سه بالای سرش ایستادند..روهان تند اسلحه ش را در اورد که راشا با پا محکم به زیر دستش زد..اسلحه پرت شد یک طرف..روهان نگاهی امیخته با ترس و تعجب به انها انداخت..
با خشم غرید: شماها چطوری اومدین بیرون؟..

رادوین پوزخند زد و با حرص گفت: هر قفلی یه کلیدی داره..خوش به حاله اون که شاه کلید همراش باشه..
رایان پشت گردنش را گرفت و بلندش کرد..با خشم تکانش داد وگفت: چیه گرخیدی؟..تا چند دقیقه پیش که خوب بلبل زبونی می کردی و معرکه گرفته بودی..د بنال دیگه..

روهان تقلا کرد که راشا یقه ش رو چسبید..نگاهش مملو از خشم بود و دندان هایش را محکم روی هم می سایید..از لا به لای انها غرید و روهان را به شدت تکان داد..
چشمانش سرخ شده بود و خشم از دیدگانش بیداد می کرد..
دستش را گرفت و با حرص و عصبانیت فشرد..ابروهای روهان در هم رفت..دستش را محکم پیچاند که فریادش به اسمان رفت..

راشا: اشغاله عوضی..با همین دستات تارای منو گرفته بودی تو بغلت ارهههههههه؟..با همین دستت اسلحه رو گذاشته بودی رو شقیقه ش؟..خوردشون می کنممممممم..فک کردی چه خری هستی که به خودت اجازه میدی دستت به تارا بخوره؟..هاااااااان؟..
و دستش را محکمتر فشرد..روهان از درد ناله می کرد ولی چیزی نمی گفت..راشا هولش داد ..
رایان در همون حال مشتی محکم بر صورتش زد..گوشه ی لبش پاره شد و ردی از خون روی چانه ش نمایان شد..
هر دو کناری ایستادند..رادوین دستی به صورتش کشید و جلوی روهان ایستاد..روهان دستش را میان انگشتانش می فشرد ..
بدون انکه خم به ابرو بیاورد و یا ناله ای کند تو چشمای رادوین خیره شد و با نفرتی غلیظ گفت:چیه؟..تو هم می خوای تلافی کنی؟..خب بکن..فک کردی ازتون ترس و واهمه ای دارم؟..می دونی چیه؟..

چشمانش را ریز کرد و با پوزخند ادامه داد: تانیا رو دوست داری اره؟..چشمت دنباله چیه اونه؟..مال و ثروتش؟..خوشگلیش؟..یا شاید هم..
خنده ی شیطانی سر داد و گفت: اره..مطمئنم عاشقه همه ی اینایی بعلاوه ی جسمش ..مثله من..درست وقتی که توی اون مهمونی دیدمش و دیگه نتونستم فراموشش کنم..می خواستم به دستش بیارم ولی اولش واسه تصاحبه جسمش بود..ولی بعد..چشمم رفت دنباله ثروتش..گفتم چی از این بهتر؟..هم خودشو به دست میارم هم مالشو..من..

سرا پا وجوده رادوین از زور خشم می لرزید..دستانش را مشت کرده بود ولی هنوز هم لرزشی خفیف داشت..
صورتش سرخ شده بود و از چشمانش شعله های خشم و اتش زبانه می کشید..رگ گردنش متورم شده بود و قفسه ی سینه ش به تندی بالا و پایین می شد..

بلند فریاد زد و یقه ش را در مشت گرفت..با غرشی عظیم او را از زمین کند و در کسری از ثانیه پشتش را به دیوار کوبید..

داد زد: خفه شو احمقه بی شعووووووور..گِل می گیرم اون دهنه کثیفتوووو..پس ببندش تا یکی یکی دندوناتو نریختم تو دهنت عوضی..ببنددددددد دهنتو..
روهان جسورانه خندید..صورتش از درد جمع شده بود..

-- چرا نمی خوای بشنوی؟..چیه؟..عاشقشی؟..پس وقتی دستش تو دستم بود و حلقه ی نامزدیم و به دستش کردم کجا بودی مجنون؟..وقتی باهاش می رقصیدم ..حتی وقتی که می خواستم ببوسمش کدوم گوری بودی که حالا دم از غیرت می زنی و رگه گردن نشونم میدی؟..

رادوین پشت سر هم روهان را به دیوارمی کوبید و فریاد می زد « خفه شو»..ولی روهان دست بردار نبود..
رادوین کنترلش را از دست داد..چیزی که پسرها ممطئن بودند این بود که روهان در این موقعیت جانه سالم به در نمی برد..

با مشت و لگد به جانش افتاد.. کنترلی روی رفتارش نداشت..به دست..پا..سر و صورت و شکمش محکم و با خشم ضربه می زد..
تانیا که این صحنه را دید ترسید روهان توسط رادوین کشته و وضع بدتر از ان شود ..با گریه جلو رفت..ولی دخترها جلویش را گرفتند..انها هم اشک می ریختند و می ترسیدند که تانیا جلو برود و بلایی به سرش بیاید..
ولی تانیا انها را پس زد و ازهمانجا فریاد زد: رادوین..تو رو خدا ولش کن..کشتیش..رادوین..

رادوین دست مشت شده ش را در هوا نگه داشت..بلند و کشیده نفس می کشید و خس خس می کرد..
بدون انکه برگرد و به پشت سرش نگاه کند روهان را به روی زمین پرت کرد..
کلافه دستی به گردنش کشید..هنوز ارام نشده بود و خشم در وجودش جریان داشت..

روهان چون مار به خود می پیچید و ناله می کرد..تانیا با قدمهایی لرزان به طرف رادوین رفت..بازویش را که در دست گرفت برگشت و نگاهه آبی وسرخش با نگاهه خیس از اشکه تانیا گره خورد..
بهت زده نگاهش کرد..اشک های تانیا خیلی زود توانستند اتش ِ نگاهه رادوین را خاموش کنند..
با مهربانی او را در اغوش گرفت..هیچ کدام حرفی نمی زدند و این صدای هق هق ِتانیا بود که سکوته بینشان را می شکست..

رایان و راشا به طرف روهان رفتند و او را از روی زمین بلند کردند..رایان نگه ش داشت..راشا دستی به لباسه خود کشید وبا لبخند رو به رویش ایستاد..
-- خب خب بریم سر وقته اصلاح و روتوشه این جناب که معلومه بدجور به خدمتش رسیدن..ولی خووووووب جایی اوردنت..الان همچین ترگل ورگلت بکنم که حال بیای..

چانه ی روهان را که به خون اغشته بود در دست گرفت و متفکرانه کمی به چپ و راست چرخاند..
-- تا پلیسا نرسیدن باید کارتو بسازم..

روهان چشمانش را باز کرد..راشا با خنده ابرویش را بالا داد وگفت: نترس نمی کشمت..می خوام برگردی به روزه اولت..حالا اونطوری هم نشد شبیه ش که میشی..

انگشتانه کشیده و مردانه ش را همچون شانه لابه لای موهای روهان کشید..خونه صورتش را با دستمالی که در جیب داشت پاک کرد..
رو به تارا گفت: برو از اون شیر یه کم اب بیار..
تارا نگاهی به شیر ِاب انداخت و گفت: با چی؟!..

راشا متفکرانه رو به روهان لبخند زد: راست میگه ها..خب مشکلی نیست..واسه اونم راهه حل هست..رایان جون قربونه دستت بیارش ..نیازه که یه دوشه اساسی بگیره..

رو به رایان چشمک زد که رایان هم خندید وسرش را تکان داد..
بردنش جلوی شیر و رایان سر روهان را خم کرد..راشا شیراب را باز کرد ..اب با فشار سر و صورتش را خیس کرد..از سردی اب چشمانش گشاد شد ..سرش را بلند کرد و نفس عمیق کشید..

راشا در حالی که سر و وضعه روهان را مرتب می کرد ارام همراه با لبخند گفت: حال اومدی؟.. پلیسا این ریختی ببیننت که می گرخن طفلکیا..وایسا یه کم راست و ریسِت کنم یه وقت خدایی نکرده نفهمن یه کشیده از رایان و یه پیچ و تاب از من و یه مشت و لگده حسابی از داش رادوین نوشه جان کردی..

بعد از اتمامه کارش کمی عقب ایستاد..دخترا لبخند می زدند..راشا بشکنی در هوا زد و گفت: خب اینم از این..بیسته بیست شدی..صاف و اتو کشیده..با یه نمه چروک که دیگه کاره من نیست اتو پرس می طلبه..
رایان روهان را که چشمانش هم به زور باز می شد کناری انداخت..
راشا رو به روی رایان ایستاد و گفت: بزن..
با تعجب نگاهش کرد: چی؟!..
خندید: میگمت بزن..مگه نمی خوای طبیعی جلوه کنه؟..خب وقتی پلیسا این تنه لشو بگیرن ببرن معلوم میشه ما حسابی از خجالتش در اومدیم..لااقل واسه ش یه بهونه داشته باشیم که درگیر شدیم..نمیشه که این وسط یه خش هم بهمون نیافتاده باشه..پس بزن..

رایان سرش را تکان داد و مشتش را اماده کرد که راشا با چشمان ِگرد شده نگاهش بین مشته رایان و صورتش چرخاند..
--هوی هووووووی چیکار می کنی؟..
رایان پوفی کرد وگفت: مگه نگفتی..
راشا: صبر کن بینم..گفتم بزنی ولی خیره سرم گفتم الکی نه راستکی..
رایان: خیلی خب الکی می زنم..
راشا چپ چپ نگاهش کرد : جونه رایان محکم بزنی همچین می زنم بری ور دسته این تنه لشا..
خندید: باشه ولی اگه بخوای واقعی جلوه کنه باید واقعی بزنمت..
راشا کمی مکث کرد وگفت: حالا نه اونقدرم واقعی ولی جوری بزن که نه توش نیاد..ولی محکم نمی زنی گفته باشم که بد تلافی می کنم..

رایان لبخند زد و بی هوا مشتی بر صورت راشا نشاند..راشا 1 دور کامل چرخید و به سرعت دستش را روی صورتش گذاشت..دردش گرفته بود رایان با خنده عقب عقب رفت..
راشا با خشم غرید: نامرده بی وجدان گفتم اروم بزن ..زدی فک مَکَمو اوردی پایین که..وایسا حالیت کنم اروم زدن یعنی چی..
رایان ایستاد: من مرد و مردونه وایسادم ..بیا بزن ولی نامردی نکن اروم بزن..
راشا رو به رویش ایستاد: نه بابا..تو مردی مردونه زدی من نامردم اگه مردونه نزنم..

رایان خواست لبخند بزند که راشا بدون هیچ مکثی مشتش را به صورت رایان زد..رایان علاوه بر چرخیدن روی زمین پرت شد..
همگی خندیدند..رادوین در این بین مواظبه روهان بود..گرچه او توانه ایستادن هم نداشت..

صدای اژیر پلیس به گوششان رسید..و خیلی زود ماموران در محل مستقر شدند..
*******************
وقتی که داشتند روهان رو می بردند تانیا جلویش ایستاد..روهان هم ایستاد و نگاهی از سر خشم و بی تفاوتی به او انداخت..
تانیا: فقط یه سوال ازت دارم..
روهان در سکوت نگاهش کرد..

تانیا: تو که دم از عشق و علاقه میزدی..اونقدر دنبالم بودی و از رادوین نفرت داشتی..چرا من و اونو با هم انداختی تو یه اتاق؟..
روهان پوزخند زد..با تاسف سرش را تکان داد و گفت: فکر کردی چی؟..که واقعا می خوامت؟..گفتم که برام چه جایگاهی داشتی..من وقتی که از اون زیرزمین فرار کردی روت خط کشیدم..فقط اون جواهرات برام مهم بود که داشتم..نه روت غیرت داشتم و نه تعصب..جای تو اگه یکی از خواهرات هم بود همون کارو می کردم..پس واسه چی برام اهمیت داشته باشی که با کی هستی و چکار می کنی؟..تو هیچ وقت برام مهم نبودی و نیستی..

قهقهه زد وسرش را بالا گرفت..تانیا با نفرت نگاهش کرد و به صورتش تف انداخت..
--تف به روت بیاد کثافت که هم پدرمو گول زدی هم خودمو..ولی من از خیلی وقته پیش بود که کشیده بودم کنار..در ضمن..برای خودت متاسف باش که برای رسیدن به هیچی همه چیزتو باختی..وقتی عشقی نسبت بهم نداشتی و دنباله ثروتم بودی باید هم به این روز بیافتی..گرچه تو لیاقته هیچ کدوم و نداشتی..

روهان با عصبانیت نگاهش کرد..تانیا کنار ایستاد و مامور روهان را دستبند به دست به داخل ماشین هدایت کرد..
پسرا با سرگرد حرف می زدند..
سرگرد: شما هم باید با ما بیاید..
راشا: چرا جناب سرگرد؟!..
-- چون این پرونده جرمش ادمربایی بوده چند تا سوال ازتون میشه و بعد هم که کارمون باهاتون تموم شد می تونید برید..

********************
رایان تازه وارد خانه شده بود که موبایلش زنگ خورد..به شماره ای که روی صفحه افتاده بود نگاه کرد..
با دیدن اسم شهسواری اخم هایش در هم رفت..امروز باید پولش را می داد و خودش را از شره ان پدر و دختر خلاص می کرد..
نفس عمیق کشید و دکمه ی برقراری تماس را فشرد..

 

 

 

 

" رایان "

-الو..
-- پولا چی شد؟..نکنه یادت رفته که..
-نه یادمه..دارم حاضر میشم .. بیام شرکت؟..
--اره..
و قطع کرد..با حرص گوشی رو اوردم پایین و به صفحه ش نگاه کردم..امروز بالاخره از شرشون خلاص میشم..
*****************
منشیش پشت میزش نشسته بود..با دیدن من از جا بلند شد..منو می شناخت پس نیازی نبود که خودمو معرفی کنم و چند دقیقه ای پشت در معطل بشم..
لبخند زد و با دست به در اتاق اشاره کرد..
--بفرمایید اقای بزرگوار..جناب شهسواری منتظرتون هستند..

بدون هیچ حرفی یکراست به طرف اتاقش رفتم..بدون اینکه در بزنم دستگیره رو کشیدم و تو درگاه ایستادم..
شهسواری با تعجب به من نگاه کرد..ولی نگاهه من بین اون و دخترش هانی در گردش بود..

-- چه عجب..افتخار دادید..
صداش مملو از تحقیر بود..توجهی نکردم..چکامو که پس بگیرم دیگه کاری باهاشون ندارم..
وقتی دید بی خیالم و حرفی نمی زنم پوزخند و گفت: از ذوقه چی لال شدی؟..

بازهم سکوت کردم..نیومده بودم دنباله دردسر..
رفتم جلو..هر دو با غرور نگام می کردن..تراول ها رو از تو کیفم دراوردم و ریختم رو میز..نگاهشون از روی صورتم به پولای روی میز افتاد..

سکوت رو شکستم و جدی گفتم: اینم پولا..چکا رو رد کن بیاد..
نگام کرد..دستشو به طرف پولا اورد که با یه حرکت همه رو جمع کردم و کشیدم سمته خودم..با تعجب خیره شد تو چشمام..
پوزخند زدم: نچ..اینجوری نمیشه..اول چکا..بعدا پولا..
خندید..به پشتی صندلیش تکیه داد..

--زرنگ شدی..
-بودم..چکا رو رد کن بیاد..
ابروشو انداخت بالا ..
--باشه..این همه عصبانیت واسه چیه؟..اصلا از کجا معلوم همه ش رو جور کرده باشی؟..
-چکا رو بده..پولا رو بهت میدم تا بشمُری..تا وقتی شمارششون رو تموم نکردی از اینجا نمیرم..چطوره؟..

چند لحظه نگام کرد..نگاهش چرخید روی هانی که با تکبر و پوزخند به من خیره شده بود..
صندلیش رو چرخوند و دستش و برد سمت گاو صندوق..چکا رو اورد بیرون..کمی تو دستش تکون داد..نگام کرد..
هیچی نمی گفتم..پرتشون کرد رو میز..نگامو به چکا دوختم..برشون داشتم..پولا رو هول دادم طرفش..

--با بقیه ی طلبکارات می خوای چکار کنی؟..
-اونش به خودم مربوطه..تو که به پولات رسیدی..پس دیگه کاری با هم نداریم..

عقب گرد کردم و خواستم از در برم بیرون که صدام کرد..سر جام ایستادم..
--چرا انقدر عجله داری؟..با یه پیشنهاده نون و ابدار چطوری؟..سود ِ خوبی توش خوابیده..
برگشتم و نگاش کردم..
- من عادت ندارم از یه سوراخ دو بار گزیده بشم..

متوجه نیش کلامم شد..چشماشو تنگ کرد و نگام کرد..ولی دیگه نایستادم و زدم بیرون..
از در شرکت که اومدم بیرون به طرف اسانسور رفتم..همین که رفتم داخل صدای هانی رو از پشت سرم شنیدم..
توجهی نکردم..دکمه رو فشردم که اونم خودشو همزمان پرت کرد تو و در بسته شد..
شرکته شهسواری تو یه برجه 30 طبقه بود و شرکته اون هم تو طبقه ی 28 قرار داشت..بنابراین کمی طول می کشید تا به طبقه ی همکف برسیم..

--چرا نگام نمی کنی؟..یعنی انقدر ازم متنفری؟..
خندیدم..از روی تمسخر..به سقف اسانسور نگاه کردم..
-- رایان..من..من هنوزم دوستت دارم..
با خشم برگشتم طرفش و داد زدم: خفه شو..
با جسارت زل زد تو چشمام و گفت: نمیشم..می خوام بگم..من می خوامت..چرا نمی خوای اینو درک کنی؟..
پوزخند زدم: چی شده؟..از دَدی جونت رخصت گرفتی که داری این اراجیف و واسه من سر ِ هم می کنی؟..
-- به بابام چکار داری؟..موضوعه من و تو از کارای پدرم جداست..
-ولی من اینطور فکر نمی کنم..بهتره دیگه ادامه ندی..
--چرا؟..

داد زدم: چون از این بحث خوشم نمیاد..چون از تو و هر چیزی که به توی لعنتی مربوط میشه متنفرم..ازت بیزارم هانی..می فهمی؟..بیزارمممم...
به بالای درنگاه کردم..هنوز 10 طبقه ی دیگه مونده بود..

یه دفعه خودشو پرت کرد تو بغلم..شوکه شدم..تا به خودم بیام زیر گردنمو بوسید..تند از خودم روندمش..پشتش محکم خورد به دیواره اسانسور..ناله کرد و اخماشو کشید تو هم..
رفتم جلوش ویه کشیده خوابوندم تو صورتش..دستشو گذاشت رو صورتش ..با بغض و عصبانیت نگام کرد..و نگاهی بهش انداختم که درش هزاران هزار معنی خوابیده بود..

اسانسور ایستاد..در باز شد..هنوز نگاهه پر از خشم ِ من به اون بود..
زیر لب غریدم: نمی خوام حتی سایه ت رو دور و بره خودم ببینم..با این کارا هر کی رو بتونی خر کنی منو نمی تونی..ازاین لحظه به بعد کسی رو به اسمه رایان نمی شناسی..شیر فهم شد؟؟..

نگام می کرد و هیچی نمی گفت..
با قدم های بلند از پله ها پایین رفتم..ماشینم رو جلوی ساختمون پارک کرده بودم..سریع نشستم پشته فرمون و حرکت کردم..
هنوز دستام از زور خشم می لرزید..چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد..
خدایا شکرت که بالاخره از شره این پدرو دختر خلاصم کردی..
*******************

"راشا"

از موسسه بیرون اومدم..اروم قدم برداشتم..داشتم فکر می کردم..امروز وقتش بود..باید بهش می گفتم..
سوئیچمو در اوردم..دکمه ی ریموت و زدم و خواستم درشو باز کنم که صدایی از پشت سر میخکوبم کرد..

-- استاد..
چند لحظه هیچ حرکتی نکردم..خودش بود..با یک حرکت برگشتم و نگاش کردم..درست پشت سرم ایستاده بود که با این حرکته سریعم ترسید و یه قدم به عقب برداشت..
با دیدنش بازم حسه تنفر وجودمو پر کرد..با اخم نگاش کردم..
-چی می خوای؟
--می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟..
-نــه..

لحنم انقدر قاطعانه و صریح بود که خفه خون بگیره و بره رده کارش..ولی اون پر روتر از این حرفا بود..
ملتمسانه نگام کرد و گفت: استاد خواهش می کنم..باور کنید حرفام مهمه..لااقل برای خودم..
-پس حرفاتو برای خودت نگهدار که هم برات مهمه و هم کسی نیست بهشون گوش کنه..

نگاش اشک الود شد..
--استاد ..من..
با حرص پریدم وسط حرفش و گفتم: تو چی؟..میخوای باهام قرار بذاری؟..اینبار کجا؟..تو همون ویلای لعنتی؟..تو باغ؟..شاید هم تو یه خرابه ..اره؟؟..
غریدم ولی اروم که کسی جز خودش متوجه نشه ادامه دادم:برو رده کارت..دیگه تا الان باید فهمیده باشی من از اوناش که فک می کنی نیستم..پس ازهمینجا دوره منو خط بکش و برو..

خواستم برگردم که تند همراه با بغض درحالی که صداش مملو از ندامت و پشیمونی بود گفت:منو ببخش راشا..تو رو خدا منو ببخش..می دونم کارم اشتباه بود..اون لحظه حاضر بودم هر کثافتکاری بکنم فقط تو رو پیشه خودم نگه دارم..به خدا از روی قلبم اومده بودم پیشت..اون حرفام هم به خاطره این بود که بتونم..ب..بتونم ..تحریکت کنم..

کمی نگاش کردم..هق هق می کرد..هیچی نگفتم..
-- به خدا پشیمونم..من قبلا دوست پسر زیاد داشتم..همه مدل..ولی تا حالا با هیچ کدومشون رابطه ی نزدیک نداشتم..ولی نسبت به تو یه کششه خاصی داشتم..دوست داشتم تو رو هم به دست بیارم..ولی پا نمی دادی..این منو بیشتر تحریک می کرد که بیام سمتت و کاری کنم به زانو در بیای..هرکار کردم نشد و اخرش به این روش روی اوردم..فقط خواستم داشته باشمت..ولی بعد که رفتی حسه پشیمونی اومد سراغم..از اون روز تا حالا هر وقت یادت میافتم گریه م می گیره..چون می فهمم که با ندونم کاریم برای همیشه از دست دادمت..الان هم فقط اومدم بگم منو ببخشی..خواستم بدونی که از کارم پشیمونم..نمی خوام فکر کنی دختره هرزه و هرجایی هستم..

سکوت کرده بودم..نمی دونستم باید چی بگم..حرفاش شوکه م کرده بود..
برگشتم و خواستم درماشین رو باز کنم که از پشت استینمو گرفت..کیف گیتارم تو دستم بود که کشیده شد..برگشتم طرفش..
اروم رو کردم بهش و گفتم: خیلی خب..نیازی نبود بیای اینجا و ازم بخوای که ببخشمت..کاری که قبلا کردی درست نبود..ولی با این حال..
--منو میبخشی؟..

فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..لبخند زد..
استینمو ازتو دستش کشیدم بیرون و خواستم برگردم ولی از چیزی که پشت سرش دیدم در جا خشکم زد..دهنم از تعجب باز موند و چیزی نمونده بود قلبم از سینه م بزنه بیرون..
خدایا..تارا اینجا چکار می کرد؟!!؟..
نگاش پر از اشک بود..قلبم فشرده شد..ن..نکنه..نکنه اون..من و پریا رو..وای خداااا..فقط همینو کم داشتم..

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..پریا رو زدم کنار خواستم برم طرفش که تند تند سرشو تکون داد..بلند زد زیر گریه و برگشت عقب که..
فریاده من و صدای گوشخراشه ترمزه ماشین روح از تنم جدا کرد..مات سرجام موندم..
تارا جلوی یه پژوی نقره ای غرق در خون افتاده بود ..
دیدم که راننده ازماشین پیاده شد ..زد تو سره خودش و بلند داد زد: یا حسیــن..یا ابوالفضــل..خدایاااااااا بدبخت شدم..بیچاره شدم خداااا..

صدای یا حسین و یا ابوالفضل ِش تو سرم صدا کرد..از بهت بیرون اومدم..انگار که تازه ازخواب بیدار شده باشم..همچین اسمش و فریاد زدم و بی توجه به دو طرف خیابون به سمتش دویدم که صدای بوق ماشینا بلند شد و همه زدن رو ترمز که به من برخورد نکنن..
ولی چشمای من هیچ کدومشون رو نمی دید فقط تارای خودمو می دیدم که تو خون غوطه ور بود و کف اسفالت افتاده بود..

قرعه به نام سه نفر18

هر سه با تعجب به کلبه ی نسبتا بزرگی که میان درختان محفوظ بود نگاه می کردند..اطرافِ کلبه توی زمین تیرهای چوبی کار شده بود که به روی هر تیر یک فانوس ِروشن قرار داشت..تعداد انها زیاد بود برای همین اطراف ِکلبه کاملا روشن بود..
میزو صندلی های چوبی که صندلی های ان شبیه به کنده ی درخت بودند هر کدام جداگانه بیرون از انجا درست زیر نور فانوس ها قرار داشتند..
دهان ِ هر سه نفر از این همه زیبایی باز مانده بود..راشا با لبخند کنارشان ایستاد و به کلبه اشاره کرد..
--چطوره؟..
تارا لبخند زد..چشم ازانجا بر نمی داشت..
-عــــالیه..اینجا ماله خودتونه؟..
--اره..خیلی وقته ..شاید 2 یا 3 سالی میشه..گه گاهی بهش سر می زنیم..

ترلان گفت: فوق العاده ست..بین این همه درخت..توی این تاریکی..دیدنه یه همچین جایی واقعا برام جالبه..

روی صندلی هانشستند..راشا خندید وگفت: خیر ِسرم ایده دادم..گفتم امشب براتون برنامه بذاریم که زد و مهمونی خراب شد..
تارا چشمانش را باریک کرد وبا کنجکاوی گفت: چه برنامه ای؟!..
-- اینجا رو میگم..خیلی کارا می خواستیم بکنیم که نشد..بی خیال همین که اومدیم و کدورت ها برطرف شد خودش خیلیه..
تانیا جدی شد و گفت: نه..هنوز کاملا برطرف نشده..
هر 5 نفر با تعجب نگاهش کردند..مخصوصا رادوین..
تانیا به تارا و ترلان اشاره کرد..هر 3نفر از جای خود بلند شدند و کمی انطرفتر به دور از پسرها ایستادند..تانیا ارام رو به انها چیزهایی می گفت..

راشا رو به رادوین کرد وگفت: هوی هوی ..هوای عشقت رو داشته باش غلط نکنم داره بر علیه ِ ما توطئه چینی می کنه..
رادوین با اخم نگاهش کرد..ولی لحنه راشا هم شوخ بود وهم جدی..
رایان با کنجکاوی به دخترا نگاه می کرد: چی داره بهشون میگه؟!..
راشا خندید: خدا کنه اگه بناست نقشه بکشن لااقل درست و حسابی بکشن..

هر دو نگاهش کردند که با شیطنت ادامه داد: 3 تا پسره تنها..وسطه جنگل..بی دفاع..مقابله 3 تا دختره شیطون با افکاره مبهم..خب این یعنی چی؟..
رادوین لبخند زد و رایان قهقهه زد..
زد رو شونه ی راشا که خودش هم می خندید و گفت: کلا ذهنت خرابه کاریش هم نمیشه کرد..
راشا: چکار به ذهنه من داری؟..حالا از من گفتن بود..من میگم اینا به ما نظرمَظر دارن شماها بگید نه..اصلا داد می زنه..محیط رو حس کنید..ادم مور مورش میشه..
رادوین: نکنه به عشقت شک داری؟..
راشا خندید و ابروشو انداخت بالا: نه ولی دارم یه کاری می کنم شماها به عشقاتون شک کنید..
اینبار هر سه خندیدند و رایان و رادوین همزمان گفتند: عمرا اگه بتونی..

راشا خواست ادامه بدهد که دخترا برگشتند..محسوس خودش رو جمع و جور کرد که لبخنده پسرا پررنگ شد..
همین که دخترا نشستند لرزان گفت: ببین من که دسته شماها رو خوندم..می دونم می خواین چکار کنین ولی کور خوندین..مگه میذارممممم؟!..
رادوین با لبخند تشر زد ولی گوش نکرد و ادامه داد: بحثه این چیزا نیست رادوین جون..بذار گفتنیا رو بگم فکر نکنن خبریه و ما هم بی دفاع می شینیم کارشونو بکنن خلاص..

دخترا با تعجب و چشمای گرد شده نگاهش می کردند..
تارا گفت: هیچ معلوم هست چی میگی تو؟!..
راشا به ظاهر ابِ دهانش رو با سر و صدا قورت داد و چپ چپ نگاهش کرد..
با ادا دستاشو تو هوا تکان داد: پ نه پ می خواستی معلوم باشه؟..خیلی دلت می خواست؟..اگه معلوم بود که دیگه واویلااااااااا..

تارا لبخند زد و با شیطنت کمی نزدیکش شد..راشا تند خودش رو کشید عقب و با صدای ظریف و زنانه ای گفت: دست به من زدی نزدیااااااا..همچین جیغ می زنم داداشام بریزن سرت..2 تا دارم نره غول رو هم حریفن..بکش کار تا جیغ نکشیدم..
تارا گوشه ی بلوزش رو گرفت که با صدای جیغ جیغو و زنونه ای که کمی هم ریتم داشت گفت: دختره بلاااا حیااااا کن ..پیرهنه منوووو رهااااا کن..
هر 5 نفر می خندیدند..

تارا که کلا این حرکاتِ راشا را دوست داشت اروم مُچ دستش رو گرفت و با عشق تو چشماش نگاه کرد..راشا که با همان نگاه خلع سلاح شده بود اروم و با لبخنده خاصی خودش رو به سمت تارا کشوند انقدری که هر دو چسبیده بهم نشسته بودند ..تو چشمای هم زل زده بودند..

رادوین و رایان تک سرفه ای کردند که هر دو با تکانی ارام به خودشان اومدند..راشا کمی عقب کشید و دستی که دست تارا روش بود رو برد زیرِ میز..هر 4 نفر ریز ریز به حرکاته ان دو می خندیدند..

تارا با شرم به میز نگاه می کرد و راشا در حالی که دست ِ تارا رو تو دست داشت تو چشم ِ بقیه زل زده بود..
-- چیه؟..هی هی ..چشما درویش..
با غیض ولی با لحنی شوخ جمله ش را بیان کرد که همگی نگاهشون رو از روی ان دو برداشتند و خندیدند..

کمی بعد رادوین جدی شد و رو به تانیا گفت: یعنی شماها هنوز ما رو نبخشیدید؟!..
تانیا:چرا.. ولی یه جورایی هم نه هنوز..مگه اینکه..
هر سه با هم گفتند: مگه اینکه چی؟!..

تانیا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و گفت: مگه اینکه برای اخرین بار.. اونم به خاطره ما برین دزدی ..ولی نه یه دزدی ِ معمولی..نه قراره از دیواره کسی برید بالا و نه وارده خونه ی کسی بشید..

پسرا با تعجب نگاهش کردند..
رادوین: میشه واضح تر حرفت رو بزنی؟..من که کاملا گیج شدم..
تانیا: ما یه سری جواهرات و میراثه خانوادگی داریم که دسته روهانه..یه جورایی اونو از ما دزدیده و ما می خوایم پسش بگیریم..برای پس گرفتنش هم به کمکه شما سه نفر احتیاج داریم..حالا حاضرید کمکمون کنید؟..

راشا به هر سه نفر نگاه کرد و گفت: خب به پلیس می گفتید که بهتر بود..بی دردسر جواهراتتون رو پس می گرفتید..
تانیا پوزخند زد: فکر کردید اینکارو نکردم؟..من همون اول به پلیسا گفتم..ولی امروز وقتی تلفنی جویا شدم گفتن که همه جا رو دنباله روهان گشتن ولی پیداش نکردن..با حکم خونه ش رو تفتیش کردن ولی بازم چیزی پیدا نکردن..درضمن خسرو رو دستگیر کردن..فردا باید بریم اداره ی پلیس..

رادوین: اره می دونم..امروز خبرشو گرفتم..ولی مگه تو می دونی که جواهرات کجاست؟..
سرش را تکان داد : نه..فعلا شک دارم..به زودی می فهمم..
رادوین با لحنی خاص که در ان نگرانی کاملا مشهود بود گفت: نمی خوام جوری باشه که این وسط صدمه ببینی..مطمئنی می تونی از پسش بر بیای؟..
تانیا با لبخند نگاهش کرد: نگران نباش ..می دونم باید چکار کنم..نهایتش تا فرداشب همه چیز دستگیرم میشه..
--از کجا؟!..
- منبعش رو دارم..
--با این حال بازم مراقب باش..روی منم حساب کن..
تانیا با خوشحالی لبخند زد..از اینکه رادوین تنهایش نمی گذاشت خوشحال بود..

ترلان منتظر به رایان نگاه کرد..رایان که نگاهه او را روی خود دید با لبخند سرش را تکان داد..
اینبار تارا به راشا نگاه کرد و منتظر ِجواب بود..
راشا یک تای ابرویش را بالا داد و با شیطنت گفت: تو که می گفتی دزدی بده و واسه اینکار داشتی حکم اعدامم رو با دستای خودت صادر می کردی..پس چی شد؟..
تارا چشم غره رفت: این که اسمش دزدی نیست..وقتی پلیسا هیچ مدرکی پیدا نکردن و نمی تونن کاری بکنن ما خودمون باید حقمون رو بگیریم..غیر از اینه؟..
--با دزدی؟..
-نخیر..این اسمش دزدی نیست..
--پس چیه؟..
-تصاحبه حق..
--توجیه می کنی دیگه؟..
با حرص گفت: اصلا نمی خوای کمک کنی نکن..دیگه چرا..
ادامه نداد و بغض کرد..

راشا که تمام مدت قصده سر به سر گذاشتن ِ او را داشت فهمید زیاده روی کرده..نگاهی به بقیه انداخت..رادوین ارام با تانیا حرف می زد..ترلان و رایان هم زیرِ گوش یکدیگر پچ پچ می کردند..
راشا از زیر ِمیز دست ِ تارا را در دست گرفت وبا ملاطفت فشرد..بعد از ان پشت دستش را به نرمی نوازش کرد.. لبانش را به گوشش نزدیک کرد..بغض گلوی تارا را گرفته بود..

راشا با لحنی جذاب و گیرا که قلب تارا را بی قرار می کرد زمزمه کرد:تو فکر کردی من تنهات میذارم؟..
تارا هم به همان ارامی گفت: پس..چرا..
--هیسسسسس..فقط داشتم سر به سرت میذاشتم..یه قطره اشک از چشمای خوشگلت بیاد دیوونه میشما..
تارا خندید: دیوونه بشی چکار می کنی؟..
راشا که حالی بهتر از تارا نداشت دستش را میان انگشتان ِ خود گرفت و کمی فشرد..نفس گرمش را به نرمی بیرون داد..
لرزان گفت: زمین و زمان رو یکی می کنم..می خوای امتحان کنی؟..
تارا نجوا کرد: به هیچ وجه..
--پس نذار اشکتو ببینم..
تارا با گونه ای ملتهب و سرخ شده از شرم سرش را زیر انداخت..این نجواهای عاشقانه ی راشا را تا پای جان دوست داشت..
با صدای تانیا حواسِ هر 5 نفر جمع شد..

- پس با این حساب فردا شب تو ویلای ما باشید تا در موردش حرف بزنیم..
پسرا قبول کردند..

کمی انجا ماندند..ترجیح دادند تو یک فرصته مناسب تر بازهم به انجا بیایند..
پسرا به پیشنهاده راشا برای ان شب برنامه ها داشتند که به بعد موکولش کردند..همین که دخترا انها را بخشیده بودند برایشان اهمیت ِ بیشتری داشت..
**********************
کلاس تمام شده بود و راشا در حالی که کیف گیتارش را به روی شانه داشت قصد خروج از اتاق را داشت که با صدای عسل در جایش ایستاد..عسل دختر کوچولوی خانم راستین بود که هر از گاهی راشا با او تو موسسه بازی می کرد تا کلاس مادرش تمام شود..
عسل دختر ارام و شیرین زبانی بود..راشا بغلش کرد و گونه ی نرم و لطیفش را بوسید..

-به به عسل خانم..تو چرا روز به روز شیرین تر میشی؟..
عسل با لحنه شیرین و خواستنی گفت: خب عسل همیشه شیرینه دیگه عمو راشا..
راشا بلند خندید و او را در اغوشش فشرد..عسل از تو بغلش بیرون امد و با التماس نگاهش کرد..
--عمو امروز یه صفحه از کتاب ِ پیش دبستانمون رو بهمون یاد دادن..میشه تو هم برام بخونی؟..خیلی قشنگه..
-اره عمو..بده ببینم..

عسل با خوشحالی کتاب را از توی کیفش بیرون اورد و به راشا داد..
-کدوم صفحه عمو جون؟..
--اینجاش..

راشا صفحه رو باز کرد و نگاهی به ان انداخت..کمی با چشم مرور کرد..ناخداگاه خندید..
--چرا می خندی عمو راشا؟!..
-وقتی اینو برات خوندن تو نخندیدی عموجون؟..
--نه عمو..خیلی قشنگه مگه نه؟..
راشا کمی بلندتر خندید: اره عموجون خیلــــی قشنگه..
--برام می خونی؟..

راشا روی صندلی نشست..عسل را بلند کرد وروی میز نشاند..همینطور که دستش را در دست داشت با لبخند و لحنی شوخ شروع به خواندن کرد..میانه هرجمله به شوخی چیزی اضافه می کرد و مثلا توضیح می داد..

- پسر بهتر از دختر نیست..دختر بهتر از پسر نیست..هیچ فرقی بین دختر و پسر نیست..
" ببین عمو جون..اینجاشو حقیقتا درست میگه..الان دیگه بین دختر و پسر هیچ فرقی نیست"..
--چرا عمو؟..
-خب دیگه..
--از کِی عمو راشا؟..
راشا خندید: از همون موقع که پسرا تصمیم گرفتن شکله دخترا بشن..
--ولی دخترا که شکله پسرا نیستن عمو..
-فکره اونجاش نباش..اونم کم کم میشه..فعلا بذار بقیه ش رو بخونم برات..

تک سرفه ای کرد وبا لحن بامزه ای شروع به خواندن کرد: هر چی بوده خواست خدا بوده..هر کاری پسرها می توانند انجام دهند دخترها هم می توانند..
"بر منکرش لعنت"..
- دخترها کارهایی را دوست دارند که برای پسرها جالب نیست و همینطور برای پسرها..پسرها کارهایی را دوست دارند که دخترها از انها خوششان نمی اید..
" نه دیگه همین مونده دست تو کاره همدیگه هم ببرن..ولی اینطور که پیش بره زیاد طول نمی کشه که هر دو از یه چیز خوششون میاد..بازم خوبه سر این با هم تفاهم ندارن"..

عسل با لحنی کودکانه و شیرین سوال می کرد..
--یعنی چی عمو راشا؟!..
-یعنی تو عروسک دوست داری ولی پسرا ماشین ِ اسباب بازی دوست دارن..این فرق ِ بزرگیه بین شما دوتا عزیزم..
--ولی من ماشین هم دوست دارم ..
راشا خندید و سرش را تکان داد: خب تو شاید استثنا باشی عمو..وگرنه من که یادم نمیاد عروسک دوست داشته باشم..
--چرا عمو؟!..عروسک که از ماشین خوشگل تره..
-همون چون خوشگل بود بابام برام نمی خرید.. می گفت خوبیت نداره..
--ولی بابای من برام می خره..هم عروسک هم ماشین ِ اسباب بازی..
-خوش به حالت عمو..تفاوته نسل هاست دیگه..الان خیلی خوب میشه حسش کرد..
--چی عمو؟!..
-هیچی عموجون بقیه ش رو گوش کن..در دنیا تقریبا نیمی از بچه ها پسر هستند و نیمی دیگر دختر
" اینجا رو اشتباه گفته..نیمه بیشتر ِ دنیا رو دخترا اشغال کردن مابقی هر چی مونده جای پسراست..کلا حق خوری کردن نامردا"..
--حق خوری یعنی چی عمو راشا؟..
-یعنی یکی بیاد به زور عروسکت و ازت بگیره و بگه ماله منه بهت نمیدم..اون عروسک ماله تو بوده و حقه توست ولی دسته یکی دیگه ست..اینو بهش میگن حق خوری عموجون..
--اهان..بعدش کسی هم حقه شما رو خورده عمو؟..
-اره عمو..دخترا خوردن..

عسل کمی فکرکرد..لباشو کج کرد و بامزه گفت: عمو..منم دخترم..منم خوردم؟..
راشا خندید و با مهربونی به سرش دست کشید: نه عمو..به تو نرسیده بخوری..
عسل با خیال راحت لبخند زد..

راشا هم خندید و ادامه داد:پسرها و دخترها از کار کردن و بازی کردن با هم لذت می برند
"خیلی بیخود کردن که لذت می برن..ببین تو رو خدا از الان چی تو سره بچه های مردم می کنن..عموجون این یه تیکه رو زیاد روش فکر نکن باشه؟.."..
--چرا عمو؟..
-چون خوب نیست..
--ولی من تو مدرسه یه دوست دارم اسمش امیرعلی ِ..انقده مهربونه..
-اِاِاِاِاِاِاِ..د همینه که میگم همون پیش دبستانی هم دختر و پسر باید از هم جدا باشن دیگه..اخرش میشه این..عموجون گوله پسرا رو نخور ..
--یعنی داره منو گول می زنه عمو؟..چرا؟..
-نه عمو..

موند چی جوابش رو بده..خندید و سرش را تکان داد..
-بی خیال عمو..بقیه ش رو گوش کن..اگر در دنیا هیچ پسری نبود دخترها شاد..خوش و بانشاط نبودند..واگر هیچ دخترینبود پسرها خوشحال نبودند..
" ببین اخه اینم شد حرف؟..از الان دارن یاده بچه های مردم میدن که .."..
سرشو تکون داد وبا لبخند به عسل نگاه کرد..
عسل با خوشحالی کتاب رو از دست راشا گرفت و گفت: خوب بود عمو مگه نه؟..من خیلی دوسش دارم..
-اره عمو خوب بود..ولی چرا دوسش داری؟..
عسل با لحن و گفتاری صادقانه و کودکانه گفت: چون همه ش از دخترا گفته..منم دخترم دیگه عموجون..

راشا کمی به عسل نگاه کرد..بعد غش غش زد زیر خنده..عسل با تعجب و لبخند به او نگاه می کرد..
راشا با خنده سرش را تکان داد و گفت: عموجون تو که تمومش رو واسه دختر بودنت دوست داشتی این ناشر و نویسنده ی بیچاره خیر سرش خواسته شما دوتا جنس ِ مخالف رو به هم نزدیک کنه و بگه که هر دو باید با هم باشن اخرش تو میگی فقط چون توش در مورده دخترا گفته؟..نه انگار زمین و اسمون هم اگه جا به جا بشه بازم این دوتا جنس باید از هم دوری کنن..حتی از همین سن ..
--اینا یعنی چی عمو راشا؟!..
راشا گونه ی عسل را به نرمی بوسید و با مهربونی گفت: هیچی عمو..موقعش که شد خودت می فهمی..
--یعنی کِی؟..
اوردش پایین و با لبخند گفت:به موقعش..الان هم بریم که کلاس ِ مامانت داره تموم میشه..

با لبخند از اتاق بیرون امد..عسل را تحویل ِ مادرش داد..خانم راستین با لبخند از او تشکر کرد..
داشت از موسسه خارج می شد که متوجه پریا شد..روی پله نشسته بود .. سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمانش بسته بود..
راشا نگاهی به اطراف انداخت..کسی انجا نبود..با حس ِ کنجکاوی به طرفش رفت..

 

 

 

 

-چیزی شده؟!..
با صدای راشا چشمانش را باز کرد..چشمان سرخ شده ش باعث تعجب او شد..
-حالتون خوب نیست؟!..
با صدای بی حال و کم جونی جوابش را داد..
--خ..خوبم..ممنون..

از جایش بلند شد..تلو تلو خوران کمی جلو رفت..نتوانست تعادلش را حفظ کند و اگر راشا به موقع زیر بازویش را نگرفته بود بی شک نقش زمین می شد..
-اصلا حالت خوب نیست..چی شده؟!..
--هیچی..

راشا دستش را از روی بازوی او برداشت ..
پریا دستش را روی پیشانیش گذاشته بود و صورتش از درد جمع شده بود..
-با این حالت می خوای پشت فرمون بشینی؟!..
پریا نگاه خاصی به او انداخت..چشمان سرخ و وحشیش برای راشا معنایی نداشت..
--مجبورم..
راشا نگاهی به اطرافش انداخت..
-خب با تاکسی برو..فکر نکنم با این حالت سالم برسی..
پریا بی توجه به او در ِ ماشین را باز کرد و نشست..
--مهم نیست..یه کاریش می کنم..
راشا در ماشین را گرفت ..پریا نگاهش کرد..
-چرا لج می کنی؟..پای جونت وسطه بازم بی خیالی؟..
پریا نگاهی خاص به او انداخت..
--این جون هوا می خواد تا بتونه نفس بکشه..ولی کو هوا؟..کو نفس؟..نیست..ندارم..می فهمی اینا رو؟..

لحنش جوری بود که باعث شد راشا یک تای ابرویش را بالا بدهد وبا کنجکاوی چیزی را در حالت و صورتش بکاود..
-منظورت چیه؟!..
پوزخند زد و در را به طرفه خود کشید..
--گفتم که هیچی..بی خیالش شو..

در را بست..ولی راشا ادمی نبود که به راحتی از موضوعی چشم پوشی کند..یقین داشت که اگر پریا با این حالش رانندگی کند تصادف خواهد کرد..او از دید یک استاد به شاگردش نگاه می کرد..و اینکه می دانست با این حال ممکن است جانش به خطر بیافتد..
به تندی در ماشین را باز کرد و با جدیت رو به او گفت: بیا پایین..خودم رانندگی می کنم..
پریا با تعجب نگاهش کرد..راشا بدون انکه به او نگاه کند جمله ش را دوباره تکرار کرد ..
پریا به ارامی از ماشین پیاده شد..در دل خوشحال بود..کم کم داشت باور می کرد که راشا را جذبه خود کرده است ..اما نمی دانست که همه ی این کارها تنها به خاطره حاله خرابه اوست وگرنه راشا کوچکترین توجهی به او نداشت..
البته ازهمان دید که پریا به ان نگاه می کرد..علاقه..
راشا پشت فرمان نشست..پریا هم با لبخندی محو کنارش قرار گرفت..
--پس ماشین ِخودت چی؟!..
-بعد میام می برم..

هر دو سکوت کردند..پریا چشمانش را بسته بود و سرش را به شیشه ی پنجره تکیه داده بود..
-کجا برم؟..ادرستون رو بده..
نگاهش کرد وبه ارامی ادرس را گفت..دوباره به حالته قبل برگشت ..به ظاهر خواب بود ولی تظاهر می کرد..
وقتی راشا ترمز کرد چشمانش را باز نکرد..با وجوده انکه بیدار بود نمی خواست راشا چیزی بفهمد..
صدایش زد: بیداری؟..رسیدیم..

به ارامی به خود تکانی داد و بی رمق نگاهی به اطراف انداخت..در داشبورت را باز کرد..ریموت را بیرون اورد و ازهمانجا دکمه ش را فشرد..در ویلا به ارامی باز شد..
--میشه خواهش کنم ماشین رو ببرید تو؟..
راشا نیم نگاهی به صورت ِ گرفته ی او انداخت..سرش را تکان داد و ماشین را داخل برد..
-کجا ببرم؟..
--تو پارکینگ..مرسی..
ماشین را پارک کرد..هر دو پیاده شدند..

-خب این هم ازاین..من دیگه میرم..
لبخند زد وبا صدایی دلنشین گفت: واقعا ازتون ممنونم..این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم..
راشا که تماما منظور ِ او را متوجه شده بود پوزخندی محو تحویلش داد..
-ولی بهتره که فراموش کنی..این کاره من به این خاطر بود که یه وقت با این حالت کار دسته خودت ندی..همین..

قدمی نزدکش شد..با همان لبخند نگاهش می کرد..
--یعنی سلامتیه من برات مهمه؟..
راشا که متوجه ی سوءتفاهمه او شده بود تند گفت: نه..منظورم این نبود..تو یکی از شاگردای منی..یه ادم..من هم ادمم و نمی تونم بی توجه باشم..جای تو هر کسه دیگه ای هم که بود همین کارو می کردم..خداحافظ..

عقب گرد کرد و بی توجه به او به طرف در خروجی پارکینگ رفت ولی با صدای افتادنه چیزی در جایش ایستاد و با تعجب برگشت..
با دیدن پریا که روی زمین افتاده بود به طرفش دوید..پریا بی حال نقش زمین شده بود..
راشا کنارش زانو زد ..بازویش را گرفت و تکانش داد..پریا زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد که برای راشا نامفهوم بود..
-د اخه یهو چت شد؟!..الان که خوب بودی..

کلافه نگاهی به اطرافش انداخت..به اجبار او را روی دست بلند کرد وبه سرعت از پارکینگ خارج شد..ساختمان ویلایی بود و حیاطش چیزی از یک باغ ِ بزرگ و با صفا کم نداشت..فرصت ان را نداشت که بیشتر از ان کنجکاوی کند..نه فرصتش را داشت و نه مایل به اینکار بود..
به طرف در ساختمان رفت..

نگاهی به اطراف انداخت..چند بار صدا زد تا کسی به کمکش بیاید ولی ظاهرا هیچ کس در ویلا نبود..
نگاهش به کاناپه ای که توی سالن قرار داشت افتاد..به طرفش رفت..پریا را روی ان خواباند..خواست دستش را بردارد ولی دست پریا دور گردنش قفل شده بود..هر کار می کرد نمی توانست دستش را از دور گردن ِ خود جدا کند..

-ول کن دختر..اگه بیهوشی پس این همه زور واسه چیه؟!..
پریا لبخند زد..همچنان چشمانش بسته بود..راشا دست از تقلا برداشت وبا تعجب نگاهش کرد..پریا چشمانش را باز کرد..دیگر سرخ نبود ..
با صدایی هوس انگیز ولحنی مدهوش کننده زیر لب درحالی که در چشمانه راشا خیره بود گفت: دیدی بالاخره تونستم نگهت دارم..

راشا کمی با چشمان گرد شده او را نگاه کرد..وقتی پی به حیله ی او برد رو به او تشر زد..
-یعنی چی این کارا؟..دروغ گفتی؟!..
پریا حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد ..
- عزیزم من برای رسیدن به تو از همه چیزم می گذرم..گفتنه 2 تا دروغ اونم مصلحتی که چیزی نیست..با یه قطره و دوتا اه و ناله تونستم تو رو پیش ِ خودم نگه دارم..باورم نمیشه اینجایی..توی ویلای من..
-ویلای تو؟؟!!..
--اره ..این ویلا را بابام روز تولدم بهم کادو داد..اینجا هیچ کس مزاحمه ما نمیشه..فقط منم و خودت..تنهای..تنها..
جملات اخرش را با لحنی وسوسه کننده..و با نگاهی مملو از شهوت و نیاز بیان می کرد..

-فکر نمی کردم انقدر پست باشی..از اینجور دخترا متنفرم..
دستان ِمردانه ش را به دور مچ دستان پریا حلقه کرد و با یک حرکت از دور گردنش جدا کرد..از کنارش بلند شد که همزمان پریا هم از جایش بلند شد و ایستاد..پشت راشا به او بود ..دستانش را به تندی از زیر بغل راشا رد کرد وبه روی سینه ش گذاشت..یک دستش به روی سینه ی ستبر و مردانه ی راشا بود و دست دیگرش نوازشگرانه به روی بازوی او در حرکت بود..

با همان دلربایی و لحنی پر از نیاز گفت: ولی من عاشقتم..انقدری که نمی تونی تصورشو بکنی..راشا چرا منو ازخودت دور می کنی؟..چرا هر بار پَسَم می زنی؟..من می خوامت..با تمومه وجودم..می دونم تو هم می خوای..

دستانش را پس زد و قدمی به جلو برداشت..ولی پریا به این آسانی دست بردار نبود..با یک حرکت مانتویش را از تن در اورد..به طوری که دکمه هایش هر کدام به یک طرف افتاد..شالش که به روی شانه ش افتاده بود را به کناری انداخت..
تمامه این کارها را در چند ثانیه انجام داد..گویی تشنه لب در اتشی می سوخت که برای سیراب شدن و رهایی از ان اتش و گرما باید بتواند راشا را حس کند و برای اینکار نیاز داشت که با هر فرقه و حیله ای او را نگه دارد..و چه حیله ای قوی تر از حیله ی زنانه..که خیلی راحت می توانست هر مردی را از پای در اورد..

راشا به طرف در خروجی می رفت که پریا به طرفش دوید و صدایش زد..راشا بی توجه با قدمهایی بلند به همان سمت می رفت که بین راه دستان ظریفه پریا به دور کمرش حلقه شد ..
سرجایش خشک شد..پریا هیچ چیز به جز یک لباس زیر به تن نداشت..گرمای تنش به قدری بود که کمر راشا را می سوزاند ..

به ارامی صورتش را به کمر ِ او تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد..
--نرو راشا..پیشم بمون..نرو..

 

 

 

 

 

" راشا "


عین چوبه خشک سر جام ایستاده بودم..تو دلم به خودم لعنت می فرستادم که چرا دلم براش سوخت و خواستم کمکش کنم..ای گند بزنن به این روزگار که خوبی به هیچ احدی نیومده..اینم کار بود تو کردی راشا؟..بفرما..حالا جمعش کن..

کمرم از حرارت بدنش می سوخت..نمی خواستم برگردم ونگام بهش بیافته..عزمم رو جزم کردم که از اون خونه و از این دختر دور بشم..همه جوره ش رو دیده بودیم ولی اینکه یه دختر بتونه سر ِ یه پسر رو شیره بماله و بکشونش خونه خالی رو خداییش اولین باره دارم می بینم..هیچ رقمه نمیشه باور کرد..

دستشو روی سینه م تکون داد..انقدر حرفه ای و نرم که قلبم اومد تو دهنم..خاک بر سرت راشا نبازی خودتو که بدبختی..برو..واینستا..د اخه اینجا چی می خوای؟..بـــرو..
تکون خوردم که برم جلو ولی محکم منو چسبیده بود..صورتشو به کمرم فشرد..
--نرو راشا..ازت خواهش می کنم..تنهام نذار..

عصبانی شدم..خدایا این دختر چقدر رو داشت..دستمو گذاشتم رو دستاش که از روی سینه م جداشون کنم..
-ولم کن دختر..چرا انقدر سیریشی؟..من هی میگم ازاینجور دخترا بیزارم باز تو خودت رو بیشتر از قبل کوچیک می کنی؟..
یه دفعه داد زد و دستشو محکمتر به بدنم فشار داد..
--آررررره..می خوام خودم رو تا جایی که می تونم کوچیک کنم..اصلا خار کنم..می دونی چرا؟..چون این اخرین فرصت منه برای داشتنه تو..چرا منو نمی بینی؟..چرا نگاههای تب دارم رو نمی دیدی راشا؟..چرا می خوای ازم بگذری؟..فکر نمی کردم انقدر سنگدل باشی بی انصاف..

صداش رفته رفته اروم می شد..پراز بغض بود..ولی اینها برای من به هیچ وجه مهم نبود..
-اون موقع خواستم کمکت کنم چون دلم برات سوخت..ولی فراموش کرده بودم که توی این دوره و زمونه که هر کی یه جور واسه خودش گرگ شده و این و اونو میدره یه دختر پیدا میشه که بخواد این بازی رو با خودش و یه پسر شروع کنه..بازی که اخرش به جای خوبی نمی رسه..

یه دفعه جلوم وایساد..نگامو ازش دزدیدم..ولی صورتمو تو دستای سردش قاب گرفت و سرمو چرخوند سمت خودش..تا اونجایی که می تونستم سعی کردم نگام به تنش نیافته..

با بغض نگام کرد ..
-- به هرکجا که می خواد برسه بذار برسه..فقط تو منو تنها نذار..برای یک بارهم که شده..برای 1 دقیقه هم که شده منو ببین راشا..
با نفرت تو چشماش نگاه کردم..به عقب هولش دادم و سرش داد زدم: چی رو ببینم؟..تن و بدنت رو؟..که چی بشه؟..نگات نمی کردم چون از اوناش نبودم..از همونایی که تو دوست داری باشم ولی نیستم..تو تیکه ی من نبودی و نیستی..نگاهه من هیچ وقت به سمت دخترایی که مثل تو هستن نیست..اینو بفهم..

به طرف در دویدم.. ولی هرچی دستگیره رو بالا پایین کردم باز نشد..لعنتی..
این کی تونست در و قفل کنه؟..با شنیدن صداش برگشتم طرفش..
--بیخود تلاش نکن عزیزم..اون در تا من نخوام باز نمیشه..

تو دستش یه ریموت ِ کوچیک بود..
ادامه داد: سیستم الکترونیکی ِ..با یه دکمه تیک بسته میشه وبا یه دکمه و به خواسته من باز میشه..می بینی؟..اینجا جز من و تو هیچ کس نیست و هیچ چیز هم نمی تونه مزاحمه خوشیمون بشه..پس خرابش نکن و بذار باهات باشم..

پوزخند زدم وبه در تکیه دادم..
-راستش رو بگو..تا حالا چند تا پسر و همینطور اوردی توی این خونه و ازشون همچین درخواستی رو کردی؟..
وحشی شد و هوار کشید: خفه شو راشا..تو اولی و اخریشی..اینو مطمئن باش..

شونه م رو انداختم بالا..
-برام مهم نیست..انچه که عیان است رو دارم با چشمام می بینم..
نمی دونم چه برداشتی از حرفم کرد که لبخند زد و اومد جلو..با لحنی اروم و وسوسه کننده در حالی که تو چشمام زل زده بود گفت: می خوام بهتر و بیشتر از این ببینی..از ته دلم می خوام..

همون شلواری که پاش بود رو در اورد..چشمامو بستم و نگاهمو ازش گرفتم..سرمو به راست خم کرده بودم که نگام بهش نیافته..
داد زدم: دختره ی اشغال..این چه کاریه که می کنی؟..
دستش روی شونه م قرار گرفت..صداش می لرزید..
--مگه دارم چکار می کنم؟..فقط می خوام باهات باشم..چون عاشقتم..

فریاد زدم و دستش رو از روی شونه م پس زدم..
-خفه شو ..این عشق نیست هوسه..شهوته..عشق رو با این کارای کثیفت به گند نکش..
--باشه..هر چی تو بگی..اره..من از روی شهوت می خوام با تو باشم..ولی باور کن بهت علاقه دارم..از وقتی دیدمت اروم وقرار ندارم راشا..برای یک لحظه با تو بودن حاضرم هر کاری بکنم..

دیگه خسته م کرده بود..انگار هیچ رقمه حرف حساب تو گوشش نمی رفت..کلافه سرمو تکون دادم و به طاق نگاه کردم..
-این در ِ لعنتی رو باز کن بذار برم..انقدر واسه خودت و من شر درست نکن..کلافه م کردی..
بلندتر داد زدم: خسته م کــــردی..ای خدا این دیگه چه مدلشه؟..همه جای دنیا پسرا دخترا رو به زور می برن خونه خالی و..اونوقت از شانس ِ گَنده من اینجا درست برعکس شده..

کمرمو از پشت بغل کرد..
--تو فکر کن من می خوام این قانون رو که حالا عادی شده برعکسش کنم..یه جور استثنا..اصلا اگر به محرم و نامحرمش نگاه می کنی می تونیم صیغه بخونیم و محرم بشیم..اصلا هرکاری می کنم که بتونی باهام باشی..

دیگه داشتم اتیش می گرفتممممم..مغزم سوت می کشید..این دختر روانی بود؟..خر بود؟..نمی فهمید من چی میگم؟..این دیگه کیه خدااااا؟..
-عجب گیری کردما؟..من میگم الا و بِلا نَره..تو میگی باشه بِدوش؟..دختر برو کنار بذار برم به کار و بدبختیم برسم..عجب سیریشی هستیا..تو دیگه سر و کله ت ازکجا تو زندگیم پیدا شد؟..
--هر چی که می خوای بگو..برام مهم نیست..تا برای 1 بارهم که شده با تو نباشم نمیذارم از اینجا بری بیرون..نِ..می..ذا..رَم..فهمیدی ؟..
-مگه دسته تو ِ ..
--اره..دسته منه..
-خیلی پر رویی..
--می دونم..اصلا هرچی..
انقدر از دستش حرصم گرفته بود که حد و اندازه نداشت..نگام به پله ها افتاد..شاید یه پنجره ای چیزی اون بالا باشه..دست و پام بشکنه بهتر ازاینه که به دامِ این دختر بیافتم..

دستشو از دور کمرم باز کردم و به طرف پله ها دویدم که بین راه دستمو گرفت و تا خواستم دستمو بکشم پاهامو چسبید..
نتونستم خودمو کنترل کنم تا پامو کشید روی شکم خوردم زمین..خداروشکر افتادم رو فرش وگرنه رو سرامیکا له و لورده می شدم..
برگشتم که چند تا فحشه ابدار نثارش کنم که بی هوا افتاد روم..عجباااااا..انگار که یه دخترم و به دسته یه پسر گیر افتادم..اصلا همه چی برعکس شده بود..

تن ِ برهنه ش رو به من فشار می داد و صورت داغش رو توی گردنم فرو کرده بود..لبهاش رو به روی گردنم حرکت می داد و با دستاش موچ دستامو سفت چسبیده بود..هر کار می کردم اون مهارم می کرد..زورش به هیچ وجه زیاد نبود ولی با کارهاش توانه حرکت رو از من می گرفت..
اینکه روم افتاده بود و خودش رو به بدنم می مالید..اینکه تب دار نگام می کرد و با عطش منو می بوسید..اه کشیدنش..
خدایا داره تحریکم می کنه..نباید اینطور بشه..زیر گردنم رو که می بوسید قلبم و کل وجودم اتیش می گرفت..چشمام کم کم داشت خمار می شد..
راشا خودت رو نباز..بلند شووووو..راشااااا..

دستمو ول کرد و یقه م رو تو دست گرفت..کشید ..دکمه هاش کنده شد..یه زیر پوش رکابی سفید و جذب زیرش تنم بود..خیلی حرفه ای کارش رو انجام می داد..جوری که وقتی هم اسیرش نبودم نمی تونستم کاری بکنم..این غریزه ی لعنتی..این حس و حاله مزاحم دست از سرم بر نمی داشت..سرم سنگین شده بود..

دستشو روی سینه م حرکت داد..صورتمو غرق بوسه کرد..وقتی دید چشمام خمار شده و داره به مقصودش می رسه به لبهام حمله ور شد..ولی بازهم نمی ذاشتم ..چند بار که لباش با لبام تماس پیدا کرد سرمو چرخوندم..هنوز هم نمی خواستم..غریزه و شهوت هم نمی تونست جلوم رو بگیره..هنوز کامل تسلیمش نشده بودم..
لاله گوشمو به دندون گرفت..زیر گوشم رو بوسید..گردن..چونه..همینطور می رفت پایین..
چشمام رو بازکردم وبه سقف زل زدم..نفس نفس می زدم..صورتم خیس از عرق بود..قلبم طوری توی سینه م می کوبید که می گفتم هر آن می زنه بیرون..دستامو مشت کردم..
نباید میذاشتم کارخودش رو بکنه..راشا خر نشو..به تارا فکر کن..به عشقت..نکن اینکار رو..نکن..

یک دفعه یاد اون شب افتادم..تو اون جنگل ِ تاریک..وقتی که داشتم همه چیزو بهش می گفتم..
( چنین موقعیتایی انقدر برامون پیش اومده و ما ازش دوری کردیم که اگه بخوام یکی یکی برات ازشون بگم حالا حالاها طول می کشه..من ادم ِ چشم و گوش بسته ای نیستم..لای زر ورق بزرگ نشدم..نمیگم پاکه پاکم..نه..ولی نه خواستیم که سمتش بریم و نه می تونستیم..نمی دونم چرا..اصلا دلیلش رو نمی دونم ولی هر وقت تا نزدیکیش رفتم خودمو کشیدم عقب..حتی یه بار تو لحظه ی اخر بود که پس کشیدم و ادامه ندادم..وقتی فهمیدم مستی بعضی اوقات عاقبته خوبی برام نداره همیشه درحده متعادل مست می کردم که هوشیاریم رو از دست ندم..)

حالا هم مست نبودم..پس می تونستم باز هم اینکار و نکنم..می تونستم به خاطر عشقم..به خاطر تارا خودمو بکشم کنار..
اهل خیانت نبودم..اونم به کسی که می پرستیدمش..
هنوزم دیر نیست راشا..نذار ادامه بده..
بایدسرکوبش می کردم..این حس نباید پیشروی کنه..
نفس عمیق کشیدم تا کمی از التهابم کم بشه..بدنم گلوله ی اتیش بود..داشت کمربندم رو باز می کرد که دستش رو گرفتم..
با چشمانی مملو از شهوت و نیاز که مخمور شده بود نگام کرد..لبامو روی هم فشردم و پسش زدم..از جام بلند شدم..اون هم تند ایستاد..نگام به ریموت روی میز افتاد..به طرفش رفتم و برش داشتم..
دستمو گرفت..حالا کمی اروم شده بودم..مکث کوتاهی کردم..اسمم رو که صدا زد با خشم برگشتم وسیلی محکمی توی صورتش خوابوندم..سرش چرخید..دستشو گذاشت روی گونه ش و خواست بازم حرف بزنه که سیلی دوم رو هم اون طرف صورتش خوابوندم..

صدام بی شباهت به نعره نبود..بلند و پر از خشم..
- لال شو..فقـــط لال شو..نمی خوام صدات رو بشنوم..خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم..از این لحظه به بعد حق نداری نزدیک من بشی..حتی تا یک قدمیم..حق نداری اسمم رو بیاری حتی برای 1 بار..نمی خوام ریختت رو ببینم..حتی شده 1 ثانیه..
در حالیکه از زور خشم به نفس نفس افتاده بودم تو چشماش زل زدم و ادامه دادم: و هیچ صفتی شایسته ی تو نیست جز یه دختره هرزه..همین وبس..

مات و مبهوت با صورت خیس از اشک جلوم ایستاده بود..زدمش کنار وبه طرف در رفتم..دکمه رو فشردم در با صدای تیکی باز شد..با قدم های بلند از اونجا زدم بیرون..جایی که محیطش..هواش و همه چیزش پر بود از گناه و عذاب وجدان و..دروغ..

من داشتم چکار می کردم؟..راشا داشتی چه غلطی می کردی؟..چیزی نمونده بود که به تارا خیانت کنی..به عشقت..به همه ی هستی و زندگیت..احساس می کردم دلم انقدر براش تنگ شده که حد و مرز نداره..دلم حالا توی سینه به عشق تارا و دلتنگی اون می تپید..این تپش رو دوست داشتم..

یاد پریا افتادم..دختری که به خاطر هوا و هوس..ارضای شهوت و نیاز جسمیش همه چیز حتی روحش رو هم امروز فروخت..فقط امیدوار بودم که بتونه راهش رو درست انتخاب کنه.. چون در غیر اینصورت به تباهی کشیده می شد..جز این هم هیچ چیز انتظارش رو نمی کشید..

با تاکسی خودم رو به ماشینم رسوندم .. به سرعت می روندم..یک راست به طرف ویلا..دلم بدجور بی تابش بود..
دستام از هیجان می لرزید..درست مثل قلبم..چقدر لذتبخش بود خدا..
وقتی توی ویلا ترمز کردم یه نفس راحت کشیدم..حس می کردم همه چیز یه کابوس بوده که تونستم به سختی اون رو پشت سر بذارم..

پیاده شدم..داشتم می رفتم سمت ویلای خودمون که در ویلای دخترا باز شد..خودش بود..حاضر و اماده با لبخند از ویلا اومد بیرون..
مانتوی سفید و شال مشکی..شلوار جین مشکی و کیف سفید..همین امروز صبح رادوین اون دیوار توری رو برداشته بود..دیگه هیچ چیز مانع ما نمی شد..

منو که دید ایستاد..اول تعجب کرد ولی کم کم لبخنده دلنشینی مهمون لباش شد..با لبخند نگاش کردم..دیگه نمی تونستم بیشتر ازاین تحمل کنم..به طرفش دویدم ..هیچ حرکتی نمی کرد..همراه با لبخند تعجب هم کرده بود..
دیوونه شده بودم..اره..دیوونه ی اون..الان می تونستم قدرش رو بدونم..الان این عشق رو می ستودم..چون پاک بود..به دور از هوس..خالص و ناب..
بغلش کردم..با تمام وجود به سینه م فشردمش..چشمامو بسته بودم و عطرش رو با عشق به مشام می کشیدم..

خندید: راشا..دیوونه شدی؟!..چی شده؟!..
خندیدم: اره عزیزدلم..مگه تو نمی دونی که من خیلی وقته دیوونه شدم؟..چیزی نشده فقط بذار به دیوونه بازیم برسم..
بلند بلند خندید..
--باشه برس..مزاحمت نمیشم..
-مزاحمتات رو هم دوست دارممممم..تا باشه از این زحمتا..

با خنده از تو اغوشم بیرون اومد..تو چشمام زل زد..
-حالت خوبه؟..همچین دویدی سمتم و بغلم کردی که یه لحظه شوکه شدم چی شده..

ابرومو انداختم بالا..
-حالا فهمیدی چی شده؟..
خندید: نه هنوز..منتظرم تو بگی..
با شیطنت نگاش کردم..دستشو گرفتم و کشیدم..خنده ش قطع شد..
--کجا؟!..
-بیا..می خوام بهت بگم..مگه منتظر نبودی؟..
--خب همینجا بگو..
-نچ..نمیشه..اینجوری مزه نداره..
چپ چپ نگام کرد..
--راشااااااا..
خندیدم..
-جانمممممم..
هر دو یه کم تو چشمای هم زل زدیم..با خنده ی اون من هم خندیدم..

-جایی می رفتی؟..
--اره داشتم می اومدم دم موسسه دنباله تو..
خندیدم: خانمی مگه موسسه ای که من توش کار می کنم همین بغله؟..
--اوه نمی دونی چطور تانیا رو راضی کردم ماشینش رو بهم قرض بده ولی گفت باید خودش هم باهام بیاد..منم زودتراومدم بیرون..اون داره لباس می پوشه..
-پس بریم تو که اونم به زحمت نیافته..راستی چرا بهم زنگ نزدی؟..
--زدم ولی در دسترس نبودی..

سرمو تکون دادم ..همون موقع در ویلا باز شد..یه پسر جوون لبخند به لب از ویلاشون بیرون اومد و در همون حال می گفت: تارا خانمی پس کجا رفتی؟..هنوز ازم دلگیری؟..من که..
با تعجب نگاش کردم..با دیدن من وتارا دست تو دست و کنار هم لبخند رو لباش ماسید و حرفشو خورد..
به تارا نگاه کردم..هنوز لبخند به لب داشت..با دست به اون پسر اشاره کرد..
-- این سروش ِ..پسر عموی من..
پسر عمو؟!..یعنی..پسر ِ خسرو؟!..ظاهرا خودش از تو نگام خوند که اروم گفت: بعدا برات میگم..سروش اونطور نیست که تو درموردش فکر می کنی..
مثل خودش اروم گفتم:مگه من چطوری در موردش فکر می کنم؟..
خندید و چیزی نگفت..

همون پسر که حالا فهمیدم اسمش سروش ِ با لبخندی کاملا ظاهری جلو اومد و باهام دست داد..تا اومدم بگم خوشبختم گفت: شما هم باید راشا باشید..
به تارا نگاه کرد و ادامه داد: تارا جان خیلی ازتون تعریف می کرد..
وقتی داشت این جمله رو می گفت به عمق صداش و لحنه گفتارش دقت کردم..یه جور گرفتگی تو صداش بود..

فقط لبخند زدم..نمی دونم چرا یه حسی نسبت بهش داشتم..
--من دیگه میرم..
تارا نگاش کرد: ناهار باش..
--نه..کارمو انجام دادم..دیگه باید برم..فعلا خداحافظ..

وقتی که رفت تارا دستمو گرفت و به طرف ویلاشون کشید..
--بیا بریم می خوام یه چیزی بهت بگم..
مشکوک نگاش کردم..
-درمورد ِ سروش؟..
ایستاد ..با لبخند و شیطنت نگام کرد..سرش رو تکون داد که یعنی " آره "..
نگاش به پیراهنم افتاد که دکمه هاش کنده شده بود..
با نگرانی نگام کرد: چی شده؟!..با کسی دعوات شده؟!..
پوزخند زدم..
-یه جورایی..
--یعنی چی؟!..
-بیخیال..بریم تو..

یه کم نگام کرد و سرش رو تکون داد..دوست داشتم این موضوع رو هم بهش بگم..چون به اون هم مربوط می شد..پس باید بهش می گفتم..
رفتیم تو..که دیدم همه هستن ..
-به بــــه..جمعتون جمع ِ گلتون کم..که از قضا تشریفش رو اورد..بدون من جلسه تشکیل می دید؟..
نشستم کنار رایان که همراه بقیه می خندید..

 

 

 

راشا:چی شده شما دوتا امروزخونه موندید؟..انگار خبرایی بوده که من بی خبرم..اره؟..
رادوین نُچی کرد و گفت:نه هنوز عقب نموندی..من که امروز حوصله ی باشگاه رو نداشتم..رایان هم خواب مونده بود زنگ زد گفت نمیاد..
راشا: خب بقیه ش..
رایان: بقیه ی چی؟!..
سعی کرد ارام باشد و بدون انکه خود را کنجکاو نشان بدهد گفت:موضوعه این پسره چیه؟..
--سروش رو میگی..پسره خسرو ِ..اومده بود بگه که شرمنده ست و از اینکه پدرش اینکارا رو کرده کاملا بی اطلاع بوده..
راشا پوزخند زد: لابد اومده بود تقاضای عفو کنه اره؟..
اینبار تارا جواب داد..
- نه بیچاره حرفی از بخشش ِ باباش نزد..اتفاقا می گفت حق دارید هر برخوردی بخواید بکنید..کار پدرم درست نبوده و..از اینجور حرفا دیگه..
راشا جدی نگاهش کرد و گفت: برای هر چی که اومده باشه مهم نیست..ولی..
تارا: ولی چی؟!..
راشا کمی در چشمانش نگاه کرد ..
-هیچی..بعد بهت میگم..
تارا مشکوکانه نگاهش کرد ..ولی چیزی نگفت..

تانیا تک سرفه ای کرد و گفت: از بحث ِ سروش و خسرو بیاید بیرون..فعلا موضوعه مهمتری هست که باید در موردش حرف بزنیم..
هر 5 نفر با کنجکاوی نگاهش کردند..
- فکرکنم بدونم روهان جواهرات رو کجا مخفی کرده..
نگاهی به یکدیگر انداختند و همزمان گفتند: کجــا؟!..
تانیا لبخند زد..
-تو یه خرابه..یه جای کاملا متروک که فقط من ازش با خبرم..
رایان : اخه چطوری انقدرمطمئنی؟..

تانیا مسیر نگاهش به طرف رادوین بود..ولی گویی از بیان واقعیت ها در حضور او کمی تردید داشت..
سرش را زیر انداخت و گفت: وقتی با روهان نامزد بودم..

مکث کرد..از بیان اتفاقاته بینشان خجالت می کشید..
با گوشه ی بلوزش بازی می کرد..
- روهان یه پسره ازاد اندیش و کاملا امروزی بود..و البته هنوز هم هست..از کارایی خوشش می اومد که من دوست نداشتم..و ازکارهایی که من دوست داشتم انجام بده بیزار بود..برای همین همیشه سر ناسازگاری باهاش میذاشتم..یه روز..ازم خواست باهاش یه جایی برم..اصلا نسبت بهش اعتماد نداشتم..می دیدم چقدر راحته و ازش یه جورایی می ترسیدم..دست خودم نبود..دختری بودم که از نامزدش هراس داشت..خنده داره ولی خب..

با پوزخند سرش را تکان داد..
- با هزارتا دلیل و خواهش و تمنا بالاخره راضی شدم باهاش برم..وقتی رسیدیم به یه جای سرسبز یه جورایی به وجد اومده بودم..با دیدن اون طبیعت ِ بکر و زیبا هر ادمی محوش می شد..حس می کردم بیشتر از همیشه باهام راحت برخورد می کنه..شصتم خبردار شد که..قراره ..

با تردید به رادوین نگاه کرد..رادوین پیشانیش را به انگشتانش تکیه داده بود..چشمانش بسته بود..صورتش به سرخی می زد و پای راستش را به حالت ِ عصبی تند تند تکان می داد..تانیا دوست نداشت در حضور پسرها این موضوعات را بیان کند..ولی برای رسیدن به اصل موضوع باید کمی انها را در جریان می گذاشت..

اب دهانش را قورت داد..با زبان لبش را تَر کرد و گفت: رفتیم سمته یه خرابه..که البته بعد فهمیدم خرابه ست..یه ساختمونه نیمه ساز بود که سالها رها شده بود..اونجا..

نفسش را با حرص بیرون داد: ای بابـــا..بهتره خلاصه ش کنم..
ترلان دستش را فشرد:اروم باش..هرطورکه دوست داری برامون تعریف کن..

- من اون موقع نمی دونستم روهان می تونه چنین ادمه پستی باشه و افکارش مسمومه..هرطورکه بود از اون خراب شده زدم بیرون..بهش گفتم می خوام برگردم..سعی داشت منصرفم کنه ولی نتونست..ازش بدم می اومد دیگه متنفر هم شده بودم..اصلا دوست نداشتم واسه 1 ثانیه تحملش کنم..فکرکرد که الان عصبانی هستم و بهتره تو یه فرصته مناسب تر افکاره شیطانیش رو عملی کنه..ولی کور خونده بود..چون بعد دیگه فرصتی بهش ندادم .. از نظر من ما با هم نامزد نبودیم..چون من حتی 1 بار انگشتر نامزدیش رو دست نکردم..یک بار اون رو به چشم ِهمسر ِ آینده م نگاه نکردم..همه ی کارام به خاطر پدرم بود که بعد فهمیدم توی این مدت چه اشتباهی می کردم..خیلی زود متوجه همه چیز شدم و کشیدم کنار..

سکوت کرد..هیچ کس چیزی نمی گفت..همگی با تردید به رادوین نگاه کردند..ولی رادوین همچنان در سکوت پایش را تکان می داد..روی پیشانیش عرق نشسته بود..
با یک حرکت از جایش بلند شد..انقدر ناگهانی که دخترا مخصوصا تانیا با ترس نگاهش کردند..حالتش جوری بود که حق هم داشتند بترسند..صورته برافروخته..چشمان سرخ شده..حرکاته عصبی و لرزش دستانش..
همگی حتم داشتند که اگر روهان دم ِ دستش بود گردنش را خورد می کرد..رایان و راشا او را بهتر از بقیه می شناختند..رادوین در مواقع ِ معمول ارام بود ولی وقتی از کوره در می رفت و یا به اوج ِ عصبانیت می رسید کسی جلو دارش نبود..مخصوصا الان که با شنیدن ِ این حرف ها ، راشا و رایان هم ناراحت شده بودند و رادوین که جای خود داشت..

تانیا لرزان گفت: رادوین اروم باش..این..
با خشم داد زد: چطور اروم باشم؟..چی داری میگی؟...مگه می تونم؟..
با مشت به کف دستش کوبید و زیر لب با حرص غرید: آی که چقدر دلم می خواست همون موقع که تو زیرزمین خِفتِش کرده بودم گردنش رو خورد می کردم..ای کاش انقدر می زدمش که تنه لشش رو مینداختم یه گوشه تو جنگل تا خوراکه گرگا و شُغالا می شد..نباید به همین سادگی ازش می گذشتم..نباید..

به تانیا نگاه کرد..
- دلم می خواد فقط 1 بار..فقط یک بار به دستم بیافته بعد بشین وتماشا کن چه به روزگارش میارم..خــدا کنه قبل از پلیسا گیره من بیافته..

تانیا با ترس اب دهانش را قورت داد..
-تو رو خدا اروم باش..هرکاری که دوست داشتی به سرش بیار..این موضوع هم مال ِ گذشته ست نه الان..دیگه گورشو از تو زندگیم گُم کرده..پس ..
تند به طرفش رفت..تانیا با چشمانی گرد شده از ترس نگاهش کرد..
رادوین غرید: چند بار این کارو کرده؟..بگو چندبار؟..اون کثافت چه غلطی کرده تانیا؟..بگو..د بگو دیــگه..

با دادی که سرش زد تند و پشت سر هم گفت: هیچی به خدا..رادوین چرا اینجوری می کنی؟..من که گفتم همین یه بارخواست اینکارو بکنه .. با وقتی که تو زیرزمین اسیره خسرو و روهان بودیم..دیگه نتونست نزدیکم بشه..باور نمی کنی؟..

با بغض جملاتش را بیان می کرد..نم اشک در چشمانش نشست ..رادوین کمی دران چشمان ِ زیبا و نمناک خیره شد..نفس نفس می زد..
سرش را برگرداند..چند تا نفس عمیق کشید تا ارام شود..

رایان صدایش زد..
--بیخیال شو دیگه رادوین..انقدر داد و قال راه انداختی که این بنده خدا هم اشکش در اومد..
راشا : بهت حق میدم عصبانی باشی..ولی بازم کوتاه بیای بد نیست..جَو رو ریختی به هم که..

رادوین که کمی ارام گرفته بود گفت: خوده شماها..اگه جای من بودید چکار می کردید؟..نه می خوام بدونم چی می شد اگه جای من بودید؟..بگید دیگه..

رایان به ترلان و راشا به تارا نگاه کرد..دخترا سرهایشان را زیر انداختند..حتی لحظه ای فکرکردن به این مسئله هم پسرها را ازار می داد..
راشا دستش را مشت کرد..رایان با حرص لب هایش را به روی هم فشرد..
رایان:از هستــی ساقطش می کردم..
راشا:من که نیست و نابودش می کردم..بلایی به سرش می اوردم که روزی سه وعده بگه دیگه غلط بکنم از این غلطا بکنم..

تارا با خجالت لبخند زد..راشا نامحسوس با حرکت لب گفت( دوستت دارم خانم خانما )..گونه های تارا به سرخی می زد..با شرم اروم خندید..
ترلان که از این جمله ی رایان خوشحال شده بود زیر لب گفت: حالا که نیست..
رایان با شیطنت خندید و اروم گفت: بیجا می کنه باشه..
لبخند زد و نگاهش کرد..

تانیا که ترس از رادوین را فراموش کرده بود به انها زل زده بود و می خندید..کارها و حرف هایشان هم تانیا و هم رادوین را به خنده وا می داشت..
رادوین که ان 4 نفر را مشغول صحبت با یکدیگر دید ارام به طرف تانیا رفت..پشت سرش قرار گرفت..دستانش را لبه ی مبل گذاشت وسرش را کمی به جلو خم کرد..
درست زیر گوش تانیا نجوا کرد: اگه ترسوندمت ببخشید خانمی..ولی باور کن برام سخته..هنوز هم سر حرفم هستم..ببینمش زنده ش نمیذارم..
جمله ی اخرش را همراه با حرص بیان کرد..

تانیا بی هوا سرش را برگرداند..کمی در چشمان نافذ و درخشان رادوین خیره شد..ابی چشمانش روشن بود..هر دو متوجه ِ فاصله ی کمشان شده بودند..
با تک سرفه ی راشا به خود امدند..تانیا هول شده بود ..به پشتی مبل تکیه داد..رادوین کمرش را صاف کرد و سر جایش ایستاد..ولی هنوز هم پشت سر تانیا قرار داشت..

راشا با شیطنت نگاهش می کرد..رادوین چپ چپ نگاهش کرد که لبخند ِ رایان و راشا پررنگ تر شد..

تانیا کمی بعد صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد و گفت:امروز به مادرش زنگ زدم تا ببینم اون چیزی می دونه که فهمیدم از چیزی خبر نداره..چون شناختی که ازش داشتم می دونستم وقتی بفهمه روهان به خاطر من فراریه هر چی از دهنش در می اومد بارم می کرد..

رادوین از پشت سرش گفت: ازکجا مطئنی جواهرات توی اون خرابه ست؟..
-مطمئنه مطمئن نیستم..ولی خوب یادمه که اون روز چند تا از دستیاراش اون اطراف می پلکیدن..تعجب کرده بودم ولی نه چیزی ازش پرسیدم و نه به روم اوردم..میگم شاید یه خبرایی اونجا هست که واسه ش به پا گذاشته..مگه غیر از این می تونه باشه؟..

راشا شانه ش را بالا انداخت و گفت: بازم کاچی به از هیچی..میریم شاید شانس اوردیم و جواهرات همونجا بود..ولی کِی بریم؟..
تانیا: هر چی زودتر بهتر..من میگم امشب..راس ساعت 12..چطوره؟..
همگی موافق بودند..فقط رادوین با کمی مکث سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد..

قرعه به نام سه نفر17

رادوین با کنجکاوی نگاهش می کرد..رایان سرش را پایین انداخت..به انگشتانش خیره شده بود..رادوین کنارش نشست..

رایان :راشا کجا رفت؟..
رادوین:یکی از شاگرداش بهش زنگ زد ..ظاهرا باهاش کار داشت اونم رفت..

رایان سکوت کرده بود..رادوین نگاهش کرد و گفت :چی شده؟!..چرا پکری؟!..
نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد :ذهنم درگیره چکاست..همینطور داره به زمان وصولش نزدیک میشه و هنوز نتونستم کاری بکنم..

رادوین مکث کوتاهی کرد و گفت :منم به چندتایی سپرده بودم ولی بی نتیجه موند..نمیشه فعلا از شهسواری وقت بگیری؟..
رایان :حالا از اون وقت بگیرم بقیه رو چی؟..سه نفرن..دوتاشون رو می تونم جور کنم ولی شهسواری رو نه..
رادوین :راشا می گفت بهتره با دخترش کنار بیای تا یه راهی پیدا کنی..ولی من میگم اینم راهش نیست..اخرش دختره گریبانگیرت میشه و اینم ریسکه..

رایان کلافه تو موهاش دست کشید :پس میگی چکار کنم؟..تنها راهش همینه که با دخترش ..
رادوین قاطعانه گفت :نه..رایان خودتو بدبخت تر از اینی که هستی نکن..می دونی اگه به دختر شهسواری نزدیک بشی و بعدش که خرت از پل گذشت شهسواری باهات چکار می کنه؟..گفتم که ریسکه پس بی خیالش شو..فعلا دندون رو جیگر بذار تا ببینیم چی میشه..هنوز تا وصولشون خیلی مونده..

رایان از جا بلند شد و ایستاد..بلند گفت :همینجوری زمان رو از دست بدم که چی بشه؟..امروز قراره هانی رو ببینم..باهام قرار گذاشته..همین امروز تیر خلاص رو می زنم..

به سرعت از اشپزخانه بیرون رفت..رادوین با نگاه دنبالش کرد..
سرش را تکان داد..از عاقبت این کار خوشش نمی امد ولی می دانست که رایان اگر کاری را بخواهد انجام دهد تا اخر راه را طی می کند و به حرف کسی گوش نمی دهد..
********************
روهان تو صورت تانیا خیره شده بود :بیا بیرون باهات کار دارم..
تانیا با حرص گفت :برو رد کارت روهان..الان موقعیت خوبی واسه این کارا نیست..لااقل اینجا دست از سرم بردار..مگه نمی بینی عزا داریم؟..من دیگه با تو هیچ کاری ندارم..

خواست برگردد که روهان دستش را گرفت..
تانیا به سرعت برگشت و سیلی محکمی توی صورتش زد:بهت گفتم برو گمشو..از همه چیز فقط ابروریزی و بی حیایی رو یاد گرفتی..دیگه نمی خوام ببینمت..

با قدم هایی بلند به طرف ساختمان رفت..دخترا هم دنبالش رفتند..
روهان همانطور که دستش را روی صورتش گذاشته بود با خشم به تانیا نگاه می کرد..

هیچ جور راضی نمی شد او را رها کند..ان هم به خاطر منافع خودش..و اینکه تانیای سرسخت و مغرور را از انِ خود می دانست..و برای رسیدن به او و هدفش هر کار می کرد..

********************
1 هفته از تشییع جنازه ی عمه خانم می گذشت و دخترا هنوز به ویلا بر نگشته بودند..
توی این مدت اکثر مواقع خونه ی عمه خانم بودند..

سروش گه گاهی به انها سر می زد که هر بار با نگاه های خیره و خاصی که به تارا می انداخت او را کلافه می کرد..
*******************
صبح زود هر سه برادر توی حیاط ورزش می کردند..
راشا نگاهی به ویلای دخترا انداخت :خیلی وقته سر وصداشون نمیاد..
رایان سرش را تکان داد:اره..1 هفته ای میشه..هیچ خبری ازشون نیست..

رادوین در همون حال که می دوید گفت :بی خیاله این حرفا..ورزشتون رو بکنید..یه مدت که نیستن از دستشون راحتیم حالا هی شماها گیر بدید..
راشا دنبالش رفت :خب هر چی باشه همسایه مون میشن..سه تا دختر تنهان..چرا این مدت برنگشتن؟!..شاید اتفاقی براشون افتاده..

رایان در حال نرمش کردن بود :همین روزا سر و کلشون پیدا میشه..راستی رادوین چرا واسه مهمونی هی امروز فردا می کنی؟..پس چی شد؟..
رادوین :اتفاقا فرداشب اوکی شده..راشا هم همه رو خبر کرده..
راشا خندید و گفت :اره راست میگه..می ترکونم براتون فرداشب اساسی..
رایان پوزخند زد و گفت :چی؟..لاو؟..اونم با دخترا اره؟..

راشا اخم کرد:کافر همه را به کیش خود پندارد..
رایان هم اخم کرد و گفت :منظور داشتی؟..
راشا :پ نه پ..بی منظورم مگه میشه حرف زد؟..
رایان دنبالش افتاد..رادوین می خندید..

راشا همون طور که دور فواره می چرخید با خنده گفت :باز تو جوش اوردی؟..خب هر چی به خودت نسبت میدی همونو بر می گردونی به خودمون..یه جایی هم باید رو دست بخوری دیگه..

رایان ایستاد و نفس زنان گفت :مگه من دختر بازم؟..
راشا ابرو انداخت بالا و گفت :نیستی؟..پس چرا من تا حالا فکر می کردم تو این یه مورد استادی؟..می خواستم شاگردیتو کنم ولی حیف..

رایان حرص می خورد و رادوین می خندید..

در ویلا باز و ماشین تانیا وارد باغ شد..هر سه پیاده شدند و بدون اینکه نیم نگاهی به پسرا بیاندازند وارد ویلای خودشان شدند و در را محکم بستند..

هر سه کنار هم ایستادند..راشا با تعجب گفت :اینا چرا عین کلاغ سیاه پوش بودن؟..
رایان :علاوه بر اون اخماشون هم حسابی تو هم بود..نه سلامی نه علیکی..خیر سرمون همسایه ایم..
رادوین :نکنه از کار اون شبمون با خبر شدن؟..لابد فهمیدن اون سه تا دزد ما بودیم..

راشا سرش رو تکان داد و گفت :نه بابا انقدرم باهوش نیستن..با اون سر و شکلی که ما واسه خودمون درست کرده بودیم..بابا ننه هامون هم اگر می دیدنمون نمی شناختن چه برسه به این سه تا..
رادوین :پس چشونه؟..

رایان به طرف ویلا رفت و گفت :ولشون کنید ..من دیگه باید برم کلی کار دارم..
راشا با پوزخند گفت :بازم هانی جونت؟..
رایان برگشت و لبخند زد :دقیقا..امروز ناهار باهاش قرار دارم..

رادوین سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد :فکر اخرِ کار هم نیستی نه؟..حالا هی هشدارای منو نادیده بگیر..ببین به کجا می رسی..

رایان بی حوصله دستش رو تکان داد و گفت :دیگه تا نصف راهو رفتم و این حرفام فایده ای نداره..پس جونه رایان بی خیاله من شو..
بعد هم سریع رفت داخل..

راشا رو به رادوین گفت :تو میگی بدخت میشه یا خوشبخت؟!..
رادوین با تعجب نگاهش کرد :چی؟!..
راشا خندید و گفت :خب من میگم اگر همینجوری با هانی بمونه بدبخت میشه ولی اگر داماد شهسواری بشه نونش تو روغنه..

رادوین با نوک انگشت به پیشونیِ راشا زد و گفت :اینجات رو زیاد به کار ننداز..روز به روز اب میره .. انقدر هم تو این کار تشویقش نکن..این دو موردی که تو گفتی هر دوش یکیه..همون بدبختی..فکرکردی داماد شهسواری بشه چی میشه؟..هیچی..تهش میشه نوکر بی جیره و مواجبه شهسواری..میگی نه وایسا و تماشا کن..

راشا :نه بابا رایان از این عرضه ها نداره..خیالت تخت..

رادوین بدون هیچ حرفی وارد ویلا شد و راشا هم پشت سرش رفت..

فضای سالنِ تاریک بود..دخترا هر سه توی اتاق تانیا بودند و حرف می زدند..
ساعت 12 شب را نشان می داد که..




با شنیدن صدای تقی که از بیرون اتاق اومد هر سه نگاهشون به سمت در برگشت..
تانیا:چی بود؟!..

نگاهی به هم انداختند..به طرف در رفتند..
تارا در را باز کرد و از همونجا اطراف رو پایید..فضای سالن تاریک بود..

هر سه سکوت کرده بودند که موجودی پشمالو به شتاب از لای پاهایشان رد شد..
تانیا و تارا جیغ بلندی کشیدند و خود را عقب کشیدند..تارا هم که کمی ترسیده بود نگاهش روی زمین را می کاوید..

با دیدن نونو نفسش را بیرون داد:ای بابا نترسید..نونو بود..
ترلان لرزان و رنگ پریده گفت :ای مرده شورِ خودت و نونوی خاک بر سرتو ببرن..اینجوری تربیتش کردی ؟..قلبم وایساد..وای..

نفس نفس می زد..تانیا که وضعش بهتر بود اروم خندید و گفت :داشتن جک و جونور توی خونه همین دردسرا رو داره..چند بارگفتم تارا اینا رو با خودت نیار ولی کو گوش شنوا..

تارا اخم کرد وگفت :حالا مگه چی شده؟..شورشو در اوردید..نونو بود دیگه داشت بازیگوشی می کرد..دیگه شلوغ کردن نداره که..

ترلان به طرفش خیز برداشت که تارا هم جا خالی داد و رفت اون طرف اتاق..نونو به طرفش رفت ..با صدایی ریز میو میو می کرد..تارا بغلش کرد و نوازشش کرد..

ترلان نُچ نُچی کرد و سرش را تکان داد :یعنی خـــاک بر اون فرق سرت که انقدر خُلی..ببین تو رو خدا چطوری اون جونور پشمالوی چندش اور رو بغل گرفته ..تازه نازش هم می کنه..من مطمئنم یه شب خوراکه اون ماره بد قواره ی این دختره ی دیوونه میشیم و خلاص..اون افتاب پرستش هم که فقط به درد این می خوره خشکش کنی بذاریش تو موزه ی حیوانات ملت بیان رویت کنن.. فقط یه جا وامیسته و عین بُز ادمو نگاه می کنه..من موندم این حیوون چه کار مفیدی انجام میده که این خُل و چِل بهش علاقه داره؟!..


تارا ابروش رو بالا انداخت و گفت :تو حالیت نمیشه..باور کن این حیوونا از من و تو بیشتر سرشون میشه..همه چیز و خوب درک می کنند..
تانیا بی حوصله روی تخت نشست :کم شِر و وِر بگو تارا..تو شاید ولی به ما نسبتش نده..منم با حرفای ترلان موافقم..اخه دختر به سن تو الان باید دنیای پر از شور و حال خودشو داشته باشه نه اینکه صبح تا شب مار و مور بغل بگیره..تو واقعا چندشت نمیشه وقتی اون مار بی ریخت رو نوازش می کنی؟!..خوف بَرِت نمی داره که شاید یه لقمه ی چپت کنه؟!..من شنیدم مار خیلی راحت می تونه یه ادم رو بِبَلعه..

تارا معترضانه گفت :اینا چیه میگین؟..اون ماری که خیلی راحت ادم می خوره با این نوع ماری که من دارم فرق می کنه..اینا کوچیک و بی ازارن..ولی مارای افعی و پیتون اینکارایی که گفتید رو می کنه..

ترلان هم کنار تانیا نشست :اصلا بی خیال این جک و جونورا..دیگه نمیریم خونه ی عمه خانم؟..
تارا اخم کرد و گفت :نخیر..شماها برید ولی من عمرا بیام..از دست نگاها و کارای سروش به سطوح اومدم..پسره کلا شیش و هشت می زنه..معلوم نیست با خودش چند چنده..بهش میگم سروش چشمات مشکل داره؟!..میگه نه چطور؟!..میگم پس چرا همه ش یه طرفو نگاه می کنی؟!..محض رضای خدا یه نظری به اون اطراف بنداز..پسره ی خل و چل بدتر کرد دیگه حتی پلک هم نمی زد..فقط زل زده بود به من..

تانیا خندید و گفت :خنگ..یعنی تو نفهمیدی عاشقت شده؟!..
تارا یه تای ابروش رو بالا داد :هه..برو بابا..کی؟!..سروش؟!..بی خیال کی میره این همه راهو..
ترلان :مگه سروش چشه؟..پسر با فهم و شعوریه..برعکس عمو و سها اخلاقش عالیه..

تارا لباشو کج کرد و گفت :خیلی خوشت اومده می خوای هلش بدم سمت تو؟..اولا من هنوز سنم واسه ازدواج مناسب نیست..دوما باید قصدشو داشته باشم که ندارم..سوما شاهزاده ی سوار بر اسب سفید من هنوز از راه نرسیده و مطمئن باشید سروش اون شاهزاده ی خوشبخت نیست..
تانیا :چرا نیست؟..خوش تیپ و خوش قیافه که هست..اخلاقش هم که بیسته..دیگه چی می خوای؟..

تارا به قلبش اشاره کرد و گفت :پس این چی؟..این که تو سینمه بوق نیست قلبه..به وقتش واسه اونی که می خواد توش قدم بذاره همچین بتپه که صداش گوش فلک رو کَر کنه..


تانیا پوزخند زد و به بالای تخت تکیه داد :میگم کمتر شعرِنو بگو واسه همینه..دختر عجب خیالبافی هستی تو..تو این دوره و زمونه عشق و عاشقی کجا بود؟..همه ش هوا و هوسه..چه از طرف دختر چه پسر..به ظاهر میگن عاشقیم ولی بعد که 1 ماه از رابطشون گذشت یکیشون پیشنهاد میده که هر کی سی خودش..طرف هم از خدا خواسته میگه چشم چی از این بهتر..ول کن این حرفا رو که اگر بخوای دنبالش رو بگیری موهات رنگ دندونات سفید میشه و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای ابجی کوچیکه ی خیالبافه من..

ترلان رو به تانیا گفت :حالا همچین که تو میگی هم نیستا..به نظر من عشق وعاشقی نه نیست شده و نه کشکه..من میگم هست ولی کمه..در کل کمیابه ولی نایاب نیست..اون عشقی که پاک باشه و از روی هوس نباشه خیلی خیلی کمه..اونم توی این دوره که همه چیز شده پول و منفعت و ظاهر..


تارا نونو رو گذاشت زمین و کنار تانیا و ترلان نشست :یعنی شماها می گید ظاهر و این حرفا مهم نیست؟!..

تانیا دستشو پشت سرش گذاشت وگفت :مهم که نیست ولی می تونه جزو معیارهای یه دختر واسه ازدواج باشه..یکی میگه ظاهر بیست اخلاق مهم نیست..یکی هم میگه ظاهر و بی خیال اخلاق و بچسب..

ترلان دستشو به طرف تانیا تکون داد و گفت :همین درسته..ولی قبول دارید الان همه ظاهر بین شدن؟..من خودمو فاکتور نمی گیرما..منم دوست دارم همسر اینده م از ظاهر کم و کسری نداشته باشه ولی خب در کنارش بیشتر دوست دارم اخلاقش بهم بخوره و اونی باشه که دلم می خواد..

تارا :خب اینو که همه می خوان..ولی کو؟!..پیداش کردی حتما سلام منو بهش برسون بگو پیــــــش ما بیــــا..

ترلان با حرص به بازویش زد که تارا و تانیا خندیدند..
تارا :چرا می زنی؟..حقیقته دیگه..همچین پسری عمرا گیرِ ما بیاد..
تانیا هومی کرد و گفت :اوهوم..اصلا پسرا رو بی خیال شید..دنیای خودمون رو بچسبیم که همینو عشقه..بقیه کشکه..
هر سه خندیدند..


ترلان رو به تانیا گفت :ولی حال کردم ..دمت گرم ..با اون کشیده ای که خوابوندی زیر گوش روهان کیفور شدم..پسره ی پررو انگار نه انگار ما عزاداریم..بازم دست بر نمی داره..
تانیا با لبخند گفت :تازه یادت افتاده؟..اون که واسه 1 هفته پیش بود..
ترلان :حالا هر چی..ولی کارت درست بود..


تارا زد به بازوش و گفت :اب زیر کاه بازی در نیار ترلان بگو فرامرز دیروز تو باغ چی بهت می گفت؟!..

ترلان با شنیدن اسم فرامرز اخم هایش را در هم کشید :اب زیرکاه بازی چیه؟..مثل همیشه شِر و وِر می گفت..ظاهرا هم چشماش فقط سنگ فرش و اسفالت وهر چیزی که روی زمین هست رو می بینه..هر چی می گفتم جناب..اقا..فرامرز خان..انگار نه انگار..خدا برکت بده به دیوار..یه مشت بهش بزنی یه صدایی ازش بلند میشه ولی این فرامرز رو هر چی صداش بزنی بدتر سرش میره تو یقه ی لباسش..


تانیا و تارا می خندیدند..تارا گفت :اره از پشت پنجره دیدمتون..گاهی هم با پاش به سنگ ریزه های رو زمین ضربه می زد..استرس داشته بیچاره..

ترلان با صدایی ناله مانند رو به هر دو گفت :می بینید تو رو خدا؟..اینم شانسه ماها داریم؟..اون از روهان که خلاف کوچیکش تور کردن دخترا و اخرش هم بدبخت کردنشونه..این از فرامرز که از حُجب و حیای زیاد دیگه مونده گردنش از سه ناحیه بشکنه بس که میکشش پایین..اصلا انگار همونجور مونده دیگه صاف بشو هم نیست..صد رحمت به باباش..اقای شیبانی اینجوریا نیست..دیگه اینکه اونم از سروش که چپ و راست فقط نگاه تحویل تارا میده..نه حرفی نه کاری نه هیچی..یه ذره عُرضه نداره حرف دلشو بزنه..

تارا پرید وسط حرفش :که می خوام صد سال هم نزنه..
ترلان :حالا هر چی..در کل هیچ کدوم از خواستگاره سمج شانس نیاوردیم..
تارا:از طرف سروش مطمئن نباشید..هنوز سمج بازی در نیاورده..

تانیا رو کرد بهش و گفت :دیگه می خوای چکار کنه؟..اگه تو بذاری اونم حرفشو میزنه ولی دم به دقیقه از دستش فرار می کنی..

تارا با این حرف تانیا پشت چشم نازک کرد و چیزی نگفت..
*****************************
صدای بزن و بکوب کل ویلا را برداشته بود..دخترا که هنوز عزاداره عمه خانم بودند با حرص از پنجره بیرون را نگاه می کردند..

جمعیت اون طرف دیوار در رفت و امد بودند و صدای دست و جیغ و موزیک سرسام اور بود..

فضای اطراف ویلا کمی باز بود و کمتر ویلایی اون اطراف دیده می شد واگر هم بود با فاصله ی چند متری از ویلای اونها قرار داشت..

به همین دلیل صدای موزیک و سر و صدا کسی را ازار نمی داد..و پسرا ازاین موقعیت استفاده می کردند..
انگار از وجود دخترا در ویلا غافل شده بودند که بی خیال هر کار می خواستند انجام می دادند..

ترلان :اوهو..واسه خودشون چه بَزمی راه انداختن..انگار نه انگار عمه ی ما فوت شده..

تانیا نُچی کرد و گفت :چی میگی تو؟!..اونا که خبر ندارن..تازه اگر هم خبر داشتن بازم واسه شون مهم نبود..تهش می گفتن به ما چه..

تارا پرده رو کشید:اینجوری که نمیشه..حالا عزا مَزا رو بی خیال بشیم از این سر و صداها نمیشه گذشت..ما خودمون مهمونی می گیریم ولی اینجوری نمی ترکونیم..انگار کل ویلا داره منفجر میشه..

ترلان دستاشو به هم مالید و با حرص گفت :دوست دارم جفت پا برم وسط مهمونیشون و یه گرد و خاک حسابی راه بندازم..ولی حیف که زورم بهشون نمی رسه..
تارا نگاهش کرد :می خوای حالشون رو بگیری یا کلا واسه این سر و صداها داری کُری می خونی؟..

ترلان لباشو به نشانه ی اعتراض جمع کرد و گفت :هر جور می خوای فکر کن..کلی گفتم..
****************
دخترا پشت دیوار ایستاده بودند..چون دیوار توری بود به راحتی اونطرف ویلا دیده می شد..

چند تا پسر و دختر توی حیاط دست تو دست هم راه می رفتند و گاهی صدای قهقهه ی مستانه یشان فضای باغ رو پر می کرد..

تانیا :تازه 1 هفته ازمرگ عمه خانم گذشته..نمی تونیم اینکارو بکنیم..من میگم درست نیست فعلا بی خیالشون بشیم..
تارا معترضانه گفت :یعنی چی تانیا؟..مگه یادت رفته اونبار با ما چکار کردن؟..مهمونی..

تانیا:از کجا معلوم اون چند تا مرد اینا بوده باشن؟..من گفتم شاید..

ترلان پوزخند زد : د اخه کی با ما سر جنگ داره و عاشق اینه که لجمون رو در بیاره؟..جز این سه کله پوک که دم به دقیقه باعث اذیت و ازارمون میشن..همینا سود می برن دیگه به کسی چه..

تارا:حق با ترلانه..باهاش موافقم..من مطمئنم کار این سه تا بوده..بد معامله ای باهامون کردن..تازه اگر اون کارشون رو ندید بگیریم که اونم بر حسبِ احتمال..بازم این سر و صداها رو نمیشه تحمل کرد..ما هم همسایه شون می شیم و اینکارشون درست نیست..

تانیا:خب اونبار هم ما مهمونی گرفتیم و اینا حرفی نزدن..
ترلان چپ چپ نگاهش کرد:1 ساعته داریم لالایی می خونیم برات؟..خب اونا هم تلافی کردن دیگه..بدجورم حالمونو گرفتن..من که مطمئنم خودشون بودن..3 تا مرد..حرف اون پسره هنوز تو گوشمه ""خیلی دوست داری کل کل کنی؟..با پسرا یکی به دو کنی و حرصشونو در بیاری؟..عاشق این هستی که عذاب دادنشون رو ببینی اره؟..بهتره از این به بعد هیچ پسری رو تحویل نگیری..سرت تو کار خودت باشه..این خوبه..اوکی؟ ""..خب این حرفاش تابلو بود خداییش..


تانیا سرش را تکان داد و متفکرانه گفت:اره خب..منم یادم نمیره که اون یارو چی بهم گفت..مشکوک بود .. "" یادته امشب جلوی در چیا می گفتی؟..دور برداشته بودی اره؟..چار دیواری اختیاری؟..فکر کردی چون پولداری هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی؟..بچه مایه داره بی دردی دیگه..لوس ومامانی بار اومدی..برای همین پسرا رو اذیت می کنی؟..باهاشون کل کل می کنی و تا پای عذاب می کشونیشون؟..با زبون تند و تیزت اتیششون می زنی اره؟..تو منو نمی شناسی ولی من تو رو خیلی خوب می شناسم..حتی نامزد عزیزت روهان رو..اونم یه خرپوله عوضیه مثل تو""..این حرفاش بودار بود..بین این سه تا برادر یکیشون از موضوع روهان خبر داشت که اونم رادوین بود..اون روز باهاش بد حرف زدم که اینجوری اتیشی شده بود..

تارا:پس دیدی پُربیراه نمیگیم؟..باید تقاص اذیت و ازاراشون رو پس بدن..اون شب داشتم سکته می کردم..اگر بلایی سرمون می اوردن چی؟..

ترلان :قصدشون اذیت کردن ما بود که موفق هم شدن..
تانیا با لحنی کلافه گفت :ولی اینم نمیشه..ما که نمی تونیم بریم تو مهمونیشون شرکت کنیم..تازه هفتِ عمه سَر شده..درست نیست..

ترلان:ما که نمیریم بزن و برقص کنیم..این نقشه ست..
تارا:اصلا بیرون می شینیم..توی بالکن..فقط باید کارمونو باهاشون یکسره کنیم..

تانیا اجبارا سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد:حالا چطوری از این دیوار رد شیم؟!..

ترلان نگاهی به بالا و پایین دیوار انداخت :کاری نداره..بیاین تا بهتون بگم..
طول دیوار را گرفت و پایین رفت..همونجایی که سر توری به لوله ی فلزی بسته شده بود را نگاه کرد..

ترلان : یه گوشه ش رو کج کنیم می تونیم رد شیم..فلزش زیاد ضخیم نیست..کاری نداره..
لبه ی دیوار را از پایین گرفت ولی محکم بود :بیاید کمک دیگه..

اینبار تارا و تانیا هم کمش کردند..لبه ی توری را از پایین خم کردند..انقدری بود که بتوانند رد شوند..
تارا مانتو و شال مشکی براق..ترلان مانتوی مشکی و شال دودی و تانیا هم مانتوی مشکی با شال مشکی براق به تن داشت..

دستی به لباسشان کشیدند..چون از انتهای ویلا وارد شده بودند کسی متوجه انها نشده بود..کمی از راه را طی کرده بودند که متوجه دختر و پسری شدند..دست تو دست هم کنار دیوار ایستاده بودند..جای خلوتی بود..پسر به نرمی لب های دختر را می بوسید..

تارا ریز خندید..تانیا رویش را برگرداند و لبخند زد.. ولی ترلان با نیش باز نگاهشون کرد و خم شد..از روی زمین یه تیکه سنگ نسبتا درشت برداشت..کمی توی دستش جا به جاش کرد ..

فاصله شون نسبتا زیاد بود..هدفگیری کرد و محکم سنگ رو به طرفشون پرتاب کرد..مستقیم پشت کمر پسر خورد ..ناله کرد و برگشت..

با این کار دختری که توسط پسر بوسیده می شد ترسید و پشت او مخفی شد..تانیا و تارا به این عمل ترلان خندیدند..
ترلان اخم غلیظی بر پیشانی نشاند و دست به کمر رو به ان دو گفت :عوضیا مگه اومدید ..هی من می خوام هیچی نگم باز نمیشه..خاک تو اون سرتون کنن..مثلا اومدید مهمونی؟..به چه حقی تو حیاط خونه ی ما از این غلطا می کنید؟..

پسر سینه سپر کرد و با اخم گفت :شما کی باشی؟..مفتشی؟..شاید هم از طرف گشت اومدی ما رو ارشاد کنی..برو بذار باد بیاد تو هم..

ترلان که مرز خشم رو هم رد کرده بود خواست پرخاش کند که تانیا دستش را گرفت..
رو به پسر با اخم گفت :خیلی خوب کاری کردید واسه من بلبل زبونی هم می کنید؟..عجب ادمایی پیدا میشن..بی حیاها..

دست ترلان رو کشید..ولی نگاه پر از خشم ترلان به ان پسر بود..
تارا اطراف رو پایید..راشا و رایان روی بالکن ایستاده بودند..

اروم رو به دخترا گفت :دوتاشون اونجان..بزن بریم که شروع شد..
تانیا :دارم بهتون میگم..هیچ حرکتی نمی کنید..مثلا عزاداریم و اومدیم اعتراض کنیم..
ترلان :خیلی خب بابا..چندبار میگی..

نزدیک بالکن شدند..راشا زودتراز رایان متوجه دخترا شد..
با دیدنشان در وحله ی اول تعجب کرد ولی کم کم لبخند پررنگی روی لبانش نقش بست..

"تانیا"

زیر بالکن وایسادیم..اون دوتا هم با نیش باز زل زده بودن به ما..
از پله ها پایین اومدن و درهمون حال راشا گفت :به به..همسایه های عزیز..خوش اومدید..بفرمایید تو دم در بده..

رایان نگاهی به اطراف انداخت و با پوزخند گفت :یادم نمیاد ما رو دیوار در کار گذاشته باشیم..
زل زد به ما و گفت :کی شماها رو راه داده تو؟!..

با اخم بی توجه به حرفش گفتم :مهم نیست و لازم هم نیست بدونید..سر وصداتون بیش از حده..اگر فراموش کردید بهتره یادتون بندازم ما هم داریم درست کنار ویلای شما زندگی می کنیم..

صدایی جدی از پشت سر پسرا گفت :نه یادمون نرفته..
نگاهش کردم..خود عوضیش بود..رادوین..از فکر اینکه این اشغال اون شب باعث ترس و وحشتم شده بود خونم به جوش می اومد..به طوری که دلم می خواست با ناخنام ریز ریزش کنم..

جلومون ایستاد..رو به راشا گفت :بچه ها صدات می کنن..
راشا:واسه چی؟!..
شونه ش رو بالا انداخت و زل زد به من:میگن بازم براشون بزنی وبخونی..
راشا پوفی کرد وکلافه گفت :ای بابا تا الان 3 بار زدم بسه دیگه..گفتم می ترکونم ولی مهمونی رو گفتم نه خودمو..
رایان زد به بازوش :برو دیگه چقدر غر می زنی..

راشا نگاه کوتاهی بهمون انداخت.. بدون هیچ حرفی برگشت و با قدم های بلند رفت تو ویلا..ما سه نفر هنوز با اخم نگاشون می کردیم..ولی اون دوتا عین خیالشون هم نبود..

ترلان انگشتش رو به طرف دوتاشون نشونه گرفت و گفت :تازه 1 هفته از مرگ عمه ی ما گذشته..اگر شعور داشته باشید اینکارو نمی کنید..شاید تا الان اینو نمی دونستید ولی حالا که می دونید بساتتون رو جمع کنید..

سرمو به نشونه ی تایید حرف ترلان تکون دادم و نگاشون کردم..
رایان ابروشو انداخت بالا و با غرور گفت:تسلیت می گیم ولی مرگ عمه ی شما به ما چه ربطی داره؟!..فقط بر حسب همسایه بودن می تونیم بگیم خدا رحمتش کنه..ولی اینکه به خاطر شماها از مهمونی و شادی خودمون بگذریم..هیچ رقمه روش حساب نکنید..

داغ کرده بودم..اخه ادم هم انقدر پررو؟..معلوم بود از قصد می خوان حرص ما رو در بیارن..
لحنم نشون می داد که دارم حرص می خورم و کنترلش هم دستم نبود :واقعا که قد یه نخود فهم و شعور ندارید..ما همسایه هاتونیم و باید بهمون احترام بذارید..مخصوصا توی این شرایط..

رادوین پوزخند زد و گفت :هه..کدوم شرایط؟!..
تیز نگاش کردم..چند لحظه تو چشمای هم زل زدیم..من با اخم و اون با غرور..نمی دونم تو نگام چی دید که پوزخندش اروم اروم محو شد..

رومو برگردوندم..لامصب عجب چشایی داره..آبی..فوق العاده بود..به راحتی می تونست دخترا رو با همین چشماش جذب کنه..
منکر قد و هیکل وچهره ی بیستش نمیشم ولی من ازش متنفر بودم و اینو همه جوره نشون می دادم..چه با کلام و چه بی کلام..

سکوت بینمون رو صدای گیتاری که از داخل ویلا می اومد شکست..خیلی زیبا و دلنشین می زد..یعنی کار کی بود؟!..
یادم افتاد که رادوین رو به راشا گفته بود " بچه ها دارن صدات می کنن..میگن بازم براشون بزنی وبخونی "..پس صدای راشا بود؟!..
خداییش خوب می زد..انقدر قشنگ که هر سه تامون مبهوت سر جامون وایساده بودیم..

همه ی اونایی که تو حیاط وایساده بودن یکی یکی وارد ویلا شدن..فقط مونده بودیم ما 5 نفر..که رادوین و رایان بدون اینکه نگامون کنن رفتن رو بالکن و تو درگاه پشت به ما ایستادن..داشتن داخل رو نگاه می کردن..

صدای راشا که به زیبایی گیتار می زد رو می شنیدیم..صداش گیرایی خاصی داشت..
تارا :ما اومدیم اینجا چکار؟!..
ترلان نگاهش کرد :خب اولش اعتراض کنیم بعدش هم نقشمون رو اجرا کنیم..
در جوابش گفتم : پس چرا وایسادیم به صدای این یارو گوش می دیدم؟!..

تارا تک سرفه ای کرد و همونطور که به ویلا خیره شده بود گفت :من میگم بذارید خوندنش تموم بشه بعد وارد عمل بشیم..
نگام کرد..بهش چشم غره رفتم:مگه نگفتم عمه تازه فوت شده حق ندارید تو مهمونیشون شرکت کنید؟!..
ترلان به جای تارا جواب داد :ما چه کار به مهمونیشون داریم؟!..اینجا وایسادیم داریم گوش می کنیم..دیگه جلوی گوشامون رو که نمی تونیم بگیریم..تو خونه هم باشیم صداش میاد..
تارا نُچی کرد وگفت :جونه تارا گیر نده تانیا..ما که کاری نمی کنیم فقط داریم گوش می دیدم..

مجبورا کوتاه اومدم..بهشون گیر نمی دادم ولی خب دوست داشتم یه جوری اعتراض کنم که اینجا نایستیم و خودمون رو مشتاق صدای شازده نشون بدیم..همینجوری روشون زیاد بود وای به حال اینکه یه نمه توجه هم بهشون بشه دیگه واویلا..

کنار دیوار ایستادیم ..نگاهمون رو به همه طرف می چرخوندیم الی ویلا..مثلا برامون مهم نبود ولی در حقیقت داشتیم به صدای گیتار وترانه ای که راشا می خوند گوش می کردیم..

مجبور بودیم ..چون اون دوتا نره غول که اون بالا وایساده بودن و انگار نه انگار.. ولی خب بذار دامبول و دیمبول شون تموم بشه به حسابشون می رسم..

هه..بهشون میگیم عمه مون مرده میگن به ما چه..عوضیا..یه به ما چه ای نشونتون بدم کِیف کنید..

صداش قطع شد ولی صدای فریاد اعتراض امیز مهمونا بلند شد که ازش می خواستن بازم بخونه..
خواستیم بریم جلو که دیدم باز صدای گیتارش بلند شد..

ترلان :ای بابااااااا..انگار دست بردار نیستن..نکنه تا صبح می خوان بزنن و بخونن؟!..
تارا مثلا اروم زیر گوش ترلان گفت:حالا بی خیال شو تا صدای تانیا رو در نیاوردی..بذار گوش کنیم ببینیم چی می خونه..انگار اومدیم کنسرت مفتی..

ترلان خندید..منم که شنیده بودم چپ چپ به تارا نگاه کردم که تند سرشو برگردوند..ناخداگاه لبخند زدم و منم از روی اجبار گوش کردم..

صداش انصافا عالی بود..از اون بهتر گیتار زدنش بود..ولی همه شون بخوره تو سرشون که ادم نیستن..
داشت اهنگ " شیفته از سعید اسایش" رو می خوند..شاد و جذاب بود..

با کمال تعجب دیدیم اومد تو بالکن و لب پله نشست..همونطورکه گیتار تو دستاش بود می زد و می خوند..بشمار سه جمعیت دروش جمع شدند..هر کدوم یه سمت نشستند..

به راحتی می دیدیمش که روی اولین پله نشسته بود و با صدای فوق العاده جذابی می خوند..ژست خاصی گرفته بود و تماما سرش پایین بود..مهمونا هم هماهنگ با صداش دست می زدند..


*چه حس خوبیه وقتی*
*دست هات تو دستامه*
*اونقدر تو خوبی عزیزم*
*هر جا هستی جامه*
*گم میشم توی خیالت*
*تا با تو پیدا شم*
*میخوام تا آخر دنیا*
*هر جا باشی باشم*
*دلم میره برات*
*نگو که دیره برات*
*دلی تو سینمه*
*که درگیره برات*
*خوبه حالم با تو*
*خوش به حالم با تو*
*زندگی میکنم
*تو خیالم با تو*
*خیلی نازی ۲))*
*نده منو دیگه نازی بازی*


به تارا و ترلان نگاه کردم..مبهوتش شده بودن..مخصوصا تارا..همیشه عاشق موسیقی و اهنگ بود..ولی عشقش به حیوونای عزیزش باعث شده بود دنبالش رو نگیره و به همین علاقه ی خشک و خالی بسنده کنه..

راشا سرش رو بلند کرد و نگاه خیره ش رو به ما دوخت ..نگاهش از روی من و ترلان رد شد..و زل زد به تارا..
نگاهم بین هر دوتاشون در رفت وامد بود..تارا هیچ عکس العملی نشون نمی داد..فقط نگاه می کرد..ولی راشا همراه اینکه می خوند و گیتار می زد لبخند جذابی هم به روی لباش داشت..



*نمیتونم از تو دیگه*
*چشم بردارم*
*دست خودم نیست خوب*
* خیلی دوست دارم*
*یه جوری میخوامت *
*که همه کور میشن*
*به من و عشق تو*
* همه مشکوک میشن*
*خیلی نازی، خیلی نازی*
*نده منو دیگه نازی بازی*


داشت با چشماش تارا رو درسته قورت می داد..عجب عوضی بودا..
دیدم تارا عین خیالش نیست تند بازوش رو گرفتم کشیدمش سمت خودم..بیچاره کُپ کرده بود..

تارا معترضانه گفت :چته؟!..تو حس بودما..خیلی باحال می خونه لامصب..
تکونش دادم و زیر لب گفتم :حرف نباشه..مگه ندیدی چطور با چشماش داشت می خوردت؟..تو هم که انگار نه انگار..

تارا نگاهش کرد :نه بابا..متوجه نشدم..گفتم که تو حس بودم نفهمیدم..
ترلان با لبخند گفت :همچین زل زده بودی بهش که اونم تند تند لبخند تحویلت می داد..لابد پیش خودش فکرکرده دخترِ از خداش بود..

تارا اخم کرد وبا حرص گفت :غلط کرده اگر همچین فکری کرده..خوب منکر اینکه خوب می خونه نمیشم ولی چشاشو در میارم اگه بخواد هیزبازی در بیاره..

نگاهی بهشون انداختم..دیگه نمی زد و اطرافیان براش دست می زدند..کم کم جمعیت پراکنده شدن و یه عده رفتن تو..یه عده هم بیرون موندن..

راشا تنها داشت به گیتارش ور می رفت..رادوین هم به ستون تکیه داده بود و اینورو نگاه می کرد..رایان هم یه دختر قد بلند با موهای بلوند و لباس فوق العاده باز کنارش ایستاده بود و دستشو دور بازوی اون حلقه کرده بود..

طولی نگذشت که یه دخترسریع از بین جمعیت رد شد و به طرف راشا رفت..درست کنارش نشست و از اون فاصله نمی شنیدم چی میگن..
موهای مشکی بلند که دورش ریخته بود.. ولی لباسش باز نبود..یه شلوار جین مشکی ویه بلوز استین کوتاه سفید..
فقط رادوین تنها ایستاده بود..هه..حتما دوست دختراشونن..پس چرا سر این یکی بی کلاه مونده؟!..

رو به تارا و ترلان که همونطور به پسرا خیره شده بودن گفتم :به چی نگاه می کنید؟..نقشه مون رو یادتون رفته؟..دیگه وقتشه..

تارا سرشو تکون داد وگفت :پس من رفتم..
تند از کنارمون رد شد..ترلان نگام کرد :بریم؟..
به پسرا نگاه کردم :بریم..

هر دو به طرف ویلای خودمون حرکت کردیم..می تونستم ندیده حدس بزنم که چقدر تعجب کردن..حتما پیش خودشون فکر می کردن که الان میریم پیششون و باز اعتراض می کنیم..
هه..از اون بدتر انتظارشون رو می کشه..







ادامه دارد....

قرعه به نام سه نفر 16

رایان بازوی ترلان رو در چنگ داشت..راشا هم تارا و رادوین هم تانیا رو اسیر خودشان کرده بودند..
دخترا به ون تکیه دادند..بدنه ی سمت چپِ ون تانیا..بدنه ی سمت راست ترلان و پشت ون تارا..
هر کدام با شخصی که از سوی اون مورد اذیت قرار گرفته بودند می خواستند تسویه حساب کنند..
کاری که پسرها می خواستند بکنند تلافی تمام اذیت های ان دو بود..
غرور بیجای دخترا..لج و لجبازی های بچگانه..حرف ها و درشتی هایی که نسبت به پسرا به زبان می اوردند..
همه و همه باعث شده بود چنین تاوانی پس بدهند..سخت نبود ولی می توانست فراموش نشدنی باشد..
*****************
" رایان "

رادوین موزیک گذاشته بود و کسی صدای کسی رو نمی شنید..
طرف حساب من این دختر بود..مثل بید به خودش می لرزید..هه..واقعا حقش بود..یاد کاری که با من کرد افتادم..اون روز از بس جونمو خاروندم کم مونده بود پوست تنمو با ناخنام بکنم..اگر راشا به دادم نمی رسید حتما همینطور می شد..
مطمئن بودم کار خودشه..اون شب پشت پنجره کشیک می داد تا ببینه چی میشه..بعد هم خیلی زود خودشو مخفی کرد..همیشه با حرفاش بهم نیش می زد..

رفتم جلو تو فاصله ی خیلی نزدیکش ایستادم..از ترس نفس نفس می زد..خوشم می اومد..
-دختره ی بی عار ودرد..چیه؟..بچه پولداری دیگه..تو چه میدونی درد چیه؟..چه می دونی فکر و خیال چیه؟..چه می دونی مشکل و چک و سفته ودربه دردی چیه؟..هـــان؟..

چونه ش رو گرفتم تو دستم..جیغ خفیفی کشید..صورتمو بردم جلو و زیر گوشش گفتم :نترس..هنوز که باهات کاری ندارم..
--ت..تو رو خدا..و..ولم کن..چی از جونم می خوای؟..
-اََََََه..بسه دیگه هی این جمله رو تکرار نکن..به وقتش می فهمی چی از جونت می خوام خوشگله..خیلی دوست داری خواسته م از جونت باشه اره؟..
با وحشت گفت :ن..نــــه..
خندیدم و گفتم :خیلی دوست داری کل کل کنی؟..با پسرا یکی به دو کنی و حرصشونو در بیاری؟..عاشق این هستی که عذاب دادنشون رو ببینی اره؟..

همچین سرش داد زدم که تو جاش پرید و با لکنت گفت :ن..نه ..به خدا من کاری به پسرا ندارم..تو فکر کردی من چه جوریم؟..م..من اصلا پسر جماعت رو تحویلم نمی گیرم..

چونه ش رو نوازش کردم و گفتم :خوب کاری می کنی..بهتره از این به بعد هم هیچ پسری رو تحویل نگیری..سرت تو کار خودت باشه..این خوبه..اوکی؟..

با لحنی که شَک هم چاشنیش بود گفت :تو..تو کی هستی؟..این حرفا رو واسه چی می زنی؟..

مشکوک شده بود..نمی خواستم اینطور بشه..
برای اینکه ذهنشو منحرف کنم و یه وقت دنبال جوابش نباشه اروم شالشو باز کردم..ترس برگشت تو وجودش..خودشو محکمتر به ون چسبوند..
***********************
" رادوین "

با لبخند خاصی به طرفش رفتم..صدای قدم هامو شنید و رفت عقب..تا حدی که پشتش کاملا به ون چسبیده بود..حسابی ترسیده بود و به خودش می لرزید..منم همینو می خواستم..ترس تا سر حد مرگ..

دختره ی عوضی..به من میگه نامرد؟..تازه به دروان رسیده؟..هه..حالیت می کنم دخترجون..
دستامو گذاشتم دو طرفشو اروم گفتم :چیه؟..ترسیدی؟..اره؟..بدجور داری می لرزی..می دونی چیه؟..

صورتمو بردم جلو..دقیقا کنار صورتش ..ادامه دادم :عاشق اینم که اینجا وایسم و ببینم که از زور ترس و لرز داری پس میافتی..

خواست دهانشو باز کنه و حرف بزنه که دستمو محکم روی دهانش گذاشتم و فشار دادم :ساکت شو..شنیدی؟..سا..کت..شو..می خوای چی بگی؟..می خوای توهین کنی؟..می خوای بگی عوضی با من چه کار داری؟..اره؟..خب من برات گفتم تو دیگه زحمتشو نکش..تو فرض کن من عوضی و پستم..اصلا هر چی دلت می خواد فکر کن..

با سر انگشتم صورتشو لمس کردم..چون دستم جلوی دهانش بود هیچی نمی گفت ولی صداشو نامفهوم می شنیدم..
تکون می خورد با صدای بلند گفتم :تکون نخور..وگرنه..
دیگه تکون نخورد..ولی هنوز هم بدنش لرزش داشت و اینو خیلی خوب حس می کردم..

-یادته امشب جلوی در چیا می گفتی؟..دور برداشته بودی اره؟..چار دیواری اختیاری؟..فکر کردی چون پولداری هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی؟..بچه مایه داره بی دردی دیگه..لوس ومامانی بار اومدی..برای همین پسرا رو اذیت می کنی؟..باهاشون کل کل می کنی و تا پای عذاب می کشونیشون؟..با زبون تند و تیزت اتیششون می زنی اره؟..

با دادی که سرش زدم به گریه افتاد..دستمو برداشتم..
با ناله گفت :نه..به خدا نه..من..من..
-بسه..ببند دهنتو..

مکث کوتاهی کرد وبا شَک گفت :تو واسه چی اینا رو بهم میگی؟..اصلا تو این چیزا رو از کجا می دونی؟..کی هستی لعنتی؟..
هه..پس مشکوک شده بود..

-تو منو نمی شناسی ولی من تو رو خیلی خوب می شناسم..حتی نامزد عزیزت روهان رو..اونم یه خرپوله عوضیه مثل تو..

با تعجب گفت :تو اینا رو از کجا می دونی؟..بگو کی هستی؟..چی می خوای؟..پول؟..
قهقهه زدم و گفتم :کی هستم بماند ولی پولات اَرزونیه خودت و وجود پول پرستت..

--پ..پس چی؟..چی می خوای؟..
اروم گوشه ی شالش رو تو دستم گرفتم..
نمی دونم چی حس کرد که با ترس گفت :ن..نــــه..
*******************
" راشا "

اوخی..مثل گنجیشکی که تو چنگال گربه اسیر شده باشه این موش کوچولو هم تو دستام به خودش می لرزید..
وای که چه لذتی داشت دیدن چنین صحنه ای..
هنوز هم یادم نمیره که اون روز به خاطر این دختر کوچولوی شیطون چی کشیدم..هیچ وقت از تلافی کردن خوشم نمی اومد..ولی اینبار فرق می کرد..

چسبوندمش به بدنه ی ون..صدای موزیک فضا رو پر کرده بود..دم رادوین گرم ما رو اورده بود جایی که پشه هم پر نمی زد..تاریک و ساکت..فقط نور چراغ جلوی ون اون اطراف رو روشن کرده بود..

بازوهاشو تو دستم فشار می دادم و از لرزش بدنش لذت می بردم..
-نمی دونی وقتی میبینم اینطوری از ترس داری به خودت می لرزی چقدر لذت می برم..

بازوهاشو کشید ولی ولش نکردم..
پرخاشگرانه گفت :بکش کنار عوضی..دستتو بردار..

صورتمو بردم جلوی صورتش و اروم گفتم :عمرا..تازه می خوام کارمو باهات شروع کنم..
هم تعجب کرده بود و هم ترسیده بود:چ..چه کاری؟..کثافت می خوای چکار کنی؟..

نچ نچ کردم وگفتم :اگر بخوای همینطوری یه ریز منو ببندی به فحش و ناسزا کارمو زودتر تموم می کنم..بدون اینکه بهت رحم کنم کوچولو..

دهانشو باز کرد که یه چیزی بگه ولی بستشو منصرف شد..
-افرین دخترخوب..نمی دونستم انقدر حرف گوش کنی..

شالشو باز کردم و انداختم رو شونه ش ..بوی عطرش همونی بود که اون روز توی کابینِ چرخ و فلک حسش کرده بودم..
نفس عمیق کشیدم و اروم گفتم :این عطری که به خودت زدی میگه پسر کارو تموم کن لفتش نده..چکار کنم؟..به حرفش گوش کنم؟..
با ترس گفت :ن..نـــه..تو..تورو خدا نه..
با خنده گفتم :ولی دلم یه چیز دیگه میگه..دوست دارم به حرفش گوش کنم..

خندیدم ولی اون بیشتر می لرزید..به بازوهاش دست کشیدم..دیگه داشت میافتاد که محکم گرفتمش..
-چ شد؟..خوشت اومد؟..اخه داری پس میافتی..
با لکنت گفت :خفه شو..خیلی پستی..دستتو بکش..
تو صورتش خیره شدم..اشکاش صورتشو خیس کرده بود..
سکوتم رو که دید با ناله گفت :تو رو خدا به من دست نزن..با من کاری نداشته باش..هر چی که بخوای بهت میدم..پول..طلا..حتی جونمو..ولی..ولی به پاکیم کاری نداشته باش..ن..نمی خوام اونو ازم بگیری..تو رو خدا..

نمی دونم چی شد..به خاطر چی بود؟..ولی..دستام از روی بازوهاش سُر خورد و افتاد..
هق هق می کرد..فکر می کرد می خوام بهش تجاور کنم؟!..
ولی قصد ما سه نفر فقط ترسوندن اونا بود..هیچ کدوم کاری باهاشون نداشتیم..

این دختر چی داشت می گفت؟!..پاکیشو بگیرم؟!..من؟!..راشا؟!..اصلا همچین غلطی تو خونم بود؟!..اینکه بخوام پاکی و نجابته یه دختررو..

کلافه تو موهام دست کشیدم..ازش فاصله گرفتم..نشست رو زمین..دیگه گریه نمی کرد ولی هق هق می کرد..

به بچه ها نگاه کردم..رادوین و رایان جلوی ون داشتن باهم حرف می زدند..به طرفشون رفتم..

-دخترا کجان؟..
رایان :تو ون..حسابی ترسیدن..تو چکار کردی؟..
-اونم ترسیده..فکر می کنم دیگه کافی باشه..برگردیم؟..
رادوین سرشو تکون داد وگفت :اره..برو بیارش ..

به طرفش رفتم..همین که بازوشو گرفتم با ترس جیغ کشید..
- نترس دختر..کاریت ندارم..راه بیافت..
--ک..کجا؟..
- هر جا بِه از اینجا..د راه بیافت تا پشیمون نشدم..

دیگه چیزی نگفت..همگی سوار شدیم و حرکت کردیم..

دخترا رو نزدیک ویلا ولشون کردیم و با ون برگشتیم عقب..
سر خیابون پیاده شدیم و به همون سمتی که دخترا بودن دویدیدم..تا خود ویلا دنبالشون رفتیم تا اتفاقی نیافته..وقتی از جانب اونها مطمئن شدیم برگشتیم..
ون واسه یکی از دوستام بود و گفته بود همون شب تحویلش بدم..
بچه ها هم سه نفر از دوستام بودن که وقتی ماجرا رو براشون گفتم بی چون و چرا قبول کردن..
ریسک داشت ولی می ارزید..
*******************

دخترا وارد ویلا شدند ..تا خود ویلا هر سه سکوت کرده بودند..


توی سالن نشسته بودند..
تانیا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و با تک سرفه ای گفت :صداشون که اشنا نبود..یعنی قصدشون از اینکار چی بود؟..

ترلان نگاهش کرد و سرش را تکان داد:من که کاملا گیج شدم..سه تا مرد..با ریش و سبیل و عینک های ته استکانی..
لباشو کج کرد و ادامه داد :والا توش موندم که اگر قصد و غرضی هم داشتن پس چرا کاری نکردن؟!..

تارا:اصلا کی بودن؟!..چی بودن؟!..با ما چکار داشتن؟!..اگر می خواستن بهمون اسیب برسونن پس چرا بَرِمون گردوندن؟!..یه جای کار می لگنه ولی کجاش رو نمی دونم..

تانیا نفس عمیق کشید و گفت :منم مثل شما دوتا..امشب خیلی خیلی ترسیده بودم..تعریف کنید ببینم چی شد؟..
ترلان و تارا به نوبت اتفاقاتی که بین خودشان و پسرا افتاده بود را برای تانیا تعریف کردند..او هم همه چیز را برای خواهرانش توضیح داد..

هر سه متعجب بودند و سر از کار ان سه مرد مشکوک و مرموز در نمی اوردند..ولی ذهنشان حسابی مغشوش بود..
تارا با نگرانی گفت :جونه من دیگه شما دوتا نرید دمِ در مثل امشب سه تا نره غول رو با خودتون به اسم پلیس بیارید تو خونه..امشب تا چند قدمی مرگ رفتم و برگشتم..چیزی نمونده بود قلبم از کار وایسته..

ترلان اخم کرد :به ما چه ربطی داره؟..ازشون کارت خواستیم نشون دادن..حکم خواستیم رو کردن..دیگه چیزی نمونده بود و جای شک و شبهه ای هم نبود..تو هم جای ما بودی می ذاشتی بیان تو..درضمن 3 تا نبودن 6 تا بودن..بعد شدن 3 تا..

تانیا سرش را تکان داد و گفت :درسته..ولی اخه واسه چی اینکارو کردن؟..بدجور مخمو کار گرفته..
تارا لبخند زد و گفت :امشب هر سه تامون همینجوری شدیم..نکنه باز برگردن؟!..
ترلان با ترس نگاهش کرد :وای نه..خدا نکنه..فکرشو هم می کنم چهارستون بدنم میره رو ویبره..
تارا خندید و نگاهش کرد..

تانیا چشمانش را ریز کرد:من به یه چیزایی مشکوکم..ولی بی خیال بعد معلوم میشه..
تارا و ترلان با کنجکاوی نگاهش می کردند..
گویا از نگاه تانیا همه چیز را خوانده بودند که تارا گفت :منظورت اینه که..
تانیا فقط سرش را تکان داد..ترلان گفت :اخه..یعنی انقدر عوضین؟..

تانیا لبانش را جمع کرد و گفت :نمی دونم..گفتم که بعد معلوم میشه..مطمئنم اگر کارخودشون بوده باشه زود لو میرن..فقط صبر کنید..
تارا:اگر اونا نبودن چی؟..
تانیا:سوالاشون مشکوک بود..کاراشون هم تابلو بود..ولی بازم صبر می کنیم ببینیم چی میشه..
***************
تانیا با شنیدن صدای زنگ تلفن از اتاقش بیرون امد..خمیازه ای کشید وبه اطرافش نگاه کرد..کسی توی سالن نبود..
با چشمانی خمار گوشی تلفن را برداشت..همزمان نگاهی به ساعت روی میز انداخت..6 صبح بود..

-الو..
صدای هراسان خدمتکار عمه خانم توی گوشی پیچید :الو..تانیا خانم ..سلام..
تانیا با شنیدن صدای او که وحشت درش کاملا پیدا بود چشمانش را کامل باز کرد..
همانطور که با نوک انگشت انها را ماساژمی داد گفت :سلام..چی شده؟!..چرا هراسونی؟!..

خدمتکار با گریه نالید:خانم جون..خانم جون..خانم جون..
تانیا کلافه و نگران گفت :خانم جون وچی؟!..واسه عمه خانم اتفاقی افتاده؟!..د اخه یه چیزی بگو..

در همون حال که گریه می کرد برای تانیا توضیح داد :دیشب خانم جون حالشون بد شد..رسوندیمش بیمارستان..ولی..ولی دم دمای صبح..
تانیا مضطرب گوشی را در دستش جا به جا کرد و داد زد :حرفتو بزن..سکته م دادی..عمه خانم چی شده؟!..حالش خوبه؟!..

گریه ش شدت گرفت :تانیا خانم..خودتون رو برسونید اینجا..جنازه تو سردخونه ست..گفتن باید وُراث یا نزدیکانش بیان تا جنازه رو تحویل بدیم..تو رو خدا زودتر بیاید..

گوشی از دست تانیا رها شد..زانوانش خم شد و روی زمین نشست..دستش را به سرش گرفت و تا به خودش بیاید قطرات اشک صورتش را خیس کرده بود..

تارا و ترلان که با شنیدن صدای تانیا بیدار شده بودند هر کدام ازاتاقهایشان بیرون امدند..
با دیدن تانیا در ان وضعیت به طرفش دویدند..

تارا با دیدن چشمان به اشک نشسته ی او گفت:تانیا..چی شده؟..چرا گریه می کنی؟!..
ترلان با نگرانی رو به او گفت :تانیا..یه چیزی بگو..تانیا با تو هستم..

چشمش به گوشی تلفن افتاد..برداشت ولی تماس قطع شده بود..به شماره روی گوشی نگاه کرد..منزل عمه خانم بود..

ترلان :داشتی با تلفن صحبت می کردی؟!..از خونه ی عمه خانمه..چی شده؟!..
تانیا سرش و بلند کرد و اروم و گرفته گفت :عمه خانم..دیشب حالش بد میشه می برنش بیمارستان..خدمتکارش زنگ زد بگه تموم کرده و باید بریم جنازه ش رو تحویل بگیریم..

هر دو مات و مبهوت به تانیا نگاه می کردند..باورشان نمی شد..عمه خانم..

هر دو کنارش نشستند..ترلان بغض کرده بود که در اثر ان قطرات اشک اروم از چشمانش به روی گونه هایش چکید..
تارا که هنوز مبهوت به ان دو نگاه می کرد چشمانش به اشک نشست..هنوز هم باور نکرده بود که انچه شنیده است حقیقت داشته باشد..

لرزان پرسید :د..داری شوخی می کنی اره؟!..ع..عمه خانم مرده تانیا؟!..
تانیا به هق هق افتاد و گفت :اره..حقیقت داره..اون دیگه زنده نیست..تا الان اونو داشتیم..کسی که به فکرمون بود ..جدا از بقیه ی اعضای فامیل ما رو فراموش نکرده بود..الان دیگه..

ادامه نداد و سرش را روی زانوانش گذاشت..ترلان از جا بلند شد و چند برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشت..به خواهرانش داد و خودش هم اشک هایش را پاک کرد ولی باز هم صورتش خیس شد..

ترلان :زود باشید..باید زودتر بریم ببینم اونجا چه خبره..
با زدن این حرف بی معطلی به طرف اتاقش رفت..تارا اشک هایش را پاک کرد و بدون حرف به طرف اتاقش رفت..
با اینکه دل خوشی از عمه خانم نداشت ولی هیچ وقت مرگ را به او نمی دید..
الان هم حس می کرد بزرگترین حامیشان را از دست داده است..
*****************
تو مسیر خانه ی عمه خانم هر سه سکوت کرده بودند..

دیشب به خاطر ان اتفاق و شوکی که بهشان وارد شده بود دیر خوابشان برده بود..و الان هم با شنیدن این خبر اوضاع و احوالشان دگرگون بود..

چشمان هر سه به اشک نشسته بود و کسی قصد نداشت سکوت بینشان را بشکند..
تا اینکه رسیدند..
روهان دم در با گوشیش حرف می زد و راه می رفت..با دیدن ماشین تانیا ایستاد..                       



**********************************************

تانیا ماشین را جلوی خانه متوقف کرد ..هر سه پیاده شدند..
روهان با دیدن انها تماسش را قطع کرد .. نگاهش مستقیما به سمت تانیا بود..ولی تانیا از شنیدن خبر فوت عمه خانم هنوز هم گرفته بود و چشمان زیبایش به اشک نشسته بود..

بی توجه به روهان وارد باغ شدند..جمعیت زیادی توی حیاط جمع شده بودند..
عمو خسرو همراه پسر بزرگش سروش و دخترش سها و همسرش ملوک توی باغ ایستاده بودند..
سروش با همراهش حرف می زد و سها کنار مادرش ایستاده بود..عمو خسرو هم با خدمتکار حرف می زد..

با دیدن دخترا از او فاصله گرفت و به طرفشان رفت..
دخترا به خاطر بغض توی گلو صدایشان گرفته بود..

سلام کردند و عموخسرو هم سرد جوابشان را داد..دلشان گرفت..
عمو خسرو برادرناتنی پدرشان بود ولی هیچ وقت نتوانسته بود جای خالی پدر را برای برادرزاده هایش پر کند..
به ظاهر عمویشان بود ولی هیچ مهربانی و عطوفتی در رفتارش با برادرزادگانش نشان نمی داد..
عمه خانم هیچ گاه او را برادر خود نمی خواند..گرچه انها خواهر و برادر تنی نبودند..و تنها پدر دخترا ..
"احسان" برادر خونی او بود..همیشه از رفتار و کردار خسرو انتقاد می کرد..

پدر انها دارای 2 همسر بود که خسرو از زن دوم پدرشان بود..ولی زودتر از احسان ازدواج کرد و پسرش سروش از تانیا 1 سال بزرگتر است..

بر خلاف پدرش پسر فهیم و مهربانی ست..اما سها مغرور و بد اخلاق است که در این زمینه از پدرش به ارث برده است..

ملوک خانم هم چون پسرش ارام و مهربان است..سروش جوانی قد بلند و با هیکلی نه چندان لاغر.. با چشمانی مشکی و پوست گندمی..موهای بلند و لخت که به سمت بالا شانه زده بود..چهره ش مردانه و در عین حال گیرا بود..

تانیا و ترلان را چون خواهران خود دوست داشت ولی تارا..او را جور دیگری می دید و رنگ نگاهش برادرانه نبود..
تارا شیطون و پر سر و صدا بود ولی سروش ارام و میشه گفت تا حدودی احساساتی بود..
غرور مردانه ای داشت که مختص به خودش بود..ولی چون بیشتر مواقع ارام بود کمتر کسی می توانست غرورش را به چشم ببیند..

چند باری که خواسته بود از علاقه ش به تارا حرفی بزند به نحوی خود را کنار می کشید..یا نمی توانست و یا اینکه عموخسرو چنین اجازه ای به او نمی داد..
او به اینکه پسرش با تارا ازدواج کند علاقه ای نشان نمی داد..هیچگاه از احسان خوشش نمی امد و حالا هم دخترانش را به همان چشم می دید..
دخترا همیشه ازسردی کلام و غرور چشمان عموی ناتنیشان ناراحت می شدند و حس اینکه واقعا بی پشت و پناه هستند در انها قوی می شد..
ولی با وجود عمه خانم این حس کمتر خودش را نمایان می کرد ولی حالا..

صدای خشک عمو خسرو را شنیدند: تازه رسیدیم..داریم میریم دنبال جنازه..شماها همینجا باشید تا برگردیم..
تانیا: نه عمو جان..ما هم باید بیایم..
اخم کرد و محکم گفت :گفتم همین جا باشید حرفی هم نباشه..

سروش را صدا زد..سروش برگشت .. با دیدن دخترا مکالمه ش را قطع کرد و به طرفشان رفت..
عموخسرو هم به سمت ماشینش رفت..
سروش با لبخند کمرنگی جواب سلام دخترا را داد ..
نگاهش روی صورت تارا ثابت ماند..چشمان تارا به خاطر اشک سرخ شده بود و اخم کمرنگی بر پیشانی نشانده بود..از حرف های عمو خسرو دلگیر بود..
تارا نمی دانست که سروش به او علاقه دارد..

ارام سلام کرد که سروش هم جوابش را داد..ولی همچنان نگاهش می کرد..بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد..

تارا که سنگینی نگاه سروش معذبش می کرد گفت :چیزی شده ؟..
سروش به خودش امد..با لبخند نگاه از او گرفت و گفت :نه..مگه قراره چیزی شده باشه؟..فقط داشتم..داشتم..

من من کنان به تارا نگاه کرد و ادامه نداد..تارا ابروهایش را بالا انداخت :ظاهرا عمو میخواد با تو بره دنبال جنازه درسته؟..
سروش سرش را تکان داد و گفت :اره..درضمن بهتون تسلیت میگم..به هر حال عمه خانم به شماها نزدیک تر بود..
تانیا جواب داد :ما هم تسلیت میگیم..ولی این حرف درست نیست..عمه خانم همه ی ماها رو به یه اندازه دوست داشت..درسته که الان دیگه بینمون نیست ولی همه ی ما می دونیم که عمه خانم زن مغروی بود و احساساتش رو خیلی راحت بروز نمی داد..

سروش با سر حرف تانیا را تایید کرد..نگاهش را از روی صورت او برداشت و به تارا دوخت..این نگاه ها تانیا و ترلان را به شک انداخته بود..

تارا هم معذب شده بود تا اینکه عموخسرو سروش را صدا زد..زیر لب " ببخشید " گفت و به طرفش رفت..
زن عمو ملوک و سها روی بالکن ایستاده بودند..دخترا به همان سمت رفتند..

تانیا به تارا نگاه کرد و گفت :سروش مشکوک می زد..چرا اینجوری زل زده بود به تو؟!..
تارا شونه ش رو بالا انداخت و گفت :من چه می دونم..لابد یه چیزی خورده تو سرش طفلکی..تا حالا ندیده بودم اینجوری کنه..

ترلان با حرص میان حرفشان پرید وگفت :سروش رو بی خیال..از عموخسرو حرصم گرفته شدیـــــــد..اخه چرا نذاشت باهاشون بریم؟..

تانیا پوزخند زد وگفت :چون زیادی مغروره و حق به جانب حرف می زنه..من که توی این موقعیت حوصله ی چونه زدن باهاش رو نداشتم وگرنه هر طور شده دنبالشون می رفتم..

تارا به بالکن اشاره کرد وگفت :اونجا رو نگاه..سها همچین باغ رو زیر نظر گرفته انگار نه انگار امروز تشییع جنازه ی صاحب این خونه ست..مثل همیشه بی خیاله..تقصیری هم نداره..عمه خانم انقدر که به مورچه های تو خونه ش توجه می کرد اینو داخل ادم هم حساب نمی کرد..

ترلان :اونم یکیه مثل باباش..فقط سروش توی اینا یه چیز دیگه ست..اخلاقش زمین تا اسمون با عموخسرو فرق می کنه..بیشتر شبیه به زن عمو ملوکه..

با شنیدن صدایی از پشت سر برگشتند..روهان به طرفشان می دوید و تانیا را صدا می زد..
تانیا با اخم برگشت و قدمهایش را تند برداشت ولی روهان جلویش ایستاد و لبخند پیروزمندانه ای زد..
تانیا گنگ نگاهش کرد..

دخترا به بالکن نگاه کردند..زن عمو و سها با کنجکاوی مسیر نگاهشان به سمت انها بود..
********************
رادوین و راشا سر نقشه ای که کشیده بودند با هم حرف می زدند و گاهی هم صدای قهقهه یشان توی سالن می پیچید..
رایان کلافه توی اشپزخانه نشسته بود..دستانش را روی میز گذاشت و سرش را روی ان قرار داد..

چند دقیقه گذشته بود که دستی روی شانه ش نشست..
سرش را بلند کرد...

قرعه به نام سه نفر15

یه کم که گذشت دیدم مسیر ویلا رو در پیش گرفته..
-داری میری ویلا؟!..
--نه..
-ولی این..
--گفتم که نه..
زهرمار و نه..داره میره سمت ویلا اونوقت میگه نه..پس کدوم گوری داریم میریم؟!..دلم می خواست همینو بلند بهش بگم ولی حال و حوصله ی داد و بیدادش رو نداشتم..

یهو ماشین رو منحرف کرد و پیچید تو یه راهه باریک که دور تا دورش دار و درخت بود..قلبم اومد تو دهنم..وای خدا داره منو کجا می بره؟!..تا الان خیالم راحت بود که داریم یک راست میریم ویلا..ولی الان ..

-کجا میری؟!..
--صبر کن می فهمی..
-نه..تا ندونم کجا میری ..
--چکار می کنی؟!..می پری بیرون؟!..
بچه پررو حالا که خبری از بغض و اشک و آه نبود داشت سواستفاده می کرد..خودش تو پررویی روی همه رو سفید کرده اونوقت به من میگه سنگه پا..
جدی گفتم: اره می پرم..
مثلا دستمو بردم سمت دستگیره که تیک..قفل مرکزی رو زد..با حرص برگشتم نگاش کردم..نگاش شیطون بود..

یه لبخنده دخترکش تحویلم داد و چشم وابرو اومد: حالا اگه تونستی بپر پایین..
دندونامو رو هم ساییدم: خیلی عوضی هستی..می دونستی؟..
ریلکس گفت:نه..ولی الان فهمیدم..دمت گرم که گفتی..
-پررووووو..

غش غش خندید..نگام کرد و گفت: می دونی چیه؟!..جدیدا تحقیقات نشون داده کلمه ی " پررو" تو جمله ی دخترا به معنای " اخ جون "ه ِ..حالا راستشو بگو.. حقیقت داره؟!..
دهنم از این همه رویی که داشت باز مونده بود..گیره چه ادمه زبون نفهمی افتادم..حرف تو گوشش که نمیره هیچ یه چیزی هم قلمبه تحویله ادم میده..

دست به سینه با اخم و ابروهای گره کرده از پنجره زل زدم بیرون..پیشش ادم لال مونی بگیره بهتر از اینه که با نیش و کنایه هاش ضایع بشه..

به خودم که اومدم دیدم ماشینو نگه داشته..یه نگاه به اطرافم انداختم..جز درخت هیچی نبود..
-اینجا دیگه کجاست؟!..
--هیچ جا..ولی نترس جای بدی نیست..

پوزخند زد و پیاده شد ..با تردید نگاش کردم..رفت جلوی ماشین و به کاپوت تکیه داد ..دو دل بودم که پیاده شم یا نه..ولی تا کی بشینم اینجا؟!..بالاخره دل و زدم به دریا و پیاده شدم..
ولی همونجا وایسادم و به ماشین تکیه دادم..جای باحالی بود..دنج..خلوووووت..ساکت و ..اروم..یهو چشمام تا اخرین حد گشاد شد..وای..من..اون..اینجا.. تنها..جای خلوت و دننننج؟!..

خواستم برگردم و بهش بگم چرا اینجاییم که دیدم خودش داره میاد طرفم..قلبم اومد تو دهنم..اب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم اروم باشم..
وای دیوونه نشه یه بلایی سرم بیاره؟!..ولی نه ..ترس نداره..مطمئنم اهلش نیست..
هی داشتم خودمو دلداری می دادم و در اصل خودمو گول می زدم که صداش از جا پروندم..با تعجب نگام کرد..درست رو به روم وایساده بود..

-ه..هان؟!..چی گفتی؟!..
--هیچی..میگم کجایی؟!..
-همینجا!..
--پس چرا هر چی صدات می زنم جواب نمیدی؟!..
مکث کردم..تک سرفه ای کردم و خونسرد گفتم: چی می خواستی بگی..می شنوم..فقط زود باش..تارا ویلا تنهاست باید برم پیشش..
سکوت کرده بود.. د بنال و خلاصم کن دیگه..تا دق نده ادمو که ول کن نیست..

سرشو زیر انداخت..بعد از چند لحظه وقتی بلند کرد تو چشمام خیره شد..نگاهش یه جوره خاصی بود..چطور معنیش کنم؟!..همه چیز تو خودش داشت..خشم..غیرت..ندامت..و..حتی ..اون چیزی که ازش فرار می کردم..

یه قدم اومد جلو که بیخ تا بیخ چسبیدم به ماشین..رنگم پریده بود..حال و روزمو که دید سرجاش وایساد..
یهو با صدای بلند گفت:اون مرتیکه کی بود؟..
با تعجب نگاش کردم: کی؟!..
--ترلان خودتو نزن به اون راه..همونی که جلوی دانشگاه داشت باهات گپ می زد..
منظورش فرامرز بود..یکی نیست بگه به تو چه؟!..ولی من که بودم..

-فکر نکنم مسائله خصوصیه زندگیم به تو ربطی داشته باشه..
فاصله ش رو کمتر کرد..ضربان قلبم از اونطرف بالاتر رفت..حالا خوبه از جاش کنده شه..وای.
.
داد زد: د مربوطه لعنتی..وگرنه مرض نداشتم که بپرسم..
هی عربده می کشید..نمی تونه عین ادم حرف بزنه؟..منم شدم عین خودش..
صدامو انداختم پسه کله م و گفتم:هان؟!..چیه؟!..چرا اینجوری می کنی؟!..خیالات برت داشته؟!..
--اره تو اینجوری فکر کن..
-همینم هست..

کلافه تو موهاش دست کشید ..صورتش سرخ شده بود..چشماشو باریک کرده بود و هی به پشت گردنش دست می کشید..
نگام افتاد به رگ گردنش ..ورم کرده بود شدیددددد..

مثلا خواست ارومتر حرف بزنه ولی بازم تُن صداش بالا بود..
--ترلان بگو کی بود خَلاصم کن..داری دیوونه م می کنی..
تو دلم گفتم دیوونه هستی ولی مثل اینکه خودت خبر نداری..ترجیح دادم یه کم کوتاه بیام که یه وقت دیوونه بازیاش کار دستم نده..

-خودش که گفت..از اشناهامون بود..
--کی؟!..
-حالا من بگم تو می شناسی؟!..گرچه حتما می شناسیش..
کنجکاو نگام کرد..منتظر بود بگم کیه..منم زیاد منتظرش نذاشتم..
-اقای شیبانی..وکیل خانوادگیمون..فرامرز پسرشه..
سرشو اروم تکون داد..مشکوک نگام کرد وگفت: رابطه ت باهاش..
تند و بدون فکر گفتم: معمولیه..ولی اون..
سریع رو هوا زدش وگفت:ولی اون چی؟!..
سرمو انداختم پایین..ای لال شی ترلان که بی موقع دهنتو باز نکنی ..
سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشماش که حالا یه کم قرمز شده بود..
-خواستگارمه..
اول یه کم مات نگام کرد..هوووووم بلندی کشید و سرشو تکون داد: اهااااان..جالب شد..که اینطور..جوابم بهش دادی؟!..
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..یه کم تو جاش جابه جا شد و سیخ وایساد..
--خب؟!..
-خب چی؟!..
--جوابت چی بوده؟!..

خواستم بگم گفتم "نه" ولی زود پشیمون شدم..تا الان اون حالمو گرفته و حالا نوبته منه که بزنم تو برجکش..البته اگر اثر کنه..
به هرحال فرامرز هم جلوش غیرت میرت نشون نداده بود که حالا یه چیزی ازش بپرونم..

یه لبخنده گَل و گشاد تحویلش دادم و با شیفتگی گفتم: بله..
چشماش از تعجب گرد شد..دهانش باز موند: چی بله؟!..
-جوابم به خواستگاریش بله ست..ولی هنوز بهش نگفتم..
صورتش سرخ و فکش منقبض شده بود..فاصله ش رو با یه قدم کمترررر کرد..قلبم وایساد..دیگه جا نداشت عقب برم..اصلا فاصله ای هم بینمون نبود..چشمای سرگردونش رو دوخته بود تو چشمای پر از استرسه من..چرا همچین می کنه؟!..

زیر لب غرید: تو خیلی خیلی غلط می کنی..اگه جوابت این باشه ..
مکث کرد..با حرص نفسش رو داد بیرون و ادامه داد: اصلا..مگه تو..
عصبانی شده بودم..
-حق نداری با من اینجوری حرف بزنی..من ازادم که هر کار دلم بخواد بکنم..

همچین با کفه دست کوبوند رو بدنه ی ماشین و داد زد " خفــــه شو " که قبض روح شدم و قریب به 6 متر تو جام پریدم..چشمامو بستم و بعد از چند لحظه اروم باز کردم..

زد به سیم اخر و داد زد: د لعنتی چرا ازارم میدی؟!..اون شب که همه ی حقیقت رو شنیدی..گفتم وبازم میگم غلط کردم..می دونم کارم اشتباه بوده..ولی به خدا قسم مجبور شدم..ولی بازم بدبختیام رو به جون خریدم و گذاشتمش کنار بازم نتونستم تو رو از دست بدم..خواستم نگهت دارم..داشته باشمت با اینکه ماله من نبودی..با اینکه از احساست به خودم چیزی نمی دونستم..ولی از حال و روزه خودم که خبر داشتم..اینو که دیگه نمی تونستم ندید بگیرم..

پشتشو بهم کرد و با صدایی لرزون ادامه داد: منه خر..منه احمق..همین الان که جلوت وایسادم فقط 1 هفته تا موعده چکام مونده..بعد از اون میرم گوشه ی هلفدونی ..

یهو سریع برگشت طرفم و بلند گفت: ولی بازم نمی تونم ازت دست بکشم..با این همه مشکلات اومدم جلوت وایسادم و پا رو غروره لعنتیم گذاشتم دارم بهت میگم دوستت دارم..میگم ترلان عاشقتم باورم کن بذار خلاص بشم..می خوام تا قبل از اینکه برم مطمئن بشم منو بخشیدی و تو هم دوستم داری..به خداوندی خدا اگر عشقم یک طرفه باشه میرم ودیگه هم برنمی گردم..عشق رو به اجبار ازت نمی خوام..می خوام خودت لمسش کنی و باورش کنی..

با حرص خشمش رو سر ماشینش خالی کرد..
چند تا مشت پشت سر هم زد رو کاپوت و داد زد : د لعنتی باورم کن..بیچاره م کردی..دردمو به کی بگم؟!..د اخه من اگه می خواستم سرتو شیره بمالم که خیلی راحت اینکارو می کردم دیگه چه احتیاج به ندامت و پشیمونی بود؟..اصلا نیازی به تو نبود با هانی هم کارم راه می افتاد..ولی کشیده شدم سمته تو..ناغافل دیدم عاشقت شدم..می دیدمت قلبم تند تند می زد..صدات ارومم می کرد..اون روز تو ماشین حال خودمو نمی فهمیدم..تازه فهمیدم دوستت دارم و تا الان داشتم خودمو می زدم به اون راه..

بی هوا بازوهامو گرفت تو دستش ومحکم تکونم داد..روح از تنم جدا شد..
داد زد: عشقمو باور کن دختر..بذار راحت بشم..بهم اطمینان کن..اگر تو هم دوستم داری بهم بگو و ارومم کن..اگر نه که بگو خبر مرگم برم خودمو گم و گور کنم..دیگه خسته شدم..می فهمی اینا رو؟!..

خیره شده بودم تو چشماش..هیچی حس نمی کردم..انگار کل بدنم سر شده بود..بی روح و یخ زده..
ولی قلبم گرم بود..اره..بیش از حد تند می زد..انقدری که گفتم رایان هم صدای کوبیده شدنش رو تو سینه م می شنوه..

صداش اروم شد..انقدر اروم که به ناله شباهت داشت: تو رو خدا جوابمو بده ترلان..بگو..راحتم کن..بگو دوستم داری یا نه..بگو باورم داری یا نه..بگو منو بخشیدی..بگو..بگو ترلان..نذار انقدر التماس کنم..

نه زبونم می چرخید نه دهنم باز می شد..عین مجسمه سیخ سرجام وایساده بودم و در حالی که بازوهام تو دستاش بود زل زده بودم تو چشماش..
با خشونت منو کشید تو بغلش..سرمو به سینه ش گرفت و محکم فشارم داد..

وااااااااای خدا دارم میمیرم..اغوشه گرمش رو که حس کردم تنم لرزید..یه لرزشی که انگار سرما رو از خودش روند وجاش گرمای اغوشه رایان رو کشید تو خودش..داااااااغ شدم..

زیر گوشم زمزمه کرد:اینجوری نگام نکن دختر..از خود بیخودم نکن..حرف بزن..یه جمله..حتی شده یه کلمه ..فقط بگو..حاضرم جونمو بدم ولی تو قبولم داشته باشی..بهم اعتماد کنی..به تمومه مقدساته عالم قسم می خورم که از ته دلم می خوامت و دروغی در کار نیست..

فقط منو گرفته بود تو اغوشش و هیچ حرکتی نمی کرد..انگار هر دومون خشک شده بودیم..
خدایا چی بهش بگم؟!..داره دیوونم می کنه..
به تارای بیچاره گیر دادم که چرا خیلی راحت راشا رو قبول کرد وبخشیدش ولی خودم الان توش گیر کردم ودلم می خواد بهش بگم بخشیدمش و دوستش دارم..

با شنیدن حرفاش اشک خود به خود از چشمام می چکید..بذار بریزه..بذار رسوام کنه..بذار همین اشکا داد بزنن وبگن که رایان رو دوست دارم..

کم کم گریه م به ناله و بعد هم به هق هق تبدیل شد..سرمو فرو کردم تو سینه ش و نفس عمیق کشیدم..بوی خوشه عطر و تنش مشامم رو پر کرد..
بلند بلند هق هق می کردم و سرمو رو سینه ش تکون می دادم..

سرمو نوازش کرد..انقدر حرکاتش نرم واروم بود که حالمو دگرگون می کرد..
اروم گفت: هیسسسس..اروم باش دختر..دیگه گریه کردنت واسه چیه؟!..
با همون هق هق و گریه گفتم:رایان..من..اخه..
به لباسش چنگ زدم..چی بگم خدا؟!..

یهو منو از اغوشش جدا کرد..خیره شد تو صورتم بعد هم چشمام..اب دهانش رو قورت داد..نگاهش پر از تردید بود..
مرتعش و لرزان گفت:ترلان تو..هیچ علاقه ای به من نداری درسته؟!..بگو..هر چی تو دلته رو بهم بگو..اصلا فحشم بده..بزن تو گوشم..ولی صادقانه بگو که منو..

سکوت کرد..چونه و لباش می لرزید..منم ساکت داشتم نگاش می کردم..انگار لالمونی گرفته بودم..
نمی دونم از سکوتم چه برداشتی کرد که ازم فاصله گرفت..عقب عقب رفت..در همون حال سرشو تکون می داد و زیر لب یه چیزایی رو زمزمه میکرد..
شنیدم که می گفت :نه..همه ش خواب و رویا بود؟!..حقیقت نداشت؟!..تو..تو منو دوست نداری..تو..از من متنفری..حق داری..حق داری..

یه قطره اشک از چشماش چکید..تند برگشت وپشتشو بهم کرد..دستاشو بغل گرفت وسرشو زیر انداخت..از پشته سر نگاش می کردم..تو دلم غوغایی بود..نفس نفس می زدم..

دیدم سرشو گرفت تو دستاش..دیگه طاقت نداشتم..چرا اذیتش می کنم؟!..مگه صداقته گفتارش رو حس نکردم؟!..مگه قسماشو باور ندارم؟!..از همه مهمتر..مگه عاشقش نیستم؟!..پس چرا دارم زجرش میدم؟!..

رفتم جلو..قدم هامو اروم بر می داشتم..تردید نداشتم..به هیچ عنوان..ولی هیجان سرا پا وجودمو در بر گرفته بود..تنم اتیش بود و دلم عاشق..چشمامو بستم و اون فاصله ای هم که بینمون بود رو با چند تا قدمه بلند طی کردم..از پشت دستامو بردم جلو ومحکم دور کمرش حلقه کردم..انقدر محکم که انگارمی خواستم با خودم یکیش کنم..هر دو..تو وجوده هم..

با این حرکته ناگهانیم لرزش بدنش رو خیلی خوب حس کردم..انگار شوکه شده بود..
چشمام بسته بود و صورتمو چسبونده بودم به شونه ش..دستاشو گذاشت رو دستام..سرد بود..برعکس چند دقیقه قبل..یعنی اونم استرس داره؟!..تا این حد که دستای گرمش به این سرعت سرد بشه؟!..

لرزون زمزمه کرد: ت..ترلان..
با تمومه عشقم جوابش رو دادم:جانم..رایان..من..من ..
بگو لعنتی..بگو..برای اولین بار داشتم به عشقم اعتراف می کردم..هیچ وقت فکرشو نمی کردم انقدر سخت باشه..ولی در عین حال شیرین..

با یه حرکته ناگهانی برگشت و منو محکم بغل کرد..انقدر سفت منو به سینه ش فشار می داد که نفسم بند اومده بود..ولی..اغوشش مملو از ارامش بود..

زیر لب با لحنی پر از هیجان گفت: الهی رایان قربونت بشه..عزیزدلم..ترلانم..خیلی دوستت دارم..خیلی..نوکرتم..
نمید ونم چرا بغضم گرفته بود..
-رایان..
حالا نوبته اون بود که سکوت کنه..انگار منتظر بود..اینکه منم اعتراف کنم..نفس عمیق کشیدم..
تند و بی وقفه گفتم: دوستت دارم..دوستت دارم رایان..دوستت دارم..

چند لحظه سکوت بینمون بود..قلبم دیوانه وار خودشو تو سینه م می کوبید..مستانه خندید..بلند و با شعف..
--فدای تو بشم..خدایا طاقت ندارم..اصلا انگار دارم خواب می بینم..
باز شدم همون ترلانه شیطون و گفتم:خواب نیستی اقا پسر..واسه همین داری استخونامو خورد می کنی..عین انار اب لمبو شدم..

بلندتر خندید و دستاش کمی شل شد..خودمو از اغوشش جدا کردم..ولی نمی دونستم چرا ازش خجالت می کشیدم..
برای اولین بار گونه هام گل انداخته بود و سرتا پام می لرزید..نه از سرما..نه از ترس ..از هیجان..از اینکه رایان اینجا بود..ازگرمای اغوشش که به بدنم منتقل شده بود..از حس بودنش و ارامش کلامش..
اینها هم می تونست تن ارومم رو مرتعش کنه..می تونست قلبم رو به لرزه در بیاره..

 

 

فصل بیستم


پسرا توی ماشین رادوین منتظر نشسته بودند..درست چند متر انطرفتر تارا و ترلان زیر پل ایستاده بودند..
صورتشان از ان فاصله به خوبی دیده نمی شد ولی بی شک ترسیده بودند..همه جا سکوت بود و تاریکی فضای اطرافشان را احاطه کرده بود..

رایان و راشا مضطرب چشم از دخترا برنمی داشتند..نگران بودند ولی چاره ای هم نداشتند..رادوین با ابروهای گره کرده به رو به رو زل زده بود..

طولی نگذشت که یک ماشین مدل بالای مشکی کنارشان ترمز کرد..یک مرد قوی هیکل از ماشین پیاده شد..در را برای دخترا نگه داشت تا سوار شوند..دخترا مردد بودند..نگاهی به یکدیگر انداختند..

صدای مرد از جا پراندشان..
صدایش کلفت و وحشتناک بود: د بجنبین ..یالا..

با زدن این حرف همزمان بازوی تارا را گرفت که جیغ کشید..
راشا برافروخته دستش را روی دستگیره گذاشت که صدای جدی و تقریبا بلند رادوین میخکوبش کرد: بشین سرجات راشا..می خوای همه چیزو خراب کنی؟..
با خشم داد زد: مگه نمی بینی کثافت داره باهاشون چطوری رفتار می کنه؟!..

رایان با صدایی مرتعش از خشم و صورت سرخ شده در حالی که نگاهش روی دخترها و ان مرد بود گفت: صبر کن راشا..منم به اندازه ی تو حال و روزم خرابه..طاقت ندارم ببینم دارن اینطور باهاشون رفتار می کنن..ولی بذاربه وقتش حسابشون رو می رسیم..الان وقتش نیست..

راشا که با حرف های رایان کمی ارام شده بود به صندلی تکیه داد..چشمانش را بست تا شاهد ان صحنه نباشد..

مرد تارا را به داخل ماشین هل داد ..سپس بازوهای ترلان را در دست گرفت و پرتش کرد تو ماشین..خودش هم کنارشان نشست..
ترسشان بیشتر شده بود ولی چاره ای نداشتند..خیالشان راحت بود که پسرها تنهایشان نگذاشتند و با انها هستند..
ماشین گرد و خاک کنان از انجا دور شد..
رادوین با احتیاط پشت سرشان حرکت کرد..مسلط رانندگی می کرد..هیچ کدام حرفی نمی زدند..
****************
چشمانشان بسته بود..ماشین به شدت ترمز کرد..همان مرد پیاده شد..دخترها هر کدام با چشمانی بسته از ماشین بیرون امدند..
یکی دیگر از همان مردان به طرف تارا امد و زیر بازیش را گرفت..تقلا می کرد و زیر لب ناسزایشان می گفت ولی هیچ کدام از انها فایده ای نداشت..به دستشان اسیر بودند..

چشمانشان را باز کردند..دخترا نگاهی به اطراف انداختند..یک خانه ی متروکه بود..خانه ای ویران شده که با همان ظاهر زننده و تخریب شده هم باز نشانگره ان بود که در گذشته چون ویلایی مستحکم و با شکوه برای خودش دارای عظمتی بوده است..

درختان خشک و بی روح..دیوارها فرسوده و نیمی از انها ریخته بود..
به طرف زیرزمینی که درست نقطه ی انتهایی حیاط قرار داشت رفتند..کنترلی روی پاها و حرکاتشان نداشتند..ان مردان قوی هیکل هدایتشان می کردند..

قریب به 20 پله را طی کردند تا اینکه وارد ان زیرزمینه تاریک شدند..بوی نم و نا مشامشان را ازار می داد..
مرد در نرده ای را با کلید باز کرد..کلید برق زده شد..نور کمی زیرزمین را روشن کرد..با دیدن تانیا که بیهوش روی زمین افتاده بود هر دو بلند جیغ کشیدند..
تارا به گریه افتاد..هر دو تقلا می کردند که بازوهایشان را ازاد کنند..رهایشان کردند..به طرف تانیا دویدند..
هر کدام صدایش می زدند .. ترلان ارام تکانش داد..هیچ حرکتی نکرد..او هم به گریه افتاده بود..
با شنیدن صدای بسته شد در به انطرف نگاه کردند..
در زیرزمین به رویشان بسته شده بود و دیگر خبری از ان مردان قوی هیکل نبود..

تارا کنار تانیا نشسته بود و با ترس نگاهش می کرد..قطرات درشت اشک روی صورت زیبایش جاری بود..
ترلان دست لرزانش را پیش برد وشانه های تانیا را در دست گرفت..ارام او را به طرف خود برگرداند..
هر دو وحشتزده نگاهش کردند..صورتش زیر نور کم ..رنگ پریده تر به چشم می خورد ..گونه ی سمت راستش کبود شده بود..بالای پیشانیش ورم کرده بود..ردی از خون خشک شده کنار لبانش نمایان بود..
گوشه ی لبش کمی به کبودی می زد..زیر گردنش خراش های سطحی افتاده بود..لباسش پاره و سراپایش خاک الود بود..

هر دو به هق هق افتادند..دیدن تانیا در ان وضعیت قلبشان را به درد اورده بود..

ترلان فریاد زد و با گریه نامش را صدا زد:تانیــــا..تانیا چشماتو باز کن..ببین من و تارا هم اومدیم پیشت..تو رو خدا..تو رو به ارواح خاک بابا و مامان چشمای خوشگلتو باز کن..تانیا..

سرش را زیرانداخته بود و چشمانش را به روی هم می فشرد..بلند گریه می کرد و نام او را زیر لب صدا می کرد..
حاله تارا بهتر از او نبود..نفس عمیق کشید..ترلان با ترس به تارا نگاه کرد..گویی نفسش بالا نمی امد..رنگش به کبودی می زد..می دانست بغضی که در گلو دارد راه تنفسش را بسته است..

بلندتر فریاد زد: تـــارا..چت شده؟!..نفس بکش..تارا نفس بکــش..تو رو خدا اروم باش تارا..

تانیا را ارام رها کرد..به کمک تارا رفت ..دستانش یخ زده بود و تقلا می کرد نفس بکشید..ولی بی فایده بود..ترلان قفسه ی سینه و پشتش را ماساژ داد..مرتب اصرار بر ان داشت که پشت سرهم نفس عمیق بکشد..
تارا سعی می کرد به حرف های او عمل کند ولی سخت بود..گویی نفس کشیدن هم فراموشش شده بود..برای ذره ای اکسیژن بال بال می زد..

ترلان او را روی زمین خواباند.. دستانش را به حالت ضربدر روی سینه ی تارا گذاشت..چند بار پشت سر هم فشار داد و نفسش را از دهانه خود به دهان تارا دمید..
تارا نفس عمیـــق کشید..چشمانش تا اخرین حد گشاد شده بود..به سرفه افتاد..دستش را روی سینه ش گذاشت و با وحشت در جایش نشست و به روی شکم خم شد..خس خس می کرد..سعی داشت تند تند نفس بکشد..
ترلان سرش را در اغوش کشید و ارامش کرد..حالش بهتر شده بود ولی هنوز هم سرفه می کرد..

ترلان با گریه زیر لب زمزمه کرد: اروم باش عزیزم..خواهری چرا اینجوری می کنی؟..مطمئن باش تانیا حالش خوبه..نبض داره ولی از زور ضعف از حال رفته..زنده ست عزیزم..زنده ست..

تارا هق هق کنان به لباس ترلان چنگ زد: چرا چشماشو باز نمی کنه؟..چرا اینجوری شده؟..اون عوضیا این بلا رو سرش اوردن؟..چکارش کردن ترلان ..با تانیا چکار کردن؟..

ترلان در حالی که سعی داشت به هق هق نیافتد چشمانش را بست و سکوت کرد..چشمان تانیا به ارامی باز شد..ناله ای کرد..
توجه دخترا به او جلب شد..هر دو به طرفش رفتند و با خوشحالی صدایش زدند..تانیا چشمانش را کامل باز کرد..نگاهش ضعیف و بی روح بود..ولی با دیدن ترلان و تارا گویی جانی تازه در وجودش دمیده بود..
خواست لبخند بزند ولی سوزش لبانش این اجازه را به او نداد..با درد ابروهایش راجمع کرد..

ترلان کمکش کرد تا بنشیند..تارا با خوشحالی به او زل زده بود..از اینکه خواهرش را زنده می دید ..حتی لحظه ای هم نمی توانست تصور کند که او را از دست داده باشد..
تانیا خواهر بزرگترشان بود..حکم مادر را برایشان داشت..با اینکه فاصله ی سنیشان زیاد نبود ولی همین هم دلگرمشان می کرد که تنها نیستند و یکدیگر را دارند..

تانیا به دیوار نمور تکیه داد..
ترلان زمزمه وار گفت:خوبی خواهری؟..
با صدایی که به زور شنیده می شد و خش دار بود گفت: خوبم..شماها..اینجا..چکار می کنید؟!..

فهمیدند که تانیا از چیزی خبر ندارد..ظاهرا هیچ کدام از انها به او چیزی نگفته بودند..
تارا اشک هایش را از روی صورتش زدود: به ما زنگ زدن و ازمون خواستن بیایم اینجا و..تهدید کردن اگر به حرفشون گوش نکنیم تو رو ..

ادامه نداد و بغض کرد..تانیا با مهربانی دستانش را از هم گشود..او را دراغوش کشید..
--قربونه ابجی کوچیکه ی خودم بشم..چرا گریه می کنی؟..من..حالم خوبه..
با گریه گفت: چرا اینجوری شدی تانیا؟..باهات چکار کردن؟..

تانیا سکوت کوتاهی کرد و گفت:براتون همه چیزو میگم..اینکه این عوضیا کیا هستند و چی از جونمون می خوان..هیچ فکر نمی کردم که منظورشون از مهمون شماها باشید..

هر دو متعجب نگاهش کردند..منظور تانیا را متوجه نمی شدند..
تانیا که نگاه انها را دید ارام شروع کرد به تعریف کردنِ اتفاقاتی که توی این مدته کوتاه برایش افتاده بود..

 

 

 

 

" تانیا "

تا اونجایی که روهان منو دزدید و رادوین به خاطرم زخمی شد براشون تعریف کردم و ادامه دادم:روهان تنها نیست..یه نفره دیگه هم باهاش همدسته..

تعجبشون بیشتر شد..ترلان بهت زده گفت: یعنی چی که یکی دیگه هم همدستشه؟!..اصلا اون نامرد چی از جونت می خواد..چرا تو رو به این روز انداخته؟!..
پوزخند زدم:فقط اون منو به این روز ننداخته..فقط باهاش همکاری کرد..
چشماشون از تعجب گرد شد..ترجیح دادم همه چیزو براشون بگم ..اونا هم باید باخبر می شدن..

-وقتی اوردنم اینجا روهان بهم گفت که منتظر مهمونامون باشم..اولش نفهمیدم چی میگه ولی یه حسه بدی داشتم..می ترسیدم بخواد بلایی به سر شماها بیاره..هنوز نمی دونستم قصدش چیه ..تا اینکه رفت بیرون و بعد از چند دقیقه..اون اومد تو..

بغض کرده بودم و می لرزیدم..ادامه دادم: عموخسرو..اون نامرد که عارم میاد بهش بگم عمو این بلا رو به سرم اورد..وقتی اومد تو تا سر حده مرگ تعجب کردم..باورم نمی شد یه طرفه این قضیه اون باشه..هنوز هم گیج و منگ بودم که چی از جونم می خواد و اینکارا برای چیه..
داد زدم و همه ی اینا رو بهش گفتم..ولی اون دیوانه وار خندید و گفت: من کارم باهاتون جداست و روهان هم همینطور..من با هر سه تای شما کار دارم ولی روهان..فقط تو رو می خواد..
متوجه منظورش نشده بودم ولی حسه خوبی هم نداشتم..ترس همه ی وجودمو احاطه کرده بود..ولی بالاخره همه چیز روشن شد..وقتی که روهان هم اومد تو اتاق بهم همه چیزو گفتن..

اب دهانم رو قورت دادم..ولی گلو و دهنم خشک بود..
- اول خسرو شروع کرد..رو بهم گفت: باید همه ی اموالتون رو به من ببخشید..تک تکتون باید هر چی که ارث از عمه خانم بهتون رسیده رو بدید به من..در عوضش من هم میذارم زنده بمونید..

باورم نمی شد عموخسرو هستش و داره اینارو بهم میگه..واقعا باورش برام سخت بود..وقتی چشمای گرد شده از تعجبم رو دید به طرفم اومد و چونه م رو گرفت تو دستش..
سرم داد زد: شنیدی چی گفتم یا نه؟..خوب نگاه کن..اینی که جلو روت وایساده همون عموخسروییه که تا سرحده مرگ از شما سه تا متنفره..از پدرتون هم متنفر بودم..اون عوضی لایقه خاک بود وبس..همه چیز داشت..خوشبختی رو تو زندگیش داشت و خوشحال بود..دیگه بسش بود..باید میمرد و خیلی خوشحالم که این اتفاق خیلی طبیعی افتاد..ولی شما سه تا هنوز هستید..نتونستم از سر راهم برتون دارم ولی حالا می تونم..براش بهانه دارم..اون هم..ثروته زیادیه که نصیبه شما سه تا خواهره کله شق شده..اون ثروت لیاقت می خواد که شما سه تا بچه ندارید..باید واگذارش کنید به من..وگرنه زنده از اینجا بیرون نمیرید..و وقتی هم بمیرید اموالتون رو خیلی راحت تصاحب می کنم..پس خیلی خوب میشه که اینجوری به دستش بیارم..بدون اینکه خونی ریخته بشه..اینطور نیست؟..

وقیحانه به روم لبخند زد..لبخندی که پلیدی وشیطان صفتی درش بیداد می کرد..
بعد هم از اتاق رفت بیرون..هنوز از بهتِ حرف های اون نامرد بیرون نیومده بودم که دیدم اون وحشی بهم حمله کرد..
جیغ کشیدم: ولم کن..
همونطور که منو تو بغلش گرفته بود گفت: باشه..ولت می کنم ولی هر وقت که خودم خواستم عزیزم..

منو خوابوند رو زمین..با ناخنام به صورتش چنگ مینداختم..نتیجه ش یه سیلی محکم از طرف روهان بود که باعث شد گوشه ی لبم پاره بشه و خون بزنه بیرون..شوری خون رو تو دهنم حس کردم..به گریه افتاده بودم..می دونستم قصدش چیه..یه عمل و یه فکره شیطانی ..
همونطور که خودشو انداخته بود روم اروم می گفت: خیلی وقته منتظره چنین لحظه ای ام..دیگه ولت نمی کنم خوشگلم..تو رو مال خودم می کنم..اونوقت همه چیزت ماله منه..نترس..نمیذارم خسرو امواله تو رو صاحب بشه..اونا ماله خودمه..وقتی به دستت اوردم رامم میشی..اونوقته که همه چیزتو تصاحب می کنم..چه وجودت و چه تمومه داراییت..اللخصوص اون جواهرات..

انقدر حالم خراب بود که نمی فهمیدم منظورش از جواهرات چیه..فقط با چنگ و دندون سعی داشتم پاکیمو ازم نگیره..با تن و بدنه الوده به کثافتش منو هم به لجن نکشه..


چشمامو بستم..نفس عمیق کشیدم تا اشکام پس بره ولی نرفت..همشون ریختن تو صورتم..با بغض ادامه دادم : خسرو از بیرون صداش زد..دقیقا زمانی که پیش خودم می گفتم الان کارمو تموم می کنه..
ظاهرا خسرو نمی دونست که اون داره این تو چکار می کنه..سریع کمربندشو بست و تیشرتشو پوشید..یه نگاهه بد بهم انداخت و رفت بیرون..
تنه خوردمو کشیدم کنار دیوار..تو دلم خداروشکر می کردم که نتونست به هدف پلیدش برسه..ولی یقین داشتم دیر یا زود این بلا به سرم نازل میشه..کسی نبود نجاتم بده..پس امیدمو هم از دست داده بودم..

اون شب تا صبح تو فکرو خیال گذشت..حتی یه ثانیه پلک رو هم نذاشتم..به شماها فکر می کردم..به اینکه چطور نتونستم توی این مدت ذاته پلیده عموخسرو رو بشناسم..این مرد انسان نبود..یه حیوون بود تو جلده ادمیزاد..
فرداش اومد سروقتم..روهان باهاش نبود..یه برگه گذاشت جلوم گفت امضا کن..تفره رفتم..به هیچ وجه زیر بار حرفاش نرفتم..تف انداختم تو صورتش که عین سگه هار افتاد به جونم..با کمربند..مشت..لگد..دیگه جون تو تنم نمونده بود..رمقی نداشتم..دنیا جلوی چشمام تیره وتار شد و از حال رفتم..
وقتی چشم باز کردم شماها روبالای سرم دیدم..باورم نمی شد..اینکه شماها رو هم اوردن اینجا..از همون چیزی که می ترسیدم..اینکه پای شما دوتا هم وسط کشیده بشه..


دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر گریه..شونه م از زور هق هق می لرزید ..تارا و ترلان هم همپای من گریه می کردن..همو بغل کردیم..

ترلان با بغض و گریه گفت:نگران نباش تانیا..همه چیز درست میشه..ما تنها نیستیم..
تارا هم سرشو تکون داد و گفت:حق با ترلانه..به همین زودیا از اینجا خلاص میشیم..نمیذارن چیزیمون بشه..

با تعجب نگاشون کردم..از کیا حرف می زدن؟!..
ترلان که دید تعجب کردم لباشو به گوشم نزدیک کرد..با صدای ریز و زمزمه واری گفت:بلند نمیگم که صدامون رو نشنون..پسرا اینجان..
-چی؟؟!!..
سرشو برد عقب و با لبخند تکون داد..
باورم نمی شد اونا هم اینجا باشن..وقتی ازشون خواستم اتفاقاته این مدت روبرام تعریف کنند همه چیزو گفتند..از خودشون..از پسرا..تارا از خودش و راشا و اینکه بهش فرصت داده گفت..ترلان از خودش و رایان برام گفت که امروز جلوی دانشگاه همو دیدن..

اب دهانمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین..گلوم می سوخت..از دیشب فقط یه تیکه نون خورده بودم و یه مقداره کمی اب..اون هم برای اینکه بتونم زنده بمونم..
دوست داشتم از رادوین برام بگن..خیلی نگرانش بودم..

-بچه ها..حاله رادوین چطوره؟!..
ترلان جوابم رو با لبخند داد: حالش خوبه..عالیه عالی..بابا طرف ورزشکاره دست کم گرفتیش؟!..
خوشحال شدم..لبخند زدم و نگاش کردم..

همون موقع در زیرزمین باز شد و من سایه ی خسرو و روهان رو بالای پله ها دیدم..دیگه شناخته بودمشون..
تارا و ترلان با ترس خودشون رو به من چسبوندن..هر سه به دیواره نمور تکیه داده بودیم و با چشمان وحشت زده زل زده بودیم به پله ها که قامتشون درست توی درگاهه زیرزمین نمایان شد..

هر دو لبخنده زشت و کریهی بر لب داشتند..به طرفمون اومدن و جلومون ایستادند..
*******************
پسرا از ماشین پیاده شدند..راشا نگاهی به اطراف و ان خانه ی ویرانه انداخت..
- اینجا بیشتر شبیه به قبرستونه..خیلی داغونه..
رادوین به طرفه خانه حرکت کرد وگفت: ظاهرا یه خونه ی خرابه ست ..جاش هم خیلی پرته..
-اره بابا سه ساعت تو راه بودیم..حالا چکار کنیم؟!..

رایان جواب داد: اول از همه موبایلاتونو بذارید رو سایلنت که صداش در نشه سوتی بدیم..اونوقت دیگه کارمون ساخته ست..
رادوین سرش را تکان داد وخودش زودتر همراهش را خاموش کرد..راشا موبایلش را در اورد و همانطور که خاموش می کرد گفت :خب این از این..رو به رایان ادامه داد: دستوره بعدیتون چیه رئیس جان..

رایان به رادوین اشاره کرد : رئیس اینه نه من..فعلا ایده بدید که ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم..
راشا به زمین اشاره کرد: اینجا که تا دلت بخواد خاک پیدا میشه..برو هر چقدر عشقت کشید بریز تو سرت..
رادوین جدی گفت: شوخی بسه..الان که وقتش نیست..به خرابه بودنه اینجا نگاه نکنید..مطمئنم تجهیزاتشون بالاتر از این حرفاست..
هر دو با تعجب گفتند: چطور؟!..

رادوین به دوربینی که روی دیوار و زیر شاخه و برگ ها نصب شده بود اشاره کرد: اونجا رو نگاه کنید..خودتون می فهمید..
راشا: اِِِِ..راست میگه دوربینه..این یعنی ممکنه همه جای این خونه خرابه رو دوربین کار گذاشته باشن..
-فقط باید احتیاط کنیم..به هرحال شبه و می تونیم ازش استفاده کنیم..تو خوده خونه هم نوره کمتری هست ..پس میشه یه کاریش کرد..
رایان: ولی من مدله این دوربینا رو می شناسم..به هر حال خودم اینکاره ام..اینا تو شب جوری فیلم می گیرن که انگار روزه..فیلمی که ضبط میشه روشن و واضحه..
راشا زد پشتش : ایول بابا کار دررررررسته..
رایان ابروشو انداخت بالا که یعنی ما اینیم دیگه..

رادوین: همینجوری هم که نمیشه اینجا وایسیم و همو تماشا کنیم..تنها راهی که میشه رفت تو از رو دیواره که مطمئنا دوربین نشونمون میده..
راشا: اینجا پشت مشت هم نداره که بشه از اونجا رفت تو..کلا بسته ست..اگه باز هم باشه که خرابه ست و بن بسته..
رایان مرموز خندید و گفت:شماها منو دست کم گرفتید؟!..فقط صبر کنید و تماشا کنید ببینید داش رایان چه هااااااا می کنه..

با زدنه این حرف نیم خیز شد و به طرفه درختی که کنار دوربین بود حرکت کرد..راشا و رادوین با تعجب نگاهش می کردند..
رایان از درخت بالا رفت ..کمی اطراف را نگاه کرد ..همانطور که دوربین را دست کاری می کرد تا از کار بیافتد به راشا و رادوین لبخند زد..کارش که تمام شد از درخت پایین امد..

راشا زد رو شونه ش وگفت: ای کیو جان..رفتی دست کاریش کردی الان خاموش شد درسته؟..خب الان می ریزن اینجا دیگه چطوری بریم تو؟!..

رایان با لبخند سرش را تکان داد: وقتی میگم کارمو بلدم یعنی بلدم..بابا من اینکاره ام..کارم با اینجور چیزاست..
--یعنی چی؟!..
-همه ی سیماشو که قطع نکردم..یکی از سیماش رو کشیدم..الان فیلم ثابته..یعنی خاموش نشده ولی تو حالت پاوس هستش..هرکی از جلوش رد بشه نمایش داده نمیشه..خوبیه این دوربین جدیدا به همین مزیتاشه..

هر سه خندیدند..
راشا اینبار محکمتر زد رو شانه ش و گفت: بابا دمت گررررررم..اصلا تو ای کیو..مخ..پروفسور..دانشمند..
مخترع..در کل خیلییییی باحالی جونه داداش..دسته کم گرفته بودمت..میگم تو حیفی..
رادوین با خنده گفت: بسه هر چی هندونه کاشتی زیر بغلش..تا دیر نشده بریم تو..یهو دیدید به چیزی شک کردن اونوقت دخلمون اومده..

هر سه از دیوار بالا رفتند..کسی توی حیاط نبود..
راشا: خدا کنه سگ مَگ نداشته باشن..
راشا: وقتی اون 6 تا هرکول رو دارن دیگه سگ می خوان چکار؟!..
رادوین: چی؟!..
-- اون بالا که بودم یه لحظه دیدمشون..6 تا مرد هیکلی اسلحه به دست اینجاها می چرخن..
راشا اب دهانش را قورت داد: اوه اوه..یعنی من از پسه یه دونه از اونا هم بر میام؟!..
رادوین نچ چی کرد و به قد و هیکله خوش فرمه راشا نگاه کرد:یعنی حیفه این هیکل که واسه ت ساختم ..چیه جا زدی؟..
راشا که بهش برخورده بود سینه سپر کرد و گفت: هان؟..کی؟..من؟..عمراااااا..را شا و ترس؟!..خبرش بیاد ایشاالله..
رایان: کی؟!..
راشا: مرده ترسو..
رادوین: بسه فهمیدم تو کلا نترس به دنیا اومدی..حالا راه بیافت..
راشا کمی هول شد و گفت: اول بزرگتر..تا تو هستی غلط بکنم بیافتم جلو..جلو برو نامردم اگه پشته سرت نیام..
رادوین خندید و حرکت کرد..راشا و رایان هم پشت سرش بودند که..

 

 

 

با دیدن خسرو و روهان که از در یکی از اتاقک های اونطرف بیرون امدند عقب گرد کردند و پشت یکی از دیوارهایی که مثل دیگر دیوارهای خانه نیمی از ان ریخته بود مخفی شدند..
خسرو و روهان به طرف زیرزمین رفتند ..

رایان: اونا کی بودن؟!..
رادوین: یکیشون همون روهانه..ولی اون یکی اشنا نبود..
راشا با بی طاقتی گفت:خب بریم دیگه..رفتن تو زیرزمین..
رایان: چطوری بریم؟!..اگه یکی از اون نره غولا جلومون ظاهر شد چی؟..
--خب اینجا هم که نمی تونیم وایسیم..بالاخره باید یه کاری بکنیم ..

رادوین نگاهی به اطراف انداخت..فضای خانه کاملا بسته بود ..
-پشت خونه بسته ست..پس اگرهم کسی بخواد بیاد از تو یکی از همین اتاقاست..اگه حواسمون رو به دوربینا جمع کنیم شاید بشه رفت اونطرف..
رایان ازهمانجا سرک کشید..

--فعلا من 2 تاشونو دیدم..یکی اونطرفه خونه ست..یکی هم درست سمت راستمونه..
راشا کمی فکر کرد ..
-اینطور که اینا دوربیناشون و تنظیم کردن اگه چسبیده به دیوار حرکت کنیم تو زاویه ی دیدشون نیستیم..چون لنزشون مستقیم به طرفه اتاق ها و زیرزمینه..ولی..
رایان ادامه داد: ولی وقتی خواستیم بریم تو زیرزمین چه غلطی بکنیم؟!..فکر اونجاشو هم کردی؟!..

نیشش باز شد وگفت:نه دیگه فکره اونجاشو نکردم..
--هه هه..خسته نباشی واقعا..
-خب تو مخی بریز وسط ببینیم چند مرده حلاجی..
--من میگم اول به سیستم ها و تجهیزاتشون نفوذ کنیم و از کار بندازیمشون بعد بریم پیشه دخترا..
رادوین: فکر خوبیه..بریم..

راشا با چشمانه گرد شده نگاهشان کرد..
- کجاااااااا؟!!!!..خداوکیلی حسه سوپرمن بودن بهتون دست داده ها...توهم زدید بابا مگه میشه بریم تو و دوربیناشون رو دستکاری کنیم؟!..
رایان زد رو شونه ش..
--کار نشد نداره ..اگه جیگرشو نداری بمون همینجا خاک بازیتو بکن..
اخم کرد:کی جیگرشو نداره؟!..من؟!..بیشین مینیم باااااا..
رایان خندید: پس راه بیافت..
با غرور ابروشو انداخت بالا و گفت: فقط به خاطر عشقم..وگرنه منو چه به اینجور جاها..
رادوین خندید..
-- دمه عشق و عاشقیت گرم که لااقل الان داره ازت یه مرد می سازه..
-اینکه برم تو دله اون 6 تا غول تشن و عینه لاک پشت های نینجا جو زده بشم نشانه ی مرد شدنمه؟..
--دقیقا!!..
-پس تا الان مرد نبودم دیگه!..
--شک نکن!..
هر سه خندیدند..برای اینکه جلب توجه نکنند اروم صحبت می کردند..سکوت شب رو تنها صدای زوزه ی گرگ ها می شکست..

رادوین: سه تا اتاق و یه اتاقه خرابه و یه زیرزمین..هر کدوم میریم تویکی از اتاقا..اینجوری زودتر به نتیجه می رسیم..ممکنه دیر بشه..
هر سه موافقت کردند..
رادوین: قرارمون بعد از انجام کار همینجا..
--باشه..
--باشه ..بریم..
********************
رادوین از کنار دیوار به داخل اتاق سرک کشید و با احتیاط وارد شد..کسی توی اتاق نبود..نگاهی به اطراف انداخت..یک میز وصندلی..تلویزیون و کمده کوچکی که کنار دیوار قرار داشت تمام ان چیزی بود که داخل اتاق گذاشته بودند..
-اینجا که خبری نیست..

سایه ای روی دیوار نظرش را جلب کرد..یک نفر اسلحه به دست پشت سرش ایستاده بود..
بدون انکه خودش را ببازد و یا هول شود نفس عمیق کشید ..با یک حرکته سریع برگشت وبا ارنج به صورتش کوبید..مرد ناله ای کرد و روی زمین افتاد..

اسلحه ش را به طرف رادوین نشانه گرفت و شلیک کرد..صدا خفه کن روش نصب شده بود..رادوین سرش را خواباند و با زانو به شکم مرد ضربه زد..مرد از زور درد به خود می پیچید..

سرش را بلند کرد و به حساس ترین نقطه از گردنش ضربه زد که بیهوش روی زمین افتاد..او را کشید وگوشه ی اتاق پشت کمد انداخت..
اسلحه ش را برداشت و با احتیاط از اتاق بیرون امد..
*****************
رایان زیر پنجره مخفی شد..از همانجا به داخل اتاق سرک کشید..2 نفر انجا بودند..نگاهی به اطراف انداخت..تخت های سه طبقه به ردیف کنار هم چیده شده بودند..
-پس اینجا کپه ی مرگشونو می ذارن..

دوتا مرد مشغول گپ زدن بودند..رایان سنگ نسبتا درشتی از روی زمین برداشت..زد به در..توجه هر دو نفر به طرف در جلب شد..
رایان ارام نیم خیز شد و پشت دیواره ی اتاق مخفی شد..در اتاق باز شد..هر دو بیرون امدند..
--چی بود؟!..
--نمی دونم!!..

سنگ دیگری را برداشت و درست جلوی پای خودش به زمین زد..به انطرف نگاه کردند..
مرد بلند داد زد: اونجا کیه؟!..

محتاطانه اسلحه به دست به همان طرف رفتند..رایان خودش را عقب کشید..دقیقا زیر سایه ی یکی از درختان مخفی شده بود..
یکی از مردانه مسلح جلو امد که رایان با پا محکم به زیر دستش زد..اسلحه پرت شد اونطرف..رایان مرد را به طرف خود کشید و تا به خود بیاید با ضربه ای کاری بیهوشش کرد و رو زمین پرتش کرد..

-نفله..
دستی به لباسش کشید..صدای مرده دوم را شنید..
--سیروس..چی شد؟!..

رایان تو جای خود ایستاد..قصد داشت همان بلایی که به سر مرد اول اورده بود را به سر او هم بیاورد..
اسلحه ش را که دید اینبار با زانو زد زیر شکمش و اسلحه ش را گرفت..با ارنج محکم به پشت گردنش ضربه زد..ولی ان مرد که قوی تر از رایان بود مچ پایش را گرفت و کشید..
رایان به پشت روی زمین افتاد..مرد بهش حمله کرد..رایان زانویش را بالا اورد و با پا توی صورتش زد..همزمان چرخید و از روی زمین بلند شد..

اینبار مرد روی زمین افتاده بود .. صورتش را در دست گرفته بود وناله می کرد..رایان امانش نداد و با قسمته انتهایی اسلحه به گردنش ضربه زد..
بیهوش روی زمین افتاد..هر دو را زیر درخت مخفی کرد ..
*******************
راشا در حالی که قلبش بی امان در سینه ش می کوبید از لای در به داخل نگاه کرد..1مرد قوی هیکل پشت میزی نشسته بود..کمی که سرک کشید متوجه مانیتورهایی که مقابلش روی میز قرار داشت شد..
- پس همینجاست..عجب شانسی دارم منه بدبخت..یکی از درشتاش افتاده به من..

مرد از جایش بلند شد..به طرف فلاسکه چای رفت..مقداری چای داخل لیوانش ریخت و دوباره برگشت..
قسمتی از اتاق شبیه به راهرو بود..تنگ و تاریک..راشا از کنار دیوار رد شد و خودش را به همان قسمت رساند..پنجره ای که روی دیوار بود انطرفش همان راهرو قرار داشت..

پنجره باز بود..خودش را بالا کشید و پرید..مرد با شنیدن صدای پا نظرش جلب شد و برگشت..ولی راشا تو قسمت تاریکه اتاق قرار داشت..
--کسی اونجاست؟!..

اسلحه ش را برداشت و از جا بلند شد..راشا اب دهانش را با سر وصدا قورت داد..به دیواره ی اتاق تکیه داد و چشمانش را بست..نفس عمیق کشید..تا به حال تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بود..از این رو اضطراب سرا پایش را فرا گرفته بود..

صدای قدم های مرد را می شنید..درست کنار دیوار رسیده بود که راشا دستش را مشت کرد وضربه ی محکمی به صورت مرد زد..مرد که شوکه شده بود با این حال اسلحه ش را رها نکرد وبه طرفش شلیک کرد..گلوله درست از کنار صورتش گذشت..با ترس چشمانش گرد شده بود..سریع به دیوار تکیه داد..
-یا خدا نزدیک بود برای همیشه به دیار باقی بپیوندما..ننه بابامون هم که اون دنیا منتظرمونن دیگه بهونه ازاین بالاتر؟!..خدایا خودمو به خودت سپردما..منو صحیح و سالم تحویله رایان و رادوین بده..من تازه عاشق شدم نذار ناکام راهیه اون دنیا بشم..هنوز کلی ارزو تو دلم تلنبار شده..بذار بهشون برسم بعد.. اخه اینجوری عُقده ای میرم اون دنیاها..دلت میاد؟!.

همانطور که زیر لب با خودش زمزمه می کرد متوجه شد که مرد با یک قدم دیگرکه بردارد درست کنارش قرار می گیرد..
چاره ای نبود..باید مبارزه می کرد..با پا محکم به زیر دستش زد..مرد به عقب افتاد ولی اسلحه هنوز تو دستاش بود..گیج ومنگ به راشا نگاه می کرد..اسلحه ش را نشانه گرفت ولی همزمان با شلیکی که کرد راشا با پا به پهلویش ضربه زد..گلوله خلاف رفت وبه راشا اصابت نکرد..

با یک جست از روی زمین بلند شد..دستانش را مشت کرد و به حالتی تدافعی جلوی صورتش گرفت..راشا هم گارد گرفت و درست رو به روی مرد ایستاد..
مرد با پایش یک حرکته حرفه ای را اجرا کرد وهمزمان چرخید..راشا سرش را دزدید و با مشت به شکم مرد ضربه زد..مرد نالید ولی دست بردار نبود..ظاهرا از دیگر مردانی که در انجا بودند قوی تر بود..

مرد مشتش را به طرف صورت راشا برد که راشا نتوانست به موقع عمل کند و مشت به زیر چشمش خورد..از درد نالید و دستش را به روی صورتش گذاشت..
مرد هم از فرصت استفاده کرد و با پا به پهلوی او ضربه زد..راشا روی زمین افتاد..به خودش می پیچید..

مرد زیر لب ناسزا می گفت و همانطور که به پهلویش ضربه میزد فحش های رکیکی به زبان می اورد ..
در این بین حرفی زد که باعث شد راشا با عصبانیت نگاهش کند..
--بی پدر و مادر..پاشو دیگه..پاشو از خودت دفاع کن..حرومزاده ی عوضی..

راشا دندان هایش را به روی هم سایید..خون جلوی چشمانش را گرفته بود..روی پدر ومادرش حساس بود..
با فریادی خفه از جایش بلند شد و همزمان با پا به حالته چرخشی زیر پای مرد زد..مرد که انتظاره این حرکت را نداشت به پشت روی زمین افتاد..راشا وقت را از دست نداد و با زانو روی شکمش نشست..از درد فریاد زد..دستش را روی دهان مرد گذاشت و فشرد..
زیر لب غرید: خفه شو کثافت..به من میگی حرومزاده اره؟!..

مشتی محکم به صورتش زد..با ارنجش به گردن او ضربه زد..ولی هنوز هم بهوش بود و از درد به خود می پیچید..
-خیلی سگ جونی..می دونستی عوضی؟..ولی نشونت میدم..

دیگر هیچ استرس و اضطرابی نداشت..بلندش کرد..بی حال رو به روی راشا ایستاده بود..توانه مقاومت نداشت..
راشا به زیر شکمش ضربه زد..مرد که خم شد ضربه ی بعدی را به پشت گردنش وارد کرد..اینبار بیهوش روی زمین افتاد..

در حالی که نفس نفس می زد با لگد به پهلوی مرد ضربه زد و زیر لب گفت:رذل..
دستانش را کشید وجسم بی جانش را پشت میز مخفی کرد..

نگاهش به مانتورها افتاد..بدونه فوت وقت به طرف سیستم و تجهیزاتشان رفت..همه ی انها را از کار انداخت..سیستم به کل خاموش شد..
با احتیاط از اتاق بیرون رفت..قرارشان پشت همان دیوار بود..
***************
بالای زیرزمین ایستاده بودند..صدای خسرو واضح به گوش رسید..

 

 

 

 

" تانیا "

نگاهه منفورشو تو چشمای هر سه مون دوخت ..
با خشم داد زد: بهتره هر چی که میگم گوش کنید..این به نفعه هر سه ی شماست..

عین گرگه وحشی به طرفمون هجوم اوردن و زیر بازومونو گرفتن..هر سه تقلا می کردیم وجیغ می کشیدیم..
پرتمون کردن رو صندلی..جلومون یه میز بود که یه برگ کاغذ همراه خودکار گذاشت روش..از زور ترس و وحشت نفس نفس می زدم..رنگه هر سه مون پریده بود..

فریاد زد وبه برگه اشاره کرد..
--امضا کنید..د یالا..
ترلان و تارا سراشون رو به نشونه ی "نه" تکون دادن..
من هم که کمی جراتم بیشتر بود لرزون گفتم:خیلی پستی..این همه سال فکر می کردم عموی ما هستی و با اینکه مغروری ولی صلاحه برادرزاده هات رو می خوای ولی الان..
داد زد: خفه شو..من عموی هیچ کدوم ازشماها نیستم..اون پدره عوضیتون هم با من نسبته برادری نداشت..اون اضافی بود..تو خانواده ی ما پدر شماها یه فرده کاملا زیادی محسوب می شد..البته جلوی چشم من اینطور بود وگرنه همه عاشقش بودن..در کسری از ثانیه هر چی که می خواست فراهم می شد..اون پست فطرت همه چیزه منو ازم گرفت..


انگشت اشاره ش رو به طرف ما نشونه گرفت ..
--ولی دیگه تموم شد..پدرتون که مرد تو فکره این بودم یه جوری شماها رو هم از سر خودم باز کنم..روهان تو رو می خواست..اون هم می تونست کمکم کنه..بهش قوله تو رو داده بودم..که اگرهمه چیز خوب پیش بره تو رو به دست میاره..خواستم تارا عروسم بشه که اینجوری و به این بهانه بکشونمش سمت خودم و خانواده م..ولی این کارهم عملی نشد..نه سروش خواست و نه این دختره ی کله شق..ولی این بازی رو به پایانه..با هر امضای شما سه نفر من به کل داراییتون دست پیدا می کنم..

تارا با ترس و هق هق گفت:اونوقت..چه بلایی..به سرمون میاری؟!..
کمی نگامون کرد..دیوانه وار قهقهه زد وسرشو تکون داد..
--من با شماها هیچ نسبتی ندارم..برام هم مهم نیست چه بلایی به سرتون میاد..پس..
داد زدم: عوضی ما هنوز هم برادرزاده هاتیم..چطور می تونی همچین معامله ای رو باهامون بکنی؟..
بلندتر از من فریاد زد: من برادر ندارم..شماها هم با من نسبتی ندارید..براتون مرگ رو در نظر گرفتم ولی حیفه که همینجوری بمیرید..

به روهان اشاره کرد..کنارش ایستاده بود و با پوزخند تو چشمای من زل زده بود ..
--روهان کمکه زیادی بهم کرده..حقش نیست همینجوری ازت بگذره..به هر حال..باید یه جورایی ارومش کنی..
با نفرت به هر دوشون نگاه کردم..می دونستم منظورش چیه..
خدایا چقدر این مرد پست وعوضی بود ..پول چه کارایی که نمی کرد..همینطور که باعث شده بود عموی ما..عموی ناتنی ما چنین کاری رو باهامون بکنه..به راحتی بذاره یه مرد نزدیکمون بشه و..
خدایا پستی و رذالت تا به کی؟!..همیشه به خاطر پول..پول ..و باز هم پول..

به ترلان و تارا که چسبیده بودن به من نگاه کرد و با پوزخنده خاصی گفت: واسه شماها هم کم نمیذارم نگران نباشید..بالا به اندازه ی کافی ادم دارم که خوب بلدن باهاتون چکار کنن..

بلند زد زیر خنده وسرشو تکون داد..تارا سرشو رو شونه م گذاشته بود و گریه می کرد..ترلان هم می لرزید و من هم اشک می ریختم و هم با نفرت نگاش می کردم..لرزش بدنم از ترس نبود از این همه رذالت بود که داشتم به چشم می دیدم..

یه دفعه به طرفمون اومد و زیر بازوی تارا رو گرفت..کشیدش سمت خودش..تارا بلند جیغ می کشید و تقلا می کرد از بغلش بیاد بیرون..من وترلان هم جیغ و داد راه انداخته بودیم که اسلحه ش رو گذاشت رو شقیقه ی تارا..هر سه لال شدیم وبا وحشت نگاش کردیم..

داد زد: بشینید سرجاتون..وگرنه با یه تیر خلاصش می کنم..
اروم نشستیم..ترلان با هق هق گفت:چکارش داری عوضی..ولش کن..
--باشه..ولش می کنم..ولی بعد از اینکه اون برگه رو امضا کردید..د یالا تا کارشو نساختم..

چشمامو بستم..اشک صورتمو خیس کرده بود..چشمامو که باز کردم برگه رو از پشته پرده ی اشک تار می دیدم..خودکار رو برداشتم..چند قطره اشکم به روی برگه چکید..هق هقمو خفه کردم..از این ادم هرکاری ساخته بود..
با دستای لرزونم امضا کردم..خودکار رو گذاشتم رو برگه و با پشت دست اشکامو پاک کردم..جون خواهرم در خطر بود..باید برای نجاته جونش هر کاری می کردم..پول و ثروت که چیزی نبود..حتی شده باشه جونم رو هم براشون میدم..ما که کسی رو جز هم نداریم..

ترلان هم مثل من با بغض و اشک امضا کرد..
--خوبه..اگر می دونستم با این روش زودتر دست به کار می شید از اول همین کارو می کردم..
تارا رو پرت کرد طرفمون..گرفتمش تو بغلم..بلندبلند گریه می کرد..سعی داشتم ارومش کنم..
اسلحه ش رو به طرفه من و ترلان نشونه گرفت..رو به تارا داد زد: امضا کن..
تارا سرشو از تو بغلم بیرون اورد..دستش سرد و یخ زده بود..تنش می لرزید..خودکارو برداشت..
دستشو تو دستم گرفتم..نگام کرد..
-اروم باش عزیزم..اروم باش..
سرشو تکون داد..اون هم امضا کرد..

روهان برگه رو برداشت..هر دو نگاهی به برگه و امضای ما سه نفر انداختند..خسرو با رضایت لبخند زد وسرشو تکون داد..
--عالیه..
برگه رو گذاشت تو جیبش و به روهان نگاه کرد..
--من میرم بالا بچه ها رو می فرستم پیشتون..دیگه اینجا کاری ندارم..
به ما اشاره کرد وبا لبخنده مرموزی ادامه داد: خوش باشید..
روهان: قرارمون که یادت نرفته؟..اون جواهرات ماله منه..
--نه پسر..قرارمون سرجاشه..بعد با هم حرف می زنیم..
--باشه..
نگاهی به ما انداخت و از زیرزمین بیرون رفت ..

بعد از رفتن خسرو روهان موبایلشو در اورد و شماره گرفت..
--الو..بیژن چکار می کنی؟!......چرا از خونه رفتی بیرون؟مگه.......خیلی خب..رسیدی با یکی دیگه از بچه ها بیاین تو زیرزمین..........باشه........تموم شد بیاین...........من منتظرم..
گوشیش رو قطع کرد وبا لبخنده نفرت انگیزی نگامون کرد..اینبار نگاهش تنها روی من نبود..به ترلان و تارا هم بدجور نگاه می کرد..

از طرفی ذهنم بدجور درگیره جواهراتی که ازشون حرف می زد بود..باید سر در می اوردم..
بی مقدمه و جدی پرسیدم: قضیه ی جواهرات چیه؟!..
کمی نگام کرد..با پوزخند گفت:جواهراتی که گردنبنده مادرت هم جزوشونه..اون میراثه خانوادگیه شماست..پدرت خودش پیش من گذاشته بود..تا تونستم اعتمادش رو به خودم جلب کردم..انقدری که منو جای پسرخودش می دید و بهم اطمینان کامل داشت..اون جواهرات رو دسته من به عنوان امانت گذاشت..ولی مرگ بهش این فرصت رو نداد که بخواد ازم پس بگیره..با خسرو قرار گذاشتم که در قباله تصاحبه داراییه شما اون جواهرات رو بده به من..خب جزو میراثه خانوادگی اون هم می شد..قبول کرد..و حالا اون جواهرات تموم و کمال ماله منه..

با نفرت گفتم: مگه چقدر بود که بخاطرش اینکارو کردی؟..
--هه..چقدر؟!..به میلیارد فکر کن..بالای 5 میلیارد..

دهان هر سه ی ما از تعجب باز موند..یه همچین میراثه گرانبهایی رو پدرم سپرده بود دسته این لاشخور؟!..چطور بهش اعتماد کرده بود؟!..می دونستم پدرم مرده ساده و زود باوریه..ولی نه تا اینقدر که بخواد میراثمون رو امانت پیشه این نامرد بذاره..معلوم بود درسشو خوب بلده..عمو خسرو با اون همه زیاده خواهی و حرص و طمع چطور راضی شده بود جواهرات رو بهش ببخشه؟!..یه جای کار می لنگید..

صدای قدمهایی رو شنیدیم..باز ترس و وحشت وجودمون رو پر کرد..نگاهه پر از هراسمون به در زیرزمین بود..روهان نگاهش روی ما بود و پشت به در زیرزمین ایستاده بود..
داد زد: اومدید؟..بیاید که قراره کلی خوش بگذرونیم..

هر سه ی ما با چشمان گرد شده به درگاهه زیرزمین نگاه می کردیم که رادوین و رایان و راشا اونجا ایستاده بودند..
صورت راشا و رایان از زور خشم سرخ شده بود..رادوین دستاشو مشت کرده بود و دندوناشو روی هم فشار می داد..

با یک حرکت دستشو حلقه کرد دور گردن روهان و محکم فشار داد..رایان و راشا روبه روش ایستادند ..رایان با مشت محکم زد تو شکمش..روهان شوکه شده بود..خبر نداشت به جای همدستاش پسرا پشته سرش ایستادند..

رایان داد زد: کثافته اشغال..چه غلطی می خواستی بکنی؟..هان؟..
راشا با خشم مشته محکمی تو صورتش کوبید و فریاد زد: که خوش بگذرونین اره؟..خب پس صبر کن..چون قراره بیشتر از اینا بهت خوش بگذره..
رادوین حلقه ی دستشو تنگ تر کرد..ترسیدم بکشش کار دسته خودش بده..ترلان و تارا پشتم وایساده بودند..سریع رفتم سمت رادوین..
-رادوین ولش کن..کشتیش..
با خشم غرید: ساکت شو تانیا..بدتر از مرگ حقشه..
به بلوزش چنگ زدم: نکن رادوین..بدبخت می شیم..نکن..خواهش می کنم..
نگام کرد..التماس رو تو چشمام دید..فکش منقبض شده بود و شعله های اتش از چشمای ابی خوش رنگش زبانه می کشید..سرخ شده بود و ابی چشماش پررنگ تر به چشم می اومد..خدایا چقدر عصبانی بود..

رایان و راشا همینطور با مشت ولگد افتاده بودن به جونه روهان..رادوین اروم ولش کرد..نفس نفس می زد..
--بسه..ولش کنید..

روهان بی جون و نالان رو زمین افتاد..به رادوین نگاه کردم..انگار کلافه بود..دستی به صورتش کشید..چشماشو چند بار بست و باز کرد..اخر طاقت نیاورد یه عربده کشید وهمچین محکم با پا کوبوند تو پهلوی روهان که فریاد گوشخراشش تو کل زیرزمین پیچید..

رادوین داد زد: اینو زدم تا یادت بمونه که رذالت و نامردیت رو هر جا و توی هر خراب شده ای به رخه چند تا دختر نکشی..پست فطرت ..
راشا بازوشو گرفت و گفت: بریم رادوین..داره دیر میشه..2تاشون بیرونن اگه زود نجنبیم سر و کله شون پیدا میشه..
رایان هم دستشو کشید..ولی نگاهه خشمگین رادوین به روی صورته جمع شده از درده روهان بود..

هر سه رفتیم بیرون..رایان دست ترلان رو گرفته بود و راشا هم دسته تارا رو..فقط من و رادوین جدا از هم می دویدیم..
نمی دونم چی شد..حواسم به رو به رو بود که یه سنگه بزرگ از زیر پام در رفت و خوردم زمین..وای همه ی جونم که درد می کرد دیگه بدتر شدم..

زانوم درد گرفته بود ..خواستم اروم بلند شم که دستی گرم و مردونه زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد..نگاش کردم..رادوین بود..اخمه غلیظی به روی پیشونیش داشت ولی نگاهش گرم و اروم بود..

--چیزیت که نشد؟..
-نه..خوبم..
دستش و اورد جلو و دستمو محکم تو دستِ گرم و مردونه ش گرفت ..
--می تونی راه بیای؟..
-اره..بریم..
--نه..

با تعجب نگاش کردم..
--تو با بچه ها برو..من یه کاره نیمه تموم دارم که باید تمومش کنم..
با وحشت گفتم: چی؟!..رادوین بیا بریم..تو رو خدا..اینجا خطرناکه..
--نه..باید خسرو رو پیداش کنم..رفت پشت خونه..تو برو منم بعد میام..
-نه من تنهات نمیذارم..به هیچ وجه..
--لج نکن تانیا..برو..
-گفتم نمیرم..باهات میام..همه ی اینا به خاطره منه پس باید باهات باشم..

چند لحظه تو چشمام زل زد..به ناچار سرشو تکون داد..
رو به بچه ها که کمی اونطرف تر منتظر ما ایستاده بودن گفت: شماها برید ما هم بعد میایم..
تارا و ترلان تعجب کردن ولی پسرا که انگار از قبل همه چیزو می دونستن اروم سر تکون دادن..

رادوین رو بهشون گفت: منتظر ما نباشید..تا می تونید از اینجا دور بشید..کارم که تموم شد زنگ می زنم..فقط برید..

هر 4 نفر کمی به ما نگاه کردن..دلم می خواست خواهرامو بغل بگیرم و بهشون بگم مواظب خودشون باشن..ولی الان وقته این کارا نبود..
رایان و راشا دستشونو کشیدن و اونا رو همراه خودشون بردن..
حالا من و رادوین تنها توی این خراب شده مونده بدیم..
دستمو محکم تو دستش نگه داشت و کمی فشرد..نمی دونم چرا..ولی باهاش که بودم احساس امنیت می کردم..اینو الان می تونستم خیلی خوب درک کنم..
--بریم..
سرمو تکون دادم..حرکت کرد..

قرعه به نام سه نفر 14


چشمام گرد شد..عمه خانم از کجا می دونست که پسرای بزرگوار اینجان؟..روهان هم چیزی در این مورد نمی دونست..
سعی کردم صدام نلرزه و امیدوار بودم که اینطور نباشه..
-این چه حرفیه عمه خانم؟!..ما که قبلا در اینباره صحبت کرده بودیم..

سرشو تکون داد و مستقیم تو چشمام زل زد :اره..خوب یادمه که گفتید تا مدتی که اینجا هستید اونا هم اینطرفا پیداشون نمیشه..ولی امروز یه چیزای دیگه به گوشم رسید..یه مرد..با شماها توی این ویلا..که خودش رو مالک اینجا معرفی کرده..تنها مردی که می تونه مالک اینجا باشه پسر بزرگواره..پس بهتره چیزی رو از من مخفی نکنید..

مغزم هنگ کرده بود و لبام رو هم قفل شده بود..نمی دونستم باید چی جوابشو بدم..
تارا و ترلان هم ناچار به سکوت شده بودن..هیچ جوری دوست نداشتم عمه خانم از موضوع پسرا با خبر بشه..چون باخبر شدنش همانا و ما رو مجبور به ترک ویلا کردن همانا..
پس باید تا اونجایی که می تونستم تمام سعیم رو می کردم که یه وقت از این قضیه بویی نبره..

وقتی دید سکوت کردیم رو به هر سه نفرمون با جدیت تمام گفت :اونا اینجان درسته؟..توی این مدت داشتید کنار سه تا پسر مجرد زندگی می کردید؟..
رو به من ادامه داد :از تو توقع نداشتم تانیا..به کل دیدم نسبت بهت عوض شد..خوب شد مادر روهان امروز باخبرم کرد..نمی دونستم پشت سرم داره چه اتفاقاتی می افته..همه ی امیدم به تو بود که به کل ناامیدم کردی..تن برادرم تو گور لرزید..همه ش به خاطر شما سه تا دختر..
باقیه حرفشو نزد..بدجور بهم بر خورده بود..ما که کاری نکرده بودیم..مگه بچه بودیم که عمه خانم اینطور باهامون رفتار می کرد؟..
تا به الان هم سکوت کردم به خاطر این ویلا بود..ولی الان سکوت جایز نیست..
چون طرف صحبتش من بودم جواب دادم :پس روهان همه چیزو گذاشته کف دست مامی جونش و ایشون هم لطف فرمودن قلمبه خبر رو همراه با پیاز داغه اضافه تحویل شما دادن درسته؟..ولی باید بهتون بگم پسر اقای بزرگوار امروز اینجا بودن..یه سر به ویلاشون زدن و رفتن..خب به نظرم این حق رو دارن..اونها هم مالک هستند..دقیقا همون موقع که می خواست بره روهان سر رسید..تمومش همین بود..فکر نمی کردم برداشتتون نسبت به ماها این باشه و انقدر بهمون بی اعتماد باشید که سریع تحت تاثیر دوتا کلمه از این و اون قرار بگیرید و بخواید این حرفا رو به برادرزاده هاتون بچسبونید..

با اخم از جاش بلند شد..هر سه ایستادیم..عصا زنان به طرف در رفت و گفت :الان معلوم میشه کی راست میگه..

نگاهی به تارا و ترلان انداختم..وای..بدتر از این نمی شد..
ترلان به طرف عمه خانم رفت و گفت :کجا دارید میرید؟..عمه خانم..با شمام..
عمه خانم بدون اینکه ثانیه ای بایسته گفت :باید ببینم کسی تو ویلای بغلی هست یا نه..

از دربیرون رفت ..ما سه تا هم پشت سرش بودیم..با اون سنش عجب دوی ماراتونی می رفت..به گرد پاشم نمی رسیدیم..
تارا با لبخند گفت :خانم بزرگ ماشالله ..اروم تر..صبحا چی می خورید انقدر انرژی دارید؟..
عمه خانم توجهی نکرد و قدم هاشو تندتر بر داشت..
لبای تارا جمع شد..ترلان اروم گفت :خاک تو سرت مثلا خواستی جلوشو بگیری؟..این که سرعتش رفت بالا..
تارا با حرص نگاش کرد و چیزی نگفت..

عمه خانم رو به روی ویلا ایستاد..خدا خدا می کردم بالا نره ولی رفت..وای خدا بدبخت شدیم..

در زد..ولی کسی جواب نداد..دستگیره رو چرخوند..باز نشد..به طرف پنجره رفت..خداروشکر پرده ها کشیده بود..
هر سه نفس عمیق کشدیم..

-دیدید کسی نیست؟..بهتون که گفته بودم..
عمه خانم برگشت و با شَک نگاهی به اطراف انداخت..نگاهش پر از تعجب شد..مسیر نگاهش رو دنبال کردیم و رسیدیم به..واااااااای خاک دو عالم بر فرق سرم ریخته شد..

ماشین پسرا تو ویلا بود..حالا چه بهونه ای واسه اینا بیارم؟!..
با عصاش به ماشینا اشاره کرد و با لحن تیز و برّنده ای گفت :پس این دوتا لگن ماله کیه؟..
مونده بودیم چی جواب بدیم که..صدایی مردونه از پشت سر گفت :مال ماست..

قلبم ریخت..اینباردیگه چشمام داشت از کاسه می زد بیرون..
اروم برگشتم و با دیدنشون انگار روح دیدم قلبم تندتند می زد..دیگه اسماشون رو یاد گرفته بودم..رایان و راشا بودند..پس اون یکی کجاست؟!..

راشا با لبخند رو به عمه خانم گفت :سلام خانم..روزتون بخیر..این دوتا لگن مال ما دوتاست..ولی متاسفانه فروشی نیست..
عمه خانم با تعجب نگاشون می کرد..راشا ادامه داد :حالا اگر چشمتون لگنای ما رو گرفته دیگه ما کاره ای نیستیم..روی خانم باشخصیت و بزرگواری چون شما رو که نمیشه زمین گذاشت..فقط ماشین شما که ماشالله ماشاالله هزار پله از لگنای ما سر تره دیگه اخرِ عمری...م..منظورم اینه توی این سن که به دختر 18 ساله گفتید زکی چـ..

برادرش با ارنج اروم زد تو پهلوش که اونم خفه شد..لبامو جمع کردم که یه وقت لبخند نزنم..بامزه بود..ولی بیشتر از عکس العمل عمه خانم می ترسیدم..
پس چرا اینا اومدن بیرون؟!..قرار بود یه جایی مخفی بشن تا وقتی عمه خانم از ویلا رفت بیان بیرون..ولی حالا جلوی ما وایساده بودن و چرب زبونی می کردن..

عمه خانم اخماشو کشید تو هم و گفت :شما دوتا کی هستید؟..
هر دو نگاهی به ما انداختن..ملتمسانه با نگاهمون می گفتیم ما رو لو ندن..ولی نگاه اون دوتا داد می زد که قصدشون جز این چیزی نیست..
هر دو با شیطنت نگامون می کردن و روی لباشون لبخند خاصی خودنمایی می کرد..
هم حرصم گرفته بود و هم اینکه می ترسیدم چیزی بگن..

تارا مثلا خواست یه چیزی سر هم کنه من من کنان گفت :عمه خانم..ا..این اقایون..اومممممم..چ چیزن..
مثل چی توش گیر کرده بود و نمی تونست حرفی بزنه که رایان اروم و خونسرد جواب داد :ما باغبونیم خانم..هر از گاهی برای رسیدگی به درختا و گلها به ویلاهای اطراف سر می زنیم..هر ویلایی که نیاز به باغبونای حرفه ای داشته باشه ما کارشونو راه می ندازیم..
وای خدا عجب حرفی زد..دمشون گرم فکر اینجاشو نکرده بودم..امیدوار بودم عمه خانم باور کنه ولی..
پوزخند زد و گفت :به تیپ و قیافه هاتون که نمیاد باغبون باشید..پس وسایل کارتون کجاست؟..

بعد هم به باغ اشاره کرد..رایان سریع جواب داد :دیگه داشتیم می رفتیم..وسایلمون رو جمع کردیم..الان هم اومدیم که به خانمها بگیم داریم میریم..

نگاه عمه خانم همچنان مشکوک بود..راشا که دستشو پشت برده بود اورد جلو..یه شاخه گل سرخ از گلای باغچه تو دستش بود..
به طرف عمه خانم گرفت و با لبخند گفت :تقدیم به شما بانوی همیشه جوان..
عمه خانم یه نگاه به گل و یه نگاه به راشا انداخت..
فقط گفت :الرژی دارم..به چه حقی گلای باغچه رو کندی؟..فکر می کردم وظیفه ی باغبونا مراقبت و حفاظت از گلهاست نه اینکه ریشه شون رو خشک کنند..

راشا با تعجب گفت :نه بابا من کاری به ریشه هاشون ندارم..باورکنید من پایین تر از گل بهشون نمیگم..اتفاقا عاشقشونم..اینم همینجوری افتاده بود تو باغچه..
عمه خانم:که تو هم همینجوری اوردیش اینجا و خواستی همینجوری بدیش به من اره؟..حیا کن پسر..من جای مادربزرگ تو میشم..عجب دوره و زمونه ای شده..دیگه به پیرزنایی مثل من هم رحم نمی کنن..خدایا دیگه تو وجود جوونای الان شرم و حیا پیدا نمیشه..

من و دخترا خنده مون گرفته بود..بیچاره پسره دهانش باز مونده بود..خب ما می دونستیم اخلاق عمه خانم چه جوریه..ولی اونا باهاش اشنا نبودن..

راشا همونطور که از تعجب چشماش زده بود بیرون زیر لب گفت :ای بابا..میگن خوبی به کسی نیومده ها..من غلط بکنم به شما نظر داشته باشم..کی میره این همه راهو..تا بخوام بهت برسم دیگه دندون مصنوعی هم تو دهنم وای نمیسته..چه دل خوشی داره این..
عمه خانم بهش توپید:چیزی گفتی؟..
راشا من من کنان گفت :ن..نه..قسم می خورم..

وای قیافه ش فوق العاده خنده دار شده بود..زیر لب جوری که عمه خانم نشونه رو به رایان گفت :بزن بریم تا کت بسته منه بدبخت رو نبرده محضر عقدم کنه..بیچاره قیافه ش داد می زنه صد بار تا حالا از اونور دیپورت شده اینور..اونوقت هنوزم تو فکر تور کردن پسره..جونه رایان نری بدبخت شدما..

فقط من شنیدم که بهشون نزدیک بودم..برای همین دستمو گرفتم جلوی دهنم و خندیدم..بیچاره ترسیده بود..خوشم اومد عمه خانم هم بلد بود حال بگیره..
برادرش با لبخند بازوشو کشید و رو به ما گفت :خداحافظ..

بعد هم از پله ها پایین رفتن..عمه خانم با نگاه دنبالشون کرد..تا اینکه سوار ماشیناشون شدن و از ویلا زدن بیرون ..
رو به عمه خانم گفتم :خب حالا چی می گید؟..باورتون شد؟..

مکث کرد و از پله ها پایین رفت: هنوزم مشکوکم..فعلا کاری باهاتون ندارم..ولی همینجوری ولتون نمی کنم به امان خدا..اینبار اگر بفهمم مردی به این ویلا رفت و امد کرده بدون فوت وقت بر می گردید تهران..فهمیدید؟..

اجبارا سر تکون دادیم و قبول کردیم..بالاخره سوار ماشین شد و همراه راننده ش از ویلا خارج شد..

همین که رفت یه نفس راحت کشیدیم..خیلی ذوق داشتم..دستامونو زدیم به هم و با خوشحالی هورا کشیدیم..
وای خدا راحت شدم..

تارا با خوشحالی گفت :بالاخره شرش کم شد..
- اینجوری نگو..شری برامون نداشت..ولی خوب شد نفهمید..
ترلان چپ چپ نگام کرد و گفت :برو بابا چه دل خجسته ای داری تو..تابلو بود اومده موچ گیری..شانس اوردیم وگرنه می گفت همین حالا جُل و پلاستون رو جمع کنید باید با من برگردید..ای کاش سرپرستیمون با اون نبود تا لااقل انقدر بهمون امر و نهی نمی کرد..

-حالا که همه چیز تموم شد..باید جشن بگیریم..واسه ورودمون به اینجا و همینطور یه شب شاد دور هم عشق و حال کنیم..مثلا اومدیم اینجا حال و هوامون عوض بشه ولی در عوض مرتب در حال جنگ و جدال با اون سه تا درب و داغونیم..
تارا با ذوق گفت :فکر خوبیه..ولی مهمونی سه نفره حال نمیده..چند تا از بچه ها رو هم دعوت کنیم..
سرمو تکون دادم و گفتم :باشه..اونش به عهده ی خودت..ولی با این حال اگر پسرا به موقع سر نرسیده بودن الان اینجا نبودیم..
ترلان شونه ش رو انداخت بالا و گفت :بی خیال..هنر که نکردن..اگر اونا هم نمی اومدن یه چیز ی سر هم می کردیم می گفتیم..
من و تارا گفتیم :موافقم..

صدایی از پشت سر گفت :رو که رو نیست..

سریع برگشتم..خودش بود..رادوین..
با اخم اومد جلو و زل زد تو چشمام..من هم بی تفاوت نگاش می کردم..

با لحن جدی و سردی گفت :فکر نمی کردم روتون انقدر زیاد باشه..حالا که کوتاه بیا نیستید باید فکر عاقبت کارتون هم باشید..بازی شماها رو به پایانه..ولی..
با لبخند خاصی ادامه داد :بازی ما سه تا تازه شروع شده..امیدوارم اخرش برات روشن بشه برنده کیه سرکار خانم تانیا کیهانی..

یه کم دیگه تو چشمام نگاه کرد بعد هم به طرف ویلاشون رفت..
سرجام وایساده بودم و نگاهش می کردم..عجب پسر مغروری بود..

هه..منو از چی می ترسونه؟!..هیچ کاری نمی تونه بکنه..هیچ کاری..


رادوین:میله رو هم چک کن شل نباشه..
راشا:چک کردم..حتی اویزونش هم بشی عمرا از جا در بیاد..

درست فاصله ی بین دو ویلا را توری کشیده بودند..به قول رایان هم اسان تر بود و هم کم خرج تر..
رفتند داخل..رایان رو به رادوین گفت :پس کی می خوای مهمونی بگیری؟..
رادوین با کنترل تلویزیون را روشن کرد :اخر همین هفته..
راشا:پس هنوز خیلی مونده..راستی بچه ها با این دخترا چکار کنیم؟..خیلی پررو شدن..

رایان کنار پنجره ایستاد ..نگاهی به بیرون انداخت :از همون اول پررو بودن..تقصیری هم ندارن..تو ناز و نعمت بزرگ شدن..هر وقت به چیزی احتیاج داشتن براشون فراهم شده..باید هم لوس و از خود راضی بار بیان..اینم میشه نتیجه ش..

راشا انگشتشو تو هوا تکون داد و گفت :ولی باید یه جوری دمشونو قیچی کنیم..
رادوین نفس عمیق کشید و به پشتی کاناپه تکیه داد:باید جوری حالشون رو بگیریم که هم واسه شون درس عبرت بشه هم اینکه حالا حالاها از یادشون نره..
رایان نگاهش کرد :نقشه داری؟..

رادوین لباشو به نشانه ی تفکر جمع کرد :نقشه که نه..ولی به زودی بهتون میگم..
رایان به بیرون اشاره کرد و گفت :بچه ها اینجا رو..چقدر خرید کردن..

رادوین و راشا کنارش ایستادند..دخترا در حالی که چند کیسه و پاکت خرید در دست داشتند وارد ویلا شدند..
خریدهایشان انقدر زیاد بود که مجبور شدند چند سری انها را حمل کنند..

رادوین :غلط نکنم اینا هم می خوان مهمونی بگیرن..
راشا سرشو تکون داد :اره..وگرنه این همه خرید مشکوک می زنه..
****************
هر سه توی سالن نشسته بودند..
رادوین :من حاضرم چند روز از کار و زندگیم بزنم ولی یه جوری بتونم حال این سه تا بچه پولدار بی عار و درد رو بگیرم..

رایان بشکنی زد و گفت :همینه..به خدا رو دلم مونده اشکشون رو در بیارم..ولی خب هر چی فکر می کنم هیچی به هیچی..کارای اونا بچه بازی بود..ما باید جوری حالشون رو بگیریم که حساب کار دستشون بیاد..

راشا:عجب لج و لجبازی شده ها..ولی شاید بشه کاری کرد..
رادوین مشکوک نگاهش کرد:چی می خوای بگی؟..
راشا:من میگم راه واسه حالگیری زیاده..مثلا..
با لبخند شیطنت امیزی به برادرانش نگاه کرد..
****************
تارا کیسه های خرید را روی میز گذاشت و غرغرکنان گفت : وای خدا از پا افتادم..کمرم داره می شکنه..این همه خرید لازم بود اخه ؟..
تانیا به کمرش زد و گفت :جدیدا تنبل شدی ..خب مهمونی دادن این دَنگ و فَنگا رو هم داره دیگه..همیشه خدمتکارا کارای مهمونی رو انجام می دادن به ما معلوم نمی شد ولی حالا باید خودمون استین بالا بزنیم کارامونو انجام بدیم..

ترلان با خنده در حالی که بسته های پفک و چیپس را داخل کابینت می گذاشت گفت :واسه همینه بهمون فشار اورده..ولی تنهایی کار کردن هم حال میده ها..
تانیا با لبخند سرش رو تکان داد :حال و هواش به همین مجردی کار کردنه دیگه..خودت اقای خودتی و هر کار بخوای می کنی..

تارا با خستگی یه سیب از ظرف روی میز برداشت و گاز زد: دیگه مهمونی فرداشب اوکی شد؟..
تانیا به پلاستیکا اشاره کرد وگفت :پس اینا رو خریدیم باهاشون ترشی بندازیم؟..خب معلومه دختر این چه سوالیه؟..
تارا:نه اخه تو همیشه دقیقه ی نود از یه کاری منصرف میشی..اخلاق نداری که..

تانیا اخم کرد و گفت :اون موردا فرق می کرد..لازم نبود..ولی الان موضوعش جداست..این یکی رو خیلی هم واسه ش راغبم..به یه تنوع نیاز داریم..مگه به بچه ها زنگ نزدی؟..

تارا سرشو تکون داد و گفت :چرا اتفاقا..روژان و بیتا و سحر و کیانا و سها با دوست پسراشون میان..حمید و کامران رو هم گفتم بیان..حمید که خیلی باحال گیتار می زنه ..کامی هم به خاطر شادی..می دونید که میگه تا کامی نیاد منم نمیام..

تانیا روی صندلی نشست و گفت :اره اون سری که کامی نیومده بود همون وسط مهمونی رفت..دختره ی لوس..

ترلان یه بسته چیپس باز کرد و در حالی که با ولع می خورد گفت :به به ..چه شبی بشه فرداشب..کلی حال می کنیم..از الان واسه ش کلی نقشه ریختم..
تارا با ذوق گفت :می خوام حسابی بترکوووووونم..واو..عالی میشه..

تانیا لباشو کج کرد وگفت :قبل از این که بخوای مجلس رو بترکونی برو حیوونای عزیزت رو محکم قفل و زنجیرشون کن یه وقت سر از وسط مهمونی در نیارن..اونبار افتاب جونت با حضور مبارکشون مهمونا رو فراری داد..فقط تا 1 هفته داشتم ازشون معذرت خواهی می کردم..

تارا چشماشو باریک کرد و گفت :چرا قل و زنجیرشون کنم؟..طفلکیا چکار به شماها دارن؟..نترس در اتاق رو قفل کنم حله..راستی شیرِ نونو رو دادید؟..اگر نه برم بهش بدم..

ترلان یه چیپس گذاشت دهانش و گفت :اره بابا..اون کوچولوی پشمالوی بد صدات وقتی شکمش خالی باشه کل ویلا رو میذاره رو سرش ..همچین میومیو می کنه که همسایه ها هم می فهمن این گشنشه..

تارا در همون حال که از اشپزخانه خارج می شد گفت :حتی به نونو هم گیر می دید..عاشقشم..گفته باشم حضورش فرداشب تو مهمونی الزامیه ها..اینو دیگه قائمش نمی کنم..

تو درگاه ایستاد و به دخترا نگاه کرد..
تانیا و ترلان نگاهی به هم انداختند و تانیا شونه ش رو بالا انداخت ..
*******************
صدای موزیک و سر و صدا از ویلای دخترا با صدای بلندی به گوش می رسید..
پسرا رو به رو ویلا ایستاده بودند..نگاهی به هم انداختند و با شیطنت لبخند زدند..

رادوین :حاضرید؟..
راشا چشمک زد :حاضره حاضر..
رایان خندید و گفت :منم حاضرم..

رادوین به ویلا نگاه کرد :بچه ها رو اماده کردید؟..
راشا :همه چیز اوکیه..

قرعه به نام سه نفر13

ترلان نفس زنان وارد ویلا شد..خودش را جلو کشید و دستش را به میز اینه ی کنار دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه ی سینه ش گذاشت..
حس می کرد راه نفسش بند امده..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا اینکه بهتر شد..

با صدای تارا ترسید و برگشت..
تارا:ترلان اینجا چکار می کنی؟!..مگه نرفتی بخوابی؟!..
یقه ی لباس تارا رو تو مشت گرفت و با حرص گفت :اِی که هر چی می کشم از دست توووووو می کشم تارا..کُشتی منو..

تارا بهت زده نگاهش می کرد..ترلان به تندی یقه ش رو ول کرد و روی مبل نشست..سرش را در دست گرفت و فشرد..

تارا رو به رویش نشست..سکوت کرده بود..ولی نگاهش مملو از تعجب بود..
ترلان زیر لب زمزمه کرد :احمقه کثافت..واقعا که بیشعوره..مست کرده بعدش هر غلطی دلش بخواد می کنه..به خدا نشونش میدم..اگر پدرتو در نیاوردممممم ترلان کیهانی نیستم..

تارا که دیگر صبرش تمام شده بود با تعجب گفت :چی میگی ترلان؟!..با منی؟!..
ترلان بی حوصله دستشو تو هوا تکون داد و گفت :برو بابا..کی با تو بود؟..با اون چلغوزم..پسره ی الوات..

تارا: کی؟!..
ترلان:یکی از همون سه کله پوک..همه ش تقصیره تو شد..هزار بار گفتم اون پولکیه..پول پولکی..هر کوفت و زهر ماری که هست رو بکنش تو اکواریومت نصف شبی ما رو زا به راه نکنی که پاشیم بریم تو حیاط دنبالش بگردیم..اخه کدوم خری ساعت 1 نصفه شب میره تو حیاط دنبال مار بگرده؟..

تارا که از حرف های ترلان هم متعجب بود و هم عصبانی با اخم گفت :تو باز به این بدبخت گیر دادی..مگه پولکی من چکارت کرده؟..خب یادم رفت در اکواریوم رو بذارم اومد بیرون..بعدش هم زیر تخت بود فکر کردم از پنجره رفته بیرون..نیشت که نمی زد..تربیت شده ست..

ترلان با حرص لباشو روی هم فشرد..کمی نگاهش کرد وگفت :اون پنجره ی کوفتی رو می بستی تا دیگه مجبور نشیم بریم تو حیاط دنبالش بگردیم..اینجا که خونه ی خودمون نیست راحت باشیم..سه تا نره غول تو ویلای کناری تمرگیدن..

تارا:به اونا چکار داریم؟..چاردیواری اختیاری..حرفیه؟..
ترلان :نخیر..اینور چاردیواری اختیاری..اونور وضعیت فرق می کنه..هر کی هر کیه..به خدا اگر به خاطر ویلا نبود یه ثانیه هم اینجا نمی موندم..ولی حیف که نمیشه..

تارا تند گفت :نه بابا کجا بریم؟..باور کن پامونو از درِ اینجا بذاریم بیرون کلِ ویلا رو صاحب میشن دیگه دستگیره ی درش هم بهمون نمیرسه..

ترلان سرشو تکون داد وخواست جواب تارا را بدهد که تانیا با موهایی ژولیده از اتاقش بیرون امد..
چشمانش خمار بود و خمیازه می کشید..یه تاپ سفید بندی با یه شلوارک سفید چسبان به تن داشت..یکی از بندهای تاپش از روی شونه ش سرخورده بود و روی بازویش افتاده بود..

تو همون حالت خماری کنار تارا نشست..در حالی که چشماشو با کفِ دست ماساژمی داد گفت :شما دوتا خواب ندارید؟..ساعت نزدیکه 2 شد اونوقت اینجا نشستید قصه ی حسینِ کردِ شبستری واسه هم تعریف می کنید؟..برید بکَپید دیگه..

تارا با ارنج زد تو پهلوش که از زور درد خواب از سرش پرید..
با اخم و چشمانی که به خاطر خواب کمی سرخ شده بود به او نگاه کرد و توپید :چه مرگته؟..پهلوم سوراخ شد..

تارا:اخه یه بند داری حرف می زنی..خوبه تازه از خواب بیدار شدی..درضمن ما که اروم حرف می زدیم تو شنیدی؟..
تانیا:کر که نیستم..کجا اروم حرف می زدید؟..صداتون تا ویلای اونطرف هم رفت..من که همین اتاق بغلی بودم..

ترلان خندید و گفت :تانیا معلومه حسابی خماریا..پاشو برو بخواب منم رفتم..

از جا بلند شد..قبل از اینکه وارد اتاقش شود از پنجره نگاهی به بیرون انداخت..
با لبخند رو به دخترا گفت :داره بارون میاد..
تارا با تعجب گفت :تو تابستون و بارون؟!..
تانیا جواب داد :خب این اطراف اب و هواش نسبتا شرجیه..شاید واسه همینه..
****************
" رادوین "

همون اول صبحی با صدای دادِ راشا از خواب پریدم..باز این دو تا افتادن به جونه هم..کی دست بر می دارن خدا عالمه..

بالشتو برداشتم کوبوندم تو سر خودم..سرمو کردم زیر بالشت تا صداشون نیاد ولی ول کن نبودن..اخرش مجبور شدم بی خیال خواب بشم و از رختخواب دل بکنم..

عادت داشتم شبا موقع خواب بالا تنه م برهنه باشه..یعنی نه بلوز و نه رکابی..
تیشرتمو از کنار تختم برداشتم و تنم کردم..چشمام هنوز خمار بود..
با بی حالی از جام بلند شدم..به طرف پنجره رفتم تا پرده رو بکشم..با دیدن هوای بارونی و گرفته ی بیرون تعجب کردم..هنوز تابستون بود .. هوای اینجا منو یاد اب وهوای شمال مینداخت..البته مناطق این اطراف چنین اب و هوایی رو می طلبید..
واقعا روح نواز بود..جون می داد بری بیرون و با گرمکن تو باغ بدوی..
هوس کردم اینکارو بکنم..ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ای دل غافل دیرم شده..
ثانیه ای تعمل نکردم و از اتاق زدم بیرون..سر و صدای راشا و رایان از تو اشپزخونه می اومد..
تو درگاه ایستادم و نگاشون کردم..راشا رو میز نشسته بود و رایان هم به کابینت تکیه داده بود..

راشا رو به رایان گفت :با اینی که تو گفتی من یاد یه شعری در وصف مردا افتادم..خوب گوش کن بعدش هم تا می تونی ازش پند بگیر..
چند تا سرفه کرد و ادامه داد : مرد یعنی کار و کار و کار و کار
یک سره در شیفت های بی شمار
مثل یک چیزی میان منگنه
روز و شب از هر طرف تحت فشار
مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو
خلقتش اصلا به این دردا بود
ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار
تا در آرَد روزگار از وِی دَمار

رایان بلند بلند می خندید..با لبخند براش دست زدم و رفتم تو اشپزخونه..
در همون حال گفتم :به به ..داش راشا شاعر می شود..رو نمی کردی..

راشا با لبخند از رو میز پرید پایین و زد روشونه م:اولا صبح عالی متعالی جناب اقای " جی کاتلر "(قهرمان بدنسازی)..

یه تیکه ی کوچیک از نون توی سبد برداشتم و گذاشتم دهنم : هیکل من کجا شبیه ِ هیکله " جی کاتلرِ " ؟..
راشا:اینجور که تو داری پیش میری و پدرِ بَر و بازو و عضله مضله هاتو در اوردی در اینده ای نه چندان دور می زنی رو دست تموم قهرمانای بدنسازی..میگی نه صبر کن ببین..

زدم به بازوشو بلند گفتم :عشقـــــه..تو چی می فهمی؟..
اونم اَدامو در اورد و گفت :عقده داری برادره مـــــن..وگرنه نفهم خره نه من..
رایان با خنده گفت :اِِِِِ..شباهتتون که در ظاهره ولی از اون نظر مو نمی زنید..
راشا با اخم گفت :کدوم نظر؟..
رایان به سرش اشاره کرد وگفت :دوگوله..

راشا خواست به طرفش خیز برداره واسه اینکه باز بحثشون نشه رو به راشا گفتم :خب جنابه شاعر..یه شعر مصداق وجود اقایان سرودی دمت گرم..یه چیزی هم واسه دخترا بگو حال کنیم..
رایان پوزخند زد و گفت :بی خیال رادوین این یه مورد و کم میاره من می دونم..
راشا ابروشو انداخت بالا و گفت :حتما باید شعر باشه؟..
رایان :تو هر چی بخونی ما قبول داریم..
- حالا شعر هم نبود , نبود..یه چیزی در موردشون بگو که واقعا بهشون بخوره..

کمی به من و رایان نگاه کرد..یه دفعه یه بشکن تو هوا زد و گفت :خب گوش بگیرید که الان یه چیزی یادم اومد..یعنی اخرشه هاااااااااا..
با تک سرفه صداشو صاف کرد و گفت : دختر یه موجودی ست ناشناخته ..که هنوز هم دانشمندان به نتیجه ی خاصی در موردشون نرسیدن..والا همه ی عالم و ادم تو کارش موندن..
از حالتاش اینه که وقتی تعجب می کنه میگه واااااااااا..وقتی خوشحاله میگه بمیری الهییییییی..
وقتی غمگینه آه می کشه و وقتی میترسه جیییییییغ ماوراء بنفش ..همچین که بشینی زمین و با مشت بزنی تو سر خودت تا از شرِ این دنیای نکبتی با این موجودات ناشناخته خلاص بشی..
وقتی یه پسر بهش نارو می زنه و ازش بدش میاد میگه ویشششش ایکبیری..چشاشو..نگاشو..خاک تو سر هیزت کنن ..
وقتی از پسری خوشش بیاد میگه وویییییییییییی..پسرَ رووووو..چه ناناسه..وای چشماشو بگوووو سگ داره لامصب..موهاش منو کشته مدل موهای مَمَد درست کرده..ووووویییییییییییی صداشو بگوووووو می میرم براش..الهی که خودم فدات بشم جیگررررر..
والا دست ما پسرا رو از پشت 6 قفله کردن..
همه ی عناصر ذکور گیتی در عشقش واله و سرگردونن ..یکی دوتا هم نیستن..کلا دل نیست گاراژه قدیر ژانگولره..از درش بیای تو تا چشم کار می کنه جا هست بشینی..
تاریخ تولد و شماره کفش باجناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی فلان پسره خوش تیپه ناناسه پولدار رو از حفظه ..اونوقت تا بی اف جونش میگه پریشب شام چی خوردی؟ یه کم من من می کنه و اخرش میگه والا یادم نمیاد عزیزم..مگه بی تو چیزی از گلوم پایین میره؟..
از سوسک اصولا نمی ترسه فقط چندشش میشه..بازم هست اگر حوصله ش رو دارید براتون میگم..

من و رایان اشک از چشمامون راه افتاده بود بس که خندیده بودیم..این پسر دلقکی بود واسه خودش..
به کل یادم رفته بود دیرم شده و عجله دارم..وقتی یادم افتاد همونطور که می خندیدم گفتم :من باید برم..برگشتم بقیه ش رو بگو..بای..
راشا نشست رو صندلی و خیلی ریلکس مشغول خوردن صبحونه ش شد..بعد هم سرشو تکون داد و گفت :من امروز دیرتر میام خونه..کلاسم طول می کشه..
رایان رو به من گفت :صبحونه نمی خوری؟..
همونطور که از اشپزخونه می رفتم بیرون دستمو تکون دادم وگفتم :نه دیرم شده..تو باشگاه یه چیزی می خورم..فعلا..

بعد هم سریع رفتم تو اتاقم و حاضر شدم..

به طرف ماشینم رفتم ..نگاهی به در انداختم..یکی لای در وایساده بود..صدای جر و بحث می اومد..جر و بحث که نه..انگار بیشتر شبیه به دعوا بود..
در ماشین رو که باز گذاشته بودم و بستم ..به طرف در رفتم..از همونجا صداشون رو می شنیدم..یکی از دخترا تو درگاه وایساده بود..پشتش به من بود ..برای همین نتونستم تشخیص بدم کدوماشونه..

--روهان من که همه چیزو تموم کرده بودم..اصلا کی ادرس اینجا رو بهت داد؟..
--ایناش مهم نیست ..بهت گفته بودم من کنار نمی کشم..حالا هر چی دلت می خواد بگو..می خوام بدونم تو..

اومدم جلو..نگاه بی تفاوتی به جفتشون انداختم..به دخترِ نگاه کردم..همونی بود که اون روز اسمش تو قرعه در اومد..تانیا..
پسره هم قیافه ی خشنی داشت..اخماش تو هم بود و با حالت بدی به من نگاه می کرد..

سرد رو به تانیا گفتم :میشه بری کنار..می خوام اون یکی درو باز کنم..
نمی دونم چرا ولی حس کردم رنگش پریده..انگار نشنید چی گفتم..چون مات و مبهوت سرجاش وایساده بود و به من نگاه می کرد..

با اخم نگاش کردم و گفتم :خانم کیهانی با شما بودم..
به خودش اومد و من من کنان گفت :ب..بله..

بعد هم کشید کنار..درو کامل باز گذاشتم و خواستم به طرف ماشینم برم که صدای پسره رو شنیدم..
--اقا کی باشن؟..
سر جام وایسادم..برگشتم و گفتم :با منی؟..
با لحن بدی گفت : نه با عمه تم..
رو به تانیا گفت :این کیه؟..تو ویلای شماها چکار می کنه؟..
تانیا سکوت کرده بود..داد زد :د مگه من با تو نیستم؟..بهت میگم این یارو کیه؟..

به تانیا نگاه کردم..لباش می لرزید..چرا ترسیده؟..
با اخم و لحن سردی رو به پسره گفتم :چه دلیلی داره که ایشون بخوان برای شما توضیح بدن من کیم؟..اومدی جلو خونه ی من بعد هم هر چی از دهنت در میاد میگی؟..برو اقا..برو رد کارت..

یقه م رو محکم چسبید..قد من کمی از اون بلند تر بود..موچ دستاشو گرفتم..
با خشم گفت :ببین یارو..هر خری می خوای باش..نمی دونستم نامزد من انقدر هرزه ست که با پای خودش پاشده اومده اینجا و داره با تو زندگی می کنه..

با عصبانیت موچ دستاشو فشردم..از درد ابروهاش جمع شد..از حرفایی که بارم کرده بود جوش اورده بودم..صدای "تیریک" استخون موچ دستش رو شنیدم..پرتش کردم عقب..تلو تلو خورد ولی نیافتاد..

در حالی که از زور خشم سرخ شده بودم انگشتمو تکون دادم و غریدم :حرف دهنتو بفهم عوضی..اگر همین الان گورتو گم نکنی زنگ می زنم پلیس اونوقت حسابت با کرام الکاتبینه..د یاالله..مگه با تو نیستم؟..

نگاهش خشمگین بود..اینبار رو کرد به تانیا و پوزخند زد: هه..به من اَنگه هرزگی می بندی خودت که استادی تانیا خانم..به بهونه ی اب و هوا عوض کردن پا شدی اومدی تو ویلای این مرتیکه داری عشق و حال می کنی اره؟..تازه شدی عین خودم..هنوزم ولت نمی کنم..محاله ممکنه دست از سرت بردارم..لااقل الان که فهمیدم اینکاره ای..یا منو هم..
نگاه تندی بهم انداخت و ادامه داد :مثل این یارو ..

نذاشتم ادامه بده همچین با مشت زدم تو دهنش که صورتش چرخید به راست و افتاد زمین..
تانیا با صدای بلند رو به پسره گفت :بلند شو گورتو گم کن اشغال..هِی هیچی نمیگم روت کم شه بری به درک ولی انگار بدجور دور برداشتی..هرزگی لقب خودت و هفت جد و ابادته..اینجا ویلای منه..

درو کامل باز گذاشت و به داخل اشاره کرد: ببین کثافت..دوتا ویلاست..یکیش مال من و خواهرامه..اون یکی ماله این اقاست..لازم نمی دونستم که بخوام برات توضیح بدم ولی چون می دونم انقدر پست و رذلی که به راحتی همه رو مثل خودت می بینی اینا رو بهت گفتم..حالا هم پاشواز اینجا برو ..دیگه نمی خوام قیافه ی نحست رو ببینم..گمشو..

خواست بره تو خونه که پسره سریع از رو زمین بلند شد و موچ دستشو گرفت..تانیا با حرص دستشو کشید ولی پسره ولش نمی کرد..
لازم نمی دیدم دخالت کنم..تا الان هم هر چی گفتم و هر عکس العملی نشون دادم فقط به خاطر حرفای کثیفی بود که این پسر به من ربطش می داد..ولی نمی دونستم می تونم تو کار اون دختره دخالت کنم یا نه..

تانیا دستشو می کشید ولی پسره ول کن نبود..داد زد :ولت نمی کنم..هر زِری هم که زدی بسه..باید با من بیای..می خوام ببرمت پیش عمه خانمت و بهش بگم چه دسته گلی رو فرستاده اینجا..بهش بگم برادرزاده ی پاک و خوشگلت اینطرف داره چه غلطی می کنه..د یاالله..راه بیافت..

تانیا اشک از چشماش جاری شده بود..خودشو می کشید عقب..داد زد :ولم کن روهان..دست از سرم بردار..به خدا اگه یه کلمه به گوش عمه خانم برسونی روزگارتو سیاه می کنم..
--هه..پس ترسیدی اره؟..راه بیافت..

تانیا برگشت و نگام کرد..رنگ نگاهش ملتمسانه بود..دلم براش نسوخت..یاد حرفای گذشته ش می افتادم..کم اذیتمون نکردن..موضوع راشا و رایان رو می دونستم راشا اونشب که رایان مهمونی بود بهم گفت..پس کم عذابمون ندادن..حالا یه کم از طرف این پسر اذیت بشه بد نیست..

خیلی اروم و خونسرد داشتم نگاش می کردم انگار نه انگار..ولی نگاهش اشک الود بود و پر از التماس..
پسره دستشو کشید و گفت :به چی نگاه می کنی؟..اونم هیچ غلطی نمی تونه بکنه..مگه نمی بینی چقدر براش بی ارزشی که یه گوشه وایساده و نگات می کنه..ازت کام گرفت و دیگه براش با زباله های گوشه ی خیابون فرقی نمی کنی..
بعد از این حرف با سرخوشی قهقهه زد..

باز داشت دست می ذاشت رو نقطه ضعفم..عجب رویی داشت..با اون مشتی که خوابونده بودم تو صورتش از بینیش کمی خون اومده بود..ولی هنوزهم به حرفای صدمن یه غازش ادامه می داد..

تانیا همونطور که تقلا می کرد گفت :روهان من باهات هیچ جا نمیام..اصلا به تو چه ربطی داره که تو زندگی خصوصی من سرک می کشی؟..
--من نامزدتم..همه ی اینا به من مربوطه..
--خفه شو..هیچی بین ما نیست..
--هست..بهت نشون میدم که هست..
--برو به درک اشغال..ولم کن..

دست روهان رو گاز گرفت..همین که دستشو ول کرد به طرف ویلا دوید..روهان خواست به طرفش بره که جلوش ایستادم..دست به سینه با نگاهی سرد و خشن زل زدم تو چشماش..
خواست از کنارم رد بشه که دستمو گرفتم جلوش:کجــــا..
با حرص زد به سینه م و گفت :بکش کنار یابو..
محکم زدم تو تخت سینه ش که چند قدم رفت عقب :به نفعته همین الان تیز بزنی به چاک..وگرنه کار به پلیس و این حرفا نمی کشه..بلایی به سرت میارم که تا 6 ماه رغبت نکنی خودتو تو اینه نگاه کنی..

دیدم عین بُز وایساده داره نگام می کنه به طرفش خیز برداشتم..
چند قدم رفت عقب و در همون حال گفت :نشونت میدم..فکر کردی می ذارم همه چیز همینجا تموم بشه؟..
دستمو تکون دادم و به ماشینش اشاره کردم :هِری..برو هر غلطی خواستی بکن..

نگاه پر از خشمی بهم انداخت و به طرف ماشینش رفت..همونجا وایسادم تا بره رد کارش..
مرتیکه دوزاری واسه من هارت و پورت می کنه..

دستی به لباسم کشیدم و به طرف ماشینم رفتم..بدون اینکه حتی نیم نگاهی به ویلای دخترا بندازم سوار شدم و از در رفتم بیرون..

امروز به اندازه ی کافی دیرم شده بود..وقتی رسیدم سیامک پشت میز نشسته بود..کلید باشگاه رو داشت و در نبود من اینجا رو می چرخوند..بهش اطمینان کامل داشتم..یکی از دوستان خوبم بود..

سیامک:سلام..چرا دیر کردی؟..
همونطور که به طرف اتاق رختکن می رفتم گفتم :کار برام پیش اومد..الان میام..

وارد رختکن شدم و بعد از اینکه لباسمو عوض کردم زدم بیرون..
گرسنه م بود..یه بوفه ی کوچیک کنار سالن بود که اگر کسی از ورزشکارا به چیزی احتیاج داشت می تونست از اونجا تهیه کنه..

یه ابمیوه از تو یخچال برداشتم و همراه شکلاتِ تلخ خوردم..زیاد نخوردم که یه وقت سنگین نشم..با اینکه چیز زیادی نبود ولی همون شکلات هم برام مشکل ساز می شد..
کمی به کارا سر و سامون دادم بعد هم شروع کردم به نرمش کردن..

تا ساعت 2 همچنان مشغول بودم..دیگه از گرسنگی رو به موت بودم..امروز حرکاتام سنگین بود و بهم فشار اورده بود..اکثر اوقات صبحانه می خوردم..یه امروز دیرم شده بود که نتونستم از خجالتش در بیام..

باشگاه تو دو شیفت باز بود..تا ظهر با من و ظهر تا عصر با سیامک..در قبالش حقوق می گرفت .. میشه گفت هم اینجا ورزشاشو انجام می داد و هم واسه من کار می کرد..
از باشگاه که زدم بیرون دیدم نم نم داره بارون میاد..اسمون گرفته بود ..خوبه تابستونه..ولی خب..بارون که وقت و بی وقت حالیش نمیشه..چیز بدی هم نیست..

نشستم پشت ماشینم و حرکت کردم..هر چی به منطقه ای که ویلا درش قرار داشت نزدیک تر می شدم بارون هم شدتش بیشتر می شد..نه اونقدرکه بشه گفت رگبار..در حدی بود که تو چاله چوله ها رو پر کنه..
یه دفعه دیدم ماشین داره درجا می زنه..یه طرفش خوابید..یه گوشه نگه داشتم..پیاده شدم و اولین کاری که کردم به لاستیکاش نگاه کردم..
اَکه هِی..پنچر شده..به اطرافم نگاه کردم..خبری نبود..بارون نم نم می اومد و دیگه شدید نبود..

داشتم پنچری رو می گرفتم که دیدم یه ماشین با سرعت به این سمت میاد..همونطور که رو پا نشسته بودم برگشتم.. ولی برگشتنم همانا و سر و صورتم خیس از اب و گل شدن همانا..

درست کنارم یه چاله ی بزرگ پر از اب بود که راننده ی این ماشین لطف کرد همه رو پاشید به سر و صورتم..
حرصم گرفته بود..از جام بلند شدم و به صورتم دست کشیدم..اَه اَه..ببین چه به روزم اورد..
به ماشین نگاه کردم..دنده عقب گرفت..شیشه شو داد پایین..با تعجب نگاش کردم..تانیا بود..با پوزخند زل زده بود به من..
--مشکلی پیش اومده اقای بزرگوار؟..
لحنش بوی تمسخر می داد..اخمامو کشیدم تو هم و گفت :مشکل هم بود رفع شد..شما چرا درست رانندگی نمی کنی خانم کیهانی؟..
یه تای ابروهای کمونیشو داد بالا و گفت :چطور؟!..

با حرص دندونامو روی هم فشردم و از لا به لاشون گفتم :خانم با سرعت رانندگی می کنی بعد هم بی توجه به چاله چوله های تو جاده درست از کنار من رد میشی و تمومشو می پاشی به سر و روم..بعد هم خیلی ریلکس میگی چطور؟..
یه نگاه به لباسام انداخت و گفت :اهان..اینا رو میگی؟..شرمنده چاله رو ندیدم..
همینطور زل زده بودم بهش..قیافه ش داد می زد از قصد اینکارو کرده..
-خانم مشکل شما با من چیه؟..
--من؟!..من مشکلی با شما ندارم..
-اگر نداری پس این چه حرکتی بود که شما کردی؟..کم صبح از دست نامزدتون حرص خوردم که حالا شما درجه شو می بری بالا؟..در و تخته تون خوب با هم جفت و جوره..

انگارجوش اورد..با اخم گفت :به شما مربوط نیست..لطفا سرتون تو کار خودتون باشه..درضمن مودب باشید..
با پوزخند گفتم :مگه شما و خواهران گرامیتون اجازه می دید؟..ما کاری به شما نداریم ولی انگار شما نمی خوای قبول کنی ما سه تا هم تو ویلا سهم داریم..

پشت چشم نازک کرد و گفت :اگر دست ما بود وضع و اوضاعمون الان این نبود..چه بخوایم چه نخوایم کاریه که شده..ولی ما نمی ذاریم کل ویلا رو صاحب بشید..پیشنهاد می کنم 3 دونگتون رو به ما بفروشید و خودتونو خلاص کنید..معامله ی خوبیه..

به این همه پررویی باید دست مریزاد گفت..من چی میگم این چی میگه..
اینبار جدی رو کردم بهش و گفتم :انگار برای رسیدن به کل ویلا خواب های زیادی دیدید..ولی اینو به شما میگم شما هم برو به خواهرات بگو که ما نه سه دونگمون رو می فروشیم..و نه قصد داریم ویلا رو ترک کنیم..

پشتمو کردم بهش و مشغول کارم شدم..داشتم آچارای ماشین رو می ذاشتم تو جعبه ش که صداش رو شنیدم..
همراه با خشم گفت :حق نداری با من اینطور حرف بزنی..بهتره دور برت نداره..فکر کردی خیلی مردی؟..نامردتر از تو به عمرم ندیدم..با عکس العمل امروز صبحت تا تهشو خوندم که یکی هستی صد پله از روهان بدتر..ادمای پستی مثل شماها لیاقت هیچی رو ندارن..همتون یه مشت بدبختِ بی چیز هستید..فرصت طلبای تازه به دوران رسیده..

از زور خشم می لرزیدم..انگشتامو مشت کردم ..بی هوا برگشتم محکم کوبوندم رو کاپوت ماشینش و دادزدم :خفه شـــو..
جای مشتم رو کاپوت موند و کمی فرو رفت..وحشت زده نگام می کرد..با عصبانیت نگاش کردم و لبامو روی هم می فشردم..
به طرفش رفتم که پاشو روی گاز فشرد و حرکت کرد..دنبالش نرفتم..تو ویلا به حسابش میرسم..دختره ی نفهم..به من میگه نامرد؟..تازه به دوران رسیده؟..هه..پست و بدبخت؟..یه بدبختی نشونت بدم که حض کنی..تازه اون موقع می فهمی بدبخت کیه خانم تانیا کیهانی..

سریع جعبه ی ابزار رو گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم..همچین راننده گی می کردم که صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینم رو روی اسفالت خیس از بارون می شنیدم..

همین که ماشین رو تو ویلا پارک کردم سریع پیاده شدم و با قدم های بلند به طرف ویلاشون رفتم..
رایان و راشا هم تو حیاط بودن..با دیدنم به طرفم دویدن..
رایان بازومو گرفت و با تعجب گفت :چی شده رادوین؟!..چرا این شکلی شدی؟!..
راشا:با تو بودا..رادوین..چی شده؟!..
رایان بازومو کشید..وایسادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم :نشونش میدم..دختره ی نفهمِ بی شعور..به من میگه نامرد؟..وایسا تا نشونش بدم نامرد کیه..

به طرف ویلا خیز برداشتم که اینبار راشا هم بازومو گرفت..
راشا:خب بگو چی شده..گیجمون کردی..

مجبور شدم براشون خلاصه کنم..
رایان اخم کرد و گفت :عجب رویی دارن اینا..هم می خوان ویلا رو از چنگمون در بیارن هم توهین می کنن..یه بار که تو لباس من پشمِ شیشه ریخته بودن..اون دفعه هم که راشا رو اذیت کرده بودن..بازم ما مردی کردیم کاریشون نداشتیم..هر کس دیگه جای ما بود پدرشونو در می ا ورد..

راشا سرشو تکون داد و گفت :اینبار نباید کوتاه بیایم..بهتره باهاشون حرف بزنیم..اینجوری که نمیشه..
به طرف ویلا رفتم و گفتم :منم می خوام باهاشون حرف بزنم..اگر می خواین با من بیاید..
رایان :چرا که نه..
راشا هم دنبالم اومد..

محکم زدم به در.. هنوز دستم رو در بود که به شدت باز شد..هر سه اومدن بیرون درست رو به رومون ایستادن..



******************
تانیا طلبکارانه رو به انها گفت :چیه چه خبرتونه؟..مگه سر اوردید؟..درو از پاشنه کندید..
رادوین با خشم گفت :اره سر اوردیم..زیادی بهتون رو دادیم که حالا اینجوری جلومون قَد عَلَم کردید..
ترلان :اقای محترم حواست باشه چی میگی..این شماها هستید که باعث ازار و اذیت ما شدید..اون شب اگر حواسم به خودم نبود همین اقا( به رایان اشاره کرد ) معلوم نبود می خواست چکار کنه..بعد اومدین اینجا که چی بشه؟..دو قُورت و نیمِتونم باقیه؟..

رایان با اخم گفت :من حواسم به رفتارم بود..خودت هم خوب می دونی که کاری باهات نداشتم..بعدش هم نه که ساکت مونده بودی تهش ابا و اجدادمو اوردی جلوی چشمام..
ترلان تو چشمان رایان زل زد و گفت :خوب کردم..
رایان نگاهش خشمگین شد..

اینبار راشا گفت :من میگم بریم تو بشینیم درست و حسابی در مورد این موضوع حرف بزنیم..نه اینکه اینجا وایسیم هی ما چاقومیوه خوری بکشیم شماها شمشیر..
تارا توپید :چرا ما شمشیر؟..
راشا پوزخند زد و گفت :پس چی؟..خداوکیلی رویی که شماها دارید سنگ پای بیچاره نداره..کلا اونو هم از رو بردید..
تارا نیمخیز شد و گفت :ببین مواظب حرف زدنت باشا..
راشا دستشو زد به کمرش .. سینه ش رو داد جلو وگفت :مثلا نباشم چی میشه؟..
تارا چشمانش رو تنگ کرد و با نفرت نگاهش کرد..

هر 6 نفر رو به روی هم گارد گرفته بودند..تا اینکه همراه تارا زنگ خورد..نگاه پر از خشمی به تک تکشون انداخت و رفت تو..

تانیا رو به هر سه گفت :بهتره برید پی کارتون ..درضمن قرار بود دیوار بکشید پس چی شد؟..
رادوین :هنوز فرصت نکردم..ولی مطمئن باش همین امروز جورش می کنم..لااقل اونجوری از شرتون راحت می شیم..
تانیا :خیلی داری تند میریا..
رادوین :من یا شماها؟..

تانیا خواست جواب رادوین را بدهد که تارا هراسان به طرفشان امد..
رو به دخترا گفت :بچه ها بدبخت شدیم رفـت..
ترلان با تعجب گفت :چی شده؟!..
تارا لبانش را با زبان تر کرد و گفت :عمه خانم..تو راهه..داره میاد اینجا..زنگ زد گفت خونه باشیم داره میاد..

هر سه با کف دست به پیشونیشون زدند..
تانیا گفت :همه ش تقصیر اون روهانِ عوضیه..نمی دونستم انقدر خاله زنکه که سریع میره راپرتمونو به عمه خانم میده..لااقل نذاشت 1 روز بگذره..
تارا:حالا چکار کنیم؟..اگر عمه خانم پاش به اینجا برسه و این سه تا ( به پسرا اشاره کرد) لنده هور رو اینجا ببینه کارمون ساخته ست..


رایان انگشتش رو تهدید کنان تکان داد و گفت :هی خانم..بفهم چی میگی..درضمن این عمه خانمی که انقدر ازش می ترسید کی باشن؟..

تارا دهان باز کرد که ترلان زودتر گفت :به شماها ربطی نداره..

زنگ ویلا زده شد..رنگ از رخ دخترا پرید..تانیا به رادوین نگاه کرد..ترجیح داد در وضعیت کنونی با لحنی ارام با انها رفتار کند تا به وقتش..

به همین منظور اروم رو به پسرا گفت :ازتون خواهش می کنم یه جایی همین اطراف مخفی بشید تا عمه خانم شماها رو نبینه..فقط 1 ساعت جلو چشم نباشید..مطمئن باشید وقتی ببینه پسری تو ویلا نیست زود میره..
رادوین دست به سینه با اخم گفت :چرا باید اینکارو بکنیم؟..
زنگ مجددا زده شد..تانیا رو به تارا گفت :تا مشکوک نشده برو درو باز کن..زود باش..
تارا :ولی اینا چی؟!..
تانیا زیر لب گفت :تو بروووووو..من حلش می کنم..


تارا سرش رو تکان داد و رفت داخل..اینبار ترلان گفت :خواهش می کنم فقط برای 1 ساعت..باشه؟..
پسرا نگاهی به هم انداختند ..در کمال تعجب رادوین از پله ها پایین رفت و رایان و راشا هم به دنبالش..هر سه گوشه ی دیوار پشت درختان مخفی شدند..

دخترا نفس راحتی کشیدند و از پله ها پایین رفتند..
ماشین شیک و مدل بالای عمه خانم وارد باغ شد..راننده سریع پیاده شد و در عقب را باز کرد..عمه خانم به اهستگی از ماشین بیرون امد و عصایش را در دست فشرد..
هر سه دختر به طرفش رفتند..سعی کردند ارام باشند تا عمه خانم را به چیزی مشکوک نکنند..
*****************
" تانیا "


دل تو دلم نبود..با دیدن عمه خانم اونم یهویی و بی خبر هم تعجب کرده بودم و هم استرس داشتم..همه ش از این می ترسیدم که از جریان پسرا بویی ببره..مطمئن بودم همه چیز زیر سر اون روهانِ گور به گور شده ست..

چند قدم رفتم جلو تا صورتشو ببوسم که مُمانعت کرد..با تعجب نگاش کردم ..
لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و گفتم :سلام عمه خانم..خیلی خیلی خوش اومدید..بفرمایید داخل..
بدون هیچ حرفی با اخم های در هم حرکت کرد..با تعجب دیدم داره میره سمت ویلای پسرا..وای مردم و زنده شدم..

پشتش به ما بود..ترلان تو هوا دستشو تکون داد و جوری که عمه خانم نشنوه گفت :حالا چکار کنیم تانیااااا؟!..
تارا هم زد تو سر خودشو گفت :بدبخت شدیم..

عمه خانم بین راه ایستاد..تند تند گفتم :عمه خانم ویلای ما اون طرفه..بفرمایید از این طرف..
ترلان هم وقتو هدر نداد و اومد جلو..زیر بازوی عمه خانم رو گرفت و با چرب زبونی که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت :الهی قربونتون بشم که نمی دونید چقدر دل ترلان براتون تنگ شده..بیاین بریم داخل..

تارا جلو افتاد و سریع درو باز کرد..منم هی اطراف رو می پاییدم که یه وقت پسرا جلومون ظاهر نشن..کلا اوضاع قمر در عقرب بود..

با ترس و لرز وارد ویلای خودمون شدیم..وقتی رفتیم تو و درو بستیم هر سه یه نفس راحت کشیدیم..
این حرکتمون انقدر تابلو بود که وقتی عمه خانم نشست مشکوک نگاهمون کرد وگفت :چیه؟!..چی شده؟!..
تند تند گفتم :ه..هیچی..اخه می دونید..چون اومدنتون به اینجا برامون غیرمنتظره بود یه کم شوکه شدیم..
سرشو تکون داد و سرد گفت :اره..کاملا از قیافه هاتون پیداست..بنشینید..

هر سه اروم نشستیم..نگاهمون به عمه خانم بود..نگاه پر از شَکِ اون هم به ما سه نفر..
بی مقدمه گفت :شنیدم پسرای بزرگوار هم اینجان ..درسته؟..

قرعه به نام سه نفر12

قرعه به نام سه نفر12

فصل شانزدهم

" راشا "


ماشینو بردم تو ..چند دقیقه پشت فرمون نشستم و از همونجا به ویلاشون خیره شدم ..پیاده شدم و تا خود ویلا دستام توی جیبم بود و هر از گاهی با نوک کفش به زمین ضربه می زدم.. رادوین توی سالن نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا می کرد..نیم نگاهی به برنامه ش انداختم ..یه فیلم اکشن بود..خوراکه رادوین ..-سلام..--علیک..چه زود برگشتی..خوش گذشت؟..پوزخند زدم :اره جات خالی هر چی خوشی تو دنیاست ماله امشب بود .. شانسی همه ش هم قسمته من شد.. مشکوک نگام کرد..خواست از جاش بلند شه که تند گفتم :خسته م رادوین..سر به سرم نذار..نیم خیز شده بود که باز تو جاش نشست..از نگاهش تعجب رو خوندم..--باز چه مرگته؟!..دعوا کردی؟!..-به من میاد شرور باشم؟!.. بی خیال شونه ش رو انداخت بالا و گفت :از ان نترس که های و هوی دارد..از ان بترس که سر به توی دارد..-یعنی دستت درد نکنه با این ضرب المثلی که به خوردم دادی..--قابلی نداشت..دروغ میگم؟..در ظاهر ارومی ولی خدا می دونه که هر چی اتیشه از گور تو بلند میشه..هیچ نمی فهمم تو و رایان چتون شده؟!..این از تو که این حال و روزته ..اونم از رایان که هی زیر لب اواز می خونه و دور خودش می چرخه..من که می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه تون هست..به زودی می فهمم.. واسه اینکه بیشتر از این آتو دستش ندم گفتم :به همه چیز بدبینی برادره من وگرنه ما همونایی هستیم که قبلا بودیم..من میرم بکَپَم..شب خوش..نفس عمیق کشید وبه پشتی مبل تکیه داد:بالاخره معلوم میشه.. بی توجه بهش یک راست رفتم تو اتاقم و درو بستم..رادوین خیلی زرنگ بود ..خب خر که نیست می فهمه اخلاقامون 360 درجه تغییر کرده..من که هی جنب و جوش می کردم رفتم تو لاکه خودم..رایان هم که معلوم نیست داره چه غلطی می کنه.. شلوارمو در اوردم ..داشتم دنبال شلوار راحتیم می گشتم بپوشم که یهو در اتاق باز شد..تیشرتم توی دستم بود که تند گرفتم جلوم ..رایان بود..--سلام..اومدی؟..-سلام و زهرمار..سلام و کوفت کاری..سلام و مرض 48 ساعته..خبرم بیاد این چه وضع در باز کردنه؟..می ذاشتی تنبونمو بکشم پام بعد زرتی خودتو پرت کن تو اتاق..مگه طویله ست؟!.. سیخ سرجاش وایساده بود و مات و مبهوت به من نگاه می کرد..تا حالا سابقه نداشت اینطور باهاش حرف بزنم ..اومد سمتم که بلند گفتم :هی هی کجا؟!..خیر سرت چشماتو درویش کن تا بکشم بالا..-چی رو؟!..-- تنبونه لامصبمو..خندید و پشتشو به من کرد:خیلی خب بابا..زود باش باهات کار دارم..بعدش مگه لختی؟!..خب یه شلوارکی چیزی پات می کردی.. -همینم مونده تو تابستون زیر این افتاب یه شلوار دیگه زیر شلوار لیم بپوشم..پام هست ولی زیادی کوتاهه تو هم نامحرمی نمیشه ببینی..یه وقت اومدیم و بهم نظر پیدا کردی اونوقت چه خاکی تو فرق سرت می ریزی؟!.. بلند خندید وگفت :بسه باز چرت و پرت گفتنات شروع شد؟!..هنوز نکشیدی بالا؟!..-چرا برگرد.. عین چی برگشت و دوید طرفم..داشتم کمر شلوارمو درست می کردم که یهو دیدم تو بغلشم..چشمام اندازه نعلبکی مادربزرگ خدابیامرزم گرد شد..دستامو گذاشتم تخت سینه ش و هلش دادم.. -بکش کنار تنه لشتو..د بیا..خوبه ندیدی اینجوری عاشقم شدی..می دیدی می خواستی چکار کنی؟!..--راشا نوکرتـــــم..-خوب می کنی..همیشه باش..مرتیکه ی جوگیر رو ببینا..بهت میگم برو کنار عینهو چسب خودتو بند کردی به من .. پرتش کردم اونور که نشست رو تخت..از زور خنده سرخ شده بود..--راشا ..خیلی اقایی..با اخم گفتم : باز چی شده انقدر شنگولی؟!..--واااااااای راشا چه کردی تو؟!..پسر این پیشنهادت غوغا کرد..یعنی عالی..اوممممم..نوک دستاشو جمع کرد و محکم بوسید:بهتراز این نمیشه.. -مینالی یا نه؟!..د خب بگو چی شده؟!..اینایی که گفتی همه ش رو قبول دارم..حرف حسابتو بزن..--هیچی بابا امروز رسوندمش کتابخونه..-کی؟!..--ترلان رو میگم دیگه.. با یادوری نقشمون اخمامو کشیدم تو هم..پشتمو کردم بهش و رو به میزِ آینه ایستادم..سرمو با شیشه ی ادکلنم گرم کردم..-خب..مگه چی شده؟!.. تا چند لحظه چیزی نگفت..نفس عمیق کشید وگفت :هوووووم..نمی دونم راشا..ولی خیلی باحاله..هم خوشگله هم..در کل همه چی تمومه..اگه پای چِکام وسط نبود.. سرمو بلند کردم و از تو آینه به خودم نگاه کردم..-اونوقت چکار می کردی؟!..--فکر کنم بدون توجه به پول و داراییش بهش نزدیک می شدم..-چطور؟!..--چون دخترِ کاملیه..اویزون نمیشه..به موقع جدیه و به موقع شوخ..منطقی هم هست و البته گاهی زبونش تند و تیزه و بد اخلاق.. -هه..فقط با یه بار رسوندنش دم کتابخونه اینا رو فهمیدی؟!..--نه..همه ش این نیست..مگه من و اون تازه امروز با هم اشنا شدیم؟..اولین دیدارمون توی شهر بازی بود..قضیه ی بستنی رو میگم..یادته؟.. یادم بود..واضح و روشن..مگه می شد فراموش کنم؟!..کل کل هامون توی کابین..بوی عطرش..صداش.. --بعد از اون موضوع این ویلا و ارث و میراث..یادم بود..تا به الانش رو ریز به ریز..اون روز که بالای پشت بوم گیر افتادم..وقتی که قرار شد سر عمه خانمشون شیره بمالیم..توی مهمونی که من و رایان و رادوین گرفته بودیم..وقتی براش گیتار زدم و اونو محو خودم دیدم..یا حتی..اون شب که فهمیدم حالش خوبه و..خیالم راحت شد..نمی دونم چرا اون شب الکی هول کرده بودم ..و حالا..این مهمونی لعنتی.. --راشا قصه ی ما واسه امروز نیست..خیلی وقته که داریم کنار هم مثل همسایه زندگی می کنیم..حریممون جداست..ولی.. برگشتم و نگاش کردم..دستاشو گذاشته بود رو تخت و کمی خودشو به عقب کشیده بود ..-ولی چی؟!..کلافه گفت :چه می دونم..بی مقدمه ولی جدی گفتم :عاشقش شدی؟!.. نگام کرد..بلند زد زیر خنده ..--برو بابا دلت خوشه..عشق و عاشقی کجا بود؟..یه حسه همین..منظورم اینه که اگر به خاطر چِکام پام گیر نبود هیچ وقت باهاش چنین معامله ای رو نمی کردم..می دونم نامردیه ولی مجبورم..یا باید برم پشت میله های زندان..یا هانی رو برای همیشه تحمل می کردم یا.. اینکه با ترلان باشم و اون کمکم کنه.. -چرا ترلان رو به هانی ترجیح میدی؟!..--خب جوابت خیلی تابلوست..ترلان با اون همه وقار وسر سنگینی و خانمیش کجا..هانیِ لوس و از خود راضی کجا..درضمن اویزون هم هست که من اصلا خوشم نمیاد.. روبه روش روی صندلی نشستم..--قبول دارم که گاهی میشه با یه نظر بعضی اشخاص رو شناخت ولی..همیشه هم اینطور نیست..سرشو تکون داد و نگام کرد..--تو چی راشا؟..تو و تارا در چه حالین؟!.. با یادش چشمامو بستم و آه کشیدم..سرمو انداختم پایین و تکونش دادم..صدای متعجب رایان رو شنیدم :یعنی چی؟!..نکنه..سکوت کردم اون هم چیزی نگفت.. بعد از چند لحظه همونطور که اروم اروم چشمامو باز می کردم و سرمو می اوردم بالا گفتم :خریته محض بود..غلطه اضافی بود..به گوره تمومه امواتم خندیدم..رایان مثله سگ پشیمونم..نمی دونم کدوم راهه و کدوم چاه..ولی یه حسی بهم میگه اگه بخوام باهاش بازی کنم مستقیم می افتم تو چاه و اون رو هم با خودم می کِشَم ..ولی اگه از همینجا خودمو بکشم کنار نه اون اسیب می بینه و ..نه من .. نگاهم مستقیم توی چشماش بود..می خواستم بدونم تا چه حد حرفام روش تاثیر میذاره..می خواستم ببینم اون هم همین حس رو داره یا..نه..--پس چرا نمی کشی کنار؟!..-چون خر شدم..--..-..--یعنی..-اره..خندید و سرشو تکون داد :پس بهت تبریک میگم..خر شدنت مبارک..-مسخره نکن ..حال و حوصله ندارم..--منم مثل تو..بی حوصله م..البته اندازه ی تو پشیمون نیستم و به ایناش هم فکر نکردم..فقط همونایی که بهت گفتم..اگه پام گیر نبود اصلا کاری بهش نداشتم..یا اگر هم انتخابش می کردم از روی علاقه بود..فقط موندم چرا اون شب این پیشنهاد و دادی که حالا به قول خودت مثل سگ از کرده ات پشیمون بشی؟!.. کلافه تو موهام دست کشیدم و گفتم :شده گاهی بری تو یه مغازه و از یه لباس خوشت بیاد..ولی همون موقع یه لباس شیک تر نظرتو جلب کنه..بمونی که کدومو بخری و میری همون که شیک تره رو انتخاب می کنی..ولی وقتی برگشتی خونه یه حس پشیمونی میاد سراغت که چرا همونی که اول انتخاب کردی رو بر نداشتی..تا حالا شده یه همچین حسی بهت دست بده؟!.. --اره باور کن شده..چند بار..-منم اون لحظه همین کاروکردم..یه فکره آنی و یه کاره عجولانه..حالا هم به غلط کردن افتادم..رادوین که چیزی نفهمیده؟!..--نه..از کجا باید بفهمه؟..-نمی دونم..ولی تیزه..اگر بفهمه ما می خواستیم دخترا رو گول بزنیم می دونی چی میشه؟.. --نه..تو بگو چی میشه؟!..هر دو متعجب به رادوین نگاه کردیم که لای در ایستاده بود..با اخم غلیظی زل زد بهمون و اومد تو..درو محکم بست..من و رایان تو جامون ایستادیم..-ت..تو شنیدی؟!.. داد زد :همه رو..خوبه که گاهی اوقات لای در باز بمونه و کسی متوجه نشه..-رادوین..من.. کشیده ای که خوابوند توی صورتم باعث شد صورتم به راست برگرده ..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..رایان سریع گفت :رادوین این چه کاری بود؟!..پسر لااقل بذار برات توضیح بدیم.. چشمامو باز کردم که دیدم رادوین به طرف رایان خیز برداشت و یقه ش رو چسبید..داد زد :پس باید چـکار کنـم؟!..بگم دست مریزاد..بابا ایول؟!..که چی بشه؟!..نمی دونستم دوتا برادر دارم که روی هر چی نامرده سفید کردن.. هُلش داد..رایان به پشت افتاد رو تخت..از همین می ترسیدم که رادوین در موردمون چنین فکری رو بکنه..دوست نداشتم احترام برادری که بینمون بود از بین بره.. از ویلا زدم بیرون..صدای دادش رو از پشت سر شنیدم..--کدوم گوری میری؟..وایسا و مردونه از خودت دفاع کن..با تو هستم راشا.. بین راه بازومو گرفت و با یک حرکت برم گردوند..از زور عصبانیت به خودم می لرزیدم..-بذار برم.. --نه..باید به تموم سوالام جواب بدی..می خوام بدونم این نامردی از تو سر زده؟!..کسی که اندازه ی تخم چشمام بهش اعتماد داشتم؟!.. -بذار برم رادویـن..بذار بــرم..--تا من نگفتم حق نداری هیچ کجا بری.. بازومو کشید..رفتیم تو..درو محکم بست..هر سه نشستیم توی سالن ..فقط سکوت بود که فضای بینمون رو پرکرده بود..فقط سکوت..       و این رادوین بود که سکوت بینمون رو شکست..تموم مدت سرم پایین بود ..نه از شرمندگی..به خاطر اینکه دوست نداشتم تو چشماش زل بزنم و اون از تو نگام بخونه برادری که همیشه مورد اعتمادش بود اینطور در حقش خیانت کرده.. --چرا ساکت شدید؟!..همین حالا یکیتون باید برای من توضیح بده که اینجا چه خبره؟!..صداش رفته رفته اوج می گرفت..معلوم بود خیلی عصبانیه..به رایان نگاه کردم..سمت راستم نشسته بود..به پشتی مبل تکیه داده و با اخم زل زده بود به میز وسط سالن.. --هی..با هر دوتونم..پس چرا خفه خون گرفتید؟..اینبار نگاهش کردم..اروم گفتم :چی می خوای بشنوی رادوین؟!..اینکه منه خر با دادن یه پیشنهاده احمقانه خواستم یه فکره آنی رو به حقیقت تبدیل کنم؟!..برای اینکه رایان رو پشت میله های زندان نبینم و کاری براش بکنم این خریت رو کردم و اون رو هم وارد چنین بازی ناجوانمردانه ای کردم..چی می خوای بدونی رادوین؟!..چــی؟!.. اینکه وارد بازی شدم و خواستم تارا رو به خودم علاقه مند کنم ولی همه چیز غیرمنتظره بود..من نخواستم که توی اون مهمونی ببینمش ولی دیدم..نخواستم باهاش برقصم ودستشو بگیرم ولی اینکارو کردم..من ازعمد با علم به دونستن حضور تارا به اون جشن تولد نرفتم که الان بگم همه ش نقشه بود..نه رادوین..نه.. من و تارا ناخواسته وارد این راه شدیم..من می خواستم ولی اونطور که برای خودم نقشه کشیده بودم نشد..نخواستم عاشقش بشم ولی شدم..نمی خواستم از روی عشق بهش نزدیک بشم ولی شدم..به ارواحه خاک بابا و مامان هیچ وقت بهش نظر بد نداشتم و ندارم..به خدا قسم هر چی بوده از روی علاقه بوده..می دونی که من هر وقت ارواح خاکشون رو قسم بخورم یعنی دارم حقیقت رو میگم.. سکوت کوتاهی کردم و با آه عمیقی ادامه دادم :امشب خودمو کشیدم کنار...به عشقم اعتراف کردم ولی..گفتم که فراموش کنه چون حیفه بخواد حتی به من فکر کنه..تارا برای من زیاده رادوین..اون دختره و یک احساس پاک داره..از تو نگاهش..از تو تک تک حرف ها و جملاتش این رو می فهمم.. امشب نمه اشک رو توی چشماش دیدم وقتی گفت ای کاش هیچ وقت بهم اعتراف نمی کردی و ای کاش حرفاتو پیش خودت نگه می داشتی ..قلبم مثل هیزم تو اتیش گر گرفت..به خدا نمی خواستم اینطور بشه..یه فکر اشتباه بود..مثل همیشه عجولانه تصمیم گرفتم ولی خیلی زود هم پشیمون شدم.. سکوت کردم.. رایان از جا بلند شد و رفت کنار پنجره..همونطور که به بیرون نگاه می کرد نفس عمیق کشید و گفت : تو چی می دونی رادوین؟!..چه می دونی که تو این دل صاب مرده ی من چه خبره؟!..تا چند روز دیگه مهلت چکام می رسه و وقت پاس کردنشون میشه..وقتی طلبکارا بفهمن توی حسابم کوفت هم نیست یک راست می فرستنم اب خنک نوش جان کنم.. واسه چند تا چک که به خاطر یه ریسکه بزرگ گرفتارش شدم الان عین چی توش موندم..نمی دونستم باید چکار کنم..هانی اصرار داشت که باهاش بمونم..حتی شده ازدواج و.. برای خودش و من خواب های زیادی دیده بود..و می خواست از این طریق پدرش رو راضی کنه..دلم باهاش صاف نبود..راضی نبودم که با اون بمونم و یه عمر خودمو بدبخت کنم..هانی تیکه ی من نبوده و نیست.. وقتی اون شب راشا بهم گفت که الان دخترا میلیاردر شدن وبا ارثی که بهشون رسیده تو می تونی از این طریق حساب و کتاباتو تسویه کنی بدون اینکه پات به کلانتری و زندان باز بشه.. چند تا چیز باعث شد تحریک بشم و قبول کنم..باور کن مهمترینشون این دو مورد بود..اینکه از شر طلبکارا خلاص بشم و..دلیل دومم این بود که هانی پاشو از زندگیم کنار بکشه ..انقدری که وجود اون توی زندگیم ازارم می داد منو به این باور رسوند که اره..می تونم به کمک ترلان راهمو انتخاب کنم..پولدار بشم و..این وسط یه دختر همه چی تموم هم همسرم میشه..کسی که ایده الم بود.. اون روز از قصد لاستیک ماشینشو پنچر کردم..منتظر بودم بیاد بیرون..شده 1 روز ..2 روز..صبر می کردم..قصدم فقط اجرای نقشه م بود..هیچ فکری تو سر نداشتم جز همین..وقتی خواست تاکسی بگیره جلوشو گرفتم..قبول نمی کرد سوار بشه ولی بالاخره کوتاه اومد..از دستپاچگیش فهمیدم عجله داره..به خدا قسم همون دقیقه ی اول بوی عطرش از خود بیخودم کرد..نگاه خاکستریش وجودمو به اتیش کشید..صداش..حالمو دگرگون کرد.. نمی دونم چرا انقدر یهویی نسبت بهش کشش پیدا کردم..منی که تا دیروز سایه ش رو با تیر می زدم امروز کنارش نشسته بودم ورایحه ی خوشه عطرش رو با جون و دل به ریه هام می کشیدم..حرف زدن باهاش خسته م نمی کرد..بهترین موقع بود کارتمو بهش بدم..حالا به هر بهانه ای..بهش گفتم دیگه از این همه جنگ و جدال خسته شدم و می خوام از این به بعد با هم دوست باشیم..مثل 2 تا همسایه..دوستانه و.. کارت رو ازم گرفت و اونجا بود که حس کردم چیزی در من تغییر کرده..من پسری نبودم که بی جهت به دختری شماره بدم..اگر هم بود فقط شماره ی مغازه..تا به الان به دخترایی شماره ی موبایلم رو داده بودم که فقط دوست دخترم باشن..مثل هانی..ولی وقتی کارت رو به ترلان دادم از ته دل خواستم که حتما بهم زنگ بزنه و..من صداشو بشنوم..بهش احساس دارم چون واقعا تکه..دختر کاملیه..همه ی خصوصیاتی که مد نظر منه رو با هم داره..گاهی زبونش تند و تیزه ولی رفتار و اخلاقه خاصی داره..متین و با شخصیت.. همین که توی این مدت هیچ کدوم از این 3 نفر نخواستن که خودشون رو به ما بند کنن یعنی ته پاکی..نمیگم اونایی که می خوان به هر طریقی خودشون رو بهمون بچسبونن ناپاکن..نه ..هر کس یه جور اخلاقه به خصوصی داره..ولی ترلان..برای من تکه.. ساکت شد..پس بگـــــو این شازده برادره عزیزه ما هم عاشق شده و رو نمی کرده..اونوقت تو اتاق داشت منو مسخره می کرد..عجب فیلمی بود.. هر دو به رادوین نگاه کردیم..دست به سینه پا روی پا انداخته بود و با اخم غلیظی زل زده بود به ما..محکم و جدی گفت :به زودی از این ویلا میریم..تصمیم دارم اگر اصرار کردن دونگامون رو بهشون بفروشیم..بهتره هر چه زودتر این بازیه مسخره رو تموم کنید..هه..عشــــق.. رایان یه قدم اومد جلو و من هم تند از جام بلند شدم..-عمرا اگه یه قدم از این ویلا اونورتر برم.. رایان هم حرفمو تایید کرد :موافقم..اون موقع که وارد این ویلا شدیم به خاطر رو کم کنی و اینکه سه تا دختره ضعیف و ناز دردونه نخوان از ما سه تا پسر جلو بزنن که این برامون کسر بود..ولی الان اوضاعه ما زمین تا اسمون فرق کرده.. -درسته..وقتی دلم تو ویلا بغلیه..خودم کدوم گوری پاشم برم؟!..نه می تونم و نه می خوام که اینجا تنهاش بذارم.. رادوین سریع از جاش بلند شد و داد زد :همین که گفتم..دیگه این مسخره بازیا رو تمومش کنید..خیلی خب..شماها نمیاید نه؟!..مشکلی نیست..من خودم میرم.. هر دو سکوت کردیم..همون موقع تقه ای به در خورد..نگاه متعجب هر سه نفرمون به اون سمت برگشت..اینبار محکمتر به در کوبیدن.. رایان نیم نگاهی بهمون انداخت و رفت طرف در..با یه حرکت بازش کرد که دخترا مثل لشکر اماده ی جنگ.. مسلح ریختن تو ویلا..دست تارا شمشیر بود..دست ترلان اسلحه ی شکاری..(( قضیه ی شمشیر واقعیه..البته اون شمشیر تزئینی بود «فرشته»)) خداروشکر تانیا بدون سلاح بود.. هر سه کنار هم ایستادیم و دهانمون از حضور بی موقع و زلزله واره اونها باز مونده بود.. ترلان اسلحه رو به طرفمون نشونه گرفت و داد زد :چیـــه؟!..چرا ماتتون برده؟!..تا حالا دو تا دختر زود باوره خر رو از نزدکی ندیده بودید اره؟!..دیگه چه فکری در موردمون کردین؟!..بگید..راحت باشید..نقشه ی بعدیتون چیه؟!..بذارید لااقل یه کم اماده بشیم اینجوری که بده .. اومد جلو ما یه قدم رفتیم عقب..رایان تند تند گفت :ترلان به خدا داری اشتباه می کنی..من..--خفه شو عوضی..امشب اگر با همین اسلحه ی شکاری ابکشت نکنم ترلان نیستم.. اینبار تارا داد زد و مستقیم به من خیره شد:چیه اقــــا راشا؟!..رو دست خوردی اره؟!..فکر نمی کردی دستت رو بشه؟!..خیلی دوست دارم بدونم نقشه ی بعدیت واسه ی تور کردن من چیه؟!..لابد الان میگی تو که خر شدی و خام..دیگه نیازی به ترور کردنت نیست.. اره؟!..ارررره؟!..د جواب بده تا با همین شمشیر از وسط نصفت نکردم..می دونی چیه؟!..بابابزرگم با این شمشیر سر 2 تا از ادمای خیانتکارشو بریده..کسایی که می خواستن از پشت بهش خنجر بزنن ولی بابابزرگم تیزتر از این حرفا بود و امونشون نداد.. منم بهت رحم نمی کنم..فکر کردی اومدی جلو دو تا حرف عاشقونه پروندی و همه چیز تموم شد؟!..نه اقا پسر..از اول هم گفتم کوچه رو اشتباه اومدی..این کوچه تهش بن بسته..هیچ خونه ای هم توش نیست..ولی چرا..یه در داره که روش نوشته قبرستون..پس ادرس رو همچین پُر اشتباه هم نیومدی.. اومد کنار ترلان ایستاد..اوضاعی بود قمر در عقرب..چشمام از بس گشاد شده بود دیگه نمی تونستم جمعش کنم..-ت..تارا باور کن داری اشتباه می کنی..-- لال شـــو..-نمیشم..باید گوش کنی..تو که همه چیزو شنیدی لعنتی پس اینو هم شنیدی که دوستت دارم..به خدا عاشقتم.. با تمسخر پوزخند زد :عــــاشقمی؟!..نه بابــــــــا..اره مزخرفاتت رو شنیدم..ولی می دونی تا چقدرش در من تاثیر داشت و باور کردم؟!..همین قدر که منو با عروسک خیمه شب بازی اشتباه گرفتی..من به هر سازه تو نمی رقصم جناب..نه احساسی بهت داشتم ودارم و نه می خوام یه همچین غلطی رو تجربه کنم..عارم میاد حتی نگات کنم چه برسه که بخوام..اصلا اسم مرد روت بذارم..         مستقیم با نوک شمشیر به من اشاره کرد و ادامه داد:راشا..معنی اسمت میشه " راه عبور" اره؟!..دقیقا بهت می خوره ولی میدونی تو کدوم راهی؟!..راهی که مستقیم می خوره به در جهنم..کسی که هیچ بویی از مردونگی نبرده و فقط جسم یه مرد رو یدک می کشه..جات همونجاست.. خواستم جوابش رو بدم که ترلان گفت: همینم هست..رایان..معنی اسم این عوضی هم میشه " راهنما "..و لایق شخصیت منفورش هم هست..چون واقعا یه راهنماست..یه راهنما برای به دام انداختن دخترای پولدار و مجرد..و صد البته تنها..ولی اینجا رو بد اومدی ..چون من ..شاید یه دخترِ تنها و پولدار باشم ولی.. احمق نیستم.. رایان زیر لب اروم گفت :می دونم..قبول دارم ما اولش با نامردی اومدیم جلو.. ولی شماها اگر حرفامون رو شنیدید باید بدونید که من مجبور شدم..راشا به خاطر من اون پیشنهادو داد و چون از قبل دلش کمی گیر تارا بود خودش هم اومد وسطه گود..من مطمئنم ..چون برادرمو خیلی خوب می شناسم.. این جدال بین ما 4 نفر بود و تانیا و رادوین ساکت گوشه ای ایستاده بودن.. -اصلا شماها از کجا حرفای ما رو شنیدید؟!..نکنه میکروفنی چیزی اینجا نصب کردید؟!..تارا پرخاش کرد :نخــــیر..همه مثل شماها پست نیستند..وقتی اومدید تو حیاط و سرو صدا راه انداختید فهمیدیدم..کنجکاو شدیم اومدیم اینور که صداتون رو از داخل پنجره شنیدیم..دیگه واضح تر از این؟!..فقط خداروشکر می کنم که این کنجکاوی ما رو کشید اینطرف و تونستیم پی به ذاته پلیدتون ببریم..درضمن..نیازی نیست بار و بندیلتون رو ببندید برید رد کارتون..این ماییم که از این ویلای کوفتی میریم ..ولی وقتی که باهاتون تسویه حساب کردیم.. اینبار رادوین مداخله کرد و اروم گفت :من از طرف این دوتا نفهمه بی شعور از شماها معذرت می خوام..من خودم هم خبر نداشتم..این سر و صداهای امشب هم به خاطرهمین بود.. ولی اگر من تموم حرفاشون رو شنیدم..شماها هم شنیدید..مطمئنم که هر دوشون از کرده ی خودشون تا حد زیادی پشیمونن..بهشون هیچ حقی نمیدم ..ولی این رو بهتون قول میدم..حتی حاضرم قسم بخورم که برادرای من هیچی توی دلشون نیست..هر کاری که انجام بدن آنیه..همه ی رفتارهاشون عجولانه ست.. رایان مجبور شد وگرنه می افتاد پشت میله های زندان..راشا همراهش بود چون همیشه تو همه ی کارهاش عجوله و من بارها بهش تذکر دادم که این راهش نیست..اگر اینا دوتا ادم دغلباز و مکار بودن انقدر زود وا نمی دادن..جوری که تهش به جای اینکه شماها رو خامه خودشون کنند این خود اونها بودند که به دام عشق شماها گرفتار شدند..یعنی جای اینکه شمارو گرفتار کنند خودشون دلشون گیر کرد..اگر اینکاره بودن که وضع و اوضاعشون این نبود.. رو به تارا که شمشیرشو اورده بود پایین و نگاهش به رادوین بود کرد و گفت :خود شما..مگه امشب راشا بعد از اعتراف به عشقش از شما نخواسته بود که همه چیز رو فراموش کنید؟!..گفته بود حیفید و اون لیاقتتون رو نداره.. رو به ترلان ادامه داد :به شما هم حق میدم عصبانی باشید..ولی این که با اسلحه و شمشیر بخواید این دوتارو مجازات کنید اصلا درست نیست..اینها اگر واقعا عاشق باشن بهترین مجازات براشون اینه که.. نگاهمون کرد و ادامه داد :عشقشون رو برای همیشه فراموش کنند..این عشق ممنوعه رو زیر خروار ها باور و فکر اشتباه مدفون کنند و دیگه حتی بهش فکر هم نکنند..به نظر من این بهترین مجازاته..واگر مطمئنید که شماها احساسی بهشون ندارید..بهتره همینکارو بکنید..همین.. منو رایان تند نگاش کردیم و گفتم :این دیگه چه نظریه؟!..اخه ..--تو خفه شو که هر چی اتیشه از گوره تو بلند میشه..رایان به جای من جواب داد :رادوین ما که گفتیم پشیمونیم..دیگه چرا.. ترلان داد زد :چرا چی؟!..مرتیکه چی واسه خودت می بری و می دوزی؟!..عشقه چی؟!..کشکه چی؟!..انگار زیاد به خودتون اعتماد به نفس دارید..ولی بهتره بدونید تموش رو لولو بخوره لذت بخش تره..چون به هیچ دردی نخوره.. به تارا نگاه کردم..هیچی نمی گفت..فقط نگام می کرد..اروم گفتم :نظر تو هم همینه؟!..چشماشو باریک کرد و با انزجار گفت :هم این و هم اینکه..ازت متنفــــرم..تا سر حد مرگ..به حرفای شادی ایمان دارم که هیچ پسری قابل اعتماد نیست..هر چی گرگ و نامرده ریخته دورمون..تخمه ادم مورد اعتماد و با وفا رو ملخ خورد..این رو امشب به وضوح هم دیدم ..هم شنیدم..نمی بخشمت ولی فراموشت می کنم ..همیشه به همین سادگی از ادمای بی ارزش می گذرم.. نم اشک رو تو چشماش دیدم..قلبم لرزید..بغض بدی به گلوم چنگ می زد..به طرف در دوید و به سرعت بیرون زد ..خواستم دنبالش برم که با فریاد بلند رادوین ایستادم..-بمون سرجات راشا.. ترلان هم عقب عقب رفت و در همون حال رو به رایان گفت :پست تر و منفور تر از تو ادمی ندیدم..ازت بیزارم رایان بزرگوار..بیــــزارم.. روشو برگردوند و از ویلا بیرون زد ..رایان تا تو درگاه دنبالش رفت ولی خارج نشد..از همونجا به ترلان نگاه کرد..صداش زد..ولی بی فایده بود..         تانیا با پوزخند به تک تکمون نگاه کرد و گفت :محبت به نامرد .. کردند بسی محبت نشاید به هر نا کسیتهی دستی و بی کسی درد نیست که دردی چو دیدار نامرد نیست رو به رادوین گفت :فکر کنم معنی اسم تو میشه " جوانمرد "..درسته؟!..این رو یه جایی خونده بودم که الان یادمه..نمی دونم تو تا چه حد مثل معنای اسمت هستی..ولی..مردی و جوونمردی رو به برادرات نیاموختی اقای بزرگوار..هر سه ی شما راهتون رو اشتباه رفتید.. با همون پوزخند پشتشو به ما کرد و بعد از مکث کوتاهی از ویلا بیرون زد..رو به رادوین داد زدم :همینو می خواستی؟!..چرا اون حرفا رو زدی؟!..--باید می زدم..می فهمی؟!..تموم ش کن راشا..-چطوری؟!..من تارا رو دوست دارم..اینو می فهمی؟!..--از کجا معلوم؟!..فکر می کنی اون دیگه باور می کنه؟!..ساکت شدم..حقیقت همین بود..تارا حرفای من رو قبول نداره..تا دنیا دنیاست بگم دوستش دارم باز..نه..نباید اینطور بشه..نباید.. بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم .. در و محکم به هم کوبیدم و از داخل قفلش کردم..کلافه دور خودم چرخیدم..دوست داشتم بزنم هر که چی توی اتاق هست رو بشکنم..شاید اینجوری حرصمو خالی می کردم.. زدم..شکستم..خورد کردم..صدای شکسته شدنشون رو شنیدم..دیوونه شده بودم..به خاطر حرفاش..نگاه نمناکش..(عارم میاد حتی نگات کنم چه برسه که بخوام..اصلا اسم مرد روت بذارم..راشا..معنی اسمت میشه " راه عبور" اره؟!..دقیقا بهت می خوره ولی میدونی تو کدوم راهی؟!..راهی که مستقیم می خوره به در جهنم..کسی که هیچ بویی از مردونگی نبرده و فقط جسم یه مرد رو یدک می کشه..جات همونجاست..ازت متنفــــرم..تا سر حد مرگ..به حرفای شادی ایمان دارم که هیچ پسری قابل اعتماد نیست..هر چی گرگ و نامرده ریخته دورمون..تخمه ادم مورد اعتماد و با وفا رو ملخ خورد..این رو امشب به وضوح هم دیدم ..هم شنیدم..نمی بخشمت ولی فراموشت می کنم ..همیشه به همین سادگی از ادمای بی ارزش می گذرم..).. خدایا من یه نامردم..تارا من رو به چشم به نامرده عوضی می بینه..چرا اینجوری شد؟!..ای کاش عاشقش نبودم..ای کاش این حس لعنتی توی قبلم ریشه نمی کرد..از موچ تا کف دستم شکاف نسبتا عمیقی ایجاد شده بود و خون قطره قطره از نوک انگشتم به روی شیشه خورده ها می چکید..به کف دستم نگاه کردم..یه تیکه شیشه ی بزرگ فرو رفته بود.. ای کاش توی قلبم فرو می رفت..که تموم بشم..که به پایان برسم..که نباشم تا ببینم تارا داره اذیت میشه..به خاطره منه ابله..اون اشک می ریزه..دل کوچیکش درد داره.. مطمئنم..شک نداشتم که تا قبل از اینها اون هم نسبت به من یه علاقه ای داشت..این رو توی چشماش و برقی که تو نگاهش نهفته بود خوندم..ولی امشب اون برق خواستنی جاش رو به نفرتی عظیم داد..اینا رو دیدم و شکستم..از خورد شدن تارا وجودم ویران شد..پس همون بهتر که بمیرم و نباشم..بمیرم ونبینم..بمیرم و..خلاص شم.. رادوین و رایان محکم خودشون رو به در می کوبیدن تا بتونن بشکننش.. ولی مگه این در شکسته می شد؟!..نه..اگر قرار بود بشکنه تا الان افتاده بود کف اتاق..ولی باید بمونه..باید سرجاش محکم بایسته..تا راشا پایان زندگیشو تجربه کنه.. خون به تندی از داخل شکاف دستم خارج می شد و اطرافم رو پر کرده بود..سرم سنگین شد..زانو زدم..نمی خواستم خودمو بکشم..اصلا ماله این حرفا نبودم..ولی حالا که ناخواسته دستم به این روز افتاده چرا که نه؟!..حالا که تارا ازم نفرت داره چرا باشم؟!..بهتره که برم..به قول خودش..معنای اسمم "راه عبور"ه..و این راه به جهنم ختم میشه..پس میرم..مقصدم..یک راست جهنم.. این ترانه رو زیر لب خوندم..اروم و..زیرلب..

آی خدا دلگیرم ازت.........آی زندگی سیرم ازتآی زندگی می میرمو............عمرمو می گیرم ازتاین غصه های لعنتی..............از خنده دورم می کنناین نفس های بی هدف............زنده به گورم می کننچه لحظه های خوبیه...............ثانیه های آخرهفرشته ی مردن من..............منو از اینجا می برهچه اعتراف تلخیه..............بی تو رسیدن ته خطوقت خلاصی از هوس.............آی دنیا بیزارم ازتشریک ضجه های من...............بگو که گوشت با منهببین که زخم های تنم................شاهد حرفای منه (ترانه ی نفس های بی هدف-محسن یگانه)..

 

چشمام تار شد..بستمش..صدای شکستن در هم باعث نشد چشمامو باز کنم..حتی سیلی هایی که رادوین به صورتم می زد..چشمام بسته بود..نمی خواستم بازش کنم..نباید می دیدم..نباید می شنیدم..تموم تنم بی حس شد..یخ کردم.. داره روح از تنم جدا میشه..دارم بی حسی مطلق رو حس می کنم..برای همیشه..تا ابدیت..بدنم می لرزید..باید جون می دادم..باید می مردم..این عذابی بود که بی شک تحمل می کردم..نباید باشم..وقتی که یه نامردم چرا زنده بمونم؟!..کارم خودکشی نیست..چون از عمد نبود..ولی حالا که اتفاق افتاده..می خوام که..بمیرم.. دیگه نمی تونم..تموم جونی که تو تن داشتم خلاصه می شد تو فشردن موچ دست رادوین با دست سالمم.. جون دادن خیلی سخت بود..پرپر شدن دردناک بود..ولی..به همه ی مصیبتاش می ارزید..داشتم جون می دادم..حالا که یخ کردم..حالا که بدنم سرد و بی حسه..فقط همون فشار بود و..تاریکی مطلق.. فصل هفدهم تانیا مشغول اماده کردن صبحانه بود..هر چی دخترا رو صدا می زد هیچ کدام جوابی نمی دادند..هر دو توی اتاق هایشان بودند..تانیا به طرف اتاق ترلان رفت و تقه ای به در زد.. تانیا:ترلان..خواب به خواب که نرفتی..بیدار شو دیگه..چند لحظه طول کشید..در باز شد و ترلان با صورتی خواب الود .. چشمانی پف کرده و سرخ تو درگاه ایستاد.. ترلان: اَََََه..چی میگی تانی؟!..تانیا با اخم نگاهش کرد:یعنی چی که چی میگی؟!..معلوم هست شما دوتا چتونه؟!..ساعت از 10 گذشته..بیاید صبحونه حاضره.. ترلان خمیازه ای کشید و به طرف دستشویی رفت: خب تو صبحونه ت رو می خوردی..چرا صبر کردی ما بیدار شیم؟!..تانیا:می دونی که از تنهایی صبحونه خوردن متنفرم..زود بیا تا چایی یخ نکرده..ترلان دستش را در هوا تکان داد و وارد دستشویی شد.. به طرف اتاق تارا رفت و اینبار بلندتر به در ضربه زد..تانیا: تارا..تارا بیدار شو..دختر لنگه ظهره اونوقت تو هنوز خوابی؟!.. صدایی نشنید..خوابه تارا هیچ وقت سنگین نبود..با این سر و صداها تا الان باید بیدار می شد..دستگیره را گرفت و کشید..در باز شد.. تارا روی تختش خوابیده بود و پتو را تا روی سرش بالا کشیده بود..تانیا به طرفش رفت: پاشو دختر چقدر می خوابی؟!..سابقه نداشته.. پتو را از روی سرش برداشت..تارا سرش را توی بالشت فرو کرد..با صدایی خش دار و گرفته گفت:نکن تانی..برو بیرون ..تانیا:کجا برم؟!..پاشو صبحونه حاضره..تارا:نمی خورم..تانیا: چرا؟!..کلافه سرش را بیشتر فرو کرد:اشتها ندارم..حالا برو بذار خبرم یه دقیقه تنها باشم.. با تعجب نگاهش کرد..شانه ش را گرفت و با یک حرکت او را به سمت خود کشید..حالا می توانست صورت تارا را ببیند..چشمان پف کرده و سرخ..صورت خیس از اشک..رنگ پریده با نگاهی خسته و گرفته.. تانیا بهت زده زمزمه کرد:با خودت چکار کردی دختر؟!..این چه وضعیه؟!..تارا روی تخت نشست و موهایش را چنگ زد ..با گریه گفت :مگه چی شده؟!..هان؟!..من حالم خیلی هم خوبه..من خوبم تانیا..خوبــــم.. هق هق می کرد...سرش را پایین گرفته بود .. انگشتان ظریفش را لابه لای موهایش فرو برده بود و به موهایش چنگ می زد..زانوانش را در اغوش گرفته بود و بی قرار خودش را تکان می داد.. تانیا بغلش کرد و روی موهایش را بوسید..تا به حال تارا را اینطور ندیده بود..خیلی راحت حدس زد که منشاء این کلافگی ها از کجاست..زمزمه کرد :دوستش داری اره؟!.. تارا وحشت زده سرش را بلند کرد..خودش را از اغوش تانیا جدا کرد وتند تند سرش را به نشانه ی منفی تکان داد:نه..نه نه..اصلا..اون عوضی منو گول زد ولی من خامش نشدم..نه.. همچنان اشک می ریخت و زیر لب جملاتی را تکرار می کرد..تانیا: تارا چرا خودتو اذیت می کنی؟..نگرانتم خواهری..اخه تو که اینجوری نبودی؟..داد زد :من خوبم تانیا..فقط دست از سرم بردار.. تانیا از روی تخت بلند شد و ایستاد:خیلی خب..اروم باش..اگه صبحونه نمی خوری پس پاشو حاضر شو باید کم کم راه بیافتیم..با چشمانی خیس نگاهش کرد:کجا؟!..تانیا: خونه ی عمه خانم..امروز مراسم چهلمه..همینجوری هم دیر شده و کلی ابروریزی به بار اومده..پاشو تنبلی نکن..تارا :ولی من نمیام..حوصله ندارم.. تانیا چند لحظه نگاهش کرد: می خوای اینجا تنها باشی؟!..تارا مستقیم در چشمانش زل زد..نه..دوست نداشت حتی لحظه ای اینجا را تحمل کند..تارا:باشه میام.. تانیا لبخند زد: باشه..پس پاشو لااقل یه لیوان شیر بخور تا ضعف نکنی..فردا رو هم اونجا می مونیم..بعد بر می گردیم.. تارا ملتمسانه نگاهش کرد وگفت :میشه ازت خواهش کنم دیگه اینجا نمونیم؟!..برگردیم خونه..خسته شدم..تانیا: مگه اینجا رو دوست نداشتی؟!..یادته می گفتی اینجا رویایی و با حاله؟!..پس چی شد؟!.. تارا با نگاهی غمگین به دیوار اتاقش زل زد و زیر لب گفت :نه..دیگه هیچ جذابیتی برام نداره..این اتاق عین گور سرده و این باغ برام کاملا بی روحه..دیگه دوستش ندارم..به هیچ وجه.. تانیا: خیلی خب..دیگه کم کم دانشگاهه من و ترلان هم شروع میشه..به هر حال مجبوریم برگردیم..اینجوری برای ما هم سخته چون مسیرمون دور میشه..باشه..وقتی از خونه ی عمه خانم برگشتیم لوازممون رو جمع می کنیم.. تارا هیچ جوابی نداد و هنوزهم مسیر نگاهش به دیوار اتاق بود..***********************توی مسیر خانه ی عمه خانم بودند..تارا رنگ پریده و گرفته نگاه پر از غمش را از پنجره ی ماشین به فضای سرسبز اطراف دوخته بود..ولی انگار هیچ چیز را نمی دید..گویی فکر و ذهنش جای دیگری بود.. ترلان هم سکوت کرده بود ..سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داده بود و به بیرون نگاه می کرد..تانیا با دقت رانندگی می کرد و هر از گاهی از آینه تارا و گاهی هم ترلان را زیر نظر داشت.. تانیا: شماها چرا انقدر ساکتید؟!..راستی تارا نونو رو با خودت اوردی؟!..2 روز نیستیم از گشنگی نمیره؟..تارا که گویی حواسش انجا نبود زمزمه کرد :پشت ماشینه..تانیا با تعجب گفت :چرا اونجا؟!..تو که یه لحظه هم از خودت جداش نمی کردی؟!..تارا: حوصله ی سر وصداهاشو ندارم..بی خیال شو دیگه.. ترلان همچنان ساکت بود و هیچ توجهی به حرف های انها نداشت..برعکس همیشه که تا تارا حرفی می زد او هم دنبالش را می گرفت و جر و بحثشان می شد..فضای ماشین کسل کننده بود و تانیا از این محیطه سرد و بی روح متنفر بود .. با صدای نسبتا بلندی گفت :می خوام یه چیزی بهتون بگم ولی خواهش می کنم تا حرفام تموم نشده حتی یه کلمه هم وسطه حرفم حرف نزنید.. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: دیشب هر سه ی ما مکالمات پسرا رو شنیدیم..راشا..و رایان..به همه ی کارهایی که در قباله شماها انجام داده بودن اعتراف کردن..اینکه قصدشون گول زدن شماها اون هم به خاطر رسیدن به ثروتتون بوده..ولی مگه کر بودید که ادامه ی حرفاشون رو هم بشنوید؟!..اگر نیمه ی اول حرفاشون رو باورکردید چرا نمی تونید نیمه ی دوم رو هم باور کنید؟!..گفتن که اولش با نقشه اومدن جلو ولی خیلی زود دلباختن..من تا به الان گفتم و هنوزم میگم که سر و کار من با عشق و عاشقی و معشوق و..چه می دونم از این چرت و پرتا نیست..ولی ادم هستم و یه ادم هم احساس داره..درسته هنوز نتونستم اون کسی که واقعا دوستش دارم رو پیدا کنم..ولی خیلی خوب درک می کنم که یه ادمه عاشق چطور ادمیه..نگاهش چیه..کلامش و گفتارش چطوریه..همه ی اینها رو می دونم چون می تونم درک کنم..دیشب وقتی که شماها داشتین ازشون گله می کردین و تموم مدت تهدیدشون می کردید من ساکت ایستاده بودم و فقط با دقت نگاهشون می کردم..توی نگاه راشا خوندم که خیلی عاشقه..با اینکه خودم عاشق نیستم ولی تونستم اون عشق رو توی چشماش بخونم..تارا..وقتی بهش گفتی " نامرد " نگاهش یخ بست..وقتی گفتی " فراموشش می کنی " شکست..دیگه کور که نبودم تموم حالتاشون رو زیر نظر داشتم..می خواستم بدونم کی عاشق تره و داره راست میگه و کی داره این وسط دروغ میگه..ولی هر دوی اونها عاشقن..منتهی راشا عاشق تره..و حدس می زنم برخوردش هم با تو بیشتر بوده..و اما رایان..اون منطقی تر رفتار می کنه..معلومه که زیاد درگیر احساسات و این حرفا نیست..وقتی به ترلان نگاه می کرد می دیدم که با عشق و علاقه نگاهش میکنه..دوز وکلکی تو کارش نیست..ما چیزی از گذشته ی اونها نمی دونیم..اینکه کی هستن و چطور ادمایین..اصلا از کجا اومدن و..ولی توی این مدت که همسایه بودیم..ما سه تا دختر تنها و بی دفاع..اون ها هم سه تا پسر که می تونستن خیلی بلاها به سرمون بیارن..جوری که اب از اب تکون نخوره..می دونید که سواستفاده چیه؟!..فکر نمی کنم ادمی توی این دنیا باشه که اینطور گذشت کنه و چشم بپوشونه..نه خب..هستن ادمای چشم پاک و شاید هم چشم و گوش بسته..ولی از سه تا پسر اون هم با این سر و تیپ بعیده..کار اونها اشتباه بود..خیلی هم اشتباه بود و سزاوار مجازات شدن هم هستند..همون مجازاتی که برادرشون گفت به نظر من عادلانه ست..ولی شماها نباید این وسط خودتون رو عذاب بدید..اگر هر دو عاشق واقعی باشن دست نمی کشن و بازم قدم جلو میذارن..اون هم از راه درستش..ولی اگر تموم کاراشون و حرفاشون یه مشت دروغ بوده باشه..دیگه میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن.. تارا اشک هایش را از روی صورتش زدود :ولی اگر هم برگرده من دیگه قبولش ندارم..چون اعتمادی بهش ندارم..تانیا: کاملا حق داری تارا..اینکه نتونی بهش اعتماد کنی..و اون هم اگر عاشقت باشه..اعتمادت رو جلب می کنه..تارا:نمی تونه..چون دیگه نمی خوام حتی یک ثانیه تحملش کنم.. ترلان لب باز کرد و با حالتی گرفته گفت :من هم با تارا موافقم..تمومه حرفای دلم رو اون زد..ما هیچ کدوم دیگه نمی تونیم به اون دوتا فکر کنیم و یا بذاریم به حریممون نزدیک بشن..ورود اون دوتا توی زندگی ما کاملا ممنوعه.. تانیا: از حالت و رفتار تارا خیلی راحت می تونم حدس بزنم که اون هم احساسی به راشا داشته..الان رو نمی دونم ولی قبلا داشته..ولی تو چی ترلان؟!..حالت گرفته ست ولی..اشفته نیستی.. ترلان پوزخند زد و گفت :اره اشفته نیستم..چون عاشقش نبودم و نیستم..عصبانیتم از اینه که خیلی راحت داشتم خامش می شدم و کلافگیم هم از اینه که داشتم بهش احساس پیدا می کردم..تانیا: الان چی؟!..ترلان: دارم سرکوبش می کنم..تانیا نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد:پس هنوز نتونستی فراموشش کنی..فعلا داری با احساست مبارزه می کنی.. ترلان سکوت کرد..تارا پیشانیش را به شیشه ی خنک ماشین تکیه داد و چشمانش را بست..با بسته شدن چشمانش ناخداگاه چهره ی راشا پشت پلک هایش ترسیم شد..خواست چشمانش را باز کند ولی نتوانست..نیرویی مانعش می شد..با دل و عقلش در جدال بود که عقل پیروز شد و به ارامی چشمانش را از هم گشود.. ولی با باز شدن پلک هایش ازهم قطره اشکی زلال و شفاف از گوشه ی چشمش به روی گونه ش چکید..بغض نداشت..دلش گرفته بود..دوست داشت توی یک اتاق تنها بنشیند و تمام عُقده هایی که بر دلش سنگینی می کردند را خالی کند..با اشک..آه..ناله.. با شنیدن صدای تانیا سرش را بلند کرد..تانیا: بچه ها رسیدیم..سر و وضعتون رو درست کنید زیادی تابلویید.. تارا به ترلان نگاه کرد..چشمان او هم به اشک نشسته بود..ترلان پوزخند زد و رو به تانیا گفت :مثلا چهلمه عمه خانمه..همه فکر می کنن این اشکا از داغ دوریه ..پس همچین هم تابلو نیستیم..تانیا: اینم حرفیه..هر سه از ماشین پیاده شدند ...       صدای صوت قرآن فضای باغ عمه خانم را پر کرده بود..مردان و زنان در رفت و امد بودند..در این بین سروش که مشغول رسیدگی به امور بود متوجه انها شد..لبخند بر لب به طرفشان امد.. سروش: سلام..چرا انقدر دیر کردید؟!..هر سه جواب سلامش را دادند..تانیا نگاهی به اطراف انداخت و گفت :کاری برامون پیش اومد واسه ی همین..ظاهرا همه اومدن..سروش: اره..البته نه همشون..ترلان: بچه ها بریم تو..بده همینجوری اینجا وایسادیم.. سروش به ساختمان اشاره کرد:حق با ترلانه..برید تو ..تانیا: کمکی چیزی لازم ندارید؟!..سروش: نه خدمتکارا هستن.. هر سه به طرف ساختمان رفتند که سروش تارا را صدا زد..ترلان و تانیا رفتند داخل ولی تارا پشت به سروش ایستاد..قدمی برداشت و رو به روی تارا قرار گرفت..نگران چشم به او دوخت و گفت :تارا چیزی شده؟!..چرا رنگت پریده؟!..حس می کنم حالت خوب نیست.. تارا با صدایی خش دار گفت :نه خوبم..خب چهلمه عمه ست واسه همین ناراحتم..مشکوک نگاهش کرد: مطمئنی واسه همینه؟!..تارا: اره..سروش: نگرانتم تارا.. با این کلامه ارام و زمزمه واره سروش.. تارا که تمام مدت به اطراف نگاه می کرد اینبار نگاهش به سمت او جلب شد.. تارا:چرا؟!..پوزخند زد و سرش را پایین انداخت: تا قبل از اینکه وصیت نامه خونده بشه شما هنوز هم پولدار بودید..ولی الان وضع فرق کرده و ثروتتون دو برابر شده..خب..اینجوری نگاه پر از طمعه خیلیا متوجه شماست..ولی بیشتر از همه نگران تو هستم..نمی خوام یه وقت.. تارا که منظور سروش را کاملا متوجه شده بود میان حرفش پرید: نه سروش..نمی خواد نگرانه من باشی..مطمئن باش از پس خودم بر میام..انقدرا هم بچه نیستم.. در دل به خود ناسزا گفت: اره..معلوم بود چقدر سرت میشه..خیلی خوب راشا رو شناختی..تموم مدت داشت با حرفاش گولت می زد و تو هم تموم مدت گولشو خوردی..خیلی خری تارا..خیلی.. سروش: نه تو بچه نیستی..اتفاقا خیلی هم فهمیده ای..ولی من با این حرفا خواستم بدونی که الان همه ی حرف و حدیث مردمی که اطرافمون هستن شده مسئله ی ارث و میراث عمه خانم که به شماها رسیده و..می دونی که چی میگم؟.. تارا: اره..کاملا متوجه ام..مردم هم هر چی دلشون می خواد بگن..برام مهم نیست..سروش لبخند زد و نگاهش کرد..تارا که نگاه مستقیم او را به روی خود دید گفت :من دیگه میرم تو..فعلا.. پشتش را به او کرد و به طرف ساختمان رفت..و تمام مدت سنگینی نگاه سروش را به روی خود حس می کرد..دیگر برایش هیچ چیز مهم نبود..نگاه های سروش..حرفهای مردم..پول..ثروت..و حتی..راشا..شاید خودش را گول می زد ولی..این را باور داشت که همه چیز برایش فراموش شده ست..********************مهمانان بعد از صرف ناهار مجلس را ترک کردند..ساعت 4 در مسجد مجلس ختم برگزار می شد ..ویلا خلوت تر شده بود..عده ای هم که حضور داشتند از اقوام نزدیک بودند.. دخترا تمام مدت متوجه رفتار خوش و مهربانانه ی عمو خسرو و زن عمو ملوک شده بودند..فقط در این بین سها بود که همچنان با انها سرد برخورد می کرد..حتی..مغرورتر از گذشته..نشانه هایی از حسادت در چشمانش دیده می شد که تمام مدت متوجه دخترا بود.. عمو خسرو..ملوک خانم..دخترا ..سروش و روهان ..در سالن کناری نشسته بودند..نگاه خیره و مستقیم روهان متوجه تانیا بود که هر لحظه از این بابت بیشتر عصبانی می شد..و سروش که گه گاهی به صورت گرفته و رنگ پریده ی تارا زل می زد و هنوز هم نگرانش بود..ولی تارا بی توجه بود.. عمو خسرو با لحنی ارام و به ظاهر مهربان رو به دخترا گفت :خب عمو جون..چه خبرا؟..همه چیز خوب پیش میره؟.. تانیا لب باز کرد و لبخند مصلحتی تحویلش داد: خوبیم ممنون..بله عمو جان همه چیز خوبه..عمو خسرو: تا کی می خواین توی اون ویلا تک و تنها بمونید؟!..قصد برگشت ندارین؟!.. با این حرفه عمو خسرو.. پوزخند معناداری روی لبان روهان نقش بست..تانیا با دیدن پوزخند او اخم کمرنگی بر پیشانی نشاند.. تانیا: به زودی بر می گردیم..دانشگاه من و ترلان داره شروع میشه..عمو خسرو مکث کوتاهی کرد و بی مقدمه گفت :راستی شماها نمی خواید یه فکری برای اینده تون بکنید؟!..دخترا با تعجب نگاهش کردند..اینبار ترلان گفت :چی فکری؟!.. عموخسرو با لبخند نگاهش کرد: خب..شماها الان به سنی رسیدید که به ازدواج فکر کنید..امروز تمام مدت می دیدم که گاهی فرامرز پنهونی نگات می کرد..فهمیدم بهت نظر داره..ولی خب ازروی حجب و حیایی که داره مطئنم برای ازدواج می خوادت..از پدرش اقای شیبانی هم پرسیدم تایید کرد..چی از این بهتر دخترم؟!..پسر تحصیل کرده و خانواده داری هم که هست..عمه خانم خدا بیامرز هم که راضی به این ازدواج بود..پس چه اشکالی داره که.. ترلان: نه عمو..من اون موقع وقتی که عمه خانم زنده بودن هم بهشون گفتم که از فرامرز خوشم نمیاد..نمیگم موردی داره..نه اتفاقا خیلی هم اقا و فهمیده ست..ولی اون کسی که مد نظر منه اون هم برای ازدواج..فرامرز نیست..دوست دارم خودم برای اینده م تصمیم بگیرم.. عموخسرو جدی شد و گفت : که هر بی سر و پایی رو وارد زندگیت کنی؟!..دختر چرا اینو در نظر نمی گیری که وضعیت شماها الان زمین تا اسمون فرق کرده؟!..الان هر کدوم از شما جزو میلیاردر ها محسوب می شید..این هم خوبه و هم بد..فرامرز قبل از اینکه این ارثیه بهت برسه خواهانت بود.. رو به تانیا ادامه داد : و همینطور روهان..تا قبل از این تو رو می خواست و هنوز هم می خواد..ولی بعد ازاین اگر یکی پیدا بشه نمیشه بهش اعتماد کرد که از روی دلش اومده جلو یا چشم طمع به مال و ثروتتون داره؟!.. ترلان که از زور عصبانیت سرخ شده بود با یک ببخشید مجلس را ترک کرد..تانیا با اخم به عمو خسرو نگاه کرد و جدی گفت :عمو جان حرفاتون محترم..ولی ما سه تا خواهر همدیگرو داریم و اینو بدونید انقدری عقلمون می رسه که تن به ازدواج به هر بی سرو پایی ندیم.. نگاه پرمعنایی به روهان انداخت و ادامه داد :تا به الان هزار بار به ایشون گفتم که چیزی بین ما نیست و نخواهد بود..تازه اگر گذشته شون رو هم فاکتور بگیرم می بینم هیچ علاقه ای بهش ندارم..پس ازدواجی که اینطوری بخواد شروع بشه همون نشه بهتره..با اجازه.. از جایش بلند شد و از در بیرون رفت..تارا هم در جایش ایستاد و خواست دنبالشان برود که عمو خسرو صدایش زد..روهان همان موقع به سرعت از در خارج شد وبه دنبال تانیا رفت.. عموخسرو: تو کجا عروس گلم؟!..تارا سرجایش خشک شد..بهت زده با دهان باز به عموخسرو نگاه کرد..اینبار زن عمو ملوک ازجایش بلند شد وبا مهربانی بی سابقه ای او را در اغوش کشید..کنار خودش روی مبل دو نفره ای نشاند و گفت :اون دوتا می تونن هر تصمیمی برای اینده شون بگیرن دخترم..ما که بزرگترشون هستیم راهنماییشون کردیم..بقیه ش با خودشون..ولی تو رو به هرکسی نمیدیم..تو عروسه خودمونی دخترم.. تارا با تعجب به تک تکشان نگاه کرد..سروش سرش را پایین انداخته بود و مضطرب پایش را تکان می داد..حس می کرد که حالش بیش از پیش خراب است..دیگر حتی لحظه ای نمی توانست ان جمع را تحمل کند..به زور از کنار زن عمو بلند شد و از پله ها بالا رفت .. عموخسرو رو به ملوک خانم با اخم گفت :چرا اینجوری کرد؟!..هیچ کدوم از دخترای احسان ترتبیته درستی ندارن..این چه وضع برخورد با بزرگتره؟!.. سروش کلافه از جایش بلند شد :پدر من کار شماها هم درست نبود..اونها می تونن برای اینده شون تصمیم بگیرن..چرا می خواین مجبورشون کنید؟!..شما که تا دیروزمخالف ازدواج من و تارا بودید..پس چی شده حالا از این رو به اون رو شدید؟!.. عمو خسرو: ساکت شو سروش..ما صلاحشون رو می خوایم..درضمن من با ازدواج تو و تارا مخالف نبودم..ولی اون هنوز بچه ست و بد و خوب سرش نمیشه..سروش : پس اگه بچه ست چرا.. عمو خسرو: گفتم ساکت شو..تو که تا دیروز ذکره کلامت تارا بود و بس..پس حالا چی میگی؟!..سروش: من هنوزم میگم تارا رو می خوام..ولی نه به اجبار..زن عمو ملوک : کی حالا خواست مجبورش کنه؟!..از خداش هم باشه.. سروش با اخم به مادرش نگاه کرد و گفت: نه مامان..تارا لیاقتش بالاتر از منم هست..اینو نگید..درسته من دوستش دارم..ولی دلیل نمیشه که اونو مجبور به ازدواج با خودم بکنم..اگر بگه منو دوست نداره یه جوری خودمو می کشم کنار..ولی تا اونجایی که بتونم تلاش می کنم بتونه دوستم داشته باشه.. او هم از سالن بیرون رفت..********************روهان: تانیا..مگه با تو نیستم..صبرکن کارت دارم.. تانیا ایستاد ولی برنگشت..روهان روبه رویش ایستاد ..نفس نفس می زد..چند نفس عمیق پشت سر هم کشید و گفت :ببین دارم بهت چی میگم..تو چه بخوای چه نخوای باید با من ازدواج کنی..هیچ احدی هم نمی تونه جلوی این ازدواج رو بگیره..حتی تو.. تاینا داد زد :خواب نما شدی جناب..هیچ غلطی نمی تونی بکنی..این ارزو رو که من با تو ازدواج می کنم به گور می بری.. روهان مرموز نگاهش کرد و گفت :حالا می بینیم..تا اون موقع که این همه پولدار نبودی می خواستمت..ولی الان به هیچ وجه نمی خوام از دستت بدم که گیر یکی دیگه بیافتی..تو ماله منی تانیا..فقط من..اینو خوب توی اون گوشای کرت فرو کن.. تانیا: برو از جلوی شمام گم شو عوضی..بهت گفتم که هیچ کار ازت بر نمیاد..همه ی حرفات هارت و پورت بیشتر نیست.. روهان پوزخند زد و دستش را بالا اورد..همان گردنبند توی دستانش بود..یادگار مادر تانیا..روهان : اینو که یادت میاد؟!..بعلاوه ی کلی از میراث خانوادگیتون که پیش منه..مطمئن باش اگر بدونی چیا هستند به خاطر اونها هم که شده تن به خواستم میدی.. تانیا متعجب نگاهش کرد که روهان با همان پوزخند بر لب رویش را برگرداند و به سرعت از کنارش رد شد..         عمو خسرو: حالا که می خواین 1 روز بمونید پس بیاید خونه ی ما..اونجا راحت ترین..تانیا:نه عمو ممنونم..ولی از اول هم قصدمون این بود همینجا بمونیم..عمو خسرو: غریبی می کنید عموجان؟!..اونجا هم مثل خونه ی خودتونه..تانیا:نه عمو این چه حرفیه؟..شما لطف دارید..فردا رو هم اینجا هستیم بعد بر می گردیم ویلا ..عمو خسرو:خیلی خب..اصراری نیست..هر طور راحتین همون کارو بکنید..ما دیگه میریم.. رو به ملوک خانم اشاره کرد..هر دو از جا بلند شدند..عمو خسرو: سروش کجاست؟!..ملوک خانم: گفت میره تو ماشین ..سها هم باهاش رفت.. ترلان و تارا بالا بودند..هر دو سر درد را بهانه کرده بودند که در ان جمع حضور نداشته باشند..تانیا:بابت همه چیز ممنونم عمو..امروز کلی تو زحمت افتادید..عمو خسرو: نه عموجان همه ش بر حسب وظیفه بود.. جلوی در ایستاد و رو به تانیا ادامه داد :مواظب تارا عروس گلمون هم باش..لبخند معنی داری تحویل تانیا داد و بعد از خداحافظی از در بیرون رفت.. ملوک خانم صورت تانیا رو بوسید :خداحافظ تانیا جون..اگر فرصت شد فردا با سروش یه سر بهتون می زنیم.. تانیا مات و مبهوت به در بسته خیره شده بود..جمله ی عمو خسرو در سرش تکرار شد ( مواظب تارا عروس گلمون هم باش..).. - یعنی..اونا تارا رو..اوه..نگاهی به طبقه ی بالا انداخت..از پله ها تند تند بالا رفت..صدای خدمتکار رو شنید..--خانم به چیزی احتیاج ندارید؟..داریم وسایل رو جمع می کنیم..-نه برو به کارت برس..--چشم خانم.. با قدم هایی بلند خودش را پشت در اتاق رساند..تقه ای به در زد..ولی جوابی نشنید..در را باز کرد و واردا تاق شد.. تارا کنار پنجره ایستاده بود و به اسمان نگاه می کرد..سرش را چرخاند و با دیدن تانیا پرده رو کشید..تارا: رفتن؟!..تانیا: اره.. تارا روی صندلی نشست و سرش را بالا گرفت..تانیا درست رو به رویش روی تخت نشست و نگاه دقیقی به او انداخت.. تارا: چیزی شده؟!..تانیا:عمو خسرو چی داشت می گفت؟!..چرا به تو..تارا:می دونم..برای همین حالم گرفته ست..تانیا: ولی اخه اون که سایه ی ما رو هم با تیر می زد..پس چی شده حالا تو رو عروسم می خونه و به ما این همه توجه می کنه؟!..البته حدس می زنم این قضایا از کجا اب می خوره..تارا: چی؟!.. تانیا:ارثیه ی عمه خانم..می دونی که عمو خسرو همیشه چشم طمعش به اموال این و اونه..واسه ثروت عمه هم نقشه کشیده بود..ولی خب تا فهمید اون ثروت به ما رسید حالا جور دیگه ای واسه ش دندون تیز کرده.. تارا پوزخند زد .. سرش را در دست فشرد..تارا: سرم داره منفجر میشه تانیا..از این همه فکرو خیال..نمی دونم چرا دلم الکی شور می زنه..تانیا:شور می زنه؟!..چرا؟!.. تارا:نمی دونم..به خدا نمی دونم..فقط حس می کنم یه اتفاق بد افتاده..یه چیزی شده که حالمو اینطور منقلب کرده..تانیا:چیزی نیست..به خاطر استرسیه که بهت وارد شده..به مرور از بین میره..سرش را تکان داد و زمزمه کرد: خدا کنه..دارم دیوونه میشم تانی..مگه من چند سالمه که این همه دغدغه ی فکری دارم؟!.. تانیا با لبخند از روی تخت بلند شد..نگاه خاصی به تارا انداخت و گفت : به سن و سال نیست اجی کوچیکه ی من..به دله..حتی به عقل هم کاری نداره.. با نوک انگشت به سینه ی تارا اشاره کرد و ادامه داد:این قلب کوچولوت بی قراره..تارا:اره حق با توِِ.. ولی میگی چکار کنم؟!..تانیا:من نمی تونم چیزی بگم..چون نه تو این چیزا سر رشته دارم و نه حتی می تونم راهنماییت کنم..ولی از روی احساسم بهت میگم که..ببین دلت چی میگه..به حرف اون می تونی گوش کنی.. با لبخند به طرف در رفت..مکث کوتاهی کرد..برگشت..تارا نگاهش به پنجره ی اتاق بود..تانیا: تارا.. نگاهش کرد..تانیا با لبخند.. ارام گفت :به حرفای عمو خسرو نه فکر کن و نه اهمیت بده..ما سه تا همو داریم و کسی نمی تونه مجبورمون کنه که کاری رو بر خلاف میلمون انجام بدیم..شبت بخیر عزیزم.. از اتاق بیرون رفت و تارا را با ذهنی اشفته و دلی نگران تنها گذاشت..باز هم کنار پنجره ایستاد..امشب قرص ماه کامل بود..نگاهش معطوف او بود ..دستش را روی قلبش گذاشت.. زیر لب نجوا کرد: به خودم که نمی تونم دروغ بگم..اره هنوزم می خوامش..از کی فهمیدم دوستش دارم که حالا دارم به عشقش پیش خودم اعتراف می کنم؟!..خودم هم نمی دونم ولی..حسی که الان دارم برام مهمه..اما دیگه نمی تونم بهش اعتماد کنم..انتخاب من دیگه راشا نیست..حتی اگر خودم هم بخوام..با انتخابش همیشه فکر می کنم که اون برای ثروتم منو می خواد..این ترس همیشه همراهم می مونه.. ولی این دلشوره و نگرانی..منشاءش چیه؟!..تا به حال این احساس رو نداشتم ولی..امشب یه حالیم..اخه چرا؟!..******************ملوک خانم رو به سروش با اخم گفت :اخه چرا نمیری؟!..- چون فعلا نمی خوام با تارا رو به رو بشم..بهش فرصت بدید..--هیچ معلوم هست چی میگی پسر؟!..پدرت سفارش کرده حتما بری و بهشون سر بزنی..تو باید از این به بعد بیشتر با تارا هم صحبت بشی..باید روابطمون رو باهاشون بیشتر کنیم.. سروش که دیگر کنترلش را از دست داده بود با خشم از روی مبل بلند شد..رو به روی مادرش ایستاد و بلند گفت :که چی بشه مامان؟!..به خاطر پولش دارید این همه اصرار می کنید اره؟!..به خاطر ثروته کلانی که بهشون ارث رسیده عزیزتون شدن و نمی خواید ازشون چشم پوشی کنید ؟!..اره مامان؟!..این اون چیزیه که تو سر شما و باباست..همه ش رو می دونم..ولی من عاشق تارا نیستم که بخوام اینکارو باهاش بکنم حتی اگر شماها خوشتون نیاد..اره دوستش دارم..خیلی هم دوستش دارم..ولی نه به هر قیمتی که شما و بابا روش بذارید..اگر منو دوست داشت میرم جلو..اگر هم بدونم که تو دلش هیچ کس دیگه ای نیست برای به دست اوردنش تلاش می کنم..ولی اگر نتونم می کشم کنار..چون نمی خوام یه عمر اه و افسوس بخورم که چرا همسرم منو دوست نداره..چرا به اجبار با من ازدواج کرده..اینا برای من خوشبختی نمیشه مادره من.. صورتش از خشم سرخ شده بود..روی پیشانیش دانه های عرق نمایان بود..با قدم هایی بلند به طرف در رفت و از خانه بیرون زد..در را محکم بست که از صدای بلند ان تن ملوک خانم لرزید..کلافه نفسش را بیرون داد..با نگرانی گوشی تلفن را برداشت تا به خسرو خبر بدهد.. " تارا "   تو مسیر برگشت به ویلا بودیم..اون یه روزی که تو خونه ی عمه خانم موندیم اصلا نفهمیدم چطور گذشت..همه ش تو فکر بودم ..اینکه کجای کارم اشتباه بود..جوری که راشا بخواد باهام این چنین معامله ای رو بکنه..   از پنجره به بیرون خیره شدم..چرا عاشقش شدم؟!..عاشق؟!..عشق!!..هه..چقدر راحت اعتراف می کنم..پیش خودم که می تونستم صادق باشم..اینجا که دیگه غروری نبود..همه رو باید تو خودم می ریختم و همین هم برام کافی بود..   چرا گذاشتم مهرش تو دلم ریشه کنه؟!..ولی نه..هنوز ریشه ست و به ساقه نرسیده..می تونم از بین ببرمش..اره..باید بتونم و همین کار رو هم می کنم..   با این فکر قطره اشکی روی گونه م چکید..سریع با نوک انگشت پسش زدم..اَه..این اشکای لعنتی واسه چیه؟!..دیگه همه چی تموم شده پس چرا این مزاحما دست از سرم بر نمی دارن؟!..چی از جونم می خوان؟!..   تانیا از تو آینه ی جلو بهم نگاه می کنه ولی توی اون لحظه به ظاهر فقط فضای سرسبز اطرافه که نظر من رو به خودش جلب کرده..چشمم به اونجاست ولی فکرم یه جای دیگه..   ماشین رو جلوی ویلا نگه داشت..هر سه مات و مبهوت به در ویلا خیره شدیم..اون دوتا سریع پیاده شدن ولی من..نمی دونم چرا جون از پاهام رفته بود..ترلان اومد سمتم و در رو باز کرد..کمک کرد پیاده شم..یعنی انقدر حالم زار و خرابه که اونم فهمیده بود؟!..   --اخه چی شده؟!..چرا پرچم سیاه زدن؟!..این سر وصداها واسه چیه؟!..تانیا فقط سرشو تکون داد..رفت تو..من و ترلان هم دنبالش رفتیم..در اصل ترلان منو با خودش می کشید وگرنه اگر دست خودم بود که نقش زمین می شدم..   صدای صوت قرآن فضای باغ رو پر کرده بود..دیگ های غذا به روی اتیش..مردان و زنان سیاهپوش..ناخداگاه به دنبالش گشتم..حتی شده یه سایه ازش ببینم و خیالم راحت بشه..دلشوره م بیشتر شده بود..اون حس بد بازم به سراغم اومده بود..دست سردم رو ازتو دست ترلان بیرون اوردم..چند قدم رفتم جلو..نگاهم اطراف رو می کاوید تا شاید اثری ازش پیدا کنم..ولی نبود..راشا اونجا نبود..   در ویلا باز شد..همه ی وجودم چشم شد ولی فقط رادوین و رایان از ویلا بیرون اومدن..لباس مشکی تنشون بود..وقتی جلوتر اومدن متوجه چشمای سرخ از اشکشون شدم..خدایا اینجا چه خبره؟!..پس راشا کجاست؟!..چرا این حس لعنتی دست از سرم بر نمی داره؟!..   رادوین زودتر از رایان متوجه ما شد..با دیدنمون سرجاش ایستاد..رایان رد نگاهش رو دنبال کرد و به ما رسید..چند لحظه نگاهش روی ترلان ثابت موند..ولی خیلی زود سرش رو برگردوند..پشتش رو به ما کرد و رفت تو ویلا..   هر سه به طرف رادوین رفتیم..اون صدای صوت..این همه لباس و رنگ های تیره وسیاه..دیگ های غذا..صورت گرفته رادوین و نگاه رایان..ونبودن راشا..گواه خوبی به من نمی داد..   رو به روش ایستادیم..مستقیم زل زده بود به ما..من که لبام به هم دوخته شده بود ولی تانیا از دلم حرف زد..همونی که من می خواستم به زبون بیارم رو تانیا گفت..   -- چی شده؟!..این مجلس ختم و..--برای ماست..   اینبار لب از لب باز کردم و با صدایی لرزون گفتم :ب..برای شما؟!..--اره..متاسفم که ختم رو اینجا برگزار کردیم..می خواستیم تو خونه ی خودمون باشه ولی خب همه چیز اینجا محیا بود..   رایان از ویلا اومد بیرون..کنار رادوین ایستاد ..نگاه گرفته ای به ترلان انداخت..ترلان سرشو چرخوند..رو به رادوین با صدای خش داری گفت :دارم میرم بنر و اعلامیه ها رو بگیرم..زنگ زدن گفتن حاضره..   رادوین فقط سرشو تکون داد..اعلامیه ی کی؟!..بنزه چی؟!..ای خدا چرا یکی مثل ادم توضیح نمیده که اینجا چه خبره؟!..   اینبار ترلان گفت :بالاخره شما نمی خواین به ما هم توضیح بدید کی فوت شده که براش اینجا ختم گرفتید و پرچم زدید؟!..   حس می کردم کلافه ست..ولی چرا؟!..خب یه کلام بگه و راحتمون کنه ..دلم می خواست ازش بپرسم راشا کجاست؟!..چرا با شماها نیست؟!..ولی نه می تونستم و نه اینکه تواناییش رو داشتم..ناخواسته چند قطره اشک روی صورتم جاری شد..چرا جدیدا انقدر دل نازک شدم؟!..اشکم دمه مشکم بود..تقی به توقی می ریختن بیرون..   -- والا از خدا چه پنهون از شما هم پنهون نباشه ما یه خاله خانمی اون هم از طرف پدر جانه خدابیامرزمون داشتیم که اتفاقا دسته بر قضا ایشون هم به ما ارث رسیده بودن..خاک واسه ش خبر نبره یه 100 , 120 سالی جای شما خالی عمرکرده بود..دیگه وقتش بود بار سفر رو ببنده..ولی خب بازم عمر دست خداست نه بنده ش..پُره پُر تا به این سن 5 تا شوهر هم کرده بود که نشست حلوای یکی یکیشون رو نوش جان کرد..دیگه دید هیچکی نمیاد بگیرش ریق رحمت رو سر کشید..ولی خب ادم خوبی بود..این سر وصداها هم واسه خاطره ایشونه..چون هیچ کس رو جز ما نداشت مجلس ختمش اینجا برگزار شد..البته اگر به شما همسایه های عزیز بر نمی خوره..حالا خوردم خوردا چون دیگه همه ی کاراش انجام شده و نمیشه کاریش کرد..بخوای نخوای همینه دیگه شرمنده..   با دهان باز بهش نگاه کردم..خودش بود..تو بلوز اسپرت یقه دار مشکی بیش از پیش جذابتر شده بود..موهاش رو.. رو به بالا شونه زده بود..ته ریشی هم که به روی صورتش نشسته بود واقعا بهش می اومد..   نمی دونم چرا ولی با دیدنش انگار ابی که روی اتیش ریخته باشی..ارومه اروم شدم..دیگه اثری از اون دلشوره نبود..ولی با دیدن دستش که باند پیچی شده بود نگاهم رنگ نگرانی به خودش گرفت..در ظاهر اینو نشون نمی داد ولی تو دلم غوغایی بود..   جلو اومد..رو به روم ایستاد..لبخند جذاب همیشگیش رو به صورتم پاشید..نگاهش برق خاصی داشت..مثل اینکه اون هم گریه کرده بود..ولی چرا؟!..به خاطر خاله ی پدرش؟؟!!..   اروم و زیر لب زمزمه کرد :سلام خانمی..رسیدن بخیر..رفتی حاجی حاجی مکه؟!..نمیگی دل راشا برات پر پر می زنه؟!..اخم غلیظی روی پیشونیم نشست..با حرص گفتم :به درک..بذار بزنه..   پشتمو بهش کردم و خواستم از در برم بیرون که کیفمو ازروی شونه م کشید..سرجام ایستادم..برنگشتم ولی صداش رو از پشت سرم شنیدم..--بزنه؟!..دلت میاد؟!..ولی تا وقتی که تو توی دلمی نمیذارم حتی یه خَش روش بیافته..به قول اون شاعرگفتنی " دل من قفل شده و معطل یک کلیده..یکی اونو دزدید و رفت بگو بینم اونو کی دیده؟! "..   قلبم تند تند می زد..با حرفاش از زور هیجان می لرزیدم..نه نباید خودمو ببازم..من نمی تونم ..نه..   حضورش رو نزدیک تر به خودم حس کردم..ای کاش پاهام یاریم می کردن و یه تکونه کوچولو می خوردن..ولی انگار با قوی ترین چسب توی دنیا به زمین چسبیده بودن..   اروم تر از قبل گفت :کلید قلبم دستته..باشه..نمی خوام ازت بگیرم چون صاحبش تویی..ولی قَسَمت میدم گُمش نکنی..چون هیچ کلیده یدکی نداره..یه کلید داشت که اونم دادمش به تو..اگر گمش کردی باید در قلبم رو بشکنی..پس نذار قلبم بشکنه تارا..هر طور شده بهت ثابت می کنم داری در موردم اشتباه می کنی..حتی شده..جنازه م رو بندازم جلوی پاهات میندازم ولی علاقه م رو بهت ثابت می کنم..   زیر گوشم تند ولی با لحنی اروم گفت :دوستت دارم..   مثل یه نسیم سبک و گذرا از کنارم رد شد..با تک تک جملاتش ذره ذره ی وجودم رو به لرزش در می اورد..چرا با من اینکارو می کنی راشا؟!..چرا؟!..انگار تا وقتی که بود پاهام نیرویی در خودش نداشت..ولی همین که از پیشم رفت.. تونستم حرکتشون بدم..   تازه متوجه اطرافم شدم..با خجالته زیاد برگشتم که ببینم تا الان چند نفر شاهد مکالمه ی ما بودن ..ولی هیچ کس اونجا نبود..فقط همونایی که سر دیگ وایساده بودن..پس بقیه کجان؟!..   اشک هایی که ناخواسته روی صورتم نشسته بودن رو با پشت دست پاک کردم..قدم هامو تند برداشتم و رفتم سمت ویلای خودمون..گیج و منگ بودم..خدایا با این دله وامونده چکار کنم که داره دیوونه م می کنه..       " تانیا "   باز هم ماشینم خرابی به بار اورده بود و گذاشته بودمش تعمیرگاه..یا به قوله ترلان بیمارستان ماشین ها..اینم از شانس من بود..اینکه روز اول شروع کلاسام این مشکل برام پیش بیاد..ترلان هم که کلاسش از فردا شروع می شد و ماشین رو داده بود دست دوستش..   تصمیم گرفتم تا سر خیابون رو پیاده برم..بعد از اونجا یه ماشین کرایه کنم..راه دیگه ای هم نداشتم..این اطراف که ماشین پیدا نمی شد..جلوی در رایان رو دیدم که تازه داشت ماشینش رو روشن می کرد..با دیدن من لبخند زد و سلام کرد..هر چند اول من باید سلام می کردم ولی با این حال اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست و زیر لب جوابش رو دادم..   --اگر ماشین ندارید می رسونمتون..-نه..مرسی..انقدر خشک وجدی جوابش رو دادم که نیشش بسته شد و بعد از مکث کوتاهی نشست تو ماشین..چند قدم ازش دور شده بودم که با تک بوقی از کنارم رد شد..خیلی خوب کاری کردن انگار نه انگار لبخندم تحویل میدن..   تقریبا نیمی از راه رو طی کرده بودم..حس کردم یه سنگی چیزی رفته تو کفشم..اذیتم می کرد..بدبختی جاده ش هم پر از سنگ ریزه بود..کیفم رو..روی شونه م محکم کردم و کج شدم..لنگه کفشم و از پام در اوردم..یه لنگ در هوا وایسادم و سنگ رو از تو کفشم انداختم بیرون..عجب درشت بود..پدر پامو در اورد..   کفشو پام کردم که همون موقع یه ماشین محکم جلوم زد رو ترمز..انقدر وحشتناک که نیم متر پریدم عقب..دستمو گذاشتم روی سینه م و نگاهی به ماشین بعد هم به راننده انداختم..   با تعجب نگاش کردم..این موقع از روز اینجا چکار می کرد؟!..از ماشین پیاده شد..همون لبخند حرص درارش رو به لب داشت..همزمان که داشت به طرفم می اومد ماشین رادوین هم از کنارمون رد شد..ولی بین راه ایستاد و اروم دنده عقب گرفت..   وقتی نگام به روهان افتاد ترس برم داشت ولی حالا با دیدن رادوین دلم قرص شده بود..روهان بی توجه به رادوین که ماشینش و درست جلوی ماشین روهان پارک کرده بود به طرفم اومد..سعی کردم جدی باشم و وا ندم..   -اینجا چه غلطی می کنی؟!..--اومدم دیدن نامزدم..تو که ماشین نداشتی زنگ می زدی بیام دنبالت عزیزم..-عزیزم و زهر مار..نامزدم و کوفت..نداشتم که نداشتم به تو چه ربطی داره؟..   از گوشه ی چشم دیدم که رادوین از ماشینش پیاده شده و داره با اخم جر و بحث ما رو تماشا می کنه..--امروز حرفای مهمی باهات دارم تانیا..بیخودی نیومدم دنبالت که فکرکنی قصدم مزاحمته..-مهم نیست..تو همیشه مزاحمه منی..در ضمن من حرفی با تو ندارم..ولی چرا..   زل زدم تو چشماش و جدی گفتم :دیگه نمی خوام چشمم به ریخته نحست بیافته..حالا که حرفمو شنیدی برو رد کارت و..با سیلی که خوابوند زیر گوشم بی هوا پرت شدم عقب..چون برام غیرمنتظره بود نتونستم خودمو کنترل کنم و افتادم رو زمین..کف دستم خراش برداشت و ارنجم می سوخت..صدام در نیومد..سرم پایین بود ولی صدای جر و بحثشون رو شنیدم..   -- باز که تویی..چرا هر وقت می خوام با نامزدم خلوت کنم سر و کله ی توی عوضی هم این طرفا پیدا میشه؟..-تو فکر کن اتفاقی نیست و خودم می خوام..چکار می خوای بکنی؟..--ببین جوجه واسه من دم در نیار چون به ضررت تموم میشه..-هه..خب اون ضرری که ازش حرف می زنی رو نشونم بده..--بهتره سد راه من و تانیا نشی..وگرنه خیلی راحت از سر راهم برت می دارم..شیرفهم شد؟ یا یه جور دیگه حالیت کنم؟..- من نه سد راه تو شدم و نه قصدم اذیت کردن کسیه..ولی این بار دومته که مزاحمش میشی..--د اخه به تو چه بچه سوسول..   سرمو اروم برگردوندم..با هم درگیر شدن..مشتی که اول رادوین نثار فکه روهان کرد اغازگره این درگیری بود..اروم از جام بلند شدم..فقط نگاشون می کردم..با نفرت زل زده بودم به روهان و تو دلم دعا می کردم رادوین تا می تونه به خدمتش برسه..   بیشتر هم کتک خور بود تا اینکه بتونه حتی یه مشت به رادوین بزنه..و من چقدر از این بابت خوشحال بودم ..روهان خواست ازخودش دفاع کنه که رادوین نذاشت و پرتش کرد رو زمین..تا رادوین خواست یقه ش رو بگیره روهان از تو جیب شلوارش چاقوی ضامن دارش رو بیرون اورد و ضامنش رو کشید..تیغه ی چاقو بیرون زد و لبخند کریهی روی لبان روهان نشست..   نگاه رادوین بین چاقو و روهان در گردش بود..وحشت سر تا پامو گرفت..ازعاقبته کار می ترسیدم..پارسال یه نفر مزاحمم شده بود..چه تلفنی و چه حضوری..روهان پیداش کرده بود و بعد از چند روز خبردار شدم پسره چند جاش شدیدا چاقو خورده و افتاده گوشه ی بیمارستان..هیچ کس نمی دونست کار کی بوده ولی خودش پیشم اعتراف کرد که به خاطر من اینکارو کرده..و چقدر اون روز ازش متنفر و بیزار شدم بماند..همیشه بدترین راه رو انتخاب می کرد..حتی به بد هم قناعت نمی کرد..فقط بدترین برای روهان پرمعنا بود..مثل شخصیت و خصلته منفوری که داشت..   چشمم افتاد به سنگی که جلو پام بود..با یه حرکته آنی با نوک کفشم پرت کردم سمتش..حواسش پرت شد و رادوین ازاین فرصت استفاده کرد..ولی روهان فرز تر از این حرفا بود ..چاقو رو به حالت ضربدر مقابلش گرفت که صدای فریاد رادوین به هوا رفت..جیغ خفیفی کشیدم و دستمو گرفتم جلوی دهانم..رادوین افتاد رو زمین..از دستش به شدت خون بیرون می زد..تا به خودم بجنبم و بخوام برم کمکش روهان ضربه ی دوم رو به شونه ش زد..رادوین فریاد دردناکی کشید و افتاد رو زمین..به خودش می پیچید..بلند بلند گریه می کردم..از دیدن این صحنه دلم ریش شد..باورم نمی شد تموم این صحنه ها رو به چشم دیده باشم..   نمی دونم چی شد..فقط به طرفش دویدم و کنارش زانو زدم..شونه ش رو گرفتم و برش گردوندم..صورتش خیس از عرق بود..تنش می لرزید..دستای منم خونی شد..با هق هق صداش زدم..   -ر..رادوین..رادوین حالت خوبه؟..تو رو خدا چشماتو باز کن..رادوین..چشماش بسته بود..ولی لباش می لرزید..انگار داشت زیر لب یه چیزی می گفت..از دستش و شونه ش به شدت خون جاری بود..حال خودمو نمی فهمیدم فقط سرش رو گرفته بودم تو اغوشم..   با دیدنش توی اون وضعیت..به خاطر من..چشمامو روی هم فشار دادم که یکی از پشت بازومو گرفت و به زور منو از زمین و رادوین جدا کرد..--بلند شو خانم کوچولو..بسته هر چی بالا سرش نوحه خوندی و ناله و زاری کردی..باهات خیلی کارا دارم..زود باش..   با گریه تقلا می کردم تا از دستش خلاص شم..حس می کردم یه توده ی بزرگ راه تنفسم رو سد کرده که هیچ جوری نمی تونستم نفس بکشم..عمیق نفس کشیدم .. نالیدم :ولم کن کثافته عوضی..ولم کن..چی از جونم می خوای..کشتیش..--نترس..مرد هم به درک..فعلا تو مهمتری..   پرتم کرد تو ماشین ..خودش هم نشست و قفل مرکزی رو فعال کرد..نگاهم از پنجره به رادوین بود که غرق در خون افتاده بود رو زمین..لحظه ی اخر دیدم که چشماش نیمه باز شد ولی خیلی زود بستش و بی حرکت موند..   خدایا فقط نمیره..اون خواست از من دفاع کنه ولی این حیوون امونش نداد..خدایا نجاتش بده..نجاتش بده..   جیغ کشیدم: کشتیش..خیلی رذلی..--چیه؟..خیلی دوستش داشتی اره؟..اشکال نداره حالا حالاها وقت واسه عزاداریش داری..-نامرده بی وجود..عین حیوون می مونی..با پشت دست زد تو دهنم .. داد زد :خفه شو..   شوری خون رو توی دهانم حس کردم..دیگه داشتم از حال می رفتم..با صدایی که از ته چاه بیرون می اومد گفتم : منو کجا می بری پست فطرت؟..--یه جای اشنا..به زودی مهمونای زیادی هم بهمون می پیوندن..کسایی که مطمئنا برات اشنان..توی اون وضعیت با اون حال و روزم نمی فهمیدم منظورش از این حرفا چیه..   صورتمو تو دست گرفتم و ازته دل زار زدم: خیلی نامردی روهان..هیچ وقت فکرشو نمی کردم بخوای با من چنین کاری رو بکنی..   داد زد :خودت مجبورم کردی ..عوضی تر از من تویی که هیچ جوری باهام راه نیومدی..دیگه هم نمی خوام رامم بشی..برات برنامه های دیگه ای دارم..دیگه نه خودتو می خوام..ونه حتی جسمت رو..   جیغ کشیدم: پس چی از جونم می خوای لعنتی؟..قهقهه ی وحشتناکی زد..قهقهه ای که باعث شد ترسی عجیب و نا اشنا توی تمام وجودم بپیچه..می دونستم خواب های خوبی برام ندیده..نمی دونستم چی تو سرشه ولی..خدا خدا می کردم نحسیه افکار و کارهاش فقط من رو بگیره و به بقیه ی اعضای خانواده م اسیبی نرسه..از این ادمه پست و رذل هر کاری بر می اومد..هرکاری..  

قرعه به نام سه نفر11

فصل هشتم

دخترا لباس ورزشیشون رو پوشیده بودند ..می خواستند تو باغ نرمش کنند..
تارا :میگم خوب شد نعمت رو با خودمون نیاوردیما..می خواستیم یه مدت دور و برمون شلوغ نباشه اونوقت عمه خانم می گفت نعمت رو هم ببرید..

تانیا زیپ لباسشو بست و گفت :اره خونه رو هم نمی شد به امان خدا وِل کرد..
تارا لباشو جمع کرد :دیشب بد خواب شده بودم..جام عوض شده بود خوابم نمی برد..رفتم تو بالکن ..وای بچه ها عجب هوایی بود..پاک..مطبوع..حال کردم خداییش..
ترلان:پس رفتی شب گردی..من که سرم به بالشتم نرسیده خوابم برد..
تانیا :منم همینطور..خیلی خسته بودم..از بس دیروز راه رفته بودم پاهام ناله می کرد..
تارا با لبخند گفت :اوخی..دلم برای این همه ناله کباب شد..
تانیا با لبخند به بازوش زد و گفت:شیطون..

تانیا گرمکن و شلوار ورزشی سفید به تن داشت..ترلان تاپ و شلوارک ابی با کلاه لبه دار به رنگ ابی تیره..تارا هم تیشرت استین بلند چسبون ورزشی به رنگ نارنجی کمرنگ با شلوار هم رنگش..یه سوت هم به گردنش اویزان بود..
تانیا و تارا هم کلاهشان را روی سر گذاشتند..تانیا رفت از تو یخچال بطری های ابشان را بیاورد..تارا پشت پنجره رفت و نگاهی به باغ انداخت..

چشمانش گرد شد..با دهانی باز به پسرا نگاه می کرد که هر سه توی باغ می دویدند..چشمانش را بست و باز کرد..نه..خودشان بودند..
بهت زده گفت :بچه ها بیاید ببینید بیرون چه خبرررررره..
ترلان سریع کنارش ایستاد :ببینم مگه چی شده؟!..

با دیدن پسرا تعجب کرد :اینا اینجا چکار می کنن؟!..
تانیا کنارشان ایستاد واز پنجره بیرون رو نگاه کرد.. با تعجب گفت :مگه کلید داشتن؟!..در رو که عوض کرده بودیم..چطور اومدن تو؟!..
ترلان پوزخند زد :هه..نگاشون کن چه ریلکس دارن واسه خودشون ورزش می کنن..
تانیا کلاهش رو مرتب کرد :بریم ببینیم اینجا چی می خوان؟..
نگاهی به ترلان انداخت : برو لباستو عوض کن بیا..
ترلان سرش را تکان داد ..اینبار گرمکن همراه با شلوار طوسی رنگی به تن کرد..
هر سه از ویلا خارج شدند و روی بالکن ایستادند..رادوین سوت می زد پسرا هم تو یه خط ایستاده بودند و ورزش می کردند..

تانیا از همان جا داد زد :آهـــای..اونجا چه خبره؟..
پسرا برگشتند و با دیدن دخترا لبخند خاصی روی لباشون نشست..دخترا از پله ها پایین امدند و رو به روی پسرا ایستادند ..

ترلان :با اجازه ی کی وارد ویلا شدین؟..
رادوین پوزخند زد و گفت :با اجازه ی خودمون..
تانیا :خیلی بیجا کردید..مگه قرار نشد تا ما تو ویلا هستیم اینورا پیداتون نشه؟..

رایان ابروشو انداخت بالا و گفت :بله قرعه انداختیم که به اسم شما افتاد..ولی اون قرار رو زمانی گذاشتیم که ویلا به ناممون نشده بود..نه الان که هر کدوممون 1 دونگ به نامشه..
تارا :چه ربطی داره؟..حرف زدید مرد باشید سر حرفتون وایسید..
راشا با همان لبخند گفت :تو مَردیمون که شَک نکن ..شنیدی رایان چی گفت؟..اون موقع که اون حرفو زدیم ویلا رو هوا بود و ما هیچ تکلیفی نداشتیم..ولی الان ویلا سه دونگش ماله ماست و هر وقت که بخوایم می تونیم بیایم توش..حَرفیه؟..
تانیا با حرص گفت :بهتره هر چه زودتر از اینجا برید وگرنه زنگ می زنم پلیس بیاد و محترمانه بیرونتون کنه..با وجود شما ما اینجا ازاد نیستیم..
رادوین خشک و جدی گفت :ما رو از پلیس نترسون خانم..پلیس هم بیاد مدرک نشونش می دیدم که این ویلا سه دونگش ماله ماست..بازم دستتون به جایی بند نیست که بخواید ما رو بیرون کنید..ما تو ویلای خودمون هستیم کاری هم به شما نداریم..

ترلان با پوزخند گفت :نه تورو خدا یه کاری هم داشته باشید..تعارف نداریم که..حالا چی می شد 2 ماه دیرتر می اومدین تو ویلاتون؟..
اینبار رایان گفت :چرا شما 2 ماه دیگه نمیاید؟..
تارا گفت :چون ما زودتر اومدیم ..
راشا :صف نونوایی نیست خانم.. زود اومدی که اومدی..اصل اینه که ما هم اومدیم و می خوایم بمونیم..قصد رفتنم نداریم..

ترلان دست به سینه گفت :یعنی هیچ راهی نداره دیگه نه؟..
رایان ابروشو انداخت بالا و گفت :نـــه..
ترلان :خیلی خب..حالا که می خواین بمونید اینو بدونید ما هم از اینجا تکون نمی خوریم..همین الان یه دیوار بین ویلاها می کشیم هر کی تو ویلای خودش..مثل دوتا همسایه..چطوره؟..

پسرا نگاهی به هم انداختند..
رادوین گفت :اوکی..خیلی هم خوبه..من امروز یا فردا جورش می کنم..
دخترا موافقت کردند و برگشتن تو ویلا..
*******************
پسرا با خوشحالی دستاشون رو به هم زدن ..
راشا :همینه..بالاخره روشون کم شد..
رایان با لبخند سرشو تکون داد و گفت :فکر کردن ویلا تمام وکمال متعلق به خودشونه..باورکنید اگر نمی اومدیم دیگه راهمونم نمی دادن..هنوز نیومده درِ ویلا رو عوض کردن دیگه چکارا می خواستن بکنن بماند..

رادوین به طرف ویلا رفت :بی خیال فعلا که کشیدن کنار..باید به فکر دیوار باشیم..
راشا و رایان هم دنبالش رفتند..

راشا :حالا دیوارو از کجا جور کنیم؟..
رایان :من میگم توری بکشیم..هم کم خرجه هم بی دردسر..چطوره؟..

رفتند داخل..
رادوین گفت :اتفاقا منم تو فکر همین بودم..فعلا باید برم باشگاه..عصر که برگشتم در موردش حرف می زنیم..
بساط صبحانه را اماده کردند و مشغول شدند..
نمای داخلی ویلای پسرا هم کاملا شبیه به ویلای دخترا بود..فقط طرح و رنگ و نوع وسایل با هم متفاوت بود..
****************
دخترا با حرص رو صندلی اشپزخونه نشستند و تارا گفت : اَکِه هِی..اینا دیگه چی از جونمون می خوان؟..
ترلان :خیر سرمون گفتیم یه مدت واسه خودمون عشق و حال می کنیم تنها و راحت..حالا زد و سرخر از راه رسید..نه یکی نه دو تا ..ســــه تااااااا..

تانیا با حرص گفت :نشونشون میدم..فکر کردن چی؟..هه..با تهدید هم نمی کشن کنار..بهشون میگیم برید 2 ماه دیگه بیاید میگن نه ویلا 3 دونگش واسه ماست پس همینجا می مونیم شما برید..عجب رویی دارن..
تارا با خشم محکم زد رو میز که ترلان و تانیا از جا پریدن..
ترلان زد به بازوش و گفت :اِِِِِِ..مگه مرض داری تو؟..ترسیدم..
بلند خندید :ببخشید جو گیر شدم..
تانیا با خنده گفت :میگن ادمو برق بگیره جو نگیره حکایته توست..
هر سه خندیدند..

تارا نفسش رو بیرون داد و گفت:چی می شد تمامه ویلا واسه خودمون می شد؟..اونوقت دیگه این همه مزاحم دور و برمون نبود..
ترلان :من که میگم یه کاری کنیم سهمشون رو بفروشن..آی روشون کم میشه..
تانیا نُچی کرد وگفت :نمیشه..مگه نمی بیند چطور سه دونگشونو به رُخ می کشن؟..فکر نکنم به این راحتیا بشه راضیشون کرد..
تارا:حالا ما میگیم شاید قبول کردن..
تانیا :من که میگم قبول نمی کنن..اینایی که من دیدم جون به عزرائیل نمیدن چه برسه به خونه..
هر سه خندیدند..
***************
بعد از صرف صبحانه رادوین سوار سمند سفید رنگش شد و از ویلا خارج شد..
رایان و راشا داخل ویلا بودند..

*******************
رایان در حالی که دکمه ی بلوزش را می بست از اتاقش بیرون امد..راشا با تلویزیون ور می رفت..
رایان نگاهی به او انداخت و گفت :چکار می کنی؟..
راشا:می خوام شبکه ها رو بیارم..سیم انتن بهش وصله ولی نمی دونم چرا کار نمی کنه..
رایان :خیلی وقته کسی بهش دست نزده..حتما خراب شده..راستی تو مگه امروز کلاس نداری؟..

راشا همونطور که کانال های تلویزیون رو امتحان می کرد گفت :نه امروز چهارشنبه ست..می دونی که چهارشنبه ها کلاس ندارم..
رایان :اره راست میگی..یادم نبود..خیلی خب من دارم میرم..فعلا..

راشا فقط سرشو تکون داد..رایان از خونه خارج شد..ماشینش که یه اِل90 نقره ای بود..ان طرف باغ پارک شده بود..

سریع سوار شد و راه افتاد..
***************
راشا پوفی کرد و کنار نشست..شبکه ها همچنان برفکی بودند..هنوز با چَم و خَم اینجا اشنا نبود..

از ویلا خارج شد..کسی توی باغ نبود..از پله ها پایین رفت..رویش را به طرف ویلا کرد و کمی عقب رفت..
نگاهی به پشت بام انداخت..روی پشت بامِ هر دو ویلا آردواز قهوه ای تیره کار شده بود و نمای زیبایی به ویلا بخشیده بود..چشمگیر و جذاب..

کمی که عقب رفت انتن را دید..حالا دنبال راهی می گشت تا بتواند به روی پشت بام برود..نگاهی به اطراف انداخت..نردبانِ بلند چوبی درست کنار دیوار زیر درختان بود..لبخند زد و به طرفش رفت..

نربان را بلند کرد و به طرف ویلا رفت..ان را مُماس با لبه ی پشت بام قرار داد..وقتی از محکم شدنش مطمئن شد از ان بالا رفت و به سختی روی سقف ایستاد..ولی به خاطر شیبداربودنش نتوانست تعادلش را حفظ کند و سریع نشست و دستاش را به کناره های پشت بام گرفت..نفسش در سینه حبس شده بود ان را بیرون داد..
سینه خیز به سمت انتن رفت..کمی نگاهش کرد و بعد از کلی بازرسی فهمید سیم انتن از همین قسمت انتهایی قطع شده است..فقط کافی بود سر دو پیچ را محکم به هم وصل کند..به خاطر شل شدنش باعث شده بود سیم از از داخل انتن خارج شود..

کارش که تمام شد همانطور سینه خیز عقب عقب رفت ..وقتی به لبه ی پشت بام رسید سرش را کج کرد تا نردبان را ببیند ولی اثری از ان نبود..
با تعجب و چشمان گرد شده نگاهی به پایین انداخت..نربان افتاده بود..ولی مطمئن بود محکمش کرده است..پس چطور افتاده بود؟..همین باعث تعجبش شده بود..
زمزمه کرد :هه..دِ بیا..خر بیار و باقالی بار کن..حالا من این بالا چه غلطی بکنمممممم؟..
****************

" تارا "

حوصله م حسابی سر رفته بود..اَه..خیر سرمون اومدیم اینجا تنها باشیم صفا کنیم این سه کله پوک افتادن بیخ ریشمون..شانس نداریم کلا..

رفتم پشت پنجره ببینم بیرون ویلا چه خبره؟..ویلا در امن و امانه یا نه..
یکیشون جلوی ویلا ایستاده بود نگاش می کرد..چهارچشمی زل زده بودم بهش ببینم می خواد چکار کنه..

به اینور و اونورش نگاه کرد تا اینکه رفت اون پشت مشتا..یعنی می خواد چکار کنه؟..
چند لحظه نگذشته بود که دیدم نردبون به دست برگشت سر جاش..نربون رو گذاشت لبه پشت بوم و رفت بالا..

یه فکری به سرم زد ..ناخداگاه لبخند نشست رو لبام..
نگاهی به ترلان و تانیا انداختم..تانیا که داشت کتاب می خوند..ترلان هم با موبایلش ور می رفت..موقعیت رو مناسب دیدم و جیم شدم بیرون..

نردبون یه نمه سنگین بود ولی کی به این چیزاش کار داره؟..به من میگن تاراااااااا..

یه کم زور زدم و هلش دادم تا اینکه افتاد..با ذوق تو جام پریدم بالا..
دستامو زدم به هم و انگار که دارم خاکشو می تکونم در همون حال به پشت بوم نگاه کردم و گفتم :حالا می خوام ببینم چطوری می تونی بیای پایین..

کناری ایستادم تا ببینم چی میشه..مطمئنا صحنه ی فوق العاده تماشایی میشه..
چند دقیقه گذشت که دیدم داره عقب عقب میاد..نگاهش که به جای نردبون افتاد تعجب کرد..هنوز متوجه من نشده بود..
تا اینکه رفتم جلو و رو به روی بالکن ایستادم..اینبار متوجه من شد..ریلکس دستامو زده بودم زیر بغلم و خونسرد نگاش می کردم..با دیدن من انگار فهمید قضیه از چه قراره..

-- تو اینجا چکار می کنی؟..
طلبکارانه گفتم :اومدم هوا خوری..باید جواب پس بدم؟..
--نه نمی خواد..حالا که اومدی نردبون رو بذار سرجاش..
- کدوم نردبون؟..

به پایین اشاره کرد و گفت :مگه کور رنگی داری؟..جلو پاتو یه نیگا بندازی می بینش..
بدون اینکه پایین رو نگاه کنم گفتم :فرض کن دیدمش..که چی؟..
با حرص گفت :که چی نداره بذارش می خوام بیام پایین..
ابرومو انداختم بالا و گفتم :متاسفانه نمیشه..خیلی سنگینه زورم بهش نمی رسه..
لبخند نشست رو لباش..تعجب کردم..گفت :چطور وقتی داشتی مینداختیش زورت بهش رسید الان نمی رسه؟..چاخان نکن بذارش سر جاش..

اخم کردم و گفتم :اولا مواظب باش چی میگی..دوما انداختنش راحت بود برداشتنش به اون راحتیا نیست..اگرم می شد اینکارو نمی کردم..
--خب مگه مرض داشتی که انداختیش؟..

با این حرفش اتیشی شدم و گفتم :حالا که اینطور شد همون بالا بمون تا حالت جا بیاد..می خواستم کمکت کنم ولی ..
پرید وسط حرفمو گفت :خیلی خب خانم چرا جوش میاری؟..من غلط کردم خوب شد؟..اون نردبون رو بذار دیگه نمی تونم این لبه رو نگه دارم..
با بدجنسی گفتم :نه کمه..درضمن کی بود می گفت تو مَردیمون شَک نکن؟..خب جنابه مرد این عضله ها که فقط واسه خوشگلی نیست..مقاومت کن شاید یکی اومد کمکت..
با صدای ناله مانندی گفت :بالاخره که میام پایین..
گارد گرفتم :بیای که چی؟..
--که هیچی..که درد بی دوا و درمون..که زهر هلاهل..که یکی نیست بگه اخه راشای بیشعور میذاشتی وقتی کسی تو خونه بود می اومدی انتن رو درست می کردی..د اخه از این ضعیفه ها که کاری بر نمیاد..
-هوی به ما میگی ضعیفه؟..
--فعلا که با تواَم..مگه ضعیفه نیستی؟..
-معلومه که نه..
با شیطنت گفت : دِ نه دِ..اگر ضعیفه نبودی که می تونستی یه نردبون رو جابه جا کنی..دیدی حق با منه؟..

حالا فهمیدم نقشه ش چیه..پوزخند زدم و گفتم :با این حرفا خر نمیشم جناب..همون بالا بمون تا عین چَمن سبز کنی اخرش شاید گل هم دادی..

یه دفعه یه کلاغ قارقار کنان از بالای سرش رد شد و روی لباسش کار خرابی کرد..وای با دیدن این صحنه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده..
نگاش کردم صورتش با حالت چندش جمع شده بود و چپ چپ به لباسش نگاه می کرد..درست روی شونه ش لک شده بود..

صداشو شنیدم که گفت :اَه اَه..همینو کم داشتم..ببین چه به روز لباسم اورد..ای تف به روت کلاغه بد صدا..خاک تو اون سرت..د اخه ادب هم خوب چیزیه..هر جا که رسیدی خودتو خالی نکن شاید یه بدبخته بی نوایی مثل من این بالا گیر افتاده یه ضعیفه ای هم اون پایین وایساده هر هر می خنده..

تا الان داشتم به حرفاش می خندیدم ولی تا گفت ضعیفه یه سنگ ریزه از رو زمین برداشتم پرت کردم سمتشو گفتم :همون بهتر که اون بالا بمونی کلاغا رنگیت کنن..روز خوش جنابه مرد..

مرد رو با حرص گفتم..بچه پررو عجب رویی داشت..ولی حقشه..
آی قربونه اون کلاغه برم که به موقع سر رسید..بهتر از این نمی شد..
با سرخوشی رفتم تو ویلا..
*****************
راشا که دید چاره ای جز پریدن ندارد..اروم اروم خودشو سُر داد پایین..ولی کنترلشو از دست داد و به سرعت لیز خورد..
به موقع لبه ی پشت بام را گرفت..اویزان شده بود و با پایش دنبال ستون می گشت..ولی ستون با او فاصله داشت..
مجبور بود بپرد..نفس عمیقی کشید و به پشت سرش نگاه کرد..جای مناسبی بود و فاصله ش هم زیاد نبود..
با یک حرکت پرید..دستانش را روی زمین گذاشت و نفس حبس شده ش را بیرون داد..عرق کرده بود..
نگاهی به ویلای دخترا انداخت و با حرص لب هایش را روی هم فشرد..بعد از ان هم وارد ویلا شد..
تمام مدت تارا پشت پنجره نامحسوس نگاهش می کرد..

******************
تانیا رو به تارا که مرتب لبخند می زد گفت :چته تو؟..همچین شنگول می زنی..
تارا با ذوق دستاشو زد به هم و گفت :وای تانیا یه کاری کردم کارستووووووون..
ترلان خندید :چه کار کردی اَلستوووووون؟..
تارا با هیجام اتفاقات درون باغ را برای دخترا تعریف کرد..به روی لبانشان لبخند نشست..
ترلان :ایول کارت حرف نداشت..بالاخره یکیشون دمش قیچی شد..
تانیا گفت :خب اره..این بلا و بیشتر از اینا حقشونه ولی نکنه یه وقت بخوان تلافی کنن؟..
تارا پشت چشم نازک کرد و گفت :خیلی غلط کردن..اگر به فکر تلافی بیافتن یه پاتَکی بهشون می زنم که تا عمر دارن یادشون نره..
******************
پسرا سر میز نشسته بودند و شام می خوردند..راشا در مورد موضوع امروز توی باغ به پسرا چیزی نگفته بود..مطمئن بود با بیان اتفاقات پیش امده حتما مورد تمسخر رایان قرار می گیرد..کلا اینجور مواقع ترجیح می داد سکوت کند..

رادوین که از موضوع پارتی و مهمانی اخر هفته ای که رایان به ان دعوت شده بود با خبر بود سکوت بینشان را شکست و رو به رایان گفت :فردا پنجشنبه ست..پارتی میری؟..
رایان که در حال جویدن لقمه ش بود چند لحظه بی حرکت ماند..یه قُلوپ اب خورد و گفت :مجبورم برم..
رادوین سرش را تکان داد و گفت :فقط مراقب باش کار دست خودت ندی..یه وقت مست و پاتیل نشی و بعدش..
رایان خندید و گفت :نه بابا حواسم هست..بار اولم که نیست..داش رایان رو دست کم گرفتیا..

راشا لقمه ش رو قورت داد و گفت :کاری به دست کم گرفتن یا نگرفتن نداره که..ولی بخور نوش جونت جای منم بخور..
رایان با شیطنت گفت :چـــی؟..
راشا هم شیطون شد .. ابروشو انداخت بالا و گفت :اب شَنگولــــی..
هر سه خندیدند..

رایان گفت :شماها هم می اومدید خوش می گذشت..
رادوین :نه ما بیایم کجا؟..اولا که دعوت نشدیم..دوما تو که می دونی من سر خورد جایی نمیرم..
راشا :ولی من سرخود همه جا میرم..خواستی یه ندا بده سه سوته حاضر میشم..
رادوین اخم کرد وگفت :لازم نکرده..رایان تنها میره..
راشا:خب مگه چیه؟..میریم دور هم عشق و حال می کنیم..
رادوین سرشو تکون داد :مُنکر عشق و حالش نمیشم..ولی من تصمیم دارم خودمون یه مهمونی ترتیب بدیم..همه ی بر و بَچ رو هم دعوت کنیم..
رایان و راشا با خوشحالی نگاهش کردند که رایان گفت :دمت گرم ..کارت درسته..خوراکی و غذا و کلا تنقلاتش با من..
راشا دستشو برد بالا :منم بر و بَچ رو خبر می کنم..
رایان از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت :خسته نشی یه وقت؟..

راشا اَدای دخترا رو در اورد و انگشتاشو خیلی ظریف تو هم گره کرد ..چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت :نه جیگــــر..مگه نمی بینی تازه ناخونامو سوهان کشیدم..خراب میشه..دلت میــــاد؟..

رایان با خنده گفت :پاشو خودتو جمع کن خرسه گنده..
راشا به رادوین اشاره کرد واروم گفت :خرس که اینه..من یه چیز دیگه بودم..
رادوین چپ چپ نگاهش کرد که راشا سریع گفت :از نظر هیکل میگم بابا..ماشاالله بَر و بازوت تو حلقم چی ساخته لامصب..
رادوین خندید :تو هم یه کم ورزشاتو سنگین کنی میشی مثل من..
راشا:نه دستت درد نکنه..اون بار پدرمو در اوردی..تا 1 هفته راه رفتنم مثل موج فرستادن موقع رقص تکنو شده بود..همه تو خیابون چپ چپ نگام می کردن..میونه ی من با لطافت وظرافت بیشتر و بهتر جور در میاد..

رایان از پشت میز بلند شد که همون موقع صدای زنگ اس ام اس گوشیش تو فضای اشپزخونه پیچید..موبایلش روی میز بود تا اومد برش داره راشا زودتر این کار و کرد و سریع از جاش بلند شد..
رایان می خواست گوشی رو بگیره ولی راشا دستشو برده بود بالا و نمی ذاشت..

رایان با حرص گفت :بده من گوشی رو..راشا پوستتو می کنم گوشی رو بده..
راشا با خنده گفت :نچ نمیشه..نا نفهمم کی اِس فرستاده بهت نمیدم..
رایان :مگه تو فضولی؟..بده من بهت میگم..

از دستش در رفت :اره تو فکر کن فضولم..پس بذار به کارم برسم دیگه..
رادوین با خنده از جا بلند شد و دنبالشون رفت..راشا و رایان دنبال هم می کردند..در اخر راشا فرار کرد تو یکی از اتاق ها و درو قفل کرد..

رایان محکم زد به در و گفت :راشا درو باز کن..به خدا دَماری از روزگارت در بیارم که خودت حض کنی..اِس رو خوندی نخوندیا..راشا بهت میگم باز کن..راشــــا..

صدای راشا بلند از توی اتاق به گوششون رسید:به بـــه..ببین کی اس داده..هانی جونته ..بذار ببینم چی فرستاده..
رایان که نفس نفس می زد و سرخ شده بود یه مشت محکم به در زد و گفت :مگه اینکه دستم بهت نرسه راشا..
راشا خندید و گفت :برسه هم کاری نمی تونی بکنی..گوش کن ببین دوست دختر نازنینت چی فرستاددددده..
با لحنی اروم و با احساس گفت : " ببین غمگین , ببین دلتنگِ دیدارم
ببین خوابم نمی آید , بیدارم
نگفتم تاکنون اما کنون بشنو
تو را بیش از همه , من دوست می دارم
رایانم قرارِ فرداشبمون رو فراموش نکنی عزیزم..مشتاقانه منتظرم ببینمت.."

رایان با کف دست به پیشونیش زد : د نخون لعنتی..اون غلط کرد با تو..
راشا بلند خندید :به من چه؟..هانی جون عاشقت شده خِفته منو می چسبی؟..
رادوین با لبخند کنار رایان ایستاد و به راشا گفت :بیا بیرون بسه دیگه..
راشا:نه کجا بیام؟..تازه می خوام جواااااب اِس رو بدمممم..

رایان که به اوج عصبانیت رسیده بود گفت :راشا خریت نکنـــی..
محکم زد به در و ادامه داد:دیوونه چیزی نفرستی..باز کن این در و تا حالیت کنم..

راشا:اهااااااان..فرستادم..
گوش کن ببین خوبه؟.. " هانی جونم منم بی صبرانه مشتاق دیدارت هستم..برای فرداشب لحظه شماری می کنم خانمی..حسابی خوشگل کنیا..می خوام وقتی می بینمت ضربان قلبم به اوج برسه..شبت بخیرعزیزم.."..پسندیدی داش رایان؟..

رایان با حرص دندوناشو روی هم فشرد و افتاد به جونه در..رادوین هر کاری می کرد تا او را ارام کند نمی شد..هم خنده ش گرفته بود و هم از دست راشا حرص می خورد..

یک دفعه در باز شد و رایان تا به خودش بیاد راشا از زیر دستش فرار کرد..رایان دنبالش دوید..اخر هم از پشت یقه ش رو گرفت و پرتش کرد رو زمین..
هر دو برادر با هم کشتی می گرفتند..راشا می خندید و رایان با حرص به او ضربه می زد..البته ضربه هایش انقدر درد نداشت ولی جوری بود که تمام حرصش را خالی کند..

راشا با خنده گفت :بدبخت گوشیت داغون شد..
رایان با خشم گفت :به درک..حال تو رو بگیرم روحم شاد میشه جیگرم حال میاد..همین بسه..
راشا :پس روحت شاد و یادت گرامی..
رایان :مرض..می کشمت..
راشا با خنده در حالی که دستای رایان رو سفت چسبیده بود گفت :بیچاره از بس عُقده ای هستی ..باشه بزن عقده هات خالی شه..
رایان محکمتر زدش که صدای اخش در اومد ولی هنوز می خندید..
رادوین اومد جلو که از هم جداشون کنه ولی راشا دستشو گرفت و کشید..رادوین افتاد کنارش..
حالا هر سه با هم کشتی می گرفتند و می خندیدند..
****************
راشا در حالی که حوله ش را دور گردنش انداخته بود از دستشویی بیرون امد..صورتش را خشک کرد و رو به رایان که سرش تو گوشیش بود گفت :نترس اِس ندادم..
رایان :می دونم..دارم جواب اِسِ هانی رو میدم..
راشا با ذوق گفت :جونه من؟..چی براش فرستادی؟..
رایان با اخم سرشو بلند کرد و گفت :باز هوس مشت و مال کردی؟..
راشا قولنج گردنش را شکست و گفت :نه قربون دستت..دیگه تا 1 ماه مشت و مال نمی خوام..حسابی کوبیده شدم..
رایان با لبخند گفت :حقته..
راشا:باشه حقمه..فقط جونه من بگو چی فرستادی؟..
رایان:نگم خوابت نمی بره نه؟..
راشا:نه..
رایان:نه و نگمه..هیچی گفتم فرداشب میام..
راشا عین لاستیک که بادش خالی شده باشد لباشو اویزان کرد وگفت :همین؟..نه قربون صدقه ای..نه فدات بشمی..هیچی؟..
رایان با اخم گفت : نه اینا رو بگم واسه چی؟..همین که میگم میام کافیه..

راشا به طرف اتاقش رفت و گفت :بابا تو دیگه کی هستی؟..دختره خوشگله ..پولداره..عاشقت هم که هست..دیگه ناز کردن نمی خواد که ..دو دستی بچسبش ولش نکن..
رایان :من می دونم دارم چکار می کنم..تو به فکر خودت باش..

راشا تو درگاه اتاقش ایستاد و با لبخند گفت :اخه تو توی ما خرشانس تشریف داری..وگرنه من اگه از این شانسا داشتم که الان اینجا نبودم..
رایان خندید و گفت :پس کجا بودی؟..
راشا ابروشو انداخت بالا و گفت :وَره دله یاره خوشگل و پولدارم..یا اینکه الان نامزد بودیم بهم زنگ می زد می گفت : "دوست دارم عشقِ من..خوب بخوابی زندگیم..بدون تو میمیرم..خوابِ منو ببینی..از دور میبوسمت آرامشِ من..صدات نباشه من خوابم نمیبره..لحظه لحظه ی من خوشه با تو و..".. بقیه ش هم سانسوره نمیشه گفت..

رایان با خنده از جا بلند شد و گفت :هه..چه نچسبه این نامزدت.. خوب مثه آدم بگه شب بخیر..
محکم زد رو شونه ی راشا و ادامه داد : باور کن اگر این لاوترکوندنا بعد از عروسی هم همینجور پا برجا و محکم می بود هیچکی نمی رفت محضر طلاق و..بعدش هم جدایی ..

راشا که شونه ش رو می مالید گفت :قد شتر..دست زورِ گوریل..هیکل اورانگوتان..قیافه حالا میمون نه ته تهش وزغ..مگه غیر از اینه؟..شب بخیر..

سریع رفت تو اتاقش..رایان با لبخند گفت :داشتی نامزد عزیزتو توصیف می کردی؟..
راشا با خنده و صدای پر از شیطنتی گفت :نه داشتم شرح حاله یکی از داداشای گلمو می دادم..می شناسیش؟..اسمش رایانه..نه از اون رایانه ها ..از این رایان بیخود بی مصرفا..
بعد هم بلند زد زیر خنده..

لبخند اروم اروم از روی لبان رایان محو شد..تازه متوجه معنا و مفهوم حرف های راشا شده بود..با حرص زد به در و گفت :مرض..رو اب بخندی بیشعور..دارم برات راشا..
راشا:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشید..لطفا جهت کَپیدن هر چه سریعتر اقدام فرمایید..

رایان یه دونه با خشم زد به در ولی ناخداگاه به روی لبانش لبخند نشست..
همیشه با کارهای راشا هم حرصش می گرفت و هم روحیه ش شاد می شد..
کلا راشا همیشه پر انرژی بود و اگر یک روز در خانه نبود و بین برادرانش حضور نداشت خانه سوت و کور می شد و گویی روح و شادابی در فضای خانه جریان نداشت..

رادوین چون حسابی خسته بود زودتر از برادرانش به اتاقش رفته بود..
رایان با یاد اوری مهمانی فرداشب لبخندش محو شد و نفسش را بیرون داد..
دستی به گردنش کشید و به اتاقش رفت ...
فصل نهم

رایان شیک و اماده از اتاقش بیرون امد..
یک بلوز اسپرت مشکی که قسمت چپ ان درست روی نیمی از سینه و شانه طرح های زیبایی از خطوط طوسی و سفید کار شده بود..
کت اسپرت مشکی و شلوار جین هم به رنگ مشکی تیپش را بی نقص نشان می داد..جذاب تر از همیشه به چشم می امد..موهایش را به سمت بالا داده بود و تره ای از موهای جلویش صاف به روی پیشانیش ریخته بود..

رادوین توی سالن نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد..راشا هم توی اشپزخونه بود..
رادوین با دیدن رایان و ان سر و تیپ سوت کشید و گفت :اهووووو..کی میره این همه راهو..چه تیپی به هم زدی..
رایان لبه های کتشو تو دست گرفت و چرخید .. با ژستی خاص ایستاد و گفت :چطوره؟..

صدای راشا را از پشت سرش شنید:بیست..خفـــــــن دخترکش شدی ..کوفتت بشه..
رایان همزمان برگشت که یه حس سرما و خیسی را روی قسمت سینه ش حس کرد..لیوان اب یخی که تو دستانِ راشا بود تمامش رو لباس رایان پاشیده شده بود..

رایان دستاشو از هم باز کرد و با حرص زیر لب گفت :چه غلطی می کنی؟..ببین چه به روزم اوردی..اَه..
راشا که هول شده بود تندتند گفت :اوه اوه شرمنده..داشتم واسه رادوین اب می اوردم یهو برگشتی و..
رایان :حالا من چطوری به این مهمونیه کوفتی برم؟..
رادوین ازهمونجا گفت :مگه همین یه دونه تیشرتو داری؟..برو یکی دیگه بپوش..
رایان رو به رادوین گفت :چی میگی تو؟..این تیشرت با این کت سته..
راشا :خب یه ست دیگه بپوش..مثلا تیشرت و کته طوسی ..

رایان با نوک انگشت زد به پیشونیِ راشا و گفت :آی کیو..دارم میرم پارتی شبونه..برای اولین بار تو مهمونیه این دختره و باباش حضور دارم..نمی خوام تیپم عین بچه دبستانیا باشه..تو که می دونی من رو این چیزا حساسم..د اخه چرا حواستو جمع نمی کنی تو؟..
به طرفش خیز برداشت که راشا هم فرار کرد رفت کنار رادوین ایستاد..

راشا:ای بابا..به من چه؟..تا پارتی 1 ساعت دیگه مونده..اصلا درش بیار می ندازیم لب بالکن خشک میشه..تابستونه دیگه یه باد بهش بخوره خشکه..
رادوین:راست میگه درش بیار این کولی بازیا رو هم بذارید کنار..

رایان در همون حال که کتشو در می اورد گفت :می خواستم 1 ساعت زودتر حرکت کنم که سر ساعت اونجا باشم..لااقل زودتر هم برگردم خونه..اخه فاصله ی خونه شون با اینجا زیاده ..

با یه حرکت که موهاش هم از حالت اراسته خارج نشود تیشرت را از تنش در اورد..
پرت کرد تو بغل راشا و گفت:برو بندازش لب تراس..
راشا هم تیشرتو پرت کرد تو بغل رادوین و تند تند با صدای زنونه گفت :اخ اخ دیدی چی شد؟..خاک به سرم غذام سوخت..

بعد سریع از جا پرید و رفت تو اشپزخونه..رایان و رادوین به این حرکت راشا می خندیدند..
رادوین تیشرتو پرت کرد تو بغل رایان و گفت :خودت ببر بنداز..انقدرم دست دست نکن دیرت میشه..
رایان با حرص گفت :به درک..ای کاش می شد نرم..د اخه اینم شانسه من دارم؟..اَد باید هانی دختر شهسواری از اب در می اومد..
رادوین:حقته..تا تو باشی سریع وا ندی..
رایان به طرف در رفت و گفت :وا کجا بود؟..دختره سیریش بازی در اورده..هنوزم بینمون چیزی نیست..هر چی هست از طرفه اونه نه من..
بعد هم رفت بیرون..

یه رکابی جذب مردونه به رنگ مشکی تنش بود..
عضله های مردانه و ورزشکاریش به زیبایی به رخ کشیده می شد..
با اون شلوار جین و موهای اراسته چون مُدلی جذاب می درخشید..
********************
" ترلان "

تانیا و تارا خوابیده بودن..همیشه عصرا می خوابیدن ولی من عادت نداشتم..
دیگه چیزی تا تاریک شدن هوا نمونده بود ولی همچنان خواب بودن..
دلم می خواست برم بیرون یه کم هوا بخورم..والا تو خونمون ازادتر از اینجا بودیم..بین این به قول تارا "سه کله پوک" بدجور گیر افتاده بودیم..

اول رفتم پشت پنجره تا بیرونو یه دید بزنم که اگر مزاحما نبودن بعد برم تو باغ..
پرده رو زدم کنار و نگاهی به اطراف انداختم..چشم چرخوندم ..نگام افتاد به یکیشون که رو بالکن وایساده بود..
اهـــــو..اینو باش..چه هیکلی..
یه بلوز تو دستاش بود که اول تکونش داد بعد هم انداختش رو تراس..
نگاهی به باغ انداخت و دستاشو برد بالا..انگشتاشو تو هم گره کرد و برد پشت سرش..به بدنش کش و قوسی داد و دستاشو اورد پایین..

لامصب عجب هیکلی داره..عضله ها رو داشته باش..با اون ژستی که گرفته بود شده بود عین مدل هایی که عکسشون روی مجله های مد و زیبایی هست..
مردان خوش هیکل و جذابی که با رکابیِ جذب و شلوار جین عکساشون رو جلد و صفحات مجله ها چاپ شده بود..
اینی که من می دیدم حتی از اونا هم صد پله خوشگل تر و با حال تر بود..
خوب که اطرافشو رویت کرد رفت تو ویلا..

اروم در ویلا رو باز کردم و رفتم بیرون..یه نقشه ای تو سرم بود که اگر تا پای عملی شدنش پیش می رفت کلی حال می کردم..واقعا اون صحنه دیدن داره..

واسه اینکه از پنجره منو نبینن سرمو خم کرده بودم..همونجوری تند خودمو رسوندم به تراس..تیشرت رو از لب تراس برداشتم و عین برق به طرف ویلا دویدم..وقتی درو بستم نفس نفس می زدم..پشتمو چسبوندم به در و چشمامو بستم..یه نفس عمیق کشیدم که اروم بشم..

با صدای تارا تو جام پریدم..
تارا:چرا نفس نفس می زنی؟!..سگ دنبالت کرده؟!..اصلا چرا پشت در وایسادی؟!..
با اخم گفتم :اَه..هی چرا چرا نکن ..صبر کن بهت میگم..فعلا تا متوجه نشده باید کار این تیشرتو بسازم..

تارا با تعجب نگام کرد..از سیر تا پیاز نقشه م رو براش گفتم..
یه لبخند شیطنت امیز نشست رو لباشو اروم گفت :ایول عجب فکری..منم باهاتم..
-تانیا هنوز خوابه؟..
تارا :اره..اونو بیخیال نقشه رو بچسب..

نشستم رو مبل و تیشرت رو تو دستم فشردم..رو به تارا گفتم :برو بیارش..زود باش تا دیر نشده..
تارا:باشه باشه..الان میارم..تو انباریه؟..
سرمو تکون دادم و گفتم :اره ..تو یه جعبه ی چوبیِ..کنارجعبه ابزار..

تارا سریع رفت..به تیشرت نگاه کردم..گرفتمش بالا..خوشگل بود..مشکی که روی قسمت شونه و سینه ش خطای طوسی و سفید کار شده بود..بوی ادکلنش داشت خفه م می کرد..ناخداگاه به بینیم نزدیک کردم و بو کشیدم..
اوممممم..عجب بویی..خاک برسرش که انقدر خوش سلیقه ست..

تارا اومد..پلاستیک رو از دستش گرفتم و بازش کردم..نگام که بهش افتاد لبخند شیطانی زدم..خودش بود..با همین کارشو می سازم..
بچه پررو..واسه من اینجا جا خوش کردن؟..خوبه قرعه انداختیم که به نام ما افتاد..بازم زبونشون شیش متر درازه واسه ما سه دونگ سه دونگ می کنن..هه..نشونتون میدم..همچین که بفهمید یه مَن ماست چقدر کره میده..

تیشرتش رو قسمت سینه ش کمی خیس بود..تارا با اتو خشکش کرد..حالا بهتر شد..دیگه وقت عملی کردن نقشه م بود..
کارم که با تیشرت خوشگلش تموم شد از جام بلند شدم..
رو به تارا که کنارم ایستاده بود گفتم :تو برو تانیا رو بیدار کن دیگه شب شده..منم برم اینو بذارم سر جاش ..
تارا:باشه..فقط مراقب باش نفهمن..
-حواسم هست..

تارا که رفت منم از ویلا اومدم بیرون..گوشه ی تیشرت تو دستام بود و خیلی اروم به طرف ویلاشون رفتم..
خوبه تا الان دیوار نکشیدن وگرنه کارم سخت می شد یا اصلا غیر ممکن می شد..

تیشرت رو خیلی اروم پهن کردم لب تراس وتند و سریع به طرف ویلای خودمون دویدم..
این از این..وای که وقتی بپوشش تماشایی میشه..
**********************
رایان تیشرت رو پوشید و تو اینه به خودش نگاه کرد..نگاه ش پر از رضایت بود..وارد هال شد..رادوین نبود..راشا توی هال نشسته بود و با گیتارش ور می رفت..
رایان هنوز قدم اول رو به دوم برنداشته بود که تنش شدیدا خارش گرفت..اول گردنش..بعد هم کمرش..شکم..بازو..کلافه شده بود..
دور خودش می چرخید و تن و بدنش رو می خاروند..
راشا با دیدن رایان گیتارشو گذاشت زمین و بلند شد..مات و مبهوت به او نگاه می کرد که توی سالن می دوید و در حالی که زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد تندتند به کمر و دست و گردنش دست می کشید..

راشا :بسم الله الحمن الرحیم ..رایان خوبی؟..جنی شدی؟..چرا همچین می کنی تو؟..
رایان داد زد :واااااااااای راشا می خاره..همه جام می خاره..وای..آخ..آی آی..می خااااااره..دیوونه م کرده..
راشا رفت جلو و گفت :یه جا وایسا ببینم چی میگی..هی وول نخور..صبر کن..
دست رایان را گرفت ولی ارام و قرار نداشت..صورتش سرخ شده بود..
راشا:چی شده اخه؟!..
رایان :نمی دونم..همین که تیشرتو تنم کردم اینجوری شدم..وای راااااااشا می خاره..جونه من اینجای کمرمو یه کم بخارون..دستم نمی رسه..

راشا همون جور که می خندید پشت رایان رو از روی تیشرت می خاروند..
راشا:همین جا؟..
رایان:اره اره..یه کم اینورترش هم هست..آی آی..اصلا همه جاش می خاره..

راشا با یه حرکت تیشرت رو از تن رایان در اورد ..تموم تنش قرمز شده بود..
لبخند از رو لبان راشا محو شد..بهت زده گفت :اوه اوه همه ی تنت سرخ شده..بپر تو حموم.. یالله..

رایان بدون هیچ حرفی به طرف حمام دوید..
راشا نگاه مشکوکی به تیشرت انداخت..ان را از روی زمین برداشت و خوب بازرسیش کرد..داخل تیشرت را نگاه کرد..با تعجب همه جای لباس را از نظر گذراند..

زیر لب زمزمه کرد :اینا دیگه چیه؟..مگه رو بالکن..
سریع از ویلاخارج شد..به لب تراس دست کشید..تمیز بود..نگاهی به اطراف انداخت..سایه ای محو را پشت پنجره ی ویلای دخترا دید..

برگشت تو..رایان در حالی که با حوله سرش را خشک می کرد از حموم بیرون امد..
رایان:وای راشا راحت شدم..دیگه کم مونده بود پوست تنمو بکنم..
راشا با لبخند گفت :خداییش حق هم داشتی بگی تنم می خاره و پوستم داره کنده میشه..
رایان چشماشو ریز کرد و گفت :چطور؟!..
راشا گفت :فعلا برو حاضر شو بعد بیا بهت میگم..

رایان نگاهی به ساعت توی هال انداخت و گفت :فوقش 1 ساعت دیرتر می رسم مهم نیست..من میرم حاضرشم..
موهایش را به همان حالت و مدل قبلی درست کرد..بلوز سفید..کت اسپرت سفید و شلوار جین ضخیم سفید..اینبار سرتا پا تیپ سفید زده بود..جذاب تر از قبل دیده می شد..
کمی از ادکلنش را به زیر گردن و موچ دستش زد..کمی از ان به کف دستش زد و چند بار روی صورت خود با کف دست ضربه زد..
از اتاق بیرون رفت..راشا همچنان با گیتارش مشغول بود..

با دیدن رایان سوت کشید و گفت :به بــــه..داش رایانو باش..یه پیشنهاد دارم برات.. امشب پشت سرت یه امبولانس راه بنداز..
رایان خندید و گفت :چرا؟..
راشا:چون کشته و مرده هات زیاد میشن جنــــاب..
رایان خندید و گفت :اینا رو بی خیال..اون موقع می خواستی یه چیزی بگی..چی بود؟!..
راشا سرشو تکون داد و گفت :می دونی چی باعث شده بود تنت بخاره؟..
رایان مشکوک نگاهش کرد و گفت :چی؟!..
راشا :پشمِ شیشه..
رایان با تعجب گفت :پشمِ شیشه؟!..نه بابا پشم شیشه کجا بود؟!..من فقط تیشرتمو انداختم لب تراس..همین..
راشا:اره خب..ولی از بعدش که خبر نداری..پاتَک خوردی برادرِ من..
رایان این بار با تعجب بیشتری گفت :پاتَک؟!..هیچ می فهمی چی میگی؟!..

راشا با صدای ناله مانندی گفت :اره می فهمم..خوبم می فهمم..چون یکیش قسمت خودمم شده..ولی مثل اینکه ماله تو بدتر بوده..فعلا برو تا دیرت نشده..تو یه فرصت مناسب در موردش حرف می زنیم..

رایان همونطور که به کتش دست می کشید به سمت در رفت و گفت :خیلی خب..پس من رفتم..امشب بدون شک دیرتر میام..خداحافظ..
راشا:اوکی..خوش بگذره..
رایان با لبخند از ویلا خارج شد..
************************
" ترلان "

تموم مدت پشت پنجره کشیک می دادم ببینم چی میشه..ای کاش می شد تو خونه رو هم دید..
تارا هم کنارم وایساده بود..ولی تانیا داشت سریال می دید..تو هیچ شرایطی دست از سریال دیدن بر نمی داشت..

تارا اروم گفت :حتما الان تیشرتو تنش کرده و حالا بِخارون کی نَخارون..
لبخند زدم و گفتم :اره ..فقط خدا کنه همونجوری بیاد تو حیاط یه کم بهش بخندیم..

در ویلا باز شد..چهارچشمی نگاش کردیم..اِی بابا..اون یکی بود..داشت به لب تراس دست می کشید..
تارا:انگار شک کردن..ببین چه مشکوک به تراس نگاه می کنه..
- بی خیال از کجا می خوان بفهمن؟..تازه بفهمن مثلا چی می خواد بشه؟..
تارا شونه ش رو انداخت بالا..

چند دقیقه دیگه گذشت..داشتیم ناامید می شدیم که بالاخره از ویلا اومد بیرون..خودش بود ولی با یه تیپ و سر و شکل جدید..خداییش تیپ سفید جذابترش می کرد..

تارا اروم گفت :اوهــــو..عجب تیپی زده..انگار باعث ثوابه طرف شدیم..
همونطور که با چشم دنبالش می کردم گفتم :ولی حیف شد نتونستیم ببینیم بعد از پوشیدن تیشرت حال و روزش چطور شده ..اما از یه چیزی مطمئنم..حتما تنش کرده که بعد پشیمون شده و رفته تیپشو عوض کرده..

به تارا نگاه کردم..جفتمون لبخند زدیم و دستامونو زدیم به هم..
- ایول اصلش همینه که حالشون گرفته بشه که شد..

هر دو خندیدیم..برگشتم تا ببینم اوضاع بیرون در چه حاله که با دیدنش کُپ کردم..وای..
در ماشینشو باز کرده بود وهمونطور ایستاده بود..نگاهش مستقیم به پنجره ی ویلا بود و از بد شانسی منم صاف و صامت پشت پنجره ایستاده بودم..
خیره شده بود به من..هل شدم..تارا رو کشیدم کنار خودمم چسبیدم بهش و پرده رو انداختم..

تارا که متوجه شده بود زد زیر خنده..یه دونه زدم به بازوشو با اخم گفتم :مرض..کجاش خنده داشت؟..
همونطوربا خنده گفت :خدا وکیلی همه جاش..پسره دیدت الان حتما می فهمه کاره تو بوده..
با حرص گفتم :به درک..بذار بفهمه..هیچ غلطی نمی تونه بکنه..

تارا بلندتر خندید..یه نگاه به خودم انداختم..یه تاپ صورتی با شلوارک هم رنگ خودش..البته شلوارم پیدا نشده بود ولی مطمئنا بالا تنه م رو دیده..
خب ببینه..من که تو مهمونیا مجلسی می پوشم اینم روش..
ولی اخه الان تو این موقعیت؟..
وای بی خیال..چیزی نشده که..اره واقعا چرا بیخود به خودم گیر میدم؟..

همراه تارا کنار تانیا نشستیم..
شیش دونگ حواسش به سریالی بود که از تلویزیون پخش می شد.

قرعه به نام سه نفر10

" رادوین "

موچ دستم می سوخت..دردش طاقت فرسا بود..با کوبیده شدن در سرمو بلند کردم..مار زیر میز چمبره زده بود..به در نگاه کردم..راشا با پا بهش لگد می زد ..

-- تا کار رو به جاهای بدتر از این نکشیدید این در لعنتی رو باز کنید..وگرنه مجبور می شیم بشکنیمش..

رایان هم کمکش کرد..هر دو با مشت و لگد افتاده بودن به جون در..صورتم عرق کرده بود..می دونستم مار زهر نداره ولی جای نیشش امانم رو بریده بود..

یه دفعه در کامل باز شد..هر سه تاشون تو درگاه ایستاده بودن..راشا با خشم به طرفشون یورش برد که رایان جلوش رو گرفت..

راشا با عصبانیت رو به هر سه تاشون داد زد :خیلی بی شعورید..با این کاراتون می خواید به چی برسید؟..سه تا دختر نفهم که رفتارشون درست عین بچه هاست..

دستشو محکم از تو دست رایان بیرون کشید و به طرف من اومد..رایان هم با اخم نگاهشون می کرد..ولی دخترا خیلی معمولی به ما نگاه می کردن..انگار نه انگار..

تارا رو به راشا گفت :شما که هی هارت و پورت می کنی..بگو ببینم کار ما بچه بازی بود یا شما سه تا لندهور؟!..فکرکردید نمی دونیم اون سه تا احمقی که اون شب ما رو دزدیدن شماها بودید؟!..برید خدا رو شکر کنید که هنوز از دستتون شکایت نکردیم..وگرنه تا الان صد دفعه دخلتون اومده بود..

با تعجب نگاهشون کردیم..رایان جواب داد :این حرفا کدومه؟!..کدوم شب؟!..کی شماها رو دزیده؟!..ما؟!..

ترلان :خودتون رو به اون راه نزنید..خیلی خوب می دونیم که شما سه تا شبِ مهمونی اون کارو با ما کردید..ولی خب هنوز هم واسه شکایت کردن دیر نشده..

راشا عصبانی شد و داد زد :خیلی خب برید شکایت کنید..کو مدرک؟!..

لبخند خاصی روی لبای دخترا نشست..جوری که هر سه تعجب کردیم..تانیا رفت اون طرف اتاق..درست بالای کمد زیر یه عروسک خرسی بزرگ..با تعجب نگاهش می کردم..یه دوربین اونجا بود..سر در نمی اوردم..دستشو اورد بالا..تعجبمون بیشتر شد..توی دستش یه فیلم بود..

تو هوا تکونش داد و گفت :این همون مدرکیه که می تونه به دردمون بخوره..تموم اتفاقات امشب بعلاوه ی اعترافتون این تو ضبط شده..پس می بینید که همچین هم بی گدار به اب نزدیم و حواسمون کاملا جمع بوده..

از درد ناله م بلند شده بود..ولی از حرفایی که می زدن دهانمون باز مونده بود..اینا دیگه کی بودن؟!..

راشا با اخم گفت :با این فیلم هیچ کار نمی تونید بکنید..چون خیلی راحت ما هم می تونیم ازتون شکایت کنیم..به همون دلیلی که خودتون بهتر می دونید چیه..نگاه خاصی بهشون انداخت و به طرف من اومد..

منم به اندازه ی راشا و رایان عصبانی بودم ..ولی حرفی نمی زدم چون از زور درد نا نداشتم لبامو باز کنم و چیزی بگم..

هر سه از بینشون رد شدیم و از اتاق بیرون رفتیم..یه لحظه برگشتم و نگاهشون کردم..همونطور که صورتم از درد سرخ شده بود نگاهمو دوختم تو چشماشون ..جدی گفتم :کار امشبتون هیچ درست نبود..اگر از ما سه تا متنفر هستید بهتر بود که به خودمون می گفتید..در اونصورت منطقی حلش می کردیم..ولی اینکه بخواید با مار و افتاب پرست ما رو به وحشت بندازید می تونم بگم این کارتون غیر منطقیه..اصلا یه لحظه هم فکر نکردید که اگر اون مار زهر داشت الان چی می شد؟..منکر نمیشم که کار ما هم درست نبوده..ولی هیچ فکرکردید چی باعث شد اون عمل ازمون سر بزنه؟..خودتون شاهد بودید که هر بلایی سرمون می اوردید دم نمی زدیم...ولی وقتی طاقتمون تموم شد مجبور شدیم..مساوی عمل کردیم..ولی هر دو طرف افراط کردیم..

نفس نفس می زدم..هم از خشم و هم از درد..-بهتره قبل از هر کاری خوب به کاری که می خواید انجام بدید فکر کنید..اینبار دیگه کوتاه نمیام..مطمئن باشید خیلی جدی باهاتون برخورد می کنم..

نگاهمو ازشون گرفتم و همراه راشا و رایان از ویلا بیرون اومدم..هنوز هم نگاه تانیا رو تو ذهنم داشتم..یه لحظه حس کردم نگاهش ندامت رو داد می زنه ..بین اون ها فقط تانیا بود که این رنگ رو به چشماش داشت..پشیمونی..

رایان بازومو گرفت :باید بریم بیمارستان..درسته مارش سمی نبوده ولی بازم باید دستت معاینه و پانسمان بشه..

راشا :من میرم ماشین و روشن کنم..شماها هم زود بیاید..همراهشون رفتم..دیگه کم کم داشت سپیده می زد..*************************مشکل رادوین جدی نبود وبا تزریق امپول .. شست شو و پانسمانِ دستش حالش تا حدودی بهتر شد..وقتی برگشتند هر سه از زور خستگی به اتاق هایشان رفتند و بیهوش شدند..تا نزدیک غروب خواب بودند..*************************تانیا با تعجب به اقای شیبانی نگاه کرد: اینایی که گفتید همه شون حقیقت داشت؟!..میشه یه بار دیگه دقیق بگید این چطور امکان داره؟!..

اقای شیبانی با لبخند سرش را تکان داد :کجای حرفام تعجب برانگیز بود دخترم؟..خب عمه خانم هیچ وارثی نداشت..از قبل وصیت کرده بود که بعد از مرگش 2 سوم اموالش به شما سه نفر برسه..اون هم به طور مساوی..مابقی هم به موسسات خیریه بخشیده بشه..تارا با تعجب گفت :یعنی عمه خانم از این کارا هم بلد بود؟!..پس چرا من همیشه فکر می کردم دستش تو خیر نمیره؟!..

اقای شیبانی:خب ایشون در زمان حیاتشون 2 تا موسسه رو تحت پوشش داشتند..ولی به غیر از من که وکیلش بودم کسی از این موضوع خبر نداشت..خود ایشون این رو خواستند..و حالا طبق این وصیت نامه شما صاحب 3 میلیارد شدید.. یعنی نفری 1 میلیارد تومن..

در جا خشکشان زد..دهانشان باز مانده بود..حتی در باورشان هم نمی گنجید که صاحب این همه پول شوند..ان هم ارثیه از جانب عمه خانم..کسی که همیشه با حرف ها و کارهایش ارامش را از انها می گرفت..با دخالت در زندگی تک تک انها حس احترام میانشان برداشته می شد..و حالا از جانب او نفری 1 میلیارد به انها ارث رسیده بود..

وصیت نامه را هر کدام چند بار مرور کردند و هر بار بیشتر از قبل مطمئن می شدند که همه ی اینها حقیقت دارد..

ترلان رو اقای شیبانی گفت : باورنکردنیه..هیچ وقت فکرشو نمی کردم عمه خانم اینکارو بکنه..

اقای شیبانی :خب ایشون هیچ وارثی نداشتند و بعد از مرگشون نمی تونستند همینطور اموالشون رو رها کنن به امان خدا..من وکیل ایشون بودم و در جریان همه چیز قرار داشتم..ایشون چه شخصا و چه کتبا به من گفتند که باید این کار صورت بگیره و در این راستا دو سوم از اموالشون به شما تعلق بگیره..هر سه با دقت به حرف های اقای شیبانی گوش می کردند..*********************رایان با استرس گفت :راشا بیا برگردیم..باور کن سه میشه خیط میشیما..راشا انگشت اشاره ش را جلوی بینیش گرفت .. زیر لب گفت :هیسسسسسسس..دلشو نداری برگرد..خودم تنهایی از پسش بر میام..

رایان به بازوش زد :چی میگی تو؟..دارم میگم درست نیست تو میگی دلشو نداری؟..چه ربطی داره؟..راشا :حالا هر چی..تا این بالا اومدیم..بقیه ش رو هم میریم..درضمن هیچی از این موضوع به رادوین نمیگی..روشنه؟..

رایان با اخم گفت:اولا دستور نده خودم می دونم باید چکار کنم..دوما من یا کاری رو انجام نمیدم یا وقتی قدم اول رو برداشتم بقیه رو هم پشت سر هم بر می دارم..

راشا لباشو کج کرد و گفت : پس پشت سر هم پشت سر من راه بیافت انقدر هم پشت سر هم چرت نگو..پشت سر هم با این حرفای پشت سر همیت حال ادمو می گیری..رایان خندید و اهسته گفت :خودت فهمیدی چی بلغور کردی؟!..دلقک..ادای منو در نیارا..راشا :اولا اره فهمیدم..نفهم خره..درضمن کی با تو بود؟!.. اونی که ادا در میاره میمونه برادره من..درسته شبه ولی خوب نیگا کنی می بینی شباهتی با اون موجود پشمالوی زشت ندارم..

رایان به قد و هیکل راشا نگاه کرد و با لبخند گفت:ولی تو شب بهتر به چشم میایا..حالا بذار بگردم دنبال شباهت..

راشا چپ چپ نگاهش کرد که رایان اروم خندید :خیلی خب چشماتو چپ نکن اونوقت دیگه نمیشه بهت گفت شباهتی به اون موجود پشمالو نداری..حالا چجوری بریم تو؟!..

راشا به اون طرف پشت بام اشاره کرد :کاری نداره..فقط باید بتونیم از روی این آردوازا رد بشیم..مجبوریم سینه خیز بریم..اونطرف مثل اینطرف پنجره ی نور گیر داره..از دریچه ش میریم تو..

رایان سرش را تکان داد :بعد که رفتیم تو اقای نابغه می خوای چکار کنی؟..نکنه..راشا میان حرفش پرید : بقیه ش رو بعد می فهمی..

روی پشت بام رو به شکم خوابید .. دستاش رو به لبه ی شیروانی گرفت و خودش را روی ان کشید..

رایان هم مشابه کارهای راشا را انجام می داد..همانطورکه راشا گفته بود دریچه ی نور گیر همان قسمت از پشت بام قرار داشت..

راشا هلش داد..خیلی اروم باز شد..چون تابستان بود کسی به فکر بستن دریچه نیافتاده بود..هر دو از همانجا وارد ویلا شدند..

 

 

 

 

دخترا توی سالن نشسته بودند..هر سه توی فکر بودند..ذهنشان درگیر ارثیه ای بود که از جانب عمه خانم به انها تعلق گرفته بود..هنوز هم باورشان نمی شد..

تارا :شماها باورتون میشه همچین چیزی اتفاق افتاده باشه؟!..تانیا شانه ش را بالا انداخت و گفت :خب نه..ولی حقیقت داره..

ترلان بشکنی زد وگفت :همین مهمه..اینکه دروغ نیست و حقیقت داره..وای بچه ها میگن یه شبه میلیاردر شدن فقط تو خوابه ها الان می تونم بگم همه ش کشکه..کی گفته فقط تو خوابه؟..من که تو بیداری دارم می بینم کپ کردم..وای اصلا حال و هوام یه جوریه..شماها چی؟!..

تانیا با لبخند سرش را تکان داد :منم همینطور..چند روز دیگه دانشگاهها باز میشه و باید ذهنمون رو بذاریم رو درس ..ولی اینجوری تموم فکرمون درگیر شده..

تارا روی کاناپه لم داد و گفت :من که خیالم از این جهت راحته..با این 1 میلیاردی که بهم رسیده خیلی کارا می تونم بکنم..ولی فعلا بی خیالش میشم تا به وقتش..

ترلان لباش رو به نشانه ی اعتراض جمع کرد :اوهو..چه پیش پیش واسه خودش نقشه هم می کشه..یادت نره ما همینجوریش خودمون کلی سرمایه داریم که از بابا بهمون رسیده..ولی خب تا حالا نشده که یه شبه 1 میلیارد جیرینگی بره تو حسابمون..درسته هنوز کاراش انجام نشده و فعلا در حد حرفه ولی خب همینش هم غنیمته..

تارا :خوبه خودت جواب خودتو میدی..خب همین دیگه..ما هر سه صاحب 3 میلیارد پول شدیم..اونم ارثیه از طرف عمه خانم..کم چیزیه؟!..

تانیا در جوابش گفت :نه..کم نیست..ولی فعلا روش حساب نکنید..در موردش هم حرف نزنید..بذارید ببینم چی میخواد بشه..

ترلان خندید و با شیطنت نگاهش کرد :چیه می ترسی از فردا همه بفهمن سه تا دختر میلیاردر اینجا زندگی می کنه و خواستگارا جلوی ویلا صف بکشن؟!..

تانیا پوزخند زد :برو بابا چه دل خوشی داری تو..در کل گفتم..حواستون رو جمع کنید..می دونید که اطرافمون گرگ زیاده..

تارا :خیلی خب..خوبه ما قبلش هم پولدار بودیم..منتها الان چند برابر شده..دیگه بچه نیستیم که هر کس و ناکسی اومد جلو بگیم ایول همونی هستی که می خواستم..بزن بریم..

ترلان خندید و گفت :برید کجا؟..محضر؟..تارا با تمسخر نگاهش کرد :پ نه پ..بستنی فروشی..

هر سه خندیدند..******************رایان و راشا که پشت دیوار سالن ایستاده بودند..تمام حرف های دخترا رو واضح و روشن شنیدند..هر دو با تعجب نگاهی به هم انداختند..

رایان خواست حرف بزند که راشا جلوی دهانش را گرفت..هر دو از همان راهی که امده بودند برگشتند..روی پشت بام ایستادند..نفس حبس شده یشان را بیرون دادند..

رایان:تو هم شنیدی؟!..3 میلیــــارد..پسر عجب خر شانسن اینا..

راشا سرش را تکان داد و روی بام رو به شکم دراز کشید:اره..همه ش رو شنیدم.. بریم تو ویلا ..باهات کار دارم..******************هر دو وارد اتاق راشا شدند و در را بستند..رادوین توی اتاقش بود..

راشا رو به رایان کرد وگفت :پسر یه نقشه کشیدم در حد المپیک..فقط دعا کن جواب بده..

رایان مشکوک نگاهش کرد :چی می خوای بگی؟!..ببین من خودم استاد زرنگ بازی واین حرفام..پس حرفتو نپیچون صاف و پوست کنده بزن..

راشا صندلی جلوی اینه را برعکس کرد و نشست..دستانش را روی پشتی صندلی گذاشت..

راشا :خوب گوش کن ببین چی بهت میگم..اول از همه باید قول بدی چیزی از این حرفایی که بینمون رد و بدل میشه بیرون از اینجا اللخصوص پیش رادوین درز نکنه..می دونم دهنت سفت و قرصه ولی محض احتیاط لازمه..پس یاالله..

رایان سرش را تکان داد :خیلی خب..قول میدم..فقط نپیچون و حرفتو بزن..چی تو سرته؟!..البته فکر کنم بدونم..

راشا ابرویش را بالا انداخت و گفت :اِِِِِِِ..می دونی؟!..خب بگو..رایان :تو بگو..اگردرست بود بهت میگم ..راشا نفس عمیقی کشید..سرش را تکان داد وگفت :تو از هانی خوشت میاد؟!..رایان که نگاهش رنگ تعجب داشت جواب داد : این چه ربطی به..راشا :تو جواب منو بده..بهت میگم..رایان:خب نه..حتی نمی خوام یه دقیقه تحملش کنم..

راشا انگشتش را رو به رایان تکان داد :می خوای از شرش خلاص بشی یا نه؟!..رایان : نمی تونم..واسه همون قضیه ای که بهت گفتم..کم کم دارم نرمش می کنم تا با پدرش صحبت کنه..

راشا نگاه خاصی بهش انداخت و گفت :خب اگر من یه راه جلوی پاهات بذارم که دیگه نیازی به نرم کردن هانی و پدرش نداشته باشی و تا اخر عمرت هم اقای خودت باشی چی؟!..

رایان کلافه نگاهش کرد :ببین همون اول گفتم صاف و پوست کنده حرفتو بزن..پس بگو و خلاصم کن ..

راشا لبخند زد..از جایش بلند شد..همانطور که طول وعرض اتاق را قدم می زد گفت :تو یه راه دیگه هم داری..اونم اینه که با یکی از همین دخترا ازدواج کنی..

رایان با تعجب گفت :کدوم؟!..نکنه..اون سه تا رو میگی؟!..راشا سرش را تکان داد :دقیقا..از بینشون یکی رو انتخاب کن..

رایان اخم کرد:لازم نکرده..تو هم با این پیشنهادای طلاییت..من دوست ندارم باهاشون هم کلام بشم از بس قُد و یه دنده ن..اونوقت برم خواستگاریشون؟..عمرا اگر همچین غلطی رو بکنم..

راشا پوزخند زد :دلت خجسته ست داش رایان..واسه خودت تند تند نوشابه باز نکن ..اونا هم منتظر نیستند تو بری خواستگاریشون..اصلا کی گفت بری خواستگاری؟..باید کاری کنی که طرف عاشقت بشه..چه می دونم یه علاقه ای چیزی..جوری که بهش گفتی جونت رو بده دو دستی تقدیمت می کنه چه برسه به پول و این حرفا..خب چی میگی؟!..

رایان به فکر فرو رفت..پیشنهاد راشا وسوسه کننده بود..یاد حرف های امروز هانی افتاد " رایان عزیزم من دیگه طاقتم تموم شده..چرا انقدر دست دست می کنی؟..من با پدرم در موردت صحبت می کنم..دیگه همه چیز حله..همین که پدرم از موضوع من و تو با خبر بشه کارتمومه و می تونی بیای خواستگاری..فقط کافیه بهم اوکی بدی..بقیه ش با من "..

رایان این را نمی خواست..این مدتی را هم که هانی و وجودش را تحمل کرده بود صرفا به خاطر بدهی بود که به پدرش داشت..تا از این طریق مهلت بیشتری بگیرد و یا اینکه از جایی این پول را جور کند..ولی حالا با پیشنهاد راشا تا حد زیادی وسوسه شده بود..

راشا :چی میگی؟..رایان نگاهش کرد..مردد بود :فعلا می خوام در موردش فکر کنم..فرداشب جوابت رو میدم..راشا با لبخند سرش را تکان داد :اوکی..فقط یادت باشه رادوین چیزی از این قضیه نفهمه..چون بی برو برگرد چوب لای چرخمون میذاره..

رایان با تعجب نگاهش کرد..با اخم گفت :چرخمون؟!..چرا جمع می بندی؟!..مگه فقط من..راشا میان حرفش پرید و با شیطنت گفت :نخیـــــر..خواب دیدی خیر باشه..فکرکردی همینجوری ولت می کنم بری واسه خودت میلیاردر بشی؟!..منم هستم ..منتها روش هامون با هم فرق می کنه..من سی خودم تو هم سی خودت..تو که میگی زرنگی پس مطمئنم زود دختره عاشقت میشه..منم کار خودمو بلدم..تو هم اگر قبول نکنی من عقب نمی کشم..انتخابم رو هم کردم..

رایان که از حرف های راشا لحظه به لحظه متعجب تر می شد گفت :چی میگی تو؟!..کدوماشون؟!..راشا خندید و گفت :تو چی فکر می کنی؟..رایان با تردید لب باز کرد :ترلان؟!..راشا به نشانه ی نه سرش را تکان داد..رایان :خب تانیا هم که بهت نمی خوره..پس..می مونه کوچیکه..تارا؟!..راشا تو هوا بشکن زد وبا لبخند سرش را تکان داد :ایول همینه..کوچیکه واسه من..دومی هم که همون ترلان باشه واسه تو مناسب تره..قبلا هم که باهاش برخورد داشتی..

رایان پوزخند زد و روی تخت نشست :اره..اونم چه برخوردی..راشا :حالا هر چی..باید از پسش بر بیای..اوکی دادی دیگه ؟..رایان:هنوز نه..فرداشب بهت میگم..راشا :باشه..فرداشب جوابت رو بهم بگو تا بگم نقشه م چیه..رایان :باشه..راستی تا اونجا رفتیم ولی دست خالی برگشتیم..مگه قرار نبود فیلم رو برداریم؟!..راشا خندید و گفت :بهتر از فیلم گیرمون اومد پســــــر..

بعد هم انگشت اشاره و شصتش را به نشانه ی شمردن پول بالا اورد..

رایان خندید و گفت :خیلی کلکی..راشا با خنده جواب داد:چاکریم داش رایان..شاگرد شماییم..

رایان :حالا تو که واسه خودت نقشه می کشی و فکر همه جاشو می کنی..فکر رادوین رو هم کردی؟..اگر فهمید چکار می کنی؟!..

راشا :نمی فهمه..اگر هم فهمید میگیم عاشق شدیم..کاری نداره..رایان :اره اونم باور می کنه..راشا :تو رو شاید باور نکنه ولی واسه من رو باور می کنه..رایان :چطور؟!..راشا:خب دیگه..دلیلش رو بعد می فهمی..حالا هم پاشو برو می خوام بخوابم..

رایان از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت: نمی دونم اخرش چی میشه..ولی فکرمو بدجور به خودش مشغول کرده..شب خوش..

راشا سرش را تکان داد..روی تخت نشست و گفت :برو بخواب..خیالت هم تخت باشه..فکر همه جاشو می کنیم..مطمئن باش بی گداربه اب نمی زنیم..اخرش هم خوب تموم میشه..به نفع هر دوتامون..برو از الان رویای پولدار شدنت رو ببین که بعد دیگه فرصتش هم برات پیش نمیاد..نمی دونی چه خواب هایی واسشون دیدم..معرکه ست..

دراز کشید..رایان با لبخند سرش را تکان داد و با ذهنی درگیر از اتاق بیرون رفت..

 

 

 

ترلان با لباس ورزشی توی حیاط نرمش می کرد..تانیا و تارا داخل ویلا بودند..تانیا مشغول اماده کردن صبحانه بود..

ترلان با مهارت طناب می زد..رایان شیک و اماده مثل همیشه از ویلا خارج شد..تیشرت جذب مردانه به رنگ دودی..شلوار جین مشکی..موهایش مثل همیشه رو به بالا بود..طره ای از انها قسمت جلوی پیشانیش را پوشانده بود..بی توجه به ترلان دستی بین موهایش کشید و به طرف ماشینش رفت..

ترلان با دیدن او بی حرکت در جایش ایستاده بود..طناب رو دور دستش پیچید و با صدای بلند سلام کرد..هر چند همسایه بودند و این عمل را پیش خود کاملا معمولی می دید..

رایان با شنیدن صدای ظریف ترلان در جایش ایستاد..سوئیچ ماشین را در دستش فشرد..ارام برگشت..نگاهی به او انداخت..ترلان منتظر جواب سلامش بود ولی رایان تنها به او خیره شده بود..

ناخداگاه اخمی بر چهره نشاند..سرش را برگرداند..نیم رخش رو به ترلان بود..مکث کرد..سرش را تکان داد .. سرد و جدی گفت :سلام..

بعد هم به راهش ادامه داد..بدون فوت وقت سوار ماشینش شد و از ویلا خارج شد..

ترلان با تعجب نگاهش می کرد..از حرکات و رفتار رایان هیچ سر در نمی اورد..و تمام سردی کلام او را به پای اتفاق ان شب می گذاشت..************************سر میز صبحانه بودند..ترلان که سرش پایین بود و با لقمه ش بازی می کرد بی مقدمه گفت :بچه ها نظرتون درمورد کار اون شبمون چیه ؟!..تانیا و تارا با تعجب نگاهش کردند..

تانیا:کدوم شب؟!..ترلان :همون شبه پر ماجرا دیگه..پسرا رو کردیم تو اتاق و حیوونا رو انداختیم به جونشون..از اون شب به بعد دیگه در موردشون حرفی نزدیم..چرا؟!..

تانیا نگاهش را بین ترلان و تارا چرخاند..جوابی برای سوال او نداشت..تارا که بی خیال مشغول خوردن صبحانه ش بود گفت :حالا چی شده یه دفعه یاد این موضوع افتادی؟!..بی خیال بابا..اونا حالمونو گرفتن ما هم تلافی کردیم..حالا هم مساوی شدیم و فعلا اتش بس اعلام کردیم..دیگه دردت چیه تو؟!..

ترلان اخم کرد :چی میگی؟..اصلا متوجه منظورم شدی؟..دارم میگم چرا دیگه در موردش حرف نزدیم؟..اصلا اون فیلم چی شد؟!..تانیا تک سرفه ای کرد و گفت :پیش منه..تو اتاقم..چطور مگه؟!..

ترلان بی تفاوت شانه ش را بالا انداخت :هیچی..همینجوری پرسیدم..اخه من گفتم ازشون فیلم بگیریم واسه سواستفاده تا حالشون گرفته بشه..ولی الان بیخودی افتاده یه گوشه و هیچ کاری هم بهش نداریم..

تانیا با کلافگی فنجانش را روی میز گذاشت و گفت :جونه هر کی که دوست داری بی خیال شو ترلان..من دیگه حوصله ی جار وجنجال ندارم..بذار یه مدت راحت باشیم..از وقتی پامون رو گذاشتیم اینجا یه روز خوش نداشتیم..همه ش یا ما به جونه افتادیم یا اونا خواستن کارای ما رو تلافی کنن..بذار لااقل یه مدت اروم باشیم..

ترلان با همان اخم جواب داد :مگه من چی گفتم که اینجوری امپر چسبوندی؟..اصلا من چکار به اونا دارم؟..گفتم به نظرتون با اون فیلم چکارکنیم؟..همین..تارا :فعلا که هیچی..تا به وقتش..

تانیا هم سرش را تکان داد و گفت :با تارا موافقم..فعلا کاری بهشون نداریم..لااقل چند روز مثل دو تا همسایه زندگی کنیم نه دو تا دشمنِ خونی..ترلان :یعنی دیگه کاری بهشون نداشته باشیم؟!..تارا خندید :نه دیگه اینجوری..فقط تا فرصتش پیش نیومده کاری نمی کنیم..گرفتی که؟..

ترلان نگاهش کرد..چشمان تارا برق شیطنت داشت..با لبخند سرش را تکان داد..**********************

" رایان "

پشت میزم نشسته بودم..مغازه نسبتا شلوغ بود..اکثر مشتری ها دختر و پسرای جوون بودن ..یا می خواستن تعویض کنن یا دست میذاشتن رو جنسای تک و خوش دست..

امروز هیچ رقمه حوصله نداشتم ..کامبیز رو گذاشته بودم راه شون بندازه..کامبیز یه جورایی دست راستم بود..یه وقتایی که سرم شلوغ بود اونو می فرستادم دنبال جنس و سر و کله زدن با مشتری..

ذهنم حسابی درگیر بود..به حرفای راشا فکر می کردم..کلافه بودم..می دونستم کارمون از هر جهت اشتباهه..ولی این وسوسه ی پولدار شدن و از طرفی خلاصی از دست طلبکارا ولم نمی کرد..یا باید پیشنهاد راشا رو قبول می کردم یا اینکه حالا حالاها وجود هانی رو کنارم تحمل کنم..

به ترلان فکر کردم..دستمو اوردم بالا و پیشونیم روبه موچ دستم تکیه دادم..چشمامو بستم..می خواستم چهره ش رو تو ذهنم بیارم..زیبا بود..واقعا فوق العاده بود..

زبونش تند و تیز بود ولی چهره ش به دل می نشست..تا به الان انقدر دقیق بهش توجه نکرده بودم..

حالا طرحی از صورتش پشت پلکای بسته م بود..صورت کشیده و پوست سفید..چشمان طوسی ..لبان گوشتی به رنگ صورتی..بینی کوچولو..همه چیزش تک بود..

اروم چشمامو باز کردم..چرا نباید انتخابش کنم؟..زیبا بود..از اون دخترایی نبود که خودش رو اویزون یه پسر کنه..اینو توی این مدت فهمیده بودم..اگر چنین دختری بود به جای مقابله با من خودش رو بهم نزدیک می کرد..کاری که هانی و ژیلا کردن..ولی این دختر فرق داشت..هیچ حسی بهش نداشتم..ولی خب..ازش بدم هم نمی اومد..مخصوصا با پیشنهادی که راشا داده بود..خدا ازت نگذره راشا که کلافه م کردی..

 

 

 

 

حس کردم یکی بهم خیره شده..سرمو چرخوندم..یکی از همون دخترایی بود که به عنوان مشتری داشت با کامبیز سر قیمت چونه می زد..حواس کامبیز به یکی دیگه از مشتریا بود و این دخترهم راحت و بی پرده نگام می کرد..

اخم کردم..کاری که همیشه در مقابل چنین دخترایی می کردم..ولی هنوز سنگینی نگاهش رو حس می کردم..

باز نگاش کردم..چشمای مشکی ..پوست برنز..ابروهای باریک..نگاهم به تیپش افتاد..مانتوی سفید فوق العاده باز و نازک..شلوار جین ابی تیره که کوتاه بود و موچ پاش رو با ظرافت به نمایش گذاشته بود..کفش بندی پاشنه بلند که حداقل شاید پاشنه ش 10 سانتی بود..یا شاید هم من اینطور فکرمی کردم..قد بلند بود..یعنی با اون کفشایی که این پاش بود اگر کوتاه می موند جای تعجب داشت..انالیز کردن چهره و سر و شکلش شاید تو یه نگاه به سرتاپاش بیشتر طول نکشید..یعنی جوری نبود که تابلو بشم..

از اینجور دخترا خوشم نمی اومد..حتی هانی هم اینطور تیپ نمی زد..شیک و مد روز رو به این جور تیپ های باز و جلف ترجیح می دادم..

دیدم همینطور بی پروا داره نگام می کنه و دست بردار نیست ..هیچ جوری هم از رو نمی رفت..از جام بلند شدم و از مغازه رفتم بیرون..

هیچ دوست نداشتم یه دختر که هیچ سر و کاری هم باهاش ندارم اینطور بهم خیره بشه..حالا هر پسری جای من بود بی بر و برگرد نخ می داد و شماره رد وبدل می کردند..ولی اگر من اهل این کارا بودم هانی رو نگه می داشتم که به یه جایی هم برسم..

دوست دختر داشتم ولی همیشه جوری انتخابشون می کردم که جلف نباشن..ولی خب..هیچ کس از بَطنِ ادما خبر نداره..باطنشون رو بعد از دوستی با من نشون می دادن..برخلاف ظاهر بی الایششون..و در اینصورت می کشیدم کنار..حتی اگر طرف مقابلم با این کارم ضربه می خورد..

بی هدف برای خودم قدم می زدم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد..

به صفحه ش نگاه کردم..هانی بود.." سلام عشقم..خوبی؟..مغازه ای؟ "..

پوزخند زدم..هه..مثل همیشه داشت امارم رو می گرفت..خواستم جوابش رو ندم..بالاخره باید از یه جایی شروع می کردم تا دَکِش کنم..ولی بازم ترجیح دادم با سردی کلامم اینکارو بکنم..

( سلام..مرسی..اره)..

"چیزی شده؟!"..

با پوزخند نوشتم ( نه..چطور؟!)..

دختر تیزی بود..سریع زنگ زد..رد تماس زدم..قصدم اذیت کردنش نبود..فقط می خواستم از همین الان بهش بفهمونم که راه ما ازهم جداست..

از اول هم می دونست به خاطر بدهی که به پدرش داشتم اومدم جلو..سردی کلامم رو می دید..حتی یک بار برای گرفتن دستش پیش قدم نشده بودم..حتی یه بار نبوسیده بودمش..چند بار خودش پیش قدم شده بود که هر بار به نوعی بهانه می اوردم و می کشیدم کنار..

می دونستم این بوسه بعدها می تونه برام دردسر افرین باشه..که بهم هزار جور تهمت ببنده..به هر حال سرما و گرما رو با هم چشیده بودم و از ته اینجور کارا باخبر بودم..

چند بار زنگ زد..هر بار رد می کردم.." رایان چرا جوابمو نمیدی؟!..تو رو خدا اذیتم نکن..بگو چی شده؟!"..

باید تمومش می کردم..اون هم باید تکلیف خودش رو می دونست..( خانم شهسواری..میشه دیگه به من زنگ نزنید؟..لطفا هر چی که بینمون بوده و نبوده رو فراموش کنید..این برای هردوی ما بهتره)..

" چی داری میگی رایان؟!..تو رو خدا اینو نگو..من بدون تو نمی تونم..عاشقتم"..

(نه..این عشق نیست..هوسه..خیلی زود از یادت میره..من هم کاری نکردم که بخوای عاشقم بشی..کسی از سردی و دوری کردن طرف مقابلش عاشق نمیشه..کاری که من همیشه باهات می کردم..پس دیگه با هم کاری نداریم..بدهی پدرت رو هم به زودی پرداخت می کنم..سر موعدش..براتون ارزوی خوشبختی می کنم..خدانگهدار)..

دیگه هر چی اس ام اس می داد نمی خوندم..هر بار حذفشون می کردم..ولی..یکی از اس ام اس هاش حدود 20 دقیقه تاخیر داشت..کنجکاو شدم ببینم چی نوشته..برای همین بازش کردم..

" حالا که اینطور شد..اینو بدون منم عاشقت نبودم..ولی دوستت داشتم..می خواستم به دستت بیارم..انقدر احمق بودی که لیاقت منو نداشتی..منو به بازی گرفتی..توی این مدت فکر می کردم می تونم تو رو به سمت خودم بکشم..ولی تو لگد زدی به تموم رویاهام..از طرف تو تموم شدست..ولی من..هنوز تمومش نکردم..خدانگهدار اقای رایان بزرگوار"..

با خوندن اس ام اس ناخداگاه لبخند زدم..تمومش می کنی..من مطمئنم..هیچ فکر نمی کردم به این راحتی بکشه کنار..از هانی بعید بود..ولی حالا درست عکسش بهم ثابت شده بود..

خوشحال بودم..بهتر ازاین نمی شد..هانی برای من یه مزاحم بود که شرش کم شد..از اول هم نباید انتخابش می کردم..راه ما از هم جدا بود..

امشب باید به راشا می گفتم که تصمیمم رو گرفتم..می خوام اینبار هم شانسمو امتحان کنم..

فصل چهاردهم

*****************راشا :ایول پس بالاخره اوکی شد؟..رایان سرش را تکان داد و دستی به صورتش کشید :اره..تصمیمم رو گرفتم..می خوام این راه رو تا تهش برم..راشا:هنوز که شروع نکردیم..

رایان لبخند زد :از همون دیشب شروعش کردیم..منتها من ذهنم حسابی درگیرش بود و تمرکز نداشتم..ولی الان مطمئنم که می خوام اینکارو بکنم..

راشا نفس عمیقی کشید..دستانش را پشت سرش برد..روی تخت دراز کشید وبا لبخند به سقف خیره شد:می دونی چیه؟..من که این چند مورد رو باور دارم تو رو نمی دونم..اونم اینکه واسه پولدار شدن یا باید پدرت در اومده باشه..یا پدر کسی رو در اورده باشی..یا پدرت پول دار باشه و یا..نیمخیز شد و ادامه داد :پدر زنت پولدار باشه..حالا ما که پدر زن نداریم به جاش دخترایی سر راهمون هستن که هم بهمون نزدیکن..هم تنها و تا دلت بخواد پولدار..به این اخریه اعتقاد دارم..

رایان خندید و در همون حال گفت : اره منم الان که خوب فکر می کنم می بینم یه جاهایی از حرفات درسته..با قضیه ی پدر پولدار که موافقم..ولی خب اینجا دخترای پولدار حرف اول رو می زنن..

هر دو خندیدند..رایان جدی شد و گفت :ولی خداییش اگر بهونه اوردن چی؟..دخترای سرسختین..به همین راحتی پا نمیدن..

راشا هومی کشید :هوووووم..اره خب..تو سرسختی و مغرور بودنشون که شک نکن..ولی ما هم کارمونو بلدیم..اینجور مواقع بهونه هاشون اینه که مثلا میگن فاصله سنی مون خیلی زیاده این یعنی سن و سال ملاک نیست..اصل اینه که عقل داری یا نه..وقتی هم ببینه رفتی خواستگاریش مطمئن میشه که داری..یا مثلا میگه من به تو علاقه ندارم اینجا باید اینطور برداشت کرد که داره میگه حالا تو یه غلطی بکن شاید عاشقت هم شدم..بِ بسم الله که نمی پره بغلت ..یا اگر گفت من الان تو موقعیت خوبی نیستم یعنی داره با زبون بی زبونی میگه من دلم یه جای دیگه گیره برو کشکتو بساب..اگر هم گفت خواستگار دکتر مهندس داشتم ولی جواب رد دادم منظورش اینه که تا تنور داغه نونت رو بچسبون و زودتر بیا منو بگیر..پس خوب فکر کن باید تو یه همچین موقعتی چی بهش بگی..فقط هر چی که گفت تو برعکسشو عمل کن..

رایان که از شنیدن حرف های راشا خنده ش گرفته بود گفت :خدا خفه ت کنه که هیچ موقع کم نمیاری..اینا رو که تو خواستگاری میگه..الان باید کاری کنیم عاشق بشن..

راشا لباشو به نشانه ی تفکر جمع کرد :یعنی تو میگی این اتیش پاره ها هم عاشق میشن؟..رایان شانه ش را بالا انداخت و گفت :چه می دونم..کار نشد نداره..اگه شانس من و توِ که میشن..

راشا پوزخند زد :هه..اره اگر به من و تو باشه که یه روزه دل و دینشون رو به باد میدن..خر شانس تر از من و تو که تو دنیا نیست ..هست؟..

رایان با خنده سرش را به نشانه ی نه تکان داد..****************************تارا معترضانه رو به تانیا گفت :اخه چـــــــرا؟..خب دلم پوسید بس که توی این خونه تمرگیدم..تانیا :هنوز چهلم عمه سر نشده تو می خوای پاشی بری جشن تولد؟..تارا:نگفتم عروسی که گفتم جشن تولده صمیمی ترین دوستمه..نمی تونم نرم..

ترلان کلافه رو به تانیا گفت :انقدر باهاش جر و بحث نکن تانی..اگه می خواد بره بذار بره..خب تارا هم حق داره..1 هفته دیگه چهلم عمه تموم میشه..دیگه یه جشن تولد رفتن که اینقدر داد و قال نداره..

تانیا :ای بابا..این خودش یه جور احترامه..من میگم درست نیست..تارا :حالا هر چی که هست من میرم..یعنی چی که بی احترامیه؟..یه مهمونی ساده ست..

تانیا از روی صندلی بلند شد..در همون حال که به طرف اشپزخونه می رفت گفت :هرکار می خوای بکن..همیشه با لجبازی کاراتو پیش می بری..

تارا با خوشحالی در جایش پرید و گفت :دمت گرم ابجـــــی..ولی گفته باشم من لجباز نیستم..فقط به این رسم و رسوماته الکی اعتقاد ندارم..اینکه من برم جشن تولد دوستم چه ربطی به فوت عمه داره؟..ادم تا زنده ست باید خوش باشه دیگه..مگه غیر از اینه؟..

ترلان با اخم کمرنگی نگاهش کرد :خیلی خب کم نُطق کن..پاشو برو تا پشیمون نشده..

تارا با خوشحالی از جایش بلند شد و بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت..فردا شب جشن تولد بهترین دوستش بود و به هیچ عنوان دلش نمی خواست این مهمانی را از دست بدهد..*******************راشا مثل همیشه کیف گیتارش را روی شانه ش انداخت و بی توجه به اطرافش از کلاس خارج شد..پریا با قدم هایی بلند پشت سرش رفت..

صدایش زد :راشا..راشا قدم اهسته کرد و ایستاد..به طرف پریا برگشت..با دیدنش اخم کرد..زیر لب زمزمه کرد :عجب دختر سیریشیه..نمی دونه من دوست ندارم تو محیط کارم کسی باهام صمیمی باشه؟..

پریا رو به رویش ایستاد..لبخند زد :چقدر تند راه میری؟..نفسم بند اومد..راشا با همان اخم برگشت و به راهش ادامه داد :خب خداروشکر..

پریا دلخور دنبالش رفت..بچه های کلاس هر کدام نگاه خاصی به انها می انداختند و با پراندن تیکه و متلک به پریا ازکنارشان رد می شدند..

راشا از موسسه خارج شد..پریا همچنان دنبالش بود..راشا خسته و کلافه به طرفش برگشت :چی می خوای از جونم ؟..صد بار گفتم نمی خوام تو محیط کارم باهام صمیمی برخورد کنی..چرا تو گوشت نمیره؟..پریا مظلومانه نگاهش کرد:می خواستم ازت معذرت خواهی کنم..بابت اون شب متاسفم..باورکن دست خودم نبود..

راشا به طرف ماشینش که یک کوچه بالاتر از موسسه پارک شده بود رفت :خیلی خب..معذرت خواهی کردی حال برو..

پریا کنارش قدم برداشت:ای بابا چرا انقدر عصبانی هستی؟..می دونم زودتر از اینا باید ازت عذرخواهی می کردم..ولی خب..تو ببخش..باشه؟..

صدایش را با ناز تحویل راشا داد..راشا نگاهش کرد..پریا زیبا بود..ولی راشا هیچ احساسی به او نداشت..برعکس او پریا با تمام علاقه ای که در قلبش نسبت به راشا داشت به او خیره شده بود..راشا این را می دانست و با این حال بی توجه بود..

کنار ماشینش ایستاد..پریا که او را ساکت و ارام دید گفت :میای بریم بستنی بخوریم؟..تو این هوا می چسبه..

راشا با اخم سرش را تکان داد .. در ماشین را باز کرد :نه..درضمن من فقط استاد تو هستم و اینکه انقدر صمیمی برخورد می کنی اصلا درست نیست..

پشت فرمان نشست..پریا هم بدون انکه وقت را ازدست بدهد ماشین را دور زد .. کنارش نشست و در را بست..راشا با تعجب نگاهش کرد ..ولی نگاه پریا ارام و بر لبانش لبخند بود..

راشا جدی گفت :پیاده شو..باید برم جایی کار دارم..پریا :می خوام باهات حرف بزنم..

راشا کلافه نفسش را بیرون داد..خم شد تا در سمت پریا را باز کند که پریا هم از فرصت استفاده کرد..دست راشا روی دستگیره بود که پریا هم دستش را به نرمی از روی بازو تا روی موچ دست او سوق داد..وجودش لرزید..اصلا باورش نمی شد که پریا چنین کاری را کرده باشد..خواست دستش را عقب بکشد که پریا نگهش داشت..بوی عطر ملایم او مشامش را پر کرد..چشمانش را بست و از لا به لای دندان هایش غرید :برو پایین..همین حــــالا..

پریا ظریف و پر از ناز گفت :راشا..خواهش می کنم بذار باهات حرف بزنم..من..راشا دستش را محکم کشید..در ماشین را باز کرد و داد زد :برو پایین..نمی خوام صداتو بشنوم..زود باش..

پریا دلخور نگاهش کرد..ولی راشا عصبانی بود و با نگاه پر از خشم در چشمان او خیره شده بود..بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد وبا حرص در به هم کوبید..صدای گوشخراشی از کشیده شدن لاستیک های ماشین راشا با کف اسفالت ایجاد شد..پریا چشمانش را بست..وقتی باز کرد که راشا به سرعت می راند و از او فاصله گرفته بود..

 

 

 

 

" تارا "

رو به تانیا که پشت فرمون نشسته بود و منتظر چشم به من دوخته بود کردم و گفتم :پس چرا نمیری؟!..--برو تو منم میرم..

با حرص نفسمو بیرون دادم..خواستم زنگ در رو بزنم که صدام کرد..-باز چیــه؟..--نیم ساعت قبل از اینکه مهمونی تموم بشه بهم زنگ بزن بیام دنبالت..-حالا چی می شد ماشینو می دادی خودم بر میگشتم ؟..

اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش :لازم نکرده..یادت نره زنگ بزنی..سرمو تکون دادم..زنگ در رو زدم..شادی جواب داد..در با صدای تیکی باز شد.. برگشتم سمت تانیا و براش دست تکون دادم اونم یه تک بوق زد وحرکت کرد..

توی راهرو ایستادم که در خونشون باز شد..ووووو چه کرده بود با خودش..با دیدنش لبخند زدم..اونم با یه لبخند گنده رو لباش به طرفم اومد و با صدای جیغ جیغیش گفت :واااااای دخترخوش اومدی..خیلی وقته منتظرت بودم..چرا دیر کردی؟..

صورتش رو اورد جلو که منو ببوسه..هم صورت اون غرق ارایش بود و هم لبای من ماتیکی..واسه ی همین دوتا ماچ گنده رو هوا کردم و صورتمو کشیدم عقب..

-راهمون دور بود..می دونی که؟..سرشو تکون داد و دستشو گذاشت پشتم :اوکی..همین که اومدی خودش کلیِ..بریم تو..رفتیم داخل..شادی یه تاپ و شلوار آبی تنش بود..درست همرنگ چشماش..خداییش خوشگل بود و لوند..چشمای ابی..پوست سفید..بینی و لبای کوچیک..ارایشی هم که روی صورتش نشونده بود بهش می اومد..نسبتا غلیظ بود ولی خوب بود..

همین که پامو تو سالن گذاشتم چشمم به جمعیت زیادی افتاد که تو هم می لولیدن..دی جی گوشه ی سالن با صدای بلند ترانه ی شادی رو می خوند و اونایی هم که وسط بودن نمی دونستن چطوری قِرای تو کمرشون رو خالی کنن..در کل جا هم نبود خالی کنن..

یه چیزی نزدیک به 100 نفر ادم فقط داشتن می رقصیدن..حالا بقیه بماند که دور و اطراف سالن مشغول خوردن و گشتن و خندیدن بودن..

با صدای شادی به خودم اومدم..حس کردم پرده ی گوشم از وسط جر خورد..--بیـــا بریـــم اون گوشــــه..اشنــاها همه اونجــــا جمع شدن..منم مثل خودش صدامو انداختم پشت سرم: ببیــــنم شـــادی تعــــداد مهمــــوناتون همـــه ش همینقــــدره؟..

انگار بهش برخورد..همونطور که منو دنبال خودش می کشید گفت :کمه؟..به بابام گفتم بیشتر دعوت کنه ها ولی گوش نکرد گفت همینا رو هم نمیشه اینجا جا داد..

-خب بابات حق داشته بیچاره..اینا خودشون یه پادگان جا می خوان..عروسی گرفتی یا جشن تولد؟..خندید و گفت :تو فکر کن هر دوش..امشب می خوام یکی یکی سوپرایزامو رو کنم جونه تارا معرکه میشه..-جون عمه ت..

خندید..یاد عمه خدا بیامرز افتادم..اگه الان زنده بود و می فهمید اومدم یه همچین جایی می گفت " دختر تو حیا نمی کنی؟..شبونه بلند شدی تک و تنها رفتی تو خونه ی یکی که باهات هفتاد پشت غریبه ست؟.."..

اخی..خدابیامرزدش..زبون تند و تیزی داشت ولی با این حال یه جورایی دوستش داشتم..اوه اوه اگر تانیا بفهمه اینجا چه خبـــره و چه کارایی می کنند اول یه دونه از اون اخم خوشگلاش نثارم می کنه و بعد هم تا 1 ماه نمیذاره پامو از ویلا بیرون بذارم..

مثلا بهش گفته بودم فقط یه مهمونیه بی سر و صداست..ولی کجاست ببینه عروسی های ما هم انقدر بزن و بکوب توش نداره..

بازم تو هپروت بودم که با شنیدن صدای شادی و اطرافیان به خودم اومدم..نگاهی به بچه ها انداختم..یه سری ها اشنا بودن و دوستای مشترکه من و شادی .. یه چندتایی هم برام غریبه بودند..در کل بار اولی بود که می دیدمشون..

ولی بین اونها یکیشون به نظرم هم غریبه اومد هم اشنا..اولش با شک نگاش کردم ولی کم کم فهمیدم دارم درست می بینم و طرف کسی نیست جز همون دختره ی عوضی و پروریی که اون شب تو باغ دیدمش..

اون هم با دیدن من تعجب کرد..شادی بچه هایی که باهاشون اشنا نبودم رو بهم معرفی کرد.. نوبت به اون رسید..اسمش پریا بود..پریا صمدی..

شادی گفت که توی موسسه ی اموزش موسیقی باهاش اشنا شده..نگاهش پر از غرور بود و با همون حالت مغرور پشت چشم نازک کرد وسرشو برگردوند..

ایــــش..افاده ها طبق طبق..سگ ها به دورش وق و وق..انگار از انتهای دماغ فیل افتاده..

وقتی با همه سلام و علیک و احوال پرسی کردم دستمو از تو دست شادی در اوردم و رفتم اونطرف..البته زیاد باهاشون فاصله نداشتم..ولی خب همین که کنار اون دختره ی نکبت نباشم خودش خیلی بود..

شادی اومد طرفم :نمی خوای لباست رو عوض کنی؟..-زیر مانتوم پوشیدم..مانتوم رو هم در میارم میذارم تو کیف دستیم دیگه نیازی نیست برم تو اتاق..--باشه..راستی چرا از پیش ما رفتی؟..خب اونطرف که خوش می گذشت..

لبامو با بی حوصلگی جمع کردم : بی خیال اینجا راحت ترم..بابا و مامانت نیستن؟!..--نه مسافرتن..امروز صبح حرکت کردن..مسافرتشون کاری و ضروری بود..-واقعا؟!..یعنی تو اینجا تنهایی؟!..

با ذوق خندید :اره خیلی حال میده..خودم و خودم..برای همین امشب می خوام حسابی بترکونم..راستی کامی هم امشب پیشم می مونه..

با تعجب نگاش کردم :دیوونه شدی ؟!..می خواین دوتایی..اینجا..بلند خندید:اره مگه چیه؟..نترس کاری نمی کنیم..فقط چون تنهام پیشم می مونه..خودم ازش خواستم اونم ازخدا خواسته قبول کرد..

با تاسف سرمو تکون دادم :خیلی خری شادی..اخه چطور جرات می کنی با دوست پسرت شب رو تو یه خونه تک و تنها سر کنی؟!..نمی ترسی یه وقت..پرید وسط حرفم..مثل همیشه رو کامی غیرت نشون داد و با اخم گفت :نخیـــر..چرا باید بترسم؟..قرار که نیست منو بخوره ..همه جوره بهش اعتماد دارم..ما عاشق همیم ..

نخیر..ظاهرا به هیچ صراطی مستقیم نمی شد و همه ش حرف خودش رو می زد..برای همین بی خیالش شدم و شونه م رو انداختم بالا..

دوباره لبخند زد ..همیشه همینجور بود..به ثانیه نمی کشید که حالتش عوض می شد..--من برم پیشش..-مگه کجاست؟!..

نگاه خاصی بهم انداخت و لبخندش پررنگتر شد..مشکوک نگاش کردم که خودش گفت :تو اتاق بالاست..از مشروبایی که هفته ی پیش واسه بابام سفارشی اوردن بردم پیششون اونا هم مشغولن..وای نمی دونی تارا خیلی باحالن ..می خوای برات بیارم؟..

با این حرفش امپر چسبوندم اساسی..عجب خنگ و خری بود ایـــــن..پسره داره مست می کنه واسه اخر شب اونوقت دختره جلوم وایساده با ذوق میگه برم واسه تو هم بیارم؟..

جلوی چشمای بهت زده م بشکن زد :کجایی؟..میگم برای تو هم بیارم؟..اخه می خوام بین بچه ها سرو کنم گفتم..پوزخند زدم : نه نمی خوام..فقط بپا کامی جونت بیش از حد نخوره مست و پاتیل بیافته رو دستت..بعدش هم که دیگه..

ادامه ندادم ولی با نگام بهش گفتم که ادامه ی حرفم چی بود..سرشو انداخت بالا :نترس..در حد یکی دو پیک بیشتر نیست..بعد از شام واسه همه میارم..تو هم خواستی یکی بزن با یکی دوتاش مست نمیشی..-نه من نمی خوام..همون خودتون بخورید حالش رو ببرید کافیه..--اوکی..پس من برم پیشش..تو هم از خودت پذیرایی کن..رو در وایسی هم نداشته باش..چشمک زد و ادامه داد :همپا هم خواستی واسه ت جور می کنم..

می دونستم داره شوخی می کنه واسه ی همین خندیدم و گفتم :من همپا نمی خوام..همراه می خوام ..داری؟..خندید و سرش رو تکون داد :نه ولی واسه ت جور می کنم..-پررو..برو به کارت برس..نه همپاتو می خوام نه همراهتو..

با خنده ازم دور شد..خرامان خرامان از پله ها بالا رفت..واقعا ساده بود که نمی دونست کامی از اون هفت خطاست و به راحتی از هر دختری نمی گذره..

شادی 1 سال ازم بزرگتر بود..به خاطر سادگی و خاکی بودنش یکی از بهترین دوستام بود..ولی خب..سر همین ساده لوحیش همیشه باید از جانب من نصیحت می شنید که هیچ جوری هم روش جواب نمی داد..انگار داشتم تو گوشش یاسین می خوندم..در کل همه ی فکر و ذکرش کامی جونش بود و بس..

دی جی انقدر شاد اهنگ می زد ومی خوند که منم هوس کردم برم اون وسط یه تکونی به خودم بدم..

مانتوم رو در اورده بودم..یه استین حلقه ایه سفید که یقه دار بود و قسمت چپش سنگ دوزی شده بود..با یه شلوار ست خودش که پاچه ی راستش یه چاک داشت تا زیر زانوم..موهام رو هم ریخته بودم دورم..حالت دار بود و فقط با یه گیره ی نقره ای از کنار بسته بودم..

دختر و پسر همچنان مشغول رقص بودند و با هیجان تو بغل هم وول می خوردن..خواستم از جام بلند شم برم وسط که با دیدن کسی که به طرفم می اومد خشک شدم..با تعجب زل زدم بهش..

این اینجا چکار می کرد؟..راشا بود..همون پسر مزاحم و پروریی که خیر سرش همسایمون هم بود..مستقیم به طرفم می اومد..

 

 

 

 

سرمو برگردوندم و خودمو کاملا بی توجه نشون دادم..پیش خودم گفتم شاید داره اشتباهی میاد طرفم ولی وقتی رو به روم ایستاد مطمئن شدم که منو دیده و شناخته..

نگام رو تا روی صورتش بالا کشیدم..یه تیشرت یقه دار طوسی و شلوار جین مشکی..بالا تنه ی تیشرتش انقدر تنگ بود که عضله های خوش فرمش رو خیلی خوب نشون می داد..خداییش جذاب بود..چه از نظر چهره و چه تیپ و هیکل..ولی به من چه..ازش خوشم نمی اومد..پسره ی از خود راضی..

انگار منتظر بود بهش سلام کنم ولی به جای سلام نگاه پر از تعجبم رو تحویلش دادم..تو باورم نمی گنجید که اینم امشب توی این مهمونی دعوت شده..اخه چطوری؟!..

وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم خودش پیش قدم شد و با لبخند نگام کرد..--ســـلام همسایه ی عزیــــز..شما کجا اینجا کجا؟..به به چه تصادف جالبی..

با پررویی تمام صندلی کنار من رو کشید عقب و نشست..دستاش رو روی میز گذاشت و به جمعیت در حال رقص نگاه کرد..در هر صورت اون مودبانه رفتار کرده بود و درست نبود جوابی بهش ندم..همین که اون اول سلام کرده بود خودش جای کلی حرف داشت..-سلام..

سرش رو برگردوند و نگام کرد..چشمامو از روی صورتش برداشتم..بی تفاوت بودم..نه عصبانی..نه خوشحال و..در کل خونسرد رفتار می کردم..انگار نه انگار که تو کی هستی واینجا چکار می کنی؟!..

حالا تمام رخ رو به روی من بود..--اصلا فکرشو نمی کردم تو هم به جشن تولد شادی دعوت باشی..با هم دوستید؟!..با تعجب نگاش کردم..اون شادی رو از کجا می شناخت؟!..اگه از جانب شادی مطمئن نبودم که دلش گروی کامیِ بی برو برگرد می گفتم دوست پسرشه..ولی نه شادی کامی رو هیچ جور ول نمی کرد..

حالا حس کنجکاوی من هم تحریک شده بود..اینکه بدونم این مزاحم اینجا چکار می کنه؟!..دیگه نمی تونستم خونسرد باشم..اینم یکی از خصلت های بد یا شاید هم خوب در من بود..چه میشه کرد؟!..- بله من و شادی با هم دوستیم..و شما؟!..فهمید انقدری کنجکاو هستم که این سوال رو ازش پرسیدم..با لبخند سرش رو تکون داد و به اطراف نگاه کرد :من استادشم..اینبار زل زد تو چشمام و ادامه داد :استاد موسیقی..گیتار تدریس می کنم..شادی توی موسسه یکی از شاگردامه..

یه تای ابروم رو انداختم بالا..لحنش و نگاهش می گفت داره راست میگه..البته می دونستم که داره حقیقت رو میگه چون هم شادی کلاس موسیقی می رفت و هم اینکه اونشبه مهمونی دیده بودم که چه قدر ماهرانه گیتار میزنه..پس این یارو معلم گیتار شادی بود؟..موضوع جالب شد..

تو صورتم خیره شده بود..سرم رو برگردوندم که همون موقع صندلی رو به رویم کشیده شد..سرمو چرخوندم دیدم همون دختر مزاحمه ست..پریا..

با لبخند گل و گشادی به راشا نگاه می کرد..تند نشست رو صندلی وبا عشوه پاهاشو روی هم انداخت..با صدایی پر از هیجان رو به راشا گفت :وااااای ببین کی اینجاست..سلام استاد..خوبین؟..اصلا فکرشو نمی کردم درخواست شادی رو قبول کنی..واقعا خوشحال شدم که اینجا می بینمت..

به راشا نگاه کردم..نکنه استاده این منگول هم هست؟!..اخم کرده بود و با همون اخم به پریا نگاه می کرد..بر خلاف چند دقیقه پیش که با لبخند با من حرف می زد اینبار لحنش سرد بود..--سلام..ممنونم..خب شادی یکی از بهترین شاگردای منه و درست نبود درخواستش رو قبول نکنم..پریا با ناز گفت :اگر منم همین الان ازتون دعوت کنم به مهمونی اخر هفته ای که تو ویلای پدرم می گیرم بیای..قبول می کنی؟..

راشا نگاهشو از روی پریا برداشت و به میز خیره شد..حس کردم تردید داره..ولی چرا؟!..اینم یکی از شاگرداش بود ودیگه چرا تردید می کرد؟!..

اینبار سردتر از قبل گفت :نه..متاسفم من اون موقع فرصت ندارم..هم اینکه سرم شلوغه و..در کل نمی تونم بیام..شرمنده..

به وضوح متوجه شدم که پریا از این جواب صریح و جدی راشا جا خورد..این وسط من حکم تماشاچی رو داشتم..کلا انگار بی خیاله من شده بودن..اوکی بتمرگین همینجا دل و قلوه رد و بدل کنید..ما که رفتیم..

از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم..با این عکس العملم راشا تند گفت :کجـا؟!..با تعجب نگاش کردم..بچه پررو..به تو چه که کجا میرم؟!..

با اخم گفتم :هر جا به از اینجا..شما راحت باشید..با تحکم گفت :بشین..پریا دیگه داشت می رفت..در ضمن من برای راحتی خودم اومدم اینجا نشستم..اینکه یه اشنا رو کنارم ببینم..پس بشین..

دیگه کم مونده بود یه تک شاخ بزرگ روی سرم در بیاد..چیزی نزده بود احیانا؟..اینبار محکمتر گفت :بشــــین..

نشستم..ولی جوری که انگار مجبور شدم..به پریا نگاه کردم.. سرخ شده بود وعین طلبکارا زل زده بود به من..سریع از پشت میز بلند شد و رو به راشا گفت :مگه منم اشنات نیستم؟..پس چرا ..راشا جمله ش رو برید و بدون اینکه نگاش کنه گفت :نه..تو فقط و فقط شاگرد منی..ولی اینکه کی می خوای اینو بفهمی برای خودمم جای سواله..

پریا که معلوم بود اتیشی تر از قبل شده با انگشت به من اشاره کرد وبلند گفت :اونوقت ایشون کی باشن؟..راشا به من نگاه کرد..من هم مات و مبهوت نگام بین پریا و راشا در رفت و امد بود..اینا چه مرگشــونه؟!..عجب گیری کردمـا..بازم خوبه صدای اهنگ انقدری زیاد هست که صدا به صدا نرسه وکسی متوجه جر وبحث این دوتا نشه..

راشا نگاهش رو از روی من برداشت واینبار تو چشمای پریا خیره شد..جدی تر از قبل گفت :هر کسی که هست غریبه نیست..حالا می تونی بری..

وای الان دیگه حتما اون شاخه وامونده رو سرِ مبارکم سبز میشه..این چی داره میگـه؟!..من که هفتاد پشت باهاش غریبه بودم پس چی داره سرهم می کنه تحویل این دختره میده؟!..

کارد می زدی خون از تن وبدن پریا بیرون نمی اومد..از بس عصبانی بود به خودش می لرزید..چه بهتر..این حالش گرفته بشه هر طور می خواد باشه..یه مشت کوتاه ولی محکم رو میز زد و مثل برق از جلوی چشمام دور شد..دختره کم داره ها..چه مرگش بود؟!..

همین که ازمون دور شد راشا نفس عمیق کشید و ایستاد..اخیش داره میره..به سلامت فقط زودتر..باز همون لبخند جذابی که قبل از حضور پریا رو لباش بود همونجا جا خوش کرد و اینبار نگاهش هم شیطون شد..چه زود رنگ عوض می کرد..انگار نه انگار اینجا نشسته بود و سرد و جدی پریا رو شست و انداخت رو بند..

با همون نگاه شیطون گفت :افتخار می دید خانم؟..جانم؟!..با من بود؟!..زِکی..چی خیال کرده؟!..همینم مونده برم وسط با این بچه قرتی برقصم..یه نگاه به تیپش کردم..نه خداییش قرتی نبود..اتفاقا سنگین و ساده لباس پوشیده بود..خب حالا هرچی..بچه پررو که بود..اره اینو منکر نمیشم..روش زیاده..

اخمی که روی پیشونیم نشسته بود رو دید و خندید..دهنم لحظه به لحظه بیشتر باز می شد..نه واقعا انگار یه چیزی زده..بهش نمی خوره..پس این کاراش از روی چیه؟!..مرض داره لابد..اره خب این بهش می خوره..

دستاش رو روی میز گذاشت وبه طرفم خم شد..اروم اروم..از اونطرف هم چشمای من اروم اروم داشت گرد می شد..سرشو انقدری اورد پایین که نفسش خیلی راحت می خورد تو صورتم..بوی ادکلنش معرکه بود..همونی که اونشب تو کابینِ چرخ و فلک حس کرده بودم..

صدای اون اروم بود و صدای موزیک بلند..ولی چون فاصله ش با من کم بود می تونستم بفهمم چی میگه..-- تارا..یه چیزی بگم؟!..

 

 

 

 

 

با شنیدن صدای شادی سریع خودش رو کشید عقب..با اینکه این وسط من هیچکاره بودم ولی ناخداگاه هول شدم و دستی به لباسم کشیدم..شادی با ذوق رو به راشا گفت :سلام استــــاد..خوش اومدین..واقعا خوشحالم کردید..راشا هم که معلوم بود از حضور بی موقع شادی هول شده لبخند مصلحتی زد..--سلام..ممنونم..درضمن تولدتون هم مبارک..

از داخل جیبش یه جعبه ی کوچیک بیرون اورد وبه طرف شادی گرفت..شادی هم با ذوق فراوون جعبه رو از دست راشا گرفت و گفت :وااااای..چرا زحمت کشیدید؟..واقعا ممنونم..ولی همین که قبول کردید و به جشن تولدم اومدید برام هدیه محسوب می شد..

راشا با لبخند سرش رو کمی خم کرد :اصلا قابلتون رو نداره..لطف دارید..--با این حال مرسی....راستی امشب من به دوستم تاراجون قول دادم حسابی سوپرایزش کنم..می خوام امشب برامون هم بخونید هم بزنید..

راشا نیم نگاهی به من انداخت و رو به شادی گفت :چرا که نه؟..به افتخار شما و دوست عزیزتون حتما اینکارو می کنم..--وای مرسی..راستی شما و تاراجون همدیگه رو می شناسید؟..نگاه مشکوکی به ما انداخت که من سریع گفتم :من و ایشون همسایه ایم..راشا هم در تایید حرفم سرش رو تکون داد ..شادی با تعجب گفت :واقعا؟!..چه باحال..نمی دونستم..رو به من ادامه داد :پس حتما می دونی که استاد صدای فوق العاده ای دارن و گیتارزدنشون هم محشره.. درسته؟..با پوزخند سرمو تکون دادم و از گوشه ی چشم نگاش کردم..-اره خب..قبلا از صدا و هنرشون مستفیض شدم..ظاهرا فهمید کِی رو میگم ولی به جای اینکه اخم کنه بلند خندید..مرض..کجای حرفم خنده داشت؟!..با لبخند رو به شادی گفت :الان تازه رسیدم..اگر اجازه بدی برای بعد..--اوکی..ولی برای رقص که اماده اید مگه نه؟..راشا با شیطنت به من نگاه کرد ودستاشو به هم مالید :اون که بلــــه..کیه که برای رقص حاضر و اماده نباشه؟..رومو ازش برگردوندم..هنوز ایستاده بود..شادی به وسط اشاره کرد و گفت :پس بفرمایید دیگه..--بدون پارتنر؟!..

داشتم به بحثشون گوش می کردم که با شنیدن این حرف ..شادی تند نگام کرد..بدون اینکه بهم فرصت هر عملی رو بده دستمو گرفت و بلندم کرد..-بفرمایید اینم همراه..تازه اشنا هم هستید دیگه چی از این بهتر؟..

مات و مبهوت داشتم به شادی نگاه می کردم..به خودم اومدم دستمو کشیدم..-ول کن دستمو..چی چی رو اشنا هستید و یالا برید وسط؟!..من نمی خوام برقصم..--چرا؟!..تو که همیشه تو مهمونیا پایه ی ثابته رقصی..کارتم که بیسته.. پس چرا معطلی؟!..

ای بابااااااا..یکی نبود به این دختره بگه شاید دلم نمی خواد..شاید دوست ندارم..شاید به خاطر این شازده پسر نمی تونم..دست بردار نبود..انگار کمر به همت بسته بود که من امشب با راشا برقصم..هرچی بهش می گفتم نمی خوام و حسش رو ندارم باز می گفت نه داری بهونه میاری..می دونستم دختره سیریشیه ولی نه تا این حد که زبون ادمیزاد هم سرش نشه..

راشا کنار ایستاده بود ودست به سینه به اصرارهای شادی و انکارهای من گوش می کرد و می خندید..چشماش برق می زد..هیچ سر در نمی اوردم..اخه چرا اینکارا رو می کرد؟!..مگه ما با هم پدرکشتگی نداشتیم؟!..پس چرا انقدر نرمال رفتار می کرد؟!..یه دادی..یه بیدادی..یه فحشی..چه می دونم کل کلی چیزی..ولی نخیر..هیچ خبری نبود..

از طرفی دی جی یه اهنگ شاد رو می زد و با جیغ و دادی که بچه ها راه انداخته بودن دلم قیلی ویلی می رفت برم وسط..حق با شادی بود من همیشه توی مهمونیا و جشنا پایه ی ثابته رقص بودم..تو خونه هم با تانیا و ترلان می رقصیدم ولی خب اینجا و بین بچه ها و این صدای بلند و تحریک کننده رقصیدن یه حُسن دیگه داشت..بالاخره کوتاه اومدم چون بدجور دلم می خواست..

بی توجه به راشا رفتم وسط..نمی خواستم با اون برقصم..والا..مگه ادم قحطه؟..اوه چه حالی می داد..بین جمعیت با حرکات هماهنگ می رقصیدم..رقصم کاملا ایرانی بود..از حرکات و حالتهای درش خوشم می اومد و بیشتر این رقص رو دوست داشتم..

فضای اطراف تاریک بود و فقط نورهای کمی که از سقف به سالن می تابید اون فضای کوچیک رو روشن کرده بود..حس کردم یکی از پشت دستشو گذاشت رو کمرم ..حتما شادی بود.. اخه یه بار تو یکی از مهمونیا همین کارو کرد که مثلا من فکر کنم پسره و حالم گرفته بشه..ولی دیگه گولشو نمی خورم..عمرا..

بدون اینکه خودمو حساس نشون بدم کمی رفتم عقب ..لوند و پر از ناز خودمو تکون می دادم..پشتم بهش بود ولی تو دلم ریسه می رفتم..شونه م رو بهش تکیه دادم و دستامو از کنار پاهاش تا پهلوهاش کشیدم..ولی لبخندم لحظه به لحظه محوتر می شد..یه بار دیگه دست کشیدم..یهو ایستادم..بدون حرکت..قلبم تو سینه فرو ریخت..وای خدا..

با تردید برگشتم و با دیدن راشا که تو بغلش بودم و به روی لباش لبخند بود جلوی چشمام تار شد..داشتم پس می افتادم که محکم منو گرفت..وای خداجون این همه مدت داشتم تو بغل این ناز وکرشمه می اومدم؟!..خاک تو سرم که ابروم رفت..الان حتما پیش خودش میگه دختره این همه ناز کرد تهش از خداش بود بیاد تو بغلم..

بدنم یخ بسته بود..از اینکه در موردم فکرای ناجور بکنه به هیچ عنوان خوشم نمی اومد..نه اون و نه هیچ کس دیگه..

سرمو خم کرده بودم..موهام ریخته بود تو صورتم واسه ی همین صورتشو نمی دیدم..ولی متوجه حلقه ی محکم دستاش که به دور کمرم بود شدم..

خواستم خودمو بکشم عقب که شروع کرد به رقصیدن..اهنگ تند بود ..بدون اینکه بفهمم داره چی میشه و چه اتفاقی میافته توی دستاش چون عروسکی در حال رقص بودم..

با ریتم و منظم من رو می چرخوند..باورم نمی شد انقدر حرکاتش نرم و زیبا بود که به کل یادم رفت تا چند لحظه پیش به خاطر اغوشش داشتم غش می کردم..

ناخداگاه روی لبام لبخند نشست..ولی خیلی زود قورتش دادم..وای خدا رقصش عالی بود..خودمو رها کرده بودم تو دستاش و اون هدایتم می کرد..اطرافیان کمی کنار کشیده بودن و به ما نگاه می کردن..نوک انگشت دستم رو گرفت .. منو یه دور کامل چرخوند و با هر چرخش من اون هم می رفت عقب و باز می اومد سمتم..

دستشو دورم حلقه کرد و وبا اون دستش دستامو بالا گرفت ..کمی منو به جلو خم کرد اینبار خودش چرخید و رو به روم قرار گرفت..حالا من هم باهاش می رقصیدم..تا حالا از اینجور رقصا نکرده بودم..برام جدید و در عین حال جذاب بود..توی چشمای هم خیره شده بودیم ومی رقصیدیم..دستشو پشتم گرفت وبا ریتم پایانی اهنگ چرخید ودر اخر من رو روی دستش خم کرد..چشم تو چشم هم بودیم..حتی پلک نمی زدیم..هر دو نفس نفس می زدیم ..نفس های گرمش پوست صورتم رو نوازش می داد..بوی ادکلنش مست کننده بود..ولی این وضعیت زیاد طول نکشید..با شنیدن صدای دست مهمانها هر دو متوجه موقعیتمون شدیم و رو در روی هم ایستادیم..

صدای دی جی توی سالن پیچید :تشکر ویژه می کنم از دوستان گلمون که با رقص بی نهایت زیباشون امشب رو برای شادی جان یک شب خاطره انگیز رقم زدند..ما هم بی اندازه لذت بریدم..کارتون محشر بود دوستان..

همگی سوت زدن وهورا کشیدن..به خاطر تحرُکه زیاد و از روی هیجان سرخ شده بودم..راشا دستمو گرفت ..با تعجب نگاش کردم..جلوی همه دستمو بالا اورد و به پشتش بوسه زد..دهنم باز مونده بود..این دیگه چه کاری بود؟!..به روم لبخند پاشید..ولی من ناخداگاه اخم کردم..دستمو ول کرد..رومو برگردوندم رفتم سرجام نشستم..

دی جی شروع کرد به خوندن..راشا چند قدم به طرفم اومد و نگام کرد ولی جلوتر نیومد..با اخم سرمو انداختم پایین..دوست نداشتم فکر کنه که حالا چون باهاش رقصیدم از خدامه که بیاد طرفم و حتی انقدر پیشروی بکنه که بخواد دستمو ببوسه..

داشتم اطراف رو نگاه می کردم که چشمم به پریا افتاد..اوه اوه چشماش سرخ شده بود و لباشو با حرص روی هم فشار می داد..از جاش بلند شد و رفت اونطرف..پوزخند زدم و رومو برگردوندم..

قرعه به نام سه نفر9

قرعه به نام سه نفر9

"تانیا"

زیر بالکن وایسادیم..اون دوتا هم با نیش باز زل زده بودن به ما..
از پله ها پایین اومدن و درهمون حال راشا گفت :به به..همسایه های عزیز..خوش اومدید..بفرمایید تو دم در بده..

رایان نگاهی به اطراف انداخت و با پوزخند گفت :یادم نمیاد ما رو دیوار در کار گذاشته باشیم..
زل زد به ما و گفت :کی شماها رو راه داده تو؟!..

با اخم بی توجه به حرفش گفتم :مهم نیست و لازم هم نیست بدونید..سر وصداتون بیش از حده..اگر فراموش کردید بهتره یادتون بندازم ما هم داریم درست کنار ویلای شما زندگی می کنیم..

صدایی جدی از پشت سر پسرا گفت :نه یادمون نرفته..
نگاهش کردم..خود عوضیش بود..رادوین..از فکر اینکه این اشغال اون شب باعث ترس و وحشتم شده بود خونم به جوش می اومد..به طوری که دلم می خواست با ناخنام ریز ریزش کنم..

جلومون ایستاد..رو به راشا گفت :بچه ها صدات می کنن..
راشا:واسه چی؟!..
شونه ش رو بالا انداخت و زل زد به من:میگن بازم براشون بزنی وبخونی..
راشا پوفی کرد وکلافه گفت :ای بابا تا الان 3 بار زدم بسه دیگه..گفتم می ترکونم ولی مهمونی رو گفتم نه خودمو..
رایان زد به بازوش :برو دیگه چقدر غر می زنی..

راشا نگاه کوتاهی بهمون انداخت.. بدون هیچ حرفی برگشت و با قدم های بلند رفت تو ویلا..ما سه نفر هنوز با اخم نگاشون می کردیم..ولی اون دوتا عین خیالشون هم نبود..

ترلان انگشتش رو به طرف دوتاشون نشونه گرفت و گفت :تازه 1 هفته از مرگ عمه ی ما گذشته..اگر شعور داشته باشید اینکارو نمی کنید..شاید تا الان اینو نمی دونستید ولی حالا که می دونید بساتتون رو جمع کنید..

سرمو به نشونه ی تایید حرف ترلان تکون دادم و نگاشون کردم..
رایان ابروشو انداخت بالا و با غرور گفت:تسلیت می گیم ولی مرگ عمه ی شما به ما چه ربطی داره؟!..فقط بر حسب همسایه بودن می تونیم بگیم خدا رحمتش کنه..ولی اینکه به خاطر شماها از مهمونی و شادی خودمون بگذریم..هیچ رقمه روش حساب نکنید..

داغ کرده بودم..اخه ادم هم انقدر پررو؟..معلوم بود از قصد می خوان حرص ما رو در بیارن..
لحنم نشون می داد که دارم حرص می خورم و کنترلش هم دستم نبود :واقعا که قد یه نخود فهم و شعور ندارید..ما همسایه هاتونیم و باید بهمون احترام بذارید..مخصوصا توی این شرایط..

رادوین پوزخند زد و گفت :هه..کدوم شرایط؟!..
تیز نگاش کردم..چند لحظه تو چشمای هم زل زدیم..من با اخم و اون با غرور..نمی دونم تو نگام چی دید که پوزخندش اروم اروم محو شد..

رومو برگردوندم..لامصب عجب چشایی داره..آبی..فوق العاده بود..به راحتی می تونست دخترا رو با همین چشماش جذب کنه..
منکر قد و هیکل وچهره ی بیستش نمیشم ولی من ازش متنفر بودم و اینو همه جوره نشون می دادم..چه با کلام و چه بی کلام..

سکوت بینمون رو صدای گیتاری که از داخل ویلا می اومد شکست..خیلی زیبا و دلنشین می زد..یعنی کار کی بود؟!..
یادم افتاد که رادوین رو به راشا گفته بود " بچه ها دارن صدات می کنن..میگن بازم براشون بزنی وبخونی "..پس صدای راشا بود؟!..
خداییش خوب می زد..انقدر قشنگ که هر سه تامون مبهوت سر جامون وایساده بودیم..

همه ی اونایی که تو حیاط وایساده بودن یکی یکی وارد ویلا شدن..فقط مونده بودیم ما 5 نفر..که رادوین و رایان بدون اینکه نگامون کنن رفتن رو بالکن و تو درگاه پشت به ما ایستادن..داشتن داخل رو نگاه می کردن..

صدای راشا که به زیبایی گیتار می زد رو می شنیدیم..صداش گیرایی خاصی داشت..
تارا :ما اومدیم اینجا چکار؟!..
ترلان نگاهش کرد :خب اولش اعتراض کنیم بعدش هم نقشمون رو اجرا کنیم..
در جوابش گفتم : پس چرا وایسادیم به صدای این یارو گوش می دیدم؟!..

تارا تک سرفه ای کرد و همونطور که به ویلا خیره شده بود گفت :من میگم بذارید خوندنش تموم بشه بعد وارد عمل بشیم..
نگام کرد..بهش چشم غره رفتم:مگه نگفتم عمه تازه فوت شده حق ندارید تو مهمونیشون شرکت کنید؟!..
ترلان به جای تارا جواب داد :ما چه کار به مهمونیشون داریم؟!..اینجا وایسادیم داریم گوش می کنیم..دیگه جلوی گوشامون رو که نمی تونیم بگیریم..تو خونه هم باشیم صداش میاد..
تارا نُچی کرد وگفت :جونه تارا گیر نده تانیا..ما که کاری نمی کنیم فقط داریم گوش می دیدم..

مجبورا کوتاه اومدم..بهشون گیر نمی دادم ولی خب دوست داشتم یه جوری اعتراض کنم که اینجا نایستیم و خودمون رو مشتاق صدای شازده نشون بدیم..همینجوری روشون زیاد بود وای به حال اینکه یه نمه توجه هم بهشون بشه دیگه واویلا..

کنار دیوار ایستادیم ..نگاهمون رو به همه طرف می چرخوندیم الی ویلا..مثلا برامون مهم نبود ولی در حقیقت داشتیم به صدای گیتار وترانه ای که راشا می خوند گوش می کردیم..

مجبور بودیم ..چون اون دوتا نره غول که اون بالا وایساده بودن و انگار نه انگار.. ولی خب بذار دامبول و دیمبول شون تموم بشه به حسابشون می رسم..

هه..بهشون میگیم عمه مون مرده میگن به ما چه..عوضیا..یه به ما چه ای نشونتون بدم کِیف کنید..

صداش قطع شد ولی صدای فریاد اعتراض امیز مهمونا بلند شد که ازش می خواستن بازم بخونه..
خواستیم بریم جلو که دیدم باز صدای گیتارش بلند شد..

ترلان :ای بابااااااا..انگار دست بردار نیستن..نکنه تا صبح می خوان بزنن و بخونن؟!..
تارا مثلا اروم زیر گوش ترلان گفت:حالا بی خیال شو تا صدای تانیا رو در نیاوردی..بذار گوش کنیم ببینیم چی می خونه..انگار اومدیم کنسرت مفتی..

ترلان خندید..منم که شنیده بودم چپ چپ به تارا نگاه کردم که تند سرشو برگردوند..ناخداگاه لبخند زدم و منم از روی اجبار گوش کردم..

صداش انصافا عالی بود..از اون بهتر گیتار زدنش بود..ولی همه شون بخوره تو سرشون که ادم نیستن..
داشت اهنگ " شیفته از سعید اسایش" رو می خوند..شاد و جذاب بود..

با کمال تعجب دیدیم اومد تو بالکن و لب پله نشست..همونطورکه گیتار تو دستاش بود می زد و می خوند..بشمار سه جمعیت دروش جمع شدند..هر کدوم یه سمت نشستند..

به راحتی می دیدیمش که روی اولین پله نشسته بود و با صدای فوق العاده جذابی می خوند..ژست خاصی گرفته بود و تماما سرش پایین بود..مهمونا هم هماهنگ با صداش دست می زدند..

*چه حس خوبیه وقتی*
*دست هات تو دستامه*
*اونقدر تو خوبی عزیزم*
*هر جا هستی جامه*
*گم میشم توی خیالت*
*تا با تو پیدا شم*
*میخوام تا آخر دنیا*
*هر جا باشی باشم*
*دلم میره برات*
*نگو که دیره برات*
*دلی تو سینمه*
*که درگیره برات*
*خوبه حالم با تو*
*خوش به حالم با تو*
*زندگی میکنم
*تو خیالم با تو*
*خیلی نازی ۲))*
*نده منو دیگه نازی بازی*


به تارا و ترلان نگاه کردم..مبهوتش شده بودن..مخصوصا تارا..همیشه عاشق موسیقی و اهنگ بود..ولی عشقش به حیوونای عزیزش باعث شده بود دنبالش رو نگیره و به همین علاقه ی خشک و خالی بسنده کنه..

راشا سرش رو بلند کرد و نگاه خیره ش رو به ما دوخت ..نگاهش از روی من و ترلان رد شد..و زل زد به تارا..
نگاهم بین هر دوتاشون در رفت وامد بود..تارا هیچ عکس العملی نشون نمی داد..فقط نگاه می کرد..ولی راشا همراه اینکه می خوند و گیتار می زد لبخند جذابی هم به روی لباش داشت..

 

*نمیتونم از تو دیگه*
*چشم بردارم*
*دست خودم نیست خوب*
* خیلی دوست دارم*
*یه جوری میخوامت *
*که همه کور میشن*
*به من و عشق تو*
* همه مشکوک میشن*
*خیلی نازی، خیلی نازی*
*نده منو دیگه نازی بازی*


داشت با چشماش تارا رو درسته قورت می داد..عجب عوضی بودا..
دیدم تارا عین خیالش نیست تند بازوش رو گرفتم کشیدمش سمت خودم..بیچاره کُپ کرده بود..

تارا معترضانه گفت :چته؟!..تو حس بودما..خیلی باحال می خونه لامصب..
تکونش دادم و زیر لب گفتم :حرف نباشه..مگه ندیدی چطور با چشماش داشت می خوردت؟..تو هم که انگار نه انگار..

تارا نگاهش کرد :نه بابا..متوجه نشدم..گفتم که تو حس بودم نفهمیدم..
ترلان با لبخند گفت :همچین زل زده بودی بهش که اونم تند تند لبخند تحویلت می داد..لابد پیش خودش فکرکرده دخترِ از خداش بود..

تارا اخم کرد وبا حرص گفت :غلط کرده اگر همچین فکری کرده..خوب منکر اینکه خوب می خونه نمیشم ولی چشاشو در میارم اگه بخواد هیزبازی در بیاره..

نگاهی بهشون انداختم..دیگه نمی زد و اطرافیان براش دست می زدند..کم کم جمعیت پراکنده شدن و یه عده رفتن تو..یه عده هم بیرون موندن..

راشا تنها داشت به گیتارش ور می رفت..رادوین هم به ستون تکیه داده بود و اینورو نگاه می کرد..رایان هم یه دختر قد بلند با موهای بلوند و لباس فوق العاده باز کنارش ایستاده بود و دستشو دور بازوی اون حلقه کرده بود..

طولی نگذشت که یه دخترسریع از بین جمعیت رد شد و به طرف راشا رفت..درست کنارش نشست و از اون فاصله نمی شنیدم چی میگن..
موهای مشکی بلند که دورش ریخته بود.. ولی لباسش باز نبود..یه شلوار جین مشکی ویه بلوز استین کوتاه سفید..
فقط رادوین تنها ایستاده بود..هه..حتما دوست دختراشونن..پس چرا سر این یکی بی کلاه مونده؟!..

رو به تارا و ترلان که همونطور به پسرا خیره شده بودن گفتم :به چی نگاه می کنید؟..نقشه مون رو یادتون رفته؟..دیگه وقتشه..

تارا سرشو تکون داد وگفت :پس من رفتم..
تند از کنارمون رد شد..ترلان نگام کرد :بریم؟..
به پسرا نگاه کردم :بریم..

هر دو به طرف ویلای خودمون حرکت کردیم..می تونستم ندیده حدس بزنم که چقدر تعجب کردن..حتما پیش خودشون فکر می کردن که الان میریم پیششون و باز اعتراض می کنیم..
هه..از اون بدتر انتظارشون رو می کشه..

" تارا "

از همون راهی که اومده بودیم تو ویلای پسرا برگشتم رفتم قسمت خودمون..انقدر هیجان زده بودم که حد نداشت..

سریع رفتم تو ویلا و بدون اینکه زمان رو از دست بدم رفتم تو اتاقم..پشتمو به در تکیه دادم..نفس نفس می زدم..یه نفس عمیق کشیدم و به اطراف اتاقم نگاه کردم..
با شیطنت لبخند زدم..وای که چقدر بخندیم امشـــب..

یک راست رفتم سر وقت دستکشای مخصوصم..دستم کردم و با احتیاط افتاب که همون افتاب پرست بزرگ و خوشگلم بود رو از تو اکواریومش اوردم بیرون..

مثل همیشه اروم بود..البته این ارامشش فقط در مقابل من بود وگرنه خدا اون روز رو نیاره که یه ادم غریبه بهش نزدیک بشه..وحشیانه بهش حمله می کرد..
خودم اینطور خواسته بودم..چون خیلیا بودن که با حیوونای من مخالفت می کردن و در اینصورت کسی نمی تونست نزدیکشون بشه..

گذاشتمش زیر تخت..جوری که تا حس کرد غریبه تو اتاقه بیاد بیرون ولی کسی متوجهش نشه..

بعد از اون رفتم سر وقت پولکی..وای خیلی ناز دور خودش چنبره زده بود ..نه بزرگ بود و نه ترسناک ولی نمی دونم چرا تانیا و ترلان بیخودی از این بیچاره می ترسیدن..اخه ازاری نداشت..

اول دمشو گرفتم بعد هم پشت گردنشو..چون قبلا اموزش دیده بودم و می دونستم نسبت به حیوونای مختلف باید چطور رفتار کنم و توی این یه مورد مشکلی نداشتم..

حالا دنبال جا میگشتم که مخفیش کنم..اخه ممکن بود بخزه و بیاد بیرون ومن فعلا اینو نمی خواستم..
بنابرین گذاشتمش زیر بالشت و دورش رو با پتو پوشوندم البته یه جاییش رو باز گذاشتم تا به موقع بیاد بیرون..

تمام مدت لبخند شیطانیم رو به لب داشتم..
در قفس موش موشک رو هم باز کردم..یه موش ازمایشگاهی سفید و خوشگل که نونو دشمن خونیش بود..
همیشه دور و بر قفسش می پلکید ولی از ترس من کاری نمی کرد..امشب هم باید نونو رو تو اتاق ترلان مخفی می کردم در غیر اینصورت موش موشک رو زنده نمی ذاشت..

اوردمش بیرون و فرستادمش گوشه ی اتاق....چون پرده ها بلند بود رفت پشتشون ..بهتر از این نمی شد..یه اتاق پر از جک و جونورای درشت و باحال..حالا چی می طلبه؟..سه تا پسر مزاحم و پر دردسر تا اینجوری ادب بشن که دفعه ی بعد یادشون بمونه خانما هم می تونن هر کاری بکنن..فقط اگر بخوان که وقتی هم بخوان دیگه مردا که هیچ دنیا هم جلودارشون نیست..

بعد از اینکه پنجره رو چک کردم و از قفل بودنش مطمئن شدم از اتاقم اومدم بیرون..جلوی در ایستادم که دیدم ترلان و تانیا هم سر و کله شون پیدا شد..

تانیا با لبخند گفت :چی شد؟..همه چی حله؟..
با اطمینان لبخند زدم :شک نکن..چه شبی بشه امشـــــب..کرکره خنده ست به خدا..

ترلان هم خندید وگفت :وای اره..راستی بچه ها گوشه ی اتاق تارا دوربین کار گذاشتم ..کنترلش اینجا پیش خودمونه..همین که رفتن تو ازشون فیلم می گیریم..بعد می تونیم با این فیلم حالشون رو حسابی بگیریم..چطوره؟..

با ذوق گفتم :ایول داری ابجی ترلان..وای چرا به فکر خودم نرسید..ایده ت حرف نداره..
رو به تانیا گفتم :خب کی نقشه رو اجرا کنیم؟..

تانیا به ساعت موچیش نگاه کرد :باید صبر کنیم مهموناشون برن..الان ساعت 1 نصف شبه..دیگه کم کم باید زحمتو کم کنن..

با لبخند و نگاه شیطنت امیز گفتم : و اونوقته که من وارد عمل میشم و ..
هر سه با هم گفتیم :خلااااااص..

خندیدیم..هر سه هیجان زده بودیم و بی صبرانه منتظر اجرای نقشمون..

**************************
فصل سیزدهم


هانی فشار کمی به بازوی رایان اورد وبا عشوه گفت :عزیزم بهتر نیست بریم تو؟..درضمن امشب زیاد تحویلم نگرفتی..
پشت چشم نازک کرد و با ناز سرش رو برگردوند..
منتظر نازکشیدن رایان بود که بر خلاف تصورش رایان گفت :همینجا خوبه..تو که از سر شب همه ش پیش منی .. همه جوره ام تحویلت گرفتم..پس دیگه چی میگی؟..

هانی با تعجب به او نگاه کرد..ولی رایان کاملا خونسرد بود..رادوین که به ستون تکیه داده بود رفت داخل ..

پریا یکی از شاگردان راشا بود چه توی اموزشگاه و چه خارج از اونجا همیشه چشمش دنبال راشا بود..
به عقیده ی خودش تنها به خاطر او مایل بود که گیتار زدن را یاد بگیرد..قبلا صدای راشا را درمهمانی که میزبان ان دوست نزدیکش بود شنیده بود .. از همانجا شیفته ی او شده بود و به بهانه ی یادگیری گیتار در همان اموزشگاهی که راشا تدریس می کرد ثبت نام کرده بود..

روز به روز بیشترخود را به راشا نزدیک می کرد ولی راشا تنها او را به چشم یکی از شاگردانش می دید..در صورتی که پریا اینطور فکر نمی کرد..

پدرش تاجر فرش بود و پریا هم تک فرزند ان خانواده..دختری با چشمان عسلی..پوست سفید و گونه های برجسته..بینی کوچک ..صورت نسبتا زیبایی داشت ولی رویایی نبود..بیشتر بانمک بود ..

راشا تو محیط کارش کاملا جدی بود..با کمتر کسی شوخی می کرد به طوری که شاگردانش او را کوه غرور می نامیدند..

در حقیقت راشا انقدر اهل غرور نبود که به او چنین لقبی داده شود ولی عقیده داشت که تو محیط کار نباید بیش از حد با شاگرد واطرافیان اُنس گرفت..تا همینطور احترام ها حفظ شود..

و پریا نسبت به بقیه پا فراتر گذاشته بود و وقتی از مهمانی او مطلع شده بود گیتار را بهانه قرار داد..کوک گیتارش مشکل پیدا کرده بود که به همان بهانه ادرس ویلای انها را از راشا گرفته بود..

می توانست داخل اموزشگاه این مشکل را برطرف کند ولی اصرار داشت که این موضوع برایش مهم است و باید هرچه زودتر رفع شود وبه ناچار راشا قبول کرده بود..

از طرفی از بین شاگردانش بیشتر با پریا هم صحبت می شد که ان هم به خاطر اخلاقِ راحت و خودمانی پریا بود..
***********************
هانی نگاهی به ویلای دخترا انداخت و گفت :اونجا کی زندگی می کنه؟!..
رایان مسیر نگاه او را دنبال کرد وبا اخم جواب داد :همسایه هامون..
هانی پوزخند زد :خب اینکه معلومه..تو یه ویلا هستید؟..چند نفرن؟..
--نه..می بینی که ویلاهامون جداست..3 نفر..

بیش از ان ادامه نداد..
اینبار پرسید :اون سه تا دختری که اون گوشه ایستاده بودن..همونایی که تیپشون مشکی بود..کی بودن؟!..اخه تمام وقت با اخم نگاتون می کردن..بعد هم یهو غیبشون زد..

رایان با لبخند گفت :حواست به همه جا هستا..نمی دونم..لابد از مهمونا بودن..
بعد از ان برای اینکه هانی بیشتر از ان بحث را ادامه ندهد به طرف ویلا حرکت کرد:من میرم تو..خواستی بیا..
هانی با لبخند بازویش را گرفت :من که از اول گفتم بریم تو..
*******************
پریا رو به راشا گفت :می تونم راشا صداتون کنم؟!..اینکه هی صداتون کنم اقای بزرگوار برام سخته..اینجوری راحت ترم..مشکلی نیست؟!..

راشا با لبخند سرش را تکان داد..همانطور که به گیتار پریا ور می رفت تا عیب وایرادش را برطرف کند گفت :نه..راحت باش..

پریا لبخند زد و به راشا خیره شد:خیلی خوب گیتار می زنی..صدات هم معرکه ست..قبلا توی اموزشگاه گیتار زدنتون رو دیده بودم ولی تا حالا ندیده بودم بخونید..می تونم بگم محشره..

راشا نگاهش کرد..پریا چشمان جذابی داشت..
--ممنون..اونقدرا هم تعریفی نیست..ولی خب..از بچگی هم به موسیقی علاقه داشتم و هم خوانندگی..اولی رو ادامه دادم چون شدت علاقه م نسبت بهش بیشتر بود..
پریا با لحن خاصی گفت :خوش به حالشون..
راشا با تعجب نگاهش کرد :چی؟!..
--ه..هیچی..خب دیگه به چی علاقه دارید؟..یا بهتره بگم به کی؟!..

اخم کمرنگی روی پیشانی راشا نشست..سرش را برگرداند..
پریا که حس کرده بود بیش از حد پیش رفته است من من کنان گفت :وای ببخشید..قصد فضولی نداشتم..شرمنده اگر ناراحتتون کردم..
اخم هایش باز شد و سرش را تکان داد :مهم نیست..گیتارت دیگه مشکلی نداره..همه چیزش رو چک کردم..

گیتار رو به طرف او گرفت..پریا با لبخند دستش رو دراز کرد و دقیقا دستش را همانجایی گذاشت که دستان راشا گیتار را گرفته بود..
با این حرکت انگشتان کشیده ش درست روی دست راشا قرار گرفت..
راشا نگاه تندی به او انداخت ولی پریا خود را بی خیال و خونسرد نشان داد..
راشا گیتار را رها کرد و از جایش بلند شد..پشت به پریا به طرف ویلا قدم برداشت که با شنیدن صدای پریا در جایش ایستاد..
--استاد..یعنی..راشا..

راشا ارام برگشت..هنوز هم اخم به چهره داشت..با لحنی سرد و جدی گفت :خانم صمدی بهتره همون استاد صدام کنید..در اینصورت من راحت ترم..
روی بالکن ایستاد ..به طرف پریا برگشت..همانطور ایستاده بود و به راشا نگاه می کرد..

راشا: دیگه خیلی دیروقته.......کلبه رمان........... اگر ماشین نیاوردید زنگ می زنم اژانس..چطور تا این موقع بیرون هستید و خانواده تون نگران نشدند؟..
پریا بدون اینکه خود را ناراحت نشان دهد با لبخند گفت :دَدی و مامی عادت کردن..من بیشترمواقع تو مهمونی های دوستام شرکت می کنم..اونا هم به خاطر اینکه راحت باشم واسه م ماشین گرفتن..برای همین مشکلی ندارم..

لبخند کجی روی لبان راشا نشست..با لحنی که درش تمسخر موج می زد گفت :چه جالب..خانواده ی روشنفکری دارید..
به ماشین پریا اشاره کرد وادامه داد :و همینطور دست و دلباز ..که چقدر هم به فکر دخترخانمشون هستند..این یعنی اخره مسئولیت..افرین..

پریا که متوجه لحن پر از تمسخر راشا شده بود لبخندش محو شد..
راشا :پس حالا که ماشین دارید و می دونید مشکلی نیست بهتره هر چه زدتر برگردید خونه..خدایی نکرده خانواده دلواپس می شن و این خوب نیست..شب خوش..

سرش را کمی تکان داد و بعد از ان وارد ویلا شد..
پریا دستانش را مشت کرد و با عصبانیت دور خودش چرخید..
دوست داشت یک جوری حرصش را خالی کند..

به طرف بوته های کنار دیوار رفت و با حرص به ان لگد زد ..گل هایش را چید و لگدمال کرد..

زیر لب با خشم گفت :مرتیکه ی نفهم..از خدات باشه که با من حرف می زنی..فکرکردی کی هستی؟..

با شنیدن صدای ظریف دختری با تعجب برگشت..اونطرف توریِ فلزی دختری با چشمان مشکی براق با خشم به پریا زل زده بود..

تارا با عصبانیت دستش را به کمرش زد و گفت :اوهوی..مگه ماله باباته که اینجوری بهش لگد می زنی؟..

پریا که از دست راشا عصبانی بود و حرف تارا بهانه ای برایش شده بود تا حرصش را جایی و بر سر کسی خالی کند تقریبا داد زد :به تو چه ؟..اگه ماله بابای من نیست واسه بابای تو هم نیست..هر کار دلم بخواد می کنم..گرفتی؟..

تارا گارد گرفت :خفه شو دختره ی فضول..عجب رویی داری تو..معلومه که ماله بابای منه..

پریا که تعجب کرده بود ولی هنوز هم خشمگین بود داد زد :اصلا تو کی باشی؟..اینجا چی می خوای؟..
تارا دستش را تو هوا تکان داد :به تو ربطی نداره..این منم که باید بپرسم کی هستی و اینجا چه غلطی می کنی؟..اصلا با اجازه ی کی به اموال شخصی ما خسارت می زنی؟..

پریا پوزخند زد و گفت :اموال شخصی ما؟!..برو بابا تو هم..من..
راشا :اونجا چه خبره؟!..

پریا برگشت و با دیدن راشا صاف ایستاد..تارا بیشتر اخم کرد ولی با یاداوری نقشه ای که کشیده بودند اخم هایش باز شد ..

راشا کنار پریا ایستاد ..بی توجه به او رو به تارا گفت :چیزی شده؟!..
تارا دست به سینه نگاهی به پریا انداخت و گفت :از ایشون بپرسید ..

راشا پرسشگرانه به پریا خیره شد..ولی پریا حرفی نزد و تماما تو چشمای راشا زل زده بود..
تارا به بوته اشاره کرد وگفت :نگاه کنید..خودتون می فهمید..

راشا به بوته ای که کنارش بود نگاه کرد..گل هایش کنده و روی زمین له شده بودند..چند تا از شاخه هایش هم شکسته بود..
اخم کرد..سرش را بلند کرد وبه پریا نگاه کرد..
پریا که به لکنت افتاده بود با انگشت به تارا اشاره کرد :اصلا ایشون کی هستن؟..که اینطور با من حرف می زنن؟..درضمن من با این بوته کاری نداشتم..اصلا بهش دست هم نزدم..

تارا دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی گرد شده گفت :اِِِِِِ..عجب رویی داری ..د اخه اگرمن سر نرسیده بودم که کل ویلا رو نابود می کردی..
رو به راشا ادامه داد :همچین با حرص بهش لگد می زد که تابلو بود دلش از یه جا پره..
رو به پریا گفت :قبلا هم بهت گفتم من کی هستم..پس لازم به بازگو کردنش نیست..

با مسخرگی به پریا اشاره کرد رو به راشا گفت :از مهموناتون هستن دیگه؟..کاملا مشخصه..
پوزخند زد و برگشت..تا وقتی وارد ویلا شود راشا با چشم دنبالش کرد..

پریا که نگاه خیره ی راشا را روی تارا دید با اخم گفت :اون داشت دروغ می گفت..اصلا من..
راشا نگاهش کرد..سرد گفت :بسه..مهم نیست کی راست میگه کی دروغ..یه بوته هم ارزش اینو نداره بخوام اینجا وایسم و جر وبحث کنم..شب خوش..

بدون انکه به پریا اجازه ی حرف زدن بدهد از انجا دور شد..
پریا نگاه تندی به ویلای دخترا انداخت .. بعد از ان هم سوار ماشینش شد و از ویلا خارج شد..

***********************
"راشا"

با خستگی خودمو رو کاناپه پرت کردم..ساعت 2 بود و همه ی مهمونا رفته بودن..خیلی خسته بودم..چشمام باز نمی شد..
رادوین خمیازه کشید و رایان هم این موقع شب سیب گاز می زد..
هر سه سکوت کرده بودیم که..
-- کمک..یکی بیاد کمک کنه..

چشمام تا اخرین حد باز شد..یه بار دیگه گوش کردم..یه دختر کمک می خواست..به رادوین و رایان نگاه کردم تا ببینم اونا هم شنیدن یا نه؟..
وقتی نگاه پر از تعجبشون رودیدم از جا بلند شدم..اونا هم ایستادن..

رایان:شماها هم شنیدید؟..انگار یکی کمک می خواد..
رادوین جلو افتاد ما هم پشت سرش..از در رفتیم بیرون..تانیا و ترلان مضطرب توی حیاط ایستاده بودن ..

در خروجی باغ از دو سمت باز می شد..هم سمت دخترا و هم سمت ما..یعنی درکل از دو در تشکیل شده بود..برای همین خروجمون راحت تر می شد بدون اینکه دخالتی تو حریم هم داشته باشیم..

از در رفتیم بیرون و جلوی درشون ایستادیم..همین که خواستیم در بزنیم باز شد..
رفتیم تو..هر سه به طرفشون می دویدیم..خب سه تا دختر تنها بودن و این موقع شب داد می زدن و کمک می خواستن..هر کس دیگه ای هم بود نگران می شد..

تانیا جلو اومد و با نگرانی گفت :تارا خواهرم..کمکش کنید..غش کرده..
سریع گفتم :چی شده؟..الان کجاست؟..
ترلان رو به ما گفت :همراه من بیاید بهتون میگم..

دنبالش رفتیم..استرس دخترا روی ما هم تاثیر گذاشته بود..
ترلان جلوتر رفت و به یکی از اتاقا اشاره کرد..تعجب کرده بودم که اگر حالش بد شده زنگ می زدن اورژانس دیگه چرا ما رو صدا زدن؟..ولی خب شاید هم از ترس و اضطراب زیاد اینکارو کردن..به هرحال زیاد بهش فکر نکردم و هر سه رفتیم تو..
ولی کسی تو اتاق نبود..تا به خودمون بیایم در اتاق بسته و از بیرون قفل شد..

رادوین به در زد و بلند گفت :چرا درو قفل کردید؟!..اینجا که کسی نیست؟!..
صدای قهقهه شون رو شنیدیم:چرا اتفاقا..بگردید شاید باشه..

اینبار رایان با عصبانیت به در کوبید :چی میگید شماها؟..این چه کاریه؟..باز کنید درو..

جواب ندادن..خنده م گرفته بود..
نمی دونم چرا من عصبانی نبودم..نه حرصم گرفته بود و نه هیچی..از اینکه می دیدم هیچ کدومشون چیزیشو نشده خوشحال بودم..
وقتی گفت تارا غش کرده نگرانی تموم وجودمو گرفت..ولی الان خیالم راحت شده بود..
******************
"رایان"


راشا می خندید با حرص گفتم :تو چرا هرهر می کنی؟..پاشو بیا درو بشکنیم..
روی تخت نشست و دستشو به پشت تکیه داد :بی خیال بابا..چرا بشکنیش؟..خب بازیشون گرفته بذار خوش باشن فکرکنن ما رو اذیت کردن..اینجا هم اتاقه دیگه..می گیریم می خوابیم..

رادوین با اخم گفت :چی میگی تو؟..اینجا اتاقه اوناست..ما هم تو خونه ی اوناییم..اینو می فهمی؟..
راشا: خودمون که نخواستیم..اونا اینطور خواستن..
-این کارشون بچه بازی بود..اخه این دیگه چه روشیه واسه اذیت کردن؟..

راشا پا روی پا انداخت و با خیال راحت رو تخت دراز کشید..یه پتو بالای تخت بود که سرشو گذاشت روی اون..
با لذت لبخند زد وچشماشو بست :وای چه نرمه..جون میده تخت تا صبح بخوابی..بی خیاله اون سه تا بشید..جا به این باحالی گیرتون اومده بگیرید بخوابید بابا..

فقط نگاش می کردم..چه راحتم خوابیده..راشا همیشه خوش خواب بود..
یه دفعه با چیزی که دیدم چشمام تا اخرین حد گرد شد و دیگه چیزی نمونده بود از کاسه بزنه بیرون..اصلا زبونم نمی چرخید چیزی بگم..

به زور گردنم رو چرخوندم و به رادوین نگاه کردم..ولی اون گوشه ی دیوار نشسته بود وسرشو به دیوار تکیه داده بود..
خواستم صداش کنم ولی زبونم بند اومده بود..

دوباره به راشا نگاه کردم ..مار خیلی اروم از کنارسرش خزید..رسید پهلوش..درست نزدیک به راشا حرکت می کرد..

با لکنت گفتم :ر..رررر...رررااااا..ررراااشش ششاااااا..راشا..
راشا چشماشو نیمه باز کرد و نگام کرد..رنگم پریده بود..وقتی نوجوون بودم یه بار مار نیشم زده بود و ازهمون موقع با دیدنش روح از تنم در می رفت..

میگن ادم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید هم می ترسه..حالا خوده واقعیش رو داشتم به چشم می دیدم نه ریسمون بود و نه طناب..

خواب الود گفت :چیه چرا استارت می زنی روشن نمیشی؟..ای بابا..بذار بخوابم دیگه..
به پهلو خوابید..حالا مار تو بغلش بود..یعنی انقدر خره که هنوز نفهمیده؟..

چشماش بسته بود..ولی یهو باز شد..اروم اروم گشاد شد..با تردید سرشو اورد پایین و تو بغلشو نگاه کرد..سر مار درست رو دستش بود..هیچ حرکتی نمی کرد..

تعجب کرده بودم که چطور تا الان نیشش نزده..معلوم بود اهلیه..

بشمار سه رنگ از رخ راشا پرید..مار نسبتا بزرگی بود..
پیش خودم حرکت راشا رو پیش بینی می کردم و گفتم الان اروم خودشو می کشه کنار به طوری که مار تحریک نشه ..
خوبه که حواسش هست چکار کنه..

ولی حواسم نبود راشا وقتی از چیزی وحشت کنه دیگه عقل و منطق و کلا هر چی سیستم فکری و ذهنیشه ازکار میافته و حالا با دیدن مار همین حالت بهش دست داده بود..

همچین مار رو پرتش کرد سمت منو ازجاش پرید و جیغ کشید که سرجام خشک شدم..
رفت گوشه ی دیوار سیخ وایساد..تابلو داشت می لرزید..

البته حال من بهتر از اون نبود..مخصوصا الان که یه مار هم درست جلوی پاهام افتاده بود..
ماره که از حرکت راشا ترسیده بود و میشه گفت تحریک شده بود تند تند اطراف من می خزید..دیگه چیزی نمونده بود سکته رو بزنم که با ترس پریدم رو تخت ..

رادوین سرجاش ایستاده بود..صورتش نشون نمی داد ترسیده باشه..
خدا رو شکر این توی ما شجاع بود..رفت طرف کمدی که گوشه ی اتاق بود..بازش کرد..

راشا با صدای لرزون گفت :این هی ی ی ی یولا تو اتاق چه غل ل ل لطی می کنه؟!..
-م..من چه می دونم؟!..تو بغله..ت..تو بود..
--من به روح هفتصد جد و ابادم خندیدم اینو گرفتم تو بغلم..فکرکردم پتوِ..چ..چرا مار از اب در اومد؟!..اصلا از کدوم گوری تو اتاق پیداش شد؟!..
رادوین کلافه گفت :بسه چقدر حرف می زنی ؟..یه دقیقه ساکت شو تا ببینم چکار می کنم..

هر دو سکوت کردیم ..تو کمد چیزی پیدا نکرد..به طرف صندلی چوبی که کنار در بود رفت..
مار همون اطراف واسه خودش داشت پرسه می زد..

مستقیم به طرف راشا رفت که اونم تا دید اوضاع خرابه فرار کرد اومد سمت من..حالا هردوتامون رو تخت بودیم و با ترس به مار نگاه می کردیم..
بدبختیش اینجا بود همچین موجود لطیفی هم نبود..معلوم نبود خونگیه یا نه..با یه نیشش خیلی راحت هر دو از پا در می اومدیم..شوخی شوخی با مار هم شوخی؟!..دخلمون می اومد..

رادوین پایه ی صندلی رو شکوند و به طرف مار رفت..نمی دونستم می خواد چکار کنه..بگیرش یا بکشش؟!..

یه دفعه یکی زد به در و داد زد :هی یارو دستت به مار من بخوره تیکه بزرگت گوشته..چکارش داری؟..
هر سه با تعجب به درنگاه کردیم..ماره اینا بود؟..اوه اوه..از کجا فهمیدن رادوین می خواد مار و بگیره؟..لابد از پنجره ما رو زیر نظر دارن..

راشا داد زد : مار توِِ؟..خب بیا بگیرش..
از پشت در گفت :از تو پنجره بفرستش تو باغ..این در باز بشو نیست..
رادوین:اگه مارتو می خوای درو باز کن..وگرنه می کشمش..
--اینکارو نمی کنی..
اینبار من گفتم :چرا اتفاقا..اگر اون نکرد من می کنم..
راشا زد به بازوم و خندید :دقت کن جمله بندیت مورد داشت..
خندیدم..دیگه صدایی نیومد..

رادوین رو به ما گفت:مارِ اهلیه..وقتی سه تا دختر ازش نمی ترسن شماها خجالت نمی کشید که رفتید اون بالا جیغ جیغ می کنید؟!..

به مار نگاه کردم..رفته بود زیر کمد..اومدم پایین..رو صندلی که پشت میز کامپیوتر بود نشستم..راشا هم لبه تخت نشست..پاهاشو روی زمین گذاشت..

راشا:خب خداییش ترس نداشت؟..یه مار به اون بزرگی که معلوم نیست از کدوم نژاد درد بی دوا درمون گرفته ای هست راست راست داره جلوی چشمام می خزه بعد توقع داری برم جلو نازش کنم بگم چطوری کوچولو..اون هم یه نیش ناقابل مهمونم می کنه که تا عمر دارم یادم بمونه مار هم حیوونه و زبون نفهمه عینهو خر..

به حرفاش می خندیدم..رادوین هم با لبخند سرشو تکون می داد..
راشا روی زمین دراز کشید و گفت :من که جرات نمی کنم دیگه رو تخت بخوابم..می ترسم اینباراز زیر متکا اژدها بیاد بیرون..

دستشو گذاشت زیر سرشو چشماشو بست..
-چقدر تو خوش خوابی..اصلا خوابت می بره؟..
با چشم بسته گفت :اره..چرا نبره؟..بشین تماشا کن ببین تا کجاها می بره..

داشتم رو میز کامپیوتر رو نگاه می کردم..کامپیوتری روش نبود فقط میز وصندلیش بود..
رادوین هم به دیوار تکیه داده بود..

"راشا"

چشمامو بسته بودم و کم کم داشت خوابم می برد که حس کردم یه چیزی کنارم داره وول می خوره..با ترس چشمامو بازکردم..فکرکردم باز ماره..

همچین از جام پریدم که کنترلمو از دست دادم و پام لیز خورد..دستمو به زمین زدم که سقوط نکنم ولی از شانسی که داشتم دستم درست روی اون موجود بدقواره فرود اومد..یه چیزی تو مایه های مارمولک ولی خیلـــــی بزرگ تر ..

دستم که به تن وبدنش خورد دوباره داد زدم..دست خودم نبود..چندشم می شد..
همیشه از حیوونا متنفر بودم..این دو موردی هم که امشب دیده بودم از همون گروهی بودن که بیش از حد ازشون نفرت داشتم و بدتر ازشون می ترسیدم..

دستمو برداشتم که به طرفم حرکت کرد.. خودمو رو زمین کشیدم ..پشتم خورد به یه نفر برگشتم دیدم رادوینه..

به افتاب پرست نگاه کردم..رایان هم تو جاش وایساده بود..
رایان: این که افتاب پرسته..
-م..منم نگفتم مهتاب پرسته..ب..بگو اینجا چه غلطی می کنه؟!..چرا هر چی جک و جونوره امشب ریخته تو این اتاق؟!..همشون هم اول به پست من می خورن..

رادوین هلم داد جلو و از جاش بلند شد:بکش کنار خودتو..از این هیکل خجالت بکش..
--هیکل من خجالت کشیدن نداره..من از همه ی حیوونا بدم میاد..مار وافتاب پرست که صدر جدولن..

رادوین خیلی اروم رفت جلو ..افتاب پرست رو با دست برداشت و بلند ش کرد:ترس نداره..اینم اهلیه..هر چی جک و جونور اینجاست متعلق به همین سه تا دختره..
رایان پوزخند زد :هه..منو بگو..قصد کرده بودم با سوسک و مارمولک بترسونمشون ولی اینا تو خونشون مار وافتاب پرست نگه می دارن..سوسک که در برابرشون عین پروانه ست..

نگاش کردم وبا خنده گفتم :اتفاقا منم تو همین فکر بودم..ولی خب مارمولک نه فقط سوسک..اونم از یه جایی برام بگیرن بیارن وگرنه خودم عمرا برم طرفشون..

رادوین افتاب پرست رو گذاشت پشت پرده و گفت :تو با این روح لطیف و پر احساست باید دختر می شدی نه پسر..
-کار خدا بوده..شکایتی ندارم..تو داری ؟..
شونه ش رو انداخت بالا: نه..

ازجا بلند شدم و به اطرافم نگاه کردم :بیاید همه جای اتاق رو بگردیم..مار و افتاب پرستشون که رویت شد..شاید عقرب و جک و جونور دیگه ای هم این گوشه موشه ها قائم کردن تا خودشون پیدا نشدن باید پیداشون کنیم..

رایان:عجب گرفتاری شدیما..خداییش اعتراف می کنم امشب حسابی ترسیدم..ولی ترسی که ما اون شب به جونشون انداختیم در برابر کار امشب اونا هیچ بود..
با خنده سرمو تکون دادم :اره..هنوز هم قیافه ی رنگ پریدشون از یادم نرفته..

رادوین همونطور که گوشه به گوشه ی اتاق رو زیر و رو می کرد گفت : دیگه از این همه جنگ و جدال خسته شدم..اینبار اگر کوتاه نیان از اینجا میرم..این بچه بازیا هم حدی داره که اگر از حدش خارج بشه لوس میشه..منم اهلش نیستم..

یه دفعه یه موجود کوچیک سفید از زیر پاش فرار کرد و به سمت رایان رفت..موش بود..خیلی هم تند حرکت می کرد..

رایان داد زد و پرید طرف من..موش ترسیده بود و نمی دونست از کدوم طرف فرار کنه..لای پاهامون می چرخید و ما هم بالا و پایین می پریدیم و داد می زدیم..باز رفتیم رو تخت..

من که کلا ازهمه ی حیوونا بدم می اومد ولی رایان از هرچی که چندش اور بود بدش می اومد..رادوین هم که کلا دل نترس داشت..

یه دفعه زدم زیر خنده..حالا نخند کی بخند..رادوین و رایان هم همراهم می خندیدند..
میون خنده گفتم :عجب شبی شده امشب..از در و دیوار این اتاق همینطور جک و جونور می ریزه..اینا تو خونشون باغ وحش راه انداختن؟..فقط 3 تاش توی این اتاقه..تو بقیه ش چه خبره خدا می دونه..

رایان سرشو تکون داد و رو به رادوین گفت :چیز دیگه پیدا نکردی؟..
-- نه..همه جارو گشتم..جز این 3 تا چیزی نیست..

سکوت کوتاهی کردم و گفتم :بچه ها مار موش می خوره درسته؟!..
رایان نگام کرد :اره..چطور؟!..
انگار فهمید منظورم چیه..به رادوین نگاه کردیم..رو بهش گفتم :خب اینجا هم موش هست هم مار..بیچاره موشه..

رایان :فعلا که فرار کرده رفته زیر میز..
رادوین اونطرف و نگاه کرد :خب مار می تونه بوشو حس کنه و بیاد بیرون..اینجور مواقع نسبت به طعمه عکس العمل نشون میده..

حدسمون درست بود..مار از زیر کمد بیرون اومد..سر جامون وایساده بودیم..داشت می رفت سمت موش..اون هم هیچ حرکتی نمی کرد..

رو به رادوین گفتم :من که عمرا بهش دست بزنم..ولی تو که دل نترس داری یه جوری بفرستش بیرون..
رادوین نگاهی به موش انداخت.. سریعتر از مار عمل کرد و موش که گوشه ی دیوار خودشو جمع کرده بود رو با دست گرفت..
موش ازمایشگاهی بود..سفید و پشمالو..از پنجره فرستادش بیرون..

پنجره به کمک نرده حفاظ شده بود و کسی نمی تونست از لای میله ها رد بشه..ولی خب موش کوچیک بود و راحت تونست بره بیرون..

مار همونجا کنار دیوار مونده بود..
-اوخی..ناکام موند بیچاره..
رایان خندید :این جای ترسوندن ما..
رادوین نگامون کرد..نُچ نُچ کرد وگفت :یعنی واقعا از خودتون خجالت نمی کشید؟..عین دوتا بچه رفتید اون بالا و ترسیدید..

رایان اخم کرد و گفت :همه یه جور نیستن..من که خاطره ی خوبی از مار ندارم در کل ازش وحشت دارم..راشا هم که کلا خوشش نمیاد..تو هم که پوست کلفتی و نترس..
رادوین به طرف مار رفت..
-چکار میکنی؟..نیشت می زنه..
--بی خیال..نیش نداره..
رایان:دندون که داره..زهرشو کشیدن..ولی می تونه نیش بزنه..

رادوین بی توجه به حرفای ما رفت جلو وکمر مار رو گرفت..هیچ ترسی ازش نداشت..
اون دست می زد من چندشم می شد..
مار سرش رو بلند کرد..حتما فهمیده بود رادوین غریبه ست..درضمن همون کسی بود که طعمه ش رو فراری داده بود..حتما ازش کینه داشت و این نگاه خیره ش هم نشونه ی همین بود..

شنیده بودم مارها موجودات باهوشی هستن..
افتاب پرست از پشت پرده بیرون اومد..رادوین حواسش نبود و ما اینو نمی دونستیم..

یک راست به طرف رادوین رفت..رادوین که حواسش نبود همین که افتاب پرست کنارش ایستاد شوکه شد و کمر مار رو ول کرد..مار هم که ترسیده بود و از طرفی تحریک شده بود..گردنش رو با یه جهش کشید جلو به طرف رادوین حمله کرد..

رادوین دستشو اورد جلو که از خودش دفاع کنه ولی مار نیش زد..
از زور درد داد زد و موچ دستشو محکم گرفت..من و رایان سریع پریدیم پایین و به طرف رادوین رفتیم..

نشست رو تخت..می دونستم این مار زهر نداره ولی همین گزیدگی هم می تونست مشکل ساز بشه..

قرعه به نام سه نفر8

قرعه به نام سه نفر8

تانیا طلبکارانه رو به انها گفت :چیه چه خبرتونه؟..مگه سر اوردید؟..درو از پاشنه کندید..رادوین با خشم گفت :اره سر اوردیم..زیادی بهتون رو دادیم که حالا اینجوری جلومون قَد عَلَم کردید..ترلان :اقای محترم حواست باشه چی میگی..این شماها هستید که باعث ازار و اذیت ما شدید..اون شب اگر حواسم به خودم نبود همین اقا( به رایان اشاره کرد ) معلوم نبود می خواست چکار کنه..بعد اومدین اینجا که چی بشه؟..دو قُورت و نیمِتونم باقیه؟.. رایان با اخم گفت :من حواسم به رفتارم بود..خودت هم خوب می دونی که کاری باهات نداشتم..بعدش هم نه که ساکت مونده بودی تهش ابا و اجدادمو اوردی جلوی چشمام..ترلان تو چشمان رایان زل زد و گفت :خوب کردم..رایان نگاهش خشمگین شد.. اینبار راشا گفت :من میگم بریم تو بشینیم درست و حسابی در مورد این موضوع حرف بزنیم..نه اینکه اینجا وایسیم هی ما چاقومیوه خوری بکشیم شماها شمشیر..تارا توپید :چرا ما شمشیر؟..راشا پوزخند زد و گفت :پس چی؟..خداوکیلی رویی که شماها دارید سنگ پای بیچاره نداره..کلا اونو هم از رو بردید..تارا نیمخیز شد و گفت :ببین مواظب حرف زدنت باشا..راشا دستشو زد به کمرش .. سینه ش رو داد جلو وگفت :مثلا نباشم چی میشه؟..تارا چشمانش رو تنگ کرد و با نفرت نگاهش کرد.. هر 6 نفر رو به روی هم گارد گرفته بودند..تا اینکه همراه تارا زنگ خورد..نگاه پر از خشمی به تک تکشون انداخت و رفت تو.. تانیا رو به هر سه گفت :بهتره برید پی کارتون ..درضمن قرار بود دیوار بکشید پس چی شد؟..رادوین :هنوز فرصت نکردم..ولی مطمئن باش همین امروز جورش می کنم..لااقل اونجوری از شرتون راحت می شیم..تانیا :خیلی داری تند میریا..رادوین :من یا شماها؟.. تانیا خواست جواب رادوین را بدهد که تارا هراسان به طرفشان امد..رو به دخترا گفت :بچه ها بدبخت شدیم رفـت..ترلان با تعجب گفت :چی شده؟!..تارا لبانش را با زبان تر کرد و گفت :عمه خانم..تو راهه..داره میاد اینجا..زنگ زد گفت خونه باشیم داره میاد.. هر سه با کف دست به پیشونیشون زدند..تانیا گفت :همه ش تقصیر اون روهانِ عوضیه..نمی دونستم انقدر خاله زنکه که سریع میره راپرتمونو به عمه خانم میده..لااقل نذاشت 1 روز بگذره..تارا:حالا چکار کنیم؟..اگر عمه خانم پاش به اینجا برسه و این سه تا ( به پسرا اشاره کرد) لنده هور رو اینجا ببینه کارمون ساخته ست.. رایان انگشتش رو تهدید کنان تکان داد و گفت :هی خانم..بفهم چی میگی..درضمن این عمه خانمی که انقدر ازش می ترسید کی باشن؟.. تارا دهان باز کرد که ترلان زودتر گفت :به شماها ربطی نداره.. زنگ ویلا زده شد..رنگ از رخ دخترا پرید..تانیا به رادوین نگاه کرد..ترجیح داد در وضعیت کنونی با لحنی ارام با انها رفتار کند تا به وقتش.. به همین منظور اروم رو به پسرا گفت :ازتون خواهش می کنم یه جایی همین اطراف مخفی بشید تا عمه خانم شماها رو نبینه..فقط 1 ساعت جلو چشم نباشید..مطمئن باشید وقتی ببینه پسری تو ویلا نیست زود میره..رادوین دست به سینه با اخم گفت :چرا باید اینکارو بکنیم؟..زنگ مجددا زده شد..تانیا رو به تارا گفت :تا مشکوک نشده برو درو باز کن..زود باش..تارا :ولی اینا چی؟!..تانیا زیر لب گفت :تو بروووووو..من حلش می کنم.. تارا سرش رو تکان داد و رفت داخل..اینبار ترلان گفت :خواهش می کنم فقط برای 1 ساعت..باشه؟..پسرا نگاهی به هم انداختند ..در کمال تعجب رادوین از پله ها پایین رفت و رایان و راشا هم به دنبالش..هر سه گوشه ی دیوار پشت درختان مخفی شدند.. دخترا نفس راحتی کشیدند و از پله ها پایین رفتند..ماشین شیک و مدل بالای عمه خانم وارد باغ شد..راننده سریع پیاده شد و در عقب را باز کرد..عمه خانم به اهستگی از ماشین بیرون امد و عصایش را در دست فشرد..هر سه دختر به طرفش رفتند..سعی کردند ارام باشند تا عمه خانم را به چیزی مشکوک نکنند..*****************" تانیا " دل تو دلم نبود..با دیدن عمه خانم اونم یهویی و بی خبر هم تعجب کرده بودم و هم استرس داشتم..همه ش از این می ترسیدم که از جریان پسرا بویی ببره..مطمئن بودم همه چیز زیر سر اون روهانِ گور به گور شده ست.. چند قدم رفتم جلو تا صورتشو ببوسم که مُمانعت کرد..با تعجب نگاش کردم ..لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و گفتم :سلام عمه خانم..خیلی خیلی خوش اومدید..بفرمایید داخل..بدون هیچ حرفی با اخم های در هم حرکت کرد..با تعجب دیدم داره میره سمت ویلای پسرا..وای مردم و زنده شدم.. پشتش به ما بود..ترلان تو هوا دستشو تکون داد و جوری که عمه خانم نشنوه گفت :حالا چکار کنیم تانیااااا؟!..تارا هم زد تو سر خودشو گفت :بدبخت شدیم.. عمه خانم بین راه ایستاد..تند تند گفتم :عمه خانم ویلای ما اون طرفه..بفرمایید از این طرف..ترلان هم وقتو هدر نداد و اومد جلو..زیر بازوی عمه خانم رو گرفت و با چرب زبونی که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت :الهی قربونتون بشم که نمی دونید چقدر دل ترلان براتون تنگ شده..بیاین بریم داخل.. تارا جلو افتاد و سریع درو باز کرد..منم هی اطراف رو می پاییدم که یه وقت پسرا جلومون ظاهر نشن..کلا اوضاع قمر در عقرب بود.. با ترس و لرز وارد ویلای خودمون شدیم..وقتی رفتیم تو و درو بستیم هر سه یه نفس راحت کشیدیم..این حرکتمون انقدر تابلو بود که وقتی عمه خانم نشست مشکوک نگاهمون کرد وگفت :چیه؟!..چی شده؟!..تند تند گفتم :ه..هیچی..اخه می دونید..چون اومدنتون به اینجا برامون غیرمنتظره بود یه کم شوکه شدیم..سرشو تکون داد و سرد گفت :اره..کاملا از قیافه هاتون پیداست..بنشینید.. هر سه اروم نشستیم..نگاهمون به عمه خانم بود..نگاه پر از شَکِ اون هم به ما سه نفر..بی مقدمه گفت :شنیدم پسرای بزرگوار هم اینجان ..درسته؟..******************تانیا طلبکارانه رو به انها گفت :چیه چه خبرتونه؟..مگه سر اوردید؟..درو از پاشنه کندید..رادوین با خشم گفت :اره سر اوردیم..زیادی بهتون رو دادیم که حالا اینجوری جلومون قَد عَلَم کردید..ترلان :اقای محترم حواست باشه چی میگی..این شماها هستید که باعث ازار و اذیت ما شدید..اون شب اگر حواسم به خودم نبود همین اقا( به رایان اشاره کرد ) معلوم نبود می خواست چکار کنه..بعد اومدین اینجا که چی بشه؟..دو قُورت و نیمِتونم باقیه؟.. رایان با اخم گفت :من حواسم به رفتارم بود..خودت هم خوب می دونی که کاری باهات نداشتم..بعدش هم نه که ساکت مونده بودی تهش ابا و اجدادمو اوردی جلوی چشمام..ترلان تو چشمان رایان زل زد و گفت :خوب کردم..رایان نگاهش خشمگین شد.. اینبار راشا گفت :من میگم بریم تو بشینیم درست و حسابی در مورد این موضوع حرف بزنیم..نه اینکه اینجا وایسیم هی ما چاقومیوه خوری بکشیم شماها شمشیر..تارا توپید :چرا ما شمشیر؟..راشا پوزخند زد و گفت :پس چی؟..خداوکیلی رویی که شماها دارید سنگ پای بیچاره نداره..کلا اونو هم از رو بردید..تارا نیمخیز شد و گفت :ببین مواظب حرف زدنت باشا..راشا دستشو زد به کمرش .. سینه ش رو داد جلو وگفت :مثلا نباشم چی میشه؟..تارا چشمانش رو تنگ کرد و با نفرت نگاهش کرد.. هر 6 نفر رو به روی هم گارد گرفته بودند..تا اینکه همراه تارا زنگ خورد..نگاه پر از خشمی به تک تکشون انداخت و رفت تو.. تانیا رو به هر سه گفت :بهتره برید پی کارتون ..درضمن قرار بود دیوار بکشید پس چی شد؟..رادوین :هنوز فرصت نکردم..ولی مطمئن باش همین امروز جورش می کنم..لااقل اونجوری از شرتون راحت می شیم..تانیا :خیلی داری تند میریا..رادوین :من یا شماها؟.. تانیا خواست جواب رادوین را بدهد که تارا هراسان به طرفشان امد..رو به دخترا گفت :بچه ها بدبخت شدیم رفـت..ترلان با تعجب گفت :چی شده؟!..تارا لبانش را با زبان تر کرد و گفت :عمه خانم..تو راهه..داره میاد اینجا..زنگ زد گفت خونه باشیم داره میاد.. هر سه با کف دست به پیشونیشون زدند..تانیا گفت :همه ش تقصیر اون روهانِ عوضیه..نمی دونستم انقدر خاله زنکه که سریع میره راپرتمونو به عمه خانم میده..لااقل نذاشت 1 روز بگذره..تارا:حالا چکار کنیم؟..اگر عمه خانم پاش به اینجا برسه و این سه تا ( به پسرا اشاره کرد) لنده هور رو اینجا ببینه کارمون ساخته ست.. رایان انگشتش رو تهدید کنان تکان داد و گفت :هی خانم..بفهم چی میگی..درضمن این عمه خانمی که انقدر ازش می ترسید کی باشن؟.. تارا دهان باز کرد که ترلان زودتر گفت :به شماها ربطی نداره.. زنگ ویلا زده شد..رنگ از رخ دخترا پرید..تانیا به رادوین نگاه کرد..ترجیح داد در وضعیت کنونی با لحنی ارام با انها رفتار کند تا به وقتش.. به همین منظور اروم رو به پسرا گفت :ازتون خواهش می کنم یه جایی همین اطراف مخفی بشید تا عمه خانم شماها رو نبینه..فقط 1 ساعت جلو چشم نباشید..مطمئن باشید وقتی ببینه پسری تو ویلا نیست زود میره..رادوین دست به سینه با اخم گفت :چرا باید اینکارو بکنیم؟..زنگ مجددا زده شد..تانیا رو به تارا گفت :تا مشکوک نشده برو درو باز کن..زود باش..تارا :ولی اینا چی؟!..تانیا زیر لب گفت :تو بروووووو..من حلش می کنم.. تارا سرش رو تکان داد و رفت داخل..اینبار ترلان گفت :خواهش می کنم فقط برای 1 ساعت..باشه؟..پسرا نگاهی به هم انداختند ..در کمال تعجب رادوین از پله ها پایین رفت و رایان و راشا هم به دنبالش..هر سه گوشه ی دیوار پشت درختان مخفی شدند.. دخترا نفس راحتی کشیدند و از پله ها پایین رفتند..ماشین شیک و مدل بالای عمه خانم وارد باغ شد..راننده سریع پیاده شد و در عقب را باز کرد..عمه خانم به اهستگی از ماشین بیرون امد و عصایش را در دست فشرد..هر سه دختر به طرفش رفتند..سعی کردند ارام باشند تا عمه خانم را به چیزی مشکوک نکنند..*****************" تانیا " دل تو دلم نبود..با دیدن عمه خانم اونم یهویی و بی خبر هم تعجب کرده بودم و هم استرس داشتم..همه ش از این می ترسیدم که از جریان پسرا بویی ببره..مطمئن بودم همه چیز زیر سر اون روهانِ گور به گور شده ست.. چند قدم رفتم جلو تا صورتشو ببوسم که مُمانعت کرد..با تعجب نگاش کردم ..لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و گفتم :سلام عمه خانم..خیلی خیلی خوش اومدید..بفرمایید داخل..بدون هیچ حرفی با اخم های در هم حرکت کرد..با تعجب دیدم داره میره سمت ویلای پسرا..وای مردم و زنده شدم.. پشتش به ما بود..ترلان تو هوا دستشو تکون داد و جوری که عمه خانم نشنوه گفت :حالا چکار کنیم تانیااااا؟!..تارا هم زد تو سر خودشو گفت :بدبخت شدیم.. عمه خانم بین راه ایستاد..تند تند گفتم :عمه خانم ویلای ما اون طرفه..بفرمایید از این طرف..ترلان هم وقتو هدر نداد و اومد جلو..زیر بازوی عمه خانم رو گرفت و با چرب زبونی که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت :الهی قربونتون بشم که نمی دونید چقدر دل ترلان براتون تنگ شده..بیاین بریم داخل.. تارا جلو افتاد و سریع درو باز کرد..منم هی اطراف رو می پاییدم که یه وقت پسرا جلومون ظاهر نشن..کلا اوضاع قمر در عقرب بود.. با ترس و لرز وارد ویلای خودمون شدیم..وقتی رفتیم تو و درو بستیم هر سه یه نفس راحت کشیدیم..این حرکتمون انقدر تابلو بود که وقتی عمه خانم نشست مشکوک نگاهمون کرد وگفت :چیه؟!..چی شده؟!..تند تند گفتم :ه..هیچی..اخه می دونید..چون اومدنتون به اینجا برامون غیرمنتظره بود یه کم شوکه شدیم..سرشو تکون داد و سرد گفت :اره..کاملا از قیافه هاتون پیداست..بنشینید.. هر سه اروم نشستیم..نگاهمون به عمه خانم بود..نگاه پر از شَکِ اون هم به ما سه نفر..بی مقدمه گفت :شنیدم پسرای بزرگوار هم اینجان ..درسته؟..******************تانیا طلبکارانه رو به انها گفت :چیه چه خبرتونه؟..مگه سر اوردید؟..درو از پاشنه کندید..رادوین با خشم گفت :اره سر اوردیم..زیادی بهتون رو دادیم که حالا اینجوری جلومون قَد عَلَم کردید..ترلان :اقای محترم حواست باشه چی میگی..این شماها هستید که باعث ازار و اذیت ما شدید..اون شب اگر حواسم به خودم نبود همین اقا( به رایان اشاره کرد ) معلوم نبود می خواست چکار کنه..بعد اومدین اینجا که چی بشه؟..دو قُورت و نیمِتونم باقیه؟.. رایان با اخم گفت :من حواسم به رفتارم بود..خودت هم خوب می دونی که کاری باهات نداشتم..بعدش هم نه که ساکت مونده بودی تهش ابا و اجدادمو اوردی جلوی چشمام..ترلان تو چشمان رایان زل زد و گفت :خوب کردم..رایان نگاهش خشمگین شد.. اینبار راشا گفت :من میگم بریم تو بشینیم درست و حسابی در مورد این موضوع حرف بزنیم..نه اینکه اینجا وایسیم هی ما چاقومیوه خوری بکشیم شماها شمشیر..تارا توپید :چرا ما شمشیر؟..راشا پوزخند زد و گفت :پس چی؟..خداوکیلی رویی که شماها دارید سنگ پای بیچاره نداره..کلا اونو هم از رو بردید..تارا نیمخیز شد و گفت :ببین مواظب حرف زدنت باشا..راشا دستشو زد به کمرش .. سینه ش رو داد جلو وگفت :مثلا نباشم چی میشه؟..تارا چشمانش رو تنگ کرد و با نفرت نگاهش کرد.. هر 6 نفر رو به روی هم گارد گرفته بودند..تا اینکه همراه تارا زنگ خورد..نگاه پر از خشمی به تک تکشون انداخت و رفت تو.. تانیا رو به هر سه گفت :بهتره برید پی کارتون ..درضمن قرار بود دیوار بکشید پس چی شد؟..رادوین :هنوز فرصت نکردم..ولی مطمئن باش همین امروز جورش می کنم..لااقل اونجوری از شرتون راحت می شیم..تانیا :خیلی داری تند میریا..رادوین :من یا شماها؟.. تانیا خواست جواب رادوین را بدهد که تارا هراسان به طرفشان امد..رو به دخترا گفت :بچه ها بدبخت شدیم رفـت..ترلان با تعجب گفت :چی شده؟!..تارا لبانش را با زبان تر کرد و گفت :عمه خانم..تو راهه..داره میاد اینجا..زنگ زد گفت خونه باشیم داره میاد.. هر سه با کف دست به پیشونیشون زدند..تانیا گفت :همه ش تقصیر اون روهانِ عوضیه..نمی دونستم انقدر خاله زنکه که سریع میره راپرتمونو به عمه خانم میده..لااقل نذاشت 1 روز بگذره..تارا:حالا چکار کنیم؟..اگر عمه خانم پاش به اینجا برسه و این سه تا ( به پسرا اشاره کرد) لنده هور رو اینجا ببینه کارمون ساخته ست.. رایان انگشتش رو تهدید کنان تکان داد و گفت :هی خانم..بفهم چی میگی..درضمن این عمه خانمی که انقدر ازش می ترسید کی باشن؟.. تارا دهان باز کرد که ترلان زودتر گفت :به شماها ربطی نداره.. زنگ ویلا زده شد..رنگ از رخ دخترا پرید..تانیا به رادوین نگاه کرد..ترجیح داد در وضعیت کنونی با لحنی ارام با انها رفتار کند تا به وقتش.. به همین منظور اروم رو به پسرا گفت :ازتون خواهش می کنم یه جایی همین اطراف مخفی بشید تا عمه خانم شماها رو نبینه..فقط 1 ساعت جلو چشم نباشید..مطمئن باشید وقتی ببینه پسری تو ویلا نیست زود میره..رادوین دست به سینه با اخم گفت :چرا باید اینکارو بکنیم؟..زنگ مجددا زده شد..تانیا رو به تارا گفت :تا مشکوک نشده برو درو باز کن..زود باش..تارا :ولی اینا چی؟!..تانیا زیر لب گفت :تو بروووووو..من حلش می کنم.. تارا سرش رو تکان داد و رفت داخل..اینبار ترلان گفت :خواهش می کنم فقط برای 1 ساعت..باشه؟..پسرا نگاهی به هم انداختند ..در کمال تعجب رادوین از پله ها پایین رفت و رایان و راشا هم به دنبالش..هر سه گوشه ی دیوار پشت درختان مخفی شدند.. دخترا نفس راحتی کشیدند و از پله ها پایین رفتند..ماشین شیک و مدل بالای عمه خانم وارد باغ شد..راننده سریع پیاده شد و در عقب را باز کرد..عمه خانم به اهستگی از ماشین بیرون امد و عصایش را در دست فشرد..هر سه دختر به طرفش رفتند..سعی کردند ارام باشند تا عمه خانم را به چیزی مشکوک نکنند..*****************" تانیا " دل تو دلم نبود..با دیدن عمه خانم اونم یهویی و بی خبر هم تعجب کرده بودم و هم استرس داشتم..همه ش از این می ترسیدم که از جریان پسرا بویی ببره..مطمئن بودم همه چیز زیر سر اون روهانِ گور به گور شده ست.. چند قدم رفتم جلو تا صورتشو ببوسم که مُمانعت کرد..با تعجب نگاش کردم ..لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و گفتم :سلام عمه خانم..خیلی خیلی خوش اومدید..بفرمایید داخل..بدون هیچ حرفی با اخم های در هم حرکت کرد..با تعجب دیدم داره میره سمت ویلای پسرا..وای مردم و زنده شدم.. پشتش به ما بود..ترلان تو هوا دستشو تکون داد و جوری که عمه خانم نشنوه گفت :حالا چکار کنیم تانیااااا؟!..تارا هم زد تو سر خودشو گفت :بدبخت شدیم.. عمه خانم بین راه ایستاد..تند تند گفتم :عمه خانم ویلای ما اون طرفه..بفرمایید از این طرف..ترلان هم وقتو هدر نداد و اومد جلو..زیر بازوی عمه خانم رو گرفت و با چرب زبونی که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت :الهی قربونتون بشم که نمی دونید چقدر دل ترلان براتون تنگ شده..بیاین بریم داخل.. تارا جلو افتاد و سریع درو باز کرد..منم هی اطراف رو می پاییدم که یه وقت پسرا جلومون ظاهر نشن..کلا اوضاع قمر در عقرب بود.. با ترس و لرز وارد ویلای خودمون شدیم..وقتی رفتیم تو و درو بستیم هر سه یه نفس راحت کشیدیم..این حرکتمون انقدر تابلو بود که وقتی عمه خانم نشست مشکوک نگاهمون کرد وگفت :چیه؟!..چی شده؟!..تند تند گفتم :ه..هیچی..اخه می دونید..چون اومدنتون به اینجا برامون غیرمنتظره بود یه کم شوکه شدیم..سرشو تکون داد و سرد گفت :اره..کاملا از قیافه هاتون پیداست..بنشینید.. هر سه اروم نشستیم..نگاهمون به عمه خانم بود..نگاه پر از شَکِ اون هم به ما سه نفر..بی مقدمه گفت :شنیدم پسرای بزرگوار هم اینجان ..درسته؟..چشمام گرد شد..عمه خانم از کجا می دونست که پسرای بزرگوار اینجان؟..روهان هم چیزی در این مورد نمی دونست..سعی کردم صدام نلرزه و امیدوار بودم که اینطور نباشه..-این چه حرفیه عمه خانم؟!..ما که قبلا در اینباره صحبت کرده بودیم.. سرشو تکون داد و مستقیم تو چشمام زل زد :اره..خوب یادمه که گفتید تا مدتی که اینجا هستید اونا هم اینطرفا پیداشون نمیشه..ولی امروز یه چیزای دیگه به گوشم رسید..یه مرد..با شماها توی این ویلا..که خودش رو مالک اینجا معرفی کرده..تنها مردی که می تونه مالک اینجا باشه پسر بزرگواره..پس بهتره چیزی رو از من مخفی نکنید.. مغزم هنگ کرده بود و لبام رو هم قفل شده بود..نمی دونستم باید چی جوابشو بدم..تارا و ترلان هم ناچار به سکوت شده بودن..هیچ جوری دوست نداشتم عمه خانم از موضوع پسرا با خبر بشه..چون باخبر شدنش همانا و ما رو مجبور به ترک ویلا کردن همانا..پس باید تا اونجایی که می تونستم تمام سعیم رو می کردم که یه وقت از این قضیه بویی نبره.. وقتی دید سکوت کردیم رو به هر سه نفرمون با جدیت تمام گفت :اونا اینجان درسته؟..توی این مدت داشتید کنار سه تا پسر مجرد زندگی می کردید؟..رو به من ادامه داد :از تو توقع نداشتم تانیا..به کل دیدم نسبت بهت عوض شد..خوب شد مادر روهان امروز باخبرم کرد..نمی دونستم پشت سرم داره چه اتفاقاتی می افته..همه ی امیدم به تو بود که به کل ناامیدم کردی..تن برادرم تو گور لرزید..همه ش به خاطر شما سه تا دختر..باقیه حرفشو نزد..بدجور بهم بر خورده بود..ما که کاری نکرده بودیم..مگه بچه بودیم که عمه خانم اینطور باهامون رفتار می کرد؟..تا به الان هم سکوت کردم به خاطر این ویلا بود..ولی الان سکوت جایز نیست..چون طرف صحبتش من بودم جواب دادم :پس روهان همه چیزو گذاشته کف دست مامی جونش و ایشون هم لطف فرمودن قلمبه خبر رو همراه با پیاز داغه اضافه تحویل شما دادن درسته؟..ولی باید بهتون بگم پسر اقای بزرگوار امروز اینجا بودن..یه سر به ویلاشون زدن و رفتن..خب به نظرم این حق رو دارن..اونها هم مالک هستند..دقیقا همون موقع که می خواست بره روهان سر رسید..تمومش همین بود..فکر نمی کردم برداشتتون نسبت به ماها این باشه و انقدر بهمون بی اعتماد باشید که سریع تحت تاثیر دوتا کلمه از این و اون قرار بگیرید و بخواید این حرفا رو به برادرزاده هاتون بچسبونید.. با اخم از جاش بلند شد..هر سه ایستادیم..عصا زنان به طرف در رفت و گفت :الان معلوم میشه کی راست میگه.. نگاهی به تارا و ترلان انداختم..وای..بدتر از این نمی شد..ترلان به طرف عمه خانم رفت و گفت :کجا دارید میرید؟..عمه خانم..با شمام..عمه خانم بدون اینکه ثانیه ای بایسته گفت :باید ببینم کسی تو ویلای بغلی هست یا نه.. از دربیرون رفت ..ما سه تا هم پشت سرش بودیم..با اون سنش عجب دوی ماراتونی می رفت..به گرد پاشم نمی رسیدیم..تارا با لبخند گفت :خانم بزرگ ماشالله ..اروم تر..صبحا چی می خورید انقدر انرژی دارید؟..عمه خانم توجهی نکرد و قدم هاشو تندتر بر داشت..لبای تارا جمع شد..ترلان اروم گفت :خاک تو سرت مثلا خواستی جلوشو بگیری؟..این که سرعتش رفت بالا..تارا با حرص نگاش کرد و چیزی نگفت.. عمه خانم رو به روی ویلا ایستاد..خدا خدا می کردم بالا نره ولی رفت..وای خدا بدبخت شدیم.. در زد..ولی کسی جواب نداد..دستگیره رو چرخوند..باز نشد..به طرف پنجره رفت..خداروشکر پرده ها کشیده بود..هر سه نفس عمیق کشدیم.. -دیدید کسی نیست؟..بهتون که گفته بودم..عمه خانم برگشت و با شَک نگاهی به اطراف انداخت..نگاهش پر از تعجب شد..مسیر نگاهش رو دنبال کردیم و رسیدیم به..واااااااای خاک دو عالم بر فرق سرم ریخته شد.. ماشین پسرا تو ویلا بود..حالا چه بهونه ای واسه اینا بیارم؟!..با عصاش به ماشینا اشاره کرد و با لحن تیز و برّنده ای گفت :پس این دوتا لگن ماله کیه؟..مونده بودیم چی جواب بدیم که..صدایی مردونه از پشت سر گفت :مال ماست.. قلبم ریخت..اینباردیگه چشمام داشت از کاسه می زد بیرون..اروم برگشتم و با دیدنشون انگار روح دیدم قلبم تندتند می زد..دیگه اسماشون رو یاد گرفته بودم..رایان و راشا بودند..پس اون یکی کجاست؟!.. راشا با لبخند رو به عمه خانم گفت :سلام خانم..روزتون بخیر..این دوتا لگن مال ما دوتاست..ولی متاسفانه فروشی نیست..عمه خانم با تعجب نگاشون می کرد..راشا ادامه داد :حالا اگر چشمتون لگنای ما رو گرفته دیگه ما کاره ای نیستیم..روی خانم باشخصیت و بزرگواری چون شما رو که نمیشه زمین گذاشت..فقط ماشین شما که ماشالله ماشاالله هزار پله از لگنای ما سر تره دیگه اخرِ عمری...م..منظورم اینه توی این سن که به دختر 18 ساله گفتید زکی چـ.. برادرش با ارنج اروم زد تو پهلوش که اونم خفه شد..لبامو جمع کردم که یه وقت لبخند نزنم..بامزه بود..ولی بیشتر از عکس العمل عمه خانم می ترسیدم..پس چرا اینا اومدن بیرون؟!..قرار بود یه جایی مخفی بشن تا وقتی عمه خانم از ویلا رفت بیان بیرون..ولی حالا جلوی ما وایساده بودن و چرب زبونی می کردن.. عمه خانم اخماشو کشید تو هم و گفت :شما دوتا کی هستید؟..هر دو نگاهی به ما انداختن..ملتمسانه با نگاهمون می گفتیم ما رو لو ندن..ولی نگاه اون دوتا داد می زد که قصدشون جز این چیزی نیست..هر دو با شیطنت نگامون می کردن و روی لباشون لبخند خاصی خودنمایی می کرد..هم حرصم گرفته بود و هم اینکه می ترسیدم چیزی بگن.. تارا مثلا خواست یه چیزی سر هم کنه من من کنان گفت :عمه خانم..ا..این اقایون..اومممممم..چ چیزن..مثل چی توش گیر کرده بود و نمی تونست حرفی بزنه که رایان اروم و خونسرد جواب داد :ما باغبونیم خانم..هر از گاهی برای رسیدگی به درختا و گلها به ویلاهای اطراف سر می زنیم..هر ویلایی که نیاز به باغبونای حرفه ای داشته باشه ما کارشونو راه می ندازیم..وای خدا عجب حرفی زد..دمشون گرم فکر اینجاشو نکرده بودم..امیدوار بودم عمه خانم باور کنه ولی..پوزخند زد و گفت :به تیپ و قیافه هاتون که نمیاد باغبون باشید..پس وسایل کارتون کجاست؟.. بعد هم به باغ اشاره کرد..رایان سریع جواب داد :دیگه داشتیم می رفتیم..وسایلمون رو جمع کردیم..الان هم اومدیم که به خانمها بگیم داریم میریم.. نگاه عمه خانم همچنان مشکوک بود..راشا که دستشو پشت برده بود اورد جلو..یه شاخه گل سرخ از گلای باغچه تو دستش بود..به طرف عمه خانم گرفت و با لبخند گفت :تقدیم به شما بانوی همیشه جوان..عمه خانم یه نگاه به گل و یه نگاه به راشا انداخت..فقط گفت :الرژی دارم..به چه حقی گلای باغچه رو کندی؟..فکر می کردم وظیفه ی باغبونا مراقبت و حفاظت از گلهاست نه اینکه ریشه شون رو خشک کنند.. راشا با تعجب گفت :نه بابا من کاری به ریشه هاشون ندارم..باورکنید من پایین تر از گل بهشون نمیگم..اتفاقا عاشقشونم..اینم همینجوری افتاده بود تو باغچه..عمه خانم:که تو هم همینجوری اوردیش اینجا و خواستی همینجوری بدیش به من اره؟..حیا کن پسر..من جای مادربزرگ تو میشم..عجب دوره و زمونه ای شده..دیگه به پیرزنایی مثل من هم رحم نمی کنن..خدایا دیگه تو وجود جوونای الان شرم و حیا پیدا نمیشه.. من و دخترا خنده مون گرفته بود..بیچاره پسره دهانش باز مونده بود..خب ما می دونستیم اخلاق عمه خانم چه جوریه..ولی اونا باهاش اشنا نبودن.. راشا همونطور که از تعجب چشماش زده بود بیرون زیر لب گفت :ای بابا..میگن خوبی به کسی نیومده ها..من غلط بکنم به شما نظر داشته باشم..کی میره این همه راهو..تا بخوام بهت برسم دیگه دندون مصنوعی هم تو دهنم وای نمیسته..چه دل خوشی داره این..عمه خانم بهش توپید:چیزی گفتی؟..راشا من من کنان گفت :ن..نه..قسم می خورم.. وای قیافه ش فوق العاده خنده دار شده بود..زیر لب جوری که عمه خانم نشونه رو به رایان گفت :بزن بریم تا کت بسته منه بدبخت رو نبرده محضر عقدم کنه..بیچاره قیافه ش داد می زنه صد بار تا حالا از اونور دیپورت شده اینور..اونوقت هنوزم تو فکر تور کردن پسره..جونه رایان نری بدبخت شدما.. فقط من شنیدم که بهشون نزدیک بودم..برای همین دستمو گرفتم جلوی دهنم و خندیدم..بیچاره ترسیده بود..خوشم اومد عمه خانم هم بلد بود حال بگیره..برادرش با لبخند بازوشو کشید و رو به ما گفت :خداحافظ.. بعد هم از پله ها پایین رفتن..عمه خانم با نگاه دنبالشون کرد..تا اینکه سوار ماشیناشون شدن و از ویلا زدن بیرون ..رو به عمه خانم گفتم :خب حالا چی می گید؟..باورتون شد؟.. مکث کرد و از پله ها پایین رفت: هنوزم مشکوکم..فعلا کاری باهاتون ندارم..ولی همینجوری ولتون نمی کنم به امان خدا..اینبار اگر بفهمم مردی به این ویلا رفت و امد کرده بدون فوت وقت بر می گردید تهران..فهمیدید؟.. اجبارا سر تکون دادیم و قبول کردیم..بالاخره سوار ماشین شد و همراه راننده ش از ویلا خارج شد.. همین که رفت یه نفس راحت کشیدیم..خیلی ذوق داشتم..دستامونو زدیم به هم و با خوشحالی هورا کشیدیم..وای خدا راحت شدم.. تارا با خوشحالی گفت :بالاخره شرش کم شد..- اینجوری نگو..شری برامون نداشت..ولی خوب شد نفهمید..ترلان چپ چپ نگام کرد و گفت :برو بابا چه دل خجسته ای داری تو..تابلو بود اومده موچ گیری..شانس اوردیم وگرنه می گفت همین حالا جُل و پلاستون رو جمع کنید باید با من برگردید..ای کاش سرپرستیمون با اون نبود تا لااقل انقدر بهمون امر و نهی نمی کرد.. -حالا که همه چیز تموم شد..باید جشن بگیریم..واسه ورودمون به اینجا و همینطور یه شب شاد دور هم عشق و حال کنیم..مثلا اومدیم اینجا حال و هوامون عوض بشه ولی در عوض مرتب در حال جنگ و جدال با اون سه تا درب و داغونیم..تارا با ذوق گفت :فکر خوبیه..ولی مهمونی سه نفره حال نمیده..چند تا از بچه ها رو هم دعوت کنیم..سرمو تکون دادم و گفتم :باشه..اونش به عهده ی خودت..ولی با این حال اگر پسرا به موقع سر نرسیده بودن الان اینجا نبودیم..ترلان شونه ش رو انداخت بالا و گفت :بی خیال..هنر که نکردن..اگر اونا هم نمی اومدن یه چیز ی سر هم می کردیم می گفتیم..من و تارا گفتیم :موافقم.. صدایی از پشت سر گفت :رو که رو نیست.. سریع برگشتم..خودش بود..رادوین..با اخم اومد جلو و زل زد تو چشمام..من هم بی تفاوت نگاش می کردم.. با لحن جدی و سردی گفت :فکر نمی کردم روتون انقدر زیاد باشه..حالا که کوتاه بیا نیستید باید فکر عاقبت کارتون هم باشید..بازی شماها رو به پایانه..ولی..با لبخند خاصی ادامه داد :بازی ما سه تا تازه شروع شده..امیدوارم اخرش برات روشن بشه برنده کیه سرکار خانم تانیا کیهانی.. یه کم دیگه تو چشمام نگاه کرد بعد هم به طرف ویلاشون رفت..سرجام وایساده بودم و نگاهش می کردم..عجب پسر مغروری بود..هه..منو از چی می ترسونه؟!..هیچ کاری نمی تونه بکنه..هیچ کاری..**********************فصل یازدهم رادوین:میله رو هم چک کن شل نباشه..راشا:چک کردم..حتی اویزونش هم بشی عمرا از جا در بیاد.. درست فاصله ی بین دو ویلا را توری کشیده بودند..به قول رایان هم اسان تر بود و هم کم خرج تر..رفتند داخل..رایان رو به رادوین گفت :پس کی می خوای مهمونی بگیری؟..رادوین با کنترل تلویزیون را روشن کرد :اخر همین هفته..راشا:پس هنوز خیلی مونده..راستی بچه ها با این دخترا چکار کنیم؟..خیلی پررو شدن.. رایان کنار پنجره ایستاد ..نگاهی به بیرون انداخت :از همون اول پررو بودن..تقصیری هم ندارن..تو ناز و نعمت بزرگ شدن..هر وقت به چیزی احتیاج داشتن براشون فراهم شده..باید هم لوس و از خود راضی بار بیان..اینم میشه نتیجه ش.. راشا انگشتشو تو هوا تکون داد و گفت :ولی باید یه جوری دمشونو قیچی کنیم..رادوین نفس عمیق کشید و به پشتی کاناپه تکیه داد:باید جوری حالشون رو بگیریم که هم واسه شون درس عبرت بشه هم اینکه حالا حالاها از یادشون نره..رایان نگاهش کرد :نقشه داری؟.. رادوین لباشو به نشانه ی تفکر جمع کرد :نقشه که نه..ولی به زودی بهتون میگم..رایان به بیرون اشاره کرد و گفت :بچه ها اینجا رو..چقدر خرید کردن.. رادوین و راشا کنارش ایستادند..دخترا در حالی که چند کیسه و پاکت خرید در دست داشتند وارد ویلا شدند..خریدهایشان انقدر زیاد بود که مجبور شدند چند سری انها را حمل کنند.. رادوین :غلط نکنم اینا هم می خوان مهمونی بگیرن..راشا سرشو تکون داد :اره..وگرنه این همه خرید مشکوک می زنه..****************هر سه توی سالن نشسته بودند..رادوین :من حاضرم چند روز از کار و زندگیم بزنم ولی یه جوری بتونم حال این سه تا بچه پولدار بی عار و درد رو بگیرم.. رایان بشکنی زد و گفت :همینه..به خدا رو دلم مونده اشکشون رو در بیارم..ولی خب هر چی فکر می کنم هیچی به هیچی..کارای اونا بچه بازی بود..ما باید جوری حالشون رو بگیریم که حساب کار دستشون بیاد.. راشا:عجب لج و لجبازی شده ها..ولی شاید بشه کاری کرد..رادوین مشکوک نگاهش کرد:چی می خوای بگی؟..راشا:من میگم راه واسه حالگیری زیاده..مثلا..با لبخند شیطنت امیزی به برادرانش نگاه کرد..****************تارا کیسه های خرید را روی میز گذاشت و غرغرکنان گفت : وای خدا از پا افتادم..کمرم داره می شکنه..این همه خرید لازم بود اخه ؟..تانیا به کمرش زد و گفت :جدیدا تنبل شدی ..خب مهمونی دادن این دَنگ و فَنگا رو هم داره دیگه..همیشه خدمتکارا کارای مهمونی رو انجام می دادن به ما معلوم نمی شد ولی حالا باید خودمون استین بالا بزنیم کارامونو انجام بدیم.. ترلان با خنده در حالی که بسته های پفک و چیپس را داخل کابینت می گذاشت گفت :واسه همینه بهمون فشار اورده..ولی تنهایی کار کردن هم حال میده ها..تانیا با لبخند سرش رو تکان داد :حال و هواش به همین مجردی کار کردنه دیگه..خودت اقای خودتی و هر کار بخوای می کنی.. تارا با خستگی یه سیب از ظرف روی میز برداشت و گاز زد: دیگه مهمونی فرداشب اوکی شد؟..تانیا به پلاستیکا اشاره کرد وگفت :پس اینا رو خریدیم باهاشون ترشی بندازیم؟..خب معلومه دختر این چه سوالیه؟..تارا:نه اخه تو همیشه دقیقه ی نود از یه کاری منصرف میشی..اخلاق نداری که.. تانیا اخم کرد و گفت :اون موردا فرق می کرد..لازم نبود..ولی الان موضوعش جداست..این یکی رو خیلی هم واسه ش راغبم..به یه تنوع نیاز داریم..مگه به بچه ها زنگ نزدی؟.. تارا سرشو تکون داد و گفت :چرا اتفاقا..روژان و بیتا و سحر و کیانا و سها با دوست پسراشون میان..حمید و کامران رو هم گفتم بیان..حمید که خیلی باحال گیتار می زنه ..کامی هم به خاطر شادی..می دونید که میگه تا کامی نیاد منم نمیام.. تانیا روی صندلی نشست و گفت :اره اون سری که کامی نیومده بود همون وسط مهمونی رفت..دختره ی لوس.. ترلان یه بسته چیپس باز کرد و در حالی که با ولع می خورد گفت :به به ..چه شبی بشه فرداشب..کلی حال می کنیم..از الان واسه ش کلی نقشه ریختم..تارا با ذوق گفت :می خوام حسابی بترکوووووونم..واو..عالی میشه.. تانیا لباشو کج کرد وگفت :قبل از این که بخوای مجلس رو بترکونی برو حیوونای عزیزت رو محکم قفل و زنجیرشون کن یه وقت سر از وسط مهمونی در نیارن..اونبار افتاب جونت با حضور مبارکشون مهمونا رو فراری داد..فقط تا 1 هفته داشتم ازشون معذرت خواهی می کردم.. تارا چشماشو باریک کرد و گفت :چرا قل و زنجیرشون کنم؟..طفلکیا چکار به شماها دارن؟..نترس در اتاق رو قفل کنم حله..راستی شیرِ نونو رو دادید؟..اگر نه برم بهش بدم.. ترلان یه چیپس گذاشت دهانش و گفت :اره بابا..اون کوچولوی پشمالوی بد صدات وقتی شکمش خالی باشه کل ویلا رو میذاره رو سرش ..همچین میومیو می کنه که همسایه ها هم می فهمن این گشنشه.. تارا در همون حال که از اشپزخانه خارج می شد گفت :حتی به نونو هم گیر می دید..عاشقشم..گفته باشم حضورش فرداشب تو مهمونی الزامیه ها..اینو دیگه قائمش نمی کنم.. تو درگاه ایستاد و به دخترا نگاه کرد..تانیا و ترلان نگاهی به هم انداختند و تانیا شونه ش رو بالا انداخت ..*******************صدای موزیک و سر و صدا از ویلای دخترا با صدای بلندی به گوش می رسید..پسرا رو به رو ویلا ایستاده بودند..نگاهی به هم انداختند و با شیطنت لبخند زدند.. رادوین :حاضرید؟..راشا چشمک زد :حاضره حاضر..رایان خندید و گفت :منم حاضرم.. رادوین به ویلا نگاه کرد :بچه ها رو اماده کردید؟..راشا :همه چیز اوکیه..تارا در حال رقص رو به ترلان داد زد:صدای اون لامصبو بیشتر کن..ترلان که با روژان مشغول صحبت بود دستش رو تکان داد و بی توجه دوباره مشغول صحبت کردن با او شد.. تارا به طرف دستگاه پخش رفت و صدایش را زیاد کرد..تانیا که سینی شربت در دست داشت گفت :صداشو کم کن تارا..تارا که از زور رقص و هیجان سرخ شده بود و عرق کرده بود گفت :بیخی تانی..رقص با صدای زیاد حال میده دیگه..تانیا سرشو تکون داد و گفت :می دونم..ولی وقتی صدای همسایه ها در اومد چی؟.. تارا بی خیال می رقصید..تانیا شربت ها رو بین بچه ها گرداند و کنار بیتا نشست..دختر و پسرا وسط سالن می رقصیدند..موزیک با صدای بلند توی فضا پخش می شد..مشروب بینشون سرو نمی شد و این هم طبق خواسته ی دخترا بود..شیطون و پر از هیجان بودند..ازادانه می گشتند و زیاد دربند اصول و مقرارت نبودند..ولی همیشه تا اونجایی که می توانستند از مشروب و مستیِ بعد از ان دوری می کردند..البته پیش امده بود که در یکی دو تا از مهمانی های بزرگِ خانوادگی شرکت کنند و در انجا مجبور به خوردن مشروب شوند..ولی در حدی که مست نکنند..وگرنه در حالت معمولی و یا مهمانی های دوستانه از ان استفاده نمی کردند.. تارا دست تانیا رو کشید وتانیا هم با لبخند به جمع رقصنده ها پیوست..هر دو خواهر روی به روی هم قرار گرفته بودند و زیبا و پر از ناز می رقصیدند..اهنگ تند بود و جمعیت حاضر در سالن را به هیجان وا می داشت.. ناگهان صدای اهنگ قطع شد..همه از حرکت ایستادند..تانیا با تعجب به ترلان نگاه می کرد که رنگ پریده کنار دستگاه ایستاده بود .. به طرفش رفت و اروم پرسید :چی شده؟!..تارا هم کنارشان ایستاد:باز تو ضد حال زدی؟..چرا خفه ش کردی؟..خواست دکمه ی پخش را بزند که ترلان دستش را گرفت :نه روشن نکن دیوونه..پلیسا دمه درَن..چشمان تانیا و تارا گرد شد..با وحشت گفتند :چــــی؟!..پلیس؟!.. صدای بچه ها در امده بود..کیانا :اَه..بچه ها حالگیری نکنید دیگه..تازه گرم شده بودیم..سها :اره راست میگه..روشن کن اون وامونده رو..تارا بیا دیگه..سروش که دوست پسر کیانا بود گفت :پس چرا ماتتون برده؟..نکنه دستگاه خراب شده؟.. تانیا دستشو برد بالا و گفت :یه لحظه زبون به دهن بگیرید تا بگم چی شده..بچه ها پلیس دمه دره..فکرکنم از سر و صدای زیاد همسایه ها شاکی شدن..چند دقیقه اروم بگیرید تا ردشون کنم.. رنگ از رخ دخترا و پسرا پرید..رامین دوست پسر بیتا گفت :د بیا..حالا خر بیار وباقالی بار کن..الان میریزن اینجا هممون رو می گیرن که..تانیا به طرف در رفت و گفت :نه بابا بدون حکم نمی تونن بیان تو..همینجا باشید کسی هم بیرون نیاد تا یه کاریش کنم.. ترلان هم دنبالش رفت..تانیا مانتو و شالش رو از روی چوب لباسی برداشت و پوشید..همراه ترلان از ویلا خارج شد..رو به ترلان گفت :تو مطمئنی؟..ترلان :اره بابا..اون موقع که داشتی وسط قِر می دادی یه لحظه حس کردم ایفون زنگ خورد..برگشتم دیدم صفحه ش روشنه بعد هم گوشی رو برداشتم طرف گفت ماموره.. تانیا نگاهی به ویلای پسرا انداخت..چراغشان روشن بود..****************راشا دستی به ریش های مصنوعیش کشید و عینکش را جا به جا کرد..با صدای بم و کلفتی رو به رادوین گفت :اَخَوی راد سر و وضعم چطوره؟..رادوین خندید و تسبیحش رو تو دستش چرخاند :حاج اقا رشادت حرف نداری.. رایان با لبخند به سبیل های پرپشت و ریش های پر و بلندش دست کشید و گفت :یه کیلو پشم گذاشتید رو صورتم نمی تونم جلومو ببینم..با این عینک شدم عین پیرمردای 99 ساله.. راشا ابروشو انداخت بالا و گفت :د اگه این پشم و کوپال نباشه که سه سوتِ شناسایی میشیم..درضمن عینکتو بده بالاتر صداتو هم کلفت کن..سرتو هم بنداز زیر تو چشمشون خیره نشو..خیر سرت اخوی یاوری هستی..دکمه های لباستو تا بیخ ببند..تخته سینه ت معلومه.. دستی به یقه ی خودش کشید و صاف ایستاد..رادوین رو به بچه هایی که داخل ون نشسته بودند و همگی هم تیپ خودشان بودند گفت :شماها همینجا باشید تا گفتم نیروها بیاین پایین سریع پیاده میشید و طبق نقشه عمل می کنید..همه چیز اوکیِ؟..همگی موافقت کردند..با افرادی که داخل ون بودند 6 نفر می شدند.. رادوین به اسم راد .. راشا هم رشادت و رایان هم یاوری..خودشان را در قالب مامور گشت جا زده بودند..***************" ترلان " تانیا درو باز کرد..منم کنارش ایستادم..چشممون افتاد به سه تا مرد قد بلند و ریشو که عینک ته استکانی به چشماشون زده بودن..بنده خداها کل صورتشون رو ریش و سبیل پوشونده بود اصلا نمی شد کامل صورتشونو دید..چهارشونه بودند..با دیدنشون اب دهنمو قورت دادم..اینا پلیس بودن؟..به هر چیزی شبیهَن جز پلیس.. تانیا با لحن جدی رو به اون سه نفر گفت :سلام..امری داشتید؟..یکیشون همونطور که تسبیحش رو تو دستش جا به جا می کرد سرشو انداخت زیر وگفت :سلام علیکم خواهر..شبتون بخیر..خیر امری که نداشتیم ولی عرضی داشتیم خدمتتون..تانیا دست به سینه گفت :بله بفرمایید.. یکی دیگه شون که قدبلندتر از بقیه بود با صدای بم و کلفتی گفت :همسایه ها از سر وصدای زیاده شما شکایت کردند..حق هم دارند..من و همکارانم که جلوی ویلاتون ایستاده بودیم از شنیدن چنین صداهای لعو و لعبی به ستوه امدیم چه برسه به این بندگان خدا.. اوهو..با اخم گفتم :چاردیواری اختیاری جنابِ برادر..مگه غیر از اینه؟..یه مهمونیه ساده ست..اینقدر جار و جنجال نداره که.. همونی که اول باهامون حرف زده بود با اخم سرشو تندتند تکون داد و گفت :استغفرالله ربی و اتوب الیه..خواهرِمن این چه حرفیه که شما می زنید؟..ما داریم به وظیفه ی شرعی خودمون عمل می کنیم..اخوی راد درست عرض می کنند..این سر و صداها و حرکات و کارهای پر از گناهی که شما جوانان در کمال وقاحت انجام می دید چه حسنی براتون داره؟.. با چشمای گرد شده نگاشون می کردیم .. اون یکی یعنی نفر سوم هم خودشو انداخت وسط وگفت :برادر رشادت کاملا درست عرض می کنند..د اخه خواهرم چرا رعایت نمی کنید؟..(به موهام اشاره کرد)این موی شما چرا بیرونه؟..روسریتو بکش جلو و اون شراره های اتش رو بپوشون..(به لباسم که یه مانتوی کوتاه بود اشاره کرد ) این که تن شماست مانتویِ یا پیراهن مردونه؟..همه جات خواهرِ من ..(نفسشو فوت کرد و کلافه زیر لب اسغفرالله گفت ) من چی بگم اخه؟.. اون یکی که اسمش رشادت بود رو بهش گفت :اخوی یاوری من و شما روزی هزار بار با چنین اشخاصی رو به رو می شیم و می دونیم که همه ی این کارها از روی عُقده و خوشیه زیاده..هیچ راهی هم نداره.. یعنی اگر بگم سرجام عین چوب خشک نشده بودم دروغ گفتم..انگار تانیا وضعش از من هم بدتر بود..هر دو مات و مبهوت نگاشون می کردیم..اینا دیگه واسه خودشون چی چی بلغور می کردن؟!.. تانیا که دیگه معلوم بود جوش اورده گفت :شما سه نفر به چه حقی به ما توهین می کنید؟..ما اینجا یه مهمونی دوستانه گرفتیم..حرکات و صداهای لعو و لعب دیگه چه صیغه ایه؟..این حرکت شما با ما که شهرونده این مملکت هستیم درست نیست.. من هم با حرفای تانیا شیر شدم و دست به کمر گفتم :خواهرم درست میگه..این حرکت شما فوق العاده ناشایسته..همچین با ادم حرف می زنید انگار مجرم گیر اوردید.. اون یارو که اسمش یاوری بود با صدای نسبتا بلندی گفت :ساکت..(دستشو اورد بالا و تکون داد )ما کاملا به راه و رسم خودمون اگاهیم..این شما جوانان هستید که باید ارشاد بشید..که اون هم وظیفه ی ماست.. تانیا:لازم نکرده..ما کاری نکردیم..اگر همسایه ها از صدای بلند شاکی شدن خیلی خب کمش می کنیم..رشادت نگاهی بهمون انداخت و گفت: ولی ما باید به وظیفه مون عمل کنیم.. با تعجب گفتم :وظیفته تون دیگه چیه؟..اصلا چرا کارتتون رو نشون ما ندادید؟..نگاهی به هم انداختن..یکیشون یه کارت از تو جیبش در اورد و جلومون گرفت ولی تا خواستم عکس و مشخصات رو ببینم سریع کشیدش عقب :بفرما اینم کارت..می خواید شناسنامه هم بدم خدمتتون؟.. با اخم و طلبکارانه گفتم :اون که چیزیش معلوم نبود..راد : بود و نبودش بعد مشخص میشه.. بعد رو به اون دوتا گردن کلفت گفت :به بچه ها بگید سریعا این خانم ها و افراد داخل ویلا رو اعزام کنند پایگاه.. وای ..سرتاپام شروع کرد به لرزیدن..چه غلطی کردم..ای کاش باهاشون شاخ به شاخ نمی شدیم..رنگ تانیا هم پریده بود.. تانیا:چ..چی دارید میگید؟..اصلا چنین حقی ندارید..رشادت با اخم گفت :اتفاقا برعکس..بیش ازاین هم حق داریم.. بعد هم به طرف ون رفت ..سه نفر مرد قد بلند .. هم تیپه این سه تا از ون پیاده شدن..با دیدنشون دیگه داشتم پس می افتادم..اروم رو به تانیا گفتم :بدبخت شدیم تانی..حالا چکار کنیم؟..با صدای لرزون گفت :چه می دونم..ای کاش باهاشون کل کل نمی کردیم..وضع بدتر شد..-الان می گیرن می برنمون..اونوقت چه خاکی تو سرمون بریزیم؟.. تا خواست جوابمو بده هر 6 نفر به طرفمون اومدن و یاوری گفت :خواهر برو کنار..-چی چی رو برو کنار؟..مجوزتون کو؟.. سریع یه کاغذ از تو جیبش در اورد و به طرفمون گرفت..دستم نداد فقط نشونم داد..با شَک به تانیا گفتم :مجوز این شکلیه؟..تانیا چشماشو ریز کرد وگفت :من چه می دونم..من که تا حالا مجوز ندیدم..ولی این مهر و امضا شده..حتما اصله.. با ناله گفتم :پس خاک تو سرمون..******************راشا رو به پسرا گفت :به غیر از این سه تا خواهر بقیه می تونن برن..تارا با اعتراض گفت :اِِِِ..اخه چرا؟..این دیگه چه جورشه؟..راشا با اخم گفت : حرف نزن خواهرِ من..همین که گفتم..صاحب اینجا شما سه نفر هستید پس باید با شما برخورد بشه.. رادوین به طرف مهمان ها رفت و به کمک 3 تا از پسرا انها را بیرون برد..راشا و رایان نگاهی به دخترا انداختند..رنگ نگاهشون شیطنت داشت ولی دخترا انقدر ترسیده بودند که متوجه نشدند.. رایان رو به راشا گفت :چشماشون رو ببند..باید ببریمشون پایگاه.. هر سه دختر رنگ پریده به دستمال های مشکی که در دست راشا بود نگاه می کردند..کم مانده بود اشکشان در بیاید..نگاهشان با ترس به پسرا بود که در لباس مبدل ماموران گشت جلویشان ایستاده بودند.. رادوین هم به جمعشان پیوست..نامحسوس به راشا و رایان اشاره کرد..قرار بود اون سه تا پسر رو بعد از پایان کار رد کنند که همین کار را کرده بودند..الان فقط خودشان بودند و دخترا..********************داخل ون بودند..چشمان دخترا بسته بود..رایان و راشا عقب کنارشان نشسته بودند و رادوین رانندگی می کرد.. تانیا با حرص گفت :دارین مارو کدوم گوری می برید؟..اصلا کجای قانون نوشته شده که باید با یه شهروند چنین کاری کرد؟..ترلان :همچین ریختید تو خونه و مارو گرفتید که انگار قتل کردیم..دیگه چرا چشمامون رو بستید؟..تارا: من مطئنم شما سه تا مامور نیستید.. راشا داد زد :خفه شید.. دخترا تعجب کردند و از طرفی ترسیده بودند..رایان بلند خندید و گفت :به به..حس ششم خانما هم به کار افتاد..نه..خوشم اومد..اینبار زدید به هدف..ایول..ترلان با صدایی مرتعش گفت :ش..شماها..ک..کی هستید؟..چی از جونه ما می خواید؟..رایان با خنده گفت :خیلی چیزا که بعد خودتون می فهمید.. هر سه نفر صداهایشان را تغییر داده بودند و میشه گفت کلفت تر از حد معمول..برای همین دخترا حتی با چشمان بسته هم قادر به تشخیص انها نبودند.. تارا تند و تیز گفت :خیلی پستید..تو لباس مامور خودتونو جا زدید بعد هم ما رو دزدیدید که چی بشه؟..پول می خواین؟..د اخه چی از جونه ما می خواین کثافتا؟.. راشا کمی جلو رفت..بازوی تارا رو تو چنگ گرفت و با لحن خاصی گفت :کم جیغ جیغ کن کوچولو..چرا انقدر عجله داری؟..به وقتش می فهمی که ازتون چی می خوایم..چنان درسی بهتون بدیم که دیگه .. ادامه نداد و قهقهه زد..رادوین کناری نگه داشت..تا چشم کار می کرد بیابان بود و تاریکی.. ******************رایان بازوی ترلان رو در چنگ داشت..راشا هم تارا و رادوین هم تانیا رو اسیر خودشان کرده بودند..دخترا به ون تکیه دادند..بدنه ی سمت چپِ ون تانیا..بدنه ی سمت راست ترلان و پشت ون تارا..هر کدام با شخصی که از سوی اون مورد اذیت قرار گرفته بودند می خواستند تسویه حساب کنند..کاری که پسرها می خواستند بکنند تلافی تمام اذیت های ان دو بود..غرور بیجای دخترا..لج و لجبازی های بچگانه..حرف ها و درشتی هایی که نسبت به پسرا به زبان می اوردند..همه و همه باعث شده بود چنین تاوانی پس بدهند..سخت نبود ولی می توانست فراموش نشدنی باشد..*****************" رایان " رادوین موزیک گذاشته بود و کسی صدای کسی رو نمی شنید..طرف حساب من این دختر بود..مثل بید به خودش می لرزید..هه..واقعا حقش بود..یاد کاری که با من کرد افتادم..اون روز از بس جونمو خاروندم کم مونده بود پوست تنمو با ناخنام بکنم..اگر راشا به دادم نمی رسید حتما همینطور می شد..مطمئن بودم کار خودشه..اون شب پشت پنجره کشیک می داد تا ببینه چی میشه..بعد هم خیلی زود خودشو مخفی کرد..همیشه با حرفاش بهم نیش می زد.. رفتم جلو تو فاصله ی خیلی نزدیکش ایستادم..از ترس نفس نفس می زد..خوشم می اومد..-دختره ی بی عار ودرد..چیه؟..بچه پولداری دیگه..تو چه میدونی درد چیه؟..چه می دونی فکر و خیال چیه؟..چه می دونی مشکل و چک و سفته ودربه دردی چیه؟..هـــان؟.. چونه ش رو گرفتم تو دستم..جیغ خفیفی کشید..صورتمو بردم جلو و زیر گوشش گفتم :نترس..هنوز که باهات کاری ندارم..--ت..تو رو خدا..و..ولم کن..چی از جونم می خوای؟..-اََََََه..بسه دیگه هی این جمله رو تکرار نکن..به وقتش می فهمی چی از جونت می خوام خوشگله..خیلی دوست داری خواسته م از جونت باشه اره؟..با وحشت گفت :ن..نــــه..خندیدم و گفتم :خیلی دوست داری کل کل کنی؟..با پسرا یکی به دو کنی و حرصشونو در بیاری؟..عاشق این هستی که عذاب دادنشون رو ببینی اره؟.. همچین سرش داد زدم که تو جاش پرید و با لکنت گفت :ن..نه ..به خدا من کاری به پسرا ندارم..تو فکر کردی من چه جوریم؟..م..من اصلا پسر جماعت رو تحویلم نمی گیرم.. چونه ش رو نوازش کردم و گفتم :خوب کاری می کنی..بهتره از این به بعد هم هیچ پسری رو تحویل نگیری..سرت تو کار خودت باشه..این خوبه..اوکی؟.. با لحنی که شَک هم چاشنیش بود گفت :تو..تو کی هستی؟..این حرفا رو واسه چی می زنی؟.. مشکوک شده بود..نمی خواستم اینطور بشه..برای اینکه ذهنشو منحرف کنم و یه وقت دنبال جوابش نباشه اروم شالشو باز کردم..ترس برگشت تو وجودش..خودشو محکمتر به ون چسبوند..***********************" رادوین " با لبخند خاصی به طرفش رفتم..صدای قدم هامو شنید و رفت عقب..تا حدی که پشتش کاملا به ون چسبیده بود..حسابی ترسیده بود و به خودش می لرزید..منم همینو می خواستم..ترس تا سر حد مرگ.. دختره ی عوضی..به من میگه نامرد؟..تازه به دروان رسیده؟..هه..حالیت می کنم دخترجون..دستامو گذاشتم دو طرفشو اروم گفتم :چیه؟..ترسیدی؟..اره؟..بدجور داری می لرزی..می دونی چیه؟.. صورتمو بردم جلو..دقیقا کنار صورتش ..ادامه دادم :عاشق اینم که اینجا وایسم و ببینم که از زور ترس و لرز داری پس میافتی.. خواست دهانشو باز کنه و حرف بزنه که دستمو محکم روی دهانش گذاشتم و فشار دادم :ساکت شو..شنیدی؟..سا..کت..شو..می خوای چی بگی؟..می خوای توهین کنی؟..می خوای بگی عوضی با من چه کار داری؟..اره؟..خب من برات گفتم تو دیگه زحمتشو نکش..تو فرض کن من عوضی و پستم..اصلا هر چی دلت می خواد فکر کن.. با سر انگشتم صورتشو لمس کردم..چون دستم جلوی دهانش بود هیچی نمی گفت ولی صداشو نامفهوم می شنیدم..تکون می خورد با صدای بلند گفتم :تکون نخور..وگرنه..دیگه تکون نخورد..ولی هنوز هم بدنش لرزش داشت و اینو خیلی خوب حس می کردم.. -یادته امشب جلوی در چیا می گفتی؟..دور برداشته بودی اره؟..چار دیواری اختیاری؟..فکر کردی چون پولداری هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی؟..بچه مایه داره بی دردی دیگه..لوس ومامانی بار اومدی..برای همین پسرا رو اذیت می کنی؟..باهاشون کل کل می کنی و تا پای عذاب می کشونیشون؟..با زبون تند و تیزت اتیششون می زنی اره؟.. با دادی که سرش زدم به گریه افتاد..دستمو برداشتم..با ناله گفت :نه..به خدا نه..من..من..-بسه..ببند دهنتو.. مکث کوتاهی کرد وبا شَک گفت :تو واسه چی اینا رو بهم میگی؟..اصلا تو این چیزا رو از کجا می دونی؟..کی هستی لعنتی؟..هه..پس مشکوک شده بود.. -تو منو نمی شناسی ولی من تو رو خیلی خوب می شناسم..حتی نامزد عزیزت روهان رو..اونم یه خرپوله عوضیه مثل تو.. با تعجب گفت :تو اینا رو از کجا می دونی؟..بگو کی هستی؟..چی می خوای؟..پول؟..قهقهه زدم و گفتم :کی هستم بماند ولی پولات اَرزونیه خودت و وجود پول پرستت.. --پ..پس چی؟..چی می خوای؟..اروم گوشه ی شالش رو تو دستم گرفتم..نمی دونم چی حس کرد که با ترس گفت :ن..نــــه..*******************" راشا " اوخی..مثل گنجیشکی که تو چنگال گربه اسیر شده باشه این موش کوچولو هم تو دستام به خودش می لرزید..وای که چه لذتی داشت دیدن چنین صحنه ای..هنوز هم یادم نمیره که اون روز به خاطر این دختر کوچولوی شیطون چی کشیدم..هیچ وقت از تلافی کردن خوشم نمی اومد..ولی اینبار فرق می کرد.. چسبوندمش به بدنه ی ون..صدای موزیک فضا رو پر کرده بود..دم رادوین گرم ما رو اورده بود جایی که پشه هم پر نمی زد..تاریک و ساکت..فقط نور چراغ جلوی ون اون اطراف رو روشن کرده بود.. بازوهاشو تو دستم فشار می دادم و از لرزش بدنش لذت می بردم..-نمی دونی وقتی میبینم اینطوری از ترس داری به خودت می لرزی چقدر لذت می برم.. بازوهاشو کشید ولی ولش نکردم..پرخاشگرانه گفت :بکش کنار عوضی..دستتو بردار.. صورتمو بردم جلوی صورتش و اروم گفتم :عمرا..تازه می خوام کارمو باهات شروع کنم..هم تعجب کرده بود و هم ترسیده بود:چ..چه کاری؟..کثافت می خوای چکار کنی؟.. نچ نچ کردم وگفتم :اگر بخوای همینطوری یه ریز منو ببندی به فحش و ناسزا کارمو زودتر تموم می کنم..بدون اینکه بهت رحم کنم کوچولو.. دهانشو باز کرد که یه چیزی بگه ولی بستشو منصرف شد..-افرین دخترخوب..نمی دونستم انقدر حرف گوش کنی.. شالشو باز کردم و انداختم رو شونه ش ..بوی عطرش همونی بود که اون روز توی کابینِ چرخ و فلک حسش کرده بودم..نفس عمیق کشیدم و اروم گفتم :این عطری که به خودت زدی میگه پسر کارو تموم کن لفتش نده..چکار کنم؟..به حرفش گوش کنم؟..با ترس گفت :ن..نـــه..تو..تورو خدا نه..با خنده گفتم :ولی دلم یه چیز دیگه میگه..دوست دارم به حرفش گوش کنم.. خندیدم ولی اون بیشتر می لرزید..به بازوهاش دست کشیدم..دیگه داشت میافتاد که محکم گرفتمش..-چ شد؟..خوشت اومد؟..اخه داری پس میافتی..با لکنت گفت :خفه شو..خیلی پستی..دستتو بکش..تو صورتش خیره شدم..اشکاش صورتشو خیس کرده بود..سکوتم رو که دید با ناله گفت :تو رو خدا به من دست نزن..با من کاری نداشته باش..هر چی که بخوای بهت میدم..پول..طلا..حتی جونمو..ولی..ولی به پاکیم کاری نداشته باش..ن..نمی خوام اونو ازم بگیری..تو رو خدا.. نمی دونم چی شد..به خاطر چی بود؟..ولی..دستام از روی بازوهاش سُر خورد و افتاد..هق هق می کرد..فکر می کرد می خوام بهش تجاور کنم؟!..ولی قصد ما سه نفر فقط ترسوندن اونا بود..هیچ کدوم کاری باهاشون نداشتیم.. این دختر چی داشت می گفت؟!..پاکیشو بگیرم؟!..من؟!..راشا؟!..اصلا همچین غلطی تو خونم بود؟!..اینکه بخوام پاکی و نجابته یه دختررو.. کلافه تو موهام دست کشیدم..ازش فاصله گرفتم..نشست رو زمین..دیگه گریه نمی کرد ولی هق هق می کرد.. به بچه ها نگاه کردم..رادوین و رایان جلوی ون داشتن باهم حرف می زدند..به طرفشون رفتم.. -دخترا کجان؟..رایان :تو ون..حسابی ترسیدن..تو چکار کردی؟..-اونم ترسیده..فکر می کنم دیگه کافی باشه..برگردیم؟..رادوین سرشو تکون داد وگفت :اره..برو بیارش .. به طرفش رفتم..همین که بازوشو گرفتم با ترس جیغ کشید..- نترس دختر..کاریت ندارم..راه بیافت..--ک..کجا؟..- هر جا بِه از اینجا..د راه بیافت تا پشیمون نشدم.. دیگه چیزی نگفت..همگی سوار شدیم و حرکت کردیم.. دخترا رو نزدیک ویلا ولشون کردیم و با ون برگشتیم عقب..سر خیابون پیاده شدیم و به همون سمتی که دخترا بودن دویدیدم..تا خود ویلا دنبالشون رفتیم تا اتفاقی نیافته..وقتی از جانب اونها مطمئن شدیم برگشتیم..ون واسه یکی از دوستام بود و گفته بود همون شب تحویلش بدم..بچه ها هم سه نفر از دوستام بودن که وقتی ماجرا رو براشون گفتم بی چون و چرا قبول کردن..ریسک داشت ولی می ارزید..*******************دخترا وارد ویلا شدند ..تا خود ویلا هر سه سکوت کرده بودند.. توی سالن نشسته بودند..تانیا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و با تک سرفه ای گفت :صداشون که اشنا نبود..یعنی قصدشون از اینکار چی بود؟.. ترلان نگاهش کرد و سرش را تکان داد:من که کاملا گیج شدم..سه تا مرد..با ریش و سبیل و عینک های ته استکانی..لباشو کج کرد و ادامه داد :والا توش موندم که اگر قصد و غرضی هم داشتن پس چرا کاری نکردن؟!.. تارا:اصلا کی بودن؟!..چی بودن؟!..با ما چکار داشتن؟!..اگر می خواستن بهمون اسیب برسونن پس چرا بَرِمون گردوندن؟!..یه جای کار می لگنه ولی کجاش رو نمی دونم.. تانیا نفس عمیق کشید و گفت :منم مثل شما دوتا..امشب خیلی خیلی ترسیده بودم..تعریف کنید ببینم چی شد؟..ترلان و تارا به نوبت اتفاقاتی که بین خودشان و پسرا افتاده بود را برای تانیا تعریف کردند..او هم همه چیز را برای خواهرانش توضیح داد.. هر سه متعجب بودند و سر از کار ان سه مرد مشکوک و مرموز در نمی اوردند..ولی ذهنشان حسابی مغشوش بود..تارا با نگرانی گفت :جونه من دیگه شما دوتا نرید دمِ در مثل امشب سه تا نره غول رو با خودتون به اسم پلیس بیارید تو خونه..امشب تا چند قدمی مرگ رفتم و برگشتم..چیزی نمونده بود قلبم از کار وایسته.. ترلان اخم کرد :به ما چه ربطی داره؟..ازشون کارت خواستیم نشون دادن..حکم خواستیم رو کردن..دیگه چیزی نمونده بود و جای شک و شبهه ای هم نبود..تو هم جای ما بودی می ذاشتی بیان تو..درضمن 3 تا نبودن 6 تا بودن..بعد شدن 3 تا.. تانیا سرش را تکان داد و گفت :درسته..ولی اخه واسه چی اینکارو کردن؟..بدجور مخمو کار گرفته..تارا لبخند زد و گفت :امشب هر سه تامون همینجوری شدیم..نکنه باز برگردن؟!..ترلان با ترس نگاهش کرد :وای نه..خدا نکنه..فکرشو هم می کنم چهارستون بدنم میره رو ویبره..تارا خندید و نگاهش کرد.. تانیا چشمانش را ریز کرد:من به یه چیزایی مشکوکم..ولی بی خیال بعد معلوم میشه..تارا و ترلان با کنجکاوی نگاهش می کردند..گویا از نگاه تانیا همه چیز را خوانده بودند که تارا گفت :منظورت اینه که..تانیا فقط سرش را تکان داد..ترلان گفت :اخه..یعنی انقدر عوضین؟.. تانیا لبانش را جمع کرد و گفت :نمی دونم..گفتم که بعد معلوم میشه..مطمئنم اگر کارخودشون بوده باشه زود لو میرن..فقط صبر کنید..تارا:اگر اونا نبودن چی؟..تانیا:سوالاشون مشکوک بود..کاراشون هم تابلو بود..ولی بازم صبر می کنیم ببینیم چی میشه..***************تانیا با شنیدن صدای زنگ تلفن از اتاقش بیرون امد..خمیازه ای کشید وبه اطرافش نگاه کرد..کسی توی سالن نبود..با چشمانی خمار گوشی تلفن را برداشت..همزمان نگاهی به ساعت روی میز انداخت..6 صبح بود.. -الو..صدای هراسان خدمتکار عمه خانم توی گوشی پیچید :الو..تانیا خانم ..سلام..تانیا با شنیدن صدای او که وحشت درش کاملا پیدا بود چشمانش را کامل باز کرد..همانطور که با نوک انگشت انها را ماساژمی داد گفت :سلام..چی شده؟!..چرا هراسونی؟!.. خدمتکار با گریه نالید:خانم جون..خانم جون..خانم جون..تانیا کلافه و نگران گفت :خانم جون وچی؟!..واسه عمه خانم اتفاقی افتاده؟!..د اخه یه چیزی بگو.. در همون حال که گریه می کرد برای تانیا توضیح داد :دیشب خانم جون حالشون بد شد..رسوندیمش بیمارستان..ولی..ولی دم دمای صبح..تانیا مضطرب گوشی را در دستش جا به جا کرد و داد زد :حرفتو بزن..سکته م دادی..عمه خانم چی شده؟!..حالش خوبه؟!.. گریه ش شدت گرفت :تانیا خانم..خودتون رو برسونید اینجا..جنازه تو سردخونه ست..گفتن باید وُراث یا نزدیکانش بیان تا جنازه رو تحویل بدیم..تو رو خدا زودتر بیاید.. گوشی از دست تانیا رها شد..زانوانش خم شد و روی زمین نشست..دستش را به سرش گرفت و تا به خودش بیاید قطرات اشک صورتش را خیس کرده بود.. تارا و ترلان که با شنیدن صدای تانیا بیدار شده بودند هر کدام ازاتاقهایشان بیرون امدند..با دیدن تانیا در ان وضعیت به طرفش دویدند.. تارا با دیدن چشمان به اشک نشسته ی او گفت:تانیا..چی شده؟..چرا گریه می کنی؟!..ترلان با نگرانی رو به او گفت :تانیا..یه چیزی بگو..تانیا با تو هستم.. چشمش به گوشی تلفن افتاد..برداشت ولی تماس قطع شده بود..به شماره روی گوشی نگاه کرد..منزل عمه خانم بود.. ترلان :داشتی با تلفن صحبت می کردی؟!..از خونه ی عمه خانمه..چی شده؟!..تانیا سرش و بلند کرد و اروم و گرفته گفت :عمه خانم..دیشب حالش بد میشه می برنش بیمارستان..خدمتکارش زنگ زد بگه تموم کرده و باید بریم جنازه ش رو تحویل بگیریم.. هر دو مات و مبهوت به تانیا نگاه می کردند..باورشان نمی شد..عمه خانم.. هر دو کنارش نشستند..ترلان بغض کرده بود که در اثر ان قطرات اشک اروم از چشمانش به روی گونه هایش چکید..تارا که هنوز مبهوت به ان دو نگاه می کرد چشمانش به اشک نشست..هنوز هم باور نکرده بود که انچه شنیده است حقیقت داشته باشد.. لرزان پرسید :د..داری شوخی می کنی اره؟!..ع..عمه خانم مرده تانیا؟!..تانیا به هق هق افتاد و گفت :اره..حقیقت داره..اون دیگه زنده نیست..تا الان اونو داشتیم..کسی که به فکرمون بود ..جدا از بقیه ی اعضای فامیل ما رو فراموش نکرده بود..الان دیگه.. ادامه نداد و سرش را روی زانوانش گذاشت..ترلان از جا بلند شد و چند برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشت..به خواهرانش داد و خودش هم اشک هایش را پاک کرد ولی باز هم صورتش خیس شد.. ترلان :زود باشید..باید زودتر بریم ببینم اونجا چه خبره..با زدن این حرف بی معطلی به طرف اتاقش رفت..تارا اشک هایش را پاک کرد و بدون حرف به طرف اتاقش رفت..با اینکه دل خوشی از عمه خانم نداشت ولی هیچ وقت مرگ را به او نمی دید..الان هم حس می کرد بزرگترین حامیشان را از دست داده است..*****************تو مسیر خانه ی عمه خانم هر سه سکوت کرده بودند.. دیشب به خاطر ان اتفاق و شوکی که بهشان وارد شده بود دیر خوابشان برده بود..و الان هم با شنیدن این خبر اوضاع و احوالشان دگرگون بود.. چشمان هر سه به اشک نشسته بود و کسی قصد نداشت سکوت بینشان را بشکند..تا اینکه رسیدند..روهان دم در با گوشیش حرف می زد و راه می رفت..با دیدن ماشین تانیا ایستاد..فصل دوازدهم تانیا ماشین را جلوی خانه متوقف کرد ..هر سه پیاده شدند..روهان با دیدن انها تماسش را قطع کرد .. نگاهش مستقیما به سمت تانیا بود..ولی تانیا از شنیدن خبر فوت عمه خانم هنوز هم گرفته بود و چشمان زیبایش به اشک نشسته بود.. بی توجه به روهان وارد باغ شدند..جمعیت زیادی توی حیاط جمع شده بودند..عمو خسرو همراه پسر بزرگش سروش و دخترش سها و همسرش ملوک توی باغ ایستاده بودند..سروش با همراهش حرف می زد و سها کنار مادرش ایستاده بود..عمو خسرو هم با خدمتکار حرف می زد.. با دیدن دخترا از او فاصله گرفت و به طرفشان رفت..دخترا به خاطر بغض توی گلو صدایشان گرفته بود.. سلام کردند و عموخسرو هم سرد جوابشان را داد..دلشان گرفت..عمو خسرو برادرناتنی پدرشان بود ولی هیچ وقت نتوانسته بود جای خالی پدر را برای برادرزاده هایش پر کند..به ظاهر عمویشان بود ولی هیچ مهربانی و عطوفتی در رفتارش با برادرزادگانش نشان نمی داد..عمه خانم هیچ گاه او را برادر خود نمی خواند..گرچه انها خواهر و برادر تنی نبودند..و تنها پدر دخترا .."احسان" برادر خونی او بود..همیشه از رفتار و کردار خسرو انتقاد می کرد.. پدر انها دارای 2 همسر بود که خسرو از زن دوم پدرشان بود..ولی زودتر از احسان ازدواج کرد و پسرش سروش از تانیا 1 سال بزرگتر است.. بر خلاف پدرش پسر فهیم و مهربانی ست..اما سها مغرور و بد اخلاق است که در این زمینه از پدرش به ارث برده است.. ملوک خانم هم چون پسرش ارام و مهربان است..سروش جوانی قد بلند و با هیکلی نه چندان لاغر.. با چشمانی مشکی و پوست گندمی..موهای بلند و لخت که به سمت بالا شانه زده بود..چهره ش مردانه و در عین حال گیرا بود.. تانیا و ترلان را چون خواهران خود دوست داشت ولی تارا..او را جور دیگری می دید و رنگ نگاهش برادرانه نبود..تارا شیطون و پر سر و صدا بود ولی سروش ارام و میشه گفت تا حدودی احساساتی بود..غرور مردانه ای داشت که مختص به خودش بود..ولی چون بیشتر مواقع ارام بود کمتر کسی می توانست غرورش را به چشم ببیند.. چند باری که خواسته بود از علاقه ش به تارا حرفی بزند به نحوی خود را کنار می کشید..یا نمی توانست و یا اینکه عموخسرو چنین اجازه ای به او نمی داد..او به اینکه پسرش با تارا ازدواج کند علاقه ای نشان نمی داد..هیچگاه از احسان خوشش نمی امد و حالا هم دخترانش را به همان چشم می دید..دخترا همیشه ازسردی کلام و غرور چشمان عموی ناتنیشان ناراحت می شدند و حس اینکه واقعا بی پشت و پناه هستند در انها قوی می شد..ولی با وجود عمه خانم این حس کمتر خودش را نمایان می کرد ولی حالا.. صدای خشک عمو خسرو را شنیدند: تازه رسیدیم..داریم میریم دنبال جنازه..شماها همینجا باشید تا برگردیم..تانیا: نه عمو جان..ما هم باید بیایم..اخم کرد و محکم گفت :گفتم همین جا باشید حرفی هم نباشه.. سروش را صدا زد..سروش برگشت .. با دیدن دخترا مکالمه ش را قطع کرد و به طرفشان رفت..عموخسرو هم به سمت ماشینش رفت..سروش با لبخند کمرنگی جواب سلام دخترا را داد ..نگاهش روی صورت تارا ثابت ماند..چشمان تارا به خاطر اشک سرخ شده بود و اخم کمرنگی بر پیشانی نشانده بود..از حرف های عمو خسرو دلگیر بود..تارا نمی دانست که سروش به او علاقه دارد.. ارام سلام کرد که سروش هم جوابش را داد..ولی همچنان نگاهش می کرد..بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد.. تارا که سنگینی نگاه سروش معذبش می کرد گفت :چیزی شده ؟..سروش به خودش امد..با لبخند نگاه از او گرفت و گفت :نه..مگه قراره چیزی شده باشه؟..فقط داشتم..داشتم.. من من کنان به تارا نگاه کرد و ادامه نداد..تارا ابروهایش را بالا انداخت :ظاهرا عمو میخواد با تو بره دنبال جنازه درسته؟..سروش سرش را تکان داد و گفت :اره..درضمن بهتون تسلیت میگم..به هر حال عمه خانم به شماها نزدیک تر بود..تانیا جواب داد :ما هم تسلیت میگیم..ولی این حرف درست نیست..عمه خانم همه ی ماها رو به یه اندازه دوست داشت..درسته که الان دیگه بینمون نیست ولی همه ی ما می دونیم که عمه خانم زن مغروی بود و احساساتش رو خیلی راحت بروز نمی داد.. سروش با سر حرف تانیا را تایید کرد..نگاهش را از روی صورت او برداشت و به تارا دوخت..این نگاه ها تانیا و ترلان را به شک انداخته بود.. تارا هم معذب شده بود تا اینکه عموخسرو سروش را صدا زد..زیر لب " ببخشید " گفت و به طرفش رفت..زن عمو ملوک و سها روی بالکن ایستاده بودند..دخترا به همان سمت رفتند.. تانیا به تارا نگاه کرد و گفت :سروش مشکوک می زد..چرا اینجوری زل زده بود به تو؟!..تارا شونه ش رو بالا انداخت و گفت :من چه می دونم..لابد یه چیزی خورده تو سرش طفلکی..تا حالا ندیده بودم اینجوری کنه.. ترلان با حرص میان حرفشان پرید وگفت :سروش رو بی خیال..از عموخسرو حرصم گرفته شدیـــــــد..اخه چرا نذاشت باهاشون بریم؟.. تانیا پوزخند زد وگفت :چون زیادی مغروره و حق به جانب حرف می زنه..من که توی این موقعیت حوصله ی چونه زدن باهاش رو نداشتم وگرنه هر طور شده دنبالشون می رفتم.. تارا به بالکن اشاره کرد وگفت :اونجا رو نگاه..سها همچین باغ رو زیر نظر گرفته انگار نه انگار امروز تشییع جنازه ی صاحب این خونه ست..مثل همیشه بی خیاله..تقصیری هم نداره..عمه خانم انقدر که به مورچه های تو خونه ش توجه می کرد اینو داخل ادم هم حساب نمی کرد.. ترلان :اونم یکیه مثل باباش..فقط سروش توی اینا یه چیز دیگه ست..اخلاقش زمین تا اسمون با عموخسرو فرق می کنه..بیشتر شبیه به زن عمو ملوکه.. با شنیدن صدایی از پشت سر برگشتند..روهان به طرفشان می دوید و تانیا را صدا می زد..تانیا با اخم برگشت و قدمهایش را تند برداشت ولی روهان جلویش ایستاد و لبخند پیروزمندانه ای زد..تانیا گنگ نگاهش کرد.. دخترا به بالکن نگاه کردند..زن عمو و سها با کنجکاوی مسیر نگاهشان به سمت انها بود..********************رادوین و راشا سر نقشه ای که کشیده بودند با هم حرف می زدند و گاهی هم صدای قهقهه یشان توی سالن می پیچید..رایان کلافه توی اشپزخانه نشسته بود..دستانش را روی میز گذاشت و سرش را روی ان قرار داد.. چند دقیقه گذشته بود که دستی روی شانه ش نشست..سرش را بلند کرد.. رادوین با کنجکاوی نگاهش می کرد..رایان سرش را پایین انداخت..به انگشتانش خیره شده بود..رادوین کنارش نشست.. رایان :راشا کجا رفت؟..رادوین:یکی از شاگرداش بهش زنگ زد ..ظاهرا باهاش کار داشت اونم رفت.. رایان سکوت کرده بود..رادوین نگاهش کرد و گفت :چی شده؟!..چرا پکری؟!..نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد :ذهنم درگیره چکاست..همینطور داره به زمان وصولش نزدیک میشه و هنوز نتونستم کاری بکنم.. رادوین مکث کوتاهی کرد و گفت :منم به چندتایی سپرده بودم ولی بی نتیجه موند..نمیشه فعلا از شهسواری وقت بگیری؟..رایان :حالا از اون وقت بگیرم بقیه رو چی؟..سه نفرن..دوتاشون رو می تونم جور کنم ولی شهسواری رو نه..رادوین :راشا می گفت بهتره با دخترش کنار بیای تا یه راهی پیدا کنی..ولی من میگم اینم راهش نیست..اخرش دختره گریبانگیرت میشه و اینم ریسکه.. رایان کلافه تو موهاش دست کشید :پس میگی چکار کنم؟..تنها راهش همینه که با دخترش ..رادوین قاطعانه گفت :نه..رایان خودتو بدبخت تر از اینی که هستی نکن..می دونی اگه به دختر شهسواری نزدیک بشی و بعدش که خرت از پل گذشت شهسواری باهات چکار می کنه؟..گفتم که ریسکه پس بی خیالش شو..فعلا دندون رو جیگر بذار تا ببینیم چی میشه..هنوز تا وصولشون خیلی مونده.. رایان از جا بلند شد و ایستاد..بلند گفت :همینجوری زمان رو از دست بدم که چی بشه؟..امروز قراره هانی رو ببینم..باهام قرار گذاشته..همین امروز تیر خلاص رو می زنم.. به سرعت از اشپزخانه بیرون رفت..رادوین با نگاه دنبالش کرد..سرش را تکان داد..از عاقبت این کار خوشش نمی امد ولی می دانست که رایان اگر کاری را بخواهد انجام دهد تا اخر راه را طی می کند و به حرف کسی گوش نمی دهد..********************روهان تو صورت تانیا خیره شده بود :بیا بیرون باهات کار دارم..تانیا با حرص گفت :برو رد کارت روهان..الان موقعیت خوبی واسه این کارا نیست..لااقل اینجا دست از سرم بردار..مگه نمی بینی عزا داریم؟..من دیگه با تو هیچ کاری ندارم.. خواست برگردد که روهان دستش را گرفت..تانیا به سرعت برگشت و سیلی محکمی توی صورتش زد:بهت گفتم برو گمشو..از همه چیز فقط ابروریزی و بی حیایی رو یاد گرفتی..دیگه نمی خوام ببینمت.. با قدم هایی بلند به طرف ساختمان رفت..دخترا هم دنبالش رفتند..روهان همانطور که دستش را روی صورتش گذاشته بود با خشم به تانیا نگاه می کرد.. هیچ جور راضی نمی شد او را رها کند..ان هم به خاطر منافع خودش..و اینکه تانیای سرسخت و مغرور را از انِ خود می دانست..و برای رسیدن به او و هدفش هر کار می کرد.. ********************1 هفته از تشییع جنازه ی عمه خانم می گذشت و دخترا هنوز به ویلا بر نگشته بودند..توی این مدت اکثر مواقع خونه ی عمه خانم بودند.. سروش گه گاهی به انها سر می زد که هر بار با نگاه های خیره و خاصی که به تارا می انداخت او را کلافه می کرد..*******************صبح زود هر سه برادر توی حیاط ورزش می کردند..راشا نگاهی به ویلای دخترا انداخت :خیلی وقته سر وصداشون نمیاد..رایان سرش را تکان داد:اره..1 هفته ای میشه..هیچ خبری ازشون نیست.. رادوین در همون حال که می دوید گفت :بی خیاله این حرفا..ورزشتون رو بکنید..یه مدت که نیستن از دستشون راحتیم حالا هی شماها گیر بدید..راشا دنبالش رفت :خب هر چی باشه همسایه مون میشن..سه تا دختر تنهان..چرا این مدت برنگشتن؟!..شاید اتفاقی براشون افتاده.. رایان در حال نرمش کردن بود :همین روزا سر و کلشون پیدا میشه..راستی رادوین چرا واسه مهمونی هی امروز فردا می کنی؟..پس چی شد؟..رادوین :اتفاقا فرداشب اوکی شده..راشا هم همه رو خبر کرده..راشا خندید و گفت :اره راست میگه..می ترکونم براتون فرداشب اساسی..رایان پوزخند زد و گفت :چی؟..لاو؟..اونم با دخترا اره؟.. راشا اخم کرد:کافر همه را به کیش خود پندارد..رایان هم اخم کرد و گفت :منظور داشتی؟..راشا :پ نه پ..بی منظورم مگه میشه حرف زد؟..رایان دنبالش افتاد..رادوین می خندید.. راشا همون طور که دور فواره می چرخید با خنده گفت :باز تو جوش اوردی؟..خب هر چی به خودت نسبت میدی همونو بر می گردونی به خودمون..یه جایی هم باید رو دست بخوری دیگه.. رایان ایستاد و نفس زنان گفت :مگه من دختر بازم؟..راشا ابرو انداخت بالا و گفت :نیستی؟..پس چرا من تا حالا فکر می کردم تو این یه مورد استادی؟..می خواستم شاگردیتو کنم ولی حیف.. رایان حرص می خورد و رادوین می خندید.. در ویلا باز و ماشین تانیا وارد باغ شد..هر سه پیاده شدند و بدون اینکه نیم نگاهی به پسرا بیاندازند وارد ویلای خودشان شدند و در را محکم بستند.. هر سه کنار هم ایستادند..راشا با تعجب گفت :اینا چرا عین کلاغ سیاه پوش بودن؟..رایان :علاوه بر اون اخماشون هم حسابی تو هم بود..نه سلامی نه علیکی..خیر سرمون همسایه ایم..رادوین :نکنه از کار اون شبمون با خبر شدن؟..لابد فهمیدن اون سه تا دزد ما بودیم.. راشا سرش رو تکان داد و گفت :نه بابا انقدرم باهوش نیستن..با اون سر و شکلی که ما واسه خودمون درست کرده بودیم..بابا ننه هامون هم اگر می دیدنمون نمی شناختن چه برسه به این سه تا..رادوین :پس چشونه؟.. رایان به طرف ویلا رفت و گفت :ولشون کنید ..من دیگه باید برم کلی کار دارم..راشا با پوزخند گفت :بازم هانی جونت؟..رایان برگشت و لبخند زد :دقیقا..امروز ناهار باهاش قرار دارم.. رادوین سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد :فکر اخرِ کار هم نیستی نه؟..حالا هی هشدارای منو نادیده بگیر..ببین به کجا می رسی.. رایان بی حوصله دستش رو تکان داد و گفت :دیگه تا نصف راهو رفتم و این حرفام فایده ای نداره..پس جونه رایان بی خیاله من شو..بعد هم سریع رفت داخل.. راشا رو به رادوین گفت :تو میگی بدخت میشه یا خوشبخت؟!..رادوین با تعجب نگاهش کرد :چی؟!..راشا خندید و گفت :خب من میگم اگر همینجوری با هانی بمونه بدبخت میشه ولی اگر داماد شهسواری بشه نونش تو روغنه.. رادوین با نوک انگشت به پیشونیِ راشا زد و گفت :اینجات رو زیاد به کار ننداز..روز به روز اب میره .. انقدر هم تو این کار تشویقش نکن..این دو موردی که تو گفتی هر دوش یکیه..همون بدبختی..فکرکردی داماد شهسواری بشه چی میشه؟..هیچی..تهش میشه نوکر بی جیره و مواجبه شهسواری..میگی نه وایسا و تماشا کن.. راشا :نه بابا رایان از این عرضه ها نداره..خیالت تخت.. رادوین بدون هیچ حرفی وارد ویلا شد و راشا هم پشت سرش رفت..**************فضای سالنِ تاریک بود..دخترا هر سه توی اتاق تانیا بودند و حرف می زدند..ساعت 12 شب را نشان می داد که.. با شنیدن صدای تقی که از بیرون اتاق اومد هر سه نگاهشون به سمت در برگشت..تانیا:چی بود؟!.. نگاهی به هم انداختند..به طرف در رفتند..تارا در را باز کرد و از همونجا اطراف رو پایید..فضای سالن تاریک بود.. هر سه سکوت کرده بودند که موجودی پشمالو به شتاب از لای پاهایشان رد شد..تانیا و تارا جیغ بلندی کشیدند و خود را عقب کشیدند..تارا هم که کمی ترسیده بود نگاهش روی زمین را می کاوید.. با دیدن نونو نفسش را بیرون داد:ای بابا نترسید..نونو بود..ترلان لرزان و رنگ پریده گفت :ای مرده شورِ خودت و نونوی خاک بر سرتو ببرن..اینجوری تربیتش کردی ؟..قلبم وایساد..وای.. نفس نفس می زد..تانیا که وضعش بهتر بود اروم خندید و گفت :داشتن جک و جونور توی خونه همین دردسرا رو داره..چند بارگفتم تارا اینا رو با خودت نیار ولی کو گوش شنوا.. تارا اخم کرد وگفت :حالا مگه چی شده؟..شورشو در اوردید..نونو بود دیگه داشت بازیگوشی می کرد..دیگه شلوغ کردن نداره که.. ترلان به طرفش خیز برداشت که تارا هم جا خالی داد و رفت اون طرف اتاق..نونو به طرفش رفت ..با صدایی ریز میو میو می کرد..تارا بغلش کرد و نوازشش کرد.. ترلان نُچ نُچی کرد و سرش را تکان داد :یعنی خـــاک بر اون فرق سرت که انقدر خُلی..ببین تو رو خدا چطوری اون جونور پشمالوی چندش اور رو بغل گرفته ..تازه نازش هم می کنه..من مطمئنم یه شب خوراکه اون ماره بد قواره ی این دختره ی دیوونه میشیم و خلاص..اون افتاب پرستش هم که فقط به درد این می خوره خشکش کنی بذاریش تو موزه ی حیوانات ملت بیان رویت کنن.. فقط یه جا وامیسته و عین بُز ادمو نگاه می کنه..من موندم این حیوون چه کار مفیدی انجام میده که این خُل و چِل بهش علاقه داره؟!.. تارا ابروش رو بالا انداخت و گفت :تو حالیت نمیشه..باور کن این حیوونا از من و تو بیشتر سرشون میشه..همه چیز و خوب درک می کنند..تانیا بی حوصله روی تخت نشست :کم شِر و وِر بگو تارا..تو شاید ولی به ما نسبتش نده..منم با حرفای ترلان موافقم..اخه دختر به سن تو الان باید دنیای پر از شور و حال خودشو داشته باشه نه اینکه صبح تا شب مار و مور بغل بگیره..تو واقعا چندشت نمیشه وقتی اون مار بی ریخت رو نوازش می کنی؟!..خوف بَرِت نمی داره که شاید یه لقمه ی چپت کنه؟!..من شنیدم مار خیلی راحت می تونه یه ادم رو بِبَلعه.. تارا معترضانه گفت :اینا چیه میگین؟..اون ماری که خیلی راحت ادم می خوره با این نوع ماری که من دارم فرق می کنه..اینا کوچیک و بی ازارن..ولی مارای افعی و پیتون اینکارایی که گفتید رو می کنه.. ترلان هم کنار تانیا نشست :اصلا بی خیال این جک و جونورا..دیگه نمیریم خونه ی عمه خانم؟..تارا اخم کرد و گفت :نخیر..شماها برید ولی من عمرا بیام..از دست نگاها و کارای سروش به سطوح اومدم..پسره کلا شیش و هشت می زنه..معلوم نیست با خودش چند چنده..بهش میگم سروش چشمات مشکل داره؟!..میگه نه چطور؟!..میگم پس چرا همه ش یه طرفو نگاه می کنی؟!..محض رضای خدا یه نظری به اون اطراف بنداز..پسره ی خل و چل بدتر کرد دیگه حتی پلک هم نمی زد..فقط زل زده بود به من.. تانیا خندید و گفت :خنگ..یعنی تو نفهمیدی عاشقت شده؟!..تارا یه تای ابروش رو بالا داد :هه..برو بابا..کی؟!..سروش؟!..بی خیال کی میره این همه راهو..ترلان :مگه سروش چشه؟..پسر با فهم و شعوریه..برعکس عمو و سها اخلاقش عالیه.. تارا لباشو کج کرد و گفت :خیلی خوشت اومده می خوای هلش بدم سمت تو؟..اولا من هنوز سنم واسه ازدواج مناسب نیست..دوما باید قصدشو داشته باشم که ندارم..سوما شاهزاده ی سوار بر اسب سفید من هنوز از راه نرسیده و مطمئن باشید سروش اون شاهزاده ی خوشبخت نیست..تانیا :چرا نیست؟..خوش تیپ و خوش قیافه که هست..اخلاقش هم که بیسته..دیگه چی می خوای؟.. تارا به قلبش اشاره کرد و گفت :پس این چی؟..این که تو سینمه بوق نیست قلبه..به وقتش واسه اونی که می خواد توش قدم بذاره همچین بتپه که صداش گوش فلک رو کَر کنه.. تانیا پوزخند زد و به بالای تخت تکیه داد :میگم کمتر شعرِنو بگو واسه همینه..دختر عجب خیالبافی هستی تو..تو این دوره و زمونه عشق و عاشقی کجا بود؟..همه ش هوا و هوسه..چه از طرف دختر چه پسر..به ظاهر میگن عاشقیم ولی بعد که 1 ماه از رابطشون گذشت یکیشون پیشنهاد میده که هر کی سی خودش..طرف هم از خدا خواسته میگه چشم چی از این بهتر..ول کن این حرفا رو که اگر بخوای دنبالش رو بگیری موهات رنگ دندونات سفید میشه و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای ابجی کوچیکه ی خیالبافه من.. ترلان رو به تانیا گفت :حالا همچین که تو میگی هم نیستا..به نظر من عشق وعاشقی نه نیست شده و نه کشکه..من میگم هست ولی کمه..در کل کمیابه ولی نایاب نیست..اون عشقی که پاک باشه و از روی هوس نباشه خیلی خیلی کمه..اونم توی این دوره که همه چیز شده پول و منفعت و ظاهر.. تارا نونو رو گذاشت زمین و کنار تانیا و ترلان نشست :یعنی شماها می گید ظاهر و این حرفا مهم نیست؟!.. تانیا دستشو پشت سرش گذاشت وگفت :مهم که نیست ولی می تونه جزو معیارهای یه دختر واسه ازدواج باشه..یکی میگه ظاهر بیست اخلاق مهم نیست..یکی هم میگه ظاهر و بی خیال اخلاق و بچسب.. ترلان دستشو به طرف تانیا تکون داد و گفت :همین درسته..ولی قبول دارید الان همه ظاهر بین شدن؟..من خودمو فاکتور نمی گیرما..منم دوست دارم همسر اینده م از ظاهر کم و کسری نداشته باشه ولی خب در کنارش بیشتر دوست دارم اخلاقش بهم بخوره و اونی باشه که دلم می خواد.. تارا :خب اینو که همه می خوان..ولی کو؟!..پیداش کردی حتما سلام منو بهش برسون بگو پیــــــش ما بیــــا.. ترلان با حرص به بازویش زد که تارا و تانیا خندیدند..تارا :چرا می زنی؟..حقیقته دیگه..همچین پسری عمرا گیرِ ما بیاد..تانیا هومی کرد و گفت :اوهوم..اصلا پسرا رو بی خیال شید..دنیای خودمون رو بچسبیم که همینو عشقه..بقیه کشکه..هر سه خندیدند.. ترلان رو به تانیا گفت :ولی حال کردم ..دمت گرم ..با اون کشیده ای که خوابوندی زیر گوش روهان کیفور شدم..پسره ی پررو انگار نه انگار ما عزاداریم..بازم دست بر نمی داره..تانیا با لبخند گفت :تازه یادت افتاده؟..اون که واسه 1 هفته پیش بود..ترلان :حالا هر چی..ولی کارت درست بود.. تارا زد به بازوش و گفت :اب زیر کاه بازی در نیار ترلان بگو فرامرز دیروز تو باغ چی بهت می گفت؟!.. ترلان با شنیدن اسم فرامرز اخم هایش را در هم کشید :اب زیرکاه بازی چیه؟..مثل همیشه شِر و وِر می گفت..ظاهرا هم چشماش فقط سنگ فرش و اسفالت وهر چیزی که روی زمین هست رو می بینه..هر چی می گفتم جناب..اقا..فرامرز خان..انگار نه انگار..خدا برکت بده به دیوار..یه مشت بهش بزنی یه صدایی ازش بلند میشه ولی این فرامرز رو هر چی صداش بزنی بدتر سرش میره تو یقه ی لباسش.. تانیا و تارا می خندیدند..تارا گفت :اره از پشت پنجره دیدمتون..گاهی هم با پاش به سنگ ریزه های رو زمین ضربه می زد..استرس داشته بیچاره.. ترلان با صدایی ناله مانند رو به هر دو گفت :می بینید تو رو خدا؟..اینم شانسه ماها داریم؟..اون از روهان که خلاف کوچیکش تور کردن دخترا و اخرش هم بدبخت کردنشونه..این از فرامرز که از حُجب و حیای زیاد دیگه مونده گردنش از سه ناحیه بشکنه بس که میکشش پایین..اصلا انگار همونجور مونده دیگه صاف بشو هم نیست..صد رحمت به باباش..اقای شیبانی اینجوریا نیست..دیگه اینکه اونم از سروش که چپ و راست فقط نگاه تحویل تارا میده..نه حرفی نه کاری نه هیچی..یه ذره عُرضه نداره حرف دلشو بزنه.. تارا پرید وسط حرفش :که می خوام صد سال هم نزنه..ترلان :حالا هر چی..در کل هیچ کدوم از خواستگاره سمج شانس نیاوردیم..تارا:از طرف سروش مطمئن نباشید..هنوز سمج بازی در نیاورده.. تانیا رو کرد بهش و گفت :دیگه می خوای چکار کنه؟..اگه تو بذاری اونم حرفشو میزنه ولی دم به دقیقه از دستش فرار می کنی.. تارا با این حرف تانیا پشت چشم نازک کرد و چیزی نگفت..*****************************صدای بزن و بکوب کل ویلا را برداشته بود..دخترا که هنوز عزاداره عمه خانم بودند با حرص از پنجره بیرون را نگاه می کردند.. جمعیت اون طرف دیوار در رفت و امد بودند و صدای دست و جیغ و موزیک سرسام اور بود.. فضای اطراف ویلا کمی باز بود و کمتر ویلایی اون اطراف دیده می شد واگر هم بود با فاصله ی چند متری از ویلای اونها قرار داشت.. به همین دلیل صدای موزیک و سر و صدا کسی را ازار نمی داد..و پسرا ازاین موقعیت استفاده می کردند..انگار از وجود دخترا در ویلا غافل شده بودند که بی خیال هر کار می خواستند انجام می دادند..ترلان :اوهو..واسه خودشون چه بَزمی راه انداختن..انگار نه انگار عمه ی ما فوت شده.. تانیا نُچی کرد و گفت :چی میگی تو؟!..اونا که خبر ندارن..تازه اگر هم خبر داشتن بازم واسه شون مهم نبود..تهش می گفتن به ما چه.. تارا پرده رو کشید:اینجوری که نمیشه..حالا عزا مَزا رو بی خیال بشیم از این سر و صداها نمیشه گذشت..ما خودمون مهمونی می گیریم ولی اینجوری نمی ترکونیم..انگار کل ویلا داره منفجر میشه.. ترلان دستاشو به هم مالید و با حرص گفت :دوست دارم جفت پا برم وسط مهمونیشون و یه گرد و خاک حسابی راه بندازم..ولی حیف که زورم بهشون نمی رسه..تارا نگاهش کرد :می خوای حالشون رو بگیری یا کلا واسه این سر و صداها داری کُری می خونی؟.. ترلان لباشو به نشانه ی اعتراض جمع کرد و گفت :هر جور می خوای فکر کن..کلی گفتم..****************دخترا پشت دیوار ایستاده بودند..چون دیوار توری بود به راحتی اونطرف ویلا دیده می شد.. چند تا پسر و دختر توی حیاط دست تو دست هم راه می رفتند و گاهی صدای قهقهه ی مستانه یشان فضای باغ رو پر می کرد.. تانیا :تازه 1 هفته ازمرگ عمه خانم گذشته..نمی تونیم اینکارو بکنیم..من میگم درست نیست فعلا بی خیالشون بشیم..تارا معترضانه گفت :یعنی چی تانیا؟..مگه یادت رفته اونبار با ما چکار کردن؟..مهمونی.. تانیا:از کجا معلوم اون چند تا مرد اینا بوده باشن؟..من گفتم شاید.. ترلان پوزخند زد : د اخه کی با ما سر جنگ داره و عاشق اینه که لجمون رو در بیاره؟..جز این سه کله پوک که دم به دقیقه باعث اذیت و ازارمون میشن..همینا سود می برن دیگه به کسی چه.. تارا:حق با ترلانه..باهاش موافقم..من مطمئنم کار این سه تا بوده..بد معامله ای باهامون کردن..تازه اگر اون کارشون رو ندید بگیریم که اونم بر حسبِ احتمال..بازم این سر و صداها رو نمیشه تحمل کرد..ما هم همسایه شون می شیم و اینکارشون درست نیست.. تانیا:خب اونبار هم ما مهمونی گرفتیم و اینا حرفی نزدن..ترلان چپ چپ نگاهش کرد:1 ساعته داریم لالایی می خونیم برات؟..خب اونا هم تلافی کردن دیگه..بدجورم حالمونو گرفتن..من که مطمئنم خودشون بودن..3 تا مرد..حرف اون پسره هنوز تو گوشمه ""خیلی دوست داری کل کل کنی؟..با پسرا یکی به دو کنی و حرصشونو در بیاری؟..عاشق این هستی که عذاب دادنشون رو ببینی اره؟..بهتره از این به بعد هیچ پسری رو تحویل نگیری..سرت تو کار خودت باشه..این خوبه..اوکی؟ ""..خب این حرفاش تابلو بود خداییش.. تانیا سرش را تکان داد و متفکرانه گفت:اره خب..منم یادم نمیره که اون یارو چی بهم گفت..مشکوک بود .. "" یادته امشب جلوی در چیا می گفتی؟..دور برداشته بودی اره؟..چار دیواری اختیاری؟..فکر کردی چون پولداری هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی؟..بچه مایه داره بی دردی دیگه..لوس ومامانی بار اومدی..برای همین پسرا رو اذیت می کنی؟..باهاشون کل کل می کنی و تا پای عذاب می کشونیشون؟..با زبون تند و تیزت اتیششون می زنی اره؟..تو منو نمی شناسی ولی من تو رو خیلی خوب می شناسم..حتی نامزد عزیزت روهان رو..اونم یه خرپوله عوضیه مثل تو""..این حرفاش بودار بود..بین این سه تا برادر یکیشون از موضوع روهان خبر داشت که اونم رادوین بود..اون روز باهاش بد حرف زدم که اینجوری اتیشی شده بود.. تارا:پس دیدی پُربیراه نمیگیم؟..باید تقاص اذیت و ازاراشون رو پس بدن..اون شب داشتم سکته می کردم..اگر بلایی سرمون می اوردن چی؟.. ترلان :قصدشون اذیت کردن ما بود که موفق هم شدن..تانیا با لحنی کلافه گفت :ولی اینم نمیشه..ما که نمی تونیم بریم تو مهمونیشون شرکت کنیم..تازه هفتِ عمه سَر شده..درست نیست.. ترلان:ما که نمیریم بزن و برقص کنیم..این نقشه ست..تارا:اصلا بیرون می شینیم..توی بالکن..فقط باید کارمونو باهاشون یکسره کنیم.. تانیا اجبارا سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد:حالا چطوری از این دیوار رد شیم؟!.. ترلان نگاهی به بالا و پایین دیوار انداخت :کاری نداره..بیاین تا بهتون بگم..طول دیوار را گرفت و پایین رفت..همونجایی که سر توری به لوله ی فلزی بسته شده بود را نگاه کرد.. ترلان : یه گوشه ش رو کج کنیم می تونیم رد شیم..فلزش زیاد ضخیم نیست..کاری نداره..لبه ی دیوار را از پایین گرفت ولی محکم بود :بیاید کمک دیگه.. اینبار تارا و تانیا هم کمش کردند..لبه ی توری را از پایین خم کردند..انقدری بود که بتوانند رد شوند..تارا مانتو و شال مشکی براق..ترلان مانتوی مشکی و شال دودی و تانیا هم مانتوی مشکی با شال مشکی براق به تن داشت.. دستی به لباسشان کشیدند..چون از انتهای ویلا وارد شده بودند کسی متوجه انها نشده بود..کمی از راه را طی کرده بودند که متوجه دختر و پسری شدند..دست تو دست هم کنار دیوار ایستاده بودند..جای خلوتی بود..پسر به نرمی لب های دختر را می بوسید.. تارا ریز خندید..تانیا رویش را برگرداند و لبخند زد.. ولی ترلان با نیش باز نگاهشون کرد و خم شد..از روی زمین یه تیکه سنگ نسبتا درشت برداشت..کمی توی دستش جا به جاش کرد .. فاصله شون نسبتا زیاد بود..هدفگیری کرد و محکم سنگ رو به طرفشون پرتاب کرد..مستقیم پشت کمر پسر خورد ..ناله کرد و برگشت.. با این کار دختری که توسط پسر بوسیده می شد ترسید و پشت او مخفی شد..تانیا و تارا به این عمل ترلان خندیدند..ترلان اخم غلیظی بر پیشانی نشاند و دست به کمر رو به ان دو گفت :عوضیا مگه اومدید ..هی من می خوام هیچی نگم باز نمیشه..خاک تو اون سرتون کنن..مثلا اومدید مهمونی؟..به چه حقی تو حیاط خونه ی ما از این غلطا می کنید؟.. پسر سینه سپر کرد و با اخم گفت :شما کی باشی؟..مفتشی؟..شاید هم از طرف گشت اومدی ما رو ارشاد کنی..برو بذار باد بیاد تو هم.. ترلان که مرز خشم رو هم رد کرده بود خواست پرخاش کند که تانیا دستش را گرفت..رو به پسر با اخم گفت :خیلی خوب کاری کردید واسه من بلبل زبونی هم می کنید؟..عجب ادمایی پیدا میشن..بی حیاها.. دست ترلان رو کشید..ولی نگاه پر از خشم ترلان به ان پسر بود..تارا اطراف رو پایید..راشا و رایان روی بالکن ایستاده بودند.. اروم رو به دخترا گفت :دوتاشون اونجان..بزن بریم که شروع شد..تانیا :دارم بهتون میگم..هیچ حرکتی نمی کنید..مثلا عزاداریم و اومدیم اعتراض کنیم..ترلان :خیلی خب بابا..چندبار میگی.. نزدیک بالکن شدند..راشا زودتراز رایان متوجه دخترا شد..با دیدنشان در وحله ی اول تعجب کرد ولی کم کم لبخند پررنگی روی لبانش نقش بست.. ******************

قرعه به نام سه نفر7

قرعه به نام سه نفر7

فصل دهم

ترلان نفس زنان وارد ویلا شد..خودش را جلو کشید و دستش را به میز اینه ی کنار دیوار گرفت و دست

دیگرش را روی قفسه ی سینه ش گذاشت..

حس می کرد راه نفسش بند امده..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید تا اینکه بهتر شد..

با صدای تارا ترسید و برگشت..

تارا:ترلان اینجا چکار می کنی؟!..مگه نرفتی بخوابی؟!..

یقه ی لباس تارا رو تو مشت گرفت و با حرصگفت :ای که هر چی می کشم از دست توووووو می کشم

تارا..کُشتی منو..

تارا بهت زده نگاهش می کرد..ترلان به تندی یقه ش رو ول کرد و روی مبل نشست..سرش را در دست

گرفت و فشرد..

تارا رو به رویش نشست..سکوت کرده بود..ولی نگاهش مملو از تعجب بود..

ترلان زیر لب زمزمه کرد :احمقه کثافت..واقعا که بیشعوره..مست کرده بعدش هر غلطی دلش بخواد می

کنه..به خدا نشونش میدم..اگر پدرتو در نیاوردممممم ترلان کیهانی نیستم..

تارا که دیگر صبرش تمام شده بود با تعجب گفت :چی میگی ترلان؟!..با منی؟!..

ترلان بی حوصله دستشو تو هوا تکون داد و گفت :برو بابا..کی با تو بود؟..با اون چلغوزم..پسره ی الوات..

تارا: کی؟!..

ترلان:یکی از همون سه کله پوک..همه ش تقصیره تو شد..هزار بار گفتم اون پولکیه..پول پولکی..هر کوفت

و زهر ماری که هست رو بکنش تو اکواریومت نصف شبی ما رو زا به راه نکنی که پاشیم بریم تو حیاط

دنبالش بگردیم..اخه کدوم خری ساعت 1 نصفه شب میره تو حیاط دنبال مار بگرده؟..

تارا که از حرف های ترلان هم متعجب بود و هم عصبانی با اخم گفت :تو باز به این بدبخت گیر

دادی..مگه پولکی من چکارت کرده؟..خب یادم رفت در اکواریوم رو بذارم اومد بیرون..بعدش هم زیر تخت

بود فکر کردم از پنجره رفته بیرون..نیشت که نمی زد..تربیت شده ست..

ترلان با حرص لباشو روی هم فشرد..کمی نگاهش کرد وگفت :اون پنجره ی کوفتی رو می بستی تا دیگه

مجبور نشیم بریم تو حیاط دنبالش بگردیم..اینجا که خونه ی خودمون نیست راحت باشیم..سه تا نره غول تو

ویلای کناری تمرگیدن..

تارا:به اونا چکار داریم؟..چاردیواری اختیاری..حرفیه؟..

ترلان :نخیر..اینور چاردیواری اختیاری..اونور وضعیت فرق می کنه..هر کی هر کیه..به خدا اگر به خاطر ویلا

نبود یه ثانیه هم اینجا نمی موندم..ولی حیف که نمیشه..

تارا تند گفت :نه بابا کجا بریم؟..باور کن پامونو از درِ اینجا بذاریم بیرون کلِ ویلا رو صاحب میشن دیگه

دستگیره ی درش هم بهمون نمیرسه..

ترلان سرشو تکون داد وخواست جواب تارا را بدهد که تانیا با موهایی ژولیده از اتاقش بیرون امد..

چشمانش خمار بود و خمیازه می کشید..یه تاپ سفید بندی با یه شلوارک سفید چسبان به تن داشت..یکی

از بندهای تاپش از روی شونه ش سرخورده بود و روی بازویش افتاده بود..

تو همون حالت خماری کنار تارا نشست..در حالی که چشماشو با کف دست ماساژمی داد گفت :شما دوتا

خواب ندارید؟..ساعت نزدیکه 2 شد اونوقت اینجا نشستید قصه ی حسینِ کرد شبستری واسه هم تعریف می

کنید؟..برید بکَپید دیگه..

تارا با ارنج زد تو پهلوش که از زور درد خواب از سرش پرید..

با اخم و چشمانی که به خاطر خواب کمی سرخ شده بود به او نگاه کرد و توپید :چه مرگته؟..پهلوم سوراخ

شد..

تارا:اخه یه بند داری حرف می زنی..خوبه تازه از خواب بیدار شدی..درضمن ما که اروم حرف می زدیم تو

شنیدی؟..

تانیا:کر که نیستم..کجا اروم حرف می زدید؟..صداتون تا ویلای اونطرف هم رفت..من که همین اتاق بغلی

بودم..

ترلان خندید و گفت :تانیا معلومه حسابی خماریا..پاشو برو بخواب منم رفتم..

از جا بلند شد..قبل از اینکه وارد اتاقش شود از پنجره نگاهی به بیرون انداخت..

با لبخند رو به دخترا گفت :داره بارون میاد..

تارا با تعجب گفت :تو تابستون و بارون؟!..

تانیا جواب داد :خب این اطراف اب و هواش نسبتا شرجیه..شاید واسه همینه..

***

" رادوین "

همون اول صبحی با صدای داد راشا از خواب پریدم..باز این دو تا افتادن به جونه هم..کی دست بر می

دارن خدا عالمه..

بالشتو برداشتم کوبوندم تو سر خودم..سرمو کردم زیر بالشت تا صداشون نیاد ولی ول کن نبودن..اخرش

مجبور شدم بی خیال خواب بشم و از رختخواب دل بکنم..

عادت داشتم شبا موقع خواب بالا تنه م برهنه باشه..یعنی نه بلوز و نه رکابی..

تیشرتمو از کنار تختم برداشتم و تنم کردم..چشمام هنوز خمار بود..

با بی حالی از جام بلند شدم..به طرف پنجره رفتم تا پرده رو بکشم..با دیدن هوای بارونی و گرفته ی بیرون

تعجب کردم..هنوز تابستون بود .. هوای اینجا منو یاد اب وهوای شمال مینداخت..البته مناطق این اطراف

چنین اب و هوایی رو می طلبید..

واقعا روح نواز بود..جون می داد بری بیرون و با گرمکن تو باغ بدوی..

هوس کردم اینکارو بکنم..ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ای دل غافل دیرم شده..

ثانیه ای تعمل نکردم و از اتاق زدم بیرون..سر و صدای راشا و رایان از تو اشپزخونه می اومد..

تو درگاه ایستادم و نگاشون کردم..راشا رو میز نشسته بود و رایان هم به کابینت تکیه داده بود..

راشا رو به رایان گفت :با اینی که تو گفتی من یاد یه شعری در وصف مردا افتادم..خوب گوش کن بعدش

هم تا می تونی ازش پند بگیر..

چند تا سرفه کرد و ادامه داد : مرد یعنی کار و کار و کار و کار

یک سره در شیفت های بی شمار

مثل یک چیزی میان منگنه

روز و شب از هر طرف تحت فشار

مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو

خلقتش اصلا به این دردا بود

ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار

تا در آرد روزگار از وِی دمار

رایان بلند بلند می خندید..با لبخند براش دست زدم و رفتم تو اشپزخونه..

در همون حال گفتم :به به ..داش راشا شاعر می شود..رو نمی کردی..

راشا با لبخند از رو میز پرید پایین و زد روشونه م:اولا صبح عالی متعالی جناب اقای " جی کاتلر "(قهرمان

بدنسازی)..

یه تیکه ی کوچیک از نون توی سبد برداشتم و گذاشتم دهنم : هیکل من کجا شبیه هیکله " جی کاتلرِ "

..؟

راشا:اینجور که تو داری پیش میری و پدرِ بر و بازو و عضله مضله هاتو در اوردی در اینده ای نه چندان دور

می زنی رو دست تموم قهرمانای بدنسازی..میگی نه صبر کن ببین..

زدم به بازوشو بلند گفتم :عشقه..تو چی می فهمی؟..

اونم اَدامو در اورد و گفت :عقده داری برادره من..وگرنه نفهم خره نه من..

رایان با خنده گفت :اِِِِ..شباهتتون که در ظاهره ولی از اون نظر مو نمی زنید..

راشا با اخم گفت :کدوم نظر؟..

رایان به سرش اشاره کرد وگفت :دوگوله..

راشا خواست به طرفش خیز برداره واسه اینکه باز بحثشون نشه رو به راشا گفتم :خب جنابه شاعر..یه شعر

مصداق وجود اقایان سرودی دمت گرم..یه چیزی هم واسه دخترا بگو حال کنیم..

رایان پوزخند زد و گفت :بی خیال رادوین این یه مورد و کم میاره من می دونم..

راشا ابروشو انداخت بالا و گفت :حتما باید شعر باشه؟..

رایان :تو هر چی بخونی ما قبول داریم..

- حالا شعر هم نبود , نبود..یه چیزی در موردشون بگو که واقعا بهشون بخوره..

کمی به من و رایان نگاه کرد..یه دفعه یه بشکن تو هوا زد و گفت :خب گوش بگیرید که الان یه چیزی

یادم اومد..یعنی اخرشه هاااااااااا..

با تک سرفه صداشو صاف کرد و گفت : دختر یه موجودی ست ناشناخته ..که هنوز هم دانشمندان به نتیجه

ی خاصی در موردشون نرسیدن..والا همه ی عالم و ادم تو کارش موندن..

از حالتاش اینه که وقتی تعجب می کنه میگه واااااااااا..وقتی خوشحاله میگه بمیری الهییییییی..

وقتی غمگینه آه می کشه و وقتی میترسه جیییییییغ ماوراء بنفش ..همچین که بشینی زمین و با مشت بزنی

تو سر خودت تا از شرِ این دنیای نکبتی با این موجودات ناشناخته خلاصبشی..

وقتی یه پسر بهش نارو می زنه و ازش بدش میاد میگه ویشششش ایکبیری..چشاشو..نگاشو..خاک تو سر

هیزت کنن ..

وقتی از پسری خوشش بیاد میگه وویییییییییییی..پسرَ رووووو..چه ناناسه..وای چشماشو بگوووو سگ داره

لامصب..موهاش منو کشته مدل موهای ممد درست کرده..ووووویییییییییییی صداشو بگوووووو می میرم

براش..الهی که خودم فدات بشم جیگررررر..

والا دست ما پسرا رو از پشت 6 قفله کردن..

همه ی عناصر ذکور گیتی در عشقش واله و سرگردونن ..یکی دوتا هم نیستن..کلا دل نیست گاراژه قدیر

ژانگولره..از درش بیای تو تا چشم کار می کنه جا هست بشینی..

تاریخ تولد و شماره کفش باجناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی فلان پسره خوش تیپه ناناسه

پولدار رو از حفظه ..اونوقت تا بی اف جونش میگه پریشب شام چی خوردی؟ یه کم من من می کنه و

اخرش میگه والا یادم نمیاد عزیزم..مگه بی تو چیزی از گلوم پایین میره؟..

از سوسک اصولا نمی ترسه فقط چندشش میشه..بازم هست اگر حوصله ش رو دارید براتون میگم..

من و رایان اشک از چشمامون راه افتاده بود بس که خندیده بودیم..این پسر دلقکی بود واسه خودش..

به کل یادم رفته بود دیرم شده و عجله دارم..وقتی یادم افتاد همونطور که می خندیدم گفتم :من باید

برم..برگشتم بقیه ش رو بگو..بای..

راشا نشست رو صندلی و خیلی ریلکس مشغول خوردن صبحونه ش شد..بعد هم سرشو تکون داد و گفت

:من امروز دیرتر میام خونه..کلاسم طول می کشه..

رایان رو به من گفت :صبحونه نمی خوری؟..

همونطور که از اشپزخونه می رفتم بیرون دستمو تکون دادم وگفتم :نه دیرم شده..تو باشگاه یه چیزی می

خورم..فعلا..

بعد هم سریع رفتم تو اتاقم و حاضر شدم..

به طرف ماشینم رفتم ..نگاهی به در انداختم..یکی لای در وایساده بود..صدای جر و بحث می اومد..جر و

بحث که نه..انگار بیشتر شبیه به دعوا بود..

در ماشین رو که باز گذاشته بودم و بستم ..به طرف در رفتم..از همونجا صداشون رو می شنیدم..یکی از

دخترا تو درگاه وایساده بود..پشتش به من بود ..برای همین نتونستم تشخیصبدم کدوماشونه..

-- روهان من که همه چیزو تموم کرده بودم..اصلا کی ادرس اینجا رو بهت داد؟..

-- ایناش مهم نیست ..بهت گفته بودم من کنار نمی کشم..حالا هر چی دلت می خواد بگو..می خوام بدونم

تو..

اومدم جلو..نگاه بی تفاوتی به جفتشون انداختم..به دخترِ نگاه کردم..همونی بود که اون روز اسمش تو قرعه

در اومد..تانیا..

پسره هم قیافه ی خشنی داشت..اخماش تو هم بود و با حالت بدی به من نگاه می کرد..

سرد رو به تانیا گفتم :میشه بری کنار..می خوام اون یکی درو باز کنم..

نمی دونم چرا ولی حس کردم رنگش پریده..انگار نشنید چی گفتم..چون مات و مبهوت سرجاش وایساده

بود و به من نگاه می کرد..

با اخم نگاش کردم و گفتم :خانم کیهانی با شما بودم..

به خودش اومد و من من کنان گفت :ب..بله..

بعد هم کشید کنار..درو کامل باز گذاشتم و خواستم به طرف ماشینم برم که صدای پسره رو شنیدم..

-- اقا کی باشن؟..

سر جام وایسادم..برگشتم و گفتم :با منی؟..

با لحن بدی گفت : نه با عمه تم..

رو به تانیا گفت :این کیه؟..تو ویلای شماها چکار می کنه؟..

تانیا سکوت کرده بود..داد زد :د مگه من با تو نیستم؟..بهت میگم این یارو کیه؟..

به تانیا نگاه کردم..لباش می لرزید..چرا ترسیده؟..

با اخم و لحن سردی رو به پسره گفتم :چه دلیلی داره که ایشون بخوان برای شما توضیح بدن من

کیم؟..اومدی جلو خونه ی من بعد هم هر چی از دهنت در میاد میگی؟..برو اقا..برو رد کارت..

یقه م رو محکم چسبید..قد من کمی از اون بلند تر بود..موچ دستاشو گرفتم..

با خشم گفت :ببین یارو..هر خری می خوای باش..نمی دونستم نامزد من انقدر هرزه ست که با پای خودش

پاشده اومده اینجا و داره با تو زندگی می کنه..

با عصبانیت موچ دستاشو فشردم..از درد ابروهاش جمع شد..از حرفایی که بارم کرده بود جوش اورده

بودم..صدای "تیریک" استخون موچ دستش رو شنیدم..پرتش کردم عقب..تلو تلو خورد ولی نیافتاد..

در حالی که از زور خشم سرخ شده بودم انگشتمو تکون دادم و غریدم :حرف دهنتو بفهم عوضی..اگر همین

الان گورتو گم نکنی زنگ می زنم پلیس اونوقت حسابت با کرام الکاتبینه..د یاالله..مگه با تو نیستم؟..

نگاهش خشمگین بود..اینبار رو کرد به تانیا و پوزخند زد: هه..به من اَنگه هرزگی می بندی خودت که

استادی تانیا خانم..به بهونه ی اب و هوا عوضکردن پا شدی اومدی تو ویلای این مرتیکه داری عشق و

حال می کنی اره؟..تازه شدی عین خودم..هنوزم ولت نمی کنم..محاله ممکنه دست از سرت بردارم..لااقل

الان که فهمیدم اینکاره ای..یا منو هم..

نگاه تندی بهم انداخت و ادامه داد :مثل این یارو ..

نذاشتم ادامه بده همچین با مشت زدم تو دهنش که صورتش چرخید به راست و افتاد زمین.

تانیا با صدای بلند رو به پسره گفت :بلند شو گورتو گم کن اشغال..هی هیچی نمیگم روت کم شه بری به

درک ولی انگار بدجور دور برداشتی..هرزگی لقب خودت و هفت جد و ابادته..اینجا ویلای منه..

درو کامل باز گذاشت و به داخل اشاره کرد: ببین کثافت..دوتا ویلاست..یکیش مال من و خواهرامه..اون

یکی ماله این اقاست..لازم نمی دونستم که بخوام برات توضیح بدم ولی چون می دونم انقدر پست و رذلی

 به راحتی همه رو مثل خودت می بینی اینا رو بهت گفتم..حالا هم پاشواز اینجا برو ..دیگه نمی خوام

قیافه ی نحست رو ببینم..گمشو..

خواست بره تو خونه که پسره سریع از رو زمین بلند شد و موچ دستشو گرفت..تانیا با حرصدستشو کشید

ولی پسره ولش نمی کرد..

لازم نمی دیدم دخالت کنم..تا الان هم هر چی گفتم و هر عکس العملی نشون دادم فقط به خاطر حرفای

کثیفی بود که این پسر به من ربطش می داد..ولی نمی دونستم می تونم تو کار اون دختره دخالت کنم یا

نه..

تانیا دستشو می کشید ولی پسره ول کن نبود..داد زد :ولت نمی کنم..هر زِری هم که زدی بسه..باید با من

بیای..می خوام ببرمت پیش عمه خانمت و بهش بگم چه دسته گلی رو فرستاده اینجا..بهش بگم برادرزاده

ی پاک و خوشگلت اینطرف داره چه غلطی می کنه..د یاالله..راه بیافت..

تانیا اشک از چشماش جاری شده بود..خودشو می کشید عقب..داد زد :ولم کن روهان..دست از سرم

بردار..به خدا اگه یه کلمه به گوش عمه خانم برسونی روزگارتو سیاه می کنم..

-- هه..پس ترسیدی اره؟..راه بیافت..

تانیا برگشت و نگام کرد..رنگ نگاهش ملتمسانه بود..دلم براش نسوخت..یاد حرفای گذشته ش می

افتادم..کم اذیتمون نکردن..موضوع راشا و رایان رو می دونستم راشا اونشب که رایان مهمونی بود بهم

گفت..پس کم عذابمون ندادن..حالا یه کم از طرف این پسر اذیت بشه بد نیست..

خیلی اروم و خونسرد داشتم نگاش می کردم انگار نه انگار..ولی نگاهش اشک الود بود و پر از التماس..

پسره دستشو کشید و گفت :به چی نگاه می کنی؟..اونم هیچ غلطی نمی تونه بکنه..مگه نمی بینی چقدر

براش بی ارزشی که یه گوشه وایساده و نگات می کنه..ازت کام گرفت و دیگه براش با زباله های گوشه ی

خیابون فرقی نمی کنی..

بعد از این حرف با سرخوشی قهقهه زد..

باز داشت دست می ذاشت رو نقطه ضعفم..عجب رویی داشت..با اون مشتی که خوابونده بودم تو صورتش

از بینیش کمی خون اومده بود..ولی هنوزهم به حرفای صدمن یه غازش ادامه می داد..

تانیا همونطور که تقلا می کرد گفت :روهان من باهات هیچ جا نمیام..اصلا به تو چه ربطی داره که تو

زندگی خصوصی من سرک می کشی؟..

-- من نامزدتم..همه ی اینا به من مربوطه..

-- خفه شو..هیچی بین ما نیست..

-- هست..بهت نشون میدم که هست..

-- برو به درک اشغال..ولم کن..

دست روهان رو گاز گرفت..همین که دستشو ول کرد به طرف ویلا دوید..روهان خواست به طرفش بره که

جلوش ایستادم..دست به سینه با نگاهی سرد و خشن زل زدم تو چشماش..

خواست از کنارم رد بشه که دستمو گرفتم جلوش:کجا..

با حرصزد به سینه م و گفت :بکش کنار یابو..

محکم زدم تو تخت سینه ش که چند قدم رفت عقب :به نفعته همین الان تیز بزنی به چاک..وگرنه کار به

پلیس و این حرفا نمی کشه..بلایی به سرت میارم که تا 6 ماه رغبت نکنی خودتو تو اینه نگاه کنی..

دیدم عین بز وایساده داره نگام می کنه به طرفش خیز برداشتم..

چند قدم رفت عقب و در همون حال گفت :نشونت میدم..فکر کردی می ذارم همه چیز همینجا تموم بشه؟..

دستمو تکون دادم و به ماشینش اشاره کردم :هری..برو هر غلطی خواستی بکن..

نگاه پر از خشمی بهم انداخت و به طرف ماشینش رفت..همونجا وایسادم تا بره رد کارش..

مرتیکه دوزاری واسه من هارت و پورت می کنه..

دستی به لباسم کشیدم و به طرف ماشینم رفتم..بدون اینکه حتی نیم نگاهی به ویلای دخترا بندازم سوار

شدم و از در رفتم بیرون..

امروز به اندازه ی کافی دیرم شده بود..وقتی رسیدم سیامک پشت میز نشسته بود..کلید باشگاه رو داشت و در

نبود من اینجا رو می چرخوند..بهش اطمینان کامل داشتم..یکی از دوستان خوبم بود..

سیامک:سلام..چرا دیر کردی؟..

همونطور که به طرف اتاق رختکن می رفتم گفتم :کار برام پیش اومد..الان میام..

وارد رختکن شدم و بعد از اینکه لباسمو عوضکردم زدم بیرون..

گرسنه م بود..یه بوفه ی کوچیک کنار سالن بود که اگر کسی از ورزشکارا به چیزی احتیاج داشت می

تونست از اونجا تهیه کنه..

یه ابمیوه از تو یخچال برداشتم و همراه شکلات تلخ خوردم..زیاد نخوردم که یه وقت سنگین نشم..با اینکه

چیز زیادی نبود ولی همون شکلات هم برام مشکل ساز می شد..

کمی به کارا سر و سامون دادم بعد هم شروع کردم به نرمش کردن..

تا ساعت 2 همچنان مشغول بودم..دیگه از گرسنگی رو به موت بودم..امروز حرکاتام سنگین بود و بهم فشار

اورده بود..اکثر اوقات صبحانه می خوردم..یه امروز دیرم شده بود که نتونستم از خجالتش در بیام..

باشگاه تو دو شیفت باز بود..تا ظهر با من و ظهر تا عصر با سیامک..در قبالش حقوق می گرفت .. میشه

گفت هم اینجا ورزشاشو انجام می داد و هم واسه من کار می کرد..

از باشگاه که زدم بیرون دیدم نم نم داره بارون میاد..اسمون گرفته بود ..خوبه تابستونه..ولی خب..بارون که

وقت و بی وقت حالیش نمیشه..چیز بدی هم نیست..

نشستم پشت ماشینم و حرکت کردم..هر چی به منطقه ای که ویلا درش قرار داشت نزدیک تر می شدم

بارون هم شدتش بیشتر می شد..نه اونقدرکه بشه گفت رگبار..در حدی بود که تو چاله چوله ها رو پر کنه..

یه دفعه دیدم ماشین داره درجا می زنه..یه طرفش خوابید..یه گوشه نگه داشتم..پیاده شدم و اولین کاری که

کردم به لاستیکاش نگاه کردم..

اَکه هی..پنچر شده..به اطرافم نگاه کردم..خبری نبود..بارون نم نم می اومد و دیگه شدید نبود..

داشتم پنچری رو می گرفتم که دیدم یه ماشین با سرعت به این سمت میاد..همونطور که رو پا نشسته بودم

برگشتم.. ولی برگشتنم همانا و سر و صورتم خیس از اب و گل شدن همانا..

درست کنارم یه چاله ی بزرگ پر از اب بود که راننده ی این ماشین لطف کرد همه رو پاشید به سر و

صورتم..

حرصم گرفته بود..از جام بلند شدم و به صورتم دست کشیدم..اَه اَه..ببین چه به روزم اورد..

به ماشین نگاه کردم..دنده عقب گرفت..شیشه شو داد پایین..با تعجب نگاش کردم..تانیا بود..با پوزخند زل

زده بود به من..

-- مشکلی پیش اومده اقای بزرگوار؟..

لحنش بوی تمسخر می داد..اخمامو کشیدم تو هم و گفت :مشکل هم بود رفع شد..شما چرا درست رانندگی

نمی کنی خانم کیهانی؟..

یه تای ابروهای کمونیشو داد بالا و گفت :چطور؟!..

با حرصدندونامو روی هم فشردم و از لا به لاشون گفتم :خانم با سرعت رانندگی می کنی بعد هم بی

توجه به چاله چوله های تو جاده درست از کنار من رد میشی و تمومشو می پاشی به سر و روم..بعد هم خیلی

ریلکس میگی چطور؟..

یه نگاه به لباسام انداخت و گفت :اهان..اینا رو میگی؟..شرمنده چاله رو ندیدم..

همینطور زل زده بودم بهش..قیافه ش داد می زد از قصد اینکارو کرده..

- خانم مشکل شما با من چیه؟..

-- من؟!..من مشکلی با شما ندارم..

- اگر نداری پس این چه حرکتی بود که شما کردی؟..کم صبح از دست نامزدتون حرصخوردم که حالا

شما درجه شو می بری بالا؟..در و تخته تون خوب با هم جفت و جوره..

انگارجوش اورد..با اخم گفت :به شما مربوط نیست..لطفا سرتون تو کار خودتون باشه..درضمن مودب باشید..

با پوزخند گفتم :مگه شما و خواهران گرامیتون اجازه می دید؟..ما کاری به شما نداریم ولی انگار شما نمی

خوای قبول کنی ما سه تا هم تو ویلا سهم داریم..

پشت چشم نازک کرد و گفت :اگر دست ما بود وضع و اوضاعمون الان این نبود..چه بخوایم چه نخوایم

کاریه که شده..ولی ما نمی ذاریم کل ویلا رو صاحب بشید..پیشنهاد می کنم 3 دونگتون رو به ما بفروشید و

خودتونو خلاصکنید..معامله ی خوبیه..

به این همه پررویی باید دست مریزاد گفت..من چی میگم این چی میگه..

اینبار جدی رو کردم بهش و گفتم :انگار برای رسیدن به کل ویلا خواب های زیادی دیدید..ولی اینو به شما

میگم شما هم برو به خواهرات بگو که ما نه سه دونگمون رو می فروشیم..و نه قصد داریم ویلا رو ترک

کنیم..

پشتمو کردم بهش و مشغول کارم شدم..داشتم آچارای ماشین رو می ذاشتم تو جعبه ش که صداش رو

شنیدم..

همراه با خشم گفت :حق نداری با من اینطور حرف بزنی..بهتره دور برت نداره..فکر کردی خیلی

مردی؟..نامردتر از تو به عمرم ندیدم..با عکس العمل امروز صبحت تا تهشو خوندم که یکی هستی صد پله از

روهان بدتر..ادمای پستی مثل شماها لیاقت هیچی رو ندارن..همتون یه مشت بدبخت بی چیز

هستید..فرصت طلبای تازه به دوران رسیده..

از زور خشم می لرزیدم..انگشتامو مشت کردم ..بی هوا برگشتم محکم کوبوندم رو کاپوت ماشینش و دادزدم

:خفه شو..

جای مشتم رو کاپوت موند و کمی فرو رفت..وحشت زده نگام می کرد..با عصبانیت نگاش کردم و لبامو

روی هم می فشردم..

به طرفش رفتم که پاشو روی گاز فشرد و حرکت کرد..دنبالش نرفتم..تو ویلا به حسابش میرسم..دختره ی

نفهم..به من میگه نامرد؟..تازه به دوران رسیده؟..هه..پست و بدبخت؟..یه بدبختی نشونت بدم که حض

کنی..تازه اون موقع می فهمی بدبخت کیه خانم تانیا کیهانی..

سریع جعبه ی ابزار رو گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم..همچین راننده گی می کردم که صدای کشیده

شدن لاستیکای ماشینم رو روی اسفالت خیس از بارون می شنیدم..

همین که ماشین رو تو ویلا پارک کردم سریع پیاده شدم و با قدم های بلند به طرف ویلاشون رفتم..

رایان و راشا هم تو حیاط بودن..با دیدنم به طرفم دویدن..

رایان بازومو گرفت و با تعجب گفت :چی شده رادوین؟!..چرا این شکلی شدی؟!..

راشا:با تو بودا..رادوین..چی شده؟!..

رایان بازومو کشید..وایسادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم :نشونش میدم..دختره ی نفهمِ بی شعور..به من

میگه نامرد؟..وایسا تا نشونش بدم نامرد کیه..

به طرف ویلا خیز برداشتم که اینبار راشا هم بازومو گرفت..

راشا:خب بگو چی شده..گیجمون کردی..

مجبور شدم براشون خلاصه کنم..

رایان اخم کرد و گفت :عجب رویی دارن اینا..هم می خوان ویلا رو از چنگمون در بیارن هم توهین می

کنن..یه بار که تو لباس من پشمِ شیشه ریخته بودن..اون دفعه هم که راشا رو اذیت کرده بودن..بازم ما

مردی کردیم کاریشون نداشتیم..هر کس دیگه جای ما بود پدرشونو در می ا ورد..

راشا سرشو تکون داد و گفت :اینبار نباید کوتاه بیایم..بهتره باهاشون حرف بزنیم..اینجوری که نمیشه..

به طرف ویلا رفتم و گفتم :منم می خوام باهاشون حرف بزنم..اگر می خواین با من بیاید..

رایان :چرا که نه..

راشا هم دنبالم اومد..

محکم زدم به در.. هنوز دستم رو در بود که به شدت باز شد..هر سه اومدن بیرون درست رو به رومون

ایستادن..


***

قرعه به نام سه نفر6

قرعه به نام سه نفر6

فصل هشتم

دخترا لباس ورزشیشون رو پوشیده بودند ..می خواستند تو باغ نرمش کنند..
تارا :میگم خوب شد نعمت رو با خودمون نیاوردیما..می خواستیم یه مدت دور و برمون شلوغ نباشه اونوقت عمه خانم می گفت نعمت رو هم ببرید..

تانیا زیپ لباسشو بست و گفت :اره خونه رو هم نمی شد به امان خدا وِل کرد..
تارا لباشو جمع کرد :دیشب بد خواب شده بودم..جام عوض شده بود خوابم نمی برد..رفتم تو بالکن ..وای بچه ها عجب هوایی بود..پاک..مطبوع..حال کردم خداییش..
ترلان:پس رفتی شب گردی..من که سرم به بالشتم نرسیده خوابم برد..
تانیا :منم همینطور..خیلی خسته بودم..از بس دیروز راه رفته بودم پاهام ناله می کرد..
تارا با لبخند گفت :اوخی..دلم برای این همه ناله کباب شد..
تانیا با لبخند به بازوش زد و گفت:شیطون..

تانیا گرمکن و شلوار ورزشی سفید به تن داشت..ترلان تاپ و شلوارک ابی با کلاه لبه دار به رنگ ابی تیره..تارا هم تیشرت استین بلند چسبون ورزشی به رنگ نارنجی کمرنگ با شلوار هم رنگش..یه سوت هم به گردنش اویزان بود..
تانیا و تارا هم کلاهشان را روی سر گذاشتند..تانیا رفت از تو یخچال بطری های ابشان را بیاورد..تارا پشت پنجره رفت و نگاهی به باغ انداخت..

چشمانش گرد شد..با دهانی باز به پسرا نگاه می کرد که هر سه توی باغ می دویدند..چشمانش را بست و باز کرد..نه..خودشان بودند..
بهت زده گفت :بچه ها بیاید ببینید بیرون چه خبرررررره..
ترلان سریع کنارش ایستاد :ببینم مگه چی شده؟!..

با دیدن پسرا تعجب کرد :اینا اینجا چکار می کنن؟!..
تانیا کنارشان ایستاد واز پنجره بیرون رو نگاه کرد.. با تعجب گفت :مگه کلید داشتن؟!..در رو که عوض کرده بودیم..چطور اومدن تو؟!..
ترلان پوزخند زد :هه..نگاشون کن چه ریلکس دارن واسه خودشون ورزش می کنن..
تانیا کلاهش رو مرتب کرد :بریم ببینیم اینجا چی می خوان؟..
نگاهی به ترلان انداخت : برو لباستو عوض کن بیا..
ترلان سرش را تکان داد ..اینبار گرمکن همراه با شلوار طوسی رنگی به تن کرد..
هر سه از ویلا خارج شدند و روی بالکن ایستادند..رادوین سوت می زد پسرا هم تو یه خط ایستاده بودند و ورزش می کردند..

تانیا از همان جا داد زد :آهـــای..اونجا چه خبره؟..
پسرا برگشتند و با دیدن دخترا لبخند خاصی روی لباشون نشست..دخترا از پله ها پایین امدند و رو به روی پسرا ایستادند ..

ترلان :با اجازه ی کی وارد ویلا شدین؟..
رادوین پوزخند زد و گفت :با اجازه ی خودمون..
تانیا :خیلی بیجا کردید..مگه قرار نشد تا ما تو ویلا هستیم اینورا پیداتون نشه؟..

رایان ابروشو انداخت بالا و گفت :بله قرعه انداختیم که به اسم شما افتاد..ولی اون قرار رو زمانی گذاشتیم که ویلا به ناممون نشده بود..نه الان که هر کدوممون 1 دونگ به نامشه..
تارا :چه ربطی داره؟..حرف زدید مرد باشید سر حرفتون وایسید..
راشا با همان لبخند گفت :تو مَردیمون که شَک نکن ..شنیدی رایان چی گفت؟..اون موقع که اون حرفو زدیم ویلا رو هوا بود و ما هیچ تکلیفی نداشتیم..ولی الان ویلا سه دونگش ماله ماست و هر وقت که بخوایم می تونیم بیایم توش..حَرفیه؟..
تانیا با حرص گفت :بهتره هر چه زودتر از اینجا برید وگرنه زنگ می زنم پلیس بیاد و محترمانه بیرونتون کنه..با وجود شما ما اینجا ازاد نیستیم..
رادوین خشک و جدی گفت :ما رو از پلیس نترسون خانم..پلیس هم بیاد مدرک نشونش می دیدم که این ویلا سه دونگش ماله ماست..بازم دستتون به جایی بند نیست که بخواید ما رو بیرون کنید..ما تو ویلای خودمون هستیم کاری هم به شما نداریم..

ترلان با پوزخند گفت :نه تورو خدا یه کاری هم داشته باشید..تعارف نداریم که..حالا چی می شد 2 ماه دیرتر می اومدین تو ویلاتون؟..
اینبار رایان گفت :چرا شما 2 ماه دیگه نمیاید؟..
تارا گفت :چون ما زودتر اومدیم ..
راشا :صف نونوایی نیست خانم.. زود اومدی که اومدی..اصل اینه که ما هم اومدیم و می خوایم بمونیم..قصد رفتنم نداریم..

ترلان دست به سینه گفت :یعنی هیچ راهی نداره دیگه نه؟..
رایان ابروشو انداخت بالا و گفت :نـــه..
ترلان :خیلی خب..حالا که می خواین بمونید اینو بدونید ما هم از اینجا تکون نمی خوریم..همین الان یه دیوار بین ویلاها می کشیم هر کی تو ویلای خودش..مثل دوتا همسایه..چطوره؟..

پسرا نگاهی به هم انداختند..
رادوین گفت :اوکی..خیلی هم خوبه..من امروز یا فردا جورش می کنم..
دخترا موافقت کردند و برگشتن تو ویلا..
*******************
پسرا با خوشحالی دستاشون رو به هم زدن ..
راشا :همینه..بالاخره روشون کم شد..
رایان با لبخند سرشو تکون داد و گفت :فکر کردن ویلا تمام وکمال متعلق به خودشونه..باورکنید اگر نمی اومدیم دیگه راهمونم نمی دادن..هنوز نیومده درِ ویلا رو عوض کردن دیگه چکارا می خواستن بکنن بماند..

رادوین به طرف ویلا رفت :بی خیال فعلا که کشیدن کنار..باید به فکر دیوار باشیم..
راشا و رایان هم دنبالش رفتند..

راشا :حالا دیوارو از کجا جور کنیم؟..
رایان :من میگم توری بکشیم..هم کم خرجه هم بی دردسر..چطوره؟..

رفتند داخل..
رادوین گفت :اتفاقا منم تو فکر همین بودم..فعلا باید برم باشگاه..عصر که برگشتم در موردش حرف می زنیم..
بساط صبحانه را اماده کردند و مشغول شدند..
نمای داخلی ویلای پسرا هم کاملا شبیه به ویلای دخترا بود..فقط طرح و رنگ و نوع وسایل با هم متفاوت بود..
****************
دخترا با حرص رو صندلی اشپزخونه نشستند و تارا گفت : اَکِه هِی..اینا دیگه چی از جونمون می خوان؟..
ترلان :خیر سرمون گفتیم یه مدت واسه خودمون عشق و حال می کنیم تنها و راحت..حالا زد و سرخر از راه رسید..نه یکی نه دو تا ..ســــه تااااااا..

تانیا با حرص گفت :نشونشون میدم..فکر کردن چی؟..هه..با تهدید هم نمی کشن کنار..بهشون میگیم برید 2 ماه دیگه بیاید میگن نه ویلا 3 دونگش واسه ماست پس همینجا می مونیم شما برید..عجب رویی دارن..
تارا با خشم محکم زد رو میز که ترلان و تانیا از جا پریدن..
ترلان زد به بازوش و گفت :اِِِِِِ..مگه مرض داری تو؟..ترسیدم..
بلند خندید :ببخشید جو گیر شدم..
تانیا با خنده گفت :میگن ادمو برق بگیره جو نگیره حکایته توست..
هر سه خندیدند..

تارا نفسش رو بیرون داد و گفت:چی می شد تمامه ویلا واسه خودمون می شد؟..اونوقت دیگه این همه مزاحم دور و برمون نبود..
ترلان :من که میگم یه کاری کنیم سهمشون رو بفروشن..آی روشون کم میشه..
تانیا نُچی کرد وگفت :نمیشه..مگه نمی بیند چطور سه دونگشونو به رُخ می کشن؟..فکر نکنم به این راحتیا بشه راضیشون کرد..
تارا:حالا ما میگیم شاید قبول کردن..
تانیا :من که میگم قبول نمی کنن..اینایی که من دیدم جون به عزرائیل نمیدن چه برسه به خونه..
هر سه خندیدند..
***************
بعد از صرف صبحانه رادوین سوار سمند سفید رنگش شد و از ویلا خارج شد..
رایان و راشا داخل ویلا بودند..

*******************
رایان در حالی که دکمه ی بلوزش را می بست از اتاقش بیرون امد..راشا با تلویزیون ور می رفت..
رایان نگاهی به او انداخت و گفت :چکار می کنی؟..
راشا:می خوام شبکه ها رو بیارم..سیم انتن بهش وصله ولی نمی دونم چرا کار نمی کنه..
رایان :خیلی وقته کسی بهش دست نزده..حتما خراب شده..راستی تو مگه امروز کلاس نداری؟..

راشا همونطور که کانال های تلویزیون رو امتحان می کرد گفت :نه امروز چهارشنبه ست..می دونی که چهارشنبه ها کلاس ندارم..
رایان :اره راست میگی..یادم نبود..خیلی خب من دارم میرم..فعلا..

راشا فقط سرشو تکون داد..رایان از خونه خارج شد..ماشینش که یه اِل90 نقره ای بود..ان طرف باغ پارک شده بود..

سریع سوار شد و راه افتاد..
***************
راشا پوفی کرد و کنار نشست..شبکه ها همچنان برفکی بودند..هنوز با چَم و خَم اینجا اشنا نبود..

از ویلا خارج شد..کسی توی باغ نبود..از پله ها پایین رفت..رویش را به طرف ویلا کرد و کمی عقب رفت..
نگاهی به پشت بام انداخت..روی پشت بامِ هر دو ویلا آردواز قهوه ای تیره کار شده بود و نمای زیبایی به ویلا بخشیده بود..چشمگیر و جذاب..

کمی که عقب رفت انتن را دید..حالا دنبال راهی می گشت تا بتواند به روی پشت بام برود..نگاهی به اطراف انداخت..نردبانِ بلند چوبی درست کنار دیوار زیر درختان بود..لبخند زد و به طرفش رفت..

نربان را بلند کرد و به طرف ویلا رفت..ان را مُماس با لبه ی پشت بام قرار داد..وقتی از محکم شدنش مطمئن شد از ان بالا رفت و به سختی روی سقف ایستاد..ولی به خاطر شیبداربودنش نتوانست تعادلش را حفظ کند و سریع نشست و دستاش را به کناره های پشت بام گرفت..نفسش در سینه حبس شده بود ان را بیرون داد..
سینه خیز به سمت انتن رفت..کمی نگاهش کرد و بعد از کلی بازرسی فهمید سیم انتن از همین قسمت انتهایی قطع شده است..فقط کافی بود سر دو پیچ را محکم به هم وصل کند..به خاطر شل شدنش باعث شده بود سیم از از داخل انتن خارج شود..

کارش که تمام شد همانطور سینه خیز عقب عقب رفت ..وقتی به لبه ی پشت بام رسید سرش را کج کرد تا نردبان را ببیند ولی اثری از ان نبود..
با تعجب و چشمان گرد شده نگاهی به پایین انداخت..نربان افتاده بود..ولی مطمئن بود محکمش کرده است..پس چطور افتاده بود؟..همین باعث تعجبش شده بود..
زمزمه کرد :هه..دِ بیا..خر بیار و باقالی بار کن..حالا من این بالا چه غلطی بکنمممممم؟..
****************

" تارا "

حوصله م حسابی سر رفته بود..اَه..خیر سرمون اومدیم اینجا تنها باشیم صفا کنیم این سه کله پوک افتادن بیخ ریشمون..شانس نداریم کلا..

رفتم پشت پنجره ببینم بیرون ویلا چه خبره؟..ویلا در امن و امانه یا نه..
یکیشون جلوی ویلا ایستاده بود نگاش می کرد..چهارچشمی زل زده بودم بهش ببینم می خواد چکار کنه..

به اینور و اونورش نگاه کرد تا اینکه رفت اون پشت مشتا..یعنی می خواد چکار کنه؟..
چند لحظه نگذشته بود که دیدم نردبون به دست برگشت سر جاش..نربون رو گذاشت لبه پشت بوم و رفت بالا..

یه فکری به سرم زد ..ناخداگاه لبخند نشست رو لبام..
نگاهی به ترلان و تانیا انداختم..تانیا که داشت کتاب می خوند..ترلان هم با موبایلش ور می رفت..موقعیت رو مناسب دیدم و جیم شدم بیرون..

نردبون یه نمه سنگین بود ولی کی به این چیزاش کار داره؟..به من میگن تاراااااااا..

یه کم زور زدم و هلش دادم تا اینکه افتاد..با ذوق تو جام پریدم بالا..
دستامو زدم به هم و انگار که دارم خاکشو می تکونم در همون حال به پشت بوم نگاه کردم و گفتم :حالا می خوام ببینم چطوری می تونی بیای پایین..

کناری ایستادم تا ببینم چی میشه..مطمئنا صحنه ی فوق العاده تماشایی میشه..
چند دقیقه گذشت که دیدم داره عقب عقب میاد..نگاهش که به جای نردبون افتاد تعجب کرد..هنوز متوجه من نشده بود..
تا اینکه رفتم جلو و رو به روی بالکن ایستادم..اینبار متوجه من شد..ریلکس دستامو زده بودم زیر بغلم و خونسرد نگاش می کردم..با دیدن من انگار فهمید قضیه از چه قراره..

-- تو اینجا چکار می کنی؟..
طلبکارانه گفتم :اومدم هوا خوری..باید جواب پس بدم؟..
--نه نمی خواد..حالا که اومدی نردبون رو بذار سرجاش..
- کدوم نردبون؟..

به پایین اشاره کرد و گفت :مگه کور رنگی داری؟..جلو پاتو یه نیگا بندازی می بینش..
بدون اینکه پایین رو نگاه کنم گفتم :فرض کن دیدمش..که چی؟..
با حرص گفت :که چی نداره بذارش می خوام بیام پایین..
ابرومو انداختم بالا و گفتم :متاسفانه نمیشه..خیلی سنگینه زورم بهش نمی رسه..
لبخند نشست رو لباش..تعجب کردم..گفت :چطور وقتی داشتی مینداختیش زورت بهش رسید الان نمی رسه؟..چاخان نکن بذارش سر جاش..

اخم کردم و گفتم :اولا مواظب باش چی میگی..دوما انداختنش راحت بود برداشتنش به اون راحتیا نیست..اگرم می شد اینکارو نمی کردم..
--خب مگه مرض داشتی که انداختیش؟..

با این حرفش اتیشی شدم و گفتم :حالا که اینطور شد همون بالا بمون تا حالت جا بیاد..می خواستم کمکت کنم ولی ..
پرید وسط حرفمو گفت :خیلی خب خانم چرا جوش میاری؟..من غلط کردم خوب شد؟..اون نردبون رو بذار دیگه نمی تونم این لبه رو نگه دارم..
با بدجنسی گفتم :نه کمه..درضمن کی بود می گفت تو مَردیمون شَک نکن؟..خب جنابه مرد این عضله ها که فقط واسه خوشگلی نیست..مقاومت کن شاید یکی اومد کمکت..
با صدای ناله مانندی گفت :بالاخره که میام پایین..
گارد گرفتم :بیای که چی؟..
--که هیچی..که درد بی دوا و درمون..که زهر هلاهل..که یکی نیست بگه اخه راشای بیشعور میذاشتی وقتی کسی تو خونه بود می اومدی انتن رو درست می کردی..د اخه از این ضعیفه ها که کاری بر نمیاد..
-هوی به ما میگی ضعیفه؟..
--فعلا که با تواَم..مگه ضعیفه نیستی؟..
-معلومه که نه..
با شیطنت گفت : دِ نه دِ..اگر ضعیفه نبودی که می تونستی یه نردبون رو جابه جا کنی..دیدی حق با منه؟..

حالا فهمیدم نقشه ش چیه..پوزخند زدم و گفتم :با این حرفا خر نمیشم جناب..همون بالا بمون تا عین چَمن سبز کنی اخرش شاید گل هم دادی..

یه دفعه یه کلاغ قارقار کنان از بالای سرش رد شد و روی لباسش کار خرابی کرد..وای با دیدن این صحنه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده..
نگاش کردم صورتش با حالت چندش جمع شده بود و چپ چپ به لباسش نگاه می کرد..درست روی شونه ش لک شده بود..

صداشو شنیدم که گفت :اَه اَه..همینو کم داشتم..ببین چه به روز لباسم اورد..ای تف به روت کلاغه بد صدا..خاک تو اون سرت..د اخه ادب هم خوب چیزیه..هر جا که رسیدی خودتو خالی نکن شاید یه بدبخته بی نوایی مثل من این بالا گیر افتاده یه ضعیفه ای هم اون پایین وایساده هر هر می خنده..

تا الان داشتم به حرفاش می خندیدم ولی تا گفت ضعیفه یه سنگ ریزه از رو زمین برداشتم پرت کردم سمتشو گفتم :همون بهتر که اون بالا بمونی کلاغا رنگیت کنن..روز خوش جنابه مرد..

مرد رو با حرص گفتم..بچه پررو عجب رویی داشت..ولی حقشه..
آی قربونه اون کلاغه برم که به موقع سر رسید..بهتر از این نمی شد..
با سرخوشی رفتم تو ویلا..
*****************
راشا که دید چاره ای جز پریدن ندارد..اروم اروم خودشو سُر داد پایین..ولی کنترلشو از دست داد و به سرعت لیز خورد.. 
به موقع لبه ی پشت بام را گرفت..اویزان شده بود و با پایش دنبال ستون می گشت..ولی ستون با او فاصله داشت..
مجبور بود بپرد..نفس عمیقی کشید و به پشت سرش نگاه کرد..جای مناسبی بود و فاصله ش هم زیاد نبود..
با یک حرکت پرید..دستانش را روی زمین گذاشت و نفس حبس شده ش را بیرون داد..عرق کرده بود..
نگاهی به ویلای دخترا انداخت و با حرص لب هایش را روی هم فشرد..بعد از ان هم وارد ویلا شد..
تمام مدت تارا پشت پنجره نامحسوس نگاهش می کرد..


******************
تانیا رو به تارا که مرتب لبخند می زد گفت :چته تو؟..همچین شنگول می زنی..
تارا با ذوق دستاشو زد به هم و گفت :وای تانیا یه کاری کردم کارستووووووون..
ترلان خندید :چه کار کردی اَلستوووووون؟..
تارا با هیجام اتفاقات درون باغ را برای دخترا تعریف کرد..به روی لبانشان لبخند نشست..
ترلان :ایول کارت حرف نداشت..بالاخره یکیشون دمش قیچی شد..
تانیا گفت :خب اره..این بلا و بیشتر از اینا حقشونه ولی نکنه یه وقت بخوان تلافی کنن؟..
تارا پشت چشم نازک کرد و گفت :خیلی غلط کردن..اگر به فکر تلافی بیافتن یه پاتَکی بهشون می زنم که تا عمر دارن یادشون نره..
******************
پسرا سر میز نشسته بودند و شام می خوردند..راشا در مورد موضوع امروز توی باغ به پسرا چیزی نگفته بود..مطمئن بود با بیان اتفاقات پیش امده حتما مورد تمسخر رایان قرار می گیرد..کلا اینجور مواقع ترجیح می داد سکوت کند..

رادوین که از موضوع پارتی و مهمانی اخر هفته ای که رایان به ان دعوت شده بود با خبر بود سکوت بینشان را شکست و رو به رایان گفت :فردا پنجشنبه ست..پارتی میری؟..
رایان که در حال جویدن لقمه ش بود چند لحظه بی حرکت ماند..یه قُلوپ اب خورد و گفت :مجبورم برم..
رادوین سرش را تکان داد و گفت :فقط مراقب باش کار دست خودت ندی..یه وقت مست و پاتیل نشی و بعدش..
رایان خندید و گفت :نه بابا حواسم هست..بار اولم که نیست..داش رایان رو دست کم گرفتیا..

راشا لقمه ش رو قورت داد و گفت :کاری به دست کم گرفتن یا نگرفتن نداره که..ولی بخور نوش جونت جای منم بخور..
رایان با شیطنت گفت :چـــی؟..
راشا هم شیطون شد .. ابروشو انداخت بالا و گفت :اب شَنگولــــی..
هر سه خندیدند..

رایان گفت :شماها هم می اومدید خوش می گذشت..
رادوین :نه ما بیایم کجا؟..اولا که دعوت نشدیم..دوما تو که می دونی من سر خورد جایی نمیرم..
راشا :ولی من سرخود همه جا میرم..خواستی یه ندا بده سه سوته حاضر میشم..
رادوین اخم کرد وگفت :لازم نکرده..رایان تنها میره..
راشا:خب مگه چیه؟..میریم دور هم عشق و حال می کنیم..
رادوین سرشو تکون داد :مُنکر عشق و حالش نمیشم..ولی من تصمیم دارم خودمون یه مهمونی ترتیب بدیم..همه ی بر و بَچ رو هم دعوت کنیم..
رایان و راشا با خوشحالی نگاهش کردند که رایان گفت :دمت گرم ..کارت درسته..خوراکی و غذا و کلا تنقلاتش با من..
راشا دستشو برد بالا :منم بر و بَچ رو خبر می کنم..
رایان از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت :خسته نشی یه وقت؟..

راشا اَدای دخترا رو در اورد و انگشتاشو خیلی ظریف تو هم گره کرد ..چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت :نه جیگــــر..مگه نمی بینی تازه ناخونامو سوهان کشیدم..خراب میشه..دلت میــــاد؟..

رایان با خنده گفت :پاشو خودتو جمع کن خرسه گنده..
راشا به رادوین اشاره کرد واروم گفت :خرس که اینه..من یه چیز دیگه بودم..
رادوین چپ چپ نگاهش کرد که راشا سریع گفت :از نظر هیکل میگم بابا..ماشاالله بَر و بازوت تو حلقم چی ساخته لامصب..
رادوین خندید :تو هم یه کم ورزشاتو سنگین کنی میشی مثل من..
راشا:نه دستت درد نکنه..اون بار پدرمو در اوردی..تا 1 هفته راه رفتنم مثل موج فرستادن موقع رقص تکنو شده بود..همه تو خیابون چپ چپ نگام می کردن..میونه ی من با لطافت وظرافت بیشتر و بهتر جور در میاد..

رایان از پشت میز بلند شد که همون موقع صدای زنگ اس ام اس گوشیش تو فضای اشپزخونه پیچید..موبایلش روی میز بود تا اومد برش داره راشا زودتر این کار و کرد و سریع از جاش بلند شد..
رایان می خواست گوشی رو بگیره ولی راشا دستشو برده بود بالا و نمی ذاشت..

رایان با حرص گفت :بده من گوشی رو..راشا پوستتو می کنم گوشی رو بده..
راشا با خنده گفت :نچ نمیشه..نا نفهمم کی اِس فرستاده بهت نمیدم..
رایان :مگه تو فضولی؟..بده من بهت میگم..

از دستش در رفت :اره تو فکر کن فضولم..پس بذار به کارم برسم دیگه..
رادوین با خنده از جا بلند شد و دنبالشون رفت..راشا و رایان دنبال هم می کردند..در اخر راشا فرار کرد تو یکی از اتاق ها و درو قفل کرد..

رایان محکم زد به در و گفت :راشا درو باز کن..به خدا دَماری از روزگارت در بیارم که خودت حض کنی..اِس رو خوندی نخوندیا..راشا بهت میگم باز کن..راشــــا..

صدای راشا بلند از توی اتاق به گوششون رسید:به بـــه..ببین کی اس داده..هانی جونته ..بذار ببینم چی فرستاده..
رایان که نفس نفس می زد و سرخ شده بود یه مشت محکم به در زد و گفت :مگه اینکه دستم بهت نرسه راشا..
راشا خندید و گفت :برسه هم کاری نمی تونی بکنی..گوش کن ببین دوست دختر نازنینت چی فرستاددددده..
با لحنی اروم و با احساس گفت : " ببین غمگین , ببین دلتنگِ دیدارم
ببین خوابم نمی آید , بیدارم
نگفتم تاکنون اما کنون بشنو
تو را بیش از همه , من دوست می دارم
رایانم قرارِ فرداشبمون رو فراموش نکنی عزیزم..مشتاقانه منتظرم ببینمت.."

رایان با کف دست به پیشونیش زد : د نخون لعنتی..اون غلط کرد با تو..
راشا بلند خندید :به من چه؟..هانی جون عاشقت شده خِفته منو می چسبی؟..
رادوین با لبخند کنار رایان ایستاد و به راشا گفت :بیا بیرون بسه دیگه..
راشا:نه کجا بیام؟..تازه می خوام جواااااب اِس رو بدمممم..

رایان که به اوج عصبانیت رسیده بود گفت :راشا خریت نکنـــی..
محکم زد به در و ادامه داد:دیوونه چیزی نفرستی..باز کن این در و تا حالیت کنم..

راشا:اهااااااان..فرستادم..
گوش کن ببین خوبه؟.. " هانی جونم منم بی صبرانه مشتاق دیدارت هستم..برای فرداشب لحظه شماری می کنم خانمی..حسابی خوشگل کنیا..می خوام وقتی می بینمت ضربان قلبم به اوج برسه..شبت بخیرعزیزم.."..پسندیدی داش رایان؟..

رایان با حرص دندوناشو روی هم فشرد و افتاد به جونه در..رادوین هر کاری می کرد تا او را ارام کند نمی شد..هم خنده ش گرفته بود و هم از دست راشا حرص می خورد..

یک دفعه در باز شد و رایان تا به خودش بیاد راشا از زیر دستش فرار کرد..رایان دنبالش دوید..اخر هم از پشت یقه ش رو گرفت و پرتش کرد رو زمین..
هر دو برادر با هم کشتی می گرفتند..راشا می خندید و رایان با حرص به او ضربه می زد..البته ضربه هایش انقدر درد نداشت ولی جوری بود که تمام حرصش را خالی کند..

راشا با خنده گفت :بدبخت گوشیت داغون شد..
رایان با خشم گفت :به درک..حال تو رو بگیرم روحم شاد میشه جیگرم حال میاد..همین بسه..
راشا :پس روحت شاد و یادت گرامی..
رایان :مرض..می کشمت..
راشا با خنده در حالی که دستای رایان رو سفت چسبیده بود گفت :بیچاره از بس عُقده ای هستی ..باشه بزن عقده هات خالی شه..
رایان محکمتر زدش که صدای اخش در اومد ولی هنوز می خندید..
رادوین اومد جلو که از هم جداشون کنه ولی راشا دستشو گرفت و کشید..رادوین افتاد کنارش..
حالا هر سه با هم کشتی می گرفتند و می خندیدند..
****************
راشا در حالی که حوله ش را دور گردنش انداخته بود از دستشویی بیرون امد..صورتش را خشک کرد و رو به رایان که سرش تو گوشیش بود گفت :نترس اِس ندادم..
رایان :می دونم..دارم جواب اِسِ هانی رو میدم..
راشا با ذوق گفت :جونه من؟..چی براش فرستادی؟..
رایان با اخم سرشو بلند کرد و گفت :باز هوس مشت و مال کردی؟..
راشا قولنج گردنش را شکست و گفت :نه قربون دستت..دیگه تا 1 ماه مشت و مال نمی خوام..حسابی کوبیده شدم..
رایان با لبخند گفت :حقته..
راشا:باشه حقمه..فقط جونه من بگو چی فرستادی؟..
رایان:نگم خوابت نمی بره نه؟..
راشا:نه..
رایان:نه و نگمه..هیچی گفتم فرداشب میام..
راشا عین لاستیک که بادش خالی شده باشد لباشو اویزان کرد وگفت :همین؟..نه قربون صدقه ای..نه فدات بشمی..هیچی؟..
رایان با اخم گفت : نه اینا رو بگم واسه چی؟..همین که میگم میام کافیه..

راشا به طرف اتاقش رفت و گفت :بابا تو دیگه کی هستی؟..دختره خوشگله ..پولداره..عاشقت هم که هست..دیگه ناز کردن نمی خواد که ..دو دستی بچسبش ولش نکن..
رایان :من می دونم دارم چکار می کنم..تو به فکر خودت باش..

راشا تو درگاه اتاقش ایستاد و با لبخند گفت :اخه تو توی ما خرشانس تشریف داری..وگرنه من اگه از این شانسا داشتم که الان اینجا نبودم..
رایان خندید و گفت :پس کجا بودی؟..
راشا ابروشو انداخت بالا و گفت :وَره دله یاره خوشگل و پولدارم..یا اینکه الان نامزد بودیم بهم زنگ می زد می گفت : "دوست دارم عشقِ من..خوب بخوابی زندگیم..بدون تو میمیرم..خوابِ منو ببینی..از دور میبوسمت آرامشِ من..صدات نباشه من خوابم نمیبره..لحظه لحظه ی من خوشه با تو و..".. بقیه ش هم سانسوره نمیشه گفت..

رایان با خنده از جا بلند شد و گفت :هه..چه نچسبه این نامزدت.. خوب مثه آدم بگه شب بخیر..
محکم زد رو شونه ی راشا و ادامه داد : باور کن اگر این لاوترکوندنا بعد از عروسی هم همینجور پا برجا و محکم می بود هیچکی نمی رفت محضر طلاق و..بعدش هم جدایی ..

راشا که شونه ش رو می مالید گفت :قد شتر..دست زورِ گوریل..هیکل اورانگوتان..قیافه حالا میمون نه ته تهش وزغ..مگه غیر از اینه؟..شب بخیر..

سریع رفت تو اتاقش..رایان با لبخند گفت :داشتی نامزد عزیزتو توصیف می کردی؟..
راشا با خنده و صدای پر از شیطنتی گفت :نه داشتم شرح حاله یکی از داداشای گلمو می دادم..می شناسیش؟..اسمش رایانه..نه از اون رایانه ها ..از این رایان بیخود بی مصرفا..
بعد هم بلند زد زیر خنده..

لبخند اروم اروم از روی لبان رایان محو شد..تازه متوجه معنا و مفهوم حرف های راشا شده بود..با حرص زد به در و گفت :مرض..رو اب بخندی بیشعور..دارم برات راشا..
راشا:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشید..لطفا جهت کَپیدن هر چه سریعتر اقدام فرمایید..

رایان یه دونه با خشم زد به در ولی ناخداگاه به روی لبانش لبخند نشست..
همیشه با کارهای راشا هم حرصش می گرفت و هم روحیه ش شاد می شد..
کلا راشا همیشه پر انرژی بود و اگر یک روز در خانه نبود و بین برادرانش حضور نداشت خانه سوت و کور می شد و گویی روح و شادابی در فضای خانه جریان نداشت..

رادوین چون حسابی خسته بود زودتر از برادرانش به اتاقش رفته بود..
رایان با یاد اوری مهمانی فرداشب لبخندش محو شد و نفسش را بیرون داد..
دستی به گردنش کشید و به اتاقش رفت ...

 

فصل نهم

رایان شیک و اماده از اتاقش بیرون امد..
یک بلوز اسپرت مشکی که قسمت چپ ان درست روی نیمی از سینه و شانه طرح های زیبایی از خطوط طوسی و سفید کار شده بود..
کت اسپرت مشکی و شلوار جین هم به رنگ مشکی تیپش را بی نقص نشان می داد..جذاب تر از همیشه به چشم می امد..موهایش را به سمت بالا داده بود و تره ای از موهای جلویش صاف به روی پیشانیش ریخته بود..

رادوین توی سالن نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد..راشا هم توی اشپزخونه بود..
رادوین با دیدن رایان و ان سر و تیپ سوت کشید و گفت :اهووووو..کی میره این همه راهو..چه تیپی به هم زدی..
رایان لبه های کتشو تو دست گرفت و چرخید .. با ژستی خاص ایستاد و گفت :چطوره؟..

صدای راشا را از پشت سرش شنید:بیست..خفـــــــن دخترکش شدی ..کوفتت بشه..
رایان همزمان برگشت که یه حس سرما و خیسی را روی قسمت سینه ش حس کرد..لیوان اب یخی که تو دستانِ راشا بود تمامش رو لباس رایان پاشیده شده بود..

رایان دستاشو از هم باز کرد و با حرص زیر لب گفت :چه غلطی می کنی؟..ببین چه به روزم اوردی..اَه..
راشا که هول شده بود تندتند گفت :اوه اوه شرمنده..داشتم واسه رادوین اب می اوردم یهو برگشتی و..
رایان :حالا من چطوری به این مهمونیه کوفتی برم؟..
رادوین ازهمونجا گفت :مگه همین یه دونه تیشرتو داری؟..برو یکی دیگه بپوش..
رایان رو به رادوین گفت :چی میگی تو؟..این تیشرت با این کت سته..
راشا :خب یه ست دیگه بپوش..مثلا تیشرت و کته طوسی ..

رایان با نوک انگشت زد به پیشونیِ راشا و گفت :آی کیو..دارم میرم پارتی شبونه..برای اولین بار تو مهمونیه این دختره و باباش حضور دارم..نمی خوام تیپم عین بچه دبستانیا باشه..تو که می دونی من رو این چیزا حساسم..د اخه چرا حواستو جمع نمی کنی تو؟..
به طرفش خیز برداشت که راشا هم فرار کرد رفت کنار رادوین ایستاد..

راشا:ای بابا..به من چه؟..تا پارتی 1 ساعت دیگه مونده..اصلا درش بیار می ندازیم لب بالکن خشک میشه..تابستونه دیگه یه باد بهش بخوره خشکه..
رادوین:راست میگه درش بیار این کولی بازیا رو هم بذارید کنار..

رایان در همون حال که کتشو در می اورد گفت :می خواستم 1 ساعت زودتر حرکت کنم که سر ساعت اونجا باشم..لااقل زودتر هم برگردم خونه..اخه فاصله ی خونه شون با اینجا زیاده ..

با یه حرکت که موهاش هم از حالت اراسته خارج نشود تیشرت را از تنش در اورد..
پرت کرد تو بغل راشا و گفت:برو بندازش لب تراس..
راشا هم تیشرتو پرت کرد تو بغل رادوین و تند تند با صدای زنونه گفت :اخ اخ دیدی چی شد؟..خاک به سرم غذام سوخت..

بعد سریع از جا پرید و رفت تو اشپزخونه..رایان و رادوین به این حرکت راشا می خندیدند..
رادوین تیشرتو پرت کرد تو بغل رایان و گفت :خودت ببر بنداز..انقدرم دست دست نکن دیرت میشه..
رایان با حرص گفت :به درک..ای کاش می شد نرم..د اخه اینم شانسه من دارم؟..اَد باید هانی دختر شهسواری از اب در می اومد..
رادوین:حقته..تا تو باشی سریع وا ندی..
رایان به طرف در رفت و گفت :وا کجا بود؟..دختره سیریش بازی در اورده..هنوزم بینمون چیزی نیست..هر چی هست از طرفه اونه نه من..
بعد هم رفت بیرون..

یه رکابی جذب مردونه به رنگ مشکی تنش بود..
عضله های مردانه و ورزشکاریش به زیبایی به رخ کشیده می شد..
با اون شلوار جین و موهای اراسته چون مُدلی جذاب می درخشید..
********************

" ترلان "
تانیا و تارا خوابیده بودن..همیشه عصرا می خوابیدن ولی من عادت نداشتم..
دیگه چیزی تا تاریک شدن هوا نمونده بود ولی همچنان خواب بودن..
دلم می خواست برم بیرون یه کم هوا بخورم..والا تو خونمون ازادتر از اینجا بودیم..بین این به قول تارا "سه کله پوک" بدجور گیر افتاده بودیم..

اول رفتم پشت پنجره تا بیرونو یه دید بزنم که اگر مزاحما نبودن بعد برم تو باغ..
پرده رو زدم کنار و نگاهی به اطراف انداختم..چشم چرخوندم ..نگام افتاد به یکیشون که رو بالکن وایساده بود..
اهـــــو..اینو باش..چه هیکلی..
یه بلوز تو دستاش بود که اول تکونش داد بعد هم انداختش رو تراس..
نگاهی به باغ انداخت و دستاشو برد بالا..انگشتاشو تو هم گره کرد و برد پشت سرش..به بدنش کش و قوسی داد و دستاشو اورد پایین..

لامصب عجب هیکلی داره..عضله ها رو داشته باش..با اون ژستی که گرفته بود شده بود عین مدل هایی که عکسشون روی مجله های مد و زیبایی هست..
مردان خوش هیکل و جذابی که با رکابیِ جذب و شلوار جین عکساشون رو جلد و صفحات مجله ها چاپ شده بود..
اینی که من می دیدم حتی از اونا هم صد پله خوشگل تر و با حال تر بود..
خوب که اطرافشو رویت کرد رفت تو ویلا..


اروم در ویلا رو باز کردم و رفتم بیرون..یه نقشه ای تو سرم بود که اگر تا پای عملی شدنش پیش می رفت کلی حال می کردم..واقعا اون صحنه دیدن داره..

واسه اینکه از پنجره منو نبینن سرمو خم کرده بودم..همونجوری تند خودمو رسوندم به تراس..تیشرت رو از لب تراس برداشتم و عین برق به طرف ویلا دویدم..وقتی درو بستم نفس نفس می زدم..پشتمو چسبوندم به در و چشمامو بستم..یه نفس عمیق کشیدم که اروم بشم..

با صدای تارا تو جام پریدم..
تارا:چرا نفس نفس می زنی؟!..سگ دنبالت کرده؟!..اصلا چرا پشت در وایسادی؟!..
با اخم گفتم :اَه..هی چرا چرا نکن ..صبر کن بهت میگم..فعلا تا متوجه نشده باید کار این تیشرتو بسازم..

تارا با تعجب نگام کرد..از سیر تا پیاز نقشه م رو براش گفتم..
یه لبخند شیطنت امیز نشست رو لباشو اروم گفت :ایول عجب فکری..منم باهاتم..
-تانیا هنوز خوابه؟..
تارا :اره..اونو بیخیال نقشه رو بچسب..

نشستم رو مبل و تیشرت رو تو دستم فشردم..رو به تارا گفتم :برو بیارش..زود باش تا دیر نشده..
تارا:باشه باشه..الان میارم..تو انباریه؟..
سرمو تکون دادم و گفتم :اره ..تو یه جعبه ی چوبیِ..کنارجعبه ابزار..

تارا سریع رفت..به تیشرت نگاه کردم..گرفتمش بالا..خوشگل بود..مشکی که روی قسمت شونه و سینه ش خطای طوسی و سفید کار شده بود..بوی ادکلنش داشت خفه م می کرد..ناخداگاه به بینیم نزدیک کردم و بو کشیدم..
اوممممم..عجب بویی..خاک برسرش که انقدر خوش سلیقه ست..

تارا اومد..پلاستیک رو از دستش گرفتم و بازش کردم..نگام که بهش افتاد لبخند شیطانی زدم..خودش بود..با همین کارشو می سازم..
بچه پررو..واسه من اینجا جا خوش کردن؟..خوبه قرعه انداختیم که به نام ما افتاد..بازم زبونشون شیش متر درازه واسه ما سه دونگ سه دونگ می کنن..هه..نشونتون میدم..همچین که بفهمید یه مَن ماست چقدر کره میده..

تیشرتش رو قسمت سینه ش کمی خیس بود..تارا با اتو خشکش کرد..حالا بهتر شد..دیگه وقت عملی کردن نقشه م بود..
کارم که با تیشرت خوشگلش تموم شد از جام بلند شدم..
رو به تارا که کنارم ایستاده بود گفتم :تو برو تانیا رو بیدار کن دیگه شب شده..منم برم اینو بذارم سر جاش ..
تارا:باشه..فقط مراقب باش نفهمن..
-حواسم هست..

تارا که رفت منم از ویلا اومدم بیرون..گوشه ی تیشرت تو دستام بود و خیلی اروم به طرف ویلاشون رفتم..
خوبه تا الان دیوار نکشیدن وگرنه کارم سخت می شد یا اصلا غیر ممکن می شد..

تیشرت رو خیلی اروم پهن کردم لب تراس وتند و سریع به طرف ویلای خودمون دویدم..
این از این..وای که وقتی بپوشش تماشایی میشه..
**********************
رایان تیشرت رو پوشید و تو اینه به خودش نگاه کرد..نگاه ش پر از رضایت بود..وارد هال شد..رادوین نبود..راشا توی هال نشسته بود و با گیتارش ور می رفت..
رایان هنوز قدم اول رو به دوم برنداشته بود که تنش شدیدا خارش گرفت..اول گردنش..بعد هم کمرش..شکم..بازو..کلافه شده بود..
دور خودش می چرخید و تن و بدنش رو می خاروند..
راشا با دیدن رایان گیتارشو گذاشت زمین و بلند شد..مات و مبهوت به او نگاه می کرد که توی سالن می دوید و در حالی که زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد تندتند به کمر و دست و گردنش دست می کشید..

راشا :بسم الله الحمن الرحیم ..رایان خوبی؟..جنی شدی؟..چرا همچین می کنی تو؟..
رایان داد زد :واااااااااای راشا می خاره..همه جام می خاره..وای..آخ..آی آی..می خااااااره..دیوونه م کرده..
راشا رفت جلو و گفت :یه جا وایسا ببینم چی میگی..هی وول نخور..صبر کن..
دست رایان را گرفت ولی ارام و قرار نداشت..صورتش سرخ شده بود..
راشا:چی شده اخه؟!..
رایان :نمی دونم..همین که تیشرتو تنم کردم اینجوری شدم..وای راااااااشا می خاره..جونه من اینجای کمرمو یه کم بخارون..دستم نمی رسه..

راشا همون جور که می خندید پشت رایان رو از روی تیشرت می خاروند..
راشا:همین جا؟..
رایان:اره اره..یه کم اینورترش هم هست..آی آی..اصلا همه جاش می خاره..

راشا با یه حرکت تیشرت رو از تن رایان در اورد ..تموم تنش قرمز شده بود..
لبخند از رو لبان راشا محو شد..بهت زده گفت :اوه اوه همه ی تنت سرخ شده..بپر تو حموم.. یالله..

رایان بدون هیچ حرفی به طرف حمام دوید..
راشا نگاه مشکوکی به تیشرت انداخت..ان را از روی زمین برداشت و خوب بازرسیش کرد..داخل تیشرت را نگاه کرد..با تعجب همه جای لباس را از نظر گذراند..

زیر لب زمزمه کرد :اینا دیگه چیه؟..مگه رو بالکن..
سریع از ویلاخارج شد..به لب تراس دست کشید..تمیز بود..نگاهی به اطراف انداخت..سایه ای محو را پشت پنجره ی ویلای دخترا دید..

برگشت تو..رایان در حالی که با حوله سرش را خشک می کرد از حموم بیرون امد..
رایان:وای راشا راحت شدم..دیگه کم مونده بود پوست تنمو بکنم..
راشا با لبخند گفت :خداییش حق هم داشتی بگی تنم می خاره و پوستم داره کنده میشه..
رایان چشماشو ریز کرد و گفت :چطور؟!..
راشا گفت :فعلا برو حاضر شو بعد بیا بهت میگم..

رایان نگاهی به ساعت توی هال انداخت و گفت :فوقش 1 ساعت دیرتر می رسم مهم نیست..من میرم حاضرشم..
موهایش را به همان حالت و مدل قبلی درست کرد..بلوز سفید..کت اسپرت سفید و شلوار جین ضخیم سفید..اینبار سرتا پا تیپ سفید زده بود..جذاب تر از قبل دیده می شد..
کمی از ادکلنش را به زیر گردن و موچ دستش زد..کمی از ان به کف دستش زد و چند بار روی صورت خود با کف دست ضربه زد..
از اتاق بیرون رفت..راشا همچنان با گیتارش مشغول بود..

با دیدن رایان سوت کشید و گفت :به بــــه..داش رایانو باش..یه پیشنهاد دارم برات.. امشب پشت سرت یه امبولانس راه بنداز..
رایان خندید و گفت :چرا؟..
راشا:چون کشته و مرده هات زیاد میشن جنــــاب..
رایان خندید و گفت :اینا رو بی خیال..اون موقع می خواستی یه چیزی بگی..چی بود؟!..
راشا سرشو تکون داد و گفت :می دونی چی باعث شده بود تنت بخاره؟..
رایان مشکوک نگاهش کرد و گفت :چی؟!..
راشا :پشمِ شیشه..
رایان با تعجب گفت :پشمِ شیشه؟!..نه بابا پشم شیشه کجا بود؟!..من فقط تیشرتمو انداختم لب تراس..همین..
راشا:اره خب..ولی از بعدش که خبر نداری..پاتَک خوردی برادرِ من..
رایان این بار با تعجب بیشتری گفت :پاتَک؟!..هیچ می فهمی چی میگی؟!..

راشا با صدای ناله مانندی گفت :اره می فهمم..خوبم می فهمم..چون یکیش قسمت خودمم شده..ولی مثل اینکه ماله تو بدتر بوده..فعلا برو تا دیرت نشده..تو یه فرصت مناسب در موردش حرف می زنیم..

رایان همونطور که به کتش دست می کشید به سمت در رفت و گفت :خیلی خب..پس من رفتم..امشب بدون شک دیرتر میام..خداحافظ..
راشا:اوکی..خوش بگذره..
رایان با لبخند از ویلا خارج شد..
************************
" ترلان "

تموم مدت پشت پنجره کشیک می دادم ببینم چی میشه..ای کاش می شد تو خونه رو هم دید..
تارا هم کنارم وایساده بود..ولی تانیا داشت سریال می دید..تو هیچ شرایطی دست از سریال دیدن بر نمی داشت..

تارا اروم گفت :حتما الان تیشرتو تنش کرده و حالا بِخارون کی نَخارون..
لبخند زدم و گفتم :اره ..فقط خدا کنه همونجوری بیاد تو حیاط یه کم بهش بخندیم..

در ویلا باز شد..چهارچشمی نگاش کردیم..اِی بابا..اون یکی بود..داشت به لب تراس دست می کشید..
تارا:انگار شک کردن..ببین چه مشکوک به تراس نگاه می کنه..
- بی خیال از کجا می خوان بفهمن؟..تازه بفهمن مثلا چی می خواد بشه؟..
تارا شونه ش رو انداخت بالا..

چند دقیقه دیگه گذشت..داشتیم ناامید می شدیم که بالاخره از ویلا اومد بیرون..خودش بود ولی با یه تیپ و سر و شکل جدید..خداییش تیپ سفید جذابترش می کرد..

تارا اروم گفت :اوهــــو..عجب تیپی زده..انگار باعث ثوابه طرف شدیم..
همونطور که با چشم دنبالش می کردم گفتم :ولی حیف شد نتونستیم ببینیم بعد از پوشیدن تیشرت حال و روزش چطور شده ..اما از یه چیزی مطمئنم..حتما تنش کرده که بعد پشیمون شده و رفته تیپشو عوض کرده..

به تارا نگاه کردم..جفتمون لبخند زدیم و دستامونو زدیم به هم..
- ایول اصلش همینه که حالشون گرفته بشه که شد..

هر دو خندیدیم..برگشتم تا ببینم اوضاع بیرون در چه حاله که با دیدنش کُپ کردم..وای..
در ماشینشو باز کرده بود وهمونطور ایستاده بود..نگاهش مستقیم به پنجره ی ویلا بود و از بد شانسی منم صاف و صامت پشت پنجره ایستاده بودم..
خیره شده بود به من..هل شدم..تارا رو کشیدم کنار خودمم چسبیدم بهش و پرده رو انداختم..

تارا که متوجه شده بود زد زیر خنده..یه دونه زدم به بازوشو با اخم گفتم :مرض..کجاش خنده داشت؟..
همونطوربا خنده گفت :خدا وکیلی همه جاش..پسره دیدت الان حتما می فهمه کاره تو بوده..
با حرص گفتم :به درک..بذار بفهمه..هیچ غلطی نمی تونه بکنه..

تارا بلندتر خندید..یه نگاه به خودم انداختم..یه تاپ صورتی با شلوارک هم رنگ خودش..البته شلوارم پیدا نشده بود ولی مطمئنا بالا تنه م رو دیده..
خب ببینه..من که تو مهمونیا مجلسی می پوشم اینم روش..
ولی اخه الان تو این موقعیت؟..
وای بی خیال..چیزی نشده که..اره واقعا چرا بیخود به خودم گیر میدم؟..

همراه تارا کنار تانیا نشستیم..
شیش دونگ حواسش به سریالی بود که از تلویزیون پخش می شد.

رایان "

 

ماشینمو جلوی ویلای شهسواری پارک کردم..پیاده شدم و یه دست به کتم کشیدم ..
در ماشین رو قفل کردم و به طرف ویلا رفتم..صدای اهنگ و موسیقی تا بیرون می اومد..عجب نفهماییَن..نمیگن صدا بیرون بیاد یهو یکی زنگ می زنه پلیسا می ریزن تو ویلا..
پولدار جماعت وقتی تا سرحد مرگ به عیش و نوشش برسه بی خیال همه چیز میشه..شهسواری ودخترش هم یکی از اونا..

 

زنگ رو زدم..در باز شد..ایفنشون تصویری بود..بدون شک فهمیدن منم..حدسم درست بود ..چون تا پامو گذاشتم تو حیاط ویلا از دور دیدم دختر شهسواری داره به طرفم میاد..
از همونجا نگاهی بهش انداختم..یه پیراهن مجلسی فوق العاده باز و کوتاه به رنگ قرمز اتشین..که معلوم نبود روش چکار کرده بودن انقدر برق می زد..از اون دور که می اومد برقش چشمو می زد..
با حالت ناز و کرشمه خرامان خرامان به طرفم می اومد..منم سرعتمو کم کرده بودم..
درست رو به روم ایستاد..حالا می تونستم صورتشو کامل ببینم..خودشو تو ارایش غرق کرده بود..یه لبخند بزرگ هم روی لباش بود..
صدای نازک و ظریفش به گوشم خورد :سلام عزیزم..خیلی خیلی خوش اومدی..ولی چرا انقدر دیر کردی؟..تقریبا 1 ساعت از مهمونی گذشته..
بازومو گرفت..چیزی نگفتم..
همونطور که به طرف ویلا می رفتیم گفتم :سلام..کاری برام پیش اومد نتونستم بیام..

 

با ذوق بازومو فشار داد و گفت :بی خیال..وای رایان معرکه شدی..عجب تیپی زدی..مجلس بدون تو گرمایی نداره..نمی دونم چرا تو که دیر کردی دمق شدم و دیگه دوست نداشتم پارتی رو ادامه بدم..

 

تو دلم بهش پوزخند زدم ولی روی لبام لبخند نشوندم و گفتم:من بار اولمه تو مهمونیای شما شرکت می کنم..پس چرا ..
پرید وسط حرفمو و گفت :بذار بعد بهت میگم..فعلا بریم تو که می خوام به همه ی دوستام معرفیت کنم..
تو دلم خندیدم و گفتم :وای که چه افتخاری نسیبِ من شده..هه..دوستاش..حتما تو پررویی از خودش کم ندارن..

 

رفتیم تو..دیگه بِالواقع صدای موزیک کرکننده بود..تا حالا پارتی زیاد رفته بودم ولی اینجا یه چیز دیگه بود..
دم و دستگاهی چیده بودن بیا و ببین..تشکیلات و تزئیناتشون حرف نداشت..

 

صدامو بردم بالا طوری که توی اون بَلبَشو بازار بفهمه چی میگم گفتم :پدرت تو مهمونی نیست؟..
اونم بلندتر ازمن گفت:نـــه..بابا حالش رو به راه نبود موند خونه..
-مگه اینجا خونتون نیست؟!..
بلند زد زیر خنده و گفت :نه بابا اینجا ویلای منه..هر از گاهی مجردی توش پارتی می گیرم..

 

فقط سرمو تکون دادم..می دونستم خرپوله ولی نه تا این حد که یه ویلا به این بزرگی از خودش داشته باشه..حتما بیشتر از اینم داره..مفت چنگش..دارندگی و برازندگی مصداقه اینجور ادماست..

 

اینبار دستمو گرفت..انگشتاشو لا به لای انگشتام قفل کرد..هیچ حسی نداشتم..جز اینکه این دختره عجیب به نظرم مزاحمه..دوست داشتم دور و برم نباشه و تا می تونم از این پارتی لذت ببرم..ولی تا این کَنه همینطور بهم چسبیده بود نمی تونستم حتی راحت نفس بکشم عیش و نوش که جای خودشو داشت..

 

منو برد یه گوشه از سالن که جمعیت زیادی دور هم نشسته بودند..
نیم نگاهی به سالن انداختم..همه ریخته بودن وسط و تند و گرم می رقصیدن..
وای که چه حالی میده..ای کاش می شد منم می رفتم بینشون.. ولی قبلش باید خودمو گرم می کردم..

 

همینطور که داشتم تو دلم واسه خودم نقشه می کشیدم که چکار کنم امشب حسابی بهم خوش بگذره رسیدیم و نگاهی به رو به روم انداختم..دختر و پسرایی که تنگه هم نشسته بودن....
هانی دستمو یه کم فشار داد و رو به جمعیت با صدای بلند گفت :خانما و اقایون ساکت چقدر حرف می زنید شماها..مهمون ویژه ای که در موردش بهتون گفته بودم بالاخره رسید..
با دست به من اشاره کرد و با ناز گفت :ایشون رایان جان هستند..
رو به جمعیت ادامه داد :اینا هم دوستانِ من ..

 

اروم و سنگین رو به همه شون سر تکون دادم و اونایی هم که دستاشون جلوم دراز می شد باهاشون دست می دادم که اکثرشون هم دختر بودن با ارایش های زننده..
د اخه یکی نیست بگه مجبورید؟..یه سری عین دلقک خودشونو درست کرده بودن فقط یه توپ سرخ کوچیک کم داشتن بچسبونن نوک دماغشون..یه سری هم نگم بهتره..سیاه پوستای جنوب افریقا از اینا سرتر بودن..
دنبال خوشگلین که نظر پسرا رو جلب کنن؟..خب اینجوری که پسرا از دستشون فرار می کنن..ولی خب شاید فقط من اینجوریم وگرنه چند تا پسرهم بینشون بود که بدجور به دخترا چسبیده بودن ..اره دیگه اینام تو کفه عشق و حالِ خودشونن..

 

به هانی نگاه کردم..باز این قیافه ش قابل تحمل تر بود..چشمان مشکی..بینی که دست جراح زیباییش درد نکنه نصفشو کنده بود انداخته بود دور فقط قد یه نخود باقی گذاشته بود..لبای گوشتی که حتما پروتز بود..گونه برجسته..کلا چی تو صورتش از خودش بود باید صراحتا گفت هیچی..

 

همراه هانی رفتیم یه گوشه ی خلوت..موزیک لایت شده بود..
نشستیم رو صندلی..روی میز پر بود از انواع مشروبات و نوشیدنی ها وچیپس و پفک..
با لبخند نگام کرد وگفت :چی می خوری عزیزم؟..
بی تفاوت شونه م رو انداختم بالا و گفتم :فرق نمی کنه..
هانی: اوکی..خودم برات انتخاب می کنم..از بهترین نوعش رو که مطمئنم بخوری میگی محشره..

 

یکی از شیشه ها رو برداشت..شامپاین بود..کمی تکونش داد..نگاهش شیطون بود..چوب پنبه رو برداشت مقدار زیادی از محتویات داخل شیشه همراه با گاز پاشیده شد بیرون..تو هوا تکونش می داد و می خندید..
لبخند زدم..همیشه عاشق این کار بودم..ولی این بار حوصله ش رو نداشتم چون همه چیز به اجبار بود..
کمی برام ریخت .. داد دستم..برای خودش هم ریخت..نزدیکم نشست..به طوری که اگر کمی کج می شد می افتاد تو بغلم..
لیوانشو زد به لیوان من و گفت :به سلامتی عشقم..
تو دلم گفتم :برو بابا دلت خوشه..

 

یه ضرب دادم بالا..وُو..درجه یک بود..خوشم اومد..اینبار خودم ریختم..اون هنوز داشت مزه مزه می کرد..یه گیلاس دیگه خوردم..معرکه بود..هنوزداغ نشده بودم..
کتمو در اوردم انداختم رو صندلی..دو تا از دکمه های بلوزمو باز کردم..دستامو گذاشتم روی میز ..
هانی یه چیپس از تو ظرف برداشت و جلوی دهنم گرفت..سرمو چرخوندم و نگاهش کردم..نگاهم تب دار شده بود.. دهنمو باز کردم..

 

هیچ وقت جوری مست نمی کردم که از خود بیخود بشم..درحدی که تعادل داشته باشم و هوشیار باشم..
خودشو بهم چسبوند..داشتم اتیش می گرفتم..دلم می خواست تحرک داشته باشم..
نفسش که به گردنم خورد نگاش کردم..چشماش خمار بود..ولی اون که چیززیادی نخورده بود پس چرا حالت ادمای مست رو داره؟..

 

بی خیالش شدم..برام مهم نبود..حال خوشم قابل توصیف نبود..تا اینکه هانی از جا بلند شد و دستمو کشید..
هانی:بریم وسط یه کم گرمش کنیم..نظرت چیه؟..

 

توی اون موقعیت این تنها ارزوم بود..برای همین بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و همراهش رفتم..درست وسط جمعیتِ درحال رقص ایستادیم..
اهنگ همچنان لایت بود..اینجوری که نمی تونستیم خودمونو گرم کنیم..البته من که داغ بودم..ولی توی رقص یه چیز دیگه ست..
دستامو دور کمرش حلقه کرد..خودشو سفت به من چسبوند ..حرارت تنش رو از روی لباس به خوبی حس می کردم..
اروم خودمون رو با اهنگ تکون می دادیم..
سرشو گذاشت رو شونه م و زمزمه کرد :تنت چقدر داغه..حس خوبی دارم رایان..

 

خودم که حالم خراب بود با حرفای اون بدتر می شدم..به هیچ عنوان دوست نداشتم حتی نزدیکش باشم..ولی توی اون حالت با اینکه حواسم کاملا جمع بود کشش رو هم خیلی خوب حس می کردم..
یه دختر خوشگل تو بغلم بود که از قضا لوندی گری رو هم ماهرانه بلد بود..
تو بغلم خودشو تکون می داد ..از طرفی غریزه ی مردونه م داشت اروم اروم بیدار می شد..ولی اینو نمی خواستم و برای همین جلوی خودمو می گرفتم..

 

زیر گردنم رو بو کشید و با سرمستی گفت :اوممممم..می دونستی همیشه عاشق بوی عطرت بودم؟..الان که از این فاصله دارم عطر پیراهنت و همراه عطر تنت استشمام می کنم رو اَبرام..وای رایان نمی تونی حالمو درک کنی..عاشقتم..

 

کمرمو سفت فشار داد..یه چیزی تو دلم فرو ریخت..یه حسی داشتم..انگار ضعف کرده بودم..حالم یه جور خاصی بود..دست و پام شل شده بود و یه چیزی تو گوشم صدا می کرد..
هیچی نمی گفتم..فقط همراهیش می کردم..انگار اون منو به رقص هدایت می کرد نه من..اون منو تو دستاش داشت نه من اونو..داشت باهام چکار می کرد؟..رایان تسلیم نشو..خودتو نگه دار مَرد..

 

با یه حرکت خیلی اروم و پر از عشوه برگشت و پشتشو به من کرد..دستامو گرفت و از پشت خودشو چسبوند بهم..دستامو اورد جلو و تو هم گره کرد..از پشت کامل تو اغوشم بود..
چشمام خماره خمار بود..به زور باز نگهش داشتم..عجب شامپاینی بود..انقدر غلیظ و قوی بود که منو تا این حد مست کرد؟..تا حدی که نتونم به هانی بگم بکش کنار خودتو..دستمو ول کن..نمی خوام انقدرخودتو بهم بچسبونی و تو بغلم باشی..حالتم کاملا عَکسِ اینا بود..ولی نه به اون غلظت..

 

در همون حال سرشو اورد بالا..موهای لختش ریخت تو صورتم..خدایا دارم دیوونه میشم..
بهتر بود بشینم..به ارومی از تو بغلم کشیدمش بیرون و به طرف صندلی رفتم و نشستم..
به هانی نگاه کردم که وسط جمعیت ایستاده بود..اهنگ کمی تند شده بود و اون هم خیلی دلبرانه می رقصید و تموم مدت نگاهش به من بود..ولی من بی خیال داشتم نگاش می کردم و گاهی هم یه قلوپ نوشیدنی می خوردم..
این نوشیدنی چی داشت که ترغیبم می کرد بیشتر ازش بخورم؟..تا حالا شرابی به خوشمزگی این نخورده بودم..طعم و مزه ش خاص بود..
دیگه بسه..بیشتر از این داغونم می کنه..شیشه رو پس زدم و سرمو گذاشتم رو میز..
چه حسی..وای..معرکه ست..
دستی روی شونه م نشست..سرمو بلند کردم..
هانی کنارم نشسته بود و دستشو گذاشته بود روی شونه م..سعی کردم صاف بشینم ولی تعادل نداشتم..ارنجمو گذاشتم رو میز و سرمو به دستم تکیه دادم..
نگاهم به هانی بود..چشمای خمار..نگاهی که توی اون حالت نمی دونستم معنیش چیه..نگام روی لباش ثابت موند..لبای سرخ همرنگ لباسش..
وای خدا.. چرا هانی؟!..اخه چرا اون؟! ..دختری که به خاطر حرکات و رفتاراش مرتب ازش دوری می کردم حالا انقدر جلوی چشمم خواستنی جلوه می کرد؟!..چم شده؟!..
نگام سُر خورد و اومد پایین..قفسه ی سینه ش چون بلور صاف و سفید بود..یه پلاک و زنجیر ظریف هم به گردنش اویزون بود که روی اون سفیدی تلالو خاصی داشت..
کنترل نگاهم رو نداشتم..خوب می دونستم که از زور مستی به این روز افتادم..با این حالتام اشنا بودم..ولی هیچ وقت تو یه همچین موقعیتی گیر نیافتاده بودم.. اگر هم با دوست دخترام بودم هیچ وقت تا حد رابطه ی نزدیک جلو نمی رفتیم..انقدری که بشه بهش گفت رابطه دوست دختر و دوست پسری..دستشونو می گرفتم..حتی می بوسیدمشون..ولی بهشون کاری نداشتم..هنوز یه جُو وجدان تو من پیدا می شد..

 

اونا هم ازم تا این حد نزدیکی نمی خواستن..جز ژیلا که وقتی فهمیدم تو این خط هاست کشیدم کنار..می ترسیدم تهش خودشو بندازه به من و بگه تو با من بودی و..امثالشون کم نبودن..اطرافم می دیدم و برای خودم سرلوحه می کردم که پا فراتر نذارم..

 

ولی امشب حال و هوام یه جورایی خاص بود..شاید چون تو نگاه خمار و پرمعنای هانی می خوندم که اون هم می خواد..نگاهش داد می زد نیاز داره..لباشو با ناز جمع می کرد و گاهی هم می گزید..

 

دستشو روی شونه م حرکت داد..دیوونه کننده بود..اگر تو حالت عادی بودم یه ثانیه هم نمی موندم و می زدم بیرون..ولی امشب نه..امشب بالواقع مست و پاتیل بودم..
تا اونجایی که می تونستم خودمو نگه می داشتم..نباید کار دست خودم بدم..

 

سرم داشت می افتاد که هانی دستمو گرفت و کشید..
هانی:بلند شو عزیزم..بریم تو باغ یه کم هوا بخوریم..فقط قبلش کتت رو بپوش..حسابی عرق کردی..

 

بی چون و چرا قبول کردم..نیاز داشتم یه باد یه کله م بخوره تا شاید یه کم از خماری و مستی در بیام..ولی بی فایده بود..حتی هوای بیرون هم تاثیری رو حالت من نداشت..

 

هانی با لوندی جلو می رفت و دست من هم تو دستاش بود..نگاهمو منحرف می کردم که از پشت بهش نیافته..
جذاب بود و لوند..ولی من تو خط اینجور رابطه ها نبودم..نمیگم دوست نداشتم..اتفاقا برعکس..ولی همیشه نوعی هراس تو وجودم بود..با دخترا دوست می شدم چون حس می کردم نیاز دارم با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم..ولی رابطه ی بی تعهد رو خوی حیوانی می دونستم..
رابطه ای که تعهد توش نباشه میشه مثل امیزش دو تا حیوون که می تونه در آنِ واحد با هزار تا از هم نوع خودش رابطه برقرار کنه..

 

ولی من اینو نمی خواستم..رابطه ی نزدیک بدون تعهد برای من معناش همین بود..ولی دوستی با جنس مخالف رو پیش خودم یه جور دیگه معنی می کردم..

 

با اینکه مست بودم ولی تلو تلو نمی خوردم..محکم راه می رفتم..شل شده بودم..دوست داشتم یه جا لم بدم و برم تو حال و هوای خودم..ولی از طرفی نمی خواستم شل و وار رفته جلوه کنم..برای همین تمام توانم بر این بود که محکم باشم و این رو به دیگران نشون بدم که رایان تو حالت مستی هم می تونه هوشیار باشه..

 

تک و توک دختر و پسر تو باغ تجمع کرده بودن و با صدای اهنگی که از داخل می اومد می رقصیدن..
حتما اینا هم دیدن هوای تو سالن خفه کننده ست روی اوردن به باغ و فضای سرسبز و زیبای اطراف..

 

چند تا دختر و پسر زوج زوج با فاصله از هم ایستاده بودن و همدیگرو می بوسیدن..
با دیدنشون حالم خراب تر شد..ولی به روم نیاوردم..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..خیلی سخت بود..

 

اینکه بین اون همه ادمِ سرخوش باشی و این چیزا رو ببینی ..تازه غریزه ی مردونه ت هم تو حالت خماری باشه و بشه گفت نیمه بیدار.. دستت تو دست یه دختر لوند و پر از ناز هم باشه..تو حالت مستی هم به سر ببری..
دیگه تهش چی می تونست باشه ؟..اینکه خودمو ببازم یا بگم بی خیال شو رایان بزن بیرون از اینجا..

 


فعلا سکوت کردم و خودمو سپردم به هانی ببینم می خواد چکار کنه..هنوز زود بود..
رفتیم زیر یکی از درختا..جای خلوتی بود..

 

از پشت خودشو چسبوند به درخت و با دستاش کمر منو گرفت..
تو چشمام زل زد و با صدای ظریف و پر از نازی گفت :رایان..خیلی دوستت دارم..انقدر که براش حد و اندازه ای قائل نیستم..تو با بقیه ی مردایی که تو زندگیم بودن فرق می کنی..اونا تنها برام دوست بودن ولی تو..عشقمی..

 

شل شده بودمو چون عروسکی تو دستاش حرکت می کردم..حرفاش هیچ حسی رو در من ایجاد نمی کرد..انگار داره یه جمله ی معمولی رو به زبون میاره..
فاصله م باهاش خیلی خیلی کم بود..کله م داغ شده بود..توی اون فضای تاریک و روشن نگام از تو چشمای براقش سر خورد رو لبای هوس انگیزش..
وای خدا..رنگ سرخش تحریکم می کرد که ببوسمش..صورتمو بردم جلو.. و جلو تر..اون هم فاصله ش رو با من کم کرد..کم و کمتر..
سرم تیر کشید..به طوری که حس می کردم شقیقه م داره می سوزه..ناخداگاه کشیدم عقب..سرمو تو دستم گرفتم .. چند بار چشمامو باز و بسته کردم و روی هم فشردم..حالم داشت بهتر می شد..
به خاطر مستی بود و اون شامپاینی که خورده بودم..خیلی غلیظ بود..خالص و مست کننده..بدجور روم تاثیر گذاشته بود..

 

نمی دونم چی شد..ولی دیگه نمی خواستم بمونم..بدون هیچ حرفی پشتمو کردم به هانی و به طرف در رفتم..
از پشت بازومو گرفت..ولی نایستادم..
هانی:کجا میری رایان؟!..صبر کن..
با صدای بم و گرفته ای گفتم :باید برم..نمی تونم بمونم..شب خوبی بود..خداحافظ..
هانی:ولی اخه هنوز شام نخوردیم..برنامه ی اصلی بعد از شامه..
--به اندازه کافی موندم..حالم خوش نیست..بازم ممنون..

 

درو باز کردمو زدم بیرون..چون لباسش باز بود بیرون نیومد..بدون اینکه بگردم دکمه ی اتوماتیک ماشین رو زدم و درا باز شد..
با تعمل نشستم و ماشین رو روشن کردم..کله م داغ بود ولی باید می رفتم..نمی دونم چرا..از چی داشتم فرارمی کردم؟!..اصلا فرار می کردم؟!..نه..چیز خاصی بینمون نبود..فقط می خواستیم همو ببوسیم..همین..ولی اخه چرا؟!..مگه دوست دخترمه؟!..یا..
اون میاد سمتم نه من..ولی هنوز اتش حس نیاز در من شعله می کشید..گرمم شده بود..فقط تنها کاری که می تونستم بکنم این بود تمام حواسم رو جمع رانندگیم بکنم..توی این حالت درصد اینکه تصادف بکنم خیلی زیاد بود..پس باید مراقب باشم..
چند بار تو جاده ماشین به سمت چپ و راست منحرف شد باز حواسمو جمع می کرد و صاف حرکت می کردم..
تعادل نداشتم..چشمام همه چیزو 2 تا می دید..درخت..جاده..کم کم داشت تار می شد که رسیدم..
با بی حالی به پلاک نگاه کردم که ببینم درست اومدم؟..ولی انگار شماره ی پلاک از یادم رفته بود..اما ویلا..خودش بود..

 

ماشین رو بردم تو..پیاده شدم و قفلش کردم..زیر لب یه اهنگی رو زمزمه می کردم..

 

سیاه مثل شب تار دنیای بی تو بودن
شوق رهایی از شب منو تا تو کشوندن

 

به طرف ویلا رفتم..نمی دونم چی شد بین راه پاهام سست شد و دیگه نتونستم تعادلمو حفظ کنم..افتادم زمین..
به پشت خوابیدم رو چمنا و با خوشی دستامو باز کردم..قهقهه می زدم..زیر لب ادامه ی اهنگ رو خوندم..

 

خیال با تو بودن برای من نفس بود
بی تو تموم دنیام کویر خار و خس بود

 

دستامو گذاشته بودم زیر سرم و اهنگ رو زیر لب زمزمه می کردم..تو حال و هوای خودم بودم..تنم هنوز گُر می داد..نگاهم مخمور و درونم غوغایی برپا بود..نمی دونستم باید چکار کنم..

 

صدای یکی رو شنیدم..یه دختر..اروم و زمزمه وار :هِی.. با تو هستما..مگه کری؟..

 

با تعجب اروم سرمو بلند کردم..توی اون فضای نیمه تاریک خوب که دقت کردم دیدم یکی از همون دختراست..دقیقا همونی که پشت پنجره دیده بودمش..

 

بالای سرم وایساده بود و کمی به جلو خم شده بود..اهسته از جام بلند شدم..ولی باز زانو زدم..حالم حسابی خراب بود..

 

صداشو شنیدم :هی یارو مستی؟..چته؟..داری بحمدالله میـ..
سرمو همچین بلند کردم که ترسید و یه قدم رفت عقب..می دونستم چشمام سرخ شده و نگاهم که حالا با خشم رو به اون بود حالت صورتمو یه جور دیگه نشون می داد..
نفس عمیق کشیدم .. دستامو گرفتم به زانو هام و بلند شدم..اینبار تمام سعیم رو کردم تعادلم به هم نخوره و باز بیافتم زمین..

 

نگاش کردم..چشمام که خمار بود حالا تو حالت نیمه باز مونده بود..
به سر تا پاش نگاه کردم..شلوار جین و تیشرت استین بلند قرمز..یه شال قرمز براق هم رو سرش بود..
ای خدا..چرا امشب هرکی جلوی چشمم ظاهر می شد سر تا پا قرمز پوش بود؟!..چه حکایتیِ که با من اینکارو می کنن؟..

 

توی این حالت با دیدن رنگ قرمز درست مثل گاوای شاخداری می شدم که تو مسابقات گاوبازی به نمایش می ذارنشون..
اون بیچاره ها هم عجیب به رنگ قرمز حساسن..الان منم دقیقا همون حس و حال رو دارم..منتها اونجا گاوه شاخ می زنه..ولی من دوست دارم تا می تونم نزدیکشون بشم..

 

با لحن کشداری گفتم :اینجا چی می خوای؟..
دستاشو زد به کمرشو گفت :قابل توجه جنابعالی بنده اینجا زندگی می کنم..تو این موقع شب مست اومدی ویلا و انقدر نفهم و بیشعوری که نمی دونی سه تا دخترتو ویلای کناری دارن زندگی می کنن و این کارا درست نیست..

 

نفهمیدم چی شد..قاطی کرده بودم و هیچی حالیم نبود..این دختره هم بدجور رو اعصابم پیاده روی می کرد..
به طرفش خیز برداشتم و تا به خودش بیاد دوتا بازوهاشو تو چنگ گرفتم..چشماش گرد شده بود و ترس و وحشت رو تو نگاهش دیدم..

 

با خشم و همون لحن قبلی گفتم :جرات داری یه بار دیگه اون زِری که زدی رو تکرار کن..با کی بودی؟..هان؟..

 

من من کنان گفت :ا..اولا درست صحبت کن..د..دوما مگه غیر از تو کس دیگه ای هم اینجا هست؟..ول کن دستمو دیوونه..

 

سرمو بردم جلو و گفتم :من هر جور دلم بخواد حرف می زنم..هر کار عشقم بکشه می کنم..به تو هم ربطی نداره..بهتره سی خودت باشی و کاری به کار من نداشته باشی..وگرنه..

 

ادامه ندادم و به جاش یه نگاه ترسناک بهش انداختم..رنگ از رخش پریده بود..
مستی باعث شده بود کنترلی رو حرفام نداشته باشم..هوش و حواسم سرجاش بود ولی کارام و حرفام غیر ارادی بود..

 

چون فاصله م باهاش کم بود بوی عطر ملایمشو خیلی واضح حس می کردم..باز داشتم تحریک می شدم..لباس قرمزش..تاریکی شب..سکوتِ فضای اطراف..بوی عطرش و از همه بدتر عطر گلای توی باغ که بیش از پیش مستم می کرد..

 

صورتم خود به خود داشت به صورتش نزدیک می شد..
سریع گرفت میخوام چکار کنم با صدای نسبتا لرزونی گفت :هی یارو مست کردی داری چه غلطی میکنی؟..بکش کنار تا جیغ نزدم و رسوات نکردم..مرتیکه مگه با تو نیستم؟..ولم کن اشغال..

 

توی اون موقعیت این چیزا حالیم نبود..از طرف هانی ناکام مونده بودم ولی الان به این دختر که اصلا نمی شناختمش کشش داشتم..
نه اونجور که از روی دلم باشه..نه..از روی غریزه م بود..هوس وشهوت..حرف می زد خوشم می اومد..با خشمش تحریک می شدم و با نگاه وحشت زده ش سرخوش..
چسبوندمش به خودم..دیگه تا سرحد مرگ ترسیده بود..می دونستم هران امکان داره جیغ بزنه..برای همین سریع جلوی دهانشو گرفتم و اروم کشیدمش زیر درختا تا کسی ما رو نبینه..

 

زیر لب گفتم :خوب گوش کن ببین چی میگم..کاری باهات ندارم..باور کن اصلا قصدم این نیست که بهت دست درازی کنم..فقط بذار یه کم اروم بشم..به خدا دارم میمیرم..تحمل کن..کاریت ندارم..

 

ولی اون تقلا می کرد وهیچ جوری به حرفم گوش نمی داد..کمرشو محکمتر به خودم فشار دادم..
لبامو چسبوندم زیر گوشش و گفتم :انقدر وول نخور دختر..دارم میگم کاریت ندارم..فقط بمون اینجا تا من اوضاع و احوالم رو به راه بشه..اگر داد نمی زنی دستمو بر می دارم وگرنه داد بزنی بدتر باهات رفتار می کنم..باشه؟..

 

فقط تند تند سرشو تکون داد..اروم دستمو برداشتم..نفس نفس می زد :عوضی داشتی خفه م می کردی.. برو تو ویلای خودتون خیر سرت بگیر بِکَپ..با من چکار داری؟..

 

صورتمو به گردنش نزدیک کردم و بو کشیدم..زمزمه وار گفتم :نمی تونم..حالم خوب نیست..می خوام ولت کنم ولی نمیشه..نمی تونم..نمی خوام..

 

مکث کرد و با التماس گفت :تو رو خدا ولم کن..دست به من نزن روانی..

 

صدام هر لحظه اروم تر می شد :مستم..بفهم..بذارهمینجوری تو بغلم باشی..ببین کاریت ندارم..فقط بمون تا از مستی در بیام..
با حرص گفت :نفهمه بیشعور هیچ می فهمی چی میگی؟..تو بغل تو بمونم که چی بشه؟..احمق ولم کن..مستی باش به من چه؟..ای کاش خبرم دنبال تارا نمی اومدم ..چه غلطی کردم..تو کدوم گوری بودی یهو سر رسیدی؟..اصلا من چرا اومدم بالا سرِ تو؟..خیر سرم فکر کردم داری جون میدی..ولی حالا..

 

اروم گفتم :هیسسسسس..هیچی نگو..
هنوزم تقلا می کرد:هیس و کوفت..می خوای از مستی در بیای؟..تا لااقل منم از دستت راحت شم..
-اوهوم..
--اوهوم و مرض..عوضی عجب رویی داری تو..علاوه بر اون زور هم داری..بعد به خدمتت میرسم..
گیج و منگ گفتم :چی؟..
-- ولم کن تا بگم..
- نه..
-- نه و نگمه بهت میگم ولم کن..مگه نمی خوای از مستی در بیای؟..
-اره..
--پس ولم کن تا نشونت بدم..
-نمیری؟..
--نه..ولم کن..

 

با تردید ولش کردم..یهو یقه م رو گرفت تو دستشو منو دنبال خودش کشید..
چون این حرکتش برام غیرمنتظره بود بی اختیار دنبالش رفتم..تند تند راه می رفت و یقه ی من هم تو دستش بود..

 

-کجا میری؟!..
هیچی نگفت..جلوی فواره ایستاد..پایین فواره یه حوض کوچیک پر از اب بود..نگاش کردم تا ببینم می خواد چکار کنه..
لباشو با حرص روی هم فشرد و از پشت گردنمو گرفت..تا به خودم بیام دیدم سرمو تو اب فرو کرد..نفسم بند اومد..سرمو اوردم بیرون..داشتم نفس نفس می زدم که باز سرمو فرو کرد..اینبار سریع سرمو کشیدم بیرون..سرفه م گرفته بود..

 

-دختره ی دیوونه چه غلطی می کنی؟..خفه م کردی..

 

همین که سرفه م بند اومد..یه کشیده ی محکم خوابوند تو صورتم..برق از چشمام پرید..تا به خودم بیام و بفهمم چی به چیه یکی دیگه محکمتر اونطرف صورتم خوابوند..
اینبار علاوه بر برق سیمام هم اتصالی کرد و چشمام تار شد..
چون تعادل نداشتم نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته..اونم امان نمی داد هنوز به خودم نیومدم یه بلای دیگه به سرم می اورد..

 

با همون لحن پر از حرصش گفت :حالا از خماری در اومدی شازده پسر؟..حقته..تا تو باشی دختر مردم رو شبونه خِفت نکنی بعدم بخوای ..
ادامه نداد..از نوک موهام قطرات اب به روی صورتم می چکید..حالم بهتر شده بود..
زل زدم تو چشماش و گفتم :بفهم چی میگی..بهت گفته بودم کاریت ندارم..
دست به کمر با تمسخر گفت :نه تورو خدا..تعارف می کنی؟..عجب رویی داری تو..مرتیکه ی سنگ پا..

 

با خشم نگاش کردم که صورتشو ازم برگردوند و به طرف ویلاشون دوید..از پشت سر نگاش کردم..خیلی زود رفت تو ویلا..
به موهای خیسم دست کشیدم..تازه موقعیتمو درک کردم..من داشتم چه غلطی می کردم؟!..سردی اب کمی از حالت مستی درم اورده بود..بدتر از اون کشیده هایی بود که از دخترِ خوردم..عجب ضرب دستی هم داشت..ای دستت بشکنه دختر که فَک مَکَمو پیاده کردی..

 

به صورتم دست کشیدم..به طرف ویلا رفتم..برقا خاموش بود..خب معلومه ساعت 1 نصفه شبه..
ولی هنوز مونده م این دختراین موقعِ شب تو باغ چکار می کرد؟..
بی خیال ..خوبه کار دست خودم ندادم..هنوزم کاملا مستی از سرم نپریده بود ولی هوشیار تر بودم..

 

یه راست رفتم تو اتاقم..می خواستم حوله م رو بردارم و برم زیر دوش..
یه دوش اب سرد حال و روزمو میزون می کرد..

قرعه به نام سه نفر5

قرعه به نام سه نفر5

تانیا و ترلان و تارا هر سه تو مسیر برگشت بودند..تانیا رو به دخترا گفت:بچه ها.. به نظرتون یه نمه مشکوک نمی زدن؟..ترلان :کیا؟!..تانیا:پسرا دیگه..مخصوصا اونی که قرعه رو کشید..تارا جواب داد:نه ..واسه چی مشکوک؟!..خب رای به ما افتاد و اونا هم دمشونو گذاشتن رو کولشون و رفتن پی کارشون..ترلان:حق با تاراست..ما که نمی شناسیمشون..همون بهتر که رفتن..تانیا لباشو جمع کرد و متفکرانه گفت:نمی دونم والا..ولی عجب ادمای سیریشی بودنا..اخرش مجبور شدیم قرعه بندازیم..ترلان:حالا هر چی که بود تهش به نفع ما شد..تارا با شوق و ذوق گفت:اره همین مهمه..روشون کم شد اساسـی..تانیا خندید و چیزی نگفت..************ترلان وارد اتاق تانیا شد ..تانیا زیبا و اراسته در حالی که کت و دامنی به رنگ شیری به تن داشت روی تختش نشسته بود..یک شال همرنگ لباسش هم روی سرش انداخته بود..ولی زیاد بسته نبود..موهای جلو قسمتی از ان به زیبایی روی پیشانیش ریخته بود..ترلان کنارش نشست و گفت:چرا غمبرک زدی ابجی؟..روهان و خانواده ش الاناست که برسن..نمیای بیرون؟..
تانیا سرشو بلند کرد..نگاهشو به ترلان دوخت و با صدایی اروم و گرفته گفت:اعصابم داغونه ترلان..ترلان:مگه نمی خوای امشب اب پاکی رو بریزی رو دستش و خودتو خلاص کنی؟..پس دیگه دردت چیه؟..تانیا:چرا..اتفاقا توی این مدت همه ش دارم حرفامو با خودم زمزمه می کنم که یادم نره..امشب همه چیز و تموم می کنم..ترلان:همین درسته..ما که خورده برده ای ازشون نداریم..یه کلام ختمه کلام..میگی اقا من شما رو دوست ندارم..یه خبطی کردم نامزده تو شدم بعدش هم دیدم اخلاقامون به هم نمی خوره ..کشیدم کنار..حالا هم شما رو بخیر و مارو به سلامت..تانیا لبخند زد و گفت:فقط خدا کنه به همین راحتی بکشه کنار..می شناسیش که..ترلان:هیچ غلطی نمی تونه بکنه مجبوره بکشه کنار..اختیارت دسته خودته..کسی نمی تونه مجبورت کنه..تانیا:مشکل من می دونی چیه؟..اینکه بابا ما سه تا رو سپرده به عمه خانم..می ترسم اون به این ازدواج اصرار کنه بعد بمونم تو روش چی بگم..ترلان با حرص گفت:تانیا این حرفا از تو بعیده..عمه خانم حرف زیاد می زنه تو که نباید گوش کنی..شاید اون گفت با سر شیرجه بزن برو تو چاه تو هم باید بری؟..محکم وایسا و حرفتو بزن..مطمئن باش هیچی نمیشه..
تارا وارد اتاق شد و گفت:تانی,تری ..اومدن..از پشت پنجره ماشینشونو دیدم..بیاین بیرون..تانیا و ترلان از رو تخت بلند شدند..تانیا دستی به لباسش کشید .. از اتاق بیرون رفتند..ترلان کت و شلوار سبز کم رنگ و تارا هم بلوز وشلوار مشکی براق که خط های قرمز و سفید که به رنگ اکلیل روش کار شده بود به تن داشتند..هر سه فوق العاده زیبا شده بودند..**************روهان به همراه خانم و اقای سزاوار توی سالن نشسته بودند..خدمتکار سینی چای رو گردوند و بعد از اون از سالن بیرون رفت..خانم سزاوار که مادر روهان بود پشت چشم نازک کرد وگفت :وا..تانیا جون چرا خودت چای رو نیاوردی؟..تانیا با اخم کمرنگی گفت:چرا باید من می اوردم؟..خانم سزاوار دستانش که چند ردیف النگو و جواهرات گران قیمت بهشان اویزان بود رو تو هوا تکون داد و گفت : وا خب همه جا رسم بر اینه که عروس چای رو بگردونه..شما هنوز اینا رو نمی دونی؟..تانیا دستشو مشت کرد وبا همون حالت قبلی گفت:چرا می دونم..منتها من که عروس نیستم..این دیدار هم جنبه ی خواستگاری نداره..صرفا جهت مهمونی تلقی میشه..البته از نظر من و خواهرام که اینطوره..شما رو نمی دونم..
نگاهی بین خانم و اقای سزاوار رد و بدل شد..هر دو متعجب بودند..اقای سزاوار رو به تانیا گفت:دخترم این حرفه تو چه معنی میده؟..مگه با روهان قرار مداراتون رو نذاشته بودید که امشب بیایم و زمان عروسی رو تعیین کنیم؟..
تانیا نگاه پر از خشمش رو به چشمای مشکی و وحشی روهان دوخت و گفت:خیر..من چنین قراری با پسر شما نذاشتم..این مهمونی هم به اصرار ایشون بود..روهان با اخم از روی مبل بلند شد و ایستاد..با صدای پر تحکم گفت :بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم..تانیا:من با تو جایی نمیام..حرفی داری همینجا در حضوره همه بزن..روهان دستاشو مشت کرد و زیر لب غرید :حرفام خصوصیه..به نفعته که بیای..منتظرم..
با قدم هایی بلند از در خارج شد..تانیا اب دهانش رو قورت داد و به خواهرانش نگاه کرد..ترلان اروم گفت:خب برو ببین چی میگه..حرفاتو هم بهش بزن..تانیا مردد از جا بلند شد..تصمیمش را گرفته بود همین امشب باید اب پاکی را روی دستان روهان بریزد..دیگر بیش از این جایز نبود این موضوعه مسخره کش پیدا کند..
با اجازه ای گفت و از سالن خارج شد..از در بیرون رفت..نگاهش رو اطراف چرخاند..روهان روی تاب فلزی نشسته بود..به طرفش رفت..
روهان با حرصی مشهود پاشو به زمین می کوبید و با این کار تاب را به حرکت در می اورد..حضور تانیا رو حس کرد..سرش رو بلند کرد و از روی تاب بلند شد..رو به روی هم ایستادند..تانیا بی توجه به او روی تاب نشست..به رو به رو نگاه کرد وگفت:خیلی حرفا دارم که می خوام بهت بزنم..ولی اول می خوام حرفای تو رو بشنوم..روهان لبخند زد و کنارش نشست..تانیا کمی خودش رو جمع و جور کرد..روهان گفت:نه اتفاقا این تویی که اول باید حرفاتو بزنی..گوش می کنم..بگو..
تانیا که دیگر صبرش لبریز شده بود و طاقت حضور او را در کنارش نداشت گفت:خیلی خب..از خدامه که این بازی مسخره هر چه زودتر تموم بشه..روهان:بازی؟..کدوم بازی؟..عشقه من به تو بازی نیست تانیا..چرا نمی خوای بفهمی؟..تانیا پوزخند زد وگفت:هه..اره عشق..عشـــــقه چی روهان؟..عشقه تو عشق نیست همه ش کشکه..تو برای من حکم یه لکه ی ننگ رو داری که می خوای به زور بهم بچسبونیش.. و من این ننگ رو نمی خوام..بهتره بکشی کنار..
روهان از جا بلند شد و رو به روی تانیا ایستاد..با صدای بلند گفت:اگر ننگم و اینو نمی خوای مهم نیست..حتی ذره ای برام اهمیت نداره..تو ماله منی اینو می فهمی؟..نامزده منی..تا اخر هفته هم قانونا و شرعا زنم میشی..دیگه حرفی هم نمونده که بخوایم بزنیم..الان هم میریم داخل و تو به مامان و بابا میگی که تصمیمت رو گرفتی و می خوای با من ازدواج کنی..شنیدی چی گفتـــم؟..
تانیا از جا بلند شد..با خشم زل زد تو چشمای سرخ شده ی روهان..با نفرت گفت:حالم ازت بهم می خوره روهان..ارزومه بری به درک..پست فطرته رذل..اون مهسای بدبختو به خاکه سیاه نشوندی بس نبود؟..حالا نوبته منه؟..منو نشونه گرفتی و می خوای این وسط چی رو به دست بیاری؟..پول؟..قدرت؟..کم داری؟..اره؟..خودت کم داری که بازم حرص می زنی؟..
روهان بی هوا بازوی تانیا رو گرفت وفشرد..با خشم و غضب گفت:خوب گوشای کَرِتو باز کن ببین چی میگم..برای اخرین بار میگم تو با من ازدواج می کنی..مهسا و هر خره دیگه ای هم که بینمون بوده رو فراموش می کنی..مهسا رفت به درک..دیگه مهسایی وجود نداره..پس هی اسمشو جلوی من به زبون نیار..تکان محکمی به او داد و گفت:الان میریم تو و همون کاری که من گفتم رو می کنی..وگرنه..هر چی دیدی از چشم خودت دیدی تانیا..گله ای نباید بکنی..شیرفهم شــد؟..
تانیا بازوشو محکم از بین دستان روهان بیرون کشید ..در حالی که با دست بازوشو ماساژش می داد..اخم غلیظی بر پیشانی نشاند و گفت:کم هارت و پورت کن..هر کی ندونه من که می دونم هیچی بارت نیست..حرفات همه باده هواست..هیچ غلطِ زیادی نمی تونی بکنی..روهان پوزخند زد و نگاه خاصی به او انداخت :جداً؟..ولی زیاد هم مطمئن نباش عزیزم..ظاهرا هنوز روهان رو نشناختی..من می تونم کاری بکنم به دست و پام بیافتی..اره..همینی که جلوت وایساده داره بهت میگه اگر نخوای به این ازدواج تن بدی باید پی ِ همه چی رو به تنت بمالی..حالا چی؟..بازم می خوای رو حرفت بمونی؟..
تانیا با تعجب و چشمان گرد شده گفت :روهان چی تو اون سرته؟!..منظورت از این حرفا چیه؟!..روهان خندید..اروم اروم خنده ش بلندتر شد..قهقهه زد و دور خودش چرخید..با سرخوشی می خندید..تانیا متعجب نگاهش می کرد..به هیچ وجه سر از کارش در نمی اورد..معنی حرف هایش را نمی فهمید..روهان در حالی که هنوز می خندید به تانیا نگاه کرد..صورت و چشمانش سرخ شده بود..
روهان دستشو توی جیبش برد..بعد از چند لحظه دستشو بالا اورد و رو به روی صورت تانیا گرفت..کف دستشو باز کرد..زنجیر ضخیمی از جنس طلا از لابه لای انگشتان روهان اویزان شد..
چشمان تانیا از زور تعجب گرد شد..چند لحظه فقط به زنجیر خیره شد..بهت زده گفت:این..این گردنبند دست تو چکار می کنه؟!..روهان با لبخند و نگاهی خاص گفت:می شناسیش؟..تانیا:معلومه که می شناسمش..این گردنبنده مادرمه..پرسیدم دسته تو چکار می کنه؟!..دستشو جلو برد تا گردنبند را از او بگیرد ولی روهان خیلی سریع دستشو عقب کشید ..گردنبند رو تو مشتش فشرد :درست حدس زدی عزیزم..این گردنبند بعلاوه ی خیلی چیزای دیگه که مربوط به خانواده ی کیهانی میشه دسته منه..تانیا که در ابتدا از گفته های روهان متعجب شده بود..کم کم اخم بر پیشانی نشاند و گفت:خیلی پستی روهان..واقعا نمی دونم چی بهت بگم..از ماله ما دزدی می کنی..اونوقت خیلی ریلکس جلوی من می ایستی و تهدید می کنی؟..
روهان قهقهه زد ..تانیا با حرص نگاهش می کرد..روهان:اخم که می کنی خوشگل تر میشی ..با دل من بازی نکن عشقم..تانیا تقریبا داد زد:خفه شو دزدِ عوضی..یادگار مادرمو پس بده بعد هم گورتو از خونه ی من گم کن..روهان با بدجنسی نگاهش کرد :دزد؟..هه..خانمی کسی به نامزدش از این حرفا نمی زنه..مشتشو اورد بالا و ادامه داد :این گردنبند و یادگاری های خانوادگیتون دسته منه..ولی از راه دزدی به دستشون نیاوردم..پدرت اونا رو به من داد..تانیا با تعجب گفت:پدرم؟!..داری دروغ میگی..اینو بدون با این حرفای صدمن یه غازت عمرا بتونی خامم کنی..روهان:مگه نمی خوای بدونی کی اینا رو بهم داده؟..خب من هم گفتم پدرت..چراشو بهت نمیگم ..تا همینقدر که بهت گفتم هم براش دلیل داشتم..تانیا:روهان چی توی اون کله ی بی مغزت می گذره؟..اینبارچه خوابی دیدی؟..روهان نگاهی به اطرافش انداخت ..هووووومی کرد وگفت:خب خواب که دیدم..ولی خوشه..خیالت راحت..تانیا دستشو برد جلو و گفت:اون گردنبند رو بده و همراه پدر ومادرت از اینجا برو..بذار همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه ..دیگه کم کم داری با این کارا و حرفات حوصله م رو سر می بری..
روهان دست تانیا رو توی دستش گرفت..تانیا با حرص دستشو کشید ولی روهان محکم نگهش داشته بود..روهان:تقلا نکن عشقم..فقط درخواستمو قبول کن..مطمئن باش بهترین عروسی رو برات می گیرم..برات بهترین زندگی رو می سازم..فقط با من باش..دراونصورت گردنبندِ مادرت و هر چیزه دیگه ای که به تو و خانواده ت مربوط میشه رو پس میدم..حتی از خودم هم بهت میدم..فقط برای من باش..
تانیا خشکش زده بود..در چشمان روهان خیره شد..حتی پلک هم نمی زد..تانیا:روهان نگو که..نگو که می خوای..روهان سرش رو تکون داد :دقیقا..افرین..معلومه دختر باهوشی هستی..البته در این شک نداشتم وگرنه انتخابت نمی کردم..تو دخترِ فهمیده و زرنگی هستی..گاهی هم شیطون و سرتق..از تمومه خصوصیاتت خوشم میاد..تو همونی که من می خوام..پس مطمئن باش به این اسونیا ولت نمی کنم..
تاینا با خشم دستشو بیرون کشید و یه قدم به عقب برداشت..انگشت اشاره ش رو اورد بالا و تهدید کنان گفت:به ارواح خاک ِپدرو مادرم قسم می خورم که هیچ وقت این ازدواج سر نگیره..قسم می خورم روهان..من تانیام..تانیا کیهانی..بدون داری با کی حرف می زنی..تهدیدات تو کتم نمیره..نه..به هیچ وجه ازت نمی ترسم..هر غلطی هم دلت می خواد بکن..اصلا از همین امشب برو بشین واسه م هزارتا نقشه بکش..ولی مطمئن باش خودم سدی جلوت می سازم تو که هیچ صد نفر مثل تو هم نتونه اونو بشکنه و ازش رد بشه..
روهان دهان باز کرد حرف بزنه که تانیا سرش داد زد :خفه شو کثافت..فقط خفه شو..خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم..اون موقع که قبول کردم نامزدت بشم صرفا به خاطرعقایده پدرم بود..گفت روهان مردِ زندگیه و اقا و سرشناسه..منم گفتم چشم و اون خبط رو کردم..ولی بعد که فهمیدم چه کثافتی هستی کشیدم کنار..پدرم فوت شده بود و ندید که تو چه رذلی هستی..از تمومه کثافت کاریات خبر دارم..فکر نکن سرمو عین کبک کردم زیر برف و ساکت نشسته م که تو بیای بگی عشقم..عزیزم..منم برات غش و ضعف کنم..نه اقا..اینجا رو اشتباه اومدی..تا تهشو خوندم..می دونم قصدت چیه..میخوای بگی اگر باهات ازدواج نکنم یادگارخانوادگیمو بهم پس نمیدی..منم میگم خب نده..برو به درک..نه اونا برام ارزشی دارن نه تو..ولی گردنبنده مادرم رومی خوام..و مطمئن باش ازت پس می گیرم..اون تنها یادگار مادرمه..ازت می گیرمش ولی تن به ازدواج با تو نمیدم..این هم حرفه اخرِ منه..حالا هم از خونه ی من گمشو بیرون..اگر هم بخوای برام مزاحمت ایجاد کنی اینو بدون با پلیس و 110 طرفی..
روهان ساکت و خاموش با نگاهی پر از خشم و در عین حال پر تعجب به تانیا خیره شده بود..فکش منقبض شده بود..پوست سبزه ش به سرخی می زد..چشمان مشکیش از زور خشم قرمز شده بود..لبان نازک و مردانه ش را با حرص روی هم می فشرد..دستی بین موهایش کشید..اتش گرفته بود..حرف های تانیا او را به اوج عصبانیت رسانده بود..
تانیا بیش از ان نایستاد..با قدم هایی بلند به طرف خونه رفت..در رو باز کرد و داخل شد..بدون اینکه به سالن نگاهی بیاندازد از پله ها بالا رفت..
اقا و خانم سزاور که حدس زده بودند قضیه از چه قرار است سرسنگین خداحافظی کردند و از خونه بیرون رفتند..تارا و ترلان تا پشت در همراهیشون کردند و در رو بستند..از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردند..اقا و خانم سزاور با روهان جر و بحث می کردند..تا اینکه از باغ خارج شدند..************** تانیا توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود..ترلان و تارا هم کنارش نشسته بودند..هر چه را که بینشان اتفاق افتاده بود رو برای خواهرانش تعریف کرد..ترلان نفس عمیقی کشید و گفت :یعنی یادگار خانوادگیمون برات ارزشی نداره؟..می خوای به همین اسونی ازشون بگذری؟..تانیا تو جا نیمخیز شد..یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت:نه بابا..اون موقع اینو گفتم تا حرصشو در بیارم..می خواستم بهش بفهمونم با وجوده اونا هم نمی تونه منو مجبور به کاری کنه..قصدم همین بود..تارا:حالا می خوای چکار کنی؟..گردنبند مامان دسته اون نامرد چکار می کنه؟..تانیا یه تای ابروشو بالا انداخت :نمی دونم..خودش که گفت بابا بهش داده..ولی نگفت چطوری..ترلان:شاید هم داره دروغ میگه..تانیا:شاید..نمی دونم..در هر حال همه چیز تموم شد..حالا باید یه فکری بکنیم تا بتونیم گردنبند رو به دست بیاریم..از وقتی تو دستش دیدم ذهنمو به خودش مشغول کرده..تارا: من که میگم فعلا نباید کاری بکنیم..بذار یه مدت بگذره..وگرنه اونجوری آتو میدیم دستش که اره واسمون مهمه..ولی اگر یه مدت بی خیالش بشیم اونم پیشه خودش فکر می کنه برامون مهم نیست..بعد از اونم یه فکری می کنیم..ترلان:منم با تارا موافقم..فعلا بی خیالی طی کنیم تا بعد ببینیم چی میشه..تانیا:تا کی؟..ترلان:تا هر وقت که زمانش مناسب باشه..فعلا جز صبر کار دیگه نمیشه کرد..
صدای میومیو از پشت در می اومد..تارا با لبخند از جا بلند شد :ای جوووووونم..نونوی من اومده پشته در داره صدام می کنه..درو باز کرد..بچه گربه ی سفید و پشمالویی پشت در نشسته بود و با صدای ریزی میومیو می کرد..با دیدن تارا سرشو بلند کرد و نگاه درخشان و مظلومش رو به او دوخت..تارا بغلش کرد ..خیلی اروم نوازشش می کرد..روی تخت نشست..گربه ی ملوسی بود..از اینکه تارا نوازشش می کرد خوشش اومده بود ..ترلان خندید :اینو نگاه.. انقدر که تو نونو جونتو نوازش میکنی یه مادر بچه ش رو نوازش نمی کنه..بسه دیگه..تارا اخماشو کشید تو هم :اولا چه ربطی داشت؟..دوما چطور دلت میاد؟..ببین چه نازه؟..وای فداش بشم ..
تانیا با لبخند سرشو تکون داد :خدا یه عقلی بهت بده دختر..خونه رو کردی باغ وحش..همه جور جک و جونوری تو اتاقت پیدا میشه..خداوکیلی شبا خوف برت نمیداره با مار و افتاب پرست هم اتاق میشی؟..تارا:نه مگه مار و افتاب پرست هم ترس داره؟..اونا تو اکواریومه خودشونن..درضمن جاشون سواست..ورِ دله من که نیستن..ترلان :حالا هرچی..من یه سوسک تو اتاقم باشه تا صبح خوابم نمی بره..تا نکشمش اروم و قرار ندارم..اونوقت تو با این هیولاها سر می کنی؟..من در عجبم به خدا..تارا با حرص گفت:نمی خواد در عجب باشی..کار به جونورای عزیزه من نداشته باشی کافیه..تانیا پوفی کشید و گفت:بیچاره اونی که بخواد تو رو بگیره..از همین الان دلم براش کبابه..ترلان خندید :وای همینو بگو..پسره بیچاره هر شب باید قبل از خواب یه شب بخیر به تمامی جک و جونورا و حشراته محترمه چه سوسک و پشه و مگس وپروانه بگه..بعد هم بره سراغه مار و مارمولک و افتاب پرست..بعدش نوبتی هم باشه نوبته ماهی ها و ابزیانه..خوب که همه رو یه دور زیارت کرد وبهشون شب بخیر گفت یه جست می زنه تو تخت که مثلا به جونوره اخری که همون نونو جونه شب بخیر بگه که می بینه نه نونو تشریف داره نه خانم خانماش..اینورو بگرد اونورو بگرد..نخیر..می بینه خبری ازش نیست..یهو در اتاق باز میشه هیکل خانم تو درگاه نمایان میشه..یه شیشه شیر کوچولو دستشه داره به نونو شیر میده..اخه نونوجان قبل از خواب شیر ولرم میل می کنن..اگه نخوره خوب خوابش نمی بره..بعد از 1 ساعت که شیر خوردنش تموم شد با تمامه احساس میذارش تو سبدش که بگیره بکپه..این وسط شوهره بیچاره ش هم هفتاد و هفت تا خواب از پادشاهانه عزیز رو دیده..زیر لب یه "ایش" تحویلش میده و می گیره می خوابه..بشمر سه هم به خواب میره..باور کن عینه همین واسه تارا اتفاق میافته..من مطمئنم..
تمام مدت که ترلان حرف می زد تانیا می خندید.. تا حدی که از زور خنده سرخ شده و از چشمانش اشک جاری شده بود..ترلان هم می خندید که تارا رو به هر دو دهانش و کج کرد وگفت :هه هه هه هه هه ..یه مشت چرت و پرت بلغور کردی دادی تحویله تانیا بعد هم نیشتونو باز کردین می خندین؟..اولا من حالا حالاها شوهر بکن نیستم..دوما اگر هم خر مغزمو گاز گرفت خواستم چنین اشتباهی رو مرتکب بشم میرم زنه یه جانور شناس میشم که لااقل مثله خودم به حیوونا علاقه داشته باشه و بهشون احترام بذاره..ترلان :خوبه اونجوری میشین دوتا.. یه باغ وحش بین المللی دایر می کنید..به به چه شود..اونوقت سر درش هم می زنید باغ وحشه وحشیان..با مدیریته تارا کیهانی و جنابه همسر..شوهرت هم مثله خودت یه پا دیوونه از اب در میاد دیگه..غیر از این که نمیشه..تانیا با لبخند گفت : خدا خوب در و تخته رو با هم جور می کنه..ترلان خندید و گفت :حالا باز خوبه تارا واسه شوهره اینده ش نقشه کشیده و می دونه چی می خواد ..منو بگو که گمونم اسب سفید شاهزاده م رو کشتن و باهاش هات داگ درست کردن که پیداش نیست وگرنه امکان نداشت اینقده دیر کنه..اینبار تارا هم اخماش باز شد و خندید..تارا:چیه؟..نکنه هوس شوهر کردی؟..ترلان با نیش باز گفت :عمرااااا..این یه قلم به من نمیاد..تارا نگاهی به هر دو انداخت .. با ذوق نونو رو نوازش کرد و گفت :بچه ها یه تصمیمی گرفتم..میخوام حیوونامو هم با خودم بیارم ویلا..اینجا که نمی تونم تنهاشون بذارم..لبخند از روی لبان تانیا و ترلان محو شد..با چشمان گرد شده گفتند :چــــی؟؟!!..
تارا :چیت نه و چلوار..ساده نه گلدار..چی نداره..تانیا :تارا این یه مورد و خواهشا بی خیال شو ..ما یه مدت میریم اونجا حال و هوامون عوض بشه..نهایت 2 یا 3 ماه..بذار جک و جونورات همینجا واسه خودشون عشق و حال کنن..جونه من بر ندار بیارشون..تارا اخم کرد :نمی تونم اینجا ولشون کنم به امانه خدا..زبون بسته ها از بی ابی و بی غذایی تلف میشن..ترلان لباشو ورچید و گفت :اوخی..نگو که دلم کباب شد..تارا نگاهش کرد :تو از همون اولش با حیوونای من ضد بود..اخه چکارت کردن که انقدر ازشون بدت میاد؟..ترلان:همه جور بلایی به سر من و تانیا اوردن..خودت هم خوب می دونی..تانیا:به نعمت می سپرم غذاشون رو بده..فقط اینا رو با خودت ور ندار بیار..تارا:نعمت فقط سرایداره.. چه می دونه اینا چی می خورن یا چه موقع باید بهشون غذا بده؟..نه خودم باید باشم..
ترلان با حرص نگاهش کرد و گفت :خیلی خب..فقط 2 تا شون رو بیار..بقیه رو بذار باشن نعمت بهشون می رسه تا ما برگردیم..تارا لبخند پت و پهنی تحویل ترلان داد :3 تاشونو میارم..نونو و پولکی و افتاب..بقیه باشن پیش نعمت..تانیا با صدای ناله مانندی گفت :واااااای خدااااا..حالا نونو هیچی دیگه چرا اون دوتا هیولا رو میاری؟..تارا:چون رسیدگی به اونا سخت تره..نعمت که نمی تونه به مار و افتاب پرستم درست و حسابی برسه..باید خودم اینکارو بکنم..ترلان با کف دست به پیشونی خودش زد و گفت :رسماً بدبخت شدیم رفت..گفتیم میریم اونجا لااقل یه مدت از شر جونورای تو راحت میشیم..از شانسه ما گلچینشون کرده می خواد با خودش بیاردشون..اونم چــی؟..گربه و مار وافتاب پرست..اخه پولکی هم شد اسمه مار؟..تارا :تو چه کار به اسمش داری؟..من صاحبشم که دلم می خواد اسمشو بذارم پولکی..مشکلی داری؟..خندید : با اسمش نه ولی با خودش اره..تارا پشت چشم نازک کرد :به هیچ وجه مهم نیست ..داشته باش..تانیا:وای روتو برم دختر..خیلی خُب بیار..مگه کسی حریفه تو میشه؟..تارا خندید :خوشم میاد خودتون می دونید تهش کیش و مات می شید بازم حرف خودتونو می زنید..ترلان اخم کرد و گفت :هرهر نکن واسه من..من و تانیا از تو بزرگتریم باید هر چی میگیم بی چون و چرا بگی چشم..تارا اداشو در اورد گفت :اوه اوه حالا به جای چشم بگم باشه چی؟..اشکال نداره؟..ترلان با حرص گفت :مسخره می کنی؟..برو یه کم ادب یاد بگیر دختر..تارا:ادب دارم ولی رو حیوونام حساسم حواستو جمع کن ابجی..
ترلان چپ چپ نگاش کرد..تانیا به جر و بحثشون می خندید..تانیا:بسه دیگه سرمو خوردید..پاشین برید بخوابید..فردا کلی کار داریم..باید وسایلمون رو جمع کنیم..ترلان و تارا از روی تخت بلند شدند..تارا همونطور که نونو رو نوازش می کرد رو به تانیا گفت :دقیقا کی حرکت می کنیم؟..تاینا:3 یا 4 روز دیگه..می خوام به عمه خانم هم خبر بدم..ترلان :من جای تو بودم اینکارو نمی کردم..می خوای باز بیافته به جونمون؟..تانیا چشم غره رفت و گفت :ترلان اینو نگو..اون بزرگترمونه..اینو یادت نره که بابا ما رو به اون سپرده و الان یه جورایی سرپرستمونه..درسته به میل خودمون نرفتیم خونه ش و گفتیم اینجا راحت تریم..ولی دلیل نمیشه که اونو هم در جریان قرار ندیم..ترلان لبخند کمرنگی زد و اروم سرشو تکون داد :باشه..شب بخیر..تارا هم شب بخیر گفت..تانیا با لبخند جوابشون رو داد..دخترا از اتاق بیرون رفتن و ترلان درو بست..
تانیا از جا بلند شد و لباس خوابش رو پوشید..یه بلوز یقه دار که از جلو چند تا دکمه می خورد..به رنگ سفید با گل های ریز ابی..بلوز وشلوار سر هم بود..چراغ خواب رو روشن کرد و برق اتاق رو خاموش کرد..به ساعتش نگاه کرد..12بود..
روی تخت که دراز کشید اتفاقاتی که تو طولِ روز براشون پیش اومده بود رو مرور کرد..ویلا..پسرا..کل کل باهاشون..امشب..روهان و حرفاش..ازاینکه بالاخره روهان رو رد کرده بود خوشحال بود..ولی به خاطرگردنبند نگران بود..چشمانش کم کم گرم شد و به خواب فرو رفت..************پسرا توی اشپزخونه دور میز نشسته بودند و صبحانه می خوردند..رایان رو به راشا گفت :برنامه ی امروزت چیه؟..راشا یه قلوپ از چاییشو خورد و گفت :برنامه ی خاصی ندارم..تا 12 کلاس و بعدم میام خونه..عصر هم یه سر به باشگاهه رادوین می زنم..چطور؟..رایان شونه ش رو بالا انداخت و رو به هر دو گفت:هیچی..گفتم اگر پایه هستید امشب شام بریم بیرون..رادوین نگاهش کرد و گفت :من حرفی ندارم..راشا رو به رایان گفت :فکر خوبیه..ولی رایان تو کار و زندگی نداری ؟..نمی خوای محض رضای خدا هم که شده در اون مغازه ی بدبختتو باز کنی ؟..شاید دری به تخته خورد و یه بنده خدایی اومد توش مشتری شد..
رایان که صبحانه ش رو تموم کرده بود از پشت میز بلند شد..تکیه ش رو به کابینت داد و گفت :نه بابا کار و بار کساته..هنوز جنسایی که اون سری وارد کردم چند تاییش رو دستم مونده..رادوین هم از پشت میز بلند شد..فنجونش رو برداشت و گذاشت تو سینک ..شیر اب رو باز کرد..رادوین :اگر درستو ادامه داده بودی الان به یه جایی می رسیدی..ولی وسطش ول کردی الان این وضعته..رایان پوزخند زد و گفت :همین فوق دیپلم کامپیوتر هم زیاده..الان فوق لیسانسه ها و بالاتراش بیکار وبی عار دارن دور خودشون می چرخن..باز من این مغازه و کسب و کار رو دارم..
رادوین داشت با حوله دستاشو خشک می کرد..راشا از پشت میز بلند شد..نگاهش پر از شیطنت بود..رو به رایان گفت :ناقلا دوست دختر جدید پیدا می کنی و لو نمیدی؟..رایان با تعجب گفت :کی؟!..من؟!..برو بابا دلت خوشه..راشا:اررررره..رایان جون هر کی رو بتونی سیا کنی منو نمی تونی..دیشب که گوشیت رو میز تو هال بود صفحه ش روشن شد..دیدم اس اومده..اون موقع تو اتاقت بودی..فکر نکنی از روی فضولی بودا..نه جانه تو..حس کنجکاویم تحریک شده بود..انگشتم همینجور یهویی خورد رو دکمه ش و اس ام است باز شد..صبر کن یادم بیاد چی بود؟..دستی به چونه ش کشید..رایان چپ چپ نگاهش می کرد..راشا عقب عقب به طرف در اشپزخونه رفت با همون نگاه شیطون گفت :اهان یادم اومد..همگی گوش کنید ببیند چی گفته این لیدیِ محترم..با صدای ظریف و زنونه ای گفت :"رایان جونم تو که میدونی من به خیابونا وارد نیستم میشه بهم بگی باید از کدوم طرف قربوووونت برررررم؟!"..رادوین با صدای بلند زد زیر خنده..رایان که از زور خشم سرخ شده بود یه قدم به طرف راشا برداشت..راشا هم در حالی که قهقهه می زد سریع از اشپزخونه زد بیرون..
فصل هفتم
موبایل راشا زنگ خورد..گوشی روی میز بود..برداشت..نگاهی به شماره انداخت..با تعجب رو به رادوین و رایان گفت:شیبانی ِ..جواب داد :الو..--الو..سلام..اقای راشا بزرگوار؟..راشا:بله خودم هستم..بفرمایید..--به جا اوردید؟..راشا:بله..اقای شیبانی..اتفاقی افتاده؟..--خیر..همه چیز رو به راهه..شرمنده دیروز کار مهمی برام پیش اومد مجبور شدم با عجله برگردم..راشا:نه خواهش می کنم..کار پیش میاد دیگه..درک می کنم..--ممنونم..در مورد یه سری مسائل که مربوط به ویلا میشه می خواستم شما و برادراتون رو امروز عصر توی دفترم ملاقات کنم..
راشا نگاهی به پسرا انداخت..هر دو رو به روی راشا ایستاده بودند و با کنجکاوی نگاهش می کردند..راشا:یه چند لحظه گوشی..--بله خواهش می کنم..
راشا گوشی رو پایین اورد ..جلوی دهانه ش رو گرفت و گفت:میگه امروز عصر بریم دفترش می خواد باهامون حرف بزنه..رادوین :چه حرفی؟..راشا:مثل اینکه درمورد ویلاست..رایان نگاهی به هردو انداخت و گفت:میریم ببینیم چی میگه..رادوین هم سرش رو تکون داد و رو به راشا گفت :بهش بگو چه ساعتی بیایم؟..راشا گوشی رو کنار گوشش گرفت و گفت:چه ساعتی بیایم اقای شیبانی؟..-- ساعت 5/5 ..راشا:باشه..سر ساعت اونجاییم..--ممنونم..پس فعلا..راشا:خداحافظ..
گوشی رو قطع کرد..رو به پسرا گفت:یعنی چی می خواد بگه؟..رادوین به طرف چوب لباسی رفت و کت اسپرت مشکیش رو برداشت..درهمون حال که کت رو به تن می کرد گفت:حتما مهمه که به خاطرش این موقع از صبح تلفن زده..من امروز 4 میام خونه..فعلا..بعد از زدن این حرف از خونه بیرون رفت و در رو بست..
رایان از گوشه ی چشم نگاهی به راشا انداخت و با اخم کمرنگی گفت:کی به تو گفته بدون اجازه ی من به گوشیم دست بزنی؟..راشا خندید و گفت:مگه باید اجازه می گرفتم؟..شرمنده نمی دونستم..ایشاالله دفعه ی بعد..رایان دندوناشو روی هم فشرد و گفت:دفعه ی بعدی وجود نداره..بار اخرت باشه راشا..وگرنه من می دونم و تو..راشا دستاشو برد بالا و گفت:خیلی خب غلاف کن هَفتیرتو..حالا خداییش دوست دخترت بود؟..اسمش چیه؟..رایان:تو که پیامکشو خوندی..یه نگاه به اسمشم مینداختی..راشا روی مبل نشست و گفت :تقصیر خودت شد زود از اتاقت اومدی بیرون..فقط تونستم اس رو بخونم..رایان اروم با پاش به پای راشا زد و گفت:عجب رویی داری تو..درضمن هانی دوست دخترم نیست..راشا سوت کشید و ابروشو انداخت بالا..راشا:اوهــــــو..پس اسمش هانی ِ..اونوقت چرا دوست دخترت نیست؟..عیب و ایرادی داره؟..رایان کنارش نشست ..کمی خودش رو به جلو خم کرد..انگشتاشو تو هم گرده کرد وگفت:از اون لحاظ نه..اتفاقا هم خوشگله هم پولدار..ولی زیادی شِفته ست..عینِ کَنه می مونه..از اینجور دخترا خوشم نمیاد..راشا خندید و گفت:اوکی گرفتم چی میگی..حتما عــاشقت شده داش رایان..رایان هم خندید و گفت :بی خیال بابا..من میگم دختره کَنه ست تو میگی عشق و عاشقی؟..تازه دعوتم کرده اخر هفته پارتی..راشا اروم زد پشتشو گفت:دمت گرم..عجب شانسی..مفتکی عشق و حال؟..رایان:باز گفت عشق و حال..دارم میگم من باهاش رابطه ای ندارم..نمی خوام هم داشته باشم..راشا:چرا؟..مگه نمیگی دختره از اون خرپولاست؟..پس بچسب ولش نکن ..رایان:اره..پولشون از پارو بالا میره..جلوی مغازه باهاش اشنا شدم..داشتم درو می بستم که دیدم یکی موبایلش افتاد جلوی پام.. خم شدم برش داشتم..همین که سرمو بلند کردم چشمم بهش افتاد..چشمای مشکی و پوست برنز..دماغمش عمل کرده..تیپش امروزیه ولی زیادم زننده نیست..میگم باهاش مشکلی ندارم فقط خیــــلی سیریشه..موبایلش ضربه دیده بود واسه ش درست کردم..گفت کارتِ مغازه رو بهش بدم که اگر موبایلش عیب و ایرادی پیدا کرد زنگ بزنه..باور کن همچین جدی اینا رو می گفت که من باورم شده بود قصدی نداره..ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود..چند بار به بهانه ی گوشی زنگ زد..ولی بعد اس داد..من جوابشو می دادم..نه از روی قصد و غرض..همین دوستی و این حرفا..تا اینکه چند وقت پیش گفت می خواد پارتی بگیره و منو هم دعوت کرد..
راشا:حالا مگه چی شده؟..چرا دودلی؟..رایان:اخه مطمئنم این پارتی رو که برم دیگه اویزون شدنش رو شاخه..با قبول درخواستش یعنی رابطه مون محکم تر میشه .. اینجوری به هم نزدیک میشیم و دیگه..راشا با تعجب گفت :مگه از اوناشه؟!..رایان از گوشه ی چشم نگاهش کرد وگفت :چه می دونم..ولی بر حسب تجربه مطمئنم اینجوری میشه..از اون دخترایی نیست که سریع خودشو ولو کنه تو بغلت..ولی اگر رابطه ی دوستیمون ادامه پیدا کنه..تهش شاید به یه جاهایی ختم شد که برای من خوشایند نیست..راشا:خب کاری نداره..بهش بگو نمی تونی بیای..بعد هم یه بهونه ی تپل جور کن تحویلش بده..رایان اخماشو کشید تو هم و کلافه گفت :اخه اینم نمیشه..راشا:دیگه چرا؟..نفس عمیقی کشید و گفت :اخه بدبختیش اینجاست بابای این هانی خانم یکی از همونایی ِکه چک من دستشه..می ترسم دست رد به سینه ی دخی جونش بزنم از اونورم باباش کار دستم بده..می فهمی که چی میگم؟..راشا با مشت زد به بازوی رایان وگفت :یعنی خــــاک..اخه ایکیو دیگه چرا رفتی با دختره طرف رفیق شدی؟..رایان:اولا هنوز هیچی بینمون نیست..در حد دوستی معمولیه..دوما منه خر چه می دونستم هانی دختره شهسواریه..بعداً از زبونه خودش شنیدم..راشا نچ نچی کرد وگفت :هه..عجب شانسی داری تو..حالا می خوای چه گِلی به سرت بگیری؟..رایان گرفته گفت : نمی دونم..واسه ی همین دو دلم..راشا:اگر اینجوریه که تو میگی چاره ای نداری جز اینکه درخواستشو قبول کنی..حالا شاید شدی داماده شهسواری تهش عاقبت بخیر شدی دست منو هم گرفتی ..والا..همیشه ادم اولش بدشانسی میاره تهش می فهمه نه بابا..تا الان داشتی پله های خوشبختی رو طی می کردی و از بدبختی دور می شدی..رایان:برو بابا تو که خیلی دلت خوشه..این حرفا کجا بود؟..من و چه به داماد شدن اونم چی؟..داماده شهسواری؟..هه..عمرا..راشا:حالا شایدم شد..با شیطنت ادامه داد :چیه؟..نکنه می خوای اول عاشق بشی بعد ازدواج کنی؟..رایان پوزخند زد وگفت :عشق کیلویی چند؟..تو این دوره و زمونه به اندازه ی یه سره سوزنم گیرت نمیاد..هه..عشق..راشا:حالا شاید هم هست ولی گیر ما نمیاد..
رایان از جا بلند شد و گفت :همون بهتر که نیاد..توی این هاگیرواگیرفقط عشق وعاشقی رو کم دارم..بی خیال ..من برم دیگه..راشا هم از روی مبل بلند شد و گفت :یادت نره عصر باید بریم دفتر شیبانی..رایان سوئیچ ماشینش رو برداشت و گفت :نه یادمه..ساعت 3/5 خونه م..فعلا..از خونه بیرون رفت و در رو بست..راشا هم اماده شد..امروز کلاس موسیقی دیرتر دایر می شد..از طرفی زودتر هم بر میگشت..
رادوین 27 ساله..لیسانس تربیت بدنی..یه مدت کوتاه تو دبیرستان پسرانه مربی تربیت بدنی بود..ولی از اون شغل استعفا داد..به دلایلی که یکی از انها دایر کردن باشگاه ورزشیش بود..یه باشگاه کوچک که رادوین علاقه ی خاصی به ان داشت..در زمینه ی شنا .. بدنسازی و والیبال تبحره خاصی داشت..چشمان ابی..پوست گندمی..بینی متناسب ..قد بلند و چهارشانه..شخصیتی گاه جدی و مغرور و گاهی هم شاد و شیطون ..
رایان هم جوانی قد بلند و چهارشانه وبسیار جذاب بود..ولی رادوین به خاطر ورزشکار بودنش چهارشانه تر به نظر می رسید و هیکل و عضله های ورزیده ش را جذاب و گیرا به رخ می کشید..رایان 25 ساله بود..چشمان قهوه ای تیره..پوست گندمی مایل به برنز..بینی قلمی و متناسب که به قول راشا از صدقه سر پدر ومادرشون هیچ کدوم صورت و بینی نا فورمی نداشتند..تا مقطع فوق دیپلم در رشته ی کامپیوتر پیش رفته بود..ولی از انجایی که پول را در ادامه دادن به درس و رشته ش نمی دید ان را رها کرد و به کار در بازار روی اورد..مغازه ی نسبتا بزرگ موبایل فروشی به همراه لوازم جانبی انها..در کنارش قطعات کامپیوتر هم خرید و فروش می کرد..شخصیتی شوخ و در عین حال زرنگ..همیشه راهی برای رهایی از مشکلاتش داشت..
و راشا که برادر کوچک انها محسوب می شد..23 ساله..با چهره ای جذاب..موهای مشکی..چشمان قهوه ای که توی نور روشن به نظر می رسید ولی تو تاریکی و سایه تیره می شد..لیسانس موسیقی در رشته ی نوازندگیِ گیتار..کارش فوق العاده بود..همینطور صدای خوبی داشت..در یکی از اموزشگاه های موسیقی گیتار تدریس می کرد..**************************رادوین در حال زدن وزنه ی ازاد بود..با قدرت دمبل های سنگین را بلند می کرد..یکی از بچه های باشگاه به اسم سیامک که در نبود رادوین باشگاه را اداره می کرد کنار او ایستاد و گفت:رادوین یکی دم در کارت داره..رادوین دمبل ها را زمین گذاشت و ایستاد..با حوله عرقش را خشک کرد..درحالی که سر بطری اب را باز می کرد گفت :کیه؟..سیامک:نمی دونم..یه دختره ست..میگه با تو کار داره..رادوین سرش رو تکون داد..چند قلوپ از اب داخل بطری را خورد..به صورتش اب زد..با حوله ی تمیزی صورتش را خشک کرد..گرمکنش را پوشید و کلاهش رو روی سر انداخت..از در خارج شد..کسی انجا نبود..از پله ها بالا رفت..روی اخرین پله بود که دلناز را دید..با ارایشی زننده ..رادوین ان یک پله را هم بالا امد و رو به روی دلناز ایستاد..با اخم غلیظی نگاهش کرد..لب باز کرد حرفی بزند که دلناز پیش قدم شد..دلناز:سلام رادوین جون..خوبی؟..رادوین توپید :چی می خوای؟..تو که باز اینجا پیدات شد..مگه نگفته بودم که دیگه نمی خوام ببینمت؟..دلناز پوزخندی زد و از توی کیفش یه پاک بیرون اورد..به طرف رادوین گرفت و گفت :اول دلیل اومدنم روبپرس بعد داد و هوار راه بنداز..بیا بگیر..اخر هفته ی دیگه عروسیمه..خوشحال میشم تو هم بیای..
با بدجنسی به او نگاه کرد..ولی رادوین هیچ تغییری تو حالت صورت و رفتارش نداد..خیلی اروم کارت را پاره کرد وپرت کرد بیرون..رادوین:خیلی خب..کارتت رو دادی..حالا می تونی بری..دلناز لبخند زد و گفت :باشه ..میرم..این که حرص خوردن نداره..راستی شاید برات جالب باشه که بدونی داماد هم شروینه..روز خوش عزیزم..
با همون لبخند صورتش رو برگرداند و رفت..رادوین با خشم دستشو مشت کرد و زیر لب غرید :هرزه ی عوضی..واقعا با چه رویی پا شده اومده اینجا به من کارت عروسیشو میده؟..کثافت فکر کرده برام مهمه..هه..برو به درک..لیاقته تو رو همون امثاله شروین دارن..
بعد هم به سرعت از پله ها پایین رفت..حرصش گرفته بود..این کار دلناز را نوعی توهین به خود می دانست..البته حق هم داشت..دلناز با این کار می خواست غرور رادوین را خورد کند..فکر می کرد رادوین هنوز هم به او دلبستگی دارد..در صورتی که رادوین از همان اول هم ذره ای علاقه به او نداشت..همه ی حرصش از ان بود که دلناز قصد خورد کردنش را داشته و از این بابت عصبانی بود..و این خشمش را سر دستگاه ها خالی می کرد و با شدت بیشتری وزنه ها را بلند می کرد..
رادوین ترمز کرد..هر سه نفر نگاهی به نمای ساختمان انداختند..رایان :همینجاست؟..راشا نگاهی به گوشیش انداخت و گفت :اره..تو اس ام اس اقای شیبانی ادرس درست همینجاست..هر سه پیاده شدند..نگاهشان به تابلویی که سر در ساختمان نصب شده بود افتاد..چندین تابلو کنار هم که هر کدام مختص به یکی از دفاتره موجود در ساختمان بود..بین اونها تابلوی دفتر اقای شیبانی هم قرار داشت..روی ان نوشته بود (دفتر وکالت امیر شیبانی)..رادوین :ظاهرا که خودشه..بریم تو..وارد ساختمان شدند..راشا رو به پسرا گفت:بچه ها طبقه ی چهارمه..رایان دکمه ی اسانسور را فشرد..**************وارد دفتر شدند..منشی پشت میزش نشسته بود..با دیدن پسرا لبخند بر لب سلام کرد..رادوین خشک و جدی گفت :می تونیم اقای شیبانی رو ببینیم؟..منشی با صدای نازک و ظریفی گفت :شدن که میشه..ولی قبلا وقت گرفته بودید؟..راشا خندید و گفت :مگه اومدیم مطب دکتر که باید وقت بگیریم؟..قبلا هماهنگ شده شما بگو بزرگوار اومده خود اقای شیبانی در جریان هستن..
منشی چشماشو باریک کرد و با ناز گوشی رو برداشت..--الو..اقای شیبانی سه تا اقا اومدن میگن بزرگوار هستند و با شما کار دارن..بله..باشه چشم..
گوشی رو گذاشت..از جا بلند شد و با دست به اتاق اشاره کرد..با همون لبخند و صدای ظریف که کمی ناز هم چاشنیش شده بود گفت :بفرمایید..اقای شیبانی منتظرتون هستند..هر سه بدون هیچ حرفی به طرف اتاق رفتند ..منشی روی صندلی نشست و نگاه پر از حسرتی به پسرا انداخت ..************دخترها هم داخل اتاق منتظر نشسته بودند..پسرا با دیدنشان لبخند شیطنت امیزی بر لب نشاندند ولی خیلی زود لبخندشان محو شد..بعد از سلام و احوال پرسی که از جانب پسرا گرم و از جانب دخترا سرد بود اقای شیبانی به اصل موضوع پرداخت..اقای شیبانی با لبخند رو به 6 نفر گفت :اول از همه ازتون ممنونم که درخواستمو قبول کردید.. دستانش را روی میز گذاشت و انگشتانش را در هم گرده کرد: من تمامه اسناد و مدارکه مربوط به ویلا رو جمع اوری کردم و باید به اطلاعتون برسونم که دیگه کاری نمونده..با دفترخونه ی اسناد رسمی هم هماهنگ کردم..اگر مایل باشید همین فردا صبح میریم اونجا .. با امضای برگه های اسناد شش دونگ به نامتون میشه و اینجوری خیال هر دو طرف هم راحت میشه..تانیا تک سرفه ای کرد و گفت :من حرفی ندارم..فردا صبح چه ساعتی؟..اقای شیبانی :راس ساعت 11..درضمن این رو هم باید بگم با توجه به اینکه این ویلا جزو ارثیه ی طرفین محسوب میشه من توی این مدت کارهای اداری و قانونیش رو انجام دادم..البته با توجه به اختیارات کاریم که در حوزه ی اختیاراتم بوده و اون هم وکالت اقای کیهانی ست..برای همین کار ورثه ی اقای کیهانی تماما انجام شده..
رو به پسرا ادامه داد : سه دونگه ویلا فردا میخواد به نام شما بشه..اینجا باید به من بگید که می خواید این سه دونگ به نام کدوم یک از شما اقایان بشه؟..
هر سه نگاهی به هم انداختند..هیچ کدام جوابی نداشتند ..ولی رادوین جدی رو به اقای شیبانی گفت :هر 1دونگ از ویلا به نام هر کدوم از ما زده بشه..اینجوری کاملا منصفانه ست..درسته؟..
اقای شیبانی لبخند زد و سرش را تکان داد :درسته..شما هم درست همون تصمیمی رو گرفتید که دختران اقای کیهانی گرفتند..پسرا با تعجب به دخترا نگاه کردند..انها هم هر کدام 1 دونگ به نامشان می شد..اقای شیبانی: البته من چون وکیل اقای کیهانی بودم کارهاشون به من محول شده بود و مشکل قانونی وجود نداشت..ولی با این حال چون از قصده شما اقایون خبر نداشتم شاید کارهای مربوط به شما یه روز عقب بیافته..ولی من دوست و اشنا توی دفترخونه دارم..نهایتش فردا کارها رو انجام میدم..شما 6 نفر لطفا پس فردا راس ساعت 11 صبح دفترخونه باشید ..موافقید؟..
اینبار ترلان گفت :چاره ی دیگه ای نیست..فقط سریعتر کارا انجام بشه بهتره..چون ما مدتی رو می خوایم تو ویلا بگذرونیم و نهایت 3 روز دیگه حرکت می کنیم..اقای شیبانی اروم خندید و گفت : با این حساب معلومه که از ویلا خوشتون اومده درسته؟..تارا لبخند زد و گفت :اوه چه جورم..فوق العاده ست..ولی در ورودی ویلا قفل بود نتونستیم بریم داخل..اقای شیبانی :بله ..زمانی که ویلا به نامتون شد و تکلیفه ارث و ورثه ی پسران اقای بزرگوار مشخص شد کلید بهتون داده میشه..رایان گفت :یعنی اگر بخوایم داخلشو ببینیم این اجازه رو نداریم؟..اقای شیبانی :اجازه که دارید..منتها کلید زمانی بهتون داده میشه که ویلا تکلیفش مشخص بشه..می فهمید که چی میگم؟..رایان سرش رو تکون داد و گفت :بله..کاملا متوجه هستم..
اقای شیبانی رو به دخترا گفت :پس نهایت تا 3 روز دیگه توی ویلا اقامت می کنید؟..تانیا :بله ..اقای شیبانی :خوبه ..تا اون موقع تکلیفش مشخص شده..ترلان :اینجوری بهتره..لااقل با خیال راحت میریم..واقعا جای باصفایی بود..
اقای شیبانی با تکان دادن سر حرف ترلان را تایید کرد..رو به پسرا گفت :شما چطور؟..راشا با لبخند جواب داد :نه ما فعلا نمیریم..قرعه انداختیم به اسم خانما افتاد..فعلا مجبوریم بی خیال بشیم..همیشه خانما مقدم ترن..با این حرف به تارا نگاه کرد ..تارا که کاملا متوجه منظور راشا شده بود پشت چشم نازک کرد و روشو برگردوند..
اقای شیبانی :درک می کنم..به هر حال ویلا امکاناتش جداست ولی دراصل هیچ دیواری این دو ویلا رو از هم جدا نکرده و در این صورت اگر هر 6 نفر بخواین تو ویلا باشید هیچ استقلالی ندارید و مطمئنا هیچ کدوم راحت نیستید..تانیا سرشو تکون داد و گفت :درسته ..ما هم واسه ی همین مخالف بودیم..رادوین اروم خندید و با لحن خاصی که فقط پسرا ازش سر در می اوردند گفت : دقیقا حق با شماست خانم کیهانی..به هیچ عنوان کار درستی نیست ..ما هم این رو قبول داریم..
دخترها به تک تک پسرا نگاهی انداختند..ولی اونها بدون اینکه تغییری در حالت صورتشان بدهند فقط لبخند می زدند و چیزی نمی گفتند..****************بالاخره کارهای ویلا انجام شد و حالا هر 6 نفر صاحب انجا بودند..دخترا در تکاپوی بستن چمدان ها و جمع کردن لوازم مورد نیازشان بودند که زنگ در به صدا در امد..
تارا :این موقع روز کیه؟..ترلان به طرف ایفن رفت..ترلان: کیه؟..--باز کن دختر..
ترلان با چشمانی پر از تعجب به تانیا و تارا نگاه کرد..تانیا جلو اومد و گفت :کیه ترلان؟..ترلان سرشو تکون داد و توی گوشی گفت :بفرمایید تو عمه خانم..دکمه ی در باز کن رو زد و گوشی رو گذاشت..
تارا با تعجب گفت :این دیگه اینجا چکار می کنه؟!..ترلان :من چه می دونم..فقط همینو کم داشتیم..تانیا به طرف در رفت و گفت :من عصر می خواستم برم خونه ش و بهش بگم داریم میریم..اتفاقا اینجور بهتر شد که خودش اومد..
در رو باز کرد..عمه خانم عصا زنان به طرف ساختمان می امد..تانیا به طرفش رفت و با لبخند سلام کرد..عمه خانم سرد و خشک جواب داد..تانیا زیر بازویش را گرفت و کمکش کرد از پله ها بالا برود..
وارد ساختمان شدند..تارا و ترلان سلام کردند که عمه خانم با همان لحن سردش جوابشان را داد..تانیا کمک کرد روی مبل بنشیند..هر سه توی سالن نشستند..
تانیا با لبخند رو به عمه خانم گفت :چه عجب عمه خانم..واقعا تعجب کردیم..عمه خانم همراه با نیش کلامش گفت :اره خب..بایدم تعجب کنید..مگه اینکه کارتون داشته باشم اونطرفا پیداتون بشه..وگرنه حتی زورتون میاد یه تلفن بزنید..ترلان لبخند کمرنگی زد و گفت :این حرفا کدومه عمه خانم..خب هر کدوم از ما مشغله ی خودشو داره..1 ماه دیگه دانشگاهمون شروع میشه..فعلا تعطیلاتیم ولی داریم خودمونو اماده می کنیم..
خانم بزرگ با عصا به تارا اشاره کرد :اینا درس و دانشگاه دارن تو چی؟..تو چه بهونه ای داری؟..تارا لبخندی به پهنای صورت زد:من که از اینا بیشتر سرم شلوغه..از صبح بیدار میشم باید غذای تک تکه حیوونامو بدم..نونو..پولکی..افتاب..سمند ر..شکوفه..م..
عمه خانم دستشو اورد بالا با توپ و تشر گفت :بسه بسه..دختر تو خجالت نمی کشی با این سنت داری یه باغ وحش رو اداره می کنی؟..اینجا طویله ست یا خونه؟..من به سن تو بودم 2 تا شکم زاییده بودم..همسنات تو خونه ی شوهراشون دارن بچه داری می کنن..اونوقت تو اینجا واسه خودت باغ وحش راه انداختی خجالتم نمیکشی؟..
تارا که به اوج عصبانیت رسیده بود با صورتی سرخ از خشم ولی لحنی اروم گفت :عمه خانم الان که تو عصر هجر زندگی نمی کنیم..دخترای به سن من عشق و حالشون رو خونه ی پدر ومادراشون می کنن نه اینکه برن خونه ی شوور کهنه بچه اب بکشن..کی خواست شوور کنه شما هم یه چیزی می گیدا..درضمن نگهداری از حیوونا طویله داری نیست ..من بهشون علاقه دارم..
عمه خانم نگاه بدی به او انداخت :بهشون علاقه داری؟..دختر حیا کن این چه حرفیه می زنی؟..کدوم ادم عاقلی به حیوون علاقه مند میشه که تو شدی؟..تارا بلند خندید :عمه خانم منظور من اون علاقه نبود..یه حس دیگه ست..
تانیا و ترلان با لبخند سرشون و پایین انداختند ..عمه خانم نگاهی به هر سه انداخت :خوشم باشه..نه..می بینم که خیلی خوب تربیت شدید..کارتون به جایی رسیده که به حرفای منی که بزرگترتونم می خندید اره؟..تانیا سریع گفت :نه عمه خانم سوتفاهم نشه..ما منظوری نداشتیم..فقط..عمه خانم :خیلی خب..نمی خواد ماست مالیش کنید..خیلی خوب فهمیدم منظورتون چیه..اصلا من واسه چیز دیگه ای اومدم اینجا..رو به تانیا با اخم گفت :دختره ی چشم سفید واسه چی به روهان جواب رد دادی؟..تانیا با شنیدن اسم روهان ابروهایش را در هم کشید و گفت :شما از کجا می دونید؟!..عمه خانم :دیروز مادرش بهم زنگ زد و همه چیزو گفت..ولی اینو هم گفت که روهان دست بردار نیست و هنوز هم میگه که تو رو می خواد..
ترلان دخالت کرد :خیلی بیخود کرده که تانیا رو می خواد..تانیا هیچ علاقه ای بهش نداره..پسره عجب رویی داره ها..تارا هم دخالت کرد و گفت :اره واقعا..تهدید می کنه تازه بعدش هم پا میشه میاد خواستگاری..عمه خانم با صدای بلند گفت :ساکت شید ببینم..شماها به چه حقی دخالت می کنید؟..مگه اون پسر چی کم داره؟..اقا..تحصیلکرده..سرشنا س و پولدار..خانواده ی اسم و رسم دار..پدرتون هم خیلی دوستش داشت..یه کارخونه ی بزرگ داره که 100 نفر زیر دستش میان و میرن..تانیا با حرص گفت : پس اون همه کثافت کاری که تو زندگیش کرده چی؟..مهسا رو یادتون رفته؟..عمه خانم :نه یادم نرفته..دختره خودشو از قصد اویزونه روهان کرده بود..دخترای این دوره حیا رو خوردن ابرو رو انداختن جلو گربه..مشکل از دختره ست که با ناز وعشوه خودشو انداخته بود به روهان..وگرنه با پول دهنش بسته نمی شد..ترلان :یعنی دختره اگر اویزون بود پسره هم باید هر غلطی دلش خواست بکنه؟..عمه خانم :مردِ..تا حدی می تونه خودشو نگه داره..زن انقدر تو ناز و عشوه ماهره که صد تا مرد و رو یه انگشتش می تونه بچرخونه..دلیلی نداره بگید روهان ادمِ بدیه و لیاقت تانیا رو نداره..تانیا پوزخند زد :واقعا استدلال جالبی دارید..ولی قانع کننده نبود..عمه خانم :از بس قُدی دختر..اون پسر همه جوره خاطرتو می خواد دیگه ناز کردنت چیه؟..
تانیا با صدای نسبتا بلندی گفت :عمه خانم من احترام شما رو دارم..بزرگترم هستید درست..پدرم ما رو به شما سپرده بازم درست..ولی خودم اختیارِ کارا و تصمیماتم رو دارم..میگم به روهان علاقه ای ندارم و به هیچ وجه هم نمی خوام باهاش ازدواج کنم و اینو بدونید روی حرفم هم می ایستم..عمه خانم با عصبانیت عصاش رو به زمین زد :ساکت شو دختر..به چه جراتی تو روی من وایمیستی؟..تانیا :گفتم که من همه جوره احترامتون رو نگه می دارم..ولی بذارید خودم برای اینده م تصمیم بگیرم..عمه خانم :انقدر بی صاحاب نشدی که بذارم همچین بازی با زندگیت بکنی..
رو به ترلان گفت :تانیا با روهان ازدواج می کنه..تو هم با فرامرز پسر شیبانی ..ترلان معترضانه گفت :اِِِِِ..عمه خانم این چه حرفیه؟..تانیا می تونه واسه خودش تصمیم بگیره ولی من باید بهتون بگم نه از ریخته فرامرز خوشم میاد نه از صداش نه از کاراش نه از خودش وشخصیت شُل و شِوِلِش ..از هیچیِ این ادم خوشم نمیاد .. برعکس تا سرحد مرگ ازش بیزارم..
عمه خانم صداشو برد بالاتر :خیلی پررو شدی ترلان..مگه فرامرز چی کم داره؟..سر به زیر و نجیبِ..
تارا خندید :اره از بس سر به زیره که وقتی داره تو خیابون راه میره هزار بار با تیر چراغ برق و سطل اشغالای کنار خیابون تصادف می کنه..یه بار هم با کله شیرجه زده بود تو جوب..از بس این بشر سر به زیره ماشاالله..
تانیا و ترلان خندیدند..ولی عمه خانم از خشم سرخ شده بود..عمه خانم:شماها لیاقت همچین پسرایی رو ندارید..روهان اون همه متشخص و اقا ..فرامرز هم با اون همه نجابت و سرسنگینی..واقعا که..باید از خداتون هم باشه..
تانیا جدی گفت :ما از خدامون نیست عمه خانم که اونا رو به همسری انتخاب کنیم..ولی از خدامونه یه ذره..فقط یه ذره به ما که برادرزاده هاتون هستیم اهمیت بدید و برای اینده مون نگران باشید..عمه خانم : چطور چنین حرفی رو می زنی؟..من اگر برای اینده تون نگران نبودم نمی گفتم با روهان و فرامرز ازدواج کنید..می گفتم صبر کنید بِتُرشید اخرش سبزی فروش سرکوچه هم رِغبت نمی کنه نگاتون کنه چه برسه بیاد خواستگاری..
ترلان :به هر حال ما فعلا قصد ازدواج نداریم..اگر هم داشته باشیم با این دوتا موجوده ناشناخته نداریم..
عمه خانم با حرص از جا بلند شد و ایستاد..در حالی که به عصاش تکیه کرده بود مثل همیشه خشک و جدی رو به دخترا گفت :من حرفامو باهاتون زدم..به مادر روهان هم گفتم که تانیا فکراشو می کنه ..بهتره بیشتر روی سرنوشت و اینده ت فکر کنی..تانیا با اخم جواب داد :لطفا هیچ قولی بهشون ندید عمه خانم..روهان بالا بره پایین بیاد من در جواب درخواستش فقط میگم نه..پس بهتره انقدر خودشو خسته نکنه و به این امید نداشته باشه که یه روز نظرم عوض میشه..درضمن ما فردا حرکت می کنیم و مدتی رو تو ویلای بهشت می مونیم..هم حال و هوامون عوض میشه هم اینکه یه مدت از این همه فکر و مشغله دور می مونیم..
عمه خانم مستقیم زل زد بهش و گفت :ویلای بهشت دیگه کجاست؟..تارا:همون ویلایی که بابا در موردش تو وصیت نامه گفته بود..ما اسمشو گذاشتیم بهشت..عمه خانم سرشو تکون داد :پسرای بزرگوار چی؟..موافقن؟..نکنه اونا هم می خوان بیان؟..ترلان گفت :نه اونا نمیان..بهشون هم گفتیم..فقط ما سه تا توی ویلا می مونیم..عمه خانم :خوبه..اتفاقا میرید اونجا یه مدت فکرتون رو ازاد می کنید شاید سرتون به سنگ خورد فهمیدید روهان و فرامرز بهترین مورد برای ازدواج با شماها هستن..رفتید اونجا بیشتر درموردشون فکر کنید..تانیا برای اینکه به بحث خاتمه دهد سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد..عمه خانم :چند وقت می مونید؟..راستی نعمت رو هم با خودتون ببرید خوبیت نداره سه تا دختر تنها تو ویلا بمونند..ترلان گفت :شاید 1 یا 2 ماه..بستگی داره..درمورد نعمت هم باشه ببینیم چی میشه..عمه خانم نگاهی به هر سه انداخت و به طرف در رفت..هر سه به دنبالش رفتند..
تانیا :ناهار پیشمون می موندید..چه عجله ایه..عمه خانم :ناهار نمی خوام..به اندازه ی کافی ازم پذیرایی کردید..ترلان :از ما ناراحت نباشید عمه خانم..خب به ما هم حق بدید دیگه..عمه خانم :چه حقی؟..اینکه بذارم با اینده تون بازی کنید؟..
عمه خانم پشتش به دخترا بود..تانیا با چشم به ترلان و تارا اشاره کرد که دیگر چیزی نگویند..عمه خانم را تا پشت در باغ همراهی کردند..راننده در ماشین رو برایش باز کرد..عمه خانم نشست..از پنجره ی ماشین رو به دخترا گفت :حواستون باشه چی بهتون گفتم..خواستید برید نعمت رو حتما با خودتون ببرید..زود هم برگردید..روی موضوع روهان و فرامرز هم فکراتونو بکنید..وقتی برگشتید با خانواده هاشون حرف می زنم..
تانیا و ترلان مجبور شدند به نشانه ی تاییدِ حرف های عمه خانم سرشان را تکان دهند ..اینبار تانیا گفت :باشه عمه خانم..شما هم مواظب خودتون باشید..
عمه خانم پاسخی نداد و به راننده اشاره کرد حرکت کند..بعد از اینکه ماشین از پیچ کوچه گذشت هر سه نفس هاشون رو دادند بیرون و تارا گفت :با توپه پر اومده بودا..ترلان خندید :اره می خواست مجبورمون کنه همین الان شناسنامه هامون رو بگیریم دستمون و بریم محضر عقد کنیم..تانیا :بریم تو..همینجوری سیخ وایسادیم وسط کوچه..کلی کار داریم..هر سه رفتند تو ..***************************تانیا در نرده ای رو با کلید باز کرد..ماشین را داخل بردند و پیاده شدند..هر کدام چمدان خودش را از ماشین بیرون اورد..تانیا کش و قوسی به بدنش داد و نگاهی به اطراف انداخت..ترلان نفس عمیق کشید..تارا لبخند بر لب به اطرافش نگاه می کرد..
تارا:عجب جای باحالیه..اصلا نمیشه ازش چشم برداشت..ترلان چمدونشو کشید وگفت :بیرونشو که قبلا زیارت کردیم..بریم توشو هم رویت کنیم..تانیا و تارا هم دنبال ترلان چمدان هایشان را کشیدند و به طرف ویلا رفتند..تانیا:مطمئنم داخلش صد برابر خوشگل تر از بیرونشه..
کلید رو تو قفل چرخاند..درش باز شد..قدم به داخل گذاشتند..تارا دستشو جلوی صورتش تکون داد و گفت :یه کم دَم داره..نه؟..تانیا پنجره ها رو باز کرد :اره..معلوم نیست چند وقته درش باز نشده..هوای داخلش گرفته ست..ترلان ملافه های روی مبل و صندلی ها رو برداشت :عجب خاکی هم رو اثاثیه نشسته..یه خونه تکونیِ توپ افتادیم بچه ها..تارا دو تا سوت زد و گفت :کار دو سوته ابجی..می کنیمش عینَهو دسته ی گل..بعد از زدن این حرف گوشه ی شالش را جلوی دهانش بست و دستانش رو به هم زد:بسم الله..ما که رفتیم اهل کاراش بیان جلو..
شروع کرد صندلی ها رو جابه جا کردن..تانیا و ترلان هم به کمکش رفتند و خونه در عرض 3 ساعت تمیز و مرتب شد..
نمای داخلش از رو به رو یه سالن نسبتا بزرگ پر از میز و صندلی و مبل هایی با طرح و رنگ های متنوع بود.. سمت راست 3 تا در و سمت چپ 1 در قرار داشت..اشپزخانه ش اُپن بود که درست گوشه ی سمت چپ سالن قرار داشت..دری هم که سمت چپ بود درِ حمام و دستشویی بود که حمام ازطریق یه در صاف و کاملا شیشه ای مجزا شده بود..داخل حمام وان و سرویس بهداشتی قرار داشت..دستشویی هم فرنگی بود و هم ایرانی..داخل اشپزخانه همه جور وسایل مورد نیازی دیده می شد..ترلان یخچال را تمیز کرد وبه برق زد..
تارا:باید امروز بریم خرید پُرش کنیم..تانیا روی میز غذا خوری دستمال می کشید در همون حال گفت :اره واسه خونه هم چند تا خِرت و پِرت لازم داریم..همه رو امروز می خریم..ترلان تو یه لیست از چیزایی که لازم داریم تهیه کن..ترلان سرش رو تکون داد ..
تانیا بسته ی ساندویچ ها را روی میز گذاشت و گفت :خوبه ساندویچ نون و پنیر و خرما با خودم اوردم..وگرنه ناهار هم نداشتیم بخوریم..تارا :دمت گرم ولی امروز رفتیم بیرون ادرس و شماره تلفن چند تا رستوران و پیتزایی رو بگیر..به دردمون می خوره..تانیا:باشه..همین کارو می کنم..ترلان:بچه ها به نظرتون یه در دیگه پشت در نرده ایه بذاریم بهتر نیست؟..تانیا با تعجب گفت :چطور؟!..ترلان :اخه اگر بخوایم تو باغ ازادانه بیایم و بریم نمیشه ..من صبح ها نمی تونم لباس بسته تنم کنم بعد برم نرمش..تو تاب شلوارک ورزشی راحت ترم..تارا هومی کرد و گفت :اره راست میگه..باید یه فکری واسه ش بکنیم..تانیا سرشو تکون داد و گفت :باشه..امروز رفتیم بیرون ترتیبشو میدم..میگم فردا یکی بیاد درو کار بذاره..
ساندویچ هایشان را خوردند..از قبل اتاق هایشان را مشخص کرده بودند..بعد از خوردن غذا هر کدام با خستگی به اتاقهایشان رفتند و خوابیدند..*************************2 روز بعد..
ساعت 12 شب بود..رادوین و رایان و راشا هر سه جلوی ویلا ایستاده بودند..هر سه با چشمانی پر از تعجب به در ویلا نگاه می کردند..رایان با شَک گفت :بچه ها اون سری این درِ اینجا بود؟..رادوین دستی به در کشید و گفت :نه بابا من یادمه..اینجا نبود..یه در نرده ای بود..راشا هم جلو اومد و درحالی که به اطراف ویلا نگاه می کرد گفت :حتما دخترا اینو گذاشتن ما نتونیم بریم تو..ترسیدن شبونه قصد کنیم بیایم ویلا..رادوین پوزخند زد و گفت :اره راست میگی..چون ما هم کلید ویلا رو داریم..راشا با لبخند به دیوار اشاره کرد و گفت :یه پسر خوب وقتی دید در باز نمیشه چکار مـی کــنـه؟..رادوین ورایان لبخند بر لب گفتند :ازدیوار میره بالااااااا..راشا تو هوا بشکن زد و گفت :ایول یکی 100 امتیاز از داش راشا دریافت کردید حالا بیاید قلاب بگیرید من برم بالا درو باز کنم..رایان :من میرم..شماها قلاب بگیرین..راشا :فکرش از من بود پس من میرم..رادوین :خیلی خب شماها هم وقت گیر اوردید؟..راشا تو برو..رادوین قلاب گرفت راشا هم رفت بالا..با یک حرکت دستاشو به لبه ی دیوار گرفت و خودش رو بالا کشید ..رادوین رفت کنار..راشا رو دیوار نشست..نگاهی به باغ انداخت و اروم گفت :کسی تو باغ نیست..چراغا هم خاموشه..حتما لالا کردن..رایان با حرص گفت :برو درو باز کن واسه من امار میدی؟..معلومه این موقع شب همه خوابن..زود باش تا یکی نیومده..
راشا اروم پرید پایین و در رو باز کرد..رادوین و رایان هم وارد شدند و در رو بستند..اهسته اهسته به طرف ویلای خودشان می رفتند که چراغ ویلای دخترا روشن شد..هول شده بودند ..دنبال مکانی می گشتند تا مخفی شوند..رایان سریع پشت بوته های گل پرید و سرش را خم کرد..رادوین و راشا هم پشت سرش دویدند و درست پشت رایان مخفی شدند..در ویلا باز شد..تارا یه شال رو شونه ش انداخته بود ..تو بالکن ایستاد و اطراف رو نگاه کرد..نفس عمیقی کشید..بوی عطر گل یاس مشامش را پر کرد..
همان موقع صدا خش خشی از پشت بوته ها شنید..نگاهش را به سمت چپ چرخاند..چیزی ندید..ولی صدای خش خش دوباره به گوشش خورد..لبانش را تر کرد و گفت :کی اونجاست؟!..
پسرا نگاهی به هم انداختند..صدای پای تارا را شنیدند که به ان طرف می امد..رایان پچ پچ کنان گفت:حالا چه غلطی کنیم؟..داره میاد اینطـــرف..رادوین:متوجه ما نمیشه..نترسید..فقط تکون نخورید..
ولی تارا مستقیم به همان سمت می رفت..یه دفعه راشا با صدای نسبتا بلندی گفت :میـــَــو میـــَـــو..میـــَــــو..رایان و رادوین لبخند زدند.. رایان اروم گفت :ایول.. ادامه بده..
راشا چند بار دیگر پشت سر هم صدای گربه را تقلید کرد..تارا با ذوق گفت :ای جوووووووونم..قربونت برم چه صدای نازی داری تو..چشماشون گشاد شد..راشا با ذوق خیلی خیلی اروم گفت :با من بودا..میگه قربونت برم..جونه من صدا رو حال کردید..دختر کشه لامصب..رایان پوزخند زد و اهسته گفت :اره تو میو میو کردن حریف نداری..فقط دیگه ادامه نده تا فکر کنه گربهِ رفته..رادوین :وگرنه میاد و تا پیداش نکنه ول کن نیست..
تارا دوباره گفت :پیشی..پیشی خوشگله..رفتی؟..راشا با لبخند اروم گفت :ببین ندیده می دونه من خوشگلم..رایان :احمق جون با گربهِ ست نه با تو..راشا:خب اون فکر می کنه من گربه م..ولی خودم که می دونم نیستم..اون فکر می کنه مهم نیست چون منو ندیده همین که خودم می دونم مهمه چون خودم از خودم مطمئنم..رادوین خندید و اروم گفت :جونه رادوین خودت فهمیدی چی گفتی؟..راشا هم اهسته خندید :قسم می خورم اره..رایان :همون قسم خوردی فهمیدم..رادوین :بچه ها دیگه چیزی نگید تا دختره متوجه ما نشده بره..راشا:ما که داریم اروم حرف می زنیم..از پچ پچ هم ارومتر..رادوین:در هر صورت باید مراقب باشیم..
هر سه سکوت کردند..صدای قدم های تارا را شنیدند که دورتر می شد..هر سه از پشت بوته ها به اون سمت نگاه کردند..تارا به طرف ویلا می رفت..نگاهی به اطراف انداخت که پسرا سراشون رو دزدیدند بعد از اون هم صدای در ویلارو شنیدند..هر سه نفس هاشون رو بیرون دادند و ایستادند..اینبار اهسته تر از قبل به طرف ویلا رفتند و بعد از اینکه رادوین در را باز کرد وارد شدند..

قرعه به نام سه نفر4

فصل چهارم
تانیا:الو..
روهان:سلام عزیزم..
تانیا مکث کرد..نگاهی به تارا و ترلان انداخت..
روهان:الو..خانمی چرا جواب نمیدی؟..صدام میاد؟..الو..
تانیا:سلام..
روهان:وای نمی دونی چقدر دلم واسه صدات تنگ شده بود تانیا..خوبی؟..
تانیا:ممنون..واسه چی زنگ زدی؟..
روهان:نامزدمی..حق ندارم حالتو بپرسم؟..
تانیا با خشم کنترل شده ای گفت :برای بار هزارم میگم روهان..هیچی بین ما نیست..پس بیخود نامزدم نامزدم نکن..اینجوری اعصابمو داغون می کنی..
روهان:ولی من و تو نامزدیم..در حضور پدرت و بقیه ی اعضای فامیل این نامزدی رسمی شد..
تانیا:درسته..رسمی شد..ولی الان دیگه رسمیتی نداره..حلقه ت رو بعلاوه ی هرچی که برام به عنوانِ کادو اورده بودید پس فرستادم..درست 2 ماه بعد از مرگ بابا..
روهان:اره..می دونم کله شقی..اون کارت رو جدی نگرفتم..هنوز هم تو نامزدِ منی..
تانیا:گوش کن ببین چی میگم..
روهان:نه تو گوش کن ..اخر همین هفته همراه خانواده م میایم اونجا تا بقیه ی حرفامون رو بزنیم..اینبار نه واسه نامزدی و این حرفا..فقط ازدواج..شنیدی چی گفتــم؟..

پاهای تانیا لرزید..توان ایستادن نداشت..روی صندلی نشست..تارا و ترلان با نگرانی نگاهش می کردند..
با صدای مرتعش و لرزانی گفت :هرکار دلت می خواد بکن..جواب من فقط و فقط یک چیزه..نه..بالا بری..پایین بیای..خودتو هم بکشی من میگم نــــه..
روهان:نه خودمو می کشم و نه بالا و پایین میشم..روی زمین پیدات کردم..روی زمین هم به دستت میارم..منتظرم باش عزیزم..بای..

صدای بوق ممتد نشان از قطع تماس داشت..
دست تانیا افتاد..گوشی هنوز تو دستش بود..ترلان تکانش داد..
ترلان:تانیا..روهان چی گفت؟..چرا رنگت پریده؟..
تانیا سکوت کرده بود..نگاهش تنها به رو به رو بود..
ترلان رو به تارا گفت :برو یه لیوان اب قند براش درست کن بیار..حالش خوب نیست..
تارا سرش را تکان داد و از پشت میز بلند شد..

ترلان شانه ی تانیا رو ماساژ داد و گفت :باز باهاش بحث کردی؟..اینبار دیگه چی می گفت؟..
تانیا زمزمه وار گفت :پسره ی بی همه چیز..میگه اخر همین هفته با خانواده ش میاد قرارِ ازدواج رو بذارن..
ترلان:غلط کرده بی شعور..با اون گندی که بالا اورده عجب رویی داره باز می خواد پاشه بیاد اینجا..
تانیا پوزخند زد :اون عوضی که این چیزا حالیش نیست..انگار نه انگار من از تموم کثافت کاریاش با خبرم..
ترلان:خودتو ناراحت نکن..هنوز انقدر بی کس و تنها نشدیم که اون عوضی هرکار دلش خواست بکنه..
تانیا نگاهش کرد و گفت:چکارکنیم؟..هان؟..به عمو خسرو بگیم؟..اون که با بابای روهان دوست گرمابه و گلستانه؟..به عمه خانم بگیم؟..اون که از خداشه من با یه خانواده ی پولدار و سرشناس ازدواج کنم..به خاله ریحانه بگیم؟..اون که درگیر بچه های خودش و شوهر معتادشه..چکار می تونه بکنه؟..ما کی رو داریم ترلان؟..هان؟..کی ازمون حمایت می کنه جز خودمون؟..

قطرات اشک صورت ظریف و لطیفش را خیس کرد..تارا با لیوان اب قند کنارش ایستاد..تانیا کمی از محتویات لیوان خورد..
تارا:یکی به من بگه اینجا چه خبره؟..باز این پسره ی الوات چی گفته؟..
ترلان موضوع رو برای تارا تعریف کرد..
تارا با حرص نشست رو صندلی و گفت :به روحِ هفت جد و ابادش خندیده ..کم کثافتکاری تو عمرش کرده که حالا پررو پررو پاشه بیاد قرار مدارِ عروسی بذاره؟..هه..فکر کرده..
ترلان حرف های تانیا رو برای تارا بازگو کرد..
تارا:خب درسته کسی پشتمون نیست..ولی خودمون که هستیم..اگر شل بگیریم کلاهمون پسه معرکه ست..
تانیا:تو میگی چکار کنیم؟..
تارا:به جای ابغوره گرفتن خواهر من باید فکرِ راه چاره باشیم..امروز شنبه ست..تا اخر هفته کلی وقت داریم..صبر کن ببینیم چی میشه..
ترلان با حرص گفت :اگر به خاطر بابا نبود با یه تیپا بیرونش می کردیم..ولی حیف که بابا قبل از مرگش تانیا و روهان رو به اسم هم خوند ..
تانیا:بابا اینو گفت ولی سند و مدرکی نیست که بخوایم بگیم بابا روش اصرار داشت..
تارا:اره خب..ولی ما از روی احترام داریم باهاشون مدارا می کنیم..
ترلان:هم احترام..و هم حرفِ بابا..اینکه روهان رو مثل پسرش دوست داشت..درسته که یکی از فامیلای دورمونن..ولی تا وقتی بابا زنده بود رابطه ی نزدیکی باهاشون داشتیم..
تارا:درسته..من خودم روهان رو مثل برادرم دوست داشتم..ولی زد و پسره تو زرد از اب در اومد..
تانیا:من هیچ علاقه ای بهش نداشتم..صرفا به خاطر بابا و عقایده خاصش می خواستم باهاش ازدواج کنم..فکر می کردم هر کی رو که بابا بگه خوبه حتما خوبه..ولی نامزد که کردیم تازه بعد از فوت بابا تقش در اومد که اقا زن صیغه ای داشته و زنه هم ازش حامله ست..
ترلان:هه..تازه یادته وقتی با مدرک حرفمونو بهش زدیم بچه پررو زل زد تو چشمامون و گفت "مدت صیغه تموم شده..مهسا می خواد بچه رو بندازه..دیگه سدی بینمون نیست"..وای که عجب رویی داره..
تانیا:اره..همه ی اینا رو یادمه..این یکیش بود..مرتیکه ی بیشعور فکر کرده من خرم..خیلی خوب می دونم که قبلا تو کار پخش مواد بوده..الان هم نمی دونم هست یا نه..حالا خوبه مهسا جونش همه رو لو داد و گفت که روهان گولش زده و کثافت انقدر پست بوده که بدون هیچ عقد و صیغه ای باهاش رابطه داشته ..تازه بعدش به اصرار مهسا میرن صیغه می خونن..اونم 1 ماهه..مگه یادتون نیست که خود مهسا گفت تو همون رابطه ی اول ازش حامله شده..بعدش هم تو دعوا و جر و بحثشون بچه سقط میشه..هه..واقعا رو داره..با این همه ی کثافتکاری ها بازم دست بردار نیست..دیگه نمی دونم باید چکار کنم..
ترلان سرش و تکان داد و محزون گفت:واقعا بی رحمه..نه..یه حیوونه..کثافته رذل..
تارا:به حیوونه بیچاره چکار داری؟..روهان پست و رذله به اون زبون بسته چکار داری؟..
ترلان:ای باباااا..باز خانم مدافعه حقوق حیوانات شد..منظور ما یه چیز دیگه ست..خویِ حیوونی نه خودِ حیوون به قوله تو زبون بسته..
تارا:حالا هر چی..حیوون حیوونه..
ترلان خندید و چیزی نگفت..
تانیا لبخند مصنوعی به لب نشاند و گفت :فعلا بی خیالش میشیم..من که تصمیمِ خودمو خیلی وقته گرفتم..همون موقع که حلقه ش رو پس فرستادم دیگه همه چیز بین من و روهان تموم شد..الان هم هیچ کاری نمی تونه بکنه..اختیارم دست خودمه..منم تا دنیا دنیاست میگم نه..
تارا:ایول همینه..ولی بچه ها اون عملیاته رو یادتونه؟..رفتیم زاغ سیاهه روهان رو چوب بزنیم..وای عجب هیجانی داشت..
تانیا پوزخند زد و گفت:اره..با یه تلفنِ مشکوک شروع شد..مهسا بود که گفت زن صیغه ایه روهانه..بعد هم نامحسوس افتادیم دنبالش..
ترلان:خداروشکر زود متوجه شدیم..
تارا:اره..همین که کار به جاهای باریک نکشید جای امیدواری داشت..الان هم پا پس نکش و تا اخرش وایسا..
تانیا:وایسادم..کنار نمی کشم..
ترلان:ایول داری ابجی..
هر سه خندیدند..

راشا وارد خونه شد..مثل همیشه همه جا را سکوت فرا گرفته بود..
خواست به طرف اتاقش برود که رایان صدایش زد..
رایان:راشا..
راشا که فکر نمی کرد کسی تو خونه باشه با ترس تو جاش پرید..
راشا:کوفت و راشا..تو این موقعِ روز خونه چه کار می کنی؟..این چه وضعه صدا زدنه؟..

به طرفش رفت و روی مبل نشست..
رایان:مگه چجوری صدات زدم؟..خودت حواست نبود..
راشا:تو که تو خونه ای یه جوری به ادم برسون..نه اینکه زرتی اسممو صدا بزن زهر ترکم کن..حالا نگفتی..این موقعِ روز خونه چکار می کنی؟..
رایان خودشو کمی جلو کشید و اروم گفت:خواستم تا قبل از اومدن رادوین باهات حرف بزنم..
راشا:حرف بزنی؟!..خب بزن..
رایان بی مقدمه گفت :پایه ی دزدی هستی؟..
راشا کمی نگاهش کرد..به پشتی مبل تکیه داد و گفت:برو بابا دلت خوشه..من و باش گفتم چی می خواد بگه..ما که دیگه دزدی رو ماچ کردیم گذاشتیم کنار..حتی قول دادیم ..قسم خوردیم..مگه قرار نشد که..
رایان:نه صبر کن ببین چی میگم..امروز یه خانمه اومده بود مغازه..یه گوشی خوش دست و شیک می خواست..معلوم بود از اون مایه داراست..تا دلتم بخواد نخ می داد..اخر سر هم کارتشو ازش گرفتم..یه شرکت بزرگ مهندسی داره..از اون خر پولاست..
راشا:خب که چی؟..دوست دختر جدید مبارک..شیرینش کو؟..
رایان:نه دیوونه..دوست دختر چیه؟..ازت می خوام بریم گاو صندوقشون رو برق بندازیم.. شرکتشو دیدم..خفنه جانه راشا..
راشا:جانه خودت این اولا..دوما من که گفتم بی خیاله دزدی بشیم..به قول رادوین تهش میندازنمون اونجایی که عرب نی انداخت..همون زندونه خودمون..من هوسِ اب خنک نکردم..تو کردی بسم الله..
رایان:کی خواست بره زندان؟..من فکرِ همه جاشو کردم..نقشه ای کشیدم که مو لا درزش نمیره..همینجوری هرتی پرتی که نمیریم گاوصندوقشو بزنیم..خوب همه چیزو محاسبه می کنیم..بعد وارد عمل میشیم..
راشا:به رادوین هم بگو..
رایان:می خوام بگم..ولی مطمئنم قبول نمی کنه..تازه یه جورایی ما رو هم منصرف می کنه..
راشا:یعنی بدون اطلاع اون؟..
رایان:اره دیگه..راه دیگه ای نیست..
راشا:ما که وضعمون خوبه..یعنی جوری نیست که باز بریم خلاف..پس دردت چیه؟..
رایان کمی نگاهش کرد..با صدای اروم و گرفته ای گفت :تو و رادوین وضعتون بدک نیست..ولی من جدیدا چک و سفته بالا اوردم..مدتش هم تا 2 ماهه دیگه ست..همون شبی که رادوین گفت بکشیم کنار قبول کردم..باورکن از ته دل گفتم..ولی حالا مثل خر تو گل گیر کردم..راهی هم برام نمونده..
راشا:چرا زودتر نگفتی؟..چقدری هست؟..
رایان:50 میلیون..
چشمان راشا گرد شد..با تعجب گفت :50 میلیــــون ؟!..تومن یا ریال؟!..
رایان:شوخیت گرفته؟..معلومه..تومن..
راشا:دیوونه مگه چی معامله کردی؟..شمش طلا؟..
رایان: یه سری جنس وارد کردم..همه درجه 1..بعلاوه ی لوازم جانبیشون که خب سرجمع اینقدر شد..گرونیه برادرِ من..فکر کردی الکیه و من از روی خوشی میگم بریم دزدی؟..وقتی این مادمازل خانمه پولدار امروز گذرش به مغازه ی من افتاد یه جرقه تو سرم زده شد که برای اخرین بار..
راشا ادامه داد :بری دزدی و خودتو خلاص کنی اره؟..
رایان سرشو تکون داد و گفت :اگر راه دیگه ای سراغ داری بگو..
راشا کمی فکر کرد و گفت :نه خب..منم تو حسابم 10 میلیون هم ندارم..امارِ رادوین رو هم دارم..اونم 20 تا داره..سرجمع میشه 30 تا..می مونه 20 تای دیگه که باید یه جوری جورش کنیم..
رایان:به بچه ها سپردم اونا هم ته کیسه شون اینقدر نمیشه..
راشا متفکرانه نگاهش کرد و گفت :خب با این اوصاف باید چکار کنیم؟..بریم دزدی؟..
رایان:راه دیگه ای هم دارم؟..همه ی ارثیه مون همون فروشگاهه بابا بود که فروختیم اینجا رو خریدیدم تا از دست غرغرای صاحب خونه راحت بشیم..کار کردیم و توی این 1 سال دزدی کردیم خودمونو کشیدیم بالا..ولی بعد کشیدیم کنار..وضعمون هم خوبه..انقدری هست که بشه باهاش زندگی کرد..ولی حالا این مشکل برام پیش اومده..اگر چک ها رو به موقع وصول نکنم یه راست باید برم اب خنک بخورم..واسه اینکه اینجوری نشه میگم بریم دزدی..همین یه بار واسه اخرین بار..قول میدم..حالا چی میگی؟..
راشا:رایان قول دادیا..برای اخرین بار؟..
رایان:اره..قول دادم..سرش وایسادم دیگه..
راشا نفسشو داد بیرون و سرشو تکون داد:خیلی خب..هر وقت نقشه ت کامل شد خبرم کن..
رایان لبخند محوی زد و گفت :دمت گرم..می دونستم تنهام نمیذاری..
راشا:ما مخلص شما هم هستیم..حالا چکار کنیم رادوین نفهمه؟..می دونی که زرنگه..
رایان:اگر کمکمون می کرد خوب بود..ولی می دونم موافقت نمی کنه..می شناسیش که؟..تو هر کاری مصممه..بگه نیستم یعنی نیستم..بگه هستم یعنی تا تهش هستم..اون شب گفت کشیدم کنار یعنی زمین و اسمون جاشون عوض بشه هم رادوین دزدی بکن نیست..خودم یه کاریش می کنم..نباید بذاریم بویی ببره..تا بعد ببینیم چی میشه..
راشا سکوت کرد و چیزی نگفت..
*************
هر سه توی هال نشسته بودند..عصر بود..رادوین مجله ی ورزشی می خواند..رایان با تلویزیون ور می رفت..راشا هم کوک گیتارش را تنظیم می کرد..
صدای زنگ ایفن بلند شد..رادوین از جا بلند شد و گوشی رو برداشت..
رادوین:بله؟..
--سلام..منزل اقای بزرگوار؟..
رادوین:بله..شما؟!..
--من شیبانی هستم قربان..می تونم چند لحظه وقت شریفتون رو بگیرم؟..

رادوین مکث کوتاهی کرد و گفت :به جا نمیارم..
--عرض کردم شیبانی هستم..وکیل اقای کیهانی..با شما کار مهمی داشتم..
رادوین نگاهی به رایان و راشا انداخت که با کنجکاوی به او نگاه می کردند..
رایان:کیه؟..
رادوین جلوی دهانه ی گوشی رو گرفت و گفت:یه یارویی اومده میگه شیبانیه..وکیل اقای کیهانی..
راشا خندید و گفت :اِِِِِ..یارو عُقده داره اومده پشت در خونه ی ما خودشو معرفی می کنه؟..بگو زنگ و اشتباه زده اینجا کسی رو ثبت نام نمی کنن..
رادوین: میگه کار مهم داره..بذار بیاد تو ببینیم چی میگه..

توی گوشی گفت:بفرمایید تو..طبقه ی 4 واحد 12..
دکمه ی در باز کن رو زد و گوشی رو گذاشت..
هر سه به طرف در رفتند..
با بلند شدن صدای زنگ اپارتمان رادوین در را باز کرد..اقای شیبانی با لبخند پشت در ایستاده بود..
رادوین درو کامل باز کرد..اقای شیبانی وارد شد..با پسرا دست داد و بعد از سلام و احوال پرسی رادوین با دست به سالن اشاره کرد..
رادوین: بفرمایید..
اقای شیبانی تشکر کرد و به همان سمت رفت..همگی نشستند..پسرها منتظر چشم به او دوخته بودند که هر چه زودتر علت ورودش به انجا را بیان کند..
اقای شیبانی صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد و گفت:اسم من امیر شیبانی ِ..وکیلِ اقای کیهانی..شما ایشون رو می شناسید؟..
پسرا نگاهی به هم انداختند..رادوین گفت:والا یه چند باری خیلی وقت پیش دیده بودیمشون..فکر می کنم از دوستان پدرم باشن..خیلی صمیمی بودن..
اقای شیبانی سرش رو تکون داد و گفت:درسته..اقای بزرگوار و اقای کیهانی دوستان صمیمی بودند..
رایان: ولی هیچ وقت باهاشون رابطه ای نداشتیم..در کل پدر ما اهل رفت و امدهای ان چنانی نبود..
راشا:درسته..درضمن پدر ما نزدیک به 7 ماهه که فوت شده..قبل از اون هم ما 2 سالی میشه تهران زندگی می کنیم..
اقای شیبانی:بله..تا حدودی در جریان هستم..خبر دارید که اقای کیهانی هم..
رادوین:بله..ولی اون موقع ما تهران بودیم و از بابا و اتفاقاته پیش امده خبر نداشتیم..وقتی رفتیم دیدنش بهمون خبر فوت اقای کیهانی رو داد..یادمه خیلی هم از این بابت ناراحت بود..
راشا:حالا گذشته از این حرفا..شما واسه چه کاری می خواستید ما رو ببینید؟..
اقای شیبانی کمی جا به جا شد و گفت :خب کار من خیلی مهم و حیاتیِ..اول از همه یه سوال از حضورتون داشتم..
رادوین:چه سوالی؟!..
اقای شیبانی:پدرتون به جز اون فروشگاه چیز دیگه ای هم برای شما به ارث نذاشته بود؟..
پسرا نگاهی به هم انداختند و رایان با تعجب گفت:ببخشید..ولی این موضوع به شما چه ربطی داره؟..
اقای شیبانی:خواهش می کنم دچار سوتفاهم نشید..حرفی که می خوام بزنم به این موضوع بستگی داره..می خوام بدونم شما اگاه به دارایی های پدرتون بودید؟..
راشا:اقا کجای کاری؟..بابای ما خدابیامرز شغلش ازاد بود..یه مغازه ی لباس فروشی داشت همین..هیچ وصیتی هم در کار نبود..بعد از فوتش هم اونجا رو فروختیم..
اقای شیبانی:بله اینا رو می دونم..پدرتون در رابطه با چیز دیگه ای..مثلا خونه..باغ یا حتی ویلا با شما صحبتی نکرده بود؟..
راشا خندید و گفت :ویلا؟!..باغ؟!..نه اقای محترم این حرفا نبود..پدرم یه خونه ی قدیمی داشت که خیلی وقت پیش گفته بود بعد از مرگش بفروشیم پولشو بدیم بهزیستی..ما هم همین کارو کردیم..وصیت نامه ای در کار نبود..تازه این رو هم همیشه لفظی می گفت..
رایان:درسته..وضعیت مالیمون عالی نبود..ما هم جهت کار از کرج اومدیم تهران..گاهی هم بابا می اومد پیشمون که صبح های زود می رفت تو پارک ورزش می کرد..ولی این اواخر کمتر بهمون سر می زد..ما هم مشغله زیاد داشتیم..نمی رفتیم سرش بزنیم..

هر سه نیم نگاهی به همدیگر انداختند..
اقای شیبانی گفت :خب اگر الان من بهتون بگم پدر شما یه ویلا هم داشته ولی شما از وجودش بی خبرید چی؟..
هر سه متعجب گفتند :ویلا؟؟!!..بابای ما؟؟!!..
اقای شیبانی:بله..تعجب کردید؟..
رادوین:حتما شوخی می کنید..
اقای شیبانی:نه..اتفاقا برعکس..کاملا جدی گفتم..سه دونگِ یه ویلا به نام پدر شماست..قانونا..
دهان هر سه باز مانده بود..
راشا زد زیر خنده و گفت:اقای وکیل یه چیزی بگو بگنجه..بابای ما اگر ویلا داشت که وضعش اون نبود..به ما هم می گفت..ناسلامتی پسراش بودیم..
اقای شیبانی:من براتون توضیح میدم..خوب گوش کنید..
همه چیز را از وجود ویلا تا وجود سه وارث دیگر از اقای کیهانی برای انها تعریف کرد..لحظه به لحظه بر تعجب پسرها افزوده می شد .. چشمان و دهانشان از تعجب باز مانده بود..
راشا:اقای وکیل ..جونه من الان اینایی که گفتی راست بود؟..
اقای شیبانی اروم خندید و گفت :بله..همه ش حقیقته محض بود..
رادوین:اخه چطور ممکنه؟..
اقای شیبانی:ممکنه پسرم..
رایان:اگر حرفای شما راست باشه پس پاشین بریم این ویلایی که ازش حرف می زنید رو ببینیم..

هر سه با یک حرکت از جا بلند شدند که اقای شیبانی گفت:صبر کنید..چه عجله ایه؟..من باید با دخترانه اقای کیهانی هم هماهنگ کنم..بعد بهتون اطلاع میدم..
بعد از زدنِ این حرف از جا بلند شد و ایستاد..

اقای شیبانی:خب من به وظیفه م عمل کردم و شما رو در جریان قرار دادم..فردا با خانواده ی کیهانی هم مشورت می کنم و زمان دقیق رو برای دیدن ویلا به اطلاع شما می رسونم..

راشا کارتش رو به طرف اقای شیبانی گرفت و گفت:این کارتِ منه..یعنی کارت موسسه ای هست که درش موسیقی تدریس می کنم..شماره ی همراهه من هم روشن نوشته شده..هر وقت خواستید اطلاع بدید بهم زنگ بزنید..
اقای شیبانی با لبخند سرش را تکان داد و کارت را گرفت ..
کارت خودش را به راشا داد و گفت:بسیار خب..این هم کارتِ منه..هر کاری داشتید می تونید با من تماس بگیرید..فعلا از حضورتون مرخص میشم..خدانگهدار..

هر سه تا دم ِدر او را همراهی کردند..بعد از رفتنِ اقای شیبانی توی هال نشستند..
راشا:یعنی راست می گفت؟!..
رادوین:واسه چی باید دروغ بگه؟..
رایان:نه دروغ نمی گفت..مطمئنم..
راشا:اخه بابا اگر ویلا داشت که به ما می گفت..
رادوین:مگه نشنیدی وکیل ِ چی گفت؟..بابا و اقای کیهانی دست به یکی کردن که کسی چیزی نفهمه..
رایان:وکیلِ گفت کیهانی وصیت کرده تا کارهای مربوط به ویلا تموم نشده کسی باخبر نشه..ولی بابا که می تونست به ما بگه..اون که وصیتی نکرده بود..دلیلش چی بوده؟!..
رادوین:همینش منو گیج کرده..دلیل بابا برای پنهان کردن این موضوع چی بوده؟..
راشا:بچه ها قضیه یه نمه بودارنیست؟..

رایان و رادوین نگاهش کردند..
راشا ادامه داد: اخه هیچ چیزه این قضیه با هم نمی خونه..ویلا؟!..سه دونگش به نامه بابا؟!..من و شما هم که بوق نیستیم این وسط..مثلا پسراش بودیم..ولی کاملا از وجودِ ویلا بی خبر بودیم..یعنی بابا واسه چی از ما پنهونش کرده؟!..
نگاه رایان با شک بود..رادوین متفکرانه به گوشه ای زل زد..
ذهن هر سه نفر حسابی مشغول شده بود..

راشا که احساس تشنگی می کرد از اتاقش بیرون اومد ..به طرف اشپزخونه می رفت که دید چراغِ هال روشن است..
با تعجب راهشو به اون سمت کج کرد..رایان کفه هال نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود..چونه ش رو گذاشته بود رو زانوش و به پایه ی مبل خیره شده بود..
حضور راشا را حس کرد..نگاهشو بالا کشید..

رایان:مگه نخوابیدی؟..
راشا:اومدم اب بخورم..چیه؟..چرا زانوی غم بغل گرفتی؟..
راشا هم کنارش نشست و درست مثل رایان زانوهاشو بغل گرفت..

رایان نفسش را با اه بیرون داد و گفت:خواب دیدم..
راشا ابروشو انداخت بالا و گت:اوخی..داداشی خواب بد دیدی لالات نمی بره؟..بیا من امشب پیشت می خوابم ..
رایان پوزخند زد و گفت:برو بابا دلت خوشه..تو که بیای پیشم بخوابی کابوس می بینم..
راشا: اِِِِِ..من تا الان چیز دیگه فرض می کردم..حالا چه خوابی می دیدی؟..اگه بالا 18 ساله بگوها..مشکلی نداره .. من به سن قانونی رسیدم..خیالت تخت..
رایان زد به پاش و گفت:کم چرت بگو..دارم میگم خواب دیدم..
راشا:خب منم نگفتم تو بیداری دیدی که..همون تو خواب دیدی رو بگو..
نیششو باز کرد و با شیطنت ادامه داد :حالا چی دیدی؟..چندتا بودن؟..به منم بگـــــو..شاید رو ذهن منم تاثیر گذاشت ازاین خوابای رنگ و وارنگ دیدم..جونه راشا بگـــــو..
رایان خندید و گفت:الحق که ذهن منحرفی داری..من چی میگم تو چی میگی؟..
راشا:من هیچی نمیگم..تو باید یه چیزایی بگی..چند تا بودن؟..
رایان که می خندید گفت:چی چندتا بودن؟..
راشا خیلی جدی گفت:شلیل..کوفتت بشه همه رو تنها تنها خوردی؟..خب یه توکه پا منو هم خبر می کردی..
رایان که از زور خنده سرخ شده بود گفت :ببین ذهن منو منحرف می کنی بعد می پری رو یه شاخه ی دیگه..
راشا صداشو نازک کرد و گفت: به قوله خانما وااااااا..رایان جون مگه میمونم؟..از این شاخه به اون شاخه پریدن یعنی چی؟..
رایان با خنده زد رو شونه ش و گفت:پشت تلفن با دوست دخترات حرف می زدی همین قدر براشون ناز و عشوه می اومدی؟..صدات که ظریف میشه مو نمی زنه..
راشا چپ چپ نگاهش کرد و گفت:برووووو..مرتیکه این موقع شب اینجا نشستی هی میگی خواب دیدم خواب دیدم..تهش هم عاشق صدای زنونه ی من میشی؟..بیا برو بخواب ایشاالله بازم شلیل و هلو و هندونه بیاد به خوابت روحت شاد بشه..

رایان جدی شد و گفت:خوابه بابا رو دیدم..
راشا متعجب نگاهش کرد..رایان ادامه داد:مامان هم کنارش ایستاده بود..تو خونمون..توی کرج بودم..فقط من بودم و اون دوتا..هیچی نمی گفتن..فقط با اخم زل زده بودن تو چشمام..راشا حس بدی داشتم..نگاه هر دوشون مثل نگاهشون به یه متهم بود..بابا یه جمله گفت و بعد هم از خواب پریدم..همه ی صورتم خیس از عرق بود..قلبم تندتند می زد..اومدم اینجا نشستم ..داشتم به اون یه جمله فکر می کردم..

راشا:مگه اون یه جمله چی بود؟!..
رایان اهی کشید و گفت:بابا گفت "مردونگی به عهدیه که بستی پسرم"..منظورشو نفهمیدم..
راشا کمی فکر کرد و گفت: بابا گفت عهد؟..
رایان سرشو تکون داد..
راشا:خب خنگه این که معلومه..تو به رادوین و من و حتی خودت مردونه قول دادی دیگه دزدی نکنی..کلا هر سه اون شب دورشو خط کشیدیم..ولی باز این فکر افتاد تو سرت..شاید حالا که عهدتو شکستی بابا و مامان ازت دلخورن..

رایان به فکر فرو رفت..جمله ای که پدرش در خواب گفته بود رو زیر لب تکرارکرد :"مردونگی به عهدیه که بستی پسرم"..
بلندتر گفت:اره..راست میگی..منم مطمئنم منظور بابا همین بوده..ولی..
راشا:ولی چی؟!..
رایان:ولی اخه من مجبورم راشا..20 میلیون از کجا بیارم؟..20 تا رادوین و 10 تا تو..می مونه 20 تای دیگه..دوستام هم میگن ندارن و یه سری هاشونم جنس وارد کردن ..در کل وضعیتم خوب نیست..
راشا:نمی دونم..ولی این خواب شاید یه هشدار هم باشه..اگر رفتیم دزدی و اون شب گیر افتادیم چی؟..به اینش فکر کردی؟..
رایان:ولی توی این مدت کی گیر افتادیم که اینبار گیر بیافتیم؟..
راشا:رایان رو این حساب که نمیشه رفت دزدی..شاید اون موقع شانس می اوردیم..وگرنه یادته که یه بار چی شد؟..اگر رادوین به موقع عمل نکرده بود الان هر سه پشت میله های زندان بودیم..اینبار که من و توییم..رادوین هم کشیده کنار..باور کن گیر می افتیم..ببین کِی گفتم..
رایان سرشو تو دست گرفت و گفت:پس چکار کنــم؟..2 ماهه دیگه وقت وصولشونه..بدبخت میشم راشا..
راشا:تا دو ماه خیلی مونده..صبر داشته باش..منم به چند نفر می سپرم..خورد خورد جمع میشه دیگه..فقط بذار به رادوینم بگم..دوست و اشنا زیاد داره..
رایان:خیلی خب..منم با خوابی که امشب دیدم ته دلم خالی شد..یه جورایی ترس بَرم داشت..خودم به رادوین میگم..
راشا خندید و گفت:پاشو برو بخواب..شاید اینبار واقعا خواب خوشمزه دیدی..
رایان خندید و گفت:نه من ازاین شانسا ندارم..
راشا:شانس نمی خواد برادره من..جرات می خواد..
اهی کشید و ادامه داد :یه دوست دخترم ندارم عاشقش بشم ..بعد بخوام باهاش ازدواج کنم..باباش دسته چکشو در بیاره و بگه چقدربنویسم پاتو از زندگی دختر من بکشی کنار؟..منم بگم عشق رو نمیشه با پول خرید..بعد پدر دختره بگه 50 میلیون میدم بهت بکش کنار..
منم نیشمو باز کنم بگم..

رایان پرید وسط حرفشو گفت:عشقم مهمه نه پول..
راشا:نه دیوانه..اون موقع عشق اندازه ی هویج هم ارزش نداره..میگم هر چی شما بگین پدر جان ..من رو حرفِ بزرگ ترا حرف نمیزنم..دمه شما هم گرم..
رایان خندید و گفت:خیلی خری..
راشا:چاکریم..
رایان:باش تا اموراتت بگذره..
راشا:چه باشم چه نباشم اموراته من خود به خود می گذره..خاطرت جمع داداش..
رایان :کم نیاری یه وقت..
راشا:نه بیارم از تو می گیرم..ماشالله چنته ت پره..

رایان با خنده از جا بلند شد..راشا هم کنارش ایستاد..
رایان:من برم بخوابم..تو هم برو بکَپ کم اراجیف سر هم کن..
راشا:به سخنان گوهرباره من نگو اراجیف داداش جان..اینا رو باید با اب طلا نوشت قاب کرد..راستی خوابِ بد دیدی صدام کن سه سوته خودمو می رسونم..خواستی خوابای رنگی رنگی هم ببینی یه سوت بزنی کافیه..خودمو رسوندم..

رایان به طرف اتاقش رفت و گفت:نه دیگه فکر نکنم خواب ببینم..
راشا:حتی به خاطره من؟..
رایان تو درگاه اتاقش ایستاد و گفت:مخصوصا به خاطره تو..
راشا:داداشه بد به تو میگن دیگه..
رایان رفت تو .. در همون حال گفت:حالا هرچی..شب بخیر..
راشا خندید و گفت:شب بخیر..
با لبخند به سمت اشپزخونه رفت تا اب بخورد..

فصل پنجم

راشا جلوی اینه ایستاده بود و با دقت و حوصله موهایش را مرتب می کرد..

رادوین بهش تنه زد و گفت :بسه دیگه..چقدر می کشی این بدبختا رو؟..انقدری که تو و رایان به موهاتون می رسید اگر به بوته چغندر رسیده بودید تا الان هلو داده بود..
راشا:حالا چرا گیر دادی به موهای نازنینِ من؟..واسه من که معمولیه..برو به اون یکی داداشت بگو که پدر اُتو مو رو در اورده..

رایان در حالی که با موبایلش ور می رفت از اتاق بیرون امد ....
همونطور که سرش تو گوشیش بود گفت:باز شما دوتا پشت سر من حرف زدید؟..غیبت خوب نیستا..
راشا:اره راست میگه..غیبت ماله خانماست..ما اقایون رو در رو حرف می زنیم..پس رایان جان بیا اینجا می خوام رو در رو یه چیزی بهت بگم..

رایان که هنوز نگاهش به صفحه ی گوشیش بود جلوی راشا ایستاد..
رایان:هوم؟..چیه؟..
راشا گوشی رو از دستش کشید و گذاشت رو میز..
راشا:ول کن این لامصبو..دارم بهت میگم رو در رو ..سرتو تا گردن کردی توی این جغجغه؟..

رایان دست به سینه با حالتی خاص ایستاد و گفت:خیلی خب بگو..می شنوم..
رادوین:بیاین بریم ..مگه شیبانی زنگ نزد گفت سر خیابون منتظره؟..
راشا:ای بابا..اگر گذاشتید دو کلوم مردونه اونم رو در رو حرف بزنیم..
رایان:بزن دیگه..
راشا یهو داد زد:من چی بگم به تو هــــان؟!..د اخه چرا زنگِ گوشی منو عوض کردی؟..این صدای خرناس چیه گذاشتی رو زنگش؟..صبح زنگ زد همچین از خواب پریدم که چارچنگولی چسبیدم به سقف..
رایان و رادوین می خندیدند..
رایان:خیلی خب چرا جوش اوردی؟..دیشب گفتی گوشیت هنگ می کنه..یه دستی بهش کشیدم..زنگش زیادی با کلاس بود..خوشم نیومد عوضش کردم..صدای به این باحالی کجاش خرناسـه؟..
راشا با همان صدای بلند گفت:مگه گوشیه تو ِ که از صداش خوشت نیومد؟..اگه خرناس نیست پس چیه؟..گوش کن..

با گوشی خونه به موبایلش زنگ زد..انواع صداهای خُرناس و غُرِش فضای اطراف رو پر کرد..
رادوین گوشاش رو گرفت :بسه بابا کر شدم..خفه ش کن راشااااااا..
راشا قطعش کرد..گوشی رو تکان داد و گفت: من از این صداها تو گوشیم نداشتم..همه لایت و با کلاسه..
رایان ابروشو انداخت بالا و گفت:من برات بلوتوث کردم..واقعا صداش روح نوازه نه؟..با روحیه ی لطیفت خوب جور در میادا اقای هنرمند..

راشا افتاد دنبالش که رایان هم فرار کرد..دور سالن می چرخیدند..
راشا داد زد :اره ..خیلی هم روح نوازه..صبر کن تا یه روح نوازی نشونت بدم 10,20 تا بعلاوه ی اشانتیون از اینور و اونورش بزنه بیرون..
رایان: اخه با اون صدایی که تو گذاشتی رو موبایلت بچه هم از خواب بیدار نمیشه..اونوقت تو چطوری راس ساعت بیدار میشی؟..خواستم خواب نمونی بیچاره..تازه باید تشکر هم بکنی..
راشا:منم همینو میگم..صبر کن تا بیام ازت تشکرکنم..
راشا به طرفش رفت که رایان به سمت در دوید..رادوین جلوی راشا ایستاد و با خنده گفت:بی خیال شو دیگه..وقتی برگشتیم هرچقدر خواستید بزنید تو سر و کله ی همدیگه..الان وقتش نیست..شیبانی منتظره..
رو به رایان که تو درگاه ایستاده بود گفت:اصلا مگه شماها نمی خواین ویلا رو ببینید؟..زود باشید دیگه..

راشا دستی به لباسش کشید و با چشم واسه رایان که ابرو می نداخت بالا خط و نشون کشید..
رادوین به طرف رایان رفت و گفت: به یکی دوتا از بچه ها زنگ زدم..بهشون گفتم پول لازمم..گفتن بتونن جور می کنن..ولی قول ندادن..بازم ببینم چی میشه..فعلا صبر کن..
رایان نگاه گرفته ای به او انداخت و سرش را تکان داد..رادوین با لبخندی محو روی شانه ش زد و از در بیرون رفت..

هر سه سوار ماشین رادوین شدند و حرکت کردند..

3 روز از دیدارشون با اقای شیبانی می گذشت که دیشب با همراهِ راشا تماس گرفت و قراره امروز صبح ساعت 11/5 را گذاشت..
هر سه مشتاق بودند ویلا را ببینند..اقای شیبانی گفته بود راس ساعت 10 سر خیابان منتظرشان می ایستد تا راه را نشان دهد..
ادرس ویلا را برای راشا اس ام اس کرده بود ..ولی جاده پر پیچ و خم بود..
************
تانیا و ترلان و تارا عینک های افتابیشان را به چشم زدند و سوار ماشین تانیا شدند..
ترلان:خب من با ماشین خودم می اومدم دیگه..
تانیا:جاده ش پیچ و خم زیاد داره..یکی باشیم بهتره..

تانیا حرکت کرد..
تارا:ادرسو دقیق بلدی؟..
تانیا:دقیقه دقیق که نه..اگر به مشکل بر خوردیم به شیبانی خبر میدم..
ترلان:خب میذاشتی با ما بیاد بهمون ادرسو بگه ..راحت تر بودیم..
تانیا:گفت پسرای بزرگوار ادرسو بلد نیستن..منم گفتم با اونا بیاد..

تارا دستاشو زد به هم و با ذوق و شوق گفت:وای بچه ها هیجانی شدم شدیدددددد..دوست دارم زودتر ویلا رو ببینم..
ترلان خندید و گفت:من از تو بدترم..نمی دونم چرا ندیده شیفته ش شدم..
تانیا:یه حسه ابجی..منم همینجوریم..
تارا:انقدر شیبانی ازش تعریف کرده که انگار قصرِ پسر ِپادشاست..

هر سه خندیدند..
ترلان:شاید کمتر از اونم نباشه..ما چه می دونیم..
تارا:من بازم میگم..باید سه دونگه پسرای بزرگوار رو بخریم..
تانیا:هنوز چیزی مشخص نیست..شاید نخواستن بفروشن..
ترلان:اره خب اینم حرفیه..ولی اگر راضی بشن خوب میشه..
تانیا:ما که 2 تا ویلا داریم..دیگه اینو می خوایم چکار..بذار سه دونگش واسه اونا باشه..
تارا:پولشو میدیم..مفتی که نیست..
تانیا:خب شاید پولشو نخوان..ویلا رو بخوان..
تارا:بیخود بیخود..از این خبرا نیست..
ترلان کلافه گفت:ای بابا حالا صبر کن برسیم..ویلا رو ببینیم..بعد واسه ش نقشه بکش..به قول تانیا هنوز چیزی مشخص نیست..
تارا:به هر حال من نظرمو گفتم..

هر سه سکوت کردند..تانیا با دقت و حوصله رانندگی می کرد..محو محیط اطراف شده بودند..
فضایی سرسبز که پر بود از درختانه سر به فلک کشیده..
خانه های اطراف همه ویلایی بودند..گاهی به سراشیبی بر می خوردند و گاهی هم سر بالایی..

تارا:چه جای باحالیه بچه ها..تا حالا اینجا نیومده بودم..
ترلان:فوق العاده ست..تانیا از شهر خارج شدیم؟..
تانیا:اره..

ترلان سرشو تکون داد و گفت: به نظرت چقدر دیگه مونده برسیم؟..
تانیا نیم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:راس ساعت 11/5 اونجاییم..
تارا که از دیدن محیط اطراف سیر نمی شد با ذوق گفت:وای اینجا از بس سبزه جون میده مار و خرگوش و گربه وافتاب پرستمو ول کنم توش تا واسه خوشون عشق و حال کنن..
ترلان با مسخرگی گفت:اینجا هم دست بر نمی داری؟..خواهشا با این جک و جونورات امنیت اینجا رو به هم نزن..همون خونه رو کردی باغ وحش بسه..
تارا شاکی شد وگفت: حیوونای من امنیتِ هیچ کس رو به هم نمی زنن..تربیت شدن..
ترلان:اره.. مثل خودت..
تارا: ببین باز داری به حیوونای من توهین می کنیا..
تانیا:بسه بچه ها..ولی منم یه جورایی با ترلان موافقم..

تارا اینبار رو به تانیا گارد گرفت..ترلان خندید و گفت:ایول ابجی..
تارا گفت:کجاش خنده داره؟..من نمی فهمم..این زبون بسته ها با شما چکار دارن که چشم دیدنشون رو ندارید؟..

تانیا از تو اینه ی جلو نگاهش کرد..ترلان هم کامل برگشت عقب و نگاهشو به تارا دوخت ..
تارا به هر دو نگاه کرد و گفت :هـوم؟..چیه؟..
تانیا:خداییش عجب رویی داری تو دختر..کم مصیبت از دست جونورای تو کشیدیم؟..

تارا پشت چشم نازک کرد و گفت:کارشون داشتید که اون بلا رو سرتون اوردن..اگر اذیتشون نمی کردین اونا هم کاری باهاتون نداشتن..
ترلان:روتو برم هِی..

تارا صورتشو برگردوند و بیرون و نگاه کرد..تانیا و ترلان اروم خندیدند ..

بالاخره رسیدند..تانیا نگاهی به پلاک ویلا انداخت..17..خودش بود..
دقیقا همان موقع ماشین رادوین درست رو به روی ماشین تانیا پارک کرد..
ولی نگاهه سرنشینانِ هر دو ماشین به سمت ِویلا بود..
هنوز متوجه ی یکدیگر نشده بودند..

پیاده شدند..نگاه بهت زده ی هر 6 نفر به ویلا بود..جلوی در نرده ایِ بلندی ایستادند..دستشان را به نرده ها گرفتند..مستقیم به ویلا خیره شدند..

رادوین:عجب ویلای بزرگ و باحالیه..
رایان:اره فضاشو جونه رادوین حال می کنی؟..
راشا:اُه بچه ها از پشت نرده انقدر خوشگله بریم توش دیگه چیه؟..

سنگینی نگاه دخترا رو روی خود حس کردند..همین که سرشان را چرخواندند سه تا دختر جوان را درست کنار خود دیدند..
هر سه به خود امدند و صاف ایستادند..

چهره ی پسرا برای دخترا اشنا بود و چهره ی دخترا هم برای پسرا..
راشا اروم گفت:ما اینا رو یه جایی ندیدیم؟..اشنا می زنن..
رایان:اره به نظر منم اشنان..
رادوین گفت : یادتون نیست؟..اینا همون سه تا دختری هستن که تو پارک باهاشون جنگِ بستنی راه انداخته بودیم..
راشا: اِِِِِ راست میگه..خودشونن..
رایان:اره..اینجا چکار دارن؟..

تارا اروم رو به تانیا و ترلان گفت:شناختینشون؟..
تانیا:اره..همون خرابکارای توی پارکن..
ترلان:راست میگه..اینجا چی می خوان؟..همچین زل زده بودن به ویلا که انگار ماله باباشونه..

هر سه سکوت کردند..نگاهشون رو اروم به طرف هم کشیدند..چند لحظه تو صورت همدیگه خیره شدند..
با تعجب گفتند :نـــــــــــه..یعنـــــی..

اقای شیبانی با لبخند جلو امد و گفت:بله اینجا همون ویلاییه که در موردش باهاتون صحبت کردم..
به پسرا اشاره کرد و رو به دخترا گفت:اقایون بزرگوار هستند..
به دخترا اشاره کرد و اینبار رو به پسرا گفت:این خانم های محترم هم دخترانه اقای کیهانی هستند..وارث سه دونگه همین ویلا..
دستشو رو به ویلا گرفت و گفت:بفرمایید داخل..
رایان به قفل اشاره کرد با لبخند گفت:شما قفلو باز کن بعد ما می فرماییم داخل..
اقای شیبانی با لبخند گفت:شرمنده..چند لحظه صبر کنید..

کلید قفل رو از داخل جیبش در اورد..در همون حال که داشت قفل رو باز می کرد..پسرا نیم نگاهی به دخترا انداختند..دخترا هم درست همین حرکت رو انجام دادند..
دست به سینه با نگاهی مغرور پشت اقای شیبانی ایستاده بودند..
اقای شیبانی در ویلا رو باز کرد و کناری ایستاد..

پسرا خواستند زودتر وارد شوند ولی دخترا جلوتر بودند..همین که خواستند رد شوند برای اینکه به هم برخورد نکنند از حرکت ایستادند..نگاهی به هم انداختند..
تارا با حرص گفت:خانما همیشه مقدم ترن کسی یادتون نداده؟..
راشا:خانم ما هنوز به هم سلام هم نکردیم..بذار برسیم بعد بیا پاچ..یعنی هار..نه همون وَق..اصلا هیچی بابا بیا برو تو..

کنار کشید ..با این کار بقیه هم کنار کشیدند و دخترا بعد از اینکه نگاه چپی به پسرا انداختند رد شدند..
رایان زیر گوش راشا به طوری که رادوین هم بشنود گفت :پاچه بگیر ..هار شو..وَق بزن..اررررره؟..خوب شد نگفتی بهش وگرنه همه ی اینارو سرمون پیاده می کرد..
نگاهی به هم انداختند و با شیطنت خندیدند..

اقای شیبانی:بفرمایید خواهش می کنم..وقت نیست..باید هر چه سریع تر به کارهای ویلا رسیدگی کنیم..
رادوین در نرده ای رو کامل باز گذاشت...هر 4 نفر وارد شدند..دخترا وسط باغ ایستاده بودند..

پسرا نگاهی به اطراف انداختند..ازهمون لحظه ی ورود نگاهشون به فضایی کاملا سر سبز و زیبا افتاد..سمت راست درختان میوه..سمت چپ باغچه ای پر از گل از همه رنگ..
کمی بالاتر درخت بید مجنون که زیرش میز و صندلی گذاشته شده بود..درست مشابهِ همین درخت و میز و صندلی سمت راست هم بود..
هر چی جلوتر می رفتند بیشتر تعجب می کردند..سمت راست یه فواره به شکل ماهی..سمت چپ فواره ای به شکل کوزه..
جلوتر رفتند..دیوارهای بلند که روی انها حفاظ هایی به شکل سیم خاردار نصب شده بود..سر تا سر باغ چمن کاری شده بود..بوته های گل اطراف دیده می شد..

به ویلا رسیدند..اینبار بیش از پیش تعجب کردند..
راشا با تعجب گفت:یا ویلا خیلی بزرگـه یا اینکه دوتاست به هم چسبوندنشون..شاید هم من دوتا می بینم در اصل یکیه..
اقای شیبانی به ویلا اشاره کرد و با لبخندگفت:خیر..اینجا قبلا یه ویلا بوده..البته تا قبل از اینکه تقسیم بشه..بعد از اون اقایان کیهانی و بزرگوار تصمیم گرفتند ویلا رو نصف کنند..ویلا قبل از این خیلی خیلی بزرگ بود..ولی برای راحتی هر دو خانواده این ویلا تقسیم شد..و اینی که الان می بینید نتیجه ی کاری ست که اون دوتا خدابیامرز انجام دادن..

هر 6 نفر رفتند جلو تا از نزدیک ویلا رو مورد بررسی قرار بدهند..ویلا در ظاهر دو تا بود..ولی در اصل یکی بود که میشه گفت به دو نیم تقسیم شده بود..قسمت وسطیِ ویلا کاملا برداشته شده بود و با یک در جدا قسمت راست از چپ جدا شده بود..
دو تا در درست رو به روی هم..سمت چپ برای ویلای سمت چپ..راست هم برای ویلای سمت راست..
رادوین:سمت راست واسه بابای ما بوده یا چپ؟..
اقای شیبانی:سمت راست..

تانیا:اینجا عالیه..اصلا فکر نمی کردم نماش انقدر جذاب و گیرا باشه..
اقای شیبانی:بله..بعد از تقسیمش بهترین معمارها و نقاشان که پدرتون سراغ داشتند روش نظارت کردند..

هر دو ویلا درست شبیه به هم بودند..چون سیبی که از وسط نصف شده باشد..با چند پله به بالکن منتهی می شد..ستون هایی بلند با نقش هایی برجسته و زیبا..دور تا دور بالکن نرده های فرفورژه ی قهوه ای روشن کار شده بود..ویلا نمای فوق العاده ای داشت..

پسرا ویلای سمت راست رو نگاه می کردند و دخترا سمت چپ..هنوز با هم حرف نزده بودند..چند باری که نگاهشون به طرف هم کشیده شده بود..خیلی سریع ان را دزدیده بودند..با این کار اخمی بر چهره می نشاندند و ویلا را نگاه می کردند..

اقای شیبانی:وقت برای دیدنِ جای جایِ ویلا زیاده..فعلا باید در مورد مسئله ای باهاتون صحبت کنم..
با زدن این حرف به طرف میز و صندلی که زیر درخت قرار داشت رفت..6 نفر هم بدون هیچ حرفی پشت سرش حرکت کردند..

ترلان اروم گفت: یعنی شیبانی چی می خواد بگه؟!..
تانیا:چه می دونم..من از الان عزا گرفتم واسه شب..
تارا:چرا؟!..
تانیا:اَه..روهان رو میگم دیگه..امشب قراره بیان..
ترلان:اره راست میگی..به کل یادم رفته بود..بی خیال تانیا..مطمئن باش برنده تویی نه روهان..
تانیا:نمی دونم..نمی دونم تهش چی میشه..ولی استرس دارم..
ترلان:فعلا بی خیالِ استرست شو ..بیا بریم ببینیم شیبانی چی میگه..بعد درموردش حرف می زنیم..
دخترا نشستند ولی پسرا ایستاده بودند..
اقای شیبانی نشست و کیفش را روی میز گذاشت..

رادوین گفت :اقای شیبانی یه سوال داشتم ..
اقای شیبانی نگاهش کرد و سرش را تکان داد:بله بفرمایید..سوالتون چیه؟..
رادوین:راستش پدر ما نه پولدار بود و نه ملک و املاکی داشت..یعنی تا جایی که ما مطلع بودیم..حالا سه دونگه این ویلا به نام پدر ماست ..می خواستم بدونم پدرم پول خرید سه دونگ رو از کجا اورده بود؟..با توجه به اینکه توانایی خریدش رو نداشت پس چطور تونست سه دونگه اینجا رو بخره؟..

اقای شیبانی سکوت کوتاهی کرد..دستاش و روی میز گذاشت و انگشتاش و توی هم قفل کرد..همه ..حتی دخترا هم منتظر چشم به او دوخته بودند..
اقای شیبانی:اونطور که من ازخانم و اقای کیهانی شنیدم این ویلا خاطرات دوران کودکی و نوجوانی و جوانیه اقای کیهانی و اقای بزرگوار بوده..خیلی قبل پیش..یعنی درست زمانی که این دو سن کمی داشتند..ویلای کناری که یه ساختمان کوچیک و نقلی بوده متعلق به خانواده ی بزرگوار بود..البته الان دیگه نیست..اونجا رو کوبیدن و جاش یه ویلای وسیع ساختن..بله داشتم می گفتم که توی اون ساختمان خانواده ی بزرگوار زندگی می کردند..همسایه بودن ولی در عین حال صمیمیته خاصی بینشون بوده..بعد از اینکه اقای کیهانی ازدواج کردند اومدن تهران..خانواده ی بزرگوار هم برای سکونت رفتند کرج..دیگه بقیه ش رو نمی دونم که چی شد ولی تا اینجا می دونم که خیلی اتفاقی این دو دوست همدیگرو پیدا می کنند..ظاهرا شما اون موقع نوجوون بودید..خانه ی پدری اقای بزرگوار هنوز پا برجا بوده..اقای بزرگوار اون رو می فروشن و با پولش سه دونگ از ویلا رو می خرند..البته این تصمیم رو اقای کیهانی گرفته بود که خب عملیش هم کردند..

رایان :پس در اینصورت پدر ما سهم الارثش رو داده و سه دونگه این ویلا رو خریده درسته؟..
اقای شیبانی:بله درسته..ایشون خواهر یا برادری نداشتن؟..
اینبار راشا جواب داد : نه بابا تک فرزند بود..البته یه خاله خانم هم هست که خیلی پیره و شهرستان زندگی می کنه..خاله ی پدرم ِ..
اقای شیبانی سرش را تکان داد و گفت:در هر صورت اطلاعاته من تا همین قدر بود..و حالا می پردازیم به بحث خودمون در رابطه با ویلا..

همه با اشتیاق به اقای شیبانی خیره شدند که گفت:ویلای سمت راست متعلق به اقایان بزرگوار..و ویلای سمت چپ هم متعلق به خانم ها کیهانی هست..
به اطراف اشاره کرد وگفت:همونطور که می بینید همه چیز از هم جداست..میز و صندلی..امکانات و سرویس بهداشتی که هم داخل و هم خارج از ویلا قرار داره..حتی فواره..یعنی شما چیز مشترکی با هم ندارید..من وظیفه م بود شما رو از وجود این ویلا اگاه کنم که کردم..از اینجا به بعد با خود شماست..
تانیا با تعجب گفت:یعنی چی؟..میشه واضح تر بگید؟..
اقای شیبانی: خب الان شما 6 نفر صاحب کل این ویلا هستید..هر 6 نفر شما هم می تونه برای این ویلا تصمیم بگیره..و اینکه..

همان موقع صدای زنگ موبایلش بلند شد..عذرخواهی کرد و از جا بلند شد..جواب تلفنش را داد..هیچ کس حرفی نمی زد..نگاهشان به اقای شیبانی بود..
اقای شیبانی گوشی را قطع کرد و رو به 6 نفر گفت:معذرت می خوام..باید برم..کار مهمی برام پیش اومده..
رادوین:باشه من می رسونمتون..
اقای شیبانی با لبخند کیفش را برداشت و گفت:نه پسرم اژانس نزدیکه..شما تازه با ویلا اشنا شدید..هنوز مدت زمان زیادی هم نیست که رسیدید..خودم میرم..شرمنده عجله دارم..فعلا با اجازه..

به طرف در نرده ای رفت و از ان خارج شد..
دخترا از روی صندلی بلند شدند و ایستادند..
ترلان نگاهی به فضای اطراف و ویلا انداخت و گفت:جای فوق العاده ایه..دلم نمی خواد برگردم خونه..
تانیا:اره..منم درست همین حس رو دارم..
تارا:ولی من باید برگردم خونه..هنوز غذای نونو رو ندادم..
ترلان:بی خیال بابا..تو هم با اون نونو جونت..بچه ها من میگم بیایم همینجا زندگی کنیم..واسه یه مدت حال و هوامون هم عوض میشه..
تانیا نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند گفت:فکر بدی هم نیستا..منم موافقم..


تمام مدت پسرا شاهد گفت و گوی انها بودند..
رایان اروم رو به رادوین و راشا گفت:اینا رو باش..نیومده موندگار شدن..
راشا:عمرا..شما رو نمی دونم ولی من که بدجور پابنده این ویلا شدم..جون میده یه مدت اینجا بمونیم عشق و حال کنیم..فکرشو بکنید..من برم لبه اون فواره بشینم گیتار بزنم..واااااای حسشو بگو..معرکه میشه..
رادوین خندید و اروم گفت:اینو بگو..صبح زود لباس ورزشیمو بپوشم کل باغ رو بدوم..وای حس وحالی داره ها.. اون موقع از صبح زیر درختا بدوی..
رایان هم که لبخند بر لب داشت گفت:وای مهمونی رو بگو پسر..به افتخار ورودمون یه مهمونی ترتیب می دیدم بر و بچ همگی بریزن اینجا..عجب چیزی بشه..می ترکونیما..
راشا :ایول اره..منم براتون می زنم حال کنید..
رادوین به دخترا اشاره کرد وگفت:باید یه جوری اونا رو دک کنیم..اینطور که معلومه دارن واسه خودشون نقشه می کشن..
راشا:عمرا بتونن بمونن..هنوز راشا رو نشناختی..مگه میذارم؟..


دخترا نگاهی به پسرا انداختند ..تانیا اروم گفت: نکنه اونا هم می خوان بمونن؟..بدجور دارن پچ پچ می کنن..
تارا:اره..همه ش لبخند تحویله هم میدن و به ویلا اشاره می کنن..غلط نکنم قصد دارن تلپ شن..
ترلان:بیخود کردن..اینجا فقط جای ماست..
تانیا ابروشو انداخت بالا و گفت:کاملا باهات موافقم..
تارا:صبر کنید الان می فهمیم می خوان چکار کنن..

بعد رو به پسرا بلند گفت:ببخشید اقایون..
پسرا نگاهش کردند..
تارا دست به سینه با نگاهی مغرور گفت:ما قصد داریم مدتی رو اینجا بمونیم..البته کاری به سهمه شما نداریم..تو ویلای خودمون هستیم..امیدوارم مشکلی نداشته باشید..
راشا جلو امد و گفت:مشکل که سرتاپاش مشکله..چون این ما هستیم که مدتی رو می خوایم اینجا بمونیم سرکار خانم..
ترلان یک قدم جلو امد و کنار تارا ایستاد :خیاله خام..ما زودتر گفتیم..پس فعلا ما می مونیم..بعد که برگشتیم هر کار خواستید بکنید به ما مربوط نیست..
رایان یک قدم جلو امد و گفت:ظاهرا شما خیالات ورت داشته خانم..صف نونوایی نیست که هر کی زود گفت کارش راه بیافته..ما اینجا می مونیم..شما بر می گردی..هر وقت خسته شدیم و قصد برگشت پیدا کردیم..اونوقت بفرما ویلا در خدمتتونِ..
تانیا اومد جلو و معترضانه گفت:هه..گرمیتون نمی کنه اونوقت؟..
رادوین هم جلو امد و کنار راشا و رایان ایستاد:نه خانم شما نگران نباش..ما هم سرماشو کشیدیم هم گرماشو..

سه تا پسر درست رو به روی سه تا دختر قرار گرفتند..چشم تو چشمه هم با نگاهی معترض..
تارا :فقط ما سه نفر اینجا می مونیم..همین و بس..
راشا:نه خانم..اگر بنا به سه نفره که اون سه نفر ماییم..نه شما..وسلام..

اعتراضشون بالا گرفت..هیچ کدام کوتاه نمی امدند..
در این بین رادوین بلند گفت:ســاکــت..
همگی سکوت کردند و نگاهشون رو از روی همدیگر برداشتند و به رادوین دوختند..

رادوین با اخم کمرنگی گفت:اینجوری که نمیشه..باید منصفانه تصمیم بگیریم..
تانیا:میشه بفرمایید انصاف جلو چشمه شما چیه و چطوریه؟..
اخم های رادوین باز شد و لبخند زد..رو به رایان گفت:اون جا کلیدیت که شبیه به مهره ی تاسه رو بده..
رایان سرشو تکون داد و جاکلیدیشو از تو جیبش در اورد و به رادوین داد ..
اون هم مهره رو ازش جدا کرد و رو به بقیه گفت:هر کی اسمش رو روی برگه می نویسه..بعد اسامی رو گلوله می کنیم و می ریزیم زیره میز..یکی از ما مهره رو میندازه..دخترا میندازن..پسرا هم همینطور..تا جایی که یکیمون 6 بیاره..اونوقت همون یه نفر کج میشه و از زیر میز یکی از اسما رو برمی داره..اگر از دخترا بود اونا می مونن..اگر یکی از اسمای ما بود ما می مونیم..قرعه به نام هر کی افتاد اون سه نفر می مونند..خب موافقید؟..

ترلان:تا حدودی اره موافقم..روشه خوبیه..ولی کی اول تاس میندازه؟..
رایان:واسه اینم سکه میندازیم..شیر و خط..چطوره؟..
ترلان:باشه قبوله..
رادوین سکه رو از رایان گرفت..همه چشم به دست او دوختند..

رادوین:شما شیر..ما هم خط..نظرتون چیه؟..
دخترا سراشون رو به نشونه ی موافقت تکان دادند..
رادوین سکه رو تو دستش چرخواند و بالا انداخت ..با چشم دنبالش کردند..سکه روی چمن ها افتاد ..رادوین کج شد و جلوی چشم همه سکه رو برداشت و بالا اورد ..

با لبخند به دخترا نگاه کرد..دخترا چپ چپ به پسرا نگاه کردند و اخماشون رو در هم کشیدند..
رادوین:خب حالا که خط اومد پس ما مهره رو میندازیم..اعتراضی ندارید؟..
تانیا و ترلان و تارا فقط سکوت کردند..همین سکوت نشانه ی اعتراضشان بود ولی پسرا بی توجه بودند..
رایان:من کاغذ خودکار همرام نیست..کسی نداره؟..
تانیا اروم گفت:من دارم..

نیم نگاهی به پسرا انداخت و از تو کیفش دفترچه و خودکارش و در اورد..به تعداد برگه کند و به همه داد..
رادوین:خیلی خب حالا هر کی اسم خودشو رو برگه بنویسه..
خودکار دست به دست می چرخید..اسامی که نوشته شد کاغذا رو مچاله کردن و پرت کردن زیر میز..رو میزی پلاستیکیِِ سفید..بلند بود و کسی نمی تونست قرعه ها رو ببینه..
راشا مهره رو از رادوین گرفت و گفت :من اول میندازم..
همه دور میز جمع شدند..راشا مهره رو تو دستش تکون داد و اروم پرت کرد..2 اومد..
راشا:ای از ریشه بخشکه این شانس من راحت شم..2 هم شد شماره؟..اَه..
تارا پوزخند زد و نگاه مغرورشو تو چشمای راشا دوخت ..راشا لبخند کجی تحویلش داد و سرش را برگرداند..
تارا مهره رو برداشت ..تو دستش فشرد..اروم پرتش کرد..1 اومد..
راشا با همون پوزخند نگاهش کرد:باز دمه شانسه خودم گرم..یکی از تو بالاتر بود..
تارا با حرص گفت:اولا تو نه و شما..دوما شمام که نوکت قیچی شده دیگه چی میگی؟..

راشا خواست جواب بدهد که رایان گفت:بی خیاله دعوا..فعلا نوبته منه..
هر دو به مهره نگاه کردند که تو دست رایان بود..
راشا زیر گوشش گفت:تو همیشه داش زرنگه بودی..شانست هم که خدا برکتش بده از من و رادوین بهتره..پس جونه راشا پوزه اینا رو بزن..

رایان لبخند کجی تحویلش داد و چیزی نگفت..مستقیم به ترلان نگاه کرد و بعد هم به میز..مهره رو اول انداخت بالا و گرفت پرت کرد رو میز..مهره چرخید بین 5 و6 در حال چرخیدن بود ..ولی وقتی افتاد 5 اومد..
رایان با حرص تو موهاش دست کشید و گفت:اک ِ هی..لعنتی نشد..
راشا زد رو شونه ش و گفت:غصه نخور رایان جون..تو هم خیلی باشی داداشه خودمی دیگه..شانس نداریم ما..اینم اعتماد به نفس برو حال کن..
رایان زیر پوستی خندید و چیزی نگفت..
نوبته ترلان بود..استرس داشت..به هیچ کس نگاه نمی کرد..مهره رو انداخت..3 اومد..
صدای " وااااااای " دخترا بلند شد..رادوین جلو امد..بدون فوت وقت مهره رو برداشت و پرت کرد..چرخید چرخید چرخید چرخید و..دقیق 6 اومد..
راشا:ایوووول.. همینه..من همیشه می گفتم اگر یکی تو ما شانس داره اونم رادوینه..گل کاشتی پسر..
تارا پوزخند بر لب اروم گفت:هه..همچین قربون صدقه ی هم میرن انگار تو المپیک مداله طلا اوردن..
پسرا شنیدن..رایان گفت:کم از المپیک نیست..وگرنه شما اینجا واینمیستادی پا به پای ما مهره بندازی..

ترلان زیر لب جملاتی را زمزمه کرد و رویش را برگرداند..
رادوین :خب بریم سر وقته قرعه ببینیم کی برنده میشه..
راشا خندید :جو ما رو گرفته ها..همچین ذوق کردیم انگار از طرف بانک می خوان قرعه کشی کنن این وسط یه ماشین اخرین مدل هم گیرمون میاد..
تانیا رو به هر سه گفت:ماشین اخرین مدل پیش کشتون..ویلا رو در اختیار ما بذارید دیگه با شما کاری نداریم..
رادوین:همچین چیزی امکان نداره..
تانیا زل زد تو چشماش و گفت:شما فعلا برو قرعه رو بکش بیرون..بعد به احتمالاتش فکر کن..
رادوین بدون هیچ حرفی رو پا نشست و دستشو برد زیر میز..سرش بالا بود و نگاهش به بقیه..
راشا که دید رادوین داره طولش میده گفت:د زود باش دیگه..مگه دستتو کردی تو صندوقه آرا که انقدر طولش میدی؟..6 تا بیشتر نیستا..

رادوین دستش و بیرون اورد ..یکی از کاغذا تو دستش بود..همه دورش حلقه زدند..دخترا مضطرب و پسرا مشتاق..
رادوین نگاهی به تک تکشون انداخت و کاغذ رو باز کرد..نگاهش رو به کاغذ دوخت..
چند لحظه فقط به اسم خیره شد..لبخند اروم اروم مهمون لبهاش شد..با این لبخند دخترا پوفی کردند و افتادن رو صندلی..پسرا با هیجان و خوشحالی پریدن بالا و ایول گفتن..ولی نگاه رادوین هنوز به کاغذه توی دستش بود..
اروم رو به دخترا کرد و گفت:تانیا کدومتونین؟..
تانیا با تعجب نگاهش کرد :تو اسم منو از کجا می دونی؟!..
رادوین با لبخند کاغذ و برگردوند..روی کاغذ اسم تانیا نوشته شده بود..
رادوین ابروش و بالا انداخت و با شیطنت نگاهش کرد:به به..چه اسمی..میگم خوشگله ها..

دخترا از جا پریدن..تارا و ترلان با خوشحالی دستاشونو به هم زدند ..
تانیا بالبخند ولی نگاهی جدی به طرف رادوین رفت..کاغذ رو از تو دستش کشید و نگاهی بهش انداخت..درست بود..اسم تانیا روش نوشته شده بود..

سرشو بلند کرد..رادوین همچنان با لبخند به او زل زده بود ..تانیا هم لبخند به لب داشت ولی لحنش خاص بود..
تانیا:اگه خوشگله به صاحبش مربوط میشه نه کسِ دیگه..
کاغذ و اورد بالا و جلوی صورتش تکون داد :اینم از قرعه که به نامه ما سه نفر افتاد..دیگه حرفیه؟..

رادوین که همچنان لبخندش و حفظ کرده بود دستاشو برد بالا و گفت:نه خانم..کی خواست اعتراض کنه؟..
به ویلا اشاره کرد وگفت:این شما و این هم ویلا..خوش بگذره..روز خوش خانمای محترم..

بعد هم پشتشو به دخترا کرد و رو به رایان و راشا چشمک زد..دخترا ندیدند ..
رایان و راشا وقتی فهمیدند قرعه به نام دخترا افتاده ناراحت شدند ولی بیشتر از این حرکت رادوین تعجب کرده بودند..
بدون هیچ حرفی دنبال او رفتند..دخترا هم با نگاهشان اونها رو دنبال کردند..

رایان معترضانه رو به رادوین گفت:کجا میری؟..پس چرا اینجوری شد؟..
از در بیرون رفتند ..رادوین در حالی که به طرف ماشینش می رفت گفت:خب دیدید که.. قرعه به نامشون شد..ولــی..
در ماشین رو باز کرد..قبل از اینکه سوار بشن راشا گفت:ولی چی؟..جونه من بگو ..
لبخند شیطنت امیزی تحویلش داد و گفت: نکنه براشون خواب های اشفته دیدی؟..
رادوین خندید و گفت:سوار شین تو راه بهتون میگم..فعلا باید خیالشون رو راحت کنیم که رفتیم..پس بپرید بالا..
پسرا لبخند بر لب سوار شدند..

قرعه به نام سه نفر3

چرخ و فلک حرکت کرد..تارا سنگینی نگاه راشا را روی خودش حس می کرد..خواست بی خیال باشد ولی امکانش نبود..
تارا:چیه؟..نیگا داره؟..
راشا با لبخند جذابی گفت : پ نه پ..اگر نیگا نداره پس چی داره؟..
تارا با حرص زیر لب گفت :پررو..
راشا با همان لبخند نگاهش کرد و چیزی نگفت..ولی همچنان مسیر نگاهش به سمت تارا بود..
چرخ و فلک از حرکت ایستاد..تارا از کنار به پایین نگاه کرد..با زمین فاصله داشتند ولی هنوز خیلی دور نشده بودند..
راشا:می ترسی؟..
تارا نگاهش کرد و با غیض گفت :نخیر..اگر می ترسیدم که سوار نمی شدم..
راشا ابروشو بالا انداخت و سکوت کرد..
چرخ و فلک حرکت کرد..تارا دست به سینه به پشتی صندلیِ کابین تکیه داد..نگاهش همه جای کابین و اطراف می چرخید الی روی صورتِ راشا..
کابین تکانِ نسبتا شدیدی خورد..تارا دستاشو محکم به دیواره ی کابین گرفت ..نگاهش و به پایین دوخت..فاصله زیاد بود..چرخ و فلک حرکت نمی کرد..
بی اختیار گفت :ای بابا..این یارو چقدر نگه می داره..
راشا خندید:داره مسافر سوار می کنه و پیاده می کنه..خب بایدم نگه داره ..
تارا: بی مزه..
راشا که قصد داشت کمی سر به سر این دختر حاضر جواب بگذارد گفت :اِِِِ..چرا بی مزه؟..بخوای خوشمزه هم میشما..
تارا:ببین یه کلمه ی دیگه حرف بزنی..
راشا ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت :پرتم می کنی پایین؟..
تارا:دقیقــــا..
راشا:باشه پرت کن..من اماده م..
تارا مات نگاهش کرد..همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..

راشا هنوز هم به او نگاه می کرد..تارا اخم کرد و نگاهش و از روی راشا برداشت..
هوا اون بالا عالی بود..نسیم نسبتا خنکی می وزید..چند تار از موهای تارا که از شالش بیرون افتاده بود به دست باد تکان می خورد..هر بار که انها را زیر شال می زد باز هم لجوجانه بیرون می افتادند..
راشا به نیم رخ او خیره شده بود..تارا صورتشو برگردوند و با اخم گفت :خداوکیلی خسته نشدی؟..
راشا:از چی؟!..
تارا:از همون اول زل زدی به من..اون چیزی که می خواستی رو پیدا نکردی؟..والا اگه لنگه کفشت رو هم طرف من گم کرده بودی تا الان پیدا شده بود..
راشا با لبخند گفت :نه هنوز پیداش نکردم..تاریکه..
تارا چپ چپ نگاهش کرد و باز به بیرون خیره شد..
اینبار راشا هم با لبخند سرشو تکون داد و نگاهش رو از روی تارا برداشت..
راشا:هوا این بالا عالیه..بیشتر واسه همین سوار شدم..
تارا جوابی نداد..راشا نگاهش کرد..چرخ و فلک خیلی وقت بود که حرکتی نمی کرد..
تارا:پس چرا حرکت نمی کنه؟..
از همون بالا پایین رو نگاه کرد و گفت :نمی دونم..لابد دچار نقصِ فنی شده..
تارا:نقصِ فنی دیگه چه صیغه ایه؟..
راشا:کاری به صیغه میغه نداره..همون گیر افتادیم..
تارا:خودم می دونم گیر افتادیم..ولی اخه چرا؟..شاید دارن سوار میشن..
راشا:الان 5 دقیقه ست وایساده..کجا سوار میشن؟..راستی یه سوال خانواده ت چطور اجازه دادن تنهایی سوار بشی؟..
تارا: به شما ربطی نداره..
راشا:خب اره..ربطی نداره..ولی برام جالب بود بدونم چطور اجازه دادن تو با یه پسرِ جوون تو یه کابین تنها باشی..
تارا کمی نگاهش کرد و چیزی نگفت..
راشا:جواب نمیدی؟..اهان شاید تنهایی اومدی اره؟..
تارا:گفتم که به شما مربوط نیست..اما واسه اینکه حس فضولیتون کاملا بخوابه اینو میگم..همراه خواهرام اومدم ولی اونا نمی دونن که..
ادامه نداد..راشا سرش و انداخت بالا و گفت :اهان..که اینطور..الان حس کنجکــــاویم کاملا فروکش کرد..دست شما درد نکنه..
تارا جوابی نداد و در عوض زیر لب با خودش گفت :اه..چرا راه نمی افته؟..حوصله م سر رفت این بالا ..عجب سرده..
راشا شنید و گفت :سردته؟..
تارا با حرص زیر لب غرید :نخیـــر..
چیزی نگفت..تارا نگاهش کرد..راشا به پایین نگاه می کرد و سکوت کرده بود..
چند لحظه محو صورتش شد ولی بعد صورتشو برگرداند و در دل به خود تشر زد..
راشا جذاب بود..موهای مشکی با مدل امروزی..کوتاه و جذاب که از یک سمت به حالت فشن صاف روی پیشونی ریخته بود..بینی متناسب و کوچک..لب های کوچک وکمی گوشتی..وقتی می خندید گوشه ی لبش حلال جذابی نقش می بست..چشمان قهوه ای که توی اون تاریکی مشخص نبود چه رنگی ست روشن یا تیره..پوست گندمی..صورت کمی کشیده..به او می خورد که 23 یا 24 ساله باشد..در کل چهره ای گیرا و جذاب داشت..به طوری که نمی شد به راحتی از او چشم برداشت..

تارا نگاهش را برداشته بود..هنوز هم زیر چشمی گه گاه نگاهی به راشا می انداخت ولی لحظه ای بود..
راشا سرش و بلند کرد و به تارا نگاه کرد..ولی تارا توجهی به او نداشت..موبایلش را در اورد..انتن نمی داد..پوفی کرد و گوشی را تو دستش چرخاند....
تارا هم موبایلش و چک کرد..اون هم انتن نمی داد..با حرص پرت کرد تو کیفش..

همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..لبخند رو لب های تارا نشست..به راشا نگاه کرد..ولی راشا کج شده بود و پایین رو نگاه می کرد..بوی ادکلن راشا مشامش را پر کرد..تند و تلخ..ولی عالی بود..یک تیشرت جذب سفید که روی قسمت بازوی چپ طرح داشت..قسمت جلوی تیشرت هم یه بیت شعر از حافظ با خط زیبایی نوشته شده بود..شلوار جین مشکی..کفش اسپرت مشکی و سفید..در کل تیپش عالی بود..
خوب که ارزیابیش کرد ازش چشم برداشت..
حالا نوبت راشا بود..نگاهی به تارا انداخت..پوست سفید..لب های گوشتی و صورتی..گونه ی کمی برجسته و چشمان درشت مشکی..نگاهش شیطون بود..راشا سن تارا را پیش خود ارزیابی کرد که شاید 18 یا 19 سال داشته باشد..مانتوی براق مشکی..شلوار جین مشکی..کفش و شال طوسی تیره که رگه های مشکی داشت..کیف هم ست شده با لباسش بود..ترکیبی از همین رنگ ..
در دل خندید و گفت :شده عین کلاغ..بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..هه..
نا خداگاه ازاین فکر لبخندی روی لبهایش نشست..نگاه تارا که به او افتاد لبخندش پررنگ تر شد..
تارا با تعجب ابروش و انداخت بالا و گفت :به من می خندی؟..
راشا با لبخند سرش و تکون داد و گفت :قسم می خورم نه..
تارا دهان باز کرد تا حرفی بزند که چرخ و فلک از حرکت ایستاد..رسیده بودند..
راشا در کابین رو باز کرد و به بیرون اشاره کرد:بفرمایید..
تارا زیر چشمی نگاهش کرد و از کابین بیرون رفت..بوی عطر ملایمش بینی راشا رو نوازش کرد..بی اختیار لبخند زد..
او هم پیاده شد..هر دو از بین نرده ها گذشتند..
نگاه تارا به تانیا و ترلان افتاد که با دو مرد جوان در حال جر و بحث کردن بودند..

ترلان:تانیا من برم دوتا بستنی بگیرم بیام..
تانیا:باشه برو..راستی قیفی بگیر..دو رنگ..
ترلان:باشه..

تانیا نگاهش به چرخ و فلک بود که تازه از حرکت ایستاده بود..کابینی که تارا سوار شده بود خیلی از زمین فاصله داشت..
ترلان با دوتا بستنی قیفیِ بزرگ برگشت..یکیش و داد به تانیا..
تانیا:نمی دونم چرا حرکت نمی کنه..
ترلان:لابد خراب شده..می دونی که هر چی وسیله ی بازی و تفریحی سنگین تر باشه مشکلاتش هم بیشتره..مخصوصا این وسیله ی رُعب و وحشت که دیگه جای خودشو داره..
تانیا:بریم رو صندلی بشینیم..خسته شدم همه ش اینجا وایسادیم..
ترلان:باشه بریم..

هر دو همزمان برگشتند که بی هوا خوردند به دو نفر..صدای " اخ " هر 4 نفر بلند شد..
بستنی ها کامل برگشته بود رو لباس دخترا..اون دوتا پسر هم جز رادوین و رایان شخص دیگری نبودند..
بستنی له شده افتاده بود جلوی پایشان و نگاه متعجب هر 4 نفر به همدیگر بود..کم کم اخم کمرنگی رو پیشانی دخترا نشست..
رادوین:اوه..خانم از عمد نبود..
تانیا:از عمد نبود چیه اقا؟..یه نگاه به سرتا پای ما بنداز..
رادوین هم با جسارت نگاهه دقیقی به سرتا پای تانیا انداخت..
تانیا:هووووی..چکار می کنی؟..
رادوین:دارم به سرتا پاتون نگاه می کنم ..خودتون گفتید..
بعد از این حرف لبخنده خاصی تحویل تانیا داد..تانیا از خشم سرخ شده بود..
رایان:حالا که چیزی نشده..بریم رادوین..
اینبار ترلان گفت :یعنی چی که چیزی نشده؟..اقای محترم بستنی ها رو ریختید رو لباس ما تازه می خواید برید؟..
رایان:پس چی؟..وایسیم خسارت بدیم؟..
ترلان:بله که باید خسارت بدید؟..
رایان دست تو جیبش برد و گفت:چقدر؟..
تانیا با تعجب گفت:چی چقدر؟!..
رایان:خسارت..
به لباسای دخترا اشاره کرد..ترلان با حرص گفت:اقا مواظب حرف زدنت باش..من دست بکنم تو کیفم می تونم همه ی هیکلتو بخرم..حالا وایسادی واسه من چقدر چقدر می کنی؟..
رادوین:خانم ما فروشی نیستیم که شما بخوای همه ی هیکل ما رو یه جا بخری..گفتی خسارت می خوای ما هم داریم میدیم..دیگه حرفیه؟..
تانیا:منظور ما خسارت مالی نبود..
رایان با مسخرگی گفت:اهان..جانی؟..خب کدوم عضو رو هدیه کنیم خدمتتون؟..تو رو خدا تو رودروایستی گیر نکنید بگید انگشت کوچیکه ی پاتون..بگید مثلا دستی..پایی..این همه جا..
تانیا و ترلان نگاهی به هم انداختند..تو نگاهشون خشم بیداد می کرد..
ترلان رو به رایان گفت:اقای بی مزه..جونت واسه خودت..چون واسه ما کمترین ارزشی نداره..میری دوتا بستنی قیفیِ دوبل میخری میاری..تا همین بلا رو ما هم سر شما در بیاریم..وگرنه نمیذاریم از اینجا جم بخورین..فهمیدی؟..
رادوین و رایان با تعجب اول نگاهی به هم و بعد به دخترا انداختند..
هر دو همزمان گفتند:چکارکنیم؟؟!!..
ترلان پوفی کشید و رو به تانیا گفت:ابجی اینا که کرن..خودت بهشون بگو..
رادوین:خانم محترم مواظب حرف زدنت باش..ما همچین کاری رو نمی کنیم..
ترلان:نمی کنید؟..
رایان:معلومه که نه..مگه زده به سرمون؟..
ترلان:خیلی خب..الان میرم با نگهبان پارک بر می گردم..اونوقت ببینم قبول می کنید یا نه..
رایان:حالا مثلا بری با نگهبان برگردی چی میشه؟..
ترلان:وایسا تا بهت بگم..وقتی نگهبان اومد بهش میگم شماها مزاحممون شدین و ما باهاتون برخورد کردیم بستنی به طرفمون پرت کردین..اونوقت که تحویل قانون دادمتون حالتون جا میاد..حالا صبر کن و ببین..

ترلان خواست بره که تانیا بازوش و گرفت .. زیر گوشش گفت:دختر ولشون کن..دردسر میشنا..
ترلان:چی چی رو ولشون کنم؟..اینا کارشون همینه..به سر و تیپ و شکلِ بیستشون نگاه نکن...ازاون بچه پولدارای بی دردن..باید حالشونو بگیرم..

تانیا خندید و سرش و تکون داد..همون موقع تارا به طرفشون اومد..همزمان راشا هم به طرف رادوین و رایان رفت و کنارشان ایستاد..
نیم نگاهی به دخترا انداخت و با تعجب گفت: چی شده؟!..
رایان همه چیز رو برای راشا تعریف کرد..راشا با شیطنت خندید و گفت:ایول..منم میرم تو گروهه اینا..
رادوین:تو یکی خفه..
راشا:نه ببین جونه راشا خیلی حال میده..اصلا من میرم بستنی می گیرم یکی هم واسه خودم..اون دوتا که کارشون با شماها تموم شد منم یکی می زنم دقیق تو صورتتون..آی حال میده..
رایان:راشا خفه میشی یا خفه ت کنم؟..دو دقیقه زر نزن خاموش باش..
تارا هم همه چیز رو از زبان ترلان شنید و متوجه قضیه شد..رو لبای تارا لبخند نشست..
راشا خندید و رو به دخترا گفت:خانمای محترم..من برادر این دوتا اقای به اصطلاح محترم هستم..خودم شخصا میرم واسه تون بستنی میخرم میارم..هر بلایی خواستید سرشون بیارید..

دخترا با تعجب به راشا نگاه کردند..راشا رو به تارا گفت:فقط چون تعداد زیاده و بنده هم 2 تا دست ناقابل بیشتر ندارم شما هم با من بیا ..
تارا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و دنبال راشا رفت..فروشگاه درست روبه رویشان بود..
هر چی رایان و رادوین به راشا چشم غره می رفتند و چپ چپ نگاهش می کردند بی فایده بود..
ترلان:انگار عقل برادرتون بهتر از شما کار می کنه..
بعد هم خندید و به رایان نگاه کرد..
رادوین:حالا چی می شد می ذاشتید ما بریم؟..2 تا بستنی ارزشش و داشت؟..
ترلان:بستنیا که اصلا..ولی کار شما رو باید تلافی کرد تا دیگه تکرارش نکنید..تازه انقدر رو دارید که جواب می دید و یه معذرت خواهی هم زورتون میاد بکنید..
رایان:ما که گفتیم از عمد نبود..
ترلان:ما هم نگفتیم از عمد بود..معذرت بخواین تا بذاریم برید..
پسرا نگاهی به هم انداختند و هر دو گفتند:عمـــــرا..
دخترا هم دست به سینه نگاهی به اونها انداختند و با پوزخند گفتند:باشــــه..

همون موقع راشا همراه تارا در حالی که چندتا بستنی تو دستاشون بود به طرف اونها امدند..
تارا بستنی تانیا و ترلان رو به دستشون داد ..راشا هم بستنی تارا رو به طرفش گرفت..
راشا و تارا کناری ایستاده بودند و در حالی که بستنی هاشون رو می خوردند به اون 4 نفر نگاه می کردند..
راشا:خب شروع کنید..
رادوین با خشم گفت:هر چی اتیشه از گور تو بلند میشه..ما که امشب میریم خونه راشا..
راشا:به من چه؟..خب معلومه که میریم خونه..
رایان:همون دیگه..الان چیزی نمی دونی..ولی وقتی رفتیم خونه می فهمی..
راشا بی خیال گفت:باشه..حالا برنامه تون رو اجرا کنید تا بعد..

هر دو با خشم به راشا نگاه می کردند..ولی رو لب های دخترا لبخند مرموزی خودنمایی می کرد..
سراشون رو چرخوندند که همزمان دخترا بستی ها رو پرت کردن سمت لباسشون..
پسرا دستاشون رو اوردن بالا و نگاهی به خودشون انداختند..تانیا و ترلان می خندیدند..
تارا که ذوق کرده بود ..حواسش نبود دستاشو برد بالا که بگه " هورا " بستنی از دستش ول شد سمت راشا و تیشرت راشا هم بستنی ای شد..
تارا دستشو گرفت جلو دهانش و گفت :ای وای..حواسم نبود..
راشا خندید و بستنی خودشو خیلی دقیق و با حوصله مالید به مانتوی مشکی و براق تارا و گفت :اشکال نداره..در عوض من حواسم هست..

تارا تو شوک بود..راشا کارش که تموم شد..گویی تابلوی بدیعی خلق کرده باشد دستشو زد زیر چونه ش و متفکرانه گفت:بازم دمِ خودم گرم..یه کم از حالت کلاغ مانند بیرون اومدی..حالا شدی جوجه اردک زشت..واسه اینم یه فکری می کنم..غصه نخور تو کاره بعدیم یه طاووس ازت در میارم..
تارا دندوناشو با حرص روی هم فشرد و زیر لب غرید :مرتیکه ی عوضی..ببین با لباسم چکار کردی؟..
راشا خواست جوابش را بدهد که صدای دست و سوت از اطراف بلند شد..مردم که همه پسر و دخترای جوون بودند دورشون تجمع کرده و براشون دست می زدند..
با دیدن جمعیت در وحله ی اول تعجب کردند..تمام مدت اصلا متوجه اطراف نبودند..ناخداگاه رو لبای هر 6 نفر لبخنده محوی نشست..انگار تازه پی برده بودند که تا الان مثل 6 تا بچه ی لجباز با بستنی هاشون بازی می کردند..
تانیا و ترلان و تارا هر سه بدون هیچ حرفی از بین جمعیت رد شدند .. تا پسرا به خودشون بیان از پارک بیرون رفتند ..

مردم کم کم متفرق شدند..هر سه به سمت دستشویی پارک رفتند تا کمی سر و وضعشون رو مرتب کنند..
رادوین و رایان نگاهشون که به راشا افتاد تازه یاد کاری که کرده بود افتادند..راشا هم که فهمید اوضاع قمردرعقرب است دوید..
قرار امروزشون شهر بازی نبود ..همه ش به اصرار راشا بود که ان دو هم با او همراه شده بودند..ولی حالا با این تفریحی که تو پارک انجام دادند روحیه شون به کل عوض شده بود..
رادوین دستاشو خیس کرد و به لباسش کشید..
رادوین:بچه ها کار امشبمون زیادی بچه گانه نبود؟..
رایان:نه..این خویِ بچگانه تو همه ی ماها هست..امشب هم خودشو نشون داد..همیشه هم نمیشه تو دنیای ادم بزرگا موند..گاهی دوست داریم بزنیم جاده ی فرعی و سرکی تو خاطرات کودکیمون بکشیم..
راشا:اوهـــو..چه باحال بود این جملاته گوهربارت داش رایان..ولی منم موافقم..این تفریح و بچه بازیا به نظرم واسه ی هر سه تای ما لازم بود..الان روحیه مون بهترنشده؟..
رایان:چرا اتفاقا..من که عالیم..
رادوین هم با لبخند سر تکان داد..

رایان:ولی دخترای سیریشی بودنا..مگه ول می کردن..
رادوین:اره..اونا هم مثل ما..واسه شون تفریح شد..
راشا:البته نا گفته نمونه..به مردم بیشتر خوش گذشت..شاهد بستنی بازیه ما 6 تا دیوونه بودن..مفتی حال کردن..
رایان خندید و گفت :اره اینو راست میگی..من وقتی دیدم دورمون کردن و دارن برامون دست می زنن یه لحظه فکرکردم داریم فیلم بازی می کنیم اونا هم تماشاچی هستن..شوکه شدم..

رادوین:بهتره بریم خونه..این لکه ها پاک شدنی نیست..
رایان:باشه بریم..
رو به راشا ادامه داد: ولی من خونه با تو کار دارما..
راشا با خنده گفت :چه کار؟!..
رادوین به جای رایان گفت :بعد خودت می فهمی ادم فروش....

راشا که منظورشان را کاملا متوجه شده بود سریع دست هاش رو شست و زودتر از اونها بیرون رفت..
رایان و رادوین به این عمل راشا خندیدند ..
توی مسیر خونه بودند که تارا گفت :عجب ادمایی بودنا..
ترلان:اول ما بهشون گیر دادیم..ولی اگه اون یکی پسره نرسیده بود رفته بودم پیش نگهبان پارک..
تارا:پس ما به موقع رسیدیم..
تانیا و ترلان همزمان گفتند:مــــا؟!..تو و کـــی؟!..
تارا:تعجب نداره..اره خب..منظورم من و اون یارو پسره بود..
ترلان:می شناختیش؟..
تارا:نه..تو کابین دیدمش..
تانیا:تو کابین چکار می کرد؟..
تارا:اومده بود جوراباشو بندازه لب کابین اون بالا خشک بشه.. د اخه اینم سواله تو پرسیدی ابجی؟..خب معلومه اونم مثل من اومده بود چرخ و فلک سوارشه..
تانیا با اخم گفت :با یه پسر جوون و غریبه تنها تو کابین؟..دیگه چی؟..
تارا:من چی میگم تو چی میگی؟..
بعد هم همه چیز رو از زمان سوار شدنش تا وقتی پیاده شده بود برای تانیا و ترلان تعریف کرد..
ترلان:که اینطور..پس تو اون بالا با اون درگیر بودی..من و تانیا این پایین با این دوتا..
تارا شونه ش رو انداخت بالا و سکوت کرد..

تانیا:با این حال درست نبود بری تو کابین پیشش بشینی..
تارا:دیگه وقتی سوار شدم دیر شده بود..چرخ و فلک حرکت کرد..
ترلان:ولی از حق نگذریم چیزای بدی نبودنا..همچین پر و خوشگل..
تانیا با تعجب گفت :چی رو میگی؟..
ترلان:وا ..پسرا رو میگم دیگه..دیدی سر و شکلشونو؟..قیافه هاشون بیست بود..
تارا:اره..خداییش اون دوتا رفتار بدی باهامون نداشتن..ولی اونی که تیشرت سفید تنش بود بستنیشو ریخت رو من..وای از دستش حرصی شدم در حد المپیک..دلم می خواست همونجا خفه ش کنم..بچه پررو..
ترلان خندید و گفت :وای اره..به تو گفت کلاغ بعد هم که بستنی ریخت روت گفت جوجه اردک زشت..
تارا دهانشو کج کرد وگفت : هه هه هه هه..ببند ..من میگم داشتم حرص می خوردم تو می خندی؟..
تانیا:اون بدبختکه ا می خواستن اروم باشن منتهی ما نمی ذاشتیم..
هر سه نگاهی به هم انداختند و خندیدند..
**********
تانیا:بچه ها اماده شدید؟..اقای شیبانی تو راهه..
تارا:اره بابا من حاضرم..
ترلان کنار تارا ایستاد و گفت :منم حاضرم..گفته ساعت چند میاد؟..
تانیا در حالی که شال را روی سرش مرتب می کرد گفت :6..الانا دیگه می رسه..

هر سه توی سالن نشستند..
تانیا خواهر بزرگتر و 23 سالش بود..صورت گرد و کمی کشیده..پوست گندمی..ابروهایی که حالتشان کمانی بود..چشمان قهوه ای روشن..بینی کوچک و متناسب..لبان صورتی و کوچک..موهای مشکی و بلند که تا پایین کمرش می رسید..قد بلند و زیبا بود..صدای دلنشینی داشت..رشته ی تحصیلیش عمران بود..دختری ارام و گاهی شیطون ..در همه حال هوادار و مراقب خواهرانش بود..ولی در بیشتر مواقع هر سه با هم شیطنت می کردند که تانیا هم جزوشان بود..
ترلان خواهر دیگر انها که 20 ساله بود..صورت کشیده و پوستی سفید..چشمان طوسی که از مادرشان به ارث برده بود..لبان گوشتی و برجسته به رنگ صورتی..بینی متناسب و زیبا..موهای حالت دار مشکی که بلندی انها تا کمرش می رسید..رشته ی تحصیلیش کامپیوتر بود..دخترِ شاد و زرنگی بود..

و خواهر کوچکترشان تارا که 18 ساله بود..دختری شیطون و بازیگوش..او هم در زیبایی چیزی از خواهرانش کم نداشت..به حیوانات علاقه ی وافری داشت و بی احترامی به انها را به خود می دید..
کسی در خانه جرات نداشت به حشره یا حیوانی ازار برساند..در مقابل هیچ کس هم از ترس جرات نداشت وارد اتاق تارا شود..
توی اتاقش چندین اکواریوم قرار داشت ..یک نوع مار که البته قبلا زهرش را کشیده بودند..افتاب پرست و مارمولک های رنگارنگ..ماهی های گوناگون و زیبا چه گوشت خوار و چه گونه های دیگر..
پروانه های خشک شده که تابلوی بزرگی از انها در اتاقش نصب بود..
تانیا و ترلان جرات نداشتند وارد اتاق او شوند ولی گاهی مجبور می شدند..

هر سه منتظر امدن اقای شیبانی بودند که زنگ در به صدا در امد..

تانیا ایفون رو جواب داد..اقای شیبانی بود..در را باز کرد..
ترلان :خودش بود؟..
تانیا:اره..الان میاد تو..
هر سه جلوی در ایستادن..اقای شیبانی وارد شد..مردی قد بلند و چهارشانه..تقریبا 50 ساله..موهای جو گندمی و کوتاه..چشمان مشکی که در این سن هم نافذ بودنشان را نشان می داد..چونه ی چهارگوش که گویی همیشه در حالت منقبض شدن است و او را مردی محکم نشان می داد..
سالهای سال بود که اقای شیبانی وکیل خانواده ی کیهانی ست..وکالتِ اموالِ عمه خانم رو هم او بر عهده داشت..

بعد از سلام و احوال پرسی های روز..تانیا با دست به سالن اشاره کرد..اقای شیبانی با اجازه ای گفت و جلو حرکت کرد..
تانیا وسایل پذیرایی را روی میز چیده بود..

اقای شیبانی روی مبل نشست..تانیا و ترلان و تارا هم درست روبه روی او روی مبلِ سه نفره ای نشستند..
کیفش را کنارش گذاشت و گفت :خب..چه خبر؟..همه چیز بر وفقِ مراده؟..
تانیا لبخند زد و گفت :اره خداروشکر..همه چیز خوبه..شما خوبین؟..خانواده ی محترمتون..
اقای شیبانی:خوبن دخترم..همگی سلام دارن خدمتتون..خب..بهتره بریم سر اصل مطلب..موضوعی که باید حتما شخصا می اومدم و بهتون می گفتم..
تانیا:بله..بفرمایید..

برگه ای از داخل کیفش بیرون اورد و به طرف تانیا گرفت..
اقای شیبانی:این برگه..وصیت نامه ی پدرتونه..نسخه ی دومش..
تانیا برگه رو گرفت و نگاهی به ان انداخت..ترلان و تارا هم نگاهی به برگه انداختند..
اقای شیبانی:همونطور که گفتم این برگه..نسخه ی دوم وصیت نامه ی پدر شماست که طبق گفته ی اقای کیهانی..یعنی پدر شما پیش من موند..ایشون به من گفتند که تا کارهای مربوطه ی ویلا انجام نشده شما رو در جریان قرار ندم..تنها قسمتی که تو وصیت نامه ی اول ذکر نشده همون قسمت ویلاست..بنا به دلایلی که خدمتتون میگم..
تانیا برگه رو گذاشت روی میز وگفت :بله درسته..پدرم توی این وصیت نامه با خط خودش درمورد ویلا هم نوشته..حتی ادرس و پلاکش رو هم گفته..
اقای شیبانی:درسته..ویلا تو خود منطقه ی تهران واقع هست..البته نه این مناطق ..میشه گفت خارج از شهر ..منطقه ی باصفا و سرسبزی هم هست..
تانیا:می تونیم اونجا رو ببینیم؟..
اقای شیبانی:البته..ولی الان نه..باید با وارثین اقای بزرگوار هم صحبت کنم..اونها هنوز در جریان این ویلا قرار نگرفتن..
ترلان:مگه وکیل پدر اونها هم بودید؟..
اقای شیبانی:نه..ولی خب وقتی 3 دونگِ ویلا به نام پدر شماست و من هم وکیل ایشون هستم اون 3 دونگ باقی می مونه که متعلق به وارثین اقای بزرگوار هست..همونطور که سه دونگِ پدرتون متعلق به شماست..در اینصورت تکلیف اون هم باید مشخص بشه..اقای کیهانی قبل از ذکر و ثبت وصیت نامه با اقای بزرگوار مشورت کرده بودند..طبق توافقه هر دو طرف این وصیت نامه صورت گرفت که تا به الان سربسته باقی موند..
تارا:خب بابا که ویلا زیاد داشت..اینم مثل بقیه..فکر نکنم زیاد مهم باشه..سه دونگمون رو می فروشیم به وارثین اقای بزگوار و خلاص..
اقای شیبانی لبخند زد و گفت :مگه وصیت نامه رو کامل نخوندید؟..پدرتون این رو هم ذکر کردن که هیچ کس حق فروش این ویلا رو نداره..گفتم که هم ایشون و هم اقای بزگوار توافق کردند که کسی ویلا رو نفروشه..
تارا:خب نمی فروشیم..اهمیتی هم نداره..
اقای شیبانی:ولی من اینطور فکر نمی کنم..مطمئنم با دیدن ویلا نظرتون تغییر می کنه..
تانیا:با این اوصاف من مشتاق شدم هر چه زودتر ویلا رو ببینم..خواهش می کنم هرچه سریعتر کارهاشو انجام بدید تا بتونیم ویلا رو ببینیم..
اقای شیبانی:باشه چشم..من فردا با پسرهای اقای بزرگوار هم حرف می زنم و موضوع رو بهشون میگم..بعد هم به شما اطلاع میدم که چه موقع می تونید برای دیدن ویلا اقدام کنید..

با زدن این حرف از جا بلند شد و ایستاد..
تانیا:شما که چیزی نخوردید..بشینید تا براتون چایی بیارم..
اقای شیبانی با لبخند سرش و تکان داد و گفت :نه دخترم..باید برم..کلی کار دارم..انشاالله تو یه فرصت مناسب حتما با خانواده خدمتتون می رسیم..
تانیا:خوشحال میشیم..بابت همه چیز ممنونم..
اقای شیبانی:نیازی به تشکر نیست دخترم..هم وظیفم رو انجام دادم و هم اینکه من و کیهانی خدابیامرز دوستان صمیمی بودیم..حق رفاقت رو به جا اوردم..

ترلان و تارا هم تشکرکردند..بعد از رفتن اقای شیبانی هر سه رفتند تو باغ و روی صندلی زیر درخت نشستند..

خانه یشان ویلایی بود..سمت چپ کنار دیوار سرتاسر درختان و گلها با حالتی مستطیل شکل کاشته شده بودند..سمت راست هم به همان صورت ولی با فاصله ..زیر درخت میز و صندلی گذاشته بودند و کمی بالاتر هم تاب فلزی و بزرگی قرار داشت..
فضای روبه رو هم یک سنگ فرش طویل که انتهای ان به ویلایی با نمای سنگی به رنگ سفید و کمی هم رنگ های مات می رسید..
استخر هم درست زیر ساختمان قرار داشت..که با چند پله به پایین منتهی می شد..

تارا:من که خیلی مشتاقم زودتر ویلا رو ببینم..
ترلان:منم همینطور..اینطور که اقای شیبانی گفت وقتی ببینید نظرتون تغییر می کنه منم دلم خواست ببینمش..
تانیا:فعلا باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه..گفت خبرمون می کنه..
ترلان:اگر پسراش ویلا رو نخواستن همه ی سهمشون رو بخریم؟..
تانیا:مگه نشنیدی اقای شیبانی چی گفت؟..بابا گفته حق فروشش رو ندارن..
تارا:بابا واسه ما گفته نه اونا..اونا اگر بخوان می تونن بفروشنش..وصیت بابا ربطی به بچه های اقای بزرگوار نداره..اگر بتونیم سه دونگ رو ازشون بخریم عالی میشه..
ترلان:حالا صبر کن بریم ببینیمش..شاید همچین مالی هم نباشه..
تانیا:حتما چیز مهمی بوده که بابا انقدر روش اصرار داشته..می دونید که بابا بیخود رو یه چیزی اصرار نمی کرد..
ترلان:اره اینم حرفیه..
تارا:پس تا نبینیمش نمی تونیم در موردش تصمیم بگیریم..ولی من بازم میگم..اگر بتونیم سه دونگشون رو ازشون بخریم خوب میشه..

تانیا و ترلان در سکوت به هم نگاه کردند..با اینکه هیچ کدام ویلا را ندیده بودند..ولی احساس می کردند ندیده هم خواهانش هستند..
موبایل تانیا زنگ خورد..با دیدن شماره ی روهان اخمهایش را در هم کشید..
تارا:روهانه؟..
تانیا سرش را تکان داد و رد تماس زد..
تارا:همچین اخماتو کشیدی تو هم حدس زدم باید خودش باشه..

گوشیش دوباره زنگ خورد..
ترلان :جواب بده..تا کی می خوای سکوت کنی؟..
تانیا نگاهی به ترلان انداخت..حق با او بود..با سکوت به جایی نمی رسید..
سرش را تکان داد و از جا بلند شد..
گوشی همچنان زنگ می خورد..جواب داد..

قرعه به نام سه نفر2

فصل دوم


دلناز زیر همون الاچیقی که همیشه با هم قرار می گذاشتند نشسته بود..رادوین با دیدنش اخم کرد..به طرفش رفت..همه ی حواس دلناز به رو به رو بود..رادوین مسیر نگاهش را دنبال کرد..درست روبه رویشان..دختر و پسری جوان کنار هم نشسته بودند ..

نگاه بی تفاوتی به انها انداخت و به دلناز نگاه کرد..با تک سرفه ی رادوین دلناز در جا پرید..با ترسی مبهم به رادوین نگاه کرد..

به سرعت از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد..

-س..سلام عشقم..چه زود اومدی..

رادوین:می خواستم باهات حرف بزنم..

-چه خوب..اتفاقا منم می خواستم باهات حرف بزنم..بشین..

هر دو نشستند..رادوین نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به اطرافش انداخت..

رادوین:چقدر خلوته..

-اره..مثل همیشه جای دنجیه..

نگاهش رو کامل به دلناز دوخت ..ولی ظاهرا حواس دلناز پیش او نبود..گاهی نیم نگاهی به رو به رو می انداخت..رنگش هم کمی پریده بود..

رادوین:حالت خوبه؟..

-ه..هان؟..اره..اره خوبم..خب حرفتو بزن..

رادوین:حرف زیادی ندارم..تو یه جمله میگم..می خوام دیگه با هم رابطه ای نداشته باشیم..

اینبار همه ی حواس دلناز به او جمع شد..با چشمانی گرد و متعجب گفت :چــــی؟!..تو چی گفتی رادوین؟!..

رادوین با خونسردی کامل گفت :می دونی که خوشم نمیاد جمله م رو دوبار تکرار کنم..گفتم دیگه نمی خوام رابطه ای با هم داشته باشیم..

-اخه چرا؟!..چیزی شده؟!..

رادوین:نه..چیزی نشده و قرار نیست هم بشه..ما با این رابطه ی دوستی راه به جایی نمی بریم دلناز..بهتره تمومش کنیم..یه مدت دوستان خوبی برای هم بودیم..ولی حالا که دیدِ تو نسبت به دوستیِ سادمون تغییر کرده و ..حرف از ازدواج می زنی..من لزومی نمی بینم که ادامه ش بدیم..تا وضع بدتر نشده..تمومش می کنیم..

اشک در چشمان دلناز حلقه بست و گفت :ولی رادوین..من عاشقت شدم..نمی تونم فراموشت کنم..باشه..دیگه ازت نمی خوام ازدواج کنیم..ولی تنهام نذار..

اخم هایش را در هم کشید و گفت :ولی من حسی به تو ندارم دلناز..حسی هم که یک طرفه باشه به درد نمی خوره..اینجوری هم تو اذیت میشی هم من..پس بیشتر از این کشش نده و تمومش کن..

-چرا نمی فهمی رادوین؟..دارم بهت میگم دوستت دارم..من بدون تو می میرم..می خوام باهات باشم..هرطورکه تو بخوای..ب..

نگاه پر از خشم رادوین باعث شد دلناز ساکت شود..

غرید:دلناز یه بار دیگه بگو چه غلطی کردی؟..هــــان؟..با تواَم..

دلناز با ترس نگاهش کرد..رادوین در همون حالت ادامه داد :ببین بهت چی میگم..من اگر دنبال این کثافت کاریا بودم ازت نمی خواستم راهمونو از هم سوا کنیم..به بهترین شکل ممکن ازت سواستفاده می کردم بعد هم ولت می کردم و بهت می گفتم هِری..حالا اینجا نشستی و خودت با بی شرمی به من..

ادامه نداد و با حرص نفسش را فوت کرد..دستی بین موهایش کشید..

دلناز با صدایی لرزان گفت :ب..باشه رادوین..اصلا غلط کردم..نباید این حرفو می زدم..ولی نمی خوام ولت کنم..نمی خوام..


--به بـه..ببین کی اینجاست..دلی خودتی؟!..

نگاه رادوین و دلناز به ان مرد جوان جلب شد..رنگ از رخ دلناز پرید..با وحشت به او نگاه می کرد..

-ت..تو..تو اینجا..

رادوین نگاه مشکوکی به انها انداخت..

رو به دلناز پرسید:مگه می شناسیش؟..

سکوت کرد ولی مرد گفت :چرا نشناسه؟!..مثلا دوست پسرشم..

دلناز:خفه شو شروین..

رادوین پوزخند زد وگفت :نه چرا خفه شه؟..بذار بگه..موضوع تازه داره جالب میشه..

شروین: میشه بپرسم شما نسبتت با دلی چیه؟!..

رادوین با همان پوزخند بر لب از جا بلند شد و اروم به شونه ی شروین زد..

رادوین:من هیچ کسش میشم..خیالت تخت..این شما و این هم دوست دختر با وفات..

و با دست به دلناز اشاره کرد..

دلناز به التماس افتاد:رادوین برات توضیح میدم..موضوع من وشروین جدی نیست..ما..

رادوین دستشو اورد بالا و با جدیت گفت :ساکت شو..لازم نیست چیزی رو برای من توضیح بدی..تا تهشو خوندم..خوشحالم راهمون جدا شد..از اول هم می دونستم ما به درد هم نمی خوریم که گفتم نباید کارمون به ازدواج بکشه..

شروین یقه ی رادوین رو گرفت و فریاد زد :خفه شو مرتیکه..این اراجیف چیه بلغور می کنی؟..

رادوین با یک حرکت دستان شروین را از یقه ش جدا کرد و بلندتر از او داد زد:بکش کنار دستتو..من با این خانم به اصطلاح دلیِ شما صنمی ندارم..می تونی از خودش بپرسی..

شروین به دلناز نگاه کرد..با خشم گفت :راست میگه؟..

دلناز در سکوت تنها به رادوین خیره شده بود..

شروین: با تو هستم..این یارو راست میگه؟..

دلناز کیفش رو از روی صندلی الاچیق برداشت و روی شونه ش انداخت..

تقریبا با حرص داد زد :همتون برید به درک..اَه..

بعد هم از بینشون رد شد و با قدم هایی بلند به طرف در خروجی پارک رفت..

رادوین هم خواست از کنار شروین رد شود که شروین بازویش را گرفت..

شروین:هی تو..کجا با این عجله؟..

رادوین:عجله ندارم..می خوام برم رد کارم..

شروین:خیلی خب..رد کارت هم میری..راستشو بگو..با دلناز چه نسبتی داری؟..

رادوین بازوش و کشید بیرون و با غیض گفت :هیچی..می فهمی؟..هیچی..فقط دوست بودیم..یه دوستیه ساده...اصرار داشت ازدواج کنیم ولی من گفتم نه..چون دلناز اون کسی که من می خوام نیست..حالا شیرفهم شدی؟..

شروین زیر لب با عصبانیت گفت :غلط کرده دختره ی کثافت..اون با منم دوسته..همین دیشب با هم تلفنی حرف زدیم..2 روز پیش هم رفته بودیم کافی شاپ..نشونش میدم..تا حالا دختری پیدا نشده شروین رو دور بزنه..حالیش می کنم..هه..فکر کرده..

رادوین با پوزخند به شروین نگاه می کرد که به سمت در خروجی پارک می دوید..

***********************

رادوین در را باز کرد و وارد خونه شد..با خستگی ساک ورزشی رو پرت کرد گوشه ی سالن و روی صندلی نشست..

سرش را بین دستانش گرفت و کمی فشرد..با شنیدن صدای راشا سرش و بلند کرد..

راشا:سلام داداش بزرگــه..چه عجب تشریف فرما شدی..

رایان و راشا روی مبل تو سالن نشسته بودند..رادوین به طرفشان رفت و کنار انها نشست..

رادوین:شماها کی اومدین؟..

رایان:یه نیم ساعتی میشه..

راشا:امروز یه چندتا از شاگردام نیومده بودن منم همون تمرین های سری قبل رو باهاشون کار کردم..واسه ی همین کارم زود تموم شد..ولی..

رادوین:ولی چی؟..

راشا: با سایه قرار داشتم..رفتیم و یه گشتی زدیم..بعدش هم کامل بهم زدیم..

هر دو با تعجب نگاهش کردند..

راشا:چیه؟..مگه خلاف کردم؟..

رایان:اخه واسه چی بهم زدید؟..شما که تازه 2 هفته از دوستیتون می گذره..

راشا:بی خیال بابا..دختره یه چیزیش می شد..اوایل که باهاش دوست شدم فکر نمی کردم همچین دختری باشه..ولی امروز..

رادوین:ای بابا..خب تا تهشو بگو و خلاصمون کن دیگه..هی نصفه ولش می کنی..ولی امروز چی؟..

راشا:تو چرا جوش میاری؟..صبر کن دارم میگم دیگه..دیدم امروز یه چیزیش میشه..هی ناز و عشوه می اومد..چند بار به شونه م دست زد و دستمو گرفت..شصتم خبر دار شد که بلــــه..

"بهش گفتم :چته؟..

گفت :هیچی..فقط اینو بدون خیلی دوستت دارم..

منم که گوشم ازاین شر و ورا پر بود گفتم:اِِِ..چه خوب..دیگه چی؟!..

مثل اینکه پیش خودش یه چیزه دیگه برداشت کرد..چون یه راست رفت سر اصل مطلب و گفت :بریم خونه ی ما؟..

باور کنید چشمام شد قد دوتا توپ پینگ پونگ..بهش گفتم :خونتون مگه چه خبره؟..

گفت :هیچی..اتفاقا هیچ کس خونمون نیست..اینجوری راحت تریم.."


راشا با خنده ادامه داد :باورکنید تا الان هیچ کس ازاین پیشنهادای فوقه هیجانی بهم نداده بود..رسما برق از کله م پرید..

رایان یه دونه زد تو سرش و گفت :خریـت که نکـردی؟..راشا به خدا اگه..

در حالی که سرشو با کف دست می مالید گفت :ای بابا.. بذار بقیه شو بگم بعد زرتی بزن پسِ کله ادم..الان با این ضربه ای که تو زدی همه ش از تو سرم پرید..

رادوین با جدیت گفت:بس کنید..راشا ادامه شو بگو..

راشا:داداش بزرگه ی ما رو باش..انگار واسه ش قصه تعریف می کنم..میگه بقیه شو بگو..

رایا: راشا میگی یا یکی دیگه بزنم؟..اینبار همچین می زنم اسم خودتو هم فراموش کنیا..

راشا :باشه میگم..هیچی دیگه..رفتــــم خونشــــون و..

رایان:راشــــا..زنده ت نمی ذارم..پسره ی الوات ..رفتی خونشـــون؟..

راشا با خنده از جایش بلند شد و گفت :شوخی کردم..به ارواح خاک مامان و بابا..اینو میگم چون به قسمای من شک دارید ولی تو این یه مورد که شوخی نمی کنم..


رایان که کمی اروم شده بود به پشتی مبل تکیه داد..منتظر چشم به راشا دوخت..

راشا:همین که پیشنهادو داد زدم رو ترمز..از پشت سر صدای بوق ماشین ها بلند شد..سرسام اور بود.."زدم کنار و با عصبانیت سرش داد زدم :برو پایین سایه..دیگه نمی خوام برای یه لحظه هم بینمت..

گفت :واسه چی؟..

گفتم :این چه پیشنهادی بود که تو دادی؟..واقعا شرم نمی کنی؟..

گفت :مگه چیه؟..دوست پسر و دوست دختریم..این چیزا که بین همه ی دوستا از جنس مخالف هست..

دیگه داشتم منفجر می شدم..از ماشین پیاده شدم..رفتم در سمت اونو باز کردم و بازوشو کشیدم..اوردمش بیرون در ماشینو بستم..حرف اخرمو بهش زدم و سوار ماشین شدم و اومدم..

بهش گفتم :من از اوناش نیستم..دنبال دوستی با تو بودم نه سواستفاده..اون نوع دوستی که تو می خوای تو مرام من نیست..من می خواستم سالم باهات باشم نه اینکه.."

خلاصه اومدم خونه..ولی هنوزم تو شوک هستم..د اخه یه دختر چقدر می تونه بی شرم باشه؟..


رایان:همیشه پیش خودم می گفتم این ما پسرا هستیم که نگاه و بیان و حرکاتمون در مقابل جنس مخالف تنها از سر نیاز جنسی و..ولی خیلی وقت پیش فهمیدم نه..اینی که من دارم می بینم با اونی که توی ذهنم واسه خودش رشد کرده و منو به باورش رسونده خیلی فرق می کنه..

رادوین:شاید چند سال پیش که این رابطه ها خیلی کمتر بود شرم هم بین دخترا بیشتر بود ..اصلا به راحتی پا نمی دادن..گرچه ما اون موقع دنبالش نبودیم و هنوز سنی نداشتیم..ولی الان دختره خودش خیلی راحت شماره میده..اس میده..تقاضای دوستی می کنه و تهش هم..خونه خالی و تمام..

راشا :منم همینو میگم..اصلا من عین چوب خشک شدم وقتی این حرفو زد..توی این 2 هفته هیچ حرکتی نکردم که بخواد ازش همچین برداشتی رو بکنه..

رایان:مگه نمیگی سایه چند سالی رو خارج زندگی کرده ؟..خب لابد فرهنگ اونور اب روش تاثیر گذاشته ..

رادوین:من که میگم تا طرف نخواد به این راه کشیده نمیشه..حالا بعضی ها از رو ناچاری و به زور..ولی اینو که کسی مجبورش نکرده بود..

راشا:حق با رادوینه..سایه اگر اینکاره هم باشه باز میره دنبال کسی که خودش بهش پا بده نه همون اول دوستی پیشنهاد بده و طرفو بکشونه خونه و بعدش هم..

درضمن سایه الان 5 ساله از خارج اومده ایران..20 سالشه..اون موقع 15 سالش بود..نباید اونطور هم که تو میگی روش تاثیر گذاشته باشه..

با خنده ادامه داد :ظاهرا اینجا اب دیده شده و کار بلد..اطرافمون همچین ادمایی زیاده..

رو به رایان گفت:یکیش همین ژیلا که باهاش دوست بودی..یادته؟..

رایان با یاداوری ژیلا اخماشو کشید تو هم و گفت :اسمشو هم جلوی من نیار..دختره ی عوضی..انقدر جلوی من جانماز اب کشید و سر سنگین رفتار کرد که چند بار به فکر ازدواج باهاش افتادم..ولی تهش فهمیدم از اون مارمولکاییِ که..

راشا پرید وسط حرفش و گفت :افتاب پرست..

رایان:اره..درست عین افتاب پرست..تندتند رنگ عوض می کرد..در ظاهر جلوی من بهترین رفتار رو داشت..خانم و سنگین..ولی ..بعد تقش در اومد که بلــه..خانم قصدش چیزای دیگه بود..اینکه خودشو بندازه به من و اینجوری به یه نون و نوایی برسه..


رادوین مکث کرد و گفت:منم امروز با دلناز تموم کردم..

راشا:اِِِِ تو هم؟!..چطور؟!..چی شد؟!..

رادوین:هیچی..دلناز غیر از من با یه پسری به اسم شروین هم دوست بوده..حتی باهاش بیرون هم می رفته..امروز اتفاقی تو پارک دیدمش و همه چیز لو رفت..من که قبلش باهاش بهم زده بودم..با این کار دیگه عذاب وجدان هم ندارم..

رایان:چرا عذاب وجدان؟!..

رادوین:چه می دونم..اینکه می گفت دوستم داره و از این چرت و پرتا..من کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم..اینجوری بهتر شد..

رایان:حالا اینجا نشستیم داریم پشت سرشون حرف می زنیم..خودمون هم همچین پاک و مثبت نیستیما..دزدی..دوستی با جنس مخالف..حالا نه سو استفاده ازشون ولی خب..تیغ زدن که تو یکی دو مورد بوده..

راشا:اره خب..ما هم جا نماز اب نمی کشیم داداش جان..خلافامونو قبول داریم..ولی وجدان هم حالیمونه..دزدی که واسه سرگرمی و هیجانش ادامه می دادیم..تهش دیدیم بهش عادت کردیم اینجوری شد..حتی بعد از مرگ بابا هم ادامه دادیم..فقط تا 2 ماه کشیدیم کنار..وگرنه باز شدیم همون سه تفنگداری که دست هرچی دزده از پشت بستن..تیغ زدن هم تو 2 مورد بود که فقط من و تو بودیم..دختره از اون خر پولا بود و تهش می خواست نارو بزنه ما زودتر این کارو کردیم..

رایان سرشو تکون داد و چیزی نگفت..

رادوین:ولی خودمون هم دلمون می خواست از دزدی بکشیم کنار..فقط به قول تو برامون عادت شده بود..لذتی نداشت..اون شب تا من گفتم دیگه ادامه ندیم هردوی شماها قبول کردید..

رایان:اره..من که خسته شده بودم..

راشا:منم زده شده بودم..

رادوین خندید و دستانش را از هم باز کرد..کش و قوسی به خودش داد و گفت :واااااای که ازادی عجب حالی میده..دیگه عمرا بخوام با دختری رفاقت کنم..از همین الان دوستی با جنس مخالف رو واسه خودم ممنوع می کنم..

رایان:من که بعد از ژیلا این تصمیم رو گرفتم تا الان که 2 ماه گذشته..

راشا:حالا که اینطور شد منم دیگه نیستم..یعنی فعلا تا اطلاع ثانوی نیستم..شاید بعدا باشم..

رادوین:خودت فهمیدی چی گفتی؟..

راشا:اره..مگه شماها نفهمیدید؟..خب اشکال نداره..همون خودم گرفتم چی گفتم مهمه..شما برید سر قول و قراراتون..البته فعلا منم هستم..

هر سه خندیدند..


*****************************

تارا:بچه ها حوصله م خفن سر رفته ..بریم یه چرخی این اطراف بزنیم؟..

ترلان:اره خیلی خوبه..یه بستنی هم می خوریم و بر می گردیم..پوسیدیم از بس تو خونه موندیم..

تارا:راست میگی..الان 2 روزه پوستم رنگ افتاب به خودش ندیده..نیگا نیگا..

اروم گونه ی خودش رو نوازش کرد و با ناز به تانیا نگاه کرد..

تانیا خندید و گفت :خیلی خب انقدر ادا و اصول از خودت در نیار..منم حوصله م سر رفته..پاشین حاضرشین..شام هم بیرون می خوریم..

تارا از جا پرید :ایول ایوله ایول..تانیا تاجه سره ایول..

تانیا و ترلان هم با خنده پشت سرش رفتند..

هر سه حاضر و اماده توی ماشین نشسته بودند..

تانیا:خب کجا بریم؟..

ترلان:شهربازی بهتره..هم روحیه مون عوض میشه..هم اینکه موقع شام میریم رستورانِ پارک پیتزا می خوریم..

تارا:اره منم موافقم..گازشو بگیر یه راست شهربازی..توقف موقف هم ممنوع..

تانیا با لبخند سرش را تکان داد و حرکت کرد..

کمی تو مسیر حرف زدند تا اینکه رسیدند..

تانیا:جمیعا پیاده شید که رسیدیم..

ترلان پیاده شد و گفت :همچین میگه جمیعا انگار ما چند نفریم..

تانیا :همین تو و تارا به اندازه ی صد نفر ادم سر و صدا دارید..

تارا در ماشین رو بست و با شیطنت گفت :نه دیگه ترلان رو با من حساب نکن..من خودم همون صد نفر رو حریفم..

تانیا بازویش را کشید :د راه بیفت زبون دراز..چه افتخاری هم می کنه..

**************

تارا:خب همین اول بسم الله بگم من امروز سوار چرخ و فلک میشم..همون بزرگه..ننه من غریبم بازی در نیاریدا..

تانیا:من که عمرا سوار شم..همون یه بار واسه هفتاد پشتم بس بود..

ترلان:منم نیستم..اون بار انقدر تو کابینش تکونمون دادی که من اموات خودم و اطرافیانمو درسته جلوی چشمم دیدم..هی بهت می گفتم تارا نکن..تکون نده..باز انگار نه انگار..

تانیا:ترلان درست میگه..عین ننو اون بالا تاب می خوردیم..من که گفتم الانه زنجیر و قفل و هر چی دم و دستگاه بهش وصله پاره بشه و یه راست شیرجه بزنیم پایین..


تارا:اوهوووووو..خیلی خب بابااااااااا..حالا خوبه همین اول کاری گفتم ننه من غریبم بازی در نیارید..خب نیاین..ترسوا..خودم تنهایی میرم..

ترلان:هه..اره برو..بدبخت بین راه چرخ و فلک وایمیسته تا باز مردم سوار شن..اون بالا تک و تنها می مونی تا حالت جا بیاد..

تارا نوک زبونشو اورد بیرون و گفت :می مونم تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند دید ابجی..

تانیا:زبونتو بکن تو زشته..وا..

تارا:وا نداره خواهرِ من..والا..بیا و تماشا کن..


به طرف باجه رفت و بلیط تهیه کرد..تو هوا تکونش داد و از همونجا داد زد :ما رفتیم ابجیا..


تانیا و ترلان با لبخند کنار نرده ها ایستادند ..

تانیا: خداییش این چرخ و فلکه خیلی بزرگه ها..ازهمین پایین که نگاش می کنی احساس سرگیجه بهت دست میده..وای به حال کسایی که می خوان سوارش بشن..

ترلان:بعضیا جرات دارن..

تانیا با خنده گفت :اره..یکیش تارای خودمون..

ترلان:وقتی از جک و جونورا نمی ترسه..می خوای از چرخ و فلک بترسه؟..کلا همه چیزش عجیب غریبه..

*************

راشا تو کابین نشست و گفت :بچه ها جا هستا شما هم بیاین..بقیه کابینا پرن..

رایان:نه من که حسشو ندارم..با رادوین همین اطراف می چرخیم..تو عین بچه ها چِپیدی این تو که چی اخه؟..

راشا:مگه چرخ و فلک واسه بچه هاست؟..نه تو رو خدا تو یه نیگا به این چرخ و فلک بنداز..بچه ازهمون پایین نگاش کنه زهره ش اب میشه..حالا بخواد سوارش هم بشه؟..

رادوین:خیلی خب حالا که سوار شدی..برو حالشو ببر..

راشا چشمک زد و گفت :چشـــــم ..خان داداشِ عزیز..

رادوین:زهرمار و خان داداش..

راشا خندید و به صندلی کابین تکیه داد..رایان و رادوین هم از بین نرده ها رد شدند و اونطرف ایستادند..

**************

تارا رو به مسئول چرخ و فلک گفت :اقا یعنی این همه کابین یکیش خالی نیست من بشینم؟..

-- خانم این پایینی ها که همه پرن..اون بالا هم همینطور..شاید تک و توک توشون خالی باشه که بازم باید صبر کنی تا بچرخن برسن پایین..اگر می تونید صبر کنید که وایسید تا جای خالی پیدا بشه..بازم من احتمال نمیدم خالی باشه چون اخر هفته ست و پارک شلوغه..اگر هم می خواین یکی از کابینا تک نفره نشسته..می تونید برید اونجا..

تارا لباشو جمع کرد و با حسرت به چرخ و فلک نگاه کرد..

تارا:خیلی خب..سوار میشم..کابین چنده؟..

--همین که پایین مونده..کابین 3..


بلیط رو تحویل داد ..به طرف کابین رفت..کابین کاملا سر پوشیده نبود..اطرافش باز بود ولی پشتی صندلی ها بلند بودند و داخلش زیاد دیده نمی شد..درش هم مثل در کالسکه باز می شد..سمت چپ و راست کاملا فضاش باز بود ولی پشت و جلو بسته بود..


هر کاری می کرد نمی توانست درش را باز کند..انگار یکی از داخل قفلش را زده بود..

با مشت کوبید بهش و غرغر کنان گفت : د باز شو دیگه لعنتی..ای بابا..حالا بین این همه کابین تو رو گیر اوردم..تو هم باز نمیشی؟..اینم شانسه من دارم؟..د باز شو بهت میگــــــــــم..

مشت محکمی به در زد ..در محکم به طرفش باز شد..با ذوق پاشو گذاشت رو پله و پرید بالا..

همین که نشست چشمش به صندلی رو به رو افتاد..پسری جوان با چشمان متعجب به او خیره شده بود..

قرعه به نام سه نفر1

فصل اول
رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..

توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..

همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..

نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..

همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..

هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..

راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..

حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..

رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه رو پس بده..یالا..

رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
--نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..

رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..

راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..

ادامه دارد...2 38
2 40118
فصل اول

رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..

توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..

همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..

نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..

همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..

هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..

راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..

حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..

رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه رو پس بده..یالا..

رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
--نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..

رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..

راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..

وارد خونه شدند..رایان با خستگی خودش و روی مبل پرت کرد..راشا هم درست کنارش افتاد..رادوین کیسه ی پول ها رو انداخت رو میز و خودش هم روی مبل نشست..
نگاهه هر سه مستقیم به طرف کیسه ی پر از پول بود..

راشا با ارنجش زد تو پهلوی رایان و گفت :رایان خدا وکیلی تو اون جمله رو از کجات گفتی؟..
رایان: کدوم جمله؟!..
راشا اداش و در اورد : یه گوشمالی حسابی بهش بدم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
رایان پوزخند زد :بیخی بابا اون لحظه یه جوی اومد منو گرفت و بعدشم اون چرتو پروندم..
رادوین نگاهی به هر دو انداخت و گفت :بچه ها یه سوال..بدجور درگیرشم..
راشا:بپرس داداش بزرگه..خودم جوابتو میـــدم..
رادوین:ما واسه چی میریم دزدی؟..

راشا یه کم نگاهش کرد و بعد هم دست به سینه تکیه داد به مبل..
با انگشت به رایان اشاره کرد و گفت :اهان..خب سخت بود از بعدی بپرس..
رادوین نگاهش و به طرف رایان کشید..
رایان یه کلام گفت :مرض داریم..
راشا:خب جواب صحیح نیست..شما صد امتیاز از دست دادید ..
رادوین نفسش رو فوت کرد و گفت :نه اتفاقا رایان راست میگه..ما مرض داریم ..
راشا:بابا جمع کنید این حرفا رو..چیه؟..بعد از یک سال تازه غولِ عذاب وجدان افتاده به جونتون؟!..

رادوین سرشو به نشانه ی مثبت تکان داد..رایان و راشا با تعجب نگاهش کردن..
!رادوین متفکرانه گفت :یادتونه اولین بار کی رفتیم دزدی؟..
راشا:اره من یادمه..دقیقا یک سال پیش رفته بودیم کافی شاپ ..رایان حرفو کشید به دزدی که از خونه ی دوستش شده..بعد هم بحث عین پیتزا کش اومد..تو هم گفتی خداییش دزدی هم هیجان خودشو داره ها..ما هم عین منگولا گفتیم اره والا..بعد تو هم نه گذاشتی برداشتی گفتی باید یه بار امتحانش کنیم..ما هم که همیشه عین کش تنبون دنبالت بودیم نمی تونستیم ولت کنیم شدیم شریک جرمت..

رادوین :کم چرت بگو..تو خودت پیشنهاد دادی و گفتی عاشق اینجور هیجاناتی..
راشا:خب منم خر مغزمو گاز گرفته بود..جفت پا لگد زدم به بخت و اقبالم..وگرنه من که داشتم گیتار تدریس می کردم..معلم هنر و موسیقی رو چه به دزدی و خلاف؟..
رایان :اره راست میگه..تو این فکر و انداختی تو سرمون..منم که تو کار خرید و فروش موبایل و لوازم جانبی بودم..
رادوین :خوبه پس همه چیزش افتاد گردنِ من..خب منم باشگاه بدنسازیمو داشتم..اینا که دلیل نمیشه..
راشا دستشو زد زیر چونه ش و گفت :خلاصه برادرای عزیز رفتیم تو گِل تا خرخره..حالا میشه خودمونو بکشیم بالا؟!..
رایان:چرا نشه؟!..دفعه ی اول که رفتیم گاوصندوق اون یارو سمساره رو خالی کردیم دیدیم هیجان نداشت تازه عذاب وجدان هم گرفتیم..بعد هم گفتیم بریم شرکتای توپو خالی کنیم..ولی تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل..شدیم یه پا شاه دزد و خلاص..
رادوین :ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه ست..
راشا:اره خب تازه ست ولی مگه می خوای این ماهی ِ خوش اقبال رو بگیری؟!..
!رادوین متفکرانه نگاهشون کرد و گوشه ی لبش رو گزید :بدم نمیاد..شماها چی؟..
رایان و راشا نگاهی به هم انداختند..

رایان:من که از خدامه برگردم سر کار قبلیم..ولی نمی دونم می تونیم از پسش بر بیایم یا نه..
راشا:حالا رادوین چی شده که یهو وجدان خفته ت رو زدی بیدار کردی؟..
رادوین:من بیدارش نکردم..خودش با یه تلنگر بیدار شد..
رایان:میشه بگی چطوری؟!..
رادوین:امشب که رفتیم دزدی..وقتی اون مرد اومد و خواست گاوصندوق رو خالی کنه دیدم ما دزدیم و اونم دزد..ولی جوری باهاش برخورد کردیم که انگارما ادم حسابی هستیم اون بیچاره سر دسته ی دزداست..خاری و خفتش رو که دیدم یه جوری شدم..گفتم خب منم از این یارو کم ندارم..منم دزدم..منم اومدم اینجا خلاف کنم..التماسها و حقارتشو که دیدم از خودم بدم اومد..برای همین گفتم ولش کنید..کاری رو که اون مرد می خواست انجام بده رو من و شما دوتا تمومش کردیم..هر چهار نفر دزد بودیم..ولی از یه قماش نبودیم..ما سه تا یه جورایی وجدان حالیمونه ولی اون مرد ..نمی دونم..ماها با اینکه مشکل مالی نداریم ولی خیر سرمون واسه تنوع گاهی میریم گاوصندوقا رو برق می ندازیم..شده عادت برامون..اسمش دزدیه نه سرگرمی..اتفاقات امشب یه تلنگر بهم زد که منم دزدم و چیزی ازاون مرد کم ندارم..درسته همیشه حساب شده عمل کردیم و هیچ پلیسی نتونسته مارو خفت کنه ولی اخرش که چی؟..شوخی شوخی افتادیم زندان چکار کنیم؟..
راشا:اونوقت همه ی اینا رو همین امشب فهمیدی؟!..
رادوین:همه ش رو نه..گفتم که..وجدانم نیمه بیدار بود که با تلنگرِ امشب کامل از خواب پرید..
رایان:پس بیدار نگهش دار که منم باهاتم..اگه همین امشب دست از این کار بکشیم من پایه ی همتونم..می کشم کنار..
رادوین :منم همینو می خوام..دیگه نباید ادامه بدیم..بچسبیم به کارای قبلمون..هیجان و سرگرمیش دیگه بهم حال نمیده..
هر دو به راشا نگاه کردند که ساکت بود و چیزی نمی گفت..

راشا:خب..چی بگم؟!..منم که نُخودیم این وسط و تابعه بقیه..شما می گین نیستید منم میگم ایول دارید به مولا منم نیستم..
رادوین دستش رو جلو اورد و گفت: قول؟..
رایان دستش و گذاشت روی دست رادوین و گفت :قول..
راشا هم دستشو گذاشت و محکم فشرد:منم قسم می خورم که..
رادوین و رایان بلند گفتند : اِِِِِِِِ..
راشا خندید:خیلی خب بابا شوخی کردم..منم قول..

رادوین :پس از امشب یه خط قرمز می کشید دور خلاف ملاف..اوکی؟!..
رایان:من که گفتم پایه م..
راشا:به شرط اینکه بچه مثبت نشیما..فقط دزدی رو بی خیال میشیم..
رادوین لبخند مرموزی زد و گفت :اون که بله..البته خلاف از نظر ما یه چیز دیگه ست ..
رایان خندید و گفت :رادوین راست میگه..اونی که تو بهش میگی خلاف دیگه خلاف نیست..باحال ترین سرگرمی ماست..من که عمرا اگه بی خیالش بشم..
هر سه خندیدند

تارا رو به تانیا که رانندگی می کرد گفت :حالا چه اصراریه بریم خونه ی عمه خانم؟..
تانیا با حرص دنده عوض کرد و جوابش را داد:من چه می دونم..زنگ زد گفت بیاید می خوام در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم..
ترلان پوزخند زد :عمه خانم و موضوع مهم؟..از نظر عمه خانم تنها موضوعی که هم مهمه و هم باید حتما اجرا بشه شوهر کردنه ما سه تاست.. نمی دونم چی نصیبش میشه؟..ما نخوایم ازدواج کنیم کدوم بدبختی رو باید ببینیم؟..
تارا:اره واقعا..همینو بگو..اگر اینبار هم بخواد تو گوشمون از این حرفا بخونه من که نیستم..کلمه ی اول به دوم پا میشم میام بیرون..
ترلان :منم مثل تو..
تانیا:بسه دیگه..هی هیچی نمیگم باز ادامه بدینا..
تارا:خب همه که مثل تو نیستن خواهر من..اینکه یه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید اَد بیاد بخوره به پست و اقبالش..
تانیا چپ چپ نگاش کرد ولی ترلان گفت :خب راست میگه دیگه..تو یکی رو زیر سر داری من و تارا چی بگیم؟..تازه من عمرا ازدواج بکنم اونم بدون اینکه به طرف علاقه ای داشته باشم..
تانیا:هه..علاقه رو بذار در کوزه ابشو سر بکش ابجی..عشق وعلاقه توی این دوره و زمونه پیدا نمیشه..هر کی هم بیاد جلو واسه پول ماست نه اینکه عاشق چشم و ابرومون بشه..
تارا:خداوکیلی اینو راست گفتی..هنوز اون پسره ی چلغوز رو یادم نرفته..بیشعور جلوی من سوسکه بیچاره رو لگد کرد..بعدش هم با افتخار میگه کشـتـمــش..آی دلم می خواست با بیلی..کلنگی..خلاصه با یه چیزه اساسی بزنم فرق سرش دیگه بلند نشه..عینهو همون سوسکه فلک زده له و لورده بشه..
ترلان خندید:خب بنده خدا چکار می کرد؟..نمی دونست که تو طرفدار حیوونا و چرنده ها و خزنده ها و حشراتی..
پشت چشم نازک کرد وگفت :به درک که نمی دونست..می خواست تحقیق کنه بعد بیاد بهم پیشنهاد بده..توی همون دیدار اول گند زد..مرتیکه ی قاتل..
تانیا خندید و گفت :چون زده سوسکه رو کشته بهش میگی قاتل؟..
تارا:پ نه پ ..فکر کردی با این کارش مدال طلای المپیک بهش تعلق می گیره؟..
ترلان:ولی منم سوسک ببینم با دمپایی به خدمتش می رسم..نمیذارم قسر در بره..
تارا با غیض داد زد :تو غلط می کنی..ببین من رو جک و جونورام حساسما..بهشون توهین کنی..
تانیا:خیلـــی خب..خودتو کنترل کن دختر..واسه سوسک هم ادم انقدر داد و قال راه میندازه؟..
تارا:چطور تو واسه روهان داد و قال راه میندازی چیزی نیست واسه من عیبه؟..والا سوسکا ارزششون از روهان هم بالاتره..
تانیا با شنیدن اسم روهان اخماشو کشید تو هم و گفت :دیگه تمومش کن تارا..موضوع من و روهان فرق می کنه..
ترلان:اتفاقا فرق نمی کنه..در هر حال به ما هم مربوطه..بالاخره تصمیمت چیه؟..
تانیا:فعلا هیچی..

نگه داشت..رو به روی خونه ی عمه خانم پارک کرده بود..
همگی پیاده شدند..
*******
عمه خانم زن تنهایی بود.. تنها یک برادر تنی و یک ناتنی داشت که برادر تنی او هم احسان پدر تانیا و ترلان و تارا بود..
پدرشان بر اثر سکته ی قلبی فوت شده بود..قبل از مرگش به صورت لفظی وصیت کرده بود که بعد از فوتش سرپرستی دخترها به عهده ی عمه خانم باشد..ولی عمه خانم زنی بود که توانایی نگهداری این سه دختر را نداشت..
از طرفی هم دخترها دوست نداشتند خونه ی پدریشان را ترک کنند و اینجا بمانند..به قول تارا ابشون تو یک جوی نمی رفت..عمه خانم اونور جوی این سه نفر هم اینور جوی..
عمه خانم هیچ فرزندی نداشت..ولی بسیار زن ثروتمندی بود..

مثل همیشه با غرور روی صندلی چرخدارش نشسته بود..پرستارش خانم سلیمی هم کنارش ایستاده بود..
دخترها به ترتیب کنار هم روی مبل نشستند و مسیر نگاهشون مستقیم به سمت عمه خانم بود..

عمه خانم :خب مطمئنم که نمی دونید واسه ی چی بهتون گفتم بیاید اینجا..درسته؟..
تارا زیر لب به طوری که اون نشنود گفت :مگه علم و غیب داریم؟..باز شروع شد..همیشه همینجوری استارتشو می زنه..بعد تا می تونه گاز میده..
تانیا زیر لب نا محسوس گفت :تارا ساکت..

عمه خانم لب باز کرد و با صدای پیر و شکسته اما پر غرور و محکمی گفت :من دیگه چیزی از عمرم باقی نمونده..دیشب خواب محمدعلی خان رو دیدم..اومد به خوابم و گفت ساکمو جمع کنم برم پیشش..این نشونه ی خوبیه واسه من..دیگه خسته شدم..این دنیا به من وفا نکرد ولی اون دنیا خیلی کارا می تونم بکنم..

تارا دوباره زیر لب گفت : با این سنش تازه فهمیده این دنیا بهش وفایی نکرده..ساعت خواب..حالا هم واسه اون دنیاش کیسه دوخته..
ترلان زیر پوستی خندید ولی تانیا دوباره تذکر داد..

تارا با عمه خانم خصومتی نداشت و همیشه احترامش را نگه می داشت..ولی دلش از این پر بود که عمه خانم تنهاست و این همه ثروت دارد ولی دست هیچ فقیر و بیچاره ای را در راه خیر نمی گیرد ..
تا به حال کسی ندیده بود عمه خانم دست به سوی خیر دراز کند..کلا اهل اینجور کارها نبود..زنی قُد و یک دنده..مستبد و مغرور بود و همیشه سه تا خواهر را مجبور به اطاعت از خود می کرد ..
تانیا احترام می گذاشت ولی بقیه تنها حرص می خوردند..در کل هیچ کدام راضی به انجام اموار عمه خانم نبودند..

عمه خانم:ازتون خواستم بیاید اینجا تا در مورد وصیت پدرتون باهاتون حرف بزنم..مسئله ی مهمیه..
هر سه با کنجکاوی نگاهش کردند..

عمه خانم :امروز وکیل خانوادگیمون اینجا بود..باهاش کار داشتم..بعد از اتمام کار یه چیزی گفت که ذهنم رو به خودش مشغول کرد..
تانیا:چی عمه خانم؟..به ما هم مربوط میشه؟..
سرش را تکون داد..با انگشت به هر سه اشاره کرد و گفت :اره..دقیقا به شما سه نفر مربوط میشه..
ترلان:خب بگید..چی شده؟..
عمه خانم :اقای شیبانی..همون وکیل خانوادگیمون..امروز بهم گفت که توی وصیت پدرتون یک مورد دیگه هم قید شده..ولی شما ازش بی خبرید..ازش پرسیدم که اون چیه و اینکه چرا انقدر دیر به ما اطلاع داده .. اون روز که وصیت خونده شد چیزی ازش به ما نگفت؟..در جواب سوالم گفت که این قسمت از وصیت نامه به خواسته ی خود کیهانی یعنی پدر شما مخفی می مونه تا اقای شیبانی کارهای مربوطه رو انجام بده..بعد از انجام کارهای این قسمت از وصیت نامه اون رو به اطلاع شماها برسونه..ولی خب امروز من رو در جریانش قرار داد..و این رو هم گفت که احتمالش هست امروز,فردا سراغ شماها هم بیاد..

تارا:حالا این قسمت سکرت مونده ی وصیت نامه ی پدر ما چی هست؟..
عمه خانم :یه ویلا..

هر سه نگاهی به هم انداختند و رو به عمه خانم گفتند :ویــــلا؟؟!!..
سرش را تکان داد و با جدیت گفت :اره..ویلا..تعجب نداره..
تانیا:اخه عمه خانم..یه ویلا مگه چی بوده که پدرمون نخواد به ما بگه؟..

عمه خانم:این ویلا با ویلاهای دیگه فرق می کنه..برای پدرتون یه ویلای معمولی نبود..خاطرات کودکی..نوجوانی وجوانی پدرتون توی اون ویلا سپری شده..ولی بعد از ازدواج از اونجا اومد..گاهی بهش سر می زد ولی کم کم کار و مشغله و زندگی باعث شد ویلا رو به فراموشی بسپره..با این حال وقتی خواست وصیت کنه اون رو یادش بود..
ترلان:اگر اینطوره که شما می گید..بازم چیز مهمی نبوده که پدر نخواد به ما بگه..

عمه خانم سکوت کوتاهی کرد وگفت :در ظاهر اینطوره..ولی من همه چیزو بهتون نگفتم..
با تعجب به او نگاه کردند که ادامه داد :ویلا تنها 3 دونگش به نام پدر شماست..سه دونگ دیگه ش به نام شخصی به اسم نیما بزرگوار ِ..
تانیا:نیما بزرگوار؟!..فامیلیش یادم نیست..ولی بابا چند بار اسمشو تو خونه به زبون اورده بود..فکر می کنم یکی از دوستان بابا باشه..
عمه خانم:درسته..دوست صمیمی پدرتون بود..از دوران کودکی این دوستی و رفاقت پابرجا مونده بود..اون هم الان فوت شده..6 ماهی میشه..یعنی درست3 ماه بعد از فوت پدرتون..

تارا:و رو حسابِ همین رفاقتِ چندین و چند ساله که ما هم ازش بی خبر بودیم ویلا رو نصف می کنند و سه دونگ,سه دونگ بین خودشون تقسیم می کنند..درسته؟..
عمه خانم:یه جورایی میشه گفت درسته..شما نیما بزرگوار رو دیده بودید؟..
ترلان:اره..البته فقط یکی دوبار..یه بارش تو رستوران بودیم که بابا دیدش وگل از گلش شکفت..یک بار هم تو پارک..البته ما سه تا تنها رفته بودیم اونجا..صبح زود بود و داشتیم ورزش می کردیم..
رو به تانیا و تارا گفت :یادتونه؟..
تانیا:اره یادمه..مرد متشخص و متینی به نظر می رسید..ولی باهاش رابطه ی خانوادگی نداشتیم..

عمه خانم:اره..می دونم..نیما بزرگوار اهل مهمونی رفتن و این حرفا نبود..ولی هر وقت می خواست پدرتون رو ببینه می رفت شرکتش..
تارا:چکاره بود؟..
عمه خانم:شغلش ازاد بود..یه فروشگاه لباس داشت..البته الان پسراش فروشگاه رو فروختن..
ترلان:پسر داشته؟..
عمه خانم تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و چیزی نگفت..

تانیا:ما باید منتظر باشیم تا اقای شیبانی بیاد سراغمون یا خودمون بریم پیشش؟..
عمه خانم مکث کوتاهی کرد:صبر کنید بهتره..داره کارهاشو انجام میده..چون بزرگوار هم فوت شده کارهای ارث و ورثه باید انجام بشه..به هر حال زمان می بره..خودش میاد پیشتون..
هر سه سکوت کردند..کنجکاو بودند ویلا را هر چه زودتر ببینند..
ولی به گفته ی عمه خانم باید صبر می کردند..
************
رادوین تو باشگاه بود..کارهاش رو انجام داد و قصد خارج شدن از انجا را داشت که موبایلش زنگ خورد..جواب داد..
رادوین:بله؟..
-سلام عشقم..
با شنیدن صدای دلناز نفسش را فوت کرد و گفت:سلام..
-خوبی عزیزم؟..کجایی؟..
با حرص در باشگاه را بست و قفلش کرد:خوبم..باشگام..دارم میرم خونه..
-می خوام ببینمت رادوین..
رادوین:واسه چی؟..
-واسه چی نداره..خب دلم برات تنگ شده..
پوزخند زد و گفت:دلت تنگ شده؟..خب بده یکی گشادش کنه..
-کاره خودته..دلم فقط تو رو می خواد..
گوشی رو با فاصله از گوشش نگه داشت و زیر لب اداشو در اورد:دلم فقط تو رو می خواد..هه..اره جون عمه ت..
-الو..الو..رادوین چرا جوابمو نمیدی؟..
گوشی رو به گوشش چسبوند و گفت:کجایی؟..
خندید:همون پارکِ همیشگی عزیزم....زیر همون الاچیقی که عاشقشم..
بی حوصله گفت :خیلی خب..تا نیم ساعت دیگه اونجام..
دلناز با ذوق جواب داد:وای عزیزم..خوشحال شدم..زود بیا..منتظرتم..
رادوین:بای..
-بای عشقم..

گوشی رو گذاشت تو جیبش و سوار ماشین شد..تمام راه به دلناز فکر می کرد..به اینکه چطور از سر خود بازش کند..
1سال پیش با هم اشنا شده بودند..دلناز خودش به رادوین زنگ زده و چند باری هم پیامک فرستاده بود..با این کار رادوین رو راغب به این رابطه می کرد..اوایل قصد هیچ کدام ازدواج نبود..تنها یک دوستی ساده..ولی بعد از مدتی دلناز حرف ازدواج را پیش کشید..رادوین مخالف بود..ولی دلناز سر ناسازگاری می گذاشت و می گفت عاشقش است..
دلناز دختری نبود که رادوین برای ازدواج او را در نظر داشته باشد..برای دوستی ساده خوب بود ولی ازدواج..نه..
روز به روز این موضوع بیشتر کش داده می شد و هر بار رادوین در پی برهم زدن این رابطه بود..
امروز باید تکلیفش را مشخص می کرد..راه این دو از هم جدا بود..نه رادوین قصد ازدواج داشت و نه دلناز دختر مورد نظرش بود..
ماشینش را کناری پارک کرد و پیاده شد..

الهه ناز2-12 و اخر

منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟

مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن

منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم

منصور مادر از صبح پیش من بوده و مثل پروانه دورم چرخیده بی انصافی نکن

انشاءا.... با هم خوش باشند شما هم بسلامتی فارغ شی خیال ما راحت بشه

منصور برای شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد .سینی غذا را مقابلم کشیدم و به جان تیغهای ماهی افتادم که منصور آمد وگفت: بهتری گیسو؟

گرسنمه . بخورم خوب میشم

پس بخور دیگه ،چرا سرفرصت کار می کنی؟ بچه ضعف کرد

جنین از خون من تغذیه میکنه نه از معده من تو رگهای من هم خون هست

خب خونی که توش مداد ویتامینه نباشه چه فایده داره ؟ بچه م غذای درست وحسابی نمیخوره

فکر کنم این بیاد دیگه ما باید زحمت رو کم کنیم. بیخود واسه خودم دردسر درست کردم

منصور کنارم نشست بوسه ای به گونه ام زد وگفت: همه چیز من اول توئی خودت هم خوب می دونی. بچه ضعیف ومردنی که بدنیا بیاری اول از همه خودت زجر میکشی .ممنون ثریا

چیز دیگه ای لازم ندارید منصورخان؟

نه ثریا فقط به محبوبه بگو ملحفه را عوض کنه

چشم

منصور سینی غذا را جلوش کشید وگفت: خب چه خبرها عزیز دلم؟

توی خونه که خبری نیست خبرها پیش شماست که تو اجتماعید

پرویز برای فردا شب دعوتمون کرده

آره نسرین هم تماس گرفت .حالا بریم یا نریم؟

امر امر شماست

من میگم نریم چون هم تازه اونجا بودیم هم حالم روبه راه نیست

و هم از مهمانهای آنها دلخوشی ندارم .اینو بگو

منهم به پرویز گفتم دوری از آنها واسه همه ما بهتره اما اصرار میکنه .می دونی که بد پیله است

خب بریم نکنه بدشون بیاد

گیسو جان اگه یک چیزی گفتند که حتما میگن موهای منو دونه دونه نکنی عزیزم. من حال و حوصله ندارم. فکرهات را بکن دلرحمیهای شما همیشه هم کار دست خودتون می ده هم کار دست من. حرف بزنند شکمشون را سفره میکنم .تو نگران نباش

منصور قاشق غذا را مقابل دهانش نگهداشت و با حیرت به من نگاه کرد وگفت: چکار می کنی؟

همان که شنیدی .دیگه ظرفیتم پره .می بینی که دلم هم خیلی پره

منصور نگاهی به شکم من کرد وگفت: پس نمیخواد بریم خواهش میکنم

اما مادر و پدر میرن

خب،آنها برن. بخدا از وقتی میخوام با این خانواده روبرو شم اضطراب می گیرم تا وقتی که باهام آشتی می کنی. ول کن گیسو جان .داریم راحت زندگیمون رو میکنیم

خب، حرف بیخود می زنند منصور، قبول نداری

خب، من هم همین رو میگم عزیزم ، منتها تو شکم آنها رو سفره نمی کنی می آی خونه شکم منو سفره میکنی

غش غش زدم زیر خنده

منصور گفت: من نمی فهمم بابا خدابیامرز این تحفه ها را از کجا پیدا کرد ؟ البته حساب آقای فرزاد جداست مرد محترمیه

واقعا برام سواله که این دخترها چطور از این پدرند

دختر به مادرش می ره و ایشاءا... دختر من هم به مادرش می ره که الهی فدای جفتتون بشم.

خدا نکنه .راستی منصور بهت گفتم که دکتر گفت شاید دوقلو باشن

منصور با چشمان از حدقه بیرون زده پرسید: دوقلو باشن؟

اینطور می گفت

عجب دکتر حاذقیه که بعد از نه ماه به این نتیجه رسیده

همینطوری یک چیزی گفت .تیری پرتاب کرده یا به هدف میخوره یا نمی خوره

تو چرا مسئله به این مهمی را حالا به من میگی؟

آخه به شکم من میاید دوقلو حامله باشم؟!

لابد ضعیفند .عصری بریم یک دکتر دیگه .گیسو نکنه دوقلوئند و ما بی خبریم

نیستند عزیزمن .یک قل هم به زوره

بهت گفتم بریم پیش دکتر.........گفتی همین خوبه

حالا چرا انقدر اعصابت رو خرد میکنی؟

منصور سینی غذا رو کنار زد وگفت: خدای من آخه چرا حالا میگی .دوتا بچه دارن از تو تغذیه می کنند آنوقت همین غذاته .نه فکر خودتی نه فکر این طفل معصومها .واسه همینه که شکمت جمع وجوره

منصور باز داری پیله می کنی ها. احساس من بهم دروغ نمیگه این یک قلوئه

همان احساس جنابعالی یه روزی به من تهمت زد که زن دارم و زنبازی می کنم. یادت که نرفته داشتی زندگیمون رو بهم می ریختی و بدبختمون می کردی

احساسم درست گفته بود تو رفته بودی خانه الناز اینا،منتها برای کار دیگه، من فقط کمی به خطا رفتم

کمی به خطا رفتی؟ بچه رو که داشتی می کشتی هیچ، خودت رو هم داشتی می کشتی

چرا دوباره داری قبرستون کهنه می شکافی؟

آخه تو همه چیز رو سرسری می گیری .بعد از دو هفته داری می گی دو قلوئه .دو هفته که هیچ، نه ماه

آخه من جدی نگرفتم .تاز اصلا پنج قلوئه مگه فرقی می کنه؟

منصور از جا بلند شد وگفت: اصلا متوجه نیستی گیسو.

خب اگه دوقلو باشه دوتا سیسمونی میارم نگران نباش .بشین غذات را بخور

چه وقته شوخیه زن؟

تو دوست نداری دوقلو باشه؟

از خدامه . از این ناراحتم که در حق تو و اینها کوتاهی شده

بابا بخدا اگه می دونستم دوقلو هم حامله ام همینقدر میخوردم، همینقدر می خوابیدم ، چرا انقدر حرص میخوری ؟

میخوای دوتا بچه یک کیلویی رو دستم بذاری که یکی تو سرخودم بزنم یکی تو سر اینها .بخور ببینم که نخوری قاتی میکنم

من نمی تونم اینهمه بخورم منصور. چرا اینطوری می کنی؟

شما ژن چند قلوئه دارید .مطمئنا دوقلوئه .حالا عصری می برمت یک دکتر دیگه

من قول می دم بچه های سالم برات بیارم .ولم کن

من خودت هم سالم میخوام چرا متوجه نیستی که وجودت چقدر برام حیاتیه .زن

پس خودت هم بشین بخور

من اشتهام کور شد .آرامش به من نیومده گفتم زود برم خونه ها .دلم شور میزد

تا نخوری، من هم نمی خورم

منصور نشست و با هم شروع به غذا خوردن کردیم .


وقتی به منزل فرهان رسیدیم هنوز خانواده فرزاد نیامده بودند و احساس آرامش می کردیم .اما این آرامش واطمینان خاطر بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و اولین گلی که خوردم از الناز بود ، آن هم هنگام سلام واحوالپرسی که گفت: وای چقدر قیافتون عوض شده گیسو جان فکر نکنم منصورخان دیگه هوس بچه بکنه

آب شدم رفتم تو زمین و برگشتم روی زمین. به منصور خیره شدم که حرفی بزنه اما مضطرب ولال من را تماشا میکرد .در عوض مادر جون گفت : بچه م فقط کمی ورم کرده که خب طبیعیه .الناز جان، حالا خودت که باردار شدی می فهمی

دلم خنک شد اما شکمشون رو که سفره نکردم هیچ با سکوتم اجازه دادم که چند دقیقه ای بعد المیرا دهان باز کنه و بگه : خب نسرین خانم چه می کنید با محبتهای دوست عزیزی مثل گیسو جان .واقعا مانده م متحیر که ایشون چطور می تونند همه را بهم پیوند بدهند

نسرین نگاهی به من کرد و خونسرد رو به المیرا گفت: همیشه دعاگوش هستم .دوست فقط گیسو

خیلی دوستشون دارید؟

منظورتون چه کسی است؟

آقای مهندس فرهان را می گم

اصلا رقمی براش وجود نداره

الناز با خنده پرسید : یعنی صفره ؟!

صفر یک عدده و اتفاقا عددی است که از کوچکترین عددها بزرگترین و بیشترین رقمها را میسازه و اندازه علاقه من به پرویز رقمی ست پره صفر

از حاضر جوابی نسرین لذت می بردم اما لبخندم را برای منصور جمع کردم تا حساب کار دستش بیاد. مادر پرسید: شما دوتا چرا ازدواج نمی کنید؟ داره دیر می شه ها.

المیرا گفت : والـله دست رو هرکسی می ذاریم می برنشون .مثل اینکه دستمون خیلی سبکه خانم متین

فریاد خنده بلند شد .اما پدر که از دست این دوتا خشمگین بنظر می رسید فقط لبخند کمرنگی زد وگفت: خب شاید علتش اینه که شما دست رو آقایون می ذارید بذارید آنها دست رو شما بذارند

آخ که خدا می داند چقدر خنک شدم المیرا والناز جا خوردند و الناز گفت: پس چطور گیسو خانم شما خوشبخت شدند؟ جناب رادمنش !

پدر به مادر اشاره کرد وگفت: اینجا شاهدی داریم که کفایت میکنه .دختر من هم انقدر انتظار کشید تا دست روش گذاشتند.البته گیسو به منصور خیلی علاقه داشت اما هرگز پاپیش نذاشت که یه موقع نبرنش .مرجان جون شما شاهدی دیگه

همه زدیم زیر خنده ومادر گفت: منصور دیوانه گیسو بود و هست .ما هم زدیم و بردیم

آقای فرزاد به شوخی گفت: این برد در مورد جناب رادمنش هم صادقه مرجان خانم؟

مادر خندید وگفت: البته که صادقه .پدر ودختر در خوبی همتا ندارند

من و پدر همزمان گفتیم : خوبی از خودتونه

خانم فرزاد گفت: نسرین جان از گیسو جان یاد بگیر سریع میخت را بکوب

منصور و پرویز مضطرب به هم نگاه کردند .انقدر از گوشه کنایه های این مادر ناتنی وخواهران سیندرلا حرص میخوردم که بچه ها تو دلم پیچ وتاب میخوردند ودنبال هم میکردند .جواب داشتم اما ملاحظه هم داشتم .

نسرین پرسید : منظورتون چیه خانم فرزاد؟ عذرمیخوام

منظورم اینه که زودتر مادر شو عزیزم و یک وارث بیار .

نسرین با لبخند تلخی نگاهی به من کرد که مثل برج زهرمار نشسته بودم، سپس گفت: باشه روش فکر میکنم اتفاقا پرویز جان خیلی دلش بچه میخواد ، منتها می بینم با درس ودانشگاه جور در نمیاد خانم فرزاد .اما اگه بنا به فرمایش شما وجود بچه باعث محکم شدن زندگیم باشه و پرویز را تا آخر عمر کنارم داشته باشم سختی ها را تحمل میکنم و براش بچه میارم، هرکاری میکنم که پرویز را از دست ندم .مگه عمرم به دنیا نباشه

شیرت حلالت ای که امیدواری پرویز را عاشقتر کنی که اینطور خونسرد میتونی جوابهای مودبانه بدهی .لذت می بردم و کمی از نظر فشار روانی تخلیه می شدم که الناز گفت : فقط مواظب باشید مثل گیسو جان پف نکنید نسرین جان .گمان نکنم بچه م بتونه کاری کنه

المیرا ومادرش در خندیدن با او همراه شدند .گستاخی تا چه حد و سکوت ما تا چه حد؟ نگاهی به منصور کردم که لبش را می گزید و حرص میخورد اما هنوز کما فی السابق لال لال بود .

مادر جون گفت : زندگی اینها روی قیافه پایه ریزی نشده که روی همان اصل هم ویران بشه الناز جان .اگه اینطور بود که دخترهای دیگه ای برای فرهان ومنصور وجود داشتند .این دوتا پسر های خوب دنبال معنویات و درک بالا می گشتند که شکر خدا همه چیز تمام گرفتند

ای کاش خانم متین تمام این جملات را در یک جمله خلاصه میکرد ومی گفت پس چرا شما دوتا را نگرفتند

آقای فرزاد برای اینکه حرف را عوض کند گفت: ما همیشه از کمالات گیتی خانم خدابیامرز ، همچنین گیسو جان و نسرین خانم ذکر خیر می کنیم انشاءا... همیشه موفق باشند . راستی پرویز جان از خواهرت چه خبر؟ ایران نمیان؟

نخیر قراره انشاءا.... ما بریم جناب فرزاد، اینطوری نسرین جون را یه ماه عسل حسابی هم بردم . منتظریم نسرین این ترم رو به پایان برسونه بعد بریم، به امید خدا

قیافه خانمان فرزاد دیدنی بود .خانم فرزاد گفت: به به پس عازم واشنگتون هستید .خیلی عالیه نسرین جون

الناز گفت : هیچ فکر میکردی یه روزی برید آمریکا نسرین جون؟

موضوع این بود که خودم را که بدبخت کرده بودم هیچ نسرین هم گرفتار کرده بودم .اینبار جدا پرویز با وحشت به نسرین نگاه میکرد می دونست وقتی آن روی نسرین برگرده دیگه باید ترسید .اما نسرین همون دختر آقا کریم صادق مهمان نواز گفت: خب خدا جای حق نشسته همه ش که نمیشه شماها برید مسافرت .یک کم هم بقول شما ما فقیر بیچاره ها بریم بگردیم. برای دیدن خواهر پرویز سرازپا نمی شناسم مرتب تماس می گیرن که زودتر بریم.

پرویز گفت : فقیر بیچاره چیه نسرین جان ؟ تو تاج سر منی عزیزم

به منصور نگاه کردم و با نگاهم گفتم که از فرهان یاد بگیر و آنطور بدتر از من لال و بهت زده نگیر بشین روبروی من

الناز گفت: خدا خیلی هم جای حق ننشسته، نسرین خانم

چطور مگه ؟ استغفر الـله، کفر نگید تو روخدا

خب حق ما خیلی چیزها بود مثلا یک آمریکا حقمون بود، اما هنوز نرفتیم .خدای شما کمی پارتی بازی میکنه و این عادلانه نیست

این بار نسرین به پرویز نگاه کرد وپرویز گفت : پارتی بازی چیه الناز خانم؟ خداوند عادل ومهربانه .باید دید چی به صلاحه و البته گاهی اراده هم شرطه شما اراده کنید حتما می رید آمریکا

من آرزو ندارم مهندس فرهان همینطوری مثال زدم

نسرین خیلی جدی گفت: پس چرا اعتراض می کنید؟

الناز جا خورد و به المیرا ومادرش نگاه کرد و با حالتی شکست خورده گفت: انگار نسرین خانم را عصبانی کردم؟

من از حق خودم می گذرم ، اما از حق کسی که همیشه در رحمتش به روم باز بوده نمی تونم بگذرم .همانطور که خدا همیشه از حق خودش می گذره اما از حق بنده هاش هرگز. اعتقادات هرکس برای خودش محترمه الناز خانم

خب، من هم اگه همچین خدای مهربون و دست و دلبازی داشتم ازش دفاع میکردم

اگه قلبتون را صاف کنید و کمی زیباتر به دنیا و آدمهاش نگاه کنید متوجه می شید که این خدا برای شما هم چنین بوده و هست .خدا بین بندگانش تبعیض قائل نمیشه

المیرا گفت: لابد شما هم دارید مهندس فرهان رو به راه راست می آورید .

فرهان تو راه درست بود که من انتخابش کردم. با اینحال ما همیشه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار می دیم تا زندگی قشنگتری داشته باشیم

انگار دیدند با نسرین جدال کردن بی فایده است که دوباره بسراغ من آمدند

الناز گفت: گیسو جان امشب شما فقط شنونده اید

پیشنهاد بزرگان را پذیرفتم

بزرگان نگفتند اصلا حرف نزنید .گفتند بیشتر شنونده باشید وکمتر حرف بزنید

به لحظه انفجار چیزی نمانده بود بنابراین گفتم : عوضش شما صحبت می فرمائید

باز به هم نگاه کردند

المیرا گفت: نکنه با منصور خان قهر کرده ید، همچین رو فرم نیستید

مگه آدم با دنیای محبت قهر میکنه

پس چرا پکرید؟

خیلی خواستم خودم رو کنترل کنم اما رو اعصابم پا گذاشته بود و پیله کرده بود .بنابراین گفتم: دارم به کنایه هائی که بهم می زنید فکر می کنم و ظرفیتم را می سنجم

منظورمون گفتن وخندیدنه گیسو خانم جدی نگیرید

با مسخره کردن مردم؟ همه شوخیها دلنشین و بامزه نیستند

شما خیلی حساسید گیتی خانم محکمتر از شما بودند .خب آدم باردار پف میکنه دیگه طبیعیه

گیتی اگه محکم بود نمی مرد .گیتی طبعش از من حساستر و لطیفتر بود که بخاطر رضایت شما از تمام عشقش (منصور) دست کشید یا واسه آن آدم کش دلسوزی کرد .گفتن هر حرفی درست نیست و هرکس ظرفیتی داره

المیرا والناز به هم نگاه کردند

خانم فرزاد گفت: اتفاقا دخترهای من شما رو خیلی دوست دارند

در اینصورت من دوستشون دارم و برای خوشبختیشون دعا میکنم

رنگ و روی منصور پریده بود و مضطرب به من نگاه میکرد .لحظه ای همه ساکت شدند ومطمئنا پرویز با خودش می گفت نخواستیم این کادوی عروسی رو

نسرین گفت : مونس خانم شام رو بیارید لطفا .گرسنه یم

بعد از صرف شام گفتم منصورجان اگه اشکالی نداره بریم، منزل من نمی تونم زیاد بشینم

منصور گفت: بریم عزیزم و از خدا خواسته برخاست و به منزل آمدیم

وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم

منصور گفت: چیه گیسو؟ چرا انقدر اخم و تخم میکنی من چه خطائی مرتکب شدم؟

· خجالت کشیدی یک دفاع از زنت کنی

· خوت دفاع کردی دیگه عزیز دلم .موقع کندن موهای من فرا رسیده ؟

· بیخود عزیز دلم عزیز دلم نکن ، مادره که منو دوست داره نه تو

· گیسو باز شروع کردی .من که گفتم نریم این مهمانی آخرش اینه

· پس آخر آخرش هم گوش کن .دیگه دوست ندارم اینها پاشون رو تو خانه من بذارند

· گیسو جان اینها سالی دو سه بار میان اینجا اون هم تحمل کن. من نمی تونم بگم نیان

· همین که گفتم ،آدم که مجبور نیست دشمنش رو تحمل کنه

· حالا چرا گریه میکنی؟ آخه آنها ارزشش رو دارند؟

· ولم کن تو تکیه گاه خوبی برای من نیستی اصلا بیخود بچه دارشدم

· گیسو من ملاحظه نسرین و پرویز رو کردم درست مثل خودت. خانه مردم که نمیشه دعوا راه انداخت

· مگه پرویز دعوا کرد. از زنش دفاع کرد

· کجا می ری؟

· پیش مادر جون

· آنجا می ری چکار؟

· میخوام آنجا بخوابم اعصابم متشنجه

سریع مقابلم ایستاد و گفت : منکه روم نمیشه بیام اونجا بخوابم ، بیا بگیر بخواب همینجا عزیز من

میخوام از تو دور باشم

آخه من چه گناهی کردم؟

سکوت گناه توئه .من واسه بچه تو انقدر ورم کرده م

تو صدبرابر این هم که بشی باز همه چیز زندگی منی، قربونت برم

ولم کن زبون نریز، آنجائی که لازمه زبانت رو کار بینداز

خب الان لازمه ، چون نمی تونم بدون شماها بخوابم

شما ها کیه ، دیگه ؟

تو و این گوگول گولیها.آخه کجا می خوای بری از اینجا بهتر؟

با ناز و افاده نگاهم را ازش برگرفتم و روی مبل نشستم .خم شد منو بوسید و گفت : آن عفریته ها الان دارند می سوزند که می بینند داری برام بچه میاری ، حالا تازه نمی دونند دوتا هم میخوای بیاری. عوض یه میخ معمولی میخ طویله کوبیدی .وگرنه آتیش می گیرند

دیگه نتونستم اخم کنم و خنده بر لبم نقش بست ادامه داد. الهی که اول فدای اون اشکهات بشه منصور ، بعد فدای این خنده های یواشکیت .من قول شرف می دم یکروز حق اینها رو کف دستشون بذارم

لابد میخواهی بگیریشون و از پشت بهشون خنجر بزنی ، حکایت آذره، لازم نکرده ازم دفاع کنی

من به گور بابام بخندم برم طرف این دوتا عجوزه .مگه از جونم سیر شده م؟

منصور به خداوندی خدا حلالت نمی کنم اگه بعد از من این دوتا را بگیری

یعنی فکر میکنی دوتاشون رو به من می دن

اخمهام را درهم کشیدم و خواستم از جا بلند شم اجازه نداد و گفت: بگیر بشین دارم شوخی میکنم عزیزم

بعید هم نیست دوتاشون رو بگیری واصولا شانس شما دوتا دوتاست.آنهم دوتا خواهر

خدا اون روز رو نیاره که سایه تو رو سر خودم و زندگیم نباشه .ایشاءا... اول منو خاک کنند

مرگ خبر نمیکنه منصور. یه موقع دیدی سر زایمان رفتم .بچه هام رو به تو سپردم .نمی گم زن نگیر اما یکی رو بگیر که واسه بچه هام مادری کنه، سراغ این دوتا عفریته نرو

همینطوریش اضطراب دارم تو دلم را خالی تر نکن .پاشو لباست رو عوض کن بگیریم بخوابیم

پاشو عزیزم ، پاشو قربونت برم .خودت خوب می دونی که چقدر ذلیل و عاشقم منتها عادت داری هرچند گاهی یه امتحانی ازم بگیری . بنده هم که همیشه نمراتم بیسته، یه مهر هزار آفرین هم بزن پای پرونده همسر داریم که دیگه خیالم راحت باشه .خب عزیزم؟

روش فکر میکنم

فدای اون دندونهای ردیف بشم،خنده ت رو قایم نکن من روم زیاد نمیشه. من همیشه خدمتگزار شمام .لالیم رو هم بذار بحساب این پرویز ذلیل شده که همیشه مثل بند تنبون به ما احتیاج داره

فریاد خنده ام به هوا رفت .منصور فلک زده نفس پیروزمندانه ای بیرون داد وگفت: بالاخره موفق شدم قهقهه قشنگ جنابعالی را به هوا بفرستم .الهی صدهزار مرتبه شکر که این پرویز یکجا به درد ما خورد

پرویز همیشه به درد تو خورده یادت رفته؟

من همیشه بهش مدیونم .زندگیم را بهم برگردوند

با لبخند نگاه عاشقانه ای تحویل منصور دادم. گرمی لبهاش رو روی لبم احساس کردم. وای که چقدر این بوسه بهم روحیه بخشید چقدر منصور را دوست داشتم .

خب حالا برم رات شیر عسل بیارم بخوری

منصور رفت .لباسم را عوض کردم و در دل بخاطر داشتن چنین همسری خدا را ستایش کردم و آرزو کردم که حداقل تا زنده ام منصور را کنارم داشته باشم . چون آرزوی عمر جاودان برای خود وکسی کردن آرزویی محال و غیر ممکنه

*****************************

درد خواب را از من ربوده بود. به خودم می پیچیدم و نفس در سینه حبس میکردم تا منصور از خواب بیدار نشه .خیلی تحمل کردم ، اما ساعت شش صبح صبرم تمام شد .بالاخره صداش زدم .مثل ترقه از جا پرید و پرسید: وقتشه ؟

نمی دونم فقط می دونم چهارساعته دارم درد می کشم

پس چرا بیدارم نکردی؟

دلم نیومد

دلم نیومد یعنی چیه؟ الان وقت این دلسوزی هاست عزیز من؟

آخه تو سردرد داشتی با قرص خوابیدی

منصور نگاهی به ساعت کرد .برخاست چراغ را روشن کرد وگفت: چه عرقی کردی گیسو، این ملاحظه کاریهای تو آدم رو دیوانه می کنه .نکنه اتفاقی بیفته؟

ای خدا دارم می میرم به دادم برس

من برم مامان رو صدا بزنم

مزاحمشون نشو .خودت منو ببر بیمارستان

میخوای فردا محاکمه م کنه؟

خب، پس تماس بگیر .اینهمه راه نرو

شماره مادرش را گرفت سپس کمکم کرد تا لباسم را عوض کردم .مادر خیلی سریع آمد و گفت: الهی بمیرم تو از دیشب داری درد می کشی حالا میگی؟

سلام مادر جون .ببخشید از خواب بیدارتون کردیم به منصور گفتم مزاحم نشه

دیگه چی؟ آنوقت بهم بر میخورد .پس من باید کی به درد شما بخورم؟ بریم عزیزم .بریم نکنه بچه بدنیا بیاد دیر بشه

منصور با وحشت پرسید : یعنی داره بدنیا میاد؟ همینجا؟

آره دیگه .مگه چقدر میتونه اونجا بمونه؟ دیشب تا حالا داره التماس میکنه که من رو در بیارین

منصور با حالتی دستپاچه گفت: بریم بریم. یا امام رضا خودت رحم کن زن و بچه ام رو بتو سپردم

مادر پرسید: ساک بچه ت کجاست گیسو جان؟ یادمون نره

منصور برو بیار .کنار تختش گذاشتم

منصور رفت تا از اتاقی که برای فرزند یا فرزندانم آماده کرده بودم و از سلیقه ووسائل بازی و سیسمونی چیزی کم نگذاشته بودم ساک نوزاد را بیاورد مادر در این فرصت قرآن را آورد و رو سرم گرفت و دعا خواند .بالاخره به بیمارستان رفتیم و کارهای مقدماتی انجام شد تا پزشکم آمد .بعد از سپری شدن سه ساعت و اندی درد به حد مرگ کشیدن به خواست باریتعالی صاحب دو فرزند از دوجنس مخالف شدم یکی پسر و یک دختر. وقتی بچه ها را برای شیر خوردن نزد من آوردند اشک از دیدگانم اشک می بارید .احساس عجیبی بود غرق شادی بودم، در حالیکه هاله غم قلبم را گرفته بود .مادر شده بودم در حالیکه داغ مادر شدن و فرزند در آغوش گرفتن به دل خواهرم گیتی مانده بود. چقدر آرزو داشت فرزند منصور را در آغوش بگیرد و حالا به جای او این من بودم که فرزندان منصور را در آغوش گرفته بودم .از اینکه روح گیتی نظاره گر ما بود شرمنده بودم ، با اینکه می دانستم که اینک او خوشحال است .

بارها وبارها خوابش را دیده بودم .در دل گفتم: گیتی عزیزم اکنون که امیدهای زندگیمان را در آغوش گرفته ام از روی تو شرمنده ام .اعتراف میکنم که عشق و دوست داشتن را از تو آموختم .درست است که عشق و دوست داشتن در خانواده رادمنش بی حد و مرز است اما منصور لیاقت این همه عشق را دارد . روی فرزندانت همان اسامی را می گذارم که تو دوست داشتی امید و دلارام. بابت هدایای زیبایت از تو سپاسگزارن به پاس همه مهربانیها و گذشتهایت بوسه بر فرزندان زیبایت می زنم .ای فرشته خوبیها و پاکیها ، ای حک شده بر قلب منصور، منصور هرگز تو را فراموش نکرد و نخواهد کرد .هنوز که هنوز است بیادت اشک می ریز. با جمله منصور افکارم گسسته شد .

چرا گریه می کنی عزیزم؟ نکنه بیشتر می خواستی؟

لبخندی به لب همه نشست

پاسخ دادم: داشتم با گیتی درددل میکردم،از اینکه تو رو به من بخشیده و اینها رو تو دامنم گذاشته ازش تشکر می کردم

ابخند قشنگی زد و سپس چهره غمگینی به خود گرفت و بسمت پنجره قدم برداشت .مادر گفت: خدا رحمتش کنه،روحش شاد.از دعای اونه که این دوتا خوشگل تو دامنته عزیزم، الهی فداشون بشم

پدر گفت: خانواده از دست رفته شما و ما الان غرق شادیند .آنها از ما زنده ترند

بغض منصور شکست همانطور که کنار پنجره ایستاده بود وپشتش به ما بود بلند بلند گریست .همه خشکمون زده بود .اشک تو چشمان همه حلقه زد. منصور حق داشت و می دانستم چه حالی داره و چقدر دلش هوای گیتیش را کرده. چه زجرهای روحی را بدون او تحمل کرده تا بالاخره فرزند من را در آغوش گرفت .می دانستم تنها چیزی که الان بهش آرامش می دهد این است که آذر را به سزای عملش رسانده وانتقام خودش را گرفته

پدر با دستمال اشکهاش را پاک کرد و بطرف منصور رفت دست بر شانه اش نهاد وگفت: پسرم می دونم چه احساسی داری و چقدر دلت برای گیتی میسوزه .اما اون الان جاش خوبه و خیلی هم خوشحاله .تازه گله منده که تو چرا داری گریه می کنی عوض اینکه با بچه هات عشق کنی

پدر ومنصور یکدیگر را در آغوش گرفتند و منصور نالید که گیتی خیلی زود مرد پدرجون و بیشتر از همه این موضوع عذابم می ده که بخاطر من مرد و گیتی واسه خاک حیف بود

پدر چند ضربه پشت منصور زد وگفت : اون الان از تو خوشتره پسرم. خوشحالم که حداقل یک دختر دیگه داشتم تقدیمت کنم . دلشادم که از دست ندادمت .تو هم واسه دیگران حیف بودی هنوز به اینکه دامادمی و پدر نوه های قشنگم افتخار میکنم

منصور گونه پدر را بوسید وگفت: من هم به داشتن شماها افتخار میکنم و دوستتون دارم

بچه هات رو عروس و داماد کنی ، ایشاءا....

در کنار شما به امید خدا

منصور نگاهی به من کرد .جلو آمد دست نوازشی به سر من کشید وگفت: خدا تو رو از من نگیره که همه چیزم رو بهم برگرداندی

پسرش را از من گرفت و به پیشانیش بوسه زد وگفت: حالا چی صداشون بزنیم گیسو؟

نظر من اینه که همان اسامی را که گیتی دوست داشت روشون بذاریم منصور جان

پس این پسر قندعسل را امید صدا می زنیم و آن دختر نازنین را دلارام

مادر گفت: نامدار باشند الهی .سلیقه گیتی حرف نداشت

منصور گفت: فسقلی با لبش دنبال یه چیزی می گرده که من ندارم و شرمنده م .انگار شیر میخواد گیسو جان

همه زدیم زیر خنده

دلارام رو بده به من مادر .به امید شیر بده .گرسنه تره

پدر گفت : من می رم بیرون هوائی عوض کنم در ضمن به ثریا خانم خبر بدم که از خدا چیها گرفتیم خیلی سفارش کرد بنده خدا که بی خبرشون نذارم .می خواست بدونه یک قلوئه یا دو قلوئه

وقتی به امید شیر می دادم مادر دلارام را به منصور داد و دنبال پدر روانه شد و منصور با حالتی بامزه گفت: تحویل بگیرم مادرجون چون رادمنش تنهاست آره ؟

فریاد خنده بلند شد و مادر گفت: منصور دست بردار تو رو خدا میخوام شما دوتا راحت باشید

منصور با کنایه گفت: برو مامان جان .اما نترس پدر باوفاست

مادر در حالیکه از در خارج میشد گفت : اینو که می دونم می ترسم چیز خورش کنند از مردم می ترسم

همه زدیم زیر خنده و منصور سری تکان داد وگفت: بیچاره بابام تنهائیها کشید .خدا شانس بده

چپ چپ نگاهی به منصور انداختم .ادامه داد خودت می دونی که پدر رو چقدر دوست دارم و فقط چون ایشون بود رضایت دادم منتها دارم درددل میکنم .دلم واسه بابام می سوزه .خب، گیسو نکنه بعد از من شوهر کنی ها.هیچ نمی تونم بپذیرم

انشاءا... صدسال سایه ات بالای سر ما باشه عزیزم

منصور روی کاناپه نشست دستی به سر دلارام کشید وگفت: می دونی گیسو دارم فکر میکنم که خدا اگه دوتا رو ازم گرفت عوضش سه تا گذاشت تو بغلم

چرا سه تا؟

خب، تو و این دوتا دیگه

خداوند عادله منصورجان و نتیجه صبر و استقامت اینه

خدا را شکر

بیا منصور دیگه نمی خوره ، اینو بگیر اون یکی رو بده بهش شیر بدهم

تو باید حسابی تقویت کنی. سیر کردن این دوتا شکمو کار آسونی نیست ضعیف می شی. برای من هنوز اول تو مهمی

خوبه که اینها چیزی از حرفهای ما نمی فهمند منصور

چطور مگه؟

آخه، من هم می خوام اعتراف کنم که تو برام یه چیز دیگه ای

قسم بخور تا باور کنم

به همون خدائی که اینها رو تو دامنم گذاشته قسم

نگاه عاشقانه ای بهم کرد خم شد مرا بوسید وگفت: دوستت دارم عزیزم. از حالا هم انقدر به این وروجکها رو نده ، از حالا که کوچکند عادتشون بده که مزاحم ابراز علاقه ما بهم نشند .من بزرگ هم که بشند جلو روشون می گم که تو رو بیشتر از همه دوست دارم .تو بودی که اینها هستند

دخترت هیچ خوشش نیومد منصور .بگیر خودت ساکتش کن اصلا از اشتها رفت

منصور امید را روی تخت گذاشت وگفت: بدبختیها تازه شروع شده گیسو. این رو بذار اون رو بردار .باید شرکت رو رها کنم بشینم خانه ور دست تو .طبع بچه هام خیلی لطیفه و کارمون در آمده

غش غش زدم زیر خنده وگفتم: ما که از خدامونه

منصور نگاه عمیقی به صورت امید و دلارام انداخت وگفت: پسرم به تو رفته، دخترم به من

آره دلارام کپی خودته منصور

پس شکل مامانه . بزرگ شه خوشگل میشه

مدتی بعد پدر ومادر برگشتند و پدرگفت: منصور جان حسابی سرت شلوغ شده بابا .شدی آقای گرفتار

کاش همه گرفتاریها اینطوری باشه پدرجون .ازخوشحالی روپا بند نیستم

پدر به دلارام که در آغوش منصور بود اشاره کرد وگفت: این دخمره ست که داره گریه می کنه؟

بله

چشمش به باباش افتاده که شکل خودشه .خودش رو لوس کرده ها می دونیم خوشگلین

همه زدیم زیر خنده ومنصورگفت: نظر لطف شماست .راستش بهشون گفتم من مامانتون رو بیشتر دوست دارم این یکی ناراحت شد زد زیر گریه

مادر گفت: خب دختر هووی مادره دیگه. بذار برم بگم پرستار بیاد ببرتشون حتما جاشون کثیفه

***********************

باری زندگی ما با وجود فرزندانم رنگ قشنگتری بخود گرفته. از آن دوران که مربوط به سالها پیش است خاطرات زیادی دارم .اما دیگه بهتر می دانم قلم گیتی را زمین بگذارم و کتاب الهه ناز را ببندم

اکنون که به فرزندان رشید و زیبایم می نگرم احساس میکنم که به هرچه خواستم رسیدم .گیتی همانطور که خود گفته بود جاده ای هموار وزیبا را برای من صاف کرد و امانتهای گرانبهائی را برایم به یادگار گذاشت و رفت .احساس میکنم زحماتش به هدر نرفته و آن نهال زیبایی که با عشق وامید بسیار در خانه متین کاشته به ثمر نشسته .احساس آرامش زیادی میکنم و از عشق به خانواده ام لبریزم و شاکر به درگاه خدا. غبار سپیدی روی موهای منصور نشسته که نشان از گذران سالها وتجربه و تلاش پر نتیجه دارد .امید دو ماهی است با گرفتن مدرک فوق لیسانس الکترونیک از فرانسه برگشته و دلارام با وجود زیبایی فوق العاده و داشتن لیسانس زبان انگلیسی و خواستگارهای متعدد ازدواج نکرده .تنها بهانه او باباش است چون نمی تواند از او جدا شود در عوض امید وابستگی شدیدی به من دارد و در عین حال قصد ازدواج هم دارد، از این بابت برای همسر آینده اش نگرانم .همسر ایده آل و مناسب امید بنظر خودش وما کسی جز آتوسا فرهان نیست .آتوسا بیست و پنج سالگی را پشت سر می گذارد و در رشته دندانپزشکی تحصیل میکند .بیش از اندازه به امید علاقه دارد و از بازگشت او بسیار خوشحال است. امید من هم بدتر از پدرش عاشق وشیداست و اینجاست که می گویم روزگار بازیهای عجیبی را با ما شروع کرد و هیچ پایانی هم براش قائل نیست .اما امیر فرزند سوم ماست که در رشته پزشکی تحصیل میکند و اصلا بین من ومنصور تبعیض قائل نمی شود. پسر با جذبه ،صبور وخودداری است و بسختی میشود پی به درونش برد .فقط خوب می دانم که قلبی به شفافیت آینه دارد .قلبش به خاله از دست رفته اش رفته و چهره اش به دایی از دست رفته اش. خداوند در طی سالیان سال همه چیز را بنوعی دیگر به ما برگرداند و شکر خدا پدر ومادرجون را هنوز از ما نگرفته، با اینکه ایشان مرز هشتاد سالگی را گذرانده اند هنوز روحیه وچهره ای جوانتر از سنشان دارند و لبریز از عشق یکدیگرند .

آقای فرزاد در سن هفتاد سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و با کمال تاسف الناز هم دوسال بعد یعنی در سن چهل وسه سالگی در اثر سانحه رانندگی همراه همسرش راهی دیار باقی شد. تنها دخترشان ساناز در آستانه ازدواج است که با مادربزرگش خانم فرزاد زندگی میکند .المیرا در کنار همسر دوم و دو پسرش روزگار را می گذراند و بنظر من زن خوشبختی نیست .پسرانی عیاش و خلاف همانند همسرش دارد و از این بابت همیشه گرفتار است و رنج می برد .هنوز که هنوز است به من و زندگی ام حسادت میکند. اما من همچنان برای مغفرت الناز و خوشبختی دخترش ساناز و سلامتی وعاقبت بخیری المیرا وخانواده اش دعا میکنم، چرا که بقول مادرم وگیتی خیر وگذشت وتواضع در حق دیگران تنها ضامن سعادت وخوشبختی ما انسانهاست همانطور که من این سعادت را تجربه کردم. اعتراف میکنم که هنوز منصور را بیشتر از فرزندانم می پرستم و اگر طول عمری باشد خدمتگزارش خواهم بود، و به آینده بهتر از این امیدوارم


گیتی عزیزم

پایان نگاه تو، پایان امیدهای تو و پایان ضربان قلب مهربان تو برای درد آورترین لحظه ای بود که تجربه کردم. تو که رحم کردی و بیرحمانه پرپر شدی. تو که همیشه برای راحتی دیگران زیستی. تو که همواره آسایش من را خواستی و جاده صاف کن من بودی. گاهی فکر میکنم فداکاری تو به حدی بود که میخواستی با رفتنت سایبانی از عشق و آرامش خیال برای من بسازی تا من هم خوشبختی را تجربه کنم و اعتراف میکنم که تجربه کردم و به آرزوهام تمام وکمال رسیدم .هرکس نداند تو خوب می دانی که ناخواسته چه بهای سنگینی برای رسیدن به این آرزو پرداختم . من هرگز نمی خواستم از سنگ قبر تو شکوفه زیبا پله ای برای رسیدن به منصور و در نهایت خوشبختی خود بسازم ، فقط کسی مثل او را آرزو کردم که ای کاش هرگز نمیکردم .ای کاش همسری مثل منصور نمی خواستم ، آنوقت شاید تو را هنوز داشتم . حقیقتا با غروب تو و زندگی دنیوی تو خورشید سعادت برمن طلوع کرد .اما همیشه ابر سیاه دوری وجدائی از تو بر این سعادت سایه انداخته .خدا می داند که من ومنصور در این فراق چگونه سوختیم و از این وصال چقدر شرمنده ایم. چون می دانم که تا چه حد خوشبختی و آرامش منصور برایت اهمیت داشت ، چون می دانستم که دوست داشتن را فرای عشق می دانی تا آنجا که در توان داشتم خالصانه منصور را دوست داشتم و دارم و به او خدمت کردم وخواهم کرد. از عمق دل برای آرامش روح بزرگ تو دعا می کنم و مطمئنم تمام توفیق وسعادتی که هر روز بیشتر از دیروز کسب می کنیم از برکت دعای تو فرشته زیبا و پاک است .پس تا هنگامی که بسویت پرواز کنم پروازت را بخاطر می سپارم، ای الهه ناز.

تو الهه نازی در بزمم بنشین من تو را وفا دارم بیا که جز ای نباشد هنرم .

الهه ناز2-11

آخر شب وقتی کنار منصور دراز کشیدم، گفت:

بیست روزه بیچاره م کردی، حالا غیر از یه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم.

منم ازت انتظار نداشتم.

خب ازت می ترسیدم که دروغ گفتم.

مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه می گفتی می خوام برم مشکل فرهان رو حل کنم، می کشتمت؟

فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه می دونی که طاقت دوری تو ندارم و می گفتم.

منم طاقت دوری تو ندارم، با اینکه خیلی ازت متنفر شده بودم، ولی هوست رو می کردم.

مگه من هوس انگیزم خانمی؟

بله.

فدای اون صداقتت بشم.

و بوسه به گونه ام زد و ادامه داد:

حالا این ناز نازی کی به دنیا میاد؟

هشت ماه دیگه، یعنی حدودا اواسط اردیبهشت.

برای تشریف فرماییش لحظه شماری می کنم. دیدی نذاشتم بری؟

پس مخصوصا این کار رو کردی. ولی من که رفتم.

این فسقلی باعث شد برگردی. ترفند خوبی زدم.

نکنه با اومدنش منو از یاد ببری منصور.

اون وقت هم همسرم هستی، هم مادر بچه م، پس دو برابر دوستت دارم.

منم همین طور. می دونی منصور، این آرزوی گیتی بود که ازت بچه داشته باشه. می گفت افتخار می کنم پدر فرزندم منصوره. ولی خب عمرش به دنیا نبود. احساس می کنم فرزند اونو تو وجودم پرورش می دم. دیشب خواب دیدم گیتی می گه می خوام برم پیش بچه هام، یعنی بچه منو بچه خودش می دونه. یکی هم خودش داشت می شه دو تا، برای همین جمع بسته.

گیسو! از این پله ها زیاد بالا پایین نکن، لباس بلند نپوش، حسابی هم خودت رو تقویت کن، آروم و خونسرد باش، عصبانی نشو و استراحت کن.

منصور اگه قرار باشه هشت ماه بهم سفارش کنی، روانی می شم ها

نگرانم گیسو، خاطره خوبی ندارم. باورم نمی شه بچه م رو به چشم ببینم.

انشاءالله می بینی، توکل به خدا. از این حرفا هم نزن.

بله یاد خدا آرام بخش دلهاست.

لابد شرکت هم نباید بیام.

اتفاقا کنار خودم باشی راحت تره. فقط بپا اخلاقت عوض نشه.

منصور!

خوب دو دانگ صاحب شدی ها، شیطون!

زحمت کشیدم.

اینهم حق الزحمه شما.

و مرا بوسید و بوسید.

من فقط تو رو می خوام منصور، اون شرکت حق مادرت هم هست.

دو دانگ مال من، دو دانگ مال تو، دو دانگ مال مادر.

پس این بیچاره چی؟

این پدر سوخته که وارث همه ماست.

پدرش کجاش سیاه سوخته س؟ ماشاءالله! خدا روز به روز سفیدتر و خوشگلترت کنه! قربونت برم الهی!

وای وای از این نازها نریز که دیوونه می شم. الهی منصور پیش مرگت بشه.

********************************

پنج شنبه طبق دعوت قبلی، خانواده آقا کریم به منزل ما آمدند. نسرین با آن موهای صاف و بلند مشکی، چشمان درشت و مژه های برگشته، بینی قلمی و لبهای غنچه اش دل مرا به لرزه درمی آورد، وای به حال فرهان کت و شلوار مشکی دخترانه ای پوشیده بود و مثل همیشه سنگین و موقر بود. فرهان نیم ساعت بعد رسید. با آقایان دست داد و با خانمها سلام و احوالپرسی کرد.

منصور شروع به معرفی کرد. فرهان هنگامی که می نشست، نگاهی به نسرین انداخت، بعد به من نگاه کرد و لبخند زد فهمیدم پسندیده.

منصور کمی از کمالات فرهان و کمی از فضایل اخلاقی خانواده آقا کریم تعریف کرد و مجلس را گرم کرد. وروجکی بود که لنگه نداشت.

ثریا برای صرف شام صدا زد و همه سر میز رفتند. من و منصور بیرون سالن، از فرهان پرسیدیم:

خب چی شد؟

باور کنید سی و سه ساله دنبال همچین دختری می گردم.

گیسو جان بدون دروغ می گه. چون یه روز هم این حرفها رو به گیتی و تو می زد. اینو من می شناسم.

زدیم زیر خنده. فرهان گفت:

دخترهای خوب کم نیستن، اینم دوست گیتی خانم خدا بیامرز و گیسو خانمه.

تو هر دختری رو می بینی، می گی تو رویاهام دنبال شما می گشتم؟

زدیم زیر خنده.

نمی دونم چطور تا حالا متوجه ایشون نشده بودم؟ البته چهره شون آشناست.

برای اینکه اهل خودنمایی و جلب توجه و بزن و برقص نیست. تازه اون لختی پتی ها مگه واسه تو حواس می ذارن؟

گیسو خانم، تو رو خدا از دستم نره.

پرویز خجالت بکش. یه کم خودت رو کنترل کن.

آخه شانس ندارم. می ترسم ترتیب اینم بدی منصور جان.

صدای خنده بلند شد.

پس ببریم و بدوزیم؟

بله فقط بگید لباسم کی حاضره؟ یعنی کی می تونم تنم کنم؟

و چشمک زد.

خیلی رو داری پرویز! برو دعا کن نسرین قبول کنه. صد تا مثل تو رو جواب کرده.

بفرمایین. منتظرن.

مادرجون سر میهمانها را خوب گرم کرده بود. عذرخواهی کردیم و سر میز نشستیم. برای اینکه فرهان را با زبان شیرین نسرین آشنا کنم، پرسیدم:

راستی نسرین جان ثبت نام کردی؟

بله گیسو جان، دیروز ثبت نام کردم.

دو سال دیگه می شی دبیر ادبیات. به به!

ممنون.

حالا چرا ادبیات رو انتخاب کردی؟

عاشق شعر و نوشتنم. احساس کردم استعدادم تو این رشته بیشتره.

خیلی عالیه. منم خیلی ادبیات را دوست داشتم ولی بابا معتقد بودن که زبان بیشتر به دردم می خوره.

و به زبانم اشاره کردم و ادامه دادم:

خیلی راست می گفتن. فعلا زبان باعث خوشبختی من و گیتی شد.

همه خندیدند. و منصور گفت:

انشاالله ادبیات هم، برای شما خوشبختی به ارمغان بیاره، نسرین خانم.

ممنونم مهندس. اما فکر می کنم زیبایی، نجابت، صداقت و دلسوزی گیسو جان بود که باعث خوشبختیش شد، البته اینها همه خواست پروردگاره.

فرهان نگاه تحسین آمیزی به نسرین کرد و گفت:

حق با شماست نسرین خانم.

منصور نگاه بامزه ای به من کرد و ابرویی بالا انداخت.

آقا کریم گفت:

خدا شاهده وقتی گیسو خانم گیسو خانم رو تو ترمینال سوار کردم، مهرشون به دلم نشست. انگار نسرین و نرگسم بودن. قسمت چیز عجیبیه. روح گیتی خانم شاد، چه دختر خوبی بود! درست مثل گیسو خانم، خوش اخلاق، خوش رفتار، با محبت و همه چی تموم.

شما لطف دارین. خوبی از خودتونه. گیتی هم شما رو دوست داشت.

پدر گفت:

اگه مادرشون رو می دیدین چی می گفتین آقا کریم/ زن نمونه ای بود.

خدا رحمتشون کنه.

توی دلم گفتم حتما شب مادرجون پوست از کله بابام می کنه. که مادر گفت:

بله دیگه. دختر به مادرش می ره، هم خوشگلیش هم اخلاقش.

ممنون مادر جون. خدا ملیحه جون رو رحمت کنه. مطمئنم ایشون هم از زیبایی و خانمی نمونه کامل شما بودن.

ممنونم دخترم.

بعد از غذا به سالن پذیرایی برگشتیم و به صحبت ادامه دادیم.

فردای آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرین برای فرهان خواستگاری کردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنین دامادی، آرزوی دیرینه او و آقا کریم بود. از نرگس هم که خیالشان آسوده بود، مرتضی هم از نرگس خواستگاری کرده بود.

طاهره خانم گفت:

ما که از خدامونه دخترم، ولی این نسرین قبول نمی کنه. خودت که می دونی چه عقایدی داره. می گه حتما باید همسرم هم سطح خودمون یا فقط کمی بالاتر باشن

از طاهره خانم خواستم که اجازه دهد با خود نسرین صحبت کنم. بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتم:

خوشگلی و خانمی کار دستت داد دختر. مهندس فرهان رو شدیدا شیفته و دیوونه کردی. حق با تو بود. به خودنمایی و رقص نیست، اونکه باید بیاد میاد.

برو، دست بردار گیسو.

به جان تو شوخی نمی کنم.

منو چه به مهندس فرهان؟ حرفا می زنی ها!

فعلاً که به التماس افتاده. دیشب سفارش می کرد تو رو خدا از دستم نره، سی و سه ساله دنبال همچین دختری می گردم.

به گیتی خدایا بیامرز هم همین حرفا رو زده بود، همین طور به خود تو.

خب، ما سه تا مثل همیم: خوب، خانم، باوقار، زیبا!

البته! البته!

خب، چی می گی؟

آرزومه چنین همسری داشته باشم. یعنی ای کاش ما هم پولدار بودیم که می تونستم چنین همسری اختیار کنم، اما خودت که وضع ما رو می دونی. ما یه زندگی معمولی داریم و البته با صفا. نا شکری هم نمی کنم. فقط معیارم برای انتخاب اینه که اولاً با ایمان و خوش اخلاق باشه. دوماً تحصل کرده باشه. سوماً در سطح خودمون باشه، چه از نظر مالی، چه از نظر فرهنگی. خودت که دیدی من چه خواستگارهایی رو رد کرده م.

آره، می دونم چه کله شقی هستی، بالا خونه تو اجاره دادی.

اگه وضع ما رو ببینه، نظرش عوض می شه.

هیچ هم این طور نیست. لگد به بخت خودت نزن. فرهان مرد ایده ال توئه.

البته، ولی من معذوریت دارم. ازشون عذرخواهی کن.

نسرین! خواهش می کنم بازی در نیار.

به خدا بازی در نمیارم. جدی می گم. من حاظر نیستم زن مرد پولداری بشم و تحقیر بشم.

اون اهل تحقیر و مسخره کردن نیست. پسر با ایمان و فهمیده ایه. من آدم بد به تو معرفی نمی کنم.

می دونم. ازت ممنونم گیسو، ولی شرمنده م.

نسرین عاقل باش. حیفه.

شرمنده م. یه ضرب المثل هست که می گه همیشه پات رو به اندازه گلیمت دراز کن.

دیوونه، برو زن یه گدا بشو که هشتت گرو نهت باشه و همان گلیم هم نداشته باشه.

راضی ترم، بهتر از سرزنش و تحقیر همیشگی یه.

واقعاً نمی خوای؟

واقعاً.

باشه، هر طور میلته. در مورد ازدواج نمی شه اصرار کرد.

ازت ممنونم. از قول من عذرخواهی کن گیسو جان.

مسئله ای نیست. خدانگهدار.

منصور با حوله از حمام بیرون آمد و پرسید:

چیه؟ چرا پکری گیسو جان؟ زانوی غم به بغل گرفتی. نبینم عزیزم تو رو در این حال!

نسرین می گه نمی خوام.

عجب دختر فهمیده ایه! عاقل، باهوش، باریکلا! دماغ فرهان رو خوب سوزوند.

منصور.

آخه عزیزم، من که گفتم قبول نمی کنه. چیز عجیبی نبود.

حالا چیکار کنیم؟

هیچی، به فرهان بگو یکی دیگه برات پیدا می کنم.

به همین سادگی؟ اون دلش رو خوش کرده.

دیگه بدتر از دست دادن تو و گیتی که نیست.

دختره بی عقل دنبال گداگدوله ها می گرده!

از این بفهم که دختر قانع و مغروریه.

منصور، یه کم کله ات رو به کار بنداز، ببین چیکار کنیم؟

انقدر به اعصابت فشار نیار، واسه بچه م خوب نیست.

حالا دیگه واسه ما بچه دوست شدی؟ گیسو مرد که مرد، مسئله ای نیست؟

خدا نکنه.

کمی ادوکلن به کف دستش زد و آن را با چند ضربه به صورتش مالید، بعد آمد روی تخت کنارم نشست و گفت:

دوست توئه، قلقش رو تو بهتر بلدی.

خیلی التماسش کردم. دیگه چی کار کنم؟

حتماً قسمت نیست گیسو جان، خودت رو ناراحت نکن. من می گم بنفشه رو واسه فرهان جور کنیم.

من به خونواده آقا کریم مدیونم و باید کاری کنم این وصلت سر بگیره، چون فرهان پسر خوبیه.

خب پس نا امید نشو و دوباره برو جلو. خودت یادت رفته چقدر التماسم کردی؟

بربر نگاهش کردم.

چرا این طوری نگام می کنی گیسو جان؟ می گم یادت رفته چقدر التماست کردم؟ این حرف بدیه؟

نه حرف درست کجاش بده منصور جان؟

ای شیطون بلا.

منصور من دارم فکرم رو متمرکز می کنم. مزاحم نشو.

گور بابای پرویز کرده، فکر من باش زن.

لااله الا الله

قدیمها مردها که از حمام بیرون می اومدن، زنهاشون بقچه ای براشون پهن می کردن، نازی نوازشی، ماساژی، مشت و مالی. کاش تو عصر قدیم به دنیا اومده بودم. انگار نه انگار منصور خان از حموم اومده بیرون. والله هویج رو که می شورن، دستی به سر و روش می کشن ببینن تمیز شده یا نه؟ از هویج کمتریم گیسو خانم؟

آخر مرا به خنده آورد حقه باز!

· شما آقایی، ولی موقعیت آدم رو باید درک کنی. هویج کی میاد می گه منو بشورین، منو ماساژ بدین؟

· بابا ما آدمیم نه هویج. من کجام نارنجیه زن؟

· حالا سرت رو بذار رو پام تا ببینم خودت رو تمیز شستی یا نه، عزیزم؟

· با کمال میل آخیش.

موهای منصور را نوازش کردم کمی شانه هایش را مالیدم و گفتم:

· می دونی منصور، وقتی خودم رو خوشبخت ترین زن دنیا می بینم، دلم می سوزه نسرین خودش رو از این نعمت محروم کنه. فرهان مثل توئه، زن دوست و با عاطفه. برای همین انقدر مصرم.

· اون طرف قضیه رو هم بگو عزیزم، بگو که فرهان هم مثل منصور خوشبخت می شه.

· اون رو تو باید می گفتی که گفتی. ممنونم.

· من می گم به فرهان بگیم خودش بره جلو، این طوری توی رودرواسی می افتن و قبول می کنن. بره موی دماغشون بشه.

· اگه نکنن؟

· خب فرقی با الان نداره، ما سعی خودمون رو کردیم.

· پس بلند شو به فرهان زنگ بزن.

· حالا بعداً.

· بلند شو دیگه، دستم درد گرفت. ماساژ کافیه، خیلی تمیز شستی به خدا.

· امان از دست این مویز که آرامش رو از ما سلب کرده، تازه داشتم گرم می شدم.

منصور شماره فرهان را گرفت و قضیه را به او گفت. از مکالمه آنها فهمیدم که فرهان خیلی التماس می کند. منصور هم نگذاشت و نه برداشت، بی رحم گفت:

· من که بهت چند سال پیش گفتم تو تا آخر عمرت مجرد می مونی. به حرفهای من ایمان داشته باش، ولی حالا چون پسر خوبی هستی و گیسو وکیل مدافعته، می خوام دعوتت کنم اینجا، به نسرین هم می گیم بیاد، با هم حرف بزنین. بلکه حلقه به انگشتت رفت. گفتم یه کم لاغر کن پسر جان.

در حالی که می خندیدم گفتم:

· منصور انقدر اذیتش نکن، خدا رو خوش نمیاد.

وقتی منصور گوشی را گذاشت، به نسرین زنگ زدم و از او خواهش کردم غروب به منزل ما بیاید. با اصرار من پذیرفت. به فرهان هم خبر دادیم که بیاید. حالا یا به هدف می خورد یا نمی خورد.

غروب آمدند. نسرین کت و دامن آبی نیلی خوشرنگی پوشیده بود که خیلی نازترش کرده بود، حتی ذره ای هم آرایش نکرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی و پذیرایی، منصور گفت:

· بدون تعارف، بریم سر اصل مطلب، چون می دونم الان دل تو دل پرویز نیست.

نسرین و فرهان با خجالت نگاهی به هم کردند. منصور ادامه داد:

· ببین نسرین خانم! غرض از اینکه دوباره مزاحمتون شدیم، اینه که یه جوری بله رو ازتون بگیریم و البته از پدر و مادرتون قبلاً کسب اجازه کردیم. من شخصاً فرهان رو تضمین می کنم. الان حدوداً نه ساله با ایشون همکارم و همه ش ازش بدی دیدم. از من می شنوین اصلاً رضایت ندین.

فرهان با تعجب به منصور چشم دوخت. همه زدیم زیر خنده. فرهان گفت:

· آدم یه دوست مثل شما داشته باشه، نیاز به دشمن نداره. هر چی رشته کردیم پنبه کردین مهندس!

· اگر حقیقت رو نگم، پیش خدا مسئولم.

صدای خنده در اتاق پیچید. منصور ادامه داد:

· نه، حالا از شوخی بگذریم، فرهان رو مثل برادر می دونم. خدا گواهه. اصلاً می خواستم ملیحه خدا بیامرز رو بدم بهش. حرف نداره، طرز فکرش قابل تحسینه، بیانش قابل ستایشه و اخلاقش غیر قابل تحمل. اصلاض نمی شه دو کلمه باهاش حرف حساب زد.




از خنده غش کرده بودیم. فرهان در حالی که لبخند به لب داشت گفت:

· گیسو خانم، تو رو خدا شما حرف بزنین. این منصور امشب ما رو بدبخت می کنه، می دونم.

نسرین غش غش می خندید و از شوخیهای منصور لذت می برد، بعد گفت:

· خیلی ممنون منصور خان که آگاهم کردین، پس دیگه حرفی باقی نمونده

فرهان گفت:

· دیدین مهندس! حالا خودتون درستش کنید وگرنه دوباره شر به پا می کنم.

باز صدای خنده بلند شد.

· نه تو رو خدا پرویز جان، الان یه طومار ازت تعریف می کنم.

· بله پرویز بسیار خوشگل، خوش مشرب، خوش اخلاق، خوش صدا، خوش هنر، خوش ذوق، خوش سفر، خوش بیان، خوش خوراک، خوش پول، خوش خونه زندگی، خوش جیب، خوش ماشین، خوش ....

نسرین گفت:

· از خوش پول به اون ورش رو که فرمودین مهندس، نظرم عوض شد. می دونید که با پولدار جماعت نمی تونم بر بخورم.

· بابا نخواستم منصور جان، نمی خواد از من تعریف کنی. اصلاً خودم با نسرین خانم صحبت می کنم.

صدای خنده اتاق را پر کرد.

· خیلی خب حالا که این طور شد، من و گیسو می ریم، ولی اگه بازنده شدی نیای بگی دستم به دامنتون، دستم به شلوارتون ها، حالا خوددانی!

· من دلم به گیسو خانم گرمه منصور جان، وکیل مدافع زبردستی دارم.

· نسرین خانم هم دلشون به بنده گرمه پرویز جان، یکی از خصلتهات رو بگم تومه، بگم؟

دست منصور را کشیدم و گفتم:

· بیا بریم، انقدر شیطونی نکن منصور.

و در حالی که همه می خندیدیم، گفتم:

· راحت باشین، ما می ریم اون سالن، نیم ساعت وقت دارین.

وقتی به سالن کناری می آمدیم، نسرین گفت:

· ببینید مهندس فرهان! من در شخصیت شما شک ندارم، ولی مطمئنم که اختلاف توی زندگی هرکسی هم پیش میاد. دلم نمی خواد در آینده خدای ناکرده میون بحث ما، صحبت مادیات و خونه پدری وسط کشیده بشه. ما با شما خیلی متفاوتیم مهندس. پدر من سالهاست مسافرکشی می کنه. البته الحمدلله به کسی نیازمند نیستیم و راضی هستیم، فقط قصر و ماشین مدل بالا و زندگی آن چنانی نداریم. من برای همون زندگی ساده و معمولی ارزش قائلم. تلاش پدرم رو به چشم دیدم و دوست ندارم حرمت خونواده م و زندگی خوبی که با اونا داشتم، از بین بره. نه اینکه منظورم به شخص شما باشه. من تا حالا چند نفر مثل شما رو رد کردم. من دلم می خواد با خونواده ای وصلت کنم که از نظر مادی هم سطح خودمون باشن. تحصیلات و شخصیت معیار منه. امیدوارم منو ببخشید. اتفاقا صبح به گیسو جان گفتم، آرزومه چنین همسری داشته باشم و ای کاش ما هم از نظر مالی و فرهنگی همسطح ایشون بودیم. من دوست ندارم با بهانه های پوچ و الکی شما رو رد کنم. مثلا بگم می خوام به درسم ادامه بدم یا تفاوت سنمون زیاده. حقیقت از هر چیزی دلنشین تره. می دونم درکم می کنین و منو بابت گستاخی ام می بخشین. شما آرزوی هر دختری هستین، من بدون رودرواسی اعتراف می کنم. ولی از آینده م می ترسم. همیشه دلم می خواست وقتی پدر و مادرم به خونه خودم میان، راحت باشن و معذب نباشن و این وقتی میسره که من و همسرم، به کمک هم زندگی مون رو بسازیم و به قول معروف از صفر شروع کنیم. اینه که شرمنده شما هستم. انشاءالله یکی بهتر از من پیدا می کنین در ضمن از اینکه ما رو قابل دونستین، ازتون سپاسگزارم.

· شما هم آرزوی هر مردی هستین نسرین خانم. باید بگم بدون تعارف برای به دست آوردن شما، هر کاری لازم باشه می کنم. حتی حاضرم بیام کنار منزل پدرتون، یه خونه ساده و معمولی بگیرم. حاضرم ماشینم رو با یه ماشین ساده و معمولی عوض کنم. حاضرم دوباره از صفر شروع کنم، فقط نگین نه. من توی این دنیا یه خواهر دارم که اونم ازم هزارها فرسخ فاصله داره و با خونواده اش آمریکا زندگی می کنه. اینه که خیلی تنهام. همیشه سعی کردم دنبال دختری بگردم که به معنویات خیلی توجه داشته باشه و به زندگیم با فهم و کمال و صداقتش صفا ببخشه. آره من از مال دنیا بی نیازم، اما به یه همسر مهربون و فهمیده نیاز دارم، به یه غمخوار، به یه شریک، همون طور که شما با من صادق بودین، منم با صداقت به این حقیقت اعتراف می کنم که تا به حال سه دختر تونستن نظر منو جلب کنن و مطمئنم می دونین دو نفر دیگه چه کسانی بودن. دور و بر من دخترهای پولدار فراوانه، ولی هیچ کدوم رو نخواستم. علتش رو هم لازم نیست بگم، چون می دونین بهم اعتماد کنین. من سخت به کسی دل می بندم و سخت فراموش می کنم. نذارین از این به بعد در حسرت شما بسوزم و به وضع مالی مساعدم لعنت بفرستم. شما هر شرایطی بفرمایین می پذیرم. منم مثل شما اهل تجملات نیستم. البته تو ثروت بزرگ شدم، ولی از معنویات دور نیستم، می تونین در مورد خونواده ام تحقیق کنین. خانم متین مادر و پدرم رو کاملا می شناختن. اگه در آینده دیدین یا شنیدین به شما و خونواده تون توهینی کردم، هر کاری دوست داشتین انجام بدین.

ما هنوز فالگوش بودیم و گوش می کردیم. منصور گفت:

· گیسو جان! این ثریا امروز چی به خورد فرهان داده؟

· چطور مگه منصور؟

· چقدر حرف می زنه! فکر دیگرون رو نمی کنه هیچ، فکر خودش رو هم نمی کنه. نمی گه این هیکل به اکسیژن نیاز داره. یک ریز حرف می زنه، یه نفس نمی کشه.

· ا .. منصور! خودت رو یادت بیار، اون شب که عکسم رو دستت گرفته بودی و یک ریز حرف می زدی.

· بله. بله، درست می فرمایین.

· حالا باز هم التماس کنم، نسرین خانم؟

· این بدبخت هم بدتر از من، زن ذلیله. ای خاک بر سرت کنن.

· اختیار دارین مهندس. شما بیش از حد به من لطف دارین، اما باور کنین نگرانم.

· من امضا می دم. خوبه خانم؟

· این چه حرفیه؟ اما ما اصلا به هم نمی خوریم. من با گیسو جون و گیتی خدابیامرز زمین تا آسمون فرق می کنم، انگشت کوچیکه اونا هم نمی شم.

· این رو دیگه باید از ما آقایون بپرسین. گیسو خانم و گیتی خانم در انتخاب دوست دقیقن. وقتی انقدر به شما علاقه دارن، پس وجه تشابهی با اونا دارین. شکسته نفسی نفرمایین.

· ممنونم. شما منو شرمنده می کنین. پس اجازه بدین بیشتر فکر کنم.

· مسئله ای نیست، کی جواب می دین؟

· دو سه روز دیگه.

· تا دو سه روز دیگه چی به من می گذره؟ خدا عالمه.

· من نشدم، یکی دیگه مهندس. زیاد امیدوار نباش.

· اومدین نسازین ها!

· شما که با کار کردن من مخالفتی ندارین؟

· راستش هیچ وقت دوست نداشتم همسرم شاغل باشه، ولی اگر شما بخواین مخالفتی ندارم.

· نکنه بعد از ازدواج نظرتون عوض شه؟

· ثبت می کنیم، چطوره؟

· تا چه حد برای همسرتون آزادی قائلین؟

· من آدم متعصبی هستم، ولی برای شما بی نهایت آزادی قائلم. شما خانم موقر و متینی هستین و این مهر آزادی شماست.

· ممنونم.

به منصور نگاه کردم و ابرویی بالا انداختم و گفتم:

· برو یه کم از فرهان یاد بگیر.

· تو چه ساده ای! اینها همه اش حرفه! من می شناسم چه زندانبانیه! شاهنامه آخرش خوشه.

· من دو سال از تحصیلم باقی مونده، صبر می کنین درسم تموم شه؟

· نیازی نیست صبر کنیم. تشریف بیارین منزل خودتونف اون جا درس بخونین.

· آخه من تا نمره اول رو نیارمف آروم نمی گیرم. این باعث ناراحتی شما نمی شه؟

· مطمئنم شما خانم عادلی هستین و در کنار تحصیل، شوهرتون رو هم راضی نگه می دارین.

· محبتم رو که دریغ نمی کنم، ولی شبهای امتحان از من توقع آشپزی و خونه داری و مهمون داری و گردش نداشته باشین.

· دو تا مستخدم در منزل هستن که مشکل شما رو حل می کنن. نگران خونه داری و آشپزی و این طور مسائل نباشین. شما توی اون خونه فقط خانمی کنید. فقط محبتتون رو دریغ نکنید، کافیه.

· این هم از اون بد پیله هاست گیسو. خدا به نسرین رحم کنه، به دلش بندازه که جواب منفی بده و مجبور نشه مرتب بگه پرویز برو کنار، پرویز ولم کن درس دارم، پرویز چقدر بد پیله ای! حالم رو به هم زدی.

در حالی که از خنده غش کرده بودم، گفتم:

· شما مردها چقدر ساده این! اینها همه ش ناز و عشوه س، وگرنه کی می تونه از شما بگذره؟

· گیسو اینها کی می روند؟

· منصور!

· راستی این رو هم بکم مهندس، ما خونواده پر رفت و آمدی هستیم. عاشق مهمونیم. روابط اجتماعی و دید و بازدید رو دوست داریم. شما هم همین طورین؟

· منم عاشق مهمونم و به صله رحم معتقدم. خیالون راحت باشه.

هر دو خندیدند. منصور گفت:

· چه وعده های الکی می ده گیسو! خودت رو واسه دعواها آماده کن. پرویز میاد می گه خسته شدم. دیگه حالم رو به هم زده، انقدر درس می خونه، نه کسی می تونه بیاد خونه مون، نه جایی می ریم، نه محبتی، نه اختلاطی.

· ا ... منصور، چقدر حرف می زنی! صبر کن ببینم چی می گن؟

· خب، باز هم باید دو سه روز صبر کنم نسرین خانم؟

· اگه اشکالی نداره.در صورتی که جواب مثبت باشه، چه اشکالی داره؟

· خب گیسو جان بیا بریم. اینا مثل اینکه می خوان حالا حالا حالا حرف بزنن. بیا بریم به کار و زندگیمون برسیم.

· منصور مهمون داریم. ا ... یعنی چه؟

· خب، اونها این طوری راحت ترن، ما هم این طوری.

· عصبانی می شم ها.

· اینم یه نوع ناز و عشوه س؟

· نخیر، یه نوع تهدیده. تا دو نفر عاشقانه حرف می زنن، آویزون آدم می شی.

· آخه یادم می افته با چه بدبختی هایی زن گرفتم، قدر می دونم زن. بذار اقلاً استفاده ببرم.

· از این بیشتر استفاده می خوای؟

به شکمم اشاره کردم و ادامه دادم:

· از دست تو، دیگه نه دامن می تونم بپوشم نه شلوار.

با تعجب و نگرانی پرسید:

· پس می خوای چی بپوشی عزیزم؟

با خنده گفتم:

· همون طور که به دنیا اومدم، عریان.

· پس بگو رشد نکنه گیسو، چون خودم با همین دستهام خفه ش می کنم. با ناموس من که نمی شه شوخی کنه. اصلاً بچه نخواستم، استفاده هم بخوره و سرم.

· خودت گفتی نمی خوای ها.

· به خدا فداشم می شم. الهی دورش بگردم، ثمره سی و هشت سال زندگی منه. خب پیرهن بپوش.

· تو می گی به کی می ره؟

و از پله ها پایین آمدم. دنبالم آمد و گفت:

· فکر کنم به فرهان بره.

· وا‍! بسم الله! عموشه؟ باباشه؟ داییشه؟ اخه کی شه؟

· آخه این مدت مرتب صحبت اون بوده.

· جدی می پرسم منصور.

· فکر کنم به ثریا بره.

· لابد چون دستپخت اونو می خوره.


· نخیر چون در هنگام شکل گیریش چشممون به جمال ثریا روشن شد. یادته؟

زدم زیر خنده و گفتم:

· تو اون روز خجالت نکشیدی منصور؟ آبر حیثیت ما رو بردی.

· برای نگهداشتن تو، حثیت و آبرو و خجالت رو می ذارم کنار. تازه ثریا مثل مادرم می مونه، هزار بار منو تر و خشک کرده، من فقط داشتم تو رو می بوسیدم.

· وای اصلاً یادم می افته یه جوری می شم. خیلی بد شد. کاش صداش نمی زدم!

· یعنی دلت نمی خواد به اون بره؟

هر دو زدیم زیر خنده.

· از خدامه، ثریا خانم خیلی با نمکه.

وارد سالن شدیم. منصور گفت:

· خب علیک سلام، علیک سلام، تهیت بگم یا تسلیت پرویز جان؟

· فعلاً دعا کنین.

· برای چی؟

· هنوز از نسرین خانم جوابی نگرفتم. فقط ونستم وادارشون کنم کمی تامل کنن، همین.

· نسرین جان بلاخره چی شد؟

· والله گیسو جان، خودت شاهد بودی که به خواستگارهای دیگه ام می گفتم نه، یک کلام. ولی گویا در برابر مهندس قاطعیتم رو از دست دادم. نیاز دارم کمی فکر کنم.

· به به! مبارکه، منصور پاشو شیرینی تعارف کن.

· من که هنوز بله نگفتم. تازه نظر خونواده م هم شرطه.

· این شیرینی رو که خوردی، بله رو می گی. آخ دعا خونده س نسرین جون.

نسرین شیرینی برداشت و گفت:

· ممنون.

فرهان گفت:

· ممنون مهندس. انشاالله شیرینی پدر شدن شما رو بخوریم.

· اون روز که من شیرینی انقدری پخش نمی کنم، نفری یه کیک بزرگ می دم فرهان جون.

· ممنون منصور جان.

و شیرینی را برداشتم. آن شب فرهان و نسرین را شام نگهداشتم و آخر شب فرهان نسرین را به منزلش رساند. از پر حرفیهای فرهان در ماشین بی خبرم، ولی نسرین می گفت خیلی التماس کرده. بیچاره فرهان با ان ابهتش چه ذلیل شده بود

و اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد. بیچاره فرهان لپهایش فرو رفته بود، بسکه غصه خورده بود .گاهی عصبانی میشدم و با نسرین تماس میگرفتم و می گفتم : خودت رو خیلی لوس کردی ها، یا بگو آره یا بگو نه ، یعنی چه؟ بیچاره فرهان رو زجرکش کردی

می خندید و می گفت : خونسرد باش دوست من ، خونسرد باش .به خودت فشار نیار ، یه موقع بچه ت زود بدنیا میاد .همیشه همینطور بود، آرام و خونسرد و مسلط به کار. هرکاری را آهسته و آرام انجام می داد .انگار می ترسید از زیبایی ووقارش چیزی روی زمین بریزد و حیف ومیل شود . وقتی روز خواستگاری ، جلوی فرهان چای تعارف کرد ، در گوش منصور گفتم: میتونی یه چرت بخوابی عزیزم ، تا خم بشه و فرهان چای برداره و دوباره راست بشه ، نیمساعتی طول میکشه

منصور لبخند زد و گفت : همینش آدم رو می کشه عزیزم ، البته به چشم خواهری ها .دوباره اون ابروهات رو گره کور نزنی

خوشم باشه ، خوشم باشه

می دونی مردها از آروم بودن خانمها چه استنباطی دارن؟

نخیر، متخصص این موارد شمایین ، لطفا بفرمایین

وقتی زنی آروم وخونسرده ، یعنی ناز داره ، یعنی دیر عصبانی میشه و با ظرفیته .یعنی بهترین پناهگاه و آرامگاه برای شوهرشه

آهان ، که اینطور

گیسو، نترسون منو با اون نگاههات تو رو خدا

لبخند زدم چون حق با منصور بود. تمام زیبایی زن ، در آرامش ومتانت اوست ، و فرهان حسابی در برابر نسرین خودش را باخته بود .چنان نگاه قشنگی به نسرین کرد که یک لحظه حسادت کردم .چرا اولین بار که منصور برای عیادت از گیتی به منزل ما آمد و من به او شربت تعارف کردم ، از چنین نگاهی محروم ماندم .ولی بعد سریع یادم افتاد که نگاه منصور وقتی که در حضور بهرام و خانواده اش به منصور چای تعارف کردم، از این هم قشنگتر بود، ملتمسانه تر وعاشقانه تر .همان روز که بهرام به خواستگاریم آمده بود و منصور قالب تهی کرده بود ، تا آن حد که سر شام قلبش درد گرفت و دچار تشنج شد

ما نباید رفتار همسرانمان را با هم مقایسه کنیم .شاید ظاهر عمل متفاوت باشد، یکی احساسی تر برخورد کند و یکی سنگین تر و تو دارتر . ولی مهم باطن عمل ونیت عمل است . مهم نفس عمل است .باید بدانیم همه مردها دیوانه وار به همسرانشان علاقه دارند ، درست همانقدر که ما به همسرانمان عشق می ورزیم .همه مردها بهترین و بارزشترین چیزهای دنیا را برای همسرشان می خواهند، حالا یکی می تواند و تهیه می کند ، یکی نمی تواند و خجالت می کشد .مهم این است که میخواهند، مهم اینست که ما را می پرستند ،حتی مردی که با همسرش عصبانی تر از دیگری برخورد میکند شاید بیشتر عاشق همسرش باشد .فقط شیوه رفتار وتربیتش متفاوت است .روش ابراز علاقه اش متفاوت است و البته چه بهتر که رفتارش را اصلاح کنه . پس چقدر زیباست که در زندگی زناشویی جویای باطن افراد باشیم

فرهان بالاترین مهر، بهترین خرید و مجلل ترین عروسی رابرای نسرین خانم قانع ومتواضع ترتیب داد .چون وسعش می رسید .اگر هم نمی رسید فرقی نمیکرد .همانقدر نسرین را دوست داشت . جالب اینجا بود که فرهان آنقدر برای بردن نسرین عجله داشت که به او فرصت نداد اقلا کمی خجالتش بریزد .نسرین حتی خجالت می کشید با فرهان برقصد، چه برسد به اینکه در آغوش فرهان برود. خود این مسئله برای فرهان دنیایی ارزش داشت چون می فهمید که چه همسر پاک و نجیبی اختیار کرده است . بالاخره شیطنت کردیم و آنها را وادار به رقص کردیم . مثل معروفی هست که می گوید طرف آب نمی بیند وگرنه شناگر ماهری است .نسرین آنقدر قشنگ با فرهان می رقصید که همه حیرت کرده بودیم .فرهان گونه اش را به گونه نسرین چسباند و در گوشش پچ پچ کرد .متاسفانه نفهمیدم چه گفت .بعد نسرین دستش را دور گردن فرهان حلقه کرد و گونه اش را به گونه همسرش بیشتر فشرد .با دقت لب خوانی کردم. در گوشش گفت : زیباترین لحظه زندگیمه پرویز جان ، چون الان که توی آغوشتم و با گرمای وجودت گرم میشم ، مطمئنم که انتخاب درستی کردم .بعد صورتش را مقابل صورت پرویز گرفت وگفت: دوستت دارم پرویز .پرویز نگاه عاشقانه ای به نسرین کرد و بعد بدون رودرواسی بوسه ای به لب نسرین زد و اینبار فهمیدم که گفت:آخ که چقدر دوستت دارم .نسرین دوباره سرش را روی شانه فرهان گذاشت و در خوشبختی اش غرق شد

من خودم را خوشبخت تر از آنها می دانستم ، از این جهت که بانی ازدواج و خوشبختی آنها شدم .از اینکه توانستم زحمتهای آقا کریم و همسرش را جبران کنم و عشق خودم را از قلب فرهان بیرون بکشم و مهر دختر خوبی چون نسرین را جایگزینش کنم . به اضافه اینکه منصور را دارم. اوکه عشق من، هستی من، شریک غمها و شادیهای من و پدر فرزند من است

************************

دوران شش ماهگی بارداریم را می گذراندم که مرتضی ونرگس با هم عقد کردند . هرروز که می گذشت بیشتر از پیش به راز و حکمت سفر از شیراز به تهران پی میبردم .روزگار چه بازیهای عجیبی را با انسان شروع میکند و هیچ پایانی هم براش قائل نیست

روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟

حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری .

دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد

سلام

سلام، نسرین چطوری؟

خوبم، تو چطوری ؟

بد و عصبانی .پشیمان وخسته

چرا؟

خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم

خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم

خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه

آن که البته

خب، چه خبرها؟

بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم

نه بابا، بگو بخدا

عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم

یادم نمیاد

وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد

ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟

پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی

دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی

احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟

من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم

تو چی دوست نداری؟

هوو رو اصلا دوست ندارم

باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی

خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم

اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم

چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده

من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم

تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره

تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟

همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره

خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی

این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین

واسه شامهای من چی؟

لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست

میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم

مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری

پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم

یک چیزی بهت می گم ها

نگو

خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم

خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید

ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟

نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم

نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند

بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم

تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم

آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان

قابل دار نبود

پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟

خودش یا پولهایش؟

خودش

خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم

ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی

آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که

تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره

باشه .ببینم نظر منصور چیه

پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه

اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده

آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف

تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه

هر دو خندیدیم

نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم

من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون

خواهش میکنم .قربانت گیسو جان

خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم

همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم

هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور

چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم

خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید

وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟

مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد

می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه

عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟

خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه

در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام

فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده

بفرمائید نصیب رادمنشها

قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده

از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید

برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم

الان براتون می آورم

ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره

هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه

حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم

بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟

خسته م چیزی نیست

مگه چکار کردی؟

استراحت

باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من

منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست

منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی

منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟

از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن

مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور

ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید

سلام ثریا ، شما خسته نباشی

ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا

مامان شما خوردید؟

من میرم با رادمنش میخورم پسرم

پس برای من هم بیار بالا ثریا

چشم

پدر کجان؟

یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم

الهه ناز جلد دوم2

آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم:

بفرمایین مادر جون

سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین

سلام. شما که حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه کردی دخترم؟ چی شده؟ منصور کجاست؟

چیزی نیست مادر جون، کمی حرفمون شده.

آخه برای چی؟

مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف کنین.

پدر گفت:


مثل اینکه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا با هم قهرین، یا چشمهای تو اشکیه، یا اعصاب منصور خرابه، نکنه دعوا سر ماست.

نه والله بابا! این چه حرفیه؟ به خدا سر شما نیست.

پس سر چیه؟

نپرسین، چون خودمون هم هنوز نمی دونیم.

زن و شوهرها دعوا دارن دیگه رادمنش، خودمون عصری داشتیم با هم دعوا می کردیم یادت رفته. حرف رو عوض کن خواهش می کنم.

چشم خانم، هر چی شما بفرمایین.

شام خوردین مادر جون؟

آره عزیزم، ما یه ساعت پیش خوردیم. بابات گشنه بود، زود خوردیم.

منصور کجاست؟

بالاست. زد بشقاب رو شکست، مثل اینکه دستش بریده.

مادر از جا پرید و گفت:

اوا خاک به سرم! چه بلایی سرش اومده؟

منصور از توی پله ها گفت:

هیچی مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدر جان.

سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چی شده؟

عصبانی شدم، خواستم بکوبم رو میز، خورد تو بشقاب.

مثل اینکه ما بد موقعی مزاحم شدیم.

اختیار دارین. اتفاقا خوب موقعی اومدین. روحیه مون عوض می شه. خب، چه حال و خبر؟

خوبیم پسرم، اومدیم بگیم ما فردا می ریم مشهد، شما نمیایین؟

به به! زیارت چه عالی! خوش بگذره. اگه زودتر می دونستیم می اومدیم، ولی حالا نمی شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم.

ما هم یه دفعه تصمیم گرفتیم مادر. صبح رادمنش رفت برای ساعت هفت و نیم صبح فردا بلیط گرفت.

به سلامتی.

من هم باهاتون میام مادر جون، اگه پرواز کنسلی بود که با هم می ریم، اگه نبود من عصرش میام. کدوم هتل جا رزرو کردین؟

هتل هما عزیزم. بیا خوش می گذره. منصور هم اگه کارهاش رو تمام کرد میاد. یه هفته می مونیم.

من و گیسو یه فرصت دیگه میاییم.

ولی من می رم.

کجا می ری؟ مادر و پدر دوتایی می خوان برن.

من اتاق جدا می گیرم. می خوام مدتی از این خونه دور باشم.

تو کنار خودمی، اخلاقت این شده، وای به حال اینکه دور بشی. بدون من جایی نمی ری.

پدر گفت:

دخترم کنار شوهرت باشی بهتره، رضایت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا.

باشه، مشهد نمیام، ولی توی این خونه هم نمی مونم.

پدر گفت:

ای بابا من چی می گم،تو چی می گی، گیسو.

می بینین پدر جان، همین جوری لجبازی می کنه. هر چی دندون رو جیگر می ذارم بدتر می شه.

به دست منصور اشاره کردم و گفتم:

آره، معلومه چقدر دندون رو جیگر می ذاری! مظلومیتت کاملا هویداست. بمیرم الهی.

یه ماهه دارم تحملت می کنم. خودت هم خوب می دونی.

خب تحمل نکن. مگه مجبوری زجر بکشی؟

صلوات بفرستین. شما چرا این طوری می کنین؟ قباحت داره. ما مثلا اومدیم دلمون باز شه.

خب رفتین خرید؟

آره دخترم، حالا بعد بیا ببین، سلیقه پدرته.

مبارکتون باشه.

و به خودش اشاره کردم و گفتم:

پدرم خوش سلیقه س دیگه.

آن شب وقتی مادر و پدر خداحافظی می کردند، مادر جون گفت:


مواظب همدیگه باشین. منصور کاسه بشقابها رو شمردم، وای به احوالت چیزیش کم بشه!

حالا اومدیم و بشقاب از دست ثریا خانم افتاد. تقصیر من می ذارین مامان؟

ثریا دروغ نمی گه. ازش می پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت می کشم.

صبح می برمتون فرودگاه مامان.

نه پسرم، ما ساعت شیش می ریم. مرتضی می بردمون.

پس مواظب هم باشین. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا کنین. در ضمن اونجا دعا کنید اخلاق گیسو مثل سابق بشه.


منصور به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابیدم. منصور هم اصلا اعتراضی نکرد، حسابی قهر بود. تا صبح دقیقه ای چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد، بالاخره زهر خودش را به من و گیتی ریخت. ساعت شش از پنجره دیدم که پدر و مادر با مرتضی رفتند. آیت الکرسی بدرقه راهشان کردم.

تا ساعت هفت و نیم فکر کردم و تصمیمم را گرفتم. دیگر زندگی زیر یک سقف در کنار منصور برام لذتبخش نبود که هیچ، عذاب آور هم بود. به اتاق منصور رفتم. بیدار ولی هنوز در رختخواب بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نکردم. چمدانم را از داخل کمد بیرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصی داخلش چیدم. منصور بلند شد نشست و گفت:

می خوای بری مشهد؟

جواب ندادم. لباسهایم را عوض کردم و شناسنامه ام را از داخل کشو برداشتم و در کیفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زیپ را بستم و گفتم:

ببخشین اگه براتون زن خوبی نبودم، مهندس متین.

تو داری چیکار می کنی؟

خداحافظی. دارم می رم خونه پدرم، منزل سابقش.

بلند شد آمد دستش را روی چمدان گذاشت و گفت:

زده به سرت؟

· آره خوشی زده زیر دلم. می رم تا تو راحت زندگی کنی و مجبور نشی اون دندونهات رو روی جیگر عاشقت بذاری. یه موقع خون میاد!

· بین همه زن و شوهرها حرف پیش میاد.


به دستش اشاره کردم و گفتم:

این طوری؟

· مقصرش تو نبودی، خودم بودم.

چمدان را بلند کردم.

یعنی انقدر از من بیزار شدی؟

ما برای هم مناسب نیستیم منصور، اصلاً ایراد از منه. ولم کن تو رو خدا.

من دوستت دارم گیسو، چرا نمی فهمی؟ چرا داری زندگیمون رو خراب می کنی؟ اگه می خوای به پات بیفتم، خوب می افتم، دیگه غروری برام نمونده.

چرا؟ چون با من ازدواج کردی؟

از وقتی گیتی عزیزم رو خاک کردم، غرورم رو خاک کردم. اون همه چیز بود، غرورم بود، زندگیم بود، تو هم خواهر اونی، پس برای من تو همونی، این رو بفهم.

تو منو به خاطر اون دوست داشتی.

من تو رو به خاطر خودت می خوام.

ولی من دیگه تو رو نمی خوام.

بی دلیل که نمی شه. مگه زندگی لباس تنه؟

به خودت بگو.

والله کسی تو زندگی من نیست. اگه چیزی هم گفتم، اگه گفتم می رم زن می گیرم، از روی عصبانیت بود. گیسو قهر و لجبازی بیخودی نکن.

تعجب می کنم با داشتن اون همه خاطرخواه که برات سر و دست می شکنن، به من التماس می کنی.

کدوم خاطرخواه؟ کی در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا می گی گیسو؟

برو کنار منصور، الهه ناز تو کس دیگه س. راست می گن تا سه نشه بازی نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.


بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت:

فکر کردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟

برو کنار منصور.

نمی رم. خودت رو بکشیف فحشم بدی، رهات نمی کنم.

و شروع کرد به بوسه باران بدن من


· تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم.

هر چه می خواستم از دستش فرار کنم نمی توانستم. ماشاالله زوری داشت مثل فیل. جیغ کشیدم:


· منصور من از تو بدم میاد، برو کنار، آزام نده.

· گیسو چقدر فریاد می کشی. ثریا میاد بالا زشته.

· بذار بیاد. ثریا خانم!


دستش رو جلوی دهانم گرفت. به فشاری دستش رو برداشتم و فریاد کشیدم:


· ثریا خانم! این داره منو می کشه. به دادم برس.


منصور با یک دستش جلوی دهانم را گرفته بود و با دستش دیگرش باهام مبارزه می کرد، بعد دستش را از جلوی دهانم برداشت. ثریای بدبخت از جیغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:


· آقا تو رو خدا ولش کنین. از شما بعیده! شما که دست بزن نداشتین.


ثریا در را باز کرد و با ناراحتی گفت:


· آقا به خاطر من ....


ولی وقتی ما را دید گفت:


· استغفرالله.


و با خجالت و لبخند از اتاق بیرون رفت و در را بست.


· بی حیا!

· تقصیر توئه که اپرا اجرا می کنی.

· ولم کن لعنتی! آخه بزور چه فایده داره؟

· فایده داره.


آن قدر دست و پا زدم که خسته شدم. یعنی از شما چه پنان در برابر جذابیت منصور کسی نمی توانست مقاومت کند. بنابراین تسلیم شدم، ولی احساسی نشان ندادم. در آخر مرا بوسید و گفت:


دیگه باهام آشتی کن. من بدم، پیرم، به درد تو نمی خورم، ولی تو نادیده بگیر. چی کار کنم؟ دوستت دارم.


بلند شدم لباسم را مرتب کردم.


دیگه که نمی خوای بری؟

مگه به خاطر این قهر کرده بودم؟

گفتم شاید شکستن غرورم دلت رو به رحم بیاره.

مگه نمی خوای بری شرکت؟

تا از جانب تو مطمئن نشم، نه.

خیلی خب، من هستم، برو به کارت برس.

مگه تو نمیای؟

نه، می خوام بخوابم، دیشب نخوابیدم.

·نری ها!


و بلند شد سر و وضعش را مرتب کرد و گفت:


بریم صبحانه بخوریم.

من میل ندارم. اگه خوابم برد بیدارم نکن.

باشه بگیر بخواب عزیزم. پس خداحافظ.

خداحافظ.


منصور رفت. شاید اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم ندیده بودم که به دیدن الناز رفته می گفتم:


آخیش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!


ولی آن لحظه هیچ کدام از این جملات را نگفتم. بر عکس فکرم رفت پیش فرهان و خوشبختیهایی که در کنار او در انتظارم بود. وقتی منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رویم کشید، مرا بوسید و آرام گفت:


خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده، قربونش برم الهی، چه ناز خوابیده! باید ببرمش مسافرت.


و رفت. نیم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پایین آمدم. خجالت می کشیدم به چشمهای ثریا نگاه کنم.


سلام ثریا خانم.


با لبخند معنی داری گفت:


سلام خانم.

ببخشین تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. برای اینکه ترکش نکنم، آبرومون رو برد.

عیب نداره. حالا فهمیدین چقدر دوستتون داره؟ ولی خودمونیم انقدر ترسیده بودم که حد نداشت. فکر کردم واقعاً دارن شما رو خفه می کنن، نمی دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون می کنن، دور از جون.

کور خونده. من دارم می رم ثریا خانم، دیگه خسته شدم، می رم خونه پدرم.

ای بابا! این کارها چیه؟ ذوق و شوق آقا رو سرکوب نکنین.

اون ذوق و شوقش واسه کس دیگه ایه. خداحافظ.

خانم جان، نرین تو رو خدا.

بمونم دعوا مرافعه می شه. چند روزی می رم آرامش بگیرم. شاید به قول منصور خسته شدم.

پس زود بیاین ها.

انشاالله. خدانگهدار.


ماشین را روشن کردم و راه افتادم، به خانه که رسیدم، آن قدر سرم درد می کرد و خسته بودم که یک لباس راحتی پوشیدم ف سیم تلفن را از پریز کشیدم و خوابیدم. ساعت یک با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه کردم، منصور بود. رفتم در را باز کردم، وقتی آمد داخل گفت:


این بازیها چیه در آوردی، گیسو؟

بازی قایم باشک.

حاظر شو بریم خونه.

مریض نیستم که صبح بیام اینجا بخوابم، ظهر بیام خونه.

اصلاً تو حرف حسابت چیه؟


و در را بست.


من می خوام از تو جدا شم. شوخی هم نمی کنم، ناز هم نمی کنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج کردیم، دوستانه هم جدا می شیم. هم واسه تو زن زیاده، هم برای من شوهر.

پس لطفاً دوستانه بگو کی زیر پات نشسته؟

عقلم، شعورم، غرورم.

اگه راست می گی ثابت کن.

منصور من انقدر تو رو دوست داشتم که تا آخرین لحظه هم دعا می کردم اشباه کرده باشم، ولی متاسشفانه حقیقت داشت.

چی حقیقت داشت؟ چی دیدی؟

چیزی که یک زن نمی تونه ببینه.

منو با کسی دیدی؟

منصور دیگه مهم نیست. حتی اگر اون مسئله حقیقت هم نداشته باشه، دیگه باهات زندگی نمی کنم. چون بهم دروغ گفتی.

چه دروغی گفتم؟ لعنتی.

لعنتی جد و .... استغفرالله ... برو منصورف حالم خوش نیست. اومدی زابه راهم کردی.


منصور جلو آمد و مرا به دیوار تکیه داد و گفت:


اگه راست می گی بگو منو با کی دیدی؟

برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق می خوام. نه به این دلیل که بهم خیانت کردی. به این دلیل که دیگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. ای کاش همون موقع زن بهرام یا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بیشتره.


منصور نامردی نکرد و چند سیلی پی در پی به صورتم زد. مرتب فریاد می کشید:

آره اونا از من شرفشون بیشتره. من بی شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فکر کردی تحملم چقدر کثافت؟ هر چی نازت رو می کشم گندتر می شی. دیگ از دستت خسته شدم! نمی خوای به درک! برو بمیر! برو طلاق بگیر! برو زن فرهان یا بهرام شو. اره دیگه من اخی شدم . ازم خسته شدی.


و بی رحمانه به صورتم سیلی می زد. دیوانه شده بود. شاید هفت سیلی به صورتم زد. صورتم بی حس شده بود. در اثر خونی که از بینی و لبم جاری شده بود، به خودش آمد و کنار رفت. روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.


از روی میز دستمال کاغذی برداشتم و جلوی بینی ام گرفتم و روی مبل نشستم. سرم را به مبل تکیه دادم تا خونریزی بینی ام بند بیاید. نگاهی به من کرد و گفت:


بگو منو کجا دیدی؟ با کی دیدی؟ وگرنه همین جا می کشمت.

بکش راحتم کن. چرا معطلی نامرد؟


بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:


بگو وگرنه لهت می کنم. گیسو.

مگه دیروز بعدازظهر نرفته بودی خونه الناز؟


جا خورد. کم کم عقب رفت و روی مبل نشست.


از ساعت شیش تا هشت و ده دقیقه اونجا بودی و من توی ماشین بیرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داری، می خوای باهاش ازدواج کنی. دیروز به خاطر قرار مدار رفته بودی اونجا.


منصور مبهوت به من نگاه می کرد.


چرا ساکتی؟ دفاع کن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضی دیده.


روی مبل نشست و گفت:


خب، بودم.

آفرین، پس اونجا مرکز شهر نیست. خونه دوستت هم نیست. زن هم توی اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا می خوای با دروغهایی که تحویلم دادی، باور کنم بدون منظور اونجا رفتی.

خونه الناز رفته بودم، ولی نه برای خواستگاری و قرار مدار ازدواج.

پس برای چه کوفتی بدون مشورت با من رفته بودی اونجا؟ مگه نمی دونی از اونا بدم میاد؟ اون وقت آلاگارسون می کنی می ری دیدنش؟ ای تف به اون روت بیاد.

به خاطر کاری رفته بودم.

چه کاری؟ بگو.

نمی تونم بگم.

منصور، بلند شو از اینجا برو. من دیگه حرفی با تو ندارم. اگه تا حالا به نامردیت شک داشتم، امروز با این رفتار وحشیانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا می رم تقاضای طلاق می کنم. پدرم هم میل خودشه، فقط قضیه ما رو از اونها جدا کن. همین.

تو داری عجله می کنی گیسو، داری اشتباه می کنی. من الناز رو دوست ندارم.

ولی اون تو رو دوست داره.

گیسو زندگی مون رو خراب نکن. به خدا برای این چیزهایی که تو گفتی اون جا نرفته بودم. ولی نمی تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش کردن چیزی نگم.

آره، به قولی که به اونا دادی عمل کنی، بهتره.


و فریاد کشیدم:


برو بیرون از این خونه.


منصور بلند شد و با عصبانیت به سمت در رفت و گفت:


اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق کن، مطمئن باش خیلی راحت امضا می کنم.

مطمئنم، خب، الناز بد تیکه ای نیست. از رادمنش ها استفاده کردی، دیگه حالا نوبت اونه.


در را کوبید و رفت. تازه زدم زیر گریه. آن قدر فحش دادم که خودم خسته شدم. بی رحم چقدر سیلی به صورتم زد.


آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضای طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود که به سه طلاقه هم راضی بودم. صبح به دادگاه خانواده رفتم کارهای مقدماتی را انجام دادم و به خانه برگشتم. حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم.


سلام مهندس.

سلام گیسو خانم، معلوم هست کجایین؟

من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون.

چرا اون جا؟

من دیدم مهندس امروز نیومد. پس ... چرا به این زودی؟

دیر هم شده.

مهندس چه کرد؟

هیچی، کمی التماس، کمی دعوا مرافعه، دیروز طهر هم اومد اینجا، منو به باد کتک گرفت و رفت.

بهش که چیزی نگفتین؟

چرا گفتم که خونه الناز دیدمت، می گه برای انجام کاری رفته بودم، ولی نمی تونم بگم چه کاری، چون بهشون قول دادم.

هنوز گیجم. باورم نمی شه تقاضای طلاق دادین. چه ضرب الاجلی!

پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نیومده ن باید اقدام می کردم.

کمکی از دست من برمیاد؟

نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پیش خودمون باشه. تو شرکت صحبتی نکنین.

حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبلیه؟

بله. قربان شما.

خدا نگهدار.


بعدازظهر ثریا تماس گرفت، کلی نصیحتم کرد. خواهش کرد، التماس کرد، ولی به جایی نرسید.

یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام

یک روز بعدازظهر با صدای زنگ در ،گوشی اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از دیدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان رفتم .بعد از پذیرایی گفتم: خب مشهد چه خبر؟ زیارتها قبول .

جاتون خالی بود دخترم ،ولی همه رو از دل و دماغمون در آوردین .این چه بساطیه به پا کردین ؟

شما خودتون رو ناراحت نکنین مادرجون ، بین من و منصور اختلافی بوجود آمده که زیاد ساده نیست و من دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم .به منصور هم گفتم ، زندگی شما از ما جداست

پدر گفت : من چطور تو روی منصور نگاه کنم دختر؟ حرفها میزنی ! مگه طلاق میخوای ، راست میگه ؟

آره تقاضای طلاق دادم

مادر وپدر از جا پریدند. تو چکار کردی؟

هفته پیش رفتم دادگاه، تقاضای طلاق دادم .همین روزها باید احضاریه ش بیاد در خونه تون

خیلی سرخود شدی گیسو ! این غلطها چیه؟ زن با کفن از خونه شوهرش بیرون میاد

گیتی با کفن بیرون اومد بسه .اون مال قدیمهاست .من با یه آدم هوسباز زندگی نمیکنم .ببخشین مادرجون ،ولی باید حقیقت رو بددونین

منصور میگه منظور خاصی نبوده گیسو جان.البته قبول داره نباید بهت دروغ می گفته ،ولی مبگه از ترسم دروغ گفتم

بهتون گفت اومد اینجا منو سیلی بارون کرد؟ صورتم پر خون شده بود من دیگه نمی خوامش

غلط کرد .ولی تو عصبانیت که حلوا خیر نمی کنند مادرجون،خودت می دونی منصور چقدر دوستت داره

من از شما جز خوبی ندیدم مادرجون،منو ببخشین،ولی تصمیمم رو گرفتم، دیگه توی اون خونه برنمیگردم .اصرارتون بی فایده س

پدر گفت: خب منصور چرا نمیگه برای چی رفته اونجا؟ فکر نمی کنه داره زندگیش به هم میخوره ؟ یعنی مردم مهم تر از زنش هستن خانم؟ یعنی چی؟

آدم خوش قولیه ، سرش بره حرفش نمی ره .رادمنش ، من چکار کنم؟

به کنایه گفتم : به منم قول داده بود از الناز دوری کنه مادرجون، اونا با هم سر و سر دارن

اشتباه می کنی مادر .منصور همچین آدمی نیست ،هرزه نیست، سوءتفاهم شده

حالا اونا هیچی ،من اصلا دیگه دوستش ندارم .با سیلی هایی که به من زد ، ورقه طلاق رو امضا کرد .اونهمه خونه از بینی و لب من اومد ، بلند نشد یه دستمال بهم بده .منصور همچین آدمی بود؟ پس حق رو باید به من بدین

مادر نفس عمیقی کشید وگفت: نمی دونم چی بگم؟ فقط اینو بدونین با این کارهاتون، زندگی من و رادمنش رو هم به هم می ریزین

شما به ما کار نداشته باشین

پدر گفت: مگه میشه، بچه جان؟

حالا چایی تون رو میل کنین .حرف رو عوض کنیم بهتره

اگه منصور عذرخواهی کنه وبگه چرا اونجا بوده .میای سر زندگیت عزیزم؟

نه مادرجون، دیگه نه .معذرت میخوام

مادر دو دستش را بعلامت دیگه چقدر التماس کنم، باز کرد و به مبل تکیه داد

پدر گفت: چاییت رو بخور مرجان جون ، اینها خودشون آشتی می کنن .ناراحت نشو .چه ماه عسلی رفتیم ! از شیرینی شکرک زد

تو بمون اینجا رادمنش، من می رم خونه. تو مغز اینو شستشو بده .من مغز اونو .بلکه خدا بخواد زودتر اشتی کنن . اینم شده یه غصه روی دل ما

نه مادرجون، من دوست دارم تنها باشم .خواهش میکنم

بذار بمونم گیسو

نه بابا، اگه لازم شد خودم خبرتون میکنم

بابا بلند شو بریم سرخونه زندگیت .این بایها چیه ؟طلاق چیه؟ از شما بعیده .منصور تو رو طلاق نمی ده

چرا اتفاقا خودش گفت اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق بده .من راحت زیرش رو امضاء میکنم .الان یه هفته س، نه زنگی زده ، نه سری زده ، پس بدونین اونم خسته شده .اون دلش جای دیگه س

گیسو جان ،تو اول بیا قیافه اش رو ببین، بعد قضاوت کن. رنگ و روش سیاه شده .غصه میخوره بچه م

پدر و مادر نتوانستند من را ببرند و رفتند .از اینکه وقتی بروند منصور می فهمد تقاضای طلاق دادم، احساس خوبی داشتم .دلم خنک می شد

فرهان گاهی با من تماس می گرفت .دروغ نباشد، من هم منتظر تماسش بودم. دلم به او گرم شده بود

روز بعد با زنگ تلفن گوشی را برداشتم .منصور بود.

سلام گیسو

سلام

خوبی؟

بد نیستم به لطف شما!

مکث کرد

کاری داشتی منصور؟

دوباره کمی مکث کرد، بعد گفت : میخوام خواهش کنم برگردی سر زندگیت .قبول دارم اشتبه کردم، ولی تو گذشت کن

متاسفم منصور

بخدا من الناز رو دوست ندارم .بخدا قصد ازدواج با اونو ندارم. کی به تو این چرت و پرتها رو گفته؟

هیچکس . اینهمه تو مواظب من بودی ، یه مدت هم من تو رو زیر نظر گرفتم و خودم فهمیدم

گیسو من دوستت دارم

تو جای من بودی چیکار میکردی؟ اگه من همچین خطایی مرتکب شده بودم ، باهام زندگی میکردی؟ مرد و مردونه جواب بده

شاید تنبیهت میکردم .ولی طلاقت نمی دادم، چون بهت اطمینان دارم .حرفت رو باور میکردم .ولی تو حرف منو باور نمی کنی. هرچی میگم قضیه چیز دیگه ای بوده ، قبول نمی کنی

اطلا گیریم تو رفتی اونجا، موضوعی رو حل کنی که مربوط به خودت نبوده، بهم دروغ که گفتی ، با مشت زدی تو بشقاب و با سیلی زدی تو صورت من .اینهاست که نمی ذاره باهات ادامه بدم. منم تو رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو همه چیز رو خراب کردی.

برگرد گیسو ،خواهش میکنم . من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.حاضرم هر تنبیهی رو بپذیرم

تنبیه تو فقط اینه که پای ورقه طلاق رو امضا کنی

گیسو، دیوونگی نکن

کاری نداری منصور؟

درست تصمیم بگیر.نمی خوام تهدیدت کنم، ولی اگه پام رو تو دادگاه بذارم، دیگه همه چیز تمومه ها، گیسو!

حتما بذار .خدانگهدار .وگوشی را گذاشتم

از لحن ملتمسانه منصور با غمی که در صدایش بود گریه ام گرفت .چرا کار ما به اینجا کشید؟ قابل تصور نبود

دو هفته گذشت .پدر ومادر خیلی سعی کردند ما را آشتی بدهند، اما نتوانستند .پای عمو منصور هم وسط کشیده شد، ولی بی فایده بود

یکماه بعد ،دادگاه ما تشکیل می شد و من بی صبرانه منتظر آن روز بودم .طاهره خانم و آقا کریم ونسرین خیلی نصیحتم کردند، ولی بی نتیجه بود.پدر هم دیگرازدستم عصبانی شده بودوقهرکرده بود.می گفت گذشت رو از مادرت یاد نگرفتی .بچه من نیستی و از این حرفها

بیشتر از بیست روز بود که منصور را ترک کرده بودم. وضع وحالم عوض شده بود،حالت تهوع داشتم . با دیدن علامت های بارداری وحشت کردم .بعد از آزمایش فهمیدم تصورم درست بوده و باردارم .حالت مرگ به من دست داد .منصور را لعنت میکردم که آن روز وحشیانه و به زور در من اویخته بود .حق داشت که می گفت: فکر کردی نمی تونم نگهت دارم ؟ من را پابند کرده بود .کارم شده بود گریه .نمی دانستم باید چکار کنم .جریان را به احدی نگفتم به چند پزشک مراجعه کردم تا سقط کنم .دو نفر از آنها قبول نکردند ، ولی یکی پذیرفت و برای دو روز بعد به من وقت داد

با وجدانم در جنگ بودم .نه دلم راضی میشد بچه ام را با دست خودم بکشم . نه دلم راضی می شد بی پدر یا بی مادر بزرگ شود . تازه با این وضع ،تا نه ماه دیگر هم نمی توانستم طلاق بگیرم و این از همه درد آورتر بود. دلم میخواست زودتر تکلیفم روشن شود .یعنی با وعده های فرهان قصر طلایی خودم را روی خرابه زندگی منصور ساخته بودم و برای رسیدن به آن روز شماری میکردم و شدیدا عجله داشتم

بالاخره تصمیم گرفتم بچه را بدبخت نکنم و او را سقط کنم تا از این زدگی نکبتی راحت شود .فقط قبل از اینکه به اتاق عمل بروم، باید کارهایی را انجام می دادم .چون معلوم نبود زنده از اتاق عمل بیرون بیایم ، باید یک نفر می دانست من چرا اینکار را میکنم و در کجا. اگر می مردم و می فهمیدند که سقط جنین کرده ام، برایم هزار حرف در می آوردند .آنوقت کجا بودم که ثابت کنم بچه از منصور بودهخ .این بود که اول وصیت خودم را نوشتم و روی میز گذاشتم ، بعد به دیدن فرهان رفتم

خب چه خبرها؟ خیای خوش اومدین

ممنونم .خبر که زیاد دارم، فقط نمی دونم اول کدوم رو بگم

راحت باشین

می دونین مهندس ، من سه چهار روزه متوجه شدم باردارم

بهت زده به من خیره شد

حالا که نمیخوام با منصور ادامه بدم، تصمیم گرفتم سقط جنین کنم .فردا صبح وقت دارم. به شما گفتم،که اقلا یه نفر بدونه که بچه مال منصوره .شاید مردم، دوست ندارم پشت سرم تف ولعنت باشه

شما نباید اینکار رو بکنین.قتل نفس گناهه

هنوز زیر یه ماهه س وحوصله ندارم نه ماه دیگه طلاق به تعویق بیفته میخوام زودتر همه چی تموم بشه

خب اگه میخواین طلاق بگیرین بگیرین، ولی بچه رو سقط نکنین .من اون بچه رو مثل بچه خودم دوست دارم ، یا می تونیم بدیم به پدرش

من تصمیم رو گرفتم مهندس ، فقط یه موضوع دیگه........ نمی دونم چطور بگم ، ولی میخوام بدونم چرا با منصور اینکار رو کردین ؟

کدوم کار رو ؟

دست بردن تو حسابها ، تقاضای بی دلیل برای چک، جعل امضا، چرا؟

خشکش زد .این چه حرفیه گیسو خانم؟من سالهاست با منصور رفیقم و دارم بهش خدمت می کنم

ببینید مهندس اگه باهام صادق نباشین،منم ازتون صرف نظر می کنم .اینو جدی می گم .من همه چیز رو می دونم .اگه خدا بهم شانس نداده ، الحمدالـله هوش وذکاوت بی نظیری داده . من از شما مدرک دارم .قصد هم ندارم به منصور چیزی بگم ، فقط میخوام بدونم چرا؟

سرش را پایین انداخت .کمی سکوت کرد بعد گفت : حق با شماست ، اما بخدا خیلی دلم از منصور گرفته .اون دوبار به من خنجر زد .روی هرکس دست گذاشتم ،صاحبش شد.گیتی رو تونستم فراموش کنم ، شما رو نتونستم .یکسال واندی به امید شما از خواب بیدار شدم، به خواب رفتم ، باهاتون زندگی کردم .هرچی به منصور می گفتم پس چی شد؟ به گیسو گفتی ؟ می گفت : آره گفتم، قبول نمی کنه .انقدر به منصور اطمینان داشتم که باور میکردم، ولی نمی دونستم دروغ میگه .شما خودتون رو جای من بذارین. با کسی اینطور.....

و کف دستش را نشان داد ((صادق وصاف باشین و اون اینطور عشقتون رو بدزده ، اونم نه یه بار، دوبار! فقط خواستم یه جوری تلافی کنم . خودتون می دونین من آدم بی وجدان و بی ایمانی نیستم، اما باید بهش می فهموندم منم زرنگی و سیاست دارم. تصمیم گرفتم ازش بدزدم،موفق هم شدم .الان مبلغ زیادش ازش دزدیده م و همه رو به حسابی که براش باز کردم ریختم .فقط میخواستم یه روزی اون دفترچه حساب رو جلوش بذارم و بهش بگم، اگه میخواستم سرت کلاه بذارم،می تونستم .من چشمداشتی به مال منصور ندارم. الحمدالـله بی نیازم . هم خودم زحمت کشیدم ، هم پدر ثروتمندی داشتم که بی اندازه برام ارث گذاشته . پس قبول کنین اون پول رو برای خودم نمی خواستم .به روح مادر وپدرم قسم ، به جون شما که خیلی دوستتون دارم قسم، من دزد نیستم .ولی اعتراف میکنم که بشما نظر دارم ، یعنی به مال منصور نظر ندارم، ولی به ناموسش دارم ، چون شما اول ناموس خودم بودین .بهم حق بدین گیسو خانم. می دونم خلاف کردم ، ولی اقلا دلم خنک شد. حالا هم ازتون معذرت میخوام .الان می رم دفترچه حسابش رو براتون میارم .

بلند شد به طبقه بالا رفت

انگار با پتک زدند توی سرم .باورم نمیشد فرهان چنین آدمی شده باشد .خدا می داند چقدر به او فشار آمده که دست به چنین کاری زده بود .خب البته با تصوراتی که او کرده بود، حق داشت. وقتی با دفترچه حساب پس انداز برگشت ، آن را به من داد وگفت : اینو بهش بدین

خودتون بهش بدین، من با اون کاری ندارم

روم نمیشه .من هنوز منصور رو دوست دارم .بخدا فقط ازش گله مندم .نمیخوام رابطه مون بهم بخوره

منصور هم شما رو خیلی دوست داره، باور کنید شما دچار سوء تفاهم شدین .منصور منو نمی خواست ، من منصور رو دوست داشتم .وقتی بهش گفتم،گفت اول بخاطر گیتی ، دوم بخاطر فرهان، نمی تونم باهات ازدواج کنم .دوست ندارم فکر کنه زرنگ بازی در میارم ، تو حق فرهانی .خیلی هم از شما تعریف میکرد .بعد به همین علت از خونه ش اومدم بیرون .چون می گفت نمی تونیم با هم ازدواج کنیم .ولی عشق منصور راه قلبم رو بسته بود .هیچکس رو نمی تونستم دوست داشته باشم .این بود که وقتی منصور منو برای شما خواستگاری کرد، رد کردم .بعد بهرام اومد وسط و بقیه ماجراها که می دونین

واقعا اینطوری بود؟

بله بخدا قسم

پس من شیش ماهه در اشتباهم .خدایا منو ببخش ! چه اشتباهی کردم ! و سرش را میان دستهایش گرفت

من به منصور نمیگم ازش دزدی کردین . مطمئن باشید، فقط چون شرفم رو گرو گذاشتم که این پول رو براش زنده کنم، پول رو بهش پس می دم .میگم طرف اومده پولها رو داده به فرهان، اونم به خواهش من برات حساب جدا باز کرده

ازتون ممنونم .شما زن بزرگواری هستین ، همیشه به منصور غبطه خوردم

اگه با چشمهای خودم منصور رو خونه الناز اینها ندیده بودم، فکر میکردم این بساط همه حقه بازی بوده و قصد تلافی داشتین مهندس

سکوت کرد و بعد گفت : به بچه کاری نداشته باش گیسو، خواهش میکنم

· بچه بدون پدر ومادر، به دنیا نیاد راحت تره

· من به منصور میگم

· اونوقت منم میگم

· گیسو، عاقل باش تو مادری، چقدر بی رحمی!

· اینکار لازمه ، فرهان

· نمی دونم چی بگم .اقلا چند روز صبر کن

· من از منصور جدا میشم ، هیچ شکی ندارم. حالا شما چرا حرص میخوری؟ شما که باید خوشحال بشی

· من راضی به مرگ بچه نیستم .تو رو دوست دارم گیسو ، اما قاتل نیستم .دوست ندارم این دنیا کامروا باشم و آن دنیا در عذاب

· به شما ربطی نداره .شما منو متوجه کردی، حالا خودمم که تصمیم میگیرم

فرهان کلافه بود، بعد گفت :میوه بخور گیسو جان

ممنونم .زحمت رو کم میکنم .فقط خواهش میکنم برای منصور رفیق خوبی باشین .اون شما رو مثل برادر خودش می دونه .منصور خیلی تنهاست اگه برای من همسر باوفایی نبود، برای شما دوست و برادر خوبیه، مطمئن باشین منصور آدمی نیست که سرش کلاه بره .اما با اطمینانی که به شما داره باور نمی کنه که مسبب همه بدبختیهای مالیش شمایید .از این جریان هم به کسی چیزی نگین . و به شکمم اشاره کردم

ماشین دارین؟

آره، ماشین منصور هنوز پیش منه، هرموقع جدا شدم بهش پس می دم هنوز زنشم

اون حاضره دارو ندارش رو بده ، ولی شما رو از دست نده

منم حاضرم بچه م رو از ببین ببرم ، ولی با اون زندگی نکنم

نمی خوای در مورد منصور تحقیق بیشتری کنی؟ شاید سوء تفاهم بوده

مگه شما نمی گی با المیرا در ارتباطی؟ مگه نمی گی المیرا گفته الناز و منصور با هم رابطه دارن ؟ پس جای شکی باقی نمونده

سکوت کرد

چیزی نمی خواین بگین مهندس؟

آره، یعنی نه، خواستم بگم ، عجله نکنید

بخانه آمدم ، بازم حالم بد شد . یاد گیتی افتادم که چه ویار بدی داشت و چقدر زجر کشید .کلی اشک ریختم که هر دو فدای یک نامرد شدیم .چه قسمتی ما داشتیم .اینهمه آدم حسابی دور و برمان بود. مثل ندید بدیدها چسبیدیم به این رذل هوسباز ، که حالا به دنبال الناز رفته بود

آنشب نمی دانم از هیجان بود، ترس واضطراب عمل بود، یا عذاب وجدان بود که خیلی دیر خوابم برد .وقتی هم خوابیدم آنقدر خوابهای پریشان دیدم که با جیغ و داد از خواب پریدم .هرچه فکر کردم بیاد بیاورم چه خوابی دیده ام موفق نشدم .سرصبحانه انگار جرقه ای به مغزم خورد و یک چیزهایی یادم آمد. خواب دیدم گیتی در یک بیابان وحشتناک می دود .کفشهایش از پایش درآمده بود و پریشان حال بود .هرچه صدایش میزدم، به من اهمیت نمی داد . آخر به او رسیدم وگفتم: تو چته؟ چرا انقدر پریشونی ؟

نگاه غضبناکی به من کرد و گفت : اینطوری میخواستی جای منو برای منصور پر کنی ، عوضی احمق ؟

گفتم : حرف دهنت رو بفهم . شوهر تو آدم نیست .من و تو فدایی یه حیوون شدیم

ولم کن .میخوام برم پیش بچه هام .ولم کن، بی وجدان. و از من دور شد .با جیغهایی که می کشیدم وگیتی را صدا میزدم ، از خواب پریدم .از چای خوردن دست کشیدم .دیگر اشتها نداشتم .بچه های گیتی؟ گیتی که فقط یه بچه داشت .نکنه من دارم اشتباه میکنم. ولی نه، خودم منصور رو دیدم .خودش گفت اونجا بودم ، ولی چرا؟ نمی دونم . در هر صورت دوبار زیر قولش زده .اول اینک رفته پیش الناز، دوم اینکه کتکم زده .خواب زن چپه ، گیتی واسه من ناراحته ، برای بچه من که میخوام از بین ببرمش

بلند شدم میز را جمع کنم که صدای زنگ در را شنیدم

کیه؟

گیسو خانم، منم فرهان.اگه ممکنه، بیاین بریم دوری بزنیم ،باهاتون کار دارم

خب بیاین بالا

نه شما بیاین بهتره

سریع حاضر شدم و پایین رفتم .فرهان داخل ماشین منتظر بود .سوار شدم

سلام

سلام. چه خبر شده مهندس؟

توی راه براتون میگم

میخواین منو کجا ببرین؟

هیچ جا، دوری می زنیم و برمیگردیم

پنج دقیقه بعد در کوچه خلوتی نگه داشت .ماشین را خاموش کرد و گفت: من باید حقیقتی رو بگم .البته خواهش میکنم عصبانی نشو و خوب گوش کن

دل توی دلم نبود .داشتم از هیجان می مردم .قلبم تند تند میزد

منصور رو.......چطور بگم......منصور رو من فرستاده بودم خونه الناز

تو؟!!

می دونی، الناز مرتب پاپی ام می شد که باهاش ازدواج کنم .اول المیرا منو دوست می داشت ، ولی گویا یکی بهتر پیدا کرده، حالا الناز مثل کنه شده، هی مادرش رو می فرستاد خونه من خواستگاری.من الناز رو دوست ندارم .روم نشد مستقیما به مادرش بگم نمی خوامش.این بود که از منصور خواهش کردم واسطه بشه و بره بهشون بگه .منصور قبول نمیکرد. می گفت اگه گیسو بفهمه من پام رو گذاشته توی خونه اونا، بیچاره م میکنه .التماسش کردم تا قبول کرد تلفن کنه .ولی چون هنوز تو رو دوست داشتم، باید ضربه محکمی هم به منصور می زدم .ازش خواستم حضورا بره و هیچ چیز در این مورد به کسی نگه، تا هم آبروی الناز حفظ بشه ، هم نقشه م عملی بشه.بالاخره قبول کرد .منم بهترین فرصت رو برای فریب تو واثبات حرفم پیدا کردم .منصور به تو وفاداره، انقدر که فکرش رو نمی کنی .بی حئ واندازه دوستت داره .وقتی چند روز پیش باهام درددل میکرد، گریه کرد .می گفت نمی دونم بعد از گیسو چطور زندگی کنم؟ ولی انقدر دوستش که حاضر نیستم در کنار من عذاب بکشه، طلاقش می دم ، شاید یکی رو پیدا کرد که بهتر از من باشه .می دونی بخاطر سیلی هایی که به تو زده ، کف دستش رو با سیگار سوزونده؟ درست هفت تا سوختگی.من خریت کردم ، ولی دوستت داشتم گیسو ، منو ببخش من با همه بدیهام حاضر نیستم یه بچه رو این وسط قربونی کنم . تو رو خدا بزن تو صورتم .بهم ناسزا بگو،ولی برو آشتی کن. این بچه رو نابود نکن .منصور چشم به راهته .میخواستم برم همه چیز رو به منصور بگم ، ولی جرات نکردم .دیروز بهم می گفت یه روز تلافی میکنم ، چون بهت گفتم منو نفرست خونه الناز ، زندگیم به هم میخوره .حالا چطور جرات کنم برم بهش بگم، داشتم زنت رو صاحب می شدم

اشک از دیدگانم جاری بود. به چشمهای فرهان خیره شده بودم .وقتی صحبتهایش تمام شد ، تا مدتی مبهوت بودم .بالاخره گفتم : تو چیکار کردی ؟ نامرد!عوضی!بیشعور! من دیگه چطور به روی منصور نگاه کنم؟ تو آبروی خونواده ما رو بردی .تو نابودمون کردی فرهان! تو ایمان نداری! تو وجدان نداری! و بلند بلند گریستم

گیسو آروم باش

چطور آروم باشم؟ تقاضای طلاق ندادم که دادم ! به منصور تهمت نزدم که زدم ! تو روش نایستادم که ایستادم ! به الناز تهمت نزدم که زدم ! عشقم تبدیل به نفرت نشد که شد! قاتل بچه خودم هم که داشتم میشدم، لعنتی! این چه نقشه کثیفی بود فرهان؟ نگفتی شاید منصور دوباره خودکشی کنه، نگفتی باعث مرگ ما میشی؟

عشق تو کورم کرده بود و انتقام خرم

عصبانی در ماشین را باز کردم

کجا می ری؟

قبرستون

بیا بریم پیش منصور، من همه جیز رو بهش میگم

میخوای بکشدت؟ یا میخوای اخراجت کنه؟ اون دیگه به احدی اطمینان نمی کنه

پس چیکار کنم تا منو ببخشی؟

برو آدم شو

از ماشین پیاده شد.دنبالم آمد وگفت: پس نمی ری بیمارستان؟ خیالم راحت شد؟

می پرستمش ، هم خودش رو ، هم بچه اش رو

بیا بالا، برسونمت

لازم نکرده

گیسو، من شرمنده م

نری به منصور چیزی بگی، تا یه خاکی به سرم بکنم

پیاده تا سر خیابان آمدم و از آنجا یک ماشین دربست گرفتم و بخانه آمدم . مثل مرده ها روی مبل افتادم و به افکار ور فتار زشت خودم اندیشیدم .بیخود نبود گیتی توی خواب به من می گفت احمق. چقدر ساده بودم ! چطور گول فرهان رو خوردم .چطور داشتم به شوهر نازنینم خیانت میکردم .چطور توی روی منصور نگاه کنم؟ این زندگی دیگه پرده حرمتش پاره شده .منصور دیگه مثل سابق دوستم نداره .هرچقدر بهش محبت کنم ، جای کارهای زشتم رو نمی گیره .بساعت نگاه کردم، یک ربع به دوازده بود .یکساعت بود که داشتم اشک می ریختم .وقتی یادم می افتاد تا چندساعت دیگر قاتل بچه ام می شدم ، از خودم بدم می آمد ووقتی یادم می افتاد که چطور فرهان را بجای منصور در دلم جا داده بودم، از خودم بیزار می شدم .دیگر راه برگشتی برایم نبود. بی اختیار بلند شدم و به حمام رفتم . مرگ برایم از همه چیز بهتر بود. از زیر بار اینهمه خجالت و عذاب وجدان راحت میشدم .این بچه چنین مادری نداشته باشد، بهتر است .تیغ را برداشتم ، بعد یادم افتاد باید نوشته ای بجا بگذارم .به اتاق برگشتم .روی کاغذی چنین نوشتم

منصور جان دوستت دارم .من اشتباه کردم. ولی دیگه روی برگشت ندارم .مثل اینکه قسمت نیست از خانواده رادمنش بچه داشته باشی، همراه فرزندت ازت خداحافظی میکنم .این دفترچه حساب پس انداز متعلق به توئه .بالاخره تونستم پولهای بر باد رفته شرکت رو با کمک فرهان برات زنده کنم .بجای اینکه دو دانگ کارخونه رو به نامم کنی ،مقدار کمی از این پولها رو برام خیرات کن، بلکه خدا از گناهم بگذره .دل کندن از تو برام سخته .ولی خجالتش بدتره، از قول من از پدرم و مادرجون خداحافظی کن و حلالیت بخواه برای فرهان دوست خوبی باش، چون برات دوست خوبیه .اون همه چیز رو برام گفت .من شرمنده م

قربونت

گیسو و فرزندت

نامه و دفترچه حساب را روی میز پذیرایی گذاشتم و کاغذ قبلی را برداشتم و پاره کردم و به سمت حمام رفتم. تیغ را برداشتم، طلب مغفرت کردم و روی دستم گذاشتم. ئاقعاً آن لحظه، دل کندن از منصور و خوشبختی هایم، برایم سخت بود.

دودل شده بودم که زنگ در باعث شد عجله کنم تیغ را روی دستم فشار بدهم و برشی ایجاد کنم. تیغ از دستم افتاد. برای بار چندم زنگ در زده شده. انگار کسی عجله داشت. بی اختیار به سمت اف اف رفتم و نپرسیده در را باز کردم.

از دستم خون می ریخت، البته جرات نکرده بودم برش عمیقی ایجاد کنم. در واقع زنگ در باعث شد هول کنم و دستم بلرزد. در را که باز کردم دیدم منصور و فرهان بالا می آیند. خجالت و ترس بر من غلبه کرد. عقب عقب رفتم و روی مبل نشستم. دستم را روی بریدگی گذاشتم منصور و فرهان وارد شدند. خجالت می کشیدم به صورت منصور نگاه کنم، ولی برای اینکه بی ادبی نکرده باشم، نگاهش کردم و گفتم :

سلام.

منصور آمد مقابلم روی زمین زانو زد. چشم از چشمم برنمی داشت. دستش را روی دستم گذاشت. تا چشمش به خونهای روی دامنم افتاد رنگش پرید و گفت:

چی شده گیسو؟ چرا از دستت خون میاد؟

بعد دستم را از روی بریدگی برداشت و فریاد کشید

چی کار کردی؟ پرویز! دستمال بده.

فرهان هراسان دستمال را آورد. نگاه شرمنده ای به من انداخت. زبانش بند آمده بود. منصور چند تا دستمال روی دستم گذاشت و گفت:

بلند شو بریم بیمارستان.

عمیق نیست، نگران نباش. بذار بمیرم که انقدر خجالت نکشم منصور.



و بغضم شکست. منصور گفت:

اینو با دستت بگیر گیسو. تا من بیام.

بعد رفت از جعبه داروها چسب و باند آورد و با دقت دستم را ضد عفونی کرد و بست و گفت:

تو فکر نکردی من بعد از تو و اون بچه دیوونه می شم؟ بی رحم، وقتی فرهان اومد گفت می خواستی بری بچه رو بندازی و اون مجبور شده بهت بگه من به خاطر چی پیش الناز رفته بودم، اصلا نفهمیدم چطور اومدم اینجا. داشتم تصادف می کردم. آخه این چه کاری بود عزیزم؟ خدا رو شکر زود رسیدم.

بعد مرا در آغوش کشید و گفت:

من مگه تو رو طلاق می دادم؟ تو هنوز نمی دونی چقدر دوستت دارم؟

بلند بلند روی شانه های منصور اشک می ریختم. بوی بدنش به من آرامش می داد. احساس می کردم هزارها برابر دوستش دارم. به فرهان نگاه کردم، او هم داشت اشک می ریخت. با اشاره از فرهان پرسیدم:

چیزی که نگفتی؟

سرش را تکان داد یعنی نه. به او لبخند زدم. منصور موهایم را نوازش می کرد و می گفت:

این همه آرزو داشتم پدر بشم. اون وقت تو می خواستی بچه منو از بین ببری؟

منو ببخش منصور، من زود قضاوت کردم.

به شرطی می بخشمت که برگردی سر خونه زندگیت.

اگه بهم اجازه بدی، از خدامه.

تو عشق منی. اون خونه بدون تو مثل قبره. تو هم باید منو ببخشی.

از آغوش منصور بیرون آمدم، کف دستش را نگاه کردم و گفتم:

تو چرا این کار رو کردی؟ من حقم بود کتک بخورم.

و کف دستش را بوسیدم.

همه ش تقصیر این پرویز ذلیل شده س. می رفتی النازو رو می گرفتی، هم واسه ما شر درست نمی کردی، هم خیال این الهه ناز من راحت می شد.

زدیم زیر خنده. فرهان گفت:

شما حاضری واسه خوشبختی خودت منو بدبخت کنی. مهندس؟

آره والله. تازه بدبخت نمی شی، فقط باید بگی چشم! چشم اطاعت ... ولی خارج از شوخی، پرویز یه مژدگانی عالی پیشم داری! زندگیمو بهم برگردوندی.

اون که بله مهندس، عوض یه مژدگانی دو تا مژدگانی می گیرم. من دو نفر رو براتون زنده کردم.

یادم باشه فردا تو رو از سمت معاونت، به سمت آبدارچی ارتقا بدم.

دست شما درد نکنه!

منصور بوسه دیگری به گونه ام زد و گفت:

حالت خوبه عزیزم؟

آره خوبم.

خب با اجازه، رفع زحمت می کنم.

کجا پرویز؟

می رم خونه که شما هم راحت باشین. بعد از مدتی به هم رسیدین حرف و سخن زیاد دارین.

بگیر بشین که حوصله تعارف ندارم. ماشینت هم که شرکته، فعلا نمی تونی بری.

بمونین مهندس، خوشحال می شیم.

ممنونم. ایشاالله یه فرصت دیگه. باز هم به خاطر همه چیز معذرت می خوام.

اگه می خوای ببخشیمت، بگیر بشین سرجات لطفا.

آخه ...

جشن بزرگ ما رو مزین کنید مهندس. آره می خوام امشب سور بدم. نمونی از دستت رفته، حالا خود دانی.

باور کن مهندس خسته م. راستش خون می بینم حالم بد می شه. اجازه بدین برم. شما هم از با هم بودنتون لذت ببرین.

در کنار شما بودن مهندس فرهان، لذت دیگه ای داره. ما زندگی مون رو به شما مدیونیم. بفرمایین. الان براتون قهوه دم می کنم که خستگی تون درآد.

چشم، هر چی شما بفرمایین.

و روی مبل نشست. منصور بلند شد و گفت:

تو بنشین عزیزم، الان برات یه شربت قند میارم که حالت جا بیاد. قهوه هم خودم دم می کنم

تازه چشمش به نامه و دفترچه افتاد، آن را برداشت، خواند و گفت:

خوندن نامه هم دو حالت داره. یکی اینکه الان باید بعد از خوندن این نامه می زدم تو سر و کله م، بعدش هم منو می بردن دیوونه خونه. یه حالتش هم اینه که می گم الهی شکر. خدایا چقدر مهربونی! گیسو جان دو دانگ شرکت و کارخونه مال توئه، همین فردا بریم که به نامت کنم. تمام ضررهای شرکت رو هم به نام فرهان می کنم که کمکت کرده.

بلند خندیدیم.

این که یک ریال هم توش نیست. شرکت ما ضرر نمی کنه؟

واسه همین به نامت می کنم دیگه.

باز هم ممنون که انقدر به ما روا دارین. خدا از بزرگی کمتون نکنه!

می دونین بازی روزگار شیرینی اش به اینه که خورد خورد و ذره ذره همه چیز رو از آدم می گیره، بعد یه دفعه همه رو با هم بهت بر می گردونه. امروز هم پدر شدم، هم شوهر، هم برادر شدم، هم پولدار شدم، هم عزیز شدم، هم ....

خدا از برادری کمتون نکنه مهندس، برین یه قهوه بیارین، ممنون می شم.

حالا این منصور تا نصفه شب حرف می زنه. خدا به دادمون برسه.

منصور در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:

خب خوشحالم. شما چرا بخیل اید!

منصور که رفت فرهان گفت:

نمی دونم چطور عذرخواهی کنم گیسو خانم؟

رفیق خوبی برای منصور و برادر خوبی برای من باشین.

انشاالله! مطمئن باشین.

همه چیزم فراموش کنین.

بله، خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. شیطون به جلدم رفته بود.

اگه اجازه بدین، می خوام براتون همسر پیدا کنم. چون فهمیدم ذاتتون خوبه و هرگز نمی تونین آدم بدی باشین.

شما روی هر کسی دست بذارین، من حرفی ندارم. سریع اقدام می کنم.

برای چی سریع اقدام می کنی پرویز؟

و لیوان شربت قند را دستم داد.

گیسو خانم می خوان برام زن بگیرن. منم هر کسی ایشون تایید کنن می گیرم.

به به! اون خوشبخت کی هست گیسو جان؟

یه دختر خوب که مهندس رو خوشبخت می کنه، مطمئنم.

کی رو می گی گیسو؟

نسرین.

به به! برای منم یه فکری بکن گیسو؟ گناه دارم ها.

صدای خنده بلند شد. گفتم:

تقاضای طلاق را هنوز پس نگرفتم ها، منصور خان حواست باشه.

من غلط بکنم زن بگیرم، یکی گرفتم ببین به چه روزی افتادم. به خدا این بیست روز، هشت کیلو وزن کم کردم. می دونی پرویز، هم خوشگله، هم نجیبه، هم خوش هیکله، هم سفیده، هم قد بلنده، هم قشنگ حرف می زنه، هم خانمهة هم خونواده داره، هم تحصیلکرده س، هم ....



چشم غره ای به منصور رفتم. ادامه داد:

دارم تو رو می گم عزیزم!

جداً؟ این همه خصلت داره گیسو خانم.

پرویز، شر بپا نکن مرد! تازه باور کرده، دوباره شیطون رفت به جلدت؟

زدیم زیر خنده.

آره مهندس، نسرین خیلی خانمه، از اون دخترهاست که تا حالا با کسی نرقصیده، نه کسی رقصش رو دیده.

دیگه دلم رو آب نکنین. عکسش رو ندارین؟

اینجا نه، خونه دارم. ولی اگر مایل باشین، خودش رو نشون می دم.

موافقم.

البته حتماً اونو دیدین. تو مجالس و مهمونی های ما همیشه بوده.

نشونیش چیه؟

خیابون تخت جمشید، کوچه مزین الدوله.

منصور اذیت نکن.

چشم خانم، اون که لباس آبی و مشکی پوشیده بود.

اینم شد نشونی منصور؟

پس چی بگم آخه؟

باید اونو ببینه. این طوری نمی فهمه کی رو می گیم.

عمرت بر فناست پرویز! چطور ماه تابان رو ندیدی؟ یه هلوی درست و حسابیه! آخ آخ ....

من آدم سر به زیری هستم مهندس، علتش اینه. درست بر عکس شما.

آره آره جون خودت! اصلاً سر به پا چسبیده به دنیا اومدی

زدیم زیر خنده.

ولی خارج از شوخی پرویز جان، دختر خوبیه. به درد تو می خوره. تو رو از فلاکت در میاره.

مهندس فرهان، فقط پولدار نیستن ها، از حالا بگم، پدرش مرد زحمتکشیه.

پول برام مهم نیست، گیسو خانم.

حرفتون رو باور می کنم چون خواستگار من و گیتی هم بودین؟

خدا گیتی خانم رو رحمت کنه.

منصور آهی کشید و بلند شد به آشپزخانه رفت. یاد گیتی روحش را می آزرد. وقتی با فنجانهای قهوه برگشت، گفت:

گیسو جان دامنت رو عوض کن عزیزمف خونیه. الان فرهان بلند می شه می ره ها!

باشه، پس ببخشین.

بلند شدم، دست و صورتم را شستم و رفتم دامنم را عوض کردم و به سالن برگشتم و قهوه خوردیم. منصور گفت:

اگه موافقین، بریم هم مادر و پدر رو خوشحال کنیم و هم اونا رو در جشن خودمون سهیم کنیم، هم به شکممون برسیم.

موافقم. چی از این بهتر مهندس؟

بلند شدم به اتاق آمدم تا آماده بشوم. منصور آمد در را بست و گفت:

گیسو چمدونت رو هم جمع کن.

مطمئنی هنوز منو دوست داری؟

منصور مرا به سمت خودش برگرداند و گفت:

· دیوونه وار دوستت دارم عزیزم.

· من هم دوست دارم منصور جان، باز هم معذرت می خوام.

· ما هنوز رسماً با هم آشتی نکردیم.

مرا بوسید و گفت:


آخیش دلم تنگ شده بود. چه مزه داد!

زندگیم بی مزه بی مزه شده بود منصور. واقعاً تو همه زندگی منی، عزیزم.

آخ فدات.

بعد بوسه ای به شکم من زد و گفت:

بچه م عقده ای نشه. اولین بوسه پدرانه رو بپذیر فرزندم.

منصور بریم دیگه، بده.

می گم این فرهان رو سر به نیست کنیم چطوره؟

ای نمک نشناس!

آخ دلم خیلی برات تنگ شده، سفید برفی.

لبخند زدم. چمدان را برداشتم. اجازه نداد و گفت:

چی کار می کنی خانم؟ دیگه نبینم سنگین تر از پر بلند کنی ها. آسه می ری، آسه میای.

چشم. امری باشه.

عرض دیگه ای نیست. حالا بفرمایید.

از اتاق بیرون امدیم. فرهان بیچاره رفته بود پایین تا ما راحت باشیم.

خودش خودش رو سر به نیست کرده گیسو، چه پسر فهمیده ایه!

آخه می دونه چه بی ملاحظه هستی.

نخیر، می دونه نمی شه از تو گذشت.

دلم به حال فرهان سوخت و چهره ام در هم رفت.

چی شد گیسو جان؟!

هیچی دلم به حال فرهان می سوزه، خیلی تنهاست.

زنش بده، از تنهایی در میاد.

با خودم عهد کردم تو همین ماه دامادش کنم منصور، حالا می بینی.

انشاءالله.

در را بستم و با هم پایین آمدیم. فرهان به ماشین منصور تکیه داده بود و سیگار می کشید. منصور چمدان را داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و گفت:

پرویز جان، این طوری که آدم خودش رو سر به نیست نمی کنه، عزیز من. باید یه دفعه ده پانزده تا بذاری رو لبت و بکشی. اگه روزی ده بار این کار رو بکنی. یکی دو ماهه از این زندگی نکبتی راحت می شی.

فرهان خندید و سیگار را دور انداخت و گفت:

ولی من می خوام زندگی کنم منصور جان.

خیلی ببخشید پرویز جان، ولی بهتره اون مغز و ملاجت رو بدی سرویس، فکر کنم نیاز به تعمیر اساسی داره، شاید هم تعویضش کنن.

نگاهی به فرهان که لبخند به لب داشت کردم و سری تکان دادم. منصور گفت:

· همه با این ماشین می ریم. ماشین گیسو، بمونه بعد میام می برمش. گیسو که دیگه اجازه رانندگی نداره، تو هم که باید ماشین خودتو از شرکت بیاری.

· پس شما بفرمایین جلو مهندس فرهان.

· استدعا می کنم! شما سر جای خودتون بنشینین خانم.

· من می ترسم. منصور تند می ره، عقب راحت ترم.

· بنده هم می ترسم منو جای شما بگیرن. از این منصور هر کاری بر میاد.

· دست خوش پرویز! یعنی انقدر بی سلیقه شدم؟

· بفرمایین مهندس، تعارف نکنین.

راه افتادیم. اول به شرکت رفتیم، فرهان ماشینش را برداشت و از ما جدا شد. در طول مسیر کلی با منصور صحبت کردیم. وقتی به خانه رسیدیم، ساعت یک ربع به سه بعدازظهر بود. ثریا سریع برایمان ناهار آورد. سرعت عملش از خوشحالی زیادش سرچشمه می گرفت. مادرجون و پدر هم در حال استراحت بودند و تا ساعت پنج متوجه ورود ما نشدند. وقتی ثریا خبرشان کرد، با خوشحالی آمدند. وقتی فهمیدند باردارم، سراز پا نمی شناختند.

واقعا چقدر زیبا می شد اگر همه زندگی ها برپایه عشق، تفاهم، گذشت و وفاداری بود، نه نفرت و دعوا و کینه و بی وفایی. آدمها وقتی می توانند خوش و شیرین نفس بکشند، چرا زندگی را تلخ می کنند؟

شب همه به اتفاق فرهان در رستوران مهمان منصور بودیم

الهه ناز2-9

گوشی را گذاشتم و به طبقه بالا رفتم. میز آرایشم را مرتب کردم. لباسهایم را آویزان کردم. مایو پوشیدم ربدو شامبر حوله ای را تنم کردم و پایین آمدم. منصور روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد. نگاهی به قد و بالای من کرد. * ثریا خانم! * بله خانم. * می خوام برم شنا، لطفا به آقا نبی و آقا مرتضی بگین نیان بیرون. * چشم، الساعه. وقتی ثریا رفت، منصور با لحنی سنگین گفت: اول ببین کسی پشت پنجره ها نباشه بعد برو تو آب، خانم. داخل استخر شدم. در آب فرو رفتن، یعنی در آرامش فرو رفتن، آن لحظه هیچ چیز مثل شنا نمی چسبید، حتی آشتی با منصور. یک ربع ساعت که گذشت منصور هم آمد بیرون و روی صندلی نشست. کمی مرا تماشا کرد و کمی هم مطالعه کرد. ولی چه مطالعه ای! داشت خودش را لعنت می کرد و از محرومیت خودش حرص می خورد. محبوبه آمد رد شد، گفتم: * محبوبه خانم این جععه از خونه و زندگی تون افتادین. * نه خانم، این چه حرفیه؟ انشاءالله تو این خونه همیشه بریز و بپاش شادی باشه. * انشاءالله. نمیاین شنا؟ *اوا خاک به سرم. نه خانم. و به منصور نگاه کرد. * اون سرش تو کتابه. نگاه نمی کنه! محبوبه جلو آمد و گفت: * سرشون تو کتاب هست ولی چشم و دل و حواسشون اینجاست. تو رو خدا باهاشون آشتی کنین. * هنوز زوده محبوبه خانم، باید زجر بکشه. * گناه داره به خدا! لبخندی زدم و در آب فرو رفتم. نیم ساعت بعد ثریا آمد و گفت: * آقا شما غدا میل نمی کنین؟ * نه ثریا، با ایشون می خورم. و به من اشاره کرد و ادامه داد: * البته با آب تنی که ایشون می کنه، فکر کنم یکبارگی برای شام بیاییم. ثریا با لبخند گفت: * هر طور میلتونه. ده دقیقه بعد از استخر بیرون آمدم منصور نگاهی به پنجره همسایه کرد .اگر هم کسی بود بدبخت از آن فاصله چقدر می توانست مرا ببیند ؟اندازه یک عروسک !روی صندلی نشستم تا آفتاب بگیرم .گفت: * سرما می خوری گیسو حوله تو بپوش. قیافه ای گرفتم وسرم را به صندلی تکیه دادم. با آن موهای خیس واندام سفید ،برایش نازو ادا می امدم. نقطه ضعفش را خوب می دانستم.سرش توی کتاب بود وچشم و فکرش پیش من .هرچه بیشتر نگاه می کرد بیشتر تشنه می شد .دیگر بس بود بلند شدم روبدوشامبرم را پوشیدم ورفتم دوش گرفتم. وقتی برگشتم منصور آماده خدمت روی مبل نشسته بود .لباس پوشیدم وموهایم را سشوار کشیدم .کمی آرایش کردم وسجادهام را پهن کردم وچادر به سر به نماز ایستادم .کمی برای اهل قبور ازجمله مادرم و گیتی وبرادرم وخواهر منصور قران خواندم . منصور گفت: * گیسو جان روده بزرگه روده کوچیکه رو خوردها. جانمازم را جمع کردم . * قبول باشه * قبول حق باشه. از اتاق بیرون امدم منصور دنبالم آمد و گفت : * تصمیم نداری اخمات رو باز کنی ؟از گره کور هم زده بالاتر * هر موقع شما در قلبت رو به روی الناز خانم بستین بنده هم اخمام رو بتز می کنم * اصلا من الناز رو آدم حساب نمی کنم چه برسه به .... * ثریاخانم لطفا غذا رو بیارین دست و پام داره میلرزه * چشم خانم وقتی سر میز نشستیم منصور گفت: *صحت اسنخر وحمام . * ممنونو اخم کردم، ثریا مشغول پذیرایی شد وما مشغول صرف غذا. * مامان چی می گفت ؟ * خودت که شنیدی برای شام دعوتمان می کرد * که اینطور حالا می ریم یا نمی ریم سر کار علیه ؟ * من که میرم شما میل خودتون * شما تنها هیچ جا نمی ری عزیزم * منصور دباره شروع نکن ها !اعصاب ندارم ظرفیتم پرپره. * من که چیز بدی نگفتم گفتم با هم می ریم .با ناز نگاهم را بر گرفتم . * چه نازی هم داره پدر سوخته ناز نازی ! پدر مارو دراورده با این اداهاشبعد از صرف غذا بلند شدم که چشمتان روز بد نبیند یک دفعه از درد فریاد کشیدم * چی شده گیسو * آی خدا..... * کجات درد گرفته عزیزم ؟ * کمرم گرفته ،آی آی * بشین بشین . * نمی تونم نه نه بهم دست نزن آی خدا نمی تونم تکون بخورم . ثریا ثریا کیسه اب گرمو بیار ببینم . * وقتی بهت می گم حوله رو بپیچ دورت واسه همینه .گوش نمی دی فقط بلدی آدم رو بچرزونی . * دارم می میرم از درد یه کاری کن . و زدم زیر گریه منصور هول شد وفریاد کشید : * ثریا پس کجایی اون کولر رو خاموش کن * اومدم آقا اومدم بقرمایین چی شد یه دفعه خانم ؟حتما قو لنج کردین . * یادمون رفت کولر روخاموش کنیم .باد خورده پشتتون .منصور کیسه آب گرم رو رو کمرم گذاشت و گفت: * چیزی نیست عزیزم الان بهتر می شی .یه کم تحمل کنپنج شش دقیقه بعد عضله ام باز شد و توانستم بشینم . * همه ش عصبی یه از بس اعصابم رو به هم می ریزی منصور . * من غلط بکنم گیسو جان من تمام تلاشم رو واسه راحتی وآرامش تو به خدا از این بالاتر چیه که مامانم را دادم به بابات که تو از دستم ناراحت نشی با این که حرف حساب می زد اما گفتم : * آره می بینم چقدر به حرفم گوش می دی * حالا آروم باش بلند شو بریم استراحت کن * نمی خوام . اهسته بلند شدم به سمت سالن نشیمن آمدم وروی کاناپه دراز کشیدم .بادست کمرم را می مالیدم که منصور هم از خدا خواسته آمد مرا همراهی کرد * من مظلوم بی کس رو اذیت می کنی این طوری می شه دیگه * تو مظلومی؟خوبه،معنی مظلومیت رو فهمیدیم می ری با دختر ها قر می دی بعد می شی مظلوم ؟آنوقت ما که می ریم دو جمله حرف می زنیم می شیم ظالم . * بابا یه غلطی کردیم .هزار بار پشیمون شدیم وتاوون پس دادیم دیگه ولمون کن گیسو ! * خیلی زشته یه مرد زیر قولش بزنه . * من که نرفتم بگم بیا با من برقص .اون ولم نکرد تازه چرا کاری کنم که فکر کنن از ازدواج مادرم ناراحتم ؟دیشب باید می رقصیدم تا همه بدونن خوشحالم . * اونم فقط با اون عقریته که من از ش بیزارم ؟پرروی دریده !کثافت عوضی به خدا دیشب می خواستم بیرونش کنم * چون با من رقصید ؟ * نخیر چون فقط بلده متلک بگه بی شعور !مگه چی گفته ؟ * دیشب به خاطر اینکه لج منو در بیاره بلند شد با تو رقصید . * نه عزیزم اشتباه می کنی . * چی می گی ؟تو که نمی دونی بین ما چی گذشت ؟ * چی گذشت ؟ * ولم کن حوصله ندارم * کجا می ری گیسو ؟ * میرم کپه مگم رو بذارم وبه حال بخت واموندم گریه کنم . دنبالم امد تو پله ها وگفت : * چی گفته ؟ * منصور انقدر با من حرف نزن من با تو قهرم باهات حرفی ندارم به خودم مربوطه . * خب قهر دیگه بسه خواهش می کنم. * به همین راحتی دیشب که می خواستی با الناز ازدواج کنی برو دیگه !من رفتارم بده لجبازم . وارد اتاق شدم منصور در را بست وگفت : · تو خانمی عزیزم آدم تو عصبانیت قربون صدقه که نمی ره. روی تخت نشستم . · حالا شدم خانم ؟نه جونم عوضی گرفتی !در را باز کن باد بیاد کنارم نشست وگفت: · باد هم برات خوب نیست من جز تو کسی را ندارم · به حرف نه در عمل . · گیسو به خدا دیشب صدات کردم خواب بودی .می دونی که من تحمل ندارم باهات قهر کنم . · کم کم تحملت زیاد می شه غصه نخور .عشق عاشقی مال شش ماه اوله. · من تا آخر عمر عاشق توام به خدا قسم گیسو . بلند شدم از جلوی منصور رد شدم واز آن طرف روی تخت دراز کشیدم ودستم را روی پیشانی ام گذاشتم که بخوابم . بلند شد لباسش را عوض کرد وامد کنارم خوابید. سرش را روی قلبم گذاشت وگفت: · به خدا فقط این قلبه که به من ارامش میدهد.این خونه امید منه سکوت کردم .صورتم را بوسید وگقت: · قول شرف میدهم که دیگه نرقصم خوبه؟هرکی اصرار کرد میگم گیسو ناراحت می شه. · چرا ابروی منو ببری ؟ · پس چی بگم ولم کنن؟ · هر چی بگی بهتره این وضع . · آره والله.مردم از دیشب کشتی منو با این نازهات لعنتی . · منصور برو کنار خوابم میاد . · خب منم نوازشت می کنم تا تو زودتر خوابت ببره حالا بگو ببینم الناز چی می گفت؟ · جریان را براش تعریف کردم . · غلط کرده فکر کرده همه مثل خودشون که التماس کنن. بذار ببینمشون حالی شون می کنم . · نه تو دخالت نکن منصور . · به جون خودت اگه می دونستم باهاش نمی رقصیدم . · جون من الکی قسم نخور .امید بابام به منه . · منم امیدم به توئه. · امیدوارم. · وای چه عروسکی گرفتم!به خدا آدمو دیونه می کنه .یک چیزیه که اصلا نمی شه واسش جذبه گرفت.
یک هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساکن شدند.از اینکه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد که محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره کنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .دو ماه گذشت .یک شب به منصور گفتم : * تکلیف چک های گم شده چی شده منصور ؟ * پریده حسابش کن اثری از اثارشون نیست . * من می خوام بیام شرکت . * مگه توی خونه بهت بد می گذره ؟ * بد نمی گذره دیر می گذره دلم می خواد صبح ها هم با تو باشم . * منم همینطور عزیز دلم .ولی خودت که می دونی توی شرکت ارباب رجوع زیاده من هم که آدم حساسی هستم یکی چب بهت نگاه کنه قاتی می کنم . * مگه به من اعتماد نداری ؟ * البته که دارم ولی جناب عالی دل بی صاحب هر مردی رو می لرزونی خانم خوشگله !چرا بیخود واسه مردم درد سر درست کنیم . * منصور ! * جون منصور * خب میام توی اتاق تو کنار دست خودت توی کارها کمکت می کنم به خدا صبح ها دلم برات تنگ می شه ،حوصله ام تو خونه سر میره * مگه قرار نیست منو بابا کنی خودتو مامان ؟به قول خدابیامرز گیتی دلم اووه اووه ی بچه می خواد عزیزم * هر وقت بچه دار شدیم دیگه نمی ام اصلا تفریحی میام. * نه عزیزم این طوری دباره من بهت عادت می کنم یه روز که نیای دیونه می شم. * منصور خواهش می کن منصور همان طور که روی مبل نشسته بود دستش را باز کرد و گفت:بیا اینجا ببینم خوشگل من.بلند شدم کنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:می خوای بیای شرکت چکار کنی ؟ کمک دخالت مدیریت . همسر من که دیگه نمی شه تایپیست ومنشی ومترجم باشه. چرا نمی شه؟این فکر ها رو بریز دور منصور جان اونجا همه می دونن تو رئیس شرکتی ودر نهایت خودمان وفرزندانمان ایشائالله. در موردش فکر می کنم . فکر لازم نیست چون من میام. · پس باید بیای تو اتاق خودم ها .· خب من هم واسه این میام که پیش تو باشم دیگه.· مرا به خودش فشرد و گفت :توعزیز منی .· پس از فردا بیام .· قدم به چشم.سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم:خیلی بهت عادت کردم منصور مدام نگرانم یکی تو رو ازمن نگیره. سرم را بوسید گونه اش را روی سرم گذاشت وگفت:· گاهی بین اینکه گیتی بهتر بود یا تو می مونم گیسو جان .از فردا صبح با منصور به شرکت رفتم همه خوش امد گفتند وابراز خوشحالی کردند ولی چه می دانستم داغ فرهان را تازه می کنم .چه می دانستم رفتن یعنی شروع تازه بدبختی ها وتمام شدن خوشبختی .چه میدانستم که دارم با دست های خودم گور خودم را می کنم .روزها بیشتر در اتاق منصور بودم در حساب وکتاب ها رسیدگی می کردم .خلاصه هر کاری بود انجام می دادم ترجمه وتایپ حسابداری و البته بیشتر پیگیری چک های بی اعتبار و برسی کمبودهای خزانه منصور .کسری های مبلغ کمی نبود که بتوانیم راحت از انها بگذریم باید می فهمیدیم موضوع چیست؟وقتی غریبه ها به اتاق منصور می امدند به من اشاره می کرد که از اتاق بیرون بروم . گاهی اوقات با فرهان کار داشتم او باید به اتاق ما می امد در حضور منصور ارتباط با فرهان اشکالی نداشت ولی تنها هرگز. گاهی که منصور مجبور بود بیرون برود سفارش می کرد که پیش خانم حکیمی در سالن بنشینم. تااو بیاید به فرهان همان حساسیت راداشت که من به الناز داشتم.با این تفاوت که منصور فرهان را خیلی دوست داشت .یک ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می کرد . با ان زبان چرم ونرم وگیرایش مرا تا حدی به خودش جذب کرده بود تا آنجا که گاهی از ذهنم می گذشت که اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور کم نشده بود ودیوانه وار دوستش داشتم.یک بار یکی از مراجعین در ساعتی به شرکت امد که منصور حضور نداشت .باید زیر ورقه مهر وامضا میشد تا فروش صورت بگیرد فرهان گفت :· خانم متین می شه محبت کنین مهر مهندس رو به من بدین؟· می خواین مهر کنین ؟· بله· بهتر نیست صبر کنین خود منصور بیاد ؟· موردی نداره من همیشه این کارو می کنم .به اتاق منصور رفتم ومهرش رآوردم .خدا خدا می کردم منصور از راه برسه ومرا با فرهان ومهندس شاکر ببیند .زیر ورقه زد وگفت:· بفرمایین این امادس مهندس .· ممنونم فعلا با اجازه خانم مهندس به مهندس سلام برسونین خدا نگهدار .· خدانگهدار مهندس شاکرمی خواستم از اتاق بیرون بیام که گفت:· خانم متین وقت دارین حساب های این ماه را با هم کنترل کنیم؟· باشه وقتی مهندس اومدنگاه عجیبی به من کرد گفت:· من با شما کار دارم نه با ایشونبا رودر باسی روی مبل نشستم.فرهان خواست در را ببندد که گفتم:· لطفا در را باز بزارین وقتی در اتاق بسته س حالت خفه گی بهم دست میدهفهمید که از ترس منصور این را گفتم لبخندی زد ومقابلم نشست .دفتر را باز کرد وگفت:· من می خونم شما بزنین.و به ماشین حساب اشاره کردقبول کردم درضمن کار احساس می کردم به من خیره شده.· خب شد ..............تومان حالا این سه رقم رو بزنین· می شه ........تومان· بله درسته این هزینه سه دسگاهیه که خریداری کردیم· چه دستگاههایی بوده؟· یه قطه یه دستگاه بسته بندی ویه دستگاه قالب· حالا سود کردیم یا نه؟· زیاد نه.· می تونم دفتر را ببینم؟· بله ولی انقدر شلوغ پلوغه که چیزی سر در نمیارین.· اشکالی نداره.· همیشه آرزوم داشتم همسرم این جوری مدبر مدیر باشه ولی افسوس.....· افسوس که چی؟· افسوس که مهندس همیشه یه قدم از من جلوترن .· من به قسمت معتقد نیستم اختیار هم شرطه.· اگه اختیار شرط بود شما به اون چه که می خواستین می رسیدین.· آدما می تونن چیزی رو که از دست دادن یه روز دوباره به دست بیارین . · منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس.· بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟· البته.· فکر نمی کنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می کردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می شه. مخصوصاً در مورد آقایون، چون دوست ندارن همسر جوونشون رو کسی تصاحب کنه.· مردهای کم سن و سال هم متعصبن. به نظر من هر چه عشق عمیق تره، تعصب بیشتره.· من این طور فکر نمی کنم. من روی همسرم به اندازه مهندس تعصب نخواهم داشت، در هر صورتی که شاید خیلی بیشتر از ایشون عاشق باشم. زن موجود زیبا، فریبنده و هوس انگیزیه. ولی چرا ما مردها باید خودخواهی کنیم؟ اگه به همسرمون اعتماد داریم دیگه کنترل لزومی نداره. آزادی حق انسانهاست، چه مجردف چه متاهل. من مطمئنم الان دل تو دل شما نیست که مبادا مهندس از راه برسه و من و شما رو اینجا ببینه.از فراست و طرز فکر فرهان لذت بردم.· خب بله. اون کمی رو من حساسه.· کمی نخیر، خیلی زیاد· من این رو نشونه علاقه ش می دونم، اگه دوستم نداشت بهم اهمیت نمی داد. من منصور رو با همین خصوصیات پذیرفتم.· ولی آیا ایشون هم همین اندازه، به خودشون سختی می دن؟ منصور مرد قابل اعتمادیه، من بهش شک ندارم.خنده عجیبی به معنی چقدر ساده ای تحویلم داد. شما چیزی از منصور می دونین؟ بگذریم گیسو خانم. خواهش می کنم. مردها اکثراً همین طورن. وقتی به مرادشون رسیدن، یه چیز دیگه می خوان. حتی گاهی اون چیزی رو می خوان که یه روز نمی خواستن.قلبم فرو ریخت. بی اختیار فکرم به سمت الناز کشیده شد. یعنی شما معتقدین منصور کسی رو می خواد؟ من دوست ندارم زندگی کسی رو به هم بریزم، گیسو خانم. مهندس به من بگین موضوع چیه؟ هیچی خانم، هیچی. کم کم مهندس پیداشون می شه، دوست ندارم ناراحتتون کنه.بلند شدم و با دنیایی فکر و غصه از اتاق بیرون آمدم. حالم بد شد بود. نیاز به آرامش و تنهایی داشتم. به اتاق منصور رفتم و در را بستم. روی مبل نشستم و در دنیای شک و خیال دست و پا زدم. ده دقیقه بعد منصور آمد. سلام گیسو جان.سلام.چی شده؟ چرا تنها نشستی؟هیچی، همین طوری.چه خبرها؟ کی اومد؟ کی رفت؟مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یکی هم منو نگاه کرد، یکی هم خواست منو بخوره. چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی کسی با من کار نداشت؟ مهندس شاکر اومد.منصور پشت میزش نشست و در کیفش را باز کرد و اوراقی را بیرون آورد و پرسید: چی کار داشت؟ فرهان از من مهر خواست، منم بهش دادم. الته گفتم صبر کنین منصور بیاد، گفت نیازی نیست، کار همیشگی ماست. مهر فرهان مخصوص خودشه، مهر من مخصوص خودم. بدون امضای من نه اجازه خرید هست، نه اجازه فروش. منصور شماره اتاق فرهان را گرفت. سلام مهندس ... موضوع شاکر چیه؟ ... خب ... مگه امضای منو بلدی؟ ... پس چطور ... آها آشنای توئه؟ خب باشه مسئله ای نیست. ممنون.کوشی را که گذاشت گفت: می گه خریدار دوست خودمه. امضای منو قبول داره و چون معامله پرسودیه، خواسته از دستمون نره. امضای تو رو بلده؟ نه، می گه امضای خودش رو زیر ورقه زده، مهر منو. با تعجب به منصور خیره شدم. برایم عجیب بود که فرهان دروغ به این بزرگی بگوید من خودم دیدم امضای منصور را زیر برگه زد * منصور! بله. این دستگاههای جدید رو خیلی گرون خریدین ها. آره، عوضش سود خوبی داره گیسو جان. فرهان که می گه سود خوبی نداشته. تو کی با فرهان حرف زدی؟با اخم نگاهش کردم و گفتم: همون موقع که مهر رو بهش دادم، جلوی آقای شاکر. فرهان گفت این دستگاهها رو می خوایم، منم اجازه دادم. دیگه خودش می دونه. یعنی چه؟ پس تو چی کاره ای؟ فرهان کارشو بلده، بهش اطمینان دارم. حالا این سوالها چیه می کنی عزیزم؟ همین طوری، برای اطلاعات بیشتر. قربونت برم. تو خودت که علامه دهری.و مشغول مطالعه اوراق شد. به چهره اش دقیق شدم. یعنی به غیر از من به کس دیگه ای هم علاقمنده؟ نکنه روم زن بگیره، نه، خدایا! طاقت ندارم، من حتما جدا می شم. دل تو دلم نبود. باید می فهمیدم فرهان از منصور چی می داند.در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می کرد. شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا کرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت. بالاخره یک هفته بعد وقتی منصور از شرکت بیرون رفت، به اتاق فرهان رفتم و پرسیدم: یا می گین از منصور چی می دونین یا در مورد خودتون فکرهای بد می کنم. گفتنش چه فایده داره گیسو خانم؟ شاید من اشتباه می کنم. پس چرا تا مطمئن نشدین قضاوت می کنین و اعصاب منو به هم می ریزین مهندس؟ البته تا حدی مطمئن شدم. با تعجب به او خیره شدم. اون کیه؟ من می شناسمش؟ خیلی خوب. النازه؟ بله. البته بیشتر النازه که موی دماغ منصور خان شده و مطمئنم روزی موفق می شه. الناز دختر هوس انگیزه. چی دارین می گین مهندس؟ حقیقت رو. چشماتون رو باز کنین. تعجب می کنم چطور تا حالا نفهمیدین! تازه من خر، یادم افتاد که یک بار منصور گفت اگر من به رفتارم ادامه بدم الناز رو می گیره. خدای من! من از اولش می دونستم شما برای مهندس حیفین. اما ترسیدم فکر کنین از سر حسادت می گم. منصور خان عاشق و شیدا زیاد دارن و این یه روز زندگیتون رو به هم می ریزه، همون طور که زندگی گیتی خانم به هم ریخت و پرپر شد.دیگر تحمل شنیدن حرفهای فرهان را نداشتم. بلند شدم به طرف پنجره رفتم. پرسیدم: می تونین اینو ثابت کنید؟ صد در صد! ولی منصور نباید چیزی بفهمه. شاید هم من اشتباه می کنم. بهتره خودتون قضاوت کنین. باشه من شما رو لو نمی دم، مطمئن باشین. جایزه م چیه؟ هر چی دوست دارین. من شما رو دوست دارم.با شتاب نگاهش کردم. لبخند قشنگی زد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد: البته منو ببخشین. ولی هیچ چیز تو دنیا به اندازه شما منو جذب نکرده. البته قصد خیانت ندارم. اگه خودتون به چشم خودتون دیدین و قضاوت کردین، اون وقت می تونیم با هم خوشبخت باشیم. شاید هم بتونین همین طور ایشون رو بپذیرین و زندگی کنین در اون صورت باز من خودم رو کنار می کشم. اگه راست باشه من یه دقیقه نمی مونم. مطمئن باشین. من هم اون وقت یه دقیقه معطل نمی کنم گیسو خانم. من منتظرم زودتر حقیقت رو ببینم مهندس. در اولین فرصت، اما مبادا به روی خودتو بیارین. نه، مطمئن باشین.از اتاق که بیرون آمدم، رنگ و روی یک جسد از من بهتر بود. چطور یکباره عشق تبدیل به تنفر می شود؟ چطور یکباره یک چهره زیبای دوست داشتنی تبدیل به یک چهره کریه آزار دهنده می شود؟ منصور در نظر من مثل دیوی شده بود که وجودم را می لرزاند. ای کاش زن بهرام شده بودم یا زن همین فرهان. معلومه کسی که بتونه اون عشق بی مثال رو زیر خاک دفن کنه و دوباره عاشق بشه، دفعه سوم هم عاشق می شه.غرق افکار خودم بودم که فرهان چند ضربه به در زد و گفت: اجازه هست؟ بیا تو پرویز جان. خسته نباشین. تشکر کردیم. من و فرهان نگاهی معنی دار به هم کردیم. فرهان مقابل من نشست.منصور گفت: چه خبر فرهان؟ سلامتی، راستش خواستم یه چک یک میلیونی بنویسین. این یارو، فروشنده دستگاهها، دبه در آورده. دستگاهها که صد کفن پوسوندن پرویز. می گه اگه این قیمتو قبول ندارین، دستگاهها رو پس بیارین. ضرر کردم و از این حرفا. البته حق داره، ارزون به ما داد. خیلی خب، اگه این طوره بهش بده. بار اول که نیست ازش خرید می کنیم.و دسته چکش را از داخل کیفش در آورد و مبلغ را نوشت و امضا کرد وقتی ورقه چک را به سمت فرهان گرفت، پیشدستی کردم و چک را گرفتم و گفتم: این بار من می خوام چونه بزنم، اشکالی که نداره؟ چونه زدن کار تو نیست عزیزم. مگه چه ایرادی داره منصور؟ بذار منم امتحان کنم. نمی شه که بازی در بیاره.منصور به فرهان چشم دوخت. خانم متین، شما خودتون رو با این جماعت درگیر نکنین. من این پول رو بهشون می دم، ولی بعدا از حلقمشون می کشم بیرون. این جماعت فروشنده ان دیگه، اگه بدن که چرا باهاشون معامله می کنین؟ اگه می خوبن که حرف منطقی رو می پذیرن.چک رو بده فرهان، خودش قضیه رو پیگیری می کنه گیسو جان. وقتی کاری رو شروع کنم تموم می کنم. منو که خوب می شناسی منصور. اگه نذاری، چک رو برمی دارم واسه خودم خرج می کنم. در وجه حامل هم که نوشتی. خب فدای سرت عزیزم، من دو برابرش رو برات می نویسم. تو اون چک رو بده به فرهان و با جماعت دزد درگیر نشو. متاسفم.احساس کردم فرهان خودش را باخته، چون مرتب مخالفت می کرد و تعصب منصور را به جوش می آورد. آخه آدم درستی نیست بیشرف، چشم هیزه! شما رو که ببینه دیگه هیچ گیسو خانم. گیسو، چک رو بده فرهان که اون وقت منو به جرم قتل صاحب دستگاهها می برن زندون. با هم بریم منصور جان. مسئله ای نیست. با مهندس فرهان هم می شه برم. گیسو! چک را بده به فرهان. با عصبانیت چک را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم: شما حقتونه سرتون کلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره.خواستم از اتاق بیرون بیایم که منصور گفت: حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟ دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شرکت نمی ذارم. خیلی خب بیا، هر کاری دوست داری بکن. گیسو خواهش می کنم.با ناز و قیافه آمدم نشستم. فرهان متعجب به من نگاه می کرد. چک را برداشتم و گفتم:مهندس شماره شرکت رو به من بدین. بعداً براتون میارم خانم. ممنون. می بینی فرهان چه همسری دارم، دلسوز و فعال! بله، همین طوره.و بلند شد از اتاق بیرون رفت. گیسو کار زشتی کردی. ازت توقع نداشتم. الان فرهان فکر می کنه بهش اطمینان نداریم. خب فکر کنه. مگه معاونت نیستم؟ منم حقی دارم. دو ماه نبودم گند بالا آوردین.بی عرضه ها! آخه تو چقدر ساده ای! مگه می شه یه شرکت اسم و رسم دار بعد از یک هفته، تازه یادش بیفته جنسش رو ارزون فروخته و پول بیشتری بخواد؟ تو همچین کاری می کنی؟ تو این دنیا همه چیز امکان پذیره.با کنایه گفتم: اینو که می دونم. خب پس چی می گی؟ تو کار رو بسپر دست من تا برات پولهای از دست رفته رو زنده کنم.منصور خندید. می خندی؟ اگه تو تونستی این کار رو بکنی من دو دانگ این کارخونه رو به نمات می کنم. به خدا قسم! نامردی اگه نکنی. نامردم اگه نکنم پس باید بهم اختیارات بدی. شما صاحب اختیاری، ولی بنده همسرم رو با پول معاوضه نمی کنم، تنها جایی نمی ری. شاید لازم شدف خب با مهندس صدی می رم. «منظورم مرتضی بود» من همین طوری به نامت می کنم. از خیرش بگذر. ما پول در ازای زحمت می گیریم آقا، منم خواهر اون خدا بیامرزم. پس همه جا با هم می ریم، یادت باشه گیسو . دخالتی تو کارت نمی کنم ولی کنارت هستم.
آن روز فرهان شماره شرکت را به من نداد و گفت شماره را گم کرده ام. فردای آن روز مهندس شاکر وارد شرکت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتممهندس شاکر ممکن لیست فروشی رو که مهندس فرهان براتون مهر کردن، به من بدین؟ مهندس شاکر از داخل اوراق، آن را پیدا کرد و به من داد. نگاهی به امضای زیرش کردم تا مطمئن شوم امضای منصور است. بله، فرهان امضای منصور را جعل کرده بود. آن لیست را به اتاق یکی از همکارها برم و کپی کردم و اصل را به شاکر برگرداندم و به اتاق فرهان رفتم و گفتم: · مهندس شماره شرکت رو پیدا کردین؟· بله، اما هر چی می گیرم کسی بر نمی داره گیسو خانم.· چه شرکتیه که این وقت روز تعطیله، می شه شماره رو دوباره بگیرین؟ شاید اومده باشن. شماره را گرفت و گفت: · چی شده گیسو خانم؟ از وقتی در مورد اون موضوع باهاتون صحبت کردم رو رفتار من دقیق شدین، نکنه به من شک دارین. · این چه حرفیه؟ اتفاقاً رو حرفهاتون فکر کردم دیدم احتمالاً حق با شماست. ولی این دفعه بی گدار به آب نمی زنم و می خوام طرفم رو خوب بشناسم. برای آشنایی بیشتر هم لازمه با هم ارتباط داشته باشیم و برای ارتباط بیشتر لازمه بهانه ای پیدا کنم و به اتاقتون بیام، درسته؟ · آه! بله حق با شماست، من برای جلب رضایت شما هر کاری می کنم.· ان وقت سر قولتون هستین؟ · صد در صد. · که این طور! باشه در اولین فرصت. منتظرم یه بار که منصور و الناز با هم قرار گذاشتن، شما رو در جریان بذارم. بر نمی داره. بیاین خودتون گوش کنین.گوشی را گرفتم. حق داشت ولی گفتم: · می شه یه بار دیگه بگیرین؟ · بله، صد بار می گیرمشماره را در ذهنم ثبت کردم. به نظرم شماره آشنا آمد.· آره بر نمی داره،ممنونم. فعلا با اجازه.و به اتاق منصور برگشتم.· کجا بودی گیسو؟· همین دوروبرها.· این دوروبرها سوراخ سنبه زیاد داره.· پیش فرهان بودم. چرا این طوری نگاهم می کنی منصور؟ رفتم بپرسم که با اون شرکت تماس گرفته یا نه؟· خب حالا بود؟· نه کسی گوشی رو بر نمی داره.· اونم باید در شرکتش رو تخته کنه. پشت میز تایپ نشستم و شماره ای را که به خاطر سپرده بودم یادداشت کردم. ظهر به منزل رفتیم. فرصتی پیدا کردم و شماره را گرفتم. فرهان گوشی را برداشت. تعجب نکردم، چون می دانستم سرم کلاه گذاشه ولی کور خوانده بود. شماره خودش را جای شماره شرکت گرفته بودهر چه می خواستم باور کنم کلاهبرداریها زیر سر فرهان است، نمی توانستم. یعنی باورم نمی شد. فرهان مرد بی ایمان و شارلاتانی نبود. به خاطر همین تمام حرفهایش را درباره منصور باور داشتم و با منصور ارتباط بر قرار نمی کردم. آن شب هم مثل بقیه شبها منصور سراغم آمد و قربان صدقه ام رفت.· حوصله ندارم منصور، خسته م.· من خستگی تو در میارم. · خسته ترم می کنی.· یعنی چه؟· یعنی اینکه برو کنار.به او برخورد و طاقباز خوابید و ساق دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمهایش را بست.آن روز وقتی منصور رفت خوابید، پریز تلفن را کشیدم و به اتاق سابقم رفتم و شماره فرهان را گرفتم.· بله. · سلام مهندس.· سلام گیسو خانم، عصر به خیر.· ممنون. چه خبر؟ دل تو دلم نیست.· آروم باشین خانم. بدونین با چه کسی دارین زندگی می کنین بهتره یا عمری بترسین و ندونین؟· حق با شماست.· امروز ساعت شیش و نیم بیاین سر خیابون جلوی رستوران. من میام دنبالتون، ماشین نیارین.· باشه، قراره با الناز کجا برن؟· قراره منصور بره خونه اونا، در مورد ازدواج با هم صحبت کنن. مبادا چیزی به روش بیارین ها.· باشه، فعلا خدا نگهدار.· خدا نگهدار.مثل مرده ها به مبل تکیه زدم. تمام وجودم می لرزید. آدم مرگ عزیزانش را راحت تر قبول می کند تا خیانت همسرش را. تمام قدرتم را در پاهایم جمع کردم و از روی مبل بلند شدم و به اتاق رفتم، منصور هنوز خواب بود. دو شاخه تلفن را به پریز زدم و روی تخت دراز کشیدم و به چهره منصور که آرام خوابیده بود، خیره شدم. شاید علت تنفر این بود که هنوز دوستش داشتم. اصلا فکر نمی کردم به من خیانت کند. کمی اشک ریختم. می دانستم امروز آخرین روز زندگی ماست. دلم برای آن همه عشق و شور و اشتیاق که به منصور داشتم و آن همه امید که مرا به این خانه کشاند. بدجوری می سوخت. بعد که فکر کردم بعد از منصور باید با فرهان ازدواج کنم، با کسی که می داند همسر اولم چه خیانتی به من کرده، منقلب می شدم. می ترسیدم مرتب به من سرکوفت بزند و تحقیرم کند. یا مثلا موقع دعوا بگوید تو اگر لیاقت داشتی، تو اگر آدم بودی، منصور با وجود تو مجددا ازدواج نمی کرد. این بود که به بهرام فکر کردم. آن قدر فکرهای جورواجور به سرم زد که خسته شدم و استغفرالله گفتم. منصور غلتی زد، چشمهایش نیمه باز کرد و مرا که دید انگار جن و پری دیده. چند بار چشمهایش را باز و بسته کرد بعد برای اینکه مرا بخنداند، دستهایش را روی چشمهایش مالید و گفت: · خواب می بینم؟ جناب عالی که گفتین کنار من نمی خوابین، مور مورتون می شه و از این حرفها .....· کنار شما نخوابیده م، سر جای خودم خوابیدم.و پشتم را کردم.باز غرورش را زیر پا گذاشت و خودش را به من چسباند و گفت:· آخه تو چرا با من بد شدی؟· برو از قلبت بپرس، نه از من.با لحنی بامزه قلبش را نگاه کرد و گفت:· جناب قلب، می شه محبت بفرمایین بگین چرا همسر نازنینم با من بد شده؟· بله، بله. ممنونم جناب قلب. بعد در گوش من گفت · ایشون می فرمایند که حتما سوءتفاهمی پیش آمده و گرنه که من « یعنی قلب منصور » فقط به عشق گیسو جان می زنم. و شروع کرد به بوییدن سر و گردن من.· آ ، منصور پرتت می کنم اون طرف ها! قاتی پاتی ام حسابی!· آخه چرا عزیزم؟ به من بگو چته؟ والله، باالله، من فقط تو رو دوست دارم. اگر هم یه وقت چیزی می گم، از روی عصبانیته.· پس چرا قبلا که عصبانی می شدی از این حرفا نمی زدی؟ زن می گیرم و زنها سگند و فرهان زن نگیری.· غلط کردم خوبه؟· نه، می دونی چرا؟ چون بعد از اینکه عشقبازیتون تموم شد، تازه حرفای اصلی دلتون رو می زنین. یادتون نمیاد که غلط کردین.· من به خاطر این مسایل تو رو دوست ندارم، اینو بفهم. آدم اگه کسی رو قلبا دوست نداشته باشه، نمی تونه باهاش ارتباط زناشویی برقرار کنه.· ا ...! پس اون بدکاره ای که روز و شب بغل این و اونه، میلونها نفر رو دوست داره؟ اونا هم دوستش دارن؟ آره؟ ما زنها وقتی نیاز شما رو برطرف کردیم می شیم اخ.· شما هوس رو با عشق عوضی گرفتین، خانم.· شما هم عشقتون را با من عوضی گرفتین، آقا.· تو عشق منی، به خدا قسم! فقط فقط فقط تو، تو، تو عشق منی، چرا باور نمی کنی؟ جیغ کشیدم:·برو اون ور. ازت بدم میاد منصور. چرا باور نمی کنی؟ بدون کلمه ای از کنارم بلند شد. لبه تخت نشست، سیگاری روشن کرد و همانجا کشید. بعد بلند شد لباسش را عوض کرد و از اتاق بیرون رفت. به حال خودم کمی اشک ریختم. بعد بلند شدم و به طبقه پایین رفتم. منصور مشغول صرف چای بود ولی عصبانی و تو هم. تلویزیون را روشن کردم و روی مبل نشستم. منصور نگاهی به ساعت کرد. ساعت پنج بود. بلند شد بالا رفت و دوش گرفت و تمیز و ادوکلن زده، در حالی که کت شلوار دودی پوشیده بود، پایین آمد و بدون خداحافظی رفت. خون خونم را می خورد. اولین بار بود منصور بدون اینکه بگوید کجا می روم و بدون خداحافظی از خانه خارج می شد. فاصله ای را که بین ما ایجاد شده بود، به وضوح حس می کردم. بلند شدم با فرهان تماس گرفتم. گفت:· ساعت شش و نیم منتظرم.حاظر شدم و مظطرب از پله ها پایین آمدم. · تشریف می برین بیرون؟· آره ثریا خانم. می رم کمی قدم بزنم. نمی دونم چرا حالم دگرگونه؟· قدم بزنین حال و هواتون عوض می شه. راستی، آقا گفتن بهتون بگم میرن خونه یکی از دوستاشون.· بره قبرستون، کی ناراحت می شه؟· اوا خانم جون، خدا نکنه! بین زن و شوهرها حرف و قهر زیاده، عشقم زیاده، هر کدوم نباشه اون یکی معنا پیدا نمی کنه.· خداحافظ. راستی من سعی می کنم قبل از منصور بیام خونه، اگه تماس گرفت نگید من رفتم بیرونف بگید تو اتاقم، حمامم، خوابم، نگران می شه مغزم رو می خوره. می شناسیدش که.· چشم خانم.· از همسایه مون چه خبر؟· خوبن، اتفاقاً آقای رادمنش و خانم هم الان همین سوال رو کردن.· شب می رم سری بهشون می زنم. فعلا خداحافظ.· خیر پیش.سوار ماشین آلبالویی فرهان شدم و سلام و احوالپرسی کردم.· دیر که نکردم؟· نخیر، تا از شاه داماد پذیرایی کنن و صحبت کنن، دو ساعتی طول می کشه.· گفت می رم خونه یکی از دوستام.· خب اینا هم دوستن دیگه، دروغ نگفته و به تمسخر خنده ای کرد.سری تکان دادم و گفتم:· می بینین عاقبتم به کجا کشید؟ از همه بدتر گیتی بیچاره فدای چه نامردی چه عاقبتی.· عاقبت شما خوبه. نگران نباشین. مثل شیر کنارتون نشستم.· ممنونم. ولی دیگه پشت دستم رو داغ کردم به کسی اطمینان نکنم. البته ببخشین.· بهتون حق می دم. وارد خیابانی شدیم که منزل الناز در آن بود. قلبم داشت می آمد توی دهنم. خدا خدا می کردم که همه حرفهای فرهان دروغ باشد، ولی وقتی ماشین منصور را مقابل منزل آنها دیدم، عرقی سرد روی پیشانی ام نشست. دستم را روی چشمم گذاشتم و در دل گفتم:· خدایا بهم صبر بده. گیتی خوش به سعادتت که مردی و این روز رو به چشم ندیدی. ای کاش از روز اول من پرستار مادر جون شده بودم، که الان زیر خاک پوسیده بودم. اقلا با عشق می مردم. ولی حالا با نفرت دست به گریبانم. مرگ خودم را به چشم دیدم. فقط این جملات را در دل می گفتم:· امیدوارم به خونه نرسیده بمیری! امید دارم مغزت از هم بپاشه، امیدوارم اون الناز بی شرف رو زیر خاک کنن. امیدوارم تو بغل هم بمیرین و بپوسین. *·خب، حالا ثابت شد؟با سر جواب مثبت دادم.بریم؟نه فرهان. صبر کن تا از خونه بیاد بیرون. تا به چشمم نبینم باور نمی کنم. لحظه ای در عمق چشمان هم فرو رفتیم.باشه صبر می کنیم. دوست ندارم معمایی بمونه.دقیقا یک ساعت و پانزده دقیقه توی ماشین نشستیم و صحبت کردیم، تا آقای دلباخته از در منزل بیرون آمد. خانواده فرزاد هم تا کنار در نرده ای منصور را بدرقه کردند. الناز لباس زرشکی به تن داشت و خیلی زیبا شده بود. ولی آن لحظه در چشم من از خوک زشت تر بود. خب معلوم است، هوویم بود.فرهان مرا زیر نظر داشت. یک لحظه دستم رفت تا دستگیره در را باز کنم که فرهان دستش را روی دستم گذاشت و گفت:نه گیسو، خواهش می کنم.در حالی که اشکهایم سرازیر شده بود، گفتم:تو بودی تحمل می کردی فرهان؟ می نشستی و تماشا می کردی؟گیسو ما الان خودمون مجرمیم. اگه الناز و منصور اون طرفن. من و تو هم این طرفیم. می دونی منصور بفهمه تو الان کنار من نشتی چه بلایی به روزگارمون میاره؟ هر چی باشه اون مرده، می تونه صد تا زن بگیره، ولی تو حق نداری الان در کنار من باشی. تو هنوز زن منصوری، می فهمی چی می گم؟سکوت کردم.اگه می خوای به زندگی با منصور ادامه بدی، که اون حرفی جداست. ولی اگه تصمیم داری از منصور جدا شی، نباید چیزی از امشب برای منصور تعریف کنی. شتر دیدی ندیدی. فقط طلاق بگیر. بگو نمی خوامت، بگو تو خائنی، ولی اثبات نکن. می فهمی چی می گم؟اشکهایم را پاک کردم و گفتم:می فهمم ولی سخته خفه شم فرهان.تحمل کن، خواهش می کنم. خب منصور رفت. بریم که باید میون بر بزنم و شما رو قبل از منصور به خونه برسونم.و چنان با سرعت و ماهرانه از کوچه پس کوچه ها مرا به خانه رساند که تعجب کردم. وقتی پیاده شدم تشکر کردم و گفتم:انشاءالله جبران کنم.همین که بهتون برسم جبران شده.خدا نگهدار.گیسو خانم!بله.سکوت، سکوت، سکوت! عاقل و سیاستمدار باشید لطفا.به خانه آمدم. ثریا تا مرا دید گفت:خانم چرا رنگتون انقدر پریده؟حالم بده ثریا خانم. قلبم خیلی درد می کنه.بگم مرتضی شما رو برسونه دکتر؟نه کمی استراحت کنم بهتر می شم. منصور که تماس نگرفت؟نه.خوبه. نگو بیرون بودم.باشه. خیالتون راحت.من می رم بالا استراحت کنم، جواب تلفن هم نمی دم.بله.به اتاق خوابمان رفتم. لباسم را عوض کردم. کمی توی آینه خودم را نگاه کردم و گفتم:· راست می گن خوشگلها بد شانسن. بعد به اتاق سابقم رفتم. در را قفل کردم و روی تخت، هم آغوش افکار پریشانم شدم. قلبم تند تند می تپید. اضطراب به جانم افتاده بود. تا آن حد که خواستم به مرتضی بگویم برویم دکتر. ولی وقتی صدای ماشین منصور را شنیدم، منصرف شدم. دوباره روی تخت دراز کشیدم. به لوستر نگاه کردم. آن را مثل نیزه چند شاخه ای می دیدم که می خواست بر قلب من فرود آید. به اشیاء و مبلمان و تابلو ها نگاه می کردم. همه چیز در نظرم زشت و کریه می آمد. از آینه و پرده و کنسول و رنگ دیوار و اتاق و خانه متنفر شده بودم، چه برسد به خود منصور! خوشبختی ما چه زود گذشت. هنوز شش ماه نشده بود. به پدرم و مادر جون اندیشیدم که بعد از جدایی من و منصور چه می کنند؟ هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا واسطه شدم. چون جدایی من از منصور، واقعیتی غیر قابل انکار بود. دستگیره در اتاقم پایین و بالا شد.· گیسو! گیسو! در رو باز کن ببینم چته؟ بیا بریم دکتر.· برو گمشو کثافت. با تمام وزنت، با تمام قدرتت، پا روی قلبم گذاشتی حالا می گی بریم دکتر؟ اینها را در دل گفتم.· گیسو، با توام خواهش می کنم ... اقلا بگو ببینم حالت خوبه؟ ...· ثریا! کلید یدکی این در رو بردار بیار ببینم. نکنه ...· آره، چرا می گی نکنه؟ بگو ایشاالله بمیری که دیگه راحت بشم و عروس تازه مو بیارم همین خونه.فریاد کشیدم:ثریا خانم من حالم خوبه، بهش بگو بره خونه همون دوستش، احوال اونو بپرسه.از صدای پای منصور فهمیدم به سمت اتاقش می رود.ثریا رسید و گفت:بفرمایید کلید آقا.دیگه لازم نیست، می گه حالش خوبه.یک ساعت بعد، ثریا برای صرف شام مرا صدا زد. وقتی پایین رفتم، سر میز نشسته بود و منتظر بود ولی شدیدا در فکر بود. آن شب برای اولین بار بی ادبی کردم و سلام نکردم. من تصمیم داشتم از او خداحافظی کنم. چه سلامی؟ چه علیکی؟منصور نگاهی به من کرد و گفت:علیک سلام.سلام.بهتری؟من چیزیم نبود.مگه قلبت درد نمی کرد؟ مگه با تو نیستم؟درد می کرد ولی گفتنش چه اهمیتی داره؟از درد قلب انقدر اشک ریختی که چشمات متورم و قرمزه؟سکوت کردماز اینکه بدون خداحافظی رفتم ناراحت شدی؟ ولی من به ثریا پیغام دادمدو دستم را به حالت ایست مقابل منصور گرفتم و گفتم:بس کن منصور، از این به بعد اگه تا صبح هم نیای خونه کسی انتظارت رو نمی کشه. پس راحت باش. اومدم خیر سرم دو لقمه کوفت کنم و برم. ممنون ثریا خانم.آخه برای چی؟ این چه طرز صحبت کردنه گیسو؟برای اینکه جناب عالی مردی، صاحب اختیاری.باور کن کار واجبی بود.چه کار واجبی؟یکی از دوستام خواسته بود برم منزلش.کدوم دوستت؟ من همه اونا رو می شناسم.اینو نمی شناسی.اتفاقا خوب می شناسم. آره. در کنار اون دوستها بودن خیلی خوبه و خیلی واجب.چیزی لازم ندارین؟چرا ثریا خانم، یه کم آرامش، بگو کجاست؟ثریا رو به منصور کرد و گفت:خانم امروز حالشون خوب نیست، عصبانی هستن.این را گفت و رفت.مجلس مردونه بود.یعنی یه زن هم تو مجلس نبود؟نه.منزلشون کجا بود؟مرکز شهر.خیلی خب اگه اینطوره، حرفی نیست.در حالی که با چاقو شنیسل گوشت را می بریدم. ادامه دادم:ولی به همون خدایی که اون بالاست اگه خلاف این ثابت بشه ...و چاقو را مقابلش گرفتم:با همین چاقو بند این زندگی رو پاره می کنم. این پیوند به اصطلاح مبارک و عاشقانه رو قطع می کنم.این حرفها چیه می زنی. تو دعایی شدی گیسو؟!یعنی طلاق. حالا یا دعایی شدم، یا جادوم کردن یا چیز خورم کردن یا دیوونه شدم یا کوفت کاری.چی شده مرتب اسم طلاق میاری؟ تو که تا یه ماه پیش عاشق و شیدا بودی، وابسته بودی، دوستم داشتی. بهم عادت داشتی، پس یه دفعه اون همه احساس چی شد؟مثل احساس شما پرپر شد. ریخت. حباب بود، شکست. دود بود، رفت آسمون.من همون منصور عاشق شیدای زن دوست گیسو دوست دیوونه مجنونم. به خدا قسم! انقدر خدا رو قسم نخور، چون نیستی. ثابت کن که نیستم.به موقعش.موقعش کیه؟هر لحظه، منتظر باش. بدبخت بابام که این وسط اسیر شد.به بابات چه کار داری؟ اونها دارن بهتر از ما زندگی می کنن.من که برم، بابام هم دنبالم میاد. چون دوست نداره بشه آینه دق تو.کجا می ری؟گورستون، قبرستون، هر جا به جز این قصر وامونده، خواهرم رو که مدفون کردی، حالا نوبت منه؟تو بیجا می کنی. من تو رو طلاق نمی دم. اینجا خونه و زندگی توئه، هر موقع منو نخواستی، بگو من برم.نمی خوام. من این قصر رو نخواستم، من زندگی بلوری نمی خوام. من جام طلایی تو خالی نمی خوام، من شوهر خیالی نمی خوام، من یه مرد می خوام که قلبش فقط مال من باشه.نکنه اون مرد رو پیدا کردی؟این طور فکر کن.راحت بگو منو نمی خوای، از من سیر شدی! خوشی زده زیر دلت، از محبت سیراب شدی، بگو کس دیگه ای رو می خوام.و بعد با مشت روی بشقاب کوبید و فریاد کشید:بگو تو پیری، تو آدمکشی، تو گیتی دوستی، تو متعصبی، تو زیادی به من وابسته ای، د بگو! چرا لال شدی؟از بلندی صدای منصور سرم را میان دو دستم گرفتم. بشقاب شکسته را روی زمین پرت کرد و گفت:ای لعنت به من که دستم نمک نداره، لعنت به این زندگی، لعنت به من که انقدر قربون صدقه ت رفتم و این شد نتیجه ش.و از سالن خارج شد. ثریا دوید و گفت:چی شده؟ آخه چرا خلق خودتون رو تنگ می کنین؟ والله ارزش نداره! بغضم شکست. سرم را روی میز گذاشتم و بلند بلند گریستم. ثریا دست به سرم کشید و گفتببین دخترم، آقا شما رو خیلی دوست دارن. واقعا چطور می شه عشق و دوست داشتن رو ثابت کرد؟ مرتب که قربون صدقه تون می رن، قهر می کنین، التماسشون می کنن. دیگه چیکار کنن؟ آخه یه کم منطقی باشین. به حرف مردم اهمیت ندین. این مردم چشم ندارن زندگی خوب و شیرین شما رو ببینن. والله شما تو چشمین، مدتیه زندگی شما به هم ریخته. ناراحت نشین ها، ولی از وقتی رفتین شرکت، این خونه آرامشش رو از دست داده، حالا چرا، نمی دونم!برای اینکه بیشتر شناختمش ثریا خانم.شما اشتباه می کنین، حالا شا متون رو میل کنین، بعد برین از آقا دلجویی کنین. این همه ایشون اومدن ناز شما رو کشیدن، یه بار هم شما برین. والله ازتون چیزی کم نمی شه. آقا به محبت شما نیاز دارن. از نیاز هم گذشته، عادت دارن. الان مدتیه بی محلی می کنین. اعصابشون خراب شده. محبتون رو دریغ نکنین.من محبت می کنم، وقتی اون دلش جای دیگه س، چه فایده داره؟آقا که صبح تا شب پیش شمان، چطور دلشون جای دیگه س؟مگه ندیدین عصر رفت بیرون. صبحها هم تو شرکت چند با به بهانه کار می ره بیرون. من مطمئنم که یه چیزی می گم.· به چشم دیدین؟آره دیدم.استغفرالله! من که باور نمی کنم. اون موقع که تو قلب آقا کسی نبود پی این کارها نبودن، چه برسه به حالا که قلبشون ، زندگیشون شما هستین. اشتباه م کنین. اشتباه خودتون رو پیدا کنین، نه اینکه زندگی تون رو به هم بزنین. ثریا شروع به جمع کردن بشقابهای شکسته کرد و گفت:ببین چقدر به ایشون فشار اومده که دست به چنین کاری زدن، غذا هم که نخوردن، اقلاً شما بخورین.نمی تونم. و بلند شدم به سالن رفتم و روی مبل نشستم. منصور از بالا صدا زد:ثریا یک چسب زخم توی این خانه نکبتی پیدا نمی شه؟چی شده آقا؟ دستتون بریده؟اعصاب برای آدم نمی ذاره. معلوم نیست چه مرگشه؟صدای مادر آمد:مهمون نمی خواین؟

الهه ناز2-8

صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده .
کاری نکردم نگین جان .فقط می دونه تحمل دوری شو ندارم اینه که بهم زنگ می زنه
مادرجون گفت: از من بپرسین آره، منصور دیوونه گیسوئه .منم عروس گلم رو خیلی دوست دارم
ممنونم مادرجون
سلام منصور جان
سلام خانم خانمها!
خونه ای؟
تو خونه صفای بدون بلا .این خونه بدون تو لطفی نداره
پس ببین من صبح تا ظهر چی می کشم
قربون اون دلتنگیت برم عزیزم
خدا نکنه، چه خبرها؟
بقول گیتی خدابیامرز،خبرهای امروز حاکی از اینه که اومدیم ناهار خوردیم و بعد اومدیم روزنامه بخونیم ،دیدیم نمی تونیم،یعنی این دل قرار نداشت .این بود که شماره مینو خانم رو گرفتیم وبالاخره صدای زیبای شما به این قلب آرامش داد،عزیز دب منصور !
ضربان اون قلب زندگی منه
پس بلند شو بیا خونه
منصور جان نمیشه.ما تازه ناهار خوردیم .بده بلند شیم بیایم
پس یه ساعت دیگه میام دنبالت .ماشینو بذار واسه مامان
یه کم تحمل کن منصور برو بگیر بخواب .تا بلند شیچا بخوری ، ما اومدیم
بدون تو خوابم نمی بره
یادمه به گیتی هم همینو می گفتی
خب هنوز که هنوزه .تا به اون فکر نکنم خوابم نمی بره .ولی درمورد شما اینطوره که وجودتون در کنار بنده لازمه
منصور اینکه نمیشه .تو باید عادت کنی .از دست تو هیج جا نمیتونم برم
برای چی عادت کنم؟ مگه میخوای ولم کنی؟
روزگار بازیهای عجیبی داره منصورجان .شاید برخلاف خواسته قلبیم روزی همچین اتفاقی افتاد، یا شاید تو منو رها کردی
من غلط بکنم ! به گور بابام بخندم!
خبریالمنم غلط کنم، به گور مامانم و دادشم و خواهرم بخندم
هر دو زدیم زیر خنده
خب گیسو جان، برو به مذاکراتت ادامه بده این خانمها که دور هم جمع می شن ، مردها باید اون روز مدام آیت الکرسی بخونند که شری درست نشه، غروب منتظرتونم
قربونت منصورجان، برو آیت الکرسیت رو بخون
ای شیطون میخوای چه بلایی سرم بیاری
میخوام خلاف گفته ات را ثابت کنم
پس تا وقتی همراه بالاها نازل بشی، خداحافظ
خداحافظ عزیزم
وقتی گوشی را گذاشتم و به جمع پیوستم .شیرین خانم گفت : گیسو جان اگه یه کوچولو بیاری از دست این منصور خان نجات پیدا می کنی . وابستگیش کمتر میشه .
پس بچه نمیخوام ، شیرین خانم. هیچ به نفعم نیست
همه زدیم زیر خنده
حالا خارج از شوخی، کی میخوای مادر بشی گیسو جان؟
فعلا کوچولویی که تو خونه دارم بزرگ کنم، بعد
باز همه خندیدند . مادر جون گفت: بخدا، نه اینکه فکر کنید گیسو شوخی می کنه ها،منصور واقعا مثل یه بچه می مونه. بدون گیسو نمی خوابه، بدون گیسو غذا نمیخوره ، خلاصه بچه م باید حتما سرش رو رو قلب گیسو بذاره و بخوابه . حاضرم شرط ببندم الان هم برای همین زنگ زد . چون بدون گیسو خوابش نمی بره و آروم جونش رو میخواد
صدای خنده همه توی اتاق پیچید
غروب که به منزل برگشتیم ،منصور داخل سالن نشسته بود و کتاب میخواند.
سلام
سلام بر بانوان ددری،می خواستین الان هم نیایین خانمهای متین!اشکالی نداره، منصور مرد که مرد.
عشق ما رو کشوند اینجا، منصور جان
خوبی پسرم؟
الحمدالـله .خوش گذشت؟
جای تو خالی بود
دیگه خواهش میکنم از این جلسات نذارین . یا اینکه تا قبل از ساعت دو تمامش کنین .این تبصره جدیده
به! تازه ما می خوایم جلسات رو تا آخر شب ادامه بدیم ، پسر جانو
به خداوندی خدا اون جلسه رو زیرو رو می کنم .اصلا چه معنس داره ؟
زدیم زیرخنده .گفتم :این معنی رو داره که هفته دیگه نوبت ماست و جنابعالی باید خونه نیایین یا برین ساختمون پشتی
دقیقا چه روزی گیسو جان؟
دوشنبه
منصور بلند گفت : ثریا به آقا نبی بگو پیتهای نفت و بنزین رو آماده کنه .دوشنبه آتیش بازی حسابی داریم، میخوام خانه رو به آتیش بکشم
مردیم از خنده .ثریا آمد وگفت : برای چی آقا ؟ خدا نکنه ،چی شده؟
آخه دوشنبه مهمون داریم .اونم مهمونایی که صاحبخونه رو بیرون می کنن
ثریا هاج وواج ایستاده بود .گفتم: ثریا خانم، دوشنبه دوره زنانه داریم .منصور هم میخواد چادر سرکنه بیاد،ما مخالفیم .اینه که...............
ثریا زد زیر خنده و سری تکان داد و رفت .بلند شدم به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم .چند دقیقه بعد منصور آمد
شرکت چه خبر منصور؟ تکلیف ضرر مالی چی شد؟
هیچی، یه ضرر مالی حسابی کردیم ، رفت پی کارش
دنبالش رو بگیر منصور ، موضوعه چیه؟
دیگه چکار کنم؟ فرهان دنبالشه . دونفر از شرکت ما خرید کردن و چک دادن، بعد هم زدن به چاک
شکایت کردین
آره، فرهان مرتب دنبال کاره. هر چی می کشم از دشت این فرهانه، مادر مرده حواسش رو جمع نمی کنه .نمی دونم این بار باز عاشق کی شده ؟
روی مبل نشستم و پا روی پا انداختم وگفتم : هرکی هست باید تو بشناسیش عزیزم
خندید: آره والـله، بدبخت با هرکی میخواد ازدواج کنه ، باید اول پیگیری کنه ببینه ارتباط قبلی با من داره یا نه، بعد اقدام کنه
دلم براش میسوزه منصور،بهش بد کردیم
من خودم کم فکر و خیال دارم، تو هم پیازداغشو زیاد می کنی ؟ خودم وجدانم ناراحته، ولی چه کنم؟
دعا کن یکی بهتر از من گیرش بیاد
فکر نکنم دعام بگیره
چرا؟
آخه بهتر از تو وجود نداره خانمی! و بلند شد بطرفم آمد و مقابلم ایستاد
نکنه حواسش هنوز پیش توئه گیسو!
بسم الـله،این حرفا چیه منصور؟
خب چیز عجیبی نیست.مثلا اگه تو زن بهرام شده بودی من هنوز فکرم دنبالت بود
پس به کسی خرده نگیر
سر از بدنش جدا میکنم .به زنم که نظر داره هیچ، پولهام رو هم داره حیف ومیل میکن ، لامروت
چپ چپ نگاهش کردم. حرفش را اصلاح کرد :ببخشید ،پولهام رو که حیف و میل میکنه هیچ، به زنم هم نظر داره
بشین بابا سرجات،تو چطور می تونی فکر فرهان رو بخونی؟
خب حق با توئه، بشینم سرجام بهتره وکنارم نشست
به مبل تکیه داد ونفسی تازه کرد و گفت: حق با توئه گیسو،تنهایی خیلی بده
خب پس رضایت دادی؟
خب به جمالت!منظورم اینه که من دلم بچه میخواد
منصور! تازه دوماهه با هم ازدواج کردیم .رحم کن
خب بابا، من دارم میرم تو سی وهشت سالگی!
حالا یه مدت بگذره
مگه قراره وقتی بچه دار شدیم از هم سیر بشیم؟
اینطوری میگن
کی ها؟
امروز اعضای جلسه می گفتن ، یه بچه بیار تا منصور وابستگیش کم شه. منم گفتم حالا که اینطوره ، اصلا بچه نمیخوام
منصور با لبخند گفت : میگم این جلسه ها به ضرر ما مردهاس ،می گی نه.
یعنی وقتی بچه دار شیم ،تمام تو جهت باز به منه،آره؟
البته ،من همیشه مادر بچه مو بیشتر از بچه م دوست دارم
منصور دماغت داره رشد می کنه
منصور با چشمهایش کجکی نوک بینی اش را نگاه کرد که باعث ریسه رفتن من شد. بعد گفت: نه،خیالت راحت همونطوری مینیاتوری و قلمیه زن!
اگه بیشتر دروغ بگی ، متوجه میشی که راست میگم
منصور صورتش را به من نزدیک کرد و بوسه ای بر گونه ام زد و گفت: من دروغ نمیگم .آخه کجام شبیه پینوکیوس وروجک؟ من تازه ترسم از اینه که تو منو تحویل نگیری
سرم را روی پای منصور گذاشتم ودراز کشیدم وگفتم:اول بابای بچه،عزیز من و برای اینکه صحبت مادر جون را پیش بکشم ، گفتم : تو خودت یه بچه مثلا موفقی، چه گلی به سر مادرت زدی ؟ تازه مزاحمش هم هستی
منصور به چشمهایم نگاه کرد ونفس عمیقی کشید .انگار موفق شدم او را یاد ازدواج مادرش بیندازم .این را از چشمهایش خواندم .ولی حقه باز حرف را عوض کرد و گفت: فعلا که میخوام برای شما مزاحمت درست کنم......
منصور بلند شو بریم پایین ، مادرجون تنهاست
تنها نیست ، انگیزه ش باهاشه
مگه بابم اومده اینجا؟
نخیر، به خونه ما نیومدن بخیال مادر ما اومدن
منصور!
باز ما اومدیم کاسبی کنیم،منصور منصورت شروع شد خانم؟ بذار به کارم برسم ،ای بابا
من جرات ندارم بشینم دو کلمه حرف حساب با تو بزنم؟ زودی باید آویزون آدم بشی؟
حالا بگو ببینم فکرهات رو کردی؟ دخترت رو شوهر می دی یا نه؟
حالا بعدا راجع بهش صحبت می کنیم ، سوهان روح! ولمون کن تو رو خدا
بلند شو بریم یه سر به بابا بزنیم
بریم عزیزم، شما امر بفرمایین
مادر جون رو هم ببریم
نخیر، فقط خودمون دوتا .می ترسم کار به جاهای باریک بکشه ونشه جداشون کرد
برایش قیافه گرفتم و از روی تخت بلند شدم وگفتم: واقعا که خیلی خودخواهی ، حالا اگه قبلا ازت خواسته بودم،می گفتی چشم عزیزم!اصلا بریم محضر عقدشون کنیم .می دونم چه بلایی سرت بیارم منصور!
این موضوع ربطی به تعصب خونوادگیم نداره، اونقدرها هم بی منطق نیستم
خواهیم دید آقا منصور، خواهیم دید. شب درازه
کجا می ری
خیر سرم، دستشویی
اینهمه آیت الکرسی خوندم بازم شر شد .می بینی تو رو خدا!
خنده ام گرفت .ولی به زور جلوی خودم را گرفتم .وقتی برگشتم تا لباس بپوشم ،گفت: حالا چرا اخمهات رفت تو هم؟ مگه چی گفتم؟ بابا،زشته هرشب هرشب مادر رو ببریم خونه شما
مگه من هرشب اینجا نیستم ؟
تو زن منی، اینجا خونه توئه
خب، مادر جون زن آینده بابامه ، اونجا هم خونه شه
زبونت رو گاز بگیر دختر، روح بابام می لرزه ، دهه.....
لبخندم را قورت دادم و رفتم جلوی آینه ،کمی به سر ووضعم رسیدم .آمد گونه اش را به گونه ام چسباند وگفت: تو که گفتی مجبورت نمیکنم ، من و بابام ناراحت نمیشیم و از این حرفا، خانمی!
مگه میشه ناراحت نشم؟ گفتم ترکت نمی کنم ولی حالا فهمیدم خیلی بی منطقی منصور، برو اونور
آخه نمی تونم با این مسئله کنار بیام .چیکار کنم؟ مردم چی میگن ،زورکی که نمیشه!
خیلی خب منم با تو کنار نمیام
چند روز دیگه بهم وقت بده ببینم چه خاکی تو سرم بکنم
یادت باشه رضابت قلبی تو برای پدرم خیلی مهمه، و کمی عطر زدم گردنم را بویید وگفت:دیوونه تم بخدا.اصلا بره پونزده تا شوهر کنه. به من چه؟ وای چه بویی داره لامذهب!
بالاخره خنده مرا در آورد
دیگه اخم نکنی ها! این چکاریه آخه
مادر رو ببریم یا نبریم؟
معلومه،ببریم.من حوصله دوباره ناز کشیدن ندارم ، خانم
پس برم بهشون بگم
آره، برو به دخترم بگو میخوایم بریم خونه انگیزه ش.فقط آروم بگو، یه موقع ذوق زده نشه
غش غش زدم زیر خنده وقتی از در اتاق رد می شدم گفت: سر پیری ومعرکه گیری!و سر تکان داد
**********************************
مادر جون میخوایم بریم خونه بابا، شما هم حاضر شین بریم
چی شده گیسو جان؟
هیچی، بریم سر بزنیم
خب، بگو ایشون بیان، ما دیشب اونجا بودیم
بابا خوشحال می شن
می دونم عزیزم، ولی درست نیست زحمت بدیم.تو ومنصور برین
من بدون شما نمی رم
خب، بگو بابا بیان اینجا عزیزم،چه فرقی می کنه؟
فعلا تا جواب نگیرن روشون نمیشه بیان
اومد وهیچوقت جوابی نگرفتن دخترم. این منصور که من می بینم از شمر بدتره
اینطورها هم نیست .حالا بلند شین حاضر شین ،منم با پدر تماس می گیرم . شام هم از بیرون می گیریم می بریم که شما خجالت نکشین.خوبه؟
اگه اجازه بدی من نیام. زشته جلوی منصور .فکر میکنه سر پیری عاشق سینه چاک شدم
صدای منصور ما را بسمت در ورودی متوجه کرد
بله بله؟ کی عاشق سینه چاک شده؟
مادر می گن عاشق سینه چاک این مبلن و از جاشون تکان نمیخورن .همه ش هم تقصیر توئه منصور
من چه تقصیری دارم ؟مامان بلند شین بریم دیگه. میخواین کله مو بکنه ؟
مگه گیسو از پس تو بربیاد
زدیم زیر خنده
برین قربونتون برم .سلام منم برسونین
مادر جون!
باور کنین روم نمیشه
خیلی خب ، پس ما هم نمی ریم . و روی مبل نشستم
ای بابا،مامان بلند شید دیگه. و با کنایه گفت: پدر خوشحال هم میشه
مادر گفت: می دونم .منم برای اینکه به قلبشون فشار نیاد ،دارم ملاحظه میکنم
منصور از حاضر جوابی مادر ابرویی بالا انداخت و لبخند زد . من هم خنده ام گرفت گرفت وگفتم: مادر جون برای بار آخر میگم میاین یا برم لباشم رو در بیاورم؟
عجب بساطیه !خودتون دوتا برین دیگه،مادرجون!
اینطوری به هیچکس خوش نمی گذره
مادر دستهایش را روی دسته مبل گذاشت وبلند شد وگفت: ما که از خدامونه .منتظر بودیم یکی آستین مون رو بکنه . وچپ چپ نگاهی به منصور کرد و با لبخند دور شد.
منصور دستهایش را در جیبش کرد و با نگاه متعجبش مادر را بدرقه کرد .مادر که رفت نشست وگفت: عجب عاشق سینه چاکیه. خدا به دادمون برسه با این دختره ورپریده!داره از کنترلم خارج میشه
غش کردم از خنده
فدای اون خنده هات بشه منصور. مبادا اخم کنی که اصلا بهت نمیاد .بهت گفته باشم
تو هم مبادا مخالفت کنی ،که مجبوری هر روز با چهره اخموی من رو به رو بشی، بهت گفته باشم
بلند شدم با پدر تماس گرفتم وگفتم شام با ماست
پدر از حواس پرتی وخوشحالی گفت: خیلی خب، ماست هم داریم بیایین
بابا منظورم اینه که ما شام می گیریم میاییم
دیگه چی؟ میخوای آبروی منو جلو مرجان خانم ببری؟ شما بیایین، من شام از بیرون می گیرم
پس نمیایم،یعنی نمیان
خیلی خب، پدرسوخته .پس ،بوقلمون بگیرین بیارین ها
چشم
آنشب در منزل پدر صحبتی پیش نیامد ،ولی منصور حساس شده بود و متوجه هر رفتار پدر و مادر بود.آخر شب به منزل برگشتیم .من دیگر از منصور چیزی نپرسیدم .یک هفته گذشت .یک شب موقع خواب ،وقتی منصور را قفل کرده بودم وموهایش را نوازش میکردم، گفت: چرا ازم نمی پرسی بالاخره چی تصمیمی گرفتم؟
میخوام راحت باشی، من واسه پسرم خواستگاری کردم، عجله ای هم ندارم .چون میخوام جوابت با رضایت کامل باشه .دلم نمیخواد این علاقه که بین تو وپدرمه ،از بین بره .پدرم تو رو خیلی دوست داره .همیشه میگه که منصور پسر منه ،جون منه
منم خیلی دوستش دارم .شاید باور نکنی ولی همیشه فکر میکنم پدر خودمه،آخه خیلی به اون شبیهه
دل به دل راه داره منصور جان .اگه اینطور نبود، پدرم انقدر تو رو دوست نداشت
می دونی گیسو، خیلی فکر کردم ،ولی راستش چطور بگم نمی تونم بپذیرم .متاسفم
بی اختیار از نوازش دست کشیدم ،انگار دچار شوک شدم،دلم میخواست داد بزنم بی منطق خودخواه بی رحم! ولی خودداری کردم وگفتم: مسئله ای نیست، بالاخره هرکس نظری داره .ولی بیچاره مادرجون که باید به پای افکار پوسیده تو بسوزه ،و بیچاره پدرم که بعد از اونهمه درد و غصه دلش رو به مادر خوش کرده بود
یعنی از دستم ناراحت میشن؟
پس نه! قربون صدقه ت می رن. چه حرفایی می زنی منصور؟ و رهایش کردم و از او فاصله گرفتم .مثلا خوابیدم
حالا تو چرا قهر میکنی؟
یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم . تو خودت بعد از سال گیتی ازدواج کردی ،اما حالا مادر بعد از چندسال میخواد تجدید فراش کنه مخالفت میکنی؟ صد رحمت به مادر والـله !
منصور دوباره خودش را به من چسباند وگفت: حالا بگو ببینم چقدر مهر دخترم می کنین؟
منصور برواونور حوصله شوخی ندارم
شوخی نمی کنم .دارم جدی میگم بخدا
با تعجب بطرفش برگشتم و نگاهش کردم .یعنی رضایت دادی؟
خب کی بهتر از پدر؟ اگه کسی دیگه بود رضایت نمی دادم ها.
تو رو خدا راست میگی منصور؟
از چشمهام حقیقت رو بخون ،تازه دماغم هم رشد نکرده
الهی قربونت برم .وچندتا ماچ ابدار از شکردم.حالا او هم سوء استفاده میکرد ومی گفت :از اینور ،از اونور،اینجام .اونجام
اِ منصور خودتو لوس نکن .خسته م کردی .اصلا نخواستیم بابا،دخترت ارزونی خودت
منصور گفت:واقعا بقول گیتی خدابیامرز چقدر دقایق می تونن متفاوت باشن. همین یه دقیقه پیش بود پشتت رو کرده بودی به من ها!
خب، آخه بیان آدمها هم خیلی متفاوته عزیزم .مونده بودم چطور جواب منفی تو رو به بابام بدم
کاشکی صدتا مامان داشتم،اینطوری هر شب یکیشون رو شوهر می دادم و صدتا بوسه هدیه میکردم
منصور!
جانم!
از ته دل رضایت دادی یا بخاطر اخم وتخم من
هر دوش. راستش از ته دل راضی شدم .چون حرفات منطقی بود. چون پدرت تنهاست وتو مدام نگرانشی .اگه بیاد پیش ما ،هم مادر با انگیزه میشه و غر به جان ما نمی زنه ،هم تو از تنهایی و نگرانی در میای. یه هواخواه پیدا میکنم
ولی شاید بابا اینجا نیاد، خب روش نمیشه
بهتره به خودشون واگذار کنیم .هر طور راحتن اصلا برن تو غار به ما چه
وای منصور ،نمی دونی چه حالی دارم؟مادر شوهرم میشه مادرم، بابام میشه پدر شوهرم !ودیگه کلاهت پس معرکه س، چه میشود!
این شود که می بینی
منصور، باز ما اومدیم دو کلمه حرف بزنیم؟
داریم اختلاط می کنیم دیگه .اینکه نمیشه هر موقع بخوایم از شما لذت ببریم بزنی تو ذوقم گیسو
آخه از چی می پری به چی؟
اصل رضایت بود که دادم .دیگه بقیه ش به خودشون مربوطه ،هرجا دلشون خواست حجله بزنن وزندگی کنن .بذار ما به کار و زندگیمون برسیم عزیزمن. عجب ها!
عجب به جمالت ،عجب به اون مهربونی ومنطقت ،گیسو پیشکشت، حلالت ،عشق من!
*********************************
صبح باز از منصور کسب اجازه کردم .گفتم مبادا زبانی چیزی گفته و بعد پشیمان شده باشد .ولی الحمدالـله سرحرفش بود.وقتی منصور رفت ، به مادر موضوع را گفتم .بیچاره زد زیر گریه وگفت : آخه محسن چی ؟ نکنه تنش تو قبر بلرزه؟
یکساعت هم طول کشید تا مادر را از عذاب وجدان در آورم .پسر مثل دسته گل را با اعصاب می خواستیم تحویلشان بدهیم ،التماس هم باید میکردیم! حدود ساعت یازده به منزل پدر رفتم .آنقدر خوشحال بود که زده بود زیر آواز و چنان چه چهی میزد ،که گنجشکها کنار پنجره جمع شده بودند. ای که پدر عاشقی بسوزه .نه نسوزه بهتره، انسان با عشق زنده س و زندگی با آرزو گرمه
مشغول برنامه ریزی بودیم که زنگ تلفن بصدا در آمد
· بله بفرمایین
· سلام مادر شوهر
آهسته گفتم :سلام بر پدر عروس ،خوبی عزیزم؟
خوبم،ممنون.چه خبرها؟
سلامتی مشغول برنامه ریزی بودیم . بابا یه چه چهی میزنه منصور، که بلبل نمی زنه،ازت ممنونم که پدرم رو خوشحال کردی .انشاءا... عوضش رو از خدا بگیری
اختیار داری عزیزم. ما هم خوشحالیم .تو بانی خیر شدی قشنگم .پدر چطوره؟ یعنی دامادم
خوب خوب. شاخ شمشاد! سرحال سرحال! فقط میگه خجالت میکشم بیام خواستگاری
خجالت نداره یه سبد گل بزرگ وگرونقیمت ،تاکید میکنم گرانقیمت می خرین، برمی دارین میایین عروس رو می برین
باشه بابا! منصور میگه..........
ای! زبون بگیر دختر، آبروی منو نبری، شوخی کردم
امشب بیایم؟
خلاصه تا تنور داغه بچسبونین،می ترسم پشیمون بشم .تو میای خونه یا من بیام اونجا؟
تو برو خونه ، من غروب با بابا میام
همون ساعت دو بیاین خواستگاری
میخوای مادرت رو قالب کنی ها!
خوشگل نیست که هست، ملوس نیست که هست، خوش صدا و خوش صحبت نیست که هست ، مهربون و خانم نیست که هست ، شوهر دوست نیست که هست ، دنبال انگیزه نیست که هست، دیگه چی کم داره که بخوام قالبش کنم؟
فدای مادرم هم می شم ،کنیزی شو میکنم بخدا
خدا نکنه.راستی به پدر گفتی باید بیاد پیش ما؟
میگه نه
مامان چی گفت؟
گفت کجا خوشه؟ اونجا که دل خوشه
یه مامانی بسازم! چشم بابام روشن !
زدیم زیر خنده
گیسو ناهار بیاین خونه خودمون ، خواستگاری هم بکنین .من طاقت ندارم تا غروب صبر کنم
خیلی خب ، پس خودت به دخترت خبر بده که ما ناهار میایم خواستگاری
ای به چشم ، سپر ونیزه تونم بیارین
ای به روی چشم ، سپر ونیزه من اخمامه ، می دونی که آقا خوشگله
صد رحمت به سپر و نیزه ، اخم نیست صدتا گره کوره، یک شب تا صبح طول میکشه بازش کنم
منصور، بابا سلام می رسونه
گوشی رو بده بهشون
من خداحافظی میکنم .تهیه تدارک زیاد ببینین ها!
خداحافظ عزیزم ، زود بیاین ، یعنی قبل از من ، خونه باشین
چشم
چشمت بی بلا
سلام پسرم، حالت چطوره عزیزم؟......... الحمدالـله، به لطف تو خوبم، ما رو خجالت دادی .رضایتت دنیایی برام ارزش داشت.... هرچند من نمی تونم جای پدر مرحومت رو بگیرم ، ولی بخدا کمتر از ایشون دوستت ندارم ........ مزاحم نمی شیم، بعداز ظهر خدمت می رسیم ....... خونه امید ماست ........ نه پسرم ، خدانگهدار
پدر به حمام دامادی رفت و حسابی به خودش رسید .با کت و شلوار سرمه ای و کراوات رنگی، خیلی خوش قیافه شده بود .به آنجا که رسیدیم مادر جون به استقبالمان آمد .دسته گل را گرفت وتشکر کرد .حسابی سرحال بود. کت و دامن گلبهی پوشیده بود و موهایش را سشوار کشیده بود .
مبارک باشه مادرجون
قربونت برم عزیزم . خیلی خوش اومدین آقای رادمنش
ممنونم خانم.مزاحم شدیم
اختیار دارین.چرا زحمت کشیدین
مادر و پدر مقابل هم نشستند .به صحبتهای معمولی پرداختیم تا منصور هم رسید .ناهار را صرف کردیم و بعد از چای، من ومنصور به بهانه ای رفتیم طبقه بالا تا مادر و پدر صحبت کنند . به منصور گفتم :بیا شرط ببندیم
قبوله سرچی؟
تو بگو
سر اینکه ما رو بابا کنی، خیر ببینی گیسو ، بخدا پیر شدم
باشه. اگه بابام آمد اینجا ، تو می شی بابا منصور، اگه مادر رفت خونه بابام ، سه سال صبر میکنی بعد میشی بابابزرگ منصور
سه سال؟ گیسو تو رو خدا رحم کن
شرط بندیه دیگه
سه ربع بعد پایین رفتیم ،جمله آخر پدر این بود : ما باید الگوی بچه هامون باشیم خانم.......
شما کجایین؟
رفتیم بالا تا شما راحت باشین .خب، شیرینی پخش کنم مادر جون؟
لبخند زیبایی بر لبش نقش بست .شیرینی را پخش کردم . منصور گفت: مبارکه مامان . پدر جون مبارکه .انشاءا... در کنار هم زندگی خوبی داشته باشین . خب، پدر جان هم میان پیش ما، با هم زندگی می کنیم .ساختمون پشتی ، مبلمان شده ، تقدیم شما!
ممنونم پسرم، مایل بودم برای کسی زحمت درست نکنم ، ولی مرجان خانوم می گن که اینجا با خاطراتشون زندگی می کنن. اینه که این خجالت رو می پذیرم و مزاحمتون می شم
منصور بی اختیار کف زد و گفت: آفرین پدرجون .خوشحالم کردین .گیسو خانم باختی !
اخمهایم توی هم رفت
مادر گفت : موضوع چیه ؟
مامان با گیسو شرط بستیم که اگه پدر اومدن اینجا یه نفر دیگه هم بهمون اضافه بشه ، ولی اگه شما رفتین خونه پدر، سه سال دیگه ما باید صبر کنیم
به به! بسلامتی ، قدم نو رسیده مبارک
هنوز که خبری نیست بابا ، تازه یه شرط بندی بود .جدی نگیرین
گیسو قرار نشد حقه بازی کنی ها!
سال دیگه در موردش فکر میکنم، منصور جان
خب پدر جان ، مادر، جشن را کی به پا کنیم؟
من و آقای رادمنش مایلیم یه جشن کوچیک و ساده ترنیب بدیم پسرم، اینطوری بهتره
جشن کوچیک چیه ؟ ما که مرتب جشن و مهمونی داریم. اینم بهانه ای میشه .خجالت نداره .اینو به من واگذار کنین .فقط شما و پدر بله رو بگین، بقیه ش با من
زدیم زیر خنده. پدر گفت: چکار سختی منصور جان! از عهده ما خارجه
و باز صدای خنده مان بلند شد
پدر تا آخر شب پیش ما بود . بعد با منصور او را به خانه خودش رساندیم و برگشتیم
تاریخ جشن برای ده روز بعد تعیین شد .همه در تکاپو بودیم فلباس بدوز، این را بخر ، آن را بخر، میهمان دعوت کن، به خواهش مادر قرار شد سفره عقدی در کار نباشد .فقط عاقد بیاید و خطبه عقد را بخواند . در ضمن قرار شد یک هفته اول ، مادر به منزل پدرم برود .
*************************
روز جشن فرا رسید .لباس بلند سبز رنگی پوشیدم ، با آستینهای کوتاه و یقه دلبری که دور تا دور آن با گلهای رز سبز از جنس خود پارچه تزئین شده بود. شالی هم برای روی دستم تدارک دیده بودم .وقتی منصور مرا در آن لباس دید گفت: به به! بقول مادر ،گل اومد بهار اومد ! سبزه قبا کردی عزیزم!خیلی زیبا شدی.
ممنونم .خودت هم سبزه قبا کردی .بهار زندگی من !
سلیقه جناب عالیه دیگه
به بهانه مرتب کردن کراوات منصور جلو رفتم وگفتم : شاید باورت نشه منصور، ولی امشب از شب عروسی خودمون خوشحال ترم
منصور لپ من را بین دو انگشتش گرفت وگفت: قربون اون دل زن بابا دوستت برم عزیزم ،منم خوشحالم
چرا انقدر خوشگل کردی؟
آخه عروسی بابامه
نه بابا! خب عروسی مامان من هم هست. پس چرا انقدر خوشگل نکردم؟
آخه تو خدایی خوشگلی عزیزم !
خودت خوشگل تری!
ممنون
یه بوسه که لطف می کنی
با کمال میل
گونه ام را بوسید وگفت: برو بگو ثریا اسفند دود کنه
مادر با کت و دامن سفیدی که به تن داشت وموهای شینیون شده خیلی زیبا و شیک ،از پله پایین آمد.من ومنصور برایش کف زدیم، گفتم:مبارکه مادر جون
مادر جون چیه گیسو؟ عروس خانم!
خب ببخشین ، عروس خانم!
ممنونم بچه ها، آقای رادمنش هنوز نیومدن؟
نخیر، مثل اینکه شادوماد پشیمون شده
اِ منصور ! دست بردار پسر
دلتون شور نزنه مامان جون، دیگه الان پیداشون میشه. احتمالا با گنجشکها لب پنجره سمفونی اجرا می کنند
من الان تماس میگیرم .حتما همینطوره و داره چه چه میزنه، می دونم
با پدر صحبت کردم. گفت که آماده است و می آید
مهمانها یکی یکی وگروه گروه ، با سبدهای گل وارد می شدند و تبریک می گفتند .مادرجون را طبقه بالا فرستادیم و گفتیم بعد از پدر بیاید .یکساعت بعد، پدر هم آمد. چه تیپی زده بود! کت و شلوار کرم با پیراهن سفید وکراوات شکلاتی رنگ .با آن قد بلند و سبیلهای آن چنانی اش خواستنی تر شده بود .سبد گل را از پدر گرفتم .با همه دست داد و کنار منصور نشست .رفتم مادر را صدا زدم، با هم پایین آمدیم. همه کف زدند و هلهله کردند .منصور جایش را به مادر داد و آمد کنار من نشست .به منصور لبخند زدم وگفتم: بخدا واسه هم ساخته شدند، ببین چقدر به هم میان!
آره عزیزم، حق با توئه
دسته گل دست مادر را که برایش سفارش داده بودیم ، آوردم و تقدیمش کردم .مادر بعلامت شرمندگی عرق از پیشانیش پاک کرد وگفت: دیگه از ما گذشته دخترم، خجالتم نده .ممنونم
این چه حرفیه مادر جون؟ ماشاءا... از صدتا دختر قشنگترید .عروس باید گل توی دستش باشه دیگه
همه دوباره کف زدند .یک ربع بعد عاقد آمد .همه سکوت کردند تا عاقد خطبه عقد را جاری کرد و مادر بله را گفت .من و منصور ، نقل و پول بر سر آنها ریختیم .عکاس وفیلمبردار هم مشغول گرفتن عکس وفیلم بودند
منصور گفت : گیسو جان تبریک میگم
منم تبریک میگم عزیزم .بخدا انگار مادرم کنار پدرم نشسته . بعد دست دور گردنم انداخت و شانه ام را فشرد
دفاتر عقد امضا شد وحلقه ها را رد وبدل کردند .پدر سرویس جواهر زیبایی تقدیم مادر کرد. من و منصور هم هدایای خودمان را تقدیم کردیم .
هنگام صرف شام وقتی از کنار خانواده فرزاد رد می شدم ، پرسیدم: چیزی لازم ندارین؟
خانم فرزاد گفت: نه گیسو جان ممنونیم .همه چیز هست
نوش جان
المیرا گفت: گیسو خانم چه احساسی دارین؟
یه احساس خوب و شیرین که نمی تونم وصفش کنم ، المیرا خانم
الناز گفت: برام خیلی جالبه .اتفاقا دیروز به المیرا می گفتم که اگه گیسو خانم هفت _ هشت تا خواهر برادر داشت و خانواده متین هم هفت هشت نفر بودند ، همه با هم وصلت میکردن . خوب سیاستی دارین گیسو خانم، به گیتی خانم خدابیامرز رفتین. خانواده متین واقعا کمیابن
برق حسادت و نفرت را در چشمهای الناز دیدم . انگار آب سرد روی من ریختند .قلبم منجمد شد .بقدری به من برخورد که اندازه نداشت .هرچه خواستم خودم را قانع کنم که منظوری نداشته ، نتوانستم .از حرصم گفتم: شما خیلی لطف دارین .بله، افتخار میکنم که اسم متین روی منه .خانواده فرزاد هم کمیابن . و توی دلم گفتم البته از بدجنسی و بی تربیتی و وقاحت
الناز از اینکه من خودم را جزء خانواده متین شمردم کفری شد .دنبال جواب می گشت که المیرا گفت: خانم رادمنش شما دیگه خواهر و برادر ندارین؟ چون هنوز خانواده متین دختر و پسر مجرد دارن. سعید متین . لیلا که الان آمریکاست و آقای دکتر متین عموی منصور خان . قهقهه خنده شان اتاق را پر کرد
می دونین المیرا خانم، تا حالا باید براتون مسجل شده باشه که رضایت دو طرف شرطه ، یعنی بدون رضایت دو طرف پیوند امکان پذیر نیست . اگه من و گیتی همسر منصور شدیم ، برای این بود که منصور قلبا ما رو می خواست و اگه پدرم با مادر ازدواج کرد ، به این علته که مادر هم پدرمو دوست داشت .نمونه بارزترش اینه کا الناز خانم با تمام تلاش چهارساله شون، با اونهمه سیاست و زرنگی نتونستن دل منصور رو به دست بیارن،چون علاقه دو طرفه نبود
المیرا والناز نگاهی به هم کردند، مادرشان هم نگاهی به آنها انداخت .ادامه دادم: در هر صورت به جشن خونواده متین و رادمنش خوش اومدین .لطفا، از خودتون پذیرایی کنین
گر گرفته بودم .حالم خوش نبود .لعنتی فکر کرده من همه فک وفامیلم رو میخوام به خونواده منصور قالب کنم .از عصبانیت حاضر نبودم سالن را تحمل کنم، بنابراین به اتاق خوابمان پناه بردم و در تاریکی اشک ریختم .منصور وارد اتاق شد وگفت: چرا اومدی اینجا گیسو؟ یه ربع ساعته که دارم دنبالت میگردم وچراغ را روشن کرد و ادامه داد: چرا تو تاریکی نشستی؟
سکوت کردم .منصور مقابلم زانو زد وگفت: چی شده گیسو ؟ چرا گریه کردی؟
باز هم جواب ندادم
با توام! چرا شام نخوردی؟
میل ندارم
کسی ناراحتت کرده ؟
مهم نیست .برو منصور ، به مهمونها برس
توکه تا یه ربع پیش شنگول بودی، آخه یه دفعه چی شد؟
هیچی ، برو
اگه هیچی نشده پس بلند شو بریم پایین زشته
تو برو، منم میام
نمیشه ، بلند شو با هم بریم
بلند شدم از اتاق بیرون آمدم.دوباره برگشتم جلوی آینه سر وصورتم را مرتب کردم ودنبال منصور راه افتادم
بگو کسی بهت حرفی زده گیسو؟
هیچکس، ولم کن منصور
همه شام خورده بودند ووارد سالن پذیرایی شده بودند .ارکستر مشغول کوک کردن سازها بود
برو شام بخور گیسو
الان نمی تونم منصور
با لبخندی تصنعی وارد سالن شدم و در جواب تشکر مهمانها مرتب می گفتم: خواهش می کنم .نوش جانتون.اگه کمی کسری بود، به بزرگی خودتون ببخشین و نگاهم به الناز لعنتی افتاد که دلم میخواست با یک تیپا از مجلی بیرونش کنم .کنار مادر نشستم .دستم را توی دستش گرفت وگفت:
کجا بودی دخترم؟
بالا بودم
رادمنش، می بینی؟ دخترمون تو همه این دخترها تکه، ماشاءا...
پدر لبخندی زد وگفت: دختر به مادرش می ره دیگه عزیزم
لبخند به لبم نشست و غم دلم را فراموش کردم .گور بابای الناز کرده ، همون حسادت از صدتا فحش براش بدتره، بره از حسادت بترکه
منصور آمد وگفت: گیسو جان، بیا بریم برقصیم
نه منصور، حالشو ندارم عزیزم
من نمی دونم کدوم بیشرفی تو رو ناراحت کرده .اگه بدونم، همین الان بیرونش میکنم
منصور داشت از جلوی خانواده مقتدر رد میشد ، که الناز نگاهی به من کرد و بلند شد منصور را صدا زد: افتخار می دین کمی برقصیم .

منصور نگاهی به من کرد. سریع نگاهم را از او برگرفتم و به جوانهایی که می رقصیدند نگاه کردم. بعد دئباره به انها نگاه کردم. منصور اول بهانه تراشید ولی الناز که مطمئنم می خواست لج مرا در بیاورد دست منصور را گرفت و وسط برد. نگاه من و منصور به هم برخورد کرد. قلبم داشت پاره پاره می شد. دلم می خواست بلند شوم به صورت هر دوی آنها سیلی بزنم، ولی خب جشن پدرم خراب می شد. البته می دانستم که منصور هم توی رودرواسی گیر کرده بود، ولی چون قول داده بود، نباید زیر قولش می زد. به او گوشزد کرده بودم نباید با هیچ دختری برقصد، مخصوصاً با شیطان بزرگ. بدون اختیار بلند شدم به طرف فرهان رفتم. کنارش نشستم کمی باهاش صحبت کردم. صدای خنده هام رو بلند کردم و خلاصه حسابی منصور رو عذاب دادم طوری که مجبور شد سالن را ترک کند. مدتی بعد از فرهان اجازه گرفتم و به طبقه بالا رفتم تا از پنجرهببینم منصور چه کار می کند. هنوز پنج شش پله نرفته بودم که صدای ثریا تنم را لرزاند:

· آقا کیک رو بیاریم؟

فهمیدم منصور وارد منزل شده و مرا دیده که بالا می روم. از ترسم می خواستم برگردم، ولی از طرفی نخواستم فکر کند از او می ترسم. به راهم ادامه دادم و به طرف بالا رفتم. منصور گفت:

· فعلاً نه ثریا، بعد خبرت می کنم.
====================

از پله های آن طرف بالا آمد. قلبم فرو ریخت. از قلب گنجشک هم سریع تر می زد. می دانستم دوباره سیلی را خورده ام. وارد اتاق خودمان شدم و در را بستم و روی مبل نشستم و دست پیش گرفتم. در را با عصبانیت باز کرد و گفت:

· به چه حقی رفتی آنطور کنار فرهان نشستی بگو بخند راه انداختی؟

· به همون حق که تو با الناز رقصیدی.

· من تو رو درواسی موندم ولی تو خودت رفتی.

· تا تو باشی زیر قولت نزنی. اصلاً می دونی چی یه؟ الان هم می خوام برم تا با بهرام برقصم. دیگه همه چیز تموم شد. تو هم برو با الناز جونت برقص.

منصور دستش را بلند کرد که سیلی به گوشم بزند ولی منصرف شد. دستش را به علامت تهدید تکان داد و گفت:

· اگه فقط یه بار دیگه ببینم با فرهان یا بهرام یا هر مرد دیگه ای آنطور بگو بخند راه بیندازی یا برقصی جلوی همه می زنم توی صورت اون.

· تو بیجا می کنی، تو که خودت زیر قولت می زنی، چطور از من توقع داری؟

· گفتم که من تو رو درواسی موندم، در ضمن من هیچ حرفی رو دوبار نمی زنم.

و با عصبانیت از من دورشد.

· حالا نشونت می دم. شب درازه آقا منصور.

منصور اهمیت نداد و در را محکم بست و رفت. مصمم شدم تا آخر میهمانی آنجا بنشینم. یک ربع بعد صفورا آمد و گفت:

· خانم، آقا می گن تشریف بیارین می خوان کیک رو ببرن.

· بگو ببرین من نمیام، صفورا خانم.

· بدون شما که نمی شه.

· چرا نمی شه مگه من چاقوام؟

از لحن کلامم شرمنده شدم و گفتم:

· ببخشین صفورا خانم، اعصابم متشنجه. به منصور بگو من نمیام. ولی به مهمونا بگو الان میام.

· چشم خانم. اما حیفه، پدرتون آرزو داره.

· حالا شما برو، شاید اومدم صفورا خانم.

بیچاره صفورا رفت. هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که منصور وارد شد و گفت:

· فعلا وقت لجبازی نیست گیسو خانم، بیشتر از این شبمون رو خراب نکن. بلند شو بیا، می خوایم کیک رو ببریم که زودتر مهمونها برن. دیگه حوصله احدی رو ندارم.

سکوت کردم.

· مگه با تو نیستم گیسو؟

· من نمیام.

· حوصله ندارم، بلند شو.

· من از تو بدترم. با اون فک و فامیل با معرفتت،حوصله ای برای آدم نمی مونه!

· از دست من عصبانی هستی، به فامیلم چکار داری؟

· همه تون از یه قماشین. برو می خوام تنها باشم. برو دست الناز جونت رو بگیر که ایشاءالله خبرشو برام بیارن! خواهرمو دق مرگ کرد حالا هم نوبت منه!

منصور به حالت کلافگی دستی به موهایش کشید، چند شدم راه رفت و گفت:

· بلند شو گیسو دیر شد! الان وقت دعوا و عصبانیت نیست. بذار وقتی همه رفتن، با هم دعوا می کنیم. ساعت دوارده س.

· گفتم نمی یام برو بگو سرش گیج می رهف حالش خوب نیست.

· بچه ها پس چرا نمیاین؟ چی شده؟

منصور در را باز کرد و گفت:

· بله مامان، اومدیم.

· چی شده؟ چرا گیسو ناراحته؟ تو چرا انقدر برافروخته و پریشونی منصور؟

· نه مادر جون ناراحتت نیستم. کمی سرگیجه دارم. بریم.

و بدون اینکه به منصور نگاه کنمف از اتاق خارج شدم. مادر و منصور هم دنبالم آمدند. مراسم بریدن کیک انجام شد و بعد از فیلمبرداری و عکاسی برای پذیرایی سرو شد. مهمانی تمام شد و پدر و مادر را تا منزل پدر همراهی کردیم.

در راه برگشت منصور گفت:

· ای لعنت بر این الناز که دست از سر ما بر نمی داره.

· برو بگیرش تا دست از سرت برداره. اینکه مشکلی نیست.

· اگه به این رفتارت و این لجبازیهات ادامه بدی، این کار رو می کنم.

· اتفاقاً منم منتظرم که تو این کار رو بکنی.

منصور نگاه غضبناکی به من کرد، ولی هیچ نگفت. فکر کنم ترسید اگر ادامه بدهد همان جا وسط راه ترکش کنم. به منزل رسیدیم. خدمه مشغول تمیز کردن منزل بودند. مجدداً تبریک گفتند. تشکر کردم و یکراست بالا آمدم. زیباترین و عریان ترین لباس خوابم را پوشیدم، بهترین عطر را زدم، مسواک زدم و آمدم روی تخت، رو به دیوار خوابیدم.

پنج دقیقه بعد منصور آمد .لباسش را عوض کرد و رفت مسواک زد و برگشت. چراغ را خاموش و آباژور را روشن کرد. روی مبل نشست. سیگاری روشن کرد و بعد از مدتی آمد روی تخت دراز کشید. نفهمیدم طاقباز خوابیده یا به پهلو. با اینکه عادت داشت هر شب توی بغلم قفلش کنم، آن شب عزمش را جزم کرده بود و با فاصله از من خوابید، ولی مرتب وول می خورد.

صدای فنر تخت اعصابم را بهم ریخته بود. یعنی در واقع بی اهمیتی و قهرش حالم را بد کرده بود، انتظارش را نداشتم. بغضبم گرفت، البته بیشتر به خاطر حرفهای الناز. اشک در چشمانم جمع شد. نیم ساعت گذشت. بلند شد دوباره سیگار روشن کرد. شیطونه می گه بلند شم خودشو با پاکت سیگارش له کنم.

روی مبل نشست. از بس حس شنوایی ام را به کار گرفته بودم خسته شدم. به پهلوی دیگر شدم و پتو را رویم کشیدم و خودم را به خواب زدم. ولی منصور را می دیدم. نگاهی به من کرد، کمی خیره شد، بعد دود سیگار را به آسمان فرستاد. بی فکر. به سلامتی خودش که فکر نمی کرد هیچ، به سلامتی من هم فکر نمی کرد.

چند تا سرفه کردم. نگاهی به من کرد و سیگار را در جا سیگاری خاموش کرد. بلند شد لای در را باز کرد. لبه تخت نشست. دستی به موهایش کشید و گفت:

· ای لعنت به جد و آبادت الناز. هم شبمون رو خراب کردی هم نصف شبمون رو! هیچ خری هم پیدا نمی شه اینو بگیره از شرش راحت شیم. حالا دیگه واسه ما همه ادم شناس شدن!

از فشار خنده نزدیک بود بترکم. کمی پتو را روی صورتم کشیدم که اقلاً لبخندم رو نبیند. روی تخت دراز کشید و به من خیره شد و گفت:

· گیسو

جواب ندادم.

· گیسو بیداری؟

باز هم جواب ندادم. بیچاره ناامید شد، فکر کرد خواب هستم. دستش را دراز کرد و روی دست من گذاشت و بعد از مدتی خوابش برد. یکباره روی تمام نفرت و عصبانیتم آب سرد ریختند. هر دو ارام شدیم. در دل بوسه ای برایش فرستادم و گفتم چقدر وابسته ای عزیز دلم! منم وابسته کردی که تا این موقع شب به خاطرت نخوابیدم.,

جمعه صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم. اولین جمعه ای بود که بدون منصور صبحانه می خوردم. تا صدای سلام و علیک ثریا را با منصور شنیدم، فنجانم را سر کشیدم.

* سلام، صبح به خیر
* سلام.

و بدون اینکه نگاهش کنم بلند شدم و از سالن بیرون آمدم.
*ثریا خانم ممنون
*نوش جان

تا آمدم از پله ها بالا بروم، صدای زنگ تلفن بلند شد. ثریا گوشی را برداشت. مادر بود. سلام و احوالپرسی کرد و تبریک گفت و گوشی را به من داد. بعد از تبریک و احوالپرسی، بلافاصله مادر پرسید:

* منصور چطوره؟ آشتی کردین یا نه؟
*نه؟
*ای بابا! گیسو جان! این طوری به ما هدیه عروسی می دین؟ چطور منصور دووم آورده؟
* گاهی لازمه مادر جون. من هنوزدر اعتصابم.
*س منم برای پدرت لازم می دونم.
بعد بلند گفت
* رادمنش، باهات قهرم چون لازم می بینم اعتصاب کنم.
* خندیدم
* نمیایین اینور ها؟
* شما بیاین مادر جون.
*
پدرت قول گرفته که یه هفته اینجا باشیم. یادت رفته؟
*
آه! بله، خب تنها باشین بهتره مادر.
*
مگه ما عروس و داماد بیست ساله ایم؟ بلند شین ناهار بیاین اینجا. رادمنش از بیرون غذا می گیره.
*
آخر شب سری بهتون می زنیم.
*
آه چقدر ناز دارین شما، اصلا نخواستیم.
*
خب چرا ناراحت می شین مادر؟ شام میام.
*
بگو میاییم.
*
من که خودم میام. منصور هم اگه دوست داشت خودش بیاد.
*
از دست شما دو تا! کاری نداری گیسو جان؟
*
نه مادر، سلام برسونین. خداحافظ.

الهه ناز2-7

روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .زهره از صبح برای آرایش من به منزل آمد .لباس عروسی را با مادرجون خریده بودیم و منصور از آن بی خبر بود .لباس دکلته بود با دامن پف پفی .وقتی کار زهره تمام شد ولباس و کفشم را پوشیدم .درست مثل عروسک شده بودم .ساعت چهار بعدازظهر بود.مادر به منصور خبردادکه برای بردن عروسش میتواند تشریف فرما بشود.وقتی منصور گل به دست وارد اتاق شد، لبخند به لبش خشک شد و با تعجب به شانه و بازوهای عریان من چشم دوخت .بعد به مادر و زهره گفت: میشه خواهش کنم چند دقیقه من و گیسو رو تنها بذارین؟مادر و زهره بیرون رفتند .منصور جلوآمدو با جذبه پرسید : این چه لباسیه گیسو؟ سورپریزت این بود؟مگه چشه؟ خب، لباس عروسیه دیگهاین که بالا تنه ندارهمنصور ایراد نگیر دیگه .یه شبهیه شب؟ بگو یه دقیقه!منصور جان دیگه نمیشه کاری کرد .الان عاقد میادفکر نکن اگه منو در عمل انجام شده قرار بدی ، کوتاه میام .اینطوری امکان نداره بذارم بیای پایین.تو کی دیدی اجازه بدم گیتی چنین لباسی بپوشه؟من گیسوام با گیتی فرق می کنمهیچ فرقی نمی گنی، تازه روی تو حساس ترممنصور داری اعصابم رو خرد میکنی ها! یه تیکه آستین که قابل این حرفها نیستمن توی این مسائل شوخی ندارم .همه ش زیر سر این مامانهنخیر، من خودم اینو انتخاب کردمپس خیلی سریع ، خودت هم یه فکری براش بکنچه فکری کنم؟ چرا زور می گی منصور؟ اون روی منو بالا نیار!مثلا یه شالی ، چیزی بنداز رو شونه هاتچرا مسخره بازی در میاری؟مسخره بازی کدومه؟ تو مال منی یا ما مردم ؟عصبانی از او دور شدم و روی مبل نشستم وگفتم :هنوز عقد جنابعالی نشدم .هنوزم مال تو نیستمپس خوب فکرهاتو بکن ، اگه میخوای همسر من باشی اینطوری نیا پایینبله، حق داری خونسرد باشی.چرا باید برای محرم شدن با من عجله داشته باشی، تقصیر منه که زن تو متاهل زن مرده شدم .اگه با یه پسر مجرد ازدواج کرده بودم ، خیلی هم عجله داشتمنصور تا امد چیزی بگوید. چند ضربه در خورد .با عصبانیت گفت:بله پس چرا نمیاین؟ چی شده گیسو جان؟ چرا نشستی؟از منصور بپرسین مادر جون . می گه با این لباس نمی ذارم بیاممنصور ولمون کن تو رو خدا .مسخره بازی در اوردی؟ حالا که وقت این حرفها نیستهمه ش تقصیر شماست، مامانبه من چه منصور؟حالا میگی چکار کنیم مامان جون؟ یه شالی بنداز رو شونه هاتآخه عروس که شال نمی ندازهمنصور بطرف در رفت و عصبانی گفت: هرموقع درستش کردین منو صدا کنین .اگه لازم باشه، عروسی رو بهم می زنم ولی نمی ذارم اینطوری بیای پایین .تا شما باشین بدون مشورت من کاری انجام ندینمنصور چرا زور می گی؟ آخه چه جوری درستش کنیم؟ خب حق با توئه ، ولی ایندفعه رو کوتاه بیا پسرمولش کنین مامان.چرا التماس می کنین؟ مثل اینکه منصور امروز قصد داره با آبروی من بازی کنه .منم وحشتی ندارم. این بود عروسی باشکوهی که همه رو انگشت به دهن کنه؟ منم می دونم چکار کنممنصور شر به پا نکن مادر، رضایت بده تمومش کنرضایت بدم که از سر وسینه زنم لذت ببرن ؟ صد سال ! شده عاقد رو بیارم تو این اتاق ، میارم ، ولی نمی ذارم اینطوری بیایخیلی خب، عصبانی نشو. تو برو ، ما یه فکری می کنیم پسرممنصور رفت .احساس میکردم از حرارت و عصبانیت تمام آرایشم دارد ذوب میشود .مرا بگو که گفتم الان منصور کلی از من تعریف و تمجید می کند.ای خاک بر سر من کنند با این انتخابممن الان زنگ میزنم به مغازه ای که ازش لباس رو خریدیم میگم چند دست دیگه بیارهطول میکشه مادر جون، ساعت چهار گذشتهپس چیکار کنیم ؟ این منصور نمی ذاره تو اینطوری بیایمنم نمیام .بگید عروسی رو به هم بزنهاوا!خدا مرگم بده!میخوای دشمن شادمون کنی مادر؟ این مسائل خیلی کوچیکخ .ارزش دعوا معارفه ندارهچند ضربه به در خورد و مینو خانم وارد شدچرا نمیاین مرجان جون؟منصور میگه یقه این لباس خیلی بازه .ما هم موندیم چه کنیمای بابا! بیاین ببینین مردم چی پوشیده ناینا رو برین به منصور بگینمگه میشه گیسو جان؟ انقدر عصبانی بود که گفتم چی شده ؟ حالا عیب نداره .یه چیزی روش بندازچی بندازم مینو خانم؟شال تمام سفید پر نداری؟نه، ندارمخب، نگین داره .الان می گم بره برات بیارهزحمتشون میشه ، تازه وقت نداریمچه زحمتی ؟ با ماشین پنج دقیقه س.هیچ نگران نباش .الان می گم بره و زود بیادممنونمینو خانم رفت .اعصابم شدیدا بهم ریخته بود .اگر از پدرم و میهمان ها رودربایستی نداشتم چنان لجبازی میکردم که در تاریخ بنویسندپنج دقیقه بعد محبوبه آمد وگفت: آقا می گن پس چی شد، خانم؟محبوبه خانم برو بگو پیچ پیچی شد.بگو بره تعصبش رو قاب کنه بزنه کنار ویولنشمحبوبه از عصبانیت من جا خورد .مادر گفت : عصبانیه محبوبه ، چیزی نیستببخشین محبوبه خانم ولی برین همین ها رو بگینمحبوبه رفت .پانزده دقیقه بعد نگین و مینو خانم آمدند. شال زیبایی را که آورده بود، روی شانه ام انداختند و گفتند: بخدا خیلی هم قشنگتر شد. برو تو آینه ببین گیسو جانجلوی آینه ایستادم و نگاه کردم .راست می گفتند .خیلی هم زیباتر شده بودم .ولی اخمهایم هنوز توی هم بود .حوصله نداشتم ، نه بخاطر به هم خوردن لباسم، بخاطر رفتار و لجبازی منصورمادر گفت:خوبه گیسو جان؟بله خوبه. ممنونم مینو خانم .نگین جان زحمت کشیدیخواهش میکنم .ما رفتیم به منصور خان بگیم بیان .شما هم اخمهات رو باز کنمنصوری که من می بینم ، مطمئنم باز هم رضایت نمی دهنه دخترم، بخدا دیگه اگه ایراد بگیره .خودم میزنم تو سرشهمه رفتند.روی مبل نشستم وسرم را میان دستهایم گرفتم .فقط فکر انتقام بودم .که البته می دانستم در این شب زیبا چطور میشد حال منصور را گرفت .ولی به زمان نیاز داشت .منصور ومادر آمدند.اصلا به صورت منصور نگاه نکردم .مادر منتظر بود ببیند منصور رضایت می دهد یا لازم است بزند توی سرش!وقتی دید منصور بالای سرم ایستاده و به من زل زده،گفت: خب، چطوره منصور؟اول بگین اون اخمها رو باز کنه تا نظر بدمعصبانی بلند شدم و بسمت پنجره رفتم. مادر از دست ما کلافه شد و گفت : من برم. شما تنها باشین ، زودتر آشتی می کنین . و رفت و در را بستمنصور بطرفم آمد.پشتم ایستاد ودر گوشم گفت: خیلی خوشگل شدی عزیزمسکوت کردم .منصور مقابلم ایستاد و بازوهایم را گرفت وگفت: با من قهری؟چشمهایم پر اشک شد.ادامه داد: عزیزم،آخه نمی گی فرهان وکیارستمی وبهرام اینطوری منو نفرین می کنن؟ میخوای دلشون رو آب کنی ؟ بنظر خودت درسته ؟ حالا دیگران به کناراونهمه دختر و زن لباس لختی پوشیده ن .فقط من نباید بپوشم؟بله.چون من فقط تو رو دوست دارم وتو از همه زیباتریمنصور ولم کن تو رو خدا.حوصله ندارمامشب حوصله ندارم .حال ندارم ، نداریم ها!یه قرون بده آش ، به همین خیال باش. لباسم رو به هم زدی، حال وحوصله هم میخوای؟گیسو اذیت نکن ها!اذیت نکن تا اذیت نبینیتعصبم رو به حساب عشق وعلاقه ام بذار نه سختگیری عزیز من .وشانه وگردنم را بوییدمنصور بس کن دیر شدنمی تونممنصور!باهام آشتی کن تا ولت کنمخیلی خب، در اینمورد آخر شب تصمیم می گیرم .وبطرف در رفتم .بازویم را گرفت ومرا بسمت خودش کشید وگفت : همین الانخیلی خب، باهات آشتی امدوستم هم داری؟بله،دوستت هم دارمآخ که فدای اون دل رحیم با گذشتت بشم. چی بودی که نصیب من شدی!منصور آرایشم به هم می ریزه .دو ضربه به در خورد ومادر وارد شدمنصور گفت: شما که منتظر جواب نمی مونین مامان جون، پس چرا بیخود به خودتوت زحمت می دین و در می زنین .دستتون هم درد می گیرهآخه فکر نمیکردم انقدر بی تحمل باشی .منصور حالا چه وقت این کارهاس .عاقد اومده، منتظرهداشتم منت کشی میکردممنت کشی رو بذار برای بعئ که دست کم نتیجه ای هم بده .کی میخوای این چیزها رو یاد بگیری؟بالاخره خنده به لبم آمد.منصورگفت: ببین مامانم چه با تجربه س.معلومه از اون بلاها بوده .بعد آرام گفت: یک انگیزه ای نشونش بدم که صدتا انگیزه از اینور واونورش بزنه بیرونقهقهه خنده ام بلند شدبخدا وقتی نمی خندی و اخم می کنی، انگار پا گذاشتن بیخ گلوم و میخوان جونم رو بگیرن .خب حالا بریم عزیزمدست در دست منصور حلقه کردم واز اتاق بیرون آمدیم. فیلمبردار و عکاس دورمان را گرفتند .وقتی از پله ها پایین می آمدیم ، به این فکر میکردم که یک روز گیتی با چه امیدهایی ، با لباس عروس، از همین پله ها پایین آمد و امروز!؟ من را چه کسی خواهد کشت؟ خدا عالم بود. با هلهله شادی و پول و نقل وگلی که برسرما می ریختند از افکارم بیرون آمدم .با همه سلام و احوالپرسی کردیم و در جایگاه عروس وداماد بالای سفره عقد نشستیم .چشمم به عکس گیتی و منصور که خودم در سفره عقد گذاشته بودم افتاد.اشک درون چشمهایم حلقه زدمنصور متوجه شد وگفت: قرار نشد گریه کنی ها،گیسو جان!من که منت کشی کردم، عزیزمیاد گیتی افتاده م.میشه اون عکس رو از داخل سفره برام بیاریگیسو جان بدتر ناراحت می شیمنه منصور.میخوام خواهرم رو ببوسم.منصور بلند شد ، عکس را آورد و به من داد .کمی به گیتی خیره شدم بوسه ای بر صورتش زدم و آن را به پیشانی ام چسباندم وهق هق زدم زیر گریه. چنان اشک می ریختم که دل هر بیننده ای به درد می آمد. منصور دستش را دور شانه ام انداخت و عکس را از من گرفت و گفت: گیسو جان، خواهش میکنم گریه نکن. ببین همه دارن نگات می کنن.اشک همه رو درآوردیمادر آمد، دستمالی به من داد وگفت: عزیزم آرایشت به هم می ریزه، آخه این چه کاریه؟گیتی الان خوشحاله ،بخدا. اشکهایم را آرام پاک کردم .به منصور نگاه کردم که چشمهایش پر اشک بود. به میهمناها نگاه کردم، احساس همه را برانگیخته بودم، ولی دست خودم نبود .به خوشبختی ای که گیتی به من هدیه کرده بود و رفته بود، فکر میکردم.یادم افتاده که هفده، هجده ساله بودیم و با هم رفته بودیم فال قهوه بگیریم فال گیر به من گفت: از خواهر یا مادرت هدیه بسیار با ارزشی به تو می رسه که هم دلت میسوزه و هم دعاش میکنی.وحالا امروز فهمیدم که آن هدیه، خوشبختی در کنار منصور بوده که دوری اش برپاست . ووقتی بیاد فال حافظی که روزی برایم گرفته بود افتادم اشکهایم باریدند.شوخیهایمان امروز جدی و به واقعیت تبدیل شده بودند . چطور می توانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم؟!عاقد کنار سفره نشست وخطبه را جاری کرد .آن لحظه که قرآن در دست داشتم برای آمرزش گیتی ، مادرم ،برادرم ، پدر و خواهر منصور وحتی آذر دعا کردم و از خداوند سلامتی پدرم و خوشبختی خودم را خواستم..... عروس خانم وکیلم؟با اجازه پدرم و مادرجون بلهصدای هلهله وکف زدن فضای سالن را پر کرد. منصور دستم را در دستش گرفت و بوسه ای بر آن زد وگفت: خیالم راحت شددفاتر امضا شد .حلقه ها را دست هم کردیم ، هدایا را گرفتیم ، با میهمانها عکس گرفتیم و بعد از فیلمبرداری و عکس گرفتن، راهی هتل شدیم .در هتل هم مراسم به بهترین شکل برگزار شد. همه به رقص وپایکوبی مشغول بودند .من ومنصور هم وسط رفتیم .همدیگر را در آغوش گرفتیم و می رقصیدیم که منصور گفت: چرا این عقربه ساعت همونجا وایساده؟ به آقا نبی بگم دستکاریش کنه؟چیه منصور؟خسته شدمولی من دلم نمیخواد بهترین شب زندگیم زود بگذرهبهترین لحظه زندگی من دوبار بود یکی اوندفعه که خدا گیتی رو بهم برگردوند، یکی هم این بار که نازنین گیسو یواشکی اومد تو اتاقم و منو از اون غم نجات دادپس یعنی امشب برات مهم نیست؟مگه میشه برام مهم نباشه گیسو، حرفها می زنی ها . مردم باید حال داماد رو درک کنن.خسته ام .میخوام با همسرم دو کلمه اختلاط کنم. دو سه ساعت مهمونی بسه دیگه .منظورم اینهجنابعالی یادت رفته بعدازظهر چطور دستم رو تو حنا گذاشتی؟ تازه مهمونها برن نوبت منه.کم حرص نخوردم منصورخان!چیه؟میخوای تلافی کنی؟ گیسو اذیتم نکن تو رو خدا.بخاطر لباس که منت کشی کردم ، بابت امشب هم که خودت می دونی چقدر خوشحالم .ولی خب چون بار دومه که داماد شدم .جلوی مردم خجالت می کشممسئله ای نیست .فقط امیدوارم این خجالت تا صبح همراه جنابعالی باشههمچین که مهمونا تشریفشون رو ببرن خجالتم ریزش میکنهلبخند زدم .گونه ام را به گونه منصور فشردم وگفتم :دوستت دارم منصورمنم همینطور عزیز دلمچشمم به مرتضی ونرگس افتاد که زیر گوش هم پچ پچ میکردند.لبخند به لبم نشست .دختر آقا کریم لیاقت این خوشبختی را داشت و من برای خوشبختی بیشتر آنها دعا کردمشام صرف شد. بعد از شام دوباره رقص وپایکوبی را از سر گرفتیم .در حال رقص با نگین بودم که الناز خودش را به منصور رساند و از او خواست با هم برقصند و منصور هم پذیرفت .از حسادت کباب شدم. نسبت به الناز حساسیت عجیبی داشتم، از نگین عذرخواهی کردم و رفتم نشستم .وقتی منصور به من نگاه کرد، اخمهایم را درهم کشیدم و به او فهماندم دنیا دست کیست. منصور خیلی زود از الناز عذرخواهی کرد و آمد کنارم نشست .چنان قیافه ای برایش گرفتم که بیچاره گفت: چیه گیسو؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟سکوت کردمباز چرا قهر کردی؟ عجب گرفتاری شدم! آخه عزیز من همه دوست دارن با عروس وداماد برقصن دیگه !خیلی خب، پس برو بگو بهرام بیاد با من برقصه .زود باش!گیسو، شب عروسیمون رو خراب نکناتفاقا این تویی که قصد خراب کردن جشن رعوسی رو داری .اون از قبل از عقد، اینم از بعدش .چیه؟ دیگه عقدم کردی خیالت راحت شد ؟ تو نمی دونی من رو الناز حساسمخب، ازم خواهش کردغلط کردگیسو، زشته!تویی که پیله می کنی، بلند شو برو باهاش برقصمنصور نفسی از عصبانیت بیرون داد وبلند شد بطرفی دیگر رفت .همان موقع که از عصبانیت داشتم آتش می گرفتم نسرین آمد کنارم نشست وگفت: چطوری عروس خانم؟خوبم.ببینم .درست می بینم؟اون نرگس خودمونه که داره با مرتضی پچ پچ میکنه؟آره خودشه ،عاشق ودلباخته مرتضی شدهمرتضی هم خیلی دوستش داره . از من بپرس که با مادر شوهر خواهرت (ثریا خانم) اینطوری ام . و دو انگشتم را در هم قفل کردم .راستی تو چرا با کسی نمی رقصی نسرین؟چه بی ذوقی!راحتماینهمه پسر خوب اینجاست .فرهان، بهرام ، پرهام ، سعید ، چه بی عرضه ای دختر؟نه دوست دارم، نه روم میشه .تازه به این چیزها نیست .هرچی که رو پیشونیم نوشته ن همون میشه. من مرد خوبم رو از خدا میخوامکیک را مقابل من گذاشتند .نسرین بلند شد رفت . منصور آمد کنارم ایستاد وگفت:انشاءا.... که عصبانیتت رفع شد .نخیر ، هنوز خشم گیسو رو ندیدی .الان هم فقط دارم حفظ ظاهر میکنم .الان کیک دهنم می ذاری و باهام اشتی می کنیبله می ذارم، ولی آشتی نمی کنمگیسو! کوتاه بیا جان من!مراسم کیک بری را بجا آوردیم و منصور انقدر التماس کرد تا با او آشتی کردمساعت دو نیمه شب میهمانها خداحافظی کردند .گروهی هم ما را تا منزلمان همراهی کردند و برایمان ارزوی خوشبختی کردند و رفتند .هرچه اصرار کردیم پدر آنشب منزل ما بماند، قبول نکرد و با آقا کریم و خانواده اش به منزل خود رفتروی مبل لم دادم و از فرط خستگی و خواب حس نداشتم .ثریا خانم گفت:گیسو خانم ، خسته نباشین .عجب شبی خوبی بود .یادتونه یه روز چی بهتون گفتم؟نمی دونین چقدر خوشحالم!خب یه جورایی برای ما هم مهمه خانم خونه کی باشه.ما از اون مستخدمهای خوش شانسیمشما عزیز ما هستین ثریا خانم، همه خوشبختیم از دعای شماست .خیلی زحمت کشیدین .انشاءا... عروسی آقا مرتضی ونرگس خانمممنونم خدا گیتی خانم رو رحمت کنهمادر و منصور وارد سالن پذیرایی شدندثریا برو استراحت کن .خسته شدی، محبت کردیاختیار دارین آقا. انشاءا... مبارک باشهممنونمپس شبتون بخیرشب بخیرمنصور چرا انقدر تند می رفتی مادر؟ مرتضی به گردت نمی رسید مردم از دلشوره .با اون ویراژهات!آدم شب عروسیش عجله نداشته باشه، پس کی عجله داشته باشه مامان جان؟آدم دیر برسه بهتر از اینه که هرگز نرسه خب ساعت سه ونیم صبح شد .بلند شین برین به کار و زندگیتون برسین. و چشمکی به ما زد .بعد جلو آمد، دست من و منصور را در دست هم گذاشت وگفت: قدر هم رو بدونین همیشه توی گذشت کردن از هم پیشی بگیرین .شب بر عروس و داماد خوشمادر رفت .از خجالت نمی دانستم چه خاکی بر سرم کنم .منصور چشم از من برنمی داشت .خودم را با تکاندن لباسم مشغول کردم. منصور گفت:خب عزیزم به کار و زندگیمون برسیم .بوسه میشه کارمون.عشق میشه زندگیمون ........لبخند زدم و ادامه دادم: خدا هم نگهدارمونبلند شو گیسو جانمنصور درها را قفل کرد و چراغهای اضافی را خاموش کرد. به پله ها که رسیدم، خودش را به من رساند .با هم بالا آمدیم. هنوز هفت هشت پله باقی مانده بود که منصور گفت : کاش می دادم از پایین به بالا یه آسانسور کار می ذاشتنکه چی بشه ؟واسه یه طبقه آسانسور بذاری؟که شما سریعتر بالا برین و لاک پشت رو جواب نکنین تو همیشه این پله ها رو سه تا یکی می اومدی بالا، حالا امشب سانت سانت میای بالامی دونی؟ در کنار تو سانت سانت قدم زدن خیلی لذت بخشه منصور،اون لذت بخوره تو سرمبلند خنده ام گرفت .گفت:هیس!لابد یه ساعت هم باید برای مامان توضیح بدم که چرا میخوام آسانسور بزنم؟کتش را آویزان کرد و گفت: آخیش، بالاخره رسیدیمبله به نقطه تلافی و بزن بزنگیسو ولمون کن توروخدا،گذشته ها گذشته دیگهنه بابا. چطور اون موقع نگفتی دیگه خریدی بپوش گذشته عیب ندارهاون موقع اضطراب داشتم،عصبانی بودمخب حالا من اضطراب دارم ، عصبانی هستم .بنده سیاستم اینه که جلو مردم تو رو تو آب سرد نمی کنم و آبرو نمی برم،اما تو منو.......ببین!حالا چندساعت باید منو دعوا کنی، هان؟آهان، به خوب نکته ای اشاره کردی منصور جان .از اول زندگیمون باید بدونی هرچقدر منو عذاب بدی عذاب می بینی .از لحظه ای که الناز تو رو صدا زد و تو دعوتش رو پذیرفتی تا حالا پنج ساعت می گذره، یعنی پنج ساعت عذاب کشیدم .نیمساعت هم که سر لباس عذابم دادی میشه پنج ساعت ونیم. نیم ساعت هم که جریمه ت میکنم میشه شش ساعت .یعنی تقریبا ساعت ده صبح می تونی بیای دنبالم .تازه، شاید ببخشمت!بلند شدم وگفتم: شب خوش عزیزممنصور دستم را کشید وگفت: کجا وروجک؟بخدا خسته امخب منم خسته ام .ما کنار هم می تونیم به آرامش برسیممتاسفم شادوماد .حالا مسئله لباس رو میتونم بگذرم .اما از مسئله الناز ابداای بابا اصلا هرجا الناز رو ببینم از سه متر اونطرفتر رد می شم ، خوبه؟از کجا مطمئن باشم؟قول شرف می دمپس قول دادی ها .از این لحظه به بعد باید از این دوتا عجوزه دوری کنی و از کنار من نباید جم بخوری .اگه زیر قولت بزنی اون روز می فهمم که منو دوست نداری و بدقولی کردی .اونوقت می دونی که چی میشهآره موتو سرم نمی مونهخوب فکرهات رو بکن. دو ساعت دیگه نگی اون موقع مست وخمار بودم ها!نه مطمئن باش .آخه من فقط تو ناز نازی رو دوست دارممنصور بذار اقلا تاجمو باز کنم .می شکنهفدای سرت ، سفید برفی ! دیگه تاج میخوای چکار ؟ مگه میخوای دوباره عروس بشی؟شاید! مگه تو دوباره دوماد نشدی؟دوباره دوماد شدم. ولی تاج به سرم نزدماز این به بعد یه تاجی رو باید همیشه رو سرت بذاری، منصور.چه تاجی رو؟منوبخدا روی سرم می ذارمت .اون چشمات منو کشتهگیتی بهتر بود یا من؟گیسو ولمون کن توروخدا.دوباره دعوامون میشه، بلند می شی می ری اون اتاق حوصله داری؟خب بجای اینهمه، یک کلمه می گفتی گیتی، چرا خودتو خسته میکنی؟هر دو زدیم زیر خندهاگه تفاوتی بود که نمی تونستی دو روز منو گول بزنیخب حق با توئه.حرفت منطقیه واعتراض واردهقربون اون منطقت بشه منصور!خدایا یعنی این همون منصوره که می گفت بعد از گیتی نمی تونم کسی رو در آغوش بگیرم ؟می گفت آغوش من گرمی وکشش سابق رو نداره .داره، داره ، خودت خبر نداری .آغوش تو بهترین وگرمترین نقطه دنیاست .گرم ترین منطقه استواست .فکر نمی کنم بوسه ای در دنیا مانده بود که منصور به من هدیه نکرد ، قربانه صدقه ای بود و نرفت ، نوازشی بود ونکردمنصور!جانمتو از کی منو دوست داری؟ یعنی کی عاشقم شدی؟ میخوام بدونمدقیقا شصت و سه روز از مرگ گیتی گذشته بود .بعدازظهر رفته بودم پیش وکیلم .وقتی برگشتم ، همون جلوی در ، ماشین رو دادم مرتضی ببره مکانیکی ووارد باغ شدم وبه خونه اومدم. از پله ها که اومدم بالا، دیدم تو داری از حمام میای بیرون.حوله حمام سفید رنگی پوشیده بودی و داشتی موهای بلند پریشونت رو باد می دادی تا خشک بشه. دو سه تا پله پایین اومدم تا منو نبینی، کنار پنجره سالن بالا رفتی ونگاهی به جای ماشینها کردی بعد به ساعت بالای سرت نگاه کردی وگفتی:پس چرا نیومد؟ چرا انقدر دیر کرد؟بطرف اتاقت برگشتی، چهره ت حرکتی بعلامت تعجب ونگرانی به خود گرفت .موهاتو چندتا تاب دادی وبالای سرت سنجاق کردی و داخل اتاقت شدی. نمی دونم چی منو کشید کنار در اتاقت. روی تخت طاقباز بحالت صلیب دراز کشیدی وگفتی خدایا شکرت وچشماتو بستی .دلم لرزید. احساس کردم دیگه به چشم خواهری دوستت ندارم .دلم میخواست بیام در آغوشت بیگرم و ازت لذت ببرم .به پهلو چرخیدی. از زیر رومیزی کنارت ، یه عکس بیرون آوردی و بهش لبخند زدی و اونو بوسیدی سری به افسوس تکان دادی و دوباره اونو زیر رومیزی گذاشتی .بعد بلند شدی مقابل آینه وایسادی . موهاتو با سشوار خشک کردی وکمی به صورتت کرم مالیدی. بعد بطرف پنجره اومدی .دوباره بیرونو نگاه کردی وگفتی: اگه زنت بودم بهت می فهموندم دیر اومدن یعنی چه .بی فکر! خنده م گرفت .بسمت کمد لباسات رفتی که دیگه نایستادم و به اتاقم رفتمای دروغگو!تو نایستادی ورفتی؟بخدا چیزی ندیدم .هم بخاطر شرم وحیا ، وهم به حرمت گیتی .وگرنه دلم که خیلی می خواستخیلی شیطونی منصورها!خلاصه منتظر موندم تا رفتی پایین بعد به اتاقت اومدم وعکسو از زیر رومیزی برداشتم .وقتی عکس خودمو دیدم ، بی اختیار اشک و لبخند به چهره م نشست .اون لحظه انگار خدا دنیا رو به من داده بود .انگار خدا دوباره گیتی رو به من داده بود گیسو .چون مدتها بود دلم میخواست بدونم تو کی رو دوست داری. وفهمیدم اون آدم خوشبخت خودم هستم .از اون روز به بعد دیگه برام آروم و قرار نذاشتی .با خودم و تو وگیتی ووجدان و احساسم وارد جنگ شدم و بالاخره هم این عشق واحساس بود که پیروز شد.بوسه ای به صورت منصور زدم و گفتم: نمی دونی برای رسیدن به تو چقدر دعا کردم و اشک ریختم ، منصور!منصور دست نوازشی به سرم کشید وگفت: اگه بگم منم همینطور ،شاید باور نکنیباور میکنم عزیزم. خودم یه چشمه شو دیدم،مرد عاشق!معلومه خوابت گرفته گیسوها!شل حرف میزنیآره،خیلی خوابم میاد .خسته م، تکون نخور که خواب از سرم می پره . صدای ضربان قلبت داره برام لالایی میگهپس کی برای من لالایی بگه عزیزم ؟ منم میخوام رو قلبت بخوابمحالا امشب من، شبهای دیگه تونه واقعا خواب خوابی . چون روز و داری شب می بینی، گیسو، ساعت هفت صبحهخمیازه ای کشیدم و گفتم : پس بذار بخوابمبخواب عزیزم .قفلت هم کردم که در نری. دستش را دورم حلقه کرد. بوسه ای به سرم زد وگفت : صبح خوش شکوفه زندگی من. و در عالم خواب فرو رفتیم .******************************با صدای مادر جون که به در میزد و می گفت: ساعت یک بعدازظهره ، بلند شید بابا .از خواب پریدم .منصور غلتی خورد و آرام گفت: حتما باز فکر کرده خودکشی کرده یم .آره مادر خودکشی کرده یم ولی از نوع دیگه .باید یه تابلو درست کنم یه طرفش بنویسم خودکشی کرده یم ، یه طرفش بنویسم خودکشی نکرده یم ، بذارم رو در .که دیگه ما رو از خواب بیدار نکنهاز تکانهای دلم، منصور فهمید دارم می خندم .گفت: قربون اون خنده هات برم الهی!با شمام بچه ها! ای بابا، اقلا بگین حالتون خوبه یا نه . در رو باز می کنم هامنصور بلند گفت: آره مامان جان خوب خوبیم، زنده ایم . تابوتهایی که سفارش دادین پس بدینبلند زدیم زیر خنده .مادر صدایمان را شنید وگفت:خب، الحمدالـله مثل اینکه زیادی خوبین .خیالم راحت شد .بلند شین بیاین یه چیزی بخورین، ضعف نکنینباشه مامان،ممنوندخترم رو که نکشتی منصور؟نه مامان، این منو کشته بخدامنصور قلقلکم نده تو رو خدا .بدنم خورد وخمیرهالان خودم بارت وصله پینه ش می کنمباچی؟ با سوزن یا چسب؟به بوسه های پی درپی و مرا چندبار بوسیدبطرفش برگشتم وگفتم: ظهر بخیر بهار زندگی منظهر امید زندگی من بخیر. مگه این زهره رو نبینم ! اینهمه پول گرفته ببین چه بلایی سر چشم وچار زن من آورده بی انصاف!زدم زیر خنده وگفتم:چیه؟ دورش سیاه شده؟ زیر چشمم دست کشیدممنصور گفت: اینطوری هم قشنگی بخداممنون .منصور بخدا گشنمه، دست و پام داره می لرزهمگه نگفتی بدنت خورد شده؟ خب، بذار وصله پینه بزنم که بتونی بری پاییننمیخواد .لق لقو می رم پایینچون سلامتی تو از هر چیزی برام مهم تره ، چشم. بلند شو بریم پایین********************************اینگونه زندگی ما شروع شد .دو سه روز بعد برای ماه عسل به رامسر رفتیم .در بهترین هتل اقامت کردیم ، بهترین تفریحات را داشتیم و یک هفته بعد به تهران برگشتیمتصمیم گرفتم مدتی به شرکت نروم و برای خودم خانمی کنم با مادر جون سرمان را گرم می کردیم .ورزش،شنا، میهمانی های دوره در منزل دوستان و میهمانیهایی که ما را دعوت میکردند و به اصطلاح پاگشایمان میکردند . برنامه هرروز این بود که به پدر سربزنم .گاهی ظهر می رفتم و منصور می آمد و با هم برمی گشتیم وگاهی غروب با منصور می رفتیم و آخر شب بر می گشتیم .یک فکرهایی هم برای پدر ومادر جون داشتم، ولی راستش جرات نمیکردم با منصور مطرح کنمدو ماه از عروسی ما گذشت. روزهای خوشی را در کنار منصور سپری میکردم و از خوشبختی برخود می بالیدم .یک روز با مادرجون در مورد پدرم صحبت کردم . لبخندی از خجالت بر لبانش نشست وگفت: از ما گذشته عزیزمشما سنی ندارین مادر.تازه پنجاه وهفت سالتونه . ماشاءا... مثل چهل و پنج ساله ها می مونین .من می دونم پدرم به شما علاقه داره .خودش به من گفته .اگر شما هم نظرتون مثبت باشه، قضیه حلهعزیزم منم به آقای رادمنش علاقه دارم. خودت می بینی که ، من و ایشون حرف همدیگر رو خوب می فهمیم و با هم تفاهم داریم .اما منصور رو چکار کنم؟ عصبانی میشه .خدای نکرده همین ارتباطمون هم قطع میشهاون با من مادر جون، اگه مخالفت کرد منم قهر می کنم. اون طاقت قهر منو ندارهوالـله چی بگم ؟ آخه خجالت می کشمخجالت نداره .هر دو تنهایین و می خواین از تنهایی در بیایین .من امروز با منصور صحبت می کنم .شما بعدازظهر به بهانه کاری از خونه برین بیرون، بقیه ش با منباشه عزیزم.افتخارمه جای مادرت رو بگیرممنم افتخار می کنم مادرجون، این آرزوی گیتی هم بودپیر شی عزیز دلمممنون، من می رم استخر شما نمیایین؟تو برو، من میام می شینم نگاه می کنم و لذت می برمباشه، پس منتظرمساعت حدودا یک بعدازظهر بود که مایو پوشیدم و داخل استخر شدم .به ثریا خانم سپردم که به آقا نبی بگوید آنطرف نیاد.مرتضی هم در شرکت بود .مشغول شنا شدم. چند دقیقه بعد مادر مجله به دست از ساختمان بیرون آمد وگفت: خوش می گذره پری دریایی؟آره مادر، منتظر شاهزاده ام با کشتی ش بیاد تا بیام بیرونقربونت برم الهی .شازده منصور عاشق توئه ، خوشگل خانممادر روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت و مشغول مطالعه شد .سه ربع بعد منصور با ماشین سفیدش وارد ساختمان شد . به مادرش سلام کرد ، ولی انگار حال وحوصله نداشت .بطرف من آمد و نگاهی به پنجره همسایه انداختسلام منصور جان، خسته نباشیسلام، بیرون نیا گیسو ببینماز رفتار سردش تعجب کردم .چنان جذبه ای گرفته بود که قلبم ریخت .حوله ام را از روی صندلی برداشت و به من داد و گفت: از همون تو آب بپوش ،بیا بیرون.سریع!سابقه نداشت منصور اینطوری با من صحبت کندچی شده منصور؟ چرا عصبانی هستی؟ حوله رو که تو آب نمی پوشنهمین که گفتم .نمی بینی مرتیکه لندهور داره تو رو با او چشمهاش میخوره؟کدوم مرتیکه لندهور؟همان که اون بالاستحوله ام را پوشیدم و از پله های استخر بالا آمدم .سرتا پایم خیس بودبشین پیش مادر، برم برات یه حوله دیگه بیارماین مسخره بازیها چیه در آوردی منصور؟من یا جنابعالی؟منظورت چیه؟یعنی تو اون مرتیکه رو پشت پنجره ندیدی؟نه بخدا قسم .من حتی یه نگاه هم به پنجره ننداختمیعنی همینطور مایو می پوشی ، سرتو میندازی پایین، می پری تو آب؟ یه نگاه به اطراف نمی کنی ببینی کی هست،کی نیست ؟ خوبه! و بطرف ساختمان رفت .دنبالش رفتم .کنار در وردی ، حوله را ازتنم در آوردم و روی نرده ها انداختم و با مایود وارد ساختمان شدم و دنبال منصور از پله ها رفتم بالاسرما میخوری .گفتم بشین تو آفتاب برات حوله میارملازم نکرده .چرا جلوی مادر اینطور با من صحبت می کنی؟ مگه حالا چی شده؟چی شده؟ تمام تنت یه ساعته دارن دید می زنن، می گی حالا چی شده ؟بخدا من ندیدم وگرنه شنا نمی کردم. بابا، مادر اونجا نشسته بود!منصور روی آخرین پله ایستاد وگفت : چطور من دیدم تو ندیدی؟برای اینکه من مثل تو دنبال چشمهای مردم نیستم .من سرم به کار خودمه .چه می دونستم داره منو نگاه میکنه ؟ اون خودشو نشون ندادولی تو که نشون دادیمنصور خجالت بکش .باور نمی کنی من ندیدمش؟نه باور نمی کنمخیلی خب، حالا که اینطور شد پس تماشا کن تا بفهمی غرض داشتن با نداشتن چه فرقی می کنهو از پله ها پایین آمدممیخوای چکار کنی گیسو؟می رم شنا کنمسریع خودش را به من رساند بازویم را محکم گرفت وگفت: تو بیجا می کنیمیخوام برم تن وبدنمو به عشقم نشون بدمچنان سیلی محکمی به صورتم زد که کنترلم را از دست دادم و از پله ها پرت شدم . فریاد کشید :گیسواز شش هفت پله سرازیر شدم . به پاگرد میانی رسیدم . ازخونی که روی پایم ریخت فهمیدم از بینی ام خون می آید .دستم را جلوی بینی ام گرفتم .به منصور که حیرت زده به من چشم دوخته بود ، نگاه کردم و گفتم: نفهم بیشعور .
مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .منصور خودش را به من رساند .و کنارم زانو زد. دستمال را از جعبه برداشت که جلوی بینی ام بگذارد .دستش را کنار زدم و خودم از داخل جعبه ای که دست مادر بود ، دستمال برداشتم. مادر نگاهی به من کرد وگفت: چی شد افتادی گیسو جان؟از ایشون بپرسین .میگه چرا شنا کردی؟چی کارش کردی منصور؟منصور از خجالت سکوت کرده بود. مادر بلندتر گفت:با توام! هولش دادی؟نه بخدا ، عصبانیم کرد ، زدم تو صورتش پرت شدچشمم روشن .تو غلط کردی .برای چی دست روش بلند کردی، پسره بی فکر؟ اونم تو پله ها!معذرت میخوام گیسونگاه کن. پیشونیش هم خراشیده شده، باد کرده! سرتو بالا بگیر خونریزی بینی ات بند بیاد مادربلند شدم به بازویم نگاه کردم که کبود شده بود. ثریا وارد ساختمان شد و گفت:اوا! چی شده خانم؟از پله ها افتاد. برو یخ بیار بذارم رو پیشانیش .از بینی ش خون میادچشم خانمنمیخواد ثریا خانم ، ممنون .و از پله ها بالا رفتمصبر کن گیسو جان،بیا بریم درمانگاهلازم نیست مادر جون .واز پله ها بالا رفتممادر به منصور گفت: واقعا که منصور!خب،رفته شنا، مگه چیکار کرده؟ برو لب دریا ببین چه خبره.اون وقت این بدبخت تو خونه خودش ،جلو چشم من داره شنا میکنه،بازم حرف داری؟ شورش رو در آوردی توبه اتاق سابقم رفتم .در را محکم به هم کوبیدم و قفل کردم .تازه بغضم مثل قلبم شکست .رفتم جلوی آینه . پیشانی ام باد کرده وخراشیده شده بود .بازویم هم کبود شده بود. خونریزی بینی ام تقریبا بند آمده بود .آمدم روی مبل نشستم .دستگیره در اتاقم پایین بالا شدگیسو باز کن، خواهش میکنمتوی دلم گفتم:برو گمشو عوضی، ازت متنفرمگیسو بخدا عصبانی بودم، شرمنده م! بیا ببینم چه غلطی کردم؟هیچی نگفتم ، فقط اشک ریختم .مثلا شنا کنم سرحال بیایم ، چه وضعی درست شد ! مرده شود اون تعصب وغیرتت رو ببره! منو بگو که میخواستم خبر عروسی مامان تو وبابای خودمو بهت بدم، شازده گور به گوری!نیمساعت گذشت .مادر آمد بالا وگفت: گیسو جان در رو باز کن عزیزممن حالم خوبه مادر جون .خیالتون راحتبیا ناهار بخور دخترممیل ندارم،شما بخورینمادر رفت ، دوباره منصور آمد وگفت: گیسو بیا ناهار بخوریم........گیسو! خب، آخه تو هم حرف بدی زدی! ولی بیا بزن تو صورتم تلافی کن....... فحشم بده.......خونریزی بینی ات بند اومد یا نه؟ باز کن این در رو ببینمنزدیک ساعت پنج ، آهسته در را باز کردم .رفتم آبی به سر وصورتم زدم .حاضر شدم ، کیفم را برداشتم .عکس منصور را از داخل کیفم در آوردم، وکنار در اتاقش ریز ریز کردم و پایین ریختم .بعد آرام از پله ها پایین رفتم .کسی داخل سالن نبود .از ساختمان خارج شدم و بزرف در باغ راه افتادم .ثریا از پنجره مرا دید و سریع بیرون آمد وگفت: خانم کجا می رین؟می رم خونه پدرمقهر می کنین؟دیگه جای من توی این خونه نیستای بابا!گیسو خانم، بین همه زن و شوهرها اختلاف پیش میاد آقا توی شرکت عصبانی شده بودن. مرتضی می گفت حساب کتاباشون دچار مشکل شده. شما ببخشین و گذشت کنین .قهر مشکلی رو حل نمیکنهولی مشکل منو حل می کنه ،از قول من از مادرجون خداحافظی کنین . به منصور هم بگین دنبالم نیاد که سنگ رو یخش میکنمبخاطر من،دخترم!خاطرتون عزیز،ولی نمی تونم تحمل کنم .اصلا توقع نداشتم .آخه این وضعه برای من درست کرده ؟وبه پیشانی ام اشاره کردمایشون که نمی خواستن شما رو از پله ها پرت کنن .یه سیلی زدند .من انقدر از دست آقا نبی سیلی خوردم که یه ور صورتم رفته تو، همین طرف که یه کم قره ، البته جوون که بودملبخند به لبم نشستبیا بریم تو دخترم ، آقا که عذرخواهی کردن. از ناراحتی غذا هم نخوردنعذرخواهی بخوره توسرش! اگه دست و پام شکسته بود، اگه مرده بودم ، تکلیف بابام چی میشد؟خدا نکنهخداحافظ ثریا خانماقلا ماشین ببرینماشینش هم بخوره تو سرش!آدم زن یه دهاتی بشه و الاغ سوار شه خوشبخت تره بخدا .خداحافظبسلامت .لااله الا الـله عجب بساطیه !خدا لعنتت کنه از خدا بی خبر که می ایستی پشت پنجره زن مردم را دید می زنیبه منزل پدرم رسیدم .پدر به استقبالم امدسلام باباسلام دخترم، پیشونیت چرا اینطوری شده؟عوارض شناستسرت خورده به دیوار استخر ؟سکوت کردممنصور کوتو رختخوابشهچی شده؟دعواتون شده؟داشتم شنا میکردم، مادرجون هم نشسته بود .یه کاره از سرکار اومد و ایراد گرفت که اون مرد داره تو رو نگاه میکنه و تو مخصوصا اومدی شنا می کنی و زد تو گوشم .منم از پله ها افتادم ف یه ربع ساعت از بینیم خون می اومدمنصور اینکار رو کرد؟پس کی کرد بابا؟لابد تو یه چیزی گفتی، اون روش رو بالا آوردیوقتی بهم میگه تو مخصوصا لخت شدی رفتی تو آب ساکت، بمونم؟ گفتم حالا که اینطوره می رم برایش شنا می کنمخب حرف بدی زدی ، تو می دونی اون تعصبیه ، لجش رو در میاری؟اون حرف خوبی زده؟اون عصبانی بوده .تو پیله کردی، کنترلش رو از دیت داده.لابد صد دفعه هم معذرتخواهی کردهتا ابد هم معذرت خواهی کنه بی فایده سآدم جواب عصبانیت و خستگی شوهرش رو با ملایمت وجونم وعزیزم می دهشما پر روش کردین بابا!حالا می دونه اومدی؟اگه از خواب بیدار شده باشه، ثریا بهش گفتهبابا چیزی داریم بخورم؟ ناهار نخوردم ،گرسنمهآره عزیزم . یه کشک بادمجونی درست کردم که حظ کنی .گفتم شاید بیای اینجا ، منتظر بودم. نمی دونستم قر و شکسته پکسته میایاز این دیوونه بعید نیست یه روز جسدم رو بفرسته اینجا .خودتون رو آماده کنیناین حرف رو نزن .منصور با فهم وکمالیه .خب زیادی دوستت دارهنخواستم این دوست داشتن رو .کاش زن بهرام شده بودمتا دستات رو بشوری من غذات رو میارم باباممنونبه آشپزخانه رفتم وسرمیز نشستم .پدر ظرف غذا را جلوی من گذاشت و گفت: خب مادر منصور چی می گفت ؟کلی با منصور دعوا کرد. می گفت برو لب دریا ، بعد بیا از این بیچاره که داره تو خونه شنا میکنه ایراد بگیرچه زن خوبیه بخدا .ایشاءا.... خودم می برمش لب دریا......زدم زیر خنده وگفتم : لابد میخواین باهاش شنا هم بکنیناول دور وبرم رو نگاه میکنم ، اگه لندهوری نباشه ، می برمش تو آبپس شما هم دوستش دارینپدر در حالیکه بشکن میزد گفت:می میرم براش،می میرم براشاز دست شما! وسط دعوا نرخ تعیین می کنین ها!بده از مادر شوهرت تعریف میکنم؟بله مادر شوهر خوبیه .ولی دیگه زن خوبی برای شما نیست ، چون بنده قصد دارم از منصور جدا بشمحالا فعلا جدا نشو تا ما سروسامون بگیریم، بعدزدیم زیر خنده .پدر ادامه داد:اگه اینطور باشه که یه جفت زن وشوهر تو این دنیا پیدا نمیشه .یه سیلی زده، یه ماچش کن .عذرخواهی کرده،تو هم ببخشش .چقدر سخت می گیری بچه!دیگه چی ؟ من از شما تا حالا سیلی نخوردم . اونوقت بشینم از اون کتک بخورم؟پدر سیلی آرامی به صورتم زد وگفت: بیا، دیگه بهونه نداری!ای کاش سیلی منصور هم به این ارومی بود .هشت تا پله رو قل خوردم اومدم پایینببین دخترم ، زن باید سیاست داشته باشه .وقتی می بینی منصور خوشش نمیاد جلوی جمع شنا کنی .خب نکن .یا قبل از اینکه اون برسه تعطیلش کناون هیچوقت ایراد نمی گرفت، فقط سفارش میکرد که مرتضی و اقا نبی بیرون نیانخب منم باشم، ببینم یکی ایستاده تو رو تماشا میکنه ، عصبانی میشم .تو هم که بلبل زبونی کردی، لجاجت به خرج دادی ، بدتر عصبانیش کردیاصلا مقصر من ،خوبه؟ولی من دیگه به اون خونه بر نمیگردم .اگر هم زنگ زد اینو بهش بگینزنگ تلفن بصدا در آمد .پدر گفت: چه حلال زاده س بچه م! خوشحال شده دیده بلا از خونه اش رفته بیرون .داره همه را خبر میکنهدیگه ما بلا شدیم؟پدر گوشی را برداشت. اشاره کردم بگوید من خوابمسلام پسرم ، حالت چطوره؟....... الحمدالـله .دعا گوییم . مادر چطورن؟.....گیسو امروز اینورها نیومد.سرش شلوغه ؟آره؟ تعجب کردم .پدر به من چشمک زد......آه! پس رفته بیرون .بهش سلام برسون بابا....... میام عزیزم ، چرا نیام .وقت بسیاره ،کاری داشتی؟.........قربونت برم پسرم.سلام برسون .خدا نگهدار وگوشی را گذاشتپس چرا نگفتین من اینجام بابا؟اون الان دیوونه میشه، دلش هزار راه می رهخب، میدونی که من به عمرم دروغ نگفتمشما که گفتین گیسو امروز اینورها نیومد. این دروغ نیست؟پرسیدم چرا نیومدم؟دروغ نگفتمبابا اون خودخوری میکنه .قلبش ضعیفه، اعصابش به هم می ریزه. فکر میکنه من کجا رفتمخب تو که انقدر نگرانشی،بلند شو زنگ بزن ، بگو رسیدممن نمی زنمخب پس بذار به قلبش فشار بیاد ، بذار یاد بگیرع وقتی کسی رو میزنه نگیره بخوابهبابا!!!!هی میگه بابا، خب پاشو زنگ بزن!می دونین که من باهاش قهرمخب آشتی کنوای....... الان داره چه حرصی میخوره !الان راه می افته تو خیابوناپس هنوز دوستش داری؟خب معلومه !اونهمه محبت که با یه سیلی پاک نمیشهآفرین!میخواستم به همین برسی .پس بلند شو بهش زنگ بزن. بگو شام بیان اینجاشما هم که بدتون نمیاد؟خب ما هم به یه نوایی می رسیم. والـله دلم براش تنگ شده ، آخه خیلی خانومهسری تکان دادم وگفتم: بابا ، خواهش میکنم یه کم منظقی باشینپس الان زنگ می زنم میگم منصور، دخترمو بشرطی پس می دم که مادرتو بدی به من.معامله خوبیه ، مگه نه؟زدم زیر خنده وگفتم: آرزوم بود،ولی حیف بابا!بلند شو بچه زنگ بزن! چه خودسر شده ها!نه بابا، اصرار نکنینمیل خودته .ما که چند ساله تحمل کردیم، کمی هم روش .ولی فکر نمی کنم منصور طاقت بیاره .فکر کنم الان آمبولانس اومده ببرتش سی سی یوخدا نکنهپس بلند شوشما خودتون تماس بگیرین ، بگین من رسیدم .دعوتشون نکنین ها!اونا خودشون میانبله ، منصور میاد ، ولی عشق بنده خیر. من اونو میخوام .میگه میشه از مرجان دعوت نکنم؟باب!؟باز میگه بابا ، از دست این بچه قد ولجباز!خیلی خی الان زنگ میزنم .پدر سوخته .آمده بودم خیر سرم یک چرت بخوابم ، یکباره بلا نازل شدپدر شماره منزل ما را گرفت و بعد گوشی را به شانه اش چسباند ودستهایش را از خوشحالی بهم مالید .فهمیدم مادر جون گوشی را برداشتهسلام عرض میکنم مرجان خانم..........قربان محبت شما........منم همینطور، کم سعادتی بنده سای لعنت بر عشق وعاشقی که چه زبان را لفظ قلم میکند .حالا بیشتر از این خنده ام گرفته بود که بابا با پیژامه و عرقگیر و یک جوراب که نوکش سوراخ بود ، مودب نشسته بود و پا روی پا انداختهبود و ژست گرفته بود!انگار مرجانش او را از پشت تلفن می دید .اگر مادر جون می دانست بابا با چه قیافه ای نشسته وسلام واحوالپرسی میکند، غش میکرد.اختیار دارین...... من وشما همدردیم بانو ،هم در تنهایی ، هم در بیماریتوی دلم گفتم راستی دوتا دیوونه به هم بیفتن چی میشه؟ یه کشک بادمجونی از آّب در میاد که بیا و ببین.ما هم که سالمیم، همدیگر رو از پله ها پرت می کنیم، وای بحال این دوتا!نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم مخصوصا وقتی سوراخ نوک جوراب پدر را می دیدم. پدر از خنده من به خنده افتاد ومرتب با دستش به من علامت می داد که نخندم و دور لبش را با دست جمع میکردبله بله، فرمایش شما متینه و دستش را روی قلبش گذاشت و ابراز عشق کردانشاءا.... غرض از مزاحمت اینکه، به منصور جان بگید گیسو اینجاست .نگران نباشه .همین حالا رسید....... بله، گیسو یه چیزهایی تعریف کرده .جوونن دیگه ، اینه همه از شدت علاقه س و با دستش به خودش وگوشی تلفن اشاره کرد، یعنی خیلی به مرجان علاقه داردبله، دعوا وکتک کاری نمک زندگیه خانم عزیزو از دور بوسه ای برای مادر جون فرستاد .دل درد گرفتم بس که خندیدمبله آدم باید با زن مهربون باشه ، درکش کنه ، زنها موجودات ظریف وحساسی هستندوباره نگاهی به شست پای پدرم کردم که از سوراخ جورابش زده بود بیرون و مرتب تکانش می داد .اشکهایم سرازیر شده بود .با خودم گفتم یادم باشد از این به بعد هر وقت با منصور دعوا کردم یا عصبانی بودم .بیایم کمی ادا اطوارهای پدرم را تماشا کنم، روحیه ام عوض شوداختیار دارین .از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم .خدا آقای متین رو رحمت کنه ......... بهش میگم، قبول نمی کنه .میگه میخوام اینجا بمونم .از منصور توقع نداشتم واز این حرفا.والـله آدم حرف این جوونا رو نمی فهمه. یه روز اط سر وکول هم بالا می رن و نمیشه جلوی ماچ وبوسه شون رو گرفت یه روز چشم ندارن همدیگر رو ببیننبله بله، متوجهم ........... نه خانم، شما چرا عذرخواهی می کنین؟ اتفاقی نیفتاده.پیش میاد .فقط نزدیک بوده بچه م بره اون دنیا . و زد زیر خنده و ادامه داد: دختر من یه کم نازک نارنجیه.بعد به مادر جون اشاره کرد وگفت: زن باید مقاوم وصبور باشه، سیاستمدار باشه، نه اینکه تا شوهرش یه چیزی گفت زود قهر کنه .باید با سیاست و شیرین زبونی از شوهرش دلجویی کنه ، اونوقت اون شوهر برای زنش می میره .مردها زود گول می خورن . درست میگم خانم متین؟ وچند بار ابرو بالا انداخت .از شدت خنده روی مبل ولو شده بودم .بله بله، حتما تشریف بیارین.خوشحال می شیم ، ولی قبل از شام ...... نه، نه، امکان نداره .دور هم هستیم .می گن زنها وقتی در حال عصبانیت غذا درست می کنن ،غذاشون لذیذتره .و زد زیر خنده وادامه داد: تشریف بیارین. هر طور شده باید این دوتا رو آشتی بدیم و به هم برسونیم . وبه خودش ومادرجون اشاره کردمیخواین با منصور جان مشورت کنین ......... بله، بقول شما اونکه الان با کله میاد........قربونتون برن .پس منتظریم .خدانگهدارگوشی را گذاشت و به تلفن اشاره کرد و گفت: الهی قربونت برم. این تن، خاک پای توئه .با اون خوشگل ومامانی حرف زدنت .بخدا اگه بذارم اب تو دلت تکون بخوره زن!خاک بر سر منصور کنن.زن داری بلد نیستبابا کم کم دارین مامان رو فراموش می کنین ها!مگه میشه بابا؟اینا که می بینی همه برای سرگرمی یه ریال برای فرار از تلخیها و واقعیتها ،برای اینکه یه جوری از فکر اونا بیام بیرون. یادت باشه، عشق فقط عشق اول .اونم در جوونیغصه نخورین بابا .من هرطورشده مادرجون رو براتون میگیرم.بهترین هم صحبت،بهترین مونس خودشه . مادرجون هم خیلی شما رو دوست دارهپس توروخدا زودتر بابا!توی این خونه از تنهایی پوسیدم .تنهایی کشک بادمجون خوردن صفایی ندارهاونکه نمیاد اینجا کشک بادمجون بخورهخیلی هم دلش بخواد .من که نمیام داماد سرخونه دامادم شم ، از بدبختیهای دنیا همینم کمه بچه؟پس بهتره برای حفظ غرورتون مادرجون رو فراموش کنیندیگه چی؟پس باید داماد سرخونه دامادتون بشیندیگه چی؟پس برین یه خونه زندگی همونطوری براش درست کنیندیگه چی؟من که دیگه نمی دونم شما چی میخوایناگه منو دوست داره ،باید بیاد همین جاهمین طوریش جرات نداریم به منصور بگیم،چه برسه به اینکه بگیم باید بیاد اینجا .میخواین طلاقم بده؟توکه خودت طلاق میخواستیخب درخواست طلاق از طرف من باشه، سنگینترهپدر بلند شد وگفت: طلاق چه از جانب مرد چه از جانب زن،زشته عزیزم. حالا هم نمیخواد طلاق بگیری و سنگین وزن بشی .بلند شو شامی رو به راه کن .میخوری خود به خود سنگین میشی!من با منصور اشتی نمی کنم ها!میخوام یه هفته اینجا بمونمبمون بابا .از خدامه ، ولی با منصوربذارین مادرش رو به شما بده ، بعد سنگش رو به سینه بزنیننده هم دوستش دارم. منصور عزیز منه .الهی شکر که چنین دامادی دارم .آدم باید به معنای عمل توجه کنه نه به خود عمل. نیت مهمه . اگه بیخودی روی تو دست بلند کرده بود، خوردش میکردم .ولی می بینم زیاد هم مقصر نبوده .البته بهش گوشزد میکنم که بار اخرش باشه .آخه من از دار دنیا یه دختر دارم که همه چیز منهبابا خیلی دوستتون دارم . وبلند شدم او را بوسیدموقتی از داخل فریزر بسته گشوت را بیرون می آوردم ، به این فکر میکردم که حق با پدر است .چه بهتر که آدم نگذارد به آنجه بکشد و با منطق و استدلال موضوع را حل کندبرای شام، خورش قیمه بادمجان درست کردم .پدر برای خرید بیرون رفت و برگشت .سالاد را درست کردم ومیز را می چیدم که دیدم یه پیراهن سفید و شلوار کرم پوشیده وچنان به خودش رسیده که انگار میخواهد برود خواستگاری، طاقت نیاوردم و پرسیدم :بابا، مگه می خواین برین خواستگاری؟نخیر جانم خواستگار میخواد بیادچطور؟اینم یه جور خواستگاریه دیگه بابا! اگه منصور تو رو نمیخواست ، هرگز نمی اومد .پس تو رو میخواد و داره میاد منت کشی و خواستگاریباز حق با پدر بود .لبخند زدم که پدر ادامه داد:والبته مادرش هم داره میاد خواستگاری این جانب.غیر از اینه؟صدای ماشین منصور را شنیدم .با تک گازش آشنا بود. قیافه ام را درهم کردم .زنگ آپارتمان بلند شدپدر جواب داد:بفرمایین .خیلی خوش اومدین و گفت: قیافه ات رو همچین نکن عزیزم .اخماتو باز کن .دختره ببینه همچین مادر بداخلاقی دارم .منصرف میشه .به پدر لبخند زدم و گفتم:بابا منصور رو ادب کنین ها . و به آشپزخانه رفتمبه به،خیلی خوش اومدین گلید. این کارها چیه منصورجان؟خواهش میکنم پدرجانخوبین خانم؟خوشحالمون کردینممنون.گیسو جان کجاست. آقای رادمنش؟مگه با شما نیست ؟منصور گفت: مگه نگفتین اومده اینجا؟اومد،ولی رفت .حالا بیا تو، ببینم میتونم احضارش کنم دوباره بیاد .آها،ایناهاشسلام مادرجونسلام عزیزم و او را در آغوش گرفتمبفرمایین و بدون اینکه به منصور نگاه کنم به او سلام کردمحالا دیگه قهر میکنی می ری؟ باشه تا بهت بگم دختر خوب.مادر رفت .منصور مقابلم قرار گرفت. و دسته گل را به من داد وگفت: شرمنده مدسته گل را گرفتم و تشکر بیحالی کردم. به سالن آمدیم ونشستیمپیشونیت چطوره عزیزم؟کمی درد میکنه مادر.ولی مهم نیست .از عوارض شناست وکبودی بازویم را نشان دادم وگفتم: اینم همینطورمنصور از خجالت سرش را پایین انداخت و سینه اش را صاف کردخب گیسو جان توروخدا هر روز برو شنا کن ، بلکه مرجان خانم تشریف بیارن اینجا،بابازدیم زیر خنده .منصور گفت: پدر، من واقعا متاسفم،شرمنده مدشمنت شرمنده باشه پسرم .ولی قول بده دیگه دست روی دختر من بلند نکنی .چون طبع حساسی داره و دیگه نمیتونم راضیش کنم باهات آشتی کنه .خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ولی به دخترم و سلامتیش هم علاقه دارم .این سیلی رو ندید گرفتم ومطمئنم دیگه تکرار نمیشه .گیسو هم از این به بعد باید حواسش رو جمع کنه ، دور و برش رو خوب نگاه کنه، بعد شنا کنهبقیه خندیدند و من لبخند زدمخب جناب رادمنش ،حالتون چطوره؟الحمدالـله !شکر .از برکت وجود دکتر مقتدر خوبم .شما چطورین؟منم خوبم .داروهام رو کم کردم ولی بدون دارو شبها خوابم نمی بره .معتاد شدمبلند شدم به آشپزخانه رفتم تا چای بریزم ، که سروکله مجنون پیدا شد . فنجانها را درون سینی می گذاشتم که گفت: گیسو جان لازمه باز م عذرخواهی کنم؟نه لازم نیست .چون دیگه عذرخواهی مشکلی رو حل نمیکنه .حرفهای رو جدی نگیر .من دیگه به اون خانه بر نمیگردم .یعنی امنیت جانی ندارم ،می ترسمگیسو!بخدا من عصبانی بودمخب منم از همین می ترسم .شما مردها فقط همین یه کلمه رو برای دفاع بلدین. منم عصبانی بودم .پس چرا تو رو نزدم؟امروز توشرکت کلی پل کسر آوردم. بعد که اومدم دیدم اون لندهور داره تورو نگاه میکنه،دیوونه شدم. ولی اگه اون جمله رو نمی گفتی، نمی زدم .می دونی چقدر دوستت دارم و چقدر روت حساسم .در هر صورت حق نداشتی بزنی تو صورتمخب معذرت میخوام .سه برابرش بزن توی صورتم . قول می دم دیگه تکرار نشهاون دفعه هم همین رو گفتی!دیگه این بار قولم ، قولهاگه خودت جای من بودی ، قبول میکردی؟اگه دوستت داشتم آره.بعد جلو آمد .بازوهایم را گرفتآی.............آخ معذرت میخوام .دستم بشکنه الهی! چقدرهم کبود شدهقلبم بیشتر کبود شدهالهی قربون اون قلب مهربونت بشم. باز هم دوستم داری؟البته .این چه سوالیه؟مثل سابق؟مثل سابق، با یه خراش کوچیک تو قلبم ، که به اندازه کافی منو از زندگی کردن با تو سرد کرده. همیشه که نباید از هم متنفر بود و جدا شد .میخوام عاشقانه جدا بشمگیسو، این حرفها چیه می زنی ؟ما از هم دور باشیم ، برامون بهتره منصور .عشق وعلاقه زیادی کار دستمون می ده .دوست ندارم تو رو بعنوان قاتل ببرن زندان یا دارت بزنن اینه معنی دوست داشتن .میخوام از خودگذشتگی کنمگیسو اذیت نکن دیگه! به پات بیفتم؟سکوت کردمبخدا تو عشق منی گیسو، باور نمی کنی؟به روح گیتی قسم، تنها امیدم توی زندگی اینه که همسری دارم که می پرستمش .البته مادرم که جای خود داره. وقتی تو خونه نیستی ، انگار توی قبرم . من به عشق تو میام خونهآره میای ولی عصبانی .تلافی ضررهای مالی شرکت رو سر من خالی می کنیتو این دوماه که با هم ازدواج کردیم .کی عصبانی اومدم خونه؟ کی باهات بلند صحبت کردم؟این بار هم اگه اون پدر سوخته رو او بالا نمی دیدم و تو لجبازی نمیکردی ،همچین غلطی نمیکردمبا ناز طرف دیگر را نگاه کردم .با دو دستش گونه هایم را گرفت وصورتم را مقابل صورتش چرخاند و گفت:منو می بخشی؟بشرطی که بار آخرت باشهمیای خونه؟آره، میام ولی اونم شرط دارهچه شرطی؟میخوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم .باید قول بدی عصبانی نشی ومنطقی تصمیم بگیریچه موضوعی؟وقتی اومدم خونه، بهت میگم .یه خرده ممکنه به غیرتت بر بخوره .پس باید جلوی دستت رو بگیریبگو ببینم چی شده؟حالا نهناراحت نمی شمنه ، بعدایعنی اگه قبول نکنم ، دوباره ترکم میکنی؟خب، دلم نمیخواد مجبورت کنم . ولی اگه قبول نکنی .می فهمم آدم غیر منطقی و خودخواهی هستی .اونوقت ممکنه به مرور زمان روم اثر بذاره و.....اقلا یه اشاره کوچیک بکنمربوط به انگیزه مادر جونانگیزه مادر جون؟آره میخوام از تنهایی درش بیارممیخواد شوهر کنه؟ایشون نمی خوان ، من میخوامگیسو یه چیزی بخواه که بتونم .تو می دونی چقدر رو این مسائل حساسم .نکند میخوای مادرم را از سرت باز کنیمجبورت نمی کنم .بعدا که فهمیدی داماد کیه متوجه می شی که عاشق مادر جونمخونه که میای؟آره، میام تا باهات درست و حسابی صحبت کنمخب، خدا رو شکر! پس اون غنچه مامانی رو رد کن بیاد که مطمئن شم باهام آتی کردیمنصور! یکی میاد تو آشپزخونه میبینههیچکس نمیاد .اونا می دونن ما الان داریم با هم دو کلمه اختلاط می کنیمپس یادم باشه ایندفعه هرکس بهم گفت بیا دو کلمه اختلاط کنیم یه غنچه بهش بدمبله؟بله؟ اون غنچه رو پر پر میکنم .درست مثل عکس بنده که جنابعالی پر پر کردی. چطور دلت اومد بی احساس؟لبخند زدمتو خودم رو هم ریز ریز کنی باز دوستت دارم عزیزم. و مرا بوسیدمنم همینطور منصور جان. خب حالا میخوام چای بریزممنصور قوری را از روی کتری برداشت و چای را در فنجانها ریخت .من هم آب جوش ریختم و سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون امدم و منصور هم پشت سرم آمدمادر گفت:به به!گل اومد ، دنبالش هم بهار اومد.رفتی منت کشی پسرم؟مامان، اگه از شما پرسیدن عشق چیه؟بگین منت کشی یه. یعنی آدمها قبل از اینکه عاشق بشن ، بهتره یه دوره کامل منت کشی و عذرخواهی رو ساد بگیرن، وگرنه عشق دچار تزلزل میشه و این اصلا خوب نیستزدیم زیر خندهپدرم گفت: ایشاءا.... همیشه عاشق باشی منصور جان .در ضمن محبت کن به هم این مراسم منت کشی رو یاد بده .شاید روزی به دردم خوردمنصور با لبخند پرسید: بسلامتی میخواین تجدید فراش کنین پدرجان؟از تنهایی خشته شدم پسرم .خدا هیچکسی رو تنها نکنه .خودت یه بعدازظهر رو نتونستی تحمل کنی منصور جان. من ومادرت همدیگر رو خوب می فهمیماحساس کردم منصور منظور پدرم را نفهمید که خیلی راحت گفت: حق دارین پدر جانمادر پرسید:گیسو جان منصور منو بخشیدی؟در برابر اونهمه محبت یه سیلی قابل گذشته، مادر جون. اما امیدوارم بار آخرش باشه چون در غیر اینصورت پدرم رو از تنهایی در میارم و برای همیشه پیشش زندگی می کنموالـله پدرجون راضی نیست اینطوری از تنهایی در بیاد گیسو جان، مگه نه پدر؟همه زدیم زیر خندهآنشب شام را صرف کردیم و آخرشب به منزل برگشتیم .وقتی چشمم به استخر و پله ها افتاد، اعصابم به هم ریخت .پشیمان شدم که چرا زود آشتی کردم .ولی انگار من هم تحمل دور منصور را نداشتم .با منصور به آخرین پله که رسیدیم ، مادر از پایین گفت: گیسو جان ، فردا ظهر منزل مینو مهمونیم عزیزم،یادم رفت بهت بگماز نرده ها خم شدم و پرسیدم: فردا ظهر؟آره دخترم ، بعدازظهر تماس گرفت دعوت کرد. کاری داری؟نه مادر جون ،کاری ندارممنصور گفت:آره،میخواد بره شنادیگه هوس شنا نمی کنم خیالت راحت منصور. مادر!دیدین شازده منصور با پری دریایی چیکار کرده؟به غلط کردن افتاد دیگخ ،گیسو جان!دور از جون مادراصلا فردا ظهر صبرکن تا منم بیام،با هم بریم شنا .من که مخالف استخر رفتن نیستم .فقط مواظب باشفردا که دعوتیم میخوای منو همراهی کنی منصورمنم دعوتم مامان؟نخیر متاسفانه .مهمونی زنونه اس.گیسو تو نمیخواد بری. من حوصله م سر می رهیعنی چی منصور؟ شورش رو در آوردی!دعوت داره بچه م،اِ.........خیلی خب، ولی شما را بخدا این برنامه ها رو به هم بزنین .یا اینکه بگین منو هم دعوت کنن .من تحمل دوری زنمو ندارمبه اتاق خوابمان رفتیم .منصور لباسش را عوض کرد ومسواک زد .من هم لباس خوابم را پوشیدم و رفتم مسواک زدم . به اتاق که برگشتم ،منصور روی مبل نشسته بود ومنتظر من بودخب عزیزم قضیه انگیره چیه؟آماده شنیدنش هستی یا نه؟ و روی مبل مقابل منصور نشستمبلهببین منصور جان ،ما باید تعصبات خشک وبیهوده رو کنار بذاریم و دید بازتری داشته باشیم .هر آدم زنده ای حق زندگی داره .حق داره از نعمتهایی که خدا براش آفریده وحلالشه،استفاده کنه .حق داره تصمیم بگیره و برای زندگیش برنامه ریزی کنه. اینو که قبول داریالبتهخب مادرجون هم یه آدم زنده س، با روحیات مخصوص به خودش .اون تنها و بدون انگیزه س،درسته که ما پیشش هستیم ولی همفکر و همنشین اون نیستیم .اون به یه جفت نیاز داره، مثل من وتو.ببین چطور دلمون به هم گرمه؟ طاقت دوری هم رو نداریم ، با هم دعوا میکنیم ،آشتی می کنیم،بحث می کنیم .دو کلمه اختلاط می کنیم .خلاصه به نیازهامون پاسخ می دیم .تو مگه بعد از گیتی تونستی تنها بمونی منصور؟نهالان که با من ازدواج کردی از علاقه ت به گیتی کم شده؟نه،ابداتازه،تو تقریبا دوسال با گیتی زندگی کردی ومادرجون سی واندی سال با پدرت زندگی کرده .پس مادرجون همیشه عاشق پدرته و هیچوقت فراموشش نمی کنه .فقط اگر ازدواج کنه ،بهتر و آرومتر و آسوده تر زندگی میکنهحرفات همه منطقی گیسو جان، اما وقتی خودش میل به ازدواج نداره، چرا بیخود دردسر درست کنیم؟ سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندناون قصد ازدواج داره ،فقط با تو رودرواسی میکنه. چرا زن به این قشنگی و سرحالی ، تنها زندگی کنه؟ چرا باید فقط نظاره گر ما باشه که اینهمه با هم شادیم .آخه چرا؟ بخدا منصفانه نیست .اون خیلی تنهاستاون تنها نیست .ما رو دارهما جوابگوی نیاز اون نیستیم منصور، چرا متوجه نیستی ؟ الان که من و تو داریم با هم حرف می زنیم ،مادر تواتاقش تنهاست و حتما داره افسوس گذشته رو میخوره .حسرت وقتی که پدرت بالای سرش بود، نوازشش میکرد، به درددلش گوش میکرد ، حتی باهاش دعوا میکرد و عقده دلش رو خالی میکرد. فکر نکن آدم سنش بالا بره ،احساسش از بین می ره .آدما تا لحظه مرگشون شریک و مونس میخوانمنصورآهی کشید ودستهایش را به هم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت وگفت: تو می تونی کسی رو جای مادرت ببینی؟هرکسی رو نه ،ولی یه نفر رو آره .تازه کسی قرار نیست جای مادر منو بگیره، مادر من جاش تو قلب پدرم محفوظهاون خوش اقبال کیه؟مادر تومنصور با تعجب به من خیره شد.منتظر بودم یک سیلی دیگر بخورم بنابراین ادامه دادم:منصور اونا در کنار هم زوج خوشبختی می شن . من احساس میکنم با هم تفاهم دارن .هم من وپدرم عاشق شماییم ، هم شما ما رو دوست دارین.مگه نه؟منصور هاج وواج گفت:البته ولی..........خب پس پدرم رو بپذیر .می دونم نمیتونه جای پدرت باشه، ولی کمتر از اون دوستت نداره. راضی نباش مادرت، بقول خودش بدون انگیزه و امید عمرش رو سپری کنه .چرا باید با تعصبات بیهوده واشتباه.مادر وپدرمون رو از زندگی وخوشبختی محروم کنیم؟ ما این حق رو نداریم منصور جان. این گناهه! تعصب بیخودی یه که جنبه خودخواهی گرفته و دیگه زشت شده. مگه گیتی به خواب خودت نیومد و گفت که ازدواج کنی؟ خب پدرت هم همینطور. والـله الان برای مادرت نگرانه، دلش شور میزنه .وقتی مادرت تو تنهاییهاش اشک می ریزه،غصه میخورهتوخواهر گیتی بودی که اون رضایت داد ، ولی پدرت برای پدر من غریبه س،گیسو!برای اموات این مسائل چه فرقی میکنه؟اونا فقط به خوشی ورضایت بازمانده هاشون فکر می کنن .مطمئن باش اگه مادرت راضی باشه، پدرت هم راضیهمادرم پدر تو رو دوست داره؟جوون هیجده ساله که ینستن عاشق بشن .ولی احساس میکنم مونس هم هستن وهمدیگر رو درک می کنن.پدرم مرتب از مادر تو تعریف می کنه . مادر تو هم از پدر من .منم این وسط شدم سوزن و این دوتا رو به هم می دوزم .اونا فقط منتظر رضایت تو هستن. البته تا حالا با هم صحبت نکرده ن.من مزه دهن هر دو رو فهمیدم و این تصمیم رو گرفته ممامان چی می گفت؟می گفت از من گذشته واز این حرفها. ولی بعد که راضیش کردم، گفت خب از تنهایی خسته شدم، نیاز به یه همدم دارم، به آقای رادمنش هم اطمینان دارم، ولی از منصور خجالت می کشم .مادرت برای تو ارزش واحترام قائله .بخاطر تو داره از بالاترین احساسش چشم می پوشه .تو هم برای ایشون احترام قائل شو و تعصب رو بذار کنار .منم به اندازه تو مادرم رو دوست دارم .اما زنده ها که نباید همه زندگیشون به مرده ها فکر کنن ،منصور!به مبل تکیه داد وبه فکر فرو رفت .بلند شدم چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم وگفتم : حالا بلند شو بیا بخواب و فردا خوب فکر کن. الان به مغزت فشار نیار عزیزممنصور بلند شد آمد کنارم دراز کشید .ساعت را کوک کرد .بعد بع پهلو شد وگفت :نمی تونم باهاش کنار بیام گیسوبا پدر من؟نه، با اینکه مادرم ازدواج کنهاگه مادرت رو دوست داشته باشی با خودت هم کنار میای ، مثل قضیه بعدازظهر .من چون دوستت داشتم، با غرورم کنار اومدمباید فکر کنم، ولی قول نمی دم .نه اینکه با پدرتو مخالف باشم ، کسی رو جای پدرم نمیتونم ببینمفکر کن منصورجان .منم اصراری ندارم . اگه مخالفت هم کنی. من و پدر ناراحت نمی شیم ، فقط کمی ایمانمون رو به منطق و درایتت از دست می دیم. شب بخیرمنصور آمد بهم نزدیک شد وگفت: چی چی رو شب بخیر؟ مثلا تو منطق داری زود میخوای بگیری بخوابی؟ من گفتم میخوام فکر کنم،نگفتم که میخوام بخوابم . و باران بوسه ها بارید، وای که چه رعد وبرقی!

الهه ناز2-6

از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم .خوشبختانه خانه خالی بود و ما توانستیم ده روزه آپارتمان را به صاحبش پس بدهیم و به خانه جدید اسباب کشی کنیم .تا در آنجا جا به جا شدیم و کمی پرده و وسایل ومبلمان نو خریدیم، یک فهفته دیگر طول کشید .یک ماه بود منصور را ندیده بودم، و کسی کوچکترین اطلاعی از ما نداشت .پدر را هم اینطور توجیه کردم که می خواهم برای همه غیرمنتظره باشد و سال نو، ما را در منزل ببینند. بیچاره پدر هم شده بود غلام حلقه به گوش ته تغاری اش گیسو خانم!از روزی که قرار بود به شرکت بروم و به مرخصی ام پایان بدهم، ده روز گذشت. از آقای میری همسایه طبقه بالا شنیدیم که منصور وبهرام وفرهان چندبار به خانه ما رفتهاند و دیده اند جا تر است و بچه نیست و چقدر این موضوع دلم را خنک کرد، خدا عالم است .به آقای میری سفارش کرده بودم که اگر کسی سراغ ما آمد ، بگوید آدرسی از ما ندارند. فقط می داند از این محل رفته ایم .او هم همین را به آنها گفته بود.خلاصه حسابی لوس بازی در آوردم!بعد از یکماه بالاخره به شرکت رفتم .دلم برای منصور یک ذره شده بود.البته یکی دوبار شماره مستقیمش را گرفته بودم و صدایش را شنیده بودم، ولی صحبت نکرده بودم. خانم حکیمی با دیدن من حیرت زده شد وگفت: کجایی گیسو جان؟ معلوم هست؟ یه دفعه می ذاشتی بعد از تعطیلات نوروز می اومدیگرفتار اسباب کشی بودم. سرم خیلی شلوغ بود. حالا تا نوروز یک هفته موندهنمی دونی مهندس چه حالیه .فکر میکرد رفتی که رفتی .آخه ده روزه از مرخصیت گذشته وحتی یه تماس هم نگرفتی .ما غیبتت رو کردیم ، گفتیم چه بی معرفت! بدون خداحافظی ما رو ترک کردانقدرها هم بی معرفت نیستم خانم حکیمی! فقط خواستم کمی قدرم رو بدونینهر دو زدیم زیر خنده· ما قدر تو رو می دونیم عزیزم! وقتی اینجا نیستی هیچکس دل و دماغ نداره، مخصوصا مدیران شرکت· شما لطف دارین .مهندس هستن؟· بله، ایشون هم چهار پنج روزی شرکت نیومدن .الان دو روزه که میان .نگران شما بودن، حال وحوصله نداشتن .مدتیه خنده به لب ایشون ندیدیم· کسی که داخل اتاق نیست؟ چون می ترسم سرم فریاد بکشه· نه کسی نیست برو تودر اتاق منصور را زدم ووارد شدم .پشت میزش نشسته بود و سرش را روی میز گذاشته بود .آرام سرش را بلند کرد و با دیدن من از جا پریدسلام منصور!با غضب بطرفم آمد. مقابلم ایستاد .چنان خشمگین نگاهم میکرد که گفتم : چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ عوض جواب سلاممه؟یکدفعه چنان سیلی به صورتم زد که صورتم بسمت در برگشت. توقع هرچیز را داشتم جز کتک خوردنکدوم گورستونی بودی، بی فکر بی عاطفه؟نگاهی صد برابر خشمگین تر به او کردم و دیگر دقیقه ای صبر نکردم . بطرف در آمدم و در را باز کردمگیسو!..... گیسو صبر کنتوجه نکردم و بسمت در خروجی رفتم .کارکنان شرکت با تعجب به ما چشم دوخته بودندگیسو خواهش میکنم ، فقط یه لحظهراه پله ها را سه تا یکی پایین آمدم وسریع یک تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم .پدر وقتی چشمان گریان مرا دید با حیرت پرسید : چی شده گیسو؟!هیچی باباچرا نرفته، برگشتی؟منصور از دستم عصبانی بود .منم نموندمآخه حرف حسابش چیه؟می گه چرا بی خبرمون گذاشتی، نگران شدیم .از این حرفاهمین؟همینخب حق با منصوره! چقدر بهت گفتم کار درستی نیست ، دلواپس می شن، به خرجت نرفت .آدم که از حرف درست ومنطقی ناراحت نمی شه، بلند شو برو سرکارت دختر.ببین چقدر دوستت داره که برات نگران شده ودعوات کردهاون بیخود کرده .حالا نشونش می دم با گیتی که قهرم با اونم قهر می کنم ، خیال همه راحت بشهمی خوای پای اونو هم از این خونه ببری؟سکوت کردمبلند شو اشکهات رو پاک کن .بهش آدرس دادی یا نه؟نه، اصلا جواب سلامم رو هم نداد .فقط گفت کدوم گورستونی بودی بی فکر بی عاطفهاوه،اوه، پس منصور هم از این حرفها بلده بزنه؟خنده ام گرفتپاشو به طاهره خانم وخانم متین ودکتر مقتدر وبقیه زنگ بزن ، تلفن و آدرس بده .زشته!عقلم رو دادم دست تو نیم وجبی ، این یه ذره آبرومون رو ببری، بلند شو.خودتون زنگ بزنین.من الان حوصله ندارمخیلی خب.پس با اجازه خانم بزرگبسمت تلفن رفت و شیپور را برداشت و همه را خبر کرد .برایم جالب بود که اول از همه هم خانم متین را خبر کرد.احساس میکردم وقتی با مادرجون صحبت می کند ، دلش ضعف می رود .نه تنها حسودی ام نشد، خیلی هم خوشحال شدم .مادرجون بوی مادرم را می دادداشتم میز شام را جمع میکردم که صدای زنگ آپارتمان بلند شد. رفتم گوشی اف اف را برداشتمبلهگیسو جان مهمون نمی خواین؟شمایین مادر جون ؟بفرمایین بالابابا، خانم متینهبه به ، گل اومد ، بهار اومد . و سریع به اتاق خوابش رفت تا شلوار رسمی بپوشد .خنده ام گرفت .در آپارتمان را باز گذاشتم و سینی بشقاب و لیوان شام را به آشپزخانه بردم و سریع برگشتمسلام مادرجونسلام عزیزم! فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشیحق با شماست .ولی خواستم غافلگیرتون کنم، مثل اینکه نگرانتون کردم .شرمنده م .بفرمایین، خیلی خوش اومدیندشمنت شرمنده باشه .مبارک باشه چه خونه قشنگی .به به!نیشم با دیدن منصور بسته شد .ولی چه کنم که مادرم از بچگی به من یاد داده بود که میهمان حبیب خداست ، حتی اگر دشمنت باشه باید احترامش کنی . مهمان با خودش رحمت می آورد و اگر به او بی احترامی کنی برکت از منزلت می رود.سلام گیسو جان، منزل نو مبارکسلام .ممنونم بفرمایینپدر مرتب وادوکلن زده از اتاقش بیرون آمد و با آنها سلام و احوالپرسی گرمی کرد و به سالن پذیرایی راهنمایی کرد .نشستیماین کارها چیه؟ خودتون گلید و بهترین هدیهقابلی نداره دخترم .یه چشم روشنی بعنوان یادگاریهاختیار دارین لطف کردیناصلا به منصور نگاه نمی کردم .انگار وقتی مادرم را دفن کرده بودم، حرفها و نصیحت هایش را هم با خودش دفن کرده بودم. هر کاری میکردم به میهمانم یک لبخند کوچک بزنم، نمی توانستم .پدر با آنها گرم صحبت بود و از آنچه در مدت این یکماه گذشته بود تعریف میکرد. مادر جون همچنان محو زیبایی کلام بابا شده بود، که اگر سوزنی هم در تنش فرو میکردند حس نمیکرد .آنجا بود که فهمیدم دل به دل راه دارد .خب الحق هم پدرم مردی بلند قد و خوش قیافه بود. به آشپزخانه آمدم وچای ریختم و به سالن بردم و از آنها پذیرایی کردم . منصور وقتی فنجان را بر می داشت نگاهی به من کرد و تشکر کرد.چرا گیتی رو نیاوردین؟دختر من که کینه ای نبود. برام خیلی عجیبه!خیلی بهش گفتیم بیاد، جناب رادمنش .اما می گفت من حاضرم بیام ، ولی اگه گیسو تحویلم نگیره ناراحت میشم. ما هم دیگه اصرار نکردیمگیسو همین الان با منصور جان قهره ولی می بینین که چه جوری پذیرایی می کنه.از قول من اینو به گیتی بگین . و لبخند زدهمه به هم نگاه کردیم .منصور گفت: پدر جون باور کنین قبض روح شدیم . قبول کنید کار درستی نبود.منم عصبانی شدم. ولی معذرت میخوامخودتو ناراحت نکن .من مقصرم که عقلم رو دادم دست این ولوله جادوبا گله مندی گفتم: بابا!قربونت برم الهی! بخدا اگر گیسو نباشه فنا می شم .گیتی هم که دیگه بابایی نداره .چسبیده به زندگیشخدا نکنهخب، خانم متین حالتون چطوره؟ باز هم دارو می خورین یا نه؟بلند شدم به آشپزخانه رفتم تا میوه بیاورم . در یخچال را باز کردم و سبد را پر میوه ککردم و تا در یخچال را بستم و برگشتم ، از ترس جیغ کشیدم . آه منصور! ترسیدمببخشینپدر از داخل سالن بلند گفت: چی شده دخترم سوسک دیدی؟نه بابا منصور منو ترسوندخانم متین بلند گفت: اومده منت کشی دخترممن و منصور به هم لبخند زدیم .به زور لبخندم را جمع کردم و اخم کردم و سبد میوه را روی کابینت گذاشتممنصور به کابینت تکیه زد وگفت: خونه قشنگیه . گنج پیدا کردی؟اگه یه شوهر پولدارو گنج بدونین ، بلهپس معلومه خیلی خاطرخواهته که از حالا..........چرا نباشه ، بد تیکه ای نیستتمبر منکرش لعنتمغازه بابا روبیشتر اجاره دادیم .با پولش این خاک رو به سرمون ریختیممنصور زد زیر خنده وگفت: کاش همه خاک ها این جوری باشهتو روت میشه با من حرف بزنی؟نه،والـله، دارم از خجالت می میرم ، ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوینهبه سنگ پای قزوین هم گفتی زکی بخداجلو آمد .به کابینت تکیه دادو نگاهش کردم .گفت: معذرت میخوام .دست خودم نبودپس دست کی بود که اونطور سیلی به گوش من زد؟نمی دونستم به این حد دوستت دارم .داشتم دیوونه می شدم .فکر کردم دیگه قید ما رو زدی و خودت رو قایم کردی تا فراموشم کنی .بخدا مردم و زنده شدمنیازی به قایم موشک بازی نیست .چون قبلا این کار رو کردم. حالا برو کنار، میخوام میوه ببرمما میوه نمی خوایم تو رو می خوایمچیه باز هوس گیتی رو کردی؟ برات متاسفمبروبر در چشمهایم زل زد.چرا اینطوری نگام می کنی منصور؟برای اینکه عاشقتم .دوست دارمبس کن تو رو خدا دوستت دارم! دوستت دارم! اگر تو منو دوست داری، فرهان وکیارستمی وبهرام هم منو دوست دارن .تازه احساس می کنم آقای مهندس واحد روبرومون هم بهم علاقمند شده و دوستم داره. نمی دونی بدونمنصور بازوهایم را گرفتمنصور بابام میاد می بینه .برو کنار!اومدم خواستگاریمو بر بدنم راست شد .خدایا چی می شنیدم ؟ آنچه آرزویش را داشتم! عجب خانه خوش قدمی بود! اما نه، پس فرهان بیچاره چی؟ پس بهرام چی؟ پس غرورم چی؟ گیتی چی؟ بابام چی؟ نگاهش کردم و گفتم : حالا؟!خب آره، مگه ایرادی داره؟از گیتی اجازه گرفتی؟آرهچه جوری؟دیشب اومد به خوابمچی گفت؟اول جواب منو بده، بعد اینهمه سوال کنمن با تو ازدواج نمی کنم منصورمیخوای اذیت کنی؟ یا میخوای انتقام بگیری؟مگه به فرهان جواب منفی ندادم؟ تو که دیگه گیتی زنت بوده. اگه همسر تو بشم، فرهان دلش می شکنه .من خیلی سعی کردم رضایتت رو جلب کنم ، چون مطمئن بودم که گیتی راضیه .بارها و بارها وقتی زنده بود به خودم گفت که فقط می تونه منو در کنار تو ببینه، حتی وقتی زنده باشه. منم خواستم به وصیتش عمل کنم .هرچند خواسته قلبی خودمم این بود. چون دوستت دارم ودلم می خواست جای خالی اونو برات پر کنم .اما در صورتی که خودم باشم نه اونتو داری تلافی می کنی گیسو! مثل روز برام روشنه!نه منصور. از اون که خواهرم رو، تنها مونسم رو، کشت گذشتم ، تو که دیگه جای خود داری. تو خطایی مرتکب نشدی. چطور باهات ازدواج کنم در حالیکه پدرم هنوز فکر میکنه گیتی زنده س؟ تازه مگه خودت نگفتی تفاوت سن زیاد باعث اختلاف میشه .مگه نگفتی دو درک و احساس مختلف در برابر هم قرار می گیرن وباعث دردسر می شن؟ پس بهم حق بده منصور.انقدر دوستت دارم که هیچوقت فکر نمیکردم جواب منفی از طرف من باشه. ولی انگار فردای هر کسی با دیروزش متفاوته .امیدوارم همیشه خوشبخت وسعادتمند باشی. من بیشتر از هر چیز به سلامتی پدرم فکر میکنم .امروز با اون سیلی که بهم زدی سرعقل اومدم .متاسفمگیسو؟گیسو پس چرا نمیای بابا؟دارم میام .این گیتی پرحرفیهاش رو به منصور هم یاد داده . و به منصور نگاه کردم که دنیای غصه و غم در نگاهش ریخته شده بود. عقب عقب رفت و به یخچال تکیه کرد.بیا بریم تو سالن منصور، من ارزش غصه خوردن ندارمبه سالن رفتم .منصور دو سه دقیقه بعد آمد .رنگ به رو نداشت .از خودم بدم آمده بود، ولی حقیقت همیشه تلخ بوده وهست . اینها واقعیاتی بود که شاید تا آن موقع درست و حسابی درباره شان فکر نکرده بودم . البته اعتراف می کنم که عشق به بهرام هم یکطرف قضیه بود، بهرام در قلبم با محبت و صداقت نفوذ کرده بود و اینها همه تقصیر خود منصور بودیکساعت بعد سر درد و گیتی را بهانه کرد و از مادرش خواست که به منزل برگردند و رفتندیک هفته گذشت .تعطیلات نوروز را سپری کردیم .منصور در آن مدت سعی میکرد متقاعدم کند ، ولی دلم از سنگ شده بود .بیچاره، چه حالی داشت ، بماند! فقط برای من یک سوال وجود داشت و آن این بود که گیتی در خواب چه گفته بود .هر بار از منصور پرسیدم، گفت وقتی می گوید که جواب مثبت گرفته باشدیک روز بعد ازظهر، وقتی به منزل برگشتیم پدرم کسل وغمگین بود. علت را جویا شدم گفت : چیزی نیست فقط امروز هر طور شده میخوام گیتی رو ببینم .باهاش کار دارممجبور بودم دوباره از خانه برم بیرون در نقش گیتی برگردم .گفتم: باشه بابا. من می رم بیرون، اون بیاد· نه تو هم باید باشی· امکان نداره بابا! با غرور من بازی نکنین.بین من وگیتی مسئله ای پیش اومده که حاضر نیستم قیافه شو ببینم· خیلی خب، پس زنگ بزن منصور ، بهش بگو گیتی رو بعدازظهر بیاره اینجابلند شدم شماره منصور را گرفتم و گفتم: سلام منصور!سلام چطوری؟خوبمپدر چطوره؟خوبه، سلام می رسونهچی شده؟بابا اصرار داره که امروز با گیتی بیاین خونه ما .من ساعت پنج می رم منزل طاهره خانم، شما با گیتی بیاین اینجاچی شده؟نمی دونم .انگار بابا دلش برای گیتی تنگ شدهباشه من پنج میام خانه طاهره خانم دنبالتممنون به مادر جون سلام برسونین، به گیتی نرسونین ، خداحافظخداحافظاحساس کردم پدر تو حال خودش نیست .انگار دوباره حالش بد شده بود. اضطراب داشت .گریه هم کرده بود، نگاه عجیب غریب میکرد. با نگرانی ساعت چهار ونیم از منزل خارج شدم و به منزل طاهره خانم رفتم .منصور هم آمد. لباس دیگری پوشیدم موهایم را پریشان کردم و شیک ومرتب سوار ماشین منصور شدم و پیش پدر آمدیم .پدر هنوز همان حالت را داشت ، ولی ما را تحویل گرفت و گله کرد که چرا به او کم سر می زنم .بعد بلند شد با منزل طاهره خانم تماس گرفت و پرسید من آنجا هستم یا نه؟ که طاهره خانم گفت با نسرین رفتم خرید .پدر برایمان چای آورد و پذیرایی کرد بعد گفت: منصورجان! فکر میکنی اگه روزی گیسو جای گیتی رو بگیره متوجه بشی؟منصور نگاهی نگران به من کرد .حدس زدم پدر قضیه جا عوض کردن من وگیتی در زمان حیات گیتی را فهمیدهمنصور گفت: می دونین پدر جون بخاطر اینکه گیتی فریبم نده، هرازگاهی بازوش رو چک می کنمپدر لبخندی زد که فهمیدم تصنعی است .بعد گفت: پس از خال دست گیسو باخبریبله گیتی روز اولی که اومد خونه ما بهم گفت .گفت گیسو هم عین منه ، ولی خالدارشپس یعنی اینکه کنارت نشسته خالی رو دستش نداره؟داشتم از ترس می مردم .رنگم پرید .منصور گفت: اگه خود گیتی باشه نه، خال نداره پدرجون!ولی من امروز میخوام ثابت کنم که اینکه کنارت نشسته، گیتی نیسترنگ منصور هم پرید .با ترس و اضطراب نگاهی به من کرد وگفت: شوخی می کنین پدر جون؟نه منصور جان این شمایین که با من شوخی می کنینبعد رو به من کرد وگفت: آستین لباست رو بزن بالاتمام تنم به عرق نشسته بود . خیلی نگران حال پدرم بودم .آب دهانم را بسختی فرو دادم واستین راستم را بالا زدمیادمه خال روی دست چپ گیسو بود اون یکی رو نشون بدهبابا ما رو گرفتین ها!من یا شما؟نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه .دستم را روی صورتم گذاشتم وآرام اشک ریختم . منصور از خجالت و ناراحتی بلند شد رفت توی هال نشست و سرش را میان دو دستش گرفت و گریستپدر گفت : گیتی من مرده، مگه نه؟گریه منصور شدت گرفت .من وپدر هم گریستیم .پدرم هق هقی میکرد که مرا بیاد مرگ مادر وبرادرم می انداخت .بلند شدم بطرف پدر رفتم .کنارش نشستم و او را به خودم فشردم وگفتم:بابا ، من دیگه تو این دنیا ، فقط شما رو دارم .پس خواهش میکنم خودتون رو کنترل کنینچرا به من دروغ گفتین ؟می ترسیدیم حالتون بد بشه و تمام زحماتمونبه هدر برود . ما رو ببخشین، ولی چاره ای نبودمنصور، پسرم ، بیا اینجا ببینممنصور بلند شد، اشکهایش را پاک کرد و آمد کنار پدرم نشست .لحظه ای به چشم های پدرم خیره شد و یکمرتبه دوتایی زدند زیر گریه. منصور سرش را روی شانه پدرم گذاشت ، پدر نوازشش کرد وگفت: می گم داغ دیدن، برای ما شده مثل نفس کشیدن.من مدتهاست به رفتار وصحبتهای شما مشکوکم، تا دیشب که خود گیتی به خوابم اومد. کنار مادر وبرادر و بچه اش ایستاده بود. بهم گفت . بابا ما از هم دوریم ولی قلبامون به هم نزدیکه .من مدتهاست که اومدم پیش مامان.جام خوبه .خیالتون راحی.گیسو بسشه هر چی کشیده و سه بار تکرار کرد .از خواب پریدم . چی شد که بچه م از دنیا رفت؟منصور گفت: دلم نمیخواد دوباره بهتون دروغ بگم پدر اگه طاقتش رو دارین بگمبگو پسرم، طاقتش رو دارم .وقتی گفت جام خوبه ، خیالم راحتهبه خواست خود گیتی یه دختر بدبخت رو آوردیم تا در منزل ما کار کنه، ولی اون...... اون....... عاشق من شد .من بیرونش کردم .اونم گیتی رو مسموم کرد و البته مجازات شد .دارش زدنپدر نگاهش را به زمین دوخت وگفت: گیتی بار دار بود؟بله شش ماهش بودمن چقدر ساده بودم. بعد مات ومبهوت بلند شد وگفت:خدایا به همه مون صبر بده و بسمت اتاقش رفتمن ومنصور نگاهی به کردیم وگفتم:منصور!بلهبه مادرجون بگو بیان اینجابرای چی؟ پدر حال مناسبی ندارهبرای همین می گم .اون دوتا همدردن .بهتر هم رو می فهمن.در حال حاضر تنهایی وسکوت برای پدرم خوب نیست .فکر کردی چرا برای یه مرده هفت روز عزاداری می کنن؟ برای اینکه دور و بر صاحبان عزا شلوغ باشد کمتر غصه بخورن .اینجوری سرشون به پذیرایی ومهمونداری گرم میشه و غم داغ عزیزشون رو کمتر حس می کنن .ما هم که جز شما کسی رو نداریمباشه الان باهاش تماس می گیرم .حق با توئهمنصور با مادرش تماس گرفت .سری به پدرم زدم .مشغول خواندن قرآن بود.از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم تا شامی رو به راه کنم .منصور آمد .روی صندلی نشست وگفت:خب، اینم از کات این فیلم.خودمونیم الکی الکی سه تا فیلم بازی کردی .در حال حاضر یه فیلم از من جلوتریمشغول برنج پاک کردن بودم، ادامه داد: با این حساب دیگه بهونه ای نداری گیسو خانم.بله رو بگو خیال من فلک زده رو راحت کنفرهان چی ؟دلت میاد؟باهاش صحبت مبکنم ، قانعش میکنم .تو منودوست داری یا فرهان رو ؟ مهم اینهآخه اینم سوال داره؟ معلومه تو رو! ولی سرحرفم هستم .نه تو، نه فرهانلابد فقط بهراماونم معلوم نیستگیسو، خواهش میکنم ! بیا به این قضیه خاتمه بدیم. بابا، شد سی وهشت سالم!خب برو زن بگیر .اجازه هم که داری .بنفشه خیلی مناسبهنگاه گله مندی کرد وگفت: من تو رو میخوام .چون فقط در کنار تو آرامش دارمما که همه ش در حال دعوا وبحثیمبرای اینکه هر دو منیمخب، تو بشو نیم منچه عادل!تو بزرگتری، بخشش از بزرگترهدعوا وبحث نمک زندگیه .همه بحث دارن .مهم اینه که همدیگر رو دوست داریم گیسو!بحث بله، ولی کتک نه .هنوز بله رو نگفتم زدی تو گوشم منصور! چی می گی؟ با گیتی هم همین کار رو کردی؟همش بخاطر اینه که بی نهایت دوستتون دارمپس منم چون بی نهایت دوستت دارم، باهات ازدواج نمی کنمگیسو تو را خدا راحتم کنخیلی خب، بلند شو از این پنجره خودت رو بنداز پاییندست شما درد نکنهمگه نمی گی راحتم کن؟راحتم کن یعنی خیالم رو راحت کن .یه بله بگو ، عروس رو راه بندازیم و بریم زندگیمون رو بکنیممنظورتون از زندگی چیه؟ میشه بفرمایین؟منصور با لبخند گفت: یعنی فریزر رو تبدیل به کوره کردن ، یعنی از روح و جسم یخ زده پشم شیشه ساختن ، یعنی گیسو رو در آغوش گرفتن و بوسیدن ، یعنی آرامش مطلق ، یعنی یه بچه از گیسو خانم داشتن ، یعنی در کنار همسر وفرزندم که از جونم برام عزیزترن ، بودن ولذت بردنهردو زدیم زیر خنده .گفتم: برو خدا روزیت رو جای دیگه بدهگیسو خودت می دونی دیوانه وار دوستت دارممنم همینطور منصور ، ولی اگه یادت باشه یه روز بهت گفتم همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن .ما به هم تعلق نداریم .فکر نکن بهرام رو بیشتر از تو دوست دارم ، نه خدا گواهه ، ولی نمی تونم باهات ازدواج کنم .البته زمانی آرزوم بود ، الان هم مثل همون زمون دوستت دارم ، ولی دیگه ازدواج با تو برام آرزو نیست .دنبال چیزهای دیگه ای هستم که مادی نیستن .نه می تونم دل فرهان رو بشکنم .نه می تونم رل گیتی رو بازی کنم ، پس خواهش میکنم اصرار نکن و بیشتر از این منو خجالت زده نکننکنه لازمه باز خودکشی کنم؟اگه اینکار رو بکنی که دیگه بهت فکر هم نمی کنم .می دونی چرا؟ چون اونوقت می فهمم ایمان نداریمنصور نگاهی به من کرد و بلند شد وگفت: باشه دیگه اصرار نمی کنم .من می رم بیرون دوری بزنم ، تو نمیای؟تو نمیای یعنی نیا، پس نمیامآخه میخوام تنها باشم و به چیزهایی که خیلی آسون از دست دادمشون فکر کنم .دلم به شور افتاد .گفتم: ولی من میاممگه مهمون نداری؟مادرجون که مهمون نیستتو بمون، می رم برمیگردمحتما؟برگشتنم که حتمیه، ولی افقی یا عمودیش با خداستمنصور!خداحافظ. و نگاه عمیق وعاشقانه اش در عمق قلبم نفوذ کردنرو منصور .برو تو اتاق من دراز بکش ، حالت جا میادبرم رو تخت جنابعالی که با بوی عطر تو دق کنم ؟آره؟یه ملحفه دیگه می ندازمنه، گفتم که میخوام تنها باشممن منتظرم ها! دارم قورمه سبزی درست میکنم که دوست داریخیلی چیزها دوست داشتم ولی بهشون نرسیدم .قورمه سبزی هم روش .خداحافظ خانم معنویاتمنتظرم ها!وقتی منصور رفت، دنبالش رفتم.گفت: از قول من از پدر خداحافظی کنمگه نمیایی؟معلوم نیست، بستگی به حالم دارهاگه نیای، دیگه شرکت نمیام ها!یه روزی حاضر بودم زنم نباشی ولی کنارم باشی، اما امروز آرزومه که بمیرم ونبینم نه زنمی، نه کنارمی .تازه وقتی زنم نباشی ، چه فایده کنارم باشی. میخوای برام بشی آینه دق؟منصور یواش بابام میشنوهبذار بدونه چه دختر بی عاطفه ای داره ، که حتی به خواهر مرده ش حسودی میکنهآره، اعتراف میکنم در مورد عشقم، در مورد زندگیم ، در مورد همسرم ، در مورد تو که می پرستمت ، به خواهرم هم حسودی میکنم .چون میخوام فقط مال من باشی .فقط به من فکر کنی .این حق منهمنصور در حالیکه نگاهم میکرد نفس عمیقی کشید و گفت: پس برو زندگیت رو بکن چون من نمی تونم گیتی رو فراموش کنم .خوبی کسانی که دیر زن می گیرن اینه که وقتی زن می گیرن دیگه رهاش نمی کنن، جتی مرده شومنصور رفت و مرا با دلشوره ونگرانی تنها گذاشت.نیمساعت بعد مادر آمد.از او پرسیدم :منصور اومد خونه؟گفت :نه . به مادر چیزی نگفتم تا نگران نشود .مادرجون در اتاق پدر را زد وداخل رفت .در را بستم تا رحت تر با هم درددل کنند. اصلا نفهمیدم چطور غذا را بار گذاشتم .فکر کنم دلم را قورمه کردم .مدام چشمم به ساعت بود. کنار پنجره می رفتم ومنتظر منصور بودمادر به اشپزخانه آمد و روی صندلی نشست وگفت:الحمدالـله پدرت مرگ گیتی رو پذیرفته، نگران نباشنپذیره چکار کنه کادر؟ ما دیگه عادت کردیم خبر مرگ بشنویممنصور کجا رفت؟نمی دونم . گفت می رم دوری بزنم حالم سرجاش بیاددیگه پدرت که به قضیه پی برد. اجازه می دی با ایشون در مورد عروسی شما دوتا صحبت کنم؟نه مادرجون! علت مخالفت من فقط پدرم نبود. بعدازظهر هم با منصور کلی صحبت کردم ، ناراحت شد و رفت . به من میگه به گیتی حسادت می کنی . بخدا اینطور نیست ، ولی به من حق بدین که کسی رو برای همسری انتخاب کنم که تا حالا عاشق نبوده، کسی که فقط به من فکر کنه. تازه فرهان وبهرام رو چیکار کنم؟خب، دلیل اولت قانع کننده س. نمی تونم مجبورت کنم که زن مردی بشی که یه بار ازدواج کرده .تو دوشیزه ای و این حق رو داری که با یه پسر ازدواج کنی .با اینکه من ومنصور تو رو به اندازه گیتی دوست داریم، ولی خودخواهی نمی کنیم، هرطورخودت دوست داری .شاید بهرام از منصور بهتر باشهمنصور بهترین مردیه که سراغ دارم ، ولی دلم راضی نیست .یه زمانی از خدام بود .بخدا اگه می گفت بیا بریم محضر عقدت کنم ، فورا قبول میکردم .انتظار جشن عروسی هم نداشتم .ولی حالا فکرم اینه که شاید منصور بخاطر دل من وخواست من میخواد با من ازدواج کنه و این عذابم می دهمنصور عاشق توئه .منصور آدمی نیست که احساساتی بشه ، اون همیشه عاقلانه تصمیم می گیره. مگه الناز و بنفشه وآذر..... ازش نخواستن باهاشون ازدواج کنه؟ پس این حرفت منطقی نیست .نمی دونم مادر، شاید، باید باز هم فکر کنمیا الـلهبفرمایین بابامزاحم نیستم؟اختیار دارین جناب رادمنش، گلمون کم بودمنصور جان هنوز نیومده ؟نه، معلوم نیست بیاد بابا، حالش خوب نبودتا ساعت نه ونیم سه بار با ثریا خانم تماس گرفتم ، ولی منصور به خانه نرفته بود. داشتم از دلشوره می مردم .مرتب کنار پنجره می رفتم واضطراب داشتم . پدرم متوجه رفتارم بود. مادر گفت: بیا بشین گیسو جان، انقدر حرص نخور، اون میاداز رودربایستی پدر روی مبل نشستم .کم مانده بود بزنم زیر گریه .می دانستم رفته خودش را سر به نیست کند.میز شام را چیدم که زنگ در بلند شد.سریع گوشی اف اف را برداشتمبلهباز کن گیسودستم را روی قلبم گذاشتم ونفس راحتی بیرون دادم .نزدیک بود این بار از خوشحالی بزنم زیر گریه .دیگر به این فکر نمیکردم که لابد به اندازه گیتی برایش ارزش ندارم که عمودی برگشته، فقط به این فکر میکردم که زنده است .نمی دانم چرا با اینکه دیوانه منصور بودم ، نمی توانستم به او جواب مثبت بدهموقتی در را به رویش باز کردم گفت: سلامسلا.معلوم هست کجایی؟ مردم از دلشوره منصورجدا؟ یعنی هنوز ذره ای برات ارزش دارم؟بیا تو، انقدر خودت رو لوس نکنآدم برای کسی خودش رو لوس میکنه که دوستش داشته باشه.تو که ما رو نمی خوای دختر خوب، بخاطر قورمه سبزی اومدموارد سالن پذیرایی شدیم .سلام پدر .سلام مامانسلام منصور جان .پسرم ، کجا بودی؟ گیسو مدام پشت پنجره بودتو خیابونا، سرگردون.خوبین پدر جان؟خوبم پسرم، شکر! بالاخره باید زندگی کنیم .شما که جوونین، باید شاد زندگی کنینشادی دل خوش میخواد که نداریم پدربرای تو فرصت زیاده .هواخواه هم که زیاد داری . و به من نگاه کرد ولبخند.مادر هم نگاهی به من کرد و لبخند زدآنشب مادر را به اصرار برای خواب نگه داشتیم ، ولی منصور رفتسه چهار روزی مادر را پیش خودمان نگه داشتیم .منصور هم ظهر می آمد و آخر شب می رفت .روز دم همگی به بهشت زهرا رفتیم . روز سوم سیزده بدر را به گردش رفتیم .روز چهارم، سرشام بودیم که تلفن زنگ زد .بلند شدم گوشی را برداشتمخانم مقتدر بود .بعد از سلام واحوالپرسی گفت: گیسو جان ، میتونم در مورد خودت با پدرت صحبت کنم؟موضوعی پیش اومده؟میخوام شما رو برای بهرام از پدرت خواستگاری کنم . بهم اجازه می دی عزیزم؟آب دهانم را بسختی فرو دادم و به منصور که زیر چشمی به من نگاه میکرد، خیره شدم .گفتم: شما لطف دارین .والـله چی بگم؟پس بذار با پدر صحبت کنمبله، گوشی خدمتتونبابا! خانم مقتدر با شما کار دارن .من خداحافظی می کنم .سلام برسونینممنونم دختر گلم .خدانگهدارگوشی را به پدر دادم و با ترس و لرز پشت میز نشستم . به مادر و منصور نگاهی کردم .آنها هم مشکوک شده بودندسلام خانم مقتدر...... الحمدالـله، شکر، خانواده چطورن؟....... ما حسابی به دکتر زحمت دادیم....... قربان شما ....... بله ..... بله ..... شما محبت دارین .باعث افتخار ماست .آقای دکتر داماد ما باشن .ولی اگه اجازه بدین من با گیسو صحبت کنم، بعد بهتون اطلاع می دم......... خواهش می کنم .سلام برسونین، قربان شما، خدانگهداررنگ به چهره منصور نبود. از غذا خوردن دست کشید و گفت: گیسو جان ممنون، خوشمزه شده بودشما که نخوردین!میل ندارم.کافیه .عرق روی پیشانی منصور به وضوح نمایان بود.مادر نگاهی به پدرم کرد وگفت: پس این هفته برنامه خواستگاری در پیشه، جناب رادمنش؟بله، اجازه گرفتن که بیان خواستگاری .گفتم با گیسو صحبت کنم ، بعد.بهرام پسر خوبیه .انشاءا.... مبارک باشه دخترمهنوز که خبری نیست مادر جون!گیسو جان دستت درد نکنه ، خیلی خوشمزه بود .خوش بحال آقا بهرام با چنین زن کدبانوییچشمم به منصور افتاد. از سر میز بلند شد وگفت: با اجازه و بسمت در سالن پذیرایی رفت و روی مبل نشست .پدر و مادر متوجه رفتار منصور بودند.مادر سری تکان داد و به من نگاه کرد .بعد بشقاب ها را روی هم گذاشت تا کمکم کندزحمت نکشین مادر، خودم می برمنه عزیزم، با هم می بریم .تو خسته شدیبعد از جمع وجور کردن ظرف ها، با سینی چای به سالن برگشتم .مصنور نگاه ملتمسانه ای به من کرد وگفت: من میل ندارم.ممنونیکساعت بعد منصور قصد رفتن کرد .مادر هم حاضر شد وگفت: ببخشین گیسو جان .خیلی زحمت دادیم .ایشاءا... عروسیت جبران کنیمشما کجا می رین مادر؟ قرار بود یه هفته پیش ما بمونیننه عزیزم.الحمدالـله پدر که خوبه ، منم خونه کار دارم .شما هم مهمون دارین.انشاءا... در فرصت بعدخب مهمون داشته باشیم ، شما هم باید باشین ، غریبه که نیستیننه دخترم، آخه این مهمون، از اون مهموناس که چشم نداریم ببینیمبمونین خانم متین، شما که هستین آرامش داریمممنونم جناب رادمنش ، وقت بسیارهمنصور! تو بگو مادر بموننبمونن، من کاری ندارم. مادر اختیارشون با خودشونهمادر آهسته در گوشم گفت: نگران منصورم، می ترسم دوباره حالش بد شه، پیشش باشم بهترهباشه ، هرطور دوست دارین.ببخشین اگه بد گذشتوقتی آنها را بدرقه کردیم وبرگشتیم ، مشغول جمع کردن فنجانها بودم که پدر گفت: تو و منصور همدیگر رو دوست دارین بابا؟گفتم : چطور مگه بابا؟هم خودم فهمیدم ، هم خانم متین یه چیزهایی برام گفت .چرا دست دست می کنی؟ منصور حیفه!بله می دونم ، منم دوستش دارم. ولی فرهان رو چیکار کنم .اگه زن منصور بشم، نمی گه پس چی شد؟ تازه منصور دلش پیش گیتیه .می ترسم حسادت کنم واذیتش کنمخب ، دلش پیش گیتی باشه. این که دلیل نمیشه تو رو دوست نداشته باشه و بهت محبت نکنه .آدم، زنده رو بیشتر دوست داره یا مرده رو؟یعنی اگه شما یه روزی ازدواج کنین مادر و فراموش می کنین؟هرگز، ولی زنم رو هم دوست خواهم داشت .تازه گیتی خواهر توئهاحساس میکنم بهرام منو بیشتر دوست داره بابا! با اون خوشبخت ترم، براش تازگی دارم، همدیگر رو بهتر درک می کنیمهر طور میل خودته بابا. من اصراری ندارم .با اینکه منصور رو بیشتر دوست دارم ، ولی حق انتخاب رو به خودت واگذار میکنمبعد بلند شد و گفت: من می رم بخوابم .تو هم برو خوب فکر کن، ببین کدوم برات بهتره صبح جواب بده تا به خانواده مقتدر اصلاع بدمباشه بابا!آنشب خیلی فکر کردم.ولی هرچه بیشتر فکر میکردم ، بیشتر از منصور دور می شدم .دلم پیش بهرام بود .از وقتی توی گوشم سیلی زده بود، دلم را زده بود .صبح وقتی پدر از من جواب خواست ، گفتم بهرام را می خواهم .پدر گفت: خوب فکرهات رو کردی؟ بعدا پشیمون نشی. وقتی بگم آره دیگه نمی گم نه ها!آره پدر، فکرهام رو کردمباشه.پس مبارکه دخترم .با خانم مقتدر تماس می گیرم و برای پنج شنبه قرار می ذارمممنون بابا! من می رم شرکت کاری ندارین؟نه دخترم، تو برو من میز رو جمع می کنمبه شرکت رفتم .از منصور خبری نبود .ساعت ده با مادر تماس گرفتم.گفت: امروز نمیاد شرکت .میگه حوصله ندارمظهر به منزل برگشتم . پدر با خانم مقتدر تماس گرفته بود و آنها را برای پنج شنبه دعوت کرده بود .با خانم متین هم تماس گرفت و آنها را دعوت کردپنج شنبه از راه رسید .آنقدر منصور را دوست داشتم که اگر تا آن روز ، فقط یکبار دیگر درخواست ازدواج کرده بود می پذیرفتم ، ولی نکرد .سعی میکرد خیلی معمولی رفتار کند. وقتی مرا به منزل رساند گفت: فکر نکنم شب بتونم بیام. از حالا عذرخواهی میکنماینه رسم برادری یا شوهر خواهری؟سکوت کردادامه دادم: هرطور میلته .ولی مادر جون رو حتما بفرست. دلم میخواد اقلا مادرم تو مراسم خواستگاریم باشهباشه مادر رو می فرستم .
غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود. عصر، خانواده مقتدر با کادو و سبد گل بزرگی آمدند .آنها را به پذیرایی راهنمایی کردیم ونشستیم .بهرام لبخند قشنگی تحویلم داد.کت وشلوار سبزی همرنگ چشمهایش پوشیده بود و رنگ کراواتش سبز وکرم بود .آن لحظه مطمئن شدم که انتخاب درستی کرده ام .بلند شدم شربت بیارم که زنگ در بلند شد و بعد از چند لحظه مادر داخل آمدمنصور نیومد مادر جون؟چرا عزیزم. داره میاد.درو نبند .آن لحظه انگار خدا دنیا را به من دادسلام منصور، خیلی خوش اومدیسلام !مبارک باشهممنونم، چرا زحمت کشیدین؟ خودتون گلیدقابلی ندارهلطف کردی اومدیوظیفه م بودبفرمایین. وارد شد و با همه دست داد .بنفشه با دیدن منصور گل از گلش شکفت .یک لحظه احساس کردم منصور بخاطر بنفشه آمده، ولی راضی بودم. بنفشه را دوست داشتمصحبت ها شروع شد . پدر بهرام گفت: ما مفتخریم با خانواده با شخصیتی مثل شما وصلت می کنیم .ارادت خاصی به شما داریم و برای بدست آوردن گیسو خانم تموم تلاشمون را می کنیم .هرچی بفرمایین قبول داریم .بهرام خونه مستقل داره، زندگی داره، اتومبیل داره، مطب خصوصی داره وخیلی هم به گیسو علاقه داره .از نظر اخلاق و رفتار هم من تائیدش می کنملطف دراین تیمسار .ما هم خوشحالیم که با شما اشنا شدیم. بهرام جان به گردن من خیلی حق دارن .سلامتی مو بعد از خدا از ایشون مدیونممن کاری نکردم جناب رادمنش، وظیفه موانجام دادملطف کردی پسرممهریه چقدر پیشنهاد می کنین جناب رادمنش؟هر چی سخاوت شماست ، رضایت ماست .هر چقدر خودتون مایلینما رسم داریم زمین مهر می کنیم ، چه برای دخترمون ، چه برای عروسمون .شاید این کنایه ای به منصور ، یعنی داماد آینده شان بودچه بهتر تیسمار .چی بهتر از ملک وزمین؟همه خندیدندمادر بهرام گفت: بله برون کی باشه بهرته؟این رو از گیسو جان بپرسینهر موقع شما مایلین ما حاضریمهمین پنج شنبه که میاد خوبه؟خوبهمهمونای ما زیادن دخترم، اشکالی نداره؟نه چه اشکالی داره؟قدمشون روی چشمخانم متین گفت : اگه تعداد خیلی زیاده ، مراسم رو منزل ما بگیرین .منم جای مادر گیسو ام ، فرقی نمی کنهپیشنهاد خوبیه خانم متینمنزل ما، منزل خودتونهممنونم مادرجونخب، پس مبارک باشه .ایشاءا.... بسلامتیهمه کف زدند وبنفشه اجازه گرفت و شیرینی تعارف کردپدر بهرام گفت : انشاءا... دو هفته بعد جشن نامزدی را برگزار می کنیم و یکی دو ماه بعد هم جشن عروسی .موافقین جناب رادمنش؟بله موافقمآنشب هرچه اصرار کردیم ، برای شام نماندند و رفتند .بعد از آنها منصور و مادر جون قصد رفتن کردند، که من و پدر نگذاشتیم و آنها را برای شام نگه داشتیم. منصور سر درد داشت .برایش مسکن آوردم . سرشام دو سه قاشق خورد دستش را روی قلبش گذاشت و چشمهایش را بست. انگار که قلبش تیر کشید، ولی به روی خودش نیاورد و به غذا خوردن ادامه داد. پیشانی اش عرق کرده بود و رنگش پریده بود. می دانشتم از بس خودخوری کرده به این روز افتاده .قلب درد رهایش نکرد و دوباره دستش را روی قلبش گذاشت .مادر گفت: منصور جان چی شده؟ قلبت درد میکنه؟چیز مهمی نیست کمی تیر می کشه.گیسو جان ، از پذیراییت ممنونمشما که هیچی نخوردین؟نمی تونم، حالم دگرگونه و بلند شدپدر گفت: پسرم، برو تو اتاق من استراحت کن .گیسو! بلند یه شربت قند برای منصور درست کن .رنگش پریدهبه آشپزخانه رفتم و با لیوان شربت قند برگشتم .منصور به اتاق پدر رفته بود. داخل اتاق شدم ، روی تخت دراز کشیده بود، بلند شدتو رو خدا بخواب منصور ، راحت باشپس ببخشینبیا بخورممنونمکنار منصور نشستم .گفتم : منصورنگاهم کردمنو ببخش. چاره ای جز این کار ندیدم .خودت می دونی چقدر دوستت دارم ، ولی نمی خوام اذیت بشی.تو با گیتی خوشی، با یاد اون زندگی می کنی ، چرا خودم رو بهت تحمیل کنم .اصلا شاید دلت بخواد همسرت یه مدل دیگه ، یه قیافه دیگه، یه اندام دیگه ای داشته باشهمنصور لبخند تلخی زد وگفت: اگه بگم برام مهم نیست دروغ گفتم، ولی امیدوارم در کنار بهرام زندگی خوبی داشته باشیممنونمبرو شامت رو بخور گیسوباشه،حالت بهتر شد؟اره، کمی قلبم درد گرفت ولی چیز مهمی نبودولی دستات می لرزه، میخوای بریم دکتر؟نه، من وقتی زیاد به اعصابم فشار بیارم ، اینطوری می شممن لیاقت این همه خودخوری رو ندارم منصور!این حرفو نزن .یه جورایی حق رو به تو می دم گیسواز اتاق بیرون آمدم .پدر ومادر جون با هم صحبت می کردند. با دیدن من حرفشان را قطع کردند. سر میز نشستم وسه چهار قاشق باقیمانده غذایم را خوردم، ولی همه اش افسوس می خوردم که چرا عجله کردم، چرا منصور دیگر تقاضای ازدواج نکرد، چرا بی رحمی کردم .منصور دل شکسته بود، منصور به من نیاز داشت .ولی راست گفته اند که وقتی قسمت چیز دیگری باشد زبان انسان بسته میشود. آخر شب منصور ومادرش رفتندبرای بله برون پیراهن صورتی زیبایی خریدم .دو روز به میهمانی مانده بود که به منزل منصور رفتم .تا آنجا را آماده ووسایل لازم را تهیه کنیم. پدر روز سه شنبه آمد وآخر شب رفت .اگر بگویم فقط بخاطر کمک کردن و به خواهش مادر آنجا رفتم ، دروغ گفته ام. خودم هم دلم میخواست روزهای آخر تجردم را با منصور بگذارنم .آنشب وقتی پدر را رساندیم وبه منزل منصور برگشتیم .توی حیاط نشستیم .منصور گفت: ستاره اقبال من دیگه چشمک نمی زنه . همه چیز چه زود گذشت .یکسال ونیم از مرگ گیتی می گذره .باورت میشه ؟ستاره اقبال تو همیشه همراهته منصور. مطمئنم زندگی خوبی در انتظارته . چون گیتی ازت راضیهکدوم خوشبختی ؟ اینکه همیشه دو قدم از بقیه عقب ترم ، یا اونکه همیشه عشق هامو دو دستی تقدیم دیگران میکنم .گیتی هم چون خودکشی کردم باهام ازدواج کرد، وگرنه از دستم رفته بودتو به قسمت معتقدی؟آره و قسمت من همیشه مکافاتهنه اینطور نیست ، خیلی ها آرزو دارن جای تو باشن، مال تو باشن منصور!فقط کافیه یه روز باشن ، اون وقت ببینن می تونن تحمل کنن؟فعلا که می بینی چه دخترایی آرزوت رو دارنولی اونکه من دوستش دارم و آرزوش رو داشتم ، دیگه برام دست نیافتنی شد.تقصیر خودته، کمی دیر تصمیم گرفتی.عوضش وقتی تصمیم گرفتم که واقعا تو رو بخاطر خودت می خواستم وقتی خودت رو گم و گور کردی. تازه فهمیدم چقدر بهت نیاز دارم و چقدر می خوامت .تازه فهمیدم بعد از گیتی ، تو تنها دختری هستی که می تونم در کنارش خوشبخت باشم .تازه فهمیدم فقط آغوش توئه احساسم رو برمی گردونه وبهم آرامش بده.اینها رو نمی گم که نظرت عوض شه، می گم که بدونی چرا دیر تصمیم گرفتم .دوست نداشتم وقتی نگاهت می کنم یا در آغوش می گیرمت ، فکرکنم گیتی هستی یا وجدانم در عذاب باشهسیگاری روشن کرد و گفت: ولی حالا دیگه فقط همین سیگاره که بهم آرامش می ده .حالا که فکر میکنم، می بینم خودخواهی بود. تو رو اسیر خودم کنم .تو دوشیزه ای، ومن یک مرد متاهل شکست خورده .تو تازه اول راهی و من تو سرازیری.فکر کردی چرا با کیارستمی مخالف بودم؟ چون شما دوتا توی دو دنیا متفاوتین .البته در کنار او هیچ چیز کم نداشتی . جز یه مرد جوون و زیبا .منم، هم ده سال با تو تفاوت سنی دارم، هم یه بار ازدواج کرده م. شاید واقعا کیارستمی از من برات بهتر بود. و حالا اعتراف میکنم کار درستی کردی. بهرام از هر نظر از ما مناسب تره ، و لیاقت همسری تو رو داره .تازه سلامتی پدرت رو بهش برگردونده ، ولی من چی؟ خواهر نازنینت رو ازت گرفتم. در واقع مقصر اصلی من بودم .اگه از همون روزهای اول حقیقت رو به گیتی گفته بودم و آذر رو بیرون کرده بودم .الان گیتی کنارم بود و فرزندم تو بغلماین چه حرفیه منصور؟ تو برای گیتی و من همه کار کردی .برادری، پدرری، همسری. ما از تو ممنونیم . اگه می دونستی من و بابا چقدر دوستت داریم .وبابا چقدر سعی کرد که مجابم کنه که تو از بهرام بهتری ، این حرف رو نمی زدی .من خریت کردم .ولی شاید قسمت اینهمنم دوستتون دارم.تو عاقلانه تصمیم گرفتی .بهرام تو رو خیلی دوست دارهممنون .من می رم بخوابم .شب بخیر.شب بخیر گیسو جانبه اتاق سابقم آمدم و خیلی طول کشید تا خوابیدم،اما با صدای موسیقی از خواب پریدم .این آهنگ برایم آشنا بودمرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار خدا تو را نگهدار که می روم بسوی سرنوشتبعد از مرگ گیتی ، اولین بار بود که این آهنگ را میزد. این هم خودش یک نوع ابراز عشق و یک نوع خداحافظی با عشق بود. بلند شدم. .اصلا تو حال خودم نبودم. همانطور با لباس خواب از اتاق بیرون آمدم و پایین رفتم .منصور جای همیشگی نشسته بود و می نواخت . تقریبا آخرهای آهنگ بود که نتوانست جلوی بغضش را بگیرد . دست از نواختن کشید، ویولن را روی پایش گذاشت وهق هق زد زیر گریه .چهارستون بدنم لرزید. سرش را روی دسته مبل گذاشت و تکان داد و گفت: گیسو!گیسوی بی معرفت! من چطور تحمل کنم؟نزدیک بود بزنم زیر گریه .پاورچین پاورچین از آنجا دور شدم و به طبقه بالا رفتم .از کنار اتاقش رد شدم، دوباره برگشتم .توی چهار چوب در ایستادم و سرم را روی دیوار گذاشتم و اشک ریختم و افسوس خوردم .به خودم لعنت فرستادم که چه خریتی کردم .من که می دانستم منصور را بیشتر از بهرام دوست دارم، می دانستم منصور امتحان خوبی پس داده، پس چرا عجله کردم؟ اشک به من مجال نفس کشیدن نمی داد .متوجه شدم چراغ راه پله ها روش شد و منصور بالا می آید .هول شدم، نمی دانستم باید کجا بروم .سریع به اتاق خودش رفتم و پشت مبل قایم شدم تا وقتی منصور رفت مسواک بزند، به اتاق خودم بروم .وارد اتاق شد و در را بست .چراغ رو روشن کرد و بطرف کمد رفت .لباس راحتی پوشید و نفس عمیقی بیرون داد. از شانس بد من مسواک هم نزد، چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید .ساعت را زیر نور آباژور کوک کرد ، بعد دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف چشم دوخت .سپس دستش را دراز کرد و قاب عکس گیتی را برداشت و بوسید وگفت : همه ش تقصیر توئه که دیر بهم اجازه دادی. شاید هم از ته دل راضی نبودی.دوباره اورا بوسید و عکس را سرجایش گذاشت .بعد از داخل کشو ، عکس دیگری بیرون آورد، کمی به آن خیره شد وگفت: هرجا باشی دوستت دارم.وقتی کسی رو تو قلبم راه بدم نمی تونم بیرونش کنم. حتی حالا که به کس دیگه ای تعلق داری گیسو خانم، روزی هزاربار خودم رو لعنت میکنم که چرا دیر تصمیم گرفتم .نمی دونم پس فردا، این قلب ضعیفم طاقت ازدست دادن تو رو برای همیشه داره یا نه؟ ولی تا آخرین لحظه که زنده ام همراهتم . به همسری که قبولم نداشتی ، برات برادری می کنم. تو عزیز منی گیسو .نمی دونی چقدر دوست داشتم فرزند تو رو در آغوش بگیرم ، چون هیچ فرقی با فرزند از دست رفته م نداشت. هم خون گیتی تو رگش بود و هم خون تو .نازنینم دلم می خواست امشب بهت می گفتم که احساس میکنم تورو بیشتر از گیتی دوست دار .چون عوض یه نفر، سه نفری.هم جای گیتی هستی هم جای خواهر گیتی و هم جای خودت .شاید هم این عشق چل چلی یه که به جونم افتاده ، حیف ........... حیف که جواهری رو از دست دادم! خودمونیم، خریت کردم گیسو خانم، خداحافظ عشق همیشگی من ! زندگی در کنار تو چه شیرین بود و نفهمیدم .عکس را بوسید وروی قلبش گذاشت اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر بود پاک کرد. عکس را روی بالش کنارش گذاشت وبه پهلو خوابید .از ترس اینکه نکند صدای گریه ام بشنود، جلوی دهانم را گرفته بودم. داشتم خفه می شدم .بی اختیار بلند شدم و آرام بطرف منصور رفتم . رو تخت نشستم و صداش زدم .متعجب بطرفم برگشت .چشمهایش باز مانده بود و پلک نمیزد .لبخندی زدم و گفتم : منم وقتی چیزی رو تو قلبم راه بدم،محاله بیرونش کنم .تو اولین و آخرین عشق منی منصور! من جز تو کسی رو نمیخوام . گفت: گیسو، دارم خواب می بینم ؟نه بیداری منصور. صورتم را مقابل صورتش گرفتم و در چشمهایش خیره شدم . گفتم: دوستت دارم منصور ، هیچکس نمیتونه جای تورو برام بگیره .بخدا قسم اینو از عمق قلبم می گم.دستم را فشرد وگفت: منم دوستت دارم عزیزم. و در آغوشش بغضم را شکستمگریه نکن گیسو، خواهش میکنمموهایم را کنار زد و گفت: پس بهرام چی؟من که نمی تونم دوتا مرد رو دوست داشته باشم، می تونم ؟ بهش حقیقت را می گم. هرچه بادابادتو مطمئنی برام دلسوزی نمی کنی؟مگه تو دلسوزی می کنی؟تو که همه چیز رو شنیدیمرا ببوس رو برای من زدی؟مگه جز تو کسی رو دوست دارم؟ولی روم نمیشه به بابام بگم .باهام اتمام حجت کرده بودبابات خوشحال هم میشه .از کی اومدی تو اتاقم؟اومدم پایین به آهنگت گوش دادم، بعد دیدم گریه کردی وازم گله کردی، اومدم اینجا و اشک ریختم .دیدم داری میای بالا ، نمی دونستم کجا فرار کنم،اومدم پشت مبل قایم شدم .پس یادم باشه در اولین فرصت ویولنم رو قاب طلا کنم و زیرش هم با خط خوش بنویسم .حافظ عشق . این ویولن اوندفعه ما رو به گیتی رسوند .ایندفعه به گیسو خانم .دفعه دیگه ما رو به کی برسونه خدا عالمه!این ویولن نیود ، خدا بودقربون خدا برم .با خلقتش و انتخابشمن رفتم بخوابم، شب بخیرعاقبت یک عمر زندگیمون بخیریه سیب رو که بندازی بالا آقا منصور، هزار تا چرخ میخوره تا میاد پایین . یه دفعه دیدی فردا پشیمون شدم!توکل برخدا.فعلا شب خوششب بخیر الهه نازم .البته الهه ناز شماره دو .از حالا بگمبرای شما مردها الهه ناز شماره صد هم کمهنه دیگه، به شرافتم قسم تو دومین و آخرین عشق منیولی اگه من مردم، بدون به اینکه سه باره ازدواج کنی ، راضی راضیم منتظر نباش خوابم رو ببینیخدا نکنهراستی خوابت رو تعریف نکردی. من جواب مثبت دادم دیگهخواب دیدم دارم آهنگ الهه ناز رو میرنم ، تو وگیتی هم نشستین .گیتی رو به من کرد و گفت منصور آهنگ گیسو رو بزن(مرا ببوس) .اطاعت کردم و مرا ببوس رو برات زدم .گیتی رو به تو کرد وگفت: گیسو مگه منصور نمی گه مرا ببوس؟ پس چرا نشستی؟ بلند شو ببوسش .گفتی آخه درست نیست.لبخند زد .جلو آمد دست تو رو گرفت و بطرف من آورد و دست تو رو تو دست من گذاشت و گفت خوشبخت باشین ، من براتون دعا می کنم .جلو اومدم ببوسمت که از خواب پریدمدر حالیکه اشک می ریختم گفتم: چه خوب که منو نبوسیدی وگرنه به هم نمی رسیدیم .می گن بوسه تو خواب دوریهدعای گیتی بوده .اون روز وقتی ازخواب بیدار شدم خیلی خوشحال بود. ولی وقتی یادم افتاد که تو خودت رو گم و گور کردی.دنیا رو سرم خراب شد .وقتی به شرکت اومدم و تو به اتاقم اومدی باورم نمی شد. نمی دونم از خوشحالی بود ، از هیجان بود ، از نگرانی بود یا احساس مالکیت ، که زدم تو صورتت .منو ببخشمهم نیست عشق من. بگیر بخواب ، فکر کن ببین چطوری این فاجعه رو به بقیه بگیم؟اون با منشب بخیرشب بخیر عزیزمکنار در بوسه ای برای منصور فرستادم و در را بستم و به اتاقم آمدم .آنشب آرامترین شب زندگی من بود. اما صبح مادر چنان به در می کوبید و مرا صدا میزد که داشتم سکته میکرد .هر چه خواب راحت بود از دل و دماغم بیرون آمدبفرمایین مادر!سلامسلام مادرجون، چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر مضطربین؟مادر زد زیر گریه و گفت: بهت گفتم منصور طاقت از دست دادن تو رو نداره، گوش نکردی .بچه م از دستم رفتچی دارین میگین ؟ هراسان بطرف اتاق منصور رفتم و به در کوبیدممنصور!منصور! چرا درو قفل کردی ؟ منصور! باز کن ببینم!یا امام زمان! بچه م حتما خودش را کشتهمادرجون من و منصور دیشب کلی با هم حرف زدیم. من بهش قول دادمنکنه سکته کرده؟ قلبش ناراحت بود بچه م .خدایا چه خاکی بر سر کنم ؟ ثریا برو به آقا نبی بگو بیاد درو باز کنهدوباره به در کوبیدم ((منصور! منصور! توروخدا در رو باز کن .مادر بی رمق به دیوار تکیه زد و روی زمین نشست .نزدیک بود بزنم زیر گریه که قفل در پیچید و در باز شد .منصور خواب آلود در چهارچوب درنمایان شد دستی به موهایش کشید وگفت : چتونه اول صبحی افتادین به جون در اتاق من؟ چرا اینجوری می کنین؟منصور واقعا خیلی بی فکری .مادرتو ببین چه حالیه ! قلبم داره میاد تو دهنم بخدامادر در حالیکه دست رو قلبش گذاشته بود .بلند شد ایستاد وگفت: خدا ذلیلت کنه بچه! مردم از ترس.نمی گی من اعصابم ناراحته ، قرص اعصاب می خورمآخه برای چی ؟ چرا گریه کردی؟ مامان چرا اینطوری می کنین؟ امروز اینجا چه خبره؟ثریا وآقا نبی آمدند وسلام کردندچرا در رو قفل کردی؟والـله دیگه این خونه بی در و پیکر شده .دیشب وقتی اومدم بخوابم ، نمی دونم روح بود، جن بود، پری بود ، همزاد گیتی خدابیامرز بود که اومد و یه چیزهای خوبی گفت و به ما وعده ازدواج داد و رفت .منم از ترسم در را قفل کردم که دیگه نیاد ، چون می دونستم که اگه بیاد، دیگه نمی ذارم بره . آخه خیلی الهه زیبایی بود، مامان جان! و به من چشمک زدداشتم از خنده می ترکیدم ، ولی خودم رو کنترل کردم .آقا نبی و ثریا خانم خنده ای کردند و رفتند .مادر دستش را جلوی دهانش مشت کرد وگفت : اوا خاک به سرم! زده به سرت منصور؟ این چرت و پرتها چیه میگی؟ خواب دیدیاینها حقیقته .چرت و پرت نیستگیسو ، تو سر در میاری این چی میگه؟لبخند زدممامان جان، این خوشگل خانمی که کنار شما ایستاده، همون پری دیشبه که عرض کردم .بالاخره بنده رو قابل دونست و بهم قول ازدواج داد .حالا باید شما محبت بفرمایین ، با پدر ایشون تماس بگیرین و جریان رو تعریف کنین و برنامه فردا شب رو به هم بزنین .عروسی با ما، به هم زدن بله برون با شما!مادر با تعجب یک نگاه به من میکرد، یک نگاه به منصور. بعد گفت : راست می گه گیسو جان؟ایشون همیشه راست می گن .من که گفتم ، از بس مضطرب بودین متوجه نشدینمرا در آغوش کشید و گفت: الهی قربون قد وبالات برم عزیزم ! الهی شکر! وای خدا چه صبح زیبایی .تو دلم گفتم آره خیلی زیبا بود مرگ خودم .منصور گفت: نمیشه همین الان بریم محضر ؟ بخدا قول می دم برات مجلل ترین عروسی رو بگیرم گیسوگفتم: اگه فکر کنی که قرار بود فردا شب منو برای همیشه از دست بدی ، دو هفته رو راحتتر تحمل می کنی .دو هفته در برابر یه عمر ، چطوره؟دو هفته؟! گیسو رحم کن تو رو خدا .همین پنج شنبه عروسی رو برگزار کنیم .یه هفته کافیهتو حالت خوبه؟اوه، خیلی!....پس دندودن رو جیگر بذار .تازه بابام شاید قبول نکنه .خودت فکر کن .کار ساده ای نیست به تیمسار زنگ بزنه بگه گیسو نظرش عوض شده میخواد زن منصور بشه .ولی با تو بی رودرواسی تره و قانعت میکنهدیگه چی؟ نمیخوام باهام صمیمی باشین .و قانعم کنین .لازم نکرده!زدم زیر خنده و گفتم : بیا صبحونه بخوریم .چقدر حرف می زنیاومدم گیسو جانبعد از صبحانه مادرجون با پدرم تماس گرفت· سلام جناب راد منش....... ممنونم خوبن .سلام می رسونن....... اختیار دارین چه زحمتی؟ ....... بله دیگه خوب خوب شد. قلب درد مصلحتی بود ، شفا گرفت...... حقیقت اینه که اینجا دیشب سه اتفاقاتی افتاده ، که برنامه ها رو عوض میکنه ....... نترسید جناب رادمنش .منصور دیشب یه کم گریه زاری و التماس کرده، گیسو جان هم دلش سوخته و به ما رحم کرده .میخواد عروس خودم بشه . نظرش عوض شده ولی روش نشد خودش به شما بگه و کسب اجازه کنه...... بله گیسو گفت که شما باهاش اتمام حجت کرده بودین ولی حالا بزرگواری بفرمایینو..... بله ....... بله حق با شماست ، خواهش میکنم غلام سمایت.....میخواین من با خانواده مقتدر صحبت کنم؟.......خواهش میکنم افتخار ماست ، خدا گیتی جان رو رحمت کنه ولی......آخه ........... نمی دونم ، والـله ....ولی اینطوری به ضرر ما میشه ........حالا بزرگواری بفرمایین، گذشت کنین......... حالا به مسائل دیگه کاری نداریم ، رابطه ما محفوظه، بله حق با شماست ، گیسو حق بهرامهمن ومنصور نیشهایمان بسته شد ونگران به هم نگاه کردیم .مادر دستش را بعلامت چه کنم قبول نمی کند باز کرد وادامه داد: ولی اگه قبول می کردین خوشحال می شدیم. حالا جوونی کرده، عجله کرده ...... بله. خواهش میکنم ......... نه عرضی نیست.پس باز سرما کلاه رفت جناب رادمنش ؟.... اختیار دارین .خدانگهدارمادر گوشی را گذاشت. منصور از نگرانی بلند شد و گفت: چی شد مامان؟· پدر گیسو میگه ، من با گیسو صحبت کرده بودم .دیگه دیر شده .امکانش نیست. آبروریزی میشه· یعنی چی؟· یعنی همین دیگه .گفتن از منصور عذرخواهی کنین .گیسو بله رو گفته ومهمونا دعوت شدنتمام بدنم ضعف رفت .منصور بی رمق روی مبل نشست و سرش را میان دو دستش گرفتمادر هم با قیافه ای افسرده روی مبل نشست وگفت: فکر نمیکردم آقای رادمنش انقدر جدی و خوش قول باشن .اصلا نتونستم اصرار و اعتراض کنم .خب، البته حق با ایشونه .عیب نداره .آبروی ایشون برای ما مهم تره .در ضمن بهرام هم دلش رو خوش کردهمنصور عصبانی بلند شد و گفت: یعنی چی؟ مردم عقد می کنن به هم می زنن ، اینکه تازه بله برونه .من خودم با پدر صحبت میکنم . و بطرف تلفن رفتمنصور حق با پدرمه .من اشتباه کردم باید چوبش رو هم بخورم. با پدرم تماس نگیر .حرص وجوش براش خوب نیست .نمیخوام به کاری که راضی نیست مجبورش کنمگیسو، ولی من نمی تونم از تو بگذرم . یعنی من برات مهم نیستم؟هستی، ولی چه کنم؟ مثل اینکه خدا نمیخواد ما به هم برسیمخدا میخواد، این بنده های خدا هستن که نمیخوان.از پدر توقع نداشتم .گوشی را برداشت .چکار می کنی منصور؟میخوام با بهرام صحبت کنماین کار رو نکن ، خواهش میکنممنصور بدون توجه به حرف من دفتر تلفن را باز کرد تا شماره بهرام را پیدا کند .جلو رفتم و گفتم: منصور ، آبروریزی نکن .پدرم عصبانی میشه.منصور شماره را پیدا کرد و تا خواست شماره بگیرد مادر پا روی پا انداخت وگفت: منصور گوشی رو بذار، شوخی کردم بابا! نگاش کن تو رو خدا .با حیرت به مادر چشم دوختیم .مادر در حالیکه لبخند میزد گفت: آخه چقدر ساده ای بچه . مگه میشه من از جناب رادمنش چیزی بخوام و ایشون نپذیرنپس ما رو سرکار گذاشتین مامان؟ نمی گی سکته می کنم، می افتم این وسط؟ یعنی چی؟ چه وقت شوخی کردن بود؟تا تو باشی دیگه در اتاقت رو قفل نکنی .خب منم صبح داشتم سکته میکردم .این به اون دربه منصور لبخند زدم .منصور سری تکان داد ولبخند زد و گفت: گفتم از پدر بعیده .قبض روح شدم بخدازیاد ذوق نکن منصور، چون هنوز با پدر گیسو صحبت نکردمیعنی چی؟کسی گوشی رو بر نمی داره.حتما رفتن بیرونبخدا خیلی فیلمین مامانپدر من این موقع از خونه بیرون نمی ره .منصور بلند شو یه بار دیگه شماره بگیر، دلم شور میزنهمنصور شماره منزل ما را گرفت . یکدفعه با دست تکان داد مادرش را متوجه ساخت که بیاید گوشی را از او بگیرد .خیالم راحت شد .سلام و احوالپرسی که تمام شد مادر گفت: والـله غرض از مزاحمت اینه که........ اینه که..... چطور بگم ، والـله منصور دیشب به گریه و زاری افتاد و التماس کرد .گیسو جان هم تصمیم گرفت عروس خودم بشه .اینه که خواستم کسب اجازه کنم ....... بله.......بله........بله حق با شماست ، می دونم ، گیسو جان هم به ما گفت که باهاش اتمام حجت کردین .روش نشد خودش تماس بگیره .......... خواهش میکنم فرمایش شما متین ......... حالا بله برونه جناب رادمنش ، اگه نامزدی بود یه چیزی، میخواین من باهاشون تماس بگیرم ؟......... جناب رادمنش این تنبیه به ضرر ما تموم میشه ، رحم کنید تو رو خدا، ما شما رو دوست داریم....... غلام شماست ......... لطف دارین ............. باشه پس ما منتظریم .گوشی خدمتتون....... قربان شما....... گیسو جان پدرت میخواد باهات صحبت کنه.سلام باباسلام، موضوع چیه؟ این چه بساطیه؟معذرت میخوام بابا .کمی عجله کردم .حق با شما بودبهرام یک هفته س دلش رو خوش کردهمی دونم، ولی من منصور رو دوست دارم . اشتباه کردمآخه من زنگ بزنم چی بگم دختر؟ اونا مهمون دعوت کردن .حالامهمونای خودمون هیچی ، ولی به اونا چی بگم؟اگه برای شما سخته .از خواسته قلبیم صرف نظر می کنم .دلم نمیخواد شما خجالت زده بشین .حق با شماست .منصور با عصبانیت و نگرانی از دور بهم تشر زدمطمئنی دیگه نظرت عوض نمیشه .فردا نگی منصور رو نمیخوام بهرام رو می خوام ها! مردم مسخر ه ما که نیستننه قول می دمخیلی خب، چون خودم هم منصور رو دوست دارم ، این شرمندگی رو به جون می خرم. با اینکه بهرام هم حق داره .ولی بخاطر خوشبختی تو، از دادن حقش صرف نظر می کنم .تو در کنار منصور خوشبخت تری عزیز دلم ، می دونی چرا؟ چون دل شکسته کسی رو وصله پینه کردن، بالاترین خوشبختیه.منصور دل شکسته س و به تو پناه آورده بابا، درست نیست نا امیدش کنی .امتحانش رو هم که پس داده .منتظر تماس من باش . دختره عجولممنونم بابا .خدا شما رو از من نگیرهخدا تو ومنصور رو از من نگیرهیه نفر رو یادتون رفت باباخانم متین رو؟ روم نشد بگمبلند خندیدمببینم حالا راستش رو بگو .دلت برای منصور سوخت یا واقعا دوستش داری؟واقعا دوستش دارم بابا. چون فهمیدم .واقعا دوستم داره بابابه پای هم پیر بشید دخترم. سلام برسون .باهاشون تماس می گیرم ، بهت خبر می دمممنون باب .خدانگهدارخدانگهداریک ربع بعد پدر تماس گرفت و گفت با تیمسار صحبت کرده وآنها را قانع کرده .البته ناراحت شده اند ، ولی پذیرفته اند .پدر از من خواست شخصا با بهرام صحبت کنم و عذر خواهی کنم .با خانواده بهرام تماس گرفتم و عذرخواهی کردم .بهرام بیمارستان بود ، تصمیم گرفتم بعدازظهر با او تماس بگیرممنصور آمد کنارم نشست .گفت: خب اینم از این .الحمدالـله همه چیز بخیر وخوشی تموم میشه. حالا گیسو خانم، ما کی برای خواستگاری خدمت برسیم؟خواستگاری لازم نیست .فقط بگو چقدر مهرم میکنی ؟باریکلا! چه دختر عاقلی شدی ؟پس چی خیال کردی ؟ زود باش بگویه قلب عاشقنه، کمه منصور!یه روح تسخیر شده !بازم کمه !دوتا کلیه هم دارم .اگه بخوای تقدیمت میکنم ، گیسوجانکلیه میخوام چکار؟خب، یه مغز که خودت از کار انداختیش ، ولی قابل تعمیرهنه بابا مغزچیه؟ تو ساندویچی ها پر مغزهاون مغز گوسفنده .ببخشیدها!حالا هرچیخب یه ریه که پر دود سیگارهاُه اُه ، اون که اصلاای بابا پس تو چی میخوای گیسو!اینهایی که گفتم ، با ارزشترین چیزهایی بود که داشتم ، یعنی جونم بودمن این خونه رو میخوام با تمام وسایل رفاهیش وخدمه ش ، به اضافه اون سه تا ماشین ، به اضافه اون ویولن ، به اضافه اون پیانو، به اضافه ی ویلای شمالتون، به اضافه شرکت بی در و پیکرتون ، به اضافه کارخونه شکم پرکنتونمنصور در حالیکه می خندید ، گفت: پس مال منو میخوای نه خودمو ، وروجک!این دوره زمونه فقط اسکن جونمباریکلا! دیگه چی میخوای ، جونمدیگه.......دیگه یه دل پاگ ، اما بعدها ایشاءا...اونکه از جون و دلممنونمگیسو جان، تو خیلی قانعی .منو خجالت ندیبیا عرقت رو پاک کنم، عزیزمکمی تو چشمهای هم خیره ماندیم.گفتم : من وجودت رو میخوام منصور. قلب و روحت رو میخوام .یادته گیتی تو دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟حاضرم روی یه گلیم پاره زندگی کنم و روی همون، سفره محبت تو رو پهن کنم وغذای روح بخورم .از سوراخ های اون گلیم پنجره محیت بسازم که به قلب تو باز می شنآره یادمهحالا من حاضرم آسمون خدا رو سقف سرم کنم و زمین خدا رو فرش زیر پام .ولی فقط در کنار تو باشم و تو بشی ستون زندگیم .غذام بوسه تو وآبم بارون رحمت الهیتو وگیتی برای من دوتا فرشته الهی بودین و هستیندستم را روی قلب منصور گذاشتم وگفتم : تا وقتی زنده ام که این قلب ضربان داره .نه اینکه فکر کنی اگر خدای ناکرده نباشی خودکشی میکنم، نه، ولی میشم مرده متحرک.خود به خود فنا می شم .تا این حد بهت وابسته م منصور.منم همینطور نازنینم!قشنگم!مادر وارد سالن شد وگفت: شما دوتا خیالتون راحت شد؟مگه کار و زندگی ندارین ، اینطور به هم چسبیدین و همدیگر رو ول نمی کنین؟زدیم زیر خنده .منصور گفت : نه مامان، کار و زندگی نداریم .چون همدیگر رو داریم .عشق میشه زندگیمون ، خدا هم میشه نگهدارمونانشاءا.... الهی قربون جفتتون برم. زنده باشم عروسی تون رو ببینم .مطمئنم این آرزوی گیتی هم هستبله همینطورهامروز شرکت نمی رین؟نهبرو فکر نون باش که خربزه آبهگیسو میگه رو گلیم پاره هم با من زندگی میکنه، حتی رو زمین .پس مشکلی نداریمگیسو میل خودشه ، ولی بنده نمی تونم رو گلیم پاره زندگی کنم .گیسو که این حرفو میزنه، انگیزه داره ، یعنی تو رو داره .من بدبخت کی رو دارم ؟ الکی بشینم رو گلیم پاره ، نون خشک سق بزنم و شما دوتا رو ببینم که چی بشه؟ مگه خلم بچه؟ یاالـله بلند شو برو سر کارقهقهه خنده بلند شد.ثریا هم لبخندزنان از ساختمان بیرون رفتآهسته به منصور گفتم: منصور مادر انگیزه میخوان. باید فکری به حال ایشون بکنیمسر اون انگیزه رو بیخ تا بیخ می برمدر دلم گفتم : بیچاره بابام گیر چه یزیدی افتاده وخبر نداره!مادر گفت: گیسو جان تکلیف منو زودتر مشخص کن .من باید برم یا بمونم؟منظورتون چیه؟خب اینجا خونه تو ومنصوره. منصور هم که بدتر از باباش بلده به تو بگه چشم. حالا تو مادر شوهر میخوای یا نه؟من بدون شما تو این خونه نمی مونم مادر جون. شما عزیز ما هستینالهی فدات شم .منم بدون شما نمی تونم زندگی کنممنصور بلند شد وگفت: بریم تا این مادر و دختر بیرونمون نکردنکجا میخوای بری منصور؟می رم سری به شرکت بزنم .از اون طرف هم می رم پدر رو میارم اینجاپس من هم میامشما دیگه می مونین و استراحت می کنین .از این به بعد ریاست منزل به عهده شماستالبته، مادر ملکه این منزل هستنببین منصور، از حالا بهتره سنگهامون رو وا بکنیم.بنده شرکت و شما رو رها نمی کنم ، تنها هم بیرون می رم .حالا تصمیم بگیر.مادر رو هم شاهد می گیرمحالا تو شروع کردی گیسو؟ اخلاق منو که می دونیباشه .پس زندگیمون رو شروع نمی کنیم ، برو فکرهات رو بکن، بعد بیا دنبالمنه قربونت برم، برو حاضر شو بریم شرکت .تنها هم خواستی می تونی بری بیرون. اصلا برو کره مریخ ، کسی جرات داره اظهار نظر کنه؟روی هرچی مرده سیاه کردی منصور. بی اراده! می گن زنهای دوم شانس دارن، راسته!چه کنیم دیگه مامان جون؟دیگه کی رو پیدا کنم که مثل گیسو برام عزیز باشه؟مادر چشمکی به من زد و گفت : برو که نونت تو روغنه گیسو جانبالا رفتیم و آماده شدیم .سر راه منصور شیرینی خرید و در شرکت همه را از نامزدیمان باخبر کرد .همه تبریک گفتند .فرهان بیچاره چنان جاخورده بود که شرمنده شدم .تبریک مصلحتی گفت، ولی می دانستم که در دل منصور را لعنت می کند. کمی برایش ماجرا را توضیح دادم .او هم ظاهرا پذیرفت بعد از ظهر به خانه پدرم رفتیم، ناهار را همان جا خوردیم، بعد با بهرام تماس گرفتن .((سلام دکتر مقتدر))سلام گیسوخانم، حال شما؟ممنونم، والـله شرمنده مدشمنتون شرمنده باشه ، اما خبر غیر قابل انتظاری بود .اول فکر کردم مادر باهام شوخی می کنه .وقتی فهمیدم جدیه، عرق سردی روی پیشونیم نشستمتاسفم ، نمی دونم چطور عذرخواهی کنم؟عذرخواهی لازم نیست .تنها این گله رو دارم که ای کاش اول خوب فکر می کردین بعد مهمون دعوت می کردیمحق با شماست .اما به من این حق رو بدین که با کسی ازدواج کنم که بیشتر بهم نیاز داره .اینطوری روح خواهرم هم آرامش بیشتری داره. من ومنصور بعد از مرگ خواهرم به هم علاقمند شدیم، ولی به دلایلی هردو ملاحظه می کردیم. منصور قبل از شما از من خواستگاری کرد و جواب منفی گرفت . خب، من به شما هم علاقمند بودم ، اما هرچی خواستم دلم رو از سنگ کنم نتونستم .اینه که شرمنده مخواهش میکنم .راستش، من بارها پیش خودم می گفتم چطور جناب مهندس ازشما، که هم شبیه خانمشون هستین و هم زیبا و باوقار، خواستگاری نمی کنن .برام عجیب بود. برای همین هم خودم با تاخیر خواستگاری کردمدر هرصورت برای خوشبختی ما دعا کنین .شما به گردن من و پدر حق دارین وما محبتهای شما رو با بدی جواب دادیماختیار دارین .من وظیفه م رو انجام دادم .شما هم کار خوبی کردین .درسته که من به شما خیلی علاقه دارم ، اما مهندس به شما بیشتر نیازمندن و برای من فرصت زیادهبله، واقعا بهتر از من قسمت شما میشه. ازخانواده تون عذرخواهی کردم، ولی باز هم شما عذرخواهی کنینانشاءا... به پای هم پیر شید .به مهندس سلام وتبریک مارو ابلاغ بفرمایینممنونم .ایشون میخوان با شما صحبت کنن .گوشی خدمتتونسلام، دکتر جان........ممنونم، ما خجالت زده ایم .......... مطمئنم که فرد تحصیلکرده وباشخصیتی مثل شما، شرایط ما رو درک میکنه..........خواهش میکنم ، سپاسگزارم........انشاءا.... عروسی شما.......بله، گیسوجان حرف نداره . حق با شماست و البته من گیسو رو از شما دارم .متشکرم .به خانواده سلام برسونین .عذرخواهی ما رو بپذیرین و پیش ما بیایین..........خدانگهداروقتی گوشی را گذاشت، پدر گفت: نکنه ایندفعه یه قرصی به ما بده که روونه امین آبادمون کنه و تلافی در بیاره .گیسو بگم خدا چی کارت کنه بچه در طول آن دو هفته به خرید عروسی وکارهای مربوط به جشن پرداختیم .اتاق خوابمان را هیچ تغییر ندادم، چون سلیقه گیتی عزیزم بود ودوست داشتم خاطره اش همیشه در یادمان زنده بماند .روز قبل از عروسی دسته جمعی به بهشت زهرا رفتیم و از گیتی مجددا اجازه گرفتیم و تشکر کردیم

الهه ناز2-5

بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟گفتم : بله و برایش نوشتماینها هیچکدام از چشم منصور دور نماند .احساس کردم سرخ شده وحالت عصبی دارد .انگار خواب مادر داشت تعبیر میشد .دنده ش نرم! تا اون باشه مرده پرستی نکنه ، زنده کش ومرده پرست که می گن حکایت منصوره بخدا! بهرام و بنفشه با هم به وسط مجلس رفتندمنصور گفت : بلند شو بیا اینجا بشینیک صندلی جلوتر آمدم و کنار منصور نشستمموضوع چیه؟چطور؟بهرام رو می گمنعبیر خواب مادرتونه دیگه. متخصص مغز واعصابه . از من خواست پدرم رو ببرم پیششدیگه چی ازت خواست؟یکی یکی جلو بریم بهتره .اول شما بفرمایین بنفشه خانم چی کارتون داشتن؟صحبت ما در حد آشنایی بود. نه اون خواستگاری کرد نه منصحبت ما کمی پیشرفته تر بودپس ازت خواستگاری کرد؟ای، همچین!تو چی گفتی؟گفتم توکل بر خدامادر سرش را جلو آورد و گفت: دیدی چه حس ششمی دارم ؟ دیدی چه خوابم تعبیر شد؟ بهرام همون کسیه که بدن منو لرزوندبعد با حرص زد پشت دستش وگفت: منصور! بجنبمنصور نگاهی طولانی به مادرش کرد و در افکارش غرق شد. بعد گفت : پس فرهان چی؟فرهان رو نمیخوام .بهتون گفتم که چرا. در ضمن گفته بودم بعد از سال گیتی به اولین خواستگارم جواب مثبت می دم.خلاصه شب رویایی و زیبایی بود.آنشب به منزل منصور رفتم و باز آخر شب آهنگ الهه ناز دیدگانم را پر از اشک کرد. یعنی واقعا این مرد از اینکه هر شب این آهنگ را بزند خسته نمی شد؟ یعنی این عشق آنقدر ریشه دار بود؟ گیتی! خوش بحالت! نفهمیدم چطور خوابم برد***********************دو سه روز بعد در شرکت با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتمروز بخیر، بفرمایینسلام خانم!سلاممی تونم با جناب مهندس متین صحبت کنم؟جناب رئیس جلسه دارن. امرتون؟به ایشون بفرمایین بنفشه مقتدر تماس گرفتبنفشه خانم شما هستین؟ من گیسو هستمآه شمایین گیسو خانم؟ حالتون چطورهالحمدالـله .خوبم .خانواده خوبند؟بله، سلام می رسونن.بهرام گفته بود در شرکت مهندس مشغولین ولی نشناختم ، ببخشیدخواهش میکنمخانم متین، پدرتون خوبن؟الحمدالـله ، ممنونمبهرام از شما خیلی تعریف می کنه .برادرم اصولا خیلی سخت پسند و ایراد گیره ..وقتی از شما تعریف کرد. ذوق کردیم .گفتیم مثل اینکه بالاخره دلش جایی گیر کرد. چه کسی بهتر از شما!نظر لطف ایشون و شماستجلسه کی تموم میشه؟یه ربع، نیمساعت دیگهپس من دوباره تماس می گیرمگوشی را که گذاشتم از انقلابی که در قلبم برپا شده بود، سرم را روی میز گذاشتم و بحال خود وامانده ام افسوس خوردم .بنفشه آن دختر مهربان و خونگرم وزیبا ، عاشق منصور شده بود .الناز کم بود او هم اضافه شد! خدایا! مشکل تنها سر خودم نیست ، نمی تونم کسی رو جای گیتی ببینم .حالا خودم به درک! فوقش زن بهرام می شم که از منصور هم خوشگل تره.تازه جوون تر هم هست .ازدواج هم نکردهچی شده گیسو؟ چرا سرت رو رو میز گذاشتیآه! جلسه تموم شد؟ ببخشین کمی سردرد گرفتممسکن بخورلازم نیستچه خبر؟مهندس شاهین تماس گرفتن وبنفشه خانمبنفشه خانم کیه دیگه؟یعنی شما ایشون رو نمی شناسین؟یادم نمیادپس بهتره بگم خواهر بهرام مقتدر، شاید یادتون بیادآه! چکار داشت؟کارش رو به من نگفت .با شما کار داشتاون شب از من کارت شرکت رو گرفت .فکر نمیکردم جدی باشهحالا که جدی شده .شما هم جدی بگیرینبرداشتهای اشتباه رو بذار کنار گیسو جانزنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتمروز بخیر بفرمایینگیسو خانم! منم بنفشهآه شمایین؟ چه به موقع تماس گرفتین. همین الان جلسه تموم شد. گوشی خدمتتونجلوی دهنی گوشی را گرفتم وگفتم : بفرمایین داخل اتاق ، مهندسمنصور همان جا روی مبل نشست و گوشی را گرفت .می خواست بفهماند که حق با اوست و من بیمورد حساسم.سلام خانم ..... ممنونم.شما خوبید........... خانواده خوبند؟ .......... الحمدالـله، ممنون .سلام دارن خدمتتون......... لطف دارین ............ بله، ایشون دست راست ما تو این شرکت محسوب می شن ........ جدا؟ چه عالی! کی انشاءا....؟ حتما!انشاءا.... کنفرانس موفقی داشته باشین ......... چهارشنبه ساعت دو بعدازظهر ، دانشگاه تهران، بله حتما میام ........ محبت کردین .خوشحال شدم .سلام برسونین ......... خدا نگهدارگوشی را به من داد وگفت : بیچاره میخواست دعوتم کنخ .چهارشنبه کنفرانس داره ، ازم خواست برمبیچاره، آخی بمیرم الهی. پس چرا از من دعوت نکرد؟ دیدی برداشتم اشتباه نیست؟منصور زد زیر خنده و گفت : گیسو ولمون کن تو رو خدا. عشق فقط گیتی .زندگی فقط با گیسو. البته انشاءا... خواهیم دید .برو از خواهرت گله کن ، نه از منمن از کسی گله ندارم ، چون راهم رو انتخاب کردم و میخوام شما رو از دغدغه وخیال نجات بدم. دیگه هم بشما فکر نمی کنم .خیالتون راحت !منصور ناراحت شد نگاهش را به زمین دوخت و گفت: نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟ و بلند شدشانه هایم را بالا انداختم و گفت: اینطور فکر کنمنصور نگاه گله مندی به من کرد و به اتاقش رفت******************************در آن هفته خواهر وبرادر آذر مرتب می آمدند یا تلفن می کردند والتماس می کردند که از آذر بگذریم .حالا که به روز انتقام نزدیک می شدیم دلم به رحم آمده بود. خانم متین ومنصور که می گفتند فقط قصاصروز چهارشنبه منصور ساعت یک ونیم از اتاق بیرون آمد وگفت: گیسو جان من می رم دانشگاه ، کنفرانس بنفشه .امروز با اکبر برو خونه .می گم تو رو برسونهمن خودم می رم .اکبر راننده شرکته .راننده من که نیستراننده من که هست .اون از من حقوق می گیرهسکوت کردم حرف حساب جواب نداشتکاری نداری؟نه، خوش بگذرهخدانگهدارخداحافظوقتی منصور رفت ، چیزی تو قفسه سینه ام بال بال میزد، دلم میخواست به منصور می گفتم پس چرا این بار ازم نخواستی باهات بیام؟ چطور این بار بدون من رفتی ؟ پس حق دارم اونطور برداشت کنم .برو، برو دنبال سرنوشتت ! منم میشم زن برادر زنت وداغت می کنم.تو هم بهرام رو ببین وحرص بخور.فردای آن روز چون از دست منصور عصبانی بودم که چرا به من تعارف نکرد ، به شرکت نرفتم .من که تاخود بنفشه دعوتم نمی کرد، نمی رفتم .ولی منصور یک تعارف ظاهری می توانست بکند .پس حتما مزاحمش بودم .شب هم حتی به من تلفن نزذ .صبح، ساعت یک ربع به نه تلفن زنگ زد. ساعت نه تلفن بعدی ، ساعت نه وده دقیقه زنگ بعدی و پی درپی تا ساعت یازده هیچکدام را جواب ندادم .چون می دانستم منصور است. گفتم بذار اونم کمی بال بال بزنه ببینه چه مزه ای داره!بی حال وحوصله روی تخت افتاده بودم وفکر میکردم .ساعت دوازده صدای زنگ در بلند شد. کشان کشان رفتم گوشی اف اف را برداشتمبلهگیسو! باز کنخواب از سرم پرید .پشیمان که چرا گوشی اف اف را برداشتم .فکر نمی کردم منصور باشه .فکر کرده بودم شاید مامور سازمان آب یا برق باشد. یا کسی با واحدهای بالا کار دارد و زنگ مرا زده . دکمه اف اف را زدم و سریع موهایم را مرتب کردم .در را باز کردمسلامسلام خوبی؟این بستگی به حال جنابعالی دارهبیا توچی شده؟چرا نیومدی شرکت ؟ صددفعه تماس گرفتم، گوشی رو بر نداشتیحوصله نداشتممنصور ابرویی بالا انداخت و گفت: کدوم منشی به رییسش میگه حوصله نداشتم؟کدوم رییسی شرکت رو رها میکنه، می ره کنفرانس ؟ اون شرکت با اون رئیس ، باید چنین منشی ای داشته باشهخانم حاضر جواب ! من نیمساعت قبل از تعطیل شدن شرکت رفتم ، ولی شما از صبح نیومدیندیشب نخوابیدم .خوابم اومدچرا؟فکرها به مغزم حمله کرده بودن. حال، آینده ، ساعت هفت صبح تازه رهام کردنچه فکری؟هزار تا فکر! چقدر سوال می کنی منصور!امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی که رفتم کنفرانسنه، مهم نیست .شما راحت باشین .اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اقلا یکی پیدا شد که باعث شد شما یه شب رو بدون زنگ زدن به من سرکنی، تازه زحمت اومدن و به من سرزدن رو هم از رو دوشت برداشتگیسو، باور کن مدام تو فکر تو بودم .ولی ساعت سه ونیم تازه کنفرانس شروع شد و تا پنج ونیم طول کشید .بعد ازم دعوت کرد بریم تئاتر .بعد هم رفتیم بیرون شام خوردیم. تا رسوندمش و اومدم خونه شد یازده ونیم . گفتم حتما خوابی ، مزاحم نشدمنخیر، تا هفت صبح بیدار بودمخب، معذرت میخوام . وبلند شد آمد کنارم نشستچرا عذرخواهی میکنی منصور؟ خلافی مرتکب نشدیچرا! منم بودم ناراحت میشدم.باور کن دیروز خیلی دلم میخواست تو رو هم با خودم می بردم ، اما چون بنفشه دعوتت نکرده بود نخواستم کوچیکت کنمجاهای دیگه کوچیکم کردی مشکلی نبود؟کجا،کوچیکت کردم ؟ هرجا بردمت دعوت داشتی عزیزمنخب بگذریم، خوش گذشت؟نه،کجا بدون تو خوش می گذره؟یعنی در جوار بنفشه چشم سبز سفید روی زیبا به شما خوش نگذشت؟تو که باور نمی کنی، پس چرا بیخود به خودم فشار بیارم. حالا بلند شو بریم خونه ماممنونم شما اینجایی،چه فرقی میکنه؟ ناهار هم یه چیزی با هم می خوریممثلا چه چیزی؟راستش با اینکه پاییزه ولی من میخواستم آب دوغ خیار بخورم چون جیگرم داشت آتیش می گرفت .گفتم یه چیز خنک بخورم، ولی به افتخار شما زرشک پلو با مرغ درست میکنم، خوبه؟آخ!گفتی گیسو ، بخدا دلم برای آب دوغ خیار لک زده ، به جون توتعارف که نمی کنیمن اگه با توتعارف داشتم که الان اینجا نبودم .بلند شو بریم با هم درست کنیممنصور داشت خیار خرد میکرد که نگاهش کردم وخندیدم .گفت: چرا می خندی؟ بهم نمیاد کمک کنم؟یاد حرف گیتی خدابیامرز افتادم که می گفت کاری کنم که کارهای ثریا خانم رو هم انجام بده و چه گل گفتمنصور چنان زد زیر خنده که دیدنی بود. بعد گفت : شما دوتا خواهر عجب وروجکهایی هستین بخدا .ولی چه کنیم دیگه ، زن ذلیلم و این کارها از افتخاراتمونه .بعد خنده از لبش محو شد و سری به افسوس تکان داد و گفت : چطور مثل گل پرپر شد! چه روزهایی با هم داشتیم ! خدا لعنتت کنه آذر!مقابل منصور نشستم وگفتم: منصور!بلهمیخوام یه چیزی بهت بگمبگوبیا از آذر بگذریمچکار کنیم؟ببخشیمش.زندان براش کافیهزده به سرت گیسو؟ معلوم هست چی میگی ؟ چی چی رو گذشت کنیم؟ یادت رفته گیتی چه مظلوم مرد؟ یادت رفته چه ارزوها داشت؟ یادت رفته برای اومدن بچه ش چطور روزشماری میکرد؟نه یادم نرفته .ولی گذشت شیرین تر از انتقامه .مطمئن باش اون تقاص اشتباهش رو پس می ده و تو در برابر گذشتت پاداش می گیریگاهی باورم نمیشه تو خواهر گیتی هستیشاید یک جورایی هووش باشم منصور! ولی مطمئن باش از تو بیشتر دوستش داشتم. دلرحمی هم نعمتیه که هرکسی از اون بهره مند نیستتو که خودت می گفتی بالای چوبه دار می بینمت .به حرفهای خواهر و برادرش توجه نکن. اونها همچین که رضایت رو بگیرن .می رن دیگه پیداشون نمیشه. حتی یه فاتحه هم برای گیتی نمی خونن.همون آذر، وقتی آزاد بشه ، انتقام مدتی رو که تو زندون گذرونده از من و تو می گیره .چه بسا این بار تو رو از من بگیره .نه، من رضایت نمی دم. دیه ش رو هم آماده کردم. هفته دیگه روزیه که به آرزوم می رسم و انتقامم رو از این خائن عوضی می گیرم .من ازش نمی گذرم.می دونی چرا؟ چون هم عشقم رو ازم گرفت و همه بچه م رو وهم باعث شد عشق تو به جونم بیفته گیسو! اگه اون اتفاق نیفتاده بود من الان گیتی کنارم بود و وجدانم راحت .ولی حالا هم عشق تو توی قلبمه، هم از گیتی بخاطر این عشق خجالت می کشم و نمی تونم اونو فراموش کنم .از اون طرف روز وشب غصه میخورم که چرا نمی تونم با تو دختر زیبا و خوب ازدواج کنم و چه راحت ایستادم خواستگارهات رو تماشا می کنم . اگه تو ازدواج کنی یعنی آذر تو رو هم ازم گرفته .پس چرا بگذرم !چرا؟او روحم رو کشته، می فهمی گیسو؟ منو تباه کرده .رح ومروت به بعضی آدم ها روا نیست و آذر جزو اون آدمهاست .اشتباه گیتی رو تکرار نکن .با اینحال اگه تو ازم بخوای .ازش می گذرم .اما نخواه گیسو .بذار دلم آروم بگیرهسکوت کردم .حق با منصور بود .ولی من دل رحم تر از این حرفها بودم وقتب دیدم منصور شدیدا در فکر است و خیار خرد می کند، گفتم: حالا چرا انقدر چاقو رو تکون می دادی؟ مردم از ترس، مرد!منصور لبخند زد و گفت : چه آب دوغ خیاری میشه گیسو!پر از انتقام و عشق وحسرت و.....هر دو زدیم زیر خنده .گفتم : بیا اینم گردو، کشمش ، خامه ، سبزی، بریز توش که پرملاط تر شه .*********************************روز مجازات آذر فرا رسید .آن روز اصلا دلم نمی خواست به زندان بروم .چه بدبخت بودم! بالاخره با منصور رفتیم .تو ماشین ، خیلی از منصور خواستم از آذر بگذریم ، ولی او هنوز مصمم بود ومرتب می گفت: از من نخواه گیسو! بذار انتقامم رو بگیرموقتی حلقه دار را دیدم حالت تهوع به دست من داد. یاد برادرم افتادم .زانوهایم سست شد.تمام بدنم می لرزید . انگار می خواستند مرا دار بزنند .منصور متوجه رنگ پریدگی من شد . شانه های مرا گرفت و مرا روی صندلی نشاند .خانواده آذر آمدند .چقدر گریه و زاری کردند، بماند .ولی منصور قلبش از سنگ شده بود .هرچه به من التماس می کردند، هیچ نمی گفتم و به منصور نگاه میکردم . با دو دستم بازوهایم را گرفته بودم و می لرزیدمدر باز شد و آذر را آوردند.چقدر لاغر شده بود .یک لحظه دلم بحالش سوخت .بلند شدم، دستهای منصور را گرفتم و به معنی بگذر فشردم و نگاهش کردم .دستم را فشرد و گفت: آروم باش گیسو! گیتی رو یادت بیار، آروم میگیری.ولی دستهای خودش هم می لرزید و یخ کرده بود. سربازی آذر را جلو آورد .دست بسته جلوی ما زانو زد. اشک ریخت والتماس کردمن اشتباه کردم ف غلط کردم ، تو رو خدا رحم کنین .من به اندازه کافی اسارت و عذاب وجدان کشیدم .تو رو خدا از من بگذرینمنصور با نفرت نگاهش را از آذر برگرفت .خم شدم، آذر را بلند کردم .منصور دستم گرفت و مرا بطرف خودش کشید وگفت: دستت رو به این جانی بی رحم نزن گیسو!باز برادر و خواهرش آمدند .صدای التماس و زاری اتاق را پر کرده بود. دلم ریش شد .طاقتش را نداشتم .هرچه کردم زجری که خواهر باردارم کشیده بود بیاد بیاورم و دلم را سنگ کنم نتوانستم .سرباز اذر را بطرف حلقه دار برد و حلقه را دور گردنش آویخت .دیگر نتوانستم تحمل کنم .به منصور گفتم :منصور خواهش میکنم بهش رحم کن. می دونم چه دردی تو سینه ته، ولی گذشت کن.جوونهمگه اون به ما رحم کرد؟ اگر گیتی ذره ای با این بدی کرده بود، شاید می بخشیدمش ، ولی گیتی آذر رو نوازش کرد. تو که نبودی ببینی گیسو!نبودی ببینی گیتی عزیزم چطور جون داد! چطور نگاهم کرد ! چطور به دستم بوسه زد وحلالیت خواست! نبودی ببینی دل کندن چقدر براش دشوار بود! اگه طاقت دیدنش رو نداری ، برو بیرون گیسو ! اگه اون موقع به خواهش گیتی گوش نکرده بودم، الان داشتم زندگیم رو میکردم و بچه داشتم .درسته که تو برام عزیزی ، ولی خواهشت رو نمی پذیرماز منصور فاصله گرفتم و بطرف در رفتم .طاقت دیدن جان دادن آذر را نداشتم .تا خواستم در را باز کنم ،صدای جیغ دلخراش خواهر وبرادر آذر بلندشد. برگشتم .آذر دست و پا میزد و منصور رویش را برگردانده بود. دیگر نتوانستم بایستم .به در تکیه زدم و دو زانو روی زمین نشستم و اشک ریختم .منصور آمد مرا بلند کرد و از اتاق بیرون برد .روی نیمکت نشستیم .مرا به سینه اش چسباند وگفت : منو ببخش گیسو جان. اگه انتقامم رو نمی گرفتم ، نمی تونستم آروم زندگی کنم .آخرین نگاه گیتی رو نمی تونم فراموش کنمبخانه برگشتیم .در بین راه کلمه ای با منصور حرف نزدم .آنقدر بی حوصله بودیم که حتی جواب سلام مادر را هم به زور دادیم .هرکدام به اتاقهای خودمان رفتیم .ناهار نخوردم، اصلا اشتها نداشتم .دست و پا زدن آذر لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد .منصور چند ضربه به در زد و وارد شد وگفت: گیسو بیا بریم ناهار بخوریمدر حالیکه دمر روی تخت دراز کشیده بودم سکوت کردم .کنارم نشست و گفت: گیسو انقدر عذابم نده ، بلند شو دیگه!برو منصور می خوام تنها باشمبا من قهر کردی که به حرفت نکردم ؟تو باعاث شدی که مرگ برادرم برام تداعی بشه. حتی صبر نکردی من از اتاق بیرون برمگیسو چرا حال منو درک نمی کنی؟ تو الان امید داری ازدواج کنی برای خودت زندگی تشکیل بدی .ولی من چی؟ زندگی رو از دست دادم و آینده ای مبهم در انتظارمه .بخدا یه مرده متحرک ناطقمبهت حق می دم .حالا برو منصور!تا نگی منو بخشیدی نمی رم.تو کاری نکردی ببخشمت.تازه قدر دانی هم باید بکنمپس چرا ناراحتی؟برای اینکه دلم به حال آذر میسوزه .برای اینکه به آذر رحم نکردی ، برای اینکه حالا فهمیدم گیتی رو بیشتر از من دوست داریوالـله اینطور نیست.فکر کردی من برای آذر ناراحت نیستم؟ اگه گذشت میکردم ، همین خود تو ، پس فردا نمی گفتی به آذر نظر داری؟ یه دلیلش همین بود.حالا بلند شو بریم ناهار بخوریممیل ندارم ، باور کن! نمی تونم، بعدا میخورمپس بگو از من ناراحت نیستی؟ناراحت نیستممنصور موهایم را نوازش کرد وگفت: همین دلرحمی تون منو دیوونه کرده . وبلند شد و رفت .خلاصه تا دو سه روز حال خوشی نداشتیم ولی کم کم قضیه برایمان عادی شداواخر هفته، یک روز که در شرکت مشغول بودم ، با کمال تعجب دیدم بنفشه وارد شرکت شد .نگاهی به همه کرد و تا مرا دید بطرفم آمد وگفت: سلام گیسو خانم!سلام بنفشه خانم! حال شما؟ممنونم خوبید؟مرسیمهندس هستن ؟قرار قلبی داشتم .جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردمبله تو اتاقشون هستن .اجازه بدین بهشون اطلاع بدمبنفشه روی مبل نشست. به اتاق منصور رفتم وگفتم : مهمون دارینکیه؟همون که منتظرش هستین .گویا قرار قبلی داشتینآره، آره ، صبح تماس گرفت .گفت میاد .یادم رفت بگم ، گیسو جان!نگاه گله مندی بهش کردم .گفت : تو هم بیایی هافکر میکنم ایشون با الناز برای شما متفاوته وتعارفتون هم شاه عبدالعظیمیه و با عصبانیت نگاهم را از او برگرفتم و بیرون آمدم .لبخندی تصنعی به بنفشه زدم وگفتم : بفرمایین. منتظرتون هستنممنونم با اجازهاز شدت حرارت داشتم خاکستر می شدم. دیگه کارهات هم مخفیانه شده؟ حالا نشونت می دم! اینه عشق به گیتی وگیسو! ای که ایشاءا... دور قلب پاره پاره ت رو گل بگیرننیمساعت بعد منصور از اتاقش بیرون آمد و به من گفت : پس چرا نمیای گیسو؟من برای چی باید بیام؟چون من میخوامشما اگه دوست داشتین یه ساعت قبل به بنده اطلاع می دادین .دیگه شماره مستقیم اتاقتون رو هم که تقدیمشون کردین!گیسو، خواهش میکنم! بخدا گفت روم نمیشه هی به گیسو خانم بگم با منصور کار دارم و شماره مستقیم اتاقم رو خواست. این ولم نمی کنه، من چیکار کنم؟شما صاحب اختیارین .هر کاری دوست دارین بکنین .منم هرکاری دوست دارم میکنم ، یعنی نمیاممنصور عصبانی رفت .نیمساعت بعد ، وقتی صدای خداحافظی را از درون اتاق شنیدم ، سریع به اتاق فرهان رفتم تا حرصش را در بیاورم .در اتاق فرهان را هم بستم تا منصور آتش بگیرد .فرهان که جا خورده بود گفت: به به! چه عجب! افتخار دادین ، خانم رادمنش !اختیار دارین ، اومدم نامه ها رو واسه تایپ ببرمبفرمایین بشینینممنونم . ونشستمخب، خسته نباشینممنونم ، شما هم خسته نباشینگویا مهندس مهمون دارن؟بلهالبته مهمون ایشون به پای مهمون بنده نمی رسهلبخند زدم و تشکر کردم .راستش مدتهاست که میخوام......بله بفرمایین . منصور در را باز کرد و وارد شد.آه، شمایین مهندس؟خسته نباشی پرویز جان!متشکرمنگاهی به من کرد وگفت : گیسو جان کارت تمام شد، بیا اتاق منباشه، فعلا دارم با مهندس صحبت میکنم .اشکالی نداره که؟منصور نگاه معنی داری به من کرد وگفت : نخیر ، ابدا ! راحت باشین . و رفت و در را باز گذاشتمی فرمودینراستش مدتهاست می خواستم در مورد خواستگاری با شما صحبت کنم .اگر اجازه بدین خدمت برسم.خواهش میکنم .ولی الان مدتیه زیاد روحیه م خوب نیست . مجازات آذر تاثیر بدی روم گذاشته .بهم وقت بدینشما که باید خوشحال باشینطبع حساس بدیش همینه .حتی برای دشمن هم دلسوزهخودتون رو ناراحت نکنین .اون حقش بود.گیتی خانم برای خاک حیف بودبله، حق با شماستباشه ، من باز هم صبر میکنمالبته فکر نکنین من قول صد درصد به شما دادم مهندس، امکان داره جوابم هم منفی باشهاز این شوخیها با قلب ضعیف من نکنین گیسو خان!می دونین مهندس؟ من شخصیت و ظاهر شما رو می پسندم .اما یه چیزی این وسط مانع ازدواج ماست ، و اون اینه که شما عاشق خواهرم بودین و من نمی تونم با کسی ازدواج کنم که منو بجای اون می بینه .یعنی شما هر چی به من محبت کنین ، من فکر میکنم این محبت رو به گیتی می کنین . من دلم میخواد خانم خونه خودم باشم .دلم میخواد چراغ دل همسرم باشم . نه یاد آور خاطرات یه عشق دیگهاین چه فکریه شما می کنین خانم؟ مگه من میخوام خودم و شما رو گول بزنم .من به خود شما علاقمندمشاید فکر اشتباهیه . ولی در هر صورت مانع ازدواج ماستای بابا گیسو خانم! بعد از دو سال تازه می گین نه؟شما که خواستگاری رسمی نکرده بودین مهندس! من هم قولی به شما نداده بودمای باباحالا صد در صد هم نه نمی گم ولی فعلا قصد ازدواج ندارم مهندس!باشه، جز صبر چاره ای ندارم. انشاءا... که نظرتون عوض میشهباور کنین ازدواج با شما افتخار منه . ولی اون مسئله که گفتم ناراحتم میکنهاون مسئله بیشتر یه بهونه س گیسو خانم! گاهی یه فکرهایی می کنم . بعد بخودم تشر میزنم ......چه فکرهایی؟نمی دونم چرا احساس میکنم مهندس به شما علاقه داره. می ترسم باز من بازنده باشم.هیچ چیز تو این دنیا بعید نیست ، اما منصور هم مثل شما، تازه بدتر، اونکه دیوونه گیتی بوده .خب دیگه برم تا اخراج نشدملبخند تلخی زد و گفت: ایشون منو بیرون می کنه، شما رو هرگز!مهندس به شما خیلی علاقه دارهمنم همینطوربا اجازه .راستی نامه ها رو بدین تایپ کنمبفرمایینممنون .فعلا با اجازه .کنار در که رسیدم گفتم : به قسمت معتقدین مهندس؟البته!پس انقدر فکر نکنین .توکل بر خدا! شاید هم ما قسمت هم باشیمامیدوارم!آرزومهبا لبخند از اتاقش بیرون آمدن و به اتاق منصور رفتم .با اخم وتخم گفتم: خسته نباشینممنون، والـله مذاکرات سیاسی بین المللی کمتر از این مذاکره شما وقت میبرههنوز به اندازه مذاکره شما و بنفشه خانم نشده .بیست دقیقه کمتر بودهبشینممنون .خب امرتون؟مگه نگفتم تو هم بیا .چرا نیومدی؟تعارف جدی رو از تعارف الکی خوب تشخیص می دم در ضمن دوست ندارم مزاحم کسی باشمیعنی من تعارف الکی کردم؟بلهچطور ثابت می کنی؟صبح به من نگفتین با بنفشه قرار دارینبخدا فراموش کردم گیسو! به جان خودت که خیلی برام عزیزیقسم نخورین ، چون دیگه برام مهم نیستیعنی چی؟بعدا می فهمینبا اعصاب من بازی نکن گیسوکاری ندارین؟فرهان چی بهت می گفت؟بنفشه چی می گفت؟گیسو!چیزی که عوض داره گله ندارهبنفشه دختر اجتماعی وراحتیه ولی پررو نیست .هنوز ازم خواستگاری نکرده خیالت راحت .تازه اگرم پیشنهادی بده جوابش منفیهبنفشه دختر خوبیه منصور، روش بیشتر فکر کن .با الناز فرق می کنهخیلی ممنون.باشه، روش فکر میکنم .منتظر اجازه جنابعالی بودمبله که باید اجازه بگیری .من اجازه نمی دم هر کسی جای گیتی رو بگیره . ولی بنفشه اجازه داره .جدی میگم بخدااگه یادت باشه بهت گفتم اگه تصمیم به ازدواج بگیرم اول توییولی دیگه اگه خواستگاری هم بکنی، جوابت منفیه منصور!حالت چهره منصور فرق کرد و گفت: اینو از ته قلبت می گی گیسو؟نه، قلبم که هنوز با شماست ، ولی عقلم اینطور حکم می کنه. اتفاقا الان با فرهان بحث سر همین بود .گفتم با دو نفر ازدواج نمی کنم .یکی شما، یکی اونتو بیخود می کنی! من فقط منتظرم گیتی به خوابم بیاد و بهم اجازه بده .بعد از اون لحظه ای درنگ نمی کنمتا من بله نگم که نمیشه .اون موقع بنده می گم نهمی گی آرهامتحان کنینچیه؟بهرام رو دیدی دیگه کسی رو قبول نداری؟آره، بهرام برام مناسب ترهمنصور عصبانی از صندلی اش بلند شد بطرف پنجره رفت .دستهایش را توی جیب شلوارش کرد.حرفی برای گفتن نداشت .خانم حکیمی ابتدا چند ضربه به در زد بعد در را باز کرد وگفت : گیسو جان، تلفن!کیه خانم حکیمی؟آقای مقتدرممنونممنصور نگاه عجیبی به من کرد، بعد به خانم حکیمی گفت: لطفا وصل کنین به اتاق من ، همین جا صحبت می کننچشم،آقای مهندس!
بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنودبلهسلام گیسو خانم!سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون .جویای حال شما از بنفشه خانم هستمممنونم .گویا بنفشه صبح پیش شما بودهبله، یه ساعت پیش تشریف بردنخدا نکنه بنفشه از چیزی خوشش بیاد، تا به دستش نیاره ول کن نیست ، البته دختر مغروریه و اولین باره که می بینم از مردی خوشش اومده .جدا مهندس مایه افتخار ما هستنبله، مهندس افتخار همه هستنچه خبر خانم؟سلامتی. مشغولیم دکتر! روزگار رو می گذرونیممنتظر بودم پدر رو بیارین مطبراستش فرصت نکردم برم شیراز .در اولین فرصت این کار رو می کنمخوشحال می شم .بی صبرانه منتظرتون هستمبا ترس نگاهی به منصور کردم و گفتم : لطف دارینگیسو خانم امروز بعد ازظهر افتخار می دین با هم بریم بیرون؟از جذبه منصور فهمیدم که باید بگویم نه .تازه فهمیدم تمام تصمیماتی که گرفته بودم، کشک بودراستش جناب دکتر ، بعد از هر جایی دعوتم .باشه یه وقت دیگه . اشکالی نداره؟نخیر خانم، چه اشکالی داره؟ می خواین بذاریم برای فردا؟فردا هم معذوریت دارم دکترپس فردا چطور؟منصور از حرص لبش را می گزید.دیگر نتوانستم بهانه ای بتراشم .گفتم : بله، پس فردا خوبه و از نگاه منصور قلبم فرو ریختپس ،پس فردا ساعت پنج بعد از ظهر میام در منزلتون با هم بریم بیرونهر طور میل شماست؟آدرس منزل رو می دین؟بله، یادداشت بفرمایین......گوشی را که گذاشتم ، منصور رفت پشت میزش نشست و سکوت کرد. دست پیش گرفتم وگفتم: اصلا ازتون توقع نداشتم .مگه من مکالمات شما را گوش می کنم؟می خوام تنها باشم گیسو!با اینکه باز هم توقع نداشتم .اما سکوت کردم واز اتاق بیرون آمدم. آنقدر عصبانی بودم که سریع کیفم را برداشتم و از خانم کاظمی و بقیه خداحافظی کردم و به خانه رفتم .آن روز وآن شب منصور نه تماس گرفت و نه به من سر زد .تصمیم گرفتم صبح به شرکت نرم .ساعت نه ونیم با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتمبله بفرمایینسلامسلامپس چرا نیومدی شرکت؟خواستم تنها باشین ، خودتون خواستینببین گیسو اختلاف ما ربطی به شرکت نداره .خیلی سریع بلند شو بیا سر کارت .خداحافظو گوشی را گذاشت . بی ادب وبی نزاکت! سریع شماره مستقیم منصور را گرفتمبلهببین منصور، من دیگه شرکت نمیام .فکر منشی جدید باش .من دارم می رم شیراز . خدانگهداربلند شدم چمدانی از داخل کمد بیرون آوردم تا خالی ببرم و وسایل پدر را داخل آن بگذارم و بیاورم .لباس پوشیدم به سرم زد به دکتر مقتدر زنگ بزنم و بگویم نمی توانم فردا بیایم ولی خجالت کشیدم .هر طور بود باید تا فردا ظهر بر می گشتم .برای همین تصمیم گرفتم بلیط برگشت را برای همین امشب بگیرم. داشتم کفشهایم را پایم می کردم که زنگ آپارتمان زده شد .در را باز کردم و با تعجب چشمم به منصور افتاد.مانده بودم چطور به این سرعت آمده.سلامسلامکجا؟زادگاهممگه میخوای بری بمونی که چمدون می بری؟آره، از تهران خسته شدممگه با بهرام قرارنداری؟قرار رو به هم می زنم .بفرمایین توآمد داخل، در را بست وگفت : خوشت میاد منو از کار بیکار کنی؟ نمی گی شاید تصادف کنم؟مگه مرض دارم؟ شما کار خودت رو بکن .منم کار خودم را می کنم .من به شما چیکار دارم؟منو به خودت وابسته کردی ، دیوونه م کردی، بعد میگی من به شما چکار دارم؟وابستگی رو کم کن منصور! ما برای هم ساخته نشدیممی خوای بری شیراز چیکار؟می خوام بمر پیش بابام.از تهران خیری ندیدمگیسو، اذیت نکنمگه خودت نگفتی میخوای تنها باشیمن یه غلطی کردم ، حسودیم شد .ببخشینمنصور داره دیرم میشه بخدا .ممنونم که اومدی ، ولی باید برم .زود میامکمی خیره در چشمهایم تگریست و با معصومیت خاصی گفت: نرو گیسو! خواهش میکنم خب با بهرام برو بیرون .من دندون رو جیگر می ذارم . به تو اطمینان دارمموضوع بهرام نیست منصور.میخوام وابستگیها رو کم می کنم .تو به زندگی خودت برس. منم به زندگی خودم می رسمزندگی من تویی؟زندگی منم تویی منصور، ولی همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن .من می خواستم تو نخواستی، ولی حالا منم نمیخوام .می دونی من بدترین دردها و داغها رو تحمل کردم ، تو هم همینطور .پس تحمل این خیلی ساده س .دلیل نمیشه اگه همدیگر رو دوست داریم حتما با هم ازدواج کنیم .با هم دوستیم، نزدیکیم، همین کافیه .وقتی هم ازدواج کنیم ، بازم با هم می ریم میاییمصورتم را از مقابل صورت منصور گرفتم .اشک در چشمهایش حلقه زده بود.دلم به حالش سوخت. گفتم: خیلی خب، گریه نکن.شب بر میگردم آقای ساده بی خطپس این چمدون چیه؟برش دار ببین چیه؟منصور چمدان را از روی زمین بلند کرد و با تعجب گفت: اینکه خالیهچمدون خالی می برم، پر میارم .می رم بابا رو بیارممنو دو ساعته سر کار گذاشتی گیسو؟ خدا بگم چیکارت کنه! بخدا نصف عمر شدمتا تو باشی و دیگه یه جمله نگی وگوشی رو قطع کنی ، آقای رییس!منصور لبخند زد و لبخندش به خنده و بعد به قهقهه تبدیل شد .خودمم خنده ام گرفت .گفت: یعنی بابات رو میخوای بذاری تو چمدون؟آره، حالا اجازه می فرمایین برم؟منم میامدیگه چی؟مگه نمی گی شب برمیگردی ؟خب آره .اگه بلیط گیرم بیادگیر میاد .بریممنصور! جواب بابام رو چی بدم اگه سراغ گیتی رو بگیره؟خب بگو گیتی هستی؟وقتی اومد تهران، بگم گیسو کجاست؟خب بگو گیسو هستی ، منو آوردی کمکت کنم . گیتی هم خونه س .باید فیلم بازی کنیم دیگهدوباره شروع شد ! نترس! بزن بریم ، آقای از شرکت فراریشرکت یا شیراز؟شرکتی در شیراز بنام آسایشگاه سالمندانخب، پس بذار به مادر زنگ بزنممی ریم بلیط می گیریم. بعد می ریم پیش مادر جون .احتمالا پرواز بعدازظهرهشاید مجبور شیم شب اونجا بمونیم ها!خب بمونیم. ولی من تا فردا ظهر باید اینجا باشم. سنگ از آسمون بباره میام ، چون با آقای دکتر قرار دارمبا دکتر قرار داشته باشی بهتر از اینه که ما رو رها کنی بری شیرازهر دو زدیم زیر خنده .در را قفل کردم ، بسم اللهی گفتم و راهی شدیم. برای ساعت دو بعدازظهر بلیط رفت گرفتیم و برای دوازده شب بلیط برگشت رزرو کردیم .****************************به شیراز که رسیدیم مستقیما به آسایشگاه رفتیم. پدر از دیدن ما بی نهایت خوشحال شد وسراغ گیتی را گرفت.گفتیم مادرجون حالش خوب نیست پیش او مانده. بعد از تصفیه حساب از آسایشگاه بیرون آمدیم .پرد چنان ذوق زده شده بود که از بیان آن قاصرمساعت شش بعدازظهر به هتل رفتیم واستراحت کردیم ، بعد شام را در همانجا صرف کردیم .ساعت یازده به فرودگاه آمدیم وآماده پرواز شدیم و به تهران برگشتیم. اول منصور را رساندیم بعد من و پدر به منزل خودمان آمدیماتاق گیتی را برای پدر آماده کرده بودم .آنقدر خسته بودیم که نفهمیدیم چه طور خوابمان برد. صبح صبحانه پدر را دادم و به شرکت رفتم. طبق قرار قبلی که با منصور گذاشته بودم ساعت ده ونیم یازده، باید رل گیتی را بازی می کردم و به دیدن پدر می رفتیم .در اتاق منصور لباسم را عوض کردم و با منصور به منزل خودمان رفتیم .پدر باور کرد که من گیتی هستم واز این بابت خیالم راحت شد .نزدیک ظهر به شرکت برگشتیم و ساعت دوف دوباره تغییرلباس دادم و بعنوان گیسو به منزل برگشتم. پدر گفت: منصور و گیتی صبح اومدن اینجا. منصور می گفت گیتی تحمل نداشت تا عصر صبر کنه .گیتی چه لاغر شدهآره بابا، تازه صبح که با من تماس گرفت باهام دعوا کرد که چرا دیشب بیدارش نکردیم. لاغریش هم بخاطر غصه س. غصه بچه شو میخورهمی دونم .نصیحتش کردم .قسمت این بوده ، مثل اینکه از روز ازل ، رو پیشانی خانواده ما داغ دیدن نوشته شدهناهار که نخوردین بابا؟نه بابا، چیزی نبود بخورم .نه نون داری ، نه تخم مرغعوضش چلوکباب داریم. امروز ناهار مهمون رستورانیمبیار که دلم ضعف رفت .اونجا راس ساعت دوازده ناهار می خوردیمچرا گیتی نموند؟خیلی اصرار کردم .گفت خانم متین مریضه ، برم بهترهبعد از ناهار وقتی پدر خواست برود استراحت کند، گفتم : بابا ، امروز ساعت پنج آقای دکتر مقتدر، یکی از دوستان منصور، میاد اینجا .متخصص مغز واعصابه.خیلی اصرار داره شما رو ببینه .خلاصه باهاش راحت باشین . بعدش هم قراره من باهاش برم مطبش رو ببینم .اشکالی نداره که؟نه باباجون چه اشکالی داره ؟ برو دخترم راحت باش. آدم مطمئنیه دیگه؟بله منصور اونو خوب می شناسه .دوست خونوادگی هستیمازدواج کرده؟نهپس منو کرده تله و میخواد صیدت کنه؟جا خوردم .لبخند زدم وگفتم: بابا کسی هست که منو نخواد؟نه قربونت برم .فقط امیدوارم قسمت تو هم یکی مثل منصور باشهلبخندی تحویل پدر دادم .به اتاقش رفت تا استراحت کند .با خودم گفتم: شاید هم خود منصور باشه خدا رو چی دیدی بابا!ساعت پنج ونیم بهرام با ماشین شیکش جلوی منزل ایستاد.به پدر خبر دادم تا آماده باشد. در آپارتمان را باز کردم .بهرام با سبد گل بزرگ و بسته کادویی وارد منزل شدچرا زحمت کشیدین دکتر ؟ خیلی خوش آمدین.پدر هم با بهرام سلام واحوالپرسی کرد ودست دادوقتی نشستیم پدر گفت: خیلی خوش اومدین دکتر. ذکر خیرتون رو زیاد شنیدمممنونم جناب رادمنش .منم همچنین.گیسو خانم رو که دیدم متوجه شخصیت خانوادگی ایشون شدماختیار دارین بزرگواری از شماستبعد از پذیرایی، بهرام گفت: خب جناب رادمنش، خوشحال میش م بعنوان یه پزشک، مشاور شما باشمافتخار منه پسرم. و پدر شروع کرد به شرح بیماری اشگیسو خانم ممکنه داروهای پدر رو بینمبله البته و اوردم .نگاهی به آنها کرد وگفت:من فقط یکی از این قرصها را پیشنهاد میکنم .بقیه رو استفاده نکنین.بجای اینها دو نوع قرص دیگه می نویسم ، اونا رو مصرف کنین. در کنار استراحت ، تفریح رو هم توصیه میکنم.الحمدالـله مشکل خاصی ندارینممنونم پسرم.گیسو جان! دفتر منو بیار دکتر برام داروها رو بنویسنچشم بابابعد از یکساعت با بهرام از منزل خارج شدیم .توی ماشین که نشستم بهرام نگاه عاشقانه ای به من کرد وگفت: خب کجا بریم؟انتخاب با شما دکتراشکالی نداره؟ابداپس بریم پارک جمشیدیهموافقمپدر آن طورها که من فکر میکردم، بیمار نیستنالان بهتر شدن .الحمدالـله دیگه حواس پرتی هم ندارن . فقط خیلی افسرده س.سکوت رو دوست دارهبرای بیماری اعصاب این طبیعیه. باید ایشون رو به محیط های شاد ببرینمی دونین دکتر، من هنوز قضیه مرگ گیتی رو به پدر نگفتم .می ترسمجدا؟ یعنی فکر میکنه گیتی زنده س؟بلهسراغشو می گیره؟فعلامن رل گیتی رو بازی می کنم .ولی این برای مدت طولانی ممکن نیست، چون بالاخره نمی گه چرا هر گیسو نیست گیتی میاد؟ یا چرا ما نمی ریم خونه گیتی ؟ موندم چه کنم؟عجب موضوع پیچیده ایه .البته خوب کردین نگفتین .ولی کم کم باید ایشون رو آگاه کنین و بهش بگینچطوری؟همینطور که پیش بره خودش می فهمه .بنظر من مرد تیز و دقیقی میان نمیشه زیاد فریبش داد. ببینم یعنی اینقدر شبیه بودین؟ما دوقلوهای همسان بودیم دکتر. هم شکل ، هم صدا، و هم هیکلچه جالب!خدا رحمتشون کنه .خیلی متاسفمممنونبه پارک جمشیدیه رسیدیم .کمی قدم زدیم .بعد روی نیمکتنشستیم و صحبت کردیم .شام را در بهترین رستوران صرف کردیم .برای پدر هم غذا گرفتیم و بهرام مرا به منزل رساند ورفت .احساس کردم بهرام را دوست دارم واو می تواند جای منصور را برایم پر کندساعت یازده منصور تماس گرفت و در مورد گشت وگذارم با بهرام کنجکاوی کرد. من هم با آب وتاب برایش تعریف کردم تا عوض کنفرانس رفتن را صاف کرده باشم.یک ماه گذشت. یک روز در شرکت مشغول کار بودم که منصور مرا به اتاقش خواند .دل تو دلم نبود .حدس زدم میخواهد خواستگاری کند ، اما زهی خیال باطل!راستش فرهان از من خواسته واسطه بشم و ازدواج شما رو روبه راه کنم. به من محول کرده نظرت رو بپرسمبا عصبانیت زیر چشمی نگاهش کردم .دلم میخواست زبانش را از حلقومش در می آوردم تا دیگر اینطور با اعصاب من بازی نکندگفته بودم با فرهان ازدواج نمی کنمگیسو! ببین من این ابر حق رو به فرهان می دم ، تو حق اونی .فرهان پسر با شخصیت ومهربونیه ف از دستش نده .اگه زن فرهان بشی، اقلا خیالم راحته که جای خوبی افتادی.احساس میکنم یه جورایی در قبال تو سمئولیت دارم .حیفه تورو اسیر خودم کنم. من بعد از گیتی نمی تونم کشی رو خوشبخت کنم .فکرهام رو کردم .فرهان شناخته شده تر از بهرامه .ردش نکنبغض داشت خفه ام میکرد .حال منصور هم بهتر نبود .می فهمیدم با چه سختی ای این جملات را ادا میکند انگار زیر پایم خالی شدخب چی میگی گیشو؟شما نمیخواد برای من دلسوزی کنین ، به فکر خودتون باشینگیسو ، می دونم الان داری چه فکری در مورد من می کنی. می گی نامردم ، بی غیرتم ، احساس ندارم ، درک ندارم. ولی واقعیت اینه که ما باید هر دو این رو بپذیریم .پس انقدر با حرفهات منو عذاب نده .تو شرایط منو می دونیمن فرهان رو نمیخوام .چون مطمئنم اون هم یه روز مثل تو منو به کس دیگه ای می بخشهچی داری می گی؟بلند شدمعاقل باش گیسو .میخوای به پای من بسوزی ؟ من شاید تا آخر عمرم ازدواج نکنمنه، ابدا مگه دیوونه م؟پس میخوای با بهرام ازدواج کنی؟تو چشمهایش زل زدم و از حرصم گفتم : آرزومهانگار آب سردی روی منصور ریخته باشند، وا رفت .بی احساس بی عاطفه! وقتی بتونی جون دادن یه دختر رو نگاه کنی معلومه که منو هم شوهر می دی .دل سنگ مغرور! ای که دستم بشکنه ! ای که ایشاءا... دل نازک و پر از رحم من زیر گل بره که دلم به حالت سوخت و شدم غمخوارت !از اتاق بیرون آمدم دست و پایم می لرزید .دنیا پیش چشمم تار شد. اگر تا آن موقع ذره ای امید داشتم به اینکه منصور بر مردها حسادت می کند و مرا برای خودش میخواهد، آن لحظه همه نقش بر آب شد. مطمئن شدم که بنفشه توانسته منصور را به خودش جذب کند. با اعصابی خراب به منزل آمدم.پدر متوجه دگرگونی حالم شد و کنجکاوی کرد .سردرد را بهانه کردم .بعد از ظهر بهرام برای دیدن پدر به منزلمان آمد .هفته ای یکبار می آمد و سلامتی پدر را کنترل میکرد .با داروهایی که به پدر داده بود ، پدر روز به رئز حالش بهتر می شد. به قول بهرام یکی از مهمترین علتهای پیشرفت سلامتی پدر، این بود که پیش من برگشته بود واحساس استقلال میکرد .آن روز بیشتر از همیشه احساس کردم بهرام را دوست دارم .فقط نمی دانم چرا خواستگاری رسمی نمیکرد. البته برای پنج شنبه من و پدر را به منزلشان دعوت کرد وچون از قضیه فیلم بازی کردن ما برای پدر باخبر بودند، از خانواده متین دعوت نکردند .اینطور وانمود کردیم که منصور و گیتی میهمان دارند ونمی توانند بیایند.البته احساس میکردم پدر کمی مشکوک شده، چون در عرض این مدت من گیتی را با هم ندیده بود. گاهی سوالاتی میکرد ولی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ممکن است گیتی مرده باشد. خلاصه همه دردها به کنار، این درد از همه بدتر بود.در عرض آن هفته با منصور سر سنگین بودم .یعنی یگو بخند نمی کردم خیلی معمولی با او برخورد میکردم .می فهمیدم خودخوری می کند، ولی به روی خودش نمی آورد. یک غلطی کرده بود ومانده بود که چکار کند . فرهان هم بنظر ناراحت می رسیدو برای من تاقچه بالا گذاشته بود. خب حق داشت بیچاره، شاید اگر بهرام به تورم نخورده بود لحظه ای درنگ نمی کردم و فرهان را می پذیرفتم .ولی بهرام روز به روز مرا عاشقتر میکرد. الحق پسر مهربان و فهمیده ای بود، با شخصیت، خوش برخورد وعاقلپنج شنبه به منزل بهرام و خانواده اش رفتیم استقبال و پذیرایی خیلی گرمی از من وپدر کردند. پدر با بهرام تخته بازی کردند .من هم با بهرام وبنفشه و مادرش گرم صحبت بودم. از گوشه کنایه های مادر وخواهر بهرام پی میبردم از توجه بهرام به من راضی اند . بهرام از خوشحالی در پوشت نمی گنجید . راستش من هم چنین حالتی داشتم . بهرام شب ما را به منزل رساند ورفت.صبح جمعه ساعت یازده صبح خانم متین تماس گرفت .بعد از سلام واحوالپرسی برای رد گم کردن گفتم : پس گیتی ومنصور رفتن بیرون؟ این گیتی که یه سری به ما نمی زنهگفت: پس کی می خواین به آقای رادمنش حقیقت رو بگین؟· کم کم درست میشه مادر جون· انشاءا....· خب چه خبرها؟· منصور که تو اتاقشه .از دیروز حوصله ش سرجاش نیست· چرا مادر؟· گیسو جان! من دلم نمیخواد تو رو از دست بدم ،منصور هم همینطور. ولی خب، مثلا میخواد مردونگی کنه. می دونم بهرام از منصور بهتره ولی ما هم دلمون به تو خوشهآهسته گفتم : منم همینطور مادر! ولی مشکل از طرف من نیست . خودتون شاهدین که راضی بودم ، ولی دیگه از دست رفتارش و حرف هاش خسته شدم .حالا هم که اینطور پیش اومده...... بابا ببخشین ممکنه زیر سیب زمینی رو کم کنین؟ الان میسوزهباشه عزیزم و به آشپزخانه رفتآهسته گفتم: مادرجون! منصور خودش اعتراف میکنه نمیتونه منو خوشبخت کنه .این جمله یعنی چی؟ خب یعنی نمیتونه منو به اندازه گیتی دوست داشته باشه.غیر از اینه؟ شما راضی هستین من یه عمر بدبخت بشم؟ وقتی منو برای فرهان خواستگاری میکنه ، یعنی دست از سرم بردار .درسته؟لیاقت نداره خاک بر سر! آخر هم می دونم زن می گیره ها! ولی معلوم نیست به تور کی بخوره .ایشاءا.... یه زن خوب گیرش میاد. بهتره اذیتش نکنیم مادر جون، توکل بر خدا. ولی خواهش میکنم اگه به بهرام جواب مثبت دادم .از من دلخور نشینمی دونم عزیزم .تو چه تقصیری داری؟ ولی من تو رو میخوام دخترم. تو بوی گیتی رو می دی .بوی محبت ، بوی صفا ، بوی صداقت . و زد زیر گریهمادرجون خودتون رو ناراحت نکنین، بالاخره یه طوری میشه. شاید قسمت منصور یکی بهتر از منههیچکس نمی تونه جای تو وگیتی رو واسه ما پر کنهممنونم .هیچکس هم جای شما ومنصور رو واسه من پر نمی کنهپدرت رو فرستادی دنبال نخود سیاه؟آره؟ یه مدت منو فریب دادین، حالا نوبت ایشونه؟چه کنیم مادر؟خودم دارم دیوونه میشم.از دست این گیتی، اگه اومد بگین با من تماس بگیرهپدرت اومد؟بلهقربونت برم عزیزم، کاری نداری؟نه، خوشحال شدم مادرخدانگهدارخدانگهدار وگوشی را گذاشتمسیب زمینی هات سرخ شد بابا! اگه کار دیگه ای هست بگوممنونم، کاری نیست .فقط باید برنج رو دم کنم .البته سالاد هم باید درست کنمسالاد رو بده من درست کنم .گیتی کجا رفته؟پدر سوخته بی فکر! همچین چسبیده به شوهرش، انگار شوهر قحطه .نمی گه یه بابایی دارم ، یه خواهری دارمرفتن خونه یکی از دوستهای منصور .می دونی بابا؟ این منصور آهن ربا داره، تقصیر گیتی نیستاینم خواست خدا بوده. اگه همه رو از دست دادیم ، اقلا گیر آدمای خوبی افتادیم. هم منصور خوبه ، هم مادرش .منصور رو به اندازه علی دوست دارم .بس که این پسر مهربون ومودبهبله، همینطوره.گیتی شانس آوردتو هم شانس میاری دختر گلم .خدا جای حق نشسته************************بهمن ماه را پشت سر می گذاشتیم .پدر چند بار اصرار کرد که باید به گیتی ومنصور بگویی بیایند اینجا .من هم قهر با گیتی را بهانه کردم و گفتم یا جای من اینجاست یا جای او. اگر گیتی بیاید من می رم بیرون . و بیچاره پدر باز کوتاه آمد. چندبار با منزل خانم متین تماس گرفت تا با گیتی صحبت کند، که گفتند گیتی رفته بیرون. بهرام مرتب به دیدن ما می آمد.اما دریغ از خواستگاری . احساس میکردم مرا بازی می دهد. در آن مدت بقدری اعصابم بهم ریخته بود که اندازه نداشت. از آنطرف دروغی به پدر گفته بودم ومجبور بودم ، بخاطرش روزی صدبار دروغ بگویم .از طرف دیگر پدر مشکوک شده بود و غصه میخورد .از آنطرف منصور هم حال درست وحسابی نداشت و اعصابش درهم برهم بود.بهرام هم یک قدم به پیش و یک قدم به پس داشت و با صراحت خواستگاری نمیکرد .از آنطرف فرهان بود که دلم به حالش می سوخت .فقط منتظر بودم تنها بشوم واشک بریزم .تمام این فشارهای روحی برمن بشدت سنگینی میکرد و داشت مرا از پا در می آورددر چنین وضعیتی کیارستمی در شرکت در مقابلم ظاهر شد و گفت: خانم رادمنش بی شاخ و برگ می رم سراصل مطلب .از مهندس متین خواهش کردم برای بارسوم از طرف من از شما خواستگاری کنن ، ولی نپذیرفتن و گفتن دیگه برای کسی از شما خواستگاری نمی کنن .حالا خودم قدم پیش گذاشتم .البته می دونم چهارده سال با هم تفاوت سن داریم و شما خیلی خیلی سرتر و زیباتر از من هستین .درسته چهره جالبی ندارم، ولی قول می دم هرچه قیافه م زیبا نیست، در عوض سیرتم رو زیبا کنم. من به شما علاقمندم و قول می دم زندگی خوبی براتون فراهم کنم .یه زندگی پر از محبت، عشق،آسایش ورفاهحیرت زده شده بودم، ولی خودم را خیلی کنترل کردم و خیلی خونسرد گفتم: خواهش میکنم مهندس! این حرفها چیه؟ اصل قلب آدمهاست ، ولی اجازه بدین فردا جواب قطعی رو بهتون بدمباشه ، من فردا برای گرفتن جواب خدمت می رسم .کاری ندارین؟نخیر، پیش مهندس تشریف نمی برین؟امروز فقط به نیت خواستگاری خدمت رسیدم .به ایشون سلام برسونین.فردا خدمتشون می رسمممنونم خدانگهداروقتی رفت، شل ووارفته روی صندلی نشستم .این مرد سبزه موفرفری قد کوتاه خرپول چقدر به نظرم زیبا آمد .چه صادقانه و بی ریا حرف زد. چطور تا حالا در مورد این مرد مهربان و باشخصیت اینطور قضاوت میکردم. مگر قیافه خوب می توانست ضامن خوشبختی باشد؟ شاید همین کیارستمی چهل ودو ساله، بیشتر از منصور و بهرام می توانست مرا خوشبخت کند .شاید او قدرم را بهتر می دانست .تصمیم گرفتم همان روز در مورد کیارستمی با پدر صحبت کنم ورضایتش را جلب کنمپدرم گفت: تو دختر عاقلی هستی .مطمئنم که در انتخاب اشتباه نمی کنی . بگو بیاد ببینمش .به منصور هم تلفن می زنم باهاش مشورت می کنم .بالاخره اون بیشتر همکارش رو می شناسهباشه بابا. پس بهش بگم بیاد خواستگاری؟بگو بیاد عزیزم. ولی بهرام چی؟اونا که خواستگاری نکردن، می ترسم کیارستمی هم از دستم برههر طور خودت دوست داری بابا! البته سنش کمی زیاده ولی اگه خوب باشه ، قابل گذشتهبعد از ظهر پدر با منصور در مورد کیارستمی صحبت کرد .بعد منصور از پدر خواست تا با خودم صحبت کند وگفت: زده به سرت گیسو؟ معلوم هست آش کی رو هم می زنی؟هرکس که در این رقابت برنده شهمگه نمی خواستی با بهرام ازدواج کنی؟کیارستمی بهتره.تا حالا هم در موردش اشتباه می کردم .مرد زندگی من اونهتوداری با کی لج می کنی گیسو؟ تو که اونو نمی خواستی. آخه کیارستمی کجاش به تو میاد. قبول دارم مرد محترم وخوبیه، ولی سیزده چهارده سال با تو اختلاف سن دارهمهم نیست ، مگه شما ده سال با گیتی اختلاف سن نداشتین؟ از اینکه فعل گذشته به کار بردم هول شدم و ادامه دادم: گیتی خیلی هم راضیهگیسو! دیوونگی نکن!کجا می رین بابا؟می رم پیش آقای میری .گفته غروب بیا پیشمباشه بابا، سلام برسونینپدر کجا رفتن؟منزل همسایه طبقه بالا. با هم خیلی جور شده نتو که از کیارستمی بدت می اومد .پس چی شد یه دفعه؟اشتباه میکردم .اونایی که دوستشون دارم چه گلی به سرم زدن؟ حالا میخوام بقیه عمرم رو با کسی زندگی کنم که قدرم رو می دونه، دوستم داره ومیخواد زندگیش رو به پام بریزه .ایرادی داره؟من مخالف ازدواج کردن تو نیستم گیسو .فقط چرا کیارستمی؟میخوام زن کسی بشم که دوستش ندارم .چون نمی تونم در آن واحد دو نفر رو دوست داشته باشماین خیانته؟خیانت؟! شما دل سنگم کردین و دلرحمی رو ازم گرفتین. همون روز که باعث شدین جون کندن آذر رو ببینمچیه ؟ بدهکارم شدیم؟وقتی بهم محبت کنه بهش علاقمند می شم، ووقتی ازش بچه دار شم، عاشقش هم می شم، نگران من و اون نباشین تازه، این خیانته که شریک زندگیش می شم؟ زندگی ای براش بسازم که همتون انگشت به دهن بمونینپشیمون میشی. من ندیدم دختر انقدر برای شوهر کردن عجله داشته باشه.من مثل تو عاشق مرده ها نیستم و یه عمر مرده پرستی نمی کنماون مرده خواهر توئه .بی انصاف!مرده ، مرده س.چه فرقی میکنه؟ در ضمن دیگه مردن آدما برام طبیعی وعادی شده .فکر نمی کنم این بار اگه خبر مرگ عزیزی رو به من بدن قهقهه بزنمدختره بی عقل! عجله نکن، صبرکن!صبر کنم که چی بشه؟ بیست و هشت سالمه منصور!یه کم صبر کن تا بهرام بیاد خواستگاریاگه می خواست تا حالا اومده بوداون میخواد ، فقط مثل تو عجول نیست . میخواد بیشتر تورو بشناسهپس وقتی خوب شناخت، یادش بنداز که دختر خوشگل و خوب رو زود می برن .در ضمن از قول من خداحافظی عذرخواهی کندیوونه!آره حق با توئه. پس دست از سر این دیوونه برداربرو خودت رو بدبخت کن .به درک! اصلا به من چه ؟ ولی پس فردا نیای بگی منصور اشتباه کردم، خریت کردم ، من جوونم و کیارستمی پیره، احساساتمون با هم فرق میکنه و از این شِروورها!کیارستمی با تو فقط چهار پنج سال تفاوت سن دارهخب منم مثل کیارستمی ، دیدی که نیومدم جلوآره برو افتخار کن .بگو خواهر زنم عاشقم بود ولی من جوونمردی کردم ونرفتم خواستگاریش .برو جار بزنمنصور مدتی سکوت کرد. گفتم: کاری نداری؟با یه دیوونه، نهپس خدانگهدار آقای عاقل وفادار .برو مدال بگیر و افتخار کن .وگوشی را روی تلفن کوبیدم .هرچه می کشیدم از دست منصور بود. اگر گیتی عاشق او نمی شد. الان نه گیتی مرده بود، نه من به این وضع افتاده بودم.لعنتی!*****************************فردای آنروز وقتی کیارستمی برای گرفتن جواب آمد .مثل مرده های متحرک به او خیره شده بودم .نمی دانستم باید چه بگویم .حرف منصور توی گوشم بود که پس فردا نگی من جوونم و اون پیره واحساسمون با هم متفاوته با اینحال تا آمدم بگویم بله،صدای عطسه خانم حکیمی منصرفم کرد و گفتم : می دونین مهندس، من به شما ارادت خاصی دارم اما خواهش می کنم فرصت بیشتری به من بدین .من الان شرایط خوبی برای فکر کردن ندارم .دلم نمیخواد الان به شما بگم بله ولی بعد پشمون بشم و ناراحتتون کنمباشه خانم رادمنش، من حرفی ندارم. خوب فکر کنین و از صمیم قلب تصمیم بگیرین .یه عمر زندگی شوخی نیستخوشحالم که با فرد منطقی ای مثل شما رو به رو هستمخواهش میکنم .راستش یکی از مزایای افراد مسن اینه که شرایط و احساس افراد کوچک تر از خودشون رو در نظر می گیرن. چون خودشون این سن و این دوره رو گذروندنممنونم مهندس .در ضمن تا من فکر می کنم ، شما دنبال همسر باشین و فرصت ها رو از دست ندینلبخندی زد وگفت: آب از سر من گذشته خانم . دی رکه شده یه مدت دیگه هم روش. اگه قول صد در صد به من بدین ف حاضرم پنج سال دیگه هم صبر کنم .عشق ما هوس نیست که عجله داشته باشیم.از فهم وشعور این مرد لذت بردم .خدایا چرا هر چی آدم با شعور بامعرفته، به تور من مجنون می خوره .خودت نجاتم بده! خسته شدم انقدر با احساس و غرور مردم بازی کردماگر خانم حکیمی عطسه نکرده بود و انقدر به صبر اعتقاد نداشتم ، بدون لحظه ای درنگ بله را به کیارستمی گفته بودم .ولی افسوس که مادر خدابیامرز من، اعتقاد به صبر را از بچگی در ذهن ما فرو کرده بود .وقتی با کیارستمی خداحافظی کردم، منصور از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ما جا خورد .می دانستم الان دل توی دلش نیست که بداند چه جوابی به او داده ام .با کیارستمی حال واحوال کرد ، ووقتی کیارستمی خداحافظی کرد و رفت .آهسته گفت: چی شد؟هیچی ، چی میخواستی بشه؟جواب مثبت رو گرفت؟آره، خیلی سریعپلک های منصور یکی به زمین چسبید ، یکی به آسمان .از اینکه حرصش بدهم لذت می بردم .چشمهایش را بست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت وگفت: امیدوارم پشیمان نشی . و به اتاقش رفتبدبختی اینجا بود که دلم نمی آمد ناراحتی منصور را ببینم .وقتی در اتاقش را بست، بطرف در رفتم .سرم را از لای در داخل کردم وگفتم : منصور!بطرفم برگشت و فقط نگاهم کرد .چنان چهره درهمی داشت که از شوخی خودم بدم آمد .به کیارستمی گفتم باز هم بهم وقت بده فکر کنم . اون خیلی فهمیده س.ولی اگر صبر نیومده بود بله رو گفته بودممنتظر جواب نماندم، در را بستم و پشت میزم آمدم .اواخر بهمن ماه باید برای قرارداد جدید اجاره مغازه پدر به شیراز می رفتیم .از منصور دو هفته مرخصی گرفتم تا با پدر به شیراز بروم و کارها را رو به راه کنم .هر شب منزل یکی از اقوام می رفتیم و روزها دنبال کارهای شخصی و این بار مغازه را با قیمت بالاتری رهن واجاره دادیم. بعد از یک هفته به تهران برگشتیم .از پدر خواستم به کسی اطلاع ندهد ما برگشته ایم ، چون فکرهایی داشتم .می خواستم خانه را بجای بهتری انتقال بدهم وبهتر دیدم کمی منصور را اذیت کنم . برای همین، سر دو هفته با منصور تماس گرفتم و ده روز دیگر مرخصی خواستم و گفتم که ما هنوز در شیراز هستیم

الهه ناز2-4

مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .بعد از آن، وقتی احساس کردم مادر از حال طبیعی خارج نشده .خیالم راحت شد ویک روز بعد از ظهر چمدانم را بستم و به طبقه پایین آمدم .منصور و مادرش در سالن مشغول صحبت از خاطرات گیتی بودند.تا مرا با چمدان دیدند بی اختیار ا زجا بلند شدند.منصور گفت: کجا میخوای بری گیسوجان؟

با اجازه زخمت رو کم می کنم .ببخشین، این مدت خیلی زحمتتون دادم

دیگه چی مادر؟ مگه من می ذارم بری. من دلم به تو خوشه دختر

ممنونم مادرجون.بخدا به اندازه گیتی دوستتون دارم.باورکنین قصد فریب شما رو نداشتم ، فقط نگران سلامتی تون بودم .در هر صورت حلالم کنین. از اینکه مادر خوبی برای من وخواهرم بودین، از اینکه باعث شدین خواهرم خوشبختی رو حس کنه، ازتون ممنونم.گیتی از شما راضی بود .خیلی هم براتون دلتنگش میکرد .شما هم از اون راضی باشین .جلو رفتم مادر را ببوسم .اجازه ندادو گفت : نه نمی ذارم بری.برو چمدونت رو بذار بالا .

باید برم مادر .ترکتوت که نمی کنم .میام بهتون سر میزنم

منصور آرام روی مبل نشست و دستهای لرزانش را روی گیجگاهش گذاشت .انگار باز زانوهایش سست شده بود و توان ایستادن نداشت

بمون گیسو .میخوای منصور رو دق بدی؟

نه مادر، من ومنصور قبلا حرفامون رو با هم زدیم . از ش قول گرفته بودم که نباید به من وابسته بشه .هرچند که حالا این منم که نمی تونم دل بکنم .ولی خب، چه میشه کرد؟

منصور بیچاره حرفی برای گفتن نداشت .بگوید بمان که باید برای چی می ماندم .بگوید برو که دلش نمی خواست بروم .گفتم: منصور برات آرزوی خوشبختی میکنم. فقط یه نصیحت خواهرانه می کنم .نصیحتی که مطمئنم گیتی دلش میخواد بگه .فکر نکن با ازدواجت اون ناراحت میشه. من خواهرمو میشناسم .عمرت رو تو تنهایی سر نکن .دخترهای خوب مثل گیتی زیادت از وفاداریت نسبت به گیتی ، از چشم پاکیت نسبت به خودم ، بی نهایت سپاسگزارم .واقعا خوش بحال همسر آینده ات .خدانگهدار مادر جون. با اجازه

گیسو بمون .تو داری خواهش منو رد میکنی !

خدا منو بکشه اگر چنین قصد داشته باشم .ولی منم باید برم دنبال سرنوشتم مادر .اینجا دارم ذره ذره آب میشم. درکم کنید

سونوشتت اینجاست ، کنار منصور! تو و منصور می تونین با هم خوشبخت بشین .منصور تو رو دوست داره

بله، من هم ایشون رو دوست دارم.ولی هردومون معذوریت داریم مادر. من راضی نیستم تا آخر عمر رل گیتی رو بازی کنم .دوست هم ندارم جای اون رو بگیرم .ازش خجالت میکشم .ایشون هم بخاطر گیتی معذوریت داره . پس راهمون از هم جداست

منصور تو یه چیزی بگو. چرا ساکتی؟

چمدانم را برداشتم و بار دیگر خداحافظی کردم .منصور حتی جواب خداحافظی مرا هم نداد، یعنی قادر نبود. از ثریا وبقیه هم خداحافظی کردم و بمنزل خودم رفتم .تازه فهمیدم گیتی آن روز که منزل منصور را ترک کرد، چه حالی داشت .دیگر از حال وروزگارم نمی گویم که ناگفتنش بهتر است

ساعت نه صبح فردا زنگ تلفن بصدا در آمد. با وحشت گوشی را برداشتم .

بفرمایین

سلام گیسو جان

سلام مادر، حالتون چطوره؟

از دست شما جوونها مگه حالی واسه آدم می مونه؟

متاسفم مادر جون ، منصور چطوره ؟

حالش خوب نیست.سر درد شدید داره .کمی هم تنج داره .تا صبح دکتر سپهر نیا بالای سرش بود. می گفت مشکلش عصبیه

بله، هروقت ناراحت میشه، دچار تشنج میشه

منصور تو رو میخواد گیسو

ایشون فقط به حضور من در اون خانه عادت کردن، دو سه روز که بگذره به نبودنم عادت می کنن

یعنی حتی بعنوان اینکه شوهر خواهرت بوده .نمیخوای بیای عیادتش؟

البته که میام .همین الان میام

پس بلند شو بیا.منتظرم!

چشم مادرجون

بلند شدم حاضر شدم و به منزل آنها رفتم .از چهارچوب در اتاق منصور او را دیدم که رنگ به چهره نداشت .سلام کردم

سلام دخترم بیا تو

منصور نگاهی به من کرد .منتظر بودم جواب سلام مرا بدهد که یکدفعه فریاد کشید: برای چی اومدی؟ اومدی ببینی خودکشی کردم یا نه؟ نه عزیز من، خودکشی نکردم .چرا باید برای دختری که معنی عشق و دوست داشتن رو نمی فهمه و محبت منو به محبت به خواهرش می دونه خودکش یکنم؟ مگه جونم رو از سر راه آوردم؟ حتی بهم فرصت نمی دی فکر کنم! بله، راه برای تو بازه، فرهان، شاهین ، کیارستمی ، وخیلی های دیگه .ولی من چی؟ دیگه کی رو پیدا کنم که جای گیتی رو برام پر کنه ؟ برو دنبال سرنوشتت!برو، سال گیتی تموم شده، برو شوهر کن !برو، مبادا دیر بشه!

هاج وواج مانده بودم .مادر گفت: منصور تو چت شده؟ من ازش خواستم بیاد، زده به سرت؟

حالا هم ازش بخواین بره .اگه دایم اینجا می مونه که قدمش رو چشم .ولی اگه نمی مونه همین حالا بره .علت بیماری من خودشه .اونوقت اومده حال منو بپرسه

مادرش فریاد کشید: وقتی نمیخوای بعد از گیتی ازدواج کنی ، برای چی بمونه؟ مگه دیوونه س؟ بمونه موهاش رو برای تو سفید کنه که چی بشه؟

منصور بلند شد رفت کنار پنجره .دستهایش می لرزید .صورتش برافروخته شده بود. دو دستش را به موهایش کشید وسرش را به عقب انداخت .حالت مرگ به من دست داده بود .بغضم هرلحظه در حال شکستن بود. با اینحال با آرامشی خاص گفتم : مادر جون خودتون رو ناراحت نکنین .منصور عصبانیه .با اجازه، من مرخص می شم. خدانگهدار

و با دنیایی بغض از پله ها پایین آمدم .مادر دنبالم آمد ((صبر کن گیسو .نرو، منصور رو ول کن، بیا اتاق من

نه مادر حالم خوب نیست .انشاءا.... یه فرصت دیگه .خداحافظ

خداحافظ دخترم .تو رو خدا ببخشین!

به خانه که رسیدم بغضم شکست .از عصبانیت تلفن را از پریز کشیدم .دلم نمی خواست با هیچکس ارتباط داشته باشم .از زمین وزمان خسته وبیزار بودم .یک هفته خودم را زندانی کردم .آن یک هفته مثل هفتصد سال بر من گذشت، نه در را روی کسی باز کردم ، نه بیرون رفتم ، نه چیز درست وحسابی خوردم ، نه خواب راحتی داشتم .رنگ و رویم پریده و سفید شده بود. حتی دو قدم راه رفتن هم برایم سخت شده بود

بعد از ظهر روز هشتم با صدای پی در پی زنگ آپارتمان از جا بلند شدم .صدای طاهره خانم را می شنیدم که می گفت: گیسو خانم! منم طاهره .بازکن تو رو خدا! جون به لب شدیم .اقلا یه کلمه بگو خوبی یا نه دخترم

جوابی ندادم

تو رو به روح گیتی جون بازکن. بخدا دیشب به خوابم آمد .نگرانت بود. بهم گفت بهت سر بزنم

بی رمق بلند شدم . در را باز کردم. سلام طاهره خانم

سلام .این چه رنگ وروییه ؟ با خودت چه کردی دختر؟ آب شدی! خدا منو مرگ بده

خدا نکنه بفرمایین

آقا کریم هم از پله ها بالا آمد و سلام احوالپرسی کردیم .داخل آمدند

چرا تلفن رو جواب نمی دی؟ دیدی سیم را از پریز کشیده ام .ادامه داد: این کارها چیه؟ بنده خدا خانم متین و مهندس قبض روح شدن .مهندس چهار پنج بار اومده زنگ زده، در رو باز نکردی .آخر دست به دامن من شدن

خسته شدم طاهره خانم .دیگه تحمل غصه ندارم .از این زندگی نکبتی به تنگ اومدم .آخه چندتا داغ تحمل کنم .منتظرم خبر مرگ بابام رو بشنوم، بعد خودم رو بکشم

این حرفها چیه؟ چرا کفر میگی دختر؟ صبور باش، چرا شرکت نرفتی؟

حوصله کار کردن هم ندارم .دیگه نیازی هم ندارم .طاهره خانم نصف اجاره مغازه برام زیاد هم هست

میتونم یه تلفن بزنم گیسو جان؟

بله، خواهش میکنم

تا طاهره خانم تلفن را به پریز زد و شماره گرفت، آقا کریم گفت: خیلی ترسیدیم .گفتیم نکنه خدای ناکرده تو منزل اتفاقی براتون افتاده یا زبونم لال دست به کار خطرناکی زدین

سلام خانم متین ....... قربان شما ، سلام می رسونه ........ بله ما الان پیش گیسو خانم هستیم .نگران نباشین .کسالت داشتن ............ کمی بی حوصله بودن . شده دو پاره استخوون....... بله، گوشی خدمتتون .......... بیا دخترم ، با تو کار دارن

گوشی را گرفتم (( سلام مادر جون))

· سلام عزیزم، معلوم هست کجایی؟ نصف عمر شدیم بخدا

· شرمنده م .حالم خوش نبود

· از دست منصور ناراحت شدی؟

· از دست زمانه، دنیا، روزگار، از ایشون که جز محبت ندیدم

· وقتی تو رفتی ، منصور مثل ابر بهار گریه کرد. اعصابش ضعیف شده .از بس بهت علاقه داره اون حرفها رو زد. در واقع یه نوع التماس بود. دلش میخواست پیشش بمونی

· بله می دونم .منم از بس دوستشون دارم به این روز افتادم

· قربون تو دختر گلم برم. پاشو بیا اینجا!

· نه مادر! حالم خوش نیست .منصور چطوره ؟

· اونم زیاد روبه راه نیست. نگرانی و شرمندگی هم مریض ترش کرده . چند روزی نرفت شرکت

· متاسفم

· منصور چندبار اومد در خونه ت، ولی دست خالی برگشت .خیلی نگرانته

· ازشون تشکر کنین

· الان رفته پیش وکیلش .مثل اینکه اعدام آذر نزدیکه .من که واسه اون روز لحظه شماری می کنم

· منم همینطور

· تو عروس خودمی .حالا می بینی! به منصور فرصت بده

· افتخارمه مادر جون، ولی غیر ممکنه

· غیر ممکن اینه که تو همسر کسی دیگه ای بشی. کی میای اینجا؟

· در اولین فرصت

· اگر نیای، ما میاییم ها!

· تشریف بیارین .منزل خودتونه

· کاری نداری دخترم؟

· نه، محبت کردین .سلام برسونین

· خداحافظ

· خدانگهدار و گوشی را گذاشتم

طاهره خانم اصرار کرد که به منزل آنها بروم ، ولی قبول نکردم .بعد از رفتن آنها به حمام رفتم .بعد پشت پیانو نشستم و کمی آهنگ زدم و اشک ریختم که صدای زنگ در بلند شد. طاهره خانم بود. برایم از بیرون دو پرس چلو کباب گرفته بود و آورده بود که هم شامم باشد، هم ناهارم. تشکر کردم و رفت .در را که بستم ، تلفن زنگ زد .حدس زدم منصور است ، گوشی را برنداشتم .کتاب انگلیسی را برای مطالعه برداشتم ومشغول شدم. بعد کمی خانه را گردگیری کردم و جارو زدم که صدای زنگ در بلند شد .از پنجره نگاه کردم بنز منصور از سفیدی برق میزد .هرچه خواستم در را باز نکنم نتوانستم .لعنت به این دل عاشق! گوشی اف اف را برداشتم: بله

گیسو! بازکن. منم، منصور

در آپارتمان را باز گذاشتم و به اتاق خواب رفتم تا لباس بهتری بپوشم

گیسو! تو کجایی؟ از اتاقم بیرون آمدم و گفتم : بفرمایین! سلام منصور! خوش اومدی

سلام خانم قهرو! چطوری؟

می بینی که! چرا زحمت کشیدی ؟ شیرینی چیه؟

شیرینی آشتی کنون.مادر گفت فشارت اومده پایین، برات شیرینی گرفتم که منو دیدی غش نکنی

از دست تو! بیا بشین

چرا انقدر لاغر شدی، این چه وضعیه؟

نیست خودت خیلی رستم شدی؟

خب، من از دوری تو اینطور شدم ، ولی تو که ما رو دوست نداری!

چرا مادر رو نیاوردی؟

جلوی مادر روم نمی شد عذرخواهی کنم

این چه حرفیه منصور، عذرخواهی لازم نیست

من اون روز خیلی قاتی پاتی بودم .خیلی شرمنده م ولی همه رو بذار بحساب علاقه

باشه می ذارم به حسابت

کجا می ری؟

چای بیارم با شیرینی بخوریم ، فشارمون بیاد بالا

منصور هم دنبالم به آشپزخانه آمد، روی صندلی نشست وگفت: شونزده روز دیگه، روز اعدام آذره، مژدگانی بده

اینم مژدگانی و چای را مقابلش گذاشتم ورفتم از سالن شیرینی را آوردم و توی ظرف چیدم و مقابلش گذاشتم ونشستم

با من قهر کرده بودی یا با خودت؟

با هردومون، با زندگی

نمی گی نگران می شیم؟

من دیگه کسی رو ندارم برام نگران بشه.اونایی هم که میان بهم سر می زنن و به اصطلاح نگرانم می شن از سر خداشناسی و دلسوزیه .می گن بذار به این دختر تنها و بی پناه سری بزنیم و حالی بپرسیم

ولی من بخاطر خودم اومدم .نه بخاطر تو

ممنونم.چیه؟ دلتون واسه گیتی تنگ شده؟

اومدم ببرمت گیسو

شما بیرونم کردین .یادتون که نرفته؟

چطور اینهمه التماست کردم بمونی ، نموندی؟ اونوقت یه بار بیرونت کردم، گوش کردی؟

التماسی ندیدم .جز سکوت.تازه، همیشه اثر حرف تلخ و گزنده تو دل آدم بیشتره

تو چه می دونی حقیقت چیه؟

آره، اصلا من هیچی نمی دونم .اصلا داخل آدم نیستم . خوش بحال آذر؟ اقلا می دونه چرا شکنجه ومجازات می شه

آره، تو داخل آدم نیستی چون فرشته ای! حالا فلسفه نباف .بلند شو چمدونت رو ببند

سال گیتی تموم شده .منم از تنهایی خسته شدم .تصمیم گرفتم برم پدرم رو بیارم پیش خودم ، بعد هم ازدواج کنم

میخوای به پدر بگی گیتی مرده؟

نه،فعلا به صلاح نیست .براش فیلم بازی می کنیم .گاهی من از خونه می رم بیرون ، اونوقت با شما میام دیدن پدر

حالا تا پدرت رو بیاری، بیا اونجا

من خونه خودم رو دوست دارم ، چون اینجا می تونم تو رو فراموش کنم منصور، پس کمکم کن

یعنی منم نیام؟

سکوت کردم

شرکت که میای؟

نه!

دیوونه شدی گیسو؟ این لجبازیها چیه که می کنی؟

لجبازی نیست،خداحافظیه ، دل کندنه

هر موقع به مردی بله گفتی و دفتر رو امضا کردی می فهممواقعا خداحافظی کردی

شما هم هر موقع گیتی رو کامل فراموش کردی. می فهمم منو دوست داری

این چه انتظاریه؟ خوبه تو خواهرشی

برای همین می گم. چون می دونم هیچوقت فراموشش نمی کنی

ولی من تو رو دوست دارم .همونقدر که اونو دوست داشتم

ممنونم

چاییت سرد شد منصور

صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم

بله!

سلام گیسو خانم

سلام مهندس فرهان .حال شما؟

ممنونم

شرینی پرید توی گلوی منصور .خنده ام گرفت .توی دلم گفتم حسودخان اگه خداحافظی کنم که حتما خفه میشی

مهمون دارین؟

بله، مهندس هستن ، سلام می رسونن

ایشون که دارن سرفه می کنن

اومدن بگن سلام برسون ، شیرینی پرید تو گلوشون

که اینطور؟ سلام برسوننین .بی موقع مزاحم شدم

نخیر، اختیار دارین

چند روزی ازتون بی خبر بودیم .چندبار تماس گرفتم گوشی رو برنمی داشتین .نگران شدم .یکبار هم اومدم منزلتون، کسی نبود.مهندس هم می گفتن بی خبرن.اینه که دل تو دلم نبود

ممنونم مهندس، کمی حال ندار بودم

خدا بد نده!

چیز مهمی نبود.

حالا بهترین؟

بله، به لطف خدا و شما بهتره

گویا ماموریتتون در منزل مهندس تموم شده

تقریبا بله

شرکت تشریف نمیارین؟

فعلا نه، حالا ببینم چی پیش میاد

درهر صورت اگر کاری داشتین به من بگین .در خدمتتون هستم به مهندس هم سلام برسونین

ممنونم، شما همیشه لطف دارین

گوشی را که گذاشتم، گفت: اینم شده قوز بالا قوز .اگه همه مشکلاتمون حل شه، این یکی رو چیکار کنیم؟

من با فرهان هم ازدواج نمی کنم چون اونم زمانی گیتی رو دوست داشت. نمی تونه منو خوشبخت کنه .من دلم میخواد منو بخاطر خودم دوست داشته باشن، نه اینکه اونو در چهره من ببینن. راستش اصلا از تهران بدم اومده.اون روز که با گیتی به تهران اومدیم هیچوقت فکر نمیکردم اونو اینجا دفن کنم.بیخود نبود نگران بودم .ای کاش گیتی رو هم تو شیراز دفن می کردیم. حالا گیتی اینجاست و من میخوام برم شیراز.اشکهایم جاری شدند .بلند شدم بطرف پنجره آشپزخانه رفتن .منصور هم بلند شد آمد وگفت: من نمی ذارم بری گیسو، حتی اگه تو همین خونه هم باشی، باز هم دلگرمم

تو خونه شوهرم چی؟

با اینکه حسرت میخورم، ولی باز هم دلگرمم .همون معنی واقعی دوست داشتن! حاضرم خوشبخت ببینمت حالا باکی، مهم نیست

به من سر میزنی؟

البته، مگه میشه تو رو نبینم عزیزم؟

صورتم را بسمت منصور برگرداندم، اشکهایم را پاک کرد و گفت : از خدا میخواهم که قسمت خودم باشی گیسو ، چون اینهمه شکنجه حقم نیست. درد خودم کم نیست که درد دوری تو رو هم تحمل کنم؟ دوستت دارم گیسو اینو بفهم ، درکم کن و خودت رو جای من بذار

درکت میکنم منصور .صدای زنگ در بلند شد

یعنی کیه؟

الان معلوم میشه . و رفتم گوشی اف اف را برداشتم

بله....... زنگ طبقه سوم رو بزنین خانم ........ خواهش میکنم

گوشی را سرجایش گذاشتم .منصور آمد روی مبل نشست وگفت: مزاحم وقت نشناس! داشتیم دو کلمه اختلاط می کردیم ها!

خندیدم

گیسو ، بریم خونه ما.مادر خوشحال میشه

نه منصور، باشه یه دفعه دیگه .فعلا که تو اینجایی

پس بگو ببینم شام چی داری، خانم کدبانو؟

شام چلو کباب داریم .پیش پای تو طاهره خانم برام غذا آورد ، با هم می خوریم

عالیه! البته امیدوارم سیر بشیم

سیر میشیم ، چون دو پرس گرفته .شاید هم می دونسته تو میای اینجا

خب، خیالم راحت شد. حالا بریم یه کم برام پیانو بزن

باشه، ولی قبل از اون بلند شو به مادر زنگ بزن ، بگو اینجایی ، دلش شور نزنه

چشم، الساعه و تماس گرفت

قبل از اینکه بنوازی ، بگو میای شرکت یا نه

نه

ببین گیسو من که رهات نمی کنم .میام مرتب بهت سر میزنم .پس بیخود بخودت زجر و سختی نده .صبح ها هم قیافه منو تحمل کن

دیدن قیافه تو ، شنیدن صدای تو، آرام ترین و بهترین لحظات رو برای من میاره منصور، ولی بهتره سعی کنیم همدیگه رو فراموش کنیم

میخوای اشکهام رو در بیاری؟

معلومه، نه!

پس از این حرفها نزن .صبح منتظرم

حالا ببینم

باید بیای

انشاءا... راستی از الناز چه خبر؟

اتفاقا پریروز بعدازظهر اونجا بود. وقتی فهمید تو رفتی با دمش گردو می شکست .می ماندی سنگر را حفظ میکردی

باهاش ازدواج کن منصور، گناه داره

تو بیشتر گناه داری یا اون؟

من دلسوز نمیخوام

ولی من میخوام .الناز دلسوز من نیست .اون فقط پول رو میشناسه و بس .ولی تو.........

چه فایده ؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که دو نفر عاشق هم باشن ، هیچ مشکلی هم برای ازدواج نداشته باشن .اما نتونن با هم ازدواج کنن ، دردآوره!مرگ تدریجیه!

پس ببین من چی می کشم دختر خوب! هر چی باشه من مردم، با احساسات قوی تر، اما توکل بر خدا .نمی دونم چرا گیتی به خوابم نمیاد گیسو؟ نکنه از وقتی عاشق تو شدم باهام قهر کرده؟

شاید! پس بهتره بکشی کنار منصور جان

در اون صورت حاضرم قهر کنه، خودش آشتی میکنه میاد به خوابم

هر دو زدیم زیر خنده

راستی پنج شنبه به جشن عروسی سوسن دعوت شدیم

جدی؟ چه زود! اونا که تازه نامزد شدن

دو ماه نامزدی کافیه دیگه گیسو جان! میای که؟

مگه منم دعوتم؟

کارت جدا برای شما هم فرستادن ، خانم خانما!

لطف کردن .باهاشون تماس میگیرم تبریک می گم

مگه نمیای؟ نامزدیش که نرفتیم ، اقلا عروسیش بریم .بده

نه منصور، من نسبتی با اونا ندارم .از خونه شما هم که بیرون اومدم

یعنی چی؟ اگه نیای منم نمیرم

باز شروع کردی؟

در هر صورت!

من حوصله جشن ندارم

والـله منم ندارم، ولی زشته که نریم

دیگه من بیام چکار؟

اونها تو رو بخاطر خودت دوست دارن، عزیز من

تردید دارم

مطمئن باش همه می دونن تو گیسویی و گیتی نیستی و همه هم دوستت دارن

امیدوارم

پس میای؟

حالا ببینم

من می برمت، حالا بزن ببینم

برای منصور آهنگ سلطان قلبها را نواختم که گیتی همیشه می نواخت .تازه فهمیدم چقدر هنرمندم، چون اشک منصور را در آوردم.چند تا آهنگ دیگر زدم و شام خوردیم .ساعت یازده شب منصور رفت

****************************

فردای آن روز به شرکت رفتم .همه از دیدن من خوشحال شدند.منصور با کت وشلوار طوسی و کراوات دودی وارد شد .جلوی پایش بلند شدم

سلام مهندس!

سلام! به به! شرکت منور شد

چوبکاری می فرمایین؟

اختیار دارین. بعد اهسته گفت: مطمئنم امروز باز این فرهان خرابکاری میکنه

چطور مگه؟

از ذوقش

آن روز ، روز پر مشغله ای بود. ساعت دو بعدازظهر ، منصور مرا به منزلم رساند ورفت و غروب باز آمد و تا آخر شب پیشم بود. فردای آن روز منصور به اصرار مرا به منزلشان برد ومادر بسیار خوشحال شد. آنشب آنجا ماندم و صبح با منصور به شرکت رفتم .

روز سه شنبه به خواهش منصور با هم برای خرید کت و شلوار بیرون رفتیم .باید در انتخاب رنگ به کمک میکردم .کت و شلوار دودی رنگ زیبایی انتخاب کردم .بعد از آن به اصرار، برای پیراهن مشکی قشنگی به انتخاب خودم خریدم

چهارشنبه با منصور از راه شرکت به رستوران رفتیم .بعد به منزل من آمدیم و غروب به منزل آنها رفتیم .خلاصه اسمش این بود که از هم دوریم . به قول مادر می رفتم منزل آنها بهتر بود، باز دست کم او تنها نمی ماند. منصور که ول کن نبود.

پنج شنبه زهره برای درست کردن سروصورت ما آمد.موهایم را فر زد و همه را بالا برد و بحالت آبشار از پس سرم آویزان کرد که خیلی به من می آمد .صورتم را کمی آرایش کرد. لباسم را پوشیدم ، کفشهای مشکی پوشیدم ، زیور آلات مرواریدی به دست و گردن و گوشم آویختم و حسابی تو دل برو شدم. آنچنان که وقتی از پله ها پایین آمدم منصور صحبتش را با ثریا قطع کرد و گفت: می تونی بری ثریا.

اینطوری که همه رو دیوونه می کنی. خواستگارها در خونه ما صف می کشن ، خانم خانما!

به منصور گفتم : ای بابا

خیلی ناز شدی دخترم!

ممنونم مادر جون ! شما هم همینطور

ظاهرمون زیباست و درنمون داغون و پوسیده! مرگ گیتی بدجوری داغ رو دلم گذاشت. خدا رحمتش کنه .یادش بخیر! یه بار سر انتخاب کیف با اون کت دامن سفیدش چنان از این پله ها زمین خورد که مردم و زنده شدم. بعد هم بلند شد و گفت اینهمه بدبختی کشیدم آخرش نگفتین کدوم کیف بهتره

راستی منم یادم رفت کیف بردارم

منصور گفت: مواظب باش نیفتی گیسو!

می بینی چه ماه شده ماشاءا... منصور؟

بله مامان! می بینم و لذت می برم و افسوس میخورم

پس بجنب تا از دست ندادیش

با گله مندی گفتم : مادرجون!

نمی دونم چرا امشب همه ش فکر میکنم گیسو رو تو این مجلس از ما میگیرن .دلم شور میزنه

منصور نگاه عجیب ونگرانی به مادرش کرد و گفت: این دیگه چه حسیه مامان!

یه احساس بد! باور کن منصور!آخه دیشب خواب دیدم یه پسر خیلی خوشگل دست گیسو رو گرفت وبرد. انقدر تو خواب جیغ زدم که از خواب پریدم .می گفتم گیسو مال منصوره، نه مال تو .اونم می گفت نه، گیسو، مال منه

منصور نگاه نگرانی به من کرد. بعد گفت: می خواین نریم؟ ولی اگه خوشگل بوده من بودم ، جای نگرانی نیست

صدای خنده بلند شد .مادر گفت: تو که بور و زاغ نیستس .اون که من تو خواب دیدم .بلوند بود .خیلی هم خوشگل بود

منصور دوباره تو هم رفت وگفت: بریم دیر شد .خواب زن چپه

آره بریم دست گیسو رو بذاریم تو دست سرنوشتش و بیایم . توکل برخدا

مامان جان! شما هم هی دل منو خالی کنین ها!

خب، پس عجله کن پسر! احساسات رو بذار کنار، والـله گیتی راضیه

اگه راضی بود می اومد به خوابم .فقط هم اگه به خواب خودم بیاد قبول دارم

بالاخره رفتم کیفم را برداشتم و آهسته از پله ها پایین آمدم که مبادا کیف برداشتن من هم خاطره شود و راهی شدیم .عروسی در باغ بزرگی برگزار میشد. صاحبان میهمانی به استقبالمان آمدند و ما را به بالای باغ راهنمایی کردند. به عروس وداماد تبریک گفتیم و نشستیم .نگاهی به جمعیت انداختم .چشمم به الناز والمیرا که افتاد ، منقلب شدم. بطرف ما آمدند و سلام و احوالپرسی کردند .مادر آهسته در گوشم گفت: الان منصور تمام حواسش به آقایونه که ببینه کی بور و زاغه

از خنده ریسه رفتیم

چیه نمکی می خندی؟

گفتم: آخه خیلی با نمک بود، منصور!

گیسو! گیلاسها داره میاد خودت رو آماده کن

منم خواهر اون خدابیامرزم .گیلاسی هم نیستم .البته شما دیگه آزادین.

سینی گیلاس را مقابلمان گرفتند و هیچکدام بر نداشتیم

پس چرا برنداشتی منصور؟

خب، خودم رو آماده مبارزه کردم دیگه .خودش رفته ، لنگه ش رو که جا گذاشته

اگه سیگار رو هم کامل ترک میکردی ، دیگه حرف نداشتی

هر موقع غصه های دنیا ما رو ترک کردن ، ما هم اون یکی دوتا سیگار رو ترک می کنیم

ارکستر آهنگ قشنگی را نواخت که اکثر جوانها وسط رفتند .در همان موقع خانواده ای که معلوم بود خیلی متشخص هستند بطرف ما راهنمایی شدند .پدر ومادر با دختر وپسری زیبا که من از شباهتشان فهمیدم خواهر و برادرند .هر دو بلوند و چشم سبز بودند .پسر حدودا سی و دو ساله و دختر بیست و شش ساله بنظر می رسید .مادر سوسن آنها را بطرف صندلی های کنار ما راهنمایی کرد وگفت: بفرمایین اینجا! در جوار خانواده متین

به احترامشان بلند شدیم و با آنها دست دادیم .مادر سوسن معرفی کرد:

مهندس متین ، یکی از دوستان عزیز ما. ایشون هم گیسو خواهر همسر مرحومشون و ایشون هم مادر مهندس هستن . و تیمسار مقتدر، همسرشون لیلی خانم ، دکتر بهرام مقتدر پسرشون و دکتر بنفشه مقتدر دخترشون

خوشوقتیم

ما هم همچنین

بهرام کنار منصور نشست و بقیه اعضای خانواده اش هم کنارش. پسر خونگرمی بنظر می آمد. با منصور گرم صحبت شد. مادر کنار گوشم گفت : از همون که می ترسیدم .دیدی پسره بور و زاغه ! چقدر هم خوشگله ماشاءا....! این همون پسره س که تو خواب دیدم .بخدا شبیه همین بود. ای خدا منو مرگ بده . و زد رو دستش

مادر جون خدا نکنه . هرخوابی که تعبیر نمیشه .این خونواده رو چه به من؟

فراموش نکن تو آرزوی هر پسر و هر خونواده ای هستی .آخ آخ بمیرم برای منصور! چه اومد کنارش هم نشست ! الان دل تو دلش نیست .تشنج نکنه!

مدتی که گذشت بنفشه مقابل منصور قرار گرفت و گفت : جناب مهندس افتخار می دین؟ من این آهنگ رو خیلی دوست دارم

منصور به من نگاهی کرد و گفت: بله البته، افتخار ماست و بلند شد

بیچاره انتظار نداشت ، چنین دختر زیبا وبا پرستیژی از او درخواست رقص کند. وقتی با هم می رقصیدند انگار مته در دل من فرو کرده بودند و می چرخاندند. بیشتر از خودم دلم به حال گیتی می سوخت .دلم نمی آمد کسی را جای گیتی ببینم .می دانستم فقط خودم می توانم حافظ منافع خواهرم باشم. همانطور که آنها را نگاه میکردم و حرص میخوردم ، دکتر مقتدر روبرویم قرار گرفت وگفت : گیسو خانم!درسته؟

بله

افتخار می دین خانم محترم؟

نگاهی به مادر کردم .بیچاره رنگش رو باخته بود. گفتم: عذر میخوام آقای دکتر .من نمی رقصم

گفت: پس ممکنه بشینم کنارتون

البته بفرمایید

مادر آهسته گفت: رفتی که رفتی .ای که خاک بر سر منصور نکن! بی عرضه!

توی چشمهایم زل زد وگفت : شما هم اشنای عروس خانمید؟

بله

مهندس با شما چه نسبتی دارن؟ درست متوجه نشدم

ایشون همسر خواهر مرحومم هستن

خدا رحمتشون کنه .چند وقته فوت کردند؟

یک سال ویک ماه

متاسفم ! پس خواهرزن تا این حد عزیزه؟

ما با هم خیلی صمیمی هستیم . در ضمن من مترجم ومنشی شرکت ایشون هم هستم

آه! که اینطور

ازدواج نکردین؟

نخیر

چند سالتونه

بیست وهفت رو دارم پشت سر می ذارم

بهتون نمیاد.شما خیلی زیبا وشاداب هستین

ممنونم لطف دارین

رشته تحصیلی تون چیه؟

زیان انگلیسی

چه عالی! من پزشکی خوندم و تخصص مغز واعصاب دارم

همان لحظه یاد پدرم افتادم و گفتم: آشنایی باعث افتخار بنده س، دکتر!

اختیار دارین .حقیقت اینه که ابهت و وقار وزیبایی تون در برخورد اول توجه منو جلب کرد

لطف دارین

خدایا!چرا چشمان این پسر انقدر نافذه .مگه من منصور رو دوست نداشتم ؟ پس چرا مهر این پسر به دلم افتاده؟ حتما گیتی داره کمکم میکنه و بهم می فهمونه منصور قسمت من نیست

شما قصد ازدواج ندارین؟

تا خدا چی بخواد

مایلم کمی از خونواده م بگم .پدرم تیمسار ارتشه ومرد سختگیریه .مادرم تحصیلکرده س ولی خونه داره، در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرده .بنفشه خواهرم، سال پنجم دندونپزشکیه.خودمم مطب دارم، بیمارستان هم مشغولم. از نظر مالی به خونواده وابسته نیستم .همه چیز دارم ولی در حال حاضر با اونها زندگی میکنم .خونواده ریشه دار و اصیلی هستیم و دوست داریم با چنین خانواده هایی وصلت کنیم که البته مطمئنم شما از ما بهترین

خواهش میکنم

حالا شما بگید گیسو خانم!

راستش پدرم در شیراز مغازه عتیقه فروشی بزرگی داشت ، ولی الان بعلت بیماری اعصاب در آسایشگاه بستریه .مادر وبرادر وخواهرم به رحمت خدا رفتن .خونواده متشخص و اصل ونسب داری هستیم ولی دست روزگار همه چیز رو از ما گرفت .از دار دنیا اون مغازه برامون مونده و مقداری پول .الان هم منزلی در تهران اجاره کردم و تنها زندگی میکنم .قصد دارم یا برم شیراز زندگی کنم یا پدر رو بیارم اینجا

بیماری پدر چیه؟

برادرم بخاطر عشق دختری خودکشی کرد. بعد از اون مادرم دق کرد و پدرم اعصابش بهم ریخت و تمام ثروتش رو به باد داد

گفتین الان در آسایشگاه بستری هستین؟

بله، در شیراز .گاهی کارهای خطرناک میکرد، حرف های عجیب میزد .حواس پرتی داشت ولی حالا رفتارش طبیعیه ، فقط افسرده س

میتونم خواهش کنم پدرتون رو به مطب من بیارین؟

بله، از خدا میخوام که شما ایشون رو مداوا کنین .شاید خدا شما رو وسیله کرده .

امیدوارم که اینطور باشه .

الهه ناز2-3

و شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی!
بفرمایین
امشب می ری تو اتاق شوهرت میخوابی
ولی مادر جون من......
هیچ بهونه ای رو نمی پذیرم .اگه منصور رو هنوز دوست داری باید قبول کنی وثابت کنی. مگر خواهر برادرین ؟شورش رو در آوردین .الان سه ماهه!اِ یعنی چی؟
منصور آخرین پله را پشت سر گذاشت ورو به ما که کنار در اتاق او ایستاده بودیم گفت : موضوع چیه ؟ بالاخره شما دوتا دعواتون شد
هیچی، میگم باید بیاد سرجاش بخوابه
اذیتش نکن مامان جون .زورکی که فایده نداره .من تحملم زیاده .حالا کی صبرم لبریز شه و برم زن بگیرم ، معلوم نیست!
چشم غره ای به منصور رفتم که بدتر مادر را تحریک نکند، ولی انگار خودش هم بدش نمی آمد .منصور در اتاقش را باز کرد ووارد اتاق شد. مادر مرا به داخل هل داد وگفت : بر تو ببینم دختر
مادر خواهش میکنم! من نمی تونم!
در را بست و از پشت در گفت : من نصف شب میام سر میزنم ، اگه اینجا نباشی دیگه باهات حرف نمی زنم .حالا خوددانی!
صدای بسته شدن در اتاق مادر را شنیدم .برگشتم و نگاهی به منصور کردم که روی تخت نشسته بود و ساعتش را کوک میکرد .بعد گفت : خیلی خوش اومدی.گل بود. به سبزه نیز آراسته شد.
آهسته گفتم: همش تقصیر شماست
حالا مگه چی شده گیسو .نترس ، من آدم خودداری هستم .بیا بخواب
یعنی بخوابم رو تخت؟
پس میخوای کجا بخوابی؟اینجا فقط چهار تا مبل یه نفره هست .کاناپه هم که نداریم ، رختخواب هم نداریم
من رو مبل میخوابم
مگه ندیدی مامان گفت میاد سر میزنه .میخوای شک کنه؟
خب شک کنه .وبطرف در اتاق رفتم و آن را باز کردم
منصور با عجله آمد در را بست و گفت: چرا لجبازی میکنی؟ میگم من بعد از گیتی نمی تونم با زن دیگه ای ارتباط برقرار کنم .بیا بگیر بخواب
با اخم وتخم روی مبل نشستم
گیسو چند لحظه چشماتو ببیند، من لباسمو عوض کنم .برم بیرون ، مادر می بینه و شک میکنه
رویم را برگرداندم تا لباسش را عوض کنه
خب حالا راحت باش گیسو جان
تیشرت سفید با شلوار گرمکن سفید پوشیده بود.گفت: ببخشید لباس راحتی پوشیدم .با لباس خونه نمی تونم برم تو رختخواب
خیلی خب، بلند شو از کمد گیتی لباس خواب بردار بپوش .من سرم رو برمی گردونم
بلند شدم لباس صورتی پوشیده ای از داخل کمد برداشتم و بطرف در رفتم
کجا می ری؟ مادر می فهمه .همینجا عوض کن
دیگه چی؟ شما مردها پشت سرتون هم چشم دارین .اونم صد وپنجاه تا!
منصور لبخند زد وگفت: صد وچهل ونه تاش رو می بندم .خوبه؟
این یه دونه رو هم خودم با این انگشتم کور میکنم
هر دو زدیم زیر خنده .از اتاق بیرون آمدم و سریع خودم را به دستشویی رساندم .لباسم را عوض کردم ومسواک زدم و به اتاق منصور برگشتم .دل تو دلم نبود. حال عجیبی داشتم .انگار هر چه می خواستم فاصله بگیرم و فراموشش کنم بدتر می شد .در را بستم .منصور با حیرت به پیراهنم وموهای پریشانم خیره شده بود
چیه صد وپنجاه تا چشم دیگه هم قرض کرده ی؟
منصور بحالت پریدن از خواب یا بیرون آمدن از یک رویا، که مطمئنم رویای گیتی بود، سرش را تکان داد وگفت : یه لحظه احساس کردم گیتی وارد اتاق شد. چقدر شبیه اید! مخصوصا تو این لباس
نه گیتی نیست ، خواهر دوقلوی بدبختشه که زبان وتایپ را رها کرده، به بازیگری رو آورده . ای کاش پامون می شکست و به تهران نمی اومدیم. در آنصورت نه گیتی می مرد نه من بازیگر میشدم
منصور لبخند زد وگفت : مطمئن باش جبران میکنم
بعد از روی مبل بلند شد روی تخت نشست وگفت: با اجازه
راحت باش. و دراز کشید وگفت : ببخشید، مادموازل
روی صندلی میز توالت نشستم .عکس گیتی را از روی میز توالت برداشتم و بوسیدم وگفتم : هیچ فکر میکردی کارمون به اینجاها بکشه؟
هیچکس فکر نمیکرد دختر خوب .حالا بیا بگیر بخواب
شما بخوابین ، من اینجا راحتم
میخوای تا صبح اونجا بشینی؟ به من اعتماد نداری؟
در دل گفتم به خودم اطمینان ندارم. بلند شدم چراغ را خاموش کردم .منصور آبازور را روشن کرد. روی کاناپه نشستم تا مادرجون به خواب بره سپس به اتاقم برم .منصور همانطور طاقباز خوابیده بود ودستهایش را بالش سرش کرده بود، گفت: یاشد بخیر .شبها گیتی قفلم میکرد که در نرم . به اینکه خدا به آدم صبر می ده ایمان پیدا کردم گیسو.اون موقعها که تازه گیتی برای کار به این خونه اومده بود نصیحتم کرد که اگه از خدا طلب صبر کنم آرامش می گیرم .این بار طلب صبر کردم وواقعا آرامش گرفتم . خودمم هنوز باورم نمیشه که شش ماهه گیتی رو لمس نکردم ، حس نکردم ، ندیدم ، باهاش حرف نزدم ، کنارش نخوابیدم .واقعا چطور تونستم این مدت رو بدون اون سرکنم!البته شاید وسیله صبری که به من هدیه کرده تویی گیسو .اوایل شباهتت بهم صبر می داد، ولی حالا عشقت بهم نوید زندگی می ده .اما چه کنم از این عشق........... و عکس گیتی را از روی میز عسلی برداشت وادامه داد: خجالت می کشم
عکس را بوسید و دوباره روی میز گذاشت لحظه ای سکوت برقرار شد.
چرا هیچی نمی گی گیسو؟
به حرفات گوش میکنم
بطرفم برگشت یک دستش را تکیه گاه سرش کرد وگفت: اگه راست میگی بگو کی جای گیتی بودی؟ یک نشونی درست وحسابی بده
این که عادت داری سرت رو روی قلب آدم بذاری بخوابی و قفل بشی
اینو که خودم بهت گفتم ، یا شاید گیتی برات گفته
اگه دقت کنی تو دفترخاطرات گیتی چند ورق از کلاسور جدا شده. اون صفحات بریده شده ماجرای من وتوئه منصور.حالا هم چه اصراری داری بدونی؟ فاصله های زیادی بین ماست
فعلا که چهار پنج متر بیشتر نیست و اگه نگی اون چند متر رو از بین می برم
از ترسم مثل بلبل زبان باز کردم وگفت: یادته یه شب با هم مشاعره کردیم. جک گفتی . من گفتم مگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را، و تو گفتی ، بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. یادته دو روز گیتی حالش خوش نبود .حوصله نداشت، عوض شده بود ، بهت راه نمی داد .وقتی از ترمینال برگشته بود، تو بهش تهمت زدی که...... اون گیتی نبود ، من بودم . منصور که از تعجب چشمهایش بازمانده بود، گفت:نه!باور نمی کنم!
اون دو روز من گیتی بودم . و همون دو روز عاشقت شدم .تو خیلی خوبی منصور، خیلی مهربونی ، و من برای اولین بار به گیتی حسادت کردم .البته همه رو برای گیتی نوشتم .ولی برای اینکه تو نفهمی بعد از مرگ گیتی اونا رو جدا کردم . حالا فردا بهت می دم تا بخونی شون. با گیتی نزدیک دو سال زندگی کردی وبا من دو روز .سهم من از تو همون دو روز بود .سهم من اینه که همیشه نقش اونو برای تو بازی کنم
منصور از شدت هیجان بلند شد نشست و گفت : گیتی چرا رفته بود شیراز؟
پدرم حالش بد بود .بهونه گیتی رو می گرفت. این بود که نقشه رو کشید .اول بسختی قبول کردم ولی بعد بسختی ازت جدا شدم . خوش بحال کسی که تو همسرش میشی ، منصور.
منصور سه چهار متر را کرد یک متر ولبه تخت نشست وگفت: بقول الناز جای گیتی چطور بود؟
کوره بود، تنور بود، ولی حیف که باید خودداری میکردم .در واقع دو روز آمدم حسرت خوردم وشکنجه شدم
خب منم شکنجه شدم
ولی تو فکر میکردی من گیتی ام
ولی حالا که می دونم گیسویی
چهره خودمرا توی مردمک چشمش می دیدم . تپش قلب شدید داشتم .نفسم در سینه حبس شده بود.ادامه داد: اما حیف که نباید بهت دشت درازی کنم وباید به گیتی وفادار بمونم .برخاست وگفت : پس شب بخیر گیسو جان
شب بخیر منصور.خوش بحال گیتی ! ای کاش من گیتی بودم ومرده بودم
خدا اون روز رو نیاره که مطمئنم اون روز دیگه نمی تونم صبر کنم
مگه به گیتی نگفته بودی که بدون اون زنده نمی مونی؟ الان او، اون دنیاس، شما این دنیا ، اونم در کنار یه دختر که رقیبشه .پس مطمئن باش که داغ منو هم به راحتی تحمل می کنی
من مرگ گیتی رو با وجود تو پذیرفتم .خودت دیدی که تا عشق تو توی قلبم نبود، مثل مرده ها بودم. تو نجاتم دادی! ولی بعد از تو دیگه به کی دلخوش کنم؟
به الناز
الناز؟ حتی حاضر نیستم جنازه م رو کنارش بذارن .مطمئن باش اگه روزی گیتی بهم اجازه بده و تصمیم بگیرم ازدواج کنم ، اول تویی
تا اون موقع من پنج شش تا وارث دارم منصور، متاسفم برات
واقعا میخوای بعد از سال گیتی ازدواج کنی؟ این بود مثل پروانه سوختنت ؟
باید تو رو فراموش کنم .چون خودمم از گیتی خجالت می کشم .منصور ، بهم حق بده
منصور دیگر چیزی نگفت .من هم بلند شدم و آهسته پاورچین به اتاقم رفتم تا صبح دیده بر هم نگذاشتم .صبح زودتر از همه پایین رفتم ، مادر برای خوردن صبحانه سر میز آمد . گفتم : سلام مادرجون
سلام عزیزم .دیدی سخت نبود. آدم باید سیاست داشته باشه .باید شوهرش رو راضی نگهداره و بهونه دستش نده .همیشه در صدد باش فاصله رو برداری، نه اینکه فاصله ایجاد کنی دختر گلم .اینها همه هنر زنه .خودت که ماشاءا.... استاد محبت ونوازشی، قشنگم
با لبخند گفتم : حق با شماست
منصور خوابه؟
آره مادر جون خر وپفش هواست
باعث ثواب شدم وکار مثبتی انجام دادم
من منصور رو دوست دارم مادر جون .علت دوریم هم این بود که بخودم اطمینان نداشتم .از منصور نمیشه گذشت
قهقهه مادر بلند شد. بعد به شوخی گفت : پس بزودی یه نوه خوشگل دیگه خدا بهم می ده ؟
نه مادر، حرف بچه رو نزنین که حالم بد میشه و دوباره تغییر رویه می دم
باشه عزیزم ، فعلا همین هم غنیمته
حق را به منصور دادم .مادر تحمل شنیدن حقیقت را نداشت .خدایا خودت رحم کن .بعد از صرف صبحانه به اتاق منصور رفتم .همانطور که دمر بود سرش را بلند کرد نگاهی بساعت کرد و دوباره خوابید .یک دقیقه بعد طاقباز شد و گفت : گیتی بدقولی نمیکرد خانم خانمها، مادر که نفهمید اینجا نخوابیدی هان؟
نه، سلام، صبح بخیر
صبح تو هم بخیر
تو که دوست نداری کسی رو جای گیتی ببینی. منم دوست ندارم جای گیتی باشک .من گیسوام، آقای مهندس!
منصور بلند شد نشست وگفت: ببخشید خانم. زنگ ساعت بصدا در آمد . آن را خاموش کرد. دستی به موهایش کشید وگفت : آخه حاضر جوابی هات هم مثل اون خدابیامرزه!
منصور من میخوام بیام شرکت .دارم کلافه می شم
ما قراره وابستگی ها رو کم کنیم نه زیاد
یعنی دیگه نمی خوای تو شرکتت کار کنم؟
خواستم بدونی منم بلدم حاضر جواب باشم
منصور اذیت نکن دیگه.بگو تو حساب کتابا مشکل داری ، باید منو ببری .
باشه ، در موردش فکر میکنم
من امروز میخوام بیام
امروز که نمیشه گیسو .بی مقدمه که نمیشه . باید مادر رو آماده کنیم
پس زودتر ، وگرنه داغ می کنم ها!
چشم خانم، چشم
من رفتم پایین .بیا منتظریم
باشه گیسو جان. الان میام . امروز اصلا حوصله شرکت رو ندارم
به کنایه گفتم: میخوای بریم ماه عسل منصور جان؟ شاید حوصله ت سر جا بیاد!
بفرما ماهی به تلخی زهرمار
خودکرده را تدبیر نیست. چون حقته!
آره حق با توئه .بعد عکس گیتی را برداشت وگفت: منتظرم بهم اجازه .بارها به خوابم آمده ولی چیزی در اینمورد نگفته .دلم میخواد اولین خواستگارت خودم باشم
هیچوقت هم نخواهد گفت .از من که نیمه وجودشم بپرس .منم بودم اجازه نمی دادم .مگه زده به سرش
چهره منصور تو هم رفت .انگار بدجوری نا امیدش کردم. گفتم : شوخی میکنم منصور. گیتی همیشه می گفت من منصور رو دوست دارم ومعنی دوست داشتن اینه که حاضرم منصور رو خوشبخت ببینم حالا با کی، مهم نیست .از من که گذشت ولی بگرد تا دختر مورد علاقه گیتی و خودت رو پیدا کنی. توباید ازدواج کنی منصور. اصلا خودم برات پیدا می کنم. تو عروسیت هم با آبکش شربت میارم
از اتاق بیرون آمدم وبحال خود وامانده ام افسوس می خوردم. توی پله ها با خودم دعا میکردم که چه نصیحت احمقانه ای کردم. نکند راستی زن بگیرد .من عاشق منصور بودم و دوستش داشتم ونمی توانستم ببینم با کس دیگری ازدواج کند .ای خاک بر سرم کنند با این اظهار نظرم
من ومادر مشغول صحبت بودیم که منصور آمد وسلام کرد ((چه خبرها؟ خوبین؟
خبر ها پیش شماست ، خوبیم، نه به خوبی شما پسر گلم!
منصور لبخند زد و گفت : خدا پدر ومادرتون رو بیامرزه مامان
صدای خنده بلند شد .ولی نیشمان بسته شد وقتی که مادر گفت: منصور جان میخوام یه مهمانی بزرگ بگیرم
هم نیمشان بسته شد ، هم مثل عصا قورت داده ها راست نشستیم
به چه منظور مامان ؟
مناسبت خاصی نداره .میخوام این خونه از این حال وهوا در بیاد
منصور نگاهی به من کرد وگفت : نه مامان جان، حال وحوصله نداریم .از فکرش بیرون بیا
یعنی چی؟ خوب حوصله ت سرجاش میاد
بذارید پنج شش ماه دیگه
واسه چی پنج شش ماه دیگه؟
شاید تا اون موقع گیسو باردار شد. اقلا جشن مناسبتب داشته باشه .ما الان یه بچه از دست دادیم نمیشه که بزنیم برقصیم
اولا گیسو نه گیتی . دوما اون قضیه مال مدتها پیش بوده .نکنه میخوای سال براش بگیری؟
مگه من گفتم گیسو؟
بله
حواس برای آدم نمی ذارین .آره میخوام تا سالش صبر کنم
زده به سرت منصورها! من که می گیرم
من و گیتی که توی اون جشن شرکت نمی کنیم .حالا هر طور میلتونه مردم بهمون می خندن .مادر من، تو نظرت چیه گیتی جون؟
والـله راستش منم زیاد موافق نیستم .مادر جون! اگه به وقت دیگه ای موکول کنید ممنون می شم
خب گیتی جون اگه تو هم نظرت اینه، باشه، صرفنظر می کنم
دیگه، حرف گیتی از حرف ما با ارزشتره مامان، آره؟
نه پسرم، ولی خوب من گیتی رو انقدر........... و با انگشت شصتش یک بند از انشگت سبا به اش را نشان داد وادامه داد : بیشتر دوست دارم
من ومنصور به هم نگاه کردیم .می دانستم منصور الان به چی فکر می کند وچقدر برای مادرش نگران است .مادر را بوسیدم وگفتم : منم شما رو خیلی دوست دارم مادر خوبم
منصور لبخند زد و گفت : گیتی خانم من هم به شما وابسته ام ، هم بهتون نیاز دارم . نزدیک اخر ساله، باید تشریف بیاری شرکت، تو حساب کتابا بهم کمک کنی.
راست میگی منصور؟
بله عزیزم .من کی دروغ گفتن که بار دومم باشه. این گیسو خانم هم که خیال نداره بیاد تهران.اخراجش می کنم تا حالش جا بیاد
ولی من حقوق می گیرم ها!
بنده چک سفید می دم خدمتتون ، شما هر چقدر دلتون خواست بنویسین
ممنونم ، خیلی دلم میخواد بدونم تو شرکت چطور می گذره ، گیسو که خیلی تعریف میکرد
تازه تعریف میکرد و رفته غیبش زده؟
بابام واجبتره یا شرکت؟
معلومه، پدرزن عزیزم .خب ، کاری نداری؟
نه منصور جان
راستی گیتی! زنگ بزن وقت بگیر ، ببرمت دکتر
باشه .منظور منصور از دکتر بهشت زهرا بود.
یک هفته ای به همین ترتیب گذشت .صبحها با منصور به شرکت می رفتم .شبها هم از ترس مادر اول به اتاق منصور می رفتم بعد که می خوابیدند به اتاق خودم می رفتم ، اما مجبور بودم صبح زودتر از همه بیدار بشم و این شده بود برام یک بدبختی بزرگ . همه بدبختیها را که باید می کشیدم هیچ ، بی خوابی هم باید می کشیدم
یک شب نزدیکیهای سحر با شنیدن صدای کشیده شدن صندلی به روی سنگ فرش حیاط از خواب پریدم و بطرف پنجره رفتم .دیدم منصور سیگاری دستش گرفته و پا روی پا انداخته .بی اختیار لبخند به لبم نشست .گفتم آخه تا کی میخوای وفا دار بمونی گل پسر؟ بلند شد کمی قدم زد . دوباره نشست .من بجای او خسته شدم .آمدم روی تخت دراز کشیدم . با خودم گفتم : آخه چطور فراموشت کنم ؟چطور در آغوش مرد دیگه ای فرو برم در صورتی که تو را میخوام؟ نه وجدانم قبول میکنه . نه دلم راضی میشه .گیتی تو رو به روح پاکت قسم ، تکلیف منو معلوم کن .اگه دوست نداری با منصور ازدواج کنم .بیا توی خواب بهم بگو، یا یه چیزی پیش بیاد که من ومنصور از هم دور بشیم .اگرم دوست داری که خودت کمکموم کن. خدایا یه کاری کن مادر بفهمه گیتی مرده وبهش صبر بده تا منم از این خونه برم .اشک از دیدگانم روان شد . از آن پهلو خوابیدن خسته شدم و آرام به این پهلو شدم .چند ضربه ملایم به در خورد از جا پریدم ، گفتم : کیه؟
آهسته گفت: منم، باز کن
اینجا اومدی چکار؟
باز کن گیسو تا بهت بگم
می ترسیدم در را به روش باز کنم
نترس من هنوز همان منصور وفا دارم
در را باز کردم داخل شد در را بست و گفت: تو هم بیداری؟
خواب و بیدار بودم .چی شده منصور ؟آشفته ای؟
اضطرای دارم .بیقرارم .نمی دونم چم شده گیسو
در حالیکه دیوار کوب را روشن میکردم گفتم : بیا بشین. منصور نشست .مثابلش روی مبلی دیگر نشستم و پرسیدم : چه فکری آزارت می ده به من بگو
فقط نگاهم کرد
پرسیدم: نمیخوای بگی؟
دستهایش را به هم مالید و با اضطرابی خاص گفت : نمی خوام تو رو از دست بدهم، این فکر آرامش رو از من سلب کرده
مگه قراره از دست برم؟
تو واقعا میخوای بعد از سال گیتی ازدواج کنی گیسو؟
منصور! کی آینده رو دیده هان؟
درسته ، اما برنامه ریزی تصویری از آینده است . تو اینطور برنامه ریختی، مگه نه؟
حالا تا خدا چی بخواد
اگه مادر بفهمه که گیتی مرده ترکمون می کنی؟
خب آره دیگه ، بمونم اینجا که چی بشه ؟ هر دو زجر بکشیم ؟
گیسو بخدا به اندازه گیتی دوستت دارم
خب، من هم دوستت دارم منصور .تو چت شده ؟ مثل ابر بهار گریست . دلم ریش شد خودم هم بغض کرده بود برخاستم مقابلش زانو زدم و پرسیدم : میخواهی بهت آرام بخش بدم
بعلامت منفی سرش را تکان داد
پس آمدی نصفه شبی اعصاب منو بهم بریزی؟آره؟ حالا که من اینجام عزیز من
اگه بری من تنهایی چکار کنم
زندگی می کنی .تو باید ازدواج کنی ، باید زندگی را به نوع دیگه از سر بگیری
با این دل گرفته ؟ با این دل شکسته؟
نه دیگه باید دلت را روشن کنی و عینک دیگه ای به چشمهات بزنی و دنیا را جور دیگه ای ببینی
نگرانم . دلتنگم دارم می میرم گیسو. من مرگ گیتی را با عشق تو پذیرفتم .تو نباشی من می میرم
خدا نکنه . این حرفها چیه میزنی ؟ ببین منصور اگه نماز بخونی آروم می شی. بخدا پناه ببر .قرآن بخون .همه چیز را از او بخواه .باهاش ارتباط برقرار کن. اگه به صلاحت باشه منو بهت می ده
اگه صلاحم نباشه؟
خب نمی ده دیگه
نه ، من به مصلحت کار ندارم .اگه بدبخت هم بشم باز هم تو را میخوام .فقط گیتی رضایت بده بقیه اش مهم نیست
برم برات قرص بیارم تو حالت خوب نیست
نه ، نمیخواد
کمی نگاهم کرد و گفت: خیلی سخته آدم با احساس و دل و نفسش بجنگه . گیسو خیلی سخته
آره خیلی سخته .اما یادت باشه که یاد خدا آرام بخش دلهاست .آنقدر که در بدترین شرایط به آدم تسکین می ده. فقط کافیه وجودش را بپذیری و صداش بزنی و باهاش مانوس بشی. همین
من صداش می زنم .من دوستش دارم. من باهاش مانوسم .من خدا رو می شناسم گیسو ، اما هر روز عشق تو توی قلبم عمیقتر میشه .وابسته شده م گیسو. چطور بشینم شوهر کردن تو رو تماشا کنم، بعد هم بگم خدا نخواست .من بیشتر از هرکسی بهت نیاز دارم، اما دستم بسته است .عجله دارم اما موانع جلومه
می فهمم چی میگی درکت میکنم منصورجان .اما صبور باش و بخدا توکل کن ، حالا هم که هنوز شوهر نکرده ام و پیش توام .پاشو ، پاشو برو بگیر بخواب واصلا هم نگران نباش .هرچی خدا بخواد همون میشه از دست ما کاری ساخته نیست
از جا بلند شد وگفت: تا کنارمی آرامش دارم وقتی ازم دور میشی دگرگون می شم نه اینکه فقط جای گیتی را برام پر می کنی ، نه خدا شاهده.تو را جای خودت دوست دارم اگه یک چهره دیگه هم داشتی باز هم دوستت داشتم
بهش لبخند زدم وگفتم : می دونم من هم معنی آرامش را در کنار تو فهمیدم منصور
عاشقانه نگاهم کرد ، لبخند کمرنگی به لبش نقش بست و گفت : شب بهیر ، ببخشید بیدارت کردم
من بیدار بودم و داشتم از این بالا نگاهت میکردم و غصه میخوردم
لبخندش پر رنگتر شد وگفت:پس حق دارم اینطور جوش بزنم که از دستت ندهم .شب بخیر
شب بخیر
منصور رفت و تازه بغضم شکست یکی باید به خودم دلداری می داد و من هیچکس را نداشتم
تعطیلات عیدنوروز به پیشنهاد منصور به شمال رفتیم .بیشتر هدف این بود که با دوست و آشنا و اقوام ارتباط نداشته باشیم . می ترسیدیم نکند اقوام نتوانند جلوی زبا خود را بگیرند وحقیقت را لو بدهند .تمام سیزده روز نوروز را در شمال سپری کردیم و بالاخره به تهران برگشتیم .روز پانزدهم فروردین مدام به یاد گیتی بودم که در این روز خبر بارداریش را به من داد و چقدر خوشحال بود. مادر مرتب از من می پرسید : چرا چشمهات اشکی است؟ چرا ناراحتی ؟ چرا کسلی؟ من هم می گفتم : امروز سالگرد روزیه که فهمیدم باردارم . بحال خودم اشک می ریزم ، مادر جون
****************************
اوائل اردیبهشت ماه بود .یک روز بعد از ظهر منصور سراسیمه وارد اتاقم شد وگفت: گیسو برادر آذر اومدم باهام کار داره
چکار داره؟
حتما اومده التماس . گیسو! تو حواست به مامان باشه تا من برگردم
باشه تو برو، خیالت راحت
وقتی منصور رفت ، به اتاق مادر رفتم و او را به حرف گرفتم .وقتی ثریا ما را برای چای دعوت کرد، از پرچانگی دست برداشتم وگفتم : مادر بیایین بریم پایین چای بخوریم
بعد از صرف چای خوشبختانه مادر با مرتضی بیرون رفت .پرسیدم: چکار داشت؟
اومده بود التماس که از خواهرم بگذرین .جوونه، پشیمونه. منم گفتم محاله ازش بگذرم .فقط منتظر روزی هستم که اونو بالای دار ببینم
خوب کردی، نباید به اون رحم کنیم .الان اگه گذشت کنیم بازم زهرش رو به ما می ریزه .شاید هم دوباره باید سراغت
بخدا می کشمش .حتی شده به خواسته ش تن در بدم. ولی بعدش می کشمش
به خواسته ش تن در بدم یعنی چه؟
یعنی بگیرمش
از عصبانیت گر گرفتم .حالت انفجار به من دست داد.فکر نمیکردم نقطه جوش حسادت و غیرت این اندازه باشد .نگاه غضبناکی به او کردم وگفتم : شما مردها رو جون به جونتون کنن بی وفایین! وبطرف پله ها آمدم
آمد بازویم را گرفت وگفت : مگه من میخوام از روی عشق وشهوت بگیرمش گیسو؟ منظورم اینه که از پشت بهش خنجر می زنم وفریبش می دم ، درست مثل خودش
لازم نکرده .بپا اون گولت نزنه آقای کارآگاه دو صفر هفت
چرا عصبانی شدی؟ مگه من چی گفتم ؟
ولم کن منصور. واز پله ها بالا آمدم
دنبالم آمد وگفت : تو متوجه منظور من نشدی
حالا که هوس کردی پنج دقیقه باهاش باشی ، بعدها حاضری ببخشیش و یک عمر باهاش باشی و اینطوریه که نامردیت رو ثابت کنی. این یعنی گذشت .این یعنی از خون گیتی گذشت
تو فکر کردی من رضایت می دم؟
بعید نمی دونم ! آذر بد تیکه ای است
جلوی اتاق مادر رسیده بودیم . لحظه ای با عصبانیت نگاهم کرد ، بعد گفت : تو رو که می پرستم نمی گیرم، چه برسه به اون قاتل آدم کش بیوه رو
کاش می مردم و این جمله را نمی شنیدم! کاش شنوایی ام را از دست داده بودم! خدایا چقدر ذلیل شدم که.....
فکر کردی منتظرم منو بگیری؟
از اشکی که در چشمهایم حلقه زد، پی به بغض درونم برد وگفت : منظور این نبود گیسو .باور کن! می گم یعنی .......
همین امشب همه چیز رو به مادر می گم و اینجا رو ترک می کنم. محبت و دلسوزی زیادی آخرش خفت و ذلته ! عجب اشتباهی کردم! دلسوزی به شما نیومده ! باید همون گیسوی سابق باشم که وقتی باهات حرف می زدم تو چشمات نگاه نمیکردم
گیسو، بخدا منضورم این نبود!
ولم کن منصور ، میخوام برم
گیسو! خواهش میکنم!
محکم در اتاقم را به هم کوبیدم و بسترم را پر از اشک کردم.اگر بخاطر مادر نبود. همان لحظه آنجا را ترک میکردم
منصور در اتاقم را باز کرد، داخل شد و در را بست .آمد روی تخت کنارم نشست .در حالیکه دمر دراز کشیده بودم واشک می ریختم ، دستش را روی شانه هام گذشات و گفت : گیسو بخدا آرزوی منه که باهات ازدواج کنم .شاید ندونی چقد رافسوس میخورم !شاید ندونی که تا حالا بارها و بارها خواستم خودم رو قانع کنم! ولی نمی تونم گیتی رو فراموش کنم .احساس میکنم اگه ازدواج کنم روحش عذاب می کشه .خودت می دونی من واون چقدر به هم علاقه داشتیم .بارها خودم رو لعنت کردم که چرا ازت خواستم بمونی که اینطور عشقت مثل آتیش به جونم بیفته .هر چند که می دونم اگه اینجا هم نمی موندی باز هم بهت علاقمند می شدم. ای کاش می دونستی که توی این دل صاحب مرده م ، وجدان وعشق چه جنگی با هم دارن! ای کاش می دونستی وقتی می بینمت، چقدر لذت می برم و چقدر آرامش می گیرم! تو رو بخاطر خودت دوست دارم گیسو، بخدا قسم ! ولی چه کنم که این دل لعنتی راضی نمیشه! من می دونم که بهترین مردها آرزوی تو رو دارن. ولی تو منتظر منی. می دونم که تو دوستم داری .اما چه کنم؟ می ترسم نتونم خوشبختت کنم .تو حیفی، می ترسم با روح سرگردونم تو رو فراری بدم .اونوقت اگه ترکم کنی ، دیوونه می شم . ولی اینجوری تو توی شرکت هستی، بهمون سر میزنی ، هر روز می بینمت ، هیچوقت هم ازم سیر نمی شی.می فهمی گیسو؟
همانطور دمر دراز کشیده بودم و دستهایم را زیر گونه ام گذاشته بودم و اشک می ریختم ، گفت : هیچی نمی گی؟ یعنی انقدر بدم؟
بطرفش برگشتم و گفتم : من افتخار میکنم که خواهرم چنین همسری داشته ، آخه چی بگم منصور؟ چی بگم؟ از دردهام بگم؟ از غصه هام بگم؟ از برادرم که خودش رو کشت؟ یا مادرم که دق کرد؟ از پدرم که مریضه؟ یا از خواهرم که همراه بچه ش به قتل رسیده؟ یا از وجدانم بگم که پدر بیمارمو رها کردم، اومدم تیمارداری تو ومادرت رو می کنم، چون دوستت دارم .یا از عذاب وجدانم بگم که بجای عزاداری برای خواهرم ، شدم رقیبش و به دردش دچار شدم. شاید نشه به کار آذر ایراد گرفت .من که خواهر گیتی بودم عاشقت شدم .وای بحال یه غریبه! من که فهران وهزار تا خاطرخواه دیگه دارم و وضعم رو به راهه عاشقت شدم. وای بحال اون بیوه ستمدیده ! تنها تفاوت من وـ آذر در اینه که من به خواهرم خیانت نکردم ولی آذر خیانت کرد .آره، حق با توئه! منم وجدانم قبول نمی کنه جای خواهرم رو بگیرم .هر چند مطمئنم راضیه .بارها خودش به من گفته بود. فقط ازت خواهش میکنم منو آزاد کن.میخوام برم خونه م. به عذاب کشیدنم راضی نباش منصور!حقیقت رو به مادرت بگو. با اینکه می دونم مادرت از من متنفر میشه ، ولی اون تنفر رو به این درد کشیدن ترجیح می دم .میخوام برم منصور .بذار برم دنبال زندگی خودم
نه گیسو منو تنها نذار.بذار به همین که در کنارتم دلخوش باشم، حداقل تا وقتی ازدواج کنی
روزی که مادرت حقیقت رو بفهمه اینجا رو ترک میکنم. از امشب خودم کم کم مادرت رو آماده میکنم .این حرف آخر منه منصور!
منصور گریه اش شدت گرفت و بغض همه دردهایش را در قلب من خالی کرد .درد خودم روی قلبم کم سنگینی میکرد ، اندوه او را هم باید تحمل میکردم
اینطور گریه نکن منصور، طاقتش رو ندارم
لحظه ای در چشمهای اشکبار هم خیره شدیم! بلند شد و از اتاق بیرون رفت
************************
به سال گیتی نزدیک می شدیم .تصمیم گرفتیم مادر را با مینو خانم به شمال بفرستیم .تا بتوانیم مراسم سال را برگزار کنیم.چهار روز به سالگرد گیتی باقی بود. آن روز که از شرکت برگشتیم ، وقتی به مادر سلام کردیم ، با گریه جواب ما را داد و سریع بالا رفت .چهره اش انگار چندسال پیرتر شده بود .آنقدر گریه کرده بود که چشمهایش پف کرده و قرمز بود .من ومنصور با تعجب به هم نگاه کردیم
ثریا!ثریا!
بله آقا! سلام .خسته نباشین
سلام! مامان چش شده؟ چرا گریه می کنه؟
والـله چی بگم اقا .من رفته بودم تو باغ که برای آقا نبی چای ببرم . خانم تلفن رو برداشتن.وقتی برگشتم دیدم ایشون رو مبل خشکشون زده . رفتم جلو صداشون کنم ، زدن زیر گریه .چنان گریه میکردن که چهار ستون بدنم لرزید بخدا.گفتم چی شده خانم جون؟ گفتن چرا به من نگفتین گیتی مرده؟ تنم لرزید .گفتم کی گفته گیتی خانم مرده؟ اشتباه شنیدین .سرم دا زدن که بسه دیگه .هرچی فریبم دادین بسه .بعد هم گفتن برو میخوام تنها باشم .الان دوساعته که روی اون مبل نشستن و اشک می ریزن
کی بهش زنگ زد؟
نمی دونم اقا
به اتاق مادر رفتم . در زدم و در را باز کردم .منتظر بودم سرم فریاد بکشد . ولی نکشید .روی مبل نشسته بود وعکس گیتی را در دست گرفته بود و اشک می ریخت
مادر جون!
نگاهی به من کرد .با دستمال اشکهایش را پاک کرد وگفت: تو این خونه چه خبر بوده گیسو؟
وجودم لرزید .بدنم مور مور شد. از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و مرا می بلعید
جلوی مادر زانو زدم .دستهایش را در دستم گرفتم وگفتم : خیلی خبرها مادر! خیلی خبره!
شما در حق من خوبی نکردین .ظلم کردین که فریبم دادین
نگران سلامتی تون بودیم مادر جون .باور کنین می ترسیدیم دوباره حالتون بد شه .اونوقت دیگه گیتی که نبود از شما پرستاری کنه .من عرضه او را ندارم
صدای هق هق گریه هر دوی ما فضا را پر کرد .سرم را روی پای مادر گذاشتم وگریستم .منصور وارد اتاق شد. ما را که در آن حال دید، خودش هم زد زیر گریه و روی مبل نشست .
من راضی نبودم شما به اضافه درد داغ گیتی، درد نقش بازی کردنم بکشین .آخه چطور این اتفاق افتاد منصور؟ اینطوری از بچه م نگهداری کردی؟
کی به شما زنگ زد مامان؟
خواهر آذر.ازم پرسید چه نسبتی با تو دارم .منم گفتم . شروع به التماس کرد و من همه چیز رو فهمیدم
متاسفم مامان .به ما حق بدین .من تو این دنیا فقط شما رو دارم .باید احتیاط میکردم
مادرجون ، می دونم کار خوبی نکردم و صد سال نمی تونم جای گیتی باشم، ولی هر کاری کردم بخاطر شما بود .
دستهایم را گرفت و فشرد وگفت: تو با گیتی فرقی نداری گیسو جان .دیدی که من اصلا نفهمیدم. البته شک میکردم، ولی باورم نمیشد
آذر چرا گیتی و نوه ام را کشت؟
برایش همه چیز را تعریف کردم .دست روی قلبش گذاشت و گفت : جگرم داره آتیش میگیره .خدایا! اون دوختر معصوم و بچه ش چه گناهی کرده بودن؟ او که به آذررحم کرد .دختر خوبم! گیتی مهربونم! و ناله هایش جگر من ومنصور را خون کرد و بالاخره بدنش یخ کرد و از حال رفت .ثریا شربت قند آورد. شانه های مادر را مالیدیم تا کمی حالش جا آمد. منصور چرا به من نگفتی؟ چرا نذاشتی تو مراسمش شرکت کنم؟ چرا نذاشتی سر قبرش برم .اون عزیز من بود ، ناجی من بود. به گردن من و تو خیلی حق داشت .الهی بمیرم براش! الهی بمیرم براش!
منصور مادرش را در آغوش گرفت ومثل بچه ای در آغوش مادر اشک ریخت . تحمل آن فضا برایم مشکل بود. از اتاق مادر بیرون آمدم و به اتاق خودم رفتم با اینکه غم دنیا به دلم بود، اما خوشحال بودم از اینکه دیگر آزادم .باید بدنبال سرنوشتم می رفتم .منصور به من تعلق نداشت .

الهه ناز جلد دوم2

  • تو برای من گیتی هستی .دلم براش تنگ شده .بذار احساسش کنم

عصبانی بلند شدم .دستم را کشیدم وگفتم :عصر بخیر شوهر خواهر عزیز

  • چرا عصبانی شدی گیسوجان؟
  • می رم بیرون قدم بزنم
  • خیابون؟
  • بله
  • تنها نمیخواد بری
  • من گیتی نیستم که بهم امر کنی
  • خودم می برمت
  • نمیخوام شما حس بگیرین .اینطور بهتره

منصور با عصبانیت بلند شد آمد مقابلم ایستاد.بازوهایم را گرفت و پرسید: تو کی رو دوست داری گیسو؟خب بگو

دلم میخواست با نگاهم بفهمد

  • با توام
  • هنوز زوده که بفهمی منصور
  • پس به فرهان بگم دوستش نداریو اونو نمیخوای؟
  • نه، وقتی کسی که دوستش دارم منودوست نداره و روحش جای دیگه س، وقتی خودش میگه فرهان برات مناسب تره، چرا فرهان رو از دست بدم؟

انگار تیرم به هدف خورد .با تعجب نگاهم کرد .بعد نگاهش را به زمین دوخت و دستش را روی گیجگاهش گذاشت .آهسته رفت روی مبل نشست دیگر نایستادم .بطرف باغ رفتم و از خانه خارج شدم. ساعت هشت ونیم که به خانه برگشتم ، منصور در باغ قدم می زد.معلوم بود کلافه است

·        سلام

دستهایش را در جیبش کرد، بطرفم آمد وگفت: از ساعت خبر داری؟

·        سلام

دستی به موهایش کشید. انگار خاطره ای برایش زنده شد

·        خب ، سلام دلم هزار راه رفت.چقدر دیر کردی!

·        دارین وابسته می شین ها!مواظب باشین . وبطرف ساختمان راه افتادم کنارم آمد وگفت:چشم ، دیگه فرمایشی نیست؟

·        چرا هست؟

·        بفرمایین، گوشم با شماست

·        این پیراهن اسپرت مشکی که پوشیدین خیلی بهتون میاد، اما برای شادی روح گیتی این لباس مشکی رو از تنتوت در بیارین ، چون اون خدابیامرز اصلا از رنگ مشکی خوشش نمی اومد

لبخندی زد وگفت: اولا چشماتون زیبا می بینه .دوما من تا سال گیتی مشکی می پوشم .سوما تو که خودت مشکی تنته

  • مال من مشکی وسفید مخلوطه .در ضمن حواستون باشه مادر تا چند روز دیگه میاد و نباید شما رو تو لباس مشکی ببینه
  • از اون روز لباس مشکی مو در میارم .خوبه؟
  • خوبه

مادر خبر داد که تا یک هفته دیگر می آید. آنشب منصور از اضطراب لرز گرفته بود و من نگران بودنم نکند دوباره دچار تشنج شود و راهی بیمارستان .آخر شب برای دیدنش پایین رفتم

  • منصور!
  • جانم
  • بهتری؟
  • آره
  • میای فردا بریم بهشت زهرا
  • آره .موافقم اگه میشد، گیتی را تو همین باغ دفن میکردم که هر ثانیه برم پیشش وباهاش حرف بزنم. دلم براش خیلی تنگ شده. از درون دارم می پوسم .الان باید بچه مو بغل گرفته بودم
  • درکتون میکنم، سخته .الان من هم باید خاله شده بودم .همه آرزوهام یکی یکی به گور رفت
  • ای کاش آذر رو استخدام نکرده بودم .ای کاش اون روز نرفته بودیم مطب .حتی یه موقع ها می گم ای کاش به آذر جواب منفی نداده بودم ، اقلا گیتی ام زنده می موند
  • مطمئن باش در اون صورت گیتی خودش خودش رو می کشت
  • مادر رو چکار کنیم گیسو؟ فکری به مغزت نرسیده؟
  • چاره ای نداریم .بعد از دو سه روز باید حقیقت رو بهش بگیم
  • نمی تونم

دستهایم رابه علامت من هم نمی دانم باز کردم ومشغول خواندن کتاب شدم .دو سه دقیقه گذشت ، آمد کنارم نشست وگفت: گیسو من یه فکری دارم

کتاب را بستم وگفتم :چه فکری؟

  • تو باید بشی گیتی و نقش اونو بازی کنی

خدایا چرا همه ازم میخوان فیلم بازی کنم وجای گیتی باشم؟عجب گرفتاری شدم! چی میگی منصور؟حالت خوبه؟

  • مادر متوجه نمیشه .چون منم تو رو با گیتی عوضی میگیرم
  • ببین منصور بارها گفتم من گیتی رو دوست دارم . عزیز منه. اما نمیخوام نقش اونو بازی کنم .میخوام خودم باشم .عجب گرفتاری شدم ها
  • گیسو رحم کن .مادرم مریضه .دوباره منزوی وگوشه گیر میشه
  • نمیشه
  • اگر شد چی؟
  • حالا به فرض که شد، بالاخره چی منصور؟ چرا به عاقبتش فکر نمی کنی؟آخه مادر نمیگه اینها چه زن وشوهری ان که جدا می خوابن ، یا نمیگه پس کو بچه تون؟
  • می گیم تو فارغ شدی و بچه مرده .برای جدا خوابیدن هم یه فکری می کنیم مثلا کسالت وبیماری رو بهانه کن .تازه اگه بیای تو اتاقم بخوابی مطمئن باش بهت دست نمی زنم وحریمت رو نمی شکنم
  • اگه مادر فهمید چی؟
  • اگه فهمید که چه بهتر.تا اون موقع به مستخدم ها وفامیل ودوست وآشنا وهمسایه هم می سپاریم چیزی به مادر نگن

ای کاش منصور می گفت بیا بریم محضر پنهانی عقد کنیم که بخدا قسم می رفتم .نه آرزوی جشن عروسی داشتم ، نه بزن وبرقص .فقط منصور را میخواستم وبس ((اگه از دهنتون در رفت وگیسو صدام زدین چی؟

  • میگم عوضی گفتم .اینکه مسئله ای نیست
  • می دونی منصور، میترسم وقتی مادر بفهمه از من گله کنه وفکرهای بدی درباره م بکنه
  • مسئولیتش با من گیسو. خواهش میکنم!
  • تا کی باید فیلم بازی کنم؟
  • مگه نمی گی میخوام به پای تو بسوزم ، پس برای همیشه
  • واقعا که خیلی خودخواهی منصور!
  • خودت گفتی!
  • اصلا من میخوام بعد از سال گیتی ازدواج کنم .نظرم عوض شده
  • با کی؟
  • با فرهان یا هرکس دیگه ای
  • پس اونکه دوستش داری چی؟
  • اون رو ولش کن. چرا باید خودم رو اسیر مردی کنم که دوستم نداره و عشقش کس دیگه ایه؟

منصور نگاه عجیبی به من کرد وگفت: عشقش کیه؟

  • عشق اون عزیزمنه، برای همین براش احترام قائلم .برای هردوشون

منصور از روی مبل بلند شد. دستی به موهایش کشید، چند قدم راه رفت .کلافه بود.نمی دانم فهمید منظورم چیست یا نه. یعنی اگر نفهمیده بود باید خیلی خنگ تشریف داشت.

  • چرا بهش نمی گی دوستش داری
  • باید خودش بفهمه .برای اثبات دوست داشتن کسی که نباید نقاره برداشت. بنظر من دلها باید به هم نزدیک باشه .من دوست ندارم خودم رو تحمیل کنم

کنارم روی مبل نشست .دستم را توی دستش گرفت وگفت: با اینکه می دونم گاهی آدم از بیان عشق عاجزه، اما میخوام بدونم اون خوشبخت کیه گیسو؟

  • این لحظه هم جزو همان گاهی است که گفتی .از بردن اسمش عاجزم منصور

نفس عمیقی کشید وگفت: خیلی خب، مجبورت نمی کنم .پس فعلا میشی گیتی من؟

سری بعلامت مثبت تکان دادم

  • از فردا می سپارم همه تو رو گیتی صدا کنن تا عادت کنن
  • پس برداشت اول، برداشت دوم ، یادت نره .آخرش هم باید بگی کات!خوب بود!

هر دو زدیم زیر خنده .منصور گفت: می دونی گیسو؟ خداوند برای آفرینش هر موجودی ، هر چیزی، حکمتی داره ، و حکمت آفرینش شما دو خواهر دوقلو این بوده که تسکین دل دردمند من باشین. اگه تو نبودی معلوم نبود چطور می تونستم با فراق گیتی کنار بیام

چقدر زیبا حرف میزنه!گیتی مطمئنم تو منو نفرین کردی تا به دردت دچارشم. درد عشق منصور!ولی خودمونیم این منصور چه از خودراضی شده!

***************************

از صبح روز بعد همه مرا گیتی صدا می زدند. البته روز اول و دوم برایشان سخت بود و مرتب اشتباه میکردند .ثریا خانم به من گفت: یکبارکی می رفتین محضر عقد می کردین ، اینطوری هم دروغ نمی گفتین .هر دو هم از تنهایی در می اومدین .وقتی آقا انقدر به شما علاقه داره نباید دست دست کنین گیسو خانم.

  • نه ثریا خانم ، منصور منو دوست دوست داره، اما نه به اون منظور که شما فکر می کنین . اون فقط میخواد کمبود گیتی رو با دیدن من جبران کنه
  • گیتی خانم خدابیامرز هم همین حرفا رو میزد ، منهم بهش می گفتم اشتباه میکنه .حالا هم بشما می گم علاقه آقا به شما قلبیه. شما تونستین اعتمادش رو جلب کنین .آقا یا به کسی دل نمی بنده یا اگه ببنده رهاش نمیکنه .وقتی شما رو گیتی خانم می دونه، پس بدونین یه روز هم شما رو همسرش می دونه .البته خیلی مونده که آقا گیتی خانم رو فراموش کنه .ولی خدا به انسان صبر می ده، تحمل می ده .آدم با گذشت زمان به همه چیز عادت میکنه، حتی به مرگ یه عشق.اصلا عشق واسه همین روزاست .آقا عشق گیتی خانم رو در عشق شما پنهان میکنه وتحملش میکنه .بالاخره که باید دوباره ازدواج کنه .چه کسی بهتر از شما؟ اینهمه ارث ومیراث باید به فرزند ایشون برسه، چه بهتر که فرزند شما باشه .فرزندی که هیچ فرقی با فرزند گیتی خانم خدابیامرز برای آقا نداره .خلاصه بگم، برای بدست آوردن آقا تلاش کنین. مطمئنم خواهرتون هم همینو میخواد.آهسته ترگفت :کمرویی رو بذارین کنار، شاید ایشون منتظرن که عشق رو از زبون خودتون بشنون .شاید روشون نمیشه بعد از مرگ گیتی خانم به شما ابراز علاقه کنن. زرنگ وعاقل باشین

حرفهای ثریا خانم مثل محبت عمیق وصادقانه اش به دلم نشست .چطور من تا حالا به جملات آخرش فکر نکرده بودم؟ ولی اگه من پیش دستی کنم ممکنه منصور خوشش نیاد. اون گیتی رو بخاطر متانت وبردباریش دوست داشت. مگر آذر به اون نگفت دوستت دارم، چقدر التماس کرد!ولی منصور اهمیت نداد.نه، بهتره همینطور کج دار ومریز با اون رفتار کنم تا ببینم خدا چی میخواد

*******************************

شبی که منصور برای آوردن مادرش به فرودگاه رفت، اضطراب شدیدی داشتم .باید خودم را شبیه یک زائو میکردم که داغ مرگ نوزادش ، دلش را سوزانده بود و او را افسرده کرده بود. وقتی صدای بوق ماشین منصور را شنیدم قلبم فرو ریخت.در حالیکه پیراهن راحت وگشادی پوشیده بودم، به اتاق خودم رفتم و روی تخت دراز کشیدم .موهایم را پریشان کردم وخودم را به بی حالی و افسردگی زدم

چند دقیقه بعد مادر در اتاقم را زد و وارد شد .بلند شدم آهسته بطرفش رفتم. چنان همدیگر را در آغوش کشیدیم واشک ریختیم که اگر کسی می دید، باور نمیکرد من گیسوام.منصور وارد شد و چشمکی به من زد.

  • مادر جون، دلم براتون خیلی تنگ شده بود.
  • منم همیطور عزیزم، الهی قربونت برم!چرا انقدر لاغر شدی؟

دوباره بغضم شکست .حق با گیتی بود که می گفت مادر منصور بوی مادرمان را می دهد وچه بهش الهام شده بود که دیگه خانم متین را نمی بینه، چقدر دلی پاکی داشت

  • چرا انقدر گریه میکنی گیتی جون؟بیا بشین!روپا نایست عزیزم!آدم باید صبور باشه .منصور برام گفت. منم با هزار امید اومدم .گفتم الان نوه ام رو بغل میگیرم ولی خب باید تابع خواست پروردگار باشیم .حتما مصلحت نبوده شاید خدا میخواد یکی خوشگلتر و بهترش رو بهت بده

منصور آمد کنارم لبه تخت نشست وگفت: خوب نیست با اشک وزاری به استقبال مادری بری، گیتی جان

این وسط خنده ام گرفته بود ولی خودداری کردم ونخندیدم

  • منصور گفت از پله ها افتادی .چرا مراقب نبودی دخترم؟حالا هزار مرتبه شکر که خودت سالمی عزیزم .اینو میتونم تحمل کنم ، ولی فراق تو رو هرگز .منصور هزار بار دیگه میتونه برام نوه درست کنه ، اما گیتی رو چطور درست کنیم؟ ومرا بوسید

من و منصور به هم نگاه کردیم

  • حالا خودت که خوبی؟
  • الحمدالـله ، بد نیستم .اما حال وحوصله سابق رو ندارم مادر جون .دلمرده شدم
  • یه مدت بگذره روبه راه می شی .راستی گیسو جان چرا تو این موقعیت رفته شیراز ؟
  • عموم حالش خیلی بده .اون بیشتر به گیسو نیاز داره .خودم ازش خواهش کردم بره

مادر لبخندی زد وگفت : عموت یا پدرت؟

به منصور نگاهی با تعجب کردم .مادر گفت: منصور برام گفته که عروسم یه پدر خوب ومهربون داره که بهش میگه عمو

خنده ام گرفت . سرم را پایین انداختم وگفتم : معذرت میخوام .اما روم نمیشد بگم پدرم بیماره . تو آسایشگاهه

  • من و پدرت به یه بیماری مبتلا بودیم ، پس نباید خجالت می کشیدی .در هر صورت کار خوبی نکردی گیتی جون، از تو بعید بود
  • بله، حق با شماست .شرمنده م
  • دشمنت شرمنده باشه، بخاطر خودت میگم . چون با این دروغ مجبور شدی کمتر پدرتو ببینی .حالا بیماری پدرت چیه عزیزم ؟
  • قلبش ناراحته
  • انشاءا... بهتر میشه .بهتر که شدی با هم می ریم شیراز عیادتشون

از ترس به منصور نگاه کردم .او هم حال مرا داشت.

  • اینجا چه خبر بوده؟ منصور هم خیلی لاغر و زرد شده. تو چهره همه یه غم خاصیه .موضوع چیه؟
  • شما که نبودین اینجا صفا نداشت .منم که مدام حالم بد بود. فشارم پایین بود، بی حال وحوصله بودم .بعد هم که این اتفاق افتاد .همه خودمون رو برای جشن تولدش آماده کرده بودیم نه مرگش .ای کاش نرفته بودین مادر جون ، شاید این اتفاق نمی افتاد
  • الهی فدات بشم .قول می دم دیگه از کنارت تکون نخورم تا بچه بعدی رو دنیا بیاری.باید کمی تقویت کنی و زودتر دست به کار بشین

این بار واقعا قلبم داشت می آمد توی دهنم . به منصور نگاه کردم و سرم را میان دو دستم گرفتن

  • چی شد دخترم؟

منصور با عجله گفت : هیچی مامان جون ، جلوی گیتی از بارداری و بچه حرف نزنین که فریاد میکشه .حالا هم چون شما بودین هیچی نگفت . میگه دیگه نمیخوام

  • وا! مگه میشه گیتی جون؟ البته الان طبیعیه که بدت بیاد .چون خاطره خوبی نداری . دو سه هفته که من بهت برسم ، خودت به منصور پیشنهاد میکنی

آب دهانم را بسختی پایین دادم و دوباره به منصور نگاه کردم

  • خب من برم لباسم رو عوض کنم ، تو هم استراحت کن عزیزم. اگه بدونی چه سوغاتیهایی براتون آوردم !
  • زحمت کشیدین . راضی نبودیم .ما وجودتون رو میخوایم ، مادرجون
  • وظیفه م بود قربونت برم، بخدا وقتی پیش توام هیچی کم ندارم، گیتی جان .دلم واسه پیش شما بودن پر می کشید بخدا

مادر رفت و در را بست .منصور همانطور که لبه تخت نشسته بود سرش را میان دو دستش فرو برد وسر تکان داد .بعد گفت: تو بگو گیسو!من چطور به مادرم بگم گیتی مرده؟ می بینی چقدر بهش وابسته س؟ چطور بهش بگم آذر اونو با مرگ موش به قتل رسونده؟ سر به بیابون می ذاره

  • می فهمم منصور، حق داری .ولی فیلم بازی کردن برام سخته .آخه تا کی؟

منصور گفت : تلافی میکنم گیسو .تلافی میکنم

با لبخند گفتم:چطوری؟

  • هر طوری که تو بخوای؟
  • پس بذار فکر کنم ببینم چی ازت میخوام .انگشتم را روی لبم گذاشتم و مثلا به تفکر پرداختم که البته نیازی نبود، چون می دونستم که من چیزی جز خودش نمیخواهم .منصور به سر وصورتم نظری انداخت وگفت: رنگ پوستت رنگ گیتیه گیسوها

راست نشستم .رشته افکارم گسس .اصلا یادم رفت چی میخواستم

  • حیف که هیچوقت نمیخوام ازدواج کنم، وگرنه نمی ذاشتم دست هیچ مردی بهت برسه . و نگاه عمیقش تا عمق قلبم را سوزاند . بعد از گیتی ، نمی تونم کسی رو به جاش در آغوش بگیرم. نمی تونم بهش بی وفایی کنم .یعنی فکر هم نمی کنم دیگه هیچ دختری از آغوش سرد من لذت ببره .واقعا دیگه آغوش من، اون گرما وکشش و محبت رو نداره گیسو . دیگه بقول گیتی پشم شیشه نیست، فریزره .درسته؟

لحظه ای نگاهش کردم بعد گفتم :نه، درست نیست

ابرویی بالا انداخت و گفت: از کجا می دونی؟

سکوت کردم

  • حرف بزن گیسو
  • برو منصور میخوام تنها باشم . من هم مثل تو مجبورم با خاطراتم زندگی کنم

با نگاهی متعجب به چشمهایم خیره شد و بازوهایم را گرفت وگفت: منظورت چیه؟

  • برو منصور .نپرس
  • خواهش میکنم گیسو
  • فکر کردی چرا بازیگری رو خوب بلدم .بار اولی نیست که فیلم بازی میکنم
  • دیوونه شدی گیسو؟
  • آره، تو دیوونه م کردی منصور .برو تنهام بذار و دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم و اشک ریختم

اصلا نفهمیدم کی منصور رفت که مادر آمد وگفت: چرا رفتی زیر پتو گیتی جان؟ و پتو را از روی صورتم کشید

  • داری گریه میکنی؟
  • متاسفم مادر، دلم گرفته
  • می فهمم عزیزم ف ولی صبور باش، بخدا توکل کن. دنیا که آخر نشده .یه بچه دیگه میاری .بلند شو لباست رو عوض کن بریم پایین پیش منصور.میخوام سوغاتی هاتون رو بدم .بلند شو!مثل اینکه حالا نوبت منه که تو رو به اصلت برگردونم .چرا ابروهات رو برنداشتی ؟ اصلاح نکردی؟ شدی مثل دخترا! تو که اینطوری نبودی!
  • حوصله ندارم زندگی کنم مادر، چه برسه به این کارا.
  • من خودم درستت میکنم .منصور دلش به تو خوشه .گناه داره بچه م .ببین چه لاغر ورنگ پریده شده! تو باید بهش روحیه بدی .اون غصه تو رو می خوره .من می دونم .وقتی تو فرودگاه منصور را دیدم نشناختم ، آخه چرا اینطوری شده .گوشت به تنش نمانده

بلند شدم و لباسم را عوض کردم وبا مادر به پایین رفتم .پرسید: منصور می گفت پسر بوده ، آره؟

  • بله مادر جون من فقط یه لحظه دیدمش
  • حکمتی بوده عزیزم .هرچی خدا بخواد

منصور روی مبل لم داده بود وسیگار می کشید تا ما را دید .سیگار را خاموش کرد

  • چه عجب ؟ افتخار دادی اومدی پایین گیتی جان! انگار مادر برات عزیزتره
  • مادره بوده که تو هستی منصور.انقدر حسودی نکن

مادر لبخند زد وگفت: قربونت برم عزیزم .اصولا خانمها وقتی فارغ می شن سکوت رو بیشتر دوست دارن .خب آدم ضعیف میشه و حوصله نداره منصورجان

  • خب تعریف کن مامان جان! چه خبر از اونطرفها
  • خبر که زیاده .ما که مدام پرستاری مهناز رو میکردیم و به بچه هاش می رسیدیم . یک بچه های تنبلی تربیت کرده یکی از یکی گندتر.واه واه پدرم در اومد .بیچاره خودش می گفت اگه تو رو نداشتم از بین می رفتم .اینها یه لیوان آب هم دستم نمی دادن
  • پس قدر منو بدون مامان
  • الهی قربونت برم .بخدا رو سرم می ذارمت، پسرم
  • آذر کجاست؟

لبخند بر لب ما خشک شد .من به منصور نگاه کردم، منصور گفت: به درد نمیخورد بیرونش کردم

  • چطور گیتی رو راضی کردی؟
  • خودش موافق بود. دختره سر به هوا شده بود
  • یعنی چکار میکرد؟
  • میخواست منصور رو از چنگک در بیاره مادر.دلرحمی رو گذاشتم کنار
  • پدرسوخته شارلاتان! مگه شهر هرته؟
  • منصور نمونه یه مرد خوب و پاک و وفاداره مادر.بهش افتخار میکنم
  • انشاءا... به پای هم پیر بشین .خوب کردین .جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته .گفتم من از این دختره خوشم نمیاد

نگاه منصور پر از افسوس بود

  • انقدر اونجا خوابهای بد و درهم دیدم که مردم از اضطارب
  • چی خواب دیدی مادرجون؟
  • خیلی خواب دیدم . ولی از همه بدترش این بود که یه شب خواب دیدم ، دور از جون تو مردی دخترم .این آذر لعنتی هم غش غش سر قبرت می خندید . زبونم لال .انقدر جیغ کشیدم که همه رو از خواب بیدار کردم خیلی ترسیدم.خیلی! همان روز هم زنگ زدم .وقتی باهات صحبت کردم ، آروم گرفتم

من ومنصور به هم خیره شدیم .نفسم بالا نمی آمد .محبوبه با سینی چای وارد شد

  • خانم خیلی خوش اومدین .جاتون خیلی پیدا بود
  • ممنونم محبوبه جان .بچه هات چطورن؟ شوهرت چظوره؟
  • خوبن، الحمدالـله! سلام دارند خدمتتون
  • الهی شکر. بعد محبوبه رو به من کرد و گفت : گیسوخانم، طاهره خانم پشت خطه

بر جا خشک شدیم .منصور با اضطراب نگاهی به من، بعد نگاهی به مادرش کرد .گفتم : گیسو کیه محبوبه خانم؟ گیسو که شیرازه!

  • مگه من گفتم گیسو خانم؟

مادر گفت: عاشقی محبوبه؟

  • خانم از ذوق شما که اومدین قاتی کردم .ببخشین گیتی خانم
  • خواهش میکنم وقتی می رفتم تلفن را جواب بدهم به منصور نگاه کردم که نفس راحتی کشید و چشم غره ای به محبوبه بیچاره رفت .یکی نیست بگوید محبوبه بیچاره را چه به فیلم بازی کردن؟
  • محبوبه، برو چمدان سوغاتی هام رو بیار اینجا
  • بله چشم

و چه سوغاتی هایی! بیچاره گیتی زیر خروارها خاک چطور از اینهمه عطر و اسپری و لباس زیر و لباس خواب و لباس شب و رنگ مو و.... استفاده کند. من هم که بخودم اجازه استفاده از اینها را نمی دادم

بالاخره تا آخر شب بخیر گذشت ولی بگویم از وقت خواب. وقتی به مادر ومنصور شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم ، شنیدم مادر به منصور گفت : مگه پیش هم نمی خوابین

  • گیتی از وقتی فارغ شده و اون اتفاق افتاده ، حال وحوصله منو نداره .از من خواسته کاری بهش نداشته باشم .منم فقط راحتیش رو میخوام
  • یعنی چی؟ تو هم آدمی هستی که زود کوتاه بیای؟
  • می گین چکار کنم؟ مجبورش کنم؟
  • برو پیش زنت بخواب .اون الان بیشتر از هر وقت دیگه به تو نیاز داره .باید بیشتر بهش محبت کنی .تو چت شده ؟ چرا انقدر سرد شدی؟ نکنه اون آذر لعنتی عقل و هوشت رو برده منصور؟
  • این حرفها چیه مامان؟ من هنوز دیوونه گیتی ام بخدا قسم .فقط ملاحظه شو میکنم .والـله ، خودمم حال و حوصله ندارم .تنهایی وسکوت رو دوست دارم . کم کسی رو از دست ندادم
  • حال و حوصله ندارم یعنی چی منصور؟ مگه بزرگش کردی که انقدر غصه میخوری؟ این بچه نشد، یکی دیگه. آدم که زائو رو تنها نمی ذاره .اون بیچاره تازه دو هفته س زایمان کرده .تمام عشقت همین بود ؟ عجیبه والـله!
  • مادر من چرا انقدر اصرار می کنی؟ میخوای برم تو اتاقش، با اردنگی بیرونم کنه وجیغ بکشه؟ میگه از بوی مرد بدم میاد، چه می دونم از این حرفها

تو اتاق غش غش زدم زیر خنده .پدر سوخته چه چیزهایی بلد بود! بالاخره هم موفق شد و مادر کوتاه آمد و گفت : خود دانی، پس فردا نگی مامان گیتی میگه میخوام برم.تو رو نمی خوام ها!

  • حالا یه مدت بهش وقت بدیم بهتره مامان .اون میترسه دوباره بچه دار بشه، وحشت داره

روزها گذشت .باید برای دیدن پدرم به شیراز می رفتم .ولی با قراری که با منصور گذاشته بودم جور در نمی آمد. بالاخره مجبور شدیم من و منصور با هم برویم. یکروزه رفتیم وبرگشتیم .پدر خیلی بهتر بود. بیچاره باور کرد که من گیتی ام .وقتی خبر مرگ بچه قلابی را به پدر دادیم .غم دنیا به دلش نشست .بیچاره پدر!

***********************

اسفند ماه رسید. د رواقع شش ماه از مرگ گیتی گذشت . در آن مدت از خانه نشینی خسته شده بودم .مرتب به منصور غر می زدم که میخواهم بیایم شرکت. یعنی واقعیت این بود که صبحها دلم برای منصور تنگ می شد. ولی او موافقت نمیکرد . می گفت مادر شک می کند

یک روز مادر از من پرسید: ببینم گیسو خانم تهران رو ترک کرده؟ خبری ازش نیست .بگو بیاد ببینمش

  • راستش، گیسو پیش پردم باشه بهتره مادرجون .فعلا منصور کسی رو جای گیسو استخدام کرده تا خودش برگرده .حالا اگه پدر بهتر بشه دوتایی میان .اونکه گفت با شما تماس گرفته
  • آره تلفنی که باهاش صحبت کردم ، می گم چرا تهران نمیاد؟
  • میاد
  • انشاءا....! گیتی جان دقت کردی منصور با سابق زمین تا آسمون فرق کرده؟ اون موقع ها از سر وکول تو بالا می رفت .روزی دو سه بار بهت تلفن میکرد .یکسره قربون صدقه ت می رفت .موضوع چیه؟ منصور بدون تو خوابش نمی برد .اما حالا سه ماهه جدا می خوابین و عین خیالشم نیست .فقط روز به روز لاغرتر و بی روحیه تر میشه .من نگرانم نکنه آذر رو گرفته ؟
  • نه مادر جون ، منصور اهل این حرفها نیست .من خودم از پشت در کتابخونه شنیدم چطور جلوش ایستاد و بیرونش کرد .اون فقط ناراحت بچه س .منم که بی حوصله شدم ، بیشتر روش اثر کرده .می دونین که روحیه حساسی داره .اون از پدرش ، اون از ملیحه جون ، اینم از بچه ش
  • خب تو در رفتارت تجدیدنظر کن دخترم. هیچ خوب نیست زن و شوهر جدا بخوابن .کم کم فاصله تون زیاد میشه .خدای ناکرده به هم بی علاقه می شین . می گن از دل برود هر آنکه از دیده برفت
  • می دونم مادرجون .حق با شماست .خودمم روزی هزاربار این حرفها رو به خودم می زنم .منصورم مرتب بهم غر میزنه ، ولی دست خودم نیست .اعصابم ضعیف شده .والـله من هنوز عاشق منصورم ، بخدا قسم، ولی میترسم کنارش بخوابم .می ترسم باز باردار بشم و دوباره در اثر حادثه ای بچه م بمیره .اونوقت دیگه جوابی برای هیچکس ندارم . منصور هم که راهی تیکارستان میشه .
  • خب بیا با هم بریم پیش یه دکتر اعصاب
  • نه نیازی نیست .زمان بهترین داروه مادر
  • ببین عزیزم ، منصور سی و شش سالشه .اون الان باید یه بچه هفت هشت ساله داشته باشه .نذار دیر بشه مادر جون
  • چشم، سعی میکنم .بهم فرصت بدین .به خودشم گفتم
  • خدا نکرده فکر نکنی قصد دخالت دارم .فقط خواستم بعنوان یه بزرگتر راهنماییت کنم. راستش شکم بر اینه که این آذر جفتتون رو چیز خور کرده باشه

دلم فرو ریخت .مادر چه می دانست که شکش درست است و آذر، گیتی و نوه اش را چیز خور کرده و کشته

  • تو چشمای شما دوتا غم بزرگیه که نمی تونم علتش رو فقط نبودن بچه بدونم .شما چیزی رو از من پنهون می کنین .نکنه سر گیسو بلایی اومده؟
  • نه مادرجون .خدا نکنه! ما هیچی رو از شما پنهون نمی کنیم .مگه باهاش صحبت نکردید؟
  • نمی دونم، ولی نگاه همه افراد این خونه پر از غم وغصه س
  • از اون موقع که آذر لعنتی رو راه دادیم زندگی مون بهم ریخت .هنوز اثرش باقیه ، ولی درست میهش

آخر شب وقتی موضوع را با منصور مطرح کردم، دستی به موهایش کشید وگفت : گیسو اینطوری نمیشه مامان داره شک میکنه

  • خب میگی چکارکنم، میخوای بریم محضر عقد کنیم؟ ما که واسه شما همه کار کریدم

منصور لبخندی زد وگفت: خب چه ایرادی داره؟ شاید هم خود به خود به اونجاها کشید

در عمق چشمان منصور غرق شدم ببینم شوخی میکند یا جدی می گوید گفت: اگه وجدانم قبول میکرد لحظه ای درنگ نمی کردم .ولی چه کنم که نه دلم میاد تو رو بدبخت کنم و نه میتونم گیتی رو فراموش کنم .تازه، فرهان رو چکار کنم؟ این بار حتما یا خودش رو میکشه یا منو. بیچاره انگشت رو هر کی می ذاره من از چنگش در میارم .درست نیست گیسو!

متحیر به منصور خیره شدم . چه شنیدم خدایا .یعنی منصور به من علاقمند شده، اما چشم میکنه؟ نه منصور، خواهش میکنم چشم پوشی نکن. خواهش میکنم وجدانت رو کنار بذار .در تصمیمت تجدیدنظر کن. من تو رو دوست دارم، نه فرهان رو. ولی مگر میشد این حرفها رو گفت

  • چرا ماتت برده گیسو، باور نمی کنی؟
  • باورم نمیشه که بخواین تا آخر عمر بخاطر سلامتی مادرتون منو بدبخت کنین .دوست ندارم تا آخر عمر فقط نقش گیتی رو بازی کنم. فکر نمی کنین این خودخواهیه؟
  • تو بگو من چکار کنم .از اون ور مادر اعصابش ناراحته وهیجان براش خوب نیست .از اون ور گیتی رو نمی تونم فراموش کنم . از اون ور وجدانم در عذابه اگه ازدواج کنم .از اون ور فرهان، از اون ور تو که داری روز به روز منو دیوونه تر و وابسته تر می کنی! از اون ور هنوز نمی دونم تو اون مغزت چی می گذره و کی رو دوست داری؟
  • چه فرقی میکنه؟

منصور جلو آمد زیر چانه ام را با دستش گرفت و صورتم را بالا آورد وگفت: بگو اون کیه .بگو و منو از این فکر نجات بده

  • مگه برای شما مهمه؟ چه فرهان ، چه یه نفردیگه
  • حداقل اینه که دوست دارم با کسی ازدواج کنی که دوستش داری
  • وقتی اون منو دوست نداره یا به دلایلی نمیتونه ازدواج کنه ، گفتنش چه فایده داره . میخوای بدتر غرورم رو جریحه دار کنی منصور؟ یعنی تو تا حالا نفهمیدی؟

منصور سرش را پایین انداخت وگفت: چرا فهمیدم. انقدرها هم احمق نیستم گیسو ، ولی میخوام خودت بهم بگی

  • من هیچ وقت اسمش رو به زبان نمیارم .تازه دارم سعی میکنم فراموشش کنم .شاید حق با خودشه .من با او خوشبخت نمی شم چون هیچوقت نمی تونم روحش رو بدست بیارم .می دونی منصور ، من فقط منتظرم سال گیتی تموم بشه ، بعد با اولین خواستگار که ازم خواستگاری کنه ازدواج می کنم. میخواد فرهان باشه یا هرکس دیگه. از تو خواهش میکنم تا اون موقع حقیقت رو به مادرت بگی .من از این وضع خسته شدم .دلم میخواد خودم باشم . دلم میخواد بیام شرکت .من از دروغ متنفرم .منصور نجاتم بده .میخوام برم. میخوام برم
  • به من بگو گیسو .بگو کی نقش گیتی رو برام بازی کردی که من خبر ندارم؟
  • اینو وقتی میگم که فهمیدی کی رو دوست دارم

مدتی نگاهم کرد ، گفت: می دونی گیسو، منم تو رو خیلی دوست دارم .یعنی بعد از گیتی فکر نمی کردم بتونم کسی رو تا این حد دوست داشته باشم .ولی به دلایلی که خودت می دونی مجبورم ازت چشم پوشی کنم .همیشه برات ارزوی خوشبختی میکنم ومطمئنم که همیشه افسوس تو رو خواهم خورد .می دونم که یه فرشته دیگه رو از دست می دم. ولی چه کنم .از گیتی خجالت می کشم .با اینکه خودش بهم اجازه داد ولی باور نمی کنم از ته دل بوده.اون بخاطر من مرد، اونوقت من فکر عشق وخوشی هام باشم

حالا که می دانستم فهمیده دوستش دارم ، بیشتر احساس بدبختی می کردم. هم غرورم شکسته بود ، هم منصور را از دست داده بودم .دنیا روی سرم خراب شده بود

  • از دستم دلگیر نشو گیسو.از این بابت خوشحالم که اسیر کسی هستم که خواهر و عزیز خودت بوده و حرفم رو درک می کنی. من دارم عشق تو رو تو قلبم می کشم .کار آسونی نیست .مگه نه گیسو؟بهم حق بده
اشکهایم سرازیر شدند.چشمهای منصور هم پراشک شد. بلند شدم. دو قدم که دور شدم گفتم: پس بذار زودتر برم منصور! تکلیفم رو با مادرت روشن کن .چون من هم باید عشق تو رو تو قلبم بکشم .این فقط وقتی میسره که تو رو نبینم و به اتاقم آمدم و در سیلاب اشکهایم غرق شدم، در سیلاب نا امیدیها، بدبختیها، جداییها، شکستها و تنهاییها.

الهه نازجلد دوم1

سالها از آن روز پاییزی می گذرد.از آن روز غم انگیزی که فهمیدم دیگر مونسی ندارم .بارها در خواب دیده ام گیتی در جای باشکوه زندگی میکند و خیلی شاداب است .انگار آنجا خوشبخت تر از اینجاست .باری تصمیم گرفتم قلم گیتی عزیزم را زمین نگذارم ووقایع بعد از مرگش را روی کاغذ بیاورم


**********************


منصور، بعدها آن روز شوم مهرماه را اینطور بیان کرد:


صبحونه مو خوردم .وقتی از سر میز بلند شدم و از سالن غذاخوری بیرون اومدم، دیدم آذر چمدون به دست کنار در ورودی ساختمان ایستاده.انگار عجله داشت .مضطرب بنظر می رسید .گفتم:داری می ری؟


پاسخ داد:بله دوست ندارم پلیس خبر کنین


در هر صورت ، بدی دیدی حلال کن.ما دوست نداریم کسی از پیش ما دلگرفته بره .

ولی دلم گرفته و قلبم شکسته.البته مطمئنم به زودی تشکین پیدا میکنه

با تعجب بهش خیره شدم.


خداحافظ بزودی می فهمین بیرون کردن من یعنی چی. و چمدان را برداشت و رفت

همینکه داشت می رفت احساس خوبی داشتم. احساس میکردم بدبختی از ما فاصله میگیره .انگار دنیا رو به من داده بودن .با خیال راحت کمی در باغ قدم زدم .چند دقیقه بعد به ساختمون برگشتم .دیدم ثریا سراسیمه از پله ها پایین میاد ومنو صدا میکنه


آقا!آقا!

چی شده ثریا؟

خانم!خانم!

از گریه و هیجانش اصلا نفهمیدم پله ها را چطور سه تا یکی بالا رفتم. در اتاق باز بود. گیتی با رنگ وروی برافروخته روی زمین مثل مار به خودش می پیچد .از شدت حالت تهوع نمی تونست حرف بزنه.در آغوش گرفتمش .


چی شده گیتی؟ چرا یه دفعه اینطوری شدی؟ثریا! اورژانس خبر کن.سریع!

با دست یقه پیرهن منو گرفته بود و با التماس نگاهم میکرد. حتی نمی تونست خوب نفس بکشه. انقدرخودم رو باخته بودم که نمی دونستم باید چکار کنم .بسختی گفت: منصور ، دارم می میرم ، کمکم کن


این چه حرفیه گیتی؟ سعی کن برگردونی، احتمالا مسموم شدی عزیزم .چیزی نیست

دستم رو تو دستش گرفت .با همان حالت معصوم وملتمسانه که به من نگاه میکرد بوسه ای بدست من زد و گفت: منصور منو حلال....... وچشماش بسته شد


گیتی!گیتی! تو صورتش زدم .فریاد کشیدم ، تکونش دادم. اما دیگه تو این دنیا نبود. با ناباوری بهش خیره شده بودم، هنوز دستهاش گرم بود. باورم نمیشد مرده .جرات نداشتم سرمو رو قلبش بذارم وجواب سوالم رو بگیرم. ثریا دو زانو رو زمین نشست و تو سرش کوبید و زد زیر گریه .فریاد کشیدم : برای چی گریه میکنی ثریا؟ اون نمرده، بیهوش شده .برو ببین آمبولانس اومد یا نه

ثریا بی رمق بلند شد و با گریه از اتاق بیرون رفت.گیتی رو بغل گرفتم .بوسیدمش .تو گوشش گفتم: نگران نباش، الان می رسن عزیزم.


آمبولانس رسید .دو نفر وارد اتاق شدن .از من خواستن کنار برم .صدای قلبش را گوش کردن، مردمک چشمش رو معاینه کردم، نگاهی به من کردن وگفتن: متاسفیم آقا، تموم کرده


سرم رو میون دو دست گرفتم و لبه تخت نشستم .دیگه نه چیزی می شنیدم ، نه چیزی می دیدم ، جز صورت گیتی .صدای گریه و شیون ثریا، محبوبه و صفورا را می شنیدم ، ولی دیگه چیزی یادم نمیاد ، تا تو اومدی گیسو.


وقتی ثریا زنگ زد و گفت : خودتون رو برسونین گیتی خانم حالشون خیلی بده.اصلا نفهمیدم چطور لباس عوض کردم و چطور ماشین گرفتم و به منزل گیتی آمدم .هیچکس را ندیدم .از پله ها بالا رفتم .صدای گریه وشیون قلبم را لرزاند .زانوهایم سست شد .جرات نداشتم پیچ پله آخر را بالا بروم، ولی امید مرا به اتاق گیتی کشاند .وارد اتاق که شدم ثریا وصفورا و محبوبه گوشه دیوار نشسته بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند و اشک می ریختند .دو مردی که از طرف اورژانس آمده بودند ، گوشه ای ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند. منصور لبه تخت نشسته بود و به گیتی که ملحفه سفیدی رویش کشیده بودند خیره شده بود. الهی بمیرم برای غنچه باز نشده منصور وگیتی که آنطور بی رحمانه پرپر شد! مبهوت وگیج کنار جسد گیتی نشستم .با دستهای لرزانم ملحفه را کنار زدم .رنگش پریده بود، ولی هنوز همانطور زیبا بود.لحظه ای فقط نگاهش کردم. به منصور نگاه کردم. با چشمهای اشکبار به صورت گیتی خیره شده بود.


گیتی! گیتی من! گیتی قشنگم چه بلایی سرت اومده؟ و چنان جیغهایی کشیدم که باعث شد منصور از جا بپرد .انگار با شوکی که به او وارد کردم تازه فهمید کجاست وچی شده .آمد کنارم نشست .جیغ میزدم و گریه میکردم .مرا سفت بغل کرد تا توی سر وصورتم نزنم .آرام کردن من کار آسانی نبود.ثریا ومحبوبه هم برای دلداری به نزدیک من آمدند

گیسو خانم آروم باشین تو رو خدا!

خدا صبرتون بده . و به پهنای صورت اشک می ریختند

من خواهرم رو میخوام! من گیتی رو میخوام! منصور، من دست تو سپرده بودمش ! چی کارش کردی؟ و با مشت به کتفهای منصور می کوبیدم .اصلا تو حال خودم نبودم .منصور دوباره زد زیر گریه .سرم را رو سینه منصور گذاشتم و مثل ابر بهار گریستم. منصور چنان زار میزد که صدای گریه های من در گریه هایش پنهان شده بود. چه شیونی به راه افتاده بود . تا آنجا که من سعی میکردم منصور را آرام کنم .هنوز که هنوز است وقتی یاد آنروز می افتم جگرم خون میشود. گیتی را برای کالبد شکافی و تعیین علت مرگ به پزشک قانونی بردند و بالاخره معلوم شد گیتی با مرگ موش مسموم شده. از دفتر خاطراتش مطمئن شدیم که خودکشی نکرده و آذر لعنتی انتقام خودش را از منصور وگیتی گرفته و بقول خودش تسکین پیدا کرده .حالا به منصور فهمانده بود که بیرون کردن آذر یعنی مرگ عشقش، مرگ زندگی اش و مرگ خوشبختی اش .وقتی یاد حرفهایی که لحظه آخر به گیتی زده بود می افتادم، دلم میخواست زودتر آذر را پیدا کنند تا با دستهایم خفه اش کنم .وقتی خبر مرگ گیتی را به دوستان واقوام می دادیم .اصلا باور نمی کردند که چنان صنمی، چنان دختر زیبایی، چنان خانمی، چنان مادری و چنان همسری با زندگی وداع کرده باشد. همه برای عرض تسلیت به منصور آمدند.قضیه مرگ گیتی را نه به پدرم گفتیم نه به مادر منصور.ما که آدمهای سالمی بودیم افسرده شده بودیم، وای بحال آن دو که سابقه بیماری افسردگی داشتند

اصلا از تشییع جنازه و کفن ودفن چیزی نفهمیدم فقط یادمه انقدر زار می زدم و ناله میکردم که چندبار از هوش رفتم .ضجه زدن منصور بیشتر را دلم را آب میکرد.هنگامی که می خواستند گیتی را دفن کنند خودش را تو قبر انداخت و گیتی را بغل گرفت .چه فریادهای دلخراشی میزد، نه، گیتی منو خاک نکنید ، من بدون اون نمی تونم زندگی کنم .منم باهاش خاک کیند .یا الـله خاک بریزید رومون. وچه ضجه هایی میزد. هیچوقت آن حالتهای منصور را از یاد نمی برم .


منصور مرتب به همه سفارش میکرد که نگذارند مادرش از موضع بویی ببرد.تا شب هفت، منصور هر طور بود، در مراسم شرکت کرد و مهمانداری کرد، ولی با چه حالی من می دانم وبس. تا وقت پیدا میکرد به اتاقش پناه میبرد واشک می ریخت .بارها وقتی از کنار اتاقش رد می شدم صدای هق هق گریه هایش را می شنیدم .منصور بیچاره دو نفر رو از دست داده بود ، همسر و پسرش


دو هفته گذشت .به خواهش ثریا بعد از هفت هم آنجا ماندم.چون منصور با من رو دربایستی داشت ووقتی من برایش غذا می بردم، چیزی نمی گفت و کمی میخورد.ثریا نگران بود که مبادا منصور دست به خودکشی بزند ، هرچند کاملا مانند مرده متحرکی شده بود و نیازی به خودکشی نداشت .نه با کسی حرف میزد، نه کاری انجام می داد و نه پایین می آمد .در اتاقش خود را حبس کرده بود ومدام سیگار می کشید .فرهان دو سه باری به دیدن منصور آمد .با منصور حرف زد و او را دلداری داد، ولی اگر با دیوار حرف میزد ممکن بود صدایی از آن بشنود، ولی از منصور دریغ از کلمه ای. حسابی ضعیف ولاغر شده بود. گونه هایش فرو رفته بودو چشمهایش از فرط گریه بی حال ومتورم بود. یکی باید مرهم زخم دل من میشد، اما وقتی منصور را در آنحال می دیدم دلم می سوخت .خودم را فراموش کرده بودم گاهی به اتاقش می رفتم و او را دلداری می دادم. گوش میکرد وفقط می گفت: نمی تونم تحمل کنم .دارم داغون می شم گیسو. کاش آذر منو کشته بود .آخه گیتی چه گناهی داشت؟ بچه م چه گناهی داشت؟ و میزد زیر گریه


دقیقا بیست روز بعد از مرگ گیتی از شدت ضعف جسمی وروحی دچار تشنج شد. فشارش شدیدا پایین آمده بود و نیاز به مراقبت جدی داشت. سه روز در بیمارستان او را بستری کردیم ، بلکه حالش خوب بشود و مجبور شود غذایی بخورد .آن سه روز بر بالینش بودم .مرتب می گفت: منو ببر خونه گیسو، من حالم خوبه .آنقدر اصرار کرد که بالاخره او را به منزل آوردیم .از او قول گرفتم که غذا بخورد .باید او را به زندگی بر می گرداندم . بی اختیار بعد از گیتی دلم به منصور خوش بود، نمی دانم چرا؟ ولی اگر منصور را هم از دست می دادم ، دیگر چه کسی را داشتم؟


وارد اتاقش شدم .برخاست و روی تخت نشست .منصور خان وقت ناهاره،یادتونه که چه قولی دادین!


گیسو باورکن نمیتونم بخورم .اصلا اشتها ندارم .صبحونه که خوردم هنوز سیرم

سینی غذا را روی تخت گذاشتم .و گفتم: خواهش میکنم! بخدا روح گیتی عذاب می کشه!اون الان نگران شماست.


نمی تونم، بخدا نمی تونم

دست منو رد می کنین؟ اینهمه پله رو بخاطر شما اومدم بالا

ممنونم، زحمت کشیدی ، ولی شرمنده م

میخواین خودتون رو از بین ببرین؟

اگر از این کار توبه نکرده بودم، اگه به گیتی قول نداده بودم، لحظه ای درنگ نیمکردم گیسو! دیگه انگیزه ای برای زندگی ندارم .دلم میخواد بمیرم و تو روی مادرم نگم گیتی رو کشتن .بمیرم بهتره تا این درد رو هر روز تحمل کنم .خودت می دونی چقدر به گیتی وابسته بودم ، چقدر دوستش داشتم، حالا فرزندم به کنار.انگار قلبم رو لای منگنه گذاشتن، درد میکشم ، در می کشم گیسو! ای کاش آذر کثافت تو صبحونه من مرگ موش ریخته بود .به گیتی گفتم اعتماد نکن ، ولی مهربونتر از این حرفها بود. و باز به گریه افتاد بعد سیگاری روشن کرد

گفتم: فکر می کنین گیتی راضیه انقدر سیگار بکشین؟جاسیگاری دیگه جا نداره ها!


اینهمه زجر می کشم ، سیگار هم روش

پس نمی خورین؟

نمی تونم.ببخشین!

درحالیکه بلند می شدم گفتم: باشه، هر طور میلتونه.با اجازه. و از اتاق بیرون آمدم. سر میز ناهارم را خوردم .بعد آمدم بالا، بار وبندیلم را جمع کردم وحاضر شدم .چند ضربه به در اتاق منصور زدم و گفتم : منصور خان بیدارین؟


بله، بیا تو گیسو جان

در را باز کردم.تا مرا آماده و با کیف و بارو بندیل دید، بلند شد ایستاد وگفت: کجا؟


دیگه رفع زحمت می کنم .تا الان اینجا موندم که شاید برای حال شما بهتر باشه .تصور میکردم مثمر ثمر باشم، ولی گویا موندن من جز مزاحمت برای شما ثمری نداره و تاثیر خاصی هم نداره .خب، دیگه میرم، پیش من بیاین منصور خات .اونجا هنوز خونه گیتیه .بهم سر بزنین خوشحال می شم

چشمهای منصور پر از اشک شد .چند قدم جلو آمد وگفت: منو تنها می ذاری گیسو؟


شما تنهایی رو بیشتر دوست دارین

نه، باور کن اینطور نیست .وجود تو برام دلگرمی خاصیه .وقتی اینجایی احساس می کنم گیتی اینجاست

شما حرف گیتی رو گوش می کردین. ولی به حرف من اهمیت نمی دین. منم طاقت ندارم شاهد آب شدن شما باشم. درد وغصه خودم کمتر از شما نیست .بهتون سر میزنم .درسته گیتی مرده، ولی رابطه ما سرجاشه ، من شما رو خیلی دوست دارم منصورخان

باز دو سه قدم جلوتر آمد وگفت: گیسو خواهش میکنم بمون، من به تو احتیاج دارم


نگاهی به سینی غذا کردم وگفتم: فکر نمی کنم .اینطوری کسی هم نیست که روزی چندبار در اتاقتون رو بزنه و مزاحمتون بشه


در عمق چشمهایم فرو رفت و گفت: باور میکنی من مدام منتظر تو در این اتاق رو بزنی وبیای تو؟


نگاهم را به زمین دوختم و سکوت کردم .دستهایش را دور شانه هایم گذاشت وگفت: بمون گیسو. هم تو تنهایی هم من. اینجا باهم هستیم دیگه!


بشرطی که غذا بخورین و از اتاقتون بیرون بیاین . فکر نمی کنین منم نیاز به غمخوار دارم ؟

چرا حق با شماست من معذرت میخوام

پس می خورین؟

بهتر از اینه که تو بری!

لبخند زدم. رفت سینی را برداشت .روی میز گذاشت و خودش روی مبل نشست .پرسید: شما خوردین؟


بله، صرف شده .ممنون

منصور شروع به غذا خوردن کرد. روی مبل نشستم و به منصور خیره شدم .احساس کردم چقدر دوستش دارم .بعد یاد حرف گیتی افتادم که گفت: چشم ودلت رو درویش کن .نگاهم را بر گرفتم . کتاب نه ماه انتظار که مربوط به مراقبت های بارداری بود را از روی میز عسلی کنارم برداشتم وورق زدم .اشک به من مجال نداد .بیچاره گیتی، چه آرزوها داشت! چقدر این کتاب را دقیق مطالعه میکرد .سریع به خودم آمدم .اشکهایم را پاک کردم .منصور چهار پنج قاشق بیشتر نخورد با دستمال دور لبش را پاک کرد و گفت: برای امروز همین قدر کافیه .معده م کوچک شده، نمی تونم . وبادیدن اشکهای من جا خورد .قیافه اش گرفته تر شد و سرش را پایین انداخت و دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت: می بینی چه سخته گیسو؟ گوشه گوشه این اتاق، این خونه ، خاطره س. نمی دونم چطور تا حالا دوام آوردم وموندم . شاید علتش اینه که به حرف گیتی گوش کردم و از خدا طلب صبر کردم .


بله خیلی سخته و سختتر میشه اگر شما رو هم از دست بدم ، منصورخان.

منصور نگاه عمیقی به من کرد وگفت: پدرتون که هست


بله پدرم هست، ولی پدر سالمی نیست که بهش تکیه کنم، ازش راهنمایی بخواهم، باهاش مشورت کنم.فقط دلم خوشه که پدر دارم وزنده س.اگه شما با دیدن من گیتی رو احساس میکنین.منم با دیدن شما گیتی رو حس میکنم

ممنونم ، راستش بعد از مرگ گیتی ، احساس وابستگی خاصی به شما داره

سکوت کردم


واقعا نمی دونم گیتی چرا فکر میکرد من وقتی بفهمم پدرش هنوز زنده س آزادیش رو سلب میکنم. دردهای خودم کمه، این فکر هم عذابم می ده .احساس میکنم گیتی از وقتی با من ازدواج کرد درست وحسابی پدرش رو ندید .

شما که دفتر خاطرات گیتی رو خوندین . او میخواست به شما حقیقت رو بگه. اجل مهلتش نداد

خدا آذر رو ذلیل کنه. نمی دونم کجا مخفی شده بیشرف بی همه چیز!

بلند شدم سینی غذا را برداشتم وگفتم: در هر صورت، یاد گیتی رو عزیز بدارین، اما زندگیتون رو تلخ نکنین .منم دردم کمتر از شما نیست اما دارم زندگی میکنم .خب، کاری ندارین؟


پس پیشم می مونی دیگه؟

بله، ولی فقط تا چهلم . واز اتاق بیرون آمدم

پنج روز بعد آذر دستگیر شد. آن روز انگار یخ روی دلم گذاشتند.تنفر تمام وجودم را گرفته بود. دلم میخواست با دستهای خودم خفه اش میکردم. او که محبت را با خیانت پاسخ داد.منصور مجبور بود برای پیگیری پرونده آذر اقدام کند. من هم گاهی با او می رفتم .وقتی برای اولین بار آذر را دیدم که دستبند به دست جلوی ما ایستاده بود. به او حمله کردم و چند سیلی تو صورتش زدم .اشک پهنای صورتم را پر کرده بود. به او گفتم: آدم کش جانی! چطور دلت اومد زن معصوم باردار رو بکشی؟ چطور دلت بحال اون بچه نسوخت؟ لعنتی تو یه حیوونی، پست فطرت!


منصور مرا عقب کشید وگفت: بیا کنار گیسو، حیف دستهای تو نیست که به صورت این کثافت هرزه بخوره؟ و بعد مرا از اتاق بیرون برد، چیزی نمانده بود که از حال بروم


روز چهلم گیتی فرا رسید .آن روز وقتی الناز وارد مجلس شد ، با تکبری خاص روی مبل نشست .انگار احساس میکرد حالا دیگر منصور از عزا در آمده و راه برای ورودش باز شده. با اینکه الناز با کیومرث تقریبا نامزد شده بود اما نمی دانم چرا این حس به من دست داد


فردای چهلم وقتی برای خداحافظی به اتاق منصور رفتم، کنار پنجره ایستاده بود و به دور دست خیره شده بود .بقدری لاغر شده بود که یک لحظه پیش خودم گفتم: یعنی این همون منصوره که روزی دل منو لرزوند؟ ببین به چه روزی افتاده، بس که خودخوری کرده وغصه خورده!


منصورخان!

بطرفم برگشت وگفت: بله


من دارم می رم .بابت زحماتی که دادم ممنونم. انشاءا... فردا تو شرکت می بینمتون

یعنی من فقط تا چهل روز نیاز به غمخوار داشتم؟

فکر نمی کنین منم نیاز به غمخوار داشتم؟

منصور سرش را پایین انداخت وگفت: خب البته حق با شماست.ببخشین، کوتاهی کردم! دیدین که حالم سرجاش نبود .شما روحیه تون مقاوم نره .بعد جلو آمد .مقابلم قرار گرفت.کمی نگاهم کرد


نرو گیسو،خواهش میکنم! می دونم اینجا بهت بد می گذره ، ولی منو تنها نذار!

نگاه گرمش بغضم را آب کرد: فکرم پیش شماست .ولی بهم حق بدین .موندن من اینجا درست نیست. بیش از این باعث حرف وحدیث میشه


کی جرات داره؟ همه من و تو رو می شناسن

درسته، ولی........

بمون گیسو!التماست میکنم! به وجودت نیاز دارم. وقتی تو این خونه می چرخی کمتر غصه میخورم .اقلا تا مادر میاد بمون

آخه.....

آخه چی؟ اگه نگرانیت بابت فرهانه که من باهاش صحبت میکنم .او هر دوی ما رو می شناسه

بی اختیار دلم گرفتو در دل گفتم .نه، من فرهان رو نمیخوام.تو رو میخوام منصور. خجالت بکش گیسو.بذار خاک خواهرت خشک شه!


گفتم: به فرهان چه مربوطه .او هنوز خواستگاری رسمی هم نکرده .فقط میترسم دوستان واقوام حرف در بیارن


غلط می کنن .اگه من برات مهم هستم به من فکر کن

البته که مهمی! تو عشق منی منصور! ولی چطور بهت بگم؟


اگه بمونم میاین شرکت؟

فعلا نمی تونم کار کنم گیسو .اصلا نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم

پس منم متاسفم ، نمی تونم بمونم

باید زودتر از این حصارغم بیرون می کشیدمش که مثل اینکه موفق هم شدم .


خیلی خب، با هم می ریم شرکت. بشرطی که منو تنها نذاری .با هم می ریم ، با هم میاییم

تا کی؟

تا وقتی خواستی با فرهان ازدواج کنی

هر چه بیشتر بمونیم به هم وابسته تر می شیم. اونوقت نکنه باز اشتباه اوندفعه رو تکرار کنید؟

من گیتی رو بعنوان یه همسر دوست داشتم ، ولی شما رو مثل یه خواهر مطمئن باشین خودکشی نمی کنم .دلتنگی شاید!

صدای دردناک شکستن قلبم را شنیدم


باشه حرفی نیست .فقط باید از این اتاق بیاین بیرون . من حوصله م سر می ره .غذا هم باید بیاید پایین بخوریم

باشه قبوله

فردا صبح به شرکت رفتیم .انگار کسی انتظار نداشت منصور را به این زودیها ببیند. با اینکه همه در مراسم شرکت کرده بودند ، باز ما را دلداری می دادند وابراز همدردی میکردند..اولین چیزی که نظرشان را جلب کرد این بود که چقدر منصور ومن لاغر وضعیف شده ایم. فرهان از دیدن من خوشحال شد وگفت: خانم رادمنش جاتون خیلی خالی بود. خوشحالم که اومدین حتما جناب مهندس رو هم شما راضی کردین؟


بله از من خواستن پیششون بمونم تا مادرشون بیاد .منم گفتم بشرطی که از انزوا دست بکشه وبیاد شرکت

قراره اونجا بمونین؟

فعلا به.برای سلامتی مهندس هر کاری میکنم. با وجود من فقدان گیتی رو کمتر احساس میکنه .من مهندس رو مثل برادرم دوست دارم

با آخرین جمله ام نگرانی از صورت فرهان محو شد وگفت: امیدوارم مهندس، دوباره به اون حد وابسته نشه که در صورت بیرون اومدن شما از منزلشون.........


نه، این دوست داشتن با اون موقع متفاوته مهندس

بله حق با شماست.در هر صورت همدردی منو بپذیرین .هنوز باورم نمیشه گیتی خانم در بین ما نیست

بله، خوبی به کسی نیومده مهندس فرهان

انشاءا.... بقای عمر بازماندگان باشه

ممنونم . همچنین خدا مادرتون رو رحمت کنه

بیچاره فرهان تازه از عزای مادرش در آمده بود وحالا این من بودم که عزادار بودم .مشغول کار شدم .وقتی فکر میکردم چقدر کارهایم عقب افتاده، حالت جنون به من دست می داد. بدبختی اینجا بود که اصلا حال وحوصله نداشتم، داغ گیتی روحم را بیمار کرده بود. درست است که مقاومتم بیشتر از منصور بود، ولی از درون داغون بودم . باز منصور مادرش را کنارش داشت. من چه کسی را داشتم .حتی جرات نکرده بودم خبر مرگ گیتی را به پدر بدهم


ظهر با منصور سری به خانه من زدیم و بعد به خانه آنها برگشتیم .اتاق سابق گیتی(اتاق پرستار) اتاق من بود.


چند روز بعد دادگاه آذر بود. من ومنصور ووکیلش در دادگاه حاضر شدیم.آذر اعتراف کرد که داخل لیوان شیرگیتی مقدار زیادی مرگ موش ریخته وقتل را به گردن گرفت .آذر قاتل دو نفر بود و باید مجازات میشد. وقتی حکم را شنیدم نفس راحتی کشیدم. منصور هم گفت: مرگ کمته، تو دو نفر رو کشتی نکبت!


وقتی آذر را می بردند به التماس افتاد: آقا تو رو خدا، من اشتباه کردم . شیطون گولم زد .تو رو خدا منو عفو کنین .


مگه تو به ما رحم کردی .فکر کردی اونو بکشی به من می رسی؟ یا خواستی منو دق مرگ کنی کثافت؟

حسادت کورم کرده بود آقا، تو رو به جون مادرتون، تو رو به جون گیسو خانم ، به من رحم کنین .من جوونم آقا!

اسم مادرم وگیسو رو نیار آشغال! گیتی از تو جوون تر بود .فرزندم هنوز چشمش رو به دنیا باز نکرده بود. برو گمشو کثافت ! پای چوبه دارمی بینمت، به همین زودی! اگه می بینی زنده م فقط بخاطر انتقامه

خانم تو رو خدا شما رحم کنین. مطمئنم شما هم مثل خواهرتون دلرحمین. شما به آقا بگین

من!؟ من به تو رحم کنم؟حاضرم هزار برابر دیه بدم ولی تو رو بالای دار، آویزون ببینم .بریم منصورخان

منصور نگاهی مملو از نفرت به آذر انداخت و دنبال من راهی شد .


آنشب وقتی از کنار اتاق منصور رد شدم صدای هق هق گریه اش دلم را ریش کرد.می دانستم الان عکس گیتی را در دست گرفته واشک می ریزد .من هم به بستر رفتم واشک ریختم


***************************


دوماه از مرگ گیتی گذشت .علاقه ام روز به روز به منصور بیشتر می شد و بیشتر شرمنده خواهرم می شدم. هرچند که خودش همیشه می گفت راضی ام همسر منصور بشی وخوشبخت بشی اما.........


وقتی منصور بعد از دوماه نواختن الهه ناز را از سر گرفت دلم گرم شد که قصد زندگی کردن دارد وخودش را قانع کرده که باید با خاطرات گیتی زندگی کند


هربار با مادر منصور تماس می گرفت بجای گیتی با او صحبت می کردم و از بارداری ام می گفتم .او هم مرتب می گفت: گیتی جان من برای زایمانت خودم رو می رسونم .یکبار وقتی گوشی را گذاشتم منصور سری به افسوس تکان داد وگفت: خدایا چه کنم؟ تا کی به مادر دروغ بگیم؟


منصور خان، بالاخره باید کم کم حقیقت رو بهشون بگید

مستاصل شدم.دارم دیوونه می شم .تو بگو چکار کنم گیسو؟

من که میگم حقیقت رو کم کم بهشون بگین. مثلا بگین گیتی مریضه و هر روز بدتر میشه، و بعد بگین امیدی نیست وتموم کرد

میترسم گیسو ، می ترسم دوباره حالش بد بشه. مادر داره قرص اعصاب مصرف می کنه. نمی دونی تا چه حد به گیتی علاقه داشت .وقتی ازدواج کنی وبری من تنها دلخوشیم به مادره

خنجر کشید به قلبم با این جمله اش، مردک!


مادر به گیتی خیلی وابسته بود .باور کن اونو از من بیشتر دوست داشت .حالا چطور بگم آذر گیتی و بچه م رو با مرگ موش کشته .بخدا یا سکته میکنه یا باید ببریمش تیمارستان

نمی دونم والـله، ولی مادر تا چند روز دیگه میاد، باید فکری بکنین

خدایا، چه گناهی به درگاهت کردم که مستوجب این عذاب بودم! دستش را روی پیشانی اش گذاشت .دلم به حالش سوخت ، دلم میخواست او را در آغوش می گرفتم ودلداری می دادم، ولی مگر میشد؟

قسمت این بوده منصورخان.چه میشه کرد؟ من خودمم هنوز باورم نمیشه

گیسو، نمیشه انقدر نگی منصورخان؟ احساس میکنم باهام غریبه ای

آخه خجالت می کشم

مگه من به تو میگم گیسو خانم؟ دیگه وقتی داریم با هم زندگی می کنیم نباید با هم رودربایستی داشته باشیم

شما بزرگتری، درست نیست

خودم اینطور ازت میخوام!

باشه، سعی میکنم

منصور سیگاری روشن کرد وگفت: من هم بالاخره یه خاکی تو سرم میکنم


باز که دارین سیگار می کشین!

اینهمه از دست روزگار می کشیم. سیگار هم روش

با گله مندی بلند شدم وگفتم: قول ها رو که هیچی، کم کم خودش رو هم فراموش می کنین


کجا می ری؟

می رم بخوابم

خب، بشین!نمی کشم

و سیگارش را خاموش کرد.نشستم


تمام حرکاتت مثل گیتیه

بیچاره خبر نداره دو روز خودش بودم


اگه محرم هم بودیم، باورم میشد که گیتی هنوز زنده س، ولی موانع ومحدودیتها واقعیت رو برام روشن میکنه و غم به دلم میاره

انگار به من برق وصل کردند. خشک شدم : منظورتون چیه؟


منظورم اینه که اگه یه صیغه خواهر برادری می خوندیم ، اقلا میتونستم گاهی کنارت بشینمو حست کنم، یا لمست کنم .یادته که گیتی همیشه آویزون من بود؟ یادش بخیر!

تو چه می دونی که من از خدامه .تو چه می دونی که دلم واسه یه بوسه ت پر کشیده .انگار تو دلم آتیش روشن کردن .برای اولین بار نگاه معنی داری بهش کردم وگفتم: اگه کنار من نشستن موجب آرامش شماست، بفرمایین


بدون تعارف بلند شد آمد کنارم نشست. به مبل تکیه داد.چشمهایش را بست ونفس عمیقی کشید. انگار واقعا داشت حسم میکرد .بعد چشمهایش را باز کرد و به من خیره شد . پنج شش ثانیه ای به هم خیره شدیم .حالت نگاهش متفاوت بود .انگار می خواست جمله ای بگوید ، مثلا گیتی دوستت دارم .موهایم را بویید وگفت: بوی گیتی رو می دی گیسو.دو ماهه این بو رو حس نکردم .گاهی می رم شیشه عطرش رو بو میکنم ولی بازم این بو نمیشه .


به چشمهای هم خیره شدیم .به قصد بوسه صورتش را جلو آورد وگفت : دوستت دارم گیتی


با خودم گفتم با اینکه گیتی خواهرمه و دوستش دارم ولی دلم نمیخواد بجای او منو ببوسی و بجای او منو دوست داشته باشی .بی اختیار صورتم را عقب کشیدم .با تعجب به من نگاه کرد


معذرت میخوام .متوجه نبودم! من نمی تونم جای گیتی باشم

نمیخوای یا نمی تونی؟

نمیخوام ونمی تونم

ولی تو گفتی حاضری برای آرامش من هر کاری بکنی!

البته! ولی نه به قیمت شکستن حریم خودم

منم تا اون حد نخواستم

ببخشین و بلند شدم بطرف در خروجی رفتم

گیسو!

بله

معذرت میخوام منظوری نداشتم .تو حال خودم نبودم

اشکالی نداره .منم تو حال خودم نبودم. معذرت میخوام

منصور جا خورد .انگار انتظار چنین اعترافی رو از طرف من نداشت


شب بخیر

شب بخیر

به اتاقم برگشتم و روی تخت افتادم وگریستم .صدای آرشه ویولن منصور گریه هایم را به سیلاب گریه تبدیل کرد وعشقم را صدچندان. تازه می فهمیدم گیتی در این اتاق به عشق منصور چه اشکهایی ریخته .تازه می فهمیدم عشق و دوست داشتن چه معنایی دارد


**************************


فردای آنروز الناز سرزده به دیدن منصور آمد. بطرف پذیرایی راهنمایی اش کردم .پلیور زرشکی با شلوار مشکی پوشیده بود و یک کیف مشکی هم دستش بود. روی مبل نشست و پا روی پا انداخت .من هم مقابلش نشستم


·        حالتون خوبه؟


·        الحمدالـله ، شما چطورین گیسو خانم؟


·        ای بد نیستم ، می گذرونیم، با غصه، با خاطرات!


·        یک لحظه احساس کردم گیتی خانمید. بیچاره منصورخان چه می کشن وقتی شما رو هر روز مقابلشون می بیینن .بنظر من بهتره جلو چشمشون نباشید


در دلم گفتم حالا برای گوشه کنایه ها نوبت من شد؟


ایشون که می گن اینطوری احساس آرامش می کنن

که اینطور! نیست؟

چرا، تو اتاقشون هستن

ممکنه بگین صداشون کنن

بله!الان صداشون می کنم .بلند شدم

شما زحمت نکشین ، بگین مستخدمین صداشون کنن

زحمتی نیست .ایشون بیشتر مایلند من به اتاقشون برم .شدم منشی شرکت ومنزل ایشون

تک ابرویی بالا انداخت وبا حالتی گفت: کار بدی نیست .جالبه، همه آرزشو دارن!


وقتی به منصور گفتم که الناز آنجاست از جا پرید وگفت: الناز؟


بله

میخواستی بگی من خونه نیستم

دروغگو نیستم

باز دوباره تورش رو پهن کرده دختره پر رو!

لبخند زدم وگفتم: خدا شانس بده


گیسو بگیری بشینی ها! از کنار من جم نمیخوری!

واسه چی؟

حوصله ش رو ندارم

با اینکه می دونم الناز تو دلش بهم ناسزا میگه ، ولی چشم!

غلط میکنه، صبر کن لباسم رو عوض کنم .با هم بریم

باشه، بیرون منتظرم

با هم به طبقه پایین رفتیم. نگاه چپ چپی به ما کرد وبلند شد .بعد از احوالپرسی گفت: گفتم سری بهتون بزنم شما که احوالی از ما نمی پرسین


شرمنده م .دیگه روحیه سابق رو ندارم

چقدر لاغر شدین؟

کم عزیزی رو از دست ندادم .بهتره بگم عزیزان

انشاءا... بقای عمر خودتون باشه

ممنونم .ولی بدون اون عمر نمیخوام. اینم که تحمل کردم بخاطر وجود گیسو بوده .بارها خواسته بره، ولی من نگذاشتم .می دونم بهش سخت می گذره ولی من این خودخواهی رو دارم

اختیار دارین این چه حرفیه ؟ در جوار شما همیشه به من وگیتی خوش گذشته

باز نگاه حسادت بار الناز


گویا قاتل گیتی خانم دستگیر شده .خیلی خوشحال شدیم

بله وهمین روزها می ره بالای دار

البته حقشه ، ولی خب بخشش از شماست .او هم بخاطر علاقه به شما چنین جنایتی کرد.واگذارش کنین بخدا ، منصورخان او هم جوونه

باید در شرایط ما باشین تا درک کنین خانم!

می دونم، خیلی سخته، ولی گذشت کنین .زندان براش کافیه .خودش بدترین مجازاته

چی می گین الناز خانم؟ تازه من میخوام دوبار بمیره

الناز وقتی تندی گفتار منصور را دید، سکوت کرد .ثریا برای پذیرایی وارد شد.


کیومرث خان چطورن؟

مدتیه خبری از ایشون ندارم

چطور؟ مگه........؟

بله مدتی با هم بودیم ، اما دیدم با هم تفاهم نداریم .بهتر دیدم هرکدوم راه خودمون رو بریم. در واقع کیومرث کسی نبود که من میخواستم

انشاءا.... دلخواهتون رو پیدا کنین

از جا بلند شدم گفتم: ببخشید من می رم بالا شما راحت باشین


منصور با تحکم گفت: بشین گیسو! ما راحتیم. مگه می خوایم چکار کنیم؟


به ناچار نشستم .یکساعت بعد الناز رفت وقتی من ومنصور به ساختمان بر می گشتیم گفت: مگه نگفتم بلند نشو؟


معذرت میخوام .گفتم شاید بخواد صحبتی کنه

من هم بخاطر همین ازت خواستم بمونی .برای حرفم ارزش قائل شو گیسو

معذرت میخوام

قصدم این نبود که عذرخواهی کنی.سیصدقلم خودش رو درست کرده، نمی گه ما عزا داریم .انقدر فهم وشعور نداره

خب، اونکه عزادار نیست ، تازه خوشحال هم هست .باید بره شمعهایی رو که نذر داشته روشن کنه. اصلا بخاطر شما با کیومرث بهم زده

حالا نوبت تو شد گیسو؟! بمیرم هم ، زیر بار ازدواج با الناز نمی رم . مگه عقلم کمه؟

با دختر دیگه ای چطور؟ یه دختر خوب ومناسب

روی مبل نشست وگفت: مثلا کی؟


خیلی ها هستن که شما رو دوست دارن .شما هم باید به زندگی تون سر وسامونبدین .البته تا هشت نه ماه دیگه که عزادارین، ولی بعد مانعی سر راهتون نیست

چه مانعی محکمتر از عشق به گیتی؟

یعنی می خواین هیچوقت ازدواج نکنین؟

حالا مگه تو سراغ داری گیسو جان؟

نه

پس چی؟

همینطوری گفتم .خواستم بگم شما هم حق زندگی دارین

گیتی اولین و آخرین عشقم بود. ازدواج مجدد، انشاءا.... اون دنیا دوباره با خودش

دور از جون

گیتی منو ببخش ولی آخه چرا منصور باید به پای تو بسوزه


تو کی قصد ازدواج داری گیسو جان؟

من؟ نمی دونم .یعنی تا شما ازدواج نکنین من ازدواج نمی کنم .نمی تونم شما رو تنها بذارم .وجدانم راحت نیست

منصور بلند شدآمد کنارم نشست. همانطور که به مبل تکیه داده بود، گفت: تونباید به پای من بسوزی، پس فردا هم بشیم دوتا خواهر وبرادر عجوزه وپیر


این سوختن رو دوست دارم، مثل پروانه ای که دور یه شمع میگرده واز سوختن .باکی نداره .می دونم روح گیتی را شاد میکنم


من نمی ذارم بسوزی ، تو حیفی

فکر کردم میخواهد ابراز عشق کند ، ولی گفت: فرهان مورد خوبیه گیسو، اونو از دست نده


چهره ام در هم رفت ونگاهم را از او برگرفتم .با تعجب رویم را بطرف خودش برگرداند وگفت: تو چت شده گیسو؟ تو که فرهان رو میخواستی.تازگیها خیلی باهاش سرد برخورد می کنی!


سکوت کردم


کس دیگه ای رو دوست داری؟

باز سکوت


به من نمی گی ؟ مگه منو بعنوان مشاور قبول نداشتی؟

چرا، هنوزم قبول دارم

خب، بگو ببینم کسی بهتر از فرهان رو سراغ داری؟

آره ، ولی اون منو نمیخواد

مگه میشه کسی تو رو نخواد؟ یا دیوونه س، یا بی سلیقه و احمق

نه بی سلیقه س، نه احمق.اون یه مرد کامل ودوست داشتنیه

اون کیه ؟ من می شناسمش؟

بله

نکنه کیارستمیه؟

لبخند زدم وگفتم: اون دراکولای مو فرفری دندون گوریلی،منصور؟! بهتر از اون گیر نیاوردی


لبخند به لبش نشست .شاید اولین بار بود که از ته دل لبخند میزد


عسکری؟!

منصور!

شاهین ؟

از شرکت بیا بیرون

نکنه همان دندونپزشکه ؟کی بود؟ آهان علیرضا؟

نه

دیگه عقلم به جایی نمی رسه

الان خیلی بهش نزدیکی

منصور نگاه عجیبی به من کرد. بلند شدم. دستم را کشید، دوباره نشستم.گفت: اون کیه گیسو؟ واضح بگو!


در دل گفتم: عجب خنگی هستی منصور!


حالا چه فرقی میکنه؟ اونکه منو نمیخواد.تازه، من عزادارم و تا سال گیتی کسی رو نمی پذیرم

اون دیوونه کیه که تو رو نمیخواد؟

توهین نکن منصور!اون دیوونه نیست ، اون عشق منه

منصور ابرویی بالا انداخت .لبخندی زد .بعد دستم را در دستش گرفت و انگشتهایم را لمس کرد. خدایا، این دیگه کیه؟ آدم رو دیوونه میکنه ولی درمان نمی کنه! نکنه باز داره منو بازی می ده


دستم را روی گونه اش کشید وچشمهایش را بست. حالم دگرگون شده بود. یک لحظه میخواستم بگویم : تو را دوست دارم .ولی به حرمت گیتی سکوت کردم


منصور!اگه الناز اینجا بود می گفت آدم با خواهرش اینطور میکنه؟

تو برای من گیتی هستی .دلم براش تنگ شده .بذار احساسش کنم

پشت ابر های سیاه8 و اخر

و با این جملھ اش منو بھ سمت خودش و کمی بھ سمت بالا کشید. لبھام لرزید و کمیصدام بالا رفت:- میگم ولم کن ... چرا لج می کنی!؟کف دستامو با دلھره بھ قفسھ سینھ اش چسبوندم. ھنوز موشکافانھ نگاھم می کرد، باصدای آروم و لحن بازخواست کننده ای پرسید:- آره؟!چشمھام پراز اشک شد و با لبھایی کھ می لرزید گفتم:- بس کن ... خواھش می کنم.بھ محض شل شدن دستھاش سریع عقب کشیدم و با سرعت بھ سمت پلھ ھا دویدم وکیانمھرِ توی بھت مونده رو رھا کردم و حتی نیم نگاھی بھش ننداختم.رو بھ دربستھ اتاقم با گریھ لب زدم:- آره لعنتی می ترسم! مگھ ترس شاخ و دم داره! تو از ھمھ بدتری ... اگر بقیھ ازحماقتم سوء استفاده کردن تو از ضیعف بودنم استفاده کردی و بدترین ضربھ روزدی. تو باعث شدی بھ خاطر زن بودنم احساس حقارت کنم. تو گند زدی بھ عزتنفسم و در حد یک زن خیابونی بی ارزشم کردی.دستامو فرو کردم توی موھام و وسط اتاق نشستم و از ریشھ کشیدمشون و بھ زمین وزمان فحش دادم. تمام استرس این ھفتھ و نگاه غیر دوستانھ و بدبین سھامدارھا و درآخر تحقیر شدنم بھ خاطر ترس از کیانمھر ھمھ یھ جا ریختن بیرون و اونقدر تویتنھاییم گریھ کردم و بی صدا بھ خودم فحش دادم تا وسط اتاق روی زمین بی حالافتادم.صبح با تنی خشک شده و گلوی دردناک از خواب بیدار شدم. تمام عضلات بدنمخشک شده بودن و بھ طرز آزار دھنده ای درد می کردن. بھ سختی خودم رو بھ حمومرسوندم و بی توجھ بھ ھوای گرم مرداد ماه دوش آب گرم گرفتم اما تاثیر چندانینداشت. حتی آب دھنمو نمی تونستم قورت بدم.داشتم لباس می پوشیدم کھ بھ در اتاق ضربھ خورد و بعدش صدای کیانمھر شنیده شد:- من دارم میرم شرکت، برات صبحونھ آماده کردم. نمی خواد امروز بیای. خودم باسھامدارھا حرف می زنم.در جوابش باشھ ای گفتم و اون ھم لابد گرفتگی صدامو بھ حساب تازه بیدار شدنمگذاشت کھ چیزی نگفت و رفت. از پنجره رفتنش رو تماشا کردم و بعد از اتاق بیرونزدم. مسکن و سرماخوردگی رو از توی کابینت آشپزخونھ برداشتم و ھمزمان ھمراهآب پرتقال خوردم. سرما خوردن توی چلھ ی تابستون ھم نوبره!تا بعدازظھر تنھا بودم. ناھار برای خودم سوپ تند درست کردم و خودمو بستم بھ آبپرتقال. بدترین اتفاق ممکن توی ھوای گرم سرماخوردگیھ. بھ خودم بابت این بیملاحظگی کلی ناسزا گفتم. یک دور ھم بخور دادم و کلی عرق کردم و وقتی از حمومدر اومدم فقط حالم یک مقدار نسبت بھ صبح بھتر شده بود. حداقل از شر گلودرد257وحشتناکم راحت شده بودم و فقط یک مقدار آبریزش بینی داشتم و بعدش ھم از بیحالی بھ خواب رفتم.وقتی از خواب بعدازظھرم بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم ھمزمان در سالن باز شدو وسطای راه پلھ بودم کھ کیانمھر انبوه خرید ھای توی دستش رو روی زمین گذاشتو صورتش دیده شد. قدمھام متوقف شد و با دھن باز بھ چھره جدیدش نگاه کردم.لبخندی از تھ دل روی صورتش نشوند و بعد از فرو بردن دستھاش توی موھایی کھحسابی کوتاه شده بودن با صدای پرانرژی گفت:- چطور شدم؟!دھنم بھ صورت خودکار باز شده بود، دور سرش تا جای ممکن کوتاه شده بود ووسط کمی بلند تر از بغل ھا بود و بھ سمت بالا و عقب، کمی متمایل بھ یک سمتحالت داده شده بود. حالا قیافھ اش بھ سنش می خورد و جوون تراز قبل بھ نظر میرسید.خیلی بی ربط یاد ھرتیک افتادم! البتھ ھیچ شباھتی جز حالت چشم ھا و تیرگیپوستشون نداشتن! ھمھ ی تلاشم برای خودداریم شد لبخند کج و کولھ ام:- سلام ... خیلی بھت میاد!لبخندش عمق گرفت:- چھار پنج سالی بود کھ موھامو تا این حد کوتاه نکرده بودم! مامان کلی خوشحالمیشھ.بھ لحنش موقع ادای جملھ اش خندیدم و قدم ھای بعدیمو بھ سمت پایین برداشتم. بیتوجھ بھ نگاه خیره اش روی لبخندم بھ سمتش رفتم و یھ مقدار از خریدھاشو کھبیشترش ھم مواد خوراکی بودن، از روی زمین برداشتم.- چقدر خرید کردی؟!!بقیھ رو برداشت و پشت سرم راه افتاد:- فقط چیزایی کھ لازم بود خریدم. مایع ظرفشویی ھم دیدم آخراشھ گفتم بخرم خونھباشھ.با کمک ھم خرید ھا رو جابجا کردیم.طی یک قرار نانوشتھ ھیچ کدوم بھ روی خودمون نمی آوردیم چھ اتفاقی دیشبافتاده. آخھ اتفاق مھمی ھم نیفتاده بود، و مھم ترین تاثیرش این بود کھ کیانمھر سعیمی کرد از یک متریم نزدیک تر نیاد!- ناھار سوپ داشتی؟سرمو تکون دادم:- دیشب پتو روم ننداختم، سرما خوردم.اخم کمرنگی کرد:- آماده شو بریم دکتر.آروم خندیدم:258- یھ سرماخوردگی فسقلی دکتر رفتن داره؟!اون ھم بھ لحنم خندید:- در ھر حال تعارف نکن. ھر موقع حس کردی حالت خوب نیست بگو.ای زیر لب جمعش کردم و بھ کارم مشغول شدم. « باشھ » بحث رو ادامھ ندادم و باوقتی دیدم صدایی ازش نمیاد سرمو بالا آوردم و با لبخند شیطونش مواجھ شدم!ابروھامو بالا فرستادم:- بھ چی فکر می کنی؟!دستش رو توی جیب شلوارش برد و سوییچی رو بھ سمتم گرفت کھ یھ پوتینفانتزی فلزی ازش آویزون بود:- می تونی از ماشینت استفاده کنی.اخم کردم و بی اراده لب زدم:- گوسفندش کو؟!- یھ عروسک قدیمی و از مد افتاده ...چشماش ریز شد:- گوسفنده ھدیھ ی کسی بود؟!دستمو بالا بردم کھ سوییچو بگیرم:- من اون عروسکو دوست داشتم.دستشو عقب کشید و مشکوکانھ نگاھم کرد، با حرص صدامو بالا بردم:- مشکلت فقط عروسکھ؟! کل ماشین ھدیھ محمده!دوباره دستم رو جلو بردم کھ کیانمھر با قیافھ برزخی سوییچ رو بھ جیبشبرگردوند:- قضیھ سوار ماشین شدن فعلا منتفیھ!و در برابر چشم ھای بھت زده ام از آشپزخونھ خارج شد. با حرص لبامو بھ ھمفشردم و پامو بھ زمین کوبیدم. آی حرص منو در میاره!!!البتھ فردا ظھر کامل حرصم جاشو بھ بھت و ناباوری داد. صبح کھ کیانمھر ازخونھ می رفت از پنجره دیدم کھ با ماشین من رفت، قبلش ھم با بدعنقی پرسید ماشینچند ماه بیمھ داره و منم بی حوصلھ جواب داده بودم. ظھر وقتی با صورت بشاشوارد خونھ شد و ازم خواست کھ باھاش بھ حیاط برم یک درصد ھم حدس نمی زدمنقره ای اولین سوالی کھ بھ ذھنم رسید رو بھ X چیکار کرده؛ اما با دیدن لیفان 60زبون آوردم:- ماشین خودمو فروختی؟!!!بی حوصلھ جواب داد:- نھ؛ ولی نمی تونستم ھمزمان پشت دو تا ماشین بشینم! بعدا میرم میارمش، فقطصبح بردم کھ روش قیمت بذارم ببینم چقدر می ارزه، طرف گفت با توجھ بھ اینکھدوگانھ سوز ھم نیست می تونھ حدود سی بفروشھ!259دست بھ سینھ شدم و میل شدیدم برای دویدن بھ سمت ماشین رو پس زدم:- الان این ماشین برای منھ؟!اون ھم دست بھ سینھ شد و با لبخند خبیثی گفت:- اگر بقیھ پولشو خودت بدی آره.نتونستم لبخندمو بھ این پررویش کنترل کنم:- اونوقت چقدرشو دادی؟بھ سمت ماشین بھ راه افتاد و گفت:- از نمایشگاه دوستم برداشتم، بیست دادم قرار شد تا آخر ماه بقیھ اش رو بدم. درواقع پول نقد دستم ندارم وگرنھ کامل پرداخت می کردم. با ھم خیلی صمیمی ھستیم.اگر می خوای بھ نام خودت سند بخوره غروب با ھم بریم کھ قولنامھ رو بھ نام خودتتغییر بدیم.وقتی بھ سمتش راه افتادم لبخندش عمق گرفت. در حالی کھ نگاھم بھ ماشین بودگفتم:- آخر ماه یکی از چک ھای فروش خونھ نقد میشھ. می تونم کامل پولشو خودم بدم...بھ سمتش برگشتم و با لحن محکمی گفتم:- قبلی رو بذارش برای فروش.بعد بی توجھ بھ برق چشمھاش قدم ھای بعدیم رو بھ سمت ماشین برداشتم.پشت فرمون کھ جا گرفتم، کیانمھر ھم سمت دیگھ ام نشست. بیشتر از من اون ذوقداشت! با آب و تاب شروع کرد بھ توضیح دادن تمام چیزھایی کھ مطمئنا رفیقشبراش دیکتھ کرده بود. شبیھ فروشنده ھای خودرو حرف می زد و بازارگرمی میکرد! منم با لبخند بھ ظاھری کھ از ترسناکیش کاستھ شده بود، نگاه می کردم. یھوساکت شد و با چشمھای ریز شده نگاھم کرد:- داری بھ چی فکر می کنی؟نتونستم خودداری کنم و با لبخند سوالمو بھ زبون آوردم:- واقعا چی شد کھ موھاتو کوتاه کردی؟!لباشو یھ طرف جمع کرد:- اگھ بگم نمی خندی؟!ابروھامو بھ ھم نزدیک کردم و گفتم:- چرا بخندم؟!دست بھ سینھ شد و نگاھش رو بھ فضای بیرون دوخت:- راستش در مورد مسالھ ای با پدرم بحثم شد ... بعد خیلی بی ربط بھم گفت قیافھات شکل خولی شده!260بھ خاطر حالت بیانش نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیرخنده.خولی! چھ توصیف باحالی از پسرش داشتھ آقای عابدی!! اونقدر خندیدم تا کیانمھری نثارم کرد. البتھ فحشش منو آروم نکرد، بلکھ حالت خاص نگاھش « زھرمار »آرومم کرد!در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم اما قبلش بھ سمتش چرخیدم:- راستی ... این یعنی من می تونم از فردا با این ماشین برم بیرون؟ یعنی خودم برمشرکت؟ابروھاشو با شیطنت بالا فرستاد:- خیر ... یعنی پشت فرمون ماشینت می شینی اما ... شرطمون ھنوز پابرجاست!بنده پشت سرت حرکت می کنم و فقط جایی میری کھ من ھمراھت باشم.نفسمو با حرص فوت کردم و درو بستم. خب انگاری نمیشھ از اخلاق خوبش بھنفع خودم استفاده کنم! مرغ کیانمھر ظاھرا یھ پا بیشتر نداره.این ھدیھ ی بی موقع کھ البتھ دوسوم پولش رو خودم سر ماه پرداخت کردم باعثشد یھ مقدار از موضعم پایین بیام! نھ اینکھ با ابراز احساسات زیرپوستی کیانمھرھمراه بشم و بریم تو فاز عشق و عاشقی اما دیگھ در برابرش جبھھ نمی گرفتم.وقتی سر ماه اولین چک مھسا پاس شد ازم خواست کھ خونھ رو خالی کنم. تویپیامش گفتھ بود کھ این ھفتھ بھ ایران میاد تا بھ کارھاش سر و سامون بده. آخر ھفتھاول شھریور ماه مھسا بھ گوشیم پیام فرستاد کھ یکی دو روز دیگھ میاد بھ خونھ پدرشو می خواد منو ببینھ.شاید مھسا فکر می کرد کھ من ھنوز خونھ ی پدرش زندگی می کنم و جای دیگھای نرفتم!از اونجایی کھ کیانمھر زود تر از خودم پیام ھای گوشیم رو می خوند کامل درجریان قرار گرفت و طبق معمول با قلدری خودشو انداخت وسط و گفت کھ با ھم بھدیدن مھسا میریم.با اینکھ بھ مھسا ھیچ ربطی نداشت اما نمی تونستم خودمو گول بزنم و بگم اصلابرخورد مھسا جلوی کیانمھر برام مھم نیست! نمی دونم ... شاید ھم استرس بیخودیداشتم!پنجشنبھ شب بود و طبق پیامی کھ مھسا داده بود، قرار بود شنبھ ھمدیگھ رو ببینیم.یک ھفتھ ی سخت رو پشت سر گذاشتھ بودیم. استرس اومدن مھسا کمترین سختیشبود. درست زمانی کھ شکایت سھامدارھا از داریوش مطرح شد، یھ پام خونھ بود یھپام اتاق بازجویی! حتی مجبور شدم ایمیل رو ھم نشون بدم، کھ ھمون ایمیل شد بلایجونم و انگار دستاویزی شد کھ تحقیقاتشون رو ول کنن و بچسبن بھ من! و اگرسھامدارھا این موضوع رو مطرح نمی کردن کھ من باھاشون در میون گذاشتم، قطعامنم ھمدست داریوش شناختھ میشدم.261در این مورد باز ھم متشکر کیانمھر شدم کھ حساب شده مطلب رو بھ سھامدار ھادیکتھ کرد. مسلما وقتی داریوش دستگیر میشد این امکان وجود داشت کھ این موضوعرو مطرح کنھ و منو شریک جرمش معرفی کنھ. پس قصھ این بود کھ من سھامدارھارو در جریان گذاشتم ... نھ داریوش!قصھ اونقدر پیچیده شده بود کھ اگر مدیریت کیانمھر نبود بدون شک یھ جایی گندمیزدیم! ھر چی کھ بود حالا از نظر قانون و پلیس من حسابدار امین سھام دار ھا بودمو داریوش بھ اعتماد ھمھ ضربھ زده بود. البتھ از این کھ پلیس ھمھ مارو بھ خاطراعتماد و سکوت ساده لوحانھ مقصر می دونست، نمیشھ گذشت.اما با شناسایی بھ موقع کشوری کھ داریوش در اون اقامت داشت، دست از سرکچل ما برداشتن و تمرکزشون رو بھ داریوش برگردوندن.غروب پنجشنبھ کیانمھر از خونھ بیرون زد و گفت کھ سعی می کنھ زود تر ازساعت ده شب برگرده. مثل ھمیشھ در سالن رو قفل کرد و از خونھ بیرون زد. یکساعتی از رفتنش گذشتھ بود و من ھم روی راحتی ھای داخل سالن نشستھ بودم وبرای آرامش اعصابم سودوکو حل می کردم.تلویزون ھم روشن بود و ھرازگاھی نگاھم رو بھ سمت خودش می کشوند. صدایزنگ در باعث شد جدول رو کنار بذارم و بھ سمت آیفون برم. دیدن مردی کھ لباسنیروی انتظامی بھ تن داشت باعث شد حالت گریھ بھ خودم بگیرم:- باز چیکار دارین آخھ؟!!!و با تمام بی میلی گوشی رو برداشتم:- بلھ بفرمایید.برخلاف تصورم اون ھا برای چیز دیگھ ای توی محل بودن. مرد شروع کرد بھتند و تند حرف زدن:- درھا و پنجره ھای منزلتون رو ببندید و از خونھ خارج نشید. دزد توی محلتونھست و نیروھای ما دارن کل محل رو می گردن.و خیلی سریع ھم از جلوی لنز دوربین کنار رفت. گوشی رو سرجاش برگردوندم وزیر لب گفتم:- خداروشکر بھ ما کاری نداشتن.یعنی دیگھ ھیچ انرژی برای سوال و جواب ھای تکراری نداشتم. گاھی وقت ھامیزد بھ سرم کھ ھر چی می دونم رو اعتراف کنم، اما وقتی می دیدم سھامدارھایی کھبی گناھن دارن بدون غر زدن، بھ خاطر مبرا شدن من ھمکاری می کنن دوباره نیرومی گرفتم و مقاومت می کردم.روی مبل نشستم و دوباره مشغول سودوکو شدم. کدوم در و پنجره رو باید میبستم؟! نھ کھ خیلی کلید داشتم!! یھ در سالن بود کھ کیانمھر قفلش کرده بود دیگھ.262ھمین کھ خودکارو گذاشتم روی کاغذ تا عدد رو بنویسم خونھ توی تاریکی مطلقفرو رفت. اینم شد قوز بالا قوز!مجلھ رو کنارم گذاشتم و از روی راحتی بلند شدم. ھنوز قدمی برنداشتھ بودم کھزانوم بھ گوشھ ی میز خورد و دلم ضعف رفت.- بمیری کیانمھر! یعنی نباید موبایل منو بدی دستم کھ الان بھ دردم بخوره؟!قدم ھامو کوتاه کوتاه برمی داشتم و طی یھ مسیر فرضی بھ طرف آشپزخونھ رفتم.کورمال کورمال مسیر در تا کابینت کنار یخچال رو دنبال کردم و بستھ شمعی کھاونجا بود برداشتم و یکیش رو روشن کردم. کاش دفعھ قبل کھ برق قطع شد ازکیانمھر می پرسیدم کھ مھتابی شارژی یا چراغ قوه کجاست.البتھ خوبی خونھ ھای قدیمی چراغ ھای توریھ کھ بھ دیوار ھای خونھ نصبھ! باشمع بھ طرف چراغ توری رفتم و از شانس قشنگم، چراغ، تورش ریختھ بود!شمع رو روی میز گذاشتم و زیر نور کمش شروع کردم بھ بقیھ حل جدولم. انگارکھ چھ کار مھمی ھم دارم انجام میدم کھ نمی تونم صبرکنم برق بیاد. نھ اینکھ اصلانترسیده باشم، ولی چند سال تنھایی زندگی کردن بھم یاد داده بود در این طور مواقعباید خودمو سرگرم کنم تا ترس ازم دور بشھ.ھنوز دقیقھ ای نگذشتھ بود کھ حس کردم از سمت اتاق زیر راه پلھ صدا اومد. سرمرو عقب برگردوندم و بھ در بستھ ی اتاق نگاه کردم. از روی مبل بلند شدم و بھ سمتاتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم. در قفل بود. خواستم از در فاصلھ بگیرم کھصدا رو واضح تر شنیدم، چیزی تھ دلم پیچ خورد.آب دھنم رو قورت دادم و بھ سمت مبل برگشتم. خواستم روی مبل بشینم امامنصرف شدم.شمع و جدولم رو برداشتم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم. فرض میگیریم کھ دزدوارد خونھ شده باشھ! تنھا اتاقی کھ کلیدشو دارم اتاق خودمھ، بقیھ خونھ رو اصلابزنن منفجر کنن بھ من چھ! ؟وقتی کوچکترین وسیلھ ارتباطی برای من توی خونھ نگذاشتھ کھ بتونم تقاضایکمک کنم، بذار کل خونھ رو از ریشھ بکنن و ببرن!در حالی کھ از پلھ ھا بالا می رفتم، نگاھم بین طبقھ بالا و پایین می چرخید. ھمینکھ بھ پایین نگاه کردم، حس کردم سایھ ای بھ صورت گذرا روی دیوار افتاد!نفسم رو برای ثانیھ ای حبس کردم، بعد با خودم گفتم وقتی شمع دست منھ چطورممکنھ سایھ کسی روی دیوار بیفتھ!؟ اگر بخواد سایھ ای روی دیوار بیفتھ باید شخصجلوی من بایستھ. سرمو بھ چپ و راست تکون دادم. این ترس کمرنگ تھ دلم باعثشده بود توھمی برخورد کنم.ھمین کھ خواستم قدم بعدی رو بردارم، صدای در سالن اومد. چشمامو ریز کردم وبھ دستگیره در سالن چشم دوختم، انگار یکی اون رو بھ سمت پایین خم می کرد.263لعنتی! یھ نفر داشت تلاش می کرد بیاد داخل خونھ و دنبال راه ورودی می گشت.توھمی در کار نبود.سریع قدم ھای بعدی رو برداشتم و خودم رو بھ اتاق رسوندم و خیلی سریع دروقفل کردم و کلید رو ھم برداشتم، ھمین کھ برگشتم دیدم پرده ھای پنجره اتاق تکون میخوره. با دیدن پنجره ھای باز بی اراده شروع کردم بھ جیغ زدن. صدای قدم ھایمحکم از بیرون اتاق می اومد. بھ معنی واقعی داشتم سکتھ می کردم!سعی کردم کلید رو توی قفل بندازم کھ دستھ کلید از توی دستم افتاد روی زمین. بانزدیک شدن صدای قدم ھا بھ در، بی خیال پیدا کردن کلید شدم و خودمو کنج دیوارجمع کردم و شروع کردم بھ جیغ زدن.با بھ خاطر آوردن فاصلھ ی زیاد خونھ تا در باغ، صدای جیغ ھام بالاتر رفت.صدای کوبیده شدن مشتی رو کھ بھ در شنیدم، قلبی کھ می رفت بایستھ با شنیدنصدای کیانمھر آروم گرفت:- غزالھ منم، کیانمھر!انگار جون دوباره گرفتم کھ خم شدم و کلید رو برداشتم و درو باز کردم. بھ محضدیدن کیانمھر پشت در خودمو بھ آغوشش سپردم و تا چند دقیقھ بھ صورت ھیستریکگریھ کردم.اولش با بھت فقط دستاشو از ھم باز کرد، اما بعد از چند لحظھ آروم دست ھاشدورم حلقھ شد و شروع کرد بھ نوازش کردن موھام.- چت شده دختر؟! چرا جیغ می زدی؟بھ صورت بریده بریده سعی کردم براش تعریف کنم ولی نتونستم چیز قابل فھمیبگم! منو بیشتر بھ خودش فشرد:- سسس ... نمی خواد چیزی بگی. آروم ... من اینجام.انگار ھمین چند تا جملھ ی کوتاه بزرگترین تاثیر رو برای آروم شدنم داشتن ... بعدکھ آروم شدم براش تعریف کردم کھ چی شد!حالا کھ آروم شده بودم یادم اومد، خودم غروب پنجره ی اتاقم رو باز کرده بودم.اصلا پنجره ی اتاق من نرده داشت و کسی نمی تونست از اونجا وارد بشھ.وقتی متوجھ سوتیم شدم خنده ام گرفت. کیانمھر ھم از فرصت استفاده کرد و شروعکرد بھ مسخره کردنم. کھ البتھ بیشتر قصد داشت با اینکارش حواسمو پرت کنھ.اونقدر مسخره ام کرد تا از فاز غم و غصھ بیرون اومدم. از اونجایی کھ برقھمچنان قطع بود. دوتایی توی تاریکی روی راحتی ھای سالن نشستیم و شروع کردیمبھ میوه خوردن.- ولی خیلی نامردی!ابروھای کیانمھر بالا پرید. بعد از در آوردن ھستھ گیلاس از توی دھنش، گفت:- چرا!؟لبامو جلو دادم:264- من داشتم از ترس سکتھ می کردم! اگر تلفن داشتم اوضاع خیلی بھتر بود! اگرامشب بھ جای تو ...حرفمو قطع کرد:- خدا نکنھ!- خب این یھ حقیقتھ! اگر بھ جای تو واقعا کس دیگھ ای بود من باید چیکار میکردم؟!با اخم ھای درھم جواب داد:- تو ھیچی! من باید سرمو میذاشتم زمین و میمردم کھ نتونستم امنیت تو رو تویخونھ ام تامین کنم.یھ جایی اون تھ مھای دلم گرم شد ... اما فقط برای چند ثانیھ.- فردا تلفن خونھ رو نصب می کنم.بھ نشانھ قدردانی لبخندی زدم:- ممنون.یھ ابروشو بالا داد:- ولی بد می ترسیا! بھ خدا تا بھ در اتاقت برسم داشتم از وحشت سکتھ می کردم!گفتم حتما یکی توی اتاقتھ.با خجالت لبمو بھ دندون گرفتم:- بیشتر فکرھای خودم ترسناک بودن! تابحال توی چنین شرایطی نبودم.- واقعا؟! مطمئنی؟بھ لحن کنایھ ایش واکنش نشون دادم:- منظورت چیھ؟!سیگاری آتش زد:- خب دزد کھ ھمیشھ از دیوار خونھ ی آدم بالا نمیره! گاھی بھ احساس و اعتمادتپاتک می زنھ! مخصوصا وقتی بھش تکیھ می کنی!دست بھ سینھ شدم و با لحن غمگینی گفتم:- میشھ دست از مرده ی محمد برداری؟!!دود سیگارش رو فوت کرد:- تو کتم نمیره لامصب! ... چرا توجیھم نمی کنی؟!با دلخوری نگاھش کردم. پک دیگھ ای بھ سیگارش زد:- چطوری عاشقش شدی؟ اصلا چطور ممکنھ کھ حتی دلت براش لرزیده باشھ!نگاھمو ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم:- محمد ھمیشھ برام قابل احترام بود ... واقعا دوستم داشت..- احساس تو رو پرسیدم! نھ اونو.265سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و پوزخند غمگینی زدم:- می دونی؟! ... من توی عشق شانس نیاوردم ... ھمھ اش سایھ ی اجبار رویزندگیم بوده!اخم کرد و منتظر موند تا حرفمو ادامھ بدم، اما من سکوت کردم. چی می خواستمبگم؟! بگم محمد منو خفتم کرد و گفت باید با اون باشم چون می خواد خودخواه باشھ؟!- چرا باید برات توضیح بدم؟سیگارش رو لبھ ی پیش دستی خاموش کرد:- می خوام بدونم چی باعث میشھ من کنار اون پیرمرد دیده نشم.دستامو بغل کردم:- خب این قیاس مع الفارقھ! من محمد رو دوست داشتم چون بھترین گزینھ بود واز طرفی تنھا گزینھ! و خب ... اون ھمھ ی تلاشش رو می کرد تا من راضی باشم.- راضی بودی؟خیره بھ چشمھاش کھ انگار می خواستن ذھنمو بخونن جواب دادم:- گذشتھ ھا گذشتھ ... نمی خوام بھش فکر کنم.و در یک حرکت آنی از روی مبل بلند شدم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم.- غزالھ؟صدای آروم و خواھشی کیانمھر باعث شد توی جام متوقف بشم.- چرا بھم فرصت نمیدی؟بدون اینکھ بھ عقب برگردم متوجھ نزدیک شدنش شدم.- نمیخوام دوباره اشتباه کنم!دستش روی بازوم نشست. نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- تو غیرقابل پیش بینی ترین آدمی ھستی کھ توی عمرم دیدم.منو بھ سمت خودش برگردوند. نفس ھاش بوی سیگار می دادن و من این بو رودوست داشتم!- چرا؟!در جواب سوالش پوزخند زدم:- یھ تلنگر برات کافیھ تا دوباره دستات بھ نیت خفھ کردنم دور گلوم حلقھ بشن!لبخند کجی زد و دست دیگھ اش رو ھم بالا آورد. دلم می خواست بھ اتاقم برگردم.سعی کردم عقب برم ولی نگھم داشت.- چرا از من می ترسی؟با ھمھ ی لرزشی کھ توی صدام بود جملھ ام رو کامل کردم:- نمی خوام اتفاقی بینمون بیفتھ!موھامو زد پشت گوشم. چشمامو برای ثانیھ ای بستم و گز گز کردن پوست پشتگوشم رو نادیده گرفتم:266- نمی خوام دوباره اسیر ھوست بشم. جای زخمھایی کھ زدی شاید از تنم رفتھباشن اما از قلبم ...انگشتش رو روی لبم گذاشت.- قول میدم ھمھ ی زخماتو درمان بشم ... بھم این فرصتو بده.توی چشماش زل زدم:- باورت نمی کنم کیانمھر! ... چرا اینھمھ مصری کھ بین من و خودت کششیایجاد کنی؟!لبخند غمگینی زد:- می خوام زندگی کنم ... تو خاصی ... تموم چیزی کھ یھ مرد از ھمسرش میخواد ... زن قانونیمی ! چرا اجازه ندم احساسی بینمون شکل بگیره؟لبامو بھ ھم فشار دادم، گفتنش سخت بود ولی گفتم:- یادم نرفتھ چرا آتیشی شدی ... باور کنم عشقی کھ بھ خاطرش منو تا روی اونکاناپھ کشوندی ...- اون کاناپھ رو آتیش میزنم کھ ھی اسمشو نیاری!لحن عصبیش منو ترسوند، نگاه خشمگینش باعث شد کمی خودمو عقب بکشم کھفشار دستش روی بازوم مانعم شد. منو بیشتر بھ سمت خودش کشید و توی صورتم بالحن آروم تری ادامھ داد:- مرگ ملودی کمرشکن بود ... بھ افسردگی کشوندم بی مھری مھروزی کھ ترکمکرد! اما اون چھ کھ منو از پا در آورد و بھ انزوا کشوند قضاوت مردم بود! حرف وحدیثشون!کاش تمومش می کرد. کاش بی خیال توضیح دادن می شد! لحن حرصیش منو میترسوند و من دلم می خواست بھ اتاقم برگردم. اصلا دزد بیاد بزنھ بھ خونھ و از پنجرهی حفاظ دار اتاق من ھم رد بشھ! اگر دیگھ جیغ زدم!!!- تو ھم ھمون حرف رو زدی ... تو ھم قضاوتم کردی ... سرتق بودی! اون ھمھکتک خوردی اما ھنوز زبون درازی می کردی ...- می خوام برم.لرزش شدید صدام پر از ضعف بود و دلم می خواست بھ خاطر نشون دادن اینضعف مسخره سرمو بھ دیوار بکوبم! برای چند ثانیھ طولانی بھ لبھام خیره شد ووقتی قشنگ یھ سکتھ رو رد کردم بھ چشمام زل زد:- می خوام ببوسمت.لبھام با ترس کش اومد:- خواھش می ...وقتی نفسم بند اومد فھمیدم اون یھ جملھ ی خبری بود ... نھ یھ درخواست!چشمھامو بستم و اشکم از گوشھ ی چشمم راه گرفت ... کاش زن نبودم!267وقتی صورتش رو عقب کشید صدای ھق ھقم اوج گرفت. می خواستم فاصلھ بگیرماما دستشو دور کمرم انداخت و منو بھ خودش نزدیک تر کرد. دستامو مشت شده رویسینھ اش گذاشتم:- خواھش می کنم بذار برم.سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و موھامو از روی صورتم عقب زد:- من فقط بوسیدمت دختر ... ھیچ اتفاقی قرار نیست بیفتھ ... آروم باش ... بھ مننگاه کن ... با توام!صدای بلندش سر جملھ ی آخر باعث شد کمی دست از تقلا بردارم. پوست پیشونیمکھ گرمای لبھاشو حس کرد اھرمی شد برای نگھ داشتنم!- نمیذارم ھیچ وقت آسیب ببینی! از من فرار نکن ... داغونم می کنی.با صدایی کھ انگار از عمق چاه می اومد گفتم:- باشھ ... برم؟!حلقھ ی دستش محکم تر شد:- تا خیالم راحت نشھ کھ آرومی ... جات ھمینجاست.یعنی از اول می تونست مھربون باشھ یا الان داشت نقش بازی می کرد؟! ھر چیکھ بود ... حس بدی بھ این آغوش نداشتم! بعد از چند دقیقھ سکوتو شکست:- آرومی؟ھمونطور کھ توی آغوشش بودم سرم رو تکون دادم. بوسھ ی دیگھ ای روی موھامنشوند و دست ھاش از دور کمرم باز شدن. کمی ازش فاصلھ گرفتم و بھ چشم ھاشزل زدم. حالا نھ پای رفتن داشتم نھ روی موندن. خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستیکرد:- بشینیم؟ی آرومی زیر لب گفتم و بھ سمت راحتی ھا رفتیم. روبروی ھم نشستیم و « باشھ »ھمزمان برق ھم اومد. یھ لحظھ یاد محمد افتادم کھ ھر بار برق وصل میشد با حالتخنده داری شروع می کرد بھ صلوات فرستادن. در واقع ادا در میاورد و من ھم باصدای بلند می خندیدم. لبخند غمگینی روی لبم نشست و بی اراده شروع کردم بھصحبت کردن:- بعد از مرگ محمد ... ھیچ وقت حتی بھ ذھنم خطور نکرد کھ بخوام دوبارهازدواج کنم!این بار بدون اخم بھم نگاه می کرد. لبخند نداشت اما اخم ھم نکرده بود و این خوببود و باعث می شد معذب نباشم.- چرا؟! مگھ موقعیتش پیش اومده بود؟لبامو جمع کردم:268- خب ... کسی نمی دونست کھ من قبلا ازدواج کردم. اگر ھم کسی جلو می اومدفکر می کرد دختر مجردم. من ھم دوست نداشتم دید بقیھ نسبت بھم بد بشھ ... پساصلا اجازه نزدیک شدن نمی دادم.نفس عمیقی گرفت:- منم نمی دونستم ... خب راستش ھمھ جیک و پوک زندگیتو در آورده بودم، ولیاصلا یک درصد ھم بھ چنین مسالھ ای شک نکردم کھ بخوام در موردش تحقیق کنم!ھنوزم درکش برام سختھ!پوزخند غمگینی زدم:- درست نیست پشت سر محمدی کھ از تھ قلبش عاشقم بود حرف بزنم اما ... خیلیزود فھمیدم تصمیمم درست نبوده ... می دونی؟نگاه از چشم ھاش کھ طبق معمول ریز شده بود، گرفتم:- چون، بھ قول محمد اولین و آخرین انتخابم خودش بود و حق انتخابی نداشتم! ازطرفی محمد از ھیچ کاری برای جلب توجھم فروگذار نمی کرد …یھ مرد پا بھ سنگذاشتھ ی جذاب ... دروغھ اگھ بگم توی اون مدت دلبستھ اش نشده بودم.بھ صورتش نگاه کردم. حالا اخم کرده بود. دم عمیقی گرفتم:- وقتی مُرد ... حس کردم پشتم خالی شد! آخھ اونقدر رابطھ ی عمیقی با خدا نداشتمتا توی چنین شرایطی آسیب کمتری ببینم! واسھ ھمین انگار از یھ ارتفاع خیلی بلندپرت شدم پایین ... چند ماه طول کشید تا تونستم خودمو جمع و جور کنم ...خداروشکر محمد با بھ ارث گذاشتن خونھ و شغلش، بعد مرگش ھم زندگی منو تامینکرد.ساکت شدم. چند ثانیھ بھ چشم ھام زل زد ...- ولی من شانس اینو نداشتم کھ کسی عاشقم باشھ ... با این کھ من ...ساکت شد و بھ میز زل زد. آب دھنمو قورت دادم:- منظورت ... مھروزه؟نگاھش رو بھ صورتم دوخت و بعد از یھ مکث طولانی گفت:- فراموش کردن مھروز خیلی راحت تر بود ... این کھ اون ملودی رو بھ منترجیح داد و ترکم کرد باعث میشد راحت تر با مرگش کنار بیام اما ... دلم برایدخترم تنگ شده.چشم ھاش کھ در کسری از ثانیھ پر اشک شدن، چیزی توی دلم تکون خورد.بغض صداش دلمو آشوب می کرد. مگھ کیانمھر ھم گریھ می کنھ!؟باید یھ حرفی می زدم، اما مثل ماست بھ چشم ھاش زل زده بودم. چشم ھاشو تویکاسھ چرخوند تا اشکش رو پس بزنھ. با صدای آرومی گفتم:- چرا باھاش تلفنی صحبت نمی کنی؟انگار ھمین یھ جملھ ام باعث شد خودداریش از بین بره و اشکش روی گونھ اشسُر بخوره.269- من ... حتی نمی دونم قبر کوچولوش کجاست! نمی خوام ھم بدونم! ... شاید بقیھمسخرم کنن ولی ... تلفنی صحبت کردن ... آرومم می کرد.با اینکھ ھیچ وقت ملودی رو ندیده بودم اما دیدن بغض و اشک پدرش باعث شد منھم بغض کنم و تنھا جملھ ای کھ تونستم بگم این بود:- کسی کھ دل داشتھ باشھ ... مسخره ت نمی کنھ!با دستش اشکش رو پاک کرد و سعی کرد لبخند بزنھ:- مثلا من می خواستم تو رو آروم کنم.منم سعی کردم لبخند بزنم:- آرومم دیگھ! ... راه ھای زیادی ھست کھ می تونھ آدمو آروم کنھ.چشماشو با شیطنت درشت کرد:- آره ... منم کلی بلدم!اخم کردم و از روی مبل بلند شدم. با صدا خندید، بھ خنده اش خیره شدم:- کیانمھر؟از شدت خنده اش کم کرد:- جان؟لبم رو بھ دندون گرفتم و وقتی رھاش کردم، گفتم:- تو بابای خوبی ھستی.از پلھ « شب بخیر » لبخندش کمرنگ شد، کاملا غیر ارادی آه کشیدم و بعد از گفتنھا بالا رفتم. عجب شبی بود!شاید وقتش رسیده بود کنار مسائل کاری بھ زندگی شخصی ھم کمی فکر کنم! اگردر کنارش احساس آرامش کردم کھ باھم می مونیم؛ اگر ھم نھ کھ خب ... چیزی ازدست نمی دادم.بھ ھرحال من کھ قرار بود ازش جدا بشم! از اول ھم ھمین قرار بوده! حداقل اینحس خوب توی وجودم در حال رشده کھ یکی بھ خاطر من داره ھمھ تلاششو می کنھ... کسی کھ بھم دروغ نمیگھ.صبح شنبھ بھ ھمراه کیانمھر بھ خونھ ی سابقم رفتیم و قبل از اینکھ مھسا برسھ، تاجایی کھ می تونستم وسایلی کھ مربوط بھ خودم بود رو جمع و جور کردیم. البتھبیشتر لباس ھام و مدارک و وسایل شخصیم بودن. بقیھ وسایل چیزی نبودن کھ بخوامبا خودم ببرم!بعد بھ خونھ ی کیانمھر رفتیم تا وسایل رو اونجا بذاریم. تو راه برگشتن بودیم کھمھسا تماس گرفت، منم گفتم کھ تنھا نیستم.استرس کمرنگی کھ توی دلم داشتم با دیدن چھره مصمم و فوق العاده ریلکسکیانمھر کاملا رنگ باختھ بود. ماشین رو توی کوچھ پارک کرد و بعد از این کھ دکمھزنگ رو فشار دادم، با کلید خودم در رو باز کردم. مھسا و ھمسرش و پسرش روی270ایوون خونھ بھ استقبالمون اومدن. سعی کردم نوع نگاه متعجب مھسا رو بھ کیانمھرندید بگیرم.جلو رفتم و باھم روبوسی کردیم و با شوھرش ھم احوال پرسی کردیم. مھسا طاقتنیآورد بریم داخل و ھمونجا پرسید:- غزالھ جون آقا رو معرفی نمی کنی؟با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.کلمھ ی دوم کافی بود کھ قیافھ ی مھسا وا بره! ھمسرش پیش دستی کرد و بھ داخلدعوتمون کرد.من و کیانمھر روی مبل دونفره کنار ھم نشستیم و مھسا و شوھرش ھم روبرومون.مھسا ھمچنان با بھت بھ کیانمھر خیره شده بود. نمی دونستم اون لحظھ باید بھ مھساحق می دادم یا خودم! خب شاید از دید مھسا سخت باشھ کھ عشق پدرت کھ بھخاطرش حتی تو روی تو وایستاده ... حالا کنار مرد جوونی نشستھ و میگھ ازدواجکرده!کیانمھر با اجازه ای رو بھ من گفت و بعد خطاب بھ مھسا و ھمسرش شروع بھصحبت کرد:- شما ھر وقت بخواین، غزالھ کلید رو بھتون تحویل میده. فقط یک روز مھلتبدین کھ خوب بگرده یھ وقت چیزی جا نمونھ.حرف ھای کیانمھرو کامل کردم:- ھیچ چیز از وسایل خونھ نمی برم. فقط وسایل شخصیم. برای بقیھ اش خودتمختاری کھ ھر تصمیمی می خوای بگیری.مھسا با ابروھای درھم و نگاه غمگین بھم زل زده بود و بھ جاش، شوھرش جوابما رو می داد. آخر سر ھم طاقت نیاورد و وقتی می خواستیم از خونھ بیایم متلکش روانداخت:- خوش بخت بشین، ھر چند ...با اشاره بھ من رو بھ کیانمھر گفت:- غزالھ جان کلا از شوھرشانس میاره! می دونھ کجا بشینھ.ابروھام توی ھم رفت و حسابی بھم برخورد اما کیانمھر با خونسردی جواب داد:- قدر زر، زرگر شناسد! من کھ نوکرشم ھستم.271شوھر مھسا سرزنش آمیز صداش زد و مھسا با صورت برافروختھ شاھد خروجما بود. با اینکھ دفاع کیانمھر دلگرمم کرده بود ولی زشت بودن برخورد مھسافراموش نمی شد. وقتی ماشین حرکت کرد با صدای آرومی گفتم:- ممنون.کیانمھر اما حسابی اخم کرده بود و حرفی نمیزد. وقتی دیدم مسیرمون بھ سمتخونھ نیست پرسیدم:- کجا میریم؟- یھ سر دادسرا ... بھم زنگ زدن کھ برم، بعدش ھم مامان ناھار دعوتمون کرده.سرم رو تکون دادم و بقیھ راه رو سکوت کردم. جلوی دادگستری تو ماشین منتظرموندم تا کیانمھر برگرده؛ وقتی بعد از نیم ساعت دیدمش کھ با انرژی بھ سمت ماشینمیاد با این کھ نمی دونستم چیھ اما قلبم بنای محکم تپیدن گرفت. بھ محض اینکھ سوارماشین شد اجازه نداد بھ خودم زحمت سوال پرسیدن بدم:- مژده بده داریوشو پیدا کردن.چند ثانیھ طول کشید تا مغزم پیامو دریافت کنھ. با گیجی گفتم:- ھا!؟با خوشحالی جملھ اش رو تکرار کرد:- میگم پیداش کردن. بھ زودی دستگیرش می کنن.از شدت خوشحالی بغض کردم و چشم ھام پر از اشک شد:- خدایا شکرت ... چجوری پیداش کردن؟ کجا بوده؟ماشین رو روشن کرد و بھ راه افتاد:- من می دونستم کدوم گوری رفتھ منتھی نمی فھمیدم چرا پلیس نمی تونھ پیداشکنھ! لعنتی واسھ خودش ھویت جعلی درست کرده بوده !با خوشحالی بھ بازوش چنگ انداختم:- کدوم کشوره؟ کی دستگیرش می کنن؟با لبخند جوابمو داد:- استرالیا، عجب جونوریھ این بشر! آخھ تو اونجا چیکار می کنی؟ تا کی میخواستی فرار کنی؟ اونم از دست من؟!!!از تھ دل خندیدم. با ھمھ ی وجودم خوشحال بودم. این بدبین بودن کیانمھر اینجااساسی بھ درد خورد. چون اگر بدبین نبود آدم اجیر نمیکرد دنبال داریوش!سر راه یھ جعبھ شیرینی بھ ھمراه فالوده و بستنی خریدیم و بھ خونھ ی پدرشرفتیم. اونقدر خوشحال بودم کھ متلک مھسا کلا فراموشم شد.حالا کھ رنگ نگاھم بھ کیانمھر عوض شده بود انگار محبت خانواده اش بیشتر بھچشمم می اومد. ھر چھ بود یھ جمع نسبتا صیمانھ داشتن، کھ اسمش خانواده بود!چیزی کھ من تمام عمر ازش محروم بودم.272تموم مدتی کھ اونجا بودیم بھ غیر از وقت غذا کھ کاملیا بچھ رو ازم گرفت، کارنتوی بغلم بود. خیلی خواستنی بود و اگر نگاه ریز بین ثریا خانم نبود، قطعا خودمو بابچھ خفھ می کردم.اونقدر با کارن بازی کردم کھ توی بغلم از خستگی خوابش برد. وقتی بھ کاملیاسپردمش آقای عابدی بھم گفت:- ان شاءلله قسمت خودت.بی حرکت بھش زل زدم. شوھر کاملیا و کیانمھر با صدای بلند زدن زیر خنده. ثریاخانم ھم زیر لب بھ شوھرش غر زد:- مردم آزار!وقتی دیدم ھمھ دارن می خندن، فھمیدم از روی عمد این حرفو زده تا اذیتم کنھ!لبخند خجلی زدم و نگاه ازش گرفتم. کاملیا از اتاق بیرون اومد و کنارم نشست:- دستت درد نکنھ. کارن امروز حسابی بھش خوش گذشت.لبخندی بھ روش زدم:- بچھ ی شیرینیھ.دستم رو گرفت و گفت:- بریم بالا؟و سریع بلند شد و من ھم ایستادم، رو بھ مادرش با صدای آرومی گفت:- نمیای؟- شما برین، اگر خواستم، میام پشت سرتون.کیانمھر بھمون نگاه کرد:- کجا؟ولی نموندیم تا جوابشو بدیم. خب جواب دادن ھم نداشت. از خونھ کھ بیرون نمیرفتیم! بھ ھمراه کاملیا بھ تک اتاقی کھ ده-دوازده تا پلھ از سطح سالن بالاتر بود،رفتیم. بھ محض بستھ شدن در اتاق شروع کرد بھ توضیح دادن:- اینجا اتاق مجردی کیانھ. بعد از مرگ مھروز، خاطراتشو اینجا خاک کرد و کلامامان در اینجا رو قفل کرد، یعنی قفل ھم نباشھ کیان اصلا دیگھ سمت این اتاق نمیاد.ھر دو در بزرگ کمد دیواری رو باز کرد و روبروش ایستاد. من ھم کنارشایستادم. توش پر از عکس ھایی بود کھ روی تختھ شاسی در ابعاد مختلف زده بودن.با یھ نگاه سطحی متوجھ شدم ھمشون عکس ھای مربوط بھ کیانمھر و مھروزن. خمشد و چند تا آلبوم بیرون کشید و من نگاھم مات چھره ی عروسکی دختر کم سن وسال توی عکس روبروم بود.این دختر خواھر من بود؟! کسی کھ اگر یکم سرنوشت تغییر می کرد می تونستنزدیک ترین شخص بھ من باشھ ...273واقعا کی مقصر بود؟ پدرم ... مادرم ... کی؟یعنی مھروز خبر داشت کھ یھ خواھر بزرگتر داره؟ خواھر!!! یھ خواھر واقعیکھ ھیچ وقت ازت دست نمی کشھ! ھیچ وقت محبتش رو از دست نمیدی! تعریفخواھر ھمینھ ... نھ؟دستم رو جلو بردم تا روی صورتش بذارم اما چند سانتیمتر باقیمونده دستم کشیدهشد بھ سمت لبخند مردی کھ دخترو توی آغوش کشیده بود. این لبخند رو بھ ندرت دیدهبودم!- وقتی کیان گفت می خواد با مھروز ازدواج کنھ ھمھ تعجب کردن! آخھ مھروزخیلی کوچیک بود! اختلاف سنیشون ھم زیاد بود.بھ آلبوم ھای توی دستش نگاه کردم. تند و تند دو تا از آلبوم ھا رو ورق زد و کنارگذاشت و آخری رو بھ سمتم گرفت:- اینو ببین. این ملودیھ.کنارش روی زمین نشستم و آلبوم رو از دستش گرفتم. دختر کوچولوی تپلی کھپیراھن کوتاه صورتی تنش بود رو کیانمھر با یک دست بغل گرفتھ بود و دست دیگھاش رو دور شونھ ھای مھروز حلقھ کرده بود.- چی شد کھ مرد؟کاملیا نگاه غمگینش رو از چھره ی ملودی گرفت:- ملودی یا مھروز؟- ملودی.نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد و بعد از یک مکث طولانی گفت:- عموم مراسم داشت، اگر اشتباه نکنم نامزدی دختر کوچیکھ اش بود. میگفتن بچھھا توی حیاط بازی می کردن. خونھ خیلی شلوغ بود ... مردھا توی حیاط جمع بودن... ملودی ھم پیش پدرش بود.چشم ھاش پر از اشک شد.- من ھمراه دخترعموم آرایشگاه رفتھ بودم. دوماد کھ اومد دنبالش تا برن آتلیھ منزودتر برگشتم. وقتی رسیدم کھ ...اشک ھاش راه خودشونو پیش گرفتن.- وقتی رسیدم کھ جلوی در خونھ عمو غلغلھ بود. فقط کیانمھرو دیدم کھ ملودیغرق خونو توی بغلش گرفتھ بود و فریاد میزد و کسی نمی تونست بچھ رو از بغلشبگیره ...دستش رو جلوی دھنش گذاشت و ھق ھقش رو خفھ کرد. بھ نشونھ ی ھمدردیدستم رو روی شونھ اش گذاشتم:- متاسفم.از لرزش صدام تعجب نکردم! مگھ میشھ مثل یک قصھ بھ مرگ یھ دختر کوچولوگوش کرد و عکس العملی نشون نداد؟! شاید اگر من و مھروز مثل دو تا دوست کنار274ھم بودیم وقتی بچھ اش رو از دست داد، می شدم ھمدمش تا سرشو بذاره روی شونھام ...لبخند غمگینی روی لبم نشست و اشکم بھ خاطر خواھر و خواھرزاده ای کھ ھیچوقت ندیدمشون پایین چکید.اشکاشو پاک کرد:- معذرت می خوام ...نفس عمیقی گرفت و با لبخند غمیگینی گفت:- انگاری بچھ ھا قایم موشک بازی می کردن ... ملودی ھم زیر ماشین قایم شدهبوده. خیلی کوچیک بود ... حالیش نمیشده کھ خطرناکھ! بزرگترھا ھم کھ ھر کدومحواسشون گرم یھ کاری و خیالشون راحت کھ بچھ ھا دارن بازی می کنن.ازتصور مرگ دردناک ملودی قلبم فشرده شد. خدا برای ھیچ کس نخواد!بھ در اتاق ضربھ خورد.- غزالھ؟صدای کیانمھر بود.کاملیا سریع خودشو جمع و جور کرد. سریع آلبوم ھا رو توی کمد گذاشتیم و کاملیادرو بست. من ھم در اتاق رو بازکردم و بیرون رفتم:- داشتیم می اومدیم.کیانمھر دستاشو بھ کمرش زده بود و با اخم بھ من و کاملیا کھ از اتاق بیرون اومد،نگاه می کرد. کاملیا کھ ھنوز چشماش قرمز بود، با خیرگی ابروھاشو بالا فرستاد:- نترس! زنتو نخوردم!و آروم منو ھل داد تو بغل کیانمھر کھ باعث شد لبخند کمرنگی بھ لبھای کیانمھربیاد و راھشو گرفت و رفت. کیانمھر بھ رفتنش نگاه کرد و آروم زیر لب زمزمھ کرد:- دیوونھ.بھ سمتم برگشت:- اعتراف کن تو اشک کاملیا رو در آوردی یا اون اشک تو رو؟!ھمھ ی حواسم توی اتاق و پیش ملودی بود و بھ این فکر می کردم این مرد چطوربا غم تلخ مرگ دخترش کنار اومده. لبخند غمگینی بھ نگاه منتظرش زدم:- اون.چشماشو درشت کرد:- میرسم بھ حسابش.آروم خندیدیم. بھ سمت پلھ بھ راه افتادم کھ دستم رو گرفت:- غزالھ؟منتظر بھش نگاه کردم. دستم کھ توی دستش بود رو محکم تر کشید، طوری کھ بھسمتش کشیده شدم و سینھ بھ سینھ اش ایستادم. با دلھره بھ پلھ ھا نگاه کردم کھ کسی ما275رو ندیده باشھ. دستش رو کھ پشت کمرم انداخت نگاھم رو بھ صورت خودش دوختم وبا صدای آرومی گفتم:- یھ وقت یکی میاد.چشماشو ریز کرد:- بیاد!و بی توجھ بھ من و استرسی کھ ھر چند کمرنگ اما ھمچنان نسبت بھ نزدیکبودنش توی وجودم حس می شد، دستش رو پشت سرم گذاشت و پیشونیم رو طولانیو محکم بوسید و بعد پیشونیش رو بھ پیشونیم چسبوند:- ھمیشھ مثل امروز لبخند بزن. از تھ دلت ... پرانرژی.لبخند زدم:- نمی دونی چقدر خوشحالم بابت پیدا شدن داریوش! وقتی دستگیر بشھ و پول ھابرگرده ... اون موقع می تونم یھ نفس راحت بکشم.نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و زمزمھ کرد:- می رسھ اون روز ... بھ زودی ...بعد از چند دقیقھ کھ تپش قلبم بھ حالت عادی برگشت و آغوشش دیگھ استرسینداشت، خودش رو عقب کشید و دستم رو گرفت و با ھم رفتیم پیش بقیھ.ھمھ چیز خوب بود ... حداقل بد نبود! روزھای سختی رو پشت سر گذاشتھ بودم.خیلی سخت! شاید بھتره بگم سالھای سخت. از لحظھ تولدم گرفتھ تا مرگ بابا و اولینازدواجم و بعدش مرگ محمد و از دست دادن لیلی و بلاھایی کھ بھ خاطرکلاھبرداریداریوش بھ سرم نازل شد.حق با آقای عابدی بود، کنار ھم قرار گرفتن من و کیانمھر نتیجھ مثبتی داشت.وقتی بعد از یک ماه سخت و پر استرس داریوش دستگیر و بھ ایران منتقل شد انگارخدا روبروم ایستاد و بھم یادآوری کرد وقتی بھ من توکل کنی نتیجھ اش رو ھم میبینی!بازپرس پرونده توی سالن کنفرانس بین جمع سھامدارھا نشستھ بود. کیانمھر دستدور شونھ ھای من انداختھ بود و با غرور و لبخندی از تھ دل بھ ھمھ تبریک می گفت.خانم صامتی و خیلی ھای دیگھ چشم ھاشون ازشوق پر اشک شده بود و شکر خدا اززبونمون نمی افتاد.خیلی دلم می خواست داریوش رو ببینم و از نزدیک و چشم تو چشم باھاش حرفبزنم. شاید ھم حرف نزدم و فقط توی چشماش زل زدم! اونقدر کھ سرشو با خجالتبندازه پایین! اما می دونستم حالا حالاھا این اتفاق نمی افتھ. شاید خیلی زمان می بردتا دادگاھش برگزار بشھ و باید باز ھم صبوری می کردیم تا پول ھا بھ حساببرگردن.کم مبلغی رو از کشور خارج نکرده بود! بھ قول کیانمھر لعنت بھ داریوش کھ ازھر دو تا جملھ اش، یکیش لعنت بھ داریوش بود!276شام رو با کیانمھر توی رستوران خوردیم، تموم مدت روز رو بھ ھمھ لبخند زدهبودم، دیدن نگاه قدردان سھامدار ھا واقعا برام بھترین اتفاق بود.- بھ چی می خندی؟لیوان نوشابھ ام رو روی میز گذاشتم:- ھیچی ... کی بقیھ کارگرھا رو برمی گردونین؟ خطوط دیگھ تولید کی راه اندازیمیشھ؟لبخند گرمی بھ صورتم پاشید:- ھنوز زوده دختر! باید اول پول بھ حسابمون برگرده. بعدش ھم باید سھام داریوشرو بفروشیم. حالا واسھ اینم یھ فکرایی دارم. می خوام بھ سھامدارھا بگم کھ ھر کدومبخوایم می تونیم بھ نسبت درصد سھممون از سھم داریوش بخریم.سرم رو تکون دادم:- فکر خوبیھ. البتھ فکر نمی کنم دیگھ ھیچ کدومشون الان پولی داشتھ باشن! بایدصبر کنی کھ پول برگرده.با لبخند سرشو تکون داد:- آره. جدا از اون فکر کنم چشمشون حسابی ترسیده و گمون نکنم بخوان بیشتر ازاینی کھ الان ھستن سرمایھ گذاری کنن.حق با کیانمھر بود، سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- آره راست میگی! جای سرزنشی ھم براشون نیست! مالشونھ ... اختیارشو دارن.بعد از چند دقیقھ، سکوتو شکست:- تو چی؟سرمو بالا آوردم و با تعجب نگاھش کردم:- من چی؟!- تو نمی خوای سھم بخری؟ چک آخری خونھ ات ھم کھ تا یک ماه دیگھ پاسمیشھ.خندیدم:- چشمت تو این یھ قرون دوزار منھ ھا!با صدا خندید:- بالاخره باید یھ جایی سرمایھ گذاری کنی دیگھ! کجا از محل کارت بھتر؟!لبخندم از بین رفت:- محل کارم؟!خونسردانھ سرشو تکون داد:- آره دیگھ! مگھ محل کارت نیست؟!لبامو بھ ھم فشردم:- یعنی ... من می تونم سر شغلم بمونم؟!277چشماشو درشت کرد:- معلومھ کھ می تونی! حالت خوبھ؟!!لبم رو بھ دندون گرفتم تا ذوقم آبرومو نبره:- آخھ ... فکر می کردم فقط ... تا دستگیری داریوش...- دیوونھ ام مگھ!! کی از تو بھتر؟!لبخندی از تھ دل زدم:- ممنونم.اخم کرد:- موندنت بھ خاطر زحمتھای خودتھ! نمی خواد ممنون من باشی.بقیھ ی غذام رو با اشتھای بیشتری خوردم. تا رسیدن بھ خونھ رویاپردازی کردم.حتی بھ خریدن درصدی از سھام ھم فکرکردم.توی حیاط کھ از ماشین پیاده شدم منتظر نموندم کیانمھر در حیاطو ببنده و بھ سمتخونھ راه افتادم و پشت در سالن ایستادم. کیانمھر خودشو بھم رسوند و درو باز کرد ودر حالی کھ کفشامونو در می آوردیم گفت:- یھ لحظھ صبرکن.کفشامو درآوردم و چند قدمی داخل رفتم و ایستادم. درو بست و روبروم ایستاد.دستش رو توی جیب کتش برد و دستھ کلیدی رو بیرون آورد و بھ دستم داد:- این کلیدای در حیاط و خونھ. اون کلید کوچیکھ ھم مال انباریھ کھ وسایلتو یھ ماهپیش توش گذاشتیم.بعد ازجیب جلوی کتش ھم گوشی منو در آورد:- این ھم موبایلت ... ببخش اگر اذیت شدی.گوشی رو از دستش گرفتم و با لبخند ازش تشکر کردم. خواستم بھ سمت پلھ ھا برمکھ مچ دستم رو چسبید و با اخم گفت:- ھمین؟اخم کردم:- پررو نشو دیگھ!با انگشت بھ گونھ اش زد:- تشکر زبونی بھم نمی چسبھ ... زود!بدجنس! خواستم برم کھ مچ دستم رو محکم تر چسبید. خنده ام گرفت. سریع بھسمتش رفتم و گونھ اش رو تند بوسیدم. خودش ھم بھ عکس العملم خندید.ھمین یھ حرکت بزرگ ھم بھ خاطر پررویی ھای کیانمھر، برام عادی شده بود!روی پلھ ھا بودم کھ با صدای بلند گفت:- در اتاقتو قفل کن و تا صبح بیرون نیا.با تعجب نگاھش کردم:- چرا؟!278با شیطنت و نگاه بی حیا جواب داد:- بھ مناسبت خوشحالی امروزمون ... می خوام تنھایی ضیافت بگیرم!بھش چشم غره رفتم و بی توجھ بھ صدای خنده اش بھ سمت اتاقم رفتمو درو ھمقفل کردم. از این مرد ھیچ چیز بعید نیست!چند ثانیھ ای پشت در اتاق ایستادم و بھ کلید و گوشی توی دستم نگاه کردم. نفسعمیقی گرفتم و با آرامش بازدممو بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.از در فاصلھ گرفتم و بعد از انجام کارھای قبل از خوابم روی تخت دراز کشیدم وبا کلی فکر و خیال و رویاپردازی خوابم برد. خوبی ھوای مھرماه این بود کھ دیگھاحتیاجی بھ کولر نبود، با باز کردن پنجره ھم اتاق خنک میشد.ساعت دور و بر سھ بود کھ از یھ خواب آشفتھ بیدار شدم و بھ کل خواب از سرمپرید. وقتی دیدم ھنوز چند ساعت دیگھ وقت داشتم کھ بخوابم ولی زود بیدار شدم، باحرص نفسمو فوت کردم و از روی تخت بلند شدم.بعد از بیرون اومدن از سرویس بھداشتی با نگرانی بھ در اتاق زل زدم، یعنی الانخوابیده؟بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا خمشدم و بھ پایین نگاه کردم، کیانمھر روی مبل با ھمون لباس ھای بیرون خوابش بردهبود.روی میز ھم اثری از بطری و این طور چیزا نبود. فقط یھ زیر سیگاری بود و چندتا سیگار خاموش شده. از پلھ ھا پایین رفتم با لبخند بھ حالت خوابیدنش نگاه کردم.توی خواب ھم اخم داشت!لبخندم عمق گرفت، کیانمھر تغییری نکرده بود! ھنوز ھمون آدم شکاک و ریز بینبود کھ بھ خاطر بدبینیش ھمھ ی محیط دور و برش رو زیر نظر داشت، ھنوز ھمونآدمی بود کھ تنھا چشم غره اش کافی بود تا آدم ھای معترض اطرافش رو ساکت کنھ!کیانمھر ھمچنان مثل روز اول توی محیط کار کم حرف بود مگر وقتی کھ لازم باشھو با یکی دو جملھ نتیجھ گیری می کرد.ولی برای من تغییر کرده بود ... شاید چون من دیگھ براش فقط دختر ھدایترمضانی نبودم. شاید چون من دیگھ قصد نداشتم انتقام ناحق پدرم رو ازش بگیرم.کیانمھر تغییرکرده بود چون من تغییر کرده بودم. ما ھمون آدم ھا بودیم کھ تغییرنگرشمون بھ ھم، برخورد ھامون رو تغییر داده بود. این کھ کیانمھر دیگھ نسبت بھمن بدبین نبود، باعث شده بود با محبت تر عمل کنھ و این محبتش باعث شده بود منھم دیگھ جبھھ نگیرم.بھ سمتش رفتم و دستم رو روی شونھ اش گذاشتم و تکونش دادم:- کیانمھر؟ چرا اینجا خوابیدی؟279بعد از چند ثانیھ با گیجی چشماشو باز کرد و نگاھی بھ اطرافش انداخت. قامتم روراست کردم و دست بھ سینھ و با لبخند نگاھش کردم. وقتی نگاھش روی من ثابتموند گفتم:- ضیافتت ھمین چند نخ سیگار بودن؟! خوشحالی و ناراحتیت کلا با سیگار رفعمیشھ نھ؟لبخند خواب آلودی بھم زد:- خستھ بودم ... بھ ضیافت نرسیدم.دستش رو بھ سمتم گرفت. دستشو گرفتم و بلند شد؛ خمیازه ی بلندی کشید و بھبدنش کش و قوسی داد و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفت گفت:- میشھ برام یھ لیوان شربتی، آب میوه ای چیزی بیاری؟ دھنم تلخھ.باشھ ای گفتم و بھ سمت آشپزخونھ بھ راه افتادم، نصفھ شبھ برو بخواب دیگھ!تلخی دھنتو چیکار داری؟!لیوانی آب پرتقال ریختم و بھ سمت اتاقش رفتم. ضربھ ای بھ در نیمھ باز زدم ووارد شدم. لباس ھای راحتیشو پوشیده بود و داشت در کمدش رو می بست. نگاھمروی موھای بھ ھم ریختھ اش مونده بود کھ اونو خیلی کم سن و سال تر نشون می داد.بھ سمتم اومد و لیوان رو از دستم گرفت و لبھ ی تخت دو نفره اش نشست و بعد ازتعارف بھ من شروع بھ نوشیدن کرد.بھ در تکیھ دادم کھ لیوان خالی رو بگیرم. ھنوز نصف لیوان رو نخورده بود کھصورتش رو بھ سمتم چرخوند:- تو چرا بیداری؟- خواب بد دیدم.یھ ابروش بالا رفت:- چھ خوابی؟لبامو جلو دادم:- نمی دونم! ولی دیگھ کلا خوابم پرید.دستش رو بھ سمتم دراز کرد کھ بھ سمتش برم. دستشو گرفتم و کنارش نشستم.لیوانش رو بھ لبش رسوند وبقیھمحتویاتش رو خورد و رو عسلی کنار تختش گذاشت:- اولین باریھ کھ اومدی توی اتاقم نھ؟!خنده ام گرفت، نصفھ شبی اینم سوالھ می پرسھ::- نھ، چھار پنج دفعھ ای اومدم. ھمین ھفتھ قبل با ھم توی کمدت دنبال کراوات نقرهایت می گشتیم.چشماشو ریز کرد:- می مردی ضایعم نمی کردی؟ ولی اولین باره کھ روی تختم نشستی.280لبخندمو کمی جمع و جورکردم:- آره. این یکی رو اولین باره.ھمونطور کھ دستش دور شونھ ھام بود بھ پشت خوابید و من ھم ھمراھش کشیدهشدم. سعی کردم بلند بشم:- خُلیا! چرا اینجوری می کنی؟اما فشار محکم بازوش دورشونھ ھام اجازه ی حرکت بیشتر نداد و با چشم ھایبستھ گفت:- دو دقیقھ آروم بگیر ...بی حرکت بھش تکیھ زدم و بھ سقف خیره شدم.- خوشبختیم مگھ نھ؟در جواب سوالش سکوت کردم، ولی لبخند کمرنگی روی لبم نشست. با توجھ بھاون ھمھ اتفاق عجیب و غریب.... آره! من کھ الان خوشبختم.- وقتی داریوش رو ببینم ازش می پرسم چرا اجازه نداد من زودتر خود اصلیتوببینم.دستش رو بھ صورت دورانی بین شونھ ھام حرکت داد، چشمامو با آرامش بستم.- یھ اعترافی بکنم؟با چشمھای بستھ جواب دادم:- ھوم؟نفس عمیقی گرفت:- عاشقت نیستم ولی ... نمی خوام از دستت بدم! می دونم کھ عاشقت میشم.پوزخند عمیقی گوشھ ی لبم نشست:- می دونستم ... اگر توی این مدت کم عاشقم می شدی عجیب بود.آروم و مردونھ خندید:- ولی عاشق درک و شعورتم.منم ریز خندیدم:- الان غنیمت بدونم؟!حرفی نزد و باز ھم بین شونھ ھامو نوازش کرد.- کیانمھر؟!- جانم؟این جوابی کھ انگار از عمق جونش اومد عجیب، دلمو گرم کرد. نفسمو بھ صورتآه بیرون فرستادم:- ھیچی.بعد از چند ثانیھ خودش سکوتو شکست:- امشب فقط سیگار کشیدم و فکر کردم ...خواستم سوالی بپرسم کھ خودش جواب داد:281- فکر بھ تو و آیندمون ... ضیافتمو تکمیل کرد.لبخندی از تھ دل روی لبم نشست و سرمو بلند کردم. توی چشمام خیره شد وموھامو زد پشت گوشم، بعد آروم چونھ ام رو چسبید:- از دستت نمیدم غزالھ ... مال خود خودمی.و منتظر جواب نموند و لبامو بھ ھم دوخت. عجیب نبود کھ ھمراھیش می کردم.صادق بودن کیانمھر و احساسش برام ارزش داشت. اھل دروغ و ظاھر سازی نبود... ھمون چیزی بود کھ نشون میداد.وقتی قصد پیشروی داشت و دست ھاشو چسبیدم، با آرامش بھ نگاه وحشت زده امزل زد و زمزمھ کرد:- ھر جا اذیت شدی دست نگھ می دارم ... قول می دم.صدای گرمش و لحن التماس آمیز ولی محکمش، دست ھامو سست کرد. بھ رگھھای سرخ چشمھاش زل زدم و تن سپردم بھ نوازش ھاش و دل سپردم بھ گرمیوجودش.نور آفتاب کھ بھ داخل اتاق تابید سر روی سینھ اش گذاشتم و بھ اولین تجربھ یکامل و لذت بخشم لبخند زدم.چند بار حالمو پرسید و وقتی مطمئن شد خوبم آروم گرفت. سرمو بھ سینھ اش تکیھدادم و چشمام روی ھم افتادن.وقتی بیدار شدم با دیدن جای خالی کیانمھر سرمو چرخوندم و کنار پنجره ی اتاقدیدمش. بھ دیوار کنارش تکیھ زده بود و نگاھش بھ بیرون بود.بالاتنھ اش برھنھ بود و نور روی برجستگی ھای تنش سایھ ایجاد کرده بود. بایادآوری چند ساعت قبل خون گرمی زیر پوستم جریان پیدا کرد و گونھ ھام از خجالتداغ شد. کاش الان اینجا نبود تا راحت بھ سمت اتاقم می رفتم.با چرخوندن یھویی سرش بھ سمتم، مچ نگاھمو گرفت. چشمھای سرخش باعث شدچیزی تھ دلم فرو بریزه. ملحفھ رو روی خودم محکم نگھ داشتم و نیم خیز شدم.- چی شده؟سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دوباره بھ بیرون زل زد. ھمھ ی حس ھایخوبم پر کشید و نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت.خواستم حرفی بزنم کھ با دیدن چیزی توی دستش ... شبیھ بھ عکس! دھنم خود بھخود بستھ شد. ھمونطور کھ ملحفھ رو دورم نگھ داشتھ بودم بلند شدم و بھ سمتش رفتم.با اینکھ حواسش بھ نزدیک شدن من بود ولی ھمچنان بھ بیرون زل زده بود. خم شدمو عکس رو از بین دستش بیرون کشیدم.فکر نمی کرد من بخوام عکسو از دستش بگیرم کھ ھول زده خواست ازم بگیره امادیر شده بود ... غزالھ ی احمق! لعنتی.282با بغض بھ صورتش زل زدم. اخم کرد:- ببین...دستمو بھ نشونھ ی سکوت جلوی صورتش نگھ داشتم.- ھیچی نگو ...آب دھنش رو با ناراحتی قورت داد. پا چرخوندم سمت در اتاق. بھ بازوم کھ چنگانداخت صدای جیغم بلند شد:- بھ من دست نزن!!با چشم ھای درشت شده دستشو پس کشید:- صبر کن حرف بزنیم.سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و بی توجھ بھ ملحفھ ای کھ مانع حرکت راحتممی شد بھ سمت اتاق خودم دویدم و درو قفل کردم. لعنت بھ من و حماقت ھای تمومنشدنیم!دستمو جلوی دھنم گذاشتم و صدای ھق ھقم رو خفھ کردم. ملحفھ رو انداختم و بھسمت حموم رفتم. من و مغز رشد نکرده ام بھ خاطر یھ ھوس، چند ساعتھ کھ داریمرویا پردازی می کنیم! در حالی کھ کیانمھر عکس عشقشو توی دستش گرفتھ و دارهواسش عزاداری می کنھ.شیر دوشو باز کردم و بھ موھام چنگ انداختم و ھق زدم ... خاک توی سرتغزالھ کھ کیانمھر ھم از حماقتت بھ نفع خودش استفاده کرد. بھت گفتھ بود عاشقتنیست ولی بازم خودتو بھش سپردی!از شدت ضعف سرم گیج رفت و روی زمین نشستم. حس آدمی رو داشتم کھدوباره بھش تجاوز شده ... مگھ تجاوز فقط جسمیھ؟ بھ روحم ... بھ احساساتم تجاوزشده بود.حموم دور سرم می چرخید و دندون ھام از سرمای آب بھ ھم می خورد ... اونقدرشدید کھ صدای مشت ھایی کھ بھ در کوبیده می شدن، بھ سختی شنیده می شد. با وجودآبی کھ از سر و روم پایین می ریخت شوری اشک رو حس می کردم. با حسرت بھدر نیمھ باز حموم نگاه کردم و سعی کردم صدای فریاد ھای کیانمھرو بھ سختیبشنوم، نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا ... امتحانات کی تموم میشھ؟! می ترسم از مشروط شدن ... می ترسم.با دیدن در اتاق کھ با صدای مھیبی بھ دیوار خورد و کیانمھری کھ وحشتزدهنگاھش رو دور اتاق چرخوند و روی من ثابت موند، چشمام روی ھم لغزیدن.- دیوونھ این چھ کاریھ؟با ھمھ ی منگیم نگرانی بیش از حد صداشو تشخیص دادم و سعی کردم لبخند بزنماما بی حس بودم ... گرمای تنش ھم نتونست سرمای وجودمو کم کنھ. روی تخت گرمو نرمم کھ دراز کشیدم، با خیال راحتی کھ نمی دونم ناشی از چی بود! خوابم برد. ..283.... یھ چیزی مثل ساعت توی سرم صدا می داد. فشار محکمی برای چند ثانیھروی قسمت آرنجم آزارم داد و بعد صدای آروم مردی رو شنیدم کھ می گفت:- فشارش پایینھ.و شروع کرد بھ توصیھ کردن ... دلم می خواست بخوابم، سرم ھمچنان درد میکرد. برای لحظاتی سکوت مطلق شد و بعد دست پر محبتی کھ روی موھام کشیده شد،لبخند بھ لبم آورد.لبھای گرمی رو پیشونیم نشست، یعنی کیانمھر بود؟! با بھ یاد آوردن اتفاق تویاتاقش دوباره بغض کردم؛ خدا کنھ ھمھ اش خواب بوده باشھ. من کابوس ھایھمیشگی رو ترجیح میدم ... ولی فقط توی خواب.- مادرت بمیره کھ تو اینقدر سختی نکشی!با ناباوری چشمامو باز کردم و با چشمھای گریون خانم حمیدی روبرو شدم.دوباره خم شد و پیشونیمو بوسید.ھق ھق خفھ اش توی اتاق پیچیده بود. لبھامو بھ ھم فشردم و بھ چشم ھاش خیرهشدم. خواستم سرمو عقب بکشم اما یھ حسی مانع شد.- باھام حرف بزن غزالھ؟ بگو چی شده کھ کیان اینطور دست پاچھ بھم زنگ زدهو گفتھ خودمو برسونم؟! بگو چی اذیتت کرده؟با غم بھ صورتش زل زدم.- اونجوری نگام نکن ... رفیقت کھ می تونم باشم! غزالھ بھ خدا از ھمھ ی دنیا برامعزیزتری ...حس می کردم پلکھام ورم دارن. شاید ورم نداشتن و توھم زده بودم! ولی داغیپشت پلک ھامو حس می کردم. اشکم کھ از گوشھ ی چشمم راه گرفت، لای پلکامآتیش گرفت انگار. دست جلو آورد و اشکمو پاک کرد:- گریھ نکن عزیزم. حرف بزن باھام.بھ سختی لب باز کردم:- خیلی تنھام.ھمین دو کلمھ باعث شد توی آغوش گرمش فرو برم. دل کھ حالیش نیست! گاھیوقتھا می خواد فراموشی بگیره و دل خوش کنھ بھ آغوش مادری کھ ھیچ وقت بالایسرش نبوده!اجازه داشتم گریھ کنم ... بدون اینکھ سرزنش بشم. بدون اینکھ کسی ھی بگھ چرا؟یا کسی مسخره ام کنھ!بعد از دقیقھ ای کھ ھر دو آروم گرفتیم، شربت شیرینی کھ روی عسلی بود رو بھخوردم داد. در حال خوردن شربت بودم کھ چشمم افتاد بھ در اتاق کھ قفلش بھ ھمراهچوب ھمون قسمت شکستھ بود.284خواستم بپرسم کیانمھر کجاست، ولی لب بستم. مگھ مھم بود کھ کجاست؟! اگر اینحالت برعکس می شد، چی کار می کرد؟! با دیدن قامتش کھ توی چارچوب ایستاد وبا نگرانی بھم زل زد، نگاه گرفتم و بھ سمت دیگھ ای چشم دوختم.- بھتری؟از من کھ جوابی نشنید! خانم حمیدی جواب داد:- بد نیست. نمی خوای بگی چی شده؟متوجھ شدم کھ وارد اتاق شد:- از حال رفت ... ھول کردم.- تازه نیم ساعت بود رسیده بودیم خونھ. نفھمیدم خودمو چھ جوری رسوندم ...حتی واینستادم سعید از حموم در بیاد.با مکث ادامھ داد:- اینجا باش، من زنگ بزنم بھش.و بھ دنبال حرفش از اتاق خارج شد. کیانمھر لبھ ی تخت نشست. نگاھش نمیکردم.- نمی خوای منو نگاه کنی؟- نمی خوای منو نگاه کنی؟اخم کردم و لیوان خالی رو روی عسلی گذاشتم و بی حوصلھ گفتم:- می خوام تنھا باشم.دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم، در جا پتو رو برداشت و با ابروھای درھمگفت:- الان یعنی قھری؟ یعنی چی این کارا!نفسمو با حرص فوت کردم، یھ آدم چقدر می تونست پررو باشھ!. پتو رو از تویدستش کشیدم و گفتم:- گفتم می خوام تنھا باشم.دندوناشو بھ ھم فشرد:- بچھ بازی در نیار غزالھ! ما تازه داریم زندگیمونو می سازیم. این کارا چھ معنیمیده؟چند ثانیھ توی چشماش زل زدم و گفتم:- واقعا نمی دونی؟! بعد از این ھمھ مدت کھ با ھم دیگھ کنار اومدیم ... بعد ازاولین تجربھ مون ... بیدار میشم و می بینم عکس مھروزو توی دست گرفتی و داریگریھ می کنی ...- اون ...- توضیح نده! یھ لحظھ تصور کن قضیھ برعکس بود و من عکس محمدو ...285- ببند دھنتو!با خشم روی صورتم خم شد، ناخودآگاه توی خودم جمع شدم.- وقتی حرف می زنی قبلش فکر کن! دفعھ دیگھ دندون سالم تو دھنت نمیذارم.بغض کرده ساکت شدم. با حرص پتو رو روی سرم انداخت و در حالی کھ معلومبود داره از تخت دور میشھ گفت:- بھتره قھر باشی ... وقتی حتی فرصت نمیدی آدم حرف بزنھ.لبامو بھ ھم فشار دادم و با دست اشک ھایی کھ پشت سر ھم می باریدن و پاککردم. از خودم بدم می اومد! چرا اون خودشو محق می دونست وقتی حق با من بود؟!شب موقع شام با غذام درگیر بودم و بھ حرف ھای کیانمھر و خانم حمیدی کھپیرامون اوضاع شرکت بود ھم گوش می دادم. ھر چند دقیقھ دست خانم حمیدی میاومد سمت غذای من و برام گوشت و خورش می گذاشت، یا نوشابھ می ریخت و ھییادآوری می کرد کھ ھیچی نخوردی!کیانمھر ھم کھ انگار براش مھم نبود! ولی سنگینی نگاھش رو حس می کردم. اخمکرده بودم و فکرم بھ ھمھ جا سرک می کشید و ھزار و یک مدل تصمیم برام ردیفمی کرد.ھمھ مشکلات حل شد؟!

پشت ابر های سیاه7

- این کھ احتیاج ھست یا نھ رو من تشخیص میدم.داشت باعث شد دوباره بھم یادآوری بشھ کھ دیگھ « من » تاکیدی کھ روی کلمھ یغزالھ قدیم نیستم. دخترخودساختھ و مغروری کھ عزت نفس داشت و توی شرکت وکارخونھ بھ عنوان یھ دختر مقتدر ازش یاد می شد!ھمین کھ آسانسور رسید آقای ضیایی وکیل شرکت ھم از ماشینش پیاده شد و ھمراه ماسوار شد. تا قبل از رفتن داریوش کار آقای ضیایی خیلی کمتر بود و در واقع میشدگفت بیشتر اوقات بیکار بود اما حالا حسابی درگیر بود. یک طبقھ زودتر پیاده شد.- حالا نمی خواد برزخ شی! خبر دارن کھ ازدواج کردیم؟ناخواستھ پوزخند زدم و زیر لب زمزمھ کردم:- ازدواج!و بھ محض باز شدن در خارج شدم و منتظر نموندم تا با اون چشمای گرد شده اشمنو قورت بده! کم قیافھ اش ترسناکھ!!! ھر دقیقھ ھم چشم درشت می کنھ!بھ نسترن و بقیھ کارمندھای توی راھرو سلام کردم و وارد اتاقم شدم. خداروشکرکیانمھر نیومد سراغم تا بقیھ حرفشو بزنھ.نزدیک ظھر بود کھ نسترن ازم خواست بھ دفتر مدیریت برم. با دیدن دو مرد کتشلواری کھ توی اتاق بودن ابروھام توی ھم رفت. ھنوز معرفی نکرده می تونستمحدس بزنم اینجا چھ خبره!کیانمھر معرفیشون کرد فھمیدم مامورن ولی با لباس شخصی اومدن کھ من علتش رونفھمیدم! با دلھره ای کھ دوباره بھ شدت بھ جونم افتاده بود روی راحتی ھایروبروشون نشستم. کیانمھر کنارم قرار گرفت. کسی کھ کیانمھر اونو سرھنگ رحیمیمعرفی کرده بود کمی بھ جلو خم شد و خطاب بھ من گفت:- وقت دارین چند تا سوال ازتون بپرسم؟لبخند دست و پاچھ ای زدم:- بفرمایید.- چھ مدتیھ کھ برای آقای محمودی کار می کردین و چطور با شرکت آشنا شدین؟با کمی مکث جواب دادم:- از سال ھشتاد و ھشت، زمانی کھ من بھ عنوان کارآموز وارد شرکت شدم. پدرایشون رییس شرکت بودن و آقای شیخی مدیرمالی.مرد با چشم ھای ریز شده نگاھم می کرد و این معذبم می کرد:- چی شد کھ شما شدین مدیرمالی؟ اون ھم تو این مدت کم؟نگاه گذرایی بھ کیانمھر انداختم. دستش رو گذاشتھ بود پشت من روی صندلی. یھلحظھ از حس حمایتش دلگرم شدم و بھ صورت جناب سرھنگ نگاه کردم:232- آقای شیخی من رو توی مدت کوتاھی با ھمھ امور آشنا کردن و توی ھمون مدتی کھھمھ با ھم کار می کردیم تونستم اعتمادشون رو جلب کنم. در واقع اقای شیخی کھ منرو بھ عنوان امینشون معرفی کردن باعث شد آقای محمودی ھم بھم اعتماد کنن.- نسبتتون با آقای شیخی چی بود؟دوباره نگاھی بھ کیانمھر انداختم. اخم نامحسوسی روی ابروھاش نشستھ بود. درجواب سرھنگ رحیمی گفتم:- ھمسرم بودن.سرش رو آروم تکون داد و بعد از یادداشت چیزی ادامھ داد:- چقدر روی آقای محمودی ... داریوش محمودی شناخت داشتین؟! شده بود بھرفتارش شک کنید؟لبخند غمگینی زدم:- اون چھ کھ من و بقیھ کارمندھا از ایشون دیدیم تلاششون برای معروف شدنکوھستان بود. رویاھایی کھ برای آینده کارخونھ داشتن اجازه ی شک رو می گرفت!حتی می خواستن در آینده کارخونھ رو گسترش ھم بدن. یعنی جز برنامھ ھای درازمدتشون بود. این اواخر بھ ھم ریختھ و عصبی بودن و تند خویی می کردن. منتھی منھنوز نمی تونم باور کنم چرا باید یھ کارخونھ ای کھ فقط سود داره و ریسک و خطریتھدیدش نمی کنھ رو بھ این روز در بیارن!مرد باز ھم سرش رو بھ نشونھ تایید نمی دونم چھ چیزی تکون داد و باز یادداشتبرداشت و چند تا سوال جزیی ازم پرسید و بعد گفت در دسترس باشم برای سوالاتبعدی. تا رفتنشون ھمونجا موندم.ھمزمان با رفتنشون آقای یعقوبی و خانم فرھمند بھ شرکت اومدن. این روزھا سھامدارھا خیلی بیشتر از گذشتھ بھ شرکت رفت و آمد داشتن و کسی ھم اعتراضی نداشت وبھشون حق می دادیم کھ نگران باشن.کیانمھر ازشون عذرخواھی کرد و ھمراھم بھ اتاقم اومد. ھنوز اون اخم کمرنگ روداشت! در اتاق رو بست و با صدای آرومی گفت:- خوب جواب دادی. تا وقتی نگفتم حرفی از اون ایمیلی کھ برات فرستاده نزن. فکرکنم خودم زودتر از پلیسھا بھ داریوش برسم. فقط برای دستگیری بھ کمکشون نیازدارم.لبخند کم جونی زدم. چند ثانیھ بی حرف نگاھم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:- نمی دونم چھ خبره!نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت. با شک گفتم:- کجا؟!نفسشو کلافھ فوت کرد و زیر لب گفت:- ھیچی.233از اتاق خارج شد. با بھت بھ حالت ھاش فکرکردم. ولی نگرانیم بابت حضور پلیستوی ماجرا اجازه نداد زیاد روی رفتار کیانمھر دقیق بشم. در اتاق رو کامل بازگذاشتم و بھ سمت میزم رفتم....... گاھی وقتھا میشھ کھ زندگیت بھ طرز عجیبی بھ ھم گره خورده و ھمھ جوره ذھنو جسمتو بھ خودش مشغول کرده. یھ لحظھ ھایی حس می کنی بھ بن بست رسیدی وھیچ نور امیدی نیست. بعد یھ اتفاق وسط ھمھ ی این تلخی ھا میفتھ کھ بھ جای امیدوارکردن یا نجات دادنت بھ شدت مضحک بھ نظر میاد!مثل تولد کیانمھر!صبح روز جمعھ، یعنی دو روز بعد از اولین حضور مامورھا توی شرکت، کیانمھرصبح از خونھ بیرون رفت و منو تنھا گذاشت. البتھ اعتراف می کنم از بعد از پیام لیلیو خبر گرفتن یھوییش و اون یھ کوچولو بحثی کھ با کیانمھرداشتم یکم سرسنگین شدهبود. دقیق نمی دونم سرسنگینیش بھ خاطر مسالھ امیرعلی بود یا اون جملھ نامفھومیکھ تو اتاقم گفت و رفت!طبق عادت این مدت کھ تنھا می شدم رفتم سروقت دفاتر و باز شروع کردم بھ زیر ورو کردنش. حسابی غرق کار بودم کھ زنگ خونھ بھ صدا در اومد. با دودلی خودمرو بھ آیفون رسوندم و با دیدن تصویر کاملیا توی مانیتور گوشی رو برداشتم:- سلام.با لحنی جدی جواب داد:- سلام، درو باز کن.نفسمو فوت کردم:- در سالن قفلھ و کلید ھم ندارم، کیانمھر ھم خونھ نیست.- کلید در سالنو دارم، در حیاطو باز کن.بی مکث دکمھ در باز کنو زدم و بھ فاصلھ ی چند قدمی از در سالن ایستادم. برامعجیب بود کھ کاملیا کھ توی ھمون دوسھ برخورد مشخص بود چشم دیدن منو ندارهاینجا چیکار می کنھ! اون ھم وقتی من قبل از ورودش گفتم کیانمھر نیست.با وارد شدنش بھ خونھ بھ سردی بھ ھم دست دادیم و تعارف کردم کھ روی راحتی ھابشینھ. توی ھمون نگاه اول متوجھ نبود کاناپھ بزرگ شد و با تعجب گفت:- این ست قھوه ایھ، دوازده نفره نبود؟خونسردانھ شونھ بالا انداختم و درحالی کھ بھ سمت آشپزخونھ می رفتم جواب دادم:- نمی دونم!در یخچالو باز کردم و پارچ شربت آماده ای کھ شب قبل کیانمھر درست کرده بود روبیرون آوردم. صدای کاملیا از داخل سالن می اومد:- بیا بشین باھات کار دارم. نمی خواد چیزی بیاری.با صدای بلند جواب دادم:- الان میام.234بی توجھ بھ تعارفش چند تا شیرینی خامھ ای توی بشقاب چیدم و بھ اضافھ دو تا لیوانو پارچ شربت بھ سالن برگشتم. شالش رو از سرش در آورده بود، ولی مانتوی لیموییرنگش ھنوز تنش بود. آرایش چندانی نداشت، اما با توجھ بھ برنزه بودن پوستش،ھمون آرایش کم ھم غلیظ بھ نظر می اومد! سینی رو روی میز گذاشتم و روبروشنشستم و با نگرانی تصنعی گفتم:- اتفاقی افتاده؟لبخندی مصنوعی تر از نگرانی من زد:- راستش مامان خواست بیام اینجا ... فردا شب تولد کیانھ.بدون اینکھ تغییری توی ظاھرم بھ وجود بیاد منتظر نگاھش کردم. چند ثانیھ با تعجببھ عکس العمل نداشتھ ام زل زد و بعد در حالی کھ برای خودش شربت می ریختگفت:- سی و پنج سالش کامل میشھ و وارد سی و شش سالگی میشھ.لبخند زدم:- بھ سلامتی.- راستش ... از وقتی مھروز فوت شده کیان دیگھ بھ تاریخ تولد و این طور مسائلاھمیت نمیده. امسال سال مھمی بود ... کیان دوباره بھ کار مشغول شد و بعدش ھمحضور تو ...حرفش رو قطع کردم:- متاسفم وسط حرفت می پرم اما فکر کنم فھمیدم منظورت چیھ.یھ ابروش مثل برادرش بالا رفت و منتظر بھم نگاه کرد. نفسی گرفتم:- از من می خواین کیانمھرو راضی کنم تا توی جشن تولدش شرکت کنھ؟ چون باتوجھ بھ این کھ فردا شب تولدشھ احتمالا ھر کاری لازم بوده انجام دادین و فقط موندهراضی کردن خود کیانمھر تا توی جشنش شرکت کنھ. این طور نیست؟لبخند کجی کنج لبش نشست:- جالبھ!ابرو درھم کشیدم.- چی جالبھ؟!خم شد و لیوان نیمھ خورده اش رو روی میز گذاشت:- ما کیان صداش می زنیم، حتی مامان و بابا و ھمھ ی دوستای صمیمیش. اما تو اونوکامل صدا زدی.عاقل اندر سفیھ نگاھش کردم و جواب دادم:- خب چون من صمیمیتی بھ اونصورت باھاش ندارم کھ بخوام اسمش رو کوتاه کنم.ھر دو ابروشو بالا فرستاد:- مھروز ھم کامل صداش میزد.235بھ پشتی مبل تکیھ دادم و بی حرف بھش نگاه کردم. شالش رو از روی دستھ مبلبرداشت و گفت:- مھمونی شلوغی نیست. خانواده خودمونیم با دو سھ تا از دوستان صمیمیش! سرجمعبیست نفر ھم نمیشیم. نمی خوایم سوپرایزش کنیم چون اصلا واکنش خوبی نشوننمیده! پس سعی کن قانعش کنی کھ یھ مھمونی کوچولو وسط بلبشویی کھ گرفتارشینخیلی لازمھ.بی حوصلھ جواب دادم:- توی شرایطی نیست کھ بتونھ مھمونی شرکت کنھ ... بعدشم من اون گزینھ ای نیستمکھ حرفم روی ... ایشون تاثیری داشتھ باشھ!بلند شد و من ھم ایستادم. لبخند کمرنگی روی لباش نشستھ بود کھ بر خلاف قبلی ھاطعنھ آمیز نبود!- شرکت کنھ نھ! شرکت کنید. مسلما وقتی روحیھ ی خوبی پیدا کنھ خوش اخلاق ترھم میشھ. این بھ نفع خودت ھم ھست.اخم مشکوکی کردم. لبخندش عمق گرفت:- اونقدری با اخلاقش آشنایی دارم کھ می دونم وقتی تحت فشاره تا چھ حد ترسناکمیشھ.بی اراده پوزخند زدم، اما بھ روی خودش نیاورد و خداحافظی کرد. بعد از رفتنشنفسمو فوت کردم و خودمو روی مبل انداختم. زیر لب غر زدم:- فقط تو این شلوغی تولد آقا کیانمھرو کم داریم!!میزو جمع کردم و بعد بھ جای ناھار نیمرو درست کردم و خوردم و وقتی دیدم خبریاز کیانمھر نیست بھ اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقھ چشمامسنگین شد.با صدای بلندی از خواب پریدم. چند ثانیھ گیج بودم اما با تکرار شدن صدا متوجھ شدمیکی داره بھ در اتاق مشت می زنھ. سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجھ بھسرگیجھ ام بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم. در با چنان سرعتی باز شد کھ یھقدم بھ سمت عقب تلو تلو خوردم و قبل از اینکھ بتونم درست بایستم دست کیانمھر دورگلوم حلقھ شد و توی صورتم توپید:- کی اینجا بود؟با مغزی کھ ھنوز کامل ھشیار نشده و سرگیجھ حاصل از یھویی بیدار شدن، یھ دستقدرتمند ھم دور گلوم حلقھ شده بود و با راه نفسی کھ بستھ شده توقع داشت اعترافکنم!!!با کلی تقلا و بین داد و بیدادھاش بالاخره دستشو برداشت و بھ عقب ھُلم داد، طوریکھ روی تخت افتادم. توی جام نشستم، دستم رو بھ گلوم رسوندم و شروع کردم بھسرفھ کردن. لابلای سرفھ ھام جیغ زدم:- عوضیِ ... روا .. نی ... داشتم ... خفھ .. می شدم.236ریشھ ی موھام کھ کشیده شد از درد نالھ کردم. توی صورتم داد زد:- میگی کی اینجا بود یا ھمین جا بھ حسابت برسم؟با صورتی کھ از درد جمع شده بود جیغ زدم:- خواھر میمونت.موھامو رھا کرد. دستامو توی موھام فرو بردم و بدون خجالت زدم زیر گریھ. اخمھاش حسابی توی ھم بود:- چیکار داشت؟!با حرص و گریھ داد زدم:- خبر مرگت می خوان واست جشن تولد بگیرن. میخوام قسمتت نکشھ کھ شرکتکنی.باز زدم زیر گریھ. زانوھامو بالا آوردم و سرمو روشون گذاشتم.تخت تکون خورد؛ کنارم نشست. چند دقیقھ ای در سکوت گریھ کردم تا کمی آرومشدم. سرمو از روی زانوم برداشتم و با دستم موھامو زدم عقب و خم شدم و از جعبھدستمال کاغذی روی عسلی چند برگ بیرون کشیدم و صورتمو پاک کردم.- میمردی ھمون اول کھ می پرسم جواب بدی؟!بدون این کھ نگاھش کنم با صدای تو دماغی جواب دادم:- اصلا فرصت دادی؟!دستش کھ روی بازوم نشست سریع خودمو عقب کشیدم و با غیظ توی چشماش زلزدم. می شد پشیمونی رو توی چشماش دید. لبھاشو بھ ھم فشرد و گفت:- خب ... من اومدم دیدم در خونھ بازه ... ھر چی صدات کردم جواب ندادی!فکرکردم رفتی ... یعنی اونقدر عصبانی شدم کھ وقتی درو ھم باز کردی دیگھ ازعصبانیتم کم نشد.سرمو بھ نشونھ تاسف تکون دادم و نگاه ازش گرفتم.- حالا چی می گفت کاملیا!بینیمو بالا کشیدم:- زنگ بزن از خودش بپرس.خواست حرفی بزنھ کھ با عصبانیت رو بھش گفتم:- اگر تخلیھ احساساتت تموم شد برو بیرون.با دلخوری نگاھم کرد. از روی تخت بلند شدم و بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم ودرو محکم بھ ھم کوبیدم.توی آینھ بھ خودم نگاه کردم. پوست گردنم قرمز شده بود. جدی جدی داشت خفھ ام میکرد! نوک دماغ و چشمھام ھم قرمز بود. رو بھ در بستھ چند تا فوحش پدر و مادر دارنثارش کردم و منتظر موندم تا وقتی کھ صدای بستھ شدن در اتاق رو بشنوم بعد بیامبیرون.237از اتاق بیرون نرفتم تا وقتی کھ صدام کرد و گفت از بیرون غذا گرفتھ و برم برایشام. مطمئنا اگر گرسنگیم اجازه می داد ھمچنان بھ قھرم ادامھ می دادم! ولی خب قھربا کیانمھر ارزش اینو نداشت کھ بھ خودم گشنگی بدم.بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم پشت میز نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. متوجھسنگینی نگاھش شده بودم اما بھ روی خودم نمی آوردم.- متاسفم.دستم نیمھ راه موند و بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی قرمزی گردنم بود.ی زیر لب گفت و ابروھاش بیشتر توی ھم رفت. بی اراده پوزخندی زدم و گفتم: « نچ »- از شما بھ ما زیاد رسیده!بی حرکت بھ چشمھام خیره شد. نفسمو فوت کردم و با طعنھ گفتم:- می خوای فردا شب بری؟- خواستن با ھم بریم.ابروھام بالا رفت:- توقع کھ نداری بیام جشن تولدت؟!!بی حوصلھ جواب داد:- پس نمیرم.شونھ ھامو بالا انداختم:- نرو!و با اشتھای بیشتری کھ ناشی از سوزوندن کیانمھر بود بھ خوردن غذام ادامھ دادم.غذاشو نیمھ خورده رھا کرد و از پشت میز بلند شد و بھ سمت در آشپزخونھ رفت.ھمونطور کھ سرم پایین بود با صدای بلند گفتم:- من میزو جمع نمی کنما!!اونم با لحن خودم جواب داد:- نکن!لبامو دادم جلو و بھ غذا خوردنم ادامھ دادم. بعد از شام بدون اینکھ بھ ظرف ھا دستبزنم از آشپزخونھ خارج شدم. وقتی داشتم از جلوی اتاق کار رد می شدم، چند لحظھبھ چھارچوب در تکیھ دادم و خطاب بھش گفتم:- فردا بریم کارخونھ؟سرش رو بلند کرد و بھم زل زد:- مگھ چھ خبره؟!دست بھ سینھ شدم:- حسابھای شرکت کھ مشکلی ندارن ولی اگر یھ وقت پلیسھا بخوان حساب ھای کلیرو بررسی کنن باید دفتر کارخونھ رو تر و تمیز کنم تا آتویی دستشون نیفتھ.چشماشو ریز کرد و بعد از چند ثانیھ گفت:238- نمیشھ بھ کسی اعتماد کرد. با پولاد و خانم جوادی ھماھنگ می کنم فردا یھ جوریکھ مشکوک نباشھ باید ھمھ مدارک و دفاتر و اسناد رو از اتاق حسابداری کارخونھخارج کنیم.سرم رو بھ نشونھ تایید تکون دادم. ادامھ داد:- حساب ھای داخل نرم افزارھا کھ مشکلی ندارن؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- نھ! اونھا ھمون چیزی ھستن کھ مالیات دیده. باید اسنادی رو توی کمد نگھ داریم کھتوی کامپیوتر ثبتھ. البتھ ھمھ می دونن چنین کارخونھ بزرگی صددرصد زیرآبی ھاییھم داره! منتھی نمی خوام جریان وام لو بره.خودکارش رو توی دست گرفت و در حالی کھ دوباره بھ کاغذھای روی میز چشم میدوخت گفت:- پس، صبح یک ساعتی زودتر بیدار شو.شب بخیری گفتم و بھ سمت اتاقم رفتم. بعد از قفل کردن در و کارھای قبل از خوابمثل مسواک و عوض کردن لباس بھ تختم رفتم. چند دقیقھ ای بھ اتفاق غروب فکرکردم. دلم نمی خواست بھ این نتیجھ برسم اما بھ خودم اعتراف کردم این کیانمھر باکیانمھری کھ ھمیشھ تصور داشتم و بخصوص توی اون سھ روز لعنتی دیدم زمین تاآسمون فرق داشت.این کیانمھر یا کار اشتباه انجام نمی داد یا از کار اشتباھش خجالت می کشید و بھجبران فکر می کرد. محاسبات ذھنیم بازیشون گرفتھ بود! سرم رو بھ چپ و راستتکون دادم. این خوبھ کھ کیانمھر ترسناک نیست! ولی این ترسناکھ کھ کیانمھرخوبھ!!!پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم بھ ھیچ چیز فکر نکنم اما زھی خیال باطل!درست تا دو سھ ساعت بعد، از سیر تا پیاز گذشتھ تا حال رو توی ذھنم بررسی کردمو تھش کھ نتونستم کسی رو مقصر صد در صد بدونم بھ خودم چند تا ناسزا گفتم وبالاخره خوابم برد.صبح زودتر از ھمیشھ از خونھ بیرون زدیم و بھ کارخونھ رفتیم. پولاد و مریم اونجابودن. بھ صورت پولاد کھ اصلا نگاه نکردم. ولی با کمک ھر دو تمام زونکن ھا واسناد و دفاتر و اصلا بھتره بگم ھر چی کاغذ بود بھ ماشین کیانمھر و پولاد منتقلکردیم. وقتی دیدم پولاد سعی می کنھ مریم رو مخاطب قرار بده و مریم بھش محلسگ ھم نمیده، مریمو کنار کشیدم و با صدای آرومی گفتم:- اگر بھ خاطر من داری بھش بی محلی می کنی ...حرفم و قطع کرد و با لحن قاطعی گفت:- بیشتر بھ خاطر خودمھ! اون از من استفاده کرد تا برای صاحبش دم تکون بده! حالاکھ بھ مقصودش رسیده! دلم از این می سوزه کھ من براش چیزی تعریف نکردم تا یکممقصر باشم! خود آقا زحمت فضولی تو اوراقو کشیدن.239نفسمو فوت کردم. خب منم جای مریم بودم بھ پولاد محل نمی دادم. ھمین حالا ھم جایمریم نبودم و تحویلش نمی گرفتم. تا وقتی توی اتاق بودیم، ھر کدوم از اعضای تیمداخل کارخونھ کھ ھیچ کدوم ھنوز رسمی نشده بودن می اومدن، مریم می فرستادشونپی کاری تا ما توی اتاق بھ کارمون برسیم. یکی رو می فرستاد اداره گاز، یکی روبرق، یکی رو دنبال وصول چک و ...نزدیک اذون ظھر بود کھ بالاخره کارمون تموم شد و قرار شد کھ تا فردا اونھایی کھبا کامپیوتر یکی بودن رو بھ کارخونھ برگردونیم و مریم و پولاد ھم آخرشب بیان بھخونھ ی کیانمھر تا کمک کنن. عجب جمع دوستانھ ای!بھ محض رسیدن بھ خونھ و خوردن ناھار با کیانمھر شروع بھ کار کردن کردیم.ساعت نزدیک شش بود کھ پدرش سرزده بھ دیدنمون اومد. تا قبل از اون بھ کل یادمرفتھ بود کھ امشب تولد کیانمھره!آقای عابدی با ھمون ظاھر مقتدرش اومد توی اتاق و یک ربعی بالای سرمون نشستو کیانمھر با حوصلھ ھمھ چیزو توضیح داد. جالب بود پدرش ماجرای وام رو ھم میدونست! یکم بابت این موضوع خجالت کشیدم اما بھ روی خودم نیاوردم.بعد از یک ربع دستاشو بھ زانوھاش زد و خونسردانھ گفت:- خب دیگھ. اینا رو ھمینجا بذارید شب کھ برگشتیم، خودم ھم میام کھ کمکتون کنم.کیانمھر با تعجب گفت:- از کجا برگشتیم؟!!ابروھای آقای عابدی بالا رفت و بعد از نگاه گذرایی بھ من متوجھ شد کھ نتونستمکاری بکنم. لابد اگر می فھمید کھ من چھ تلاش خالصانھ ای کردم!!!! خیلی متاثر میشد.- میریم خونھ. یکی دو ساعتی ھمھ دور ھمیم. بعد برگردین تا صبح بشینین با اینکاغذا بازی کنید.کیانمھر نگاه بی حوصلھ ای بھ من انداخت و منم شونھ ھامو بالا انداختم و خودمومشغول نشون دادم:- با شما دو نفرم! ثریا، مادرت تھیھ دیده! بلند میشین یا مثل بچھ ھا ...کیانمھر غر زد:- بابا وضعیت ما رو نمی بینین؟ الان وقت تولد گرفتنھ؟ مگھ من بچھ ام!!وقتی دیدم صدایی ازشون نمیاد سرمو بالا آوردم و دیدم ھر دو دارن منو نگاه میکنن. با تعجب بھشون نگاه کردم. کیانمھر نفسشو فوت کرد:- غزالھ نمیاد.- آره؟!!در جواب سوال آقای عابدی با اون لحن ترسناکش سرمو بھ چپ و راست تکون دادمو بی اراده گفتم:- من میام!240لبھای آقای عابدی بھ لبخندی از ھم باز شد و کیانمھر با خیال راحت نفسشو بیرونفرستاد. لبامو جلو دادم و با درموندگی گفتم:- نمیشھ نیام؟!آقای عابدی سرشو بھ چپ و راست تکون داد:- نھ، دوستای کیان اونجان و ھمھ می خوان تو رو ببینن. زودتر بریم تا مھمون ھانرسیدن.من نمی دونم وقتی قراره دیر یا زود جدا بشیم واسھ چی تو بوق و کرنا کردن!!! البتھخب می دونم این ظاھر معمولی و برخورد راحت و عادی با مسالھ ازدواجمونتضمینیھ برای زندگی آینده ھر کدوممون تا اجتماع دید بدی بھمون نداشتھ باشھ! وگرنھازدواجم با محمد ھم کاملا رسمی بود! ولی اون پنھان کاری حالا فاش شدنش ھزاربرابر سخت تر از فاش شدن توی زمان خودشھ!دوباره نالیدم:- من ھیچ لباسی با خودم نیاوردم اینجا!- تو آماده شو. سرراه میریم خونھ ی خودت تا چند دست لباس برداری. خونھ بابا اینابا حوصلھ یکیشو انتخاب کن.بھ کیانمھرکھ این پیشنھادو داده بود چند ثانیھ خیره شدم بعد با بی حوصلگی از جامبلند شدم و بھ اتاقم رفتم. خیلی سریع یھ دوش کوتاه گرفتم و بیرون اومدم. با حولھ نمموھامو گرفتم و بدون این کھ خشکشون کنم، روی صندلی نشستم و شروع کردم بھآرایش کردن. چون نمی دونستم قراره کدوم لباسمو بپوشم پشت چشمھامو فقط کمی« ھمسر » دودی کردم. آرایش چندانی نداشتم ولی از ھر کدوم یھ ذره زدم تا بھ عنوانکیانمھر بی رنگ و رو جلوه نکنم!موھامو با گیره ساده، پشت سرم جمع کردم و شال نازک سفیدم رو روی سرم انداختم.کنارش شال قرمز و طوسی طرحدارم رو ھم بھ اضافھ ی رژ لب گل بھی برای تمدیداحتمالی بعد از شام، داخل کیفم گذاشتم.وقت از اتاق بیرون اومدم، از بالای پلھ ھا کیانمھرو داخل کت و شلوار مشکی باپیراھن سفید،نزدیک در ورودی کنار پدرش دیدم. نمردیم و دیدیم این بچھ پیراھن سفیدپوشید، انصافا بھش میومد!خودمو بھشون رسوندم و آقای عابدی وقتی خیالش راحت شد کھ اومدنمون قطعیھ ازما جدا شد و من و کیانمھر بھ سمت خونھ ی من کھ حالا مال مھسا شده بود حرکتکردیم. بین راه بھ پولاد و مریم ھم زنگ زد و گفت کھ داریم میریم جایی و ھر وقتبرگشتیم بھشون خبر میدیم کھ بیان.برخلاف تصورم از ماشین پیاده شد و ھمراھم بھ داخل خونھ اومد. با اینکھ دلمنمیخواست بیاد اما مخالفتی نکردم و بی توجھ بھ حضورش بھ سمت اتاقم رفتم وشروع کردم بھ گشتن بین لباس ھا.241تقھ ی آرومی بھ در زد و وارد شد. چیزی نگفتم و دو سھ دست از لباس ھای پوشیده امرو بیرون آوردم. خم شدم توی کشو، دنبال جوراب شلواریم و شال ھای ست لباسھایی کھ برداشتھ بودم. کنارم ایستاده بود و نگاھش بھ جایی بود کھ ندیده می دونستمکجاست!بعد از برداشتن لباسھام سرپا ایستادم و قاب عکس کوچکی کھ جاش روی میز آرایشبود رو از دستش گرفتم و سرجاش گذاشتم و بھ سمت در رفتم:- بریم؟بعد از چند ثانیھ تاخیر کھ بھ نظر طولانی می اومد بالاخره نگاه از عکس گرفت و بھسمتم برگشت:- بریم.و پشت سرم راه افتاد. از داخل کمد کفش ھای کنار در ھم کفش ورنی پاشھ بلند مشکیمرو کھ بھ ھر سھ دست لباسی کھ برداشتھ بودم می اومد، برداشتم و با ھم از خونھخارج شدیم. چند دقیقھ بعد از حرکت بھ حرف اومد.- عکس مال کِی بود؟اخم کردم:- اولین روز ماه عسلمون.منقبض شدن فکش رو کھ دیدم اخمم غلیظ تر شد و بی اراده پرسیدم:- چطور؟پوزخند زد:- بھ نظر خیلی خوشحال می اومدی!اشاره بھ عکسی کرد کھ من و محمد سوار قایق گرفتھ بودیم. لحن حرصیش جرقھ ایشد برای روشن کردن لامپ بالای سرم و با لحن مشکوکی جواب دادم:- اون برای خوشحال کردنم از ھیچی کم نمیذاشت و منم دوستش داش...- یھ پیرمردو؟!!!کامل بھ سمتم برگشت و این سوالو پرسید. جرقھ زیادی قوی بود لامپ بالای سرمترکید! بھ صندلیم تکیھ دادم و با لحنی وارفتھ جواب دادم:- دیگھ نمی خوام درموردش حرف بزنم.بھ بیرون زل زدم و مغزم مثل تپھ خاک از ھم وا رفت!- تابحال با دقت خودتو باھاش مقایسھ کردی؟ تو جای دخترش بودی! چطور می تونیاین قدر راحت از دوست داشتنش و از خود خواه بودن اون حرف بزنی؟بی حوصلھ گفتم:- بس کن! من مجبور نیستم در این مورد بھ تو یکی جواب پس بدم.صداش داشت بالا می رفت:242- چرا نمی خوای در موردش حرف بزنی؟! شنیدنش از زبون یکی دیگھ سختھ نھ؟! تواز حرف مردم می ترسی کھ پنھونش کردی! می ترسی از قضاوت شدن! چطورراضی شدی با یھ پیرمرد ازدواج ...- سگ اون پیرمرد شرف داشت بھ صد تا جوون مثل تو کھ بھ خاطر یھ حرف یھ زنوبی عفت می کنن.صدام اونقدر بلند بود کھ خودم ھم جا خوردم چھ برسھ بھ کیانمھر! البتھ محمد دیگھاون محمدی نبود کھ ارزش دفاع کردن و صدا بالا بردن داشتھ باشھ اما غرورم باعثشد محمدو چماغ کنم و بکوبم توی سر کیانمھر.چند بار عمیق و پر حرص نفس کشید و بعد از سرعتش کم کرد و آرومتر بھ سمتخونھ ی پدرش روند. اونقدر عصبی بودم و فکرم آشفتھ بود کھ زیبایی و رنگپردازی دلنشین خونھ ھم نتونست آرومم کنھ و بھ ھمراه کاملیا بھ سمت یکی از اتاق ھارفتم تا لباسمو عوض کنم. وقتی لباس ھامو روی تخت انداختم کاملیا با دھن نیمھ بازبھ کت و شلوار، کت و دامن و پیراھن ماکسیم نگاھی کرد و نالید:- از اینا پوشیده تر نداشتی؟ناراحتی کھ کیان باعث و بانیش بود باعث شد جواب طعنھ کاملیا رو بھ سردی بدم:- توی مھمونی مختلط تیپم ھمینھ. تازه موھامو ھم می پوشونم.قیافھ اش نالان تر شد و با لبھای جلو داده از اتاق خارج شد. اونقدر بی حوصلھ وداغون بودم کھ دلم می خواست ھمون لحظھ از اتاق برم بیرون و برگردم بھ ھمونخراب شده و تا صبح سرمو فرو کنم توی حساب کتاب و احدی بھ کارم کار نداشتھباشھ.اما متاسفانھ حالا اینجا بودم و تا چند دقیقھ ی دیگھ مھمون ھا می رسیدن. و مھمونیمتعلق بھ کسی بود کھ چند دقیقھ ی پیش با جرقھ ھاش توی ذھنم آتیش بازی بھ پا کردهبود!بی حوصلھ نگاه گذرایی بھ لباسھام انداختم و کت و شلوار شکلاتی سیرم رو برداشتمو با یادآوری لباس ولنگ و باز کاملیا دوباره روی تخت رھاش کردم.اگر بعد از حضورم توی خونھ محمد و ساره خانم تغییر رویھ نمی دادم، الان لباس مناز لباس کاملیا باز تر بود! ماکس مشکی رو از روی تخت برداشتم و بدوندرنظرگرفتن چیز دیگھ ای پوشیدمش.فقط امشب تموم بشھ! دیگھ جواب سلام کیانمھرو ھم نمی دم! واقعا پیش خودش چیفکر کرده کھ بھ خودش اجازه میده در مورد من و محمد اظھار نظر کنھ؟! یادش رفتھخودش با من چیکار کرد و چھ تحقیر وحشتناکی رو تجربھ کردم؟! محمد با ھمھنامردی کھ در حقم کرد، زمانی باھام وارد رابطھ شد کھ خودم رضایت قلبی داشتم وشرعا و قانونا زنش بودم.- آماده شدی؟243الان حتی شنیدن صداش از پشت در بستھ ھم آزارم می داد. دلم می خواست وقتیداشت توی ماشین یھ نفس حرف می زد توی صورتش داد بزنم و بگم آره می دونممردم چی میگن! مردم فکر می کنن من بھ خاطر پول محمد زنش شدم! از کجا معلوممن ساره خانم رو چیزخورش نکرده باشم؟موھامو یھ طرف شونھ ام ریختم و پشت بھ آیینھ قدی اتاق ایستادم و زیپ لباسم رو بھسختی تا انتھا بالا کشیدم:- بیام تو؟!بی توجھ بھ سوالش رو بھ آیینھ ایستادم و لباس رو توی تنم مرتب کردم. لباس با ھمھپوشیده بودنش خیلی روی تنم می نشست. حریر مشکی با نگین ھای خیلی ریز وفاصلھ دار توی پیراھنی بھ ظاھر ساده اما پر برش خودش رو بھ خوبی نشون می دادو طوری بود کھ مشکی بودن لباس توی ذوق نمی زد.متوجھ باز شدن در و ورود کیانمھر بھ اتاق شدم. لبھ ی مثلثی آستین بلند لباس روصاف کردم و بعد از پوشیدن کفش ھای مشکیم کھ پاشنھ پانزده سانتیش باعث میشدخیلی بلند تر بھ نظر برسم، دنبالھ ی لباس رو کھ بیست سانتی میشد، مرتب کردم ورو بھ کیانمھر چرخیدم. نگاھش حالت خاصی داشت کھ من دلم نمی خواست اینطورباشھ.بھ سمت تخت رفتم و گیره موھام رو برداشتم و پشت سرم جمعشون کردم و بعد شالنازک مشکیم رو ھم برداشتم و روی سرم انداختم.- ھمیشھ لباس ھات باحجابن؟بھ خاطر تنگی دامن روی قسمت رانم کھ از اونجا بھ بعد نیلوفری می شد، مجبوربودم باطمانینھ قدم بردارم. کنار در ایستادم:- وقتی مردھا ھم حضور دارن ... آره.لبخند کمرنگ اما از تھ دلی روی لبش نشست و بی معطلی بھ سمتم اومد و با ھم ازاتاق خارج شدیم. با وجود پاشنھ بلند کفشم ھنوز چند سانتی جا داشت تا باھاش ھم قدبشم. ھر چند کھ خودم ھم با وجود قد صد و ھفتاد جز خانم ھای قد بلند بھ حساب میاومدم!با ورودمون بھ سالن اصلی خونھ بالاخره بعد از گذشت بیشتر از دو ھفتھ مادرکیانمھرو دیدم. لحظھ ورود نبود و نمی دونم کجا مشغول بود کھ ندیدمش. بھ رسم ادبنزدیکش رفتم و باھاش دست دادم. لبخند بی روحی زد و دستم رو بھ سردی فشرد.کنار کیانمھر روی یکی از مبل ھا نشستم و با دیدن پسر کوچولویی کھ با صورتشکلاتی تاتی کنان بھ سمتمون می اومد دلم ضعف رفت. کیانمھر براش دستھاشو بازکرد و بچھ با ذوق بیشتری چند قدم باقیمونده رو طی کرد. ناخودآگاه پرسیدم:- کیھ؟چشمای عسلی و درشتش رو بھ من دوختھ بود و بھ خاطر قلقلک ھای ریز کیان آروممی خندید اما چشم از من برنمی داشت.244- پسر کاملیا ... کارن.دلم می خواست بغلش کنم ... اگر اون لحظھ توی اون خونھ نبودم و اون بچھ ... بچھی این خانواده نبود! با ھمھ اینا وقتی کارن با خجالت سرشو توی سینھ ی کیانمھر قایمکرد و صورت شکلاتیشو بھ کت کیانمھر مالید. نتونستم خودمو کنترل کنم و بی توجھبھ غر غرھای کیانمھر مبنی بر کثیف شدن لباسش بچھ رو از بغلش بیرون کشیدم و تاوقتی کسی حواسش بھ من نبود قشنگ چلوندمش.با شنیدن صدای زنگ کاملیا بھ سمتم اومد و با لبخندی کھ این بار دوستانھ تر بودگفت:- مھمونای کیان اومدن. بھتره بدی بھ من این وروجکو کھ صورتشو بشورم.کارن رو بھ کاملیا سپردم و خودم ھم با چند قدم بلند بھ سمت کیانمھر رفتم و کنارشایستادم. دو زوج جوان با ھم وارد شدن و ھر دو تا خانم با من روبوسی کردن وتبریک گفتن و البتھ ھر دو ھم بھ کیانمھر دست دادن. فکر کنم ظاھر من تا حدیگویای افکارم بود کھ مردھاشون بھ مکالمھ اکتفا کردن.کیانمھر ھم با غرور دستش رو پشت کمرم گذاشتھ بود و ژست قدرتمندانھ اش طوریبود کھ یھ لحظھ حس اموالش بودن بھم دست داد و باز حرفھای توی ماشین و فکرھاماومدن توی ذھنم. ناخودآگاه یھ نیروی دافعھ باعث شد کمی تند تر قدم بردارم تا دستشاز پشت کمرم برداشتھ بشھ!نیم ساعت بعد سھ زوج دیگھ ھم اومدن و انگار مھمان ھا ھمینا بودن. برخلافتصورم اونقدرھا ھم مھمونی بدی نبود!یعنی اصلا مھمونی بدی نبود. با خانم ھا گرم گرفتھ بودم و در مورد ھمھ چیز حرفمی زدیم. متوجھ شده بودم مادر کیانمھر کلا زن کم حرفیھ، چرا کھ با بقیھ ھم زیادحرف نمی زد. جز چند جملھ کوتاه. یکی دوباری ھم وقتی سر میز شام داشت با دقتنگاھم می کرد مچش رو گرفتم، توی نگاھش حسی بود کھ نمی تونستم تشخیص بدم واین کلافھ ام می کرد.خدا روشکر رسم باز کردن کادو نداشتن و کادوھاشون رو موقع رفتن می دادن وتبریک می گفتن. کلا مھمونی بیشتر شبیھ یھ دورھمی دوستانھ بود تا جشن تولد.خبری ھم از بریدن کیک و فوت کردن شمع نبود!ساعت دوازده شب بود کھ بالاخره مھمونی تموم شد و قصد برگشت کردیم. بدوناینکھ لباسمو عوض کنم مانتومو روش پوشیدم و بعد از برداشتن لباس ھای دیگھ امسوار ماشین کیانمھر شدم.توی سکوت بھ بیرون زل زده بودم کھ کیانمھر سکوتو شکست:- شخصیت قابل تحسینی داری!بھ سمتش چرخیدم و با پوزخند منتظر موندم جملھ اش رو کامل کنھ.- برام جالبھ بعضی رفتارھات! یھ آدم با یھ گذشتھ عجیب کھ دیگران رو وادار بھقضاوت بد می کنھ با روحیاتی قابل ستایش مثل حیا و حریمت و ایمانت!245دوباره بھ بیرون زل زدم و طعنھ زدم:- چرا رک حرفتو نمی زنی؟ چرا نمی گی چھ قضاوتی کردی؟ چرا نمیگی تو ھم فکرمی کنی من بھ خاطر ثروت محمد زنش شدم!صداش باز ھم حرصی بود:- کی باور می کنھ؟! کی می تونھ قبول کنھ کھ یھ پیرمرد شصت سالھ بتونھ یھ دخترجوونو راضی نگھ داره.بھ سمتش برگشتم:- اولا شصت نبود و پنجاه سالش بود! دوما برام باور ھیچ کس مھم نیست!ضربھ ی محکمی بھ فرمان ماشین زد کھ توی جام تکون خوردم. بلافاصلھ ماشین روزد کنار و بعد از چند بار نفس عمیق و دست کشیدن لای موھاش با چشمھایی کھ میرفتن از حرص و عصبانیت قرمز بشن بھم زل زد:- چرا خودت رو می زنی بھ ندیدن! بھ نشنیدن! نمی فھمی با خودم درگیرم؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و با کلافگی گفتم:- چرا فکر می کنی اونقدر مھمی کھ بھ خود درگیریت فکر کنم؟!ضربھ محکمتری بھ فرمان ماشین زد و من غیر ارادی کمی عقب کشیدم، صداش بالارفتھ بود:- لعنتی من ھمھ جوره از اون شیخی خرفت سرم! چطور اون مردکو می دیدی واینطور از مرده اش کھ فھمیدی در حقت خیانت کرده دفاع می کنی اما منو نمی بینی؟!نباید اجازه میدادم اعتراف کنھ. نباید کار بھ اینجا می کشید کھ این ھمھ پررو بشھ!بغضمو قورت دادم و با ھمھ ی غمی کھ می تونستم توی چشمھام جا بدم نگاھش کردمو با صدایی کھ خودم ھم بھ زور می شنیدم جواب دادم:- نمی بینمت چون ... یھ کاناپھ ی سھ نفره ی قھوه ای سوختھ ... گوشھ ی یھ سالنبزرگ ... زیر راه پلھ ... جلوی دیدمو می گیره!بھ وضوح تار شدن چشمھاشو دیدم و چیزی کھ توی نگاھش فرو ریخت. نگاه ازشگرفتم و وقتی بھ پیاده رو زل زدم بھ اشکم اجازه باریدن دادم و با صدای بی نھایتلرزون زمزمھ کردم:- بریم ... کلی کاغذ بازی منتظرمونھ!نگاھش رو از من گرفت و بعد از چند بار نفس عمیق بھ راه افتاد. دستم رو بھ لبمرسوندم و بی اراده پوست لبمو می کندم. نباید این اتفاق می افتاد! این اعتراف اولینقدم برای پررو شدن بود. و ھمین طور ھم شد! چون خود داری کیانمھر فقط ھمونشب بود!بھ محض رسیدن از شر آرایش و لباس راحت شدم و نمازم رو کھ حالا قضا شده بودخوندم و کمتر از نیم ساعت بعد، ھم آقای عابدی، ھم پولاد و مریم اومدن. بی شکاگر آقای عابدی نبود مریم پولاد رو بھ باد کتک می گرفت. ھمینجوریش ھم کلیخیطش کرد. طوری کھ دل من ھم بھ حال پولاد سوخت!246تقریبا ساعت پنج صبح بود کھ دست از کار کشیدیم و من و مریم بھ اتاقم رفتیم. البتھقبل از ورود بھ اتاق، کیانمھر خونسردانھ از مریم خواست موبایلش رو خاموش کنھ وتحویل بده و مریم ھم گوش کرد.یھ لحظھ حس سالن امتحانات بھم دست داد کھ قبل از ورود موبایل ھامون رو تحویلمی دادیم!یکی دو ساعت بعد کیانمھر و پولاد اسناد رو بھ کارخونھ بردن تا جابجا کنند. ساعتده ھم مریم از خواب بیدار شد و بعد از صبحانھ خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتن مریم بھ اتاق مھمان کھ حالا آقای عابدی اونجا خوابیده بود رفتم تا بیدارشکنم، ولی قبل از اینکھ بھ اتاق برسم در باز شد و بیرون اومد.با دیدنش لبخندی زدم:- داشتم میومدم بیدارتون کنم.متقابلا بھ روم لبخندی زد و گفت:- کیان ھنوز برنگشتھ؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم.- تا یھ لیوان چای بریزی منم آبی بھ دست و صورتم بزنم و میام ... البتھ اگر زحمتینیست.ابروھامو بالا دادم:- چھ زحمتی! بھ روی چشم.یی کھ گف، بھ نمایش گذاشتم و بھ « چشمت بی بلا » و سی و دو تا دندونم رو در جوابسمت آشپزخونھ رفتم. اعتراف می کنم دیگھ ازش نمی ترسیدم. البتھ تا وقتی مثلدیشب یھو چشم غره نره! خب یھ مرد حدودا شصت سالھ کھ ھیکل درشتی داره باموھای کاملا سفید، پوستش سبزه باشھ و چشمھاش سبز روشن، ترسناک نیست؟!خوشتیپ ھست ... ولی ترسناک ھم ھست دیگھ!- کیان کھ اذیتت نمی کنھ؟!سرم رو بھ سمت در برگردوندم و در حالی کھ لیوان چای رو روی میز می گذاشتمجواب دادم:- نھ.با یادآوری صحبت ھای دیشب توی ماشین کمی صورتم توی ھم رفت کھ از دیدتیزبین آقای عابدی دور نموند!- اتفاقی افتاده؟!باید می گفتم؟! اگر می گفتم خوشحال می شد یا ناراحت؟ اگر موافق قضیھ بود چھاتفاقی می افتاد؟نفس عمیقی گرفتم و زیر لب آھستھ تر زمزمھ کردم:- نھ.247پشت میز نشست و اشاره کرد کھ بشینم. بھ حرفش گوش کردم. طوری منتظر نگاھممی کرد کھ انگار داشت ذھنم رو می خوند ... درست مثل کیانمھر، اون اوایل کھ بھشرکت اومده بود!آب دھنم رو قورت دادم و تعارف زدم کھ صبحانھ اش رو بخوره. لبخند محوی زد:- می خورم. تو حرفتو بزن.لبامو یھ طرف جمع کردم و سرم رو پایین انداختم. چی باید می گفتم اصلا؟! بگمپسرت غیر مستقیم بھ من ابراز علاقھ کرد و بھ شوھر سابقم کھ مُرده حسادت؟! بھآقای عابدی بگم؟!! کسی کھ از گذشتھ ی من و پدرم و مادرم کاملا خبر داره!- نمی خوای بگی این چیھ کھ این طور تو رو توی فکر برده؟!غمگین نگاھش کردم و با صدای آرومی گفتم:- من دختر ھدایت رمضانی ام کھ آینده شغلی پسرتون رو نابود کرد ...بی توجھ بھ ابروھاش کھ توی ھم می رفتن ادامھ دادم:- چطور باور کنم براتون ناراحتی من مھمھ؟! ...نفس عمیقی گرفتم تا لرزش صدامو پشتش پنھان کنم:- شما تعریف کنید!لیوان شیری کھ کنار چای گذاشتھ بودم رو برداشت و کمی نوشید و بعد با ابروھاییکھ ھمچنان توی ھم بود گفت:- توقع داری بھ گناه پدرت تو رو مجازات کنم؟!بی حرف نگاھش کردم. نگاه ازم گرفت.- من بھ تو بابت یھ عشق دروغی ... بدھکارم.بعد از چند ثانیھ ی کوتاه ذھنم مطلب رو گرفت و با یادآوری امیرعلی ابروھام تویھم رفت.دست ھاش رو روی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد:- البتھ من نمی خواستم بینتون اتفاق احساسی بیفتھ! من فقط می خواستم امیرعلی روبفرستم سمتت تا ...دستم رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آوردم و بی توجھ بھ بغض خفھ کننده ام گفتم:- امیر تعریف کرد ... می دونم قرار بود از طریق من بھ پدرم فشار بیارید ... خواھشمی کنم تکرارش نکنید ... اذیت می شم.سرش رو با ناراحتی تکون داد و بی مقدمھ گفت:- برام مھمی چون برای پسرم مھمی.با ناباوری نگاھش کردم. با لحن محکمی ادامھ داد:- حتی یھ غریبھ ھم می تونست دیشب نگاه کیان رو معنی کنھ ... توی چشمھاشچراغونی بود!انگشت ھامو بھ بازی گرفتم:248- بھتون حرفی زده؟لبخندی روی لبش نشست:- این بچھ ھیچ وقت نتونست تودار بودن رو یاد بگیره! نھ ناراحتیش نھ خوشحالیش،نھ خشمش و نھ بیان احساساتش! خیلی راحت علاقھ یا تنفرش رو بھ زبون میاره.نگاھش رنگ غم گرفت:- برخلاف ظاھرش کھ شاید از نظر دیگران مرموز بھ نظر برسھ متاسفانھ یاخوشبختانھ ظاھر و باطنش یکیھ! یعنی اگر ازش توی یھ لحظھ ترسیدی مطمئن باشحست درستھ و باید توی اون لحظھ بترسی! یا وقتی بھت ابراز علاقھ می کنھ خیالتراحت باشھ کھ حرف دلش رو می زنھ و اھل تظاھر نیست!دست ھامو بغل کردم:- اما قرارمون این نبوده!چشماشو ریزکرد:- پس پیش خودت ھم گفتھ! بھش گفتھ بودم یھ مدت دست نگھ داره تا ھر دوتون بتونید...حرفش رو قطع کردم:- باھاش صحبت کنید تا قانع بشھ کھ کار درستی نمی کنھ.نگاھش سرد شد:- این حق اونھ کھ ھر کیو می خواد دوست داشتھ باشھ و یا برعکس! از من می خوایقانعش کنم تا با خودش رو راست نباشھ؟!کلافھ بودم و نمی تونستم درست فکر کنم. اخمم غلیظ تر شد:- ولی من نمی تونم ... یعنی الان ... ھنوز کھ این علاقھ شدت نگرفتھ بھتره کھ ...دردمندانھ بھش زل زدم تا خودش بقیھ مطلبو بگیره. چھره اش دیگھ گرمای چند دقیقھقبل رو نداشت و حسابی گرفتھ شده بود.- حتی نمی خوای بھش فرصت بدی؟! گذشتھ ی شما پر از سوتفاھمھ و دردھایمشترکتون میتونھ نقطھ اتصال خوبی باشھ. نمی خوام از پسرم تعریف بیخود کنم!سکوت کرد. مسیر ادامھ صحبتش رو تغییر داد:- من بھ تصمیم کیان احترام میذارم.نمی خواستم تلخ باشم اما نمی شد کھ لبخند بزنم و با آقای عابدی ھمفکری کنم!- ھر کس تصمیمش برای خودش محترمھ! ولی از نظر من این ازدواج یھ قرار کاریبوده کھ با نجات شرکت اولین کاری کھ می کنم اقدام بھ جداییھ! فکر کنم با توجھ بھحق طلاق کھ با منھ زیاد معطل ھم نشم!پوزخندی کنج لبش نشست و با صدای آرومی گفت:- اگر پسر منھ کھ اون حقی کھ ازش حرف می زنی دیگھ بھ کارت نمیاد!ابروھام بالا رفت:- منو تھدید کردین الان؟!249یھو از لاک سردش بیرون اومد و با صدا خندید:خبر داره! « خودش » - نھ دخترم! فقط ... کی از فردایاز روی صندلی بلند شد و کمی بھ سمتم خم شد:- چون پسر من کارش درستھ!شاید اون لحظھ درست منظورش رو نفھمیدم! اما وقتی رفت و کیانمھر برگشت دقیقا«. کارش درستھ » ! متوجھ منظور آقای عابدی شدم....- مناسبتش چیھ؟و نگاھم رو از دست کیانمھر کھ روبروی صورتم نگھ داشتھ شده بود گرفتم و بھچشمھای بی نھایت خستھ اش دوختم. لبخند زد:- بھ مناسبت این کھ دیشب اومدی تولدم ... میدونم دلت نمی خواست شرکت کنی.دوباره بھ جعبھ ی کادوپیچ شده نگاه کردم و یادم اومد ھمین نیم ساعت قبل پدرش سرمیز صبحانھ با خنده بھم با زبون بی زبونی اخطار داد کھ مراقب دل خودم باشم کھ واندم چون پسرش کارشو بلده!ابرو تو ھم کشیدم و پشت بھش بھ سمت اتاق چرخیدم. ولی طی یک تصمیم آنی چندقدم رفتھ رو برگشتم و بدون در نظر گرفتن قیافھ ی آویزونش جعبھ رو از دستشگرفتم. و باز ھم بی توجھ بھ چشمھایی کھ درخشید پا چرخوندم و بھ سمت اتاق رفتم وبا صدای بلند گفتم:- این آخرین بارت باشھ!و در اتاق رو بستم. صداشو شنیدم کھ با لحن شیطونی گفت:- خیلی رو داری کھ جلوی من زبون درازی می کنیا!لبخند کجی زدم و بعد از قفل کردن در روی تخت نشستم و بستھ رو باز کردم. با دیدنچیزی کھ توی بستھ بود دندونامو با حرص بھ ھم فشردم.با صدای بمش کھ خنده چاشنیش شده بود، چسبیده بھ در شروع کرد بھ حرف زدن:- میخ ھم گوشھ جعبھ گذاشتم. اگر این مدل رو نمی پسندی مدل ھای دیگھ در اندازهھای مختلف ھم دارم ... ولی اینو بھت دادم چون خودم توش قشنگ تر افتادم.قاب عکس کوچیک رو توی دستم فشردم و با صدای بلند گفتم:- خیلی شوخی بی مزه ای بود!- باشھ بیا از توی اتاق یھ دونھ بامزه اش رو بردار ... ولی بھت قول میدم دوبارهھمینو برمیداری چون تو بقیھ زیاد قشنگ نیفتادی!و با خنده از در اتاق دور شد. نگاھی بھ قاب عکس انداختم کھ مربوط بھ روز عقدمونو توی محضر بود. خودم کلا یادم رفتھ بود کھ شوھر کاملیا ازمون چند تا عکسگرفت! ھرکاری کردم نتونستم لبخندم رو بھ خاطر شیطونی کیانمھر کنترل کنم. زیرلب زمزمھ کردم:- خل و چل!250قاب عکس رو بھ گلدون کریستال کوچیک روی عسلی تکیھ دادم و جعبھ رو ھم کنارتخت روی زمین گذاشتم.اون لحظھ فقط برام این تغییر یھویی کیانمھر جالب بود. البتھ حواسم بود کھ نبایدجلوش بخندم تا پررو نشھ! ولی خب فکر نمی کردم کھ این روند ادامھ پیدا کنھ!ھمونطور کھ فکر می کردیم تحقیقات پلیس بھ چک کردن حساب ھای شرکت وکارخونھ ھم رسید. از تک تک سھامدارھا بازجویی شد. طبق آخرین خبرھایکیانمھر، پروازھای داریوش بھ دستور پلیس چک شده بود و آخرین کشوری کھ توشاقامت داشتھ سوئد بوده، کیانمھر ھم اون چیزی کھ می دونست رو در اختیار پلیسقرار داده بود تا بھ روند تحقیقات سرعت ببخشھ.یک ھفتھ ی سخت و استرس آور چک کردن حساب ھا تموم شد و خوشبختانھ چیزیبھ ضرر تیم حسابداری پیدا نشد. الحق پولاد خیلی کمک کرد کھ ظاھر تیم آروم باشھو بچھ ھا خیلی طبیعی برخورد کنن. چون اگر بھ مریم بود ھمون ساعت اول ھمھ رولو می داد! بس کھ قیافھ اش تابلو بود و مجبور شدیم بفرستیمش اون یھ ھفتھ رو برهآزمایشگاه و بھ بھونھ کمک بھ آقای حبیبی، کارخونھ نباشھ.کیانمھر بھ صورت واضح با من در مورد داریوش و اطلاعاتی کھ بھ دست آوردهبودن صحبت نمی کرد. اما با توجھ بھ اخلاقش کھ روز بھ روز بھتر می شد میتونستم بفھمم اتفاق ھای خوب در حال وقوعھ.جمعھ شب دوباره ھمھ ی سھامدارھا رو بھ خونھ دعوت کرد و دقیقا رسیدیم بھ قسمتسخت ماجرا کھ کیانمھر کامل بھ عھده خودم گذاشتھ بود!بعد از شام و وقتی کھ ھمھ دور ھم جمع شده بودن و صحبت ھای کاری رو از سرگرفتھ بودن وقت اون رسیده بود کھ من ھمھ رو در جریان وام بذارم. تمام این یکھفتھ کیانمھر راھکار داده بود بھم تا طوری برخورد کنیم کھ کسی از من شکایتنکنھ!- اگر قبول کردن کھ ھیچی! ... اگر ھم قبول نکردن و خواستن شکایت کنن؛ یھ راهدیگھ پیدا می کنیم. فعلا این بھترین راھھ!سرمو بالا آوردم و بھ نگاه گرمش چشم دوختم. خواستم حرفی بزنم کھ دستش روروی دستم گذاشت:- بیا بیرون، الان بھترین موقعیتھ.بعد از مکثی طولانی، نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و بلند شدم و بھ ھمراهکیانمھر از آشپزخونھ بیرون اومدم.با کیانمھر روی راحتی دو نفره نشستیم و بلافاصلھ دستش رو دور شونھ ھام انداخت.اولین تماس جدی و بی نھایت نزدیکش بود، البتھ بھ غیر از وحشی بازی ھاش!!ناخودآگاه توی خودم جمع شدم، اما اون لحظھ اونقدر بھ دلگرمی و حمایتش نیاز داشتمکھ دیگھ عکس العملی نشون ندم. آقای طارمی با خوشرویی بھ حالت نشستن من و251کیانمھر نگاه کرد و بعد از تشکر بابت شام (کھ البتھ ھمش از بیرون بود و من فقطسالاد درست کرده بودم!) رو بھ کیانمھر گفت:- خب آقای عابدی آیا این دعوت علت خاصی داره؟کیانمھر نگاه آرامش بخشی بھ من کرد و رو بھ آقای طارمی گفت:- شاید بھ زودی بھ داریوش و پول ھا برسیم.زمزمھ ھا و لبخند ھا شروع شد و تا چند لحظھ ھر کس عکس العمل خاصی نشونداد!- اما یھ مطلبی ھست ...ھمھ ساکت شدن. دیدن نگرانی، بعد از یھ شادی لحظھ ای توی چشم ھاشون، باعث شداز خودم بدم بیاد!- غزالھ جان؟!بھ کیانمھر کھ منو صدا زده بود زل زدم. اشاره کرد شروع کنم؛ نفس عمیقی گرفتم ورو بھ جمعیت گفتم:- ھمھ ی پول شما اون حسابی نبود کھ خالی شد.خب شاید جملھ ی خوبی رو برای شروع انتخاب نکرده بودم چون قیافھ ھمھ شونشبیھ علامت تعجب شد! اجازه سوال پرسیدن ندادم.- با توجھ بھ اینکھ بھ آقای محمودی نزدیکیم و شاید بھ زودی بھ پولتون برسید، بھترهدر جریان حسابی کھ فقط من ازش خبر دارم ھم باشید تا بتونید پولتون رو پس بگیرید!- میشھ واضح تر صحبت کنید؟رو بھ آقای کامرانی کھ این سوالو پرسیده بود گفتم:- چند سال قبل آقای محمودی در مورد توسعھ خط تولید کارخونھ با من حرف زد کھالبتھ این موضوع رو بھ پلیس ھم گفتم. قرار بود محصولات جدید تولید بشھ،محصولاتی غیر از لبنیات!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون با فروش بخشی از سھامشون و جورکردن یھ حساب درشت تونستن یھ وامبزرگ بگیرن!خب ... رسیده بودم بھ قسمت سخت ماجرا! جایی کھ نمی دونستم با چھ عکس العملیروبرو میشم! چشمامو برای ثانیھ ای بستم و باز کردم...- کھ قسط ھاشو با پول شما پرداخت کردیم.اولین واکنش رو خانم فرھمند نشون داد:- چی؟!!! بدون این کھ بھ خودمون بگید؟!!بی اراده کمی خودمو بھ کیان نزدیک تر کردم و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- خانم فرھمند انگار بھ اول حرف ھای من گوش نکردید! من تنھا شاھد این قضیھ ام!آقای رحمانی ھم بھ حرف اومد:- تا کی می خواستین این حقیقت رو از ما مخفی کنید؟252لحنش طوری بود کھ معذبم کرد ... رنگ نگاه ھمھ بھم تغییر کرده بود. نگاه دودلی بھکیانمھر انداختم کھ با لبخند پر غرور و عجیبی بھ جمع خیره شده بود. چرا ازم دفاعنمی کرد؟با اخم نگاھمو ازش گرفتم و رو بھ آقای رحمانی گفتم:- قرار بود قبل از رفتنش بھ دبی بگھ! اما ھمھ چیز بھ ھم ریخت! ماجرای سوء قصدو دزدی و چھ می دونم ... کارکنان شرکت شاھد بھم ریختگی اوضاع بودن! من نھچیزی بھ دست آوردم و نھ چیزی رو با خالی شدن حساب ھا از دست دادم!- از کجا معلوم با ایشون ھم دست نبوده باشین؟!با اخم رو بھ خانم فرھمند گفتم:- من خونھ ام رو بھ خاطر بدھی شرکت فروختم! اگر سھام شما ھدیھ یپدرشوھرتونھ! من برای بالا رفتن این شرکت و کارخونھ زحمت کشیدم!باید یکی این زن پررو رو سرجاش می نشوند! انگار آقای یعقوبی از جوابم بھعروسش لذت برد کھ با لحن بھتری نسبت بھ بقیھ، رو بھم گفت:- مبلغ چقدره؟نفس عمیقی گرفتم:- تمامی قسط ھای وام ... ریزش رو محاسبھ کردم و براتون آماده کردم.سرش رو تکون داد:- ما باید چی کار کنیم؟!کمی بھ جلو خم شدم:- باید از آقای محمودی شکایت کنید، شما از طریق من خبردار شده بودین و آقایمحمودی ھنوز بھ شما توضیح کاملی ارائھ نداده بودن نسبت بھ برنامھ ھای آینده. ازطرفی بھ وعده وفا نکردن و بھ مبلغ وام ھم رحم نکردن! البتھ مبلغ قسط رو خودتوندستی می دادین و از حسابتون کسر نمی شده.خانم فرھمند با لحن مشکوک ولی صدای آرومی گفت:- چرا باید اینکارو کنیم؟خیلی جدی جواب دادم:- چون اگر بفھمن چنین مبلغی از سود توی دفاتر گزارش نمی شده مشمول کلی مالیاتو جریمھ می شیم و بازکلی باید از جیبتون بره!سکوت مطلق برای چند ثانیھ ای روی جمع حاکم شد و این بار کیانمھر برای شکستنسکوت داوطلب شد:- منم اولش کھ فھمیدم خیلی عصبانی شدم و واکنش خوبی نشون ندادم! ولی الان کھخوب دقت می کنم می بینم وقتی داریوش گیر بیفتھ علاوه بر پولی کھ ازش باخبرم یھمبلغ درشت دیگھ ھم گیرم میاد! انگار کھ یکی بھ جای من با پولم برای خودم پسانداز کرده!خانم صامتی طعنھ زد:253- شما اگر از خانومتون دفاع نکنید، کی این کارو بکنھ؟کیانمھر پوزخند زد:- ھیچ کس شما رو مجبور نمی کنھ کاری خلاف میلتون انجام بدین! شما می تونید ازغزالھ شکایت کنید!با این کھ ترس توی دلم لونھ کرد اما ظاھرم رو از دست ندادم و منتظر شدم حرفاشونادامھ پیدا کنھ . خانم صامتی با ابروھای بالا رفتھ گفت:- معلومھ کھ شکایت می کنیم!آقای یعقوبی مداخلھ کرد:- خانم محترم لطفا این رفتار بچگانھ رو کنار بذارید! شکایت از خانم رمضانیاحمقانھ ترین کاره!اوه اوه! این دیگھ چھ برخوردی بود؟! دھن خانم صامتی باز موند. کیانمھر کھ بھ زورخنده اش رو نگھ داشتھ بود ضربھ ای با نوک انگشت بھ بازوم زد. خانم صامتیخودشو جمع کرد و رو بھ آقای یعقوبی گفت:- از اعتمادمون سوء استفاده شده و بدون اجازه از پولمون برداشتن! شما با این مسالھمشکلی ندارین؟! می خواین ساده لوحانھ بھ برنامھ ھاشون عمل کنید! از کجا معلومباز نقشھ جدیدی در کار نباشھ!؟کیانمھر با لحن نھ چندان دوستانھ ای گفت:- خانم محترم! لطفا قبل از حرف زدن کمی فکر کنید! شما دست بھ سینھ منتظرید یکیحقتونو بگیره و این منم کھ برخلاف اعتماد شما کھ از روی تنبلی و خوش خیالی بوده،سگ دو زدم و ردی از داریوش پیدا کردم! می تونید ھمین الان از اینجا برید وشکایت کنید اما یھ چیزی رو در نظر داشتھ باشید.و خطاب بھ کل جمع ادامھ داد:- ھر مدلی کھ شکایت کنید، وقتی داریوش برگرده بھ پولتون می رسید اما ... وقتیشرکت متضرر بشھ بھ نسبت درصد سھامتون ھمگی موظف بھ پرداخت جریمھ اید!دقیقا تمام این پنج- شش سالی کھ سودھا گزارش نشده!آقای رحمانی با اخم گفت:- ولی این ما نبودیم کھ سود رو گزارش نکردیم!!کیانمھر ابروھاشو بالا فرستاد:- اما ھم شما و ھم مشاورین مالیتون با خبرین کھ مالیات رو دور زدیم!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!- خانم رمضانی؟!254بھ آقای طارمی نگاه کردم کھ صدام زده بود:- بلھ؟- چی شد کھ الان این موضوع رو گفتین؟! بھ قول خودتون شما تنھا شاھد این ماجرابودین و می تونستید ساکت بمونید و آب از آب تکون نخوره!نفس عمیقی گرفتم و با ناراحتی کھ اصلا تظاھر نبود گفتم:- من ھم از اعتمادم ضربھ خوردم ... برنامھ ھای آقای محمودی خیلی رویایی وقشنگ بودن و من ھم کم سن و سال و بلند پرواز! اگر خط تولید کارخونھ زمانمدیریت مالی من توسعھ پیدا می کرد برای من یک موفقیت بزرگ محسوب می شد!اشتباه من این بود کھ خودمو زیادی باور داشتم و بھ نصیحت ھای آقای شیخی توجھینکردم.با ھمین چند جملھ یکم .. فقط یکم رنگ نگاھشون تغییر کرد. آقای محمدی رو بھکیانمھر گفت:- من مشکلی با این قضیھ ندارم اما ... ترجیح میدم بیشتر توجیھ بشم و کامل درجریانقرار بگیرم. ھیچ دلم نمی خواد بعدھا منم متھم بھ ھمکاری بشم!پیش قدم شدن آقای محمدی بھ ھمکاری، بقیھ رو ھم بھ تکاپو انداخت. آقای طارمی ھمبا ابروھای در ھم گفت:- اگر اشکالی نداشتھ باشھ من اول با مشاورم مشورت کنم اگر از نظر ایشون مشکلینداشتھ باشھ، من تابع جمعم.خانم صامتی ھم نگاه اخموش رو از کیانمھر گرفت و رو بھ من گفت:- باید ھمسرم رو در جریان بذارم، بعد نظرمو میگم.بقیھ ھم ھرکدوم یھ شکلی نظرشون رو گفتن و در آخر وقتی خداحافظی می کردن یھجورایی مشخص بود کھ قصد ھمکاری دارن، انگاری اون تھدید کیانمھر در رابطھ باسھیم شدن توی جریمھ ھا حسابی تاثیر گذاشتھ بود! آقای یعقوبی و عروسش دیرتر ازبقیھ رفتن، بالاخره ھر چی نبود بعد از کیانمھر و داریوش آقای یعقوبی بیشترین سھمرو داشت. کیانمھر براش کامل شرح داد و منم ریز مبلغ رو در اختیارش گذاشتم وکمی خیال خانم فرھمند ھم راحت کردیم و بالاخره اون ھا ھم رفتن.- امشب خیلی خوب ظاھر شدی.در حالی کھ آشغال پیشدستی ھا رو توی سطل خالی کردم جواب کیانمھرو با لبخنددادم:- جونم بالا اومد! تو چرا ساکت بودی؟آستین ھاشو بالا زد و شروع کرد بھ چیدن ظرف ھا توی ماشین ظرفشویی. لبخندھنوز روی لبھاش بود:- ساکت بودم و فقط یک کلمھ حرف زدم، نسبت دادن بھ اینکھ زن منی! اگر دفاع میکردم کھ می گفتن منم باھاتون ھم دست بودم!لبامو جلو دادم و غیرارادی بھ زبونم اومد:255- بھ نظرت من احمقم؟!دست ھاش نیمھ راه متوقف شد و با تعجب بھ سمتم برگشت:- چی؟لبامو با ناراحتی بھ ھم فشار دادم و سرمو پایین انداختم:- احمقم کھ ھمھ ازم استفاده کردن؟!- چرا این فکرو می کنی؟!با ناراحتی بھ چشمھای نگرانش زل زدم:- من ھیچ وقت نمی خواستم این ھمھ بد باشم! فقط زیادی بھ خودم مطمئن بودم ...یعنی ھر کس کھ می خواست ازم استفاده کنھ از مھارت ھام تعریف می کرد و بعد بھنفع خودش گولم می زد.با ناراحتی زمزمھ کردم:- مثل روباه و کلاغ!ظرف ھا رو روی میز رھا کردم و بھ سمت در آشپزخونھ قدم برداشتم. ھمین چند تاجملھ ای کھ بھ زبون آوردم انگار کل حقیقت زندگیم بود! تلخ تر از زھر!ھنوز قدمی از آشپزخانھ فاصلھ نگرفتھ بودم کھ بازوھام توی دستھای کیانمھر اسیرشد و صداش در گوشم زمزمھ شد:- کاری با نظر بقیھ ندارم! اما من بھت اجازه نمیدم کھ خودتو احمق بدونی!بھ سمتش برگشتم و ھمراه تلاش کم جونم برای رھا شدن بازوھام بھ چشم ھاش خیرهشدم و زمزمھ کردم:- خودت در موردم چی فکر می کنی؟حلقھ ی پنجھ ھاشو دور بازوھام محکم تر کرد:- از نظر من تو یھ دختر شجاع و ریسک پذیری! فقط باید با آگاھی قدم برداری تا بھبن بست نخوری!بغض ناشی از ترسم رو قورت دادم و آروم گفتم:- دستامو ول کن.چشماشو ریز کرد:- من فقط دست ھاتو چسبیدم ... از چی می ترسی؟!صدام رنگ التماس گرفت:- خواھش می کنم ... دارم اذیت میشم.لعنتی ... اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!


پشت ابر های سیاه6

- ما یھ ھدف مشترک داریم ... سر پا نگھ داشتن کوھستان! ... الان بھم ریختھ امولی ...چرا بھم فرصت نمیدی؟!خم شد و لیوان شربتش رو برداشت.- موندگاری کارخونھ و شرکت بھ یھ تار مو بنده! نمی خوام با اعتماد دوباره امبھت ھمھ چیز نیست و نابود بشھ. خودت کھ شاھد بودی امشب با چھ مکافاتیراضیشون کردم کھ نقدینگی رو تامین کنن؟! البتھ حق ھم دارن! ھمھ داریم سراموالمون ریسک می کنیم.لبھامو بھ ھم فشردم ... داریوش لعنتی! چرا نمی تونستم ذھنم رو از گذشتھ ھابگیرم؟! بقیھ برن بھ جھنم ... از محمد انتظار نداشتم!- از طرفی می دونم کھ ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حساب ھا دانا نیست ... اما نمیخوام دوباره ...با جملھ اش حواسم بھ زمان حال برگشت، حرفشو قطع کردم:- می تونی یکی از افراد قابل اعتمادتو توی شرکت کنارم بذاری ... من مشکلی باکنترل شدن ندارم.چند ثانیھ مشکوکانھ نگاھم کرد، بعد انگار توی ذھنش بھ نتیجھ ای برسھ اخمھاشاز ھم باز شد:- اگر این ایمیل ھم نقشھ باشھ چی؟صدامو بالا بردم:- خواھش می کنم بس کن! من اگر با اون عوضی ھم دست بودم الان اینجا چھغلطی می کردم؟!!لیوانش رو یک نفس سر کشید و دست بھ سینھ شد:- یعنی می خوای بگی حمید رو ندیدی کھ وقتی از خونھ ام رفتی دنبالتھ؟!خب اگر غیر از این بود عجیب بود! لبھامو بھ ھم فشردم و ساکت موندم ... لیوانشرو توی سینی گذاشت و بھ جلو خم شد و گفت:- فقط در یک صورت بھت اعتماد می کنم.چشمامو ریز کردم ... این ژستی کھ گرفتھ بود کمی آدمو می ترسوند!- بیای توی خونھ ی من ... موبایلت رو بدی بھ من! و با خودم بھ شرکت بری وبیای ... البتھ قبل از ھمھ ی اینھا مالیات و جریمھ اش رو بپردازی تا من ھم سفتھ ھاتوبھت برگردونم!از جملھ ی اولش یخ زدم ... عملا می خواست تک تک لحظھ ھامو کنترل کنھ؟!اون وقت ... یعنی باید دوباره باھاش زیر یک سقف تنھا می شدم؟!!برای یک لحظھ مطمئنم کھ قدرت تکلمم رو از دست دادم! انگار متوجھ حالتعصبیم شد. نگاھی بھ سرتاپام انداخت و گفت:- قول میدم اتفاقی کھ افتاد دیگھ تکرار نمیشھ. فقط تا پایان نجات ...دستم رو بالا آوردم:- میشھ واضح صحبت کنید؟مھم نبود کھ چقدر صدام موقع ادای جملھ ام لرزید! خوب بود کھ بدونھ چقدر رومتاثیر منفی گذاشتھ. نفسش رو فوت کرد:- بھتره بری استراحت کنی ... تا آخر ھفتھ فرصت داری مبلغی کھ با امور مالیاتیطی کردی رو آماده کنی ... اگر تا اون موقع ھمچنان دلت خواست کھ توی نجاتشرکت و کارخونھ سھمی داشتھ باشی، با ھم حرف می زنیم.و بلند شد و بدون ھیچ حرف دیگھ ای بھ سمت در سالن رفت و بعد از گفتنآرومی خارج شد. بھ محض بستھ شدن در سالن، مریم از اتاق بیرون دوید « خداحافظ »و بھ سمتم اومد:- چی شد؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- باید ھر چھ زودتر خونھ رو بفروشم.بھ محض ورودم بھ اتاق درو قفل کردم و خودمو روی تخت انداختم. لعنتی ... حتییوزر و پسوورد ایمیلم رو ازم گرفت! مطمئن بودم کھ قبول می کنم اما خودم چی؟!من کنارش دووم نمی آوردم! دلم نمی خواست بھ اون خونھ ی لعنتی برگردم. دلم نمیخواست دوباره چشمم بھ اون سالن بزرگ و اون کاناپھ ی خراب شده بیفتھ.توی خودم مچالھ شدم ... انگار قرار نبود ھیچ وقت اون تصاویر کمرنگ بشن.لعنتی ... درد داشت! دست ھاش بیش از حد قوی بودن وقتی بھ بدنم چنگ میانداخت! اشکم بھ روی گونھ ام سر خورد ... احتیاج داشتم از ھمھ چیز دور باشم! مگھچند روز گذشتھ بود؟ ھمھ اش دو روز! وحشت داشتم بھ بدنم نگاه کنم. حتی وقتتعویض لباس بھ بدنم نگاه نمی کردم.توی اون ھوای گرم لرز بھ بدنم نشست و پتو رو روی سرم کشیدم. کاش ھمھ یاینا یھ کابوس باشھ ... اما نبود و ذھن بھ ھم ریختھ و قلب ترسیده ام اجازه نمی دادنبرای لحظھ ای چشمامو روی ھم بذارم!بعد از کلی کلنجار رفتن، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مریم تویآشپزخونھ داشت سحری درست می کرد. تلفن رو برداشتم و شروع کردم بھ شمارهگرفتن.مریم با تعجب نزدیکم اومد:- بھ کی زنگ می زنی؟ ساعت دو نصفھ شبھ!!در حالی کھ بھ صدای بوق گوش می دادم گفتم:- بھ مھسا ... با توجھ بھ اختلاف زمانیمون الان سر ظھره!سرش رو تکون داد و بھ آشپزخونھ برگشت. با اینکھ برام سخت بود، ھمھ ی ماجرارو براش تعریف کردم. خب معلوم بود کھ مھسا خونھ رو می خواد اما از شانس گندم191اونقدری پول نقد نداشت! گفت می تونھ تا چند روز آینده مبلغی رو برام بفرستھ و بقیھپول خونھ رو چک بده.دست خودم نبود ولی حس می کردم مھسا خوشحالھ از این کھ بھ این روز افتادم !اما برام مھم نبود! چون زاویھ دید من درست صد و ھشتاد درجھ با مھسا فرق داشت!از نظر اون من کسی بودم کھ زیر پای پدرش نشستھ؛ اما واقعیت اینھ کھ پدرش زیرپای من نشستھ بود!بھ اندازه کافی زندگیم سیاه شده بود. ھمین کھ تصویر مادر و پدرم پیش چشمامخراب شده بود کافی بود! چرا باید برای مھسا ھم ھمھ حقیقت رو تعریف می کردم؟!بعد از این کھ تلفن رو قطع کردم بی توجھ بھ نگاه غمگین مریم بھ سمت اتاق کارمحمد رفتم و گاوصندوق رو باز کردم. ھمھ ی دفترچھ ھای حساب بانکیم رو برداشتمو پشت میز داخل اتاق نشستم و شروع کردم بھ جمع زدن. با این کھ مثل یھ ربات کارمی کردم اما از زمانی کھ کیانمھر اون چند تا جملھ رو راجع بھ رفتن گفتھ بود، ذھنمآشفتھ بود و فکرم نسبت بھ ھمیشھ بھ ھم ریختھ تر!مریم بھ در تکیھ زد:- مطمئنی میخوای اینجا رو بفروشی؟ بعدش چی کار می کنی؟در حالی کھ سرم پایین بود جواب دادم:- فعلا مھم اینھ کھ سفتھ ھا رو پس بگیرم! بعد وقتی چک مھسا وصول شد می تونمیھ جای کوچیکتر بخرم!- چقدر بھش قیمت گفتی؟در حالی کھ سود آخرین دفترچھ رو ھم حساب و بھ مبالغ قبلی اضافھ می کردمگفتم:- فردا صبح اول وقت از خونھ فیلم می گیرم و بھ چند تا بنگاه دیگھ نشون میدم وقیمت رو بھ مھسا میگم.ساکت موند. نفسمو فوت کردم. با دویست تومن پول نقدی کھ خودم داشتم و پولیکھ مھسا می داد می تونستم بدھی رو بپردازم.تا موقعی کھ چک ھاش نقد بشن ھم ... حتی فکر کردن بھ اینکھ برم پیش کیانمھرباعث می شد چھارستون بدنم بلرزه.ھر چند مھسا فعلا خونھ رو نمی خواست و مجبور نبودم خالیش کنم ولی اگر میخواستم بھ پیشنھاد کیانمھر فکر کنم دیگھ مھم نبود کھ این خونھ باشھ یا نھ! شاید ھم یھراه دیگھ باشھ! راھی جز قبول کردن پیشنھاد کیانمھر...حداقل یک ماه احتیاج بھ استراحت داشتم تا شرایط روحیم مساعد بشھ اما با توجھبھ شرایط فعلیم فعلا نباید بھ زندگی نکبتی کھ داشتم زیاد فکر می کردم!طبق برنامھ روز بعد رفتم بھ بنگاه ھا سر زدم و وقتی سر ظھر بھ خونھ بر گشتمحمید رو سرکوچھ دیدم، از دور برام سری بھ نشونھ ی سلام تکون داد کھ بی توجھبھش وارد خونھ شدم. بنگاه ھا قیمت ھای متفاوتی برای خونھ در نظر گرفتن و192بالاترینش یک و پونصد بود ... با توجھ بھ زندگی و جوونیم احتیاج بھ از خودگذشتگی نبود! پس بھ مھسا بالاترین قیمت رو گفتم و اون ھم گفت کھ تا فردا پونصدمیلیون بھ حسابم می ریزه و برای بقیھ اش سھ فقره چک میده. باید بھ ایران می اومد وزمین ھایی کھ پدرش براش ارث گذاشتھ بود رو می فروخت تا بتونھ بقیھ پول روجور کنھ.روز بعد بھ ھمراه وکیل مھسا بھ محضر رفتیم و خونھ رو قولنامھ کردیم و پول وچک ھا رو گرفتم و بلافاصلھ ھم بھ کیانمھر پیام دادم و در جریان گذاشتمش!خب ... انگار کیانمھر برعکس آدمھایی کھ بھ زندگیم اومده بودن کمی .... فقطکمی انسانیت سرش می شد! کھ البتھ با یھ نگاه کوچولو بھ اتفاق توی خونھ اش حرفموپس می گیرم. بھ محض اینکھ گره مالیاتی حل شد سفتھ ھامو بھم برگردوند و خواستکھ شناسنامھ ام رو بھش بدم.اون شب وقتی بھم گفت کھ برم بھ خونھ اش حرفی از عقد نزده بود! حالا بعد ازگذشت دو سھ روز این پیشنھاد رو می داد. حضور من توی خونھ اش اون ھم بھ مدتنامعلوم باید از لحاظ قانونی توجیھ می شد! وقتی شناسنامھ ام رو بھش دادم و رفت،مریم بدون اینکھ ذره ای خودش رو کنترل کنھ با صدای بلند گریھ می کرد. اگر لیلیاینجا بود بھ جز گریھ کردن کار دیگھ ای ھم از دستش بر می اومد! .... مثلا بھمناسزا می گفت و آخر ھم بغلم می کرد.دور و بر ساعت دو بعد از ظھر بود کھ مریم بالاخره ساکت شد. خودم وضعیتمخیلی بدتر بود، فقط ... دیگھ گریھ نمی کردم!روی راحتی توی ھال نشستھ بودم و بھ صدای قار و قور شکمم گوش می دادم ودلم می خواست ھمون لحظھ دنیا بھ آخر می رسید.- می دونی داری چیکار می کنی غزالھ؟بھ مریم کھ برای بار ھزارم این سوالو پرسیده بود نگاه بی رمقی انداختم و بعددرحالی کھ دوباره بھ گلدون کریستال روی میز خیره می شدم جواب دادم:- گفت فقط تا پایان نجات کوھستان.باز زد زیر گریھ:- کوھستان بره بھ درک! اونقدر مھمھ کھ تو بھ خاطرش خودتو بدبخت کنی؟پوزخند زدم:- الان خیلی خوشبختم؟!- حداقل الان خانم خودتی! و سرور خودت! نھ اینکھ یکی کنارت باشھ ھمھ یحرکاتتو کنترل کنھ. غزالھ دست و پاتو می بنده ... داغون میشی! تو رو خدا بیاخودتو ھمین جا کنار بکش. تو کھ بدھیتو دادی و سفتھ ھاتو گرفتی! توروخدا بی خیالکوھستان و داریوش و کیانمھر و ھمھ چیز شو. بذار زندگیت روی آرامشو ببینھ.193با ناراحتی بھ صورت مریم زل زدم:- یعنی کنار وایستم و ببینم چیزی کھ این ھمھ براش زحمت کشیدم بھ ھمین راحتیاز دست میره؟صداشو بالا برد:- از دست نمیره! کیانمھر نجاتش میده. بعدش ھم فکر می کنی اگر نجات پیدا کنھکیانمھر تو رو نگھ میداره تو شرکت؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم:- حداقل من یھ حسابدار بد نام نیستم! اون موقع ھمھ نمی گن این دختر بھ سرنوشتپدرش دچار شد! مریم حسی دارم کھ نمی تونم توصیف کنم و حتی اگر بگم ھم نمیتونی درک کنی! می خوام جبران کنم ... کل راھو اشتباه رفتم و حالا می خوام کمککنم.مریم با کلافگی نگاھشو گرفت و بھ یھ نقطھ دیگھ دوخت. دوباره بھ گلدون چشمدوختم و گفتم:- فکر می کنی برای من راحتھ؟! بھ قرآن کھ نیست! دارم ھمھ ی سعیمو می کنم کھبھ چیزی فکر نکنم. گاھی وقت ھا فکر می کنم فقط یک قدم تا سکتھ فاصلھ دارم ...بغض بھ گلوم چنگ انداخت. نگاھمو بالا آوردم:- نمی خوام عذاب وجدان بیکار شدن کلی کارگرو تا آخر عمر روی دوشم حسکنم. نمی خوام خودمو تا ھمیشھ مقصر بدونم ..- تو مقصر نیس...صدامو بالا بردم:- مقصرم! من بھ خاطر حماقت ھام مقصرم! من بھ خاطر خودخواھی ھام مقصرم!من بھ خاطر سکوتم گناھکارم! نمی خوام تا آخر عمر سرخورده باشم و اون دنیا ھمنتونم سرمو بالا بگیرم! بسھ تا اینجا ھر چقدر دیگران برام تصمیم گرفتن! ھر چقدربھ جام فکر کردن و ...دوباره سکوت ھمھ ی اطرافیانم مثل دیوار جلوی چشمم قد کشید. بی اراده زدم زیرگریھ:- فکر می کنی اگر نرم شرکت جایی بھم کار میدن؟! نھ! تا وقتی ازخودم رفع اتھامنکنم و قدمی برای کوھستان بر ندارم ھیچ کس دوباره بھم اعتماد نمی کنھ! من کھ ھمھجوره شکستم! من کھ ھمھ جوره ضربھ خوردم اینم روش! بھ جھنم کھ شناسنامھ امدوباره سیاه میشھ! بھ گور سیاه کھ بعد از چند وقت دوباره مھر بیوه بودن می خوره بھپیشونیم! نفست از جای گرم در میاد مریم! من بھ آخر خط رسیدم! نمی خوام توی اینرکودی کھ خودم ساختم بمیرم!مریم بھ سمتم اومد:- آروم باش غزالم ... ببخش ... بخدا نگرانتم اگر حرفی می زنم.و با دست بھ دھنش ضربھ زد:194- من غلط کنم اگر دیگھ دخالت کنم. ببخش غزالھ ... آروم باش.ھمین کھ خواست منو در آغوش بکشھ صدای زنگ در حیاط مانع شد. مریم سرشوپایین انداخت:- فکر کنم خانم حمیدیھ!با خشم بھش زل زدم، دختره ی احمق باز سرخود خانم حمیدی رو خبر کرده بود.دستھاشو بھ ھم پیچید و نگاھش رو بھ در سالن دوخت. من نمی دونم چرا ھمھ برایمن میشن دایھ عزیز تر از مادر! از روی مبل بلند شدم و در حالی کھ غر می زدم بھسمت در باز کن رفتم:- برای چی اومده اینجا؟! زمانی بھ درد می خورد کھ می تونست سفتھ ھا رو ازکیانمھربگیره! حالا واسھ چی اومده؟توی مانیتور دیدمش و دکمھ رو زدم و بعد در سالن رو بازکردم و ھمونجا ایستادم.با غیظ وارد حیاط شد و با قدم ھای بلند خودش رو بھم رسوند. چشماش داشت ازحدقھ در می اومد:- تو چی کار کردی؟! تو و اون کیان احمق دارین چی کار می کنین؟!مطمئنم اگر یھ جملھ دیگھ می گفت قلبش می ایستاد. دست بھ سینھ شدم و باابروھای در ھم جواب دادم:- یھ مسئلھ اس بین من و کیانمھر!بھ چشمھام خیره بود. می دونستم فھمیده کھ ورم چشمھام بھ خاطر گریھ و بیتابیمھ. دندون ھاشو بھ ھم فشرد:- نمیذارم این اتفاق بیفتھ!بینیمو بالا کشیدم:- میشھ بپرسم شما اختیار دار من ھستین یا آقای عابدی؟!ابروھاش توی ھم رفت و لبھاش لرزید:- نمی ذارم خودتو بدبخت کنی!پوزخند زدم:- شاید بھتر باشھ چشمھاتونو باز کنید و دقیق بھ وضعیت الانم نگاه کنید! بعد ازاون ھمھ دوندگی و یھ زندگی نکبتی حالا روی نقطھ ای ایستادم کھ نھ سرمایھ ای دارمو نھ خونھ و زندگی و نھ حتی شغل و یا ھمراه و ھمدمی!با دست بھ سینھ اش ضربھ زد:- ھمھ رو برات جبران می کنم ... اینجوری با آینده ات بازی نکن!بی اراده خندیدم. انگار فھمید حرفاش ذره ای تاثیر نمیذارن. زد زیر گریھ:- اون دنیا جلوی پدر بی وجدانتو می گیرم.خنده از لبم رفت ...- ازش می پرسم وقتی نوزاد یک روزه ام رو از بغلم گرفت و منو مثل یھ تیکھآشغال از خونھ اش پرت کرد بیرون چی توی ذھنش گذشتھ بود!
اخم کردم:- ادامھ نده!مریم ھم کنارم قرار گرفت ... خانم حمیدی روسریش از سرش افتاده بود و بیتوجھ بھ من انگار عقده ھاش سر باز کرده بودن:- اون دنیا جلوشو می گیرم و ازش می پرسم وقتی دختر خودم بعد از بیست وھشت سال جلوم ایستاد و من و غریبھ تر از ھمھ دونست چھ حسی داشتی ... وقتیحس من بھ ھمھ چیز شباھت پیدا کرد جز مادری چھ حسی داشتی؟!!!روی زمین نشست. با بی حالی تکرار کردم:- ادامھ نده ... چیزی نگو ...- مجبور شدم دوباره ازدواج کنم ... مجبور شدم بھ خاطر شوھر جدیدم مادر بشم... من فرصت نداشتم حتی یک روز برای تو مادری کنم! ... ولی بھ خداوندی خداقسم ھیچ وقت بی خیالت نشدم! ھمیشھ حواسم بھت بود.بھ صورتش سیلی زد:- من بدبخت فکر می کردم زندگی خوبی داری ... من چھ می دونستم اون شیخیگور بھ گور شده چھ نقشھ ای داره ... من چھ می دونستم تو این ھمھ مشکل داری؟!حاضر بودم اونقدر خوشبخت باشی و تو خوشی غرق باشی و من ھیچ وقت خودموبھت نشون ندم. ھمین کھ می شنیدم موفقی و آینده روشنی داری برای منی کھ مادریبرات نکره بودم خودش یھ دنیا بود ...سرم گیج رفت و بھ دستگیره در چنگ انداختم:- از اینجا برو ...رنگش حسابی پرسیده بود ... مریم بھ کمکش رفت. ھنوز ھم حرف داشت:- می خوای خودت تصمیم بگیری؟! میخوای زن کیان بشی؟! بشو ... اما نمی تونیمنو رد کنی! دیگھ ساکت نمی مونم! ھیچ کس نمی تونھ منو ازت دور نگھ داره! دیگھاون پدر آشغالت ...صدامو بالا بردم:- پدرم آشغال ... پدرم بد ... حروم خور و عوضی ... ولی حق نداری بھش بد وبیراه بگی ...زدم زیر گریھ:- لعنتیا بابام بوده ... چطور می تونین انقدر راحت جلوی روی من بھش ناسزابگین؟!و با گریھ نگاه از صورت بھت زده اش گرفتم و خودمو بھ اتاق رسوندم. عین بچھھای بھونھ گیر شده بودم ... ولی حق نداشتم؟!! حقیقت این بود کھ تا این جا ھم زیادیسرپا مونده بودم! کاش زود تر ھمھ ی این جریان ھا بگذره! کاش آخر قصھ خوبباشھ!196ھمین کھ روی تخت دراز کشیدم. صدای بوق پیام گوشیم بلند شد. با بی حالیخودمو بھش رسوندم و پیام رو باز کردم:- از محضر نامھ گرفتم. فردا کھ تعطیل رسمیھ، پس فردا صبح برای آزمایش خونآماده باش.با گوشی محکم توی سرم کوبیدم:- خدایا چرا منو نمی کشی آخھ؟!و با دستھام صورتمو پوشوندم و ھق ھقم رو خفھ کردم.ای کاش از این ھمھ گریھ نتیجھ ای ھم می گرفتم! اما بھ جز ورم کردن چشم ھام ودردناک شدن گلوم ھیچ دستاوردی نداشت.خانم حمیدی ھمون موقع کھ بھ اتاق رفتم از خونھ رفتھ بود و مریم ھم ساعتی بعدگفت بھ خونھ خودشون سر می زنھ و بر می گرده. بیشتر از ھر لحظھ ای سردرگم وآشفتھ بودم و جز توکل کردن ھیچ کار دیگھ ای از دستم بر نمی اومد.با ھمھ شک و تردیدھا و استرسم گوشی تلفن رو برداشتم. انگشتم روی شماره ھالغزید ... تعداد بوق ھا اونقدر زیاد شد و درست زمانی کھ قصد داشتم قطع کنم، صدایپر از بغض و غمش توی تلفن پیچید:- بلھ؟صحنھ ھای چند روز پیش توی حیاط جلوی چشمم جون گرفت و بعد محبت ھاییکھ این دختر ھمھ جوره در حقم ادا کرده بود ... صدام لرزید:- سلام ... خوبی لیلی؟جز صدای آھش چیزی نشنیدم و دلم بیشتر گرفت:- دختر نازت بھ دنیا اومد نھ؟! ... خوبھ کھ خالھ ی بی معرفتش رو ندیده ... لیلی؟... من خواھرت بودم مگھ نھ؟!- چرا بھم نگفتھ بودی غزالھ؟صدای بغض آلودش دلم رو آشوب تر کرد و اشکم رو جاری!- لیلی .... بھ خدا از اعتمادت سوء استفاده نکردم ...- می دونم.انگار یک لیوان آب سرد رو لاجرعھ سر کشیدم کھ اینطور قلبم آروم گرفت!- امیرعلی ھمھ چیزو گفت ... ولی کاش بھم گفتھ بودی!بینیمو بالا کشیدم:- نمیخواستم از دستت بدم ... من جز برادری حس دیگھ ای بھ امیرعلی نداشتم و بھخاک محمد قسم می خورم تمام این مدت ھیچ وقت خطایی نھ از من و نھ از شوھرتسر نزد! مثل برادر بھ من محبت کرد!197یکی دو تا دروغ کوچیک و مصلحتی کھ اشکال نداشت! نھ؟ ھیچ کس کھ نمیفھمید من یھ وقتھایی حسودی می کردم! لیلی کھ نمی دونست دیگھ خاک محمد اونارزش سابق رو برام نداره! لیلی اون قدر ارزش داشت کھ بھ خاطرش ھرکاری کنم.- امیرعلی تعریف کرد کھ اون روز چھ وضعیتی داشتی ... بھ من حق بده.ھمراه اشک لبخند زدم:- بھت حق می دادم کھ حتی جلو بیای و منو بزنی ... این روزھا نبودت بیشتر ازھر چیزی آزارم میده.دوباره سکوت کرد. نمی خواستم بھ سکوتش ادامھ بده:- دخترت خوبھ؟- آره ... خیلی کوچیکھ.صدادار خندیدم:- وای عزیزم!- غزالھ؟لحن غمگینش ساکتم کرد ...- خودت می دونی کھ چقدر دوسِت داشتم .... اما بھم حق بده کھ دیگھ نخوام ببینمت...لبھام بھ ھم دوختھ شد:- بھم حق بده کھ نخوام با امیر روبرو بشی ...اشک آروم از گوشھ چشمم راه گرفت.- زمان می بره تا دوباره با امیر مثل سابق بشم ... دلم ازش خیلی گرفتھ ... بھم حقبده نتونم مثل گذشتھ باھات در تماس باشم.من جز دردسر چیزی برای لیلی نداشتم؛ اگر محبتی بوده، ھمیشھ از جانب اونبوده!- غزالھ؟- جانم؟خودم ھم از لرزش عجیب صدام تعجب کردم!- می دونی چقدر دوسِت دارم؟ ... ممنونم کھ ... ممنونم کھ بھم خیانت نکردی ...ممنون کھ در حقم خواھری کردی. شاید ھر کس دیگھ ای جای تو بود ...حرفشو قطع کردم:- ھیچ کس مثل من اونقدر خوش شانس نیست کھ فرشتھ ای مثل تو رو تویزندگیش داشتھ باشھ.ساکت شد. نفس عمیقی گرفتم:- بھت بابت ھمھ نگرانی ھات حق میدم ... فقط خواستم مطمئن بشم سلامتی ...دخترتو ببوس. و البتھ یھ خبر ھم می خواستم بھت بدم. من ...دوباره اشک بھ چشمھام ھجوم آورد:198- دارم ازدواج می کنم.نتونست واکنش نشون نده:- غزالھ؟!!!لبخند اشک آلودی زدم:- با کیانمھر عابدی ...- واااای!!! غزال؟!!بی توجھ بھ بھتش گفتم:- برام دعا کن ... دعا کن کھ موفق باشم. خداحافظ.و گوشی تلفن رو سرجاش گذاشتم. نمی دونی کھ این روزا چھ بارونی تو چشمامھ... ھنوزم عطر دست تو ... رفیق خوب دستامھ!با دست اشکمو پاک کردم و لبخندی غمگین اما عمیق روی لبھام نشست ... لیلیمنو بخشیده بود! نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.اما حضور یھ حفره عمیق رو توی قلبم حس می کردم ... کم چیزی نبود! لیلی رواز دست داده بودم ....سر زدن کوتاه مریم بھ خونشون تا ساعت ده شب طول کشید و با شام برگشت. منکھ موقع افطار خودمو تا حدی سیر کرده بودم بی میل بھ طرف اتاقم رفتم ولی مریمکنھ تر از این حرفھا بود و انگار با این دوری چند ساعتھ و رفتن بھ خونھ ی خودشونانرژی مضاعف گرفتھ بود کھ بره روی اعصاب من!برام شام کشید و لیوانم رو پر از نوشابھ کرد و ھمزمان کھ خودش ھم مشغولخوردن شده بود، شروع کرد بھ حرف زدن:- خانم فرھمند بھ موبایلم زنگ زده بود ... آقای یعقوبی رو از بیمارستان مرخصکردن.لبخند کم جونی روی لبم نشست و بی اراده دستم بھ سمت قاشقم رفت:- خب خداروشکر! دیگھ چھ خبر؟لبخند مریم عمیق تر شد:- اون ھا ھم قبول کردن کھ سرمایھ گذاری مجدد انجام بدن. کجا از اینجا بھتر؟! امااین بار ھمھ می خوان حضور داشتھ باشن. مشاور ھای مالیشون ھم توی تیم حاضرمیشن.ابرو در ھم کشیدم ... چھ ھمھمھ ای!- البتھ این موقتیھ! یھ جورایی ھمھ انگار مطمئنن کھ کیانمھر دستش خالی نیست!نمی دونم روی چھ حسابی! ولی خودمم حس می کنم داریوش نمیتونھ قِسِر در بره!پوزخند زدم ... خب خودم ھم چنین حسی بھ کیانمھر داشتم! ھر چند شاید احمقانھبھ نظر بیاد اعتماد بھ کیانمھر با اون وجھھ ای کھ من ازش دیده بودم!199- راستش غزالھ من یھ پیشنھادی دارم.نگاھمو تا صورتش بالا آوردم. بھ نظر دست پاچھ می اومد:- تو ... تصمیمت واسھ عقد ... قطعیھ؟ یعنی امکان نداره یھ راه دیگھ ای ...با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم:- پیشنھاد بھتری داری مریم؟!لباشو جلو داد:- چی بگم والا! خب ... حالا باز قاطی نکنی؟! میخوام دو کلوم حرف بزنم!خنده ام گرفت:- مگھ من روانی ام بیشعور!انگار از خنده ام انرژی گرفت:- کم ھم نھ! حالا بذار بگم ...اخمی مصنوعی کردم. اگر من روانی ام کیانمھر چیھ؟ جانی؟!- امکان داره حل شدن مشکلات شرکت در عرض چند ھفتھ و یا چند ماه طولبکشھ ... امکان ھم داره خیلی طولانی تر بشھ و مثلا بھ سال برسھ! کاری با اتفاقاتبعد از طلاقتون ندارم. کاری با ھدفت ندارم! ولی بھ این فکر کن کھ امکان داره ھراتفاقی بینتون بیفتھ!ناخودگاه پشتم لرزید:- چھ اتفاقی؟!مریم متعجب از حالت عصبی من شونھ بالا انداخت:- بالاخره زنشی ... یعنی قانونا زنش میشی! اگر ... اگر بخواد کاری کنھ و تو مانعبشی ... خب اون می تونھ مجبور بھ تمکین ...ابرو در ھم کشیدم:- تمکین بھ چی؟!مریم مشکوکانھ نگاھم کرد. با این کھ بھ ھمھ این چیزھا فکر کرده بودم اما انگارشنیدنش از زبون یکی دیگھ ترسناک تر بود. با ھمھ خودداریم دستپاچھ بھ نظر میرسیدم و این از دید مریم دور نموند. برام لیوان آبی ریخت و در سکوت بھم خیره شد.با نوک انگشت ھام شروع کردم بھ ماساژ دادن پیشونیم.- غزالھ؟!لحن مشکوکش آزارم میداد ...- توی ... توی اون دوسھ روزی کھ خونھ اش بودی! ... فقط کتکت زد؟!لبھامو بھ ھم فشردم. انگار مریم جوابی کھ می خواست رو از این حالتم گرفت کھصداش یھو بالا رفت:- دیوونھ شدی؟! بھت دست درازی کرده و تو ھیچی نمیگی؟ ساکت موندی کھ چیبشھ؟! وای خدایا!!!از روی صندلی بلند شد و شروع کرد بھ راه رفتن:200- تازه می خوای عقدش بشی؟! سرت بھ جایی نخورده احیانا؟!سرش رو با دستھاش چسبید:- باید ازش شکایت کنی ... با خودش چی فکر کرده؟ ھان!یک ربع کامل راه رفت و حرف زد و ایده داد و آخرش ھم جلوی پام زانو زد:- غزالھ نگو کھ حرفام بی تاثیره! می خوای بری خونھ اش؟ ھنوزم ...نگاھمو از صورت ملتمسش گرفتم و گفتم:- اگر جایی درز کنھ ... مخصوصا اگر بھ گوش خانم حمیدی برسھ ...توی صورتش زل زدم:- می کشمت!مریم لباشو بھ ھم فشرد و سرش رو بھ نشونھ ی تاسف تکون داد:- ساکت بشین تا ھر بلایی کھ می خواد سرت بیاره! تو خل شدی.از روی صندلی بلند شدم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- نگران نباش ... بھ قول تو ... زن قانونیشم دیگھ!از پشت سرم با صدای بلند گفت:- زن قانونی؟! یعنی اگر ازت خواستھ ای داشت اجابت می کنی؟! تو الان با دو تاجملھ من حالت از این رو بھ اون رو شد! اون موقع تو می تونی واقعا کاری انجامبدی؟!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم و در حالی کھ از لابلای لباس ھای توی کشوبرای خودم لباس تمیز جدا می کردم با صدای بلند جواب دادم:- حداقل اون موقع میگن تو خونھ ی شوھرش، در حال نجات شرکت و آبرومندانھجون داد!ساکت شد. حولھ ام رو ھم برداشتم و بھ سمت در رفتم. با قیافھ ماتم زده بھچارچوب تکیھ داده بود:- دشمنات بمیرن دختر! چرا اینقدر نا امید!پوزخند زدم:- در حقیقت کاری کھ دارم می کنم از سر امیدواریھ! وگرنھ مغز خر نخوردم کھبرم با یھ آدم روانی مثل کیانمھر ھمخونھ بشم.خواست حرفی بزنھ کھ گفتم:- میتونی کمکم کنی بدون اینکھ آب بھ صورتم بخوره سرمو بشورم؟سرش رو تکون داد و ھمراھم اومد. توی حموم ھم تا وقتی کھ بندازمش بیرونمغز منو خورد.- بھ نظرم حالا کھ دیگھ قراره ھر کاری دلت می خواد بکنی و یھ ذره ھم بھ حرفمن گوش نمیدی حداقل یھ شرطی بذار یکم زبونش کوتاه بشھ! بفھمھ تو ھم شخصیتخودت رو داری و حق نداره نگاه ابزاری بھت داشتھ باشھ!201با این جملھ ھا یھ نور امید کوچیکی توی دلم روشن کرد و وقتی کھ از حموم دراومدم برای کیانمھر پیام فرستادم:- شرط من اینھ کھ حق طلاق با من باشھ.بدون ھیچ مقدمھ و حتی سلامی! البتھ کھ کیانمھر جوابی نداد! اما خب وقتی بھمریم پیامی کھ فرستادمو نشون دادم و گردنمو قشنگ از ذوقش شکوند کمی دلم آرومگرفت!شب ھای قدر بود و حس و حال عجیب اون شب ھا و حال درونی خودم باعث شدتا سحر بیدار باشم و دعا بخونم و ھی گذشتھ ھا رو شخم بزنم و از ترس آینده نامعلوممگریھ کنم!روز بعد یعنی، بیست و نھم تیرماه بھ ھمراه مریم بھ بیمارستان رفتم و بدون ھیچحرفی جز سلام و خداحافظ با کیانمھر برخوردی نداشتم و بعد از آزمایش خون از ھمجدا شدیم و بھ ھمراه مریم بھ مطب رفتیم و گچ بینیم رو بعد از پنج روز باز کردم.یک لحظھ شک کردم کھ اصلا پیام من بھ دست کیانمھر رسیده یا نھ کھ با پیامی کھفردا صبح فرستاد فھمیدم پیام رو خونده و بھش فکر کرده:- سلام، جواب رو گرفتم و برای محضر ھم نوبت گرفتم. در مورد شرطت مشکلیبا این قضیھ ندارم ولی من ھم شرط ھای خودم رو دارم! ساعت چھار آماده باش میامدنبالت. اگر خواستی خانم جوادی رو ھم با خودت بیار.نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم. موبایل رو روی میز آرایشم گذاشتم و از اتاقبیرون رفتم، ھنوز مریم خواب بود. بھ سمت اتاق کار محمد رفتم و گاوصندوق روباز کردم.قاب شیشھ ای حلقھ ام رو توی دستم گرفتم ...- دیگھ حسودی کردنات فایده نداره محمد! دستت برام رو شده!من تو رو اشتباھی گرفتم ... با کسی کھ ھمھ زندگیمھ؛ با کسی کھ مثل یھ نوازشتوی آرامش من سھیمھ!- خیلی سختھ کھ ھمھ باورھات فرو بریزن و یھو ببینی جایی ایستادی کھ دستت بھھیچ چیز بند نیست! بد کردی محمدم! خیلی بد کردی ...من تو رو اشتباھی گرفتم مثل یھ شاخھ از صخره ای سرد ...انگشتر رو از قاب در آوردم و بھ لبھام رسوندم و بوسھ ای روش نشوندم ...کھ نجاتم نداد از سقوط و ھی ترک خورد و زخمی ترم کرد!- من ھنوز ھمون غزالم. یکی یک دونھ ی ھدایت رمضانی. فقط یکم زیادی بختمسیاھھ!انگشترو بھ گاوصندوق برگردوندم و نگاھم رو دورتادور اتاق چرخوندم ... اینخونھ برام پر از خاطره اس ... ھمھ جای این خونھ پر از محمدیھ کھ یھ روزی برامبُت بود.202لبھامو بھ ھم فشردم و اشکم از گوشھ چشمم راه گرفت ...تو رفتی و ... من موندمو ... یھ خاطره!خودمو بغل کردم و ھق زدم ... محالھ این روزای بد ... یھ لحظھ ھم یادم بره!روی زمین نشستم و زانوھامو بغل کردم.- محمد این روزامو می بینی؟! کجا بودم و بھ کجا رسیدم! کاش ھیچ وقت پشتمونمی گرفتی ... کاش خیال اون بھ اصطلاح مادر راحت نمیشد کھ جام امنھ ... بھاعتمادم خیانت کردی محمدم! ... منکھ دوستت داشتم بی انصاف!تو رفتی و ... من موندمو ... یھ قاب عکس ...تصور نبودنت ... منو شکست!- حقت نیست بذارم برم و پشت کنم بھ ھمھ خاطرات با ھم بودنمون؟! حقت نیستکھ کنارت بذارم؟ کلاھتو قاضی کن پشت و پناھم! کلاھتو قاضی کن و بگو چی کارکنم! بگو چھ جوری از محبتی کھ در اصل خیانت بھ اعتمادم بود چشم پوشی کنم؟!یھ خونھ و ... یھ دلھره! تو نیستی و ... دلم پره.- وقتی حتی دستم بھت نمیرسھ کھ مشت بھ سینھ ات بزنم و تو روت شکایت کنم ازبی مھریت ... خودت قضاوت کن چھ جوری خودمو آروم کنم؟!یھ خونھ و ... یھ حادثھ! یھ دستی کھ بھ عکست ھم نمی رسھ!سرمو روی زانوھام گذاشتم و بی ملاحظھ از تھ دل گریھ کردم. دلم سبک شدن میخواست ... برای ھمھ سالھایی کھ دروغ شنیده بود!اگر با این ھمھ دل پری می رفتم پیش خدا ... بھ خداوندی خدا کھ با ھمھ گناھکاربودنم، فقط آھم برای بھ پا کردن یک جھنم کافی بود!مگھ یھ نوزاد تازه بدنیا اومده چھ گناھی کرده؟! مگھ من از اول این ھمھ بد بودم؟!پدری کھ ھمھ عمر بھم دروغ گفت و امیرعلی کھ با دروغ جلو اومد و محمدی کھ بادروغ نگھم داشت!- غزالھ جون؟سر از روی زانو برداشتم و با دست اشکامو پاک کردم. مریم بین در ایستاده بود،خنده ام گرفت:- تو این قدر گریھ کردی اشکات تموم نشد مریم؟بینیشو بالا کشید:- مگھ مال تو تموم شد!لبخند کجی زدم:- اگر ھمین چھار تا دونھ اشک ھم نریزم کھ دق می کنم!دستگیره در رو ول کرد و بھ سمتم اومد:- دشمنات دق کنن غزالم!کنارم نشست و بوسھ ای روی موھام نشوند:- اون عنتر آقا جواب نداد؟!203چشمام گرد شد و ناخودآگاه زدم زیر خنده! کنار ھم قرار دادن کیانمھر و عنتر آقاواقعا چیز شگفت انگیزی می شد. مریم با آرنج بھ بازوم زد:- ھمیشھ بخندی! جلو خودش جرات نمی کنم بگم پشت سرش کھ می تونم!در حالی کھ از شدت خنده ام کم می کردم، سرمو تکون دادم:- آره جواب داد ... امروز بعد از ظھر وقت محضر گرفتھ و گفت شرطمو ھم قبولمی کنھ.نفسشو با آرامش بیرون فرستاد:- بس کھ آقاست.کنایھ زدم:- کی؟ عنترآقا؟!و ھر دو خندیدیم. ھر چقدر ھم کھ این خنده ھا از تھ دل نباشھ اما گاھی لازمھ حتیشده بھ ظاھر! خوش بود.یھویی بلند شد و سرپا ایستاد:- امروز بعد از ظھر عقدتھ و تو نشستی داری گریھ می کنی؟ نباید جلوش زرد وزار باشی!بی حوصلھ نفسمو فوت کردم:- بی خیال مریم! من کھ واقعا نمی خوام ازدواج کنم! موقتیھ! فقط بھ خاطر ...دستشو بھ کمر زد و حرفمو قطع کرد:- اسمش ھر چی می خواد باشھ! تو باید مثل گذشتھ شیک پوش باشی. باید ظاھرتاقتدارت رو نشون بده. نشون بده کھ محکمی و میشھ بھت اعتماد کرد!یھ طرف لبم بھ نشونھ لبخند بالا رفت. مریم کھ دید داره کم کم تاثیر می ذاره گفت:- من کھ نمی گم بری موھاتو رنگ کنی و لباس ھای رنگ و وارنگ بپوشی وساز و دھل راه بندازی! فقط میگم تمیز و مرتب باش و ھر دقیقھ ھم ماتم نگیر و نزنزیر گریھ! از ھمین اول محکم بایست تا محدوده خودشو بدونھ و دستش نقطھ ضعفندی.بھ روی مریم لبخند زدم. اخم کرد:- چرا اینجوری نگاه می کنی؟! مسخره ام می کنی آره؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- ھر چند کھ خودتو بھ زور انداختی توی خونھ ام ولی ... ممنون کھ اینجایی.و قبل از اینکھ باز بزنھ زیر گریھ و بچسبھ بھم و تف مالیم کنھ از روی زمین بلندشدم و بھ سمت در رفتم:- باید یھ سری از لباسامو بردارم برای زمانی کھ توی خونھ ی اونم! زیر ابروھاممباید تمیز کنم.پشت سرم راه افتاد:204- ایول ھمینھ! من ھمیشھ عاشق روحیھ ات بودم.تا بعد از ظھر ھمھ ی کارھایی کھ لازم بود رو بھ ھمراه مریم انجام دادیم و حتیچمدون ھام رو ھم بستیم کھ ھر وقت کیانمھر گفت بھ خونھ اش نقل مکان کنم. ساعتنزدیک سھ بود کھ مامان مریم اومد و در کمال تعجب برام چادر رنگی خیلی قشنگیبھ عنوان ھدیھ آورد و کلی برام دعای خیر کرد!ھر چند کھ مریم نتونستھ بود جلوی زبونش رو بگیره! اما باز ھم جای شکرشباقی بود کھ مامانش فقط می دونست من دارم ازدواج می کنم و از ھیچ چیز دیگھ ایخبر نداشت!البتھ قرار نبود مسالھ ی عقد من و کیانمھر مخفی بمونھ ولی این کھ مامان مریمبخواد بیاد بھ دیدنم برام غیر منتظره بود و من این اتفاق رو ھر چند کھ پیش بینی نشدهبود! بھ فال نیک گرفتم.ھر چند کھ مضحک ترین کار سر کردن چادر رنگی برای عقد با کیانمھر بود ومن بھ سر کردن یھ شال لیمویی اکتفا کردم.راس ساعت چھار بھ گوشیم زنگ زد و گفت کھ دم دره و بر خلاف تصورم تاپایان عقد خبری از خانم حمیدی نشد! و در کمال تعجب دیدم کاملیا و ھمسرش بھھمراه پدر و مادر کیانمھر ھم اومدن محضر.حالا کھ فھمیده بودم پدرم مقصر بوده ناخودآگاه از دیدن خانواده ی کیانمھر دلملرزید. ھمون طور کھ انتظار می رفت ھیچ کس تا پایان عقد تحویلم نگرفت جز مریم« عروس خانم » کھ کنار گوشم یھ نفس وز وز کرد و عاقد کھ ھر بار بھم می گفتانگار یکی با چکش می کوبید تو سرم!برام جالب بود کھ چطور راضی شدن توی عقد پسرشون شرکت کنن! اون ھموقتی می دونن شرایط چیھ!- بعد از اینجا بریم خونھ ات کھ وسایلت رو برداری.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. وقتی خودشو عقب کشید و روی صندلیشصاف نشست، نفسم رو بیرون فرستادم. باید عادت می کردم، حالا کھ قرار بود برمخونھ اش باید خودم رو عادت می دادم تا ھر بار کھ باھام ھم کلام میشھ اینطور بھ ھمنریزم و اون اتفاق احمقانھ پیش چشمم جون نگیره.ھمون بار اول کھ عاقد ازم اجازه خواست بلھ رو گفتم! مسخره اس ولی ... واقعاروی دلم مونده بود کھ یکی در جواب عاقد بگھ عروس رفتھ گل بچینھ و از این قبیلجملھ ھا! سر عقد با محمد ھم بار اول بلھ گفتھ بودم.گرمای دست کیان کھ دستم رو احاطھ کرد باعث شد ناخودآگاه پوست تنم دون دونبشھ، ولی جلوی خودمو گرفتم و منتظر موندم تا حلقھ ی طلا سفید رو توی انگشتحلقھ ام بندازه.205بعد از مراسم خانواده کیانمھر خیلی عادی خداحافظی کردن ... البتھ بھ غیر ازپدرش کھ روبروم ایستاد و در حالی کھ درشتی ھیکلش و صلابت وجودیش رو بھ رخمی کشید گفت:- باید با ھم حرف بزنیم.دست کیانمھر دور بازوم حلقھ شد و رو بھ پدرش گفت:- پدر من و شما قبلا با ھم اتمام حجت کردیم!پدرش دستش رو بھ نشونھ ی سکوت جلوی سینھ ی کیانمھر نگھ داشت:- من و تو بلھ! اما با ھمسرت حرف دارم!ابروھام توی ھم رفت، ھر چند کھ ھیچ کنایھ ای از « ھمسر » بھ خاطر شنیدن کلمھکلام آقای عابدی حس نکردم! کیانمھر کمی خودش رو جلو کشید:- خب بفرمایید.یک ابروی آقای عابدی بالا رفت:- خصوصی ... فقط چند دقیقھ.یک چیزی بین این پدر و پسر بھ وضوح نسبت خونیشون رو فریاد می زنھ و اونالقا کردن حس ترس بھ طرف مقابلھ!کیانمھر بھ سمتم چرخید و برای چند ثانیھ بھ صورتم نگاه کرد. نگاه ازش گرفتم وبازوم رو از دستش خارج کردم و رو بھ آقای عابدی گفتم:- در خدمتم.از کیانمھر فاصلھ گرفتیم و بھ سمت بیرون محضر راه افتادیم. آقای عابدی من روبھ سمت ماشینش ھدایت کرد و برام درو باز نگھ داشت تا سوار بشم و بعد خودشسوار شد. بھ مریم و کیانمھر کھ با نگرانی بھ ما دو نفر نگاه می کردن نگاھی انداختمو بعد نگاھم کشیده شد بھ اخم ھای در ھم کاملیا و مادرش کھ سوار ماشین شوھرکاملیا شدن.- روزه ای؟نگاه از بیرون گرفتم و بھ سمتش چرخیدم:- بلھ.بھ نشونھ ی تایید نمی دونم چھ چیزی سرش رو تکون داد و ماشین رو بھ حرکتدر آورد. سعی کردم خونسرد بھ نظر برسم:- کجا میریم؟با لبخند کمرنگی جواب داد:- میریم خونھ ات کھ وسایلت رو جمع کنی بعد میریم خونھ کیان.سرم رو تکون دادم.- داریوش می گفت اصلا شبیھ پدرت نیستی!پوزخند زدم:206- پس بھ ھمین خاطر بود کھ بھ اعتمادم خیانت کرد؟!ابروھاشو بالا فرستاد:- اگر بھ شیطان وجودیمون بھا بدیم، اوضاع واقعا غیرقابل کنترل میشھ ...منظورم داریوشھ!البتھ کھ اصلا منظورش بھ پدر من نبود! لعنتی.- من ھمیشھ بھ تصمیمات کیان احترام می گذاشتم و مطمئنم کھ الان ھم تصمیمدرستی گرفتھ ... خودت چی فکر می کنی؟نفسمو بیرون فرستادم:- در مورد چی؟!- ھر دوتون از اعتمادتون ضربھ خوردین ... کیان بیشتر! من دلایل پسرمو نسبتبھ این ازدواج موقت شنیدم ... می خوام بدونم نظر تو چیھ؟!با بی حوصلگی گفتم:- من می خواستم بھ نجات شرکت کمک کنم تا ھم وجھھ اجتماعیم درست بشھ و ھمدینم رو ادا کرده باشم. از پسرتون خواستم کھ این اجازه رو بھ من بده و ایشون ھمچنین شرطی گذاشت!سرش رو تکون داد:- پس فقط بھ بعد مادیش فکر کردی!اخم کردم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!ماشین رو وارد خیابون اصلی کرد:- خب دلایل کیان موجھ تر بود!یھ ابروم بالا رفت:- چھ دلایلی؟!لبخند خبیثی زد:- یھ صحبت خصوصی بود بین من و پسرم.ناخودآگاه خنده ام گرفت! بر خلاف ظاھرش کھ از کیانمھر وحشتناک تربود، حالتصحبت کردنش طوری بود کھ دیگھ اون ترس اولیھ رو نداشتم.بعد از چند دقیقھ، ماشین رو وارد کوچھ کرد و در حالی کھ برای پارک کردنراھنما می زد گفت:- پسر من آدم بدی نیست ... قبل از ھر چیزی کھ بھ ثروت و سرپا کردن اونشرکت مربوط میشھ بھ فکر آبروی تو بود. می تونست بھ صورت محضری و بدونثبت توی شناسنامھ ھاتون و بدون اطلاع دادن بھ احدی بھ صیغھ محرمیت اکتفا کنھ!ھزار و یک راه دیگھ وجود داشت کھ بھ عقد نیازی نباشھ! اما کیان آدم نامردی نیستکھ فقط بھ فکر منافع خودش باشھ!مشکوکانھ اخم کردم و خواستم حرفی بزنم کھ در خونھ رو اشاره کرد و گفت:207- منتظرت می مونم تا وسایلت رو جمع کنی.با دو دلی از ماشین پیاده شدم. بھ فاصلھ چند متری ماشین کیانمھر ھم متوقف شد.آقای عابدی پیاده شد و رو بھ کیانمھر با خنده گفت:- یعنی بھ منم اعتماد نداری دیگھ!کیانمھر ھم پیاده شد و با خنده گفت:- ھدف رسوندن خانم جوادی بود وگرنھ ما کھ کوچیک شماییم.مریم بھ سمتم اومد و دوتایی وارد خونھ شدیم. آروم کنار گوشم گفت:- چھ قربون صدقھ ھم میرن! ببینمت!و بھ حالت نمایشی چونھ من رو چسبید و بھ صورتم نگاه کرد. خنده ام گرفت:- چیکار میکنی دیوونھ؟!نفسش رو فوت کرد:- معلوم شد بچھ ھای سیاه سوختھ اش بھ کی رفتن! من فکر می کردم کیانمھروحشتناکھ! وووی باباش دیگھ چی بود!!!در سالن رو باز کردم و با صدا خندیدم. مریم یک راست بھ سمت اتاقی کھ وسایلشاونجا بود رفت و گفت:- پسرش کھ منو رو ھوا رسوند! معلوم بود باباش از اون با جذبھ ھاست! حالا چیامیگفت؟من کھ وسایلم رو قبلا جمع کرده بودم زود تر بھ سالن برگشتم:- می خواست بدونھ چرا قبول کردم کھ با کیان عقد کنم.در حالی کھ نزدیکم می اومد با لبخند خبیثی گفت:- ماشالھ چھ زود از کیانمھر بھ کیان تغییر نام داد!با صدا خندیدم:- خب باباش اینجوری صداش می زد.مریم فقط یک کیف کوچیک داشت، خم شد و چمدون کوچیک من رو ھم گرفت:- خودت اون یکیو رو بیار. من میرم بیرون ... راستی.جلوی در سالن بھ سمتم برگشت:- دقت کردی ھمشون چشم رنگی بودن؟! ... البتھ بھ غیر از شوھر دخترشون.سرم رو تکون دادم:- خب معمولا وقتی پدر و مادر چشم رنگی باشن بچھ ھاشونم میشن.سرش رو تکون داد و گفت:- خدا کنھ بچھ ات بھ مادر شوھرت بره بقیھ شون سیاھن.چشمام گرد شد، با صدای بلند خندید و از سالن خارج شد. زیر لب غر زدم:- دختره ی بی عقل!208خم شدم و چمدون رو از روی زمین برداشتم و بعد نگاھم بھ جای خالی قاب عکسمحمد افتاد. پوزخند عمیقی زدم و بھ سمت در سالن رفتم ... خدا حافط ... خداحافظ ...تموم خاطرات من!درو قفل کردم و نگاھمو دور حیاط چرخوندم. حرومم خاطرات تو ... حلالتخاطرات من!با نفس عمیقی بغضم رو پس زدم. راه سختی در پیش داشتم و نباید خودمو ضعیفمی گرفتم. بھ سمت در حیاط رفتم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و در حیاطرو قفل کردم.کیانمھر با دیدنم گفت:- من خانم جوادی رو می رسونم. تو با بابا برو.سرم رو تکون دادم و از مریم ھم بھ خاطر این مدت تشکر کردم. مریم رو بھکیانمھر گفت:- می گم ... من ھر وقت بخوام میتونم بیام دیدن غزال؟کیانمھر چشماشو درشت کرد:- البتھ!مریم نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و چشمکی نامحسوس بھم زد و خداحافظیکرد. آقای عابدی خم شد و چمدون رو از دستم گرفت و پشت ماشینش گذاشت.وقتی سوار شدم بی مقدمھ گفتم:- می شھ بپرسم چطور شما راضی بھ این وصلت ... حتی بھ صورت موقتشدین؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد:- شاید اگر کیان با دختر خانم حمیدی ازدواج نمی کرد پدرت ھم اون کارو نمیکرد؛ کسی چھ می دونھ! شاید باید ھمھ این اتفاق ھا می افتاده!من چی پرسیدم و چی جوابمو داد!- وقتی دو سھ شب پیش با من و مادرش در مورد این موضوع صحبت کرد ازشخواستیم منصرف بشھ ولی وقتی دلایلش رو گفت بھش احترام گذاشتیم ... خب ...شرایط زندگیش طوری بود کھ تقریبا قطع امید کرده بودیم بتونھ بھ زندگی عادیبرگرده! خداروشکر کھ از لحاظ کاری دوباره سرپا ایستاد ولی از نظر احساسی ...!ی زیر لب گفت و نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد: « نچ »- این کھ دوباره کنار یک زن قرار بگیره ... یھ روزنھ ی امیدیھ برای من ومادرش! حالا ھر دلیل و ھر اسمی کھ می خواد داشتھ باشھ!اخم کردم:- فکر می کنم شما اشتباه ..دستش رو بھ نشونھ سکوت بالا گرفت:- اجازه بده حرفامو بزنم!209ساکت موندم. نفس عمیقی گرفت و ادامھ داد:- اگر واقعا ھدفتون ساختن چیزھاییھ کھ داریوش خراب کرده ... بھ عنوان دوستکنار ھم باشین. دیدت رو نسبت بھ کیان خوب کن تا روی دیگھ ای رو ازش ببینی.لبامو با ناراحتی بھ ھم فشردم و بھ بیرون چشم دوختم. تا رسیدن بھ خونھ یکیانمھر دیگھ حرفی بینمون رد و بدل نشد.وقتی رسیدیم چند دقیقھ ای توی ماشین منتظر موندیم تا کیانمھر برسھ و بعد ازتحویل گرفتن چمدون ھا از پدرش خداحافظی کردیم و وارد خونھ شدیم. با دیدنماشینم توی باغ با اخم بھ سمت کیانمھر برگشتم. یھ ابروشو بالا فرستاد:- فرصت نشده بود پسش بدم!سرمو با کلافگی بالا و پایین بردم. فقط فرصت کرده بود بره رو اعصاب من!موبایلش شروع کرد بھ زنگ خوردن، بعد از نگاھی بھ صفحھ اش دستھ کلیدی بھسمتم گرفت و گفت:- تو برو داخل منم الان میام.خواستم بپرسم کدوم کلیده کھ بھ تماسش جواب داد و ازم دور شد:- باز چیھ؟! کچلم کردی!شونھ ای بالا انداختم و بھ سمت خونھ رفتم. حالا کھ از بیرون می دیدمش بھ نظرمخیلی بزرگ تر بود! و مطمئنا شب ھای ترسناکی داشت. نفسمو فوت کردم و پشت درایستادم. کیانمھر حالا تقریبا داشت داد می زد:- کھ چی بشھ؟! بھ چھ زبونی بگم تو زندگی شخصی من دخالت نکن؟ابروھام بالا رفت؛ برام جالب بود بدونم کی اینطور رفتھ رو اعصابش!بعد از امتحان کردن سومین کلید در باز شد. نفسمو حبس کردم و وارد خونھ شدم.موندن کیانمھر توی حیاط فرصت مناسبی بود کھ عکس العملم رو کنترل کنم. بھکاناپھ زل زدم ... لعنتی! حس می کردم انگار ھمین چند دقیقھ قبل اون تحقیروحشتناک رو تجربھ کردم.بغض شور و دردناکی بھ گلوم چنگ انداخت و دوباره اون صحنھ ھا پیش چشممجون گرفت. بھ دستھ کلید توی دستم نگاه کردم ... اگر اون روز در قفل نبود میتونستم فرار کنم!دوباره بھ کاناپھ چشم دوختم و صدای جیغ ھام توی سرم پیچید. بھ خاطر چی ایناتفاق افتاده بود؟! فقط بھ خاطر یھ جملھ کھ اعصاب کیانمھرو تحریک کرده بود؟! منکھ نمی دونستم چھ اتفاقی برای زن و بچھ اش افتاده! لازم بود اونجوری دھنمو ببنده؟!- چرا اینجا ایستادی؟210بھ وضوح جا خوردم و بھ کیانمھر کھ پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. نگاھش بااخم بین من و کاناپھ چرخید. سریع خم شدم و دستھ ی چمدون کوچکتر رو توی دستگرفتم و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفتم گفتم:- کدوم اتاق برم؟با تاخیر جواب داد:- خودم میام بھت نشون بدم.و خم شد و چمدون دیگھ ام رو برداشت و پشت سرم راه افتاد. خداروشکر کھ بھاون اتاق قبلی نرفتیم. آخرین اتاق برای من بود. یھ اتاق راحت با امکانات لازم مثلتخت و میز مطالعھ و البتھ با سرویس بھداشتی داخل خودش کھ بزرگترین حسنش بود.بعد از گذاشتن چمدونم روی زمین، کمد دیواری رو نشون داد:- وسایلت رو می تونی اونجا بذاری. من ناھار نخوردم. زنگ میزنم رستورانبرامون غذا بیارن. چی می خوری؟لبھ ی تخت نشستم:- روزه ام.چند ثانیھ ی طولانی نگاھم کرد و بعد گفت:- بھتره استراحت کنی. بعد از شام یھ برنامھ کلی می ریزیم برای کارھایی کھ بایدانجام بدیم.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. از اتاق بیرون رفت و بین در ایستاد. باتعجب نگاھش کردم. انگار می خواست چیزی بگھ. اخم کردم:- چیزی شده؟حرفش رو مزه مزه کرد:- ھمیشھ ... روزه می گرفتی؟این سوال اینقدر فکر کردن داشت؟! اخم کردم و جوابی ندادم. چند ثانیھ صبر کردو وقتی فھمید نمی خوام جواب بدم، درو بست و رفت. لازم بود بگم از وقتی محمدمرده نماز روزه ام رو مرتب می خونم و میگیرم؟بعد از رفتنش یھ مقدار از وسایلم رو جابجا کردم ولی چون گشنگی بھم فشار آوردهبود، بی خیالش شدم و خوابیدم.نمی دونم چندساعت خوابیده بودم کھ با شنیدن سر و صدایی از طبقھ پایین ازخواب بیدار شدم. تاپی کھ تنم بود رو با یھ تونیک کوتاه نخی عوض کردم و یھ شالنازک ھم روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا کمی خم شدم تاببینم پایین چھ خبره و در کمال تعجب دیدم کھ دو نفر دارن کاناپھ بزرگ رو از درخونھ خارج می کنن.با تعجب بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم و بھ طبقھ پایین رفتم. کیانمھر ھم بھھمراھشون بیرون رفت و بعد از دقیقھ ای کھ ھنوز کنار راه پلھ ایستاده بودم بھ خونھبرگشت. قبل از اینکھ سوالی بپرسم خودش بھ حرف اومد:211- بردمش انباری، می خوام تا وقتی اینجا ھستی چیزی اذیتت نکنھ.ناخودآگاه پوزخند زدم. یھ نفر باید بھ خودش می گفت آزاردھنده ترین چیز ممکنحضور خودشھ!آشپزخونھ رو اشاره کرد:- اذون گفتن. برای تو ھم غذا گرفتم. بھتره بری افطار کنی.بھ سمت آشپزخونھ رفتم. « ممنون » سرم رو تکون دادم و بعد از گفتناین مھربونی یھوییش اذیتم می کرد. ھمیشھ سعی می کردم از این دست آدمھادوری کنم، آدمھایی کھ اول قضاوت می کنن و حکم میدن بعد کھ می فھمن اشتباهکردن درصدد جبران بر میان.ھر چند خودمم دچار این اشتباه شده بودم و فکر می کردم زن و بچھ اش ترکشکردن ولی جریان ما دو تا کاملا از ھم جدا بود! چون من از روی صحبت ھایخودش چنین برداشتی کردم ولی اون ...نفس عمیقی کشیدم و با تکون دادن سرم سعی کردم افکار منفی رو از خودم دورکنم.بعد از اینکھ سیر شدم ظرف ھا رو شستم و از آشپزخونھ خارج شدم. کیانمھر روییکی از راحتی ھای داخل سالن نشستھ بود. دستام رو با لبھ تونیکم خشک کردم و بھسمتش قدم برداشتم. لپ تاپش روی میز بود و کلی ھم دفتر دستک دور و برش. بادیدن من نفسش رو کلافھ فوت کرد و بھ پشتی مبل تکیھ داد:- جون من خودت از اینا سر در میاری؟! ھمش کلاه نقی بر سر تقیھ!لبخند کم جونی روی لبم نشست:- چی شده؟دفاتر سال قبل رو جلوم گذاشت و گفت:- می خوام برآورد ھزینھ کنم. بھ یھ مدیریت کامل و جامع و بدون ایراد برایھزینھ ھا نیاز داریم. اما با توجھ بھ فاکتور ھای مخفی کھ خانم جوادی بھمون دادهاصلا سر در نمیارم مخارج واقعی چقدره!و شروع کرد بھ توضیح دادن جاھایی کھ براش ابھام بود و من ھم با حوصلھ ھمھچیزو شرح دادم. بماند کھ وقتی فھمید کلی از فاکتور ھا و یا حتی ثبت ھا غیرواقعیھستن چقدر حرص خورد!تقریبا ساعت نزدیک دو نیمھ شب بود کھ برای بار نمی دونم چندم از داخل فلاسکآب جوش ریختم و یدونھ دیگھ از بستھ ھای تک نفره کافی میکس رو توش خالیکردم.دستی پشت گردنش کشید و خودکارش رو روی میز انداخت:- برای منم یکی بریز بی زحمت.لیوانش رو برداشتم و گفتم:212- بھتر نیست بخوابی؟ می تونیم فردا صبح ادامھ بدیم.در حالی کھ نگاھش بھ کاغذ روبروش بود گفت:- ھمین طوریش ھم کلی عقب افتادیم. اون داریوش بی پدر داره اون ور آب باپولای ما خوش می گذرونھ! ما اینجا داریم ...حرفش رو نصفھ رھا کرد. خجالت زده سرم رو پایین انداختم. سکوت من باعثھمھ ی این بدبختی ھا بود! با قاشق کنار سینی محتویات لیوانش رو ھم زدم و دستشدادم.- نمی خوای سحری بخوری؟لیوانم رو دستم گرفتم و گفتم:- زوده. نزدیک اذان می خورم.سرش رو تکون داد و بعد از چند ثانیھ گفت:- می تونی فردا بیای کارخونھ؟!اخمی سوالی کردم:- چرا؟- برای کارگرھا صحبت کنی. ھر چی باشھ اونا تو رو بیشتر از من میشناسن وقبولت دارن. یھ جوری باید براشون حرف بزنیم کھ متوجھ رفتن داریوش نشن و ازطرفی ھم یکم بھ صبر دعوت بشن.لیوان رو توی سینی گذاشتم و گفتم:- صبر برای چی؟کمی بھ جلو خم شد:- فردا سی ام ماھھ! دو سھ روز دیگھ سر و صداشون در میاد! باید آماده بشن کھاین ماه حقوق کمتری می گیرن. باید آماده بشن کھ ممکنھ یھ سری از خط ھای تولیدمتوقف بشن.مغموم توی مبل فرو رفتم. خدا لعنتت کنھ داریوش! کی روش میشھ تو چشم اونھمھ آدم نگاه کنھ و ازشون بخواد صبر کنن! اون ھم وقتی می دونھ ھمشون بھ اینپول احتیاج دارن!- من نظرم اینھ کھ برای اولین مرحلھ قسمت خامھ ھای طعم دار متوقف بشھ.دستم رو بالا آوردم:- نھ! ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش و دبی سود خوبی بابت اون قسمتبرامون داشتن. می تونیم برای این کھ اون قسمت نخوابھ از ھتل ھای طرف قراردادمون بخوایم ھزینھ کامل رو ھمین اول بدن! و مطمئن باشید اینکارو می کنن.ریسک پذیرترین قسمت تولید ما لبنیات معمولی ھستن کھ مشتری خاص ندارن!و شروع کردم بھ توضیح دادن ایده ھام و کیانمھر یکی یکی یادداشت می کرد و درانتھا با شنیدن صدای اذان از گوشیم آه از نھادم بلند شد. بدون سحری روزه گرفتنتوی این روزھا زیر این ھمھ فشار و ناراحتی و توی ھوای گرم تابستون واقعا از213توانم خارج بود! مخصوصا کھ قرار بود صبح برم بھ کارخونھ و یھ سخنرانی سخت ودر عین حال امیدوارکننده داشتھ باشم.کیانمھر کھ قیافھ ی درھم منو دید گفت:- بھتره بری بخوابی. صبح زود میریم کارخونھ و بعد برگرد خونھ و تا موقعافطار استراحت کن.سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھصداش متوقفم کرد:- در ضمن ...بھ سمتش چرخیدم.- موبایلت.و دستش رو بھ سمتم دراز کرد. چند ثانیھ تعلل کردم. وقتی دید دودلم نفسش روفوت کرد:- بدون اطلاعت بھش دست نمیزنم.گوشی رو بھ دستش دادم و با مِن و من گفتم:- فقط ... اگر زنگ خورد یا ...- باشھ صدات می کنم.بھ سمت راه پلھ رفتم. « فعلا » نفس عمیقی گرفتم و بعد از گفتنصبح روز بعد بھ ھمراه کیانمھر بھ کارخونھ رفتم و با کمک خودش برای کارگرھاسخنرانی کردیم.البتھ کھ کلی ھم بدوبیراه نصیبمون شد! بالاخره حق داشتن. چون اونھا کھ نمیدونستن چھ بلایی سر شرکت و سھامش اومده! در نظر اون ھا یھ سری مرفھین بیدرد دور ھم جمع شدن و بدون در نظر گرفتن منافع این ھمھ آدم برای خودشونتصمیمات عجیب گرفتن!وقتی خط تولید محصولات کم فروشمون متوقف شد بغض بھ گلوم ھجوم آورد وباعث شد نتونم تا موقعی کھ از کارخونھ خارج میشیم حرفی بزنم! حق با کیانمھر بود؛در موقعیتی نبودیم کھ بخوایم ھمھ چیزو با ھم در نظر بگیریم.باید تولیداتی رو ادامھ می دادیم کھ پولشون رو پیش پیش می گرفتیم و طرفحسابمون اشخاص حقوقی بودن و از طرفی ذره ای از کیفیت کار کم نمی شد تامشتری ھا رو از دست ندیم! شرکت ھا و اداره ھایی کھ طرف قراردادمون بودن ومی دونستیم ریسک از بین رفتن پولمون تقریبا صفره!دو سھ روزی فقط بھ کارخونھ رفت و آمد داشتم، اونھم فقط در حضور کیانمھر. باخودش می رفتم و با خودش ھم بر می گشتم. تنھا وقتی کھ ولم می کرد وقت خواببود و یا زمانی کھ از سرویس بھداشتی استفاده می کردم، حتی وقتی بھ بانک برایاطلاع ندادن خالی شدن حساب شرکت شکایت کردیم ھم باھم بودیم.214روز چھارم باھم بھ شرکت رفتیم و ھمین باھم بودنمون توی اون اوضاع بھ ھمریختھ باعث پچ پچ کارکنان شد.وقتی دیدم کیانمھر خونسردانھ بھ کارش مشغول شد و اھمیتی نداد من ھم بھ اتاقمرفتم. ھر چند کھ با گذشت یکی دو روز دیگھ، یعنی فردای تعطیلات دو روزه یعیدفطر، تقریبا ھمھ فھمیدن یھ خبرایی ھست و کیانمھر ھم در کمال بھت و ناباوریمن بھ ھمھ گفت کھ من ھمسرشم و آقا رضا رو فرستاد تا برای ھمھ شیرینی بخره!بھ قول معروف اونقدر سمن داشتم کھ یاسمن توش گم بود! فقط توی دلم حرصخوردم و بی خیال اعتراض شدم. کاری بود کھ شده!ده روز از عقدمون می گذشت و بھ این نتیجھ رسیده بودم کیانمھر بھ اونوحشتناکی کھ تصور می کردم نیست! خداروشکر توی این مدت حتی برای یک لحظھھم حریم ھا رو زیر پا نگذاشت. با اینکھ من درست از روز بعد از عقد توی خونھروسری سرم نمی کردم و راحت می گشتم! البتھ لباس آزاد و لختی نمی پوشیدم ولیھمچین چادر و چاقچور ھم نمی کردم.توی اتاقم سخت مشغول بودم و کرامتی و طالبی -از بچھ ھای تیم حسابداری- ھموردستم کمک می کردن. نسترن وارد اتاق شد و گفت کھ عرفان صدری اینجاست ومیخواد منو ببینھ. با یادآوری اون تلفن بی موقع کھ منجر بھ خرد شدن استخون بینیمشد ابرو در ھم کشیدم و اجازه ورود دادم.- سلام خستھ نباشید.نگاھم کشیده شد بھ قامت بلند عرفان صدری کھ پیراھن سفید و شلوار کرم اونو دربر گرفتھ بود. عینک دودیش رو ھم روی موھاش زده بود و مثل ھمیشھ صورتش ازصافی شش تیغھ بودن برق می زد! با ھمون اخم جواب دادم:- سلام. بفرمایید.بر عکس ھمیشھ ھیچ نرمشی توی رفتارم نبود. سیما کرامتی و محمود طالبی کھمی شناختنش باھاش سلام و احوال پرسی کردن. صدری کھ ھنوز سرپا ایستاده بودگفت:- می تونم چند دقیقھ وقتتون رو بگیرم؟سیما و طالبی بلند شدن و بھ بھونھ چای خوردن از اتاق رفتن. صدری ھم بدونرودربایستی بھ سمت در رفت و در اتاقو بست. اخمم غلظت گرفت:- امرتون؟نفسش رو فوت کرد و روی یکی از راحتی ھا نشست:- چھ خبر؟دست بھ سینھ شدم:- شما کھ منبع خبریتون آنلاینھ! از من می پرسی؟کنایھ ام رو گرفت:- پس بھ خاطر اون قضیھ ناراحتی! خب بھم حق بده!215حرفشو قطع کردم:- حق؟ از کدوم حق حرف می زنید! بھ شما اصلا ربطی نداشت کھ بری و آمارمالیات مارو دربیاری و بعد در کمال پررویی زنگ بزنی قیل و قال کنی!دستاش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا برد و با تعجب گفت:- من فکر نمی کردم اینقدر باعث عصبانیتت شده باشم! دو سھ روز قبل وقتیفھمیدم گره مالیاتی حل شده برای دلجویی بھ گوشیت زنگ زدم کھ جواب ندادی! باورکن اونقدر ترسیده بودم کھ نمی دونستم کار درست و غلط چیھ! بھ ھم خوردن روابطما با شرکت شما یعنی ...دلم نمی خواست حرفای تکراریشو بشنوم و در عوض دندون ھامو از حرص بھھم فشردم. صدری بھ موبایل من زنگ زده بود و کیانمھر یک کلمھ ھم بھ من نگفتھبود! ھمین کھ دھن باز کردم تا حرفشو قطع کنم در اتاق بدون در زدن باز شد و کیانخان وارد شدن!صدری اول نگاه کلافھ ای بھ من کرد و بعد بھ احترام کیانمھر بلند شد. کیانمھر بعداز نگاه خشکی بھ من با اکراه بھ صدری دست داد و ھمونجور مثل جلاد دست بھ سینھشد:- در خدمتم!ابروھای صدری بالا رفت:- شرمنده من ... بھ جا نیاوردم!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون آقای عابدی ھستن. نائب رییس ھیات مدیره بودن و در حال حاضر و درنبود آقای محمودی، رییس شرکت.لبخند کم جونی روی لبھای صدری نشست و عذرخواھی کرد:- معذرت می خوام تا بحال سعادت زیارت شما رو نداشتم. راستش بابت مسالھ ایمزاحم خانم رمضانی شده بودم ...- چھ مسالھ ای؟!از این ھمھ خشکی نھفتھ تو کلام کیانمھر و جبھھ گیریش مقابل صدری دھنم بازموند! ولی تصمیم گرفتم مداخلھ نکنم. صدری با تعجب گفت:- در مورد یھ مسالھ مالی بود!کیانمھر با ابرو بھ در اشاره کرد:- و احتیاجی بود کھ در اتاق بستھ باشھ؟!صدری نگاه سردرگمش رو بین ما چرخوند. پسره ی روانی حسابی بنده خدا رومعذب کرده بود! ھر چند کھ دلم خنک شد ولی باز ھم رفتار درستی نبود.- من متوجھ منظورتون نمیشم.کیانمھر سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:216- واسم جالبھ حسابدار یکی از شرکت ھای طرف قراردادمون کھ از لحاظ جایگاهو بھ نام بودن رقیب ما محسوب میشھ زود تر از خود ما از ماجرای مالیات و جریمھبا خبر میشھ و بعد میاد بھ شرکت و بھ ھمراه مدیرمالی کھ توی مسالھ مالیات خطاکاراصلی بوده توی اتاق در بستھ پیرامون مسالھ مالی صحبت می کنھ!از توھین آشکار کیانمھر ابروھام توی ھم رفت و بی صدا روی صندلیم نشستم.انگار برای لحظھ ای یادم رفتھ بود کیانمھر توی مسائل کاری چقدر بھ دیگران بدبینھ... مخصوصا بھ من!- جناب عابدی حواستون ھست ھمین الان منو متھم کردین؟با دلھره نگاھمو بین کیانمھر و عرفان صدری چرخوندم.- من ظاھر قضیھ رو نشون دادم. علاقمندم اگر بحثی مربوط بھ شرکت ھست درجریان قرار بگیرم و اگر مسالھ شخصی تره باز ھم بھ عنوان ھمسر خانم رمضانیاین حقو دارم کھ بخوام آگاه بشم.ابروھای صدری اتوماتیک وار بالا رفت و گردنش بھ سمتم چرخید:- ازدواج کردین؟لبم رو با زبون تر کردم و کلافھ بھ ھر دو نگاه کردم. کاش قدرت اینو داشتم جیغبزنم! بھ جای من کیانمھر با کنایھ جواب داد:- با اجازتون بلھ.دلخور بھ کیانمھر نگاه کردم. حس بدی کھ از برخوردش پیدا کرده بودم آزارم میداد. صدری خم شد و کیفش رو از روی صندلی برداشت و رو بھ من گفت:- تبریک میگم ... چند روز دیگھ باھاتون تماس می گیریم برای قرار داد جدید.ابروھام توی ھم رفتھ بود. از روی صندلیم بلند شدم:- ممنونم. منتظر تماستون ھستم.بھ سمت در رفت و دستش رو بھ سمت کیانمھر دراز کرد:- نمی خواستم سوتفاھم پیش بیاد. بالاخره من ھم با توجھ بھ شغلم مجبورم یھ مقداردر مورد شرکت ھای مورد معاملھ تحقیق کنم و از طرفی توی ھر نھادی آشنایخودمو دارم! خیالتون ھم راحت باشھ کھ صحبت ھای ما فقط و فقط کاری بود.کیانمھر دستش رو فشرد و گفت:- لطفا توی دفتر مدیریت منتظر باشید باید موضوعی رو بھتون بگم ... راجع بھقرارداد جدید.صدری با مکثی نسبتا طولانی اوکی داد و بعد از خداحافظی از من، از اتاق خارجشد.کیانمھر چند ثانیھ ھمونجا ایستاد و بھ بیرون نگاه کرد. احتمالا داشت مطمئن میشدکھ صدری توی اتاقش رفتھ! بعد نگاھشو سمت من چرخوند؛ در اتاق رو بست و بھسمتم اومد:217- چی می گفت؟شدت اخمم بیشتر شد:- مگھ قرار نبود منو در جریان تماس ھای تلفنیم بذاری؟چھره اش غضبناک تر شد و شمرده شمرده گفت:- میگم چی گفت؟!نفسمو با حرص فوت کردم:- اومده بود برای اون تماسش کھ خبر داده بود جریمھ شدیم و لحنش بد بودعذرخواھی کنھ!- خیلی بیجا کرد!بھ جواب درجاش فکر کردم و با دلخوری گفتم:- چرا بھم نگفتی زنگ زده؟!بھ سمتم خم شد و رخ بھ رخم گفت:- این من نیستم کھ برای کارھام باید بھ تو جواب پس بدم ... یک بار دیگھ ... فقطیک بار دیگھ در این اتاق بستھ بشھ ... کسی بیاد ملاقاتت و من بی خبر باشم! اونموقع برخوردی بھ مراتب بدتر ازم می بینی!خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستی کرد و انگشت اشاره اش رو بھ سمتم گرفت:- یادت ھست شرایطمون چی بود یا باید دوباره تکرار کنم؟!دلم گرفتھ بود، از وقتی قبول کردم کوتاه بیام تصمیم گرفتھ بودم صبر و تحملموبالاتر ببرم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم:- با توجھ بھ این کھ تلفن رو از روی میزم برداشتی گمون کنم باید بھ نسترنبسپریم کھ زود بھت خبر بده.از اینکھ دیگھ مقابلش جبھھ نگرفتم کمی جا خورد ولی خودشو نباخت و قامتش روراست کرد و با ھمون لحن محکم ادامھ داد:- ترجیح میدم خودت بیای توی اتاقم و خبر بدی. تا یھ پیش زمینھ ای ھم ازمھمونت در اختیارم بذاری.سرم رو تکون دادم و بھ خارج شدنش از اتاق زل زدم. چند تا نفس عمیق کشیدم وبغضم رو پس زدم و خطاب بھ خودم زمزمھ کردم:- اتفاق خاصی نیفتاد کھ! صدری ناراحت شد کھ شد! بھت دوباره تھمت زد کھ زد!مگھ آماده ی اتفاقات بدتر از این نبودی؟!اما ھیچ کدوم از جملھ ھام تاثیری نداشت و قطره اشکی آروم از گوشھ چشمم راهگرفت. سریع با دستم پاکش کردم و خودم رو با کاغذای روی میزم سرگرم کردم تایک ساعت بعد کھ کیانمھر اومد و خواست ھمراھش برم بانک.شاید حق داشت ھمچنان بھم شک داشتھ باشھ ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم!بالاخره از سنگ کھ نبودم؛ بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم وسایلمو جمع کردم و218باھاش بھ سمت پارکینگ رفتم. توی ماشین ھم متوجھ سنگینی نگاھش شدم ولی ھیچکدوم سکوت رو نشکستیم.مستقیم بھ دیدن رییس بانک رفتیم و با دیدن احترامی کھ از ھمیشھ بیشتر نصیبمونشد ابروھام با تعجب بالا رفت. بعد از سلام و احول پرسی کیانمھر زود تر شروع بھصحبت کرد:- گفتین مسالھ مھمی ھست کھ باید بیایم اینجا!آقای رفیعی سرش رو با ناراحت تکون داد و گفت:- نیروی نفوذی کھ ازش حرف زدین ... متاسفانھ از کارکنان بانک بوده.ھمھ تنم گوش و چشم شد و زل زدم بھ آقای رفیعی. کیانمھر با لحنی حرصی گفت:- اسمش؟رفیعی نفس عمیقی کشید:- خودش رو بازخرید کرد. و با توجھ بھ تاریخ خالی شدن حساب ... دقیقا آخرینروز کاریش ھمون روز بود. خیلی وقت بود کھ دنبال کارھای بازنشستگی زودتر ازموعدش بود.بھ حرف اومدم:- شما از خالی شدن حساب اطلاع داشتین؟رفیعی سر تکون داد:- البتھ کھ اطلاع داشتیم! کم مبلغی نبوده کھ بشھ بھ راحتی ازش گذشت. ولی وظیفھھماھنگی با صاحبان حساب بھ عھده اون آقا بود کھ ... در کارش خیانت کرد.- مرد ناحسابی! صحبت از میلیون نیست! کلاھبرداری میلیاردی بوده و زندگیبیش از ھزار نفر بھش وابستھ اس! اون وقت شما راحت نشستی و از خیانت کارمندتحرف می زنی؟بھ سمت کیانمھر برگشتم. چشمھاش قرمز بود و مشخص بود بھ سختی دارهخودشو کنترل می کنھ. رفیعی با شرمندگی گفت:- حق میدم عصبانی باشید. سھل انگاری از جانب ما بوده. باید برای چنین مبلغیاطمینان بیشتری حاصل می کردیم ... اما با توجھ بھ شرایط خاص پیشنھاد می کنمشکایت کنید. من یھ پیگیری کوچک انجام دادم و متوجھ شدم کارمند سابق ما بھ ھمراهخانواده اش از کشور خارج شدن.نگاھم روی دست مشت شده ی کیانمھر ثابت موند. رفیعی کمی بھ جلو خم شد:- شما می تونید از ما ھم شکایت کنید اما، در نظر داشتھ باشید کھ امضای رییسھیات مدیره، نائب رییس و مدیرمالی رو برای درخواست انتقال داشتیم و ھمینطورتماس تلفنی از شخص آقای محمودی.کیانمھر ھنوز ھم عصبانی بود. سریع پرسیدم:219- آقای محمودی کی باھاتون تماس گرفت:- صبح انتقال حساب.بھ سمت کیانمھر چرخیدم. با حالت خاصی داشت نگاھم می کرد و بی شک اون ھمداشت بھ ھمون چیزی کھ من فکر می کردم فکر می کرد! زود تر از من بھ زبوناومد:- از کجا باھاتون تماس گرفت و بھ کجا حساب رو منتقل کردین؟رفیعی کھ انگار از این بحث داشت خوشش می اومد سریع تلفن روی میزش روبرداشت و بعد از تماس با شخصی رو بھ ما گفت:- از سوئد تماس گرفت. مبلغ چند شاخھ شد و بھ چند بانک خصوصی داخلی منتقلشد. می تونم پیگیری کنم کھ بعد از اونجا بھ کجا رفتھ. ولی قبل از ھمھ اینھا ... نمیخواین از طریق قانون اقدام کنید؟ حضور قانون در این مواقع بھ تحقیقات سرعتبیشتری می بخشھ.ترس توی دلم نشست ولی جرات نکردم بھ کیانمھر نگاه کنم. اگر شکایت می کردنپای منم گیر بود؟! نفھمیدم چقدر اونجا موندیم. اونقدر ذھنم درگیر شد کھ تا وقتی بھخونھ برسیم ھیچ حرفی نزدم. کیانمھر ھم بی توجھ بھ حضور من بھ چند نفر زنگ زدو یھ سری صحبت ھایی کرد کھ من ازشون ھیچ سر در نیاوردم!وقتی ماشین رو توی حیاط پارک کرد، صدای بوقی از پشت در باعث شد دوبارهبھ سمت در حیاط بره و وقتی درو باز کرد با دیدن ماشین آشنا ابروھام توی ھم رفت.کیانمھر در حیاطو کامل باز کرد و دقایقی بعد خانم حمیدی چمدون بھ دست بھ سمتمن اومد. بھ سردی جواب احوال پرسی گرمش رو دادم و ھمراه ھم وارد خونھ شدیم.اصلا حس خوبی بھ اون چمدون کوچکی کھ ھمراھش بود نداشتم.بھ کیانمھر نگاه کردم کھ کلافھ تر از من بود. با ورودمون بھ خونھ، خانم حمیدیخیلی راحت بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. بھ سمت کیانمھر برگشتم و با صدایآرومی گفتم:- نگو کھ می خواد اینجا بمونھ!نفسش رو فوت کرد:- نمی تونم بیرونش کنم کھ! نمی دونم قصدش موندنھ یا نھ!- ماجرای کارخونھ بھ کجا رسید؟ھر دو بھ طرف خانم حمیدی برگشتیم کھ داشت از پلھ ھا پایین می اومد.- ھنوزم نمی خواین اعلام ورشکستگی کنید؟جواب دادم:- فعلا کھ از ورشکستگی نجات پیدا کرده. فقط مونده زنده کردن پولی کھ داریوشبالا کشیده.لبخند گرمی بھ روم پاشید:- خب خدارو شکر. خودت چطوری؟220پرروییش عذابم میداد. بھ ھیچ عنوان نمی تونستم حس خاصی نسبت بھش داشتھباشم. کیانمھر کتش رو در آورد و رو بھ خانم حمیدی گفت:- راحت باش نرگس جان، میرم شربت درست کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد و بھ رفتن کیانمھر نگاه کرد و بعد بھ سمتمچرخید:- ھنوز ازم دلگیری؟پوزخند زدم:- مھم نیست.نگاھش رنگ غم گرفت:- برای منم مھم نیست!ابروھام بالا رفت. ادامھ داد:- فعلا برام مھمھ کھ تو مشکلی نداشتھ باشی. ازت تقاضای بخشش ندارم، یھچیزایی جز وظیفمھ کھ تا الان اونو روی دوش بقیھ انداختھ بودم. حالا می خوام تاجای ممکن جبران کنم کھ اون دنیا پیش وجدانم شرمنده نباشم.این بار پوزخند نزدم ولی نگاه ازش دزدیدم و بھ کیانمھر چشم دوختم کھ سینی بھدست از آشپزخونھ خارج شد.- سعید آقا خوبھ؟ چی شده چمدون بستی!؟ قھر کردی؟خانم حمیدی آروم خندید:- می خوام برم کیش. سعید پروژه ی جدید برداشتھ، خودش دیروز رفت، منم چندروز دیگھ میرم.بھ سمت من چرخید و با لبخندی گفت:- یکی دو روزی مھمونتون ھستم.بھ سختی لبخند زدم. یھ چیزی اون تھ مھای قلبم اجازه نمیداد توی زمان حال وروی راحتی ھای سالن خونھ کیانمھر بمونم ... یھ سری حقایق تلخ باعث میشدن پدریرو تصور کنم کھ توی یھ خونھ بزرگ بدون حضور ھیچ کس خودشو دار زد!از روی مبل بلند شدم و وقتی نگاھشون بھ سمتم کشیده شد آروم گفتم:- با اجازتون میرم یکم استراحت کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد ولی کیانمھر ابرو توی ھم کشید و لیوان شربترو اشاره کرد:- خب اول شربتتو بخور!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم. نمی دونم چھچیزی توی گذشتھ اتفاق افتاده، چقدر پدرم مقصر بوده و چقدر حرفای خانم حمیدیراستھ ولی یھ چیزی رو خوب می دونم! من توی بی انصافیشون سوختم!221وضعیتی کھ الان توش گرفتارم و زندگی خیلی ھا رو بھ این نقطھ رسونده حاصلندونستن حقایقھ! کسایی کھ بھ نوعی برای منافع خودشون یا بھ نوعی بھ صلاحم، اونھم از دید خودشون سکوت کردن و حرفی از حقیقت نزدن!مانتوم رو از تنم خارج کردم و روی تخت دراز کشیدم و ھمونطور مقنعھ ام رو ازسرم خارج کردم و بھ سقف خیره شدم.لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمھ کردم:- کی فکرشو میکرد قصھ بھ اینجا برسھ؟!چشمامو بستم .........دستی بھ شال کرم رنگم کشیدمو روی سرم مرتبش کردم. خواستم دیس شیرینی ھارو بردارم کھ دست کیانمھر از کنارم رد شد و در حالی کھ دیسو بر می داشت خطاببھ من با صدای آرومی گفت:- خودم می برم.خانم حمیدی با سینی خالی شده از لیوان ھای شربت برگشت و در حالی کھ باقیلیوان ھای رو در سینی می گذاشت خطاب بھم گفت:- حسابی خستھ شدی! ھم مسائل کاری و ھم پذیرایی از مھمونا.لبخند کم جونی زدم:- زحمت کجا بود! مگھ تنھا بودم؟!و اشاره بھ خودش کردم. لبخند گرمی بھ روم پاشید و از آشپزخونھ بیرون رفت. بھجای خالیش زل زدم و لبخند از روی لبھام رفت. حضور دو روزه اش توی این خونھخیلی چیزھا رو تغییر داده بود! از جملھ جایگاھش رو توی قلب من! نھ این کھ قبولشکرده باشم! حالا بھ ھر اسمی ... ولی دیگھ ازش متنفر نبودم ... کوتاھی کرده بوددرست! اما با ھمھ زن بودنش اونقدر مردونگی داشت کھ پای کوتاھیش ایستاده بود ومی خواست برام جای خالی یک دوست رو پر کنھ!مگھ قبل از اینکھ بفھمم زمانی مادرم بوده برام چھ جایگاھی داشت جز یک دوستغیر صمیمی؟! حالا نمی شد مثل یک دوست خانوادگی بھ حضورش فکر کنم؟! اینکھنمی خواست بیش از اندازه صمیمی بشھ و بھ خاطر من کمی کیانمھرو می سوزوندباعث میشد باھاش کمی راحت تر برخورد کنم. رفتارش با کیانمھر برام جالب بود.بدون شک اگر از گذشتھ و نسبت سابقشون خبر نداشتم فکر می کردم کھ دو تا دوستصمیمی ھستن کھ گاھی سر ھم داد می کشیدن و بحث می کردن گاھی باھم شوخی یاھم دیگھ رو نصیحت می کردن.- نمیای بیرون؟بھ سر کیانمھر کھ از لای در آشپزخونھ داخل شده بود خیره شدم و قدمی بھ سمتشبرداشتم:- چرا! بریم.222و با ھم ھمقدم شدیم و بھ سالن برگشتیم. حضور پدر کیانمھر و لبخندھای دلگرمکننده اش واسم پر از انرژی مثبت بود. کنار خودش رو اشاره کرد. از کیانمھر جداشدم و بھ سمتش رفتم.آقای یعقوبی کھ روبروی ما نشستھ بود با لبخندی تشکر کرد و رو بھ کیانمھر گفت:- پس نظر شما ھم اینھ کھ شکایت کنیم؟کیانمھر سرش رو بھ نشونھ تایید تکون داد و گفت:- تا الان ھم اگر شکایت نکردیم بھ خاطر این بوده کھ می ترسیدیم شرکت ھایطرف قرار دادمون پا پس بکشن! حالا کھ قرارداد ھا بستھ شدن و پول رو ھم گرفتیممی تونیم شکایت کنیم.دل و روده ام بھ ھم می پیچید؛ اصلا اسم شکایت کھ میومد وسط یھ جوری میشدم.- نگران نباش، پسرم کارش درستھ.بھ سمت آقای عابدی برگشتم کھ سرش رو نزدیک آورده بود و طوری کھ بقیھنفھمن این جملھ رو بھم گفتھ بود. خواستم لبخند بزنم اما دلھره ام مانع شد. انگارمتوجھ حال خرابم شد کھ لبخند گرمی بھ صورتم پاشید و گفت:- اسمش ھر چی می خواد باشھ ... موقتی یا دائم! ازدواج یا ھمکاری ... تو الانعروس این خانواده ای و آبروی ما! نمی ذاریم آبرومون بھ خطر بیفتھ.گرم شدن قلبم رو حس کردم. ناخواستھ بغض بھ گلوم نشست و قدردان نگاھشکردم.- نظر تو چیھ غزالھ؟!با گیجی بھ کیانمھر کھ این سوالو پرسید نگاه کردم. صدای خنده خانم فرھمند بلندشد کھ خطاب بھ کیانمھر گفت:- آقای عابدی چیکار بھ گفتمان عروس و پدرشوھر دارین؟!بقیھ ھم بھ دنبال حرف خانم فرھمند خندیدن. لب زیرینم و گاز گرفتم و با خجالت بھکیانمھر زل زدم کھ اون ھم روی لبش طرحی از لبخند داشت. با تکیھ بھ حرفھایدلگرم کننده ی آقای عابدی نفس عمیقی گرفتم و گفتم:- من ھم موافقم کھ زودتر شکایت کنید تا بشھ ردی از آقای محمودی پیدا کرد. شایدامیدی باشھ!کیانمھر صورتش جدی شد و بعد از تکون دادن سرش گفت:- نمی خوام زیادی امیدوارتون کنم اما ...بعد از نگاه کردن بھ صورت تک تک افراد حاضر در جمع گفت:- من مثل شما نسبت بھ این رفتن خوش خیال نبودم! یھ جورایی میشھ گفت بیخیالش نشدم.نگاه آقای عابدی بھ پسرش رنگ تحسین گرفت و آقای طارمی با شک پرسید:223- خبر دارین کجاست؟کیانمھر نفس رو فوت کرد:- دقیق نھ! می تونم پیداش کنم، فقط ... زمان می بره.نفسی کھ از سینھ ی ھمھ با آرامش بیرون فرستاده شد لبخند محوی روی لبم نشوند.ساعت از یازده شب گذشتھ بود کھ خانم حمیدی بلند شد و گفت ساعت دوازدهپرواز داره و ھمزمان با این حرفش کم کم بقیھ ھم عزم رفتن کردن. آقای عابدیماشین نیاورده بود و از کیان خواست برسوندش.وقتی ھمھ از خونھ بیرون رفتن و صدای چرخش کلید رو توی قفل در سالن شنیدمدوباره ناراحتی بھ قلبم برگشت. کیانمھری کھ بھ من اعتماد نداره چھ طور می خوادتوی قضیھ شکایت از داریوش ھوامو داشتھ باشھ؟بھ اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم بھ سالن برگشتم، با ناراحتی مشغول جمعکردن ظرف ھا شدم. ظرفھای شام رو کھ داخل ماشین ظرفشویی جابجا کردم متوجھبرگشتن کیانمھر شدم.خودم رو بھ در آشپزخونھ رسوندم و بھ ورودش زل زدم. نگاھش رو دور خونھچرخوند و بعد روی من برای ثانیھ ای مکث کرد. در حالی کھ کتش رو از تنش درمی آورد گفت:- دستت درد نکنھ بابت امشب.فقط سرمو تکون دادم:- خواھش می کنم.مشکوک نگاھم کرد:- چیزی شده؟!نفسمو فوت کردمو بھ آشپزخونھ برگشتم:- بابات مرد محترمیھ.- می دونم.صداشو کھ نزدیک بھ خودم شنیدم تکون خوردم. بھ یکی از صندلی ھای پشت میزتکیھ زد:- اتفاقی افتاده؟ ھمھ ش تو فکری!یکی از صندلی ھا رو بیرون کشیدم و نشستم:- می گم ... این کھ می خواین شکایت کنین...حرفم رو نیمھ کاره رھا کردم و بھش زل زدم. چند ثانیھ با چشمھای ریز شدهنگاھم کرد و بعد در حالی کھ بھ سمت در می رفت، پوزخندی زد و گفت:- ھر کی خربزه می خوره پای لرزش ھم می شینھ اینطور نیست؟!با بھت بھ رفتنش چشم دوختم. ھمین؟! مغموم سرمو پایین انداختم.- پاشو برو بخواب بقیھ رو خودم جمع می کنم.224بی توجھ بھ صداش کھ نسبتا دور بود بھ روبروم زل زدم و نفسمو با کلافگی فوتکردم.- بعدا کھ خواستم بندازمت زندون تو سرم نکوبی کھ برات ظرف جمع کردم!با غیظ بھ سمتش برگشتم، روی پلھ ھا ایستاد. با دیدنم با شیطنت ابروھاشو بالاانداخت و بقیھ پلھ ھا رو طی کرد. زیر لب غر زدم:- بدجنس!بلافاصلھ بعد از رفتنش من ھم بھ اتاقم رفتم. حالا کھ خودش پیشنھاد داده خودش ھمبره ظرفاشو جمع و جور کنھ! کلفتش کھ نیستم!!وقتی روی تخت دراز کشیدم، اونقدر خستھ بودم کھ سرم بھ بالش نرسیده خوابمبرد. برقرار کردن جلسھ سھامدارھا توی خونھ بھ نظر من اصلا ایده خوبی نبود. شایدامنیتش بیشتر بود ولی کلی خستھ ام کرد.نصفھ شب با حس گرمای وحشتناکی از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بخوابم وچشمھام بھ زور باز می شد اما گرمای اتاق باعث می شد نتونم بی خیال بشم. خیس ازعرق بودم و موھام بھ گردنم چسبیده بودن. بھ سختی از روی تخت بلند شدم و بھسمت اسپیلت کوچیک توی اتاق رفتم. خاموش بود!کلید برقو زدم و وقتی عکس العملی ندیدم پی بھ قطعی برق بردم. نمی تونستم تاصبح با این گرمای وحشتناک مرداد ماه سر کنم. از اتاق خارج شدم و بھ سمت اتاقکیانمھررفتم. احتمال می دادم کنتور پریده باشھ. بھ در اتاق ضربھ زدم و صدایینشنیدم.وقتی لب از لب باز کردم تا صداش کنم خود بھ خود دھنم بستھ شد. چی باید صداشمی زدم؟ آقای عابدی یا کیانمھر؟! تمام این روزھا کھ عقد کرده بودیم بھ اسم صداشنزده بودم. چون مثل کنھ بھم چسبیده بود! توی شرکت ھم بھ فامیلیش صداش می زدم.مسخره بود کھ این موقع شب بھش بگم آقای عابدی؟!!نفسمو فوت کردم و صداش زدم:- کیانمھر؟ آقا کیانمھر؟صدایی ازش نمی اومد. با دودلی دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم و قدمی بھداخل اتاق گذاشتم. با چشمایی کھ کمی بھ تاریکی عادت کرده بودن نگاھمو دور اتاقچرخوندم. کسی داخل اتاق نبود ھمین کھ خواستم برگردم باھاش سینھ بھ سینھ شدم وجیغ خفیفی کشیدم. سریع قدمی بھ عقب گذاشت.دستمو روی سینھ ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:- ترسوندیم!225با وجود تاریکی سنگینی نگاھش بھ وضوح حس می شد. بدون اینکھ بھ خودم نگاهکنم یادم اومد وضع لباسم چندان مناسب نیست. دستامو بغل کردم و طوری کھ ترسمضایع نباشھ موھامو با سر انگشتام بھ جلو ھدایت کردم تا بازی یقھ ام رو بپوشونم.متوجھ شد نگاھش معذبم کرده کھ بھ زبون اومد:- فکر کردم کنتور پریده ولی انگار برق منطقھ قطعھ.سرم رو با گیجی بالا و پایین بردم و از جلوش گذشتم و با قدم ھای بلند بھ سمتاتاقم رفتم. تا لحظھ ای کھ پامو توی اتاق بذارم سنگینی نگاھشو حس می کردم. بھمحض ورودم بھ اتاق کلید رو توی قفل چرخوندم. اجازه نمی دادم اتفاق شب عیدم بامحمد دوباره تکرار بشھ. اجازه نمی دادم دوباره ھوس روی زندگیم سایھ بندازه!بھ سمت پنجره اتاق رفتم و بازش کردم. ھوا راکد بود و بی نھایت گرم! کوچکتریننسیمی نمی اومد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمھ کردم:- خدا کنھ زود برق بیاد. اینجوری تا صبح خفھ میشیم کھ!بی توجھ بھ فکرھای آشفتھ بھ سمت حموم رفتم و کمی دست و پامو آب سرد زدم وبعد روی تخت دراز کشیدم.صبح توی خونھ موندم و کیانمھر و سھامدارھا رفتن و از داریوش شکایت کردن.تا ساعت دو بعد از ظھر خونھ تنھا بودم و برام جالب بود کھ بدونم یھ شکایت چقدرمگھ طول می کشھ! برای خودمشوید پلو درست کردم با گوشت ماھیچھ. مشغول سالاد درست کردن بودم کھصدای در سالن اومد و بھ دنبالش کیانمھر وارد آشپزخونھ شد.با دلھره ای کھ از چند روز قبل توی دلم لونھ کرده بود و حالا شدت گرفتھ بودبھش سلام کردم و منتظر نگاھش کردم. بی توجھ بھ نگرانی من روی قابلمھ غذا خمشد:- علیک سلام. چی درست کردی؟خیاری برداشتم و در حالی کھ پوست می گرفتم جواب دادم:- شوید پلو و ماھیچھ، چھ خبر؟بھ سمت شیر آب رفت و مشغول شستن دستاش شد:- سلامتی، بھ منم می رسھ یا فقط برای خودت تنھا درست کردی؟وقتی دید جوابشو نمیدم بھ سمتم برگشت و بھ قیافھ ی درھمم لبخندی زد و گفت:- فقط برای خالی شدن نقدینگی شرکت شکایت کردیم. کسی در مورد وام چیزینمی دونھ! کسی ھم جز من و تو و پولاد و خانم جوادی از بھ ھم ریختگی حساب ھاخبر نداره! پس فعلا نمی خواد نگران این چیزا باشی. حواستو کامل بده بھ حساب وکتاب ھای فعلی شرکت. حقوق تیرماه کھ بھ خیر گذشت! یھ فکری باید بھ حال مردادکنیم. سھامدارھا ھم حق دارن نگران باشن!غمگین سرمو پایین انداختم. دست انداخت و یکی از خیارھا رو برداشت:- دیشب کھ خیلی گرمت نشد؟!226نگاه عاقل اندر سفیھی بھش انداختم:- گرمم نشد؟! پختم! خونھ بھ این بزرگی یعنی ھیچ فکری برای زمان قطعی برقشنکردی؟خرسند از این کھ حواسمو تا حدی پرت کرده لبخندی زد و گفت:- خونھ قدیمی ساختھ، بابام بھم تقریبا ده سال پیش ھدیھ داد. قبلا خودشون اینجازندگی می کردن.بی ملاحظھ گفتم:- واسھ عروسیت؟دستش کھ داشت خیارو بھ سمت دھنش می برد دم دھنش خشک شد. بھم زل زد؛درستھ گند زده بودم ولی شاید فرصت خوبی بود کھ گند قبلی رو جبران کنم. لب ھاموبھ ھم فشردم و با مکث گفتم:- من یھ عذرخواھی بھت بدھکارم.خیار گاز نزده رو از دھنش خارج کرد و ابروھاش توی ھم رفت. آب دھنموقورت دادم:- بابت حرف نابجایی کھ اون روز زدم ... من ... من فکر می کردم کھ خانومت ...آخھ خودم از بین حرفای تو و داریوش شنیده بودم کھ مھروز رفتھ ... اون روز زودقضاوت کردم ...ولی بعد از حرفای خانم حمیدی ...دیگھ دھنمو بستم. در واقع قیافھ ی خشمگینش دھنمو بست! یکی نیست بھ من بگھآخھ عقل تو کلھ ی تو نیست؟! نمی بینی تو این خونھ با این دیوونھ تنھایی؟ اگر بازمثل اون روز خفتت کنھ چی؟!- ھھ! ..پوزخند صدا دارش حواسمو بھش جلب کرد. خیار دست نخورده اش رو داخلسینک پرت کرد و در حالی کھ نگاھش بھ یھ نقطھ نامعلوم بود گفت:- تو ھم فکر می کنی من دیوونھ ام؟! حالا کھ حقیقتو فھمیدی؟با اینکھ مثل سگ ترسیده بودم ولی لبخند کج و کولھ ای زدم:- خب چون دوسش داشتی طبیعیھ ... تقریبا!دستھاشو لبھ ی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد. ناخودآگاه کمی بھ سمت عقب متمایلشدم. رخ بھ رخم ایستاد:- بھ نظر تو ... اگر دوستم داشت ترکم می کرد؟با ھمھ ی ترسناکی حالتش ... غم تھ نگاھش بیداد می کرد. بی اراده اون یکمی کھعقب رفتھ بودم و سرجام برگشتم. فاصلھ ی صورت ھامون کمتر شد ولی نمی دونماون ھمھ شجاعتو از کجا آوردم!- درستھ عاشقا خودخواه میشن ولی درک کن عشق مادر و فرزندی چیزیھ کھ نمیتونی حتی تصورشو کنی ... البتھ در اکثر موارد!227نگاھش با تعجب حاکی از این نزدیکی بی سابقھ روی اجزای صورتم چرخید و بعدبا ابروھای درھم بھ چشمام خیره شد:- تجربھ کردی این خودخواھیو؟پوزخند غمگینی زدم:- اون بھ جای ھردومون خودخواه بود.بھت کمرنگی توی چشماش نشست. برای کی عجیب نبود داستان عشق محمدخودخواھم؟! پوزخند غمگینم عمق گرفت و سرمو عقب کشیدم و از روی صندلی بلندشدم. بی ھدف بھ سمت قابلمھ غذا رفتم و آبِ گوشت رو چک کردم. وقتی برگشتم تویآشپزخونھ نبود. زیر لب زمزمھ کردم:- خوب شد کھ رفتی... اونقدری تجربھ دارم کھ حضور شیطانو حس کنم!دوباره روی صندلی نشستم و بی حوصلھ مشغول سالاد درست کردن شدم وناھارو ھم درتنھایی خوردم. ولی براش بشقاب و قاشق و لیوان روی میز گذاشتم کھاگر خواست بعدا بیاد و بخوره. احتمالا بھ این تنھایی نیاز داشت!بعد از شستن ظرف ھا بھ اتاق کار رفتم و طبق خواستھ کیانمھر شروع کردم بھحساب و کتاب و تاحدی سر و سامون دادن بھ وضعیت حقوق و دستمزد. یھ سریلیست ھا رو آماده کردم. خیلی وقت بود دستی حساب نکرده بودم. ھمیشھ این کارو بھاعضای تیم می سپردم و آخرش فقط چک می کردم.حالا اونقدر درگیر حساب ھا شده بودم کھ ... مادر بِگِرید!ھمونطورکھ فکر می کردم کیانمھر بعد از ساعتی از اتاقش در اومد و بھ سمتآشپزخونھ رفت. بی اراده لبخندی روی لبم نشست کھ خودم ھم علتشو نفھمیدم!غروب ھم نمی دونم کی باھاش تماس گرفت کھ از خونھ رفت بیرون و ساعت یکشب برگشت! وقتی برگشت من ھنوز بیدار بودم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم کھمتوجھ بیداریم بشھ و متوجھ ھم شد!- چرا نخوابیدی؟بھ چھارچوب تکیھ دادم:- اونجوری رفتی استرس گرفتم. خبری شده؟بھ نرده ھا تکیھ داد:- یھ خبری از داریوش بود ... میشھ گفت یھ نور امید.لبھام بھ لبخند از ھم باز شد و خواستم ذوقمو بیرون بریزم کھ با دیدن قیافھ درھمش گفتم:- ھمھ اش ھمین نیست! مگھ نھ؟سرش رو بھ نشونھ آره تکون داد و گفت:- چرا! ھمینھ فقط ...منتظر نگاھش کردم. دستی پشت گردنش کشید:228- در مورد حرفھای توی آشپزخونھ ... شاید اولش عصبانی شده بودم و اون حرکتاشتباھو انجام دادم ولی ... وقتی فھمیدم کھ قبلا ازدواج کردی و تصور من اشتباھھ،بخشیده بودم ... راستش ھر دو دچار سوتفاھم شده بودیم!انگار می دونستم می خواد بھ کجا برسونھ حرفاشو کھ پوزخند روی لبم نشستھ بود.- بابت اتفاقی کھ افتاد ... من ... من واقعا تو حال خودم نبودم ... می دونی یھ ... یھحس بدی کھ ...- نمی خوام در موردش حرف بزنیم.دھنش ھمونطور نیمھ باز موند. چند بار نفس عمیق کشیدم و بھ خودم مسلط شدم:- شب بخیر.و بھ داخل اتاق اومدم و قبل از بستن در گفتم:- ممنون بابت خبر خوشی کھ دادی.خواستم درو ببندم وقتی دیدم بستھ نمیشھ با وحشت بھ دست کیانمھر کھ روی دربود زل زدم.- چی کار می کنی؟دست دیگھ اش رو بھ نشونھ تسلیم بالا گرفت:- بذار برات توضیح بدم ...چند بار پیاپی نفس کشیدم:- دستتو بردار!نگاھش رنگ تعجب گرفت. صدام بالا رفت:- میگم دستتو بردار!بی مکث دستش رو برداشت و منم درو بھ ھم کوبیدم و در جا کلید رو توی قفلچرخوندم. با حرص مشتی بھ در زدم و از در فاصلھ گرفتم. لعنتی ... برای یھ لحظھتصویر محمد و اون شب اومد توی نظرم. قطره اشکی ازگوشھ چشمم چکید!روی تخت نشستم و بازوھامو بغل کردم. صدای کیانمھر از پشت در بستھ قلبموناآروم تر می کرد.- معذرت می خوام نمی خواستم بترسونمت. انگار وقت درستی رو برای صحبتانتخاب نکردم! فقط خواستم ... از دلت در آورده باشم. این کھ کسی کنارم باشھ و حسنا امنی کنھ آزارم میده ... فقط ھمین!و با صدای آرومتری ادامھ داد:- شبت بخیر.صدای دور شدن قدم ھاشو کھ شنیدم، بی حس و حال روی تخت دراز کشیدم. بدوناین کھ سر روی بالش بذارم یا پتو روم بندازم بھ سقف زل زدم.یکم تند رفتھ بودم! حالا کیانمھر پیش خودش فکر می کنھ من وحشی ام! بذار فکرکنھ ... اولا خودش باعث این ترس شده بود. دوما ... خب من از این بستھ نشدن در229خاطره ی خوبی نداشتم. با ھمھ علاقھ ای کھ بھ محمد داشتم اون شب ترس بدی روتجربھ کرده بودم.نفسمو فوت کردم و خودمو بالا کشیدم و سرم رو بھ بالش رسوندم. کاش موبایلمدستم بود تا بھ لیلی پیام بدم، لبخند غمگینی زدم و از ذھنم گذشت:- خوبھ کھ گوشیم دستم نیست. اگر پیام می دادم و لیلی جوابمو نمی داد غصھ امھزار برابر میشد.ولی انگاری دل بھ دل راه داره! صبح کھ حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم تا بھھمراه کیانمھر بریم شرکت موبایلمو سمتم گرفت:- دیشب برات پیام اومد.گوشی رو ازش گرفتم. اینکھ پیام ھامو می خوند با ھمھ ناخوشایندیش عادتم شدهبود. بھ محض دیدن اسم لیلی چشمام پر از اشک شد و با ھیجان پیامشو باز کردم:- سلام خوبی؟ خدا بگم چیکارت نکنھ کھ یھ کلمھ گفتی منو آتیشم زدی و قطعکردی. کلی با خودم کلنجار رفتم و دیدم نمی تونم بھت اس ندم. فقط بگو حالت خوبھ یانھ.بی اراده گوشی رو گذاشتم روی قلبم و اشکم روی گونھ ام راه گرفت ... خواھریمھربونم.کیھ؟ « آجی » -بینیمو بالا کشیدم و در حالی کھ بھ سمت در سالن قدم بر می داشتم جواب دادم:- لیلیھ. خودش شمارشو بھ این اسم تو گوشیم سیو کرده.باھام ھمقدم شد:- زن امیرعلی تابان؟ابروھام توی ھم رفت:- آره.بھ سمت در حیاط رفت و درو باز کرد و ھمزمان کھ دزدگیر ماشینو می زد گفت:- اون وقت چرا نباید اس میداده؟!سوار ماشینش شدم و وقتی کنارم قرار گرفت گفتم:- یھ ناراحتی بینمون پیش اومده بود. قرار بود بنا بھ مصلحت دیگھ با ھم تماسینداشتھ باشیم.ماشین رو روشن کرد و طعنھ زد:- احیانا بعد از اینکھ با شوھرش از خونھ من رفتین این ناراحتیھ پیش نیومد؟!با خشم نگاھش کردم. شونھ ھاشو بالا انداخت:- آخھ دقیقا تا قبل از اینکھ با شوھرش تماس بگیرم و بگم بیاد دنبالت یھ نفس اسمشروی گوشیت بود.با دلخوری نگاه ازش گرفتم و بھ صفحھ گوشیم چشم دوختم. از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو پشت سرمون بست و بعد از گذشت چند لحظھ از سوار شدنش پرسید:230- حدسم درستھ نھ؟! آجیت نمی دونستھ قبلا عشق شوھرش بودی!دندون ھامو با حرص بھ ھم فشردم. انگار قصد بی خیال شدن نداشت!- اون روز کھ از اینجا رفتی حال خوبی نداشتی و احتمالا لیلیت دیده کھ مجنونتبغلت زده ...صدام بالا رفت و رو بھش داد زدم:- بس کن!چشماش درشت شد، نفس ھام از عصبانیت تند شده بود:- چی گیرت میاد از اینکھ اینھمھ اذیتم می کنی؟! می خوای چی بشنوی؟ آره ...اون آشغال با وجود زنش و بچھ ای کھ توی راه بود ھنوز بھ من علاقھ داشت. ھمینومی خواستی بشنوی؟ حالا ولم کن ...بھ بیرون خیره شدم و اشک سمج گوشھ ی چشممو با سرانگشتم گرفتم و زیر لبزمزمھ کردم:- بھ خدا دردای خودم برام بسھ! دیگھ تو زخم زبون نزن.وقتی ماشین توی پارکینگ توقف کرد و خواستم پیاد بشم با کشیده شدن بازومتوسط کیانمھر با ترس بھش زل زدم. ابروھاش حسابی توی ھم بود. بھ دست دیگھ اماشاره کرد:- جوابشو میخوای بدی بده، گوشی رو برگردون.سرم رو با گیجی تکون دادم و بعد از چند ثانیھ مکث، گوشی رو بالا آوردم و برایلیلی تایپ کردم:- سلام عزیزم. نی نی خوبھ؟ ممنونم کھ حالمو پرسیدی، آره خوبم. نیازی نیستخودتو اذیت کنی. این روزا موبایلم دستم نیست! فعلا.پیام رو ارسال کردم و گوشی رو سمتش گرفتم. ھنوز بازوم توی دستش بود و مندلم می خواست ھر جور شده از اون فضا دور بشم. گوشی رو از دستم گرفت.خواستم درو باز کنم کھ صداش مانع شد:- صبر کن.تحکم توی صداش ترس اعصاب خرد کنم رو بیشتر کرد.- این دو ھفتھ ای کھ گوشیت دستم بوده، امیرعلی چند بار زنگ زده.صورتم از ناراحتی درھم شد. ادامھ داد:- این بار زنگ بزنھ جوابش رو میدم و از سرت بازش می کنم.اخم کردم:- احتیاجی بھ این کار نیست.دستم رو ول کرد:- پیاده شو.نفسمو بیرون فرستادم و پیاده شدم. با ھم بھ سمت آسانسور رفتیم. کنارم قرار گرفتو در حالیکھ منتظر بودیم آسانسور برسھ کنار گوشم زمزمھ کرد: