نگاھی بھ من انداخت و بعد بی تفاوت یھ قلوپ دیگھ از بطریش نوشید. نفس حبس شدهام رو رھا کردم و نگاھم رو دوختم بھ در بزرگی کھ بی شک در خروجی بود ودوباره نگاھمو بھ کیانمھر دوختم.دیگھ اونقدر خنگ نبودم کھ نفھمم بھ شدت مستھ! در عرض ھمین دو سھ ساعت!یعنی بھ خاطر حرف من؟ بدون شک رفتن زنش خیلی براش گرون تموم شده بود کھاین طور داره خودشو نابود می کنھ تا حرف منو فراموش کنھ!قدمی بھ سمت در برداشتم و دوباره بھ کیانمھر نگاه کردم. ھیچ عکس العملی نشوننداد. فقط نگاھش یک دور بین در و من گردش کرد و دوباره روی من ثابت موند ویک پک عمیق بھ سیگارش زد.کمی شجاع شدم و قدم بعدی رو برداشتم و با دیدن ھمون عکس العمل تکراری قدمبعدیمو سریع تر برداشتم. وقتی دیدم خم شد تا بطریشو روی عسلی کنار مبل بذاره باسرعت بیشتری بھ سمت در رفتم و دستگیره رو چرخوندم ... قفل بود.با وحشت بھ پشت سرم نگاه کردم. داشت از روی مبل بلند می شد. بی اراده زدمزیرگریھ و شروع کردم بھ بالا و پایین کردن دستگیره در. سیگارشو توی زیرسیگاری روی میز خاموش کرد و قدم ھای تقریبا نامنظمش بھ سمت من شروع بھحرکت کردن.قلبم بھ طرز وحشتناکی خودشو بھ در و دیوار سینھ ام می کوبید. نمی تونستم کنار درقفل شده بمونم تا بھم برسھ. با یک تصمیم آنی شروع کردم بھ دویدن، اونھم بھ سمتراه پلھ. موندن توی یک اتاق با در قفل بھتر از مواجھ شدن با کیانمھریھ کھ قصدجونمو کرده.با دیدن مسیرش کھ بھ سمت من کج شد و قدم ھایی کھ سرعت گرفتن ناخودآگاه جیغبلندی کشیدم و قدمی مونده بھ راه پلھ دستش دور کمرم پیچید و بلندترین جیغی کھ میتونستم رو کشیدم و شروع کردم بھ تقلا کردن.دستش رو روی دھنم محکم نگھ داشت و با یک پاش کھ دور پاھام پیچید جلوی تقلاکردنمو گرفت؛ لبھاشو چسبوند بھ گوشم و زمزمھ کرد:- من و تو یھ خرده حسابی با ھم داریم ... بذار یھ معاملھ شیرین داشتھ باشیم.انگار توی گلوش کوره روشن بود کھ نفسش اینطور گوشمو سوزوند! با این جملھ اشترسم بیشتر شد و اشکھام روون شدن. پاھامو آزاد کرد و دستش رو از روی دھنمبرداشت اما ھمون طور کھ ھنوز کمرمو محکم نگھ داشتھ بود بھ سمت راحتی حرکتکرد. وقت گستاخی نبود! بھ التماس افتادم:- ببخشید ... عصبی بودم یھ چیزی گفتم. می تونم جلوی جریمھ رو بگیرم ... قول میدمھمکاری کنم.اما انگار حرفام رو نمی شنید . بھ ضرب منو روی راحتی انداخت. درد توی کمرمپیچید اما ساکت ننشستم:- باھم حرف می زنیم. یھ لحظھ صبر کن!153یک پاشو لبھ ی مبل گذاشت و در حالی کھ سعی می کرد خودش رو ثابت نگھ دارهیک دستش رو بھ سرم نزدیک کرد و شالم رو از روی سرم کشید.بھ گریھ افتاده بودم و ھمچنان التماس می کردم، اما انگار تاثیری نداشت ... لگدپرونی ھام و مشت زدن ھام اونقدر بی تاثیر بودن کھ کیانمھر بی توجھ خم بشھ و با یھحرکت مسیر دکمھ ای مانتوم رو باز کنھ ... وقتی صدای پاره شدن جا دکمھ ھا روشنیدم وحشتم ده برابر شد.زیر لب ھر ذکری کھ بلد بودمو بھ زبون آوردم و انگار ... انگار وقتش بود کھ ادببشم!!! ...نھ صدای جیغ ھای گوش خراشم تاثیری روش داشتن ... نھ گریھ ھام ... نھ التماس ھام... نھ حتی وقتی نالھ ھای بی حال و بی رمقم از گلوم خارج می شدن.وقتی دست ازم کشید ھمھ جای بدنم درد می کرد ... پھلوھام ... پاھام ... کمرم ... جایبوسھ ھا و گازھایی کھ گرفتھ بود!حاضرم قسم بخورم دردی کھ تحمل کردم از اولین بارم با محمد ھزار برابر بیشتربود. وقتی از روم کنار رفت توی خودم مچالھ شدم ... بی حال کنار مبل افتاد. صداییشبیھ خِر خر از سینھ ام خارج میشد و چھ چیزی جز مردن می تونست آرومم کنھ؟!یشتر از دردی کھ توی بدنم پیچیده بود جملھ ای بود کھ مدام در گوشم تکرار کرده بودلبھامو بھ ھم فشردم و اشکھام از ... « من از گل کمتر بھ مھروزم نگفتھ بودم » ...گوشھ ی چشمم راه گرفتن. یعنی اگر یکی در مورد من حرفی می زد ... کسی بود کھطرفو بشونھ سر جاش؟!صورتم رو توی کوسن روی مبل فرو بردم. دیگھ ھیچ چیز برای از دست دادن نداشتم... مھم نیست کھ دختر نبودم! مھم اون عزت نفسی بود کھ کیانمھر ھمھ جوره بھ لجنکشیده بودش! اونقدر احساس بی ارزشی می کردم کھ با اون وضع افتضاح روی مبلافتاده بودم و ھیچ تلاشی برای پوشوندن خودم نمی کردم!بی اراده صدای ھق ھقم بلند شد. دیگھ ھیچ چیزی مھم نبود . حتی دیگھ نمی خواستماز دستش فرار کنم. فقط دلم می خواست بمیرم. اونقدر گریھ کردم تا از حال رفتم.وقتی چشمھامو باز کردم یھ ملحفھ ی نازک روی تنم انداختھ شده بود. چشمھام بھسختی باز می شد. بھ دردھای قبلی صورتم سوزش لبھام ھم اضافھ شده بود. زیر لبزمزمھ کردم:- وحشی!ملحفھ رو روی سینھ ام با دستم نگھ داشتم و بھ سختی روی مبل نشستم. کمرم تیرکشید و دوباره چشمھ ی اشکم جوشید. حالا کھ بھوش اومده بودم باز ھم دلم میخواست از اینجا برم. حتی اگر قرار بود بمیرم دلم نمی خواست توی این خونھ بمیرم.با دیدنش کھ از جایی - بھ نظر آشپزخونھ بود- بیرون اومد و بھم نزدیک شد، خودموبھ پشتی راحتی فشردم. می تونستم سفتھ ھای کذایی رو توی دستش تشخیص بدم. سفتھھا رو روی میز گذاشت و روان نویسش رو بھ سمتم گرفت:154- امضاش کن.با بغض بھ صورتش نگاه کردم. بھم نگاه نمی کرد و اخم کرده بود. با دستھای لرزونروان نویسو از دستش گرفتم و ھر جا لازم بود امضا کردم. بعد از اینکھ امضا زدنسفتھ ھا تموم شد. شروع کرد بھ جمع کردن لباس ھام از روی زمین و ھمھ رو نزدیکمنگھ داشت و گفت:- بگیر بپوش.با دیدن لباس زیرم کھ از دستش آویزون بود با حرص لباس ھا رو از دستش کشیدم.باز ھم نگاھم نکرد و بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. با بدنی پر از درد و بھ سختیشروع بھ پوشیدن لباس ھام کردم.صدای زنگ آیفون توی خونھ پیچید. کیانمھر در حالی کھ کیف من توی دستش بود ازاتاق خارج شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ ی در باز کن رو زد. از ھمون فاصلھ بھصورتم نگاه کرد و گفت:- می تونی بری.و کیفم رو ھمونجا کنار در گذاشت و بعد قفل در بزرگ رو باز کرد. داشت دوباره برمی گشت بھ سمت اتاقش. یک لحظھ مکث کرد و بدون اینکھ نگاھم کنھ گفت:- حالا می فھمم چرا اینقدر بھ داریوش وفادار بودی!نگاھی بھم انداخت و گفت:خانوم. !« دختر » - شرفتو ارزون فروختیوارد اتاق شد و در رو بست. دچار سوتفاھم شده بود ... فھمیده بود کھ اولین بارم نبودو فکر می کرد کھ پای داریوش وسط بوده. ذره ای طرز تفکرش برام مھم نبود کھبخوام براش توضیح بدم. خواستم از روی مبل بلند بشم اما ھمھ ی جونم درد می کرد.باز زدم زیر گریھ. ھمون موقع در خونھ باز شد و امیرعلی سراسیمھ وارد خونھ شد وبعد از چرخوندن سرش با دیدن من چشمھاش گرد شد.مھم نبود کھ اون لحظھ امیرعلی چطور اینجا رو پیدا کرده و در جریان قرار گرفتھ.مھم این بود کھ حکم فرشتھ ی نجات رو داشت. با دیدنش گریھ ام شدت گرفت:- امیر!!!بھ سمتم دوید و صداش لرزی:- جون امیر!و قبل از ھر عکس العملی جلوی مبل زانو زد و منو سخت در آغوش گرفت و شروعکرد بھ قربون صدقھ رفتنم:- کی این بلا رو بھ سرت آورده غزالم؟!حتی با اون وضعیت ھم چھره ی لیلی جلوی نظرم بود. دستامو روی سینھ اش گذاشتمو کمی از خودم فاصلھ دادمش و با ھق ھق گفتم:- فقط ... منو ... ببر.155متوجھ بی میلی من نسبت بھ آغوشش شد اما ظاھرش رو حفظ کرد و در حالی کھ بلندمی شد گفت:- باشھ عزیز. بلند شو بریم.و زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم. نالھ ام رو توی گلوم خفھ کردم.آروم گفت:- خودش کدوم گوریھ؟!اتاق رو اشاره کردم و زیر لب گفتم:- فقط منو از اینجا ببر.سرش رو تکون داد و کمک کرد تا نزدیکی در برم. ھمون موقع در اتاق باز شد وکیانمھر خارج شد. با ترس بھ پیراھن امیرعلی چنگ انداختم. امیرعلی با حرص گفت:- قصد جونشو کرده بودی آشغال؟!کیانمھر با بی حوصلگی گفت:- وقت واسھ خوش خدمتی زیاده! فعلا از اینجا ببرش تا توی خونھ ی من نمرده!امیرعلی دندوناشو بھ ھم فشرد و گفت:- من ھنوز با تو کار دارم!و صدای کیانمھر کلافھ بود:- با بچھ ھا کاری ندارم!امیرعلی باز ھم دندوناشو بھ ھم فشرد و خواست جوابی بده کھ با بغض زیر گوششگفتم:- بریم.نگاھی بھ من انداخت و نفسش رو از راه بینیش بیرون فرستاد و کمکم کرد تا از درخارج بشیم؛ قبل از خروج بھ کیفم اشاره کردم و اون ھم برداشت. وقتی روی صندلیقسمت شاگرد جا گرفتم، خم شد تا کمربندم رو ببنده کھ مانع شدم، نیازی بود بگم سینھھام بھ طرز دردناکی لھ شدن!؟انگار فھمید حال جسمیم اصلا مساعد نیست کھ مخالفتی نکرد و پشت فرمون جاگرفت. وقتی از اون باغ نفرین شده خارج شدیم نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم وباز زدم زیر گریھ و تا رسیدن بھ خونھ فقط صدای ھق ھق من توی ماشین شنیده میشد.ماشین رو جلوی در خونھ ام نگھ داشت، کلیدو بھ دستش دادم و سریع پیاده شد و درحیاط رو باز کرد و ماشین رو داخل برد. تا وقتی کھ از ماشین پیاده بشھ و در حیاطرو ببنده من ھم کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.156چند قدم برداشتم و یھو ایستادم. انگار حالا کھ بھ آزادی رسیده بودم می تونستم فکرکنم! بھ سمتش چرخیدم. در رو بستھ بود و داشت بھ سمتم می اومد. با دیدن نگاهبرآشفتھ من ایستاد. چشمامو ریز کردم:- تو و کیانمھر ھمو می شناختین نھ؟!نگاھش رنگ ترس گرفت. ذھنم شروع بھ پردازش کرد و ھمزمان حرفھایی کھ بھذھنم می رسید رو گفتم:- وقتی گوشیم دستش بود و تو زنگ زده بودی شناختھ بودت! بھت گفت سگ پاچھخوار .... آدرس خونھ ی اونو از کجا داشتی؟ .... انگار منتظرت بود کھ با شنیدنصدای زنگ ...بعد ترسان بھش زل زدم:- چند وقتھ ھمو می شناسین؟!!قدمی بھ سمتم برداشت:- غزالھ جان بذار توضیح بدم.دستمو بالا آوردم و با صدای بلندی گفتم:- وایستا! از ھمون جا بگو.دستھاشو بھ نشونھ ی تسلیم بالا آورد و ایستاد:- باشھ ...لبھاشو بھ ھم فشرد:- من کارمند پدر کیانمھر بودم ... شعبھ ی اصفھان! ... قبل از اینکھ انتقالی بگیرم.ذھنم رفت بھ ھفت- ھشت سال قبل ... زمانی کھ امیرعلی تازه وارد دانشگاه شده بود...- پدر کیانمھر بھم وعده ی پست مھم تر رو داد و در عوضش ازم کاری خواست ...خواست یھ نفرو زیر نظر داشتھ باشم، دختر حسابدار شرکت پسرش رو ... توی اینشھر!... امیرعلی از ھمون روز اول بھ من توجھ ویژه داشت، یھ پسر خوش چھره و خوشتیپ کھ از ھمون اول چشمش دنبال من بود نھ دخترھایی کھ بدون شک از من سرتربودن! ....- علتش ھم این بود کھ اتفاقی افتاده بود کھ از جانب اون حسابدار احساس خطر میکردن. من فقط قرار بود نزدیکت باشم تا یھ اھرمی باشم کھ اگر پدرت خواست کاریبر علیھ اون ھا کنھ، بتونن از طریق من جلوشو بگیرن.... امیرعلی دوستم داشت ... ھمھ جوره ازم دفاع می کرد ... یعنی فقط می خواست ازمن استفاده کنھ؟! ...- اما نتونستم غزالھ ... چون عاشقت شده بودم! نتونستم سر قولم بمونم و از شرکتآقای عابدی زدم بیرون و گفتم دیگھ ادامھ نمی دم ... یادتھ گفتم از کارم اومدم بیرون؟!بھ خاطر تو اومدم چون بھت ...157جیغ زدم:- دھنتو ببند.ساکت شد. ھمھ ی باورھام فرو ریختھ بود، چشمھ ی اشکم جوشیدن گرفت و با صدایآرومی زمزمھ کردم:- خیلی پستی امیر ... تمام این سالھا عذاب وجدان دل شکستھ ات رو داشتم ... خیلیرذلی ...ذھنم مثل پرده سینما شروع کرده بود بھ مرور ھر چی کھ بینمون گذشتھ بود! بارھاوقتی کنار محمد بودم دلم پیش امیر بود. ھر بار زمین خوردم فکر می کردم آهامیرعلی منو گرفتھ. دلم می خواست دھنمو باز کنم و ھر چی می تونم بارش کنم ولیفقط نگاھش می کردم. بھ کی می تونستم اعتماد کنم؟! واقعا بھ کی؟!قدمی بھ سمتم برداشت و گفت:- قسم می خورم ھیچ وقت ذره ای از عشقی کھ بھت داشتم کم نشد. حتی وقتی ازدواجکردم ...بھم رسیده بود. داشتن لیلی و قلب مھربونش لیاقت می خواست و حالا امیرعلی باوقاحت می گفت در کنار لیلی ھم دلش با من بوده!! شاید سکوت منو طور دیگھ ایتعبیر کرد کھ وقتی بھ یک قدمیم رسید دست ھاشو از ھم باز کرد. ولی من برای اولینبار عکس العمل درست رو نشون دادم ... دست راستمو بالا بردم و با تموم قدرت تویصورتش کوبیدم. صورتش بھ یک سمت خم شد ... دلم خنک نشد! سیلی بعدی رومحکم تر زدم.- تو یھ کثافتی امیر ... امروز- فردا پدر میشی آشغال! می خوای منو بغل کنی؟!!!و سیلی بعدی ... اشکش راه گرفت و ھیچ تلاشی نکرد تا مانعم بشھ. کیفم رو رویزمین رھا کردم و با ھمھ ی بیحالیم دو دستی افتادم بھ جونش. شاید اگر کسی شاھدماجرا باشھ با خودش بگھ داشتم عقده ی کیانمھرو ھم سر امیرعلی خالی می کردمولی این طور نبود! گناه امیر علی بھ تنھایی کافی بود!مچ ھر دو دستم رو چسبید، ھق می زد:- فکر می کنی برای من راحت بود؟! راحت بود کھ تو منو بھ یھ پیرمرد فروختی؟!جیغ زدم:- سگ اون پیرمرد بھ تو شرف داشت! حداقل بھ من وفادار بود ... حداقل با دروغ بھمنزدیک نشد! اما تو چی داری برای دفاع از خودت بگی؟! عاشقم شدی؟ من علاقھ ترو نمی خوام؟! حیف لیلی برای تو! تو لیاقت نفس کشیدن نداری ... چھ برسھ بھداشتن لیلی!دندوناشو بھ ھم فشرد و بر خلاف تصورم کھ فکر کردم با این حرفم غیرتشو قلقلکدادم! محکم منو بغل کرد. فقط برای یک ثانیھ تو بھت بودم و بعد شروع کردم بھ تقلاکردن. ولی امیرمحکم منو چسبیده بود:158- فراموش کردنت بھ اندازه کافی سخت بود ... چھ برسھ بھ اینکھ ھر ھفتھ ببینمت وھمیشھ حرفت توی خونھ بھ راه باشھ! تو جای من نیستی غزالھ! حتی نمی تونیتصور کنی کھ چقدر دوسِت ...- امیر؟!!!برای ثانیھ ای نفسم رفت ولی از بھت امیرعلی استفاده کردم و خودمو از آغوششبیرون کشیدم.لیلی با دھن نیمھ باز در حالی کھ کلید خونھ دستش بود جلوی در ایستاده بود و بھ من وامیرعلی نگاه می کرد... لعنتی! گفتھ بود کھ از روی کلیدھای خونھ ام ساختھ ...دستھامو توی موھای جلوی سرم فرو بردم. چھ فاجعھ ای بدتر از این می تونست رخبده؟دیدن اشک لیلی کھ آروم از چشمش لغزید و روی گونھ اش راه گرفت دلمو آتیش زد.امیرعلی مثل ماست وایستاده بود و ھیچ عکس العملی نشون نمی داد. لبامو بھ ھمفشردم و بعد قدمی بھ سمت لیلی برداشتم. آخرین اتفاقی کھ توی دنیا دلم می خواستبیفتھ بھ ھم خوردن زندگی لیلی بود! وگرنھ امیرعلی حقش بود. با صدای لرزونیگفتم:- من برات توضیح میدم لیلی ...نگاه اشکیش رو از امیرعلی گرفت و با خشم رو بھ من گفت:- نزدیکم نیا!ایستادم. دستش رو بھ سینھ اش زد:- مث خواھرم بودی غزالھ!بھ گریھ افتادم:- غیر از این نیست لیلی!اون ھم بھ گریھ افتاد و امیرعلی رو نشون داد:- توی بغل شوھرم بودی! ...و رو بھ امیرعلی ادامھ داد:- عوضی ... بی لیاقت!و بھ سرعت از در خونھ خارج شد. با شتاب بھ سمت امیرعلی برگشتم:- برو دنبالش.ھنوز ھمونجا ایستاده بود. صدام بالا رفت:؟!! میگم گمشو!
- دو سالھ کھ محمد فوت شده، تا ھمیشھ کھ نباید عزادارش باشی. از اون خونھ کھبری فکرت آزادتر میشھ و بھ امید خدا اگر یھ روزی کسی خواست وارد زندگیت بشھ...حرفشو با بی حوصلگی قطع کردم:- کی بھ ازدواج فکر می کنھ؟!با دلخوری گفت:- چتھ کھ فکر نکنی؟ ھم خوشگلی ھم شاغلی، ھم ...کامل بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- بی خیال لیلی، دلت خوشھ!با اخم گفت:- غزالھ تو ھمش بیست و ھفت سالتھ. منو نگاه کن! تا چند ماه دیگھ بچھ دارمیشم.خدا محمدو بیامرزه اما بھ خدا اونم راضی نیست...دیگھ بقیھ حرفاش مھم نبود ... چشمامو بستم تا نگاه حسرت بارمو نبینھ. آره لیلی تاچند ماه دیگھ بچھ اش بھ دنیا می اومد چون سال ھشتاد و ھفت، یھ دختری بھ خاطرخودکشی پدرش از امیرعلی فاصلھ گرفت. فاصلھ گرفت چون می ترسید اگر باامیرعلی ازدواج کنھ بعد از یھ مدت عشقشون فروکش کنھ و حقایق تلخ زندگی مثلپتک بھ سرش کوبیده بشن.ترسید بعد از یھ مدت منطق جای احساس بشینھ و حرف اطرافیان روی زندگیش باامیرعلی سایھ بندازه و تنھا بمونھ. ترسید و حالا ... ترسیدم و حالا لیلی روبروم نشستھو شوھر و بچھ اش رو بھ رخم می کشھ تا نصیحتم کنھ.ساعت دو بود کھ بالاخره لیلی رضایت داد کھ بخوابھ و منو با رویای شب عیدمراحت بذاره.وقتی دلت گرفتھ باشھ فرقی نمی کنھ کھ تنھا باشی یا یھ لشکر آدم دور و برتباشھ! دلت کھ بگیره گلایھ ھات ردیف میشن و خاطره ھا مثل فیلم ھی مرور میشن تااز پا در بیارنت!*** فروردین/ ١٣٨٩جلوی آینھ ایستادم و برای بار آخر خودم رو نگاه کردم. رژ پوست پیازیم روبرداشتم و دوباره روی لبم کشیدم. بھ پوست سفیدم خیلی می اومد. شال صورتیم رو بھصورت شُل روی سرم انداختم و برای خودم جلوی آینھ ژست گرفتم.ھنوز صدای صحبت عمو از توی سالن می اومد. این دم آخری ھم دست ازموبایلش نمی کشید.دل توی دلم نبود کھ کادوش رو کھ یھ گوی شیشھ ای و برفی بود، بھش بدم.72بعد از چند دقیقھ قید نگاه کردن بھ جعبھ ی کادوپیچ شده ی روی میزمو زدم و ازاتاق خارج شدم. بالاخره موبایلش رو کنار گذاشتھ بود و بھ تلویزیون چشم دوختھ بود.کنار میز پایھ کوتاه وسط مبل ھا روی زمین نشستم و بھ تنگ ماھی چشم دوختم.از گوشھ چشم نگاھی بھم انداخت و با لبخند گفت:- منتظری ماھی بھ زبون بیاد؟با بی حوصلگی ساختگی گفتم:- شنیدم ماھی لحظھ تحویل سال صاف و بی حرکت می ایستھ، می خوام ببینمراستھ یا نھ.آروم خندید و بعد خم شد و از لبھ ی میز قرآن رو برداشت و بعد از کم کردنصدای تلویزیون شروع بھ خوندن قرآن کرد.یکی دو دقیقھ مونده بود کھ سال تحویل بشھ قرآن رو بھ سمتم گرفت و گفت:- بلند شو و از صاحب قرآن بخواه کھ ازت حفاظت کنھ.لبخند کجی زدم و گفتم:- نخوام ھم حفاظت می کنھ.سرش رو تکون داد و گفت:- ولی اگر خودت بخوای یھ چیز دیگھ اس!از کنار میز بلند شدم و روی مبل نشستم و قرآن رو از دستش گرفتم و شروع کردمبھ خوندن. با شنیدن شماره معکوس از تلویزیون قرآن رو بوسیدم و کنار ھفت سینگذاشتم و بھ ماھی ھا چشم دوختم. درست بود! ماھی ھا برای لحظھ ای مثل عکسثابت و بی حرکت موندن و بعد از ثانیھ ای دوباره جنب و جوششون رو از سرگرفتن.عمو ھم کھ انگار با حرف من کنجکاو شده بود با دیدن ماھی ھا لبخندی روی لبشنشست و بعد رو بھ من با لبخند عمیقی گفت:- عیدت مبارک غزالھ جان.من ھم با لبخندی تبریک گفتم. خیلی سریع ھر دو لبخندمون از بین رفت، نبودنساره خانم کنار سفره عید بدجور توی چشم میزد. پارسال چنین لحظھ ای من براینبودن پدرم گریھ می کردم و ساره خانم بھم دلداری می داد و حالا عمو حسابی تویفکره و من حرفی ندارم کھ بزنم!با بھ خاطر آوردن کادویی کھ برای عمو گرفتھ بودم دوباره لبخند روی لبم نشستو سریع بلند شدم و بھ سمت اتاقم رفتم. ھمون لحظھ تلفن خونھ زنگ خورد و عموجواب داد متوجھ شدم کھ مھسا تماس گرفتھ.جعبھ ی کادوپیچ شده رو از جلوی آینھ گرفتم و ھمین کھ در اتاق رو باز کردمصدای بغض دارشو شنیدم کھ داشت با مھسا حرف میزد و سعی داشت آرومش کنھ،وقتی عمو روی مبل نشست و دستش رو بھ طرف صورتش برد، سریع نگاھمو ازشگرفتم و بھ اتاق برگشتم. آخرین چیزی کھ می خواستم توی دنیا ببینم شکستن عمو بود.73روی تخت نشستم و منتظر موندم تلفنش تموم بشھ. مثلا سال جدید یعنی سال ھشتادونھ شروع شده بود! برای من چھ فرقی می کرد؟ مسلمھ کھ ھیچ سالی، عید معنیخاصی برام نداشت جز اینکھ بابا بیشتر توی خونھ می موند و وقتش برای باھمبودنمون آزادتر بود، البتھ عید دو سال قبل خیلی خاص بود، چون امیرعلی توی قلب وذھنم وجود داشت.برای منی کھ تموم عمر تنھا بودم و تعداد آدمھای دور و برم انگشت شمار بودن،طبیعیھ کھ دلم بخواد ھر کس سمتم می اومد رو با چنگ و دندون نگھ دارم. حالا ھمحاضر بودم ھر کاری کنم تا عمو شاد باشھ چون در حال حاضر تنھا کسیھ کھ براممونده.توی فکر و خیالات خودم بودم کھ بھ در اتاق ضربھ ای خورد و بعد عمو صدامزد، کادو رو پشتم نگھ داشتم، درو باز کردم و یبن در قرار گرفتم، در کمال تعجبدیدم کتش رو پوشیده و سوییچ ماشین تو دستشھ.با ابروھای درھم گفت:- دارم میرم خونھ مادرم، تو کھ نمیای!ناخواستھ لبامو جلو دادم:- نھ ممنون.تعارف دیگھ ای نکرد و بھ سمت در رفت. قرار ھم نبود کھ برم، تعارف الکی بود!من چھ سنخیتی با خانواده ی عمو داشتم کھ برم دید و بازدید! با شونھ ھای افتاده کادورو دوباره روی میز گذاشتم و بھ سالن برگشتم.روی راحتی نشستم و تا موقع برگشتنش آجیل خوردم و تلویزیون دیدم. عمو کھبرگشت جز خانواده ی خواھرش و یکی از برادرھاش کسی دیگھ نیومد و ساعتدوازده بود کھ بالاخره لامپ سالن رو خاموش کردم.عمو بھ اتاقش رفتھ بود، من ھم بعد از سرویس بھداشتی بھ اتاقم رفتم و ھمین کھنگاھم بھ کادوی عمو افتاد با اخم اون رو از جلوی آینھ برداشتم و توی کشو انداختم،تا دستم رو بھ سمت شالم بردم کھ بردارمش، با صدای عمو بی حرکت ایستادم:- غزالھ جان یھ لحظھ بیا.بھ سمت در رفتم، اما قبل از بازکردنش با قدم بلندی بھ سمت میز آرایشم رفتم وکادو رو از داخل کشو برداشتم و بعد از اتاق خارج شدم. شاید بالاخره قسمت میشدھدیھ اش رو بدم!!!عمو روی تختش نشستھ بود، با دیدنم لبخند کم جونی زد و کنارش رو اشاره کرد:- بیا اینجا ببینم. نمی خوای عیدیتو بگیری؟چھ عجب بالاخره یادش افتاد! با وارد شدنم بھ اتاق کادو رو دستم دید و ابروھاشبالا رفت:- بھ بھ! بوی عیدی میاد.نیشم باز شد و بھ فاصلھ ی یک نفر کنارش نشستم.74اون ھم یھ جعبھ ی کادو پیچ شده ی پھن و کم قطر توی دستش بود، بھ جعبھ یتوی دست من نگاه کرد و گفت:- اول عیدی منو بده.جعبھ رو بھ سمتش دراز کردم:- قابلی ھم نداره.از دستم گرفت و در حالی کھ با لبخند ھی بھ من نگاه می کرد و ھی بھ جعبھ، کادورو باز کرد و با دیدن گوی شیشھ ای لبخند عمیقی زد:- خوشگلھ.از دستش گرفتم و پیچ تھش رو چرخوندم و از جلوی عمو خم شدم و روی عسلیگذاشتمش و گوی در حالی کھ داشت روی پایھ اش می چرخید شروع بھ پخش آھنگیآرامش بخش کرد.وقتی سر جام برگشتم متوجھ شدم عمو چشمھاشو بستھ و لبخند ھم دیگھ رویلبھاش نیست، خواستم صداش بزنم کھ با صدای آروم گفت:- چھ عطر خوش بویی!نفسم حبس شد؛ گاھی وقت ھا بی ملاحظھ می شدم و یادم می رفت کھ عمو مَرده وتوی خونھ تنھاییم. باید بیشتر مراقب باشم، مخصوصا کھ حمیده خانم رفتھ بود خونھ یدخترش! نھ اینکھ آرایش کردم و بی توجھ بھ نامحرم بودن عمو از روش خم شدم و... واقعا احمق بھ کی میگن؟!!مرتب نشستم و منتظر موندم خودش سکوت رو بشکنھ، با نفس عمیقی گفت:- نمی خوای عیدیتو بگیری؟بھتر بود من ھم بھ روی خودم نمی آوردم، سعی کردم لبخند بزنم و خودم رو باانرژی نشون بدم:- چی برام خریدین؟!و قبل از اینکھ کاری کنھ خودم جعبھ رو از روی پاش برداشتم و شروع کردم بھباز کردنشدر جعبھ ی و دیدن گردنبند طلا سفید با پلاک قلبی شکل پر نگین روی جیرسورمھ ای رنگ کھ می درخشید، دوباره لبخندم از بین رفت.نمی دونستم چی باید بگم! ھر جور کھ می خواستم خودمو بزنم بھ خنگی و مطلبرو نگیرم نمی شد! مطمئنم عمو یھ فکرایی توی سرش بود کھ حتی تصور کردنشلرزه بھ بدنم می انداخت.- بده برات بندازمش.ممنون خودم می » یھ مغز سالم چنین لحظھ ای باید فرمان بده عقب بکشم و بگماما فقط با نگاھم دستھاشو دنبال کردم کھ گردنبند رو از قاب برداشت و کمی « تونمخودش رو عقب کشید تا پشتم قرار بگیره.75نمی دونم ھوای اتاق گرم بود یا دمای بدن من بالا بود کھ داشتم احساس خفگی میکردم. باید بلند می شدم و بھ اتاقم می رفتم ... با ھمھ ی بی قیدی و سست ایمانیمحضور شیطان رو توی اتاق حس می کردم.قاعدتا بستن یھ گردنبند کمتر از یک دقیقھ طول می کشید ... پس من چرا ھنوزحضور دستھای عمو رو دور گردنم حس می کردم؟- اینجوری درست نیست!زمزمھ ی آرومش رو کھ درست کنار گوشم شنیدم تیره ی پشتم لرزید. بھ سختیلب از لب باز کردم:- چی ... درست ... نیست؟!دستی روی بازوم نشست:- نمی تونم نامحرم بودنت رو تحمل کنم.مگر اینکھ کر باشی تا ندونی منظور از این حرف چیھ! یھ حس احمقانھ اون تھ تھدلم می خواست عمو دستش رو بالاتر بیاره و روی شونھ ام بذاره و یھ صدای محکمھم با تمام قوا داد میزد:- بلند شو از اتاق برو بیرون.نفس عمیقی کشیدم و در یک حرکت از روی تخت بلند شدم. بدون نگاه کردن بھصورت عمو گفتم:- ممنون خیلی قشنگھ.و سریع از اتاق خارج شدم و تقریبا بھ سمت اتاق خودم دویدم. اما وقتی در رو بھھم کوبیدم و در بستھ نشد فھمیدم امشب بھ سلامت سحر نمیشھ.دستم رو بھ سمت یقھ ی سھ سانتی بلوز سوسنی رنگم بردم و رو بھ عمو کھ لایدر ایستاده بود و مانع بستھ شدن در می شد، لبخند کج و کولھ ای زدم:- بلھ؟ چیزی شده؟سفیدی چشمھاش کھ قرمز شده بودن نوید خوبی نمی داد، من این حالت رو یک باردر امیر علی دیده بودم، چند باری ھم توی این مدت برای خود عمو دیده بودم اما بھروی خودم نمی آوردم؛ حضور ھمیشگی حمیده خانم توی خونھ شجاعم کرده بود وحالا ھمھ ی شجاعتم رفتھ بود.عمو وارد اتاق شد و با صدای دورگھ گفت:- مطمئنم کھ از حسم خبر داری غزالھ.ھوا وحشتناک گرم بود، اونقدری عقب رفتم کھ بھ دیوار خوردم، عمو سینھ بھ سینھام ایستاد و کمی سرش رو خم کرد:- نادیده گرفتنت غیرممکنھ دختر! بگو کھ تو ھم نسبت بھ من بی میل نیستی.مغزم مثل سی دی خط دار قفل کرده بود و قدرت پردازش نداشت، حس می کردمتب دارم و صدای منطقی مغزم ھر لحظھ ضعیف تر می شد. مثل آدم ھای گیج و منگ76بھ دستش نگاه کردم کھ کنار سرم بھ دیوار تکیھ زده شد و بعد گرمای دست دیگھ اشرو دور کمرم حس کردم؛ چرا عقب نمی کشیدم؟ چرا مخالفتی نمی کردم؟!اگر عقب می کشیدم غرور عمو خرد می شد؟! دلش می شکست؟! اینا توجیھ بودن... خودم خوب می دونستم ... عقب نمی کشیدم چون خودداری توی چنین شرایطیسخت بود ... چون ..- بذار ھمھ فکر کنن خودخواھم ...بھ چشمھای آماده بھ گریھ اش زل زدم، چشمھاشو بست و ادامھ داد:- بذار بگن سر پیری معرکھ گرفتھ ... بذار بگن تو از سرم زیادی ...چشماشو باز کرد و بھ لبھام خیره شد:- می خوام خودخواه باشم ... حق انتخاب دیگھ ای نداری ... انتخاب اول و آخرتمنم.باید ناراحت می شدم و اعتراض می کردم کھ از موقعیتم سوءاستفاده می کنھ اما ...انگار یکی با ملایمت تھ دلمو قلقلک داد.ھا چیھ؟! بھ من چھ! مگھ من گفتم غزالھ بره خونھ ممد شیخی زندگی کنھ؟! مگھمن خواستم زنش بمیره؟ مگھ من گفتم حمیده خانوم بره مرخصی کھ این دو تا تنھاباشن؟!!! اصلا مگھ بھ من چیزی می رسھ؟!!!!! من نازی رو طلاق نمیدمسرش رو کھ بھ سمت لبھام خم کرد، حس کردم بین زمین و آسمون معلقم! شایدمثل جسد آویزون بابا وقتی خودش رو دار زده بود ... ھمون بابایی کھ از ترسش نمیذاشتم امیرعلی ماشینشو بیاره توی کوچھ! حالا ھیچ کس نبود کھ جلومونو بگیره جز...من، آدم بی دین! من سست عنصر و بی قید! من اصلا رانده شده! من ھیچی ...عمو تو کھ رو بھ خدا می ایستی و صدای قرآن خوندن شبونھ ات از اتاق بیرون میاد... تو دیگھ چرا!تھ مونده ی منطقم فرمان داد دستم رو بالا بیارم و بین لبھامون بذارم کھ ھنوز بھھم نرسیده بودن. صدای بازدم حرصیش رو شنیدم و بعد صدای خش دارش:- می خوای جلومو بگیری؟این جملھ ی سوالی، نظرخواھی نبود! بیشتر بھ یھ تھدید شبیھ بود کھ جوابش ازلابلای خود سوال مشخصھ! آب دھنم رو قورت دادم:- کارمون ... درست نیست.حلقھ ی دستش دور کمرم تنگ تر شد:- کجای کارمون درست نیست ... از من بدت میاد؟77بھ ھیچ عنوان منظورم این نبود کھ از عمو بدم بیاد! برای دختری با شرایط من کیبھتر از عمو! کی پیدا می شد مثل عمو کھ بتونم با تموم وجودم بھ پشتوانھ بودنشاعتماد کنم؟!بھ موھای کوتاھش کھ پر شده بود از تار موھای خاکستری زل زدم و زمزمھکردم:- نامحرمیم.من کھ مانعی جلوی راھم نیست » انگاری بھ آخرین امیدم چنگ زدم! با خودم گفتم... پیش خدا روسیاه تر از این حرفام! اما عمو کھ از خدا می ترسھ با این حرفم پساما برقی کھ توی چشمھای عمو درخشید « می کشھ و بھ ھر دومون فرصت میدهحرف دیگھ ای می زد!لحظاتی بعد کھ از روی نوشتھ ھای داخل مفاتیح بھش محرم شدم، نھ تنھا احساسدست
دستم بدجور می سوخت و آستین لباسم اذیتم می کرد. اما چاره چیھ؟! پماد سوختگیزدم و روش رو ھم باندپیچی کردم کھ با کشیده شدن آستینم روی جای سوختگی بیشتراذیت نشم.با باز کردن در خونھ و برفی کھ توی حیاط و روی ماشین نشستھ بود مثل بچھ ھابغض کردم. نھ از خوشی ھا! چون می دونستم چھ اتفاقی افتاده! وقتی توی ماشیننشستم و ھر چی استارت زدم روشن نشد، بھ یقین رسیدم امروز یک روز گَنده!با آژانش تماس گرفتم و با یک ربع تاخیر خودمو بھ شرکت رسوندم.وقتی پامو از آسانسور بیرون گذاشتم صدای داریوش کل طبقھ رو برداشتھ بود. باورود بھ سالن متوجھ شدم بچھ ھای طبقھ پایین ھم اونجا ھستن. داریوش کھ روی تکپلھ ی جلوی اتاق کارگزینی ایستاده بود زودتر از ھمھ متوجھ من شد و از ھمونفاصلھ گفت:- خوبھ من بھ شما گفتھ بودم امروز زودتر بیاین.بلندی گفتم و در حالی « سلام » و درجا ھمھ ی سرھا بھ عقب برگشت. با خونسردیکھ بھ سمت اتاقم می رفتم خطاب بھ داریوش گفتم:- الان میرسم خدمتتون.وسایلم رو روی میز گذاشتم و در حالی کھ کلاھمو از روی سرم بر می داشتممتوجھ شدم کسی وارد اتاق شد، با برگردوندن سرم در کمال تعجب کیانمھر رو دیدم.کنار در ایستاد و گفت:- سلام، اجازه ھست؟این وقت صبح اینجا چی کار می کرد؟!! سرمو کمی خم کردم و گفتم:- سلام، البتھ! بفرمایید.در اتاق رو با آرامش بست و قدمی بھ سمت راحتی ھا برداشت و گفت:- حالتون خوبھ؟و نگاھش مستقیم بھ چشمھام بود. شال گردنم رو از دور گردنم باز کردم و گفتم:- حس می کنم دارم سرما می خورم.نگاه عاقل اندر سفیھی بھم انداخت کھ مشخص بود باور نکرده و ذره ای ھم براممھم نبود. صدای سخنرانی عصبی داریوش می اومد. اشاره ای بھ در بستھ ی اتاقکرد و گفت:- ھمیشھ اینقدر بد با کارمندھا حرف میزنھ؟!مثلا الان می خواست من زیرآب رییسمو بزنم؟! اونم جلوی اون کھ چشم دیدنشوندارم! ابروھامو بالا فرستادم و گفتم:33- آخر سالھ و فشار کار رومون زیاده، بعضی از کارمندھا معنی آخر سال رودرک نمی کنن و خیلی دل بھ کار نمی دن، بنابراین لازمھ کھ گاھی بھشون تذکریداده بشھ.پوزخندی زد و گفت:- داریوش در مورد رفت و آمدم بھ کارخونھ بھت گفت؟چھ زود مفرد شدم! دستی بھ مقنعھ ام کشیدم و در حالی کھ مرتبش میکردم، پشتمیزم قرار گرفتم و گفتم:- خوب بود ھمون ھفتھ پیش کھ اومدین کارخونھ بھم می گفتین تا من ھم برخوردمناسب تری نشون می دادم.پاھاشو روی ھم انداخت و گفت:- حتی اگر نائب رییس ھم نبودم شما ...حرفش رو با حرص قطع کردم:- نمی فھمم چرا دنبال این ھستین کھ مقابل من بایستین؟!یھو سرپا ایستاد و در کسری از ثانیھ روی میز من خم شد کھ باعث شد از ترسھینی بکشم و بھ پشتی صندلیم بچسبم. با نگاه خشمگینی گفت:- چون دختر ھدایت رمضانی ھستی؛ واسم فرق نمی کنھ کھ کارآموز شیخی باشییا ھر کس دیگھ! مطمئنم خون پدر ھفت خطت اونقدر توی رگت ھست کھ یھ جاییظاھر اصلیت رو نشون بدی. نمی خوام بھ خاطر اعتمادم بھ یھ رمضانی دیگھ دوبارهبھ پیسی بخورم و دار و ندارم رو از دست بدم!از خشم دندونھامو بھ ھم فشار می دادم. صندلی چرخ دارم رو عقب دادم و ایستادم،در حالی کھ سرم رو تا جای ممکن بالا گرفتھ بودم گفتم:- اونقدر رابطھ ی کاری بین شما و پدرم برام بی ارزشھ کھ حتی گاھی اوقات یادممیره نقش شما قبلا چقدر توی زندگی مادی من پررنگ بوده!و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- طرف حساب من آقای محمودیھ! شما ھم قراره مثل بقیھ سھام دارھا سود پولتونرو بگیرین. ھر سوالی داشتین بنده در خدمتم بھ شرطی کھ دخالت بی جا نکنید.لبخند کمرنگی روی لبش نشست و در حالی کھ کمرش رو صاف می کرد گفت:- البتھ! کمی خیالم راحت شد.ھر چند کھ مشخص بود معنی جملھ اش درست خلاف چیزیھ کھ گفتھ و حساسیتشرو بیشتر می کنھ. آروم بھ سمت در اتاق عقب گرد کرد و دستش رو روی دستگیرهقرار داد و با پوزخندی گفت:- در ضمن ... شاید قراره سرما بخورین اما اینو خوب می دونم کھ ورم چشمھاتونبھ خاطر اون نیست.و خیلی سریع از اتاق خارج شد. نگاھمو دور اتاق چرخوندم و چند تا نفس عمیقکشیدم تا بغض احتمالی رو پس بزنم. بھ خودم دلگرمی دادم:34- آروم باش، ماتحتش سوختھ کھ اعتبارش رو توی بازار از دست داده و حالامجبوره بھ جای رییس شرکت، نائب رییس ھیات مدیره باشھ! داره ناراحتیشو سر توخالی میکنھ. بھ حرفھاش فکر نکن. ھمھ چیز درست میشھ.اما نمی شد بھ حرفھاش فکر نکرد، بھم توھین کرد!!! طوری منو دختر بابام خوندکھ انگار بابای من بدنام ترین و خلاف کار ترین آدم دنیا بوده!!!لعنت بھت کیانمھر ... لعنت بھت.وقتی از اتاق خارج شدم کھ ھمھ سر کارھاشون برگشتھ بودن. بھ سمت اتاقداریوش رفتم و بعد از ھماھنگی نسترن وارد اتاق شدم. بی توجھ بھ حضور کیانمھر وھمین طور اخم ھای درھم داریوش شروع بھ صحبت کردم:- فردا مھمون داریم. از مرکز واسھ سرکشی میان. ناھار رو با رستوران ھماھنگکنم یا...داریوش با کلافگی دستش رو تکون داد و گفت:- ھر کاری می کنی خودت انجام بده.با اینکھ بھم برخورده بود ولی اھمیت ندادم و سرمو تکون دادم و عقبگرد کردم،صدای فوت کردن نفسش رو شنیدم:- چرا امروز دیر اومدین؟!و این جمع بستن یعنی فھمیده منو ناراحت کرده. کنار در بھ سمتش برگشتم وجواب دادم:- ماشینم روشن نمی شد، با آژانس تماس گرفتم تا ماشینش بیاد طول کشید.مستقیم بھ چشمھام نگاه کرد و کاملا محسوس ورم چشمھام رو اشاره کرد و گفت:- خوبین؟!ای زیر لب گفتم و از اتاق بیرون رفتم. « با اجازه » ، سرم رو چند بار تکون دادمدر تمام مدت پوزخند گوشھ ی لب کیانمھر روی اعصابم بود. فقط ھمین مونده بودداریوش ھم بفھمھ ما دیشب چھار قطره اشک ریختیم!پشت در خطاب بھ نسترن گفتم:- با رستوران ھماھنگ کن برای ناھار فردا. بگو یا مھمونامون رو می بریم اونجایا غذا رو تحویل می گیریم ازشون.سرش رو تکون داد و گفت:- برای چند نفر؟کمی فکر کردم و گفتم:- فعلا آمار ده نفرو بده، اضافی بیاد بھتر از اینھ کھ کم باشھ.ای زیر لب گفت. بھ سمت اتاقم رفتم و تا پایان ساعت کاری از اتاقم خارج « باشھ »نشدم و بیشتر وقتم با تلفن زدن و ھماھنگ کردن گذشت. حتی موقع جلسھ سھامدارانھم خانم کرامتی بھ جام رفت و توضیحات لازم رو داد. جلسھ مھمی نبود کھ احتیاجباشھ خودم برم، یھ جورایی تجدید دیدار بود! تنھا اتفاق مھمش ھم انتخاب کیانمھر بھ35عنوان نائب رییس بود کھ مجبور شدم چند دقیقھ ای بھ سالن کنفرانس برم تا بعداداریوش سرم غر نزنھ!سر ظھر ھم مریم با دفاتر پلمپ شده اومد و دفاتر مربوط بھ شرکت رو تحویلم دادو دفاتر مربوط بھ کارخونھ رو با خودش برد.ظھر بی حواس بھ سمت پارکینگ رفتم و با دیدن جای خالی ماشینم بھ خاطر آوردمکھ صبح بدون ماشین اومدم.از در پارکینگ خارج شدم و بھ سمت خیابون رفتم کھ تاکسی بگیرم اما با دیدنماشین امیرعلی کھ سمت دیگھ ی خیابون با دیدنم توقف کرد نفسی از سر آسودگیکشیدم، از ھمون فاصلھ برای ھم سری بھ نشونھ ی سلام تکون دادیم و بعد از عرضخیابون رد شدم و سوار ماشین شدم.- سلام خوبی؟ اینجا چیکار می کنی؟ماشین رو بھ حرکت در آورد و گفت:- مرکز خرید سلطانی کار داشتم. اتفاقی دیدمت. ماشینت کو؟کیفم رو توی بغلم گرفتم و گفتم:- صبح روشن نشد. از آژانس ماشین گرفتم.با ابروھای بالا داده گفت:- یکم سشوارو روی کاربراتو نگھ میداشتی سریع روشن می شد. یا بھ من زنگمیزدی!شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- دیگھ وقت این کارا رو نداشتم.با نگاه بھ مسیر گفتم:- داریم کجا میریم؟با لبخندی گفت:- بھ لیلی بگم سوار ماشینم بودی و رسوندمت خونھ ی خودت منو راه نمیده. پسناھار در خدمتت ھستیم، بعدازظھر ھم کھ میخواین برید خرید، با ماشین من برید.لبخندی زدم و مخالفتی نکردم. خب خودمم حسابی خستھ بودم و اصلا دلم نمیخواست با این ھمھ خستگی، یک ساعت ھم برم پای گاز وایستم.نگاه کوتاھی بھ نیمرخ امیرعلی انداختم و دوباره بھ بیرون خیره شدم. یھ قسمتھایی از سرنوشت ھست کھ ھر کار کنی نمیشھ تغییرش داد، مثل ھمین حضورامیرعلی توی زندگی من!پنج سال قبل دوست پسرم بود و در آستانھ ازدواج بودیم، ولی با مرگ پدرم ووضعیت بد اجتماعیم از امیر فاصلھ گرفتم، اما دوباره بھ عنوان شوھر دوستم باھاشروبرو شدم! حالا ھم کھ مثل خواھر و برادر ھمراھم ھستن و جز تنھا کسانی ھستنکھ از دلتنگی ھای من و بلاھایی کھ سرم اومده باخبرن!36البتھ لیلی فقط می دونھ کھ من و شوھرش ھمکلاسی بودیم نھ چیز دیگھ ای!شاید تھ تھ دلم دوست دارم زمان برگرده عقب و با امیرعلی بھ ھم نزنم و با ھرسختی کھ ھست بھش برسم اما وقتی توی ھمین لحظھ بھش فکر می کنم می بینم نمیشھچیزی رو عوض کرد و بھتره بھ عنوان برادر و شوھر دوستم بپذیرمش.با توقف ماشین توی پارکینگ تشکری کردم و پیاده شدم. زودتر از امیر واردآسانسور شدم. اما فکری کھ دوباره درگیر گذشتھ ھای شیرین و غیرقابل برگشت شدهبود رو نمیشد ندید گرفت!*** تیرماه/ ١٣٨٨با ناراحتی بھ گریھ مظلومانھ ساره خانم نگاه می کردم. اونقدر ضعیف شده بود کھحتی نمی تونست بھ راحتی گریھ کنھ.از وقتی از مطب دکترش برگشتھ بودن، عمو محمدرضا رفتھ بود توی اتاقش وساره خانم ھم گریھ می کرد. سرطان سینھ اش بھ مرحلھ پیشرفتھ ای رسیده بود و بقیھی اعضای بدنش از جملھ کبد و ریھ ھاشو درگیر کرده بود و دیگھ درمان رو پاسخنمیداد.بھ قول خودش سایھ مرگ بالای سرش دیده میشد. با دست بھم اشاره کرد کنارشبشینم. من ھم از آشپزخونھ فاصلھ گرفتم و بھ سمتش رفتم.وقتی کنارش نشستم بھ گرمی دستم رو گرفت و با چشم ھای اشکی توی چشام نگاهکرد:- من زیاد زنده نمی مونم ... نمی دونم می تونم قبل از مردنم مھسامو ببینم یا نھ.وقتی مردم و ...با ناراحتی حرفشو قطع کردم:- توروخدا نزنین این حرفو.سرشو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- من اینا رو بگم یا نھ مرگ دست نگھ نمیداره ... بھ دخترم دلگرمی بده.شاید یک ربع تمام وصیت دخترشو کرد و من ھم ھمھ ی حواسم بھ این بود کھ عموبا ناراحتی رفتھ توی اتاقش و برای آروم کردن اون چیکار باید کنم؟!وقتی کھ دیگھ مطمئن شدم ساره خانم حرفی در رابطھ با شوھرش نمی خواد بزنھ،نگاھمو از در اتاق عمو گرفتم و رو بھش گفتم:- عمو خیلی بھم ریختھ. چرا آرومش نمی کنین؟با غم بھ در اتاق نگاه کرد و گفت:- چند سالھ کھ درگیر این بیماری ام و خیلی وقتھ کھ از ھم فاصلھ گرفتیم.با حالت بی نھایت غمگینی سرشو پایین انداخت و گفت:- خوبھ کھ اینجایی.37یھ حس گذرا با تمام سرعت از قلبم عبور کرد و بدنم مور مور شد. دوباره بھ دراتاق چشم دوختم و ھر چھ کردم نتونستم جملھ ی ساره خانم رو معنی کنم. حتی لحنشرو ھم نتونستم تشخیص بدم.***اسفند/ ١٣٩٢لیلی با صدای بلند خندید و من با دیدن نگاه ھیز فروشنده بھ لیلی چشم غره رفتم وزیر لب غر زدم:- کوفت!و دستش رو گرفتم و از بوتیک بیرون زدیم. بھ بازوم ضربھ ای زد و گفت:- وای غزال تو ھمچنان تخس و بداخلاقی، من واقعا بھ خاطر چی با تو دوستشدم؟اخمی مصنوعی کردم و گفتم:- خیلی نامردی لیلی! واسھ ھر کی بداخلاق بودم واسھ تو نبودم.چشمکی زد و گفت:- اون کھ بلھ! ھنوز یادم نرفتھ سر کلاس ھای دکتر رامین فر منو بھ خنده میانداختی و خودت نمی خندیدی و استاد ھمھ ش بھ من تذکر می داد!با یادآوری قیافھ ی استاد لبخند پھنی روی لبم نشست و سرم رو تکون دادم. از ذوقجیغ کشید:- وای اون سر ھمی قرمزه رو نگاه کن!!!و پلاستیک ھای خریدشو توی بغل من چپوند و بھ سمت ویترین لباس ھای نوزادیرفت. با خنده دنبالش رفتم. چسبیده بود بھ شیشھ و با خودش حرف می زد:- مامان قربون اون لُپای گُلیت بشھ خوجلی موجلی.رو تُرش کردم:- زشتھ لیلی، مثل بچھ آدم برو لباسو قیمت کن و اگھ می خوای بخرش، چرا ایناداھا رو از خودت در میاری؟!چپ چپ نگاھم کرد و غر زد:- ایش! بی ذوق!ازم رو گرفت و وارد مغازه شد. با لبخند غمگینی بھ رفتنش نگاه کردم، من بیذوق نبودم! فقط ذوق بعضی چیزھا قرار بود روی دلم بمونھ. نفسم رو بھ صورت آهبیرون فرستادم و دنبالش بھ داخل مغازه رفتم.یک ساعت بعد دو تایی در حالی کھ کلی وسایل توی بغلمون بود بھ سمت ماشینامیر رفتیم. صدای آه و نالھ لیلی ھم بلند شده بود. با غر غر سوار ماشین شد:- وای خدا مُردم! از کمر و پا افتادم.38در صندوق عقبو بعد از جابجا کردن وسایل بستم و سوار شدم.- عزیز دلم کسی مجبورمون نکرده بود ھمھ خریدامونو ھمین امروز انجام بدیم!شالش رو مرتب کرد و جواب داد:- عمرا اگر بشھ تو رو واسھ یھ روز دیگھ گیر آورد!ماشین رو بھ حرکت در آوردم و با قرار گرفتن توی مسیر خونھ با لبخند قدردانیگفتم:- ممنونم خواھری، اگر تو نبودی مطمئنا وقتی برای خرید کردن واسھ خودمنمیذاشتم.سرش رو بھ نشونھ ی دونستن تکون داد و گفت:- می دونم شعور نداری! خودم برات سبزه سبز می کنم. امیر ھم برات آجیل ومیوه میخره کھ ما اومدیم عید دیدنی از خجالتمون دربیای.آروم خندیدم. خدا با حضور لیلی توی زندگیم بھم لطف بزرگی کرده بود. توی حجمکاری این روزھا واقعا بھ یھ تفریح برای تمدد اعصاب نیاز داشتم. مخصوصا فرداصبح کھ قرار بود نتیجھ ی یک سال حساب و کتابم تایید بشھ.صبح زود من و مریم با دفتر و دستک مربوط بھ کارخونھ و شرکت و آقای امینیو اسناد مربوط بھ آزمایشگاه، حاضر و آماده منتظر بازرسی بودیم، البتھ با ھماھنگیھای لازم رستوران و پذیرایی! داریوش ھم ھر ده دقیقھ سرک می کشید و رواعصاب من یورتمھ می رفت.خودش ھم دقیق نمی دونست چی می خواد! دست آخر کشیدمش کنار و با حرصگفتم:- چیھ آقای محمودی؟! بھ کار من اطمینان ندارین؟لبخند گیجی زد و گفت:- از شما خیالم راحتھ، می دونم مثل قبل سربلندم می کنین.ابروھامو تو ھم کشیدم:- پس مشکل چیھ؟نفسش رو فوت کرد و در حالی کھ بھ سمت اتاقش می رفت گفت:- ھیچی!با اخم بھ رفتنش نگاه کردم، اینم یھ چیزیش می شدھا!! تنش بھ تن پسرعمھ اشخورده از حالت عادی خارج شده.با یادآوری کیانمھر نفس عمیقی کشیدم. خدارو شکر امروز نیومده بود. ھمیننیومدنش باعث شد با فکر آسوده تری از مھمونام پذیرایی کنم و اگر عیب و ایرادکوچیکی ھم وجود داشت بین خودمون حل کنیم و قضیھ بازرسی ھم ختم بخیر بشھ.و البتھ داریوش ھم حالت عادیشو بھ دست آورد و بالاخره یھ لبخند و یھ خستھنباشید با انرژی تقدیم من و مریم و آقای امینی کرد.39وقتی پنج سال قبل آقای شیخی و محمودی بزرگ، من و داریوش رو کنار ھم قراردادن تا ھمکاری کنیم، حتی یک درصد ھم احتمال نمی دادم بتونم باھاش کنار بیام.چرا کھ اون ھم مثل کیانمھر من رو کپی برابر اصل بابام می دید. البتھ یھ فرق ھاییھم بین اون و کیانمھر بود، اما نمی دونم چرا محمد از ھمون اول حد و حدود تعیینکرد!!!*** شھریور/ ١٣٨٨با ناراحتی گوشی تلفن رو سر جاش گذاشتم. داریوش کھ تا اون لحظھ بھ در اتاقتکیھ داده بود، تکیھ اش رو برداشت و بھ من و پدرش نزدیک شد. آقای محمودی باناراحتی گفت:- اینطور کھ من از صحبت ھات متوجھ شدم اثری از بھبودی نیست!سرمو بھ نشونھ ی آره تکون دادم. داریوش یک قدمی صندلی پدرش ایستاد و بھمن کھ مقابلشون ایستاده بودم زل زد و گفت:- این ھمھ دکتر توی این کشوره! چھ اصراری ھست کھ بره کانادا!!دستامو بھ ھم پیچیدم:- دخترشون اونجا زندگی می کنھ. بیشتر خود خانم شیخی اصرار داشت کھ برن.ناخودآگاه بغض کردم و نتونستم حرف دیگھ ای بزنم. اخم داریوش شدیدتر شد وآقای محمودی سرش رو پایین انداخت.ای زیر لب گفتم و از اتاق ریاست خارج شدم. صدای غمگین عمو « با اجازه »بیشتر از بیماری ساره خانم آزارم میداد، حتی اگر با چند ثانیھ تاخیر می اومد.نمی خواستم ساره خانم بمیره! دلم نمی خواست تنھا حامیان زندگیمو از دست بدم.اون ھم حالا کھ دوباره داشتم سرپا می ایستادم!بھ اتاقم رفتم و در رو بستم. با قدم ھای بلند خودمو بھ میز عمو رسوندم و رویصندلی نشستم. اشکھام خیلی سریع جاری شدن. خدایا ساره خانم خوب بشھ.ھنوز حالم جا نیومده بود کھ بھ در اتاق ضربھ ای خورد و بعدش داریوش وارداتاق شد. سریع اشکامو پاک کردم. از حضور یھوییش متعجب بودم.یاد حرفای عمو افتادم کھ قبل از رفتنش می گفت حواسم بھ داریوش باشھ. میگفتاین پسر مثل پدرش صاف و صادق نیست و فکرھای ترسناکی تو سرشھ! اما من حسخوبی بھش داشتم. بارزترین صفتش بلند پروازیش بود؛ از معدود صفت ھایی کھباعث میشد من یک شخص رو تحسین کنم!با قدم ھای آروم بھ میز نزدیک شد و گفت:- برای ھمسر دوست پدرتون گریھ می کنین؟!بینیمو بالا کشیدم و گفتم:- چیزی بیشتر از نسبتیھ کھ گفتین! من بھ این زن و شوھر مدیونم.سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:40- حضور شما قوت قلب منھ ... پس حداقل ظاھرتون رو قوی نگھ دارین.ناخودآگاه تک خنده ای کردم و گفتم:- منم در اتاق رو بستھ بودم کھ ظاھرم حفظ بشھ!با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- پدر من و استاد شما دیگھ وقت بازنشستھ شدنشونھ! من و شما در آینده ای نزدیکقراره ھمکار رسمی ھم باشیم.از تصور یھ آینده ی روشن و یک زندگی مستقل لبخندی روی لبم نشست و گفتم:- بلھ ... آقای شیخی در این مورد باھام حرف زده.با دست بھ راحتی ھا اشاره کردم:- بفرمایید.سرش رو بھ نشونھ ی نھ تکون داد و قدمی بھ عقب برداشت و گفت:- فقط می خواستم مطمئن بشم ھمکار آینده ام حالش خوبھ و قرار نیست بھ راحتیاز پا در بیاد.لبخند کجی گوشھ ی لبم نشوندم و بھ رفتنش خیره موندم. واضح بود اونچھ کھ برایداریوش مھمھ آینده ی شغلی خودشھ و بیماری ساره خانم و یا ناراحتی من ذره ایبراش اھمیت نداره. بھ قول معروف اومده بود دَم منو ببینھ. خیلی دلم می خواستبدونم چھ برنامھ ھایی داره.با ھمین چند جملھ ای کھ گفت حواس منو از ناراحتیم پرت کرد و یھ اعتماد بھ نفسکاذب بھم تزریق کرد کھ باعث شد تا پایان ساعت کاری خودمو مشغول کنم، تا کمترضعیف بھ نظر بیام!اما ھمھ ی اون ظاھرسازی فقط تا رسیدن بھ خونھ ادامھ داشت. بھ محض اینکھتوی اون چھاردیواری تنھا می شدم، وحشت تنھایی و بی کسی مثل خوره می افتاد بھجونم و تا وقتی گریھ نمیکردم، آروم نمی شدم.یک ھفتھ ی تمام بھ ھمین وضع گذشت، ناراحتی ھا و گریھ ھای توی خونھ ورفتار خوب و محترمانھ داریوش توی شرکت تکرار می شد تا اینکھ عمو با تلفن خونھتماس گرفت و خبری کھ ازش می ترسیدم رو بھم داد.دست تقدیر یکی دیگھ از عزیزانمو ازم گرفتھ بود و حالا حامی زندگیم، ھمسفرزندگیش رو از دست داده بود.با ھمھ ی تنھاییم بعد از چند ساعت گریھ و بی تابی خودمو جمع و جور کردم وشروع کردم بھ سر و سامون دادن بھ وضعیت خونھ و ھماھنگی ھای لازم برایبرگشتن عمو بدون ساره خانم! و مھسا و شوھرش.صبح عمو با تلفن خونھ تماس گرفت و گفت کھ ایرانن و کارھا و ھماھنگی ھایلازم برای انتقال ساره خانم رو دارن انجام میدن. بھ کمک حمیده خونھ رو مرتب41کردیم و بقیھ آشنایان عمو ھم کھ خبردار شده بودن بھ اونجا اومدن و در حینعزاداری ھماھنگی ھای مربوط بھ قبرستون و رستوران برای روز سوم و .... انجامدادند.مثل یھ ربات کارھایی کھ بھم محول می شد رو انجام می دادم. ذھنم می رفت بھھفت ماه قبل و مرگ پدرم؛ انگار روی زخمی رو کنده باشی و دوباره دردش رو حسکنی دردش تازه شده بود!ساعت سھ بعدازظھر بود کھ بالاخره عمو و دختر و دومادش رسیدن. خونھ غلغلھشد. دلم بیشتر از قبل گرفت، من حتی یک روز ھم نتونستم برای پدرم عزاداری کنم.امیرعلی ھم بھ روم آورده بود کھ حتی یھ پارچھ مشکی بھ دیوار نصب نکردیم.فقط عمو یھ بار بھ خاطر دل من پول داد بیرون و غذا پختن و خیرات کردن. ھمونھم دستش درد نکنھ، ازش توقعی نداشتم!گریھ ھای مھسا دل آدم رو ریش می کرد، طوری کھ غریبھ تر ھا ھم براش اشکمی ریختن، عمو اما سرش بھ زیر افتاده بود و از کسانی کھ بھش تسلیت می گفتنتشکر می کرد، نیم ساعت بعد ھم، ھمھ حاضر و آماده برای مراسم خاک سپاریرفتیم.آخر شب کھ مھمان ھا یکی یکی می رفتن، داشتم بھ حمیده برای خشک کردنظرفھا کمک می کردم کھ مھسا با چشم ھای پف کرده وارد آشپزخونھ شد و تلو تلوخوران بھ سمت یخچال رفت و لیوان آبی پر کرد و در حالی کھ پشت میز می نشسترو بھ حمیده گفت:- یھ مسکن بھم میدی؟حمیده خانم از آشپزخونھ خارج شد. بھ مھسا کھ نگاھم می کرد لبخند کم جونی زدمو بھ کارم ادامھ دادم.- مامانم خیلی درد کشید؟بھ سمتش برگشتم و بغض کرده سرم رو تکون دادم. قطره اشکی از چشمش چکیدو رو بھم گفت:- شنیدن صداش ھر روزه از پشت تلفن برای یک روز کامل بھم انرژی می داد ...این چند وقت کھ پیشم بود ...لبھاشو بھ ھم فشرد و نگاھش رو بھ نقطھ ای دیگھ دوخت. خواستم حرفی بزنم کھبا صدای بی نھایت لرزونی گفت:- چجوری با غم پدرت کنار اومدی؟با غم نگاھش کردم و بعد از چند ثانیھ نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم،پارچھ ی توی دستمو روی سنگ کابینت گذاشتم و بھ سمت میز رفتم و روبروشنشستم و با لبخند کجی گفتم:- کنار نیومدم ... خدا ساره خانم رو بیامرزه ... دلت برای مادرت تنگ میشھ اما باخیال راحت براش فاتحھ می خونی و از کسی برای مرگش گلھ نمی کنی.42دست ھامو جلو بردم و روی دستھاش گذاشتم:- اما من تنھا انگیزه ام برای ادامھ زندگی اینھ کھ رییس شرکت پدرم رو پیدا کنم وازش بخوام برام توضیح بده.قطره اشکی روی گونھ ام چکید، پاکش کردم و با لبخندی ادامھ دادم:- خدا بخواد خودت در آینده بچھ دار میشی و یھ عالمھ خاطرات خوب از مادرتداری کھ براش تعریف کنی ... اما من ...حرفمو نیمھ رھا کردم، نفس عمیقی کشید و لبخند زد. سرش رو تکون داد:- خدا رو شکر کھ اینجایی، بابا حاضر نمیشھ بیاد پیش من زندگی کنھ، فکر نکنمخودم ھم بھ این زودی بتونم بیام ایران! شوھرم تازه کارش گرفتھ.ناخواستھ دندونامو بھ ھم فشردم. علنا داشت پدرش رو بھ من می سپرد! چرا اینقدردر نظر اونھا تنھا حامی زندگی من ضعیف بود کھ بشھ بھ یھ موجود بی دست و پامثل من سپرده بشھ!حمیده خانم بالاخره با یھ بستھ قرص برگشت و مھسا بعد از خوردن قرصشآشپزخونھ رو ترک کرد. تھ مونده انرژیم ھم تحلیل رفتھ بود. ناچارا بھ حمیده شب بھخیری گفتم و بھ اتاقم برگشتم.خدا رو شکر مھسا ازم نخواستھ بود کھ توی اتاق مجردی ھاش بمونھ و با شوھرشبھ اتاق میھمان رفتھ بودن.با خستگی خودم رو روی تخت انداختم. قرار بود مراسم سوم رو فردا برگزارکنیم.دلم می خواست برم پیش عمو و دلداریش بدم. بھش بگم گریھ کن، اگر گریھ کنیسبک میشی. اما می دونستم عمو الان بداخلاق تر از ھر زمانیھ. با یادآوری شونھھای افتاده اش و بغض توی صداش قلبم فشرده شد و دوباره اشکھام جاری شد.***اسفند/ ١٣٩٢ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. در حینی کھ بھ سمت دفتر می رفتم بھ کارگرھاسلام دادم؛ اونقدر ذھنم بھ خاطر حسابھای آخر سال بھ ھم ریختھ بود کھ حواسم نبوددر بزنم و بدون در زدن وارد دفتر شدم.چند ثانیھ با تعجب بھ پولاد کھ با دیدنم از روی میز مریم پایین اومد و سرپا ایستادو بعد بھ مریم کھ در حال مرتب کردن شالش بود نگاه کردم؛ خیلی سریع خودمو جمعکردم و ابروھامو درھم کشیدم و خیلی جدی بھشون سلام کردم و بھ اتاق خودم رفتم.قبل از بستن در صدای آروم مریمو شنیدم کھ خطاب بھ پولاد گفت:- وای آبروم رفت.در اتاق رو بستم و بھ سمت میزم رفتم، دختره یک ذره عقل تو سرش نیست! حالابھ فرض بگیریم چیزی ھم بینتون ھست! جا قحطھ؟! حالا درستھ کھ کار خاصی انجامنمی دادن ولی اگر جز من کسی دیگھ درو باز می کرد و اون فاصلھ ی نزدیک رومی دید با خودش چھ فکری می کرد؟43بھ در ضربھ خورد و بعد مریم وارد اتاق شد. گونھ ھاش گل انداختھ بودن. بھروش نیاوردم کھ پولاد رو در حالی کھ دستاش زیر شال مریم بوده دیدم!! پالتومودرآوردم و روی پشتی صندلیم انداختم و در ھمون حال تند تند صحبت کردم:- لیست حقوق و دستمزد ھا آماده اس؟!مریم ھم طوطی وار جواب می داد:- بلھ.- عیدی و سنوات ھا رو چی؟- بلھ.- پاداش اون دو تا کارگرھایی کھ رضاییان گفتھ بود؟- اونم محاسبھ شده.- سندھا و ضمایم آماده اس؟با زونکنی کھ دستش بود بھ سمتم اومد و گفت:- میخوای خودت ھم یھ نگاه بنداز، آقای اشرفی و محمدی کامل چک کردن، خودمھم یھ نگاه انداختم، امضا کن تا بدم اشرفی تو سیستم ثبت کنھ.سرم رو تکون دادم و زونکن رو ازش گرفتم و گفتم:- فیش ھا رو ھم آماده کن، ظھر میرم شرکت امضای آقای محمودی و آقای عابدیرو ھم روی سندھا می گیرم کھ تا آخر ھفتھ حقوق کارگرھا رو بریزیم.چشمی گفت و بھ سمت در رفت، قبل از خروجش بھ سمتم برگشت و با سر بھ زیرافتاده گفت:- غزالھ راجع بھ پولاد ...حرفش رو قطع کردم و گفتم:- راستی گفتی پولاد! می خوام اشرفی رو ببرم توی تیم حسابداری شرکت، با آقایمحمودی صحبت کردم و گفتھ می تونیم نیرو بگیریم. با توجھ بھ اینکھ پولاد پیش منو تو دوره گذرونده و روش حسابداریش با ما یکیھ و بچھ ی باھوشیھ ترجیح میدماولین گزینھ ام باشھ.لبخندی کل صورتش رو پوشوند:- من بھش بگم؟در حالی کھ زونکن رو باز می کردم گفتم:- بھش بگو و اگر موافق بود با حراست و گزینش ھم ھماھنگ می کنم برایمصاحبھ.سرش رو تکون داد و خواست در رو باز کنھ کھ با لحن محکم گفتم:- در ضمن...بھ سمتم برگشت. خودکارم رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- یھ مقدار مراعات کنید. امینی –حراست- آدم زیر آب زنیھ.ی بیرون رفت. « چشم » سرش رو با خجالت پایین انداخت و بعد از گفتن44مریم وقتی بھ تیم اضافھ شد کھ محمد ھنوز بود، دختر خوب و پرکاری بود. تویکارش خیلی مصمم بود و قابل اعتماد؛ اما خیلی دلرحم بود و ھمین تنھا و بزرگتریننقطھ ضعفش بود. شاید آوردن پولاد بھ تیم کار درستی بود، چون پولاد برعکس مریمخیلی خلق و خوی جدی ای داشت و مکمل خوبی برای ھم محسوب میشدن.سرم رو با لبخندی تکون دادم و شروع کردم بھ چک کردن لیست ھا و امضاکردنشون تقریبا آخرای کار بود کھ موبایلم زنگ خورد. شماره ی عرفان صدری بود،رییس حسابداری شرکتی کھ بزرگترین خریدار محصولات ما محسوب می شدن. منکھ می دونستم درد این بشر چیھ کھ دقیقا آخر سال یاد من می افتھ و مھربونیش میزنھبالا.لبخندی روی لب نشوندم و بھ تماسش جواب دادم:- سلام عرض شد جناب آقای صدری.صدای خنده ی بلندش توی گوشی پیچید:- سلام علیکم خانم رمضانی، از نوع سلام کردنت مشخصھ می دونی واسھ چیزنگ زدم!با اینکھ می دونستم منو نمی بینھ سرمو تکون دادم و گفتم:- صد البتھ. ولی شرمندتم! تا دو سھ روز دیگھ تک تک نیروھامو لازم دارم وبعدش ھم کھ ھمھ میرن مرخصی تعطیلات!انگار کھ اصلا نفھمیده من چی گفتم، جواب داد:- فقط دو تا از کارآموز ممتازھاتو بفرست برای چک کردن، شما کھ از سرتونگذشت! ما این ھفتھ بازرسی داریم، با رییس ھم صحبت کردم و بھشون حق الزحمھھم میدم.نفسمو فوت کردم و گفتم:- میگم نیروھامو لازم دارم، تازه کم ھم دارم و ...با لحن خبیثی حرفمو قطع کرد:- خانم خانما یادت نره کھ سر معاملات فصلی کارت پیش من گیره ھا!یھ ابرومو بالا دادم:- الان تھدید کردی دیگھ؟!باز ھم با صدای بلند خندید:- فقط خواستم بھت یادآوری کنم نیمھ ی اول فروردین دوباره بھ ھم می رسیم.لبھامو با لبخند بھ ھم فشردم و گفتم:- تاکی شرکتین؟- آ باریکلا دختر خوب! روزھای آخره و تا ھشت شب ھستم.با خودکارم روی میز شکلی فرضی کشیدم و با چند ثانیھ تاخیر و بعد از اینکھ یکموضعیت رو بالا و پایین کردم جواب دادم:45- بعد از ظھر دو نفر می فرستم. دو تا خانم احتمالا.قدردان تشکر کرد:- ممنونم خانم. پس منتظر تماست ھستم.- باشھ، فعلا.و بھ تماس خاتمھ دادم، لبخندم از بین رفت و ذھنم کشیده شد بھ معاملات فصلی کھصدری بھش اشاره کرده بود. موضوعی کھ من می خواستم از طریق اون یھ ضررکوچیک بھ شرکت وارد کنم. البتھ اسمش کوچیک بود و اگر سازمان مالیات بو میبرد کھ سالھای پیش ھم دورشون می زدیم جریمھ ی ھنگفتی برامون می بریدن.نفسمو بیرون فرستادم و آخرین لیست رو ھم امضا کردم و زونکن رو بستم.خودکارو سر جاش گذاشتم و تصمیم گرفتم فعلا اقدامی نکنم. اینجوری اعتبار کاریخودم می رفت زیر سوال و کسی کیانمھر رو مقصر نمی دونست!سرم رو بھ پشتی صندلی تکیھ دادم و چشم ھامو بستم. تا وقتی بابا دست بھخودکشی نزده بود، با اینکھ ھمیشھ بد و بیراه نثار کیانمھر و آبا و اجدادش می کردھیچ وقت اون رو دشمن خودمون نمی دونستم.چرا کھ تا حدی در جریان بودم کھ بابا قبل از این با کیان دستش توی یک کاسھبوده. اما این کھ کیانمھر پشت بابا رو خالی کرد و ھمھ ی کاسھ کوزه ھا سر باباشکست، با مرگ تلخ بابا شد ھدفم واسھ زندگی.اون موقع ھا کھ تازه توی شرکت پا گرفتھ بودم و محمد عملا خونھ نشین شده بودھمزمان کھ خودمو توی کار غرق می کردم جستھ و گریختھ از داریوش ھم اطلاعاتمی گرفتم ...***آبان/ ١٣٨٨داریوش دستش رو دور لیوان چاییش حلقھ کرد و با لبخندی روی لبش گفت:- من رسما پیشنھادمو پس می گیرم، جون ھر کی دوست دارین بھ آقای شیخیبگین برگرده سر کارش.لبامو جلو دادم:- دست شما درد نکنھ! یھ سوال پرسیدما!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- بلھ ... اما بعدش رگبار سوالاتتون شروع میشھ.چشمامو مظلوم کردم و گفتم:- خودتونو بذارین جای من ...یھ دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا گرفت و گفت:- خیلی خب! می گم ...چند ثانیھ چشماشو مثلا بھ نشونھ ی فکر کردن چرخوند و گفت:46- کیانمھر شم اقتصادی بالایی داشت و ھمینطور ھوش زیاد. پدرت ھم ھمین طورو صفت مشترک جفتشون زیاده خواھیشون بود.خب این صفت پدرم بھ من ھم رسیده بود و من ھم دلم می خواست ھر چھ زودتربھ ھمھ چی برسم اما خب با توجھ بھ وضعیتم یھ مقدار محافظھ کار بودم. با یھناراحتی غیرارادی منتظر بودم داریوش بھ حرف ھاش ادامھ بده:- اونطور کھ من در جریان بودم کیانمھر و آقای رمضانی با ھم دستی ھم قسمتیاز سود سھام دارھا رو بدون اینکھ بفھمن کسر می کردن و بنا بھ دلایلی برمیداشتن.این رقم کھ در برابر رقم اصلی خیلی جزیی بوده اصلا بھ چشم نمی اومده.ابرو درھم کشیدم و گفتم:- پس چطور فھمیدن؟!کمی از چاییش خورد و گفت:- برای کیانمھر مشکلی پیش اومد کھ مدتی از شرکت دور موند، یھ ... مشکلشخصی.سرمو تکون دادم و داریوش ادامھ داد:- ھنوز کیان با مشکلش درگیر بود کھ متوجھ شدیم شرکت در حال فروپاشیھ وسھامدارھا ھم از صاحب شرکت شکایت کردن. پدر کیان ... یعنی شوھر عمھ ام با یھوکالت نامھ از طرف کیان افتاد دنبال کارھاش و پدرت و وکیل اصلی کیان مقصرشناختھ شدن ... شاید اگر اون دو نفر پشت ھمو داشتن ، منظورم پدرت و وکیل کیانھ،کسی نمی تونست جرمشون رو ثابت کنھ اما اون ھا خودشون رو مبرا و ھمدیگھ رولو دادن.ابروھام درھم رفت و گفتم:- چطور شد کھ کیانمھر مقصر شناختھ نشد و ھمھ تقصیرھا افتاد گردن بابای من؟لیوانش رو روی میز گذاشت و کمی بھ جلو خم شد:- پدرت تنھا نھ ... وکیلھ ھم مقصر بود. خدا پدرت رو بیامرزه، ایشون کھ فوتشدن ولی وکلیھ الان زندونھ.و دستھاشو تابی داد و گفت:- من ھمینقدر بیشتر نمی دونم! شاید پدر کیان با ثروتش تونستھ پول سھامدارھا روپس بده کھ دیگھ از کیان شکایتی نشده! شاید ھم وکیل جدید پدر کیان کار درست تربوده!ھر دو چند ثانیھ در سکوت بھ ھم نگاه کردیم و داریوش با صدای آرومی سکوترو شکست:- علتی کھ گفتم کیان و پدرت از سود سھامدارھا کسر میکردن رو نمیخوایبدونی؟با گیجی نگاھش کردم و آروم گفتم:- بگین.47صداش حالت مرموزتری بھ خودش گرفت و گفت:- من می خوام کارخونھ رو توسعھ بدم و شعبھ بزنم.ھر چند کھ نمی فھمیدم حرفش چھ ربطی بھ علت کار کیانمھر و بابا داره ولی بھکل یادم رفت بحثمون چی بود. با ذوق گفتم:- این کھ خیلی خوبھ! می دونین چقدر سود توشھ؟!دستش رو خیلی سریع بھ نشونھ ی کم کردن صدام تکون داد و گفت:- آروم تر خانم! یھ بار دیگھ اینطور داد بکشین ھمھ می فھمن.لبمو بھ دندون گرفتم و با صدای آرومی گفتم:- ببخشین. ادامھ بدید.نفس عمیقی گرفت و گفت:- این کار نیاز بھ سرمایھ ی زیاد داره و با اینکھ سود خوبی توشھ ولی ریسکپذیره؛ این مبلغ توی دست ھیچ کدوم نیست و سھامدارھا حاضر نیستن سرمایھ جدیدبدن.با شک گفتم:- چرا ریسک پذیر؟!! محصولات ما دارن جھانی میشن و ھمین کھ قابلیت ثبتاختراع داشتیم یعنی یھ امتیاز بزرگ و خواه ناخواه ریسک توی کارمون خیلی کمھ.سرشو چند بار تکون داد و گفت:- منظورم اضافھ کردن محصول جدید با برند کوھستانھ، محصولی غیر از لبنیات.ابروھام بالا رفت و در سکوت منتظر شدم حرفش رو ادامھ بده:- خودم چنین سرمایھ ای ندارم و می دونم اگر بھ پدرم بگم حمایتم نمی کنھ،سھامدارھا ھم راضی نمیشن. می خوام باھم ھمکاری کنیم تا موقعی کھ سرمایھ جوربشھ.با شک گفتم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!دست بھ سینھ شد و گفت:- کاری مشابھ کار کیان، اون ھم ھمین قصد رو داشت کھ وسط کار ھمھ چیز بھ ھمریخت.اخم کردم و گفتم:- خوردن مال سھامدارھا؟!!سرشو سریع بھ نشونھ ی نھ تکون داد و دوباره بھ جلو خم شد:- نھ اینطور نیست! مبلغ خیلی جزییھ! الان ھیچ جوره نمی تونیم قانعشون کنیم،ولی وقتی مجوز رو گرفتیم و کار شروع شد متوجھ میشن سھامدار محصول وکارخونھ ی جدید ھم ھستن و خیلی ھم ممنونمون میشن.با لبھای جلو داده نگاھش می کردم، من رو کھ نرمتر دید ادامھ داد:48- وام می گیریم و قسطھاش رو از ھمون مبلغی کھ از سود سھامدارھا کسر میکنیم می پردازیم. یادتون نره کھ من ھم جز سھام دارھام و پول خودم از ھمھ بیشتراین وسط درگیره.ھمون طور کھ متفکرانھ نگاھش می کردم پرسیدم:- کدوم بانک حاضر میشھ چنین مبلغی رو وام بده؟!با لبخند حق بھ جانبی گفت:- کدوم بانک مشتری از ما خوش حساب تر پیدا می کنھ کھ بخواد وام نده؟! ازطرفی ... بھ نام خودم می گیرم نھ شرکت کھ کسی ھم بو نبره.یھ ابرومو بالا دادم:- کدوم بانک بھ شما وام میده؟لبخندش عمیق تر شد و گفت:- شما اوکی رو بده، اونش با من.شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- نمی دونم چی بگم والا! کار خطرناک اما پر سودیھ و آینده ی روشنی داره ...اجازه بدین فکر کنم ببینم بھ ریسکش می ارزه یا نھ.چشمھاش از خوشحالی برق زد:- فقط اگر میشھ این موضوع رو بھ آقای شیخی نگید، چون مطمئنا کف دست پدرممیذاره و پدرم ھم مانعم میشھ.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم و داریوش کمی سرش رو کج کرد و گفت:- اگر این اتفاق بیفتھ و بھ سوددھی برسیم قول میدم شما ھم میشین جز سھام دارھا.لبخند کجی زدم و گفتم:- اجازه بدین فکر کنم.سرش رو جلو آورد و با مکث گفت:- پس ھر وقت فکراتون رو کردین و موافق بودین، پیشنھاد بدین کھ از کجا شروعکنیم.سرم رو تکون دادم و در سکوت با فکری کھ درست از ھمون لحظھ در حالمحاسبھ و تصور فرداھای روشن بود لیوان چای رو برداشتم و نوشیدم.تا پایان ساعت کاری ھمچنان در حال پیدا کردن یک راه حل خوب و ھوشمندانھبودم، فکر کنم داریوش از نگاھم خونده بود کھ جوابم مثبتھ! مگھ میشد مثبت نباشھ؟!یھ قدم رو بھ جلو بود ... اون ھم بھ این بزرگی!ظھر طبق معمول این مدت کھ عمو سر کار نمی اومد، بچھ ھای حسابداریمشکلاتشون رو کھ نمی شد تلفنی حل کرد توی کاغذ نوشتن و بھ ھمراه سندھا وفاکتور ھای مشکل دار ریختن توی پاکت و دادن دستم.موقع رفتن ھم، امید شریفی کھ از کارکنان بخش بازاریابی و فروش بود، منو تانزدیکی خونھ رسوند. با ورودم بھ خونھ بوی قورمھ سبزی بینیمو پر کرد، چند تا نفس49عمیق کشیدم تا ذھنم پر بشھ از قورمھ سبزی و یھ وقت بھ جای سلام گفتن حرف ازتوسعھ خط تولید نزنم!آخھ چند بار این اتفاق افتاده بود کھ، یھ چیزی کھ خیلی ذھنم رو مشغول می کردیھویی بھ زبونم ھم جاری می شد.از ھمون وسط سالن با صدای بلند گفتم:- بھ بھ حمیده خانم! چھ کردی بانو؟چند لحظھ بعد ھیکل تپلی و گردش توی چارچوب در آشپزخونھ ظاھر شد:- سلام، خستھ نباشی غزالھ جان. دانشگاه بودی؟با خنده گفتم:- علیک سلام. خانوم جون ھفتھ ای ھفت روز از من ساعت کلاس ھامو می پرسیو من ھم ھی میگم سھ روز اول ھفتھ اون ھم بعدازظھرھا کلاس دارم بھ اضافھ ی پنجشنبھ صبح! و الان ساعت دو بعدازظھر چھارشنبھ اس کھ جز ھیچ کدوم بھ حسابنمیاد.- باز این دختر اومد و خونھ رو گذاشت رو سرش.با لبخند بھ سمت عمو برگشتم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم، تیکھ انداختم:- عموی تارک الدنیای خودم چطوره؟پشت سرم بھ سمت اتاق اومد و جلوی در ایستاد؛ وسایلم رو روی میز تحریرگذاشتم و بھ سمتش برگشتم:- سلام، خوبین؟سرش رو تکون داد و گفت:- سلام، از شرکت چھ خبر؟با پررویی ابرو بالا انداختم و گفتم:- ھر کی طالب خبره خودش ھم میاد شرکت خبر می گیره.اخمی مصنوعی کرد و گفت:- واسھ من زبون نریز بچھ پررو! مثلا استادتم ھا!لبخند عمیقی زدم و گفتم:- بر منکرش لعنت ... امروز لیست ھای حقوق و دستمزد رو در آوردیم، یھ سریسوال ھم برامون پیش اومد کھ ھمراه خودم آوردمشون.و بالاخره موفق شدم حرفی از پیشنھاد داریوش نزنم. عمو از در فاصلھ گرفت،بیرون رفت و گفت:- بعد از ناھار بیا تو اتاقم سوالاتت رو بپرس.ی گفتم و بعد از رفتنش در اتاقو بستم و لباسمو عوض کردم. « چشم »تا وقتی ساره خانم زنده بود برام ثابت شده بود کھ عمو علاقھ ای بھش نداره، یااونقدر عمیق نیست! اما بعد از مرگش واقعا درھم شکست! قد بلند عمو و شونھ ھای50محکم و صافش یھو فرو ریخت و سنش رو کھ نزدیک پنجاه بود، بیشتر از اونچھ کھبود بھ نمایش گذاشت.بعد از تعویض لباسم و شستن دست و صورتم بھ سمت آشپزخونھ رفتم و سھ تاییدر سکوت ناھارمون رو خوردیم؛ عمو طبق معمول خیلی زود میز رو ترک کرد وبھ اتاقش رفت.من ھم بعد از تشکر از حمیده خانم بھ اتاقم رفتم و پاکت رو برداشتم و بھ اتاق عمورفتم. روی تختش دراز کشیده بود و با باز شدن یھویی در توسط من، نیم خیز شد و باخنده گفت:- تو تا منو سکتھ ندی یاد نمی گیری در بزنی، نھ؟!در رو بستم و بھ داخل رفتم و روی فرش دو در سھ وسط اتاق نشستم و با قیافھ یحق بھ جانبی گفتم:- خودتون گفتھ بودین بعد از ناھار بیام پس احتیاج بھ در زدن نبود، بعدش ھم باشکم پر نباید دراز کشید.آروم خودش رو از روی تخت پایین کشید و روبروم نشست و در حالی کھ عینکشرو از روی عسلی برمی داشت و بھ چشمھاش می زد، گفت:- چشم خانم دکتر ... خب رو کن ببینم چی داری؟پاکت رو روی فرش خالی کردم و یکی یکی سوال ھامو پرسیدم.عمو ھم با حوصلھ بھ ھمھ جواب داد و خیلی ھاش اصلا مشکل بزرگی نبودن و بایھ کم دقت حل میشدن. بعد از نیم ساعتی کھ عمو خودکارش رو زمین گذاشت وصاف نشست، با لبخندی گفتم:- عمو چرا نمیای شرکت؟دست بھ سینھ شد و گفت:- برات لازمھ کھ من یکسره بالای سرت نباشم. تا یکی دو ماه دیگھ کھ من بیام توکامل ھمھ چیز رو یاد گرفتی.لبخندم وسعت گرفت و گفتم:- پس قصد دارین برگردین؟!سرش رو تکون داد. دلم میخواست حالا کھ بحث برگشتن بھ سر کار رو پیشکشیدم، بھش بگم کھ ریش ھاشو بزنھ. آخھ تا قبل از فوت ساره خانم عمو خیلی خوشتیپ بود! حالا درستھ کھ با گذشت دو ماه از فوت ھمسرش دیگھ لباس سیاه نمی پوشیداما صورتش رو ھم کامل صاف نمی کرد و تھ ریش رو باقی میذاشت.یھ ابروشو بالا داد و گفت:- باز چی تو فکرت میگذره کھ میخ شدی روی صورت من؟!ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز شد:- قبلاًھا خوشتیپ تر بودینا؟!51انگار منظورمو متوجھ شد کھ اخمی مصنوعی کرد و بھ سمت جلو خم شد تاکاغذھامو جمع کنھ، اما من بھ صورت غیر ارادی حالت دفاعی گرفتم! حالا نھ اینکھحدس بزنم بخواد منو بزنھ چھ بھ شوخی یا چھ جدی! فقط حرکتم غیر ارادی بود کھدستامو بالا آوردم.و بالا اومدن دستھای من ھمانا و خوردن خودکار توی دستم بھ صورت عمو و دراومدن آخش ھمانا! یھو چشمش رو چسبید و سرش رو عقب کشید. با ترس زدم رویپام:- خاک تو سرم! خورد تو چشمتون؟شروع کرد بھ ماساژ دادن چشمش:- نھ بابا! حواست کجاست تو؟!با نگرانی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:- دستتونو بردارین ببینم!دستش رو آروم برداشت، پشت چشمش خط کشیده شده بود. با ناراحتی گفتم:- ببخشید، وای! اگر بھ چشمتون می خورد چی؟اما عمو ساکت بود، نگاھم رو کمی بھ اندازه کمتر از یک سانت پایین آوردم ونگاھم تو نگاھش گره خورد. با ناراحتی نگاھش رو گرفت و گفت:- اگر دیگھ سوالی نداری برو بیرون یکم استراحت کنم.من ھم با لبھای جلو داده شروع کردم بھ جمع کردن وسایلم. دست خودم نبود!طاقت نداشتم عمو باھام جدی حرف بزنھ، اون ھم با ناراحتی! خیلی وقت ھا شده بودکھ موقع درس خوندن حتی سرم داد کشیده بود اما اینجوری کھ تو نگاھش غم باشھ وبخواد باھام سرد رفتار کنھ دلمو بھ درد می آورد.زیر لبی تشکری کردم و از اتاق خارج شدم.***اسفند/ ١٣٩٢شال گردنم رو دور گردنم محکمتر کردم و بھ تریلی ھای آماده حرکت چشم دوختم.لبخندم وسعت می گرفت وقتی فکر می کردم چقدر بھ ھدفمون نزدیکیم و تا چند سالدیگھ محصولات کارخونھ ھای جدیدمون رو ھم بھ نقاط مختلف کشور ارسال میکنیم.مسلمھ کھ من جایگاھم بیشتر و مھمتر از یک حسابدار و مدیرمالی معمولیھ! منمحرم اسرار رییسم! و در آینده یکی از سھامداران کارخونھ ی جدید!ھرچند محمد ھمیشھ می گفت یھ حسابدار موفق باید ھمیشھ قانع باشھ اما من اینطورنیستم. من دلم می خواد خوب زندگی کنم، با بھترین امکانات!مثلا چرا باید یکی مثل کیانمھر ماشین چند صد میلیونی سوار بشھ و من دویست وشش؟!52خب مسلمھ کھ اون نمی خواستھ مثل یک حسابدار معمولی قانع باشھ! من ھم دلممی خواد پلھ ھای ترقی رو پشت سر ھم طی کنم و سری تو سرھا در بیارم!با شنیدن صدای مریم از پشت سرم، جا خوردم:- اینجا ایستادی؟!بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- ھوای توی دفتر خفھ بود، گفتم بیام اینجا رو نگاه کنم و یھ ھوایی ھم بخورم.ھمون لحظھ رو بھ امیری(سرکارگر) کھ با دو بھ سمت پارکینگ می رفت، باگفتم. و بعد بھ ھمراه مریم بھ داخل برگشتیم. « خستھ نباشید » صدای بلندمریم کھ دستھاشو بھ ھم پیچیده بود نگاھی بھ پشت سر و مسیر تریلی ھا انداخت وگفت:- مقصد آخرشون کجاست؟- ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش.سرش رو تکون داد و بعد با لبخند گفت:- راستی مژگان و مینا رضوی کھ فرستادیشون پیش آقای صدری امروز تماسگرفتن.با اشتیاق گفتم:- خب؟ چی می گفتن؟قھقھھ ای زد و گفت:- مینا می گفت اگر باز ھم آقای صدری نیرو خواست بفرستیمشون. خیلی بھشونخوش گذشتھ.لبخندی کل صورتم رو پوشوند و سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- وقتی مینا این حرفو بزنھ یعنی صدری سنگ تموم گذاشتھ، بعدا از خودش ھمخبر می گیرم ببینم اوضاع کاری این دو تا خواھر چطور بوده!مریم ھم سرش رو تکون داد و دوتایی بھ سمت دفتر راھمون رو کج کردیم. تاپایان ساعت کار کارخونھ توی دفتر بودم و با شنیدن صدای خاموش شدن دستگاه ھابھ سمت در رفتم و جلوی دفتر ایستادم.یھ حس خوبی ھست کھ اگر بخوام از دید یک حسابدار ارزیابیش کنم بی معنیھ!وقتی آخر سال می رسید، توی تموم این مدتی کھ شده بودم حسابدار ارشد و بعدمدیرمالی روز آخر کاری می اومدم کارخونھ و بھ تعطیل شدنش نگاه می کردم. بھرفتن کارگرھا و تبریک ھای عیدشون بھ ھمدیگھ. محیط اینجا خیلی صمیمی تر وخاکی تر از محیط خود شرکت بود.توی شرکت ھم دوست داشتم ھم پای منشی یا آبدارچی تا آخرین لحظھ صبر کنم کھلامپ ھای اتاق ھا خاموش بشھ و ھرکس قبل از خروجش با صدای بلند رو بھ جمعبگھ:- سال نوی ھمگی پیشاپیش مبارک.53لبخندی روی لبم نشست و رو بھ کارگری کھ برام دست تکون داد، لبخندی زدم. باصدای بلند گفت:- خانم مھندس سال خوبی داشتھ باشی.لبخندم عمیق تر شد و با صدای بلند گفتم:- ھمچنین. عیدتون ھم مبارک.چند نفر پشت سرش ھم متعاقبا جواب دادن و رفتن. بھ دفترم برگشتم و بعد ازمشکی bmw x برداشتن وسایلم و قفل کردن در بھ سمت پارکینگ رفتم. با دیدن 6پوزخندی عصبی گوشھ ی لبم نشست و با دیدن جای خالی راننده اش سرم روچرخوندم و کنار درِ بین پارکینگ و مسیر کارخونھ دیدمش کھ داشت بھ سمتم میاومد.با چند تا نفس عمیق بھ خودم مسلط شدم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم. چندقدم مونده بود بھم برسھ با لحن نیش داری گفت:- خستھ نباشید خانم مھندس!!رو طوری گفت کھ یقین پیدا کردم خداحافظی من و کارگرھا رو دیده. « مھندس » وپوزخندم عمیق تر شد و گفتم:- سلامت باشید.تقریبا یک قدمیم ایستاد، خواست حرفی بزنھ کھ پیش دستی کردم:- چرا نیومدین دفتر، قھوه ای نسکافھ ای در خدمتتون باشیم!دست بھ سینھ شد و گفت:- پیش آقای رضاییان چای خوردم!بعد با لحن مشکوکی گفت:- تا این ساعت کار داشتین؟سوییچ ماشین رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- ھم آره، ھم نھ.و بعد بھ سمت ماشینم راھمو کج کردم و گفتم:- با اجازه.اما با صدای محکمش قدم بعدیم خشک شد و توی جام ایستادم:- فعالیت شما و دقتتون توی انجام کار قابل تحسینھ و من ھمھ ی تلاشم رو می کنمکھ شمارو فقط بھ عنوان کارآموز آقای شیخی ببینم نھ کسی دیگھ!دندون ھامو فشردم و بھ سمتش برگشتم، یک ابروشو بالا داد و گفت:- اما یھ چیزی این وسط درست نیست! مسوولیت شما و قدرت نفوذتون رویکارکنان خیلی بیشتر از یھ حسابدار و مدیرمالیھ!اخم کردم و گفتم:- حرفتونو بزنید. دقیقا چی می خواین بگین؟54یک قدم دیگھ برداشت و سینھ بھ سینھ ام شد و در حالی کھ نگاھش میخ چشمھامبود گفت:- بھتون مشکوکم، و شدیدا حس می کنم شَکم بھ جاست!نگاھم رو ازش گرفتم و با قدمھای محکم، طوری کھ صدای پاشنھ ی کفشم تویپارکینگ می پیچید، بھ سمت ماشینم رفتم و در ھمون حال با صدای بلند گفتم:- خیلی دلم میخواد بھتون اطمینان بدم کھ شکتون بی پایھ و اساسھ، اما گمون نمیکنم حرف من روی شما تاثیری داشتھ باشھ!صداش رو از پشت سرم می شنیدم:- بھم حق بدین خانوم رمضانی من یک بار بھ پدرتون ...خصمانھ بھ سمتش چرخیدم:- برای بار آخر بھتون ھشدار میدم آقای عابدی ... پدرم فوت شده و درست نیستپشت سرش حرف بزنین.ناخودآگاه سینھ ام از خشم بالا و پایین می رفت. با تعجب نگاھی بھ حالت عصبی ولرزون بدن من انداخت و منتظر موند کھ من ادامھ بدم:- شما طوری برخورد می کنید کھ انگار خودتون بی گناه بودین و ھمھ تقصیرھاگردن پدر منھ!ابروھاش توی ھم رفت و با دقت بھ حرفھام گوش میداد و من ادامھ دادم:- یھ حسابدار ھر چقدر ھم کھ اھل دوز و کلک باشھ اگر رییسش باھاش ھمکارینکنھ حرکت چندان بزرگی نمی تونھ انجام بده! پس شما ھم بی تقصیر نیستین، بعدشھم نھ من پدرم ھستم و نھ شما رییس من.نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- برای آخرین بار بھتون میگم ... من کاری نمی کنم کھ بھ ضرر ثروت شما و بقیھسھامداران باشھ. چرا از پسرداییتون نمی خواین کھ شکتون رو از بین ببره.اما انگار کیانمھر اون لحظھ اصلا توی پارکینگ و روبروی من نبود! اخمھاشتوی ھم بود و حسابی غرق فکر بود. با تعجب گفتم:- آقای عابدی با شما ھستم! چرا از پسرداییتون ...با گیجی گفت:- باشھ! ببخشید مزاحمتون شدم.و پا چرخوند و بھ سمت ماشینش رفت. دو طرف لبم بھ طرف پایین رفت و زمزمھکردم:- قاطی داره بابا!من ھم سوار ماشینم شدم و بعد از اون، از پارکینگ خارج شدم. برای چند دقیقھ ایذھنم پیش کیانمھر و برخورد عجیبش بود کھ یھو عصبانیتش فروکش کرد و رفت تویفکر!55دیگھ آدم کور ھم متوجھ میشھ یھ چیزی از بین حرفھای من ذھنش رو درگیر کرده!و قطع بھ یقین حرفھام در مورد پدرم باعثش شده بود!موبایلم کھ شروع کرد بھ زنگ خوردن، با دیدن اسم لیلی از فکر بھ کیانمھر خارجشدم و در حالی کھ با یک دستم رانندگی می کردم بھ تماسش جواب دادم:- سلام لیلی جان.صدای شاد و پر انرژیش توی تلفن پیچید:- سلام خانم، خستھ نباشی! کجایی؟دنده رو عوض کردم و گفتم:- از کارخونھ راه افتادم بھ طرف خونھ. چھ خبر؟- امیر ماھی خریده برای شب عید. دارم تمیز می کنم، می خواستم بگم آخر ھفتھبیای اینجا دور ھم باشیم.می دونستم بھ خاطر من نمیرن خونھ ی مادرھای خودشون، پس انصاف نبود کھسرش ناز کنم! لبخندی زدم و گفتم:- چشم گلم. دستت درد نکنھ.ذوقش رو می شد توی صداش تشخیص داد:- مرسی عزیزم. امیر برات آجیل ھم خریده، میاره برات.ازش تشکر کردم و بھ تماس خاتمھ دادم.باید ھمین روزھا با مھسا تماس می گرفتم. درستھ کھ ھر دو سھ ھفتھ با ایمیل درارتباط بودیم اما می دونستم الان و این روزھای آخر سال بیشتر از ھر وقتی دلشھوای پدر و مادرش رو کرده، بد دردیھ وقتی دلت کسی رو بخواد و ھیچ راھی نباشھکھ اونو کنارت داشتھ باشی!بغضی کھ داشت دوباره تو گلوم جا خوش می کرد رو پس زدم و پیش خودماعتراف کردم اونقدری کھ دلم برای محمد تنگ میشد، برای پدرم تنگ نمیشد.پدرم تبدیل شده بود بھ یھ تصویر وحشتناک کھ حاضر بودم ھر کاری کنم تا اونتصویر بره، حداقل من مسبب رفتنش نبودم، اما محمد ...***آذر/ ١٣٨٨نگاھم بھ استاد حسابداری پیشرفتھ دو بود و دستھام بھ صورت خودکار زیر میزپیامی رو برای داریوش تایپ می کردن:- سلام آقای محمودی، می تونم بپرسم اسم وکیل پسرعمھ تون کھ الان زندانھ چیبود؟یھ لحظھ گوشی رو بالا آوردم تا از درست تایپ کردن پیامم مطمئن بشم بعد دوبارهدستم رو بھ زیر میز بردم و پیام رو ارسال کردم.نگاھم بھ موبایلم بود تا داریوش جواب بده کھ با صدای استاد توی جام پریدم:56- خانم رمضانی ثبت کاربرگی سال ھشتاد و یک رو بگو.ھمھ سرھا برگشتھ بود و بھ من نگاه میکردن. استاد ھم مثل صیاد در کمین نشستھبود کھ من نتونم جواب بدم و عذرم رو بخواد. نگاھی بھ بورد و صورت مسالھ انداختمو با اعتماد بھ نفس گفتم:- در قسمت اول، حذف فروش فیمابین رو ثبت می کنیم، فروش فرعی و اصلیبدھکار میشن و بھای تمام شده شون ھم بھ ھمون مبلغ بستانکار.با سوظن پرسید:- بھ چھ مبلغی؟بورد و جدول دومی رو اشاره کردم و گفتم:- بھ ھمون مبلغی کھ زیر ستون سال ھشتاد و یک روبروی فروش اصلی بھ فرعیو فرعی بھ اصلی نوشتھ شده.استاد خواست یھ سوال دیگھ بپرسھ کھ یکی از پسرھا از وسط کلاس گفت:- استاد، خانوم کاردرستھ بابا!نیشم تا بناگوش باز شد، استاد ھم لبخند محوی روی لبش نشست و در حالی کھدوباره بھ سمت وایت بورد برمیگشت گفت:- حواستون اینجا باشھ خانم رمضانی، موبایلتون رو ھم بذارید کنار.ی زیر لب گفتم و نگاھم کشیده شد بھ صفحھ ی موبایلم کھ بھ خاطر پیام « چشم »جدید روشن شده بود. سریع پیام رو باز کردم، داریوش بود:- سلام، اطلاعی ندارم؛ کیان ھم توی شرایطی نیست کھ ازش بپرسم، زیاد با ھمصمیمی نیستیم.اونقدر دلیل آورده بود کھ دیگھ سوال و اصرار نکنم. گوشی رو بھ داخل کیفمانداختم و سعی کردم بھ درس گوش بدم.مطمئنا از طریق داریوش نمی تونستم چیزی بفھمم. کیانمھر ھم کھ اگر قرار بودباشھ اصلا گم و گور نمی شد! عمو ھم کھ اگر می فھمید من افتادم دنبال کشف ماجرا،حسابی از دستم کفری می شد! پس فقط می موند وکیل کیانمھر کھ حالا داریوش قطعامیدم کرد.با لبھای جلو داده بھ استاد نگاه کردم و ھمھ حواسم رفت دنبال پیدا کردن یک راهدیگھ.مرجان کھ کنارم نشستھ بود با صدای آرومی گفت:- چی شد؟ طرف زد تو پرت! خاصیت پسرا اینھ بابا تحویل نگیر.و دوباره نگاھشو بھ استاد دوخت. با تعجب نگاھش کردم، فکر من کجا بود و اونبھ چی فکر می کرد! مرجان یکی از بچھ ھای قدیم بود کھ تا ترم نُھ مونده بود و حالابا ھم ھمکلاس شده بودیم.57یھ سری دیگھ از بچھ ھای ورودی ما ھم بودن و نبود امیرعلی سر کلاس ھا واقعاحس می شد. روزھای اول ھمھ فکر می کردن ھنوز من و امیر با ھمیم و خیلی وقتھا بعضی پسرھای کلاس خبر امیرو از من می گرفتن.اما بعد از یھ مدت دیگھ کم کم از سرشون افتاد و بی خیال شدن و از این بابتخدارو شکر می کردم.بعد از کلاس بھ شرکت رفتم و چون آخر وقت بود فقط اشکالات بچھ ھایحسابداری رو ازشون گرفتم و بھ ھمراه سندھا و فاکتورھای مربوط با آژانس بھ خونھرفتم.وقتی توی حیاط رسیدم با دیدن یھ پژوی دویست و شش آلبالویی، کنار ماشین عموابروھام توی ھم کشیده شد. مھمون داشتیم؟!برخلاف ھمیشھ بدون سر و صدای اضافی وارد خونھ شدم و در کمال تعجب دیدمکسی توی سالن نیست. بھ سمت آشپزخونھ رفتم و حمیده خانم رو مثل ھمیشھ مشغولکار دیدم. بھ در تکیھ دادم و گفتم:- سلام بانو خستھ نباشی.بھ سمتم برگشت و با لبخندی گفت:- سلام دخترم، شما خستھ نباشی، چھ بی صدا اومدی!نگاھمو دور تا دور خونھ چرخوندم و گفتم:- مھمون داریم؟در حالی کھ دوباره مشغول شده بود گفت:- نھ دختر! برو تو اتاق آقا کارت داره.و بعد برگشت و لبخند عجیبی تحویلم داد. با تعجب ابروھامو بالا فرستادم و بھسمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم و جابجا کردن وسایلم بھ سمت اتاق عمورفتم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم.عمو با لباس مرتب و عجیب تر، با صورت صاف و صوف پشت میزش نشستھبود و با دیدن من لبخندی از تھ دل زد و گفت:- خستھ نباشی غزالھ جان. کلاس چطور بود؟ناراحتیم بھ خاطر پیام داریوش رو پس زدم و دوباره روحیھ شیطونم برگشت:- امروز داشتم با گوشیم ور می رفتم، استاد مثلا می خواست مچ بگیره، یھو ازمسوال پرسید منم درجا جواب دادم، آی ضایع شد!و خودم خندیدم. عمو ھم لبخندی زد و گفت:- خیال کرده! نمی دونھ دختر ما حسابدار ارشد شرکتھ!بھ خاطر شنیدن این اصطلاح از زبون عمو کھ بیشتر برای زیاد کردن اعتماد بھنفس من گفتھ بود نیشم تا بناگوش باز شد، عمو یھو اخم کمرنگی کرد و گفت:58- سر کلاس موبایل دستت بود؟لبامو جمع کردم و با ابروھای بالا رفتھ گفتم:- ھوم؟!اخمش عمیق تر شد و گفت:- دیگھ نشنوم سر بھ ھوا بازی در بیاریا!مظلومانھ لبخندی زدم و گفتم:- چشم، ببخشید.لبخند رضایتمندی زد و گفت:- آ باریکلا! حالا چشماتو ببند می خوام یھ چیزی بھت بدم.ابروھام بالا رفت و با لحن خبیثی گفتم:- عمو این کارا از شما بعیده ھا! دو روز با حمیده خانم تنھاتون گذاشتم، خرابتکرد.و خودم بھ حرفم قھقھھ زدم، عمو ضربھ ای با انگشتش بھ نوک دماغم زد و گفت:- پررو نشو بچھ. چشاتو ببند میگم.چشمامو بستم و منتظر موندم، صدای جرینگی اومد و ھزار و یک حدس تو ذھنمشکل گرفت و بعد با صدای عمو چشمامو باز کردم و سوییچ ماشین رو کھ یھ گوسفندخپل قھوه ای ھم ازش آویزون بود جلوی چشم ھام دیدم. با تعجب عمو رو نگاه کردم،لبخند گرمی زد و گفت:- مال دویست شیشیھ کھ توی حیاط پارک بود، دیگھ با آژانس یا ماشین ھمکارھارفت و آمد نکن.حسی کھ اون لحظھ داشتم واقعا غیرقابل توصیف بود. دلم می خواست بپرم بغلشیا حداقل گونھ اشو ببوسم. اما فقط تونستم دوسھ بار توی جام بپرم و با ذوق بگم:- عاشقتم عمو.لبخند عمو از حالت شادش بھ غمگین تغییر کرد و سرش رو پایین انداخت:- برو سوارش بشو، اگر ھم دیدی زیاد مسلط نیستی چند جلسھ کلاس آزاد بگیر تاراه بیفتی.بھ سمت در رفتم و قدمی مونده کھ بھ در برسم دوباره برگشتم، ای کاش عمویواقعیم بود تا می تونستم بھش نشون بدم چقدر اینکارش خوشحالم کرده!با تعجب نگاھم کرد و من با نیش تا بناگوش باز شده دلم می خواست یھ چیزی بگماما اُسکل وار فقط نگاش کردم و بعد لبای گوسفند آویزون بھ سوییچو بوسیدم و بعدچسبوندمش بھ صورت عمو و محکم فشارش دادم کھ صدای خنده ی عمو بلند شد وبالاخره رضایت دادم کھ با حالت دو از اتاق خارج بشم و بھ سمت حیاط برم.*** اسفند/ ١٣٩٢نسترن با دیدن من کھ دوباره وارد شرکت شدم با تعجب ایستاد و گفت:59- چیزی شده؟بھ سمت اتاقم رفتم و گفتم:- موبایلمو جا گذاشتم.با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- من دارم میرم، آقای رییس با جناب عابدی ھنوز توی شرکتن. البتھ من بھ آقارضا میگم درو قفل نکنھ ولی محض احتیاط شما ھم موقع رفتن یادآوری کنید.باشھ ای گفتم و بعد از روبوسی و تبریک عید وارد اتاقم شدم و شروع کردم بھگشتن دنبال موبایلم.صدای بستھ شدن در واحد نشون از رفتن نسترن می داد. بالاخره موبایلمو از تویکشوی اول میزم پیدا کردم.حرصم گرفتھ بود کھ موبایل اونجا بود! امون از حواس پرت من کھ وقتی فشارکار روم زیاد میشد غیرقابل کنترل میشد. از اتاق خارج شدم و در رو قفل کردم و باخودم گفتم قبل از خارج شدنم از شرکت یھ خداحافظی چاپلوسانھ ھم از داریوش کنم،بنابراین بھ سمت اتاقش رفتم، ولی قبل از اینکھ در بزنم با شنیدن صدای مکاملھ شوناز سر کنجکاوی صبر کردم:- کیان تو نمی دونی با خودت چند چندی! فکر کردی من حالیم نیست؟! چرا دوبارهبھ خودت فرصت نمیدی؟کیانمھر با حرص جواب داد:- اصلا میدونی چی میگی؟! پدر این دختر یھ بار پنج-شش سال پیش گند زد بھثروت من، اونم سر یھ لجبازی احمقانھ!با اخم گوشم رو بھ لبھ ی در چسبوندم! قطع بھ یقین داشتن در مورد من حرفمیزدن.داریوش بھ حالت مسخره خندید:- آھان! پس این زاغ سیاه چوب زدنو با ماشین افتادن دنبالش ھم از سر کنترلکردن اموالتھ، ھا؟!صدایی از کیانمھر نیومد و داریوش با لحنی جدی گفت:- خودتو سیاه کن برادر من!کیانمھر با صدای آرومتری یھ چیزی گفت کھ داریوش جواب داد:- چند دقیقھ پیش رفت.حتما منظورشون نسترن بود. داریوش کھ انگار از سکوت کیانمھر جرات گرفتھبود گفت:60- اون دختر ھم از مرگ دردناک پدرش کم ضربھ نخورده. چرا بھش از نظرعاطفی نزدیک نمیشی تا خیال خودت ھم راحت بشھ؟!دندونامو از حرص بھ ھم فشردم. دلم می خواست گردن داریوش رو با این پیشنھاداحمقانھ بشکنم.جملھ اش رو ادامھ داد:- وقتی بھ یھ شخص دیگھ اجازه بدی وارد زندگیت بشھ، اون ھم یھ دختر موفق وجدی مثل غزالھ! راحت تر می تونی با نبودن مھروز و ملودی کنار بیای!کیانمھر با لحن خشکی گفت:- مھروزی در کار نیست، اصلا نبودنش برام مھم نیست! فقط ملودی.صدایی از داریوش در نیومد. ھر دو ساکت شدن؛ ترسیدم کھ یھ وقت حضور منوحس کرده باشن! قدمی بھ عقب برداشتم. صدای داریوش با تاخیر شنیده شد:- چی بگم بھت! با ملودی کاری ندارم، تصمیم با خودتھ، ولی بھ این دختره ...کیانمھر حرفشو قطع کرد:- بسھ داریوش ... من نمی فھمم چرا بھ جای چیزی کھ ازت خواستم ھی حرفعوض می کنی؟پا چرخوندم و بھ سمت در رفتم و درو ھم با صدا بستم و وقتی داشتم از جلویاتاقک آقا رضا رد می شدم با صدای بلند گفتم:- شرکت خالیھ حاجی.و بھ سمت ماشینم رفتم، صدای آقا رضا رو از داخل اتاقکش شنیدم:- مطمئنی دخترم؟!در ماشین رو باز کردم و گفتم:- آره.و سوار شدم. با حرص ماشین رو از پارکینگ درآوردم. عصبانی بودم! بیشتر ازھمیشھ.داریوش آشغال منو بھ پسرعمھ ی روانیش پیشکش میکرد. خوبھ خودش میدونست چھ ضربھ ای از این شازده خورده بودم!بعد اون کیانمھر چلغوز سیاه سوختھ ی دیو ھیکل با اون موھای بی ریختش! منورد میکنھ. با حرص شروع کردم حرف زدن:- خاک تو سرت... حالیت نیست! اونقدر عوضی بودی کھ زنت ھم ولت کردهرفتھ! بعد تو منو پس میزنی؟ خبر نداری بیچاره! من حالم ازت بھ ھم میخوره.با کف دست بھ فرمون ضربھ زدم و سرعتم رو بیشتر کردم و در حالی کھدندونھامو بھ ھم می فشردم زیر لب شروع کردم بھ بد و بیراه گفتن:- آخ داریوش از دست تو! کاش درو باز می کردم چھار تا درشت بار ھر دوتونمی کردم دلم یھ کم خنک بشھ.دستم رو مشت شده جلوی دھنم گرفتم و گفتم:61- اِ اِ اِ! دیدی چطوری آخرین روز کاریمو گند زدن؟! وای چھ حرصی دارممیخورم! من ... من!!! منی کھ یھ عمر تو ناز و نعمت بزرگ شدم و بعد از بابام ھمزیر نظر محمد درسمو خوندم و ھیچ وقت توی زندگیم کم نداشتم حالا شدم نقل دھن دوتا مرد کھ از یکیشون در حد مرگ بیزارم. ... داریوش احمق بی شعور، تو دیگھچرا؟!!بھ سمت خونھ ی خودم روندم. آخ چھ حالی می کنم الان آقا رضا درو قفل میکنھ ویھ چند ساعتی توی شرکت بمونن!بعد یھو مغزم شروع کرد بھ فعالیت، با کف دست زدم بھ پیشونیم؛ خاک تو سرم!اگر بعدا از آقا رضا بپرسن میگھ من گفتم دیگھ! تازه دوربینِ توی سالن ھم ھست.یھ مشت دیگھ بھ فرمون زدم و با صدای بلند گفتم:- بھ جھنم! نھایتش بفھمن حرفاشونو شنیدم! اگر بھ روم بیارن می دونم چی بگم.در واقع چی می تونستم بگم؟! مثلا بگم داریوش غلط کردی منو بھ پسرعمھ اتمعرفی کردی؟ تو کھ نمی دونی چھ عشق نابی نصیبم شده بوده!! کیانمھر برای قلبمن کمھ ... حالا حالا ھا بھ گذشتھ ام وفادارم ...اشک بھ چشمھام ھجوم آورد. با پشت دست اشکامو پاک کردم و وقتی واردخیابون خودمون شدم ریموت رو برداشتم و در پارکینگ رو باز کردم و وارد حیاطشدم. بعد از پارک کردن ماشین و بستھ شدن در حیاط مقاومتم شکست و سر رویفرمون ماشین گذاشتم:- دلم گرفتھ بابا ... دلم گرفتھ محمد ... امسال دومین سالیھ کھ تک و تنھا باید سالوتحویل کنم ... خدایا خودت یھ فکری برام بکن ... کاش بفھمم حکمتت چیھ خدا !!!!بعد از این کھ کمی سبک شدم از ماشین پیاده شدم و با بی حالی بھ سمت خونھرفتم. سھ روز بیشتر بھ عید نمونده بود و من ھیچ کاری جز خرید لباس اون ھم بھاجبار لیلی، نکرده بودم.بھترین کار برای اینکھ فکرم بھ اون دو منحوس توی شرکت نیفتھ این بود کھخودمو با تمیز کردن خونھ سرگرم کنم. لباسمو عوض کردم و بعد از جابجا کردنوسایلم و خوردن ناھار دست بھ کار شدم.اول از سالن خونھ شروع کردم، چون اگر از آشپزخونھ یا اتاق خودم شروع میکردم اونقدر کثیف بودن کھ زود منصرف بشم. وسایل روی مبل ھا رو برداشتم و بعدجارو برقی رو از انباری بیرون آوردم اما ھمین کھ خواستم دوشاخش رو بھ پریزبزنم موبایلم شروع کرد بھ زنگ خوردن.با دیدن اسم داریوش اخمی کردم و جواب دادم. صدای خنده اش توی گوشی پیچید:- احوال خانم رمضانی عزیز! ھنوز سھ روز بھ عید مونده ھا!اخمم عمیق تر شد:- سلام! متوجھ نمیشم!62خنده اش شدت گرفت:- عیدیتون از سر ما زیاد بود خانم! نیم ساعت حبس شدن توی شرکت و خبر کردنآقا رضا واقعا ھیجان بھ جایی برای آخر سال نود و دو بود.ناخودآگاه لبام بھ لبخند از ھم باز شد، لبمو بھ دندون گرفتم، خواستم حاشا کنم کھ بالحنی نسبتا جدی گفت:- از من بھ دل نگیرین خانم رمضانی. فقط می خواستم ازش اعتراف بگیرم کھفکر نکنھ چیزی بارم نیست وگرنھ قصد جسارت و توھین بھ شما رو نداشتم ... بعد ازشنیدن صدای در شرکت از دوربین خارجی شرکت دیدمتون کھ بھ سمت پارکینگ میرفتین.لبامو برای چند ثانیھ ای بھ ھم فشار دادم و بعد گفتم:- خواھش می کنم برای اعتراف گرفتن از پسرعمھ تون از ترفندھای دیگھ ایاستفاده کنید. بھ حد کافی بین من و ایشون بھونھ ھست برای درگیر شدن.تک خنده ای کرد و گفت:- نگید این حرفارو! برای سر پا موندن نام برندمون احتیاج بھ وحدت قوی بینکارکنان داریم. من چھار سالھ کھ دیگھ سھامدار ارشد نیستم، تا قبل از کیان خانمحمیدی بود و حالا خودش، سھام اون خیلی تاثیر داره ...حرفش رو قطع کردم:- متوجھم. برای حبس شدنتون ھم عذر می خوام. برای یھ لحظھ اونقدر اعصابم بھھم ریخت کھ یادم رفت شما ھنوز اونجایید.با لحن شیطونی گفت:- یادتون رفت یا ...با خنده حرفشو قطع کردم:- خب حالا!باز ھم خندید و بعد از تبریک ھزارمین باره ی سال نو قطع کرد. یعنی از اولاسفند ھی ما بھ ھم تبریک گفتیم و مطمئنا تا یھ ھفتھ بعد از تعطیلات ھم این تبریکاتادامھ داشت!حالا کھ عذرخواھی کرده بود یکم اعصابم آروم تر شده بود. ھر چند کھ یھ مقدارذھنم درگیر این شده بود کھ حالا کیانمھر ھم فھمیده من بھ آقا رضا گفتم درھا رو قفلکنھ.ی گفتم و دوشاخھ جاروبرقی رو بھ « بھ جھنم » شونھ ھامو بالا انداختم و زیر لبپریز زدم و شروع کردم بھ جارو کردن خونھ و تا ساعت ده شب حموم و دستشوییرو ھم شستم و تمیز کردن اتاقم و آشپزخونھ رو بھ فردا موکول کردم. بقیھ اتاق ھا کھدرھاشون قفل بود و احتیاجی ھم بھ تمیزکاری نداشتن.تلفن خونھ رو برداشتم و از روی دفترچھ تلفن شروع بھ شماره گیری کردم، بعد ازدوسھ بار تماس گرفتن بالاخره مھسا جواب داد و چند دقیقھ ای با ھم حرف زدیم و63گفت کھ برای عید نمی تونھ بیاد اما تابستون حتما میاد. گوشی رو کنار دھن پسر یکسالھ اش محمد ھم نگھ داشت تا بھ صدای جیغ ھاش گوش بدم.بعد از قطع شدن تماس با بغض بھ عکس محمد نگاه کردم، حتی نموند کھ نوه اشرو ببینھ. گوشی تلفن رو سرجاش قرار دادم و با شونھ ھای افتاده بھ سمت اتاقم رفتم وروی تخت بزرگم دراز کشیدم.اونقدر خودمو خستھ کرده بودم کھ با توجھ بھ تعطیلی فردا می تونستم چشم ھاموروی ھم بذارم و ساعت ھا بخوابم ... اما دلتنگی مثل ھمیشھ دستھاشو دور گلومانداخت و اونقدر گلومو فشرد کھ اشکم در اومد و بھ ھق ھق افتادم.از کمد زیر عسلی کنار تخت سررسید نود و سھ کھ مال خود شرکت بود بیرونآوردم و برای اینکھ چشمھامو خستھ کنم شروع کردم بھ نگاه کردن مناسبت ھا.خودکارو ھم برداشتم و مثل ھمیشھ شروع کردم بھ نوشتن.اول فروردین ... اولین بار(بھار ھشتاد و نھ ...) تولد محمد(متولد سی و نھ)لبخند محوی روی لبم نشست. زیر لب زمزمھ کردم:- متوجھ نیستی می خوام حواسمو پرت کنم! چرا ھی میای تو ذھنم؟ ھیچ اتفاقیقرار نیست بیفتھ! شنیدی کھ؟!داریوش گفت می خواستھ از کیانمھر اعتراف بگیره وھدف دیگھ ای نداشتھ!با شیطنت گفتم:- حسودی کردی عمو؟!توی ذھنم با ھمون اخم عمیق بھم تشر زد:- کوفت و عمو!مثل دیوونھ ھا با خودم خندیدم، اونقدر کھ قطره اشکی از کنار چشمم راه گرفت وسر رسید رو بستم.- نوشتن مناسبت ھا باشھ واسھ یھ وقت دیگھ. امشب می خوام بھ خودت فکر کنم.***بھمن/ ١٣٨٨با قدم ھای بلند خودم رو بھ خروجی رسوندم و بھ محض اینکھ پامو از حوزهامتحانی کھ دانشگاه آزاد مرکز استان بود بیرون گذاشتم، چشمھامو بستم و چند تا نفسعمیق کشیدم و بعد بھ راه افتادم و توی کوچھ ی کناری دانشگاه خودمو بھ ماشین عمورسوندم.طبق معمول در حال تلفن صحبت کردن بود. یعنی نمی شد دو دقیقھ یھ جا بیکارمنتظر باشھ و تلفن رو دستش نگیره! مخصوصا این روزھا کھ دوباره بھ کار مشغولشده بود و ھفتھ ای یکی دو روز بھ شرکت سر می زد. بیشتر دوست داشت من تویمحیط کار تنھا باشم تا مسوولیت پذیری رو یاد بگیرم.واقعا مدیونش بودم، قطعا اگر عمو نبود، بعد از مرگ بابا آینده ی روشنی درانتظارم نبود؛ ھرچند، تصویر بدی کھ از مرگ بابا توی ذھنم شکل گرفتھ بود ھیچ64جوره پاک نمیشد اما ھمین کھ تونستھ بودم با غمش تا حدی کنار بیام، معجزه عموبود.دو ھفتھ قبل سالگرد بابا بود کھ چون درگیر درسم بودم با پیشنھاد عمو مبلغی ازحقوق خودم رو خیرات کردم و یک ساعتی ھم سر خاکش نشستم. حالا ھم کھ تموممدتی کھ سر جلسھ کنکور دولتی ارشد بودم، توی ماشینش منتظرم نشستھ بود. مطمئنااگر پدر خودم زنده بود الان باید با دوستانم ھماھنگ می کردم و میومدم اینجا.لبخندی روی لب نشوندم و سوار ماشین شدم. در حالی کھ ھمچنان با موبایلشحرف می زد با حرکت دست پرسید چھ خبر؟ من ھم دستم رو مشت کرده بالا آوردم وبھ نشونھ ی موفقیت تکون دادم. لبخند عمیقی روی لبش نشست و در حالی کھ ازمخاطبش خداحافظی می کرد برام چشمک زد کھ باعث شد بی ملاحظھ بخندم.موبایلش رو روی صندلی عقب پرت کرد و گفت:- خستھ نباشی، راضی بودی؟سرم رو کمی خم کردم و گفتم:- با توجھ بھ حدی کھ خونده بودم آره.چشماشو ریز کرد و گفت:- یعنی چقدر؟نیشم تا بناگوش باز شد و با انرژی گفتم:- افتضاح!لبخندش در جا خشک شد و رفتھ رفتھ بھ اخم تبدیل شد، من ھم خودمو جمع و جورکردم و با دستپاچگی گفتم:- خب عمو خودتون قضاوت کنید، من شرکت می رفتم، سر کلاس می رفتم ...تازه ...با قیافھ برزخی منتظر ادامھ حرفام بود کھ آخرش احتمالا یھ داد وحشتناک بزنھ.منم سرمو پایین انداختم و گفتم:- تازه غصھ شمارو ھم می خوردم.- غصھ منو؟بھ خاطر لحنش کھ کمی خنده چاشنیش شده بود سریع سرمو بالا آوردم. لبخندش روبھ زور نگھ داشتھ بود، انرژی گرفتم و سریع لبخند زدم:- خب شما سر کار نمی رفتین، بد اخلاق شده بودین ... غصھ می خوردم دیگھ!یھ ابروشو داد بالا و گفت:- فعلا کاری باھات ندارم، نتایج اعلام بشھ و تو قبول نشده باشی اون موقع خونتومی ریزم.سی و دو تا دندونو بھ نمایش گذاشتم و مثل بچھ ھای خیره سر گفتم:- پس فعلا خدارو شکر. حالا بریم یھ چیزی بخوریم کھ خیلی گشنمھ.در حالی کھ ماشین رو بھ حرکت در می آورد گفت:65- چی می خوری؟بی معطلی گفتم:- بستنی.با تعجب گفت:- ھوای بھ این سردی ...حرفشو قطع کردم:- بریم دیگھ عمو!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دیگھ چیزی نگفت و دقایقی بعد دو تاییتوی ماشینی کھ کنار خیابون پارک شده بود در حال خوردن بستنی قیفی بودیم.البتھ اونقدر عمو غر زد کھ انگار زھرمار خوردم. حالا من دوست داشتم بستنیبخورم، می خوام بدونم کی اصرار کرد برای خودش ھم بگیره کھ غُرش رو سر منمیزنھ:- ببین کارمون بھ کجا کشیده! با پنجاه سال سن نشستم بستنی قیفی می خورم!ده ثانیھ بعد:- خدا رو شکر شھر خودمون نیستیم! وگرنھ یکی می دید چی فکر می کرد؟!یک دقیقھ بعد:- کدوم آدم عاقل سر سیاه زمستون بستنی میخوره!!و لحظاتی بعد:- خجالت ھم نمیکشھ دختر خرس گنده ...دیگھ طاقت نیاوردم و صدام بالا رفت:- ای بابا! خب نخورین اصلا!و در یک حرکت خم شدم، بستنیش رو از دستش بیرون کشیدم و از ماشین بیرونانداختم. وقتی در ماشین رو بستم و بھ سمتش برگشتم دیدم با چشمای گرد شده ومتعجب داره بھم نگاه میکنھ، بعد از لحظاتی زیر لب زمزمھ کرد:- واقعا انداختیش بیرون؟! می خواستم بخورم!یھ لحظھ دلم سوخت، البتھ بھ زور خنده ام رو نگھ داشتم. در حالی کھ لبھامو بھ ھممی رسوندم کھ از خنده نترکم الکی بستنیمو بھش تعارف زدم، اما قبل از اینکھ دستمرو عقب بکشم خم شد و یھ لیس بزرگ بھ بستنیم زد.لبخندم از بین رفت و با تعجب بھ عمو نگاه کردم کھ با لبخند از بھت من استفادهکرد و بقیھ بستنیمو ھم خورد! وقتی ماشین رو بھ حرکت درآورد در حالی کھ بادستمال دور لبشو تمیز می کرد گفت:- چیھ! دھنت باز موند؟66نفسی گرفتم و بھ خودم مسلط شدم و در حالی کھ کمربندم رو می بستم فقط تونستمبا صدای آرومی بگم:- دھنی بود!آروم و مردونھ خندید:- بی خیال دختر! راحت باش.ناخودآگاه آب دھنم رو قورت دادم و بھ بیرون زل زدم. خدایا من واقعا بستنیخورده بودم؟! واقعا اون روز نیمھ ی بھمن ماه بود؟ پس چرا ذره ای احساس سردینمی کردم؟!نھ اینکھ دختر چشم و گوش بستھ ای باشم! من دختری بودم کھ با امیرعلی تویدوران دوستیمون بارھا از یھ بطری دھنی آب خورده بودیم یا از قاشق ھم استفادهکرده بودیم و حتی ھمو بوسیده بودیم! اما این حرکت از عمو محمد کھ توی ذھن وزندگی جدیدم شخصیت برجستھ و مھمی بود، بعید بود.تموم یک ساعت مسیر رو نھ من حرف زدم، نھ عمو! فکر کنم خودش ھم فھمیداین حرکتش خارج از محدوده بود! شاید ھم از نظرش ھیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ومن داشتم برای خودم زیادی بزرگش می کردم!اما تصورم اشتباه بود و انگار از نظر عمو ھم یک اتفاق خاص بود! و شاید ھم ازروی عمد! چون موارد مشابھش ھم روزھای بعد اتفاق افتاد.مثلا پوشیدن تاپ، وقت ھایی کھ حمیده خانم خونھ نبود، یا خوندن آواز با صدایبلند توی حموم! حتی مسخره کردن رنگ رژ لب من!!! یعنی این یکی واقعا ازعجایب بود! طوری کھ تا چند دقیقھ با دھن باز بھش نگاه کردم تا فھمیدم چی گفتھ.ھیجان انگیز ترین تغییرش این بود کھ یک ھفتھ مونده بھ عید خودش پیشنھاد دادکھ بریم خرید! من ھم از خدا خواستھ با کلھ قبول کردم. البتھ من از این مھربونشدنش شدیدا استقبال می کردم ... ھرچند کھ عجیب بود. مخصوصا اون روزھا کھزیر زیرکی با داریوش برای جورکردن یھ حساب پولی تپل برنامھ می ریختیم وداشتیم بھ نتایجی ھم می رسیدیم!تموم یک ھفتھ ی باقیمونده ی آخر سال رو در کنار حجم سنگین کار شرکت، باعمو گشتیم و خرید کردیم. از خرید لباس و وسایل شخصی گرفتھ تا آجیل و شیرینی وشکلات و تزیینات سفره ھفت سین و ماھی برای شام شب عید و الی آخر.روز جمعھ ھم با کمک ھم اتاقش رو تمیز کردیم، بقیھ خونھ رو حمیده خانم تمیزکرده بود، اتاق نبود کھ! بازار شام بود. شب ھم از خستگی ھر کدوم بھ اتاق خودمونرفتیم و تا فردا ظھرش خوابیدیم.لحظھ سال تحویل ساعت نھ شب بود و بقیھ روز رو بھ آماده شدن و چیدن سفره درکنار ھم پرداختیم.*** اسفند/ ١٣٩٢67قاشقم رو توی بشقاب گذاشتم و رو بھ لیلی لبخند زدم:- دستت درد نکنھ عزیزم، عالی بود.لیلی با اخم گفت:- نھ کھ چیزی ھم خوردی!امیرعلی زیر لب غر زد:- این چیش مثل آدمیزاد بوده کھ غذا خوردنش باشھ؟!نفسمو فوت کردم:- خیر سرم منت گذاشتم سرتون تشکرکردم!! ماھیش خیلی شور بود!! ھمین قدشھم بھ زور آب و ماست و نوشابھ خوردم!چشمای لیلی گرد شد و رو بھ امیرعلی گفت:- آره امیر!!! شور بود غذام؟؟امیرعلی بھ من چشم غره ای رفت و زیر لب بد و بیراھی نثارم کرد کھ باعث شدبخندم. لیلی کھ فھمید دست انداختمش ضربھ ای بھ بازوم زد:- خیلی بدجنسی! دلم ریخت.بھ رسم ادب میزو ترک نکردم و خودم رو با خوردن بقیھ ی نوشابھ ام سرگرمکردم.چند دقیقھ ی بعد بھ کمک ھم میز رو جمع کردیم و بعد سھ تایی روی راحتی ھایداخل ھال نشستیم.من و لیلی سرگرم صحبت شدیم و امیرعلی ھم شبکھ ھای تلویزیون رو بالا و پایینمی کرد. بعد از چند دقیقھ امیرعلی رو بھ من گفت:- جریان عابدی رو بھ کجا رسوندی؟پیش دستی میوه ام رو روی میز گذاشتم و گفتم:- کاری ھنور انجام ندادم ... می دونی چیھ؟و منتظر نموندم کھ جوابی بده و ادامھ دادم:- ھر جور فکر می کنم می بینم شغل خودم مھم تر از قضیھ گرفتن حال کیانمھر واین حرفاست.لبخند تحسین آمیزی روی لب امیرنشست کھ با جملھ ی بعدیم از بین رفت:- یھ تیری دارم کھ تا وقتی پا رو دمم نذاره شلیک نمی کنم.و قاچی از سیب توی پیش دستیم برداشتم و توی دھنم گذاشتم. لیلی ھم با دھن پرتحسینم کرد:- آفرین تیرش بزن.امیرعلی کلافھ کنترل رو روی مبل پرت کرد و بعد از اینکھ بھ لیلی اخم غلیظیکرد رو بھ من گفت:- من واقعا نمی فھمم ...68حرفش رو با خونسردی قطع کردم:- گفتم تا وقتی اذیتم نکنھ و تو دست و پام نپیچھ کاری بھش ندارم ...شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- مگھ ھمینو نمی خواستی؟! میگم کاری بھش ندارم دیگھ!دست بھ سینھ شد و با ابروھای درھم بھم خیره شد. بعد از دقیقھ ای کھ اخمشصدای غرغر لیلی رو ھم درآورد گفت:- حالا چھ نقشھ ای تو سرتھ؟دستامو با دستمال تمیز کردم و گفتم:- سر معاملات فصلی گزارش رو کمتر رد می کنم.یھ ابروش بالا رفت:- کُشتی خودتو!!انگار خیالش راحت شد کھ کار بزرگی نمی خوام انجام بدم. لبخندی زدم و گفتم:- وقتی جریمھ بشیم با توجھ بھ اینکھ سھم کیانمھر از ھمھ بالاتره، بیشتر مبلغجریمھ ھم از جیب اون میره.یھو انگار شاخکاش تکون خورد:- جریمھ چرا؟! خب مالیات میبُرن و می پردازین دیگھ! حالا یھ مقدار از دفعاتقبل کمتر یا بیشتر!لبخند خبیثی زدم و گفتم:- یھ مقدار نھ و چیزی نزدیک بھ سھ برابر ... از طرفی ھم بھ نظر خودت شکبرانگیز نیست کھ از فصل قبل تا فصل بعد یھو میزان فروش ما سھ برابر بشھ؟! اگرتو جای سازمان مالیاتی باشی مشکوک نمیشی و نگاھی بھ اظھارنامھ ھای فصل ھا وسالھای قبل نمی اندازی؟ابروھای امیرعلی ھر لحظھ بیشتر توی ھم می رفت. لیلی با خنده ای شیطانیدستھاشو بھ ھم کوبید:- و وقتی جریان لو بره با توجھ بھ میزان فروش بالاتون یھ جریمھ ی تپل میلیاردیمیره تو پاچھ شرکت!امیر با لحنی خشک و جدی بھ لیلی گفت:- ھی پَر بھ پر این نده فکر می کنھ خبریھ.بعد رو بھ من توپید:- ھیچ می فھمی داری چیکار می کنی؟ تو با کیانمھر لجی! با اینکار بقیھسھامدارھا ھم باید ضرر بدن.لیلی بھ جای من با اخم گفت:- خب بدن! اون ھمھ ثروت رو با سلام و صلوات کھ رو ھم نذاشتن! چطور وقتیغزالھ حسابھا رو کم گزارش میکنھ و از مالیات کم میشھ کارش غیرانسانی نیست!حالا کھ میخواد دو قرون از جیبشون بره، بده؟! اصلا بھ توچھ کھ ناراحت میشی؟69با دلخوری گفتم:- طرف منی یا اون مرتیکھ؟امیرعلی با صدای بلندی گفت:- اون آشغال بره بھ جھنم! حرف من توی احمقی! حرف من اون آدمھایی ھستن کھتوی دعوای بین تو و عابدی ھیچ نقشی ندارن و تو میخوای بھ اونھا ھم ضربھ واردکنی.از روی مبل بلند شدم و گفتم:- اگر قصد داشتی با حرفات وجدانمو قلقلک بدی باید بگم تلاشت بیھوده اس! اولاکھ گفتم فعلا کاری بھش ندارم، بعدش ھم اگر اونقدر پاشو رو گلوم فشار بده کھ بخوامقید کار توی شرکتو بزنم، ھمھ رو با خودم پایین می کشم .امیرعلی دندوناشو با خشم بھ ھم فشرد. بھ سمت جالباسی رفتم، لیلی دنبالم اومد:- کجا میری غزالھ؟!کیفم رو برداشتم و درحال پوشیدن مانتو با صدای بلند گفتم:- مثلا دوستای منین؟!رو بھ امیرعلی گفتم:- حالیت نمیشھ میگم شغلم برام مھمھ نھ؟! میگم کاری بھش ندارم و آینده کاریخودمو در نظر دارم... تو فقط می خوای بری روی اعصاب من! ناراحتی بگو نیاچرا پای دیگرانو میکشی وسط؟امیرعلی صورتشو جمع کرد:- چرت و پرت نگو! من چی میگم تو چی میگی؟!بھ سمت در رفتم و لیلی با ناراحتی امیرعلی رو صدا زد کھ جلومو بگیره. دستمرو روی دستگیره گذاشتم و دوباره بھ سمت امیرعلی برگشتم:- ممنون از مھمان نوازیت آقای انسان دوست و دلرحم!!امیر نفسشو کلافھ فوت کرد و نگاھشو دور خونھ چرخوند. لیلی با بغض گفت:- غزالھ چرا یھو خر میشی آخھ؟!غر زدم:- غزالھ از ازل خر بود.و دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم ... در باز نشد؛ دوباره و سھ باره. با حرصگفتم:- درو باز کن لیلی.لیلی با تعجب بھ سمت امیرعلی برگشت و گفت:- امیر تو درو قفل کردی؟70امیرعلی ھم با خونسردی سرشو بھ نشونھ ی آره تکون داد. چشمامو با حرصروی ھم فشار دادم و گفتم:- بیا این درو باز کن، اعصابم داغونھ یھ چیزی بھت میگما!در حالی کھ بھ سمت دیگھ ای می رفت گفت:- امشب دور ھم می مونیم، جنابعالی ھم ھیچ جا نمیری.لیلی دوباره نیشش باز شد و چشماش برق زد و در حالی کھ از من فاصلھ میگرفت با صدای بلند گفت:- قربون شوھر خوشتیپم برم.مشتی بھ در کوبیدم:- بیا درو باز کن کلی کار دارم خونھ!امیر جلوی در دستشویی ایستاد و با دھن کجی ادامو درآورد:وای محمدم این » ؟ - چھ کاری داری خونھ؟ می خوای بری باز تجدید خاطرات کنی«! دومین سالیھ کھ ور دل من نیستیو وارد دستشویی شد. با حالتی مصنوعی نالھ کردم:- امیرعلی!!از پشت در بستھ داد زد:- مرض!!لیلی قاه قاه خندید و من ھم دست از پا درازتر، در حالی کھ زیر لب آبا و اجدادامیرعلی و لیلی رو مورد عنایت قرار می دادم مانتوم رو از تنم درآوردم و بھ سمتراحتی ھا رفتم.وقتی امیرعلی بیرون اومد دیگھ بھ بحث قبلی ھیچ اشاره ای نکردیم، کمی پیشموننشست و بعد رفت خوابید؛لیلی ھم تا نیمھ ی شب منو بیدار نگھ داشت، اول اینکھ بھ زور با رنگی کھ برامخریده بود موھامو شرابی رنگ کرد و ابروھام رو ھم تمیز کرد و بعد سر درد دلشباز شد و مغز منو خورد!توی رخت خوابم دراز کشیده بودم و بھ سقف زل زده بودم، لیلی ھم سمت چپم بودو یک دستش رو تکیھ گاه سرش کرده بود:- غزال قصد نداری خونھ رو بفروشی؟نفسمو فوت کردم:- چرا!- خب ... واسھ یھ نفر بزرگھ. نمی ترسی تنھایی؟سرم رو بھ سمتش چرخوندم:- اون خونھ، خونھ ی امید مھساست، خونھ ی خاطرات خودمھ.لیلی با ناراحتی گفت:
ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .چرا نباید به همنوع اطمینان کنیم .بنظر من این ماییم که به آدمها فرصت نمی دهیم خوبیهای خود را نشان بدهند .آذر گاهی برایم از زندگی تلخی که داشته می گوید و مرتب تکه کلامش این است. آقا واقعا آقاست. خدا عمرش را طولانی کنه .قدرش رو بدونید .وقتی او از بداخلاقیهای شوهرش برایم می گوید روز به روز به منصور بیشتر علاقمند میشوم
وارد پنج ماهگی شده ام .بچه مرتب وول میخورد.برای به دنیا آمدنش بی تابی میکنم .فقط ناراحتی من این است که خاله منصور تماس گرفته و از مادر جون خواسته دوباره پیش او برود چون در بستر بیماری افتاده و بوجود مادرجون نیاز دارد و من ومنصور آنقدر پکر شدیم که حد ندارد .بقول منصور. یکی میخواد به گیتی برسه. حالا چه وقته مریض شدنه .منصور اولش مخالفت کرد، اما من راضی اش کردم .خاله مهناز به مادر بیشتر از من نیاز داره. من که مریض نیستم ، باردارم .خدا هم بزرگه .ولی فشارخونم گاهی شدیدا پایین می آید و حالم بد میشود.وقتی بیشتر حالم بد میشود که می بینم این آذر ذلیل نشده به منصور توجه بیش از حدی دارد. مدام دورش می پلکد و برایش چای وقهوه می آورد ، غذا می آورد ، خلاصه دیوانه ام کرده .ولی مگه میشود چیزی گفت. اول از همه خودم مورد سوال قرار میگیرم که چرا اطمینان کردم .این خواست من بود که آذر اینجا کار کند .احساس میکنم منصور مضطرب ونگران است .منصور همیشه نیست. البته مهربانی و توچهش تغییر نکرده ولی انگار وقتی مرا می بیند مضطرب میشود. وجود آذر هم اضطرابش را بیشتر میکند و این برای من نگران کننده است.
****************************
مادر جون خیلی سریع رفت .این بار اصلا دوست نداشتم مادر برود .وقتی رفت احساس کردم دیگر او را نمی بینم .شاید هم این افکار به دلیل افسردگیهای دوران بارداری است .خدایا نکند برای مادر جون اتفاقی بیفتد . او را به تو می سپارم
دو سه شب گذشته.صدای ویولن منصور مرا به طبقه پایین کشید .هوس کردم پیشش بنشینم .چراغها خاموش بود. فقط آباژور کنار سالن و دیوارکوب روی دیوار سالن غذاخوری روشن بود . به آخرین پله ها نرسیده بودم که احساس کردم یکی از پشت در ورودی فرار کرد. درهای ساختمان شیشه های مربع شکلی داشت که تا حدی میشد پشت آنرا دید .قلبم ایستاد .داشتم سکته میکردم .در آن تاریکی یک زن شش ماهه چنین چیزی ببیند چه حالی میشود؟ قدمهایم را سریع تر کردم و خودم را به منصور رساندم . با هیجان وصف ناپذیر گفتم: منصور!منصور!
منصور دست از ویولن زدن برداشت وگفت: چیه؟عزیزم؟ چی شده؟ چرا رنگ وروت پریده؟
بازوی منصور را گرفتم و گفتم: انگار یکی پشت در ایستاده بود، تا منو دید فرار کرد. من میترسم
مگه ممکنه؟ حتما خیالاتی شدی گیتی جان
نه باور کن. انگار زن بود.
چهره منصور در هم رفت. احساس کردم چندان هم تعجب نکرده، بعد گفت: هیجان برات خوب نیست عزیزم! حتما مستخدمین بودن. اومدن کاری انجام بدن .تو رو دیدن ترسیدن که نکنه فکر بد بکنی
یعنی آذر؟
نه، هیچکس نبود .خیالت راحت. بعد رفت تو حیاط چرخی زد و آمد وگفت: دیدی هیچی نیست؟ در را قفل کرد و با هم از پله ها بالا آمدیم و به اتاقمان رفتیم
منصور من میترسم .درو قفل کن
من پیش تو هستم عزیز من .بیا اینم قفل .بخاطر تو امشب مسواک هم نمی زنم خوبه؟ وکنارم دراز کشید وگفت: چرا اومدی پایین .مگه نگفتی سرم گیج می ره .میخوام استراحت کنم
حوصله م سررفت ، دلم برات تنگ شد ، اومدم پیشت
الهی منصور فدای اون دلت بشه .همینطور فدای آن خوشگلی که تو دلته . و به شکمم بوسه زد وادامه داد: سه ماه دیگه چشممون به جمالش روشن میشه. خیلی دلم میخواد ببینم چه شکلیه .حالا که نزدیک اومدنشه می بینم فرقی برام نداره ، چه پسر چه دختر برام عزیزند .تازه دختر ملوس تره .حالا اسمس رو چی میخوای بذاری گیتی جان؟
هرچی تو دوست داری منصور
نه، سلیقه تو بهتره
خب اگه پسر باشه امید، اگه دختر باشه.دلارام
به به حالا اگه دوقلو باشه چی؟ بالاخره ارثی یه دیگه!
امید و دلارام .ولی یک قلوئه منصور.مگه نشنیدی یک ضربان قلب بیشتر نیست
حالا اومدیم و دوقلو بود. دوتاش هم پسر یا دوتاش دختر ، اونوقت چی؟
امید ومتین یا آرام ودلارام
پس خدا کنه چهارقلوشه، دوتا دختر دوتا پسر .چرا قلبت انقدر تند می زنه؟
از بس ترسیدم منصور داشتم سکته میکردم
ایشاءا... اون سکته کنه!
کی؟
دزده دیگه
ایشاءا...! منصور امشب فکر نکنم از صدای تپش های قلبم خوابت ببره. اینم انگار ترسیده چون خیلی وول میخوره .برو راحت بخواب اونور
من جدا از شما دوتا خوابم نمی بره!خودت هم خوب می دونی
حالا دیگه من شدم دوتا.باشه لابد چند سال دیگه میگی من جدا از شما ده تا خوابم نمی بره
اگر نه تا برام بیاری که سرتاپات رو طلا می گیرم عزیزم
چه خبهر منصور ؟ همین یکیش هم زیادیه.شده هووی من.اعتراف کنم حسودی میکنم
اول از همه تو، فقط تو. مطمئن باش تا روزی که زنده م بیشتر از همه تو تو قلب منی
همینطور تو
ممنونم نازنازی
منصور خوابم میاد
خب بخواب.دارم نوازشت میکنم که راحتتر بخوابی
گیتی؟
بله!
بهتر نیست این آذر رو جواب کنبم
برای چی؟
آخه به وجودش نیازی نیست. ثریا هم که ازش راضی نیست .میگه تازگیها سر به هوا شده
آره منم حس کردم .اگه اینطور صلاح می دونی باشه.من حرفی ندارم. در دلم گفتم از خدامه
چی شد رضایت دادی؟
تازگیها تو چشمهاش حالت عجیبی می بینم.انگار به من حسادت میکنه
غلط کرده عوضی.اگر فردا جوابش نکردم!
با عصبانیت نه، با مهربونی عذرش رو بخواه گناه داره
چشم فرشته مهربون
***********************
صبح منصور آذر را صدا زد و گفت: آذر خانم بابت زحماتی که تو این مدت برامون کشیدین ممنونیم. اما خودت می بینی که ما به اندازه کافی خدمه داریم. اینه که باید دنبال کار جدیدی باشی
رنگ از روی آذر پرید. نگاه عجیبی به من کرد و گفت : آقا! تورو خدا، جوابم نکنین! من به شما پناه آوردم.اگه می خواین از حقوقم کم کنین
· موضوع حقوق نیست .خودت بهتر می دونی موضوع چیه
· خانم شما یه چیزی بگین! شما که دل رحمین!
· ببین آذر جان ، من از منصور خواستم بمونی .ولی معتقده که تعدا مستخدمین باید کم بشه. در ضمن تو جوونی و مسئولیتت برای ما سنگینه .شبها که می ری ساختمان پشتی میخوابی ما دلمون هزار راه می ره. اینه که شرمنده ایم .انشاءا... کار بهتری پیدا کنی
آذر جلو آمد .دو زانو جلوم نشست وگفت: توروخدا خانم جان رحم کنین! منو از کار بیکار نکنین! من بی کس وغریبم
لعنت به دل رحمی من! نگاهی به منصور کردم وگفتم : منصورجان حالا اجازه بده تا دنبال کار خوب بگرده، بمونه. قول می ده دنبال کار باشه
منصور چشم غره ای به من رفت وگفت: نه عزیزم، امکانش نیست
منصور خواهش میکنم
خیلی خب، فقط مدت کوتاهی وقت دارین آذرخانم. بعد باید اینجا رو ترک کنی. اینهم بخاطر اینکه گیتی ازم خواست و حرفش برای من ارزش داره، وگرنه می دونین که وقتی بگم نه یعنی نه. انگار با این حرفها منصور میخواست چیزی را به آذر بفهماند که شاید او فهمید ولی من نفهمیدم
ممنونم منصور
بله آقا، قول می دم زودتر کار پیدا کنم و برم
در ضمن ثریا زیاد ازت راضی نیست .پس لطفا دقت کن
بله، حتما
آذر کلمه ای از من تشکر نکرد و رفت ، جا خوردم! بی چشم روی و نمک نشناس
****************************
دو هفته از آنروز گذشته است. منصور عصبی است. از تنها بودن وحشت دارد. مدام از من میخواهد کنارش باشم. هرچه علتش را می پرسم جواب درستی نمی دهد ومشغله کاری را بهانه میکند .می گوید نگرانی ام از این است که نکند تنها باشی ودرد بسراغت بیاید یا بترسی .خیلی نگرانم .حتی موضوع را با گیسو هم در میان گذاشتم ، او هم گفت: این زنیکه رو از خونه ت بیرون کن .بدبختت میکنه.
من هم گفتم : آره ثریا هم نظرش همینه، همینطور صفورا . چکار کنم؟ منصور خواست بیرونش کنه، التماس کرد، هنوزم کار پیدا نکرده
احساس میکنم اصلا از دوران بارداری ام لذت نمی برم ، از بس آشفته و نگرانم .نکند منصور عاشق آذر شده ، ولی نه برعکسش درست تره. منصور از آذر متنفره .ولی چرا؟ نکند اینها همه فیلم است و منصور میخواد آذر را بیرون کند تا من فکرم منحرف شود. وبعد برود او را عقد کند .این افکار پریشان مرا واداشته تا امشب ترس را کنار بگذارم ویواشکی بروم پایین ببینم چه خبر است. چون صدای ویولن منصور مدتی است قطع شده وهنوز بالا نیامده .باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.
***************************
اکنون که قلم در دست گرفته ام و اینها را مینویسم تنم میلرزد .با لرزش تنم دستهایم هم می لرزند و قدرت نوشتن ندارند .هنوز باورم نمیشود من آنقدر ساده واحمق باشم. ساعت یک نیمه شب است ومنصور از شدت عصبانیت و خجالت روس صندلی باغ نشسته و سیگار میکشد
پایین رفتم .فقط دیوار کوبها روشن بود. به سالن رفتم .خبری از منصور نبود. بی اختیار بطرف کتابخانه کشیده شدم .گفتم شاید برای برداشتن کتابی رفته .صدای پچ پچ توجهم را جلب کرد .گوش ایستادم
آذر دست از سرم بردار
نمی تونم بخدا نمیتونم .دوستت دارم منصور، چرا نمی فهمی؟
تو بیخود دوستم داری .وقتی من تو رو دوست ندارم و کس دیگه ای رو دوست دارم .من دیوونه زنم هستم .می فهمی یا نه؟
منصور مگه من میگم اونو دوست نداشته باش. فقط میگم به من هم توجه کن. اگه زن بدی برات بودم طلاقم بده .قول می دهم نذارم زنت چیزی بفهمه
آذر من زن دارم. چند وقت دیگه بچه هم بدنیا میاد.من غرق دنیای خودمم .من فقط گیتی رو دوست دارم .چطور حالیت کنم که دیوانه وار عاشقشم .من به تو هیچ علاقه ای ندارم.خسته م کردی. سه ماهه آسایش رو از من سلب کردی.مرتب اصرار میکنی ، گریه میکنی، التماس میکنی،آویزونم میشی. کشیک می دی. سه ماهه از دست تو اضطراب دارم. گیتی هم فهمیده که بیقرارم. اوندفعه که اومدی پشت در، بدبخت داشت سکته میکرد.آخه این بچه بازی ها چیه در میاری؟ ماشاءا... بیست ونه سالته .بیرونت کردم نرفتی ، زدم تو صورتت نرفتی .چرا ولم نمی کنی؟ بخدا زشته! بخدا گناهه! چرا داری زندگیمو بهم میریزی؟ اینه جواب محبتهای گیتی؟
آذر به گریه افتاد.وگفت: منصور فکر کردی من هزار بار اینا رو با خودم نگفتم؟ولی مگه عشق منطق حالیشه؟چرا عقلت رو بکار نمی اندازی؟کدوم مردی بدش میاد دو تا زن داشته باشد. یه شب با این، یه شب با اون. کنیزیت رو میکنم بخدا. فقط اسمتو رو من بذار.همیشه آرزوم بوده شوهری مثل تو داشته باشم.چرا باید خوشبختی فقط مال دیگران باشه.تو فقط عقدم کن ببین برات چی میکنم .اگه گیتی بهت امر میکنه، من اطاعتت میکنم .تو فقط کنارم باش، کنارم بشین ، کنارم بخواب ، شوهرم باش، پدر بچه م باش .مگه این پوست به اندازه گیتی سفید نیست؟ این چشمها به اندازه گیتی درشت نیست؟ مژه هام بلند نیست؟ هیکلم زیبا نیست ؟زشتم؟ موهام که دو برابر گیتیه. فقط بیوه م ولی بیشتر از یه دوشیزه بهت عشق می ورزم .نا امیدم نکن.بدت میاد زن بور و زاغ هم داشته باشی؟ بذار منم دلم خوش بشه و از این بلا تکلیفی و دغدغه روحی خلاص بشم .منصور یه اتاق برام تو پایین شهرم بگیری، راضی ام. فقط سایه سرم باش. صبحها بیا اونجا .بقیه روز بیا اینجا .آرزمه یکبار همانطور که میگی گیتی جان عزیزم، بگی آذر جان عزیزم .آره تو اسمش رو بذار بچه بازی، ولی من میذارم عشق .منصور دوستت دارم!منصور، تو رو خدا صبر کن! نرو بی احساس!
اّه انقدر مثل کنه به من نچسب ، من خوشم نمیاد! آره من بی رحم و دلسنگم . زنم رو دوست دارم ، زندگیم رو دوست دارم ، نمیخواهم بدبخت بشم. تو هم زودتر جل وپلاست رو جمع کن و از اینجا برو. خواهش میکنم آذر وگرنه به ولای علی آبروت رو می برم و همه چیزو به گیتی میگم
منم همه رو انکار میکنم و میگم تو بهم ابراز علاقه کردی و من میخواستم به گیتی بگم و تو ترسیدی دست پیش گرفتی
تو غلط کردی زنیکه هرزه.ای کاش نذاشته بودم بیای تو این خونه. بیچاره گیتی! بخدا اگه بلایی سر زن و بچه م بیاد یا زندگیم بهم بخوره می کشمت .همانطور که یکبار خودم رو میخواستم بکشم. می دونی چرا؟ بخاطر اون که اون بالاست و آرام خوابیده و بچه ام رو تو شکمش پرورش می ده .می پرستمش! نه تو نه هیچ حوری و پری دیگه ای نمیتونه جای اون رو برام پر کنه .آره تو زیبایی .خوش اندامی اما گیتی من نیستی.
پاهایم سست شد. جان در بدن نداشتم .خدایا یعنی نتیجه اعتماد اینه؟ نتیجه مهربونی و رحم دلی اینه؟ نتیجه گذشت اینه؟ پاداش خوبی اینه؟ اگه اینه من دوست دارم بی رحم ترین و بی عاطفه ترین آدم دنیا باشم .قلبم بشدت میزد .سرم گیج می رفت .دل وکمرم هم از هول و اضطراب درد گرفته بود. حالتی داشتم که انگار میخواستم فارغ بشوم، آنهم در شش ماهگی. احساس درد میکردم ، اما درد روحم بود .وفا ومردانگی منصور به من نیرو بخشید. منصور عشق منه، زندگی منه، فقط مال منه .تا آمدم دسته در را پایین بیاورم و در را بازکنم ، منصور در را باز کرد و هاج واج و بر وبر به من خیره شد. رنگش شد مثل پیراهن خواب من و زبانش بند آمد. در حالیکه تمام بدنم می لرزید منصور را کنار زدم و جلو رفتم .آذر با حیرت و ترس به من چشم دوخته بود. مقابلش ایستادم نمی دانم چرا چشمهای اشکبارش مرا یاد خودم انداخت. یاد آن زمان که عاشق منصور بودم .باز دلم سوخت .
گیتی بخدا من آمده بودم کتاب رو بذارم سرجاش .این آشغال مزاحمم شد . من کار خلافی نکردم قسم میخورم .
با تمام حرارت بدنم وداغی مغز و گونه هام نگاه خونسردی به منصور کردم و گفتم: می دونم عزیزم من همه چیز رو شنیدم. خودت رو ناراحت نکن، ولی بهتر بود زودتر به من می گفتی که نه تو اینطور دچار اضطراب بشی، نه من همه ش در فکر وخیال باشم ، نه این آذر اینطور عاشق بشه.
رو به آذر کردم و با مهربانی گفتم : می دونم عاشقی چیه و عشق کدومه .خودم عاشق بودم ،برای همین سرزنشت نمی کنم ولی آیا اینه جواب محبتهای من؟ من دست تو رو گرفتم ، تو میخواستی از پشت بهم خنجر بزنی و قلبم رو ازم بگیری و صاحب بشی .آذر به عاشقیت ایراد نمی گیرم، آره منصور دوست داشتنی یه، ولی به نمک نشناسیت ایراد میگیرم وگله دارم. چون این حق من نبود. حالا هم عیب نداره ولی بهتره صبح اینجا رو ترک کنی .چون می بینی که منصور دوستت نداره .پس خودت رو تباه نکن و این بچه رو هم بدبخت نکن آذر. برو! خواهش میکنم برو! رویم را از آذر که متحیر به من نگاه میکرد برگرداندم و نگاهی به منصور انداختم و از اتاق بیرون آمدم
منصور فریاد کشید: صبح گورتو گم میکنی وگرنه پلیس خبر میکنم
از پله ها بالا آمدم و به اتاقم برگشتم واشک ریختم نه بحال خودم ، بخاطر آذر که درکش میکردم. بیچاره او هم دلش میخواهد خوشبخت زندگی کند .فقط انتخاب درستی نکرده.خدایا چقدر خوشبختم .الهی شکرت! منصور را برایم حفظ کن که وجودش برای من آرامش مطلقه .او هدیه توست برای من، برای دل دردمند من. بخدا فردا از دروغی که به منصور گفته ام پرده بر می دارم .او پدرم رو هم دوست داره و هیچوقت منو سرزنش نمی کنه .الحمدالـله پدرم هم که حالش بهتره. پس چرا انقدر خودم و پدرم رو عذاب بدم.
منصور دوستت دارم .منو تنها نذار! بهت نیاز دارم ، قول می دم دیگه هرگز به کسی اعتماد نکنم، چون منم زندگیم رو دوست دارم. منظورم از زندگی قصر وماشین و پول وکارخونه ت نیست .زندگیم تویی و این بچه که پوست و خونش از توئه .بخدا اگه از مال دنیا فقط یه گلیم پاره داشته باشی روی همان گلیم پاره سفره محبت تو رو پهن میکنم و غذای روح میخورم. همان گلیم پاره رو فرش زیر پام میکنم و سقف سرم .از پارگی و سوراخای اون پنجره عشق میسازم. پنجره ای که درش به قلب تو باز میشه . من فقط تو رو میخوام، تو نوازنده الهه ناز را.
لرزش دستهایم بهتر شده.منصور هنوز در حیاط نشسته و فکر میکند .الهی قربونت برم عزیز دلم که اینقدر پاکی و باوفایی!
وقتی منصور به اتاق آمد خودم را بخواب زدم تا نخواهد عذرخواهی کند. میخواستم فکر کند من آرام و با خیال راحت خوابیده ام .بوسه ای به گونه ام زد و خودش را به من چسباند و دستم را در دستش گرفت وخوابید
**************************
میای بریم صبحونه بخوریم گیتی جان؟
لبخندی به منصور زدم .او را بوسیدم وگفتم: درسته جمعه ها پایان هفته هاس، ولی این جمعه برای من آغاز یه زندگی دوباره س، چون حالا مطمئن شدم که چقدر دوستم داری .فکر نمی کنم هیچ مردی بتونه از آذربگذره، ولی تو از من نگذشتی .ازت ممنونم منصور.
حالا حالاها مونده تا بفهمی چقدر دوستت دارم .دیر ازدواج کردم ولی همه دل و جانم رو به تو سپردم .آسون به دستت نیاوردم که آسون رهات کنم .کلی خون دادم
زدیم زیر خنده .دستم را روی شکمم گذاشتم ، بچه چنان لگدی زد که دلم از حال رفت
چی شد گیتی جان، ناراحتی؟
نه تکان میخوره و لگد میزنه، فکر کنم از اون فوتبالیست هاست که تو دوست داری
میگه گشنمه به داد من برسین آخه!
شاد وپرانرژی توی رختخواب نشستم وگفتم: سلام بر عشق وزندگی!
سلام بر شکوفه زندگی من! خدا تو رو از من نگیره که طلوع آفتاب رو برام درخشنده تر و زیباتر میکنی نازنینم
خواستم از تخت پایین بیایم که سرم گیج رفت .میخوای استراحت کن. میگم صبحونه رو بیارن بالا
تو برو پایین بخور، حتما میز رو چیدن.من همینجا میخورم
میخوام با هم بخوریم
منصورجان، اتاق خواب که جای صبحونه خوردی نیست. برای منم بگو فقط یه لیوان شیر بیارن .حالت تهوع دارم نمی تونم نان وکره و پنیر بخورم
این صبحونه یه خانم باردار و یک فوتبالیست نیست ها!
باور کن میل ندارم
باشه عزیزم هر طور راحتی و نگاه عاشقانه ای به من کرد ورفت
منصور بیا
جانم
آهنگ گیسو چی بود؟
مرا ببوس
منصور را بوسیدم .منصور هم مرا بوسید و گفت: دوستت دارم عزیز دلم
من هم همینطور
به شکمم اشاره کرد و گفت: تا فحشمون نداده بگم برات صبحونه بیارن
ممنون
منصور رفت .بلند شدم دست وصورتم را با بدبختی شستم .اصلا حال ایستادن نداشتم .باز فشارم پایین آمده .به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم که ثریا وارد شد
سلام خانم
سلام ثریا خانم
حالتون چطوره؟
سرم گیج می ره، حالم خوش نیست
فشارتون اومده پایین. الان آذر براتون صبحانه میاره
هنوز نرفته
داره می ره .خواست از شما خداحافظی کنه
بره بهتره ثریا خانم .حق با شما بود.
اتفاقی افتاده؟
داشت می افتاد، ولی خدا به منصور طول عمر بده که انقدر پاک و وفا داره.منصور جوابش کرد
دیدین گفتم؟ خوب کردین. اون لیاقت خوبی نداره خانم جون
همه اشتباه می کنن ، نمیشه ازش گله کرد .اونم بدبخته
شما خیلی مهربونید!
شما هم نمونه یه زن خوب وپاک هستی .خدا شما رو از ما نگیره .شما، آقا نبی و آقا مرتضی رو. حالا میفهمم ، حق با منصور بود .آدم نباید به هرکس اعتماد کنه
شما خودتون خوبید گیتی خانم.خدا آقا و شما رو سلامت کنه تا دو سه ماه دیگه هم کوچولوی خوشگلتون میاد وجمعتون جمع میشه. همیشه آرزوم بود بچه آقا رو ببینم .انگار نوه خودمه، بخدا قسم
می دونیم خانم تا حالا ندیدم مردی انقدر خاطر زنش رو بخواد .وکی دعا خواند وفوت کرد
ممنونم ثریا خانم.منم دوستش دارم
به پای هم پیر شید کار خاصی ندارین؟
نه برو پایین این آذر غیر قابل اعتماده
چشم خانم
وقتی ثریا رفت آی کشیدم و به آذر فکر کردم. دلم برایش می سوخت که حلال زاده از در وارد شد .سر به زیر انداخت وگفت: سلام خانم
سلام آذر جون صبح بخیر
صبح شما هم بخیر. و با خجالت سینی شیر را روی میز عسلی گذاشت وگفت: من شرمنده شما هستم خانم، روم نمیشد بیام ولی خب باید حتما ازتون تشکر میکردم
دشمنت شرمنده باشه. من دیشب تو رو ندیدم ، شیطون رو دیدم . خودت رو ناراحت نکن
با اجازتون مرخص می شم. برای همه چیز ممنونم
ما هم از تو ممنونیم .انشاءا.... همیشه موفق باشی
جلو آمد و با اکراه مرا بوسید و گفت: امیدوارم باقی عمرتون رو راحت سرکنین خانم و دیگه مزاحمی نداشته باشین
ممنونم، انشاءا.... و لبخند زدم وگفتم: تو هم ایشاءا... باقی عمرت رو خوش باشی و راحت سر کنی
نه انم این راحتی ها به ما نیومده .ما باید زجر بکشیم
این چه حرفیه؟ ایشاءا... خوشبخت میشی. همه چیز رو از اونی که اون بالاست بخواه .بهش می رسی.
ببینیم و تعریف کنیم خانم، خدانگهدار، اگه بدی دیدین حلال کنین
من تو رو حلال کردم .مطمئنم به اشتباهت پی بردی.عشق و دوست داشتن گناه نیست ولی خیانت و بهم ریختن زندگی دیگران گناه بزرگیه آذر. هیچوقت برای خوشبختی خودت عشق کسی رو نگیر. درست انتخاب کن. اینطور خودت هم راحت زندگی می کنی.
نگاه مرموزی کرد وگفت: بله خانم حق با شماست
ممنون از صبحانه .خدانگهدار ومواظب خودت باش. یه موقع گرفتاری مالی پیدا کردی رو من حساب کن و بهم بگو
چشم خانم ممنون. اگه دیدمتون!
با نگاه عجیبی خداحافظی کرد و رفت . نمی دانم چرا مضطرب بنظر می رسید و حرفهای عجیب وغریب می زد.خب، البته طبیعی است. ته دلش از من ومنصور متنفر است و بیشتر از من ، چون من عشق منصورم.چه می دانم فعلا بروم شیرم را بخورم که معلوم است کوچولویم خیلی گرسنه است ، چون خیلی لگد میزند .قربونت برم الهی.آخه کی بدنیا میای قند عسلم ! ولی خودمونیم داشتن بابات رو ازمون می گرفتن. خدا رحم کرد .عجب زمونه خر تو خری شده.
**************************
فقط چند برگ از دفتر خاطرات گیتی مانده بود که برگهای دفتر زندگی اش تمام شد. آری الهه ناز الهه شد و رفت و چه مظلومان و امیدوارپرپر شد .گیتی چه آرزوها داشت!عاشق زندگی، شوهر وفرزندش بود. اکنون که این جکلات را می نویسم دیدگانم از اشک پر است و روحم آشفته .ولی میدانم که دوست دارید بدانید گیتی چطور در جمعه ای که آن را آغاز زندگی دوباره اش نامید پرپر شد و زندگی ابدی خود را شروع کرد.اگر میخواهید بدانید چه شد دفتر خاطرات گیسوی دلشکسته وتنها را بخوانید. این دفتر دیگر جایی برای نوشتن ندارد، پس ادامه این ماجرا را در خاطرات من جستجو کنید .البته فعلا نمی توانم تا مدتها قلم بدست بگیرم چون روحیه مناسبی ندارم .در حال حاضر در سوگ داغ خواهر عزیزم ، او که وجودم بود، پاره تنم بود و تنها دلخوشی ام، اشک می ریزم. خدایا چطور تحمل کنم؟ این چه مصیبتی بود؟ داغ مادر، برادر، حسرت سلامتی پدر برای من کافی نبود؟ ولی می دانم که اگر مادرم زنده بود می گفت حتما مصلحت چنین بوده .اما خودش نتوانست مصلحت را بپذیرد و از غصه برادرم دق کرد ومرد .خدایا اقلا به من صبر عطا کن
و این منم دختری تنها، دلشکسته وغمگین .دختری تنها در آغاز فصل پاییز.در آغاز فصل در وجدایی.به راستی کدام دختر بیست وپنج ساله ای میتواند این داغها را تحمل کند .ای کاش به تهران نیامده بودیم ! ای کاش گیتی پرستار نمیشد .ای کاش آنروز که تازه میخواست کارش را در منزل منصور شروع کنه هرگز منصور از او دلجویی نمیکرد و او را بر نمی گرداند .گاهی اوقات یک اتفاق کوچک و پیش پا افتاده پشیمانی های غیر قابل جبران به بار می آورند. ای کاش........... قلبم دارد آتش میگیرد .دیگر مونسی ندارم. از منصور که چه بگویم، دیدگانم از اشک انباشته شده .دیگر نمی توانم ادامه بدهم .
نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت بفرمایین شما؟ آقای مهندس شمایین؟بفرمایین بالا! اف اف را گذاشت و بلند گفت: گیتی منصوره،خاک بر سرم از تو اتاق خواب گفتم:شوخی میکنی؟ با اضطراب گفت:شوخی چیه.پتوت رو مرتب کن ببینم. بعد رفت جلو آینه موهایش را شانه زد که زنگ در آپارتمان بلند شد.((اینجا اومده چکار؟)) عشق خانم،عشق او رو کشونده گیسو پرید در را باز کرد .سلام!خیلی خوش اومدین سلام گیتی خانم!روز به روز خوشگل تر و سرحال تر می شی. من فکر میکردم الان تو بستر ببینمت من گیسو ام مهندس، گیتی تو اتاقشه شرمنده م! باورم نمیشه، با هم مو نمی زنین چرا زحمت کشیدین ،خودتون گلید مثل زائوها از جایم تکان نخوردم ، چون شلوار کوتاه پایم بود خواهش میکنم!میتونم برم تو اتاق ببینمش بله ، خواهش میکنم بفرمایین نیم خیز شدم و ادای احترام کردم .بلوز اسپرت شطرنجی با شلوار لی آبی روشن پوشیده بود که دلم ضعف رفت . سلام ، خیلی خوش اومدین سلام خانم خانما!چی شده؟ این چه رنگ و روییه؟ چقدر لاغر شدی گیتی؟ آه شما منو گرفت لبه تختم نشست وگفت: من آه نکشیدم ، افسوس خوردم ، اونم شش هفت روز منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. تازه فهمیدم که چقدر بهتون وابسته ام. و سرفه بد جور سرفه میکنی گیتی تازه، خوب شدم .عقب تر بشینید . میترسم بگیرین حاضرم درد و بلاهات بیفته به جون من. خدا لعنت کنه الناز و المیرا رو که من رو برداشتند به زور بردند شمال خدا نکنه! اونها شما رو به زور نبردن شما خودت بخاطر قول و قرار رفتی. خب چه خبرها؟ این هفته چی کار کردی ، کجا بودی؟ استراحت، دلتنگی ، سفر سفر؟! با گیسو دو روزی رفتیم شیراز .جاتون خالی رفتین شیراز؟ تو که مرخصی میخواستی استراحت کنی ! دستتون درد نکنه گیسو خانم، زحمت نکشین اختیار دارین خب رفتیم پدرم رو......... و به گیسو که برایم آبمیوه گذاشت نگاه کردم .با ابرو علامت داد .تازه یادم افتاد .گفتم: رفتیم سرخاک خونواده م. یادی از خاطرات تلخ و شیرین کردیم چی شد افتخار دادین به کلبه محقر ما بیاین؟ شما به این خونه شیک و پیک و بزرگ می گین کلبه محقر؟ بفرمایین قصر محبت! ممنونم .چشمهاتون قشنگ می بینه خب، گیسو خانم ما همیشه احوالتون رو از گیتی خانم می پرسیم .سعادت نداشتیم شما رو زیارت کنیم اختیار دارین .من هم همینطور .ذکر خیرتون اینجا زیاده .فقط این گله رو ازتون دارم که خواهرم رو کم می بینم مهندس متین به! تازه ما می خوایم شبانه روزی او رو نگه داریم ، گیسو خانم. شما رو هم می بریم پیش خودمون گیتی جان زحمت می ده کافیه و روی صندلی میز آرایش نشست رحمت آورده تو اون خونه ، زحمت چیه؟ ممنونم خب ، گیسو خانم. شما در رشته زبان انگلیسی تحصیل کردین ، درسته ؟ بله می تونین خوب صحبت کنین؟ تا حدودی، ولی نه خیلی عالی .شاید اگه تو محیطی باشم که مجبور باشم صحبت کنم ، راه بیفتم به تایپهم واردین؟ فارسی و لاتین؟ بله فارسی رو کامل مسلطم ، ولی لاتین رو باید کار کنم .نوزده ساله بودم کلاسش رو رفتم خب، پس تو شرکت ما استخدام شدین .از روز یکشنبه منتظر تونیم ممنون قابل دونستین اما......... و به من نگاه کرد؟ اما چی؟ به گیتی نگاه می کنین که اجازه بگیرین .اجازه گیتی هم دست منه بله، من که مثلا در استخدام شما هستم اجازه م دست شماست، ولی اجازه گیسو دست منه لابد بخاطر همون هفت هشت دقیقه زدیم زیر خنده و دوباره افتادم به سرفه تو که اونجا موندگاری.پس دیگه چرا خواهرت رو خونه نشین می کنی؟ موضوع همینه که دایمی نیستم چیه از ما خسته شدی یا از تجملات تا همسرتون بیرونم نکرده، خودم بیام بیرون بهتره فعلا که مجردم .به فرض هم شما دایمی نباشی ؟ چه ربطی به گیسو خانم داره؟ فکر میکنم الناز خانم تا توی شرکت و کارخونه هم سایه ما رو با تیر بزنه یعنی انقدر من ساده و ابلهم؟ دور از جون! ایشون خیلی زرنگند گیتی بس کن تو رو خدا، اونجا الناز اینجا الناز، شمال الناز،ما میخوایم یه نفر رو استخدام کنیم .چرا الناز رو میکشی وسط؟ خب پرسیدین دلیلش رو گفتم .حالا شربتتون رو میل کنین. عصبانی نشین ممنون من حرفی ندارم ، گیسو رو استخدام کنین ، ولی به یک شرط چه شرطی؟ اول بگید قبول می کنین یا نه آخه من که نمی دونم چی میخوای. شاید گفتی خودمو بکشم نه، مطمئن باشین به نفعتونه خب، چون بهت ایمان دارم قبوله .هر چی باشه رو چشمم باید قول بدین سیگار رو ترک کنین با تعجب به چشمهایم چشم دوخت . می تونین دو سه روز هم فکر کنین از حالا تا روز یکشنبه که گیسو بیاد وقت دارین گیتی من سیگار به جونم بنده .این چه انتظاریه که تو داری؟! مجبورتون که نکردم .خب سیگار رو انتخاب کنین .گیسو هم تو خونه س. ما ناراحت نمیشیم. هیچ رودربایستی نکنین! توقع نداری که یه دفعه بذارمش کنار؟ نه،کم کم بذارین کنار .ولی بشرطی که از کنار برندارین بکشین ها! روزی چندتا اجازه دارم بکشم خانم دکتر؟ هفته اول روزی چهارتا، هفته دوم روزی سه تا، هفته سوم روزی دوتا ، هفته چهارم روزی یکی و هفته پنجم دیگه سیگار دستتون نبینم .البته اگه پیشتون بودم .نبودم هم باید سر قولتون بمونین اگه بری که روزی ده تا پاکت سیگار میکشم میل خودتونه میخوام استخدام کنم،التماس باید بکنم ، ناز بکشم ،شکنجه هم بشم؟ خب اینها دلیلش خوبی ومهربونی شماست اینها همه دلیلش خوبی ومهربونی توئه فرشته مهربون گیسو خانم! تو رو خدا انقدر زحمت نکشین زحمتی نیست ، بجای دود سیگار میوه بخورین من نمی دونم حالا چه اصراری یه که برادرتو صحیح و سالم بفرستی خونه بخت گیتی خانم؟ سلامتی شما برام مهمه، حالا هرجا که باشین و هرکس رو که دوست داشته باشین ممنونم .چقدر سرخ شدی ، تب داری؟ و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: آره تب داری، دراز بکش گیتی جان، چرا نشستی راحتم .از بس خوابیدم خسته شدم .چقدر خوب کردین اومدین .انتظار هر کسی رو داشتم جز شما پس تکیه بده گیتی . و بالش را عقب کشید تا پشتم بگذارد که ای کاش نمی کشید .چه آبرو ریزی بزرگی ! چون روبالشی و عکسش را دید .کمی مکث کرد .نگاهی به من کرد و لبخند زد .بعد سینه ای صاف کرد .از خجالتم مردم . گیسو از خجالت بلند شد، رفت بیرون .فکر کنم مثل لبو قرمز شده بودم آنقدر لبم را گزیدم که طعم شور خون را احساس کردم .در چشمهایم خیره شد .قاب عکس را برداشت و گفت: پس بنده خدا اینه ؟ ای، بدک نیست ، ولی خودت چیز دیگه ای هستی . اینم روبالشی بنده خدا که از دیشب داره دنبالش می گرده بدبخت . گفتم چه دزد خوب ومنصفی بوده که فقط عکس و روبالشی ام رو برده .برم پابوسش . سرم را پایین انداختم وگفتم: ببخشید، بی اجازه اینا رو برداشتم .یه هفته دوری از شما برام سخت بود. اینها رو آوردم که اقلا به این وسیله برادرم رو کنارم احساس کنم آن نگاه جز نگاه عاشقانه نبود .بعد گفت: کاش منم یه یادگاری از خواهرم میبردم .خیلی بهم سخت گذشت .به عقلم نرسیده بود · اگه دلتون تنگ میشد حتما می بردین .خواهرتونو دوست ندارین · یعنی دلم تنگ نشده؟ یعنی تو رو دوست ندارم ؟ سکوت کردم و سرم را پایین انداختم . با انگشتش چانه ام را بالا آورد و در چشمهایم خیره شد و گفت : بخدا دوستت دارم گیتی. انقدر که فکرشم نمی کنی. ممنونم .خواهرتون هم شما رو بی نهایت دوست داره . اوایل بخاطر اینکه وجود شما برای مادرتون حیاتی بود . ولی حالا بخاطر خودتون......... گفت : نمی دونی شمال چه حالی داشتم گیتی، نمی دونی! شرمنده م که ازت خداحافظی نکردم .هزار بار به خودم ناسزا گفتم که چرا یه بار دیگه نیومدم ببینمت . شما هم سرما می خورین ها .اونوقت غصه هام زیادتر میشه .برید عقبتر بشینید . اقلا یه چیزی از تو خواهر مهربون عایدمون بشه. پس فردا شوهر میکنی، داغت رو به دلم می ذاری .ویروس سرما خوردگیت رو هم به من روا نداری؟ با اینکه غم دنیا به دلم نشست ولی خندیدم .نمی دانم تا حالا برای کسی پیش آمده که هزار درد و غصه در دلش باشد ولی بخندد .در دل گریه کند و از لب بخندد؟ نقاشی اش را که حتما دیده اید ، همان تابلوی معروف لبخند ژکوند. خب دیگه بهتره آماده شی بریم .اومدم ببرمت ممنون، من حالم خوب نیست .کاری هم ازم برنمیاد. دو سه روز دیگه مرخصی میخوام شما تا آخر عمر استراحت کن، ولی در منزل ما ، در جوار بنده .می دونی که به شوق تو میام خونه ، نازنین خانم! انقدر منو خجالت ندین .انقدر هم وابسته نباشین ، من نگرانم نگران نباش ، بلند شو گیتی! بلند شو بریم میخوام مامان رو غافلگیر کنم خبر نداره اینجا اومدین؟ نه باور کن حالم خوب نیست .اونجا مرتب باید از پله های غرور بالا پایین برم و با پرستیژ رفتار کنم .با استخون دردم جور در نمیاد شما فقط تو اتاقتون استراحت بفرمایین .اگر ما خواستیم سرمیز شام یا وقت ناهار و صبحونه شما رو زیارت کنیم، به گیسو خانم نگاه می کنیم .کی باورش میشه گیتی گیسوئه ، گیسو گیتیه .گیسو خانم؟ گیسو آمد وگفت: بله مهندس. حاضر شید بریم گیتی رو ببرین مهندس .من همین جا هستم .ممنونم گیتی به گیسو نگفتی وقتی منصور چیزی بخواد ، نه سرش نمیشه من چیزی نگفتم .خودش عکستون که دید فهمید چه جذبه ای دارین صدای خنده اش در اتاق پیچید مهندس آخه مزاحمته ، من بیمارم ، بی فایده م گیتی بلند شو، حوصله ندارم ها گیسو، بی زحمت لباس و داروهام رو بردار .خودت هم حاضر شو بریم تعارف نمیکنم ، ایشاءا... یه دفعه دیگه میام نمیشه همین حالا باید بیایین.یکشنبه هم با هم می ریم شرکت من ناهار درست کردم ، اقلا ناهار بخوریم بریم .نیمساعت دیگه آماده س ببینید مثل من بی تعارف باشین .باشه ناهر میخوریم می ریم .چون حیفه ، می مونه فاسد میشه کاش مادرجون رو هم می آوردین حالا مرافعه ها مونده .باید جواب پس بدم که چرا تنها اومدم به مادر خبر نمی دین ناهار اینجا هستین ؟ نگران نشن آخه میخوام غافلگیرش کنم .با دیدن شما جا میخوره خب به ثریا خانم بگین منزل دوستتون هستین و ناهار نمی رین .من می دونم مادر نگران می شن چشم خانم پرستار ،اون تلفن رو بده به من ببینم منصور شماره گرفت و گفت: خدا کنه مادر برنداره ثریا بود که گ.شی را برداشت و به او خبر داد که الناز سراغش را گرفته . گوشی را که گذاشت ، گفت : من نمی دونم این الناز از جون من چی میخواد . خودتونو خب خودم رو بهش می دم ببینم باز هم حررف داره .اّه ! باز چنگال در قلبم فرو کرد .چه جالی شدم و چه دردی کشیدم ، بماند تلفن را سرجایش گذاشتم و گفتم : ببخشید، اشکالی نداره کمی دراز بکشم؟ نه عزیزم ، بخواب ، من که از اول گفتم کمی در بالشم فرو رفتم و گفتم : خب برام از شمال تعریف کنین .چطور گذشت؟ در ماتم و غم الناز که بود ، شما دیگه چی میخواستین ؟ تو رو ! جا خوردم منظورتون چیه؟ الناز رو میخوام که برام وارث بیاره ، ولی دوست دارم تو در کنارم باشی که باهات حرف بزنم خدایا ! کاش بجای آمپول پنی سیلین به من آمپول هوا می زدن که از این درد راحت بشم. گریه ام گرفته بود ولی مگر میشد گریه کنم؟ نامرد پست فطرت! میخوای هم النازو بدبخت کنی هم منو؟ چی شده گیتی ؟ اتفاقی افتاده؟ نه ، یه دفعه قلبم از حال رفت .مال این آمپولاس آبمیوه تو هم که نخوردی دختر.بگیر بخور ببینم .اندازه گنجیشک آب وغذا میخوره ! درستت میکنم تو داری منو میکشی! داری منو از بین میبری! اونوقت میگی درستت میکنم، قاتل! کمی آبمیوه خوردم و گفتم : خب میگفتین اونا نظرشون اینه که تو ما رو جادو کردی .حالا راست می گن؟ چشم سوسمار دادی خوردیم یا مدفوع کفتار ؟ لنگ سوسک و پاچه مورچه، کمی هم ادرار الاغ .البته با عرض معذرت چنان بلند زدیم زیر خنده که گیسو از داخل آشپزخانه گفت: چه خبره تنها تنها؟ صبر کنین منم بیام آخه. منو کردین آشپزباشی ، خودتون گل می گین گل می شنوین؟گیتی بسه دیگه هرچی استراحت کردی،بلند شو بیا میزو بچین باز خندیدم .گفتم: آخ ، آخ گیسو .درجه تب رو بیار که سوختم . خودت می دونی چرا. هر سه زدیم زیر خنده .منصور گفت : گیسو خانم، گیتی داره جادوگری میکنه، منم دارم میخورم پس منم الان میام نعش کشی کنم باز صدای خنده بلند شد چه خبر از الهه ناز؟ دلم برای شنیدنش یه ذره شده اله نازم حالش بد نیست ، تو شمال باهاش صفا میکردم یعنی با الناز خانم؟ جوابی نداد .سیبی برداشت از وسط دو نیم کرد و گفت : این گیسوئه ، این گیتی .خیلی شبیه اید .بیا بخور .گیتی جان گیسو مال تو، گیتی مال من . و گازی از نیمه سیب زد . ممنونم . و نیمه سیب را گرفتم . .یک گاز زدم و فریاد کشیدم : گیسو خوردمت! خیلی خوشمزه ای مطمئنم فردا ما باید بیایم عیادت شما عیب نداره، اونهم از شما برای ما غنیمته ، خانم خانما ببخشید بریم تو سالن مهندس تو باید استراحت کنی ، همنی جا خوبه. بعد دستم را در دستش گرفت و ادامه داد: وقتی کنار تو هستم هیچی نمیخوام گیتی منم همینطور مهندس، موندم وقتی ازدواج کنین چه خاکی بر سرم کنم برای اونم یه فکر میکنیم.این عکس خونواده ته؟ آره مامانم، بابام و برادرم.اون دوتا نیمه سیب هم که معرف حضور هستن چه مامان خوشگلی داشتی ، خدا رحمتش کنه همیچنین پدر شما رو برادرت هم خوش قیافه بوده، چه تیپی داشته خدابیامرز .به پدرت هم شباهت داشته شاید بخاطر همینه که اونو در وجود شما می بینم .البته انشاءا... هرچی خاک اونه عمر شما باشه نگاهم کرد و لبخند زد و بعد گفت: پدرت منو یاد پدرم می ندازه .همنیطور جدی و خوش تیپ بود .روحش شاد .خدا رحمتش کنه . دوتا خانم حسابی تحویل جامعه داده ور فته ممنونم عکس را سر جایش گذاشت و گفت: هر چی خدا بخواد همون میشه .با اینکه خیلی برای مرگ پدر و مادر و برادرت متاسفم ، اما گاهی فکر میکنم اگه اونا بودن شاید من و تو هیچوقت با هم آشنا نمی شدیم بله ، شاید مصلحت بر این بوده .خودمم گاهی به این نتیجه می رسم اتاقت رو خودت چیدی؟ اگه بده گیسو چیده ، اگه خوبه من چیدم عالیه خیلی با سلیقه ای، همه چیز سبزه ، مثل خودت سبز و باطراوت اگه عالیه پس هر دو چیدیم .شما بفرمایین تو سالن تا منم لباسم رو عوض کنم باشه عزیزم و بلند شد راستی تیپ اسپرت خیلی بهتون میاد .تا حالا ندیده بودم اینطوری لباس بپوشین .همه ش با کت و شلوار و کراوات شما رو دیدم کجاش رو دیدی..... نمیخوای کمکت کنم؟ سرت گیج نره نه ممنون با لبخند از اتاق بیرون رفت و سرگرم صحبت با گیسو شد .بلوز شلوار مشکی پوشیدم ، چون احساس میکردم واقعا عزادارم . آن جمله منصور را هنوز فراموش نکرده بودم .غمی بر دلم سنگینی میکرد که از آهن سنگین تر بود. موهایم را بافتم و از اتاق بیرون آمدم و وارد سالن شدم و رو به روی منصور نشستم عیده ، چرا سیاه پوشیدی گیتی؟ آخه میگن سیزده به در نحسه . ما جلو جلو رفتیم پیشواز از دست تو حاضر جواب ، ولی بهت میاد ممنون هنرمند این خونه کیه؟ و به پیانو اشاره کرد این مال برادرم بود .مهارت خاصی داشت .گیسو هم وارده آفرین .گیسو خانم، آشپزی را رها کنین به ما افتخار بدین ، بنوازین من خوب نمی زنم شما بزنین ما نظر می دیم بزن گیسو جان! آخه........ آخه نداره.منصور غریبه نیست .اگه بد بزنی مسخره ت نمیکنه گیسو پشت پیانو نشست و یک آهنگ قشنگ معروف را نواخت .گیسو مهارت خاصی داشت .منصور کف طولانی زد و گفت: واقعا مرحبا،احسنت، خیلی هنرمندین · ممنونم،اینهم به افتخار مهندس · لطف کردین.دیگه نمی زنین؟ بقول معروف دوباره! دوباره! · بعد از ناهار میزنم .الان گشنمه ، دستهام میلرزه مهندس صدای خنده بلند شد . ناهار را صرف کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر آماده حرکت شدیم .بین راه منصور پرسید : تزریق آمپولت چه ساعتی یه گیتی جان؟ شش بعدازظهر می برمت درمانگاه ممنون به جلوی عمارت رسیدیم .آقا نبی با صدای بوق در را باز کرد و تا ما را دید با ناباوری نگاهی به ما انداخت و گفت: سلام خوش اومدین. کدوم یکی گیتی خانمه؟ منصور گفت: حدس بزن آقا نبی والـله فکر کنم گیتی خانم شما باشین که جلو نشستین و رنگ وروتون کمی پریده س .درسته؟ بله درست حدس زدین آقا نبی. حالتون خوبه؟ الحمدالـله، کسالت هنوز برطرف نشده؟ نه متاسفانه. شما خوبین گیسو خانم؟ الحمدالـله. ما همیشه از زری و گیتی خانم حال شما رو می پرسیم ما هم همینطور .به زری خانم زیاد زحمت می دیم. اختیار دارین .زری شما رو خیلی دوست داره ، یعنی همه ما .گیتی خانم انقدر به ما محبت کردن که وقتی تو این خونه نیستن انگاز این خونه ستون نداره منصور به کنایه گفت : آقا نبی، پس ما هیچی دیگه ؟ دستتون درد نکنه! اختیاردارین آقا، شما که رکن اصلی هستین . ولی گیتی خانم ستون شادی و جنب و جوش این خونه س حق با شماس آقا نبی. ما هم به این مهم رسیدیم بفرمایین راستی، مرتضی ماشین رو برد سرویس؟ بله آقا، نیمساعت پیش برد باشه ممنون و گاز را گرفت و وارد منزل شد .جلوی ساختمان ایستاد و گفت: تو با اهل این خونه چکار کردی که یه لحظه طاقت دوریت رو ندارن . دیگه آقا نبی که بناله وای بحال ما! خندیدیم .از ماشین پیاده شدیم .از فشار تب و درد استخوان توان ایستادن نداشتم .سریع وارد منزل شدم. سلام ثریا خانم به به! سلام، خیلی خوش اومدین نمی بوسمتون، سرما خوردم پس شما گیتی خانمید! الـله اکبر باورم نمیشه ، خوش اومدین گیسو خانم! روبوسی کرد و گفت: من دلم براتون خیلی تنگ شده بود. باید شما را ببوسم.حاضرم سرما بخورم چقدر هم داغین! منصور به شوخی گفت : ما هم حاضریم از این سرماها بخوریم همه خندیدند مادر کجاست ثریا؟ بالا، الان می رم بهشون اطلاع می دم. یادم باشه بگم لباس سیاهه گیتی خانمه، لباس سفیده گیسو خانم داخل سالن آمدیم و نشستیم .گیسو نگاهی به آنهمه زرق وبرق انداخت و خیلی زود به آن بی توجه شد. انگار نه انگار! نمی دانم جد وآبادش قصر نشین بودند یا خودش.دختره چشم سفید. خونه مون منور شد. ممنون ثریا در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت: الان میان. نمی دونین چقدر خوشحال شدن ثریا به صفورا بگو یه اتاق برای گیسو خانم آماده کنه چشم اقا نه آقای مهندس، من تو اتاق گیتی راحت ترم. ما عادت داریم پیش هم باشیم در هر صورت تعارف نکینی .اینجا منزل خودتونه سپاسگزارم صفورا جلو آمد و روبوسی و حال و احوال کرد به به! به به!خونه روشن شده بخدا.دوتا دختر خوشگل و مهربون قدم رنجه کردن.خیلی کار خوبی کردین سلام مادرجون! سلام خانم متین سلام،سلام، عزیزم منو نبوسین، شما هم سرما می خورین ها! عیب نداره،بذار عقده این هفته رو خالی کنم منصور اگه تو عمرت یه کار خوب برای مادرت کردی همین بود، بخدا. دست شما درد نکنه مامان جان، ما که صبح تا شب در خدمت شماییم دیگه تنها تنها می ری خونه گیتی .یادم باشه چشمات رو از کاسه در بیارم صدای خنده بلند شد. مادر کنار گیسو نشست .منصور طبق عادت از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و با چند ضربه یک عدد سیگار بیرون کشید . آن را کنار لبش گذاشت و تا آمد فندک بزند سینه ای صاف کردم. متوجهم شد .ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم. منصور لبخند زد .سیگار را از روی لبش برداشت ، در پاکت گذاشت و گفت: ترک عادت موجب مرضه شما دوتا سیگار دیگه می تونین بکشین ، چون تا الان دوتا کشیدین باشه یکی بعد از شام می کشم .یکی آخر شب . ولی از حالا بگم باید بد اخلاقی بنده رو تحمل بفرمایینها، چون ترک اعتیاد شاید هم احتیاج به تخت و طناب داشته باشه. زدیم زیر خنده . این منصور مگه از تو حساب ببره گیتی، ما که حریفش نیستیم ایشون به من لطف دارند و برای حرفم احترام قائلن . وگرنه صاحب اختیارند مادرجان ممنون، ولی حساب میبرم والـله ، چون اگه نبرم بعدش باید بیام منت کشی ، حوصله ش رو ندارم خب چی کار کردین این هفته؟ جاتون خالی، دو روز رفتیم شیراز باریکلا! کاش ما هم با شما اومده بودیم انشاءا... سفر بعدی گیسو جان ، خیلی دلم میخواست ببینمت عزیزم.ماشاءا... در زیبایی و وقار از خواهرت چیزی کم نداری ممنونم، لطف دارین ثریا با سینی چای وارد شد و پذیرایی کرد.منصور گفت: ثریا برای گیتی خانم آبمیوه بیار بله آقا الساعه منصور بلند شد ضبط را روشن کرد .موسیقی آرامی در فضا پخش شد .بعد کنار من نشست و گفت: ببینم تبت پایین اومده یا نه. و دست به پیشانیم گذاشت . یه کم پایین اومده، ولی نه زیاد .میخوای بلند شو برو استراحت کن تا ساعت شش که می ریم درمونگاه ثریا برای گیتی جان شام مناسبی تهیه کن، باید پرهیز کنه بله آقا، براشون ماهیچه درست میکنم لازم نیس ثریا خانم، کمی سوپ میخورم سوپ چیه ، تو باید خودت رو بسپاری دست من . یعنی چه هیچی نمیخوری؟ میخواین بدهیکل بشم و یه سوژه دیگه هم دست خاطرخواهاتون بدم جا داری ، نگران نباش ثریا نگاه معنی داری به من کرد و لبخند زد و رفت .مدتی بعد منصور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خب ساعت نزدیک ششه گیتی جان، وقت تزریقته .بلند شو بریم مادر گفت : اتفاقا قراره دکتر سپهر نیا برای دیدنم بیاد .شش ونیم _ هفت میاد میشه اون آمپولت رو بزنه عزیزم نه مامان، می ریم درمونگاه دکتر میاد تو خونه، تو میخوای ببریش درمونگاه پسرم ؟ اگه دکتر سپهرنیا زن بود هیچ مانعی نداشت به گیسو نگاه کردم . به هم لبخند زدیم .گیسو ابرویی بالا انداخت . غیرتی شدی منصور جان، چی شده؟ وقتی زن هست، چرا مرد ببینم ، اونوقت دکتر سپهر نیا برای من آمپول بزنه مشکلی نیست؟ نه، مسئله ای نیست مامان همه خندیدند چه بی غیرت! به بابات بگم کلاهش رو بالاتر بذاره! زدیم زیر خنده این اداها چیه در میاری مامان جان؟ دکتر به آدم محرمه! مامان جان گفتم می برمش درمونگاه یعنی میبرم ، چه اصراری یه دکتر سپهرنیا برای گیتی آمپول بزنه ؟ مطمئنم تا آمپول رو بزنه من پاکت سیگار رو تموم کردم .اونوقت نمیتونم جواب گیتی رو بدم آنقدر خندیدیم که به سرفه افتادم .منصور لیوان آبمیوه را دستم داد و گفت: بخور گیتی جان، تا سپهرنیا نیامده بریم مادر نگاهی عاشقانه و معنا دار به من و منصور کرد، بعد به گیسو نگاه کرد و سر تکان داد .برای اولین بار بود که احساسی به آن قشنگی داشتم .منصور نسبت به من تعصب داشت و این نشانه توجه و علاقه بیش از حد بود، حالا به چه منظور ، خدا عالم بود. خلاصه با منصور به درمانگاه رفتیم و برگشتیم. بعد با گیسو برای استراحت به اتاقم رفتیم .گیسو چرخی در اتاق زد و کنار پنجره رفت و گفت: من فکر میکردم تو دیوونه منصوری . اونکه دیوونه تره گیتی. خدا از دهنت بشنوه گیسو، ولی اینها همه قدردانی یه. او منو خواهر خودش می دونه .امروز می دونی چی می گفت؟ می گفت من الناز رو میخوام بگیرم که برام وارث بیاره ، ولی تو رو دوست دارم تا کنارم باشی و باهات حرف بزنم زده به سرش؟ نمی دونم تو باید کلک بزنی و دست پیش بگیری چیکار کنم؟ یه روز خیلی جدی بساطت رو جمع کن. بگو میخوام برم. بگو قصد ازدواج دارم .ببین چیکار میکنه .آخه اینکه نمیشه مدام با اعصاب تو بازی کنه. خب معلومه ، التماس میکنه که نرو ، بهت وابسته م ، ترکم نکن ، زانوهام سست میشه ، ولی بازم خواستگاری نمیکنه .اون النازو برای ازدواج میخواد، منو برای هم صحبتی .هفته پیش وقتی مادر صحبت فرهان رو وسط کشید گفت خواهرم رو شوهر نمی دم تو بگو من میخوامش .باید در مقابل عمل انجام شده قرارش بدی تا ازش اقرار بگیری وگرنه کلاهت پس معرکه س. اون داره تو رو بازی می ده. اون عشق رو محدود به همین روابط می دونه . فکر میکنه اگر تو رو بگیره علاقه تون به هم کم میشه .از طرفی نوازشت میکنه ، از طرفی میگه خواهرمی. یعنی ؟ می دونی گیتی، منصور آرزوی هر دختریه، بجنب ، حیفه! اینطوری نمیخوام .دوست دارم خودش ازم بخواد نمی دونم چرا حس بدی دارم گیتی .نگرانم .اگه دیوونه باشه ، اگه بازیت بده، اگه ازدواج کنه ، اگه مسخره ت کرده باشه، اگه قصد سوء استفاده داشته باشه ، من می دونم چه حالی میشی. گیتی من فقط تو این دنیا تو رو دارم. پدر آدم سالمی نیست که روش حساب کنم . میترسی من هم مثل علی خودکشی کنم؟ گیسو سکوت کرد و لبه تخت نشست حق داری نگران باشی .آخه عشق و عاشقی های خونواده ما از شور به دره گیتی به فرهان جواب مثبت بده .بخدا برات مناسبتره. من که ندیدمش ولی می دونم سلیقه ت خوبه اگه منصور نبود شاید ، ولی حالا نه . تو باشی منصور رو رها میکنی؟ اگه دوستم نداشته باشه، آره خودت می بینی که چقدر دوستم داره. ولی باید بفمم چه جوری پس زودتر ، زودتر. مرگ یه بار، شیونم یه بار. کارو یکسره کن خیلی خب ، تو غصه نخور. من یه کاری میکنم .چقدر بد شد روبالش و عکسش رو دید گیسو من که مردم از خجالت .اینم از حماقتهای تو! ولی باور کرد مثل برادر دوستش دارم پس باید خیلی خنگ و احمق تشریف داشته باشند .چطور عکس خانم متین رو زیر بالش نذاشتی . مگه اونو جای مادر نمی دونی؟ نمی دونم والـله ، شاید داره فیلم بازی میکنه اگه منصور ازدواج کنه چیکار میکنی؟ هیچی دراز به دراز می افتم ، تو کپه کپه خاک بریز رو سرم گیسو با نگرانی نگاهم کرد نه بابا شوخی کردم. مطمئن باش تا منصور زنده س خودکشی نمیکنم خیالت راحت یعنی اگه دور از جون منصور بمیره .مارو عزادار میکنی ؟آره؟ آره ، منصور عشق منه اعتماد به نفس داشته باش دیوونه .آدم باید بیشتر از هرکس، خودش رو دوست داشته باشه نه اینکه خودش رو مریض و دیوونه مردم کنه. خدا بخیر بگذرونه .خدایا اگه عاشقی اینه نخواستیم لبخند زدم و گفتم : تو هم که خاطرخواه نداری وروجک، حالا هم میشی منشی مخصوص جناب رئیس و مترجم و تایپیست. روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و گفتم: من یه چرت میخوابم . تو هم هرکاری دوست داری بکن .خواستی با منصور هم میتونی صفا کنی خاک بر سرت کنن ! من مثل تو بی عقل نیستم .مطمئنم هیچوقت عاشق کسی نمی شم حالا خواهیم دید خانم عاقل با اعتماد به نفس مجله نداری گیتی؟ مجله زندگیم تو کیفمه.بردار بخون جدی؟ پس خوندنیه !وصیتم کردی ؟ بعد کیفم را برداشت تا دفتر خاطرات را در بیاورد و بخواند ************************** · چقدر قشنگ میزنه گیتی! آدم روحش تازه میشه .بیخود نیست شبها نمیای خونه وروجک · چه کنیم دیگه، عاشقیم آبجی · حالا چرا نیمه شب می زنه ، ساعت یک ونیمه · خب آدم نیمه شبا عاشقتره، یعنی آدم تو سکوت شب بیشتر و عمیقتر میتونه به معشوقش فکر کنه · چه جالب و رویایی . ولی خودمونیم ، خیلی هم عاشقه .آدم جالبیه .ازش خوشم میاد · حالا کم کم به حرف و احساس من می رسی گیسو خانم. اگه عاشق شدی بدون رودربایستی اعلام کن عزیزم، من بخاطر تو خودم رو کنار می کشم · مثل اینکه باز تب کردی! · پس بیا بریم پاشویه م کن · حالا لگن از کجا بیارم · لگن نمیخوام .بیا بریم پایین پیشش ، تبم پایین میاد گیسو زد زیر خنده و گفت: پس پاشویه منصوره اون همه چیز منه! دستت درد نکنه ، خیلی بی صفتی! تو هم عزیز منی! حالا میای بریم ؟ اشکالی نداره؟ نه مطمئنه،خیالت راحت باشه بریم ببینم ، اگه بدونی با منصور بدبخت میشی بازهم حاضری زنش بشی آره حاضرم چون خیلی دوستش دارم چرا بدبخت بشم؟ منصور آدم بدی نیست، من هم که حرف گوش کنم .مطمئنم منصور زن دوست و خانواده دوسته. اهل آزار و اذیت نیست مثلا اگه بهت بگه دوست ندارم با خواهرت بری و بیای چی؟ دیگه چی؟ بیخود میکنه.من فقط تو دنیا تو رو دارم گیسو بیا از حالا دعواها شروع شد از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن شدیم . به گیسو علامت دادم که شلوغ نکند . چون عجیب رفته بود تو حس و مینواخت .آهسته روی مبل نشستیم .با احساس آرشه را روی سیمها حرکت می داد .وقتی تمام شد کف زدیم . ((عالی بود .فوق العاده بود . بطرف ما برگشت و گفت: شما اینجایین شیطونا.مگه خواب ندارین؟ مگه شما می ذارین آدم تو این خونه بخوابه .حالا اگه ناراحتین بریم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم جدا؟ دعا می کردین ما بیاییم پایین بله و چه زود حاجت گرفتم طوی که شما تو حس رفته بودین .فکر نمیکنم به چیزی جز الناز خانم فکر میکردین بله، خب، من وقتی مینوازم تمام حواسم به علت نواختنمه پس چطور به ما فکر میکردین؟ ما ضد ونقیض فکر میکنیم یا شما ضد ونقیض صحبت می کنین؟ شما ضد و نقیض فکر می کنین گیتی جان . حالا بهتر شدی؟ الحمدالـله گیسو خانم ، شما از دست این گیتی چی میکشین ؟ دلم براتون میسوزه چرا نگهش داشتین مهندس؟ بیرونش کنین تا نکشین . من حاضرم بکشم بد نیست کمی هم ما بکشیم آهنگهای درخواستی هم می زنین مهندس؟ البته! شما امر بفرمایین ! اگه سوء تفاهم نمیشه میخواستم آهنگ دختر زیبا رو بزنین خیلی از خودتون متشکرین ها! زدیم زیر خنده ، گیسو گفت: خواستیم کمی بهمون تلقین بشه ، وگرنه می دونیم زشتیم اختیار دارین .بنازم هنر خالق را ای کاش خالق مهربون یک جو شانس هم چاشنیش میکرد همینکه شما مردها رو خوشبخت می کنین واسه خدا کافی بوده شما لطف دارین .چه فایده، شما که از زن جماعت بیزارین! خب حالا تغییر جهت دادم چه جالب! به شمال؟ شرق؟جنوب؟غرب؟ کدوم جهت؟ به شمال غربی! گیسو نگاهم کرد و لبخند زد .منظورش را متوجه شدم .آخر شمال غربی منصور من نشسته بودم. منصور زیر چشمی نگاهی به من کرد . بعد ویولن را زیر چانه اش گذاشت و برای نواختن آماده شد . با حالتی با مزه گفت: دیگه آوازشو نمیخونم که نیاین منو ببوسین ، چون حواسم پرت میشه هم طاقت این افتخارات رو ندارم . صدای خنده فضا را پر کرد .منصور مرا ببوس را نواخت و ما را به دنیای بوسه ها برد. وقتی تمام شد برایش دست زدیم .تشکر کرد و گفت: خب حالا آهنگ درخواستی شما چیه گیتی جان؟ تو را دوست دارم گیسو جابجا شد و چشم غره ای رفت .یعنی خاک بر سرت کنن .کمی اعتماد به نفس داشته باش. یکی نبود بگوید اینکه بهتر از آهنگ مرا ببوس است .منصور ابرویی بالا انداخت و سرش را بعلامت رضایت کج کرد و گفت: اتفاقا منم تصمیم داشتم همین آهنگ رو بزنم آهنگ که تمام شد .گیسو گفت: حالا کی رو دوست داری گیتی جان. بگو ما هم بدونیم منصور گفت: یه بنده خدا رو! زدیم زیر خنده .ادامه داد: البته یه بنده خدایی که جاش زیر بالشه و نزدیک بود خفه بشه ، من به دادش رسیدم . باز به سرفه افتادم .به ما خنده نیامده بود. گیسو هم که دلش را گرفته بود و می خندید .منصور هم با خنده بلند شد و ویولنش را سرجایش گذاشت . برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: ایشون رو که به چشم برادری دوست دارم مهندس، منظور گیسو چیز دیگه ای بود در حالیکه می نشست گفت: خب اون کیه . بگو بدونیم .برادرت خوشحال میشه . فکر نمیکنم ، چون شما مخالف ازدواج منید حالا شاید تجدید نظر کردم. قبل از اینکه ازدواج کنم بهتره شما رو سر و سامون بدم. تمام ذوق و شوقم کور شد. ای که خدا لعنتت کنه! من فقط حالت رو گرفتم ولی تو جونم رو گرفتی. منصور!گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن . منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟ غیر از مهندس فرهان! جدی؟ راستش در همسایگی ما.......... بس کن گیسو! گیتی بالاخره باید یکی برای ما بزرگتری کنه یا نه؟ خب چه کسی بهتر از مهندس متین اگر یک بچه پنج ساله هم آنجا بود دقیقا متوجه رنگ پریدگی منصور میشد گیسو جان بلند شو بریم بخوابیم نه گیسو خانم بنشینین، به حرف گیتی توجه نکنین راستش یکی از اونا همسایه ماست. دندانپزشکه .پسر خوب و موقری یه. مادرش چند باری به من گفته .میگه گیتی رو برای پسرش میخواد و منو برای برادرش .اون یکی هم کسی یه که مغازه پدرمو از ما اجاره کرده .اونم پسر با ایمان و خوبیه .خیلی هم وضعش خوبه .اسمش هم کیوانه .البته یکی هم فامیلمونه که اسمش فرشیده .مهندس راه و ساختمانه و البته بیش از حد گیتی رو میخواد گیسو یکبارگی جعفر آقا و اصغرآقاو آقا غلام و آقا قربون رو هم بگو حالا بذار فعلا مهندس رو این دوتا فکر کنه تا بعد تا حالا با خودت شخصا صحبت کردن گیتی ؟ ای،تا حدودی منصور ابرویی بالا انداخت و گفت : همه شون؟ فقط فرشید و کیوان خب، خودت نظرت چیه؟ نگاهی به گیسو کردم فهمیدم باید فیلم بازی کنم : والـله ، خب ، بالاخره باید سرانجام بگیرم .چون گیسو هم خواستگار داره و تا من ازدواج نکنم اون ازدواج نمی کنه .از طرفی به مرد جماعت اطمینان ندارم .اینه که تا مطمئن نشم فرهان بهتره یا علیرضا جوابی نمی دم بی اختیار دستش به پاکت سیگارش رفت و سیگاری برداشت .من و گیسو به هم نگاه کردیم. گفتم: گیسو حق نداری بری شرکت مهندس ها! برای چی؟ گویا ایشون براشون خیلی سخته .ما دوست نداریم باعث ناراحتی ایشون بشیم . در حالیکه سیگار را از روی لبش برمی داشت گفت : لااله الا الـله ، چشم مسئولیت سنگینی رو بر عهده گرفتن .سخت نگیر ولی امروز روز دومه .ساعت دو و نیم بامداده .بنابراین از جیره روز دومشون کم میکنم خوبه رزق و روزی مون دستت نیست، گیتی خانم خب گیتی جان، بلند شو بریم بخوابیم تا آقای مهندس هم کمی فکر کنن .شاید هم بخوان استراحت کنن من عادت دارم بیدار بمونم ممنون. اونوقت صبح نمی تونیم بیدار بشیم . شب بخیر شبتون بخیر .فقط اومدین اعصاب منو به هم بریزین و برین .آره؟ لبخندی زدیم و از پله ها بالا رفتیم میان پله ها گیسو گفت: مهندس بهتره اینبار اینطور دعا کنید : خدایا اگه مصلحته و بدتر مایه ناراحتیم نمیشوند بفرستشون پایین . تا به اتاق رسیدیم پقی زدیم زیر خنده خوشم اومد گیسو .خوب حالش رو جا آوردی اگه با غیرت مردها بازی کنی زود خودشونو لو می دن. تا منو داری غصه نخور! خیلی تو هم رفته بود، ولی بازهم فکر میکنم نمیخواد خواهرش رو شوهر بده عجله نکن، معلوم میشه حالا نره سراغ علیرضا ما که بهش آدرس ندادیم مگه تو آپارتمان ما چند تا علیرضا هست؟ عاقلتر این حرفاست. مگه بچه س؟ خوب خواستگاری کرده ، گناه که نکرده شب بخیر .بگیر بخواب انقدر فکر نکن تو هنوز معنی دوست دشتن رو نمی دونی گیسو .من عاشقش نیستم ، دوستش دارم ، برای همین هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم بگیر بخواب حال داری؟ دختر زده به سرش!عاشقش نیستم ولی دوستش دارم! دیوونه شده گیسو خوابید ، ولی من خوابم نبرد .بنابراین ترجیح دادم بنشینم وقایعی را که گذشت بنویسم .خوش بحالت گیسو که فکرت راحته .ایشاءا... خدا عاشقت کنه ! ************************** سیزدهم فروردین را همراه گیسو، مادر، منصور و خانواده ثریا به لواسان رفتیم و حسابی خوش گذراندیم و به منزل منصور برگشتیم .یکشنبه پانزدهم فروردین گیسو و منصور به شرکت رفتند . من هم تا حدودی حالم بهتر شده بود ولی هنوز سرفه میکردم. ساعت دو بعدازظهر بخانه آمدند .منصور یک جعبه شیرینی خریده بود. آن را به من داد و گفت : شیرینی شاغل شدن گیسوئه .مبارک باشه ممنونم لطف بزرگی کردین. مادر وگیسو مشغول صحبت شدند جعبه را روی میز گذاشتم و دنبال منصور بالا رفتم و گفتم : مهندس، نمیشه یه جوری تو شرکتتون منو هم استخدام کنین . نه نمیشه . شما جات همینجاست. اتفاقا چقدر خوب شد ، هم تو شرکت تو رو می بینم ، هم تو خونه .اینطوری دلم کمتر تنگ میشه. امسال خدا، همینطور پشت هم برام میخواد ولی من اصلا حاضر نیستم اینجا بمونم و شاعد غرغرهای خانمتون بشما یا خودم باشم بالاخره یه کاری میکنیم که خواسته شما هم بر آورده شه مثلا ازدواج نمی کنین؟ ازدواج که میکنم ، چون وارث میخوام، ولی با کسی که تو هم راضی باشی و انقدر با اعصاب بنده بازی نکنی . تو پله آخر گفتم: ولی من میخوام ازدواج کنم .فکرهام رو کردم ایستاد و نگاهم کرد . برای همین میخوام تو شرکتتون استخدام شم که کار دائمی داشته باشم ، بعنوان منشی یا حسابدار . دلم میخواد وقتی به خونه همسرم میرم شاغل باشم. باز با غضب نگاهم کرد و گفت: دیگه نشنوم اسم ازدواج رو بیاری گیتی ها ! بار آخرت باشه. متاسفم مهندس ، ولی با آینده من نمی تونین بازی کنین. نمیشه که تا آخر عمر تو این خونه بمونم .منم حق زندگی دارم .نمیشه که شما ازدواج کنین و من نکنم .این خودخواهی محضه .قول می دم بهتون سربزنم از حرص با دندون گوشه لبش را می گزید . گفتم: حالا خواستم بدونم بنظر شما فرهان مناسب من هست یا نه؟ خیلی وقته منتظر جواببه کیفش را به دست چپش داد و چنان سیلی محکمی توی گوشم خواباند که برق از چشمهایم پرید. در حالیکه دستم را روی گونه ام گذاشته بودم و نگاهش میکردم ، راهش را کشید و به اتاقش رفت و در را محکم کوبید . بغض داشت خفه ام میکرد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. ولی باید گریه میکردم، اما نشد چون گیسو داشت بالا می آمد. برخودم مسلط شدم .انگار نه انگار اتفاقی افتاده چرا اینجا ایستادی گیتی ؟ یکدفعه سرم گیج رفت چرا؟ ضعیف شدم برم برات شربت قند بیارم؟ نه،استراحت کنم بهتر میشم ..برای ناهار بیدارم نکنین مگه نمی گی ضعیف شدی، پس باید غذا بخوری ! میخورم، ولی بعد مادر پایینه؟ آره مهندس امروز لطف کردن و تمام کارخونه و شرکت رو نشونم دادن .چه کارخونه بزرگیه. تو دلم گفتم: مرده شور خودش و کارخونه ش رو ببره ای کاش نذاشته بودم گیسو رو استخدام کنه منشی مهندس هم منو با کارها آشنا کرد خوبه،ایشاءا... بسلامتی. دیگه وقتشه که من برم خونه استراحت کنم تو از این خونه دل بکنی؟ خیلی راحتتر از اونچه که فکرشو بکنی پتو را رویم کشیدم .گیسو گفت: من برم از اتاق خانم متین ژورنالش رو براش ببرم . انگار آخر هفته مهمونی دعوتین .میخواد مدل انتخاب کنه . به خیاطش گفته عصر بیاد کی دعوت کرده؟ نمی دونم ژورنالش تو کشوی میز توالتشه گیسو .منو بیدار نکنین باشه بابا، لالا کن گیسو رفت و در را بست .چشم به سقف دوختم و به حرکت زشت منصور فکر کردم .چطور جرات کرد تو صورتم بزند . هر چه فکر کردم چرا زد، چیزی دستگیرم نشد.بالاخره فهمیدم که من را اسیر و اجیر خودش کرده تا مثل یک برده فرمانبردارش باشم. با این تفاوت که آن برده خواهر ناتنی اوست .خوشبختانه خوابم برد وگرنه دیوانه می شدم . ساعت پنج گیسو به اتاقم آمد خودم را به خواب زدم .سوهان ناخنش را از کیفش برداشت و لبه تخت نشست و گفت: چرا کتک خوردی گیتی جون؟ عجب دستهای سنگینی هم داره،لامذهب جا خوردم ، ولی جواب ندادم با توام گیتی! بخاطر تجویزهای تو! اتفاقا تا تو رو دارم باید غصه بخورم تجویزهای من؟ مگه نگفتی با غیرتش بازی کن ؟ خب کردم ، سیلی هم خوردم چی گفتی؟ گفتم میخوام ازدواج کنم .فرهان مناسبه یا نه خب، حالا چرا ناراحتی؟ تو بودی می رقصیدی؟ آره، چون می فهمیدم دوستم داره خب اینو که خودمم می دونستم منکه فکر میکنم اون تو رو بعنوان همسر آینده ش دوست داره، نه بعنوان خواهر اگه چیزی بهت گفته بگو، وگرنه نمیخوام دلداریم بدی، منکه دیگه ازش بدم اومد این بود معنی دوست داشتن؟ عاشقش نیستم ، ولی دوستش دارم! پس یعنی این! تو خودت می دونی من غرورم رو به عشق نمی فروشم.دوستش دارم ولی دیگه نمیخوام ببینمش.یکی دو روز دیگه هم از اینجا می رم .این بهترین کاره. از حالا که بزنه تو صورتم، پس فردا میخواد چکار کنه؟ تو که می گفتی بد اخلاقی شو تحمل میکنی بد اخلاقی، نه دست بزن اون خودش هم الان ناراحته. دو قاشق بیشتر غذا نخورد .زود هم رفت بالا تو اتاقش .بهش نگی ها، ولی دوتا سیگار کشید انقدر بکشه که اندازه یه هندونه تو ریه ش غده سبز بشه ، به درک! بره بمیره.اگه تو رو امروز استخدام نکرده بود همین حالا می رفتم، ولی زشته حالا چقدر میخوابی!اینم زشته خب! حوصله ندارم، مریضم، جسم و روحم را بیمار کرده لعنتی، ببینم، تو از کجا فهمیدی سیلی خوردم؟ از جای انگشتهاش عزیزم .همون ظهر فهمیدم .به من می گن گیسو زرنگه نمی گن گیسو ملنگه .خانم متین میگه بریم با هم پارچه بخریم . مدل رو انتخاب کرد .خیاط هم نوع پارچه و اندازه ش رو تعیین کرد و رفت ، حالا میخوادبره خرید .بلند شو! من نمیام تو ببرش بگو گیتی تب کرده خودت بیا بگو .چند ضربه به در خورد . بفرمایین چقدر میخوابی دختر، بلند شو ضعف کردی! دست و پام می لرزه مادر جون، نمی دونم چم شده ضعیف شدیمادر.بلند شو غذات رو بخور، سرحال شی تا با هم بریم بیرون خرید اجازه بدین استراحت کنم با گیسو برین باشه عزیزم اصرار نمی کنم .گیسو جان رانندگی بلدی؟ بله، ولی بنده رو معاف کنین. یه مدتیه ننشستم پشت رل، میترسم بیا بریم، ترس نداره عزیزم شما خودتون رانندگی کنین. من اعصابش رو ندارم، بیا بریم ما رفتیم گیتی جان .برو غذات رو بخور .این منصور هم نمی دونم چه ش شده، رفته تو لک مربوط به ترک سیگاره مادرجون ظهر دوتا کشید این چه ترکی یه؟ باید به حسابش برسی چشم خداحافظ عزیزم خداحافظ گیتی . وباز سرش را از لای در آورد تو و با شست اتاق منصور را نشان داد و بوسه ای فرستاد . یعنی که آشتی کنان راه بینداز .کوسن روی تخت را برداشتم و بطرفش پرت کردم که به هدف نخور و به در خورد و در بسته شد. چند ضربه به در خورد و در باز شد سلام گیتی خانم! سلام ثریا خانم این کوسن چیه اینجا؟ پرت کردم در بسته شه.ببخشید تنبل شدم .پاهام میلرزه ثریا خانم خب غذا نخوردین!براتون بیارم؟ نه،خودم میام پایین. الان میل ندارم بلند شدم در را قفل کردم و دوباره آمدم خوابیدم .آنقدر فکر کردم و خودخوری کردم که نفهمیدم چطور ساعت شد هفت. احساس گرسنگی شدیدی داشتم، بلند شدم سر و وضعم را مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم .خیر سرش روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید . هیچ نگفتم و بطرف آشپزخانه رفتم که به ثریا برخوردم اومدین گیتی خانم؟ بله یه چیزی بیارم بخورین؟ رنگتون پریده بله ممنون بیارم سرمیز بدین می برم بالا من براتون میارم شما بفرمایید ممنون احساس کردم منصور نگاهم میکند ، ولی اصلا نگاهش نکردم و بالا رفتم . ثریا با سینی غذا وارد شد و گفت: بفرمایین گیتی خانم دستتون درد نکنه شما نمی دونین آقا چشونه؟ نه!از کجا بدونم؟ ظهر که اومد سرحال بود، شیرینی خریده بود حتما چون داره سیگار ترک میکنه ناراحته امروز که مرتب سیگار کشید .کاری ندارین؟ نه ممنونم . و رفت هنوز سه چهار قاشق نخورده بودم که چند ضربه به در خورد بله؟ گیتی!گیتی! میتونم بیام تو؟ جوابی ندادم در را باز کرد و پشت سرش در را بست که گفتم : در رو باز بذارین . در را باز کرد . بطرفم آمد. سینی غذا را که جلو من روی تخت بود کنار زدم و لبه تخت نشستم .آمد کنارم نشست .دستهایش را به هم قلاب کرد. کمی نگاهم کرد، اما من نگاهش نکردم بهت گفتم دیگه تکرار نکن ، ولی تو گوش نکردی سکوت کردم باور کن من اصلا نفهمیدم چطور اون کارو کردم .کنترلم رو از دست دادم گیتی سکوت کردم پس چرا هیچی نمی گی؟ باز سکوت. تو می دونی چقدر دوستت دارم . ولی مرتب انگشت رو نقطه ضعف من می ذاری . باز سکوت . دِ یه چیزی بگو. بزت تو صورتم! تلافی کن! باز سکوت . تو فرهان رو میخوای گیتی؟ باز سکوت دو بازوی مرا گرفت و مرا بطرف خودش برگرداند و گفت: تو چشمام نگاه کن!.... با توام! نگاهش کردم. فرهان رو دوست داری؟ من با شما حرفی ندارم آقا. پس انقدر سوال نفرمایین آقا کیه دیگه؟ هر لحظه بدترش میکنی! ما دوباره از هم فاصله گرفتیم .هر طوری هست این چند روز باقی مونده رو تحمل کنیم بهتره چند روز باقی مونده؟ من تا آخر این هفته در خدمتتون هستم . بعد هم مرخص میشم. دیگه داره رومون به هم باز میشه باز شروع کردی؟ نه، خواستم بدونین که دنبال پرستار باشین من متاسفم،معذرت میخوام. بخدا هزار بار خودم رو لعنت کردم .خودمم باورم نمیشه که زدم تو صورت قشنگت.گیتی! یکباره از این رو به آن رو شدم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.موهایم را نوازش کرد و گفت: من تا حالا دستمو رو هیچ بنی بشری بلند نکردم. یه دفعه زد به سرم! تو رو خدا گیتی با اعصاب من بازی نکن! ای کاش تو این خونه نیومده بودی که اینطور مجنونم کنی. دقیقه ای نیست که از مغزم بیرون بری. تو شرکت مدام حواسم اینجاست .اونوقت تو میگی میخوام برم؟ میخوام شوهر کنم؟ اشکهایم بدون توقف می چکید آخه چرا منصور. حرف حسابت چیه؟ ادامه دادم: آدم خواهرش رو اینطوری دوست داره؟ آره منصور؟ اگه منو جای ملیحه می دونی بدون، من حرفی ندارم .ولی به منم حق زندگی بده .انقدر بهم وابسته نباش . بعدها عذاب میکشی منصور.چون همسرت هیچوقت نمی ذاره باهام بگی، بخندی، به اتاقم بیای ، بعد عذاب می کشی. همانطور که با اشکهایم نگاهش میکردم ، سرم را میان دو دستش گرفت، با دو انگشت شستش اشکهایم را پاک کرد.صورتش را جلو آورد . قلبم فرو ریخت. ولی گفت: نمیخواد غصه برادرت رو بخوری ، فقط از پیشم نرو گیتی. خوب، دوستت دارم، چکار کنم؟ ای که خاک بر سرت کنن. ای ایشاءا... اون لبات رو گل بگیرن! اون زبونت رو طناب پیچ کنن که اینطور با احساس من بازی میکنی مرد! تا کی؟ همیشه، تا وقتی زنده م پس من چی؟ حق زندگی ندارم؟ من وارث میخوام ؟ چرا نداری؟ تو هم ازدواج میکنی، بچه دار میشی، ولی اونطور که من دوست دارم تو چطور دوست داری منصور دلم میخواد تو مال کسی باشی که من دوست دارم. کسیکه لیاقت همسری تو رو داشته باشه. کسی که دوستت داره و برات میمیره . کسی که قدرت رو بدونه، چون تو با همه فرق داری .دلم نمیاد حروم بشی اونطورها هم که فکر میکنی نیستم هستی! مگه فرهان چشه! اگه بهتر از فرهان سراغ نداشتم بی درنگ رضایت می دادم . چون آستینم رو کنده انقدر التماس میکنه . ولی باز هم کسی بهتر از او حرفت منطقی نیست. بهت قول نمی دم منصور باز عصبانی می شم ها سکوت کردم منو می بخشی؟ سکوت معذرت میخوام، قول می دم دیگه تکرار نشه . منو ببخش . می ذاری جاش رو ببوسم معلومه که نه پس منو ببخش نبخشم چکار کنم؟ موهایم را نوازش کرد، چند ضربه به در خورد ، به هم خیره شدیم بفرمایین، در که بازه ثریا از دیدن منصور که مقابلم نشسته بود جا خورد و یک قدم به عقب رفت بیا تو ثریا، چرا رفتی؟ مزاحم نباشم اختیار دارین بفرمایین .داریم صحبت میکنین اومدم سینی رو ببرم ، ولی مثل اینکه نخوردین ببرش ثریا خانم، دیگه نمیخورم بخور گیتی، تو که چیزی نخوردی نه ممنون، میخوام یه دفعه شام بخورم ثریا سینی را برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و رفت نکنه فکر کنه ما............ خب بکنه یعنی چی؟ برای شما بد نیست، برای بنده بده! اینجا همه جز خودت می دونن تو عزیز منی، حالا بلند شو بریم بیرون گشتی بزنیم . حوصله ندارم منصور بلند شو دیگه . لازمه باز هم عذرخواهی کنم؟ کجا بریم؟ پارکی، جایی آخه شاید مادر جون فکر کنه نخواستم با ایشون برم من براش توضیح می دم. اون از خداشه ما رو با هم بفرسته بیرون .نگی زدم تو صورتت ها! بیچاره م میکنه. حداقلش اینه که دوباره دو سال باهام حرف نمیزنه لبخندی زدم .بلند شد بطرف در رفت و گفت: من می رم آماده شم. پایین منتظرم بلند شدم ، آبی به سر و صورتم زدم و کت دامن مغز پسته ای قشنگی پوشیدم . موهایم را کمی ژل زدم و تا می توانستم بردمش بالا و رهایش کردم .این مدل خیلی به من می آمد .مثل آبشار می شد . در پله ها به ثریا برخوردم. تشریف می برین بیرون؟ آره ثریا خانم .مهندس میگن بریم گشتی بزنیم برید خانم. بلکه لرزش دست و پاتون خوب بشه برید خانم، بله لرزش دست و پاتون خوب بشه . هر دو زدیم زیر خنده . ((ثریا خانم ما رو گرفتی ها!)) آهسته گفت: کم کم دارین به حرفای من می رسین! الهی شکر! ای بابا، ثریا خانم الان می گفت میخوام شوهرت بدم به یکی که قدرت رو بدونه .میخواد در حقم برادری کنه . بشنو ولی باور نکن .بگو شما برو اول فکری بحال خودت بکن که داره میشه سی و پنج سالت . اصلا میخواستی بگی کی بهتر از شما با خنده از ثریا خداحافظی کردم. وقتی توی حیاط آمدم. آقا نبی کنار منصور ایستاده بود و با او صحبت میکرد سلام آقا نبی سلام خانم .حالتون بهتره الحمدالـله؟ بله، کمی بهترم سرمای سختی خورده بودین بله آقا نبی، از همه چیز دنیا سختهاش مال ماست خدا نکنه . سوار ماشین قرمز شدیم و بطرف فرحزاد حرکت کردیم .روی تختی نشستیم . از او پرسیدم: پدرتون چطور فوت کرد؟ یه شب بهاری، بارون تندی می بارید . اونشب تو خونه ما جشن بزرگی برپا بود. جشن تولد ملیحه . حال پدرم زیاد خوش نبود . پدرم آسم داشت .اونشب تنفس اون دچار مشکل شده بود، ولی تا میتوانست تحمل کرد. ما هم سرمون گرم بود. گویا دیگه نمیتونه تحمل کنه و از مامان میخواد همراهش بره بالا. ولی مادرم حواسش به دوستاش و صحبت بود و اهمیت نداد و پشت گوش انداخت .حاضر نبود یه دقیقه از خوشی هاش دست بکشه. البته پدرم رو خیلی دوست داشت، ولی وقتی به دوستهای همسن و سال خودش می رسید دیگه حواسش به کسی نبود . در ضمن فکر میکرد ناراحتی پدرم مسئله حادی نیست و مثل همیشه س. آخرشب که مهمونا میخواستن برن از ثریا خواستم بره پدر رو صدا کنه .ولی ثریا رنگ و رو پریده و اشک ریزان برگشت . زبونش بند اومده بود . من و ملیحه و مادر بسمت اتاق پدر دویدیم و با پیکر بی جانش رو به رو شدیم. وقتی فکر میکنم در تنهایی چطور جون داده ، از خودم و مادرم بدم میاد .مادر که جیغی کشید و از حال رفت . خلاصه مهمونی اونشب ما شد عزا .ضربه روحی شدیدی بود. پنج ماه بعد ملیحه تو دریا غرق شد. اونجا هم مطمئنم مادرم گرم صحبت بوده .آخه ملیحه گاهی رگ پاش می گرفت. فکر میکنم رگ پاش گرفته و نتونسته شنا کنه ، وگرنه شناگر ماهری بود. یه روز که خیلی عصبی بودم سرمادر فریاد کشیدم مسبب مرگ پدرم و خواهرم بوده . و با پرحرفی هاش اونها رو نابود کرده .مادر هم از اون به بعد سکوت کرد و دم نزد .انگار میخواست هم خودش رو تنبیه کنه هم منو. منم از حرفم پشیمون شده بودم .حرفم غیر منطقی بود اما مادر بعد از اون دیگه حرف نزد. از دست دادن پدر وخواهر ، و غم بیماری مادر منو منزوی کرد. دیگه از زن جماعت بدم می اومد. مادرم که این بود وای بحال غریبه ها . خلاصه نزدیک دو سال خونه ما تبدیل به ماتمکده شد تا اینکه تو فرشته مهربون اومدی و ما رو از اون وضع در آوردی .اعتراف میکنم خدا، و محبت رو فراموش کرده بودم .حق با تو بود گیتی ، تو دوباره ما رو زنده کردی .ازت ممنونم من کاری نکردم ، فقط وسیله بودم . همیشه بهتون می گفتم شما ذات اصلی تون رو قایم می کنین . من اینو از همون روز اول فهمیدم .مشکلات برای همه هست ، کم یا زیاد . باید مقاوم بود. ما باید مشکلات رو از بین ببریم ، نه مشکلات ما رو. تو اینهمه خوی و درستی را از کی یاد گرفتی گیتی؟ بهت غبطه میخورم شما لطف دارین . راستش مادرم خیلی در تربیت ما موثر بوده .من هر چه دارم از او دارم . خدا رحمتشون کنه کم کم بریم .مادر و گیسو حتما اومدن بریم هنگام برگشت بخانه، از یک بوتیک لباسی را که در بازی به من باخته بود برایم خرید و بخانه برگشتیم .مادر کمی سر به سر ما گذاشت و گفت : که دست و پات میلرزه؟ باور نمی کنین مادرجون؟ چرا عزیزم، منصور! اگه الناز تو و گیتی رو با هم می دید که خفه ت کرده بود. حالا تو هیچ، گیتی رو بگو! صدای خنده برخاست به الناز چه مربوطه؟ پس مربوط نیست؟ خوشحال شدم بجای اینکه حسودی کنه، کمی از گیتی اخلاق و رفتار یاد بگیره، موفق تره **************************** امروز ظهر گیسو همراه منصور به خانه نیامد. البته از قبل گفته بود که بخانه خودمان می رود. جشن تولد المیرا است .هر چه میکنم به این میهمانی نروم منصور قبول نمی کند . می گوید اگر نیایی ما هم نمی رویم . او هم نقطه ضعف مرا پیدا کرده یک روز به جشن مانده، خیاط لباس فوق العاده شیکی را که مادرجون برایم سفارش داده بود آورد. لباسی از ساتن سرمه ای مدل اسکارلتی، با یقه دلبری تقریبا باز و آستینهای کوتاه همراه دستکش های بلند که یک پاپیون بزرگ هم پشت کمرش میخورد .وقتی آنرا پوشیدم مادر و ثریا خیلی تعریف کردند. خانم متین گفت: منصور تو رو تو این لباس ببینه دیوونه تر میشه گیتی جان، حالا نمی دونم به چشم خواهری یا به چشم عشق، ولی می دونم که نمی ذاره از کنارش تکون بخوری . ثریا گفت: ما که روز و شب دعا می کنیم که گیتی خانم همسر آقا بشن . تا خدا چی بخواد! · این الناز لعنتی اگه نبود شک نداشتم. ولی مگه اون می ذاره .انقدر پر روئه که حد نداره . یه ساعت پیش مادرش تماس گرفت گفت میاد اینجا که در مورد منصور و الناز صحبت کنه .گفتم منصور رفته بیرون.گفت با خودتون میخوام صحبت کنم خشکم زد. · من نمی دونم که تو دهن اینا انداخته کا ما الناز رو میخوایم. والـله تا حالا منصور یکدفعه نگفته الناز رو میخوام. خودشون می برن، خودشون می دوزن . من و منصور هم باید اطاعت کنیم . عجب دنیایی شده آن لباس که هیچی ، هوا هم روی بدنم سنگینی میکرد . قلبم داشت از جا کنده میشد . ساعت هفت بعد از ظهر خانم فرزاد آمد . پایین نرفتم و از پا گرد به صحبتهاشون گوش کردم · والله راستش خانم متین، مزاحم شدم تا بالاخره برای این دوتا جوون دستی بالا کنیم، حقیقت، خواستیم بدونیم شما الناز رو میخواین یا نه؟ · الناز خانم دختر خوبیه . ما دوستش داریم اما، والـله تا حالا منصور راجع به ازدواج با من صحبت نکرده ، اینه که نمی دونم چی بگم · الناز مدتیه با وجود گیتی خانم نگران شده، من هر چه بهش میگم که منصورخان گیتی رو بعنوان خواهر دوست داره باور نمیکنه .البته حقم داره. منصورخان توجه چشمگیری به گیتی خانم داره و این ما رو هم به شک انداخته .اگه ایشون الناز رو میخواد که زودتر دست بکار بشیم .حقیقت، برای الناز خواستگار ایده آلی اومده که البته منصور خان ایده آل ترن .اما اگه ایشون الناز رو نمیخواد، ما هم باید بالاخره به خواستگارش جواب بدیم . الناز منصور خان رو خیلی دوست داره . ما هم همینطور، ایشون باعث افتخار ما هستن. می دونم کار خوبی نکردم پا پیش گذاشتم، ولی تکلیف باید معلوم بشه .نه الناز زشت و ترشیده س . نه قصد و غرضی داریم . پس مطمئنم که سوء تفاهم نمیشه . اگر جوابتون مثبته که انشاءا... ما فردا شب تو تولد المیرا تاریخ نامزدی رو اعلام کنیم، اگه هم جواب منفی یه که هیچ. به زور نفس می کشیدم. همانجا کنار نرده ها دو زانو نشستم. خدایا! منصور فقط تا فردا به من تعلق داشت . اصلا باورم نمی شد. این تقاص کدام گناه است که من پس می دهم . منم مثل شما خانم فرزاد. والـله از کارهای منصور سر در نمیارم . تا حالا نه در مورد الناز جون با من صحبت کرده نه گیتی جون، فقط می دونم شدیدا به گیتی وابسته شده .اینه که اجازه بدین با خودش صحبت کنم . بعد جواب رو بهتون بدم . من شب باهاتون تماس می گیرم ممنون می شیم. ببخشید پر رویی کردیم. اختیار دارین ، کار درستی کردین . بالاخره باید روشن بشه . شاید منصور اصلا نخواد زن بگیره . نمیشه که الناز خانم بلا تکلیف بمونه بله حق با شماست . خب حال خودتون چطوره؟ داروهام رو کم کردم . از سر لطف خدای مهربون و دختر مهربونم ، بهترم . خدا رو شکر . دیگر توان نداشتم . به اتاقم رفتم و اشک ریختم . ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.
خیلی خوشحالم! خیلی!
ممنونم
خودتون دیدین چی به من گفت . قسم میخورم فراموش کرده بودم .منظوری نداشتم .
می دونم. منصور هم اهل این حرفها نیست .خودم تعجب کردم .نمی دونم چرا اینکار رو کرده
عیب نداره، عوضش باعث شد صدای قشنگ شما رو بشنوم . همینکه به آرزوم رسیدم همه چیز رو فراموش کردم
ممنونم عزیزم
چرا سکوت می کردین مادرجون؟
خب، آدم تا شنونده نداشته باشه برای چی باید حرف بزنه؟
ولی من که بودم
میترسیدم به منصور بگی، ولی امروز دیگه طاقتم تموم شد
یعنی بازهم نمی خواین اون بفهمه
نه
چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه وجواب بگیره
باید تنبیه بشه
تنبیه بشه؟ چرا؟
یه روز بهم گفت قرتی بازی وحرافی من باعث مرگ پدر وخواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبیه کردم هم اونو
پس با بقیه چرا حرف نزدین؟
نمیخواستم فکر کنن با منصور قهرم .ولی خدا تو دختر مهربون و پاک رو برام فرستاد
باور کنید از لحظه ای که دیدمتون مهرتون به دلم نشست .خیلی دوستتون دارم
من هم همینطور عزیز دلم . قول بده به منصور نگی
اگه میخواستم اینجا بمونم این قول رو نمی دادم . ولی حالا می دم.
مگه میخوای بری؟
بله مادر، بهتره برم .اجازه بدین غرورم رو حفظ کنم .شما هم که الحمدالـله دیگه نیاز به من ندارین .می دونم که دلم براتون خیلی تنگ میشه .صبحها میام بهتون سر میزنم
من به تو نیاز دارم. نذار پشیمون بشم که چرا حرف زدم
نه، من قبل از صحبت شما این تصمیم رو گرفتم .دیگه نمیتونم اینجا بمونم
میخوای از دوریت دق کنم و دوباره عصبی بشم ؟
خدا نکنه
پس بمون
شرمندهم نکنین .الان نرم چند روز دیگه مهندس عذرم رو میخواد .چون شما که نمی خواین باز هم حرف بزنین
اون چنین کار نمی کنه
چیزی رو که اصلا فکرشو نمیکردم ، امشب دیدم . اینکه دیگه پیش بینی شدهس
خانم متین بلند شد وگفت: تو هیچ جا نمی ری ، چون من نمی ذارم و بطرف در رفت
اگه ندیدمتون خدانگهدار مادر
صبح باید بیای وگرنه از دستت ناراحت می شم .و رفت
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسایلم را جمع کردم .ساکم را برداشتم و پایین رفتم . خیر سرش نشسته بود حساب کتاب میکرد (( ایشاءا... مرده شور ببردت! ایشاءا.... کارخونه ات رو سیل ببره . هم آغوش الناز دیوونه بشی که زجرت بده ، انقدر که هرروز آروزی منو......)) به ثریا برخوردم .اِ خانم تشریف آوردین؟ داشتم می اومدم صداتون کنم برای شام
با زاویه دیدم متوجه شدم سرش را بالا کرد و به ما خیره شد
ممنونم ثریا خانم. من دارم می رم. اگه بدی دیدین حلال کنین
کجا دارین می رین؟
خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقیه خداحافظی کنین
بلند شد بطرف ما آمد .ثریا گفت: آخه برای چی دارین می رین؟ ما همه بشما عادت کردیم گیتی خانم
آدمها باید تو این دنیا به هیچ چیز عادت نکنن .منم بشما عادت کردم ، ولی مجبورم ثریا خانم
در سه قدمی ما ایستاد و با خونسردی گفت: کجا خانم رادمنش؟
دلم نمیخواست حتی جوابش را بدهم، ولی بالاخره نان و نمکش را خورده بودم .گفتم: اونجا که دل خوشه
صبح که تشریف میارین؟
نخیر
از دست من ناراحت شدین؟
بله،ولی زود فراموش میکنم .این مرام بعضی از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .
طعنه می زنین؟
حرف دلم رو میزنم
دستهایش را در جیبش کرد وگفت: پس بالاخره جا زدین
حالا میفههم که نه تقصیر پرستارها بوده ، نه تقصیر مادر
اگه شما برین من جواب مادر رو نمیتونم بدم.
ایشون که از شما سوالی نمی کنن .تازه بهتر بود قبلا به این مسئله فکر میکردین
خانم عزیز ، خب شما چرا فراموش کردین بگین؟
شما که قضاوت فرمودین .فکر کنین به همون علت
خب، شاید من زود قضاوت کردم .معذرت میخوام
گاهی اوقات عذرخواهی غرور آدمها رو برنمیگردونه مهندس متین .با اجازه تون می رم . برای همه چیز ممنون .ثریا خانم خداحافظ
صبر کنین!
ثریا گفت: گیتی خانم، آقا که معذرت خواهی کردن .حتما براشون عزیز ومحترمید
عزیز ومحترم؟ عزیز ومحترم نه ثریا خانم .عزیز ومحترم کس دیگه اییه .تازه امروز نرم فردا بیرونم میکنه
متین چنگی به موهایش زد وگفت: حالا تا اون موقع .فعلا که مادر به شما عادت کرده،از کارتون راضی ام ، حرف زدن مادر اهمیتی نداره. فقط تصمیم داشتم دیگه خرج تراشیهاتون رو قبول نکنم
اونها خرج تراشی نیست، فراهم کردن زمینه آرامش و رفاهه
حالا هرچی که شما اسمش رو می ذارین، دیدین که موثر نبود.
بود. خیلی معذرت میخوام که این رو میگم ، ولی دیدن نتایج کار من چشم بصیرت میخواد
مادر فقط کمی اجتماعی تر شده، همین
این کافی نیست؟ مگه من چند وقته که اینجا هستم ؟هنوز یه ماه نشده
من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببینم .شاد و پرانرژی و پرحرف
مگه از پرستارهای قبلی چنین انتظاری داشتین که از من دارین؟
خب شما روانشناسی و مرتب خرج می تراشین که بلکه مادر روحیه اش عوض شه.
من به اندازه یه روز پول تو جیبی شما خرج تراشیدم . اون رو هم حاضرم تقدیم کنم
منظورم این نبود
کمی فکر کنین چیکار کردین که مادرتون باهاتون یه کلمه حرف نمی زنه
من؟
بله،شما
اینم از نگاهش فهمیدین؟
سکوت کردم
با شما چرا حرف نمی زنه ؟ شما که دریای محبت و احساسید .
باز سکوت کردم .نه، قول دادم. باید جلوی دهانم را بگیرم
چرا سکوت کردین ؟حرف منطقی جواب نداره،آره؟
راهم را کشیدم بروم
خانم عزیز ، من عذرخواهی کردم، چقدر کینه ای هستین!
متاسفم .اینجا دیگه جای من نیست .خداحافظ!
اقلا صبر کنین حقوقتون رو براتون بیارم
من حقوق نمیخوام
من دوست ندارم منتی رو سرم باشه
منتی نیست .من حقوقم رو یه ساعت پیش گرفتم
با تعجب نگاهم کرد .
چیزی که من گرفتم مادی نبود
آه! همون نگاه مادرانه!
سری به افسوس تکان دادم و خودم را به در رساندم
صبر کن گیتی جان
بر جا میخکوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نیمه باز به خانم متین چشم دوخته بودیم که از پله ها پایین می آمد و با غضب به منصور نگاه میکرد. رو به روی منصور قرار گرفت و گفت: تو هیچکس رو برای خودت نگه نمی داری، البته برخلاف خواسته قلبی ات
بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنری عزیزم
گفتم که باید برم مادرجون. بهتون سر میزنم .قهر که نکردم .می رم که مهندس و الناز خانم راحت باشن
اگه بری یک لحظه اینجا نمی مونم به روح محسن و ملیحه قسم، می رم ساختمون پشتی
منصور و ثریا خانم به من نگاه میکردند
تو مگه بخاطر منصور اومدی که بخاطر منصور بری. تو برای من اینجا هستی و منم دوست دارم که بمونی .چیه خشکت زده منصور؟
والـله منم دوست دارم گیتی خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهی کردم.بازم میگم .گیتی خانم، معذرت میخوام.دلتون میاد که مامان منو ترک کنین؟...... ثریا ساک و کیف گیتی رو بگیر ببر بالا
چشم،الهی شکر! نمی دونین چقدر خوشحالم که شما رو در حال صحبت می بینم ، خانم جون!
ممنونم ثریا
ثریا کیف و ساک را از من گرفت.
مامان جان شما از کی صحبت می کنین؟باورم نمیشه.
از وقتی اشک عزیز دل منو در آوردی
من حاضرم دارم بزنین گیتی خانم .سرحرفم هستم
لبخند تلخی زدم
چرا به من نگفتین مادر باهاتون صحبت کرده؟ فقط در برابر سوالات من سکوت کردین
برای اینکه من ازش خواستم
متین مادرش را در آغوش کشید وگفت: نمی دونم بخندم یا گریه کنم .الهی شکر .خیلی خوشحالم . و مادرش را بوسید .
خانم متین دست دور شانه های من انداخت وگفت: بیا بریم شام بخوریم عزیزم
چند قدم که رفتیم منصور گفت: گیتی خانم؟
بله؟
منو بخشیدین؟
مهم نیست
بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگی کردین
من فقط وظیفهم رو انجام دادم
من رو به محفل گرمتون دعوت نمی کنین؟ منم گرسنمه.
من و مادر لبخند زدیم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگیت رو هم برطرف میکنه
انگار یخ روی دلم گذاشتند .خیلی دلم خنک شد که حرف دل مرا زد
منصور با لبخند گفت: الناز کیه دیگه. حالا ما یه غلطی کردیم .البته ببخشید
پس اگه غلط کردی بیا بشین پسرم
دور میز نشستیم
خب از کی دست یه یکی کردین منو فریب بدین؟
از وقتی گیتی جون حقوق گرفت
زدیم زیر خنده
پس حقوقتون رو گرفتین. خرو شکر
مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمی تونیم حقی رو که به گردن ما داره ادا کنیم .این دختر جواهره
تازه فهمیدین مامان جان؟
فکر نمیکردم انقدر کینه ای باشین .خیلی دل نازکین .ماهم که نازکشی بلند نیستیم متاسفانه
تو برو ناز الناز رو بکش .همون به درد تو میخوره
ای به چشم.
این حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پیش می کشید ، با پا پس میزد
ثریا با ظرف جوجه کباب وارد شد و آنرا سر میز گذاشت و رفت . منصور برای ما جوجه کباب گذاشت و گفت: یه چیزی بگم باور می کنید؟ سکوت کردیم
وقتی احساس کردم گیتی خانم داره میره زانوهام سست شد. بخدا قسم
چرا منصور؟ باز مادر بود که حرف دل مرا میپرسید
وای مادر! وقتی می گید منصور بند دلم پاره میشه .تازه قدر کلمه به کلمه حرفهاتون رو می دونم
ممنونم پسرم . جواب منو ندادی صحبت رو عوض نکن
خب جواب شما رو نمی تونستم بدم
من که باهات حرف نمی زدم . پس دروغ نگو . آخ که سرتاپات رو جواهر بگیرن مادر!
خب، شاید بخاطر اینکه اگه حساب کتابام با هم نخوند از ایشون کمک بگیرم
و دیگه ؟
حوصله دوباره پرستار پیدا کردن نداشتم
و دیگه؟
اِ مامان بس کنید دیگه، حالا ما یه بار در زندگی به یه حقیقت اعتراف کردیم . پشیمونم نکنین.
حرف دلت رو بزن منصورخان
همین دیگه! دلیلی وجود نداره
آخ که خیر از جوونیت نبینی!پسره بی احساس کور! این همه زیبایی ومحبت چشمت رو نگرفته
با اینحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس
امشب میخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ویولن بزنم .
شام را صرف کردیم و به سالن نشیمن رفتیم .ویولنش را برداشت و شروع به نواختن کرد .آهنگ شاد زیبایی زد .وقتی مادر منصور را در آنحال دیدکه با چه شور و عشقی ویولن می نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهی، ولی بهش نگی ها
خندیدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون می گید
اگه تو بخوای بری، خب آره.البته برعکسش رو، چون تو رو از من جدا کرده
خندیدیم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه کردم.مرا بخودش فشرد
منصور آهنگ را تمام کرد وگفت: دیگه داره حسودیم می شه ها، وویولن را روی میز گذاشت
برایش دست زدیم و تشکر کردیم .ثریا با سینی چای وارد شد .من برنداشتم .وقتی رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من می رم
چرا به این زودی گیتی خانم ؟
نمیخوام شما رو عصبانی کنم و حسادتتون طغیان کنه
خانم من شوخی کردم، هرچه مادر عاشق شما میشه.منم عاشقتر میشم وخوشحال تر
منظورت چیه منصور؟
منصور با انگشت پیشانی اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهمیدم چی گفتم
همه زدیم زیر خنده.
مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود که باهاشون حرف بزنین
میخوای بری خونه عزیزم؟
بله
شب همین جا بمون دیگه
نه ممنون. گیسو منتظره
بهشون زنگ بزنین ، اطلاع بدین گیتی خانم
نه، حالم خوش نیست باید حتما برم ، ببخشید
صبح که میایین؟
انشاءا....
اگه نیایین میام دنبالتون ها!
بخانه که آمدم هنوز از رفتار منصور گیج بودم .گیسو علتهای مختلفی را برای رفتار منصور مطرح کرد، ولی بنظر من که او فقط عاشق الناز بود .
*****************************
منصور برای شب سال نو میهمانی بزرگی ترتیب داده و همه در تدارک جشن هستند .این جشن به افتخار سلامتی خانم متین برگزار میشود . خانم متین به خیاطش سفارش داد لباس زیبایی برای من بدوزد که از بهترین جنس لمه به رنگ نقره ای است و در نور تلالویی خاص دارد . لباسم مدل ماهی است ، زانو به پایین کلوش میشود با آستینهای کوتاه و یقه دلبری که تا سر شانه ام باز بود . خیاط به خواست من شالی از همان جنس برای روی شانه ام دوخت . کفش نقره ای هم دارم که مناسب این لباس است لباس خیلی زیبا از آب در آمده ولی چه فایده، آنکه دوست دارم تحسینم کند دلش جای دیگری است .
دو سه شب مانده به میهمانی، بیخوابی به سرم زده بود .نیمه شب با صدای ویولون متین پایین رفتم و مستقیما به باغ رفتم و روی صندلی نشستم تا دقیق تر گوش کنم . وقتی احساس میکردم این شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش می گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با المیرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلی تکیه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسیم خنک به من آرامش می بخشید .
بی خواب شدین گیتی خانم؟
بطرفش برگشتم و نیم خیز شدم.
بشینین.راحت باشین خانم
روی صندلی کنارم نشست و سیگاری روشن کرد
بله، خوابم نمی برد
چرا؟
نمی دونم، گاهی اینطوری میش م .صدای آرشه ویولن شما که بلند میشه آروم میشم. آهنگهای قشنگی می زنین، مملو از احساس
ممنونم
حیف نیس تو هوای به این خوبی اون دود سمی رو وارد ریه تون می کنین، مهندس؟
صدای ویولن، شما رو آروم میکنه .دود سیگار منو
اصلا قابل مقایسه نیستن. تازه شما که الحمدلـله مشکلتون حل شد. شادی به این خونه برگشته، چرا نا آرومین؟
سرش را به صندلی تکیه داد. پا روی پا انداخت و در صندلی فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: یه مشکل حل میشه، یکی دیگه میاد. آدم هیچوقت راحن نیس
چه مشکلی؟
سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمی خواین از مشکلاتتون برام بگید؟ حالا که موندگار شدین.
نکنه مشکلتون مشکل منه؟
لبخند زد وگفت: قول داده بودین برام بگین .من هم قول می دم یه روزی راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سیگارش پک زد
بی مقدمه گفتم : سه سال پیش برادرم خودش رو بخاطر دختری دار زد طاقت دیدن عروسی عشقش رو نداشت .
سریع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره کند . که فقط به دستهایم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از میله بارفیکس خودشو حلق آویز کرد و داغش رو به دل من ، گیسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوریکه پدرم و مادرم روزی صدبار خودشون رو سرزنش میکردن که چرا با ازدواجش با اون دختر بی خانواده و بی اصل ونسب مخالفت کردن .خب،آره حقیقتییه. لااقل بهتر از این بود که صورت کبود و بدن آویزونش رو ببینن.بعد از اون ، مارم کم کم مریض شد و سکته کرد .بعد هم پدر مریض شد، کم حواس شد، رفقاش سرش کلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتی رو از چنگمون در آوردن .ماشین و مغازه برامون موند .ماشین رو فروختیم و جایی رو رهن کردیم .مغازه رو هم اجاره دادیم .خلاصه تقدیر اینطور خواست که من وگیسو بمونیم ، با انبوهی مشکل پیش رومون .یعنی میشه آدم در عرض یکسال همه چیزش رو از دست بده؟ وقتی می بینم از گذشته فقط گیسو برام مونده ، دلم میخواد با چنگ و دندون حفظش کنم .ولی با تمام مصیبتها خدا رو فراموش نکردم وهمیشه ازش کمک خواستم .مصیبتها رو خودمون بسر خودمون میاریم مهندس ، نه خدا. حالا که فهمیدین دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست کمتر غصه بخورین
به او نگاه کردم در صندلی فرو رفته بود و به دقت به حرفهای من گوش میکرد .انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چون چهره اش آینه دردهای خودم بود .سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش کرد وگفت: دختر مقاومی هستین گیتی خانم. آدم وقتی شما رو می بینه فکر نمی کنه انقدر زجر کشیده باشین .
مقاومت نکنم چکار کنم؟ یه موقع ها ، وقتی غرق افکار پریشون خودم میشم توانایی هرکاری رو از دست میدم ، مغزم کار نمیکنه ، سست و بی اراده می شم، ولی وقتی یادم می افته که گیسو دلش به من خوشه .به خودم نهیب میزنم که بلند شو ، گذشته ها گذشته ، باید به آینده فکر کرد و زندگی رو ساخت .
از خدا برای آینده چی می خواین؟
اینکه دیگه داغ عزیزی رو نبینم!اینکه اینبار به جای عزیزانم منو ببره
عزیزانم؟
مگه شما به جز مادرتون کسی رو دوست ندارین؟
چرا یه نفر هست که خیلی دوستش دارم .
خب،منم جز خواهرم کسانی رو دارم که دوستشون داشته باشم
با اینکه شما نپرسیدین ، ولی من میپرسم و جواب میخوام . اون کیه؟
هر موقع شما گفتین من هم میگم .هرچند می دونم اولیش الناز خانمه
به آسمان چشم دوخت و با آهی گفت: الناز؟
بند دلم پاره شد .خدای من یعنی انقدر دوستش داره که اینطور با حسرت صداش میکنه و در آسمونها او را می بینه؟ کنار ستارگان زیبا که چشمک می زنن؟لابد فکر میکنه یکی از اون ستاره ها النازه که داره بهش چشمک میزنه،وای،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختی!
حق دارین،واقعا هم ایشون ازنظرظاهرمثل ستاره میدرخشه.باید هم او رو بین ستاره ها جستجو کنین .
چه تشبیه جالبی!اونکه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زیباست و می درخشه .بقول مادر جواهره
از فشار دردی که به قلبم وارد شد چشمهایم را بستم
· شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفیه؟
· ول کنید تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فکر کردم شما واقعا قصد مشورت دارین .دیگه حوصله این رو ندارم که بخاطر نظرم سرکوبم کنین
· ای بابا ، من که عذرخواهی کردم .تازه من برای اون کارم دلیل داشتم
· چه دلیلی جز عشق بیش از حد؟
· نه،دلیلش این نبود
· پس چی بود؟
· بگذریم،دیگه گذشته
· مهندس من به هر کس که مورد علاقه شما و مادره احترام می ذارم . الناز خانم هم همینطور .شما ومادرتون انقدر خوبید که مطمئنم ایشون رو عوض می کنین
· این نظر لطف شماست ، ولی میخوام بدونم چرا در یه برخورد احساس کردین الناز ذات خوبی نداره وخوش قلب نیست
· باز شروع کردین؟
· نه،خواهش میکنم
· دوباره پس فردا نگید حسادت میکنم؟
· اگه گفتم بزنید تو صورتم ، خوبه؟
· این چه حرفیه
· بگید منتظرم .
· خب می دونید کسیکه شما رو دوست داشته باشه طبعا باید مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستین .یعنی در واقع یک وجودین .ولی الناز خانم در طول مدتیکه مادر بیمار بود و گوشه عزلت رو اختیار کرده بود .حتی یکبار حال ایشون رو نپرسید .حتی اگر شما هم مانع می شدین الناز باید از نزدیک احوالپرسی میکرد. پس حتما مادر براش مهم نیست . حتی وقتی با من تلفنی صحبت کرد حال مادر رو نپرسید .الان که این باشه،وای بحال بعدها
· یعنی فکر می کنین الناز منو هم دوست نداره
· این رو نمی دونم.یعنی می دونم که شما رو دوست داره، ولی نمی دونم بخاطر چی! بخاطر ثروت،موقعیت اجتماعی،تیپ،قیافه،شخصیت،ذات،نمی دونم کدومش. برای همین تهمت نمی زنم .شاید در برخوردهای بعد یبه این موضوع پی ببرم .شناخت کامل با یک برخورد ممکن نیست
· ولی اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداریه.چرا باید به مال و اموال من چشم دوخته باشه
· خب اینکه دلیل نمی شه. پول با خودش حرص وطمع میاره . مثل این می مونه شما یه گنجی داشته باشین بعد یه گنج دیگه پیدا کنین . نمی رین سراغش؟ می گین من که یه گنج دارم،میخوام چکار؟ بذار باشه برای یکی دیگه؟
نگاهش پر از تحسین بود
پس به اونهایی که توانایی مالی کمی دارن که دیگه اصلا نمی شه اطمینان کرد
بله، تو اون قشر هم آدمهای طماع زیادن.یکیش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولی یادتون باشه آدمهای فقیر یا با قدرت مالی ضعیف ، بیشتر با معنویات بزرگ شدن تا با مادیات. بخاطر همین هم عادت دارن با همه چیز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنویات بگردن ، تازه وقتی هم به ثروت برسن خیلی زود خودشون رو نشون می دن . خیلی زود میشه فهمید با جنبه اند یا بی جنبه
شما که روزی خودتون جزو خونواده های مرفه بودین چرا تصورتون از پولدارها اینه ؟
شاید چون مادر داشتم که از طبقه متوسط بود. وقتی هم با پدرم ازدواج کرد نه تنها خودش رو نباخت، بلکه همیشه دست یه عده رو می گرفت .همیشه به پدرم می گفت که من با همه چیز میسازم ، مال حروم تو این خونه نیار .البته پدرم هم مرد معتقدی بود .
پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقیر مخالفت کرد؟
مادر فائزه زن بدکاره ای بود و مادر همیشه از این هراس داشت که نکنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چی باشه ایمان از دامن مادر به بچه ها منتقل میشه .راستش از شما چه پنهون،مادر می ترسید حتی خود فائزه هم ثمره یه گناه باشه . با اینحال من خیلی تلاش کردم پدر ومادر رو قانع کنم که همیشه اینطور نیست . شاید اشتباهات مادر برای اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولی پدرم نه. تعصبات خاصی داشت. بعد از اینکه فائزه ازدواج کرد و برادرم خودکشی کرد ، فهمیدیم که حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو میخواست .اون حتی نیومد به ما تسلیت بگه .یه هفته بعد از فوت برادرم دیدمش،با آرایشی غلیظ چنان به من فخر می فروخت و سوار ماشین مدل بالای شوهرش شد که سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلی ام نفرینش کردم .من عادت دارم همیشه از اشتباهات دیگران بگذرم ، ولی اون اولین کسی بود که من نفرین کردم و مطمئنم که روز خوش نمی بینه. اون بود که برادرم رو عاشق کرد، انقدر به این در واون در زد ، انقدر پیغام پسغام فرستاد و نامه نگاری کرد که علی رو دیوونه کرد. برادرم قلبش مثل آینه صاف بود و از محبت می درخشید با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .
اشکهایم بدون توقف روی گونه هایم ریخت .دلم نمیخواست متین بیشتر از این شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهای باغ رفتم و بغضم را شکستم .دستهایم را روی درخت گذاشتم و پیشانی ام را روی دستهایم و با صدای بلند گریستم .دلم برای مادرم،پدرم،برادرم و محبتهایشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را میخوردم که دستی روی شانه هایم احساس کردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهایم خیره شد .منتظر بودم چیزی بگوید ، ولی هیچ نگفت . اشکهایم را پاک کردم وگفتم:ببخشید آقای مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخیر.
به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم وزار زدم و به دستهای گرمش اندیشیدم .آری، آن لحظه دستهایش به من آرامش بخشید .او بهترین کسی بود که بعد از عزیزان از دست رفته ام میتوانست تکیه گاهم باشد .آغوش گرم او بود که میتوانست پناهگاه من از بدبختیها و در بدریهایم باشد. ولی صدافسوس او هیچ کلام تسلی بخشی برای من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ریشه کرده بود که حتی از دلداری من هم عاجز بود....باز،آهنگ الهه ناز به گوش می رسید واشکهایم بی اختیار جاری شد.آری الهه ناز آهنگ مناسبی برای الناز بود. عشق ناجی آدمهاست .فرشته نجات. میتونه هرکسی رو از دنیای خودش بیرون بیاره .منصور!حتی اگه به تو نرسم،با یادت آرامش میگیرم.چون یا کسی رو دوست نداشتم یا اگه دوست داشتم ، حسم بسیار عمیق وواقعی بوده .آره،تو یکی از عزیزان منی که هیچوقت نمی تونم داغت رو ببینم .قسم میخورم که حاضرم پیشمرگت بشم منصور. خیلی خسته ام،خسته از این دنیای پراز آرزوهای غیر ممکن،پراز آرزوهای محال.
کمی استراحت کردم ، کمی مطالعه کردم ، کمی فکرهای جورواجور کردم و ساعت یک ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود .
سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نکنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم که من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب کنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد
پس بلند شین تا پشیمون نشدن .آقای مهندس خیلی شما رو دوست دارن ها.برام خط ونشون کشیدن اگه بلایی سر شما بیاد بیچارهم می کنن .تاز گفتن اگه تا سرماه صحبت نکنین عذرم رو میخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نمیخواد از پیشتون برم، حداقل تا وقتیکه ببینم کاملا خوب شدین
نگاهی پر از مهر و سپاس به من کرد . لبخند زد. او را بوسیدم .از داخل کمد بارانی شیکی برایش آوردم تا بپوشد .پایین آمدیم مهندس مشغول نوشیدن چای بود. به احترام نیم خیز شد.
عصرتون بخیر!
عصر شما هم بخیر خانم.مامان! فکر نمیکردم قبول کنین که بیرون برین
مادر رو حرف من حرف نمی زنن
ما هم که همین کار رو کردیم خانم
از شما هم سپاسگزارم.ولی ای کاش اونطوری برام خط ونشون نمی کشیدین
گاهی اوقات لازمه
به نازکشی بعدش می ارزه؟
گاهی اوقات بله .عصبانیت دست خود آدم نیست
قبول ندارم
خب کجا می رین و کی بر می گردین؟
کجاش رو نمی دونم ولی تا ساعت هشت ونیم برمیگردیم
کمی دیر نیست؟
فرصت انتخاب که به ما می دین؟
من هم باهاتون میام
لازم نیست مهندس، شما به کارتون برسین
پس نمی خواین من بیام؟
نخیر با عرض معذرت.میخوام مادر کمی احساس استقلال کنه
ثریا؟!
بله آقا. وبا سینی چای وارد شد
به مرتضی بگو مادرو خانم رادمنش میخوان برن بیرون خرید. اونها رو برسونه
چشم آقا. وبا تعجب به ما چشم دوخت
ثریا خانم، شما چیزی نیاز ندازین؟
نه، ممنون گیتی خانم.
واگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضی نمی شیم خودمون می ریم
خانم عزیز، ماشین و راننده جلو خونهس اونوقت میخواین با تاکسی برین؟
نخیر با ماشین شما می ریم
شما که گفتین نمی خواین همراهتون بیام
منظورم اینه که خودم مادر رو میبرم
مگه رانندگی بلدین؟
با اجازه شما!
سر بینی اش را خاراند.جا خورده بود ولی به رو نیاورد .گفت: چه تضمینی می دین؟
من که دزد نیستم آقای محترم
سوء تفاهم نشه ، منظورم اینه که چه تضمینی می دین که گواهینامه دارین؟
من حرفم تضمینه
ولی مرتضی باشه خیالم راحت تره
باشه ، اگه اطمینان ندارین اصرار نمی کنم .عقده رانندگی که ندارم
بلند شدم.بارانی وشالم را پوشیدم .مادر هم بلند شد و بطرف در آمد . مهندس آمد و گفت: این کارت پرده فروشی آشناییه که ما همیشه کارهامون رو بهش سفارش می دیم. اگه دوست دارین برین اینجا .من بعد باهاشون حساب می کنم .اگر هم میخواین جای دیگه برین.صبر کنین براتون پول بیارم
گمان نمی کنم اطمینان کنین .می ریم همون پرده فروشی خوتون. و کارت را از او گرفتم .
نگاه گله مندی به من کرد وگفت: چند لحظه صبر کنین الان برمیگردم . و از پله ها بالا رفت و با دو دسته اسکناس برگشت . این پول پیشتون باشه. شاید از پرده فروشی مورد نظر چیزی باب میلتون نبود وخواستین جای دیگه خرید کنین.
پول را گرفتم و در کیفم گذاشتم .آقا مرتضی ماشین سفید را آماده کرده بود ومنتظر ما بود
خدانگهدار مهندس
بسلامت .مواظب باشین . بعد لبخند ظریفی تحویلم داد وگفت: آقا مرتضی سوییچ رو بدین خانم.خودشون رانندگی می کنن
مرتضی سوییچ را به من داد .تشکر کردم .وقتی سوار شدیم گفتم: از اینکه بهم اطمینان کردین ممنونم . وبرای اینکه کاملا مطمئن بشید ، بفرمایین این گواهینامه منه .چهار سال پیش گرفتم و دو سال هم پشت ماشین پدرم نشستم .خیالتون راحت باشه
لبخند زد وگفت: برید گیتی خانم، دیرتون نشه.من هشت ونیم منتظرتونم .
از اینکه برای اولین بار اسم کوچکم را صدا کرد تعجب کردم وتا آمدم دنده را جابهجا کنم پرسید: ماشین پدرتون چی بود؟
بی ام و.
بله دیگه. عتیقه فروشی و بی ام و سواری
ای بابا مهندس، خدا عاقبت آدم رو به خیر کنه
انشاءا.... کنه .برای این پرسیدم که اگه به دنده اتوماتیک عادت دارین قرمزه رو سوار شین
نه ممنون، با همین راحتترم .رنگ سفید نشانه صلح و دوستیه . رنگ قرمز هم آدم رو آتشی میکنه و هم رنگ عاشقاست
مگه شما عاشق نیستین؟
وقتش رو ندارم.خدانگهدار.
بسلامت خانم روانشناس .مادر مواظب خودتون باشین ، از گیتی خانم جدا نشین
دنده عقب گرفتم و از آقا نبی که در را باز میکرد خداحافظی کردم و راه افتادیم
مادر جون تند که نمی رم؟ سر تکان داد. محو خیابانها شده بود. چطور پسری هستی که مادرت رو دو ساله بیرون نبردی؟ باریکلا به غیرتت!
به کارت پرده فروشی نظری انداختم و گفتم: مادر خودمونیم من خیابونها رو بلد نیستم . ولی دل و جراتم زیاده و پرسون پرسون می ریم . و جالب اینجا بود که مادر با اشاره دست مرا راهنمایی میکرد . به مغازه رسیدیم . صاحب مغازه خانم متین را شناخت و چاق سلامتی جانانه ای کرد و گفت: خب امرتون
پرده سبز رنگ می خوایم که مناسب اتاق خواب ایشون باشه
کاتالوگ پرده را روی میز گذاشت و گفت: انتخاب بفرمایین . ببخشید شما عروس خانم متین هستین ؟
نخیر ، خیلی بهشون علاقه مندم .
مادر لبخند زد .
مثل اینکه الحمدالـله حالتون بهتر شده خانم متین ، مهندس چطورن؟
گفتم : الحمدالـله خوبن ، سلام رسوندن
مادر کاتالوگ را بطرف من چرخاند تا من انتخاب کنم . من هم دوباره آن را بطرف خودش چرخاندم و گفتم: اتاق شماست . خودتون هم باید انتخاب کنین . اگر هم رنگ دیگه ای دوست دارین ، رنگ دیگه ای انتخاب کنین
مادر یکی از نمونه را نشان داد.
خیلی قشنگه اتفاقا نظر منم همین بود. خب، حالا مدل رو هم انتخاب کنین .
صاحب مغازه کاتالوگ مدلها را جلوی ما گذاشت و بالاخره یک مدل را انتخاب کردیم . اندازه در و پنجره ها را دادم و قرار شد تا آخر هفته برای نصب پرده بیایند . از صاحب مغازه خداحافظی کردیم و چون یکساعت وقت داشتیم به مادر پیشنهاد کردم به پارک نیاوران برویم و کمی قدم بزنیم . آب میوه ای گرفتم و روی نیمکت نشستیم
می دونین مادر، وقتی سیزده چهارده ساله بودم تا حوصله ام سر می رفت ، با مامانم و گیسو پارک می رفتیم . مدام در حال گردش بودیم . جمعه ها هم گاهی بند و بساطمون رو جمع می کردیم و می رفتیم پیک نیک . یادش بخیر ! چه روزهایی بود ! هنوز باورم نمیشه که به این زودی خونواده ام رو از دست دادم . تو این دنیای به این بزرگی یه خواهر برام مونده و یه دل پر از یاد و خاطره ، یه دل پر از غصه . ولی روحیه ام رو شاد نگه می دارم . دنیا همینه دیگه ، ارزش غصه خوردن نداره . بعد دستش را گرفتم و ادامه دادم : من می دونم شما خوب می شین ولی دلم میخواد اگه من از پیشتون رفتم با دیگران حرف بزنین ، باهاشون ارتباط برقرار کنین . اونها نتونستن با شما ارتباط برقرار کنن . نه اینکه نخواستن ، فکر می کنن شما اینطوری راحت ترین. شما باید بهشون بفهمونین که ارتباط رو دوست دارین . شما هنوز سنی ندارین ، پنجاه وپنج یا شش درسته ؟ سرش را بعلامت مثبت تکان داد .
ماشاءا.... هنوز زیبایید، خوش اندامید ، کمی به خودتون برسین معرکه می شین مادرجون . فقط باید بخواین و این سکوت رو بشکنین . اگر هم فعلا دوست ندارین با کسی حرف بزنین ، پنهانی با من حرف بزنین ، من به کسی نمی گم . ولی شما حرفهای دلتون رو بیرون بریزین تا سبک شین
نگاهی پر از رضایت به من کرد و چشمهایش پر از اشک شد . چند روز پیش داخل کاستها به کاستی برخوردم که روش نوشته شده بود صدای همسر عزیزم مرجان . مرجان شما هستین؟
چشمانش را بست ، در حالیکه قطرات اشک روی صورتش می غلطیدند .
چه اسم قشنگی دارین مادر و چه صدای قشنگی . با ویولن می خوندین . من به اون نوار گوش کردم . محشر بود . شما یه هنرمندین . معلومه همسرتون خیلی به شما علاقه داشتن و عاشق صداتون بودن . دلم میخواد ببینم که شما باز هم می خونین . شوهرتون می نواختند؟
سرش را بعلامت منفی تکان داد . بغضش شکست . دستش را روی چشمانش گذاشت و گریست . دستمالی از کیفم بیرون آوردم و به او دادم که اشکهایش را پاک کند . او را بوسیدم و گفتم: گریه نکنید مادر، ساعت هشت و ده دقیقهس. بریم که مهندس دفعه دیگه هم به ما اجازه بیرون اومدن بده
بخانه برگشتیم . فکر میکنم مهندس بدجوری انتظار می کشید که تا صدای تک گاز ما را شنید از ساختمان بیرون آمد . پیراهن لیمویی،ژاکت مشکی اسپرت و شلوار سفیدش را قلبم لرزاند . چقدر خوشگل شده بود. سیگارش را در باغچه انداخت .
سلام مهندس، سر وقت رسیدیم؟
سلام ، خوش گذشت؟
جای شما خالی.
مارو که نبردین ! هرچی التماس کردیم، دلتون نسوخت . و بطرف مادرش رفت تا کمکش کند .
مادر وماشین سالم تحویل شما
ما نگران شما هم بودیم
شما لطف دارین
مادر خودش بطرف ساختمان رفت . متین ایستاد تا پیاده شوم . شیشه ها را بالا کشیدم و پیاده شدم . در را قفل کردم .سوییچ را بطرف مهندس گرفتم وگفتم: بفرمایین از لطفتون ممنون . ببخشید جسارت کردم
افتخاری بود که نصیب ماشین ما شد
خواهش میکنم
ببخشید بعد از ظهر عصبانی شدم
مهم نیست ، مهندس . من برای سلامتی مادر همه چیز تحمل میکنم، برای بدست آوردن هر چیز باید بهایی پرداخت
وارد ساختمان شدیم
پرده خریدین؟
بله سفارش دادیم. تا آخر هفته حاضره
مبارک باشه .مبلمان وموکت رو هم لازمه مادر انتخاب کنه؟
لازم هست ولی کافی نیست . شما هم باید برین
زدیم زیر خنده و روی مبل نشستیم
شما رو که داریم غم نداریم گیتی خانم
لطف دارین ولی جدا اینبار باید خودتون برین
سه نفری می ریم اینطوری بهتره
لبخند زدم و پول را از کیفم در آوردم و مقابلش گذاشتم
ناقابله
اختیار دارین.
بعد از مدتها اولین بار بود که احساس کردم خونه خیلی سوت و کوره . احساس تنهایی میکردم همین که مادر تو اتاقش هم باشه من راضی ام وجودش برام دلگرمیه . به شما هم عادت کردیم
ممنونم
دوست داشتم فقط نگاهش کنم .خدا چرا یکباره مهر این مرد به دلم نشسته؟ من چه ام شده؟
ثریا آمد و گفت: سلام گیتی خانم خسته نباشین . خوش گذشت ؟
سلام ، جاتون خالی بود
ممنون، شام حاضره
بله الان میاییم ثریا .خانم بفرمایین بارونی تون رو در بیارین. من می رم مادر رو میارم
ممنونم
در حین صرف شام مهندس گفت:خانم تصمیم ندارین کارتون رو شبانه روزی کنین؟
شما که بعدازظهر تهدیدم کردین
خب هنوز سرحرفم هستم .برای تستهای روانشناسی شما یکماه فرصت خوبیه که فقط سه هفته باقی مونده .اما میخواستم به این وسیله وقت بیشتری بهتون بدم . اینطور شبها هم وقت دارین .
تو خواب چکاری از دست من برمیاد مهندس متین؟
ماشاءا..... استادین. فکر میکنم توخواب هم کارهایی ازتون بربیاد
مسخره می کنین ؟
بنظر شما داشتن تحصیلات و فن سخنوری وشیرین زبونی ورانندگی ومحبت چیز مسخره ایه؟
شما لطف دارین ، ولی من خوابم سنگینه
من فکر کردم الان قهر می کنین، ترسیدم
خب بهتره قبل از اینکه صحبت کنین کمی به عاقبتش فکر کنین، مهندس
از اون روزی که شما اومدین سعی کردم اینطور باشم
این هم از خوش شانسی منه
شاید بخاطر نیت پاک و دل مهربونتونه
من فقط وظیفه ام رو انجام می دم
چیزی فراتر از وظیفه .ازتون ممنونیم
بمادر نگاه کردم وگفتم: من مادر رو دوست دارم و هر کاری میکنم بخاطر دل خودمه
خوش بحال مادر. ونگاهی عجیب به من کرد .کمی قاشق را جلوی دهانم گرفتم .یعنی دلش میخواست او را هم دوست داشته باشم؟ خودش هم نمی دانست چه آتشی به قلبم زده ، گل پسر ، ولی حیف که راهمان از هم جداست
با دستمال دور لبش را پاک کرد و بلند شد .با اجازه ای گفت و رفت . در دلم گفتم اگه منو دوشت داشت بیشتر می نشست .مثل من که دوست ندارم لحظه ای از اون دور باشم .ما هم بلند شدیم .مادرجون خسته بود و میخواست استراحت کند .لباس خوابش را پوشید و داروهایش را خورد و برای خواب آماده شد . از او خداحافظی کردم و پایین آمدم .مهندس مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن من نیم خیز شد و ادای احترام کرد .
مادر خوابیده؟
بله
بفرمایین بشینین
مزاحم نمی شم
نه خانم بفرمایین
نشستم .
چیزی کم وکسر ندارین؟
نه همه چیز هست ، ممنون
نمی خواین رنگ و وسایل اتاق شما رو هم عوض کنیم ؟ بی تعارف!
نه من حالم خوبه، ممنونم
با لبخند سینه ای صاف کرد وگفت: منظورم این نبود
می دونم شوخی کردم
رنگ اتاق من چی؟
عالیه، مثل خودتون
شما که می گفتین من بیمارتر از مادرم ؟
اون قضیه مال چند روز یش بود .حالا نظرم عوض شده
نگاه عمیقی به من کرد وگفت: چرا؟
خب با محبت شدین، به مادرتون می رسین ، توجه می کنین
پس فقط پسر خوبی برای مادرم شدم
شما مرد محترم و باشخصیتی هستین .تو این خونه همه دوستتون دارن
متشکرم روز جمعه مهمون داریم .خواستم خواهش کنم شما هم تشریف داشته باشین
ولی مهندس ، جمعه روزی مرخصی منه .بخدا دلم واسه خواهرم یه ذره شده .شبها که میرم انقدر خستهم که خوب نمی بینمش . من هم کارهایی دارم که باید انجام بدم
می دونم، برای همین خواهش کردم .می تونین خواهرتون رو هم بیارین
نه ممنون.میتونم بپرسم حضور من چه ضرورتی داره؟
خب شما باید هوای مادر رو داشته باشین .برای اولین باره که مادر در جمع حضور پیدا میکنه و من نگرانم
مادر کاملا حالشون خوبه .همه رفتارهاشون طبیعیه . فقط صحبت نمی کنن . نگرانی نداره . بنظر من این زبون آدمهاس که نگران کنندهس
خندید وگفت:آدم برای جملات شما پاسخی نداره
خب چون حرف منظقی می زنم .
بله، منم منظورم همین بود برای همین دوست دارم شما هم باشین
چشم ، امر شما مثل خودتون متین
ممنونم خوشحالم کردین .مهمونها اقوام دور ما هستن کمی باهاشون رودربایستی دارم .بدونین بهتره
من باید چطور بیام؟
منظورتون چیه؟
چطور لباسی باید بپوشم؟
شما همیشه شیک و متین لباس می پوشین .لزومی نمی بینم نظر بدم
ممنون
فکر کردین گفتم باهاشون رودربایستی دارم یعنی لباس خوب بپوشین؟
سکوت کردم
شما خیلی حساس و نکته بین هستین و مدام از جملات من یرداشتهای منفی می کنین
معذرت میخوام ، خب اجازه مرخصی می فرمایین
چشمهاتون خستهس ، اینه که برخلاف خواسته قلبی ام اصرار نمیکنم
ممنون .خدانگهدار.
خدانگهدار. وباز با مرتضی بخانه برگشتم
****************************
امشب خواب ازچشمانم فرار کرده، انگار تحولی در درونم بوجود آمده .انگار عاشق شده ام و دوستش دارم .نمی دانم چرا از اعتراف به این مطلب وحشت دارم .خدایا مهر منصور رو به دلم ننداز. چون می دونم عاقبت نداره .من تا حالا عاشق نشدم .می دونم اگه بشم نمی تونم دل بکنم .پس کمکم کن
******************************
روز جمعه یک پیراهن آبی زنگاری وکفش سقیدی پوشیدم ، پیراهنی با آستین های بلند شمشیری و دامن کلوش .یک کمربند ورنی مشکی هم به کمرم بستم .جلوی آینه خودم را برانداز کردم .ایرادی نداشتم کمی عطر زدم، کمی رژ مالیدم ، یک خط کمرنگ آبی هم پشت چشمم کشیدم .الحمدالـله به ریمل هم که نیاز نداشتم مژه هایم بلند و برگشته بودند .موهایم را با سشوار صاف کردم و روی شانه هایم ریختم و بالاخره از جلوی آینه دل کندم و به اتاق مادر رفتم .مادر هم آماده بود. با تحسین لبخندی زد. تا آن موقع ، همیشه بلوز وشلوار تنم بود . ثریا وارد اتاق شد و گفت : آقا گفتن تشریف بیارین . مهمونها اومدن .
از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن پذیرایی شدیم . با سلام من همه بلند شدند . متین چنان قد وبالای مرا برانداز میکرد که اگر کسی نمی دانست فکر میکرد تا حالا مرا ندیده .رضایت از نگاهش می بارید . جلو رفتیم و با میهمانها دست دادیم .متین گفت: ایشون خانم گیتی رادمنش یکی از دوستان جدید ما هستن . در رشته روانشناسی تحصیل کردن و به خواهش ما برای همراهی مادر اومدن و ادامه داد: ایشون آقای مهندس فرزاد هستن . ایشون همسرشون مینا خانم . الناز خانم و المیرا خانم هم دخترشون .
خدایا، پس الناز این دختر خوشگل است؟ بعد از اینکه معرفی تمام شد، نشستیم .اصلا احساس خوبی نداشتم و شکست را پذیرفته بودم .شاید بخاطر زیبایی فوق العاده الناز بود. المیرا هم دختر قشنگی بود ، ولی الناز چیز دیگری بود .موهای بلند خرمایی، چشمان خمار ناز، ابروهایی که بطرف بالا کشیده شده بود و لبان کوچک قلوه ای با بینی کوچک که حالت عمل شده داشت ولی خدادادی بود.
آقای فرزاد گفت: خانم متین مدتهاست شما رو ندیدیم . دلمون تنگ شده بود. مهندس می گفتن کسالت دارین . انشاءا... که رفع شده
با سکوت سرش را پایین آورد . از عکس العملش خوشحال شدم .
خانم فرزاد گفت: مرجان خانم باور کنین این خونه بدون حضور شما سوت وکوره ، چندباری که اومدیم جاتون خالی بود .
متین گفت: گیتی خانم، لطفا نگاه مادر رو معنی کنین
ایشون می گن پس چرا نیومدین بالا حالی ازم بپرسین .من توی این خونه بودم .جای دوری نبودم می تونستین افتخار بدین بیایین اتاقم .خوشحال میشدم .
نگاه پر از رضایت و تحسین خانم متین و مهندس صحت کلامم را تایید کرد
حق با شماست خانم متین. کوتاهی از ما بوده . به بزرگی خودتون ببخشین .ولی منصورخان می گفتن شما به سکوت نیاز دارین
خانم می فرماین توقعی ندارن خانم فرزاد
المیرا گفت: چه جالب پس شما مترجم استخدام کردین مهندس، خیلی هم واردن ماشاءا...
نخیر ایشون به افتخار دادن که مدتی در خدمتشون باشیم . گیتی خانم با احساس لطیفشون نگاههای مادر رو درک می کنن و خیلی خوب تونستن با مادر رابطه برقرار کنن .همون کاری که من نتونستم بکنم
چرا مهندس متین یک کلمه نمی گفت او پرستار است ، استخدامش کرده ایم؟ این همه احترام برای چه بود؟
ای کاش به من می گفتین مهندس. حتما یادتون رفته بود که منم روانشناسی خوندم
حواسم بود، ولی نخواستم گرفتاری تون رو بیشتر کنم
حتما خانم رادمنش مشغله کاریشون کمه و بیکارن
دلم میخواست بلند شوم و خفه اش کنم .ادامه داد: فارغالتحصیل چه سالی هستید گیتی خانم؟
سال 53
پس یه سال از من زودتر فارغ التحصیل شدین .کدوم دانشگاه تحصیل کردین؟
شیراز
آه پس تهرونی نیستین
لجم گرفت . دختره پر روی بی ترتبیت!
نخیر، خوشبختانه
چرا خوشبختانه ؟ همه آرزو دارن تهرونی باشن.
دلم میخواست بگویم تهرانی هایی که به تو رفته باشند به درد سطل آشغال می خورند ، ولی پاسخ داد: خب شما تهرانیها رو دوست دارین چون تهرانی هستین .منم شیرازیها رو دوست دارم چون شیرازیام
المیرا و الناز نگاهی به هم کردند ، یعنی که چه حاضر جواب!
مهندس صحبت را عوض کرد تا مرا از فشار بار سوالات المیرا نجات بدهد و موفق هم شد . هنگام صرف ناهار متین و الناز رو به روی هم نشستند .مشخص بود بود که الناز خیلی تلاش می کند توجه او را بخودش جلب کند .اشتهایم کور شده بود. اگر بی ادبی نبود از سر میز بلند می شدم .انگار خدا هم برایم خواست که ثریا آمد وگفت: می بخشید گیتی خانم، خواهرتون تماس گرفتن.گویا حالشون خوب نبود .نمی تونستن خوب صحبت کنن .خواستن خودتون رو برسونین منزل
از جا پریدم. نگفت مشکلش چیه؟
نخیر
مهندس گفت: نگران نباشین ، فقط سریعتر برین ببینین چه خبره.کمکمی از دست من برمیاد بگین
ممنون، ببخشید از همگی معذرت میخوام. با اجازه
سریع به اتاقم رفتم .کیفم را برداشتم و از پله ها پایین آمدم و خداحافظی کردم.مهندس بلند شد و سوییچ را از داخل جیبش در آورد وگفت: بفرمایید گیتی خانم با ماشین برین. سوییچ بنز سفیده. ما رو بی خبر نذارین
خیلی ممنون .خودم می رم
این چه فرمایشیه؟ متعلق به خودتونه
متشکرم مهندس.خدانگهدار
مهندس تا کنار ماشین مرا همراهی کرد وگفت: من مواظب مادر هستم .خیالتون راحت
ممنون
احتیاط کنین و ما رو بی خبر نذارین
بله چشم. خداحافظ . باز هم معذرت میخوام
***********************
· چی شده گیسو؟ این چه رنگ و روییه؟
· دارم می میرم. و بطرف دستشویی دوید و بالا آورد
· بلند شو بریم بیمارستان .حتما مسموم شدی. چی خوردی؟
· رفتم بیرون خرید .یه ساندویج خوردم .همین .وای دلم چقدر درد میکنه!
به نزدیکترین مرکز درمانی رفتیم. به گیسو سرم تزریق کردند، کمی بهتر شد .حالش که خوب شد پرسید: یک هفته ای ماشین خریدی یا آقای عمارت به نامت کرده؟
باز حالت خوب شد؟ یه ساندویچ دیگه بهت می خورونم ها
نه جان من، آخه این بنز کوپه به کجای من و تو میاد؟
مهندس داد که سریعتر برسم .نگران تو بود
نگران من؟
آره
مثل اینکه خوشبختی دوباره داره میاد سراغمون ، ولی اون که هنوز منو ندیده
خب منو که دیده . بهش گفتم گیسو مثل منه .اما خالدارش
انگار او را آتش زده باشند ، گفت: تو غلط کردی، تو بیجا کردی،گیتی!خالدار خودتی! ببین چه آبرو و حیثیت ما رو برده .الان فکر میکنه پر خالم
نه بابا، گفتم یه خال روی بازوت داری .گفت جاش خوب نیست
او هم مثل تو غلط کرد .بخند،بخند که یه روزم من بتو می خندم .حالا ببینم . خیلی دوستت داره؟
نه بابا دیروز خودم به اصرار ماشین رو ازش گرفتم تا مادرو بیرن ببرم
چقدر وقیح!خجالت نکشیدی؟
من برای سلامتی خانم متین هرکاری میکنم. دلم میخواد به اجتماع برگرده.احساس استقلال کنه .کم کم کاری میکنم که خودش بشینه پشت فرمون.خیلی حالش بهتره
توروخدا زودتر که ماهم بریم سرکار،گیتی
بمنزل رسیدیم .
مهندس گفته اگه تا سرماه مادرش حرف نزنه اخراجم میکنه
چه توقعاتی!بگو مگه من متخصص گفتاردرمانی ام .حالا باید برگردی؟
آره .باید ماشینش رو ببرم
پس دیگه شب نیا.نمی ترسم
با این حال و روزت تنهات بذارم؟
من دیگه حالم خوبه .خیالت راحت باشه .اصلا یه شب بمون ببین اونجا چه خبره ،مطمئنه یا نه
آره گیسو.بی بخار بی بخاره، به فریزر گفته زکی
از آن بترس که سر به تو دارد گیتی خانم ، به کی تلفن می زنی؟
همون که سر به تو دارد گیسو خانم، که الهی قربون او سرش برم
وای ،دوباره یکی از افراد خونواده ما عاشق شد !خدا به دادمون برسه!الحمدالـله اینجا از بارفیکس خبری نیست
حرف مفت نزن...........الو، سلام ثریا خانم.
سلام گیتی خانم.گیسو خانم چطوره؟
الحمدالـله بهتره. مسموم شده بود. بردمش درمانگاه حالا خوبه
خب الهی شکر.آقا مرتب می گفتن چرا تماس نگرفتین. نگران بودن
گرفتار بودم ببخشید .بگید تا یه ساعت دیگه ماشین رو میارم
فکر کردین نگران ماشینم خانم؟
سلام آقای مهندس
سلام، حالتون چطوره؟
ممنونم
چه مشکلی برای گیسو خانم پیش اومده بود؟
مسموم شده بود. بردمش بیمارستان بهتر شد .تشکر می کنن
سلام برسونین ، من که کاری نکردم
اختیار دارین .ببخشید امروز نتونستم وظیفهمو انجام بدم
خواهش میکنم، جاتون خالیه
آه ، پس هنوز این الناز و المیرا اونجا هستن .دوستان بجای ما
برنامه تون چیه؟
من تا یه ساعت دیگه میام
اگه برای آوردن ماشینه که خودتون رو ناراحت نکنین .صبح بیایین
دلم شور میزنه می دونم تا صبح خوابم نمی بره
پس اگه میاین باید شب بمونین
نه متشکرم، برمیگردم
پس نیاین خانم
حالا میام بعد تصمیم میگیرم
پس منتظریم
معلومه خیلی جذبه داره ها! حالا چه خوابی دیدی؟
مامان رو خواب می دیدم .سرحال بود .انگار خانم متین هم بود. با مادر حرف می زد
چی می گفت؟
نذاشتی دیگه !
نکنه خانم متین رو میخوای بفرستی اون دنیا پیش مامان
تو خواب تو هم بودی گیسو
چی کار میکردم؟
داشتی سفره پهن میکردی
آره دیگه ، ما یکسره در حال کلفتی هستیم .تو خواب هم کارها رو گردن من می اندازی، بدجنس!
بلند شدم مسواک زدم .صبحانه خوردیم .شلوار لی و پلیور آبی نیلی پوشیدم .گیسو موهایم را تیغ ماهی بافت وگفت: مردم میخوان دلبری کنن موهاشونو افشون می کنن، تو می بندی؟
آخه عشقم اینطوری دوست داره
پس بالاخره دونستی دوستش داری یا نه؟
ولم کن گیسو، باز شروع کردی.
پس فردا نیای بگی گیسو دوستش دارم کمکم کن ها!
با برس آرام زدم تو سر گیسو وگفتم: نه میگم بیا منو بکش که راحت بشم. خب من رفتم .کاری نداری؟
نه بسلامت
گودبای آبجی
خارجی ودهاتی رو باهم قاتی کردی از تاثیرات عشقه؟
چه کنیم دیگه ، عاشقیم .راستی به طاهره خانم زنگ بزن که به زری خانم بسپاره یه وقت بروز ندن که پدر زندهس بگو به ثریا هم سفارش کنه
باشه دروغگو خانم ، می گم بگه پدرمون مرده
یه دروغ گفتم توش موندم گیسو .کاش نمی گفتم
همیشه که نمیشه صادقانه رفت جلو
خداحافظ
بسلامت
با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهی گفتم و راهی شدم .بمنزل متین کع رسیدم، تو پله ها مهندس را دیدم که پایین می آمد ، کت وشلوار کرم ، پیراهن قهوه ای وکراوات شیری قهوه ای، کیفش را به آن دستش داد
سلام مهندس صبح بخیر
سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخیر
و تغییر مسیر داد و با من بالا آمد
مادرم صبحونه خوردن ولی داروهاشون رو شما بدین
حالا شدین فرزند صالح .البته اگه ایشون رو بوسیده باشین که دیگه جاتون تو بهشته.
سری تکان داد ولبخند زد وگفت: پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ایشون رو بوسیدم ، هم با هم صبحونه خوردیم
خیلی عالیه خوشحالم کردین .دیشب خوش گذشت؟
جدا جاتون خالی بود .اونجا یادتون بودم
نگاهی با خجالت به او انداختم و تشکر کردم .در زذیم ووارد اتاق مادر شدیم
سلام مادر جون .صبحتون بخیر
با لبخند و نگاه عمیقی از من پذیرایی کرد .جلو رفتم او را بوسیدم .او هم مرا بوسید
این یکی دو روز اینجا بوسه بارون شده
با خنده گفتم : مگه بده مهندس؟
نه خانم کاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختی . با من کاری ندارین؟
نه بفرمایین
خداحافظ
خدانگهدار
مادر لبخند زد.
خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدین کمی پنجره رو باز کنم که هوای خوب بیرون رو تنفس کنین
داروهای مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن کتاب را از سر گرفتیم صفورا آمد ملحفه ها را عوض کرد و رفت
یکساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟ نگاهم کرد
شما رنگ مو تو منزل دارین؟
مادر بلند شد بطرف کشو میز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت
چه عالی!قهوه ایه. این رنگها رو خیلی وقته دارین؟
دو انگشتش را به من نشان داد
دو ساله؟ شاید فاسد شده باشن. ولی فکر نمی کنم .حالا امتحان می کنیم اگه رنگ نگرفت می ریم می خریم .
مادر هنوز نمی دانست من رنگ مو را برای کی میخواهم
گفتم: میخوام موهای شما رو رنگ کنم
مثل اینکه بدش نیامد. اجازه می دین؟
لبخند رضایت بر لبانش نشست .پس من برم از ثریا خانم پلاستیک بگیرم و بیام .
پایین که رفتم دیدم دو نفر برای رنگ کردن در و پنجره ها آمده اند و میخواهند کار را شروع کنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ کاری دارند .وقتی برگشتم مادر یک کیسه روی میز گذاشته بود. آنرا باز کردم .لوازم کامل رنگ مو در آن بود، کلاه، فرچه، اکسیدان وشانه های مختلف
خلاصه موهای مادر را رنگ کردم .صفورا و محبوبه و ثریا هم آمده بودند تماشا میکردند .انگار آرایشگاه باز کرده بودم .گفتم: اگه خواستین من حاضرم موهای شما رو هم رنگ کنم ، بی تعارف می گم
تشکر کردند
مادر سرش را شست وخشک کرد .موهایش را سشوار کشیدم رنگ قشنگی از آب در آمده بود. قهوه ای طلایی متوسط.خودش خیلی خوشش آمده بود ومرتب به موهایش دست می کشید و در آینه خودش را تماشا میکرد .معلوم بود در این زمینه حرفه ای است. لباسش را هم عوض کرد.کمی رژ و ریمل برای مادر زدم و حسابی ترگل ورگل شد ثریا آمد وگفت: به به،ماشاءا....! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نکنه گیتی خانم
خواهش میکنم من کاری نکردم .مادرجون خودش زیباست
ناهار رو بیاریم؟
نه ثریا خانم.صبر می کنیم آقای مهندس هم تشریف بیارن.
به اتاقم رفتم ، کمی وضعم را مرتب کردم و تا صدای بوق ماشین مهندس را شنیدم به اتاق خانم متین رفتم تا با هم برویم پایین .دلم میخواست ببینم عکس العمل مهندس نسبت به مادرش چیست .از پله ها پایین رفتیم و در سالن نشیمن روی مبل نشستیم .مادر پشتش به در ورودی سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام کردم :سلام مهندس خسته نباشین
سلام خانم ممنونم بعد وقتی خانمی را دید که موهای قهوه اس طلایی بلند و سشوار کشیده ای داشت ، آهسته پرسید: مهمون داریم؟
مهمون که نیستن ، صاحبخونه اند
به مادر سپرده بودم که برنگردد و نگاه نکند تا کمی سربه سر پسرش بگذاریم . مهندس با تعجب جلو رفت .
کنار خانم متین که رسید گفت : سلام خانم .
مادرجون برگشت و به مهندس نگاه کرد و لبخند زد و سرش را برای جواب تکان داد. قیافه متین دیدنی بود . من و ثریا از خنده غش کرده بودیم .کم کم قیافه بهت زده اش خندان شد و گفت : ماشاءا....!مامان شمایین؟ من فکر کردم مهمون داریم ، خیلی قشنگ شدین، چقدر فرق کردین . شماها هم که به ریش من ساده می خندین .خانم رادمنش، جدا خیلی شیطونید .
با لبخند بطرف آنها آمدم و روی مبل نشستم .مهندس هم روی مبل نشست وگفت: درست مثل اون موقع ها شدین مامان .حتما این هنر خانم رادمنشه
اختیار داریت
خیلی ممنون ، آرایشگر ماهری هستین
مادرجون خودشون زیبا هستن
نه، مثل اینکه واقعا می خواین ما رو به اصلمون برگردونین
انشاءا....
من برم دست و صورتم رو بشورم .لباسهام رو عوض کنم ، بیام ناهار بخورم که خیلی گرسنه هستم
بله، عجله کنین، چون ما هم خیلی گرسنه ایم مهندس
شما هم غذا نخوردین؟
نخیر، منتظر شما بودیم
ممنونم الان میام
مشغول صرف غذا بودیم که به من گفت: رنگ پلیورتون خیلی قشنگه ، خانم رادمنش.
چشماتون قشنگ می بینه
به درد اتاق من میخوره
زدیم زیر خنده پرسید: خودتون موهاتون رو بافتین؟
گاهی اوقات آرایشگرها هم نیاز به آرایشگر دارن، مهندس
آرایشگر شما کی بوده که انقدر ماهر بوده؟
هم سلولیم ، گیسو
بهتون میاد، بزنم به تخته که چشم نخورین
ممنونم
حالا تا چند روزی بوی رنگ میاد .وامصیبتا!
عوضش قشنگ و تمیز میشه .درو پنجره های سفید این خونه رو دلبازتر می کنه.
بله همینطوره
غذا را صرف کردیم و کمی در سالن نشستیم و بعد برای استراحت به اتقهایمان رفتیم . عصر که مهندس بیرون رفت ، کاست شادی را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم که رقصم گرفته بود ، خانم متین را نمی دانم . ولی افسوس که خجالت می کشیدم بلند شوم برقصم .ثریا خانم وارد سالن شد تا بساط پذیرایی را جمع کند که گفت: آخیش خانم، خدا خیرتون بده ! دلشادمون کردین مدتهاست تو این خونه از این آهنگها نشنیدیم
بهتر دیدم یقه ثریا خانم را بگیرم ، گفتم: پس خواهش میکنم کمی برامون برقصین
اوا، خدامرگم بده ! من با این سن وسال برقصم
مگه چه عیبی داره؟
شما خودتون بلند شین برقصین ، ما فیض ببریم
با اینکه خیلی دلم می خواست گفتم: اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست
رقص ما جوونهاست، گیتی خانم بلند شین
صدای شاد موسیقی محبوبه خانم را هم به سالن کشید
محبوبه خانم افتخار بدین
من؟اوا! خاک عالم! و با دست تو صورتش زد
بیایین وسط، آهنگ تموم شد
من بلد نیستم
مگه می شه کسی رقص بلد نباشه
آخه جلو خانم خوب نیست
ایشون ناراحت نمی شن. مگه نه مادرجون؟
مادر با لبخند سر تکان داد و با دست به محبوبه تعارف کرد که وسط بیاید .بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا باید یکی را پیدا میکردیم که خانم را بنشاند .ثریا وصفورا را هم رقصیدند .کم کم خودم هم بلند شدم و رقصیدم و مادر را هم بلند کردم .آرام و زیبا می رقصید .خلاصه ساعت شادی را ترتیب دادیم و روحیه ما عوض شد که ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مردیم و زنده شدیم .آنقدر صدای ضبط صوت را بلند کرده بودیم که صدای ماشینش را نشنیدیم . اصلا فکر نمیکردم به این زودی برگردد.مهندس با لبخند به یک یک ما نگاه میکرد که حالا هرکدام گوشه ای ایستاده بودیم .نمی دانم از شدت فعالیت بود یا خجالت که آنقدر سرخ شده بودند وعرق کرده بودند .خیلی خودم را کنترل کردم که نخندم ، ولی نتوانستم .مادرجون آرام وخونسرد رفت روی صندلی نشست .من هم خواستم بروم بالا که گفت: ادامه بدین چرا متوقف کردین؟ به او قشنگی داشتین می رقصیدین ، خانم رادمنش!
یه ساعتی بود می رقصیدیم .دیگه کافیه مهندس .ببخشید با اجازه و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه کرد شنیدم به مادر می گفت: کاش قایم می شدم .برم به آقا نبی بگم کلاهش رو بذاره بالاتر . و زد زیر خنده
یک ساعت بعد شام را صرف کردیم و آخرشب هم دوباره با مرتضی بمنزل برگشتم
شش روز است که در منزل متین استخدام شده ام.از کارم راضی ام.احساس می کنم مادر روحیه بهتری دارد .خودش جلو آینه می رود و به سر وصورتش می رسد پزشکش که به دیدنش آمد گفت همینطور پیش بره به زودی داروهای مادر را کم می کند .البته اگر همینطور پیش برود .امروز میخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت کنم .
بعد از ناهر وقتی مادر به اتاقش رفت ، پیش مهندس رفتم وگفتم: آقای مهندس وقت دارین؟
بله بفرمایین
ممنونم
میخوام درخواست دومم رو بگم
امر بفرمایین. ما شش روزه منتظریم
میخوام محبت کنین رنگ پرده و مبلمان وموکت اتاق مادر رو عوض کنین
مثل ترقه پرید وگفت: بله خانم؟
ببخشید، مثل اینکه شوک شدیدی بود
آخه انتظار هرچیزی رو داشتم جز این. حالا میتونم بپرسم برای چی؟
رنگ قرمز برای اعصاب خوب نیست .روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اینه که میخوام تنوعی ایجاد کنم
ولی مادر خودش اون رنگ رو انتخاب کرده .
اون رنگ مربوط به دوسال پیشه که مادر بقول شما شاد وسرزنده بودن نه حالا که نیاز به آرامش دارن
حرف شما درست ولی اگه اینکار رو کردیم و تاثیری در روحیه مادر نکرد چی؟
مطمئنم موثره
ببینید خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو باید بحال خودش رها کنین و بیشتر از این با اعصابش بازی نکنین
منظورتون اینه که تا حالا هرچه کردم به ضرر مادرتون بوده؟
نخیر روحیه مادر بهتره .اما خودتون رو زیاد اذیت نکنین . فقط کارهای عادی روزمره اش رو براش انجام بدین .اینکار های شما بی فایدهس. بهترین پزشکهای متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن کاری بکنن .اونوقت شما با چهارسال تحصیل در رشته روانشناسی می خواین مادر رو مداوا کنین؟
اگه برای هزینهشه، از حقوق من کم کنین
نگاه گله مندی به من کرد . سیگاری روشن کرد و گفت: فکر کردین هزینه مبلمان و موکت و پرده برای من رقمییه؟ اون مبلغ، پول توجیبی منه
اگه میخواین منم بمونم باید کارهایی رو که می گم انجام بدین. اگر هم نمی خواین که من از فردا صبح نمیام .
خودتون می دونین ، من که دوست دارم شما به کارتون ادامه بدین
پس تو ذوقم نزنین ومخالفت نکنین. اگه من مسئولیت مادر شما رو بر عهده دارم باید به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدین بقیهش با خودم.
شما ملحفه ها رو تغییر دادین چه تاثیری داشت؟ گلدون روی میز رو پر از گل کردین چه تاثیری داشت؟ موهای مادر رو رنگ کردین، زدین ، رقصیدین چه فایده ای داشت ؟
موثر بوده
من که احساس نمی کنم
واقعا تغییرات رو حس نمی کنین؟
اگه مادرم با من حرف زد می فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهایی در اومده وخوشحاله
پس کاری رو که خواستم انجام نمی دین؟
دستی با کلافگی به موهایش کشید وگفت: باشه ترتیبش رو می دم، خانم
ممنونم یه خواهش دیگه!
فقط نگاهم کرد.
نه بگذریم
حرفتون رو بزنین
والـله از نگاهتون ترسیدم این بار حتما سرم رو می برین
یزید که نیستم خانم
میخوام خواهش کنم اجازه بدین عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب کنم .شما متناسب با اون موکت ومبلمان رو تهیه کنین
نیازی نیست شما به زحمت بیفتین .بگید چه رنگی می خواین من ترتیبش رو می دم
گفتم میخوام خودم برم
دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد وگفت: خودتون برید.
و میخواهم مادرجون رو هم ببرم . و زیر چشمی نگاهش کردم
پاهایش را با کلافگی کنار هم جفت کرد وگفت: چکار می کنید؟
میخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب کنن
خانم تو رو خدا ول کنین. شما دارین زیادی احساسات بخرج می دین، انقدر شلوغش نکنین
خب چرا این همه هزینه کنبم اونوقت باب میل مادر نباشه؟
می گم کاتالوگ بیارن اینجا خوبه؟
نه
خانم عزیز، مادر من دوساله پاشو از خونه بیرون نذاشته .متوجه هستین یا نه؟
خب حالا می ذاره .اینکه مسئله ای نیست روحیهش هم عوض میشه
روحیه،روحیه دیگه حالم داره به هم میخوره
شما هیچ متوجه شدین روحیه خودتون هم بهتر شده این رو من نمی گم اهل خونه می گن.
حتما منظورتون اینه که از برکت وجود شماست
نخیر، منظورم اینه که در اثر برقراری ارتباط با مادرتون روحیه تون بهتر شده منظورم چیزی که شما گفتین نبود .
سکوت کرد .سیگارش را خاموش کرد .بطرف پنجره رفت، دستی داخل موهایش کشید بعد دو دستش را داخل جیبش کرد
از رفتار وگفتارش ناراحت شدم. طوری برخورد میکرد که انگار برای خودم این چیزها را میخواهم .آرام بدون اینکه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فکر بود که اصلا متوجه من نشد .
با اتاقم رفتم وعصبی روی مبل نشستم .شیطان می گفت جل وپلاسم را جمع کنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم که چرا این تقاضاها را از او کرده ام که چند ضربه به در خورد
بفرمایین در بازه .
تا دیدمش از جا پریدم. با جذبه آمد داخل وگفت: ببینید خانم رادمنش، میتونین با مادر برین ولی اگه اتفاقی برای مادر بیفته از چشم شما می بینم . در ضمن اگه تجویزهای شما تا سرماه جواب نده اینجا رو ترک می کنین، چون نه هر روز حوصله بحث کردن دارم ، نه حوصله ناز کشیدن و انجام فرمایشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاری دارم خانم. و عصبانی در را بست و رفت .
چه بد اخلاق! ترسیدم بابا! ولی معلومه که طاقت قهر ونازم رو نداری! خوش بحال کسی که زن تو بشه .جگر طلا ! چرا می گی بدبخت میشه ، بنظر من که خیلی هم خوشبخت میشه!
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!
شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
یعنی بنده حالم خرابه؟
شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود
لبخند زدیم
حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
پس به اتاق منم رفتین؟
داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
شما سیگار نمی کشین ؟
می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
ولی نه بجای شما
مگه من مشکلی دارم خانم؟
دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابستهم.
از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
سلامتی من برای شما مهمه؟
خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایههام یا توهینهام؟ یا شاید هم بی محبتیام ؟
هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
· برای من که نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
· شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از کجا می دونین؟
· از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بندهس؟
اونها واقعایت رو میگن
شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
لطف دارین
ادامه بدین
چیه از موعظه ام خوشتون اومده
راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبهروی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونهش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون..................
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
نوازش مادر رو یا اشکها رو
هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
فکر نمی کنم
شما هم ازشون نخواستین
فکر نمیکردم قبول کنه
ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
وظیفهم بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
بله آقا الساعه
خوش می گذره؟
بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
انشاءا.........
با اجازه
بفرمایین خوش بگذره
برین تو، سرما میخورین.
چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
کجا تشریف می برین خانم؟
شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
خواهش می کنم
بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
اگه اجازه بدین
خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
همین غذای شماست ، خانم؟
بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
الان ضعیفم مهندس؟
اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!
شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
یعنی بنده حالم خرابه؟
شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود
لبخند زدیم
حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
پس به اتاق منم رفتین؟
داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
شما سیگار نمی کشین ؟
می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
ولی نه بجای شما
مگه من مشکلی دارم خانم؟
دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابستهم.
از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
سلامتی من برای شما مهمه؟
خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایههام یا توهینهام؟ یا شاید هم بی محبتیام ؟
هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
· برای من که نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
· شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از کجا می دونین؟
· از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بندهس؟
اونها واقعایت رو میگن
شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
لطف دارین
ادامه بدین
چیه از موعظه ام خوشتون اومده
راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبهروی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونهش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون..................
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
نوازش مادر رو یا اشکها رو
هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
فکر نمی کنم
شما هم ازشون نخواستین
فکر نمیکردم قبول کنه
ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
وظیفهم بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
بله آقا الساعه
خوش می گذره؟
بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
انشاءا.........
با اجازه
بفرمایین خوش بگذره
برین تو، سرما میخورین.
چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
کجا تشریف می برین خانم؟
شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
خواهش می کنم
بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
اگه اجازه بدین
خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
همین غذای شماست ، خانم؟
بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
الان ضعیفم مهندس؟
اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .
یدن وسایل اتاق وکشوها و تلویزیون سرگرم کردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و کتاب میخواند .
سلام مادر جون عصرتون بخیر
سرش را تکان داد و از جا حرکت کرد.
راحت باشین به کجا رسیدین؟ و کنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نکنین.
مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میکردیم که مهندس از پله ها پایین آمد
سلام ! عصر بخیر
به احترامش از جا بلند شدم و سلام کردم
بفرمایین خانم راحت باشین .
از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟
مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش کرد . متین گفت: تعجب کردی مامان؟ یعنی ما بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاک پاتون هم هستم . و روی مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی کردم
محبت کردن آرامش میاره مهندس
بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم
سلام آقا عصر بخیر
سلام ثریا ممنونم
بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد
کسی برام زنگ نزد؟
نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می کنین
باشه باهاشون تماس میگیرم
الناز خانم دیگه کیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میکنه ای خوش به سعادتت الناز خانم!
ثریا؟
بله!
به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ کنه
چه رنگ آقا؟
مشکی خوبه
چشم
ببخشین مهندس ، چرا مشکی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟
مشکی شیک تر نیست؟
چرا، مشکی رنگ شیکیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد
در حالیکه فنجان چای را از روی میز کنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟
سفید و سبز . شما چطور؟
من سیاه رو دوست دارم
فکر نمی کنم مهندس
فکر می کنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟
آبی از روشن تا سیرش که سرمه ای باشه
فنجان را کنار لبش نگهداشت . تعجب کرده بود . ادامه دادم : البته مشکی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست
از کجا فهمیدین خانم رادمنش؟
از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .
خنده ای کرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف کریستال پر از میوه وارد
ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه
می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا کنین من فقط پیشنهاد دادم
پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می کنیم . بد نیست تنوعی بشه
مادر جون لبخند زد.
یک پرتقال پوست کندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت کردین؟
بله
نظرشون چی بود؟
ایشون که از خداشونه ، اما باید صبر کنیم
من که گفتم کار شما به کار ایشون مربوط نمی شه
با اینحال بهتره صبر کنیم
اونوقت ممکنه ما یکی دیگه رو استخدام کنیم
ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده
نگاهی طولانی به من کرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست کند . سپس پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا روی میز گذاشت! از این کارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود
خانم رادمنش ؟ از دید روانکاوی، این کار من رو چی معنی می کنین؟ و به گلی که کاشته بود اشاره کرد : منظورم پوست پرتقاله
با لبخند به مادرجون نگاه کردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میکرد گفتم: یک نوع شکرگزاری
شکرگزاری؟!
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا کاسه ای شلهزرد یا یه چیز خوردنی از کسی هدیه بگیرین ؟
کمی فکر کرد و گفت : شخصا نخیر
یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشکر کنین؟
خب چرا، تو شرکت دوستان گاهی تخمه ، شکلات تو ظرفی می ریزن و روی میز می ذارن . یه بار هم شرکت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف پر از شیرینیِ تر برامون آورد
خب شما چطور تشکر کردین؟
راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی که دوستم برام آورده بود چیدم و تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شرکت خواستم سبد گلی تهیه کنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون کنه
و حالا شما هم به پاس تشکر از خدای مهربون که چنین پرتقال خوشمزهای براتون آفریده همینطور ثریا خانم که زحمت کشیدن و میوه آوردن، این گل رو درست کردین و توظرف گذاشتین این روانکاوی بنده است .البته شاید خودتون ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری محبت رو جبران کنین .
صدای کف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و باهوشی هستین جدا لذت بردم
نظر لطف شماست
مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا کردم .
لبخند زد و من هم تشکر کردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم که مهندس مخالفت کرد: می خواین تنها برین بالا چکار؟
میخوام شما و مادر راحت باشین
ما راحتیم، بفرمایین خواهش می کنم ! ترسیدم ، نکنه حرف بدی زدم
اختیار دارین
بعد از کمی صحبت مادر جون قصد رفتن کرد. بلند شدم تا او را همراهی کنم . روی پله ها بودیم که مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت کنین من منتظرتونم
در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت کنم
پس منتظرم
خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم
خب امرتون ؟
می خواستم خواهش کنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه کنند
ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت
ثریا گفت: ببخشید کلامتون رو قطع کردم گیتی خانم
خواهش می کنم
الناز خانم پای تلفن هستن آقا
در دل گفتم که این الناز امروز ول کن نیست . الناز خانم! الناز خانم!
مهندس گفت : ببخشید خانم.
راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .
سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبید؟ .............خونواده چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟............... شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین کوتاهی از بندهس .............. من گرفتارم ، خرده نگیرین .......... جانم .............. امشب بریم دربند؟.......... چه ساعتی؟
بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت کند که رو به من کرد و گفت: خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره کرد که بنشینم دوباره نشستم
مهمون که چه عرض کنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی......... ساعت 12 شب؟ نمیشه به پنج شنبه موکولش کنین؟ این هفته شمال نمی رم ........ آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟............... باشه موردی نداره ، من ساعت 12 میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟......... باشه منتظرم باشین ............ اختیار دارین . مقصر منم که فراموش کردم تماس بگیرم ........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ........... خدانگهدار.
و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم
خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش
خواهش میکنم
روی مبل نزدیکتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !
گویا ملحفه ها روزی یکبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه که در صورت موافقت ملحفه رنگی تهیه بفرمایین
ملحفه سفید اشکالی داره؟
آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .
لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را کمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟
نخیر احساسم بهم میگه
خب ، امر دیگه؟
اون باشه بعد ، میترسم باز کنایه بزنید. چون یه کم گرونتر و اساسیتره
شما خیلی حساسید . بگید خواهش میکنم
حالا نه یه وقت دیگه
باشه اصرار نمی کنم
راستی خواستم بخاطر اینکه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم عذرخواهی کنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و هواشون عوض بشه
اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود
امیدوارم
چطور همچین فکر کردین؟
گفتم شاید درست نباشه یه پرستار کنار شما بشینه ، غذا بخوره
مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟
در هر صورت ، فکر نکنین قصد سوء استفاده دارم
نه خانم، چنین فکری نمی کنم . شما باید همیشه کنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست
متشکرم
میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت کردن؟
سکته مغزی کردن.
متاسفم، وپدرتون؟
ایشون هم از غصه دق کرد. تو دلم گفتم دور از جون
فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
شش ماه
همدردی منوبپذیرین . درکتون می کنم .خیلی سخته . من که فقط یکی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما
شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون
سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم
او چه می دانست که من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم . قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه
فکر کردین نمی دونم؟
شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه
نه خانم من عاشق مادرم هستم
پس اینو نشون بدین
دادم دیگه
امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .
من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینکه در کار شما خللی وارد نشه به حرفهاتون گوش میکنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم باشم .نمیخوام روزی که از اینجا می رین، که مطمئنم اون روز دور نیست بگید کمکتون نکردم
از حالا دارین بیرونم می کنین؟
اختیار دارین . دیدین که صبح بخاطر اینکه بمونین ازتون پوزش خواستم این کار اصولا از من بعیده
ممنونم
هنوز نمی خواین کاردومتون رو بگین
نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده کنم؟ از کتابخونه،ضبط صوت....
البته گفتم که اینجا منزل شماست
ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام
مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین
من افراد این رو به اصلشون بر می گردونم
کجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س که حد نداره
چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!
عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم که مثل قصر می مونه ، گیسو
پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟
قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام کنه، روزها بعد شبانه روز
منو استخدام کنه؟
میخواد تورو هم ببینه، گفت تو شرکتش کار برای تو هست
تو رو خدا راست میگی؟
زیاد ذوق نکن مریض می شی می افتی رو دستم ، از کار بیکار می شم
نکنه من هم باید جارو کشی شرکتش رو بکنم؟
نخیر،مترجمی می کنی، من بدبخت همیشه جاده صاف کن تو هستم گیسو خانم می دونی که!
چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با یک تیر دو نشون زدیم
حالا باید با خودش صحبت کنی گیسو
کی؟
وقتی من لیاقت کاریم رو نشون دادم
پس قضیه منتفیه
اتفاقا منم فکر میکنم منتفی باشه، چون نمی تونم تو رو شبها تنها بذارم
خودت می دونی که من ترسو نیستم، پس با خیال راحت به کارت برس
من نگرانم اونجا همه ش دلم شور میزنه
تلفن کنار دستمونه از حال هم خبر می گیریم هفته ای یه بارو که میای
آره جمعه ها
ماهی چقدر میگیری
....... تومن
به به! چه خبره؟!
در عوض باید با دوتا دیوونه سروکله بزنم خدا به فریادم برسه
یارو خله؟
مادره نه، ولی پسره آره
من فکر کردم پیرمرده کاش من رفته بودم پرستاری چند سالشه؟
سی وچهار سال
زن داره؟
نه متاسفانه
دیوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد
برو بابا حوصله داری یارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هیتلر می مونه
بعضی آدمهای پولدار و متشخص آدمها متکبر و رکی هستن این رو بحساب دیوونگی اونها نذار، گیتی جان، پدر خودمون رو یادت بیار که چقدر غُد و یه دنده س.
می دونی گیسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س
چرا؟
ترسیدم مسخره ام کنه
مگه مسخره میکنه ؟
نه آدم عجیبیه . تیز، حاضرجواب، دقیق ، خشک ، بی روح ، جدی ، با سیاست ، ولی دلچسب و دوست داشتنی
بسم الـله الرحمن الرحیم !
باور کن با تمام این خصوصیات آدم دوستش داره ، خیلی جذابه
پس هیتلر مبارکت باشه
بجای این حرفها بلند شود شام رو بیار که مُردم از گرسنگی
الساعه بانو گیتی! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و کمی زانوهایش را خم کرد .
********************
· خدا بگم چکارت کنه گیسو ، آخه صبح سحر کجا رفتی ، دیرم شد !
· ببخشید رفتم نون بگیرم ، شلوغ بود
· الان خرخره ام رو می جوه
· کی؟
· آقا
· خب تو می رفتی
· ترسیدم کلید نبرده باشی ، پشت در بمونی
· خب بیا زود صبحونه ات رو بخور ، برو
· نه دیرم شده ، الان هم باید جواب پس بدم من رفتم خداحافظ
· بسلامت بهم تلفن بزن لیاقتت رو نشان بده که من هم از این چهار دیواری در بیام ، تو رو بخدا!
· باشه مواظب خودت باش.
*********************
· سلام گیتی خانم ، شما کجایین؟ آقا عصبانی شدن نیمساعته منتظر شما هستن
· خواهرم کلید نبرده بود منتظر موندم بیاد
با عجله مسافت در تا ساختمان اصلی را پیمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد سالن شدم روی دسته مبل نشسته بود.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود همراه پیراهن آبی آسمانی و کراوات سرمه ای با خالهای زرشکی .در خوشتیپی بی همتا بودلامذهب! به سیگارش با عصبانیت پک میزدحسابی کفرش بالا آمده بود
سلام مهندس متین !
با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانیت پک دیگری به سیگارش زد آنرا در جاسیگاری خاموش کرد بلند شد و ایستاد و بر و بر مرا نگاه کرد و گفت: بخاطر همین چیزها از خانمها بدم میاد فقط وعده می دن خانم عزیز، من نیمساعته منتظر شما هستم کار دارم ، زندگی دارم ، قرار دارم
در حالیکه شکستن شیشه غرورم را بوضوح احساس کردم بر و بر نگاهش کردم و باز گفتم :سلام!
با بی حوصلگی سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !
ببخشید منتظر خواهرم بودم . ترسیدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونیم صبح بیدارم
خواهرتون نیمه شب بیرون می رن ، صبح سحر میان؟
خشمگین به او زل زدم مرتیکه خجالت نمی کشید ؟ فکر میکرد کیست؟ چقدر پررو و وقیح! او حق نداشت بما توهین کند . با عصبانیت گفتم: خواهر من بدکاره نیست آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فکر نمی کنم ما بتونیم به تفاهم برسیم . من اومدم اینجا کار کنم . نه اینکه توهین بشنوم . بمادر سلام بنده رو برسونین و از ایشون عذرخواهی کنین . خدانگهدار . و بطرف در خروجی راه افتادم
صبرکنید خانم
اهمیت ندادم
صبر کنید، خواهش میکنم!
باز اهمیت ندادم ، پله های تراس را پایین می رفتم که گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر
نمی دانم بخاطر وجدانم، محبتم یا مهر مادرش که به دلم نشسته بود ایستادم .گفت: متاسفم من قصد توهین نداشتم پوزش منو بپذیرین
نگاهش نمیکردم، جلو آمد، مقابلم ایستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره کرد و گفت: مادر منتظر شما هستن
باز بدون اینکه نگاهش کنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و بارونی تون رو بدین من
تو دلم گغتم کم کم کاری میکنم کارهای ثریا رو هم بکنی . شالم را برداشتم و بارونی ام را در آوردم و با اخم گفتم : کجا باید بذارم ؟
نگاه قشنگی به من کرد و گفت: بدین به من
ثریا وارد ساختمان شد و با دیدن آن صحنه قدمهایش را کند کرد و با تعجب به ما چشم دوخت حتما پیش خودش می گفت: دختره بلانگرفته هنوزهیچی نشده آقا رابه نوکری واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدین من
در دل از خنده داشتم می مردم. آخه این شال و بارونی چیه که انقدر هم این دست و اون دست بشه گیسو خداذلیلت نکنه .ببین چه بساطی واسه مادرست کردی بااین نون خریدنت! الان شال و بارونیم چهل تیکه میشه
مهندش گفت: نه ثریا، میخوام خودم افتخارش رو داشته باشم
من و پریا به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم مهندس آنها را به جالباسی زد و دنبالم آمد ثریا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت: خانم اینبار نخندیدین
شما حال و حوصله برای آدم نمی ذارین
خب، عوضش یاد اجاره خونه هم نیفتادین
اون چیزی نیست که از یاد بره در ضمن بجای احساس غرور احساس خفت کردم
خدا نکنه! منکه عذرخواهی کردم
من هم بخشیدمتون که دارم می رم بالا شما زحمت نکشین من راه رو بلدم قرارتون دیر نشه
نه خانم، تا مادر رو به شما تحویل ندم نمی رم . در ضمن، کیفم رو باید از اتاقم بیارم حالابخاطر مادر منو بخشیدین یا بخاطر خودم ؟
شما هم از وجود مادرین، از هم جدا نیستین ، پس بخاطر هر دو .
جدا؟
چند ضربه به در زد . وارد شدیم و سلام کردم . نگاه پر از مهرش را به من دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسیدم و گفتم : ببخشید دیر کردم مادر جون
دستهایم را گرفت .
خب من دارم می رم کاری ندارین خانم؟
مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟
اطلاع ندارم
صبحونه چطور؟
اطلاع ندارم
اطلاع ندارین؟ بنظر خودتون جواب درستیه ؟ خوب بود شما هم وقتی کوچیک بودین، در جواب گریه ها و خواسته هاتون، مادر می گفتن اطلاع ندارم
لبخندی زد و گفت: خانم عزیز، بنده از شکم دیگران چطور مطلع باشم؟
با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متین دستهایش را لای موهایش کرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من کرد انگار حرف دو سال را که در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
گویا بجای اینکه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!
اومدیم و من تو راه تصادف کردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم نمیشه
خانم من دیرم شده ، ممکنه اجازه بفرمایین
راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت کنم یعنی حتما لازم می دونم
پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاک بر سرت کنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .
سری به افسوس تکان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم که گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم که از پسر من کوچکتری
خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟
پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا کردم . میاین بریم بیرون قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی کنم. میخواین براتون کتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟
با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام کرد: خب من الان بر میگردم
از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم
همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟
بله ممنون. کتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟
بله، بیاین تا نشونتون بدم
با هم به کتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز کردن آنجا بود .
سلام خسته نباشین
سلام خانم ، ممنونم
ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه
کار رو به کاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه
ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم کمک می کنن
آقای مهندس که ناراحت نمی شن من کتاب بردارم ؟
نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟
بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون کنم یه گوشه تنها نشستن و فکر کردن افسردگی میاره
فکر نمی کنم مفید باشه ، خانم
ولی ایشون که راضی بودن
جدا؟ خودشون گفتن؟
نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
ای خانم، خودتون رو خسته نکنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به خودشون اختصاص می دادن
من حقوق خوبی می گیرمف پس باید کاری کنم که حلال باشه . اینجوری اتفاقا سر منم گرم میشه . بیکاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میکنه .
راستی به دستور آقا ، اتاق کنار اتاق خانم رو براتون آماده کردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه
ممنونم
می خواین بریم اونجا رو ببینین؟
فعلا که قول دادم برای خانم کتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم
هر طور میل شماست
ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میکرد . عجب کتابخانه بزرگی آدم را یاد کارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم که اخلاق صاحبش هم مثل همان هیولاهه بود. کتاب دلاور زند را از داخل کتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
مادر جون یه کتاب خوب پیدا کردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو که نخوندین؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تکیه داد و آمادگی خودش را اعلام کرد . سه ربع مداوم برایش کتاب خواندم دیگر زبانم خشک شده بود کتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح کافیه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی که ثریا آورده بود از مادر جون پذیرایی کنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با موکت و پرده های کرم، مبلمان کرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و تمام وسایل رفاهی
ثریا در کمد را باز کرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده کردن
چه لباسهای قشنگی!
خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن هرچند خانم تو مهمونی ها شرکت نمی کنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی میشه که نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری کار ما هم کمتره. و خندید
حالا من باید اینها رو بپوشم؟
اگه دوست داشتین . اجباری در کار نیست
خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یکی دوتا اسپری ها و عطرها را بو کردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست . چه وسایل آرایشی! نکنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه کمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من کاری ندارین من برم گیتی خانم
بفرمایین سپاسگزارم
وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر . کمکم کن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .
باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میکرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم
***********************
به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم کتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم . تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم کشیده شدم که اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز کردم . موکت آبی آسمانی پرز دار، پرده های سرمه ای زیبا ، که زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه ای ، تخت مشکی که رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن کشیده شده بود و با پرده ها هماهنگی کامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی که نشون می دی. وای، چه عکس خودش رو هم گذاشته کنار تختش. چه از خودش خوشش میاد . پس خودت هم می دونی چه تیکه ای هستی؟ این هم که باباته، خدا رحمتش کنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب کرد که همه چیزش گلبهی بود . چه کنسول و ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این کاخ نشینهای اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و چند ساله برخوردم که ملحفه به دست بالا می آمد
سلام خانم
سلام گیتی خانم ، خسته نباشین
شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......
من صفورا هستم
خوشوقتم
منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم
ممنونم
وقتی شنیدم آویزون کردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
این چه فرمایشیه . ایشون خواستن ناراحتی رو از دلم بیرون بیارن آخه صبح کمی دیر رسیدم ، ایشون عصبانی شدن
بله تو آشپزخونه صداتون رو شنیدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عالیه و البته فوق العاده زیبا هستین
لطف دارین . این خونه چقدر خدمه داره !
کار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس که متروکه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟
بله، فکر میکنم
میخوام ملحفه هاشون رو عوض کنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
روزی چند بار اینکار رو می کنین؟
هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون کردن بخدا
اگه لعنتم نکنین خواستم خواهش کنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض کنین ، صبح ، شب
فکر کنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این که دیگه دیوونه حسابیه . در ضمن اگه ممکنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای تغییر روحیه خانم تلاش کنیم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!
اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید
من با ایشون صحبت می کنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟
ساعت دو میان
خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیکه ملحفه قبلی را از روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن
تنها؟
بله
چراتنها؟
والـله چی بگم، گیتی خانم
به مادر نگاه کردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!
مسئول میز غذا کیه؟
ثریا خانم
رفتین پایین صداشون کنین
چشم
خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض کنم شما بهم اجازه می دین؟
چشمهایش را بست و باز کرد
ممنونم این مهندس رو به من واگذار کنین می دونم باهاش چکار کنم ، انگار با زمین و زمان قهره
خانم متین آهی کشید و سری بطرفین تکان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من کاری داشتین گیتی خانم ؟
بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟
خانم ساعت یک ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم
آقا کجا غذا میخورن؟
سر میز ، تو سالن غذاخوری
از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب که سالن غذا خوری نیست
بله، ولی آقا؟
آقا ناراحت می شن؟
نمی دونم
امتحان می کنیم تازه ایشون که دیرتر میان
شام چی؟
خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره
خانم متین لبخندی زد که از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی خانم ، می بخشین دخالت می کنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو ساله اینطور عادت کردن البته در کنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اینطور عادت کردن . نکنه
خب این به ما چه ربطی داره؟
آخه می ترسم نارحتتون کنه
ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو که صبح دیدی
بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و کت کسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!
تازه من میخواستم صبر کنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید ایشون خوششون نیاد در کنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون مطمئنم و این جسارت رو می کنم . ساعت یک سر میز هستیم
بله
پرستارهای قبلی کجا غذا می خوردن؟
تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم
آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سکوت و تنهایی نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه مشکلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به مادرجون اشاره کردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو کنج این اتاق عمرشو تلف کنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سکوتش شده و افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میکنم ، ولی اول باید مهندس رو اصلاح کنیم ایشون از همه بیمارترن
همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون را بحالت خیاری پشت سرش جمع کردم . کمی عطر به او زدم ، کمی کرم و رژ برایش مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها کمی آهسته تر از حد معمول راه می رفت. کمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم که شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود. گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متین یک کفگیر کشید . کفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه کودک یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نکنین و میل کنین. شما باید تقویت بشین .کمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ، زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ کنین
نگاهی به من کرد که این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چکار؟ به چه دردم میخوره . بگو محبت و سلامتی کجاست؟ برای خانم متین یک ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد برای خودم یک کفگیر برنج کشیدم و کمی مرغ برداشتم . خانم متین چپ چپ به من نگاه کرد . گفتم: اونطوری نگاهم نکنین مادرجون، میترسم اگه یه کفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی بخاطر شما چشم ، اینم یه کم دیگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت دستهایش لرزش خفیفی داشت که در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت . خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشکی اش فقط چند تار سپید داره، همین فردا موهاش رو براش رنگ می کنم
ثریا خانم؟
بله
میشه خواهش کنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر کنین؟
چشم،گیتی خانم
ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه
بله،خواهش می کنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن
انشاءا.....
ولی آقای مهندس که حالشون خوبه؟
بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان
صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تکان داد و لبخند زد .
وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعکس امروز چه زود اومدن ساعت یک ونیمه
نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم
ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم که این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عکس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میکردم و سکوت حاکم بر عمارت را می شکستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن کرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم که به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
سلام مهندس متین
سلام خانم، سلام مامان
خانم متین سرش را خم کرد
سلام آقا خسته نباشین
این محبوبه بود که برای جمع کردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .
سلام محبوبه.مثل اینکه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟
بله یه کوچیک دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .
سکوت کرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم . خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به مهندس برخوردم که بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
خیلی خوب
خوشحالم
مادر خوابیدن؟
کم کم می خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا کیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض کند گفتم : می بخشین جناب متین؟
بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود
حالی از مادرتون نمی پرسین؟
دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره
ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه
می گید چکار کنم؟
برید اتاقشون و کمی باهاش صحبت کنین
وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟
ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم
یعنی با شما حرف زد؟
به روش خودشون
شما روانشناسید ، من که نیستم
خب من دارم شما رو راهنمایی می کنم
ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده
من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میکنم کمی به مادرتون توجه کنین . رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه می کنین ، خب به جاش محبت کنین . والـله ، خیلی راحتتر و کم هزینه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
· می رین احوالشون رو بپرسین؟
· بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
· ولی اون موقع ایشون خوابن
· خب بعدازظهر که بیدارن
· برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت کنین با مادر چای میل کنین و باهاشون صحبت کنین .
· دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما کاری نداشته باشین
· اولا ، ازتون خواهش کردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی کنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
· خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی که شما نگاه مادرم رو معنی کنین
· حتما ، با اجازه
· رفتین که !
· هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم که فرمایش متین را اطاعت کرده باشم . یادم رفت حکمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاک زده به سرشون . به موهای همدیگه هم کار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز کردم .کسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه کردم ، کنار در اتاق مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم
مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار کردن .
متین نگاهی به من کرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست
راحت باشین مامان. و کنار مادرش روی لبه تخت نشست .
ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممکنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض کردن
حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه
جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین
اشکالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینکه از تمیزتر هم هستید
اختیار دارین
خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به کتاب روی میز نظری انداخت
خبرها رو میزه ، مامان جان؟
شما هم که روانشناس و مترجمید مهندس!
کتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد
خیلی عالیه . مدتها بود اینکار رو نمیکردین . مادر نگاهی به من کرد و لبخند زد
می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن
خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم که ناهار خوردین خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینکه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد
البته یه کاری رو فراموش کردین
چکاری؟
اینکه ایشون رو ببوسین
دستهایش را در جیبش کرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل کنم و توی هوا بچرخونم
نه فعلا اینکار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟
ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه که من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
اینطور پیش بره که دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش
بقیه ؟ نکنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تکان داد و گفت: نخیر منظورم کس دیگه ایه
شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر موهبتی نیست که همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یک قدم به سوی خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون نمی رسه و باز هم کمه . مهندس ، ای کاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه تقدیمش میکردم
نگاه عمیق به من کرد و لبخند زد: ممنون خانم دکتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره کرد .
عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها که پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میکنم یا نه؟
نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می کنین . البته نه بخاطر زیبایی پله ها ، بخاطر محبتی که به مادرتون کردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه
خدا؟
بله خدا
کدوم خدا؟
استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟
خدایی که پدرم رو ازم گرفت ، یا اونکه مادرم رو بیمار کرد ، یا شاید هم اونکه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشمانی که غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیکه از پله ها پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم که این خونه از پای بست ویرونه .
نگاهی به من کرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز کردم و بعد خوابیدم .
بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشکی که بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشکی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریک . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هیکله لا مذهب ! گیسو جات خالی!
از نگاهی که به من کرد فهمیدم که او هم با خودش می گوید عجب دختر ساده وزیبایی ، چقدر اجزای صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرایش نکرده بنده خدا
بفرمایید بنشینید!
متشکرم
رو به روی هم در فاصله سه چهار متری نشستیم پا روی پا انداخت و گفت: شدیدا تو فکر بودین خانم و این برای احوال مادرم اصلا خوب نیست
مگه انسان بدون فکر وغصه هم پیدا می شه؟ تفاوت انسان با موجودات دیگه در قدرت عقل و تفکرشونه .
از حاضر جوابی من جا خورد ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولی من مجبورم آدمهای شاد رو برای نگهداری مادرم انتخاب کنم .
البته این حق رو دارین
چند سالتونه؟
بیست وچهار سال
تجربه دارین ؟
نخیر!
دیپلم دارین
لیسانس روانشناسی دارم
از نگاهش متوجه حیرتش شئم، پرسید: ثریا گفته بود، اما حقیقتا لیسانس دارین؟
میتونم مدرکم رو براتون بیارم
پس چرا این شغل را انتخاب کردین
این درست مثل این می مونه که من از شما بپرسم چرا مادرتون با این امکانات بیمار شدن . خب پیش میاد
باز ابرویی بالا انداخت و آن یکی پا را روی این پا اندخت و گفت : میخوام کمی از زندگی خصوصی شما بدونم خانم ، البته اگه مشکلی نیست .
نه خواهش میکنم من تازه از شیراز اومدم و دنبال کاری در شان خودم می گشتم ، ولی موفق نشدم البته موقعیت هایی پیش اومد. ولی من خوشم نیومد .برای اینکه فعلا بیکار نباشم اینکارو انتخاب کردم .
می بخشید می پرسم ، چرا از اونها خوشتون نیومد؟
خب توقعاتی داشتن که با روحیه و تربیت خونوادگی من هماهنگی نداشت. در واقع یه عروسک با لباسهای مینی ژوپ میخواستن ، که من هم مانکن نبودم .
باز تک ابرویی بالا انداخت و نگاهش پر از تحسین شد
خونواده تون هم اینجا زندگی می کنن؟
فقط خواهرمه که همسن خودمه
همسن خودته؟
ما دوقلوییم
چه جالب!
ثریا با سینی طلایی که چهارپایه ظریف داشت با دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر جلو آمد . اول سینی را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره کرد که به من تعارف کند . در دلم گفتم ترشی نخوری شیرینی ! نه بابا متکبر هم نیستی! بنظرم دوست داشتنی آمد. فنجان را برداشتم و تشکر کردم .بعد او برداشت و ثریا رفت
پس خونواده تون شهرستانن
پدر ومادرم فوت کردن
متاسفم ، خدا رحمتشون کنه . از اینکع پدرم را جزء اموات کردم وجدانم ناراحت شد، ولی بهتر از این بود که بگویم پدرم دیوانه است . در آن صورت می گفت تو اگر طبیب بودی درد خود دوا نمودی و مضحکه میشدم
فکر می کنین از عهده نگهداری مادر بر بیایین؟ حتما ثریا براتون توضیحاتی داده
بله تا حدودی
یعنی تا حدودی مطمئن اید؟
نخیر، منظورم اینه که تا حدودی برام تعریف کرده ، دعا میکنم که در این کار توفیق پیدا کنم ممکنه بهم بگین که چه کارهایی رو باید انجام بدم؟
مادر فقط مونس و غمخوار میخواد .کارهای بهداشتی و نظافتی مادر رو دیگران انجام می دن. شما فقط باید داروهای مادر رو بموقع بهشون بدین ، به وضع روحی ایشون رسیدگی کنین وخلاصه مواظب باشین . مسئولیت سلامتی مادر با شماست .ایشون به گردش و تفریح نیاز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو اتاقشونن و این از هر چیزی براشون بهتره
شاید علت بیماری شون همینه
نگاهی طولانی به من کرد وگفت: روانشناسی می کنین ؟
البته ، خب این رشته منه
از اینکه می بینم فرد تحصیلکرده ای ، مخصوصا یه روانشناس ، مسئولیت مادرم رو بر عهده می گیره خوشحالم ، ولی خواهش میکنم طبابت نفرمایین ، در ضمن روش زندگی ما مخصوص خود ماست
قصد دخالت ندارم. اگه وظیفه دارم به وضع روحی و سلامتی مادرتون برسم باید نظرم رو بگن
من در تمیزی وسواس خاصی دارم .ماد هم همینطور. این نکته رو مد نظر داشته باشین
بله، متوجه هستم ، چون در غیر اینصورت اولین کسیکه زجر میکشه خودم هستم
راستی اسم شما چیه؟
گیتی،گیتی رادمنش
من هم منصور متین هستم
از دیدارتون خوشوقت شدم
منم همینطور البته امیدوارم حضورتون اینجا موقت نباشه .هرچند فکر نمیکنم خانمی به این ظرافت و حساسی بتونه مادر رو تحمل کنه
اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینکه شما ناراضی باشین
انشاءا... که اینطور نمیشه
من از کی میتونم کارم رو شروع کنم ؟
از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح
من صبح خدمت می رسم الان آمادگی ندارم
هر طور مایلین.نمیخواین مادر رو ببینین؟
البته!مشتاقم
پس قهوه تون رو میل بفرمایین تا با هم بریم
بله ممنون
خجالت کشیدم شکر را از روی میز بردارم بنابراین قهوه را نوشیدم و از تلخی اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثریا صلوات فرستادم که به این مهم فکر نکرده بود. بعد از کمی سکوت گفت: اگر رشته صنایع غذایی یا حسابداری یا زبان انگلیسی خونده بودین تو شرکت هم کار براتون بود
این هم از شانس بد منه که روانشناسی خوندم
بالاخره لبخند ظریفی گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها آشنایی داشتم باز ترجیح می دادم اول به این کارس که شروع کردم بپردازن
بی اختیار بیاد گیسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شاید نتوانم کارم را ادامه دهم اول باید تکلیف خودم معلوم شود
البته چی خانم راد منش؟
هیچی چیز مهمی نبود
حرفتون رو نیمه تموم نذارین که من از این کار متنفرم
راستش یاد خواهرم افتادم اون زبان انگلیسی خونده و دنبال کار میگرده ، ولی بهتر اول ببینم خودم چقدر میتونم با شما کنار بیام
به ایشون بگید بیان ببینمشون کار ایشون به کار شما مربوط نمی شه . اگه شما از عهده نگهداری مادرم بر نیاین دلیل نمیشه ایشون هم از عهده کارشون بر نیان
البته حق با جناب عالیه
سابقه کاری دارن؟
نخیر اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولی دختر با عرضه ایه . به خودم مطمئن نیستم، ولی ایشون رو تضمین میکنم
با چهره ای گرفته و حسرت بار پرسید: خواهرتون رو خیلی دوست دارین؟
بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما که از یه سلولیم در واقع از یک وجودیم
دوقلوهای یکسان ، درسته؟
بله
جالبه باید دیدنی باشه
اون فقط یه خال بیشتر از من داره
با تعجب و لبخند پرسید: یعنی تو صورتشون خال دارن؟
نخیر رو بازوی چپش
متاسفانه جایی نیست که آدم رو راهنمایی کنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.
برای شما شاید! برای خودش هرگز. یه جوش بزنه خودش رو می کشه وای بحال خال .
لبخند عمیقتری زد، طوری که دندانهای سفید ردیفش نمایان شد
آقای مهندس میتونیم به دیدن مادرتون بریم ؟
البته خانم ، بفرمایین
ثریا اینجا مدیریت مستخدمین رو بر عهده داره. برای آشنایی با اینجا می تونین از ایشون هم کمک بگیرین
بله ، ممنون
در دلم گفتم:آره دیگه منم زیر مجموعه مستخدمها هستم
در پله ها ادامه داد: البته فکر نکنین من ادب ندارم که اونو خانم خطاب نمیکنم ایشون جای مادر منه از یه سالگی با اون بزرگ شدم برای همین فقط صداش میزنم ثریا
من ابدا چنین فکری نکردم
طبقه دوم هم به همان بزرگی بود با اتاقهای متعدد. دو دست مبلمان راحتی در سالن چیده شده . کنسول زیبایی در ابتدای سالن قرار داشت که یک آینه بزرگ قاب طلایی شیک روی آن بود فرشهای زیبایی با زمینه کرم در سالن پهن بود اولین اتاق سمت راست ، که در چوبی سفید رنگی داشت ، اتاق مادرش بود در زدیم و وارد شدیم
سلام مامان!
خانمی تقریبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رویی پریده، نه چندان لاغر، نه چندان چاق، با صورتی متورم که نتیجه مصرف زیاده از حد داروهای اعصاب بود ، روی مبل زرشکی رنگی نشسته بودم دیدنش قلبم را فشرد یاد پدرم افتادم و تا عمق جانم سوخت آثار زیبایی هنوز در او دیده می شد، پسر، زیبایی را از مادر به ارث برده بود
سلام خانم متین از آشنایی با شما خوشحالم
چشمهایش را بست و باز کرد یعنی که سلام .
مامان جان، خانم رادمنش پرستار جدید شما هستن اینبارجوون ترین پرستار به سراغتون اومده
از نگاه سردش فهمیدم که امیدی به من ندارد
مادر صحبت نمیکنه .نه اینکه نمیتونه نمی دونم با کی و با چی لج کرده ولی دو ساله حرف نزده
جدا؟ اینکه خیلی بده
حالا به بدیهاش بیشتر پی می برین برای همینه که زیاد امیدوار نیستم
آهسته گفتم: خیلی معذرت میخوام ولی لطفا جلوی مادر اینطور مایوسانه صحبت نکنین آقای مهندس
انگار اولین بار بود دختری با او صحبت میکرد که آنطور عجیب به من نگاه کرد نمی دانم چرا ، ولی ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم وصورتش را بوسیدم و گفتم: منو جای دخترتون بدونین خانم هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام می دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار کنین دل یه دختر دل شکسته رو بدست آوردین بخدا اینو از ته دل میگم خانم متین
مدتی در چشمهایم خیره شد .انگار حقیقت را از چشمهایم خواند ، بعد با نگاهش به من لبخند زد دستش را روی دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس که محو رفتار ما بود گفت: مثل اینکه در اولین برخورد موفق بودین خانم رادمنش مادر این نگاه و نوزاش رو از من هم دریغ میکنه
خب حتما تا حالا با محبت واقعی با ایشون صحبت نکردین
خانم متین نگاهی به پسرش کرد انگار حرفم را تائید کرد بعد دو دستش را روی گونه هایم گذاشت. لحظه ای نگاهم کرد و اشک در چشمهایش دوید دستش را برداشتم و بر آن بوسه زدم از خودم پرسیدم چشطور پانزده پرستار ، این زن زیبا و موقر را با این همه محبت درک نکرده اند؟ بلند شدم و ایستادم . رو به مهندس کردم چشمهایش از نم اشک برق میزد و لبخند ملیحی به لب داشت برای اینکه من متوجه حالتش نشوم کنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا با کمال اطمینان میگم که من از عهده پرستاری ایشون بر میام
مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اینکه من هم اینطور حس کردم ، ولی هنوز مطمئن نیستم خانم .اونها که تجربه داشتن نتونستن وای بحال شما ، با این سن کم و طبع حساس و مهربون
من و مادر همدیگر رو خوب می فهمیم شما نگران نباشین جناب متین
متین سیگاری از درون پاکت بیرون آورد روی لبش گذاشت و تا خواست فندک بزند گفتم: آقای مهندس منو پذیرفتین یا خیر ؟
بله خانم مگه شک دارین؟
پس لطفا اون سیگار رو روشن نکنین.
لحظه ای بر و بر نگاهم کرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظیفه دارم از هرچیزی که برای سلامتی ایشون مضره جلوگیری کنم دود سیگار برای سلامتی مضره مخصوصا برای اطرافیان پس محبت کنین و طبقع دوم این عمارت سیگار نکشین بقیه جاها مختارین البته من برای سلامتی شخص شما هم ارزش قائلم ولی مسئول سلامتی شما نیستم و در شیوه زندگیتون دخالت نمی کنم
هنوز بر و بر مرا نگاه میرد فندک را در جیبش گذاشت و سیگار را در پاکت و گفت: مطمئنم چند روز بیشتر نیست پس نمیخوام بهانه ای دستتون بدم
چه رک و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسید: طبقه اول این عمارت که اجازه داریم سیگار بکشیم؟
هرچچند بازهم هوا رو آلوده میکنه ولی سخت نمی گیرم این بخود شما بستگی داره
همانطور که از در بیرون می رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پایین منتظرتونم خانم
مهندس متین؟
بله !
بجاش منم موهام رو می بندم و با کنایه لبخند زدم
لحظه ای ایستاد، سری تکان داد، لبخند زد و رفت
چه اتاق قشنگ بزرگی دارین خانم متین فکر میکنم چهل متر هست . به صورتش نگاه کردم . به در و دیوار نگاه میگرد
فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحیه شما نیست زرشکی رنگ مناسبی نیست شما چه رنگ دیگه ای رو دوست دارین ؟
نگاهش را به پیراهن من دوخت
سبز؟
از نگاهش رضایت را خواندم .بله سبز، رنگ زیبا ومناسبی برای افرادی است که ناراحتی اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است
اگه رنگ پرده رو عوض کنیم، رنگ مبلمان رو هم باید عوض کنیم اشکالی نداره؟
سکوت!
خب بهتره اینطور بپرسم شما موافقین تغییراتی در این اتاق بدیم؟
تبسمی کرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نمیشه؟ یعنی قبول میکنه؟
باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولی انگار شک هم داشت.جلو رفتم . از پشت ، دستم را روس شانه هایش انداختم و کنار گوشش گفتم: امیدوارم منو بپذیرین مهر شما که به دل من نشسته شما رو نمی دونم
دستش را بالا آورد و روی دستهایم گذاشت. گرمایی در وجودم حس کردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در کارم موفق شوم
مقابل خانم متین قرار گرفتم و گفتم : من فعلا می رم خواهرم تنهاست ، ولی فردا صبح زود میام . فقط نگاهم کرد
خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تکان داد
از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی، زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سکوت میکند؟ بالاخره می فهمم
نگاهی به دور و برم کردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم . پایین آمدن از آن پله ها ، بی اختیار آدم را مغرور میکرد .
خودم را به ریشخند گرفتم وگفتم: یادت باشه گیتی خانم تو فقط یه پرستاری، فقط دعا کن به روزی نیفتی که بخوای این پله ها رو دستمال بکشی. در ضمن یادت نره که زمان پرداخت اجاره خونه نزدیکه . بی اختیار لبخندی به لبم نشست .هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که آقای متین گفت: اینجا چه چیز خنده داره، خانم رادمنش؟
نیشم را بستم وگفتم: هیچ چیز مهندس
پس حتما چشمهای من مشکل پیدا کرده . و نوک بینی اش را خاراند
اگر باور می کنین میگم . دلم نمیخواد سوء تفاهم بشه
باور میکنم
به فکر اجاره خونه م بودم
خب، دراینصورت که باید گریه می کردین
حق با شماست . ولی پایین آمدن از این پله های زیبا و براق غرور خاصی به آدم می ده. بعد یاد شغلم و بدبختی هام افتادم . یه تو سری بخودم زدم و خندیدم
خنده اش گرفت ، ولی سعی میکرد نخندد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتی کرد وگفت: بفرمایین بنشینین
ممنونم داره شب میشه رفع زحمت میکنم .
به این زودی خانم؟
خیلی وقته اینجام . راستی تا چه ساعتی در روز باید اینجا باشم
شبانه روز
شبانه روز؟
بچه تو خونه دارین یا همسرتون بی غذا می مونه ؟
برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: همسرم بی غذا می مونه
با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج کردین؟
سکوت کردم و فقط نگاهش کردم
چرا جواب نمی دین؟ بفرمایین بنشینین. و نشستم
دلیل خاصی نداره
خب؟پس؟
به گفته شما در هر صورت باید ازدواج کرده باشم دیگه
من شوخی کردم
در عوض من هم سکوت کردم
زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج کردین ؟
نخیر، خوشبختانه
از مردها بدتون میاد؟
اتفاقا همیشه دوست داشتم مرد بودم
جدا!؟
بله
ولی من از زنها خوشم نمیاد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو می بینن. مدام میخوان به همه فخرفروشی کنن.البته ببخشین رک صحبت میکنم .
خواهش میکنم، خب هرکس نظری داره .من احتیاجی ندارم به اینکه مردی ازم خوشش بیاد یا نیاد و به همین علت هم ناراحت نمی شم
لحظه ای نگاهم کرد و گفت: آدم جالبی هستین با اینکه دوروبرم دخترهای زیادی هستن، ولی تا حالا به دختری مثل شما برنخوردم
خب بالاخره پرستار استخدام کردن باعث شده که با آدمهای مختلفی آشنا بشین اگه اجازه بفرمایین مرخص می شم
پس ناراحت شدین؟
نخیر، ابدا ، اتفاقا از کسانی که حرف دلشون رو واضح و مودبانه بیان می کنن خوشم میاد .اینطوری آدم می فهمه طرف مقابلش کیه و چه شخصیتی داره. آدم خیالش راحته که با یه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضی ها دورو هستن
من جزو کدوم دسته ام؟
معلوم یه نفر هستین. دل و زبونتون یکیه و این بهترین چیزه.
نگاه تحسین آمیزی به من کرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اینجا باشین مادر گاهی شبها هم نیاز به پرستار داره
خیلی می بخشین حاضر نیستین شما گاهی پرستار ایشون رو بکنین ؟ می دونین مادرتون چه شبهایی از شما پرستاری کردن؟
سرش را پایین انداخت و سینه ای صاف کرد انگار حرفی برای گفتن نداشت
من شبها نمی تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر میگردم .خواهرم تنهاست تازه به تهران اومدیم و اضطرابهای یه تازه وارد رو داریم دلم راضی نمیشه تنها یادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت میخوام
حتی اگه کارتون رو از دست بدین؟
من به میل خودم اینجا نیومدم زیاد برام مهم نیست در ضمن پرستاری طالب زیاد داره اینجا نه ، جای دیگه . من به قسمت معتقدم
به میل کی اومدین؟
دوستان، اطرافیان ، می گفتن فعلا تا کار دائمی و مناسب پیدا کنم ، این هم کار خوبیه . وقتی دیدم خواهرم میخواد بیاد تو رودربایستی موندم و اومدم
معلوم بود از صداقتم لذت میبرد که آنطور نگاهم میکرد، ولی گفت: پس باید بگم من پرستار تمام وقت میخوام . چون حوصله ندارم صبح دیر برسین یعنی اصلا از آدم بی نظم و انضباط بیزارم . من تا مادر رو به شما تحویل ندم آروم نمیگیرم . دوست ندارم وقتی میام اون بگه تقصیر من نبود، این بگه من حواسم نبود .اون بگه وظیفه من نبود تا کار رو هم بخودم تحویل ندین حق ترک خونه رو ندارین برای همین می گم شبانه روز
فرمایش شما کاملا درسته، شما مختارین . امیدوارم برای مادر یه پرستار خوب پیدا کنین .با اجازه تون
به این زودی جا زدین؟
جا نزدم من کار تمام وقت قبول نمی کنم . چون مشکل دارم وگرنه کی حوصله داره آخر شب بره صبح زود بیاد اونم اینهمه راه
بشینین خانم ، می گم راننده شما رو برسونه
باز نشستم عجب آدم بد پیله و سمجی بود .
اگر خواهرتون رو استخدام کنم تا ساعت دو که شرکتند بعدش هم تا بیان منزل و ناهاری میل کنند و استراحتی کنن، شب شده تا شامی بخورن و بخوابن ، صبح شده دیگه نگرانی نداره
فعلا که استخدام نشدن در ضمن مشکل من تنهایی شب ایشونه نه حوصله سر رفتن ایشون
شنیده بودم دخترهای شیراز دخترهای نترس و با شهامتی هستن
گیسو ترسو نیست من خودم رو مسئول می دونم
متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندک رو روشن کرد و با کنایه پرسید: اجازه دارم بکشم؟
خواهش میکنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم
شما که با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می کنین؟
مطمئنم اینطور فکر نمی کنین، که من و گیسو دوتایی همزمان به دنیا اومدیم می دونین که غیرممکنه
لبخندی روی لبانش نشست که باعث خنده من شد
شما چند دقیقه زودتر به دنیا اومدین؟
ده دقیقه
این ده دقیقه مسئولیت به این برزگی رو بر دوش شما گذاشته؟
شاید یه علتش اینه که پدر و مادرم منو عاقلتر و مدیرتر می دونستن خودش هم همین نظر رو دارع
میتونم بپرسم شغل پدرتون چی بوده؟
ایشون مغازه عتیقه فروشی دارن
دارن؟ مگه ایشون فوت نکردن؟
هول شدم ولی سریع جواب دادم : پدر فوت کردن مغازه که از بین نرفته هنوز هست
نگاهی با تعجب به من انداخت و دود سیگارش را بیرون داد و گفت: یه مغازه عتیقه فروشی دارین، اونوقت اومدین پرستاری ؟
کفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه ای! به او چه ربطی داشت؟
خب اجاره مغازه رو برای کار دیگه ای مصرف می کنیم ، در ضمن، مگه پرستاری چه اشکالی داره؟
پرستاری اشکال نداره ، ولی بیخود کار کشیدن از خود اشکال داره
اجازه مرخصی می فرمایین ؟ هوا تاریک شده
با سوالاتم خسته تون کردم؟ می بخشین
نخیر
به من حق بدین وقتی تازه واردی رو به خونه م راه می دم باید کسب اطلاع کنم
البته
بالاخره نگفتین چه می کنین میایین یا نه؟
شبانه روز نخیر، متاسفم روزش هم بستگی به نظر شما داره
خب من دوست دارم شما رو استخدام کنم چون احساس کردم مادر شما رو پسندیدن
شما لطف دارین ولی شرایط منو هم در نظر بگیرین
خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نکردیم و جا نیفتادین می تونین شبها به منزلتون برین، ولی بعد می شه شبانه روز
اگه استخدام نکردین چی؟ شاید به دلتون نشینه
اگه به شما رفته باشه، نگرانی شما بی مورده و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ یه دماری از روزگارت در بیارم که حظ کنی!
قبوله خانم؟
قبوله، شاید من لیاقت نشون ندادم اونوقت نه ایشون استخدام می شن نه تنها می مونن و نه من نگران
با لبخند گفت : اگه ببینم لیاقت ندارن، بدون رو دربایستی می فرستمشون خونه پیش شما. پس زودتر ایشون رو بیارین ببینم لازم نیست تا امتحان شما ایشون بیکار بمونه
سکوت کردم
به چی فکر می کنین؟
هیچی
حتما پیش خودتون می گفتین عجب آدم رک و بی ملاحظه ای هستم، ولی جنگ اول به از صلح آخر
باز سکوت کردم
در مورد حقوقتون چیزی نمی پرسین؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال میکردن
اولا که از دیگران شنیدم شما حقوق خوبی می دین، دوما اگه ببینم حقوقتون راضی ام نمیکنه ، منم به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم کم لطفی شما راه دوری نمی ره
ابرویی بالا انداخت و مطمئن بودم پیش خودش می گوید: عجب بلاییه این دیگه به زلزله گفته نیا که من هستم
حقوقتون ماهی............
راضی ام خیلی عالیه ولی می دونین که محبت رو با ریال و تومان نمشیه سنجید
باز نگاه تحسین آمیز
شما که گفتین به اندازه حقوقتون زحمت می کشین
به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم ولی محبتم رو که دریغ نمی کنم نگفتم به اندازه پولی که می گیرم محبت می کنم
خاکستر سیگارش ریخت.آنرا از روی شلوارش پاک کرد بیچاره آنقدر محو شیرین زبانی و حاضر جوابی من شده بود که حواسش به خاکستر سیگارش نبود
یکی از مضرات سیگار همینه مهندس متین
خنده قشنگی تحویلم داد وگفت: شاید خواستیم از شما کمک بگیریم که ما رو هم ترک بدین
اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولی این محاله همیشه به پدرم می گفتم سیگار کشیدن ، رنج و درد کشیدن در آینده س . بشما هم می گم مهندس فکر سلامتی تون باشین حیفه این سیما و اندام که در بستر بیماری بیفته هر موقع عصبانی شدین ورزش کنین پیاده روی مطمئنم مفیدتره
همانطور که انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روی دسته مبل، نگاهی به من کرد که از خجالت داغ شدم نفهمیدم چه معنی داشت ، ستایش، تحسین ،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهمیدم
با اجازه مهندس متین ، می بخشید پر حرفی کردم
اختیار دارین خانم، از هم صحبتی با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشیم!
متشکرم ، هم سلولیم تنهاست منتظره
صدای خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اینکه مادر خوابیدن می گم راننده شما رو ببره
با نگرانی پرسیدم . خدای ناکرده مادرتون که بیخوابی ندارن مهندس؟
صدای خنده اش فضا را پر کرد وای که چقدر قشنگ می خندید خودم هم خنده ام گرفت گفت: نه نگذان نباشین مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب می ره
از دیدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار
بسلامت خانم رادمنش ثریا!
بله آقا
شال و بارونی خانم رو بدین
بله چشم
ممنونم
به مرتضی بگو خانم رو تا منزلشون برسونه
بله چشم
خدانگهدار دیگری گفتم و از ساختمان خارج شدم ثریا پرسید:آقا چطور بود گیتی خانم؟
در برخورد اول غیر قابل تحمل، رک،بدون ملاحظه و بی محبت، ولی مطمئنم چنین آدمی نیست
ثریا لبخندی زد وگفت: برام جالب بود که آقا دلش نمی خواست شما برین . دلش میخواست بیشتر بمونین با پرستارهای قبلی انقدر خشک و جدی برخورد میکرد که بیچاره ها رنگ و روشون رو می باختن حالا بسلامتی استخدام شدین ؟
بله
شبانه روز؟
نخیر
چطور ممکنه ؟ آقا نمی پذیره
ولی من قانعشون کردم
معلومه به دل آقا نشستین بهتون تبریک می گم البته اگه به دلی ایشون نمی نشستین جای تعجب داشت
این نظر لطف شماست
وقتی بمنزل ثریا رسیدیم زری ومرتضی را صدا زد خواهر و برادر از سوییت بیرون آمدند و بعد از کمی صحبت، از ثریا خانم خداحافظی کردم . به من سفارش کرد که صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصبانی نکنم با ماشین سفید زیبایی راهی منزل شدیم
راهروزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شد و گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتکب شده بودیم؟ دخترک بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما ی دیاری ناشناخته . معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم
با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسو نگاه میکنم که کنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را به روی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش به ورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگار خوش و شیرین را میخورد که همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا! چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم کنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو که تا این حد قدرت داری که دو قلوی یکسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ما انسانها رو یکسان نتمیز میکرد ، کی نانوا میشد و کی قصاب، نه ، به کار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شکرت . خودم کردی ؟ چرا کاری نکردی که ما باز هم با خوشبختی زندگی کنیم ؟ راستی چرا همه یکسان نیستن ؟ می دونم که نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دکتر و مهندس می شدن دیگه کی تاجر و معلم میشد و کی خیابونا رو و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینکه گیسو هم میخواد چشماش رو باز کنه و واقعیتها رو بپذیره
خوب خوابیدی گیسو؟
خوابم نبرد
حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فکر وخیال داریم که نگو
چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟
یه ساعت
خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!
معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفی که ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت
زیاد هم نباید نا امید بود، توکل بر خدا گیتی
پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟
خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهای مادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم
دلم چقدر هواش رو کرده گیسو، مادر داشتن چه لذتی داره!
چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.
گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته
ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزی نمونده بابا به مرز جنون برسه
خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین
تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی کار درستی کردیم ؟
چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یه بیمار عصبی رو که به آرامش نیاز داره کجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس . انشاء ا... موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!
آه ! خدایا مهربونیت رو شکر
سرم را به صندلی تکیه می دهم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم ، همه چیز با سرعت از کنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان . در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همین سرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شکست ، خورشیدی بود و غروب کرد . آیا دوباره طلوع میکند ؟ طلوع هم که بکند، چه فایده ؟ عمر عزیزانی که غروب کرد که دیگر طلوع نمی کند . داغ آنها که از بین نمی رود
*****************
بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟
رسیدیم ؟ چه زود!
تو که میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خر وپف میکردی؟
راست میگی! خروپف میکردم؟
نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی روی زمین هست؟
آره ، همزادم که تو باشی
اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون ، کیفت یادت نره .
از راننده اتوبوس تشکر کردیم و پیاده شدیم، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم
خانمها کجا تشریف میبرین؟
یه مسافرخونه مطمئن آقا
بفرمایین سوار شین
راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم .بیم اللهی گفت و زد دنده یک .
تازه واردین دخترهای خوبم؟
بله
از کجا میاین؟
شیراز
به به! پس سلام همشهری
شما هم شیرازی هستین؟
بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیها خوشم نمیاد
من و گیسو به نگاه کردیم و خندیدم ، گیسو گفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه
شوخی کردم منظورم مادرزنهای شیرازیه
باز زدیم زیر خنده .
پس با مادر زنتون خوب نیستین
جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچی میگم برعکسش درسته خانمم ازدستم کلافه شده
چرا آقا؟
اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوری چشم هم نمیخوریم
ولی ماکه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین ،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت
راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی ام چون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی کردم ببخشین جسارت کردم
نه آقای محترم اقلا باعث شدین کمی خنده به لبامون بشینه
برای تحصیل اومدین؟
نخیر، اومدیم کار پیدا کنیم و تهران زندگی کنیم
تهران آش دهن سوزی نیست .ما که اینجاییم میخوایم برگردیم شیراز حافظ خدابیامرز میگه:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید کار پیدا کنیم
تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، که جای دخترم باشین ، زیبایین دوقلو هستین؟
بله
الله اکبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتون رو قالب کنین ها
بله بخاطر همین همیشه با مشکل مواجهیم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص میکنه
دیپلمه این؟
من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.
به به ، پس تحصیل کرده این خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه
اسم آنها داغ دلم را تازه کرد با اینحال گفتم : ممنون آقا
چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟
پدرم مریضه .مادرم هم فوت کرده
متاسفم، خدا رحمتشون کنه بیماری پدر شما چیه؟
بیماری اعصاب
انشاءا.... شفا بگیرن
انشاءا... دعا کنین
پس پدر بیمارن که شما مجبورین دنبال کار بگردین
بله
ببخشید فضولی میکنم ها......
اختیار دارین
اینجا هیچکس رو ندارین ؟
نخیر، همه اقوام ما شیرازن
دوستی؟آشنایی ؟
پدر یکی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستن که بکار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی
می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها از سنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند کیفتم
گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟
سه تا دخترم، دوتا دختر و یه پسر
خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟
دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .
انشاءا... عروسی شون رو ببینین
میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بکنم
امر بفرمایین
کلبه درویشی ساده ای داریم که با صفاست مارو از خودتون بدونین و اونجا رو قابل
آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین اما مزاحم نمیشیم
چه مزاحمتی ؟ تعارف نکنین که ناراحت میشم می ریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .
نه والـله آقا، تعارف نمی کنیم خیلی ممنون معلومه که خونواده تون هم دلچسب اند
بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهای من هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده که باید ببرمتون خونه
من و گیسو به هم نگاه کردیم خب مسلم بود که می ترسیدیم .چطور می شد اطمینان کرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیدا کردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا کردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنون می شیم .
نکنه اطمینان نمی کنین؟
اختیار دارید، اما.........
من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هم میخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه
شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده می کنین .
بالاخره سکوت کردیم و رضایت دادیم بنظر نمی آمد آدم بدی باشد . برعکس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .
جلوی یک منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیاده شد ، کلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرمایید پایین؟
مزاحمت نباشه
این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد
زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشکی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی با نمک و جذاب بود
سلام خانم
سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل
والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتون اصرار کردن
ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو رو خدا تعارف نکنین همشهری هستیم دیگه
آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد
ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم
امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید
وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبی دیده میشد با اینکه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود که آدمهای تمیزی هستند . دو دختر و یک پسر آقا کریم با ما سلام و احوالپرسی کردند و ما را به داخل راهنمایی کردند از راهروی باریکی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم که با فرش قرمز و پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شکل مثلث انداخته شده بود که از تمیزی می درخشیدند یک لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میز ساده ای بود و تلویزیون روی یک میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و یک ویترین چوبی قهوه ای سه گوش کنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بود و آدم احساس آرامش میکرد
خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین
ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم
من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟
من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو
چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثل سیبی که از وسط دو نیم شده!
لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا کریمه
یکی از دخترها وارد اتاق شد که خیلی زیبا و ملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف کرد
این دختر بزرگم نسرینه
آقا کریم در حالیکه لبه آستینهایش را بالا میزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین
راحتیم
این هم دختر کوچکم نرگس، پسرم هم که کمی خجالتیه و رفته اون اتاق اسمش محمده!
ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین
لطف دارین
خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می کنن؟
داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میکنه .
بگو عزیزم بلکه بتونیم کمکی باشیم
ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیش می رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت که معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشی می فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشکلات ما از اونجا شروع که برادرم عاشق دختری شد که خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشون خوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چکاره است ، یعنی پشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره کردن بودن و زندگی میکردن .ولی چه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دختر انداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نکرد .برادرم مقاومت میکرد ولی حرف پدرم هم یک کلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری برات میگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه کار بجاهای باریک کشید . برادرم قهر کرد و رفت اما با میانجیگری اقوام آشتی کرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزه از علی خواست تا تکلیفش رو معلوم کنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت کرد که دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن. وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا کرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش ازدواج کرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینکه راحت شدن اما برادرم همون شب خودش رو حلق آویز کرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم ............... اینجا دیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا کریم سرشات را ناراحتی پایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میلع بارفیکس اتاقش خودش رو حلق آویز کرده بود صحنه دردناکی بود اورژانس رو خبر کردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود از اون روز بود که بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر کم کم حواسش رو از دست داد و از حالت طبیعی خارج شد کارهای عجیب غریبی میکرد اونکه با مشروبات الکلی سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش کلاه گذاشتن و با چک و چک بازی خونه مارو از چنگمون در آوردت هنوز سال علی نشده بود که مادرم، که چهل ونه سال بیشتر نداشت سکته مغزی کرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدت پیدا کرد می بایست منزل رو تخلیه می کردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ای اجاره کردیم و اسباب کشی کردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میکردیم وقتی دیدیم پدر قادر به کار کردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ کدوم از اقوام ما رو کمک نکردن احتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از کار ما در بیارن و فضولی کنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بکنیم و به تهران بیاییم . پدر نیاز به مراقبت پزشکی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری کردیم اسباب اثاثیه زندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رو اجاره کنیم بعد هم دنبال کار بگردیم انشاءا... جا که افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه که بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیم مقدار کمی برامون می مونه که باید بیشترش رو به یکی از طلبکارهای پدر بدیم که خدا خیزش بده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه که باید حتما کاری پیدا کنیم که اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو به راه می شه کار هم نکردیم ، نکردیم.پدر رو که به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.
خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتون بده
آقا کریم گفت: اینطور که پیداست باید اثاثیه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبکار رو از سرتون باز کنین
· تا اونجایی که می تونستیم فروختیم . در ضمن این طلبکار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره
· بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟
· نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد .نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم
· من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشین با هم میگردیم و خونه پیدا میکنیم و بعد هم سر فرصت کار بگردین البته باید بگم تو این شهر لیسانس و فوق لیسانس بیکار زیاد هست. گمان نمی کنم بسرعت بتونین کار پیدا کنین ولی نا امید نباشین خدا مثل اسم من کریمه
زدیم زیر خنده
خانم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره نمیخواین این سفره رو بندازین ؟
تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوض کنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم
لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو کم کنیم
ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی که جا پیدا کنین پیش ما هستین من وقتی از کسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.
شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمت کنیم
اگر گذاشتم برین، خب برین
بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذی نوش جان کردیم آخر شب هم در اتاقی برای ما رختخواب پهن کردند و درحالیکه رمق به جان نداشتیم دراز به دراز افتادیم
حق با طاهره خانم بود، کسی اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقای کریم با روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشکل شما رو حل کنه شاید، هم جای مناسبی پیدا کنین ، هم کار مناسبی.
بعد از ظهر به اتفاق آقا کریم برای پیدا کردن خانه به بنگاههای مسکن مراجعه کردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه کافی داشتیم اما اجاره نداشتیم یک مشکل هم اینجا بود که هر کسی به دو دختر تنها و زیبا جا نمی داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی پیدا نکرده بودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا کریم بودیم خدا از عزت و بزرگی آنها کم نکند که جدا در حق ما لطف را کامل کردند روز ششم منزلی را در خیابان بهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه که البته مجبور شدیم ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود که صاحبخانه در آن منزل زندگی نمیکرد در طبقه بالا یک پیرمرد و پیرزن زندگی میکردند و در طبقه سوم یک زوج جوان
بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا با صاحبخانه قلبی تصفیه حساب کنیم اسبابهای بقول آقا کریم شیک و باارزشمان را به تهران منتقل کردیم و بعد از پرداخت مبلغ کامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب کشی کردیم .
پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم ، بی شک هرکس وارد منزل ما می شد اصلا باور نمیکرد که ما مشکل مالی داریم بنابراین تا آبروی ما نرفته بود باید زودتر کار پیدا میکردیم
جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتیم . زری خانم ، همسایه کناری آنها ، به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلی سرایداران و کارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم، گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می کنن بنده خدا مریضه اینکار شماست گیتی خانم که روانشناسی خوندن
یعنی من برم از مریض پرستاری کنم ؟ غیر ممکنه!
چه اشکالی داره ؟ ثواب داره بخدا
نه زری خانم، ما باید یه کار مناسب رشته تحصیلی مون پیدا کنیم .
حالا که یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولی فکر نمیکنم این هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول کنین
آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زری خانم؟
این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .کارهای شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا کارهای دیگه شو هم خدمتکارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض کرده یا خانم با اونها نمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره که اون رو فراری می ده . قید حقوق خوب رو می زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض می کنن و دِ برو که رفتی
گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهده بگیرم زری خانم
بس کن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیم بودیم بابای خودمون رو نگه می داشتیم
کمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری می کنیم مسئله ای نیست گیتی جان
حالا فعلا که پرستار داره
از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال کار گشتیم به هر شرکت و مطب و مدرسه ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده کم بود یا نیازی بکار ما نداشتند و یا بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میکردند که ما وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن کوتاه و مینی ژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا امید شده بودیم که طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی جان اون پرستار فرار کرد
چرا؟
مثل اینکه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوان شیر رو پرت کرده به دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن
طاهره خانم نکنه میخواین ایندفعه قابلمه به سر بنده اصابت کنه؟
خدا نکنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بوده اولین بار بود که خانم چیز پرت کرد .
بله، حتما همینطوره که میفرمایین اتفاقا آدمهایی که ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن
مطمئنم با شما تفاهم پیدا میکنه گیتی خانم .
ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه کار در شان تحصیلات خونواده ام پیدا کنم نه اینکه پرستاری بد باشه، ولی.....
ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدین اینجا کار درست و حسابی پیدا کردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری می بینی شده سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی دیگه . بنظر من بهتره همینکار رو قبول کنین حالا یا شما یا گیسو خانم اونوقت سر فرصت دنبال کار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم کار زیاد سخت نیست خانم که علیل و ناتوان نیست .
نمی دونم چکار کنم
گیسو خانم حاضره بذار اون بره
نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟
در هر صورت اصرار نمی کنم ، ولی کمی واقع بین باش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم که تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه
باشه از اینکه بفکر ما هستین سپاسگزاریم درباره ش فکر نمیکنم
گوشی را که گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟
همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار کرده
نه بابا ، چه هیجان انگیز!
آره، هیجان انگیز اینه که لیوان شیر رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار
عجب دیوونه ای!
فکر میکنی آدم خطرناکی باشه؟ شاید هم پرستاره عاصیش کرده
خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی
دیگه چی؟
آخه تو اینکارو دوست نداری
موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازه کافی اهل کار هستم ولی خودت فکر کن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام که داشتیم و هفته ای دو روز کبری خانم می اومد و به کارهامون می رسید حالا به خدمتکاری مردم برم تو کتم نمی ره گیسو!
این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدی که نمی کنی، کار میکنی، حقوق میگیری کار شرافتمندانه ایه ، چهار پنج ماه دیگه هم بیا بشین خونه خانمی کن من می رم گیتی همینکه تحصیلات دارم احساس کمبود نمیکنم
تو بیخود میکنی مگه اختیارت دست خودته؟
ببین گیتی ، برای من تعیین تکلیف نکن چند روز دیگه باید کلی اجاره خونه بدیم، یادت که نرفته
خیلی خب فردا می رم صحبت میکنم شاید اونطور ها هم بد نباشه
بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو کار دلخواهت رو پیدا کن
نه بذار من پرستاری رو امتحان کنم گیسو جان
پس می ری؟
آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .
***********************
بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر که مادر و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزل رسیدیم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود یک تابلو، دورنمای یک کاخ! از جلوی نرده های سیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه وای خدایا! منکه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در این خانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار لذت بخش بود. مادرِزری ، ثریا خانم که تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتیم که در بیست قدمی در ورودی باغ بود یک خانه شصت هفتاد متری بسیار شیک با خود گفتم داخل عمارت چگونه است؟
ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدی دخترم
· ممنونم
· زری از شما خیلی تعریف کرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه
· اختیار دارین
· من در مورد شما با آقا صحبت کردم ایشون اصلا از همه نا امیدن البته حق هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون بر نیومده اتفاقا خانم متین زن آروم و ساکتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت داره که نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از حد تمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضع زیاده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتن این بود که آقا اونها رو جواب میکرد بعضیهاشون هم خودشون رفتن این پرستار آخری انقدر بد اخلاق و بی حوصله بود که حد نداشت آقا هم ردش کرد
· آقا فرزند خانمه ، دیگه؟
· من فکر کردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاکه من فکرکردم دست کم شصت سال دارن
· آقای مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پیش به رحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزوی شد اوایل اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یکی دو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپره البته من فکر میکنم از علاقه زیاد از حده که اینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها که خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره و طاقت دیدن مادر رو با این وضع و حال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش دوری میکنه
· آقای مهندس مجردن؟
· بله
· اینطوری که من معذبم
· ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست .والـله روزی هزار بار نذر و نیاز میکنیم یکی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رو از سکوت در بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعد با کنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده ماشاءا.....
· شغلشون چیه؟
· مهندس صنایع غذایه و یه کارخونه بزرگ مواد غذایی دارن
· آه،پس این همه ثروت و تجمل از برکت شکم مردمه! خب شما فکر می کنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟
· اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل کنین خانم قابل تحمله که انشاءا.... بر میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نکنین چون تنها شما نبودین که جا زدین یا بیرون شدین حالا توکل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون
بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من و ثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا که هیچی گرانبهاتر از سلامتی نیست خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برق نگاه نکنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت کنه، اینطور بار اومده، خودش اینطور زندگی کردن رو دوست نداره اکثرا آخر هفته ها میره ویلای شمالشون سکوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم ساده نه اینکه هیچی توش نباشه، کوچکتر وکمی ساده تر از اینجاست .
با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگیزتر شد . نما از سنگ سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشکی بزرگ و تراس های نیم دایره . از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالن بسیار بزرگی به چشم میخورد که کفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتی تزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلکان مارپیچ با نرده های فرفوژه مشکی به فاصله ده متر از هم قرار داشتند که به طبقه بالا می رفت . در طرف چپ سالن غذاخوری ، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای بزرگ بود . در طرف راست سالن کتابخانه و سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند که مرتب میهمانی و جشن و پارتی داشته اند . ثریا خانم برای خبر کردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوی نفیسی افتاد که روی دیوار قرار داشت ، تصویر یک زن زیبا که شانه های عریان او را یک حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود . روی مبلی نشستم که نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود. الحق که مجسمه های آنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .
ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الان تشریف میارن . من برم قهوه بیارم راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع کنین آقای به موی بلند پریشون حساسیت دارن ببخشیدها و رفت
وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالا گیره سر از کجا بیارم ؟ وای که از این به بعد فقط باید اطاعت کنم ، اونم من کله شق! آرنجهایم را به دو زانو تکیه دادم و دستهایم را قلاب کردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا! چرا کار ما به اینجا کشید . حتما الان فکر میکنه یه گدازاده بی اصل و نسبم . چ
صاف ایستادم و گفتم:پارسا بخاطر همه چی ممنون.****با استرس به شماره ای که به گوشیم زنگ زده بود خیره شدم.شماره مهدی بود اونم ساعت 12 شب...چند دقیقه بعد ازش اس ام اس اومد.(تیام،مهدی ام جواب بده)دیوونه میدونم مهدی دقیقا به خاطر اینکه مهدی هستی نمیخوام جواب بدم.اونقدر زنگ زد که مجبور شدم جواب بدم._الو_سلام تیام خانم._کاری داشتی؟_قبلا جواب سلام میدادی._خب سلام._حالت خوبه؟_من از ساعت 6صبح بیدارم کارت چیه؟_اخلاق گنده اون پسره روت تاثیر گذاشته.با عصبانیت گفتم:درست حرف بزن._روش غیرتم داری._مهدی کار نداری قطع میکنم._نه نه صبر کن.سکوت کردم که گفت:میخوام ببینمت._برای چی؟_کارت دارم.اصلا دوست نداشتم با مهدی حرف بزنم،مخصوصا اینکه پارسا دوست نداشتم باهاش حرف بزنم._الان بگو_فردا بعد مدرسه میام دنبالت._مهدیییی._جانم.از لحنش حالم بهم خورد و گفتم:حالا ببینم._خدارو شکر پس میای.میبینمت.بای عزیزم.اه اه این چه طرز حرف زدنه ..حالم بهم خورد و گوشی رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم 12اسفند بود.قرار بود از پس فردا که امتحانای میان ترم پارسا تموم میشد برای خرید بریم بیرون.با صدای اس ام اس خم شدم و گوشی خوشگلم را برداشتم بادیدن شماره پارسا ذوق زده اس ام اس را برداشتم.(سلام فردا ساعت 4میای بریم بیرون برای خرید؟.کلاس ندارم)چه قدر خوب بود که ازم میپرسید مثل این مهدی دیونه دستور نمیداد..ولی من با مهدی قرار داشتم،اون یک پسر سمج بود.براش نوشتم.(خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم)بلافاصله پس از رسیدن پیام گوشیم زنگ خورد.شماره پارسا بود****با اینکه ساعت 12 بود،با اینکه اعصابم از دست مهدی خورد بود با اینکه از ساعت 6 بیدار بودم ولی پر انرژی جواب دادم._ســـــــــــــلام خوبی؟_سلامسکوت کردیم،هردومون میدونستیم چی میخوایم بگیم.گفتم:الو قطع کردی؟_نه نه..راستش تیام کجا میخوای بری؟_چیزه..با کسی قرار دارم._اهان.یکطوری از سر ناراحتی گفت که دلم اتیش گرفت و گفتم:بامهدی.میخواستم درستش کنم زدم خرابش کردم.پارسا با صدای بلندی گفت:چییییییی؟صداش غرق تعجب و عصبانیت بود.چیزی نگفتم که دمِ گوشم داد زد:دوباره بگوچی گفتی؟_شنیدی که!_دوباره میخوام بشنوم.چرا عصبانیش داشت به منم منتقل میشد._با مهدی قرار دارم._ اِ...با اجازه ی کی؟من مگه باید از پارسا اجازه بگیرم...برای چی؟چون نامزدته خره...خب باشه بابام که نیست...محرمت که هست،اسمش تو شناسمم که نیست باصدایی که نمیدونستم از کجام دراومد گفتم:من دیگه بزرگ شدمبا داد گفت:خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟_اره..خوبه خودت تولد 18سالگیم را گرفتی._تیام چیکارت داره؟_نمیدونم ظهر بعد مدرسه گفت میاد دنبالم.نفس عمیق و پرحرصی کشید و گفت:موبایلتو ببر حرفات که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت.چی داشت میگفت..موبایل میبردم مدرسه..خیلی از بچه ها میومردن...شیدا خیلی میاورد...باران هم یکبار اورد.باشه ای گفتم.همین که گفتم باشه بدون خداحافظی قطع کرد...قطع کن به درک.سر من داد میزد.***باران زیر چشمی حواسش به من بود که داشتم فرمول های روی تخته رو مینوشتم..چند وقتی بود که بخاطر نیومدن شیدا غزل بغل دستیم جاش را با باران عوض کرده بود..نگاهش کردم و گفتم:چیزی شده؟سرش را به علامت نه تکون داد..روی صورتش مکث کردم و خیره شدم روی صورتش...ناراحت بود..بغض کرده بود،بیخیال فرمول هاشدم و گفتم:چیزی شده باران...چیه چرا ناراحتی؟سرشو به علامت نه تکون داد.زنگ اخر بود..دستشو از زیر میز فشردم و گفتم:میگم چی شده؟دماغشو کشید بالا وزیر لب گفت:حالا بعدا._من که تا بعدا بشه میمیرم.افشار که در حال نوشتن فرمول بود چرخید به سمت ما و گفت:خانم شکیبا._بله بله_بلند شید.چه پرو..دلم نمیخواد بلند شم.با اکراه بلند شدم و زیر چشمی نگاهش میکردم که گفت:بحث سر چی بود؟اومدم حرفی بزنم که باران بلند شد و گفت:داشتم یک فرمول ازش میپرسیدم.افشار چشم ابی با داد گفت:شما شکیبایین؟باران ببخشید گفت و نشست.منم گفتم:ببخشید.._تکرار نشه؟بدون نگاه بهش نشستم سر جام...هر چه میگذشت ازش بیشتر بدم میومد...بعد از گرفتن یک امتحان کلاسی وقت ازاد به همه داد...سوگل اون روز غایب بود..چرخیدم به سمتش و گفتم:باران چیزی شده؟به چند ثانیه نگذشت که چند قطره اشک روی صورتش قل خورد..اروم گفتم:باران.دستمو گرفت...سرد بود...خشک بود..با بغض و صدای ارامی گفت:حس میکنم من و حسام...من و حسام.با بهت گفتم:تو و حسام چی؟_من و حسام زیاده روی کردیم******تقریبا بلند فریاد زدم:چییییییییییییی؟افشار با خودکارش روی میز زد و گفت:خانما...اروم تر.افشار هنوز داشت غرغر میکرد...دست باران بیشتر سرد شد..حس کردم داره میلرزه..اروم دستش را فشردم و گفتم:باران چی شده؟_5شنبه هفته پیش...گفت یک سر برم خونشون..خونشون تنها بود بعدشم در خوردن شیرینی زیاده روی کردیم.کمی بهش خیره بودم که یکدفعگی زد زیر خنده.محکم با کتاب روی سرش زدم و با فریاد گفتم:چی؟یک ساعته منو سرکار گذاشتی خدا نکشت باران.باران از خنده ریسه میرفت.افشار تا اومد دهنشو برای غرغر باز کنه که زنگ خورد.گفتم:باران خیلی بیشعوری!باران دستشو روی سینش گذاشت و کمی خم شد و گفت:لطف عالی متعالیاز جا بلند شدم و وسایلم را جمع میکردم..باران سرش را جلو اورد و گفت:راستی تیام._هوم؟_میدونی سوگل امروز کجاست؟سرم را بالا اورم و خیره شدم داخل چشماش و گفتم:کجاست؟_نمیدونم.نگاهی به صورت خنگ مانند باران کردم و زدم زیر خنده..دیوانه ای بود برای خودش.کوله ام رو پشت شونم انداختم و به دمِ در رفتم..._خانم شکیباچرخیدم به سمت صدا..صدای مهدی بود ، عینک مگسیش روی چشماش بود،لبخندژکوندی زدو گفت:سلام.با همون صدای سرد و بی روحم گفتم:سلام._بفرمایید به سمت ماشین.کنارش به راه افتادم سعی میکردم باهم هم قدم نشدیم ولی نمیشد.سوار ماشین شدیم خواست حرکت کنه که زود گفتم:مهدی!مهدی چرخید و باهمون لبخند مسخرش گفت:جانم!اییی حالم را بهم نزن._میشه همینجا حرفتو بگی؟مهدی عینک را از روی چشمهایش روی موهایش گذاشت و گفت:یک ناهاربخوریم.خواستم اعتراضی بکنم که ماشین را به حرکت انداخت.ضبط را روشن کرد و با یک سرعت متعادل میروند.نگاهم به خیابون بود به خیابونای خلوت بود.اصلا علاقه ای نداشتم با لباس مدرسه برم ناهار بخورم.جلوی یک رستوران نسبتا شیک ایستاد.باهم پیاده شدیم،مهدی یک میز دونفره رو در یک جای دنج رزو کرده بود.گفتم:به فکر همه چی هستی ها.خندید و گفت:بیشتر تو.میخواستم بگم مواضب باش تو و فکرت رو له نکنم،مهدی منو را جلوی من گذاشت و گفت:چی میخوری؟_فرقی نداره من برای خوردن نیومدم.مهدی منو را از دستم گرفت و گفت:جوجه میخوری؟اینهمه منو بیرون اورده حالا میخواد جوجه بده..یاد اولین باری که با پارسا اومدیم بیرون،اون ماهیچه گرفت..اخی پارسا_ماهیچه میخورم.پارسا همیشه ماهیچه و شیشلیک و غذاهای گرون سفارش میداد..مهدی لبخندی زد و گفت:باشه هرچی تو بخوای،نوشابه چی؟_مشکیپارسا میدونست من مشکی دوست دارم..اخیمهدی بعد از دادن سفارش گفت:خب راستش تیام..نگاه کن تو و پارسا هنوز نامزدید و مجلس نگرفتید پس هیچ کس غیر خونواده ها نمیدونن..درسته فامیلن ولی فامیل دورن..خب بهتر از پارسا هم برات ریخته..کسی که واقعا دوست داشته باشه.پارسا دوسم داشت اون اعتراف کرده بود._پارسا دوسم داره._توهم دوستش داری؟_معلومه مامیخوایم عروسی کنیم.مهدی دستاش را جلو اورد و روی دستام گذاشت.خواستم دستام را پس بکشم که دستاشو سفت کرد.سکوت کرد خواستم چیزی بگم که دست کرد داخل کیفش و پاکتی رو دراود و انداخت روی میز._این چیه؟_عکس های پارسا خان همراه معشوقشون.دست بردم تا بردارم که مهدی بلند گفت:دست نزن.همون موقع گوشیم زنگ خورد.دست کردم داخل کیفم.مهدی گفت:گوشی بردی مدرسه؟سرموتکون دادم و دیدم پارساست.مهدی خودشو کمی روی گوشیم خم کرد تا ببینه کیه._جواب نده_چرا؟_اگه میخوای واقعیت رو بدونی!گوشی رو گذاشتم روی میز..برای خودش زنگ میخورد تا قطع شد..دوباره زنگ خورد و زنگ خورد.گوشیم را خاموش کردم و انداختم داخل کیفم.غذا رو اوردند و چیندند._مهدی میشه نشونم بدی من هیچی نمیتونم اینجوری بخورم._صبر داشته باش.کیفم را برداشتم و بلندشدم و گفتم:من برای چی باید باهات ناهار بخورم._بشین گفتم.و کیفم را کشید...با غذام بازی بازی میکردم تا غذاش تموم شد.پاکت را به سمتم هُل داد.خواستم بردارم که گفت:فقط تیام.سرم را بالا اوردم و نگاهش کردم_:یادت بره که این عکس رو من بهت دادم..درضمن بدون اگه پارسا رو از دست بدی من هستم.نگاه ازش گرفتم و در پاکت را باز کردم.عکس ها برعکس بودند .برش گردوندم و چشم دوختم به چیزی که میدیدم ولی نباید باور میکردم.همین میز بود همینجا بود..پارسا جای مهدی نشسته بود ولی...جای من..جای من من نبودم....سعی کردم گریم نگیره..اروم باشم و به چیزی که باورم نمیشد خیره باشم...بهاره...........قسمت 38یک قطره اشک از چشمم ریخت..حالم داشت از هوا بهم میخورد..روبه روی هم نشسته بودند و همراه با لبخند سیگار میکشیدند..دوتایی...بهار زیبا بود..از من خوشگل تر بود..از من مهربون تر بود که پارسا عاشقش شده بود..بهار سیگار میکشید و پارسا هم.نفس کم اوردم.مهدی گفت:همین یکی نیست..بازم هست.مگه من توان داشتم که عکس بعدی رو ببینم..میتونستم اینده رو برای خودم پیش بینی کنم...من در 17سالگی به زور ازدواج کنم و درست چند روز قبل عروسیم بفهمم شوهرم دوستم نداره...شاید داشته باشه اما کمتر از بهار..شاید بهار خوش هیکل تر بود..شاید بهار بهتر بود..چشای پارسا برق میزد...میخندید. حتما امروز که گفتم باهاش نمیام با بهار رفته..به عکس خیره بودم حس کردم چیزی کنار دستم داره گرم میکنه..یک فنجون چایی...به مهدی نگاه کردم.._بخورگرم میشی..قلب و دلم سوخته بود..گرم بودم.عکس بعدی..این دیگر رستوران نبود..خیابون بود..یک خیابون خلوت..یک هوای بارونی همون روزی که من به پارسا زنگ زدم و گفتم بیا بریم راه بریم ولی اون گفت کار داره.....زیر یک چتر در فاصله خیلی کم راه میرفتند...میخندیدند و سیگار دود میکردند..اینبار فقط بهار..قطره اشک بعدی حساب کتاب اشکام از دستم در رفته بود.عکس بعدی حالم را گرفت..حالم بد شد...عکس ها از دستم افتاد و از جا بلند شدم.کیفم را کشیدم..گوشیم از جیبش افتاد..مهدی خم شد و گوشی رو به دستم داد..عکس ها هم داخل کیفم انداخت..عکسی که حالم رو گرفت....عکس بوسه..بوسه ای که بهار به گونه پارسای من کاشته بود...پارسای من پارسای من نبود..پارسا همه بود.پارسا درست بود نمیخندید اما...شاید داشت حال میکرد.مهدی روبه روم بود متوجه نشدم که عکسام را پاک کرده..پسش زدم._تیام واستا الان میام.دستمو به علامت نمیخواد توهواتکان دادم..چرا بارون نمیومد..الان به این هوا نیاز داشتم..هواسرد بود از دهن همه بخار میومد..با قدم های تند داخل کوچه فرعی پیچیدم تا مهدی دنبالم نیاد.خودم را به خیابون اصلی رسوندم..عکس ها اومد جلوی چشمم..بهار..پارسا..سیگار...بو� �ه...بارونی که منو پس زد و بهار را قبول کرد...1چتر..2نفر..من تو خونه و درحال درس خوندن که از درسام عقب نیوفتم و اقا درحال خوشگذرونی..من به فکر پارسا و پارسا به فکر هرکسی غیر من..پارسا بهار رو داشت..شایدم امروز باهام قرار گذاشته بود تا بگه که منو نمیخواد..تا بگه همه چی تموم..اگه دوستم نداشت چرا سرم غیرتی میشد..چرا توهواپیما گفت دوسم داره..چرا گوشی گرون قیمت برام خرید..چرا هر شب بهم پیام میداد.ولی نداشت...اگه داشت باهام میومد قدم بزنم زیر بارون..2بار در یک روز نمیزدم..وقتی جلوی دختر عموش حقیر شدم ازم دفاع میکرد..4 به 3....ولی بهار چی..یک عکس بهار دربرابر تمام محبت های پارسا..عادلانه بود..با بوق ماشینی برگشتم به عقب شاید منتظر یک اشنا بودم که باشه تا بغلش کنم و زار زار براش اشک بریزم..ولی با دیدن یک دویست و شش و راننده جوون مو سیخ سیخیش...قدم هامو تند تر کردم.کسی از من خبر نداشت..به ساعت مچیم نگاه کردم..7شب..خیلی دیر بود.ترسیدم..تا این ساعت تاحالا بیرون نبود..گوشیم را دراوردم و روشنش کردم بی توجه به تماسا و پیام ها دنبال شماره کسی میگشتم که باهاش راحت باشم..فرهاد کسی که بهم گفته بود تا اخرش باهامه.رو اسمش را فشردم._الو تیام._سلام._سلام دختر کجایی همه نگرانتن؟صدای مامان میومد که میگفت:بده باهاش حرف بزنم._فرهاد گوشی را به کسی نده..برو یکجا میخوام باهات حرف بزنم.صدای پارسا اومد:فرهاد جان کارش دارم گوشی رو بدهانگار رفت یک جای ساکت سر و صداها خوابید._الو_بگو تیام.من:کجایی؟فرهاد:من باید اینو ازت بپرسم.من:تو بگو!فرهاد:خونه.من:کی اونجاست؟فرهاد:بابا که رفته بیرون دنبالت..پارسا هم همین الان از بیرون اومده..مامان و مرواید و عزیز اینجان.نشستم لبه جدول و با عجز و در حالی که اشکام میریخت گفتم:داداشی...فرهاد...میخوام� �...هق هق میزدم..فرهاد بلند گفت:کجایی تیام؟چی شده؟_میگم کجام ولی تنها بیا بدون هیچ کس.سعی داشت صداشو کنترل کنه_باشه باشه.._خیابون...سر کوچه...زود بیا_چشم خواهرم._فرهاد.فرهاد:چیه؟_تنها بیا._باشه باشه.تماس رو قطع کردم ..از جا بلند شدم..هنوز همه عکسارو ندیده بودم..نمیتونستم در ک کنم...پارسا چرا اینکار رو کردی!!!ازش توضیح نمیخوام..عکسا تمام توضیحاتش را نقص میکنه..نکنه اینا خیلی وقته باهم دوستن.دوباره نشستم لبه جدول..بهتر بود تا پارسا بیاد پیام هار و بخونم.30تماس از پارسا.10تا ازخونه20تا از فرهاد.5تا مهدی.پارسا:(چرا گوشیت را جواب نمیدی؟)پارسا:(تیام زود جواب بده)پارسا:(گوشیت را خاموش میکنی برای من؟؟؟؟؟؟؟)مهدی:(کجا رفتی دختر بلایی سر خودت نیاری؟)بابا:(تیامی..بابا کجایی؟)پارسا:(عزیزم من نگرانتم جواب بده.)پارسا:(دیونی شدی جواب بده)پیام ها تموم شد..گوشیم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد..پارسا بود قطع کردم...با دیدن ماشینمون از جا بلند شدم..فرهاد بود ..درو باز کردم..و نشستم..فرهاد بهم خیره شد و بعد دادزد:تا این موقع شب تو خیابون چه غلطی میکردی؟اروم گفتم:سرم داد نکش.نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:(باشه باشه)چرخیدم به سمتش و گفتم:با مهدی بودم._اما تا ساعت 4..الان 8 و 45 دقیقه است.سرم رابه علامت میدونم تکون دادم.فرهاد نیم نگاهی به خیابان کرد و روبه من گفت:بگو چی شده تیام؟احساس میکردم برای گفتن این جمله تموم انرژیم را باید بدم،خیره به کیفم شدم و گفتم:من میخوام از پارسا جُد...جمله کامل نشده بود که تقه ای به شیشه خورد،از جا پریدم و چرخیدم به سمت پنجره.از دیدن پارسا شوکه شدم،ناخوادگاه دستم به سمت در رفت و قفلش کردم..نگاهمو ازش گرفتم و به زمین خیره شدم..نگاهم میکرد،فرهاد شیشه ی من را از طرف خودش پایین داد.پارسا:سلام تیام خانم.فرهاد:تو چطوری اومدی؟پارسا:اومدم دنبال همسرم..پاشو تیام..دیگه مزاحم فرهاد نمیشیم.و دستگیره در را کشید.فرهاد:بهتره بری تیام.نگاهی به فرهاد کردم و سرم را به طرفین تکون دادم.ناگهان پارسا دستشو از شیشه داخل کرد و در را باز کرد و دستمو کشید.مثل یک پر از جا کنده شدم و چرخیدم به سمت پارسا و زل تو چشماش و گفتم:من با شما کاری ندارم.و روبه فرهاد گفتم:منو از دست این دیونه نجات بده.فرهاد گنگ نگاهم کرد ،پارسا روبه فرهاد گفت:برو فرهاد من هستم..باهم یکم حرف میزنیم،خیره شدم تو چشماش و داد زدم:من با توحرفی ندارم.فشار دستش را بیشتر کرد و طوری که فرهاد نشونه گفت:خفه شوپارسا:فرهاد برو دیگه!یک مشکل بین ما هست حلش میکنم.خواستم به فرهاد بگم (نه)که پاشو روی گاز فشرد و رفت.پارسا منو به سمت خودش چرخوند .عصبی نگاهم کرد و زیر لب گفت:اینجا نمیشه.و دستم را گرفت و به سمت ماشینش کشوند.سوار شدم و در را محکم بستم.نفسشو پرفشار خالی کرد و قفل مرکزی رو زد و چرخید به سمتم._میشنوم._گفتم باهات حرفی ندارم._از صبح رفتی با اون پسره روانی این طرف و اون طرف..بعدش گوشیت را خاموش میکنی ..حالا هم ساعت 9شب جوابم رو نمیدی؟نه نمیدم...من حق دارم..من خیانت نکردم..سکوت کردم و نذاشتم اشکام بیاد،بغض داشتم ولی نذاشتم بریزه ..عصبی بودم چرخیدم به سمتش و هرچی ادب و نزاکت بود را بوسیدم گذاشتم کنار و گفتم:به تو ربطی نداره._اِ .پس به کی ربط داره؟_من و زندگیم.پارسا:زندگیمون.زهر خندی زدم و گفتم:تا چند وقت دیگه همون اسم من از تو شناسنامت خط میخوره...خدارو شکر شناسنامم پاک موند و اسمت نیومد توش.احساس کردم رنگ پارسا پرید ،شوکه شد.********احساس کردم رنگ پارسا پرید ،شوکه شد.فکر میکردم عصبانی بشه ولی جا خورد.انگشتش رو روی شقیقش گذاشت و گفت:میفهمی چی میگی؟سکوت کردم._مگه بچه بازیه تیام؟فکر میکردم سرم داد بزنه"مگه دسته خودته من دوست دارم..و طلاقت نمیدم"ولی انگار زیاد هم مخالف نبود..به اشکام اجازه ریختن دادم..بچه تر از اون چیزی بودم که فکر میکردم.پارسا:داری باهام شوخی میکنی ؟زل زدم داخل چشماش و قاطع گفتم:نه.پارسا:اون پسره عوضی چی تو گوشت خونده؟سکوت کردم.دست مشت شده اش را محکم روی فرمون کوبوند و گفت:دِ یالا جواب بده لعنتی.من:پارسا،من به خاطر تو دارم اینکار میکنم...که راحت باشی.پارسا فریاد زد:چند وقت دیگه عروسیمونه._یک تالار و ارایشگاه و اتلیه وقت گرفتیم که کنسلش میکنیم.پارسا چشاشو ثانیه ای بست و باز کرد و گفت:داری دیونم میکنی!_میدونم..بودن من عذابت میده..پس جدا میشیم.جمله اخر رو با فریاد گفتم.پارسا ماشین را روشن کرد و شروع به راندن کرد،سرعتش هر لحظه بیشتر میشد.ضبط رو روشن کرد.خواننده خارجی با ملایمت ایتالیایی میخوند..سرم درد میکرد..دوباره هرکدوم از عکسا جلوم رژه میرفتن..خنده هاشون..دود سیگاراشون..فاصلشون..پارسا داشت میرفت بیرون شهر..کنارش احساس امنیت عجیبی داشتم.یک جایی شبیه کوه که پایینش دره بود.پیاده شد..به تقلیدش پیاده شدم.تکیه داد به کاپوت ماشین و گفت:دوسش داری نه؟_قبلا جواب این سوالتو دادم.پارسا:پس دوسش داری!همونطور که به روبه رو نگاه میکردم گفتم:هیچ ذکوری رو به غیر از بابام و فرهاد دوست ندادم.با این حرفش میخواستم بهش بفهمونم که دیگه جایی در قلبم ندارخ.پارسا اروم گفت:امروز چی شد؟نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد را وارد ریه هام کردم.نباید میگفتم..اگه میگفتم باحرفاش خامم میکرد.اروم تر از خودش گفتم:طلاق میخوام.محکم زد روی کاپوت و گفت:غلط کردی!نگاهی به ماشین کردم و گفتم:گرونه.عصبی نگاهم کرد یعنی الان وقت این حرفه..لبخند تلخی زدم که دلم به حال خودم سوخت.و گفتم:قشنگ و گرونه..هر دختری جذبش میشه،مخصوصا اگه صاحبش چشماش عسلی باشه و موهای مشکی اش اغلب روی پیشونیش ریخته باشه..مخصوصا اگه عطر مسخ کننده اش داخل ماشین پیچیده باشه..لبخند ملیحم روی لبش باشه..پارسا با تعجب نگاهم میکرد..چرخی زدم ومقابلش ایستادم و گفتم:مورد مناسبی برای برای دختر های خوشگل و جذاب و خوش هیکل و پولدار...دخترای پرناز و عشوه مثل سپیده و پریسا و ملینا و بهار..اونا لایقتن نه من منی که نه زیبایی خیره کننده دارم..نه پول..راستی اونا باهات سیگارم میکشن..نفسمو پرفشار دادم بیرون و اروم گفتم:و باهات زیر یک چتر قدم میزنن.پارسا شونه هام را گرفت و گفت:تیام..من یک تار موی تو را به اونا نمیدم.پَسش زدم و گفتم:دیگه خسته شدم طلاق میخوام.چرا داشتم چرت و پرت میگفتم...واقعا مثل دختر بچه ها شده بودم.پارسا لگدی به ماشینش زد و با داد گفت:من بدون تو نه این ماشینو میخوام نه این چشمای رنگی نه پول من فقط تو رو میخوام،تویی که به خاطر این چیزا باهام نیستی.با بغض گفتم:خیلی ها به خاطر خودت باهاتن._من برات گوشی خریدم._که خرم کنی._که بفهمی چه قدر دوست دارم._بدم میاد از ادم های دو رو.پارسا سکوت کرد و من گفتم:مهدی امروز حقیقت را بهم نشون داد_حقیقت اینه من دوستت دارم.قسمت 39به سمت جاده رفتم.پارسا داد زد:کجا؟_یا تا خونه میبریم و این چرت و پرتا رو نمیگی یا میرم تاکسی میگیرم.سوار ماشین شد و دنده عقب گرفت و جلوم ترمز زد..نگاهش نکردم و سوار شدم.با سرعت میروند..صدای پیام گوشیم اومد..برش داشتم.مهدی بود..اخه تو این وضعیت....پیامش را باز کردم.{به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد..و تو هم که شقایق من هستی}پارسا پوزخند زد ،پیامم رو خونده بود..حرفی نزد.جلوی خونه ایستاد..از ماشین پیاده شدم درر رو اروم بستم و طوری که بشنوه گفتم:گرونه.پارسا:نه گرون تر از قلب تو که برای خریدنش باید چیکار کنم.به سمت در رفتم و مشغول دراوردن کلید شدم که پارسا جلوم ظاهر شد.همونطور که داخل کیفم میگشتم گفتم:کجا؟_مامانت گفت بعد که اومدیم خونه منم بیام داخل._نیازی نیست._خیلی هم هست.با دیدن کلید که تهِ کیفم چشمک میزد کشیدمش بیرون که پاکت عکسا افتاد روی زمین و یکی از عکسا از پشت بیرون افتاد.هراسون نگاهی به پارسا کردم و خواستم جمعشون کنم که دستهای اون سریع تر عکسارو برداشت .با دیدن اولی دهنش از تعجب باز شد و با دیدن بعدی چشماش از تعجب گرد..همه عکسا روبا سرعت دید.پاکت عکسارو از دستش بیرون کشیدم و درو باز کردم و داخل رفتم و خواستم ببندم که پاش رو میون در گذاشت .پارسا:تیام گوش بده._مگه حرفی هم مونده._اگه بزاری حرف بزنم همه چی حل میشه...سو تفاهم شده.و در را با فشار بیشتری هل دادم و گفتم:فقط طلاق.درو محکم فشرد و وارد خونه شد درو بست._برو بیرون نمیخوام ببینمت._اولا باید این عکسا رو برات توضیح بدم..دوما اگه تنها بری تنبیه میشی.راست میگفت تاحالا این موقع شب تنها بیرون نبودم،پارسا جلو اومد و گفت:خواهش میکنم اروم باش.پاکت عکسا رو داخل هوا تکون دادم و گفتم:با اینا اروم باشم؟عکسارو از دستم قاپید و گفت:اینا الکیه._هه منم باور کردم..دیگه فرق فتو و شاپ و غیر فتو شاپ رو که میتونم بگمبا صدای مامان برگشتم._تیام.لب پله ایستاده بود و نفس نفس میزد..ناگهان بدو بدو اومد به طرفم و دوتا زد تو گوشم و گفت:تاحالا کدوم گوری بودی دختره اشغال؟ضربه سوم روی صورتم فرود اومد..از ترس چند قدم عقب رفتم..سوزش جای انگشتاش بود.مامان داد زد:برای من هرزه بازی درمیاری ساعت 12شب میای خونه پدر سگ..اگه زندت گذاشتم تیام..چشام رو بستم و منتظر ضربه چهارم بودم که اتفاقی نیوفتاد..چشامو باز کردم پارسا دستای مامان رو گرفته بود.مامان:ولم کن پسرم..این باید ادم بشه..بفهمه این کارا اشتباهه.پارسا:زری خانم چند لحظه اروم باشید..مهم اینه حالش خوبهصورتم میسوخت..مامان عصبانی با چشمای به خونه نشسته به من نگاه میکرد..چند لحظه بعد مروارید و عزیز هم داخل حیاط بودند.مروارید دستم را گرفت و گفت:بیا بریم صورتت رو بشور عزیزم.دستمو از دستش دراوردم و گفتم:ولم کن.و باقدم هایی تند به سمت اتاقم رفتم.صدای پارسا رو میشنیدم که به پارسا میگفت:ناراحت نشید حالش خوب نیست..در اتاقم را محکم بستم.و باهم لباسا کنار تخت روی زمین نشستم نگاهی به فرش نیم سوخته کردم و به کمدچوبی کنار تخت،به اینه شکسته گوشه اتاق و،به یاد روزی افتادم که داخل همین اتاق داشتم گریه میکردم چون پارسا رو نمیخواستم..این دفعه هم نمیخوام ولی انگار کسی در اعماق قلبم میگه"به خودت که نمیتونی دروغ بگی ..تو دوستش داری و بدون اون داغون میشی.سرم را روی زانوهام گذاشتم.در به ارامی باز شد و نور کمی به داخل اومد.شخص هنوز وارد نشده بود که پارسا با صدای ارومی گفت:اجازه هست؟_بیاتو.در را یست و همون نور کم هم رفت.چند لحظه ایستاد انگار دراون تاریکی میخواست پیدام کنه.اروم گفتم:اینجام.حس کردم لبخندی زدو اومد کنارم نشست.تکیه داد هب دیوار و گفت:مامانت دنبال کمربند بابات بود._بابام کجاست؟_عصبی از کار امروز رفت بالای پشت بوم._چرا همه از دست من ناراحتن همش تقصیره توئه.پارسا:الان برات توضیح بدم؟_توضیح یا دروغ؟شاکی شد و گفت:من کی به تو دروغ گفتم؟_سرقضیه سیگار.پارسا:اره خب من تاحالا 1000بار سیگار کشیدم..دیگه تو این دوره زمونه همه سیگار میکشن کار عجیبی نیست._از ادم های سیگاری متنفرم..به هر حال ما که میخوام جدا شیم.پارسا با لحن شوخی گفت:نزار بگم مامانت بیاد ها._مامانم بیاد بزنتم بهتر از اینکه کنار یک ادم سیگاری خیانت کار باشم.حس کردم دستش مشت شده و از عصبانیت دندون هاش روی هم سائیده میشد.پارسا:من گه گاه سیگار میکشم که اگه تو بخوای نمیکشم ،منظورت از خیانت رو نمیفهمم؟_دوباره عکسا رو میخوای ببینی،وقتی نامزد دارید و با یک دختر دیگه میری رستوران..وقتی نامزد داری و با یک دختر دیگه زیر چتر قدم میزنی،وقتی میخندی.وقتی میبوستزیرلب زمزمه کردم:و هزار کار دیگه که من ازش بیخبرم.پارسا دستامو گرفت و جلوم روی زانو نشست و گفت:اگه واقعیت رو بگم تیام قبل میشی؟دست به سینه شدم و گفتم:اگه دروغ نباشه.پارسا اومد دهن باز کنه که صدای مامان از پشت در اومد:پارسا جان..پسرم بیا بیرون،من میدونم با این دختر چیکار کنم که حالیش بشه دفعه دیگه این وقت شب نیاد.فکر کردم ادمه....باباش خفه خون گرفته رفته اون بالا..فکر نکنه بی مادره.چند ثانیه گذشت و در محکم باز گشت.پارسا از جا بلند شد.مامان برق و زد و نورش افتاد تو چشمم.منم بلند شدم .مامان یک دستش کمربند بود و دست دیگش به کمرش.پارسا:زری خانم لطفا.مامان تند گفت:پسرم شما حرف نزن..من باید حسابش رو برسم. *****از چشمای مامان ترسیدم و اروم رفتم پشت پارسا..اونقدر لاغر بودم که دیده نشم.پارسا گفت:زری خانم،میشه یک صحبت خصوصی باتیام داشته باشم بعد تمام و کمال مالِ شما.یعنی چی؟میخواد منو به مامانم بده؟..نه مامان تا منو نکشه ول کن نیست.نیشگونی از پهلوش گرفتم که پارسا گفت:البته اگه الاتنم کارتون فوری مشکلی نیست.دستمومشت کردم و محکم کوبیدم تو کمرش.پارسا خنده ای کرد و گفت:زری خانم دلیل دیر اومدن تیام مشکل من بوده.مامان با لحن شکاکی گفت:مشکل شما؟_بعدا براتون مفصل توضیح میدم._باشه.مامان بیرون رفت.پارسا برگشت و گفت:چرا هی سیخونک میزنی؟اخمی بهش کردم .چشمای پارسا برق میزد و میخندید.یک قدم جلو اومد و یک قدم عقب رفتم که یکدفعگی با خنده برای بغل کردنم جلو اومد.منم پریدم روی تخت و تخت هم شروع کرد به صدا دراوردن.پارسا هم بی توجه قلقلک میداد و میخندید منم جیغ میکشیدم و میگفتم:ول کن..ولم کن.با صدای تقه ی در هردومون سکوت کردیم پارسا انگشتشو روی لبش گذاشت و اروم گفت:هیسو بلند گفت:بله.صدای مامان از پشت در میومد که گفت:چیزی شده؟پارسا همونطور که سعی میکرد نخنده گفت:تیام فکر میکنه من شمام و هی داد میزنه ولم کنید و از این حرفاو با صدای اروم تری طوری که مامان بشونه گفت:اروم تیام جانوقتی فهمیدم مامان رفته دوباره اخم کردم و گفتم:زودتند سریع توضیح بده.پارسا لبخندی زد که گفتم:بدون لبخند_برقا رو خاموش کنم؟_نه خیرسرش را انداخت پایین و گفت:همه ی حرفایی که بهار زده رو فراموش کن.پارسا گفت:اون حتی به منم دروغ گفت.اون روز عصر گفت بیا باهم بریم بیرون راه بریم. اولش بردم رستوارن و بعدش مجبورم کرد قدم بزنیم.همون موقع هم تو زنگ زدی و گفتی داره بارون میاد بیام بیرون باهام بریم. منم بهت گفتم که خبرشو میدم.وقتی به بهار گفتم که نامزدم گفته منتظرمه و باید برم بهار سریع رفت سر اصل مطلب...بهار...حامله است.مثل اینکه جریان برق بهم وصل کرده باشند خشک زده به پارسا نگاه میکردم..پارسا نفسشو بیرون داد و گفت:از سعید یکی از اخراجی های یکی از دانشگاهای غیرانتفایی تهران..امسال مثل اینکه پسره اومده مشهد و با بهار اشنا شدهمدت دوستیشون هم 5ماه بوده.گفتم:بهار چند ماه است؟_4 ماه پسره عوضی 1ماه هم صبر نکرد.گفتم:تو عکساس که بهار زیاد چاق نبود._اینهارو نمیدونم فقط میدونم بهار در پی ریختن نقشش با یک پسره که اول منو انتخال کرد یعنی میخوااد یک پسر رو پیدا کنه و یک مدت باهاش باشه و بعد بگه بچه ماله اونه بعد پسره هم بترسه و به بهار پول بده و باز پسر بعدی.گفتم:سعید عکس العملش چی بوده؟پارسا:سعید قادری وقتی این موضوع رو فهمیده به بهار گفته حاضر حضانت بچه رو قبول کنه و بعد هم با بهار ازدواج ولی بهار باهاش بهم زده..سعید هم با بی غیرتی تمام سریع از ایران خارج شده..بهار برای همین اون روز با من قرار گذاشت..اول پیشنهاد بی شرمانش رو داد و بعد که من خواستم برم .تموم قضیه رو برام تعریف کرد.و ازم خواست اگه پسر ساده لوح و احمق و پولداری رو میشناختم بهش معرفی گفتیم.اولش فقط حرف میزنیم ولی بعدش نمیدونم چطوری بهار مست کرد.اون بوسه هم اتقاقی بود.باناباوری به پارسا نگاه میکردم ..هردومون ساکت بودیم من به اون خیره و اون به انگشتاش.هنوز تو بهت حرفاش بودم که موبایلم زنگ زد.به سمت کیفم رفتم .پارسا داشت نگاهم میکرد.با دیدن نام مهدی میخواستم از عصبانیت منفجر بشم.حالا مثلا پارسا هم خیانت میکرد که نکرد به اون چه ربطی داره..حالا تلفن قطع هم نمیشد.پارسا گفت:کیه؟بدون نگاه بهش گفتم:هیچکی_بیا اینجا ببینم .مثل این بابا بدجنسا که میخوان مچ بچشون رو بگیرن.گفتم:مهدی_خب جواب بده.و با شکاکی بهم خیره شد من که به خودم شک نداشتم تا اومدم روی وصل تماس بزنم پارسا گفت:بزن روی بلندگو و بیا اینجا.رفتم لبه ی تخت نشستم و تماس را وصل کردم.من:الومهدی:سلام عسلم.نگاهی به چهره پارسا کردم اخماش رفتداخل هم.من_سلام.مهدی:خوبی کجایی؟فرهاد زنگ زد گفت نرفتی خونه!_الان خونم.مهدی:چی شده فکراتو کردی؟پارسا طوری نگاهم کرد که یعنی منظورش چیه؟خودمم نمیدونستم پرسیدم:راجع به چی؟_قرار بود راجع به دوتا چیز فکر کنی.1_جدایی از اون پسره و دو هم ازدواج با من.پارسا عصبی گوشی را از دستم گرفت و داد زد:ببین پسره احمق ،من تیام بهترین زوجیم و نه تو نه امثال تو نمیتونه بینمون جدایی بندازه.تیامم خوب میدونه به غیز از اون به هیچ دختری فکر نمیکنم..بعدشم من تا اخر عمر پیش تیامم اگه روزی هم نیاشم..تیام اونقدر خر نیست که با تو باشه..اینو تو گوشت فرو کن که 13 سال ازش بزرگتری و از هیچ لحاظ بهش نمیخوری بیشتر جای باباشی.پارسا پوزخندی زد و و با حرص ادامه داد:فهمیدی؟مهدی با لحن خونسردی گفت:تیامم این زر زراش تموم شد..گوشم درد گرفت*********پارسا طوری به من نگاه کرد یعنی جوابش رو بدم ولی خودش یکدفعگی داخل تلفن داد زد:لازم باشه گوشتو میسوزونم.مهدی:تیام فردا مدرسه میری؟_نه._میخوای یک قرار بزاریم همو ببینیم.پارسا داشت جوش میاورد زودگفتم:کاری داری؟_دلم تا فردا برات تنگ میشه.پارسا:غلط کردی مگه خودت ناموس نداری.هرچی این خواهرت کمالات داره این پسره اشغال...با نگاه التماس کننده من حرفش رو خورد.منم اروم گفتم:مهدی اقا،همه چی سوتفاهم بوده.مهدی:تو به حرفای اون گوش کردی؟فکر کردی بهت راست میگه..تیام تو که باهوش بودی.با لبخند به پارسا خیره شدم و گفتم:من به پارسا کاملا اعتماد دارم..بهتره داخل زندگی ما دخالت نکنی.منتظر حرفش نشدم و گوشی رو قطع کردم.پارسابا لبخند تحسین برانگیز نگاهم میکرد و بعد چند ثانیه منو و محکم کشید توی اغوشش.من:پارسا من میترسم._از چی عزیزم._تنبیه مامان.خنده ای کرد و گفت:میخوای کل داستان رو براش توضیح بدم._نه برات بد میشه.پارسا خندید و از جا بلند شد و گفت:درستش میکنم.داشت از در میرفت بیرون که صداش کردم.سرش را از چارچوب در به طرز بامزه ای داخل اورد و گفت:بله؟!باز از اون بله هایی که از صد تا جانم خوش نوا تر بود..من:میگم دروغ که نمیگی؟_مطمئن باشاز اتاق خارج شد..درسته که مدرکی برای حرفاش نبود ولی سعی کردم که بهش اطمینان کنم..با این چیزا میشد یک زندگی رو ساخت.قسمت 40نگاهی به لباس عروس سفید و خوش دوختی که پشت ویترین بود کردم و گفتم:اون چطوره؟پارسا که با گوشیش مشغول بود بدون نگاه به لباس گفت:کدوم؟با انگشت به لباس اشاره کردم ولی نیم نگاهی هم نکرد..به عصبانیت بهش تنه زدم و وارد مغازه شدم.مزون بزرگی بود و یک پسر سوسول با موهای بلند که کش بسته بود و تِل هم زده بود پشت ایستاده بود و با لبتابش مشغول بود.در فاصله کمی هم 2دختر جوان با خرواری از ارایش مشغول صحبت بودند..روبه یکی از دختر ها گفتم:اون لباس سفیدتون رو میتونم ببینم؟دخترها اصلا حواسشون به من نبود.پسر بلند شد و گفت:جانم؟ *********با لحن چندش ناکی اهان گفت و رفت به همان سمت .نگاهی از شیشه بیرون کردم،اقا هنوز با تلفنش مشغول بودن داخل هم نیومده بود.تو این یک ساعت که اومده بودیم بیرون ازش نپرسیدم کی بودمرد داشت مانکن رو به سمتم هُل میداد.اونو جلوم گذاشت و خودش کنارش ایستاد و گفت:منظورتون اینه؟با لبخند سری تکون دادم و جلو رفتم و دستی روی لباس کشیدم نرم بود..دستم به پشت کمرش رفت که یکدفعگی دست های مرد پشت کمرم قرارر گرفت..سریع چرخیدم به سمتش اخمام داخل هم بود با داد گفتم:این چه کاری بود؟_ببخشید عذر میخوام_عذر میخوای؟..یعنی چی؟_اشتباهی شد..با همون اخم سریع از مغازش خارج شدم.پارسا با دیدن من که عصبی از مغازه اومدم بیرون نگاهی بهم کرد و گفت:نپسندیدی؟با عصبانیت زل زدم بهش و گفتم:چرا خیلی هم پسندیدم ولی اگه شما هم میومدی داخل اون اقا به خودش اجازه نمیداد.بقیه حرفم رو خوردم و با عصبانیت از کنارش رد شدم.پارسا بازومو کشید و گفت:چی گفتی؟از یاداوری اون لحظه چندشم شد و گفتم:به کی یک ساعته داری پیام میدی؟_گفتی پسره چیکارت کرد؟میدونستم حقیقت رو بگم الان کله پسره را میکنه ولی حوصله دعوا نداشتم.بجاش گفتم:اشتباهی دستش به دستم خورد._مطمئنی اشتباهی؟_ارهپارسا:مطمئنی به دستت؟بی توجه به سوالش گفتم:نگفتی به کی پیام میدادی..تو که کار داشتی چرا پیشنهاد دادی بریم خرید.پارسا گفت:یک چیزی بخوریم گشنمه.باهم رفتیم داخل کافی شاپ و نشستیم که پارسا گفت:پونه استعادی نگاهش کردم و گفتم:چی میگه؟_میگه حال مامان بد شده..رفتن بیمارستان دکترا گفتن وضعیت وخیمه.احساس کردم تکه ای از قلبم کنده شد با نگرانی گفتم:یعنی چی؟_پونه میگه فعلا بیمارستان بستریه ولی میدونم برای اینکه من نگران نشم میگه..اروم گفتم:گوشیت رو بده؟_چرا؟من:میخوام بهش زنگ بزنم با پیام که نمیشه.پارسا موبایلش را به سمتم گرفت.از جا بلند شدم و از کافه خارج شدم.شماره پونه رو گرفتم.صدایی بغض دادر با ناراحتی گفت:الو_سلام پونه جان تیامم.پونه:سلام.حس کردم الانه که بزنه زیر گریه._حال مامان چطوره؟فکر کنم دومین یا سومین باری بود که به جای هستی میگفتم مامان.پونه:خیلی بده رفته سی سی یو...وضعش خیلی وخیمهو زد زیر گریه..خودمم داشت گریم میگرفت.با لحن ملایمی گفتم:اروم پونه جان خونسرد باش ..ان شاا..خوب میشه.پونه دوباره اروم شد و گفت:پارسا اونجاست؟_اره نشسته اگه کاری داری صداش کنم..پونه:نه نه نباید بفهمه..تیام خواهش میکنم بهش بگو حال مامان خوبه..بگو خیلی خوبه..باشه؟_باشه..به خاطر تو..شماره موبایلم رو که داری؟پونه:اره._از این به بعد هر اتفاقی افتاد به خودم بگو نیازی نیست به پارسا بگی._چشم عزیزم دوست دارم.من:منم همینطور..اقا شایان کجاست؟پونه با صدایی که معلوم بود عصبانی شده گفت:رفته ناهار بگیره..این پژمان و زنش فریبا پاشدن اومدن اینجا..همه کاراشون رو ما باید بکنیم خجالتم نمیکشنوقتی فهمیدم فریبا و پژمان اونجان یکطوری شدم..فرییا عروس ارشد اونجاست همراه با پسر ارشد و نوه ارشد..کنار هستی جون...که ممکنه اخرین لحظات و هفته های زندگیش باشهدوست داشتم دوباره هستی جون رو ببینم.پونه گفت:الو...تیام رفتی؟زود گفتم:نه نه میگم پونه شاید ماهم فردا پس فردا بیایم تهران.چون مدارس هم تعطیله.پونه معلوم بود خوشحال شده گفت:ولی عروسیتون چی؟_جهیزیه که مامان اینا میرم میخرن البته همراه با مروارید ..یک لباس عروس و این خورده چیزا مونده که شاید اومدیم تهران خریدیم.پونه ذوق زده گفت:تیام شوخی که نمیکنی؟_هنوز با پارسا که حرف نزدم.پونه:اگه تو بخوای اونم راضی میشه.من:هر خبری شد خبر بده ما اینجا دل نگرونیم._باشه باشه پس خبر قطعی رو بگو_چشم کاری نداری؟_نه اگه بیای هم من هم بابا و از همه مهمتر مامان خوشحال میشیم خدانگهدار.جوابش رو دادم و گوشی رو قطع کردم.پارسا کنجکاوانه به سمتم اومد و گفت:چی شد؟گوشی رو بهش دادم و گفتم:هیچی!پونه که میگفت حال مامان خیلی خوبه الکی شلوغش کردی حالا بیا بریم طبقه بالا رو هنوز ندیدیم******چند دست مانتو و شلوار و 2تا کیف و چند تا روسری و شال رنگ و وارنگ برای عید خریدم.وقتی پارسا باهام بود خیلی مواضب خرج کردنم میخواستم باشم ولی وقتی میدیدم ممانعتی نمیکنه منم ولخرجی میکردم.مقابل یک کفش فروشی ایستادم چشمم به کفش های زیبا و سفید رنگی که بود خورد ولی نه دلم میومد نه روم میشد که به پارسا بگم مخصوصا با قیمت نجومی کفش.پارسا کنارم ایستاد و گفت:از چیزی خوشت اومده؟_اممم..نه بریم پارسا ابرویی بالا انداخت و دقیقا به کفشی که من ازش خوشم اومده بود اشاره کرد و گفت:چطوره؟خوشم اومد...مرسی تفاهمبا ناز گفتم:قیمتشم نگاه کن..اول زندگی باید صرفه جویی کنیمپارسا که تعجب کرده بود گفت:چی میگی دختر؟به قیمتش نگاه نکن..هرچی پسند کردی بگو.داخل اون شرکت اونقدری در میارم که بتونم اول زندگی صرفه جویی نکنم،اینو بهت بگم نمیدونم توهم همینطوری هستی یا نه ولی تنها دختر و ادمی هستی که میای داخل زندگی من و من هرچی دارم روبه پات میریزم...چون دوسِت دارم تا وقتی هم زندم نمیخوام چیزی کم بزارم.داشتم از ذوق غش میکردم.باصدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:پارسا؟_جانمبا لبخند گفتم:فکر میکنی ما میتونیم کنارهم خوشبخت بشیم؟پارسا دستمو گرفت داخل دستش و بی توجه به مردمی که از کنارمون عبور میکردن بلند گفت:بهت قول میدم_من اون کفشا رو نمیخوام بیا بریم.پارسا لبخندی زد و بدون هیچ حرفی دنبال من روانه شد..هیچ لباس عروس مناسبی ندیدیم.داخل ماشین پارسا نشسته بودیم که من به سمتش چرخیدم و گفتم:ببین ما که اینجا لباس قشنگ پیدا نکردیم..طلا و جواهر قشنگ هم که نبود...حال مامانم که بد شده.پارسا با تعجب گفت:اینا چه ربطی داره به هم؟رک گفتم:بریم تهران؟پارسا سرش را چرخوند و بهم نگاه کرد و سریع ماشین را نگاه داشت و با چشم هایی که معلوم بود ناراحت شده گفت:تیام...حال مامان بد شده..راستش را بهم بگو..من طاقشتو دارم.دوست داشتم اذیتش کنم ولی وقتی چشمای عسلیش که وقتی ناراحت میشد به مظلوم ترین حالت درمیومد رو میدیدم نمیتونستم کاری بکنم.لبخندی زدم و گفتم:چیزی نشده!من فقط دلم میخواد برم تهران..همین.پارسا موبایلش را برداشت و شروع به شماره گرفتن شد و تلفن را دم گوشش گرفت_الو_..._سلام داوود جان خوبی؟_..._مرسی سلامتی پیشاپیش عید شما هم مبارک._..._قربانت میخواستم بگم میتونی برام بلیت هواپیما فوری بگیری؟_..._باشه ممنون..خداحافظی که کرد گفتم:چه سریع زنگ زدی.لبخندی زد و گفت:میخوام سریع تر مامان روببینم.خونه پارسا خالی بود به همین خاطر شبها میومد داخل خونه ما.رفتیم خونه..مامان داشت اشپزی میکرد و طبق معمولی فرهاد و بابا خونه نبودند..ولی مروارید خونه ما بود.نشسته بود و داشت تلویزیون میدید.من:سلام مُری جون.خندید و گفت:سلام چی شد؟شونه بالا انداختم و شالم را از سرم دراوردم.پارسا که پشت سرم میومد گفت:اصلا هیچی نمیپسنده.مامان از اشپزخونه بیرون اومد و گفت:نمیدونم سلیقش به کی رفته که اینقدر سخت میپسنده.من و پارسا زیر لب سلام کردیم..پارسا با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت:ولی اخرش خوب میپسنده.همه خندیدند.بهش نگاهی کردم و گفتم:خدای اعتماد به نفسی ها.مامان گفت:تیام این چه طرز صحبت کردنه.خندیدم و رفتم داخل اتاق لباسام را عوض کردم..پارسا هم با همون لباسای بیرون نشسته بود و داشت تلویزیون نگااه میکرد..مرواریدم رفته بود داخل حیاط و داشت با فرهاد حرفای عاشقونه میزد..نشستم کنار پارسا ****نشستم کنار پارسا روی مبل و سرم را گذاشتم روی شونش.پارساگفت:_تیام تاحالا فکر کردی اسم بچمون رو چی بزاریم؟سرم را برداشتم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه ما قراره بچه دار بشیم؟پارسا:حالا 1یا 2سال دیگه که میخوایم.موهامو پشت گوشم دادم و گفتم:من که تا 10 سال دیگه بچه نمیخوام.پارسا دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت:مگه دست توئه؟خندیدم و گفتم:پس دست کیه؟پارسا صورتش را نزدیک تر اورد و گفت:من ..من 16تا بچه میخوام 7تا پسر 9تا دختر.اخم کردم و گفتم:اولا تبعیض قایل نشو ...بعدشم میخوای از پرورشگاه بیاری؟پارسا صورتش را نزدیک تر کرد..نگاهی به دور و بر کردم کسی نبود.سرم را عقب کشیدم که پارسا گفت:شیطونی نکن و با دستش سرم را جلو کشید.همونطور که تو چشماش داشتم غرق میشدم گفتم:پارسا الان یکی میاد.پارسا حرفی نزد و همون فاصله را تموم کرد..داغ شدم..از درون و بیرون گُر گرفتم..پارسا هر لحظه فشار لباشو بیشتر میکرد که با صدای مامان فهمیدم زیاده روی کردیم.مامان گفت:تلفن داره زنگ میزنه..دستم بنده.خداروشکر مامان ندید.پارسا سریع خودش را از مبل جدا شد و سریع رفت داخل اتاق منم تلفن را جواب دادم.
قسمت 41مکان:بیمارستان-تهرانپارسا دسته های چمدون رو میکشید و خودش هم میدوید.منم اروم پشتش راه میرفتم.پارسا برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:تند باش دیگه._اَه خیلی خب پام درد گرفت.پارسا با اخم نگاهم کرد و گفت:دوقدم میخوای راه بیای چه قدر غر میزنی.دست به سینه شدم و گفتم:اصلا نمیام.پارسا اول طوری نگام کرد که انگار غلط کردی نمیای و یکدفعی چمدون رو ول کرد و گفت:فدای سرم.و با سرعت به سمت ساختمون بیمارستان رفت.موقع عادت ماهیانم بود و نمیتونستم زیاد راه بیام چون دل و پهلوم به طرز وحشتناکی درد میکرد..از فرودگاه تا 2تاخیابون پایین تر تاکسی گرفته بود ولی از اونجا داشت با سرعت به اینجامیومد.با قدمهایی اروم به سمت چمدون رفتم و برش داشتم و نشستم لبه جدول باغچه بیمارستان..یک دستم به چمدون بود و دیگری روی پیشونیم بود..با حس اینکه چمدون داره از دستم جدا میشه چشام رو باز کردم.پارسا عصبی نگاهم میکرد.داد زد:بلند شوایستادم باصدای بلند سرم فریاد زد و گفت:_که حال مامان خوبه؟اره؟تو سی سی یو بودن خوبه؟چرا بهم دروغ گفتی؟مگه نگفتم اگه حالش بد بود بهم بگو؟این کارت یعنی چی؟همینطور داشت سرم داد میکشید ولی حرفاش رو نمیشنیدم...میخواستم نشنوم..باید درکش میکردم..اره حال مامانش بده ..منم اگه حال مامانم بد باشه از این بدتر میکنم..تازه هستی جون با اون اخلاق خوبش کجا و مامان من کجا.با صدای پژمان هردو چرخیدیم به سمتش_چه خبره پارسا؟فریبا هم کنارش ایستاده بود اروم گفتم:سلام.پژمان جوابم را داد و فریبا هم فقط سری تکون اد.پارسا :هیچی نشدهفریبا:به خاطر هیچی بیمارستان را گذاشتین روی سرتون؟زیر دلم تیر کشید و به طرز وحشتناکی احساس درد کردم..نتونستم صاف بیاستم و خم شدم به سمت زمین
****
پارسا کمرم را گرفت و گفت:چی شدی؟میتونست جلوی اونها بگه چی شد عزیزم..حس کردم از درد دارم میمیرم.اشکم هم دراومده بود نشستم لبه جدول..از بودن فریبا و پژمان عذاب میکشیدم..مخصوصا از نگاه بیتفاوتشون.پارسا گفت:پرستار رو خبر کنم؟اروم طوری که فقط خودش بشونه گفتم:طبیعیهپارسا انگار چی شنیده عصبانی بلند شد و روبه اونها گفت:_میشه تنهامون بزارید؟هردوشون رفتند.پارسا کنارم زانو زد و گفت:تیام تو بیماری داری؟واقعا یک مشکل داری؟چرا قبل از ازدواج بهم نگفتی..سریع گفتم:چرا چرت و پرت میگی ..اولا یک دل درد ساده این حرفا رو نداره..بهشدم..برو برام مسکن بیار.پارسا با لحن پر اضطرابی گفت:راست میگی؟اخم کردم و گفتم:نه ببخشید پارسا جان..من ایدز دارم..یادم رفت بهت بگم ..خیلی عذر میخوام..برو برام مسکن بیار به جای این حرفا.سریع بلند شد ورفت.بعد چند دقیقه همراه پونه برگشت.با پونه سلام و احوال پرسی گرمی کردم و قرص را خوردم.پارسا روبه پونه گفت:تیام حالش بده میریم خونهپونه نگاهی به من کرد و گفت:چیزی شده؟سری تکون دادم و گفتم:همون دل درد دیگه.پونه:اهان!پارسا کلید خونه را از پونه گرفت و راه افتادیم به سمت خونشون..همه جای خونه مرتب و دست نخورده بود.اتاق پارسا هم هیچ تغییری نکرده بود با روزی که رفته بودیم..میتونستم قسم بخورم که یک میلیمتر هم چیزی تکون نخورده.شال و مانتوم را دراوردم .پریدم داخل تخت وسطشم خوابیدم که پارسا نیاد..امروز الکی الکی بامن دعوا کرده بود..البته خیلی هم الکی نبود.زیر چشمی نگاهش کرد لباسش را عوض کرد و از اتاق رفت بیرون.منم چشام و بستم و بعد چند دقیقه احساس کردم از جا کنده شدم.وقتی دوباره روی تخت جای گرفتم یواشکی چشمم را باز کردم و دیدم پارسا بغلم کرده گذاشتم کنار تخت ولی خبری از خودش داخل اتاق نیست.***با صدای حرف زدن و خندیدن دونفر از خواب پریدم.سریع سرجام نیم خیز شدم که متوجه شدم ملافه زیرم کثیف شده.برش داشتم و انداختم داخل حموم تو اتاق.صدای دونفر بود که یکیشون پارسا بود ولی صدای دختر را نمیتونستم تشخیص بدم.نمیخواستم اونطوری برم بیرون.پریدم داخل حموم ..ملافه رو شستم و خودم هم بعد حموم.لباسام را بایک جین مشکی و تی شرت قهوه ای عوض کردم و موهای خیسمم دورم باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم.صدا از داخل اشپزخونه میومد.رفتم به سمتش.پشت میز پارسا صورتش به سمت من بود ولی دختر پشتش به من یود.دختر چاقی بود و موهای قرمز کوتاهی داشت.پارسا بادیدنم لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم،صبح به خیر
---------
همین جمله باعث شد که دختر بلند بشه و من صورتش را ببینم.اصلا باورم نمیشد که پریسا باشد.کُپ کرده بودم.پریسا انقدر تپل نبود و مخصوصا سیاه..موهاش چه قدر زشت شده بود.اخمی به پیشانی انداخت و گفت:سلام.حالا نوبت من بود که بدجنس باشم،از دفعه پیش که جوابش را ندادم یکطوری شده بودم...هم باید حالی این پارسا میکردم که من کیم.زیر لب چیزی شبیه سلام بلغور کردمو رفتم به سمت یخچال ،شیشه اب را برداشتم و به دنبال لیوان در کابینت ها بودم که پریسا گفت:دومی از سمت راست.بی توجه بهش در کابینت دیگری را باز کردم و یک لیوان که معلوم بود مخصوص زمان مهمونه برداشتم.پریسا گفت:اون مال مهمونه.برگشتم و با سردی نگاهش کردم و گفتم:منم اینجا مهمونم.پارسا لبخندی زد و گفت:این چه حرفیه عزیزم؟اینجا خونه خودته.حالا چه عزیزم عزیزمی میکنه برای من.بدون نگاهی بهشون به سمت اتاق رفتم و بلند گفتم:دارم حاضر میشم بریم بیمارستان و بعدشم خرید.صدای پارسا را شنیدم که گفت:باشهدر را نبستم که صداشون رو بشنومپارسا:پریسا توهم میخوای بیای؟_اره واقعا بیام؟البته من اخلاق سگی اون رو نمیتونم تحمل کنم._پریسا.تیام اخلاقش خوبه ،بی احترامی نکن._حقیقته میرم حاضرشمپارسا اومد داخل اتاق،همونطور که دکمه های مانتوم رو میبستم جلو رفتم و گفتم:اگه اون دختر عموت بیا من نمیام.پارسا اروم گفت:اِ..این بچه بازیا چیه؟گفتم:اصلا امروز صبح با تاپ داخل اشپزخونه چیکار میکرد؟_فکر کرد امروز مامان مرخص میشه اومده بود عیادت.زهر خندی زدم و گفتم:نمیتونست زنگ بزنه؟پارسا:گناه داره طفلک.به در اشاره کردم و گفتم:شوخی ندارم..اون بیاد من نمیام...میری بهش بگی بره وگرنه...بقیه حرفم را خوردم.پارسا در را بست و به من نزدیک شد و گفت:وگرنه چی؟_وگرنه همین الان بلیت میگیرم میرم مشهد.داشتم مثلا تلافی دیشب را سرش در میاوردم..پارسا پوزخندی زد و دست به کمر شد و گفت:برو ...پولت کو؟کم نیاوردم و گفتم:هستی جون و اقا شایان علاوه بر مادر شوهر و پدر شوهرم..فامیلمم مثل پسرشون بد اخلاق و بد عنق نیست که سرت داد بزنن.پارسا چند لحظه نگاهم کرد و جلو اومد و اروم منو بغل کرد و گفت:نمیزارم هیجا بری..مگه دسته خودته..خودمو ازش جدا کردم و نشستم گوشه تخت.پارسا چند لحظه بهم خیره شد و از اتاق خارج شد.صدای حرف زدنشون میومد..ولی واضح نبود..صدای بسته شدن دی اومد.بعد صدای پارسا:بیا رفت.باپرویی تموم خارج شدم و به سمتش رفتم،سوییچ ماشین که داخل پارکینگ بود را برداشت و سوار ماشین شدیم.
****
قسمت 42پارسا گفت:فکر میکردم خانمانه تر برخورد کنی.._دلیلی نداشت._حسودی نکن خواهشا._دلیلی نداره.پارسا:منم از همین تعجب میکنم..تو از دختر عمو و دختر خاله من سر تری ولی معلوم نیست چه اصراری داری که بگی اونا ازت بهترن..یا من به اونا بیشتر اهمیت میدم.میخواستم سرش داد بزنم.ولی با ولومی که کنترلش میکردم گفتم:نخیرم.پوزخندی زد و گفت:یکم بزرگ باش._اینطور که تو میگی نیست.دیگه تا وقتی رسیدیم حرفی نزد..وارد سالن شدیم و به بخش مربوطه رفتیم.پونه روی صندلی به خواب رفته بود و سرش روی شونش افتاده بود.پارسا خواست بیدارش کنه که ممانعت کردم و گفتم:خسته است._اخه اینجا؟گفتم:هروقت بیدار شد میره خونه.نشستم کنار پونه و پارسا هم نشست کنارم ....هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد..سریع درش اوردم ولی با دیدن شماره نزدیک بود شاخ دربیارم.باران خیلی کم به من زنگ میزد..حالا برای چی با من تماس بگیره.سریع وصل کردم و گفت:الوباران گفت:سلام تیام._سلام کاری داشتی؟باران با صدایی که معلوم بود داره کنترل میکنه تا نلرزه گفت:خوبی؟تهرانی؟_اره ممنون..برای چی؟_همینطوری!من:باران چیزی شده؟_اره دوتا اتفاق افتاده._خوب یا بد؟باران:هردوش.من:خب بگو دیگه.باران:خبر خویش اینکه ما بعد از عروسی شما عقد میکنیم.باخوشحالی گفتم:وای مبارکه نمیدونی چه قدر خوشحال شدم.واقعا هم شاد شده بودم.باران گفت:ولی....چیزه....شیدا....با شنیدن اسمش نفسم به شماره افتاد..چی میشد باران بگه من و سرکار گذاشته و این مدت هیچ اتفاقی برای شیدا نیوفتاده..دران واحد دوست داشتم شیدا در بهترین شرایط باشه..باران بریده بریده گفت:...خود...خود کشی کرده.از جا بلندشدم ..تقریبا پریدم..ایا به من برق وصل کردند؟شیدا...شادی و خوشی و سرحالی و حالا خودکشی؟این محال بود گفتم:چی؟باران دوباره تکرار کرد..حالم بد شد..فکر کردم فراموش کردم زندم..با گرفتگی که در صدام بود گفتم:حالش چطوره؟باران اروم گفت:کُما.دیگه نیاستادم و همون وسط با زانو روی زمین افتادم و زدم زیر گریه..پارسا سریع از جاش پرید وبه سمتم اومد..بلد بلد جیغ میزدم..این یعنی احتمال زنده بودن خیلی کم..این یعنی شیدا مهربون و شوخه من داره به خاطر یک پسر..یک اشتباه از این کره خاکی حذف میشه..این بدترین سرنوشت بود.دختری که به سرزندگیش میتونستم قسم بخورم..بلند داد زدم:شیــــــدا....عزیزممیلرزیدم.پارسا میخواست به زور بلندم کند و روی صندلی بنشونم ولی من زجه میزدم و ناله..پرستار ها اخطار میدادن...پونه بال بال میزد و من فقط شیدا رو میدیدم صورتش جلوی صورتم بود.لبای خندونش..نگاه مهربونش ..
*****
حالم دست خودم نبود...چِم شده بود..واقعا میخواستم به مشهد برگردم..میخواستم شیدا را ببینم..دوست عزیزم..کسی که از صمیم قلب دوسش داشتم..عاشق دیوونگی هاش بودم..پارسا کمکم کرد و من را به حیاط برد گوشه ای نشوندم و گفت:تیام..چی شد یهو؟روی یک نیمکت روبه فضای سبز با فاصله نشسته بودیم...پارسا کج به سمت من نشسته بود ولی من صاف مثل سیخ سرجام نشسته بودم.پارسا شمرده شمره گفت:دوستت باران زنگ زده بود؟نه؟میخواستم باهاش تماس بگیردم ولی گفتم شاید خوشت نیاد...نیم نگاهی به پارسا کردم و زیر لب گفتم:شیدا میشناسیش؟پارسا اروم گفت:فکر میکنم دیدمش اتفاقی افتاده؟برگشتم و با چشمایی که مطمئن بودم در مظلوم ترین حالته با بغض گفتم:پارســـا....پارسا خودش را به من نزدیک تر کرد..گرمای وجودش گرمم کرد..پارسا با لحنی که ازش بعید بود گفت:جونِ پارسا؟_اون...اون خودکشی کرده...هق هقم شدت گرفت وبی توجه به مردمی که از کنارمون میگذشتن خودم سرم را روی سینش گذاشتم..پارسا فقط میگفت:اروم عزیزم..خواهش میکنم.چه قدر لحنش دلنشین بود..چه قدر مهربون شده بود..چرا احساس میکردم اگه پارسا نبود منم میشکستم..پارسا اینجا بود کنارم...مایه ارامشم..اگه الان توی خونمون بودم..این اتفاق میوفتاد کی میخواست من و بغل کنه؟کی میخواست من و اروم کنه؟برام یک تکیه گاه بود..اولش اجباری ولی الانش واقعی.وقتی شیدا سرپارسا باهام شوخی میکرد ..یاد روزی افتادم که با شوخی وقتی از در کلاس اومدم تو گفت:تیام.کوفتت کنه..شوهر کردی رفت..حالا بیا هی برای من کلاس بزار و بگو من شوهر نمیخوام میییییخواااام ادامه تحصیییییل بدَََمبه حرکتاش میخندیدم..به اینکه بعضی موقع ها ازم میپرسید:تیام...اقاتون بهت چی میگه؟ضعیفه؟تیام خانم؟حاج خانم؟و میزد زیر خنده..پارسایی که اظهار میکردم ازش متنفرم ولی شیدا به من فهموند که چگونه شیدا بشم..چگونه عاشق بشم..با شوخیاش...نمیدونستم خودش عاشقه.نمیدونستم شیدا ،شیدا شده....از بغل پارسا دراومدم پارسا گفت:خواست خدا بوده...حالا مامان و نمیبینی...نباید روی خواست خدا حرف زد...میبره و میاره.._کی و میاره پارسا؟با بغض گفتم:پدربزرگم رفت...شیدا داره میره...هستی جونم که..دوباره اشکام ریختن..پارسا گفت:به زندگیمون فکر کن..به بچه هامون که جای رفته ها رو میگیرن.دوباره نگاهش کردم و با چشمای خیس گفتم:چه قد راحت درباره کسایی حرف میزنی که نرفتن...
*****
پارسا لبخندی زد و دوباره گفت:اروم باش..کار خدا بی حکمت نیست.....دوباره هر دو سکوت کردیم که پونه با خوشحالی به سمتمون دوید و گفت:وایی مامان اومد داخل بخش بدویید.همه میدونستند که هستی جون زود یا دیر میره..میدونستند تا چند وقت دیگه کنارمون نیست پس چرا ناراحت نبودند؟پارسا کنارم قدم زنان میومد که گفت:دیگه دکتراهم فهمیدند که کاری برای مامان نمیشه کرد به خاطر همین این چند ماه اخر رو میخوان که راحت باشه..به در اتاق رسیدیم پونه با خوشحالی وارد شد و پارسا گفت:میبینی پونه میخواد از اخرین دقایق با مادرش بودن استفاده کنه..کسی که من 25سال باهاش شدم داخل بهترین لحظه های زندگیم حالا یکباره داره از پیشم میره.رفتیم داخل اتاق،هستی جون با دیدن من اغوشش را باز کرد و من درون اون فرو رفتم..از چشمای عسلی خوشگلش اشک میومد و گریه میکرد..پونه سعی در اروم کردنش داشت.هستی جون گفت:به پرستارا گفتم من برای عروسی شما باید زنده باشم..بهم قول دادن..ولی کار خدا رو نمیدونم.لبخندی زدم و گفتم:ایشاا..تا وقتی بچمونم به دنیا بیاد زنده اید.لبخندی زد..ایشاا.. نگفت یقین داشت که نیست...چند ثانیه به سکوت گذشت که یکدفعگی گفت:شما لباس عروس خریدین؟پارسا گفت:نه مامان..اومدیم شمارو ببینیم.هستی جون اخمی کرد و گفت:یعنی چی؟بدویید برید لباس بخرید..سه ساعته اینجا واستادید...بدویید که حسابی دیر شده..چرا شما شوق و ذوق ندارید؟ای بابا..پونه کجایی؟پونه که از خستگی به خواب رفته بود سرش را بالا گرفت و گفت:بله مامان!هستی جون گفت:پاشو مادر با این پسره و تیام جون برین لباس بخرید؟پارسا گفت؟دستت درد نکنه مامان..من شدم پسره؟هستی جون دست دراز کرد تا دست پارسا را بگیرید که خود پارسا جلو رفت و دست هستی جون را گرفت و بوسه ای بر ان کاشت..پونه داخل چشماش اشک جمع شده بود.گفتم:ما اومدیم شمارا ببینیم حالا برای اون دیر نمیشه.هستی جون گفت:برو دختر...برو دیر شد.پونه کیفش را برداشت و بعد از سفارش فراوون به پرستار راهی فروشگاه ها شدیم..یک لباس عروس ساده ولی خیلی شیک خریدیم..شیری رنگ بود..وقتی پوشیدمش پونه دوباره به یادم انداخت که بی نقص ترین هیکل را دارم و پارسا با دیدن من داخل لباس عروس دهنش از تعجب باز موند و نمیدونست چی بگه!
********
دو دست لباس مجلسی دیگه هم خریدیم،و پونه هم برای خودش لباس خرید.پارسا لباسی پسند نمیکرد و بیشتر کت و شلوار ها رو نمیپسندید..با اصرار های من و پونه بر سر یک لباس بالاخره متقاعد شد و انرا خرید...شب شده بود..خیلی دلمون میخواست برگردیم بیمارستان ولی از خستگی چشمامون باز نمیشد پس یکراست به سمت خونه رفتیم..پونه کلید را داخل قفل انداخت و وارد شدیم.شالش را همان ابتدا روی زمین انداخت و شروع به باز کردن دکمه های مانتویش شد و قبل از رسیدن به اتاقش اونو روی زمین انداختپارسا بلند گفت:پوووونه...تو چرا اینقدر شلخته ای..چرا از تیام خجالت نمیکشی..بیا مرتب کن..پونه برو بابایی تحویل پارسا داد و در اتاقش را زود بست.پارسا تند به سمت اتاق پونه دوید و دستگیره را گرفت پایین ولی در باز نشدپارساگفت:به من میگی برو بابا؟باز این درو ببینم.پونه با صدای بلند خندید و گفت:برو بابا.پارسا فشار در را بیشتر کرد..در نیمه باز شد..پونه فریاد زد:واییییییییی..شلوار پام نیست..باز کردی نکردی ها..ببند درو.پارسا با خنده به من نگاه کرد و گفت:کسی که با داداشش بد حرف میزنه تقاصش همینه.پونه گفت:باشه باشه..بابا درو ببند بی ابروم کردی.پارسا دیگر فشار نمیداد ولی در کمی باز بود..پارسا دوباره خندید و گفت:بزار ادبت کنم.پونه گفت:تو رو خدا عملیات ادب کردن رو بزار برای بعد شلوارپوشیدنپارسا دستگیره را ول کرد...و به سمت من اومد و با خنده گفت:چرا هنوز اینجا ایستادی؟_میخواستم مواضب باشم به پونه اسیبی نرسونی.پارسا دست به کمر زد و گفت:فکر کردی من همچین ادمیم؟ابرویی بالا انداختم و گفتم:ازت بعید نیست.و سریع وارد اتاق شدم ..لباسام را عوض کردم ..پارسا هم لباساشو عوض کرد..درسای دانشگاه داشت و داشت اونا رو میخوند..منم وارد اشپزخونه شدم و دیدم پونه روی صندلی نشسته و یک کتاب جلوش هست.صندلی کناریش را کشیدم و گفتم:چیکار میکنی؟پونه نگاهی به من که کنارش نشسته بودم کرد و گفت:هیچ غذای ساده ای نیست که با مواد غذایی که من دارم درست بشه..کتاب رو بستم..پونه با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا بستی؟_تو بگو چه موادی داری؟پونه شروع کرد به گفتن موادی که داشتن.بعد از اینکه گفت گفتم:اووووووووه با اینا که میشه یک عالمه چیزی درست کرد.و چند تا غذا پیشنهاد دادم و پونه یکیشو قبول کرد و هردو شروع کردیم به درست کردن..البته بیشتر کارهارا من میکردم و پونه نگاه میکرد..وقتی گذاشتیم داخل ماهیتابه تا سرخ بشه ..زیر چشمی نگاهی به پونه که حواسش پرت شده بود ولی چشمش به غذا بود کردم و گفتم:وای پونه تو دوروز دیگه میخوای بری خونه شوهر یک غذا بلد نیستی درست کنی؟پونه سرش را بالا اورد و گفت:خیلیم بلدم.و قاشق داغ و روغنی را برداشت و دنبال من دویید و گفت:میخوای بهت نشون بدم.منم بدو بدو به سمت اتاقم میرفتم که در اتاق باز شد و من پرت شدم داخل بغل پارسا..پونه خندیدو گفت:به اغوش یار رسوندمت.پارسا دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود که نیوفتم..ولی کم کم بازشون کرد..خودمو بیرون کشیدم که پارسا گفت:پونه جان همیشه از این کارابکن..این تیام که خودش نمیاد تو بغل ما همیشه باید یکی دنبالش کنه.مشتی داخل بازوش زدم و گفتم:پرو
********
صدای زنگ ایفون مکالمه ما رو قطع کرد و پونه به سمت ایفون رفت.چرخیدم به سمت پارسا و چپ چپ نگاهش کردم.سنگینی نگاهم را خوند و بهم نگاه کرد و گفت:بله؟با لحن محکمی گفتم:پارسا جان..عزیزم..یک خواهشی بکنم.پارسا لبخند جذابی زد و گفت:شما جون بخواه.اخمی کردم و گفتم:من جون نمیخوام فقط خواهشا جلوی بقیه از این شوخیا نکن.پارسا شانه ای بالا انداخت و گفت:من که چیزی نگفتم.لبامو جمع کردم و چشامو ریز و گفتم:اصلا.با صدای اقاشایان رفتم به سمت پذیرایی.با دیدنم دستاشو برای بغل کردنم باز کرد.لبخندی زدم و به سمتش رفتم.با لحن پدرانه ای گفت:سلام دخترم.بوسه ای بر موهام زد.._سلام اقا شایان.پارساهم وارد شد و سلامی کرد..چند قدمی از اقاشایان دور شدم.گفت:دلم برات تنگ شده بود._منم همینطور._به خدا تازه فهمیدم قدر پونه دوست دارم...پارسا با لحن مظلومانه ای گفت:تیام قدر خودتو بدون بابا کم پیش میاد کسی رو دوست داشته باشه فکر کنم تو عمرش فقط 3نفر رو دوست داشته باشه که چهارمیش تویی.چشام گرد شد یعنی دوست داشتن اینقدر سخت بود براش؟گفتم:کیا رو دوست دارن حالا؟پارسا نگاهی به پدرش کرد و گفت:اولی مامانی(پدر اقاشایان)بعد مامان هستی که همه عاشقشن..بعدشم همین پونه لوس و حالا هم تو...اقاشایان گفت:پدر صلواتی من همه بچه هامو به یک اندازه دوست دارم.همه باهم خندیدم.پونه خودشو روی مبل انداخت و گفت:بشینین دیگه تعارف میکنین؟همه نشستیم..اقاشایان که معلوم بود خستست.پونه گفت:بابا بیمارستان بودی؟نفس عمیقی کشید و گفت:اره ..میخوام این روزای اخر پیشش باشم تا اون روزای جوونی که نتونستم باشم جبران بشه...تا اینکه..و زد زیر گریه...اشک میریخت و گاه ناله میکرد..کم کسی نبود زنش بود!
******
پونه هم گریه میکرد ولی پارسا در مهار کردن اشکهایش موفق بود..خوشم میومد از اون پسرای لوس نبود که گریش دربیاد..شاید بغض میکرد..شاید عصبانی ..شاید ناراحت..ولی گریه نه؟گریه مالِ مردای ضعیف بود..اقا شایان ضعیف نبود اما گریه میکرد.پونه با صدای گرفته ای گفت:بریم شام بخوریم؟من و پونه سریع میز را چیدیم و صداشون کردیم.اقاشایان با خنده از دستپخت من تعریف میکرد ولی پارسا اعتقاد داشت که من نباید غذا درست نیکردم و پونه باید یادبگیره که غذا درست کنه.در کل سکوت بود و فقط صدای بهم خوردن قاشق چنگال ها بود،یک صندلی خالی هم بود که پونه به اشتباه جلوش بشقاب گذاشته بود و اشتباه بارز تر اینکه اقاشایان درون اون ظرف هم غذا ریهت.وقتی که پونه به اشتباه و بدون فکر گفت:(مامان چرا نمیاد؟)دیگه نزدیک بود اشکم بریزه..غذا به سرعت خورده شد و میز با کمک همه جمع شد و من مسولیت شستن ظرفهارا برعهده گرفتم.پونه کمی تعارف کرد ولی قبول نکردم.میدونستم اگه الان هستی جون اینجا بود نمیذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم.همه داخل هال نشسته بودند کار شستن ظرفها تموم شد..یک ظرف میوه چیندم..میخواستم تنهاشون بزارم نمیشد هرجا که اونا میرن منم برم.. پیش دستی ها را بردم و بعد کارد ها..منتظر یک تعارف کوچیک بودم تا ظرف میوه را بیارم و کنارشون بشینم ولی وقتی میدیدم وقتی من میرم همشون سکوت میکنن ترجیح دادم داخل اشپزخونه سرخودم را به کاری مشغول کنم..همون موقع صدای زنگ تلفن اومد.پونه باصدای بلند گفت:تیام ،لطفاهمون تلفن را جواب بده روی اپن.تلفن را برداشتم و جواب دادم._الو!ان طرف خط:سلام...تیام خانم شمایی؟من:بله..سلام ببخشید نشناختم!خنده ای کرد و گفت:پژمانم.اهانی گفتم...چند ثانیه به سکوت گذشت که گفت:بابا هست؟_بله کارشون دارین؟_پـ نـ پـاز لخن خودمونیش حالم بهم خورد سریع گفت:نه میخواستم بگم ما تایک ربع دیگه اونجاییم ..فعلا خداحافظ.تلفن را قطع کرد..پونه بلند گفت:کی بود؟از اشپزخونه اومدم بیرون و گفتم:اقاپژمان.اقاشایان که انگار عصبانی شده گفت:چی میگفت؟_گفتن تا یک ربع دیگه میان.پارسا و پونه همزمان به اقا شایان نگاه کردن.اقاشایان گفت:تیام جان بیا بشین قبل از اینکه اونا بیان.پارسا سریع جایی کنار خودش برام باز کرد منم نشستم.اقاشایان نگاهی به گلهای فرش کرد و گفت:دخترم!پونه سریع گفت:بله بابا؟اقاشایان نگاهی به پونه کرد و گفت:باشما نبودم._با من بودین؟اقاشایان نگاهم کرد و گفت:بله.زیر چشمی به پونه نگاه کردم..دلخور شده بود..اقاشایان دست کرد داخل جیب کتش و یک جعبه کوچیک دراورد و به سمتم گرفت و گفت:اینو هستی داد بهم..امشب..ماله مادرم بوده..داده به عروسش..مادرم قبل از مرگش میگفت که این انگشتر ماله بهترین عروسمه یعنی هستی...اشک داخل چشماش جمع شده بود..سرم را بالا کردم.پارسا و پونه هردو لبخند میزدند گفتم:ولی فریبا خانم چی؟اقاشایان گفت:بهتره غیبت نکنیم..حتما اون بهترین عروس برای هستی نبوده.پارسا جعبه را از بابا گرفت و به سمتم باز کرد..یک انگشتر خوشگل که فکر میکنم طلای سفید بود میدرخشید...ظریف ولی زیبا بود..درش اوردم و گفتم:دستم کنم؟پونه گفت:دستت کن ولی زود دربیار که این فریبا حسود ببینه ازت میگیره.اقاشایان نام پونه را تحکم گفت و پونه علنا خفه شد.پژمان اینا اومدن..وقتی فهمیدم برای چی اومدن میخواستم بکشمشون..برای تعیین ارث اومده بودند که اقاشایان به زورمجبورش کرد که برگرده خونشون.دعوا شده بود و من تمام این مدت داخل اتاق بودم این دیگه واقعا خصوصی بود...
*******
قسمت 43داخل اتاق بودم و داشتم با باران اس ام اس بازی میکردم و حال شیدا رو میپرسیدم.باران میگفت دکترا فعلا حرفی نمیزنن و احتمال زنده بودنش را خیلی کم میدن..باران میگفت حسام پیشش هست و نمیتونه زود زود جواب بده ولی من حوصلم سر رفته بود و دوست داشتم با کسی صحبت کنم...توی دفترچه تلفنم دنبال کسی بودم که خبرایی که داخل مشهد اتفاق افتاده را بهم بده..اگه میخواستم به مامان زنگ بزنم که همون اول کل من را میکند و میگفت چرا تو اتاقی..چرا اِلی چرا بِلی..پسر از خیر مامان گذاشتم..باباهم احتمالا باید خواب باشه چون ساعت 11شب بود...فرهاد هم حوصله مسخره بازیاشو نداشتم...داشتم به حروف پایانی میرسیدم...که چشمم افتاد به کسی که تازه عضو خونواده 4نفرمون شده...مروارید.براش پیام دادم:(بیداری زنگ بزنم؟)چند دقیقه گذشت که تلفنم زنگ خورد.من:الومروارید:سلام تیام خانم._سلام خوبی؟مروارید:نخیرم.با لحن پراسترسی گفتم:اِوا چرا؟مروارید:کدوم عروس کله شقی چند روز قبل عروسیش پا میشه بره مسافرت.خندیدم و گفتم:یک عروس خود شیرین میره پیش مادرشوهرش.مروارید:حالشون چطوره؟_چطوری میخوای باشه؟مروارید:الهی بگردم._نیازی نیست تو بگردی چه خبر؟مروارید:سلامتی._کوفت جهیزه گرفتین؟مروارید کمی مکث کرد و گفت:هم گرفتیم هم چیندیم مامانت خیلی هول بود...تک دختری و هزار دردسر...ته تغاری تو والا...دلُ و میبری._ساکت مُری.مروارید:خلاصه اینکه همه چی اماده است تو چی کار کردی؟_لباسامون رو گرفتیم ولی هنوز طلا اینا نخریدیم...اینا را بخریم یکم خرت و پرت میمونه که احتمالا فردا میخریم..مروارید گفت:کی برمیگردین؟_نمیدونم هنوز راجع بهش با پارسا حرف نزدم.شاید 2یا 3روز دیگه..همون موقع در اتاق باز شد و پارسا اومد داخل ...نگاهی به من که داشتم با تلفن حرف میزدم کرد و بدون حرفی خودش را روی تخت انداخت..زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:مروارید کاری نداری؟_نه خوش بگذره._مرسی خداحافظ._خدافظ.این و گفت و گوشی رو قطع کرد...موبایل را انداختم کناری و رفتم لبه تخت نشستم و گفتم:چی شد؟پارسا:رفتن.._بابات خیلی عصبانین؟پارسا چشماشو بست و گفت:بیشتر از خیلی.گفتم:فردا بریم خرید.غلطی زد و روی شکمش خوابید و گفت:بریم فقط همون برق را خاموش کن لطفا.از جا بلند شدم و برق را خاموش کردم*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*غلطی زدم و سریع از جام بلند شدم..پارسا هنوز به شکم خوابیده بود..از روی تخت بلند شدم ..دست و روم را شستم و موهام را شونه زدم و از اتاق خارج شدم..صدا از اتاق پونه میومد به در اتاقش رفتم و در زدم.پونه بلند گفت:کیه؟_منم._بیا تو بابا.درو باز کردم..پونه گفت:تو که دیگه در زدن نمیخوای.دختر کناری پونه که سپیده بود از جا بلند شد و با لبخند گفت:سلام
********
هنوز بهت زده نگاه میکردم که سپیده جلو اومد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:خوبی؟دستشو فشردم و گفتم:سلام.سپیده با لحن گرم و مهربونی گفت:به تهران خوش اومدی!عوض شده بود..خیلی عوض شده بود.پونه جلو اومد و گفت:سپیده نمیخوای خبر خوبتو به تیام هم بدی؟نگاهم بین سپیده و پونه میچرخید..چه خبر خوبی میتونست باشه.سپیده گفت:خب چی بگم؟حالا هنوز قطعی نیست.پونه خودشو روی صندلی که اون کنار بود انداخت و روبه من گفت:خانم داره عروس میشه!سپیده داشت عروس میشد..با خوشحالی زل زدم بهش ..باورم نمیشد..وایی این خیلی خبر خوبی بود..روبه سپیده گفتم:واقعا؟با سر حرف پونه را تصدیق کرد.ناخوداگاه بوسه ای بر گونه سپیده زدم..گفتم:حالا اقا دوماد چیکارن؟پونه گفت:نمایشگاه ماشین دارنروبه سپیده گفتم:واقعا مبارکه.سپیده هم گفت:ممنون.پونه:دیدی تیام همه عروس شدن غیر من.و مثلا شروع کرد به گریه کردن..به تقه ای که به در خورد..همه به در نگاه کردیم..در با صدای غیژی باز شد..نگاه ها به اون سمت چرخید..پارسا با صورتی خواب الود داخل اومد...سپیده تند و بلند سلام کرد.پارسا نگاهی بهش کرد و گفت:سلام..اینجا چیکار میکنی؟من با شوق گفتم:داره عروس میشه.پارسا با ناباوری به سپیده نگاه کرد و گفت:شوخی میکنید؟اخه کی میاد سپیده رو بگیره.سپیده اخم بامزه ای کرد و گفت:همه.همه باهم رفتیم بیمارستان و بعدش خرید طلا.اینبار سپیده هم همراهمون بود.وارد طلا فروشی شدیم..پارسا که انگار مغازه دار را میشناخت رفت جلو ودست دادمرد گفت:چه عجب اقاپارسا از این طرفا.پارسا خنده ای کرد و گفت:اومدیم حلقه بخریممرد گفت:برای کی به سلامتی.پارسا نگاهی به من کرد و گفت:برای خودم و همسرم.مرد نگاهی به من کرد که یکدفعگی پونه رفت جلو و گفت: اِ..اِ اقای رضایی؟مرد سری تکون داد و گفت:سلام پونه خانم._سلام خوبید؟خواهرتون خوبن؟رضایی نگاهی به پارسا کرد و گفت:بله خوبن.سپیده نزدیک پونه شد و گفت:این کیه؟پونه یک قدم از سپیده فاصله گرفت و با صدای بلند گفت:قرار بود ایشون الان برادر زن اقا پارسا باشن ولی قسمت نشد.همه زدن زیر خندهنگاهم بین پارسا و پونه و رضایی چرخید...پارسا میخواست با خواهر این ازدواج کنه؟خنده ی مصنوعی که رولبام بودمحو شد.پارسا گفت:تیام انتخاب کردی؟حس حسادت اشکاری داشتم..پارسا جلو اومد و گفت:چی شد؟نگاهی به ویترین کردم و به سرویس طلا خوشگلی اشاره کردم..بعد از خرید هم چی برای ناها ر به رستوران رفتیم.پارسا غذا را سفارش داد و نشست سر میز پونه و سپیده رفته بودن دستاشو نو بشورن گفتم:خوشگل بود؟پارسا نگاهم کرد و گفت:کی؟_خواهر اقای رضایی.پارسا به زور جلوی خندشو گرفت و گفت:خیلی مخصوصا با اون دندونای مصنوعیش.اخم کردم و گفتم:یعنی چی؟_خواهر رضایی 56سالشه این پونه و رضایی هی منو مسخره میکردن که بیام خواهر اینو بگیرم.عصبانی شدم..من و دست انداخته بودن!سریع برای پیشگیری از ضایع شدن گفتم:کی برمیگردیم مشهد؟_برای پس فردا بلیت گرفتم.
*******
قسمت 44نگاهی به موهای پیچیده شده بالا سرم کردم و بعد به صورت ارایش شده و در عین حال زیبام...ارایش خیلی به صورتم میومد..از اون گذشته داخل لباسم معرکه شده بودم و میتونستم باور کنم که خواستنی شده بودم..مروارید هنوز کار ناخناش تموم نشده بود ...بهش نگاهی کردم که با لبخند جوابم را داد..نشستم روی صندلی کناریش و گفتم:مروارید من استرس دارم!خندید و گفت:برای چی؟_نمیدونم..حس میکنم مسخرم میکنن.مروارید با دست ازادش دستم را گرفت و گفت:دختر عموت قربونت بره استرس نمیخواد که برای چی مسخرت کنن؟نگاهم را به چشمای عسلی مروارید دوختم و گفتم:اگه بهم بگن بچه چی؟خیلیا تو فامیل 30سالشونه ولی ازدواج نکردن..وای مروارید من اصلا نمیخوام برم._اینقدر خجالتی نباش._از طعنه های پریسا میترسم.مروارید با ارامش نگاهم کرد و گفت:تو 18سالته عزیزم.دلم میخواست گریه کنم..من و مروارید داخل ارایشگاه نشسته بودیم ..روز عروسیم بود...روز پیوند..روز شروع یک زندگی زناشویی...با صدای موبایلم به سمت کیفم رفتم و با دیدن شماره پارسا تماس را وصل کردم._بله؟!_سلام عروسکم.ای کاش پارسا تااخرش کنارم میموند و تنهام نمیذاشت._سلام._کارت تموم شده عزیزم؟_اره.._من دمِ درم همراه با فیلمبردار بیام بالا؟_پارساپارسا:جانم._میشه یک چیزی بگم؟پارسا:خب الان میام بالا بگو بهم خوشگلم._نه نمیخوام رودر رو بگم.صدای پارسا پراسترس شد و گفت:چی شده؟_هیچی اصلا ولش کن..بیا بالا.تماس را قطع کردم..چی میخواستم بهش بگم..بگم از شروع زندگی میترسم..اونم حتما دعوام میکرد...با صدای در..ارایشگر با صدای بلندی گفت:عروس خانننم.بلند شدم و رفتم دمِ در..نگاهی به ارایشگر کردم و بعد در باز کردم..پارسا جلو اومد و دستمو گرفت و تور را از روی صورتم کنار شد..مات و مبهوت شده بود..تعجب کرده بود...داشت گریم میگرفت..یک حس عجیب بود اونم خیلی خوشگل شده بود..داخل کت و شلوار سفیدش و اون کروات مشکیش داشت میدرخشید..دوست داشتم بپرم بغلش کنم...موهاش خیلی خوشگل شده بود..چشمای عسلیش داشت میدرخشید.وایی من مسخ پارسا شده بودم..جلوی همه دستاشو دور کمرم پیچوند و من و تو بغلش گرفت..فقط برای چند ثانیه ولی قسم میخورم که عطرشو حفظ شدم..نگاه گرم و مهربون و همراه با عشقش را فهمیدم..با ادا و اطوارهای فیلمبردار سوار ماشین شدیم..دیگه ماشین خوشگلش که گل زده بود از محشر بالا تر زده بود..ارزوی هر دختری بود..یک پسر خوشگل و مهربون و عاشق و پولدار.لحظه ای از داشتن پارسا به خودم افتخار کردم..پارسا یک پسر رویایی بود..شاید فکر میکردم پارسا فقط داخل داستاناست..چرا پارسا مثل شاهزاده ها بود..در ماشین را برام باز نگه داشته بود و داشت به من که بهش خیره شده بودم نگاه میکرد..ولی من چی داشتم؟نه زیبایی نه پول..فقط کمی مهربونی و عشق که دربرابر اون هیچ بود..ایا من واقعا برای پاراس لایق بودم..پارسا دستم را گرفت و من را سوای ماشین کرد..نشستم..عطر خوبی پیچیده بود داخل ماشینپارسا نشست کنارم دستاش کمی میلرزید بهم خیره شد و گفت:تیام..من باورم نمیشه تو رو دارم..یعنی ما واقعابهم رسیدیم؟خنده رو لباش بود...با عشق نگاهم میکرد...نگاهش کردم و خواستم که غر نزنم..خواستم منم با عشق رفتار کنم...لبخندی بهش زدم و گفتم:ما تا اخر عمر باهمیم مگه نه؟دست من و گرفت و گفت:اره عزیزم.با صدای بوق ماشین فبلمبردا رکه ما رو مجبور به حرکت میکرد..به سمت اتلیه راه افتادیم...پارسا اهنگ را زیاد کرده بود و با خوشحالی میروند..نگاه خیره مردم را روی خودمون احساس میکردم..خودمم هم همیشه هروقت ماشین عروس میدیدم خیره میشدم.داخل اتلیه شدیم..شنلم را دراوردم و به حرفای عکاس گوش میکردم و هرجا که میگفت مینشستیم و عکس میگرفتیم..خیلی عکس گرفتیم..عکس های صحنه دار!!!بعد از گرفتن عکس ها و شنیدن دعای خیر عکاس به سمت باغ رفتیم..چون داخل عید بود..همه جا گرون بود و شلوغ و پارسا هم به زور اینجا را گیر اورده بود..ساعت 6رسیدیم ..سوت و دست و اهنگ فضای انجا را پر کرده بود و بچه هایی که زیر دست و پامون میپلکیدن.رو سرمون پول میریختن..رفتیم به سمت جایگاهمون..نگاه های خیره دخترا روی پارسا حس میکردم..مشکلی نبود تا چند دقیقه دیگه پارسا اسمش داخل شناسنامم میرفت..پیرمرد سالخورده ای وارد شد و دفتر بزرگی داخل دستش بود..پشت صندلی نشست و نگاهمون کرد..جملات عربی رو میخوند و من خیره بودم به ایات قران..سوره یاسین بود..
*******
بعد از شنیدن مقدار مهریه ام و اینکه حاج اقا داشت از من میپرسید که وکیلمه..نگاهی به همه کردم..به بابا که با لبخند به زمین خیره بود..به مامان که یک لبخند واقعی روی لبش بود و داشت با عشق به من نگاه میکرد..به فرهاد نگاه کردم که دست مروارید را گرفته بود و داشت بدون هیچ چیزی داخل صورتش بهم نگاه میکرد..نگاهم چرخید روی عزیز جون که روی صندلی نشسته بود و داشت ذکرمیگفت..خداکنه برای منم دعا کنه.کنارش عمو و زن عمو ایستاده بودند..مهدی نیومده بود..همینطور پریسا...خدا روشکر میکردم به خاطر این قضیه!پونه کنار هستی خانم که روی صندلی چرخدار نشسته بود ایستاده بود و داشت با شیطنت نگاهم میکرد..خاله زیبا گوشه ای از سالن با لباس مشکی ایستاده بود..انگارهنوز مرگ اقاجون براش غیر قابل باور بود.دوباره نگاهم افتاد روی قران....مرد برای بار دوم خطبه را خوند....این یک خطبه واقعی که نبود ..به هر حال من و پارسا محرم بودیم..نفس عمیقی کشیدم...مرد برای بار سوم خوند..نگاهی به جمع کردم و گفتم:با اجازه بزرگترا....بله.تند و سریع بَلَم را گفتم..پارساخندید صدای نفسش را شنیدم..حالا شرعی و قانونی و از همه لحاظ زن و شوهر شده بودیم..صدای اهنگ بلند شد..همون موقع همه برای کادو دادن جلو اومدن..کادوهای بزرگ و کوچیک و رنگ و وارنگ..عمه سمیرا خودش را برای عقد نتونسته بود برسونه ولی برای عروسی اومده بود..همه میخندیدن و این خیلی خوب بود..همه میرقصیدن من و پارساهم رقصیدیم بهترین رقص عمرم..بهترین روزهای عمرم..بهترین دقایق زندیگم داشت انگار سپری میشد..برزگترا از روی عشق و تحسین نگاه میکردن و این بهم انرژی میداد اینکه انتخاب بزرگترا اشتباه نبوده...اینکه من و پارسا به دردهم میخوریم
**
دیگه کم کم رقص جمع شد و موقع شام شد...جلومون یک ظرف گذاشتن برای دو نفریمون.پارسا با لبخند نگاهم کرد و گفت:بخور جون داشته باشی.چپ چپ نگاهش کردم و اون زد زیر خنده..یک تیکه من میخوردم یک تیکه اون ..میخواست کارای مسخره و لوس دربیاره که من بزارم تو دهنش و اون بزاره تو دهنم که گفتم از اینکارا بدم میاد..بعد از خوردن شام ..بخش جالب و بهترین بخش عروسی اومد..عروس کشون..از جابلند شدیم و کم کم همه داشتن لباس ها شونو میپوشیدن..جلوی در فشفه هوا کردن..انگارچهارشنبه سوری بود...دیگه علاوه بر نگاه های خیره دخترای فامیل نگاه دخترای خیابون هم اضافه شده بود..البته پسرای زیادی هم روی من خیره بودن..پارسا که نگاه یکیشون را دید گفت:بهش بگو نخورت یک وقت.نگاهش کردم و با لبخن مسخره ای گفتم:حواسش هست.پارسا گفت:تو هم حواست به خودت باشه..چون ممکنه که امشب...جملش کامل نشده بود که صدای فرهاد باعث شد برگردم به عقب.فرهاد:خب عروس خنگول و دوماد منگول قراره کجا برید؟پارسا:خونه دیگه.فرهاد خندید و گفت:نه دیگه نشد..ما برای عروسی خواهرمون برنامه ریختیم..کل شهر رو دور میزنیم بعد میریم خونه.من :اینطوری همه که نمیان.فرهاد:همه پایَن .خندیدم و سوار ماشین ها شدیم..پارسا صدای اهنگ را زیاد کرده بود و بوق بوق میکرد..قطعا اگه گواهینامه داشتم میشستم پشت ماشین ولی حیف از این سن کم.مروارید رانندگی میکرد و فرهاد از ماشین اومده بود بیرون و میرقصید..پونه هم از ماشین خودشون اومده بود لبه پنجره نشسته بود و دست میزد..خلاصه که خیلی شلوغ بود و خیلی هم خوش گذشت...بعد از کمی گشت زدن تو خیابونا برگشتیم خونه..دم در ایستاده بودیم..بابا اومد جلو و با لبخند گفت:پارسا جان..پسرم.پارسا نگاهی به بابا کرد و گفت:بله اقا سینا.بابا:دخترم و میسپرم دست تو...میدونی که بچه است..فوری گفتم:بابا!!!!بابا نگاهم کرد و گفت:چیه؟توقع که نداری دروغ بگم.سرم را انداختم پایین.بابا گفت:مواظبشی؟پارسا گفت:مطمئن باشیدبابا بر پیشانی پارسا بوسه زد..بابا کنار رفت و مامان اومد جلو..داشت گریه میکرد ولی اروم اروم..گفت:فقط براتون ارزوی خوشبختی میکنم.پارسا و من اروم زیر لب گفتیم:ممنون.بعدش هم فرهاد اومد و یکم مسخره بازی دراورد و اخرش خیلی جدی گفت:پارسا این خواهر خُلم را سپردم دست تو...مواظب باش خل نشی.مروارید که کنارش بود از خنده ریسه رفت ولی من عصبی نگاهش کردم.بعد از اون اقا شایان اومد جلو و توصیه هایی به من و پارسا کرد و رفت..هستی جون با صندلی چرخدار جلو اومد..لاغرتر و ریز نقش تر شده بود...زیر چشماش گود افتاده بود..اروم گفت:بچه ها.هردو جلوی پاش زانو زدیم.من اشکم روی گونم ریخت.من یکی از دستا و پارسا اون یکی دست هستی جون را گرفت..هستی جون:بهم قول بدید که خوشبخت میشید!پارسا سریع بوسه ای به دستان مادرش زد و گفت:باید بمونی و ببینی خوشبختیم هستی جون گفت:میدونی که نمیمونم پس قول بده.من سرم را روی زانوان لاغرش گذاشتم و گفتم:قول میدم..من قول میدم که با پارسا خوشبخت بشم..هستی جون به سختی خم شد و بوسه ای بر سر من زد و گفت:پارسا مادر تو قول نمیدی؟پارسا گفت:چرا قربونت برم الهی..قول میدم.هردو باهم گونه هستی جون را بوسیدم.هستی جون گفت:پارسا پسرم...مواظب پونه میمونی مادر؟مواظب بابات باشی ها!تیام که باید رو چشمت باشه مادر...قربونت برم...هروقت پونه بهت نیاز داشت بهش برسی.بعد از این حرفا هستی خانم کنار رفت و عزیز اومد پیشمون..برامون یک سوره از قران خوند و ارزوی موفقیت و خوشبختی کرد.بعد از اون وارد خونه شدیم..من خونه و ندیده بودم..خیلی قشنگ چینده شده بود..همه چی زیبا بود.گفتم:وایی اینجا چه خوشگل شده.پارسا:سلیقه مادر شماست.خندیدم و نشستم لبه مبل.پارسا:با این لباست راحتی؟_نه ولی اصلا حال و حوصله عوض کردنش را ندارم.پارسا خندید و جلو اومد و گفت:خودم کمکت میکنم.خواست برای بغل کردنم دستش را جلو بیاره که تلفنش زنگ خورد.هردو بانگرانی بهم نگاه کردیم که پارسا رفت به سمت تلفنش و گفت:بله؟!_الو پونه چرا گریه میکنی؟_چیییییییییی؟چرت نگو...وای نه..باشه الان میام.من:چی شده؟پارسا:مامان..دیگه واقعا نتونست حرفی بزنه و اشکاش شروع به ریزش کردن
****
سریع مانتو تنم کردم و شالم هم انداختم روی سرم و گفتم:بریم پارسا.پارسا سریع از خونه خارج شد و منم دنبال سرش رفتم بیرون..تند به سمت بیمارستان میروند.زیر لب قران میخوندم...بالاخره رسیدیم پارسا دمِ در پارک کرد و سریع پیاده شد..منم با اون لباس عروس بلند و سنگین دنبالش رفتم.پارسا اسم هستی جون را به پرستار گفت و به طبقه بالا رفت..با اون لباس رفتن خیلی سخت بود.پونه روی صندلی نشسته بود وداشت اشک میریخت.اقاشایان سرش را به دیوار تکیه داده بود.جلو رفتم..پونه سرش را اورد بالا و به من و پارسا نگاهی کرد و از جا بلندشد.فکر میکردم میخواد بره پیش پارسا ولی سریع من را بغل کرد..با صدای هق هقش منم گریم گرفته بود..اروم زیر گوشش گفتم:پا قدم من بد بود؟با بغض گفت:خرافاتی شدی...گفتم:پونه!_چیه؟_شنیدی میگم دنیا گلچینه!پونه:اره...یعنی مامان هستی هم چیده._دقیقا.نگاهم چرخید به سمت پارسا روی صندلی نشسته بود و چشماش را بسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و قطره قطره از چشماش اشک میومد..با صدای جیغ و ناله ای که از سمت دیگه ی سالن میومد.پونه از بغلم دراومد..نگاهم به اونطرف کشیده شد..یک تخت که روش یک نفر خوابیده بود و روش یک ملاحفه سفید بود.یک زن هم که به نظرم خیلی اشنا میومد داشت دنبالش میرفت..یک قدم رفتم جلو..زن خیلی به نظرم اشنا اومد..زن رفت کنار و یک مرد از پشتش اومد...مرد غریبه بود ..فکر کردم با کسی اشتباه گرفتم..خواستم برم عقب که دیدم از پشت مرد..یک پسر اومد بیرون.شاهین......مغزم به کار افتاد.به سمت شاهین رفتم...لباس سیاه پوشیده بود..ریشش دراومده بود..با صدای گرفته ای گفت:سلام.دستم جلوی دهنم بود تا از ناباوری جیغ نزنم.گفت:شما برای چی اینجایید؟پارسا چند قدم بهم نزدیک شد..شاهین گفت:شیدا....._شیدا چی؟شاهین:تموم کرد.نتونستم بیاستم و از پشت افتادم..ولی روی زمین نیوفتادم چون دستهایی منو بین زمین و هوا گرفت..بیهوش شدم و نفهمیدم چی به سرم اومده.***_تیام جان!!!عزیزم.چشمام را باز کردم که نگاهم به مامان افتاد.مامان بلند صلواتی فرستاد.صدای ناواضح پارسا اومد که گفت:بهوش اومد.مامان:اره خداراشکر.چهره پارسا بالای سرم ظاهر شد لبخند مصنوعی داشت و گفت:خوبی؟حرفی نزدم..پارسا گفت:دو روز اینجایی..اینقدر ضعیف بودی و من نمیدونستم._بقیه کجان؟_اگه منظورت مامان باباتن...که الان از اتاق رفتن بیرون..اگه هم منظورت بابا و پونه که رفتن تهران.میدونستم همراه جسد رفتن..وای چه وحشتناک بود وقتی جسد کنار اسم هستی جون قرار میگرفت..به سُرُم بالای سرم نگاه کردم ...قطره قطره میچکید.
***
قسمت 453سال بعد....ظرف سالاد هم کنار کیک و بقیه چیزا داخل یخچال جا کردم و در یخچال را بستم که دوتا دست از پشت دور کمرم پیچید....یک جیغ کوچیک کشیدم و برگشتم و دیدم که پارسااست..بی هیچ سلام و علیکی گفتم:ترسیدم دیوونه._سلامخندیدم و دستاشو از دور کمرم جدا کردم و گفتم:سلام...زود اومدی؟_بِرَم؟من که از خدام بود بره چون هنوز نصف کارام برای سومین سالگرد ازدواجم مونده بود.پارسا مظلومانه نگاهم میکرد ..خندیدم و گفتم:چند بار بگم اونطوری نگاه نکن ...میگم شبیه گربه شِرِک میشی..باز برای من اونجوری کن.پارسا خندید و خواست به اتاق خواب بره که سریع رفتم سمتش و دستش را گرفتم..نباید میرفت بالا چون اون خرس گنده ای که براش خریده بودم را میدید گفتم:کجا؟_لباسام را عوض کنم._اممم..نه نروپارسا:برای چی؟_چیزه برو یک چیزی بخر.پارسا یک ابروشو انداخت بالا و گفت:امشب مشکوک شدیا؟_نه بابا ....چیزه برو پنیر بخر..._پنیر؟امروز صبح قالب گندش را جلوم گذاشتی ..._خب خوردم.پارسا ریز بینانه نگاهم کرد و گفت:به اون بزرگی..؟کجات جا کردی..تو که لاغری...و نگاهی به شکمم کرد و یک دفعگی چشاش درشت شد و گفت:واییییییی.تیام..شوخی میکنی...یعنی من بابا شدم؟جون من؟واییییی فکر کن پونه بفهمه که عمه میشه.تند گفتم:چی داری میگی؟برو پنیر بخر با نون حرفم نزن.._بزار کیفم را بزارم تو اتاق.کیف را از دستش کشیدم و گفتم:نیازی نیست برو.پارسا ازخونه خارج شد..منم سریع ساعت استیل و خرسی که خریده بودم را گذاشتم روی میز..کیکم اوردم و شمع ها را گذاشتم روش و کبریت را گذاشتم کنارش...نگاهم را دوختم به شمع و این سه سال را دور کردم...بعد از مرگ هستی جون..به مدت یک ماه عزای عمومی بود بین من و پارسا..اینقدر هردومون ناراحت و کسل بودیم که حد نداشت..کم کم عادت کردیم..من نشستم پای درس و بکوب خوندم..البته سال اول دانشگاه قبول نشدم ولی سال دوم یکی از دانشگاهای خوب و دولتی تهران قبول شدم..و همراه پارسا به تهران اومدیم...اینطوری بیشتر حواسون به پونه و اقا شایان بود..مخصوصا اینکه پژمان و فریبا همراه پسرشون برای همیشه رفتن خارج زندگی کنن..اتفاق خیلی خوبیم افتاد..به دنیا اومدن رادمهر بود فرزند فرهاد و مروارید از شنیدن این خبر اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت..چند روز دیگه 1ساله میشه..خاله زیبا فعلا نامزد کرده،پسره رو خیلی دوست داره ولی پسره معتاده..خاله ماهم شانس نداره...اتفاق دیگه ای که افتاده..ازدواج مهدی بود..با یک دختری اشنا میشه و عاشق و دلباختش..اونطوری که من این و میخوام و بدون این میمیرم...بعد از ازدواجشون..فهمیده دختره شیشه میکشیده،دختره هم از مهدی یک مقدار پول کلاهبرداری میکنه و یکراست میره به کانادا....الان مهدی هست و یک دنیا بی چاره گی.پونه هم که هرچی براش خواستگار میاد رد میکنه..سلیقه نداره این دختر...نگاهی به لباسام کردم..رفتم داخل اتاق و لباسام را عوض کردم یک رنگ و لعابی هم به صورتم دادم و از اتاق خارج شدم..همون موقع صدای در اومد ..رفتم دمِ در..پارسا با دیدن من گفت:من و فرستادی که خوشگل کنی؟ظرف پنیر را ازش گرفتم و گذاشتم روی اُپن و برگشتم..انگار دیدن کیک شوک زده اش کرده باشه گفت:تیام چه خبره؟جلو رفتم و با خنده زل زدم بهش و گفتم:سومین سالگرد ازدواجمون مبااااااارک.بازوهام را گرفت و سرش را جلو اورد و پیشونیش را گذاشت رو پیشونیم و گفت:عزیزم...خوشگلم..زندگیم..م ایه خوشبختیم...سومین سالگرد باهم بودن مبارک....
پــــایـــان
قسمت 35مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن .صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم.مروارید یک پیراهن زمردی که کوتاهیش تا روی زانواش بود و دارای دو بند نازک و یک یقه هفت داشت پوشیده بود روی لباسشم سنگ هایی هنرنگ زمرد بود کار شده بود البته سرویس جواهرش زمرد بود و موهاش هم نسکافه ای کرده بود.سایه ای سبزی که به پشت چشای عسلیش زده بود چشماش درخشان کرده بود.زیادی خوشگل شده بود..فرهادم که یک کت و شلوار زغال سنگی پوشیده بود...داداشم که از خجالت عرق کرده بود،نمردیم و خجالت فرهاد هم دیدیم.مجلس زنانه تا ساعت 8 بود و بعدش مردها اومدن .باداخل اومدن مردها که نفر اولشون بابا بود همه از جا بلند شدند.چه قدر بابا در نوبه ی خودش زیبا شده بود..موهای سفیدش را که مرتب کرده بود و کت و شلوار مشکی اش خیلی بهش میومد.عمو سعید که دیگه خارجی ترین لباساش را پوشیده بود..از زن عمو پری کسی با کلاس تر داخل مجلس نبود...لباسای اون و نگاه اتشین مامان به لباساش من و حرص میداد.بااومدن مردا یک شال روی سرم انداختم و گوشه ای ایستادم.بابا بعد از سلام و احوال پرسی با مهمون ها به کنار من اومد و گفت:میبینیم که دختر بابا امشب خیلی خوشگل شده!نگاهی از سر خجالت به بابا کردم و چیزی نگفتم.بابا گفت:بیرون سرده ...خیلی سرده.گفتم:خب!_بیرون سرده..پارسا هم هنوز بیرون ایستاده همراه پدرش._ اِ برای چی؟_میگن داخل شلوغه بهتره تو بری تعارفشون کنی._وقتی به حرف شما گوش نکردن به حرف من گوش کنن؟بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و اروم به سمت جلو هلم داد و گفت:بهتره بگی بیان داخل._چشماز سالن رفتم بیرون.داخل حیاط زیادی شلوغ بود .پارسا و اقا شایان رو که گوشه ی ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودن رو دیدم.شالم رو جلوتر کشیدم و رفتم جلو .چه قدر پارسا خوشگل و جذاب و خلاصه همه چی تموم شده بود.کت و شلوار مشکی رنگش و کروات ستش و پیراهن زیرش و کفاش و همه چیش و همه چیش زیبا و شیک بود...انقدر حواسم به پارسا بود که اصلا لباس اقاشایان رو ندیدم._سلام اقا شایان.اقا شایان سرش را به طرف من چرخوند و گفت:سلام دخترم خوبی ؟_خیلی ممنون...سلام اقا پارسا.پارسا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:سلام خسته نباشی.دوباره نگاهم را به اقاشایان دوختم و گفتم:بفرمایید داخل خواهش میکنم.اقا شایان:من بیرون راحت ترم دخترم._ بابا و مامان و عمو و خلاصه همه اصرار میکنن که بیاین داخل.._تعارف ندارم که دخترم.دستم را به سمت خودم گرفتم و گفتم:به خاطر من.نگاهی به پارسا کرد و گفت:بهتره بریم تو پارسا.لبخندی زد و دنبال من وارد خونه شدند.پدرش که رفت کنار هستی خانم و پارسا کنار من گوشه ای ایستاد..پارسا اروم گفت:کی میخوان عروسی بگیرن؟_اونطور که مامان اینا میگفتن تابستون.._تابستون؟یکم زود نیست؟چرخیدم و خیره شدم داخل چشمای پارسا و گفتم:زود؟نه زود نیست.پارسا با لحن مسخره ای گفت:مثلا بهتر نیست بزارن 2یا 3 سال دیگه ..حداقل 1سال دیگه._ادای من رو درمیاری ؟_نه من کی باشم ادای شما رو دربیارم..دارم جدی حرف میزنم._وقتی مشکلی ندارن و از همه لحاظ امادن برای چی نگیرن._فرهاد کار داره؟فرهاد سربازی رفته؟فرهاد خونه داره؟فرهاد سرمایه داره برای زندگی.با تعجب گفتم:این حرفا چیه پارسا!_سواله!_خب مروارید فرهاد را باهمین شرایط قبول کرده._تو هم بودی قبول میکردی؟_اره..یعنی نه..یعنی نمیدونم._تو حاضر بودی با پسری که نه کار داره نه تکلیف ایندش معلوم نیست ازدواج کنی و زود عروسی بگیری ولی من که از هر لحاظ امادم نمیخوای عروسی کنی.اخم کوچکی کردم و گفتم:حرفات واقعا بی معنیه.و نگاهم و ازش گرفتم و به جمع نگاه کردم به پچ پچ های مامان دمِ گوش فرهاد.عصبی بودم و پامو محکم تند تند روی پارکت میکوبیدم که صدایی مردانه از کنارم اومد._به به تیام خانم.چرخیدم و نگاهم به بهروز که با فاصله ی کمی از من ایستاده بود خیره شدم و با من من گفتم:سَـ ...سلام._خوبی؟_ممنون...شما هنوز برنگشتین؟_بعد از چند سال اومدم مشهد کجا بخوام برم اخه._اهان._چه خبر؟پات که خوب شده؟نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
***
نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
اصلا حوصله ی حرف زدن با بهروز را نداشتم.ببخشیدی گفتم و ازش جدا شدم و به کنار مروارید اینا رفتم و اون رو با پارسا تنها گذاشتم.طفلک پارسا،بهروز از 100تا خاله زنک وراج بدتر بود.البته این پرحرفیش هم مالِ دخترا بود.
مروارید با خجالت نشسته بود و دستشو روی دست فرهاد گذاشته بود و لبخند میزد..جلو رفتم و روی مبل کناریش نشستم و گفتم:چه قرمزم شده.
مروارید سرش را بالا اورد و به من خیره شد و گفت:چی؟
_میگم چه خجالتیم میکشه این عروس ما.
_وای تیام سر عروسیم چیکار کنم؟خیلی سخته.
_سخت چی دختر جان الان باید باهمه بگی و بخندی و سعی کنی خودتو تو دل من که خواهر شوهرتم جا کنی.
_یعنی جا ندارم؟
مشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چه عروس پرویی.
_تیام تو و اقا پارسا زودتر مجلستون رو بگیرن تا نوبت ما بشه.
دیگه همینم مونده بود مروارید بگه..
کمی فکرام را روی هم گذاشتم..میخواستم تو همون لحظه تصمیم گیری کنم...من پارسا را دوست داشتم..هستی خانمم دوست داشتم..از زندگی ایندم با پارسا هم نمیترسیدم...من درس خون بودم و هر جا که باشم میتونم درس بخونم و نتیجه قابل قبول بگیرم...من باید به خاطر خودم و پارسا و همه و همه عروسی میکردم
_اتفاقا ماعروسیمون عیده.
_چی؟
_وای گوشات مشکل داره،میگم ما عروسیمون عیده.
_جون من؟
_جون تو.
لبخندی زد وبا هیجانی که توی لحنش معلوم بود گفت:مرسی مرسی تیام مرسی.
_چرا تشکر میکنی.
فرهاد که صحبتش با پسری که کنارش بود تموم شد و گفت:چی شد که زن ما را اینقدر خوشحال کردی؟
مروارید با ذوق گفت:تیام اینا عید عروسی میگیرن!
فرهاد از تعجب بالا رفت و گفت:چه بی خبر !
گفتم:اره دیگه یکدفعگی شد.
فرهاد خندید و گفت:ما که تصمیمون برای تابستون قطعیه
_انشاا...
باید این خبر را به پارسا میگفتم تا سوتی ندیم.بهتر بود بهش فکر نکنم من برای خوشحالی اون ها این تصمیم رو گرفته بودم.
از جام بلند شدم و رفتم کنار پارسا که با بهروز گرم صحبت بودند البته معلوم بود که هیچ کدومشون علاقه ای به حرف زدن باهم نداشتن..با نزدیک رفتن من لبخندی روی صورت بهروز نقش بست و گفت:جان؟
پارسا که نه چیزی گفت نه لبخندی نه اخمی خشک یک نگاه بهم کرد .
ایا باید بهروز را ضایع میکردم؟اما با این نگاهی که پارسا بهم کرد بیشتر دلم خواست پارسا ر ضایع کنم ولی من فعلا با پارسا کار داشتم حالا وقت زیاد بود.
_با پارسا کار داشتم..یک لحظه.
لبخند بهروز بیچاره ماسید و پارسا باهمون لحن خشکش گفت:خب بگو
ای بابا هی من نمیخوام این بهروز را ضایع کنم اینا مگه میزارن.
_خصوصیه.
این را گفتم و گوشه کتش را کشیدم .
پارسا کتش را از دستم جلوی بهروز بیرون کشید و باهم به سمت دیگری رفتیم..این رفتارش دیگه غیر قابل تحمل بود ولی بازم دهنم را بستم و اعتراضی نکردم.
_چیه؟
_من موافقم که عروسی را عید بگیریم.
اولش همونطور مات نگاهم کرد و بعد گفت:میدونستم قبول میکنی.
ناراحت گفتم:یعنی خوشحال نشدی؟
_اخرش که باید قبول میکردی
دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم..دیگه تحملم تموم شده بود این چه وضع حرف زدن بود.
_پارسا نمیخوای به هستی جون بگی اون حتما خوشحال میشه!
با این حرف لبخندی زدم که پارسا گفت:من قبلا به اونا اکی داده بودم.
_بدون اینکه موافقت من رو بدونی.
_میشه با من یکی به دو نکنی.
دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.
*
دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.چرا اینطوری کرد..این رفتارش یعنی چی.؟شاید به خاطر مریضی هستی جون بود..خب شایدواقعا پارسا حق داشت.تا بعد از شام من پارسا رو ندیدم..بعدش هم هنگام خداحافظی دیدمش.همراه هستی خانم و اقا شایان..مثل یک مرد معمولی که هیچ نسبتی با من نداره ازم خداحافظی کرد..پارسا دلم را شکوندی .....*********3هفته از اون ماجرا گذشت اواخر بهمن بود کارنامم را دادن 19 و 38 شده بودم.به نظرم برای من عالی بود.این 3هفته پارسا را ندیده بودم...تا اینکه همینطور روز 5شنبه داشتم داخل خونه درس میخوندم و کسی نبود که تلفن زنگ خورد ..سریع از جا پریدم و رفتم با دیدن شماره پارسا ذوق زده شدم و بعداز کشیدن یک نفس و عمیق گوشی را برداشتم._سلام._سلام تیام خانم ._خوبی؟_شما چطوری؟اینکه مهربون شده بود ...من همینو میخوام نزنی کانال دیگه پارسا._مرسی من خوبم..سکوتی بینمون برقرار شد گفتم:کاری داشتی؟_بله ..راستش میخواستم ببینم شما حالت خوبه!_اذیت نکن دیگه._باشه ،فردا شب میخواستم دعوتتون کنم خونمون._منو؟_نه فرهاد رو خب تو رو دیگه.تو دلم کلی ذوق کردم ولی گفتم:حالا ببینم._حالا ببینم نداریم..نیای میام میبینمت._خب اونجا چه خبره؟_دل تنگی دلیل میخواد!_باشه حالا بهش فکر میکنم._باید بهش عمل کنی نه فکر..خب من کار دارم تا فردا._خداحافظ_فعلاتلفن را قطع کردم..چرا من یکدفعگی ذوق کردم مگه دفعه اولم بود باهاش حرف میزدم..ولی بعد از این همه مدت این خیلی خوب بود..کتابمو پرت کردم اونطرف و رفتم سر کمد لباسام..خب چی بپوشم...نگاهی به لباسام کردم..یک لباس پوشیده یا؟نگاهی به لباسام کردم ،هیچ کدومشون خوب نبود.اصلا چرا حساسیت نشون میدادم،مثل همون دویا سه دفعه قبل باید لباس میپوشیدم دیگه.یک تی شرت یقه کج(تقریبا قایقی) سفید ساده دیدم.ته کمدم بود عجیب بود که یادم نمیومد چه زمانی و چه کسی برام خیره.خلاصه از سادگیش خوشم اومد و دنبال شلوارشتم.خیلی کم شلوار داشتم.1شلوار لی و 1شلوار مشکی جذب چسب..کل کمدم را زیر رو روکردم تا یک شلوار سفید دیدم چه قدر ازش خوشم میومد ولی فکر میکنم برام کوچیک شده باشه..صندل هام هم گذاشتم روی لباسام و نگاهی به خودم داخل اینم کردم..پارسا گفت صورت ساده ی من را بیشتر دوست داره.همین صورت معمولی که هیچ نقطه زیبا و خیره کننده ای نداره..همین چشمای مشکی که نه ابی هستن نه سبز نه عسلی..نه اونقدر درشت هستن که نصف صورتم را بگیرن..نه سگ دارن که هر ادمی را جذب کند.همین لبایی که نه قلوه ای هستن..نه برجسته..همین صورتی که اونقدر سفید نیست که خیره کننده باشه.پارسا از همین ابروهای متوسط برنداشته ی من خوشش اومده بود..همین ابروهایی که دیر یا زود باید برش میداشتم.با صدای بابا و مامان چشمم را از اینه شکستم گرفتم .بابا گفت:دختر بابا داره درس میخونه که کتاباش این وسطه؟سریع از جا بلند شدم و به هال رفتم و گفتم: اِ اومدین؟بابا گفت:سلامتم که خوردی؟_اخ ببخشید سلام.مامان گفت:کتابت را چرا پخش و پلا کردی؟کتاب را برداشتم و گفتم:از دستم افتاد.مامان ابروهاش از تعجب بالا رفت و گفت:مگه تو چلاقی دختر._ اِ مامان.بابا به سمت اتاقش رفت گفتم:خب تلفن زنگ زد حواسم پرت شد.مامان مشغول دراوردن لباساش شد و گفت:حتما پارسا بوده._از کجا فهمیدین؟_غیر از اون کی میتونه حواست را پرت کنه.خنده ای از سرخجالت کردم و با اتاقم به اتاقم رفتم.با این نمره کارنامم یک جور احساس غرور میکردم..و فکر میکردم خیلی بلدم،یک جورایی به خودم مطئمن شده بودم.تاشب درس خوندم و شب قرار بود مروارید و فرهاد برای شام بیان خونمون،مامان گفته بود که پارسا هم دعوت کنم ولی من برای اینکه مروارید معذب نشه این کار را نکردم***قسمت 36ساعت 9 شب بود که زنگ خونه به صدا دراومد و بعدش صدای شاد و سرزنده فرهاد.._سلام بر اهل منزلاز اتاق خارج شدم و گفتم:نگفتیم زن بگیری خونوادت را از یاد ببریو با لبخندی مروارید را در اغوش گرفتم و گفتم:چطوری زن داداش؟مروارید خندید و گفت:سلام.جواب سلام من را مامان که با خوشحالی داشت میومد داد و گفت:سلام به روی ماهت دخترم...خوش اومدی قربونت برم بیا داخل.فرهاد گفت:مامان پسرتون چی؟مامان بدون محلِ به فرهاد گفت:وقتی عروس به این خوبی دارم دیگه توئه خرس گنده را میخوام چیکارو دست مروارید را گرفت و روی مبل نشاند.نشستم کنار مروارید و فرهاد.فرهاد با خنده گفت:هِی..یادش به خیر تو این عَرج و قُربی داشتیم.چه قدر محترم بودیم..همین دختره تیام ..هی جلومون دولا راست میشد._برادر عزیز توهم زدی.فرهاد نگاهی به مروارید کرد و گفت:منو این همه خوشبختی محاله..وقتی اینهمه همه چیز هوبه توهم میزنم دیگه.مروارید ریز ریز میخندید.روبه مروارید گفتم:مرواریدد،ما اینو دادیم دست تو که درستش کنی...اینکه دیوانه شده.مروارید اروم گفت:کار سختیه...فرهاد صداش را شنید و گفت:مروارید فکر نمیکردم که تو با اون هم با اون جادوگر باشی..دفعه اخرت باشه با تیام حرف میزنی.چشام از تعجب گرد شد و با لحن کشداری گفتم:فرهاد***فرهاد و مروارید زدن زیر خنده و همون موقع مامان من را صدا کرد.به اشپزخونه رفتم و سینی چای را اوردم.بعد از تعارف کردن به انها ،به اتاق بابا رفتم که ببینم برای چی بابا بیرون نمیاد.در را زدم و وارد شدم._اجازه هست؟بابا سرش را از کیفش بیرون کشید و گفت:بله بفرمایید._چرا نمیاید بیرون زشته ها._الان میام دارم دنبال گردنبندی میگردم که خریدم.نشستم گوشه تخت و گفتم:گردنبد؟برای کی؟_مروارید...تازه عروسه گفتم یک چیزی خریده باشیم..اولین باره اومده خونمون._اولین بار نیست بابا که..مروارید همش اینجاست._اولین بار هست که به عنوان عروس در این خونه حاضر میشه._خدا شانس بده..پس چرا خونواده پارسا اینکارا رو نکردند؟بابا همراه گردنبد بلند شد و گفت:اینها پیداش کردم.و بدون اینکه جواب سوال من را بده از اتاق خارج شد.نشستم روی تخت..واقعا چرا؟چرا به این فکر نکرده بودم که همه به تازه عروسا کادو میدن ولی من؟یعنی من براشون مهم نبودم...پس چرا حداقل یک بار به من کادو ندادند.ازرده خاطر از اتاق خارج شدم و رفتم بیرون.فرهاد که روانشناسی خونده بود گفت:چیه درهمی؟_هیچی._حالا ناراحت نباش میتونی دو کلمه با مروارید حرف بزنیلبخند تلخی زدم..شام اورده شد و با شوخی های فرهاد خورده شد.نمیدونم چرا ولی همه ی هیجانی که برای فردا داشتم رفت.فرهاد شب خونه عمو اینا میخوابید...***_وای مامان ساعت 5شد._دیر نیست که دختر زود باش.موهای خیسم را با سشوار خوش کردم..حتما باید برای خودم یک اتو مو میخریدم..موهام که خشک شد را با یک کلیپس شل بستم ،لباسام را تنم کردم ورژم را داخل کیفم گذاشتم..مامان اصرار کرد ارایش کنم ولی پارسا همینطوری دوست داشت.از خونه خارج شدم و سوار اتوبوس..انگار بار اولم بود که میخواستم پارسا را ببینم..زنگ خونش را فشردم.1ثانیه و دو ثانیه.و در باز شد..و من وارد شدم..قلبم تند تند میزد نمیدونم چه هیجانی برای دیدن پارسا داشتم..برای دیدن پارسا بعد از 3هفته.داخل اسانسور رژرا به لبام زدم... و کلیپس موهام را باز کردم.(طبقه دوم)با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.ولی صدایی نشنیدم.لباسام را عوض کردم و وارد خونه شدم.------با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.ولی صدایی نشنیدم.وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم قدم میزدم ولی انگار واقعا هیچ کس نبود.دوباره اروم گفتم:پارسا.که دیدم دوتا دست توی تاریکی 2تا شمع را روشن کردند ..واقعا تاریک بود..با روشن شدن شمع ها پشتش دوتا چشم عسلی هم برق میزد با خنده گفتم:اونجایی؟و خواستم دست به کلید ببرم که گفت:بیا جلوخندیدم و رفتم جلو و اروم گفتم:سلام.یک میز بزرگ بود با نزدیک شدنم تونستم خوب میز را ببینم..یک میز بزرگ شام و میوه و خلاصه همه چی.حواسم به میز بود که اول دستای پارسا دور کمرم حلقه ش و بعد برق روشن شد و پارسا از پشت من را بوسید وگفت:تولدت مبارکو خودش را ازم جدا کرد.چرخیدم به سمتش و گفتم:چی؟_تولدت مبارک عزیزم.خندیدم و دستم را جلوی دهنم گرفتم و به میز نگاه کردم..یک کیک بزرگ خوشگل وسط میز بود باورم نمیشد..یکدفعگی از داخل اتاق کناری همه بیرون اومدن انگار قایم شده بودن.مامان و بابا و عمه سمیرا و شوهرش.خاله زیبا ،عمو و زن عمو و مهدی و مروارید و فرهاد و عزیز ،همه بودن با خوشحالی همشون خوندن :تولدت مبارک.هم تعجب کرده بودم هم شگفت زده شده بودم..گفتم:من باروم نمیشه.فرهاد با خنده جلوی صورتم بشکن زد و گفت:واقعیته..دوتا پلک پشت سرهم زدم و پارسا با برداشتن کنترل صدای ضبط را زیاد کرد و گفت:خب تا اخر که نمیخواین همینطوری باشین.و دست مرا گرفت و پشت میز نشوند وگفت:خب من اینجا یکم تقلب کردم و سال تولدت را از زری خانم پرسیدم.فرهاد با خنده گفت:به افتخارش.و همه با خنده برای مامان دست زدن..پارسا گفت:تولد 18 سالگی...تیامِ من وارد 18سالش تموم میشه و وارد 19 میشه..حالا میتونیم بهش بگیم 18 ساله.فرهاد گفت:اون هشتش اضافه است پارسا جان اگه برش داری ممنون میشماخمی همراه با خنده کردم و گفتم:اِ فرهادلبخندی زد .شمع ها جلوم گذاشته شد.خیره شدم بهشون...به کیک بزرگ مقابلم.لبام را برای فوت کردنش غنچه کردم.که صدای بلند مهدی او مد:ارزو یادت رفت.نگاهی بهش کردم و گفتم:اره..چشام را بستم و تو دلم ارزو کردم که پارسا تا اخر برای من باشه..ارزو کردم حالِ هستی خانم خوب بشه و ارزو کردم که زندگیم بهم نخوره.فرهاد گفت:ای بابا خواهر توچه قدر ارزو داری فوت کن بره دیگه.چشام و باز کردم و نگاهی همراه با خنده و عشق به چشمای شیطون پارسا کردم و با یک با بازدمم شمع ها را خاموش کردم.فرهاد و بقیه شروع کردن به دست زدنن..همه تبریک میگفتن..و من لبخند میزدم...و تشکر میکردم.لباس هام را عوض کرده بودم.اگه به من میگفتن که مهمونی اونطوری حتما یک لباس بهتر میپوشیدم و ارایش میکردم.نوبت کادو هاشد.مامان اولین کسی بود که کادو میداد همراه بابا برام گوشواره خریده بودند..برلیان..خیلی ازش تشکر کردم نباید اینقدر زحمت میکشیدن..فرهاد و مروارید هم با هم دیگه یک ساعت با بند چرم کادو دادند.پارسا با خنده گفت:این حساب نیست..فرهاد باید هم به عنوان برادر و هم به عنوان نامزد دختر عمو کادو بده.فرهاد هم در جواب گفت:من که اصلا یادم نبود همینم مروارید خریدم.چشم غره ا ی حواله فرهاد که دروغ میگفت کردم و از مروارید تشکر کردم.عزیز و عمو اینا برام لباس اورده بودند.عمه سمیرا یک وسیله تزئینی.پارسا که فکر میکرد کادو ها تموم شده جلو اومد و گفت:حالا میرسیم به کادو من..امیدوارم خوشش بیادفرهاد گفت:باز کن دیگه.نگاهی به پارسا کردم و گفتم:باز کنم؟پارسا لبخندی زد و گفت:اره زود باشو با شوق مشغول نگاه کردن من شد.کاغذ کادو را از دورِ جعبه باز کردم و با دیدن چیزی که دستم بود میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم..همه دهنشون باز مونده بود این کم کمش با این گرونی 2یا 3 میلیون بود.روبه پارسا گفتم:تو چیکار کردی؟فرهاد گفت:پارسا جان میدونستی خیلی دوست دارم و تولدم نزدیکه.با این حرف همه خندیدن.من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم.. یکی از بهترین موبایل ها..-------من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم.میخواستم پارسا را بغل کنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم ولی دهانم را بستم و چیزی نگفتم...بعد از خوردن شام.بابا اینا هنگام رفتن روبه من گفتند:ماداریم میریم حاضر شو بیا.پاسا سریع جلو اومد و گفت:میشه تیام امشب اینجا بمونه.متعجب پارسا را نگاه کردم.بابا اروم گفت:فردا مدرسه داره!خودم هم ا زخدام بود که انجا بمانم و به مدرسه نروم..پیش پارسا بمانم و نروم.پارسا گفت:اگه خودش راضی باشه یک روز که به جایی برنمیخوره.بابا نگاهی به من کرد و گفت:میمونی؟من که از خدام بود ولی از خجالت سر پایین انداختم و گفتم:نمیدونم.فرهاد که همزمان هم با مهدی حرف میزد هم حرفهای مارا میشنید گفت:نمیدونم یعنی اره.پارسا لبخند محوی زد که بابا دست پارسا را گرفت و گفت:یک دقیقه بیا پسرم.و اورا به اتاق برد.بابا چه کاری میتوانست با پارسا داشته باشد.نگاهی پر تعجب به مامان کردم و گفتم:بابا چیکارش داشت؟مامان گفت:درباره امشب._امشب؟مامان سعی داشت با اشاره چشم به من بفهماند ولی من گفتم:امشب چی؟_که زیاده خواهی و زیاده روی نکنه و اینجور چیزا._مامان من و پارسا 3روز تهران بودیم بابا هیچی نگفت حالا امشب؟یکم زشت نیست؟مامان گفت:بابات هر شبی که قرار بود تو با پارسا باشی بهش تذکر میداد.گفتم:بابا به من شک داشت یا پارسا؟_هیچ کدوم دختر اینقدر غر نزنبا لحن کشداری گفتم:ماااااااامان.بابا از اتاق خارج شد صورت پارسا درهم بود ولی لبخند نمایشی میزد بعد از تشکراز همه و خداحافظیپارسا نشست پشت صندلی و گفت:یک طوری با ادم حرف میزنن انگار._بابت موبایل ممنون.پارسا زیر لب چیزی نگفت و به گلدان روی میز خیره بود..پارسا زیر لب گفت:کاش میزاشتم بری.شنیدم چی گفت ولی باز هم گفتم:چی؟پارسا عصبی نگاهم کرد و گفت:برو ببین اگه هنوز نرفتن برومنم نشستم پشت صندلی و گفتم:چرا؟پارسا خواست چیزی بگوید ولی بجایش پوفی کشید._بابام چی گفت؟پارسا عصبی نفسش را بیرون پرتاب کرد و گفت:قبل از عروسی کار دست خودتون ندین.بدون فکر گفتم:یعنی چی؟پارسا چپ چپ نگاهم کرد..کمی فکر کردم و منظور را فهمیدم..با تته پته گفتم:خب بابادیگه.پارسا دوباره نگاهم کرد و چیزی نگفت.نگاهی به دور و بر کردم و گفتم:بهتره اینجاهارو تمیز کنیم نه؟پارسا شانه ای بالا انداخت ،بلند شدم و گفتم:پاشو پاشو..راستی مرسی پارسا امشب بهترین تولد عمرم بود.پارسا خندید و باهم مشغول تمیز کردن شدیم.پارسا گفت:تیام...تو از ته دلت برای عروسی راضی هستی؟_اره چطور؟_همینطوری._تو چی؟امادگیشو داری؟_اره اره...کسی شمارت را نگرفت.._نگرفت ولی گفتن بهشون زنگ بزنم تا شمارم بیوفته.پارسا چیزی که دستش بود را سر جایش گذاشت و گفت:کی؟_فرهاد_خب._مروارید و عمه سمیرا._خب.کمی فکر کردم و گفتم:مهدی!_چـــــــــــــی؟ مهدی؟_اره خب._چرا به اون دادی؟_خب پسر عمومه نباید میدادم.پارسا نگاهم کرد و گفت:بهش زنگ و اس نمیدیچشام وریز کردم و گفتم:چرا؟_چند بار بگم از اون پسره خوشم نمیاد.رفتم دقیقا جلوی پارسا ایستادم و خیره شدم داخل یک ظرف عسل و گفتم:بگو به من اعتماد نداری.پارسا سرش را به سمتم پایین اورد و گفت:به اون پسره اعتماد ندارم.خندیدم و ظرف هارا به اشپزخانه بردم********قسمت 37بعد از جمع کردن همه چی،پارسا داخل هال ایستاد و با حالت مسخره ای گفت:میخواستم امشب خوش بگذره ولی پدرتون اجازه ندادن...بهتره بری تو اتاق بخوابی و منم تو هال بخوابمو با قیافه ای ناراحت روی مبل دراز کشید.منم چرخیدم به سمت اتاق ولی راه نرفتم....و دوباره برگشتم به سمت پارسا،بالای سرش ایستادم و نگاهی بهش کردم.مثل این پسربچه تخس ها بود،موهاش روی صورتش ریخته بود.با کف دستم موهای روی صورتش را کنار زدم و خم شدم روی صورتش ولی باهم فاصله داشتیم.یک لبخند نشست گوشه لبش._وای نمیدونستم پسرا اینقدر لوس باشن.پارسا چشاشو باز کرد و گفت:واقعا بهت خوش گذشت؟سرمو به علامت اره تکون دادم.
اونجا..ناهارم مگه مامانت نیست؟_چرا چرا...الان میاد...طول میکشه...ها_بدودوباره نشست روی تخت و من مشغول برداشتن لباسام شدن..مانتو فیروزه ایم که فرهاد اتو کرد رو داخل پلاستیک گذاشتم..یک روسری ابی مایل به سبزم برداشتم ..با یک جین مشکی...یک تی شرت استین بلند خاکستری رنگ داشتم که روش طرح جالبی داشت..سشوارمم برداشتم و همرو توی پلاستیک چپوندم و گفتم:من امادم.از جا بلند شد و گفت:چه عجب.به سمت در رفت و منم اداشو دراوردم و زیر لب گفتم:چه عجب.بعضی موقع ها فاصله سنیمون رو حس میکنم..اینکه من نسبت به پارسا خیلی بچم.سوار ماشین شدیم و به سمت اپارتمانش می رفتیم ،توی ماشین سکوت کرده کرده بودیم و حرفی نمیزدیم که پارسا گفت:مامان دلش برات تنگ شده.هستی خانم...منم دلتنگش بودم شدید..گفتم:منم همینطور.و باز هم سکوت سنگین که پارسا گفت:امروز چندمه؟_27_تولد محترم خانم کی بود؟_عزیز؟فکر کنم 5یا 6ایان..چطور؟_میای براش تولد بگیریم.کامل چرخیدم به سمتش و گفتم:چی؟_براش تولد میگیریم ..مثلا خونه شما هان؟_خب باید به مامان اینا بگم.تند گفت:تو هیچ استقلال ذهنی نداری._من فقط مشورت میکنم._یادم رفته بود بچه ها با پدر و مادرشون مشورت میکنن.سرد گفتم:هرطور دوست داری فکر کن..ماشین را پارک کرد و من زود تر از اون رفتم وکلید اسانسور رو زدم ..تا وقتا پارسا هم رسید..همون موقع ملینا خارج شد.موهاشو بلوند کرده بود و فر توی صورتش ریخته بود.لنز ابی زده بود لباشو سرخ سرخ کرده بود..یک مانتو سرخابی کوتاه و تنگ پوشیده بود.همراه با جین ابی پاره پوره.و شال مشکیش هم در مرز افتادن بود..خوشگل شده بود تند سلام کردم و وارد اسانسور شدم..من که دختر بودم نمیتونستم ازش چشم بردارم..طفلک پسرا.پارسا گفت:سلام..خوبی؟و با او دست داد..وقتی دست ملینا رو میفشرد قلب منم فشرده میشد.پارسا گفت:کجا میری باز پسر کشی؟_نه پسر بازی...تو که سرت بنده(و با چشم به من اشاره کرد)وگرنه میومدی..لحظه ای از حضورم حالم بهم خورد...اگه میخواستم بیاستم اینا تا صبح حرف داشتن سریع دکمه طبقه 2 رو زدم که پارسا بین در قرار گرفت و روبه ملینا گفت:شب میبینمت..بی توجه به اون دوباره کلید رو فشردم که در به پارسا برخورد کرد..با ملینا خداحافظی کرد و وارد شد.._چیکار میکنی دیونه؟لحظه ای دلم دردگرفت..از اینکه به من میگفت دیونه و با من اینطوری حرف میزد..به تصویر خودم تو اینه خیره شدم...صورت سادم..چشمهای متوسط مشکی..یک بینی متوسط که به فرم صورتم میومد و لب هایی که نه خط بود و نه بزرگ....اسانسور ایستاد...اخم کرده بودم که پارسا تعظیم کوتاهی کرد و گفت:ببخشید مادمازل بفرمایید بیرون..خواستم برم که پلاستیکمو کشید و گفت:بدید به من بانوی من.پسش زدم و بیرون رفتم..درو باز کرد..سریع به سمت اتاق خالی رفتم که گفت:بیا برو تو اتاقم بابا نمیام..نگاه سردی بهش انداختم و رفتم داخل اتاق خودش..وسایلمو روی تخت ریختم و در حال دراوردن لباسام شدم وبا بلوز شلوارم از اتاقم اومد بیرون و گفتم:حمامت کجاست؟اخم هنوز داشتم..جلو اومد و گفت:اول اون اخماتو باز کن.با کنایه گفتم:دیونه ها اخم میکننخندید و گفت:اصلا من دیونه..من بچه ..توروخدا اخماتو باز کن._بگو حموم کجاست حوصله ندارم.به سمتی اشاره کرد...و گفت:نمیخندی؟اونقدر با لحن خنده داری گفت که یک لبخند کم جون زدم و رفتم به سمت حمام..حمامش بزرگ بود...******از حمام که اومدم بیرون داشتم به اتاقم میرفتم که پارسا گفت:زنگ زدم ناهار._ساعت چنده؟_3 و نیم...چیکار میکنی 1 ساعت توحموم؟_توحموم خوابیده بودم..چیکار میکنن تو حموم اخه.خندید و به اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم و دور سرم روسری بستم و از اتاق خارج شدم پارسا روی مبل دراز کشیده بود و تخمه میخورد..دست کردم تا از داخل ظرف تخمش تخمه بردارم که دستمو کشید و منو نشوند روی مبل..کنار خودش...بی توجه به حرکتش یک مشت تخمه برداشتم و رفتم روی مبل روبه رویش نشستم..پارسا گفت:اینقدر ازم بدت میاد؟_نه...از بعضی کارات بدم میاد..._کدوما مثلا.._دست دادن با دختر همسایه.._بهت نمیخوره مذهبی باشی؟ظاهرت که اینو نشون نمیده!نگامو تو نگاش دوختم و گفتم:من ادم مذهبی نیستم ولی خوشم نمیاد با اون دختره دست بدی..اگه دختر خاله ..دختر عموت یا هر فامیل دوست صمیمی بود مشکلی نداشت ولی این.._اون قبلا دوست من بوده...تو حسودی میکنی!_به چیه اون دختره باید حسودی کنم...به اخلاق نچسبش...به کنه بودنش..یا به لنز های ابیش؟پارسا چیزی نگفت که زنگ ایفون خورد از جابلند شد و گفت:غذا اوردن..رفت پایین..از اینکه باهاش تند حرف زدم ..خودم از خودم بدم اومد.انگارمنتظر بودم که به توپ ببندمش....لیوان ها و بشقاب ها رو روی اپن چیندم میز ناهار خوری نداشت..دوتا هم صندلی روبه روی هم گذاشتم که پارسا وارد شد...خیلی سرد و بدون هیچ حرفی غذاها رو گذاشت روش..امممم چه بوی خوبی داشت..با خنده گفتم:حالا چی هست؟همونطور که به سمت یخچال میرفت گفت:کباب..دوغ رو روی اپن گذاشت و مشغول خوردن شدیم..بدون حرف...بدون نگاه به هم.....هردومون منتظر یک نگاه بودیم یک صدا ..منم سکوت رو شکستم و گفتم:به نظرت امشب ارایش کنم؟سرشو اورد بالا و زل زد تو چشام و خیلی قاطع گفت:نه...همون رژی که میزنی بسه..قاشق رو توی ظرف انداختم و گفتم:چرا؟بدون نگاه به من دوغ رو برای خودش ریخت و گفت:نمیخوام اگه مامانت اینا بهت گیر دادن گردن من بیوفته..طرز حرف زدنش برام عجیب بود..کنم چیزی نگفتم..بعد از ناهار..موهامو سشوار کردم و لباسامو اماده..مامان اینا قرار بود ساعت 6برن..منم تا ساعت 6 و نیم حاضر شدم و همراه با فرهاد به سمت خونه عمو اینا رفتیم وقتی وارد کوچشون شدیم گفتم:بازم فیلم بازی کنیم؟_یک زوج عاشق.چرخیدم به سمتش و با تعجب نگاهش کردم که خودش گفت:با این نقشه که من بد باشم و تو خوب به هیجا نمیرسیم باید یک فکر دیگه بکنیم...پلاستیکمو برداشتم و پیدا شدیم...ایفونشون رو زدیم..صدای مهدی پیچید تو کوچه:_به سلام تیام خانم.._درو باز کن به جای سلام و علیک.._تنها اومدی؟پارسا سرشو جلوی سرمن اورد و گفت:اگه بزارین از سرما یخ نزنیم منم باهاشم..درو باز کرد و وارد شدیم..خونه بزرگ عمو سعید..حیاطشون یک باغی بود برای خودش...وارد خونه تریبلکس و سلطنتیشون شدیم..عمو و زن عمو و مروارید و مهدی ایستاده بودن.عمو باهام دست داد..زن عمو بوسیدم و مروارید منو تو اغوش گرفت و چلپ چلپ بوسم میکرد..مهدی هم باهام دست داد بابقیه هم دست دادم و به اتاق رفتم تا لباسام رو عوض کنم..****مانتومو دراوردم..شک داشتم در اینکه روسری سرم بندازم یا نه ...ولی سرم کردم..البته نصف موهام بیرون بود شاید برای نداشتن عذاب وجدان سرم کردموسایلمو داخل اتاق گذاشتم و خارج شدم و به پذیرایی رفتم .بابا که با عمو سعید گرم مشغول صحبت بودند..پارسا هم با فرهاد صحبت میکرد اثری هم از مهدی و پری خانم و عزیز و مروارید نبود..نشستم کنار مامان و گفتم:دلم برات تنگ شده بود؟نگاهی بهم کرد و گفت:چه خبر از درسا؟_از 1شنبه امتحانای نوبت اول شروع میشه!_تو این چند روز وضعیت خونه چطور بود؟_خیلی بد...همه چی خراب بود..خاله زیبا کو راستی؟مامان استکان چاییشو برداشت و یک قلپ ازش خورد و گفت:وقتی اومد سرش خیلی درد میکرد..پری اصرارش کرد بره تو اتاق اونا بخوابه...ولی زیبا معذرت خواست و برگشت خونه..اهی کشیدم ..همون موقع مروارید سینی چای رو به سمتم گرفت و گفت:بفرمایید.برداشتم و لبخند زدم و گفتم:دستت درد نکنه..ممنون.بعد از اینکه عزیز و پری خانم هم اومدند..عزیز گفت:خیله خب...دیگه حرف زدن بسه..همه سکوت کردیم و زل زدیم به عزیز عزیز موهای سفیدش را از روی صورتش کنار داد و گفت:خب...نیومدیم اینجا حرف بزنیم که...اومدیم ببینیم این دوتا جوون به درد هم میخورن یا نه..خب فرهاد هممون میشناسیمد مادر ...ولی یکبار دیگه هم از ایندت و فکرات بگو..تا فرهاد اومد دهن باز کنه..زنگ زده شد..مروارید سریع بلند شد و گفت:فکر کنم عمه است..درو باز کرد با چشم ازپرسیدم عمه است و اون گفت بله...با اومدن عمه سمیرا و احوال پرسی جای همه عوض شد..من رفتم کنار پارسا و فرهاد روی مبل 3نفره...روبه روی پری خانم و مهدی..عزیز گفت:سمیرا از بچگیتم جمع رو شلوغ میکردی.._اِ..مامان.همه خندیدند که عزیز گفت:بگو فرهاد میشنویم مادر.فرهاد تک سرفه ای کرد و گفت:خب..من الان یک دانشجو روانشاسی ام..دوست خودم دنبال کار تو مراکز مشاورست...منم باید همین کار روبکنم..نمیدونم باید چی بگم..غریبه که نیستین همه چیز رو میدونین..فرهاد یکم دیگه با کلمات بازی کرد و بعد سکوت...سکوتی سنگین..سکوتی که باعث رد و بدل شدن نگاه هاشد..مهدی خیره میشد به چشمانم و باز نگاه از من میگرفت..عمه سمیرا و فرزاد فقط گاه گاهی با هم پچ پچ میکردند..همه ساکت بودند که تلفن فرهاد زنگ خورد..ببخشیدی گفت و تلفن رو جواب داد ولی اروم_بله.._..._سلام..ممنون..._...._اره..فرهاد گوشی رو به سمت من گرفت...موبایلشو گرفتم و با گفتن ببخشید مجلس رو ترک کردم وبه اتاق مروارید رفتم و تلفن رو گرفتم دم گوشم_بله!_سلام.سعی کردم صاحب صدا رو تشخیص بدم ولی موفق نشدم._شما؟*******_نگو که نشناختیم.تند گفتم:شما؟_وای تیام...بهروزم..بهروز کی بود؟...تیام به مغزت فشار بیار..البته اگه با کارای پارسا چیزی از مغزت باقی مونده باشه..اها نوه عمه سامیه...سرخاک اها یادم اومد..._اها...بله...سلام..ببخشید.._فکر نمیکردم از یادت برم خانوم..خب چه خبرا؟_هیچی شما چه خبر کاری داشتی؟با یک لحن خاصی گفت:انگار زیاد از حرف زدن با من راضی نیستی..میخواستم بگم..معلومه...اونجا مجلس خواستگاریه داداشمه بعد من بشینم با تو حرف بزنم...به دروغ گفتم:نه خوشحال شدم صداتو شنیدم..با احساس وجود کسی برگشتم...پارسا...لبخند غیر ارادی و سردی زدم که بهروز گفت:وقتتو نمیگیرم..فردابا بچه ها میخوایم بریم کوه میای؟اونقدر توی چشمای پارسا خیره شده بودم که نمیدونستم چی بگم.._اره...کی؟_صبح ساعت 8 و 9..میخوای بیایم دنبالت...به فرهادهم بگو...البته من قبلا بهش گفتم گفته نه..._شب خبرشو میدم.._پس میای؟_اره._پس تا فردا خداحافظ..پارسا چپ چپ نگام میکرد دستم عرق کرده بود....سریع به بهروز گفتم:خدافظ. ..و بدون نگاه به گوشی قطع کردم و برای اطمینان سرمو پایین ارودم و قطع کردم..با یک لبخند سرد گفتم:چرا پاشدی؟_شما چرا پاشدی؟به تلفن اشاره کردم و گفتم:به این دلیل.پارسا زهر خندی (همون پوزخنده ولی بیشتر میخوره تو ذوق ادم..)و گفت:شوخی نکن..خب کی بودن؟لبخندم ماسید و گفتم:نوه عمه مامانم._همون که مجلس ختم رو با پارتی های شبونش قاطی کرده بود..همون؟چشممو به فرش ابی مروارید دوختم و گفتم:اره.._چی میگفت؟زیادی داشت زور میگفت ..به در نیمه باز اتاقش نگاه کردم و گفتم:اگه میخواستم میتونستم همونجا گوشی رو بزنم رو بلند گو تا همه بشنون!_من همه نیستم..نگاهمو توش نگاش دوختم و گفتم:هر کی میخوای باش..و خواستم از اتاق برم که بازومو کشید و منو برگردوند سرجام و به سمت در رفت و بستش...نگاهش نمیکردم و سعی میکردم به وسایل نگاه کنم...هردومون ساکت بودیم..اون منتظر حرف من و من منتظر فرار از اتاق.اخر کم اوردم و گفتم:میخوام برم بیرون._بگو و بروجوش اوردم ولی نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوام برم کوه باهاشون._به چه مناسبت؟_همینجوری...چون از شدت درس خوندن سرم داغ کرده.._یادم نمیاد از من و بابات اجازه رفتن گرفته باشی؟_بابای من مشکلی نداره....به اجازه تو هم نیازی نیست..سرد نگام کرد و هیچی نگفت..هیچی هیچی..وقتی اینجوری نگام میکرد از حرفی که میزدم پشیمون میشدم..وقتی چشای عسلیش...اروم و بی حرکت بود..اروم به سمت در رفتم..هیچ تکونی نخورد..اعتراضی نکرد..از اتاق رفتم بیرون..باز هم مجلس شلوغ شده بود..ولی خبری از مروارید وفرهاد نبود..رفتم دوباره کنار مامان..مامان با عزیز مشغول حرف زدن بود.کنارشون نشستم و گفتم:فرهاد و مروارید کوشن؟عزیز گفت:رفتن تو حیاط حرف بزنن.مامان گفت:کی بود تلفن؟_بهروز..گفت فردا باهاشون برم کوه..برم؟_از بابات بپرس..عزیز گفت:زری جان الان دیگه باید از شوهرش بپرسه..تند گفتم:نامزد عزیز..نامزد*****عزیز خندید و چیزی نگفت،مامان گفت:تیام اون تلفن بابات رو بگیر یک زنگ به زیبا بزنم..دل نگرون شدم.عزیز هم گفت:اره مادر..پاشو بگیر..دختر جَوون رو تنها فرستادین خونهبلند شدم و تلفن رو از بابا گرفتم..همون موقع هم پارسا از اتاق خارج شد و داشت به سمت بابا اینا میرفت.چشم غره ای حوالش کردم که از چشم مهدی دور نماند.موبایل رو به مامان دادم و اون شماره خاله زیبا رو گرفت.دفعه اول تلفن رو برنداشت.مامان هول گفت:وای برنمیداره.و دوباره گرفت،اینبار هم جواب نداد و دوباره و دوباره..مامان که نگرانی از چشاش معلوم بود روبه بابا گفت:سینا.بابا یر بلند کرد و زل زد به مامان و اون هم با یک لحن عجیبی گفت:چیه زری!؟مثل این فیلم هندی ها شده بود من و تواون لحظه خندم گرفته بود و لبخند محوی زدم که پارسا لبخندمو دید و با نگاهش ازم خواست نخندم،ولی مامان طوری همو صدا میکردن که هر عاشق و معشوقی صدا نمکرد..انگار نه انگار هم یک هفته قهر بودند.مامان با صدایی که می لرزید گفت:زیبا گوشی رو برنمیداره.بابا گفت:خونه زنگ زدی؟مامان تند گفت:اره..برنمیداره ..نکنه که.. و اشکی از چشمش ریخت.سریع شونه های مامان رو گرفتم و گفتم:گریه نکن قربونت برم.انگار حرف من چاره ساز که نبود هیچ.گریه مامان بیشتر هم شد..پارسا سریع بلند شد و گفت:زری خانم..من یک سر تا دم خونشون میرم خبر میگیرم.بابا گفت:خودم میرم پارسا جانولی پارسا حالا که مثلا میخواست قهرمان بازی دربیاره گفت:نه.بابا با چشم به پارسا روبه من اشاره کرد ولی نفهمیدم..دوباره اشاره کرد ولی من باز هم خنگ بازی در ارودم .که عزیز گفت:تیام،مادر پاشو همراه پارسا جان بروچشم های مامان و بابا و عزیز مجبورم میکرد بلند شدم.(چشم)یی گفتم و بلند شدم و رفتم به اتاق مروارید.روسریمو انداختم روی تختش و مشغول پوشیدن مانتوم شدم _قبلا جلوم روسری سر نمیکردی.چرخیدم و به مهدی نگاه کردم خواستم روسری سرم کنم ولی دیر شده بود...مهدی درو بسته بود و تکیه داده بود بهش.گفتم:برای اقا فرزاد سرم کردم.مهدی بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره گفت:قبل از اومدنشون چی؟***جوابشو ندادم و موهامو باز کردم و دوباره بستم ..گفت_چه خبر؟_از چی؟_پارسا!_منظورت چیه؟!_ازش خوشت میاد؟روسریمو داخل اینه مرتب کردم و گفتم:اره اگه خوشم نمیومد هیچ وقت باهاش ازدواج نمیکردم.مهدی اومد کنارم و از داخل اینه بهم زل زد و گفن:دروغ میگی تیام..دوسش نداری.اونم دوست نداره..چه قدر پرو بود مهدی اصلا به اون چه ربطی داره ماهمو دوست داریم یانه.کیفمو برداشتم و به سمت در میرفتم که مانتومو از کمر گرفت و برم گردوند و تو چشام خیره شد و گفت:تیام...میدونم منو دوست داری.ازش جدا شدم و گفتم:به عنوان پسر عمو اره.ولی من مهدی رو به عنوان پسر عموهم دوست نداشتم.از اتاق خارج شدم .پارسا دم در ایستاده بود .دوباره چهره مهدی اومد جلو..مهدی مغروری که همش به من تیکه مینداخت..حال در کمترین فاصله ممکن از من میخواست بهش بگم دوسش دارم..حواسم به خودم نبود..به هیچکی نبود..فقط فهمیدم پارسا دستمو گرفت و از خونه کشید بیرون..سوار ماشین شدیم..هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ..تند رانندگی میکرد.._اروم تر پارسا._نمیتونم عصبانیم کردی.من عصبانیش کرده بودم..با تعجب گفتم:من؟چیزی زیر لب گفت که نشنیدم ..ادامه دادم:مگه من چیکار کردم که عصبی شدی؟محکم به فرمون کوبید و گفت:دیگه چی میخواستی...من وقتی با نامزد سابقم(کلمه نامزد رو محکم گفت که یک لحظه قلبم چگونه تپیدن رو فراموش کرد)دست دادم...وقتی صمیمی باهاش حرف زدم..خانم برای من قیافه میگیره..صداش بلند تر شد و گفت:ولی حالا خودش میره راحت با یک فامیل دور تر از دورش که معلوم نیست از کدوم قبرستونی اومد قراره کوه میزاره...بدون اجازه از هیچکسی...فکر میکنی چند سالته17...17...چشامو از بلندی صداش بهم میفشردم..داشت سرم داد میکشید..هنوز تو بهت بودم که پارسا اینجوری سرم داد میزنه...دوباره با داد گفت:بعدشم ..میری تو اتاق با پسرعموت درو میبندیدن و سه ساعت باهم حرف میزنین و من اینجا باید دم در بایستادم تا عشقولانه بازی های شما تموم شه..اروم با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم._چه حرفیه که درو باید براش ببندینچی باید میگفتم؟راستشو..اونجوری که کله مهدی رو میکند گفتم:چرا داد میزنیبدون اینکه ولوم صداش کم بشه گفت:جواب منو بده..کم مونده بود اشکام بریزه...پاشو بیشتر روی گاز فشرد.سرعت زیاد....صدای بلند....خیابون شلوغ...پسر عصبانی...دختر گریون....پسری که معلوم نبود از سر حرص اینجوری داد میزنه ...یا عشق..******سکوت کردم..اینو از هیچکی یاد نگرفته بودم...این یک حس درونی بود..پارسا که مثل بابا نبود..باباهر وقت دعوا میشد سکوت میکرد و به حرف های مامان گوش میداد و بعد حرف میزد..ولی پارسا..من اصلا پارسا رو نمیشناختم..نمیدونستم اگه من حرفی بزنم..اون گوش میده یا زود تشر میزنه..نمیدونستم که سرعتشو از اینم تند تر میکنه یا نه...ولی اینو میدونستم که اگه یک باره دیگه سرم داد بزنه..قلبم می ایسته..خب تیام یکم به مغزت فشار بیاز ببین چیکار باید بکنی..با این سرعتی که این میره الان هردوتون میمیرین.الان اگه یک چیزی بگه هم قلبت می ایسته هم گوشات کر میشه..تیام تو یک دختری...پس با اون یک فرقی داری.....الان تو باید ارامشش کنی..یاد اون مثل زیبا ..زن نازه و مرد نیاز..البته پارسا اینجا به چیزی نیاز نداشت..چرخیدم به سمت پارسا و تو چشاش نگاه کردم..مثل روزای اول بهم استرس میداد...احساس میکردم اون پارسایی نیست که من دوستش دارم..اومد دهنشو باز کنه که تند با لحنی که نمیدونم از کجای گلوم به این نازکی اومد گفتم:پارسا...همین یک پارسا گفتن باید خرش کنه..اگه نکرد یک جون و جانم میچسبونم بغلش...بدون نگاه بهم نفسشو فوت کرد بیرون...نگام رفت روی پدال گاز...هنوز سرعت زیاد بود..دوباره با همون لحن پر عشوه گفتم:پارسا...عزیزم...یکم ارومتر.این جملات رو نمیدونم از کجام در اورده بودم..شاید تاثیرات فیلمایی که میدیدم..ولی تاثیر گذار بود..با همین یک جمله سرعتش کم شد..ولی باز هم زیاد بود._الان تصادف میکنیم ها!چشاش هنوز عصبی بود استرس زا ..سر چهار راه بودیم..خدا را شکر ایستاده بود..از ماشین های کنار دخترایی رو میدیدم که خیره به پارسا بودند..خیره به چشمای عسلیش..خیره به جبروتش..خیره به موهای مشکیش که ریخته بود توی صورتش..خیره به بینی مردونش..خیره به دستش که تنها روی فرمون بود..ولی همه ی اینا ماله من بود و هیچ کس حق داشتن اونا رو نداشت..حداقل تازمانی که اسمم توی شناسنامش بود..اروم گفتم:اونقدر عصبی نگاه نکن..اون دختره شال قرمزه الان میاد منو میندازه بیرون خودش میاد کنارت !پارسا سرشو به سمت ماشین کناری کج کرد و به دختری که شال قرمز به سر کرده بود و موهای خرمایشو از دوطرف شالش انداخته بود و با ارایش تکمیلش داشت لبخند میزد نگاه کرد..دوباره سرشو چرخوند به سمت من...یک نگاه تو چشام انداخت و گفت:بهتر ..من حوصله یک دختر بچه ای رو ندارم که به روابط نامزدش گیر میده و خودش قرار کوه میزاره و با پسرعموش تو اتاق حرف میزنه..با اینکه تن صداش پایین بود با اینکه رانندگی نمیکرد..ولی باعث شد من اشک بریزم..من به خاطر پارسا و حرف پارسا اشک بریزم..اشکام یکی دوتا نبود..گذاشتم دوتاش جلوی پارسا بریزه..ولی بعد سرمو برگردوندم به سمت شیشه..پنجره رو دادم بالا و سرمو تکیه دادم بهش..بریزین..خودتونو خلاص کنید..اگه میتونید عشق پارسا رو هم از من جدا کنید...بریزید.صدای دختر رو از ماشین کناری شنیدم:_اقا باهاش تموم کردی در خدمتیم..و دختر کناریش که با خنده میگفت:_یک نگاه هم به ما بکن..قول میدیم از خجالت اون چشای عسلی و لبای قرمز دربیایم..حرفای اونا و جواب ندادن پارسا و حتی کمی هم جلونبردن ماشین..گریمو بیشتر میکرد..خدا رو شکر گریم بی صدا بود.فقط صورتمو خیس میکرد..فقط هوای دلم بارونی بود..وقتی چراغ سبز شد و ما راه افتادیم و ماشین دخترا برامون بوق زدن...چه حس مضخرفی داشتم..نزدیک خونه اقاجون اینا بودیم..اشکمو با دسته روسریم پاک کردم..ایستاد و من سریع بدون حرف پیاده شدم و رفتم زنگ خونشونو زدم...1بار..2بار..3بار...نه جواب نمیدادن..محکم به در کوبیدم ولی خبری نبود..میخواستم درو بشکنم که:_برو اونور.بدون نگاه به صاحب صدا که پارسا بود کنار رفتم و اون از گوشه دیوار رفت بالا و پرید توی خونه و با یک صدای بلند گفت:وای.رفتم سمت در و کوبیدم بهش و گفتم:چی شد!دروباز کرد و رفت کنار..خط نگاهشو دنبال کردم..و منم جیغی کشیدم******منظره ی روبه روم منو به شوک برده بود،ولی پارسا سریع به سمت خاله زیبا که نقش زمین شده بود رفت.خاله زیبا با یک دامن بلند مشکی و یک بلوز استین کوتاه مشکی ،با موهای فندقی که سر ریشه های مشکیش دراومده بود روی زمین افتاده بود..به طوری که پشتش به دیوار و سرش از روی شونش افتاده بود و عکسی در بغلش بود که حدس میزدم ماله اقاجون باشه..پارسا داشت از داخل لیوانی که دستش بود روی صورت خاله اب میریخت..با قدم هایی لرزون جلو رفتم ..اب ریختن های پارسا نتیجه داد و خاله کم کم چشماشو باز کرد .پارسا گفت:برو یک لیوان اب قند بیار.تقریبا از جام پریدم و به سمت اشپزخونه رفتم..لیوان رو برداشتم و زیر شیر گرفتم و پرش کردم و از روی قندون کابینت چند تا قند برداشتم و با چاقویی که دم دستم بود شروع به هم زدن کردم...و تند به حیاط رفتم ..خاله زیبا چشاش نیمه باز بود...پارسا دستشو پشت خاله زیبا گرفت و جلو اوردم و از اون خواست اب بخوره.من هنوز تو بهت بودم..و نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم...زانو زدم کنار پارسا .خاله زیبا کمی از اب خورد و کم کم جون گرفت و گفت:_شما اینجا چیکار میکنید؟اشکام که در حال ریختن بود رو کنترل کردم و گفتم:_نه تلفن خونه جواب دادین نه گوشی رو..ماهم نگران شدیم...خاله پاشو ...پاشو بریم درمونگاهی...بیمارستانی..پاش� � خاله..یرن****خاله زیبا دستی رو پیشونیش کشید و گقت:فشارم افتاده بود.پارسا گفت:پس پاشین بریم خونه سعید اقا و دست کرد داخل جیبشو و گلکسی شو به سمتم گرفت و گفت :_زنگ بزن زری خانم بگو ما با زیبا خانم میام اونجا..خاله گفت:تیام!سربلند کردم و گفتم:بله؟_گریه نکن دختر..خاله ات که نمرده به عزاش بشینی..دوباره هق هق کردم و گفتم:نگین تورو خداونگاهی به دستام و موبایل کردم و از روی زمین بلند شدم و شماره بابا رو گرفتم.1 بوق._بله؟_سلام بابا تیامم._سلام چی شد؟صدای مامان از اون طرف میومد که میگفت:کیه؟تیامه؟پاسائه؟کی� �؟****گفتم:خاله زیبا بی هوش بود الان به هوش اومده داریم میام اونجا.-باشه الان حالش خوبه؟نگاهی به خاله که مثل دیوار سفید شده بود کردم و گفتم:اره._پس فعلا.گوشی رو قطع کردم و زیر بازو خاله رو گرفتم و به سمت ماشین رفتیم و هردو عقب نشستبم..میخواستم کنار خاله زیبا باشم...وقتی رسیدیم خونه عمو ساعت 9 بود..وارد شدبم..فرهاد و مروارید زیر الاچیقی که کنار باغچه بود نشسته بودند و هنوز باهم حرف میزدند....پارسابا خنده گفت:هنوز حرفاتون تموم نشده..هرکی جای شما بود بچشم به دنیا اومده بود با اینهمه حرف زدنفرهاد بلد بلند خندید ولی مروارید از خجالت اب شد،وارد شدیم..همه احوال خاله زیبا رو جویا شدن..شام مفصلی تدارک دیده بودند..از اینکه در خونه عمو اینا شام میخوردم احساس بدی داشتم..یاد شبای کودکیم افتادم..شبایی که مامان به خاطر خریدن یک وسیله خونه کل حقوق ماه بابا رو خرج کرده بود..شام هر شبمون یا نون وماست بود یا نون پنیر..و شاید هیچی.چه شبا که تو رختخوابم گریه میکردم..شام خورده شد و وقت رفتن..مامان و خاله زیبا و فرهاد و با بابا رفتن و من با پارسا،قرار شد 3 هفته دیگه.. بله برون بگیرنخداحافظی کردیم و راهی خونه شدیم..داخل ماشین شدیم..وقتی رسیدیم دمِ خونه هنوز مامان اینا نیومده بودند..و من هم کلید نداشتم.پارسا گفت:صبح کی بیام دنبالت؟باتعجب نگاهش کردم و گفتم:چرا؟_کوه دیگه!خیره تو چشای عسلیش گفتم:مگه تو هم میای؟_اره هوس کوه کردم_خب تو کوهتو برو منم با بهروز اینا میرم..وای چه پرو شده بودم و اصلا حواسم به ته دلم که ا زخداش بود پارسا بیاد نبود._منم دوست دارم با بهروز اینا (لحنش مثل من بود)بیام.تند گفتم:اونا منو دعوت کردن._ناهارم با خودم،شنیدم فرهاد هم نمیاد._تو از کجا میدونی؟_بهش بگو پای تلفن اروم تر حرف بزنه._اره هوس کوه کردم_خب تو کوهتو برو منم با بهروز اینا میرم..وای چه پرو شده بودم و اصلا حواسم به ته دلم که ا زخداش بود پارسا بیاد نبود._منم دوست دارم با بهروز اینا (لحنش مثل من بود)بیام.تند گفتم:اونا منو دعوت کردن._ناهارم با خودم،شنیدم فرهاد هم نمیاد._تو از کجا میدونی؟_بهش بگو پای تلفن اروم تر حرف بزنه.همون موقع ماشین مامان اینا پدیدار گشتپارسا گفت:ساعت 8 میام دنبالت،حاظر باش،هوا سرده لباس گرم بپوش،شب به خیر. . خیلی محترمانه منو پرت کرد بیرون. رفتم داخل خونه. و اولین کار دراوردن لباس و خزیدن داخل تختم بودد.. بی توجه به اطرفیانم. بی توجه به ذوق فرهاد بی توجه به افسردگی خاله بی توجه به به بغض مامان. بی توجه به خوشحالی بابا به خاطر حرف زدن با عمو سعید درباره کار. خوبه حالا منو بی توجه بودم طبق عادت همیشه ساعت 6 پاشدم ولی خیلی خوابم میومد و به هر زوری شده سعی کردم بخوابم.لااقل تا 7 و نیم. چشم که باز کردم یادم افتاد پارسا ساعت میاد،از جام پریدم و حاضر شدم.و با صدای بوق پارسا بیرون دویدم. یک شلوار لی پوشیده بودم یا یک پالتو سفید که پارسا خریده بودم و کمرش یکم تنگ بود.اینبار یک مقنعه مشکی سرم کرده بودم..بیشتر شباهت داشتم به ادم های شلخته. و هر کس منو و با پارسای خوشتیپ اینطوری میدید بی شک فکر میکرد من کارگر پارسام.هوا حسابی سرد بود..سوار شدم و گفتم:سلام. _سلام!این چه ریختیه دختر. اینه رو دادم پایین و مشغول مرتب کردن موهام شدم اونم راه افتاد.صورتم زیادی بی روح بود..ساعت 8 صبح..چه طوری به خودم حال و هوایی بدم..با دیدن یک داروخونه شبانه روزی باذوق گفتم:نگه دار. .._قرصی چیزی میخوای؟ _نه نگهدار. کمی جلوتر از مغازه نگه داشت کیفم را برداشتم و گفتم:الان میام. و با دو رفتم داخل مغازه. داروخونه باز بود ولی تنها یک خانمه اون پشت چشاشو بسته بود و نشسته بود. تک سرفه ای کردم و گفتم:خانم؟! سریع چشماشو باز کرد و با همون لحن خوابالود گفت:بله _یک لَبِلا میخواستم(یک چیزی شبیه رژ ولی ویتامینه لبه برای خشکی..بعضی هاش بی رنگه بعضی هاش مثل رژ رنگ داره) اونو حساب کردم و خواستم کِرِم بخرم ولی با خودم گفتم حالا بعدا و سریع از مغازه خارج شدم و رفتم سمت ماشین. پارسا بدون پرسیدن چیزی راه افتاد.بازش کردم و روی لبام کشیدم یکم جون گرفتم. پارسا گفت:از اینا میخواستی؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم:اره. _اخه فکر کردم.. و بقیه حرفشو خورد چرخیدم سمتش و گفتم:چی فکر کردی؟ پارسا لبخند شیطونی زد و گفت :هیچی.. فکرشو خوندم و مشتی حواله بازوش کردم. بلند خندید...مردونه ...پرجذبه...خندید. بدون نگاه به پاریا به صندلی تکیه دادم و گفتم:راه رو بلدی؟ _اره. _قبلا اومدی؟ _نه _پس چطوری بلدی؟ _زنگ زدم از فرهاد پرسیدم..ادرس دقیق داد. پارسا پیچید تو یک فرعی که در امتدادش به یک کوه بزرگ می رسیدیم. در پایین کوه ماشین را پارک کرد..اونجا ماشین های زیادی پارک بود. چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:گوشی تو میدی یک زنگ به بهروز بزنم؟ چپ چپ نگاهم کرد و موبایلشو بهم داد. دست کردم داخل کیفم و شماره بهروز رو که روی یک برگه نوشته بودم دراوردم****شمارشو گرفتم با یک لحن سرد گفت:بله؟_سلام_بَه تیام خانم..کجایی؟_دمِ کوه شما؟_ماهم همینجا _پس چرا نمیبینمت_تو یک پرشیای نقره ای.نگاهی به دور و برم کردم و با اشاره به پارسا گفتم پیاده شه..گوشی رو قطع کردم و داشتم میرفتم به سمت ماشینشون که دستم کشیده شد.. و دستای مردونه و بزرگ پارسا در دستم قرار گرفت.نگاهی بهش کردم و اون با بی توجهی به رفتارش گفت:کجان پس؟؟چشمم به ماشینشون خوردو به اون سمت رفتم..پارسا هنوز دستاش تو دستم بود..به شیشه زدم ،بهروز سرشو به سمتم چرخوند و با خنده پیاده شد..ولی تا چشمش به پارسا خورد لبخندش ماسید.زود گفتم:سلامبهروز خشک گفت:سلام.پارسا بی روح گفت:سلامو دستشو به سمت بهروز گرفت..از حرکتش خوشم اومد..بهروز به من نگاهی کرد و دست پارسا رو فشرد .گفتم:تنهایی؟بهروز به گروهی که همراهش بود اشاره کرد و گفت:نه بچه ها بیاین.4تا دختر و 5تا پسر بودند البته به غیر من و پارسا.بهروز شروع کرد به معرفی به دختر کوتاه و تپل و سبزه ای که موهای مشکی فِرشو کج توی صورتش ریخته بود ..نگاه کردمصورت با نمکی داشت..لب ها و بینی کوچیک و چشای قهوه ای سوخته..زودتر از اینکه بهروز اسمشو بگه گفت:ژیار هستم.دستمو به سمتش گرفتم و گفتم:_خوشبختم.اونقدر صمیمی بود که منو کشید توی بغلش و بوسید تو همون لحظه احساس کردم چه قدر دوست داشتنی ..بهروز به پسر دیگه که دقیقا کنار ژیار ایستاده بود و هیکل ورزیده و ورزشکاری داشت اشاره کرد و گفت:سپهر همسر ژیان خانم.ژیار شروع کرد به جیغ جیغ و من متعجب نگاهش میکردم...ژیار گفت:بهروز...ژی...ارررررررررر� �...رررر.بهروز خندید و گفت:میگم دیگه ژیان...گفتم:حالا ژیار یعنی چی؟ژیار قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:یعنی زندگی.گفتم:چه اسم قشنگیه پس.کنار سپهر یک پسر قد بلند و خوش استیل با چشم های خاکستری ایستاده بود ..لحظه ای خواستم ببینم چشمای عسلی پارسا قشنگ تره یا چشای خاکستری این پسره..به خاطر همین به هردوشون نگاه کردم ولی وار فتم..پارسا داشت با یکی از دخترا حرف میزد..نگام سُر خورد روی دستم..هنوز دستامون توهم بود ولی ماله پارسا شل..دستشو محکم گرفتم که باعث شد برگرده و بهم نگاه کنه.اخم اشکاری بهش کردم و چیزی نگفتم/چرخیدم به سمت بهروز اسنا..بهروز به چشم خاکستری اشاره کرد و گفت:کامران..پسر دایی ژیان..ژیار باز هم به سر و کول بهروز پرید و جیغ و داد کرد...اروم سلامی کردم و اون خیلی مردونه سر تکون داد....چه پرجذبه...کنار اقای پرجذبه ..یک دختر سفیدِسفید ایستاده بود که روی بینیشم کک مک داشت..اماچه چشایی داشت..درشت،مشکی.لب های کوچیک و بینی صاف.چه عروسکی بود این..قد بلند و خوش اندام..بهروز به دخترک اشاره کرد و گفت:ایشونم سونیا خانم..دختر لبخند شیرینی زد و دست داد*****بهروز خندید و گفت:میگم دیگه ژیان...گفتم:حالا ژیار یعنی چی؟ژیار قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:یعنی زندگی.گفتم:چه اسم قشنگیه پس.کنار سپهر یک پسر قد بلند و خوش استیل با چشم های خاکستری ایستاده بود ..لحظه ای خواستم ببینم چشمای عسلی پارسا قشنگ تره یا چشای خاکستری این پسره..به خاطر همین به هردوشون نگاه کردم ولی وار فتم..پارسا داشت با یکی از دخترا حرف میزد..نگام سُر خورد روی دستم..هنوز دستامون توهم بود ولی ماله پارسا شل..دستشو محکم گرفتم که باعث شد برگرده و بهم نگاه کنه.اخم اشکاری بهش کردم و چیزی نگفتم/چرخیدم به سمت بهروز اسنا..بهروز به چشم خاکستری اشاره کرد و گفت:کامران..پسر دایی ژیان..ژیار باز هم به سر و کول بهروز پرید و جیغ و داد کرد...اروم سلامی کردم و اون خیلی مردونه سر تکون داد....چه پرجذبه...کنار اقای پرجذبه ..یک دختر سفیدِسفید ایستاده بود که روی بینیشم کک مک داشت..اماچه چشایی داشت..درشت،مشکی.لب های کوچیک و بینی صاف.چه عروسکی بود این..قد بلند و خوش اندام..بهروز به دخترک اشاره کرد و گفت:ایشونم سونیا خانم..دختر لبخند شیرینی زد و دست داد ****کنارش یک زن گندمی با چشم و ابروی مشکی ایستاده یود صورتش چیزه خاصی نداشت..اسمش فرزانه بود و همراه نامزدش اومده بود ..و یک پسر ریزه میزه کوتاهِ سیاه که قیافه جالبی نداشت به اسم شهنام .اون طرف دختری که با پارسا گرم گرم گرفته بود ...بهروز دستشو برد پشت کمر دختره و اونو جلوی من اورد..دختره به این رفتار بهروز هیچ اعتراضی نکرد و چیزی نگفت .حالا میتونستم صورت دختره رو بهتر ببینم ..پوست گندمی و چشای سگ دار مشکی با مژه هایی که به لطف ریمل برگشته بودند..بینی عروسکی و لبهای قلوه ای.قد بلند بود و به لطف مانتوش خوش هیکل..با غیض نگاهم میکرد انگار داشت به وسیله دور ریختنی نگاه میکردچه قدر اون لحظه با اون همه نگاه احساس دلتنگی کردم..دست داد چه حس غریب تری بود وقتی دست پارسا از دستم جدا شد .. و چه قدر وحشتناک وقتی بهروز گفت:_تیام جان از این طرف.پارسا نیم نگاهی هم به من نکرد...همگی به راه افتادیم..بغض سختی به گلوم چنگ زد.در راه فقط ژیار و بهروزهم دیگه رو اذیت میکردن که باعث میشد همه بخندن..صدای پچ پچ پارسا و دختره هم میومد و وقتی دختره ریز ریز میخندید قلبم اتش میکشید..من ساکت راه میرفتم و سنگ هایی که جلوی پام بودن رو شوت میکردم،پارسا 2 یا 3 قدم همراه دخترک از من جلوتر بود..احساس کردم کسی کنارمه...سونیا بود.لبخندی زد و و گفت:دوستین؟نگاهی بهش انداختم و گقتم:با کی؟_همون پسره ،و به پارسا اشاره کرد_نه نامزدمه.ابروهاشو بانمک انداخت بالا و گفت:نامزد وای...مگه چند سالته؟_17سونیا بلد گفت:واقعا.اونقدر صداش بلند بود که کامران چرخید و نیم نگاهی بهش کرد و بعد به من نگاه کردگفتم:توچند سالته؟_من فکر میکردم از همه کوچیک ترم..من 19 سالمه.. و خواهرم بهار 25 ساله._خواهرت چرا نیومد؟سونیا به دخترکی که همراه پارسا قدم برمیداشت اشاره کرد و گفت:اوناهاش.ما 1ماهه به خاطر کار بابا اومیم مشهد..با حسرت نگاهی به پارسا و بهار انداختم و گفتم:انگار همو میشناست.با صدای بهروز که گفت:موتوره بیاین کنار.دست سونیا رو گرفتم و کشیدم به سمتم همون موقع تداخل یافت با دست پارسا که داشت دست بهار رو میکشید..سونیا گفت:معرفی نمیکنی؟_تیامم._تیام جان..من قبول دارم که تیام زیباست و دل هر پسری رو میربایه ولی پارسا هم زیباست و دل هر دختری رو..بهتره یک کاری بکنی..بهتره زیاد گرم نگیرن..از اینکه سونیا درکم کرده بود خوشحال گفتم:چیکار کنم؟سونیا به سمت پارسا هُلم داد و گقت:قلبشو بدزد تا ندزدیدنش..لبخندی بهم زد ...لبخندش بهم انرژی داد و رفتم جلو..دستمو دور بازوی پارسا قفل کردم و گفتم:معرفی نمیکنی پارسا جان؟بهار به من نگاه نمیکرد و نگاهش بین کوه های اطراف و پارسا میچرخید..پارسا گفت:یکی از دوستان دانشگاهی،البته از بچه های تهرانلبخندی زدم و بهروز همون موقع گفت:بچه ها خسته شم بشینیم چطوره؟ژیار گفت:پیرزن....نون نخورده انگار.همه موافقت کردن و روی نیمکت ها نشستند..بهار ایستاده و منو پارسا و سونیا نشسته بودیم..پارسا خواست برای بهار بلند بشه****همه موافقت کردن و روی نیمکت ها نشستند..بهار ایستاده و منو پارسا و سونیا نشسته بودیم..پارسا خواست برای بهار بلند بشه که دم گوشش خوندم:اگه بلندشی دیگه هیچی.چون داشتم دمِ گوشش حرف میزدم و یک دفعگی برگشت..فاصلمون خیلی کم بود.تو چشام زل زد و گفت:همیشه از این فاصله باهام حرف بزنی گوش میکنم.خودمو عقب کشیدم و گفتم:_تو از هر فاصله ای باید گوش کنی..صدای خنده از نیمکت بغلی بلند شد و سریع بهروز از جاش پرید و سمت ما اومد و ژیار هم به دنبالش ..ولی ژیار کنار کشید و بهروز همون وسط ایستاده بود و مسخره بازی درمیاورد..بادیدن موتوری که میومد ترسیدم هیچ کس حواسش به موتور نبود ...و اینکه بهروز دقیقا مقابل موتور بود..موتوری هم مشغول صحبت با تلفنش بود..وقتی برای صدا کردن بقیه نبود..موتور نزدیک تر شد و من...و من اون لحظه به سرم زد و از جابلند شدم و رفتم جلو و دست بهروز رو کشیدم و رفتم عقب..تقریبا پرت شدم عقب..کمرم خورد به فلز اهنی نیمکت...و بهروز کل وزنش افتاد روی پام..موتور هم چرخی خورد ولی چیزی نشد..پارسا سریع جلو اومد و وحشیانه بهروز رو از روی پام بلند کرد و تو چشام زل زد و گفت:چی شد؟میخواستم داد بزنم یعنی نمیبینی...ولی چیزی نگفتم و از درد اشکام سرازیر شد...پارسا گوشیشو دراورد و گفت:الان زنگ میزنم اورژانس گریه نکن تیام...و از من دور شد...سونیا کنارم زانو زد و بهروز در حالی که پاشو میمالید بالای سرم ایستاد..سونیا سرمو توی بغلش گرفت و گفت:گریه نکن دختر...پارسا با یک لیوان اب بالای سرم ظاهر شد و بعد نشست کنارم...از اینکه الان اینجا بود خیلی خوشحال بودم..از اینکه دیشب فهمید میخوام برم کوه...از وجودش از خدا متشکر بودم..با لحن ارومی گفت:تیامی...گریه نکن..گریه نکن الان میاد امبولانس..توروخدا گریه نکن...و دستمو گرفت توی دستش..از صدتامسکن برام بهتر بود ..ولی دردی که توی پام پیچیده بود عجیب بود احساس میکردم پام شکسته..پشت کمرم فکر میکنم استخواناش از جا دراومده..با صدای امبولانس..پارسا از جاش بلند شد واز بقیه خواست برن اون طرف...پرستار ها اومدن و منو و گذاشتن توی امبولانس...سونیا گفت:من همراهشون میرم..پارسا جلو اومد و گفت:تیامی میخوای من باهات بیام....اروم و با بغض خفه گفتم:نه سونیا هست..پارسا گفت:پس بیمارستان میام..میرم ماشینو بردارم..پارسا رو دیدم که با دو ازم دور میشد..بهار جلو اومد و با جیغ روبه سونیا گفت:تو کدوم گوری میری؟ها؟سونیا با اخم گفت:خودم به مامان اینا میگم کجا رفتم...تو نیازی نیست..بقیه حرفشو خورد..درو بست ..درد پام زیاد بود به حدی که میخواستم جیغ بکشم..با رسیدن پارسا هم اونجا بود .پارسا اونجابود..پارسایی که تا چند لحظه پیش با یک دختر داشت حرف میزد..پس هنوزواسش مهم بودم...منو نشوند رو یک برانکارد و بردن تو...از پام حتی خونم داشت میومد..دکتر پس از معاینه گفت که باید عکس بگیرن و منو بردن که عکس بگیرن..*****منو نشوند رو یک برانکارد و بردن تو...از پام حتی خونم داشت میومد..دکتر پس از معاینه گفت که باید عکس بگیرن و منو بردن که عکس بگیرن..روی تخت دراز کشیده بودم..پام خیلی درد میکردچشامو بسته بودم..هیچکس پیشم نبود...ساعت یاسد 11...12 ظهر میبود.یکم چرخیدم..اتاق تاریک بود و هیچکس داخل اتاق نبود..اروم گفتم:پارسا..هیچ صدایی نیومد..هیچی...با بغضی خفه گفتم:پارسا..مثل بچه ای شده بودم که از تنهایی میترسید و به کسی که از ته دل دوسش داشت نیاز داشت..چشامو بستم و سعی کردم خودمو به این تنهایی تحمل بدم..پرده ها کشیده شده بود و اجازه نمیداد نور داخل بشه...چشام داشت برای خواب دوباره گرم میشد که در یکدفعگی باز شدد و یک زن تقریبا میانسال وارد شد..روپوش سفید و مقنعه مشکی..پرستار بود..مهربون گفت:سلام._سلام.برق رو روشن کرد و جلو اومد و تو صورتم خیره شد...و با یک لحن مهربون گفت:گریه کردی دختر جون؟_نتیجه چی شد؟_پات شکسته باید 2 هفته ای تو کچ باشه..._2هفته؟دستامو گذاشتم روی پیشونیم که باز مهره های کمرم تیر کشید ..پرستار که از نگام دوخت کجام درد میکنه گفت:خداراشکر پشتت چیزی نشده..سرمو اروم تکون دادم...داشت به سمت در می رفت که گفتم:ببخشید..برگشت و نگاهم کرد ...انگار میدونست میخوام چی بگم...گفت:بله؟_اون اقایی که همراهم بودن رفتن؟خندید و گفت:برای چی باید فرشته کوچولیی مثل تورو ول کنه و بره..._پس کجاست؟_الان میاد همین دور و ورا بود..با دیدن سایه ای روی زن فهمیدم پارسا..زن کنار رفت و پارسا اومد تو..صورتش خیس بود فکر کنم رفته بود بشوره..با یک لبخند دل نشین گفت:خوبی؟یکم ناز کردم و گفتم:نچ..نشست روی صندلی کنارتخت و گفت:به خاطر بهروز پریدی وسط....به خاطر بهروز پات شکست؟نگاهمو ازش گرفتم..گفت:اونقدر ارزش داشت؟به خاطر منم از این کارا میکنی؟لبخند کم جونی زدم و گفتم:تو مثل بهروز احمق نیستی.خم شد روی صورتم و تو چشام خیره شد و گفت:پات باید 2هفته تو کچ باشه....میتونی؟سرمو به علامت اره تکون دادم و گفتم:به مامان اینا گفتی؟_نه حالا بعدا زنگ میزنم.._سونیا کو؟_خونوادش مدام بهش زنگ میزدن مجبور شد بره...مطمئن گفتم:تو خواهرشو دوست داری؟***پارسا اول با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده،ولی من هنوز با جدیت نگاهش میکردم..وقتی خندش تموم شد ،عصبی نگاهش کردم و گفتم:تموم شد؟نوک بینی امو اروم فشار داد و گفت:حالا وقتی میگن بچه ای نگو نه،یعنی من با هر زنی حرف بزنم یعنی دوسش دارم...وای تیام اون فقط یکی از بچه های دانشگاه بود که دنبال کار بود..منم داشتم بهش راهنماییی میدادم..با خودم گفتم:اره گرفتن دستشم برای راهنمایی بود..برای اینکه خودمو نبازم گفتم:اینا دلیلی برای دوست داشتن نیست!پارسا پیشونیمو بوسید و گفت:این بوسه دلیلی برای دوست داشتن تو هست؟خیره تو چشای هم شدیم که همون موقع پرستار وارد شد....وایی پارسا..چه جمله غیر واضحی گفتی ولی من درک کردم..وای پارسا چرا اینجوری،پرستار بالای سرم ایستاده بود ..این که اون زن میانساله نیست..یک دختر تقریبا 35 یا 36 ساله که در مرز ترشیدن بود..ابروهای برنداشته ولی مداد کشیده..بادیدن من ابروهاشو داد بالا و گفت:انگار حالت خوبه!لبخند روی لبم خشک شد پارسا گفت:مشکلیه مریضاتون حاشون خوب باشه؟پرستار بدون نگاه به من زل زد به پارسا و گفت:خیر....ولی فکر میکردم به جای اینکه بخندن باید به درد پاشون گریه کنن...معمولا وقتی کسی پاش میشکنه کل بیمارستان رو از درد رو سرش میزاره...ولی این خانم راحت میخنده..ممکنه مزاحم دیگر اتاقا بشه.دیگه رسما داشت چرت و پرت میگفت.پامو برسی کرد و رفت بیرون ..پارسا گفت:چه پر حرف_ساعت چنده؟نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:1 و نیم..بهتره به مامانت اینا زنگ بزنم..ممکنه نگران بشن..از جا بلند شد و خواست بره بیرون که گفتم:بهروز نیومده؟_اومده...تو محوطه است..بگم بیاد بالا؟میخواستم ببینم بهروز تشکر میکنه یا نه..یک نوع حس عقده ای بودن بهم دست داده بود..گفتم:بگو بیادپارسا یک اخم کوچیک کرد که من شک کردم این خود درگیری نداره..1بار خودش میپرسه بگم بیاد بعد اخم میکنه...چشامو بستم و ملاحفه رو کشیدن روی صورتم..و جمله پارسا رو برق چشاشو مزه مزه کردم:این بوسه دلیلی برای دوست داشتن تو هست؟و باز همون نسیم خنک همیشگی توی دلم پیچید.._سلام.سرمو بیرون اوردم و به بهروز که در قامت در ایستاده بود نگاه کردم و گفتم: سلام._اجازه هست؟سعی کردم خودمو بالا بکشم و گفتم:بیاد داخل.اومد داخل و نشست روی صندلی کنار تخت و گفت:ممنونم تیام،فکر نمیکردم به خاطرم همچین کاری بکنی.خندیدم و گفتم:حاله تو خوبه؟سرشو به علامت(اره)تکون داد و گفت:همه بچه ها اومده بودن حالتو بپرسن ولی پارسا نذاشت..اون زیادی سخت..نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:اون نامزدمه بهروز.بهروز دیگه در این مورد چیزی نگفت ..مامان اینا اومدن بیماستان و عصر مرخص شدم..با پای گچ گرفته ..فرهاد منو روی تخت نشوند و جامو درست کرد..2تا عصا داشتم..2هفته باید اینا رو تخمل میکردم..مامان قسم خورد ک دیگه اجازه نده برم کوه..و بابا هم کمی با پارسا سر سنگین شده بود چون اون منو مثلا به دست پارسا سپرده بود...****تا شب عزیز و عمو و عمه اومدن دیدنم و پارسا هم تا شب پیشم بود البته همش یا تو هال بود یا اشپزخونه .شب بود و هنگام خواب.چشام داشت بسته میشد و فکر میکردم پارسا رفته ولی در باز شد و نور افتاد توی اتاق و پارسا وارد شد..خسته نشست پایین تختم و گفت:هنوز نرفتی؟_توقع داری با این خوابالودگی برم؟تصادف میکنم._نکه اون روز که خوابت نمیومد نزدیک نبود تصادف کنیم.پارسا سرشو لبه ی تخت گذاشت و گفت:عصبیم کرده بودی._پس اون روزا که تو با پریسا خانم حرف میزدی منم باید عصبی میشدم.پارسا سرشو اورد بالا و زل زد تو چشام و گفت:با مهدی چی میگفتی؟سرمو تکون دادم و گفتم:هیچی.پارسا بلند شد و نشست لبه ی تخت و گفت:به خاطر هیچی درو بستین...چی بهم میگفتین؟_درباره ی کوه وحرفمو قطع کرد و گفت :دروغ نگو..به من دروغ نگو..ما میخوایم با هم یک زندگی بسازیم.تا کی اون سرم داد میزد..تا کی اون از من توضیح میخواست..اخمی کردم که ابروهام رفت توی هم و گفتم:زندگی بسازیم؟ما تا اخر ماه دیگه باید از هم جدا شیم..نمیخوام این ضد و نقیض بودنتو...لحظه ای قربون صدقم بری و بعد سرم داد بکشی..ما باید جدا شیم..پارسا حیرت زده نگاهم کرد و گفت:جدا بشیم؟_قرارمون که یادت نرفته..میخواستم لال بشم و بر خلاف علایقم حرفی نزنم...پارسا بلند شد و گفت:باشه جدا میشیم..فقط به خاطر تودیگه حرفی نزد و از اتاق خارح شد و درو بست ...زیر لب گفتم:نه پارسا.ولی پارسایی نبود که صدامو بشنوه...نه تیام گریه نکن ..اینم مثل بقیه دعواهاتون میگذره ..لعنتی گریه نکن..بغضم عذابم میداد.به پام نگاه کردم ..شاید اگه سالم بود میدویدم دنبال پارسا و خیره تو عسلی چشاش میشدم و گفتم:پارسا....نروولی نه پام...نه غرورم اجازه داد.دهنم باز شد و حرفایی که از سر حرص بود نه واقعیت رو گفتم...مامان برام شام اورد ولی نخوردم و زود خوابیدم..کل شنبه رو تو اتاق خودمو حبس کردم و درس خوندم..ساعت 10 و نیم شب بود ...گشنم بود از صبح تا این ساعت فقط ناهار خورده بودم..کتابم توی دستام بود و خسته بودم3دور کرده بودم..خودمو روی تخت دراز کردم که در باز شد و فرهاد خندون اومد تو و گفت:خانم علیل چطوره؟فقط نگاهش کردم که تلفن رو به سمتم گرفت و بلند گفت:مجنونه با لیلی کار داره...گوشی رو ازش گرفتم ...فرهاد خارج شدم..میدونستم خودشه ولی به جای سلام گفتم:الو_سلام._سلام...خوبی؟_بد نیستم..پای تو چطوره؟_درد میکنه._چه قدر؟_کم._قرص مسکن بخور.اروم و با فاصله حرف میزدیم..انگار هردومون حرفامونو مزه مزه میکردیم..*******_خوردم اثر نکرده._بخوابی خوب میشه._مامانم همینو میگه._امتحانو خوندی؟_اره...3دورخندید و گفت:20 رو گرفتی پس..با یک عالمه نفرین از طرف بقیه.نخندیدم و منتظر حرف بعدیش شدم.گفت:امروز خوش گذشت؟میخواسنم راستشو بگم و بگم:(امروز بدترین و کسل کننده ترین روز عمرم بود.ولی گفتم:بدک نبود..کاری داشتی؟_اره._چی کار؟_ساعت چند میری مدرسه؟_تو امتحانا باید 8 اونجا باشیم._باشه پس 7 و نیم ..دمِ خونتونم.خوشحال گفتم:چی ؟_میام دنبالت..با اون پا که نمیتونه بری مدرسه...میتونی؟_اخه خونه تو کجا خونه ما کجا...واقعا حالا_بله.میخواستم بگم خیلی دوست دارم ..تو بهترین ادم روی کره ی زمینی ولی چیزی نگفتم ..اومدم ازش تشکر کنم که صدایی ظریفی تو گوشی پیچید:"پارسا جان..شام سرد میشه ..قلبم جانم ..روحم ..تا مرز سکته پیش رفت و نزدیک بود فریاد بکشم..********پارسا که فکر کرد من صدارو نشنیدم گفت:کاری نداری؟من کاری ندارم ولی انگار تو پارسا کار زیادی داشت.صاحب صدا کی بود..کی میتونست باشه...چرا صدا برام غریب بود.._نهتلفن رو قطع کردم و گذاشتم روز زمین و رفتم زیر پتو..سعی داشتم از دست فکر های مزاحم فرار کنم..میخواستم فکر کنم توهم بوده ..و هیچ دختری نبوه.+++صدای مامان تو گوشم پیچید:تیام...صبحه پاشو...پاشو...تیام...پتو رو کنار زدم و سرمو بیرون اوردم.با کمک مامان لباسامو پوشیدم و به زور صبحونه خوردم..همه از خواب بیدار شده بودن.فرهاد کمکم کرد تا سوار ماشین پارسا بشم..خشک گفتم:سلامبا لحن شیرینی و سر حالی گفت:سلام..تیام خانم..خوبی؟منم جای اون بودم شاد بودم..منم دیشب دختر که براش شام درست کرده بود بودم الان خیلی خوشحال و شاد بودم..دوباره صدای دختره پیچید تو گوشم. و سوال پارسا تکرار شد:خوبی؟نگاهی بهش انداختم و گفتم:نه اصلا.._دیشب نذاشتی خداحافظی کنم._کارای مهم تری داشتی._چه چیزی مهم تر ازتو..تازه میخواستم بابت جمعه ازت خداحافظی کنم..._مهم نیست..حرفی نزد و پیچید داخل خیابون مدرسه و روبه روش ایستاد و گقت:ساعت چند امتحان تموم میشه؟تلخ گفتم:معلوم نیست.دستم رفت سمت دستگیره و خواستم بازش کنم که پارسا دست دیگمو گرفت و زل زدیم تو چشای هم..من غرق عسلش شدم و اون غرق سیاهی چشام.گفت:تیام...چیزی شده؟دروباز کردم و گفتم:هیچی...هیچی.خواستم پیاده بشم که سریع پیاده شد و اومد طرفم و کمکم کرد..عصاها زیر بغلم بود ولی بودن پارسا بهتر بود ..بهش تکیه میکردم..دم ِدر گفتم:میرم تو دیگه._بزار از پله ها کمکت کنم._اگه کسی ببینتت چی میگی._شما بیااز پله ها رفتیم بالا و من رفتم داخل کلاسم و پارسا سریع مدرسه را ترک کرد..باران و سوگل مثل همیشه در حال پچ پچ بودن خبری از شیدا نبود...قضیه شیدا تو ذهنم مرور شد..کیف رو گذاشتم و گفتم:سلام.هر دو سر بلند کردن وسوگل گفت:سلام.باران :واه..پات چی شده؟سوگل چشمش تازه به پام خورد و گفت:چی شده تیام.قضیه رو براشون تعریف کردم و گفتم:از شیدا چه خبر؟***********قضیه رو براشون تعریف کردم و گفتم:از شیدا چه خبر؟باران گفت:مدرسشو عوض کرد._وسط سال؟مگه میشه؟_باهزار بدبختی...پریشب به من زنگ زد با گوشی شاهین....زار زار اشک میریخت و میگفت پشیمونه..میگفت غلط کرده ولی مادر پدرش به حرفش توجه نمیکنن.سوگل گفت:اصلا نمیتونم باور کنم._منم/همه سرجا ها نشستند و امتحان شروع شد...خیلی اسون بود به نظرم...البته درسشو در طول همون چند ماه باهامون زیاد کار کرده بودن..ساعت11 امتحان تموم شد..عصامو زدم زیر بغلم و همراه باران از مدرسه خارج شدیم..باران گفت:واقعا الان که دارم فکر میکنم میفهمم حسام خوبیه منو خواسته که هی میگفت به خونواده ها بگیم...بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــوقباران چرخید و منم به هر زحمت چرخیدم و به پشتم نگاه کردم...باران گفت:اِ...نامزدتون..و دستمو کشید و رفتیم جلو هنوز از دست پارسا عصبی بودم..باران گفت:سلام.پارسا:سلام...شما باید....باید..باران :بارانم.._ببخشید..باران خانم.باران خندید و گفت:خواهش میکنم..پارسا نگاه از باران گرفت و به من خیره شد و گفت:سلام عرض شد..همونطور که به خیابون نگاه میکردم گفتم:سلام.._خوبی؟پات خوبه؟میخواستم جلوی باران بگم:چند بار میپرسی از صبح._اره خوبه.پارسا :بشینین دیگه.روبه باران شدم و گفتم:بیا برسونیمت باران._زحمت میشه.باخنده گفتم:زحمت چیه..بشین بینم.._خودم میرم..به زور نشوندمش و خودمم نشستم..باران ادرس خونشونو داد و پارسا با راهنمایی منو و باران شروع به راندن کرد.به سمت باران مایل نشسته بودم تا اونم بتونم ببینم..باران لبخند ظاهری زده بود.گفتم:حالا شیدا میخواد چیکار کنه؟_درس خوندن تو یک مدرسه معمولی و قبول شدن در یک رشته معمولی.گفتم:شیدا تو همین مدرسه به این خوبی بود درسش خوب نیود..اگه بره یک جای دیگه چی میشه.باران گفت:اگه به ما میگفت حداقل کمکش میکردیمبه نیمرخ پارسا نگاه کردم..معلوم بود به حرفامون گوش نمیکنه..خوشم اومد فضول نبود.باران ادامه داد :ما براش مثل یک دوست واقعی نبودیم.باران رو پیاده کردیم و بعد از خداحافظی مفصل راه افتاد..به سمت خونه نمیرفت..با همون لحن سرد گفتم:کجا میری؟_چند دقیقه هم برای شوهرت وقت نداری؟از لحنش خندم گرفت ولی چیزی نگفتم که گفت:میریم خونه من...ناهاری میخوریم ودیگه طاقت نیاوردم و وسط حرفش گفتم:تو با هر کی دیشب شام خوردی با همون بخور.پارسا سریع ماشین رو کنار پارک کرد و خیره به من شد و گفت:چی گفتی تیام؟خیره شدم تو عسلی چشاش که دیگه برام استرس اور نبود.. و گفتم:دیشب با یک دختر شام میخوری و اون هبت میگه شامت سرد نشه..حالا میای دنبال من که باهم ناهار بخوریم...چند تا چندتا اقا پارسا.....رودل نکنی.پارسا با عصبانیت سرم داد زد:میفهمی چی داری میگی؟پام درد گرفت...احساس کردم استخوناش دارن کنده میشن..چشامو از درد فشردم که پارسا گفت:دیشب فقط بهار اومده بود پیشم..درد...اسم بهار....فریاد پارسا..همه چی دست به دست هم داده بود که اشک من در بیاد...زیر لب گفتم:بهار!_گفته بودم که درباره کار ازم مشاوره میخواد.اون شب ساعت 10 سرزده اومد خونه..منم که نمیتونستم بیرونش کنم..میخواستم تا قبل 11 هم زنگ بزنم به تو که نخوابی...بهار به اصرار خودش از بیرون شام سفارش داد...وای تیام من اونجا همه فکر و ذهنم پیش تو بود..ایا راست میگفت...دروغ میگفت...اون منو دوست داشت؟..اون واقعا به فکر من بود.پاشو اروم از روی کچ فشردم که پارسا گفت:به خاطر این باهام سرسنگین بودی...به خاطر این باهم قهر بودیم...نگاهش نکردم وزل زدم به کچ پام..پارسا سرشو جلو اورد و گفت:تو حسودیم بلدی بکنی!و طبق عادت همیشه بینیمو فشرد...یک نگاه معمولی بهش انداختم که گفت:تیام..دقت کردی ما یک روز بدون دعوا نمیتونیم باهم باشیم..اروم گفتم:تقصیر توئه.دستمو گرفت تو دستش..چه قدر داغ بود...گفت:حالا میای برای بخششم بریم ناهار خونه ما بخوریم؟_اگه قول بدی دیگه تکرار نشه...صورتشو اورد جلو و خواست بوسم کنه ...که صدای بوق ماشین پشتی اونو به خودش اورد.جای بدی ایستاده بود..ماشین رو روشن کرد و رفت به سمت خونه...ارزو میکردم که ملینا رو اونجا نبینم...از اینکه پارسا بدون اینکه ازش توضیح بخوام بهم توضیح داده بود...خوشحال بودم..پارسا ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم..کمکم کرد که سوار اسانسور شم..اونجا هم صاف نمیتونستم بیاستم..و پارسا زیر بازوم رو گرفته بود...وارد خونه شدیم..اولین چیزی که منو به شُک برد دیدن چیزی که روی اُپِن اشپزخونه بود.**********وارد خونه شدیم..اولین چیزی که منو به شُک برد دیدن چیزی که روی اُپِن اشپزخونه بود.یک جا سیگاری...اونم پُر_ماله کیه؟پارسا هُل گفت:ماله..ماله بهار.نشستم روی مبل و گفتم:چرا هُل شدی؟ریلکس گفت:نه بابا..پامو دراز کردم که پارسا گفت:چیزی میخوری؟ذهنمو در گیر جا سیگاری نکردم شاید من سخت میگرفتم.گفتم:چی داری؟جلو اومد و نشست لبه ی مبل و گفت:یک چیز خوشمزه!با خوشحالی گفتم:چی؟صورتشو اورد جلو و گفت:یک بوس خوشمزه.با شیطنت گفتم:یکدونه که سیرم نمیکنه..پارسا بینیشو گذاشت روی پیشونیم و گفت:من یک کاری میکنم که سیر سیر بشی...و یکدونه روی پیشونیمو بوسید..برق شیطنت پارسا منوهم وادار میکرد چیزی بگم:_اینکه گشنه ترم کرد.پارسا رفت عقب و خواست دوباره صورتشو بیاره جلو که پاش رفت روی پای شکستم..از درد جیغ کشیدم:ایییییی پام.پارسا سریع عقب رفت و گقت:چی شد؟_هیچی فقط نزدیک بود همون دوتا استخون که بهم وصلن هم جدا بشن.پارسا زیر لب گفت:خدا نکنهو صورتشو جلو اورد تا بوسم کنه که با کف دستم سینشو عقب دادم و گفتم:برو یک چیزی بیار شکممونو سیر کنه نه عشقمونوپارسا سریع رفت تلفن رو برداشت و گفت:چی سفارش بدم؟_خسته نشدی اینقدر غذای اماده خوردی؟_خانمم که پاش شکسته چیکار کنم..نگاهی بهش کردم و گفتم:من میگم تو درست کن..شروع کرد به درست کردن غذا...فقط میخندیدم..پارسا هر چیزی رو میاورد جلو تا من بو کنم..نمیتونست تشخیص بده..ناهار رو گذاشت روی گاز تا اماده شه و خودش اومد کنارم..منم کتاب امتحان بعدیم تو دستم بود و داشتم میخوندم..پارسا کنارم نشست وگفت:مامان اینا دلشون برات خیلی تنگ شده.با یاداوری چهره بشاش و چشای عسلی هستی خانم لبخندی زدم و گفتم:منم همینطور._بریم تهران؟با تعجب گفتم:تو امتحانا؟_تو که ماشاا...زرنگی...یک امتحان اسون..اصلا درسشو خودم باهات کار میکنم..طفلکیا گناه دارن.نگاهی بهش انداختم و گفتم:حالا ببینیم.._پس برای اخر هفته بلیت میگیرم..2یا 3روزه میریم...5شنبه امتحان داری؟_نه._شنبه چی؟_نه ولی امتحان 1 شنبمون خیلی سخته.پارسا روی موهامو بوسه زدوگفت:برای تو که سخت و اسون نداره..خواست بلند بشه که گفتم:تو مگه کار و دانشگاه نداری؟_شرکت چند روزی تعطیله از هفته دیگه 2شنبه دوباره اغاز به کار میکنیم..دانشگاهم صبح کلاس داشتم ..عصرم 4تا 8 دارم.دوباره اومد بلند بشه که با یک لحن کشداری گفتم:پارسا.دوباره نشست و زل زد تو چشام و گفت:اگه بخوای هی صدام کنی غذامون میسوزه ها.لبخندی زدم و بی خیال حرفی که میخواستم بزنم گفتم:باشه..پس برو که نسوزه.****لبخندی زدم و بی خیال حرفی که میخواستم بزنم گفتم:باشه..پس برو که نسوزه....پارسا رفت داخل اشپزخونه ومنم غرق درس شدم..نفهمیدم په قد رگذشت که پارسا صدام کرد.._تیام..ناهار.عصامو برداشتم و لنگون لنگون رفتم به اشپزخونه.روی اُپِن غذا رو چینده بود همراه سالاد و ماست و خود غذا .نشستم روی ثندلی و گفتم:به به عروس خانم چه کرده.پارساخندید و گفت:بکشم._پام شکسته ..دستم که نشکسته..ولی حالا چون اصرار میکنی.پارسا دوباره خندید وغذا ریخت و گفت:همینجوری منو ودیونه کردی..خودمو به اون راه زدم که مثلا صداشو نشنیدم و شروع کردم به خوردن غذا و گفتم:چه کردی..دیگه وقتشه عروست کنم.پارسا اینبار نخندید و خیره شد تو چشام و گفت:من تورو هیچ وقت از دست نمیدم.غذا که تموم شد..پارسا به اصرار گفت برم روی تخت دراز بکشم چون روی مبل سختم بود..خودشم رفت داخل هال و شروع کرد به درس خوندن..ازلای در نگاهی به پارسا کردم که واقعا غرق درس بود.گفتم:پسر خرخون ندیده بودیم که دیدیدم.پارسا صدامو نشنید چون حتی سروش بالا نیاورد...منم که خیلی خوابم میمومد ..پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم و خوابیدمنمیدونم ساعت چند بود که با صدای بسته شدن در بلند شدم...هوا هنوز روشن بود..یک ورقه کنارم بود برش داشتمتیام جان..کلاسم الان شروع میشه..ساعت 8 میام..خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم...میتونی تا ساعت 8 باشی که من بیام...میتونی هم..بهتره باشی..پارسا(به نظرت کی دیگه به غیر من برات نامه میزاره)با خوندن جمله اخرش خندیدم و از جام بلند شدم...و رفتم به دستشویی و صورتم رو شستم....نمازمو خوندم و نشستم پای درس..ساعت حدود 6بودکه زنگ خونه به صدا دراومد..با تصور اینکه شاید کلاس پارسا کنسل شده و اون برگشته خونه رفتم دمِ در...درو باز کردم و لبخندم و روحیم و همه چیم از بین رفت و خشک به ملینا خیره شدم و گفتم:سلام_پارسا هست؟_کاریش دارین؟ملینا عصبی گفت:هست یا نه؟_نه ولی اگه کاری از دست من برمیاد..میتونم..حرفمو قطع کرد و گفت:ببین دختره....به پارسا بگو..3بسته سیگاری که ازم گرفتی رو بیاد پس بده..بهش بگو دیشب مهربونی کردم که بهت دادم..بهش بگو حالش خراب شد دیگه پیش من نیاد...با همون پای شکسته تکیم از دیوار جدا شد و سر خوردم روی زمین...ملینا خشمناک نگاهم کرد و گفت:بهش بگو من امروز برمیگرم تهران..ساعت 10 شب پرواز دارم..یا پوله اون 3تا روبیاد بده..یا خودشونو.اینو گفت و درو محکم بست.اشک هجوم برد به چشمم..پارسا...سیگار....سیگارِملینا. ...پارسا...بهار...شب...سیگار...چه کلمات وحشتناکی توی ذهنم وول میخوردنپارسا...بهار...شب..شام...سیگار. ..ملینا..3بسته سیگار...حالِ بد پارسا...شب...بهار که خواهرش به هرزگیش اعتراف کرد..سرمو گرفتم و خواستم جیغ بکشم..این کارا یعنی چی پارسا...******سرمو گرفتم و خواستم جیغ بکشم..این کارا یعنی چی پارسا...با خودم گفتم:اروم تیام...انگار چیزی نشده..اگه چیزی شده بودپارسا بهت میگفت..کتابمو برداشتم و رفتم داخل هال و یک ظرف میوه برداشتم و مشغول شدم..سعی میکردم فکر کنم اتفاقی نیوفتاده.با صدای در سرمو دوباره داخل کتاب ..پارسا بلند گفت:سلام.زیر چشمی نگاهش کردم..اروم تیام_سلام._چه خبر؟_هیچی.پارسا جزوچند هاشو روی میز انداخت و به اتاق رفت..چند دقیقه گذشت و ازش صدایی نیومد._پارسا._بله._میرسونیم یا با تاکسی برم؟_حالا بودی!لحنش از 100تا خودت برو بدتر بود._نه دیگه فقط زنگ بزن ماشین بیاد.پارسا چیزی نگفت و زنگ زد.کمکم کرد سوار ماشین بشم...++_صبح های امتحان فقط همو میدیدم..4شنبه بود و منتظر بودم پارسا حرفی از بلیت بزنه.با اینکه از دستش بابت سیگار دلخور بودم ولی منتظر یک فرصت که ازش بپرسم..واقعا اون سیگار کشیده؟صبح حرفی نزد و من به این حساب گذاشتم شاید هنوز بلیت نگرفته ولی ظهر/._سلام_سلام..امتحانو خوب دادی؟_اره اسون بود..حرفی نزد و راه افتاد نزدیک خونه مابود که گفتم:پارسا.._هوم_هوم نه بله.نگاهی بهم کرد و گفت:"بله._نگی چه پروامو؟_باشه چیه؟_تهران چی شد؟پارسا نگاهی به من کرد و محکم به پیشونیش زد و گفت:وای پاک یادم رفت...هفته دیگه که پاتم باز کنی._من عجله ای ندارم.._مامان اینا منتظر بودم..جلوی در خونمون ایستاد کلافه بود ..گفتم:پارسا.چرخید و خیره شد بهم:بله._من تو دست و پاتم؟_چی؟_من مزاحمتم...من زیادیم.پارسا بدون اینکه بخنده یا اخم بکنه گفت:تو اینطور فکر میکنی._اره..صبحا با فرهاد میرم نیازی نیست تو بیای..به کارای دانشگاه برسی و شرکتت بهتره._ناراحتت کردم._نه ..فعلا از ماشین پیاده شدم و لنگون لنگون به خونه رفتم..امتحانا خیلی سخت بود..از اون روز به بعد صبحا بابا میبردم مدرسه یا با فرهاد..با پارسا نه حرفی زده بودم نه همو دیده بودیم..4شنبه بود و عصر با فرهاد رفتیم و گچ پام رو باز کردم..داشتیم از مطب میومدیم بیرون که گوشی فرهاد زنگ زد.فرهاد نگاهی به گوشیش کرد و گفت:پارساست._جواب بده.گوشی رو به سمت من گرفت و گفت:خب بیا تو جواب بده._نه با تو کار داره.فرهاد وصل کرد._بله_........._ممنون رفته بودیم مطب برای باز کردن پای تیام._............_اره امروز بود._.........._دیگه نمیخواستیم مزاحمت بشیم._.............._اره اینجاست گوشی.******_اره اینجاست گوشی.خشک و بی روح گفتم:بله_سلام تیام خانم خوبی؟_سلام..خوبم.._دیگه تنها تنها گچ پاتو باز میکنی._کاری داشتی؟_برای فردا ساعت 10 صبح بلیت گرفتم..میای؟خیلی خوشحال شدم از اینکه میخوام برم مسافرت.._حالا فکرامو بکنم._تیامی...ناز نکن دیگه...پس صبح میام دنبالت باشه؟_حالا ببینم.._پس خبر بده.._باشه._کاری نداری؟_نه.._خداحافظوقطع کردم و گوشی رو به فرهاد دادم..فرهاد با پراید بابا اومده بود سوار ماشین شدیم و سرمو تکیه دادم به شیشه.فرهاد:تیام چیزی شده؟ای کاش میگفتم:اره برادرم...من موندم در شک...اینکه پارسا سیگار میکشه؟..اینکه اونو و بهار فقط به خاطر کار باهم حرف زدن...اینکه پارسا به من راست میگه..اینکه پارسا منو دوست داره...و هزار تا چیزه دیگه..اینکه پارسا میخواد منو طلاق بده یا اون حرفمو به عنوان یک شوخی فرض کرده..ولی تمام حرفهایم خلاصه شد در:نه هیچی....اومدم بحثو عوض کنم._خب چه خبر از مروارید خانم.؟_هیچی خودت که میدونی هفته دیگه بله برون و میخوایم عقدم بکنیم.خندیدم و واقعا خوشحال شدم و گفتم:مبارکه..به جمع مرغها خوش اومدی._ولی تیام......تا قبل از عروسی شما ما عروسی نمیگیریم.چرخیدم و خیره شدم به فرهاد_چی میگی فرهاد؟تو که میدونی._یعنی میخوای بگی پارسا رو دوست نداری؟سرمو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشتام شدم..فرهاد گفت:هروقت پارسا امادگیشو داره عروسی بگیرید.تقریبا فریاد زدم:چی داری میگی..من میخوام درس بخونم..اونطوری باید برم مدارس بزرگسالان._چه عیبی داره؟_17 سال مثل همه زندگی کردم حالا برم بزرگسالان._به خاطر عشقتون.عشقی که داشت تبدیل به شک میشد..ای کاش پارسا برام همه چی رو روشن میکرد و منو داخل این سردرگرمی نمیذاشت.رسیدیم دم ِخونه هنوز تو راه رفتم مشکل داشتم ولی بهتر از اون 1 هفته و خورده ای بودکه با یک عصا باید راه میرفتم..داخل خونه شدم..مامان نشسته بود روی مبل و داشت مجله میخوند..خاله زیبا هم که هروز تقریبا خونه ما بود._سلاممامان نگاهی به من کرد و طبق عادت همیشه که سلام نمیکرد گفت:پاتو باز کردی؟اروم پامو اوردم بالا و گفتم:اره ایناهاش.مامان لبخند تلخی زد و گفت:برو چمدونتو جمع کن مادر.با تعجب گفتم:چرا؟_پارسا که بهت گفته..برای تهران._مگه به شماهم گفته؟_اول از ما اجازه گرفت..رفتم داخل اتاقم درو بستم مامان یک ساک برام گذاشته بود روی تخت..چی باید میذاشتم..چند دست لباس گذاشتم و همه ی کتابای امتحانایی که مونده بود..وقتی کارم تموم شد ..مامان برای ناهار صدام کرد.همه سر سفره نشسته بودند.مامان :سینا کارِت چی شد؟_هیچی با کمک پارسا یک مغازه ای گرفتم و میخوام مثل سعید فرش فروشی راه بندازم..روبه بابا گفتم:با کمک پارسا؟_اره..بیشتر کمک مالی رو اون کرد!لبخندی از این همه وفاداریش زدم که خاله زیبا گفت:من میخوام برم شهرستانمامان گفت:چی میگی زیبا؟_خونه عمه زهرا اون شهرستانه تا اخرعمر که نمیتونم پیش شما باشم.مامان گفت:من خواهرتم زیبا.زیبا :من تصمیمو گرفتم.بعداز ناهار هر کی بر سر کاری رفت...منم رفتم پایِ درس..اون روز کلا کتابو 1دور کردم..با تکون های شدیدی که میخوردم چشاموباز کردم و با دیدن فرهاد یک جیغ کوچیک زدمفرهاد :چیه چرا جیغ میزنی؟_مثل اجل معلق بالا سرم واستادی که چی؟_پاشو پارسا منتظرته.******
قسمت 32_پاشو پارسا منتظرته.یکی از چشامو به زور باز کردم و نگاهی به فرهاد انداختم و دوباره فرو رفتم زیر پتو و گفتم:خوابم میاد. پتو با یک حرکت از روم برداشته شد و من با عصبانیت گفتم:پتومو بده فرهاد....فرهاد خوابم میاد....سرده..بده. سرم داخل بالشت شده بود و وسط بالشت رفته بود داخل و دو طرفش از کنار صورتم زده بود بیرون..موهامم ریخته بود روی صورتم...خودمو تو بغلم جمع کردم و گفتم:پتومو بده.. صدای پارسا اومد که:پاشو خانم خوابالو..اینقدر غر نزن. کامل چرخیدم به سمت پارسا و گفتم: اِ فکر کردم فرهاده.... _سلامتونم که خوردین. موی سرم رو از جلوی صورتم کنار زدم و سرجام کامل نشستم و گفتم:سلام. پارسا با یک خنده بازومو گرفت و بلندم کرد و گفت:برو صورتتو بشور.. بدو.. کلا خواب از سرم پرید و رفتم به سمت دستشویی.. با دیدن چهره ی خودم در اینه وحشت کردم..موهای مشکی بلندم از دو طرف به صورت نا مرتب دور صورتم ریخته شده بود.و صورتم هم سفیدِسفید زیر چشامم پف کرده بود..شبیه خون اشام ها شده بودم..صورتم را شستم و بیرون اومدم ...و به مامان اینا سلام کردم.. مامان گفت:تیام....بیا صبحونت رو بخور..پارسا جان منتظرن.. پارسا که روی مبل کنار فرهاد بابا نشسته بود گفت:من خودم عجله ای ندارم ولی پرواز میپره. رفتم نشستم پای سفره و چند لقمه ای خوردم و تا خواستم لیوان چایی رو بردارم..مامان دستمو کشید و بلندم کرد و به اتاق بردم..با ناله گفتم:مامان هنوز پام درد میکنه! مامان یک مانتو قهوه ای که حالت چرم داشت و خیلی به نظر گرون و زیبا میومد رو بهم داد و گفت:اینو تَنِت کن. _این از کجا؟ _خیلی وقت پیش برات خریده بودم..امیدوارم تنگ نشده باشه.. _مامان من میخوام سوار هواپیما بشم. _اشکالی نداره که بدو تنت کن. به اصرار مامان زیرش یک تی شرت نو پوشیدم و بعد این لباس رو تنم کردم..کیپ تنم بود یعنی نمیتونستم جُم بخورم.. جینمم پام کردم و یک شال زغالی روی سرم انداختم.. داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مامان گفت:کجا؟ _دارم میرم دیگه.. _همینجوری؟ نگاهی به خودم کردم و گفتم:مگه چشه؟ مامان منو نشوند روی تخت و با یک کیف برگشت...کیف لوازم ارایشی.....مامان مداد رو برداشت و گفت:میخوام برات خط چشم بکشم..یاد بگیر که اونجا هم برای خودت بکشی. _مامان مگه میخوام برم عروسی؟ _میخوای بری خونه مادر شوهر.. خط چشم رو کشید..ابروهام رو مرتب کرد و گفت که در یک وقت خوب میریم ارایشگاه که تمیزش کنه...خط چشم چشامو درشت و مشکی تر میکرد...با یک ریمل هم مژه هام زیباتر شدن.. مامان برام رژزد و خواست خط لبم بکشه که مخالفت کردم..به چهرم توی اینه نگاه کردم..خیلی فرق کرده بودم...خیلی بهتر شده بودم...خیلی زیبا شده بودم.. در اتاق رو باز کردم ..پارسا به سمتم چرخید و خیره شد تو چشام...جز جز صورتم را با دقت نگاه میکرد...از جا پرید و گفت:بریم که دیر شد..فقط زنگ بزنید به اژانس. فرهاد از اتاق اومد بیرون و گفت:میرسونمتون. خودشو خیلی خوشگل کرده بود و تیپ زده بود..اخی داداشم.. مامان چپ چپ نگاهش کرد و گفت:خوبه خوبه؟کجا؟ فرهاد گفت:گفته بودم که . بابا هم از جا بلند شد و روبه مامان گفت:با مروارید میره دیگه.. از مامان خداحافظی کردیم و مامان یک عالمه منو بوسید و سفارش کرد بهم.سوار پراید شدیم... فرهاد:بشینین بدویین که دیر شد. من:فرهاد جان حالا در که نمیره. فرهاد از اینه به من نگاهی کرد و گفت:رو هوا میدزدنش. جلوی فرودگاه پیاده شدیم...پارسا دست منو و گرفت و با دست دیگه ساک رو ..از فرهاد خداحافظی کردیم و ووارد فرودگاه شدیم.. پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:خوشگل بودی و من نمیدونستم. مُشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چشم بصیرت میخواد.. سوار هواپیما شدیم...من کنار پنجره نشستم و پارسا وسط و کنارش یک مرد دیگه..یادم نمیاد اخرین باری که هواپیما سوار شدم کی بود...شاید خیلی زمان پیش.. از پنجره به بیرون خیره بودم..ذوق و شوق اشکاری داشتم..شکلات ها رو پخش کردم...چه مزه ای... کمربند رو بستیم...یک دفعه هواپیما به حرکت افتاد...دستم به دسته ی صندلی چسبیده بود..کمی ترسیده بودم...هواپیما ازجاش کنده شد...دست پارسا روی دستم قرار گرفت..دلم کنده شد ناگهانی و به اسمون رفت...دیگه طاقت از پنجره بیرون نگاه کردنم نداشتم...چشامو بستم ولی حالمو بدتر میکرد..دست پارسا رو فشردم....پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:حالت خوبه؟ چیزی نگفتم..پارسا سرشو اورد جلوی صورتم و گفت:تیام...حالت خوبه؟ بازم چیزی نگفتم فقط سرمو به علامت اره تکون دادم .. وقتی هواپیما صاف شد...نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.. میخواستم درباره ی...سیگار...جاسیگاری پُر...بهار..ملینا..وهمه چی با پارسا صحبت کنم..ولی به نظرم اومد بهتره این سفر چند روزه رو به خودمون زهر نکنم..سرمو روی شونه ی پارسا گذاشتم..یک حس ارامش منتقل شد..ولی اگه پارسای من سیگاری باشه چی؟ از اول از پسرا و مردایی که سیگار میکشیدن منتفر بودم.. نه پارسا سیگاری نبود..حتی در مواقع عصبانیت...چشامو بستم تازه داشت گرم میشد که صدای پارسا مثل یک اهنگ ملایم تو گوشم پیچید:تیام بدون اینکه سرمو از روی شونه محکمش بردارم گفتم:بله. _هنوزم میخوای ازم جدا بشی؟
نه..معلومه که نه..مگه من بمیرم که از تو جدا بشم...سرمو بازهم از روی شونش برنداشتم و گفتم:تو چی؟_سوال رو با سوال جواب نمیدن.._راستشو بگم یا دروغ؟_راست..میخوام همیشه ازت راست بشنوم._من دلم نمیخواد دلامون از هم جدا شه..وگرنه کنار هم بودن یا نبودنمون مهم نیست..من میخوام دلامون کنار هم باشه..فکرامون...خیالامون..هم� � چیمون.
*******
_من دلم نمیخواد دلامون از هم جدا شه..وگرنه کنار هم بودن یا نبودنمون مهم نیست..من میخوام دلامون کنار هم باشه..فکرامون...خیالامون..هم� � چیمون.پارسا گفت:تیام... وقتی اینطوری تیام صدام میکرد روحم تا مرز خوشبختی پرواز میکرد و وقتی چهره ملینا ظاهر میشد سقوط میکرد.. _بله. _دوسم داری؟ چرا من..چرا من اول به این عشق اعتراف کنم..چرا من اول بگویم که عاشقانه دوستت دارم.. _اینبار نوبت توئه که بگی.. _صورتشو اورد جلوی صورتم..سرمو از روی شونش برداشتم و زل زدم به اون ظرف عسل. _من..از ته ِ تهِ تهِ قلبم و دلم...دوسِت دارم تیام. خدایا منو و محو کن از این جهان هستی...خدایا منو و این همه خوشبختی.. پارسا ادامه داد:دختری مثل تو واقعا ندیده بودم...بیشتر موقع ها تو عصبانیت خودتو کنترل میکردی...ساده بودی..مهربون بودی...بعضی کارات بچگونه بود ولی..من ..دوسِت دارم..حالا تو صورتم رو با دستام پوشوندم و گفتم:چه سخت شد. پارسا خندید و دستامو از روی صورتم برداشت و تو دستاش گرفت و گفت:چشات خیلی خوشگل شده...ولی من صورت سادتتو بیشتر دوست دارم.. لبخند کوچولویی زدم که پارسا گفت:چرا قرمز شدی؟ چشامو بستم و گفتم:میزاری اعتراف کنم! پارسا خندید و گفت:هوم با چشای بسته گفتم:منم دوستت دارم.. پارسا تا اومد عکس العملی از خودش نشون بده صدای مهماندار اومد: _اقا میزتون رو بکشید.. ناهار نبود یک چیزی مثل صبحونه بود..بدون حرف خوردیم و بعدش اعلام کردن کمربندهارو ببندیم.. پارسا گفت:تیام. _بله _قول میدی تااخرش پیشم باشی _این قول هارو معمولا اقا پسرا میدن نه دخترا.. _روی من حساب کن. _روی منم حساب کن هردومون خندیدم .. +++ زنگ در رو زدیم..پارسا ساک را روی زمین گذاشت و گفت:مثل اینکه نیستن. _حالا چیکار کنیم.؟ _منم کلید خونه خودمو نیاوردم..یادم رفت به دیوار تکیه دادم و گفتم:ای بابا. پارسا بازومو کشید و اوردم کنا رو گفت:لباست کثیف میشه بیا اینور._یک زنگ بزن بهشون گوشی شو دراورد و شماره گرفت.. _الو .... _سلام مامان کجایین شما؟ _... _دمِ خونتون _...... _خونه خاله چیکار میکنید شما که میدونستید ما میایم... _.... _بیایم خونه خاله؟ پارسا نگاهی به من کرد و گفت:خیله خب..10 دقیقه دیگه.. من که نگام به خیابون بود نگاهش کردم و گفتم:چی شد؟ _بریم خونه خاله هما. _خونه خالت؟بریم اونجا برای چی؟ _من الان به مامان گفتم میایم اونجا بیا بریم. عصبانی گفتم:تو نباید به من میگفتی پارسانفسشو بیرون فرستاد و به سمت خیابون میرفت ..ولی من از جام تکون نخوردم..پارسا برگشت و عصبی نگام کرد و گفت:بیا بریم..حالا من چیکار کنم. _من نمیام خونه خالت پارسا اومد سمت من..ساکو انداخت روی زمین..کوچه خلوت بود..خیره شد تو چشام و گفت:اون وقت چرا؟ _حوصله خونه خالَت رو ندارم..حوصله اون سپیده روانی رو ندارم..حتی حوصله مامانت اینا رو هم ندارم.. پارسا چونمو گرفت توی دستش و گفت:حوصله منم حتما نداری؟ _پارسا من میخوام استراحت کنم..نمیخوام بیام مهمونی...نمیخوام برای چند دقیقه دیگه هم نقش یک دختر خوب رو بازی کنم. _پس تو نقش بازی میکنی و این مهربونی تو خونِت نیست.
****
پارسا گفت:تیام... وقتی اینطوری تیام صدام میکرد روحم تا مرز خوشبختی پرواز میکرد و وقتی چهره ملینا ظاهر میشد سقوط میکرد.. _بله. _دوسم داری؟ چرا من..چرا من اول به این عشق اعتراف کنم..چرا من اول بگویم که عاشقانه دوستت دارم.. _اینبار نوبت توئه که بگی.. _صورتشو اورد جلوی صورتم..سرمو از روی شونش برداشتم و زل زدم به اون ظرف عسل. _من..از ته ِ تهِ تهِ قلبم و دلم...دوسِت دارم تیام. خدایا منو و محو کن از این جهان هستی...خدایا منو و این همه خوشبختی.. پارسا ادامه داد:دختری مثل تو واقعا ندیده بودم...بیشتر موقع ها تو عصبانیت خودتو کنترل میکردی...ساده بودی..مهربون بودی...بعضی کارات بچگونه بود ولی..من ..دوسِت دارم..حالا تو صورتم رو با دستام پوشوندم و گفتم:چه سخت شد. پارسا خندید و دستامو از روی صورتم برداشت و تو دستاش گرفت و گفت:چشات خیلی خوشگل شده...ولی من صورت سادتتو بیشتر دوست دارم.. لبخند کوچولویی زدم که پارسا گفت:چرا قرمز شدی؟ چشامو بستم و گفتم:میزاری اعتراف کنم! پارسا خندید و گفت:هوم با چشای بسته گفتم:منم دوستت دارم.. پارسا تا اومد عکس العملی از خودش نشون بده صدای مهماندار اومد: _اقا میزتون رو بکشید.. ناهار نبود یک چیزی مثل صبحونه بود..بدون حرف خوردیم و بعدش اعلام کردن کمربندهارو ببندیم.. پارسا گفت:تیام. _بله _قول میدی تااخرش پیشم باشی _این قول هارو معمولا اقا پسرا میدن نه دخترا.. _روی من حساب کن. _روی منم حساب کن هردومون خندیدم .. +++ زنگ در رو زدیم..پارسا ساک را روی زمین گذاشت و گفت:مثل اینکه نیستن. _حالا چیکار کنیم.؟ _منم کلید خونه خودمو نیاوردم..یادم رفت به دیوار تکیه دادم و گفتم:ای بابا. پارسا بازومو کشید و اوردم کنا رو گفت:لباست کثیف میشه بیا اینور._یک زنگ بزن بهشون گوشی شو دراورد و شماره گرفت.. _الو .... _سلام مامان کجایین شما؟ _... _دمِ خونتون _...... _خونه خاله چیکار میکنید شما که میدونستید ما میایم... _.... _بیایم خونه خاله؟ پارسا نگاهی به من کرد و گفت:خیله خب..10 دقیقه دیگه.. من که نگام به خیابون بود نگاهش کردم و گفتم:چی شد؟ _بریم خونه خاله هما. _خونه خالت؟بریم اونجا برای چی؟ _من الان به مامان گفتم میایم اونجا بیا بریم. عصبانی گفتم:تو نباید به من میگفتی پارسانفسشو بیرون فرستاد و به سمت خیابون میرفت ..ولی من از جام تکون نخوردم..پارسا برگشت و عصبی نگام کرد و گفت:بیا بریم..حالا من چیکار کنم. _من نمیام خونه خالت پارسا اومد سمت من..ساکو انداخت روی زمین..کوچه خلوت بود..خیره شد تو چشام و گفت:اون وقت چرا؟ _حوصله خونه خالَت رو ندارم..حوصله اون سپیده روانی رو ندارم..حتی حوصله مامانت اینا رو هم ندارم.. پارسا چونمو گرفت توی دستش و گفت:حوصله منم حتما نداری؟ _پارسا من میخوام استراحت کنم..نمیخوام بیام مهمونی...نمیخوام برای چند دقیقه دیگه هم نقش یک دختر خوب رو بازی کنم. _پس تو نقش بازی میکنی و این مهربونی تو خونِت نیست._چرا هست..تو خون و رگ و کل وجودمه ولی بعضی موقع ها حوصله خودمم ندارم...پارسا حرفامو نمیفهمید و داد زد:باید بامن بیای خونه خاله فهمیدی؟ساکم که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و گفتم:من حرف زور نمیفهمم.بازومو کشید و گفت:بامن میای.چنگ انداخته بود به دستم..الان لباسم پاره میشد..دستم رو داشت فشار میداد ...دردم اومده بود._ولم کن.انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد وگفت:با من میای.و منوکشید..ناخناش تو دستم فرو میشد...حالم داشت از خودم بهم میخورد از اینکه تا چند دقیقه پیش داشتیم از عشق و عاشقی حرف میزدیم..حالا به خاطر خستگی سر هم فریاد میزدیم...پارسا دستشو برای تاکسی تکون داد و با ایستادن یک ماشین تقریبا منو و هل داد داخل و خودش نشست کنارم ..دستش هنوز توی دستم بود..دستم میسوخت..بازوم میسوخت..گلوم میسوخت..خدا رو شکر هنوز مقاومت میکردم و نمیذاشتم اشک های مزاحم بریزن.با صدای پارسا که به راننده گفت:همینجا.ماشین ایستاد و من دوباره کشیده شدم بیرون..به خاطر لاغریم بود یا به خاطر ضعیفیم نمیدونم فقط میدونم حالم از وضعیتم داشت بهم میخورد..خونشون رو میشناختم..پارسا زنگ رو زد ..دست پارسا کمی شل شد ولی باز ناخناشو فرو کرد..اروم گفتم:ولم کن روانی.در باز شد و ماهم داخل شدیم..پارسا یا صدامو نشنید یا خودشو به نشنیدن زد..هستی خانم دوان دوان از ساختمون خارج شد و به سمت ما اومد...لبخند میزد و اشک تو چشاش بود...منو تو اغوش گرفت و گفت:تیام دخترم..خانمم خوبی؟وای عزیزم..دستم هنوز توی دست پارسا بود..فکر میکردم خون تو دستم ساکنه..خواستم بکشم بیرون که بازم ولم نکردهستی جون رو بوسیدم و گفتم:سلام هستی جون..شما خوبید؟هستی خانم اشکاشو که روی صورتش جاری بودن رو پاک کرد و گفت:الان خوب شدم دخترم...بیا بریم تو..بیا به قربونت بشم من..خواستم قدمی همراه هستی خانم جلو برم که کشیده شدم عقب....دیونه.پارسا :سلام عرض شد مادرِگرام.هستی خانم چپ چپ پارسا رو نگاه کرد و گفت:من با تویکی حرفی ندارم...قراربود هفته پیش بیاین.پارسا برای بوسیدن هستی خانم جلو اومد و گفت:ببخشید مامانی.هستی خانم خودشو عقب نکشید و لپ پسرشو بوسید و گفت:پسره ی شیطون..هردوشون خندیدن ..ولی من احساس میکردم کف دستم خونی شده..وحشی.دنبال هستی خانم راه افتادیم...اقاشایان دمِ در ایستاده بود..پدرانه بوسیدم..کنار اون مردی بود که نمیشناختمش..قد بلند با چشم هایی مشکی...فرم صورتش شبیه اقا شایان بود._سلام..پژمان هستم.اِ..پس این پژمانه.با تموم دردی که توی دستم بود گفتم:سلام..خیلی خوشحالم از دیدنتون.کنار اوهم یک زن که احتمال میدادم فریبا زن داداش پارسا باشه.لبخند زیبایی روی صورتش بود و شونه های پسرش رو گرفته بود..._سلام فریبا خانم._سلام تیام جان..وای که من چه قدر برای دیدن تو مشتاق بودم..خوبی شما؟_خیلی ممنونم مرسی.فریبا یک شال ابی کمرنگ روی سرش انداخته بود و ارایش تکمیلی کرده بوده .چه قیافه خواستنی داشت..کنار اون ها هم ..خاله هما...سپیده و سامان...با همه سلام و احوال پرسی کردم و ساکمون را داخل هال گذاشتیم و رفتیم روی مبل ها نشستیم..رو یک مبل 3نفره با پارسا نشستیم و اون طرفمم فریبا خانم..بالاخره پارسا دستمو ول کرد..سوزش شدیدی کف دستم بود..نگاهی بهش کردم..جای ناخناش بود و زخم ایجاد کرده بود..همون موقع هما خانم با یک سینی چای جلو اومد..تا اومدم بردارم که فریبا از کنارم با صدای بلند گفت:واه تیام جان دستت خونیه!همه به سمتم چرخیدن و من به کف دستم خیره شدم..از جای رد ناخنای پارسا داشت خون میومد...هستی خانم:وای..چی شده عزیز؟ و از جا بلند دش..منم بلند شدم و گقتم:هیچی ..فقط دستشویی کجاست که من بشورم..سامان از جا بلند شدو گفت:بیاین بهتون نشون بدم..پای پارسا رو از دستی محکم لگد کردم .و خشمگین نگاهش کردم..سامان بهم نشون داد.رفتم داخل و دستمو گرفتم زیر شیر اب.... خونش بند نمومد..در رو باز کردم.سامان هنوز اونحا بود.گفتم:میشه یک دستمال بیارید._بله بله حتما.و بدو رفت و همراه جعبه دستمال برگشت و جعبه را به سمت من گرفت..یکی برداشتم و روی زخم دستم گرفتم.فریبا هم ناگهان همانجا ظاهر شد با چند تا چسب زخم و گفت:بیا عزیزم..بیا زخماتو ببندم._خیلی ببخشید..چسب زخم ها رو چسبوند و گفت:چرا اینطوری شد؟_همینجوری_مگه میشه تیام جان..به من بگو._اخه دلیل خاصی نداره..فریبا که دید هستی جون داره میاد گتف:امیدوارم.هستی جون کنارم نشست و گفت:چی شده؟گفتم:یک زخم ساده است..هستی جون:یک زخم ساده رواینقدر بستین..پاشو اینجا خوب نیست نشستی مادر ..پاشو دخترم.بلند شدم و به هال رفتیم و دوباره کنار اون روانی نشستم.
**********
اقا شایان گفت:چیزی شد دخترم؟_نه..فقط یکم خون اومد.پارسادستمو گرفت توی دستش ونگاهی انداخت و گفت:به خاطر فشار من بود.اروم با یک لبخندمصنوعی به بقیه زیر گوشِ پارسا گفتم:نه ازاسمون یک ادم وحشی اومده دستم رواینطوری کرده._من نمیخواستم اینطوری بشه._عمم بودم مثل وحشی هادستمو فشارمیداد..فریبا اومد دوباره کنارم وگفت:خب تیام خانم چه خبرا...شنیدم محصل هستید._بله..2تاازامتحانامون مونده._انشاا... به خوبی میدید._امیدوارم..شماچی؟_من که دارم حقوق میخونم..البته باشوهر وبچه واین جورچیزایکم سخته._سرِکارم میرین؟_نه خیلی دوست دارم..ولی هم زمانی ندارم..هم پژمان میگه نیازی نیست...هستی خانم همون موقع همراه بایک صندلی میاد ..صندلی رو میزاره ومیخواد روش بشینه که فریبا بلند میشه و میگه:اینجا بشینین مامان.._نه فریبا جان راحت باش._تعارف کن که ندارم مامان بیاین اینجاهستی خانم روی مبل نشست وگفت:خب تیام جان..زری خانم خوب بودن؟_بله سلام رسوندن._اقا سینا خوب بود؟_بله..._فرهادجان چطور؟از پارسا شنیدم که ایشونم داره سر وسامون میگیره._بله..بادختر عموم مروارید..یادتون که هست؟_اره..دختر خیلی خوشگلی بود....عزیز خانم چطوره؟__ایشونم خوبه....پونه جون کجاست؟_بچم دانشگاه کلاس داشت وقتی فهمید شما میخواین بیاین اینقدر ذوق زده شد که نگو..حالاشب میاد..یک لحظه سرمو چرخوندم سمت جمع که چشمم به پارسا و سپیده خورد...اینبار نباید فقط از دور حرص میخوردم..باید جلومیرفتم...با گفتن ببخشید رومو به سمت اونا برگردوندم...سپیده نگاهی سرد به من انداخت وگفت:میگفتی پارسا!این یعنی این دختررو ول کنه وبه بحثمون ادامه بده.پارسا گفت:اها...دیگه همین فعلا این گوشی ها روبورسه..البته قیمتاش بالاست.سپیده:قیمتش برام مهم نیست..فقط خوب باشه!پارسا گفت:پس همونا که بهت گفتم.پارسا نگاهی به من کرد وگفت:دست عروسکم چطوره؟اقا پارسا من بااین حرفا خر نمیشم..بدون توجه به پارسا روبه سپیده گفتم:میخوای گوشی بخری سپیده جون؟_اره..گوشیم مدلش قدیمی شده.پارسا که از اینکه بهش بی توجه بودم چشاش اندازه کاسه شده بود..همون موقع صدا خاله هما اومد:ناهار امادست.همه بلند شدیم وبه سر میز رفتیم...من کنارپارسا و کنارم فریبا..چه قدر فریبا رودوست داشتم.چه قدرمهربون بود ..سرناهارهمش بهم چیزی تعارف میکرد..پارساهم همش بهم چیزیز تعارف میکرد ولی من بهش اهمیت نمیدادم..ناهار که خورده شدهما خانم اصرار کردبمونیم..ولی هستی خانم خستگس مارو بهونه کرد..
*******
بعد از خداحافظی طولاتی با انها..سوار ماشین اقا شایان شدیم و به خانه رفتیم.وارد خانه که شدیم.منتظر دیدن یک قصر بودم..با ان همه ثروت انها دیدن همچین خانه ای خیلی عجیب بود.یک حیاط مستطیل که فقط جا پارک 2ماشین داشت و یک باغچه مستطیل شکل کنار دیوار..از ماشین که پیاده شدیم.ساکم را برداشتم که پارسا از دستم گرفت و گفت:بِده من دستت زخم شده.اروم گفتم_زخم نشده زخمیش کردی.اقاشایان کلید انداخت و وارد شدیم..یک راهرو نسبتا بزرگ بود که به امتداد ان که میرسیدی دست راست به سمت اتاق ها و روبه پذیرایی و اشپزخانه بود.هستی خانم گفت:_بچه ها شما برید تو اتاق استراحت کنید.پارسا زود گفت:چشم.و دست منو اروم گرفت و گفت:بیا تیام جانای کوفتِ تیام جان.در چوبی اتاقشو باز کرد.یک اتاق بزرگ ،یک تخت 2نفره که پتویی شکلاتی روش بود..دیوار اتاقش با کاغذ دیواری رنگ قهوه ای گرفته بود.یک کمد لباس هم توی دیوار و یک در دیگه که نمیدونم چی بود..یک کاناپه هم گوشه ی اتاق بود.پارسا ساکم را گذاشت و درو بست.ساکم را برداشتم و بردم گوشه ای از اتاق.شالم را دراوردم و مشغول تا کردن شدم که پارسا گفت:_بابت دستت متاسفم..داشتی لجبازی میکریبرگشتم و عصبانی نگاهش کردم ولی دهنم باز نشد و چیزی نگفتم._فکر نمیکردم اینطوری بشه..ببخشید تیام...خواهِـهنوز(ش)را نگفته بود که بلند شدم .دکمه های مانتویم باز بود ولی در نیاورده بودمش..جلو رفتم و زل زدم تو چشاش و گفتم:از یک پسر سیگاری مثل تو بعید نیست.داد زد:سیگاری؟_بله..اون روز ملینا خانم گفتن که رفتی ازش سیگار بگیری.._برای بهار بود.جلوتر رفتم و یقه ی لباسشو گرفتم و گفتم:برای هردوتون بود..مطمئنی با سیگار درباره ی کار حرف میزدین؟تو...با اون دختره اشغال...تنها یا 3تا بسته سیگار...چیکار میکردین..ها؟خودت به من میگی دروغ نگم اون وقت ...یک قطره اشک روی گونم ریخت..پارسا به دیوار تکیه داده بود..یقه پیراهن مردونش رو کشیدم و گفتم:یک چیزی بگو..از من میخوای راجع به عشق بگم..اون وقت شب با یک دخترته هرزه تنها میمونی و سیگار میکشی و هزارکار دیگه.دهنم برای گفتن کلمه بعدی بازنشده بود که مزه خون و داغی گونم رو حس کردم.به چشم های به خون نشسته پارسا خیره شدم ....صورتم هنوز میسوخت..پشت انگشتای کشیدم پارسا بود..فقط کمی باید سرم را بالا تر میگرفتم..خیره شدم داخل چشمای عسلیش...چه عسل تلخی.داشتم به سمت در میرفتم که گفت:تو اتاق هم هست.و به دری اشاره کرد..اروم به اون سمت رفتم..در را باز کردم...درو محکم بستم...از صداش خودم ترسیدم.شیر اب رو باز کردم و دستم رو زیرش گرفتم و به عکس خودم داخل اینه خیره شدم..به خاطر کار نکرده کتک خوردم..به خاطر گفتن واقیعت..توقع هر چیزی رو داشتم غیر اینکار..خون از کنار لبم جاری شد...در عرض 3ساعت..هم دستم رو زخم کرد هم کنار لبم....شیر اب باز بود..سرمو زیرش گرفتم..سرد بود...چه سرمایی..
*******
صورتم را زیرشستم و از دستشویی خارج شدم..قطرات اب روی صورتم لیز میخوردن...اول نگاهی به پارسا که روی تخت دراز کشیده بود و تنش برهنه بود کردم..چه هیکلی...چشاشو بسته بود و دستشو به صورت قائم روی پیشونیش گذاشته بود..به سمت ساکم رفتم و مانتوم رو دراوردم و گذاشتم روی ساک...هنوز بی هیچ هدفی روی زمین نشسته بودم که پارساگفت:_تیامنگاهش نکردم و اروم گفتم:بله._یک لحظه میای..چیزی نگفتم و از جا بلند شدم و رفتم کنار تخت ایستادم و زل زدم تو چشاش..البته خیلی هم چشامو کنترل میکردم تا روی بدن خوش فرمش نره..اروم گفتم:بله.مچ دستم رو گرفت و منو کنار تخت نشوند..بدنم با بدنش تماس پیدا کرد..نگاهمو به فرش دوختم و گفتم:چیه!؟دستمو ول کرد _میزاری توضیح بدم.برگشتم به سمتش و خواستم چیزی بگم که دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت:بزار دیگه.هم خندم گرفته بود هم عصبی بودم..دستاشو از دورصورتم جدا کردم و گفتم:بگو._من توی عمر با عزتم...تا حالا 1نخِ سیگار هم نکشیدم..اون شب بهار حالش خراب بود به بهونه کار اونده بود خونم..نمیدنم ادرسمو از کجا اورده بود...به خدا نمیدونم تیام...من کشید توی بغلش.سرمو گذاشتم روس سینه برهنش..قفسه سینش بالا و پایین میرفت...ادامه داد:باور کن...باور کن..من تو دوران مجردیم از اینکارا نمیکردم که حالا بکنم..تو حالا ماله منی..میخواستم بهت بگم..فرصت نشد..به خدا اگه رفتم از ملینا سیگار بگیرم برای اون دختره بود..اون مست بود حالش خراب بود..خیلی خراب..سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش ..سرشو یکم جلو تر اورد..خواستم برم عقب ولی بین بازوانش گیر افتاده بودم....بین اغوشش.پارسا گفت:هر چه قدر خواستی بزنمم..ولی ببخشمم تیام...سرد نگاهش میکردم..نه نشونه ی از عشق نه از عصبانیت شاید داشتم خام حرفاش میشدم...پارسا دستشو پشت گردنم برد و سرمو چسبوند به سرش و گفت:من اگه تو نخوای هیچ وقت ازت جدا نمیشم..تازه فهمیدم انتخاب مامان چه قدر درسته..سرمو جدا کردم ..زل زدن تو چشاشو بیشتر دوست داشتم و گفتم:پارسا..چشاش شیطون شد و گفت:جانم._تو سپیده رو بیشتر از من دوست داری؟..پارسا اینبار منو کامل تو بغلش کشید و گفت:وقتی میگم بچه ای ناراحت نشو...من تو رو دوست ندارم عاشقتم..اینو گفت و بوسه ای به نوک بینیم زد..
******
لبخند کم جونی زد و دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو خوابوند کنارش..اروم گفتم:پارسا..پام_اوه ببخشید...بهش پشت کردم و اون از پشت بغلم کرد..سرشو توی گودی شونم گذاشت و گفت:خیلی دوسِت دارم تیام.خندیدم و چیزی نگفتم..صداش گوشم رو قلقلک میداد..اروم گفت:تا حالا بغلت کرده بودم؟اروم گفتم:نچ.زیر چونم رو بوسید و دستاشو بیشتر دور کمرم فشرد.چه درد خوشایندی.حالا هیچ شک و شُبه ای در زندگیم نیست..میدونستم پارسا سیگاری نیست..میدونستم ملینا دیگه مشهد نیست...میدونم بهار یک معتاد هرزه است...فقط یک چیز برام زیاد روشن نیست اونم اینکه شیدا چرا به ما که دوستاشیم نگفت...24 دی بود...هفته دیگه بله برون فرهاد بود..همه خونه ی مروارید اینا جمع میشدیم و خطبه میخوندیم..البنه صبحش میرفتیم حرم...دقیقا 4شنبه هفته دیگه...چشامو بستم...یکم تکون خوردم که پارسا گفت:چه قدر وُول میخوری عزیزم.دستمو از پشت بردم وبردم توی موهاش...نفس های گرم پارسا به دستم میخورد..به دستِ زخم شدم..به دستی که تا دقایق پیش روی خون لبم بود..نباید میزد..عقل من این عکس العمل رو مسخره میدونست...عجیب میدونست..خیلی خسته بودم..خودمو سپردم به دست رویاها و خواب.************_تیام....تیام پاشوغلتی زدم و پتو رو تاگردنم کشیدم بالا..احساس کردم نشست روی تخت و مشغول تکون دادنم شد._تیام.پاشو پونه 3ساعته پشت در منتظره توئه.یکی از چشامو به زور باز کردم و به پارسا خیره شدم..پارسا مردونه لبخند زد و گفت:ساعت 7 ها...پاشو..نمازتم که قضا شد..سر جام نیم خیز شدم راست میگفت نمازم قضا شده بود._چرا زودتر بیدارم نکردی..پارسا از لبه ی تخت بلند شد و گفت:_توالان بیدار نمیشی چه برسه به ساعت 5.پتو رو کنار دادم و گفتم:گفتی کی اومده؟_گوشات سنگین شده ها!پونه اومده..خودشو تو هال هلاک کرد پاشوبلند شدم و داخل اینه دستشویی صورتم رو چک کردم..همه چی خوب بود..فقط لبم و کنارش باد کرده بودند.صورتم شستم و وضو گرفتم و بیرون اومدم..گوشه ی اتاق نماز شبم رو خوندم و موهامو شونه زدم و دمِ اسبی بالای سرم بستم..اینجوری خیلی بهم میومد..یک لباس خوب هم پوشیدم و از اتاق خارج شدم..کسی داخل هال نبود..دوباره به اتاق برگشتم..پارسا با گوشیش مشغول بود...یکم نگاهش کردم ولی نفهمید._پارسا.سرشو اورد بالا و گفت:بله؟_پونه که تو هال نیست؟_احتمالا تو اتاقشه._اتاقش کجاست؟با دست به سمت راست اشاره کرد و گفت:اینجا.چپ چپ نگاهش کردم به سمت اتاق پونه رفتم
**********
قسمت 33صدای اهنگ میومد.تقه ای به در زدم و بعد از چند لحظه سکوت،صدای پونه اومد که گفت:«بیاتو»در را کمی باز کردم و داخلش سرک کشیدم.پونه روی تختی که دقیقا مقابل در بود نشسته بود.بادیدن من سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت:سلام تیام...خوبی عزیزم؟چه قدر خوشحالم از دیدنت و اومدنت.و شروع کرد به بوسیدنم،لبخندی زدم و شونشو گرفتم و یکم عقب بودم و گفتم:وای بزار ببینمت دختر!موهای مشکی فِر مشکی اش رو بالای سرش با کلیپس بسته بود .چشم های مشکی درشتش رو خط چشم کشیده بود و ابروهاشو که حالت کمون توی صورتش راشت رو قهوه ای کرده بود.نگاهی بهم کرد و گتف:چه خوشگل شدی....دلم برات خیلی تنگ شده بود.خندیدم و گفتم:برای من یا داداشت؟_پارسا ارزش دلتنگ شدن داره اخه؟تو دلم گفتم:پارسا ارزش همه چی رو داره.پونه دستمو کشید و منو نشوند روی گوشه تخت.چشمم به گیتاری که روی تخت بود خورد و گفتم:گیتار میزنی؟پونه دستی روی تارهای گیتار کشید که صدایی تولید کرد و گفت:اوهوم_من هم خیلی دوست داشتم بزنم ولی بلد نیستم.پونه دستشو برداشت و گفت:کاری نداره که...حتما خودم بعدا بهت یاد میدم..خب چه خبرا؟_شما چه خبرا؟نمیخوای عروس بشی خوشگل خانم..پونه لبخندی زد و چند تارِ موی فرشو دور انگشتش پیچید و گفت:نه..هیچ وقت.اروم گفتم:برای چی؟پونه زل زد تو چشام و گفت:یکی با زندگیم کاری کرد که هر لحظه ارزوی مرگم و مرگش رو میکنم.پونه مکثی کرد و ادامه داد:_تیام من هیچ خواهری نداشتم و فکر میکردم با ازدواج پژمان یا پارسا زناشون مثل خواهرام میشن..ولی فریبا با اینکه همسنیم ولی خیلی شوهری و پژمان رو وِل نمیکنیم...من و اون اصلا رابطه خوبی باهم نداریم.فقط برای حفظ ظاهر و اینکه پژمان ناراحت نشه باهم حرف میزنیم.....تو هم که...مشهدی و هیچ وقت نیستی که باهم درد و دل کنیم.پونه سرشو روی شونم گذاشت و گفت:من خیلی تنهام.اروم گفتم:پونه..من تورودارم..تو منو..میتونی روی من مثل خواهرِ نداشتت حساب کنی...هر چی تهِ دِلِتَ رو بگو.پونه سرشو بالا اورد و منو نگاه کرد وودستامو گرفت..دستاشو یک فشار اروم دادم و گفتم:بگو/پونه سرشو انداخت پایین و
اقاجون داشتم را دوره میکردم .
هر کدام از کارهای اشتباهم ازارم میداد.
_تیام.
سرموبالااوردم..دم در ایستاده بود..چه قدر امروز حواس پرت بودممم.چه قدر امروز صدایم کرد از جا بلندشدم.
*****************
و همراه باهم خارج شدیم..در ماشین سکوت کرده بودیم که پارسا گفت:منم وقتی پسرخالم و بعدش خالمو از دست دادم خیلی افسرده شدم..یعنی همه دیونه شده بودند_مگه تو غیر از خاله هما خاله ی دیگه هم داشتی؟
پارسا همونطور که به روبه رو خیره بود گفت:اره..خاله هایده تو 16 سالگی به زور با یک مرد 43 ساله ازدواج کرد.مرده خیلی پولدار بود.و صداالبته بد اخلاق....فاصله سنی زیاد موجب شد خالم از شوهرش دور بشه و تو 20 سالگی معتاد بشه..اون موقع متین پسرخالم 2سالش بود..با یک مادر معتاد و یک پدر پولدار.احساس کردم بغض توی گلوی پارساست..گفتم:اخلاق خالت چطور بود؟
_عالی عالی ...وقتی شوهر خالم 58 ساله و خالم 31 ساله و متین 13 ساله ..خالم یک پا معتاد بود برای خودش..متین عذاب میکشید و این باعث شد ..
پارسا اشکشو با دستش پاک کرد ..به بهشت رضا نزدیک میشدیم .اشکام اماده ریختن بودن پارسا اروم زد به سرش و گفت:ای خدا..ای خدا..
بغضمو قورت دادم و ولی گریه امونم نمیداد گفتم:باعث شد چی؟
پارسا اشکایی که اروم اروم میریختن رو پاک کرد اولین بار بود گریشو میدیدم..چشای عسلیش میدرخشید.
_باعث شد که خود سوزی کنه...لعنتــــــــــــی.....ل عنتی.
پارسا محکم به فرمون کوبید و گفت:اون فقط13 سالش بود..13 وقتی بنزین رو روی خودش خالی کرده یعنی ذهنش خالی بوده خالی....2ماه بعد این قضیه یعنی دقیقا 3 ساله پیش.خالم اونقدر کشیده بود..اونقدر حالش بد بود..اونقدر به خودش سرنگ زده بود که دیگه جون نداشت ومرد.
با استینم اشکامو پارک کردم و زیر لب گفتم:چه دردناک.
پارسا ماشین رو پارک کرد و گف:مامان 1سال تموم افسرده بود .حالش تازه خوب شده.به خاطرش مجبورم و باید همه کار بکنم..نباید بزارم اب تو دلش تکون بخوره..اونقدر دوسش دارم که رمز موبایلم اول اسمشه.
با هم دیگه پیاده شدیم..چشم هردومون گریه بود ولی پارسا با عینک افتابی اونو پوشوند..وقتی نزدیک شدیم..پارسا دستشو از توی جیب کتش بیرون اورد و دست منو گرفت و کمی به خودش نزدیک کرد.با رسیدن ما همه بودند ازیک طرف جلو امدند و مشغول تسلیت گفتن شدن.هستی خانم مرا محکم به خود فشرد و گفت:سخته عروسم میدونم...
اوهم گریه میکرد شاید نه به خاطر اقاجون شاید برای خواهرش.اغوشش را دوس داشتم..اورا محکم به خود فشردم و از ته دل گفتم:هستی جون!
سرشو از اغوشم بیرون کشید و گفت:جانم!
اشکی که روی گونم بود را پاک کردم و گفتم:خیلی دوستون دارم.سریع گفت:منم همینطور ولی اینو جلو پارسا نگی که حسودی میکنه.
لبخند تلخی زدم و از اغوشش اومدم بیرون.مامان شوک زده کنار قبر نشسته بود و خیره به قبر بود جلو رفتم و گفتم:مامان!
مامان سرش را بالا اورد و نگاهی هب من کرد و دستانش را برای بغل کردنم گشودمن هم خودم را سریع در ان جای دادم.مامان بوسیدم وگفت:تیام..تیام..چرا اقاجون رو یادمون رفت ؟ها؟کدوم دختری باباشو فراموش میکنه که من کردم..بابا..
سرم رابالا اوردم و با چشم دنبال بابا بودم و گفتم:بابا کو؟
_همین دور وراست.
کنار مامان روی زمین روبه روی خاله زیبا نشسته بودم..خاله زیبا خاک بر سرمیکوبید و ما فقط تماشاگر بودیم..
_تیام جان!
به دنبال صاحب صدا برگشتم که نگاه در نگاه بهروز ثابت ماند.
...بهروز کجا..اینجا کجا..از جا بلند شدم و رفتم به سمتش.کت و شلوار اسپرت مشکی به تن کرده بود و همراه عمه سامیه ایستاده بودند عمع سامیه خواهر اقاجون بود و بهروز نوه او..
عمه مرا در اغوش کشید و گفت:قربونت برم تیام جان.
_خدانکنه خوب منو یادتون مونده..سلام.
_علیک سلام عزیزم..مگه میشه فراموشت کنم..داداش که رفت منم همین روزا هم نوبت منه.خدا بیامرزش.
چه قدر عمه درباره ی برادرش راحت حرف میزد اگر من بودم...هزار بار خودم را برای این فکر لعنت فرستادم فکرش هم عذاب اور بود.عمه گفت:منم میرم با بقیه سلام احوال پرسی کنم.
_بله بفرمایید.
این را گفتم و از جلوی عمه سامیه کنار رفتم.بهروز گفت:سلام عرض شد.
_سلام....عمه رو دیدم حواسم پرت شد ببخشید.
_خواهش میکنم تسلیت میگم.
لبخند های زورکی که میزدم حالم را بد میکرد گفتم:ممنون.
_دیشب که پرواز عمه نشست ماهم بلافاصله از تهران اومدیم مشهد.
_ازکجا؟
_استرالیا...
سرمو پایین انداختم که گفت:سوم هستید؟سرم را بالا اوردم و همونطور که با چشم دنبال پارسابودم گفتم:بله!
میخواستم ببینم کجاست و چیکار میکنه..
گوشه ای ایستاده بود و مشغول حرف زدن با هستی خانم بود.در یک لحظه نگاهمان با هم قفل شد ولی پارسا سریع نگاه از من گرفت و به بهروز نگاه کرد.بهروز هم با لبخند دخترکشی گفت:(چرا امسال کنکور نمیدی؟میتونستی درسای پیشم بخونی..هوشت خوبه.)
_قصدم همین بود ولی مشکلاتی پیش اومد که نشد
_چه مشکلی!مثلا ازدواج.
بهروز این را گفت و زد زیر خنده .زیر لب گفتم:رو اب بخندیو
قهقهه میزد تو مجلس ختم..بابا چپ چپ نگاهم کرد بد تر از نگاه بابا نگاه تند و اتشین پارسا بودکه میخکوب شده بود روی من و با سر حرف های هستی خانم رو تایید میکرد.
با صدای بهروز نگاهش کردم.نفسمو دادم بیرون که گفت:ببخشید...به این خندیدم که کی میتونه در شان تو باشه؟
دستی بازویم را کشید عثب و گفت:من.
خودش بود.بهروز نگاه بدی به من انداخت و بعد به دست پارسا که دور بازوی من بود و روبه من گفت:تیام جان..معرفی نمیکنی؟
پارسا فشار دستش را بیشتر کرد وگفت:معرفی کن عزیزم!
روبه بهروز به پارسا اشاره کردم و گفتم:نامزدم...پارسا.
بهروز که احساس زرنگی میکرد گفت:بعدتیام حلقت کو؟
پارسا زود گفت:صبح یادش رفت دستش کنه.
بهروز بدونه نگاه کردن به پارسا گفت:تا بعد.
ورفت.پارسا بدون اینکه دستمو ول کنه روبه روم ایستاد و گفت:کی بودن؟
_ارفامیللامون بودن.
_اهاوووفکر کردم دوست پسرت بود.
_اونم بود مشکلی نبود..نوه عمه مامانم.
_اووووه چه نزدیک.کی تو مجلس ختم پدربزرگ عزیزش بانوه عمه مامانش اینجوری بگو بخند میکنه؟ها؟
خواستم دستمو جداکنم ولی بی فایده بود...گفتم:به کسی ربطی نداره.
_دِ نشد...از این به بعد به من رب داره.اومدم جواب بدم که:
_سلام
چرخیدم مروارید بود پارسا دستمو ول کرد و بعد از گفتن سلام گرمی با عمو اینا از کنارم رد شد..دستمو مالیدم..مرواریدو بوسیدم که گفت:تسلیت میگم.
بغض کرده بودم نه از فراق اقاجون بلکه از کار پارسیا تا میومدم دوستش یدارم همه چی رو خراب میکرد این چندمین باری بود که اینو به خودم میگفتم!!
بعد از زن عمو و عمو مهدی جلو اومد و گفت:سلام تیام.
_سلام.
_حالت خوبه؟
دستمو جلوی بینیم گرفتم و ازش دور شدم و گفتم:نه اصلا
یک شیر اب اونجا بود نشستم لب جدول و صورت خیسمو باهاش شستم.
_حالت خوبه تیامی؟
صدای فرهاد بود.شیر اب رو بستم و گفتم:اصلاو
صورمو با دست برگردوند و گفت:الهی فرهاد فدات شه چرا گریه میکنی؟
_مروارید اومده بهتره بری.
کمی صداشو بالا برد و گفت:پارسا بهت چیزی گفته؟
خودمو کنترل کردم و گفتم:اگه میخوای دروغ بشونی ...نه)
_چی گفته تیام؟
اشکمو پاک کردم.
(چیزی شده دخترم.)صدای هستی خانم بود چی میتونستم بگم سرمو بلند کردن که فرهاد سریع گفت:به خاطره اقاجونه.
هستی خانم کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:سخته میدونم.باخودم گفتم:هی هستی خانم سخت تر از اون رفتار اق پسرت بود..دیشب اونجوری..الان اینجوری.
بلند شد و گفت:همه دارن به سمت رستوران میرن ..پاشو دخترم.جنارزه رو خاک کردن.
_هستی خانم.
_جانم.
بلند شدم و گفتم:شما و اقا شایان با پارسا برید من با اینا میرم.
_نه گلم ما با تاکسی میریم.
_نه نه با پارسا برید من با مامان اینا میرم.
لبخندی زد و گفت:چشم
منم به سمت فرهاد رفتم بعد از تموم شدن مراسم با ماشین اونا رفتم که مامان گفت:تیام چرا با پارسا جان نرفتی؟
_میخواست مامانش اینارو ببره.
برای ناهار که مرغ بود به رستوران رفتیم و بعدشم خونه اقاجون تا ساعت 8.ساعت 8 پارسا با چشم و ابرو بهم گفت بلندشم منم از مامان و خاله زیبا خداحافظی کردمو به حیاط رفتم
------------------------------
قسمت 27
به بابا گفتم اونم اجازه داد که برم.ازتوی کوچه اروم به سمت ماشین قدم میزدم برای رسیدن به خیابون اصلی که ماسن در اون پارک بود.باید از یک کوچه کوچک میگذشتیم..کوچه تاریک و تنگ بود مخصوصا اینکه در حاشیش چند ماشین و موتور پارک شده بود..کمی مکث کردم یعنی باید منتظر پارسا میشدم؟کیفم را انداختم روی دوشم و اروم از کنار کوچه عبور کردم.داشتم با خودم برنامه ریزی میکردم که اگر ساعت11 برسم خونه تا 1درس بخونم بعد بخوابم.6 پاشن.وای...شوهر داشتن چه مکافاتیه..من..نمیخواستم برم..نمیتونستم سردیشو تحمل کنم.من محبت..بغل..تعریف میخواستم..خوب منم دخترم.
تیزی رو پشت کمرم حس کردم..یکدفعگی کمرم سوخت.ایستادم.اومدم بچرخم که شونه امو سفت نگه داشت.نفسم به شمارش افتاده بود..قلبم درحال اومدن به دهنم لود.دستام و پاهام میلرزید..صدایی کلفت ولی ارام گفت:جمب نخور اینقدر.
توی کیفم حدود 10 تومن و 1من کارت و کارت کتابخونه و چند تاخرت و پرت دیگه داشتم.کیف رو به سمت عقب گرفتم و گفتم:بیا...ماله تو...جیبهایمم را بیرون کشیدم و با مِن مِن گفتم:هیچی پول ندارن.
دستشو از زیر شالم کرد توموهام..دست سردش به گردنم میخورد..سکته رو زده بودم..چی میشد مثل این فیلما یکی از اسمون بیادو این مرده رو بزنه..موهامو کمی به سمت خودش کشید که باعث شد سرم به عقب متمایل بشه و گفت:پولتو میخوام چیکار...خودتو میخوام.
دستمو به دیوار کنارم گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم
دستشو از زیر شال کشید بیورن.. و گفت:مثل بچه ادم بیا نزار با خشونت ببرمت
_کُ...کجا؟
_یک جای خوب.
دستمالی را گرفت به سمت بینیم وداشت میاورد به سمتم میدونستم بیهوش میشم و بعد بدبختی.سریع خودمو را کشیدم پایین و نشستم با این کار چاقو از دستانش چدا شد و مانتویم را پاره کرد چرخیدم به سمتش بک مرد 30 ساله بود..یک صورت لاتی داشت..دوباره چاقو را برداشت و حمله ور شد به سمتم.صورتمو با دستم پوشوندم و جیغی کشیدم. و سرمو انداختم پایین.باخودم گفتم الان با پاقوش تو پام میکنه تا نتونم تکون بخورم بعد دستمال رو جلوی بینیم میگیره تا بیهوش بشم و هر بلایی بخواد سرم بیاره.
***
سرم پایین بود و تو همین فکرا بودم که دیدم نمیزنه...دستمو از جلوی چشام برداشتم و سرمو بالا اوردم...پارسا دست های مرد رو گرفته بود و ایستاده بود...یک لحظه همه ی ترسم از بین رفت از بودنش واقعا خوشحال شدم...
پارسا داد زد:بلند شو.
زمین رو تکیه گاهم کردم و بلند شدم...
مرد گفت:اقا غلط کردم...بزار برم..دیگه از این کارا نمیکنم...اقا تورو خدا..
پارسا با پاش به پشت پا مرد زد و گفت:عزا نگیر برای من... و دست در جیبش کرد و گوشیش رو دراورد و گرفت سمت من و گفت:زنگ بزن پلیس.
مرد گفت:نه تورو خدا..زنم بیماری قند دارم...4تا بچه دارم اقا تازه از زندان ازاد شدم نزار این 3 ماه بشه 13 سال تورو خدا.
پارسا گفت:اینقدر ور نزن....تیام تو هم زنگ بزن..
خیلی ترسیده بودم ولی کمی هم دلم برای حرف های مرد سوخت...یک بچه از کوچه کناری امد..حدودا 8 ساله بود..لباسهایش گرد و خاکی بود...جلو امد و دستی لای موهاش کشید وگفت:بابا...
مرد که نمیتوانست در چشم های پسر نگاه کند گفت:جانم...
_مامان گفت زود بیا..
مرد سرش را تکانی داد و گفت باشه بابا برو.
پسر کمی به ما نگاه کرد و دوباره داخل کوچه شد و هی برمیگشت و مارو نگاه میکرد...پارسا گفت:دِ..زنگ بزن..
کمی دلم برای ان بچه سوخت..بچه ای پدرش اینگونه بود...او بدون پدر چه میتواند بکند..شاید حرف مرد تنها یک تهدید بود..شاید واقعا باهام کاری نداشت...شاید تهدید بودفقط...گفتم:پارسا بهتره که...
چشاشو ریز کرد...وحشتناک شده بود و گفت:بهتره چی؟
_که ببخشیدش.
_اگه من نمیومدم...که الان
دستای مرد را ول کرد و به سمت جلو هلش داد و گفت برو جلو ببینم میخواد چیکار کنه..
مرد سرش را پایین انداهت...جلو رفتم و گفتم:اقا.
چرخید و سرش را پایین انداخت و گفتم:خیلی ترسیدم ..به خاطر پسرتون این کار رو نکیند.خواهش میکنم..این را گفتم و توجه به پارسا به سمت ماشین رفتم که به دستم چنگ زدو به سمت خودش برم گردوند.
چشاش عصبی بود . گفت:مثلا چی ؟خیلی مهربونی؟خیلی خوبی ...خیلی ادمی..ما باید به جرم مزاحمت مینداختیمش زندان
_ما؟چه ربطی به تو داره.
اب دهنشو قورت داد و گفن:پیاده روی نکن رو اعصابم تیام.
_فعلا شما در حال انجام این کارید.بریم خونه من لباسامو عوض کنم.
دستمو از دستش بیون کشیدم و سوار ماشین شدم.تند می راند..سرم را به پنجره تکیه داده بودم..حال خاله زیبا چه میکندتنها زندگی میکند؟طفلک اینقدر گربه کرده بود زیر چشمانش قرمز و گود شده بود.
مامان هم مینشست و به گوشه ای خیره میشد.با ترمز محکم پارسا که نزدیک بود سرم به شیشه برخورد کنه از دنیای هپروت بیرون اومدم.
چون سرکوچه پارک کرده بود همین که پیاده شدم اوهم پیاده شد.
_کجا ؟زود میام
همونطور که به سمتم میومد گفت:اینجوری خبالم راحت تره..چند قدم عقب تر از من به راه افتاد..کوچه هم تاریک بود و من انقدر به پارسا اعتماد داشتم که کنارش راه بروم..خودم به کنارش رفتم که گفت:اون موقع که با اون مرده دیدمت...قلبم اومد تو دهنم...
یعنی دوستم داشت که اینجوری حرف میزد گفتم:برای همین سرم داد زدی؟
_وای اون موقع داشتم فقط به این فکر میکردم که اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم!
_عصبانی بودی که بلایی سرم نیومده..
کلید انداختم که مچ دستم رو گرفت و گفت:تیام خانم.
چشامو دوختم به چشاش و گفتم:بله.
_من نگرانت شدم درک کن.لبخندی خواست بشینه رو لبام پس اونم دوسم داشت و این رفتاراش شاید نشون دهنده عشقه..وارد شدم و اون دنبالم اومد درو و بست و رفت کنار حوض نشست و گفت:بهت گفته بودم خونه با صفایی دارین؟
_نه واقعا؟
سرشو تکون داد
*********
از پله ها رفتم بالا.هواحسابی سرد شده بود.کفشامو دراوردم و نگاهش کردم شک داشتم بهش بگم سرده بیا تو.پرو میشد.هوا سرد رو وارد ریه هام کردم و گفتم:اگه اومدی بالا برق حیاط رو خاموش کن.
_کلیدش کو؟
به قسمتی از حیاط اشاره کردم و وارد خونه شدم.برق رو که روشن کردم .اولین چیزی که چشمم بهش خورد قاب عکس اقاجون بالای تلویزیون بود.جلو رفتم و عکسشو برداشتم.دستی روش کشیدم و گفتم:الهی من قربونتون میشدم.بوسه ای به عکس زدم و گفتم:عزیز خودمی...چشامو بستم و همونطور که عکس رو به خودم میفشردم گفتم:الان کجایی؟...تو بهشت...مطمنم جات تو بهشته.
_یک لیوان اب میدی؟
چشامو باز کردم و به پارسا که به دیوار تکیه داده بود نگاه کردم،عکس رو سرجاش گذاشتم و به اشپزخونه رفتم یک لیوان اب ریختم و به پارسا دادم و وارد اتاق کوچکم شدم.در را بستم و کمدم را گشودم.تعداد مانتوهام زیاد نبودیک مانتو کتان مشکی که تاروی زانوهایم بود و گرمم میکرد برداشتم.ان شب هوا عجیب سرد شده بود.شلوار لی ام هم پام کردم و یک روسری مشکی ساده هم سرم کردم خیلی به صورتم میومد.لباسهایم را پوشیدم ولی چون موهایم بلند بوداغلب از زیر روسری بیرون می امد و اگر کلیپس را خیلی بالا میبستم سرم مثل کوهان میشد.یک کش ساده بستم و از اتاق خارج شدم و گفتم:من امادم.
_چه عجب
به سمت در رفتم و منتظر شدم پارسابیاد و خارج بشه تا درو قفل کنم ..که گفت:
_اینجوری میخوای بری؟
دستی به روسریم کشیدم و گفتم:مگه چشه؟
_چشم نیست .موهای شماست که زده بیرون.
روسریم ام را از جلو عقب دادم و گفتم :حالا خوب شد بیا بریم.
دستش راروی سرم گذاشت و گفت:دقیقا 1 وجب ....3انگشتش بکن.
البته با اون دست های گنده پارسا 1وجب 1وجب نبود بیشتر بود گفتم:اینو بدم جلو میگی اون اومد بیرون..اونو بدم تو میگی این اومد بیرون.
_مامان هم هر وقت موهاش میاد بیرون یک کش میبنده و روی اون کش کلیپس میزنه
*********
فکر خوبی بود..موهامو بستم و بعد از قفل کردن در خونه به سمت ماشین رفتیم .سوار شدیم که پارسا گفت:ببین تیام،سخته ولی باید بتونیم تو میشی یک دختر خوب و باید هی به من محبت کنی و من به تو بی توجهی کنم...باشه؟سرمو تکون دادم و دست به ضبط برد و اهنگ غمناکی گذاشت و صداشو کم کرد اینم عاشقه ها..گفتم:برای تو که سخت نیست._شاید ولی برای تو خیلی سخته که مهربون باشی.._با کسی مهربونم که لیاقت داشته باشه_بعد اون....اسمش چی بود؟.....نوه عمه مامانت لیاقت داشت.بهروز رو میگفت...بدبخته حسود داشت از حسادت میترکید._بیشتر از بعضی ها.زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:چرا حلقه تو دستت نکردی؟_به همون دلیلی که باهات مهربون نیستم.منظورمو فهمید و سرعتشو بیشتر کرد و گفت:کوچولو ...الان بهت نشون میدم کی لیاقت داره.سرعتش رو هر لحظه بیشتر میکرد.گفتم:باشه با لیاقت اروم تر برو_نمیشه باید بفهمی.و یکدفعگی پیچید تویک فرعی،نزدیک بود جلوی ماشین با دیوار برخورد کنه ولی سریع ترمز گرفت سرم به داشبورد برخورد کرد..ولی پارسا خودشو محکم نگه داشت ..سرمو اوردم بالا ..اتفاق خاصی نیوفتاده بود .اونم بی توجه به من به سمت رستوران راند.ماشین را پارک کرد و باهم پیاده شدیم..کار او اسان بود چون هنوز عصبانی و خشن بود ..ولی من...پشت میز4نفره نشسته بودند..جلو رفتم هستی خانم مرا در اغوش گرفت و بوسید و با اقاشایان دست هم دادم و نشستم..من روبه روی هستی خانم و کنار پارسا بودم.هستی خانم رو به پارسا گفت:دیر کردی مامان!_هم ترافیک بود هم حاضرشدن تیام طول کشید.چه قدر دروغ گوئه این بشر.هستی خانم همراه با لبخند گفت:باید این معطلی های خانما سر حاضرشدن رو از الان تحمل کنی.شایان اقا گفت:عادت میکنی .پارسا به خیال اینکه منو ضایع کنه گفت:اینقدر پونه هم طول داده که دیگه عادت کردم.اقاشایان منو رو گرفت سمتم و گفت:هرچی میخوری سفارش بده،دخترممنو رو گرفتم و خواستم هرچی دلم میخواد سفارش بدم ولی به سمت پارسا گرفتم و گفتم:عزیزم...هر چی میخوری سفارش بده.منم همونو میخورم.پارسا بدون نگاه کردن به منو و من گفت:2تاشیشلیک میخورم..تو دلم گفتم:رو دل نکنی.گارسون به کنار میزومن اومد و گفت:چی میخورید؟هستی خانم گفت :منم مثل همیشه.اقا شایان نگاهی به من کرد و گفت:دخترم تو هم شیشلیک؟_بله...ممنون.اقا شایان رو به گارسون گفت:3تا شیشلیک 1 جوجه و 1 برگ._سالاد و ماست؟_از هرکدوم 4تا._نوشابه؟_2تا زرد یک مشکی و تیام جان شما چی؟_فرقی نمیکنه.پارسا چپ چپ نگام کرد یعنی اون روز که گفتی سیاه میخوامپارسا گفت:ناز میکنه مشکی میخوره.اقا شایان بعد از دادن سفارش روبه من شد
***********
اقا شایان بعد از دادن سفارش روبه من شد_بابت فوت پدربزرگتون واقعا متاسفم...سرمو انداختم پایین و گفتم:ممنون.هستی خانم گفت:تیام جان ایشون چند سالشون بود؟_83...._خدا واقعا رحمتشون کنه.سرمو انداختم پایین...هستی خانم یک مانتو بلند سورمه ای و شلوار مشکی و یک شال قهوه ای پوشیده بود...و یک شالگردن پهن و بلند سفید مشکی دور گردنش انداخته بود.گارسون سالاد و ماست رو چید روی میز ولی همین که هستی خانم در ماست رو باز کرد همه ی محتواش ریخت روی لباسش...سریع از جام بلند شدم و گفتم:اوا چی شد...شال گردنتونو بدید من برم بشورم...پارسا با صدایی همراه با خشم گفت:بیا بشین نمیخواد.._لَکش میمونه باور کنید بدید برم بشورم.هستی خانم با ناچاری به من نگاه کرد و سعی در دراوردن شال گردنش شد و گفت:زحمت میشه دختر.شال گردن را به دست گرفتم تا برم بشورمش که پارسا گفت:نمیخواد بری.چپ چپ نگاهش کردن یعنی الان وقت فیلم بازی کردن نیست و بالحن محکمی گفتم:الان میام عزیزم.هستی خانم بلند شد و گفت:منم همراهش میرم پارسا ... و اخمی به پارسا کرد....پارسا عصبی بود علتشو نمیدونستم..رفتیم داخل سرویس بهداشتی...شال گردن رو زیر شیر اب بردم که هستی خانم گفت:چرا این پارسا اینجوری شده چند وقته؟مخصوصا امشب...رفتم تو کار فیلم بازی کردن..احساس گناه میکردم که دربارش اینطوری حرف بزنم..ولی به خاطرش مجبور بودم اون اگه واقعا به من علاقه نداشته باشه..........................گفتم:اون فقط اخلاقش با من بده....همش به من فحش نده._شوخی نکن تیام جان اون خودش اون شب داشت به پونه میگفت که عاشقه توست.تعجب کردم و گفتم:عاشق من؟شوخی میکنید؟_نه دخترم من با تو که این حرفارو ندارم..سرمو انداختم پایین و گفتم:تو این چند وقت به من ابراز محبت نکرده..اون حتی نزدیک بود منو بزنه.از این حرفم و با تصور اینکه پارسا بخواد منو بزنه بیشتر خندم گرفت...هستی خانم گفت:تیام جان من باورم نمیشه پارسا همچین پسری باشه.به عشقم اعتراف کردم و گفتم:هستی جون من اونو دوست دارم از ته دلم..داشتم کمی راست میگفتم ادامه دادم:من ...عاشقشم و لی اون بارفتاراییی که با ملینا میکنه میخواد حس حسادت منو تحریک کنه..اون اط من متنفره..کاش این ازدواج اتفاق نمیوفتاد..کاش پارسا هیچ وقت نبود..کاش نمیدیدمش...از غرورش خسته شدم...نگاهی یه شالگردن و شیر اب باز کردم و گفتم:الان بهمون شک میکنن بریم.شالگردن را شستیم و ان را داخل یک پلاستیک گذاشتیم و به طرف میز رفتیم ..هستی خانم پارسا را چپ چپ نگاه میکرد..که پارسا گفت:مامان غذا زهرم شد چرا اونطوری نگاه میکنی؟هستی خانم با اخم نگاه از اون گرفت و به من نگاه کرد و لبخند زد ..پارسا فهمید که همه ی اتیشا از دست منه..سرد نگاهم کرد خیلی سرد که حتی از هوای سیبری هم سرد تر بود...بعد از خوردن غذا گفتم:هستی جون این وقت شب که نمیشه با اژانس برید بیاید میرسونیمتون._مگه تو نمیخوای بری خونتون._چرا اول منو ومیزارید بعد خودتون بریدمیخواسم با اینکار از دست پارسا فرار کنم..میخواستم از دست نگاه های سرد رانندگی دیوانه کنندش خلاص بشم..سوار ماشین شدیم..پارسا وقتی منو رسوند هنگام پیاده شدن..فقط براش دست تکون دادم و اون هم با تکون دادن سر جوابمو داد..وارد خونه شدم..بازم کسی نبود..چه قدر راحت پدر بزرگ رو از یاد بردم..لباسامو عوض کردم و نشستم پای درس تا ساعت 1 و 2 شب درس خوندم چون فردا 5شنبه بود..فردا هر 4 زنگ ازم پرسیدن و خداراشکر من بلد بودم.هنگام رفتن شیدا به شوخی گفت:بچه مچه در راه نیست..اروم زدم به پشتش و گفتم:ما بهم نزدیک نمیشیم بعد تو اینو میگی._خب نزدیک بشید چی جلوتو نو گرفته.زیر لب گفتم:غرور اقا._چیزی گفتی_نه..کاری نداری؟_میخوای بری به اقاتون برسی_میخوام برم خونه، چرا چرت و پرت میگی شیدا.شیدا بوسیدم و گفت:برو ..خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه..وارد که شدم.فرهاد روی مبل نشسته بود و مشغول حرف زدن با تلفن بود جلو رفتم و گفتم:سلام..با سر سلام کردم رفتم لباسامو عوض کردم که صدام کرد.._تیامرفتم داخل هال و گفتم:بله.داشتم کش موهامو باز میکردم که فرهاد گفت:درباره ی پارسا درست قضاوت نمیکردم._یعنی چی؟_اون پسره خوبیه و فکر میکنم شما به درد....دردِهم میخوریدنشستم کنارش و گفتم:فرهاد تو چرا دیگه؟دستشو کرد لای موهاش و گفت:تیام..من با بابا و مامان و همه بزرگترا موافقم._فکر میکردم طرف خواهرتو بگیری ..اینو گفتم و بلند شدم عصبی بودم ...درسته من پارسا رو دوست داشتم ولی این حس فقط بین منو و من بود و من با خودم در گیری داشتم...میخواستم پارسا رو داشته باشم همراه با غرورم..میخواستم اول پارسا به عشقش اعتراف کنه بعد من...من عاشقش شده بودم و میخواستم نگهش دارم ولی با غرورم..اعصابم خورد شده بود همون موقع هم تلفن به صدا دراومد..تلفن پشت سر هم زنگ میخورد و من تو اتاقم مشغول درس خوندن وقتی دیدم کسی برنمیداره...خودم رفتم تو هال...دیدم فرهادنیست...شماره پارسا بود...حالا که من اعصابم بهم ریخته بود این زنگ زده بود..تلفن رو برداشتم _...._الو_...مردم هم دیوانن زنگ میزنن حرف نمیزنن_پارسا...اسمشو با تردید میگفتم.._سلام.تو دلم گفتم چه عجب _سلام _خوبی؟_ممنون کاری داشتی؟_فردا صبح ساعت 4 مامان اینا میرن فرودگاه توام میای._حتما میام،میای دنبالم یا بیام؟.خوشحال شد و این خوشحالی از صداش اشکار بود و گفت:میام فردا ساعت 4اماده باش...کاری نداری؟_ناهار داری؟خنده ی ارومی کرد و گفت:الان دانشگاهم..کلاس دومم شروع میشه تا ساعت 6اینجام مجبورم گرسنگی بکشم.الهی ارومی گفتم که گفت:دلت برای خودت بسوزه..ماشاالله شنوایی.گفت:کاری نداری پول تلفونتون زیاد میشه._عیب نداره تو میدی._بچه پرو_خداحافظ_خدا حافظاز حرف زدن باهاش جون گرفته بودم و خوشحال بودم**********معلوم نیست فرهاد کجا غیبش زده بود..صدای در اومد رفتم به طرفش بابا بود...سرشو انداخته بود پایین و اروم داشت به سمت در میومد...درو که باز کرد بلند گفتم:سلام.سرشو اوردبالا و نگاهی بهم کرد و اروم گفت:سلام..کیفشو از دستش گرفتم و گفتم:بابا...چیزی شده؟دستشو لای موهاش کرد و گفت:نه ...معلوم بود ناراحته.گفتم:بگید چی شده بابایی به خاطر من...گفت:کیفم رو باز کن میبینی.سریع نشستم روی زمین و کیف بابا روباز کردم...چند تا برگه بود یکیش رو برداشتم و نگاهش کردم...باورم نمیشد..دوباره از اول برگه رو خوندم و با نگرانی...ناباوری به بابا نگاه کردم و گفتم:امکان نداره بابا..اخه چرا؟بابا نشست روی مبل و سرشو با دستاش گرفت و گفت:اقای رئیس میخواد خواهر زاده شو بیاره..به جای من...برگه اخراج بابا رو گذاشتم روی کیفش و رفتم به سمت خودش دستاشو گرفتم و گفتم:با سابقه کاری که شما دارین حتما یک جای خوب دیگه استخدامتون میکنن...الهی قربونتون برم ....بوسه ای به دستای بابا زدم که اون گفت:تو این وضع ..تو این بیکاری ها...سرمو روی زانوش گذاشتم و گفتم:شاید عمو سعید یک جایی برای کار بشناسه._اون تو بازار کار میکنه و برای من که همش تو اداره بودم کار نمیشناسه..باخودم هی میگفتم..کار میکنم تا بازنشسته بشم و بشینم تو خونه راحت مزه ی زندگی رو بفهمم ولی...چی میخواستم و چی شد..فکری به سرم زد و گفتم:خب بابایی شما هم مثل عمو سعید برید تو بازار._با کدوم سرمایه؟با کدوم تجربه.._عمو حتما بهتون کمک میکنه تجربه به دست بیارید...سرمایه هم کسایی هستند که بهتون کمک کنند.بابا از جا بلند شد و گفت:نمیدونم..فعلا هیچی نمیدونم و به اتاقش رفت...بابا اخراج شده بود چه قدر وحشتناک...اگه نتونه کاری پیدا کنه باید تو بی پولی و بدبختی میموندیم..بابا از توی اتاق گفت:تیامی._جانم._مامانت اینا کجان؟_شاید خونه اقاجون بودن نمیدونم._یک زنگ بزن بگو بیاد خونه دیگه._چشمبه مامان زنگ زدم و اون همراه خاله زیبا به خونه اومدند..عصر دوباره همگی به سر خاک اقاجون رفتیم..شب به بابا گفتم که صبح زود همراه پارسا میریم فرودگاه..ساعت 9خوابیدم که بتونم زود بلند شم..ساعت 3بلند شدم..رفتم حموم و بعد از خشک کردن موهام ..یک تاب سفید-سوسنی تنم کردم و شلوار لی و همون مانتو خاکستریم..شال مشکیمم سرم کردم..من هنوز عزادار بودم...ساعت حدود 3 و 45 دقیقه بود...به خودم تو اینه نگاه کردم..چون حموم رفتم صورتم زیادی بی روح بودو سفید و من حوصله ارایش و حتی رژزدن هم نداشتم..نشستم کنار تلفن که به محض زنگ زدن قطع کنم تا کسی بیدار نشه...سرمو اروم گذاشتم روی شونم و چشام داشت سنگین میشد که با صدای تلفن از جا پریدم..تلفن رو سری قطع کردم و رفتم تو کوچه...نمازمو خونده بودم و هوا هم گرگ و میش بود...مسافت خونه تا سر کوچه رو طی کردم..به لطف پارسا خان .موقعیت کوچمون رو در اون وقت صبح هم دیدم.سرشو تکیه داده بود به صندلی و چشاشو بسته بود..مثل این پسربچه هاشده بود میخواستم بپرم بوسش کنم اینقدر که ناز شده بود ولی جلوی خودمو گرفتم و اروم سوار شدم و درم اروم بستم که حتی چشماشو باز نکرد ..شاید واقعا خواب بود..سرمو بردم جلوتر اروم اروم نفس میزد..در همون فاصله کم اسمشو صدا زدم_پارسا.********قسمت 29درست مثل پسر بچه ها شده بود..پلکش یکم تکون خورد ولی چشمش باز نشد.سرمو بردم جلوتر و گفتم:پارسا.یک دفعگی دستاشو باز کرد و منو کشید توی بغلش ..تو اغوشش بودن خیلی لذت داشت بهش دوباره نگاه کردم چشاش هنوزم بسته بود..دستاشو از دور خودک کنار زدم و اروم شونشو تکون دادم..تکونی خورد و چشاشو باز کرد..چشمای عسلیش خمار بود..لبخندی محوی نشست رو لبام و گفتم:چه عجب.دوباره تکونی خورد انگا رتا الان تو این دنیا نبود و گفت:کی اومدی؟_همین الان..یکی از چشاشو بست و گفت:پس من تورو بغل کردم..سرمو انداختم پایین.دماغمو فشار داد و گفت:حالا نمیخواد خجالت بکشی.ماشین رو روشن کرد و به سمت فرودگاه راند.منتظر بودم بابت رفتار پریشبش ازم عذر خواهی کنه و بگه که تند رفته ولی هیچ حرفی نزد...همینطور به جلو خیره بودم که گفت:تو دست شویی پریشب به مامانم گفتی من تورومیزنم.خنده ای کردم و گفتم:اوهوم._قرار بود من بد باشم ولی قرار نبود دروغ بگی._دروغ نگفتم._باشه باشه بهت نشون میدم که دروغم نگفته باشی.زیر چشمی نگاهش کردم ...کمی ترسیدم یعنی میخواد منو بزنه..و زد زیر خنده***نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:از الان بگم..من بعد فرودگاه میرم خونمون_مگه قرار بود جای دیگه بری؟چپ چپ نگاهش کردم و با لحن محکمی گفتم:جهت اطلاع._حالا که اصرار میکنی ..باشه تعارفت میکنم بیای خونم میای؟کامل چرخیدم به سمتش..هم خندم گرفته بود هم عصبانی بودم..نگاهم کرد و گفت:وای ترسیدم...غیر ارادی و بی هوا زدم به بازوش...مطمئن بودم دردش نیومده..چون دستشو به سمت ضبط برد..با کمی عشوه گفتم:سر صبح و اهنگ؟_وقتی همه چی درست پیش نمیره مجبورم..نکنه زندگی با من رو میگفت._چی درست پیش نمیره؟_یک بوسی...یک ماچی یک چیزی...صاف نشستم و گفتم:همون ضبط رو روشن کن..زیر چشمی نگاهم کرد و دستشو به ضبط برد و روشنش کرد..اهنگش غم انگیز بود...پنجره رو دادم پایین ..هوای سرد به صورتم برخورد..خوشم اومد یک حس خوبی بود..پارسا با لحن اعتراضی گفت:بده بالادختر...سرما میخوری.از اینکه برام نگران شده بود..قند توی دلم اب شد.اینو که گفت چرخید به سمتم و نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده..چپ چپ نگاهش کردم یعنی چیه!اونم اینه جلو رو کشید پایین وخودمو نگاه کردم..نوک بینیم قرمز شده بود همیشه تو زمستون اینطوری میشد.گفتم:حالا که چی؟دستمو جلوی بیینم گرفتم و شیشه رو دادم بالا...اینه هم با دست داد بالا..اهنگ داشت دیگه ناله میکرد..خواننده داشت خودشو میکشت که مخاطبش برگرده..گفتم:وای..این چیه سر صبحی.دستشو به سمت ضبط برد و گفت:رادیو میخوای؟دستشو پس زدم و ضبط رو خاموش کردم و گفتم:اون که بدتره....خودت بخون..لبخندی زد و گفت:تو بخون.._اول من گفتم.._الان حنجرم اماده نیست.._برگشتن باید بخونی._حالا ببینم..رسیدیم به فرودگاه..ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم..هوا سرد...زیادی روشن و خلاصه خیلی خوب بود..دوشادوش هم راه میرفتیم و وقتی وارد سالن اصلی شدیم..هستی خانم روی یکی از صندلی ها نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به پشته صندلی.پارسا کنار مامانش نشست و گفت:سلام.هستی خانم چشماشو به زور باز کرد و تکونی خورد و به پارسا نگاه کرد و گفت:سلام..کی اومدی؟_الان.هستی خانم هنوز متوجه من نشده بود و روبه پارسا گفت:تیام خانم کو؟این یعنی وقتی من نیستم بازم اسممو با یک پسوند یا پیشوند صدا میکنه.پارسا با چشم به من اشاره کرد..هستی خانم سرشو به سمتم برگردوندلبخندی زد و خواست بلند بشه و بیاد بغلم کنه که خودم اروم گونشوبوسیدم..لبخندی زد و بادست به پارسا گفت بره اونور بشینم..پارسا نگاه شیطنت امیزی به من کرد و خودشو کمی کشید اون طرف.هستی خانم فاصله کمو ندید و دست منو برای نشستن کشید..پاهام چسبیده بود به پاهای پارسا..از پشت کمی به طرفش متمایل شدم و گفتم:بری اونور گناه نداره...پارسا بی توجه به حرف من روبه مامانش گفت:بابا کو؟_رفته دستشویی الان میاد..همون موقع هم اقاشایان از دور به ما نزدیک میشد..هردو به احترام بلندشدیم و دست دادیم..پارسا گفت:مامان صبحونه خوردید؟هستی خانم سر تکون داد و پارسا گفت:پس من میرم چیزی بخرم.گفتم:"اینجا مغازه لاز نیست._شاید کافش باز باشهو رفت و ما سه نفری به طوری که هستی خانم وسط بود نشستم.شایان گفت:این پدر سوخته هم به موقع میفهمه ادم کی گشنشه***با این مورد کاملا موافق بودم صدای شیکمم رو خوب میشنید.اقا شایان ادامه داد:(پونه میاد فرودگاه؟)- نه ساعت 10 کلاس داره بهش گفتم نیاد..پژمان و فریبا گفتن میانهستی خانم چرخید به سمتم و دستمو گرفت و گفت:شما هم باید پیش ما بیاینسعی میکنیم ولی من باید درسامو خوب بخونم..ماهه ابانه دوماه دیگه امتحانای ترم شروع میشه.شایان اقا گفت:دخترم..عین همین پارسا کل سال سوم و پیششو گرفت درس خوند.هستی خانم خندید و گفت:الکی که مهندسی برق قبول نشدهدستشو گذاشت روی رون پام و گفت :مگه نه؟لبخندی زدم و گفتم:بله درسته.شایان اقا گفت:دخترم باورت نمیشه..بعضی از همسایهامون فکرمیکردن پارسا از این دخترایی که ترک تحصیل کردن ولی سن ازدواجشون نیست توی خونه قایم میشن از اوناست..خندم گرفت و همون موقع هم پارسا اومد. و گفت:_غیبت میکردین؟شایان اقا گفت:ما؟تو چیزی هم داری که ما غیبت کنیم.پارسا نگاهی به من انداخت و گفت:چشای خندون تیام که یک چیزه دیگه میگه.سرمو انداختم پایین و ریز ریز خنیدیمپارسا دست کرد داخل پلاستیک و کیک و شیر کاکائو بهمون داد..وقتی به من داد چشمکی هم حواله ام کرد..همون موقع اعلام کردند که برای پرواز اماده بشن.می خواستن از پله برقی ها برن بالا.هستی خانم منو و بغل کرد و گفت:مواضب پارسام باش..مواضب پسر کوچولوم باش..پارسا فقط قد کشیده.هروقت مشکلی پیش اومد بامن تماس بگیر.بوسه ای بر گونم زد و گفتم:حتما مامان.باشنیدن مامان سرشو اورد بالا توی چشماش خوشحالی موج میزد.دوباره منو تو اغوشش کشید و گفت:شماره خونه رو از پارسا بگیر..زود به زود زنگ بزن...دل تنگ صدات میشم خانومی.اقاشایان منو و بغل کرد و بوسه ای پدرانه بر پیشونیم زد و گفت:ارزو میکنم زود ببینمت.لبخند زدم.از پله ها بالا رفتند و منو پارسا فقط دست تکون دادیم..وقتی دیگه ندیدمشون..هردوبه سمت هم برگشتیم..تو چشاش عسلیش نگاه کردم..کمی غم...کمی ناراحتی..دستشو گرفتم توی دستام..شاید پرویی بود ولی ارومش میکرد...نمیدونم چی توی چشام دید که منو به خودش نزدیک تر کرد نگاهی به فرودگاه و بعضی از مردم که دوان دوان و بعضی ارام میرفتن کردم...محیط خوبی حتی برای یک نگاه عاشقانه هم نبود .انگار نگاهمو خوند و دستمو به سمت ماشین کشید..دقیقا انگار داشت منو میکشید چون قدماش تند بود..لحظه ای شخصیت پارسا رو فراموش کردم...شخصیت مغرورشو که گاهی زیادی مهربون و گاهی زیادی شیطون میشد..سوار ماشین شدیم..ساعت 10 بود.._بریم خونم یا_پارسا باید یک چیزی بهت بگم..چرخید به سمتم و گفت:چی؟سرمو انداختم پایین..انگار از گفتنش دو دل بودم..انگار میترسیدم..ولی باید میگفتم شاید کمکی از دست اون بر بیاد:_بابای من....سکوت طولانی کردم سریع گفت:بابات چی تیام؟_بابام..بابام از کارش ..از کارش._اخراج شد؟از اینکه جمله مو تکمیل کرد خوشم اومد..دستشو اروم روی موهاش کشید و گفت:وای.معنی وای رو نفهمیدم....اهی کشیدم و چرخیدم به سمت پنجره._حالا میخوان چیکار کنن؟_بابا که میگه چون اخراج شده و هم به خاطر کم بودن کار..احتمال پیدا کردن کار تویک اداره کمه.بهش گفتم مثل عمو سعید بره توی بازار ولی هنوز داره فکر میکنه._رفتن به بازار سرمایه میخواد._مشکل بابا هم همینه._ولی من کمکش میکنم.چرخیدم به سمت پارسا فکر کردم الان توی رویامم و اون این حرفو زده***با خوشحالی بهش نگاه کردم.باورم نمیشد،وقتی خیلی خوشحال میشدم.دستامو مشت میکردم و بهم میکوبیدم.گفتم:چی گفتی؟_من از لحاظ مالی به پدرت کمک میکنم..اقاسینا مثل پدرمن..این یعنی منم مثل خواهرشم..نه من نمیخواستم خواهرش باشم ..میخواستم زنش بمونم.همون موقع گوشیش زنگ زد.بعد از دیدن شماره با خوشحالی گوشی رو گرفت دم گوشش و گفت:_به به پونه خانم سلام._من خوبم و شما؟_...._اره..راه افتادن الان نگرانی یا میخوای شیطونی کنی؟_...._اره..اره تو کجا شیطونی کجا.همه خوبن؟_...._منظورم اون نبود..من با پریسا چیکار دارم..الان خودم متاهلم._...._خوبه همینجا کنارمه.._..._گوشی.تلفن رو به سمتم گرفت و گفت:پونه است..تلفن رو گرفتم دم گوشم .پونه با خوشحالی که در طرز حرف زدنش معلوم بود گفت:سلام..عروس خانم..خوبی؟_سلام عزیزم ممنون تو خوبی؟_از دوری برادر کی خوبه که من باشم.نمیدونم حرفش کنایه بود یا شوخی ولی گفتم::25 سال ماله شما بوده.حالا 1ماه واسه من.پونه گفت:شوخی کردم تیام جانخندیدم و گفت:دیگه مزاحمت نمیشه کلاسم داره شروع میشه..بای._خداحافظ.تلفن رو قطع کردم و به دست پارسا دادم .پارسا گفت:مطمئنی میخوای بری خونتون؟با حالت معصومانه ای گفتم:کسی منو دعوت نکرده به جایی؟سرشو اورد جلو و گفت:دعوت منو میپذیرید ماد مازل.سرمو به علامت نه تکون دادم و گفتم:وای یک دنیا درس دارم.پارسا ماشین را از پارک دراورد و گفت:مارو کشتی با این درس خوندت_پدر جنابعالی هم از نحوه درس خوندت میگفتن.پارسا زد زیر خنده و از فرودگاه خارج شد.و گفت:باهمون شیر کاکائو سیر شدی؟_اوهوم_ولی من نشدم بریم یک چیزی بخوریم.******یک جایی شبیه چایی خونه رفتیم پیاده شدم و باهم وارد شدیم..یک جای تسبتا سنتی بود بعضی ها قلیون میکشیدن..بعضی ها میخوردن..پارسا به سمت یک تت رفت و نشست منم لبه ی تخت نشستم و پاهامو از لبه ی تخت اویزون کردم .ولی پارسا قشنگ کفشاشو دراورد و نشست ..صبحونه سقارش داد.پارسا چهار زانو نشسته بود و به پشتی تکیه داد بود و گقت:بیا با ما.چشم و ابرویی بالا انداختم که گفت:بالاخره که باید بیای بالا.همونطور که نگاهاش میکردم گفتم:شتر در خواب بیند پنبه دانه._ولی پارسا در واقعیت ببنید تیام ..کفشامو دراوردم و خودمو کشیدم عقب و کنارش نشستم..همینکه به پشتی تکیه دادم یک صدای تیکی اومد..اینقدر بهم حال میداد..انگشتای دست که دیگه هیچی/_چی شد اروم.چپ چپ نگاهش کردم ولی اون به نقطه نامعلوم خیره بود..رد نگاهشو دنبال کردم.روی یک دختر و پسر بود..دختره شکم بزرگی داشت بهش نمیخورد چاق باشه میخوره حامله باشه..یک دستش به کناره های تخت بود و دست دیگش رو برای نگه داشتن خودش مشت روی تخت گذاشته بود.دختره 20 یا 21 یهش میخورد..پسره هم عصبی مشغعول حرف زدن باهاش بود..پارسا گفت:یک گندی بالا اوردن توش موندن.با تعجب به سمتش چرخیدم و گفتم:یعنی چی؟_یعنی دوست دختر دوست پسر بودن..زیاده روی کردن.اونها تازه دوست بودن ولی ما نامزدیم..ولی پارسا فقط یکبار برای بوسیدن لبام جلو اومد که من بهش اجازه ندادم.صبحونه رو اوردن..پر بود از همه چی..پارسا گفت:اینا قصد جونمون رو کردن..اخه چطوری اینا رو بخوریم..از حرفش خندم گرفت و گفت:راستی زیاد بخور من زن چاق دوست دارم..با یک عشوه گفتم:یعنی الان دوسم نداری.؟نگاهی به سرتاپام انداخت و خندید..یک چراغ تو دلم روشن شد..میتونست واضح بهم بگه نه،میتونست بگه ماکه قرار از هم جدا بشیم.صبحونمون در سکوت خورده شد..فقط وقتی داشتم لقمه بزرگ نون و پنیر را داخل دهنم میذاشتم پارسا گفت:خوبه حالا تو سیری..پارسا حساب کرد و سوار ماشین شدیم.ماشین رو به سمت خونمون میروند..گفتم:بعدش میری خونتون؟_نه بیرون کار دارم،شب میرم خونه._ملینا هم میبینی؟نگاهی بهم اندات و گفت:اره بابا هر شب باهمیم.برگشتم به سمتش میخواستم لِهش کنم ولی گفتم شاید از حسم خبردار بشه گفتم:یک قرارایی باهم داشتیم.نگاهی بهم کرد و گفت:یادم نمیاد..اخم کردم و برگشتم به سمت خیابون و گفتم:متاسفم برات.دم خونه پیادم کرد وقتی پیاده شدم نه خداحافظی نه هیچ حرف دیگه ای..کلید رو تو قفل چرخوندم..سنگینی نگاهش روم بود ..ای کاش هیچ وقت بهش حسی پیدا نمیکردم ..اون وقت میتونستم برگردم تو چشاش نگاه کنم و بگم:چیه ادم ندیدی.گفت:تیاممنتظر یک معذرت خواهی بودم..اخمام از توهم در اومدن و چرخیدم به سمتش و گفتم:برای کارای بابات تو هفته اینده زنگ میزتم.وا رفتم سرمو اروم تکون دادم و دروباز کردم و خواستم ببندمش که گفت:حرفامو درباره ی ملینا جدی نگیر.شنیدم چی گقت درو باز کردم تا دوباره بشونم تا مطمئن بشم ولی گاز رو گرفت وو رفت..اروم خندیدم.اروم و ریز ریزحیاط رو دور زدم و نگاهی به حوض وسط خونه کردم،ابش کثیف شده بود..عکس خودمو توی اب کثیقش میدیدم..صورتم در حین سادگی خندون بود.از پله ها یکی دوتا بالا رفتم و درو به ارامی باز کردم..انگار همه خواب بودن..به ساعتم نگاه کردم 11 و نیم.فرهاد روی زمین دراز کشیده بود و بابا روی مبل..احتمالا مامان و خاله زیبا هم داخل اتاق بودن..پتو فرهاد رفته بود کنار ،روش کشیدم و سرکی به اتاق مامان زدم.مامان کل پتو رودور خودش پیچیده بود و خاله زیبا یک ملاحفه دورش.رفتم به اتاق خودم و درو بستم..بااینکه اروم روی تختم دراز کشیدم ولی بازم شروع کرد به صدا دراوردن..ذهنم مشغول بود باید فکرم رو مرتب میکردم ولی نمیتونستم...از یک طرف به اخر و عاقبت این ازدواح...ای کاش پارسا هم منو دوست داشت و ما بدون شکستن غرورمون به هم میگفتیم همو دوست داریم و کنار هم زندگی میکردیم..ولی اون اگه منو دوست داشت ازم نمیخواست فیلم بازی کنم..از یک طرف اخراح بابا..از یک طرف فوت اقاجون و زندگی خاله زیبا..از یک طرف تولد عزیزو از همه مهمتر درسام که روز به روز سخت تر و مشکل تر میشد.چشامو بستم ..از ساعت 3صبح بیدا ربودن سخت بود.شالمو از روی سرمو دراوردم و انداختم روی زمین.دکمه های مانتوم ر بازکردم ولی حوصله دراوردنشو نداشتم..چشامو بستم به دنبال ارامش.با صدایی که معلوم نبود ماله کیه و از کجاست ..چشامو باز کردم و سر جام نیم خیز شدم..*******قسمت 30..فصل3با صدایی که معلوم نبود ماله کیه و از کجاست ..چشامو باز کردم و سر جام نیم خیز شدم..صدای مامان بود..از جام بلند شدم ..اتاق تاریک بود..درو یک کوچولو باز کردم..نور با شدت بهم میتابید با دست جلوی چشممو گرفتم وبعد از اینکه عادت کردم دستمو برداشتم..مامان و بابا مشغول دعوا بودن...وسط هال..خاله زیبا و فرهادم نشسته بودند و ان ها رو تماشا میکردند انگار اومدن سینما..مامان با داد گفت:یعنی چی سینا؟اخراج شدی؟چی کار کردی که اخراج شدی...الکی الکی که کسی رو اخراج نمیکنن..تا حالا که کار میکردی چه قدر وضعمون خوب بود که حالا بدترش کردی ؟بابا تو چشای مامان زل زده بود و گفت:زری...بیا بریم تو اتاق حرف میزنیم..و دست مامان رو گرفت..مامان یک قدم عقب رفت و دستشو از دست بابا دراورد و گفت:نه بزار جلو اینا بگم .و بادست به فرهاد و خاله اشاره کرد..مامان اشکاش رو پاک کرد و گفت:اون پری...چند تا خونه داره..چند تا ماشین دارن..تو بهترین منطقه شهر..حالا ما...فقط از دارِ دنیا یک خونه داریم که اسمشو نمیشه گذاشت خونه.بابا عصبانی بودولی سعی میکرد با ارامش حرف بزنه و گفت:ناشکری نکن زری.مامان باداد گفت:ناشکری چیو نکنم...اخراجت کردن..یعنی یک کار اشتباه انجام دادی.بابا خواست چیزی بگه که مامان با داد گفت:تو غلط کردی کار اشتباه انجام دادی..سکوتی سنگین اجرا شد..بابا ازاینکه مامان این حرف رو جلوی زیبا گفته بود تعجب کرده بود و عصبی شده بود...مامان عصبانی تر از اون بود که بدونه چیکار میکنه..سریع به اتاق رفت..مانتوشو تنش کرد و روسری نخی شو به یر کرد و یک چادر کهنه برداشت و گفت:زیبا جمع کن بریم..بابا ،با تعجب بهشون نگاه میکرد و گفت:این کاراچیه زری.!تو بچه داری.مامان بی توجه به بابا از پله ها رفت پایین و گفت:هر وقت استخدام شدی من برمیگردم..بابا گفت:زری تو اگه باشی هم دنبال کار میرمبابا تازه چشمش به من خورد و خواست برم دنبال مامان..بدو بدو رفتم دنبال مامان..مامان دم در ایستاده بود.._مامان وایسا.مامان چرخید.._مامان..به خاطرمن نرو خواهش میکنم..به خاطر فرهاد اخه تو نباشی ما چیکار کنیم.؟قربونت برم برگرد دیگه._تو که بچه نیستی...نامزد داری..اصلا تو هم برو پیش نامزدت بابات رو تنها بزار.تند گفتم:من اینکا رو رونمیکنم.مامان گفت:فهمیدی بابات اخراج شده ؟این یعنی بدبختی دختر.خاله زیبا از پله ها پایین اومد کفشاشوپاش کرد و بعد از خداحافظی سرسری از خونه خارج شد..رفتم لب پله نشستم..دیگه قهره مامان رو کجای دلم بزارم...مامان به جای اینکه این مشکل رو کنترل کنه...خونه رو ترک کرده بود..احساس کردم دستای کسی روی شونمه..چرخیدم بابا بود.._بابا.._جانم.._من با پارسا صحبت کردم..اون گفت بهتون کمک میکنه.._چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟***_چی؟؟؟با صدای بلند بابا سریع از جام بلند شدم و چند قدم عقب رفتم..بابا عصبانی بود و گفت:چرابه اون گفتی؟_اون میتونه کمکتون کُنه._از دامادم کمک بگیرم؟از غریبه بهتره.اروم رفتم جلو و گفتم:بابا!شما که همچین طرز فکری نداشتین.باباجلوتر اومد که باعث شد بترسم و عقب برم .بابا گفت:وقتی از این و اون میشنوی که عروس یا داماد بهشون خیانت کرده...به قول یک عزیزی عروس و دوماد فامیل نمیشن._اون عزیز نبوده مریض بوده._تیام!هنوز میترسیدم و گفتم:ولی بابا.....پارسا میخواد کمکتون کنه..عصبانی تر شد و چند قدم جلو تر اومد و من هم که پشتم دیوار بود به سمت چپم دویدم .که بابا گفت:تیام همین الان...الانِ الان میری زنگ میزنی بهش میگی که شوخی کردی باهاش باشه؟_اخه._اخه ماخه نداره..گندی که زدی درستشم میکنی.چه طور غرورمو بکشنم و برم با پارسا حرف بزنم..پارسایی که حرف ادمیزدی حالیش نبود و تیکه مینداحت_دِ..........رو دیگه.رفتم از پله ها بالا.فرهاد خیلی عادی جلوی تلویزیون نشسته بود و فوتبال نگاه میکرد.بشر اینقدر خونسرد.اشک تو چشام جمع شده بود و اماده ریختن.بابا منو دعوا کرده بود ..فرهاد نگاه از تلویزیون گرفت و گفت:چی شده؟_بابا میگه...میگه..طاقتم تموم شد و بغضم شکست و اشکام سرازیر شد..همون موقع بابا وارد شد و گفت:زنگ بزن دیگه...تیام چرا گریه میکنی.فرهاد جلو اومد و گفت:به کی؟بابا بی توجه به فرهاد گفت:تو زنگ بزن.تلفن رو برداشتم..چطوری باپارسا حرف میزدم..شمارشو که حفظ بودم گرفتم ،دعا میکردم خاموش باشه ..ساعت 5بعداظهر بود.1بوق.....2بوق.............3بوق_اَلو_سلام_تیام من شرکتم بعدا باهات تماس میگیرم.این و گفت تلفن رو قطع کرد.بابا :چرا نگفتی؟_شرکت بود._بگو کار مهمی داری._بابا،سرکار اخه._جمعه و سرکار.....میگم زنگ بزن دختر..تلفن رو برداشتم.1بوق2بوق3بوق4 بوققطع شد...یعنی قطع کرد..روبه بابا گفتم:نمیتونه صحبت کنه اخه..بابا جلو اومد و گفت:تلفن رو بده به من.گوشی رو گرفت و گفت:همین 912؟_اره.بابا شماره رو گرفت و گوشی رو دم گوشش گرفت .. و با عصبانیت اونو روی زمین پرت کرد و گفت:خاموشه...نسیم خنکی توی دلم پیچید...آآآآآآآآآآآآآی دلم خنک شد..ای راحت شدم..بابا عصبانی به من گفت:برو تو اتاقت..بلند شدم و رفتم داخل اتاق..کتابمو برداشتم و نشستم روی تختم و تکیه دادم به دیوار..چشمم روی کتاب بود ولی ذهنم همه جا..چشامو بستم..چند تا نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به درس خوندن..درسی که هیچی ازش نمیفهمیدم.+++1هفته گذشت..تو این یک هفته نه من پارسا رو دیدم نه اون منو..حتی تلفنی هم حرف نزدیم..اون شب که بابا موفق نشد با پارسا تماس بگیره..فرداش پارسا تماس گرفته بود و بابا رو راضی کرده بود..البته بابا هنوز از دست من ناراحت بود..بابا با مامان تماس گرفت و گفت که همه چی داره حل میشه..ولی مامان همین که فهمید پارسا کمک کرده..حتی با منم قهر کرد و پای تلفن باهام حرف نمیزد...تو اون یک هفته...فقط درس میخوندم..روزای تکراری که میگذشت حالمو بهم میزد..فکر میکردم با اومدن پارسا زندگیم عوض میشه ولی هیچ تغییری نکرده بود...برای مروارید قرار بود خواستگار بیاد..فرهاد که اینو فهمید زد به سیم اخر و گفت باید بریم خواستگاری..ولی مامان پاشو کرده بودتو یک کفش که دختر پری رو نمیگیرم...میگفت من با مروارید مشکلی ندارم و حتی دختر خوبیه ولی مادرش پریچهره اصلا زن خوبی نیست و پز میده...بابا و فرهاد بدون حرف زدن با مامان قرار برای 5شنبه عصر گذاشته بودند...من به پری خانم گفتم نمیام ولی اون مستقیمم زنگ زد به خونمون و منو پارسا رو دعوت..حالا من به پارسا نگفته بودم و باید به مامانم میگفتم..فرهاد با استرس نگام میکرد ..روی مبل نشسته بود و خیره به من و تلفن..تلفن روبرداشتم و شماره خونه اقاجون رو گرفتم..صدای گرفته خاله زیبا اومد._بله._سلام خاله._سلام قربونت..خوبی؟_ممنون شما خوبین؟مامان خوبه؟_من اره ..ولی مامانتون براتون بی قراری میکنه._هستش؟کارش دارم.._اره..ولی تیام جان..حال مامانت اصلا خوب نیست ها!اروم صحبت کن._خاله یک جوری میگین انگار من همیشه تند حرف میزنم._نه قربونت برم.گوشی.فرهادبه من نگاه میکرد..نگاهش حواسمو پرت میکرد.گوشی تلفن رو از خودم دور کردم و گفتم:چرا نشستی منو ونگاه میکنی؟_چیکار کنم؟_پاشو برو اون مانتو فیروزه ایم رو اتو کن...بدو..فرهاد گفت:باشه حالا._برو....اصلا حرف نمیزنم ****فرهاد گفت:باشه حالا._برو....اصلا حرف نمیزنم .رفت..نفس عمیقی کشیدم و تلفن را به گوشم چسبوندم..صدای کسل مامان پیچید تو گوش:اَلوبا لحن شادی گفتم:سلام مامان!_تیام تویی!خوبی؟_من خوبم...مامان خوشگلم چطوره؟_خیلی بَدم..1هفته است دختر و پسرمو ندیدم..حالم خوبه به نظرت؟باور کن اگه میتونستم میومدم..فرهاد چطوره؟_خوبه..خیلی شاده._میخواید برید؟_میخوایم ..شما هم باید همراهمون بیاین._تیام!من قبلا حرفامو در این مورد زدم.._نگاه کنید.!الان شما اگه نیاید و ما نریم..فرهاد همه چی رو از چشم شما میبینه..ازتون دلگیر میشه..بهتره بریم خونه عمو اینا به عنوان مهمونی نه خواستگاری._اون دختره هم بَرو روشو از مامنش به ارث برده هم اخلاقشو._مامن ،عیب الکی روی مروارید نزارید..خواهش میکنم.به خاطر من فرداشب بیاین._دیگه کیا میان؟فهمیدم مامان راضی شده ..گفتم:عزیز و عمه سمیرا ،عمو سهیل که شماله...ما وشما و خاله زیبا._پارسا چی؟_اره..پری خانم دعوتش کرده ..زنگ میزنم بهش بگم..پس شما الان بیاین خونه دیگه؟_حالا ببینم._پس میبینمتون..خدافظ._خدانگهدار.تلفن را قطع کردم..همون موقع فرهاد سریع از اتاق بیرون اومد و گفت:چی شد؟با ناراحتی گفتم:چی میخواستی بشه؟_نمیاد.سرمو تکون دادم و گفتم:نه خیر..فرهاد نشست لبه ی مبل._مانتومو اتو کردی؟_تو مامان رو مگه راضی کردی؟_اره.فرهاد قیافش از حالت ناراحت به تعجب تبدیل شد و گفت:چی؟با خنده گفتم:مامان فقط قبول کرد به خاطر من بیاد..فرهاد از روی مبل پایین اومد و بغلم کرد و گفت:عاشقتم تیام...دیونتم دختر..همینجور بوسم میکرد..با دستم به سمت عقب هلش دادم و گفتم:حالا جبران میکنی.فرهاد با صدایی که معلوم بود ذوق کرده گفت:معلومه تیام...وایی از خدا به خاطر داشتن همچین خواهری ممنونم.خندیدم و گفتم:حالا زیاد رمانتیک بازی درنیار...فرهاد هنوز دستاش دور گردنم بود..گفتم:نمیزاری برم بشینم پای درس ؟فرهاد دستاشو از دور شونم باز کرد و با چشای که از خوشحالی برق میزد گفت:به پارسا زنگ نمیزنی؟_حالا فردا...از جا بلند شدم که فرهاد گفت:خیلی دوسِت دارم.چشامو ریز کردم و گفتم:مطمئنی اونی که خیلی دوسش داری مروارید نیست..فرهاد خواست دوباره بغلم کنه که سریع به سمت اتاق رفتم و درو بستم..لبخندی به خوشی برادرم زدم...ساعت هنوز 6 بود...فردا درس زیادی نداشتیم ولی به خاطر امتحانات نوبت اول که از هفته دیگه شروع میشد مجبور بودم بخونم..امتحانا از 1 شنبه شروع میشد چون شنبه تعطیل بود...ساعت 9 بود که با صدای بسته شدن در فهمیدم بابا اومده ..فرهاد که از خوشی از صبح داشت درس میخوند چون امتحانات اوناهم از هفته دیگه شروع میشد.صدای فرهاد رو شنیدم که به بابا میگفت:سلام._سلام...تیام کو؟_تو اتاقشه کجا بودین؟_رفته بودم با چند تا ازااین بازاری های سرشناس حرف بزنم..حالم داشت از درس خوندن بهم میخورد..کتابو گذاشتم و از اتاق خارج شم..سلامی به بابا کردم..بابا کتشو دراورده بود و روی مبل نشسته بود ..رفتم داخل اشپزخونه..مامان همیشه وقتی بابا میومد چایی میاورد ولی من اصلا حوصله دم کردن نداشتم گفتم:اب میخورید بابا؟_چایی چیزی نیست؟_ نه اماده نیست و با لحن معصومانه ای گفتم:اماده کنم؟_نمیخواد...دوتا میوه بیار حداقل.یک سیب و موز گذاشتم توی پیشت دستی و یکیم برای فرهاد گذاشتم و به هال رفتم و گذاشتم جلوشون و دوباره رفتم اشپزخونه و گفتم:شام نمیخواین؟فرهاد:چرا من باید تغذیه شم.با شوخی گفتم:با بابا بودم..فرهاد گفت:چه فرقی داره بابا هم میخواد فردا زنشو ببینه.****بابا بلند روبه فرهاد گفت:حیا کن پسر.فرهاد خیلی راحت در این مورد جلوی بابا حرف میزد..خجالت نمیکشید..بی پرده حرف میزد..انگار پسرا کلا خجالت سرشون نبود.نگاهی به چند سیب زمینی کنار یخچال کردم...سرخشون کردم...خب حوصله ی هیچ چیز دیگه رو نداشتم..ریختمشون توی ظرف و بردم به هال.فرهاد گفت:اینه شامت؟بی توجه بهش مشغول خوردن شدم که فرهاد اروم گفت:بگم مروارید بیاد دوتا غذا بهت یاد بده..فرهاد خیلی پرو بود..راحت درمورد همه چی حرف میزد از هیچی خجالت نمیکشید..بابا هم چیزی بهش نمیگفت.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:فعلا همینو بخور تا تموم نشده..زیر چشمی هوای بابا رو داشتم حس کردم چیزی از گلوش پایین نمیره..یعنی اینقدر مامانو دوست داشت؟!بعد شام ظرفا رو شستم و رفتم نشستم کنار فرهاد پای تلویزیون..بابا هم گفت که حوصله نداره و رفت خوابید..بعد از دیدن فیلم حدود ساعت 11.من رفتم که بخوابم...خودمو اروم انداختم روی تخت..به این فکر کردم که اگه صبح بگه نمیاد..اگه بگه نمیتونه ......بانور خورشید که وارد اتاق شده بود از جا بلند شدم....اصلا حوصله مدرسه رو نداشتم..لباسامو پوشیدم و از خونه خارج شدم..هوا نسبت به روزای پیش سرد بود..بااینکه اواخر ابان بود...منتظر بودم وقتی به سر چهار راه اول میرسم شاهین و شیدا رو ببینم ..ولی مامان شیدا بود..زن مهربونی بود...و بر خلاف شیدا که شر بود اون زنی اروم بود...ایستادم تا بهم برسه و گفتم:سلام خانم نیک خواه!سرشو بالا اورد انگار منو نشناخت ..چشاشو یکم ریز کرد و گفتم:تیامم._اوه تیام جان..سلام ببخشید عزیزم به یادت نیاوردم._خواهش میکنم.بهم دست داد .گفتم:شیدا نمیاد؟سرشو انداخت پایین و گفت:نه....بیا عزیزم الان مدرسه شروع میشه..کنار هم قدم برمیداشتیم و من هر لحظه منتظر بودم دلیل نیومدن شیدا رو بپرسم...از طرفی نگران بودم..نکنه اتفاقی براش افتاده باشه....وارد حیاط مدرسه شدیم..گفتم:خانم نیک خواه.چرخید به سمتم و گفت:جانم؟_شیدا ...میتونم بپرسم برای چی نمیاد؟_پاش شکسته..چه وحشتناک..ولی چطوری._چرا؟_افتاده...لب تراس بود افتاده..سرمو تکون دادم و گفتم:امیدوارم خوب شه..سلام برسونید خدانگهدار.اینو گفتمو به سمت کلاس رفتم..این دلیل اونقدر مهم نبود..یعنی میتونست اینو به من بگه ولی.....ولی از گفتن یک چیزی صرف نظر کرد..اون چی بود که شیدا به خاطرش مدرسه نیومد و ....و مادرش نمیخواست بگه...در کلاس رو باز کردم..باران و سوگل کنار هم نشست بودند و دم گوش هم پچ پچ میکردن رفتم جلو و محکم کیفمو گذاشتم روی نیمکت که هردوشون سرشون رو بلند کردن وسوگل گفت:وای قلبم ریخت****_سلام.هردوشون باهم گفتن:سلامبه سمتشون خم شدم و گفتم:چی پچ پچ میکردین؟سوگل با یک لحن خنده داری گفت:گفتن به شوهر دارا نگین.نگاهی به باران کردم و گفتم:ایشون مجردن؟باران مشتی به بازوم زد و گفت:معلومه.سوگل اروم گفت:خب شاید راضی نباشه تیام.ناراحت گفتم:من راضیش میکنم...اصلا درباره کیه؟باران با لحن ناراحت تر از من گفت:شیدا.سوگل هم پشتوانه اون گفت:دوستمون یک راز بزرگ رو بهمون نگفته بود......ماهممون همه چی رو گفتیم ولی اون...درست سرجام نشستم و همونطور که به طرف اونا چرخیده بودم گفتم:تورو خدا بگید چی شده دارم میمیرم از استرس.باران انگار میخواست گریه کنه...سوگل بد تر از اون..باران گفت:باورت میشه شیدا از سال اول دوست پسر داشته...امسال مامان باباش فهمیدن همه چی رو ازش منع کردن...مامانش اینا حق داشتن هر روز با شاهین بفرستنش._دارید دروغ میگید؟سوگل گفت:متاسفانه نه...باران به ما قضیه حسام رو گفت به خونوادش گفت...ولی شیدا ..ازش بعید بود..نمیتونستم باور کنم...شیدا با کسی دوست بشه..درسته همیشه شوخی میکرد ولی این غیر قابل باور بود._شما از کجا فهمیدین؟_دیشب به باران زنگ زده.چشامو روهم گذاشتم..پس قضیه اومدن مامان شیدا به همین ربط داشته ..از دیدارم با مامان شیدا گفتم که باران گفت:وای..ممکنه مدرسشو عوض کنن.با این حرف سوگل یک قطره اشک روی گونش چکید ..منم وضع بهتری از اونا داشتم...همون موقع دبیر وارد کلاس شد و ما به بحثمون خاتمه دادیم..تا زنگ تفریح همش ذهن و فکرم پیش شیدا بود...شیدای شادی که همه چی رو از دوستاش پنهون کرده بود..تا اخر اون روز همه تو بهت بودیم..باران قول داد که اگه چیزه دیگه ای فهمیدبهمون خبر بده..مسیری که تا خونه طی کردم خیلی زود گذشت چون همش تو ذهن شیدا بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم..کلید انداختم و وارد شدم..هیچکی داخل خونه نبود..کیفم و مقنعه ام روی مبل انداختم وخودم به اتاقم رفتم که یادم اومد باید به پارسا زنگ بزنم..اون روز کمی هم زودتر تعطیلمون کردن..ساعت 12.تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم..1بوق...2بوق....3بوق..قطع کرد..ای بابا این بشر چرا اینجوریه خب حتما کارش دارم دیگه..دوباره شمارشو گرفتم..1بوق...2بوق...3بوق...دوباره قطع کرد..تلفن رو محکم سر جاش کوبیدم و گفتم:فدای سرم برندار.مشغول باز کردن دکمه های مانتوم بودم که زنگ خونه به صدا دراومد به احتمال زیاد بابا بود..ایفون رو زدم و رفتم داخل اتاقم و درو بستم.بابا هیچ وقت وقتی دراتاقم بسته بود وارد نمیشد..شلوارکی پوشیدم و داشتم تاپ صورتیم رو تنم میکردم که در اتاق یکدفعگی باز شد ..از ترسم فقط فرصت شدتاپ رو تا رو سینه پایین بکشم و شکمم هنوز بدون لباس بمونه.بادیدن پارسا دم در خشکم زد..اون اینجا چیکار میکرد..من هنوز مهبوت نگاهش میکردم که اون گفت:سلام..داشتی لباس عوض میکردی ؟درو بست و جلو اومد..لبخندی روی لباش بود..دستم رفت به سمت زیر تاپم که بکشمش پایین که پارسا.****
قسمت 31فکر میکردم الان با اون چشاش..میخواد قسمت برهنه بدنمو دربیاره ولی اون فقط به چشام نگاه کرد و گفت:بکش پایین .نگاه نمیکنم..لباسمو کشیدم پایین..پارسا انگار قدش بلند تر شده بود احساس میکردم یک سرو گردن ازم بلند تره..._جواب سلام واجبه ها!لبخندی زدم و گفتم:سلام...اینجوری اومدی هول کردم..._تو این هوا اینجوری لباس میپوشن...نمیگی سرما بخوری._خونه که گرمه._تعارف نمیکنی بشینم..به سمت در رفتم و گفتم:چرا بیا..نشست روی تخت و گفت:اینجا بهتره..تختمم آبرو داری کرد و هیچ صدایی از خودش درنیاورد.پارسا یک پیرهن مردونه تنش بود...پیرهن چسبیده بود به تنش..رنگش سرمه ای بود..با یک شلوار جین ساده...بوی ادکلنش تلخ بود..چشام از روی لباساش اومد روی صورتش..خیره به من بود.._کاری داشتی زنگ زدی؟_حتما دیگه..شما چرا قطع میکنی؟این جمله رو بالحن طلبکارانه ای گفتم که خودمم خندم گرفت..پارسا زیر لب گفت:شما...دوم شخص جمع..و بلند گفت:هفته پیش که سرجلسه بودم..گوشیم شارژنداشت...یعنی بعدش خاموش شد...امروز هم که دم در خونتون بودم..ایشی گفتم و ادامه دادم:به هرحال باید جواب میدادی...از این به بعد تلفنت رو رو من قطع کردی نکردیخندید و گفت:دستور دادن نداریم وگرنه منم خوب بلدم دستور بدم...با شیطنت گفتم:مثلا دستور به چی؟گفت :مثلا بوسیدن نامزدت..از خجالت قرمز شدم و گفت :این یک دستوره انجامش میدی یا؟ابروهامو انداختم بالا که یکدفعگی پارسا از جاش بلند شد و اومد به سمتم.با خنده جیغی کشیدم و دوییدم بیرون..و رفتم به اتاق مامان اینا...داشتم از روی تختش رد میشدم که پارسا مچ پامو کشید و تلپی افتادم روی تختشون.اخ ارومی گفتم و چرخ زدم که موهام ریخت روی صورتمو نفهمیدم چی شد که پارسا دستاشو دو طرف گوشم گذاشته بود و روم خم شده بود..هنوز هردومون نفس نفس میزدیم..موهام ریخته بود روی صورتم و به خاطر حلقه تنگ پارسا نمیتونستم کنارشون بدم که خودش زحمت اینکارو کشید..سرشو اروم اورد جلو و گفت:به دستورات من عمل نمیکنی؟و خندید...ولی من خندم نمیومد..بیشتر ترسیده بود..اروم گفتم:چشم از این به بعد عمل میکنم..سرشو جلوتر اورد و گفت: پس عمل کن...نه ..من نمیتونستم..قلبم تند تند میزد...فاصلمون کم و کم تر میشد که سریع یک بوسه به گونش زدم و از زیر دستش در رفتم و به سمت اتاقم رفتم و درو بستم و پشتش نشستم..پارسا به در کوبید و گفت:باز کن...داغ شده بودم...بوسیده بودمش...گونه داغ تر از خودمو..صورت 6تیغشو..تو چشای عسلیش زل زدم و بوسیدم.یک هیجان بود یک حس تازه....محکم به در کوبید و گفت:خیله خب باز کن میرما..میخواستم بگم :فدای سرم برو.. ولی از جابلند شدم و از لای در نگاهی به پارسا انداختم که درو باز کرد و منم انگار شوت شدم به عقب._نگفتی چیکار داشتی زنگ زدی ؟و مشغول بازرسی خودش تو اینه شد.جای بوسم رو روی صورتش نگاه کردم..یک کوچولو قرمز شده بود.._قراره بریم خونه پری خانم اینا.._پری خانم کیه؟_زنه عمو سعید..میخوایم بریم خواستگاری.._چرا زودتر نگفتی؟_من که داشتم زنگ میزدم.._اون زود بود؟بازوشو گرفتم و از جلوی اینه اوردمش کنار و گفتم:آینمو خوردی و خودمو توش نگاه کردم..من هیچ زیبایی نداشتم..ولی پارسا از دختر متوسطی مثل من میخواست ببوسمش..هووی تیام...پسرا به این چیزا کاری ندارن..اینا غریزست.پارسا گفت:لباسام خوبه؟چرخیدم به سمتش..میتونستم راحت بهش نگاه کنم بدون اینکه فکر بدی نسبت بهم بکنه..خوب که نگاهش کردم گفتم:اگه یک کت اسپرتم داشتی خوب بود.._پس باید برم خونه...حاضرشو بریم اونجا._چی چی رو بریم اونجا...من هزار تا کار دارم....برم حموم..لباسامو اماده کنم...ناهار درست کنم.._خونه من هم حموم داره ها....لباساتم بیار
یک چادر رنگی کوتاه ولی تمیز توی یکی از کابینت ها بود...ولی با شک اینکه ممکنه غصبی باشه با هاش نماز نخوندم و با مانتو خوندم.
وقتی نمازخوندم چیزی که سرم بود رو در اوردم و موهای مشکی بلندم را با یک کش بالای سرم دم اسبی بستم..مانتوم رو دراوردم...یک بلوز استین کوتاه سرمه ای تنم بود....احساس گشنگی کردم ...تا در یخچال رو باز کردم....بهشتی بود یا اینکه در این مدت مشهد بود ولی یخچال پر بود از میوه های تازه...خوراکی و خلاصه همه چی ....یک سیب برداشتم و در یخچال رو بستم....حالا وقت درس خوندن بود..کتابمو برداشتم و نشستم روی مبل و شروع کردم به خوندن........
ساعت نزدیک نه بود که با صدای تلفن سرمو از لای کتاب بیرون کشیدم..تا انجایی که یادمه تلفن تو اتاق پارسا بود...تلفن رو برداشتم.
_بله.
_سلام دختر گلم.
_هستی خانم شمایید؟
_خودمم عزیزم خوبی خوشی؟
_ممنون.شما چه طورین؟
_وقتی عروس گلم خوب باشه منم خوبم.پارسا چطوره؟چ
با خودم گفتم چه جالب اول احوال مرا میپرسد بعد پسرش را ..
_خوبن.
_اون جاست باهاش حرف بزنم.؟
کمی فکر کردم حالا باید چه بگویم...
_نه کار داشت رفت بیرون.
_کی برمیگرده؟
_زود...زود میاد.
_مطمئن؟
خندیدم و چیزی نگفتم.....که هستی خانم گفت:اقا سینا هم میخوان باهات حرف بزنم.
واقعا خوشحال شده بودم...گفتم:ممنون میشم گوشی رو بدید.
تنها گفت:خداحافظ عزیزم و گوشی را به بابا سپرد.
_سلام بابا .
_سلام خوبی دخترم؟
_مرسی شما خوبید مامان خوبن...فرهاد خوبه؟
_همه خوبن چیکار میکنی؟
_درس میخونم چیکار کنم...
_دیگه چه خبر جات خوبه؟
_بله همه چیز خوبه.
_دخترم من باید برم.
_وای خیلی خوشحال شدم صداتونو شنیدم.
بوسه ای از پشت تلفن کردم و خداحافظی.
***********
تلفن را قطع کردم که دوباره زنگ زد...فکر کردم باباست وبدونه نگاه کردن به شماره جواب دادم.
_جانم!
سرفه ای شنیده شد و گفت:
_همیشه وقتی کسی زنگ میزنه اینقدر صمیمی هستید.
نزدیک بود از خجالت اب شم برم تو زمین اینکه پارسا بود ....کمی مکث چی باید میگفتم....وقتی سکوتمو دید گفت:موش زبونتو خورده الان که با شوق جواب دادی
لبخندی گوشه لبم نشست ولی بازهم سکوت که گفت:گشنته؟
اینبار جواب دادم:چیزی هست خونه میخورم.
_10 دقیقه دیگه اونجام حاضر باش.
......
_باشه؟
اوهومی گفتم که خودم به سختی صدایم را شنیدم چه برسد به او...چه یکدفعگی مودب شد و من چه یکدفگی خجالتی...
گفت 10 دقیقه میاد منم واقعا گشنم بود و یک سیب که جایی از دلمو نگرفت به اتاق رفتم و تمام محتویات کیفمو روی تخت ریختم و خیره شدم بهشون....تعجب کردم مامان چطوری این لباسارو برام گذاشته تو ساک...
یک مانتو قهوه ای داشتم که تا روی زانو میومد...کمربند قهوه ای پررنگی داشت که مانتو رو کیپ بدنت میکرد و تنگ..تنم کردم... خودم را توی اینه دیدم احساس کردم چه قدر خوش هیکلم...به قول فرهاد نکه خودت بگی.
شلوار لی ام را به پایم کردم انهم تقریبا تنگ بود ولی نه به تنگی مانتو...شال مشکی قهوه ای ام را به سر کردم و نگاهی به خود کردم...حیف که مامان برام کیف نگذاشته بود وگرنه تیپم تکمیل میشد.
ته ساکم یک رژبود...مامان برام گذاشته بود...تقریبا صورتی رنگ بود برش داشتم و کمی نگاهش کردم...یعنی بزنم؟
رفتم جلوی اینه و تا نزدیکی لبانم میاوردم ولی بازهم منصرف میشدم....تو این دوره زمونه بچه ابتدایی هاهم میزنن توهم بزن...دختراش ابرو برمیدارن و اصلاح میکنن و هزار کار دیگه حالا توسر رژ زدن با خودت سر و کله میزنی...واقعا که تیام...با این حرف ها رژ را روی لبانم کشیدم...و وقتی جدا کردم واقعا تغییر را احساس کردم با یک رژاینجوری میشه با ارایش چی....کمی با خودم فکر کردم اگه مدرسه ای میرفتم که اینجوری سخت گیر نبود ابروهامو برمیداشتم ایا؟
به قول بابا که تو با این ابروها چه بدونشون خوشگل بابایی.
با صدای زنگ تلفن بدو رفتم به سمتش ..به خودم قول دادم تا صدای کسی رو نشنیدم حرف نزنم.
_الو!
پارسا بود .
_بله.
_بیا پایین دیگه.
تلفن را قطع کردم و سریع خارج شدم..کلیدهارم برداشتم و بعد از خروج از خانه در را قفل کردم. به سمت اسانسور رفتم و سریع کلید را فشردم...خانه ی انها طبقه 13 بود..چه عدد نحسی بود..مثل خودش...خودش که نه اخلاقش....سوار اسانسورشدم...و در قسمت لابی پیاده شدم...به سمت در خروجی رفتم روبه روی در ایستاده بود....لامبورگینی.!!!کمی به مغزت رجوع کن..تیام...یک ماشین لامبورگینی...یک پسر چشم عسلی...یک خونه به این بزرگی.....همون بهتر که به مغزم رجوع نکنم.
با صدای بوق چشام چرخید به سمت پارسا که داخل ماشین نشسته بود و یک اخم رو پیشونیش.
سریع رفتم جلو و در را باز کردم و نشستم.
بلافاصله هم گفتم:ســلام.
لبخند عصبی زد و گفت:علیک سلام.
چرخیدم به سمتش که داشت خیره خیره نگام میکرد...نگاهش روی لبم سریع گفتم:چی شده؟
نگاهشو سریع گرفت و با لحن جدی گفت:اون از پای تلفن جانم گفتناتون اینم از رژتون.
میخواستم همه ی اون حرفایی که پای اینه به خودم گفتم به اینم بگم که روم نشد و سرمو کردم اونور.
اونم حرفی نزد و با سرعت راند...چه ماشینی بود...به قول شیدا شاهزاده سوار بر اسب سفید اینه ها.
تو ماشین هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و اهنگ ارومی در حال پخش بود....احساس کردم اوهم داشت با اهنگ لبخونی میکرد ..
کنار یک رستوران شیک ایستاد...ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم..کنار هم راه میرفتیم ولی با یک قدم جلوتر اون اقا.
وارد که شدیم و یک میز که گوشه ای از سالن بود و سه نفره هم بود انتخاب کرد...اون همه میز 2 نفره خالی بود ولی نمیدونم چرا اونو انتخاب کرد.
نشستیم پشت میز...
نگاهی بهم کرد و بعد به اطراف نگاه کرد و گفت:چی میخوری الان گارسونه میاد.
_من...نمیدونم اینجا چی داره ..هرچی شما بخورید منم میخورم.
_اینقدر سلیقمو قبول دارید.
_اگه به مادرتون رفته باشید اره.
_چطور؟
_چون ایشون منو انتخاب کردم.
_پس بهتره قبول نداشته باشید چون من شمارا کنار میزارم.
کم نیاوردم و گفتم:سریع تر لطفا.
با تعجب و یک خنده پنهان گفت:غذا؟
بدون هیچ لبخند و تغییری گفتم:کنار گذاشتن من.
_اها.
گارسون نزدیک شد و روبه اون گفت:چی میل دارید!
_ماهیچه دارید؟
_بله بله.
_دوتا.
_نوشابه؟
_2تا زرد.
سریع گفتم:من مشکی میخورم.
چرخید سمتم و بازهم تعجب همراه با خنده پنهان.
برخلاف او گارسون خیره به من بود و میخندید.پارسا گفت:خندتون تموم شد مهندس؟
گارسون سر پایین انداخت و گفت:دیگه چی؟
پارسا هیچی گفت و چرخید به سمت من..ولی نگاهم نکرد و پشت سرم را نگاه میکرد ...اخر از فضولی داشتم هلاک میشدم که چرخیدم و پشتم را دیدم.
دو دختر و دو پسر نشسته بودند.دختر ها پشتشان به من و پارسا بود و پسرها روبه ما بودند.
لبخندی زدم و گفتم:محو اون گنده بک هایین؟
سریع نگاهشو از اونا دزدید و گفت:اره...یعنی نه...و لبخند مردانه ای زد.
**************+
اساسا حالش خوب نبود...و همینطور به مردها خیره بود که گفتم:چه نکته ی جالبی توشون دیدید.
سری تکون داد و گفت:گیری دادی ها!
از دستش ناراحت شدم .همان موقع غذا را اوردند و گذاشتند...به نظر بد مزه می امد.فکر کنم تابه حال نخورده بودم.ظاهرش را دوست نداشتم ولی برخلاف من او با ولع میخورد.
یکم که گذشت و دید من نمیخورم گفت:مگه شما نمیخورید؟
لفظش هم دست خودش نبود گاهی جمع گاهی مفرد....
سری تکان داد و گفت:خوشمزه است.
لبخندی بی معنی زدم و قاشم را به سمت غذا بردم...و یک قاشق خوردم زیاد هم بد نبود.هردو با سکوت غذا میخوردیم که گفتم:برای شب شام برنجی سنگین نیست.
سرشو به علامت تایید تکون داد و گفتم:خب پس چرا ما داریم میخوریم.
دست از غذا کشید و گفت:چون ما از صبح چیزی نخوردیم و ادامه داد به غذا خوردن من هم چند قاشقی خوردم....پارسا خیلی تند غذایش را میخورد بر خلاف من...از نوشابه اش هم کمی خورد ولی من نصف بشقابم هم خالی بود.
پارسا گفت:اگه الان میل ندارید بگیریم بریم خونه؟
_نه ممنون من سیر شدم با گفتن این جمله از جا بلند شدم و به سمت ماشین رفتم اونم مشغول حساب شدن شد..به ماشین تکیه دادم...تو این دوروز چیکار کنم...روسری سرم کنم نکنم.اون که بالاخره منو سرلخت میبینه...اخر این کار چی میشه جدایی؟
چطوری جلوی خونواده هامون فیلم بازی کنیم.چرا فیلم نه من نه اون از هم خوشمون نمیومد..اون همش دنبال حرفیه که یا منو ضایع کنه یا...
از دور نمایان شد...با خنده گفت:جوری تکیه دادید که انگار منتظر رانندتونید.
با شیطنت گفتم:مگه غیر اینه....
ابروانش را بالا داد و گفت:امشب میبینیم راننده کیه؟
مات و مبهوت نگاهش میکردم..این چی میگفت!
نشسته بود بوقی زد و در ادامش گفت:نمیشینی؟
نشستم....و لبخندی روی لبش فهمیده بود ترسیدم..
پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت راند در اواسط راه گفت:هم خالم هم پژمان دعوتمون کردن خونشون.
_خب؟
_خالم خیلی اصرار کرد نتونستم رد کنم.
_یعنی خالت رو به داداشت ترجیح دادی؟
سرشو تکون داد و گفت:پژمان میدونه ازدواج زوریه!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سرانجامش هم میدونه.
_سرانجامش مگه چیه؟
این یک چیزیش میشد امشب....
با پوزخند گفتم:هیچی شما برون
_خیله خب نیشتو ببند.
چپ چپ نگاهش کردم ..وارد خونه که شدیم....ماشین را پارک کرد و به سمت اسانسور رفتیم.اسانسور اخرین طبقه بود و تا بیاد پایین طول می کشید..
پارسا گفت:من از پله ها میرم.
_13طبقه است.مگه عقلتو از دست دادی؟
همون موقع اسانسور ایستاد ولی پارسا باز هم از پله ها رفت با تعجب سوار اسانسور شدم و با سرعت نور رسیدم.
دم در ایستاده بودم که یادم امد کلید دارم ..وارد خانه شدم....مانتو ام را دراوردم و بلوز استین بلند ابی و یک شلوار مشکی پام کردم موهامم با کلیپس بالای سرم بستم...هنوز نیومده بود بالا...رفتم پشت در و از چشمی در نگاه کردم که به سمت خانه ی خانم ترابی رفت.میره اونجا چیکار ؟نکنه دلش برای اون دختره تنگ شده اسمش چی بود؟ملینا...اسمشم خوب یادم نمونده...درو قفل کردم ولی کلید را برداشتم و رفتم توی اتاق..این که نیومد ما رو ببینه..برقو خاموش کردم و خودمو انداختم روی تخت...کمی غلط زدم که صدای در اومد.....داشت میخندید......به چی معلوم نیست..
بعد از چند دقیقع برق هال هم خاموش شد و در اتاق باز شد ..با نوری که نمیدونم از کجا میومد سایش افتاد روی دیوار.زیر پتو رفتم و گفتم:چیه؟
_خوابیدی؟
_اگه نعره های شما بزاره.
اومد برقو روشن کنه که گفتم:برو میخوام بخوابم.
************
23
گفت:شب به خیر.
گفتم:همچنین.
از اتاق خارج شد..منو باش که با حرفاش ترسیدم ماله این حرفا نیست.
تخت واقعا نرم بود....کمی غلط زدم تا خوابم برد.
تو خواب بابا رو دیدم...ایستاده بود و مثل همیشه لبخند میزد...داشت جلو میومد...که احساس کردم داخل بینیم داره چیزی میره ..احساس کردم میخاره...
دستم رفت سمت بینیم ولی بابا چیه..
دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم ولی...
_پاشــــــــو
یکی از چشامو باز کردم و با دیدن پارسا میخواستم جیغ بکشم..پس دست اینو گرفتم..
سریع دستمو جدا کردم و با دیدن پری که توی دستش بود میخواستم بزنمش.
لبخندی روی لبش بود با دستم ناخودگاه شونشو دادم عقب دادم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟
داشت همینطور با اون چشمای عسلیش نگام میکرد.
یادم افتاد اولین باره سرلخت میبینم..موهامو پشت گوش دادم یعنی فهمیدم کارتو.
_ساعت یک ربع به یکه.
نشستم و گفتم:خب که چی؟
_یادت رفته باید برای ناهار بریم خونه خاله.
دستی لای موهام کردم واز جام بلند شدم..به در تکیه داده بود...رفتم به سمتش و گفتم:میشه برید اونور.
_کجا؟
_خونه اقا شجاع.
_خوب نمیزارم بری.
یک قدم رفتم عقب و گفتم:صبح که از خواب پا میشن چیکار میکنن؟
_چشاشونو باز میکنن.
_بعدش؟
_پتو رو کنار میزنن.
_خیلی بعد تَرش؟
_صبحونه میخورن
_عقب تر؟
_سلام میکنن.
میدونستم از دستی این کار را رو میکنه میخواستم برم دستشویی.
اومدم از زیر دستش برم که یک دفعگی گفت:اها...
سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم که گفت:شوهرشونو بوس میکنن.
اینو گفت و لبخندی زد...و دستشو انداخت.از کنارش رد شدم و رفتم به سمت دستشویی که گفت:خوب همه جارو فضولی کردید.
چشم غره ای بهش رفتم و رفتم داخل دستشویی.
دستامو خشک کردم و اومدم بیرون..نبودش ...فضولیم باز گل کرد از لای در نگاه کردم داشت لباسشو عوض میکرد بلوزشو دراورده بود و داشت تی شرت چسب سفید میپوشید...با اینکار هیکل رو فرمش بیشتر رفت رو فرمش.
خواست شلوارش رو عوض کنه که سری رومو کردم اونور و رفتم به اتاق ...باید میرفتم حموم.
رفتم به سمت اتاقش داشت با موهاش ور میرفت گفتم:میشه برم حموم؟
چرخید به سمتم و گفت:دیر شده.
_زود میام قول میدم.
_چه قدر میخوای زود بیای.
_میرم فقط موهامو میشورم.
_برو
سریع رفتم حموم میخواستم بهش بگم که باز بعدا نگه چرا اجازه نگرفتم..مامان برام لیف گذاشته بود خداراشکر نمیدونستم مامان از کجا فهمیده من لازم دارم.
از حموم که اومدم بیرون سریع یک تونیک سبزفسفوری پوشیدم که نمیدونم مامان کی خریده بود..شلوار چسب مشکیمم پوشیدم...که ماشاا... همه جام میزد بیرون.
موهامو شونه کردم و خیس بستم..میدونستم وز میکنه.مانتو خاکستری بلندم رو پوشیدم و یک شال مشکی هم سرم کردم...
و اومدم بیرون.
پارسا نشسته بود روی مبل و با موبایلش ور میرفت.
_من امادم.
نگاه از موبایل گرفت و گفت:چه عجب.
_شما خیلی زود حاضر شدید و عجله داشتید.
رفتیم سوار ماشین شدیم این بار بر خلاف بار قبل اهنگ رو زیاد کرد و عینکشو زد به چشمش خیلی جذاب شده ...بوی اتکلنش پیچیده بود تو ماشین.
خیلی فاصله نبود که رسیدیم و پارک کرد...خونه انها خیلی بزرگ بود ....نمای ش که این را نشان میداد.دم در گفتم:اینجا باید فیلم بازی کنیم.
_بستگی به کسایی که اون بالا هست داره..
حرفشو نفهمیدم و وارد شدیم خونه دوبلکسی بود.
**************
در که باز شد
یک حیاط بزرگ بود که تا رسیدن به درب ورودی خانه راه باید میرفتیم...وقتی کمی نزدیک شدیم. یک زن تقریبا 40 ساله با هیکل ریزه میزه که حدس زدم باید هما خانم خواهر هستی خانم باشه...موهای شرابی رنگی داشت و اونا را یک کش ساده بسته بود...یک بلوز دامن زرشکی هم به تن کرده بود و یک لبخند زیبا روی لباش بود.کنارش هم یک دختر تقریبا 20 یا 21 ساله ایستاده بود.از زیبایی و خوش هیکلی چیزی کم نداشت.
موهای بور بور فر که باز گذاشته بود ..چشم های درشت ابی که به لطف ریمل درشت تر شده بود.لبانش هم کوچک و سرخ بود و بینی قلمی. از من بلند تر بود شاید هم قد پارسا ...هیکلش واقعا زیبا بود و من که دختر بودم نمیتوانستم از او چشم بردارم ...مخصوصا با تی شرت قرمز استین کوتاهی که زیپی بود و زیپش تا روی سینه اش تقریبا باز بود و انها را به نمایش میگذاشت...شلوار چسب قرمزش هم که دیگر نگو...پارسا وقتی انها را دید و ما دیگر به انها رسیده بودیم دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:اره باید نقش دو تا ادم عاشق رو بازی کنیم.
من که تعجب کرده بودم و فکر کردم پارسا با دیدن دخترک دست و پایش را گم کند.دستان سردش روی کمرم حتی از روی ان همه لباس باز هم داغم میکرد و احساس گرما میکردم.زن با دیدن من انگار اشک در چشمانش جمع شده باشد جلو اومد و مرا در اغوش گرفت و گفت:عزیـــزم..ان موقع شالم از روی سرم افتاده بود و موهای خیسم خشک شده و دورم ریخته بود...خیلی هم بد نشده بود...روی موهایم را بوسه زد و گفت:سلام
_سلام خوبید؟
دوباره مرا بوسید ..نمیدانم ولی احساس کردم خاله اش هم مثل مادرش مهربان است.
از اغوش گرم او که درامدم.دستم را به سمت دخترک دراز کردم دستی سریع و سرد بهم داد و با اینکار از بغل کردنش صرف نظر کردم.
پارسا مردانه سر خاله اش را بوسید که دخترک دست به سویش دراز کرد...پارسا دستی بی حس به او داد ...در عین ناباوری دخترک یک دفعگی پارسا را در اغوش کشید ...سر پارسا داخل موهای دخترک بود..هنوز داغی دستان پارسا روی کمرم بود که با این کار یکباره سرد شد....
پارسا خودش را عقب کشید و روبه خاله و دخترک مرا نشان داد و گفت:این تیامه...کل زندگیم.
با این حرف میخواستم ذوق مرگ بشم ولی به لبخندی بسنده کردم.
پارسا خاله اش را نشان داد و گفت:این خاله هماست...تکه به خدا.
خاله اش لبخندی زد و گفت:عزیزی پسرم.
و بدون اینکه به دخترم اشاره کند گفت:و دخترخالم سپیده..
به هردوشون لبخند زدم که هما خانم گفت:بیاین تو تا کی میخواین اینجا بایستین.
پارسا دستمو گرفت و بعد از خاله وارد شدیم..زن خیلی ذوق و شوق داشت به سمت مبل های مجللی رفت و گفت:بیاین عزیزای من.
وقتی نشستیم شروع کرد به حرف زدن من روی یک مبل تکی روبه روی خاله نشستم و کنارم یک مبل دونفره بود و بلافاصله بعد از نشستن پارسا..سپیده بدون فاصله نشست و اونطور که من هرز گاهی به اونها نگاه میکردم سپیده زیر چشمی پارسا را میپایید.
واقعا دختر زیبایی بود ولی من حس خوبی نسبت به او نداشتم...بهتر بود زود قضاوت نکنم .
خاله پشت سرهم حرف میزد:
اره جمعه که زنگ زدم از فریبا ،زن پژمان،خبر بگیرم...وقتی گفت پارسا جان با تیام خانم داره میاداینقدر خوشحال شدم که نگو....از اون روز دنبال این کار و اون کار...گفتم فریبا تو هم دست پژمان و فربد بچتون رو بگیر بیاین اینجا..دیگه گفت نه خودش یک روزمیخواد دعوت کنه...بعدش زنگ زدم به هستی گفتم خوب نامردی کردی ها دارن عروست و پسرت میان یک خبر نباید میدادی....دیگه کمی ازش گله کردم و اینا...
تو همین حرف ها بود که نگام یک لحظه رفت سمت پارسا.سپیده دستاشو دور شونه پارسا حلقه کرده بود و سرشو گذاشته بود روی شونش.
با حرف خاله برگشتم سمتش.
_اوا تیام جان پاشو ..پاشو لباست رو عوض کن عزیزم...
و با این حرف دستمو کشید و بلندم کرد..به سمت اتاقی راهنمایم کرد و خودش رفت..اتاق بزرگی بود و عکس یک پسر روی دیوار بود پسرک چشمهای مشکی و ابروان هلالی داشت ...بینی خوش فرم و لبانی زیبا...صورتش خیلی جذاب بود..مانتومو شالم رو دراوردم و لباسمو توی اینه قدی مرتب کردم ..خدایی ما که قیافه نداریم حداقل یک هیکل که داریم یکم که بیشتر دقت کردم هیکل منم خوب بود مخصوصا با ان لباسهای تنگ...برای خودم بوسی فرستادم و خواستم از اتاق خارج بشم که:
_به به چه خانم زیبا...
چرخیدم به سمت در صاحب عکس ایستاده بود ...واقعا از درون خجالت کشیدم خواستم برم لباسامو بپوشم ولی دیگه خیلی ضایع بود.
مرد جلو اومد دستشو دراز کرد و گفت:سامان هستم....
پسری نسبتا 29 یا 30 ساله.
ولی قدش از پارسا کوتاه تر بود...
با صدای خاله به خودم اومدم...(تیام جان بیا..)از کنار پسر رد شدم ولی سنگینی نگاشو احساس کردم نمیدونستم به چیم داشت نگاه میکرد ولی هر لحظه خودمو به خاطر شلوار تنگی که پوشیده بودم لعنت کردم.
***************
وارد پذیرایی که شدم..سپیده سرش را روی شانه پارسا گذاشته بود ومشغول حرف زدن بود..
پارسا با دیدن من کمی نگاهش روی صورتم بود ولی بعد سُر خورد و جز به جز بدنم رو نگاه کرد ودوباره برگشت روی صورتم.
اخر این لباس تنگ یک بلایی سر من میاره.
خاله هما با سینی چای وارد شد و گفت:اِ...تیام جان چرا واستادی خاله ..بشین قربونت برم.
(خدانکنه )ی ارومی گفتم و به سمت مبل تک نفرم رفتم که پارسا خودشو کمی اونور برد و گفت:بیا اینجا تیام.
بااین حرف سپیده سرش را از روی شانه او برداشت و خودش را کنار کشید.جایی که پارسا برایم باز کرده بود خیلی کوچیک بود با اینکه جامیشدم ولی بهم میچسبیدیم....اومدم بگم(نه) که خاله گفت:برو عزیزم.
رفتم به سمت تیام درتمام این لحظات نگاه عصبانی سپیده رو حس میکردم یعنی اینقدر پارسا رو دوست داره..رفتم در جای خالی که برایم درست شده بود نشستم و پارسا یکی از دستامو گرفت و روی پاش گذاشت...روی پاش گذاشتن به کنار ، دیگه دستاش مثل روز عقد یا صبح که دستشو گرفتم سرد نبود بلکه خیلی معمولی بود.
ولی دست من کم کم داشت داغ میشد میترسیدم این تغییر حالت رو حس کنه..اونقدر بهم چسبیده بودیم که نمیتونستم هیچ تکونی بخورم....همون موقع پسری که خودش را سامان معرفی کرده بود وارد شد....لباس راحتی پوشیده بود . با ورودش پارسا بلند شد و من هم به تقلید از او..
سامان به پارسا دست داد و به سمت من هم دستشو دراز کرد اینبار دستشو رد نکردم و دست دادم...
پارسا اومد اونو معرفی کنه که پسر گفت:سامانم...پسر خاله ایشون.
با اینکه از سپیده خوشم نیومد ولی سامان یک جوری به دلم نشست.
هما خانوم همون موقع وارد شد و گفت:بیاین ناهار بچه ها و دست منو کشید و جلوتر از بقیه برد گفتم:چرا صدام نکردین برای کمک.
_واه همینم مونده.
***************
به اصرار خاله...پارسا نشست سر میز و من هم اینطرف و سپیده اون طرف..سپیده دقیقا روبه روی من بود..سامان که تازه دستاشو شسته بود و اومده بود...صندلی کنار من رو کشید و گفت:اجازه هست؟
لبخندی زدم ...پسر مودبی بود...نشست.خاله هم همون موقع اومد و کنار سپیده نشست...میز پر بود از غذاهای رنگ و وارنگ....از مرغ و ماهی و 2نوع برنج و انواع ژله و کرم کارامل گرفته تا 2نوع سوپ و خلاصه همه چی بود که پارسا گفت:خاله اینهمه غذا برای 5 نفر؟
خاله لبخندی زد وگفت:قابل شما رو نداره خاله جون
وسطای غذا بود که یکدفعگی غذا پرید تو گلوم...پارسا کمی نگام کرد و اومد برام اب بریزه که سامان خم شد و نوشابه رو برداشت و برام ریخت..اونم نوشابه سیاه..بدون نگاه کردن به لیوان اب دست پارسا نوشابه رو گرفتم و همشو سر کشیدم.
خاله گفت:چی شد ؟
_هیچی پرید تو گلوم.
سپیده گفت:خب اروم دنبالت که نکردن..
میخواستم برم خفش کنم دختره پرورو.
هیچی نگفتم که سپیده گفت:تیام جون.
که از صدتا فحش بدتر بود..
نگاهش کردم که ادامه داد:اسمت معنیش یعنی چی؟
_تا حالا یکبار تو دانشگاه شنیدم...البته اسم پسر بود اون موقع..به نظر معنی خاصی نداره..
پارسا گفت:چرا به معنی چشم هاست.
از اینکه معنی اسممو بدونه خیلی تعجب کردم و کمی هم خوشحال شدم.
سپیده گفت:چه بی معنی!
پارسا سری به تاسف تکون داد...بقیه غذا در سکوت خورده شد.بعد از غذا سپیده دست پارسا رو کشید و به اتاقش برد منو و خاله هم مشغول جمع اوری غذاها شدیم.خاله اصرار داشت من بشینم...وقتی همه ی غذا ها رو داخل اشپزخونه بردیم..دنبال ماشین ظرفشویی میگشتم .که خاله استیناشو برای شستن بالا داد.
جلو رفتم و گفتم:بدین من میشورم.
با خنده هلم داد اونور و گفت:همینم مونده.
_من که بیکارم بزارین من بشورم.
منظور حرفمو فهمید یعنی دخترتون نامزدمو برده..
حالا نگه وقتی پارسا بود چه قدر ما باهم بودیم.
راضی شد و نشست روی صندلی اشپزخونه..پیش بندی زدم تا لباسام خیس نشه و شروع کردم به ظرف شستن اونم داشت منو نگاه میکرد که گفت:ببخشید دخترم.
_نه بابا من عاشق ظرف شستنم.
_اینو نمیگم...منظورم اینه که سپیده پارسا رو برد تو اتاقش.
_اشکالی نداره خب اونم دلش برای پسرخالش تنگ شده.
_نه گلم...سپیده یک بیماری داره...اون یک بیماری روانی داره...اون عاشق و دیوونه پارساست....وقتی اون نباشه میخواد خودکشی کنه....تحملش برام سخته...وقتی به هستی گفتم میخوام شما را دعوت کنم گفت نه چون از عکس العمل سپیده میترسید.
گفتم:حالا پارسا هم سپیده رو دوست داره؟
_اصلا.اینکه نمیبینی پارسا پسش نمیزنه و بهش چیزی نمیگه..چون وقتی سپیده بزنه به کلش..همه چیز رو میشکونه...
باورم نمیشد دختر به اون زیبایی و بیماری.
_اگه میشه امروز رو تحمل کن عزیزم.
میخواستم بگم برام مهم نیست...ولی نگفتم.
همون موقع پارسا و سپیده از اتاق خارج شدند نمیدونستم چیکار میکردن ولی دست سپیده چند تا البوم بود روی مبل نشستند که پارسا بلند گفت:تیام ،خاله بیاید عکس نگاه کنیم.
خاله ظرف رو از دستم گرفت و گفت:تو برو اونجا.
رفتم داخل پذیرایی...پارسا رو یک مبل یک نفره نشسته بود و سپیده با یک چهره دمغ پایین پاش.
با اومدن من خواستم روی مبل کناریش بشینم که پارسا به پاش اشاره کرد و گفت:بیااینجا.
به قول خاله همینم مونده.
روی مبل کناریش نشستم و گفتم:راحتم.
پارسا البوم رو روی پاش گذاشت و بازش کرد و شروع کرد به ورق زدن از هر صفحه یک نفر رو نشون میداد پارسا در بچگیش خیلی تپل بود و لپ هایی داشت که ادم میخواست گاز بگیره...چشماشم مشکی بود گفتم:وایی این تویی پارسا چه خوردنی بودی.
با این حرف اخم سپیده بیشتر شد..بعد از دیدن عکس ها خاله هم وارد پذیرایی شد و گفت:بچه ها اگه میخواید برید تو اتاق استراحت کنید.
من سریع گفتم:نه ممنون خوبه.
****************
بعد از صرف میوه و چای ..حدودا ساعت 5بود که اونجا رو ترک کردیم...خاله نمیذاشت بریم و اصرار داشت که شب هم اونجا بمونیم ولی قبول نکردیم .
_حالا پارسا جان خاله رو قابل نمیدونی یک شب اینجا باشین.
_خاله این حرفا چیه...امروز شنبه است ما فردا باید برگردیم قربونتون برم.
خاله چیزی نگفت و بعد از خداحافظی طولانی رفتیم به سمت ماشین یک چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم پس شوهر هما خانوم کجا بود همین که سوار ماشین شدیم پارسا دوباره جدی شد و با سرعت راند...ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم اینبار منتظر اسانسور ایستاد و من گفتم:نمیخواید با پله برید؟
اخماش داخل هم رفت و گفت:چطور؟
_که بعد با خوشی و خنده بیاید داخل خونه.
_نه ممنون با کارای دیگه هم میتونم خوشحال باشم.
اینو گفت و باز یک لبخند شیطنت امیز.
خل بود این پسر.وارد خونه که شدیم...سریع رفتم سمت اتاقم و مشغول عوض کردن لباسام شدم که در زده شد و گفت:میشه بیام تو؟
اومدم بگم نکه که در یک دفعگی باز شد...منم پریدم پشت در و گفتم:گفتم که نیا.
لخت بود و بلوز ابیم دستم.
صدای پاش میگفت میاد نزدیک تر...تو اون فاصله و گیر و دار بلوزمو پوشیدم و همینکه رسید کنار تخت لباس تنم بود منم یک لبخند پیروزمندانه زدم و گفتم:امرتون؟
_خواستم بگم فردا عصر میریم.
_باشه.
_نمیخوای برای مامانت اینا چیزی بخری.
_فردا صبح اگه شما وقت داشته باشی.
_خودم که دنبال انتقالی کارمم...تو رو میزارم دم بازار.
_باشه.
رفت به سمت در که گفتم:اینو از پشت در نمیتونستید بگید؟
_حتما نمیتونستم بگم...راستی چپه تنت کردی.
نگاهی به خودم انداختم راست میگفت..لباسمو درست پوشیدم و بعد از خوندن نماز شبم شروع کردم به درس خوندن ...در اتاقم قفل کردم که مثل فردا نیاد اونجوری بیدارم کنه..در حین درس خوندن هم خوابم برد..یک خواب شیرین.
فردا زود از خواب بیدار شدم....موهامو شونه کردم و از اتاق خارج شدم..بعد از مطمئن شدن از خواب بودن پارسا دست و صورتمو شستم و از تو اشپزخونه چیزی خوردم ..داشتم هنوز میخوردم که زنگ خونه به صدا دراومد.
رفتم و از چشمی نگاه میکردم این که اون ملیناست. درو باز کردم و نگاهش کردم چه قدر ناز شده بود شال سفیدی به سر کرده بود و موهاشو از سمت چپ ریخته بود روی صورتش...ارایش ملیحی کرده بود .
_سلام.
بادیدن من اخماش رفت توی هم و گفت:تو که اینجایی.
_مگه قرار بود کجا باشم.
_عشقم کجاست؟
_مثل خرس خوابیده..با این حرف خواستم از خنده غش کنم که خودمو کنترل کردم .
_الهی جوجوم خوابه.
بدون تعارف وارد شد...و بدون پرسیدن به سمت اتاق خوابش رفت ...
دختر از این پرو تر..
***********
از همون دم در رفتنشو نگاه کردم بدون در زدن رفت داخل اتاق پارسا و درو بست...
به من چه اصلا هرکار میخوان بکنن.یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم داخل اتاق و مشغول خوندن بقیه درسم شدم....دلم برای حرم تنگ شده بود به محض برگشتن باید بهش سر میزدم..تا میومدم یک کلمه بخونم هی میرفتم تو فکر که اونا تو اتاق بغلی دارن چیکار میکنن..نکنه رفتار اون روز پارسا الکی بوده نکنه داستانی که گفته دروغ بوده...هزار تا نکنه اومد تو سرم...همون موقع صدای زنگ موبایل پارسا بلند شد...بعد چند ثانیه هم در اتاق زده شد.
_بله
_بیام تو؟
_بله.
اومد تو اتاق ..رفتاراش هم عجیبه..با دیدن لیوان اروم گفت:خوب خودتو تحویل گرفتی ها؟
بلند طوری که اون دختره که بیرون باشه گفتم:امرتون؟
با تعجب نگام کرد که من داد زدم:چیه ؟
موبایل رو گرفت سمتم و اروم گفتم:مامان هستی.
میخواستم یعنی این پسر رو خفه کنم..گذاشته من صدام اونجوری بلند بشه که ابروم بره..
گوشی رو از دستش کشیدم و نگاه بدی بهش انداختم...
_الو
_سلام هستی خانم .
پارسارفت بیرون.
_سلام دخترم خوبی؟
_مرسی ممنون شما چطورین؟
_منم خوبم.
_تو بودی اونجوری حرف زدی دخترم.
حالا من تو این هاگیر واگیر چی بگم.
با ناز گفتم:راستش هستی خانم....یک دختره اومده اینجا...اسمش ملیناست.
هستی یکدفعگی صداش رفت بالا و گفت:چی؟ملینا؟اشتباه که نمیکنی دخترم
اه کوچیکی گفتم یعنی منم کسی بودم واسه ی خودم.
هستی خانم با عصبانیت گفت:ناراحت نشو عزیزم.برو گوشی رو بده به اون پارسا تا حسابشو برسم..بدو.
از جا بلند شدم و همونطور که لبخند شیطنت امیزی روی لبم بود رفتم به اتاق .دخترک لبه تخت نشسته بود و پارسا هم لبه صندلی میزش...دخترک شال و مانتشو دراورده بود که پارسا گفت:حرفاتون تموم شد؟
دختره گفت:مگه با کی حرف میزد؟
گوشی را به سمت پارسا بردم و با قیافه پیروزمندانه ای دادم و گفتم:مامانت.
رنگ پارسا پرید همین حرف ملینا هم باعث شد که هستی خانم از صحت حرف من مطمئن بشه.
به هردوشون لبخند زدم و گفتم:ببخشید مزاحم نمیشم. و رفتم بیرون..
حالا میتونستم با یک اعصاب راحت درس بخونم..در اتاقمم قفل کردم تا از هر چیزی راحت باشم..ساعت 10 بود که پارسا درو خواست باز کنه که دید بسته است بلند گفت:مردی یا زنده ای؟
رفتم نزدیک در..چیزی نگفتم که محکم زد به در و گفت:بیا بیرون .
اروم گفتم:چرا اخه؟
_که بریم خرید قرار که یادت نرفته.
***************
ارو گفتم:شما برو تو ماشین من میام.میخواستم اینجوری دکش کنم که تو خونه باهم نباشیم ولی اون سمج تر گفت:رومبل نشستم.
_طول میکشه ها!
کمی مکث کردو با صدای بلندی گفت:درو نشکونم ها!
منو تهدید میکنده در خونه خودشه به من چه...ولی هیچی نگفتم...همون مانتو خاکستریم رو همراه با شال سفیدم و شلوار لی ام پام کردم و درو به ارامی باز کردم و از لای در سرک کشیدم روی مبل نشسته بود و با پاش ضرب گرفته بود اروم رفتم سمت در و دنبال کفشام میگشتم که مچ دستم فشرده شد...سرمو اوردم بالا و توی چشای عسلیش خیره شدم و گفتم:بله!
_تو به ملینا حسودیت میشه؟
من...ملینا ...حسودی....چه مسخره...حالا دیروز با اون کارای سپیده شاید کمی حس حسودی بهم دست بده ولی ملینا..نمیدونمم شاید. ولی با تحکم گفتم:چرا همچین فکر میکنی؟
_از رفتارات.
_شما روانشناسید؟
_مهندس برقم..
مچ دستمو بیشتر فشرد و گفت:ببین خانم...خانم کوچولو...اینکه کی پیش منه و چی بهم میگیم به هیچ کس ربطی نداره.
_مامانت هیچ کس؟
_مامانم همه کسه...ولی....تیام ...بزرگ بازی برای من درنیار.حسودیت میشه واقعا؟
زدم زیر خنده ...چشاش وحشتناک شده بود ولی بازم به دل می نشست..
_من ازت بدمم میاد..
اینو گفتم و خواستم برم تو اتاقم که دوباره بازومو گرفت و برگردوندم به سمت خودش
اشک تو چشام جمع شده بود چطور میتونستاینقدر راحت حرف بزنه دلم میخواست بزنم توی گوشش ولی دستم و عقلم از احساسم پیروی نمیکردند.
کفشاشو پاش کرد و منم همینطور و هردو سوار اسانسور شدیم من به زمین خیره بودم و اون به عکس خودش توی اینه و مدام دستشو لای موهاش میکرد.
با صدای خانمه پیاده شدیم...
رفتیم سمت ماشین میخواستم ناراحتیمو روی در ماشین خالی کنم ولی خودمو کنترل کردم.
*********
پارسا همین که نشست دست به ضبظ برد و صدای انرا بلند کرد. و بعد راه افتاد.سکوت سنگینی بینمان بود...ولی من به این راضی بودم با سرعت میراند...در مقابل فروشگاه بزرگی ایستاد و گفت:ساعت 3 اینجام...ناهارم بخور.
و دسته ای پول به سمتم گرفت پول را از دستش گرقتم و بدون نگاه کردن به او در ماشین را بستم و به سمت فروشگاه میرفتم که صدا کرد:هی!
چرخیدم به سمتش ،با اینکه سرش به طرفم بود ولی نگام نمیکرد با این کار حرصم را دراورده بود ولی گفتم:بله!
_مامانم رنگ ابی دوست داره و پونه هم صورتی...باباهم هرچی بخری قبول داره.
یک تار ابروم رو بالا انداختم و گفتم:باشه!امر دیگه؟
نگاهش رو ازم گرفت و با سرعت گازداد...میخواستم برم بکشمش پایم را محکم روی زمین کوبیدم و به سمت فروشگاه رفتم یک یکی مغازه ها نگاه میکردم .برای همشون متناسب با سلیقم چیزی خریدم ..و برای خودم هم یک پیراهن سفید قهوه ا ی که شبیه تونیک بود.ساعت نزدیک 2 بود که به ساندویچی که اون نزدیک بود رفتم و یک دونه ساندویچ خریدم.پارسا حدود 400 تومن بهم پول داده بود و من 100 تومن خرج کرده بودم..روی نیمکتی که دم در فروشگاه و روبه خیابون نشستم که یکدفعگی یک مرد با سرعت کنارم نشست و گفت:تیام خانم!
چرخیدم به سمتش...این اینجا چیکار میکرد شاهین بود برادر شیدا...لبخندی زدم و گفتم:شما کجا اینجا کجا؟
_داشتم رد میشدم دیدمتون...اول باورم نمیشد حال شما خوبه؟
_ممنون شیدا همراهتون نیست.؟
_نه برای کار بابا اومده بودم تهران و فردا برمیگردم ...از شیدا شنیدم که با یک نفر عقد کردید
سرمو تکون دادم و گفتم:بله.
_کی هست حالا؟
_یکی از فامیل های دورمون.
_همدیگه رو دوست داشتین؟
سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم نگاش به دل مینشست مثل پارسا عصبی نبود ..
زود گفت:البته به من ربطی نداره شما کی برمیگردین؟
_امشب.
_باهواپیما؟
_نه فکر نکنم فکر کنم با ماشین خودشون چون اونجا لازمشون میشه.
_فکر کردم ساکن تهرانن؟
_بله ولی دانشگاه مشهد قبول شدن!
لبخند بی روح و ظاهری نشست روی لبش و گفت:الان کجاست؟
_نمیدونم رفته کجا!
_یعنی تو رو تنها فرستاده بازار.
سرمو باز هم تکون دادم احساس کردم محکم کوبید روی پاش نگاهش کردم انگار سردرگم بود اروم گفتم:چیزی شده؟
_نه ...من میرم کاری ندارید؟
لبخندی زدم و از جا همراه اون بلند شدم که صدای بوقی پیچید توی گوشم.
چرخیدم و با دیدن ماشین پارسا لبخند شیطنت امیزی اومد گوشه لبم.
_من میرم دیگه.
دوباره به سمت شاهین برگشتم و گفتم:ازدیدنت خیلی خوشحال شدم حتما به شیدا سلام برسون .
_تو که زودتر از من میبینش تو بگو دیگه...
با یاداوری اینکه پارسا الان اونجاست و تماما رفتار منو از نیمرخ در نظر داره با یک لبخند و عشوه گفتم:چشــــــم.
سرشو تکون داد و گفت:خداحافظ.
_خدانگهدار...وسایل را برداشتم و به سختی به طرف ماشین رفتم پسره پرو داشت بر و بر منو نگاه میکردیک کمکی چیزی...سوار شدم و وسایل را روی صندلی گذاشتم انهارا جابه جا کرد و من نشستم..
همین که دروبستم چرخید به سمتم و گفت:کی بودن؟
لبخندی زدم و گفتم:اول سلام.
دستشو روی فرمون اروم کوبید و گفت:بگئ کی بود؟
_دوستم..
باداد گفت:دوستتون؟
منم محکم گفتم:داداش دوستم.
_یعد ایشون دوست شما هم میشه؟
سرمو برگدوندم به سمتش و توی چشمای عسلیش خیره شدم و گفتم:چطور شما با همسایتون دوست میشید ولی من؟چطور شما با دختر خاله و دختر عموتون میخندید ولی من نمیتونم؟اون پسر هرکی باشه حتی اگه دوست خودمم باشه به خودم مربوطه!
از اینکه این جوری حرف زدم خودم هم تعجب کردم اونم نگاهشو ازم گرفت و به سمت خونه رفت مدام زیر چشمی نگاهش میکردم ولی هیچ عکس العملی نداشت وقتی رسیدیم خونه ...گفت:وسایلتو جمع کن که بریم؟
_الان؟
با داد گفت:انگار نه انگار شما فردا مدرسه داری نه؟
_شما هم فردا دانشگاه داری؟
_اره بدو
وسایلم رو جمع کردم رفتم نشستم روی مبل. اونم یک دوش گرفت و رفت لباس بپوشه که گفتم:با ماشین شما میریم یا امیر ؟
_خودم...راحت ترم..نمیخوام باز خراب بشه که بد خواب بشم...
منظورش از بد خواب شدن رو نفهمیدم ولی اگه منظورش کنار من خوابیدنه که منم سخت باهاش موافق بودم وسایل رو برداشتیم و سوار ماشین شدیم که بریم
**********
با حرکت ماشین من هم چشم هایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم که پارسا گفت:(تیام )
یکی از چشامو باز کردم و نگاهش کردم و گفتم:(بله)
_این چند روز اخلاقم بد و سگی شده بود امیدوارم ناراحت نشده باشی.
حتی از کلمه هم استفاده نمیکرد من عقده ی یک ببخید نبودم ولی اگه میگفت چی میشد اما همین که غرورشو شکسته بود بازم خوب بود.
گفتم:چرا اینو به من میگی؟
پارسا کمی به سرعتش افزود و گفت:(چون فکر میکنم از دستم ناراحت شدی)
میخواستم بگم مطمئن باش ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم:مامانت اینا تا پایان دوران فوق لیسانست میخوان مشهد بمونن؟
_نه فردا پس فردا راه میوفتن 1 ماهی هست اینجا موندگار شدنو
با کمی مکث و سعی در اینکه بدون حس بگم گفتم:توچی؟
_من...بابا با کمک اقا سعید اینجا یک خونه برام اجاره کرده..کارمم که انتقالی گرفتم.
گفتم:کار میکنی؟
خندید و عینک افتابیشو از روی چشمش برداشت و نگاهم کرد و گفت:بهم نمیاد؟
و دوباره حواسش را به رانندگی داد گفتم:(چرا بهتون میخوره ابدارچی باشید!)
_نه اون شغل رو برای تو نگه داشتم....نگا چه به فکرتم..
_بابا ..با مزه.
اینو که گفتم زد زیر خنده ..داشت از خنده میمرد مردانه میخندید و این بر جذابیتش می افزود نکند دلم برای همین خنده هایش بلغزد.
گفتم:خونت چه جوریه؟
_یک اپارتمان 3طبقه است .اون جور که بابا میگفت بقه 2 و 3و خالیه و طبقه اول هم یک زن و شوهر که 3 تا بچه دارن.
ناخوداگاه گفتم:ماشاالله...
اونم لبخندی محوی زد و من گفتم:شما انگار بچه زیاد دوست دارید؟
_تا طرفش کی باشه؟
به بیرون نگاه کردم افتاب زیاد بود و میخورد توی چشمم همه جا بیابون بود دستمو جلوی چشمم گرفتم که گفت:عینک تو داشبرد هست بردار.(مرسی)ارامی گفتم و در را باز کردن و با دیدن عینک زنانه و ظریفی که بود تعجب کردم و گفتم: ماله کیه؟
نگاه گذرایی به عینک انداخت و گفت:ماله پونه است ...و بعد از چند ثانیه گفت:مشکوک شدی؟
شانه بالا انداختم و سرمو به صندلی تکیه دادم که یاد جوابش افتادم و گفتم:مثلا ملینا!
_چی رو ملینا؟
_طرف رو دیگه.
_اها...خب خب راستش نه ملینا قدش کوتاهه ..من به شخصه زن قد کوتاه دوست ندارم.
**********
24
بی دلیل توی دلم قند اب شد نمیدونم چرا احساس کردم توی دلم یک باد خنک پیچید بعد از فکر گفتم:سپیده چی؟
پقی زد زیر خنده و گفت:سپیده خوشگله و خوش هیکل...دلم هری ریخت پایین که گفت:ولی دیوونه است..این را گفت و باز هم مردانه خندید..با دست موهایش را کنار زد و گفت:سوالا تموم شد؟
_نه....پریسا چی؟
_کدوم پریسا؟
مگه چند تا پریسا توی زندگیش بود که یادش رفته بود...
_دختر عموت!
زیادی کنه است....اصلی رو نمیپرسی؟
اصلی کی بود؟نکنه خودمو میگفت ولی نه من فرعی هم نیستم.
_منظورت کیه؟
همونطور که به جلو نگاه میکرد بی تفاوت گفت:همونکه کنارم نشسته.
منظورش من بودم باسعی در اینکه ذوقم را پنهان کنم گفتم:خب بگو...دوست داری طرفت من باشم؟
یک لحظه چرخید و بهم نگه کرد ولی هیجی نگفت ..روشو کرد اون طرف انگار خودشم مردد مونده بود ..خب توکه نمیخوای جواب بدی چرا میگی بپریم.
چند لحظه هردومون سکوت کرده بودیم که من چشمامو بستم و به صندلی تکیه دادم .نمیدونم چه قدر خوابیده بودم که با لرزش پام بیدار شدم..دستشو گذاشته بود روپام و تکونم میداد ..وقتی چشامو باز کردم دستشو برداشت گفتم:چی شده؟
_ساعت نُه من که خیلی گشنمه!
_نه شبه؟
لبخندی زد و به اسمون نگاه کرد ..کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:منم خیلی گشنمه!
اینو گفتم و خمیازه ای کشیدم ..پارسا ساندویچی به سمتم گرفت و گفت:کالباسه بخور.
برام ساندویچ درست کرده بود با چند تیکه کالباس و نون گفتم:شما با این کلاستون بهتون نمبحوره تو جاده کالباس بخورید.
لبخندی زد و گفت:وقتی ادم زنش خواب باشه معلومه باید کالباس بخوره.
منو زنش خطاب کرده بود و این برام خیلی دلنشین بود .نوشابه ای در لیوان ریخت و گفت:میخوری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم .داخل ماشین نشسته بودیم و میخوردیم ..لیوان نوشابه رو گرفتم و کمی ازش خوردم و خواستم ان را کناری بگذارم که از دستم گرفت و سر کشید .بعضی رفتاراتش مثل پسر بچه ها بود..چپ چپ نگاهش کردم که گفت:چیه؟
زدم زیر خنده چه قدر چشماش در ان سیاهی شب ناز شده بود ...بعد از اینکه غذا تموم شد گفتم:میرم نماز بخونم!
_برو منم همین دور و برام.
رفتم به سمت وضو خونه و بعدشم رفتم به مسجدی که انجا بود..سر نماز از اینکه از صبح تا الان مدام اخلاقش تغییر میکرد ...کمی ترسیدم..صبح اونقدر عصبانی...الان اینطوری.نمازمو خوندم و از خداهم خواستم راه درست را بهم نشون بده ..راه خوشبختی رو...اروم چادر نماز رو تا کردم و داشتم از در خارج میشدم که زنی چادر به سر به سمتم امد ..صورت گرد و سفیدید داشت.
گفت:(سلام دخترم)تقریبا هم قدم بود گفتم:(بله بفرمایید)
_شما اهل تهرانید؟
_خیر من مشهدی هستم.
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:خب خدارا شکر ...منو پسرمم هم مشهدیم ..شوهرم 3ساله فوت کرده...رفته بودیم خونه ی دخترم...البته دومادم کرمانشاهی ولی تو دانشگاه همو دیدن..یک نوه هم دارم اسمش ماهانه.
_ببخشید صحبتتون رو قطع میکنم ولی این حرفا چه ربطی به من داره؟
_دخترم الان تو رو دیدم ...ماشاالله هم از قد و بالات و هم دین و ایمونت ..خوشم اومد خواستم شمارتو بگیرم و باری امر خیر.
امر خیر....ناخود اگاه خندم گرفت قورتش دادم و و گفتم:ببخشید من قصد ازدواج ندارم.
به شونم زد و گفت:همه دخترا اول اینو میگن بزار بیایم..
سرمو به علامت منفی تکون دادم و به سمت در میرفتم که مانتو از پشت گرفت و کشید...افتادم توی بغلش انچنان با شتاب کشیدم که اینطوری شد .مظلومانه نگام کرد و گفت:ببخشید...
لبخند ظاهری زدم و بعد از پا کردن کفش هام به سمت ماشین رفتم..پارسا به ماشین تکیه دادم بود وقتی دیدم اخمی به پیشونیش انداخت و گفت:چه عجب!
_نماز میخوندم.
_مگه نماز جعفر طیار میخوندی که اینقدر طول کشید؟
_نه نماز تیام شکیبا میخوندم.
اون نشست و منم نشستم..ماشین را از پارک درمیاورد که گفت:چرا اینقدر دیر اومدی؟
_خیلی مهمه؟
یک نیم نگاه بهم انداخت و گفت:بله...خیلی..
باز شیطون رفت تو وجودم و گفتم:یک نفر ازم خواستگاری کرد
_یک مرد؟
_یک خانم ازطرف یک مرد.
_به قیافه بچگونت نگاه نکردن.
اینو گفت و یک لبخند زد ..منم لبخندی زدم و ادامه دادم:اره قیافمو ندیدن ولی از دو هیکل مو دیده ...
***********
اینو گفت و یک لبخند زد ..منم لبخندی زدم و ادامه دادم:اره قیافمو ندیدن ولی از دور هیکل مو دیده ...به مامانش گفته بیاد شماره خونمو بگیره.
پارسا کمی به سرعتش افزود و گفت:(دادی؟)
_نه...از خانمه خوشم نیومد..نکه خوشم نیاد ...بین خواستگارام مورد های بهتری هم هستن...پارسا پقی زد زیر خنده و گفت:میشه نام ببرید؟
از تک و تا نیوفتادم و خواستم همون 5 ،6تایی که واقعا زنگ زده بودند رو بگم که موبایل پارسا زنگ زد...دست در جیبش کرد و بعد از دیدن شماره ان را به سمت من گرفت و گفت:مامانه...جواب بده بگو دارم رانندگی میکنم.
_سلام هستی خانم.
_سلام خوشگلم خوبی؟
_ممنون خوبم شما چطورید؟
_منم خوبم...پارسا چه طوره؟
_اونم خوبه.
_چرا خودش برنداشت!من باید قهر باشم نه اون.
_قهر چیه؟داره رانندگی میکنه...تو راهیم
_حسابی مواضب خودتون باشید...کی میرسید؟
_حدودا 2 و 3 صبح...من میرم خونمون..پارسا هم همونن موقع ها میاد.
_خوشحال شدم صداتو شنیدم....فردا میبینمت...
پارسا از کنارم گفت:بپرس پونه مشهده یا تهران..؟کیا مشهدن؟
این سوالا رو پرسیدم و او جواب داد:پونه که دانشگاهش شروع شد رفت..فقط منو و شایان اقا و اقا کوروش هستیم...بقیه رفتند....بعد از قطع تماس این را بهش گفتم و گوشی رو بهش دادم و سرمو تکیه دادم به صندلی ولی خوابم نمیومد...پرسیدم:تو اپارتمانت تو طبقه چندمی؟
_دوم منم...سوم هم...هم ملینا
چی؟ملینا برای چی؟اینجا چیکار میکنه؟میخواستم داد بزنم یعنی چی؟ملینا چرا؟چرخیدم طرفش ولی قبل از اینکه حرفی یزنم..با دستش علامت سکوت رو نشونم داد و گفت:وقتی فهمید دانشگاهم اینجاست و کارمم هم اینجا اونم تصمیم گرفت برای کار بیاد اینجا..اون طور که خودش میگفت پسرخاله باباش یک شرکت داره که از ملینا برای کار دعوت شده...زیر لب گفتم:_اونم چه کسی؟
پارسا سکوت کرد و من گفتم:حالا چرا اپارتمان تو؟
_بده کمکش کردم؟
نگاهمو از پارسا گرفتم و به بیرون خیره شدم
با خنده گفت:میخواستی خواستگاراتو نام ببری!
محکم گفتم:حوصله ندارم.
_بگو نداشتم.
_هرجور دوست داری فکر کن.
سرمو به شیشه تکیه دادم که گفت:رسیدیم کی نقش ادم خوبه باشه؟
_خوبه من ...بده تو...اینجوری غیر طبیعی نمیشه.
_خیلی پرویی.
زیر لب گفتم:ببین کی به کی میگه؟
بلند گفت:چیزی گفتی؟
با کش گفتم:نـــــــــــــــــه خیــــــــــــر
_سر عقدم همینجوری میگفتی دیگه!
_ته دلم همین بود!
دیگه سکوت کرد وهیچی نگفت فقط کمی اهنگ رو بلند کرد و پنجره رو داد پایین تا خوابش نبره...
منم با چشام جاده خالی و سیاه رو متر میکردم که رفت توی کوچمون جلوی در خونمون ایستاد ..ساکمو برداشتم که گفت:برو بخواب که صبح بازخواب نمونی!
یک اخم نمایشی کردم و گفتم:شما بیشتر نیاز به خواب داری؟
به شوخی گفت:بیام خونه شما!؟
لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم:جا نداریم وگرنه قدمتون رو تخم چشامون.
سرشو کمی جلوتر اورد :تو تخت شما هم همینطور.
بد نگاهش کردم...بعضی جرف ها نباید بین ما زده میشد ولی اون...اصلا براش مهم نبود..
نگاهش بعضی موقع ها انقدر سرد و بیروح بودکه میترسیدم بهش نگاه کنم وبعضی اوقات داغ و سوزنده.
*************
کلید انداختم و وارد شدم...سعی میکردم ارام ارام برم...در خونه هم باز کردم...فرهاد وسط هال دراز کشیده بود و در حال تخمه خوردن و فوتبال دیدن بود.
با تعجب رفتم جلوش و همونطور که اروم حرف میزدم گفتم:سلام....چرا بیداری؟
اول با تعجب نگاهم کرد و بعد بلند شد و گفت:سلام اباجی!
و بوسه ای بر گونه ام زد..
لبخندی زدم که گفت:برو بخواب که خسته ای!
چشامو روی هم فشردم و به اتاق رفتم..اتاقم مرتب بود...نکنه مامان فکر کرده من با پارسا میام...چه فکرا!
اروم خودمو روی تخت انداختم و تا چشامو بستم خوابم برد..با تکون های شدید بلند شدم..فرهاد بود..بیشتر به زیر پتو رفتم که پتو رو از روم کشید و گفت:پاشو مدرست دیر میشه ها!
صداشو تو عالم خواب میشنیدم...
خمیازه ای کشیدم که بالش رو از زیر سرم کشید و سرم افتاد..خواب دیگه از سرم رفته بود چشامو باز کردم و به فرهاد خیره شدم..طلبکارانه نگاهش میکردم که گفت:چیه؟یک جوری نگاه میکنی انگار زود بیدارت کردم...پاشو بینم.
وقتی دید همونجوری نگاهش میکنم دستمو کشید و گفت:پاشو نزار از راه اب ریختن و پر کردن تو گوش و دماغ بیدارت کنم.
با این حرف یاد اون روزی که پارسا منو بیدار کرد افتادم..لبخندی نشست روی لبم که فرهاد گفت:خل شدی تیام ها!
از جا بلندشدم ابی به صورتم زدم و بعد از شانه کردن موهای بلند مشکیم ....حاضر شدم..لباسهای مدرسم در ان ساک حسابی چروک شده بود ولی راه دیگه ای نداشتم.
فرهاد برام ساندویچ درست کرده بود...ازش خداحافظی کردم و راهی مدرسه شدم در راه مدرسه همونطور که ساندویچمو میخوردم...فرمولا رو دور میکردم که در چند قدم مدرسه صدای شیدا پیچید تو گوشم:واسـتا گلابی.
برگشتم به سمتش....بدو بدو جلو اومد و سریع بغلم کرد...
_سلام شیدا.....خوبی؟
با لبخند و انرژی گفت:اره خیلی بعد از چند روز تعطیلی اومدم مدرسه و قیافه ادم های ناراحتو گرفت به خودش..
_چه خبر؟
_از شما چه خبر ...با اقاتون میرید تهرانو.
_راستی شاهین رو دیدم.
_بله گفتن
_مگه اومده؟
_نه خیر با پرنده های نامه بر و دود برام فرستاده خب تلفن زده دیگه.
همون موقع باران هم اومد...اول منو بغل کرد و حالمو پرسید که شیدا گفت:منم چغندرم دیگه!
منو و باران زدیم زیر خنده که باران شیدا رو بغل کرد و گفت:نه عخشم...تو شلغم منی..
شیدا دستشو نزدیک مقنعه باران برد و گفت:بکشم..
باران جیغ کشان داخل مدرسه دوید و گفت:نکن..
شیدا هم با قدم های بلند دنبالش رفت..منم نظارشان میکردم.باران دوباره به سمت من برگشت و رفت پشت من و گفت:نزار بکشه تیام.
خندیدم و گفتم:مسخره ها مثل بچه اول دبستانی هاییدها!
شیدا گفت:حالا شما شوهر کردی ادا ادم بزرگ ها رو درنیار..
یه سر کلاس رفتیم با سوگل هم احوال پرسی کردیم..زنگ اول همون امتحان سخته بود که خیلی خوب دادمش ...همه خوب دادن.زنگ اخر بود...سوگل که مثل همیشه زود رفت و منو وباران و شیدا رفتیم دم در که روبه باران گفتم:خب حال حسام چطوره؟
_خیلی خوبه...امروز میاد دنبالم...
_پس وای میستام ببینمش...
باران لبخندی زد که شیدا گفت:شما فعلا با نامزد خودت که مثل چی داره مارو نگاه میکنه برو
_چی؟
خط نگاه شیدا رو دنبال کردم و روی پارسا فرود اومدم داشت میومد به سمت ما..با بچه ها خداحافظی سر سری کردم و رفتم به طرفش...سلام یادم رفت و گفتم:چی شده؟
_سلام
_سلام چی شده؟
_بیا حالا...
باهاش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم و گفتم:کجا میریم چی شده؟
که رفت به سمت خونه اقاجون اینا(پدر مادرم.)
_اونجا میریم چرا؟
پارسا سکوت کرده بود و عصبی نبود ولی من عصبانی بود و میخواستم فریاد بزنم...از ماشین دوتایی پیاده شدیم و رفتیم داخل...خاله زیبا روی پله نشسته بود و گریه میکرد جلو رفتم که پارسا دستمو گرفت و کشید..با نگاهم ازش پرسیدم چی شده ولی جوابی نشنیدم..با صداهای افزایش یافته گریه ..با خودم گفتم نکنه برای اقاجون اتفاقی افتاد چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:اقاجونم چیزیش شده؟
پارسا گفت:ایشون...ایشون...تموم..نتو� �ست بقیشو بگه...نگاهشو ازم گرفت ولی من پرسشگرانه نگاهش میکرد باورم نمیشد اقاجون از پیشم رفته باشه.....اقاجون که مریض نبود...پس..اقاجون رفته بود خدااونو از ما گرفته..بود...بغض به گلوم چنگ زد و اشکام میریختن..
----------------------------
پارسا گفت
:ایشون...ایشون...تموم..نتونست بقیشو بگه...نگاهشو ازم گرفت ولی من پرسشگرانه نگاهش میکرد باورم نمیشد اقاجون از پیشم رفته باشه.....اقاجون که مریض نبود...پس..اقاجون رفته بود خدااونو از ما گرفته..بود...بغض به گلوم چنگ زد و اشکام میریختن..خودمم حال خودمو درک نمیکردم،چشامو بسته بودم و جلوی پارسا اشک میریختم..اقاجون یکی از عزیز ترین کسام ،از پیشم رفته بود..من فقط 1دونه پدربزرگ داشتم که خدا ازم گرفت.ناخوداگاه یک قدم جلو رفتم و خودمو توی اغوش پارسا انداختم...اونم دستاشو پشتم گرفت....اولین بار بود که به اغوشش رفته بودم ..اونم فقط برای پناه...سرموتوی گودی شونش فرو برده بودم ،همه ی خاطره هام با پدربزرگ برام زنده میشد.بوی عطر پارسا گریمو بیشتر میکرد..بازوهای عضلانی او در برابر دستان ظریف من...زنانگی و ضعیف بودن در برابر مشکلاتم را به چشم می کشید.بغض اوار شده بود بر گلویم.اغوش پارسا گرم بود و من هم به این گرما برای اشکهایم نیاز داشتم..هق هقم تمامی نداشت...مگر میشد ...مگر میشد نبود اقاجون را درک کنم..دستی مرا از اغوش پارسا بیرون کشید.فرهاد بود...دلیل کارش را نفهمیدم...نگاه ها در هم لغزید ولی به بغل او نرفتم،به طرف خاله زیبا که حالا سرش را بالا اورده بود..و به من نگاه میکرد..کمی جلو رفتم و با صدایی که با شکستن بغضم همراه بود گفتم:سلام.
خاله مرا در یک حرکت در اغوش کشید..احساس کردم همه ی غم های دنیا بر سر من خراب شده..پس از اشک های فراوان..از بغل هم دراومدیم و دیدم مامان و بابا هم ایستاده اند ..بابا گفت:فردا مراسم عزاداری برپا میشه.
سریع گفتم:دلیلش چی بوده؟
به دنبال جواب در چشمهای بابا بودم که جواب پارسا مرا غافل گیر کرد:ایست قلبی.چرخیدم به سمتش و نیم نگاهی به او انداختم.مامان با دست اشکهایی که ارام میریخت را پاک کرد و گفت:زیبا بیا خونه ما...بابارو...بابارو الان میان میبرن سرد خونه.
خاله زیبا زیر لب زمزمه کرد:سردخونه... روی پله نشست ..طاقت نداشت باید میگریست..باید خالی میشد.حقش بود.با هر اشک خاله من هق هق میکردم.پدربزرگ مرا خیلی دوست داشت..مخصوصا در کودکی که عاشق نوه دختری بود..من تنها نوه دختر او بودم...چه شب جمعه ها که در خانه انها گذرانده بودم..با بوی سنگگ داغ بیدار میشدمم..بازی هایی که در حیاط بزرگ خانه اقاجون میکردیم.قصه های شیرین و پرمحتوا اقاجون..اخلاقی که مادر از ان ارث نبرده بود ولی اقاجون داشت...صبور..همدم...یاد لبخند های شیرینش که می افتم گریه امانم نمیدهد..پدر گفت:پارسا جان میشه تیام رو ببری؟
سرم رو بالا اوردم و گفتم:نه میخوام اقاجون رو ببینم..هم میخواستم اقاجون روببینم هم نمیخواستم با پارسا باشم...میخواستم تنها باشم.
******************
بابا نگاه معناداری به پارسا کرد و دوباره به درون خانه رفت.
میخواستم به دنبال بابا به داخل بروم که فرهاد دستمو کشید و توی چشام نگاه کرد و گفت:بهتره به حرف بابا گوش کنی.
اروم گفتم:تو دیگه چرا فرهاد.
سرشو جلو اورد و دم گوشم گفت:وقتی بهش زنگ زدیم که بیاد دنبال تو ..نمیدونی چه قدر نگران شد که نکنه برات اتفاقی افتاده باشه.
_اینا همش فیلمه فرهاد.
اروم سر شونم زد و گفت:فیلمه قشنگیه...
و بلند گفت:اقا پارسا بهتره تیام رو ببری من با بابا موافقم.
پارسا جلو اومد و دستامو گرفت دستاش داغ بود...وقتی دستامو گرفت بک فشار کوچولو بهش وارد کرد که دلیلیشو نفهمیدم همین که از خانه خارج شدیم..دستمو بیروم کشیدم و با فاصله ازش راه میرفتم.عصبی بودم..بیشتر از اون ناراحت...اونقدر توی فکر اقاجون بودم که ماشینشو رد کردن.
_اهای دختره ماشینمو رد کردی!
منو و دختره خطاب کرده بود برگشتم به سمتش و گفتم:بله میدونم.
به سمت د رماشین رفت و گفت:بیا بشین.
یک قطره اشک بی هوا چکید از چشمم.
گفتم:که کجا بریم؟اصلا چرا باید با تو بیام...اصلا چرا اقاجون رفت..چرا من اینجام..چرا تو فامیل مایی.چرا باهات عقد کردم...چرا مامانم از تو خوشش اومد چرا مامانت ازم خوشش اومد...چرا اقاجون رفت؟چراخاله زیبا اینقدر تنهاست؟
خل شده بودم..نشستم لبه جدول و این چرت و پرت را زیر لب میگفتم..
احساس کردم پارسا با فاصله کنارم نشسته.مغرور تر ار اون بود که نزدیک تر بیاد.
صورتمو با دستام پوشونده بودم..به همه چی و همه جا فکر میکردم.
پارسا اروم گفت:من اینجا رو نمیشناسم...یعنی جایی رو نمیشناسم که بتونه ارومت کنه..یا ..میخوای یکم قدک بزنیم.؟
چرخیدم به سمتش ..چشای عسلیش مهربون شده بود گفتم:میشه بریم حرم؟
یکدونه از اشکایی که از روی صورتم سر میخورد رو پاک کرد و گفت:اره...فقط...فقط یک شرط داره؟
اهی کشیدم و گفتم:چی؟
_گریه نکن
یک لبخند کوچیک نشست کنار لبم و گفتم:خیلی رمانتیکه...ولی باشه.
_پس پاشو.
سوار ماشین شدیم..ضبط رو روشن نکرد.اروم میروند.
_یکم سریع تر...دلم واقعا هوای حرمو کرده.
_چادر داری؟
اینو یادم رفته بود چه قدر خوب که پارسا یادم انداخت چرخیدم به سمتش و گفتم:نه...حالا چیکار کنم؟جلو یک مغازه ترمز کرد و گفت:اون روز مامان از اینحا چادر خرید .
باهم پیاده شدیم..مرد داشت مغازه اش را میبست.
پارسا سریع رفت جلو و گفت:ببخشید اقا.
_بله .
_یک چادر برای ایشون میخواستم.
صاحب مغازه که مردی جوان بود نگاهی به من کرد و داخل مغازه رفت
******************
من هم به دنبال پارسا وارد شدم...مرد یک دانه چادر رنگی سفید گل گلی به سمتم گرفت و گفت:ببینید اندازتونه؟
چادر را به سر کردم و جلو اینه قدی ایستادم و یک چرخ زدم که پارسا را در اینه کنار خودم دیدم..نگاهش باز یخ شد...
_بهم میاد؟
عصبی گفت:اره....درش بیار بریم.
یادمه اولین باری که نماز رو درست خوندم اقاجون برام چادر خرید...خواستم دوباره اشک بریزم ولی لبمو گاز گرفتم که تحمل کنم...
صدای پارسا من و از حال و هوام کشید بیرون.
_نمیخوای بیای.
چادر رو دراوردم و با گفتن:مرسی اقا
از فروشنده از مغازه خارج شدم و به سمت ماشین رفتم و نشستم.
پاشو گذاشت روی گاز و با سرعت به سمت حرم راند..اهنگو زیاد کرده بود عصبی شده بود...رفت به زیر حرم جای پارکینگ ها که گفتم:ضبط رو کم کن...
یک نیم نگاه بهم کرد و بعدش ضبط رو خاموش کرد...مقابل پارکینگ نگه داشت بهش نگاه کردم و گفتم:مگه نمیای؟
_نه برو کار دارم.
بهش نگاه میکنم و میگم:تو این چند وقته که اومدین مشهد اومدی حرم؟
_نه تیام...برو کار دارم..حوصله حرم ندارم.
زیر لب گفتم:حوصله همه چی دارید غیر حرم..حوصله همه جا دارید غیر حرم.
برمیگرده به سمتم و میگه:میشه مثل این مادربزرگ ها نصیحتم نکنی!
سرمو به علامت تایید تکون میدم و از ماشین پیاده میشم هنوز چند قدم نرفتم اونم حرکت نکرده...با سعی در اینکه بغضمو قورت بدم جلو میرم و میگم:با مترو میرم...کارت دارم....خوش بگذره..
اونقدر با بغض گفتم که دل خودمم کباب شد ولی پارسا اونقدر بی احساس بود که پاشو محکم روی گازبذارخ و بره..چادرمو سرم میکنم و وارد حرم میشم..اول سلام میدم و میرم سمت ضریح دلم بدجور هوای حرمو کرده بود.
اونجا اونقدر گریه میکنم ... و دعا میخونم ...تا ساعت 7 ..برمیگردم خونه...هنوز کسی خونه نیست...همین که میرسم تلفن زنگ میزنه...
بدون نگاه کردم به شماره برمیدارم
_بله!
_رسیدی؟
پارساست..سوالش فقط یک کلمه دارد.
_بله
اینو میگم و تلفن رو میکوبونم سر جاش....چرا اینقدر ازش متنفر شدم...من که داشتم بهش احساس پیدا میکردم...من که...جلوی خودمو میگیرم و میرم توی اشپزخونه حسابی گشنم شده...یک تیکه نون برمیدارم که دوباره تلفن زنگ میزنه...اینبار به شماره دقت میکنم...فرهاده.
_الو
_سلام تیام اومدی از حرم؟
_اره پارسا زنگ زد گفت رفتین حرم.
رفتین..چه دروغا.
_اره ...
_پارسا کجا رفت؟
_نمیدونم اقا کار ضروری داشتن.
_باشه...خاله زیبا و مامان تا نیم ساعت دیگه میان...
_باشه..
دوباره بغض چنگ زده بود بر گلوم.
_حالت خوبه خواهری؟
_اره .خداحافظ.
اینو گفتم و تلفن رو گذاشتم سرجاش...لباسام رو دراوردم و رفتم توی اتاقم..هر وقت میومدم به اقاجون فکر نکنم فکرم میرفت جای پارسا چه کار مهمی داشته که منو و تنها گذاشته و رفته...تو اون چند لحظه که من میرم چادر سرم کنم چی میشه...هر وقت هم از فکر پارسا میومدم بیرون میرفتم تو فکر اقاجون..باصدای در از جا بلند شدم..خاله زیبا و مامانن.سلام میکنن.خاله به اصرار مامان میره توی اتاق من و خودشم میره توی اتاقش...
میرم توی هال روی مبل میشینم و مثل دیونه ها به روبه روم زل میزنم که تلفن خونه به صدا درمیاد..
شماره پارساست با تعجب برمیدارم..خیلی تعجب میکنم.
_الو
_سلام عزیزم!
عزیزم!!!سرش باز به جایی خورده.
_بله!
_خوبی خانمی؟
نه واقعا یک چیزیش شده!
_چیه؟
خنده بلندی سرداد و گفت:اره منم خوبم...مرسی گلم.
_چت شده؟
_تا یک ربع دیگه دم درم...زود بیا هانی
------------------
قسمت 25
مگه کجا قرار بود بریم.!چرا اینجوری حرف زد...برای خنثی کردن حس فوضولیم به اتاق مامان رفتم .مامان روی تخت دراز کشیده بود و رفته بود زیر پتو
_مامان!
جواب نداد جلوتر رفتم و دوباره گفتم:مامان!
پتو رو از روی صورتش کنار زد و گفت:چیه.
_الان پارسا زنگ زد.
_خب!
_گفت میاد دنبالم.
_باشه!
مامان حتی نپرسید برای چی کجا میخواید برید...فقط گفت باشه.
اروم رفتم داخل اتاقم.یک مانتو و شلوار و شال مشکی پوشیدم...شده بودم سرتا پا مشکی..خدا رو شکر بهم میومد.نشستم لب پله و مشغول پوشیدن کفشام شدم..با صدای بوق از خونه خارج شدم...با دیدن ماشینش ...و سر نشینی که جلو نشسته بود نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم..عقب نشستم همین که نشستم..پارسا گفت:سلام عزیزم..بوس اول کار..
با تعجب نگاش میکردم که زیرچونمو گرفت و بوسه ای به لپم زد..گونم داغ شد اولین بوسه اینقدر تند اینقدر بی احساس.
دختری که جلو نشسته بود به سمتم برگشت...ملینا بود..لحظه ای هنگ کردم.سریع گفتم:سلام.
فقط سرشو تکون داد..پارسا گفت:ملیناامروز رسیده...تا کارای خونه رو ترتیب دادم طول کشید..پس بگو برای ایشون رفتن.
گفتم:خوش اومدین.ولی...پارسا...بهتر بود من خونه باشم.
ملینا نگاهی به من کرد و گفت:چیه؟بابات مرده رخت سیاه به تن کردی؟
پارسا از اینه نیم نگاهی به من کرد و گفت:نه...پدربزرگش فوت کرده.
ملینا خیلی حرف میزد و من به شخصه سرم داشت درد میگرفت که پارسا به حرفش پایان داد و گفت:چیزی میخورید؟
ملینا سریع گفت:اره ...اره...من که خیلی گشنمه..
تودلم گفتم کارد بخوری تو....پارسا گفت:تیام جان تو هم گشنته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:یک جورایی ..
ملینا گفت:چه عشوه ای هم میاد..
تا وقتی رسیدیم هیچ کدام حرفی نزدیم...پارسا ماشین رو پارک کرد..انها شانه به شانه هم راه میرفتند و من با یک قدم تفاوت پشتشان.یا من خیلی ارام میرفتم یا انها خیلی تند.
صندلی هایش مانند مبل های بزرگ بود..
یکی از فست فود های معروف شهر بود..پارسا گفت:چی میخورید؟
ملینا:هات داگ.
پارسا نگاهی به من کرد و گفت:توچی؟
_پپرونی.
پارسا لبخندی زد و رفت تا سفارش دهد من هم دنباله ملینا راه افتادم.پشت مبلی نشست..او انطرف من اینطرف.نمیدانستم پارسا کجا میشینه...حتما کنار ملینا..اون دختری به زیبایی ملینا رو ترک نمیکنه..یاد رفتار روز اولشون افتادم انگار دوتا دشمن خونی بودند..حالا اقابراش خونه میگیریه و میارش غذا بیرون..
همون موقع پارسا رو دیدم که داشت نزدیک میشد.استرس داشتم ..به خاطر همین چیز معمولی...پارسا بهم نگاه میکرد و لبخند میزد که در عین ناباوری...
غرق تعجب.....دیدم که پارسا نشست کنار ملینا...یعنی چی..لبخنداشم الکی بود حداقل جلوی ملینا نمیخواست حفظ ظاهر کنه؟
ملینا پرسید:پارسا جان چرا نرفتی پیش عشقت.
من به دفاع از حرکت او پرداختم و گفتم:ملینا جون اینطوری بهتر میتونه صورتمو ببینه..
ملینا زیر لب طوری که من بشنوم گفت:نکه خیلی خوشگلی.
گفتم:در این شکی نیست ملینا جون.
ملینا به سمت پارسا چرخید و گفت:جه نامزدی داری پارسا.
پارسا به من نگاهی کرد ...نه لبخند نه اخم..پس چی بودتوی چشاش که من نمیفهمیدم.
همون موقع گارسون غذا رو گذاشت برای خوشم پیتزا سفارش داده بود بعد از خوردن غذا هنگاهی که سوار ماشین شدیم پارسا گفت:تیام امشت بیا خونه من که فردا بریم سر خاک..
بدون فکر به مدرسه گفتم:مامان تنهاست.
_مامانت و خاله زیبا به این تنهایی نیاز دارند.
_مدرسه چی؟
ملینا پقی زد زیر خنده و گفت:پارسا...نامزدت بچه مدرسه ای.
پارسا گفت:بچه مدرسه ای می ارزه به صدتا از دانشگاه اخراج شده..
ملینا حرفی نزد که من گفتم:میشه موبایلتو بدی..یک زنگ به مامان بزنم.
_اره گلم.
موبایلشو به سمتم گرفت.رمز داشت.
با تعجب از توی اینه نگاهش کردم که گفت:رمزش ..اچ(h)اینگلیسی.
یعنی اسم کی میتونه باشه....رمز رو زدم و بعدش شماره مامان رو گرفتم..
**********************
قسمت 26
فرهاد گوشی رو برداشت.صداش خسته و گرفته بود .اروم گفت:بله پارسا جان.
جان!یعنی اینقدر باهم صمیمی بودند.گفتم:تیامم.
_سلام تیام
_سلام خوبی؟
_اره خیلی.بغض صداشو به خوبی میتونستم تشخیص بدم.گفت:کجایی؟کی میای؟
_با پارسام...و (نگاهی به پارسا انداختم) و همسایشون..میخواستم بگم پارسا ازم خواسته برم خونشون ..
فرهاد کمی سکوت کرد و گفت:میدونی که مامان.. و بابا موافقن..
_اوهوم
_خودت چی میگی؟
ته دلم نمیخواستم برم خونه..اون جوناراحت و افسرده و گریون حالم رو بدتر میکرد..از پارسا هم فقط کمی ترس داشتم گفتم:نمیدونم.
_بچه هم بودی یک کاری که میخواستی ولی خجالت میکشیدی میگفتی نمیدونم.
لبخند تلخی نقش بست رو لبهام.فرهاد ادامه داد:کاری نداری؟
_نه!
_خوش بگذره خدانگهدار.
_خداحافظ.
تلفن رو به پارسا برگردوندم و بقیه را با سکوت و اهنگ طی شد..اپارتمانش در بالا شهر بود .اپارتمان های بزرگ و شیک و.پارسا ماشین را پارک کرد و 3تایی به سمت اسانسور رفتیم.پارسا و ملینا کنارهم ایستاده بودند و من روبه روی پارسا از شانس بدم هم اسانسور کوچک بود و ما هم سینه به سینه هم ...سعی کردم نگاهم را پایین بیندازم ولی یا روی سینه ستبرش می افتد یا نگاهش در نگاهم قفل میشد.نفهمیدم ملینا هم این تبادل را نگاه را فهمید یا نه..پیاده که شدیم.طبقه دوم بودیم.پارسا گفت:کاری نداری ملینا؟
_یک چایی دعوتم نمیکنی؟
_چرا حتما.
_تا چایی رو دم کنی منم لباسام رو عوض میکنم میام.اهی کشیدم .پارسا کلید انداخت و وارد شدیم.خانه تفریبا متوسط بود.2اتاق واشپزخانه و هال و پذیرایی و سرویس بهداشتی داشت.پارسا ناگهان دست به سمت دکمه ها پیراهنش برد و من هم وسط هال ایستاده بودم و مشغول تجزیه و تحلیل بودم که سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم.سرمو بالا اوردم..خمار نگاهم میکرد روی هر دکمه مکثی می کرد..
اروم گفتم:چیه؟
_شالتو دربیار.
_چی؟
_درش بیار.
_حالت خوبه؟
دستشو اورد جلو و من دستشو پس زدم و گفتم:باشه خودم در میارم..درش اوردم و گذاشتمش روی مبل.
پارسا دستشو ناگهانی دور کمرم حلقه کرد ..دستمو برای برداشتن دستش روی دستش گذاشتم و گفتم:پارسا...چیکار میکنی؟
_میخوامت.
_چی؟حالت خوبه؟نه نه حالت خوب نیست.
پارسا اروم سرشو اورد جلو و گفت از این بهتر.
راهی برای فرار نبود چشماشو بسته بود و صورتش رو جلو اورده بود..نفسای داغش روی صورتم میخورد....نمیخواستم..هیچ اتفاقی بینمون بیوفته..اون از اون بوس تو ماشینش اینم از این کارش.گفتم:پارسا ولم کن.
با صدای تقریبا بلند گفت:از چیه من میترسی لعنتی!!!من نامزدتم...محرمت.
منم مثل اون با صدای بلند گفتم:انگار یادت رفته..این نامزدی اخرش جداییه...
از اینکه نمیتونستم هیچ تکونی بخورم و مثل یک کاغذ مچاله شده توی بغلش بودم اعصابم داشت بهم میریخت.
داد زدم:ولم کن.
ولی بی توجه سرشو جلوتر اورد که...
زیــــــــــنگ.
پارسا گفت:لعنتی و منو انداخت عقب .دکمه های پیرهنشو بست و رفت دم در...
منم شالمو برداشتم تا کردم و رفتم به سمت اتاق رفتم.وضع موهام بهم ریخته بود....یک تخت دونفره!!!!!!خدایاغلط کردم..حتما کار هستی خانم بود.مجبور بودم برسشو بردارم.. و موهای مشکی بلندمو که بعد هیکلم تو بدنم بهترین چیز بود رو شونه زدم و دورم ریختم..مانتومو دراوردم.
هر لحظه صورتش رو که اونقدر بهم نزدیک بود رو تصور میکردم....احساس ترس خوشایندی بهم دست میداد خودمم با خودم تکلیفم معلوم نبود..یعنی پارسا منو دوست داره که اینجوری کرد یا فقط....فقط.برای رفع نیازاشه...یک بلوز استین حلقه ای یقه اسکی مشکی چسب تنم بود.زدم تو خط بی خیالی.میخواستم جلوی ملینا خودمونشون بدم.از بد شانسی رژم نداشتم که بزنم..
کشو رو کشیدم و با دیدن یک رژقرمز ذوق زده شدم و زدم ولی وقتی یاد اقاجون افتادم با پشت دست پاکش کردم.. و از اتاق خارج شدم.ملینا روی مبل مقابل پارسا نشسته بود. و من تنها چهره پارسا را میدم..چه قد رچند لحظه چهره اش به دل نشست و حس کردم..حس کردم دوستش داشتم و حتی اگه بغلم نمیکرم مطمئن بودم این لحظه دوستش دارم..
پارسا با دیدن من نگاهشو از ملینا گرفت. ملینا وقتی بی توجهی پارسا را نسبت به خودش دید گفت:حواست کجاست؟ و چرخید به سمت من...رفتم به سمتشان..پارسا از من خواست در کنارش بشینم ولی من در مبلی با فاصله از ملینا نشستم.ملینا یک شلوار لی تنگ که تا ساق پاش بودهمره با یک بلوز ابی استین سه ربع و موهاشو با یک کش ساده بالای سرش دم اسبی بسته بود.
****************
پارسا هم با لباس بیرونش نشسته بود.سکوت کرده بودیم که من گفتم:میرم چایی بیارم.بلند شدم که پارسا گفت:نسکافه میخوری ملینا؟ _اره حتما. پارسا به این بهانه دنبال من راهی اشپزخانه شد.سریع اب را روی گاز گذاشتم تا جوش بیاید و مشغول روشن کردن گاز شدم که دست های پارسا از پشت دور کمرم حلقه شد...داغ شدم ولی یک حس خوب در پی این داغ شدن بود...برای لحظه ای بچه بازی و این ازدواج زوری را کنار گذاشتم و وجودش را باتمام وجود دوست داشتم که گفت:خیلی خوشگل شدیا مواضب باش نخورمت.خنده ای نشست گوشه لبم و گفتم:من مواضب باشم؟
سینی نسکافه را بیرون بردم و سرجام نشستم که ملینا گفت:راستی پارسارژلبم رو ندیدی؟
_شاید تو کشو باشه بعدا بردار.
ملینا چشم و ابرویی بالا انداخت و بعد از یک عالمه وراجی..پاشد رفت.منم سریع رفتم به اتاق کناری که بخوابم و پارسا رو نبینم...چون معلوم بود امشب اصلا حالش خوب نیست.
درو باز کردم و همین که رفتم داخل اتاق.با دیدن اتاق خیلی جا خوردم..یک اتاق ساده که فقط کَفِش فرش بود...سایه پارسا افتاد روم چرخیدم به سمتش...لای چارچوب در ایستاده بود..با نگاهم برندازش کردم لباس راحتی تنش بود..سرعت عملت رو عشقه...چه لات شدی تیام.
پارسا گفت:پسندیدین؟
سریع نگاهمو به چشاش دوختم و گفتم:ها!چی؟
خندشو قورت داد و گفت:روی زمین سفت که نمیخوای بخوابی؟
همین طور نگاهش میکردم که گفت:من رو کاناپه میخوام میتونی تو اتاقم بخوابی
از محبتش جا خوردم ..گفتم:ممنون.
به سمت هال رفت منم پشت سرش میرفتم که یکدفعگی برگشت.از حرکت ناگهانیش ترسیدم و یک قدم عقب رفتم که پارسا همراه با نیشخند کنار لبش گفت:فردا شب مامان یک رستوارن دعوتمون کرده.
_من در وضعیت روحی خوبی نیستم که بیام.
_میدونم ..ولی اگه میخوای فیلم بازی کنی بهترین وقته..مامان ایناجمعه بلیت دارند.
چشامو بستم و نفسمو پرفشاردادم بیرون و گفتم:باشه چون اصرار میکنی....میدونم دلت میخواد بهت محبت کنم.
پوزخندی زد و گفت:هه..معلومه کی کشته مُرده محبت کیه!
همونطور که داخل اتاق میشدم گفتم: بسه ..
حسابی حالش گرفته شد از صدای محکمی که اومد فهمیدم حتما خودشو هیکل گندشو پرت کرده رو کاناپه..برای اینکه بیشتر بسوزه گفتم:اروم..میشکنه..
_اگه بشکنه رو تختم جا هست...میخوای بیام نشونت بدم..
دیگه چیزی نگفتم.
خودمو روی تخت انداختم و چشامو بستم...اقاجون...خیلی وقت بود بهش سرنزده بودم..خیلی وقت بود ندیده بودش از روز عقد ندیدمش...خیلی وقت بود تنهاش گذاشته بودم..ماه ابان بود حتی تولد عزیز هم یادم رفته بود...باید بعد 7 اقاجون براش حتما چیزی میگرفتم...این ازدواج کل زندگیم رو بهم ریخته بود.خدارو شکر درسام اُفت نکرده بود.پتو رو تا روی بینیم کشیدم بالا.چه قدر خوب بود اگه اقاجون رو تو خواب ببینم.
_تیام...تیام لبند شد.غلطی زدم و پتو رو بیشتر کشیدم روی صورتم..در یک حرکت پتو از روی بدنم برداشته شد...سریع به خودم پیچیدم.. و گفتم:بِده وحشی
هنوز چشام بسته بود که پارسا گفت:بلند شو.
سرجام نشستم پارسا در حال لباس پوشیدن بود..سرتا پا مشکی..باورم نمیشد اقاجون رفته.درکش سخت بود خیلی سخت..اقاجون مردی با کمی ته ریش ..موهای سقید پرپشت ..چشمهای قهوه ای رنگ با یک عینک زده بینی که بیشتر اوقات مشغول قران خوندن بود..یاد شبی افتادم که برای اولین بار میخواستم خونشون بخوایم..مامان ..و بابا به مهمونی رفته بودند که منو و فرهاد دعوت نبودیم.فرهاد خیلی راحت در اتاق خوابیده بود..ولی من که فقط6 سالم بود با موهای قارچی و یک پیراهن گل گلی...کنار اتاق نشسته بودم.اقاجون با فاصله از من نشسته بود و قران میخوند...و هرز گاهی از بالای عینک به من نگاه میکرد..که خاله زیبا با یبنی چای امد..خاله زیبا ان زمان 14 ساله بود..سینی را کنار اقا جون گذاشت و امد کنار من نشست و گفت:تیام خوابت نمیاد؟
سرمو به علامت منفی نه تکون دادم خاله گفت:گشنت نیست؟
بازم سرمو تکون دادم..خاله هر سوالی میپرسید من با سرجواب میدادم که خاله بلند شد و گفت:وای بابا من میرم بخوابم..نمیدونم تیام چی میگه..هر چی زری شلوغه این بچه ساکته..
خاله غرغرکنان به اتاقش رفت اقاجون قران را بوسید و از جا بلند شد و به کنار من امد و دستهایم را گرفت و شروع رکد هب گفتن خاطرات بچگی مامان.قلقلکم میداد و من در اغوشش از خنده ریسه میرفتم..با یاداوردی این خاطرات لبخند تلخی روی لبم نقش بست..و قطره اشکی روی گونه ام نشست.پارسا دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت:تیام کجایی؟
چرخیدم سمتش و گفتم:ها..همین جا..
_پاشو دیرشد.
از جا بلند شدمو پس از مرتب کردن تخت.دست و صورتم را شستم و لباسهایم را پوشیدم.داخل هال نشسته بودم و پارسا داشت با تلفن حرف میزد و من خیره به فرش خاطرات شیرینی که با
همون موقع کوروش خان گفت:تیام خانم تشریف بیارید.نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به مهدی به هال رفتم.کنار پونه جا بود رفتم نشستم و سرمو انداختم پایین .هستی خانم گفت:با اجازه کوروش خان و محترم خانم(عزیز) ما تیام خانم رو برای پارسا جان خواستگاری کردیم و جواب +بوده خدا رو شکر حالا در این شب میخوایم این دوتا جوون باز هم باهم صحبت کنند من که مطمئنم و یقین دارم که این دو خوش بخت میشن. در ضمن طبق حرف شایان اقا فعلا یک نامزدی یا محرمیت ساده ...بعدا مجلس.همه دست زدن نگام روی پریسا افتاد که با خشم به من نگاه میکرد یک چیزی گفت ولی من چون خیلی لبخونیم بد بود نفهمیدم..به امیر نگاه کردم ساکت به زمین خیره بود انگار این مجلس براش مهم نبودبرای چی مهم باشه.کوروش گفت:تیام خانم نمیخواید بریدحرف بزنید پارسا جان منتظره.پارسا!قیافش خوب یادم نمونده بود بلند شده بود و ایستاده بود خنده عصبی منم بلند شدم و به سمت اتاق عزیز راه افتادم اونم دنبالم اومد وارد اتاق شد و درو بست نشستم روی صندلی پشت میز خیاطی اونم نشست روی گوشه تخت.به دیوار خیره بود ..بهش نگاه کردم ببینم چه شکلی واقعا خوشگله یا نه..چشاش عسلی درشت بود...عسلی هم شد رنگ چشن باید ابی باشه....ولی واقعا به صورت گندمیش میومد.بینی صافی داشت لبای نه کوچیک نه بزرگ ولی در کل جذاب بود .نگاهشو ازدیوار گرفت و گفت:نمیدونم این فکر رو کی(چی کسی )توی کله کی؟و برای چی انداخته من داشتم زندگیمو میکردم ..منو چه به ازدواج مامانم پیله شد که برو زن بگیر اونم کی تو؟که از همه لحاظ با من فرق میکنی..در ضمن من نمیخوام ازادی هامو از دست بدم....اصلا باورم اومد ادامه بده که پریدم وسط حرفش:هی اقا پارسا..پارسا دیگه نه؟اخماش بیشتر رفت توهم ...گفتم:منم نمیخوام و نمیخواستم تو این سن ازدواج کنم منم ارزوهای بزرگ تو زندگیم دارم اگه هم بخوام ازدواج کنم با کسی میکنم که در شانم باشه...بهم خیره شد.._خب؟_خب نداره..فکر نکن من از خدا خواسته اینجا اومدم..من درسمو ایندمو خراب نمیکنم و ازدواج نمیکنم....ولی انگار مادرت و مادرم حوصلشون از ما سررفته
**از جا بلند شد و گفت:خب ما حرفامونو زدیم ...با منگی نگاهش میکردم که نگاهشو ازم گرفت و گفت:میگیم نه دیگه.چه خوش خیال بود این پسر .چیزی نگفتم و بلند شدم اول اون رفت بیرون منم بعدش اومدم بیرون.همه با خوشحالی نگام میکردن ولی نگاه پریسا خیلی عذاب اور بود جلوتر از همه ایستاده بود وقتی پارسا به وسط جمعیت رفت و سر و صداها اوج گرفت پریسا دستمو گرفت و کشید به سمت همون اتاقی که توش حرف میزدیم.بردم توی اتاق و درو بست.اب دهنشو قورت داد معلوم بود عصبیه..اروم گفتم:چیزی شده پریسا جون؟_چی میخواستی بشه داری عشقمو ازم میگری._عشقت؟سرشو با یکی از دستاش گرفت و گفت:تیام خانم 2 روزه اومدی تپل رو میبری؟_پریسا من واقعا نمیفهمم تو چی میگی_نمیفهمی؟حالیت میکنم .شونه هامو گرفت و منو انداخت روی تخت با چشم های بهت زده نگاهش میکردم.دماغشو بالا کشید انگار میخواست گریه کنه اونقدر گریه کرده بودم و دیده بودم که تشخیص گریه دیگران سخت نبود.پریسا:من عاشق پارسام..عاشق که نه دیوونه تو تهران به مامانش گفتم ولی اون قبول نمیکرد میگفت...میگفت تو معقول پارسا ی من نیستی.دماغشو دوباره کشید بالا.گفتم:ولی به نظرم تو از منم بهتری_دروغ میگی.؟_برای چی باید دروغ بگم شاید دلیل دیگه ای داشته که تورو نپذیرفتن.صدای مردانه ای از بیرون اومد_تیام جان عزیزم بیا بریم.درو باز کردم دنبال صاحب صدا گشتم ..فرهاد بود که کنار اشپزخونه ایستاده بود و با مروارید حرف میزدم رفتم جلوتر و گفتم:چه میکنید 2 کبوتر عاشق.مروارید سرخ و سفید شد و گفت:مگه ادم با پسر عموش حرف میزنه اشکال داره؟فرهاد اخماشو به حالت مسخره ای توهم کرد و گفت:مری من یک پسر عمو سادم.خندم گرفت و گفتم:قربون خلاصه کردنتن فری.مروارید گفت:به پسرعموی من نگو فری ادم یاد یک چیز دیگه میوفته.گفتم:فرنگیس؟؟؟مروارید:نه خیرمامان از اونورداد زد:فرهاد تورو گفتم صداش کنی حالا خودت داری حرف میزنی.یک خداحافظی سرسرکی کردیم و رفتیم به خونه.
فردا 5 شنبه بود و چون شنبه یک امتحان مهم داشتیم مدرسه نرفتم و کل 5 شنبه رو درس خوندم
**ساعت 6 از خواب بلند شدم اولین کار یک نگاه تو اینه بود چشام پف کرده بود و موهام وز وزی بود..2تا انگشتمو کردم لابه لای موهام و سرمو به این ور و اونور کج میکردم.با صدای بابا که صدام میکرد از جلوی اینه کنار اومدم.بابا روی مبل نشسته بود و داشت اون موقع صبح تلویزیون میدید._سلام بابا صبح به خیر._صبح شماهم به خیر...بدو لباساتو بپوش دیر شد._شما منو میرسونید؟_نه دختر بدو_پس چرا این موقع بیدارین؟_مگه هرکی سر صبح بیدار باشه میخواد تورو برسونه.گفتم:نه ولی اگه بابای مهربونم باشه این کارو میکنه._میخوایم بامادرت بریم بیرون.به سمت اشپزخونه رفتم ...شیر رو باز کردم و ابی به صورتم ریختم اب سرد بود و لرزه به تنم انداخت.سریع به سمت اتاقم رفتم مانتو و شلوار و مقنعه امو سرم کردم و کیفمو روی دوشم(شونم) انداختم و از اتاق خارج شدم دم اولین پله نشستم و کفشای ادیداس تقلبیمو پام کردم...بندشو که پاپیون زدم گفتم:کاری ندارید بابا؟_نه به سلامتتوی حیاط یک لحظه ایستادم یک نفس عمیق کشیدم و رفتم بیرون .چه حس خوبی داشتم امروز رفتم روی لبه جدول.بزار یکم به چیزایی فکرکنم که تا به حال بهش فکر نکردم .خب ................مهدی یعنی اون منو دوست داره ولی اون که همیشه دلش برای نیش و کنایه زدن به من پره ...محاله منو دوست داشته باشه ....ولی رفتار پریروزش چی....مهدی 30 سالشه و من 17 ساله..حتی اگه منو دوست داشته باشه چه فایده ..الان که یک ازدواج اجباری بعدشم مهر طلاق...وای تیام چطوری داری میگی طلاق...مو به تن ادم سیخ میشه از تفکراتم غصم گرفت چه راحت بدبخت شدم....پس از خیر مهدی و فکرش بگذریم کی با یک زن مطلقه ازدواج میکنه اخه....خب پریسا ..اگه پریسا واقعا اون پسره رو دوست داره چرا تا به حال کاری نکرده.حداقل منو از بدبختی که میتونست نجات بده ...ای کاش بتونم در این مورد با پریسا حرف بزنم و بگم که با هستی خانم حرف بزنه.اینم که حل شد مسئله بعدی هم که این پسره .. که اونقدر دربارش فکر کردم که مغزم سوت کشیده._سلام خانم شکیبا
سرمو اوردم بالا .قسمت 16اقاس افشار بود دبیر فیزیک دیگه اون عینک گنده ته استکانی روی صورتش نبود.چشمای ابیش توی صورتش میدرخشید چون اصلاح کرده بود و صورتش برق میزد.زیر ابروهای پر پشتشم برداشته بود و صورتش به کلی عوض شده بود ...وقتی دید متعجب نگاهش میکنم گفت:چیزی شده خانم شکیبا؟_نه نه سلام....ببخشید.وارد حیاط مدرسه شد و گفت:خواستم شما اولین نفری باشید که منو با این ریخت و قیافه میبینید.هیچی نگفتم و تا دم دفتر باهاش رفتم و بعد رفتم کلاس.الان مطمئن بودم اگه صبا جای من بود اونقدر خود شیرینی میکرد که افشار ازش امتحان نگیره ولی من...!همه بچه ها نشسته بودن .شیدا و باران مشغول پچ پچ بودن و سوگل هم سرش توی کتاب بود چرخیدم به سمتشون_بچه ها!باران:جـــــــــــــــان؟_میخوام یک مسئله خصوصی بهتون بگم.هرسه تا شون نزدیک تر اومدن توی چشمهای همشون یک چیزی بود گفتم:ازدواج من با اون پسرک ...تقریبا ..درست شد.شیدا داد زد:بابا مبارکه!!!!!!!!!!!!!!!گفتم:چی؟بدبختیم.باران:چی میگی دختر من اینقدر دوست داشتم جای تو باشمگفتم:که با پارسا ازدواج کنی؟_که با حسام ازدواج کنم.در باز شد و افشار وارد شد ...سریع برگه ها را پخش کرد و گفت:امتحان سخته..زمانش کمه.....تاریخ یادتون نره 20 ابان.....کلاس سوم 4.....نام من هم ارشام افشار...اسم خودتونم یادتون نره.امتحان شروع شد خدارا شکر از همون چیزهایی اورده بود که من خونده بودم.اون روز تموم شد ..زنگ اخر که خورد همه کیفامونو برداشتیم و به دم در رفتیم.باران میگفت حال حسام بهتر شده و به بخش اومده الانم داره میره بیمارستان...صدای بوق اشنایی اومد صدای ماشینمون بود ..اونطرف خیابون پارک بود و بابا با خنده نگام میکرد خجالت میکشیدم که اونا اونجا ایستادن و من داشتم حرف میزدم ...سریع رفتم طرفشون._سلام ببخشید حواسم نبود.فرهاد با شوخی گفت:این دوستای ناباب تو رو اینجوری کردن.گفتم:نه که دوستای خودت خیلی درستن...حالا کجا میریم؟فرهاد:به دیار عشق._خونه عمو اینا.فرهاد:خونه اونا برای چی؟_عشق اونجاست که.مروارید جون/فرهاد محکم به پام زد .گفتم:پس کجا میریم خونه عزیزجون؟مامان:بله میریم همونجا._مامان من نمیام اصلا حوصله ندارم منو میرسونید خونه.بابا محکم گفت:تیام ما باید بریم اونجا.سرمو به شیشه تکیه دادم و چشامو بستم به معنای واقعی نمیخواستم بیام.با ترمز چشامو باز کردم فکر کنم تو این چند دقیقه خوابیده بودم...پیاده شدیم و تا به خونه عزیز برسیم..صد بار نزدیک بود بیوفتم.
در که باز شد اینبار علاوه بر عزیز و عمه اینا و عمو اینا ..هستی و شایان هم ایستاده بودند همراه پونهبعد از سلام و احوال پرسی همیشگی با فامیل های نزدیک....هستی جلو اومد و منو بغل کرد و گفت:چه طوری دخترم؟_ممنون خوبم شما خوبید؟_عروس به این خوبی دارم برای چی بد باشم تازه پسرم خوشبحت شده.با شنیدن اسم پسرم نگاهم به سمت بقیه کشیده شد.پریسا و امیر و پارسا روی یک مبل به همین ترتیب نشسته بودند و کپ میزدند.هستی:شنیدم امروز امتحان داشتین خوب دادی عزیزم؟_بله اسون بود._اسون نبوده عزیزم تو زرنگی._نظر لطفتونه._گلم با من اینجوری حرف نزن حس میکنم 7 تن غریبم.منظورشو نفهمیدم وفقط سرمو تکون دادم .اومد چیزی بگه که پونه که کمی دورتر ایستاده بود گفت:مامان ماهم ادمیم.هستی:ادم این دختر که نه این فرشته رو میبینه دست و پاشو گم میکنه.به سمت پونه رفتم منو بغل کرد چه نرم بود بوسه ای به گونم زد و گفت:تیام جون واقعا خوشحالم که تو عضوی از ما شدی._هنوز که چیزی معلوم نیست._چیزی معلوم نیست؟چی میگی مامان همه چیز رو بریده و دوخته.لبخند تلخی زدم و گفتم:برادرتون چیزی نگفتن؟ابروهاشو توهم فرو برد و گفت:برادرم؟!!!!!!_اقا پارسا.بی اختیار خندید و نیشگونی ازم گرفت و گفت:اون که یک کلمه هم چیزی نگفت.از کنار پونه اومدم اونطرف اقا شایان بود پدر پارسا._سلام._سلام دخترم.......خوبی ان شاالله؟_بله ممنون.دستشو به سمتم گرفت .کمی با خودم فکر کردم اون الان نا محرمم بود پس نباید بهش دست میداد.خودش که انگار فهمیده بود گفت:ببخشید .از جلوم کنار رفت فکر کنن ناراحت شد.عمه سمیرا از توی اشپزخونه داد زد:دخترا بیان کمک.
نگاهم توی نگاه عمه افتاد منظورش با من بود.به سمت اشپزخونه رفتم و کمک کردم به عمه و پری خانم و مروارید .قسمت 17هم مرغ بود همه ماهی و برنج و 2 نوع سالاد که عمه تازه درست کردنشو یاد گرفته بودپری خانم گفت:سمیرا جان اقا سهیل (عموم)کو؟چند روزه نیست؟_رفته شمال._شمال؟شمال چه خبره؟_هیچی باز با مامان زدن به سر و کله هم.مروارید گفت:برای چی دعوا کردن._عزیز گفته باید دوماد شی همین یگانه خوبه بیا باهاش ازدواج کن.وقتی از یگانه پرسیدن گفته نه نمیخوام ازدواج کنم.عزیز گفت:بدویین دخترا مردیم از گرسنگی.منو و مروارید سفره رو انداختیم و ظرفا رو چیندیم چون تعداد زیاد بود مجبور بودیم روی زمین غذا بخوریم.همه نشسته بودن و من توی اشپزخونه بودم که عزیز گفت:تیام جان قوربونت برم همون اب رو از توی یخچال بیارم.شیشه اب رو برداشتم وبه پذیرایی رفتم.شیشه رو به عزیز دادم و متوجه شدم که هیچ جا سفره خالی نیست...حتی مامان هم سعی در کوچیک کردن جا برای نشستن من نداشت...فرهاد خودشو کنار کشید و خواست من برم کنارش که هستی خانم گفت:_تیام جان بیا پیش پارسا جا هست.نگاهم به اون سمت کشید شد.اندازه ی من جا بود ولی اگه میشستم باید بهم میچسبیدیم گفتم:جاتون تنگ میشه همین جا میشینم.هستی خودش را کنار کشید و بر پای پارسا زد و گفت:برو اونور پسر.نگاهی به مامان کردم که با لبخند به من خیره بود رفتم طرفش و با فاصله ازش نشستم.همه تا اون لحظه ساکت بودند که امیر(برادر پریسا،پسر عمو پارسا) گفت:هستی خانم از شما بعیده؟هستی با صدایی که شبیه جیغ بود گفت:چی بعیده؟_اینکه دختر و پسر نامحرم رو کنار هم میشونید اینا محرم که نیستن.هستی زیر چشمی ما رو نگاه کرد و گفت:خب نامزد که هستن.مامان از اونطرف سفره گفت:اصلا فردا عقد میکنن چطوره؟نگاهم ایستاد روی صورت مامان همه تعجب کرده بودند هم عزیزجون همه بابا هم فرهاد هم کوروش خان و حتی هستی خانم.فرهادبا تته پته گفت:مامان چی ........ داری......... میگ....ین؟هستی خانم گفت:منم با زری خانم موافقم فردا خوبه.گفتم:میتونم یک چیزی بگم؟کوروش خان سرشو تکون داد و گفت:بله بفرمایید دخترم._به نظر من بعد مدرسه ها چون الان هم من از درس میوفتم هم ایشون از دانشگاه...الان بدترین زمانه بعد اسم هم که بره تو شناسنامه من سال دیگه که مهمه نمیتونم ثبت نام کنم.همه به من خیره بودن و انگار داشتن فکر میکردن که پارسا روی پاش نشست و گفت:اره منم موافقم الان بدترین زمانه ممکنه.هستی خانم که انگار کر بود و حرف های ما رو نشنید گفت:همین که گفتم فردا عقد میکنید..
عمو گفت:من نمیخوام دخالت کنم ولی محضری رو میشناسم که اگه بخواید الان اسمتونو تو شناسنامه نمینویسه اگه فقط اسم یک نفر باشه کافیه.عمو هیچ وقت حرف نمیزنه حالا باید حرف بزنه سعی کردم بهش نگاه نکنم .ناهار در سکوت خورده شد و بعد ناهار هر کس به گوشه ای رفت منو و مرواریدم رفتیم که ظرف بشوریم.مسن تر ها هم رفتن بخوابن.بعد از ظرف شستن جوون ها رفتن توی هال نشستن اقایون خوابیدن و خانم ها هم مشغول گپ زدن بودن.روی کناری ترین مبل نشسته بودم که پونه گفت:حوصله دارین بریم بیرون یک چرخی بزنیم؟یگانه سرشو تکون داد و گفت:اصلا حسش نیست.نگاه پونه روی مروارید افتاد..مروارید نگاهی به فرهاد و کرد و گفت:اره خوبه منم حوصلم سررفته.فرهاد:پس حاضر شین پاشو تیام.نگاهی به ساعت کردم و گفتم:ساعت 4 و نیمه کجا میخواین برین؟فرهاد:ساعت 5...5 و نیم غروبه .پاشو لوس نشو.پونه با شیطنت گفت:از اقاشون اجازه میخواد.میخواستم جیغ بکشم و سرمو بکوبونم به دیوار ..اون هیچکاره ی من بود فقط یک نفر که اسمش میاد تو شناسنامه و بعدشم من طلاق میگیرم.فرهادبا لحن کوبنده ای گفت:«تا وقتی محرمش اینجا نشسته به اجازه هیچکس نیازی نیست»پارسا از روی مبل بلند شد و همونطور که به سمت اتاق میرفت گفت:پس محارمش نزارن با کس دیگه ای محرم کنه.فرهاد از جا پرید وگفت:باور کن اقا پارسا اگه اجبار نبود خواهرمو به دست هر کسی نمیسپردم.پارساپوزخندی زد و گفت:ولی اگه خواهر من تو این شرایط قرار میگرفت عمرا میزاشتم که اینده یک پسر دیگه رو خراب کنه.پونه انگار فهمید که پارسا خیلی عصبانی شده به خاطر همین به طرف اتاق هولش داد.مروارید نزدیک فرهاد رفت و گفت:تو نباید با پارسا یکی به دو میکردی._فقط جوابشو دادم/
لبخندی از روی قدر دانی به فرهاد زدم و به اتاق رفتم برای تعویض لباس.
همگی حاضر شدند و دم در بودیم که امیر گفت:به نظر من 2 تا ماشین برنداریم.مهدی گفت:ولی همه که تو یک ماشین جا نمیشیم.امیر با چشم شمارشی کرد و گفت:اره پس دوتا برداریم.من و فرهاد و مروارید با مهدی(برادر مروارید و پسر عموم) رفتیم. و بقیه هم با ماشین سانتافه امیر.مهدی صدای اهنگ رو بلند کرده بود و همراه ان همخوانی میکرد.مهدی ماشینش را از پارک دراورد اینه را تنظیم کرد و گفت:کجا ببریمشون فری؟فرهاد:ببر طرقبه شاندیز دیگه(یک منطقه ییلاقی تو مشهد که بستتی داره غذا داره ...لواشک داره و خیلی جای باحالیه مخصوصا شباش)مهدی با پوزخند گفت:شوخی نکن داداش...خب کجاش؟_کافه گل رز(یک اسم کاملا خیالی و زایده ذهن من)مهدی پاشو بیشتر روی گاز فشرد و گفت:ایول.و با سرعت رفت ..هنوز خیلی نرفته بودیم که صدای گوشی مهدی بلند شد._بله؟......_کجایید شما؟........._باشه منتظرم.........._کی بیاد؟..._باشه باشه.مروارید پرسید:کی بود؟_امیر بود میگفت چه قدر تند میرید واستید ما بیایم.بعدشم گفت یکی از ماشین شما بیاد اینجا ما نزدیک بود راهو گم کنیم.هر سه به فرهاد نگاه کردیم و گفت:از من نخواید که نمیرم...به مروارید نگاه کردم و گفت:اِ به من چه.هر سه با صدای بلند گفتن:تو برو تیام.با غیظ گفتم:همینم مونده.ماشین ترمز محکمی گرفت و ماشین امیر اینا کنار ما تر مز زد ..امیر از پشت فرمون پیاده شد و اومد به طرف ما._خب کی میره.مهدی با سر به من اشاره کرد و گفت:تیام.امیر لبخند کمرنگی زد و من پیاده شدم.صندلی عقب توسط پونه و پریسا اشغال شده بود و انگار یگانه نیومده بود. پارسا هم پشت فرمون میشست و امیر به ماشین مهدی رفت.در را باز کردم و نشستم و سلام سریعی به پونه و پریسا گفتم.قسمت 18مهدی دوباره گازش را گرفت و رفت ولی پارسابا سرعت کن میرفت.پونه با لحن شیطنت امیزی گفت:داداش تند برو. نکنه میترسی؟با اینکار انگار میخواست یا پارسا را به سخن وادار کند یا اورا جلوی من کوچیک کند تا از خود دفاع کند به هر حال میخواست او حرف بزند.پارسا از اینه نگاهی به پونه کرد و چشم غره رفت و گفت:احتیاط شرطه عقله.پونه گفت:البته اگه عقلی وجود داشته باشه.پارسا:که وجود داره.پریسا یک دفعگی گفت:فکر کنم گمشون کردیم. هز 4تا به اطراف نگاه کردیم اثری از اونا نبود.پونه گفت:تیام جان زنگ بزن به داداشت ببین کجان._خودم بلدم ادرس میدم.و با دست ماشین را هدایت کردم..درست بود پارسا حرفی نمیزد ولی مطابق حرف های من عمل میکرد.انگار مهدی از ما زودتر رسیده بود .پارسا ماشین مهدی را پارک کرد و همراه ما پیاده شد.پونه به پارسا گفت:چه احساسی داشتی با 3 تا حوریه فرشتی بودی؟_مالک حرمسرا بودم.نمبدونم منظورش از این حرف چی بود ولی پونه گفت:چه احساسی قشنگی!تو قلبت خونه کرده....پونه میخواست به شعر ادامه بده که پارسا بازویش را کشید و در پند قدم از من عقب تر ایستادن و پارسا گفت:پونه جلواونا بهت یک چیزی میگم ها!انگار برای پونه مهم نبود چون خنده ای سر داد و به کنار پریسا رفت.فرهاد اینا تخت بزرگی گرفته بودند همه نشستیم.پریسا کنار پارسانشست . برایم اصلا مهم نبود برعکس خیلی هم خوب بود.فرهاد هم کنار مروارید نشسته بود و بی توجه به من در حال زدن حرف های عاشقانه بودند.پونه که شیطنتش گل کرده بود گفت:برای چی اومدیم اینجا؟مروارید گفت:برای دو گل نو شکفته.... و پس از مکثی گفت:اوا چرا گلامون پیش هم نیستن.و با حیرت به ما نگاه کرد.پونه گفت:از قدیم گفتم گل تو گلدون پاشو پارسا برو بشین.پریسا با غیظ گفت:ول کنید تو رو خدادرسته نمیخواستم کنار اون بشینم ولی پریسا حق دخالت در این مورد رو نداشت.پونه با این جمله به سکوت تلخ جمع پایان داد و گفت:شکلاتی میخورم.بر عکس رفتار خشکش در خانه الان انگار جمع در دست او بود.مهدی بلند شد و گفت:باشه من میگیرم.بقیه؟مروارید با دیدن برادرش برای خرید راحت گفت :میوه ای میخورم.نگاه مهدی روی ممن ثابت ماند انگار منتظر جواب از من بود.بر خلاف پونه و مروارید که شوق و ذوق در صداشون بود گفتم:شکلاتی.مهدی از بقیه هم پرسید و همراه پارسا و امیر و فرهاد برای خرید رفتن.پونه نفسش را پر فشار بیرون داد و گفت:تیام جون بیا دیگه داداش من خجالت میکشه بیاد اونجا.پریسا حرف برادرش در ظهر را تکرار کرد و گفت:هنوز که محرم نیستن.مروارید جواب دندون شکنی داد و گفت:بهتون نمیخوره به این چیزا اهمیت بدین.پریسا تکه ای از موهایش را که جلوی صورتش ریخته بود به پشت گوش داد وگفت:بچه ها شما نمیخواید عروس شید؟لحنش برام عجیب بود ...خیلی صمیمی شده بود.مروارید گفت:به نظر من هنوز زوده...چه خبره.
پریسا:خوبه دختر عموی خودت 17 سالگی داره عروس میشههمه نگاه ها روی من چرخید انگار منتظر حرفی بودند که پونه گفت:پسر خوب داریم دختر خوب داریم چرا به هم نرسونیمشون.نمیدونم حرف پونه دفاع از من بود یا تعریف از برادرش ولی لبخندی به رویش زدم .پریسا گفت:دختر خوب توی تهرون نبود؟مروارید از لجاجت پریسا سر این قضیه خسته شد و با صدایی شبیه فریاد گفت::«خب شما باهاش ازدواج میکردی هنوزهم دیر نشده»نگاه پریسا رنگ باخت ...ای کاش الان پریسا با داد میگفت اره میخوام و به سمت پارسا میرفت و دستشو میگرفت و میرفتن عقد ولی حیف که این جزخیالی باطل نبود.پسر ها امدند بستنی ها رو گذاشتند و خودشون نشستن.خودمو به فرهاد نزدیک کردم.احساس بدی داشتم حس میکردم همه با من غریبن و فقط فرهاد ماله منه حس عجیب.فرهاد دستشو دور شونم حلقه کرد و طوری که بقیه نشون گفت:چیزی شده اباجی؟سرمو از روی شونش برداشتم و گفتم:حالم بهم میخوره از اباجی نگو دیگه.فرهاد خنده محوی کرد در محار کردن خنده هایش مثل من تبحر نداشت.پونه امشب چیزیش میشد گفت:خب اقا پارسا تیام خانم که هیچ ذوقی برای فردا نداشت شما چطور؟پارسا گفت:فردا چه خبره؟پریسا :عقدتونه نا سلامتی.پارسا چیزی نگفت...بدبختی را با تمام وجودم حس میکردم شب رفتیم خونه ولی صبح مامان نذاشت برم مدرسه برام شال سفید و چادر خریده بود صبح زود از خواب بیدار شدیم.حال بدی داشتم چیزی بین ترس و غصه ....هیچکس حرف نمیزد همه در محضر حاضر بودند با دیدن پارسا رنگم مثل گچ سفید شد.چهره اش عجیب بهم استرس وار بود نشستم روی صندلی محضر دور تا دورم ایستاده بودند .عرق سردی کرده بودم عزیز زیر لب صلوات میفرستاد به هستی نگاه کردم از ته دل لبخند میزد نگاهم به دنبال پریسا گشت ولی پیداش نکردم.پونه میخندید ..چه قدر زود ...چه قدر بد....حتی اگر یک فیلم را روی دور تند میزدی انقدر سریع پیش نمیرفت.همه ایستاده بودند ..پیرمرد به جمع اعلام سکوت کرد ... و شروع به خواندن کرد از قرار معلوم مهریه ام 800 سکه بود چه زیاد!!!!!!!!!!!!!برای بار سوم که خوانده شد نگاهی به چهره همه کردم و سر پایین انداختم سکوت کرده بود ...دستانم میلرزید ...چه حس بدی داشتم ارام گفتم:بله!حتی یادم رفت از بزرگتر ها احازه بگیرم ..دختر های فامیلمان که بیش از حد جوگیر بودند گفتند:داماد حلقه دستش کن زود زود هم بوسش کن.
پارسا جعبه ای دراورد و بازش کرد نگاهم روی انگشتر ثابت موند خیلی قشنگ بود .انگشتر رو بدون تماس دستش با دستم دستم کرد و بعد هم من حلقه رو از مامان گرفتم.انگشت های کشیده ای داشت .ولی من نتونستم اونقدر با دقت انجام بدم که دستم به دستش نخوره به هر حال خورد.دستش سرد بود سرد و بی روح انگار خون جریان نداشت...همه سکوت کرده بودند و به ما خیره بودند ..عزیز بلند گفت:مبارک باشه وبقیه شروع به دست زدن و هل کشیدن کردن.لبخند کمرنگی زدم نباید ماتم میگرفتم من که تنها نبودم فرهاد رو داشتم اون کمکم میکرد.هستی سریع جلو اومد و منوبوسید و گفت:ما تو تهران رسم داریم اگه عروس از جای دیگه گرفتیم از ظهر تا شب اونا رو تنها بزاریم.چه رسم مسخره ای .از این بدتر نمیشد ولی پارسا بی چون و چرا قبول کرد..همه به سمت ماشین ها رفتند دختر های فامیلمان بی نهایت جوگیر بودند و شعر های من دراوردی میخواندند و من تنها میخندیدم.از قرار معلوم پارسا ماشین امیر(پسر عمویش)را گرفته بود.سوار ماشین شدیم.پارسا بوقی زد و به سرعت به راه افتاد به صندلی تکیه دادم مامان چادر سفید را ازم گرفته بود و انقدر هول هولکی امده بودم که جلوی شالم بهم ریخته بود ..موهایم را تو دادم و شال را مرتب کردم و بعد شال را کمی عقب کشیدم که ریشه های مویم پنهان نبود.پارسا با لحن محکمی گفت:«نمی پرسی کجا دارم میبرمت؟»اب دهنمو قورت دادم و گفتم:«کجا؟»_اینقدر به من اطمینان داری که هر جا با من میای؟در جایم صاف شدم ..چه پرو گفتم:_از شما کاری برنمیاد.ترمز محکمی کرد که قلبم از جا دراومد و جیغ خفیفی کشیدم.پارسا گفت:هنوزم همیچین فکری میکنی؟_این کار ها از دست هر دیوونه ای برمیاد.کم نیاورد و با سرعت راند..خیابان خلوتی بود گفت:خیلی کارهای دیگه ای هم برمیاد...
با شک نگاهش کردم .کنار یک رستوارن ایستادچه قدرخوب گشنه ام هم بود.لبخندی غیر ارادی روی لب هایم نشست..کوبنده گفت:پیاده شو.انگار دعوا داشت...پیاده شدم اینجا رو از کجا پیدا کرده بود...زودتر از من داخل رفت و روی صندلی پشت میزی نشست انگار جا غصب بود کنا رمیز ی که گروهی از دختران نشسته بودند نشستیم با دست گارسون رو صدا کرد و چشم از دختران میز بغلی برنمیداشت....یکی از دختران که متوجه نگاه او شده بود برایش چشمک زد ولی پارسا تنها خیره بود.گفتم:خب یکی از همونا رو میگرفتی منم بدبخت نمیکردی.پوزخندی زد و خودشو کمی جلو کشید و گفت:هه اونا در حد من نیستن.با این حرف یا میخواست بگه حد خودش بالاتره یا میخواست بگه تو حدت از اونا بالاتره.گارسون جلو اومد و گفت:سلام چی میل دارین؟پارسا سریع گفت:4 سیخ شیشلیک ._نوشابه؟_1 نوشابه یک دوغ._سوپ؟_2تا_سالاد؟_2تابدون پرسیدن از من جواب میداد انگار وجود من بی ارزش بود .خیره در چشمهایم شد..چشم های عسلیش عجیب استرس اور بود .گفت:میخوام درباره یک مسئله مهم باهات صحبت کنم.خودمو جمع و جور کردم و سرمو به علامت تایید تکون دادمهمان موقع نوشابه ها روی میز گذاشته شد.پارسا گفت:نمیدونم شما از ازدواج با من چه فکری کردین ولی هر چی کردین از الان بگم یک خیال باطله...چون من حداکثر یک ماه بتونم شما رو تحمل کنم من زندگی ازادانه خودمو دارم و فکر میکنم شما در یک قفس بزرگ شدین..نمیدونم درک میکنید منظورمو یا نه...به هر حال کاخ ارزوهاتونو خراب کنید._ارزو من طلاق گرفتن از شماست...دوست ندارم خرابش کنم.پارسا دستانش را در هم گره زد و گفت:پر حرف نبودید._برای گفتن حق پر حرفم.نیشخندی زد و به صندلی تکیه داد و گفت:پس 1 ماه؟_بله یک ماه البته اگه بتونم تحمل کنم.غذا چینده شد خیره به دختران مشغول خوردن غذا شدیم.
حتما دختران فکر میکردند من خواهرشم چون اگر نامزدش بودم چشمهاشو از کاسه در میاوردم2سیخ رو کامل خورد و من هنوز نصفه اولی بودم که گفت:سریع تر._دلم درد میگیره._در این زندگی کوتاه با من باید این درد ها رو تحمل کنی.سرمو اوردم بالا._چرا بایددل درد تحمل کنم؟انگار خودش فهمید و با سردرگرمی گفت:منظورم سریع بودنه..ظرف رو کنار دادم و گفتم:نمیتونم.سیخ دیگر را برداشت و مشغول خوردن شد و راست راست دختران را نگاه میکرد از این که تمام حواسش به ان حا بود کمی عصبی شدم و بر میز زدم و گفتم:درسته که عاقبت ادواج اجباری ما چیه ولی بهتره جلوی چشمهای (سکوت کردم)بگیرین.خندش گرفت نمیدونم چرا...و گفت:نکنه حسودیت میشه؟_کی ؟من؟هرگز.سیخ را به تندی خورد و گفت:اگه دوست داری پاشوبا بلند شدن من تازه دختران توانستند چهره من را ببینند و من چهره واضح انها را.3تا بودند اولی چشم های کشیده روشن با بینی عملی و گونه های قرمز و لبانی بزرگ و صورتی.زشت نبود ..به انهای دیگر دقت نکردم چون برایم مهم نبودند.بیرون رفتم و پارسا به دنبالم بیرون امد سوار ماشینش شدم و گقت:کجا ببرمت؟_خونمون.جوابی نداد و به زدن حرف های تکراری اش پرداخت:خواستم بگم اونا که ما رو به زور به ازدواج هم دراوردن باید کاری کنیم که به زور هم طلاقمون بدن.کمی به سمتش چرخیدم و گفتم:چیکار؟_خودمم درباره اش فکر نکردم..ولی شما فکر کنید._باشه.
سرعت گرفت و با ادرس پرسیدن منو رسوند بی خداحافظی پیاده شدم اون هم حرفی نزد وارد خانه که شدم هیچکس نبود ...به اتافم رفتم لباسهایم را عوض کردم و نشستم پای درسهنوز لای کتابو باز نکرده بودم که صدای تلفن اومد.بی حوصله بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم._بله!_سلام دخترکه کدوم گوری بودی امروز؟ سوگل بود مثل همیشه با لحن شاد و سر زنده._هی تیام کوشی؟_همینجام._صبح کجا بودی؟_محضر._مبارک باشه..خونه یا ماشین شایدم زمین هان؟_شوهر.سکوت کرد انگار شوکه شده بود منم سکوت کردم.اروم و شمرده شمرده گفت:چی ...گُ...ف.تی؟_اسمم رفت تو شناسنامش قانون و شرعا شدم محرمش و زنش._چرت میگی تیام....اینجوری که مدرسه راهت نمیدن.؟_نه ابروهامو برمیدارم نه اسم اون میاد تو شناسنامم تا این 2 سال اخر هم تموم شه.باز هم سکوت کرد و گفت:مبارک باشه تیام ..واقعا خوشحال شدم._خبر بدبختی من خوشحالت کرد سوگل؟_نه نه یعنی تو خوشبخت شدی نه بدبخت.اهی کشیدم که فکر کنم سوگل نشنید و گفت:زنگ زدم بگم امتحان فردا لغوه الکی نخونی.البته تو که در هر شرایط خر میزنی._سوگل!_جانم؟_میخوام گریه کنم میخوام یکی رو بغل کنم و تو بغلش زار بزنم.سوگل با خنده گفت:برو اقاتونو بغل کن و تو اغوشش زار بزن._سوگل من جدیم.._منم سوگلم جدی.باداد اسمشو گفتم و اونم فقط گفت:باشه باشه کاری باری؟_سلامتی خانمی._بای هانی._خدانگهدارچه قدر دلخوش بود چه قدر خوشحال بود از چی ناراحت باشه از خوشبختیش...کتابو بستم و روی زمین دراز کشیدم.به سقف خیره بودم یعنی الان من زنش بودم....یادمه توی دوران راهنمایی بچه ها سرشوخی با من داشتند که من چه طوری میخوام عروس شم و من میگقتم اول خودم باهاش اشنا باشم بعد خونوادم.میگفتم پسره باید چشمهاش ابی باشه ..قدبلند و خوش تیپ و مهربون که همش قربونم بره .ولی چی شد!!!!!!!!! درسته قیافش بد نیست ولی اخلاقش واضح میتونم بگم مزخرفه.با صدای در نیم خیز شدم....دوست نداشتم کسی خلوتمو بهم بزنه پس چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.در اتاق باز شدو صدای مامان پیچید تو گوشم:تیام خوابیدی ؟حرفی نزدم مامان پتو رو از روی تختم برداشت و انداخت روم و اروم گفت:قربونت برم چه زود بزرگ شدی.نور افتاب دقیقا توی صورتم افتاده بود که چشامو باز کردم.نگاهی به ساعت کردم 6 صبح بود ولی نمیدونم افتاب از کجاش بود حاضر شدم و رفتم.همین که داخل شدم..باران و سوگل و شیدا به سر و کولم پریدند.گفتم:اروم باشید الان همه میفهمن...باران بوسه ای به گونم زد و گفت:مبـــارکه خانمی»باران خوشحال بود از قرار معلوم حال حسام خیلی بهتر شده بود ...باران:خب تعریف کن دیگه.کل قضیه رو تعریف کردم..صبا که حرف های ما رو میشنید گاهی حرف هایی میزد که حس میکردم حسودیش میشه.شیدا:حالا عکسه این شازده رو بیار.
_اقول نمیدم ولی باشهزنگ اخر که میخوره همه باسرعت خارج میشن ..کیفمو روی دوشم میندازم و از کلاس خارج میشم.مثل همیشه از روی جدول سه سالی میشه که صمیمی ترین دوستام همین جدولان.تا اونجایی که یادمه هیچ وقت نذاشتن بخورم زمین.کلید توی قفل میچرخه ولی قبل اینکه وارد بشم خارج میشم. یعنی به کسی میخورم و به عقب میرم .فرهاده با تعجب نگاهش میکنم ._کجا؟_علیک سلام تیام خانم.من هنوز داخل شوک بودم لبخندی روی لبام میاد.وقتی شوک زده میشم میخندم.فرهاد گفت:اها راستی پرسیدی کجا میریم خونه عزیز جون.سریع میگم:طبق معمول._بدو بیا مامان اینا سر کوچن.ابروهامو میندازم بالا و میگم:دارم میمیرم._خدا نکنه.زیر بازومو میگیره و میکشه .کمی احساس درد میکنم .کیفم روی شونم سر خورده و مقنعه ام همراه استینم کشیده میشه ..با صدای شبیه فریاد میگم._ول کن فرهاد میام.با هم تا سر کوچه میریم و تا همونجا کیفمو فرهاد میاره.سریع میشینیم تو ماشین._سلام.مثل همیشه مامان جواب نمیده و بابا میگه:سلام دخترم خسته نباشید.بابا سعی میکنه با سرعت بره تا غرغر های مامانو نشونه ولی ترافیک خیلی سنگینی هست.ماشینو چند کوچه پایین تر پارک میکنیم و پیاد ه میریم.زنگ در که زده میشه عزیز با صدای مهربونش میگه:بفرمایید عزیزان من.میریم داخل مامان با اون کفشای پاشنه بلندش کل ساختمون رو روی سرش گذاشته.عزیز درو باز میکنه و مامان خودشو میندازه توی اغوشش._سلام زری جون._سلام عزیز .بوس و ماچ بعدشم من._سلام عزیزحون._سلام گلم بیا که یار منتظره.یار؟.کمی فکر میکنم همون پارسا رو میگن دیگه.وقتی از این مرحله میگذریم.هستی جلو میاد و میگه:سلام عزیز دلم._سلام هستی خانم خوبین؟_معلومه عزیزم ...نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود مطمئنم دل پارسا هم برات تنگ شده.لبخندی زدم.به چشام خیره بود انگار منتظر بودمنم بگم منم همینطورپونه که کنار مامانش ایستاده بود وقتی سکوت منو دید گفت:نکنه تو دلت برای ما تنگ نشده بود؟با شیطنت نگام میکرد.. و خواستم چیزی بگم که منو کشید تو اغوشش...چه اغوش گرمی داشت گفتم:معلومه تنگ شده بود.بوسیدم و گفت :برو با پارسا سلام و احول پرسی کن الان مردم برامون حرف درمیارن.ابروهامو با تعجب انداختم بالا و گفتم:مردم؟با چشم به مامان پریسا اشاره کرد و محکم گفت:مردم.بهش نگاه کردم چه چشایی داشت ...هولم داد به سمت بقیه و گفت:برو دیگه منو نگاه میکنه.با کوروش و شایان(بابای پارسا)سلام کردم خب اونم کنارشون بود چیکار میکردم باید سلام میکردم._سلام._سلام.همین دو لغت بین ما رد و بدل شد .خواستم از کنارش بگذرم که هستی دستمو کشید و منو کنارش نشوند..پارسا روی یک مبل 2 نفره نشسته بود که بیشتر به 1 و نیم نفره شبیه بود ..یک صندلی یک نفره هم کنارش بود.هستی منو نشوند روی مبل و خودش روی یک نفره نشست.پارسا سریع گفت:مامان بیاین اینجا بشینین.هستی ابروهاشو به طرز با نمکی توی هم فرو داد و چشاشو بهم فشرد و گفت:پارسا یک فرشته اومده کنارت نشسته میگی منه پیرزن بیام.پارسالبخندی زد و گفت:خب اونجا نه زیرش نرمه نه پشتش برای این میگم در ضمن شما پیرزن نیستیهستی که دید اگه اونجا بشینه پارسا فقط با اون حرف میزنه بلند شد و گفت:من برم ببینم تو اشپزخونه کاری ندارنسریع از جا بلند شدم و گفتم:من میرم شما بشینین.هستی خیلی اروم هلم داد که باعث شد بیوفتم روی مبل و گفت:میگم بشین دختر.پارسا به پدرش نگاه میکرد و انگار داشت به صحبت های اونا گوش میداد ولی بعدچند ثانیه چرخید به سمتم و گوشی شو از روی میز برداشت.گلکسی نوت بود دمش گرم.حتما اگه حواسش نبود برمیداشتم و یک دوری توش میزدم.با فاصله از هم نشسته بودیم و فکر کنم یک بچه 1 و نیم ماهه بینمون جا میشد.پارسا گفت:شماره موبایلتو بده داشته باشم._ندارم.انگار نشنیده بود چون تو چشام زل زد و گفت:چی؟_من گوشی ندارم .پوزخندی زد و گفت:خب شماره خونه تونو
کمی به فرش خیره شدم و با بدجنسی گفتم:ما که قراره از هم طلاق بگیریم دیگه شماره چیه؟_ما که قراره از هم طلاق بگیریم دیگه شماره چیه؟_اون که صد البته ..ولی برای مشخص سازی زمان طلاق باید باهات تماس بگیرم.همونطور که به سر ناخونام خیره بودم گفتم:اونم دادگاه معلوم میکنه._باشه ندید اصلا بهتر .اگه میدادید میشد یک اسم بی خاصیت تو دفتر تلفنم.گوشی شو بست و گذاشت روی میز جلوش.مروارید با یک سینی چای اومد جلومون و گفت:بفرمایید.پارسا لبخندی زد و گفت:ممنون من نمیخورم.بلند شدم و سریع لبه های سینی رو گرفتم و گفتم:بده من مروارید مروارید سریع خودشو عقب کشید و گفت:مامانت و هستی خانم و عزیز جون سفارش کردن تو از جات تکون نخوری.دوباره نشستم اخه من با این پسره که فکر میکنه اسمون سوراخ شده و افتاده زمین چی بگم.پارسا گفت:سال اول بودید نه؟_خیر سوم._راهنمایی؟_خیر دبستان._خوب رشد کردید._بزنید به تخته چشم نخورم.لبخندی زد و گفت :نه خارج از شوخی._من با شما شوخی ندارم.ابروهاشو انداخت بالا و گفت:رشته تون چیه؟_واه!مگه تو فامیل شما بچه های سوم دبستانی رشته انتخاب میکنند؟_ریاضی درسته؟_شما که همه چی رو میدونید چرا میپرسید.خنده عصبانی کرد و گفت:میخوام درباره یک مسئله مهم باهاتون صحبت کنم.به لباش خیره بودم که چیزی بگه ولی اون به نقطه دیگری نگاه میکرد.نگاهشو دنبال کردم و روی صورت پریسا فرود اومد.خیره بود به ما .یک اخم واضح روی صورتش ..پارسا اروم گفت:پاشو برو از کنار من.با تعجب چرخیدم طرفش و گفتم:که اون دختره بیاد کنارت؟پارسا زیر لب گفت:پاشو الان میاد اینور میاد موهاتو میکنه.دوباره چرخیدم سمت پریسا دستش مشت شده لبه مبل بود و داشت فشارش میداد برای بلند شدن.دست به سینه نشستم و گفتم:میخوام ببینم چی میشه.چه عاشق های دل خسته ای هستین.پارسا نگاهشو از پریسا گرفت و گفت:من عاشق اون نیستم._پس چرا اون هست؟_چون فکر میکنه من دوسش دارم.یک ابرومو انداختم بالا و گفتم:نداری؟پارسا توی چشام خیره بود و من توی چشای عسلیش غرق بودم که صدای پریسا پیچید توی گوشم_جواب بده پارسا دوسم نداری؟درک میکردم پارسا نمیدونه چی بگه ولی خونسردانه تکیه دادم و مثل پریسا به پارسا خیره شدم که پارسا گفت:تو دخترعموم هستی معلومه دوست دارم.پریسا به من اشاره کرد و گفت:پس باید اینم دوست داشته باشی؟پارسا نیم نگاهی به من کرد و گفت:این که دختر عموم نیست.پریسا نگاه از پارسا برنمیداشت و گفت:میخوام بشینم.پارسا به صندلی تک نفره کنار من اشاره کرد و گفت:تیام تو اونجا بشین پریسا اینجا.با تعجب به پارسا نگاه کردم.بلند شدم و گفتم:من میرم اشپزخونه راحت باشید. و به پارسا نگاه مرموزی انداختم.
همین که وارد اشپزخونه شدم هستی نزدیکم اومد شونه هامو گرفت و گفت:چرا اومدی عزیزم؟
با چشام اونهارو نشون دادم. هستی از من جدا شد و به انها نگاه کرد اخمهایش داخل هم رفت... روبه من شد و گفت:یک لحظه اینجا واستا عزیزم. اینجا از زبون سوم شخصه هستی روسری را روی سرش صاف کرد و به سمت تیام چرخید و گفت:یک لحظه اینجا واستا عزیزم. تیام حرفی نزد فقط با حرکت سر قبول کرد...هستی نفس عمیقی کشید و از اشپزخانه خارج شد..پارسا با دیدن او رویش را از پریسا گرفت و به مادرش چشم دوخت.هستی عصبی بود او حق نداشت با پریسا حرف بزند.پریسا شیطانی در جسم ادم بود. پارسا که با چشم های عصبانی مادر غریبه بود گفت:چیزی شده مامان؟ هستی نگاهش به پریسا افتاد که داشت انها را با تعجب نگاه میکرد. هستی گفت:بیا تو اتاق پارسا. پارسا سرش را به تایید تکان داد و به سرعت از جا بلند شد و همراه مادر به اتاق امد. هستی داخل اتاق شد و در را برای پارسا باز گذاشت داخل اتاق عزیز شده بودند. هستی روی تخت نشست .عصبانی بود نمیدانست به پارسا چه بگوید. پارسا وارد شدخیلی خونسرد گفت:جانم مامان؟ هستی :پارسا زنتو ول کردی داری با اون پریسا دیونه حرف میزنی؟ها؟به چه حقی زنتو تنها گذاشتی؟خیله خوب میگیم تنهاش گذاشتی .چرا میشینی با اون دختره حرف میزنی ها؟ _تیام مگه چیزی گفته؟ هستی لبش را گاز گرفت و گفت:ای خدا مگه حتما باید چیزی بگه من از چشاش خوندم. _مامان اون هیچ مشکلی نداره. _تو از کجا میفهمی همون دو کلمه حرفم که به زور با هم میزنید. پارسا خواست چیزی بگه که در باز شد و تیام وارد شد. هردو نگاهش روی انها افتاد. تیام به کیف گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:میشه اون کیف رو بدید ماداریم میریم. هستی تعجب کرد نگاه بدی به پارسا کرد و با همان نگاه مهربانش روبه تیام گفت:چرا عزیزم؟ _اخه فردا یک عالمه درس دارم. هستی شانه بالا انداخت و گفت:حالا عصری برید. تیام به سمت کیف رفت و گفت:حالا بهتره چه فرقی میکنه. هستی سرش را تکان داد راضی نبود به سمت در رفت و گفت :میرم مامانتو راضی میکنم توهم حاضر نشو. هستی در را باز کرد و سریع خارج شد و در را بست.پارسا داشت تیام را نظاره میکرد.تیام کیف را برداشت و وسایل کنارش را داخلش گذاشت و بلند شدو خواست وسایل را از روی زمین بردارد که پارسا دور بازوی اورا گرفت و به سمت خود چرخاند.تیام از رفتار پارسا تعجب کرد ..بازهم به چشم های او که نگاه میکرد استرس میگرفت. تیام با تته پته گفت:چی شده؟ چشم های عصبانی پارسا ریز شد و گفت:چی شده؟من باید این سوال رو از شما بپرسم. تیام منظور او را نمیفهمید. پارسا با تحکم گت:مشکلیه من کنار دخترعموم بشینم. _اصلا من تنهاتون گذاشتم که با هم راحت باشید. بازوی تیام داشت به درد میامد.پارسا گفت:پس به مامانم چی گفتی؟ تیام با پوزخند گفت:تنبیهتون کردن؟ پارسا بیشتر عصبانی شد و گفت:حسودی میکنی؟ تیام خنده اش را نگه نداشت و از خنده منفجر شد و حتی از خنده اشکش در میومد. و گفت:حســــــودی؟ _به چی باید حسودی کنم؟ پارسا گفت:اگه دفعه ی دیگه پیش مامان من ننه من غریبم در بیاری کشتمت.
تیام گفت:من هر کار بخوام میکنم و دستش را از دست او دراورد و همراه وسایل از اتاق خارج شد
*********
از اتاق خارج شدم.هستی خانم داشت با مامان حرف میزد جلو رفتم و گفتم:بریم مامان. هستی چنگی نمایشی به صورتش زد و گفت:دخترم اگه از دست پارسا ناراحت شدی ببخشش. _نه بابا ناراحتی چیه.ایشون خیلی محترمن ولی من فردا تا ساعت8 شب مدرسه کلاس دارم. هستی دستشو روی شونم گذاشت و گفت:موفق باشی. لبخندی زدم و به نزدیکی بابا که دم در بود رفتم ..از همه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه در کل راه مامان نصیحتم میکرد که برای چی گفته بریم خونه و بابا رو زور کرد که ناهار از بیرون بگیره. ناهار رو گرفتیم و رفتیم خونه منم ناهارمو خوردم و رفتم توی اتاقم درس بخونم.اون روز تا شب هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد.... *** با صدای ساعت که زنگ میزد از خواب بلند شدم.دستمو روی ساعت گذاشتم و خواستم خاموشش کنم که دست دیگه ای برش داشت.فرهاد بود . _سلام. با حالت خوابالویی گفتم:سلام...و خمیازه کشان گفتم:اینجا چیکار میکنی؟ _داشتم لباس میپوشیدم حالا بدو دیرت نشه. از جا بلندشدم صورتمو شستم و برنامم رو گذاشتم و حاضر شدم و همراه فرهاد از خونه زدم بیرون. گفتم:با من میای؟ _اره تا دمه مدرستون باهات میام بعد با خط اتوبوس میرم دانشگاه. کیفمو به دستش دادم و گفتم:پس بیا تا دم مدرسه اینو بگیر که بیکار نباشی. کیف رو گرفت و گفت:تیــــــــــام! _بله. _من با پارسا حرف زدم و با تو هم میخوام حرف بزنم. _راجع به چی؟ _گوش کن ..شما باید طوری رفتار کنید که نشون بده باید از هم طلاق بگیرید. _چطوری؟ کیف رو از دستی به دست دیگه داد و به اون طرف خیابون نگاه کرد گفتم: بگو دیگه چطوری؟ _یکیتون باید بشه ادم خوبه و یکی بشه ادم بده...اینطوری اون بده هی غر میزنه و خوبه تحمل میکنه..اینطوری وقتی دو خونواده ببینن.دلشون میسوزه و خودشون به این زندگی خاتمه میدن. چرخیدم طرفش. فکر خیلی خوبی بود..خیلی خوب....میخواستم فرهاد رو بغل کنم و ببوسم ولی حیف که تو خیابون بودیم. فرهاد گفت:نظرت چیه؟ _خیلی خوبه ..خیلی. فرهاد:ولی مشکل کار اینجاست. _کجا؟ _کی ادم خوبه بشه و کی بده؟ _من میشم خوبه و پارسا میشه بده. _اون قبول نمیکنه. تقریبا نزدیک مدرسه بودیم.گفتم:چرا؟ _چون اون روی ذهن همه ی فامیل میمونه.همه تقصیر کارش میدونن.مخصوصا اینکه یک مدت زمانی توی مشهده . _برای چی؟ _دانشگاهش _مگه ثبت نام کرد؟ _بله ساعت خواب. سرمو انداختم پایین خوب منم که دلم نمیخواست ادم بده بشم.ولی یک فکر به ذهنم رسید سریع گفتم:خوب جاهامونو باهم عوض میکنیم.یک بار من میشم بده یک بار اون فرهاد با خنده گفت:مگه بازیه؟ فیلسوفانه گفتم:زندگی یک بازیه بزرگه. کیفمو به دستم داد و گفت:خیلی خب برو مدرست دیر نشه. کیفو گرفتم و گفتم:خداحافظ _بابای خواهر کوچولو. هنوز چند قدمی نرفته بودم که برگشتم.میخواستم به فرهاد بگم که بهم پول بده تا چیزی بخرم ولی اون سوار اتوبوس شده بود و داشت نگاهم میکرد.براش دست تکون دادم و وارد مدرسه شدم.
******
روز خیلی بدی بود تا ساعت 8 شب کلاس داشتم..تا ساعت 2 که خود کلاسای مدرسه بود.از ساعت 3 تا 5 هم کلاس تقویتی زبان بود چون بر خلاف درس های دیگم زبانم خیلی بد بود ...و از ساعت 5 و نیم تا 8 هم کلاس ریاضی داشتم چون 1 شنبه و شنبه تعطیل بود.کلاس که تموم شد هوا تاریک شده بود کمی احساس ترس کردم...همین که پامو از مدرسه گذاشتم بیرون تموم اعتماد به نفس هایی که تو کلاس به خودم میدادم به باد رفت..اروم اروم از کنار خیابون راه افتادم تا دمه خونمون فقط صلوات میفرستادم.به سر کوچه که رسیدم متوجه ماشین امیر(پسر عمو پارسا) شدم خیلی عجیب بود....ماشین پارک شده بود و کسی داخلش نبود.نگاهمو از ماشین گرفتم شاید من اشتباه میکردم.اره حتما من اشتباه میکردم اون اینجا چیکار باید بکنه...کوچه هم خلوت ..سرمو انداختم پایین و با سرعت شروع به دوییدن کردم که یکدفعه به کسی خوردم و چند قدم به عقب رفتم بهتره بگم پرتاب شدم.نزدیک بود بیوفتم که دستمو به دیوار فشردم و ایستادم ..سرم هنوز پایین بود نمیتونستم به بالا نگاه کردم.نفس نفس میزدم و به حالت 90 درجه خم شده بودم و دستم همینطور به دیوار. صدا منو به خودش اورد: _اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟ سرمو اوردم بالا اَه این پسره است که...صورت جدی داشت صاف شدم اگه میدونستم اونه که جلوش خم نمیشدم.بی توجه به سوالش گفتم:شما خونه ی ما بودید؟ اونم دوباره گفت:گفتم چرا این وقت شب اینجایید چرا خونه نیستین؟ _مدرسه بودم . سرشو تکون داد _خونه ی ما بودید؟ _بله. _برای چی؟ _میخواستم برم تهران برای کارام مامانم اصرار کرد که با شما برم.حالا اومدم از مامانتون اجازه بگیرم که ایشون هم موافق بودن ..فردا بعد از مدرست میریم.خدا حافظ. و بدوم اینکه منتظر حرفی از طرف من بشه از کنارم عبور کرد و به سمت ماشین امیر رفت پس با ماشین او امده بود ..کلید انداختم و در را باز کردم... با ورودم مامان داد زد:تویی تیام؟ _بله. از پله ها رفتم بالا مامان با دیدنم گفت:پارسا رو دیدی؟ کیفمو روی مبل انداختم و گفتم:بله.چیکار داشت؟ _نگفت بهت میخواستم توضیح کامل از مامان بشنوم به خاطر همین گفتم:نه چی گفت:
*****
قسمت 20 میخوادفردا بره تهران.اومده بود اینجا ببینه توهم همراهش میری یا نه. _خب؟ _گفتم اره فردا بعد مدرسه بیاد دنبالت. _مامان.!!!!!!!!!!!!!من شاید دلم نخواد برم مگه زوره. _گفتم یک بادی به کلت بخوره. _نمیخوام باد به کلم بخوره لطفا بگید نیاد دنبالم. مامان زبونشو گاز گرفت و گفت:چی میگی دختر؟ _مــامان....2 شنبه امتحان دارم. _خب اونجا بخون..حالا هم گشنته یا نه؟ با این که از گشنگی داشتم میمردم سرمو تکون دادم و گفتم:نه! بلند شدم و به اتاقم رفتم لباسامو انداختم و خودمو روی تخت پرتاب کردم که تخت صدای بدی داد........میخواستم اشک بریزم..همه چی زوری...ای خدا..صدای مامان از توی حال میومد. _اخه خدا من چه گناهی کردم که این دختر نمیخواد ادم شه...نمیفهمه که زندگی با اون پسر اینده شو تامین میکنه. خندم گرفت که بیشتر شبیه پوزخند بود چه زندگی مزخرفی. تا چشامو بستم خوابم برد کار مهمی برای فردا نداشتم . *********** ساعت 12 بود اون روز زنگمون زود خورد. شیدا و باران و سوگل بهم اویزون بودند حال حسام خیلی بهتر شده بود و حتی قرار بود اونروز باران با خونوداش برن خونه ی اونا. کیفمو روی دوشم صاف کردم و گفتم:بچه ها من برم دیگه. شیدا خودشو صاف کرد و گفت:شاهین امروز دیر میاد منم باهات میام تا دهنش قشنگ اسفالت بشه. _گناه داره بابا. _تو جوش اونو نزن. از در مدرسه اومدیم بیرون. سوگل که داشت هنوز توی حیاط رو نگاه میکردگفت:خب سرویسم داره میره منم برم. همین که سوگل رفت.باران گفت:تیــــــــــــــــام اون اا باتو کارداره . خط نگاه باران رو دنبال کردم که چشام توی دوتا شیشه مشکی عینک افتابی ثابت موند. دستش به سمت عینک رفت و عینک از روی چشمها برداشته شد.پارسا بود که با نگاش میخواست از من که عجله کنم. چشای عسلیش دوباره منو به استرس مینداخت. شیدا با متلک گفت:نه بابا .....و با حالت بامزه ای گفت:اون یک جنتلمن واقعیه....باران تویک مرد رویایی دیده بودی؟ خندم گرفت.باران گفت:نه والا.......البته حسام. صدای بوق ماشین باعث شد اون تا نگاهشونو بگیرن و بگن:تیام انگار راست راسکی با توئه؟ سرمو تکون دادم و چند قدم جلو رفتم و گفتم:متاسفانه. شیدا خودشو به من رسوند و گفت:نگو که پارساست. _پارساست. صدای بلند و پرتعجب باعث شد به عقب برگردم. _پارسا؟ صبابود..کیفشو روی شونش صاف کرد و جلواومد. _اون شوهرته. باران گفت:نامزدش. با دست به پارسا گفتم که بیاد اینور اول چپ چپ نگاهم کرد ولی بعدچرخید و دقیقا جلوی پام ترمز کرد
********
هرسه تاشون کنارم ایستاده بودند.صبا باتعجب گفت:مطمئنی اون شوهرته؟ چرخیدم طرفش تو چشاش پر از تعجب و حسادت بود گفتم:میخوای از خودش بپرس. شیدا گفت:تو حلقت گیر کنه تیام و با سرعت به سمت ماشین رفت منو و باران هم به دنبال او به دم ماشین رفتیم. شیدا خواست چیزی بگه که با دستم به پارسا نشونش دادم و گفتم:دوستم شیدا وباران. شیدا گفت:خوشبختم. پارسا لبخندی زدو گفت:منم همینطور و برای باران هم فقط سریعی تکان داد پارسا با چشم صبا را نشون داد و گفت: و ایشون؟ بی توجه گفتم:صبا بغل دستی اون دوست دیگم. ازاینکه از واژه دوست استفاده نکرده بودم خیلی خوشحال بودم. سرشو تکون داد با خنده گفتم:نمیخواست بیاین خودم پیاده میرفتم. _میخواستین پیاده برین تهران. _مگه حتمی شد. _بله سوار شید تا دیر نشده. با بچه ها خداحافظی کردمو نشستم. پارسا هم با سرعت راند. _با ماشین اقا امیر میخوایم بریم. _میبینید که... بلیت پیدا نکردم. _خیلی ضروریه رفتنتون؟ یک نیم نگاه بهم کرد و گفت:بله خیلی. پنجره را کمی پایین دادم و نفسی کشیدم.داشتیم از شهر خارج میشدیم تا اون لحظه سکوت کرده بودم که یاد لباسام افتادم و سریع گفتم:من لباس ندارم که. _رفتم دم خونتون مادرتون اماده کرده بود...انگار خیلی عجله داشتین. _مادرم اره خیلی ولی من هرگز سرشو تکون داد و کمی به سرعتش افزود.ضبط ماشین روشن بود و اهنگ خارجی در حال پخش بود اهنگی عصبی کننده که باعث میشد ادم سردرد بگیره
**********
سرم را به شیشه تکیه دادم ولی نه اهنگ واقعا روی اعصابم بود. گفتم:میشه کمش کنید. انگار صدایم نشنید چون بلند داد زد:چی؟ منم به تقلید از او داد زدم _میشــــــــــــه کمش کنید. دستشو پیش برد و ضبط رو خاموش کرد. _ممنون. _خودتم میتونستی خاموشش کنی! _ولی این ماشین نه ماشینه منه نه ماشین پسرعموم. _منو تو نداره که. با تعجب چرخیدم به سمتش. _چی؟ خنده ای کرد و گفت:شوخی کردم چرا ذوق زده شدی؟ عصبانیم میکرد من خوشحال نشدم برعکس عصبانی تر هم شدم .جوابش را ندادم تکیه دادم و گفتم:راستی یادمه اون شب که مثلا داشتیم باهم حرف میزدیم گفتین که میرین به خونوادتون میگید نه. _گفتم. _واقعا؟حالا خوبه نه گفتید و الان عقد کرده کنار همیم.نمیگفتید چی میشد. _من به بابام گفتم ولی اون جوابی به من داد که مجبور شدم به این ازدواج تن بدم. _حتما راجع به پول بوده چون مردها فقط در این شرایط تسلیم میشند. _پول و زن. _زن؟ _بله من به خاطر مادرم اینکارو کردم.مامان یک مریضی بد قلبی داره هر نوع شُک سمه. _حالشون خوب میشه؟ _دکترش که گفته اره.اینجا یک رستورانه گشتنه؟ _نه من سیرم تو مدرسه چیزی خوردیم با بچه ها. _بچه ها منظورتون همون شیدا خانم و باران و صباست؟ _صبا نه اون دوتای دیگه. _چرا درباره صبا اینجوری حرف میزنید دختر خوبی بود.. _نمیخوام غیبت کنم. _این توضیحه. _نمیخوام توضیح بدم غذاتون دیر نشه. دوست نداشتم درباه صبا حرف بزنم.ماشین را کنار نگه داشت و سویچ را به من داد و رفت داخل رستوران حتی تعارفم نکرد هرچند اگر میکرد بازم نمیرفتم.
*********
به ساعت نگاه کردم 3 را نشان میداد یادم امد نماز نخوندم سریع از ماشین پیاده شدم درو قفل کردم و به سمت تابلویی که روی ان نوشته بود نمازخانه.... رفتم داخل کوچک بود و با پارچه ای سبز از بخش اقایان جداشده بود.چادر هایی نامنظم که روی جالباسی بود .یکی اش را برداشتم ..مهر های شکسته و سیاه هم لبه ی پنجره بود یکی را برداشتم و بر زمین گذاشتم ...نماز را که خواندم چادر را بر سر جایش گذاشتم و رفتم بیرون . پارسا به ماشین تکیه داده بود جلو رفتم لجظه ای نگاهش کردم و درو زدم.درو باز کرد و اونقدر بد نگام کرد که ترسیدم بشینم نشستم و سوییچو گرفتم به طرفش از دستم کشید و گفت:شما کجا رفته بودید؟ _نماز. سرشو تکون داد و گفت :اگه بهم میگفتید اصلا اشکال نداشت. نگاهمو ازش گرفتم و با کراه گفتم:خیلی خوب حالا برید. _امر دیگه؟ خیلی جدی گفتم:سریع تر. یک نگاه بهم کرد و زیر لب خندید. میخواستم بهش بگم رو اب بخندی ولی فکر کردم میره به مامانش میگه این چه زنیه برام گرفتی. عصر که هوا کم کم تاریک میشدباران شروع شد و هر لحظه شدت میگرفت.....رسیده بودیم به یک مسجد که چند تا مغازه کنارش بودن .گفتم:میشه بایستید میخوام برم دستشویی. _خیلی ضروریه؟ _بله. ماشین را کنار برد و ایستاد از ماشین پیاده شدم خودشم پیاده شد. کنار ماشین ایستاد .به سمت دستشویی رفتم خیلی شلوغ بود..وقتی اومدم بیرون دم در ایستاده بود...رفتم جلوش و گفتم:چیزی شده؟ سرشو تکون داد .دوباره نگام رفت سمت ماشین و گفتم:چی شده؟ _ماشین روشن نمیشه
***********
با نگرانی نگاهش کردم و گفتم:حالا چیکار کنیم؟ سرشو تکون داد و گفت:امشب که روشن نمیشه و نمیشه کاریش کرد صبح حتما یک تعمیر گاهی جایی بازه. _خب...امشبو چیکار کنیم؟ _اینجا چند تا مسافر خونه است ...میتونیم بریم تو یکیش. _امنه؟ کاملا توی چشام نگاه کرد و گفت:هر کی با من باشه همه جا براش امنه.راستی ظهر که رفته بودید نماز بخونید فرهاد زنگ زد. _چی گفت؟ _کارت داشت حالا شب بهش زنگ بزن حالا بریم دنبال جا. به پشت مغازه ها اشاره کرد و گفت:اونجا 2 یا 3 تا هست بیا بریم. همراهش رفتم نمیدونستم اون شب واقعا چطوری میگذره راه نصفه شده بود..کمی میترسیدم از اینکه همراه او باشم ولی چاره ی دیگه ای نبود پشت سرش میرفتم هرز گاهی برمیگشت و پشت سرشو نگاه میگرد که ببینه من هستم یانه.وارد یک مسافر خونه شدیم به نام صفـــــــــــــــــــــــ ـــــــر. با دیدن اسمش خندم گرفت .پارسا برگشت به سمتم و گفت:چی شده؟ شانه بالا انداختم و گفتم:هیچی اسمشو دیدم خندم گرفت.سرشو بالا کرد و به اسم نگاه کرد و لبخندی زد .جلو رفت ..یک مرد پشت میز نشسته بود و جلوش یک قلیون بزرگ بود کنار پارسا ایستاده بودم ..مرد شکم گنده ای داشت و کچل بود یک نگاه که بهش کردم سریع نگامو گرفتم ..ولی مرد خیره بود به من که پارسا گفت:اتاق خالی دارید؟ مرد نگاهش را از من گرفت و به پارسا نگاه کرد و گفت:چی داداش؟ _من داداشتون نیستم میگم اتاق خالی دارید؟ _چند تا؟ پارسا برگشت به سمت من و گفت:2 تا. مرد دوباره نگاه از پارسا گرفت و به قلیونش نگاه کرد و گفت:نه داداش ندارم. _1دونه چی؟ _نچ. پارسا مانتو من را کشید و گفت :بیا بریم. وقتی اومدیم بیرون گفتم:میگفتی هم میومدم لازم نبود مانتومو بکشی. _خودت میخواستی اون مرتیکه نمیزاشت بیای. بد نگاهش کردم و رفتیم به سمت مسافرخانه بعدی ..یک خانم پشت میز نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی میز.اینبار بی هیچ استرسی رفتم جلو.پارسا گفت:خانم؟ زن سرش را اورد بالا صورتش واقعا ترسناک بود. نصفه صورتش ماهگرفتگی بود و نصف دیگر انگار سوخته بود. پارسا گفت:2تا اتاق خالی دارید؟ _یکدونه میخواید؟ پارسا برگشت به سمت من و یک نگاه به من کرد.ابروهامو دادم بالا .یک قدم بهم نزدیک شد و گفت:چیکار کنیم؟ _چاره ای نیست. جلو رفت و گفت برای یک شب؟ _20 تومن. پولو گذاشت روی میز و رفتیم بالا .کیف منو از توی ماشین اورد زن در راباز کرد و کلید را داد به دستم رفتم داخل اتاق خیلی کوچکی بود 2 تخت یک نفره کنار هم و کنارش یک در و کنارش یک شیر که مثلا اشپزخونه بود.
**************
قسمت 21 داخل کیفمو نگاه کردم..تهش یک ملافه سفید بود حتما مامان گذاشته بودش درش اوردم و انداختم روی تخت بدم میومد روی تختی که معلوم نبود کی روش خوابیده بخوابم. مقنعه امو از سرم دراوردم و انداختم روی بالش...برقم خاموش کردم و پریدم روی تخت. با صدای در به خودم اومد.پارسا بود....داخل شد...درو قفل کرد و کلید رو گذاشت روش ...پتوش به نظر تمیز میومد انداختم روی سرم چون میدونستم الان چراغ رو روشن میکنه و همینکارم کرد... زیر لب گفت:چه قدر سریع جای ادم رو غصب میکنن. سریع پتو رو کنار زدم و نشستم سرجام اونقدر به دیوار چسبیده بودم که 3 نفر دیگه روی تخت جا میشدن... _جای شما را گرفتم؟ سرشو تکون داد و دکمه اول پیرهنشو باز کرد. گفتم:هوا سرده ها. با این حرف لبخندی روی لباش نشست و گفت:من به سرما عادت دارم. دوباره خودمو روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم.برق رو خاموش کرد و اون سر تخت خوابید انگار اونم حس منو داشت. اروم گفت:میترسی که کنار منی؟ سکوت کردم دروغ که نباید میگفتم واقعا میترسیدم. وقتی سکوتمو دید گفت:(میخوای برم تو ماشین؟) من که از خدام بود بره ولی دلم براش سوخت و گفتم:نیازی نیست. _میشه یک سوالی بپرسم. سرمو بیشتر توی بالشت فرو کردم و گفتم:من خوابم میاد فردا. با این حرف اونم چرخید *************** با نور خورشید که روی چشام افتاد بلند شدم یک سینی روی تخت بود که به نظر برای صبحونه بود پارسا هم داخل اتاق نبود با کنجکاوی بلند شدم و رفتم کنار پنجره. ماشین رو اورده بود کنار مسافرخونه و همراه یک مرد داشتن داخلشو نگاه میکردن.. صبحونه دست خورده بود پس خودش خورده بود منم که از دیشب گشنم بود نشستم همشو خوردم
*****
وقتی لیوان چایی رو سرکشیدم از جا بلند شدم..مقنعه ام را به سر کردم. ملافه را داخل کیفم گذاشتم و درش را بستم...از اتاق خارج شدم.و رفتم دم در. پارسا با دیدن من گفت:کلید را به اون خانم تحویل بده. ابروانم را بالا انداختم و گفتم:باشه. به سمت زن که به در تکیه داده بود و داشت پارسا رانگاه میکرد رفتم و گفتم:بفرمایید کلید. نگاهی به من کرد و کلید را در هوا قاپید و گفت:شوهرته یا داداشت؟ به پارسا نگاه کردم چه قدر زیبا شده بود...نور توی چشمهای عسلی اش میزد و چشم های برق میزد.لباسش تنگ بود و موهای مایل به قهوه ایش روی پیشانی اش ریخته بود. گفتم:چه فرقی میکنه؟ _خیلی فرق میکنه...حالا چیکارته؟ _شما چه فکری میکنید؟ _اصلا شبیه هم نیستید..فکر کنم زنشی نه؟ _بله. بهم نگاه کرد توی چشاش چیز عجیبی بود که برای من نااشنا بود. با تته پته گفت:خیلی خوشگله! لبخندی روی لبام نشست و گفتم:اره قیافش بد نیست ازش خوشت اومده؟؟ _چه راحت در این باره حرف میزنی! _اخه برام مهم نیست. _اگه بگم از دیشب عاشقش شدم باورت میشه؟ توی چشاش نگاه کردم پس این عشق بود...گفتم:..نمیدونم چی بگم. _تا حال عاشق شدی؟ _اره ...برادرم من عاشق برادرم هستم. خندید و گفت:چند سالته بچه سال به نظر میای ولی رفتارات خیلی متینه. _هفده سالمه....سوم دبیرستان. _باهم دوست شدید؟ (تیـــــــــــــــام بیا) برگشتم و به پارسا نگاه کردم و با دست نشون دادم الان و برگشتم به سمت زن و گفتم:یک ازدواج اجباری...شوهر تو کو؟ سرشو تکون داد و گفت:با این قیافه کی میاد منو بگیره. بــــــــــــــــوق برگشتم پارسا نشسته بود تو ماشین و بادست اشاره میکرد برم سمتش. بوسه ای به طرفی از صورت زن که ماهگرفتگی بود زدم و گفتم:قیافت از من که بهتره. و با دو به سمت پارسا رفتم...در را باز کردم و نشستم و کیفم را روی صندلی عقب گذاشتم عصبانی بود و با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفته بود. زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:حالا چرا عصبانی میشی داشتم باهاش حرف میزدم. چرخید سمتم بازهم ان چشم های استرس زا.. نمیدونستم عکس العملش چیه فقط باید اعتراف کرد که قلبم تو دهنم بود.. انگار تموم حروف یادم رفته بود فقط گفتم:خب چیه؟ با داد گفت:خب چیه؟یک ساعته منو اینجا معطل کردی بعد میای میگی چرا عصبانیم. نمیدونستم چی بگم...تنها راه عذر خواهی کردن بود. یک لبخند مهربون برای خر کردنش زدم و گفتم:ببخشید..روشو برگردوند چه زود خر شد...بلند گفت:فقط ببخشید ؟ و پایش را روی گاز فشرد. نگاهش نکردم و به جاده نگاه کردم با سرعت میراند.... تا خود تهران باهاش حرف نزدم من عذر خواهی کرده بودم.. وقتی رسیدم و در پارگینگ را زد با خانه ای بزرگ مواجه شدم.. یک برج بود برای خودش. ماشین را پارک کرد و پیاده شد منم ساکم را برداشتم و به دنبال او رفتم..در اسانسور را زد و زود سوار شد....از بد شانسی دو نفر دیگر هم در اسانسور بودند...اسانسور بزرگی بود وهمین که ما باید کنار هم میاستادیم خیلی بد بود...هر دوبه سمت در و پشت به دو نفر دیگه بودیم که اسانسور ایستاد و مردی که پشت من بود خواست پیاده بشه.پارسا هم چرخیده بود به سمت من... کمی جلو رفتم ولی مرد چاق تر بود.پارسا دستش را دور بازوانم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند بوی عطرش تا لوزالمعده ام هم رفت...نمیتوانستم سر بلند کنم و به او نگاه کنم .مرد پیاده شد و من عقب رفتم و نفسم را پرفشار بیرون داد.زنی که پشت پارسا بود تازه او را دیده بود و گفت:سلام اقا پارسا. پارسا لحظه ای اخمانش در هم رفت و گفت:سلام خانم ترابی!
**********
زن گفت:کجا بودید این چند وقته؟ _مشهد. زن سری تکان داد و زیر چشمی مرا نگاه کرد و گفت:تو این چند وقت ملی جان خیلی اینجا اومد. _به خاطر من یا شما؟ _بیشتر تو پسرم. _حالا چیکار داشت؟ _نمیدونم. اسانسور ایستاد و همه پیاده شدیم زن فعلا گفت و رفت هنوز چند قدم از ما دور نشده بودند که پارسا خودش را به من رساند و کنارم ایستاد و گفت:خانم ترابی! زن چرخید و با لبخند گفت:بله! پارسا لبخندی زد و گفت:ایشون نامزدم هستن. سریع گفتم:خوش وقتم زن جلو امد نگاهی به من کرد و کل بدنم را زیر نظر گذراند ولی انگار خوشش نیامده باشد سریع تکان داد و گفت:مبارکه. پارسا گفت:به ملی جونتون هم بگین.... خانم ترابی با لحن عصبی گفت:اگه وقت داشتی یک سر بیا خونه ما. این را گفت و سر برگرداند و به سمت خانه خودشان رفت انگار از من خوشش نیامده بود...خیلی کنجکاو شدم بدونم ملی کیه. پارسا کلید انداخت و وارد خانه شدیم. خانه بزرگ و شیک و تمیزی بود بااینکه به قیافه خود پارسا نمی خورد اینگونه باشد. کیفش را روی اپن انداخت و گفت:من دارم میرم. بی اختیار گفتم:(کجا؟) _باید به شما جواب بدم/ _هر طور مایلی. _میرم یک جا که خوش باشم. چند قدم جلو رفتم ...تقریبا وسط حال بودم که گفت: درو رو کسی باز نکن....زنگ در هم زدن جواب نده...وسایل ارزشمند خونه زیاده... با این حرف میخواست بگه که تو مهم نیستی...خونه مهمه. خودمو انداختم روی مبل و گفتم:خیله خوب.
**********
چند لحظه مکث کرد و گفت:خدا حافظ. _خداحافظ. همین که در رو بست از جام بلند زدم تا چرخی توی خونه بزنم. 2 دست مبل شیک داخل خونه بود...یک دست دیگه مبل هم جامی شد ولی اینقدر مبل هار ا بزرگ بزرگ چینده بود که جا نمیشد. یک دست مبل مشکی قرمز و یک دست کرمی شکلاتی. یک میز ناهار خوری 6نفره هم در امتداد سالن بود. اتاق خواب ها با 2 پله از بقیه جدا میشدند.به سمت اشپزخانه رفتم.یک میز 2 نفره سیاه هم انجا بود.یک یخچال و فریزر و ماشین لباسشویی و ظرف شویی و ماکروفر و گاز رو میزی و فر ...اووووه جهیزه ای بود برای خودش.خواستم به سمت اتاق ها برم که تلفن زنگ خورد.صدا رو تعقیب کردم که به یکی از اتاق ها رسید در رو که باز کردم انگار با یک جنگل روبه رو شده باشم.تخت بهم ریخته بود یک صندلی وسط اتاق افتاده بود..همه وسایل میز هم پخش و پلا بود. دوباره صدای تلفن امد پشت میز افتاده بود و رویش یک بلوز تی شرت مردونه که حتما ماله پارسا بود افتاده بود. تلفن را برداشتم و کلیدش را زدم دم گوشم گرفتم و سریع گفتم:بله! _بله و بلا خانم طلا. _فرهاد تویی؟ _کی به غیر من با تو اینجوری حرف می زنه هان؟ _هیچ کی وایییییی خیلی خوشحالم صداتو میشنوم _چرا زنگ نزدی؟ -فراموش کردم ببخشید. _خواهری که برادرش را فراموش کن وای وای وای. _ببخشید تکرار نمیشه. _قول؟ _بله...شماره اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ _مادرش. _هستی خانم؟ _اره...چی کارا میکنید؟ _الان رسیدیم اومدیم خونه پارسا اون رفت نمیدونم کجا منم خونم. _بشین درستو بخون. _چشم بعد از فضولی. خندید و گفت:کاری ؟باری؟ _نه. _مواظب باش
****************
22
_مواظب باش _خدانگهدار. _خداحافظ. تلفن راگذاشتم و نگاهی به اتاق کردم بزرگ بود ولی خیلی شلوغ بود...یک عکس خیلی بزرگ از اقای خودشیفته هم روی دیواربود.جلورفتم تابه صورتش خوب دقت کنم. چشم های عسلیش واقعا زیبابود همه چیش خوب بود فرم صورت مردونش. تلفن دوباره به صدادراومد. فکرکردم فرهاده باخنده گفتم:بازچیه؟ _شما؟ خندم گرفت.تازه بافرهاد حرف زده بودم وانرژی گرفته بودم. _شمازنگ زدید من کیم؟ با لحن عصبانی گفت:(من با شماشوخی ندارم شماتوی خونه عشق من،نامزدمن چیکارمیکنید؟) _نامزدتون؟ _تو کی هستی؟ پارسا اونجاست؟ دختره تقریباجیغ میکشید.چرخیدم به سمت عکس پارسا.... دختره دوباره دادزد:من میام اونجاببینم تو کی هستی؟ باخودم گفتم شایدملی باشم باشک گفتم:شماملی خانم هستید؟ انگار صدایم راشنیدولی تلفن راقطع کرد...باترس و دوبه سمت دررفتم..ازقفل بودن درمطمئن شدم وبه سمت تلفن برگشتم..شماره پارسا چندبودوایی خدایا. رفتم پای تلفن وبه فرهادزنگ زدم. _به این زودی دلت برای داداشت تنگ شدخواهری؟ _فرهادشماره پارساچنده؟ _برای چی؟ _بگوکارفوری دارم. _چیزی شده؟ _نه بگو/ شماره رو یادداشت کردم وسریع باپارساتماس گرفتم 3 تابوق خورد تاجواب داد. _چیه؟ اینم از جواب مثلا نامزدمون..
************
_سلام _بفرمایید. _یک خانم زنگ زد....فکر کنم داره میاد اینجا. _ملینا. _ملینا؟ _اسمشو نگفت؟ _نه. _کی زنگ زد؟ _الان _اومدم/ همین را گفت و تلفن را قطع کرد. کمی ترسیده و شاید هم کنجکاو شده بودم.ملینا که بودچه نسبتی با پارسا داشت..حتی چه نسبتی با زن همسایه داشت.....او که بود؟ به سمت وسایلم که دم در بود رفتم و انها را برداشتم.یکی از اتاق ها که ماله پارسا بود و من نمیتوانستم انجا باشم.در اتاق دیگر را باز کردم.اتاقی نسبتا بزرگ بود. یکی از دیوار ها با کاغذ دیواری از برج ایفل پوشانده شده بود و طرف دیگر یک کتابخانه بزرگ بود .. و پر از کتاب.در امتداد هم یک دست مبل و پنجره. پس اینجا هم جایی برای من نبود.اتاق دیگر یک تخت 2نفره..نسبتا شیک بود که رویش پتوی زرشکی رنگ پهن بود. غیر از یک کمد دیواری هم چیزی داخلش نبود. از اتاق ها خارج شدم کیفم را روی کاناپه ای که انجا بود گذاشتم تا خودش بگوید اتاق من کجاست.غیر از اتاق خودش بقیه اتاق ها واقعا تمیز و مرتب بود. با صدای زنگ از جا پریدم واقعا ترسیده بودم...به سمت در رفتم ولی باقدم های سست.از چشمی در نگاه کردم.دخترکی ایستاده بود ...خیلی دور ایستاده بود.در را باز کردم و اب دهانم را قورت دادم.دخترک با فاصله تقریبا 6 قدم ایستاده بود..قد کوتاهی داشت...مثلا من که تقریبا تا سر شانه ها و شاید هم بلند تر از شانه های پارسا بودم او تا میانه های بازوانش بود. دخترک چتری های کوتاه مشکی اش را از زیر مقنعه ای که دور صورت مربعی اش بود بیرون ریخته بود. چشمهای مشکی داشت که به لطف ریمل و خط چشم درشت و کشیده ترش کرده بود.لبهایش نسبتا بزرگ و رژ لب بنفشی زده بود،گونه های نسبتا برجسته اش هم با رژگونه قرمز کرده بود. و بینی قلمی و متوسط....صورتش در مقابل من بوم نقاشی بود ولی در مقابل دختران دیگر زیاد تو چشم نبود.قدش کوتاه بود ولی هیکلی میزان داشت..تو پر بود..مثل من لاغر نبود... هنوز داشتم دخترک را تجزیه و تحلیل میکردم و او هم انگارداشت همین کار را میکرد که در اسانسور باز شد.او انگار میدانست کی است ولی من نگاه از او گرفتم که دیدم پارسا بود در اسانسور را نگه داشت و خود بسته شد.با صدای در اسانسور دختر چشمانش بسته و دوباره باز شد. پارسا چند قدم جلو امد سریع گفتم:سلام سری تکان داد و در 3قدمی پشت دختر بود. کمی سرش را خم کرد و گفت:ملینا اینجا چیکار میکنی. دختر همانطور که مرا نگاه میکرد گفت:قبلا میگفتی ملی. _ملی مُرده. لحظه ای تعجب میخواستم شاخ در بیاورم...ملی مرده پس این کیست. دخترک با صدای تقریبا بلندی گفت:ولی من هنوز زندم. پارسا سریع جواب داد:ملی من مُرده. _چطور دلت میاد پارسا. دختر این را گفت و چرخید.پارسا انگار نمیتوانست به دخترک نگاه کند انگار از چشمهایش فراری بود..به من نگاه کرد که با سردرگمی انها را نگاه میکردم.چند قدم عقب رفتم و خواستم بروم داخل شاید بودن من برایشان بد بود ولی پارسا سرش را به علامت نه بالا تکان داد دخترک چرخید به سمت من و گفت:این کیه پارسا؟زنته؟دوست دخترته؟کیته؟ پارسا حرفی نزد و به کفشهایش خیره بود دخترک به من نزدیک شد ..دست روی شانه ام گذاشت و در چشمانم خیره شد و گفت:تو کی هستی؟ نمیدانستم چه باید بگویم..شاید پارسا دلش نخواهد ان دختر بداند وگرنه میگفت. نگاهی به پارسا انداختم او باچشمهایش گفت:بگو...
************
به دختر نگاهی کردم و با من من گفتم:ما باهم نامزدیم. دختره انگار منتظره هر چیزی غیر از این بود چون رنگ سبزه صورتش به سفید گرایید..چرخید به سمت پارساو جلو رفت .. و گفت:پارسا نامزدته؟ پارسا سر بلند کرد و گفت:اره مشکلیه؟ دخترک چرخید به سمت من و به پارساگفت:منو به این ترجیح داری؟ پارسا واقعا عصبانی شده بود میدانستم به خاطر دفاع از من نبود ولی برای اینکه لج دختره رو در بیاره گفت:چیه تو از اون بهتره....اصلا تو چیزی نداری غیر از دروغ و تهمت..پارسا همونطور که به سمت من میمود گفت:و همینطور خود در گیری. دخترک کم مانده جیغ بکشد و خودش را روی زمین بیندازد پارسا نباید با دختره اینگونه حرف میزد...دخترک زجه زنان گفت:من که همه چیو بهت گفتم...چرا اینجوری میکنی. پارسا قدم هایی که امده بود را برگشت و مقابل ملینا ایستاد و گفت:مطمئنی خودت گفتی؟من که یادم نمیاد..خودم فهمیدم....ملینا خانم...تموم شد. ملینا داد زد:میخوای بگی اونو دوست داری؟ پارسا به سمت من اومد دستشو دور بازوم حلقه کرد میشد گفت اولین تماسی که ما با هم داشتیم...بدنم داغ شده بود و نمیدانستم چرا یکباره اینگونه شدم....چرا حساسیت ازخودم نشان دادم...ولی حس خیلی بدی هم نبود...پارسا گفت:دوسش دارم!عاشقشم.. رنگ باختم و درجه بدنم خیلی زیاد شد....کم بود لرزش هم بگیرم... دخترک هم مثل من متعجب بود به دیوار تکیه داد و گفت:پارسا جان.. پارسا نیشخند زد و گفت:خر نمیشم..... این را گفت و وارد خانه شد همین که در را بست دستم را رها کرد و به سمت اشپزخانه رفت و با صدای ارامی گفت:این حرفا رو جدی نگیری..برای لج اون گفتم لبخندی زدم و گفتم:اگه واقعی بود تعجب میکردم و خودمو میکشتم.شیشه اب را سر کشید و گفت:از خوشحالی؟ _از بدبختی. نگاه از من گرفت و گفتم:میشه این چند روزی که من اینجام با شیشه اب نخورید. ابروانش را بالا داد و به سمت مبلی که روی ان نشسته بودم امد..خودم را عقب کشیدم...چهار زانو روی مبل نشست و گفت:از من میترسی؟ خندم گرفت و گفتم:از چیه شما؟ دستانش را در هوا تکان داد و گفت:هیچی..برات عجیب نیست این دختره کیه؟ چرخیدم به سمتش و گفتم:چرا کی هست؟ ابروانش را بالا انداخت و گفت:نمیگم. شانه ای بالا انداختم و بلند شدم که کیفم را بردارم که دستم را گرفت...خوب بود از روی لباس گرفته بود و من هر بار یک جوری میشدم. گفت:خیله خب لوس نشو. چرخیدم به سمتش واقعا داشت صمیمی میشد گفتم:خیلی دارید صمیمی میشید. دستم را ول کرد و درست روی مبل نشست و گفت:اگه میخوای بگم بیا بشین. انگار دلش میخواست با یکی درددل کند...منم از خدا خواسته نشستم کنارش. گفت:توی خونه نیازی نیست روسری _اینجوری راحت ترم. _ببخشید دستتو گرفتم.. غرورش خرد شده بود و چه چیزی از این بهتر. _بگیدمهم نیست. با انگشتانش بازی میکرد چه قدر ان لحظه صورتش معصوم شده بود. سال اول دانشگاه که 19 سالم بود.....بابا گفت میخواد برام خونه بگیره تا مستقل بشم...دلیلشو نمیدونستم ولی خیلی خوشم اومد...پونه و پژمان کمی حسودی کردند مخصوصا پونه..ولی بابا برام گرفت مامانمم حرف بابا رو قبول داشت...همین خونه..وقتی بزرگی شو دیدم و منطقه ای که این خونه توشه واقعا ذوق زده شده بودم چون یک رشته ی خوب تویک دانشگاه خوب قبول شده بودم..
************
یک ماهی که گذشت یک همسایه جدید برامون اومد.پریدم توی حرفش و گفتم:همین خانم ترابی؟ بدون اینکه نگام کنه گفت:بله. مکث کرده بود انگار داشت به چیزی فکر میکرد زود گفتم:خب بقیش. _یکی از صبح های معمولی بود...حاضر شده بودم و داشتم میرفتم دانشگاه که توی راهرو ملینا رو دیدم چشمهای ابی و موهای مشکی که از زیر شال صورتیش زده بود بیرون....صورت زیبایی داشت مخصوصا چشماش که برق میزد....همین که دید دارم نگاهش میکنم سریع جلو اومد..کفش های پاشنه بلند پوشیده بود...اونم صورتی ...مثل بچه ها همینش قشنگ بود ..گفت:ببخشید اقا منزل خانم ترابی کجاست؟سلام. از اینکه اخرش سلامش رو گفته بود یک لبخند نشست روی لبم و گفتم:شما دخترشونید؟ دختر ابروان قهوه ای رنگ با نمکش را بالا انداخت و گفت:نه ایشون خالمن. به در خونه ی خانم ترابی اشاره کردم و گفتم:اون. گفت:ممنون و به سمت اون خونه رفت وقتی به در خونشون رسید دستشو روی لبش گذاشت و برام بوس فرستاد..و برام بابای کرد....اون زمان اونقدر جوون بودم که اینا خامم کنه...کل اون روز به اون فکر میکردم به چشمای براقش...به بوسی که فرستاد. نصفه شب بود که خانم ترابی در خونمون رو زد گفت برقاشون رفته و اوناهم نمیدونن چیکار کنم..کمی تعجب کردم حتی عقلشون نرسیده شمع روشن کنن با به نگهبان خبر بدن همراهش رفتم خونشون فقط فیوزش پریده بود...وقتی برقا اومد..ملینا اون دختر چشم ابی پشت یکی از مبل ها ایستاده بود با اینکه اون پشت بود ولی ...موهای مشکی بلندش که تا کمرش بود و تاپ قرمزش چشمامو گرفت نمیتونستم ازش نگاه بردارم چون اونا هم انگار منتظر همین بودند خانم ترابی گوشه ای ایستاده بود و به من میخندید. وقتی از خونشون خارج شدم حال بدی داشتم...خیلی بد پارسا مکث کرد....مکثش برام کمی عذاب اور بود.. ادامه داد:امیدوارم فهمیده باشی که من عاشقش شده بودم...عاشق اون ولی....ملینا همه چیش دروغ بود حتی رنگ چشاش...اون لنز میذاشت...اون 100 تا دوست پسر داشت..اون به من گفته بود از خارج اومده بود ولی دروغ بود اون تحصیلاته دبیرستانی داشت... با این شرایط ولی من دوسش داشتم...دیوونه بودم...مامان بابام رو راضی کردم بریم خواستگاری ..رفتیم...اونا رضایت ندادن ولی راضیشون کردم....وقتی همه کارارو کردن و حتی باغ برای عروسی گرفته بودیم...جواب ازمایشامون اماده شد... پارسا به نقطه ای نامعلوم خیره بود....اگه هر دختری جای او بود و داشت اینها را تعریف میکرد الان زار زار گریه میکردولی پارسا.. گلوی مرا که بغض گرفته بود.پارسا دستشو داخل موهاش کرد انگار داشت با چیزی مقاومت میکرد.. _اون معتاد بود. این را گفت و دستش را روی چشمهایش گذاشت.... میخواستم برم بغلش کنم و بگم:اروم باش..ولی من نمیتونستم.... همه ی غرور و پروییش انگار اب شده بود و رفته بود .پارسا دیگر حرفی نداشت....تمام شده بود... _از وقتی فهمیدم...نه با خودش حرف میزنم نه خالش.....سیمکارتمو عوض کردم....خودمم همینطور دیگه پخته شدم 25 سالمه. برای اینکه جو عوض شه گفتم:بزرگی به عقله نه به سن... لبخندی کوچک روی لبهایش پدیدار گشت..
*************
چند ثانیه همینطور نگاهش میکردم که یکدفعگی بلند شد و گفت:اون اتاق 2 تخته هه مال تو. سرمو تکون دادم و کیفمو برداشتم و به سمت اتاق رفتم که گفت:من میرم بیرون...چیزی تو یخچال فکر میکنم باشه....کاری نداری؟ کمی فکر کردم و گفتم:کی بر میگردی؟ _شب نصفه شب تو بخواب. _کلید رو نمیدی که درو قفل کنم. _توی کشو میز تلویزیون یک کلید هست درو قفل کن و کلید رو بردار از پشتت. باشه ای گفتم و از خونه خارج شد... به ساعت نگاه کردم 4 بود و من هنوز نماز نخونده بودم...به دنبال مهر کل خونه رو گشتم ولی پیدا نکردم.....فقط یک مهر سیاه شکسته بود که ترجیح دادم با مهر خودم بخونم....
وارد کلاس شد بدون نگاه به بچه ها به سمت میزش رفت.کیفش را که مطمئن بودم چرم اصل هست رو روی میز گذاشت و زیر چشمی همه ی بچه ها رو نگاه کرد.و بیشتر از همه روی شیدا خیره ماند..چشمم به حلقش خورد که توی دستش برق میزد....یک حلقه تقریبا ساده و شیک.یعنی ازدواج کرده....پس چرا تا هفته پیش دستش نمیکرد......نگاهم به سمت شیدا کشیده شد اونم انگار متوجه حلقه شده بود چون اخماش رفت تو هم....قیافش بامزه شده بود.
یکی از بچه ها از اخر کلاس داد زد و گفت:«اقا مبارک باشه شیرینیش کو»
اینبار همه بچه ها چشمشون به دست اقای یوسفی خیره ماند و شروع کردن به دست زدن....
اقای یوسفی:بسه اینجا کلاس درسه نه مجلس عقد کنون.
یکی دیگه از بچه ها:اقا ما که مجلستون نبودیم بزارین اینجا خوش باشیم.
اقای یوسفی ناگهان به سمت من چرخید و گفت:شکیبا....برو مسئله های امتحان هفته پیش رو حل کن.
_من ؟
_شکیبا دیگه ای هم هست؟...
_نه.
_پس پاشو .
برگه رو از توی کیفم کشیدم و بلند شدم مانتوم رو صاف کردم و رفتم پای تخته......ماژیک مشکی رو برداشتم و شروع کردم به حل مسائل....
***
با صدای زنگ ...صدای جیغ بچه ها هم رفت هوا...کیفمو برداشتم و رفتم سر میز شیدا...قیافشو به حالت مسخره ای ناراحت کرده بود و گفت:«دیدی ترشیدم تیام»
_خجالت بکش دختر.
سوگل:«چه حلقه ی خوشگلی داشت.»
شیدا:خفه شو.
سوگل:چپه شو.
_بچه ها بیاین دیگه......
سوگل و شیدا و باران همراه من به دم در رفتیم....
شیدا: اق داداش اومدن...دیگه من برم.
شاهین جلو اومد و بلند گفت:سلام.
همگی سلام کردیم و شیدا سریع خداحافظی کردو رفت...سوگلم همراه سرویسش رفت و باران هم منتظر حسام موند و منم پیاده رفتم....هوا گرم بود و پیاده روی ادمو کلافه میکرد.کولمو انداختم روی دوشم و رفتم به خونه.
مسافت خونه تا مدرسه کم بود ولی خیلی پیچ در پیچ بود...
من تیام هستم...تیام شکیبا....دختری قد بلند و تقریبا خوش اندام....البته بقیه اینو میگن چون شکم و پهلو ندارم.....صورت فوق معمولی دارم...دوتا چشم مشکی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک و دماغ و دهن متوسط...رنگمم که گندمیه..نه خوشگلم نه زشت....از خودم راضیم.........وضع درسام...در این 3 سال دبیرستان نمره زیر 16 نداشتم......یک برادر دارم به اسم فرهاد.....رسیدم به خونه...
کلید رو کردم داخل قفل و وارد شدم....صدای دعوای مامان و بابا کل خونه رو برداشته بود....حیاط بزرگ و با صفایی داشتیم....خاطرات کودکیم هم فت و فراوون بود رفتم داخل خونه در اتاقشون بسته بود و صدای جیغ و داد مامان میومد.فرهاد هم نشسته بود روی مبل و درحال فوتبال نگاه کردن بود.
_سلام.
_سلام.
_مگه امروز دانشگاه نداشتی.
_حالش نبود.
_به خدا این ترم میوفتی فرهاد.
_مهم نیست.
_خجالت بکش.
_فکر کن کشیدم که چی؟
_فری حالت خوب نیست.
رفتم داخل اتاقم جنگ اعصاب هنوز ادامه داشت...اتاق من کنار اتاق مامان اینا بود.
مامان با داد:«ندیدی اون زن داداشت چطوری لباس میپوشه....همه لباساش بالای 500....600 تومنه اون وقت من یک 50 تومنی برای یک مانتو میخوام بهم نمیدی.....عجب زمونه ای .
_زری خانم.....من یک کارمند سادم.....ماهی 300 تومن میگیرم تو این گرونی از کجا 50 تومن برات بیارم.
هرروز یا یک روز درمیون این جنگ برپابود ...و همیشه هم بابا کنار میومد.تازگی ها توقعات مامان داشت زیاد میشد و بابا از پسش برنمیومد...فرهاد هم به مامان رفته بود کارنمیکرد و پول میخواست..
لباسامو در اوردم و یک لباس راحتی پوشیدم که تلفن خونه زنگ خورد
با این سر و صداها ...هیچکس صدای تلفن رو نمیشنید...از زیر خروار ها لباس پیداش کردم..شماره خونه عزیز جون بود.
_سلام
_سلام تیام جان خوبی مادر؟
_مرسی..شما خوبین؟عمو خوبن؟
_خوبن مادر...فرهاد خوبه؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟
_اره همه خوبن...
_سر نمیزنی به ما دیگه.
_مدرسه ها شروع شده و درس ومشق نمیزاره.
_نکه تو تابستون خیلی میومدین.
_عزیز جون...تیکه نندازین فداتون بشم میدونید که دلیلشو...
عزیز اهی بلند کشید و گفت:امشب یک سر بیاین اینجا...
_برای چی؟
_خونه مادربزرگ رفتن هم سوال داره.
_نه عزیزجونی..منظورم اینه کسی هم اونجاست.
_همین خودمونی ها.
_عزیز میدونی که مامان من زن عمو رو ببینه عصبی میشه.
_وقتی بفهمه کی داره میاد عصبی نمیشه.
_کی مگه قراره بیاد.
_دیگه من برم کارامو بکنم.شب ساعت 9 منتظرتونم.
_خداحافظ .
_خداحافظ.
یعنی کی قرار بود بیاد....سر و صداها خوابید....از اتاق رفتم بیرون مامان با خوشحالی در حال سرخ کردن گوشت ها بود باباهم روی مبل کنار فرهاد نشسته بود.
_سلام بابا.
_سلام عزیزم.
مامان:کی اومدی ؟
_سلام.نیم ساعتی میشه.
_پس بیا کمک غذا درست کن
_چشم.
با اینکه از خستگی داشتم میمردم رفتم داخل اشپزخونه و مشغول درست کردن سالاد شدم بعدشم بقیه غذا رو درست کردم و سفره انداختم.همه نشستن پای سفره.
من:عزیز جون زنگ زد و گفت امشب بریم خونشون.
مامان:دیشب خونشون بودیم که.
با اینکه مامان از خونواده ی بابا بدش میومد ولی عزیز جون استثنا بود و عاشقش بود.
بابا:میگفتی هر شب که زحمت نمیدیم.
من:گفتن همه خودمونی ها هم میان.
_اگه اون پری گور به گوری هم باشه که من نمیام.
بابا:زری.!
من:عزیز جون گفت یک کسی هست که اگه بفهمین کیه حتما میاین.
مامان:کی؟
من:نمیدونم.
بعد از تموم شدن غذا ظرف ها رو بردم توی اشپزخونه و مشغول شستن شدم.بقیه هم رفتن خوابیدن بعد از تموم شدن ظرفهابه اتاقم رفتم و شروع کردم به درس خوندن.اولین هفته از ماه ابان بود.....درس ها سنگین نشده بود ولی باید از همین اول شروع میکردم تا ساعت 6 درس خوندم و بعدش هم رفتم حموم...ساعت 7 و نیم بود که مامان گفت حاضرشم.....
مانتو خاکستریم رو همراه شلوار لی و شال مشکیم سرم کردم و رفتم دم در مشغول پوشیدن ادیداس هایی که مطمئن بودم تقلبیه و به اصرار مامان خریدمشون شدم...فرهاد هم اومد کنارم نشست و مشغول کفش پوشیدن شد.
_چرا کتونی میپوشی.؟
_میخوام برم فوتبال.
_مگه خونه عزیز نمیای؟
_نه حسش نیست.
_حتی اگه مرواریدهم باشه؟
_اونا که نمیان.
_شاید اومدن.
فرهاد دست از بستن بندهای کفشش کشید و گفت:بگوجون من؟
_چرا قسم بخورم...
فرهاد کفشاشو دراورد و انداخت اونطرف و کفش اسپرتاشو در اورد از کارش خندم گرفت وقتی خندمو دید اونم خندید و لپمو کشید و گفت:عشقمی.
_من یا مروارید؟
_هردوتون.
از جا بلند شدم...و رفتم لب حوض نشستم اونم دنبالم اومد ولبه پله نشست و باداد گفت:بیا مامان دیگه.
مامان روسری ساتنشو روی سرش صاف کرد و کفش های پاشنه 10 سانتی شو که از بدترین جنس بود رو پاش کرد.از نظر مالی وضعمون بد بود ولی مامان همیشه سعی داشت بگه ما خیلی با کلاسیم.با صدای بوق ماشین از لب حوض بلند شدم و رفتم سمت در ...درو باز کردم که چشمم به پرایدمون خورد...نورش افتاده روی صورتم.دستمو جلوی چشمم گرفتم و رفتم سمت ماشین درو باز کردم و گفتم:سلام .
_سلام .بازم دیر اومدم؟
_نه...خیلی هم به موقع اومدین.
_امیدوارم نظر مامانتم همین باشه.
لبخندی به بابا زدم و همون موقع مامان سوار شد.کیفشو گذاشت روی پاش و گفت:این نورتو خاموش کن چشمم کور شد.
بابا:اگه خاموش میکردم که جلوی پاتونو نمیدیدن.
فرهاد سوار شد و رفتیم به طرف خونه عزیز.
خونه عزیز نزدیک حرم (حرم امام رضا(ع))بود...و از خونه ما تا اونجا خیلی راه بود......45 دقیقه ای تو راه بودیم و غر غرهای مامان رو تحمل کردیم تا رسیدیم.بابا ماشینو یک کوچه عقب تر پارک کرد و پیاده رفتیم به سمت خونشون. مامان با دیدن ماشین آزرای عمو اینا فحشی به انها داد واخماش رفت توهم و زنگ زدیم....عزیز تند درو باز کرد و رفتیم داخل...با اینکه نزدیک حرم بود ولی از آپارتمان های شیک و لوکس بود...عمو اینو واسه ی عزیز خریده بود به عنوان هدیه روز مادر..چون هم عزیز راحت باشه هم نزدیک حرم...طبقه اول بود و ماهم از اسانسور استفاده نمیکردیم...
مامان به در زد و وارد شدیم....صدای همهمه خبر از جمعیت زیادی که داخل بودند میکرد..خوبه عزیز گفت خودمونی ها...اول که عزیز جون دم در ایستاده بود.....یکی از عادت های خوبشون این بود که مهمون میومد چه غریبه چه اشنا میومدن دم در..بابا رفت داخل..عزیز جون بغلش کرد و سریع از بغلش درش اورد و مامان را در اغوش گرفت و بووسه ای بر پیشونیش زد و بعدش هم فرهاد و من....عزیز جون قدش از من خیلی کوتاه تر بود و من تا کمر باید خم میشدم....بوسه ای به گونه گوشتی اش زدم و اون هم سرمو بوسید....کنار عزیز عمو سعید ایستاده بود.....قد بلندی داشت و ریش بلند....قیافه جالبی نداشت ولی مثل بابا اخلاقش عالی بود باهم دست دادیم .کنار عمو زن عمو پریچهره ایستاده بود ...قیافش دمغ شده بود معلوم بود باز مامان بهش تیکه انداخته.....زن عمو واقعا زن مهربونی بود ولی یک اخلاق بد داشت که زیادی پز میداد...با اونم دست دادم.کنار زن عمو عمه سمیرا ایستاده بود ..35 سالشه و تازه 1 ساله ازدواج کرده....2 هفته بود عمه رو ندیده بودم چون اونا مسافرت بودن....عمه رو بغل کردم و مشغول بوس و ماچ.
عمه:چه بزرگ شدی تو این 2 هفته که نبودم عمه قربونت بره..
_خدانکنه ...خوش گذشت؟
_جای شما خالی.
_شوهر به جای ما.
عمه بیشگونی از پهلوم گرفت ....کار همیشگیش بود....در کنار عمه فرزاد شوهرش ایستاده بود...دکتر عمومی بود...اخلاقش درحد تیم ملی بد بود.....اه اه...با سر جواب سلاممو داد ..کنار فرزاد بد عنق عمو سهیل ایستاده بود...30 سالش بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود...یک رستوران بزرگ توی شاندیز داشت که همیشه ما رو مجانی مهمون میکرد.عمو مردانه گونمو بوسید .کنار عمو ...مروارید ایستاده بود قبل اینکه مروارید رو بغل کنم.نگاهم به سمت فرهاد چرخید که جلوتر بود و داشت با بقیه سلام و علیک میکرد..لپاش گل افتاده بود و نیشش باز بود...
_سلام تیام جان.
دوباره چرخیدم سمت مروارید.دختر خوبی بود.هم از نظر اخلاق هم قیافه.
صورت کشیده ای همراه ابروان پیوسته و دو تا چشم عسلی درشت و بینی قلمی و لبان برجسته خوش فرم....19 سالش بود و ترم اول پزشکی...بغلش کردم بوسش کردم.
_خوبی مروارید ؟
_ممنون...مروارید همیشه لبخند میزد و این صورتش رو جذاب تر میکرد..
کنار مروارید هم مهدی ایستاده بود ..اونم دبیر فیزیک بود و 30 ساله و مجرد....خیلی بد اخلاق بود و وقتی شوخی میکرد ادم حالش بهم میخورد...
بعد از اونم فامیل های دور که خودم خوب خوب نمیشناسمشون.
خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی با کسایی که حتی یکبار توعمرم ندیدمشون ...میرم داخل اشپزخونه..عمه نشسته و داره سالاد درست میکنه...
_کاری نیست؟
_چرا تیام جون....همون سینی چای رو میبری ...مروارید پیش دستی برد.
_چشم.
سینی چای رو برداشتم ...سنگین بود با هزار زحمت...رفتم بیرون از گوشه ی سالن شروع کردم...حالا خدا را شکر همه جا رو صندلی چینده بودند و نیاز نبود خم شم...
اولین نفر که نمیدونم کی بود رد کرد و گفت نمیخوره..نفر بعدی.کوروش اقا بود که میشد برادر زاده عزیز جون 60 سال را داشت ... بچه هاش تازه از المان برگشته بودند و به علت مریضی زن کوروش خان همه پاشدن اومدن مشهد پابوس امام رضا....استکان چای رو برداشت و گفت:شما باید دختر اقا سعید باشی درسته؟
_نه من دختر اقا سینام. _واقعا؟
به مروارید اشاره کردم و گفتم:اون دخترعمو سیناست.
_پس تو تیامی.
تعجب کردم که بشناسم.یکدونه قند برداشت و روبه یک خانمی که کمی ازش دورتر نشسته بود گفت:هستی خانم.....این تیامه.
زن هیکل ریزه میزه ای داشت....ابتدا اخمی کرد و سپس لبخند زد و گفت:بیا اینجا ببینم.
گیج شده بودم..اینا چی میگفتن.به اون چند نفری که در اون فاصله نشسته بودند چای رو تعارف کردم و رفتم طرف زنی که انگار اسمش هستی بود
هیکلش خیلی ریزه میزه بود فکر کنم نصف صندلی هم برایش کافی بود....خودشو کوچیک تر کرد و گفت:بشین دخترم.
_اذیت میشین.
_بشین.
نشستم کنارش .دست سردشو گذاشت روی پام.با اون شلوارکلفتی که من پام بود بازم سردی دستش حس میشد.دختری جوون تقریبا 20 ساله کنارش نشسته بود و با کنجکاوی به حرف های ما گوش میداد با اینکه صورتش اون طرف بود معلوم بود به حرف های ما گوش میده.
هستی گفت:خب تیام خانم شما باید پیش دانشگاهی باشین درسته؟
_نه من سومم.
_وا به من گفتند شما پیشید.
لبخندی زدم و گفتم:ببخشید کی گفته؟
_بماند.چه رشته ای میخونی حالا؟
_ریاضی.
_پس خانم مهندسی میشی؟
_هرچی خدا بخواد.
به دختر کنارش اشاره کرد و گفت:اینم پونه دختر من حسابداری میخونه ..دانشگاه تهران...دو سه روز دیگه هم باید برگرده تا عقب نمونه.
دستمو دراز کردم و گفتم:خوش وقتم
لبخندی زد که گونه هاش چال افتاد.و گفت:منم همینطور.
دوباره سرجام نشستم و سکوت بر قرار شد...
گفتم:شما همین 1 دختر رو دارید؟
_نه 2 تا پسر یکی از یکی بهتر دارم.
لبخندی زدم و اون ادامه داد:یکی شون پژمان هست که رفته سر خونه زندگیش و یک فرشته ی کوچولو به اسم فربد دارن.
سرمو تکون دادم و ادامه داد:اون پسرمم پارسا داره 25 سالش تموم میشه.اونم مهندس برق.
همیشه وقتی حرف درس میشه من مشتاق میشدم.
_چه دانشگاهی؟
_لیسانسشو گرفته برای فوقش میاد دانشگاه فردوسی مشهد.
_دانشگاه قبلیشون چی بوده؟
_نمیدونم والا..ازش میپرسم.
سرمو تکون دادم انگار چه قدر برام مهم بود.لپهاش گل افناد و گفت:دخترم تو تاحالا درباره ی ازدواج فکر کردی؟
چه ربطی داشت.
_نه.
_نمیخوای بهش فکر کنی.
_من هنوز 17 سالمه.
_من خودم 14 سالگی عروس شدم.16شدم پژمان به دنیا اومد.
_ماشا....الانم بهتون 16 میخوره.
لبخندی زد و من گفتم:من دیگه برم به کارام برسم ببخشید.
_خواهش میکنم دخترم.
بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که مامان صدام کرد ..چرخیدم
_بله؟
_هیچی مروارید جان اومد.
چرخیدم و رفتم تو که یک دفعگی خوردم به یک نفر.
رفتم عقب یک پسر تقریبا خوش اندام و خوش قد و بالا...دوتا چشم درشت و کشیده میشی.قلبم داشت میومد تو دهنم این دیگه کی بود.....
پسر:ببخشید ترسوندمتون...
داشتم سکته میکردم.لبخند خشکی زدم و گفتم:خوا....خواهش ...میکنم....شما؟
_من نوه کوروش خان هستم اگه بشناسید.
یعنی نوه برادرزاده عزیز جون.....چه پیچیده.
_بخشیدین؟
_از دستی که نبود.اشکالی نداره.
لبخندی مسخره زد و گفت:من کارد پیدا نکردم برای مامان میخواستم.
_بله الان...
رفتم سمت کمد یک کارد میوه خوری برداشتم ودادم دستش اونم سریع رفت بیرون و داد به زنی که دقیقا مقابل اشپزخانه نشسته بود.زن کارد را گرفت و غر غر کرد.ظرف شیرینی رو برداشتم و رفتم بیرون ازهمون رو به رو شروع کردم.
برداشت زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:شما؟
_تیامم
دختر کنار دستی زن که قیافه بچه گانه ای داشت گفت:مامان پس این تیامه.
لبخندی زدم و شیرینی را روبه او گرفتم.
-من سیرم.
_بفرمایید یکدونه اشکال نداره.
دختر چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:گفتم که نمیخوام.
صاف شدم ..اب دهنمو قورت دادم و برگشتم که به کسایی که اونطرف بودن تعارف کنم که مروارید اومد جلو و خوردیم بهم و ظرفی که دست مروارید بود افتاد روی زمین و خوشبختانه نشکست و قندها روی زمین ریخت....مروارید که انگار شکه شده بود یک نگاه به من انداخت و من گفتم:ببخشید.
خواهش میکنم یواشی زیر لب گفت و نشست روی زمین و شروع کرد به جمع کردن قندها . قسمت سوم.
خم شدم که کمکش کنم که یکدفعگی فرهاد پرید جلوم.
_من جمع میکنم تو برو.
_خب کمک میکنم.
با دست اروم هلم داد عقب و گفت:برو بینم.
لبخندی زدم و با ظرف شیرینی به سمت بقیه رفتم.....از کوروش خان شروع کردم کنار او زنی مُسِن نشسته بود با هیکلی درشت.
_بفرمایید.
با دستهای لرزان برداشت و گفت:ممنون .
_خواهش میکنم.
روبه مرد کنارش گفت:کوروش این کیه؟
_تیام.نوه ی محترم.
_وا....دختر سعید؟
_نه دختر اقا سینا.
_اوا این که 10 سال دیدیمش 7.....8 سالش بود.
_بزرگ میشن دیگه.
زن دوباره روبه من شد و گفت:تو میخوای خانم شی؟
_جان؟
جا خوردم....یعنی چی منتظر بقیه حرفاش نشدم و به بقیه مهمونها رسیدم...کلا بین همه کسایی که اومده بودند.3 تا دختر جوون و 3 تا پسر جوون بود ...دوتا هم بچه.یکی فربد پسر پژمان و یک دختر دیگه که نمیدونم کی بود بعد از پذیرایی به اشپزخونه برگشتم..مهدی،پسر عموم روی صندلی نشسته بود و مچ پاش رو میمالوند.
_چی شده؟
_هیچی.
ظرف خالی شیرینی رو گذاشتم روی میز و گفتم:بقیه کجان؟
_تو اتاقها.
یک قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:مطمئنی پات چیزی نشده؟
_اره...اره....چه کنه ای !
به پاش نگاه کردم و با صدای بلند تری گفت:میخوای دوباره بپرس.
و از جاش بلند شد..یک پسر وارد اشپزخونه شد و مهدی بلند شدو گفت:چیزی میخوای داداش؟
پسر به سمت مهدی رفت و منم رفتم به سمت در که از اشپزخونه خارج بشم که مهدی گفت:تو اتاق بزرگن ...الکی دنبالشون نگردی.
چرخیدم سمتش هردوشون به من خیره بودند و مهدی یک لبخند گوشه ی لبش بود.
سرممو تکون دادم و رفتم به اتاق بزرگه.
مروارید و عمه سمیرا مشغول پهن کردن تشک بودند و عزیز جون داشت با مامان و زن عمو پری حرف میزد.
بالشت ها رو از مرواید گرفتم و روی تشک ها گذاشتم.
مامان:اینا که خیلی پولدارن ...چرا نرفتن هتل.
_میخواستن برن ولی من نذاشتم...بعد از مدتی بچه های برادرم اومدن.
زن عمو:نصف بیان خونه ما..نصفی هم اینجا باشن
عزیز:اینطوری که زیاد میشه..زری خانم شما خونت جا نداره.
مامان:واه ...عزیز جون چی میگی ما به زور خودمون جا میشیم بعد مهمون بیاریم حرف ها میزنید.
عزیز:فقط همین یک شب زری خانم باور کن جا نداریم.
_چیکار کنم خب؟
میدونستم این بحث ممکنه به بحث برسه.
_مامان کی میریم؟
عزیز:حالا به ایستین شام بخورید بعد.
من:نه دیگه من فردا امتحان دارم.
_هرجور راحتی مادر.
مامان بلند شد و رفت به بابا گفت اونم حاضر شد و بعد از یک خداحافظی طولانی اومدیم بیرون.
تااز دم خونه ی اونها تا دم ماشین مامان یکراست غر میزد.
_یعنی چی اخه من 3 ساعته اونجا نشستم نه دختر اون برادرت نه اون خواهرت یک لیوان چای دست ادم نمیدن........برای شامم اومدم اونهمه برنج پاک کن و دم کن ...اون خواهرت یا زن داداشت یک تشکر کوچیک کردن......من اگه دیگه اینجا کار کردم...من شاید نخوام مهمون بیاد خونم مگه به زور میشه ای داد بی داد...سوار ماشین شدیم.
فرهاد :بابا ضبط رو روشن کن.
مامان:نیازی نیست...
تا اونجا هیچ کس حرفی نمیزد وقتی رسیدیم فرهاد گفت:بابا شما هم فامیلهاتون زیاد بودن به روتون نمیاوردین؟
بابا:اینکه بدی نداره...
_پس منم اگه 10 تا بچه بیارم اشکالی نداره.
بابا با خنده گفت:اگه زنت توانشو داشته باشه چرا که نه.
فرهاد :بابا پس یک زن پر توان برام پیدا کن.
مامان یکی پشت گردن فرهاد زد و گفت:خجالت بکش بچه زمان ما اسم عروسی میومد همه قرمز میشدن.
فرهاد:ولی این تبصره ماله دخترهاست ها....پسر ها تازه بادیم به غبغب میندازن.
بابا با شوخی گفت:تیام جان توهم شوهر پر توان میخوای.
مامان با داد:سینا!!!!!!!!!!!!!
اینجور شوخی ها از بابا بعید بود...
وارد شدیم سریع رفتم تو اتاق و خودمو انداختم روی تخت چوبیم که کنار کمد و زیر پنجره بود...یک اتاق کوچیک که یک کمد بزرگ و دو دره در کنار تخت چوبیش و یک میز وسط اتاق و یک فرش نیم سوخته و یک پنجره بزرگ و یک کتابخونه که پر بود از کتابهای من.....
تا چشمامو بستم....رفتم به خواب..
ساعت 4 ساعتو کوک کرده بودم.بلند شدم و یک ابی به دست و صورتم زدم ...نماز خوندم و و شروع کردم به درس خوندن...
درس خوندم و اونقدر دوره کردم تا ساعت 6 و حاضر شدم و بدون صبحونه رفتم طرف مدرسه...
همه خواب بودم و من باید تنهایی میرفتم.
خیابون ها هم خلوت و هوا سرد.. قسمت4
کیفم روی دوشم بود مثل این بچه دبستانی ها ولی اینم کیف خودشو داشت...پیچیدم توی خیابون اصلی که شیدا و شاهین از جلو دراومدن.
شیدا:سلام حضرت بانو
_علیک سلام خوبین؟
شیدا:مچکریم.
شاهین:سلام عرض میشه.
_اوا سلام.
ندیده بودمش ....
شیدا:داداشم لاغره وریزه ولی نه اینقدر که نبینیش.
نگاهی به هیکل شاهین انداختم برعکس خیلی گنده بود.
شاهین:مشکلی نیست..
شیدا:نمیگفتی مشکلی بود؟
شاهین:تک و تنها تو خیابون این موقع صبح ای وای من.
شیدا:داری تور پهن میکنی باز؟
شاهین:فکر کنم داره تور های دیشبشو جمع میکنه.
من:بچه ها.
شیدا:هیس بزار دقت کنه پسری جا نمونه.
یکی اروم زدم تو پهلوی شیدا که گفت:باشه باشه کارتو انجام بده.
داشتیم میرفتیم که چشممون به یک گدا خورد که روی زمین نشسته بود...اول صبحی چه فعاله.
شاهین:چه چیزهایی هم تو تورش افتاده.....اوه اوه.
سرمو پایین انداختم.
شیدا بازوهامو فشار داد و گفت:دوس جونمو اذین نکن.
شاهین:اذیت چیه واقعیته.
هرسه خنیدیدم.
.نزدیک در ورودی بودیم که دبیر فیزیک رو دیدیم..اقای افشار.
شیدا با دیدن اون گفت:یا حضرت عزرائیل خودت کمک کن.
شاهین:کمک چیه بگو کار رو تموم کن.
شیدا:خدا نکنه....خدایا این اجنه معلق که افریدی برای چی..مرتیکه چشم اسمونی بیشعور.
_شیدا...
شیدا سرشو انداخت پایین و گفت:سلام استاد.
افشار سرشو بالا اورد نیم نگاهی به هردومون کردو گفت:علیک
شیدا از پشت براش شکلک در اورد و از شاهین خداحافظی کرد و رفتیم داخل مدرسه.وارد کلاس شدیم.شیدا کیفشو از راه دور روی میز پرت کرد و رفت پای تخت...گچ رو با صدای بدی کشید روی تخته.
صبا بغل دستی سوگل نشسته بود و کتابش روی پاش بود... و یا صدای گچ داد زد:نکن.
شیدا صداشو بچگانه کرد و گفت:دوش دارم.
صبا زیر لب طوری که شیدا نشود گفت:مسخره .و دستاشو روی گوشش گذاشت...
زنگ اول فیزیک داشتیم.سوگل که از در وارد شد مثل ابر بهار گریه میکرد....هرچی بهش میگفتیم هنوز که نمره ها رو نداده گریه برای چی میکنی ولی اون به گریش ادامه میداد...
بالا خره استاد وارد کلاس شد ..چشم های نگران همه روی او ثابت ماند.کیفش را روی میز گذاشت و کتش را به پشت صندلی اویزان کرد و در جای خود نشست...نگاهی به دفتر نمره اش انداخت و گفت:برنامه چیه؟
صبا از پشت من بلند شد و گفت:نمره ها رو بدین.
استاد افشار ابروهای پهنش را بالا انداخت و گفت:درسته.
همه صاف نشسته بودیم.غزل بغل دستیم هرزگاهی با استرس به من نگاه میکرد و من فقط لبخند میزدم.همیشه نمره های فیزیکم رو گند میزدم و اگه ایندفعه هم بد میشدم بی انصافی بود چون 5 ساعت شب قبلش درس خوندم.موهامو داخل دادم و دستامو در هم گره کردم...چشام روی میز استاد که در فاصله دوری از ما بود میخکوب شده بود....استاد ضربه ی ارامی به میز زد و گفت:خب ...خب...خانما .....نمره ها اصلا خوب نبود....
یکی از بچه ها بلند شد و گفت:استاد پایین ترین نمره چند بود؟
استاد سری تکون داد و گفت:2
دهن همه باز موند..استاد برگه ها رو توی دستاش محکم کرد و از جا بلند شد:یعنی یک دختر سوم دبیرستانی....از 20 تا سوال اسون فیزیک باید 2 تاشو بلد باشه..همه سراشونو پایین انداختن.
_خیله خب بسه....
نفر اول خانم....خب معلومه ....مثل همیشه شکیبا.
سرمو یک دفعگی اوردم بالا استاد لبخند تلخی زد و گفت:18.
از جا بلند شدم و گفتم:ممنون و برگه رو از دستش گرفتم.
بعد از خوندن چند نفر گفت:باران بهادری 13.
باران چنگی به صورتش زد و برگه را کشید که نصفش پاره شد.
_صباشیرزاد
_بله.
_14
صبا با غرور جلو رفت و برگه را گرفت و زیر لب چیزی گفت و به سرجایش اومد.
_شیدانیک خواه؟
_بله اقا.
_خیلی عالیه 7.
رنگ شیدا سرخ و سفید شد و با قدم های اهسته برگشو گرفت.
سوگل دماغشو کشید بالا و به استاد نگاه میکرد که اسم اونو صدا زد.
_و خانم سوگل صادقی...3.
سوگل سرشو محکم روی میز زد و شروع کرد به گریه کردن صبا رفت و برگشو گرفت و داد دستش...
دستمو گذاشتم روی دست سوگل و ازش خواستم گریه نکنه ولی نمیشد.
افشار:خانم شکیبا لیست رو از دفتر بیارید.
_چشم.
بلند شدم و رفتم به سمت طبقه پایین که دفتر شلوغ بود...لیست رو گرفتم و برگشتم به کلاس...5 دقیقه اخر کلاس بود که گفت لیست رو ببرم پس بدم..رفتم پس دادم و با دو برگشتم که زنگ خورد و اقای افشار بلافاصله اومد بیرون و بهم خوردیم.
لبمو گاز گرفتم و گفتم:ببخشید.
افشار مردی قد بلند و لاغر بود.چشم های ریز و ابی روشنی داشت و همیشه عینک گنده میزد.ته ریش هم داشت...ابروهاشم که پر پر بود...
لبخند زد و گفت:مایه مباحاته به یکی از دانش اموزهای زرنگ بخورم.
اخمی کردم که خودمم دلیلشو نمیدونم ولی فهمیدم ازش خوشم نیومده...
_بازم عذز میخوام.
سرشو تکون داد و از کنارم رد شد.
اون روز هم تموم شد...با شیدا و سوگل و باران از کلاس خارج شدیم و به حیاط رفتیم.
دم در ایستاده بودیم که سوگل گفت:اگه مامانم بفهمه دو تیکم میکنه.
همه سکوت کرده بودیم .که شاهین از دور نزدیک شد.
_سلام خانما.
همه اروم جوابشو دادیم که شیدا روبه من گفت:ما داریم میریم توهم بیا.
_نه مزاحم نمیشم.
_یک جوری میگه مزاحم نمیشم انگار میخوایم با لامبورگینی بریم..باید پیاده بریم.
لبخندی زدم و ازبچه ها خداحافظی کردم و همراه شیدا و شاهین به سمت خونه میرفتیم که یک کوچه قبل کوچه ای که از هم باید جدا میشدیم فرهاد رو دیدم.جلو اومد و سریع گفت:سلام کجا میری؟
_خونه.
شیدا بلند گفت:سلام./
فرهاد با تعجب نگاشون کرد که من گفتم:این شیدا جان هست دوستم و برادرشون شاهین...
فرهاد نگاه بدی به من کرد و گفت:خداحافظ و دستمو کشید خداحافظی کردم و رفتم اونور خیابون.
قسمت پنجم
فرهاد ساکت بود دلیل اینکارشو نمیفهمیدم اصلا دلیلی نداشت که اینکارو بکنه...
فرهاد چند قدم از من جلوتر میرفت و سریع در خونه رو باز کرد و داخل رفت منم دنبالش رفتم.
مامان در حال لباس پوشیدن بود و با عجله وسایلی را داخل ساکش میگذاشت.
_سلام چه خبره؟
_بدو حاضر شو دیر شد.
_کجا ؟
فرهاد:خونه اقای شجاع.
مقنعه امو از روی سرم کشیدم و گفتم:مامان.
_میخوایم بریم خونه عزیز دیگه.
_مامان برای فردا درس دارم یعنی چی.
_یعنی همین.بدو الان بابات میاد.
لباسای مدرسم رو در اوردم و یک مانتو سفید که سر استین هاش و یقه اش دکمه خورده بود ..
شلوار لی مشکی و یک شال سورمه ای سرم کردم.
مامان نشسته بود روی مبل و با انگشتانش بازی میکرد.
_آمادم.
مامان سرشو بالا اورد و ناگهان قیافش در هم رفت و گفت:واه . . . واه این چه لباسیه . . .کیسه گونی تنت میکردی.
_چشه مامان؟
_بگو چش نیست. . . از این لباس گشاد تر نداشتی.
_خوبه که.
_نه خیر...یک تونیک برات اوردم همونجا تنت کن.
_مامان!
_ها . . .چیه؟
_اونج یک عامله مَرده.
_خب باشه این همه دختر با بدتراز این میان.
سرمو پایین انداختم و اخم کردم.با صدای بوق مامان کیفشو برداشت و به سمت در رفت و گفت:17 سالشه نمیدونه چه لباسی باید بپوشه.
فرهاد نیومد. . . .گفت عصری خودش میاد.
سوار ماشین شدیم.بابا معلوم بود خستگی از سر و روش میباره.
وقتی رسیدیم.همه سر سفره بودند.
مامان هم خواست قبل از عوض کردن لباس غذا بخوریم.
رفتیم سر سفره و با همه سلام و احوال پرسی کردیم.
هستی:سلام تیام جان.
_سلام خوبین؟
_ممنون گلم دلم براتون تنگ شده بود.
لبخند زدم و به دنبال جا میگشتم که تنها جا کنار خودش بود.
_بیا همین جا عزیزم.
وقتی نشستم گفت:چی میخوری برات بریزم عزیزم؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:من باید اینو بگم.
لبخندی زد و به پسری که کنار پونه نشسته بود اشاره کرد و گفت:این پارساست پسرم.
سرمو تکون دادم و لبخند زدم و سریع نگاهمو از پسر گرفتم.
سرش پایین بود و مشغول بازی با غذایش بود.
هستی که متوجه بی توجهی پسرش شده بود گفت:پارسا جان،
پسر با منگی سرشو بالا اورد و گفت:جانم؟
_ایشون تیام خانمن.
لبخند کمرنگ پسرک محو شد و نگاهش روی من ثابت موند.
سریع گفتم:خوشبختم.
سرشو تکون داد.انگار خوشش نیومد.خب خوشش نیاد.غذا در سکوت خورده شد و تنها امیر..همون پسری که اونروز توی اشپزخونه دیدمش و اسم خواهرش پریسا بود گاهی مزه پرونی میکرد . . .بعد از غذا انگار همه تازه سرحال شده بودند.چون روی مبل ها نشستند و مامان از من خواست برم توی اتاق لباسمو عوض کنم.
بلوزم رو دراوردم شانس اور دم رنگش تیره بود وگرنه محا ل بود بپوشمش.رنگش مشکی بود تونیک رو پوشیدم و دوباره شالم رو سرم کردم.
همونطور که داشتم شالمو درست میکردم پارسا اومد تو از توی اینه نگاهی بهش انداختم.
نشست روی زمین و کیف چرمی که روی زمین بود را خالی کرد
دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند. فردریش نیچه
سیاستمدار انسانها را به دو دسته تقسیم میکند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را میشناسند و آن هم دشمن است. فردریش نیچه
بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فردریش نیچه
با دیگران بودن آلودگی می آورد. فردریش نیچه
رفاقت هست ،ای کاش دوستی نیز باشد! فردریش نیچه
باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. فردریش نیچه
نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. فردریش نیچه
حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است. فردریش نیچه
آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست. فردریش نیچه
آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند . فردریش نیچه
فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. فردریش نیچه
از شادکامی دیوانه گشتن به از ناکامی! فردریش نیچه
همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فردریش نیچه
با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. فردریش نیچه
انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند. فردریش نیچه
کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فردریش نیچه
لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید. فردریش نیچه
کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. فردریش نیچه
دروغ باد مارا هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم !فردریش نیچه
اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود. فردریش نیچه
هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. فردریش نیچه
یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است. فردریش نیچه
کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فردریش نیچه
دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است. فردریش نیچه
آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست. فردریش نیچه
مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر می باشد. فردریش نیچه
پاکی نفس جدایی می آورد. فردریش نیچه
انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فردریش نیچه
نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فردریش نیچه
کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. فردریش نیچه
اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. فردریش نیچه
آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. فردریش نیچه
پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فردریش نیچه
از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. فردریش نیچه
هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم. فردریش نیچه
فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. فردریش نیچه
حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فردریش نیچه
خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فردریش نیچه
خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. فردریش نیچه
نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه
فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. فردریش نیچه
کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فردریش نیچه
باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فردریش نیچه
تو میتوانی ، زیرا میخواهی ! فردریش نیچه
مرگ خود بهترین دلیل آسمانی انسان بودن است.فردریش نیچه
ﺩﯾﺸﺐ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ
.
.
:ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﻔﻮﻧﻮ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺑﺎﮊﯾﻠﺖ ﺗﻤﯿﺰﺵ ﮐﺮﺩﯾﻦ؟
.
.
ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺏ ﺷﺪﯾﻢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺯﻣﯿﻦ
طنز نوشته های خنده دار
بابای ﻣﻦ ﺁﺧﺮ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯿﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ؛ﻣﺜﻼ ﻣﯿﮕﻪ
.
.
.
میخوای فحشت بدم؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭﺭﺭﺭﺭ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭﺭﺭﺭﺭ؟؟؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺍﺣﻤﻖ؟؟؟؟
توهین نمیکنه ها حق انتخاب بم مید
جوک خنده دار
محرم داره از راه میرسه
.
.
.
ما هنوز تو یخچالمون یه قیمه از پارسال داریم
دیروز با نامزدم رفته بودیم دریا...
کنار آب خواسم باهاش شوخی کنم افتاد تو آب!!!
چشتون روز بد نبینه فک کنم آب بردش...
به جاش یه مرد ترسناکی از آب اومد بیرون!
طرف دیوونه هم بود هی میگفت
من نامزدتم آرایشم پاک شده...
منم زدم با بیل کشتمش فکر میکرد من خرم!!
جوک خیلی خنده دار
یکی ﺍﺯ دخترای گروه ﻣﺎ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮕﻪ :
ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯼ وﺍﻗﻌﺎ ﺧﻮﺩﺗﯽ ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ
.
.
.
ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﺎﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﻧﻢ . . . ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ
ﺑﯿﺸﻌﻮﺭﺕ !!!!!
فرودگاه موقع کنترل مدارکم یارو چپ چپ نگام کرد و گفت چند لحظه صبر کنید.
پرسیدم ممنوع الخروجم؟
.
.
.
گفت احمق بلیط مشهد داری ،صبر کن خودکارم تموم شده!!
طنز نوشته های کوتاه جدید و جالب
یه سوالی ذهنمو مشغول کرده،
بچه هایی که از سال ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۹ به دنیا میان، دهه چندی حساب می شن؟
.
.
.
باید چطوری خطابشون کرد؟
دهه صفری؟ دهه جدید؟ شروعی دوبا
ناشناخته؟؟
را احساس کنید؟
طنز نوشته های جالب
امروز صبح کنار خیابون وایساده بودم
دختره اومد با "جنسیس کوپه" جلوی پام ترمز زد گفت: ببخشید میخوام برم جُردن
منم گفتم کار خوبی میکنی... جای خیلی خوبیه...
برو به امید خدا
دیگه از خنده نمیتونست حرکت کنه
.
.
والا جنسیس زیر پایه تویه! آدرسه جُردن رو از من میخوای!!
آدرس شاعبدلعظیمو بلدم میخوای؟
جوک خنده دار
مادربزرگم دوباره امروز داشت به فامیلشون میگفت که نوه م فوق لیسانس فیزیک داره گفتم من لیسانس دارم گفت کسی نظر تورو نخواست
جوک های بی ادبی
من از مهمترین الگوهای فامیل هستم.
.
.
.
همه به بچه هاشون میگن اینو میبینی
سعی کن مثل این نشی
جوک خیلی خنده دار
سوالهای مهم دهه محرم:
1_شام چه ساعتی میدن؟
2_شام چی میدن
توخیابون پشت پا انداختم به دوست دخترم ،
افتاد توجوب و سروکلش خونی شد!!
.
.
پاشده میگه :
اشکالی نداره تقصیر خودم بود!!!
بازم قهرنکرد لامصب،
چنـــد روز دیگه تولدشه ؛
موندم دیگه چیکار کنم ؟
گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته
در ادامه بخوانید
مواد لازم برای عاشقی
برای پسرهای ترشیده که دنبال زن می گردند!!
فقط کافیه مامان آدم بفهمه که فردا امتحان داری!
.
.
نفسم بکشی میگه: مگه تو فردا امتحان نداری؟؟ براچی الان داری نفس میکشی؟؟؟؟
جوک های خیلی خنده دار
یه بار به بابام ذل زده بودم یهو برگشت گفت چته مثه بز منو نیگا میکنی حیفه نون ؟؟؟
گفتم هیچی میخاستم مثه سوباسا با ذهنم باهات حرف بزنم
بزرگوار پاشد مثه کاکرو شوتم کرد تو کوچه
جوک های خنده دار و جال
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﮔﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﺮﺗﻘﺎﻟﻮ ﺳﺎﻟﻢ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻩ
ﻭﺍﺳﺶ ﺷﻮﻫﺮ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻴﺸﻪ!
ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ...
ﺍﻻﻥ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺮﮐﺘﻮ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﮔﻴﻠﻢ ﮐﻨﻴﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
نیست ک نیست....تموم شد...
جوک های خنده دار و جدید
ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ
.
.
.
.
.
ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻑ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺳﺮﯾﻌﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ ﮔﺎﺯ ﻣﯿﺪﺍﺩ !!!!!
به همین سهام عدالت ق
ﺑﺮﻑ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺳﺮﯾﻌﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ ﮔﺎﺯ ﻣﯿﺪﺍﺩ !!!!!
به همین سهام عدالت قسم
جوک های خیلی خنده دار
امروز برای اولین بار،دیدم دوتا دختر ،توماشین عروس بودن
.
.
.
.
بعد از کلی دقت فهمیدم،
اونی که تاج نداره دوماده
؟
یهجوری موقع کارت کشیدن
دقت میکنم که مبادا یه صفر اضافه
.
.
بزنم که انگار اونقد تو کارتم هست اصن
جوک های خنده دار و باحال
یه بارم یه مغازه آتیش گرفته بود
پریدم تو عمق آتیش یه دختررو نجات بدم
آتش نشانه گفت بیا بیرون
گفتم انسانیتت کجا رفته ؟
گفت باشه ولی اون مانکنه بیا بیرون
همکلاسی داشتیم اﺳﻤﺶ ﺑﺎﻗﺮ ﺑﺎﻗﺮی ﺑﻮد استاد همیشه اول ﻓﺎمیلو می گفت ﺑﻌﺪ اسمو.
وﻗﺘﯽ اوﻟﯿﻦ بار ﺻﺪاش ﮐﺮد ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻗﺮی ﺑﺎﻗﺮ ﺑﯿﺎد!!! با ﺣﺮﮐﺖ زﯾﮕﺰاﮐﯽ رفت ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ!! استاد گفت:چته؟
ﭘﺴر :ﺧﻮدﺗﻮن ﮔﻔﺘﯿﻦ ﺑﺎﻗﺮی ﺑﺎ.. ﻗﺮ ﺑﯿﺎد!! ﻫﯿﭽﯽ دﯾﮕﻪ! ﮐﻞ ﮐﻼس ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ!
جوک های خنده دار و جالب
دختره پست گذاشته:
شمعی هستم
در جهانی تاریک ...
که گرما میدهم دستهای سرد عاشقان را ...
پسره کامنت گذاشته:
فوووووووووووووووت
حالا دیگه هیچی نیستی
میری حموم آب داغو وامیکنی ۴۰۰ساعت وامیستی تاداغ شه
حالا کافیه تودستشویی اشتباهی آب داغو وا کنی
تو۲۰صدم ثانیه میرسه به ۱۲۰درجه سانتی گراد
جوک های خنده دار و باحال
یه سری داشتم برای یه دختره خالی میبستم که مخش رو بزنم
گفت کجا زندگی میکنی گفتم پاریس
گفت کجاش؟
هرچی فکر کردم جاییش رو بلد نبودم
گفتم میدون امام
بلاک کرد
مگه همه جا میدون امام نداره
؟
هر کسی را بهر کاری ساختن
.
.
.
.
اضافه هاشم جمع کردن باهاش این مردا رو ساختن!!
خانوما متانت خودتون رو حفظ کنید, فقط دو انگشتی دست بزنید..
جوک های خیلی خنده دار
سال آخر دانشگاه بودم دیدم مادرم اومد تو دانشگاه گفتم اینجا چی کار میکنی؟
.
.
.
گفت اومدم از معلمات وضعیت درساتو بپرسم، سریع تشنج کردم قضیه رو جمع کردم
جوک های خنده دار