وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

به خاطر هیچ

به خاطر هیچ




ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هیچ ­کس.


پرسید: پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می­ زد به خاطر دل تو، با یه بغز غمگین بهش گفتم: بخاطر هیچی.


ازش پرسیدم: تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.


قلب

قلب


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم. تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت.

از پسر خبری نبود. دختر با خودش می­ گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی، ولی این بود اون حرفات؟ حتی برای دیدنم هم نیومدی. شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را باز کرد. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت: نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید. درضمن این نامه برای شماست.

دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمی­ شد. بازش کرد. درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم. الان که این نامه رو می­ خونی من در قلب تو زنده ­ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم، چون می­ دونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم. پس نیومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم.

امیدوارم عملت موفقیت ­آمیز باشه . عاشقتم تا بینهایت. دختر نمی­ توانست باور کند. اون این کارو کرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره­ های اشک روی صورتش جاری شد. به خودش گفت: چرا هیچ­ وقت حرفاشو باور نکردم؟

عشق واقعی

عشق واقعی


زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می ­راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می­ ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش می ­کنم، من خیلی می ­ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا می ­شه یواشتر برونی. مرد جوان: مرا محکم بگیر.

زن جوان: خوب، حالا می ­شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی ­تونم راحت برونم، اذیتم می­ کنه.

روز بعد روزنامه ­ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود، پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


سندرم شکنجه خاموش

سندرم شکنجه خاموش 
حتما بخوانید و به دیگران هم سفارش کنید بخوانند:
«« زندان بدون دیوار »»
بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد:
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه قوانین و استانداردهای بین المللی برخوردار بود. در این زندان همه امکاناتی که باید یک زندان ، طبق قوانین بین المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد ، وجود داشت .
این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت.
آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد.
در آن از هیچ یک از تکنیک های متداول شکنجه استفاده نمی شد، اما...
اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.
عجیب این که زندانیان به مرگ طبیعی می مردند.
با این که حتی امکانات فرار هم وجود داشت !! اما زندانیان فرار نمی کردند.
بسیاری از آن ها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند. !!!!
زندانی ها ، احترام به درجات نظامی مافوق را میان خودشان رعایت نمی کردند،
و در عوض عموماً با زندانبانان کره ای طرح دوستی می ریختند.
دلیل این رویداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بود را به دست زندانیان می رساندند و نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شد.
هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.
هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت.
اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود و معلوم شده بود خلافی کرده هیچ نوع تنبیهی نمی شد.
در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت)
عادت کرده بودند.
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است، چرا که:
— با دریافت خبرهای انتخاب شده (فقط منفی) امید از بین می رفت.
— با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می شد و خود را انسانی پست می یافتند.
— با تعریف خیانت ها ، اعتبار آن ها نزد همگروهی ها از بین می رفت.
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده می شود.
نتیجه :
اگر این روزها فقط خبرهای بد می شنویم،
اگر هیچ کدام به فکر عزت نفس مان نیستیم و
اگر همگی در فکر زدن پنبه همدیگر هستیم،
به سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ایم.
این روزها همه ، فقط خبرهای بد را به گوشمان می رسانند و ما هم استقبال می کنیم ...
دلار گران شده ...
طلا گران شده ...
کار و شغلی وجود ندارد ...
ساختمان و یا مکانی آتش گرفت ...
دانش آموزان در جاده کشته شدند...
زورگیری در ملاءعام...
متاسفانه این روزها کمتر کسی به فکر عزت نفس ما ایرانیان هست!
شما چطور فکر می کنید؟ ...
ما ایرانی ها دزدیم !!! ...
ما ایرانی ها همه کارهایمان اشتباه است. ...
ما ایرانی ها هیچی نیستیم !!! ..
ما ایرانی ها از زیر کار درمی رویم! ...
ما هیچ پیشرفتی نکردیم !!!..
ما ایرانی ها هیچ هنری نداریم!
همه عیب ها را ما ایرانی ها ، یکجا داریم!
توی همین محیط های مجازی چقدر بادلیل و بی دلیل به
خودمان بد می گوییم و لذت می بریم !!
به خودمان فحش می دهیم و کیف می کنیم و می خندیم .
اقوام مختلف ایرانی را مسخره می کنیم و بعد ،همه با هم ، کل ایران را ! ...
بزرگان علمی٬ هنری٬ ادبی و دینی کشور خودمان را وسیله خنده و تفریح قرارداده ایم و هیچ کس هم نمی خواهد فکر کند که این ها نقشه است.
این همان جنگ نرم است.
این روزها همه در فکر زیرآب زدن یکدیگر هستند، شما چطور ؟
این روزها همه حس می کنند در زندانی بدون دیوار دوران بی پایان محکومیت خود را می گذرانند،
شما چطور؟
این روزها همه شبیه زندانیان جنگ آمریکا و کره ، منتظر مرگ خاموش هستند٬ شما چطور؟
بیاییم از خواندن و شنیدن اخبار منفی فاصله بگیریم.
تا می توانیم به خود و اطرافیانمان امید بدهیم، ((( احترام ))) بگذاریم و در هرشرایطی شاد زندگی کنیم.

با انتشار این مطلب در حفظ و ارتقاء سطح *بهداشت روانی جامعه بکوشیم.

مطالعه

 مطالعه

مهم نیست چقدر پر مشغله ای، باید زمانی برای کتاب خواندن پیدا کنی.

مطالعه کتاب، قدرت تفکر، تمرکز و تحلیل انسان را بالا می برد.

امروزه با گسترش اینترنت و شبکه های اجتماعی و علی رغم گذراندن وقت  بیشتری درخانه رابطه مردم با کتاب کمرنگ شده است و تا حدودی افراد از کتاب خوانی فاصله گرفته اند.

در روز یک فرد بالغ به طور متوسط ۵ تا ۱۰ ساعت از زمان خود را صرف استفاده از اینترنت می کنند، در حالی که مطالعه کتاب بسیار کم شده است.

امروزه همه افراد زمان مشخصی برای خوردن، آشامیدن و تماشای تلویزیون، پیاده روی صرف می کنند، ولی تعداد کمی از اشخاص در طول روز یا هفته وقتی را به مطالعه کتاب می گذرانند.

همان طور که آدمی به ورزش نیاز دارد تا جسمش سالم بماند، به مطالعه کتاب نیز احتیاج دارد تا احساس آرامش در ذهن خود ایجاد نماید.

فرد کتاب خوان احساس آرامش درونی می کند و به قدرت تفکر، تجزیه و تحلیل دست می یابد و نه تنها برای خود، بلکه برای جامعه خود نیز مفید خواهد بود.

سقراط می گوید: جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می یابد که مطالعه کار روزانه اش باشد. پس برای بالندگی جامعه خود کتاب بخوانیم.

سخن گفتن با زبان توده مردم هزینه دارد!

 سخن گفتن با زبان توده مردم هزینه دارد!

 سخن گفتن و نوشتن برای خواص و نخبگان به اصطلاح کلاس گوینده و نویسنده را بالا می برد؛ اما پرسش اصلی و تاریخی که معمولا همواره بی پاسخ می ماند، این است که چه قشری از اقشار فکری و فرهنگی جامعه نیازمند ارشاد و ارتقای فرهنگی و اجتماعی هستند؟

 تاریخ ما حد اقل در این ۱۵۰ - ۱۰۰ اخیر نشان می دهد که بارها با تلاش و مجاهدات نخبگان، علما و روشنفکران این مرز و بوم نهضت ها و جنبش های رهایی بخش تا نزدیکی های قلل پیروزی و تا مرز توسعه یافتگی و استقرار دموکراسی پیش رفته ایم ، ولی هر بار توسط مشتی عوام و عوام زده چون شعبان بی مخ ها!! دوباره به اعماق دره اختناق و استبداد سقوط کرده ایم.

  رشد دادن اقشار عامی و فرودست فرهنگی جامعه که همیشه مستعدترین وسیله ، آلت دست و ابزار پیشبرد مطامع خودکامگان قرار می گیرند، کاری سخت و دشوار است؛ اما گذرکردن از این عقبه سخت ناگزیر است، حتی اگر به گذشتن از جان و آبرو بینجامد.

گویند روزی ملاصدرا استادش میرداماد را در خواب می بیند و از وی می پرسد: 

 چطور است من با این که ادامه دهنده اندیشه های توأم؛ مردم مرا کافر پنداشته و تو را تکریم می کنند؟ میر در پاسخ می گوید: 

 از آن روی که من حرف هایم را جوری می زدم که فقط خواص و عالمان می فهیمدند و تو جوری که کوچه و بازاری هم آری...

 بهـــــار دین و آزادی و انصاف           طــــراوت گر نبخــشد این چمن را

خروسان را بگو دیگر نخــوانند           که صبحی نیست دیگر این وطن را

استقرار عدالت یا گسترش سخاوت؟!

استقرار عدالت یا گسترش سخاوت؟!

 

اولین شــــعرم،،ردیفـش درد بود

قصـــــه  تنهایی یک مـــــــرد بود

قصه  مـــردی که از شهر سکوت

ناله را همـــــراه خـــود آورده بود

  سخاوت و بخشندگی خصلتی پسندیده و بر عکس بخل و خست صفتی نکوهیده است. نیک اندیشان، سخاوت را تا تا بدان پایه ارج می نهند که در متن جامعه ما ده ها بل صدها جمعیت، انجمن و سازمان خیریه دولتی و مردم نهاد را بنیان نهاده اند که مهم ترین رسالت و ماموریت خود را دستگیری و کمک به افراد بی پناه و طبقات فرودست جامعه می دانند ؛ اما متاسفانه کمتر خیران و سخاوتمندانی هستند که گروه، جمعیت و تشکلی را ایجاد کنند که با دغدغه استقرار عدالت در جامعه به فعالیت بپردازند.

  ممکن است بسیاری بر این باور باشند که جمعیت ها و سازمان های خیریه که متشکل از توانگران نیک اندیش هستند، با این دغدغه  همه کمک ها و یاری های خود را نسبت به فرودستان جامعه ایثار می کنند که با کاهش فاصله های طبقاتی ، عدالت اجتماعی استقرار یابد.

 البته این خوی و خصلت در جای خود پسندیده و کارساز است؛ اما فروکاستن این باور در حصار انحصار فقیر پروری متاسفانه جز توزیع فقر و تبدیل جامعه به یک کمیته امداد بزرگ ثمری ندارد!

   حصول این جوهر و گوهر و وصول به این غایت و نهایت، قاعده و قانونی می خواهد؛ چه آن که گسترش سپهر معنویت بر بام زیباشهر شریعت ، به شرط افراشتن ستونی استوار، ممکن و مقدور است . از این زاویه است که وقتی از مولا علی(ع) پرسیده می شود که:

 « العدل افضل ام الجود؟» ؛ از میان عدالت و سخاوت کدام برتر است؟ حضرت پاسخ می دهد:

 « العدل» و در تبیین این اصل ، دو علت می آورد و می فرماید:

  اولا « العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها» ؛

 « عدل ، امور را در بستر طبیعی خود قرار می دهد، اما جود، جریانات را از جایگاه طبیعی خود خارج می سازد» ؛

 ثانیا « العدل سائس عام و الجود عارض خاص» ؛ 

« عدالت، سیاستی گسترده و فراگیر است ، ولی جود یک حالت استثنایی و غیر شامل است.»

  ( نهج البلاغه، عبده، حکمت۴۸۸)

 به نص قرآن کریم ، فلسفه دین در عینیت اجتماعات ، اقامه قسط است. یعنی دین آمد تا مردمان بر سر عدل ایستاده و بر پایه قسط زندگی کنند (حدید، ۲۵)؛ از این روست که به گزارش امام باقر(ع):

 « پیامبر در جهت معماری مدینه شریعت بر ویرانه های جاهلیت ، استقبل الناس بالعدل ؛ جامعه را با عدالت ساخت و پرداخت. »(تهذیب ، ج۶، ص ۱۵۴)

 بدین قرار، ستون سقف معنویت ، در زیباشهر شریعت، عدالت است.

(اسلامی، احمد، از خاتمیت تا غیبت،صص۲۷و۲۸)

  استاد مطهری در ارزیابی وزن عدالت و سخاوت در ترازوی عقلانیت بر این باور است که:

 « اگر با معیارهای اخلاقی فردی ارزیابی و داوری کنیم، باید سخاوت را برتر از عدالت دانست. چه آن که بخشندگی و ایثارگری بیش از عدالت معرف و نشانه کمال نفس و تعالی روح انسان است. اما داوری امام(علی علیه السلام)، جز این است و عدالت را به دو دلیل برتر می داند.

 این گونه ارزیابی و داوری درباره انسان و مسائل انسانی ، ریشه در اصالت و اهمیت اجتماع دارد و گویای آن است که اصول و مبادی اجتماعی و از جمله نظم، قانون و عدالت بر احکام و اخلاق فردی تقدم دارد.»

 (سیری در نهج البلاغه، ص ۱۱۲و۱۱۳)

    به بیان امام علی(ع) : « العدل راس الایمان و جماع الاحسان»؛

 بلندی اندام ایمان و ستون فقرات و کانون همبستگی همه زیبایی ها، عدل است.(غررالحکم،ج۲،ص۳۰)

 از منظر مولا علی(ع) ، گوهر دیانت و جوهر شریعت، رمز جاذبه و راز ماندگاری نظام و عامل صلاح و فلاح دین و دنیا و موجب سلامت جان و امنیت روان ، در فرد و اجتماع، عدل و قسط است.

 (غررالحکم ،ج۷،ص۹-۲۳۶)

  ...و بر این پایه، حرف همان است که استاد مطهری گفته است. وی می نویسد:

« از نظر علی(ع) اصلی که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و به هیکل و پیکر و روح و روان جامعه ، سلامت و امنیت بدهد(سیری در نهج البلاغه،ص۱۱۳) و درد و معنویت جامعه را درمان کند، عدالت است.»

(نهج البلاغه ، خطبه۳)

تشخیص خرد جمعی برتر است یا تشخیص باهوش‌ترین فرد ؟

تشخیص خرد جمعی برتر است یا تشخیص باهوش‌ترین فرد ؟


 


  ذز عزصه اجتماعی معمولا بین اندیشمندان این گفتمان مطرح است که برای اداره هر جامعه نظام دموکراسی بهتر و برتر است یا نظام فردی و سلطنتی؟ برخی از اندیشمندان به ویژه پیشینیان بر این پندار بودند که برای اداره هر جامعه گزینش یک فرد نخبه،زیرک و دانشمند و دادن زمام امور به دست او می تواند تضمین کننده سعادت ، رفاه و رستگاری جامعه باشد. اما امروزه کمتر متفکری در دنیا چنین سیستمی را تایید می کند. حتی کشورهای سنتی پادشاهی و امپراتوری، اما پیشرفته چون ژاپن، انگلیس، هلند، بلژیک، دانمارک، سوئدو....که سیستم تاریخی خود را حفظ کرده اند، اختیارات چندانی به پادشاه نمی دهند؛ بلکه همه امور جاری و اختیارات کشور بین برگزیدگان ملت توزیع می شود.


 اصولا زمانی تحقق عدالت را در توزیع عادلانه ثروت در جامعه می پنداشتند؛ اما امروزه استقرار عدالت اجتماعی منوط به توزیع عادلانه سه عنصر در بین افراد هر جامعه است:


۱ - توزیع ثروت


۲ - توزیع قدرت


۳ - توزیع اطلاعات


  امروز دوست عزیزم آقای دکتر حسین نجفی ایمیلی برایم فرستادند که بر اساس آن در یک آزمایش طبیعی و اجتماعی برتری تشخیص « خرد جمعی » بر تشخیص افراد باهوش و نخبه تایید می شود.


با عرض سپاس از این دوست اندیشمندم، این مطلب را خود بخوانید و داوری کنید:


 


در یک روز پاییزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی «فرانسیس گالتون» خانه‌ خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس می‌کرد؛ اما هنوز از ذهنی خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره‌ سالیانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که کشاورزان احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غیره برای ارزش‌یابی و قیمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.


 حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می‌نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه‌مند بود. یکی اندازه‌گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسرخاله‌ داروین نیز بود، شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه‌های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه‌ مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره‌ جامعه هستند.


 آن روز او در حالی که در میان غرفه‌های نمایش‌گاه مشغول قدم زدن بود، به جائی رسید که در آن مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحویل می‌گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزدیک‌ترین تخمین به واقعیت برنده‌ مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می‌گرفت.


 ۸۰۰ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک‌ترین نظر را به واقعیت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی‌تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله ای که بعدا در مجله‌ علمی «طبیعت» منتشر کرد، به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کم‌ترین دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده‌هایی از دوستان، روزنامه‌ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب‌ها شرط می‌بستند. او هم‌چنین با مقایسه‌ این وضعیت با دموکراسی نوشت، همان قدر که افراد درکی از وزن گاو نر داشتند، به همان میزان نیز وقتی در انتخابات شرکت می‌کنند تا سرنوشت سیاسی کشور را رقم بزنند از اوضاع مملکت و مسائل مربوط به آن مطلعند.


 اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میان‌گینِ نظر افراد چیست. او می‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می‌شود، در صورتی که متخصص نباشند، از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه‌هایی را که افراد بر روی آن نظریات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند، از مسؤولان مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.


 مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه‌ یک سری منحنی آماری دست به محاسبه‌ میان‌گینِ نظریات زد. او می‌خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت؛ چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می‌دادند.


 میانگینِ نظریات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می‌کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش‌تری نسبت به آن‌چه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می‌توانست گفته باشد.


  در خصوص قضاوت «خرد جمعی» ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد: اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح (از آن رو که صحیح‌اند) هم‌جهت اند و بر روی یکدیگر انباشته می شوند؛ اما خطاها در جهات مختلف و غیرهم‌سو عمل می‌کنند ؛بنابراین تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می‌شود که پس از جمع نظریات آن‌چه که می‌ماند اطلاعات صحیح است.


  


اقتباس از کتاب تحقیقی «خرد جمعی» نوشته‌ «جیمز سورویس‌کی» - با کمی ویرایش


(James Surowiecki)


(The Wisdom of Crowds) 

فساد زاده استبداد است

 

   

  آغازین سخن: عزیزانی که مقالات و مطالب این وب نامه را مطالعه می کنند، به خاطر دارند که این نگارنده در چندین مقال بر پیوند مستحکم و ارتباط محکم بین مقوله « فساد » و « استبداد» تاکید ورزیده ام. امروز مقاله ای با قلم آقای محمود قوچانی دیدم که در راستای اثبات همین مقوله با استناد به نظریات زنده یاد جمالزاده نگاشته اند.

  من بدون هرگونه اظهار نظر مثبت یا منفی درباره نظریات ابراز شده در آن، متن مقاله را عینا نقل می کنم و داوری را به طبع وقاد و ذهن نقاد شما فرهیختگان فرزانه وامی گذارم:

 

  فساد زاده استبداد است.

این سخن را که تکیه کلام محمدعلی جمالزاده بود، در سالمرگ او بهانه کردم تا از پیرِ قصه‌گوی سرزمینمان یادی کنم. این‌بار اما نه از حیات فرهنگی و ادبی او، بلکه می‌خواهم شمه‌ای از نظریات او درباره انقلاب بهمن ۵۷ ایران را بازگویم؛ خاصه آن که امروز پس از گذشت بیش از بیست و شش سال از انقلاب، هنوز نه تنها مردم که مجموعه نظام نیز از گسترش فساد در رنج‌اند و از افزایش فقر شکوه و شکایت‌ها دارند و از فزونی تبعیض می‌نالند.

اما شگفتا، سال هاست که همه جا سخن از «مبارزه با فقر و فساد و تبعیض» است، ولی چنین می‌نماید که زور و زایش استبداد، مجال رفع فساد نمی‌دهد. به‌قول جمالزاده، درد واقعی جامعه فساد است که علاجش مشکل است و نه با مذهب می‏شود آن را مداوا کرد و نه با سیاست و تنبیه. او با این سخن انگشت بر زخمی دیرینه می‏گذاشت و در نامه‏ای نیز دلیل نرفتن به‏ایران را ترس از رشوه‏خواری و فساد گسترده می‏داند و فساد را همزاد استبداد و جفت سنت استبدادی می‌خواند.

او می‏نویسد: «مکّرر به‏دوستانم گفته‏ام که می‏ترسم به‏ایران بروم و از یک طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختیار از دستم بیرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بیرونم بیندازد و دارای قوه و قدرتی که بتوانم در مقابل امکان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عایدات نامشروع - استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، یعنی ناپاک و آلوده و پُرسر و صدا و پُرمدعا و بی‏کاره از آب درآیم. حالا هم بی‏کاره و بی‏مصرف هستم ،ولی لااقل قدرت این که کار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم».

اما نگاهی بیندازیم به‌نظریات جمالزاده درباره انقلاب که سبب واکنش‏هایی متفاوت و اغلب تند شد؛ چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب، تا جایی که کار به‏ناسزاگویی و بستن تهمت به‌جمالزاده کشید .

    او در یکی از نامه‏هایش به‏من نوشت: «در هر صورت من که جمالزاده نام دارم و تاکنون کتاب هایم رویهم رفته بی‏خریدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشکلات و از آن جمله تکفیر و دشنام و حتی مهدورالّدم واقع شدن، یعنی اگر پس از صدور چنین حکمی که فلان کس مهدورالدم است، اگر کسی او را به‏قتل برساند، کسی از قاتل نخواهد پرسید که :‏ای مرد چرا این پیرمرد را کشتی؟ و قاتل ابداً مورد تحقیق و محاکمه واقع نخواهد گردید... عجبا که جوانان ما در این اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به ‏آسانی بنای بدگویی و حتی فحش و دشنام را می‏گذارند و اسناد تلخ و بی‌اساس هم گاهی به‏طرف می‏بندند که مایه تعجب است».

    البته بیشتر انتقادها و اعتراض‏هایی که به‏پیرمرد می‏شد، پایه و اساس و منطق درستی نداشت و در واقع جزو ایرادات بنی‌اسراییلی به‏شمار می‏آمد.

مثلاً این که چرا از انقلاب با نام «انقلاب ایران» یاد می‏کند و نه «انقلاب اسلامی»! یا تکرار همان انتقادات قدیمی جلال آل‏احمد از کتاب «صحرای محشر» جمالزاده. عده‏ای هم که ابراز نظرهای او نسبت به‏انقلاب ایران را مطابق دیدگاه‏های خود نمی‏دیدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمالزاده در «دفتر بین‏المللی کار» در ژنو، بین سال های 1310 تا 1335 را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏های ناروا بستند و به‏تعرضاتی ناجوانمردانه‏ علیه او دست زدند. و این همه در حالی بود که جمالزاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ایران را مثبت ارزیابی می‏کرد و در عین حال نکات ضعف و کمبود و کاستی‌های آن را نیز از نظر دور نمی‏داشت.

در یکی از نامه‏هایش می‏خوانیم: «نظر اساسی و قطعی من درباره انقلاب ایران مبنی بر دو حقیقت است که می‏توان هر دو را حقیقت تاریخی نامید. متجاوز از ۲۵۰۰ سال در مملکت ایران همیشه در حقیقت استبداد مطلق حکمفرما بوده است که جزییات آن تا اندازه‏ای بر ما معلوم است و گاهی باور نکردنى. حالا خودتان می‏توانید حساب کنید که چنین استبدادِ بی حد و اندازه‏اى، در مدت ۲۵۰۰ سال تا چه اندازه تولید فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورویی و بى‏غیرتی و بى‏شرافتی و بى‏عفتی و جنایت و خیانت) می‏کند.

در هر صورت، اکنون پس از ۲۵۰۰ سال در ایران انقلاب عجیبی که حتی در مطبوعات خارجه به ‏قلم آدم‏های با نام و نشان خواندم که نوشتند Sans Precedent و بى‏سابقه است و به ‏طور معجزه‏آسایی ظهور کرد و در مدت بسیار بسیار کوتاهی پادشاه کم فهم و از خود راضی را که لشکری مرکب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بیست و پنج هزار مشاور آمریکایی آن ها را تربیت می‏کردند و در دست داشتند، همه را جاروب کرد و دور انداخت. برای من در گوشه قلب و در زوایا و خفایای وجودم دو آرزو نهفته است:

  اول آن که مردم ایران دیگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آریامهر باشد یا نباشد) رهایی بیابند. 

  دوم آن که فساد- که زاییده همین نوع سلطنت‏ها و حکومت‏هاست و با گرسنگی و ترس و بی‌سوادی و نادانی ایجاد می‏گردد- کم‏کم و به‏مرور ایام از میان برود.

امروز که ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۰ است، یقین دارم که آرزوی قلبی اولم برآورده شده و تحقق یافته است و دیگر هرگز ما مردم ایران رعیت و غلام و چاکر و جان‏نثار هیچ شاه و پادشاهی نخواهیم گردید. ثانیاً چون فساد را زاده استبداد می‏دانم و معتقدم که استبداد کم‏کم از میان خواهد رفت (و یا کم‏کم کمتر خواهد شد)، در نتیجه فساد هم تقلیل خواهد رفت. خواهید گفت که این انقلاب کنونی ما معایب و نواقصی دارد. ابداً منکر نیستم و شاید احدی هم منکر نباشد. من شخصاً خوب می‏دانم که هر انقلابی در دنیا برای مردم بى‏گناه هم مشکلاتی ایجاد می‏کرده است و به ‏اصطلاح چه بسا که تر و خشک را با هم می‌سوزانیده است و انقلاب را مانند سیلی می‏دانم که بلاانتظار روان گردیده است و لطمه‏های بسیار بدانچه در مسیر خود دارد، وارد می‏سازد. باز به ‏شهادت تاریخ، این قبیل کیفیات موقتی بوده است و رفته‏رفته مسیر تعادلی را پیموده و به‏حال طبیعی خود برگشته است.

همه باید دعا کنیم و آرزومند باشیم که دوره شدت و تب و بحران انقلاب کنونی ایران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح کامل ملک و ملت ایران سیر طبیعی خود را به‏پایان رسانده به‏جایی برسد که منظور هر ایرانی با ایمان و پاک و وطن‏دوست و آزادی‏خواهی است. برای این که به‏این هدف مبارک برسیم،

حُسن نیّت و شعور و درّاکه آگاه و اطلاعات کافی لازم است و بدیهی است که دلالت خیرخواهانه که خالی از غرض و مرض باشد و گاهی به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوی‏ها opposition (اُپوزیسیون) تجلی می‏نماید، همیشه در این موارد نه تنها ضرری نداشته، بلکه مفید و سودمند هم بوده است».

   منبع: سخی فرهادی

تکرار اشتباه!


شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی می کرد.
چاهی داشت پر از آب زلال. زندگیش به راحتی می گذشت با وجود این که در همچین منطقه ای زندگی می کرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما می ترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی این بار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمی خورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود. تا این که سنگ ریزه های کوچک روی هم تلنبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده می شد و نه آبی در کار بود.

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آن ها به شکست بزرگی ختم خواهد شد.

چه کسی نابیناست؟

چه کسی نابیناست؟

مردی نابینا در شبی تاریک چراغی در دست درحالی که کوزه‌ای را بر شانه‌اش نهاده بود در راهی می‌رفت. فضولی به او رسید و گفت: «ای نادان! روز و شب که برای تو یکسان است و روشنایی و تاریکی تفاوتی ندارد، پس برای چه این چراغ را دست گرفته‌ای؟»
نابینا خندید و گفت:
 «این چراغ را برای خود نیاورده‌ام، بلکه برای کوردلانی مانند تو آورده‌ام تا به من تنه نزنند و کوزه‌ام را نشکنند.»

ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ

ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ



ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ.

 ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: 


ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: 


‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧ ﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏».

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!


ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ!

ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

 ‏«ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏»

ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ.

ﻣﺮﺩ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﮤ ﭘﺪﺭﺵ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ،

ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ:

‏«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ.

 ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟‏»


ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻋﺎﯼ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ، ﺍﺯ ﺻﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﯾﮏ ﺩﻝ ﭘﺮﺁﺷﻮﺏ ﺑﻬﺘﺮ است.

"داستانی کوتاه و پندی بزرگ"

"داستانی کوتاه و پندی بزرگ"

گویند: روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه ای را دید، و گفت: 

اینجا را ترک نمی کنم تا آن که بلایی بر سر آنان بیاورم.
به سوی خیمه رفت و دید گاوی به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می دوشد، بدان  سو رفت و میخ را تکان داد.
 با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسر آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود لگدمال کرد و او را کشت.
 مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شد و گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او را کشت.
 شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را زد و او را طلاق داد.
 سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را زدند، و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند و همه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!!
 فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجب کردند و از پدر پرسیدند: 

ای وای، این چه کاری بود که کردی؟!
 ابلیس گفت: کاری نکردم. فقط میخ را تکان دادم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
 بیشتر مردم فکر می کنند کاری نکرده اند، در حالی که نمی دانند چند کلمه‌ای که می گویند و مردم می شنوند، سخن چینی است؛ و گاهی:
* حالتی را دگرگون می کند.
* مشکلات زیادی را ایجاد می کند.
* آتش اختلاف را بر می افروزد
* خویشاوندی را برهم می زند.
* دوستی و صفا صمیمیت را از بین می برد.
* کینه و دشمنی می آورد.
* طراوت و شادابی را تیره و تار می کند
* دل ها را می شکند.

 بعد از این همه کسی که این کار را کرده فکر می کند کاری نکرده است .فقط میخ را تکان داده است!!

 

حقایق بزرگ در چشمان تنگ

 حقایق بزرگ در چشمان تنگ

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.
پرسید: چه می‌کنی؟
گفت: خانه می‌سازم…
پرسید: این خانه را می‌فروشی؟
گفت: می‌فروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.
گفت: این خانه را می‌فروشی؟
دیوانه گفت: می‌فروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.
میان این دو، فرق بسیار است…
دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!
حقیقتی را که دلت به آن گواهی می‌دهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آن‌قدر بزرگ‌اند و زیبا که در محدوده‌ی تنگ چشمان ما نمی‌گنجند ...

انگشتر اصلی کجاست؟

 انگشتر اصلی کجاست؟

#حتما_بخونید

روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر کمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد .آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت کرد .صلاح الدین موقعی که خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید: 

به نظر شما بین سه دین یهود و مسیح و اسلام که با هم در جنگ هستند حق با کدام یک است؟ 

آن تاجر بزرگ گفت: بنشین تا یک داستان برایت بگویم. بعد خودت نتیجه گیری کن ..

او گفت :در روزگاران قدیم مرد کشاورزی بود که صاحب یک انگشتر بود . همه می گفتند این انگشتر نزد هر کس باشد به کمال انسانیت می رسد. خداوند به مرد کشاورز سه پسر داد . وقتی پسران بزرگ شدند پدر آن ها از روی آن انگشتر دو تای دیگر دقیقاً شبیه اولی درست کرد و به هر کدام از پسرانش یکی از انگشترها را داد. از این به بعد هر کدام از پسرها می گفتند که انگشتر اصلی پیش اوست و همیشه با هم دعوا داشتند بر سر این که انگشتر اصلی که باعث کمال انسانیت می شود پیش کدام یک از آن هاست. تا بالاخره تصمیم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پیش قاضی بروند.
وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند قاضی گفت:

احتمالا انگشتر اصلی گم شده است. چون قرار بر این بوده که آن انگشتر پیش هر کس باشد دارای کمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر که هیچ فرقی با هم ندارید و مدام مشغول ناسزاگویی به یکدیگر هستید...

(بر گرفته از کتاب تاریخ ویل دورانت)

شادی در تنهایی نیست

شادی در تنهایی نیست


ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید، برخاست و از خانه بیرون آمد، صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید.

مبهوت فریادها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو، در غاری بر فراز کوه ماندگار شد، هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم.

چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم که نفس می کشد.

ناصر خسرو گفت: می خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.

ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود. 

مرد به آن دو گفت: از جان من چه می خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول و دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو.

چون در سفر، گمشده خویش را بازیابی. دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود.

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد، اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصر خسرو عازم سفر بود.

سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت  .

اندیشمند سرزمینمان آرد بزرگ می گوید :سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می کنی، به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو، لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

حکمت خدا

حکمت خدا


تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ، افتاده بود . او هر روز را به امید کشتی نجات ، ساحل را و افق را به تماشا می نشست .

سرانجام خسته و ناامید ، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید .

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود ، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد . فریاد زد : خدایــــــــــــا : چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .

مرد خسته ، و حیران بود نجات دهندگان می گفتند : خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم .

40 رهنمود راهگشا از امام سجاد (ع)

قالَ الاِْمامُ السَّجّادُ(علیه السلام) :


1- مقام رضا

«الرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ أَرْفَعُ دَرَجاتِ الْیَقینِ.»:


خشنودى از پیشامدهاى ناخوشایند، بلندترین درجه یقین است.


2- کرامت نفس

«مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیا.»:


هر که کرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنیا را پَست انگارد.


3- دنیا مایه ارزش نیست

«أَعْظَمُ النّاسِ خَطَرًا مَنْ لَمْ یَرَ الدُّنْیا خَطَرًا لِنَفْسِهِ.»:


پرارزش ترین مردم کسى است که دنیا را مایه ارزش خود نداند.


4- پرهیز از دروغ

«إِتَّقُوا الْکِذْبَ الصَّغیرَ مِنْهُ وَ الْکَبیرَ فى کُلِّ جِدٍّ وَ هَزْل فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا کَذَبَ فى الصَّغیرِ إِجْتَرَءَ عَلَى الْکَبیرِ.»:


از دروغ کوچک و بزرگ در هر جدّى و شوخیى بپرهیزید، زیرا چون کسى دروغ کوچک گفت بر دروغ بزرگ نیز جرأت پیدا مى کند.


5- خود نگهدارى

«أَلْخَیْرُ کُلُّهُ صِیانَةُ الاِْنْسانِ نَفْسَهُ.»:


تمام خیر آن است که انسان خود را نگهدارد.


6- همنشینان ناشایسته

«إِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْکَذّابِ، فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَةِ السَّرابِ یُقَرِّبُ لَکَ البَعیدَ وَ یُبَعِّدُ لَکَ الْقَریبَ. وَ إِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْفاسِقِ فَإِنَّهُ بایَعَکَ بِأُکْلَة أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذلِکَ. وَ إِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْبَخیلِ فَإِنَّهُ یَخْذُلُکَ فى مالِهِ أَحْوَجَ ما تَکُونُ إِلَیْهِ. وَ إِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الاَْحْمَقِ، فَإِنَّهُ یُریدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرُّکَ. وَ إِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ، فَإِنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُونًا فى کِتابِاللّهِ.»:


1ـ مبادا با دروغگو همنشین شوى که او چون سراب است، دور را به تو نزدیک کند و نزدیک را به تو دور نماید.


2ـ مبادا با فاسق و بدکار همنشین شوى که تو را به یک لقمه و یا کمتر بفروشد.


3ـ مبادا همنشین بخیل شوى که او در نهایتِ نیازت بدو، تو را واگذارد.


4ـ مبادا با احمق رفیق شوى که چون خواهد سودت رساند، زیانت مىزند.


5 ـ مبادا با آن که از خویشان خود مى برد، مصاحبت کنى که من او را در قرآن ملعون یافتم.


7- ترک سخن بى فایده و دورى از جدل

«إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَ کَمالَ دینِ الْمُسْلِمِ تَرْکُهُ الْکَلامَ فیما لا یَعْنیهِ وَ قِلَّةُ مِرائِهِ وَ حِلْمُهُ وَ صَبْرُهُ وَ حُسْنُ خُلْقِهِ.»:


معرفت و کمال دیانت مسلمان، ترکِ کلام بى فایده و کم جدل کردن، و حلم و صبر و خوشخویى اوست.


8- محاسبه نفس و توجّه به معاد

«إِبْنَ آدَمَ! إِنّکَ لا تَزالُ بِخَیْر ما کانَ لَکَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِکَ، وَ ما کانَتِ الُْمحاسَبَةُ مِنْ هَمِّکَ، وَ ما کانَ الْخَوْفُ لَکَ شِعارًا وَ الْحَذَرُ لَکَ دِثارًا.


إِبْنَ آدَمَ! إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ مَبْعُوثُ وَ مَوْقُوفٌ بَیْنَ یَدَىِ اللّهِ جَلَّ وَ عَزَّ، فَأَعِدَّ لَهُ جَوابًا.»:


اى فرزند آدم! به راستى که تو پیوسته رو به خیرى، تا خودت را پند دهى و حساب خودت را برسى و ترس از خدا را روپوش و پرهیز را زیرپوش خود سازى.


اى فرزند آدم! تو خواهى مرد و برانگیخته خواهى شد و در حضور خداوند عزّ و جَلّ قرار خواهى گرفت، پس براى او جوابى را آماده کن.


9- نتایج دعا

«أَلْمُؤْمِنُ مِنْ دُعائِهِ عَلى ثَلاث: إِمّا أَنْ یُدَّخَرَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ یُعَجَّلَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ یُدْفِعَ عَنْهُ بَلاءً یُریدُ أَنْ یُصیبَهُ.»:


مؤمن از دعایش سه نتیجه مى گیرد:1ـ یا برایش ذخیره گردد،2ـ یا در دنیا برآورده شود،3ـ یا بلایى را که خواست به او برسد، از او بگرداند.


10- مبغوضیت گداى بخیل

«إِنَّ اللّهَ لَیُبْغِضُ الْبَخیلَ السّائِلَ الُْمحْلِفَ.»:


به راستى که خداوند، گداى بخیلى را که سوگند مى خورد دشمن دارد.


11- اسباب نجات

«ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ لِلْمُؤْمِنِ: کَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِیابِهِمْ. وَ اشْتِغالُهُ نَفْسَهُ بِما یَنْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ دُنْیاهُ وَ طُولُ الْبُکاءِ عَلى خَطیئَتِهِ.»:


سه چیز سبب نجات مؤمن است:1ـ بازداشتن زبان از غیبت مردم،2ـ مشغول کردن خودش به آنچه که براى آخرت و دنیایش سود دهد،3ـ و گریستن طولانى بر گناهش.


12- به سوى بهشت

«مَنِ اشْتاقَ إِلى الْجَنَّةِ سارَعَ إِلَى الْخَیْراتِ وَ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النّارِ بادَرَ بِالتَّوْبَةِ إِلَى اللّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَ راجَعَ عَنِ الَْمحارِمِ.»


هر که مشتاق بهشت است به حسنات شتابد و از شهوات دورى گزیند، هر که از دوزخ ترسد براى توبه از گناهانش به درگاه خدا پیشى گیرد و از حرامها برگردد.


13- ثواب نگاه

«نَظَرُ المُؤْمِنِ فى وَجْهِ أَخیهِ المُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ الَْمحَبَّةِ لَهُ عِبادَةٌ.»:


نگاه مهرآمیز مؤمن به چهره برادر مؤمنش و محبّت به او عبادت است.


14- پارسایى و دعا

«ما مِنْ شَىْء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْن وَ فَرْج وَ ما مِنْ شَىْء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ.»:


چیزى نزد خدا، پس از معرفت او، محبوبتر از پارسایى شکم و شهوت نیست، و چیزى نزد خدا محبوبتر از درخواست کردن از او نیست.


15- پذیرش عذر دیگران

«إِنْ شَتَمَکَ رَجُلٌ عَنْ یَمینِکَ ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلى یَسارِکَ وَ اعْتَذَرَ إِلَیْکَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ.»


اگر مردى از طرف راستت به تو دشنام داد و سپس به سوى چپت گردید و از تو عذرخواهى نمود، عذرش را بپذیر.


16- حقّ خدا بر بنده

«فَأَمّا حَقُّ اللّهِ الاَْکْبَرِ فَإِنَّکَ تَعْبُدُهُ لا یُشْرِکُ بِهِ شَیْئًا فَإِذا فَعَلْتَ ذلِکَ بِإِخْلاص جَعَلَ لَکَ عَلى نَفْسِهِ أَنْ یَکْفِیَکَ أَمْرَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ یَحْفَظَ لَکَ ما تُحِبُّ مِنْها.»


حقّ خداوند بزرگ این است که او را بپرستى و چیزى را شریکش ندانى و چون از روى اخلاص این کار را کردى، خدا بر عهده گرفته که کار دنیا و آخرت تو را کفایت کند و آنچه از او بخواهى برایت نگهدارد.


17- حقّ پدر بر فرزند

«وَ أَمّا حَقُّ أَبیکَ فَتَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُکَ وَ أَنَّکَ فَرْعُهُ وَ أَنَّکَ لَوْلاهُ لَمْ تَکُنْ، فَمَهْما رَأَیْتَ فى نَفْسِکَ مِمّا تُعْجِبُکَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَباکَ أَصْلُ النِّعْمَةِ عَلَیْکَ فیهِ وَ احْمَدِ اللّهَ وَ اشْکُرْهُ عَلى قَدْرِ ذلِکَ.»:


و امّا حقّ پدرت را باید بدانى که او اصل و ریشه توست و تو شاخه او هستى، و بدانى که اگر او نبود تو نبودى، پس هر زمانى در خود چیزى دیدى که خوشت آمد بدان که [از پدرت دارى] زیرا اساس نعمت و خوشى تو، پدرت مى باشد، و خدا را سپاس بگزار و به همان اندازه شکر کن.


18- تقدّم طاعت خدا بر هر چیز

«قَدِّمُوا أَمْرَ اللّهِ وَ طاعَتَهُ وَ طاعَةَ مَنْ أَوْجَبَ اللّهُ طاعَتَهُ بَیْنَ یَدَىِ الاُْمُورِ کُلِّها.»


طاعت خدا و طاعت هر که را خدا واجب کرده بر همه چیز مقدّم بدارید.


19- حقّ مادر بر فرزند

«فَحَقُّ أُمِّکَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّها حَمَلَتْکَ حَیْثُ لایَحْمِلُ أَحَدٌ وَ أَطْعَمَتْکَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِها ما لا یُطْعِمُ أَحَدٌ أَحَدًا. وَ أَنَّها وَقَتْکَ بِسَمْعِها وَ بَصَرِها وَ یَدِها وَ رِجْلِها وَ شَعْرِها وَ بَشَرِها وَ جَمیعِ جَوارِحِها مُسْتَبْشِرَةً بِذلِکَ، فَرِحَةً، مُوبِلَةً مُحْتَمِلَةً لِما فیهِ مَکْرُوهُها وَ أَلَمُها وَ ثِقْلُها وَ غَمُّها حَتّى دَفَعَتْها عَنْکَ یَدُالْقُدْرَةِ وَ أَخْرَجَتْکَ إِلَى الاَْرْضِ فَرَضِیَتْ أنْ تَشْبَعَ وَ تَجُوعَ هِىَ وَ تَکْسُوَکَ وَ تَعْرى وَ تَرْوِیَکَ وَ تَظْمَأَ وَ تُظِلَّکَ وَ تَضْحى وَ تُنَعِّمَکَ بِبُؤْسِها وَ تُلَذِّذَکَ بِالنَّوْمِ بِأَرَقِها وَ کانَ بَطْنُها لَکَ وِعاءً وَ حِجْرُها لَکَ حِواءً وَ ثَدْیُها لَکَ سِقاءً، وَ نَفْسُها لَکَ وِقاءً، تُباشِرُ حَرَّ الدُّنْیا وَ بَرْدَها لَکَ وَ دُونَکَ، فَتَشْکُرْها عَلى قَدْرِ ذلِکَ وَ لا تَقْدِرُ عَلَیْهِ إِلاّ بِعَوْنِ اللّهِ وَ تَوْفیقِهِ.»:


و امّا حقّ مادرت این است که بدانى او تو را در شکم خود حمل کرده که احدى کسى را آن گونه حمل نکند، و از میوه دلش به تو خورانیده که کسى از آن به دیگرى نخوراند، و اوست که تو را با گوش و چشم و دست و پا ومو و همه اعضایش نگهدارى کرده و بدین فداکارى شاداب و شادمان و مواظب بوده و هر ناگوارى و درد و سنگینى و غمى را تحمّل کرده تا [توانسته] دست قدرت [مکروهات] را از تو دفع نموده و تو را از آنها رهانده و به روى زمین کشانده و باز هم خوش بوده که تو سیر باشى و او گرسنه، و تو جامه پوشى و او برهنه باشد، تو را سیراب کند و خود تشنه بماند، تو را در سایه بدارد و خود زیر آفتاب باشد و با سختى کشیدن تو را به نعمت رساند، و با بیخوابى خود، تو را به خواب کند، شکمش ظرف وجود تو بوده و دامنش آسایشگاه تو و پستانش مشک آب تو و جانش فداى تو و به خاطر تو، و به حساب تو، گرم و سرد روزگار را چشیده است.


به این اندازه قدرش را بدانى و این را نتوانى مگر به یارى و توفیق خدا.


20- ترغیب به علم

«لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فى طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.»:


اگر مردم بدانند که در طلب علم چه فایده اى است، آن را مىطلبند اگر چه با ریختن خون دل و فرو رفتن در گرداب ها باشد.


21- ارزش مجالس صالحان

«مَجالِسُ الصّالِحینَ داعِیَةٌ إِلَى الصَّلاحِ وَ آدابُ الْعُلَماءِ زِیادَةٌ فِى الْعَقلِ.»:


مجلس هاى شایستگان، دعوت کننده به سوى شایستگى است و آداب دانشمندان، فزونى در خرد است.


22- گناهانى که مانع اجابت دعایند

«أَلذُّنُوبُ الَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ: سُوءُ النِّیَّةِ، وَ خُبْثُ السَّریرَةِ، وَ النِّفاقُ مَعَ الإِخْوانِ، وَ تَرْکُ التَّصْدیقِ بِالاِْجابَةِ، وَ تَأخیرُ الصَّلَواتِ المَفْرُوضَةِ حَتّى تَذْهَبَ أَوْقاتُها، وَ تَرْکُ التَّقَرُّبِ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بِالْبِّرِ وَ الصَّدَقَةِ، وَ اسْتِعْمالُ الْبَذاءِ وَ الْفُحْشِ فِى الْقَوْلِ.»:


گناهانى که دعا را ردّ مى کنند، عبارتند از:1ـ نیّت بد،2ـ ناپاکى باطن،3ـ نفاق با برادران،4ـ عدم اعتقاد به اجابت دعا،5ـ تأخیر نمازهاى واجب از وقت خودش،6ـ ترک تقرّب به خداوند عزّوجلّ به وسیله ترک احسان و صدقه، 7ـ ناسزاگویى و بدزبانى.


23- تارکان جاودانگى

«عَجَبًا کُلَّ الْعَحَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناءِ وَ تَرَکَ دارَ الْبَقاءِ.»:


شگفتا! از کسى که کار مى کند براى دنیاى فانى و ترک مى کند سراى جاودانى را!


24- نتیجه اتّهام

«مَنْ رَمَى النّاسَ بِما فیهِمْ رَمَوْهُ بِما لَیْسَ فیهِ.»:


هر که مردم را به چیزى که در آنهاست متّهم کند، او را به آنچه که در او نیست متَّهم کنند.


25- دنیا وسیله است، نه هدف

«ما تَعِبَ أَوْلِیاءُ اللّهِ فِى الدُّنْیا لِلدُّنْیا، بَلْ تَعِبُوا فِى الدُّنْیا لِلاْخِرَةِ.»:


اولیاى خدا در دنیا براى دنیا رنج نمى کشند، بلکه در دنیا براى آخرت رنج مى کشند.


26- به خدا پناه میبرم!

«أَلّلهُمَّ إِنّى أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَیَجانِ الْحِرْصِ وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ... وَ سُوءِ الْوِلایَةِ لِمَنْ تَحْتَ أَیْدینا.»:


خدایا! به تو پناه مى برم از طغیان حرص و تندى خشم و غلبه حسد... و سرپرستى بد براى زیر دستانمان.


27- پرهیز از گناهکاران، ظالمان و فاسقان

إِیّاکُمْ وَ صُحْبَةَ الْعاصینَ، وَ مَعُونَةَ الظّالِمینَ وَ مُجاوَرَةَ الْفاسِقینَ، إِحْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ، وَ تَباعَدُوا مِنْ ساحَتِهِمْ.


از همنشینى با گنهکاران و یارى ستمگران و نزدیکى با فاسقان بپرهیزید.


از فتنه هایشان برحذر باشید و از درگاهشان دورى گزینید.


28- نتیجه مخالفت با اولیاء الله

«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ خالَفَ أَوْلِیاءَ اللّهِ وَ دانَ بِغَیْرِ دینِ اللّهِ، وَ اسْتَبَدَّ بِأَمْرِهِ دُونَ أَمْرِ وَلِىِّ اللّهِ، فى نار تَلْتَهِبُ.»:


بدانید هر که با اولیاى خدا مخالفت کند، و به غیر از دین خدا، دین دیگرى را پیروى نماید و به رأى خویش استبداد ورزد، نه به فرمان ولِىّ خدا، در آتشى فروزان درافتد.


29- توجّه به قدرت و قرب خدا

«خَفِ اللّهَ تَعالى لِقُدْرَتِهِ عَلَیْکَ وَ اسْتَحْىِ مِنْهُ لِقُرْبِهِ مِنْکَ.»:


از خداى متعال به خاطر قدرتش بر تو بترس، و به خاطر نزدیکى اش به تو، از او شرم و حیا داشته باش.


30- پرهیز از دشمنى و توجّه به دوستى

«لا تُعادِیَنَّ أَحَدًا وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا یَضُرُّکَ، وَ لا تَزْهَدَنَّ فى صِداقَةِ أَحَد وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا یَنْفَعُکَ... .»:


حتماً با هیچ کس دشمنى نکن، هر چند گمان کنى که او به تو زیان نرساند، و حتماً دوستى هیچ کس را ترک نکن هر چند گمان کنى که او سودى به تو نرساند... .


31- بهترین میوه شنوایى

«لِکُلِّ شَىْء فاکِهَةٌ وَ فاکِهَةُ السَّمْعِ الْکَلامُ الْحَسَنُ.»:


براى هر چیزى میوه اى است و میوه شنوایى، کلام نیکوست.


32- فایده سکوت

«کَفُّ الاَْذى رَفْضُ الْبَذاءِ، وَ اسْتَعِنْ عَلَى الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ، فَإِنَّ لِلْقَوْلِ حالاتٌ تَضُرُّ، فَاْحذَرِ الاَْحمَقَ.»:


جلوگیرى از آزار، ترک کلام قبیح است، و در سخن گفتن از سکوت کمک بخواه، زیرا براى سخن، حالاتى است که زیان مى زند، بنابراین از سخن احمق برحذر باش.


33- راستگویى و وفا

«خَیْرُ مَفاتیحِ الاُْمُورِ الصِّدْقُ، وَ خَیْرُ خَواتیمِها الْوَفاءُ.»:


بهترین کلید گشایش کارها، راستگویى، و بهترین مُهرِ پایانى آن وفادارى است.


34- غیبت

«إِیّاکَ وَ الْغیبَةَ فَإِنَّها إِدامُ کِلابِ النّارِ.»:


از غیبت کردن بپرهیز، زیرا که خورش سگهاى جهنّم است.


35- کریم و لئیم

«ألْکَریمُ یَبْتَهِجُ بِفَضْلِهِ، وَ اللَّئیمُ یَفْتَخِرُ بِمِلْکِهِ.»:


کریم و بخشنده به بخشش خویش خوشحال است و لئیم و پست به دارایى اش مفتخر است.


36- پاداش احسان

«مَنْ کَسا مُؤْمِنًا کَساهُ اللّهُ مِنَ الثِّیابِ الْخُضْرِ.»:


هر که مؤمنى را بپوشاند، خداوند به او از جامه هاى سبز بهشتى بپوشاند.


37- اخلاق مؤمن

«مِنْ أَخلاقِ الْمُؤْمِنِ أَلاِْنْفاقُ عَلى قَدْرِ الاِْقْتارِ، وَ التَّوَسُّعُ عَلَى قَدْرِ التَّوَسُّعِ، وَ إِنْصافُ النّاسِ، وَ إِبْتِداؤُهُ إِیّاهُمْ بِالسَّلامِ عَلَیْهِمْ.»:


از اخلاق مؤمن، انفاق به قدر تنگدستى، و توسعه در بخشش به قدر توسعه،و انصاف دادن به مردم، و پیشى گرفتن سلام بر مردم است.


38- درباره عافیت

«إِنّى لاََکْرَهُ لِلرَّجُلِ أَنْ یُعافى فِى الدُّنْیا فَلا یُصیبُهُ شَىءٌ مِنَ الْمَصائِبِ.»:


من براى کسى نمى پسندم که در دنیا عافیت داشته باشد و هیچ مصیبتى به او نرسد.


39- ثواب و عقاب زودرس

«إنَّ أَسْرَعَ الْخَیْرِ ثَوابًا الْبِرُّ، وَ أَسْرَعُ الشَّرِّ عُقُوبَةً الْبَغْىُ.»:


به راستى که ثواب نیکوکارى، زودتر از هر کار خیرى خواهد رسید، و عقوبت ستمگرى، زودتر از هر بدى دامنگیر آدمى شود.


40- دعا، سپر بلا

«إِنَّ الدُّعاءَ لَیَرُدُّ الْبَلاءَ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرامًا. أَلدُّعاءُ یَدْفَعُ الْبَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَمْ یَنْزِلْ.»


به راستى که دعا، بلا را برگرداند، آن هم بلاى حتمى را. دعا بلایى را که نازل شده و آنچه را نازل نشده دفع کند.


منبع: سایت ویژه امام سجاد (علیه السلام)

اسب بعدی

اسب بعدی




مرد ثروتمندی در دهکده‌ای دور زمین‌های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده‌شان روی این زمین‌ها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بی‌رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بی‌رحمی کارگران و خانواده‌های آنها را وادار می‌کرد روی زمین‌های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود.


روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور می‌کرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند: صاحب مزرعه، این فرد بی‌رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با ما ملایم‌تر رفتار کند. شیوانا به سراغ سرکارگر رفت. او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می‌رود. شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید: این اسب پیر را کجا می‌بری؟


سرکارگر با بدخلقی جواب داد: این اسب همیشه پیر نبوده است. مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین‌هاست سال‌ها از این اسب سواری کشیده و استفاده‌های زیادی از او برده است. اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی‌خورد. چون صاحب زمین‌ها به هر چیزی از دید سوددهی و منفعت نگاه می‌کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت. به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ‌های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد.


شیوانا لبخندی زد و گفت: اگر صاحب این مزرعه آدم‌های اطراف خود را فقط از پنجره سوددهی و منفعت نگاه می‌کند، پس حتما روزی فرامی‌رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت. آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می‌توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی. همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم! در این صورت حتماً اخلاقت لطیف‌تر و جوانمردانه‌تر خواهد شد.


چشمان خودت کو

چشمان خودت کو



یکی از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین بود و سفره دل خود را نزد همه باز می‌کرد و هیچ‌کس را بد نمی‌دانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند.

روزی شیوانا دید که این شاگرد جوان و ساده با پسر کدخدا و چند نفر دیگر از جوان‌های شرور دهکده در بازار دهکده هم‌صحبت است. شیوانا او را صدا زد و گفت: وقتی با این افراد صحبت می‌کنی مواظب چشم‌هایت باش.

شاگرد ساده‌دل مات و مبهوت به چهره شیوانا خیره شد و باحیرت گفت: من چشم‌هایم سر جایش هستند و اصلا به کسی اجازه نمی‌دهم به آنها آسیب برساند. شما خاطرتان جمع باشد. سپس دوباره به جمع دوستان جدید اما شرور خود پیوست.

یک هفته بعد شیوانا در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان متوجه شد از داخل سالن کلاس سر و صدای بلندی برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب دید که شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قدیمی خود را گرفته و به او اعتراض می‌کنند چرا در مورد آنها نزد بقیه بدگویی و غیبت می‌کند و صفات دروغ و ناشایست را به دوستان خود نسبت می‌دهد.

شیوانا شاگردان را به سکوت دعوت کرد و مقابل شاگرد ساده‌دل ایستاد و با انگشت به چشمان او اشاره کرد و گفت: قبل از اینکه با پسر کدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست کنی با چشمان خودت تمام بچه‌های مدرسه را پاک و درستکار می‌دیدی. اما اکنون بعد از چند هفته همنشینی با دوستان شرورت چشمان خود را از دست داده‌ای و چشمان آنها را به عاریت گرفته‌ای.

به همین خاطر در چهره دوستان مدرسه‌ات نیرنگ و فریب و چیزهایی می‌بینی که چشمان جدیدت به تو دیکته می‌کنند. وقتی آن روز به تو گفتم مواظب چشم‌هایت باش منظورم این بود که مواظب باش آنها پنجره پاک و سالم نگاه تو را با پنجره کدر و ناسالم خود عوض نکنند.

سعی کن دیده خود را بشویی و کمی در مورد تغییر نگاهت و نادرستی برداشت‌ها و قضاوت‌های جدیدت نسبت به دوستان قدیمی فکر کنی. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهی شد که برای همیشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهی گرفت و ارتباطت را با آنها برای همیشه قطع خواهی کرد.

دقایقی از تو برای دیگران

دقایقی از تو برای دیگران


شیوانا گوشه‌ای از مدرسه نشسته و به کاری مشغول بود و در عین حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش می‌داد. یکی از شاگردان ده دقیقه یک‌ریز در مورد شاگردی که غایب بود صحبت کرد و راجع به مسایل شخصی فرد غایب حدسیات و برداشت‌های متفاوتی بیان کرد. حتی چند دقیقه آخر وقتی حرف کم آورد در مورد خصوصیات شخصی و خانوادگی شاگرد غایب هم سخنانی گفت.

وقتی کلام شاگرد غیبت‌کن تمام شد، شیوانا به سمت او برگشت و با لحنی کنجکاوانه از او پرسید: بابت این ده دقیقه‌ای که از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غایب دادی، چقدر از او گرفتی؟‏

شاگرد غیبت‌کن با تعجب گفت: هیچ چیز! راجع به کدام ده دقیقه من صحبت می‌کنید؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: هر دقیقه‌ای که به دیگران می‌پردازی در واقع یک دقیقه از خودت را از دست می‌دهی. تو ده دقیقه تمام از وقت ارزشمندی را که می‌توانستی در مورد خودت و مشکلات و نواقص و مسایل زندگی خودت فکر کنی، به آن شاگرد غایب پرداختی. این ده دقیقه دیگر به تو برنمی‌گردد که صرف خودت کنی.

حال سوال من این است که برای این ده دقیقه‌ای که روزی در زندگی متوجه ارزش فوق‌العاده آن خواهی شد چقدر پول از شاگرد غایب گرفته‌ای؟ اگر هیچ نگرفتی و به رایگان وقت خودت و این دوستانت را هدر داده‌ای که وای بر شما که اینقدر راحت زمان‌های ارزشمند جوانی خود را هدر می دهید. اگر هم پولی گرفته‌ای باید بین دوستانت تقسیم کنی، چون با ده دقیقه صحبت کردن، تک‌تک این افراد نیز ده دقیقه گرانقدر زندگیشان را با شنیدن مسایل شخصی دیگران هدر داده‌اند.

بترس، اما خودت را ترسو نخوان

بترس، اما خودت را ترسو نخوان


یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن‌ به‌ تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار می‌کرد تا بتواند خرج خود و خانواده‌اش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و وقتی بقیه متوجه او شدند، گفت که یک موش خیلی بزرگ از زیر پای او در رفته و به همین خاطر ترسیده است.

همه شاگردان به او خندیدند. او شرمنده نزد شیوانا آمد و با خجالت گفت: مرا ببخشید. با این کار نشان دادم که فرد ترسو و بزدلی هستم و تمام مبارزاتی که داشته‌ام همگی پوچ و بی‌ارزش بوده‌اند.

شیوانا دستش را بر شانه او زد و گفت: تو همان کاری را انجام دادی که من و بقیه هم اگر بودیم انجام می‌دادیم. ترسیدن یکی از احساسات موقتی انسان است که در وجود همه گاهی ظاهر می‌شود. اما ترسو بودن یک صفت و یک لقب دایمی است که می‌تواند تا آخر عمر همراه انسان باشد.

حتی اگر احساس ترس دایمی هم بود تو حق نداشتی لقب ترسو را برای خودت انتخاب کنی. هرگز در مورد احساسات خودت قضاوت نکن و اجازه نده تو را با احساسات لحظه‌ای‌ات نامگذاری کنند. تو می‌توانی بترسی ولی ترسو نباشی.

در مورد احساسی که داری لزومی نیست که حس بدی داشته باشی و آنقدر ناراحت شوی که لقب‌های ناشایست را روی خودت بپذیری. بگذار احساساتت بدون اینکه ذهن تو نگران بدنام شدن باشد در وجودت جاری شوند و جلوه‌گری کنند و محو شوند. تو آنها را نظاره کن.

احساسات ناشایست را غربال کن و به حس‌های دیگر اجازه بده بیایند و بروند. اما در این میان هرگز آنها را قضاوت نکن و اجازه نده تو را با احساساتت نامگذاری کنند. فراموش نکن که تو همیشه این حق را داری که بترسی ولی در عین حال ترسو نباشی.


کار خوب به جای خود، کار بد به جای

کار خوب به جای خود، کار بد به جای


در دهکده شیوانا مردی چاه‌کن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر می‌کرد و بابت این کار دستمزد می‌گرفت. لازم شد که در مدرسه شیوانا چاه آبی حفر شود. از مرد چاه‌کن و پسرانش برای این کار دعوت شد در ازا ده سکه، چاه مدرسه را حفر کنند.

آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بی‌اعتنا به حال و هوای مدرسه موقع کار کردن با صدای بلند شعر می‌خواندند و با یکدیگر شوخی می‌کردند و این مساله برای بعضی از ساکنان مدرسه خوشایند نبود.

وقتی حفر چاه با موفقیت به پایان رسید، چند نفر از شاگردان شیوانا که از سر و صدای چاه‌کن‌ها در این مدت ناراحت شده بودند لیستی بلندبالا از اشتباهات و خطاهای رفتاری چاه‌کن‌ها در طول ایام حفر تهیه کردند و آن را به عنوان فهرست کارهای نادرست آنها به شیوانا دادند تا بر اساس این لیست مزد کارشان را ندهد.

شیوانا در مقابل جمع، مرد چاه‌کن و پسرانش را نزد خود خواند و با احترام از بابت چاه خوبی که کنده بودند از آنها قدردانی کرد. سپس لیست ادعایی گروه شاگردان معترض را نیز برای ایشان خواند و سپس گفت: طبق توافق بابت کاری که انجام دادید این ده سکه به شما داده می‌شود. بعد از گفتن این حرف شیوانا ده سکه به مرد چاه‌کن داد.

سپس ادامه داد: چون کارتان خیلی خوب بود و عالی‌تر از حد انتظار کار کردید پس سه سکه هم به عنوان پاداش اضافی به شما داده می‌شود. آنگاه شیوانا سه سکه اضافی به مرد چاه‌کن داد. شیوانا ادامه داد: چون درست سر موقع کار را تمام کردید پس استحقاق سه سکه اضافه دیگر را هم دارید ولی چون خطای رفتاری داشتید و موجب آزار بعضی از ساکنان مدرسه شدید، یک سکه را به همین خاطر به شما نمی‌دهیم.

مرد چاه‌کن و پسرانش با خوشحالی سکه‌های خود را گرفتند و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن کردند. شاگردان معترض با صدای بلند به شیوانا گفتند: این عادلانه نیست. شما باید مزد اصلی آنها را کم می‌دادید!؟

شیوانا با تعجب گفت: اینجا مدرسه اخلاق است و ما در اینجا کارهای خوب را جداگانه حساب می‌کنیم و کارهای بد را مجزا. ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمی‌کنیم. آنها بابت کارهای خوب و عالیشان مزد خوبی گرفتند و بابت کارهای ناخوبی که داشتند مزد خوبی نگرفتند. به همین سادگی!

یاد بگیرید که در زندگی هم، انسان‌ها را به همین شیوه مورد قضاوت قرار دهید و کارهای خوب و بد آدم‌ها را با هم قاطی نکنید.

هنر ندیدن و نشنیدن

هنر ندیدن و نشنیدن


شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آنجا عده‏ ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود.

اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت و سرگرم کار خویش شدبا این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت.

شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: بیایید از خودش بپرسیم. سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست؟

مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پایین بیاورم.

شاگردان شیوانا پرسیدند: پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟

مرد میوه‌فروش گفت: مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید. و شیوانا با تبسم گفت: هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود.

آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد.

فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند.


دریغ خوبی

دریغ خوبی


یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثه‌ای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود.

مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب کتک زد و از خانه پدری بیرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه شیوانا پناه آوردند. شیوانا وقتی متوجه شد که پسر چنین کاری کرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: تو چرا این زن و دختر بی‌پناه را که مادر و خواهرت هستند کتک زدی و از خانه پدری بیرون کردی؟

پسر با خیره‌سری و با لحن مسخره گفت: شما به من گفتید خالق کاینات به کسی بدی نمی‌کند. شما هم که اهل معرفت هستید به کسی بدی نمی‌کنید. پس از سمت شما به آدم‌هایی که بدی کنند آسیبی نمی‌رسد! خوب من هم هوس کرده‌ام بعضی اوقات بدی کنم. چه اشکالی دارد؟

شیوانا آهی کشید و گفت: آدم‌های خوب وقتی می‌خواهند بد باشند فقط خوبی‌های خود را دریغ می‌کنند. خالق کاینات هم فقط اگر خوبی‌هایش را از تو دریغ کند مطمئن باش روزگارت سیاه می‌شود. دیگر نیازی به مجازات و بدی نیست.

همین امروز از مدرسه بیرون می‌روی و دیگر لازم نیست سر کار برگردی. مبلغی هم که از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت می‌شد از این به بعد فقط در اختیار مادر و خواهرت قرار می‌گیرد. آنها اگر می‌خواهند در حق تو نیکی کنند مختارند اما دیگر امیدی به این مدرسه نداشته باش.

کتک زدن مادر و خواهر بی‌پناه و یتیم کاری بسیار زشت و نفرت‌انگیز است. ما تو را به خاطر کار ناشایستی که انجام دادی مجازات نمی‌کنیم اما این حق را به خود می‌دهیم که خوبی و نیکی خود را از تو دریغ کنیم. بقیه کار را به خالق کاینات واگذار می‌کنیم.


شما چگونه طاقت می آورید

شما چگونه طاقت می آورید




شیوانا در راهی همراه کاروانی ناشناس سفر می‌کرد. همراهان او تعدادی جوان راحت‌طلب بودند که زحمت زیادی به خود راه نمی‌دادند و به محض رسیدن به استراحتگاه فورا روی زمین پهن می‌شدند و تا ساعت‌ها می‌خوابیدند.


اما برعکس شیوانا یک لحظه از کار و تلاش دست برنمی‌داشت. حتی وقتی به استراحتگاه می‌رسیدند سراغ کاروان‌سالار می‌رفت و به او و دیگران در تعمیر وسایل آسیب‌دیده و تامین وسایل مورد نیاز مسافران و فراهم ساختن غذای اسب‌ها و حیوانات همراه کاروان کمک می‌کرد.


صبح زود نیز از جا برمی‌خاست و ضمن نظافت شخصی و تمیز کردن لباس‌ها و وسایل به قدم زدن می‌پرداخت و اگر کاری روی زمین مانده بود آن را انجام می‌داد. آن گروه جوان تا نزدیک ظهر می‌خوابیدند و موقع حرکت هم به زحمت خود را جمع و جور می‌کردند و به راه می‌افتادند.


چند روز که از سفر گذشت یکی از این جوانان راحت‌طلب با تعجب به شیوانا نگریست و گفت: شما این همه طاقت و توان را از کجا می‌آورید که یک لحظه هم استراحت نمی‌کنید و دایم به کاری مشغول می‌شوید. چطور این گونه زندگی کردن را طاقت می‌آورید؟


شیوانا با تعجب به جوان خیره شد و پاسخ داد: اتفاقا سوال من هم این است که شما چگونه با این همه استراحت و راحتی و بیکاری کنار می‌آیید و چطور این شکل زندگی را طاقت می‌آورید؟! من اینگونه زندگی می‌کنم، چون روش درست زندگی همین است. شما چگونه خلاف جریان زندگی زیستن را طاقت می‌آورید؟

ببر را در جنگل خودش قضاوت کن

ببر را در جنگل خودش قضاوت کن


ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود.

قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت: پسری جوان از روستایی دوردست به اینجا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد.

در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟

شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را فرا گرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد.

به جای اینکه ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.

آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد. دو ماه بعد شیوانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: قضیه آن ببر چه شد؟

شیوانا پاسخ داد: همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟

مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم.

سنجاقک به سمت عقب نمی پرد

سنجاقک به سمت عقب نمی پرد


شیوانا از مسیری عبور می‌کرد. کنار نهر آب مردی قوی‌هیکل را دید که روی سنگی نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی می‌کند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: این تصویر شیر را برای چه روی بازویت حک می‌کنی؟

مرد قوی‌هیکل گفت: برای اینکه دیگران به این شیر نگاه کنند و به خاطر آورند که من مانند شیر قوی هستم و می‌توانم در دل‌ها وحشت آفرینم و هرچه بخواهم را به دست آورم. این شیر را بر بازویم خالکوبی می‌کنم تا قدرت و هیبت او بر وجودم حاکم شود.

شیوانا سرش را تکان داد و پرسید: کسب و کارت چیست؟

مرد قوی‌هیکل آهی کشید و گفت: اول روی مزرعه مردم کشاورزی می‌کردم. دیدم مزدش کم است، سراغ آهنگری رفتم و نزد آهنگری پیر شاگردی کردم تا کار یاد بگیرم. اما اخلاق خوبی نداشتم و آنقدر با مشتری و شاگردهای دیگر بداخلاقی کردم که سرانجام امروز عذر مرا خواست و مرا از سر کار بیرون کرد. آمده‌ام اینجا روی بازویم نقش شیر خالکوبی کنم تا قدرت او نصیبم شود و به سراغ همان کشاورزی روی زمین مردم برگردم.

شیوانا نگاهی به علف‌های کنار نهر آب انداخت و سنجاقکی را دید که در سطح آب حرکت می‌کند. سنجاقک را به مرد تنومند نشان داد و گفت: من اگر جای تو بودم به جای شیر به آن بزرگی نقش این سنجاقک کوچک را انتخاب می‌کردم. سنجاقک‌ها هیچ‌ وقت به سمت عقب برنمی‌گردند و همیشه به جلو می‌روند.

هزاران نقش شیر و ببر و پلنگ اگر داشته باشی و همیشه در زندگی به سمت عقب برگردی و هر روزت از دیروزت بدتر شود، این نقش شیر و پلنگ‌ها پشیزی نمی‌ارزد. نقشی از این سنجاقک روی کاغذی بکش و آن را در جیب خود بگذار و سراغ کاری برو و با پایمردی سعی کن در آن کار به استادی برسی. زندگی‌ات که سامان گرفت خواهی دید که دیگر به هیچ شیر و پلنگ و خال و نقشی نیاز نداری. همین سنجاقک کوچک برای تمام زندگی تو کفایت می‌کند.

فیلتر نوشت

فیلتر نوشت

 گفته اند

 روزی یکی از آشنایان سقراط فیلسوف به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟

سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از این که چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.

 سقراط ادامه داد : قبل از این که با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.

اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و... .

 سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.

 حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟

 مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... .

 سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی ، اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی!؟ هنوز یک فیلتر باقی مانده، فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟

مرد جواب داد: فایده؟؟؟ نه، نه واقعاً !

سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای، پس چرا اصلا بگویی ؟!

منبع:فاطمه زینلی

ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است:

ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است:

بندگان خاص خدا

1- بر روی زمین با تواضع حرکت مى‎کنند.

2- آنگاه که جاهلان اینان را به عتاب خطاب کنند، با سلامت نفس و زبان خطاب کنند، و با سلامت نفس و زبان خوش جواب مى‎دهند.

3- شب‎ها را با عشق خدا و براى رضایت او به سجده و قیام سپرى مى‎کنند.

4- دایم با دعا و تضرع مى‎گویند: «پروردگارا! عذاب جهنم را از ما دور کن که بد عذابى است و جهنم بد منزل و بد سرانجامى است.»

5- در انفاق کردن اسراف نمى‎کنند و میانه‎روى را پیشه خود مى‎سازند.

6- براى خدا شریک قایل نمى‎شوند و فقط خداى را مى‎خوانند.

7- از قتل و جنایتى که خدا آن را حرام کرده است، پرهیز می کنند.

8- هرگز دور عمل زشت زنا نمى‎گردند که هر کس مرتکب این عمل زشت شود، کیفر جاودانه‎اش را خواهد دید و در قیامت عذابش دو چندان خواهد شد، مگر کسانى که توبه کنند و اعمال نیک انجام دهند که در این صورت، خداوند گناهان آنان را به ثواب مبدل خواهد کرد و هر کس توبه کند، البته خداوند توبه‎اش را مى‎پذیرد.

9- به ناحق شهادت نمى‎دهند.

10- هرگاه به کار بیهوده و زشتى از مردم هرزه بگذرند، بزرگوارانه از آن در گذرند.

11- هرگاه متذکر آیات الهى شوند، همچون کوران و کران از کنار آن نمى‎گذرند، بلکه با دلى آگاه و چشمى بینا آن را مشاهده کرده و در آن تامل مى‎کنند، تا به مقام معرفت و ایمانشان افزوده شود.

12- به هنگام دعا با خداى خود مى‎گویند: پروردگارا! از همسران و فرزندان ما کسانى را قرار ده که مایه روشنى چشم ما شوند و ما را سرخیل پاکان جهان و پیشواى پرهیزکاران قرار بده .

پاداش صبر چنین بندگانى قصرهاى بهشتى خواهد بود که در آنجا با سلام و درود و شادمانى با یکدیگر ملاقات مى‎کنند و در بهشت زیبا براى ابدیت و همیشه (جاودان) خواهند بود.

اى پیامبر! به امت بگو: «اگر دعا و ناله و زارى تان نبود، خدا به شما هیچ توجه و اعتنایی نداشت؛ زیرا شما در گذشته، آیات خدا و پیامبران الهى را تکذیب کرده‎اید و این تکذیب، دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد پس با دعا آن را جدا کنید.» (1)


پی‎نوشت:

1- فرقان، آیه 63- 77؛ صراط سلوک، ص 33.

برگرفته از کتاب پندهاى حکیمانه، ج ۳، علامه حسن حسن زاده آملى .

تبیان

مداد باش!

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟


پدربزرگ پاسخ داد :

درباره تو پسرم، اما مهم تر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !


پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :


صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.


صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد، اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود  و اثری که از خود به جا می گذارد ، ظریف تر و باریک تر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.


صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.


صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سر انجام

پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

امیریم یا اسیر؟

مورچه‏اى بر صفحه کاغذى مى‏رفت.

از نقش‏ها و خط هایى که بر آن بود، حیرت کرد. آیا این نقش‏ها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمى بر کاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت.

مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ.

نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد.
گفتند: کدام حقیقت؟
گفت : بر من کشف شد که کاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم، فقط صفحه مى‏بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمى روان خواهیم دید که مى‏چرخد و نقش و نگار مى‏آفریند.

در میان مورچگان، یکى خندید.
سبب را پرسیدند.
گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم که آن قلم نیز، اسیر دستى است که او را مى‏چرخاند و به هر سوى مى‏گرداند. انصاف بده که کشف من، عظیم‏تر و شگفت‏تر است.

همگان اقرار دادند به بزرگى کشف وى.
او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند. چه، تاکنون مى‏پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون دریافتند که آفریدگار نقش‏ها، نه کاغذ و نه قلم است؛ بلکه آن دو خود اسیر دیگرى‏اند.

این بار، مورى دیگر گریست .
موران، سبب گریه‏اش را پرسیدند .
گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم مى‏زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر . ندانم که آیا آن امیرى که قلم را مى‏گرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگرى است و این اسیران، کى به امیرى مى‏رسند که او را امیر نیست؟

منبع : ثانیه

وعده لباس گرم

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

 هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

 به او گفت: آیا سردت نیست ؟ 

 نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه ! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

 پادشاه گفت: اشکالی ندارد من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا بیاورند.

  نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

 اما پادشاه به محض ورود  به قصر وعده اش را فراموش کرد.

 صبح روز بعد جسد  پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود، در قصر پیدا کردند

 که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

 ای پادشاه !

 من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم ،

اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد . 

منبع:محمد/اندیشه

آرامش

حاکمی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می‌دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ .

حاکم تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی : تصویر دریاچهء آرامی بود که کوه های عظیم  و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود . در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید .

و اگر دقیق نگاه
 می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ،

پنجره اش باز
 بود ، دود از دودکش آن بر می خاست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم : هم کوه ها را نمایش می داد . اما کوه ها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود .

آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل‌آسا بود .

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت .

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید .

آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود
.

حاکم درباریان را جمع کرد و از حکیمی خواست تا بهترین تابلو را برگزیند . حکیم پس از بررسی اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است .

بعد توضیح داد
 : آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل ،

بی کار سخت یافت
 می شود ،

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ
 شود .

این تنها معنای حقیقی آرامش است .

حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ...

حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی ، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آن که روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ، تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اون همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. 

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منت ظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آن که شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ...

عشق دستمال کاغذی به اشک !

عشق دستمال کاغذی به اشک !

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

 


بهلول و دزد

در کتاب لطیفه ها و حکایات شیرین بهلول در حکایتی با عنوان عاقبت دزد آمده است:

بهلول در خرابه ای مسکن داشت، نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به خرابه باز کرده بود. بهلول چند درهمی داشت و آن پول ها را زیر خاک در همان خرابه پنهان کرده بود.

روزی بهلول به پول احتیاج داشت ، همان جایی که پول ها را دفن کرده بود، هرچه گشت، پیدا نکرد . خیلی زود فهمید که کفشدوز همسایه جای پول ها را پیدا کرده و برده است.

بدون هیچ سرو صدایی پیش کفش دوز رفت و چند دقیقه ای سر او را به صحبت های مختلف گرم کرد و پس از آن گفت:

دوست عزیز! می خواستم خواهش کنم برای من این حساب ها را برسی، کفش دوز جواب داد: بگو تا حساب کنم.

بهلول چندین خرابه را اسم برد و گفت، این مبلغ در فلان خرابه دارم و آن مبلغ در فلان خرابه دیگر دارم و همین طور چند خرابه را اسم برد و مبلغ زیادی پول را ذکر کرد.

ضمنا گفت : در این خرابه هم که هستم فلان مبلغ دارم، حالا خواهش می کنم جمع این ها را حساب کن.

کفش دوز حساب کرد و گفت: دو هزار دینار می شود.

بهلول پس از قدری فکر کردن گفت: دوست عزیز می خواهم مشورتی با تو بکنم، صلاح می دانی؟

کفش دوز گفت: به دیده منت، بفرمایید.

بهلول گفت: می خواهم همه این پول ها را در همین خرابه که هستم یک جا جمع کنم ، تا بالای سرش باشم، صلاح می دانی ؟

کفش دوز گفت: بسیار فکر عالی است، راست می گویی، اگر نزدیک خودت باشد، البته که بهتر است.

بهلول گفت حرف شما را قبول می کنم و الساعه می روم آن پول ها را می آورم ،تا در همین جا باشد.

بهلول این مطلب را گفت و فورا از کفش دوزی خارج شد.

کفش دوز با خود گفت: چه بهتر است که این مختصر پولی را که برداشته ام سرجایش بگذارم، تا بعدا همه پول ها را یک جا بردارم .

 به این نیت فورا پول های اولی را سرجایش گذاشت و برگشت و مشغول کار و کسبش شد.

بهلول که به مقصد رسیده بود، بالفور آمده و آن پول ها را برداشته و دیگر به طرف آن خرابه نرفت.

 

تنظیم : حاجی محمد علی-تبیان

کتاب کهنه به ز رفیق شفیق

کتاب کهنه به ز رفیق شفیق

خاطره‌ای از دوران کودکی در ذهنم مانده است. آن زمان هنوز آب لوله‌کشی در شهر نبود و ناچار یا از سرداب‌ها آب می‌آوردیم و گاه هم سقا و میرابی به منزل آب می‌رساند. نزدیک خانه ما سرداب بزرگی بود. یک روز مردی میخ طویله‌ای در زمین کوبید تا مردم موقع برداشتن آب از سرداب آن را تکیه‌گاه دست خود کنند. 

چند روزی گذشت و آدم دیگری که از آنجا می‌گذشت، میخ را دید. لعنتی فرستاد و میخ را از جا کند تا مانعی در راه مردم نباشد و پای کسی به آن گیر نکند.

 فردای همان روز مردی که میخ را کوبیده بود، به سرداب آمد. دید که میخ در جای خودش نیست. نفرینی حواله پدر و مادر کسی که آن را کنده بود کرد و دوباره میخ دیگری کوبید.

 بزرگ‌تر که شدم از این خاطره نتیجه عجیبی گرفتم. این که جنگ میان آدمیان جنگ میان خوبی و بدی نیست؛ بلکه جنگ میان دو روایت از خوبی است. جنگ‌ها همیشه از یقین آدم‌ها سرچشمه می‌گیرد. آدمی که به حقانیت راه و روش و مرام و مسلک و اندیشه خود یقین نداشته باشد که برایش نمی‌جنگد. پس انگار که هر دو طرف جنگ اهل یقین هستند. البته هر یک دیگری را در مغاک تیره جهل مرکب گرفتار می‌داند.

اما جهل مرکب چیست؟  فرد حقیقت را نمی‌داند ، اما یقین دارد که می‌داند. از نگاه دیگران او در باتلاق جهل مرکب غوطه‌ور است ، اما از نگاه خود در وادی یقین و اطمینان است. پس یقین باید با جهل مرکب رابطه‌ای داشته باشد، تا ما بتوانیم معصومانه مرتکب جنایت شویم. بگذارید مثال دیگری بزنم. به گمانم کمتر کسی با لذتی بیمارگونه شکنجه می‌کند. یک شکنجه‌گر سادیستی پس از مدتی از کارش برکنار می‌شود. زیرا حد و اندازه نگه نمی‌دارد و کار را خراب می‌کند. شکنجه‌گر واقعی چنین وضعیتی دارد: هیچ علاقه خاصی به زدن، داغ کردن یا تجاوزکردن ندارد. فقط این ها را به عنوان ابزارهایی ضروری به‌کار می‌گیرد تا از متهم اقرار لازم را بگیرد. او فقط برحسب وظیفه (آنچه که البته خودش وظیفه می‌داند) عمل می‌کند، نه بیش از این. شکنجه‌گر واقعی می‌تواند در چهره دیگر زندگی‌اش، پدری مهربان و مردی شریف باشد. ستم‌پیشگی برای آن که تداوم داشته باشد، باید نیروی خود را از یقین به‌درستی عمل بگیرد. باید مطمئن باشد که کاری که می‌کند درست است و بر صراط مستقیم گام برمی‌دارد و راه‌های دیگر بیراهه‌اند و روندگانش گمراه. انگار که بدترین نوع جهل و بهترین نوع علم با هم خویشاوندی دارند. فرشته و اهرمن ویژگی‌های مشابهی از خود بروز می‌دهند. این بیت معروف حافظ را همه شنیده و خوانده‌ایم که 


«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند». 


اما اتفاقاً مساله اینجاست که هر یک از این هفتاد و دو ملت گمان می‌کنند که حقیقت را دیده‌اند. و برای همین بر سر آن می‌جنگند. مرز میان افسانه و حقیقت از مو هم باریک‌تر است. برای عده‌ای که چنین چیزی را دریافته‌اند؛ این آگاهی بسیار ناامیدکننده است. زیرا خواهند گفت:


 «آه که چه دنیای تهی از معنا و هولناکی است که آدمیان را نمی‌توان به خاطر آنچه  می‌کنند، محکوم کرد ، زیرا آنان به قول انجیل نمی‌دانند چه می‌کنند، آنان معصومانه جنایت می‌کنند».


 و برای عده‌ای چنین چیزی بس امیدوارکننده است زیرا خواهند گفت: 


«بنگرید که حتی بدی‌ها نیز نیروی خود را از خوبی می‌گیرند.»


اما هم خوش‌بین‌ها و هم بدبین‌ها باز یک چیز را فراموش‌ کرده‌اند. این که آگاهی از مغشوش و نامشخص بودن مرز جهل مرکب و یقین می‌تواند یک نتیجه فوری و ملموس عملی داشته باشد. اگر هر کسی به یقین خود اندکی شک کند و در تردید فرو رود، دیگر برای آن الم‌شنگه به پا نمی‌کند و دنیا را زیر و زبر نمی‌کند.


منبع: شرق -علی درویشیان

برای ایرانی ها جوک هم ساخته‌اند



در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سال ها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه منظره ای روبه رو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.


.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند؟!!

منبع: کیان

فقط حساب دستت باشد!

فقط حساب دستت باشد!

در یک دشت بزرگ و بی‌انتها، بازاری شلوغ و پرغوغا برپا شده است. وسط دشت، تپه‌ای است. من نفس‌نفس زنان دارم از تپه بالا می‌روم. بالای تپه معبدی است. در معبد را باز می‌کنم. داخل معبد متروک، بوی کهنگی می‌آید. روی دیوارها شمایل‌‌هایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است...

شمایل‌ها را یکی‌یکی برمی‌دارم و با سرآستینم غبارشان را پاک می‌کنم. تصاویر چه آشنایند! اولی دکتر شیخ است، دومی آلبرت شوایتزر، سومی پچ آدامز... صدای نیایشی را از پشت سر می‌شنوم. برمی‌گردم. نوجوانی دارد نیایش می‌کند. خوب نگاه می‌کنم. خودم هستم! خودم وقتی که نوجوان بودم!... حالا بیرون معبد ایستاده‌ام. دارم از تپه پایین می‌آیم. هر چه به بازار نزدیک می‌شوم، همهمه بیشتر می‌شود. بازار عجیبی است. همه روپوش سپید بر تن دارند. همه سال‌های عمر خود را به صورت سکه درآورده‌اند و دارند خرید می‌کنند. بعضی‌ها تخصص می‌خرند. فروشنده وعده می‌دهد که اگر فلان رشته را بخرید، دیگر نانتان در روغن است. بعضی‌ها «تقرب» می‌خرند، با این وعده که با آن می‌توان به بورس رسید یا پست یا حداقل، سهام فلان بیمارستان. بعضی‌ها غیر از عمر، شرافت و صداقتشان را هم می‌فروشند. به جایش نگاه خیره‌ای را می‌خرند که حقیرانه می‌گوید:

 «فلانی عجب ویلایی دارد یا عجب ماشینی یا عجب پستی!....» به پشت سر نگاه می‌کنم. خورشید در پشت معبد متروک در حال غروب است. با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می‌شوم. ساعت پنج صبح است. اولین فکری که به سراغم می‌آید این است که حقوق اسفندم هنوز پرداخت نشده است. با خودم می‌‌گویم فردا از حسابداری پیگیری می‌کنم.

 سرم را دوباره روی بالش می‌گذارم. لحظه‌ای به یاد نوجوانی می‌افتم که در معبد دیدم. راستی او می‌دانست که دغدغه‌ سحرگاه من در آستانه‌ 40 سالگی این خواهد بود؟ با افسوس دوباره به خواب می‌روم. این‌بار در میان جنگلی هستم، در آفریقا. نزدیکی‌های سحر است. ساختمانی چوبی میان جنگل است. وای! این بیمارستان دکتر شوایتزر است در دل جنگل‌های آفریقا. باورم نمی‌شود که قهرمان بزرگ دوران نوجوانیم را دارم می‌بینم. همان پزشک بزرگ و انسان‌دوستی که زندگی مرفه در بهترین جای اروپا را رها کرد و مثل قطره‌ای شد از رحمت بی‌منتهای خداوند در دل اقیانوس تیره‌رنج و بیماری در آفریقای سیاه. همان شمایل معبد متروک... 

نزدیک‌تر می‌شوم. پشت پنجره چراغی روشن است. باز هم چندمین شبی است که دکتر شوایتزر تا سحر بر بالین کودکی بیمار بیدار مانده است.

 راستی دکتر شوایتزر، تو در این بازار چه خریدی؟ مگر مست بودی که رنج و بیدارخوابی را خریدی؟ مگر حساب دستت نبود؟ او مرا نگاه می‌کند. با نگاه نافذش از خواب بیدار می‌شوم... باید سراغ حسابداری را بگیرم...

 یک جام پر از شراب دستت باشد           تا حال من خراب دستت باشد

 این چند هزارمین شب بیداریست؟         ای عشق فقط حساب دستت باشد!

عشق وعبادت

 چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید :

 
" راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید :
 " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ "
سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟
 
من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم .
 
رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق !!!
یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی ؟! من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی .
 
گویند : رامانوجا به او جواب داد : 

 پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی ، آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله  غیر منطقی برسی  ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ا ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده . تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی .
 
عبادت عشقی است که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول  است که به اوج تمامیت رسیده باشی.

حقه یا حماقت (عبرت آموز) !!!!

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.


  مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.


  این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.


  تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد ... در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:


  هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.


  ملانصرالدین پاسخ داد:

 

ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند، تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم.


  شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.


  اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ....

هزینه عشق واقعی

هزینه  عشق واقعی



شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود. دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود:


 صورت حساب خرید خانه    1000 تومان


مرتب کردن اتاق خوابم    1000 تومان


مراقبت از برادر کوچکم    1500تومان


بیرون بردن سطل زبا له   1000تومان


نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم    1000  تومان


جمع بدهی شما به من :    5500 تومان


امام خمینی(ره): "حقوق بسیار مادرها را نمى توان شمرد و نمى توان به حق ادا کرد. یک شب مادر نسبت به فرزندش از سال ها عمر پدر متعهد ارزنده تر است. تجسم عطوفت و رحمت در دیدگان نورانى مادر, بارقه  رحمت و عطوفت رب العالمین است. خداى تبارک و تعالى قلب و جان مادران را با نور رحمت ربوبیت خود آمیخته ؛ آن گونه که وصف آن را کس نتوان کرد و به شناخت کسى جز مادران درنیاید"


همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه  صورت حساب او این عبارات را نوشت:


ارزش عشق مادریبابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ


بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ


بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ


و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه  عشق واقعی من به تو هیچ است.


وقتی پسرمان آن چه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت :


مامان..........دوستت دارم.


آن گاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده!


منبع: روزنامه  ماه بلاگ

دیوانه عاقل

دیوانه عاقل

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به

تعویض لاستیک بپردازد.


هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در

کنار ماشین بودند گذشت و


آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

 

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.


در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا

بود، او را صدا زد و گفت:


از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو

 تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و

 بهتر است همین کار را بکند.


پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.


هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه

ای داشتی.


پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم! 

نقل از: پسر عاشق

در محضر بزرگان

در محضر بزرگان

دو نعمت است که قدر آن را نداند مگر کسی که از دستشان دهد ، جوانی و تندرستی .

سعادت انسان در کار ، تفکر و سعی درحفظ شرافت و تقوی است .

امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان .

حقایق را بپذیرید و در موارد ی که حقیقت ممکن است برایتان ناخوشایند باشد ، از آن نگریزید .

خداوند متعال تا وقتی که نفس بنده ای به شماره نیفتاده باشد، توبه او را می پذیرد .

زندگی برای مردم حساس ، غم انگیز و برای اشخاص فکور خنده زاست .

عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود .

دوست تو کسی است که تو را از بدی ها باز دارد و دشمنت کسی است که تو را به کارهای بد وادار سازد .

نزد خدا چیزی محبوب تر از این نیست که دست خواهش به سوی او دراز شود .

تجربه را در روی تخت خواب نرم و معطر و متکای پر قو نمی توان به دست آورد .

هیچ چیز در دنیا به اندازه زبان مستحق نیست که برای مدتی طولانی زندانی شود .

محبوب ترین کارها نزد خدای عزوجل نماز است و آن آخرین سفارش پیامبران است .

آن نعمت نصیب ماست که قدرش را می دانیم وگرنه از صورت زیبا برای کور چه حاصل .

سعی ناکرده در این راه به جایی نرسی / مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر ...


پیرمرد بامرام

پیرمرد بامرام


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید ، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه .

پیرمرد غمگین شد ، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود .

یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم . او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد  او حتی مرا هم نمی شناسد .

پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است

مجازاتی مشابه

مجازاتی مشابه


شیوانا با چند نفر از شاگردان بعد از روزها سفر وارد دهکده‌ای غریب شدند. غروب نزدیک بود و هیچ‌کس آنها را نمی‌شناخت، به همین خاطر در کنار چشمه زیر درختی اطراق کردند و به استراحت پرداختند.

کنار چشمه مرد جوانی خسته و زخمی سر و صورت خود را می‌شست. آن مرد وقتی شیوانا را دید از او پرسید: سوالی دارم! در این دهکده متولد شدم و جز سختی و فقر و تحقیر چیزی ندیده‌ام. آینده روشنی مقابلم نمی‌بینم و امروز هم با پسر ارباب دهکده که همه رعیت او هستیم جروبحث کردیم و او هم به مباشران و همراهانش گفت مرا با چوب بزنند. به من بگویید چه کنم؟

شیوانا دستانش را به سمت آسمان و افق دراز کرد و گفت: به سرزمینی دیگر برو و آنجا زندگی کن. چه اجباری است در اینجا بمانی و تا این حد خواری و ذلت را تحمل کنی؟

مرد جوان با تعجب گفت: این چه حرفی است می‌زنید. این دهکده اجدادی من است و یک دنیا از آن خاطره دارم. شما می‌گویید به همین راحتی آن را رها کنم و بروم؟

شیوانا با لبخند گفت: پس بمان و به خاطر خاطرات شیرینت سختی‌هایش را تحمل کن.

مرد جوان هاج و واج به شیوانا خیره شد و دیگر هیچ نگفت. در این هنگام ارباب ده همراه جمعی از مزدورانش کنار چشمه آمدند و خواستند به جوان آسیب برسانند که شیوانا و شاگردانش نگذاشتند. ارباب ثروتمند ده عصبانی و خشمگین به شیوانا و همراهان گفتند که حق استراحت کنار چشمه را ندارند و باید شب نشده سریعا از دهکده بیرون بروند.

شیوانا با تعجب دلیل خواست و آن مرد گفت: تمام ساکنان این دهکده رعیت و مزدبگیر من هستند و تمام این زمین‌ها هم متعلق به من است. چون مالک بی‌جان‌ها و جاندارهای این دیار من هستم پس این حق را به خود می‌دهم که شما را محکوم کنم از اینجا بروید و دیگر حق ندارید پایتان را در این دهکده بگذارید.

شیوانا با خنده از جا برخاست و مقابل ارباب دهکده ایستاد و گفت: من هم تو و همراهانت را محکوم می‌کنم که تا آخر عمر همین جا بمانید و نگهبان خاک و اموالتان در این دهکده باشید و حق ندارید از این دهکده خارج شوید و پایتان را از آن بیرون بگذارید. سپس بدون هیچ مقاومتی و به آرامی وسایلش را برداشت و به راه افتاد. شاگردان هم پشت سر او حرکت کردند.

آن مرد جوان زخمی هم دنبال شیوانا و شاگردان به راه افتاد و خود را به شیوانا رساند و گفت: این چه حرکتی بود انجام دادید؟ چرا زود تسلیم شدید؟ و شب‌هنگام خود را آواره ساختید؟ شما ترسو هستید و فقط چون او از شما قوی‌تر بود توانست به راحتی شما را بیرون کند و شما به راحتی آن را پذیرفتید، غیر از این است؟

شیوانا با لبخند گفت: برعکس این من بودم که او را از جایی که هر لحظه هستم بیرون کردم و این او بود که با تعجب و حیرت این مجازات را پذیرفت. چرا همیشه اصرار داری تیر مجازات را به سمت خود ببینی. به این بیندیش که در دل هر مجازاتی یک رهایی بزرگ نهفته است. چه ضرورتی داشت با این ارباب خودخواه و همراهان بی‌رحمش درگیر شویم؟

آنها را در زمین خودشان زندانی کردیم و خودمان را در زمین خدا آزاد ساختیم. این ارباب فقط در دهکده خودش قدرت دارد. خوب پس او را به اقامت در دهکده‌اش محکوم کن و آزادی خود را در جایی بدون او جست‌وجو کن.

مرد جوان به سمت یکی از شاگردان شیوانا رفت و با تمسخر گفت: دیدید استادتان چه کرد؟ او تسلیم شد؟ آن شاگرد با تعجب سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: اصلا چنین نبود. او ارباب شما را مجازات کرد و ما را از بلا رهانید. من تسلیمی نمی‌بینم.

مرد جوان با آزردگی گفت: اما من موضوع را برعکس به این شکل می‌بینم که همراه شما هستم چون محکوم به اخراج شده‏ ام.

شیوانا دستی بر شانه مرد جوان زد و گفت: با اینگونه نگاه کردن به دنیا، فقط نزد خودت به ارباب قدرت بیشتری می‌دهی و خویشتن را حقیرتر می‌بینی و این همان چیزی است که ارباب آرزو دارد اتفاق بیفتد. برعکس اگر مثل ما فکر کنی خود را قوی‌تر و آزادتر می‌بینی و ارباب را به صورت فرد محکومی می‌بینی که پایش به چند هکتار زمین زنجیر شده است.

اگر اولی را انتخاب کنی حتی الان که آزاد هستی و فرسنگ‌ها از دهکده دوریم باز رعیت ارباب هستی. اما اگر دومی را برگزینی آزادی و آرامش و اطمینان را صاحب می‌شوی و حتی گه‌گاه دلت هم برای ارباب و بقیه می‌سوزد که چگونه زندانی قفس خودشان هستند. انتخاب با خودت است.

آرامش سنگ یا برگ

آرامش سنگ یا برگ




مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ­ام و همه چیز زندگی­ ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی ­دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟


شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن، وقتی داخل آب می­ افتد خود را به جریان آن می ­سپارد و با آن می­ رود. سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی ­اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن، کنار بقیه سنگ­ ها قرار گرفت.


شیوانا گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی ­اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می ­خواهی یا آرامش برگ را؟


مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می ­رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می­ داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی­ خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.


شیوانا لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان­ های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ­ات می­ نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده­ ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده. شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود.


مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می­ کردید یا آرامش برگ را؟


شیوانا لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ­ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ­ام و چون می ­دانم در آغوش رودخانه ­ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد، از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی ­شوم.


من آرامش برگ را می­ پسندم چون اصلا دلم نمی ­آید حتی یک لحظه فرصت هم ­نفسی و حرکت همراه جریان حیات را از دست بدهم. در دل افت و خیزهای هیجان ­آور زندگی است که آن آرامش عمیق و ناگفتنی بدست می­ آید.


اما این تو هستی که نهایتا باید انتخاب کنی که آرامش دائما در حال افت و خیز اما همزمان جاری بودن برگ را بپذیری یا آرامش و وقار و سکون سنگ را، در هر دو حالت داخل آب هستی.


فقط خوش بدرخش

فقط خوش بدرخش



روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد. او در کار خود بسیار ماهر بود و می‌توانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند. در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت و چند هفته که گذشت دیگر هیچ‌کس سراغ او نرفت.

دلیل این عدم استقبال مردم از او
، بدگویی آهنگر جوان از آهنگر پیر قبلی دهکده بود که با وجود سن زیاد به کسی کاری نداشت و اصلا هم از ورود آهنگر جوان به دهکده گله‌مند نبود. اما برعکس او آهنگر جوان حتی یک لحظه از بدگویی و تهمت و افترا علیه آهنگر پیر دریغ نمی‌کرد. سرانجام مدتی که از بیکاری آهنگر جوان گذشت او نزد شیوانا آمد و به او گفت: استاد می‌بینید چه بلایی سرم افتاد.

این آهنگر پیر و مکار با مظلوم‌نمایی و سکوت خودش کاری کرد که مردم دهکده از من گریزان و به سمت او متمایل شوند. دیگر کاری از من ساخته نیست و به ناچار باید هر چه زحمت کشیده‌ام را زیر قیمت بفروشم و از این دهکده بروم. بگذار مردم دهکده مجبور شوند از جنس‌های نامرغوب همین آهنگر پیر و قدیمی و ناوارد استفاده کنند تا قدر مرا بدانند.

شیوانا با لبخند گفت: تو خودت به تنهایی به قدر کافی مهارت و شایستگی داری که مورد تحسین اهالی قرار بگیری. اگر کاری به کسی نداشتی و با هنر و مهارتی که داشتی توانمندی و برتری خود را اثبات می‌کردی سال‌ها بین مردم خوش می‌درخشیدی و کسی با تو دشمن نمی‌شد.

اما چون همه چیز را برای خودت می‌خواستی و حرص چشمانت را کور کرده بود با وجودی که این همه امکان و استعداد برای جذب اهالی داشتی با حسادت بی‌مورد و دشنام و اهانت به کسی که سکوت می‌کرد و چیزی نمی‌گفت خودت با دست خودت نزد مرد حرمت خودت را از بین بردی.

برای محبوب شدن نیازی به بدگویی و تهمت و دشمنی نبود. تو همین‌طوری محبوب دل‌ها بودی. خودت باعث تنهایی و کنار گذاشتن خودت شدی. کافی است خرابکاری‌های گذشته را طوری ترمیم کنی و دست از سر آهنگر قدیمی دهکده برداری و به کار خودت بپردازی. خواهی دید که چند سال دیگر هنر و مهارتت دوباره تو را محبوب خواهد ساخت. البته به شرطی که دست از حرص و حسادت برداری.

آهنگر جوان لبخند تلخی زد و گفت: در این دهکده آنقدر خرابکاری کرده‌ام که گمان نکنم به سادگی از خاطر اهالی برود. به دهی دیگر می‌روم و آنجا اینگونه که گفتید زندگی می‌کنم. روز بعد آهنگر جوان اسباب و وسایلش را جمع کرد و به دهکده مجاور رفت و آنجا برای خود از نو کارگاهی ساخت و به کار مشغول شد. اما این بار به هیچ‌کس کاری نداشت و سرش به کار خود مشغول بود.

یک ‌سال بعد شیوانا از آن دهکده می‌گذشت. اهالی دهکده خود را دید که اطراف مغازه آهنگر جوان جمع شده‌اند و به او سفارش کار می‌دهند. شیوانا نزدیک او رفت و جویای حالش شد. آهنگر جوان با خنده گفت: می‌بینید استاد نه تنها اهالی این دهکده جدید از کار من استقبال کردند بلکه اهالی دهکده شما هم از راه دور می‌آیند و به من سفارش می‌دهند و حسابی سرم شلوغ است.

همان آهنگر پیر دهکده شما هم وقتی سرش شلوغ می‌شود کارهای اضافی‌اش را به من ارجاع می‌دهد. انگار حق با شما بود برای محبوب شدن نیازی به دشمنی و حسادت و کینه‌ورزی و تهمت به دیگران نیست.

هر انسانی اگر با تکیه بر استعداد و توانایی خودش خوش بدرخشد مورد تحسین و استقبال بقیه قرار می‌گیرد و در حد لیاقت خود محبوب جمع می‌شود. فقط باید کاری به کار دیگران نداشت و خوش درخشید.

یکی از پسرانش

یکی از پسرانش


شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی می‌گذشت. نزدیک دروازه یک شهر با ردیفی از فروشندگان دوره‌گرد روبه‌رو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه می‌فروختند.

شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوه‌های خود را در سبد مقابل خود چیده و به خاطر قیمت مناسب و کیفیت میوه‌ها مردم بیشتری را به دور خود جمع کرده است. چند قدم بالاتر چند جوان میوه‌فروش بودند که کسی از آنها خرید نمی‌کرد.

ناگهان آن چند جوان طاقتشان تمام شد و با عصبانیت سراغ پیرزن رفتند و با لگد سبد میوه‌های او را به گوشه‌ای پرت کردند و مانع از کسب و کار او شدند. پیرزن هم که قدرت مقابله با آنها را نداشت مدام با صدای بلند می‌گفت به زودی پسر رشیدش خواهد آمد و آنها را ادب خواهد کرد.

شیوانا به شاگردان گفت که کناری بایستند و به سرعت نزد پیرزن رفت و با صدای بلند او را مادر خود خطاب کرد. سپس شروع کرد به جمع کردن میوه‌ها. میوه‌فروش‌های جوان تا این صحنه را دیدند با ترس و لرز وسایل خود را برداشتند و از آن‌جا دور شدند.

بعد از مدتی که دوباره مشتری‌ها دور پیرزن جمع شدند، شیوانا نزد شاگردانش بازگشت و از آنها خواست تا به راه خود ادامه دهند. در طول راه شاگردی از شیوانا پرسید: آیا آن پیرزن واقعا مادر شما بود؟

شیوانا لبخندی زد و گفت: می‌توانست باشد! آن جوان‌ها هم می‌توانستند پسران او باشند! اما حرص و طمع و خودخواهی باعث شده بود که آنها از یاد ببرند همه انسان‌ها اجزای یک پیکر هستند.

پیرزن در آن لحظه نیاز به یکی از پسرانش داشت. خوب من هم می‌توانستم آن یک پسر باشم. برای همین کنارش نشستم و مانند یکی از پسرانش به او کمک کردم. به آن دو جوان هم کاری نداشتم، خودشان گریختند.

در حقیقت آنها از یکی از پسران پیرزن ترسیدند و چون می‌دانستند خطاکارند فرار کردند. فراموش نکنید که برای حمایت از کسانی که نیازمند کمک ما هستند حتما لازم نیست با آنها فامیل باشیم.