ازدواج جن با انسان (برگرفته از واقعیت)
این داستان برگرفته از کتاب "دانستنیهایی درباره جن ، "تالیف حجت السلام والمسلمین شیخ ابوعلی خداکرمی ، ماجرایی واقعی دربارهء ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است :
ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست ، که اهالی کشور مصر را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام "انسان و اشباح جن" چنین می نویسد :
مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به" ابوکف" که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبههء کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد و این مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، ناچار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد .
در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد ، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده ، در اولین دیدار او همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته مشاهده کرد . زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر "ابوکف" نزدیک شد و گفت : ای جوان اسم من "حاجت" است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم ، لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی .
ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از او گرفته بود و او را در عرق غوطه ور کرده بود . زن دوباره سخن خود را تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .
ابوکف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره "حاجت" آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابوکف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت : تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابوکف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود .
اما یکدفعه دید حاجت و دخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهرهء دختر نگاه کرد ، دید چهرهء جذاب و زیبایی دارد . رو کرد به حاجت و گفت : من شرط شما را پذیرفتم ، حاجت وسیلهء عروسی را فراهم کرد .
شب بعد عروسی را انجام دادند ، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنید ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند . حاجت عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت ، هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است ، روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سرّ را به کسی نگفت .
این شادی بطول نینانجامید ، زیرا که به زودی روش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد . تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ، تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد .
آخرالامر برادران متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند . گمان کردند که عقلش را از دست داده ، اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود .
چند لطیفه!
حیف نون داشت با خرش فوتبال بازی می کرد!
بهش گفتن: آخه آدم با خر فوتبال بازی می کنه؟
حیف نون گفت: خیلی هم خر نیست.
الان سه هیچ جلوه...!!!
-----------------------
می خوام برم ایران!
یه روز برای مصاحبه تلویزیونی میرن به یه دبستان...
قبل از مصاحبه شروع می کنن به بچه ها یاد میدن که بگید ایران خیلی خوبه.
ما در ایران امکانات زیادی داریم.
ما در ایران پارک های بازی داریم.
ما در ایران آزادی و رفاه داریم.
ما در ایران.......
یه دفعه می بینن یکی از دانش آموزا می زنه زیر گریه !!!
میگن: چی شده؟
میگه :من دوست دارم برم ایران
---------------------------
مورد داشتیم پسره تو صف نونوایی از دختره پرسیده: چند نفر جلوی شما هستند؟
دختره گفته: دو تا خواهر بزرگ تر از خودم دارم .من برای ازدواج مشکلی ندارم، ما اصلا از این رسم ها نداریم!
------------------------
از نمونه قدرت کائنات اینه که هر حرفی بزنیم هر خواسته ای رو بخواهیم ،روزی به آن خواهید رسیم...
به طور مثال وقتی بچه بودیم می گفتن شیطونی نکن میدیم نمکی ببرت ...
و امروز نمکی به عنوان وزیر بهداشت داره یکی یکیمون رو تحویل عزرائیل میده !!
-----------------------------
سوالاتی که حرص آدمو در میاره:
1- از حموم اومدی حوله دورته ، می پرسن : حموم بودی ؟
نه حوله پیچیدم دورم ،برم مکه لبیک بگم !!
2- صبح از خواب بیدار شدی ، می پرسن : بیدار شدی ؟!
نه مشکل روحی دارم توی خواب راه میرم !!
3-دارم تاریخ انقضای روی تن ماهی رو نگاه می کنم ،
فروشنده میگه : داری تاریخ انقضاشو می بینی ؟!
گفتم نه می خوام ببینم کی تاریخ تولد ماهیه واسش اکواریوم بخرم !!
4-یارو معتاده کنار خیابون نشسته کله اش چسبیده کف اسفالت ، دوستم میگه: معتاده ؟!
میگم :نه ژیمناستیک کاره داره انعطاف بدنیشو به رخ ملت می کشه!!
5-به دوستم میگم: تب کردم... ! میگه : مریض شدی ؟!!!
میگم :نه دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنّش کار میکنه یا نه!!
۶صف نونوایی بودم یارو اومد، گفت: ببخشید صفه؟
منم گفتم: نه دیوار دفاعی بستیم شاطر میخواد کاشته بزنه!
-------------------------
توی اخبار گفت: خانوما کمتر کرونا می گیرن
کرونا هم خانوما رو شناخته و اونا رو نمی گیره.
ولی ما به اندازه ی کرونا هم عقلمون نرسید و خودمون را بدبخت کردیم رفت!
تجربه!!
یارو میره پنی سیلین بزنه. دکتر می پرسه: تا حالا زدی؟
میگه: ها! دیروز زدم!
دکتره میگه: خب دیگه تست نمی خواد دیروز زده!
پنی سیلین رو میزنن! یارو تشنج می کنه. می خوابه کف زمین دهنش کف می کنه .
بعد که حالش خوب میشه دکتر می پرسه مگه نگفتی دیروز زدی .
.یارو میگه: ها، دیروزم که زدم همین جوری شدم.
خالی شدن شعارها از شعور
یکی از ویژگی های جوامع توسعه نیافته تکیه بر "تحریک احساسات " به جای "برانگیختن عقلانیت" یا "قشری نگری" به جای "ژرف نگری" وخالی شدن شعارها از شعور ،فهم ، اندیشه ، تفکر وتدبر است . پیام محوری حماسه کربلا و انقلاب عاشورا دفاع از عزت ، شرافت ، حریت و کرامت انسان بود . اما قشری نگری و تکیه بر عواطف و احساسات از حماسه افتخارآمیز عاشورا فاجعه ای تاسف انگیز آفرید که گویی عمده دعوا سر آب و تشنگی بوده است !!
استاد مطهری این چالش تاسف آور تاریخی را "تبدیل حرکت به بنیاد " می نامد . ایشان می گوید :
"...گاهی یک جریان موج خیز و حرکت زای اجتماعی روح خود را از دست می دهد و از آن جز یک سلسله آداب و تشریفات بی اثر باقی نمی ماند . امیرالمومنین (ع) فرمود : اسلام به دست اموی ها مانند ظرفی وارونه شود و محتوایش بیرون بریزد و جز خود ظرف باقی نماند . وارونه می شود و از محتوای خود خالی می شود :
"یکفا الاسلام کما یکفا الاناء " و ما با شما همراهی کرده نام این پدیده اجتماعی را "تبدیل حرکت به بنیاد " می نهیم .
با ذکر یک مثال توضیح می دهم :
عزاداری سنتی امروز امام حسین علیه السلام تبدیل حرکت به بنیاد است . این عزاداری که به حق درباره اش گفته شده :"من بکی او ابکی او تباکی وجبت له الجنه " که حتی برای تباکی (خود را شبیه گریه کن ساختن) هم ارزش فراوان قائل شده در اصل فلسفه اش تهییج احساسات علیه یزید ها و ابن زیادها و به سود حسین ها و حسینی ها بوده است . در شرایطی که حسین به صورت یک مکتب در یک زمان حضور دارد و سمبل راه وروش اجتماعی معین و نفی کننده راه و روش موجود معین دیگری است، یک قطره اشک برایش ریختن واقعا نوعی سربازی است . درشرایط خشن یزیدی در حزب حسینی ها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهدا نوعی اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ با گروه اهل باطل و در حقیقت نوعی از خود گذشتگی است . اینجا است که عزاداری حسین بن علی (ع)
یک حرکت است یک موج است یک مبارزه اجتماعی است . اما تدریجا روح و فلسفه این دستور فراموش می شود و محتوای این ظرف بیرون می ریزد و مسئله شکل یک عادت به خود می گیرد که مردمی دور هم جمع بشوند و به مراسم عزاداری مشغول شوند ، بدون این که نمایانگر یک جهت گیری خاص اجتماعی باشد و بدون آن که از نظر اجتماعی عمل معنی داری به شمار رود ، فقط برای کسب ثواب (که البته دیگر ثوابی هم در کار نخواهد بود ) مراسمی مجرد از وظایف اجتماعی و بی رابطه با حسین های زمان و بی رابطه با یزید ها و عبیدالله های زمان بپا دارند . اینجاست که حرکت تبدیل به بنیاد یعنی عادت شده و محتوای ظرف بیرون ریخته و ظزف خالی باقی مانده است . در چنین مراسمی است که اگر شخص یزید بن معاویه هم سر از گور به در آورد، حاضر است که شرکت کند، بلکه بزرگ ترین مراسم را بپا دارد . در چنین مراسم است که نه تنها "تباکی " اثر ندارد اگر یک من اشک هم نثار کنیم به جایی بر نمی خورد !!! (نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر-صص ۸۰-۷۹ )
لحظاتی تا قبض روح
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه ، گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم : چشم ، اگه جوابشو بدونم ، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم .
گفت : دارم میمیرم .
گفتم : یعنی چی ؟
گفت : یعنی دارم میمیرم دیگه .
گفتم : دکتر دیگه ای ، خارج از کشور ؟
گفت : نه همه اتفاق نظر دارن ، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد .
گفتم : خدا کریمه ، انشالله که بهت سلامتی میده .
با تعجب نگاه کرد و گفت : یعنی اگه من بمیرم ، خدا کریم نیست ؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش ، گفتم : راست میگی ، حالا سوالت چیه ؟
گفت : من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم ، از خونه بیرون نمیومدم ، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن ، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم .
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم ، اما با مردم فرق داشتم ، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت ، خیلی مهربون شدم ، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد .
با خودم می گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن ، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ، سرتونو درد نیارم ، من کار میکردم اما حرص نداشتم ، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم .
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم .
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیرمردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم .
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم .
حالا سوالم اینه که من به خاطر "مرگ" خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه ؟
گفتم : بله ، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه .
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر ، داشت میرفت ، گفتم : راستی نگفتی چقدر وقت داری ؟
گفت : معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم . با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه ؟
گفت : بیمار نیستم !
هم کفرم داشت درمیومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم ، گفتم : پس چی ؟
گفت : فهمیدم مردنیم ، رفتم دکتر گفتم : میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن : نه .
گفتم : خارج چی ؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه ؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد .
درخت سیب و پسرک
روزی روزگاری درختی بود که پسر کوچولویی را دوست می داشت . پسرک هر روز می آمد برگ هایش را جمع می کرد ، از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد . از تنه اش بالا می رفت از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد ، با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید . او درخت را خیلی دوست می داشت، خیلی زیاد و درخت خوشحال بود اما زمان می گذشت پسرک بزرگ می شد و درخت اغلب تنها بود ، تا یک روز پسرک نزد درخت آمد درخت گفت : بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش .
پسرک گفت : من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست . می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .من به پول احتیاج دارم می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : متاسفم ، من پولی ندارم، من تنها برگ و سیب دارم . سیبهایم را به شهر ببر بفروش آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .پسرک از درخت بالا رفت سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد . اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت و درخت غمگین بود تا یک روز پسرک برگشت ، درخت از شادی تکان خورد و گفت : بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش .
پسرک گفت : آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ، زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم ، می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : من خانه ای ندارم ، خانه من جنگل است . ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی .
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد و درخت خوشحال بود ، اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد ، با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :بیا پسر ، بیا و بازی کن .
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم . قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور ، می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد ، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد . و درخت خوشحال بود ، پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین .
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو .
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر ، کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند .
دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمی آورد ؟
اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم .
درخت همان والدین ماست .
تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم ، تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار برای والدین خود وقت نمیگذاریم .
آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که تنهایشان نگذاریم .
به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم، برایشان زمان اختصاص دهیم ، همراهیشان کنیم ، شادی آنها در دیدن ماست ، هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد ، ولی پدر و مادر فقط یک بار .
حضرت حاج آقاى انصارى اصفهانى فرمود :
یک روز یکى از رفقاى بازارى گفت : که مى آیى جایى برویم ؟
گفتم : من در اختیار شما هستم .
مرا در بیرون شهر مشهد مقدس برد و بعد وارد کوچه باریکى شدیم . دیدم عده زیادى در کوچه نشسته و ایستاده اند ما هم جلوى در خانه قدرى صبر کردیم تا اینکه یکى از رفقا را دیدیم که از خانه بیرون آمد و ما وارد منزل شدیم .
دیدم شیخ جلیل القدر و نورانى توى اطاق نشسته ، سلام و احوالپرسى با ما کرد و به گرمى از ما پذیرایى نمود .
بنده سؤالاتى داشتم که از ایشان پرسیدم ، تا رسیدم به اینجا که آقا چیزى به من تعلیم دهید که براى قلبم مفید باشد چون قلبم درد مى کرد .
مرحوم آشیخ حسن على فرمودند : نمازت را اول وقت بخوان و بعد از هر نماز دستت را روى مُهرَت بگذار و سه مرتبه سوره توحید را بخوان و سه صلوات بفرست و بعد دستت را روى قلبت بگذار .
بنده وقتى این نسخه را عمل کردم به نتیجه رسیدم .
پدر روزنامه می خواند . اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصلهء پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشهء جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد .
بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشهء دنیا به تو می دهم . ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشهء کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟
پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟
پدر پرسید : پس چگونه توانستی این نقشهء دنیا را بچینی ؟
پسر گفت : اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم .
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های "جو" از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید . از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد دست و پایش لیز می خورد و می افتاد .
هوس عسل ، او را به صدا درآورد و فریاد زد ای مردم ، من عسل می خواهم ، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک "جو" به او پاداش می دهم . یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد . صدای مورچه را شنید و به او گفت مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد .
مورچه گفت : بی خیالش باش ، من می دانم که چه باید کرد .
بالدار گفت : آنجا نیش زنبور است .
مورچه گفت : من از زنبور نمی ترسم ، من عسل می خواهم .
بالدار گفت : عسل چسبناک است ، دست و پایت گیر می کند .
مورچه گفت : اگر دست و پا گیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد .
بالدار گفت : خودت می دانی ، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار ، من بالدارم ، سالدارم و تجربه دارم ، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی .
مورچه گفت : اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان ، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید .
بالدار گفت : ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم .
مورچه گفت : پس بیهوده خودت را خسته نکن من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت ، بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک "جو" پاداش بگیرد .
مگسی سر رسید و گفت بیچاره مورچه ! عسل می خواهی و حق داری ، من تو را به آرزویت می رسانم .
مورچه گفت : آفرین ، خدا عمرت بدهد . تو را می گویند حیوان خیرخواه .
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت مورچه خیلی خوشحال شد و گفت : به به ، چه سعادتی ، چه کندویی ، چه بویی ، چه عسلی ، چه مزه یی ، خوشبختی از این بالاتر نمی شود ، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند .
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل ، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند .
مور را چون با عسل افتاد کار
دست و پایش در عسل شد استوار
از تپیدن سست شد پیوند او
دست و پا زد ، سخت تر شد بند او
هر چه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت . آن وقت فریاد زد عجب گیری افتادم ، بدبختی از این بدتر نمی شود ، ای مردم ، مرا نجات بدهید اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو "جو" به او پاداش می دهم .
گر جوی دادم ، دو جو اکنون دهم
تا از این درماندگی بیرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمی گشت ، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد .
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست .
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت ، بوی پنیر شنید ، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی ! می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان .
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند . روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد
خراب شدن ماشین در جنگل تاریک
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه : دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل ، جای اینکه از جاده اصلی بیاد ، یاد باباش افتاده که میگفت : جاده قدیمی باصفاتره و از وسط جنگل رد میشه !
اینطوری تعریف میکنه : من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی . 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد . وسط جنگل ، داره شب میشه ، نم بارون هم گرفت .
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم ، نه از موتور ماشین سر در میارم !! راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم . دیگه بارون حسابی تند شده بود . با یه صدایی برگشتم ، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد . من هم بی معطلی پریدم توش .
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم . وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست !! خیلی ترسیدم ! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد .
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه ! تمام تنم یخ کرده بود . نمیتونستم حتی جیغ بکشم ، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره . تو لحظههای آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم .
تو لحظههای آخر ، یه دست از بیرون پنجره ، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم . ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت ، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند .
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم . در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون . اینقدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم . دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین .
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم ، وقتی تموم شد ، تا چند ثانیه همه ساکت بودند ! یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو ، یکیشون داد زد : ممد نیگا ! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود !!!؟
همزیستی "خارپشتی" ولی گرم
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند . خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند ، تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند .
ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی میکرد ، مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند . بخاطر همین مطلب تصمیم گرفتند از کنار هم دور شوند و بهمین دلیل از سرما یخ زده می مردند .
از اینرو مجبور بودند برگزینند ، یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین برکنده شود . دریافتند که باز گردند و گرد هم آیند .
آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است و این چنین توانستند زنده بمانند .
مادر لیلا ، روزها ، لیلا را میگذاشت پیش همسایه و میرفت سر کار . او توی کارگاه خیاطی کار میکرد . لیلا با دختر همسایه بازی میکرد . اسم دختر همسایه مریم بود . لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی میکردند . لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود .
یک روز ، عموی مریم برایش عروسکی آورد . آن روز ، لیلا و مریم با آن خیلی بازی کردند . عروسک همهاش پیش لیلا بود . لیلا دلش میخواست عروسک مال خودش باشد . اما ، مریم میگفت : هر چه دلت میخواهد با آن بازی کن . ولی ، عروسک مال من است .
لیلا ناراحت شد . غروب که مادرش آمد ، دوید جلویش و گفت : مادر ، مادر ، من عروسک میخواهم . عروسکی مثل عروسک مریم . برایم میخری ؟
مادر گفت : نه ، نمیخرم .
لیلا گفت : چرا نمیخری ؟
برای اینکه تو دختر خوبی نیستی .
من دختر خوبی هستم ، مادر .
اگر دختر خوبی هستی ، چرا چشمت به هر چیزی میافتد ، میگویی : من آن را میخواهم ؟
خودت گفتی ، اگر دختر خوب و حرفشنویی باشی یک چیز خوب برایت میخرم . خوب ، حالا برایم عروسک بخر ، عروسکی مثل این .
من که نگفتم برایت عروسک میخرم .
پس میخواهی برایم چه بخری ؟
برایت چیزی میخرم که هم خیلی به دردت میخورد و هم خیلی ازش خوشت میآید .
مثلاً چی ؟
چکمه .
چکمه ؟
بله چکمه . یک جفت چکمه خوب و خوشگل که زمستان ، توی هوای سرد ، توی برف و باران میپوشی . پایت گرم گرم میشود . میتوانی با آن بدوی و بازی کنی . به مدرسهات بروی . عروسک فقط اسباب بازی است و هیچکدام از این کارها را نمیکند .
لیلا قبول کرد که مادرش ، به جای عروسک ، برایش چکمه بخرد . اما ، نمیتوانست صبر کند . گوشه چادر مادر را گرفت که : باید همین حالا برویم و برایم چکمه بخری .
مادر گفت : من حالا خستهام ، یک روز تعطیل که سر کار نرفتم ، با هم میرویم و چکمه میخریم .
لیلا به گریه افتاد . هق هق کرد و نق زد .
مادر اوقاتش تلخ شد و گفت : اگر بخواهی حرف گوش نکنی و مرا اذیت کنی ، هیچوقت برایت چکمه نمیخرم . وقتی میگویم تو دختر خوب و حرفشنویی نیستی ، قبول کن .
لیلا و مادرش خیلی با هم حرف زدند ، و لیلا راضی شد که روز بعد با هم بروند و چکمه بخرند .
روز بعد ، مادر زود به خانه آمد . لیلا توی درگاه اتاقشان نشسته بود و چشمش به در خانه بود . مادر را که دید ، خوشحال شد . دوید جلویش و پاهای او را بغل گرفت : برویم مادر ، برویم چکمه بخریم .
مادر دست لیلا را گرفت ، رفتند توی خیابان . از این خیابان به آن خیابان رفتند ، تا رسیدند به خیابانی که چند دکان کفشدوزی ، هم ، داشت . لیلا و مادرش دَم دکانها میایستادند ، و کفشهای پشت شیشهها را نگاه میکردند . هنوز پاییز بود و کفشهای تابستانی را میشد از پشت شیشهها دید . چکمه و کفش زمستانی هم بود .
لیلا دلش میخواست ، اولین چکمههایی را که دید ، بخرند . از همه چکمهها خوشش میآمد و میترسید جای دیگر چکمه نباشد ، اما، مادر گفت : توی دکانها چکمه فراوان است و باید بگردند تا چکمه خوب و خوشگلی پیدا کنند . عجله فایدهای ندارد .
خیلی راه رفتند . از این خیابان به آن خیابان ، از این دکان به آن دکان . اما ، هنوز چکمهای که مادر بتواند پسند کند ، پیدا نشده بود . لیلا گرسنهاش شده بود . مادر هم همین طور . مادر یک خرده «کیک یزدی» خرید . با هم خوردند .
لیلا جلوجلو رفت و پشت شیشه دکانی یک جفت چکمه دید . انتظار کشید تا مادر برسد . مادر آمد . از چکمهها خوشش آمد . راضی شد که آنها را بخرد . چکمهها نخودی خوشرنگ بودند . لیلا چکمهها را پوشید . راحت به پایش رفتند .
مادر گفت : راه برو .
لیلا راه رفت . با ترس و خوشحالی راه میرفت . حیفش میآمد چکمهها را روی زمین بگذارد .
مادر گفت : پاهایت راحت است ؟
لیلا گفت : بله ، راحت است .
فروشنده گفت : مبارک باشد .
لیلا گفت : فقط ، یک خرده گشاد هستند . پاهایم تویشان لق لق میکند . فروشنده خندید .
مادر گفت : گشاد نیستند . زمستان جوراب پشمی کلفت میپوشی ، باید برای جورابها هم جا باشد . اگر چکمه تنگ باشد ، وقتی که میخواهی مدرسه بروی به پایت نمیروند ، و باید بیندازیشان دور . پایت تند تند بزرگ میشود .
مادر پول چکمهها را داد . فروشنده خواست آنها را بگذارد توی جعبهای . ولی، لیلا نمیخواست چکمهها را بکند . میخواست با آنها برود خانه . هر چه مادرش گفت : «موقعی که هوا سرد شد ، بپوش» زیر بار نرفت . میخواست بزند زیر گریه .
فروشنده گفت : بگذار با همینها برود خانه ، و دلش خوش باشد . دمپاییهایش را میگذارم تو جعبه .مادر راضی شد . لیلا دمپاییهایش را ، که توی جعبه بود ، بغل گرفت و راه افتاد . خوشحال بود . مادر هم خوشحال بود .
لیلا جلوجلو میرفت . راه که میرفت ، پاهایش توی چکمهها لق لق میکرد ، و صدا میداد . لیلا چند قدم که میرفت میایستاد و چکمهها را نگاه میکرد . دلش میخواست زودتر به خانه بروند و چکمهها را نشان مریم بدهد .
هوا تاریک شده بود . مادر خیلی خسته شده بود . سرش درد گرفته بود . گفت : حالا برویم اتوبوس سوار شویم .
لیلا و مادرش توی ایستگاه اتوبوس ایستادند . اتوبوس که آمد سوار شدند . اتوبوس آرام آرام میرفت . خیابان شلوغ بود . شب شده بود . چراغ دکانهای دو طرف خیابان ، روشن بود . اتوبوس از نفس آدمها گرم شده بود . لیلا سرش را گذاشته بود روی سینه مادرش . چشم از چکمههایش برنمیداشت .
اتوبوس مثل گهواره میجنبید و یواش یواش ، از میان ماشینها ، میرفت . پلکهای لیلا ، نرم نرمک ، سنگین شد و خواب رفت . صدای شاگرد راننده آمد : ایستگاه پل !
اتوبوس ایستاد . زن چاق و گندهای ، که زنبیل بزرگ و پر از لباسی داشت ، کنار مادر لیلا نشسته بود ، تند پا شد و با عجله زنبیلش را برداشت و کشید . جا تنگ بود . زنبیل به چکمههای لیلا خورد . یکی از لنگههای چکمه ، از پای لیلا درآمد و افتاد کنار صندلی . زن رفت . چند تا مسافرها پیاده شدند . اتوبوس را افتاد . رفت و رفت . مادر چرت میزد .
اتوبوس دور میدانی پیچید . شاگرد راننده داد زد : میدان احمدی ! اتوبوس ایستاد . چـُرت مادر پرید . هر چه کرد نتوانست لیلا را بیدار کند . اتوبوس میخواست راه بیفتد . مادر ، لیلا را بغل کرد و زود پیاده شد . رفت تو پیادهرو . اتوبوس رفت . لیلا هنوز بیدار نشده بود . تو بغل مادرش بود .
مادر رفت تو کوچه . کوچه دراز و پیچ در پیچ بود . مادر به نفس نفس افتاد ، خسته بود . میخواست لیلا را بیدار کند . اما ، دلش نیامد . هر جور بود خودش را به خانه رساند . توی درگاه اتاق ، خواست چکمههای لیلا را در بیاورد که دید لنگه چکمه نیست ! زود لیلا را خواباند گوشه اتاق و برگشت تو کوچه . کوچه را ، گـُله به گـُله ، گشت . آمد تو پیادهرو . آمد تو ایستگاه اتوبوس . اتوبوس رفته بود . لنگه چکمه را ندید . برگشت .
از شب خیلی گذشته بود . مادر رختخواب را انداخت . لنگه چکمه کنار اتاق بود . مادر از فکر لنگه چکمه بیرون نمیرفت . فکر کرد که : اگر لیلا بیدار شود ، و بفهمد که لنگه چکمهاش گم شده ، چه کار میکند .
آخر شب ، وقتی شاگرد راننده داشت اتوبوس را تمیز میکرد و زیر صندلیها را جارو میکشید ، لنگه چکمه را پیدا کرد . خواست بیندازش بیرون . حیفش آمد . فکر کرد چکمه مال بچهای است ، که تازه برایش خریدهاند .
چکمه نو و نو بود . دلش میخواست بچه را پیدا کند و لنگه چکمهاش را بدهد . اما ، بچه را نمیشناخت . روزی هزار تا بچه با پدرو مادرشان توی اتوبوس سوار میشوند و پیاده میشوند . از کجا بداند که لنگه چکمه مال کدام بچه است ؟
شاگرد راننده ، لنگه چکمه را داد به بلیت فروش . بلیت فروش لنگه چکمه را گذاشت پشت شیشه دکهاش ، که وقتی مسافرها میآیند بلیت بخرند آن را ببیند . شاید صاحبش پیدا شود .
روز بعد ، مادر صبح خیلی زود بیدار شد . دست نماز گرفت . نماز خواند . سفارش لیلا را به همسایه کرد . داستان گم شدن لنگه چکمه را گفت و از خانه بیرون رفت .
هوا کم کم روشن شد . مادر باز کوچه را گشت و توی جوی پیادهرو را نگاه کرد لنگه چکمه را ندید . داشت دیرش میشد . تو ایستگاه اتوبوس ایستاد . اتوبوس آمد . سوار شد و رفت سر کارش .
صبح ، اول مریم بیدارشد . رفت سراغ لیلا . لیلا توی اتاقشان خواب خواب بود . مریم لنگه چکمه را گوشه اتاق دید . آن را برداشت . نگاهش کرد . لیلا را بیدار کرد : لیلا ، بلند شو . روز شده . لیلا بیدار شد . چشمهایش را مالید .
مریم گفت : چه چکمه قشنگی ! خیلی خوشگل است .
لیلا گفت : مادرم برایم خریده .
لنگهاش کو ؟
نمیدانم .
مریم و لیلا دنبال لنگه چکمه گشتند . اتاق را زیر و رو کردند . مادر مریم از توی حیاط صدایش را بلند کرد : چرا اتاق را به به هم میریزید ؟ بیایید بیرون .
مریم گفت : داریم دنبال لنگه چکمه لیلا میگردیم .
مادر گفت : بیخود نگردید . لنگهاش ، دیشب ، تو کوچه گم شده . وقتی لیلا خواب بوده از پایش افتاده . لیلا گریهاش گرفت . لنگه چکمه را بغل کرد و رفت تو حیاط . گوشهای نشست و هقهق گریه کرد . مریم ، آهسته ، به لیلا گفت : بیا با هم برویم کوچه را بگردیم ، پیدایش کنیم .
لیلا و مریم از در خانه بیرون رفتند . مریم به مادرش نگفت که کجا میروند . توی کوچه رفتند و رفتند . رسیدند به خیابان . مریم گفت : شاید چکمهات توی خیابان افتاده باشد . پیادهرو را گرفتند و با هم حرف زدند . زمین را نگاه کردند و رفتند .
مادر مریم که دید لیلا و مریم توی خانه نیستند ، دلواپس شد . چادرشرا انداخت سرش و آمد توی کوچه . به هر کس میرسید میگفت که «دو دختر کوچولو را ندیدهای که توی این کوچه بروند ؟» بعضیها میگفتند که آنها را ندیدهاند ، و چند نفری هم گفتند که : «از این طرف رفتند .»
لیلا و مریم رفتند و رفتند و پیادهرو را نگاه کردند . از خانه و کوچهشان خیلی دور شده بودند . پیچیدند توی خیابان باریکی . هر چه لیلا گفت : «مریم ، بیا برگردیم .» مریم گوش نکرد . عاقبت ، رسیدند سر چهارراهی . نمیدانستند دیگر کجا بروند . میخواستند به خانه برگردند . ولی راه را گم کرده بودند .
لیلا زد زیر گریه . مریم هم نزدیک بود گریهاش بگیرد . پیرزنی که از پیادهرو رد میشد ، مریم و لیلا را دید . فهمید که گم شدهاند . ازشان پرسید : بچهها ، خانهتان کجاست ؟
بچهها نمیدانستند خانهشان کجاست .
پیرزن گفت : اسم کوچهتان را میدانید ؟
مریم فکر کرد و گفت : اسم... اسم کوچهمان «سروش» است . اما نمیدانیم که از کدام طرف برویم . پیرزن دست بچهها را گرفت و از این و آن نشانی کوچه «سروش» را پرسید و آنها را به طرف کوچه برد.
مادر مریم ، هراسان و ناراحت توی پیادهرو میدوید و همه جا را نگاه میکرد چشمش افتاد به بچهها ، که همراه پیرزنی داشتند از روبرو میآمدند . مادر خوشحال شد و از پیرزن تشکر کرد . با لیلا و مریم دعوا کرد که چرا بیاجازه از خانه بیرون رفتهاند .
بلیت فروش که دید چند روز گذشته است و کسی سراغ چکمه نیامده ، چکمه را برداشت و گذاشت بیرون دکه . تکیهاش داد به دیوار روبرو ، که بیشتر جلوی چشم باشد .
آدمها میآمدند و میرفتند . لنگه چکمه را نگاه میکردند ، با خود میگفتند «آیا این لنگه چکمه مال کدام بچه است ، که گمش کرده و حالا دنبالش میگردد .»
لیلا ، روزها ، یک لنگه چکمه را میپوشید و یک لنگه دمپایی . گاهی هم مریم لنگه چکمه را میپوشید ، که بگومگویشان میشد و با هم قهر میکردند .
هر وقت که مادر لیلا به خانه میآمد ، لیلا میدوید جلویش و میگفت : مادر ، لنگه چکمه را پیدا نکردی ؟
نه ، مادر . برایت یک جفت چکمه دیگر میخرم .
کِی میخری ؟
یک روز که بیکار باشم و پول داشته باشم .
وقتی که چکمه را خریدی ، من همانجا نمیپوشمشان . خواب هم نمیروم که لنگهاش را گم کنم .
لیلا آن قدر لنگه چکمهاش را به این طرف و آن طرف برده بود . سر آن با مریم و بچههای همسایه بگومگو کرده بود که مادرها (مادر لیلا و مادر مریم) از دست آن به تنگ آمدند . میخواستند بیندازنش بیرون . اما ، حیفشان میآمد . چکمه نوی نو بود .
بلیت فروش ، هر وقت تنها میشد ، لنگه چکمه را نگاه میکرد . خدا خدا میکرد که یک روز صاحبش پیدا شود . و هر شب ، که میخواست دکهاش را ببندد و برود خانهاش ، لنگه چکمه را برمیداشت و میگذاشت توی دکه . یک شب ، یادش رفت که لنگه چکمه را بگذارد توی دکه . لنگه چکمه ، شب ، کنار دیوار ماند .
صبح زود ، رفتگر محله داشت پیادهرو را جارو میکرد . لنگه چکمه را دید . نگاهش کرد . برش داشت و زیرش را جارو کرد . باز گذاشتش سر جایش . فهمید که لنگه چکمه مال بچهای است که آن را گم کرده . آرزو کرد که صاحب چکمه پیدا شود .
پسرکی شیطان و بازیگوش از پیادهرو رد میشد ، از مدرسه میآمد ، دلش میخواست توپ داشته باشد . همه چیز را به جای توپ میگرفت . هر چه را سر راهش میدید با لگد میزد و چند قدم میبرد ، قوطی مقوایی ، سنگ ، پوست میوه ، تا رسید به لنگه چکمه . نگاهش کرد ، و محکم لگد زد زیرش .
با آن بازی کرد و بُرد و برد . در یکی از این پا زدنها ، لنگه چکمه رفت و افتاد توی جوی آبی که پر از آشغال بود . پسرک سرش را پایین انداخت و رفت . آب چکمه را بُرد . چکمه به آشغالها گیر کرد . جلوی آب را گرفت . آب بالا آمد . آمد توی خیابان و پیادهرو را گرفت ، مردم وقتی از پیادهرو رد میشدند . کفشهایشان خیس میشد و زیر لب قـُر میزدند و بد میگفتند .
رفتگر محله داشت آشغالها را از توی جو در میآورد ، که راه آب باز شود . لنگه چکمه را دید . فکر کرد که آن را دیده . کم کم یادش آمد که چکمه ، صبح ، کنار دیوار ، بالای خیابان بوده . رفتگر چکمه را زیر شیر آب گرفت . پاکش کرد . بُرد ، به دیوار مسجد تکیهاش داد تا صاحبش پیدا شود .
لنگه چکمه به دیوار مسجد تکیه داشت . هر که رد میشد آن را میدید . دعا میکرد که صاحبش پیدا شود . لنگه چکمه به دیوار مسجد تکیه داشت ، همان جور بیصاحب مانده بود . باد و باران تندی آمد و انداختش روی زمین .
چکمه گِلی و کثیف شده بود . بچهها زیرش لگد میزدند و با آن بازی میکردند . یکی از بچهها ، که دید لنگه چکمه صاحبی ندارد ، برش داشت . بردش خانه ، و داد به برادرش . برادرش توی کارخانه «دمپاییسازی» کار میکرد . توی کارخانه ، دمپاییهای پاره و چکمههای لاستیکی کهنه را میریختند توی آسیا . خردشان میکردند . آبشان میکردند و میریختند توی قالب ، و دمپایی و چکمه نو میساختند .
هر روز که مادر لیلا از کوچهشان میگذشت ، پسرکی را میدید ، که یک پا بیشتر نداشت . همیشه جلوی خانهشان مینشست . فرفره میفروخت و بازی کردن بچه را تماشا میکرد . مادر فکر کرد که لنگه چکمه را بدهد به او . شاید به درد او بخورد .
مادر به خانه که آمد ، با لیلا حرف زد ، و گفت : لیلا ، این چکمه به درد تو نمیخورد . بیا با هم برویم سر کوچه و آن را بدهیم به پسرکی که یک پا دارد ، و خانهشان روبروی خانه ماست .
لیلا گفت : اگر لنگه چکمه را بدهم به او ، تو برایم یک جفت چکمه دیگر میخری ؟
بله که میخرم . حتماً میخرم . اگر تا حالا نخریدم ، فرصت نکردم .
کِی میخری ؟ کی فرصت داری ؟
تا آخر همین هفته میخرم . آن قدر چکمههای خوشگل تو دکانها آوردهاند که نگو !
خودم میخواهم چکمه را به آن پسر بدهم .
باشد ، فقط باید جوری چکمه را به او بدهی که ناراحت نشود .
چشم .
لیلا و مادرش لنگه چکمه را برداشتند و رفتند پیش پسرک . مادر دم خانه ایستاد و لیلا چکمه را برد . روبروی پسرک ایستاد و گفت : «سلام».
پسرک لبخندی زد و گفت : «سلام ، فرفره میخواهی ؟»
لیلا گفت : نه ، این چکمه مال تو . نو و نو است . من یک جفت چکمه داشتم که لنگهاش گم شد . هر چه گشتیم پیدایش نکردیم . حیف است که این را بیندازیم دور .
پسرک ناراحت شد و گفت : من چکمه تو را نمیخواهم .
مادر رفت جلو و گفت : قابل ندارد . ما همسایهایم . غریبه که نیستیم . خانه ما اینجاست . پارسال ، زمستان ، که نفت نداشتیم ، آمدیم از مادرت نفت گرفتیم . یادت نیست ؟ فکر میکنم که این لنگه چکمه به درد تو بخورد . حیف است که بیندازیمش دور .
پسرک کمی راضی شد . لنگه چکمه را گرفت ، داشت نگاهش میکرد ، که لیلا گفت : «خداحافظ» و دوید طرف مادرش . رفتند خانه . مادر زیر لب گفت : «خدا کند ناراحت نشده باشد».
پسرک لنگه چکمه را خوب نگاه کرد . خواست ببیند به پایش میخورد یا نه . چکمه مال پای راست بود و او پای راست نداشت ! به دردش نمیخورد . خندهاش گرفت . پسرک لنگه چکمه را گذاشته بود کنارش . فکر میکرد چه کارش کند . نمکفروش دورهگردی ، با چهارچرخهاش از کوچه میگذشت .
نمکفروش دمپایی و چکمه لاستیکی پاره پوره میگرفت و به جایش نمک میداد . پسرک لنگه چکمه را داد به او : «نمکی» چکمه را نگاه کرد و گفت : «این که خیلی نو است . لنگه دیگرش کجاست ؟»
لنگه دیگرش گم شده . مال دختر همسایه روبرویی است . هر چه گشته پیدایش نکرده .
نمکی لنگه چکمه را گرفت و گذاشت توی چهارچرخهاش ، روی چکمهها و دمپایی پارههایی که از خانهها گرفته بود .
کارخانه «دمپاییسازی» توی همان محله بود . نمکی گویی دمپایی پاره و چکمههای کهنه را برد توی کارخانه بفروشد . لنگه چکمه لیلا هم قاتی آنها بود . وقتی خواست گونی را کنار کارگاه خالی کند نگاهش به سبدی افتاد که بغل آسیا بود . لنگه دیگر چکمه را آنجا دید . آماده بود که بیندازنش توی آسیا ، خردش کنند .
نمکی لنگه چکمه را که توی گونی بود ، برداشت و رفت سراغ آن یکی لنگه . خوب لنگههای چکمه را نگاه کرد . کنار هم گذاشت . لبخندی زد و پیش خود گفت : پیدا شد ! حالا شدند جفت».
کارگر کارخانه ، نمکی را نگاه کرد و گفت : چی را نگاه میکنی ؟
چکمه را .
لنگهاش پیدا شد .
کارگر گفت : صاحبش را میشناسی ؟
بله ، مال بچهای است که خانهشان توی یکی از کوچههای بالایی است .
نمکی چکمهها را آورد پیش پسرک . پسرک جفت چکمه را برد درِ خانه لیلا . در زد . لیلا آمد دَم در . پسرک چکمهها را داد به او ، و گفت : دیدی لنگه چکمهات پیدا شد !
لیلا خوشحال شد . از بس خوشحال بود نپرسید که لنگهاش کجا بوده و چه جوری پیدا شده . دوید توی خانه ، صدایش را بلند کرد : «مریم ، مریم ، چکمههایم پیدا شد . چکمههایم پیدا شد». و برگشت درِ خانه را نگاه کرد . پسرک رفته بود .
هوشنگ مرادی کرمانی
باران بشدت می بارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد . از حسن امر ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد .
کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد . راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که: بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه .
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون . تا رانندهه شکل و قیافه قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید .
با هم به کنار جاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سر دیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : یالا ، پل فردریک ، هری تام ، فردریک تام ، هری پل …. یالا سعیتون رو بکنین … آهان فقط یک کم دیگه ، یه کم دیگه …. خوبه تونستین .
راننده با ناباوری دید که قاطر پیر موفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه . با خوشحالی زائدالوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد : هنوز هم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیر تونسته باشه ، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ، نکنه یه جادوئی در کاره ؟
کشاورز پاسخ داد : ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه ، آخه میدونی قاطر من کوره .
دختر زیبا و فداکار
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد . اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت . آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود .
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم ، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط بخاطر بابا عزیزم .
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همه شو می خوردم . ولی شما باید.... آوا مکث کرد . بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم ، قول میدم . بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم . ناگهان مضطرب شدم . گفتم ، آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی . بابا از اینجور پولها نداره . باشه ؟
نه بابا . من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد . در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم . وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد . انتظار در چشمانش موج میزد .
همه ما به او توجه کرده بودیم . آوا گفت ، من می خوام سرمو تیغ بندازم . همین یکشنبه . تقاضای او همین بود .
همسرم جیغ زد و گفت : وحشتناکه . یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه . نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت ، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه .
گفتم ، آوا ، عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم . خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟ سعی کردم از او خواهش کنم .
آوا گفت ، بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت . و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی . حالا می خوای بزنی زیر قولت ؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم . گفتم : مرده و قولش . مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی ؟ آوا ، آرزوی تو برآورده میشه .
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم . دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود . آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد . من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه دختر دیگری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت ، آوا ، صبر کن تا من بیام .
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن دختر بود . خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت ، دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست . و در ادامه گفت ، دختری که داره با دختر شما میره دختر منه . اون سرطان خون داره .
زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه . در تمام ماه گذشته نتونست به مدرسه بیاد . بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده . نمی خواست به مدرسه برگرده . آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده . اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای دختر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین .
سر جام خشک شده بودم . و... شروع کردم به گریستن . فرشته کوچولوی من ، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی ؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن .
کشاورز و الاغ
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هربار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.
قلب تو کجاست
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش می میرد.
قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید. هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است، او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است.
چرچیل و راننده تاکسی
چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.
راننده گفت: نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم.
چرچیل از علاقه این فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل! اگر بخواهید تا فردا هم اینجا منتظر میمانم.
فرشته و خانم میانسال
خانم میانسالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد.
بعد از به هوش آمدن برای بهبودی کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و… او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!
بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!
وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
فرشته پاسخ داد: ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!
خانم تامپسون
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً اینکه پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباسهاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سالهاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و بااستعدادى است، تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد، "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسی هایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اینکه دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذکادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سر کلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.
از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس، خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش زندگی و عشق به همنوع به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.
به سرعت او یکى از باهوشترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانیتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر اینکه باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم، از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى، این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید.
وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
دختر کوچک و آقای دکتر
در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم! و درحالی که نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است.
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم.
دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.
او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی!
مادر با تعجب گفت: ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.
میگه خدا کریمه!!
یک مرد فقیر ایرانی عادت داشت کنار در موزه ای در تهران گدایی می کرد. روزی یک توریست خارجی از کنار او می گذشت.
فقیر ایرانی گفت : در راه خدا کمکم کن!
توریست گفت : what؟
فقیر تکرار کرد : در راه خدا کمکم کن!
توریست گفت : what؟
فقیر حوصله اش سر رفت و بعد از این که توریست ازش عکسی به یادگار گرفت قدم زنان دور شد.
این توریست بسیار پولدار بود و وقتی به کشورش بازگشت با دوست ایرانی زبانی تماس گرفت و ازش ترجمه «در راه خدا کمکی کن» را خواست.
دوستش گفت که این بیچاره ازت کمک خواسته تا بتونه چیزی بخوره...
دل توریست به درد اومد و برای مرد فقیر با کمک سازمان خیریه ای یک میلیون دلار به همراه عکس مرد فقیر و آدرسی که باهاش برخورد کرده بود فرستاد تا پول به دستش برسد.
خلاصه پول به دست سازمان در ایران رسید. مسئول سازمان گفت:
یک میلیون دلار برای یه گدا زیاده، 200 هزارتا براش کافیه و خوبه!
200 هزارتا رو داد به دست استاندار که به دست گدا برسونه و الباقی رو برای خودش برداشت.
استاندار گفت: 200 هزارتا برای گدا زیاده، دو هزارتا خوبه براش!
دو هزارتا برای شهردار فرستاد و الباقی رو برداشت.
شهردار گفت : دو هزارتا زیاده برای گدا،200 دلار کافیشه!
200 دلار فرستاد کلانتری که به دست گدا برسونن.
رییس کلانتریم گفت: 200 دلار زیاده برای گدا 20 تا واسه گدا که یه غذایی بخوره بقیش هم برای من.
سرباز رو صدا کرد که برو به گدای موزه این 20 دلار رو بده.
سرباز به گدا که رسید و گفت: یادته اون توریست خارجیه که ازش کمک می خواستی باهات عکس گرفت؟
مرد فقیر گفت : آره خیلی هم خوب یادمه...
سرباز گفت : سلام بهت می رسونه و میگه خدا کریمه!!
محمّد حسین کریمی پور
آقا مصیب در زندگیش یک قانون طلائی داشت:
"خان" اونه که چاشتش کلّه باشه، ناهارش کوفیده، شومش قرمه پر دنبه.. خلاص!
از وقتی تونسته بود آفتابه ورداره، هدف مصیب از نفس کشیدن، یه چی شد:
این که ”خان" بشه.
مصیب مثل آقاش، حمّال بازار بود. ولی حالا یک" رویا" داشت. دو برابر باباش کار کرد، سراغ منقل و ضعیفه جات هم نرفت. پول جمع کرد و سنه ٤٠ وانت خرید، سنه ٤٤ کامیون ... حلال حروم هر جور شده، سنه ٥٠، هف تا کامیون داشت. دستش زیر سر شوما!
وقتی کامیوناش هف تا شد ، یه شبی نه گذاشت و نه برداشت و گفت:
" عیال! دوره گدا گدولی تموم! گمونم خان شدم.. از فردا ، صباح کلّه- ناهاری کوفیده- شومم قرمه و دنبه. افتاد؟"
بلقیس هم که یک عمر نخورده بود تا آقاش جمع کنه، از خدا خواسته، قر و قنبیلی اومده بود که: چش، خان! اوفتاد!
سال اول خوب بود. همه پروار شدند. سال دوم نق و نال شروع شد. بچه حسرت کله جوش و کوکوی همسایه رو داشت و بلقیس، زهرماری، هوس میرزا قاسمی و جغول پغول می کرد. اما مرغ مصیب یه پا داشت:
" مطبخ خان، دکّون زیر بازارچه که نیس! غذاش به قاعده اس! کلّه، کوفیده، قرمه.. اونم چی؟ پر دنبه! "
بلقیس راه جلو پاش گذاشت که اگه خانی، فاستونی بپوش، باغ بخر، اتول مرسندس سووار شو ، ینگه دنیا و ارووپ برو.. ولی مصیب اینا رو خان خانی نمی دونس.
زنک مستاصل هرچی آخوند و معلم و پیر و پهلوون تو محل بود، ریسه کرد واسه مصیب رفتن منبر. ولی کسی حریف نشد. نه از جذبه قاعده زندگی یعنی خان شدن، کاسته شد. نه در ایمانش به رابطه بدیهی دو مقوله خانیت و سه وعده، خلل اوفتاد!
سال سوم بلقیس گذاشت رفت و دیگه بر نگشت. خان دختر ترشیده "حشمت کله پز" رو عقد کرد و داد شیخ، برنامه مطبخ رو شرط ضمن عقد کرد زیر قباله! سال پنجم تک پسر خان از نقرس یا هرچی، باد کرد و مرد.
مصیب به چربی خون و فشار و سرگیجه و ضعف و تب و تهوع مبتلا شد. مشت مشت قرص می خورد. فصد و تنقیه اش تعطیل نمی شد. پر به حلقش می برد و بالا می آورد. ولی مرام سه وعده ای خان و خان بازی را ول نکرد تا پنجاه سالگی، بی وارث مرد و کامیوناش موند دست راننده ها که دعاگوی خان باشن.
حالا حکایت ماست و حکومتمان. اهداف راهبردی حکمرانی ایرانی، مثل خرد کردن دهان استکبار و پس گرفتن خاک مردم فلسطین ، بذاته هیچ کدام بد نیستند. اما آیا باید اولویت های یک ملت متوسط در حال رشد شوند، لو بلغ مابلغ ؟
آیا مردم ایران به صرف آن که حکومتشان تعدادی اهداف ایدئولوژیک را اولویت ایران می داند، از آنچه بر سر معیشت، اقتصاد، سلامت، آب، محیط زیست و آینده شان می رود، چیزی نگویند ؟
نه چنین است به گمان من. با مصیب ها مان باید از درد ها و اولویت هامان سخن بگوییم. بگوییم خانی به سه وعده نیست. بزرگی به مردی و مردانگی و آبادگری و بلندنظری و اعتدال و عدالت و رعیت پروری است. نشان دهیم آثار این رژیم غذایی تمام جوارح بدن رنجور ایران را درگیر کرده.
این همه سال، آن ها را نباید با توهماتشان وامی نهادیم. خود و ما را دارند دستی دستی، به باد می دهند. حالا باید آنقدر بگوییم تا برگردند، قبل از آن که روزگار با طهران آن کند که بر کابل و بغداد و حلب رفت.
وقت تنگ، است.
به این گنبد طلا،
به اون سبییل همایونی، قسم!
۱۰۰ مورد از سبک زندگی پیامبر اکرم (ص)
۱- هنگام راه رفتن با آرامی و وقار راه می رفت.
۲- در راه رفتن قدم ها را بر زمین نمی کشید.
۳- نگاهش پیوسته به زیر افتاده و بر زمین دوخته بود.
۴-هرکه را می دید مبادرت به سلام می کرد و کسی در سلام بر او سبقت نگرفت.
۵-وقتی با کسی دست می داد دست خود را زودتر از دست او بیرون نمی کشید.
۶-با مردم چنان معاشرت می کرد که هرکس گمان می کرد عزیزترین فرد نزد آن حضرت است.
۷-هرگاه به کسی می نگریست به روش ارباب دولت با گوشه چشم نظر نمی کرد.
۸-هرگز به روی مردم چشم نمی دوخت و خیره نگاه نمی کرد.
۹-چون اشاره می کرد با دست اشاره می کرد نه با چشم و ابرو.
۱۰-سکوتی طولانی داشت و تا نیاز نمی شد لب به سخن نمی گشود.
۱۱-هرگاه با کسی، هم صحبت می شد به سخنان او خوب گوش فرا می داد.
۱۲-چون با کسی سخن می گفت کاملا برمی گشت و رو به او می نشست.
۱۳-با هرکه می نشست تا او اراده برخاستن نمی کرد آن حضرت برنمی خاست.
۱۴-در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا.
۱۵-هنگام ورود به مجلسی در آخر و نزدیک درب می نشست نه در صدر آن.
۱۶-در مجلس جای خاصی را به خود اختصاص نمی داد و از آن نهی می کرد.
۱۷- هرگز در حضور مردم تکیه نمی زد.
۱۸- اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود.
۱۹-اگر در محضر او چیزی رخ می داد که ناپسند وی بود نادیده می گرفت.
۲۰-اگر از کسی خطایی صادر می گشت آن را نقل نمی کرد.
۲۱-کسی را برای لغزش و خطای در سخن مواخذه نمی کرد.
۲۲-هرگز با کسی جدل و منازعه نمی کرد.
۲۳-هرگز سخن کسی را قطع نمی کرد مگر آن که حرف لغو و باطل بگوید.
۲۴- در پاسخ به سوال دقت می کرد تا جوابش بر شنونده مشتبه نشود.
۲۵-چون سخن ناصواب از کسی می شنید. نمی فرمود « چرا فلانی چنین گفت» بلکه می فرمود « بعضی مردم را چه می شود که چنین می گویند؟»
۲۶-با فقرا زیاد نشست و برخاست می کرد و با آنان هم غذا می شد.
۲۷-دعوت بندگان و غلامان را می پذیرفت.
۲۸-هدیه را قبول می کرد اگرچه به اندازه یک جرعه شیر بود.
۲۹- بیش از همه صله رحم به جا می آورد.
۳۰- به خویشاوندان خود احسان می کرد بی آن که آنان را بر دیگران برتری دهد.
۳۱- کار نیک را تحسین و تشویق می فرمود و کار بد را تقبیح می نمود و از آن نهی می کرد.
۳۲- آنچه موجب صلاح دین و دنیای مردم بود به آنان می فرمود و مکرر میگفت هرآنچه حاضران از من می شنوند به غایبان برسانند.
۳۳- هرکه عذر می آورد عذر او را قبول می کرد.
۳۴- هرگز کسی را حقیر نمی شمرد.
۳۵- هرگز کسی را دشنام نداد و یا به لقب های بد نخواند.
۳۶- هرگز کسی از اطرافیان و بستگان خود را نفرین نکرد.
۳۷- هرگز عیب مردم را جستجو نمی کرد.
۳۸- از شر مردم برحذر بود ولی از آنان کناره نمی گرفت و با همه خوشخو بود.
۳۹- هرگز مذمت مردم را نمی کرد و بسیار مدح آنان نمی گفت.
۴۰- بر جسارت دیگران صبر می فرمود و بدی را به نیکی جزا می داد.
۴۱- از بیماران عیادت می کرد اگرچه دور افتاده ترین نقطه مدینه بود.
۴۲- سراغ اصحاب خود را می گرفت و همواره جویای حال آنان می شد.
۴۳- اصحاب را به بهترین نام هایشان صدا می زد.
۴۴- با اصحابش در کارها بسیار مشورت می کرد و بر آن تاکید می فرمود.
۴۵-در جمع یارانش دایره وار می نشست و اگر غریبه ای بر آنان وارد می شد نمی توانست تشخیص دهد که پیامبر کدامیک از ایشان است.
۴۶-میان یارانش انس و الفت برقرار می کرد.
۴۷-وفادارترین مردم به عهد و پیمان بود.
۴۸-هرگاه چیزی به فقیر می بخشید به دست خودش می داد و به کسی حواله نمی کرد.
۴۹-اگر در حال نماز بود و کسی پیش او می آمد نمازش را کوتاه می کرد.
۵۰-اگر در حال نماز بود و کودکی گریه می کرد نمازش را کوتاه می کرد.
۵۱-عزیزترین افراد نزد او کسی بود که خیرش بیشتر به دیگران می رسید.
۵۲-احدی از محضر او نا امید نبود و می فرمود « برسانید به من حاجت کسی را که نمی تواند حاجتش را به من برساند.»
۵۳- هرگاه کسی از او حاجتی می خواست اگر مقدور بود روا می فرمود و گرنه با سخنی خوش و با وعده ای نیکو او را راضی می کرد.
۵۴- هرگز جواب رد به درخواست کسی نداد مگر آن که برای معصیت باشد.
۵۵- پیران را بسیار اکرام می کرد و با کودکان بسیار مهربان بود.
۵۶-غریبان را خیلی مراعات می کرد.
۵۷-با نیکی به شروران، دل آنان را به دست می آورد و مجذوب خود می کرد.
۵۸-همواره متبسم بود و در عین حال خوف زیادی از خدا بردل داشت .
۵۹-چون شاد می شد چشم ها را بر هم می گذاشت و خیلی اظهار فرح نمی کرد.
۶۰-اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و صدایش به خنده بلند نمی شد .
۶۱-مزاح می کرد اما به بهانه مزاح و خنداندن، حرف لغو و باطل نمی زد.
۶۲-نام بد را تغییر می داد و به جای آن نام نیک می گذاشت.
۶۳-بردباری اش همواره بر خشم او سبقت می گرفت.
۶۴- برای امور دنیوی ناراحت نمی شد و یا به خشم نمی آمد.
۶۵- برای خدا چنان به خشم می آمد که دیگر کسی او را نمی شناخت
۶۶-هرگز برای خودش انتقام نگرفت.
مگر آن که حریم حق شکسته شود.
۶۷-هیچ خصلتی نزد آن حضرت منفورتر از دروغگویی نبود.
۶۸-در حال خشنودی و نا خشنودی جز یاد حق بر زبان نداشت.
۶۹- ثروت نزد خود پس انداز نکرد .
۷۰-در خوراک و پوشاک چیزی زیادتر از خدمتکارانش نداشت.
۷۱-روی خاک می نشست و روی خاک غذا می خورد.
۷۲- روی زمین می خوابید.
۷۳-کفش و لباس را خودش وصله می کرد.
۷۴-با دست خودش شیر می دوشید و پای شترش را خودش می بست.
۷۵-هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می شد و برایش فرقی نمی کرد.
۷۶-هرجا می رفت عبایی که داشت به عنوان زیر انداز خود استفاده می کرد.
۷۷-اکثر جامه های آن حضرت سفید بود.
۷۸-چون جامه نو می پوشید جامه قبلی خود را به فقیری می بخشید.
۷۹-جامه فاخری که داشت مخصوص روز جمعه بود.
۸۰-در کفش و لباس پوشیدن بسیار مراعات فقرا می کرد.
۸۱-ژولیده مو و بی نظم و نامرتب بودن را کراهت می دانست.
۸۲-همیشه خوشبو بود و بیشترین مخارج آن حضرت برای خریدن عطر بود.
۸۳-همیشه با وضو بود و هنگام وضو گرفتن مسواک می زد.
۸۴-نور چشم او در نماز بود و آسایش و آرامش خود را در نماز می یافت.
۸۵-ایام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هرماه را روزه می داشت.
۸۶-هرگز نعمتی را مذمت نکرد.
۸۷-اندک نعمت خداوند را بزرگ می شمرد.
۸۸-هرگز از غذایی زیاد تعریف نکرد یا بد نگفت.
۸۹-موقع غذا هرچه حاضر می کردند میل می فرمود.
۹۰-در سر سفره از جلوی خود غذا تناول می فرمود.
۹۱-بر سر غذا از همه زودتر حاضر می شد و از همه دیرتر دست می کشید.
۹۲-تا گرسنه نمی شد غذا میل نمی کرد و قبل از سیر شدن منصرف می شد.
۹۳- معده اش هیچ گاه دو غذا را در خود جمع نکرد.
۹۴-در غذا هرگز آروغ نزد.
۹۵-تا آنجا که امکان داشت تنها غذا نمی خورد.
۹۶-بعد از غذا دست ها را می شست و روی خود می کشید.
۹۷-وقت آشامیدن سه جرعه آب می نوشید؛ اول آن ها بسم الله و آخر آن ها الحمدلله.
۹۸- از دوشیزگان پرده نشین با حیاتر بود
۹۹- چون می خواست به منزل وارد شود سه بار اجازه می خواست.
۱۰۰-اوقات داخل منزل را به سه بخش تقسیم می کرد: بخشی برای خدا، بخشی برای خانواده و بخشی برای خودش بود و وقت خودش را نیز با مردم قسمت می کرد.
کدام اخلاقمان شبیه پیامبر (ص) است؟
پیامبر اسلام :
دائماً متفکر بود.
اکثر اوقات ساکت بود.
خلقش نرم بود.
کسی را تحقیر نمیکرد.
دنیا و ناملایمات هرگز او را به خشم نمیآورد.
حقی پایمال میشد از شدت خشم کسی او را نمیشناخت تا این که حق را یاری کند.
بیشتر خندههای آن حضرت تبسم بود.
میفرمود حاجت کسانی که به من دسترسی ندارند را ابلاغ کنید.
با مردم انس میگرفت و آنان را از خود دور نمیکرد.
در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفریط نمیکرد.
زبان خویش را از بیان سخنان غیرضروری کنترل میکرد.
در انجام وظیفه به هیچ وجه کوتاهی نمیکرد.
بافضیلتترین فرد نزد پیامبر خیرخواهترین آنان برای مردم بود.
در مجالس جایگاه خاص برای خود برنمیگزید.
هنگامی که بر جمعی وارد میشد در جای خالی مینشست و به یاران خویش دستور میداد این گونه عمل کنند.
هر کس برای رفع نیاز رجوع میکرد نیازش را برآورده میکرد یا با کلام دلنشین آن حضرت قانع میشد.
رفتار پیامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدری دلسوز و مهربان میدانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار یکسان بود.
مجلسش مجلس بردباری، حیا، صدق و امانت بود.
عیبجو نبود و از کسی هم تعریف زیاد نمیکرد.
پیامبر نفس خود را از سه چیز پرهیز میداد جدال، پرحرفی و سخنان غیرضروری.
هرگز کسی را سرزنش نمیکرد.
در پی لغزشهای مردم نبود.
سخن نمیگفت مگر در جایی که امید ثواب در آن وجود داشت.
سخن کسی را قطع نمیکرد مگر این که از حد متعارف تجاوز میکرد.
به آرامی و متانت گام برمیداشت.
کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدایش از همه مردم زیباتر بود.
پیامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکیبا بود.
هر روز هفتاد بار استغفار میکرد.لحظهای از عمر بابرکت خویش را بیهوده نمیگذرانید.
دیرتر از همه مردم به خشم میآمد و زودتر از همه راضی میگشت.
با ثروتمندان و تهیدستان یکسان دست میداد و مصافحه میکرد و وقتی به کسی دست میداد بیش از او دست خویش را باز نمیکشید.
با مردم شوخی میکرد تا مردم را خوشحال سازد.
امام صادق(ع)فرمودند:
انی لاکره للرجل ان یموت و قد بقی خلة من خلال رسول الله صلی الله علیه و آله لم یأت بها.
من خوش ندارم کسی بمیرد در حالی که هنوز برخی از آداب پیامبر (ص) را به جا نیاورده است.
منبع: سنن النبی، علامه طباطبایی
انسان معنوی
معنویت حالت مشترک همه انسان هایی است که بی توجه به دین و مذهب خاص، سطح علمی خاص و نظام های اجتماعی معین، کم یا بیش و با اختلاف مرتبه، به شادی، امید و آرامش (سه مولفه یک روح ) دست پیدا کردهاند. مولفه های معنویت چیست و انسان معنوی کیست؟
۱) از لحاظ وجود شناختی معتقد است جهان بسیار فراخ تر از این جهان مادی است و علومی مانند فیزیک و شیمی و زیست شناسی تنها در شناخت بخشی از جهان به ما یاری می رسانند.
۲) از لحاظ معرفت شناختی معتقد به راز است و اینکه در جهان راز وجود دارد. راز با مسئله و معما فرق دارد، مسئله امری است که برای بشر مجهول است اما بشر توانایی فهم بالقوه آن را دارد؛ معما هم امری است که برای بشر به صورت مسئله مطرح می شود اما اگر به نحو صحیح مطرح می شد معلوم می شد این سؤال مسئله نیست و بلکه مسئله نماست. اما آنچه انسان معنوی به آن اعتقاد دارد راز است و راز امری مجهول که انسان تا زمانی که انسان است نمی تواند آن را کشف کند و بشر قدرت درک و فهم آن را ندارد. اعتقاد به راز آثار و فواید فراوانی بر روان بشر دارد.
۳) از لحاظ روان شناختی معتقد است که حالت روانی فعلی وی مطلوب نیست و برای رسیدن به حالت مطلوب باید تلاش کرد؛ انسان معنوی همیشه در پی این است که به سمت عقاید ،احساسات جدیدتر و بهتر حرکت کند و همیشه در پی مطالب بهتر است.
۴) به هیچ ایسم و مکتبی قائل نیست و هر امری که به نظر مثبت و مفید باشد را از هر مکتب و مشربی اخذ می کند.
۵) اساسی ترین سؤال انسان معنوی چه کنم است؟ و تمام سؤالات مختلفی که مطرح می شود اعم از از کجا آمده ام به کجا می روم هدف خلقت چیست؟ به اندازه ای اهمیت دارند که ما را در پاسخ سؤال فوق یاری کنند.
۶)دارای زندگی اصیل است. زندگی اصیل به این معناست که در زندگی تنها تابع فهم و تشخیص خود است و در زندگی او تقلید و تبعیت از افکار عمومی و… وجود ندارد.
۷) اینجایی و اکنونی بودن یکی از ویژگی های انسان معنوی است. در دین نهادی و تاریخی نتایج بسیاری از اعمال در دنیای دیگر مشخص می شود، این در حالی است که انسان معنوی طالب معامله نقدی است و میخواهد نتیجه هر عملی را در همین دنیا ببیند. البته این به معنای انکار جهان دیگر از سوی انسان معنوی نیست او تنها می خواهد نتیجه هر عملی در همین دنیا مشخص شود.
۸) از نگاه انسان معنوی نتایج اعمال انسانها، اموری تکوینی هستند بر خلاف انسان سنتی که نتایج اعمال را امری قراردادی می دانند و نه نتایج لابد منه و تکوینی.
۹) هدفش از انجام اعمال رضایت باطن، آرامش و شادی است و این بر خلاف انسان سنتی است که اعمال خود را برای رسیدن به بهشت یا دوری از جهنم انجام می دهد.
۱۰) نسبت به کلیت جهان رضایت دارد به این معنا که اگر چه این دنیا دارای درد و رنجهای فراوانی است ولی انسان معنوی علاوه بر تلاش و کوشش جهت اصلاح امور به سمت وضعیت بهتر و نیکوتر، مجموعاً به کلیت جهان موجود نیز رضایت دارد.
مزرعه داری بود که زمین های زراعتی بزرگی داشت و به تنهایی نمیتوانست کارهای مزرعه را انجام دهد . تصمیم گرفت برای استخدام یک دستیار اعلامیه ای بدهد . چون محل مزرعه در منطقه ای بود که طوفان های زیادی در سال باعث خرابی مزارع و انبارها می شد ، افراد زیادی مایل به کار در آنجا نبودند .
سرانجام روزی یک مرد میانسال لاغر نزد مزرعه دار آمد ، مزرعه دار از او پرسید آیا تاکنون دستیار یک مزرعه دار بوده ای . مرد جواب داد من می توانم موقع وزیدن باد بخوابم ، به رغم پاسخ عجیب مرد چون مزرعه دار به یک دستیار احتیاج داشت او را استخدام کرد .
مرد به خوبی در مزرعه کار می کرد و از صبح تا غروب تمام کارهای مزرعه را انجام می داد و مزرعه دار از او کاملا راضی بود . سرانجام یک شب طوفان شروع شد و صدای آن از دور به گوش می رسید . مزرعه دار از خواب پرید و فریاد کشید طوفان در راه است .
فورا به سراغ کارگرش رفت و او را بیدار کرد و گفت بلند شو طوفان می آید باید محصولات و وسایلمان را خوب ببندیم و مهار کنیم تا باد آنها را با خود نبرد . مرد همان طور که در رختخواب بود گفت : نه ارباب ، من که به شما گفته بودم وقتی باد می ورزد من میخوابم .
مزرعه دار از این پاسخ بسیار عصبانی شد و تصمیم گرفت فردا او را اخراج کند . سپس با عجله بیرون رفت تا خودش کارها را انجام دهد . با کمال تعجب دید که تمامی محصولات با تور و گونی پوشیده شده است . گاوها در اصطبل و مرغ ها در مرغدانی هستند ، پشت همه درها محکم شده است و وسایل کشاورزی در جای مطمئن و دور از گزند طوفان هستند .
مزرعه دار متوجه شد که دستیارش فکر همه چیز را کرده و همه موارد ایمنی را در نظر داشته بنابراین حق داشته که موقع طوفان در آرامش باشد . وقتی انسان آمادگی لازم را داشته باشد تا با مشکلات مواجه شود از چیزی ترس نخواهد داشت و در آرامش خواهد بود .
خاطره ای که می خواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل می کردم . این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی کنم ، به یاد دارم که با یکی از همکلاسی هایم بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است .
آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد . او ما را در دو طرف میزش نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت . لیوان به رنگ مشکی بود . بعد از من پرسید لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی ، سپس از دوستم پرسید و او جواب داد «سفید». هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم .
معلم از ما خواست جایمان را با هم عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجت دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است . در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است .
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم ، آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر
یک مشت نمک و یک لیوان آب
استاد شاگردان را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود . بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند . استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند .
شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود . بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند .
استاد پرسید : آیا آب چشمه هم شور بود و همه گفتند نه ، آب بسیار خوش طعمی بود .
استاد گفت : رنج هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر ، این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کنید .
پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید .
گاهی بهترین کار را بهترینها انجام نمی دهند
روزی مردی داخل چاله ای افتاد که نمی توانست تنهایی از آن بیرون بیاید .
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت !
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت !
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد !
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند !
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است !
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
میمون ، قورباغه ، موش و سگ
میمون هایی که ترسیدن را یاد گرفتند :
میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مارها قرار دادند . در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند . با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند ، یاد گرفتند ، که از مار بترسند . نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند .
نتیجه : ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیزهای دیگری در ذهنمان به یکدیگر مرتبط می کنیم . مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید .
قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند :
چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند ، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند . وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند .
نتیجه : ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند ، وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است . یادمان باشد ، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود ، همه چیز پله پله انجام می شود . مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید .
موش های شناگری که غرق شدند :
این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند . محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند . خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند . نه چون نمی توانستند شنا کنند ، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ، ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند .
نتیجه : وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم . اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم ، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم .
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند :
تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند . دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد . وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد . سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود .
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار در اتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت . بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد . این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند .
نتیجه : هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید ، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم . اگر به مشکلی برخورده اید ، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید ، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید . ممکن است کلید سالم باشد ، فقط فشارش دهید !
شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده میکرد ، بر بام منزل خود رفته ، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت مینمود ، تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی» که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند .
سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت : از آداب زیارت در مذهب اهلبیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی . این روشی را که تو داری ، برای کسانی است که در شهرهای دور میباشند و دستشان به حرم مطهر نمیرسد .
آن مرد چون این سخن را شنید گفت : «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار .
هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت : من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم ، بلکه این روش را بدعت و زشت میدانم و نهی از منکر واجب است .
وقتی آن مرد این سخن را شنید ، آه سردی از جگر پر دردش کشید . سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام ، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید . سپس برخاست و لرزان ، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند ، بر خود میلرزید و با رنگ و روی زرد ، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد ، حرکت میکرد تا این که وارد کفش کن شد . دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید .
چون چشمش به قبر مطهر افتاد ، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده ، ناله جانسوزی کشید . سپس به آوازی دلگداز گفت : اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء ؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء ؟ ، آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است ؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است ؟
پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست .
منبع : داستانهای علوی ، ج4، ص210/ دارالسلام عراقی ، ص301 . وبلاگ چهارده معصوم
تلخی گوش و شوری آب چشم
ابن ابى لیلى که یکى از دوستان امام جعفر صادق علیه السلام است ، حکایت نماید : روزى به همراه نعمان کوفى به محضر مبارک آن حضرت وارد شدیم ، حضرت به من فرمود : این شخص کیست؟
عرض کردم : مردى از اهالى کوفه به نام نعمان مى باشد ، که صاحب راءى و داراى نفوذ کلام است .
حضرت فرمود : آیا همان کسى است که با راءى و نظریّه خود ، چیزها را با یکدیگر قیاس مى کند ؟
عرض کردم : بلى .
پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود : اى نعمان ! آیا مى توانى سرت را با سایر اعضاء بدن خود قیاس نمائى ؟
نعمان پاسخ داد : خیر .
حضرت فرمود : کار خوبى نمى کنى ، و سپس افزود : آیا مى شناسى کلمه اى را که اوّلش کفر و آخرش ایمان باشد ؟
جواب گفت : خیر .
امام علیه السلام پرسید : آیا نسبت به شورى آب چشم و تلخى مایع چسبناک گوش و رطوبت حلقوم و بى مزّه بودن آب دهان شناختى دارى ؟
اظهار داشت : خیر .
ابن ابى لیلى مى گوید : من به حضور آن حضرت عرضه داشتم : فدایت شوم ، شما خود ، پاسخ آن ها را براى ما بیان فرما تا بهره مند گردیم .
بنابراین حضرت صادق علیه السلام در جواب فرمود : همانا خداوند متعال چشم انسان را از پیه و چربى آفریده است و چنانچه آن مایع شور مزّه ، در آن نمى بود پیه ها زود فاسد مى شد . و همچنین خاصیّت دیگر آن ، این است که اگر چیزى در چشم برود به وسیله شورى آب آن نابود مى شود و آسیبى به چشم نمى رسد .
و خداوند در گوش ، تلخى قرار داد تا آن که مانع از ورود حشرات و خزندگان به مغز سر انسان باشد .
و بى مزّه بودن آب دهان ، موجب فهمیدن مزّه اشیاء خواهد بود ، و نیز به وسیله رطوبت حلق به آسانى اخلاط سر و سینه خارج مى گردد .
و امّا آن کلمه اى که اوّلش کفر و آخرش ایمان مى باشد : جمله ( لا إله إلاّ اللّه ) است ، که اوّل آن ( لا اله ) یعنى ، هیچ خدائى و خالقى وجود ندارد و آخرش ( الاّ اللّه ) است ، یعنى ، مگر خداى یکتا و بى همتا .
منبع : وبلاگ چهارده معصوم
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست . پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است .
بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند . تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر "یکصد" سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند .
پیله و مرد مهربان
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد . ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد .
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند . آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم . اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم...
داخل قفس نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید . بعد از مدتی ، یکی از میمونها از نردبان بالا می رود تا موز را بردارد . زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید . بعد از مدتی ، یکی دیگر از میمونها تلاش می کند که موز را بردارد . باز هم بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید .
این کار را چند بار تکرار کنید . خیلی زود خواهید دید وقتی یک میمون به سراغ موز می رود دیگر میمونها سعی می کنند جلوی آن را بگیرند . دیگر آب سرد نپاشید . یکی از میمونها را با یک میمون جدید جایگزین کنید . میمون جدید موز را می بیند و به سمت موز می رود . دیگر میمونها به آن میمون حمله می کنند و آن را کتک می زنند .
بعد از چند تلاش دیگر برای رسیدن به موز و کتک خوردن از سوی دیگر میمونها ، میمون تازه وارد متوجه می شود که نباید موز را بردارد . یکی دیگر از پنج میمون اولیه را با یک میمون جدید جایگزین کنید . میمون جدید نیز از نردبان بالا می رود و کتک میخورد . میمون تازه وارد قبلی نیز در این تنبیه شرکت می کند .
دوباره سومین میمون اولیه را با یک میمون جدید عوض کنید . میمون جدید نیز از نردبان بالا می رود و از بقیه میمونها کتک می خورد . دو تا از میمونها که میمون تازه وارد را کتک زدند نمی دانند چرا به آن اجازه نمی دهند از نردبان بالا برود یا چرا در کتک زدن آن مشارکت می کنند .
بعد از جابجای میمون چهارم و پنجم با میمونهای جدید ، تمام میمونهایی که بر روی آنها آب سرد پاشیده شده بود با میمونهای جدید جایگزین شدهاند . با این وجود ، هیچ میمونی سعی نمی کند از نردبان بالا رود . چرا ؟ زیرا تا آنجایی که آنها می دانند همیشه هیمنطور بوده است
فرمانده جوان
منصوب شدن افسر جوان و کم سابقه به فرماندهی ناو ، داد همه فرماندهان ارشد و کهنه سربازها را در آورده بود . فرماندۀ پیر و باتجربه زمینه ساز این انتصاب بود . همه چپ و راست او را به باد انتقاد می گرفتند که چرا از باتجربه ترها و ارشدترها استفاده نمی کنی و او از این همه انتقاد کم کم داشت خسته می شد .
نهایتاً همه را به یک مبارزه با افسر جوان دعوت کرد . قرار شد همه سوار ناو تحت امر افسر جوان شده و در دریا به مبارزه ای تاکتیکی بپردازند . هنگامیکه ناو در موقع مقرر از ساحل دور شد ، فرماندۀ پیر همه را صدا زد و یک تخم مرغ از جیبش در آورد و گفت : هر کس بتواند این تخم مرغ را روی میز بایستاند می تواند فرماندۀ این ناو بشود و یا می تواند تعیین کند که چه کسی فرماندۀ این ناو باشد.
همه دست بکار شدند و مأیوسانه سعی کردند تخم مرغ را روی میز بایستانند . ولی مگر می شد؟! پس از تلاش و ناکامی همه ، فرماندۀ پیر ، افسر جوان را صدا زد و گفت : حالا تو این کار را بکن . افسر به طرف گنجه رفت و یک نمکدان آورد . روی میز مقداری نمک پاشید و تخم مرغ را روی میز با کمک تودۀ نمک نگه داشت .
همه گفتند : آه ! ما هم میتوانستیم اینطوری تخم مرغ را بایستانیم . فرمانده پیر گفت : مهم این بود که در زمانی که فرصت تصمیم گیری داشتید ، این کار را می کردید . ولی هنوز دیر نشده . یکبار دیگر فرصت دارید که این کار را بکنید . ایندفعه فرض می کنیم که در شرایط جنگ هستیم و آذوقه غذائی و حتی نمک هم نداریم . حالا چکار میکنید ؟
همه هاج و واج ، بی صدا و بی جواب بهم نگاه می کردند . هیچ کس راهی به نظرش نمی رسید . باز فرماندۀ پیر نگاهی به افسر جوان انداخت . افسر جوان حلقه نامزدیش را در آورد و روی میز گذاشت و تخم مرغ را روی آن به حالت ایستاده قرار داد .
فرماندۀ پیر رو به همه کرد و گفت : وقتی که در شرایطی بحرانی هستید و راه حلی به نظرتان نمی رسد ، عشق به چیزهائیکه به خاطرش زنده هستید می تواند برای شما راه گشا باشد ، سپس اضافه کرد : هنوز یکبار دیگه فرصت دارید . فرض کنیم که همه شما دست از جان شسته اید و دیگر عشقی برای زنده ماندن برایتان نمانده باشد و البته حلقه نامزدی هم نداشته باشید ، حالا چکار می کنید ؟
همه تسلیم شده بودند ! افسر جوان مشتی خاک از جیبش خارج کرد و به سبک نمک تخم مرغ را به کمک خاک ایستاند . فرماندۀ پیر گفت : این خاک تحت هر شرایطی همراه این افسر جوان است چون به او یادآوری میکند که به چه عشقی این لباس را پوشیده و به چه عشقی جان خودش را در دست آمادۀ فدا نگهداشته است .
نامت چه بود ؟ آدم
فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی ؟ امانت است
قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده ؟ حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟ در جمعه ای ، به گمانم روز عشق
رنگت ؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت ؟ نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین
جنست ؟ نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
شغلت ؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو ؟ خدا
نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا
جرمت ؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟ همین و بس
حکمت ؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای ؟ کمی
ز چه ؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ بلی
چه کس ؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه ؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!!
دلتنگ گشته ای ؟ زیاد
برای که ؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند ؟ بلی
چه ؟ دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟ بلی
چه کس ؟ فقط خدا
در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
انس بن مالک گوید : یکی از کنیزان امام حسن (ع) شاخهء گلی را به آن حضرت اهدا کرد .
امام (ع) آن گل را گرفت و به او فرمود : تو را در راه خدا آزاد کردم .
من به حضرت گفتم : ای پسر رسول خدا ، آیا به راستی به خاطر اهدای یک شاخه گل ناچیز ، او را آزاد کردید ؟
امام (ع) فرمود : کَمالُ الْجُودِ بَذْلُ الْمَوْجودِ
نهایت بخشش آن است که تمام موجودی (دارایی و هستی) خود را ببخشی
و آن کنیز از مال دنیا جز آن شاخهء گل را نداشت .
خداوند در قرآنش فرموده : وَ إذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیّوا بِأحْسَنِ مِنْها اَوْ رُدُّها (سوره نسا؛آیه 86)
هرگاه کسی به شما تحییت گوید او را همان گونه و بلکه بهتر پاسخ دهید .
پاسخ بهترِ بخشش او ، همان آزاد کردنش بود .
منبع : وبلاگ چهارده معصوم
باران
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.
مسافر فریاد زد: هی، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد: می دانم.
مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت: آخر بیرون باران می آید، مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی سینه پهلو می کنی.
زائوچی در مورد این داستان می گوید: خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.