مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم.
بنابراین لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباسهای راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیر طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد. یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت: بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چندتایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟
جواب زن خیلی جالب بود. زن جواب داد: لباسهای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
تکرار زمانه
مردی 80 ساله با پسر تحصیلکرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟
پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟
پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است.
هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.
لباس
یکی از خلفای بنی عباس دستور داده بود که اکیدا از مردم مالیات گرفته شود. خانواده ای در بلخ توانایی پرداخت مالیات را نداشتند. زن این خانواده که لباس زربافتی داشت، به شوهرش پیشنهاد کرد آن لباس را به جای مالیات بدهد، درحالی که ارزش آن بسیار بسیار بیشتر از مالیات تعیین شده بود.
شوهر لباس را به خلیفه رساند. خلیفه وقتی آن لباس زیبا و همت بلند را دید گفت: این را به صاحبش برگردانید که من مالیات او را بخشیدم.
وقتی این لباس را برگرداندند. زن گفت: آیا خلیفه این لباس را دید؟
گفتند آری.
زن به شوهرش گفت: من لباسی را که نامحرم دیده باشد، نمی پوشم. این را بفروش و در بلخ مسجدی بساز و او هم چنین کرد.
خرید جهنم
در قرون وسطی کشیشان ، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول ، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند .
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد ، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد .
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت : قیمت جهنم چقدره ؟
کشیش تعجب کرد و گفت : جهنم ؟!
مرد دانا گفت : بله جهنم .
کشیش بدون هیچ فکری گفت : 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت : لطفا سند جهنم را هم بدهید .
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت : سند جهنم .
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد . به میدان شهر رفت و فریاد زد : ای مردم ! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است .
دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم .
اسم آن مرد ، کشیش مارتین لوتر بود.
تنها در جزیره
وقتی چشمانش رو باز کرد هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده ، انگار کوه کنده بود ، بدنش از شدت درد و کوفتگی کرخ شده بود ، اصلا دلش نمیخواست از جاش بلند بشه ، چشماش سنگین بود ولی آب دریا تمام بدنش رو خیس کرده بود و همراه جز و مد دریا نیمه تنه پائین بدنش خیس میشد و با خیس شدن لباسهاش و باد آرومی که کنار ساحل میوزید سرما تمام وجودش رو میلرزوند .
سعی کرد خودش رو کمی در شن های ساحل بالاتر بکشه شاید زیر آفتاب لباسهای پاره پاره اش خشک بشه ولی هنوز حس و حال از جا بلند شدن رو نداشت . چند ساعتی از این ماجرا میگذشت ولی مرد هنوز روی زمین دراز کشیده بود و نمیدونست کجاست و چه بلایی سرش اومده ولی لباسهاش دیگه خشک شده بود .
اشعه خورشید که راست روی صورتش می تابید اذیتش میکرد . آروم سرش رو بطرف بالا خم کرد و تصویر درختانی که معمولا در جزایر دیده میشن بصورت معکوس در نظرش ترسیم شد ، یه نگاه به اطرافش انداخت ولی جز دریا و ساحل چیزی دیده نمیشد . تا چشم کار میکرد آب بود و آب .
بخودش که اومد یادآور شد که چه بلایی سرش اومده . اون مسافر یک کشتی مسافر بری بود که با 700 نفر به سمت هند داشت حرکت میکرد اما در راه با طوفان شدیدی مواجه شده بودن و کشتی بطور کلی نابود شده بود و اون حالا تنها در کنار ساحل افتاده بود بدون اینکه بفهمه بقیه مسافرین کشتی و دوستانی که با اون بودن حالا کجاهستن .
وقتی از جاش بلند شد هیچ کس رو اطرافش نمیدید برای همین تلاش کرد تا شاید بقیه مسافرین رو پیدا کنه ولی هر چی میگشت بیشتر نا امید میشد اونجا یک جزیره دور افتاده بود و هیچ کس بجز اون در اونجا وجود نداشت .
یأس تمام وجودش رو داشت میلرزوند تا اون روز اینقدر احساس تنهایی نمیکرد و وقتی صدای دختر کوچولوی 3 ساله اش درگوشش میپچید که وقت رفتن بهش میگفت : بابایی برو به سلامت مواظف خودت باش ، سوغاتیام یادت نره ، انگار کسی قلبش رو چنگ مینداخت .
روزها از این ماجرا میگذشت و اون تونسته بود با تنهایی خودش کنار بیاد ، امید به خدا رو از دست نداده بود ولی حالا باید برای مقابله با سرما و گرما فکری میکرد . خوشبختانه از نجاری و زندگی چریکی یه چیزهایی بلد بود برای همین با چند تکه تخته پاره باقی مونده از کشتی و تنه چند تا درخت یه کلبه کوچیک برای خودش دست و پا کرد ، اگر چه نمیشد اسمش رو کلبه گذاشت ولی از هیچی خیلی بهتر بود .
خیلی خسته شده بود ولی باید سقفش رو تموم میکرد برای همین کمی برگ خشک و شاخه نازک پیدا کرد و روی چوبهای سقف پهن کرد تا آفتاب کمتر اذیتش کنه . خستگی امانش نمیداد ولی دیگه غذایی نداشت برای همین باید بدنبال غذا میگشت .
ولی اینکار ساده نبود و گشتن در جزیره خودش خطرات خاصی بهمراه داشت اما چاره دیگه ای هم وجود نداشت یه نگاه به کلبه که حالا شده بود سمبل استقامتش انداخت و راه افتاد بطرف جنگل تقریبا 24 ساعتی از ماجرا میگذشت و اون تونسته بود کمی میوه جنگلی برای خودش دست و پا کنه ، زیاد نبود ولی خب در اون شرایط حکم کباب بره رو براش داشت .
دیگه چیزی نمونده بود تا به کلبه اش برسه هوا هم داشت تاریک میشد از دور یه نور کوچیک دیده میشد ولی معلوم نبود چیه . قدمهاش رو بلند تر برمیداشت تا به نور برسه شاید یه فرجی پیدا بشه ولی وقتی به نزدیکی نور رسید دهنش باز مونده بود .
علف های خشک روی سقف بخاطر تابش شدید نور خورشید و باد گرم آتیش گرفته بود و سمبل استقامتش جلوی چشماش داشت میسوخت . حس غریبی بهش دست داد دود سیاهی به هوا بلند میشد و اون کاری نمیتونست بکنه .
میوه ها از دستانش افتاد روی زمین و زانوهاش خم شد انصافا خیلی زحمت کشیده بود و حالا تمام حاصل زحمتش جلوی چشمم داشت دود میشد و اون کاری از دستش بر نمیومد . سرش رو با ناامیدی و گلایه رو به آسمون کرد و در حالیکه اشک از چشمانش داشت سرازیر میشد فریاد زد : لعنت به من و این بخت بدم .
آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا خدااااااااااااااااااااااااااا؟ مگه من چه گناهی کردم که باید اینطور زجر کش بشم ؟ و شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینطوری بسوزه !
تو همین افکار بود که خستگی دو سه روز گذشته بهش چیره شد و همون جا کنار ساحل خوابش برد فردا صبح با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ، خیلی تعجب کرد یه کشتی کنار ساحل لنگر انداخته بود و یه قایل نجات با تعدادی ملوان داشتن به سمت جزیره میومدن هنوز باورش نمیشد .
وقتی سوار کشتی شد از ناخدا پرسید چطور متوجه شدید من اینجام ؟
ناخدا جواب داد : مگه تو نبودی که با دود علامت میدادی ؟
اون حالا یه لبخندی زد و آروم گفت : دود ؟!
چشمانش برقی زد و دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت : خدایا شکرررررررررررت
مدیر و منشی
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت ، کارهات رو رو براه کن.
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه : من باید با رئیسم برم سفر کاری ، کارهات رو رو براه کن .
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه : زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو رو براه کن .
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه : من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام .
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه : معلمم یه هفته کامل نمیاد ، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم .
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده .
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه : ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه .
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه : زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت .
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه : کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق .
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه : راحت باش برو مسافرت ، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد .
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت !!!
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل ، جای این که از جاده اصلی بیاد ، یاد باباش افتاده که می گفت ، جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه !
این طوری تعریف میکنه : من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد . وسط جنگل ، داره شب میشه ، نم بارون هم گرفت . اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم ، نه از موتور ماشین سر در میآرم !
راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم . دیگه بارون حسابی تند شده بود . با یه صدایی برگشتم ، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد . من هم بیمعطلی پریدم توش .
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم . وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست !!! خیلی ترسیدم . داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد .
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه ! تمام تنم یخ کرده بود . نمیتونستم حتی جیغ بکشم . ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره . تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم .
تو لحظههای آخر ، یه دست از بیرون پنجره ، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده . نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم . ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت ، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند .
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم . در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون . این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم . دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد . رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین ، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم .
وقتی تموم شد ، تا چند ثانیه همه ساکت بودند ، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو ، یکیشون داد زد : ممد نیگا ! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود .
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند . از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند ، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن !
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند . در سال دوم سفرشان ، بالاخره پیداش کردند .
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند ، و سبد پیکنیک رو باز کردند ، و مقدمات رو آماده کردند . بعد فهمیدند که نمک نیاوردند ! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود ، و همه آنها با این مورد موافق بودند .
بعد از یک بحث طولانی جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد . لاک پشت کوچولو ناله کرد ، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید ، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود !
او قبول کرد که به یک شرط بره ، اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره . خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد .
سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت . پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او ، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد .
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید ، دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید . منم حالا نمی رم نمک بیارم .
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید : جرج از خانه چه خبر ؟
خبر خوشی ندارم قربان ، سگ شما مرد .
سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟
پرخوری قربان !
پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .
این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
همه اسب های پدرتان مردند قربان !
چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟
بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند .
برای چه این قدر کار کردند ؟
برای اینکه آب بیاورند قربان !
گفتی آب ، آب برای چه ؟
برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !
کدام آتش را ؟
آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .
پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟
فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان !
گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟
شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !
مادرم هم مرد ؟
بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !
کدام حادثه ؟
حادثه مرگ پدرتان قربان !
پدرم هم مرد ؟
بله قربان . مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .
کدام خبر را ؟
خبر های بدی قربان .
بانک شما ورشکست شد .
اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .
من جسارت کردم قربان ، خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!
شوخی
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه .
شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه .
زن جواب میده : ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم ؟
مرد میخنده و میگه : یه دختر ایتالیایی !
زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره .
دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده ، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوب بود ؟
زن : ممنون ، عالی بود !
. مرد میپرسه : خب سوغاتی من چی شد پس ؟
زن : کدوم سوغاتی ؟
مرد : همونی که ازت خواسته بودم ، دختر ایتالیایی !
زن جواب میده : آهان ! اون رو میگی ؟
راستش من هر کاری که از دستم بر میآمد انجام دادم !
حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر .
دختر عاشق
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد . پسر قدبلند بود ، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود . دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند ، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دور را دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد .
در آن روزها ، حتی یک سلام به یکدیگر ، دل دختر را گرم می کرد . او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت .
دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او ، دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت . دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد ، چشمانش به باریکی یک خط می شد .
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت . یک شب ، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند ، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد . آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد .
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت . به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد ، رد کرده بود . در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند ، پذیرفته شود . در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد .
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد . اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد . زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود .
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد . در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است . چند ماه بعد ، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد . در مراسم عروسی ، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد ، مست شد .
زندگی ادامه داشت . دختر دیگر جوان نبود ، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد . شب قبل از مراسم ازدواجش ، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت : فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد .
ده سال بعد ، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است . همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند . دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت . شبی در باشگاهی ، پسر را مست پیدا کرد .
دختر حرف زیادی نزد ، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت . پسر دست دختر را محکم گرفت ، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت : مست هستید ، مواظب خودتان باشید .
زن پنجاه و پنج ساله شد ، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد . در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد . روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت : دوست هستیم ، مگر نه ؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد . چند ماه بعد ، پسر دوباره ازدواج کرد ، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت .
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد ، در آخرین روزهای زندگیش ، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت . در آخرین لحظه ، در میان دوستان و اعضای خانواده اش ، پسر را بازشناخت و گفت : در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم ، می توانید آن را برای من نگهدارید ؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد . مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید : پدر بزرگ ، نوشته های روی این ستاره چیست ؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش ، مبهوت پرسید : این را از کجا پیدا کردی ؟
کودک جواب داد : از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم .
پدربزرگ ، رویش چه نوشته شده است ؟ پدربزرگ ، چرا گریه می کنید ؟
کاغذ به زمین افتاد . رویش نوشته شده بود : معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ، دوستت دارد .
خدمت جناب دکتر زیباییان استاد محترم فارسی :
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما چند پیشنهاد داشتم که امیدوارم مفید واقع شود . درابتدا از روش زیبای تدریس شما بسیار تشکر میکنم :
۱- استاد شما خیلی خمیازه می کشید و این باعث میشود ما همه خوابمان بگیرد . بعضی از دانشجویان با اینکار شما خوابشون می گیرد و دائم به دستشویی می روند تا دست ورویشان را بشویند و اینکار باعث میشود که نتوانند خوب درس بخوانند .
۲- استاد شما خیلی به موهای بلند و بلوندتان دست میزنید . بعضی از دانشجویان دختر کلاس با اینکار شما مات و مبهوت می مانند و نمیتوانند به درس تمرکز داشته باشند .
۳- استاد شما خیلی خوشگلید و برای همین من نمیتوانم به شما نگاه نکنم . پس خواهش می کنم اینقدر به من نگویید نگاهت به کتابت باشه .
۴- استاد دیروز یکی از همکلاسیهام درباره شما خیلی بد صحبت می کرد . راستش من خیلی بهم برخورد چون راستش شما را خیلی دوست دارم و برای همین با او به شدت دعوا کردم . اینکار باعث شد همه فکر کنند من به شما علاقه دارم . اما خوب می دونید من فقط پسری را دوست خواهم داشت که مثل شما قد بلند باشه و موهای بلوند داشته باشه .
۵- استاد دیروز پدرم به دانشگاه آمد و من شما را یواشکی به او نشان دادم . پدرم شما را پسندید . نمیدانید چقدر خوشحال شدم .
۶- استاد آخه چرا شما هفته پیش سر کلاس نیامدید ؟ من خیلی دلم براتون تنگ شده بود . دلم هم خیلی شور افتاده بود . نمیدونید جلسه بعد که شما را دیدم ، چقدر خوشحال شدم .
امیدوارم ناراحت نشده باشید . بهرحال انتقاد همیشه باعث اعتلای سطح آموزشی میشه . راستش منهم دوست ندارم شما از دست من ناراحت بشید . برای همین اگر احتمالا ناراحتتون کردم ازتون معذرت می خوام .
من بعد از اینکه درسم تمام شد از طریق یکی از دوستانم با یک شرکت مهندسی آشنا شدم و در آنجا شروع به کار کردم ، اما از آنجا که این شرکت تازه تاسیس شده بود ، هنوز کار خیلی جدی برای انجام دادن نداشتم و اگر هم کاری بود ، وقت چندانی نمی گرفت .
من هم برای گذراندن وقت با اینترنت کار می کردم . آن موقع هنوز وبلاگ نویسی مثل حالا اینقدر همه گیر نشده بود و تعداد وبلاگهای موجود خیلی کم بود . من هم بیشتر وقتم را با خواندن این وبلاگها به خصوص وبلاگهای ادبی می گذراندم ، تا اینکه یک روز یکی از دوستان قدیمی انجمن ادبی دانشکده لینک وبلاگش را برایم فرستاد .
من هم وبلاگش را خواندم و از آنجا که مطلب خواندنی زیادی نداشت طبق عادت به سراغ لینکهای کنار صفحه اش رفتم . یکی از آنها را باز کردم ، یک صفحه ء آبی باز شد ، وقتی شروع به خواندن کردم ، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشیوش را هم یک به یک خواندم و وقتی به خودم اومدم دیدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن این وبلاگ هستم .
شعرها ، مطالبی در مورد رفتار شناسی عشق که برایم بینهایت جالب بود ، نفد کتابهای مختلف و.... در همین حال به طور اتفاقی همان دوستم که از طریق او با این شرکت آشنا شده بودم ، آمد و من هیجان زده او را پای کامپیوتر بردم و گفتم بیا ببین چی کشف کردم و بیشتر شعرهای آن وبلاگ را برایش با شوق و ذوق خواندم .
بعد از آن چنانکه تقریبا رسم بود ، بدون آنکه بدانم نویسنده این مطالب اصلا چه کسی است ، برایش میل زدم و گفتم که از نوشته هایش چقدر لذت برده ام . فردای آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم . به این ترتیب روابط ایمیلی ما ادامه پیدا کرد ، به این صورت که شعرهای همدیگر را نقد می کردیم و نظرمان را نسبت به نوشته های همدیگر می گفتیم .
تنها اطلاعاتی هم که از هم داشتیم رشته های تحصیلی مان بود و اینکه من تهران هستم و او شمال . تا اینکه یک بار که هر دومان آنلاین بودیم برای اولین بار شروع به چت کردیم ، باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبی ، گاهی تقریبا هفته ای یکی دو بار با هم چت می کردیم و از این طریق همدیگر را بیشتر می شناختیم و نوشته های جدید همدیگر را هم در وبلاگهایمان می خواندیم .
در این مدت نه تنها همدیگر را ندیده بودیم (حتی عکس همدیگر را) بلکه هیچوقت تلفنی هم حرف نزده بودیم . حدود سه چهار ماه به این ترتیب گذشت تا نزدیک عید من برایش نوشتم که ما داریم به شمال (تنکابن) می رویم . او در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدی به من زنگ بزن تا همدیگر را ببینیم .
من هم اصلا نمیدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل زندگی اوست چقدر راه است . چند روزی گذشت تا ما به تنکابن رفتیم. در تمام این مدت که من او را می شناختم ، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند . چون من هر چه شعر خوب در اینترنت پیدا می کردم برای مادرم که خودشان هم شاعر هستند می خواندم .
بنابراین مادرم بدون اینکه بدانند او کیست از طریق شعرهایش کمی با او آشنا بودند . من که نمیدانستم چطور باید با وجود پدر و برادرم با او در شهری غریب قرار بگذارم ، موضوع را به مادرم گفتم . مادرم که گمان می کردند موضوع فقط یک دیدار شاعرانه است قبول کردند و من هم برای اولین بار به او زنگ زدم .
خودش گوشی را برداشت . و من گفنم که الان ما تنکابن هستیم . او گفت برنامه ها و شیفت بیمارستان را جور می کنم و فردا میام . اما وقتی من فهمیدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج ، شش ساعت راه است با خودم گفتم بعید است بیاید ، آنهم توی عید با این شلوغی جاده ها ! شماره موبایلم را دادم که اگر آمد بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم .
فردا شد و من دل توی دلم نبود که اگر بیاید من کجا و چطور دور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم . زمان گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم فروردین درحالیکه خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسیده و به خاطر شلوغی راه به جای پنج شش ساعت ، نه ساعت توی راه بوده !
من گفتم بگذار ببینم چطور میتوانم برنامه را جور کنم . جاییکه ما اقامت داشتیم خارج از شهر بود و من نمی توانستم این مسیر را تنها بروم . به مادرم گفتم و خلاصه به سختی پدر و برادر را به بهانه ای راضی کردیم . در این فاصله سیامک چند بار زنگ زد و چون هیچکدام شهر را خوب بلد نبودیم بالاخره یکجا قرار گذاشتیم و من به او گفتم که با مادرم میایم . او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم گفتم که با چه ماشینی میاییم .
بالاخره رسیدیم . ایستاده بود کنار یک پل ، سوار ماشین شد . من حواسم به رانندگی بود و او با مادرم در مورد شعر حرف می زد . رفتیم یک کافی شاپ نشستیم و باز هم در مورد شعر و شاعری صحبت کردیم . تا اینکه زمان گذشت و پاشدیم که او دوباره ماشین بگیرد و تمام این راه را برگردد بهشهر و من تمام مدت فکر می کردم چطور ممکن است کسی این همه راه را بیاید برای دیدار یک ساعته کسی !!
بعد از آن ارتباطمان بیشتر اینترنتی و گاهی هم تلفنی ادامه پیدا کرد ، بعضی وقتها که دلم گرفته بود یکدفعه توی اینترنت پیداش می شد و چت می کردیم و دلم کلی باز میشد . دفعه دوم که همدیگر را دیدیم اردیبهشت ماه ، برای نمایشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان قرار گذاشتیم و همگی به نمایشگاه رفتیم ، دیدار کوتاهی بود و حتی فرصت نشد چند کلمه ای با هم حرف بزنیم و دیدار سوم در یک قرار دسته جمعی اینترنتی در سفره خانه حاجی بابا بود که آنهم در جمع دوستان گذشت .
بنابراین عمده ارتباطمان از طریق اینترنت بود و نه در دیدارهای حضوری . یک بار دیگر هم در منزل یکی از دوستان مشترک اینترنتی همدیگر را دیدیم و دفعه بعد در یک شب شعر بود که آنجا بیشتر توانستیم با هم همصحبت شویم . این پنج دیدار در طول چهار ماه صورت گرفت . این مدت برای او کافی بود که مرا بشناسد و تصمیم خودش را بگیرد .
روز بعد از آخرین دیدارمان در شب شعر ، از سر کار برمیگشتم و در مترو بودم که زنگ زد ، تمام راه خانه را موبایل به دست ، توی تاکسی و اتوبوس و خیابان حرف زدیم ، همان شب دوباره زنگ زد و گفت که الان باید بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چیزی را بهت بگویم که تا حالا به هزار زبان گفته ام و از من خواستگاری کرد .
مدت یک ماه و نیم هر شب دو سه ساعت با هم تلفنی حرف می زدیم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصمیم خودم را بگیرم . در این مدت چون او شمال بود و من تهران زیاد نمی توانستیم همدیگر را ببینیم و عمده ارتباطمان از طریق تلفن بود و او سعی می کرد در این صحبت ها خودش را به من بشناساند . دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت .
من خودش را تقریبا شناخته بودم ، با توجه به اینکه در مورد ازدواج هرگز نمی شود صد در صد مطمئن بود و به شناخت رسید مگر اینکه دل به عشق بسپاریم ، عشق ، نه احساسی خام و زودگذر که البته تشخیص بین این دو با تدبیر ممکن است . اما مشکل اصلی من این بود که باید شهرم را ترک می کردم و برای زندگی با او به شمال می رفتم و این مساله تصمیم گیری را برای من خیلی دشوار می کرد .
من سرکار می رفتم و از شغلم خیلی راضی بودم ، دوستان زیادی داشتم که مدام آنها را می دیدم و دوری از آنها و به خصوص از خانواده ام برایم بیشتر شبیه یک کابوس بود ، اما او ارزش همه اینها را داشت ، شاید از دست دادن این چیزها تاوان به دست آوردن او بود ، او که عشق مبنای اصلی زندگی اش است و بر این پایه جلو آمده بود و به عشق خود ایمان داشت .
دفعه بعد با خانواده اش آمد . خانواده هامان تفاوت زیادی با هم نداشتند و مادر هر دومان فرهنگی اند و خوشبختانه مساله ای برای بروز اختلاف وجود نداشت . چند روز بعد از این خواستگاری رسمی و درست یک ماه و نیم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصمیم خودم را گرفتم و به او جواب مثبت دادم .
به همان یقینی رسیده بودم که او در خودش دیده بود . شعار عشق و عاشقی خیلی ها سر می دهند اما باید سره را از ناسره تشخیص داد . در این مدت احساس من به او روز به روز بیشتر می شد و خصلت های بهتری در او کشف می کردم . موضوع بسیار مهم علایق مشترک ما بود ، به چیزهایی از قبیل شعر و موسیقی که نه به عنوان یک سرگرمی بلکه به عنوان اصول مهم زندگیمان به آنها نگاه می کنیم که با وجود اختلاف بسیار در رشته های تحصیلیمان (پزشکی و مهندسی برق) ، باعث می شد حرف همدیگر را به خوبی درک کنیم .
به هر حال من بعد از مدتی از کارم استعفا دادم و راهی دیار سبز شمال شدم ! و الان یکسال است که در اینجا زندگی می کنم . و او با لطف و مهربانی اش نمی گذارد من هیج احساس غربت و تنهایی کنم . تقریبا ماهی یک بار به تهران می رویم تا من خانواده و دوستانم را ببینم .
میگن رضاخان شبها توی خیابون های طهران می گشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی می کرده.
یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو می خوره و راه میره .
رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره !
راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو ، رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه :
سربازی ؟
نظامی : برو بالاتر
گروهبانی ؟
نظامی : برو بالاتر
سروانی ؟
نظامی : برو بالاتر
سرگردی ؟
نظامی : برو بالاتر
سرهنگی ؟
نظامی میگه بزن قدش .
نظامی هم بعد از سوال و جواب رضاخان شروع میکنه به سوال کردن
سربازی ؟
رضاخان : برو بالاتر
گروهبانی ؟
رضاخان : برو بالاتر
سروانی ؟
رضاخان : برو بالاتر
سرگردی ؟
رضاخان : برو بالاتر
سرهنگی ؟
رضاخان : برو بالاتر
تیمساری ؟
رضاخان : برو بالاتر
سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر
ارتشبدی ؟
رضاخان : برو بالاتر
رضاخانی ؟
رضاخان : بزن قدش !
نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضاخان می پرسه
ترسیدی ؟
نظامی : برو بالاتر
شاشیدی ؟
نظامی : برو بالاتر
ر....ی ؟
نظامی : بزن قدش !
حسودی مردی به همسرش
مردی از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر می برد ، ناخوش و خسته شده بود و بعلاوه به او حسودیش می شد ، چرا که روز زن از همسرش کلی تعریف و تمجید شده بود و همه به او تبریک می گفتند و برایش آرزوهای بسیار خوبی می کردند .
او می خواست به همسرش بفهماند که در طول روز چقدر کار می کند کارهایی که در نظرش بسیار سخت و طاقت فرسا بودند . مرد نزد پروردگار دعا کرد : خداوند عزیز و مهربان من روزی 8 ساعت کار می کنم در حالیکه همسرم فقط در خانه می ماند و هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد .
ایکاش طوری می شد که او می فهمید که کار من چقدر سخت است ، کاش من به جای او در خانه می ماندم و کارهای راحت او را انجام می دادم . خداوندا آرزو می کنم که برای یک روز هم که شده جای من با او عوض شود ، آمین .
و خداوند دعای مرد را مستجاب کرد .
صبح شد و مرد در قالب همسرش از خواب بیدار شد . از جا برخاست . برای همسرش صبحانه حاضر کرد ، بچه ها را بیدار کرد . لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد ، به آنها صبحانه داد . ناهارشان را بسته بندی کرد ، آنها را به مدرسه برد .
به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت . آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند . به خواروبار فروشی رفت ، سپس خریدهایش را به خانه برد . قبضها و صورت حسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد . جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد .
ساعت دقیقا 1 شد . با عجله تختها را مرتب کرد . لباس ها را شست . جاروبرقی کشید ، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید . به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند . شیر و کیک برایشان آماده کرد . به بچه ها کمک کرد تا تکالیفشان را انجام دهند . سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد .
ساعت 4:30 بعدازظهر ، سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست ، گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد . بعد از شام آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد . لباسها را تا کرد ، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند .
ساعت 9 شب او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند ، صبح روز بعد او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت : خدایا ! من نمیدانستم که به چه چیزی می اندیشیدم . من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم . خواهش میکنم ، آه ، آه ، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم ، آمین .
ندایی شنید : بنده من خوشحالم که به اشتباه خود پی بردی ولی فعلا امکان برگشت به قبل وجود ندارد و می باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی .
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت .
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند .
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود ، اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جا به جا کرده بود .
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند .
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود .
مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد .
پسر ،کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من میدهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .
اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد .
در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
قانون صف :
اگر شما از یک صف به صف دیگری بروید سرعت صف قبلی بیشتر از صف جدیدتان خواهد شد .
قانون تلفن :
اگر شماره ای را اشتباه بگیرید آن شماره هیچ گاه اشغال نیست !
قانون تعمیر :
بعد از این که دستتان حسابی روغنی شد بینی شما شروع به خارش می کند !
قانون کارگاه :
اگر چیزی از دستتان بیفتد قطعا به دور ترین گوشه ممکن پرتاب میشود .
قانون معذوریت :
اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد روز بعد واقعا به خاطر پنچر شدن ماشین دیر به اداره می رسید !
قانون حمام :
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن زنگ میزند .
قانون روبرو شدن :
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید به شدت افزایش می یابد .
قانون اثبات :
وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند کار خواهد کرد !
قانون بیومکانیک :
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد .
قانون تئاتر :
کسانی که صندلی آنها از راهرو ها دورتر است دیرتر می آیند .
قانون قهوه :
قبل از نوشیدن اولین جرعه از قهوه داغتان رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول میکشد .
داستان عشقی غم انگیز
شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست ، میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه . هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده . داماد سروسیمه پشت در راه میره ، داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه .
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : مریم ، دخترم ، در را باز کن . مریم جان سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره ، با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو . مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده . لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند .
کنار دست مریم یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده . بابای مریم میره جلو ، هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه ، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامهء زندگیمو . آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟!
علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟!
گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی ؟! داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای ؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه . کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند .
علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت . حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره . روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته ؟! روزی که دلامون لرزید ، یادته ؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته ؟! نقشه های آیندمون ، یادته ؟!
علی من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هر دومون گذاشتند . یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری . یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه ! می گفتی که من بخندم . علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم .
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام . روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات .
دارم به قولم عمل می کنم . هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ . پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم . نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه . همین جا تمومش می کنم . واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام .
وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان ! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم . دلم برات خیلی تنگ شده . می خوام ببینمت . دستم می لرزه . طرح چشمات پیشه رومه . دستمو بگیر . منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازهء دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه . سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه .
آره پدر علی بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود . نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود . هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود .
پدر علی هم اومده بود نامهء پسرشو برسونه بدست مریم ، اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ، ولی دیر رسیده بود . حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت ! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
آخرین پاییز قرن هم گذشت !
قرنی که من نیمی از عمرم را در آن جا گذاشتم . کودکی هایم و جنگ ...
نوجوانی و جوانی ام ...
با کتابی پر از خاطرات فراموش ناشدنی
شاید روزی عینک قطوری بر چشم هایم بزنم و برای نوه نتیجه هایم بگویم که من جنگ ایران و عراق را دیده ام .
روزهای آژیر قرمز و شب های هراس را چشیده ام ،
من انقلاب پنجاه و هفت ،
جنگ پنجاه و نه ، قطعنامه ۵۹۸ ،
دوران بازسازی و اصلاحات و حتی احمدی نژاد را دیده ام .
من جنگ بوسنی ،
حمله به کویت ،
بهاران عربی ،
خزان همگی ؛ جز تونس را دیده ام ،
من ظهور داعش ،
حمله به برج های دو قلو در آمریکا ،
من حمله سی و چند ساله امریکا و شوروی به افغانستان را به یاد دارم !
من تکه تکه شدن شوروی ،
من دیکتاتورهای زیادی را می شناسم !
من مرگ سهمناک قذافی و بن لادن ...
و اعدام صدام را به یاد دارم ،
من برای نوه هایم خواهم گفت که
چهل سال در کشورم ،
وضعیت غیر عادی بود ،
و با تحریم و تهدید و همه جور ترفند چهار دهه را گذراندیم .....
چه قدر جان سخت بودیم !
من رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی
برادران دینی خود در حوزه خلیج فارس را دیدم ،
من حکومت اسلامی مالزی را دیدم ،
که با پیشوایانی مانند ؛ماهاتامیر محمد به قله های کمال اقتصادی و اجتماعی رسیدند !
من تمدن چین کمونیستی ،
که حتی با کفر و با بت پرستی ، دست در دست هم جهان را قبضه کردند را دیدم !
من به چشم خود دیدم
در سال های جنگ که دوستان و
همسن و سال های من در جنگ
تکه پاره شدند و هنوز جور دفاع مقدسشان را می کشند !
و جانبازانی که در گوشه آسایشگاه های اعصاب و روان و کنج بیمارستان های کشور در اثر عوارض شیمیایی ، آب می شوند !
من روباه و گرگ صفتانی را در لباس دین و با پیشانیِ پینه بسته در حال غارتِ دین و دنیای مردمانم دیدم !
من کوتاه شدن سقف انسانیت و
از بین رفتنِ حریت و آزادگی مردمانی را که صاحب چندین هزار سال تمدن ایران باستان بودند را دیدم !
من مرگِ پندار نیک ، گفتار نیک ،
کردار نیک را ذره ذره دیدم !
من شاهد به مکه و کربلا و مشهد رفتنِ هزاران بلکه میلیون ها نفر از مردم کشورم بودم ....
ولی حاجی و کربلایی و مشهدی
واقعی ، به جز معدود افراد خاص
را ندیدم !
من برای بچه های آینده می نویسم :
پایان قرن را با کرونا گذراندم ....
کرونایی که میلیون ها نفر را
مبتلا کرد و صدها هزار نفر را کشت !
می نویسم : سال هایی بدتر از
طاعون و وبا ....
من می نویسم : مردم من دلار 30 تومانی را تجربه کردند و نماینده داعش ( پراید ) که در جاده هایشان آدم می کشت و قیمتش صد میلیون تومان بود !
من می نویسم : دهه ۹۰ دردناک بود
اتفاقات تلخی بر مردمم نازل شد ....
فقر بیداد می کرد
تحریم و کرونا و فقر باهم آمدند ....
چه قدر زجر کشید این ملت و منتظر بود تا چرخ روزگار بر چرخی دیگر بچرخد و روزهای خوش از راه برسند ....
تا هم اکنون که من می نویسم ؛ خبری از یک خبر خوب نیست ....
و منتظر معجزه هستم !!!
قاصد روزهای ابری ، کی می رسد باران ؟!
دریا باش
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یادموندنی بده. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم بزحمت. استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟
شاگرد پاسخ داد: بدجوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش.
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه. رفتند تا رسیدن کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه.
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود.
پیر هندو گفت: رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه، می تونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم.
با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هر چه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.
روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند!
روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم، آه که چه راحت شدیم.
زن زیبا
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف، که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد.
همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است، اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است. عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند: فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه، اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید. اما همسر کنونیام اینطور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، باسلیقه و باهوش است. وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند: کاملا متوجه شدیم.
میگویند: زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند.
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت، زیرا حس زیبا دیدن، همان عشق است.
بلیت
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانیها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.
یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟
یکی از ایرانیها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانیها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانیها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد.
چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانیها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط لطفا.
دزد و عارف
دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود. عارف بیدار بود، او جز یک پتو چیزی نداشت. او شبها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید. روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند.
عارف پیر دزد را دید و چشمان خود را بست، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد، آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود. او باید در فقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود.
عارف پتو را بر سر کشید و برای حال زار آن دزد و نداری خویش گریست: خدایا چیزی در خانه من نیست و این دزد بینوا با دست خالی و ناامید از اینجا خواهد رفت. اگر او دو سه روز پیش مرا از تصمیم خویش باخبر ساخته بود، می رفتم پولی قرض می گرفتم و برای این مردک بینوا روی تاقچه می گذاشتم.
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد، او نگران بود که چیزی درخور ندارد تا نصیب دزد شود و او را خوشحال کند. داخل خانه عارف تاریک بود. پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند در پرتو آن زمین نخورد و خانه را بهتر وارسی کند. استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد.
دزد بسیار ترسیده بود. او می دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است، بنابراین اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باور خواهند کرد. اما آن پیر عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم، داخل خانه تاریک است، وانگهی من سی سال است که در این خانه زندگی می کنم و هنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ام.
بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می کنیم، البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می تونی همه اش را برداری، زیرا من سالها گشته ام و چیزی پیدا نکرده ام. پس همه آن مال تو، بالاخره یابنده تو بودی.
دل دزد نرم شد. استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش. دزد گفت: مرا ببخشید استاد، نمی دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی کردم.
عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از اینجا بروی. من یک پتو دارم، هوا دارد سرد می شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن. استاد پتو را به دزد داد. دزد از اینکه می دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد. سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد.
استاد گفت: احساسات مرا بیش از این جریحه دار نکن، دفعه دیگر پیش از اینکه به من سری بزنی مرا خبر کن. اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم، تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی. می دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی آید تو را با دست خالی روانه کنم، لطف کن و آن را از من بپذیر، تا ابد ممنون تو خواهم بود.
دزد گیج شده بود، او نمی دانست چه کار کند. تاکنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد، پاهای استاد را بوسید، پتو را تا کرد و بیرون رفت. او وزیر و وکیل و فرماندار دیده بود ولی انسان ندیده بود.
پیش از آنکه دزد از خانه بیرون رود استاد صدایش کرد و گفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی، من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده ام. من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ام، اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی، ممنونم.
سرخ پوستها و رئیس جدید
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده: برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید. بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟
پاسخ: اینطور به نظر میاد.
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟
پاسخ: صد در صد.
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟
پاسخ: بگذار اینطوری بگم، سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ: چون سرخ پوستها دیوانه وار دارن هیزم جمع میکنن.
ماجرای گم شدن پیپ استالین
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا.گ.ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه.
بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.
رئیس کا.گ.ب گفت: متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند.
ادعای رسالت
شخصی ادعای پیامبری کرد. او را نزد خلیفه اش بردند. از او پرسید: معجزه ات چیست؟
گفت: معجزه ام این است که هر آنچه در دل شما می گذرد، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه شما می گذرد که من دروغ می گویم.
موتور جست و جوی بینگ نیز این روزها رو به پیش رفت هستش و سایت های بزرگی نتایجشون رو بر اساس نتایج بینگ نمایش میدن.
1. معرفی سایت به موتور جستجو گوگل google:
ابتدا باید سک حساب کاربری برای خود در گوگل ایجاد کنید (جیمیل) اگر هم که قبل ایجاد کردید و در دسترس دارید نیازی به این کار نیست و کفاف کار را می دهد،پس از این عمل وارد آدرس google.com/addurl خب پس از ورد به آدرس با طفحه ای مواجه خواهید شد که به شکل زیر است.
برای معرفی سایت به گوگل باید شما یک حساب کاربری در گوگل داشته باشید ( همون جیمیل ) , بعد باید به آدرس google.com/addurl که بعد از مراجعه به این صفحه ظاهر صفحه شبیه تصویر زیر هستش
معرفی سایت به موتور جستجوگر گوگل
در اینجا که با صفحه ثبت نهایی مواجه شدید باید در قسمت url نام یا آدر سایت مورد نظر را وارد کنید البته توجه کنید با http:// وارد شود برای مثال: http://yoursite.ir سپس روی گزینه Submit Request کلیک نمایید تا شروع به ثبت کند در صورت این که ثبت سایت با موفقیت صورت گیرد در بالا با پیغامی زرد رنگ روبرو خواهید شد در غیر این صورت ثبت نشده دباره تکرار و یا در یک بازه زمانی دیگر این کار را دوباره تکرار کنید.تصویر ثبت موفق به شکل زیر خواهد بود.
ثبت موفق
خب تمام الان سایت شما به صورت کامل و با موفقیت در گوگل ثبت شده است.
2. معرفی سایت به موتور جستجو بینگ bing:
در این که بتوانید به درستی سایت خود را به موتور جستجو بینک که امروزه یک سایت قوی در این ضمینه شناخته شده است معرفی کنیم ابتدا همانند گوگل باید یک حساب کاربری در این بینگ هم داشته باشیم از دارید که هیچ اگر که نه باید آن را ایجاد کنید.حساب کاربری گوگل با این سایت متفاوت می باشد حساب بینک کاربری مایکروسافت می باشد خب بگذریم شما حال باید این حساب را ایجاد کنید و سپس وارد آن شوید در آدرس bing.com/toolbox/webmaster
پس از ورد با صفحه ای به شکل زیر روبرو خواهید شد.
معرفی سایت به موتور جستجو گر بینگ 2
خب در این صفحه شما کاربران گرامی باید روی گزینه ای که ما در این تصویر مشخص کردیم کلیک کنید Submit your Site to Bing پس از کلیک به صفحه ای منتقل خواهید شد که همانند گوگل باید اطلاعات را تکمیل و در نهایت ثبت رابزنید مثل تصویر زیر
معرفی سایت به موتور جستجو گر بینگ bing:
خب اطلاعات را تکمیل کنید و در نهایت Submit را بزنید تا شروع به ثبت سایت شما بکند و در نهایت وارد صفحه ای خواهید شد که شبه تصویر زیر می باشد.
Submit
در اینجا شما با سه گزینه روبرو هستید که اولی برای اضافه کردن نقشه سایت است اگر سایت شا نقشه ندارد به لینک آموزش ساخت نقشه سایت مراجعه و مطالعه کنید.دویم گزینه هم مربوط به ادامه تنظیمات و گزیته آخر یعنی سوم جهت رد این عمل هستش و هیچ تنضیماتی را انجام نخواهد داد.شما باید روی گزینه اول یعنی GREAT! SIGN ME UP کلیک کنید و وارد صفحه ای شوید که ما تصویر آن را در زیر برای شما قرار دادیم متوانید مشاهده کنید.
GREAT! SIGN ME UP
در این صفحه ی ظاهر شده باید اطلاعات را تکمیل کنید در قسمت URL آدرس و در قسمت sitemap نقشه سایت خود را وارد کنید.اگر ندارید در بالا لینک آموزش را قرار دادیم میتوانید مشاهده و ایجاد کنید.
خب به دیگر گزینه های این بخش دیگر کاری نداریم و روی گزینه ی ADD کلیک کنید در این جا که بینگ یک مقدار سختگیری کرده باید ثابت کنید سایت از آن شماست.برای این کار ابتدا ADD را زده و وارد صفحه دیگر که به شکل تصویر زیر است شوید.
ADD
در تصویر بالا خواهید دید که 4 مرحله و یا بخش وجود دارد که در بخش اول نیاز است ما فایل دانلودی را دریافت و آن را در ریشه هاست خود آپلود کنید در بخش دوم اگر توجه کنید در تصویر بالا می بینید بخشی از متن را کدر کردیم این قسمت نام سایت شما می باشد بخش سوم ذکر میکنه .پس از آپلود وقتی آدرس BingSiteAuth.xml را در آدرس بار زدید باید باز شود.در این صورت فرایند شما کامل است.و آخرین بخش (4) متذکر می شود که باید روی گزینه verify کلیک کنید.
کاربران گرامی تا اینجا کار به خوبی پیش رفته و شما باید فایل دانلودی که دریافت و در ریشه هاست آپلود کرده اید را باز کنید در این بین کدی وجود دارد که شبیه کد زیر است البته مختص سایت شماست.
1
2
3
<users>
<user>dghdfhdf54fdfd847g53gdf41d35</user>
</users>
این کد باالا باید در وردپرس شما در داخل فایل هیدر header.php قبلا از تک زیر قرار بگیرد.
1
</head>
خب قبل از تگ بالا کد زیر را قرار دهید البته مختص سایت خود باشه این یک مثال می باشد.
1
<meta name="msvalidate.01" content="dghdfhdf54fdfd847g53gdf41d35" />
شما کافیه بجای کدی که در بالا ما برای مثال در داخل “=content ” قرار دادیم کدی که در داخل فایل دانلودی شما هست را وارد کنید. ودر پایین در آخر گزینه verify را بزنید تا کار معرفی و تایید سایت شما به درستی انجام شود.در این صورت کار شما با موفقیت رو برو خواهد شد.
3. معرفی سایت به موتور جستجو یاهو yahoo:
کاربران گرامی لازم به ذکر است با توجه به این که یاهو تمامی اطلاعات خود را از موتور bing میگیرد نیازی به معرفی سایت به yahoo نیست و نتایج این جستجوگر برحسب بینگ می باشد.
ابلیس
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان، طنابهای کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است؟
ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.
ابلیس خنده کنان گفت: عجب، با این ریسمان های پاره هم می شود انسانهایی چون تو را به بندگی گرفت.
از فرصتها استفاده کنید
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را درجا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: نه قربان، من ندیدم اما همسرم دید.
می توانی او را مادر صدا کنی
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید. می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟ اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد، فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها نمی دانم.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم؟
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ فراشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید، شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فراشته ات از تو محافظت خواهد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد، من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو؟
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی او را مادر صدا کنی.
پادشاه پیر و امتحان فرزندانش
پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند. روزی سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید. اما با این پوشالها فقط نیمی از اتاق را پر کرد. نزدیک بود آسمان تاریک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت.
دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند: تو چه خریده ای؟ او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند: و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیام، تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم، کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
درس مردانگی در داستان کوروش و پانته آ
در لغتنامه دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.
چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع باخبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم، او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کوروش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.
امید
چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچکس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد، فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.
شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم. حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: من عشق هستم، توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟
چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابراین شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.
دختر کوچولو
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختربچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت، مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود.
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد، من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد.
حضرت رسول اکرم (ص) روزی برای اصحاب خود به بیان داستانی از حضرت خضر پیامبر پرداخت و فرمود : جناب خضر روزی در یکی از بازارهای بنی اسرائیل راه می رفت که چشم فقیری به او افتاد و چون او را نمی شناخت از او چیزی طلبید .
حضرت خضر فرمود : چیزی در دست ندارم که به تو عنایت کنم .
فقیر عرض کرد : تو را به آبروی خدا سوگند می دهم که مرا محروم نساز و چیزی به من عنایت کن زیرا در پیشانی تو نور حقیقت و راستی را می بینم .
حضرت خضر فرمود : مرا به خدای بزرگ قسم دادی و طاقت مخالفت او را ندارم و چون چیزی نزد من نیست اگر می خواهی مرا بفروش و از قیمت من استفاده کن .
فقیر دست او را گرفت و صدا زد : چه کسی حاضر است این بنده پیر را ارزان از من بخرد.
شخصی حاضر شد و جناب خضر را به چهارصد درهم خرید و او را به خانه آورد ، اما تا مدتی به او کاری واگذار نمی کرد .
خضر فرمود : لابد مرا از برای کاری خریده ای ، پس چرا به من کاری وانمی گذاری تا انجام دهم .
آن مرد عرض کرد : تو شخص پیری هستی و از عهده کاری برنمی آیی .
خضر فرمود : مرا بر هر کاری بگماری آن را انجام خواهم داد .
عرض کرد : پس این سنگ ریزهایی را که در محوطه خانه است بیرون خانه بریز .
حضرت خضر مشغول کار شد و صاحب خانه بیرون رفت . ظهر که به خانه بازگشت دید آن پیرمرد تمام سنگ ها را از خانه بیرون برده است . بسیار شگفت زده شد و چند مرتبه به او گفت : احسنت و اجملت ، یعنی آفرین ! کار نیکویی کردی . هرگز شش نفر از عهده انجام این کار برنمی آمدند ، اما تو در نصف روز آن را انجام دادی .
چند روز بعد صاحب خانه قصد مسافرت کرد . حضرت خضر به او فرمود : در نبود شما من به چه کاری مشغول باشم .
آن مرد گفت : به مقداری که خسته نشوی ، روزها برای من خشت بزن ، چون قصد دارم در کنار خانه خود اتاقی بسازم .
چون آن شخص به سفر رفت و پس از چند روز دیگر برگشت دید که آن پیرمرد خشت زده و اتاق را در همان جای تعیین شده به نحوی که او گفته بود ساخته است .
صاحب خانه در حیرت فرو رفت و گفت : ای مرد ! تو را به آبروی خدا سوگند می دهم که مرا از حسب و نسب خویش آگاه ساز .
حضرت فرمود : من همان خضری هستم که نام او را شنیده ای و چون آن مرد فقیر مرا به آبروی خدا قسم داد و من چیزی نداشتم به او بدهم و جرئت آن که او را محروم سازم نداشتم حاضر شدم مرا به بندگی بفروشد و از قیمت من استفاده نماید ، زیرا هر کس را به وجهه و آبروی خدا قسم دهند و از او چیزی بطلبند اگر در حال توانایی به او ندهد در روز قیامت که سر از قبر برمی دارد در صورت او گوشت نیست و باید در کمال اضطراب در محضر حق بایستد .
آن شخص عرض کرد : ای خضر ! مرا به زحمت و گرفتاری انداختی که خود را معرفی ننمودی تا این که به تو کار محول نمودم و خود را نزد خدای خویش مسئول گردانیدم که پیغمبر او را به زحمت انداختم .
حضرت خضر فرمود : بر تو باکی نیست ، زیرا من خود این عمل را اختیار نمودم که فقیر از من ناامید نشود .
آن شخص عرض کرد : اکنون اگر میل داری در خانه من با عزت و محترم بمان و گرنه تو را آزاد کردم که به هر سو می خواهی بروی .
خضر فرمود : سپاس خدا را که پس از آن که من خود را (برای رضای او) به بندگی انداختم مرا از قید آن رهانید .
تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده ای که شایسته داشتن چنین شرایطی باشی یا ، چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای تو اتفاق بیفتد . هر مسئله ای را می توان از چند جهت تحلیل کرد . این یکی را امتحان کنید :
دختری با غصه از مادرش پرسید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود ، مثلاً او در امتحان پایان ترم قبول نشده و تازه ، نامزدش هم او را ترک کرده است !
در همین حال مادر دانای او دقیقاً می داند دخترش به چه چیزی نیاز دارد ، من یک کیک خوشمزه برایت درست می کنم .
او دست دخترش را گرفته و او را به آشپزخانه می برد ، در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند .
در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند و دختر مقابل او نشسته . مادر می پرسد : عزیزم یه تکه کیک می خوای .
آره مامان ، تو که می دونی من چقدر کیک دوست دارم !
بسیار خب ، مقداری از روغن کیک بخور .
دختر با تعجب جواب می دهد : چی نه ابداً !
نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه ؟
در مقابل این حرف مادر ، دختر جواب می دهد : شوخی می کنین .
یه کم آرد .
نه مامان ، مریض می شم !
مادر جواب داد : همه این ها نپخته هستند و طعم بدی دارن ، اما اگر آنها را با هم استفاده کنی ، تبدیل به یک کیک خوشمزه می شن .
خدا هم همین طور عمل می کند . هنگامی که از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایط سختی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی و کجا ، چه چیزی را به ما می بخشد . فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم . نیازی نیست ما در عوامل و موقعیت هایی که هنوز خام هستند فرو برویم .
به خدا توکل کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم . خدا ما را خیلی دوست دارد . او در هر بهار گل ها را برای ما می فرستد . او هر صبح طلوع خورشید را به ما هدیه می کند و هر وقت شما در هر کجا نیاز به حرف زدن داشتید ، او برای شنیدن آنجاست .
روزنامه ایران
قبر و قرآن
حضرت حاج آقاى هاشم زاده فرمودند :
یک قبر کنى در تخت فولاد اصفهان قبرکنى مى کرد . یک روز یک بنده خدایى مى میرد و وصیت مى کند که اگر مُردم قبر مرا در پیاده رو و جاده قرار دهید تا مردم از روى قبر من رد شوند و فاتحه اى نثارم نمایند.
قبرکن زمینى را شروع به کندن مى کند یک وقت متوجه مى شود قبرى ظاهر شد . داخل قبر مى شود سنگى را مى بیند ، وقتى سنگ را بر مى دارد . مى بیند یک بنده خدایى نشسته و یک رحل با قرآن در مقابلش گذاشته و دارد قرآن مى خواند.
مى ترسد و سنگ را سر جایش مى گذارد و روى قبر را مى پوشاند و این قبر را براى خودش مى گذارد و به صاحبان متوفا مى گوید : این قبر توى قبرى در آمده و نمى توان در آنجا مُرده دفن کرد جاى دیگرى قبرى میکَند و میت را در آنجا به خاک مى سپارد.
پنجاه سال از این ماجرا مى گذرد بعد از پنجاه سال قبر کن با خود مى گوید بروم ببینم اشتباه ندیده باشم ، نکند هواسم پرت بوده و خواب دیده ام ، خلاصه قبر را مى کَند و پایین مى رود و سنگ را از روى آن قبر بر مى دارد.
مى بیند بله آن بنده خدا هنوز نشسته و مثل پنجاه سال قبل ، قرآن مى خواند.
یک وقت آن بنده خدائى که در قبر نشسته بود و قرآن مى خواند سرش را بالا مى کند و مى گوید : تو خجالت نمى کشى هر روز هر روز نگاه مى کنى ؟ تو که دیروز اینجا بودى و نگاه کردى دوباره امروز آمدى نگاه مى کنى ؟
قبر کن فورى سنگ را روى قبر مى گذارد و بر مى گردد.
وقتى که مرگش نزدیک مى شود وصیت مى کند که اگر مُردم مرا اینجا خاک کنید اما این سنگ را بر ندارید و توى قبر را نگاه نکنید.
اینها چیزهایى است که هضمش براى افراد مشکل است . بله ، مردان خدا در حال حیات به هر چه عادت داشتند در حال مهات هم به آن مداومت دارند.
روزی روزگاری در سرزمینی دوردست ، دو برادر زندگی میکردند . این دو برادر ، با وجود اینکه انسانهای خوبی بودند ، ولی عادت بسیار زشتی داشتند که از اموال مردم ، دزدی میکردند و این کار را آنقدر ادامه دادند تا اینکه یک روز که داشتند گوسفندان یکی از کشاورزان محلی را میدزدیدند ، توسط آن کشاورز دستگیر شدند.
مردم محل ، تصمیم گرفتند برای اینکه همه مردم این دو برادر را بشناسند و بدانند که دزدی کردهاند ، بر روی پیشانی آنان داغ بزنند تا این علامت ، همیشه با آنان باشد . یکی از برادران از داغی که به پیشانیاش زده بودند ، چنان شرمسار شد که فرار کرد و از آن دیار رفت ، ولی برادر دیگر ، تصمیم گرفت بماند و بکوشد تا با کمک به دیگر روستائیان ، خلافش را جبران کند .
روستائیان در ابتدا به او بدبین بودند و رغبتی نداشتند سروکارشان به او بیفتد ، ولی او مصمم بود خطایش را جبران کند. هر وقت کسی بیمار میشد ، به نزدش میرفت و سعی میکرد با خوراندن سوپ ، پرستاری و نوزاش کردن ، از بیمار مراقبت کند یا اینکه وقتی برای کسی کاری پیش میآمد ، جوان حاضر میشد تا کمک کند و برایش فرقی نمیکرد که آن فرد ، فقیر است یا دارا و در ازاء این کارها ، هیچ وقت مزدی دریافت نمیکرد.
سالها بعد ، مسافری به آن روستا آمد ، در غذاخوری ، پیرمرد عجیبی را دید که داغی بر پیشانی دارد و در آن نزدیکی نشسته بود. مرد غریبه متوجه شد که هر کدام از روستائیان که از کنار پیرمرد رد میشود ، به او اظهار احترام و محبت میکند.
مرد غریبه سخت کنجکاو شد از صاحب غذاخوری پرسید : داغ عجیب بر روی پیشانی آن پیرمرد چه مفهومی دارد ؟
صاحب غذاخوری گفت : نمیدانم ، این داغ سالهاست که بر پیشانی او زده شده ، ولی گمان میکنم ، علامت "تقدس“ است.
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند . او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد . او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند . یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند .
یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد . هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست . معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما طور ؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید ؟ بر سر فرزندان خود چطور ؟
پولک گم شده
وقتی که از خواب بیدار شد دید که یکی از پولک هایش نیست . شروع کرد به گریه کردن ، درخت لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟
ماهی گفت : وقتی که از خواب بیدار شدم ، دیدم که یکی از پولکام نیست .
درخت گفت : ماهی کوچولو گریه نکن ، من یکی از برگ هایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .
ماهی کوچولو برگ را گرفت و جای پولکش گذاشت و یک دور دور حوض چرخید ولی برگ به پولک هایش نمی آمد ، دوباره شروع کرد به گریه کردن .
پرنده لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟
ماهی کوچولو ماجرا را برایش تعریف کرد .
پرنده گفت : من یکی از پرهایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری .
ماهی کوچولو پر را گرفت و یک دور ، دور حوض چرخید ولی پر سفید به پولک هایش نمی آمد .
پوپک دختر کوچک خانه برای دادن غذا به ماهی ها به لب حوض آمد و دید ماهی کوچولو در حال گریه کردن است . پوپک از او درخواست کرد که برایش ماجرا را تعریف کند . ماهی کوچولو ماجرا را برای پوپک تعریف کرد .
پوپک یکی از پولک های لباسش را کند تا ماهی کوچولو به جای پولکش بگذارد ، چقدر به پولک هایش می آمد !
فاطمه افتخاری
مردی که همسرش را از دست داده بود ، دختر سه سالهاش را بسیار دوست میداشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی خود را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ، ولی یبماری جان دخترک را گرفت .
پدر گوشهگیر شد با هیچ کس صحبت نمیکرد و سرِ کار نمیرفت . دوستها و آشناهای او خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ، ولی موفق نشدند.
شبی پدر رؤیای عجیبی دید ، او دید که در بهشت است و صف نامنظمی از فرشتههای کوچک در جادهای طلائی به سوی قصری باشکوه در حرکت هستند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همهٔ فرشتهها به جز یکی از آنها روشن بود ، او جلوتر رفت و دید فرشتهای که شمع او خاموش است ، دختر اوست . پدر ، فرشتهء غمگینش را در آغوش گرفت و نوازرش کرد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمعت خاموش است ؟
دخترک به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن میشود ، اشکهای تو ، آن را خاموش میکند و هر وقت تو دلتنگ میشوی ، من هم غمگین میشوم .
پدر در حالی که اشک در چشمهایش حلقه زده بود ، از خواب پرید ، اشکهایش را پاک کرد ، تنهائی را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .
منبع : نوشتههای دلنشین ، جهانبخش موسوی رکعتی . سانتیا سالکا مجله شادکامی و موفقی