وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

وقتی اول و دوم فرقی نمی کند

وقتی اول و دوم فرقی نمی کند




شیوانا در بازار دهکده راه می‌رفت. متوجه شد یکی از شاگردانش که اتفاقا فردی مودب بود با یکی از جوانان شرور دهکده در حال بحث و گفت‌وگو با صدای بلند است. مردم هم دور آنها جمع شده بودند و به دعوای لفظی آن دو گوش می‌کردند.


وقتی کار بحث و مجادله بالا گرفت، جوان شرور کلام زشتی بر زبان راند و شروع کرد به گفتن الفاظ نامناسب. شاگرد مودب شیوانا از این دشنام‌ها به شدت رنجید و سعی کرد مدتی سکوت کند و با استدلال و لحنی مودبانه او را آرام کند.


اما جوان شرور که از قدرت آسیب‌زنی کلام خود آگاه شده بود بی‌ادبی و گستاخی خود را اضافه کرد. در این هنگام شاگرد مودب شیوانا از کوره در رفت و با عصبانیت بر سر آن جوان شرور فریاد زد و کلام زشتی بر زبان آورد و گفت: فکر می‌کنی من نمی‌توانم این کلمات نامناسب را به کار ببرم.


در این هنگام شیوانا وارد بحث شد و با عتاب و سرزنش خطاب به شاگردش گفت: هیچ یک از اهالی مدرسه شیوانا نباید سخن زشت بر زبان برانند. شاگرد با خجالت و شرمندگی گفت: اما این او بود که اول شروع کرد. همه مردم شاهدند که من چندین بار از در ادب و اخلاق وارد شدم. اما او هر بار از قبل بدتر می‌کرد و کلامی زشت‌تر بر زبان می‌راند.


شیوانا در مقابل جمع به شاگردش گفت: من خودم ناظر این بحث و گفت‌وگو بودم. فراموش نکن که این جوان شرور به چیزی که می‌خواست رسید و آن این بود که تو را مثل خودش کند. این آن چیزی بود که باید زیر بارش نمی‌رفتی.


اصولا بحث کلامی با این قبیل افراد راه به جایی نمی‌برد چون آنها کلام را به جاهایی می‌کشانند که تو نمی‌توانی و نباید به آنجا بروی. در مسیر خطا و ناصواب اول و دوم بودن فرقی نمی‌کند. اصلا نباید در این مسیر قرار بگیری که بعد دنبال شاهد باشی که چه کسی اول شروع کرد.


همین الان از مردمی که این سخن زشت را از تو شنیدند عذر بخواه و به مدرسه برگرد و درس‌هایت را از نو شروع کن. چه دوم باشی چه اول او تو را همچون خود کرد و تو باید همه درس‌ها را از نو شروع کنی.

ببین آخرش چقدر گیرت می آید

ببین آخرش چقدر گیرت می آید


شیوانا در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزی‌فروشش نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازه‌کار بود به شیوانا گفت: به نظر من این دوست شما دارد ضرر می‌کند.

من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست می‌کند. ده نفر را هم اجیر کرده‌ام تا در دهکده‌های اطراف برای کوزه‌ها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند. خلاصه هر هفته صد سکه به دست می‌آورم. اما این دوست سبزی‌فروش ما فقط هفته‌ای ده سکه گیرش می‌آید. به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟

شیوانا با لبخند گفت: گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزی‌فروش تفاوت زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج می‌کنی و آخرش چقدر برایت می‌ماند؟ سفال‌فروش جوان مکثی کرد و گفت: خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینه‌ها را کسر کنم هفته‌ای پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمی‌ماند؟

شیوانا با تبسم گفت: در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینه‌ها و مخارج چقدر برایت می‌ماند و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار و دردسر نصیبت شده است.

درست است که سبزی‌فروش مغازه‌اش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی، اما او با همین مغازه و سبزی‌هایی که دارد هفته‌ای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد. البته کار تو زیبا و ستودنی است. اما از لحاظ سودآوری من سبزی‌فروش را برنده‌تر می‌دانم.


نقابی برای پنهان کردن

نقابی برای پنهان کردن


یک عده رزمی‌کار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رئیس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمی‌کارها با یکدیگر سنجیده شود.

وقتی زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمی‌کاران غریبه به صورت خود نقاب زده و بدن خود را به رنگ‌های ترسناکی درآورده‌اند. از دیدن این چهره‌های رعب‌آور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شیوانا آمدند و راه چاره طلبیدند.

شیوانا نگاهی به بدن نقاشی شده و نقاب‌های ترسناک رزمی‌کاران غریبه انداخت و با خنده گفت: چقدر ساده‌اید! آنها اگر چیزی در چنته داشتند و ماهر بودند دیگر نیازی به لباس و پوشش اضافی و نقاب برای پنهان شدن نداشتند. برعکس با افتخار چهره واقعی خود را نشان می‌دادند و بدون هیچ پوشش اضافی با لباس معمولی ظاهر می‌شدند تا همه قیافه آنها را به خاطر بسپارند.

وقتی می‌بینید یک شخص نقاب می‌زند و چهره واقعی خود را زیر آرایش و رنگ پنهان می‌کند بدانید که از چیزی می‌ترسد و می‌خواهد زیر نقاب، آن چیز را مخفی کند تا شما این ترس را نبینید. با شجاعت و اقتدار مبارزه کنید و حریفان را بر اساس حرکات و روش مبارزه و نه قیافه و شکل ظاهر ارزیابی کنید.

مبارزه شروع شد و شاگردان شیوانا در همان دور اول تمام رزمی‌کاران غریبه را وادار به قبول شکست کردند. مبارزه که به پایان رسید، رییس رزمی‌کاران غریبه نزد شیوانا آمد و با شرمندگی گفت: این اولین جایی است که مردم اینگونه با ما برخورد می‌کردند.

بد نیست بدانید که در تمام شهرها و روستاهایی که سر راهمان بود، رزمی‌کاران محلی به محض اینکه ما را در قیافه و آرایش ترسناکمان می‌دیدند میدان را واگذار می‌کردند و تسلیم می‌شدند. اما اینجا همه خوب جنگیدند و ما را به راحتی شکست دادند. دلیلش چه بود؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: آنها خیلی ساده توانستند چهره واقعی پشت نقاب شما را ببینند. برای همین دیگر ترسناک نبودید.


چون تو خوبی

چون تو خوبی



مرد پارچه‌فروشی نزد شیوانا آمد و با ناراحتی به او گفت: من در بازار پارچه‌فروش‌ها مغازه‌ای دارم. هفته‌ای یک‌بار پسر کدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع می‌شوند و روی پارچه‌های من که جلوی مغازه می‌چینم خاک و گل می‌ریزند و در حالی که از کار خود شاد و خرسندند پی کار خود می‌روند. نمی‌دانم با آنها چه کنم؟

شیوانا با تعجب پرسید: آیا آنها با تمام پارچه‌فروش‌ها این کار را می‌کنند؟

مرد گفت: نه! اتفاقا همکار روبه‌روی من مغازه‌اش بزرگ‌تر و پارچه‌هایش هم بیشتر در معرض نمایش است. اما به او کاری ندارند و فقط سراغ مغازه من می‌آیند. البته در هر بازاری سراغ یک مغازه خاص می‌روند و این بلا را سر او می‌آورند و بعد هم راهشان را می‌کشند و می‌روند.

شیوانا با تبسم گفت: اینکه کاری ندارد. سریع نزد همکار روبه‌رویی خودت برو و به او مبلغی بده و بگو برای چند هفته محل مغازه‌اش را با تو عوض کند. خودت هم در این مدت جلوی چشم نیا. شاگرد جدیدی برای خود دست و پا کن و در محل جدید در داخل مغازه پنهان شو و ببین چقدر راحت مشکلت حل می‌شود.

مرد پارچه‌فروش مو به‌ مو پیشنهادهای شیوانا را اجرا کرد. چند ماه بعد دوباره پارچه‌فروش نزد شیوانا آمد و با خنده گفت: آمدم تا از شما بابت توصیه‌ای که کردید بسیار تشکر کنم. من همان‌طوری که گفتید برای چند هفته مغازه‌ام را با همکارم عوض کردم.

سر هفته که شد سر و کله پسر کدخدا و دوستان شرورش دوباره پیدا شد. آنها به خیال اینکه من هنوز در جای سابق هستم پارچه‌های همکارم را گل‌مالی کردند. اما هنوز گرم بازی نشده بودند که تاجر همکارم که مثل من آرام و سربه‌زیر نبود همراه با شاگردان قوی هیکلش با چوب و شلاق به پسر کدخدا و رفقایش حمله کردند و بعد از ادب کردنشان، آنها را وادار کردند بهای خراب کردن پارچه‌ها را بپردازند و با فضاحت بازار را ترک کنند.

الان که چندین هفته از آن روز می‌گذرد دیگر خبری از این افراد شرور در بازار نیست و حتی وقتی بعد از سه هفته، من به مغازه اصلی‌ام برگشتم دیگر مزاحم کار من نشدند. هنوز نفهمیدم دلیل آن مزاحمت جسورانه و این رام شدن و رفع مزاحمت ناگهانی پسر کدخدا و رفقای نابابش چه بود؟

شیوانا با خنده گفت: مظلومیت و خوبی تو! آنها چون فهمیده بودند تو فرد سربه‌زیر و مودبی هستی و در بدترین شرایط آنها را می‌بخشی و به خاطر قلب رئوفت هیچ وقت پی‌گیر مجازاتشان نیستی، بی‌ادبی را از حد گذرانده بودند و هر حرکت زشتی را که در توانشان بود، انجام می‌دادند.

خوبی بیش از اندازه تو برای آنها یک امتیاز محسوب می‌شد و آنها از این امتیاز به نفع خودشان سوء‌استفاده کردند. اما وقتی مغازه‌ها عوض شد چون نمی‌دانستند قضیه چیست احساس کردند در محاسبات خود اشتباه کرده‌اند و دیگر نمی‌توانند از خوب بودن و مظلومیت تو سوء‌استفاده کنند. برای همین فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند و دیگر هم اطراف مغازه تو سبز نشدند.

اگر دیدی کاری به کسی نداری و با این وجود مزاحمت می‌شوند بدان که دارند از خوبی تو، سوء‌استفاده می‌کنند. در این مواقع چون درست نیست که تو کردار خوب و اخلاق نیک خود را کنار بگذاری، بهترین راه این است که فرد مزاحم را با چیزی از جنس خودش روبه‌رو سازی. آنها زبان همدیگر را بهتر می‌فهمند و بهتر از پس هم برمی‌آیند و تو در کم‌ترین زمان قابل تصور خواهی دید که مشکل فورا حل می‌شود.

همدردی

همدردی



شیوانا با چند تن از شاگردانش همراه کاروانی راه می‌سپردند. در این کاروان یک زوج جوان بودند و یک زوج پیر و میان‌سال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سال‌ها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهره‌شان پاشیده شده بود.

در یکی از استراحت‌گاه‌ها زن جوان به همراه بانوی پیر به همراه زنان دیگری از کاروان برای چیدن علف‌های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند. در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با ناراحتی به پاهای خود چسبیدند.

یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت: آنجایی که آنها ایستاده‌اند پر از خارهای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همراه دارند. به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است. مرد جوان بی‌خیال با خنده گفت: بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علف‌چینی به سرشان نزند.

مرد پیر در حالی که چهره‌اش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد می‌کشید از جا پرید و به سمت همسرش دوید و به کمک او رفت. مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند.

شب‌هنگام موقع استراحت، شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند و راجع به وقایع روزانه صحبت می‌کردند. شیوانا در حین صحبت گفت: متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد؟! حتی بیشتر از مرد جوان!

یکی از شاگردان با تعجب گفت: از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود؟! هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: از روی چهره‌شان! مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فرا گرفت و چهره‌اش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار هم‌زمان او هم به پایش خار فرو رفته است و هم‌پای همسرش داشت زجر می‌کشید.

اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب می‌کشید با او "هم‌احساس" نبود و درد او را درک نمی‌کرد و می‌خندید و جملاتی می‌گفت تا خودش را توجیه کند و همسرش را سزاوار ناراحتی بداند. عشق واقعی یعنی ناراحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او.

نقطه ضعف شکارچی


نقطه ضعف شکارچی



جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: در مدرسه‌ای که درس می‌خوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز می‌داند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بی‌قید و شرط می‌کنند. البته انکار نمی‌کنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بی‌آبرو کردن و خراب کردن بقیه بچه‌ها استفاده می‌کند و در این مسیر هیچ مرز و محدودیتی را قایل نیست.

ما همه از او خیلی می‌ترسیم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداریم چون می‌دانیم هر چه بگوییم علیه ما روزی استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج می‌دهند تا کاری به کارشان نداشته باشد. درست مثل یک شکارچی شده که بقیه بچه‌ها طعمه او هستند و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده کند. تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟

شیوانا با لبخند گفت: نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگی و تیز بودن اوست. به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد می‌تواند باعث شکستش شود.

پسر جوان با تعجب گفت: چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده می‌شود؟ شیوانا گفت: با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد و چشمانش را کور کند. اگر کسی خود را فوق‌العاده باهوش و نابغه می‌داند و از این مسیر به دیگران لطمه می‌زند هر نوع مقابله‌ای با او باعث قوی‌تر شدن او می‌شود چون سعی می‌کند خود را مجهزتر و قوی‌تر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند.

اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی و ساده‌لوحی بزند و به گونه‌ای رفتار کند که او احساس کند زرنگی‌اش کفایت می‌کند ضمن اینکه دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمی‌افتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمی‌بیند و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل می‌کند و در نتیجه قابل پیش‌بینی و کنترل می‌شود.

پسر جوان با لبخند گفت: فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست. روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانه‌اش خود را جلوی مار به مریضی زد و لنگان‌لنگان مار را آنقدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعه‌داری رسید و مزرعه‌دار مار مهاجم را از بین برد.

شیوانا با لبخند گفت: اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدم‌ها از جمله خود شما هم صدق می‌کند و مواظب باشید این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود

امید به زندگی

امید به زندگی



سه نفر جواب آزمایش ­هایشان را در دست داشتند. به هر سه دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری­ های لاعلاجی مبتلا شده ­اند، به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد، در آینده ­ای نزدیک عمرشان به پایان می­ رسد. آنها داشتند در این باره صحبت می­ کردند که می­ خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند.


نفر اول گفت :من در زندگی ­ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ­ام و حالا که نگاه می­ کنم حتی یک روز از زندگی­ ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ­ام. اما حالا که متوجه شده­ ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می ­خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. می ­خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم. چیزهایی را بپوشم که دلم می­ خواسته اما نپوشیده ام. کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ­ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ­ام.


نفر دوم می­ گوید: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده­ ام و از اطرافیانم غافل بوده ­ام. اولین کاری که می ­کنم اینست که می ­روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه­ ام می ­آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم. در این چند روز می­ خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم. در این چند روز باقی مانده می­ خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیرخواهانه و عام المنفعه بکنم و نیمی دیگر را برای خانواده ­ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند.


نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول، لحظه ­ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت: من مثل شما هنوز ناامید نشده ­ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ­ام. من می­ خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم. اولین کاری که من می­ خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم، می خواهم سراغ دکترهای باتجربه ­تر بروم، من می­ خواهم زنده بمانم و زنده می ­مانم.



به خاطر خودت عاشق باش

به خاطر خودت عاشق باش


مردی جوان، پریشان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زار و به هم ریخته گفت: به هر کسی محبت می­ کنم جوابم را با گستاخی و بی ­احترامی می ­دهد و از مهربانی من سوءاستفاده می کند و نمک می­ خورد و نمکدان می­ شکند. شما بگویید چه کنم! آیا طریق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی ­رحم و خودپرست شوم و به فکر منافع خودم باشم؟

شیوانا با لبخند گفت: وقتی کسی به دیگری محبت می­ کند و در حق انسان­ های اطراف خودش مهربانی و شفقت به خرج می­ دهد این کار را فقط به خاطر آنها انجام نمی ­دهد، بلکه اولین فردی که از این عمل مهربانانه نفع می­ برد خود شخص است که احساسی آرام­ بخش و متعالی وجودش را فرا می­ گیرد و برکت و شادی و عشق در وجود و زندگی او گسترش می ­یابد.

اگر آنها جواب محبت را با فریب و دغل می ­دهند و از مهربانی تو سوءاستفاده می ­کنند، تو هرگز نباید فضای پاک و آرام و باصفای دل خود را به خاطر افرادی این چنینی تیره و تار کنی. هرچه اطراف تو را فریب و نیرنگ بیشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالی روح و روان خودت عاشق­ تر بمان و چراغ مهربانی را در دل خود خاموش نکن. در واقع به خاطر خودت هم که شده همیشه عاشق بمان.



رسم تعظیم مقابل خوبی ها




مرد جاافتاده که اخلاق و رفتار سالمی داشت و جزو شاگردان شیوانا بود، با حالتی مردد نزد شیوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من همیشه سعی کرده ­ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردی و انسانی را رعایت کنم و به سمت کارهای ناپسند نروم. اتفاقی برای من و خانواده ­ام رخ داده که من را در تصمیمی که می ­خواهم بگیرم دچار تردید ساخته است.


قضیه از این قرار است که از دهکده مجاور یکی از جوانان ثروتمند ولی بدنام و شرور به خواستگاری دخترم آمده است. اینکه چرا او از بین این همه دختر، دختر مرا انتخاب کرده، برای من عجیب است. او پسر شروری است و در همان دهکده خودش دخترهای هم­ فکر و هم­ رده با او زیادند که آنها هم چون خودش شرورند. حال مانده ­ام چه تصمیمی بگیرم.


شیوانا محکم و استوار گفت: اینکه کاملا مشخص است، در مقابل انسان های خوب و سالم همه تعظیم می­ کنند. حتی آدم­ های بدکار و بدنام هم وقتی مقابل خوبی می ­رسند احترام می ­گذارند و با فاصله عبور می ­کنند.


اینکه آن جوان شرور می­ خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب کند هم به همین دلیل است که می­ خواهد در حین ناخنک زدن به دنیای شرارت، بهترین­ ها را از بین خوب ترین­ ها به عنوان شریک زندگی خودش انتخاب کند.


دختر تو هم حق دارد بهترین و سالم­ ترین انسان را به همسری خود برگزیند. اینکه دیگر جای تردید ندارند. محکم و استوار به درخواست آن جوان، جواب منفی بده و بگذار رسم تعظیم مقابل خوبی­ ها همیشه پایدار بماند.

داستان اسکندر و پادشاه چین

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از ظرفها تناول کند و بخورد.

اسکندر نظر به ظرفها انداخت و خوردنی ندید، چرا که آنچه در ظرفها و جامها نهاده بودند لعل و گوهر و جواهر بود.

اسکندر گفت: چه بخورم؟ در این کاسه ها جزء لعل و یاقوت و سنگهای گرانبها نیست و اینها را که نمی شود خورد.

شاه چین به اسکندر گفت: تو در کشور خود لعل و یاقوت و جواهر نمی خوری؟

اسکندر گفت: چه کسی می تواند سنگ و گوهر بخورد؟ آنچه می توان خورد گرده ای نان است نه سنگهای قیمتی.

شاه چین گفت: در کشور تو قرص و گرده ای نان نصیب تو نمی شد که در جهان راه افتاده ای و کشورگشایی و کشور ستانی میکنی؟

می نشد در روم این دو گرده راست                کز چنین جاییت بر بایست خاست؟

جمله عالم به زیر پای کرد                           عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد

در حالی که در کشور خودت می توانی با دو نان سیر شوی اینهمه راهها و کوه و بیابان پیمودن و سختی کشیدنها برای چیست؟

چون ازو بشنید اسکندر دلیل                  کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل

در سفر گفت این فتوحم بس بود              تا قیامت قوت روحم بس بود

ترک گفتم من سفر یکبارگی                  عزلتی جویم ازین آوارگی  

  هیچکس را در جهان بحر و بر             از قناعت نیست ملکی بیشتر

داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان

داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان

 


یکی بود ، یکی نبود


 


یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .


یک خبرچین به خلیفه مصر گفت : شاه موصل با زنی بسیار زیبا دمساز شده است . آن پادشاه کنیزکی در اختیار دارد که در همه جهان معشوقی بدان حد پیدا نمی شود. زیبایی آن کنیزک در سخن نمی گنجد، زیرا زیبایی او اندازه ندارد. تصویر او همین است که روی این کاغذ کشیده شده است. وقتی فرمانروای بزرگ مصر آن تصویر را دید متحیر شد و جام از دستش بر زمین افتاد .


خلیفه مصر بلافاصله پهلوانی نیرومند با لشکری عظیم به سوی موصل فرستاد و به آن پهلوان سفارش کرد که اگر شاهِ موصل آن کنیزک ماهرو را تحویل نداد در و پیکر کاخِ او را از بنیاد ویران کن .


خلاصه مطلب، آن پهلوان همراه با تعدادی خدمه و هزاران جنگجو و طبل و پرچم به سوی موصل راه افتاد ، آن پهلوان یک هفته در موصل خونریزی راه انداخت و برج و باروی شهر موصل را مانند موم نرم و سست کرد . شاهِ موصل که این جنگِ هولناک را دید از درونِ قلعه نماینده ای نزد آن پهلوان فرستاد و به او پیغام داد که آخر از خون مسلمانان چه می خواهی؟ اگر این جنگ را ادامه بدهی همه مردم کشته خواهند شد، بگو که از ما چه می خواهی؟


پهلوان که اوضاع را بر وفق مراد دید عکس کنیز را به نماینده شاهِ موصل نشان داد و گفت: من صاحب این تصویر را میخواهم، او را به من بدهید وگرنه او را به زور بدست خواهم آورد . وقتی که فرستاده شاه نزد او بازگشت و پیغام پهلوان را بدو داد، آن شاه گفت: فرض کن زیبا رویی از زیبا رویان کم شود. هر چه زودتر کنیزک را نزد او ببر .


وقتی که فرستاده شاه موصل کنیزک را نزد آن پهلوان آورد، پهلوان بر زیبایی او عاشق شد و این عشق مبتذل چنان بر او فایق آمد که هیچ چیز نمی توانست جلوی شهوت او را بگیرد. حتی ترس از اینکه امکان دارد مرگ در انتظار او باشد و خلیفه دستور قتل او را دهد چون او پهلوانی بود که فقط به هیکل شبیه پهلوانان بود ولی در سیرت و حفظ نفس اماره مانند فردی ضعیف بود که هیچ مقاومتی نمی توانست در برابر این دشمن اصلی انسان انجام بدهد.


پهلوان از شهر موصل بازگشت و در راه بازگشت به مصر در بیشه و مرتعی فرود آمد. آتش شهوت چنان افروخته شده بود که زمین را از آسمان تشخیص نمی داد. پهلوان آهنگ ملاقات آن کنیزک ماهروی را کرد،( در آن حال عقل کجا بود و ترس از خلیفه کجا؟ در لحظه ای که شهوت غلبه می کند صد خلیفه نیز در برابرِ چشمِ برافروخته از شهوتش از مگس نیز حقیرتر می نمایند .) همینکه آن پهلوان شلوار خود را در آورد و به کناری انداخت و در وسط پای آن زن نشست که در همان لحظه که آلتِ پهلوان به سوی شرمگاه کنیزک می رفت، در میان لشگریان هنگامه ای شد و هیاهوی آنان بلند شد، پهلوان تا سروصدای لشکریان خود را شنید با عجله شمشیر برنده و آتشینی بدست گرفت و همانطور کون برهنه به سوی آنان دوید . پهلوان دید که یک شیر سیاهِ نر از نیزار بیرون آمده و ناگهان به قلب لشکر هجوم آورده است.


آن پهلوان که روحیه ای مردانه داشت و بی باک بود، مانند شیرِ نر مست پیش آمد و با شیر مبارزه کرد، شمشیری زد و سرِ شیر را دو نیمه کرد و بلافاصله به سوی خیمه آن کنیزک زیبا رو دوید. در آن لحظه که پهلوان نزد کنیزک زیبارو رسید آلتش هنوز راست بود، آن پهلوان گر چه با چنان شیر مهیبی درگیر شده بود ولی هنوز آلتش قائم و ناخفته بود. آن معشوقه زیبارو از قوه مردانگی آن پهلوان تعجب کرده بود. وقتی که کنیزک به نیروی مردانگی آن پهلوان پی برد همان لحظه از روی میل و رغبت با او در آمیخت، و در آن لحظه آن دو جان یکی شدند .


آن پهلوان چند روزی را بر این منوال سپری کرد، یعنی چند روز نیز از آن کنیزک لذت و تمتع جست ولی پس از مدتی پشیمانی به سراغش آمد و از اینکه در امانت خیانت کرده است بسیار نادم شد. برای همین ، پهلوان آن کنیزک را قسم داد که مبادا درباره کاری که میان من و تو گذشت چیزی به خلیفه بگویی . پهلوان پس از اینکه خیالش راحت شد راهیِ دربار خلیفه شد و پس از چند روز به کاخ خلیفه رسید .


هنگامی که به درگاه خلیفه رسیدند خلیفه به پیشواز آنها آمد و همینکه خلیفه کنیزک زیبارو را دید هوش از سرش پرید و او نیز نتوانست در برابر جمال کنیزک خویشتن داری کند. خلیفه دید که زیبایی و جمال کنیزک صد برابر آنچه بود که برایش وصف کرده بودند. برای همین آن شب به قصد آمیزش و برای مباشرت نزد آن کنیزک رفت و هنوز به خوابگاه کنیزک نرسیده بود با یاد کنیز نیز، آلتش قائم شد و به شدت میل همبستر شدن با آن کنیز محبوب را کرد. خلیفه همینکه وسط پای آن نشست، قضا و قدر مانع آن عیش و عشرت شد و خلیفه ناگهان صدای جنبیدن و یا جویدن موشی را شنید و خیال کرد که این خش خشِ ماری است که به سرعت زیر حصیر حرکت می کند و از روی ترس، آلتش خوابید و شهوتش بکلی از میان رفت.


وقتی کنیزک ناتوانیِ خلیفه را دید از تعجب قاه قاه خندید و به یاد قوه مردانگی آن پهلوان افتاد که شیری را کشت ولی آلتش همچنان قائم و ناخفته بود. خنده کنیزک طولانی شد و هر چه سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد نتوانست. خلیفه از این کارِ خشمگین و عصبانی شد و فورا شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت : ای خبیث بگو ببینم سبب خنده تو چبست؟ من نسبت به خنده تو ظنین شده ام، راست بگو ، که اگر دروغ بگویی سر از تن تو جدا خواهم کرد و اگر راستش را بگویی به همین قرآن قسم تو را کاری نخواهم داشت .


کنیزک چون درمانده شد، یعنی از تهدیدهای خلیفه ترسید ماجرایی که میان او و پهلوان رفته بود و نیز قوه مردانگیِ آن یل را که برابر با ده قوه مردانگیِ یلان دیگر بود را نیز برای خلیفه تعریف کرد و همچنین از ضعف قوه مردانگی خلیفه که می کوشید خود را شخصی با حمیت و قدرت نشان دهد در حالی که از خش خش موشی قوه مردانگی اش فروکش کرد نیز گفت.


این صحبتهای کنیزک برای خلیفه مانند تلنگر بود و وقتی به خود آمد ، طلب آمرزش کرد و به یاد گناه و لغزش و پافشاری خود در مورد گرفتن کنیزک افتاد. با خود گفت: هر کاری که با دیگران کردم کیفرش به من رسید. به سببِ قدرتِ ناشی از جاه و مقام قصد ناموس دیگران را کردم و حالا همان بلا بر سرم آمد و به چاه مجازات افتادم. من درِ خانه دیگری را زدم، ناچار آن پهلوان نیز درِ خانه مرا زد، هر کس به دنبال ناموسِ دیگران بیفتد، بدان که دلال ناموس خود شده است. من با زور کنیزکِ شاهِ موصل را گرفتم، دیگری نیز آمد و فورا او را از من گرفت و حالا آن پهلوان که ندیم و امین من بود، خیانتکاری های من او را به فردی خائن تبدیل کرد. اکنون دیگر موقع کینه توزی و انتقام گیری نیست، من با دست خود کاری خام انجام دادم و حال اگر از آن فرمانده و کنیزک انتقام بگیرم کیفرِ آن ستم نیز بر سرم خواهد آمد.


برای همین رو به مهربانی آورد و از خدا طلب مغفرت کرد و به کنیزک گفت: ای کنیزک حرفی را که اکنون از تو شنیدم جایی بازگو مکن. من تو را همسر آن پهلوان خواهم کرد و تو هم از این ماجرا چیزی برایش نگو تا او نیز از من خجلت زده نشود ، چون آنقدر برای من فداکاری کرده است که شایسته نیست با یک اشتباه تمام آن خوبیها را فراموش کنم.


سپس خلیفه ، پهلوان را به حضور خود طلبید و غضبِ انتقام جویانه خود را فرو خورد و برای پهلوان بهانه ای جالب تراشید و گفت که من از این کنیزک متنفر شده ام، زیرا که مادر فرزندم از شدت رشک و حسادت نسبت به کنیزک سخت در جوش و خروش است و حالا اوقاتش برای من به شدت تلخ است و شایسته نیست که من برای خاطر این کنیزک همسرم را بیازارم و حالا تصمیم دارم که این کنیزک را به کسی ببخشم و چون تو برای آوردن او بسیار فداکاری کرده ای کسِ دیگری را شایسته این هدیه نمی بینم .


خلیفه مصر، کنیزک را به عقد و ازدواج پهلوان در آورد و به او سپرد و حرص و خشم خود را متلاشی کرد .


************


مردانگی حقیقی در اصطلاح اهل معرفت با رجولیت فرق دارد. عرفا به کسی مرد می گویند که بر هوای نفسش غالب باشد . آن کسانی که اسیر شهوات نفسانی هستند مرد نیستند بلکه فقط هیات مردانه دارند .

داستان پیامبر و مرد شکمباره

داستان پیامبر و مرد شکمباره
 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد در آمدند و به پیامبر(ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند. هر یک از آنان بیدرنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند . اما در آن میان یکی از کافران که هیکلی درشت و تنومند داشت باقی ماند و کسی حاضر نشد او را به خانه خود برد، زیرا از ظاهرش پیدا بود که پُرخوارست. پیامبر وقتی دید کسی حاضر نیست میزبان او شود، خود او را به خانه برد تا از او پذیرایی کند.

چون وقت شام رسید اهل خانهِ پیامبر، پی در پی طعام می آوردند و پیش او می نهادند و او در اندک زمانی همه را می بلعید، تا جایی که به اندازه هیجده نفر غذا خورد . آن شب تمامی افراد خانه پیامبر بی شام سر بر بالین نهادند.

سپس مهمان پُرخوار به اتاقی مخصوص رفت و دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت . ساعتی بعد یکی از افراد خانه که از پُرخواری او بسیار خشمگین شده بود آمد و در اتاق را از پشت قفل کرد و رفت . نیمه های شب بود که مهمان دچار دلپیچه ای عجیب شد و برای قضای حاجت شتابان به طرف درِ اتاق دوید، آمد در را باز کند دید در از پشت قفل است. هر چه در را تکان داد در باز نشد که نشد . ناچار به بسترش رفت تا با خوابیدن موقتا از این مهلکه نجات پیدا کند .

بالاخره بعد از دقایقی این پهلو و آن پهلو شدن به خوابی عمیق فرو رفت و در عالم رویا خود را در خرابه ای خلوت یافت، چون دید هیچکس در آنجا نیست جامه اش را واپس زد و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. در این وقت ناگهان از خواب پرید و دید رختخواب، غرق کثافت شده است. اضطراب دیوانه کننده ای بر او مستولی شده بود، نمی دانست چه کند . فقط دوست داشت که در آن لحظه زمین دهان باز کند و او را فرو بلعد .

سپیده دمان بود که پیامبر (ص) برای رهایی او از مهلکه سخت ، با شتاب خود را به درِ اتاق رسانید و بی آنکه خود را به او نشان دهد قفل در را گشود و رفت تا با او روبرو نشود و موجب خجلتش نگردد . مهمان که درِ نجات به رویش باز شده بود با احتیاط جلو در آمد و این طرف وآن طرف را نگاه کرد و چون مطمئن شد کسی ناظر نیست با سرعت عجیبی پا به فرار گذاشت . در این اثنا یکی از اهالی خانه وارد اتاق شد و چون آن صحنه فضیح را دید خواست سر و صدا راه بیندازد که پیامبر به او فرمود داد و قال راه نینداز . بستر او را خودم می شویم و مشغول شستن آن شد .

از آن طرف مهمان فضیحت کارِ طماع چون در وسط راه متوجه شد حِرزِ خود را در اتاق جا گذاشته شتابان به سوی خانه پیامبر دوید و چون وارد خانه شد دید پیامبر با خوشرویی مشغول شستن بستر اوست . او با دیدن چنین وضعی چنان پریشان شد که دو دستی بر فرقِ خود کوبید و به دست و پای پیامبر افتاد . اما آن حضرت او را مورد لطف قرار داد و او چنان تحت تاثیر اخلاقِ محمد قرار گرفت که از صمیم قلب به اسلام گروید . و آن شب را نیز مهمان رسول خدا شد . و چون برای او شام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید . همگان تعجب کردند که چنین شخصِ شکمباره ای چگونه به این اندک اکتفا کرده است . پیامبر فرمود : او از وقتی که مسلمان شده از حرص و آز پاک گردیده است . این است که به اندک طعامی بسنده کرده است .

                                                         ***************

این حکایت در بیان زشتی حرص و آز است و ضمن آن می گوید که ایمان تنها یک مشت لفظ و امور ذهنی خلاصه نمی شود، بلکه هر گاه بارقه حقیقی ایمان بر دلی بتابد حرص و آز را می سوزاند و از میان می برد، و هر گاه شخص با وجود دعوی ایمان، همچنان اسیر حرص و آز باشد معلوم می گردد که ایمانش ایمان نیست بلکه تنها در پوسته ای از ایمان و آداب مربوط بدان توقف کرده است . چنانکه وقتی آن کافر از سر صدق و صفا به ایمان گرایید خُلق و خوی او نیز دگر شد .

داستان حاکم و مردِ یاغی

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

روایتی است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فیروز ) که زمانی که حاکم کل کرمان و اطراف بود؛ یکی از یاغیان بلوچ ( سردار حسین خان) را دستگیر کرده؛ در کرمان زندانی ساختند.

پسر جوان سال این یاغی نیز همراه او دستگیر شده در همان زندان و زیر یک غل با پدر بود. طفلک در زندان مبتلا به دیفتری می شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس می کند که بچه بیمار را از زندان خارج کنند تا بلکه معالجه شود. فرمانفرما نمی پذیرد.

 سردار توسط افضل الملک کرمانی که از نزدیکان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تکرار می کند. فرمانفرما نمی پذیرد. افضل می گوید که سردار حاضر است پانصد تومان قرض کند و پیشکش دهد تا فرزندش را از پیش چشمش خارج کنند. فرمانفرما نمی پذیرد.

 افضل به آخرین حربه متوسل می شود که: " آخر خدایی هست! پیغمبری هست! ظلم است که پسری چنین رشید در برابر چشم پدرش زیر غل و زنجیر بمیرد و کسی به دادش نرسد. اگر پدر گناهکار است؛ باری پسر که گناهی ندارد."

 ناصرالدوله باز جواب منفی می دهد که: "فرمانفرمای کل مملکت کرمان؛ انتظام مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان بلوچ نمی فروشد."

همانروز فرزند سردار بلوچ در پیش چشم اشکبار پدر خود جان می دهد.
یکی دو روز بعد؛ یکی از محبوبترین فرزندان فرمانفرما به دیفتری مبتلا می شود. اطبا هرچه جهد می کنند؛ سودی نمی بخشد. به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در کرمان و ولایات اطراف قربانی کرده و به فقرا می بخشند. ولی باز افاقه نمی شود و کودک؛ پسر فرمانفرما نیز جان می دهد. فرمانفرما چنان مغموم می شود که تا چند روز پی در پی مویه می کرد و هیچکس را نمی پذیرفت. خانواده او که این حالت روحی او را می بینند؛ از افضل الملک می خواهند که به دیدن او رود تا بلکه او را به خورد و خوراک بازگرداند. افضل ناخوانده یااللهی گفته به اطاق خصوصی فرمانفرما وارد می شود. هنوز سلام و علیک نکرده؛ فرمانفرما فریاد می زند:" افضل ! عاصی شده ام. باور کن که پیری نیست! پیغمبری نیست! خدایی نیست! هیچ کس نیست! وگرنه ؛ اگر من پیرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعای شبانگاهی من کارگر نبود؛ لااقل به دعای این فقرا و .. به برکت این پانصد گوسفند و نذر و نذورات می بایست فرزند من نجات یافته باشد."

 افضل پاسخ می دهد:" حضرت اجل این فرمایش را نفرمایید که هم خدایی هست و هم پیغمبر و پیر! و بالاخره کسی هست! اما بدانید که فرمانفرمای کل مملکت عالم نیز؛ انتظام مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمی فروشد!"
آنگاه هردو نشستند و لحظه ای به هم نگریستند و مدتی گریستند و باز گریستند.


داستانهای کوتاه و پند آموز

داستانهای کوتاه و پند آموز

 


یکی بود ، یکی نبود


 


یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .


داستان درویش و افراد کشتی


درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .



 


داستان ابراهیم ادهم و غلامش


ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .



 


 داستان قبر پولدار و خانه فقیر


جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .

داستان مردی که روزی بی زحمت می خواست

 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

مردی در زمان حضرت داود(ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد: خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و بدون کار به من عطا فرما . و این مرد سالها در خانه نشسته بود و این دعا را می کرد . مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساس او را می شنیدند مسخره اش می کردند ، ولی او به مسخره کردن دیگران اهمیتی نمی داد و همچنان به کار دعا و نیایش و درخواستِ روزیِ بی زحمت مشغول بود . و اینگونه در تمام شهر معروف شده بود و مردم او را تنبل و کاهل می پنداشتند .

این دعا کردن مرد و مسخره کردن اهالی شهر همچنان ادامه داشت ، تا اینکه روزی که مشغول همین دعا در خانه بود، گاو بزرگ و تنومندی دوان دوان به درِ خانه او آمد و با ضرباتِ شاخِ ستبر و تیزش قفل و بندِ در را شکست و درونِ خانه شد و در حیاط ، روبروی مرد ایستاد. مرد که ابتدا تعجب کرده بود نگاهی به گاو کرد و بعدش ناگهان یاد دعایی افتاد که همیشه می کرد ، برای همین بی درنگ دست و پای آن حیوان را محکم بست و به تیغ تیز ، سرش را برید . سپس خدا را شکر کرد بیشتر از بابت اینکه متوجه شد خدا به او توجه دارد و بعدش نیز برای اینکه دعایش مستجاب شده بود و روزی بی زحمت به دست آورده بود .

مرد دعا کننده در همین حال و هوا بود که ناگهان مردی وارد خانه او شد که وقتی گاو را سر بریده دید بسیار افروخته شد و گریبانِ آن مرد فقیر را گرفت و به او گفت: ای بیرحم سنگدل ، چرا گاو مرا کشتی ؟! مرد فقیر که مبهوت شده بود نگاهی به مرد حمله برنده انداخت و گفت: من که گناهی ندارم . مدتی بود از خدا روزی حلال درخواست می کردم و اینک دعایم مستجاب شده است.

صاحب گاو که با شنیدن این جوابِ بظاهر سربالا سراپا خشم شده بود مرد فقیر را با ضرب و شتم ، به محکمه عدل حضرت داود (ع) برد . داود (ع) گفت: چه شده ؟ چه خبر است ؟ صاحب گاو در جواب سئوال حضرت گفت: ای پیامبر خدا به دادم برس که این مرد به جفا و ستم گاو مرا کشته است . آن حضرت رو به متهم کرد وگفت: چرا مال این مرد را تلف کردی؟ به چه دلیل شرعی و یا عرفی ، گاو او را کشتی؟ کشنده گاو گفت: ای داود ، من مدت هفت سال ، روز و شب از درگاه الهی درخواست می کردم که رزقی حلال و بی مشقت به من عطا فرما . این درخواست اجابت شد و من نه برایِ خوردنِ گوشت آن حیوان ، بلکه به شکرانه مقبول افتادن دعایم آن زبان بسته را ذبح کردم.

حضرت داود نبی(ع) پس از شنیدن توضیحات کشنده گاو گفت: این حرفها را کنار بگذار و برای اثبات ادعایت دلیل شرعی اقامه کن . آیا تو سزاوار می دانی که من در شهر ، سنت باطلی را بدعت بگذارم؟ این گاو را انصافا چه کسی به تو بخشید؟ آیا خودت آنرا خریدی یا وارث آنی؟ بنابراین برو مالِ این مرد را بده و یاوه گویی مکن ، و اگر تمکن مالی نداری باید بروی قرض کنی و حق او را بدهی و اینقدر هم دنبال بیهوده کاری مباش.

آن مرد فقیر پس از شنیدن حکم داود گفت: ای پادشاه ، تو نیز همان حرفی را به من می زنی که ستمکاران در حق من می گویند.

آن فقیر بینوا سر بر زمین نهاد و به درگاه الهی سجده کرد و گفت: ای خدایی که از سوز درون دلها آگاهی، این اخگر و التهاب درونی را که در دل من است به قلب داود نیز القاء فرما . این سخنان را گفت و شروع کرد به های های گریستن . و چنان گریست که دل حضرت داود(ع) برای او سوخت و از گریه های مرد فقیر منقلب شد.

بنابراین حضرت داود از صاحب گاو خواست فعلا یک روز مطالبه اش را از مرد فقیر عقب بیندازد و اجازه بدهد تا حضرت داود یک روز را بابت این دعوی تفکر کند.

خلاصه حضرت داود پس از استماع سخنان دو طرفِ دعوی به سوی محراب عبادت و خلوتگاه خود رفت و مدتی در کار این دو به تفکر سپری کرد و سرانجام وحی الهی در این باره رسید و حقیقت ماجرا بر او مکشوف گشت . داود(ع) از خلوتگاه بیرون آمد تا حکم نهایی خود را در این ماجرا اعلام کند .

او به صاحب گاو گفت: دست از دعاوی بی اساس خود بردار که حق با کشنده گاو است . نه تنها او ستمی درباره تو مرتکب نشده ، بلکه باید همه اموالت را نیز به او بدهی !

با شنیدن این حکم، آه و فغان صاحب گاو به آسمان بلند شد و دیوانه وار به این سو و آن سو می رفت و از مردم کمک می خواست. مردم نیز با کمال تعجب و رقت قلب، حق را به صاحب گاو می داند و او را مظلوم می انگاشتند ، از اینرو در حکم و داوری داود(ع) نیز شک کردند و اعتراض ها شروع شد . حضرت داود نیز ابتدا نخواست که اسرار را فاش کند ولی وقتی ناله و زاری صاحب گاو را دید و همچنین اعتراض مرد را نسبت به حکمش دید تصمیم گرفت که سر این حکم را فاش کند .

پس به مردم گفت برخیزید و با هم به صحرا برویم تا به شما ثابت کنم که حق از آنِ کیست . جملگی راهی شدند . رفتند و رفتند تا به درختی تناور و پر شاخ و برگ رسیدند ، در اینجا داود ایستاد و رو به مردم کرد و گفت: از زیر این درخت ، بوی خون به مشام من می رسد . این تبه کار(صاحب گاو) یکی از غلامان پدر این مرد(کشنده گاو) بوده و در سال های قبل ، پدر این مرد فقیر (کشنده گاو) را کشته و همه اموالش را تصاحب کرده است . راز این جنایت در طول سالیان ، پوشیده ماند، اما حرص و طمع این شخص(صاحب گاو) باعث شد که شکایت به محکمه من بیاورد و مظلوم نمایی کند و همین امر پرده از راز جنایتش برداشت. ( نکته ای که لازم است در اینجا تذکر بدهم این است که خون به ناحق ریخته هرگز هدر نمی رود، بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . یعنی خداوند طبع مردم را کنجکاو آفریده، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رخ می دهد، بعضی از آنها شروع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . حساسیت انسان ها درباره خونی که به نا حق ریخته می شود، وجدان های آدمیان را خود آگاه یا نا خودآگاه می شوراند. گویی قطرات آن خون ریخته شده از پیاله ای است که تمام خون های آدمیان را در یکجا جمع کرده اند. این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبه طبیعی داشته باشد. بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظ جان آدمیان و تلخی احساس نقص در پیکر مجموعه انسانها صورت می گیرد، زیرا انسان در حال اعتدال روانی با قطع نظر از اینکه کشته شدن یک انسان، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دست او بگیرد یک حالت شکنجه روحی همراه با بهت پر معنایی را درون خود در می یابد که قابل تفسیر یا دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست.)

سپس داود(ع) رو به مردم کرد و گفت: این تبه کار برای تصاحب اموال پدر این مرد، او را با کارد می کشد و چون شتابزده بوده، جسد را همراه کارد در این ناحیه مدفون می کند. اینک زمین را حفر کنید تا حقیقت ماجرا بر شما کشف شود . مردم نیز بلافاصله خاکبرداری کردند و جسد را همراه کاردی یافتند که اسم صاحب گاو بر روی آن نوشته شده بود. مردم که از این داوری حضرت داود(ع) مدهوش شده بودند طبق دستور حضرت داود آن مرد تبه کار را گرفتند و در همان زیر درخت تناور، او را قصاص کردند تا درسی شود برای دیگران .

طبق روال گذشته برای دوستانی که خواهان گذشتن از ظاهر قصه هستند و بیشتر به دنبال رمز و رازهای داستان هستند نیز باید بگویم که در این داستانی که برای شما بیان شد آن مدعی گاو تمثیلی از نفس اماره انسان است که همه چیز را برای خودش می خواهد حال به هر قیمتی که باشد و کشنده گاو نیز در این داستان مظهر عقل است که باید راه صواب را از ناصواب تشخیص دهد . حضرت داود نیز در این داستان نماد حضرت حق است که عین عدالت است و هیچ چیزی از چشم او پنهان نیست و حکمش چه ما آگاهی پیدا کنیم و چه نه مطمئنا خود عدالت است.