وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان لالایی بیداری2

*رمان لالایی بیداری قسمت دوم*
کلاه که کامل از سرش بیرون اومد من دهنم باز موند. موهاش همراه کلاه که بالا میرفت، بالا رفته بود و کلاه که از سرش در اومد موهای پرش که به نسبت موهای پژمان خیلی بلند بود مثل آبشار ریخت پایین و رفت تو صورتش.
کلاهش و گرفت زیر بغلش و با دست چند بار مثل شونه کشید به موهای رو پیشونیش و خیلی خونسرد برگشت و خیره شد به منی که با دهن باز داشتم به پیمان عوض شده نگاه می کردم.
از نظر قدی شاید یه 3-4 سانت از پژمان کوتاه تر بود هیکلش 4 شونه تر از پژمان بود و بازوهاش و بدنش ماهیچه ی بیشتری داشت.
و اما موهاش....
منو یاد پسر بچه های 5 ساله می نداخت که موهای لخت قارچی دارن و تا دست توش می کشن یه ثانیه نشده بر م یگرده به حالت اولش و....
ای آقا هر کی که بود پژمان نبود. با اون موهای پرش که ابروهاش و یه قسمت چشمهاش رو گرفته بود و رو صورتش یه وری شده بود و نمیشد چشمهاش و دید ولی میشد حدس زد که الان خیره به منه.
آخه من چه طور یه همچین اشتباهی کردم؟
سریع دهنم و جمع کردم و یه اخم غلیظ کردم و یه چشم غره بهش رفتم و بدون حتی یه عذرخواهی رومو برگردوندم و رفتم سمت در خونه و با کلید در و باز کردم و تا وارد شدم انگار وارد یه بازارچه ی محلی شدم. سر و صدای زن و مرد و بازی بچه ها کل حیاط و پر کرده بود.
متعجب در رو هُل دادم و از راه شیب دار بالا رفتم تا رسیدم به حیاط که بالا تر از سطح کوچه بود و با دیدن همه ی همسایه ها توی حیاط دهنم باز موند.
قبل از اینکه به خودم بیام یکی زوزه کشون اومد سمتم.
-: خاله خاله خاله....
و محکم کوبیده شد به پاهام. با چشمهای گرد سرم و پایین آوردم و با دیدن سونیا یه لبخند کوچیک زدم و دستم رو باز کردم و خم شدم و با یه حرکت بغلش کردم و گونه اش و بوسیدم. دلم براش تنگ شده بود.
من: سلام خاله خوبی عزیزم؟ کی اومدی؟
یه لبخند گنده زد و با کلی تکون دادن دست گفت: صبح مامان ناهید گفت می خوایم آش بپزیم ناهار بیاید اینجا.
یه آهانی گفتم و خواستم دوباره ازش یه چیزی بپرسم که دیدم با دست کله ی منو هل داد کنار و خیره شد به پشت سرم و یهو همچین سفت بغلم کرد و سرش رو گذاشت رو شونه ام که مات موندم.
من: چی شده خاله؟
سونیا: خاله این پسره کیه؟ موهاش رو دوست دارم.
برگشتم دیدم پسر موتوریه پشت سرمه. سریع رومو ازش گرفتم. این بچه فسقلی از الان بلده چی کار کنه این جور که سفت بغلم کرده بود نه برای دلتنگیش برای من بود بلکه می خواست بهتر و نزدیک تر این موتوریه رو ببینه.
یه نفسی کشیدم و خواستم برم که صدای بابا از تو آلاچیق بلند شد.
بابا: سلام علیکم آرام خانم. دانشگاه بودی؟
چشمهام گرد شد. بعد دو سال هنوزم هر وقت از بیرون میام میگه دانشگاه بودی؟
من: نه آموزشگاه بودم.
یه قدم برداشتم سمت جلو آرمین از اون ور داد زد.
آرمین: سلام خواهر گلم. دانشگاه بودی؟
اخم کردم و عُنُق گفتم: نه آموزشگاه بودم.
دوباره دو قدم برداشتم پژمان با لبخند اومد سمتم قبل اینکه دهن باز کنه گفتم: تو بگی دانشگاه بودی میزنمت.
خنده اش رو خورد و شونه اشو بالا انداخت و گفت: خسته نباشی.
از کنارم رد شد و رفت پشت سرم.
خیره به راهش برگشتم و رسیدم به موتوریه.
پژمان: بَه آقا آیدین تشریف نمیاوردید. می ذاشتین خونه که چیده شد میومدین.
پسر یه خنده ی کج کرد و گفت: تقصیر خودشونه می ذارن وقتی من مسافرتم اسباب کشی می کنن.
ابروهام بالا رفت. پس این پسر همون خانم جدیده بود. لبم رو به دندون گرفتم. پسره صورتش چرخید سمت من اما چشمهاش معلوم نبود نمیدیدم به من نگاه می کنه یا جای دیگه.
اما برای محکم کاری دوباره اخم کردم.
سونیا تو بغلم بد وُول می خورد.
من: سونیا چرا این جوری میکنی؟ می افتیا؟
سونیا: خاله بزار من برم پایین پیش خوآن میگل.
من: چی؟ پیش کی؟
بیشتر از اون نتونستم تو بغلم نگهش دارم مجبوری خم شدمو گذاشتمش پایین. تا پاش رسید به زمین دویید سمت پژمان و چسبید به پاش و دستش و گرفت و گفت: عمو.. این خوآن میگله؟
یه نگاه به پسره کردم که با لبخند به سونیا نگاه می کرد. خداییش کوچکترین شباهتی به خوآن میگل نداشت. موهای مشکی پوست برنزه. حالا یه قد و هیکلش و بگی یه چیزی....
پسر خم شد و نشست جلوی سونیا و با لبخند و مهربون گفت: نه عزیزم من آیدینم خوشبختم شما اسمتون چیه خانم کوچولو؟
نه جان من بگو خوآنم. این سونیا هم آبرو برامون نمی ذاره هر کیو میبینه یکم خوشتیپه بهش میگه خوآن میگل، آنقدر به مامان میگم جلوی این بچه این فیلمها رو نگاه نکن کو گوش شنوا. بچه تو 5 سالگی تعیین کرده می خواد با کی ازدواج کنه.
وای به حال اینکه یکی بگه خوآن میگل خوشگله وای عزیزم همچین با مشت میره تو دهنش که انگار شوهرش و دزدیدن ازش.
سونیا یه نگاهی به دست آیدین کرد. صورتش و نمیدیدم اما فکر نکنم بدش اومده باشه.
منتظر بودم سونیا هم دست بده و یکم شیرین زبونی بکنه اما در برابر چشمهای گرد شده ی من دستاش و بلند کرد همچین چسبید به گردن آیدین که منی که خاله اشم یادم نمیاد هیچ وقت این جوری با این همه احساس منو بغل کرده باشه مگر اینکه یه خوراکی خوشمزه براش داشته باشم که بخواد ازم بقاپه.
تا سونیا چسبید به گردن پسره پژمان و پسره زدن زیر خنده. آیدین دستش و انداخت دور پای سونیا و بغلش کرد و بلند شد ایستاد. یه لبخند کج به من زد که باعث شد چشمهای جدیم رو ازش بگیرم.
بچه ی بی لیاقت ندید بدید.

رفتم سمت مامان اینا.

کنار مرضیه خانم و مریم خانم و فاطمه خانم مادر پژمان ایستاده بود. بهشون سلام کردم. مامان یه خسته نباشید گفت بهم.
با دیدن افروز، خواهر بزرگترم رفتم سمتش و دست دادم و روبوسی کردم. کاملا پیدا بود که بوی آش شنیده این ورا آفتابی شده وگرنه تا دیروز که اسباب کشی داشتیم به بهانه ی اینکه مادر شوهرش اینا دعوتشون کردن و از این چیزا و ماها رو پیچوند و نیومد کمک.
خواستم برم بالا کیفم و بزارم که شهرزاد اومد دستم و کشید و گفت: بیخیال شو بزارش همین گوشه بعداً ببرش.
اصلا حس نشستن نداشتم ترجیح می دادم برم خونه و لباسهام و در بیارم و یه دوش بگیرم. اما نمیشد. تقریباً کل ساختمون بیرون بودن و یه جورایی ضایع بود اگه من می رفتم تو.
رفتم و رو زیر اندازی که کنار آلاچیق پهن کرده بودن و بقیه ی خانم ها روش نشسته بودن و هر کی مشغول یه کاری بود نشستم. یه سلام کلی به همه کردم و رفتم کنار عزیز بانو نشستم.
عزیز بانو و حاج حسین قدیمی ترین همسایه ی محل قدیممون بود. یه جورایی پدر و مادر کل محل بودن. بچه هاشون همه ازدواج کرده بودن. همه مون دوستشون داشتیم. خیلی آدم های خوب و مهربونی بودن. اینجا هم خونه ی رو به روی واحد ما بودن.
من: سلام عزیز بانو خوبید؟
عزیز بانو: فدای تو دختر اخمو.
بی اختیار یه لبخند کوچیک زدم. عزیز بانو همیشه نگران اخم و خط اخم رو پیشونیم بود. میگفت انقدر که به مردم اخم کردی و جدی بودی ملت می ترسن بیان طرفت.
عزیز بانو صداش و آروم کرد و همون جور که چشمش به پژمان و اون پسره آیدین و سونیا بود گفت: ببینم این پسره خوش تیپه کیه که باهاش اومدی؟
چشمهام گرد شد معترض گفتم: عزیز بانو... این چه حرفیه؟ من دم در این آقا رو دیدیم اصلا هم نمیدونستم می خواد بیاد این خونه. خودمم تعجب کردم.
یه لبخند بزرگ زد و گفت: ولی خوبه ها. بزار ببینیم می تونم یکی از دخترامون و بهش قالب کنم.
لبخند کوچیکم بزرگ شد.
عزیز بانو دست خیرش زیاد بود. همه ی فکرش شوهر دادن و زن دادن دخترا و پسرا بود. اگه نبود السا و پژمان هنوزم که هنوزه این یه ذره رفت و آمدم و با هم نداشتن. یادمه یه روز اومد خونه امون و با بابا در مورد پژمان و ازدواج و السا و شناخت و ... اونقدر گفت تا بابا رضایت داد بدون نامزدی و هیچی این دوتا یه کوچولو با هم برن و بیان البته با نظارت.
داشتم به عزیز بانو، پژمان و السا فکر می کردم که صدای عزیز بانو از فکر درم آورد.
رو به پژمان با صدای بلندی گفت: پژمان مادر بیا اینجا.
پژمان یه چشمی گفت و به پسره اشاره کرد و اومدن سمت ما. سعی کردم بهشون نگاه نکنم اما خدایی نمیشد. همه اش چشمم می رفت سمت اون موهاش که تا رو چشمهاش اومده بود و کلا چشمش و نمیدیدم.
اومدن جلومون ایستادن و پژمان یکم خم شد و دستش و گذاشت رو سینه اش و گفت: مخلص عزیز بانوی گل.
عزیز بانو با لبخند زد و با چشم به پسره اشاره کرد.
پژمان دستش و گذاشت پشت کمر پسره و گفت عزیز بانو معرفی می کنم این دوستم آیدینه. پسر مژگان خانم و آقا علیرضا همسایه ی جدیدمون و از دوستان من. طبقه ی دوم میشینن.
آیدین مودب سلام کرد. عزیز بانو لبخند زد و گفت: سلامت باشی پسرم. خوبی؟ ازدواج کردی؟
کل بدنم سیخ شد و چشمهام در اومد. یعنی این عزیز بانو خیلی تابلو بود. صاف می رفت سر اصل مطلب. پژمان زیر زیرکی می خندید و من شرمنده شده بودم و پسره بدبختم هنگ کرده بود با لبخند گفت: نه عزیز جان من مجردم.
عزیز بانو لبخند گشادی زد و آروم آروم گفت: چه خوب چه خوب چه خوب...
پژمان دیگه خنده اشو ول کرده بود و این پسره هم پررو شده بود و می خندید البته بی صدا.
دوباره عزیز بانو گفت: ببینم نمی خوای زن بگیری؟
قبل از اینکه آیدین بتونه جواب بده سونیا تند گفت: عزیز بانو زن داره. منم. خودم زود بزرگ میشم زنش می شم.
فقط لبمو گاز گرفتم و یه چشم غره به این دختر فسقل بی حیا رفتم همچینم دستش و انداخته بود دور گردنه پسره مثل این دوست دخترای حسود که نگو.
عزیز بانو و پژمان خندیدن و آیدینم با لبخند یه ماچ گنده از رو لپ سونیا گرفت و رو به عزیز بانو گفت: بله عزیز جان این خانم کوچولو میشه زن من از الان بهم قولش و داده.
پژمان با خنده گفت آی آی سونیا خانم ببین چه زود بی وفا شدیا. تو که می خواستی زن من بشی. پس چی شد؟ سونیا اخم غلیظی کرد و صادق گفت: خاله السا گفت اگه یه بار دیگه بگم زنت میشم چشمام و در میاره و زبونم و می بره. گفت پژمان برای اونه و عموی من.
فقط دوست داشتم این بچه ی فضول دهن لق و بگیرم ببرم با اون خاله ی آبرو برش دوتاییشون و سیر بزنم. اما نمیشد. برای همینم بی حرف فقط اخم کردم و به سونیا چشم غره رفتم.
مگه میشد عزیز بانو و پژمان و این پسره رو جمع کرد بس که می خندیدن. پژمان که انگار با این حرف سونیا دلش غش رفته باشه همچین از تو بغل آیدین گرفتش و بغلش کرد و فشارش داشت که بچه جیغش در اومد.
هر چند من شک دارم این بغل سهم سونیا بوده باشه بیشتر مطمئن بودم اگه می تونست می رفت السا رو این جوری می چلوند که سرش با یه بچه هم دعوا می کنه.
دیگه نتونستن ادامه حرفشون و بگن چون از تو آلاچیق صداشون کردن. می خواستم سونیا رو بگیرم یه نیشگون حسابی از پاش بکنم تا دیگه بلبل زبونی نکنه. بچه ی بی حیا.
اما دریغ چون اینا که رفتن این فنچولم با خودشون بردن. اشکال نداره جاش شب السا و نیشگون می گیرم.
بابا با مردای ساختمون تو آلاچیق نشسته بودن.

سمت چپ بابا آقا محمد نشسته بود شوهر مرضیه خانم. ساکن یکی از واحد های طبقه ی پنجم. آقا محمد مکانیک بود و مرضیه خانم خانه دار. حدود 10 سالی میشد که ازدواج کرده بودن اما طفلی ها بچه نداشتن. یعنی هنوز بچه دار نشده بودن. هیچ کدومم مشکلی نداشتن ولی خوب هنوز قسمتشون نشده بود. آدم های خوب و مهربونی بودن. مرضیه خانم یه جورایی مشکل گشای خانواده هائیه که بچه ی کوچیک دارن و نمی تونن تنهاشون بذارن.
مثل خانواده ی صماعی. آقا سهیل و فاطمه خانم که اونا هم طبقه ی پنجم میشینن. یه جورایی هر دوشون شاغلن. آقا سهیل برق کاره و فاطمه خانم هم تو خونه خیاطی می کنه کارشم خیلی خوبه من که به شخصه مانتوهامم فاطمه خانم می دوزه. وقتی سرش خیلی شلوغه سامان 6 ساله و سلاله ی 10 سالش و می ذاره پیش مریضه خانم. واقعاً با محبت ازشون مراقبت می کنه مثل یه خاله ی واقعی.
حتی وقتی شیوا خانم زن آقا فرشاد همسایه ی طبقه ی دوم از دست دوقولوهای 8 ساله اش فرهاد و فرزین کلافه میشه مرضیه خانم به دادش می رسه.
کلاً برعکس من رابطه ی خیلی خوبی با بچه ها داره. واقعاً از ته دلم دعا میکنم خدا هر چه زودتر بهشون بچه بده چون واقعاً مادر عالی ای میشه.
سمت راست بابا علی آقا پدر پژمان نشسته بود و کنارش یه آقایی که نمی شناختم ولی از ظواهر پیدا بود پدر همین پسره است همسایه ی جدیدمون.
کنار این آقا جدیده هم احمد آقا نشسته بود که عجیب بود. چون شنبه بود و ایشونم که استاد دانشگاه بودن ادبیات تدریس می کردن و بودنشون این ساعت روز تقریباً 2 ظهر تو خونه عجیب بود. حالا مریم خانم زنش و بگی یه چیزی شنبه ها مدرسه نداشت. مریم خانم معلم زبان بودن تو مقطع دبیرستان.
خودم و کج کردم به سمت دخترها که شراره داشت براشون بلبل زبونی می کرد و السا هم یه گوشش این ور بود و یه گوشش همراه چشمهاش سمت پژمان و زیر زیرکی بهش می خندید. کنارشونم مینا دختر خانواده ی مینایی همین احمد آقا اینا و مهرانه دختر آقا وحید و مهناز خانم نشسته بود. مینا 20 ساله و دانشجوی رشته ی عمرانِ.
رو به مینا گفتم: مینا بابات چرا خونه است؟
مینا با خنده گفت: ناراحتی بگم بره تو خیابون وایسه. امروز کلاسش صبح بوده فقط.
آهانی گفتم. اومدم رومو برگردونم که چشمم خورد به مهدی که از تو آلاچیق خیره شده بود بهم. بی اختیار اخم کردم. خوشم نمیومد کسی بهم خیره بشه. مهرانه خواهر مهدی بود یه خواهر 11 ساله هم داشت به اسم مهین که با بچه ها مشغول بازی بود.
مهرانه لیسانس مدیریت داشت و الان برای ارشد درس می خوند. تا کنکور بده هر چند بیشتر پی بازیگوشی بود تا درس. کشیک می داد ببینه کی کجا میره باهاش بره تا از زمان درس خوندنش کم بشه.
مهدی هم حسابداری خونده بود و توی یه شرکت کار می کرد. باباشون قنادی داره خودشون شیرینیها رو درست می کنن و انصافاً هم خیلی خوشمزه می پزن. من که فقط از اونا شیرینی می خرم.
مهرانه اینا طبقه ی سوم می شینن.
پژمان اینا هم طبقه ی سوم می شینن. یه برادر بزرگتر از خودش داره به اسم پیمان که یه دو سالی میشه که ازدواج کرده. علی آقا نظامی بوده و الان بازنشسته است و با بابا دوتایی سرشون و تو بنگاه ها گرم می کنن. هر دو زبون قالب کردن خونه و ملک رو به ملت دارن.
پژمان کامپیوتر خونده و با دوستش یه شرکت زدن.
شهرزاد اینا طبقه ی چهارمن. 2 سال از من کوچیکتره و 25 سالشه ولی خیلی صمیمی هستیم. پرستاری خونده و تو بیمارستان کار میکنه. مامانش شهناز خانم ماماست. آقا شهیادم تو صدا و سیما کار می کنه. یه خواهر 6 ساله به اسم شیما و یه برادر 14 ساله به اسم شهرام داره که با آرمین می گرده.
چشم چرخوندم دیدم اون خانمه که اون روز اومده بود خونه سرکشی و من و شراره رو به هیچ انگاشته بود کنار دیگ بزرگ آش ایستاده و با مامان اینا حرف می زنه. کنارشم یه دختر 14-15 ساله بود که سرش و انداخته بود پایین و به همه جا و مخصوصاً آرمین نگاه می کرد.
سریع چرخیدم سمت آرمین. اونم با این که مشغول حرف زدن بود اما هر چند دقیقه یه بار یه نگاه به دختره می انداخت و یه لبخندی هم می زد.
یادم باشه شب حالشو بگیرم. آدم با همسایه هاش تیک و تاک نمی کنن مخصوصا وقتی کم سن و سال باشن.
نگام که به دیگ آش افتاد تازه یادم اومد که این آش چه وقته است؟ اصلا ماها برنامه ی اش نداشتیم.
دوباره کج شدم سمت شراره و گفتم: شراره کِی قرار شد آش درست کنید؟
شراره حرفش و قطع کرد و چرخید سمتم و گفت: مژگان خانم اومد به مامان پژمان گفت برای خونه ی جدیدیه نذری داره باید آش درست کنه. دیگه مهناز خانمم گفته چون روز اولیه که اینجا جا گیر شدیم با کمک همه یه دیگ بزرگتر آش می پزیم شگون داره. دیگه همه از 8 بیدارن و به کوب کار می کنن. خیلی از کارهاشم دیشب خودشون انجام داده بودن. اون دختره که اونجاست و میبینی؟ دختر مژگان خانمه، آیدا. بزار برم صداش کنم یکم ازش اطلاعات بگیرم.
از جاش بلند شد و رفت و بعد یکم حرف زدن دست دختره رو گرفت و آوردش وسط جمع دخترا نشوندش و گفت: بچه ها این آیدا خانمه باهاش آشنا شین.
یعنی من بگم این شراره احتمالا یکی از کس و کاراش تو ساواکی بخش جاسوسی چیزی بوده دروغ نگفتم. در عرض 5 دقیقه کل زندگی دختره رو بیرون کشید.
آقا علیرضا یه باشگاه بدن سازی داشت. خودش و پسرش مربی بدنسازی بودنو پسرش تربیت بدنی خوند بود. خود آیدا عضو تیم ایروبیک بوده و مامانشم مربی باشگاه تو زمانهایی که باشگاه زنونه بوده.

بوی پیاز داغ تازه کل حیاط و برداشته بود و واقعاً آدم رو به هوس می انداخت جوری که منی که زیاد اهل آش نبودم خیلی دلم می خواست بخورمش.
کم کم آش حاضر شد و ما دخترا قبل از اینکه صدامون کنن و نشون بدن که داریم تنبلی می کنیم خودمون رو سنگین نگه داشتیم و رفتیم کمک و کاسه های آش رو حاضر کردیم.
مامان اینا تو کاسه آش می ریختن با سینی کاسه های پر شده رو می بردیم پیش مامان شراره شهناز خانم و اون روشون کشک می ریخت و بعدم مهناز خانم روشون رو با پیاز داغ و سیر داغ تزیین می کرد. بوش آدم رو مست می کرد.
من و السا و شراره سینی به دست رفتیم سمت مردا تا بهشون آش بدیم. همیشه از دولا شدن و چیز تعارف کردن بدم میومد. خدا رو شکر که اینجا مجبور نبودم خم شم می تونستم دستم و پایین نگه دارم تا خودشون بر دارن. تو سینیم 4 تا کاسه ی آش بود که داده بودم به بابا اینا و سینیم خالی شده بود. برگشتم برم که دیدم السا کنار پژمان اینا گیر کرده و پژمانم با حرکت آهسته دستش رو میبره سمت کاسه ی آش، خیلی ضایع بازی بود.
اخم کردم. خواستم برم سمتش تا بهش تشر بزنم که بفهمه کجاست و تو چه موقعیتیه، چشمم خورد به پسره آیدین که سونیا از بغلش تکون نخورده بود و هنوز داشت براش بلبل زبونی می کرد. این بچه هم این پسره رو ول نمی کرد دو زار آش بخوره.
آروم با اخم رفتم سمتشون و بین راه سینی آشم رو دادم دست شراره که تازه آش هاش رو پخش کرده بود.
از کنار السا رد شدم و آروم با آرنج کوبیدم تو پهلوش که قدِ خم شده اش صاف شد و بدون اینکه کل بدنش رو بچرخونه سرش رو چرخوند و یک نگاهی بهم کرد که با اخم و اشاره ی چشم بهش فهموندم که بره و اینجا واینسته.
کنارش خم شدم سمت سونیا که بغل پسره مو قشنگ بود و گفتم: سونیا جان از بغل آقا بیا بیرون می خوان آش بخورن.
تا دستم و بردم سمتش که بگیرمش همچین مثل کنه چسبید به گردن پسره که فکر کنم همون لحظه یه مسدودی نای پیدا کرد.
سونیا: نمی خوام می خوام پیش خوآن بمونم. با هم آش بخوریم.
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم اخمم بیشتر شد بچه پررو از الان آویزون پسراست معلوم نیست دو روز دیگه بره مدرسه چی کارا که نمی کنه. بی آبرویی نیاره برامون؟
آروم دستم و بردم زیر یه بازوش و با تحکم گفتم: سونیا جان زشته بیا بریم بهت آش بدم بعدش برگرد.
یه نوچ بلندی و کش داری گفت: نـــــــــــــــــــچ من می خوام با خوآن بخورم.
زیر لب گفتم: ای تو روح هر کی این سریالها رو درست می کنه.
این بچه به این نون و ماست پایین بیا نبود. تحکمم و زیاد کرد و با چاشنیه جدیت رو بهش گفتم: سونیا ..
همچین نگاهم و به چشمهاش دوختم که خود به خود دستش شل شد و لبهاش جمع و آماده ی گریه.
دوباره خم شدم بغلش کنم که این بار زیبای خفته گفت: کاریش نداشته باشید بذارید بمونه با هم آش می خوریم.
نگاه جدیم و دوختم بهش و گفتم: مزاحمتون نمیشیم شما راحت آش تونو بخورید.
چشمهاش و نمیدیدم اما از صداش پیدا بود که احتمالاً ابروهای اونم زیر اون موهاش گره خورده. جدی و محکم گفت: بذارید بمونه.
خیلی دوست داشتم ضایعش کنم. معنی نداشت تو کار من دخالت می کرد. این دخالت بی موردش باعث شده بود سونیا حس کنه با وجود یه حامی می تونه با زور کارش رو از پیش ببره. چون به محض اینکه دید این پسره گفت بمونه حلقه ی دستش و سفت تر کرد و چشمهاشم همراه دهنمش جمع کرد و ریزه ریزه شروع کرد به گریه کردن.
کلاً تحمل گریه ی بچه رو ندارم. میره رو اعصابم. واقعاً درک نمی کنم وقتی بدون گریه هم می تونن کارهاشون رو انجام بدن آخه چرا جیغ و داد و اشک؟
رو به پسر گفتم: ممنونم اما لطفاً دخالت نکنید.
این بار سفت تر دست سونیا رو گرفتم و با قدرت بیشتری کشیدمش. همچین گردن پسره رو چسبیده بود که گردن اون بدختم کشیده شد سمت جلو.
پژمان و السا هم خیره شده بودن به بحث و کلنجارهای ما.
پژمان: خوب بذار مونه ما بهش آش میدیم.
من: پژمان جان بهتره پیش خودمون بخوره اینجا اذیت می کنه.
پژمان: خوب مراقبشیم.
گریه ی سونیا بیشتر شد. بهش نگاه کردم. خم شدم و آروم دم گوشش گفتم: عزیزم ساکت باش وگرنه می دونی چی کارت می کنم.
دهنش و جمع کرد و به حالت بغض نگام کرد و گفت: خاله نمیشه بمونم؟
من: اگه همون اول لج نمی کردی شاید اجازه می دادم اما چون گریه کردی نه.
پژمان: یعنی راه نداره؟
رو به پژمان گفتم: نه باید یاد بگیره با لج چیزی رو بدست نمیاره.
برگشتم که بازم با زور از بغل اون پسره بکشمش بیرون که پسره رو به سونیا گفت: خانم خوشگله شما برو آشتو بخور تموم که شد بدو بیا اینجا پیش من باشه؟ منم آشم رو می خورم و منتظرت می مونم، خوب؟
یه لبخند ملیحم چاشنی حرفاش کرد. مونده بودم که چرا یهو تغییر موضع داد. اما هر چی که بود باعث شد سونیا گره ی دستهاش و از گردنش شل کنه و همون جور که میومد بغل من گفت: پس من زود آش می خورم میام باشه؟
آیدین آروم گونه اش و کشید و یه باشه گفت.
دیگه موندن بیشتر درست نبود. رو به السا گفتم: آش آقا رو بده بریم.
با حرف من به خودش اومد و سریع آخرین کاسه ی آش تو سینیش رو به آیدین داد و دنبال من راه افتاد.
آروم گفتم: خدا من و بکشه از دست شما خواهر و خواهر زاده ی آبرو بر خلاص شم. دوتایی چسبیدین به این پسرا ولشون نمی کنید. اینم شد زندگی.
با اخم غلیط رفتم سمت مامان و سونیا رو دادم بهش. دیگه حتی بوی آشم به هوسم نمی انداخت. رفتم کیفم رو برداشتم و از غفلت بقیه استفاده کردم و تند رفتم تو ساختمون و خودمو رسوندم به خونه.
آنقدر خسته و کلافه بودم که به محض در آوردن لباسهام پریدم تو حموم و بعد یه دوش 5 دقیقه ای با موهای خیس افتادم رو تخت السا.

پاشو ببینم. اه چندش حالمو بهم زدی کی گفته با موهای خیس بخوابی رو تخت من. بالشتم رو به گند کشیدی. اه مگه خرسی این جوری خوابیدی بیدار شو دیگه.
صداش رو اعصاب بود. با همه ی روانم بازی می کرد. چرا خفه نمیشه؟ مدام با اون صدای جیغ مانندش تو یه ریتم خاص غر می زد. برای ساکن کردنش بدون اینکه چشمهام و باز کنم از تخت پایین اومدم و بدون بالشت و هیچی دراز کشیدم کف زمین تا به ادامه ی خوابم برسم.
السا: دیوونه شدی؟ اونجا چرا خوابیدی؟ تنت درد می گیره.
زیر لب غریدم: خفه شو....
صدای بلندش قطع شد و فقط زمزمه های زیر لبیش باقی موند. می تونستم با عمیق تر شدن خوابم اون وزوزش رو نادیده بگیرم.
تازه داشتم بر می گشتم به خواب شیرینم که صدای بلند تلویزیون و بعدم بلند بلند حرف زدن آرمین و جیغ های لج درآر سونیا آخرین تیر خلاصی رو به رویام زد و خواب قشنگم برای همیشه محو شد.
با اخم رو زمین نشستم و عصبی چشمهام رو باز کردم. کار هر روزشونه. یه درصد به کسی که ممکنه خواب باشه اهمیت نمیدن.
الان دلم یه دعوای بزرگ می خواست که فقط داد بزنم اما چه فایده. ترجیح دادم فقط اخمم و بکنم و اخلاق خوشگل سگیمو تو خاموشی نشون بدم.
از جام بلند شدم.
السا: بیدار شدی؟ الان چه وقت خواب بود دختر شب خوابت نمی بره. چرا یهو رفتی؟ ما اصلا نفهمیدیم. آشم نخوردی. مامان برات آورده.
بی توجه به حرفهای تموم نشدنیش از اتاق اومدم بیرون. طبق معمول آرمین بلند بلند حرف می زد. این پسر اصلا چیزی به اسم صدای پایین رو نشنیده بود و درکش نمی کرد. گل سر سبد مونم که تشریف داشت
اما خبری از ننه باباش نبود.
بی حوصله پوفی کشیدم و خیره شدم به سونیا که چسبیده به مامان پشت سرش راه می رفت و دهنش رو تا جای ممکن باز کرده بود و یه گریه ی متظاهرانه راه انداخته بود که بیشتر صدا داشت تا اشک و مدام میگفت " دایی آرمین اذیتم کرده ".
مطمئنن باز آرمین رفته سمتش که بغلش کنه و ببوستش این بچه هم لوس شده نذاشته و اونم باهاش قهر کرده. بچه هم کم طاقت فکر می کنه اگه چغلیش رو بکنه شاید دوباره با هم دوست بشن.
یعنی من مرده ی هوش این کودکانم. رفته پسره رو پیش مامان باباش بده کرده تازه انتظار داره بازم بیاد سمتش.
به موهای مشکی پریشونِ فرِ تو هم گره خودش که آزاد دور صورتش ریخته بود نگاه کردم.
بی اختیار دستم رفت سمت موهام. درسته که میگن حلال زاده به داییش میره اما این دختر مطمئنن یه اسکن از خاله اشه.
شاید برای همینم هست که کمتر از هر کس دیگه ای با هم می سازیم. چون انتظاراتمون یکیه.
دوباره دستی به صورتم کشیدم و رفتم سمت دستشویی.
لازم نبود بپرسم تا السا کل اتفاقاتی که در نبود و بود من افتاده رو برام تعریف کنه. من نمی دونم این دختر با این شم قوی جاسوسی و کنجکاوی که داره نباید مدیریت بخونه شاید وکیل بهتری میشد. بس که حرف می زد قاضی به شرط ساکت کردنش موکلش رو تبرئه می کرد.
رو تخت دراز کشید بود و یه ریز حرف می زد. وسط حرفهاش یهو برگشت سمتم و گفت: ببینم تو اون پایین چرا یهو گیر دادی به این سونیای بدبخت؟ چه اصراری داشتی بچه رو از بغل آیدین در بیاری؟
اخمام دوباره رفت تو هم. یاد اون پسره موقشنگه افتادم که جلوی در اشتباهی زدم به کلاهش.
من: چون باید میومد پیش خودمون. پسره می خواست آش بخوره. با وجود سونیا تو بغلش نمی تونست. دیگه خودمون که می دونیم این بچه وقتی پیله می کنه به یکی چقدر می تونه اعصاب طرف رو خُرد کنه. ما که فامیلشیم یه وقتها از دستش کلافه می شیم چه برسه به غریبه ها.
با یه حرکت پاهاش و از تخت آویزون کرد و نشست و گفت: ولی آیدین خودش راضی بود که سونیا پیشش بمونه.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم: اون می خواست ادب و رعایت کنه ما که نباید شعورمون و فراموش می کردیم؟
رومو ازش برگردونم. خودش فهمید که بحث تموم شده. دوباره شروع کرد به تعریف کردن.
از تو کتاب خونه ام کتاب از خشت تا خشت رو در آوردم و همون گوشه تو اتاق رو زمین نشستم و سعی کردم صدای صحبت السا رو تو ذهنم کم کنم و رو نوشته ها تمرکز کنم.
عاشق این کتاب بودم. توش پر بود از هر خرافه و هر چیزی که ملت ایران از گذشته تا حال بهش معتقد بوده و باورش داشته. یه وقتهایی یه چیزایی توش پیدا می شد که آدم میموند.
رسیدم به یه تیکه هایی که مربوط به شوهر دادن دخترای کم سن و سال بود. معتقد بودن که مردا باید با دختر بچه ها ازدواج کنن تا بتونن همون جور که خودشون می خوان اونها رو بزرگ کنند و در واقع باب میلشون تربیتشون کنن.
چه کار چندش آوری. یکم شعور نداشتن اجازه بدن بچه بزرگ بشه بفهمه چی به چیه. با خوندن این موضوعات حالت انزجاری از مردا و تفکرات اون زمانها پیدا کردم که باعث شد صورتم چین بخوره. فکرشو بکن یه بچه ی بیچاره ی کوچیک. یه دختر کم سن و سال در حدود 9-10 ساله.
-: خاله تو گوشیت نقطه بازی میدی من بازی کنم؟
سرم و از رو کتاب برداشتم و خیره شدم به سونیا که سعی می کرد با لبخند زدن منو قانع کنه گوشیم رو بدم بهش.
یه لحظه یاد نوشته های تو کتاب افتادم. خیلی از اون بچه های کم سن به سختی شب اول ازدواجشون رو تحمل می کردن و حتی نوشته بود چند موردی هم دووم نیاورده بودن.
دلم گرفت. دست بلند کردم و آروم موهای فرش و نوازش کردم. وای اگه من بودم و کسی می خواست به بچه ام از این ظلما بکنه با ناخونام چشمهاش و در میاوردم.
تو یه لحظه دلم به شدت برای سونیایی که رو به روم ایستاده بود تنگ شد. جفت دستهام و بلند کردم و محکم بغلش کردم. صداش در اومد.
سونیا: خاله داری خفه ام می کنی.
یه بوسه ی سفت رو موهاش نشوندم و از خودم جداش کردم.
من: مگه بهت نگفتم موهات و این جوری ول نکن؟ خفه نشدی از دستشون؟ بزار با کش ببندمشون.
تند گفت: نه نمی خواد.
همچین خودش و عقب کشیده بود که خنده ام گرفته بود. عاشق موهای بلند بود همه ی عشقش این بود که موهاش و بریزه دورش و وقتی می بینه از شونه اش پایین تره ذوق زده بشه و هی تکونشون بده.
به میز اشاره کردم و گفتم: گوشیم رو میزه. برو بیارش تا برات نقطه بازی بذارم.
تند رفت گوشیم رو آورد و براش بازی رو پلی کردم. یکم به بازیش خیره شدم. هیچ وقت از این کامپیوتر نمی برد. بچه ام یکم خنگ بود.
با اینکه خیلی وقتها با هم بحث می کردیم و دعوا اما بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستش داشتم. آروم رو موهاش رو ناز کردم که سریع با دست پسم زد. بچه پررو... محبت بهش نیومده.

یه خمیازه ی درون دهانی پنهان کشیدم و آروم چشمهام رو مالیدم. امروز 6 صبح بیدار شده بودم و دیشبم به خاطر کتاب خوندن و سر و صدای طبقه ی بالایی که انگار مدام یه وسیله ی سنگینی و میکشیدن این طرف اون طرف تا ساعت 3 صبح نتونستم بخوابم و صبحم 8 یه کلاس داشتم و الان به شدت خوابم میومد. من نمیدونم بعد یک هفته چرا هنوز اینا جاگیر واگیر نشدن. هر شب صدای حرکت میاد از خونشون.
از زور خواب و خمیازه به آبریزش چشم و بینی افتاده بودم. حالا تو این گیر و دار از دستمالم خبری نبود. مدام دستم و تو کیفم می چرخوندم اما پیدا نمیکردم.
بی خیال دستمال شدم و به همون بالا کشیدن بینیم بی امکانات رضایت دادم.
با دیدن در خونه امید تو دلم جوونه زد. یاد تختم و لحاف گرمم افتادم و بی اختیار یه لبخند محو رو لبم نشست.
دست دراز کردم که در و باز کنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد. قبل اینکه کلید رو تو قفل بندازم دستم و عقب کشیدم.
از تو جیب مانتوم گوشیم و در آوردم و به شماره نگاه کردم. با دیدن اسم السا اخمام رفت تو هم.
یعنی چی شده که این وقت روز بهم زنگ زده؟ وقتی دانشگاه نداره تا لنگ ظهر می خوابه.
دکمه ی وصل تماس و زدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم.
السا: الو آرام...
من: سلام چی شده؟
السا: کجایی؟
اخمام بیشتر شد.
من: دم در خونه چی شده؟
تند گفت: هیچی همون جا باش بالا نیا با هم بریم یه جایی.
قبل از اینکه بپرسم "چه جایی؟" تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و یه چشم غره بهش رفتم. به شدت بدم میومد کسی تماسی رو روم قطع کنه همون قدر که بدم میومد به حرفهام بی توجه باشن یا در رو روم ببندن.
یه نفس عمیق کشیدم رفتم کنار در و تکیه دادم به دیورا بین دوتا در بزرگ و کوچیک خونه امون و منتظر موندم.
با کمال تعجب بعد 2 دقیقه در باز شد و اول السا و پشت سرش شراره و مهرانه هم اومدن بیرون.
با تعجب تکیه ام و از دیوار گرفتم و بهشون خیره شدم.
شراره با دیدن من لبخند گشادی زد و گفت: درست به موقع اومد. بریم تا دیر نشده.
دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند و بقیه هم در حد 2 تا سلام گفتن حرف زدن و ساکت دنبالمون اومدن.
با تعجب به قیافه های خندون و مصممشون نگاه کردم. اینجا چه خبر بود؟
حس می کردم مثل یه سگی که بهش قلاده بستن و دنبالشون می کشن دنبال شراره کشیده میشم. سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بیارم اما سفت چسبیده بود بهم.
من: بابا یکیتون بگه اینجا چه خبره؟ کجا داریم میریم؟
شراره بدون اینکه نگام کنه گفت: میای میفهمی. دیگه هم بی خیال سوال کردن بشو خودتم لوس نکن شده بزنیمت با خودمون می بریم چون اخلاق گندت دستمونه.
اخمام رفت تو هم و دندونامو رو هم فشردم. هیچم اخلاقم به این گندی که می گفتن نبود. خوب وقتی آدم حس رفتن جایی و حوصله اش و نداره چه معنی داره به زور بره؟ مخصوصاً با آدم های بد پیله ای مثل اینا. میان میچسبن به آدم و ول نمی کنن تا باهاشون برم خرید یا بازار یا نمی دونم سینما. خوب شاید تفریحات شما برای من جذاب نباشه. از نظر من وقت گذروندن 4 ساعته برای خرید هدر دادن عمر مفید بود. این که بی خودی بری تو بازار بچرخی بدون اینکه هدف خاصی برای خرید داشته باشی کجاش جذاب و مهیجه؟
همیشه سعی می کردم از زیر رفتن به این جور خریدها در برم و همیشه هم این دخترا پیله میشدن. از هر 10 بار 7 بارش رو مجبور بودم برم و تنها 3 بار می تونستم با راهکارهای مختلف و خلاقانه فرار کنم.
یا میرفتم حمام و بیرون نمیومدم و کیسه ی یه سالم رو می کردم. یا سریع حاضر میشدم و به هوای خرید کردن از سوپری می زدم بیرون و تا وقتی اینا بی خیال نمیشدنُ و نمی رفتن بر نمی گشتم.
اما خوب بعد این همه سال همه ی شگردهام رو یاد گرفته بودن و میزان موفقیت من خیلی کم شده بود.
بدونن اینکه من رو آدم حساب کنن تاکسی گرفتن و سوار شدیم و رفتیم. حتی مقصدم بهم نگفتن.
با تعجب به تابلوی بزرگ جلوی در آهنی نگاه کردم.
اخمام غلیط تر از همیشه رفت تو هم.
با تحکم پرسیدم: ما اینجا چی کار می کنیم؟

مهرانه شوخ گفت: اومدیم تحقیقات محلی در مورد همساده امون. آخه اینم سواله؟ خوب اومدیم باشگاه دیگه.
بدون توجه به شوخیش گفتم: می خواستین بیاین میومدین منو چرا آوردین؟ من نمیام.
یه قدم عقب برداشتم که راه اومده رو برگردم که السا و شراره تند اومدن سمتم و هر کدوم یه دستم و چسبیدن و کشیدنم سمت ورودی باشگاه.
السا: آرام خودت و لوس نکن دیگه. تا اینجا اومدی بقیه اشم بیا دیگه؟
شراره: اتفاقاً اگه یکی باشه که از همه بیشتر به این باشگاه نیاز داشته باشه تویی. می ترسم چند وقت دیگه از در تو نیای.
دیگه نمی تونستم پیشونیم و بیشتر از این تو هم کنم و چین بدم. از اینکه به هیکلم گیر بدن و برام نسخه بپیچن متنفر بودم. به نظرم فضولی تو خصوصی ترین مورد زندگی هر آدمی بود.
السا ادامه ی حرف شراره رو گرفت و گفت: خواهر من برای خودتم لازمه تا کی می خوای این جوری بمونی؟ یکم همت داشته باش.
مهرانه با خنده گفت: ببین داری می ترشی یکم وزن کم کن ملت چشمشون بگیرتت و ...
با چشم غره ی من ادامه ی حرفش رو خورد و نیشش بسته شد.
از این بحثا متنفر بودم. از پله ها به زور پایین رفتم و جلوی میز منشی باشگاه ایستادم.
تو آینه های قدی و بزرگ باشگاه به خودم نگاه کردم. قد 166 و یه هیکل تو پر و تپلی.
البته من خودم می گفتم تپلی اما بقیه می گفتن داری از چاقی می ترکی.
آخه 5- 6 کیلو چاقی کی رو میکشه؟ نه که نخوام کم کنم اما از این که یه نقص یا یه ایرادی رو تو چشمم کنن متنفر بودم و بیشتر لج می کردم و دلم نمی خواست درستش کنم، مخصوصاً که تا من یه چیز شیرین یا هر چیز خوراکی می خوردم یهو 6 تا چشم بهم خیره میشدن و با چشم و ابرو اشاره می کردن که نخور، کم بخور.
هیچکی نبود به اینا بگه شاید من یه دوست پسر دارم که دختر تپلی دوست داره. والا... فضولن دیگه.
دست به سینه با یه اخم عمیق یه قدم دور تر از السا و شراره که رو میز منشی خم بودن ایستادم و مهرانه برای اینکه نکنه یه وقت در برم یه قدم عقب تر از من ایستاده بود.
یه چشم غره ی یه وری بهش رفتم و چشمهام و تو باشگاه چرخوندم. صدای بلند یه آهنگ شاد تو کل فضا پیچیده بود. یه گروه تو یه فضای تقریباً خلوتی که دستگاهی نبود مشغول ورزش بودن. ایروبیک کار می کردن و با دستور مربیه هی می چرخیدن و لنگاشونو از هم باز می کردن. یکم مسخره بود.
دور تا دور سالن بزرگم پر بود از دستگاه های متعدد اعم از برقی و غیره برقی. وزنه های سنگین و سبک.
کمِ کم پول هر کدوم از دستگاه ها حقوق چند ماه من بود. چون همه برقی و آخرین مدل بودن. پوفی کردم و رومو برگردوندم و چشم تو چشم مژگان خانم شدم. همون زنی که روز اول اون جوری سر زده اومده بود تو آپارتمان.
با دیدن ما با لبخند به سمتمون اومد. قبل اینکه به خودم بیام و اخمهای کشیده تو همم رو باز کنم از دور سلام دسته جمعی گفت که باعث شده همه برگردن سمتش.
سعی کردم اخمام و از هم باز کنم که نگه دختره ادب و شخصیت نداره. اما ساکت موندم و یه سلام زیر لبی بیشتر نگفتم. شراره و السا با شور و هیچان و لبخند انگار یه آشنای خیلی قدیمی دیدن رفتن جلو دست دادن و خوش و بش کردن.
چشمهام رو ریز کردم.
باید حدس می زدم اینجا اومدن در واقع برای از بین بردن حس فضولیشون بوده نه لاغر کردن من. فقط شریک جرم یم خواستن که همه چیز رو بندازن گردنش که کسی هم بهتر از هیکل من پیدا نکردن.
بی خیال و بی تفاوت منتظر موندم تا خوش و بششون تموم شه و ثبت نام کنن. با حرص زیر لب غریدم. من اینجا نباید باشم. من حتی لباسم ندارم.
مهرانه: السا برات همه چیز آورده.
یه چشم غره هم به السای بی خبر رفتم. دختره ی نخود ...
مژگان خانم برای همه امون برنامه نوشت که از کدوم دستگاه استفاده کنیم. به من که رسید یه نگاه سر تا پا و یه نگاهم از پشت بهم انداخت و سرش رو برد تو برگه و همون جور که می نوشت گفت: سینه ها کوچیک بشه باسن بزرگ بشه شکم کمی بره تو بازوها...
دوباره سرش و بلند کرد و یه نگاهی انداخت و گفت: خوب بازو و رون زیادم بد نیست.
چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. کلاً می خواست منو از نو بسازه. تاحالا فکر نکرده بودم که هیکلم هیچ نکته ی مثبتی نداره.
السا یه وقتهایی که محبتش زیاد میشد می گفت درسته که باسن درست و حسابی نداری اما شکمت اونقدرها هم بزرگ نیست یه ذره شکم زیاد پیدا نیست. سینه هاتم درشت خوبه تو لباس قشنگ میشه.
اما وقتی حالش بد بود و در حد ترور شخصیتی بود میگفت: گامبوی چاق.
اون موقع بود که کلام مادر بزرگ گرامی رو باید طلا گرفت که به السا می گفت: اَتا سی یو خِشکه چوِ قرب
چشم. که ترجمه اش میشد یه دونه چوب خشک سیاه با چشمهای در اومده.

و عجیب این جور وقتها به کار میومد چون نمی تونست به من برش گردونه. منی که بر عکس پوست گندمی اون سفید پنبه ای بودم و تپل.
با اخمهای یه سره شده از تاکسی پیاده شدم و بی توجه به بقیه و تا حدی جدا حرکت میکردم. اونقدر بدنم به خاطر تمرینها و دستگاه ها و وزنه ها درد می کرد که به زور پاهام رو بلند می کردم.
مژگان خانم خودش شخصاً به من تمرین داد و بالا سرم موند تا تک تک حرکات رو انجام بدم و نتونم از زیرش در برم.
منم کل مدت اخم کرده بودم و تو دلم با روح دخترا جلسه گذاشته بودم. نمیدونستم چرا چشم ندارن این 5-6 کیلو اضافه وزن منو ببین. حالا یه نفر از میزان باربی بودنش کمتر بشه به جایی بر نمی خوره که.
بی حوصله پوفی کردم.
نگاهی به دخترا که سر خوش می گفتن و می خندیدن انداختم. با اخم بهشون چشم غره رفتم. به اونا بد نگذشت هیچکی بالا سر شون نبود و راحت برای خودشون می گشتن. دوتا دستگاه می زدن قد 5 دقیقه یک ربع حرف می زدن.
همه ی بدنم درد می کرد. پاهام و رو زمین می کشیدم و این وحشتناک بود. همیشه از شل راه رفتن بدم میومد و برام عذاب آور بود.
به یاد صبح افتادم که چقدر امیدوار اومد سمت خونه که بی خوابی شب قبلم رو جبران کنم.
جلوی در خونه منتظر موندیم تا شراره کلید بندازه و در و باز کنه. دستهام و تو جیب شلوارم فرو بردم و بی تفاوت به بحث مهرانه و السا در مورد عظمت و خوبیِ باشگاه گوش کردم.
قبل اینکه شراره کلید و تو قفل بندازه در باز شد. با صدای در همه سرهاشون به سمت در چرخید.
قامت بلند پژمان و به دنبالش پسر جدیده از در بیرون اومد.
پژمان یه سلام بلند بالا به همه امون کرد و پسر هم زیر لبی یه چیزی مثل سلام گفت و یه وری ایستاد و دست به جیب به جهت مخالف ما نگاه کرد.
السا با دیدن پژمان گل از گلش شکفت و یه قدم به سمتش برداشت. شراره خودش و با در مشغول کرد و مهرانه نزدیک من شد. جالب بود که همه سعی می کردن برای یک دقیقه هم که شده به این دوتا جوون عاشق فرصت ابراز احساسات بدن.
نگاه بی تفاوتم رو صورت و موهای بلند آیدین ثابت شد. خیلی دوست داشتم همه ی بدن دردی که الان میکشیدم و جواب همه ی پیله بازیهای مژگان خانم و تا حدودی توهین به هیکلم و با یه چشم غره ی آتیشی و سنگین روی این پسر خالی کنم اما چون فکر می کردم اون با اون موهاش که تا رو چشمش اومده مطمئنن چشم غره ی ملیحم و نمی تونه ببینه و یه جورایی هم هدر داد انرژی باقیمونده ام میشد، خودم رو سنگین نگه داشتم و چشم ازش گرفتم و به پژمان و السا نگاه کردم.
پژمان با محبت سرش رو خم کرده بود تا بتونه به چشمهای السا نگاه کنه و السا هم سرش و بالا گرفته بود تا خوب ببینتش. یه لبخند کج رو لبهام نشست. هر چه قدر که این دختر به من میگفت خپل من هم می تونستم تو جوابش بهش بگم کوتوله. 5 سانت کوتاه تر بودن از من بهم این حق رو می داد که این عنوان و گاه گداری بهش ببخشم. مخصوصاً در مواردی که نزدیک یا کنار پژمان مثل الان می ایستاد و تفاوت قدشون تو چشم بود.
پژمان: خانما کجا تشریف برده بودین دسته جمعی؟
السا با سر به آیدین اشاره کرد و گفت: رفته بودیم باشگاه مژگان خانم اینا.
و آروم تر به امید اینکه کسی نشنوه گفت: دیشب که بهت پیام دادم.
پژمان چشمکی زد و سری تکون داد و گفت: خوندم.
نگاه قدی به هیکل السا انداخت و پر مهر گفت: ولی شما که نیازی به باشگاه ندارید.
دوباره آروم تر گفت: من همین جوری هیکلت رو دوست دارم.
السا قرمز شد و با خجالت و لبخند و ذوق گفت: ما به عنوان همراه رفته بودیم. هدف آرام بود.
با این حرف پوزخندم به یکباره محو شد و چشمهام گرد و بدنم صاف. مهرانه سرش و انداخت پایین و شراره لبش و به دندون گرفت و سرهای پژمان و آیدین به سمتم چرخید.
پژمان یه لبخند گشاد زد و گفت: خوب آرامم نیاز نداره آنچنان.
تا حدودی از حرفش خوشم اومد اما اون آنچنان آخرش زیاد جالب نبود. تیز به مو قشنگ نگاه کردم و با دیدن لبخند کجش بی اختیار اخمهام تو هم رفت. درسته که چشمهاش پیدا نبود اما می تونستم حدس بزنم داره هیکلم رو وارسی می کنه.
اخمهام غلیظ شد. پسره ی هیز به مامانش رفته.
همه خواهر دارن ما هم دشمن خونی داریم. با عصبانیت کنترل شده به سمت خونه قدم برداشتم و با یه با اجازه از بین حد فاصل السا و پژمان که نزدیک در ایستاده بودن رد شدم و تنه ای به السا زدم که تکونی خورد و چند قدم عقب رفت. برای اولین بار از بزرگ بودن جثه ام خوشحال بودم حداقل می تونستم گاهی با یه تنه این دختر و ناکار کنم.
از در تو رفتم و وارد حیاط شدم و به شدت در برابر وسوسه ی زیر لبی فحش دادن به روح و روان حاضرین جمع مقابله کردم.
در عرض کمتر از یک دقیقه خودم رو به خونه رسوندم و یه سلام گفتم و سریع پریدم تو حمام و قاطع بودم که زودتر از 2 ساعت بیرون نیام. اینم به جبران حرصی که السا امروز بهم داد بزار تو بوی گند عرق بمیره.

با صدای زنگ گوشیم سرم و از رو لب تاپ برداشتم و گوشیم رو از تو گوشهام بیرون آوردم. چشم دوختم به صفحه ی خاموش روشن شوی گوشی. عکس افروز کل صفحه رو پوشونده بود.
گوشی و برداشتم و دکمه ی وصل رو زدم.
من: جانم افروز.
افروز: سلام خوبی؟
من: سلام مرسی تو خوبی؟
افروز: ممنونم کی خونه است؟
من: غیر آرمین همه امون هستیم.
افروز: ببینم عصر چی کار داری؟ جایی می خوای بری؟
فکری کردم. نه امروز از صبح بی کار بودم و تو خونه مشغول استراحت البته اگه میشد استراحتی کرد. با وجود سر و صداهای سونیا و لج کردن های بی موردش و گاهی شیون کردناش استراحت حروم بود.
من: هیچی بی کارم. نه تو خونه ام. برنامه ندارم.
افروز: آرام جان میشه سونیا رو ببری کلاس موسیقیش؟ با آژانس برو با آژانس بیا.
اخمام رفت تو هم. می خواستم عصری یه دل سیر بدون سر و صدای این وروجک بخوابم. اما کی می تونست به افروز بگه نه. سعی کردم کار و پاس بدم به یکی دیگه.
من: باشه حالا ببینم. یا من میبرمش یا مامان.
افروز: نه آرام حتماً خودت ببرش چون یه ربع آخر کلاس باید بشینی که مربیش به شماها درس بده و خواندن نت ها رو یاد بده. راستی کتابش اونجاستا شعرش رو با نتش بهش یاد دادی؟
یه ابروم رفت بالا.
من: نه یاد ندادم. کسی به من نگفته بود که باید نت یاد سونیا بدم.
افروز: وای استادشون می پرسه ازشون. تا جایی که می تونی یادش بده خوب؟ سفارش نکنم سر ساعت باید اونجا باشه. 4 حرکت کنید که به موقع برسید. مواظب باشید. به مامان اینا سلام برسون. شب میام دنبالش. قربونت خداحافظ.
حتی فرصت نکردم یه باشه بگم. حرفش که تموم شد قطع کرد. نمی کنه بذاره من کارش رو انجام بدم بعد این جوری ندید بگیرتم.
گوشی و رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
خودش میدونه قدرت دستشه برای همینم این جوری رفتار می کنه. خواهر بزرگه است و عزیز دوردونه ی مامان اینا کسی جرات نداره رو حرفش حرف بزنه.
دوباره سرم رو بردم تو کامپیوتر و مشغول کارم شدم.
****
چشمهام و رو هم فشار دادم تا خودم و آروم کنم. دقیقاً بیست دقیقه بود که من، حاضر و آماده بودم اما سونیا خانم اطوار میومد. فقط 5 دقیقه طول کشید تا راضی بشن با من تشریف ببرن کلاس. 8 دقیقه بعد صرف لباس پوشیدنش شد. 4 دقیقه بستن موهای فرش بالای سرش طول کشید. الانم 3 دقیقه است که سر کشوی بدلیجات السا ایستاده تا یه گوشواره برای خودش پیدا کنه.
وقتمون داشت تموم میشد. اگه یکم بیشتر طولش می داد ممکن بود دیر به کلاس برسیم. دستش و گرفتم و بی توجه به نق نق هاش کشوندمش سمت در. به مامان که جلوی در آشپزخونه به خاطر سر و صدای سونیا ایستاده بود و قصد داشت بیاد سمتمون اخم کردم و تو یک کلام گفتم: دیرمون شد.
دیگه خودش تا تهش رو خوند و جلو نیومد فقط از همون جا شروع کرد به قربون صدقه رفتن سونیا تا بلکه بتونه آرومش کنه یا بهتر بگم شاید خرش کرد ساکت شد.
ولی این بچه سرتق تر از این حرفها بود. کفشهای اون و خودم رو گرفتم و از در خونه زدم بیرون. اول کفش خودم رو پوشیدم و بعد خم شدم نشستم که کفشهاش رو بپوشونم.
شروع کرده بود به ادای گریه در آوردن و عجیب تو این موارد می تونست پر اشک باشه. با بغض الکی و گریه و اشکهای گوله شده با دهن 3 متر باز حرفم می زد.
کفشهاش رو پوشیدم و دستش رو گرفتم که ببرمش. ولی این گریه اش خیلی اذیت می کرد مخصوصاً که رو صورتش رد اشک می موند و وقتی از خونه بیرون می رفتیم نمی تونستم تمیزش کنم و به شدتم بدم میومد یه بچه تو خیابون گریه کنه. مخصوصا که ملت جوری به همراهش نگاه می کردن که انگار اون نیشگونش گرفته و اشکش رو درآورده.
دیگه تحملم رو داشت تموم می کرد. هنوزم بحث همون گوشواره هایی بود که نتونست بذاره.
پام و رو پله ی اول نذاشته چرخیدم سمت سونیا. دست بردم سمت گوشهام و گوشواره های گرد حجیم کوچیکم رو در آوردم و زانو زدم کنارش و خیره شدم به چشمهاش. با اخم نگام کرد.
قربون اخلاق خوشت برم که بی شباهت به خودم نیست.

دماغش رو بالا کشید و لوسی با ادای گریه گفت: چیه خوب؟ گوشواره می خوام. یاس همیشه گوشواره های خوشگل میذاره و آرادم همیشه میگه چقدر خوشگل شدی. منم می خوام خوشگل بشم.
نفسم رو فوت کردم بیرون و مشتم رو باز کردم و گوشواره های توی دستم رو نشونش دادم و گفتم: اینا رو دوست داری؟ می خوای بذارم گوشِت؟
با دیدنش اون چشمهاش برقی زد و تو یه ثانیه اشک و گریه اش تبدیل به خنده شد و با ذوق گفت: خاله اینا رو میدی به من؟
با اخم یه ابرومو بردم بالا. بچه پررو.
من: نه اینا مال خودمه اما چون تو امروز گوشواره نداری اجازه میدم ازشون استفاده کنی.
دست بردم و یکی یکی گوشواره ها رو گوشش کردم.
سونیا: امروز منم خوشگل میشم. آراد به منم میگه خوشگل.
دستهام رو گرفتم به شونه هاش تا حواسش و از گوشواره هاش به سمت خودم جلب کنم.
تو چشمهام که نگاه کرد گفتم: اولاً که تو همیشه خوشگلی. تو ماه خاله ای این رو یادت نره. بعدم زیاد به حرفای پسرا توجه نکن تموم عقلشون تو چشمشونه نمیشه روشون حساب کرد.
گیج نگام کرد. از نگاهش یه لبخند کج زدم . از جام بلند شدم و چشم تو چشم مو قشنگ که تو پاگرد ایستاده بود شدم. دست به جیب ایستاده بود و به من و سونیا خیره شده بود.
چشمهام ریز شد. این پسره چند دقیقه است اون بالا ایستاده؟
از مدل ایستادنش و مکث کردنش میشد حدس زد که حرفهامون رو شنیده. پسره ی فضول. چشم غره ای که تموم این بیست دقیقه می خواستم خرج سونیا کنم رو حرومش کردم و بی توجه بهش برگشتم و دست سونیا رو گرفتم و از پله ها پایین اومدیم و از خونه زدیم بیرون.
افروز چی گفت؟ رفت و برگشت آژانس بگیر؟ حتماً. فکر کرده من سر گنج نشستم که کلی پول آژانس در بستی بدم. سر خیابون ماشین بگیریم و بعد یکم پیاده روی راحت میرسیم دم آموزشگاه. آژانس بی آژانس.
واره ها رو میدی به من؟
من: نه.
سونیا: آخه من ندارم. میدیش؟
من: نه.
با بغض گفت: مامانم اینا برام از اینا نمی خرن.
یاد جعبه ی پر انگشترها و گوشواره های مختلف و متنوعش افتادم که وقتی می رفتی خونه اشون حتی به زور اجازه می داد نگاشون کنی. از ترس اینکه نکنه یکیشون رو برداری با خودت ببری. یا حتی بخوای همون موقع نگاهشون کنی.
برگشتم و نگاش کردم و خشک گفتم: نه.
موتور آیدین با سرعت از کنارمون رد شد و رفت. نگاهم و از سونیا و موتوری که تو پیچ خیابون محو شده بود گرفتم و به راه دوختم.
فکر کنم سونیا از مالک تنها شدن گوشواره ها به نتیجه ای نرسید که نرم شد.
سونیا: پس این گوشواره ها برای جفتمون باشه؟
من: نه.
سونیا: خوب هر دوتامون ازش استفاده می کنیم. اگه تو خواستی بهت میدم بزاری گوشت.
دزد پررو یقه ی صاحب خونه رو می گیره همینه. مال خودم رو می خواد لطف کنه و گاهی بهم بده که ازش استفاده کنم. واقعاً این بچه ی 5 ساله فکر کرده منی که 22 سال ازش بزرگترم کودنم؟
بی توجه به حرفهاش دستش رو کشیدم و کنار خیابون متوقفش کردم تا تاکسی بگیریم.
یه ریز حرف می زد و سعی می کرد راضیم کنه که اختیار گوشواره هام رو بدم بهش اما نه تنها تو خونه امون بلکه تو کل ساختمونمون می دونستن که این گوشواره ها چقدر برام مهمه.
این گوشواره های کوچیک سادهی نقره ای نشونی از اولین پس اندازم بودن. تو سن 9 سالگی برای اولین بار اینها رو پشت ویترین مغازه دیدم . یک ماه همه ی پول تو جیبیهام رو جمع کردم و تو مدرسه با همه ی گشنگیم هیچی نخوردم تا بتونم پول خریدشون رو جمع کنم.
وقتی به گوشواره ها نگاه می کنم یاد اراده ی قویم می افتم که تو اون یک ماه با اون سن کم چقدر مقاومت کردم که حتی تو اوج گرسنگی و یا هوس نه سراغ خوراکی رفته بودم نه حتی به وسوسه ی خوردن یه بستنی شکلاتی یخ توجه کرده بودم. هنوزم وقتی مواقعی کم می آوردم این گوشواره ها بهم می گفت که می تونم چقدر مقاوم باشم.
برای تاکسی که به سمتمون میومد دست تکون دادم و تاکسی چند قدم جلوتر از ما ایستاد. به سمتش رفتم و در ماشین و باز کردم و اول سونیا رو نشوندم و بعد خودم نشستم. وقتی برگشتم که در و ببندم چشمم خورد به پسری که با پیراهن مردونه و شلوار جین سر کوچه ایستاده بود و به انتهای کوچه نگاه می کرد.
بارها این فرم ایستادنِ منتظرش و دیده بودم.
فرصت نگاه کردن بیشتر و به خاطر حرکت تاکسی از دست دادم.
دم غروب که برگشتم دیگه اثری از پسر منتظر نبود.