-
تزیین اطاق عروس و داماد
28 آذر 1399 13:22
تزیین اطاق عروس و داماد تزیین اطاق عروس و داماد همه تزیینات خانه برترین عروس عالم که داماد برای ایشان تهیه دیده، و منتظر قدوم مبارک ایشان بودند، همین بوده است. گویا این بهترین عروس و داماد، با نگاهی از سر تمسخر به همه زخارف دنیا، به کمترین ها بسنده کرده بودند. تزیین اطاق عروس و داماد غلبه هیجانها، عواطف انسانی و توجه...
-
اهمیت مراسم ازدواج
28 آذر 1399 13:20
اهمیت مراسم ازدواج اهمیت مراسم ازدواج شرع مقدس اسلام نیز برای ازدواج اهمیتی فوق العاده قائل است و توصیه کرده مراسم مربوط به ازدواج باشکوه و البته به گونه ای مطلوب و مشروع برگزار شود. اهمیت مراسم ازدواج ازدواج کاری پسندیده و رویدادی مهم در زندگی انسان است. به همین دلیل لازم است که انسان به اصل ازدواج و شیوه برگزاری آن...
-
رمان فریاد4
28 آذر 1399 10:53
- خانوم اقا داماد اومد. با صدای زن آرایشگر به خودم اومدم. فیلمبردار وارد شد و به دنبالش پرهام با لباس دامادی اومد داخل. دوباره پرهام خواستنی شده بود. برای یه لحظه نگاهمون به هم تلاقی پیدا کرد. پرهام اومد جلو و پیشونیم رو بوسید. منم دستش رو بوسیدم. لحظات رویایی رو پشت سر میذاشتم. موقع بیرون رفتن شنلم رو روی سرم انداخت....
-
رمان فریاد3
28 آذر 1399 10:52
چیزی نگفتم هیچ اصراری هم نکردم که بمونم. میدونستم اگه بمونم و کم محلی هاش رو ببینم حالم بدتر میشه. راهم رو کج کردم به طرف خونه. کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. نمیخواستم در مورد مادرش با پرهام بحث کنم. ایمکه در مورد من چی بهش گفته که اینطور بهمش ریخته و اینطور ازم متنفر شده. خونه بوی پرهام رو میداد. خیلی دلتنگش شدم. لباسم...
-
رمان فریاد2
28 آذر 1399 10:51
بلند شدم و بی اعتنا به حرف سپیده رفتم توی اتاقم. سپیده دیگه دنبالم نیومد و از همونجا رفت خونه. سرم درد میکرد... دیگه طاقت این همه کارو نداشتم. به خدا اگه ترس از خدا نبود تا حالا خودکشی کرده بودم. زمان مثل برق و باد میگذشت. باز هوا تاریک بود که رسیدم خونه. حرف های سپیده تمام ذهنمو مشغول کرده بود و اجازه نمیداد به چیز...
-
رمان فریاد1
28 آذر 1399 10:50
سپیده کارش رو زودتر تموم کرده بود و داشت استراحت میکرد دستام دیگه نای نوشتن نداشت ولی مجبور بودم. خانم مهدوی منشی رئیس شرکت در رو باز کرد . بهم پوزخندی زد: - خانم نادری آقای ذولفقاری شما رو خواستن. با بستن در سرم رو بلند کردم و به سپیده نگاه کردم و نفسم رو بیرون دادم. انگار اذیت وآزارهای این مرد تمومی نداشت: - وای...
-
بعد از آن روز قسمت6(قسمت آخر)
28 آذر 1399 10:49
بعد از آن روز قسمت6(قسمت آخر) تهه باغ ، داراب و یه چند تا از خدمتکارهای جدید زیر دستش داشتن با جیپ قدیمی ور میرفتن. فکر کردم بهتره یه ماشین نو و مدل جدید بخرم. بچه ها بزرگتر شدند و دیگه نمیشه ازشون توقع داشت که با جیپ قدیمی پردشون رانندگی کنند. کمی که قدم زدم یه هو به سرم زد که یه کم ورزش کنم. لباسم ورزشی نبود اما...
-
بعد از آن روز قسمت5
28 آذر 1399 10:48
تا دم در عمارت اشک ریختم و به خودم لعنت فرستادم. برزخ از این بدتر؟ خوشبختانه هنوز بچه ها نیومده بودند. بعد از سلام کوتاهی به داراب و گلی رفتم توی اتاقم و بعد هم یه دوش گرفتم تا حالم جا بیاد. خدایا طاقتش و دارم؟ این بازی تازه داره شروع میشه. تا کی باید رو دهنم مهر سکوت بخوره و من لام تا کام هیچ حرفی نزنم و حرفهام...
-
بعد از آن روز قسمت4
28 آذر 1399 10:48
فصل دوازدهم ظهر موقع ناهار برای بچه ها گفتم که بهرام اومده بود خونمون.از بهرام و سوزان برای فرهاد تعریف کردیم.اون تا به حال اونها رو ندیده بود.گلچهره از اون زمان بیشتر یادش بود و خاطره های بچگیش رو برای خواهر و برادرش تعریف میکرد. - یه روز خاله سوزی و عمو همایون اومده بودند خونمون. بهرام خیلی شیطون بود و من برای اینکه...
-
بعد از آن روز قسمت3
28 آذر 1399 10:47
تقه ای به در اتاقم خورد.نفسم رو بلند بیرون دادم و گفتم: - گلی هربار باید در بزنی؟ خب بیا تو دیگه. صدای اعتراض کیارش بلند شد و گفت: - خب اگه میتونستم که خودم در رو باز میکردم. ماه های آخر حاملگیم بود و من هم سنگین شده بودم. با خلق تنگی از روی تخت بلند شدم و غرغر کنان به سمت در رفتم. - تو همیشه دلت میخواد منو اذیت کنی....
-
بعد از آن روز قسمت2
28 آذر 1399 10:47
فصل پنجم مادر بدری با حضورش در یکی از اتاق های خانه ی کیارش موافقت کرد ؛ این پیشنهاد من باعث شد تا از همون دیدار اول مهرم به دل مادر بدری بشینه. من این درخواست رو از روی محبت دخترانه و ساده ام کرده بودم و توی این عملم هیچ منظور و نیرنگی نداشتم. اما مادر زیاد از این اتفاق راضی به نظر نمیرسید. بعد از رفتن مهمون ها مدام...
-
بعد از آن روز قسمت1
28 آذر 1399 10:46
بعد از آن روز قسمت1 سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ 12:49 ♥♥♥مینا♥♥♥ آرشیو نظرات فصل اول جمعه بود.یه روزملس.البته از نظر هوا ملس بود. چون تمام روزهای من مثل هم شده بود. اون روز از درخونهکه بیرون میرفتم نگاهی به ساعت قدیوبلندگوشهی سالن انداختم. برای ثبت خاطرات شبانه ام لازمش داشتم. عادتم بود گرچهمادرم بهم خورده میگرفتواز این کار...
-
رمان لعیای عشق5
28 آذر 1399 10:39
-آماده است . سینی صبحانه را از انتهای آشپزخانه به دستم داد . وارد اتاق روبیک شدم سر جاش نشسته بود . با دیدنم لبخند زد . ریش و سیبیلش کمی سبز شده بود . امروز همه برنامه ها به هم ریخته بود . با سینی کنارش نشستم و گفتم . -اون طرفی نمی شینی ؟ -نه اینجا بهتره . براش لقمه گرفتم و به دهانش گذاشتم . -بعد از یک شب سخت یک...
-
رمان لعیای عشق4
28 آذر 1399 10:37
-دردش شدیده . -زنگ بزنم دکتر بیاد ؟ -فقط دنبال بهانه ای تا اونو بکشونی اینجا ؟ -من دنبال بهانه ام چه فایده ای به حال من داره ؟ -من نمی دونم اینو خودت بگو بعد از درد به خودش پیچید . -من چه کار کنم بذارم درد بکشی ؟ -بیا پشتم رو بمال . رفتم سرش را روی شانه ام تکیه دادم و اونم دست شو دور کمرم انداخت خیلی معذب بودم احساس...
-
رمان لعیای عشق3
28 آذر 1399 10:35
چشماش رو باز کرد . حالا کنار تختش رسیده بودم و نگاهش می کردم چشمم به چشمانش دوخته شد ارام لبها شو تکان داد حرف س را خارج کرد . -آفرین پسرم داری زبان باز می کنی . دو روز دیگه شعر هم می خوانی حالا بیا غذا بخور . پیش بندش را بستم و یک دستمال دستم گرفتم و ارام ارام غذا شو داخل دهانش ریختم و او در تمام این مدت خیره نگاهم...
-
رمان لعیای عشق2
28 آذر 1399 10:34
لیلا چای اورد همه دور هم خوردیم . تا پاسی از شب حرف زدیم یکه دفعه یاد پاکت پول افتادم بلند شدم و پاکت را از کیفم در آورده و به پدرم دادم . گفت :این چیه ؟ -حقوق یک ماه کاره . فکر کنم حقوقم را جلو جلو دادند تا من از کارم پشیمون نشم لیلا گفت:چقدر هست ؟ پدر پاکت را باز کرد و شمرد . از حقوقی که الهه خانم اول کار گفته بود...
-
رمان لعیای عشق1
28 آذر 1399 10:33
داشتم فیزیک را حل می کردم که صدای مادر م بلند شد لعیا بیا کار داریم . خواستم خودم را به نشنیدن بزنم که دوباره صدای مادرم بلند شد لعیا میای یا بیام ان دفتر و کتاب رو پرت کنم تو کوچه خودکار را به زمین انداختم دیگه فایده نداشت . مادرم میدانست که حساسیت من در سهام و کتابها مه تا میخواست من رو مجبور به کاری بکند از انها...
-
36 رکورد اختصاصی ایران در جهان چیست؟
27 آذر 1399 21:28
به گزارش پارسینه، کشور گربه ای شکل ما، "ایران" در چشم بیشتر ناظران بیشتر به نفت و خاویار و شعر شناخته می شود، اما بر اساس کتاب رکوردهای جهانی گینس، ایران صاحب رکورد در سی و شش مورد است،بازخوانی این موارد تلخ و شیرین می تواند عبرت آموز باشد و تصویر واقع بینانه تری از "ایران" در اختیار ما قرار دهد،...
-
رمان ارمغان باران6
27 آذر 1399 21:10
ادرس بیمارستان و به راننده دادم اما با فکر اینکه با وجود وسایل همراهم نمیتونم کاری انجام بدم ازش خواستم من و به یه هتل برسونه و ازش خواستم بمونه تا برگردم. 10 دقیقه ی بعد در حالی که در طبقه هشتم برج سوییت گرفته بودم و وسایلم و منتقل کردم دوباره سوار همون ماشین شدم.با اینکه به بیرون خیره شده بودم اما به اطرافم توجهی...
-
رمان ارمغان باران5
27 آذر 1399 21:09
وقتی رسیدم خونه تقریبا یه تصمیم قطعی گرفته بودم.باید با امیر تماس میگرفتم.میدوستم اونقدرا مرد هست که جا نزنه و حرف دلش رو بگه.با این فکر سریع به خونشون زنگ زدم.زن دایی جواب داد و گفت: "ظهر تماس گرفت و گفت چندروزی میخواد بره مسافرت.هر چی هم بهش اصرار کردم که چرا یه دفعه و با این سرعت تصمیم گرفته بره جواب سر بالا...
-
رمان ارمغان باران4
27 آذر 1399 21:09
پشت پنجره ی اتاقشون نشستیم.چون شب بود و هیچ سر و صدایی به جز صدای جیرجیرک ها به گوش نمیرسید صدای حرف زدن هاشون و میشنیدم. باران:"خب یعنی چی که لو رفتی؟"فرناز:"لو رفتم دیگه...اون شب اونقدر اعصابم خراب بود که دفترو از پنجره ی اتاقم پرت کردم وسط حیاط.صبحم که مدرسه بودم اما بعد از ظهر هر چی گشتم پیدا...
-
رمان ارمغان باران3
27 آذر 1399 21:08
امتحانم بد نبود اما با همه ی اینا بازم اون جوری که میخواستم خوب نبود...اما خب به قول امیراز هیچی که خیلی بهتر بود. "بیبین امیر میگی باید برم سراغ شیدا؟" "چرا فکر میکنی که باید این کارو بکنی؟منظورم اینه که این مساله چه ارتباطی به تو داره؟" "چه میدونم...اما یه حسی بهم میگه که من باید جلوی...
-
رمان ارمغان باران2
27 آذر 1399 21:08
امیر بین راه تا رسیدن به خونه ی ما مدام میگفت که باید گذشته ها و اتفاقاتش رو فراموش کنم و سعی کنم به اینده ام فکر کنم اما من هرگز نمیتونستم خودم رو و همین طور شیدا اکبری رو ببخشم.ما مسبب مرگ خواهرم فرانک بودیم. خاله هم از بیمارستان مرخص شده بود و حال عمومی خوبی داشت.بعد از شام به اصرار سعید و فرناز و باران به بقیه...
-
رمان ارمغان باران1
27 آذر 1399 21:07
صدای بوق ممتد ماکرویو نشون می داد که کارش تموم شده.حوصله نداشتم برم غذا رو از توش دربیارم.تو این افکار بودم و با خودم کلنجار میرفتم که اصلا چیزی بخورم یا نه که کتابی روی اپن اشپزخونه توجهم رو جلب کرد.پشت جلد کتاب نوشته ای خودنمایی میکرد: "برای هدیه کردن محبت یک دل ساده و صمیمی کافی است تا از دریچه ی یک نگاه...
-
رمان ارمغان باران1
27 آذر 1399 21:05
صدای بوق ممتد ماکرویو نشون می داد که کارش تموم شده.حوصله نداشتم برم غذا رو از توش دربیارم.تو این افکار بودم و با خودم کلنجار میرفتم که اصلا چیزی بخورم یا نه که کتابی روی اپن اشپزخونه توجهم رو جلب کرد.پشت جلد کتاب نوشته ای خودنمایی میکرد: "برای هدیه کردن محبت یک دل ساده و صمیمی کافی است تا از دریچه ی یک نگاه...
-
رمان شیدا7 و8
27 آذر 1399 21:03
مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت. -نه اینجا نیای ها.... -چرا؟ -نمی خوام بهونه دست بابا بدم -باشه پس کجا؟ -میام میدون .... -باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا. -میبینمت -بای گلم. تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم. ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما وقتی به یاد چشمهای اشکی...
-
رمان شیدا 5 و6
27 آذر 1399 21:01
دستشو تکون داد و گفت: -از دست شما دیونه ها وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت: -شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم -چی؟ -کامران فردا برمیگرده آلمان خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی...
-
رمان:شیدا قسمت:3 و4
27 آذر 1399 17:59
باور کنید خیلی متعجب شدم خندید و گفت: -چرا -من فکر میکردم که شما فقط... -کارهای داخلی رو انجام میدم -بله -نه من کارهای خارجی شرکت رو هم نظارت میکنم -مهندس وهابی من واقعاً از اینکه شماها من رو در موفقیت این پروژه همراهی کردید ممنونم -ما وظیفه مون رو انجام دادیم کامران به ما نزدیک شد و رو به وهابی گفت: -خوب آقای مهندس...
-
رمان:شیدا قسمت:1 و2
27 آذر 1399 17:58
قسمت 1 روی تخت دراز کشیده بودم و مقاله ای رو مطالعه میکردم که صدای در بلند شد همون طور که به مقاله زندگی یا کارنگاه میکردم گفتم: -بفرمایید شیما وارد اتاق شد و گفت: -ای بابا باز که تو این مقاله مذخرفتو گرفتی دستت بسه بابا فهمیدیم که تو این مقاله رو نوشتی نابقه مقاله رو جمع کردم و گفتم: -تا چشت در بیاد حالا چی کار داری...
-
رمان دختری در مه8
27 آذر 1399 17:50
جلوی در خانه شان ماشین را نگه داشتم، رعنادر سکوت پیاده شد و بی هیچ حرفی به طرف خانه شان رفت. از اضطراب معده ام به هم می خورد، انگار کسی داشت در آن لباس می شست. اما به هر حال باید می پرسیدم، با صدایی که سعی می کردم خیلی معلوم نباشه مشتاقم پرسیدم: -هفته دیگه بیام دنبالت؟ رعنا بی آنکه به طرفم برگردد سرش را تکان داد و من...
-
دختری در مه 7
27 آذر 1399 17:49
عاقبت وقتی به خانه رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود و همه برایم نگران بودند. وقتی مطمئن شدند که سالم و سلامت هستم و اتفاقی برایم نیفتاده به حال خودم رهایم کردند. میلی به خوردن شام نداشتم. تا حد زیادی عصبانیتم فرو کش کرده بود و نگران حال رضا بودم. می دانستم که از شدت ناراحتی مرادر آن پارک دور افتاده رها کرده بود و هیچ...
-
دختری در مه6
27 آذر 1399 17:48
من تو بد دوره ای به دنیا اومدم.اوج سلطنت پهلویو منزوی شدن شازده های قاجاری شجرنامه پدرم به مظفرالدین شاه قاجار می رسید. البته هنوز هم بعد از این همه سال نمی دونم چند پشت این ورتر یا اون ور تر بابای من بوده ، اما پدرم لقب داشت، که همینطور نسل اندر نسل بهش رسیده. منتها وقتی رضا شاه اومد بعد از مدتی همه شناسنامه دار شدن،...
-
رمان دختری در مه5
27 آذر 1399 17:47
ب ه طرف در رفتم و دستگیره رو چرخوندم. صدای شهاب بلند شد: حالا قهر نکن. هیچی بابا قرار شد بریم خواستگاری ، ولی احتمالاً مراسم نامزدی و بله برون می افته برای وقتی که عزیز و آقا جون و خاله شعله از شیراز بیان، اونهم که معلوم نیست کی میشه. با خنده گفتم: نترس به همین زودی ها میان. قراره مامان اینا برن شیراز و هفته دوم عید...
-
دختری در مه 4
27 آذر 1399 17:46
گم شدن رعنا انقدر ذهنم را مشغول کرده بود که زندگی عادی و اطرافیانم را به کلی از یاد برده بودم. با اشاره ها و کنایه های گاه بی گاه شهاب تصمیم گرفتم همان روز با آوا صحبت کنم. وقتی تلفن رو برداشت، فوری گفتم: امروز برنامه ات چیه؟ لحظه ای ساکت ماند و بعد خندید: زهر مار ترسیدم. چی شده؟ -هیچی ، بگو برنامه ات چیه؟ می ری...
-
دختری در مه3
27 آذر 1399 17:45
به روزهای پایانی سال نزدیک می شدیم ، تقریباً سرم شلوغ شده بود و هر روز یکی دو مراجعه کننده راداشتم. آن روز بعداز رفتم خانم و آقای وطن دوست که برای حل مشکل پسر نو جوانشان نزدم آمده بودند ، آماده شدم برم که تلفن زنگ زد . با عجله گوشی را برداشتم ، صدای نازک و تو دماغی خانم احمدی بلند شد: خانم کمالی ، مراجعه دارید، بفرستم...
-
دختری در مه 2
27 آذر 1399 17:44
به مادرم که داشت برنج پاک می کرد خیره شدم.حالت صورتش طوری بود که انگار می خواهد چیزی بگوید.می دانستم دیر یا زود حرف می زند.ان روز صبح خانه بودم و قصد داشتم به اتفاق اوا برای خرید بیرون بروم.هر دو قصد داشتیم بعد از خرید به ارایشگاه برویم و موهایمان را کوتاه کنیم.سرانجام مادرم از پاک کردن برنج فارغ شد و نگاهی به من...
-
رمان دختری در مه 1
27 آذر 1399 17:41
فکر می کنم دختران بسیاری هستند که در هاله ای از مه زندگی می کنند : دخترانی که تنها در قصه ها نیستند ، آنها واقعیت دارند و در میان همان مه روزهای عمر را می گذرانند . نمِی دانم ... ولی شاید سرنوشت ، او را در سر راه من قرار داده بود ، تا زندگی اش را ببینم و امروز راوی آن باشم . ******************* صدای هلهله و کل فضای...
-
ورود عشق ممنوع12
27 آذر 1399 17:39
محمودی - باید بگم کارت خیلی عالی بود ....خوب وارد شرکت شدی و تونستی اطلاعات به دست بیاری ......اما اینکه منو راحت گیر بندازی کور خوندی شهاب اسلحه اشو به طرف ما گرفته بود و اروم بهمون نزدیک می شد و محمودی با نزدیک شدن اون یه قدم عقب می رفت شهاب- تو دیگه کارت تمومه...... این دست و پا زدنای الکیه .........تسلیم شو منو و...
-
ورود عشق ممنوع11
27 آذر 1399 17:38
چنان غرق مهمونی و رقصند ها ی اون وسط بودم که اصلا متوجه نبودم دارم درباره چی با شهاب حرف می زنم ..........از سکوت شهاب استفاده کردم و ادامه دادم -می دونی از این اهنگای شش و هشتی اصلا خوشم نمیاد ..... بعضیاش قشنگن ولی هیچ وقت محتواشو درک نمی کردم ببین مثل اینکه الان گذاشتن و مژی و فریده دارن با تمام وجود خودشون با اهنگ...
-
رمان ورود عشق ممنوع10
27 آذر 1399 17:35
رمان ورود عشق ممنوع بعد از اینکه یه میدون رد کرد کنار یه پژوه 206 وایستاد و براش بوق زد چند لحظه بعد دختری از ماشین پیاده شد و به طرف ما امد. به به جناب سروان چه عجب ما شما رو دیدیم ....ستاره سهیل شدی دیگه کم کم داشتیم فراموش می کردیم شخصی به اسم شهاب احمدی هم وجود داره شهاب - باز تو منو دیدی شروع کردی .....سلامتم که...
-
رمان ورود عشق ممنوع9
27 آذر 1399 17:32
احمدی بزرگ -خیلی اذیتت می کنه -کی؟ احمدی بزرگ - شهاب - فکر کنم تنها چیزی که بلد نباشه اذیت کردنه احمدی بزرگ - اره پسر خوبیه فکر نکنی چون پسرمه می گما نمی گفتین هم معلوم بود تو اون دوساعت حسابی با هم حرف زدیم و کلی شوخی کردیم مرد خوش مشربی بود احمدی بزرگ - دیدی به حرف کشوندمت ازت پذیرایی هم نکردم برم برات میوه و چایی...
-
رمان ورود عشق ممنوع8
27 آذر 1399 17:29
- چرا؟ فریده - تو کارمند جزی کی تو رو ادم حساب می کنه اخمام تو هم رفت - پس برای چی امدی بگی فریده - هیچی خواستم بدونی...تازه فرض کن دعوت هم باشی با این سر و وضع می خوای بیای مثل بچه ها پرسیدم مگه سرو ضعم چطوریه فریده - بگو چش نیست.......من که جات بودم اگه دعوتم می کردن که عمرا دعوت نمی کنن نمی یومدم .....اونجا فقط ادم...
-
رمان ورود عشق ممنوع7
27 آذر 1399 16:11
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ...
-
رمان ورود عشق ممنوع6
27 آذر 1399 16:11
خواست چیزی بگه که در باز شد و رئیس به همراه منشی و یه اقای دیگه وارد شدن منشی – شما اینجا چیکار می کنید مگه قرار نبود بیرون منتظر باشید دادگر – ما هم منتظر موندیم همین الان که دیدیم جناب رئیس امدن ما هم امدیم تو منشی چیزی نگفت و بعد از گرفتن چندتا امضا و نگاههای خصمانه به ما از اتاق خارج شد قیافه منشی شبیه کسایی بود...
-
رمان ورود عشق ممنوع5
27 آذر 1399 16:10
ا ی خدا بد سلیقه تر از این دختر هم کسی پیدا میشه.... چی پوشیده بود .....چطور دکمه های مانتوشو بهم رسونده بود وای وای تو رو خدا راه رفتنشو ببین مثل پژو 206 صندوق دار داره راه میره فکر کنم هرچی رژ لب تو خونه داشته ریخته رو اون لبای باد کردش به در خیر شدم که دادگر با یه شاخه گل رز قرمز داشت به در وردی نزدیک میشد منو رو...
-
رمان ورود عشق ممنوع4
27 آذر 1399 16:10
خواست باز چیزی بپرسه که اجازه نداد م به قول دکتر نیما اساسا باید بگم که به مرد جماعت که رو دادی می خواد شجره نامتونم در بیاره پس رو نده تا پرو نشه و کلی حالش گرفته بشه که دیگه از این پروبازیا در نیاره ..... -ممنون اقای دادگر خیلی لطف کردید دادگر- با خنده گفت خواهش ..........خونتون کجاست؟ با انگشت جهتی رو بهش نشون دادم...
-
رمان ورود عشق ممنوع3
27 آذر 1399 16:08
راستش..... راستش دادگر - راستش خجالت می کشی و می ترسی که بازم مسخره ات کنن دستامو از پشت بهم گره زدم و با نوک کفشم به زمین می زدم دادگر - از چی خجالت می کشی یا از چی می ترسی ...... حالا چطور ایدیشو پیدا کردی؟ چطور ایدی دوستاشو پیدا کردی؟ هنوز سرم پایین بود و با کفشم به دیوار اروم ضربه می زدم -کار چندان سختی نیست فقط...
-
رمان ورود عشق ممنوع2
27 آذر 1399 16:07
- نه اقا من خبری از عکس داخل پوشه ندارم دادگر- شما که اینجا کار می کنید باید از جیک و پوک پرونده ها خبر داشته باشید - هی هی چه خبرته؟ برای من از روز اول رئیس بازی در نیاریا که یهمو کلامون تو هم می ره دادگر- ای بابا خانوم من کی رئیس بازی در اوردم د همینه دیگه برای چی انقدر منو سوال پیچ می کنی من تازه امروز این پرونده...
-
رمان ورود عشق ممنوع1
27 آذر 1399 16:05
ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز6
27 آذر 1399 16:04
پشت پنجره ی خونه ی روشنک ایستادم و به بیرون نگاه می کنم , به بارون . به مردمی که زیر بارون می دون تا سر پناهی پیدا کنن . یاد اون روز بارونی میفتم . یاد هدیه ی آرشام . جعبه ی موزیکالی که همیشه روزای بارونی نوای ملایم آهنگش روح من رو میشست . می رم سمت چمدونم که گوشه ی اتاق گذاشتمش . تموم محتویاتش رو زیر و رو می کنم تا...