آب دهنم رو قورت دادم و به بیرون نگاه کردم. برگشتم و لبخندی زدم:
- تو الان ازدواج کردی. چرا میخوای بهم کمک کنی؟ برو به زندگیت برس.
- فکر و خیال تو نمیذاره که بخوابم... همش خواب میبینم به ذولفقاری سر سفره ی عقد نشستی.
نزدیک خونه مون بودیم در رو باز کردم:
- ممنون که منو رسوندی؟
- بشین برسونمت.
رفتم بیرون و در رو بستم. احسان هم پیاده شد و کتش رو درست کرد:
- من نمیذارم زن اون چشم چرون بی غیرت بشی. نگین! میخوام باهات حرف بزنم.
- حرفای تو فقط از گذشته است. راه حلی برای من نداری.
- راه حلت اینه که فرار کنی.
برگشتم و بهش نگاه کردم:
- از کی؟ از ذولفقاری؟ هرجابرم پیدام میکنه.
- نمیتونه. من کمکت میکنم.
برگشتم و براش دست تکون دادم.
- نگین به حرفام فکر کن... وقت زیادی نداری...
عباس آقا بیرون مغازه ایستاده بود. وقتی بهش رسیدم بهم گفت کارم داره. رفتم داخل مغازه:
- دخترم... مشکلی نداری؟ از وقتی فرناز رفته باهامون غریبی میکنی... دیگه نمیای بالا!
- ممنون عباس آقا... این روزا خیلی سرم شلوغه... میبینین که آفتاب در نیومده میرم و آفتاب غروب کرده میام...
عباس آقا پلاستیکی برداشت و از میوه های مختلف برداشت:
- خلاصه بگم ما همه جوره در خدمتیم دختر. این کاری که تو در حقم کردی فامیل در حق آدم نمیکنه چه برسه به غریبه.
پلاستیک رو به دستم داد:
- امشب شام بیا بالا.
- ممنون... چرا زحمت کشیدین؟
- قابل تو رو نداره دخترم. شام میای؟
- نه ممنون از راضیه خانوم تشکر کنین.
از مغازه بیرون اومدم و رفتم داخل خونه.خیلی وقت بود که میوه نخورده بودم. چادرم رو روی میخ آویزون کردم و میوه ها رو توی یخچال گذاشتم که زنگ به صدا در اومد. راضیه خانوم بود با یه بشقاب برنج که روش خورشت قیمه ریخته بود.
- ممنون راضیه خانوم. چرا زحمت کشیدین؟
- به عباس آقا گفتم اصرار کنه بیای بالا. چرا نیومدی؟
- ممنون از فرناز چه خبر؟
- هی... امروز زنگ زد. میگفت مرتضی گفته مادرش خیلی از جهازش خوشش اومده.
لبخندی زدم و به چشمای پر محبت راضیه خانوم نگاه کردم:
- خوشبخت بشن الهی... سلام برسونین بهشون.
- تو هم خوشبخت شی. الهی همین روزا خواستگار برات پیدا شه.
در رو باز کردم و کنار رفتم:
- بیاین داخل؟
- نه ممنون سفره رو انداختم. فرهاد رفته بود بازی تمام لباسش خاکی بود گفتم تا تو بری یه دوش بگیری من میرم از پایین میام.
لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم:
- بازم دستتون درد نکنهراضیه خانوم خداحافظی کرد و رفت. بشقاب برنج رو روی زمین گذاشتم. عطرش دیوونه ام کرده بود. عباس آقا یه فامیلی تو گیلان داشت که همیشه براشون برنج اصیل شمال میاورد. دستم رو شستم و قاشق برداشتم. یه هفته ای بود که برنج نخورده بودم. هفته ی پیش هم که فرناز اومده بود برام برنج آورده بودن. قبل اون دیگه یادم نیست کی خورده بودم. در کل یه چند ماهی بود که برنج خودم تموم شده بود. اونم چه برنجی! به فول راضیه خانوم برنج خارجی که برای مرغ ها میریزن. برای من کیفیت و رنگ و بو مهم نبود فقط ارزونی ملاک اصلی من بود.
اونقدر پرخوری کرده بودم که نمی تونستم بخوابم. نمیدونم چه ساعتی خوابم برد فقط اونقدر میدونم کم خوابیدم چون صبح چشمام میسوخت.
وقتی رسیدم یکی دوتا از کارمندا اومده بودن. ولی سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم و شروع به کار کردم.
سپیده اومد داخل:
- سلام نگین!
سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم:
- سلام سپیده خوبی؟
- ممنون.
- نگین دیروز با وفایی بودی؟
نگاهم رو تیز کردم. کی بهش گفته بود؟ موقعیکه میرفتیم کسی نبود:
- کی بهت گفت؟
- خودش. الان روی پله ها دیدمش. گفت بهت بگم به حرفاش فکر کردی؟
با این حرفش تازه به یاد حرفاش افتادم.
- نه... اصلا یادم نبود. میدونی اصلا قابل فکر کردن نیست.
سپیده کیفش رو روی میز گذاشت و بهم خیره شد:
- وفایی خیلی به فکرته... خیلی دوستت دارهـــ...
- اون ازدواج کرده سپیده... دیگه نمیخوام بیادم بیاری که چه اشتباهی کردم.
- خوبه خودت میدونی... چی شد؟ اون روزا یه چیز دیگه میگفتی.
نفسم رو بیرون دادم و دستم روی پیشونیم گذاشتم:
- اگه ذولفقاری بهم این پیشنهاد رو نمیداد هرگز فکر نمیکردم که اشتباه کردم. میدونی زندگی با کسی که خانوادش روزی هزار مرتبه بی پدر ومادر بودنت رو به رخت بکشن خیلی بهتره از زندگی با یه مرد چشم چرون کثیفه. مردی که همسن پدرته.
سپیده روی میزش نشست و نگاه مهربونش رو بهم داد:
- تسلیم شدی؟
به چشمای سپیده نگاه کردم و چیزی نگفتم. سپیده فهمید که وضعیت خوبی ندارم به خاطر همین نگاهش رو ازم گرفت. همیشه منو درک میکرد.
- یادت باشه خدا از تنها چیزی که خیلی بدش میاد ناامید شدن بنده هاش از رحمتشه.
- خودت میگی بنده هاش.
سپیده دوباره نگاهم کرد و ابروهاشو در هم کشید:
- تا اونجایی که من میدونم هیچوقت نمازت قضا نشده. تو بنده اش نباشی کی باشه؟ نگران نباش خدابزرگه.
حرف های سپیده بهم امیدواری داده بود. انگار که یکسال به مهلتم اضافه شده بود. به صفحه کامپیوترم نگاه کردم و شروع به کار کردم. ساعت حدود 11 بود که خواستم برم دستشویی. همین که بلند شدم احساس کردم سرم سنگین شده. چشمام باز بود اما همه جا تاریک بود. طعم ملسی رو زیر دندونم احساس کردم. فقط صدای جیغ سپیده رو شنیدم.
چشمم رو که باز کردم سپیده رو دیدم که کنارتختم نشسته. به اطرافم نگاهی کردم. انگار توی بیمارستان بودم.
- سپیده من کجام؟
- بیمارستان. آروم باش.
- بیمارستان برای چی؟
بلند که شدی سرت رو گرفتی و افتادی. نگین یه خورده مواظب خودت باش.
- تو منو آوردی؟ ذولفقاری میدونه؟
- آقای وفایی و من آوردیمت. ذولفقاری گفت وفایی بیاد شرکت و من پیشت بمونم.
سرم رو روی بالشت تکونی دادم و بادستم شقیقه ام رو مالوندم.
- نگین...
به سپیده نگاه کردم. نگاه مهربون و نگران کننده ای داشت:
- نمیدونی آقای وفایی چه غصه ای میخورد. مطمئن بودم اگه من نبودم میزد زیر گریه... بیچاره نمیدونی با چه حالی از اینجا رفت
سپیده بلند شد. حتی نذاشت به حرفاش فکر کنم تا بخوام جوابش رو بدم. خودش میدونست با این حرف ها بیشتر عذاب وجدانم زیاد میشه. بیشتر به غم هام اضافه میشه ولی انگاری به گردن وفایی دینی داشت که باید ادا میکرد.. انگار حتما باید بهم میفهموند که احسان چه حسی نسبت بهم داره.
- من میرم صندوق... سرمت داره تموم میشه... باید بریم.
- سپیده من حساب میکنم...
- نه... ذولفقاری گفت من حساب کنم و براش فاکتور ببرم تا بهم بده.
سپیده رفت و منو تو دریای از فکر انداخت.
بیچاره احسان اگه بشنوه با ذولفقاری ازدواج کردم. خودشو میکشه... ولی این یه حقیقته... باید بهش عادت کنم. همه باید بهش عادت کنن. دلم به حال کسایی میسوخت که روم شرط بسته بودن. کلی ها رو بدهکار کردم.
از بیمارستان رفتم خونه. سپیده میگفت ذولفقاری گفته نذاره دوباره برم شرکت.
نزدیک های خونه بودم که پیاده شدم. اما اینبار نه به خاطر مزاحمت های راننده، فقط میخواستم کمی پیاده برم. کمی فکر کنم چون آخرین روزای آزادی مو داشتم میگذروندم. میخواستم کمی با احساس دختر بودنم تنها باشم و درد دل کنم چون به زودی از دستش میدادم. میخواستم ازش عذرخواهی کنم که نتونستم حفظش کنم... میخواستم بگم تمام سعیمو کردم ولی...
کمی که راه رفتم یهو احساس کردم انگشت بزرگ پام میسوزه. سرم رو پایین آوردم دیدم انگشتم از کفش زده بیرون و روی آسفالت کشیده شده بود.
سرم رو بالا آوردم و چشمم به کفش قروشی روبه روم افتاد. رفتم جلو تا کفش های توی ویترین رو نگاه کنم. همه کفش های پاشنه بلند و خفن. اصلا تا حالا از این کفش ها نپوشیده بودم. حتی زمانی که دانشگاه میرفتم. همیشه کفش های اسپرت میپوشیدم. نگاهی به کفش های زنایی که از کنارم رد میشدند کردم. همه شون پاشنه بلند میپوشیدند. دو روز دیگه بیشتر نمونده بود. یعنی چقدر دیگه میتونستم پول جور کنم؟ دلمو زدم به دریا و رفتم داخل مغازه...
یه کفش مشکی با پاشنه سه سانتی گرفتم. وقتی از مغازه اومدم بیرون احساس کردم همه دارن بهم نگاه میکنن. انگار همه میدونستن خیلی وقت بود که کفش نخریده بودم. با اولین قدم هایی که برداشتم میشد گفت اونقدر بد راه رفتم که همه فهمیدند تا حالا پاشنه بلند نپوشیدم. عینهو معلول ها راه میرفتم. خنده ام گرفته بود. با خودم گفتم الانه که یکی بیاد یه پولی بذاره کف دستم.
هر جوری بود خودمو به خونه رسوندم وقتی خواستم برم تو عباس آقا صدام زد:
- نگین دخترم بیا، یکی پشت خطه، تا حالا صد بار زنگ زده.
تند تند خودمو به تلفن رسوندم. انگار راه رفتن یادم رفته بود. عباس آقا یه جوری نگاهم میکرد انگار فهمیده بود کفش تازه خریدم.
- الو...
- الو نگین کجایی پس؟
- سپیده تویی؟ تازه رسیدم.
- کجا بودی مردم از دلشوره. گفتم نکنه بازم حالت بد شده...
- نه بابا... من یه سگ جونیم که...
گوشی رو به دهنم چسبوندم و تن صدامو پایین آوردم. کمی از عباس آقا دور شدم:
- رفته بودم کفش بخرم.
سپیده خنده ی بلندی کرد:
- مبارکه... خبریه؟
از خنده ی سپیده دلخور شدم. فکر نمیکردم سپیده هم بی پولیمو به رخم بکشه.
- چیه؟ بهم نمیاد چیزای نو داشته باشم.
- نه دختر... واسه این نیست. خب حالا چی شده پول خرج کردی. خبریه؟
- نه بابا... گفتم حالا که دارم میرم خونه ی ذولفقاری با ریخت و لباس کهنه نرم
سپیده خنده ی بلندی کرد:
- تو که اینقدر ناامید نبودی. چی شده؟
- این حقیقت وجود داشت این من بودم که نمیخواستم باورش کنم.
- وای الان تورو توی خونه ی ذولفقاری تصور میکنم.
- بس کن تو دیگه بدبختیم رو به یادم نیار.
- بدبختی چیه؟ تو از الان خوشبخت ترین زن دنیایی...
سرم رو برگردوندم و به عباس آقا نگاه کردم که داشت به زنی میوه میداد.
- اگه زندگی با ذئلفقاری خوشبختیه میخوام تا قیامت بدبخت بمونم.
- زندگی با اونو که نمیگم دختر...
- منظورت چیه؟
- البته همه چیز به تصمیم تو بستگی داره هااااا.
- میخوای بگی چی توی کله ات هست؟
- یه راه حل خوب برات دارم. دیگه نیازی نیست به ذولفقاری فکر کنی.
- چی؟
- الان مهمون داریم فردا بهت میگم.
- خب تو که میخواستی نگی، چرا الان زنگ زدی؟
- فقط میخواستم خیالت رو راحت کنم تا امشب رو راحت بخوابی.
دماغم رو بالا کشیدم و اهسته گفتم:
- من که امیدی ندارم.
- چی گفتی؟
- هیچی.
- خب کاری نداری؟ تا فردا خداحافظ.-
- خدانگهدار
گوشی رو گذاشتم و به طرف عباس آقا رفتم.
- ممنون عباس آقا...
سرم رو پایین آـوردم و خواستم برم خونه که عباس آقا صدام کرد:
- مشکلی پیش اومده؟
برگشتم و سرم رو تکون دادم.
- نه... نه...
- چند روزه خیلی تو خودتی.
- حالم خوب نیست...
عباس آقا سرش رو تکون داد. انگار میدونست دارم دروغ میگم ولی چیزی نگفت.
از میوه هایی که عباس آقا داده بود شستم. رو به روی تلویزیون نشستم اما دوست نداشتم روشنش کنم. دیگه حوصله ی کسی یا چیزی رو ندارم. به سپیده فکر میکردم. به اینکه چه راه حلی داره. فکر کنم با وفایی صحبت کرده تا منو راضی کنه فرار کنم. ولی من نمیخواستم فرار کنم. دوست نداشتم از اینی که هست آواره تر بشم. نمیخواستم یه عمر با دلشوره و ترس زندگی کنم. نمیخواستم فراری بشم.
دوباره نگاهم به قاب های روی طاقچه طلاقی پیدا کرد. چشمام خیس شده بود. اینبار میخواستم یه دل سیر گریه کنم. میخواستم از خدا گله کنم... گله کنم که چرا اینقدر بد میارم. نمیخوام بگم بدبختم چون بدبخت تر از منم وجود داره... فقط یکی بگه چرا اینقدر بد میارم.
مثل همیشه پله ها رو دوتا یکی کردم و خودمو به در رسوندم. کربلایی مثل همیشه تو اتاقکش نشسته بود:
- سلام کربلایی
- سلام دخترم. خوبی؟ دیروز چی شد؟
- مرسی خوبم...
- کربلایی نزدیک تر اومد و به اطرافش نگاه کرد:
- چقدر لازم داری تا کارت درست بشه؟
- ممنون کربلایی...
- من تا پونصد تومن میتونم کمکت کنم. میدونی که پسرم تصادف کرده بود همه پولم رو خرجش کردم و گرنه بیشـــ...
- ممنون. نمیخوام توی زحمت بیافتین. انشاالله درست میشه.
کربلایی سرش رو تکون داد وروی صندلیش نشست:
- هر جور خودت میخوای. اونقدر کله شقی که نمیخوای از کسی کمک بگیری.
- یه بار کمک گرفتم... یه عمر باید تاوانش رو بدم... دیگه به هر دستی که جلوم دراز میشه تا کمکم کنه شک دارم
مثل همیشه ریشش رو لای دندوناش جویید و سرش رو تکون داد و چیزی زیر لب گفت. مطمئنم برام دعای عاقبت به خیری کرد.
ازش تشکر کردم و به اتاقم رفتم. سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم. خواستم بشینم که در اتاق باز شد. احسان بود:
- سلام نگین...
- سلام آقای وفایی...
- حالت خوبه؟ دیروز خیلی نگرانت شدم.
- ممنون که حالم رو میپرسید الان بهترم.
احسان چشماش رو کوچیک کرد و دستش رو روی میز گذاشت:
- اینقدر با من رسمی حرف نزن.
سرم رو پایین انداختم.
- ببین نگین من خوبی تو میخوام... به حرف هام فکر کردی؟
چیزی نگفتم فقط سکوت کردم...
- به خدا نگین اگه با ذولفقاری ازدواج کنی. هم خودمو میکشم هم اون کثافت رو.
- بس کن احسان... تا کی میخوای ادامه بدی من قبول کردم.
احسان یه قدم جلو اومد و نگاهش رو تیز کرد:
- تو غلط میکنی که قبول کنی.
- اما احسان...
- همین که گفتم... حق نداری باهاش ازدواج کنی...
در باز شد . کربلایی با سینی چای اومد داخل. احسان با عصبانیت رفت بیرون. منم چشمام رو بستم و آروم روی صندلی نشستم. کربلایی چای رو روی میز گذاشت:
- چیزی شده دخترم؟
- نه کربلایی... فقط این روزا همه نگران من شدن.
کربلایی برگشت تا از اتاق بره بیرون. با صدای آهسته ای گفت:
- خب آخه حیفی یه دختر زیبایی مثل تو زن اون...
کربلایی از اتاق بیرون رفت و ادامه ی حرفاش رو نشنیدم. دل همه به حالم میسوخت... حتی کربلایی.
داشت ظهر میشد که سپیده هنوز نیومده بود. بیچاره سپیده اونم میخواد یه جوری از غمم کم کنه. الکی گفت راه حلی برات دارم تا به قول خودش این شبهای آخر رو راحت بخوابم.
ظهر بود که سپیده با عجله اومد:
- سلام نگین...
بلند شدم و به صورت هراسون سپیده نگاه کردم:
- سلام سپیده چرا صبح نیومدی؟
سپیده نفس بلندی کشید و دستش رو روی سینه اش گذاشت:
- گفتم دیروز مهمون داشتیم، کلی کار توی خونه مون ریخته بود. مادرم هم زیاد حالش خوب نبود. مجبور شدم بمونم. نمیخواستم بیام. فقط به خاطر تو اومدم.
- خب بیا بشین نفسی تازه کن.
سپیده نگاهی به ساعتش انداخت:
- موقع نهاره بیا بریم تو سلف.
یه خورده میز رو جمع و جور کردم و با سپیده رفتم.
منو سپیده رو به روی هم نشسته بودیم:
- خب حالا چه کاری داری که نتونستی پشت تلفن بگی؟
- گفتم مهمون داشتیم.
- نکنه به مهموناتون ربط داره؟
لبخندی زد:
- هوشت زیاد شده ها! شب ها میری خونه ماهی میخوری؟
- بوی دودش از طبقه بالا به مشامم میرسه.
خنده روی لبش خشکید. دلش به حالم سوخت. نمیخواستم سکوتش ادامه دار بشه.
- نکنه خواستگار برام پیدا کردی؟
- یه جورایی..
نگاهم رو تیز کردم:
- شوخی نکن لطفا جدی حرفــ...
- جدی دارم میگم. فقط قول بده خوب به حرفام گوش کنی و عصبانی نشی
دیروز بابام اتفاقی یکی از دوستای هم خدمتیش رو دیده بود. با خانومش اومده بود تهران. شیراز زندگی میکنن. بابا با اصرار زیاد شام آوردشون خونه. دو تا بچه دارن. دختر بزرگشون ازدواج کرده رفته خارج. پسرشم توی تهرون داره فوق لیسانس میخونه. سر کار هم میره. یعنی خودش شرکت داره.
- خب اینا چه ربطی به من داره؟
- اونا خیلی پولدارن. پسره اسمش پرهام هست. ترم سومه... وقتی فوق لیسانس تهران قبول میشه میفرستنش خوابگاه. ار اونجایی که آقا پرهام درس خونه، نتونست توی خوابگاه بمونه. برای همین ترم دوم براش یه آپارتمان گرفتن. یه مدت که گذشت رفتارهای مشکوکی از پرهام دیدن. دوستای ناباب و هزار جور چیز دیگه. برای همین خواستن براش زن بگیرن تا به فساد کشیده نشه...
ولی پرهام مخالف ازدواجه. میگه زوده... برای همین مامان و باباش فکر کردن اگه زنی توی خونه اش نباشه ممکنه پای زن های خیابونی به خونه اش باز بشه به خاطر همین اونا میخوان برای پرهام زن...
سپیده مکثی کرد و سرش رو پایین آورد:
- خب چی؟ چرا واستادی؟
- میخوان برای پرهام زن صیغه کنن تا یه سال پیش پرهام بمونه. وفتی درسش تموم شد پرهام ازدواج کنه.
سرم گیج میرفت. سپیده چی میگفت؟ منظورش از این حرف ها چی بود؟ یعنی میخواست من... وای خدای من...
- چی میخوای بگی سپیده؟
- بخدا گناه نمیکنی. اونا میخوان شرعی بهش محرم بشی. بهت پول هم میدن.
- خفه شو سپیده... چی فکر کردی؟ فکر میکنی من اینقدر کثیف شدم که...
- کی چی؟ فکر کن با یکی نامزد میکنی. بعد یه سال بهم میخوره. هر وقت هم خواستی ازدواج کنی به شوهرت بگو نامزدت آدم درستی نبود. مطمئن باش به خاطر دختر نبودنت بهت گیر نمیده.
- دیگه نمیخوام حرفی بشنوم. تو چطور منو بهشون پیشنهاد کردی؟
- نگین. این بهترین فرصته هم میتونی پوا ذولفقاری رو بهش بدی هم برای یه سال هم که شده زندگی خوبی داشته باشی و هم...
- و هم حالی کرده باشم... آره؟ منظورت همین بود؟
سپیده سرش رو پایین انداخت.
- چرا خودت زنش نمیشی؟ چرا به من میگی؟
سپیده نگاهش رو روی من انداخت:
- به خاطر اینکه من به این پول نیازی ندارم. به خاطر اینکه من گرفتاری ندارم و اگه داشته باشم پدرم هست که گرفتاریم رو حل کنه.
- همه این حرف ها رو زدی که بگی من بی پدر ومادرم. میدونم سپیده... میدونم که هرچی بدی برام میاد به خاطر بی پدر مادریمه..اگه ذولفقاری جرئت میکنه بهم یه جور دیگه نگاه کنه به خاطر اینه که پدر ندارم اگه تو بهم این پیشنهاد رو میدی به خاطر اینه که پــ...
- بس کن نگین. من فقط خوبی تورو میخوام. خودت فکر کن. زندگی با ذولفقاری بهتره یا پرهام؟ در ضمن تو گناهی نمیکنی چرا میترسی؟
ادامه دارد....