وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان فریاد1

 

 سپیده کارش رو زودتر تموم کرده بود و داشت استراحت میکرد دستام دیگه نای نوشتن نداشت ولی مجبور بودم. خانم مهدوی منشی رئیس شرکت در رو باز کرد . بهم پوزخندی زد:

- خانم نادری آقای ذولفقاری شما رو خواستن.
با بستن در سرم رو بلند کردم و به سپیده نگاه کردم و نفسم رو بیرون دادم. انگار اذیت وآزارهای این مرد تمومی نداشت:
- وای خدای من دیگه چی میخواد بگه؟
سپیده نگاه مظلومانه ای بهم کرد:
- بیچاره...دست از سرت بر نمیداره نگین.یه فکری بکن.
بلند شدم و مقنعه ام رو راست کردم:
- دیگه چکار باید بکنم که نکردم..من سعیمو میکنم ولی خودت میبینی که نمیشه.
در رو باز کردم و رفتم بیرون. وقتی از بین بقیه کارمندا رد میشدم همه منو زیر چشمی نگاه میکردن. بعضی ها هم بهم پوزخند میزدن. صدای پچ پچشون آزارم میداد. دیگه همه فهمیده بودن رئیس بهم به یه چشم دیگه ای نگاه میکنه... دیگه نگاه و حرفای دیگرون برام عادی شده بود. حاضر بودم هر خفت و خواری رو تحمل کنم ولی این مرد ازم دست بکشه. در اتاق رو زدم و وارد شدم.
آقای ذولفقاری انتهای اتاقش روی صندلیش لم داده بود و چرخ میخورد.نگاه کردن به این مرد منفور برام عذاب بود:
- سلام نگین خانوووم.
سرم رو پایین انداختم و دستهامو بهم قفل کردم:
- بله آقای ذولفقاری امری داشتین.
آقای ذولفقاری از کشوی میزش چندتا برگه در آورد:
- اینا سفارشای جدیده. روشون فکر کن ببین میتونیم بسازیمشون.ببینم چکار میکنی . از آقای محبی هم کمک بگیر

ذولفقاری هم کارخونه ی ساخت لوازم یدکی ماشین داشت و هم شرکت. توی شرکت سفارش میگرفت و تجزیه و تحلیلش میکرد و اونوقت توی کارخونه میساخت.
برگه هارو ازش گرفتم و خواستم برم بیرون که دوباره صدام کرد:
- نگین ! میدونی که فقط یه هفته از مهلتت مونده.
سرم رو پایین انداختم و آب دهنم رو قورت دادم. میدونستم... برای همین داشتم شبانه روز جون میکندم.
- آخه دختر چرا لجبازی میکنی؟ چرا به پیشنهادم فکر نمیکنی؟
سرم رو بالا آوردم به چشمای زشتش که همیشه خیس بود نگاه کردم. میخواستم بگم آخه تو پیری، چشم چرونی ، گناهکاری ولی من جوونم، پاکم...نمیخوام زنت بشم.
- آقای ذولفقاری... هر طور شده پولتون رو جور میکنم و بهتون میدم.
راهمو کج کردم و از اتاق اومدم بیرون. منشی نگاه طلبکارانه ای بهم کرد. میدونستم دلیل این بد اخلا قی هاش چیه؟ چون با ذولفقاری رابطه داشت، همه میدونستن. به خاطر همین حقوقش با مهندسای کارخونه برابری میکرد.
سرم به تنم سنگینی میکرد... نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم کدوم در رو بکوبم تا یکی بیاد دستم رو بگیره... دوباره با دیدن من، همه شروع کردن به پچ پچ کردن. از سپیده شنیده بودم که خیلی از کارمندای مرد شرکت روم شرط بندی کرده بودن که آیا من تسلیم ذولفقاری میشم یا نه؟ شده بودم اسب مسابقه اسب دوانی که همه روم شرط میبندن.
وارد اتاق شدم و در رو بستم. سپیده سرش رو بلند کرد و منو نگاه کرد. منتظر موند تا چیزی بگم اما این غم جاش تو دلم بود:
- امروز چی گفت؟
دستم رو مشت کردم آروم روی پیشونیم گذاشتم:
- مهلتم رو یاد آوری کرد. سپیده این چرا ازدواج نمیکنه با این سنش؟
- برای اینکه نمیخواد گرفتار بشه. حالا که مجرده میتونه با هر زنی رابطه داشته باشه وقتی ازدواج کنه زنش ممکنه جلوش رو بگیره.
- خاک بر سر اون زنی بخواد با این کفتر پیر رابطه داشته باشه.
- اونقدر هم که تو میگی پیر نیست؟
- پنجاه سال کمه؟ حداقل واسه من که بیست و پنج سالمه، پیره

به سختی خودم رو پشت میز رسوندم. دیگه طاقت کار کردن نداشتم. اعصابم از خودم خورد بود. سپیده به طرفم برگشت و سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد:
- بخدا نگین اگه پول داشتم بهت میدادم... خودت میدونیــــ...
- نه عزیزم من از تو توقعی ندارم. من خودم اضافه کار وامیستم بازم ندارم. حالا چه برسه به تو...
سپیده به صفحه کامپیوترش نگاه کرد. دختر خوبی بود. حدود سی و خورده ای سن داشت که ازدواج نکرده بود. برام مثل خواهر نداشته ام بود. خیلی به فکرم بود. از وقتی که توی شرکت استخدام شده بودم با سپیده هم اتاق بودم.
همه رفته بودن. این روزا تنها من بودم که اضافه کار وامیستادم. انگار فقط من به این پول نیاز داشتم. انگار همه دوران خوشی شون سر رسیده بود جز من. کربلایی در رو باز کرد و نگاه ناراحت کننده ای بهم کرد:
- دخترم نمیخوای بری؟ داره شب میشه...
به ساعتم نگاه کردم. راست میگفت. اینقدر مشغول کار بودم که گذر زمان رو فراموش کرده بودم. دستم رو تکیه سرم دادم.
- ممنون کربلایی که گفتین... حواسم نبود، الان میرم.
کیف و چادرم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم:
- راستی کربلایی فردا زودتر در رو باز کن. میخوام زودتر بیام.
- به چشم دخترم. ولی اینقدر به خودت فشار نیار...
برگشتم و چادرم رو روی سرم گذاشتم:
- من به این پول نیاز دارم ...
کربلایی سرش رو تکون داد و در رو به روم بست. سریع از پله ها پایین اومدم و روبه روی آپارتمان ایستادم تا تاکسی بیاد. این وقت روز برای یه دختر مناسب نبود تا با تاکسی بره ولی من پول نداشتم تا آژانس بگیرم. داشتم ولی بهش نیاز داشتم.
همیشه باید کنار خیابون می ایستادم و راننده ها رو توی چند ثانیه روانشناسی میکردم. ولی امروز حوصله ی این کارها رو نداشتم. اولین ماشینی که ایستاد سوار شدم

یه مردی جلو نشسته بود که تا نیمه های راه پیاده شد. نگاه های مرموز راننده رو از آینه وسط به خودم حس میکردم ولی خیلی مونده بود تا خونه. دوست نداشتم پیاده بشم و بقیه راه رو پیاده برم. خودم رو زدم به نفهمیدن.
- کجا میری خانووم؟
- بعد چهارراه پیاده میشم.
- جای دیگه هم خواستی میبرمت !
نگاه تندی به راننده کردم. راننده لبخندی زد و گفت:
- پس میبرم... سکوت علامتــ...
- ممنون آقا پیاده میشم.
- بذار برسونمت.
دستم رو گذاشتم روی دستگیره در.
- واستا...
ماشین رو نگه داشت و پیاده شدم. راننده سرش رو بیرون آورد و گفت:
- بدبخت...
خواستم داد بزنم و بگم بدبخت خودتی ولی نای حرف زدن نداشتم.
دستم رو توی جیبم فرو کردم  و پول هامو توی مشتم گرفتم. راه زیادی نمونده بود. میتونستم پیاده برم. چادرم رو جمع کردم وراه افتادم. دوباره مثل همیشه بدبختی هام باهام هم قدم شدن. راننده حق داشت من بدبخت بودم. دختری که از زمین و زمون براش بدبختی میبارید. دو سال با چه آرزوهایی از پرورشگاه زدم بیرون... با خودم میگفتم با فوق دیپلمی که دارم میرم سر کار ویه خونه میگیرم. یه ماه بیشتر از سر کار رفتنم نمیگذشت که از ذولفقاری درخواست وام کردم تا خونه کرایه کنم. گفت شرکت پولی برای وام نداره ولی وقتی وضعم رو براش گفتم، گفت خودش میتونه بهم قرض بده. وقتی به سپیده گفتم خیلی تعجب کرد. سپیده میگفت ذولفقاری یه هزاری به هیچ کس نمیده اونوقت چطور پنج میلیون بهت قرض داده؟
بعضی از کارمندای شرکت بهم میگفتن ازش قرض نگیر اون آدم درست و حسابی نیست ولی من گوش ندادم... منشی آقای ذولفقاری از همون روزا باهام بد افتاد. خلاصه ازم سفته گرفت و من شدم بدهکار.
توی همین فکرا بودم که رسیدم به خونه و کلید رو توی در چرخوندم که عباس آقا، صاحبخونه ام که میوه فروشی داشت، منو صدا کرد. به طرفش رفتم:
- سلام عباس آقا خوبین؟
- ممنون دخترم. چرا دوباره پیاده اومدی؟
- هیچی عباس آقا. ماشین خراب شد. منم ماشین دیگه ای نگرفتم.
عباس آقا که انگار میدونست دارم دروغ میگم سرش رو تکون داد. حتما دخترش فرناز بهش گفته بود که برام چه مشکلاتی پیش میاد. عباس آقا مثل پدرم بود. همیشه میگفت اگه فرناز ازدواج نمیکرد و برای جهازش پول لازم نداشت هرگز ازم پول نمیگرفت.
ازش خداحافظی کردم و رفتم داخل خونه. عباس آقا بالا نشسته بودن و پارکینگ شون رو دو قسمت کرده بودن. یه قسمت رو اجاره میدادن و یه قسمت دیگه رو میوه فروشی باز کرده بودن.خونه ی من یه اتاق دوازده متری بود که وقتی در رو باز میکردی یه راهروی یک در سه کنارت بود که به دستشویی میخورد و توی دستشویی یه دوش وصل بود که میشه گفت حموم و دستشوییش بود. در اتاقم رو باز کردم و لامپ رو روشن کردم. من این خونه رو با وسایلش پنج میلیون رهن کرده بودم. اولین چیزی که به چشمم خورد قاب های خالی روی پنجره بود که به یاد پدر و مادر ندیده ام گذاشته بودم و وقتی دلم میگرفت باهاشون حرف میزدم. راستش گاهی هم بهشون فحش میدادم که چرا منو توی یه راهپیمایی کنار خیابون گذاشتن و رفتن. ولی بعضی موقع دلم میگفت شاید منو گم کرده باشن آخه میگفتن وقتی منو پیدا کردن توی یه کالسکه ی گرون قیمت بودم. آخه همیشه آدم های فقیر بچه هاشونو میذارن سر خیابون مگه میشه یه پولدار بچه شو نخواد؟ ولی اگه منو گم کرده باشن، پیدا کردن یه بچه زیاد نمیتونه سخت باشه اگه از پلیس و پرورشگاه ها میپرسیدن راحت پیدام میکردن.
چادرم رو برداشتم و روی میخ کنار آینه آویزون کردم. دستی به صورتم کشیدم و خودمو توی اینه نگاه کردم. صورت سفیدی که چشمای سیاهی رو توی خودش جای داده بود و ابروهایی کمونی و دست نخورده که دختر بودنم رو به رخ میکشید... هیچی از خوشگلی کم نداشتم تنها چیزی که منوبه این وضع انداخته بود بی پدر و مادر بودنمه. اگه منم مثل فرناز پدر و مادر داشتم حتما مرتضی پسر همسایه رو به رومون منو انتخاب میکرد ولی خب فرناز هم دختر خوبی بود، حقش بود که یه شوهر خوب گیرش بیاد... به خاطر همینه که بهش حسودی نمیکنم.
وقتی به این فکر کردم که باید زن ذولفقاری که اندازه ی پدرمه بشم چشمام خیس شد. حتی فکر کردن به این موضوع آزارم میداد. به طرف یخچال کوچیکی که گوشه ی اتاق بود رفتم. درش رو باز کردم فقط یه بطری آب بود و یه ظرف خالی...
خنده ام گرفته بود. وقتی توی پرورشگاه بودم فکر میکردم اینجور زندگی ها فقط توی فیلم هاست ولی حالا خودم بهش گرفتار شده بودم زیر لب به خودم گفتم آخه توی پرورشگاه نونت کم بود آبت کم بود که زدی بیرون؟
بالشی رو برداشتم و دراز کشیدم . کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. جز اینکه گریه کنم ولی با گریه کردن چیزی درست نمیشد. دراز کشیدم و به آینده ام فکر کردم به اینکه چه بلایی به سرم میاد... دو سال پیش وقتی میخواستم خونه رهن کنم گفتم بیرون از شهر نگیرم که رفت و آمدم سخت بشه. این خونه رو گرفتم تا کمتر پول کرایه ماشین بدم. یه سال گذشت و من نتونستم پول رو جور کنم تا به ذولفقاری بدم. واسه همین ازش خواستم بهم مهلت بده اونم گفت به شرطی که سال دیگه شش میلیون بهم بدی. منم چاره ی دیگه ای نداشتم. قبول کردم و دوباره همین خونه رو از عباس آقا رهن کردم. گفتم امسال پول رهن رو از عباس آقا میگیرمو میدم به ذولفقاری اما فرناز امسال ازدواج کرد و عباس آقا بهم گفت من پول ندارم برای فرناز جهاز بگیرم. تو یه سال دیگه بشین اونوقت من شش میلیون بهت پس میدم.
اما من به این پول الان نیاز داشتم ولی فرناز دوستم بود. نمیخواستم پیش شوهرش سر افکنده بشه. از طرفی هم فرناز میدونست که من به ذولفقاری بده کارم و اگه ندم باید زنش بشم. حتما فرناز به باباش نگفته بود. فرناز نمیدونست که پدرش داره پول جهازش رو از من میگیره و گرنه نمیذاشت. عباس آقا گفته بود به فرناز چیزی نگم. من توی این دو سال با تموم پس اندازم حدودا سه میلیون جمع کرده بودم. ولی ذولفقاری هفته ی دیگه شش میلیون ازم میخواست. از کجا باید میاوردم؟ به قاب عکس خالی پدرم نگاه کردم. باز خواستم ازش گله کنم ولی دلم نیومد. چشمام رو بستم تا همه چیز از یادم بره ولی ...
صبح زود بیدار شدم. طبق روال گذشته بدون صبحونه زدم بیرون. نمیدونم دلیلم از این همه تلاش چی بود. من که نمیتونستم توی این سه هفته سه میلیون دیگه جور کنم. پس چرا این همه کار میکنم. صبح ها از ساعت هفت تا غروب ساعت هفت کار میکنم که چی بشه؟ که فردا برم پیش ذولفقاری بگم چند منه؟
حساب کردم در سال اگه هیچی نخورم و هیچی نپوشم و هر روز پیاده برم و بیام ، دو میلیون و پونصد تومن در میارم. ولی میدونم که نمیشه کم کمش در سال نزدیک به پونصد تومن  خرج میکنم ولی بازم یخچالم خالیه... و شب ها گشنه میخوابم... مخصوصا که امسال مریض شدم و کلی برای دوا و درمون خرج کردم.
اینقدر فکر وخیالم زیاد بود که نفهمیدم کی رسیدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودمو به پشت در رسوندم. کربلایی هنوز در رو باز نکرده بود. در زدم، صدای غرغر های کربلایی از پشت در میومد:
- چیه دخترم بازم زودتر اومدی؟
- دیروز گفتم که زودتر میام.
- گفتی ولی فکر کردم با اون خستگی که تو داری امروز رو خواب میمونی.
نگاهی به کربلایی انداختم:
- اونقدر مشکل دارم که شب ها خوابم نمیبره.
- چرا آخه دختر خودتو توی این مخمصه انداختی: چند بار بهت گفتمــ...
- کربلایی کلید اتاقم رو بده.
- خودم باز میکنم. جوونا اونقدر کله شق اند که نگو...
- به خدا سیرم از این همه نصیحت. شب ها تا صبح خودمو نصیحت میکنم.
کربلایی در رو باز کرد و با سرعت وارد اتاق شدم. نمیدونستم از کجا باید شروع کنم.
کربلایی اومد داخل:
- چرا کارتت رو نزدی؟
- وای یادم رفت. شما میزنین؟
کربلایی سرش رو تکون داد و رفت. نوک انگشتام درد میکرد. احساس میکردم ترک برداشتن. پارسال خانوم وحیدی همین احساس رو داشت رفت دکتر. دکتر بهش گفت استخون نوک انگشتاش ترک برداشته تا چند ماه نباید چیزی تایپ کنه ولی من تموم زندگیم روی نوک انگشتام بود. اینا بودن که زندگیم رو دگرگون میکردن... باید کار کنم... کار...
- سلام.
سرم رو بالا آوردم. سپیده بود. اصلا نفهمیدم کی اومد.
- سلام سپیده خوبی؟
- من آره ولی تو...
- سپیده فقط سه چهار روز دیگه موندهـــ...
- خب میخوای توی این چند روز چند تومن در بیاری؟
سرم رو بین دستام گرفتم:
- نمیدونم... بخدا نمیدونم... تو بگو چیکار کنم؟
سپیده روی صندلیش نشست و شونه هاش رو بالا انداخت:
- به نظر من پولت رو از عباس آقا بگیر.
- نمیتونم سپیده. اگه من پولم رو بگیرم ممکنه زندگی فرناز بهم بخـــ...
- خب بخوره... تو داری زندگی خودت رو خراب میکنی تا زندگی یکی دیگه رو نجات بدی.
- کاش یه راه حل دیگه جلو پام میذاشتی... یه راهی که بتونم...
- میتونی فقط باید اراده کنی. اصلا میخوای من...
- نه سپیده... فرناز مثل خواهر منه. شاید دیگه فرصتی براش پیش نیاد تا خوشبخت بشه.
- فکر میکنی برای تو پیش میاد. آخه دیوونه اگه پول رو ندی باید زن ذولفقاری بشی...
- بس کن سپیده اینقدر اسم اون رو پیشم نبر...
- باشه من بس میکنم ولی اون بس نمیکنه...
سپیده راست میگفت نهایتش چقدر دیگه میتونستم کار کنم. اینطوری نمیشد. باید یه فکر دیگه بکنم. یه فکری که عملی بشه.
سپیده بسم الله گرفت و شروع به کار شد. منم دوباره تند تند شروع به کار کردم. نمیدونم ساعت چند بود که کربلایی منو صدا کرد:
- دختر چاییت سرد شده که.
سرم رو بالا آوردم به ریش سفید کربلایی نگاه کردم:
- کی آوردی من حواسم نبود؟
کربلایی فنجون رو توی سینی گذاشت و سرش رو تکون داد:
- تو کی حواست هست. خدا عاقبتت رو به خیر کنه. سپیده اروم زیر لب گفت انشاالله.
- دوباره برات میارم.
به سپیده نگاه کردم. داشت بی دغدغه کاراش رو انجام میداد. به این همه آرامشش حسودیم میشد. بلند شدم و رفتم دستشویی به صورتم آب بزنم. اینقدر به صفحه مانیتور نگاه کردم چشمام میسوخت. از حدقه داشت میزد بیرون.
ساعت هفت بود که از شرکت رفتم بیرون. کنار خیابون ایستادم تا ماشین بگیرم که سمند نقره ای رنگی کنارم ایستاد:
- نگین خانوم بفرمایید؟
سرم رو پایین بردم و داخل ماشین رو نگاه کردم. آقای وفایی بود. از کارمندای شرکت. یه بار ازم خواستگاری کرد اما...
در جلو رو باز کردم و نشستم:
- سلام. شما هم اضافه کار وامیستید؟
- نه نگین خانوم. امروز اومدم برسونمتون. راستش یه خورده باهاتون حرف داشتم.
به رو به رو نگاه کردم:
- لابد شما هم مثل بقیه یا میخواین نصیحتم کنین یا سر کوفت بزنین.
- نه نه ... سر کوفت چرا؟ من میدونم شما به اون پول نیاز داشتین. قبلابهم گفته بودین.
- پس نکنه اومدین تشویقم کنین تا بازم از این کارا بکنم...
به صورتش نگاه کردم و چشمام رو باز کردم:
- یا نکنه اومدین بگین با ذولفقاری ازدواجــ...
- نه به خدا... یه خورده بهم مهلت بدین حرفام رو بزنم.
سکوت کردم و به رو به رو خیره شدم. میدونستم چی میخواد بگه. همون حرف های همیشگی
 چقدر پول کم دارین. من میتونم یه خورده بهتون بدم نزدیک یه میلیون. آخه میدونین که تازه ازدواج کردم. چند هفته دیگه جشن عروسیمه. پول لازمم و گرنه بیشــ...
- ممنون آقای وفایی... من ازتون درخواست پول نکردم. با یه میلیونم کارم راه نمیوفته.
چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد:
- راه نمی افته؟ مگه شما چقدر دارین؟ نکنه پولی ندارین؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- نه ندارم... نتونستم پولش رو جور کنم.
نفسش رو بیرون داد و دستش رو روی سرش گذاشت و بیرون رو نگاه کرد:
- یعنی... یعنی میخوای زن ذولـ... وای نه!
آقای وفایی جلوی دهنش رو گرفت و زیر لب گفت:
- آخه چرا؟ نگین چرا؟
سرم رو بالا آوردم و آب دهنم رو قورت دادم.
- چون من بدبختم... چون پدر و مادر ندارم...
صداش رو کمی بالا برد و به فرمون ماشین مشت زد:
- آخه چرا باهام ازدواج نکردی؟ چرا گفتی نه؟
منم کمی صدام رو بالا بردم و بهش نگاه کردم:
- برای اینکه مادرت وقتی فهمید من پرورشگاهی ام داشت با نگاهش منو میخورد. احسان من قبول دارم پرورشگاهی ام و به همه میگم ولی تحمل نگاه های سنگین دیگرون رو ندارم...
یادته وقتی اومدین خونه ام. بابات چطور داشت با چشماش اتاقم رو وجب میزد. یادته مادرت پرسید "پدر مادرتون خونه نیستن؟" و تو سرت رو پایین انداختی و گفتی نگین پدر ومادر نداره. احسان تو خودتم شرم داشتی.
ماشین رو نگه داشت و بهم نگاه کرد:
- آخه من بهشون نگفته بودم.
- چرا نگفتی. مگه من نگفته بودم وقتی داری میای به خانوادت بگو و تو گفتی من همه چیز رو گفتم.
- اگه میگفتم هرگز پاشون رو نمیذاشتن توی خونه ات.
- فکر کردی اینطورب من پامو توی خونه ات میذارم؟
احسان سرش رو تکون داد:
- فکر میکردم اونقدر دوستم داری که باهام بیای. حتی اگه خانوادم راضی نباشن.
- به چه قیمتی؟ به اینکه تو از خانوادت بزنی؟ تو رو بدبخت کنم تا خودم خوشبخت بشم؟ من نمیتونستم.
- ولی من با تو خوشبخت میشدم.
- همه اول همینو میگن ولی اگه یه مشکلی پیش میومد اولین کسی که منو مقصر میدونست خود تو بودی. باور کن احسان.
- نمیکنم برام سخته که باور کنم
آب دهنم رو قورت دادم و به بیرون نگاه کردم. برگشتم و لبخندی زدم:
- تو الان ازدواج کردی. چرا میخوای بهم کمک کنی؟ برو به زندگیت برس.
- فکر و خیال تو نمیذاره که بخوابم... همش خواب میبینم به ذولفقاری سر سفره ی عقد نشستی.
نزدیک خونه مون بودیم در رو باز کردم:
- ممنون که منو رسوندی؟
- بشین برسونمت.
رفتم بیرون و در رو بستم. احسان هم پیاده شد و کتش رو درست کرد:
- من نمیذارم زن اون چشم چرون بی غیرت بشی. نگین! میخوام باهات حرف بزنم.
- حرفای تو فقط از گذشته است. راه حلی برای من نداری.
- راه حلت اینه که فرار کنی.
برگشتم و بهش نگاه کردم:
- از کی؟ از ذولفقاری؟ هرجابرم پیدام میکنه.
- نمیتونه. من کمکت میکنم.
برگشتم و براش دست تکون دادم.
- نگین به حرفام فکر کن... وقت زیادی نداری...
عباس آقا بیرون مغازه ایستاده بود. وقتی بهش رسیدم بهم گفت کارم داره. رفتم داخل مغازه:
- دخترم...  مشکلی نداری؟ از وقتی فرناز رفته باهامون غریبی میکنی... دیگه نمیای بالا!
- ممنون عباس آقا... این روزا خیلی سرم شلوغه... میبینین که آفتاب در نیومده میرم و آفتاب غروب کرده میام...
عباس آقا پلاستیکی برداشت و از میوه های مختلف برداشت:
- خلاصه بگم ما همه جوره در خدمتیم دختر. این کاری که تو در حقم کردی فامیل در حق آدم نمیکنه چه برسه به غریبه.
پلاستیک رو به دستم داد:
- امشب شام بیا بالا.
- ممنون... چرا زحمت کشیدین؟
- قابل تو رو نداره دخترم. شام میای؟
- نه ممنون از راضیه خانوم تشکر کنین.
از مغازه بیرون اومدم و رفتم داخل خونه.خیلی وقت بود که میوه نخورده بودم. چادرم رو روی میخ آویزون کردم و میوه ها رو توی یخچال گذاشتم که زنگ به صدا در اومد. راضیه خانوم بود با یه بشقاب برنج که روش خورشت قیمه ریخته بود.
- ممنون راضیه خانوم. چرا زحمت کشیدین؟
- به عباس آقا گفتم اصرار کنه بیای بالا. چرا نیومدی؟
- ممنون از فرناز چه خبر؟
- هی... امروز زنگ زد. میگفت مرتضی گفته مادرش خیلی از جهازش خوشش اومده.
لبخندی زدم و به چشمای پر محبت راضیه خانوم نگاه کردم:
- خوشبخت بشن الهی... سلام برسونین بهشون.
- تو هم خوشبخت شی. الهی همین روزا خواستگار برات پیدا شه.
در رو باز کردم و کنار رفتم:
- بیاین داخل؟
- نه ممنون سفره رو انداختم. فرهاد رفته بود بازی تمام لباسش خاکی بود گفتم تا تو بری یه دوش بگیری من میرم از پایین میام.
لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم:
- بازم دستتون درد نکنه
راضیه خانوم خداحافظی کرد و رفت. بشقاب برنج رو روی زمین گذاشتم. عطرش دیوونه ام کرده بود. عباس آقا یه فامیلی تو گیلان داشت که همیشه براشون برنج اصیل شمال میاورد. دستم رو شستم و قاشق برداشتم. یه هفته ای بود که برنج نخورده بودم. هفته ی پیش هم که فرناز اومده بود برام برنج آورده بودن. قبل اون دیگه یادم نیست کی خورده بودم. در کل یه چند ماهی بود که برنج خودم تموم شده بود. اونم چه برنجی! به فول راضیه خانوم برنج خارجی که برای مرغ ها میریزن. برای من کیفیت و رنگ و بو مهم نبود فقط ارزونی ملاک اصلی من بود.
اونقدر پرخوری کرده بودم که نمی تونستم بخوابم. نمیدونم چه ساعتی خوابم برد فقط اونقدر میدونم کم خوابیدم چون صبح چشمام میسوخت.
وقتی رسیدم یکی دوتا از کارمندا اومده بودن. ولی سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم و شروع به کار کردم.
سپیده اومد داخل:
- سلام نگین!
سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم:
- سلام سپیده خوبی؟
- ممنون.
- نگین دیروز با وفایی بودی؟
نگاهم رو تیز کردم. کی بهش گفته بود؟ موقعیکه میرفتیم کسی نبود:
- کی بهت گفت؟
- خودش. الان روی پله ها دیدمش. گفت بهت بگم به حرفاش فکر کردی؟
با این حرفش تازه به یاد حرفاش افتادم.
- نه... اصلا یادم نبود. میدونی اصلا قابل فکر کردن نیست.
سپیده کیفش رو روی میز گذاشت و بهم خیره شد:
- وفایی خیلی به فکرته... خیلی دوستت دارهـــ...
- اون ازدواج کرده سپیده... دیگه نمیخوام بیادم بیاری که چه اشتباهی کردم.
- خوبه خودت میدونی... چی شد؟ اون روزا یه چیز دیگه میگفتی.
نفسم رو بیرون دادم و دستم روی پیشونیم گذاشتم:
- اگه ذولفقاری بهم این پیشنهاد رو نمیداد هرگز فکر نمیکردم که اشتباه کردم. میدونی زندگی با کسی که خانوادش روزی هزار مرتبه بی پدر ومادر بودنت رو به رخت بکشن خیلی بهتره از زندگی با یه مرد چشم چرون کثیفه. مردی که همسن پدرته.
سپیده روی میزش نشست و نگاه مهربونش رو بهم داد:
- تسلیم شدی؟
به چشمای سپیده نگاه کردم و چیزی نگفتم. سپیده فهمید که وضعیت خوبی ندارم به خاطر همین نگاهش رو ازم گرفت. همیشه منو درک میکرد.
- یادت باشه خدا از تنها چیزی که خیلی بدش میاد ناامید شدن بنده هاش از رحمتشه.
- خودت میگی بنده هاش.
سپیده دوباره نگاهم کرد و ابروهاشو در هم کشید:
-  تا اونجایی که من میدونم هیچوقت نمازت قضا نشده. تو بنده اش نباشی کی باشه؟ نگران نباش خدابزرگه.
حرف های سپیده بهم امیدواری داده بود. انگار که یکسال به مهلتم اضافه شده بود. به صفحه کامپیوترم نگاه کردم و شروع به کار کردم. ساعت حدود 11 بود که خواستم برم دستشویی. همین که بلند شدم احساس کردم سرم سنگین شده. چشمام باز بود اما همه جا تاریک بود. طعم ملسی رو زیر دندونم احساس کردم. فقط صدای جیغ سپیده رو شنیدم.
چشمم رو که باز کردم سپیده رو دیدم که کنارتختم نشسته. به اطرافم نگاهی کردم. انگار توی بیمارستان بودم.
- سپیده من کجام؟
- بیمارستان. آروم باش.
- بیمارستان برای چی؟
بلند که شدی سرت رو گرفتی و افتادی. نگین یه خورده مواظب خودت باش.
- تو منو آوردی؟ ذولفقاری میدونه؟
- آقای وفایی و من آوردیمت. ذولفقاری گفت وفایی بیاد شرکت و من پیشت بمونم.
سرم رو روی بالشت تکونی دادم و بادستم شقیقه ام رو مالوندم.
- نگین...
به سپیده نگاه کردم. نگاه مهربون و نگران کننده ای داشت:
- نمیدونی آقای وفایی چه غصه ای میخورد. مطمئن بودم اگه من نبودم میزد زیر گریه... بیچاره نمیدونی با چه حالی از اینجا رفت
سپیده بلند شد. حتی نذاشت به حرفاش فکر کنم تا بخوام جوابش رو بدم. خودش میدونست با این حرف ها بیشتر عذاب وجدانم زیاد میشه. بیشتر به غم هام اضافه میشه ولی انگاری به گردن وفایی دینی داشت که باید ادا میکرد.. انگار حتما باید بهم میفهموند که احسان چه حسی نسبت بهم داره.
- من میرم صندوق... سرمت داره تموم میشه... باید بریم.
- سپیده من حساب میکنم...
- نه... ذولفقاری گفت من حساب کنم و براش فاکتور ببرم تا بهم بده.
سپیده رفت و منو تو دریای از فکر انداخت.
بیچاره احسان اگه بشنوه با ذولفقاری ازدواج کردم. خودشو میکشه... ولی این یه حقیقته... باید بهش عادت کنم. همه باید بهش عادت کنن. دلم به حال کسایی میسوخت که روم شرط بسته بودن. کلی ها رو بدهکار کردم.
از بیمارستان رفتم خونه. سپیده میگفت ذولفقاری گفته نذاره دوباره برم شرکت.
نزدیک های خونه بودم که پیاده شدم. اما اینبار نه به خاطر مزاحمت های راننده، فقط میخواستم کمی پیاده برم. کمی فکر کنم چون آخرین روزای آزادی مو داشتم میگذروندم. میخواستم کمی با احساس دختر بودنم تنها باشم و درد دل کنم چون به زودی از دستش میدادم. میخواستم ازش عذرخواهی کنم که نتونستم حفظش کنم... میخواستم بگم تمام سعیمو کردم ولی...
کمی که راه رفتم یهو احساس کردم انگشت بزرگ پام میسوزه. سرم رو پایین آوردم دیدم انگشتم از کفش زده بیرون و روی آسفالت کشیده شده بود.
سرم رو بالا آوردم و چشمم به کفش قروشی روبه روم افتاد. رفتم جلو تا کفش های توی ویترین رو نگاه کنم. همه کفش های پاشنه بلند و خفن. اصلا تا حالا از این کفش ها نپوشیده بودم. حتی زمانی که دانشگاه میرفتم. همیشه کفش های اسپرت میپوشیدم. نگاهی به کفش های زنایی که از کنارم رد میشدند کردم. همه شون پاشنه بلند میپوشیدند. دو روز دیگه بیشتر نمونده بود. یعنی چقدر دیگه میتونستم پول جور کنم؟ دلمو زدم به دریا و رفتم داخل مغازه...
یه کفش مشکی با پاشنه سه سانتی گرفتم. وقتی از مغازه اومدم بیرون احساس کردم همه دارن بهم نگاه میکنن. انگار همه میدونستن خیلی وقت بود که کفش نخریده بودم. با اولین قدم هایی که برداشتم میشد گفت اونقدر بد راه رفتم که همه فهمیدند تا حالا پاشنه بلند نپوشیدم. عینهو معلول ها راه میرفتم. خنده ام گرفته بود. با خودم گفتم الانه که یکی بیاد یه پولی بذاره کف دستم.
هر جوری بود خودمو به خونه رسوندم وقتی خواستم برم تو عباس آقا صدام زد:
- نگین دخترم بیا، یکی پشت خطه، تا حالا صد بار زنگ زده.
تند تند خودمو به تلفن رسوندم. انگار راه رفتن یادم رفته بود. عباس آقا یه جوری نگاهم میکرد انگار فهمیده بود کفش تازه خریدم.
- الو...
- الو نگین کجایی پس؟
- سپیده تویی؟ تازه رسیدم.
- کجا بودی مردم از دلشوره. گفتم نکنه بازم حالت بد شده...
- نه بابا... من یه سگ جونیم که...
گوشی رو به دهنم چسبوندم و تن صدامو پایین آوردم. کمی از عباس آقا دور شدم:
- رفته بودم کفش بخرم.
سپیده خنده ی بلندی کرد:
- مبارکه... خبریه؟
از خنده ی سپیده دلخور شدم. فکر نمیکردم سپیده هم بی پولیمو به رخم بکشه.
- چیه؟ بهم نمیاد چیزای نو داشته باشم.
- نه دختر... واسه این نیست. خب حالا چی شده پول خرج کردی. خبریه؟
- نه بابا... گفتم حالا که دارم میرم خونه ی ذولفقاری با ریخت و لباس کهنه نرم
سپیده خنده ی بلندی کرد:
- تو که اینقدر ناامید نبودی. چی شده؟
- این حقیقت وجود داشت این من بودم که نمیخواستم باورش کنم.
- وای الان تورو توی خونه ی ذولفقاری تصور میکنم.
- بس کن تو دیگه بدبختیم رو به یادم نیار.
- بدبختی چیه؟ تو از الان خوشبخت ترین زن دنیایی...
سرم رو برگردوندم و به عباس آقا نگاه کردم که داشت به زنی میوه میداد.
- اگه زندگی با ذئلفقاری خوشبختیه میخوام تا قیامت بدبخت بمونم.
- زندگی با اونو که نمیگم دختر...
- منظورت چیه؟
- البته همه چیز به تصمیم تو بستگی داره هااااا.
- میخوای بگی چی توی کله ات هست؟
- یه راه حل خوب برات دارم. دیگه نیازی نیست به ذولفقاری فکر کنی.
- چی؟
- الان مهمون داریم فردا بهت میگم.
- خب تو که میخواستی نگی، چرا الان زنگ زدی؟
- فقط میخواستم خیالت رو راحت کنم تا امشب رو راحت بخوابی.
دماغم رو بالا کشیدم و اهسته گفتم:
- من که امیدی ندارم.
- چی گفتی؟
- هیچی.
- خب کاری نداری؟ تا فردا خداحافظ.-
- خدانگهدار
گوشی رو گذاشتم و به طرف عباس آقا  رفتم.
- ممنون عباس آقا...
سرم رو پایین آـوردم و خواستم برم خونه که عباس آقا صدام کرد:
- مشکلی پیش اومده؟
برگشتم و سرم رو تکون دادم.
- نه... نه...
- چند روزه خیلی تو خودتی.
- حالم خوب نیست...
عباس آقا سرش رو تکون داد. انگار میدونست دارم دروغ میگم ولی چیزی نگفت.
از میوه هایی که عباس آقا داده بود شستم. رو به روی تلویزیون نشستم اما دوست نداشتم روشنش کنم. دیگه حوصله ی کسی یا چیزی رو ندارم. به سپیده فکر میکردم. به اینکه چه راه حلی داره. فکر کنم با وفایی صحبت کرده تا منو راضی کنه فرار کنم. ولی من نمیخواستم فرار کنم. دوست نداشتم از اینی که هست آواره تر بشم. نمیخواستم یه عمر با دلشوره و ترس زندگی کنم. نمیخواستم فراری بشم.
دوباره نگاهم به قاب های روی طاقچه طلاقی پیدا کرد. چشمام خیس شده بود. اینبار میخواستم یه دل سیر گریه کنم. میخواستم از خدا گله کنم... گله کنم که چرا اینقدر بد میارم. نمیخوام بگم بدبختم چون بدبخت تر از منم وجود داره... فقط یکی بگه چرا اینقدر بد میارم.
مثل همیشه پله ها رو دوتا یکی کردم و خودمو به در رسوندم. کربلایی مثل همیشه تو اتاقکش نشسته بود:
- سلام کربلایی
- سلام دخترم. خوبی؟ دیروز چی شد؟
- مرسی خوبم...
- کربلایی نزدیک تر اومد و به اطرافش نگاه کرد:
- چقدر لازم داری تا کارت درست بشه؟
- ممنون کربلایی...
- من تا پونصد تومن میتونم کمکت کنم. میدونی که پسرم تصادف کرده بود همه پولم رو خرجش کردم و گرنه بیشـــ...
- ممنون. نمیخوام توی زحمت بیافتین. انشاالله درست میشه.
کربلایی سرش رو تکون داد وروی صندلیش نشست:
- هر جور خودت میخوای. اونقدر کله شقی که نمیخوای از کسی کمک بگیری.
- یه بار کمک گرفتم... یه عمر باید تاوانش رو بدم... دیگه به هر دستی که جلوم دراز میشه تا کمکم کنه شک دارم
مثل همیشه ریشش رو لای دندوناش جویید و سرش رو تکون داد و چیزی زیر لب گفت. مطمئنم برام دعای عاقبت به خیری کرد.
ازش تشکر کردم و به اتاقم رفتم. سپیده هنوز نیومده بود. چادرم رو روی آویز گذاشتم. خواستم بشینم که در اتاق باز شد. احسان بود:
- سلام نگین...
- سلام آقای وفایی...
- حالت خوبه؟ دیروز خیلی نگرانت شدم.
- ممنون که حالم رو میپرسید الان بهترم.
احسان چشماش رو کوچیک کرد و دستش رو روی میز گذاشت:
- اینقدر با من رسمی حرف نزن.
سرم رو پایین انداختم.
- ببین نگین من خوبی تو میخوام... به حرف هام فکر کردی؟
چیزی نگفتم فقط سکوت کردم...
- به خدا نگین اگه با ذولفقاری ازدواج کنی. هم خودمو میکشم هم اون کثافت رو.
- بس کن احسان... تا کی میخوای ادامه بدی من قبول کردم.
احسان یه قدم جلو اومد و نگاهش رو تیز کرد:
- تو غلط میکنی که قبول کنی.
- اما احسان...
- همین که گفتم... حق نداری باهاش ازدواج کنی...
در باز شد . کربلایی با سینی چای اومد داخل. احسان با عصبانیت رفت بیرون. منم چشمام رو بستم و آروم روی صندلی نشستم. کربلایی چای رو روی میز گذاشت:
- چیزی شده دخترم؟
- نه کربلایی... فقط این روزا همه نگران من شدن.
کربلایی برگشت تا از اتاق بره بیرون. با صدای آهسته ای گفت:
- خب آخه حیفی یه دختر زیبایی مثل تو زن اون...
کربلایی از اتاق بیرون رفت و ادامه ی حرفاش رو نشنیدم. دل همه به حالم میسوخت... حتی کربلایی.
داشت ظهر میشد که سپیده هنوز نیومده بود. بیچاره سپیده اونم میخواد یه جوری از غمم کم کنه. الکی گفت راه حلی برات دارم تا به قول خودش این شبهای آخر رو راحت بخوابم.
ظهر بود که سپیده با عجله اومد:
- سلام نگین...
بلند شدم و به صورت هراسون سپیده نگاه کردم:
- سلام سپیده چرا صبح نیومدی؟
سپیده نفس بلندی کشید و دستش رو روی سینه اش گذاشت:
- گفتم دیروز مهمون داشتیم، کلی کار توی خونه مون ریخته بود. مادرم هم زیاد حالش خوب نبود. مجبور شدم بمونم. نمیخواستم بیام. فقط به خاطر تو اومدم.
- خب بیا بشین نفسی تازه کن.
سپیده نگاهی به ساعتش انداخت:
- موقع نهاره بیا بریم تو سلف.
یه خورده میز رو جمع و جور کردم و با سپیده رفتم.
منو سپیده رو به روی هم نشسته بودیم:
- خب حالا چه کاری داری که نتونستی پشت تلفن بگی؟
- گفتم مهمون داشتیم.
- نکنه به مهموناتون ربط داره؟
لبخندی زد:
- هوشت زیاد شده ها! شب ها میری خونه ماهی میخوری؟
- بوی دودش از طبقه بالا به مشامم میرسه.
خنده روی لبش خشکید. دلش به حالم سوخت. نمیخواستم سکوتش ادامه دار بشه.
- نکنه خواستگار برام پیدا کردی؟
- یه جورایی..
نگاهم رو تیز کردم:
- شوخی نکن لطفا جدی حرفــ...
- جدی دارم میگم. فقط قول بده خوب به حرفام گوش کنی و عصبانی نشی
دیروز بابام اتفاقی یکی از دوستای هم خدمتیش رو دیده بود. با خانومش اومده بود تهران. شیراز زندگی میکنن. بابا با اصرار زیاد شام آوردشون خونه. دو تا بچه دارن. دختر بزرگشون ازدواج کرده رفته خارج. پسرشم توی تهرون داره فوق لیسانس میخونه. سر کار هم میره. یعنی خودش شرکت داره.
- خب اینا چه ربطی به من داره؟
- اونا خیلی پولدارن. پسره اسمش پرهام هست. ترم سومه... وقتی فوق لیسانس تهران قبول میشه میفرستنش خوابگاه. ار اونجایی که آقا پرهام درس خونه، نتونست توی خوابگاه بمونه. برای همین ترم دوم براش یه آپارتمان گرفتن. یه مدت که گذشت رفتارهای مشکوکی از پرهام دیدن. دوستای ناباب و هزار جور چیز دیگه. برای همین خواستن براش زن بگیرن تا به فساد کشیده نشه...
ولی پرهام مخالف ازدواجه. میگه زوده... برای همین مامان و باباش فکر کردن اگه زنی توی خونه اش نباشه ممکنه پای زن های خیابونی به خونه اش باز بشه به خاطر  همین اونا میخوان برای پرهام زن...
سپیده مکثی کرد و سرش رو پایین آورد:
- خب چی؟ چرا واستادی؟
- میخوان برای پرهام زن صیغه کنن تا یه سال پیش پرهام بمونه. وفتی درسش تموم شد پرهام ازدواج کنه.
سرم گیج میرفت. سپیده چی میگفت؟ منظورش از این حرف ها چی بود؟ یعنی میخواست من... وای خدای من...
- چی میخوای بگی سپیده؟
- بخدا گناه نمیکنی. اونا میخوان شرعی بهش محرم بشی. بهت پول هم میدن.
- خفه شو سپیده... چی فکر کردی؟ فکر میکنی من اینقدر کثیف شدم که...
- کی چی؟ فکر کن با یکی نامزد میکنی. بعد یه سال بهم میخوره. هر وقت هم خواستی ازدواج کنی به شوهرت بگو نامزدت آدم درستی نبود. مطمئن باش به خاطر دختر نبودنت بهت گیر نمیده.
- دیگه نمیخوام حرفی بشنوم. تو چطور منو بهشون پیشنهاد کردی؟
- نگین. این بهترین فرصته هم میتونی پوا ذولفقاری رو بهش بدی هم برای یه سال هم که شده زندگی خوبی داشته باشی و هم...
- و هم حالی کرده باشم... آره؟ منظورت همین بود؟
سپیده سرش رو پایین انداخت.
- چرا خودت زنش نمیشی؟ چرا به من میگی؟
سپیده نگاهش رو روی من انداخت:
- به خاطر اینکه من به این پول نیازی ندارم. به خاطر اینکه من گرفتاری ندارم و اگه داشته باشم پدرم هست که گرفتاریم رو حل کنه.
- همه این حرف ها رو زدی که بگی من بی پدر ومادرم. میدونم سپیده... میدونم که هرچی بدی برام میاد به خاطر بی پدر مادریمه..اگه ذولفقاری جرئت میکنه بهم یه جور دیگه نگاه کنه به خاطر اینه که پدر ندارم اگه تو بهم این پیشنهاد رو میدی به خاطر اینه که پــ...
- بس کن نگین. من فقط خوبی تورو میخوام. خودت فکر کن. زندگی با ذولفقاری بهتره یا پرهام؟ در ضمن تو گناهی نمیکنی چرا میترسی؟
ادامه دارد....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد