وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ورود عشق ممنوع6

  خواست چیزی بگه که در باز شد

و رئیس به همراه منشی و یه اقای دیگه وارد شدن

منشی – شما اینجا چیکار می کنید مگه قرار نبود بیرون منتظر باشید

دادگر – ما هم منتظر موندیم همین الان که دیدیم جناب رئیس امدن ما هم امدیم تو

منشی چیزی نگفت و بعد از گرفتن چندتا امضا و نگاههای خصمانه به ما از اتاق خارج شد

قیافه منشی شبیه کسایی بود که حسابی سر کار گذاشته شده باشن

نمی دونم دادگر چیکار کرده بود که حسابی تو پر منشی خورده بود

بعد از یه سلام که اونم فقط دادگر کرد پروند ها و زونکها رو دید و جاهای لازمو امضا کرد

اولین باری بود که رئیس شرکتو می دیدم

حدودا 40 ساله و قد بلند ، سبزه رو همونطور بهش خیره بودم که نگاش به نگام گره خورد وبعد از چند لحظه بهم پوزخند زد


کمی ناراحت شدم ....حقم داشت بهم بخنده با اون عینک و اون سبیلا اگه نمی خندید به خل بودنش شک می کردم

یعد از 0 1دقیقه از اتاق زدیم بیرون

دادگر- خوب فلشو بده به من

- چی؟

دادگر- فلشو می گم مگه اطلاعاتو تو اون نریختی

- وای خدای من انقدر هول کرده بودم که گذاشتم لب پنجره

دادگر- وای وای دباغ

- حالا چیکار کنیم

دادگر- با من بیا

سریع خودشو به پشت ساختمون رسوند.... دوتاییمون تو این گرما حسابی عرق کرده بودیم ساختمونو براندازی کرد

دادگر- این پنجره است

زونکنا رو روی زمین گذاشت و سعی کرد خودشو به پنجر برسونه

دادگر- نه نمیشه جای پا هم نیست.... فاصله پنجره تا زمین هم خیلی زیاده

اطرفشو نگاهی کرد

-دنبال چی هستی

دادگر- یه چیز که بشه از روش رفت بالا

منم نگاهی کردم نه نبود که نبود

دادگر- اخه دباغ چرا حواستو جمع نمی کنی .... می دونی اگه فلشو پیدا کنن بد بخت می شیم ...تازه متوجه دستکاریه دوربین هم میشن واول از همه به ما شک می کنن

-به ما چه........... چرا ما؟

دادگر- واقعا عقل کلی..... ما الان اونجا بودیم قبل از اینکه بیان

- خوب چیکار کنیم

کمی فکر کرد در حال خاروند پشت کلش

دادگر- یه کار بگم می تونی انجام بدی

- چه کار؟

دادگر- فقط تو روخدا مواظب باش .......باشه

- باشه

دادگر- من قلاب می گیرم تو برو بالا

-وای نگو .............. نه نه

دادگر- دباغ تنها راه همینه

-نه اصلا.......... من نمی تونم

دادگر- کاری نداره که.... فلش هم که دم پنجره است.....خواهش می کنم

-اخه این اطلاعات به چه دردت می خوره من نمی فهمم.........من نمی خوام کارمو از دست بدم می فهمی

دادگر- همین یه بار................. باشه............ قول می دم مشکلی پیش نیاد

بهش نگاه کردم لابد لازم داره که انقدر التماس می کنه

- باشه فقط محکم بگیریا

دادگر قلاب گرفت

خواستم پامو بذارم که دیدم کفش پامه و دوباره پامو رو زمین گذاشتم

-بین با کفش برم رو دستت اشکال نداره؟

دادگر- وای نه برو....... راحت باش فقط اونو برای من بیار

دستامو به شونه هاش تکیه دادم و پای راستمو گذاشتم تو قلاب دستاش .

خواستم خودمو بکشم بالا که چهره به چهره شدیم به چشای مشکیش خیره شدم

نفسشو داد بیرون و اروم سرشو تکون داد

دادگر- افرین دختر خوب... اصلا نترس.... برو بالا

اب دهنمو قورت دادم و خودمو کشیدم بالا اروم سرمو بردم بالا ....رئیس با یکی دیگه تو دفترش بود رئیس که رو صندلیش نشسته بود و اون یکی مدام راه می رفت

اول موقعه رفتن پشتش به من بود..... به در اتاق که رسید روشو کرد طرف من..... سرمو بردم پایین بعد از چند ثانیه دوباره بهم پشت کرد

چشم چرخوندم فلشو دیدم باید دستمو از میله ها رد می کردم کمی ازم فاصله داشت

از بالا به دادگر نگاه کردم دستمو دراز کردم که بردارم دوباره طرف برگشت

سری سرمو قاپیدم

-می میری ارومتر راه بری .....انگار کورس راه انداخته بی پدر

دادگر- چیکار می کنی دباغ........ دستام خسته شد زود باش

- باشه باشه الان

دستمو دراز کردم اندازه یه بند انگشت با فلش فاصله داشتم

چرا من ناخونامو بلند نمی کنم اگه الان ناخونام بلند بود کار تموم بودا ......رو نوک پا بلند شدم و خودم بیشتر کشیدم بالا

در حالی که با دندونام لبامو گاز گرفته بودم با یه جهش فلشو برداشتم

سریع دستمو از میله ها در اوردم که احساس سقوط کردم تا خواستم جیغ بزنم تو بغل دادگر فرو امدم و دستشو گذاشت رو دهنم و منو به خودش چسبوند

رئیس - صدای چی بود نمی دونم

چیزی نیست شاید صدا از یه جای دیگه بود

رئیس - نمی دونم

-حساس نشو چیز مهمی نیست راستی چی می گفتی

رئیس - اهان داشتم می گفتم که...

هنوز دستش رو دهنم بود و به چشمام خیره.... من ریزه میزه هم حسابی تو بغلش گم شده بودم ..... گر گرفتم و تو اون گرما احساس سرما کردم دوتایی اروم نفس می زدیم هنوز به چشاش خیر ه بودم که چشماشو بست و دوباره باز کرد با حرکت سر ازم خواست که جیکم در نیاد


وقتی اونا از پنجره دور شدن منو اروم کشید طرف دیگه و از پنجره دور شدیم ....وقتی حسابی دور شدیم به دیوار دیگه ای تکیه دادیم و نفسی تاره کردیم

هنوز تو بهت اون بغل گرم بودم زیر چشمی بهش نگاه کردم سرش پایین بود روم نمی شد حرفی بزنم منتظر شدم اون حرفی بزنه

چند بار دست کشید تو گردن و موهاش

دادگر- تو که منو دق دادی دختر ...فلشو برداشتی

با صدای اروم و لرزونی گفتم اره بیا

نگاهی به فلش انداخت و زود گذاشت تو جیبش

دادگر- بیا زود بریم تا کسی ما رو اینطرفا ندیده


- بین می تونم یه چیز ازت بپرسم

دادگر- نه

- تو می دونی چی می خوام بپرسم

دادگر- اره

- خوب چرا نمی خوای جواب بدی

دادگر- بعدا بهت می گم باشه.............. ولی الان نه

- اخه چرا؟

دادگر- خواهش می گنم بعدا بهت می گم....برای من یه دوساعتی مرخصی رد کن ....من تا 2 ساعت دیگه بر می گردم

- باشه

این چرا تازگیا انقدر عجیب شده راستش یکم از دستش عصبانی شدم همه کار براش می کردم ولی نمی گفت داره چیکار می کنه

دو ساعت هم بیشتر طول کشید و نیومد تا اینکه ساعت 4 امد

من داشتم بر چسبای جدیدو برای زونکنا اماده می کردم

دادگر- سلام

سرم پایین بود ....سلام

دادگر- نتونستم زودتر بیام

-خوب به من چه............ برای چی به من می گید

دادگر- کارت خیلی مونده

-نه

دادگر- پس اخر وقت وایستاد تا برسونمت

- نه خودم میرم

دادگر- اخه کارت دارم که می گم برسونمت

عینکو جابه جا کردم

با اخم گفتم چیکارم دارید؟

دادگر- حالا چرا اخم کردی بهت گفتم می گم ...........ولی الان نه

- اصلا به من چه.... دیگه برام مهم نیست.... دیگه هم نمی خوام چیزی بگید

دادگر- دباغ خیلی لجبازی می د ونی تو ...

بین حرفاش از جام بلند شدم

هول کرد

دادگر- کجا؟

- چایی می خوری؟

دادگر- اوه...... من هیچ وقت نتونستم اخلاقات پیش بینی کنم

نه ممنون می شم برام یه لیوان اب خنک بیاری

از ابدارخونه در حالی که یه لیوان اب و یه لیوان چایی دستم بود خارج شد از بغل اتاق مژی رد شدم چشمش بهم افتاد

سرخ شد و سرشو انداخت پایین

خدا خیرت بده دادگر منو از دست این یکی راحت کردی

لیوانو به طرفش دراز کردم

- چیکارم دارید همین جا بگید دیگه مزاحم نمی شم

دادگر- از کی تا به حال تعارفی شدی

پشت میز خودم نشستم و لیوان چای رو به لبام نزدیک کردم


*****

-کجا می ری خونمون از این طرفه

دادگر- دباغ می دونم یه لحظه دندون رو جیگر بذار می فهمی

به ساختمونا و خیابونا که نگاه کردم متوجه شدم امدیم بالای شهر

بعد از اینکه چندتا کوچه رد شد ماشینو جلوی ساختمون بزرگ و قشنگی نگه داشت

دادگر- پیاده شو

- اینجا کجاست؟

دادگر- بیا می فهمی

- تا نگی پیاده نمی شم

دادگر- دباغ نترس بخدا جای بدی نیست

- ببین گفتم پدر و مادر ندارم ولی معنیش این نیست تو هر کاری دلت خواست باهام بکنی

دادگر- دباغ می فهمی چی می گی من باهات چیکار دارم بکنم دختر....بخدا من از اون ادما نیستم

درو برام باز کرد

خوب تو این چند وقت چیز بدی ازش ندیده بودم که نخوام بهش اعتماد کنم پیاده شدم

با هم وارد ساختمون شدیم

سوار اسانسور شدیم عینکو از روی چشام برداشتم و تو دستم نگهش داشتم

دادگر- چرا عینکتو برداشتی

روم نشد بهش بگم اینجا خیلی شیکه منم دوست ندارم با این قیافه بیام مخصوصا بااین عینک که ده من روش چسب چوبه

به طبقه 10 رسیدیم

به زور به دنبال سایه ای که از دادگر می دیدم راه افتادم

فکر کنم فهمید برای همین اروم به طرفم برگشت

دادگر- اونو بزن به چشمت

- هان؟

دادگر- از کی خجالت می کشی

-من؟کی گفته من خجالت می کشم

دادگر- پس بزن به چشمت می دونم که بدون عینک هیجا رو درست و حسابی نمی بینی

- اخه اخه

عینکو از دستم گرفت و گذاشت رو صورتم

سرمو از خجالت گرفتم پائین

پشت دری وایستاد کنار در یه تابلو زده شده بود دقت کردم

دکتر پرهام پور اهر جراح و متخصص چشم

دادگر زنگو فشار داد بهش خیره شدم

بعد از چند ثانیه در باز شد و منو دادگر وارد شدیم

به محض ورود چند نفرو دیدم که رو صندلی نشستن و با ورود ما سرشونو به طرف ما بر گردوندن کمی این طرف تر هم میز منشی بود که دختری ریز نقش وبا نمکی پشتش نشسته بود


منشی- سلام اقای ....

دادگر سریع تو حرف دختره پرید سلام خانوم طاهری دیر که نیومدیم

نه

دادگر- پرهام مریض داره

منشی- بله الان مریض دارن بعد از اینکه مریض امدبیرون شما می تونید برید تو

دادگر- ممنون

و دختر با یه لبخند گفت بفرماید بشینید

منو و دادگر نشستیم دوباره عینکو از چشام برداشتم و تو دستم نگهش داشتم چون بقیه یه جوری نگام می کردن که خجالت کشیدم

انقدر محو مطب شده بودم که اصلا یادم رفته بود بپرسم برای چی امدیم اینجا

رومو کردم طرف دادگر ....هی صبر کن ببینم

دادگر - ببین خوشت میاد کسی بهت بگه هی

- خوب نه

دادگر - پس چرا به من می گی هی

-ببخشید از دهنم پرید

دادگر - مهم نیست حرفتو بزن

-برای چی امدیم اینجا

دادگر - برای چشمای تو

- چرا؟

دادگر - چون دکتر چشماتو معاینه کنه

یه لحظه ازش بدم امد و از جام بلند شدم و به طرف در خروجی رفتم

بلند شدو دنبالم امد

دادگر - کجا؟صبر کن ببینم باز که قاطی کردی دختر

-قاطی نکنم اینکارات چه معنی می ده

دادگر - چی شد مگه

- ببین من چند ساله به هر جون کندنی هست دارم زندگیمو می چرخونم ولی معنی اینکارتو نمی فهمم

- من صدقه بگیر و بد بخت بیچاره نیستم که تو بخوای از این محبتا در حقم بکنی

دادگر - صدقه چیه دختر خوب...این در عوض کمکیه که به من کردی

-چه کمکی ؟

دادگر - تو نبودی که من نمی تونستم اون اطلاعاتو به دست بیارم

تو حتی بهم نمی گی کی هستی و قصدت از این کارا چیه؟

دادگر - یواشتر بذار دکتر چشاتو ببینه بعد از اون باهم صحبت می کنیم قول می دم

نه من بازیچه شما نیستم

دادگر- بازیچه چیه دباغ ... گفتم بهت می گم ولی الا ن نه

- پس منم حرفی با شما ندارم

دوباره به سمت در خروجی رفتم

دادگر- باشه باشه می گم ولی بذار اول بریم پیش دکتر بعد قول می دم همه چی رو بگم باشه ... قول می دم

بهش خیره شدم که با عجز بهم خیره شده بود

- قول

دادگر- اره قول قول

دوتایی برگشتیم و نشستیم سر جامون چشمم خورد به منشی که با یه حالتی بهم نگاه می کرد

حتما با خودش می پرسه این گربه دیگه کیه که با دادگر امده

به در و دیوار مطب نگاه می کردم که خانوم طاهری با دوتا لیوان شربت جلومون ظاهر شد و سینی رو طرف دادگر گرفت

دادگر سرشو بالا اورد

منشی- بفرماید هوا گرمه می چسبه

دادگر- ممنون زحمت کشیدید ولی من میل ندارم

دختره که حالش گرفته بود به زور خندشو رو صورتش نگه داشت

دادگر- حالا که براتون اوردم بردارید گرم میشه

دادگر با نارضایتی لیوانو برداشت وبعد در حالی که با دادگر حرف می زد سینی رو طرف من گرفت

انگار طرفش یه بچه باشم که ارزش یه نگاه کردن هم نداره

چون خیلی تشنه ام بود لیوانو برداشتم

- ببخشید خانوم اینجا همیشه از مریضا پذیرایی می کنن؟

به طرفم برگشت و من ادامه دادم

- خوب چرا شما مگه اینجا ابدار چی نداره

خانوم طاهری همچین با غضب بهم نگاه کرد که یه لحظه فکر کردم که شاید من باباشو کشتم که داره اینطوری نگام می کنه

دادگر خندشو قورت داد

خانوم طاهری با عصبانیت رفت تو اشپزخونه و بعد از چند دقیقه ای دوباره برگشت و پشت میزش نشست

- این چرا یهو هار شد

دادگر- این چه حرفی بود که تو زدی

- اخه ندیده بودم تو مطب از بیمارا پذیرایی کنن برام سوال بود نباید می پرسیدم

دادگر خودشو با روزنامه سرگرم کرد

دوباره نگاهی به منشی انداختم

رنگ موهاش چقدر نازه... باز م کمی بلند حرفمو زده بودم که دادگر شنید

دادگراروم دم گوشم گفت:رنگ موهای خودش نیست اصلانم قشنگ نیست

-ببین انقدر حالیم میشه که رنگ کرده گفتم رنگش نازه

دادگر - باشه منم گفتم رنگش خیلی زشته


دادگر- دباغ انقدر خیره بهش نکن

به بقیه مریضا نگاه کردم کسی حواسش به ما نبود انگار از نگاه کردن به یه گربه با عینکش سیر شده بودن

انگشتمو گذاشتم رو دماغم و نوکشو کشیدم بالا

- به نظرت منم دماغم مثل این منشیه عمل کنم خوشگل میشه

باخنده گفت دباغ زشته نکن داره می بینه

- خوب اونکه از خداشه اینطرفو ببینه

دادگر- دباغ

- راست می گم تازه اگه تو یه نگاشم کنی کلی ذوق می کنه

دیگه جوابمو ندادم و مشغول خوندن روزنامه شد تا اینکه نوبتمون شد

به محض ورود به اتاق دکتر

پرهام -- به به جناب سروان از این ورا........ وقتی خانوم طاهری گفت وقت گرفتی حسابی تعجب کردم

چشام چهارتا شد ............سروان؟

زودی بهش نگاه کردم

دیدم که داره زیر زبونی حرف می زنه و قرمز کرده

کنارم وایستاده بود که اروم گفت ای لال بشی پرهام حالا وقت حرف زدن بود

بعد بهم نگاه کرد

دادگر- برو بشین معاینه ات کنه رفتم بیرون همه چیزو بهت می گم

رفتم ورو صندلی راحتی نشستم و دکتر شروع کرد به معاینه

بعد از کمی معاینه گفت روی یه صندلی دیگه بشینم و بدون عینک جهت علامتا رو از روی تابلوی دید اسنلن تشخیص بدم

بدون عینک هیچ کدومشو نتونستم تشخیص بدم

پرهام- شماره عینکت چنده

-نمی دونم خیلی وقته عوضش نکردم

پرهام - بده ببینم

پرهام - اوه چه دربوداغونه....چشات خیلی ضعیفه چرا انقدر دیر امدی

به دادگر خیره شدم

دادگر - پرهام جان شما معاینه اتو بکن چرا انقدر می پرسی

راستی می تونه عمل لیزیک کنه

پرهام - اره که می تونه ولی فعلا بذار خوب معاینه کنم ببینم امادگی جراحی لیزیکو داره

در حین معاینه ازم پرسید

چند سالته؟

22 سال

حامله که نیستی؟

با این حرفش سرخ شدم

نه

قبلا که چشمت عفونت نداشته یا اب مروارید

نه

دادگر- چی شد پرهام سوالای ثبت احوالیتو پرسیدی

شهاب جان باید بپرسم که اگه بخوابم جراحی لیزیک کنم مشکلی پیش نیاد

خوب می تونه؟

صبر کن با توپوگرافر هم قرینه چشمشو ببینم تا قطعی جوابتو بدم

انقدر از دست دادگر ناراحت بودم که متوجه کارایی که دکتر رو چشمام می کرد نمی شدم دیگه حتی مثل سابق دوست نداشتم نگاش کنم

شهاب ... شهاب چه اسمی بیشتر از وحید بهش میاد

چقدر من احمقم.... اینم فهمیده من یه احمقم ... چقدر راحت منو به بازی گرفت ..اوه خدای من .................من یه احمق .به تمام معنام

دلم می خواست گریه کنم فکر می کردم بعد از مدتها کسی پیدا شده که باهام خوب باشه ولی اشتباه فکر می کردم ..........قسمت من همیشه تنهایی و بی کسی بوده .... اون از من سوء استفاده کرد .

دلم می خواد ازش متنفر باشم ولی پس چرا هر چی تلاش می کنم ازش متنفر باشم نمیشه

بغض کرده بودم

خیلی خری دختر......... انقدر زشت و بی خاصیت هستی که به ریختاشم بهت نزدیک نمی شن چه برسه به شهاب

اون که برای خودش کسیه تو به چه دردش می خوری جز بی ابرویی چیز دیگه ای هم براش داری

اولین باری بود که احساس دلتنگی شدید کردم منی که یه قطره اشک به زور از می چکید هر آن امادگی گریه کردنو داشتم

پرهام- شهاب جان مشکلی نداره می تونه لیزیک کنه

دادگر- خوب برای کی می تونه بیاد

پرهام- به خانوم طاهری می گم تو این هفته یه وقت براتون بذاره سه شنبه خوبه

دادگر- اره خوبه ... بعد از اون دیگه نیازی به عینک که نداره

پرههام- انشالله که نه

نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت

خوشحال از اینکه از دست عینک راحت میشم یا ناراحت که دیگه کسی رو ندارم

خودمو نمی تونستم گول بزنم مدتی بود که هر روز به امید دیدن شهاب شبا خواب نداشتم و تا صبح لحظه شماری می کردم که صبح بشه

هر وقت یاد اون بغل گرم می یوفتادم تمام وجودمو لذت شیرینی می گرفت دلم می خواست ساعتها به اون لحظه فکر کنم حتی اگه چند ساعت طول بکشه


پرهام - خوب یه چندتا قطره هم هست براش می نویسم

دادگر- دو تا چشمشو همون روز لیزیک می کنی یا باید جدا جدا این کارو کنه

پرهام - نه اگه خودش مشکلی نداشته باشه دوتاشو یه جا لیزیک می کنم کلا بیاد و بره یه ساعتم طول نمی کشه

کارش که تموشد برام نسخه نوشت و به شهاب داد

به جناب احمدی بزرگ هم سلام برسون ...... بیشتر از اینام بهمون سر بزن جناب سروان

دادگر- باشه تو هم کمتر فک بزن

با قدمای سست دنبالش راه افتادم همش بغضمو قورت می دادم

منتظر یه تلنگر کوچیک بودم که گریه کنم

سوار ماشین که شدیم خواست حرفی بزنه ولی وقتی سکوت منو دید ترجیح داد فعلا چیزی نگه

ماشینو که روشن کرد ضبط رو هم روشن کرد

فضای داخل ماشین برام غیر قابل تحمل بود

اهنگ ملایم و غمگینی گذاشته بود معنی جمله ها و کلمه ها ی تو شعرو تو اون لحظه ها نمی فهمیدم ولی خوب با دل من می خوند


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد