-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو شش
26 آذر 1399 22:17
_ستاره تو از اهورا میترسی !؟ با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم: _آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب … وسط حرفم پرید و قاطع محکم گفت: _امشب آماده میشی و با سر وضع مناسب باید شوهرت رو راضی کنی تا سمت هیچ زن دیگه ای نره کم کم باید دلش رو بدست بیاری تو که دوست نداری زندگیت خراب بشه و تو...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو پنج
26 آذر 1399 22:16
به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید! مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت: _اهورا! اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت: _مامان معذرت میخوام من نمیخوام شما رو ناراحت کنم اما … مادرش با خشم بهش خیره شد و گفت: _اما و اگر نداره دیگه کافیه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 5
26 آذر 1399 21:01
رمان مسافر مهتاب قسمت 5 -پس کجا موندی؟ -چند دقیقه دیگه پایینم. -من... صدای بوق بوق نشان می داد که وحید ارتباط را قطع کرده تلفنش را روی صندلی پرت کرد و گفت: -هر وقت خواستی بیا. سرش را به صندلی تکیه داد.فرمان را با دو دست محکم چسبید و چشم هایش را بست.روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود.تمام روز از این اتاق،به آن...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 4
26 آذر 1399 20:59
رمان مسافر مهتاب قسمت 4 -امری داشتید؟ لبخند روی لب های سعید نشست.وحید اخمی به او کرد و خطاب به خانم صبوحی گفت: -لطفا این کاغذارو بدین آقای مجد امضاء کنن.همین الان،می خوامشون. خانم صبوحی باز عینکش را روی بینی جابجا کرد و به طرف وحید رفت.سعید سر به زیر انداخت تا خانم صبوحی صورت خندان او را نبیند.وحید گفت: -همون جا منتظر...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 2
26 آذر 1399 20:58
رمان مسافر مهتاب قسمت 2 پوریا به دنبال پریسا به راه افتاد و گفت: -وایسا،چه خبرته؟ پریسا ایستاد و گفت: -بهتره برگردی پیش دوستای عزیزت. -چرا این قدر عصبانی هستی؟ پریسا نگاه تندی به پوریا کرد و گفت: -با رفتار خوب دوستات،می خوای واست پشتکم بزنم. -تو به حرفای سعید اهمیت می دی؟ -من به همه چیز تو زندگیم اهمیت می دم،حالا اگه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 3
26 آذر 1399 20:58
رمان مسافر مهتاب قسمت 3 سعید کمی روی صندلی جابجا شد و زیر چشمی به وحید نگاه کرد.بی توجه به اطراف،قاشق را در دهان گذاشت.آقای مجد پرسید: -رفتی گمرک؟ وحید سر بلند کرد و به سعید نگاه کرد.خانم مجد،نگاه نگرانش را به شوهرش که برای خودش سالاد می کشید دوخت.سعید قاشقش را در بشقاب رها کرد و گفت: -چند روز دیگه جنسا ترخیص می شه....
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 1
26 آذر 1399 20:55
رمان مسافر مهتاب قسمت 1 فصل اول وحید از آیینه نگاهی به عقب کرد و گفت: -داره می آد. سعید که از آیینه بغل به عقب نگاه می کرد گفت: -چقدر هم ناز داره. وحید لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: -مزه اش به همین نازشه. دختر قدمی به طرف اتومبیل آنها که گوشه خیابان پارک شده بود،برمی داشت لحظه ای می ایستاد و دوباره قدمی دیگر برمی داشت....
-
رمان رکسانا قسمت 14
26 آذر 1399 20:50
رمان رکسانا قسمت 14 با هزینه زیاد یه دکتر رو از خارج آوردیم. باید مطئن می شدم هر چند که چند تا دکتر متخصص نظرشون رو داده بودن! یک ماه گذشت و به زور زنده نگه شداشتیم! همه چی تموم شده بود! قلب رکسانای من رفت تو سینۀ یه دختر دانشجو! هر کدوم از کلیه هاشم رفت تو تن یه نفر! کبدشم همینطور! همونجور که خودش خواسته بود ، تو بدن...
-
رمان رکسانا قسمت 13
26 آذر 1399 20:49
رمان رکسانا قسمت 13 فصل 13 «آخر شب بود.محمد اینا با حدود سه میلیون تومن پول،خوشحال از پارتی رفته بودن.مانی م اونجا موند و قرار شد که یکی دو ساعت دیگه برسونن ش خونه.منم رکسانارو ورداشتم و با ماشین مانی ؛بردمش که برسونمش خونه شون. دوتایی سوار ماشین شدیم واز اون خونه اومدیم بیرون.یه چیزی تو دلم بود که میخواستم بهش بگم...
-
رمان رکسانا قسمت 12
26 آذر 1399 20:49
رمان رکسانا قسمت 12 فصل 12 اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و شام مونو خوردیم و بعد از شام ، وقتی برگشتیم تو سالن و داشتیم چایی می خوریدم پدرم یه مرتبه بی مقدمه گفت : - دو تا عقد میگیریم! یکی ماها ! یکی م تو کلیسا ! رکسانا - یه دونه کافیه! هر جوری م که باشه کافیه! همون برای من مقدسه! من این عقد و قرار داد...
-
رمان رکسانا قسمت 11
26 آذر 1399 20:48
رمان رکسانا قسمت 11 فصل یازدهم "ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم" - تو اصلاً عین خیالت نیس آ! مانی – چی؟ - آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟! مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟ -...
-
رمان رکسانا قسمت 11
26 آذر 1399 20:48
رمان رکسانا قسمت 11 فصل یازدهم "ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم" - تو اصلاً عین خیالت نیس آ! مانی – چی؟ - آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟! مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟ -...
-
رمان رکسانا قسمت 10
26 آذر 1399 20:47
رمان رکسانا قسمت 10 فصل دهم "فردا صبحش تو خواب و بیداری بودم که دیدم مانی داره با موبایل حرف میزنه.توجه نکردم و بلند شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ومدم بیرون و لباسامو پوشیدم که پنج دقیقه بعد دیدم در زدن و برمون یه صبحونه ی مفصل اوردن.دوتایی نشستیم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بودیم که دوباره در زدن مانی...
-
رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم
26 آذر 1399 20:43
رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م که دیدن دوستاشون به اشتباه دستگیر شدن از این طرف شروع کردن به شعار دادن! مسئله جدی شد! رفتم اون طرف که دیدم یکی از مأمورا داره با بی سیم تماس میگیره که ضد شورش بفرستن! برگشتم این طرف که یه مرتبه بین دانشجوایی که دستگیر شده بودن چشمم...
-
رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول
26 آذر 1399 20:42
رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره که دوباره مادر شوهرش می گه بشین کارت دارم! اونم میشینه که مادر شوهره میگه : از این به بعدم اسمت می شه صغری ! مادرم میگه یعنی چی ؟! مادر شوهره میگه تو اینجا رسم اینه که بعد از عقد خونواده ی شوهر برای عروس اسم میذارن! ماهام دیشب خیلی فکر کردیم و برات این...
-
حکایت جوانمرد قصاب
26 آذر 1399 18:38
حکایت جوانمرد قصاب حکایت جوانمرد قصّاب در روزگاران گذشته که اصناف پیشه ور ایران پیرو فتوت یا آیین جوانمردی بودند، اصناف در رساله هایی که برای آموزش قوانین و اعتقادات و آداب خود به تازه کاران و شاگردان می نوشتند، پیشه و آیین خود را به یکی از پیامبران یا اصحاب پیامبر اسلام یا اشخاصی افسانه ای منسوب می کردند و شرح می...
-
10 درس طلایی از آلبرت انیشتن !
26 آذر 1399 18:34
ده درس طلایی از انیشتین 10 درس طلایی از آلبرت انیشتن ! 1. کنجکاوی را دنبال کنید: "من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم" چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت این که چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف...
-
چرا کسانی که با معلم ها ازدواج می کنند دارای زندگی سالم تری هستند؟
26 آذر 1399 18:33
چرا کسانی که با معلم ها ازدواج می کنند دارای زندگی سالم تری هستند؟ مطالب زیر خلاصه ترجمه مقاله ای آمریکایی است.
-
اصطلاح تب کرد و مرد!
26 آذر 1399 18:29
اصطلاح تب کرد و مرد ! پسری پدرش از دار دنیا رفت و او در مرگ پدر به سوگواری نشست. روزهای اول هرکس می رسید و سبب مرگ پدرش می پرسید، پسر با آب و تاب از ابتدای بیماری پدر تا لحظه مرگ را تعریف می کرد که ناچار اگر صبح بود دنباله تعریف به ظهر می کشید و مجبور بود ناهار بدهد و اگر بعد از ظهر بود دنباله صحبت به شب می کشید و...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 1
26 آذر 1399 18:09
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 1 فصل ۱ دخترک برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر کنان گفت: اه باز این پسره احمق دیر کرد انگار اصلا موقعیت منو درک نمیکنه .. و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از کیفش بیرون اورد و شروع کرد به اس ام اس زدن : آخه تو کجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینکه فراموش کردی...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش چهارم
26 آذر 1399 18:08
رمان رکسانا قسمت 8 بخش چهارم عمه – می گم راستش رو بگو وگرنه بقیه ی سرگذشتم رو نمی گم آ! مانی – اَلنَجاتُ فی الصدیق! خدا اون روز رو نیاره! زبونم لال!زبونم لال! اگه یه روز یه همچین اتفاقی برام بی افته، بلافاصله در یک نیمه شبِ تاریک و خلوت . . . ((با پا آروم زدم به پاش که یه نگاه به من کرد و بعدش گفت)) - واگذارش می کردم...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش سوم
26 آذر 1399 18:06
رمان رکسانا قسمت 8 بخش سوم یه لحظه نگاهش کردم و تازه فهمیدم جریان چیه!اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!)) -تو غلط کردی!این کارا چی میکنی؟! ((خیلی خونسرد واستاده بود و منو نگاه میکرد)) -دیگه شورش رو در آوردی ا! مانی-مگه نمیخواستی شمال نری؟! -چرا اما نه اینطوری! مانی-خوب طور دیگه نمیشد!یعنی باور نمیکردن! -حالا باور...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش دوم
26 آذر 1399 18:05
رمان رکسانا قسمت 8 بخش دوم نه ((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی با عصبانیت گفت)) -بابا شمع اش خرابه بخدا! ترمه- هیچم خراب نیست! مانی-آخه خودتون بگین!من فقط ئه کلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اینا باید همچین بلرزن که انگار اینجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد میدم بیرون که اینا عین بید دارن میلرزن؟!...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش اول
26 آذر 1399 18:04
رمان رکسانا قسمت 8 بخش اول فصل هشتم ((ماشین رو تازه پارک کرده بودم که دیدم یکی برام سوت زد! پیاده شدم که دیدم مانی رو پشتبوم خونهٔ همسایه ایستاده و داره برام دست تکون میده!)) -رو پشتبوم مردم چیکار میکنی؟! مانی-مگه اینجا خونه خودمون نیست؟! -زهر مار برو انور زشته! مانی-همهٔ ملک ایران سرای من است! -اونجا چیکار میکنی؟!...
-
رمان رکسانا قسمت 7 بخش دوم
26 آذر 1399 18:03
روزها همینطوری می گذشت و من هر روز بیشتر ایرانی می شدم. می دونی؟! تو غرب روابط مثل اینجا نیس. اونجا خیلی کمتره. اینجا یعنی ایرانی ها روابطشون خیلی بهم نزدیکه. زود باهم خودمونی می شن و زودم راز زندگی شونو به همدیگه میگن. همینم باعث شده بود من هر روز بیشتر ایرانی بشم. به همین خاطر از یاران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از...
-
رمان رکسانا قسمت 7 بخش اول
26 آذر 1399 18:02
رمان رکسانا قسمت 7 بخش اول فصل هفتم فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جریان دیشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتی مطمئن شد که حالم خوبه، با عموم رفتن شرکت و منم زود جریان رو به مادرم گفتم. بعد از اینکه خوب خنده هاشو کرد، با خیال راحت رفت خونه خودمون. من ومانی ام بلند شدیم و دوتایی...
-
رمان رکسانا قسمت 6
26 آذر 1399 18:01
رمان رکسانا قسمت 6 فصل 6 اون شب ساعت نه رفتم گرفتم خوابیدم.خیلی خسته بودم .تازه خوابم برده بود که دیدم یکی صدام میکنه.چشمامو وا کردم دیدم مانی بالا سرم واستاده مانی-گرفتی خوابیدی باز؟ -ببخشین ا،پس ادم باید شب چیکار کنه؟ مانی-حتما بگیره بخوابه - خب برای خوابه دیگه "به من یه نگاه کردو گفت" -من تو این کار خدا...
-
رمان رکسانا قسمت 5 بخش دوم
26 آذر 1399 18:00
رمان رکسانا قسمت 5 بخش دوم زود مادر بزرگم وا مادرم رو از اتاق میبره بیرون و در اتاق رو میبینده و زیر در رو با یه کهنه میگیره و میره سراغ مادربزرگم که دوباره حالش بد شده بوده.اما این دفعه دیگه چیزی نداشت بهش بگه و دلداریش بده چون خودش دیکه باور کرده بود که اینا همه ش کاره جادوئه. بالاخره همون شبونه دکتر خبر میکنن و یه...
-
رمان رکسانا قسمت 5 بخش اول
26 آذر 1399 18:00
رمان رکسانا قسمت 5 بخش اول فصل 5........ "ساعت ۲ بعد از ظهر بود که با مانی اومدیم خونه و یه ناهاری خوردیم و گرفتیم خوابیدیم تا ساعت ۴ که مادر صدامون کرد دو تایی یه دوش گرفتیم و رفتیم پایین و زری خانم برامون چایی و میوه و شیرینی آورد مانی همونجور که چاییش رو میخورد گفت" -چایی ت رو بخور بعدش یه سر با همدیگه...
-
رمان رکسانا قسمت 4
26 آذر 1399 17:57
رمان رکسانا قسمت 4 فصل ۴ "ساعت نزدیک یک و نیم نصفه شب بود که دوتایی یواش از خونه اومدیم بیرون و سولر ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی ترمه.همینجوری که میرفتیم به مانی گفتم" -بد نیس ماهم باهش میریم؟ مانی-خودش خواسته! -آخه جریان چیه؟! مانی- بابا ترمه دختر خوشکلیه ،درسته؟! -خب آره! مانی- تقریبا با همون یه...
-
قسمت 3 رمان رکسانا
26 آذر 1399 17:57
قسمت 3 رمان رکسانا (((فصل سوم))) «یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشینرو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم. چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز...
-
قسمت 1 و 2 رمان رکسانا
26 آذر 1399 17:56
قسمت 1 و 2 رمان رکسانا فصل اول با پسر عموم , تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت میکردیم. من رانندگی میکردم و مانی کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشه بغل و همونجور که اروم اروم میرفتیم جلو , با همدیگه حرف میزدیم. پدر من و مانی, دو تابرادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی کردن.همیشه م...
-
رمان غزل و آریا قسمت 28
26 آذر 1399 09:55
رمان غزل و آریا قسمت 28 فصل بیست و هشتم(فصل آخر ) آریا مدتها بود تسلیم یک زندگی معمولی شده بود. اسیر نوعی روزمره گی. از آموزشگاه به خانه و از خانه به آموزشگاه! قبل از آن مدتی خودش را در آپارتمانش حبس کرد. روز اولی که از اسارت اجباری رها شد، یعنی از آپارتمان طبقه دوم آموزشگاه پائین آمد؛ باورش نمی شد در دوران غیبتش این...
-
رمان غزل و آریا قسمت 27
26 آذر 1399 09:54
رمان غزل و آریا قسمت 27 فصل ۲۷ مهمانی غریبی بود. دران مهمانی غزل از این رو به آن رو شد، وجود خانم شیفته و حرفهایش غزل را زیر و رو کرد. فردای آن روز بود که زنگ تلفن به صدا در آمد، کسی خانه نبود، غزل گوشی را برداشت : - سلام . - سلام خانم شیفته . غزل صدا را شناخت، خودخانم شیفته بود . - بله، بله خوشحال شدم.. چشم......
-
رمان غزل و آریا قسمت 25
26 آذر 1399 09:53
رمان غزل و آریا قسمت 25 فصل ۲۵ آریا نمی خواست هیچ دلبستگی جدیدی پیدا کن. با آنکه حاضر نبود اعتراف کند اما هنوز هم امید ناچیزی دراعماق وجودش سوسو می زد! درست مثل آنکه امیدوار باشد یک روزی، حالا حتی سی سال دیگر دوباره غزل را ببیند، غزلی که آنوقت زن عادل نباشد و... - خدایا این چه حالیه که من دارم؟ یعنی همه ی اون کسائی که...
-
رمان غزل و آریا قسمت 24
26 آذر 1399 09:52
رمان غزل و آریا قسمت 24 فصل ۲۴ آقای محترم از شما دعوت می شود امروز برای ناهار به اینجانب افتخار میزبانی مرحمت فرمائید. (جرج شمارا راهنمائی خواهد کرد) شهرآرا آریا باور نمی کرد که شهرآرا برای ناهار دعوتش کرده باشد، اما دعوتنامه ی او روبرویش بود: - عجیبه با یه برخورد، اونم برخورد به اون تندی، برای ناهار دعوتم کرده! آدم...
-
رمان غزل و آریا قسمت 23
26 آذر 1399 09:51
رمان غزل و آریا قسمت 23 فصل بیست سوم آریا سخت ترین روزهای عمرش را می گذراند، تمام لحظه هایش سرشار از یاد غزل بود، نگاه غزل یک لحظه آرامش نمی گذاشت بااین وجود مجبور بود خودش را از آن حال و هوا بیرون بکشد، چرا که هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و علاوه بر آن حل مشکل مرتضی از هر کاری واجب تر بود، چند روز قبل از پدر و مادرش...
-
رمان غزل و آریا قسمت 21
26 آذر 1399 09:49
رمان غزل و آریا قسمت 21 فصل بیست و یکم خب اینم از مهمونی حضرتعالی در آپارتمان خودتون . آریا حرف مرتضی را قطع کرد و با خنده گفت : - آپارتمان من نه، طبقه دوم آموزشکده مون . - خب هر چی شما می گین. چه علی خواجه، چه خواجه علی!فرقی نمی کنه. مهم اینه که بالاخره تو پدر و مادرتو مهمون کردی! اونم توی خونه ی خودت، خونه ای که با...
-
رمان غزل و آریا قسمت 20
26 آذر 1399 09:49
رمان غزل و آریا قسمت 20 فصل بیستم صدایش می لرزید. با یک دست قلبیش را گرفته بود و با دست دیگر گوشی تلفن را. احساس می کرد درد نامحسوسی در قلبش می پیچد. ضربه فوق العاده بود! نمی شد باور کرد! برای بار دوم پرسید : - شما مطمئنید آقای صادق؟ وای آقای صادق، مرتضی جان! نمی دونین این خبر چقدر برای من عجیبه! سخته! غریبه! آخر چطور...
-
رمان غزل و آریا قسمت 19
26 آذر 1399 09:48
رمان غزل و آریا قسمت 19 فصل نوزدهم خبر مثل بمب ترکید: - غزل با صارمی ازدواج کرده و رفته اند خارج! خبر را یککی از بچه ها به ژاله داده بود و ژاله هم به شیدا و مرتضی! مرتضی باور نمی کرد: - این غیر ممکنه! طرف یا اشتباهی شنیده یا از خودش درآورده! شیدا اضافه کرد: - شایدم دروغ گفته! خیلی ها دوست دارند شایغه بسازند. ژاله...
-
رمان غزل و آریا قسمت 18
26 آذر 1399 09:48
رمان غزل و آریا قسمت 18 فصل هجدهم - می می وقت دارین؟ - نمی خوام بگم نه، اما باور ندارم! با آرایشگرم قرار دارم. تا همین حالا شم نیم ساعت دیر کردم، تا برگردم هم بچه ها میان و... - منظورتان از بچه ها دوستان دوره ی پوکرتونه؟ - دوباره شروع نکن غزل جون که حوصله شو ندارم! - می می؟! جوری کلمه ی می می را غزل با فریاد گفت، که...
-
رمان غزل و آریا قسمت 17
26 آذر 1399 09:47
رمان غزل و آریا قسمت 17 فصل هفدهم بعد از رفتن بهار تا مدتی فضای دانشکده غمگین بود اما بلاخره همه خودشان را بدست آوردند و دوباره شور زندگی و خون جوانی فضا را شاد کرد. اما اتفاقاتی که در محدوده ی روابط آریا و غزل و شیدا و مرتضی به وقوع پیوسته بود. دوباره کلاس را سرد کرده بود. دوباره قیافه ها درهم رفته بود. دوباره فضای...
-
رمان غزل و آریا قسمت 16
26 آذر 1399 09:46
رمان غزل و آریا قسمت 16 فصل شانزدهم تا مدتها کلاس آنها ان کلاس سابق نبود. روزهای اول صندلی بهار یک دسته گل بود و بعد از ۀن صندلی را خالی نگه داشتند. هیچکس روی آن نمی نشست اما دنیا ادامه داشت، بچه ها جوان بودند و آهسته آهسته غم نبود بهار را به فراموشی سپردند . - خاک سرده آقای زارع عزیز . - می دونم شادکام، اما ببین…...
-
رمان غزل و آریا قسمت 15
26 آذر 1399 09:45
رمان غزل و آریا قسمت 15 فصل پانزدهم بهار با لبخند به آریا رو کرد: - ببینم امروز با هم حرف بزنیم؟ - ما که هر روز با هم حرف می زنیم! - نه خیرف اگه یادتون باشه، چند روز پیش خدمتتون عرض کردم می خوام باهاتون صحبت کنم… آریا حرف بهار را قطع کردو گفت: - من متوجه ی منظورت نشدم بهار جان. چون فکر کردم ما همیشه با هم حرف می زنیم،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 14
26 آذر 1399 09:43
رمان غزل و آریا قسمت 14 فصل چهاردهم اول سال تحصیلی بود، پنج ترم را پشت سر گذاشته بودند، ترم ششمی بود که آریا و همکلاسیهایش با هم درس می خواندند، دیگر چند تایی از بچه ها صاحب سفارش شده بودند، نمایشگاه آثارشان را برگزار کرده بودند. فقط غزل بود که علاوه بر نقاشی کار شعر راهم بطور جدی دنبال می کرد، بقیه فقط به نقاشی مشغول...
-
رمان غزل و آریا قسمت 13
26 آذر 1399 09:42
رمان غزل و آریا قسمت 13 فصل سیزدهم - مرتضی، مرتضی! - چیه بابا؟ مگه تازه از ده اومدی؟ چیه اینقدر داد می زنی؟ بابا دیگه شهری شدی! یاد بگیر. زنگ آیفون رو که می زنند، خوب گوش می کنند. متوجه شدی؟ آروم. مثه بچه ی آدم می ایستن. وقتی یه بنده خدایی پیدا شد و لطف کرد پرسید کیه، بازم مثه ی بچه ی آدم می ایستن. وقتی یه بنده خدایی...
-
رمان غزل و آریا قسمت 12
26 آذر 1399 09:41
فصل ۱۲ آریا جان سلام وخداحافظ باور کن اونقدراتفاقی پیش اومد که فرصت نشد باتو خداحافظی کنم. درهر صورت تابلوهاتو با خودم بردم. این موقعیت خیلی اتفاقی فراهم شد، من دارم می رماروپا، شایدم آمریکا. باهات تماس می گیرم، منو ببخش بی خداحافظی رفتم، خصوصا ازپدرت عذرخواهی کن، که ندندمشون، اگر خدا بخواد بعدا،انشاالله . خب،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 11
26 آذر 1399 09:40
رمان غزل و آریا قسمت 11 فصل یازدهم زنده باد آریا خان خودمون. چطوری مرد بزرگ؟ - قربانت مرتضی جان. - خدمت نمی رسیم استاد؟ - دست بردار مرتضی، ماکه هرروز توی دانشکده با همیم. - آهان ، حالا اومدی توی ایستگاه وایستادی توی صف، منتظر اتوبوسی که منظور، بنده باشه! - اینا چیه می گی؟ می بخشی ها، کاش می شد بگم شر وور! - بله دیگه،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 10
26 آذر 1399 09:39
رمان غزل و آریا قسمت 10 فصل دهم - سلام خانم. سلام. من هستم. آریا. ساعت پنجه! خنده خانم شیفته درآیفون پیچید: - میدونم عزیزم. میدونم ساعت پنجه. بفرمائین بالا. درساختمان باز شد. آریا تازه به فکر افتاد: - راستی کدوم طبق س؟ منکه نپرسیدم! برگشت و روس شاسی های زنگ را نگاه کرد وفهمید. - طبقه ی پنجمه. آخرین طبقه. اما این...
-
رمان غزل و آریا قسمت 9
26 آذر 1399 09:38
رمان غزل و آریا قسمت 9 فصل نهم آنروز آریا کلاس نداشت، صبحانه را خورده بود ودر اطاق خودش جلوی سه پایه نشسته بود. - نه، نمی شه! حتی یه موضوع ساده هم توی ذهنم نمیاد! یک ساعتی سعی کرده بود. نه تنها از الهام خبری نبود که حتی یک تمرین معمولی هم از آب نیامده بود. - انگار قلم مو برای خودش کار می کنه! هر چی خواسته کشیده! درست...