-
10 درس طلایی از آلبرت انیشتن !
26 آذر 1399 18:34
ده درس طلایی از انیشتین 10 درس طلایی از آلبرت انیشتن ! 1. کنجکاوی را دنبال کنید: "من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم" چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت این که چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف...
-
چرا کسانی که با معلم ها ازدواج می کنند دارای زندگی سالم تری هستند؟
26 آذر 1399 18:33
چرا کسانی که با معلم ها ازدواج می کنند دارای زندگی سالم تری هستند؟ مطالب زیر خلاصه ترجمه مقاله ای آمریکایی است.
-
اصطلاح تب کرد و مرد!
26 آذر 1399 18:29
اصطلاح تب کرد و مرد ! پسری پدرش از دار دنیا رفت و او در مرگ پدر به سوگواری نشست. روزهای اول هرکس می رسید و سبب مرگ پدرش می پرسید، پسر با آب و تاب از ابتدای بیماری پدر تا لحظه مرگ را تعریف می کرد که ناچار اگر صبح بود دنباله تعریف به ظهر می کشید و مجبور بود ناهار بدهد و اگر بعد از ظهر بود دنباله صحبت به شب می کشید و...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 1
26 آذر 1399 18:09
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 1 فصل ۱ دخترک برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر کنان گفت: اه باز این پسره احمق دیر کرد انگار اصلا موقعیت منو درک نمیکنه .. و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از کیفش بیرون اورد و شروع کرد به اس ام اس زدن : آخه تو کجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینکه فراموش کردی...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش چهارم
26 آذر 1399 18:08
رمان رکسانا قسمت 8 بخش چهارم عمه – می گم راستش رو بگو وگرنه بقیه ی سرگذشتم رو نمی گم آ! مانی – اَلنَجاتُ فی الصدیق! خدا اون روز رو نیاره! زبونم لال!زبونم لال! اگه یه روز یه همچین اتفاقی برام بی افته، بلافاصله در یک نیمه شبِ تاریک و خلوت . . . ((با پا آروم زدم به پاش که یه نگاه به من کرد و بعدش گفت)) - واگذارش می کردم...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش سوم
26 آذر 1399 18:06
رمان رکسانا قسمت 8 بخش سوم یه لحظه نگاهش کردم و تازه فهمیدم جریان چیه!اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!)) -تو غلط کردی!این کارا چی میکنی؟! ((خیلی خونسرد واستاده بود و منو نگاه میکرد)) -دیگه شورش رو در آوردی ا! مانی-مگه نمیخواستی شمال نری؟! -چرا اما نه اینطوری! مانی-خوب طور دیگه نمیشد!یعنی باور نمیکردن! -حالا باور...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش دوم
26 آذر 1399 18:05
رمان رکسانا قسمت 8 بخش دوم نه ((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی با عصبانیت گفت)) -بابا شمع اش خرابه بخدا! ترمه- هیچم خراب نیست! مانی-آخه خودتون بگین!من فقط ئه کلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اینا باید همچین بلرزن که انگار اینجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد میدم بیرون که اینا عین بید دارن میلرزن؟!...
-
رمان رکسانا قسمت 8 بخش اول
26 آذر 1399 18:04
رمان رکسانا قسمت 8 بخش اول فصل هشتم ((ماشین رو تازه پارک کرده بودم که دیدم یکی برام سوت زد! پیاده شدم که دیدم مانی رو پشتبوم خونهٔ همسایه ایستاده و داره برام دست تکون میده!)) -رو پشتبوم مردم چیکار میکنی؟! مانی-مگه اینجا خونه خودمون نیست؟! -زهر مار برو انور زشته! مانی-همهٔ ملک ایران سرای من است! -اونجا چیکار میکنی؟!...
-
رمان رکسانا قسمت 7 بخش دوم
26 آذر 1399 18:03
روزها همینطوری می گذشت و من هر روز بیشتر ایرانی می شدم. می دونی؟! تو غرب روابط مثل اینجا نیس. اونجا خیلی کمتره. اینجا یعنی ایرانی ها روابطشون خیلی بهم نزدیکه. زود باهم خودمونی می شن و زودم راز زندگی شونو به همدیگه میگن. همینم باعث شده بود من هر روز بیشتر ایرانی بشم. به همین خاطر از یاران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از...
-
رمان رکسانا قسمت 7 بخش اول
26 آذر 1399 18:02
رمان رکسانا قسمت 7 بخش اول فصل هفتم فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جریان دیشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتی مطمئن شد که حالم خوبه، با عموم رفتن شرکت و منم زود جریان رو به مادرم گفتم. بعد از اینکه خوب خنده هاشو کرد، با خیال راحت رفت خونه خودمون. من ومانی ام بلند شدیم و دوتایی...
-
رمان رکسانا قسمت 6
26 آذر 1399 18:01
رمان رکسانا قسمت 6 فصل 6 اون شب ساعت نه رفتم گرفتم خوابیدم.خیلی خسته بودم .تازه خوابم برده بود که دیدم یکی صدام میکنه.چشمامو وا کردم دیدم مانی بالا سرم واستاده مانی-گرفتی خوابیدی باز؟ -ببخشین ا،پس ادم باید شب چیکار کنه؟ مانی-حتما بگیره بخوابه - خب برای خوابه دیگه "به من یه نگاه کردو گفت" -من تو این کار خدا...
-
رمان رکسانا قسمت 5 بخش دوم
26 آذر 1399 18:00
رمان رکسانا قسمت 5 بخش دوم زود مادر بزرگم وا مادرم رو از اتاق میبره بیرون و در اتاق رو میبینده و زیر در رو با یه کهنه میگیره و میره سراغ مادربزرگم که دوباره حالش بد شده بوده.اما این دفعه دیگه چیزی نداشت بهش بگه و دلداریش بده چون خودش دیکه باور کرده بود که اینا همه ش کاره جادوئه. بالاخره همون شبونه دکتر خبر میکنن و یه...
-
رمان رکسانا قسمت 5 بخش اول
26 آذر 1399 18:00
رمان رکسانا قسمت 5 بخش اول فصل 5........ "ساعت ۲ بعد از ظهر بود که با مانی اومدیم خونه و یه ناهاری خوردیم و گرفتیم خوابیدیم تا ساعت ۴ که مادر صدامون کرد دو تایی یه دوش گرفتیم و رفتیم پایین و زری خانم برامون چایی و میوه و شیرینی آورد مانی همونجور که چاییش رو میخورد گفت" -چایی ت رو بخور بعدش یه سر با همدیگه...
-
رمان رکسانا قسمت 4
26 آذر 1399 17:57
رمان رکسانا قسمت 4 فصل ۴ "ساعت نزدیک یک و نیم نصفه شب بود که دوتایی یواش از خونه اومدیم بیرون و سولر ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی ترمه.همینجوری که میرفتیم به مانی گفتم" -بد نیس ماهم باهش میریم؟ مانی-خودش خواسته! -آخه جریان چیه؟! مانی- بابا ترمه دختر خوشکلیه ،درسته؟! -خب آره! مانی- تقریبا با همون یه...
-
قسمت 3 رمان رکسانا
26 آذر 1399 17:57
قسمت 3 رمان رکسانا (((فصل سوم))) «یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشینرو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم. چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز...
-
قسمت 1 و 2 رمان رکسانا
26 آذر 1399 17:56
قسمت 1 و 2 رمان رکسانا فصل اول با پسر عموم , تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت میکردیم. من رانندگی میکردم و مانی کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشه بغل و همونجور که اروم اروم میرفتیم جلو , با همدیگه حرف میزدیم. پدر من و مانی, دو تابرادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی کردن.همیشه م...
-
رمان غزل و آریا قسمت 28
26 آذر 1399 09:55
رمان غزل و آریا قسمت 28 فصل بیست و هشتم(فصل آخر ) آریا مدتها بود تسلیم یک زندگی معمولی شده بود. اسیر نوعی روزمره گی. از آموزشگاه به خانه و از خانه به آموزشگاه! قبل از آن مدتی خودش را در آپارتمانش حبس کرد. روز اولی که از اسارت اجباری رها شد، یعنی از آپارتمان طبقه دوم آموزشگاه پائین آمد؛ باورش نمی شد در دوران غیبتش این...
-
رمان غزل و آریا قسمت 27
26 آذر 1399 09:54
رمان غزل و آریا قسمت 27 فصل ۲۷ مهمانی غریبی بود. دران مهمانی غزل از این رو به آن رو شد، وجود خانم شیفته و حرفهایش غزل را زیر و رو کرد. فردای آن روز بود که زنگ تلفن به صدا در آمد، کسی خانه نبود، غزل گوشی را برداشت : - سلام . - سلام خانم شیفته . غزل صدا را شناخت، خودخانم شیفته بود . - بله، بله خوشحال شدم.. چشم......
-
رمان غزل و آریا قسمت 25
26 آذر 1399 09:53
رمان غزل و آریا قسمت 25 فصل ۲۵ آریا نمی خواست هیچ دلبستگی جدیدی پیدا کن. با آنکه حاضر نبود اعتراف کند اما هنوز هم امید ناچیزی دراعماق وجودش سوسو می زد! درست مثل آنکه امیدوار باشد یک روزی، حالا حتی سی سال دیگر دوباره غزل را ببیند، غزلی که آنوقت زن عادل نباشد و... - خدایا این چه حالیه که من دارم؟ یعنی همه ی اون کسائی که...
-
رمان غزل و آریا قسمت 24
26 آذر 1399 09:52
رمان غزل و آریا قسمت 24 فصل ۲۴ آقای محترم از شما دعوت می شود امروز برای ناهار به اینجانب افتخار میزبانی مرحمت فرمائید. (جرج شمارا راهنمائی خواهد کرد) شهرآرا آریا باور نمی کرد که شهرآرا برای ناهار دعوتش کرده باشد، اما دعوتنامه ی او روبرویش بود: - عجیبه با یه برخورد، اونم برخورد به اون تندی، برای ناهار دعوتم کرده! آدم...
-
رمان غزل و آریا قسمت 23
26 آذر 1399 09:51
رمان غزل و آریا قسمت 23 فصل بیست سوم آریا سخت ترین روزهای عمرش را می گذراند، تمام لحظه هایش سرشار از یاد غزل بود، نگاه غزل یک لحظه آرامش نمی گذاشت بااین وجود مجبور بود خودش را از آن حال و هوا بیرون بکشد، چرا که هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و علاوه بر آن حل مشکل مرتضی از هر کاری واجب تر بود، چند روز قبل از پدر و مادرش...
-
رمان غزل و آریا قسمت 21
26 آذر 1399 09:49
رمان غزل و آریا قسمت 21 فصل بیست و یکم خب اینم از مهمونی حضرتعالی در آپارتمان خودتون . آریا حرف مرتضی را قطع کرد و با خنده گفت : - آپارتمان من نه، طبقه دوم آموزشکده مون . - خب هر چی شما می گین. چه علی خواجه، چه خواجه علی!فرقی نمی کنه. مهم اینه که بالاخره تو پدر و مادرتو مهمون کردی! اونم توی خونه ی خودت، خونه ای که با...
-
رمان غزل و آریا قسمت 20
26 آذر 1399 09:49
رمان غزل و آریا قسمت 20 فصل بیستم صدایش می لرزید. با یک دست قلبیش را گرفته بود و با دست دیگر گوشی تلفن را. احساس می کرد درد نامحسوسی در قلبش می پیچد. ضربه فوق العاده بود! نمی شد باور کرد! برای بار دوم پرسید : - شما مطمئنید آقای صادق؟ وای آقای صادق، مرتضی جان! نمی دونین این خبر چقدر برای من عجیبه! سخته! غریبه! آخر چطور...
-
رمان غزل و آریا قسمت 19
26 آذر 1399 09:48
رمان غزل و آریا قسمت 19 فصل نوزدهم خبر مثل بمب ترکید: - غزل با صارمی ازدواج کرده و رفته اند خارج! خبر را یککی از بچه ها به ژاله داده بود و ژاله هم به شیدا و مرتضی! مرتضی باور نمی کرد: - این غیر ممکنه! طرف یا اشتباهی شنیده یا از خودش درآورده! شیدا اضافه کرد: - شایدم دروغ گفته! خیلی ها دوست دارند شایغه بسازند. ژاله...
-
رمان غزل و آریا قسمت 18
26 آذر 1399 09:48
رمان غزل و آریا قسمت 18 فصل هجدهم - می می وقت دارین؟ - نمی خوام بگم نه، اما باور ندارم! با آرایشگرم قرار دارم. تا همین حالا شم نیم ساعت دیر کردم، تا برگردم هم بچه ها میان و... - منظورتان از بچه ها دوستان دوره ی پوکرتونه؟ - دوباره شروع نکن غزل جون که حوصله شو ندارم! - می می؟! جوری کلمه ی می می را غزل با فریاد گفت، که...
-
رمان غزل و آریا قسمت 17
26 آذر 1399 09:47
رمان غزل و آریا قسمت 17 فصل هفدهم بعد از رفتن بهار تا مدتی فضای دانشکده غمگین بود اما بلاخره همه خودشان را بدست آوردند و دوباره شور زندگی و خون جوانی فضا را شاد کرد. اما اتفاقاتی که در محدوده ی روابط آریا و غزل و شیدا و مرتضی به وقوع پیوسته بود. دوباره کلاس را سرد کرده بود. دوباره قیافه ها درهم رفته بود. دوباره فضای...
-
رمان غزل و آریا قسمت 16
26 آذر 1399 09:46
رمان غزل و آریا قسمت 16 فصل شانزدهم تا مدتها کلاس آنها ان کلاس سابق نبود. روزهای اول صندلی بهار یک دسته گل بود و بعد از ۀن صندلی را خالی نگه داشتند. هیچکس روی آن نمی نشست اما دنیا ادامه داشت، بچه ها جوان بودند و آهسته آهسته غم نبود بهار را به فراموشی سپردند . - خاک سرده آقای زارع عزیز . - می دونم شادکام، اما ببین…...
-
رمان غزل و آریا قسمت 15
26 آذر 1399 09:45
رمان غزل و آریا قسمت 15 فصل پانزدهم بهار با لبخند به آریا رو کرد: - ببینم امروز با هم حرف بزنیم؟ - ما که هر روز با هم حرف می زنیم! - نه خیرف اگه یادتون باشه، چند روز پیش خدمتتون عرض کردم می خوام باهاتون صحبت کنم… آریا حرف بهار را قطع کردو گفت: - من متوجه ی منظورت نشدم بهار جان. چون فکر کردم ما همیشه با هم حرف می زنیم،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 14
26 آذر 1399 09:43
رمان غزل و آریا قسمت 14 فصل چهاردهم اول سال تحصیلی بود، پنج ترم را پشت سر گذاشته بودند، ترم ششمی بود که آریا و همکلاسیهایش با هم درس می خواندند، دیگر چند تایی از بچه ها صاحب سفارش شده بودند، نمایشگاه آثارشان را برگزار کرده بودند. فقط غزل بود که علاوه بر نقاشی کار شعر راهم بطور جدی دنبال می کرد، بقیه فقط به نقاشی مشغول...
-
رمان غزل و آریا قسمت 13
26 آذر 1399 09:42
رمان غزل و آریا قسمت 13 فصل سیزدهم - مرتضی، مرتضی! - چیه بابا؟ مگه تازه از ده اومدی؟ چیه اینقدر داد می زنی؟ بابا دیگه شهری شدی! یاد بگیر. زنگ آیفون رو که می زنند، خوب گوش می کنند. متوجه شدی؟ آروم. مثه بچه ی آدم می ایستن. وقتی یه بنده خدایی پیدا شد و لطف کرد پرسید کیه، بازم مثه ی بچه ی آدم می ایستن. وقتی یه بنده خدایی...
-
رمان غزل و آریا قسمت 12
26 آذر 1399 09:41
فصل ۱۲ آریا جان سلام وخداحافظ باور کن اونقدراتفاقی پیش اومد که فرصت نشد باتو خداحافظی کنم. درهر صورت تابلوهاتو با خودم بردم. این موقعیت خیلی اتفاقی فراهم شد، من دارم می رماروپا، شایدم آمریکا. باهات تماس می گیرم، منو ببخش بی خداحافظی رفتم، خصوصا ازپدرت عذرخواهی کن، که ندندمشون، اگر خدا بخواد بعدا،انشاالله . خب،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 11
26 آذر 1399 09:40
رمان غزل و آریا قسمت 11 فصل یازدهم زنده باد آریا خان خودمون. چطوری مرد بزرگ؟ - قربانت مرتضی جان. - خدمت نمی رسیم استاد؟ - دست بردار مرتضی، ماکه هرروز توی دانشکده با همیم. - آهان ، حالا اومدی توی ایستگاه وایستادی توی صف، منتظر اتوبوسی که منظور، بنده باشه! - اینا چیه می گی؟ می بخشی ها، کاش می شد بگم شر وور! - بله دیگه،...
-
رمان غزل و آریا قسمت 10
26 آذر 1399 09:39
رمان غزل و آریا قسمت 10 فصل دهم - سلام خانم. سلام. من هستم. آریا. ساعت پنجه! خنده خانم شیفته درآیفون پیچید: - میدونم عزیزم. میدونم ساعت پنجه. بفرمائین بالا. درساختمان باز شد. آریا تازه به فکر افتاد: - راستی کدوم طبق س؟ منکه نپرسیدم! برگشت و روس شاسی های زنگ را نگاه کرد وفهمید. - طبقه ی پنجمه. آخرین طبقه. اما این...
-
رمان غزل و آریا قسمت 9
26 آذر 1399 09:38
رمان غزل و آریا قسمت 9 فصل نهم آنروز آریا کلاس نداشت، صبحانه را خورده بود ودر اطاق خودش جلوی سه پایه نشسته بود. - نه، نمی شه! حتی یه موضوع ساده هم توی ذهنم نمیاد! یک ساعتی سعی کرده بود. نه تنها از الهام خبری نبود که حتی یک تمرین معمولی هم از آب نیامده بود. - انگار قلم مو برای خودش کار می کنه! هر چی خواسته کشیده! درست...
-
رمان غزل و آریا قسمت 8
26 آذر 1399 09:38
رمان غزل و آریا قسمت 8 فصل هشتم شیدا واقعا دلواپس غزل شده بود .سه روز بود که غزل دانشکده نیامده بود هرچه هم به او تلفم زده بود یک جوری دست به سرش کرده بودند.هر بار یک جوابی داده بودند.هم پدر ومادرش و هم خدمتکارشان: -خانم قاسمی می بخشینا غزل حالش خوب نیس خوابیده. -شیدا جون فدات شم دخترم غزل خونه نیس.رفته بیرون. -ببخشید...
-
رمان غزل و آریا قسمت 7
26 آذر 1399 09:36
فصل هفتم بالاخره می ریم یا نه ؟ -اونکخ رو شاخشه.باید بریم .سالهای قبل بچه ها همون ترم اول دو سه تائی اردو رفته بودن.حالا ما ترم دومیم و هنوز هیچ چی. مرتضی جدی حرف می زد.بچه ها هر کدوم یه چیزی می گفتند.اریا اما ساکت بود.نمی خواست قاطی صحبت بچه ها بشود.نگاهش غمگین می نمود. -ببینم پس نیس؟تو دیگه ادم می شی؟ جواب مرتضی را...
-
رمان غزل و آریا قسمت 6
26 آذر 1399 09:36
فصل ششم چطوره پدر؟ - قشنگه! واقعاً قشنگه! بیار جلوتر ببینم، خیلی خوب شده، چه پرتره ای! - اینو برای شما کشیدم. یعنی بخاطر شما، ببینید زیرش چی نوشته م. - آهان... اهوم.... آفرین. استاد سپهر نوشته ی گوشه ی نقاشی سیاه قلم را خواند: تنها صداست که می ماند. (فروغ فرخزاد) برای پدرم که به زیبائیها عشق می ورزد. کاش توانسته باشم...
-
رمان غزل و آریا قسمت 5
26 آذر 1399 09:35
فصل پنجم پدرآریا همیشه چند تائی شاگرد خصوصی داشت. جوانانی که به خانه شان می آمدند. به اتاق کارآقای سپهر درطبقه دوم. بیشترشان شاعرهای جوانی بودند که می خواستند یک روزی شاعر بزرگی شوند!از لیسانسه های ادبیات که می خواستند مشق ادبیات واقعی بکنند گرفته تا جوانهای هیجده نوزده ساله ای که در ذهنشان پشت جلد کتابی را می دیدند...
-
رمان غزل و آریا قسمت 4
26 آذر 1399 09:34
روزهای آخر ترم بود.موقع امتحانات. آریا بیشتر به درسها می رسید تا کارهای دیگر. هرچند ساعات بیکاری بین کلاسهای پر بود ازشوخی های مرتضی.آنروز امتحان تاریخ هنر داشتند، اولین امتحان. - شوخیهای تو تعطیلی نداره؟ مثلاً موقع امتحانای آخر ترم هم نمی خوای جدی بشی ویه کم به درسات برسی؟ - چه بخوام چه نخوام درسا به من میرسن. حالا...
-
رمان غزل و آریا قسمت 3
26 آذر 1399 09:32
رمان غزل و آریا قسمت 3 فصل سوم ازثبت نام آریا دردانشکده هنر چند هفته گذشته بود. چون ترم اول بود تمام واحدهای ارائه شده را انتخاب کرده بود.کالسها تشکیل شده بودند وآریا عملا دانشجو شده بود واز سال بالائی ها متلک شنیده بود: - این جوجه ها سال اولیند؟ - نه بابا همچین جوجه ی جوجه هم نیستند،ولی خب هر چی باشه سال اولیند....
-
رمان غزل و آریا قسمت 2
26 آذر 1399 09:30
رمان غزل و آریا قسمت 2 فصل دوم خب پسرجان فکرهاتوکردی؟ - خیلی .اما نفهمیدم ،یعنی نمی فهم! اوائل اسفند ماه بود.آخرین اسفندی که آریا دردبیرستان درس می خواند.امسال او پیش دانشگاهی را تمام می کرد.بیشتر از سه چهار ماه به کنکور نمانده بود وآریا با رشته ریاضی فیزیک هنوز نمی دانست چه رشته ای را برای کنکور انتخاب کند وحالا پدر...
-
رمان غزل و آریا قسمت 1
26 آذر 1399 09:28
رمان غزل و آریا قسمت 1 فصل اول - خدایا چیکارکنم؟ به کی بگم؟ اصلا...چرا اینطوری شد؟چرا گذاشتم اینجوری بشه؟یعنی کاری ازدستم برمی اومد ونکردم؟کی فکرشو می کرد اینطوزی بشه؟ آریا داشت خرد می شد.زمان ایستاده بود.مگر ساعت پیش می رفت؟هرلحظه مثل یک سال بود!شاید برای هزارمین بار بود که داشت ازخودش می پرسید: - چرا همه چی بهم...
-
رمان آخرین بلیت تهران پارت 3
26 آذر 1399 09:27
“راه آهن” مرد با لحن نچندان محترمانه ای گفت: -برای ما شر درست نکن خانم؛ بیار کارا رو تحویل بده. گوشی رو از این دست به اون دست دادم و گفتم: -آخه من هنوز تمومشون نکردم! بی حوصله گفت: -چه تموم کردی و چه نه، مهم نیست. بیارشون قربونت. بیارشون تا این شوورت برامون شر درست نکرده! تعجب کردم: -شوهرم؟ از کوره در رفت: -شوهرت،...
-
رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم
25 آذر 1399 21:07
تمام مدتی که حرف می زد، کارم این بود که لبخند بزنم و وانمود کنم اطلاعاتی که داره بهم می ده تکراری نیست!! شیشه ی بی رنگی رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ی گیلاس نشون داد و در حالی که به سمتم می گرفتش، توضیح داد: -لایت و مناسب! چشمم روی بطری بامزه و کمیاب Blantonخیره مونده بود وقتی گیلاس رو از دستش گرفتم و...
-
[ بدون عنوان ]
25 آذر 1399 20:55
-
فوایدسوره ی واقعه
25 آذر 1399 18:43
فوایدسوره ی واقعه معنای سوره های قرآن نام سوره های قرآن را در یک تقسیم بندی می توان به چند بخش و چند محور تقسیم کرد . درک و شناخت تناسب هر یک از این نامها با سوره نیاز به مراجعه به خود سوره و جای کاربرد آن نام در متن سوره دارد . تقسیم بندی یاد شده چنین است : ۱ - یک دسته از سوره ها، به نام اشخاص است و نیازی به توضیح...
-
نکته هایی از قران
25 آذر 1399 18:42
نکته هایی از قران ۸۶ سوره قرآن مکی ، و ۲۸ سوره مدنی است سوره « یس » به قلب قرآن مشهور است سوره های سجده ، فصلت ، نجم و علق عزانم مشهورند . سوره حمد به زبان بندگان نازل شده است . قرآن کریم در سوره « حمد » خلاصه شده است . سوره توبه « بسم الله الرحمن الرحیم » ندارد سوره الرحمن به « عروس » قرآن معروف است سوره نمل دو « بسم...
-
فریب شیطان رانخورید...
25 آذر 1399 18:42
فریب شیطان رانخورید... معرفی اشخاص ذکر شده درقرآن معرفی اشخاص ذکر شده در سوره مبارکه بقره *********************** نام : آدم نخستین انسان آفریده شده از خاک و نخستین پیامبر خدا در روی زمین آدم به زبان عربی به معنی در آوردن، ساختن و خاک سرخ است. در قرآن کریم واژه آدم به صورت مفرد 15 بار، بنی آدم 7 بار و ابنی آدم و ذریه...
-
دانستنیهایی جالب از قرآن کریم
25 آذر 1399 18:41
دانستنیهایی جالب از قرآن کریم تعداد سوره های قرآن : 114 سوره سوره ای که «بسم الله » ندارد و علت این موضوع : سوره نهم : توبه «برائت» چون «بسم الله» نشان امان و رأفت است و سوره برائت ، بیزاری نسبت به مشرکین و برداشتن امان است و در آن شمشیر است . سوره ای که دو «بسم الله » دارد : سوره بیست و هفتم : نمل یکی در آغاز و...
-
دانستنیهایی جالب از قرآن کریم
25 آذر 1399 18:41
دانستنیهایی جالب از قرآن کریم آیا میدانید که ... تعداد 1015030 نقطه در قرآن بکار رفته است. آیا میدانید که ... تعداد 5098 محل وقف در قرآن وجود دارد. آیا میدانید که ... تعداد 39586 عدد کسره در قرآن بکار برده شده است. آیا میدانید که ... قرآن در 23 سال بر پیامبر نازل شد. --------------------------------------------------...