-
نگارنده کشکول
24 آذر 1399 19:41
از ویژگی های عصر صفوی یکی اینست که فقیهان از قم و اصفهان و نجف به لبنان و بعلبک وبقاع می روند چون شهید ثانی و یکی چون شیخ بهایی از آنجا به عالی قاپوی اصفهان پا می گذارد و ایا این معنا و قرینه ای ندارد؟ او درست ابتدای هزاره دوم پس از اسلام از دنیا رفت . نوشته های گوناگونی چون نان وحلوا؛ جامع عباسی؛ کشکول و... در رشته...
-
چرایی عقبگرد و بازگشت فکری غزالی
24 آذر 1399 19:41
بسیاری فلسفه را دوست دارند و چنان دیوانه وار غرق در غور و حظ از خواندن وفهمیدن آن می شوند که برخی زوایا و مخاطرات ورود به وادی فلسفه را نمی شناسند و مانند تعمیرکاری که همه پیچها و مهره ها را می خواهد با یک ابزار بازکنند دچار لغزشهایی می شوند. به نظر من در دیدگاههای منتقدین فلسفه افرادی مانند غزالی؛ مولوی؛ مطهری؛ علی...
-
در ستایش دیوانگی
24 آذر 1399 19:40
در ستایش دیوانگی در ستایش دیوانگی (به لاتین:( Stultitiae Laus عنوان اثر معروف اراسموس عالم هلندی است که در ابتدای قرن شانزدهم میلادی نوشته شد. این کتاب در قرون شانزده و هفده میلادی از پرفروشترین کتابهای اروپا بود. در ستایش دیوانگی اولین اثری است که پس از قرون وسطی استبداد مقامات مسیحی را با زبان طنز و شوخی مورد...
-
ایا استنلی کوبریک یک پیشگوست؟
24 آذر 1399 19:39
فیلم با چشمانی کاملا بسته را من خیلی پیش از تر ادیسه فضایی 2001 با دقت دیده بودم(سال81خورشیدی). برداشتی که من از با چشمانی کاملا بسته کردن را خیلی ها قبول ندارند. من دراین فیلم وسوسه انسان متعهد را از وسوسه انسان فاسد؛ انسان حرفه ای در وسوسه و وسوسه شیطان صفت گونه جدا دیدم. مرد مجاری که قصد داشت زن(با بازی تیکول...
-
گفتارها و نوشتارهای مهدی موسی وند
24 آذر 1399 19:39
گفتارها و نوشتارهای مهدی موسی وند یادنامه و راهواره بزرگان(تذکرة الاولیا) گاهی امکان پذیر نیست که انسان با مردان حق و خوش نفسان روزگار هم کلام و همنشین شود. چرا که اگر چنین نزدیکی و دوستی شدنی بود انسان آدم دیگری می شد. انسانهای بزرگی که صبر را به عجولان دستپاچه ای چون ما بیاموزند. آنهایی که از ورای دیوارهای چندین...
-
زرتشت در بامداد آریایی(بخش1)
24 آذر 1399 19:39
پژوهشگران بسیاری در خصوص زمان پیدایش آیین زرتشتی کوششهای بسیاری نموده اند. زمانهایی میان 2500 تا 4000سال و مکانهایی چون آذربایجان غربی؛ خراسان کنونی؛ آنسوی رودها(بین سیحون و جیحون) و یزد مکانهاییست که در تحقیقات مختلف با شدت و ضعف های کم و زیاد در خصوص پیدایش آیین زرتشتی از انها نامبرده شده است. کتابهای زیادی از...
-
ادبیات برای انسانهای افسرده
24 آذر 1399 19:38
آدم ها نمی دانند که هیچ وقت نباید فرو بریزند. سالها پیش فروردین 78 خیلی غمگین بودم آخر سال 77 سکته خفیفی در 22 سالگی کرده بودم. درس و کارم از همه دوستان و هم سن هایم عقبتر بود. خلاصه آنطور که دلم می خواست زندگی نکرده بودم. باز مانند سال 70 غم بزرگی در سینه ام بود که نمی دانستم از کجا آمده؟ الان کجاست؟ و بااو باید چه...
-
حکایت توبه نصوح
24 آذر 1399 19:37
حکایت توبه نصوح بود مردی پیش ازین نامش نصوح بُد ز دلاکیِّ زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همیکرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها میکرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زنوار بود لیک شهوت کامل و بیدار بود چادر و سربند پوشیده و نقاب مرد شهوانی...
-
از ماست که بر ماست!
24 آذر 1399 19:27
از ماست که بر ماست! از ماست که بر ماست! إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً وَ لکِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (یونس: 44) خداوند هیچ به مردم ستم نمىکند؛ ولى این مردمند که به خویشتن ستم مىکند! خدا و ستم؟! واقعا بعضی ها فکر می کنند خداوند به آنها ظلم کرده است؟! متأسفانه بله! وقتیها تحمل آدمها طاق می...
-
علت ازدواج ام کلثوم با عمر
24 آذر 1399 19:26
علت ازدواج ام کلثوم با عمر پرسش: با سلام ، آقای محترم من یک شیعه زاده ام ولی مطالعاتم در قرآن چیز دیگری به من آموخته است ، مهم نیست که امام علی نام فرزندانش را برچه اساس عمر و عثمان و ابوبکر گذاشته باشد، مهم این است که دختر عزیزدردانه خود را به عقد ازدواج عمر درآورده است، آیا کسی عزیز خود را به عقد قاتل همسرش می دهد؟...
-
کمک به همسایه
24 آذر 1399 19:26
کمک به همسایه روش های مقابله با یک بیماری شیرین دیابت یکی از بیماری های رایج و رو به رشد دنیای مدرن امروزی است که بیشتر ناشی از تغییر سبک زندگی و نوع تغذیه افراد می باشد. هم اکنون تعداد قابل توجهی از افراد، مبتلا به دیابت هستند و تعداد بیشماری نیز در زمره افراد پیش دیابتی قرار می گیرند. این گروه از جمله افرادی هستند...
-
دلنوشته کوتاه: از صف خارج!!!!!!!شوید....
24 آذر 1399 18:29
برای انجام کاری به بانک رفته بودم. یک نوبت گرفتم و در کنار چند نفر دیگر منتظر نوبتم نشستم. چند نفر وارد بانک شدند و بی اعتنا به صف منتظران به صندوقها مراجعه کرده و کارهای بانکی خود را انجام دادند. به حالت اعتراض به یکی از منتظران گفتم:....مثل اینکه اینجا کسی را صدا نمی زنند!!....پس این دستگاه اعلام نوبت برای چیه...
-
داستان کوتاه:... بادکنک قرمز....
24 آذر 1399 18:28
پیرمرد مثله هر روز دیگر کفش وکلاه کرد و بعد از خداحافظی با عکس همسر مرحومش از خانه به سمت پارک نزدیک خانه اش به راه افتاد. الان ده سال بودکه هر روز صبح اینکار را میکرد و برایش عادت شده بود. برخلاف روزهای قبل که روی نیمکت آبی کنارفواره پارک می نشست امروز تصمیم گرفت به قسمت بازی بچه ها برود. دیدن بازی بچه ها در او احساس...
-
مجازات شغالان
24 آذر 1399 18:27
شبی آقا محمدخان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سختتر را برای شغالان جستجو میکرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت میشدند، را...
-
اتوبوس مدرسه(یک داستان کوتاه در مورد کبر و غرور)
24 آذر 1399 18:26
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر» ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس...
-
داستان کوتاه: غرور و قضاوت
24 آذر 1399 18:25
مرد سوار بر ماشین آخرین مدلش از خانه بیرون آمد. عینک دودی قهوه ای رنگش را به چشمانش زد و وقتی مطمئن شد که درب پارکینگ بسته شده است براه افتاد که صدای ضربه ای به شیشه پنجره ماشین توجهش را جلب کرد. رفتگر پیر محله بود. حرفهایی می زد ولی مرد نمی شنید. با خودش گفت:...ای بابا..... مش ماشاا...... هفته پیش شارژتو دادم .......
-
رمان آخرین بلیت تهران/پارت اول
24 آذر 1399 18:05
رمان ” آخرین بلیتِ تهران” به قلم ” شقایق لامعی” —– بخش اول تجریش ماتیک قرمز رو با دقت تمام، روی لب هام کشیدم و با دیدن چهره ی غزل خنده ام گرفت و ماتیک از دستم افتاد روی میز آرایش! با حالتی بین عصبانیت و شوخی، مشتی به شونه اش کوبیدم و گفتم: -من دارم رژ می زنم، تو چرا لب هات رو جمع کردی ؟ بی حوصله از کنار میز آرایش بلند...
-
رمان شوهر غیرتی من /پارت سیو چهار
24 آذر 1399 18:03
لبخند خبیثی روی لبهاش نشست و با بدجنسی گفت: _فردا قراره من ازدواج کنم با شنیدن این حرفش متعجب شدم اون ازدواج کرده بود با من چجوری میخواست دوباره ازدواج کنه منظورش چی بود از زدن این حرف چی رو میخواست ثابت کنه ، به سختی لب باز کردم و گفتم: _زن دوم !؟ با شنیدن این حرفم اخماش بشدت تو هم رفت با عصبانیت به سمتم اومد و گفت:...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو سه
24 آذر 1399 18:02
از شدت ضعف اصلا نمیتونستم چشمهام رو باز کنم دیروز تموم مدت رو بی وقفه بدون اینکه چیزی بخورم کار کرده بودم شب هم ارباب بهم اجازه نداد برم غذا بخورم برای همین الان برام خیلی سخت بود چشمهام رو باز کنم و از سرجام بلند بشم صبح شده بود و باید میرفتم سر کار اما نای راه رفتن هم نداشتم با باز شدن بی هوا در اتاق نگاه بی فروغم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو دو
24 آذر 1399 18:01
دی زد و گفت: _ من گول این مظلوم نماییت رو نمیخورم باید تاوان پس بدی برادرت بهترین دوست من رو کشت حالا باید خواهرش به جای خود بی غیرتش تاوان پس با گریه بهش خیره شدم و گفتم: _داداش من بی غیرت نیست بی غیرت تو و امثال دوستت هستند با شنیدن این حرف من انگار آتیشش زده باشم که عصبی سیلی محکمی روی گونم زد و با خشم غرید: _بیش...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیویک
24 آذر 1399 17:59
قد بین من و ارباب زاده خونده شد حالا زن رسمی ارباب زاده شده بودم زن که چه عرض کنم من شده بودم عروس خونبس ، مادر و پدر ارباب زاده خواهرش رفتار خیلی باهام داشتند اما رفتار ارباب زاده باهام بشدت بد بود. روی تخت نشسته بودم امشب من رو به اتاق ارباب زاده آورده بودند شب حجله بود و همه منتظر پارچه خونی بودند با باز شدن در...
-
همگام با ولایت
24 آذر 1399 17:28
همگام با ولایت انقلاب اسلامی یک پیشنهاد جدید، یک حرف نو برای زندگی انسانها بود. دنیای اسیر قدرتمندی و بازی قدرت قدرتمندان که بهخاطر حفظ قدرت خودشان مردم را سوق میدادند بهسمت مهالک اخلاقی و مهالک گوناگون فکری، احتیاج به یک سخن نو داشت؛ این سخن نو را انقلاب اسلامی تولید کرد، ایجاد کرد و آن را عرضه کرد. این سخن نو...
-
از تن فروشی بدم میآمد اما حاضر میشدم به خاطر پول لباسم را بکنم!
24 آذر 1399 17:28
از تن فروشی بدم میآمد اما حاضر میشدم به خاطر پول لباسم را بکنم! مخالفان پورن برآنند که تداوم این صنعت منجر به خطرات جدی فرهنگی، سلامت، و اجتماعی میشود. سالانه ۳۲ میلیارد دلار ارزش مالی در چرخه قاچاق انسان در چرخش است و پورن از عواملی دانسته میشود که تأثیر جدی بر ایجاد تقاضای بردگی جنسی میان مردان دارد. پسران...
-
همگام با ولایت
24 آذر 1399 17:02
همگام با ولایت در زمینههای مختلف، امنیّت مهم است. من بهمناسبت اینکه امروز یکی از مسائل اساسی کشور، مسئلهی اقتصاد و معیشت مردم است، اشاره کنم که اقتصاد هم نیازمند امنیّت است؛ بنای اقتصادی کشور هم بایستی بر یک بنیاد امنی نهاده بشود. مشکل ما، مشکل تاریخی ما، مشکل بازماندهی ما از دورانهای طاغوتی، وابستگی اقتصاد ما به...
-
چرا امام حسین(ع) در روزگار معاویه قیام نکرد؟
24 آذر 1399 17:01
چرا امام حسین(ع) در روزگار معاویه قیام نکرد؟ 2. عدم آگاهی و آمادگی مردم یکی از اصول الهی و دینی، اصل اتمام حجّت است. قرآن کریم میفرماید: «رُسلاً مبشرین و منذرین لئلاّ یکون للنّاس علیاللّه حُجّةٌ بعد الرّسل»5؛ پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا بعد از آمدن پیامبران، حجّتی برای مردم بر خدا باقی نماند....
-
حقیقت توکل، راهکارها و ثمرات
24 آذر 1399 16:59
حقیقت توکل، راهکارها و ثمرات نویسنده: حاج شیخ محمد حسن وکیلی توکل از مفاهیم بسیار عالی و بلند در شریعت اسلام است و شناخت صحیح آن، مبتنی بر مقدماتی است. حقیقت توکّل حالتی قلبی است که واقعیت آن اینست که فقط خدا را منشأ اثر ببیند و بر اسباب تکیه نکند و در عمل هرجا تکیه بر اسباب وظیفه است، بر آن تکیه کند و در غیر آن به...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:58
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان «ابو عبد الرحمن» گفته است: در کتابى که به خطّ پدرم بود، حدیث مزبور را یافتم که داراى این جملات بود: پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله خطاب به فاطمه علیها السّلام فرمود: آیا شادمان نیستى از اینکه تو را به همسرى مردى در آوردم که پیش از سایر پیروانم، اسلام اختیار کرده و علم و دانش...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:57
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان مضمون اول :«والسابقُ إلیّ علیُّ بن ابیطالب» (سند معتبر) سند کامل این روایت را طبرانی اینگونه آورده است: 11152 حدثنا الْحُسَیْنُ بن إِسْحَاقَ التُّسْتَرِیُّ ثنا الْحُسَیْنُ بن أبی السَّرِیِّ الْعَسْقَلانِیُّ ثنا حُسَیْنٌ الأَشْقَرُ ثنا سُفْیَانُ بن عُیَیْنَةَ عَنِ بن أبی...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:56
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان ج: سلیمان أبو فاطمة: این شخص را تنها ابن حبان توثیق کرده است. ابن حجر بعد از نقل روایت آورده است که ابن حبان اسم این راوی را در کتاب «الثقات» خود آورده است: عس النسائی فی مسند علی سلیمان بن عبد الله أبو فاطمة روى عن معاذ العدویة عن علی قال على منبر البصرة أنا الصدیق الأکبر وعنه...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:49
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان بررسی سند روایت عبد الله بن نمیر: ابن حجر عسقلانی ایشان را پس از معرفی، توثیق کرده است: عبد الله بن نمیر بنون مصغر الهمدانی أبو هشام الکوفی ثقة صاحب حدیث من أهل السنة من کبار التاسعة مات سنة تسع وتسعین وله أربع وثمانون ع عبد الله بن نمیر ... موثق، دارای روایت و از علمای اهل سنت...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:48
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان . انس بن مالک از حضرت علی (ع): «أنا أول من آمن بالوعید من ذکور هذه الأمة» در روایت دیگر آمده است که عباس بن عبد المطلب و شیبه با هم مفاخره میکردند. این دو نفر، امیر مؤمنان علیه السلام را حکم قرار دادند و جریان مفاخره خود را با حضرت گفتند. اما حضرت نیز فرمود من هم اجازه دارم...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:48
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان ابو عبیده میگوید: معاویه به علی بن ابی طالب نوشت: ای ابو الحسن من فضائل فراوانی دارم و پدرم در زمان جاهلیت سرور بود و در زمان اسلام پادشاه شدم و من خویشاوند رسول خدا و دائی مؤمنان و نویسنده وحی هستم. علی فرمود: آیا به واسطه فضائل به علی فخر فروشی میکنی ای پسر جگر خوار! سپس علی...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:47
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان 4. ابن کثیر دمشقی: ابن کثیر از علمای اهل سنت نیز این اشعار را با این سند نقل کرده است: وقال أبو بکر بن درید قال وأخبرنا عن دماد [رفیع بن سلمة بن مسلم] عن أبى عبیدة [معمر بن المثنى] قال کتب معاویة إلى على یا أبا الحسن إن لى فضائل کثیرة وکان أبى سیدا فى الجاهلیة وصرت ملکا فى...
-
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان
24 آذر 1399 16:44
امیرالمومنین علیه السلام، نخستین مسلمان ب: طاووس از ابن عباس: «أول من اسلم علی» (سند صحیح) احمد بن عمرو شیبانی در کتاب «الآحاد والمثانی» روایت ابن عباس را از طریق طاووس نقل کرده است: 185 حدثنا أحمد بن الفرات نا عبد الرزاق عن معمر عن بن طاوس عن أبیه عن بن عباس رضی الله عنه قال أول من أسلم علی رضی الله عنه. ابن عباس نقل...
-
۲۸ بهترین داروی گیاهی برای رشد مو
24 آذر 1399 16:42
۲۸ بهترین داروی گیاهی برای رشد مو سالهاست که افراد از مواد گیاهی برای تغذیه پوست سر و تحریک رشد مو استفاده میکنند. همانطور که میدانید لیست مواد گیاهی که برای این منظور مورد استفاده قرار میگیرد بسیار طولانی است. در این مقاله سعی داریم چند مورد از این گیاهان را با هم مرور کنیم. خواص آلوئه ورا برای تقویت مو آلوئه...
-
نماز و جلوگیری از فحش
24 آذر 1399 16:41
نماز و جلوگیری از فحش کرامت انسان در تقواست قرآن کریم، محور کرامت انسان را تقوا می داند و اعلام می دارد که چیزی جز تقوا، مایة کرامت نیست؛ «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و... ان اکرمکم عندالله اتقیکم»؛10یعنی ای مردم! ما شما را مذکر و مؤنت آفریدیم و شرط کرامت و بزرگواری شما را تقوا قرار دادیم. مرد و زن بودن،...
-
ارشمیدس در حمام
24 آذر 1399 11:23
ارشمیدس در حمام عروف است که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوقزده، از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم». روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطهخوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا میآمد، باز پایین میرفت و بالا میآمد، خیلی آرام، یک...
-
ارشمیدس در حمام
24 آذر 1399 11:22
ارشمیدس در حمام عروف است که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوقزده، از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم». روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطهخوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا میآمد، باز پایین میرفت و بالا میآمد، خیلی آرام، یک...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سی
24 آذر 1399 11:15
ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد: _گمشو پایین! با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت: _بیاریدش عمارت! آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم: _خودم میام و دنبال ارباب زاده حرکت کردم وقتی داخل عمارت شدیم صدای جیغ زنی اومد: _تو چیکار کردی اهورا!؟...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو نه
24 آذر 1399 11:14
قراره بریم عمارت جدید میدونی!؟ _آره خانوم بزرگ با لبخند بهم خیره شد و گفت: _همه چیز رو قراره از نو شروع کنیم امیدوارم هیچ مشکلی دیگه پیش نیاد! با لبخند به خانوم بزرگ خیره شدم خانوم بزرگ کسی بود که من رو از اون خانواده که فکر میکردم خانواده واقعی من هستند خرید و آورد اینجا حمایت کرد منو ازش ممنون بودم! _سلام با شنیدن...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو هشت
24 آذر 1399 11:12
گیج به خانوم بزرگ خیره شده بودم منظورش از بچه ها چی بود! _بچه ها! با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت: _بچه ها دوقلو هستند بهت زده به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی واقعا بچه هام دوقلو بودند اشک تو چشمهام جمع شد _میخوام ببینمشون! صدای دایه بلند شد: _بیا خوشگل خانوم به بچه هات شیر بده با کمک خدمه روی تختم نشستم که...
-
رمان شوهر غیرتی/پارت بیستو هفت
24 آذر 1399 11:12
_میخواست با استفاده از تو به خواسته اش برسه ، میخواست تو زن من بشی و از من صاحب بچه بشی تا جای پای خودش رو محکم کنه میفهمی! با شنیدن این حرف ارباب سالار نیلا به سمت مادرش برگشت و گفت: _مامان! صدای زرین بلند شد: _داره دروغ میگه اون …. _خفه شو با شنیدن صدای عصبی ارباب سالار ساکت شد و با ترس بهش خیره شد که ارباب سالار...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش
24 آذر 1399 11:10
ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد خیره شد میدونستم یه چیزی شده حتی ارباب هم میدونست سوگل یه چیزی به نیلا گفته که نیلا تا این حد عصبی شده و آماده ی حمله به سوگل صدای نیلا بلند شد: _تو خودت رو چی فرض کردی که با من اینجوری صحبت میکنی اگه خیلی سعید رو دوست داری مال خودت من هیچ حسی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو پنج
24 آذر 1399 11:10
این عمارت دیگه داشت زیادی پیچیده میشد مخصوصا با اومدن زرین اصلا نمیدونستم قصد و نیتش از اذیت کردن و نقشه هایی که قرار بود اجرا کنه چیه اخه انتقام بگیره که چی حتی اینو هم نمیتونستم بفهمم ارباب هم که اصلا چیزی بروز نمیداد همه ی اینا باعث شده بود گیج بشم _سلام با شنیدن صدای مردونه ی ناآشنایی سرم رو بلند کردم و بهش خیره...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو چهار
24 آذر 1399 11:09
_خوب میدونم قصدت از آوردن اون پسر به این خونه چیه اما اینو بدون به هدفت نمیرسی ابرویی بالا انداختم و پوزخندی زدم و با لحن مسخره ای گفتم: _اون وقت هدفم از آوردن سعید به این خونه چی میتونه باشه بانو! عصبی بهم خیره شد و گفت: _میخوای دختر من باز هوایی بشه و بتونی نقشه ات رو عملی کنی میخوای انتقام بگیری تو … وسط حرفش پریدم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو سه
24 آذر 1399 11:08
چشمهای سعید از فطرط تعجب تا حد ممکن باز شده بود ، با صدای بهت زده ای گفت: _سالار تو … وسط حرفش پریدم _حرف هام همش واقعیت بود میتونی از خود نیلا هم بپرسی چشمهاش قرمز شد دستاش رو مشت کرد و با خشم بهم خیره شد و گفت: _چرا بهم نگفتی هان؟! _میخواستم بارها بهت بگم حتی یادت باشه یکبار تا شروع کردم تو از کوره در رفتی و گفتی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو
24 آذر 1399 11:07
_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه _میخواد هواست رو پرت کنه ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد: _اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی از شگرد هاش بهتره هواست رو بهش دقیق کنی کمتر عصبی بشی و بیشتر دقت کنی....
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو یک
24 آذر 1399 11:07
اید هر چه زودتر طبق یه نقشه ی خوب کار جفتشون رو تموم میکردم و از این عمارت پرتشون میکردم بیرون ، با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق کارم حرکت کردم داخل که شدم در رو بستم و شماره ی سعید رو گرفتم طولی نکشید که صداش بلند شد: _سلام سالار چخبر تو _سلام داداش خوبی کجایی!؟ _ممنون همین ورا مثل...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت بیست
24 آذر 1399 11:05
اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم: _ارباب میشه از اینجا بریم نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو به خدمتکار کرد و گفت: _غذای من و نازگل رو بیار باغ پشتی _چشم ارباب همراه ارباب حرکت کردیم و از عمارت خارج...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت نوزده
24 آذر 1399 11:04
وقتی ازم جدا شد صداش رو شنیدم _عجب بوسه ای بود خانوم کوچولو شما هم از اینکارا بلدی!؟ با شنیدن این حرفش با خجالت اسمش رو صدا زدم: _ارباب قهقه ای زد و گفت: _خجالت کشیدی خانوم کوچولو. ارباب بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق میرفت گفت: _حرف هام رو فراموش نکن نازگل باشه!؟ _چشم ارباب. با بیرون رفتن ارباب نفس راحتی کشیدم...