-
اگر عمری باشد...
22 آذر 1399 18:43
رضا بابایی نویسنده و مولوی پژوه تقریبا تمام عمر خود را صرف تحقیقات و پژوهش های دینی و علوم و معارف اسلامی نموده است. او گرفتار سرطان بود و در روز هجدهم فروردین نود و نه ازبین ما رفت. این یادداشت را در اوج بیماری به صورت وصیت نامه ای برای علاقه مندان به آثارش نگاشت. http://telegram.me/bavarh اگر عمری باشد... اگر عمری...
-
ویژگی های یک زندگی مومنانه
22 آذر 1399 18:42
ویژگی های یک زندگی مومنانه ١۵ توصیه عارف واصل جناب حاج میرزا اسماعیل دولابی رضوان الله علیه برای یک زندگی مومنانه که فوق العاده است: ١. هر وقت در زندگیات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است. ٢....
-
مقاله ادبی جنجالی
22 آذر 1399 18:23
مقاله ادبی جنجالی فحه 01 -کتاب نویسندگان برتر - بقلم ؛محمد حسن شهسواری - نشر علی - توضیح در چند کلمه در این مختصر، هرگز قصد آن نیست که نظری دقیق و انتقادی درباره ی ادبیات داستانی، و داستان بلند امروزی داده شود و یا ارزش کار نویسندگان نوپرداز و مدرنیته در ترازوی سنجش و داوری قرار گیرد. زیرا اگر چه این کار، بسیار لازم و...
-
داستان کوتاه منتخب وبلاگ
22 آذر 1399 18:22
در نقطهای، بچه خرگوشی که صدای قدمها، او را به وحشت انداخته بود، در میان فریادها و دست به اسلحه بردنهای آنها، از عرض جاده گذشت. داشت لای بوتهها ناپدید میشد که شلیک پسرک او را بر جای خود میخکوب کرد. رییس گروه گفت: «خوب زدی به هدف، ولی ما که واسه شکار نیومدیم اینجا. اگه حتّی یه قرقاولم دیدی، دیگه حقّ نداری شلیک...
-
دو جنسه در شهر خیس
22 آذر 1399 18:21
=================++================ سیاهی شب و سکوت پاساژ تو را به خیالبافی سوق میدهد و تو بی آنکه بتوانی کوچکترین حرکتی کرده باشی همچون مجسمه ابولهول در ویترین بوتیک ایستاده ای، و سایه ی گربه ی ابلق را بر کفپوش پاساژ میبینی، طبق معمول به پشت ویترین مزون عروس میرود تا مانکن عروش را نگاه کند، از عمق وجود خشمگین میشوی،...
-
اخرین بار کی ارزوی مرگ کردی؟
22 آذر 1399 18:20
برود ما هم میتوانیم برویم. دویست متر مانده به خروجی بزرگراه همت، جایی که ماشینها سرگردان رفتن به یوسفآباد و ماندن در بزرگراه کردستان اند، ایستاده جلوی ما و راه را بسته با پراید نقرهایاش. هربار که پایش را از روی ترمز برمیدارد و گاز میدهد تا شیب انتهای مسیر را رد کند، پراید نقرهای خاموش میشود و چند سانتیمتر...
-
تهدید خواستگار عاشق، به انتشار بلوتوث سیاه!
22 آذر 1399 18:19
پسری که ادعا میکرد حاضر است برایم بمیرد خیلی راحت به چشمانم خیره شد و گفت: فیلمهایی به طور پنهانی از تو ضبط کردهام که اگر روی بلوتوث گوشیهای تلفن همراه منتشر شود راهی جز خودکشی نخواهی داشت! با شنیدن این حرفهای تهدید آمیز دنیا روی سرم خراب شد و دوست داشتم محسن را خفه کنم، اما او خیلی خونسرد نگاهم کرد و خندید. دختر...
-
رفیق نامرد!
22 آذر 1399 18:19
پسرعمویم با بازی چشمانش دلم را ربود و من که شیفته و دلباخته اش شده بودم، به خواستگاری اش جواب مثبت دادم و با رضایت بزرگ ترهای فامیل ما با هم ازدواج کردیم. مجتبی تا زمان تولد فرزندمان به خانه و زندگی اش خیلی اهمیت می داد. او کوچک ترین تغییری که در چهره ام ظاهر می شد را می دید و از صمیم قلب ابراز عشق و علاقه می کرد. اما...
-
نارفیق
22 آذر 1399 18:18
اولین بار او را در یک سالن آرایشی و زیبایی دیدم. «شعله» خیلی باکلاس بود و لفظ قلم حرف می زد. ما آن روز چند دقیقه ای در کنار هم نشستیم و با یکدیگر حرف زدیم. زن غریبه از تیپ و قیافه ام خیلی تعریف و تمجید کرد و به این ترتیب بود که بدون هیچ شناختی شماره تلفن همراهش را گرفتم و با هم دوست شدیم. زن جوان در دایره اجتماعی...
-
هشدار به بانوان: متهمی که در پوشش مامور شرکت گاز به زنان تعرض می کرد، دستگیر شد!
22 آذر 1399 18:18
توکلی: فردی که با عنوان مامور شرکت گاز به زنان تعرض می کرد، دستگیر شد.دادستان عمومی و انقلاب کرمان با اشاره به دستگیری فرد جوانی که با جعل عنوان مامور شرکت گاز و با قرائت صورت کنتور مغازه ها و منازل به بانوان تعرض و تجاوز می کرد، گفت: وی تاکنون به ۱۶ مورد ورود به عنف و به قصد تجاوز اقرار کرده است.به گزارش خراسان موحد...
-
تاوان
22 آذر 1399 18:17
صدای قلبم را می شنیدم و با دستانی لرزان گوشی تلفن را در دست گرفته بودم. مرجان با صدایی دلنشین و آرامش بخش، درست مثل چند سال قبل تلفن را جواب داد و من خیلی آرام سلام کردم. او با تعجب پرسید: ببخشید شما؟ خیلی احساساتی شده بودم و با صدایی بغض گرفته گفتم: بی معرفت! یعنی همه چیز را این قدر زود فراموش کرده ای؟ در این لحظه...
-
خواب غفلت
22 آذر 1399 18:17
حرص و طمع به جانم افتاده بود و آن قدر غرق پول حرام شده بودم که از واقعیت های زندگی غافل ماندم. افسوس زمانی از خواب غفلت بیدار شدم که دیگر زندگی ام را از دست داده ام و راه برگشتی ندارم. مرد ۴۸ساله درحالی که از شدت ناراحتی سرش را بین دستانش گرفته بود با صدایی بغض گرفته افزود: کارمند یک شرکت بزرگ هستم و حدود ۴سال قبل با...
-
کمبود عاطفه، دلیل خیانت به همسر
22 آذر 1399 18:17
همسرم خسته و بی حوصله بود و هر وقت می خواستم حرفی بزنم یا می گفتم بیرون برویم و چند دقیقه ای با هم قدم بزنیم او با لحنی تند جواب می داد و می گفت: من هم اگر از صبح تا شب در خانه مفت می خوردم و می خوابیدم هوس گشت و تفریح به سرم می زد و...! برخوردهای سرد و بی روح مجید برای من که تازه ۲ ماه از آغاز زندگی مشترک مان می گذشت...
-
اغفال دختر دانشآموز توسط مرد متاهل
22 آذر 1399 18:16
دختری که به واسطه یکی از دوستان خود با مردی متاهل رابطه دوستی برقرار کرده بود مجبور به دزدیدن طلاهای مادر خود شد. چندی پیش دختری ۱۳ ساله همراه مادر خود به شعبه ۳ بازپرسی این دادسرا آمده و از یک راننده سواری شکایت کرد. این دختر که در یکی از مدارس راهنمایی تهران درس میخواند به دادیار این شعبه گفت: چندی پیش یکی از...
-
رمان انتقام ناتمام پارت ده
22 آذر 1399 17:33
زن عمو: این چه حرفیه شما رحمتین. بفرمایید داخل . ماه بانو که رفت، جعبهی کاکائو رو دست زن عمو دادم. گرفت و روی میز ورودی گذاشت. -چرا زحمت کشیدی گلم؟ من رو جلو کشید، همدیگه رو بغل کردیم. گونهام رو بوسید و گفت : -ماشاالله نازتر شدی! -لطف دارین . -بیا تو، ببخشید نگهت داشتم.. حواسم نبود . -خواهش میکنم . تو پذیرایی رفتیم؛...
-
رمان انتقام نا تمام پارت نه
22 آذر 1399 17:32
-شاید شبیه کسی هستین الان یادم نمیاد . با بازشدن در اتاق هردو ساکت شدیم. مفاخر با داماد و مهمونش بیرون اومد. من دوباره سرم رو پایین بردم و به مجله نگاه کردم. حدود پنج دقیقه بعد فهمیدم که مفاخر نزدیکم شد. -سلام خانم، ببخشید منتظر شدین . صدای داماد محترمش بود. مجله رو روی میز گذاشتم و ایستادم . -سلام، مشکلی نیست ....
-
رمان انتقام نا تمام پارت هشت
22 آذر 1399 17:30
تو فستفود پاساژ منتظر سفارشاتمون بودیم. سوگل با یه هیجانی گفت : -ولی بچهها خیلی حال داد، من دیگه خریدم تموم شد . یلدا: تمومم نشده بود دیگه باید با آقا سامان میرفتی.. بیچاره اون . سوگل:ای بابا شما دوست منین، در ضمن این دفعه که طولش ندادم، مگه نه افسانه؟ -آره عزیزم، پیشرفت کردی . داشتیم غذامون رو میخوردیم که یادم اومد...
-
رمان انتقام ناتمام پارت هفت
22 آذر 1399 17:29
-نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، روزنامه رو کنار گذاشت و گفت : -خب دختر گلم چه خبر؟ -اگه منظورتون کاره که سوگل حتما همه چی رو میگه . خندید : -آره خب.. درمورد پروژهی فانوس گفته. امیدوارم موفق بشین . -ممنون عمو؛ ولی رقیبامون خیلی سرشناسن . -شماها تلاشتون رو کردین، بقیهش هم هر چی خدا بخواد میشه. خودت...
-
رمان انتقام نا تمام پارت شش
22 آذر 1399 17:29
اون شب هم با شوخی و خنده بالاخره تموم شد و خوابیدیم. موقع خواب برای سوگل دعا کردم. میدونستم سوگل از پسرِ خوشش اومده؛ به هر حال با هم بزرگ شدیم، اخلاقش رو میشناسم. *** سه روزی میشد که سرمون تو شرکت خیلی شلوغ بود، سوگل رو هم فقط وقت ناهار میدیدم. عصری که کارم تموم شد، تنهایی به خونه رفتم. سوگل قبل از من با آژانس رفته...
-
رمان انتقام نا تمام پارت پنج
22 آذر 1399 17:28
رسیدیم دم خونه، در رو با ریموت باز کردم : -حالا ببینیم چی میشه. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. ماه بانو جلوی ورودی منتظرمون بود . -وای افسانه من نمیام. -تازه باید خودت جوابش رو بدی . جلوی در رسیدیم، هر دو سرمون رو پایین انداختیم. ماه بانو: من چی به شما بگم، آخه ساعت رو دیدین؟ دو و نیم وقت اومدنه برای یه دختر؟ سوگل...
-
رمان انتقام نا تمام پارت چهار
22 آذر 1399 17:28
 سر میز بودم که سوگل با صورت خیس اومد نشست . -بترکی که نذاشتی بخوابم . -عزیزم، ساعت رو نگاه کن بعد بگو. بهنظرت ناهار چی درست کنم؟ -مگه از دیشب نمونده؟ -قیمه مونده؛ ولی یه چیز دیگه هم درست میکنم، قورمه سبزی خوبه؟ -خوبه؛ ولی اینقدر سخت نگیر، یلدا از خودمونه . -نه آخه اولینباره میاد . -هرجور راحتی. یلدا گفت ساعت یازده...
-
رمان انتقام نا تمام پارت سه
22 آذر 1399 17:27
 شب تو تختم داشتم به همه مسائلی که امروز پیش اومد فکر میکردم؛ به اینکه فردا چی میشه، البته فردا فقط طرحها بررسی میشه، به اینکه یلدا چی کار میکنه. بالاخره بعد یه ساعت فکرکردن خوابم برد . تو یه جاده بودم که سرسبز بود و بابا رو میدیدم. جلوتر میرفتم؛ ولی بهش نمیرسیدم، انگار یه چیزی نمیذاشت به بابا برسم. برگشتم و چهرهی...
-
رمان انتقام نا تمام پارت دو
22 آذر 1399 17:17
صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم سوگل هنوز خوابیده. بلند شدم دست و صورتم رو شستم و آروم از اتاق بیرون رفتم. وارد آشپزخونه که شدم، دیدم ماه بانو داره صبحانه آماده میکنه . -سلام، صبح بهخیر ماه بانو . -سلام عزیزم، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ خسته بودی، میخوابیدی . -نه دیگه خوابم نبرد، اومدم صبحانه آماده کنم. یه ربع دیگه...
-
رمان انتقام نا تمام خلاصه و پارت یک
22 آذر 1399 12:43
خلاصه : داستان در مورد دختری به اسم افسانه هست که در ششسالِ گذشته که پدرش رو از دست داده، حقایقی رو از گذشته فهمیده که الان میخواد حق پایمالشدهی پدرش رو بگیره. تا اینکه.. . به نام خدا  دلتنگی شبیه تو نیست، گاه و بیگاه در میزند هرجا دلش خواست مینشیند و با حسرت عجیبی درباره ی تو حرف میزند. *** گلهای رزی رو که از...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارده
22 آذر 1399 12:42
بیخیال این حرف ها شدم بلاخره یه روز دلیل این همه تنفر رو میفهمیدم ، به سمت اتاقم حرکت کردم خدمتکار ها داشتند به دستور ارباب وسایلم رو جمع میکردند و به سمت اتاق بالا میبردند از اینکه قرار بود برای همیشه با ارباب باشم خیلی خوشحال بودم ، با فرو رفتن چیز تیزی از پشت داخل کمرم جیغ بلندی کشیدم ک همه خدمتکار ها اومدند صدای...
-
ارزش کرامت انسانی
22 آذر 1399 12:39
ارزش کرامت انسانی در زمان اشغال هند توسط بریتانیا، روزی افسر انگلیسی بدون هیچ دلیلی سیلی محکمی به یک شهروند هندی زد. شهروند ساده هندی چنان با مشت به روی افسر بریتانیایی زد که او از اثر شدت ضربه وارده به زمین افتاد. افسر بریتانیایی از این عکس العمل هندی وحشت زده و خشمگین شده بود، ولی چون تنها بود چیزی نگفت و به طرف مقر...
-
سرگذشت غم انگیز تکراری یک ملت!
22 آذر 1399 12:38
سرگذشت غم انگیز تکراری یک ملت! حدود ۱۶۰ سال پیش ملک التجار روسیه یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد. امیر اندیشید که آیا صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند؟ سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمد و درخواست کمک نمود و گفت: من واقعا گدا...
-
رمان آراز/پارت 2
22 آذر 1399 11:21
آراز/2 _راس ساعت پنج باید تموم ترجمه ها آماده باشه بخاطر بی نظمی شما من نمیتونم تموم نظم شرکت رو بهم بریزم زود باشید برید سر کارتون با شنیدن این حرفش با دهن باز بهش خیره شدم خودش گفته بود برای فردا میخواد ترجمه هارو پس چرا الان داغ کرده بود میخواستم چیزی بگم اما منصرف شدم به سمت ارسلان که ساکت ایستاده بود تموم مدت و...
-
رمان آراز/پارت 1
22 آذر 1399 11:20
آراز/1 امروز بعد گذشت دو سال بود قرار بود اردلان شوهر غیابی ام رو ببینم ، کسی که وقتی داشتم قصاص میشدم بخاطر قتل داداشش درست اخرین لحظه که پای چوبه دار بودم من رو بخشید اما به شرط ازدواج باهاش ، من هیچوقت مرتکب قتل نشده بودم اما هیچکس جز من و تینا از این ماجرا خبر نداشت! تینا خواهرم میخواست ازدواج کنه که یه شب اردوان...
-
رمان شوهر غیرتی من /پارت سیزده
22 آذر 1399 11:18
کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم: _پس خانوم بزرگ چی؟! _اون خودش بهتر از همه میدونه چیکار کنه یه مدت دور باشیم بهتره شاید ناز بانو هم سر عقل اومد و گفت ک حامله نیست اون نقشه ی کثیفش رو اجرا نکرد اما اگه نقشه رو عملی کرد کاری باهاش میکنم ک تا عمر داره یادش نره. از ترس سر جام نشستم ک صداش بلند شد؛ _نازگل _بله ارباب _دلت برای...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت دوازده
22 آذر 1399 11:17
به سمت خانوم بزرگ برگشتم ک با خونسردی بهم خیره شد و گفت: _نازگل تو برو پیش نازیلا. _چشم خانوم بزرگ. به سمت اتاق نازیلا حرکت کردم اما فکرم پیش حرف هایی بود ک نازبانو داشت میگفت چرا داشت بهم میگفت هرزه منظورش از زدن اون حرف ها چی بود ، سرم پایین بود و داشتم میرفتم ک به چیز سفتی برخورد کردم نزدیک بود بیفتم ک دستی دور...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت یازده
22 آذر 1399 11:16
نفس عمیقی کشید و گفت: _نمیخوام از سر حسادت کار اشتباهی انجام بدی فهمیدی؟! با شنیدن این حرف خانوم بزرگ جا خوردم اما بهش حق میدادم همچین حرفی رو بزنه و درکش میکردم با صدای گرفته ای گفتم: _خانوم بزرگ من هر چقدر ناراحت بشم حسادت کنم اما هیچوقت دست به کار های کثیفی ک ناز بانو زد نمیزنماون بچه جون داره بچه ی ارباب من چجوری...
-
اعدم روح الله زم
22 آذر 1399 10:33
روح الله زم مؤسس و گرداننده رسانه معاند آمدنیوز که طی دادنامه بدوی به دلیل ارتکاب ۱۳ فقره اتهام از جمله افساد فیالارض به اعدام محکوم شده بود بامداد امروز شنبه به دار مجازات آویخته شد. به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از صداوسیما؛ روح الله زم فرزند محمد علی مؤسس و گرداننده رسانه معاند آمدنیوز که طی دادنامه بدوی به دلیل...
-
وعده خام
22 آذر 1399 10:25
جوانی که دختر مورد علاقهاش را به باغی خلوت کشانده ومورد اذیت وآزار قرار داده بود پس از دستگیری به جرم خود اعتراف کرد. هفته گذشته دختری جوان به دادسرای جنایی شیراز مراجعه کرده و به بازپرس کشیک گفت: اینجا آمده ام تا از سوءاستفاده جنسی یک پسر هوسران شکایت کنم. وقتی بازپرس این دختر را دعوت بهآرامش کرد و از او خواست با...
-
عشق کورکورانه
22 آذر 1399 10:24
تک پسر خانواده هستم و پدر ومادرم آرزوهای زیادی برایم داشتند اما من کاخ رویاهای آن ها را با اشتباهاتی که مرتکب شدم ویران کردم و به این همه بدبختی و شرمندگی افتادم. داماد جوان در مرکز مشاوره پلیس شهرستان طرقبه و شاندیز افزود: یک سال قبل به طور اتفاقی با نغمه آشنا شدم. من گول زیبایی ظاهری اش را خوردم و غافل از آن بودم که...
-
سراب آرزوها
22 آذر 1399 10:24
خواهش می کنم داستان زندگی ام را بنویسید تا همه جوان ها بخوانند و درس عبرت بگیرند. من ۲۷ سال سن دارم و تا چند ماه قبل کارمند قراردادی یکی از ادارات دولتی بودم. روزی که به خواستگاری میترا رفتم، پدرم با غرور گفت: پسرم آب باریکه ای برای زندگی اش دارد و خانواده دختر مورد علاقه ام نیز به اعتبار شغل آبرومندی که داشتم جواب...
-
طعمه شیطان
22 آذر 1399 10:23
دلتنگ پدر و مادرم بودم و برای دیدن آن ها بهانه گیری می کردم اما مادربزرگم با خرید هدیه و اسباب بازی و وعده های دروغین مرا سرگرم می کرد تا به شرایط جدید زندگی ام عادت کنم.سال ها به سرعت گذشتند و من روزها و شب های سختی را پشت سر گذاشتم. همیشه این سوال برایم مطرح بود که چرا پدر و مادرم از همدیگر جدا شده اند و بالاخره...
-
فرار مکرر و پشیمانی
22 آذر 1399 10:23
فرار مکرر و پشیمانی برای بار سوم از خانه فرار کردم تا شاید راه نجاتی پیدا کنم اما بدبخت و بیچاره شده بودم و حالا هیچ کس حاضر نیست ریخت و قیافه ام را ببیند.دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری کاظم آباد مشهد افزود: ۳ سال قبل پدر و مادرم به دلیل دخالت های بی جای مادربزرگم از هم جداشدند و مادرم سرپرستی مرا بر عهده گرفت....
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت ده
22 آذر 1399 09:56
صدای فربد بلند شد: _چخبر سالار کم پیدایی! ارباب نگاهی بهش انداخت و گفت: _زیاد نیستم شاید یه مدت دیگه برم تهران برای یه چند ماه برای پروژه کاری. با شنیدن این حرف ارباب وا رفتم اگه ارباب میرفت دیگه نمیتونستم اصلا ببینمش صدای نرگس بلند شد: _همسر جدیدتون رو نیاوردین چرا!؟ با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نقش بست ک...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت نه
22 آذر 1399 09:54
لبخند تلخی زدم و گفتم _مهم نیست ناراحت نشدم تقریبا تا نیمه های شب حرف زدند خندیدند بعدش همه به قصد خواب بلند شدند و به سمت اتاق هاشون رفتند انقدر خسته بودم ک سرم به بالشت نرسیده خوابم برد… دلم برای ارباب خیلی تنگ شده بود چند روز گذشته بود هیچ خبری ازش نشده بود یعنی دلش برام تنگ نشده بود پس کی قرار بود برگردم من...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت
22 آذر 1399 09:53
داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم _خانوم خوشگله ؟! با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم و سعی کردم بهش توجهی نکنم ک دوباره صداش بلند شد _خانوم...
-
توصیه آرتمیس به خشایار در جهت وارد نشدن به یک جنگ دریایی
21 آذر 1399 21:18
موضوع: آرتمیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در جنگ سالامیس که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت، شرکت داشت. قبل از شروع جنگ دریایی سالامیس، خشایار شاه از همهٔ امیران محلّی و فرماندهان دریایی نظر شان را راجع به جنگ دریایی خواسته بود. پاسخها تماماً در تأیید جنگ دریایی با نیروی بحریه یونان بود مگر نظر آرتمیس. او گفت من...
-
جنگ سالامیس
21 آذر 1399 21:18
جنگ سالامیس موضوع: جنگ سالامیس آرتمیس پنج کشتی فراهم ساخته که در بحریهٔ خشایار شاه بعد از ناوهای فنیقی از معروفترین به شمار میرفتهاست. هرودوت در این باره مینویسد در هنگام نبرد آرتمیس در حالی که کشتیهای آتنی در تعقیب او بودند و فرارش از آن تنگنا غیر ممکن میرسید، چارهای اندیشید. او یک کشتی همدست را از کار انداخت....
-
دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح
21 آذر 1399 11:32
دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح را برای شما عزیزان قرار دادیم . در دعای قنوت نماز صبح چه دعایی خوانده می شود ؟ دعای قنوت نماز صبح را چگونه بخوانیم ؟ دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت
21 آذر 1399 11:17
امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا از اتاقم بیرون نرم ک برام بد میشه آه تلخی کشیدم و به در بسته شده ی روبروم خیره شده...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت شش
21 آذر 1399 11:16
با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در اتاق ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ گلناز دستم و روی قلبم گذاشتم که صدای کل کشیدن زن ها بلند شد روی زمین نشستم و بی وقفه داشتم گریه میکردم امشب ارباب با همسر جدید ش یکی شده بود...
-
رمان شوهر غیرتی من /پارت پنج
21 آذر 1399 11:15
با شنیدن این حرفش باز بغض کردم چرا سعی داشت من و تحقیر کنه منی که هیچ کاری بهش نداشتم حق داشت از من متنفر باشه بلاخره من زن دوم همسرش شده بودم اما اون حق نداشت من و تحقیر کنه بغضم و به سختی قورت دادم و گفتم: _شما حق ندارید اینجوری با من حرف بزنید! با عصبانیت داد زد: _چی گفتی دختره ی رعیت گدا گشنه _شما حق ندارید به من...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سوم
21 آذر 1399 11:14
داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد متعجب لب زدم: بله بفرمائید؟! در اتاق باز شدن با دیدن همسر ارباب کوچیک سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم و با صدای آرومی لب زدم: سلام خانوم! بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش حس خوبی نداشتم پوزخندی زد و با تحقیر گفت: _پس تو همسر جدید اربابی! بله...
-
مکافات عمل
21 آذر 1399 10:29
مکافات عمل دستپاچه شدم و باور نمی کردم آیدا همراه مادرش به مغازه ام آمده باشد. من با عجله جلو رفتم و سلام کردم. در این لحظه آیدا خیلی آرام در گوشم گفت: مادرم آمده است تا داماد آینده اش را ببیند و با تو آشنا شود. در حالی که خجالت می کشیدم از مادر آیدا خواستم پشت میز بنشیند و خیلی سریع برای آن ها آب میوه تهیه کردم. پسر...
-
حسرت
21 آذر 1399 10:29
او اهل سیاه بازی بود و هر وقت به خانه پدرم می رفتیم خودش را برای همه لوس می کرد. من هرچه تلاش می کردم تا به خانواده ام بفهمانم با چه مار خوش خط و خالی طرف هستند هیچ کس باورش نمی شد و پدرم که عاشق پول و ثروت دامادش بود می گفت: تو اگر با این زندگی که مجید برایت مهیا کرده بخواهی گلایه ای داشته باشی خیلی بی انصاف هستی، یک...