-
عشق کورکورانه
22 آذر 1399 10:24
تک پسر خانواده هستم و پدر ومادرم آرزوهای زیادی برایم داشتند اما من کاخ رویاهای آن ها را با اشتباهاتی که مرتکب شدم ویران کردم و به این همه بدبختی و شرمندگی افتادم. داماد جوان در مرکز مشاوره پلیس شهرستان طرقبه و شاندیز افزود: یک سال قبل به طور اتفاقی با نغمه آشنا شدم. من گول زیبایی ظاهری اش را خوردم و غافل از آن بودم که...
-
سراب آرزوها
22 آذر 1399 10:24
خواهش می کنم داستان زندگی ام را بنویسید تا همه جوان ها بخوانند و درس عبرت بگیرند. من ۲۷ سال سن دارم و تا چند ماه قبل کارمند قراردادی یکی از ادارات دولتی بودم. روزی که به خواستگاری میترا رفتم، پدرم با غرور گفت: پسرم آب باریکه ای برای زندگی اش دارد و خانواده دختر مورد علاقه ام نیز به اعتبار شغل آبرومندی که داشتم جواب...
-
طعمه شیطان
22 آذر 1399 10:23
دلتنگ پدر و مادرم بودم و برای دیدن آن ها بهانه گیری می کردم اما مادربزرگم با خرید هدیه و اسباب بازی و وعده های دروغین مرا سرگرم می کرد تا به شرایط جدید زندگی ام عادت کنم.سال ها به سرعت گذشتند و من روزها و شب های سختی را پشت سر گذاشتم. همیشه این سوال برایم مطرح بود که چرا پدر و مادرم از همدیگر جدا شده اند و بالاخره...
-
فرار مکرر و پشیمانی
22 آذر 1399 10:23
فرار مکرر و پشیمانی برای بار سوم از خانه فرار کردم تا شاید راه نجاتی پیدا کنم اما بدبخت و بیچاره شده بودم و حالا هیچ کس حاضر نیست ریخت و قیافه ام را ببیند.دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری کاظم آباد مشهد افزود: ۳ سال قبل پدر و مادرم به دلیل دخالت های بی جای مادربزرگم از هم جداشدند و مادرم سرپرستی مرا بر عهده گرفت....
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت ده
22 آذر 1399 09:56
صدای فربد بلند شد: _چخبر سالار کم پیدایی! ارباب نگاهی بهش انداخت و گفت: _زیاد نیستم شاید یه مدت دیگه برم تهران برای یه چند ماه برای پروژه کاری. با شنیدن این حرف ارباب وا رفتم اگه ارباب میرفت دیگه نمیتونستم اصلا ببینمش صدای نرگس بلند شد: _همسر جدیدتون رو نیاوردین چرا!؟ با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نقش بست ک...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت نه
22 آذر 1399 09:54
لبخند تلخی زدم و گفتم _مهم نیست ناراحت نشدم تقریبا تا نیمه های شب حرف زدند خندیدند بعدش همه به قصد خواب بلند شدند و به سمت اتاق هاشون رفتند انقدر خسته بودم ک سرم به بالشت نرسیده خوابم برد… دلم برای ارباب خیلی تنگ شده بود چند روز گذشته بود هیچ خبری ازش نشده بود یعنی دلش برام تنگ نشده بود پس کی قرار بود برگردم من...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت
22 آذر 1399 09:53
داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم _خانوم خوشگله ؟! با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم و سعی کردم بهش توجهی نکنم ک دوباره صداش بلند شد _خانوم...
-
توصیه آرتمیس به خشایار در جهت وارد نشدن به یک جنگ دریایی
21 آذر 1399 21:18
موضوع: آرتمیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در جنگ سالامیس که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت، شرکت داشت. قبل از شروع جنگ دریایی سالامیس، خشایار شاه از همهٔ امیران محلّی و فرماندهان دریایی نظر شان را راجع به جنگ دریایی خواسته بود. پاسخها تماماً در تأیید جنگ دریایی با نیروی بحریه یونان بود مگر نظر آرتمیس. او گفت من...
-
جنگ سالامیس
21 آذر 1399 21:18
جنگ سالامیس موضوع: جنگ سالامیس آرتمیس پنج کشتی فراهم ساخته که در بحریهٔ خشایار شاه بعد از ناوهای فنیقی از معروفترین به شمار میرفتهاست. هرودوت در این باره مینویسد در هنگام نبرد آرتمیس در حالی که کشتیهای آتنی در تعقیب او بودند و فرارش از آن تنگنا غیر ممکن میرسید، چارهای اندیشید. او یک کشتی همدست را از کار انداخت....
-
دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح
21 آذر 1399 11:32
دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در نماز صبح را برای شما عزیزان قرار دادیم . در دعای قنوت نماز صبح چه دعایی خوانده می شود ؟ دعای قنوت نماز صبح را چگونه بخوانیم ؟ دعای قنوت نماز صبح – چگونگی خواندن قنوت در...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت
21 آذر 1399 11:17
امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا از اتاقم بیرون نرم ک برام بد میشه آه تلخی کشیدم و به در بسته شده ی روبروم خیره شده...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت شش
21 آذر 1399 11:16
با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در اتاق ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ گلناز دستم و روی قلبم گذاشتم که صدای کل کشیدن زن ها بلند شد روی زمین نشستم و بی وقفه داشتم گریه میکردم امشب ارباب با همسر جدید ش یکی شده بود...
-
رمان شوهر غیرتی من /پارت پنج
21 آذر 1399 11:15
با شنیدن این حرفش باز بغض کردم چرا سعی داشت من و تحقیر کنه منی که هیچ کاری بهش نداشتم حق داشت از من متنفر باشه بلاخره من زن دوم همسرش شده بودم اما اون حق نداشت من و تحقیر کنه بغضم و به سختی قورت دادم و گفتم: _شما حق ندارید اینجوری با من حرف بزنید! با عصبانیت داد زد: _چی گفتی دختره ی رعیت گدا گشنه _شما حق ندارید به من...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سوم
21 آذر 1399 11:14
داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد متعجب لب زدم: بله بفرمائید؟! در اتاق باز شدن با دیدن همسر ارباب کوچیک سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم و با صدای آرومی لب زدم: سلام خانوم! بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش حس خوبی نداشتم پوزخندی زد و با تحقیر گفت: _پس تو همسر جدید اربابی! بله...
-
مکافات عمل
21 آذر 1399 10:29
مکافات عمل دستپاچه شدم و باور نمی کردم آیدا همراه مادرش به مغازه ام آمده باشد. من با عجله جلو رفتم و سلام کردم. در این لحظه آیدا خیلی آرام در گوشم گفت: مادرم آمده است تا داماد آینده اش را ببیند و با تو آشنا شود. در حالی که خجالت می کشیدم از مادر آیدا خواستم پشت میز بنشیند و خیلی سریع برای آن ها آب میوه تهیه کردم. پسر...
-
حسرت
21 آذر 1399 10:29
او اهل سیاه بازی بود و هر وقت به خانه پدرم می رفتیم خودش را برای همه لوس می کرد. من هرچه تلاش می کردم تا به خانواده ام بفهمانم با چه مار خوش خط و خالی طرف هستند هیچ کس باورش نمی شد و پدرم که عاشق پول و ثروت دامادش بود می گفت: تو اگر با این زندگی که مجید برایت مهیا کرده بخواهی گلایه ای داشته باشی خیلی بی انصاف هستی، یک...
-
طعمه احساس
21 آذر 1399 10:29
روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم برای این که از سرزنش های پدرم راحت شوم و سربار کسی نباشم تصمیم گرفتم به سر کار بروم. من از طریق معرفی عمویم در شرکتی استخدام شدم و از کارم راضی بودم اما در کمتر از یک ماه متوجه نگاه زیرچشمی پسر مدیر شرکت شدم.پیمان در آن جا کار می کرد و آن قدر چرب زبان بود که توانست مرا شیفته و...
-
ضرب المثلهای قرآنی
20 آذر 1399 17:57
1. «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ»؛ چرا سخنی می گویید که به آن عمل نمی کنید.» (سوره ی صف، آیه ی 2) به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست. 2. «وَما عَلَی الرَّسُولِ إلاّ الْبلاغُ؛ پیامبر وظیفه ای جز رسانیدن پیام (الهی) ندارد.» (سوره ی مائده، آیه ی 99) گر نیاید به گوش رغبت کس بر رسـولان پیام بـاشد و بس از ما گفتن بود....
-
شادى از نظر اسلام
20 آذر 1399 17:56
شادى از نظر اسلام اسلام و شادی به طور کلی شادی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ برخی می گویند اسلام دین شادی نیست، و در این راستا به فرمایش قرآن کریم که می فرماید: «پروردگار شادی کنندگان را دوست ندارد» و یا سخن امام خمینی(ره) که «ما ملت گریه سیاسی هستیم» استناد می کنند. به طور کلی شادی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ برای پاسخ به...
-
به مختارالسلطنه گفتند
20 آذر 1399 17:28
به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪانهای شهر سر زد و ماست خواست. ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی میخواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه! وی شگفتزده از این دو گونه ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر...
-
زنده باد هر چی خر است !!
20 آذر 1399 17:27
زنده باد هر چی خر است !! دو کشاورز با یک تراکتور راهی شهر شدند. بر سر راه به مدفوع گاوی برخوردند. صاحب تراکتور به دیگری گفت : اگر از این مدفوع بخوری، تراکتور خود را به تو می دهم. کشاورز این کار را کرد و صاحب تراکتور شد. موقع برگشت کشاورزی که تراکتورش را از دست داده بود، بسیار ناراحت بود که چه ساده تراکتورش را از دست...
-
وعده های واهی!
20 آذر 1399 17:24
وعده های واهی!
-
سختیهای تحریم !!
20 آذر 1399 17:24
سختیهای تحریم !! برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد... دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آنگاه در حالی که دو سوگلیاش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای...
-
معنای واقعی توکل
20 آذر 1399 17:23
معنای واقعی توکل سلام#حکایت هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟ بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛ اول آن که تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی. دوم این که نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن...
-
گر به دولت برسی مست نگردی مردی⚡️
20 آذر 1399 17:23
گر به دولت برسی مست نگردی مردی⚡️ ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق میرفت و به آن ها نگاه میکرد و از بدبختی و فقر خود یاد میآورد و سپس به...
-
فقط یک اشتباه!
20 آذر 1399 17:22
فقط یک اشتباه!
-
چقدر بی ادبیم!!
20 آذر 1399 17:22
چقدر بی ادبیم!! راهنمایی بودم که در انشا نوشتم: "چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!" و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال...
-
اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....
20 آذر 1399 17:22
اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی.... ⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
-
*حکیم و مرد حقه باز*
20 آذر 1399 17:21
*حکیم و مرد حقه باز* *حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.* *به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.* *هرکس مال بیشتری هدیه می کند...
-
ریشه مشکلات در فکر ماست!
20 آذر 1399 17:21
ریشه مشکلات در فکر ماست! می گویند شخصی سرکلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند، بیدار شد. با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود، یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است، به منزل برد. و تمام آن روز و آن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته...
-
عروس آواره
20 آذر 1399 13:32
گریه ام گرفته بود. با ناراحتی از خانه بیرون آمدم و جلوی در حیاط کز کرده بودم که ناگهان، دختر همسایه جلو آمد و گفت: عروس خانم! کشتی هایت غرق شده است؟ چرا گریه می کنی؟ او با این حرف ها کمی آرامم کرد و با دل پردردی که داشتم همراه او به خانه آن ها رفتم. من آن روز به دختر همسایه گفتم که تازه ۴ روز است زندگی مشترک خود را...
-
زن نادان، شوهرش را به دام فساد کشاند
20 آذر 1399 13:32
نامزدم پسری چشم و گوش بسته و گوشه گیر بود اما با اشتباهاتی که من مرتکب شدم او در کمتر از ۶ ماه، تمام حرف های قشنگی که روزهای اول می زد را فراموش کرد و الان با ۲ دختر جوان ارتباط مخفیانه برقرار کرده است. مهسا در مرکز مشاوره پلیس افزود: چند ماه قبل پسر یکی از اقوام به خواستگاری ام آمد و من با مشورت خانواده ام به او جواب...
-
فریب
20 آذر 1399 13:32
او به من ابراز عشق و علاقه می کرد و با این که نمی خواستم درگیر یک ماجرای احساسی بشوم، نمی دانم چه شد که به دام افتادم و به همسرم و دخترم خیانت کردم. اعتراف می کنم که به راه خطا رفته ام و حالا در حالی به خانه برگشته ام که سرمایه ام را از دست داده ام و سرافکنده و شرمسار هستم.مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد...
-
فرار اینترنتی
20 آذر 1399 13:31
کانون خانواده ما از روز اول سست بنا نهاده شده بود و من با دلهره و اضطراب رشد کرده ام اما از حدود یک سال قبل پسر جوانی سر راهم قرار گرفت که حرف هایش آرام بخش روح و روانم بود و به آیند ه ام امید پیدا کردم. افسوس که فریب چرب زبانی هایش را خوردم و خودم را سیاه بخت و بیچاره کردم.ژاله ۲۳ سال سن دارد و توسط ماموران انتظامی...
-
زن جوان، قربانی ازدواج اجباری با مرد هوسران
20 آذر 1399 13:31
سر سفره عقد با تمام نفرتی که از میثم داشتم جواب بله گفتم. من هیچ شناختی نسبت به میثم نداشتم و تنها می دانستم که یک بار قبلا ازدواج کرده است و تجربه یک شکست در زندگی خود را دارد. متاسفانه پدرم تنها به صرف آشنایی با پدر میثم که فردی معتمد و قابل احترام است به این وصلت راضی شد و مرا هم به زور پای سفره عقد نشاند. ولی...
-
وعده ازدواج
20 آذر 1399 13:31
وعده ازدواج دل بسته نگاهش شدم و هر لحظه به او فکر می کردم اما از زمانی که فهمیدم زن و بچه دارد خودم را عقب کشیدم و گفتم: محال است به چنین ازدواجی تن بدهم. چند هفته گذشت و او هر روز با چشمانش تعقیبم می کرد. ولی توجهی نشان ندادم چون دوست نداشتم زندگی کسی را به بازی بگیرم.یک روز ظهر از شرکت که بیرون آمدم، دختر جوانی...
-
غفلت
20 آذر 1399 13:30
فکر نمی کردم همسرم به این راحتی تعهدات زناشویی را زیر پا بگذارد و اسیر هوی و هوس بشود. او مرد سر به راه و خوبی بود اما از روزی که حس دلسوزی ما برای دختر یکی از اقوام گل کرد و تصمیم گرفتیم کدخدا بازی دربیاوریم سرمان کلاه رفت و زندگی مان نابود شد. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی مشهد افزود: ۸ سال قبل با...
-
طمع مرد معتاد
20 آذر 1399 13:30
طمع مرد معتاد تهران امروز: منشی مطب پزشک قربانی طمع مردشیشهای به طلا و جواهراتش شد. جنازه این دختر 34 ساله در حالی پیدا شد که آثار خراشیدگی ناشی از درگیری احتمالی وی با قاتل یا قاتلان به خوبی روی دستهای وی مشهود و خون زیادی از شکم و گردن وی روی سنگفرش سفید مطب ریخته و کف اتاق را سرخ کرده بود. پلیس شهرستان هرشین از...
-
بادکنک غرور
20 آذر 1399 13:28
بادکنک غرور بادکنک هایی که باد زیادی دارند، کافی است که یک سر سوزن به آنها نزدیک کنید، یک وجب شکاف بر می دارند، منفجر می شوند، چه سر و صدایی به راه می اندازند. اما بادکنک هایی که باد ندارند، یا باد کمی دارند، به اندازه همان سر سوزن آسیب می بینند، قابل ترمیم هم هستند، صدایی از آنها بلند نمی شود. آدمها هم همین طور...
-
نابینای پرخور
20 آذر 1399 13:27
نابینای پرخور شخصی پرخور با یک نفر کور هنگام افطار هم مجموع شد. از قضا کور از پرخور، شکم خواره تر بود و مجال به او نمی داد. هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا خانه احسانت آباد، من امشب دو دفعه از تو شاد شدم: اول بار بدان جهت که مرا با کوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم که کاملا خواهم خورد، دوم بار پس از...
-
قدرت تشویق
20 آذر 1399 13:27
قدرت تشویق روزی روزگاری دختری در ایران زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد. روزی از روزها، قبل از امتحانات مدرسه، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است. در حقیقت دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند....
-
مظفرالدین شاه و سربازان
20 آذر 1399 13:26
مظفرالدین شاه و سربازان روزی مظفرالدین شاه وارد مجلسی می شد، جلوی در ورودی دو نفر مأمور ایستاده بودند، شاه روی به یکی از آنها کرده و پرسید: اسم تو چیست؟ مأمور گفت: قربانعلی. پرسید: این چیه که در دست داری؟ گفت: اسلحه است. شاه گفت: باید از آن به خوبی مواظبت کنی، این تفنگ مثل مادر توست. بعد شاه از دیگری پرسید: این که در...
-
همه چهار زن دارند
20 آذر 1399 13:26
همه چهار زن دارند روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال میکرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش...
-
دم خروس
20 آذر 1399 13:25
دم خروس یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت. ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده. دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام. ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت: درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می...
-
لباس انیشتین
20 آذر 1399 13:25
لباس انیشتین انیشتین زندگی ساده ای داشت و در مورد لباسهایی که به تن می کرد بسیار بی اعتنا بود. روزی یکی از دوستانش از او پرسید: استاد چرا برای خودتان یک لباس نو نمی خرید؟ انیشتین لبخندی زد و پاسخ داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا همه مرا می شناسند و می دانند من که هستم. تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر دیگری با...
-
باقیات الصالحات
20 آذر 1399 11:41
باقیات الصالحات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: روزی عیسی علیه السلام به سر قبری رسید که صاحبش معذّب بود. پس از یک سال، دوباره به سر آن قبر آمد، دید که صاحبش معذب نیست. عرض کرد: خداوندا، سال گذشته بر این قبر عبور کردم، دیدم صاحبش معذب است ولی امسال که آمدم، میبینم که معذب نیست، علت این کار چیست؟ خداوند به...
-
بی رحمی به حیوان
20 آذر 1399 11:41
بی رحمی به حیوان یکی از شاگردان شیخ (رجبعلی خیاط) نقل میکند: سلاخی نزد جناب شیخ آمد و عرض کرد: بچهام در حال مردن است، چه کنم؟ شیخ فرمود: بچه گاوی را جلوی مادرش سر بریدهای. سلاخ التماس کرد بلکه برای او کاری انجام دهد. شیخ فرمود: نمیشود، میگوید: بچهام را سر بریده، بچهاش باید بمیرد. در اسلام بیرحمی حتی نسبت به...
-
کفران نعمت
20 آذر 1399 11:40
کفران نعمت یکى در پیش بزرگى از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. خردمند گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه، دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی کنم. خردمند پرسید: عقلت را با ده هزار درهم معاوضه می کنى؟ گفت: نه. باز از او پرسید: گوش و دست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز. بزرگ...
-
پری دریایی
20 آذر 1399 11:39
پری دریایی دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه های نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود. در یکی از روزها دخترک از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت، داستانی در مورد پری دریایی شنید. از آن روز به بعد دخترک تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می...
-
میخ
20 آذر 1399 11:39
میخ فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست، این میخ برای دیوار روبروست.