-
طعمه احساس
21 آذر 1399 10:29
روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم برای این که از سرزنش های پدرم راحت شوم و سربار کسی نباشم تصمیم گرفتم به سر کار بروم. من از طریق معرفی عمویم در شرکتی استخدام شدم و از کارم راضی بودم اما در کمتر از یک ماه متوجه نگاه زیرچشمی پسر مدیر شرکت شدم.پیمان در آن جا کار می کرد و آن قدر چرب زبان بود که توانست مرا شیفته و...
-
ضرب المثلهای قرآنی
20 آذر 1399 17:57
1. «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ»؛ چرا سخنی می گویید که به آن عمل نمی کنید.» (سوره ی صف، آیه ی 2) به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست. 2. «وَما عَلَی الرَّسُولِ إلاّ الْبلاغُ؛ پیامبر وظیفه ای جز رسانیدن پیام (الهی) ندارد.» (سوره ی مائده، آیه ی 99) گر نیاید به گوش رغبت کس بر رسـولان پیام بـاشد و بس از ما گفتن بود....
-
شادى از نظر اسلام
20 آذر 1399 17:56
شادى از نظر اسلام اسلام و شادی به طور کلی شادی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ برخی می گویند اسلام دین شادی نیست، و در این راستا به فرمایش قرآن کریم که می فرماید: «پروردگار شادی کنندگان را دوست ندارد» و یا سخن امام خمینی(ره) که «ما ملت گریه سیاسی هستیم» استناد می کنند. به طور کلی شادی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ برای پاسخ به...
-
به مختارالسلطنه گفتند
20 آذر 1399 17:28
به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪانهای شهر سر زد و ماست خواست. ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی میخواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه! وی شگفتزده از این دو گونه ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر...
-
زنده باد هر چی خر است !!
20 آذر 1399 17:27
زنده باد هر چی خر است !! دو کشاورز با یک تراکتور راهی شهر شدند. بر سر راه به مدفوع گاوی برخوردند. صاحب تراکتور به دیگری گفت : اگر از این مدفوع بخوری، تراکتور خود را به تو می دهم. کشاورز این کار را کرد و صاحب تراکتور شد. موقع برگشت کشاورزی که تراکتورش را از دست داده بود، بسیار ناراحت بود که چه ساده تراکتورش را از دست...
-
وعده های واهی!
20 آذر 1399 17:24
وعده های واهی!
-
سختیهای تحریم !!
20 آذر 1399 17:24
سختیهای تحریم !! برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد... دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آنگاه در حالی که دو سوگلیاش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای...
-
معنای واقعی توکل
20 آذر 1399 17:23
معنای واقعی توکل سلام#حکایت هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟ بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛ اول آن که تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی. دوم این که نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن...
-
گر به دولت برسی مست نگردی مردی⚡️
20 آذر 1399 17:23
گر به دولت برسی مست نگردی مردی⚡️ ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق میرفت و به آن ها نگاه میکرد و از بدبختی و فقر خود یاد میآورد و سپس به...
-
فقط یک اشتباه!
20 آذر 1399 17:22
فقط یک اشتباه!
-
چقدر بی ادبیم!!
20 آذر 1399 17:22
چقدر بی ادبیم!! راهنمایی بودم که در انشا نوشتم: "چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!" و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال...
-
اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....
20 آذر 1399 17:22
اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی.... ⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
-
*حکیم و مرد حقه باز*
20 آذر 1399 17:21
*حکیم و مرد حقه باز* *حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.* *به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.* *هرکس مال بیشتری هدیه می کند...
-
ریشه مشکلات در فکر ماست!
20 آذر 1399 17:21
ریشه مشکلات در فکر ماست! می گویند شخصی سرکلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند، بیدار شد. با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود، یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است، به منزل برد. و تمام آن روز و آن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته...
-
عروس آواره
20 آذر 1399 13:32
گریه ام گرفته بود. با ناراحتی از خانه بیرون آمدم و جلوی در حیاط کز کرده بودم که ناگهان، دختر همسایه جلو آمد و گفت: عروس خانم! کشتی هایت غرق شده است؟ چرا گریه می کنی؟ او با این حرف ها کمی آرامم کرد و با دل پردردی که داشتم همراه او به خانه آن ها رفتم. من آن روز به دختر همسایه گفتم که تازه ۴ روز است زندگی مشترک خود را...
-
زن نادان، شوهرش را به دام فساد کشاند
20 آذر 1399 13:32
نامزدم پسری چشم و گوش بسته و گوشه گیر بود اما با اشتباهاتی که من مرتکب شدم او در کمتر از ۶ ماه، تمام حرف های قشنگی که روزهای اول می زد را فراموش کرد و الان با ۲ دختر جوان ارتباط مخفیانه برقرار کرده است. مهسا در مرکز مشاوره پلیس افزود: چند ماه قبل پسر یکی از اقوام به خواستگاری ام آمد و من با مشورت خانواده ام به او جواب...
-
فریب
20 آذر 1399 13:32
او به من ابراز عشق و علاقه می کرد و با این که نمی خواستم درگیر یک ماجرای احساسی بشوم، نمی دانم چه شد که به دام افتادم و به همسرم و دخترم خیانت کردم. اعتراف می کنم که به راه خطا رفته ام و حالا در حالی به خانه برگشته ام که سرمایه ام را از دست داده ام و سرافکنده و شرمسار هستم.مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد...
-
فرار اینترنتی
20 آذر 1399 13:31
کانون خانواده ما از روز اول سست بنا نهاده شده بود و من با دلهره و اضطراب رشد کرده ام اما از حدود یک سال قبل پسر جوانی سر راهم قرار گرفت که حرف هایش آرام بخش روح و روانم بود و به آیند ه ام امید پیدا کردم. افسوس که فریب چرب زبانی هایش را خوردم و خودم را سیاه بخت و بیچاره کردم.ژاله ۲۳ سال سن دارد و توسط ماموران انتظامی...
-
زن جوان، قربانی ازدواج اجباری با مرد هوسران
20 آذر 1399 13:31
سر سفره عقد با تمام نفرتی که از میثم داشتم جواب بله گفتم. من هیچ شناختی نسبت به میثم نداشتم و تنها می دانستم که یک بار قبلا ازدواج کرده است و تجربه یک شکست در زندگی خود را دارد. متاسفانه پدرم تنها به صرف آشنایی با پدر میثم که فردی معتمد و قابل احترام است به این وصلت راضی شد و مرا هم به زور پای سفره عقد نشاند. ولی...
-
وعده ازدواج
20 آذر 1399 13:31
وعده ازدواج دل بسته نگاهش شدم و هر لحظه به او فکر می کردم اما از زمانی که فهمیدم زن و بچه دارد خودم را عقب کشیدم و گفتم: محال است به چنین ازدواجی تن بدهم. چند هفته گذشت و او هر روز با چشمانش تعقیبم می کرد. ولی توجهی نشان ندادم چون دوست نداشتم زندگی کسی را به بازی بگیرم.یک روز ظهر از شرکت که بیرون آمدم، دختر جوانی...
-
غفلت
20 آذر 1399 13:30
فکر نمی کردم همسرم به این راحتی تعهدات زناشویی را زیر پا بگذارد و اسیر هوی و هوس بشود. او مرد سر به راه و خوبی بود اما از روزی که حس دلسوزی ما برای دختر یکی از اقوام گل کرد و تصمیم گرفتیم کدخدا بازی دربیاوریم سرمان کلاه رفت و زندگی مان نابود شد. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی مشهد افزود: ۸ سال قبل با...
-
طمع مرد معتاد
20 آذر 1399 13:30
طمع مرد معتاد تهران امروز: منشی مطب پزشک قربانی طمع مردشیشهای به طلا و جواهراتش شد. جنازه این دختر 34 ساله در حالی پیدا شد که آثار خراشیدگی ناشی از درگیری احتمالی وی با قاتل یا قاتلان به خوبی روی دستهای وی مشهود و خون زیادی از شکم و گردن وی روی سنگفرش سفید مطب ریخته و کف اتاق را سرخ کرده بود. پلیس شهرستان هرشین از...
-
بادکنک غرور
20 آذر 1399 13:28
بادکنک غرور بادکنک هایی که باد زیادی دارند، کافی است که یک سر سوزن به آنها نزدیک کنید، یک وجب شکاف بر می دارند، منفجر می شوند، چه سر و صدایی به راه می اندازند. اما بادکنک هایی که باد ندارند، یا باد کمی دارند، به اندازه همان سر سوزن آسیب می بینند، قابل ترمیم هم هستند، صدایی از آنها بلند نمی شود. آدمها هم همین طور...
-
نابینای پرخور
20 آذر 1399 13:27
نابینای پرخور شخصی پرخور با یک نفر کور هنگام افطار هم مجموع شد. از قضا کور از پرخور، شکم خواره تر بود و مجال به او نمی داد. هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا خانه احسانت آباد، من امشب دو دفعه از تو شاد شدم: اول بار بدان جهت که مرا با کوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم که کاملا خواهم خورد، دوم بار پس از...
-
قدرت تشویق
20 آذر 1399 13:27
قدرت تشویق روزی روزگاری دختری در ایران زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد. روزی از روزها، قبل از امتحانات مدرسه، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است. در حقیقت دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند....
-
مظفرالدین شاه و سربازان
20 آذر 1399 13:26
مظفرالدین شاه و سربازان روزی مظفرالدین شاه وارد مجلسی می شد، جلوی در ورودی دو نفر مأمور ایستاده بودند، شاه روی به یکی از آنها کرده و پرسید: اسم تو چیست؟ مأمور گفت: قربانعلی. پرسید: این چیه که در دست داری؟ گفت: اسلحه است. شاه گفت: باید از آن به خوبی مواظبت کنی، این تفنگ مثل مادر توست. بعد شاه از دیگری پرسید: این که در...
-
همه چهار زن دارند
20 آذر 1399 13:26
همه چهار زن دارند روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال میکرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش...
-
دم خروس
20 آذر 1399 13:25
دم خروس یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت. ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده. دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام. ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت: درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می...
-
لباس انیشتین
20 آذر 1399 13:25
لباس انیشتین انیشتین زندگی ساده ای داشت و در مورد لباسهایی که به تن می کرد بسیار بی اعتنا بود. روزی یکی از دوستانش از او پرسید: استاد چرا برای خودتان یک لباس نو نمی خرید؟ انیشتین لبخندی زد و پاسخ داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا همه مرا می شناسند و می دانند من که هستم. تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر دیگری با...
-
باقیات الصالحات
20 آذر 1399 11:41
باقیات الصالحات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: روزی عیسی علیه السلام به سر قبری رسید که صاحبش معذّب بود. پس از یک سال، دوباره به سر آن قبر آمد، دید که صاحبش معذب نیست. عرض کرد: خداوندا، سال گذشته بر این قبر عبور کردم، دیدم صاحبش معذب است ولی امسال که آمدم، میبینم که معذب نیست، علت این کار چیست؟ خداوند به...
-
بی رحمی به حیوان
20 آذر 1399 11:41
بی رحمی به حیوان یکی از شاگردان شیخ (رجبعلی خیاط) نقل میکند: سلاخی نزد جناب شیخ آمد و عرض کرد: بچهام در حال مردن است، چه کنم؟ شیخ فرمود: بچه گاوی را جلوی مادرش سر بریدهای. سلاخ التماس کرد بلکه برای او کاری انجام دهد. شیخ فرمود: نمیشود، میگوید: بچهام را سر بریده، بچهاش باید بمیرد. در اسلام بیرحمی حتی نسبت به...
-
کفران نعمت
20 آذر 1399 11:40
کفران نعمت یکى در پیش بزرگى از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. خردمند گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه، دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی کنم. خردمند پرسید: عقلت را با ده هزار درهم معاوضه می کنى؟ گفت: نه. باز از او پرسید: گوش و دست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز. بزرگ...
-
پری دریایی
20 آذر 1399 11:39
پری دریایی دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه های نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود. در یکی از روزها دخترک از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت، داستانی در مورد پری دریایی شنید. از آن روز به بعد دخترک تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می...
-
میخ
20 آذر 1399 11:39
میخ فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست، این میخ برای دیوار روبروست.
-
خزانه انوشیروان
20 آذر 1399 11:39
خزانه انوشیروان گویند چون خزانه انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود: هر که مال ندارد، آبروی ندارد. هر که برادر ندارد، پشت ندارد. هر که زن ندارد، عیش ندارد. هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد. هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد.
-
زبان مردم
20 آذر 1399 11:38
زبان مردم شخصى از یکى از دانشمندان پرسید: مردى با زیبارویى تنها در خانه خلوت که درهایش بسته است و نگهبانان در خواب و غفلت هستند، نشسته. با توجه به اینکه هواى نفس اشتها دارد و چیره شده است، آیا آن مرد می تواند به قدرت تقوا، پاکى خود را حفظ کند؟ دانشمند در پاسخ گفت: اگر او از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان به سلامت...
-
دوست داشتن
20 آذر 1399 11:38
دوست داشتن زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود، کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد، بدون آنکه به دلیل خشم، متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده. در بیمارستان به سبب شکستگی های...
-
ببخشید آقا! میتونم به خانومتون نگاه کنم
20 آذر 1399 11:38
ببخشید آقا! میتونم به خانومتون نگاه کنم جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون...
-
بهترین شکل آرامش
20 آذر 1399 11:37
بهترین شکل آرامش پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی...
-
سیرک
20 آذر 1399 11:37
سیرک یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست...
-
دزد دهل زن
20 آذر 1399 11:36
دزد دهل زن دزدی در نیمه شب پای دیواری را با کلنگ می کند، تا سوراخ کند و وارد خانه شود. مردی که نیمه شب بیمار بود و خوابش نمی برد صدای تق تق کلنگ را می شنید. بالای بام رفت و به پایین نگاه کرد. دزدی را دید که دیوار را سوراخ می کند. گفت: ای مرد تو کیستی؟ دزد گفت من دهل زن هستم. مرد گفت: چه کار می کنی در این نیمه شب؟...
-
تاثیر بر دیگران
20 آذر 1399 11:36
تاثیر بر دیگران روستایی بود دورافتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاریهای شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد...
-
قدر عافیت
20 آذر 1399 11:35
پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند. از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنج هاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بی تابى کرد. هر چه او را دلدارى دادند آرام نگرفت، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد. اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه...
-
روز قسمت
20 آذر 1399 11:34
روز قسمت روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در...
-
راننده و پلیس
20 آذر 1399 11:34
راننده و پلیس افسر راهنمایی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره. افسر: میشه گواهینامه تون رو ببینم؟ راننده: گواهینامه ندارم، بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. افسر: میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟ راننده: این ماشین من نیست، من این ماشینو دزدیده ام. افسر: این ماشین دزدیه؟ راننده: آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر...
-
عمل صالح
20 آذر 1399 11:34
عمل صالح با گروهى از بزرگان در کشتى نشسته بودم. کشتى کوچکى پشت سر ما غرق شد. دو برادر از آن کشتى کوچک، در گردابى در حال غرق شدن بودند. یکى از بزرگان به کشتیبان گفت: این دو نفر را از غرق نجات بده که اگر چنین کنى، براى هر کدام پنجاه دینار به تو می دهم. کشتیبان خود را به آب افکند و شناکنان به سراغ آنها رفت و یکى از آنها...
-
امید به زندگی
20 آذر 1399 11:33
امید به زندگی اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد. مردم به او گفتند: اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت: از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند. یکی گفت: براستی چنین است، من هم مانند اسب تو شده ام....
-
مشکلات زندگی
20 آذر 1399 11:33
مشکلات زندگی استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است، اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه...
-
دوری از سرزنش
20 آذر 1399 11:33
دوری از سرزنش انوشیروان چند وزیر داشت، آنها با هم درباره یکى از کارهاى مهم کشور به مشورت پرداختند و هر یک از آنها داراى راى بود و راى دیگران را نمی پسندید. بوذرجمهر راى انوشیروان را برگزید. وزیران در غیاب شاه به بوذرجمهر گفتند: چرا راى شاه را برگزیدى؟ راى او چه امتیازى نسبت به راى چندین حکیم داشت؟ بوذرجمهر در پاسخ...
-
شایستگی دوستی و مشورت
20 آذر 1399 11:32
شایستگی دوستی و مشورت روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیرگذار شود....