-
خزانه انوشیروان
20 آذر 1399 11:39
خزانه انوشیروان گویند چون خزانه انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود: هر که مال ندارد، آبروی ندارد. هر که برادر ندارد، پشت ندارد. هر که زن ندارد، عیش ندارد. هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد. هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد.
-
زبان مردم
20 آذر 1399 11:38
زبان مردم شخصى از یکى از دانشمندان پرسید: مردى با زیبارویى تنها در خانه خلوت که درهایش بسته است و نگهبانان در خواب و غفلت هستند، نشسته. با توجه به اینکه هواى نفس اشتها دارد و چیره شده است، آیا آن مرد می تواند به قدرت تقوا، پاکى خود را حفظ کند؟ دانشمند در پاسخ گفت: اگر او از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان به سلامت...
-
دوست داشتن
20 آذر 1399 11:38
دوست داشتن زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود، کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد، بدون آنکه به دلیل خشم، متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده. در بیمارستان به سبب شکستگی های...
-
ببخشید آقا! میتونم به خانومتون نگاه کنم
20 آذر 1399 11:38
ببخشید آقا! میتونم به خانومتون نگاه کنم جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون...
-
بهترین شکل آرامش
20 آذر 1399 11:37
بهترین شکل آرامش پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی...
-
سیرک
20 آذر 1399 11:37
سیرک یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست...
-
دزد دهل زن
20 آذر 1399 11:36
دزد دهل زن دزدی در نیمه شب پای دیواری را با کلنگ می کند، تا سوراخ کند و وارد خانه شود. مردی که نیمه شب بیمار بود و خوابش نمی برد صدای تق تق کلنگ را می شنید. بالای بام رفت و به پایین نگاه کرد. دزدی را دید که دیوار را سوراخ می کند. گفت: ای مرد تو کیستی؟ دزد گفت من دهل زن هستم. مرد گفت: چه کار می کنی در این نیمه شب؟...
-
تاثیر بر دیگران
20 آذر 1399 11:36
تاثیر بر دیگران روستایی بود دورافتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاریهای شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد...
-
قدر عافیت
20 آذر 1399 11:35
پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند. از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنج هاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بی تابى کرد. هر چه او را دلدارى دادند آرام نگرفت، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد. اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه...
-
روز قسمت
20 آذر 1399 11:34
روز قسمت روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در...
-
راننده و پلیس
20 آذر 1399 11:34
راننده و پلیس افسر راهنمایی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره. افسر: میشه گواهینامه تون رو ببینم؟ راننده: گواهینامه ندارم، بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. افسر: میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟ راننده: این ماشین من نیست، من این ماشینو دزدیده ام. افسر: این ماشین دزدیه؟ راننده: آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر...
-
عمل صالح
20 آذر 1399 11:34
عمل صالح با گروهى از بزرگان در کشتى نشسته بودم. کشتى کوچکى پشت سر ما غرق شد. دو برادر از آن کشتى کوچک، در گردابى در حال غرق شدن بودند. یکى از بزرگان به کشتیبان گفت: این دو نفر را از غرق نجات بده که اگر چنین کنى، براى هر کدام پنجاه دینار به تو می دهم. کشتیبان خود را به آب افکند و شناکنان به سراغ آنها رفت و یکى از آنها...
-
امید به زندگی
20 آذر 1399 11:33
امید به زندگی اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد. مردم به او گفتند: اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت: از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند. یکی گفت: براستی چنین است، من هم مانند اسب تو شده ام....
-
مشکلات زندگی
20 آذر 1399 11:33
مشکلات زندگی استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است، اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه...
-
دوری از سرزنش
20 آذر 1399 11:33
دوری از سرزنش انوشیروان چند وزیر داشت، آنها با هم درباره یکى از کارهاى مهم کشور به مشورت پرداختند و هر یک از آنها داراى راى بود و راى دیگران را نمی پسندید. بوذرجمهر راى انوشیروان را برگزید. وزیران در غیاب شاه به بوذرجمهر گفتند: چرا راى شاه را برگزیدى؟ راى او چه امتیازى نسبت به راى چندین حکیم داشت؟ بوذرجمهر در پاسخ...
-
شایستگی دوستی و مشورت
20 آذر 1399 11:32
شایستگی دوستی و مشورت روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیرگذار شود....
-
نسخه طبیب
20 آذر 1399 11:32
نسخه طبیب یکی از ابدال می گوید: به سرزمین مغرب طبیبی را دیدم که مریضان در پیش رو، درمانشان را وصف همی گفت. پیش رفتم و گفتم، خدایت بیامرزد مرا نیز درمان کن. ساعتی در من نگریست و سپس گفت: عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن. سپس با صافی...
-
شب چله
20 آذر 1399 11:32
شب چله شب سردی بود، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام می گرفت. پیرزن با خودش فکر می کرد چی می شد اونم می تونست میوه بخره ببره خونه. رفت نزدیکتر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده...
-
از دوست داشتن لذت ببر!
20 آذر 1399 11:04
از دوست داشتن لذت ببر! داستان کوتاه بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد مادرم لواشک آلو واسم درست میکرد، منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سختترین مرحله، مرحلهی خشک شدن لواشک بود... لواشک رو میریختیم تو سینی و میذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه... خیلی انتظار سختی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارم
20 آذر 1399 10:59
دختره ی رعیت رو ببین چه عشوه ای میاد! با شنیدن صدای همسر ارباب که اینو به خانوم کناریش داشت میگفت ساکت شدم و بغض کردم چرا انقدر ضعیف شده بودم من که با شنیدن هر حرفی بغض میکردم و اشکام سرازیر میشد نازگل؟! با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای لب زدم: جانم؟! _گریه نکن عزیزم به وقتش خودم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت دوم
20 آذر 1399 10:56
با صدای شیطونی لب زدم: مطمئنی؟! با دیدن چشمهام که دوباره خمار شده بود و صدای شیطونم چشمهاش گرد شد و با صدای شیرینی گفت: ارباب بخدا دوباره دردم میاد من نمیتونم. با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم عجیب این دختر بچه شیرین و دلبر بود با شنیدن صداش و حرف هاش داشت من و به جنون میرسوند فکرش و نمیکردم یه دختر بچه من و این شکلی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت اول
19 آذر 1399 21:53
_چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم: چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه میکردند گفت: باکره اس ؟! بله آقا! عادت ماهیانه شده؟! بله. با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت: دخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای...
-
مریم رجوی و شش تن دیگر از کرونا مردند و در محل دفن شدند
19 آذر 1399 21:50
مریم رجوی و شش تن دیگر از کرونا مردند و در محل دفن شدند گزارش رسانه آلبانیایی از پنهانکاری منافقین درباره کرونا چهارشنبه 19 آذر 1399 - 17:29 از مردم مانز می پرسم آیا مطمئن هستید که کمپ اشرف 3 در قلب واحد اداری شما به کانون خطرناک ویروس Covid-19 تبدیل نشده است؟ من از مقامات بهداشتی در شهرداری دوراس ، در شهرداری تیرانا...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده
19 آذر 1399 21:47
ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم -تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟! خم...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده
19 آذر 1399 21:46
هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی بیرون زده گفت -چی؟! تو چی دیدی؟! -میگم با جیک دیدمت نکنه میخوای کلشو واست...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده
19 آذر 1399 21:46
بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود منم میتونستم به واسطه ی جیک به پوریا حرص حسابی بدم توی دفتر نشسته بودمو...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت دوازده
19 آذر 1399 21:45
با رفتن مهمونا خودمو به اتاقم رسوندم کفشامو که حسابی پاهامو زده بود هر کدوم رو گوشه ای پرت کردم و تن خسته و کوفتمو روی تخت انداختم از خستگی سردرد شدیدداشتم خیره به نور مهتابی بودم که روی بدنم افتاده بود با سایه ای که روی بدنم افتاد با وحشت از جام پریدم و با دیدن قیافه ی برزخی و چشمای خونی و وخمار پوریا از ترس تا مرز...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت یازده
19 آذر 1399 21:45
حسابی به خودم رسیده بودمو چشم پوریا هم که دوره قشنگ ارایش کرده بودم ولباس مشکی که بلندیش تا زانوم بود پوشیدمو وبا کفش های طلایی پاشنه بلندو موهامم اتو کشیدمو دور گردنم ریخته بودم بعد خوردن شام حسابی جیک منو به اتاق خودش برد تا حرف بزنیم روی صندلی تک کنار تختش نشستمو به سرعت سر اصل مطلب رفتم -ببین جیک من هفته ی دیگه...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت ده
19 آذر 1399 21:44
یه پسر چهارشونه با قدی که فکر کنم بالای یکو نود میشد وموهای لخت قهوه ایشم یه طرفی ریخته بود رو صورتش وبا چشم های ابی خوشرنگش بهم زل زده بود اصلا باورم نمیشد این همون پسره ی لاغر مردنی بود؟! به سمتم اومد ودستامو گرفت با لبخندی که زد چال گونه هاش دیده شد با صدای مردونش گفت -سوفیا خودتی دختر ؟! چقدر بزرگ شدی ؟! اصلا...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت نه
19 آذر 1399 21:43
ای وای بابام ،حالا چی کار کنم اگه وصل نمیکردم شک میکرد سریع جواب دادم -الو بابا ،سلام -سلام بابایی ،کجایی دخترم؟ باگفتن دخترم بدون اینکه تغییری توی تن صدام ایجاد کنم یواش یواش اشک میریختم -من .. من بابا دیشب با اقای سرمدی…. -اره عزیزم خبر دارم ،اقای سرمد از من اجازه گرفته بود بیاد دنبالت شرکت باهم برین شام با صدایی که...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هشت
19 آذر 1399 21:42
با صورتی سرخ شده وچشمایی که خونی شده بود برگشت طرفم وبا صدای بلند تری غرید: -فهمیدی!!!! -بله به بیرون زل زده بودم و بعد مدتی فهمیدم جلوی در خونمون رسیدیم انگار هنوز عصبی بود از تصور من کنار شخص دیگه دیوونه شده بود همون طور که به جلو خیره بود لب زد -برو خونتون ،امشب به اندازه ی کافی حالمو گرفتی ،برو!! یه لحظه دلم واسش...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هفت
19 آذر 1399 21:42
شرکت بابا برخلاف روز های دیگه خیلی خلوت بود اول پیش بابا رفتم و یکم توی دفتر با هم حرف زدیم وبه بهانه ی رفتن به دستشویی از دفتر اومدم بیرون میخواستم پوریا رو سورپرایز کنم واسه همین بدون در زدن وارد اتاقش شدم یه لحظه شوکه شدم ،خون به مغزم نمیرسید چیزی که دیدم باورش برام سخت بود اه اه پوریا واون دختره توی بغل هم درحال...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پنج
19 آذر 1399 21:41
-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم یه بوسه که سهله الان به خیلی جاها رسیده بودیم خانم کوچولو !!! لال شده بودم وصدایی از...
-
تجزیه و تحلیل داده ها چگونه می تواند به دانش آموزان و دانشجویان وشهروندان بی بضاعت کمک کند؟
19 آذر 1399 21:35
تجزیه و تحلیل داده ها چگونه می تواند به دانش آموزان و دانشجویان وشهروندان بی بضاعت کمک کند؟ " تجارب بین المللی" غالباً توزیع منابع مالی ، خواه عمداً یا ناخواسته ، درنحوه ی توجه به عدالت اجتماعی از ارزش ویژه خود دور است. زیرا علاوه بر دشواری در شناسایی مناطقی وگروهها و اقشاری که بیشترین نیاز به حمایت مالی را...
-
فرمول جادوئی آلبرت انیشتین که همچنان برای حل "مشکلات" به روز می شود!
19 آذر 1399 21:35
فرمول جادوئی آلبرت انیشتین که همچنان برای حل "مشکلات" به روز می شود! وقتی از اینشتین از سوال شد که اگر یک ساعت برای حل یک مشکل پیچیده به او فرصت داده شود چطوراز وقت خود استفاده می کند؟ گفت 55 دقیقه وقت خود را صرف تعریف مشکل وایجاد راه حل های متعدد کرده و 5 دقیقه را برای حل آن صرف می کند. نوآوری ایجاد چیزی...
-
خلاصه ترجمه کتاب؛ خاطرات" اسنودن "جاسوسی که سازمان"سیا" را دور زد
19 آذر 1399 21:34
خلاصه ترجمه کتاب؛ خاطرات" اسنودن "جاسوسی که سازمان"سیا" را دور زد مردی که همه چیز را به خطر می اندازد تا نظارت کامل جهانی آمریکا را تحقیر کند ... جاسوسی درسایه و عینک آفتابی در پرواز به مسکو در سال 2013 ، هنگامی که ادوارد اسنودن جوانی 29 ساله بود ، با افشای اطلاعاتی در مورد استراق سمع ، نظارت...
-
مرحله نهایی واکسن های کرونا که از این تعداد 7 مورد به تولید رسیده اند!
19 آذر 1399 21:33
مرحله نهایی واکسن های کرونا که از این تعداد 7 مورد به تولید رسیده اند! از زمان آغاز نبرد بشرامروز با ویروس کرونا (SARS-Cov2) در اواخر سال 2019 ، دانش قواعدی را وضع کرده و راهبردهای خود را در چندین جبهه تشریح و توزیع نموده است. درمان افرادی که بیمار شده اند ، محافظت از افراد سالم با فاصله گرفتن ، اقدامات احتیاطی و...
-
آینده کار: مهارت های مورد نیاز کودکان چیست؟
19 آذر 1399 21:33
آینده کار: مهارت های مورد نیاز کودکان چیست؟ مشاغل آینده به درک مطلوب از عرصه های علوم ، فناوری ، مهندسی و ریاضیات بستگی دارد. بر اساس گزارش: آینده مشاغل جهانی "مجمع جهانی اقتصاد " در میان مشاغلی که تقاضای روزافزونی دارند ، تحلیلگران داده ، دانشمندان داده ، متخصصان آموزش تجهیزات و سیستم ها ، مهندسان هوش...
-
از داریوش کبیر چه می دانید؟
19 آذر 1399 17:58
یا می دانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد آیا می دانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پنج
19 آذر 1399 17:46
-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم یه بوسه که سهله الان به خیلی جاها رسیده بودیم خانم کوچولو !!! لال شده بودم وصدایی از...
-
اعترافات متهم پرونده «وحشت در ارابه شیطانی»
19 آذر 1399 10:41
با اعترافات متهم پرونده «وحشت در ارابه شیطانی» به سرقت، تجاوز به عنف و آدم ربایی در آخرین جلسه بازپرسی،این پرونده به شعبه اظهارنظر ارسال و به زودی محاکمه وی در دادگاه کیفری آغاز می شود. به گزارش خراسان، اوایل مرداد ماه گذشته زن جوانی که در حال عبور از خیابان بود و به طلاهای داخل ویترین یک مغازه نگاه می کرد ناگهان...
-
کودک ، قربانی ارتباط پنهانی شد
19 آذر 1399 10:40
در پی وقوع یک جنایت هولناک که کودک 2.5 سالهای قربانی ارتباط پنهانی مادرش شده بود، با کشف جسد فرضیه زنده به گور شدن کودک قوت گرفت. به گزارش «جامجم»، مرد قاچاقچی برای آن که ارتباط پنهانیاش با مادر کودک برملا نشود، مرگ کودک 2.5 ساله را رقم زد. روند رسیدگی به این پرونده هنگامی در دستور کار کارآگاهان جنایی آگاهی شهریار...
-
در امتداد روشنایی ...
19 آذر 1399 10:40
وقتی مغازه خلوت شد، ناگهان چشمم به برگه چکی افتاد که در کف مغازه خودنمایی می کرد بلافاصله آن را برداشتم و مشغول خواندن نوشته های روی آن شدم این نوشته ها مبلغ چک را ۱۲ میلیون تومان در وجه حامل و به تاریخ روز نشان می داد، غرق در این افکار بودم که با این برگ چک چه کنم که ناگهان یکی ۲ نفر از دوستانم وارد مغازه شدند، راستش...
-
اتاق پرو!
19 آذر 1399 10:39
نزدیک غروب بود که با خواهرم و شوهرش برای خرید به بازار رفتیم و وارد یکی از فروشگاه های پوشاک مشهد شدیم. من پس از بازدید چند نوع لباس، یک دست از آن را همراه خود به داخل اتاق پرو بردم تا به خواهرم بدهم، اما شماره این لباس برایش کوچک بود و آن را به خواهر شوهرم دادم تا شماره بزرگ تری را برایش بیاورد. لحظه ای که در اتاق...
-
قرص بدبختی!
19 آذر 1399 10:39
در مسافرت هایی که به دلیل شرایط شغلی ام به تهران داشتم با پسر جوانی به نام فرزین آشنا شدم. او جوانی خوش برخورد، شیک پوش و باکلاس بود و هر موقع که مرا می دید با طعنه می گفت: تو چه قدر ساده و بی ریایی اما یک ایراد اساسی داری و آن هم این که قدر جوانی ات را نمی دانی و گرفته و بی حال هستی. فرزین از لحظه ای که شنید ازدواج...
-
مادر پشیمان
19 آذر 1399 10:39
مخالفت شدید خودم را با خواستگاری بهروز اعلام کردم و به دخترم گفتم پسری که ۸ سال از تو کوچک تر است نمی تواند همسر مناسبی برایت باشد اما او هر ۲ پایش را توی یک کفش کرد و در جوابم گفت: اگر به پسر مورد علاقه اش نرسد دست به خودکشی خواهد زد.مانده بودم چه کار کنم و از طرفی می ترسیدم مبادا تنها دخترم که یادگار همسر خدابیامرزم...
-
سرویس مدرسه
19 آذر 1399 10:38
هر روز که می گذشت بیشتر شیفته و فریفته هاشم می شدم و در تاریکی و سکوت شب برایش گریه می کردم. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید فیاض بخش مشهد افزود: هاشم ۲۸ سال سن داشت و راننده سرویسی بود که هر روز مرا به مدرسه می رساند. پس از گذشت چند هفته متوجه نگاه های معنی دارش شدم و او با یک مشت حرف احساسی مرا که آن موقع...
-
فرجام تلخ حقگویان!
19 آذر 1399 09:53
فرجام تلخ حقگویان! سه نفر محکوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان. در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟ گفت : خدا ... خدا...خدا... او مرا نجات خواهد داد. وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند؛ و...
-
ساززدن برای خدا!
19 آذر 1399 09:52
ساززدن برای خدا! در زمان هاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ به نام "بردیا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت. بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش...
-
اولین روضهخوانی
19 آذر 1399 09:52
اولین روضهخوانی اولین روضهخوانی که روضهٔ دورهای را در تهران مرسوم کرد، «آقانور» بود. پیری او را به یاد میآورم. قدی کوتاه، کمی چاق، محاسنی بلند و مثل برف سفید داشت. عمامهاش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن میکرد. مردم میگفتند نور از آقا میتراود. هیچ کس نام واقعی او را نمیدانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند....