-
نسخه طبیب
20 آذر 1399 11:32
نسخه طبیب یکی از ابدال می گوید: به سرزمین مغرب طبیبی را دیدم که مریضان در پیش رو، درمانشان را وصف همی گفت. پیش رفتم و گفتم، خدایت بیامرزد مرا نیز درمان کن. ساعتی در من نگریست و سپس گفت: عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن. سپس با صافی...
-
شب چله
20 آذر 1399 11:32
شب چله شب سردی بود، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام می گرفت. پیرزن با خودش فکر می کرد چی می شد اونم می تونست میوه بخره ببره خونه. رفت نزدیکتر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده...
-
از دوست داشتن لذت ببر!
20 آذر 1399 11:04
از دوست داشتن لذت ببر! داستان کوتاه بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد مادرم لواشک آلو واسم درست میکرد، منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سختترین مرحله، مرحلهی خشک شدن لواشک بود... لواشک رو میریختیم تو سینی و میذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه... خیلی انتظار سختی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارم
20 آذر 1399 10:59
دختره ی رعیت رو ببین چه عشوه ای میاد! با شنیدن صدای همسر ارباب که اینو به خانوم کناریش داشت میگفت ساکت شدم و بغض کردم چرا انقدر ضعیف شده بودم من که با شنیدن هر حرفی بغض میکردم و اشکام سرازیر میشد نازگل؟! با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای لب زدم: جانم؟! _گریه نکن عزیزم به وقتش خودم...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت دوم
20 آذر 1399 10:56
با صدای شیطونی لب زدم: مطمئنی؟! با دیدن چشمهام که دوباره خمار شده بود و صدای شیطونم چشمهاش گرد شد و با صدای شیرینی گفت: ارباب بخدا دوباره دردم میاد من نمیتونم. با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم عجیب این دختر بچه شیرین و دلبر بود با شنیدن صداش و حرف هاش داشت من و به جنون میرسوند فکرش و نمیکردم یه دختر بچه من و این شکلی...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت اول
19 آذر 1399 21:53
_چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم: چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه میکردند گفت: باکره اس ؟! بله آقا! عادت ماهیانه شده؟! بله. با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت: دخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای...
-
مریم رجوی و شش تن دیگر از کرونا مردند و در محل دفن شدند
19 آذر 1399 21:50
مریم رجوی و شش تن دیگر از کرونا مردند و در محل دفن شدند گزارش رسانه آلبانیایی از پنهانکاری منافقین درباره کرونا چهارشنبه 19 آذر 1399 - 17:29 از مردم مانز می پرسم آیا مطمئن هستید که کمپ اشرف 3 در قلب واحد اداری شما به کانون خطرناک ویروس Covid-19 تبدیل نشده است؟ من از مقامات بهداشتی در شهرداری دوراس ، در شهرداری تیرانا...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده
19 آذر 1399 21:47
ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم -تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟! خم...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده
19 آذر 1399 21:46
هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی بیرون زده گفت -چی؟! تو چی دیدی؟! -میگم با جیک دیدمت نکنه میخوای کلشو واست...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده
19 آذر 1399 21:46
بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود منم میتونستم به واسطه ی جیک به پوریا حرص حسابی بدم توی دفتر نشسته بودمو...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت دوازده
19 آذر 1399 21:45
با رفتن مهمونا خودمو به اتاقم رسوندم کفشامو که حسابی پاهامو زده بود هر کدوم رو گوشه ای پرت کردم و تن خسته و کوفتمو روی تخت انداختم از خستگی سردرد شدیدداشتم خیره به نور مهتابی بودم که روی بدنم افتاده بود با سایه ای که روی بدنم افتاد با وحشت از جام پریدم و با دیدن قیافه ی برزخی و چشمای خونی و وخمار پوریا از ترس تا مرز...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت یازده
19 آذر 1399 21:45
حسابی به خودم رسیده بودمو چشم پوریا هم که دوره قشنگ ارایش کرده بودم ولباس مشکی که بلندیش تا زانوم بود پوشیدمو وبا کفش های طلایی پاشنه بلندو موهامم اتو کشیدمو دور گردنم ریخته بودم بعد خوردن شام حسابی جیک منو به اتاق خودش برد تا حرف بزنیم روی صندلی تک کنار تختش نشستمو به سرعت سر اصل مطلب رفتم -ببین جیک من هفته ی دیگه...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت ده
19 آذر 1399 21:44
یه پسر چهارشونه با قدی که فکر کنم بالای یکو نود میشد وموهای لخت قهوه ایشم یه طرفی ریخته بود رو صورتش وبا چشم های ابی خوشرنگش بهم زل زده بود اصلا باورم نمیشد این همون پسره ی لاغر مردنی بود؟! به سمتم اومد ودستامو گرفت با لبخندی که زد چال گونه هاش دیده شد با صدای مردونش گفت -سوفیا خودتی دختر ؟! چقدر بزرگ شدی ؟! اصلا...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت نه
19 آذر 1399 21:43
ای وای بابام ،حالا چی کار کنم اگه وصل نمیکردم شک میکرد سریع جواب دادم -الو بابا ،سلام -سلام بابایی ،کجایی دخترم؟ باگفتن دخترم بدون اینکه تغییری توی تن صدام ایجاد کنم یواش یواش اشک میریختم -من .. من بابا دیشب با اقای سرمدی…. -اره عزیزم خبر دارم ،اقای سرمد از من اجازه گرفته بود بیاد دنبالت شرکت باهم برین شام با صدایی که...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هشت
19 آذر 1399 21:42
با صورتی سرخ شده وچشمایی که خونی شده بود برگشت طرفم وبا صدای بلند تری غرید: -فهمیدی!!!! -بله به بیرون زل زده بودم و بعد مدتی فهمیدم جلوی در خونمون رسیدیم انگار هنوز عصبی بود از تصور من کنار شخص دیگه دیوونه شده بود همون طور که به جلو خیره بود لب زد -برو خونتون ،امشب به اندازه ی کافی حالمو گرفتی ،برو!! یه لحظه دلم واسش...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت هفت
19 آذر 1399 21:42
شرکت بابا برخلاف روز های دیگه خیلی خلوت بود اول پیش بابا رفتم و یکم توی دفتر با هم حرف زدیم وبه بهانه ی رفتن به دستشویی از دفتر اومدم بیرون میخواستم پوریا رو سورپرایز کنم واسه همین بدون در زدن وارد اتاقش شدم یه لحظه شوکه شدم ،خون به مغزم نمیرسید چیزی که دیدم باورش برام سخت بود اه اه پوریا واون دختره توی بغل هم درحال...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پنج
19 آذر 1399 21:41
-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم یه بوسه که سهله الان به خیلی جاها رسیده بودیم خانم کوچولو !!! لال شده بودم وصدایی از...
-
تجزیه و تحلیل داده ها چگونه می تواند به دانش آموزان و دانشجویان وشهروندان بی بضاعت کمک کند؟
19 آذر 1399 21:35
تجزیه و تحلیل داده ها چگونه می تواند به دانش آموزان و دانشجویان وشهروندان بی بضاعت کمک کند؟ " تجارب بین المللی" غالباً توزیع منابع مالی ، خواه عمداً یا ناخواسته ، درنحوه ی توجه به عدالت اجتماعی از ارزش ویژه خود دور است. زیرا علاوه بر دشواری در شناسایی مناطقی وگروهها و اقشاری که بیشترین نیاز به حمایت مالی را...
-
فرمول جادوئی آلبرت انیشتین که همچنان برای حل "مشکلات" به روز می شود!
19 آذر 1399 21:35
فرمول جادوئی آلبرت انیشتین که همچنان برای حل "مشکلات" به روز می شود! وقتی از اینشتین از سوال شد که اگر یک ساعت برای حل یک مشکل پیچیده به او فرصت داده شود چطوراز وقت خود استفاده می کند؟ گفت 55 دقیقه وقت خود را صرف تعریف مشکل وایجاد راه حل های متعدد کرده و 5 دقیقه را برای حل آن صرف می کند. نوآوری ایجاد چیزی...
-
خلاصه ترجمه کتاب؛ خاطرات" اسنودن "جاسوسی که سازمان"سیا" را دور زد
19 آذر 1399 21:34
خلاصه ترجمه کتاب؛ خاطرات" اسنودن "جاسوسی که سازمان"سیا" را دور زد مردی که همه چیز را به خطر می اندازد تا نظارت کامل جهانی آمریکا را تحقیر کند ... جاسوسی درسایه و عینک آفتابی در پرواز به مسکو در سال 2013 ، هنگامی که ادوارد اسنودن جوانی 29 ساله بود ، با افشای اطلاعاتی در مورد استراق سمع ، نظارت...
-
مرحله نهایی واکسن های کرونا که از این تعداد 7 مورد به تولید رسیده اند!
19 آذر 1399 21:33
مرحله نهایی واکسن های کرونا که از این تعداد 7 مورد به تولید رسیده اند! از زمان آغاز نبرد بشرامروز با ویروس کرونا (SARS-Cov2) در اواخر سال 2019 ، دانش قواعدی را وضع کرده و راهبردهای خود را در چندین جبهه تشریح و توزیع نموده است. درمان افرادی که بیمار شده اند ، محافظت از افراد سالم با فاصله گرفتن ، اقدامات احتیاطی و...
-
آینده کار: مهارت های مورد نیاز کودکان چیست؟
19 آذر 1399 21:33
آینده کار: مهارت های مورد نیاز کودکان چیست؟ مشاغل آینده به درک مطلوب از عرصه های علوم ، فناوری ، مهندسی و ریاضیات بستگی دارد. بر اساس گزارش: آینده مشاغل جهانی "مجمع جهانی اقتصاد " در میان مشاغلی که تقاضای روزافزونی دارند ، تحلیلگران داده ، دانشمندان داده ، متخصصان آموزش تجهیزات و سیستم ها ، مهندسان هوش...
-
از داریوش کبیر چه می دانید؟
19 آذر 1399 17:58
یا می دانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد آیا می دانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت پنج
19 آذر 1399 17:46
-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم یه بوسه که سهله الان به خیلی جاها رسیده بودیم خانم کوچولو !!! لال شده بودم وصدایی از...
-
اعترافات متهم پرونده «وحشت در ارابه شیطانی»
19 آذر 1399 10:41
با اعترافات متهم پرونده «وحشت در ارابه شیطانی» به سرقت، تجاوز به عنف و آدم ربایی در آخرین جلسه بازپرسی،این پرونده به شعبه اظهارنظر ارسال و به زودی محاکمه وی در دادگاه کیفری آغاز می شود. به گزارش خراسان، اوایل مرداد ماه گذشته زن جوانی که در حال عبور از خیابان بود و به طلاهای داخل ویترین یک مغازه نگاه می کرد ناگهان...
-
کودک ، قربانی ارتباط پنهانی شد
19 آذر 1399 10:40
در پی وقوع یک جنایت هولناک که کودک 2.5 سالهای قربانی ارتباط پنهانی مادرش شده بود، با کشف جسد فرضیه زنده به گور شدن کودک قوت گرفت. به گزارش «جامجم»، مرد قاچاقچی برای آن که ارتباط پنهانیاش با مادر کودک برملا نشود، مرگ کودک 2.5 ساله را رقم زد. روند رسیدگی به این پرونده هنگامی در دستور کار کارآگاهان جنایی آگاهی شهریار...
-
در امتداد روشنایی ...
19 آذر 1399 10:40
وقتی مغازه خلوت شد، ناگهان چشمم به برگه چکی افتاد که در کف مغازه خودنمایی می کرد بلافاصله آن را برداشتم و مشغول خواندن نوشته های روی آن شدم این نوشته ها مبلغ چک را ۱۲ میلیون تومان در وجه حامل و به تاریخ روز نشان می داد، غرق در این افکار بودم که با این برگ چک چه کنم که ناگهان یکی ۲ نفر از دوستانم وارد مغازه شدند، راستش...
-
اتاق پرو!
19 آذر 1399 10:39
نزدیک غروب بود که با خواهرم و شوهرش برای خرید به بازار رفتیم و وارد یکی از فروشگاه های پوشاک مشهد شدیم. من پس از بازدید چند نوع لباس، یک دست از آن را همراه خود به داخل اتاق پرو بردم تا به خواهرم بدهم، اما شماره این لباس برایش کوچک بود و آن را به خواهر شوهرم دادم تا شماره بزرگ تری را برایش بیاورد. لحظه ای که در اتاق...
-
قرص بدبختی!
19 آذر 1399 10:39
در مسافرت هایی که به دلیل شرایط شغلی ام به تهران داشتم با پسر جوانی به نام فرزین آشنا شدم. او جوانی خوش برخورد، شیک پوش و باکلاس بود و هر موقع که مرا می دید با طعنه می گفت: تو چه قدر ساده و بی ریایی اما یک ایراد اساسی داری و آن هم این که قدر جوانی ات را نمی دانی و گرفته و بی حال هستی. فرزین از لحظه ای که شنید ازدواج...
-
مادر پشیمان
19 آذر 1399 10:39
مخالفت شدید خودم را با خواستگاری بهروز اعلام کردم و به دخترم گفتم پسری که ۸ سال از تو کوچک تر است نمی تواند همسر مناسبی برایت باشد اما او هر ۲ پایش را توی یک کفش کرد و در جوابم گفت: اگر به پسر مورد علاقه اش نرسد دست به خودکشی خواهد زد.مانده بودم چه کار کنم و از طرفی می ترسیدم مبادا تنها دخترم که یادگار همسر خدابیامرزم...
-
سرویس مدرسه
19 آذر 1399 10:38
هر روز که می گذشت بیشتر شیفته و فریفته هاشم می شدم و در تاریکی و سکوت شب برایش گریه می کردم. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید فیاض بخش مشهد افزود: هاشم ۲۸ سال سن داشت و راننده سرویسی بود که هر روز مرا به مدرسه می رساند. پس از گذشت چند هفته متوجه نگاه های معنی دارش شدم و او با یک مشت حرف احساسی مرا که آن موقع...
-
فرجام تلخ حقگویان!
19 آذر 1399 09:53
فرجام تلخ حقگویان! سه نفر محکوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان. در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟ گفت : خدا ... خدا...خدا... او مرا نجات خواهد داد. وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند؛ و...
-
ساززدن برای خدا!
19 آذر 1399 09:52
ساززدن برای خدا! در زمان هاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ به نام "بردیا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت. بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش...
-
اولین روضهخوانی
19 آذر 1399 09:52
اولین روضهخوانی اولین روضهخوانی که روضهٔ دورهای را در تهران مرسوم کرد، «آقانور» بود. پیری او را به یاد میآورم. قدی کوتاه، کمی چاق، محاسنی بلند و مثل برف سفید داشت. عمامهاش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن میکرد. مردم میگفتند نور از آقا میتراود. هیچ کس نام واقعی او را نمیدانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند....
-
خوش خدمتی یا دستور از جایی دیگر؟
19 آذر 1399 09:51
خوش خدمتی یا دستور از جایی دیگر؟ ✍️مجتبی لطفی در خرداد سال ۸۲ آیت الله شیخ صادق کرباسچی تهرانی(پدر غلامحسین کرباسچی شهردار سابق تهران) در قم درگذشت. آیت الله تهرانی از علمای قم و از شاگردان مرحوم آیات بروجردی و حجت بود. وی متولی و امام مسجد جامع و متولی مدسه رضویه قم بود و 300 نفر از مردم فقیر را تحت تکفل داشت. وی نزد...
-
استاد راهنمای شیطان!
19 آذر 1399 09:48
استاد راهنمای شیطان! فرد متمول و میلیاردری که ثروت نامشروع زیادی در طی سال های گذشته به دست آورده بود تصمیم به توبه گرفت .او پیش عالمی رفت و نحوه به دست آوردن ثروتش از راه نامشروع را توضیح داد. عالم به او گفت: تو باید تمام ثروتت را به خیابان بریزی و بعد یک سال هر آنچه باقی مانده بود از آن توست! مرد متمول پذیرفت و تمام...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت چهار
18 آذر 1399 22:12
حالا مثل این جوجه رنگی ها پشتش قایم شده بودم یواش یواش اشک میریختم صورتشون رو نمیدیدم ولی صدای یکی شون بلند شد -پوریا داداش ما فکر کردیم … -اشتباه فکر کردین هر کی خونه ی من باشه شما باید بهش دست درازی کنید هااان!! خیلی بهتون رودادم که اینطوری از خودتون دراومدید یکی دیگشون پرید وسط حرفشون وگفت : -پوریا تو به خاطر این...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت سوم
18 آذر 1399 22:11
جلوی شرکت از ماشین پیاده شدیم استرس وجودمو گرفته بود دستمو گرفت -نترس با من بیا !! -جلوی در ورودی دستمو رها کرد ،فهمیدم به خاطر محیط کارش اینکارو کرد پیش همون منشیه رسیدم که بادیدنم انگار یه لحظه برق گرفتش سریع از جاش پرید و گفت: -بازم تو ،ای بابا حوصله دعوا ندارم صبر کن ببینم یه لحظه تلفنو برداشت وشروع کرد به پچ پچ...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت دو
18 آذر 1399 22:11
یه نگاه به خودم انداختم یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم وگفتم -ببین اقا اولا به نظر من تیپ شما مسخرست نه من دوما انگار توی شرکت معدب تر...
-
رمان پرنسس شرقی/پارت اول
18 آذر 1399 22:10
بسمه التعالی یه پام خونه بود ویه پام بیمارستان حال مامان اصلا خوب نبود آسمش شدیدتر شده بود ودکترها بستریش کرده بودن مادرم واسم حکم دنیا روداشت شبیه دودوست بودیم یا دوخواهر دکتر ها هم با گفتن اینکه هنوز تغییری نکرده و داره روز به روز حالش وخیم تر میشه استرسمو بالاتر میبردن منو دایی پیتر شده بودیم مرحم هم فقط هم دیگه رو...
-
رمان عشق عسلی (قسمت پنجم)
18 آذر 1399 22:05
رمان عشق عسلی (قسمت پنجم) داستان رو ادامه ی مطلب بخونید جمعیت زیادی بود بااینکه فامیل زیادی نداشتیم اما دوست خانوادگی خیلی داشتیم و اغلب همکارای بابا رو از بچگی می شناختیم..دخترا عسل رو یه دقیقه ول نمی کردن و از اول تا آخر دورش کرده بودن و با هم میرقصیدن..خیلی خوشحال بودم..منی که تا اون موقع جلو هیچ کس نرقصیده بودم...
-
رمان عشق عسلی (قسمت ششم) اخر
18 آذر 1399 22:05
رمان عشق عسلی (قسمت ششم) اخر داستان رو در ادامه ی مطلب بخونید -امشب بریم KFC -باشه گلم موهاشو خشک کردم و بینش کلی خندوندمش تا اون موضوع از یاد هر دومون بره بعد از اینکه خشک کردن موهاش تموم شد از پشت بستشون عاشق همین سادگیاش بودم یه تونیک توسی با ساپرت مشکی هم پوشید و منم یه شلوار سفید و تی شرت توسی مشکی پوشیدم و رفتیم...
-
رمان عشق عسلی (قسمت چهارم)
18 آذر 1399 22:04
رمان عشق عسلی (قسمت چهارم) داستان رو ادامه ی مطلب بخونید -سعی کنین زندگی خوبی براش بسازین اون به یه تکیه گاه احتیاج داره -چشم فقط وقتی بیدار شد یه جوری به من خبر بدین که بیام دنبالش -باشه فعلا خدافظ -خدانگه دار ***** امروز سرکار نرفتم خیلی نگران عسل بودم تا اینکه بالاخره شیوا زنگ زد گفت که برای روحیه ی عسل او را به...
-
رمان عشق عسلی (قسمت سوم)
18 آذر 1399 22:04
داستان رو در ادامه مطلب بخونید -عسل عزیزم درو باز میکنی؟ -.... -عسلکم باز کن درو منم داداشی..یه کار مهم باهات دارم... -.... ترسیدم نکنه بلایی سر خودش آورده باشه آخه عسل هیچوقت طاقت مشکلاتو نداشت یه جورایی ضعیف بود..رفتم تو هال مامانم اونجا بود -مامان عسل جواب نمیده میترسم بلایی سر خودش بیاره -خدا مرگم بده بریم ببینیم...
-
رمان عشق عسلی (قسمت دوم)
18 آذر 1399 22:03
رمان عشق عسلی (قسمت دوم) داستان رو ادامه ی مطلب بخونید عسل_بابا همونی که همیشه مامان ازش خرید می کرد اها خوب شود یادم اوردی اون همیشه بازه ازدور یه دختر دیدم که وایساده کنار جاده و ازبارون خیس شده یه خورده که جلو تر رفتیم عسل هم دختررو دید عسل_کیان این دختره ی بدبختو نگاه کن ببین چقدر خیس شده عسل_کیان برو وایسا شاید...
-
رمان عشق عسلی (قسمت یکم)
18 آذر 1399 22:02
رمان درباره یه خواهر برادر ...درباره برادری که عاشق خواهر خودش شده وبه خواهر خودش نظر بد داره وخواهری که برادرش رو خواهرانه دوست داره و صمیمیت بیش از حد بین این دو ورفتار برادرش حالا می خوایم ببینیم این داستان عاشقانه به کجا میرسه پایان خوب من-بیدار شو دیگه تبل خانوم ناهار امادست عسل- کیان تو رو خدا ولم کن خسته ام...
-
قربانی هوس
18 آذر 1399 21:10
این بچه بی گناه، قربانی هوس های پلید مادرش شده و خدا می داند در این چند روز چه بلایی به سرش آمده است.پیرمرد در حالی که روی زمین زانو زده بود و از ته دل اشک می ریخت رو به دخترش کرد و گفت: آه این طفل بی گناه دامن تو را می گیرد؛ الهی که از زندگی خیر نبینی! من از این لحظه اعلام می کنم دختری به نام فائزه ندارم و او را عاق...
-
شکست خورده
18 آذر 1399 21:10
مادرم هر دو پای خود را توی یک کفش کرد و گفت: باید به خواستگاری دختر یکی از آشنایان برویم و من هم به واسطه احترامی که برایش قائل هستم قبول کردم و مراسم خواستگاری برگزار شد، اما متاسفانه بزرگ ترها اجازه ندادند یک کلمه حرف بزنم و خودشان بریدند و دوختند. پسر جوان در مجتمع قضایی شهید کامیاب مشهد افزود: من و سحر بدون انجام...
-
خفاش عکس بردار دستگیر شد
18 آذر 1399 21:09
مردی که نیمهشب مخفیانه وارد منازل مردم میشد و از زندگی خصوصی آن ها فیلم و عکس میگرفت، در آخرین اقدام خود با هوشیاری همسایهها ناکام ماند و دستگیر شد. به گزارش «خبرآنلاین» ، نیمهشب جمعه گذشته یکی از ساکنان مجتمعی در غرب تهران پس از ورود به پارکینگ خانهاش، متوجه شد مردی از تراس خانه یکی از همسایهها داخل پارکینگ...
-
عاقبت نامردی
18 آذر 1399 21:09
پیک موتوری هستم و شبانه روز برای یک لقمه نان حلال زحمت می کشم تا شکم خانواده ام را سیر کنم و دستم جلوی کسی دراز نباشد. امروز همسرم زنگ زد و گفت شب زودتر به خانه بیا تا برای مراسم عزاداری بیست ویکم ماه مبارک رمضان به حرم امام رضا(ع) برویم. من تا زمان افطار چند سفارش کاری را به نشانی مشتریان رساندم و سپس با سرعت به طرف...